كتب أكثر من قبل مؤلفين ديگر

الوهيت و مظهريت
بهاءالله موعود كتابهاى آسمانى
بهاءالله وعصر جديد
تاريخ نبيل (مطالع الانوار)
تقريرات درباره كتاب مستطاب اقدس
تنى چند از پيشگامان پارسى نژاد
حضرت طاهره
طراز الهى جلد ١
طراز الهى جلد ٢
نفحات ظهور حضرت بهاءالله - جلد اول
گوهر یکتا
Free Interfaith Software

Web - Windows - iPhone








مؤلفين ديگر : نفحات ظهور حضرت بهاءالله - جلد اول
"‌آنچه از لسان و قلم ملل اولی از قبل
ظاهر فى‌الحقيقه سلطان آن در اين ظهور
اعظم از سماء مشيّت مالک قدم نازل"
حضرت بهاء‌الله
نفحات‌ظهور
حضرت‌بهاء‌الله
جلد اوّل
دوران بغداد
١٨٦٣_ ١٨٥٣ ميلادى
١٢٧٩ _ ١٢٦٩ هجرى قمرى
تأليف
اديب طاهرزاده
ترجمه
باهر فرقانى
١٥٤ بديع _ ١٩٩٧ ميلادى
مؤسّسه معارف بهائى، دانداس، انتاريو، کانادا
شماره‌بين‌المللی‌کتاب ٢_٢٤_٨٩٦١٩٣_١
NAFAHÁT-I-ZUHÚR
HADRAT-I-BAHÁ’U’LLÁH
THE
REVELATION OF BAHÁ’U’LLÁH
VOLUME ONE
Baghdád 1853 - 1863
By
Adib Taherzadeh
Translated by
Baher F‌orghani
Copyright © 1997, 154 B.E.
ISBN 1-896193-24-2
Association for Bahá'í Studies in Persian
P.O. Box 65600, Dundas Ontario L9H 6Y6 Canada

Telephone: (905)628 3040 F‌ax: (905)628 3276 Email: PIBS@BCON.COM

Nafahát-i-Zuhúr-i-Hadrat-i-Bahá’u’lláh Volume one

The Revelation of Bahá’u’lláh Volume one
By: Adib Taherzadeh
Tranlated by: Baher F‌orghani

Original published in English by George Ronald Publisher 1974, 1976, 1980

Publisher: Association for Bahá'í Studies in Persian, Dundas, Ontario, Canada

Printed in Ontario, Canada 154 B.E. 1997 in 1000 copies

ISBN 1-896193-24-2

نفحات ظهور حضرت بهاءالله، جلد اوّل دوره بغداد ١٨٦٣ _ ١٨٥٣

تأليف اديب طاهر زاده
ترجمه باهر فرقانى

نشر اصلی به‌زبان انگليسى توسّط مؤسّسه انتشاراتى جرج رونالد ١٩٧٤

ناشر مؤسّسه معارف بهائى، دانداس، انتاريو، کانادا

چاپ اوّل به‌زبان فارسى در ١٠٠٠ نسخه. ١٥٤ بديع، ١٩٩٧ ميلادى

طرح روى جلد از بهزاد جمشيدى
شماره بين‌المللی کتاب ٢_٢٤_٨٩٦١٩٣_١
فهرست
ديباچه ٥
مقدّمه _ مظاهر مقدّسه الهى ٩
فصل اوّل _ ولادت امر بهائى ١٥
فصل دوم _ آغاز سرگونى حضرت بهاء‌الله ٢١
فصل سوم _ کلمة‌الله ٢٧
کلمة‌الله از علوم اکتسابى بى‌نياز است ٢٧
ماهيّت ظهور حضرت بهاء‌الله ٣٠
نيروى خلاّقه کلمة‌الله ٣٩
کلمة‌الله سرچشمه علم و دانائى است ٤١
آثار قلم اعلی ٤٢
اعتبار آيات الهى ٤٨
علم و عرفان واقعى ٥١
فصل چهارم _ نخستين تجلّيات قلم اعلی ٥٥
قصيده رشح عما ٥٥
مدينه طهران ٥٨
خواهران حضرت بهاء‌الله ٦٠
مناجات حضرت بهاء‌الله هنگام ترک ايران ٦١
فصل پنجم _ نخستين الواح نازله در عراق ٦٣
شرايط و مقتضيات نزول الواح مبارکه در عراق ٦٣
لوح کلّ‌الطعام ٦٥
بعضى از الواح که در کردستان نازل شده‌است ٧٠
قصيده‌مبارکه "ساقى از غيب بقا" ٧٤
يوم‌الله ٧٥
بازگشت حضرت بهاء‌الله به بغداد ٧٨
فصل ششم _ کلمات مکنونه ٨١
فصل هفتم _ يادى از مؤمنين اوّليّه ٩٥
ملاّ‌رضاى محمّدآبادى ٩٥
نبيل اکبر ١٠٣
فصل هشتم _ هفت وادى ١٠٩
سيّد اسمعيل زواره‌اى (ذبيح) ١١٤
چهار وادى ١١٧
فصل نهم _ بعضى الواح مهمّه نازله در بغداد ١١٩
صحيفه شطّيّه ١١٩
لوح مدينة‌الرّضاء ١٢٢
لوح مدينة‌التّوحيد ١٢٣
سورة‌القدير ١٣٣
حروفات عالين ١٣٦
لوح حوريّه ١٣٩
لوح آيه نور ١٣٩
لوح فتنه ١٤٢
سوره نصح ١٥٢
لوح شکرشکن ١٦٣
جواهرالاسرار ١٧٠
فصل دهم _ کتاب ايقان ١٧٣
شأن نزول کتاب ايقان ١٧٣
اهمّيّت کتاب ايقان ١٨٠
مطالب مهمّه کتاب ايقان (قسمت اوّل) ١٨٢
علل مخالفت ناس با مظاهر مقدّسه الهيّه ١٨٣
علامات رجعت مسيح ١٨٥
تفسير آيات متشابهات ١٨٦
علل‌ديگر‌اعراض‌ناس‌از‌مظاهر‌مقدّسه الهيّه ١٩١
مطالب مهمّه کتاب ايقان (قسمت دوم) ١٩٥
حقيقت الوهيّت و مظاهر مقدّسه الهيّه ١٩٥
سلطنت انبياى الهى ١٩٩
معنى حيات، موت و قيامت ٢٠٢
حجاب علم ٢٠٤
شرايط و صفات مجاهد حقيقى ٢٠٥
براهين ظهور حضرت باب ٢٠٧
حضرت‌بهاء‌الله‌ظهورخود‌را‌پيش‌بينى‌فرموده‌اند٢١١
فصل يازدهم _ بعضى ديگر از مؤمنين صدر امر ٢١٥
حاجى ميرزا محمّد تقى افنان ٢١٥
نبيل اعظم ٢١٩
اصحاب حضرت بهاء‌الله ٢٢٤

فصل دوازدهم _ در آستانه اظهار امر حضرت بهاء‌الله ٢٢٩

لوح سبحان ربّى الاعلی ٢٣٠
لوح غلام‌الخلد ٢٣٢
لوح حور عجاب ٢٣٨
قصيده از باغ الهى ٢٣٨
قصيده هله هله يا بشارت ٢٣٩
فصل سيزدهم _ دوست و دشمن ٢٤١
حاجى سيّد جواد کربلائى ٢٤١
چند دشمن قوى ٢٤٤
فصل چهاردهم _ لوح ملاّح‌القدس ٢٤٧
الواح نازله ديگر در اين ايّام ٢٦١

فصل پانزدهم _ ميرزا يحيى و سيّد محمّد اصفهانى ٢٦٥

فصل شانزدهم _ اظهار امر حضرت بهاء‌الله در باغ رضوان ٢٧٥

نفوذ حضرت بهاء‌الله در ميان ساکنين بغداد ٢٧٥
عيد اعظم رضوان ٢٧٧
لوح ايّوب ٢٨٢
اهمّيّت ايّام رضوان ٢٩٢
سه بيان مهمّ از لسان جمال اقدس ابهى ٢٩٦
تحقّق بشارات حضرت باب ٢٩٨
حرکت حضرت بهاء‌الله از باغ رضوان ٢٩٩
فصل هفدهم _ سفر حضرت بهاء‌الله به اسلامبول ٣٠١
فصل هيجدهم _ من يظهره‌الله ٣١٣
ضميمه شماره يک _ ميرزا‌آقاجان ٣٣٥
ضميمه شماره دو _ حاجى محمّد طاهر مالميرى ٣٤١
ضميمه شماره سه _ وحيد ٣٤٩
ضميمه شماره چهار _ حاجى ميرزا‌کريم خان ٣٥٥
مآخذ و يادداشت‌ها ٣٥٩
ديباچه

نگارش اين کتاب کوششى است باين اميد که بزبانى که هر اندازه هم نارسا و قاصر باشد شمّه‌اى از عظمت ظهور حضرت بهاء‌الله که فى‌الحقيقه اعظم واقعه روحانى در تاريخ اين عصر نورانى است مورد توجيه قرار گيرد.

کلمه خلاقّه الهى در هر دورى از ادوار از طريق انبيا و رسل آسمانى به عالم انسانى عنايت شده‌است حضرت بهاء‌الله که باعتقاد پيروان کثيرشان در سراسر جهان جديدترين برگزيده يزدان در سلسله انبيا و مظاهر خداوند منّانند واسطه نزول کلام الهى در اين قرن رحمانى هستند آيات مقدّسه و بيانات مبارکه که از قلم و لسان حضرت بهاء‌الله بلسان عربى و فارسى نازل و ثبت گشته و بصحّه آن حضرت رسيده آثار نزولی امر بهائى محسوب و اغلب بنام الواح خوانده مى‌شود.

براى اينکه سابقه و شأن نزول بعضى از آثار مبارکه حضرت بهاء‌الله در دوران چهل‌ساله رسالتشان بهتر بيان شود بنظر چنين رسيد که مطالعه قسمتى از شرح حيات آن هيکل مبارک و بعضى از پيروان و اصحاب که مخاطب قلم اعلی قرار گرفته‌اند لازم باشد. معرّفى نفوسى که بطور مستقيم يا غير‌مستقيم تحت تأثير آيات نازله قرار گرفته‌اند، کسانيکه در کار ثبت، استنساخ و انتشار الواح مبارکه خدمت کرده‌اند و اشخاصى که در تبليغ پيام آن حضرت در مهد امرالله و ممالک مجاوره فعّاليت داشته‌اند نيز ضرورى بنظر مى‌رسد. نگارنده اين کتاب در تهيّه اين سوابق از يادداشت‌ها و خاطراتى که اين نفوس محترمه از خود بيادگار گذاشته‌اند استفاده کرده و در اغلب موارد آنها را بزبان انگليسى برگردانده‌است.

اين کتاب اوّلين جلد از يک مجموعه چهارجلدى است که در آنها آثار نازله از قلم حضرت بهاء‌الله در سراسر دوران رسالتشان مورد مطالعه قرار گرفته‌است. در جلد اوّل فقط تعدادى از الواح مبارکه که در طىّ دوران اقامت ده ساله هيکل مبارک در عراق از قلم اعلی صادر گشته و اغلب تنها بلسان اصلی در دسترسند بررسى مى‌شود بديهى است معرّفى تمام الواحى که در اين دوره يا هر دوره ديگرى از قلم اعلی نازل شده امکان‌پذير نيست چه که نزول آثار مبارکه در اين ظهور اعظم بقدرى سريع و عجيب بوده که هر کوششى که براى معرّفى آنها انجام‌‌گيرد در حکم جا دادن دريائى عظيم در کاسه‌اى حقير محسوب مى‌شود.

بعلاوه چون بسيارى از آثار حضرت بهاء‌الله هنوز بزبان انگليسى ترجمه نشده‌است نويسنده ناچار بوده شمّه‌اى از روح حقيقى و مفاهيم معنوى اين الواح مبارکه را بزبان خود توجيه کند و اين امر هم بسبب محدود بودن بصيرت انسان و وسعت و کثرت آثار قلم‌اعلی و قدرت و عظمت نامحدود آنها امرى دشوار بلکه غيرممکن بوده‌است.

حال اگر حتّى جزء کوچکى از قدرت و زيبائى موجود در آيات مقدّسه در اين صفحات تراوش کرده باشد مقصد اصلی کتاب تا حدّى تحقّق يافته‌است.

ديباچه نشر تازه در سال ١٩٧٦

اخيراً بعضى مدارک معتبر که در موقع نگارش اين کتاب در دسترس نبود بدست اينجانب رسيد اين مدارک اغلب در باره دو لوح مبارکى است که در بغداد از قلم اعلی نازل شده از اين جهت بعضى از عبارات در بين صفحات ١٦٤ و ١٧٢ مورد تجديد نظر قرار گرفت.

اديب طاهرزاده

از حرکت قلم اعلی روح جديد معانى به امر آمر حقيقى در اجساد و الفاظ دميده شد و آثارش در جميع اشياى عالم ظاهر و هويدا. اينست بشارت اعظم که از قلم مظلوم جارى شده‌.

حضرت بهاء‌الله

امروز عالم به انوار ظهور منوّر و جميع اشياء به ذکر و‌ثنا و‌فرح و سرور مشغول. در کتب الهى از قبل و بعد بياد اين يوم مبارک عيش اعظم برپا طوبى از براى نفسى که فائز شد و به مقام يوم آگاه گشت‌.

حضرت بهاء‌الله

قرنها بگذرد و دهرها به سرآيد و هزاران اعصار منقضى شود تا شمس حقيقت در برج اسد و خانه حمل طلوع و سطوع نمايد... چه‌قدر شکرانه لازم و چه‌قدر حمد و ثنا سزاوار که به اين نعمت عظمى موفّق و مؤيّد گشته‌ايم، صدهزاران جان فداى اين فوز و‌فلاح، صدهزاران جان قربان چنين لطف و نجاح ...‌

حضرت عبدالبهاء

مقدّمه
مظاهر مقدّسه الهى

انبياى الهى و مؤسّسين شرايع رحمانى پيروان خود را در طىّ اعصار و قرون بوجود خداى واحد مطمئن ساخته و به محبّت و پرستش آن ذات يگانه هدايت فرموده‌اند بنا‌بر‌اين مى‌توان گفت که انوار ساطعه از وجود و تعليمات اين شموس حقيقت در طول هزاران سال در ادوار سابق تا يوم حاضر هادى و رهنماى انسان در شناسائى خالق متعال بوده‌است.

ولکن نور هدايت که از آيات مقدّسه حضرت بهاء‌الله در تنوير اين مطلب ساطع شده بحدّى قويست که در ادوار گذشته سابقه و نظير نداشته‌است اين آثار مبارکه حاکى از آنست که خداوند بعنوان خالق کائنات مافوق تمام مخلوقات قرار دارد و انسان که در حقيقت مخلوق دست قدرت پروردگار است هرگز نمى‌تواند بکنه ذات خالقش پى برد هر نوع توصيف و توضيح و تشبيه و تمثيل که ممکن است در باره حقيقت و هويّت الوهيّت ارائه شود جز تصوّرات مغز انسان چيز ديگرى نيست زيرا ممتنع و محال است که وجود نامحدود با مغز محدود درک شود و يا در آن جاى گيرد.

حضرت بهاء‌الله مى‌فرمايند‌:

بر اولی العلم و افئده منيره واضح است که غيب هويّه و ذات احديّه مقدّس از بروز و ظهور و صعود و نزول و دخول و خروج بوده و متعاليست از وصف هر واصفى و ادراک هر مدرکى لم‌يزل در ذات خود غيب بوده و هست‌ و لايزال بکينونت خود مستور از ابصار و انظار خواهد بود لا تُدرِکُهُ الاَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِکُ الاَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبير چه ميان او و ممکنات نسبت و ربط و فصل و وصل و يا قرب و بعد و جهت و اشاره بهيچوجه ممکن نه.(١)

ولی خداوند يگانه که ذات غيب ناشناخته است صفات خود را در عالم وسيع خلقت بصورت مادّى و معنوى، جسمانى و روحانى ظاهر و آشکار مى‌کند جماد که پست‌ترين حالت حياتست ولی در عين حال محور و منشأ انواع ديگر حيات در روى زمين محسوب مى‌شود بعضى از صفات الهى را منعکس مى‌کند ولی اين پست‌ترين حالت ظهور اين صفات است مثلاً قوّه جاذبه که از خواصّ مواد معدنى است در حقيقت تظاهر و انعکاس سجيّه الهى محبّت در عالم جماد است.

نبات که در زمين ريشه مى‌دواند و مواد معدنى براى حفظ حيات و رشد خود از زمين اخذ مى‌کند بسبب نيروى رشد مافوق عالم جماد است صفات الهى که در عالم نبات جلوه مى‌کند کاملتر و قويتر از آنست که در عالم جماد ديده مى‌شود دانه، گل و ميوه فى‌المثل مظاهر زمينى قدرت الهى است.

مرتبه بعدى از جلوه صفات الهى در عالم حيوان است که مافوق عالم جماد و نبات و حاکم بر آنهاست در اين مرحله بعضى از صفات الهى در مرتبه عالی‌ترى نمودار مى‌شود يعنى علاوه بر قوّه جاذبه و رشد که از مشخّصات عالم جماد و نباتست نيروى احساس نيز که از صفات الهى است در عالم حيوانى ظاهر مى‌شود مثلاً ديدن و شنيدن جلوه ناقصى از صفات خداوند بصير و سميع در عالم خاکى است.

انسان که از لحاظ جسمى شبيه حيوان است با تمام صفات و سجاياى الهى موهوب مى‌باشد و آن صفات را در رتبه ديگرى که عالی‌تر از عالم حيوانست منعکس مى‌کند انسان که ثمره خلقت است و در اشرف و اعلی مرتبه آن قرار دارد بر تمام طبقات حيات در اين عالم حکومت مى‌کند ولی با وجود اينکه بصورت و مثال خداوند خلق شده يعنى مظهر تمام صفات الهى است نمى‌تواند از حدودى که باراده خالق متعال برايش مقدّر شده تجاوز کند.

تظاهر صفات و سجاياى الهى در اين مرتبه تمام نمى‌شود بلکه انعکاس بعدى و عالی‌تر آنها در عالم انبيا و مظاهر مقدّسه ظاهر مى‌شود مظاهر الهى گرچه از نظر جسمانى در رتبه انسانى واقعند و مانند ساير افراد بشر داراى روح انسانى هستند با روح الهى نيز موهوبند و در نتيجه صفات و سجاياى الهى را در اعلا رتبه کمال ظاهر مى‌کنند حضرت بهاء‌الله در آثار مقدّسه خويش اين هياکل مقدّسه را مظاهر الهيّه نام داده‌اند.

در عالم وسيع خلقت عوالم دانى هميشه از شناسائى عوالم عالی محروم‌است عالم نبات از درک وجود و خصايص عالم حيوان قاصر است و عالم حيوان از شناسائى صفات و سجاياى عالم انسان عاجز و ناتوان بهمين ترتيب انسان هر اندازه هم که کامل باشد هرگز نمى‌تواند باراده و همّت خود بمقام والاى مظاهر الهيّه رسد و هيچ مغز آدمى هرقدر هم که زيرک و با استعداد باشد قادر بر آن نخواهد بود که بحقيقت مقام و صفات آن هياکل مقدّسه پى برد.

مظاهر مقدّسه الهيّه بتأييد نفثات روح‌القدس که الهام‌بخش آن ذوات نورانيّه است در عالم مخصوص خود که مافوق عالم بشريست ساکنند و بر مقدّرات عالم انسانى حاکم و قادر. اين انبياى عظام گرچه بصورت بشرى ظاهرند در عوالم روح که ماوراى دستيابى انسانست قرار دارند و اين همان مقامى است که حضرت بهاء‌الله بعنوان سدرة‌المنتهى توصيف فرموده‌اند.

تاريخ مثبوت عالم انسانى شاهد ظهور چند تن از اين مظاهر مقدّسه بوده‌است که بفاصله تقريباً هزار سال از يکديگر ظاهر شده‌اند. کريشنا، بودا، زرتشت، موسى‌، مسيح‌، محمّد، باب و بهاء‌الله هر يک شريعت مستقلّى براى امّت زمان خود تأسيس کرده و مانند آئينه‌اى صاف و بى‌غبار نور الهى را بر آنان منعکس نموده‌اند مظهر الهى بلسان قدرت حقّ تکلّم مى‌کند قائد عصر خود است و تعاليمش را که روح عصر و زمان است بمقتضاى استعداد مردمى که در ميانشان ظاهر شده تأسيس و تبليغ مى‌کند با ظهور هر مربّى آسمانى قوّه روحانى تازه‌اى در عالم انسانى دميده مى‌شود که مقدّر است پيشرفت روح انسان را در سير و سلوکش بسوى خداى يگانه رهبرى نمايد.

تمام مخلوقات عالم از محسوس و غير محسوس در نتيجه اقتران بين دو عامل مختلف که نقش مذکّر و مؤنّث را بازى مى‌کنند بوجود مى‌آيند اين کيفيّت در سراسر عالم خلقت حاکم است و شامل تولّد اديان نيز مى‌باشد.

مثلاً اگر ميزى را در نظر بگيريم ملاحظه مى‌شود که محصول کار نجّار بر روى يک قطعه چوب است در اين جريان قطعه چوب نقش مؤنّث را بازى مى‌کند و باراده و طبق نقشه نجّار بشکل ميز در مى‌آيد در اين مثال ميز در حقيقت نوزاديست که از اقتران بين مغز طرّاح نجّار و آن قطعه چوب بوجود آمده و وارث خصايص نجّار و چوب هر دو است شکل، اندازه و ظرافت و ترکيب آن نشانه هنر و صنعت پدر يعنى استاد نجّار است در حاليکه رنگ، خاصيّت و استحکام آن از مادر يعنى چوب بارث رسيده‌است.

تولّد هر تمدّن جديد هم از همين اصل پيروى مى‌کند يعنى مؤسّس آن با ارائه اصول و افکار خود به جامعه نقش پدر را بر عهده دارد در حاليکه جامعه که گيرنده اين تعليمات است بعنوان مادر محسوب مى‌شود بدين ترتيب در نتيجه اين اقتران معنوى طفلی پا بعرصه وجود مى‌گذارد که همان تمدّن جديد است و اين تمدّن جديد صفات مؤسّس و خصوصيّات اجتماعى را که نطفه‌اش در آن بسته شده منعکس مى کند.

شريعت الهى هم بهمين نحو در اثر اقتران معنوى خداوند با مظهر ظهورش در جهان تأسيس مى‌شود خداوند بحکمت کبرايش يکى از بندگان خود را مى‌گزيند و او را واسطه ظهور خويش قرار مى‌دهد و قواى روحانى ظهورش را در قالب آن برگزيده آسمانى مى‌دمد شخص مبعوث شده هم با تهى ساختن خود از خواسته‌هاى شخصى و خصوصيّات بشرى و با تسليم تام باراده خالق خود لايق مقام مظهريّت و مستعدّ دريافت اين قواى روحانى مى‌شود.

وقتى اين ارتباط معنوى برقرار شد در نتيجه تأثير متقابل بين خداوند و رسول برگزيده‌اش نطفه ديانت جديدى بسته مى‌شود مظهر ظهور الهى در موقع معيّن و مقدّر رسالت خود را اعلام مى‌کند و شريعت جديد را که حاصل اين اقتران معنوى است بدنيا مى‌آورد و در اختيار عالم انسانى قرار مى‌دهد حضرت باب مبشّر ظهور حضرت بهاء‌الله مأموريّت خود را تقريباً يکسال پس از دريافت رسالت مقدّس خود اعلام کردند ولی حضرت بهاء‌الله براى اظهار امر عظيم خويش مدّت ده سال صبر نمودند.

هر ديانتى از يک طرف مظهر صفات الهى است که بصورت تعاليم روحانى آن ديانت تجلّى مى‌کند و از سوى ديگر منعکس کننده خصايص پيامبر آسمانى است که بشکل تعاليم اجتماعى و فردى جلوه مى‌نمايد تعاليم روحانى ابدى و تغيير ناپذيرند در حاليکه تعاليم اجتماعى و فردى با شرايط و مقتضيات زمان تغيير مى‌کنند با ظهور رسول الهى نيروى روحانى تازه‌اى در عالم انسانى دميده مى‌شود همچنانکه اشعه آفتاب بهارى حيات جديدى در جسم عالم امکان ميدمد قواى روحانى صادره از شمس حقيقت نيز حيات تازه و استعداد بى‌اندازه به بشر عنايت مى کند و عالم انسان را به پيشرفت‌هاى بيشتر در سبيل ترقّيات روحانى و مادّى سوق مى‌دهد.

حضرت بهاء‌الله مظهر الهى براى اين عصر رحمانى قوائى در عالم انسانى دميده که مؤسّس وحدت در ميان ابناء انسان و محرّک جهان‌گرائى در عالم امکان است اين قواى محرّکه که شدّت و نفوذشان روز بروز بيشتر مى‌شود اکنون عالم بشر را تحت تأثير شديد قرار داده‌است نفوسى که بمقام حضرت بهاء‌الله عارف شده و به آن مظهر مقدّس الهى گرويده‌اند بنحو اسرارآميزى در جهت حرکت اين قوا هدايت مى‌شوند و در ايفاى نقش خود در ارتفاع بناى نظم بديع الهى براى عالم انسانى بتأييدات الهى مؤيّدند کسانى هم هستند که دانسته يا ندانسته در جهت مخالف اين قوا حرکت مى کنند اينان که اکثريت اهل عالم و رؤسا و امرا و علما و حکماى جهان را تشکيل مى‌دهند در جوامع مختلفه خود قواى مخالفى را بوجود آورده‌اند که طبيعتاً مخرّبند و مسئول از هم پاشيدگى نظم قديم مى‌باشند.

ظهور حضرت بهاء‌الله در عصر حاضر قواى نهانى عظيمه‌اى بعالم بشر اعطا نموده که در زمان مقدّر سبب تقليب نفوس انسانى خواهد شد و ملکوت الهى را که موعود تمام انبيا و رسل گذشته بوده بر روى ارض مستقرّ خواهد نمود.

فصل اوّل
ولادت امر بهائى

متجاوز از يک قرن قبل ظهورى که به مشيّت الهى مبعوث گشته بود بوسيله حضرت بهاء‌الله مظهر ظهور الهى براى اين عصر نورانى به عالم انسانى عنايت شد ظهورى که از لحاظ ارزش بى‌اندازه پربها، در کينونت ذاتى باشکوه و پُرجلا و از جهت کيفيّت ولادتش برجسته و بى‌همتا‌است ظهورى که به عظمت مقام حاملش مشخّص، به عموميّت پيامش ممتاز و از نظر وسعت و کثرت آثار مقدّسه‌اش بى‌سابقه و نظير مى‌باشد نور اين ظهور اعظم از سجن اظلم و دخمه انتن يعنى سياه‌چال طهران در افق عالم طالع ولکن در آن زمان از طرف اکثريّت اهل عالم ناشناخته ماند حضرت بهاء‌الله ماههاى آخر سال ١٨٥٢ ميلادى را در معيّت تعدادى از اصحاب حضرت باب و در کنار متجاوز از يکصد و پنجاه تن از قاتلين و مجرمين در اين زندان مظلم گذراندند.

حضرت بهاء‌الله که به ميرزا حسين علی موسوم از نجباى اقليم نور در خطّه ايران بودند ميرزا ابوالفضائل که از محقّقين بزرگ عالم امر بشمار مى‌رود با تحقيقات وسيع تاريخى اين حقيقت را اثبات نموده که نسبت حضرت بهاء‌الله از يکسو بحضرت زرتشت و از سوى ديگر به سلاطين ساسانى ايران مى‌رسد و اين خود تحقّق احاديثى را که دال بر قيام منجى عظيم عالم انسانى از نژاد خالص ايرانى است نشان مى‌دهد حضرت بهاء‌الله همچنين به حضرت ابراهيم از طريق زوجه ثالثش قطوره منسوب و از اين طريق نيز در وجود مقدّس خويش اديان سامى و آريائى را وحدت و تلفيق مى‌بخشند حضرت بهاء‌الله در سال ١٨١٧ ميلادى مطابق ١٢٣٣ هجرى قمرى در‌طهران متولّد شدند والد آن‌حضرت ميرزا عبّاس که در‌دايره حکومتى به‌ميرزا‌بزرگ معروف‌بودند در‌دربار سلطنت مقام مهمّى داشتند.

حضرت بهاء‌الله تقريباً نه‌سال قبل از مسجونيّت در سياه‌چال طهران توقيعى از حضرت اعلی بوسيله فرستاده مخصوص آن حضرت دريافت نمودند حضرت‌اعلی مبشّر همان ظهور کلّى الهى بودند که در کتب و صحف اديان الهيّه به آن بشارت داده شده بود حضرت بهاء‌الله بلافاصله پس از وصول اين توقيع به انتشار امر حضرت باب قيام و آنرا نخست به خويشان و نزديکان در خطّه نور و سپس به نفوس سايره ابلاغ فرمودند در نتيجه تعدادى از اين نفوس به امر حضرت باب مؤمن گشتند و به تبليغ آن همّت گماشتند در ميان آنان اعمام و اخوال و خالات و برادران و خواهران و بعضى از منتسبين ديگر حضرت بهاء‌الله و نيز برخى از اعيان و روحانيون بودند که تعدادى از آنان بعدها برتبه شهادت فائز شدند.

فضائل اخلاقى که مابه‌الامتياز حيات حضرت بهاء‌الله قبل از ظهور امر حضرت اعلی بود با سطوع و شدّت انوار امر بديع تقويت گرديد و در نتيجه آنحضرت طبيعتاً توجّه و افکار عامّه را به شدّت بخود جلب نمودند علم لدّنى و ايمان خلل‌ناپذير، حکمت و بصيرت، تدبير و کياست و زيرکى در قضاوت که از حضرت بهاء‌الله مشهود بود، دفاع علنى که از حضرت باب مى‌نمودند، فصاحت غير‌قابل مقاومتى که حين ابلاغ امر نوزاد الهى در برابر طبقات عام و علماى بنام از آنحضرت ديده مى‌شد و بالاخره رهبرى ناآشکار ولی مؤثّرى که در ايّام مسجونيّت حضرت باب و پس از شهادت آن حضرت در هدايت بابيان از طرف ايشان اعمال مى‌شد همه سبب گشته بود که ستايش و احترام جامعه بابى به آنحضرت معطوف گردد بابيان چنان احترامى به حضرت بهاء‌الله داشتند که حتّى در حين اشاره به آن حضرت ذکر نام را مخالف ادب مى‌شمردند و بجاى آن کلمه "‌ايشان‌" را بصورت جمع بکار مى‌بردند در کنفرانس بدشت حضرت بهاء‌الله بلقب "‌جناب بهاء‌" موسوم شدند و اين عنوان را حضرت نقطه اولی بعداً در آثار خود تأييد نمودند.

تعظيم و تکريمى که بابيان نسبت به حضرت بهاء‌الله نشان مى‌دادند و تبليغ عمومى و علنى که آن حضرت از امر حضرت نقطه مى‌نمودند مخالفت دشمنان امر را برانگيخت مخالفين امر بديع که قبلاً آن حضرت را در موارد مختلفه مورد اذيّت و آزار قرار داده بودند اکنون دنبال بهانه‌اى تازه مى‌گشتند اين بهانه با سوء قصدى که چند تن از افراد غير مسئول حزب بابى بجان ناصرالدّين شاه نمودند فراهم شد و منتهى به مسجونيّت آن حضرت در سياه‌چال طهران گرديد حضرت بهاء‌الله را مأمورين دستگير و مجبور ساختند که در گرماى تابستان پياده و پابرهنه و با زنجير در جلوى سواران شاه از نياوران تا طهران که در حدود پانزده ميل فاصله داشت حرکت نمايند بعلاوه براى اينکه بى‌احترامى را بشدّت خود رسانند کلاه را که در آن ايّام نشانه حيثيّت مردان بود از سر مبارک برداشتند.

سياه‌چال يک زندان معمولی نبود بلکه عبارت از گودال زيرزمينى بود که يک منفذ بيشتر نداشت و در گذشته بعنوان خزينه يکى از حمّامهاى عمومى شهر مورد استفاده قرار مى‌گرفت اين محبس در قلب طهران نزديک قصر شاه و کنار سبزه‌ميدان که محلّ شهادت شهداى سبعه طهران بود قرار داشت و در آن تعداد زيادى زندانى که بعضى حتّى از وسائل خواب و پوشاک محروم محبوس بودند محيط آن مرطوب و تاريک، هوايش متعفّن و نفرت‌انگيز و زمينش نمناک و پرکثافت بود بى‌رحمى محافظين و مأمورين زندان نسبت به قربانيان بابى نيز که در آن محلّ ملال‌انگيز بهم زنجير شده بودند دست کمى از شرايط محيط آن نداشت يکى از زنجيرهاى قره‌گهر و سلاسل که همه وقت بدور گردن حضرت بهاء‌الله آويزان بود بتدريج در عضله گردن فرو رفته و آثار جراحت آن تا آخر عمر در بدن هيکل مبارک هويدا بود اين زنجيرها بقدرى سنگين بودند که براى نگاه داشتن آنها ناچار بودند پايه چوبى مخصوص تعبيه نمايند.‌*

حضرت عبدالبهاء فرزند ارشد حضرت بهاء‌الله که در آن زمان طفلی نه ساله بودند‌** توانستند روزى با استفاده از لطف و محبّت يکى از مأمورين زندان که رفتار دوستانه نسبت به جمال مبارک داشت والد خود را در سياه‌چال ملاقات نمايند وقتى حضرت بهاء‌الله چشمشان به ايشان

که هنوز در پلّه‌هاى ميانى فرود به زندان بودند افتاد دستور فرمودند که فوراً ايشان را بيرون ببرند حضرت عبدالبهاء با موافقت مأمورين زندان تا ظهر که زندانيان اجازه داشتند براى مدّت يکساعت براى استفاده ازهواى آزاد بيرون بيايند در حياط بيرونى زندان منتظر ماندند وقتى حضرت بهاء‌الله از زندان

* زنجير قره گهر از سلاسل سنگين‌تر، وزنش در حدود هفده من (پنجاه و يک کيلو) بود.

** مطابق تقويم قمرى‌حضرت‌عبدالبهاء‌در ٢٣ مى ١٨٤٤‌متولّد‌شده‌و در اين‌وقت نُه ساله بودند.

بيرون آمدند با زنجير به ميرزا محمود برادر زاده خود بسته شده بودند و به سختى حرکت مى‌نمودند محاسن و شعرات آنحضرت ژوليده و گردنشان در زير فشار زنجير سنگين فولادى کبود و متورّم و پشتشان در اثر تحمّل وزن زياد آن زنجير خميده بود حضرت عبدالبهاء با مشاهده آن منظره از حال رفتند و همراهان ناچار شدند ايشان را در آن حال به منزل منتقل نمايند.

ميرزا‌محمود سرانجام اسفناکى داشت زيرا با تمام مراحمى که حضرت بهاء‌الله در حقّ وى اعمال فرموده بودند و با وجود افتخار بى‌مثيلی که در هم‌زنجير شدن با آنحضرت نصيبش شده بود چند سال بعد راه خيانت پيش گرفت و با يحيى ازل ناقض ميثاق حضرت اعلی و نابرادرى و اعظم عدوى حضرت بهاء‌الله همدست و همداستان گرديد.

حضرت بهاء‌الله همچنان که در رساله مبارکه ابن ذئب تأييد مى‌فرمايند در اين سجن اظلم در حاليکه به استنشاق روائح منتنه آن ناچار و در حينى که پاى مبارک در کند و رأس مبارک در اثر سنگينى سلاسل به جلو خم مى‌شد بر اوّلين تجلّيات مقام مقدّس خود بعنوان مظهر ظهور کلّى الهى آگاهى يافتند همان نفس مقدّسى که بشارت ظهورش بوسيله کلّيّه انبياى سلف با القاب و عبارات مختلفه از قبيل "‌رجعت کريشنا‌"، "بوداى پنجم‌"، "‌شاه‌بهرام‌"، "ربّ‌الجنود‌"، "‌روح‌الله‌" و ظهور ثانى مسيح در ظلّ جلال اب سماوى داده شده و در آثار مبارکه حضرت اعلی بعنوان "‌من يظهره‌الله‌" موصوف گرديده بود. حضرت بهاء‌الله با کلمات مقدّسه زير به تجلّيات اوّليه ظهور اين روح اعظم* در نفس مقدّس خود اشاره مى‌فرمايند‌:

‌در ايّام توقّف در سجن ارض طاء اگرچه نوم از زحمت سلاسل و روائح منتنه قليل بود ولکن بعضى از اوقات که دست مى‌داد احساس مى‌شد از جهت اعلاى رأس چيزى بر صدر ميريخت بمثابه رودخانه عظيمى که از قلّه جبل باذخ رفيعى بر‌ارض بريزد‌و‌بآن جهت از‌جميع اعضاء‌آثار‌نار ظاهر و در آن حين لسان قرائت مى‌نمود آنچه را که

* مظاهر مقدّسه براى بيان کيفيّت نزول روح الهى بر‌وجودشان اصطلاحات مختلفى به‌کار برده‌اند، در مسيحيّت از اين حالت به‌نزول "روح القدس" تعبير شده در حالی که حضرت بهاءالله از آن بعنوان "روح اعظم" ياد کرده اند که در حقيقت نشانه ظهور الهى در منتهاى کمال مى‌باشد.

بر اصغاء آن احدى قادر نه. (١)

در ايّامى که حضرت بهاء‌الله در سجن طهران مسجون بودند ناصرالدّين شاه صدر‌اعظم خود ميرزا آقاخان را مأمور ساخت که سپاهيان خود را به اقليم نور اعزام و پيروان حضرت باب را در آن منطقه دستگير نمايد صدر‌اعظم که خود اهل نور بود و از طريق وصلت برادرزاده خود با ميرزا محمّد حسن برادر ناتنى حضرت بهاء‌الله قرابت نسبى با آن حضرت داشت سعى کرد که اقوام حضرت بهاء‌الله را در نور صيانت نمايد ولی موفّق نشد.

املاک حضرت بهاء‌الله بوسيله شاه ضبط شد و خانه آن حضرت در نور با خاک يکسان گرديد صدر‌اعظم حتّى با سوء استفاده از موقعّيت اسناد بعضى از املاک حضرت بهاء‌الله را بلاعوض بنام خود منتقل نمود خانه مجلّل حضرت بهاء‌الله در طهران غارت شد و اثاثيه گرانبهاى آن بتاراج رفت بعضى اشياء نادر منحصر بفرد همراه بسيارى از چيزهاى قيمتى ديگر بدست صدر‌اعظم افتاد از جمله اين اشياء قيمتى قسمتى از کتيبه‌اى بود که بدست حضرت امام علی جانشين بر حقّ حضرت محمّد بر صفحه‌اى از چرم خطّ‌نويسى شده و متجاوز از يکهزار سال قدمت داشته و شىء بسيار گرانبهائى بشمار ميرفته‌است شىء نفيس ديگرى که در اين جريان ربوده شده نسخه نادرى از اشعار حافظ* به‌خطّ يکى از خطّاطان معروف بوده‌است.

گرچه اغلب بابيان مسجون را يکى پس از ديگرى از زندان خارج و در سبزه ميدان قرب زندان به شهادت رساندند حضرت بهاء‌الله پس از چهار‌‌ماه مسجونيّت به اراده الهى از زندان آزاد ولی بدستور اولياى امور‌ناچار شدند به فاصله يکماه خاک ايران را ترک نمايند.

* محمّد شاه خود زمانى مشتاق بدست‌آوردن اين نسخه بود ولی وقتى دريافت که بايد براى هر‌يک از ١٢ هزار ابيات آن يک سکه شاهى بدهد از اين فکر منصرف شد.

فصل دوم
آغاز سرگونى حضرت بهاء‌الله

وقتى حضرت بهاء‌الله از زندان رهائى يافتند تمام دارائى خود را از دست داده بودند پشت‌شان از ثقل بند و زنجير خميده گشته، گردنشان متورّم و مصدوم شده و سلامت جسمانى‌شان در حال اختلال بود با وجود اينکه حضرت بهاء‌الله در اين زمان از رسالت الهى خود با احدى سخن نگفته بودند نفوسى که از نزديک با آن حضرت تماس داشتند بزحمت مى توانستند تقليب روحى و قدرت و نورانيّت بى‌سابقه‌اى را که در هيکل مبارک بوجود آمده بود ناديده گيرند.

حضرت ورقه مبارکه عليا دختر والاگهر حضرت بهاء‌الله احساسات خود را در باره آن حضرت هنگام رهائى از سياه‌چال طهران چنين بيان نموده‌اند:

جمال مبارک در زندان طهران مکاشفات روحانى شگفت‌انگيزى داشتند نورانيّت تازه‌اى در آن حضرت ديده‌مى‌شد که مانند هاله درخشانى در حول وجود مبارک بنظر مى‌رسيد ما بدرک اهميّت اين نورانيّت سالها بعد موفّق شديم در آن زمان ما تنها بوجود و بدعيّت آن واقف بوديم بدون اينکه حقيقت آن را درک کنيم و يا از جزئيات آن رويداد مقدّس آگاه باشيم‌. (ترجمه‌) (١)

حضرت بهاء‌الله پيش از آغاز سرگونى مدّت يک ماه در خانه نابرادرى خود ميرزا رضاقلی که پزشک بود منزل داشتند ميرزا رضاقلی خود به امر مبارک مؤمن نبود ولی همسرش مريم دختر عمّه جمال مبارک که در اوايل امر بوسيله آن حضرت به امر بديع اقبال نموده بود يکى از باوفاترين و صميمى‌ترين پيروان آن حضرت در عائله مبارکه شمرده مى‌شد مريم بهمراه آسيه خانم قرينه محترمه حضرت بهاء‌الله بنهايت محبّت و رعايت در پرستارى آن حضرت کوشيدند تا حال هيکل مبارک قدرى بهتر شد و با اينکه هنوز بهبودى کامل حاصل نگشته بود ولی آن اندازه تجديد قوا شده بود که بتوانند طهران را بقصد کشور عراق ترک فرمايند.

حضرت بهاء‌الله در تمام دوران سرگونى خود غالباً به خلوص و وفادارى مريم اشاره و وى را مورد مرحمت و عنايت خويش قرار داده‌اند از جمله در ايّام اقامت در عراق الواحى بافتخار مشاراليها نازل گرديده که به الواح مريم معروف و از نظر لحن کلمات و رقّت احساسات بى‌سابقه و نظيرند در اين الواح حضرت بهاء‌الله به لحنى مهيّج و محبّت‌آميز احساسات قلبى خود را به مريم ابراز و بلايائى را که از طرف بعضى از دوستان و خويشان و اصحاب به آن حضرت مهاجم بوده با وى در ميان گذاشته‌اند.

اى مريم مظلوميّتم مظلوميّت اسم اوّلم را از لوح امکان محو نموده ... از ارض طا بعد از ابتلاى لايحصى بعراق عرب بامر ظالم عجم * وارد شديم و از غلّ اعداء به غلّ احبّاء مبتلا گشتيم و بعد الله يعلم ما ورد علىّ تالله حملت ما لا يحمله الابحار و لا الامواج و لا الاشجار و لا ما کان و لا ما يکون.‌(٢)

مريم فدائى خالص امر حضرت بهاء‌الله بود و اشتياق وافرى به تشرّف مجدّد بحضور مولاى خود داشت ولی بعضى از افراد عائله که نسبت به امر مبارک سوء نيّت داشتند وى را از ترک خانه و وطن مانع شدند و مشاراليها در حال حسرت و يأس از اين جهان درگذشت حضرت بهاء‌الله مريم را در تمامى ايّام حياتش مورد لطف و عنايت قرار دادند وى را به خطاب ورقة‌الحمراء ملقّب ساختند و پس از صعودش نيز زيارت‌نامه مخصوصى باعزازش نازل نمودند.

حضرت بهاء‌الله در ١٢ ژانويه ١٨٥٣** ميلادى طهران را بقصد عراق ترک فرمودند در ميان کسانى که در اين سرگونى همراه آن حضرت بودند فرزند نه‌ساله‌شان عبّاس بود که بعدها لقب عبدالبهاء براى خود اختيار نمود اين طفل از چنان بصيرت روحانى بهره داشت که حتّى از همان اوان کودکى به عرفان و شناسائى مقام پدر بزرگوار خود فائز گشته بود. حضرت بهاء‌الله بحدّى اين فرزند را محترم مى‌شمردند که در ايّام اقامت

* ناصرالدّين شاه
** غرّه ربيع الثّانى ١٢٦٩ هجرى

در بغداد او را که هنوز در سن نوجوانى بود آقا خطاب مى‌نمودند و اين عنوانى بود که حضرت بهاء‌الله خود در طهران براى ناميدن پدر محترمشان بکار مى‌بردند حضرت بهاء‌الله بعدها حضرت عبدالبهاء را به القاب منيعه مانند غصن اعظم، سرّالله، غصن الامر و من طاف حوله الاسماء ملقّب فرمودند فى‌الحقيقه پس از شريعت مقدّسه بهائى که اعظم موهبت‌جمال اقدس‌ابهى به عالم بشريست حضرت عبدالبهاء را ميتوان نفيس‌ترين هديه‌اى دانست که آن حضرت به عالم انسانى عنايت فرموده‌اند.

مقدّر چنان بود که حضرت عبدالبهاء پس از صعود پدر بزرگوارش بعنوان مرکز ميثاق جانشين آن حضرت شود، قيادت کامله امر مبارک را بدوش گيرد و پس از صعود جمال مبارک بصورت سرچشمه قواى روحانى که از جانب حضرتش براى احياى عالم انسانى بظهور رسيده بود درآيد.

يکى ديگر از همراهان حضرت بهاء‌الله از عائله مبارکه در اين سفر دختر شش‌ساله آن حضرت بهائيّه خانم ملقّب به ورقه عليا بود. ورقه مبارکه عليا مقام خاصّى را در دور بهائى حائز است و در حقيقت خانم ممتاز و برجسته اين عصر محسوب مى‌شود حيات آن ورقه مبارکه چنان از امتحانات و بليّات لبريز و تسليم و بردبارى ايشان در برابر ناملايمات بدرجه‌اى بود که نظيرش در بين افراد عائله مبارکه کمتر ديده مى‌شد مشاراليها علاوه بر مصائبى که بهمراه حضرت بهاء‌الله و حضرت عبدالبهاء تحمّل نمودند از مشاهده مظالم وارده بر آن دو نفس مقدّس نيز احساس آزردگى و اندوه مى‌نمودند کلمات از بيان اخلاص و فداکارى آن ورقه علياى جنّت ابهى در خدمت به حضرت بهاء‌الله و حضرت عبدالبهاء قاصر و قلم از تصوير فضائل و ملکات حيات پاک و منزّهش عاجز است.

ورقه مبارکه عليا فکر ازدواج را بکنارى گذاشت تا بتواند آزادانه بخدمت پدر بزرگوارش بپردازد. وى سالها توانست به نيروى استقامت و ايمان بعضى از مشقّاتى را که به حضرت بهاء‌الله و عائله مبارکه مهاجم بود تسکين و تقليل دهد حيات آن ورقه مبارکه فى‌الحقيقه انعکاسى از صفات و کمالاتى بود که برادر نامدارش حضرت عبدالبهاء مثل اعلاى امر حضرت بهاء‌الله را مشخّص و ممتاز مى‌نمود.

حضرت ورقه عليا نقش بى‌نظيرى در پيشرفت و تقدّم امر پدر بزرگوارش ايفاء نموده‌است پس از صعود حضرت عبدالبهاء نيز آن ورقه مبارکه بود که در سنّ کهولت زمام امور امر را بمدّت کوتاهى در کف کفايت خود گرفت و مؤمنين را حول حضرت شوقى افندى که از جانب حضرت عبدالبهاء به ولايت امر الهى منصوب گشته بود جمع نمود ورقه مبارکه عليا در سال ١٩٣٢ درگذشت و‌مرقدش اکنون در قرب مقام حضرت اعلى در کوه کرمل قرار دارد.

از همراهان ديگر حضرت بهاء‌الله در اين سفر حرم مبارک آسيه خانم ملّقب به نوّاب بود که از قلم اعلی به ورقه عليا موسوم گرديده است نوّاب دختر يکى از نجيب‌زادگان بنام ميرزا اسمعيل وزير بود و طبيعتى مهربان و شفيق داشت و از خصائل حميده برخوردار بود حضرت بهائيه خانم مادر گرامى خود را با اين عبارات توصيف نموده‌است:

تا آنجا که از خاطرات سنين اوّليّه بياد دارم وقار و محبوبيّت ايشان مانند يک ملکه هميشه در نظرم مجسّم مى‌شود ايشان مراعات هر‌شخصى را بطور کمال مى‌نمودند آرام و ملايم و بطور شگفت‌انگيزى از خودگذشته بودند و در تمام اعمالشان محبّت قلب پاکشان نمودار بود هر‌کجا قدم مى‌گذاشتند همان نفس حضورشان محيطى از محبّت و سرور ايجاد مى‌نمود و همه حاضرين را از نفحه خوش ادب و ملايمت سرشار مى‌ساخت‌.‌(ترجمه) (٣)

آسيه خانم حضرت بهاء‌الله را مولاى خود مى‌دانستند و ايمان و اخلاصشان به آن حضرت محکم و تزلزل‌ناپذير بود ايشان در سبيل محبّت جمال مبارک مصائب و آلام چهار تبعيد پياپى را با تسليم و شکيبائى تحمّل نمودند. حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مبارکه خود که پس از درگذشت مشاراليها در سال ١٣٠٣ هجرى (سال ١٨٨٦ ميلادى) نازل گشته وى را با خطاب ممتاز و يگانه "‌صاحبة له فى کلّ عالم من عوالمه‌" مفتخر و متباهى فرموده‌اند.*

دو نفس ديگر نيز به سبب علاقه و عشقى که بحضرت بهاء‌الله داشتند بطيب خاطر در اين تبعيد با آن حضرت همراه شدند يکى برادر کوچکتر هيکل مبارک ميرزا‌موسى که از قلم اعلی به آقاى کليم ملقّب گرديده وديگرى برادر

* حضرت بهاءالله، نقل از قرن بديع ص ٦٩٩

ناتنى آن حضرت ميرزا‌محمّدقلی که آن زمان در سنين نوجوانى بود اين دو برادر در سراسر سرگونى‌ها با حضرت بهاء‌الله همدم و در تمام مصائب با آن حضرت سهيم و شريک بودند.

آقاى کليم در همان لحظات تاريخى که فرستاده حضرت باب پيام آن حضرت را به حضرت بهاء‌الله تسليم نمود قلبش بنور ايمان روشن گشته بود وى در بين برادران جمال مبارک از همه باوفاتر محسوب و فى‌الحقيقه حامى امين آن حضرت شمرده مى‌شد جناب کليم در ايمان ثابت و راسخ و در حفظ و صيانت حضرت بهاء‌الله بطور خستگى‌ناپذير قائم و پايدار بود و قبل از اينکه حضرت عبدالبهاء چنين خدماتى را بر عهده گيرند ملاقات وزرا و علما و اولياى حکومت بالنّيابه از حضرت بهاء‌الله بدوش ايشان بود و بالاخره استمرار در خدمت و فداکارى بود که وى را به رتبه ممتازى در ميان حواريون حضرت بهاء‌الله ارتقا داد.

برادر ديگر جمال مبارک ميرزا‌محمّدقلی فقط هفت سال از حضرت عبدالبهاء بزرگتر بود وى از دوران کودکى تعلّق و علاقه خاصّى به حضرت بهاء‌الله داشت زيرا اندکى قبل از درگذشت پدرشان بدنيا آمده و تحت نظر و مراقبت حضرت بهاء‌الله بزرگ شده بود ميرزا محمّدقلی طبيعتى ساکت و دوست‌داشتنى داشت و در سراسر حيات خويش به خدمت صميمى در آستان برادر بزرگوارش قائم بود مشاراليه افتخار برافراشتن خيمه مبارک را در سفر بين بغداد و اسلامبول و در مواقع لازمه ديگر داشت و اغلب اوقات نيز در حضور مبارک چاى مى‌داد.

از ميان هشت برادر ديگر* حضرت بهاء‌الله تنها يکى يعنى ميرزا محمّدحسن که بزرگتر از حضرت بهاء‌الله و مورد احترام وفير آن حضرت بود پيرو باوفاى امر مبارک بوده‌ا‌ست بقيّه آنان به استثناى ميرزا‌يحيى که مرکز نقض عهد حضرت باب و‌عدوّ لدود حضرت بهاء‌الله شد يا قبل از ظهور حضرت اعلی و حضرت بهاء‌الله وفات يافته و‌يا از ايمان به‌امر‌بديع الهى‌محروم مانده بودند.

سفر بغداد که در قلب زمستان سخت و از طريق کوههاى پربرف غرب ايران انجام گرفت شدايد و مشقّات زيادى بر مسافرين وارد ساخت حضرت بهاء‌الله

* يکى از اين برادران از ازدواج پيشين مادر حضرت بهاءالله بوده است.

مدّت دهسال در عراق اقامت داشتند که دو سال از آن را در‌حال تنهائى و انزوا در کوههاى سليمانيّه گذراندند و بقيّه را در بغداد تشريف داشتند.

معاندين امر که در ميان آنان سرقونسول دولت ايران در بغداد و بعضى از علما قرار داشتند بالاخره موفّق شدند که حضرت بهاء‌الله را بار ديگر نفى بلد نمايند و در نتيجه مراجعات مکرّر نماينده دولت ايران به حکومت عثمانى فرمان سلطانى داير به عزيمت حضرت بهاء‌الله به اسلامبول صادر شد در آستانه ترک کشور عراق در سال ١٨٦٣ ميلادى بود که حضرت بهاء‌الله رسالت و مقام خويش را بعنوان من يظهره‌الله به اصحاب و همراهان خود اعلان نمودند و اين همان ظهورى بود‌که حضرت باب به آن بشارت داده بودند و بابيان نيز منتظر و مترصّدش بودند.

پس از‌پنج ماه اقامت در پايتخت امپراطورى عثمانى دشمنان حضرت بهاء‌الله بار ديگر‌نقشه تبعيد آن‌حضرت را کشيدند و‌اين بار هيکل مبارک را به‌ادرنه که از قلم اعلی به "‌سجن بعيد‌" تسميه گشته اعزام نمودند. در ادرنه شمس ظهور حضرت بهاء‌الله به اوج خود رسيد و هيکل مبارک رسالت و دعوت خود را به تمام عالم ابلاغ فرمودند حضرت بهاء‌الله پس از پنج سال تحمّل مصائب شديده بالاخره به سجن عکّا در ارض مقدّس تبعيد گشتند.

بيست و چهار سال آخر رسالت حضرت بهاء‌الله قسمتى در مدينه محصّنه عکّا و قسمتى در حوالی آن شهر سپرى شد مصائبى که جمال مبارک در طىّ نه سال اوّل مسجونيت در ميان حصارهاى عکّا تحمّل نمودند چنان شديد بود که آن حضرت آن را به سجن اعظم تسميه نمودند مى‌فرمايند ‌

اعلم انّ فى ورودنا هذا المقام سمّيناه بالسّجن الاعظم و من قبل کنّا فى ارض اخرى تحت‌ السّلاسل و الاغلال و ما سمّى بذلک... (٤)

فصل سوم
کلمة‌الله

دوران رسالت حضرت بهاء‌الله از جهت شدايد و تضييقاتى که بر وجود آن حضرت مهاجم بوده و از نظر وسعت و عظمت ظهور مبارک مشخّص و ممتاز و در تاريخ عالم انسانى بى‌سابقه و نظير است تضاد بين نور و ظلمت، عظمت و اسارت و شکوه و حقارت در سراسر دوران رسالت آن حضرت مشهود بوده‌است تاريخ حيات حضرت بهاء‌الله بمنزله کتابى است که صفحات آن با مظالمى که از دست يک نسل فاسد بر آن حضرت وارد شده سياه گشته ولکن حروف آن با شکوه و جلال ظهور الهى مى‌درخشد و بر دنيائى که با جهل و تعصّب احاطه شده نور مى‌بخشد.

قواى روحانى نهفته در اين ظهور اعظم بوسيله حضرت بهاء‌الله در طىّ چهل سال رسالت حضرتشان در جهان ظاهر گشته‌است اين قواى روحانى مقدّر است که تمامى نوع انسان را حيات جديد بخشد و آن مدنيّت الهيّه را که در آثار انبياى قبل بعنوان "‌استقرار ملکوت الهى بر زمين‌" پيشگوئى شده بنياد کند وسيله انتقال و جريان اين قواى حيات‌بخش کلمات الهى است که حضرت بهاء‌الله براى اين عصر نازل فرموده‌اند با توجّه به اين حقيقت که تحصيلات ظاهرى آن حضرت تنها به تحصيلات مقدّماتى محدود بوده مى‌توان نتيجه گرفت که اين کلمات حاصل تحصيل علوم اکتسابى نبوده بلکه از چشمه فيّاض روح‌القدس سرچشمه گرفته‌است.

کلمة‌الله از علوم اکتسابى بى‌نياز است

در قرن نوزدهم اهالی ايران اکثراً از نعمت سواد بى‌بهره بودند و از لحاظ فکرى تحت تسلّط علماى دين قرار داشتند و کورکورانه از آنان اطاعت مى‌نمودند در آن زمان دو طبقه افراد تحصيل کرده وجود داشتند که يکى علماى دين و ديگرى اولياى حکومت بودند و در خارج از اين دو دسته تنها تعداد کمى از اين موهبت بهره داشتند ولی بطور کلّى پيشوايان دين بودند که باسواد و عالم خوانده مى‌شدند اين اشخاص دهها سال از عمر خود را در تحصيل الهيّات، فقه اسلامى، تفسير، فلسفه، طبّ، ستاره‌شناسى و از همه مهمّتر لسان عربى و ادبيّات آن صرف مى کردند نظر به اينکه لسان عربى زبان قرآن بود علماى دين اهمّيّت خاصّى براى آن قائل بودند و بسيارى از نفوس بسبب وسعت و غناى زبان عربى ايّام حيات خود را صرف تحصيل و کسب مهارت در آن مى‌نمودند در نظر اين نفوس تنها رسالاتى که بزبان عربى تصنيف و تأليف شده بود قابل مطالعه شمرده مى‌شد و وعظى که از فراز‌منبر ايراد‌مى‌شد فقط در‌صورتى مؤثّر و فصيح تلقّى مى‌گشت که مقدار زيادى لغات مشکل و غير قابل فهم عربى را در بر داشت علماى دين به اين وسيله افکار شنوندگان خود را که اغلب بى‌سواد بودند تهييج مى‌نمودند و اين مريدان با وجود اينکه احتمالاً کلمه‌اى از وعظ را درک نمى‌کردند فريفته و شيفته خطابه بظاهر عالمانه واعظ و امام خود مى‌شدند در حقيقت در اين زمان ميزان عادى براى سنجش عمق معلومات يک مرد عالم درجه تسلّط او در لسان عرب و حجم عمامه‌اى بود که بر سرش مى‌گذاشت.

طبقه دوم مأمورين دولت، کارکنان دفترى و بعضى از تجّار بودند که در کودکى تعليمات ابتدائى تا حدودى فرا مى گرفتند اين تعليمات شامل قرائت، انشاء، خطّ‌نويسى، قرآن و اشعار بعضى از شعراى فارسى‌زبان بود اين دوره از تحصيل معمولاً در طىّ چند سال بانجام مى‌رسيد و از آن پس بسيارى از آنان به رسم آن زمان در سنين قبل از بيست سالگى به تشکيل خانواده مبادرت مى‌نمودند.

حضرت بهاء‌الله در عداد اين طبقه از نفوس بودند پدر آن حضرت از رجال طراز اوّل دربار شاه بود و در خطّ‌نويسى که در ميان درباريان هنر ارزنده و ممتازى شمرده مى‌شد اشتهار داشت حضرت بهاء‌الله در کودکى تعليمات ساده‌اى براى مدّت کوتاهى کسب نمودند ولی در خطّ‌نويسى مانند پدر به حدّ ممتاز رسيدند نمونه‌هائى از خطّ زيباى آن حضرت اکنون در دارالآثار بين‌المللی بهائى در کوه کرمل موجود است.

حضرت بهاء‌الله در نوزده سالگى با دخترى از يک خانواده اصيل بنام آسيه خانم ازدواج نمودند آن حضرت از اين ازدواج هفت فرزند داشتند که از بين آنان تنها سه تن يعنى حضرت عبدالبهاء، حضرت ورقه مبارکه عليا و حضرت ميرزا مهدى غصن اطهر بسنّ رشد رسيدند و بقيّه در طفوليّت درگذشتند.

در آن ايّام مأمورين دولتى از تمام مزاياى وابستگى به يک حکومت استبدادى بهره‌مند بودند و روش خشونت‌آميز و متکبّرانه‌اى داشتند اين مأمورين حتّى فقط با حضورشان مى‌توانستند در ميان مردم بيگناه ايجاد ترس و وحشت نمايند از اين رو نفوسى که حضرت بهاء‌الله را در جوانى‌شان ملاقات مى‌نمودند دچار اعجاب مى‌شدند اينان در شگفت بودند که چگونه جوانى که پدرش مقام عالی‌رتبه در دربار شاه داشت و خود نيز در ميان درباريان علی‌الخصوص در نزد صدر اعظم از احترام خاصّى برخوردار بود و انتظار مى‌رفت روش ظالمانه و تکبّرآميزى داشته باشد مظهر محبّت و شفقت بود. حضرت بهاء‌الله پدر مهربان براى يتيمان، يار و مددکار ستمديدگان و ملجأ و پناه فقيران و نيازمندان بودند آن حضرت به سبب اين خصائص آسمانى که از ايّام کودکى داشتند همواره مورد تحسين و ستايش نفوسى که نام آن‌حضرت را شنيده و با شخصيّت نافذشان تماس داشتند قرار مى‌گرفتند.

گرچه در اين جامعه مأمورين دولتى بودند که قدرت فرمانروائى در دست داشتند با وجود اين علماى مقتدر بديده حقارت به آنان مى‌نگريستند و آنها را شايسته و لايق ورود در حوزه‌هاى علم و معرفت نمى‌دانستند در چنين شرايطى حضرت بهاء‌الله در موارد متعدّده در حضور علماى دين بعضى از احاديث پيچيده و مرموز را به آسانى و بلاغت تشريح و تفسير نموده آنان را از عمق معلومات و قدرت بيان خود دچار اعجاب ساخته بودند.

نزول کلمة‌الله هرگز به علوم اکتسابى وابسته نبوده و حاملين پيام الهى در اکثر موارد محروم از علم و سواد ظاهره بوده‌اند حضرت موسى و حضرت مسيح اهل علم نبودند حضرت محمّد نيز بهره‌اى از تعليم و تحصيل نداشت ولی وقتى وحى آسمانى بر حضرتش نازل شد کلام الهى را بيان و ابلاغ نمود بيانات آن حضرت در بعضى موارد بوسيله يکى از پيروانش عيناً نوشته مى‌شد و در موارد ديگر بوسيله شخصى بخاطر سپرده مى‌شد و بعداً ثبت مى‌گشت حضرت باب و حضرت بهاء‌الله از تعليم ابتدائى بهره‌ داشتند ولی علم آنان که از‌حقّ سرچشمه مى‌گرفت علم لدنّى و‌محيط بر‌همه عالميان بود.

حضرت بهاء‌الله در لوح حکمت که حاوى نصايح و مواعظ مهمّه در زمينه رفتار فردى است ضمن توضيح معتقدات اساسى بعضى از فلاسفه قديم يونان بيان مى‌فرمايند که در هيچ مدرسه‌اى داخل نشده و از هيچ نفسى تعليم نگرفته‌اند با وجود اين علم به آنچه که در عالم وجود موجود است از طرف قادر متعال به حضرتشان عطا شده و در صفحه قلبشان نقش بسته و بلسان مبارک بصورت کلمات ترجمه و جارى گرديده‌است.

حضرت بهاء‌الله در لوح ديگرى سرچشمه علم لدنّى و منبع الهى رسالت خويش را با کلمات زير آشکار مى‌فرمايند:

يا‌سلطان انّى کنت کاحد من العباد و راقداً علی المهاد مرّت علىّ نسائم السّبحان و‌علّمنى علم‌ما‌کان‌ليس هذا‌من عندى بل من لدن عزيز عليم ... هذا‌ورقة حرّکتها‌ارياح مشيّة ربّک العزيز الحميد هل لها استقرار عند هبوب ارياح عاصفات لا و‌مالک الاسماء و الصّفات بل تحرّکها کيف تريد. (١)

ماهيّت ظهور حضرت بهاء‌الله

اقتران معنوى که بين خدا در نقش پدر و رسول برگزيده‌اش در نقش مادر واقع مى شود سبب تولّد ظهور الهى مى‌گردد که آن نيز بنوبه خود کلمة‌الله را بوجود مى‌آورد فهم و درک کامل کيفيّت اين ارتباط مقدّس بين آن ذات الهى و مظهر ظهورش براى انسان مقدور نيست اطّلاعات محدودى که ما در اين زمينه داريم مقتبس از کلمات مقدّسه حضرت بهاء‌الله است و البتّه قدرت کلمات هم براى بيان حقايق روحانى محدود مى‌باشد کلمه الهى از يک طرف حاوى روح معنوى و از سوى ديگر داراى شکل ظاهرى است روح کلمه الهى از نظر وسعت و قوّه حدّى نمى‌شناسد، به عالمى وراى عالم خلقت متعلّق است و از روح‌القدس منبعث مى‌شود شکل ظاهرى آن نيز بمانند نهرى است که جريان آن قوّه قدسى الهى را در عالم امکان ميسّر مى‌سازد بديهى است کلمه الهى چون به عالم خلق مربوط مى‌شود محدود به حدود مى‌باشد.

همچنانکه مادر بعضى از خصائص خويش را به کودک خود انتقال مى‌دهد حاملين پيام حقّ نيز شکل ظاهرى کلام الهى را تحت تأثير خود قرار مى‌دهند مثلاً حضرت محمّد در ميان قبايل عرب پا بعرصه وجود گذاشته بود و بلسان عربى تکلّم مى‌نمود از اينرو کلام الهى در قرآن بصورتى ثبت شده که با خصوصيّات شخصى آن حضرت ارتباط نزديک دارد حضرت بهاء‌الله چون ايرانى بودند کلام الهى در اين عصر بدو زبان فارسى و عربى نازل شده‌است شخصيّت حضرت بهاء‌الله، سبک آثار منزله از قلم مبارک، خصوصيات زبان فارسى با اصطلاحات و ضرب‌المثل‌هاى آن، داستان‌هائى که هيکل مبارک از حيات معاصرين خود در آثارشان ذکر نموده‌اند و‌کشورهائى که منفاى آن حضرت بوده‌است کلّ در ساختن شکل ظاهرى کلمات منزله در اين دور مبارک نقشى ايفا کرده‌‌است.

با اينکه حضرت بهاء‌الله در هيچيک از مدارسى که مخصوص طبقه علما و روحانيون بود شرکت نکرده بودند با وجود اين بشهادت ارباب علم و ادب آثار مبارکه صادره از قلم آن حضرت چه در زبان فارسى و چه در لسان عربى گذشته از جنبه‌هاى معنوى از نظر ادبى نيز در زيبائى و فصاحت و غنا بى‌سابقه و نظير است لسان عربى بقدرى وسيع و قواعد آن بحدّى پيچيده است که علماى دين براى احراز تسلّط در آن ناچار بوده‌اند تمامى ايّام عمر را صرف تحصيل آن نمايند ولی حضرت بهاء‌الله با اينکه با اين زبان و وسعت و قواعد آن آشنا نبودند با نوشتجات خود لسان عربى را غنى ساختند و همچنان که حضرت محمّد در زمان خود سبک تازه‌اى خلق نمودند حضرت بهاء‌الله نيز سبک بديعى بوجود آورده‌اند که الهام‌بخش نويسندگان و دانشمندان بهائى بوده و هست اين حقيقت در مورد آثار مبارکه آن حضرت بزبان فارسى نيز صادق و معتبر است.

انسان وقتى آثار حضرت بهاء‌الله را زيارت مى‌کند نه‌تنها تحت تأثير زيبائى سبک، فصاحت کلام، سلاست و سهولت ترکيب و وسعت تقرير و بيان آنها احساس شيفتگى و تعالی معنوى مى‌کند بلکه در عين حال متوجّه اين حقيقت مى‌شود که آن حضرت تعبيرات بديعى در آثار مقدّسه خود ابداع فرموده‌اند که درک کامل و عميق حقايق عوالم روحانى را امکان‌پذير مى‌سازد.

آثار حضرت بهاء‌الله که معمولاً بعنوان الواح معروف است بعضى بزبان فارسى و برخى بلسان عربى نازل شده‌است الواح بسيارى هم هست که قسمتى از آنها به فارسى و قسمت ديگر به عربى مى‌باشد حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مبارکه عربى را بعنوان "‌لغت فصحى " و فارسى را بنام "‌لغت نورا‌" و "‌لسان شکرين‌" معرّفى فرموده‌اند. الواح عربى آن حضرت مهيمن و مشحون از قدرت و اقتدار است و آيات منزله در آنها در کمال جلالت و فصاحت جلوه‌گر مى‌شود. آثار فارسى نيز زيبا با حرارت و روح‌افزاست حضرت بهاء‌الله برخلاف نويسندگان که معمولاً در پى محيط آرامى براى نوشتن آثارشان هستند اکثر آثار مقدّسه خويش را در تحت مصاعب و مشّقات چهار تبعيد متوالی نازل فرموده‌اند.

هر نويسنده‌اى در نوشتن آثار خود به معلومات خود متّکى است وى ابتدا در باره مسئله‌اى که قصد نوشتن دارد مى‌انديشد سپس در باره آن تحقيق و مطالعه مى کند پس از کوشش زياد ممکن است به تأليف کتابى موفّق شود آنهم کتابى که همواره محتاج به اصلاح و تکميل خواهد بود و بعضى اوقات نويسنده ناچار مى‌شود تمامى کتاب را تحت تجديد نظر قرار دهد و يا از سر کتابى تازه تصنيف نمايد ولی در مورد مظاهر مقدّسه الهى که به معلومات و کمالات بشرى خود متّکى نيستند قضيّه طور ديگر است.

وقتى وحى الهى بر حضرت بهاء‌الله نازل مى‌شد کلمات الهى از لسان مبارک جارى مى‌گشت و اغلب بوسيله کاتبين يادداشت و گاهى هم بدست مبارک تحرير مى‌شد جريان نزول الواح بقدرى سريع بوده که به شهادت خود آن حضرت در يکى از الواح مبارکه، کاتبين اغلب بر ثبت آنها قادر نبوده‌اند.

قرآن کتاب آسمانى مسلمانان تقريباً حاوى ٦٣٠٠ آيه است و اين آيات بوسيله حضرت رسول اکرم در مدّت ٢٣ سال نازل شده‌است ولی در اين دور نورانى نزول آيات الهى بر عالم انسانى به چنان وسعت و سرعتى بوده که تنها در يک ساعت معادل يک هزار آيه از لسان حضرت بهاء‌الله صادر شده‌است. بشهادت حضرت بهاء‌الله "‌اليوم فضلی ظاهر شده که در يک يوم و ليل اگر کاتب از عهده برآيد معادل بيان فارسى* از سماء قدسى ربّانى نازل مى‌شود." (٢)

گوئى ابواب ملکوت يکباره باز شده و آيات الهى که خاصّ اين عصر مى‌باشد عالم بشر را احاطه کرده‌است در دوران چهل‌ساله رسالت حضرت بهاء‌الله کره ارض در بحر ظهور الهى مستغرق شد و اين ظهور قواى عظيم روحانى بوجود آورد که هيچکس هنوز بر درک آثار مکنونه آن توانا نيست نوشتجات حضرت بهاء‌الله که آثار مقدّسه براى تمام نوع انسان محسوب مى‌شود بحدّى کثير و وسيع است که بشهادت خود آن حضرت اگر با هم جمع شود به بيش از يکصد جلد بالغ مى‌گردد.

کسى که در بيشتر دوران رسالت حضرت بهاء‌الله بعنوان کاتب آن حضرت خدمت نمود ميرزا آقاجان کاشانى ملقّب به خادم‌الله بود ميرزا آقاجان علاوه بر کتابت خدمات ديگر حضرت بهاء‌الله را نيز بر عهده داشت و از طرف آنحضرت به خطاب "‌عبد حاضر " مفتخر بود آقاجان از طبقه علما نبود بلکه فقط تعليمات ابتدائى ديده بود و در جوانى در کاشان به صابون‌سازى اشتغال داشت و از فروش آن امرار معاش مى نمود اندکى پس از ورود حضرت بهاء‌الله به عراق آقاجان به آن سرزمين رفت و نخستين بار که بزيارت هيکل مبارک مفتخر شد در خانه يکى از اصحاب در کربلا بود در اين زمان بود که مشاراليه قدرت عظيم روحانى را که از حضرت بهاء‌الله ساطع بود احساس نمود، قدرتى که تمام وجود او را تقليب کرد و او را از عشق و محبّت سوزانى نسبت به محبوب خود سرشار ساخت آقاجان نخستين کسى بود که حضرت بهاء‌الله از مقام خود آگاهش نمودند و بعداً نيز وى را با مسئوليت کتابت آثار خويش مفتخر و متباهى فرمودند.

ميرزا‌آقاجان مدّت تقريباً چهل سال افتخار تقرّب آستان مبارک و ارتباط با ظهور الهى را داشت و در تمام دوران رسالت حضرت بهاء‌الله بعنوان کاتب آن حضرت با سعى و پشتکار کامل و در تمام مدّت شبانه روز به خدمت قائم بود اين شخص با وجود احراز چنين افتخار عظيم بالاخره به مولاى خود خيانت ورزيد و بيوفائى نمود يعنى پس از صعود حضرت بهاء‌الله عليه حضرت عبدالبهاء مرکز ميثاق آن حضرت قيام کرد و با مرکز‌نقض همدست

* امّ‌الکتاب دور بيان که به‌وسيله حضرت اعلى نازل شده است

و همداستان شد.

در احيان نزول وحى بر حضرت بهاء‌الله خواه در بيت محقّر بغداد يا در سرماى شديد ادرنه چه حين عبور از دريا و چه هنگام سفر بر سطح غبرا، در زندان تنگ عکّا و يا در قصر وسيع بهجى ميرزا آقاجان با مقدارى کاغذ با يک دوات و با دسته‌اى قلم نى آماده بود تا بياناتى را که از لسان مبارک صادر مى‌شد يادداشت کند بسبب سرعت فوق‌العاده نزول آيات يادداشت‌هاى اوّليّه که تهيّه مى‌شد بقدر کفايت خوانا نبود و مى‌بايستى دوباره استنساخ مى‌شد حضرت بهاء‌الله اين الواح را پس از تصحيح در بعضى موارد بيکى از مهرهاى خود مزيّن مى‌فرمودند*

حضرت بهاء‌الله علاوه بر مهر مخصوصى که نام مبارکشان حسينعلی را در برداشت جمعاً ده مهر ديگر داشتند که در دوره‌هاى مختلف رسالت آن حضرت تهيّه شده بود تنها بر يکى از اين مهرها عنوان "‌بهاء‌الله‌" منقوش است بعضى از آنها حاوى عباراتى از آثار مبارکه است و آن حضرت را بعنوان مسجون و مظلوم معرّفى مى‌کند ولی بقيّه با عباراتى قاطع و مهيمن از قدرت بى‌نظير، عظمت بى‌عديل و مقام پر‌شکوه و جلال آن حضرت بعنوان مظهر ظهور کلّى الهى و قائم مقام ربّ سماوى در عالم خاک حکايت مى نمايد.

از جمله کسانى که در استنساخ الواح مبارکه شرکت داشتند حضرت عبدالبهاء بودند که از همان اوايل نوجوانى در بغداد تا خاتمه دوره رسالت حضرت بهاءالله به اين خدمت اشتغال داشتند و بسيارى از الواح اصلی حضرت بهاء‌الله را بخطّ مبارک خويش استنساخ فرموده‌اند**

وقتى لوحى تحرير مى‌شد چند نسخه از آن براى توزيع بين احباب استنساخ مى‌شد در بعضى مواقع نزول آيات الهى بقدرى زياد بوده که با وجود اينکه کاتبين متعدّد شبانه روز مشغول کتابت بوده‌اند موفّق به استنساخ همه آنها نمى‌شده‌اند با وجود اين بعضى از اين کاتبين چندين جلد از مجموعه‌هاى الواح بخطّ خود براى نسل‌هاى بعدى به يادگار گذاشته‌اند.

يکى از اين کاتبين بنام و ممتاز ملاّ زين‌العابدين بوده که از طرف

* به‌صفحه مراجعه شود. ** * به لوح مبارک در پشت جلد مراجعه شود.

جمال اقدس ابهى به لقب زين‌المقرّبين ملقّب و متباهى گشته‌است زين‌المقرّبين که قبل از ايمان به شريعت حضرت باب مجتهدى عالم و شخصيّتى بارز در موطن خود نجف‌آباد بود مقارن مسجونيّت حضرت بهاء‌الله در سياه‌چال طهران به امر بديع گرويد و به اين سبب از جانب همان کسانى که زمانى پيروش بودند و تمجيد و تحسينش مى‌نمودند مورد حمله و مخالفت قرار گرفت وى بعدها به بغداد سفر نمود و بالاخره پس از بازگشت حضرت‌بهاء‌الله از‌کوههاى سليمانيّه بمحضر مبارک مشرّف گرديد زين‌المقرّبين در نتيجه زيارت جمال مبارک و دريافت الواحى چند از آن حضرت بقدرى تقليب شد و در ايمان و اخلاص بحدّى پيش رفت که در زمره حواريون ممتاز و برجسته حضرت بهاء‌الله درآمد زين‌المقرّبين پس از رهائى از نفى و مسجونيّت طولانى در موصل عراق راه عکّا را در پيش گرفت و بقيّه ايّام حيات خويش را در خدمت حضرت بهاء‌الله و اغلب بعنوان کاتب صرف نمود.

زين‌المقرّبين در استنساخ آيات مقدّسه حضرت بهاء‌الله بسيار دقيق بود و اهتمام شديد مى‌نمود که آن آثار بصورت کاملاً صحيح يادداشت و ضبط شود و بدين سبب هر لوحى که بخطّ او موجود باشد کاملاً معتبر شناخته مى‌شود زين‌المقرّبين مجموعه‌هاى زيادى از آثار مهمّه حضرت بهاء‌الله را بخطّ زيبا و استادانه خويش براى نسل‌هاى آتى بيادگار گذاشته‌است و امروزه اعتبار و اصالت نشريات بهائى در زبان‌هاى فارسى و عربى با مقايسه با همين خطوط سنجيده مى‌شود.

اثر ديگرى که با نام زين‌المقرّبين و مغز نقّاد و زيرک وى مربوط مى‌شود رساله سؤال و جواب است که از آثار حضرت بهاء‌الله مى‌باشد زين‌المقرّبين که بسبب سابقه اجتهاد در تنفيذ فقه و احکام اسلامى کاملاً حائز شرايط بود از حضرت بهاء‌الله اجازه يافت که هر نوع سؤالی که در اجراى احکام منصوصه در کتاب اقدس بنظرش مى‌رسيد از محضر مبارک بپرسد بيانات حضرت بهاء‌الله که در جواب اين سؤالات صادر و بصورت رساله سؤال و جواب گردآورى شده توضيحات و تفسيرات بيشترى در باره احکام کتاب اقدس در اختيار مى‌گذارد و از اين جهت اين رساله متمّم و مکمّل کتاب مستطاب اقدس بشمار مى‌رود.

شرح حيات جناب زين‌المقرّبين که در اينجا به اختصار ذکر شد بدون اشاره به طبع مزّاح ايشان که هميشه شادى‌بخش محفل ياران مى‌شده کامل نخواهد بود زين‌المقرّبين بعضى اوقات در محضر جمال مبارک هم نکته‌هاى مفرّحى عنوان مى‌نمود که تعدادى از آنها حتّى ضمن بعضى از يادداشتهاى تاريخى مثبوت گرديده‌است.

نفس نفيس و صاحب کمال ديگرى که در زمينه تسويد و استنساخ آيات مقدّسه حضرت بهاء‌الله به خدمات ممتاز موفّق شده خطّاط نامدار ميرزا حسين ملقّب به مشکين قلم بود که از اصفهان برخاسته و مانند زين‌المقرّبين با عطيّه شوخ‌طبعى موهوب بوده‌است.

جناب مشکين قلم قبل از فوز به ايمان با دربار ناصرالدّين شاه در طهران ارتباط نزديک داشت و شاغل شغل نسبتاً مهمّى در آن دربار بود مشاراليه در سفر کوتاهى که به اجازه شاه بموطن خود اصفهان نمود در اثر ملاقات با يکى از بهائيان در ظلّ امر درآمد مشکين قلم ديگر به دربار باز نگشت و در عوض يکسر به ادرنه شتافت و در آنجا به حضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شد و از آن پس تمام حيات خود را وقف خدمت به امرالله نمود حضرت بهاء‌الله در آن ايّام وى را به مأموريت مهمّى براى مقابله با شبهات و اکاذيبى که بوسيله سيّد‌محمّد پليد اصفهانى* در محافل دربارى منتشر شده بود به اسلامبول فرستادند پس از چندى با توطئه‌هاى سيّد محمّد و يارانش مشکين‌قلم و تعدادى از بهائيان در اسلامبول به زندان افتادند بعداً اين عده به گليپولی فرستاده شدند تا منتظر ورود حضرت بهاء‌الله و همراهان که عازم عکّا بودند باشند در اينجا بود که سرنوشت مشکين‌قلم از طرف مأمورين دولت معيّن شد و‌او را با‌سه نفر‌ديگر از‌اصحاب بهمراه ميرزا‌يحيى ناقض عهد حضرت‌اعلی و عدوّ‌جمال‌اقدس ابهى به جزيره قبرس اعزام نمودند.

مشکين‌قلم مدّت نه سال بحال تبعيد در قبرس بسر برد ولی قدرت نفوذ حضرت بهاء‌الله چنان روح وى را تسخير کرده بود که با وجود اين ارتباط طولانى با يحياى بيوفا در امر مستقيم، در ايمان خلل‌ناپذير و در وفادارى به مولاى خود ثابت و پايدار باقى ماند.

* يکى از بابيان که نمونه شرارت و فساد بود و به‌مخالفت حضرت بهاءالله قيام کرد و دجّال امر حضرت بهاءالله محسوب شد.

مشکين‌قلم بلافاصله پس از آزاد شدن در سال ١٢٩٤ هجرى (در حدود ١٨٧٨ ميلادى) قبرس را به قصد عکّا ترک گفت مشاراليه در عکّا بحضور جمال مبارک فائز شد و به اجازه آن حضرت در آن شهر سکنى گزيد مشکين‌قلم نديم وفادار و خادم فداکار و يکى از حواريون حضرت بهاء‌الله بود* وى هنرمندى با قريحه فوق‌العاده و خطّاطى ممتاز بود و در خلق طرح‌هاى زيبا و بديع از حروف و کلمات نبوغى مخصوص داشت.

در ميان کارهاى هنرى مشکين‌قلم آثارى وجود دارد که صرفاً به اثر ناخن انگشتان بر صفحه کاغذ بوجود آمده‌است جناب مشکين قلم ساليان دراز از عمر خود را در استنساخ الواح حضرت بهاء‌الله و حضرت عبدالبهاء گذرانيد مجلّدات چندى از اين الواح مبارکه بخطّ زيباى وى بيادگار مانده و نامش با طرح‌هاى بديعى که ابداع نموده مخصوصاً با نقش اسم اعظم، قطعه يا بهاء‌الابهى مخلّد و جاودان گرديده‌است.

يکى از خصوصيّات مهمّ ظهور حضرت بهاء‌الله اصالت و اعتبار آيات منزله است بدين معنى که برخلاف ادوار دينى گذشته که آثار شارعين آنها در زمان نزول ثبت و ضبط نشده آيات حضرت بهاء‌الله در همان زمانى که از لسان اطهر صادر گشته تحرير شده‌است در بسيارى از موارد موقعيّت و شرايط و شأن نزول الواح نيز بوسيله کاتبين آن حضرت و يا بوسيله اصحاب و زائرين که زمانى افتخار حضور در حين نزول الواح داشته‌اند يادداشت گرديده‌است.

قوّه محرّکه روح‌القدس حين نزول وحى بر حضرت بهاء‌الله اثرات مهيبى بر هيکل عنصرى آن حضرت مى‌گذاشت يک شخص عادى وقتى خبر فوق‌العاده مهمّى مى‌شنود غرق هيجان و اندهاش مى‌شود حال معلوم است که هيکل بشرى مظهر ظهور الهى که وسيله انتقال روح قدسى با عالم بشريست تا چه حدّ ممکن است تحت تأثير اين جريان واقع شود.

معمولاً هنگام نزول وحى هيچکس بجز کاتب اجازه حضور در محضر مبارک را نداشت ولکن در موارد خاصّى بعضى از احبّا اجازه داشتند به مدّت کوتاهى در حضور مبارک بمانند نفوسى که به اين افتخار فائز شده‌اند شاهد

* اسامى و عکس‌هاى نوزده نفر حواريون حضرت بهاء‌الله در کتاب عالم بهائى جلد سوم صفحات ٨٠ و ٨١ مندرج است.

شده‌اند شاهد جلال و شکوه و درخشش خاصّى که حين نزول آيات از وجود مبارک ساطع مى‌شده بوده‌اند نورانيّت جمال مبارک در اين هنگام چنان خيره‌کننده بوده که بسيارى از حاضرين قدرت نگاه کردن به چهره مبارک را در خود نمى‌ديده‌اند.

يکى از اين نفوس حاجى ميرزا حيدرعلی اصفهانى بود که اندکى پس از آغاز ظهور مبارک به آن مؤمن شده بود وى نخستين بار در ادرنه به حضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شد جمال مبارک او را به اسلامبول فرستادند و وى در آنجا بعنوان وسيله ارتباط آن حضرت با احبّاى ايران و عراق خدمت مى‌نمود مشاراليه بعداً از طرف هيکل مبارک بمصر اعزام شد و در آنجا بود که بوسيله دشمنان امر دستگير و بصورت زندانى به سودان تبعيد گرديد تضييقاتى که وى در طىّ ساليان متمادى در سودان متحمّل شد ايمان وى را محکم‌تر و عشق وى را به حضرت بهاء‌الله بيشتر نمود ميرزا حيدرعلی پس از رهائى از زندان يکسر به عکّا رفت و افتخار آن يافت که چند‌ماهى در حضور مولاى خود بماند از آنجا هم بدستور جمال مبارک به ايران رفت و در آنجا ساليان زياد بعنوان مبلّغى برگزيده به خدمت امر الهى اشتغال داشت.

حاجى ميرزا حيدرعلی پس از صعود حضرت بهاء‌الله نقش مهمّى در حفظ و ترويج ميثاق ايفا نمود و با کمال کفايت و قدرت در برابر حملات ناقضين بيوفا که تصميم بر هدم بنيان امرالله و قلع و قمع اساس مؤسّسات دين‌الله داشتند بدفاع برخاست سالهاى آخر حيات طولانى و پرحادثه ميرزا حيدرعلی نيز در خدمت به حضرت عبدالبهاء در ارض اقدس سپرى شد وى در حيفا درگذشت و جسدش در گلستان جاويد بهائيان در کوه کرمل دفن گرديد.

در طىّ يکى از سفرهاى عکّا بود که حاجى‌ميرزا حيدرعلی اذن حضور در محضر حضرت بهاء‌الله را حين نزول آيات يافت وى شرح مختصر زير را از آن واقعه خاطره‌انگيز بيادگار گذاشته‌است:

چون اذن مثول يافت و پرده برداشته شد سلطان سلاطين ملک و ملکوت استغفرالله جميع عوالم مخلوق بکلمه مطاعه است و مجعول باراده محيطه بر کرسى مستوى بودند و آيات چون غيث هاطل نازل است که گويا در و ديوار و فرش و سقف و زمين و هواى آن مقام اقدس همه معطّر و منوّر و همه گوش و همه هوش و همه مسرور و محبور و مهتزّ و متحرّک و همه سمع شده بود ... چه حالی بود و چه مقامى من لم يذق لم يدر. (٩)

بطورى‌که گفته‌اند يکى از اثرات نزول آيات بر وجود حضرت بهاء‌الله اين بوده که تا مدّتى پس از نزول آيات در حال هيجان باقى مى‌ماندند و در نتيجه قادر بر خوردن طعام نبودند.

نيروى خلاّقه کلمة‌الله

کلمة‌الله عالی‌ترين صورت خلقت الهى و مافوق فهم و ادراک بشرى است حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح انذار فرموده‌اند که ما هرگز نبايد خلقت کلمة‌الله را با خلقت چيزهاى ديگر مقايسه کنيم آن حضرت تعليم مى‌دهند که هر‌يک از کلمات الهى مانند آئينه‌ايست که صفات الهى بوسيله آن منعکس مى‌شود و مى‌فرمايند که تمامى عالم خلقت از کلمه الهى بوجود آمده‌است در عالم اسلام مى‌گويند که خداوند تمام کائنات را به بيان تنها کلمه "‌کن‌" خلق کرده و همه عالم وجود از همين يک کلمه ايجاد گشته‌است ظهور حضرت بهاء‌الله که در حقيقت ظهور کلمة‌الله براى عصر حاضر است بهمين ترتيب از نيروى خلاّقه برخوردار مى‌باشد حضرت بهاء‌الله در بعضى از الواح مقدّسه خويش به کلمه "‌کن‌" اشاره و آن را موجد خلقت معرّفى فرموده‌اند مثلاً در زيارت نامه مبارک* که پس از صعود آن حضرت از آثار قلم اعلی گردآورى شده اين بيان مبارک موجود است:

‌اشهد انّ بحرکة من قلمک ظهر حکم الکاف و النّون و برز سرالله المکنون و بدئت الممکنات و بعثت الظّهورات‌.**

مثال ديگر قسمت زير از صلات کبير است که از قلم حضرت بهاء‌الله نازل شده‌است:

...‌الّذى ظهر انّه هو السّرّ المکنون و الرّمز المخزون الّذى به اقترن الکاف برکنه النّون‌.‌(٤)

زمانى که دو حرف کاف و نون با هم ترکيب مى‌شود کلمه "‌کن‌" بوجود مى‌آيد که موجد تمام کائنات است.

* به صفحه مراجعه شود ** ادعيه حضرت محبوب ص ٩٣

قسمت زير‌که از‌آثار‌حضرت‌بهاء‌الله‌اخذ‌شده‌از‌خلاّقيّت‌کلمة‌الله‌حکايت مى‌کند:

کلّما يخرج من فمه انّه لمحيى‌الابدان لو انتم من العارفين کلّما انتم تشهدون فى الارض انّه قد ظهر بامره العالی المتعالی المحکم البديع اذاً استشرق عن افق فمه شمس اسمه الصّانع بها تظهر الصّنايع فى کلّ‌الاعصار و انّ هذا لحقّ يقين و يستشرق هذا‌الاسم علی کلّ ما يکون و تظهر منه الصّنايع باسباب الملک لو انتم من الموقنين کلّما تشهدون ظهورات الصُّنعيّة البديعة کلّها ظهر من هذا الاسم و سيظهر من بعد ما لا سمعتموه من قبل کذلک قدّر فى الالواح و لا يعّرفها الاّ کلّ ذى بصرٍ حديد و کذلک حين الّذى تستشرق عن افق البيان شمس اسمى العلاّم يحمل کلّ شىء من هذا الاسم بدايع العلوم علی حدّه و مقداره و يظهر منه فى مذ الايّام بامرٍ من لدن مقتدر عليم وکذلک فانظر فى کلّ الاسماء و کن علی يقين منيع قل ان کلّ حرف تخرج من فم‌الله انّها‌لامّ الحروفات و‌کذلک‌کلّ‌کلمة تظهر‌من معدن الامر انّها‌لامّ الکلمات و‌انّ لوحه لامّ الالواح فطوبى للعارفين...(٥)

در لوح ديگر در بيان قدرت کلمة‌الله اين کلمات از قلم اعلی نازل:

هرحرفى که از فم عنايت نازل داراى روح حياتى است که مى‌تواند خلق جديدى را خلق نمايد و احدى جز خداوند بر اين قدرت غالبه پى نبرد انّه علی کلّ شىء عليماً. (ترجمه‌) (٦)

کلماتيکه از لسان مظاهر مقدّسه صادر مى‌شود در حقيقت شکل صورى قواى روحانى‌‌است که از ظهور الهى منبعث مى‌شود و حقيقت معنوى که در کلمة‌الله مخزون است از حيث وسعت قواى مکنونه‌اش نامحدود مى‌باشد آن حقيقت که از عالم الهى است بطور کامل براى انسان قابل فهم نيست چه که مغز‌محدود‌وى‌تنها بر‌درک‌نسبى‌معنى‌قدرت و‌نيروى خلاّقه کلمة‌الله تواناست.

کلمه الهى را مى‌توان به اشعه خورشيد که حامل نيروى آفتاب است تشبيه نمود شدّت اشراق نور آفتاب در فاصله نزديک بحدّى زياد است که هيچ موجود زنده‌اى تاب تحمّل آن را در فضا ندارد با وجود اين همان اشعّه پس از عبور از فضاى جوّ و از ميان ابرهاى متراکم‌ بخش محدودى از نيروى خود را بر سطح زمين مى‌گستراند کلمة‌الله هم به نحو مشابهى حقايق و معانى روحانى خود را در اين عالم به قدر محدود بر مغز انسان که به سبب محدوديت طبيعى‌اش قادر بدرک کامل آنها نيست آشکار مى‌نمايد.

حقيقت معنوى، نيرو، تأثيرات و خلاّقيت کلمة‌الله پس از ترک جسد خاکى و ترقّى در عوالم روحانى اهمّيّت بيشترى براى روح انسان پيدا مى‌کند و گرچه مفاهيم و حقايق روحانى مکنونه در کلمة‌الله براى مغز انسان هميشه پوشيده و مبهم باقى مى‌ماند ولی مظاهر مقدّسه الهيّه که واسطه ظهور کلمة‌الله‌اند بر اهمّيّت و قدرت آن کاملاً آگاه مى‌باشند.

کلمة‌الله سرچشمه علم و دانائى است

حضرت بهاء‌الله در جواب عريضه رجائيّه شيخ محمود نامى* که يکى از علماى مسلمان عکّا بوده و بعد به امر مبارک مؤمن شده لوحى نازل فرموده‌اند که در آن ضمن تفسير سوره و‌الشّمس از قرآن کريم کلمة‌الله را با مفاهيم روحانى علم و عرفان آشکار مى‌نمايند حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک مى‌فرمايند که هر کلمه‌اى که از آسمان ظهور الهى نازل مى‌شود چشمه خوشگوارى از اسرار و حکم الهى است هيکل مبارک در جواب سائل شرح مفصّلی نيز در بيان معانى مختلفه "‌شمس‌" ارائه مى‌فرمايند و اضافه مى‌کنند که اين کلمه مفاهيم چنان گسترده‌اى دارد که حتّى اگر ده کاتب بمدّت يک يا دو سال به کتابت مشغول باشند بيانات مبارک در باره اهمّيّت آن به پايان نخواهد رسيد.

آيات مبارکه زير از لوح شيخ محمود اخذ شده‌است.

فاعلم بانّک کما ايقنت بان لا‌نفاد لکلماته تعالی ايقن بان لمعانيها لا‌نفاد ايضاً ولکن عند مبيّنها و خزنة اسرارها و الّذين ينظرون الکتب و يتّخذون منها ما يعترضون به علی مطلع الولاية انّهم اموات غير احياء و‌لو يمشون و يتکلّمون و يأکلون و يشربون فآه آه لو يظهر ما کنز فى قلب البهاء عمّا علّمه ربّه مالک الاسماء لينصعق الّذين تراهم علی الارض کم من معان ‌لا‌تحويها قمص الالفاظ و کم منها

* شيخ محمود از تمام احاديث مروى از پيغمبر اسلام در باره تقدّس شهر عکّا مجموعه‌اى تأليف نموده‌است.

ليست لها عبارة و لم تُعطَ بياناً و لا اشارة و کم منها لا يمکن بيانه لعدم حضوراً و انّها کما قيل (لا کلّ ما يعلم يقال و لا کلّ ما يقال حان وقته و لا کلّ ما حان وقته حضر اهله‌) و منها ما يتوقّف ذکره علی عرفان المشارق الّتى فيها فصّلنا العلوم و اظهرنا‌المکتوم نسأل الله ان يوفّقک و يؤيّدک علی عرفان المعلوم لتنقطع عن العلوم لانّ طلب العلم بعد حصول المعلوم مذموم تمسّک باصل العلم و‌معدنه لترى نفسک غنياً عن الّذين يدَّعون العلم من دون بيّنةٍ و لا کتاب منير... (٧)

نه‌تنها کلمات بلکه حتّى حروفى که از لسان مظاهر مقدّسه صادر مى‌شود پر از رموز و اسرار و حائز اهميّت فراوان است حديث معروفى از حضرت علی نخستين امام و جانشين بر‌حقّ حضرت محمّد منقول است مضمون اين حديث اينکه جوهر تمام کتب مقدّسه در قرآن موجود و خود قرآن در سوره فاتحه مکنون و سوره فاتحه در آيه اوّل آن مخزون و تمامى اين آيه در حرف ب متمرکز و حرف ب نيز در نقطه ذيل آن مندمج است اين به روشنى نشان مى‌دهد که کلمة‌الله از نظر‌ماهيّت برتر از تجربه و خارج از حيطه درک و فهم انسان است.

حضرت باب مبشّر حضرت بهاء‌الله آثار بسيارى در تفسير و بيان اهمّيّت معنوى بعضى از حروف نازل فرموده‌اند از جمله در تفسير يکى از سور قرآن بنام والعصر بيش از سه هزار آيه در تفسير و تشريح حرف اوّل آن يعنى واو از قلم آن حضرت صادر گشته‌است حضرت بهاء الله نيز الواح بديعى در تعبير و تفسير حروف نازل فرموده‌اند.

آثار قلم اعلی

از مواهب شمارش‌ناپذير ظهور حضرت بهاء‌الله آثارى است که از قلم آن حضرت که از آن به قلم اعلی ياد شده نازل گرديده‌است و علاوه بر حقايق ديگر از مظهر روح اعظم حکايت مى‌کند. در تاريخ اديان قبل هيچ شريعتى بجز شريعت بابى پيدا نمى‌شود که مؤسّسش آثارى بخطّ خود براى نسل‌هاى بعد از خود بيادگار گذاشته باشد در حاليکه حضرت بهاء‌الله آثار بيشمارى بصورت نصايح و مواعظ و ادعيه و مناجات بدست مبارک تحرير فرموده اند که گرانبهاترين قسمت از آثار مقدّسه بهائى را تشکيل مى‌دهد.

مؤمنين اوّليّه اغلب عرايضى بحضور حضرت بهاء‌الله تقديم مى‌کردند بعضى سؤالاتى از حضور مبارک مى‌نمودند، برخى طلب هدايت مى‌کردند و تعدادى هم اطّلاعاتى در اختيار هيکل مبارک مى‌گذاشتند بسيارى از الواح مقدّسه جمال قدم در جواب اين عرايض صادر شده‌است سيّد اسدالله قمى کيفيّت نزول اين آثار مبارکه را بيان نموده‌است اين شخص در حدود سال ١٨٨٦ بحضور مبارک رسيد و اجازه اقامت دائم در عکّا از طرف هيکل مبارک بوى عنايت شد سيّد اسدالله قمى سالها بخدمت امرالله قائم بود و يکى از نفوسى بود که افتخار ملازمت حضرت عبدالبهاء را در سفرهاى اروپا و امريکا داشت و در اين سفرها اغلب به خدمت آشپزى حضرت مولی‌الورى مفتخر بود شرح زير از بيانات شفاهى او است‌:

يادم مى‌آيد که حين نزول آيات قلم او بقدر بيست قدم صرير داشت * شرح نزول آيات کمتر در تواريخ ديده شده لکن بنده

از براى حقّ صحبت سالها باز‌گو رمزى از آن خوش حالها

حقّ همقدمى و خواجه تاشى را بجا آورده عرض مى‌کنم اين ميرزا آقاجان يک دواتى داشت بقدر يک کاسه کوچک بقدر ده تا دوازده قلم بمثل فولاد دم دست و کاغذهاى ورق بزرگ خانبالغ و برگ توت مرتّب و منظّم داشت عرايضى که مى‌آمد از اطراف بواسطه ميرزا‌آقاجان در آن زمان بحضور ارسال مى‌گشت. عرايض را ميرزا‌آقاجان بدست گرفته در محضر مبارک حاضر مى‌گشت اذن گرفته مى‌خواند جمال مبارک مى‌فرمودند قلم گرفته جواب بنويس.

* نوشتجات فارسى و عربى معمولاً با قلم نى نوشته مى‌شد اين نوع قلم غالباً هنگام نوشتن صداى مخصوصى ايجاد مى کرد و شخص خطّ‌نويس معمولاً مى‌توانست تا حدودى اين صدا را کنترل نمايد مثلاً مى‌توانست اين صدا را با طرز نوشتن کلمه خاصّى يا با حالت خميدگى آن همراه سازد اين صداى قلم نى نه‌تنها معلوم مى‌کرد که يک حرف معيّنى تا کجا کشيده مى‌شد بلکه در شخص خطّ‌نويس و ناظرين ايجاد هيجان مى‌نمود حضرت بهاء‌الله در بسيارى از الواح مبارکه به قلم اعلی که نماينده مظهر الهى و ظهور آن هيکل ربّانى است و نيز به صريخ قلم اعلی اشاره مى‌فرمايند که خود معرّف اعلان پيام آسمانى حضرتش به اهل عالم مى‌باشد.

جمال مبارک بزبان ميرزا‌آقاجان جواب مى‌فرمودند و او مى‌نوشت فقط چيزى‌که بود اين است که تا مى‌رسيد باين کلمه که من مکتوب را حضور مبارک خواندم و اين لوح مبارک از قلم اعلی نازل وقتى که شروع مى‌نمود بنوشتن تنزيل آيات بدرجه‌اى ايشان سريع‌القلم بودند که صفحه که تمام مى‌شد هنوز هوالله اوّل صفحه خشک نشده بود مثل اين بود که يک مشت مو را در ميان مرکّب بزنى و در روى کاغذ بکشى هيچ حروفش مخرج معلوم نبود.

احدى نمى‌توانست بخواند مگر خودش. خودش هم گاهى نمى‌توانست بخواند مى‌آورد حضور مبارک لوح را تکرار مى‌نمود* و حسب‌الامر ميرزا‌آقاجان بخطّ خودش نوشته باطراف ارسال مى‌گشت.(٨)

شرح مشابهى از ميرزا طرازالله سمندرى که در سنّ ١٦‌سالگى و در آخرين سال حيات‌عنصرى جمال‌مبارک افتخار تشرّف داشته به يادگار مانده‌است ميرزا‌طرازالله که از اهل قزوين بود در يک خانواده بهائى پا به دنيا گذاشت پدر بزرگ وى از پيروان حضرت نقطه اولی بود و پدرش شيخ کاظم نيز که از طرف حضرت بهاء‌الله بلقب سمندر ملقّب شده از حواريون برجسته آن حضرت شمرده مى‌شد. خود جناب سمندرى هم در خدمت به امر الهى ممتاز بود و در سال ١٩٥١ از طرف حضرت شوقى افندى ولىّ‌امر الهى به‌سمت ايادى امرالله** منصوب گرديد جناب سمندرى در مصاحبه‌اى که در طهران انجام شده شرح زير را بيان نموده‌است.

در ايّام حضرت بهاء‌الله رسم بر اين بود که وقتى عرايض احبّا مى‌رسيد خادم هيکل مبارک بدستور ايشان ابتدا آنها را مى‌خواند و سپس قلم و کاغذ بدست مى‌گرفت و جمال مبارک عريضه‌ها را يکى پس از ديگرى پاسخ مى‌دادند. آيات مبارکه با سرعت بدون تفکّر و انديشه از لسان اطهر جارى مى‌شد. هيچکس قادر نبود آياتى را که در حين نزول نوشته مى‌شد بخواند حتّى کاتب وحى گاهى از خواندن خطّ خود عاجز مى‌شد و آنرا بحضور جمال مبارک مى‌برد تا برايش بخوانند. به‌اين ترتيب آيات الهى نازل مى‌شد و

* نمونه‌اى از خطّ نزولی به‌قلم ميرزا آقا‌جان مقابل ص درج شده است .

** به صفحه مراجعه شود

همچنين بزرگترين حجّت مظاهر ظهور است که کسى جز آن هياکل مقدّسه قادر بانجام آن نيست اين کلمات مقدّسه از سماء مشيت رحمن نازل شده بر قلب منير انبياء تجلّى مينمايد و سپس بر زبان جارى مى‌شود. شاهد اين مدّعا بيان جمال مبارک در لوح سلطان است که مى‌فرمايند‌: "‌ليس هذا من عندى بل من لدن عزيز عليم‌"‌‌ (٩)

... دو بار حين نزول آيات در محضر انور مشرف بودم. يکبار ميرزا‌آقاجان کاتب وحى نيز حضور داشت و دفعه ديگر شخص ديگرى از احبّا حاضر بود. آيات مبارکه در حين مشى از فم اطهر نازل مى‌شد و کاتب يادداشت مى‌کرد. اين مسئله وحى بسيار مهمّ است و درک آن جز با ضمير منير و قلب طاهر ميسّر نيست و بيان کيفيّت آن کار آسانى نيست. (١٠)

مؤمنين اوّليّه اغلب به دريافت الواحى از حضرت بهاء‌الله مفتخر مى‌شدند اين الواح مقدّسه فى‌الحقيقه ثروت گرانبهائى براى آنان بشمار مى‌رفت ولی از همه ارزنده‌تر الواحى بودد که بدست مبارک حضرت بهاء‌الله نوشته شده بود اين افتخار و امتياز خاص علی‌الخصوص پس از ايّام ادرنه که جمال مبارک بدست برادر ناتنى خود ميرزا يحيى مسموم شدند بندرت عنايت مى‌شد حال حضرت بهاء‌الله پس از مصرف اين سمّ چنان وخيم شد که طبيب معالج اميد به درمان آن حضرت نداشت و تنها بقدرت الهى بود که هيکل مبارک از خطر نجات يافتند حضرت بهاء‌الله در اثر اين مسموميّت دست مبارکشان دچار لرزش شديد شد و پس از آن بندرت قلم براى نزول الواح در دست مى‌گرفتند با وجود اين بعضى الواح مهمّ و مخصوص از جمله لوح عهدى و بسيارى از الواح که به‌افتخار حضرت عبدالبهاء نازل شده بخطّ مبارک مى‌باشد در اين الواح مبارکه حتّى با يک نگاه لرزش دست مبارک را مى‌توان تشخيص داد.

يکى از مؤمنين اوّليّه حاجى محمّد طاهر مالميرى* که تاريخ نويس و مبلّغ مشهورى بوده داستان دريافت لوح مبارکى بخطّ حضرت بهاء‌الله را از خود به‌يادگار گذاشته‌است. حاجى محمّد طاهر در خانواده‌اى که در صدر امر در ظلّ ديانت بابى در آمده بود بدنيا آمده بود وى در سنّ جوانى به‌عکّا

* پدر نويسنده کتاب، براى شرح حيات ايشان به ضميمه شماره ٢ مراجعه شود.

عزيمت نموده و افتخار آن يافته بود که يک روز در ميان بحضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شود حاجى محمّد طاهر پس از نه ماه اقامت در عکّا که با اين کيفيّت و موهبت ادامه داشت و در حاليکه مجذوب قدرت و نفوذ بيانات حضرت بهاء‌الله شده بود از طرف هيکل مبارک مأمور شد که به زادگاه خود يعنى يزد مراجعت و طبق دستورات دقيقى که آن حضرت داده بودند به تبليغ اهالی بپردازد بدين ترتيب حاجى محمّد طاهر قريب هشتاد سال به تبليغ امر مشغول بود و صدها نفر را به امر الهى هدايت نمود وى در اثر تقرّب به حضرت بهاء‌الله روحيّه‌اى چنان محکم و قوى يافته بود که هيچ مصيبت و بلائى بر اطفاى شعله ذوق و شوقش قادر نبود و بهمين جهت تا لحظه صعودش که در سنّ صد سالگى روى داد تمام تضييقات و مشقّات را با سرور و استقامت تحمّل نمود شرح زير قسمتى از خاطرات از زيارت جمال مبارک مى‌باشد.*

بعد از ايّامى چند‌روزى از‌خادم‌الله استدعا نمودم‌که بحضور‌مبارک عرض نمايد که چند کلمه از خطّ مبارک به بنده عنايت فرمايند. چون شنيده بودم يکى از وصاياى مبارکه حضرت اعلی روح ماسواه فداء اين است که اهل بيان اگر در يوم ظهور من يظهره‌الله واقع شوند تحصيل يک سطر و يا يک کلمه از خطّ مبارک حضرت من يظهره‌الله بهتر است از آنچه در آسمان و زمين خلق شده. خادم‌الله گفتند اين مطلب ممکن نيست چه که جمال قدم در عکّا قلم بدست نگرفته‌اند. بنده محزون و مأيوس شده ديگر عرض نکردم. روز بعد هنگام تشرّف لدى الورود فرمودند لوحى بخطّ خودم براى تو نوشته‌ام بتو مى‌رسد. خداوند مى‌داند از اين بيان مبارک تا چه درجه مسرور شدم. بعد از مدّتى اسامى چند نفر از احبّاى يزد را بوسيله جناب خادم الله بحضور مبارک فرستاده استدعا نمودم بنام هر‌يک لوحى عنايت فرمايند.** روزى مشرّف بودم فرمودند اسامى که نوشته

* نسخه اصلی خاطرات حاجى محمّد‌طاهر‌مالميرى در سال ١٩٥١ بحضور حضرت ولىّ‌امرالله تقديم شده وهيکل مبارک از آن بعنوان منبع اطّلاعات قابل توجّه براى تاريخ‌نويسان آينده توصيف فرموده‌اند. اين‌خاطرات در سال ١٩٩٢ چاپ و منتشر شده است. (مترجم)

** در اين عريضه استدعا نشده بود که الواح عنايتى بخطّ مبارک باشد

بودى بنام هر يک لوح نازل شد ولکن صلاح نيست همراه شما باشد بعد بوسيله پست ارسال مى‌شود. گمان کردم لوح بنده هم همراه ساير الواح خواهد رسيد ولی چنين نبود و لوح مزبور پس از چند سال بعد که شرحش داده خواهد شد بدست حقير رسيد.

... پس از چندى از ساحت اقدس اذن تشرّف بجهت جناب والده رسيد و ايشان باتّفاق مرحوم آقا سيّد محمّد عمّه‌زاده بارض اقدس مسافرت نموده و در جوار کعبه مقصود اقامت اختيار کردند جناب آقا سيّد‌محمّد پس از چندى توقّف به‌يزد مراجعت کردند و ضمن شرح تشرّف اظهار داشتند که هنگام مرخصى جمال مبارک فرمودند به آقا طاهر تکبير برسان و بگو لوحى بخطّ خودم براى تو نوشتم در يزد به توخواهد رسيد. (١١)

چند سالی بدين منوال گذشت و حاجى محمّد طاهر همچنان در خدمات تبليغى خود با مخالفت‌هاى شديدى از ناحيه علماى اسلامى روبرو بود. اين مخالفت‌ها بالاخره بصدور فتواى قتل وى از طرف سرکرده علماى يزد شيخ محمّد حسن سبزوارى که بوسيله حضرت بهاء‌الله بعنوان "‌ظالم ارض يا‌"* مورد مذمّت قرارگرفته منتهى گرديد حاجى محمّد طاهر سرانجام بمتابعت از دستور حضرت بهاء‌الله که توصيه فرموده بودند بخاطر امکان ادامه خدمات تبليغى در حفظ جان خود بکوشد تصميم گرفت موقتاً يزد را بقصد نقطه ديگر ترک کند حاجى در خاطرات خويش چنين مى‌نويسد:

پس از چند روز وسايل حرکت فراهم شد يک الاغ سوارى براى بنده مهيّا کردند و دو نفر سوار مسلّح براى حفاظت و جلوگيرى از سارقين حاضر نمودند و قرار بر اين شد که نيمه‌شب حرکت کنيم. چون موقع عزيمت فرا رسيد امة‌الله حاجيه بى‌بى صاحب که فى‌الحقيقه چنين نفس مؤمن و مقدّسى در بين اماء‌الرّحمن نبود و در اوّل ظهور بشرف ايمان فائز شده بودند براى مشايعت بنده آمدند ... ايشان فرمودند قدرى تأمّل کنيد تا‌من بمنزل رفته برگردم، چون‌مراجعت کردند لوحى بخطّ جمال‌قدم

* مطابق آنچه که مؤلّف محترم در جلد چهارم از کتاب The Revelation of Bah‚u'll‚h صفحه ٣٤٧ در ذيل لوح دنيا اشاره کرده‌اند "ظالم ارض يا‌" شاهزاده محمود ميرزا جلال‌الدّوله حاکم وقت يزد بوده‌است در کتاب Tablets of Bah‚u'llah در ذيل صفحه ٨٥ نيز باين مطلب اشاره شده‌است. مترجم

براى بنده آوردند. بنده عرض کردم اين لوح مبارک کجا بوده‌؟ فرمودند‌: جناب رضى‌الرّوح* تقريباً ٢٤ سال قبل در بغداد حضور حضرت بهاء‌الله مشرّف بودند بعد از مراجعت اين لوح را نزد بنده امانت گذاشته فرمودند صاحب اين لوح بعداً پيدا مى‌شود** حال تقريباً دوازده سال است که جناب رضى‌الرّوح شهيد شده‌اند و من اکنون مى‌خواهم آنرا بشما بدهم. بنده با نهايت سرور لوح مبارک را گرفته نزد آقا‌سيّد محمّد، عمّه‌زاده رفتم و آنرا بمشاراليه نشان دادم فرمودند اين همان لوحى است که جمال مبارک فرمودند بخطّ خودم براى تو نوشته‌ام در يزد بتو مى‌رسد. در ايّام اخير حضرت عبدالبهاء روحى لذّرات تراب روضة‌الغناء فداء امر فرمودند آنچه خطّ جمال مبارک در ايران نزد احبّاء موجود است ارسال ساحت اقدس گردد و بنده هنگاميکه جناب آقا محمّد حريرى عازم حيفا بودند بايشان عرض کردم بحضور مبارک حضرت عبدالبهاء از قِبَلِ بنده عرض نمايند که يک لوح بخطّ جمال مبارک نزد حقير است اگر امر مى‌فرمايند ارسال حضور گردد. فرموده بودند‌: خير آن لوح مبارک را جمال قدم بخودش عنايت فرموده‌اند. (١٢)

اعتبار آيات الهى

بعضى از الواح حضرت بهاء‌الله که در جواب عرايض افراد احبّا نازل گشته طورى تحرير شده‌‌که بظاهر بنظر مى‌رسد بوسيله ميرزا آقاجان تأليف شده‌است در بعضى موارد اين الواح از دو قسمت جداگانه تشکيل شده‌ که هر‌يک سبک مخصوص بخود دارد يعنى يک قسمت بنظر مى‌رسد نوشته آقاجان است و قسمت ديگر بروشنى آيات نازله از حضرت بهاء‌الله مى‌باشد به‌هرحال حقيقت واقع اين است که اين الواح صرفنظر از نوع سبک و عبارات کلمه به کلمه بوسيله حضرت بهاء‌الله ديکته شده و کلمه‌اى در آنها

* يکى از علماى بنام دهکده منشاد نزديک يزد که در صدر امر به ديانت بابى گرويده به بغداد رفت و در آنجا به حضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شد.

** در اين وقت حاجى محمّد طاهر در سنين کودکى بود و اين ميرساند که لوح مبارک سالها پيش از آنکه رجا شود در بغداد صادر شده بود.

نيست که از خود آقاجان باشد.

حضرت بهاء‌الله هميشه جواب عرايضى را که خطاب به ميرزا آقاجان مى‌رسيد بوى ديکته مى‌فرمودند آن حضرت به حکمت بالغه خويش اين الواح را طورى ديکته مى‌کردند که بنظر مى‌رسيد يک قسمت توسّط ميرزا آقاجان نوشته شده و قسمت ديگر بوسيله حضرت بهاء‌الله نازل گرديده‌است از اين رو براى بعضى از مؤمنين اين توهّم پيدا شده بود که آن قسمت‌هائى که بنظر مى‌رسيد توسّط ميرزا آقاجان نوشته شده واقعاً از خود مشاراليه مى‌باشد.

براى پى بردن به کيفيّت شبهه‌اى که در اين زمينه در ميان مؤمنين اوّليّه وجود داشت آشنائى بيشتر با شرح زندگانى ميرزا‌آقاجان لازم است اين شخص مدّت قريب به ٤٠ سال نه‌تنها بعنوان کاتب بلکه بعنوان مصاحب و ملازم حضور حضرت بهاء‌الله خدمت نمود و به استثناى دو سالی که حضرت بهاء‌الله در سليمانيّه منزوى بودند در تمام مدّت رسالت حضرت بهاء‌الله در خدمت آن حضرت بود در اين دو سال ميرزا آقاجان مدّتى در معيّت ميرزا يحيى بسر مى‌برد و ميرزا يحيى وى‌ را با يک مأموريّت محرمانه براى قتل ناصرالدّين شاه به طهران فرستاده بود ميرزا آقاجان اندکى پس از ورود به طهران توانست به شکل يک کارگر به دربار شاه راه بيابد ولی چون موفّق به اجراى نيّت شوم خود نشد با تذکّر به درجه حماقت و نادانى خود به بغداد باز گشت.

با مراجعت حضرت بهاء‌الله به بغداد تشبّثات ميرزا يحيى خاتمه يافت و آتش عشق و اخلاص که در قلب ميرزا‌آقاجان قبل از عزيمت جمال مبارک به سليمانيّه فروزان بود دوباره شعله‌ور شد و مشاراليه با ذوق و شوق عظيمى خدمات خود را بعنوان کاتب حضرت بهاء‌الله آغاز نمود.

ميرزا آقاجان در ايّام اخير خدمتش دچار غرور شد و اندکى قبل از صعود حضرت بهاء‌الله از اوج عزّت سقوط کرد اين شخص در موارد متعدّد با اعمال و رفتار خود سبب حزن و نارضايتى هيکل مبارک شده بود و در چنين موارد حضرت عبدالبهاء بودند که وى را به سوء رفتارش متذکّر مى‌نمودند.

اندکى قبل از صعود حضرت بهاء‌الله يکى از مؤمنين بنام حاجى ميرزا عبدالله پدرزن ورقاى شهيد* شخصاً در باره الواحى که بنظر مى‌رسيد توسطّ ميرزا آقاجان ترکيب شده‌ سؤالی از حضور مبارک نمود وى مى خواست بداند که نويسنده حقيقى اين الواح که بوده حضرت بهاء‌الله به اشاره بيان فرمودند که جواب اين سؤال مى‌بايستى از طرف خود ميرزا آقاجان داده شود حضرت عبدالبهاء در يکى از خطابات مبارک که در سال ١٩١٩ در حيفا ايراد فرمودند به اين نکته اشاره نموده و توضيح داده‌اند که وقتى که اين سؤال از ميرزا آقاجان شد جواب درست و واضحى به آن نداد و بهمين سبب بعضى از مؤمنين بر ضدّ وى قيام نمودند.

در يکى از روزهاى قبل از صعود که جمال مبارک ناخوش احوال بودند حضرت عبدالبهاء عدّه‌اى از احباب را در حال بحث و گفتگو يافتند عدّه‌اى به سرکردگى نبيل اعظم و تعدادى به پيروى از فروغيّه صبيّه حضرت بهاء‌الله و همسر حاجى سيّد علی افنان** بدو دسته تقسيم شده و در حال مجادله بودند حضرت عبدالبهاء بلافاصله مباحثه آنان را قطع و ختم فرمودند و آنان را بخاطر ايجاد دو‌دستگى غير لازم در چنان موقع حسّاسى مورد توبيخ شديد قرار دادند.

در اين موقع حضرت عبدالبهاء شنيدند که ميرزا آقاجان با جمال مبارک به نخوت و استکبار صحبت نموده و سبب رنجش شديد آن حضرت شده بود. حضرت عبدالبهاء بلافاصله پس از اين جريان به مواجهه و مقابله با ميرزا آقاجان اقدام و او را به جهت رفتار ناهنجارش مورد مؤاخذه قرار دادند با وجود اين حضرت عبدالبهاء سه بار حضور مبارک حضرت بهاء‌الله رفتند و هر بار در حال سجده بپاى مبارک افتاده عفو ميرزا آقاجان را تمنّا نمودند.

حضرت عبدالبهاء پس از صعود حضرت بهاء‌الله که اندکى پس از اين وقايع روى داد از ميرزا آقاجان خواستند که جواب سؤال حاجى ميرزا عبدالله را پس از اينهمه تأخير طولانى برايش ارسال نمايد و ميرزا آقاجان اين کار را بالاخره انجام داد. متن نامه‌اى که به‌دست خود او نوشته شده و تاريخ يکماه پس از صعود مبارک را دارد کاملاً واضح و روشن است ميرزا آقاجان در اين نامه به‌صراحت اعلام کرد که تمام الواحى که بنظر مى‌رسد بوسيله

* از حواريون ممتاز حضرت بهاء‌الله که شرح حالشان در جلدهاى بعدى اين کتاب خواهد آمد.

** اين زوج هردو بعداً به ناقضين پيوستند.

او نوشته شده کلمه به کلمه توسطّ حضرت بهاء‌الله ديکته شده‌است. شهادت‌نامه ميرزا آقاجان بشرح زير است:

مختصر عرض نمايم اينکه حرفى از اين عبد نبوده کلّها نزّلت من ملکوت‌الله ربّى و ربّکم و ربّ من فى‌السّموات و الارضين در جميع اوقات مکاتيبى که باسم اين عبد بوده در ساحت امنع اقدس بعد از اذن عرض مى‌شد و بعد امر مى‌فرمودند بگير قلم را و جميع اجوبه من البداية الی النّهاية از فم مبارک نازل و ثبت مى‌گشت و اين نه اختصاص باين عبد داشته بلکه کراراً از لسان عظمت بلسان طائفين و بعضى از اطراف نازل شده آنچه که کتاب مبين بوده از براى عالمين ... ما کنت انا الاّ عبد کاتب بين يديه.(١٣)

علم و عرفان واقعى

حضرت بهاء‌الله در سوره هيکل که در عکّا نازل شده مى‌فرمايند که در اين دور بديع آيات الهى به نه سبک و لحن مختلف نازل شده‌است يکى از دانشمندان مشهور بهائى جناب فاضل مازندرانى پس از مطالعه دقيق آثار بهائى اين نه لحن را بشرح زير طبقه‌بندى نموده‌است:

١ _ شأن و لحن الوهيّت در امر و فرمان.
٢ _ شأن و لحن عبوديّت و مناجات.

٣ _ شأن و لحن‌مفسّريت در تفسير و تأويل‌کلمات‌قبليّه و‌معارف دينيّه.

٤ _شأن و‌لحن شريعت و‌نسخ و‌وضع‌احکام و تقنين قوانين‌شرعى و اصلاح اديان.

٥ _ شأن و لحن عرفان و سير و سلوک و ارشاد و مسائل تصوّف.

٦ _ شأن و لحن سياست و دستور به ملوک.

٧ _ شأن و‌لحن علم و‌حکمت و‌فلسفه در بيان اسرار خلقت و طبّ و کيميا و غيرهما.

٨ _ شأن و لحن تعليم و تربيت و اخلاق.

٩ _ شأن و لحن اجتماعى و صلح کلّ و وحدت عالم و حقيقت. (١٤)

آثار حضرت بهاء‌الله از نظر شمول مواضيع و مطالب بسيار وسيع‌است و بهصور و سبک‌هاى مختلف نازل شده‌است اين آثار مقدّسه تمام جوانب و نيازهاى بشرى را اعم از جسمانى و روحانى در بر مى‌گيرد و در برابر ديدگان انسان ابواب وسيعى از علم و حکمت مفتوح مى‌سازد با وجود اين فهم آنها براى صاحبان قلوب پاک و طاهر ساده و آسان است درک حقيقت ظهور حضرت بهاء‌الله به تحصيل علوم اکتسابى وابسته نيست و نفوس ساده و بيسواد هم مى توانند بشناسائى اساس الهى آن و به درک تعاليم آسمانى آن توفيق يابند.

در حقيقت بعضى از حواريون برگزيده حضرت بهاء‌الله که حياتشان تاريخ عصر رسولی امر الهى را نورانى و مشعشع ساخته و نامشان بعنوان قهرمانان روحانى در اين دور رحمانى مخلّد و جاودان گشته نفوسى بوده‌اند که يا بکلّى از علم و سواد بى‌بهره بوده و يا سهم کمى از آن داشته‌اند.

ظهور حضرت بهاء‌الله به نفوسى که قلوبشان به نور ظهور منوّر گشته استعداد خاصّى عطا مى‌کند و آنان را به کسب عرفانى که مستقل و بى‌نياز از علم و سواد ظاهره است موفّق مى‌سازد اين نوع علم علمى است که در عالم اسلام به "‌العلم نور يقذفه‌الله فى قلب من يشاء‌" تعبير شده‌است.

حضرت بهاء‌الله آن را بشرح زير توصيف فرموده‌اند‌:

اين نحو از علم است که ممدوح بوده و هست نه علوم محدوده که از افکار محجوبه کدره احداث شده و آن را گاهى از هم سرقت مى‌نمايند و بر ديگران افتخار مى‌کنند. (١٥)

درک عميق حقايق عاليه امر الهى و تيزبينى در کيفيّت شکوفائى اسرارآميز آن وابستگى الزامى به ميزان استعداد عقلانى يا معلومات دانشگاهى ندارد اين نوع علوم اکتسابى حتّى در اغلب اوقات بين انسان و خدايش حجاب مى‌شود حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه دورنماى سحرآميزى از اسرار و رموز الهى تصوير مى‌کنند در اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله به لسان بديعى بيان مى‌فرمايند که چگونه بعضى از صفات الهى در محضر مبارک ظاهر شده و هر‌يک حقايق و خصايص ممتازه خود را توصيف نمودند و چون نوبت به علم رسيد بناى گريه و زارى گذاشت و اظهار کرد که وى بزرگترين صفت خداوندى و سرچشمه همه علوم عالم انسانى است ولی افسوس که بشر به سبب تمسّک به آن خود را از معرفت مظاهر مقدّسه محروم ساخته‌است.

مقصد اين نيست که علم و دانش مستوجب ملامت است برعکس حضرت بهاء‌الله علم را يک موهبت عظيم الهى تلقّى فرموده و لزوم توافق بين دين و علم را تعليم داده‌اند آن حضرت پيروان خود را بتحصيل واقعى علم و صنعت مأمور فرموده، از تعليم و تربيت اجبارى حمايت نموده و مقام علماى واقعى را که علم سبب خودستائى و غرورشان نگشته با عبارات خيره‌کننده ستوده‌اند در حقيقت علم و دانائى علما زمانى قابل ستايش و شايان توجّه است که با عرفان الهى توأم باشد حضرت بهاء‌الله اين گونه نفوس را بعنوان "‌امواج البحر الاعظم‌" و "انجم سماء الفضل‌" براى اهل عالم مورد ستايش قرار داده‌اند.‌(١٦)

فصل چهارم
نخستين تجلّيات قلم اعلی
قصيده رشح عما

بر طبق اطّلاعات موجود نخستين لوح مبارکى که از قلم حضرت بهاء‌الله صادر شده قصيده رشح عما بوده که در زندان سياه‌چال طهران اندکى پس از نزول روح اعظم بر هيکل مبارک به لسان فارسى نازل گشته‌است اين قصيده فى‌الحقيقه سرود ظفر و شادمانى است و گرچه بلسان رمز و تلويح نازل شده به روشنى مکاشفه روحانى حضرت بهاء‌الله را بيان مى‌کند حضرت بهاء‌الله در هر بيتى از ابيات اين شعر بهاى الهى را که حضرتش مظهر آن بوده مى‌ستايند و در هر مصرعى از آن عوالم روحانى را که در آن اوان در روح آن ذات مقدّس متجلّى و ظاهر بوده آشکار مى‌سازند.

اين قصيده گرچه نوزده بيت بيشتر ندارد ولی فى‌الحقيقه از کتاب عظيمى حکايت مى‌کند از خلال ابيات اين قصيده مبارکه جلال و عظمت و حقايق و قوا و خصايص مکنونه مودوعه در آثار مقدّسه که مقدّر بوده در طىّ چهل سال رسالت حضرت بهاء‌الله ظاهر شود کاملاً مشهود مى‌باشد اين شعر مژده نزول قواى روحانى را که حضرت بهاء‌الله از آنها به مرور نسايم "‌مشک ختا‌"، ظهور "‌بحر خفا از موج لقا‌"، بلند شدن "‌نقره ناقور‌"، جريان آب زندگانى، ارتفاع "‌رنّه ورقا‌"، و ظهور "‌حورى هاهوتى‌" ياد مى‌کنند اعلام مى‌دارد حضرت بهاء‌الله در اين منظومه لطيف به لسانى فوق‌العاده زيبا و بديع اين قواى روحانى را به نفس مبارک حضرتشان نسبت مى‌دهند زيبائى، قدرت، عمق و همچنين اسرار نهفته‌اى که در کلمات مقدّسه اين ابيات و آثار مبارکه ديگر آن حضرت موجود و مکنون براستى از توانائى و امکان ترجمه خارج است.

در اين ابيات حضرت بهاء‌الله براى نخستين بار يکى از خصائص ممتازه ظهور مبارک يعنى طلوع يوم‌الله را آشکار و در همان آغاز رسالت روحانى خويش آن را با نفس مبارک خود مرتبط فرموده‌اند حضرت بهاء‌الله همچنين در اين اشعار يوم ظهور خويش را با روزى که مقدّر بوده در آن مطابق بشارات اسلامى بيان معروف "‌انا هو‌" تحقّق يابد منطبق نموده‌اند مقصد از کلمه "‌انا " نفس مظهر ظهور يعنى حضرت بهاء‌الله و مفهوم "‌هو‌" ذات منيع الهى يعنى خداست و اين خود يکى از نشانه‌هاى عظمت ظهور مبارک است. حضرت بهاء‌الله در بسيارى از الواح مقدّسه بصوت الهى به بيان "‌انى انا‌الله‌" ناطقند مقصد از اين همانندى البتّه در حدود و حيطه صفات الهى است نه "‌غيب هويّه‌" و "‌ذات احديّه‌" که به شهادت بيان مبارک :

... مقدّس از بروز و ظهور و صعود و نزول و دخول و خروج بوده‌ و متعاليست از‌وصف هر‌واصفى‌ و‌ادراک هر‌مدرکى‌‌لم يزل در ذات خود غيب بوده و‌هست‌‌و‌لايزال بکينونت خود مستور از ابصار و انظار خواهد بود.‌(١)

يکى از احاديث شيعه اسلامى حاکى است که وقتى موعود ظاهر مى‌شود به‌کلمه‌اى تکلّم مى‌کند که سبب فرار جمهور ناس مى‌گردد. حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مى‌فرمايند که اين کلمه تبديل "‌او‌" به‌‌"‌من‌" يا "‌هو‌" به "‌انا‌" است يعنى مظهر ظهور‌الهى در اين دور بديع بجاى بيان "‌هو‌الله‌" به نداى "‌انا‌الله‌" ناطق خواهد شد و نفوسى که از فهم و بصيرت روحانى محرومند از وى اعراض خواهند نمود.

نزول يک چنين اثر حيرت‌انگيز و شادى‌بخش در سياه‌چال طهران در حينى که حضرت بهاء‌الله قدشان در زير مصائب و زحمات خم شده بود نشانه ديگرى از صلابت و نبضان روح تسخير‌ناپذير آن حضرت محسوب مى‌شود نکته قابل ذکر ديگر اينکه تا آنجا که اطّلاعات ما اجازه مى‌دهد اين شعر تنها اثرى است که حضرت بهاء‌الله در مولد خود يعنى سرزمينى که مورد علاقه و مهد ظهور امر حضرتشان بوده نازل فرموده‌اند.

در اين مقام متن قصيده مبارکه رشح عما زينت بخش اين اوراق مى‌شود*

* نظر به اينکه قصيده مبارکه رشح عما نخستين اثريست که از قلم حضرت بهاءالله نازل شده متن کامل آن در اينجا بنقل از رحيق مختوم جلد اوّل صفحه ١٨٤ به صفحات کتاب افزوده شد. مترجم

هوالله

رشح عما از جذبه ما ميريزد سرّ وفا از نغمه ما ميريزد

از باد‌صبامشک‌خطا‌گشته‌پديد اين‌نفحه‌خوش‌از‌جعده‌ما ميريزد

شمس‌طراز‌از‌طلعت‌حقّ‌کرده طلوع سرّ‌حقيقت‌بين‌کز‌وجهه‌ما‌ميريزد

بحر‌صفا از موج لقا کرده ‌خروش وين طرفه‌عطا از جذبه‌ها ميريزد

بهجت مل‌از نظره‌گل شد ظاهر اين رمز مليح از رنّه را ميريزد

نقره ناقورى‌ جذبه لاهوتى اين هردو‌بيک نفخه از‌جوّ‌سما‌ميريزد

دور انا هو از چهره ما کرده بروز کور هوهو از نفحه ما ميريزد

کوثرحقّ‌از کاسه دل‌ گشته‌هويدا وين ساغر‌شهد از لعل بها‌ميريزد

يوم خدا از جلوه ربّ‌شد کامل اين نغزحديث‌از‌غنّه طا ميريزد

طفح بهائى بين‌رشح عمائى بين کاين‌جمله زيک‌نغمه‌از‌لحن‌خدا‌ميريزد

ماهى‌سرمد بين طلع منزّه بين صدر‌ممرّد بين‌کز‌عرش‌علا‌ميريزد

نخله طوبى بين‌رنّه‌ورقا بين غنّه ابهى‌بين‌کز‌لمع‌صفا‌ميريزد

آهنگ عراقى‌بين‌دفّ‌حجازى‌بين کفّ‌الهى بين کز جذبه لا‌ميريزد

طلعة‌لاهوتى‌بين‌حورى‌هاهوتى‌بين جلوه‌ناسوتى بين کز‌سرّ‌عما‌ميريزد

وجهه‌باقى بين چهره‌ساقى بين رقّ زجاجى بين کز‌کوبه ما‌ميريزد

آتش‌موسى‌بين‌بيضه بيضا بين سينه سينا بين‌کز کفّ‌سنا‌ميريزد

ناله‌مستان‌بين‌حالت بستان بين جذبه هستان بين‌کز‌صحن‌لقا‌ميريزد

غنچه هائى بين‌طرّه بائى بين رنّه‌نائى بين‌ کز کلک بها‌ميريزد

طفح‌طهور‌است‌اين‌رشح‌طهور‌است‌اين‌ غنّ‌طيور‌است اين‌کز‌عين فنا‌ميريزد

مدينه طهران

حضرت بهاء‌الله در دوران چهل‌ساله سرگونى خويش اغلب به شهر طهران متوجّه و وقوعات خطيره‌اى را که با مطلع ظهورشان مرتبط بوده به خاطر مى‌ّآوردند. در بسيارى از الواح مقدّسه نازله از قلم اعلى شهر طهران به عناوين "‌ارض طا"، "امّ‌العالم‌"، "مشرق‌امر‌الله‌"، "مطلع‌الوحى‌"، "‌فردوس‌الاعلی‌"، "‌مدينة‌‌المبارکة النّوراء‌"، "ارض‌النّوراء‌" و "‌مطلع فرح‌العالمين‌" مورد ستايش قرار گرفته‌است‌(٢)

در کتاب مستطاب اقدس حضرت بهاء‌الله به‌اين بيانات اطمينان‌بخش ناطقند‌:

يا ارض الطّاء لا تحزنى من شىء قد جعلک‌الله مطلع فرح العالمين لو يشاء يبارک سريرک بالّذى يحکم بالعدل و يجمع اغنام‌الله الّتى تفرُّقت من الذّئاب انّه يواجه اهل البهاء بالفرح و الانبساط الا انّه من جوهر الخلق لدى الحقّ عليه بهاء‌الله و بهاء من فى‌ملکوت‌‌الامر فى کلّ حين افرحى بما جعلک‌الله افق‌النّور بما ولد فيک مطلع الظّهور و سمّيت بهذا الاسم الّذى به لاح نيّر‌الفضل و اشرقت السّموات و‌الارضون سوف تنقلب فيک الامور و يحکم عليک جمهور النّاس انّ ربّک لهو العليم المحيط اطمئنّى بفضل ربّک انّه لا تنقطع عنک لحظات الالطاف سوف يأخذک الاطمينان بعد‌الاضطراب کذلک قضى الامر فى کتاب بديع‌... (٣)

در اهمّيّت آيه مبارکه "‌افرحى بما جعلک‌الله افق‌‌النّور بما ولد فيک مطلع‌‌الظّهور و سميّت بهذا‌الاسم الّذى به لاح نيّر‌الفضل و اشرقت السّموات و الارضون‌" اين نکته شايان ذکر است که ارزش عددى نخستين حرف کلمه "‌طهران‌" يعنى "‌طا‌" مطابق جدول حروف ابجد نُه است که معادل ارزش عددى بهاء يعنى اسم اعظم است و اين در نظر حقّ امتياز خاصّى در بر دارد. حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه از حرف "‌طا‌" بعنوان سلطان حروف ياد کرده‌اند درک اهمّيّت اين نکته مستلزم آگاهى بر اصول ابتدائى لسان عربى است. عربى زبانى است که از نظر لغات و اصطلاحات بسيار وسيع و غنى است و چون هر‌يک از حروف آن داراى ارزش عددى خاصّى است مى‌توان اعداد را بصورت لغات و بر‌عکس کلمات را در قالب نمرات بيان کرد.

بحقيقت مى‌توان گفت که ادبيّات زبان عربى با استفاده از اين سبک بديع توسّط نويسندگان و دانشمندان بسيار غنى گرديده‌است اين روش گرچه از زبان عربى ريشه‌مى‌گيرد ولی در زبان فارسى هم بطور گسترده‌اى مورد استفاده قرار گرفته‌است بهرحال در هر‌دو اين زبان‌ها بکار بردن کلمات بجاى اعداد اغلب روش فصيح‌ترى شمرده مى شود. بطور نمونه بياد مى‌آوريم که چگونه نبيل اعظم تاريخ‌‌نويس و شاعر معروف در واقعه صعود حضرت بهاء‌الله قصيده مرثيّه‌اى برشته نظم در‌آورد و در بيت آخر آن سال صعود را با عبارت "‌قد غاب ربّ‌" که به حساب ابجد ١٣٠٩ هجرى (١٨٩٢ ميلادى) مى‌شود بيان نمود.

معرّفى اعداد در قالب الفاظ و کلمات از بيان يک عدد بطور ساده البتّه مؤثّرتر است حضرت بهاء‌الله و حضرت باب هر‌دو در آثار مقدّسه‌شان از اين سبک استفاده فرموده‌اند اين هياکل مقدّسه با بکار بردن اين روش از يک طرف بسيارى از بشارات و نبوّات موجوده در قرآن و احاديث را که معانى‌شان تا آن روز مجهول و نامعلوم مانده بود تشريح نموده و از سوى ديگر مفاهيم عميق‌ترى از اسماء و کلمات و اعداد ارائه فرموده‌اند.

حضرت بهاء‌الله به يکى از مؤمنين که در عکّا بحضور مبارک مشرّف شده و در مراجعت قصد زيارت مدينه منّوره طهران را داشته لوحى عنايت فرموده‌اند که مطالعه آن نشان مى‌دهد که آن حضرت تا چه حدّ به شهر مولد خود علاقه داشته‌اند حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک چنين مى‌فرمايند‌:

يا ايّها‌النّاظر‌الی‌‌الوجه اذا رأيت سواد مدينتى قف و قل يا ارض‌‌الّطاء قد جئتک من شطر السّجن بنبأ‌الله المهيمن القيّوم قل يا امّ‌‌العالم و مطلع‌‌النّور بين الامم ابشّرک بعناية ربّک و اکبرّ عليک من قبل الحقّ علاّم‌الغيوب اشهد فيک ظهر‌‌الاسم المکنون و الغيب المخزون و بک لاح سرّ ما کان و ما يکون.(٤)

در لوح ديگر بيانات مبارکه زير در باره آن مدينه از قلم اعلى نازل شده‌است.

يا ارض‌‌الطّاء ياد‌آر هنگامى را که مقرّ عرش بودى و انوارش از در و ديوارت ظاهر و هويدا چه مقدار از نفوس مقدّسه مطمئنّه که بحبّت جان دادند و روان ايثار نمودند طوبى از براى تو و از براى نفوسى که در تو ساکنند هر صاحب شمّى عرف مقصود را از تو مى‌يابد در تو پديد آمد آنچه مستور بود و از تو ظاهر شد آنچه پوشيده و پنهان کدام عاشق صادق را ذکر نمايم که در تو جان داد و در خاکت پنهان شد نفحات قميص الهى از تو قطع نشده و نخواهد شد ما ذکر مى‌نمائيم ترا و مظلومان و مظلوماتى که در تو مستورند انّا نذکر اُختى اظهاراً لعنايتى و ابرازاً لوفائى بمظلوميّت کبرى بحقّ راجع شد ما اطّلع بذلک الاّ علمى المحيط‌.(٥)

خواهران حضرت بهاء‌الله

در اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله به اخت يعنى همشيره محترمه، ساره خانم که به افتخارشان الواح بسيارى نازل شده اشاره مى‌فرمايند ساره‌خانم از نظر سنّ از هيکل مبارک بزرگتر و از مؤمنين وفادار بود و از ثبوت و استقامت تزلزل ناپذيرى بهره داشت مشاراليها در سال ١٢٩٦ هجرى (در حدود سال ١٨٧٩ ميلادى) در طهران درگذشت و در نزديکى‌هاى آن شهر بخاک سپرده شد ساره‌خانم بقدرى مورد احترام حضرت بهاء‌الله بود که در لوحى مى‌فرمايند که هر‌کس مرقد وى را زيارت کند اجرش باندازه نفسى است که به زيارت خود هيکل مبارک فائز شود حضرت بهاء‌الله پنج خواهر ديگر نيز داشتند ولی تنها يکى از آنها سکينه خانم مشهور به طلاّن خانم* ناخواهرى آن حضرت مؤمن به امر‌مبارک بود‌طلاّن‌خانم در‌سبيل‌‌الهى مشقّات زيادى متحمّل شده و‌مورد‌محبّت و عطوفت شديد حضرت بهاء‌الله بوده‌است مدفن وى در قريه تاکر از ايالت نور واقع شده و زيارت‌نامه مخصوصى باعزاز وى از قلم حضرت عبدالبهاء صادر گرديده‌است.

از چهارخواهر ديگر دو تن ارتباطى با امر نداشتند و دو تن ديگر پيرو ميرزا يحيى شدند‌يکى‌از‌اين دو‌يعنى شاه‌سلطان‌خانم معروف به‌خانم‌بزرگ مخصوصاً بر ضدّيت حضرت بهاء‌الله قيام کرد و رنج و تعب بسيارى براى آن حضرت ايجاد نمود حضرت بهاء‌الله در لوح ابن ذئب به وى چنين اشاره مى‌فرمايند‌:

حسن مازندرانى حامل هفتاد لوح بوده و چون فوت شد آن الواح را بصاحبانش ندادند و بيکى از اختهاى اينمظلوم که من غير جهت اعراض نموده سپردند الله يعلم ما ورد علی الواحه و آن اخت ابداً با ما نبوده قسم بآفتاب حقيقت بعد از ظهور اين امور ميرزا يحيى را نديده و از امر مطّلع نبوده چه که آن ايّام موافق نبوده‌اند ... و بعد بميرزا يحيى پيوست و حال مختلف شنيده مى‌شود معلوم نيست چه مى‌گويد و چه مى‌کند نسأل‌الله تبارک و تعالی ان يرجعها اليه و يؤيّد علی الانابة لدى باب فضله انّه هو العزيز التّواب و هو المقتدر الغفّار‌(٦)

مناجات حضرت بهاء‌الله هنگام ترک ايران

نخستين تجلّيات و تراوشات قلم اعلی که در طهران با نزول ابيات رشح عما

* طلاّن خانم دختر والده حضرت بهاءالله از ازدواج قبلی بود.

آغاز شده بود در ايّام مهاجرت حضرت بهاء‌الله به عراق ادامه داشت کلمات مبارکه زير قسمتى از يکى از مناجات‌هائى است که از لسان حضرت بهاء‌الله هنگام ترک مناطق غربى ايران در ماههاى سرد و پرزحمت زمستان نازل شده و از شدايد و مصائبى که بر حضرت بهاء‌الله در ايّام اوّليّه رسالت روحانى‌شان مهاجم بوده حکايت مى‌کند:

يا الهى و سيّدى و رجائى‌... خلق فرمودى اين ذره دکّا را بقدرت کامله خود و پروريدى بايادى باسطه خود و بعد مقرّر داشتى بر او بلايا و محن را بحيثيّتى که وصف آن به بيان نيايد و در صفحات الواح نگنجد

و نيز مى‌فرمايد ‌

گردنى را که در ميان پرند و پرنيان تربيت فرمودى آخر در غلهاى محکم بستى و بدنى را که بلباس حرير و ديبا راحت بخشيدى عاقبت بر ذلّت حبس مقرّر داشتى قلّدتنى قضائک قلائد لا تحلّ و طوّقتنى اطواقا لا‌تفکّ چند سنه مى‌گذرد که ابتلا بمثل باران رحمت تو در جريان است و بلايا از افق قضا ظاهر و تابان‌... بسا شبها که از گرانى غل و زنجير آسوده نبودم و چه روزها که از صدمات ايدى و السن آرام نگرفتم چندى آب و نان که برحمت واسعه بحيوانات صحرا حلال فرمودى بدين بنده حرام نمودند و آنچه را بر خوارج جائز نبود بر اين عبد‌جايز داشتند تا‌آنکه عاقبت‌حکم قضا‌نازل شد و‌امر‌امضاء بخروج اين بنده از‌ايران در رسيد با جمعى از عباد ضعيف و‌اطفال صغير در اين هنگام که از شدّت برودت امکان تکلّم‌ندارد‌و از‌کثرت يخ و‌برف قدرت بر‌حرکت نيست‌. (٧)

فصل پنجم
نخستين الواح نازله در عراق
شرايط و مقتضيات نزول الواح مبارکه در عراق

براى درک و فهم آثار نازله از قلم اعلی در اين برهه از زمان بايد نخست با شرايط و مقتضيات و وقايعى که با حيات حضرت بهاء‌الله در سرزمين عراق مربوط مى‌شود آشنا شد دوران اقامت حضرت بهاء‌الله را در عراق که ده سال ادامه داشت مى‌توان بسه دوره تقسيم کرد مرحله نخست شاهد طلوع فجر ظهور حضرت بهاء‌الله و حدوث بحران در جامعه بابى بسبب بيوفائى برادر ناتنى آن حضرت، ميرزا‌يحيى بود* دوره دوم دوره‌اى بود که در آن شمس ظهور جمال مبارک در اثر مهاجرت ارادى آن حضرت به کوههاى سليمانيّه به کسوف موقّت دچار شد سومين قسمت ارتفاع تدريجى آن خورشيد تابان و سطوع انوار آن بود که به اظهار امر حضرت بهاء‌الله در باغ رضوان در خارج بغداد منتهى گرديد.

ميرزا‌يحيى در دور بيان به سبب ارتباط نزديک با حضرت بهاء‌الله به شهرت و اعتبار رسيده بود والاّ خود خصلت برجسته‌اى شخصاً نداشت حضرت اعلی براى اينکه توجّه دشمنان امر را از حضرت بهاء‌الله که مرکز توجّه مؤمنين اوّليّه شده بودند منحرف سازند موافقت نمودند ميرزا‌يحيى را که جوان و نسبتاً ناشناخته بود بعنوان پيشواى جامعه بابى نامزد نمايند اين پيشنهاد از طرف حضرت بهاء‌الله عنوان شده بود و بجز دو نفر از مؤمنين يعنى برادر حضرت بهاء‌الله ميرزا‌موسى (آقاى کليم) و ملاّ‌عبدالکريم قزوينى هيچکس از آن نقشه مطّلع نبود شخص اخير کسى بود که حضرت باب اندکى قبل از شهادت قلمدان، مهرها و الواح خود‌را براى تسليم به حضرت بهاء‌الله بوى سپرده بودند وى بعداً زمانيکه حضرت بهاء‌الله در زندان سياه‌چال مسجون بودند در طهران به شهادت رسيد.

منافع نامزد‌کردن ميرزا‌يحيى به‌عنوان پيشواى جامعه بابيان واضح بود

* ميرزا‌يحيى به‌صبح ازل معروف بود.

و پس از چندى که از اعمال اين روش گذشت نفوسى که از بصيرت و حکمت بهره داشتند مى‌توانستند به آسانى به اين حقيقت پى برند که ميرزا يحيى يک مقام ظاهرى بيش نبود و در حقيقت تنها دست هدايت‌کننده حضرت بهاء‌الله بود که بطور نامرئى امور جامعه بابى را پس از شهادت حضرت ربّ اعلی اداره مى‌نمود.

وقتى که خبر شهادت حضرت باب به طهران رسيد ميرزا‌يحيى که در آن زمان نوزده ساله بود بقدرى مرتعش و هراسان شد که به لباس مبدّل فرار کرد و به کوههاى مازندران پناه برد و بواسطه همين رفتار جبن‌آميز وى بود که بسيارى از مؤمنين در آن منطقه از امر بديع کناره گرفتند و حتّى بعضى از آنان به زمره دشمنان امر پيوستند ميرزا‌يحيى پس از دو‌سال سرگردانى در نواحى شمال و غرب ايران در پى حضرت بهاء‌الله به عراق رهسپار شد ولی بقدرى از شناخته شدن ترس و هراس داشت که اوقات خود را اکثراً در حال اختفا يا با لباس مبدّل مى‌گذرانيد و اين وحشت در وى به اندازه‌اى شديد بود که حتّى يک وقتى تهديد کرده بود که اگر يک بابى او را در ملأ عام بعنوان قائد جامعه بابى معرّفى کند يا در کوچه و بازار بغداد او را به اين سمت شناسا شود آن شخص را از جامعه طرد خواهد نمود.

با وجود اين، بى‌جرأتى يا بيوفائى ميرزا‌يحيى نبود که مضرّ به امر‌الله واقع مى‌شد بلکه آنچه که بيشتر لطمه به امر مى‌زد مخالفت وى با نفس مقدّس مظهر کلّى الهى براى اين عصر بود ميرزا‌يحيى با مشاهده قدرت و عظمت و نفوذى که حضرت بهاء‌الله در بين ساکنان بغداد از عالی و دانى پيدا کرده بودند و با ملاحظه شخصيّت و احترام روزافزونى که براى آن حضرت در ميان آشنا و بيگانه ايجاد شده بود دچار غبطه و حسد گرديده و براى از دست دادن مقام خود سخت نگران شده بود چه که بسيارى از پيروان برجسته حضرت باب با پى بردن به سطحى بودن معلومات ميرزا‌يحيى و با مشاهده جبن و حيله وى دچار دلسردى و عدم رضايت گشته بودند بدين ترتيب ميرزا‌يحيى بيارى سيّد محمّد اصفهانى لئيم و بدنام شروع به افشاندن بذر شکّ و ترديد در ميان نفوسى که مجذوب حضرت بهاء‌الله شده بودند نمود و در پى آن بود که بوسايل مختلفه به اعتبار آن حضرت لطمه زند و مساعى هيکل مبارک را در‌احياى جامعه بابيان‌که در حال انحطاط بود‌خلاف حقيقت جلوه دهد.

در اثر دسيسه‌هاى سيّد محمّد، آن مظهر فساد و شرارت، ميرزا‌يحيى بدون هيچ‌گونه مجوّز و درست برخلاف تعاليم صريحه حضرت باب دعوى جانشينى آن حضرت را مى‌نمود و اين مقامى بود که هرگز در آثار حضرت باب براى وى مقدّر نگشته بود ميرزا‌يحيى با همکارى سيّد‌محمّد اختلاف و اغتشاش زيادى در ميان مؤمنين ايجاد نمود اين دو به حيله و تزوير به نشر اتّهامات نادرست عليه حضرت بهاء‌الله مشغول و به معرّفى آن حضرت بعنوان هادم بنيان امر باب و ناسخ تعاليم و احکام وى مألوف بودند.

حضرت بهاء‌الله که در اثر اين دسيسه‌هاى سوء و زيان‌بخش با مصائب و امتحانات بى‌حدّ و حصر محاط بودند بالاخره يک روز حتّى بدون اطّلاع عائله مبارکه بغداد را ترک و به جبال بعيده کردستان پناه بردند و مدّت تقريباً دو‌سال در‌آن صفحات گوشه انزوا گزيدند حضرت بهاء‌الله در کتاب ايقان در اين باره چنين مى‌فرمايند.

مقصود جز اين نبود که محلّ اختلاف احباب نشوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم و سبب ضرّ احدى نشوم و علّت حزن قلبى نگردم‌.‌(١)

آيات الهى که از لسان حضرت بهاء‌الله در سال اوّل اقامت در عراق و قبل از مهاجرت حضرتشان نازل شده اکثراً بر صفحات اوراق ثبت نشده‌است ولی آنچه که از اين بيانات بصورت الواح مثبوت و براى نسل هاى بعد بيادگار مانده‌است حاکى از حزن و اندوه فوق‌العاده‌ايست که هيکل مبارک از بيوفائى ميرزا‌يحيى و بعضى از اعوان فرومايه وى احساس مى‌فرموده‌اند.

لوح کلّ‌الطّعام

لوح کلّ‌الطعام اندکى قبل از عزيمت حضرت بهاء‌الله به کردستان از قلم مبارک خطاب به حاجى ميرزا کمال‌الدّين نراقى نازل شده‌است از پدرجدّ حاجى‌ميرزا کمال‌الدّين يعنى حاجى‌ملاّ مهدى شرحى در باره شهادت حضرت امام‌حسين بيادگار مانده که در آن به زبانى مؤثّر از فضائل و کمالات آن حضرت ستايش شده و در مرگش مرثيه و نوحه‌سرائى گرديده‌است تلاوت همين کتاب بود که حضرت باب را زمانى که در قلعه ماکو مسجون بودند دچار هيجان ساخته و به گريستن واداشته بود.

حاجى ميرزا کمال‌الدّين اهل علم و فرهنگ بود و بوسيله ملاّ‌جعفر نامى که در کاشان بحضور حضرت باب رسيده بود به شريعت بابى مؤمن گشته بود وى به نيّت ملاقات ميرزا‌يحيى که منتخب حضرت باب شناخته مى‌شد و به اميد کسب فيض از او رهسپار بغداد شد ولی چون او را نيافت طىّ عريضه‌اى از حضرت بهاء‌الله خواهش نمود که از ميرزا‌يحيى بخواهند تفسيرى بر آيه قرآنى "‌کلّ‌الطّعام کان حلاً لبنى اسرائيل الاّ ما حرّم اسرائيل علی نفسه‌" (٢) که وى را دچار حيرت ساخته بود بنويسد حضرت بهاء‌الله اين نامه را به ميرزا‌يحيى تسليم نمودند جوابى که ميرزا‌يحيى نوشت بقدرى سطحى و ناشايسته بود که حاجى‌ميرزا کمال‌الدّين را کاملاً مأيوس ساخت و ايمانش را نسبت به وى سست نمود حاجى ميرزا کمال‌الدّين سپس به حضرت بهاء‌الله روى آورد و از آن حضرت رجاى هدايت و راهنمائى در باره اين آيه قرآنيه کرد و بدين ترتيب لوح کلّ‌الطّعام در جواب ايشان از قلم حضرت بهاء‌الله بلسان عربى نازل گرديد.

حاجى‌ميرزا کمال‌الدّين در اثر وصول اين لوح مبارک و مطالعه دقيق آن به الهام قلبى و تعالی روحى فائز شد قلبش با روح جديدى سرشار گشت و روحش با نور يوم بديع نورانى گرديد وى با زيارت اين لوح مبارک به اصل کلّ‌العلوم پى برد و به عرفان مقام حضرت بهاء‌الله بعنوان "‌من يظهره‌الله‌" نائل گشت مشاراليه با فوز به اين رتبه از عرفان ايمان خود را به حضرت بهاء‌الله اعلان نمود و عهد وفادارى با آن حضرت بست حضرت بهاء‌الله باو امر فرمودند که حقيقتى را که يافته بود بر کسى فاش نسازد بلکه به موطن خود نراق مراجعت کند و مطالب اين لوح را با ياران الهى در آن سامان در ميان گذارد.

حاجى‌ميرزا کمال‌الدّين دستور حضرت بهاء‌الله را بموقع اجرا گذاشت و تا لحظه آخر حياتش که در ١٨٨١ ميلادى در نراق بپايان رسيد با از خودگذشتگى و اخلاص به خدمت امر الهى قائم بود.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح که اندکى پيش از هجرت آن حضرت به جبال کردستان نازل شده به نيّت مبارک در مورد ترک بغداد اشاره و از مصائب و احزانى که از طرف مدّعيان ترويج امرالله بر وجود مبارکشان مهاجم بوده ناله و شکوه مى‌فرمايند.

تموّجت علىّ ابحر الحزن الّتى لن يقدر‌احد‌ان يشرب قطرة منها و حزنت بشأن تکاد الرّوح ان يفارق من جسمى ... ‌ان يا کمال اسمع نداء تلک النّملة الذّليلة المطرودة الّتى خفى فى وکره و يريد ان يخرج من بينکم و يغيب عنکم بما‌اکتسبت ايدى‌النّاس و‌کان‌الله شهيد بينى و‌بين عباده‌ فآه آه فو‌الّذى قد‌استکفّ ورقاء‌المحزون فى‌صدر‌البهاء لنسيت کلّ ما‌شهدت من اوّل يوم ‌الّذى شربت لبن‌‌المصفّى من ثدى امّى الی‌حينئذ بما‌اکتسبت ايدى‌النّاس. (٣)

آيه مبارکه قرآنيّه در خصوص طعام و ابناء اسرائيل ظاهراً در جواب اعتراض قوم يهود نازل شده‌است.

يهود در آن زمان مى‌گفتند که احکام اسلام در تحريم بعضى غذاها برخلاف ادّعاى مسلمين با قوانين شريعت يهود مطابقت ندارد حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک توضيح مى‌دهند که اين آيه قرآنى در عوالم روحانى الهى معانى بى‌منتهى دارد که بيشتر آنها از حيطه درک انسان خارج است و نيز بيان مى‌فرمايند که حضرتشان قدرت آن دارند که به علم محيطه‌شان سالهاى متمادى به نزول معانى وسيعه آن ادامه دهند حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک بعضى از مفاهيم روحانى طعام را تفسير و طىّ آن جزئى از عظمت و وسعت و اسرار و رموز عوالم روحانى الهى را که بى‌حدّ و مرز و از حيطه درک انسان خارجند مکشوف مى‌فرمايند.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک چهار عالم از اين عوالم روحانى را ذکر مى‌نمايند براى درک بهتر اين عوالم شايسته است نظرى به مخلوقات الهى بر روى زمين کنيم در عالم خاک مراتب مختلفى از خلقت در کنار هم وجود دارند که هر‌يک براى مقصد معيّن و مخصوصى آفريده شده اند بطور مثال در عالم انسانى ملاحظه مى‌شود که انسان در حيات خود و در زمان واحد در سه سطح مختلف انجام وظيفه مى‌کند انسان در مقايسه با عوالم پست‌تر يعنى نبات و حيوان بر آنها برترى دارد. در عالم خود يعنى عالم انسان براى هم‌زيستى و يگانگى با همنوعان خود خلق شده‌است ولکن نسبت به انبياى الهى در رتبه‌اى بمراتب پست‌تر قرار دارد از اين مثال روشن مى‌شود که انسان گرچه هميشه موجود واحدى بشمار مى‌رود مظهر صفات و خصايص سه‌گانه برترى، يگانگى و کهترى است.

عوالم روحانى مذکور در اين لوح مبارک نيز بطور مشابهى حائز درجات و مراتب‌اند مرتبه اوّل عالم هاهوت است که از آن به "‌جنّة‌الاحديّه‌" تعبير مى‌فرمايند هاهوت عالمى است که تعلّق به رتبه الوهيّت و ذات لايزال دارد و به درجه‌اى متعالی است که حتّى مظاهر مقدّسه الهيّه از درک حقيقت آن عاجزند حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح در باره آن چنين مرقوم فرموده‌اند‌:

لم‌يزل به علوّ تقديس و تنزيه در مکمن ذات مقدّس خود بوده و لايزال به سموّ تمنيع و ترفيع در مخزن کينونت خود خواهد بود...

صد هزار موسى در طور طلب به نداى لن ترانى منصعق و صد‌هزار روح‌‌القدس در سماء قرب از اصغاء کلمه لن تعرفنى مضطرب.(٤)

مرتبه ثانى عالم لاهوت است و آن رتبه ربوبيّت و بارگاه الهى است از آثار حضرت بهاء‌الله چنين استنباط مى‌شود که عالم لاهوت احتمالاً عالم ارتباط حقّ با مظاهر و برگزيدگانش مى‌باشد اين هياکل مقدّسه که در بحر لقاى الهى مستغرقند در اين فضا مقامى ادّعا نکنند و جز فناى صرف نشناسند در اين عالم هيچ نفسى با ذات الوهيّت برابرى نتواند و مصداق "‌کان‌‌الله و لم يکن معه من شىء‌"* در آن کاملاً نمايان و آشکار مى‌باشد.

عالم ديگرى که حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک معرّفى مى‌فرمايند عالم جبروت است نفوس مقدّسه‌اى که در اين ملک اعلی مستقرّند از نظر رتبه و مقام با ذات حقّ نسبت نزديک دارند، مظهر تمام صفات او هستند، به او پيوسته‌اند و به لسان او تکلّم مى‌کنند. بنظر مى‌رسد که عالم جبروت عالمى است که در آن برگزيدگان حقّ در افاضه بر مخلوقات از قدرت آن ذات منيع برخوردارند.

حضرت بهاء‌الله در آثار مقدّسه خود در مواضع کثيره مقام دوگانه‌مظاهر مقدّسه‌را‌توجيه فرموده‌اند‌اين ارواح‌مقدّسه در‌برابر عالم حقّ نيستى‌محض اند

* کتاب ايقان ص ٧١

ولی در ارتباط با عالم خلق بنام خدا مشتهر و به صفات آن ذات منيع موهوب مى‌باشند.

حضرت بهاء‌الله در يکى از مناجاتها به بيانات ذيل ناطقند‌:

‌يا الهى اذا انظر الی نسبتى اليک احبّ بان اقول فى کلّ شىء بانّى انا‌الله و اذا انظر الی نفسى اشاهدها احقر من الطّين‌. (٥)

در آثار اسلامى هم شواهدى نظير اين بيانات مبارکه ديده مى شود از جمله حديث زير که از پيامبر اسلام روايت شده بروشنى مراتب دوگانه انبياى الهى را نشان مى‌دهد حضرت محمّد مى‌فرمايند‌:

لنا‌مع‌الله‌حالات‌نحن‌فيها‌هو و‌هو‌نحن و هو هو و نحن نحن‌. (٦)

يکى ديگر از عوالم الهى عالم ملکوت است و اين همان ملکوتى است که در آثار‌مقدّسه اديان گذشته به‌وفور از آن ياد شده و حضرت بهاء‌الله در لوح مبارک کل‌ّ‌الطّعام آن را بعنوان "‌جنّة‌العدل‌" توصيف مى‌فرمايند.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک علاوه بر اين عوالم روحانى چهارگانه به عالم ناسوت يعنى اين دنياى فانى نيز اشاره و از آن بعنوان "‌جنّة‌الفضل‌" تعبير مى‌فرمايند حضرت بهاء‌الله در بسيارى از الواح مقدّسه اين حقيقت را تأکيد مى‌کنند که عالم انسانى و ظهور الهى هر‌دو صرفاً به فضل خداوندى ايجاد شده‌اند و اضافه مى‌فرمايند که اگر آنى عدل الهى جايگزين فضل الهى مى‌شد عالم وجود بالکلّ به عدم مى‌گرائيد.

حضرت بهاء‌الله در لوح کلّ‌الطّعام معانى ديگر کلمه طعام را که در آيه مبارکه نامبرده از قرآن نازل شده توجيه مى‌فرمايند در موضعى آن کلمه را بعنوان "‌کلّ‌علوم‌" و در جاى ديگر بعبارت "‌معرفة‌صاحب‌الامر‌" يعنى عرفان مظهر ظهور تفسير مى‌نمايند هيکل مبارک همچنين بيان مى‌کنند که کلمه طعام در ارتباط با دور اسلام مى‌تواند اشاره به مقام ولايت باشد که ائمه اسلام پس از رحلت رسول اکرم بعنوان جانشينان آن حضرت احراز نمودند حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک در ارتباط با ظهور مقدّس خويش که هنوز در آن زمان مکنون و غير‌مکشوف بود مقصد از طعام را درياى دانش که در بطون الواح مقدّسه حضرتش مکنون بوده معرفى مى‌فرمايند.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک تعبيراتى نيز در باره کلمه "‌اسرائيل‌" و "‌ابناء‌اسرائيل‌" ارائه مى‌فرمايند و همچنين جناب قدّوس را که در بين حروف حىّ اجلّ و اعظم از کلّ بوده‌اند بعنوان "‌نقطه اخرى‌" معرّفى مى‌نمايند که اين خود اشاره به ارتباط نزديک مشاراليه با حضرت باب يعنى "‌نقطه اولی " و نشانه عظمت مقام وى‌ مى‌باشد.

لوح کلّ‌الطّعام که حاجى ميرزا کمال‌الدّين را تحت تأثير شديد قرار داد و بسيارى از اسرار و رموز الهى را مکشوف ساخت نمونه‌اى بارز از آثاريست که در اين دوره از قلم اعلی نازل شده‌است الواح مقدّسه که در اوايل ظهور از قلم جمال مبارک عزّ نزول يافته‌ علی‌الخصوص الواحى که به لسان عربى است از لحاظ سبک تا حدودى به نوشتجات حضرت باب شبيه است در سالهاى بعد بتدريج که شمس حقيقت در آسمان ظهور مبارک اوج مى‌گيرد آثار نازله از قلم اعلی سبک بديعى بخود مى‌گيرد و بالاخره با نزول کتاب مستطاب اقدس که درخشندگى و بلاغتش نمايانگر قدرت، عظمت و زيبائى بيانات بيهمتاى حضرت بهاء‌الله است باوج اعلاى خود مى‌رسد.

بعضى از الواح که در کردستان نازل شده‌است

هجرت حضرت بهاء‌الله به کوههاى کردستان فصل جديدى را در تاريخ ظهور مبارک باز نمود آن حضرت عزيزان و دوستداران خود را يکباره ترک گفتند، کسانى را که راه خيانت و بيوفائى در پيش گرفته و با اجراى نقشه‌هاى شوم‌شان امر حضرت باب را به مرز خاموشى کشانده بودند پشت سر گذاشتند و مدّتى در کمال عزلت در سر کوهى که سرگلو نام داشت دور از جهان و جهانيان مسکن گزيدند جمال مبارک در اين سفر تنها يک دست لباس که آنهم از پارچه خشن و فقيرانه تهيّه شده بود براى تعويض همراه داشتند خوراک مبارک نيز اغلب شير و در موارد اتّفاقى اندکى برنج بود آن حضرت بعضى اوقات در يک غار و برخى ايّام در پناه ساختمانى که از سنگ‌هاى خشن و ناصاف ساخته شده بود مسکن داشتند تنها مجالس و مؤانس هيکل مبارک نيز در اين ايّام چنانکه خود در لوح مبارک مريم تصريح نموده‌اند "‌طيور صحرا‌" و "‌وحوش‌عراء‌" بوده‌اند (٧) حضرت بهاء‌الله در کتاب ايقان آن ايّام را چنين توصيف فرموده‌اند‌:

از‌عيونم عيون جارى بود و‌از‌قلبم بحور‌دم ظاهر‌چه‌ليالی‌که قوت دست نداد و چه ايّام که جسد راحت نيافت بخود مشغول بودم و از ماسوى غافل. (٨)

جمال مبارک در اين صحراى بعيد بحال فريد و وحيد اذکار و قصايدى را که در مدح و ستايش ظهور مبارک خويش سروده بودند بصداى بلند تلاوت مى‌نمودند ولی افسوس که اين کلمات نازله از لسان مبارک که مى توانسته عالميان را زندگى تازه و عالم را نور بى‌اندازه بخشد در فضاى آن سرزمين دورافتاده محدود گشته و براى هميشه از بين رفته‌اند.

جمال مبارک در اين دوران هجرت در باره امر الهى که خود مظهر ظهورش بودند و مخالفت‌هاى شديدى که دشمنان امر قرار بود آغاز کنند مى‌انديشيدند، به مصائبى که هم‌اکنون بر حضرتشان مهاجم بود و به بلاياى بيشترى که انتظار ميرفت در آتيه پيش بيايد متذکّر بودند و در انحرافات و بى‌وفائيهاى رؤساى حزب بابى که نام نيک شريعت حضرت ربّ اعلی را لکه‌دار کرده سبب ننگ و رسوائى آن شده بودند تفکّر و تأمّل مى‌نمودند.

پس از چندى که حضرت بهاء‌الله در آن صفحات گذراندند شيخ اسماعيل نامى که پيشواى فرقه خالديّه يکى از شعبه‌هاى مذهب سنّى بود با آن حضرت آشنا شد و بشدّت مجذوب شخصيّت هيکل مبارک گشت اين شخص بالاخره توانست حضرت بهاء‌الله را وادار به ترک آن محلّ و انتقال به شهر سليمانيّه نمايد طولی نکشيد که بزرگوارى جمال مبارک نه‌فقط بر رؤساى دين و ارباب علم بلکه بر تمام اهالی آن ناحيه ظاهر و عيان شد دانش بى‌اندازه و خصائل ممتازه حضرت بهاء‌الله زمانى شناخته شد که خطّ‌نويسى زيبا و ماهرانه آن حضرت مورد توجّه قرار گرفت و انشاى استادانه و سبک زيبايشان در نامه‌هاى صادره در جواب بعضى پيشوايان دينى جالب انظار گشت ذکر اين نکته جالب است که بعضى از اين دستخطّ‌ها که حضرت بهاء‌الله به شخصيّتهاى برجسته‌اى چون شيخ عبدالرّحمن رئيس فرقه قادريّه و ملاّ‌حميد از علماى معروف سليمانيّه و چندتن ديگر مرقوم فرموده‌اند براى نسل هاى بعدى به يادگار مانده و به مراتب حزن و دلتنگى هيکل مبارک در آن ايّام شهادت مى‌دهند از جمله در رقيمه‌اى که به شيخ عبدالرّحمن مرقوم نموده‌اند از فقدان خادم امين و مسلمان خود ابوالقاسم همدانى که از بغداد در ملازمتشان بوده و بوسيله راهزنان مورد حمله قرار گرفته و مقتول شده بود ناله و زارى مى‌فرمايند.

بدين ترتيب شهرت جمال مبارک در سليمانيّه و بلاد مجاوره منتشر شد و پس از اندک زمانى حضرتشان براى نفوس زيادى که تشنه کسب معارف حقيقى و تنوير افکار بودند بعنوان مرجع و مرکز قرار گرفتند حضرت بهاء‌الله بدون اينکه هويّت خود را آشکار کنند هر روز در ميان اين نفوس حاضر و به سؤالات آنان در باره نکات مبهم و پيچيده تعاليم مذهبى شان بزبان ساده ولی فصيح جواب مى‌دادند بزودى اهالی کردستان بنحوى که حضرت عبدالبهاء شهادت داده‌اند مجذوب مغناطيس محبّت هيکل مبارک شدند و حتّى بعضى از آنان به اين اعتقاد رسيدند که مقام آن حضرت همانند مقام انبيا بود.

يکى از برجسته‌ترين وقايع ايّام عزلت حضرت بهاء‌الله در سليمانيه که قلوب اهل آن شهر را تسخير کرد نزول قصيده عزّ ورقائيّه بلسان عربى در ملأ عام بود علماى سليمانيه از حضرت بهاء‌الله خواستند کارى را که تا آنوقت هيچکس بر انجامش قادر نگشته بود بر عهده گيرند و آن اين بود که شعرى به سجع و وزن قصيده تائيه ابن فارض شاعر عرب تنظيم و انشاء نمايند.

حضرت بهاء‌الله اين استدعا را قبول فرمودند و در حاليکه در ميانه آن جمع جالس بودند قريب دو هزار بيت بنحوى که خواسته بودند برشته نظم در آوردند نفوس حاضره در محضر مبارک با مشاهده اين جريان و قدرت آن حضرت در اجراى اين امر دچار بهت و غرق شگفتى شدند و علناً اقرار نمودند که ابيات نازله از لسان مبارک از لحاظ عمق معانى و زيبائى و روانى بمراتب از اشعار اصلی ابن فارض برتر بود حضرت بهاء‌الله با علم به اين حقيقت که مطالب اين قصيده وراى ادراک نفوس بود تنها يکصد‌و بيست و هفت بيت از ابيات آن را انتخاب و تسويد آن‌ها را اجازت فرمودند با توجّه به اين حقيقت که حضرت بهاء‌الله ايرانى بودند و تعليمات مدرسه‌اى خاصّى در پيچيدگى‌هاى لسان عربى نداشتند قصيده عزّ ورقائيه تنها از نظر ادبى شاهد بزرگى بر نبوغ آنحضرت که خود منبعث از روح الهى بوده محسوب مى‌شود کلماتى که حضرت بهاء‌الله در اين ابيات بکار برده‌اند داراى معانى بس عميقند و ترکيب آنها با يکديگر نيز موسيقى آسمانى موزونى از آهنگ‌هاى روحانى ايجاد مى‌کنند حضرت بهاء‌الله اغلب با استفاده از يک يا دو کلمه تنها اشاره به يک آيه اى از قرآن يا يک حديث از احاديث اسلامى مى‌فرمايند و بدين طريق در يک سطر به يک رشته از آيات قرآنى اشاره و آنها را بنحوى بديع با هم مى‌آميزند و در نتيجه پرده از اسرار و رموز ظهور ربّ بر مى‌دارند هر‌يک از ابيات قصيده ورقائيّه مانند دريائى است که از بهم‌پيوستن نهرهاى بسيارى بوجود آمده‌اند و در اعماق خود گوهرهاى بيشمارى از علم و حکمت نهفته دارند.

حضرت بهاء‌الله پس از مراجعت به بغداد حواشى چندى بر اين قصيده مرقوم و طىّ آن معانى کلمات دشوار را به زبان فارسى بيان و نيز بعضى از ابيات مبهمه آن را تعبير و تفسير فرمودند جمال مبارک در دو سه مورد حتّى به انحراف آشکارى که از قواعد زبان نموده‌اند اشاره و آن‌ها را به اقتضاى شرايط موجود بروشنى توجيه فرموده‌اند.

موضوع قصيده ورقائيّه تسبيح و تمجيد روح اعظم الهى است که به شکل "‌حوريّه الهى " بر جمال مبارک نازل گشته بود اين اشعار در حقيقت گفتگوئى بين آن حضرت بعنوان حامل پيام الهى و روح‌القدس بصورت حوريّه الهى است که مورد نعت و ستايش حضرتش قرار گرفته است حضرت بهاء‌الله در اين ابيات مصائبى را که در گذشته تحمّل فرموده بودند بيان مى‌کنند، روش ظالمانه دشمنان را در حبس و زنجير کردن حضرتشان بياد مى‌آورند از تنهائى و هموم خويش سخن مى‌رانند و بصراحت اعلام مى‌کنند که عزم جزم دارند قيام نمايند و با روح استقامت و سرور با همه بلايائى که ممکن است در آينده در سبيل الهى بر حضرتشان وارد شود روبرو گردند.

قصيده ورقائيّه رابطه شخص مظهر ظهور را با روح‌القدس که روح‌‌بخش و مؤيّد اوست نشان مى‌دهد و همچنين عظمت و وسعت عوالم الهى را که مبدأ و مطلع تمام شرايع آسمانى است تا حدّى روشن و آشکار مى‌کند.

در کردستان علاوه بر قصيده ورقائيّه ادعيه و مناجات هاى متعدّدى از قلم حضرت بهاء‌الله نازل شده که بدست مبارک تحرير و براى نسلهاى بعدى محفوظ مانده‌است. در ميان اين اذکار شعر ديگرى است که بنام ساقى از غيب بقا معروف است اين شعر به زبان فارسى سروده شده و مانند اشعار ديگر جمال‌مبارک زيبا و روح‌انگيز مى‌باشد. حضرت بهاء‌الله در اين شعر آرزوى روزى را مى‌کنند که در آن پرده از وجه مبارک برکنار رفته و درخشش ظهورشان نور به‌عالم و عالميان خواهد بخشيد همچنين تأکيد مى‌فرمايند نفوسى که اشتياق نيل به نور ظهور الهى دارند بايد خود را از تعلّقات دنيوى منقطع کنند چه که به انذار صريح حضرتش تنها کسانى به محضر مبارک بار خواهند يافت که براى جانبازى در راهش آماده باشند.

قصيده مبارکه "‌ساقى از غيب بقا"*

ساقى از غيب بقا برقع بر‌افکن از عذار تا بنوشم خمر باقى از جمال کردگار

آنچه در خمخانه دارى نشکند‌صفراى‌عشق زان شراب معنوى ساقى همى بحرى بيار

تا که اين مستور شيدائى درآيد در‌خروش تا که اين مخمور ربّانى برآيد زين خمار

نار‌عشقى برفروز و جمله هستى‌ها بسوز پس قدم بردار اندر کوى عشّاقان گذار

تا نگردى فانى از وصف وجود‌اى‌مرد راه کى چشى خمر بقا از لعل نوشين نگار

پاى نه بر فرق ملک آنگه درآ در‌ظلّ‌فقر تا ببينى ملک باقى را کنون از هر کنار

گر خيال جان همى هستت بدل اينجا ميا گر نثار جان و دل دارى بيا و هم بيار

رسم ره اينست‌گر‌وصل‌"‌بهاء‌" دارى‌طلب گر‌نباشى مرد اين ره دور‌شو زحمت ميار

* اين قصيده‌مبارکه در ترجمه کتاب به‌نقل از رحيق مختوم جلد اوّل ص ٤٢٥ اضافه شده‌است. مترجم

گر‌همى‌خواهى‌که‌گردى واقف‌از‌اسرار‌عشق چشم عبرت‌برگشا بر بند راه افتخار

تا ببينى طور‌موسى طائف اينجا آمده تا ببينى روح عيسى را ز عشقش بيقرار

تا بيابى دفترتوحيد از زلفين دوست تا بخوانى مصحف تجريد از خدّين‌يار

هين بکش‌خمر‌فرح از‌چشمه‌حيوان‌عشق تا به فيروزى‌سراندازى همى در‌پاى يار

مردگانند در‌اين‌انجمن اندر‌ره‌‌دوست اى‌مسيحاى‌زمان‌ هان‌ نفسى‌گرم برآر

تا‌که بر‌پرّند اطيار‌وجود از سجن تن تا‌فضاى‌لامکان‌ در ظلّ‌ صاحب‌اقتدار‌

درويش جهان‌سوخت‌از‌اين‌شعله‌جانسوز‌الهى وقت آنست‌که‌کنى زنده از ‌اين‌نغمه زار

يوم‌الله

حضرت بهاء‌الله همچنين در اشاره به عظمت امر مبارکشان بيان مى‌کنند که طور سينا که در آن بهاى الهى بر حضرت موسى مکشوف شده بود حال حول ظهور مبارکشان طائف است و روح حضرت مسيح نيز مشتاق فوز به آن مى‌باشد در بسيارى از الواح حضرت بهاء‌الله بيانات مشابهى در اين باره موجود و کلّ مبيّن اين حقيقت است که اين يوم يوم‌الله است و روزى است که تمام انبياى گذشته در آرزوى وصول به آن بوده‌اند.

مقصود از آفرينش ظهور اين يوم امنع اقدس که در کتب و صحف و زبر الهى بيوم‌الله معروفست بوده و جميع انبياء و اصفياء و اولياء طالب لقاى اين يوم بوده‌اند. (٩)

و در مقام ديگر مى‌فرمايند‌:

براستى مى‌گويم احدى از اصل اين امر آگاه نه‌...‌در اين يوم بايد کلّ با عين الهى ببينند و با اُذن رحمانى بشنوند من ينظرنى بعين غيرى لن يعرفنى ابداً مظاهر قبل هيچيک بر کيفيّت اين ظهور بتمامه آگاه نه الاّ علی قدر معلوم‌. (١٠)

ظهور حضرت بهاء‌الله غير‌قابل مقايسه با ظهورات گذشته و از همه آنها عظيم‌تر است و انبياى قبل هيچيک بر عظمت آن کاملاً واقف نبوده‌اند اين ادّعا ظاهراً با اين حقيقت که تمام مظاهر مقدّسه حکم واحد دارند و به بيان مبارک حضرت بهاء‌الله "‌... همه در يک رضوان ساکن ... و در يک هوا طائر و بر يک بساط جالس و بر يک کلام ناطق و بر يک امر آمر‌...‌" (١١) منافى بنظر مى‌رسد.

مطالعه دقيق آثار بهائى روشن مى‌کند که بيانات مبارکه فوق هر‌دو منطقى و معتبرند همچنانکه جامعه بشر بطور پيشرفته‌اى مراحل نوزادى، کودکى و جوانى را پشت سر گذاشته و سرانجام به دوران بلوغ خواهد رسيد ظهورات الهى نيز بهمان شيوه با تکامل تدريجى ظاهر شده‌اند.

با مطالعه مراحل رشد و نموّ يک فرد انسان از کودکى تا بلوغ ملاحظه مى‌شود که گرچه بموازات رشد وى نيرو و استعدادش نيز زيادتر مى‌شود با وجود اين در تمام اين دوره‌ها همان شخص واحد است و هويّتش عوض نمى‌شود زمانى که انسان در دوران کودکى است خصايص کودک را نشان مى‌دهد و گرچه آرزوى بلوغ در دل مى‌پروراند توانائى درک آن را در اين مرحله ندارد ولی بفاصله چند سال همين شخص طرز فکر و خواسته‌هايش چنان دچار تحوّل مى‌شود و لياقت و استعدادش بقدرى افزايش مى‌يابد که خود نميتواند تصّور کند که همان شخص اوّليّه است و با وجود اينکه از دوران کودکى جز يک خاطره و شايد تصوير چيز ديگرى باقى نمى‌ماند ولی در حقيقت وى همان شخصى است که بوده‌است اين اصل در تمام دوران حيات يک فرد انسان حاکم و صادق است يعنى حفظ هويّت فردى با افزايش تدريجى قوا و استعدادات هميشه همراه مى‌باشد.

بهمين ترتيب پيامبران الهى در اصل و معنى حکم واحد دارند ولی در عين حال وقتى پيامبر تازه‌اى در عصر معيّنى مبعوث مى‌شود در حاليکه اساس و حقيقت اديان گذشته را در وجود و ظهور خويش حائز است حقايق بيشترى ظاهر و عيان مى‌نمايد.

وقتى ظهور جديدى از جانب خداوند مبعوث مى‌شود ديانت قبلی روح خود را از دست مى‌دهد و تنها شکل ظاهرى آن باقى‌مى‌ماند نيرو و نفوذى که زمانى باراده الهى در تعاليم آن مودوع بوده از آن سلب مى‌شود و اصول و احکامى که وقتى اساس مؤسّسات اجتماعى آن بوده نسخ مى‌گردد پيروان دين قديم اگر بخواهند به پيامبر خود وفادار بمانند بايد به مؤسّس آئين جديد که نماينده حقيقت و روح پيامران قبل است روى آورند. ولی آن دسته از مؤمنين به شريعت قبل که از اقبال به مظهر ظهور جديد غفلت مى‌کنند خود را از روح حقيقى دين محروم ساخته به عبادات ظاهره متمسّک مى‌شوند و از نور گذشته به افق‌هاى تاريک پناه مى‌برند اينان براستى با انکار آخرين فرستاده خدا منکر حقيقت ظهور پيامبر خود نيز مى‌شوند حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه اين حقيقت را با عبارات زير تأييد مى‌فرمايند‌:

و انّک انت ايقن فى ذاتک بانّ‌الّذى اعرض عن هذا‌الجمال فقد اعرض عن الرّسل من قبل ثمّ استکبر علی‌الله فى ازل الآزال الی ابد‌الآبدين.‌(١٢)

حضرت بهاء‌الله در اين عصر تاريخى که عصر بلوغ عالم انسانى است ظاهر شده‌اند آنچه که ظهور آن حضرت به عالم عنايت مى‌کند کلّ بالقوّه در اديان قبل بصورت نهفته وجود داشته ولی زمان بروز و ظهور آنها در آن ادوار هنوز نرسيده بود يک مثالی از رشد انسان اين نکته را روشن‌تر مى‌کند انسان در دوران کودکى تمام اعضا و اندام‌ها و قواى ذهنى يک انسان بالغ را بصورت نهفته داراست ولی تا زمانيکه به بلوغ نرسيده‌است نمى‌تواند از آنها بطور کامل استفاده نمايد.

با ظهور حضرت بهاء‌الله از جلال ظهور الهى که تمام انبياى سلف به آن بشارت داده بودند پرده برداشته شد در حقيقت هدف اصلی پيامبران گذشته در ادوار سابقه بشارت به ظهور حضرت بهاء‌الله و آماده کردن عالم انسان براى آن بوده‌است حضرت محمّد آخرين پيامبرى بود که بشارت به ظهور امر بديع داد آن حضرت خود را خاتم‌النّبيين معرّفى نمود زيرا شريعتى که تأسيس نمود آخرين دور دينى در کور نبوّت بود کور نبوّت با ظهور حضرت باب پايان يافت و آن حضرت ظهور حضرت بهاء‌الله را اعلام نمود رسالت حضرت بهاء‌الله بشارت به حلول يوم‌الله نبود بلکه تحقّق خود آن توسّط مظهر ظهور کلّى الهى بود. بيانات مبارکه زير که از الواح مقدّسه حضرت بهاء‌الله استخراج شده عظمت ظهور مبارک را نشان مى‌دهد.

اى اهل عالم انصاف دهيد آيا سزاوار است نفسى را تکذيب کنيد که کليم‌(موسى‌)‌آرزوى لقايش را‌مى‌نمود‌و‌حبيب (محمّد) در اشتياق وصالش بسر‌مى‌برد‌و روح‌الله (مسيح) از‌شدّت محبّتش به آسمان عروج فرمود و نقطه اولی در سبيلش جان رايگان نثار کرد. ترجمه (١٣)

وقت را‌غنيمت شماريد چه که قرون و اعصار به‌آنى از آن معادله ننمايد ... آفتاب و ماه شبه اين يوم را نديده ... شکّى نبوده و نيست که ايّام مظاهر‌حقّ جلّ‌جلاله به‌حقّ منسوب و‌در‌مقامى به ايّام‌الله مذکور ولکن اين يوم‌غير‌ايّام‌هاست از‌ختميّت‌خاتم مقام اين يوم ظاهر و‌مشهود‌(١٤)

بازگشت حضرت بهاء‌الله به بغداد

شهرت "‌درويش محمّد‌"* اکنون از حدود کردستان فراتر رفته و در خارج از آن انتشار يافته بود وقتى داستان عظمت و علم ذاتى چنين درويشى به بغداد رسيد عائله مبارکه و اصحاب دريافتند که وى کسى جز حضرت بهاء‌الله نمى‌توانست باشد و وقتى اولياى امور دولتى وصيّت‌نامه ابوالقاسم همدانى خادم مقتول حضرت بهاء‌الله را کشف کردند اين فکر کاملاً تأييد شد زيرا ابوالقاسم طبق اين وصيّت‌نامه تمام دارائى‌خود‌را به درويش‌محمّد نامى ساکن کوههاى کردستان واگذار نموده بود. خانواده مبارک با شنيدن اين اخبار شيخ‌سلطان** را که شخص محترمى بود‌براى يافتن جمال مبارک به کردستان فرستادند‌شيخ‌سلطان بهمراهى‌يک‌خادم پس از دو‌ماه‌سفر‌به‌محلّ جمال مبارک در حوالی سليمانيّه راه يافت و‌از‌حضرت بهاء‌الله رجا‌نمود‌که‌به هجرت‌دوساله خود خاتمه دهند اين استدعاى مصرّانه پس از مدّتى مورد قبول آن حضرت قرار گرفت و هيکل مبارک در حاليکه جمعى از ستايندگان و طرفدارانشان را در غم فراق خود قرين ناله و افغان نموده بودند به بغداد مراجعت فرمودند.

* نامى که حضرت بهاء‌الله در دوره دوساله غيبت از بغداد براى خود انتخاب کرده بودند

** پدر‌زن ميرزاموسى برادر باوفاى‌حضرت بهاء‌الله براى اطّلاع بيشتر به مطالع الانوار مراجعه شود.

با بازگشت حضرت بهاء‌الله به بغداد که در ماه مارچ ١٨٥٦ ميلادى واقع شد دوره جديدى در حيات اصحاب سرگون شده به عراق گشوده شد در دوران غيبت حضرت بهاء‌الله جامعه بابى رياستش در دست افراد بى‌ايمانى چون يحيى و سيّد محمّد اصفهانى قرار گرفته و بشهادت دوست و دشمن به انحطاط کامل گرائيده بود افراد حزب بابى اکثراً روحيه خود را از دست داده بودند اين بابيان برخلاف شهدا و قهرمانان صدر امر که تنها در ده سال قبل از آن با نثار خون ثبات ايمان، علو شأن و شدّت حبّ خود را به امر بديع بمنصه ظهور رسانده بودند اکنون از آن خصايص بى‌بهره گشته و از نظر روحانى در حکم مرده بودند بعلاوه تفرقه بين آنان افتاده بود و تنها در شهر قزوين موطن جناب طاهره قهرمان جاودانى دور بيان چهار فرقه مختلف با نامهاى مخصوص بوجود آمده بود دسته‌اى پيرو ميرزا‌يحيى شده، عدّه‌اى خود را مؤمن به قدّوس يا طاهره دانسته و تعدادى هم خود را از پيروان بيان، امّ‌الکتاب ديانت بابى مى‌شمردند.

همچنين در اين ايّام بود که قريب بيست و پنج نفر از بابيان گستاخانه قيام کرده ادّعاى من يظهره‌اللّهى نموده بودند و اين عنوانى بود که حضرت باب، موعود کلّ اعصار يعنى حضرت بهاء‌الله را بدان ستوده و بظهورشان بشارت داده بودند بعضى از اين مدّعيان حتّى پا را فراتر نهاده و براى اثبات مدّعاى خود به انتشار نوشتجاتشان بين افراد جامعه پرداخته بودند تعدادى از اين مدّعيان که بقصد تبليغ حضرت بهاء‌الله در بغداد حضور آن حضرت مشرّف شده بودند به عرفان مقام حضرتش فائز شده به پاى مبارک افتاده و از جسارتى که کرده بودند استغفار و طلب بخشش نمودند و بعضى از آنان به چنان درجه از عبوديّت و ايمان رسيدند که در زمره اعاظم اصحاب درآمدند.

حضرت بهاء‌الله بار ديگر زمام امر را در دست خود گرفتند ابرهاى تيره عدم ثبات، يأس و نکبت که در مدّت غيبت آن حضرت افراد جامعه بابى را فرا گرفته بود اکنون در حال پراکندگى بود جمال مبارک با نصايح حکيمانه و تشويقات مشفقانه که گاهى کتبى و زمانى شفاهى انجام مى‌شد حيات تازه‌اى در کالبد رو‌بزوال جامعه بابى دميدند و در مدّت کوتاهى توانستند بعضى از افراد آن جامعه را به قهرمانان روحانى امر الهى تقليب نمايند حضرت بهاء‌الله خود در اين باره چنين شهادت داده‌اند‌:

‌بعد از ورود باعانت الهى و فضل و رحمت ربّانى آيات بمثل غيث هاطل نازل و به اطراف ارض ارسال شد و جميع عباد مخصوص اين حزب را بمواعظ حکيمانه و نصايح مشفقانه نصيحت نموديم و از فساد و نزاع و جدال و محاربه منع کرديم تا آنکه از فضل الهى غفلت و نادانى به برّ و دانائى بدل گشت و سلاح باصلاح‌. (١٥)

پس از مراجعت حضرت بهاء‌الله به بغداد بيانات مبارکه به وفور از لسان آن حضرت جارى مى‌شد اين آيات در حضور بعضى از اصحاب نازل مى‌گشت ولی بسيارى از آنها نوشته نمى‌شد به شهادت کتبى نبيل اعظم موّرخ جاودانى اين دور بديع در يک شبانه روز باندازه تمام قرآن آيات از لسان مبارک نازل مى‌شده و اين کيفيّت تا دو‌سال پس از مراجعت از کردستان ادامه داشته‌است.

علاوه بر اين بيانات مبارکه الواح بسيارى در اين دوره عزّ نزول يافته که يا بخطّ خود هيکل‌مبارک بوده و‌يا بوسيله کاتب يعنى ميرزا آقاجان کتابت مى‌شده‌است ولی مقدار زيادى از اين اوراق که حاوى صدها هزار آيات بوده‌ بدستور مبارک با‌آب‌شسته شده و در‌رودخانه‌ريخته شده‌است‌حضرت‌بهاء‌الله‌در‌تأکيد‌اين دستورمى‌فرمودند‌"‌در‌اين‌احيان احدى‌لايق اصغاء اين نغمات نه‌"(ترجمه‌) (١٦)

آن عدّه از الواح مقدّسه که حفظ شده بود چنان تأثيرى در افراد حزب بابى نمود که در اندک مدّتى حيات تازه يافتند و اخلاق و رفتارشان تقليب شد منظرشان وسيع گشت و افکارشان روشن گرديد

اصحاب حضرت بهاء‌الله به مدد اين آيات و الواح و نيز در اثر مؤانست شخصى با آن حضرت خلق جديد شدند و با قواى روحانى عظيمى موهوب گشتند.

فصل ششم
کلمات مکنونه

يکى از آثار مقدّسه که در اين دوره از لسان حضرت بهاء‌الله نازل شده کلمات مکنونه است که در حقيقت منشور خطيرى براى رستگارى روح انسانى محسوب مى‌شود اين سفر جليل مشعل فروزانى است که گمگشتگان در جهان تاريک مادّه‌پرستى را بروشنائى هدايت مى‌کند و نور به ديدگان آنان مى‌دهد تا راهى را که بسوى مولايشان دلالت مى‌کند ببينند اين اثر مبارک همچنين سالکان اين راه را از دام‌هاى پرخطرى که در سر راهشان قرار گرفته آگاه مى کند و در تمام پيچ و خم‌هاى جادّه دست کمک و هدايت به سويشان مى‌گشايد.

کلمات مکنونه در حدود سال ١٨٥٨ ميلادى ( سال ١٢٧٤ هجرى قمرى) بوسيله حضرت بهاء‌الله در سواحل رود دجله نازل شده و در ايّام اوّليّه بنام "‌صحيفه مخزونه فاطميّه‌" معروف بوده‌است حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح بيان مى‌کنند که تعدادى از آيات اين کتاب در زمان واحدى نازل و بصورت يک لوح تحرير شده‌ و قسمت‌هاى ديگر اين صحيفه مبارکه که در زمان‌هاى متفاوت نازل گشته بعداً به آنها اضافه گرديده‌است.

فاطمه دختر حضرت محمّد مقدّس‌ترين و ممتازترين زن در دوره اسلام بوده‌است وى در سنّ جوانى به عقد ازدواج حضرت علی جانشين حضرت رسول درآمد از اين ازدواج چندين فرزند بوجود آمدند که دو تن از آنان يعنى حسن و حسين به ترتيب بعنوان امام دوم و سوم شيعيان به جانشينى پدر نشستند حضرت فاطمه يک مؤمن واقعى و وفادار بود و علاقه زيادى به پدر خويش داشت و بهمين سبب درگذشت آنحضرت وى را دچار غم و اندوه فراوان نمود.

بقرار احاديث شيعيان پس از رحلت رسول اکرم روح‌القدس بصورت فرشته جبرئيل بر حضرت فاطمه نازل شد و وى را با عباراتى مخاطب ساخت اين عبارات که بوسيله حضرت علی کتابت شده بود براى تسلّى خاطر آن مخدره کبرى در مرگ پدر بود حضرت فاطمه اندک زمانى پس از رحلت پدر بزرگوارش پيغمبر اسلام وفات يافت.

حضرت بهاء‌الله کلمات مکنونه را با آن آيات که بر حضرت فاطمه نازل شده بود مربوط دانسته و آن را بعنوان جوهر و خلاصه "‌ما نزّل من جبروت العزّة بلسان القدرة و القوّة علی النّبيين من قبل‌" توصيف فرموده‌اند‌(١)

کلمات مکنونه را که مجموعه‌اى شگفت‌انگيز از مواعظ و نصايح آسمانى است مى توان راهنماى کاملی براى سير انسان بسوى عوالم روحانى خداوند محسوب داشت روح انسان تابع قوانين طبيعت نيست زيرا اين قوانين تنها در عالم جسمانى حاکم و عاملند بلکه بوسيله ميثاق عظيم و لايزالی که خداوند با آدمى بسته تقويت و هدايت مى‌شود کلمات مکنونه شرايط اين ميثاق عمومى و جاودانى را که واسطه ارتباط انسان با خالق اوست مشخّص مى کند و نيز نشان مى‌دهد که چگونه مى‌توان به آن ميثاق وفادار بود.

براى درک معانى و مفاهيم کلمات مکنونه لازم است به دو نيروى مخالف که در انسان موجود‌است توجّه شود و جنبه‌هاى روحانى و جسمانى و بعبارت ديگر روح و جسم هر‌دو مورد تأمّل دقيق قرار گيرد.

روح انسان از عوالم روحانى الهى سرچشمه مى‌گيرد و برتر از عالم مادّه و جسم است يک فرد انسان وقتى پا به عرصه وجود مى‌نهد که روحش که از عوالم روحانى صادر گشته قبل از تولّد با‌جنين مرتبط مى‌شود ولی اين ارتباط بمراتب برتر از هر‌نوع ارتباط مادّى مانند رفت و آمد يا دخول و خروج است زيرا روح تعلّق به عالم مادّى ندارد رابطه روح و جسم مانند رابطه نور با آئينه است نورى که در آئينه ديده مى‌شود در حقيقت داخل آن نيست بلکه از مبدئى مى‌آيد که در خارج آنست بهمين ترتيب نمى‌توان گفت که روح درون جسد است بلکه روح ارتباط خاصّى با جسم دارد و ترکيب اين دو است که يک فرد انسان را بوجود مى‌آورد اين ارتباط و همراهى تنها در طول دوران حيات جسمانى برقرار است و زمانى که حيات جسمانى به انتها مى‌رسد روح و جسم به مبدأ اصلی خود راجع مى‌شوند جسم به خاک بر مى‌گردد و روح به عوالم الهى مراجعت مى کند روح انسانى از عوالم روحانى در جسد انسان تجلّى مى‌کند تا بشکل موجودى که بصورت و مثال الهى خلق شده و مستعدّ کسب خصائل و صفات رحمانى است درآيد اين روح پس از جدا شدن از جسد به عالم ابديّت مى‌پيوندد و به ترقّيات خود همچنان ادامه مى‌دهد.

کيفيّت ترقّى روح در عالم بعد به درجه خصائل الهى که انسان در حيات فانى کسب نموده وابسته است اگر طفلی بى دست و پا به دنيا بيايد هرگز پس از تولّد به تحصيل آنها موفّق نخواهد شد و تا پايان زندگى ناقص و عليل خواهد ماند بهمين ترتيب روح هم اگر در اين زندگى ناپايدار براى کسب هدايت و نورانيّت به حقّ رو نيارد ولو هم ترقّى کند در تاريکى و محروميّت نسبى باقى خواهد ماند.

روح نمى‌تواند صفات بد را با خود به دنياى بعد منتقل کند و تنها صفات خوب را با خود به آن جهان مى‌برد زيرا بد در حقيقت فقدان خوبى است همچنانکه فقر فقدان غناست بنا‌بر‌اين يک شخص بد عبارت از کسى است که از نظر خصائل روحانى فقير است و با خود مقدار کمى از سجاياى الهى را به عالم بعد منتقل مى کند ولی شخصى که در اين جهان زندگى با فضيلت و تقوى داشته مقدار خيلی بيشتر از سجاياى روحانى بهمراه مى‌برد حقيقت اينست که از فضل و موهبت الهى هر‌دوى اين ارواح از تعالی روح برخوردارند ولی هر‌يک در رتبه مخصوص خود ترقّى مى کند.

طبق تعاليم حضرت بهاء‌الله در عالم بعد مراتب مختلفى از حيات روحانى وجود دارد و همانند اين عالم نفوسى که در درجات پائين قرار دارند از درک صفات و کمالات ارواحى که در مراتب بالاتر واقعند عاجز و ناتوانند.

عاليترين رتبه‌اى که براى انسان مقدّر شده فوز به روح ايمانى است که با شناسائى مظهر ظهور در هر عصر و اطاعت از اوامر او حاصل مى شود و در حقيقت مقصد اصلی خداوند از خلق انسان نيل وى باين مقام اعلی است.

درجه بصيرت انسان در اين حيات فانى محدود است يک فرد زندانى از مشاهده وسعت و زيبائى و انتظام جهان بى‌حدّ و مرز اطراف خود محروم و ناتوان است بهمين طريق انسان هم در درک و فهم عوالم روحانى الهى مقيّد به قيود و حدود مى‌باشد علم و دانش انسان هر‌قدر عميق و قواى عقلانى وى هر‌اندازه هم که کامل باشد نمى‌تواند او را در درک حقايق روحانى اطمينان قلب بخشد تنها با شناسائى حضرت بهاء‌الله در اين عصر نورانى و با اقبال به آن مظهر ظهور الهى است که قلب انسان يعنى مطلع صفات الهى مى‌تواند نورانى شود همچنانکه نبات به برکت نور آفتاب رشد و نما حاصل مى‌کند. در آن زمان است که انسان مى تواند مفاهيم معنوى بيانات حضرت بهاء‌الله را درک کند، کسب نورانيّت نمايد و منجذب به حقّ گردد.

اقبال و توجّه به حضرت بهاء‌الله مفتاح تعالی روحانى است يک فرد مؤمن در ارتباطش با حضرت بهاء‌الله نقش مؤنّث و مفعول بر عهده دارد و با تمام وجود خود را تسليم اراده مظهر الهى مى کند و قلب خويش را به نفوذ ظهور حضرتش مى گشايد در اثر اين ارتباط معنوى است که روح انسان حامله مى‌شود و بالمآل طفلی که عبارت از روح ايمانى است پا بعرصه ظهور مى‌گذارد روح ايمانى که ثمره و نتيجه روح انسان است بسيار نفيس و ارزنده است چه که در نتيجه تأثيرات فاعله نافذه حضرت بهاء‌الله بر شخص مؤمن بوجود آمده و بدين طريق از قدرت ، نورانيّت و جمال آن مظهر الهى سهمى باو اعطا گرديده‌است.

وقتى که روح ايمانى در انسان متولّد مى‌شود براى رشد و نموّش به تغذيه نياز دارد در اين مورد هم ظهور حضرت بهاء‌الله و کلمات مبارکه نازله از لسان و قلم آن ذات اقدس مائده روحانى لازم را در اختيار هر مؤمنى مى‌گذارد با تلاوت آيات مبارکه و تفکّر و تعمّق در معانى و مفاهيم آنها و نيز با غوطه‌ور شدن در درياى بيکران بيانات مقدّسه‌اش صفات و کمالات الهى در انسان تقويت مى‌شود درک روحانى وى ازدياد مى‌يابد و افکارش روشن‌تر مى‌شود شخص مؤمن حتّى اگر از سواد و تعليم هم بى‌بهره باشد روح ايمانيش وى را بر درک حقيقت‌معنوى ظهور حضرت بهاء‌الله و‌کشف اسرار مودوعه در آن توانا مى‌کند.

وقتى انسان به روح ايمانى فائز مى‌شود حالت خضوع پيدا مى‌کند تواضع و از خودگذشتگى در حقيقت از نشانه‌هاى تعالی روحانى هستند در حاليکه غرور و خودستائى دشمن خطرناک انسان مى‌باشند.

روح انسان بسبب تعلّق به اين دنياى خاکى هميشه به روح ايمانى فائز نمى‌شود حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه روح انسان را به پرنده تشبيه فرموده و پيروان اسم اعظم را چنين مخاطب ساخته‌اند:

مثل شما مثل طيرى است که باجنحه منيعه در کمال روح و ريحان در هواهاى خوش سبحان با نهايت اطمينان طيران نمايد و بعد بگمان دانه بآب و گل ارض ميل نمايد و بحرص تمام خود را بآب و تراب بيالايد و بعد که اراده صعود نمايد خود را عاجز و مقهور مشاهده نمايد چه که اجنحه آلوده بآب و گل قادر بر طيران نبوده و نخواهد بود در اين وقت آن طاير سماء عاليه خود را ساکن ارض فانيه بيند. (٢)

مقصد اصلی حضرت بهاء‌الله از تنزيل کلمات مکنونه اينست که انسان را از علائق اين عالم فانى منقطع کند و روح وى را از تسلّط خطرناک‌ترين دشمنش که نفس خود اوست محافظه نمايد کلمات مکنونه تعليم مى‌دهد که چگونه در مثال فوق طير قلب آدمى مى‌تواند بال و پر خود را از آلودگى‌هاى اين عالم پاک کند و طيران خود را بسوى عوالم الهى از سر گيرد.

تعلّق و تمسّک به اين عالم را مى‌توان به هر عاملی که روح انسان را از تقرّب به آستان الهى منع کند تعبير کرد حضرت بهاء‌الله فرموده‌اند که اين دنيا و آنچه در اوست براى استفاده انسان خلق شده‌است انسان حقّ دارد تمام چيزهاى خوب را که مى‌تواند بدست آرد دارا شود و از تمام لذّات مشروعى که زندگى در اختيارش مى‌گذارد محظوظ گردد ولی شخص هرگز نبايد به اين نعم و لذّات دلبستگى پيدا کند آن حضرت همچنين به انسان نصيحت مى کنند که از موقعيّت‌هاى اين حيات چند روزه استفاده کند، براى اصلاح اين دنيا بکوشد و در بناى يک نظم بديع جهانى براى عالم انسانى شرکت نمايد.

حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح چنين مى‌فرمايند‌:

انّ‌الّذى لن يمنعه شىء عن‌الله لا‌بأس عليه لو يزيّن نفسه بحلل الارض و زينتها و ما خلق فيها لانّ‌الله خلق کلّ ما فى‌السّموات و‌الارض لعباده الموحّدين کلوا يا قوم ما احلّ‌الله عليکم و‌لا تحرموا انفسکم عن بدايع نعماته ثمّ اشکروه و کونوا من‌الشّاکرين. (٣)

از طرف ديگر حضرت بهاء‌الله اغنيا را با عبارات زير انذار فرموده‌اند:

اى مغروران باموال فانيه بدانيد که غنا سدّيست محکم ميان طالب و مطلوب و عاشق و معشوق هرگز غنى بر مقرّ قرب وارد نشود و بمدينه رضا و تسليم درنيايد مگر قليلی پس نيکو است حال آن غنى که غنا از ملکوت جاودانى منعش ننمايد و از دولت ابدى محرومش نگرداند قسم باسم اعظم که نور آن غنى اهل آسمان را روشنى بخشد چنانچه شمس اهل زمين را. (٤)

اگرچه ثروت و‌غنا ممکن است سدّ محکمى بين انسان و خدا ايجاد کند و با اينکه اشخاص غنى‌هميشه در‌معرض‌خطر‌عظيم تعلّقات دنيوى قرار دارند ولی نبايد‌از‌نظر دور‌داشت‌که افراد‌فقير‌نيز‌ممکن است گرفتار‌تعلّقات‌مادّى گردند داستان شاه و درويش* که ذيلاً نقل مى شود اين نکته را آشکار مى‌کند.

گويند زمانى سلطانى بود که از خصائل روحانى بسيارى بهره داشت و اعمال و رفتارش بر اساس عدالت و شفقت استوار بود اين سلطان بر حال درويشان غبطه مى‌خورد چه که آنان را مى‌ديد که از علائق دنيوى گسسته و از امور دنياى مادّى رسته بودند در کوه و صحرا مى‌گشتند روز به نيايش مولايشان مى‌پرداختند و شب هرجا که مى‌رسيدند به آسانى بخواب مى‌رفتند در نهايت فقر بسر مى‌بردند ولی بنظرشان مى‌رسيد که داراى همه جهانند تنها دارائى‌شان بظاهر لباسى بود که بر تن داشتند و کشکولی که هداياى خوردنى دوستدارانش را در خود جاى مى‌داد خلاصه سلطان مجذوب اين طرز زندگى درويشانه شده بود.

روزى اين شاه درويش معروفى را به قصر خود دعوت نمود سر به پاى وى نهاد و رجاى درس و نصيحتى در باره انقطاع کرد درويش که از اين دعوت بسيار مسرور و محظوظ شده بود چند روزى در قصر شاه بسر برد و هر‌وقت شاه را فارغ و آزاد يافت در باره فضائل انقطاع و زندگى درويشى به نصيحت و موعظه پرداخت شاه بالأخره طريقت درويشى را پذيرفت و يک روز در لباس درويشى و بهمراه آن درويش قصر خود را ترک گفت پس از مسافت چندى که با هم راه پيموده بودند درويش دريافت که کشکولش را در قصر بر جاى گذاشته‌است وى که از اين جريان بشدّت نگران شده بود موضوع را با شاه

* درويشان از پيروان ديانت اسلام و غالباً از اهل تصّوف هستند که ترک علائق دنيوى مى‌کنند و به نيايش حقّ مى‌پردازند و با اعانات ديگران امرار معاش مى‌نمايند.

در ميان گذاشت و اظهار کرد‌که نمى‌تواند به سفر خود ادامه دهد و اجازه خواست که براى بازآوردن آن بقصر مراجعت نمايد شاه در جواب وى را متذکّر نمود که خود او تمامى قصر و ثروت و قدرت را پشت سر گذاشته و شکوه‌اى ندارد در حاليکه وى که تمامى حيات را بموعظه در باره سجاياى انقطاع سپرى ساخته اکنون در معرض امتحان قرار گرفته و معلوم شد که چگونه به اين عالم يعنى به کشکول کوچک درويشى خود دلبسته بود.

اغلب به اشتباه چنين تصّور مى‌شود که تمسّک به دنيا تنها بداشتن متاع دنيوى است در حاليکه در حقيقت چنين نيست و مغرور بودن به موفّقيّت، به علم و سواد، به شغل و مقام و به معروفيّت در اجتماع و بالاتر از همه خودپرستى از عواملی هستند که بين او و خدايش حائل مى‌شوند رهائى از اين تعلّقات آسان نيست بلکه ممکن است بسيار دردناک باشد و حتّى بصورت نبرد روحانى و تلاش دائمى در تمام طول حيات درآيد.

کلمات مبارکه مکنونه مى‌تواند در آزاد ساختن انسان از بندهاى مادّه‌پرستى بسيار مؤثّر واقع شود و او را در مبارزه و مقابله با نفس پيروز سازد حضرت عبدالبهاء در لوحى که خطاب بيکى از مبلّغين امر يعنى ميرزا‌عبّاس ملقّب به قابل آباده‌اى* صادر فرموده‌اند وى را مأمور مى کنند که آيات کلمات مبارکه مکنونه را شب و روز بدقّت تلاوت و از خدا مسئلت نمايد که وى را به اجراى مواعظ جمال مبارک موفّق فرمايد در همين لوح مبارک حضرت عبدالبهاء اين نکته را تصريح مى‌فرمايند که کلمات مکنونه تنها براى تلاوت نازل نشده بلکه مقصد حضرت بهاء‌الله از نزول آن آيات مبارکه اين بوده که مؤمنين مواعظ و اوامر حضرتشان را در حيات روزانه خود بموقع اجرا گذارند.

زندگى جناب قابل‌که وقف خدمت شده بود بروشنى حاکى از تقليب روحى او است که تا‌حدودى در‌اثر تلاوت روزانه کلمات‌مکنونه حاصل‌گشته بود.

* آباده از شهرهاى تاريخى بهائى شمرده مى‌شود چه که مدفن رؤس بيش از دويست تن از شهداى امر است سرهاى شهداى نيريز از طريق شيراز بر سر نيزه و بهمراه بازماندگان شهدا به آباده حمل شده و مسئولين اين واقعه بازماندگان شهدا را که اغلب از نساء بودند مجبور کرده بودند که قسمتى از راه بين نيريز و آباده را که بيش از دويست ميل است پياده طىّ کنند.

وى فردى پر‌شور و شوق، شاعرى با قريحه و ذوق، مبلّغى مشهور و از همه بالاتر فدائى صميمى حضرت بهاء‌الله بود او در سنّ پيرى پس از تحمّل تضييقات زياد و در حاليکه عمرى را در سفرهاى تبليغى گذرانده بود دار فانى را وداع گفت قابل فقط چند‌ماه از سال را در خانه و کاشانه با خانواده خود بود و در بقيّه سال مسافات بعيده با الاغ طىّ مى‌نمود و قريه به قريه و شهر به شهر در سير و سفر مى‌گذراند همه‌جا در طول راه مؤمنين را ملاقات مى‌کرد و با روح پر‌شعله و اشتعالی که داشت و با عشق عميقى که در دل به حضرت بهاء‌الله مى‌پروراند آنان را به وجد و طرب و جذبه و شوق مى‌آورد ياران را که براى ديدارش جمع مى‌شدند در صورت اقتضا به تلاوت دسته‌جمعى الواح و اشعار جمال مبارک با لحن دعوت مى‌نمود و خواندن بعضى از اشعار زيبا و روح‌انگيز را که خود در مدح و ثناى حضرت بهاء‌الله، حضرت عبدالبهاء و حضرت ولىّ‌امرالله سروده بود به الحان خوش به آنان تعليم مى‌داد.

در آن زمان نواختن آلات موسيقى از نظر روحانيون اسلام مطلوب و پسنديده تلقّى نمى‌شد و بهمين سبب بهائيان‌مراقب بودند که‌مبادا‌با استفاده از آلات موسيقى عرق عصبيّت توده مسلمان را تحريک کنند ولی قابل با‌استعداد خاصّى‌که داشت با‌کف‌زدن اين سرودهاى عاشقانه و ستاينده را رهبرى مى‌نمود‌‌و‌اگر‌آزادى بيشترى فراهم بود يک طبل خانگى هم به اين سرود و بزم عشق بها اضافه مى شد مؤمنين که اغلب ستمديده و تحت فشار بودند آن چند روزى را که قابل در ميانشان بود مغتنم مى‌شمردند زيرا وى در هرکجا که قدم مى‌گذاشت شور و شادى مى‌آفريد.

حضرت بهاء‌الله نزول کلمات مکنونه را چنين توصيف مى‌فرمايند‌:

عروس معانى بديعه که وراى پرده‌هاى بيان مستور و پنهان بود بعنايت الهى و الطاف ربّانى چون شعاع منير جمال دوست ظاهر و هويدا شد شهادت مى‌دهم اى دوستان که نعمت تمام و حجّت کامل و برهان ظاهر و دليل ثابت آمد ديگر تا همّت شما از مراتب انقطاع چه ظاهر نمايد کذلک تمّت النّعمة عليکم و علی من فى‌السّموات و الارضين و الحمد لله ربّ‌العالمين. (٥)

حضرت بهاء‌الله در اين کتاب ضمن صفحاتى محدود دستورالعمل کافى که ضامن اصلاح عالم و سرور عالميان است در اختيار نوع انسان گذاشته‌اند آن مظهر الهى به نداى خدائى انسان را به خطاب مبارک "‌املک قلباً جيّداً حسناً‌" مخاطب مى‌سازند قلب را مطلع و مشرق ظهور الهى معرّفى مى‌کنند و اهمّيّت تطهير آن را از نفوذ اشرار متذکّر مى‌شوند از انسان مى‌خواهند که اغيار را از خانه دل براند تا "‌جانان بمنزل خود درآيد‌" او را از "‌مجالست اشرار " که "‌نور جان را بنار حسبان تبديل نمايد‌" بر حذر مى‌دارند و بالاخره آدمى را به بقاى روح مطمئن مى‌فرمايند حضرت بهاء‌الله همچنين در اين صحيفه نورا با بيان مبارک "‌انت نورى و نورى لا‌يطفى " تأييد مى‌نمايند که خداوند "‌جوهر نور‌" خاموشى‌ناپذير خود را در انسان به وديعه گذاشته‌است و با عبارت اطمينان‌بخش "‌جعلت لک الموت بشارة‌" مرگ را براى انسان بشارتى معرّفى مى‌فرمايند حضرت بهاء‌الله در کتاب کلمات مکنونه اين عهد را از انسان مى‌گيرند که محبّت الهى را در دل بپروراند و او را به تمسّک به حبل عدالت و انصاف و گذشت و محبّت امر مى‌فرمايند "‌طبيب جميع علّت‌ها‌" را ذکر الهى معرّفى مى‌کنند و توجّه به حقّ را در اسحار توصيه مى‌فرمايند انسان را نصيحت مى کنند که خود را از بند تعلّقات دنيوى خلاص کند و "‌ملک بيزوال را بانزالی‌" از دست ندهد شخص را بخاطر غفلت و انهماک در شهوات و هواهاى نفسانى ملامت مى‌کنند و او را به اجتناب از حسد و حرص و غرور و خودستائى هدايت مى‌نمايند جمال اقدس ابهى در اين صحيفه نورا تصريح مى‌فرمايند که لسان براى ذکر ربّ است و شايسته نيست به غيبت و افترا آلوده گردد آنان را که "‌باقتراف تحصيل کنند و صرف خود و ذوى‌القربى نمايند حبّاً لله ربّ‌العالمين‌" "‌بهترين‌ناس" محسوب و نفوسى را که "‌بى‌ثمر در ارض ظاهرند‌" "‌پست‌ترين ناس‌" معرّفى مى‌نمايند حضرت بهاء‌الله در اين کلمات مبارکه عظمت ظهور خويش را بيان و از اينکه تنها نفوس قليلی به آن اقبال کرده و "‌از آن قليل‌" هم فقط "‌اقلّ قليلی‌" "با قلب طاهر و نفس مقدّس‌" مشهود گشته‌اند اظهار تأسّف مى‌کنند از انسان مى‌خواهند که از "‌ظلم‌" دست خود را "‌کوتاه‌" کند و قسم ياد مى‌کنند که در اين عصر "‌از ظلم احدى " نگذرند بلاى ناگهانى‌ و "‌عقاب‌عظيمى‌" را براى اهل ارض پيش‌بينى مى‌کنند و غنا را بمنزله سدّى محکم ميان "‌طالب و مطلوب و عاشق و معشوق‌" محسوب مى‌نمايند حال آن غنى را "‌که غنا از ملکوت جاودانى منعش ننمايد‌" نيکو مى‌شمارند و قسم ياد مى‌کنند که "‌نور آن غنى اهل آسمان را روشنى بخشد چنانچه شمس اهل زمين را‌" از جميع ناس مى خواهند که "‌افعال قدسى " از "‌هيکل انسانى " ظاهر نمايند (٦) و بالاخره قوا و استعدادات نهفته در انسان را با عبارات زير توصيف مى‌فرمايند:

يا ابن الرّوح خلقتک غنيّاً کيف تفتقر و صنعتک عزيزاً بم تستذلّ و من جوهر‌العلم‌‌اظهرتک‌لم تستعلم عن دونى و‌من طين الحبّ عجنتک‌کيف تشتغل بغيرى فارجع البصر اليک لتجدنى فيک قائماً قادراً مقتدراً قيّوماً. (٧)

در کلمات مکنونه آياتى وجود دارند که بتلويح به عهد و ميثاق اشاره مى‌کنند عهد و ميثاقى که بعداً در الواح وصاياى حضرت بهاء‌الله که از طرف آن حضرت به کتاب عهد تسميه گشته مصرّح و منصوص گرديده‌است.

حضرت عبدالبهاء مرکز ميثاق امرالله و مبيّن آيات حضرت بهاء‌الله معانى بعضى از اين تلويحات و اشارات را بيان فرموده‌اند از جمله اين آيات قطعه زير از کلمات مبارکه مکنونه استؤ

اى دوستان من آيا فراموش کرده‌ايد آن صبح صادق روشنى را که در ظلّ شجره انيسا که در فردوس اعظم غرس شده جميع در آن فضاى قدس مبارک نزد من حاضر بوديد و بسه کلمه طيّبه تکلّم فرمودم و جميع آن کلماترا شنيده و مدهوش گشتيد و آن کلمات اين بود.

اى دوستان رضاى خود را بر رضاى من اختيار مکنيد و آنچه براى شما نخواهم هرگز مخواهيد و با دلهاى مرده که بآمال و آرزو آلوده شده نزد من ميائيد. اگر صدر را مقدّس کنيد حال آن صحرا و آن فضا را بنظر‌درآريد و بيان من بر همه شما معلوم شود. (٨)

حضرت عبدالبهاء در بيان معانى اين قطعه مبارکه "‌صبح صادق روشن‌" را ظهور حضرت باب، "‌شجره انيسا‌" را حضرت بهاء‌الله و "فضاى قدس مبارک‌" را قلب انسان تعبير فرموده و توضيح داده‌اند که مقصد از حضور در ظلّ شجره انيسا در اين بيان مبارک اجتماع جسمانى نبوده بلکه روحانى مى‌باشد يعنى نداى الهى در فضاى قدس نفوس انسانى مرتفع شد ولی آنان به اين ندا جواب ندادند و مدهوش گشتند.

حضرت عبدالبهاء در لوح ديگرى معنى اجتماع دوستان را "‌در ظلّ شجره انيسا" تأسيس عهد و ميثاق بها بيان نموده‌اند بفرموده آن حضرت "‌ربّ مجيد در ظلّ شجره انيسا عهد جديدى بست و ميثاق عظيمى بنهاد‌" (٩) تأسيس اين عهد و ميثاق در ايّام اوّليّه رسالت حضرت بهاء‌الله خود يکى از اسرار اين ظهور الهى است حضرت عبدالبهاء در لوح ديگرى توضيح مى‌دهند که وقتى که شمس ظهور حضرت بهاء‌الله بر عالم انسانى طلوع کرد نخستين شعاعى که از آن بر مجتمعين در ظلّ "‌شجره انيسا‌" زد شعاع عهد و ميثاق بود.

قسمت ديگر‌از‌کلمات‌مکنونه‌که‌به‌عهد و‌ميثاق اشاره مى‌کند قطعه زير است:

اى دوستان من ياد آوريد آن عهدى‌را که در جبل فاران که در بقعه مبارکه زمان واقع شده با من نموده‌ايد و ملأ اعلی* و اصحاب مدين بقا را بر آن عهد گواه گرفتم و حال احديرا بر آن عهد قائم نمى‌بينم البتّه غرور و نافرمانى آنرا از قلوب محو نموده بقسمى که اثرى از آن باقى نمانده و من دانسته صبر نمودم و اظهار نداشتم (١٠)

حضرت عبدالبهاء توضيح داده‌اند که عهد جبل فاران اشاره به عهد و ميثاق حضرت بهاء‌الله است که از قلم اعلی در ارض اقدس نازل شده و بعد از صعود آن حضرت اعلام گرديده‌است.

بالأخره "پر" و "شانه‌" که در آيات زير از کلمات مکنونه مذکور‌است بفرموده حضرت عبدالبهاء اشاره به عهد و ميثاق حضرت بهاء‌الله مى‌باشد.

اى پسر هوى تا کى در هواى نفسانى طيران نمائى پر عنايت فرمودم تا در هواى قدس معانى پرواز کنى نه در فضاى وهم شيطانى شانه مرحمت فرمودم تا گيسوى مشکينم شانه نمائى نه

* اجتماع ارواح مقدّسه در عالم بعد
گلويم بخراشى (١١)

حضرت بهاء‌الله در کلمات مبارکه مکنونه به بعضى الواح مانند "‌لوح پنجم از فردوس‌" و "‌لوح ياقوتى " و به سطورى از "‌اسطر قدس‌" اشاره مى‌فرمايند (١٢) حضرت عبدالبهاء بروشنى تصريح فرموده‌اند که هيچيک از اين الواح و سطور‌در‌اين‌عالم‌نازل نشده و در‌ملکوت الهى و عوالم آسمانى محفوظ مانده‌اند.

در‌کلمات‌مکنونه آيه‌مبارکه ديگرى‌موجود‌است که از نظر‌بيان کيفيّت قدرت ظهور‌مبارک‌و‌عظمت‌مقام‌شارع‌آن‌حضرت‌بهاء‌الله‌حائز اهمّيّت زيادى مى‌باشد.

اى پسر انصاف در ليل جمال هيکل بقا از عقبه زمرّدى وفا بسدره منتهى رجوع نمود و گريست گريستنى که جميع ملأ عالين و کرّوبين از ناله او گريستند و بعد از سبب نوحه و ندبه استفسار شد مذکور داشت که حسب‌الامر در عقبه وفا‌منتظر ماندم و رائحه وفا از اهل ارض نيافتم و بعد آهنگ رجوع نمودم. ملحوظ افتاد که حمامات قدسى چند در دست کلاب ارض مبتلا شده‌اند. در اين وقت حورّيه الهى از قصر روحانى بى‌ستر و حجاب دويد و سؤال از اسامى ايشان نمود و جميع مذکور شد الاّ اسمى از اسماء و چون اصرار رفت حرف اوّل اسم از لسان جارى شد اهل غرفات از مکامن عزّ خود بيرون دويدند و چون بحرف دوم رسيد جميع بر تراب ريختند در آن وقت ندا از مکمن قرب رسيد زياده بر اين جائز نه انّا کنّا شهداء علی ما فعلوا و حينئذ کانوا يفعلون. (١٣)

در اين بيان مبارک معنى لغوى "‌سدره منتهى " آخرين درختى است که پس از آن راه عبور نيست اعراب قديم در کنار بعضى جاده‌ها درخت مى‌کاشته‌اند و آخرين درخت که نشانه انتهاى جاده بود سدرة‌المنتهى ناميده مى‌شد اين اصطلاح که در آثار مبارکه حضرت بهاء‌الله در مواضع کثيره بکار رفته در بعضى موارد اشاره به عظمت مقام مظهر ظهور الهى است که وراى درک و فهم انسانى است "‌حوريّه الهى‌" نيز در الواح مقدّسه حضرت بهاء‌الله به رمز و استعاره وارد شده و معانى مختلفى دارد*

* به‌صفحه ٧٣ مراجعه شود

حرف اوّل و دوم در بيان مبارک فوق بنا به تعبيرى که حضرت عبدالبهاء فرموده‌اند حروف "ب" و "ه" موجود در کلمه بها هستند‌(١٤). مفهوم بيان مبارک اين است که تنها دو حرف از سه حرف کلمه بها در اين دور ظاهر شده و اهمّيّت تامّه و قدرت کامله ظهور حضرت بهاء‌الله که به رمز و تمثيل در سه حرف نام مبارک آن حضرت مودوع و نهفته است هنوز به عالم انسانى افشا نشده و تنها اندازه محدودى از ضياء و جلال آن براى عالم بشرى در اين عصر ساطع گرديده‌است*

حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه به اين حقيقت با بيانات مبارکه زير شهادت داده‌اند‌:

ثمّ اعلم يا کمال بانّا ما کشفنا الغطاء حقّ‌الکشف اظهرنا نفسنا علی مقدار طاقة‌النّاس و‌الاّ لو يظهر جمال القدم بجماله لن يقدر ان يشهده احد عمّا خلق بين‌السّموات و الارض‌"‌(١٥)

* مطابق يک حديث اسلامى علم شامل بيست و هفت حرف است که تنها دو حرف آن توسط پيامبران قبل از حضرت باب کشف و ظاهر شده‌است ( به صفحه مراجعه شود) ولی بيان مبارک فوق را که در باره سه حرف بهاست نبايد با اين حديث اشتباه کرد.

فصل هفتم
يادى از مؤمنين اوّليّه

اندکى پس از بازگشت حضرت بهاء‌الله از سليمانيّه آثار مبارکه نازله از قلم آن حضرت بدست بابيان ايران رسيد و به آنان بصيرت تازه و نويد بى‌اندازه بخشيد. مؤمنين به امر بديع با زيارت آن الواح مقدّسه روح جديد يافتند و برخى چنان به شوق و هيجان آمدند که با بضاعت کم و حتّى پاى پياده عزم کوى جانان نمودند و راه طولانى و پرخطر بغداد را در پيش گرفتند به اين اميد که به لقاى حضرت بهاء‌الله فائز و اسرار ظهور الهى را که در شرف وقوع بود در وجود مقدّس ايشان کشف و درک نمايند تعدادى از مؤمنين هم که از بصيرت روحانى بهره بيشتر داشتند صرفاً با زيارت آثار مبارکه به عرفان مقام آن حضرت به عنوان من يظهره‌الله که موعود حضرت ربّ اعلی بود عارف گشتند.

ملاّ رضاى محمّد‌آبادى

يکى از اين مؤمنين که نمونه برجسته‌اى از اين بصيرت روحانى است ملاّ‌محمّد رضا اهل محمّد‌آباد از توابع يزد بود ملاّ‌محمّد رضا از روحانيون شهر و به تقوى و بلاغت و شجاعت معروف بود مشاراليه در ايام اوّليه ظهور شريعت بابى به آن گرويد و مانند مشعلی نورانى در ميان پيروان باب در يزد درخشيدن گرفت داستان زير نشان مى‌دهد که وى چگونه به عرفان مقام حضرت بهاء‌الله فائز گرديد.

اندکى پس از مراجعت حضرت بهاء‌الله از کردستان يکى از بابيان معروف بنام رضىّ‌الرّوح که به علم و دانش ممتاز و مشخّص بود بقصد تشرّف بحضور آن حضرت رهسپار بغداد شد اين شخص گرچه به لقاى حضرت بهاء‌الله نائل آمد ولی در آن زمان به شناسائى عظمت و جلال مقام آن حضرت کما هو حقّه آگاه نشد رضىّ‌الرّوح در بازگشت به يزد قصيده ورقائيّه را که از قلم اعلی نازل شده بود در اختيار ملاّ‌رضا گذاشت ملاّ‌رضا صرفاً با زيارت اين لوح مبارک بسابقه صفاى قلب و روشنى بصيرت به معرفت مقام حضرت بهاء‌الله عارف شد و از شادى فرياد برآورد "‌من يظهره‌الله بيان ظاهر شد ... بر عرش اين کلمات موعود بيان را جالس مى‌بينم‌" (١) ‌

رضىّ‌الرّوح که به حضور مبارک در بغداد رسيده بود با مشاهده اين طرز رفتار و گفتار ملاّ‌رضا آشفته و مضطرب شد و اظهار داشت که حضرت بهاء‌الله خود چنين ادّعائى نکرده‌اند ولی پس از چندى همين رضىّ‌الرّوح به جمال اقدس ابهى اقبال کرد و در ظلّ شريعت مقدّسه آن حضرت درآمد و پس از تحمّل تضييقات فراوان در حدود سال ١٨٦٨ ميلادى در يکى از دهات نزديک يزد بنام مهريز به رتبه شهادت رسيد.

شرح حيات ملاّ‌رضا داستان بسيار جالبى است قسمت‌هاى زير از شرح حيات وى اقتباس شده‌است.

ملاّ‌رضا به خانواده مشهورى منسوب و بعنوان يک عالم اسلامى تعليم يافته بود وى بعد از تصديق امر مبارک سراسر حيات خويش را تا لحظه صعودش که در زندان طهران واقع شد به امر تبليغ وقف نموده بود ملاّ‌رضا سزاوار آنست که بعنوان يک قهرمان بنام شناخته شود قهرمانى که خداوند قادر متعال در ايّام اوّليّه امر براى ابلاغ و اعلان امر خود مبعوث و‌وى را با شمشير برنده بيان براى دريدن حجاب نادانى و خرافات موهوب ساخته بود اين نفس نفيس بسبب استفاده از همين مواهب بطور مستمر خود را در معرض شکنجه و عذاب قرار ميداد فى‌الحقيقه روزى نبود که از کأس امتحانات شديده بى‌نصيب ماند و او اين جام شدايد را با رضايت دل و روان و خشنودى فراوان نوش جان مى‌نمود.

ملاّ‌رضا مبلّغى قابل و بى‌باک بود و از وسعت معلومات بطور استثنائى بهره داشت در قوّه بيان و اطّلاع بر آيات قرآن و احاديث و احکام دين اسلام نفسى با او برابرى نمى‌توانست کرد زمانى که در زندان طهران مسجون بود چندين بار براى جواب به سؤالات مختلفه در باره امر مبارک در حضور شاهزادگان و وابستگان عالی‌رتبه دربار سلطنتى احضار شده و‌در تمام اين موارد توانسته بود در اقامه دليل و برهان بر مخالفان خود غالب شود و مراتب جهل و پوچى افکار آنان را برملا سازد.

ملاّ‌رضا بهيچوجه اهل احتياط و حساب نبود و هرگز پيش‌بينى عواقب کار را نمى‌کرد بلکه در رفتار و کردار و گفتار خود بسيار جسور و صريح‌اللّهجه بود هميشه باقتضاى وقت و بى‌پرده و محکم صحبت مى‌کرد ملاّ‌رضا از آنهائى نبود که دنبال موقعيّت براى تبليغ مى‌گردند بلکه با هرکس که ملاقات مى‌کرد بزور موقعيّت را براى صحبت در باره امر فراهم مى‌نمود مسجونيّت و اوضاع ملال‌انگيز و ناملايم که همواره وجود داشت قادر نبود روحيه قهرمانى او را فرو نشاند و يا او را از روش دليرانه‌اش در تبليغ باز دارد برعکس اين ناملايمات فرصت‌هاى تازه و نيروى روحانى بى‌اندازه براى او بوجود مى‌اورد و او اين فرصت و نيرو را بدست مى‌گرفت و بطور تمام و کمال در تبليغ مورد استفاده قرار مى‌داد وى اين حقيقت را ناديده مى‌گرفت که بى‌حکمتى و بى‌ملاحظگى او در تبليغ علنى امر در برابر زندانيان و اولياى متعصّب زندان مصائب و مخاطرات تازه نه‌تنها براى خود او بلکه براى احبّاى ديگر که در اين ناملايمات شريک و سهيم او بودند ايجاد مى‌کرد*

ملاّ‌رضا رفتار و افکار مخصوصى داشت که در مقايسه با موازين ما کاملاً غير عادى بود وى به مقامى رسيده بود که در هر شيئى از اشياء تابش نور عظمت و جلال حضرت بهاء‌الله را مشاهده مى‌نمود عشق به جمال مبارک تمامى وجود او را تحت تأثير قرار داده بود و او خود تمام قوا و انگيزه‌هاى ديگر را زير فرمان اين حبّ گذاشته بود.

و امّا شرح مفصّلتر احوال ملاّ‌رضا را آقا‌ميرزا حسين زنجانى که مدّتى در حبس طهران با هم بوده اند در تاريخچه مختصر خود نوشته که عيناً در اينجا نقل مى‌شود از اينقرار‌:

ذکرى از احوال مرد پير همزنجير ما:

بر‌خود‌فرض مى‌دانم‌که شمّه‌اى‌از احوالات جناب ملاّ‌رضا‌محمّدآبادى را بيان کنم البتّه قارئين عظام هم بى‌ميل نمى‌باشند چونکه حالات و رفتار

* گرچه حضرت بهاء‌الله پيروان خويش را در تبليغ امرالله به حکمت مأمور فرموده بودند ولی بنظر مى‌رسد ملاّ‌رضا بسبب خصلت ذاتى و شدّت شور و شوق روحانى قادر بر مراعات حکمت نبوده‌است.

او غير حالات ساير مردم بود. مردى بود بلند اندام و تکميل الاعضاء و تمام قوى و ارکانش بحدّ کمال و قوّه مشاعرش در غايت انتظام، دانا بود و عالم، مؤمن بود و مستقيم، ممتحن بود و حليم در اوايل جوانيش و در ايّام شباب صاحب ثروت بود و داراى دولت بعد از تصديق امر مبارک از کثرت حبّ و يقين فکرهاى بلند و خيالات عظيمه داشت و آمال دور و دراز و آرزوهاى بى‌پايان در سر‌که اکسير کشف کند و يک شهر بسازد مشرق‌الاذکار از بلور بنا نمايد چون مى‌گفت جمالقدم فرموده بلوغ عالم منوط است بظهور دو چيز اسّ اعظم و صلح امم و بدين جهت اعتقادش بر اين بود که بايد ظاهراً در عالم ملک اکسير ظهور يابد و مى‌گفت شايد از من بظهور رسد تا بنيان مشرق‌الاذکار نهم باسم بهاء‌الله که نود و پنج ستون داشته باشد و تمام از بلور و ارتفاع ستونها نود و پنج ذرع و نوزده در نه ذرع ارتفاع و پهناى درها و تمام هم طلا و ايوانش هم که معلوم است که چه بايد بشود ولی عمرش وفا ننمود.

‌در استقامت فريد عصر بود و بزجر و شکنجه طاقت بى‌منتهى را داشت احبّاى يزد نقل مى‌کنند که بفتواى علما او را در يک روز در هفت رهگذر حکومت بچوب بست ابداً نه فريادى برآورد و نه التماسى کرد بهرگذرى که مى‌رسيدند که فرّاشها مى‌خواستند چوب بزنند اوّل دستمالش را بزمين پهن مى‌کرد و عبا و عمامه را و جوراب پايش را بروى دستمال مى‌گذاشت بعد خودش پاهايش را بطرف فلکه دراز مى‌کرد و دامنش را بروى خود کشيده مى‌گفت بسم‌الله مشغول شويد فرّاشها هم در نهايت بغض و عداوت آنچه که زور بازويشان بود مى‌زدند بلکه التماس نمايد ابداً گله‌اى از او نمى‌شنيدند در يک محلّى چنان سخت زده بودند گمان نموده بودند که ديگر مرده بعد نگاه مى کنند که در زير دامنش دندانهايش را مسواک مى‌کند‌.

بارى جناب آقا‌سيّد اسدالله قمى نقل مى‌کردند بعد از آنکه جناب ملاّ‌رضا يزدى جواب فرهاد ميرزا و نايب‌السّلطنه را سخت و بى‌پرده گفته بود آنها کمر عداوت بسته و بر قتل احبّا قيام نمودند و در محبس هم احبّا از بى‌پرده حرف زدن ملاّ‌رضا رنجيده با ايشان مصاحبت نکردند من با ايشان در يک منزل همکاسه بودم و شبها همزنجير و از براى محبوسين سارقين و قاتلين صحبت امريّه مى‌نمود و تبليغ مى‌کرد احبّا التماس مى‌کردند که آخوند ملاّ‌رضا قدرى حکمت کن و اينقدر بى‌پرده صحبت مکن خوب نيست آخر احبّا بمشهدى علی زندانبان سپردند که قدغن کن که ملاّ‌رضا در سجن تبليغ نکند تا ببينيم کار ما عاقبت بکجا ميانجامد تا آنکه مشهدى علی در صحن زندان ملاّ‌رضا را با تازيانه به پشت عريان او بسيار بى‌اندازه مى‌زند ولی کلمه آخ و غيره نگفته بود بمن خبر آوردند من افسوس خوردم و در صدد دلجوئى برآمدم گفتم زرده تخم‌مرغ بجاى تازيانه‌ها بمالم ملاّ‌رضا گفت اى سيّد اسدالله چه خيال مى‌کنى وقتيکه بمن تازيانه مى‌زدند چون فيل مست بودم ابداً نفهميدم که چطور زدند چه که در حضور جمال مبارک بودم و با او صحبت مى‌کردم. شخصى بود غلامرضا‌خان در زندان و از بزرگان طهران بود بعد از تازيانه خوردن ملاّ‌رضا ايشان بمقام تحقيق برآمدند عاقبت تصديق کرد و آدم مشتعلی شد از او پرسيده بودند که در زندان مبلّغ تو که بود گفته بود تازيانه پرسيده بودند چطور تازيانه زدنى بياناً گفت که تازيانه خوردن ملاّ‌رضا و طاقت‌آوردن آن پيرمرد و حرکت ننمودن او حال مرا تغيير داد و متحيّر شدم که فى‌الواقع اين چه طاقتى است که در او هست بمقام مجاهده برآمدم و حقّ را شناختم ولی اگر هزاران دلايل و براهين اقامه مى‌نمودند مثل استقامت ملاّ‌رضا براى من مفيد نبود مبلّغ من تازيانه است. مختصر در زندان شخصى يهودى هم مقصّر دولت محبوس بود ملاّ بمن گفت سيّد اسدالله ميدانى اين يهودى بدبخت بيچاره در زندان چقدر بر او بد ميگذرد چه که مسلمين با او مصاحبت نمى‌کنند و چيزى باو اعانت نمى‌نمايند و بحمّام راه نمى‌دهند و لباس هم ندارد بپوشد يا عوض کند بيا بمن کمک کن و اين يهودى را در اين حوض زندان بشوئيم چه که کسى را ندارد و کسى هم اين کار را نمى‌کند مختصر شخص يهودى را لخت کرديم و در کنار حوض نشانديم من آب ريختم ملاّ‌رضا صابون زده شست و کيسه کشيد بعد لباس داد پوشيد يهودى با اين وضع ماها نگران و در بحر حيرت غرق که آيا اينها چه کسند ملکند يا فرشته گفت نمى‌دانم اين مرد چرا بمن اينقدر دلسوز است من اگر خودم مى خواستم خود را بشويم اينقدر دقّت نمى‌کردم و ابداً بخود رحم نمى‌نمودم متحيّرم که من کجا و اين شخص کجا نه همدينيم و نه هم مذهب ملاّ‌رضا گفت اى بيچاره کلمه پدر تو مرا وادار نمود ترا شستم و هم بتو دلسوزم ولی تو خود پدر خود را نمى‌شناسى تا کلمه عاشروا مع الاديان بالرّوح و الرّيحان را بشنوى‌.

مختصر اين ذرّه فانى ميرزا‌حسين زنجانى شانزده ماه با اين وجود مقدّس همزنجير بودم و همکاسه و همراز بودم و همدم طبّاخش بودم رخت‌شويش بودم و جميع سؤال جواب زندان و ارسال مرسول احبّا با من بود يعنى همه زحمات بگردن من بود بپزم بشويم وصله کنم همه اينها و هرچه هم ميلش مى‌کشيد بايستى فراهم کنم‌.

اينرا هم عرض بکنم که شانزده ماه در خدمت ايشان بودم و آنچه از دستم بر مى‌آمد خدمت نمودم و جميع آنچه ناله‌هائى که در کوچه‌ها و دکاکين بلند مى‌شد بمن مى‌شنواندند و باسکات آه و ناله‌هاى آنها امر مى کردند يکدفعه نشد که اظهار تشکّر کنند يا يکمرتبه عذر زحمت بخواهند ابداً در اين عوالم سائر نبودند غير از حقّ خلق را در ميان نمى‌ديدند مى‌گفتند حمد بجمال قدم که شما را پيش از من براى من اسباب راحتى فراهم کرده که بمن خدمت کنيد و مرا خوب نگهداريد بهرکس که چيزى مى‌داد مى‌گفت بدست جمالقدم دادم و از هرکس که چيزى مى‌گرفت مى‌گفت از دست جمال قدم گرفتم حتّى روزى جوانى را بزندان آوردند علی نام همدانى بود که باسم دزدى با ما همزنجير کردند اين جوان پيراهن نداشت ملاّ‌رضا گفت فلانى اين بنده جمال قدم است هرچند او خود صاحبش را نمى‌شناسد بيچاره عريان است خوب ما که يک پيرهنى براى عوضى داريم که در ميانمان هست و در گردش است و زياد هم هست خوب است او را بدهى باين جوان که او هم داشته باشد نمى‌خواهيم پيراهن زيادى داشته‌باشيم گفتم خوب او را تازه شسته‌ام بگير اين را تو بپوش او را بکن بدهيم اين بپوشد بمحض شنيدن اين کلمه چنان فرياد برآورد و چنان ناله و زارى نمود که من پشيمان شدم و خيلی متأثّر و پريشان گرديدم گفت آخر من پيراهن چرک را چگونه بدست جمال مبارک بدهم چرا اين حرف را مى‌زنى مگر بهائى نيستى ليس البّر حتّى تنفقوا ممّا تحبّون فرموده پس کى آدم مى‌شوى‌؟

اکثر اوقات که بعضى از بزرگان که محبوس مى‌شدند يا بودند سؤالاتى از ملاّ‌رضا مى‌نمودند و ايشان بى‌پرده جواب مى‌دادند و آنها هم بناى سبّ و لعن را مى‌گذاشتند و حرفهاى ناسزا مى‌گفتند من عرض مى‌کردم جناب آخوند مقصود اينها سؤال کردن و مطلب فهميدن نيست مقصدشان سخريّه و استهزاء است و سبّ و ناسزاگفتن. مى‌گفتند بکنند بهمه انبياء سخريّه کرده‌اند چه کردند گفتم آخر سبّ و لعن مى‌کنند گفت فطرت خودشان را بروز مى‌دهند و الاّ بشمس تف کردن نقصان شمس نمى‌شود او مقدّس از اينهاست.

بارى تا آنکه مظفّر‌الدّينشاه که بسرير سلطنت نشستند و احبّا اميدوارى يافتند که مى‌توان اسباب خلاصى محبوسين را فراهم بياورند در صدد بوده اند بعضى از اماء‌الرّحمن در شاهزاده عبدالعظيم تلگرافى بخود مظفّرالدّينشاه مى‌نمايند و رجاى خلاصى ماها را مى‌کنند شاه هم به‌امين‌الدّوله رجوع مى‌نمايند امين‌الدّوله هم ما را از فرّاشباشى شاه مى‌خواهد و ايشان هم بنايب زندان حکم مى‌کند که پنج نفر ما را بخانه امين‌الدّوله ببرند جناب آقا‌محمّدقلی عطّار و سيد فتّاح و حاجى ايمان و بنده را بيک زنجير بستند و ملاّ‌رضا را هم بيک زنجير کوچک جمعى از سرباز با تفنگ نظامى در اطراف ما و عدّه‌اى از فرّاشها و نايب از جلو از سبزه ميدان بخانه امين‌الدّوله با اين وضع عازميم‌.

بيچاره اماء‌الله هم بعضى عقب جمعيّت بعضى در حول و حوش ما درآ‌مدند و از ملاّ‌رضا مى‌ترسند که باز کلمه‌اى بگويد و علّت برگشتن ما دوباره بزندان بشود.

تا ما را بمنزل فرّاشباشى امين‌الدّوله آوردند وقت گذشت شب پيش آمد زنهائى که مباشر خلاصى ما بودند رفتند و فرّاشباشى زنجير ما را از گردنمان برداشتند و براى شام از مطبخ امين‌الدّوله غذا آوردند خورديم و با هزاران خيال هم آغوش خوابيديم تا صبح دميد و آفتاب جهانتاب بدرخشيد بيرون رفته وضو گرفتيم و مشغول نماز و مناجات خواندن شديم و منتظرند که از حاجب‌الدّوله مظفّرالدّينشاه قبض برسد تا ما را مرخّص کنند امين‌الدّوله با ما بدون سؤال و جواب اذن مرخّصى ما را داد در آن حين يکنفر سيّد پيشنمازى با چند نفر طلاّب سواره از حضور امين‌الدّوله مى‌آمد جلو منزل ما رسيد و باران هم مى‌باريد و فرّاشباشى هم بسيّد تعارف نموده پائين آمد و نشستند تا باران بگذرد و سيّد از مرخّصى ما مطّلع شده ميل مى کند ما را ملاقات کند فرّاش آمد گفت آقا شما را مى‌خواهد ببيند بيائيد آن اطاق گفتيم راستش اين است که ما حالت آمدن و ديدن نداريم جناب ملاّ‌رضا بلند شد گفت من دارم بروم ببينم چه مى‌گويد آنچه اصرار کرديم که نرود گوش نداد التماس نموديم بخرجش نرفت آقا‌محمّد قلی گفت خدا از شرّ آخوند و آن سيّد ما را حفظ نمايد آخوند رفت ما منتظريم که آيا چه واقع شود عاقبت بخير بگذرد يا بشرّ ربع ساعت نگذشت که صداى قيل و قال از آن اطاق بلند شد طلاّب ملاّ‌رضا را کتک‌زنان فحش مى‌دهند و از اطاق بيرون مى‌کنند.

مختصر سيّد پيشنماز عريضه‌اى به‌امين‌الدّوله مى‌نويسد که اين پيرمرد بابى جسور را مرخّص نمودن کار عاقل نيست سبب ضوضا و هم بدنامى تو مى‌شود ابداً مرخّصى او جايز نيست امين‌الدّوله مى‌گويد زنجانيها بروند آخوند باشد تا من خودم او را ببينم بارى من ديدم ملاّ‌رضا دوباره بزندان رفتنى شد دلم بشعله درآمد گوئى کوره آهنگرى در قلب من گذاشتند بنايب زندان گفتم براى خدا نوعى بکن که اين مرد دوباره بزندان نرود و قول مى‌دهم که از براى تو هفت تومان خدمتانه بدهم چونکه اين مرد پير است و کسى را ندارد که پرستارى او بکند که در وقتش نان و آبش را بدهد راضيم که او را مرخّص کنند و مرا بجاى او ببرند ببين مى‌توانى اين کار را بکنى.

نايب هم مزوّر بود و قبول کرد که او را ديگر بزندان نبرد بياورد بدست ما بدهد ولی بعد از مرخّصى از خانه امين‌الدّوله همانوقت هم او را بزندان برده بود فردايش خبردار شديم باز حاجى ايمان بديدنش رفت آش ترشى خواسته بود برد و خرجى هم بعلاوه داده بود ولی از بى‌پرستارى و از عدم اکل و شرب با قاعده و هم از عناد‌زندانيان از‌تشنگى و‌گرسنگى ده روز‌بعد‌از‌مرخّص شدن ماها در زندان جان را بجانان تسليم نموده بود و از زحمات کون رسته بآسايش ابدى مى‌رسد.

دو لوح مبارکى که از قلم حضرت عبدالبهاء به يادبود جاودانى ملاّرضا صادر شده شاهد عظمت مقام اين نفس نفيس بعنوان مبلّغ امرالله و شهيد فى‌سبيل‌الله و نمونه قهرمانى در خدمت به شريعت‌الله مى‌باشد.‌(٢)

ملاّ‌رضا تنها با زيارت يکى از الواح مبارکه حضرت بهاء‌الله به عرفان مقام آن حضرت فائز شد ولی نفوس ديگرى بودند که گرچه با خلوص و صميميّت در جستجوى حقيقت مى‌گشتند ولی چون از اين بصيرت محروم بودند و بسبب علم و سوادى که داشتند مدّتى طول کشيد تا به شناسائى صحّت و اعتبار پيام حضرت بهاء‌الله نائل گردند.

نبيل اکبر

در بين نفوسى که به بغداد رهسپار و بحضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شدند ملاّ‌محمّد قائنى که بعداً از طرف جمال مبارک به نبيل اکبر* ملقّب گرديد بى‌شبهه در علم و دانش از همه ممتاز بود اين نفس بزرگوار با خصائل و سجاياى فوق‌العاده و عقل و درايت بى‌اندازه موهوب بود بحدّى که بعضى وى را در ميان علما و دانشمندان نادره دوران مى‌شمردند رفعت مقام مشاراليه را از اين حقيقت مى‌توان قضاوت نمود که پس از چند سال تحصيل در وطن در حدود شش سال هم در عراق به فراگرفتن الهيّات و ساير مواضيع مربوط به فقه اسلامى گذراند استاد وى مجتهد معروف کربلا شيخ مرتضى انصارى پيشواى جامعه شيعه بود که نسبت به امر مبارک نظر خوشى داشت شيخ مرتضى عالمى روحانى بود که موازين دقيق و معيارهاى سختى در اجتهاد داشت و بهمين سبب بطورى‌که مشهور است در تمامى دوران خدمتش تنها به سه نفر عنوان مجتهد داده بود که يکى از آنان

* با نبيل اعظم موّرخ معروف بهائى و نويسنده کتاب مطالع‌الانوار اشتباه نشود.

نبيل‌اکبر بود حضرت بهاء‌الله در آثار مقدّسه خويش شيخ مرتضى را ستوده و او را در عداد علمائى محسوب فرموده‌اند که "‌فى‌الحقيقه از کأس انقطاع آشاميده‌اند‌".*

حضرت عبدالبهاء نيز آن مجتهد بزرگوار را بعنوان "‌عالم جليل نحرير و فاضل نبيل شهير خاتمة‌المحقّقين‌"(٣) توصيف فرموده‌اند.

جناب نبيل اکبر در ايران بعنوان يکى از برجسته‌ترين علما شناخته مى‌شد و آوازه علم و دانشش در سرتاسر آن سرزمين پيچيده بود مى‌گويند مشاراليه زمانى بطور ناشناس در ايالت دورافتاده کرمان در برابر تعدادى از علما و روحانيون سخن رانده بود مستمعين که از هويّت واقعى سخنران خبر نداشتند در تحسين و تمجيد نطق و بيان عالی وى غرق حيرت شده و بعضى گفته بودند در تمامى کشور ايران تنها کسى که مى‌توانسته در ميدان علم و عرفان با چنين مرد فاضلی رقابت کند ملا‌ّمحمّد قائنى معروف (يعنى در حقيقت خود نبيل اکبر) بوده‌است.

نبيل اکبر در حدود سال ١٨٥٣ به امر حضرت باب گرويد و شش سال بعد از آن زمانيکه در بغداد سکونت داشت بحضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شد جمال مبارک ايشان را بگرمى بحضور پذيرفتند و اجازه فرمودند که در اطاقهاى خارجى بيت مبارک که معمولاً براى پذيرائى از زائرين اختصاص داشت منزل کند و بعلاوه ميرزا آقاجان را بعنوان مهماندار وى تعيين نمودند شرح زير قسمتى از سخنان شفاهى نبيل اکبر است که در باره وقايع آن چند روز اقامت در بيت مبارک بيان نموده‌است.

روزى از روزها طرف عصرى با جناب آخوند ملا‌ّمحمّد صادق خراسانى معروف به‌مقدّس‌٤ که شخصى عالم و فاضل و بسيار وقور و جليل‌القدر بود نشسته و مشغول صحبت بوديم که در اين اثناء حضرت بهاء‌الله در حالتيکه دست شاهزاده ملک‌آرا در دست مبارکش بود از کوچه وارد بيرونى شدند بمحض ورود جناب مقدّس خراسانى که هيکل وقار بود بى‌اختيار بلند شده روى قدمهاى حضرت بهاء‌الله افتاد حضرت بهاء‌الله را اين حرکت ناپسند آمده با چهره افروخته فرمودند

* نقل از کتاب قرن بديع ص ٢٩٥

آخوند برخيزيد اين مريد‌بازيها را موقوف کنيد و فوراً با ملک‌آرا بيرون رفتند اينجانب خيلی متعجّب و متحيّر شدم و از مثل جناب مقدّسشخصى ظهور چنين حرکتى را بعيد دانستم و چون خوش نيامدن حضرت بهاء‌الله را هم مشاهده نمودم لهذا زبان اعتراض گشودم و جناب مقدّس را ملامت کردم که شما علاوه بر مراتب و مقامات علمى کسى هستيد که ادراک خدمت حضرت نقطه اولی را نموده‌ايد و از حروف ثانى و شهداى بيان‌* محسوبيد هرچند حضرت بهاء‌الله محترم و از اجلّه نفوس و اکابر ايران و اعظم وزراء دولت شمرده مى‌شوند و بجهت اين امر بحبس و زندان افتادند و مبتلا بتاراج و تالان شدند و عاقبت سرگون و اخراج بلد گرديدند معذلک اين حرکت شما نسبت بايشان حرکت عبد ذليل نسبت بمولاى جليل بود. جناب مقدّس بالمرّه در مقام جواب بر‌نيامد و بحالت انجذاب برقرار بود فقط مسرورانه همينقدر فرمود نسئل‌الله ان يکشف لک الغطاء و اجزل فى العطاء و افاض علی جنابک بالموهبة الکبرى. از آن وقت ببعد در روش و سلوک حضرت بهاء‌الله نظر را دقيق نمودم و سرّاً در مقام تحقيق برآمدم هرقدر بيشتر مداقّه کردم چيزيکه دليل بر ادّعاى مقامى باشد کمتر يافتم جز خضوع و خشوع و اظهار مقام عبوديّت و فنا قولاً و فعلاً مشاهده ننمودم بطورى‌که امر بر امثال من بغايت مشتبه شده خود‌را از هرجهت برتر و اقدم مى‌شمردم و‌بهمين‌ خيال‌‌واهى‌‌در همه اوقات در‌مجالس و محافل بصدر مى‌نشستم و در مقام صحبت فرصت به ايشان و احدى نمى‌دادم. تا آنکه يکروز طرف عصرى در بيت مبارک در همان تالار بزرگ که بحکم الهى مطاف اهل بهاست بامر حضرت بهاء‌الله محفلی منعقد و جمعى از محبّين از هر‌قبيل مردمان حاضر گشتند باز عادتاً اينجانب بر همه مصدّر و حضرت بهاء‌الله در رديف نفوس تقريباً در وسط جلوس فرمودند

* حضرت باب تعدادى از پيروان خود را بعنوان شهداء بيان يعنى امّ‌الکتاب دور بابى تعيين و تسميه فرموده بودند کار اين نفوس اين بود که تا زمان ظهور من يظهره‌الله (حضرت بهاء‌الله) باعتبار و اصالت کتاب بيان بعنوان کلام الهى شهادت دهند و با ظهور من يظهره‌الله وظيفه آنان بعنوان شهدا خاتمه مى‌يافت.

و بدست مبارک چاى مى‌ريختند. در اين اثناء مسئله عريضه‌اى مطرح مذاکره گشت چون گمان جواب صواب و حلّ مسئله را در عهده ديگرى نمى‌ديدم شروع بجواب و کشف حجاب نمودم همه حضّار ساکت و صامت و متوجّه استماع گفتار اينجانب بودند جز اينکه حضرت بهاء‌الله گاه گاهى در ضمن تصديق فى‌الجمله تصرّفى در آنچه مى‌گفتم مى‌نمودند و بعبارة اخرى توضيحى در آن مقام مى‌دادند تا اندک اندک تصرّف را زياد فرمودند کار بجائى کشيد که فانى ساکت و ايشان ناطق شدند و بطورى بيان مبارک در آن موضوع اوج گرفت و بحر بيان بقسمى بموج آمد که مضطرب و مندهش گشتم‌. انتهى.

اين بود عين يادداشت جناب شيخ محمّد علی قائنى که ناتمام است و معلوم مى‌شود که مجال نگارش بقيّه آنرا ننموده. امّا تتمّه سرگذشت آن شب بطورى‌که از نفوس متعدّده بخصوص آقا‌رضاى سعادتى که خود چندين بار از جناب فاضل شنيده اين است که هنگامى که حضرت بهاء‌الله صحبت را ادامه دادند پس از چند دقيقه که فاضل آن بحر عظيم را متلاطم و امواج معانى را متفاقم ديد بقدرى مطالب مطنطن و بديع و مهيمن و منيع بود که از حال اضطراب و اندهاش رفته رفته بحال انصعاق افتاد و چنان خود را باخته بود که گوشش ديگر بيانات مبارک را نمى‌شنيد و فقط از حرکت شفتين ايشان ملتفت مى‌شد که هنوز کوثر بيان و سلسبيل عرفان از فم مطهّر جارى است و از جلوس خود در صدر مجلس بقدرى خجل و پريشان بود که بکمال بى‌صبرى انتظار تمام شدن بيان جمال مبارک را داشت که مکان خود را تغيير دهد تا وقتيکه ديد لبهاى مبارک از حرکت ايستاد پس بلافاصله مثل گنجشک ضعيفى که از چنگال شاهين رها شده باشد برخاسته بيرون شتافت و در آنجا سه مرتبه سر را بر ديوار زد و خود را ملامت نمود که خاک بر‌سرت که تا اين مدّت چشم حقّ‌بينت کور بود.‌(٥)

سرانجام ديدگان بصيرت نبيل باز شد وى بار ديگر در کاظمين در منزل شخصى بنام حاجى عبدالمجيد شيرازى بحضور حضرت بهاء‌الله رسيد هيکل مبارک در اين ملاقات در باره اسرار خلقت و منشأ آن بياناتى فرمودند و در اينجا بود که عوالم جديدى از معانى و مفاهيم بديع بر وجه نبيل اکبر گشوده شد وى هر‌يک از کلمات نازله از لسان مبارک را چون گوهر گرانبها يافت و آنچه را که در تمامى طول حيات خود شنيده و تحصيل کرده بود در برابر بيانات مبارک چون گفتار کودکان مشاهده نمود در اين مقام نبيل اکبر تصميم گرفت که مستقيماً از حضور حضرت بهاء‌الله در باره مقام حضرتشان استفسار کند و بهمين منظور عريضه‌اى نوشت و از حضرت عبدالبهاء رجا نمود که آن را بحضور مبارک تقديم کند روز بعد نبيل بدريافت لوحى که در آن حضرت بهاء‌الله بمقام عظيم خود اشاره فرموده بودند مفتخر شد با زيارت اين لوح مبارک جستجوى نبيل اکبر در کشف حقيقت بپايان رسيد وى عريضه ديگرى حضور مبارک تقديم و طى آن در کمال خضوع و خشوع مراتب اذعان و اعتراف خود را به مظهريت کلّيّه الهيّه آن حضرت معروض و هدايت مبارک را در سبيل خدمت استدعا نمود حضرت بهاء‌الله او را مأمور فرمودند که به ايران باز گردد و به تبليغ امر الهى بپردازد.

نبيل اکبر از آن پس حيات خود را وقف خدمت امرالله نمود و به صدمات و تضييقات شديده وارده از دشمنان مبتلا گشت اين نفس جليل در ميدان خدمت و جانفشانى به چنان مقام رفيعى ارتقاء يافت که تعداد قليلی از حواريون حضرت بهاء‌الله مى‌توانند با آن برابرى نمايند نبيل قائنى در سال ١٨٩٢ اندکى پس از صعود جمال مبارک درگذشت و جسد مبارکش در شهر بخارا بخاک سپرده شد حضرت عبدالبهاء دستور فرمودند که نه نفر از احبّا بالنّيابه از حضرتشان مرقد آن متصاعد الی‌الله را زيارت و زيارت‌نامه مخصوصى را که به اعزاز وى از قلم مبارک صادر شده بود تلاوت کنند چند سال بعد حضرت عبدالبهاء برادرزاده نبيل اکبر را مأمور نمودند که جسد آن نفس نفيس را از بخارا به عشق‌آباد منتقل کند حکمت اين دستور مبارک بزودى آشکار شد چه که اندکى پس از اين انتقال قبرستان بخارا به دستور اولياى امور حکومت خراب گرديد.

بسيارى از بابيان بهمان ترتيبى که نبيل اکبر بحضور حضرت بهاء‌الله مشرّف و به مشاهده نور الهى موفّق شده بود به شرف لقا و فوز ايمان مفتخر گشتند بعضى از آنان از اهل علم بودند و برخى ديگر از تعليم بهره‌اى نداشتند ولی همه آنان در محضر حضرت بهاء‌الله نشستند و هر‌يک به نسبت استعداد خود از فيوضات روحانى حضرتش حصّه‌اى گرفتند بسيارى از الواح جمال مبارک که در آن دوره از زمان نازل شده به اعزاز اين نفوس جليله بوده‌است.

فصل هشتم
هفت وادى

يکى از آثار مقدّسه حضرت بهاء‌الله که پس از بازگشت آن حضرت از سليمانيّه نازل شده هفت وادى است که در زمينه مسائل عرفانى شاهکارى ممتاز و مشخّص است اين رساله در جواب سؤالات شيخ محى‌الدّين که قاضى شهر خانقين و از پيروان طريقت تصوّف بوده صادر شده شيخ محى‌الدّين گرچه پيرو آئين بابى نبود ولی بحضرت بهاء‌الله بديده ستايش و تحسين مى‌نگريست و طىّ نامه‌اى نکات و سؤالات چندى در باره مسائل عرفانى با آن حضرت مطرح نموده بود.

موضوع اصلی هفت وادى سير و سلوک روح انسانى از مقرّ خود در اين عالم فانى به عوالم تقرّب در ساحت الهى است پيروان طريقت تصوّف با مراحل هفت‌گانه اين سفر روحانى آشنا بوده‌اند چه که فريدالدّين عطّار که از مفسّرين برجسته دوره‌هاى اوّليّه صوفيگرى بوده قبلاً در باره آنها سخن گفته بود حال حضرت بهاء‌الله با نزول اين رساله مبارکه اهمّيّت اين مراحل هفت‌گانه و مفاهيم و معانى عميق آنها را بنحوى بديع تشريح مى‌فرمايند.

ابتداى اين رساله مبارکه در باره "‌وادى طلب " است و در آن کيفيّت سير و سفرى که طالب حقيقى بايد در سبيل نيل به مقصود خود يعنى شناسائى مظهر ظهور الهى در اين عصر در پيش گيرد توصيف گرديده‌است سالکين اين سبيل بايد قبل از هرچيز "‌دل را که منبع خزينه الهيّه است از هر‌نقشى پاک کنند و از تقليد که از اثر آباء و اجداد است اعراض نمايند و ابواب دوستى و دشمنى را با کلّ اهل ارض مسدود کنند‌" (١) طالب صادق در اين سفر بايد "‌آنچه ديده و شنيده و فهميده " همه را نثار کند (٢) و به ذوق و شوق و صبر که از شرايط اساسى وادى طلب است تمسّک نمايد.

قدم دوم "‌وادى عشق‌" است سالک در اين مرحله چون پروانه‌ايست که شعله آتش را يافته و براى رسيدن به آن به چرخش پرداخته و هر لحظه به آن نزديک مى‌شود تا خود را سوخته فدا مى‌نمايد.

وادى عشق مرحله‌ايست که در آن قلب طالب تحت تأثير عظمت و جلال مظهر الهى که در طلبش کوشيده و يافته‌است قرار مى‌گيرد در اين مرحله شخص مؤمن نه دليل مى‌شناسد نه برهان چه که در بند عشق محبوب حقيقى افتاده و قلبش شيفته و منجذب يار روحانى گرديده‌است.

فى‌الحقيقه سرگذشت همه شرايع و اديان به لسان عشق تحرير گشته‌است در ايّام اوّليّه ظهور امر مبارک از هزاران نفوسى که با مظهر ظهور الهى ارتباط يافته منجذب و مؤمن شدند بعضى با وجود اينکه در باره تاريخ، تعاليم و احکام امر الهى و دلائل حقّانيت آن اطّلاعات کمى داشتند حضرت باب و حضرت بهاء‌الله را مى‌پرستيدند اين نفوس بطورى از رحيق بيانات آن هياکل مقدّسه سرمست بودند که اگر اقتضا مى‌نمود جان خود را برايگان و به طيب خاطر نثار مى‌کردند عشق و وله مؤمنين چنان شديد بود که بعضى در حين تشرّف بحضور جمال مبارک رجاى شهادت در ره محبوب مى‌نمودند و برخى چنان مجذوب قدرت و عظمت حضرتش مى‌شدند که حتّى تاب تصّور مفارقت از آن هيکل نورانى را نداشتند.

از جمله هنگامى که خبر سرگونى قريب‌الوقوع حضرت بهاء‌الله از بغداد به اصحاب رسيد کلّ يکباره غرق درياى حسرت و حيرت شدند در شب اوّل پس از استماع اين خبر نفسى طعام نخورد و احدى بخواب نرفت و بسيارى عزم کردند که اگر از همراهى با هيکل مبارک در اين سفر ممنوع و محروم شوند قصد جان خويش نمايند شبهه‌اى نيست که اگر بيانات نصحيّه و خطابات حکيمانه حضرت بهاء‌الله نبود اين اصحاب، عاشقان جمال جانان نيّت خود را به مرحله اجرا مى‌گذاشتند تنها اين مواعظ آرام کننده بود که آنانرا تسليت داد و آماده تسليم و رضا در برابر مشيّت الهى نمود.

هيچ داستانى نمى‌تواند به اندازه داستان حاجى محمّد جعفر تبريزى اين عشق جانسوز اصحاب را به حضرت بهاء‌الله تصوير کند مشاراليه از مؤمنين جانفشانى بود که ابتدا در بغداد بحضور مبارک رسيد و به عرفان مقام آن حضرت فائز شد و حياتش را وقف خدمت مولاى خود نمود زمانى که حضرت بهاء‌الله در ادرنه استقرار يافتند حاجى جعفر بهمراه برادرش که او نيز مؤمن بود به آن شهر شتافت و در آنجا مسکن گزيد اين شخص بحدّى شيفته جمال مبارک بود که وقتى دريافت که اولياى امور نام او را در زمره همراهان آن حضرت به عکّا منظور نداشته‌اند بدست خود گلوى خويش را بريد و اگر بعضى از اصحاب بموقع نرسيده بودند از مرگ حتمى نجات نمى‌يافت در اثر اين واقعه مسئولان امر که ابتدا در منع اصحاب از همراهى با حضرت بهاء‌الله به عکّا نهايت سختگيرى داشتند تصميم خود را عوض کردند و اجازه دادند که اغلب احباب بهمراه آن حضرت سفر نمايند بارى حاجى جعفر حالش هنوز خطرناک بود و در حاليکه خون از گلويش فوران داشت براى معالجه به بيمارستان منتقل شد اولياى امور بوى قول دادند که وقتى جراحتش ترميم يابد اجازه خواهد داشت که با برادر خود به عکّا روانه شود بدين ترتيب دو ماه بعد هر دو برادر به عکّا وارد شدند و در سجن اعظم به حضرت بهاء‌الله ملحق گشتند.

قسمت سوم در سفر هفت وادى "معرفت" است. معرفت الهى که در اين وادى بدان اشاره مى‌شود چيزى نيست که بر اساس علم اکتسابى استوار شده باشد بلکه نور اين معرفت از طريق قلب بر انسان طالع مى‌شود. غرور به علم و موفّقيّت حتّى اغلب مانع از رسيدن نور معرفت به قلب مى‌گردد در وادى معرفت روح انسان به عرفان حقيقت نائل مى‌شود و به درجه ايقان مى‌رسد سالک در اين وادى "‌چشم بصيرتش باز شود و با حبيب خود براز مشغول گردد‌" (٣) انسان بصيرت تازه مى‌يابد و درک اسرار خلقت و ظهور الهى را آغاز مى‌کند چنين شخصى وقتى با درد و بلا روبرو مى‌شود ديگر دچار افسردگى نمى‌گردد بلکه حکمت آنها را درک مى‌کند و با حالت تسليم و رضا با آنها مقابل مى‌شود چه‌که مسافران حديقه عرفان "آخر را در اوّل بينند‌" (٤) و پى به اين حقيقت برند که بلايا و مصائب بالمآل موهبت الهى محسوب مى‌شود سالک سبيل حقّ در هر چيزى حکمتى مشاهده کند و "‌در اين رتبه قضا را رضا دهد و جنگ را صلح بيند و در فنا معانى بقا درک نمايد ... در بحر قطره بيند و در قطره اسرار بحر ملاحظه کند‌". (٥)

مرحله بعدى در اين سفر "‌مقام توحيد‌" است که در آن سالک حقيقى از عالم تحديد به عالم اطلاق ارتقاء مى‌يابد وى در اين مرحله عالم خلقت را ديگر به صورت ظاهرى که زائيده محدوديّت‌ ديدگان عنصرى است نمى‌بيند بلکه آن را بشکل واقعى و با بصيرت روحانى مشاهده مى‌کند وى به اين نکته پى مى‌برد که هر‌يک از مخلوقات بحسب قابليّت خود مظهر بعضى از صفات الهيّه هستند و نيز بر اين حقيقت آگاه مى‌شود که درجه اين مظهريّت صفات الهى در عوالم مختلف خلقت متفاوتست.

وقتى انسان در طبقات بالاى جوّ سير مى‌کند مى‌تواند با ديد وسيعى دنياى زمينى را تماشا کند سالک راه حقيقت نيز که از قفس نفس و هوى آزاد شده و از قيود حدود رهائى يافته در عالم اطلاق داخل مى‌شود و وسعت نظرش بدرجه‌اى مى‌رسد که ديگر بخود نمى‌انديشد و تعلّقى به اين جهان نشان نمى‌دهد در هر شىء از اشياء آثار و نشانه‌هاى خدا را مى‌بيند "‌در اشياء بنظر توحيد مشاهده کند و اشراق تجلّى شمس الهى را از مشرق هويّت بر همه ممکنات يکسان بيند و انوار توحيد را بر جميع موجودات موجود و ظاهر مشاهده کند‌" در اين وادى جائى براى نفس‌پرستى و انانيّت وجود ندارد روح در اين جا "‌به خلوتخانه دوست قدم گذارد و محرم سرادق محبوب شود ... وصف و اسم و رسم از خود نبيند وصف خود را در وصف حقّ‌ بيند‌". (٦)

سالک سبيل حقيقت پس از نيل به اين مقام رفيع انقطاع از تمام عالم مخلوقات بى‌نياز مى‌شود و وارد "‌مدينه استغناء‌" مى گردد وى در اين مرحله گرچه ممکن است بظاهر فقير باشد ولی در معنى و باطن از موهبت ثروت و قدرت روحانى بهره‌مند است.

تاريخ امر حاکى از داستان‌هاى زيادى از مؤمنين اوّليّه است که مقام بلند و موقعيّت بيمانند در اجتماع داشته و از زندگى مجلّل برخوردار بوده‌اند اين نفوس پس از استظلال در ظلّ امر مورد تجاوز دشمنان قرار گرفته مکنت و مقام ظاهرى را از دست دادند هجوم فقر و متاعب و تضييقات و مصائب در بسيارى از اين نفوس که دلبستگى به متاع دنيوى نداشتند و به "‌وادى استغناء‌" ارتقاء يافته بودند تأثيرى نبخشيد در حقيقت پستى و بلنديهاى اين جهان خاکى قدرت آن نداشت که ايمان آنان را ضعيف کند و آرامش و صفاى باطنشان را بهم زند.

احساس سرور و حبور يکى از خصايص مؤمن حقيقى است ولی اين مسرّت روحانى با حياتى که بر اساس خواسته‌ها و لذّات جهان مادّى استوار باشد قابل حصول نيست سرورى که از زندگى مادّى حاصل مى‌شود زودگذر و در حقيقت غمى است که بشکل سرور ظاهر مى‌شود تنها نفوسى که به وادى قناعت وارد شده‌باشند مى توانند با وجود ابتلاى به شدايد و بليّات از مسرّت حقيقى برخوردار گردند حضرت بهاء‌الله بيان مى‌فرمايند که سالک در وادى استغناء "‌حجاب‌هاى فقر را مى‌سوزد‌... از حزن بسرور آيد و از غم بفرح راجع شود قبض و انقباض را به بسط و انبساط تبديل نمايد‌" (٧)

حيات حضرت عبدالبهاء مثل اعلاى تعاليم حضرت بهاء‌الله سرمشق و نمونه بارزى از مسرّت واقعى است آن حضرت از سنّ نه سالگى در تمام شدايد و تضييقات وارده بر پدر بزرگوارشان شريک و سهيم بودند و مدّت چهل سال در زندان دو سلطان مستبّد عثمانى در عکّا گذراندند با وجود اين در سراسر آن سالهاى مظلم و تاريک در بين اصحاب بيش از همه قرين سرور و حبور بودند و تمام نفوسى را که به ملاقات حضرتشان مى‌رفتند از محبّت فوق‌العاده خود سيراب مى‌ساختند.

حضرت عبدالبهاء چند سال پس از رهائى از زندان اين حقيقت را با بيانات زير تأکيد فرمودند:

آزادى ارتباطى با مکان ندارد بلکه فرع بر مقتضيات و شرايط است من در زندان مسرور بودم زيرا آن ايّام و اوقات همه در سبيل خدمت مى‌گذشت براى‌من زندان آزادى بود و زحمت راحت ديده مى‌شد تحقير عبارت از تعزيز بود و ممات حيات شمرده مى‌شد بهمين سبب من در تمام ايّام سجن غرق سرور بودم وقتى انسان از زندان نفس آزاد مى شود به آزادى حقيقى مى‌رسد زيرا نفس بزرگترين حبس براى آدمى است اگر انسان خود را از اين حبس آزاد‌کند هرگز‌مسجون نمى‌شود ولی تا وقتى که شخص اين تقليب خطير روحى را نپذيرد به آزادى واقعى فائز نمى‌شود و اين پذيرش نبايد با تسليم اجبارى باشد بلکه بايد با رضايت همراه با شادمانى انجام گيرد. (ترجمه) (٨)

سالک پس از استغناء به "وادى حيرت" واصل و "محو جمال ذوالجلال مى‌شود‌" (٩) مانند شناگرى که در اقيانوس بيکران مى‌جهد و يکباره به وسعت بى‌حدّ و مرز و عمق پيمايش ناپذير آن پى مى‌برد سالک اين سبيل نيز عظمت خلقت و حدود بى‌منتهاى آن را مشاهده مى‌کند با چشم بينا و ديد روشن و بى‌غشا به کشف اسرار معنوى ظهور الهى موفّق مى‌شود و از يک سرّ به هزاران اسرار ديگر راه مى‌يابد‌"‌در هر آن عالم بديعى و خلق جديدى مشاهده کند و حيرت بر حيرت افزايد محو صنع جديد سلطان احديّه شود"‌(١٠)

وادى آخر در اين سير و سلوک وادى "‌فقر حقيقى و فناى اصلی‌" است که "‌منتهى رتبه عارفان و منتهى وطن عاشقان‌" مى‌باشد (١١)

حضرت بهاء‌الله مى‌فرمايند‌:

اين رتبه مقام فناى از نفس و بقاى بالله است و فقر از خود و غناى بمقصود است و در اين مقام که ذکر فقر مى‌شود يعنى فقير است از آنچه در عالم خلق است و غنى است بآنچه در عوالم حقّ است زيرا که عاشق صادق و حبيب موافق چون بلقاى محبوب و معشوق رسيد از پرتو جمال محبوب و آتش قلب حبيب نارى مشتعل شود و جميع سرادقات و حجباترا بسوزاند بلکه آنچه با اوست حتّى مغز و پوست محترق گردد و جز دوست چيزى نماند.(١٢)

سيّد اسمعيل زواره‌اى (ذبيح‌)

بعضى از مؤمنين اوّليّه که به حضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شدند به اين مقام بلند که در لوح مبارک فوق اشاره شده رسيدند اين نفوس نور الهى را که در هيکل عنصرى آن حضرت مکنون بود بيک نگاه ديدند و چنان تحت تأثير آن نور خيره‌کننده قرار گرفتند که تاب ادامه حيات در اين جهان تاريک در خود نيافتند.

يکى از اين مؤمنين سيّد‌اسمعيل زواره‌اى بود که از طرف حضرت بهاء‌الله بلقب ذبيح ملقّب گشته بود* سيّد اسمعيل زواره‌اى مردى مؤمن و مخلص‌بود

* اين سيّد‌اسمعيل را نبايد با حاجى محمّد‌اسماعيل کاشانى که او هم لقب ذبيح داشت اشتباه نمود در جلد دوم کتاب ذکر اين شخص اخير خواهد آمد.

و بسبب تقوى و حسن رفتار و علم و عرفان مورد احترام عميق ديگران بود وى در اوايل ظهور امر بديع به شريعت بيان گرويد و هنگام اقامت حضرت باب در اصفهان در منزل امام جمعه بحضور آن حضرت رسيد و حين نزول تفسير بر سوره والعصر در محضر مبارک حضور داشت سرعت نزول آن سوره مفصّل و قدرت بيان آن حضرت حين تلاوت آيات نازله در حضور جمعى از علماى برجسته که مشرّف شده بودند ذبيح را چنان تحت تأثير قرار داد که در جرگه مؤمنين صميمى درآمد تقريباً ده سال پس از آن ذبيح به بغداد رفت و افتخار تشرّف به حضور حضرت بهاء‌الله را يافت وى در بغداد با يکى از مؤمنين که در نزديکى بيت مبارک حضرت بهاء‌الله منزل داشت مى‌زيست آقا‌محمّد‌رضا مهمان‌دار ذبيح حضرت بهاء‌الله را به خانه خود دعوت و از حضور مبارک رجا نمود که اجازه دهند افتخار ميزبانى آن حضرت را داشته باشد جمال مبارک اين دعوت را قبول و در بعد‌از‌ظهر يکى از روزها آقا‌محمّد‌رضا را به اين موهبت متباهى فرمودند.

حضرت بهاء‌الله در کتاب بديع که چند‌سال بعد از آن در ادرنه نازل شده شرح ملاقات خود را با ذبيح در منزل آقا‌محمّد‌رضا تشريح مى‌فرمايند طبق رسوم آنزمان ميزبان چندين سينى ميوه و شيرينى تدارک ديده بود جمال مبارک از ذبيح دعوت نمودند که از اين خوردنى‌ها تناول کند ولی وى از ساحت مبارک عاجزانه رجا نمود که بجاى آن موائد بصرف فضل و موهبت از مائده آسمانى خزانه مکنون علم لدنّى حضرتش سهمى به او عطا فرمايند حضرت بهاء‌الله اين استدعاى ذبيح را قبول و به او امر فرمودند در حضور مبارک جلوس کند و به بيانات حضرتش گوش دهد بيانات حضرت بهاء‌الله با قدرت و عظمت بى‌سابقه همراه و با مفاهيم و معانى روحانى‌سرشار‌و‌به‌شهادت حضرتشان غير‌قابل تصوّر و‌توصيف بود.

ذبيح در اثر استماع بيانات مبارک در آن روز روح تازه يافت و عوالم روحانى در برابر چشمانش باز شد وى بعد از اين تشرّف مست نشئه روحانى گشت مفتون جمال اقدس ابهى شد و عشق به آن حضرت در قلبش روز بروز افزون‌تر گرديد ذبيح براى ابراز تعظيم و تکريم و اظهار محويّت و فنا نسبت به هيکل اقدس کار جاروکشى آستانه بيت مبارک را در صبح‌ها بر عهده گرفت بر‌طبق رسوم آن زمان يکى از وظايف خدمتکار هر خانه جارو کردن آستانه در ورودى خانه بود ذبيح براى نشان دادن مراتب تواضع و افتادگى بجاى بکار بردن جارو از عمامه سبزرنگش که نشانه سيادت و شرافت موروثى بود براى جارو کردن آستانه بيت مبارک استفاده مى‌نمود و پس از انجام اين خدمت ذرّات خاک را که از مسير اقدام مولاى محبوبش جمع کرده بود در عباى خود مى‌پيچيد و بدون اينکه اجازه دهد کسى پا روى آنها گذارد آنها را تا رودخانه مى‌برد و نثار آب روان مى‌نمود.

داستان ذبيح حکايت عاشقى پر‌شور و وله است يگانه معبود او حضرت بهاء‌الله بود که در سينه‌اش آتش محبّت‌الله را چنان برافروخته بود که تمامى وجود او را مى‌سوزاند اکنون ذبيح بمقامى رسيده بود که علاقه‌اى به خوردن و آشاميدن نداشت و بالاخره پس از چهل روز روزه‌دارى تاب تحمّل عشق سوزان الهى را که بر روحش مستولی شده بود در خود نمى‌ديد يک روز صبح زود به خانه حضرت بهاء‌الله رفت و پس از انجام فريضه جاروکشى آستانه بيت مبارک بمنزل آقا‌محمّدرضا شتافت و تعدادى از اصحاب را براى آخرين بار ملاقات نمود و بالاخره به کنار دجله رفت و در حالی که توجّه به بيت مبارک داشت با تيغى که همراه آورده بود گلوى خود را بريد و به حيات خويش خاتمه داد.

حضرت بهاء‌الله ذبيح را با لقب "‌سلطان‌الشّهداء و محبوب‌الشّهداء" * توصيف نموده و در مقامى از وى چنين ياد فرموده‌اند‌: "‌تاکنون خونى بطهارت و تقديس ذبيح بر خاک ريخته نشده‌است " (١٣)

* ذبيح را نبايد با دو برادر به نامهاى آقا‌ميرزا محمّد حسن و ميرزا‌محمّد حسين که از طرف حضرت بهاء‌الله به‌ترتيب با عناوين "‌سلطان‌الشّهداء‌" و "‌محبوب‌الشهداء‌" معرفى شده‌اند اشتباه کرد ذبيح به اين سبب خود را فدا نمود که از خمر زيارت حضرت بهاء‌الله مخمور گشته و به هدايت آن حضرت توانسته بود عظمت و جلال عوالم روحانى را مشاهده کند اين شهادت را نمى‌توان با خودکشى معمولی مقايسه نمود و نيز از اين حادثه نبايد چنين نتيجه گرفت که امر بهائى خودکشى را جايز مى‌شمارد برعکس بايد توجّه داشت که خودکشى در ديانت بهائى مخالف تعاليم الهى محسوب و شديداً مذموم شمرده مى‌شود.

چهار وادى

يکى ديگر از آثار عرفانى حضرت بهاء‌الله که در بغداد نازل شده چهار‌وادى است در اين اثر مبارک نيز مانند هفت وادى سير و سياحت سالک راه حقيقت بسوى هدف غائى توصيف و تشريح شده‌است حضرت بهاءالله در چهار‌وادى سالکين سبيل حقّ را به چهار دسته تقسيم نموده‌اند.

عالی‌ترين مقام که وادى چهارم است براى نفوسى است که "‌از واصلان طلعت محبوبند‌" ... "اين محلّ صحو بحت و محو بات است ... محبّت در اين مقام قمص و حجاب مى‌شود و آنچه غير از او است غطا مى‌گردد ... رجال اين بيت بر بساط نشاط با کمال فرح و انبساط الوهيّت مى‌نمايند و ربوبيّت مى‌فرمايند و بر نمارق عدل متمکّن شده‌اند و حکم ميرانند‌" آنان‌"در قباب عزّت فوق عرش قدم ساکنند و در خيام رفعت بر کرسى عظمت جالس...‌" (١٤)

گرچه‌بيانات مقدّسه در‌اين رساله‌مبارکه از‌بعضى‌جهات با‌آيات نازله در هفت‌وادى متفاوتست ولی در حقيقت حاکى از همان معانى و مفاهيم مى‌باشد چهار وادى خطاب به شيخ‌‌عبدالرّحمن کرکوکى پيشواى فرقه قادريّه* که مردى فاضل و در ايّام اقامت حضرت بهاء‌الله در کردستان بحضور مبارک رسيده بود صادر شده شيخ‌‌عبدالرّحمن از ستايندگان صميمى جمال مبارک بود که در محضر مبارک در سليمانيّه نزديک پاى آن حضرت مى‌نشست و بيانات مبارک را استماع مى نمود و بعداً نيز با هيکل مبارک در کردستان و بغداد مکاتبه داشت.

* فرقه‌اى از فرق سنّى اسلام
فصل نهم
بعضى الواح مهمّه نازله در بغداد
صحيفه شطّيّه

صحيفه شطّيّه از جمله آثار مبارکه حضرت بهاء‌الله است که در بغداد نازل گشته‌است اين لوح مبارک که قسمت اعظمش فارسى است قدرت غير‌قابل مقاومت امرالله و سلطه و حاکميّت آنرا بيان مى‌کند حضرت بهاء‌الله در اين صحيفه مبارکه پيشروى امر الهى را به تلويح بجريان رود دجله که از بغداد عبور مى‌کند تشبيه مى‌فرمايند همچنانکه هيچ مانعى خواه بناى محکم باشد و خواه ديوار بلند نمى‌تواند جريان سريع و نيرومند آب را سدّ کند و يا پيشروى آن را بتأخير اندازد هيچ يک از دشمنان امر هر اندازه هم در مخالفت مصمّم و در مهاجمت شديد باشد قادر بر جلوگيرى از پيشرفت اين امر مقاومت‌ناپذير نتواند بود امر‌الهى با وجود تمام مخالفتها بسوى جلو پيش خواهد رفت، تمام موانع را از پيش پا برخواهد داشت و سرانجام غلبه و حاکميّت خود را بر تمام دشمنان ثابت و محقّق خواهد نمود امر الهى همچنين مؤسّسات عتيقه قديمه را در هم خواهد شکست و به هيچ نفس در هر رتبه و مقام هم که باشد اجازه نخواهد داد که سدّ راهش شود.

مطالعه تاريخ امر حتّى بصورت سطحى و سريع نشان مى‌دهد که شريعت جمال قدم از قدرت مقاومت‌ناپذيرى بهره‌مند است اين ديانت از بدو ظهورش تحت ظلم و ستم اولياى دولتى و پيشوايان مذهبى در مولد خود قرار داشته‌است حضرت باب مبشّر جوان امر مبارک که عصر جديدى را افتتاح و ظهور من يظهره‌الله (حضرت بهاء‌الله) را بشارت داده بود در ملأ عام به شهادت رسيد مؤسّس اين امر نازنين حضرت بهاء‌الله به زندان محکوم و به ديار بعيده تبعيد شد و نفس مقدّس آن حضرت و خاندان مبارکش قريب پنجاه سال به انواع مظالم غير‌انسانى محاط بودند بيش از بيست هزار تن از قهرمانان غيور امر تحت شرايط رقّت‌بارى خونشان ريخته شد و آنان هم که زنده ماندند تا پايان عمر زير تضييقات و شدايد قرار گرفتند.

با وجود تمام اين عوامل امر حضرت بهاء الله به اعانت جنود غيبى ملکوت الهى بر تمام دشمنان خود غالب آمد و در اقطار و اکناف عالم انتشار يافت و امروز انوار حيات‌بخش آن بتمام گوشه‌هاى دنيا ساطع شده پيام شفابخش آن تقريباً به همه سطوح جامعه انسانى رسيده و اهل عالم به تعداد روزافزون به آن اقبال مى‌نمايند مؤمنين به اين امر عظيم که نمايندگان ملل مختلفه، نژادهاى متنوّعه و از هر رنگ و طبقه‌اند براى برپاساختن نظم بديع جهانى حضرت بهاء‌الله براى عالم انسانى به نهايت همّت کوشش مى‌کنند و فتوحات حاصله بر تحقّق بيانات مبارکه‌اى که حضرت بهاء‌الله متجاوز از يک قرن قبل در اين لوح مبارک نازل فرموده‌اند شواهد صادقى بشمار مى‌رود.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک جريان شطّ دجله را به تمثيل ذکر و اين حقيقت را بيان مى‌فرمايند که مواهب الهى بتمام خلايق بطور يکسان نازل مى‌شود ولی مظاهر خلقت به نسبت لياقت و استعداد خود از اين مواهب فيض مى‌برند آن حضرت در اين صحيفه نورا به معجزاتى که به انبياى پيشين نسبت داده مى‌شود نيز اشاره و تذکّر مى‌دهند که نبايد معجزاتى را که اين ارواح مقدّسه انجام داده‌اند انکار نمود ولی در عين حال تأکيد مى‌فرمايند که اين معجزات دليل قاطع بر حقانيّت و اعتبار تعاليم آن برگزيدگان الهى نيست بلکه کلمات ربّانى که از قلم يا لسان انبياى الهى در هر دورى از ادوار صادر شده بزرگترين و آشکارترين نشانه مظهريّت آنان بوده‌است فى‌الحقيقه اگر بديده بصيرت نگاه کنيم هرآنچه که در عالم خلق شده بخودى خود نوعى معجزه محسوب مى‌شود مثلاً صدور نيرو و انرژى از کره آفتاب خود يک معجزه است چه که انسان اگر سطوع انوار خورشيد را بچشم خود نمى‌ديد باور کردن چنين پديده‌اى برايش دشوار بود.

در آثار مبارکه حضرت بهاء‌الله اشارات بسيارى در باره معجزات وجود دارد و در تمام آنها کلمات مقدّسه نازله بوسيله انبيا قوى‌ترين نيرو در عالم بشمار آمده‌است نيروى خلاّقه‌اى که در کلمات الهى وجود دارد معجزه اى جاودانى است که با گذشت زمان محو و نابود نمى‌شود معجزات ديگر اگر هم واقع شده‌باشد تنها کسانى را که شاهد عينى آنها بوده‌اند متقاعد مى‌کند ولی براى نفوسى که تحقّق آنها را نديده‌اند دليل قاطع و قابل قبول محسوب نمى‌شود.

پيروان تمام اديان معجزات زيادى را به پيامبران خود نسبت مى‌دهند اعتقاد به اين معجزات بطريق سنّتى از نسلی به نسل ديگر منتقل شده ولی اهمّيّت واقعى و باطنى آنها بدرستى و کاملاً مفهوم نگشته‌است از آن گذشته بمرور قرون و دهور اعتقادات جزمى زيادى بر اساس اين معجزات اضافه شده که سدّ عظيمى را بين حقّ و خلق بوجود آورده‌است.

در دنياى شرق مقارن ظهور حضرت بهاء‌الله يعنى زمانى که نور ديانت هنوز در قلوب مردم روشن بود پيروان اديان بشدّت و حتّى اغلب به حدّ تعصّب به عقايد خود تمسّک داشتند در چنين زمانى مبلّغين بهائى ناچار بودند مردم را از اعتقاد کورکورانه به معجزات به شناسائى منطقى صفات آسمانى و قدرت روحانى انبياى الهى هدايت کنند کار اصلی اين مبلّغين در تبليغ پيروان اديان مختلف اين بود که قبل از بيان مقام حضرت بهاء‌الله و اثبات حقّيت ادّعاى آن حضرت حقايق اساسى پيامبران پيشين را براى پيروان آنها تعليم دهند وقتى شخص طالب به حقيقت مقام روحانى شارع دين خود پى مى‌برد ديگر مشکلی در شناسائى حضرت بهاء‌الله نداشت حضرت مسيح با خطاب "‌اگر موسى را تصديق مى‌کرديد مرا نيز تصديق مى‌کرديد‌...‌" (انجيل يوحنا ٤٦:‌٥‌) به يهود اين حقيقت را تأييد فرموده بود.

حضرت بهاء‌الله به مخاطب اين لوح مبارک "‌يک حرف‌" القا فرمودند و آن اين بود "‌فاملکوا قلباً جيّداً حسناً منيراً لتملکوا ملکاً باقياً دائماً ابداً قديماً‌"‌* بعد تأکيد مى‌فرمايند که براى ترقّى روحانى و کسب حيات ابدى وى "‌محکمتر از اين کلمه‌" چيزى نيافته بودند والاّ القا مى‌نمودند.

بنظر مى‌رسد اين لوح وقتى نازل شده که قلب مبارک حضرت بهاء‌الله آکنده از غم و‌اندوه بوده‌است تعدادى از اصحاب بيوفا مانند ميرزا‌يحيى و همکار لئيمش سيّد‌محمّد اصفهانى به چنان حسد و بغضائى در برابر هيکل مبارک قيام کرده بودند که بشهادت ذات اقدس در همين لوح مبارک آن حضرت ميل به "‌تقرير مطلبى و تحرير حرفى‌" نداشته‌اند.

* حضرت بهاء‌الله اين بيان را در کلمات مکنونه نيز بکار برده‌اند (کلمات مکنونه عربى نمره ١)

حضرت بهاء‌الله به عکس‌العملی که ممکن بود کلمات نازله از قلم مبارک ايجاد‌کند وقوف کامل داشتند و بخوبى مى‌دانستند که اگر حقايق روحانى و جواهر معانى مکنونه در قلب مبارکشان را بيشتر آشکار مى‌کردند چه غبطه و خصومتى ممکن بود در درون اين بيوفايان برانگيزند بدين سبب مصلحت چنان ديدند که قلم را از ادامه اظهار کلمات عاليه مهمّه حکمتيّه باز دارند.

لوح مدينة‌الرّضاء

لوح ديگرى که در بغداد به لسان عربى نازل شده لوح مدينة‌الرّضاء است در اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله سجيّه رضا را توصيف و مراتب مختلفه آن را تشريح و ضمناً بيان مى‌فرمايند که شرط اصلی براى کسانى که قصد سير در عوالم استغنا دارند اينست که تسليم اراده حقّ شوند و آنچه را که خداوند برايشان مقدّر نموده با بشاشت و روى گشاده قبول کنند و تمام آيات نازله از قلم حضرت باب را با خرسندى تصديق نمايند*

نکته ديگر رضايت از نفس است حضرت بهاء‌الله مى‌فرمايند که انسان تا وقتى که حتّى يک گناه کوچک و بى‌اهمّيّت مرتکب مى‌شود به اين حالت رضايت از نفس نمى‌تواند دست يابد و بنا‌بر‌اين براى انسان تا زمانى که به اين عالم خاکى پاى‌بند است و تا وقتى که در برابر شدايد و ناملايمات حيات مادّى شکوه و شکايت مى‌کند حصول رضايت از نفس مستحيل است چگونه ممکن است کسى از سرنوشتى که اله محبوبش برايش مقدّر نموده ناراضى باشد و در عين حال ادّعاى محبّت‌الله کند تسليم و رضاى واقعى اينست که انسان امتحاناتى را که خداوند قادر مطلق برايش مقدّر نموده با رضايت کامل پذيرا شود.

جنبه ديگر رضا اينست که شخص از احبّاء‌الله خشنود و راضى باشد و در برابر آنان خاضع شود اظهار فخر و مباهات با دوستان در حقيقت ابراز تکبّر در برابر خداست چه که انسان بشرطى موفّق به کسب رضاى الهى مى‌شود که رضاى احبابش را بدست آورده باشد.

* قبل از اينکه حضرت بهاء‌الله رسماً رسالت خود را اعلان کنند احکام و تعاليم صادره از قلم حضرت باب معمول بود و حضرت بهاء‌الله در آثار خود بابيان را به اجراى آنها مأمور مى‌فرمودند.

گرچه لوح مبارک مدينة‌الرّضاء قبل از اظهار امر علنى حضرت بهاء‌الله نازل شده ولی هيکل‌مبارک در آن به خود به‌عنوان بلبلی که به نغمه‌سرائى مشغول است و نورى که در زجاجه قدس ميدرخشد اشاره مى‌فرمايند حضرت بهاء‌الله در اين لوح امر مبارک را بعنوان سفينه الهى معرّفى و اهل بيان را به دخول در آن دعوت مى‌کنند و بابيان را از اينکه با وجود سطوع شمس حقيقت در اوج درخشندگى و جلال هنوز در خواب غفلتند مورد عتاب قرار مى‌دهند جمال اقدس ابهى همچنين در اين صحيفه نورا قرب نفخه صور* و گشوده شدن ابواب رضوان** و استقرار خداوند را بر عرش ظهورى بديع بشارت مى‌دهند.

حضرت بهاء‌الله در لوح مدينة‌الرّضاء مؤمنين را به اين حقيقت متذکّر مى‌فرمايند که دنيا و آنچه در اوست کلّ زودگذر و بيهوده است و آنانرا به صبر و شکيب در برابر شدايد و ناملايمات دعوت مى‌کنند و نفوسى را که به حبل صبر و تحمّل در برابر مصائب متمسّکند به پاداش الهى مطمئن مى‌فرمايند.

جمال مبارک در اين سفر کريم اهل عالم را نيز مخاطب قرار داده و آنان را بسبب اعراض از حقّ و اتّکاء به نفوس خود و اين جهان فانى سرزنش مى‌فرمايند و آنان را نصيحت مى‌کنند که در ناپايدارى و فناى اين جهان خاکى که زندگى چند روزه انسان سفر کوتاهى در آن بيش نيست تفکّر کنند و به خداى خالق خود باز گردند.

لوح مدينة‌التّوحيد

لوح مبارک مدينة‌‌التّوحيد به اعزاز شيخ سلمان که يکى از حواريون باوفا و ثابت‌‌قدم حضرت بهاء‌الله بوده نازل گرديده‌است شيخ سلمان در دهکده هنديان که در جنوب غربى ايران واقع شده متولّد گشته و نام اصليش شيخ خنجر بوده‌است. جمال مبارک مشار‌اليه را به لقب سلمان مفتخر فرمودند و

* اشاره به نفخه صور مذکور در قرآن کريم است که دلالت بر اعلان پيام حضرت بهاء‌الله مى‌کند.

** رضوان بمعنى بهشت است و اين نکته شايان ذکر است که حضرت بهاء‌الله رسالت روحانى خويش را در سال ١٨٦٣ در باغى از خارج از شهر بغداد بنام باغ رضوان اعلام فرمودند.

اين يادآور حوارى ايرانى حضرت محمّد روزبه است که رسول اکرم از فرط علاقه و محبّت نامش را به سلمان تبديل کردند.

حضرت بهاء‌الله چهل سال دوران رسالت روحانى خويش را در سرگونى و دور از وطن مألوف که اکثريّت پيروانشان در آنجا بودند گذراندند بنا‌بر‌اين در آن ايّام تأسيس يک وسيله ارتباطى براى رساندن الواح و‌پيام‌هاى حضرت بهاء‌الله به ياران ايران امرى مهمّ و ضرورى بود در اغلب موارد افتخار ايصال الواح مقدّسه و رساندن آنها بصاحبانشان از طرف حضرت بهاء‌الله به احبّائى که به حضور آن هيکل مقدّس مشرّف مى‌شدند عنايت مى‌گشت ولی اجراى اين امر هميشه به آسانى امکان‌پذير نبود چه که دشمنان امر يزدان در ايران و ممالک مجاور آن همواره در کمين بودند و نه‌تنها در مرزهاى ايران بلکه حتّى در داخل آن مملکت مراقبت کامل داشتند و تمام آثارى را که با امر بهائى ارتباط داشت مصادره مى‌نمودند.

شيخ سلمان در زمينه توزيع آثار مقدّسه حضرت بهاء‌الله در ميان ياران نقش عمده‌اى ايفا نمود و بهمين سبب در بين آنان اشتهار يافت و بالاخره با دريافت عنوان "‌پيک رحمان‌" از حضرت بهاء‌الله به افتخار ابدى در سراسر تاريخ امر نائل شد شيخ سلمان نخستين پيک بود که اندکى پس از تشريف‌فرمائى جمال مبارک به عراق به آن سرزمين وارد شد اين پيک رحمان از آن زمان تا پايان دوران رسالت‌حضرت‌بهاء‌الله يعنى‌مدّت‌چهل‌سال وسيله رسانيدن‌الواح نازله از‌قلم و لسان آن حضرت به ياران ايران و برگرداندن عريضه‌هاى آنان بحضور مبارک بود.

شيخ سلمان هر‌سال هزاران کيلومتر و اغلب با پاى پياده طىّ مى‌نمود و بحضور جمال اقدس ابهى مى‌رسيد وى در سراسر اين ساليان دراز هرگز در يک محلّ اقامت نگزيد و هميشه از شهرى به شهرى در حرکت بود ياران را در نقاط مختلف ملاقات مى‌کرد بشارات جمال مبارک را ابلاغ مى‌نمود و‌الواح مقدّسه را بصاحبان آنها مى‌رسانيد شيخ‌سلمان پس از صعود حضرت بهاء‌الله نيز سالهاى متمادى در خدمت به حضرت عبدالبهاء به اين اسفار ادامه داد اين پيک امين در تمام اين سفرها بقدرى با حکمت و احتياط رفتار مى‌نمود که از ميان تمام الواح مقدّسه‌اى که در اين مدّت به امانت در اختيار داشت هيچيک هرگز بدست دشمنان امر نيفتاد.

شيخ سلمان از بنيه جسمانى خوبى برخوردار بود در سفرهائى که مى‌کرد در بسيارى از موارد به تضييقات شديده دچار مى‌شد ولی به نيروى ايمان اين شدايد را با خشنودى و حالت تسليم و رضا تحمّل مى‌نمود در کمال فقر بسر مى‌برد و خوراک روزانه‌اش خيلی ساده و اغلب منحصر به يک قطعه نان و پياز خام بود شيخ سلمان بظاهر بيسواد بود ولی بواسطه معرفت الهى که حضرت بهاء‌الله به وى عطا فرموده بودند درک عميقى از حقايق امر الهى و ديد روشنى در باره عوالم روحانى داشت.

احبّائى که مى‌خواستند به حضور جمال مبارک مشرّف شوند معمولاً از محضر مبارک کسب اجازه مى‌کردند در اين مورد حضرت بهاء‌الله بدرجه‌اى به قضاوت شيخ سلمان اعتماد داشتند که زمانى به وى اجازه و مأموريت داده بودند که از طرف آن حضرت به نفوسى که مقتضى بود به اين افتخار بزرگ نائل شوند اجازه صادر نمايد.

داستان‌هاى زيادى در باره شيخ سلمان و زندگانى او وجود دارد طبيعت ساده و بى‌ريا، بصيرت و ديد روشن، حکمت و احتياطى که در مواجهه با اوضاع خطرناک و دشوار داشت و از همه بالاتر ايمان عميقى که به حضرت بهاء‌الله در دل مى‌پروراند در تمام اين داستان‌ها آشکار است يکى از اين حکايات جالب توجّه که در خاطرات حاجى‌محمّد طاهر مالميرى ثبت شده از قضاوت صحيح و درک عميق شيخ‌سلمان حکايت مى‌کند.

حاجى محمّد طاهر که در فصل پيشين مورد اشاره قرار گرفت در حدود سال ١٨٧٨ در عکّا بحضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شد* و بعد بهمراه شيخ‌سلمان به ايران بازگشت شرح زير از خاطرات وى در باره سفر آن دو به شيراز اخذ شده‌است.

قبل از ورود به شيراز يعنى در زرقان جناب شيخ سلمان مکتوبى براى مرحوم حاجى سيّد‌اسماعيل ازغندى فرستاده و خواهش کردند که ايشان جلو قافله آمده اشياء و آثار‌متبرّکه را گرفته با خود به شيراز ببرند.

* طبق مندرجات کتاب خاطرات مالميرى صفحه ٧٣ جناب حاجى محمّد طاهر در بهار سال ١٢٩٦ هجرى قمرى مطابق با ١٨٧٩ يزد را بقصد تشرّف ارض اقدس ترک نموده‌است. مترجم

چون رسم چنين بود که قافله را هنگام ورود بشيراز تفتيش مى‌کردند. لهذا مرحوم ازغندى با الاغ سوارى، خود را به زرقان رساندند و الواح و اشياء متبرّکه را گرفته قبل از ورود قافله، به شيراز رساندند و ما هم بعد از تفتيش در گمرک بمنزل مشاراليه رفتيم و جناب ازغندى بيشتر اوقات را در خدمت مشيرالملک مى‌گذراند. مشاراليه چندى بود که از کار دولتى خارج و خانه‌نشين بود و همشيره‌زاده‌اش نصيرالملک بجاى ايشان بخدمت دولت منصوب گشته‌ بود. در آن ايّام مرحوم مشير اغلب براى سرکشى بباغ ملکى خود مى‌رفتند و باغبان ايشان ملاّ‌محمّد منشادى پسرعموى جناب رضى‌الرّوح که صبيّه‌اش نيز در عقد مشير بود، با ايشان صحبت امرى کرد و باعث اقبال ايشان بامر مبارک گرديد. مشيرالملک چندى پس از تصديق، جناب حاجى سيّد‌اسماعيل ازغندى را نايب‌الزّياره خود قرار داد و ايشان‌‌را بساحت اقدس فرستاد و بوسيله ايشان مبلغ يک هزار‌تومان پول و يکعدد قلمدان قيمتى تقديم حضور مبارک نمود* چون جناب حاجى سيّد‌اسماعيل تقديمى مشير را بحضور مبارک برد، قلمدان را قبول و پول را بخود حامل عنايت فرمودند و لوحى بافتخار مشير نازل شد، که جناب شيخ سلمان آنرا از ارض اقدس به شيراز آوردند و در شيراز بواسطه جناب ازغندى براى وى فرستادند. مشيرالملک که خيلی ميل داشت جناب شيخ‌سلمان را زيارت کند ايشان را توسّط جناب ازغندى بمنزل خود دعوت کرد. آقاى ازغندى به شيخ‌سلمان گفت امشب مشير شما را دعوت کرده‌است بايد باتّفاق آنجا برويم. جناب شيخ‌سلمان گفت من منزل مشير نمى‌آيم. جناب ازغندى گفت مشير شخص محترمى است و شما بايد دعوت او را بپذيريد. ولی هرقدر اصرار کرد ابداً مفيد نيفتاد و گفت به مشير بگوئيد شيخ تعجيل دارد و مى خواهد زود حرکت کند. پس از امتناع و ابلاغ پيام شيخ، مشير مى‌گويد بسيار خوب چون ايشان گرفتارند و عجله دارند من فردا صبح براى ديدن ايشان بمنزل شما مى‌آيم. آقاى ازغندى

* بنظر مى‌رسد که مشيرالملک در امر خيلی قوى نبوده و بسبب موقعيّت مهمّى که داشته نمى خواسته در جامعه بنام بهائى شناخته شود.

برگشت و قضيّه را براى شيخ بيان نمود. شيخ فوراً به حقير که در منزل ازغندى مهمان بودم فرمودند. برخيز خورجين و اثاثيه را برداريم و اين محلّ را ترک کنيم. عليهذا اثاثيه را برداشته به کاروانسراى کودک نقل مکان نموديم و به آقاى ازغندى فرمودند بمشير بگويد که شيخ از شيراز خارج شده‌است. چون جناب ازغندى باز اصرار کرد شيخ فرمودند صلاح نيست که مشير مرا ببيند. و چون علّت را سؤال کرد، فرمودند‌ اگر مشيرالملک مرا ببيند از امرالله برميگردد. چون شنيده‌است سلمان در زمان پيغمبر پاهايش را بجاى هيزم زير ديگ مى‌گذاشته و خوراک مى‌پخته‌اند در حاليکه آتش در پاهايش تأثيرى نداشته و اکنون گمان مى‌کند که منهم همينطور هستم و يا اينکه صورتى دارم مثل فرشته آسمانى و چون هيکل و صورت کريه مرا ببيند از امر اعراض مى‌کند، لهذا بهتر اينست که مرا نبيند.(١)

اين حکايت بعداً وقتى بعرض جمال مبارک رسيده بود تأييد فرموده بودند که شيخ‌سلمان در قضاوت خود صادق بوده و در صورت تحقّق آن ملاقات مشيرالملک از امر اعراض مى‌کرده‌است*

شيخ‌سلمان از طريق ارتباط طولانيش با ياران الهى و بسبب آشنائى نزديکش با روح امر بينش فوق‌العاده‌اى در آثار مقدّسه حضرت بهاء‌الله کسب کرده بود مثلاً از قول حاجى‌محمّد طاهر که قبلاً ذکرش گذشت نقل شده که شيخ سلمان در سفرى که با وى مى‌کرده الواح بسيارى براى توزيع بين احبّاء همراه داشته‌است ولی شايد بخاطر حفظ و صيانت ياران بر روى هيچيک از اين الواح نام يا نشانى صاحبان آنها وجود نداشت در طول سفر وقتى به محلّ امنى مى‌رسيدند شيخ‌‌سلمان الواح را بيرون مى‌آورد و چون خود سواد خواندن نداشت از حاجى محمّد طاهر مى‌خواست که آنها را بخواند وى بدينوسيله از متن لوح مبارک و نحوه بيان حضرت بهاء‌الله هويّت هر‌يک از کسانى را که مى‌بايستى الواح تحويلشان شود تشخيص مى‌داد و از حاجى محمّد طاهر تقاضا مى‌نمود که نام آنان را بر روى الواح مربوطه بنگارد.

* قسمت اخير در خاطرات مطبوع جناب مالميرى يافت نشد لهذا عيناً ترجمه گرديد. مترجم

اين داستان‌ها و حکايات ديگرى مانند اينها که از شرح حيات شيخ‌سلمان بجاى مانده نمايانگر صفاى قلب و حدّت بصيرت وى مى‌باشد مشاراليه گرچه از سواد ظاهره بهره‌اى نداشت ولی از موهبت درک عميق حقايق روحانى و اسرار الهى برخوردار بود شيخ‌سلمان در حقيقت يکى از قهرمانان روحانى اين دور بديع بشمار مى‌رود.

حضرت بهاء‌الله الواح بسيارى باعزاز شيخ‌سلمان نازل فرموده‌اند که اغلب در باره مواضيع عميق و مشکل مى‌باشند لوح مبارک مدينة‌التّوحيد نمونه‌اى از آنهاست اين لوح بلسان عربى نازل شده و موضوع اصلی آن وحدانيّت الهيّه است و اين مطلبى است که شيخ‌سلمان توضيحش را از حضرت بهاء‌الله رجا کرده بود جمال اقدس ابهى در اين لوح مبارک مى‌فرمايند که در توحيد حقايق بى‌شمارى نهفته است که اغلب از حيطه فهم و درک انسان خارج است.

توصيفى که حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک از ذات غيب منيع لايدرک ارائه مى‌فرمايند بنحو مشابهى در ساير الواح مقدّسه نيز يافت مى‌شود از جمله بيانات مقدّسه زير از لسان جمال قدم در مدح و ستايش باريتعالی نازل شده است.

سبحانک سبحانک يا محبوبى من ان تعرف باعلی عرفان الموجودات سبحانک سبحانک من ان توصف بابهى وصف الممکنات لانّ منتهى عرفان العباد فى منتهى ذروة القصوى لن يقدر ان يصعد عن حدّ الانشاء ولن يمکن ان يتعارج عن شأن الامکان و بما قدّر له من شئون القضاء فکيف يقدر ما خلق بمشيّة الامکانيّة فى رتبة الامکان ان يصعد الی هواء قدس عرفانک او يصل الی مقرّ عزّ اقتدارک سبحانک سبحانک من ان يطير الفانى الی عرش بقائک او يصل الفقير الی ذروة استغنائک لم تزل واصف نفسک لنفسک بنفسک و ناعت ذاتک لذاتک بِذاتک فو عزَّتک يا محبوبى لم يکن غيرک مذکوراً حتَّى يعرفک و لا دونک موجوداً ليذکرک انت الَّذى لم تزل کنت فى ملکک بظهور عزَّ وحدانيَّتک و طلوع قدس کبريائيّتک ولو يذکر فى ممالک الانشاء من اعلی نقطة البقاء الی منتهى رتبة الثَّرى احد دونک کيف يثبت استوائک علی عرش فردانيَّتک و يعلو بدائِع ذکرک فى کلمة توحيدک و وحدانيّتک و اشهد حينئذٍ بِما شهدت به لنفسک قبل خلق السّموات و الارض بانّک انت الله لا اله الاّ انت لم تزل کنت قادراً بمظاهر قدرتک لايات قدرتک و عالماً بمطالِع علمک بکلمات علمک و لم يکن دونک من شىء ليذکر تلقاء مدين توحيدک و لا غيرک من احدٍ حتّى يوصف فى ساحة قدس تفريدک.(٢)

حضرت بهاء‌الله در مقام ديگر مى‌فرمايند‌:

سبحانک يا الهى اشهد بان کلّ ذکر بديع منِع عن الارتقاء الی سماء عرفانک و کلَّ ثناء جميلٍ منِع عن الصّعود الی هواء علمک لم تزل کنت مقدَّساً عمَّا عند عبادک و منزَّهاً عن وصف ارقّائک ما شأن العدم ليذکر تلقاء القدم اشهد بانَّ توحيد‌الموحَّدين و منتهى ذکر العارفين يرجع الی مقرَّ الّذى خلق من قلم امرک و ذوَّت بارادتک فو عزّتک يا محبوب البهاء و خالق البهاء لا يرى البهاء لنفسه الاَّ العجز عن ذکرک و ثنائک علی ما ينبغى لعظمتک و اجلالک لمّا کان الامر کذلک اسئلک برحمتک الَّتى سبقت الکائنات و فضلک الّذى احاط الممکنات بان تقبل من عبادک ما يظهر منهم فى سبيلک ثمّ ايَّدهم علی اعلاء کلمتک و انتشار ذکرک انّک انت المقتدر علی ما تشاء لا اله الاَّ انت العزيز الحکيم. (٣)

حضرت بهاء‌الله الواح مقدّسه و ادعيه مبارکه بسيار در تعليم وجود خدا، در توصيف اسماء و صفات و تجليل و تسبيح آن ذات منيع نازل فرموده‌اند درحقيقت يکى از هداياى ارزنده اى که حضرت بهاءالله در زمينه معارف الهى به بشر ارزانى فرموده اند اينست که حقيقت الوهيّت و اسرار خلقت را بمقتضاى درک انسان در اين عصر و زمان ظاهر و آشکار ساخته و بسيارى از سوء تفاهمات و افکار ساخته فکر بشر را در باره آن سلطان بيمثال مرتفع فرموده‌اند.

در لوح مدينة‌التّوحيد حضرت بهاء‌الله ضمن بيانات عاليه در باره مظاهر مقدّسه اين حقيقت را تصريح مى‌فرمايند که چون انسان هرگز نمى‌تواند به شناسائى حقيقت خداوند پى برد آن مليک ذوالجلال به لطف و موهبت خويش پيامبران و برگزيدگانى در ميان بشر مبعوث و بوسيله آنان صفات و سجاياى خود را ظاهر و آشکار مى‌سازد شناسائى اين مظاهر مقدّسه در حقيقت شناسائى خدا و اطاعت از آن هياکل مبارکه در حکم اطاعت از حقّ است و منتهى درجه‌اى که انسان مى‌تواند به آستان الهى نزديک شود معرفت رسولان آسمانى است.

حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه انبياى الهى را به آينه که نور خورشيد را منعکس مى‌کند تشبيه مى‌فرمايند. آينه از عناصر مادّى ساخته شده ولی نورى که در آن منعکس مى‌شود از خورشيد ساطع گرديده‌است بهمين تمثيل انبياى الهى هم گرچه در هيکل بشرى ظاهر مى‌شوند تمام صفات و سجاياى حقّ را بر بشر آشکار مى‌کنند. در آثار حضرت بهاء‌الله و حضرت ربّ‌اعلی و نيز در ساير کتب مقدّسه نورا اشارات بسيار در باره اسماء و صفات حقّ و کيفيّت ظهور آنها در عالم خلق وجود دارد.

در شيعه اسلام دعاى زيبائى وجود دارد که معمولاً در ايّام ماه رمضان تلاوت و در آن بسوى خداوند متعال با ذکر اسماء عاليه‌اش استغاثه مى‌شود اين دعا شامل نوزده ذکر است که هر‌يک در اطراف يکى از اسماء خداوند دور مى‌زند و نخستين آنها بهاست حضرت باب اين اسماء را از اين دعا اخذ فرمودند و ١٩ ماه ١٩ روزه تقويم بيانى* را با آنها تسميه نمودند تقويم بيانى مبناى تقويم بديع است که در دور بهائى معمول و متداول مى‌باشد.

يکى از روايات اسلامى حاکى است که "‌اسم اعظم الهى‌" در ميان اين اسماء نوزده‌گانه است ولی علماى اسلام از کشف اين سرّ قاصر بودند تا اينکه در اواخر قرن شانزدهم يکى از علماى بنام ادّعا نمود که مقصد از اسم

* حضرت بهاء‌الله تصريح فرموده‌اند که مبدأ اين تقويم بديع سال ١٨٤٤ ميلادى يعنى اظهار امر حضرت ربّ اعلی است آن حضرت همچنين محلّ ايّام زائده را بعنوان ايّام هاء تعيين فرمودند جمال اقدس ابهى در حدود سال ١٨٧١ از نبيل اعظم خواستند که نسخه اصلی تقويم بديع را استنساخ و جزئيات آن را به احبّا تعليم دهند.

اعظم الهى اسم بهاء بوده‌است و بهمين سبب لقب بهائى براى خود اختيار نمود.

شيخ بهائى در سال ٩٥٣ هجرى در لبنان بدنيا آمده بود وى در سنين جوانى به ايران سفر نمود و در آنجا به تحصيل علم پرداخت و در سالهاى بعد به دربار شاه‌عبّاس راه يافت و بسبب کسب موفّقيّت در علوم و فنون و الهيّات در آن دربار به مقامات و ترقّيات غير‌قابل تفوّق ارتقا يافت.

حضرت بهاء‌الله تأييد فرموده‌اند که مقصد از اسم اعظم کلمه بهاء است مشتقّات مختلفه اين کلمه در لسان عربى نيز بعنوان اسم اعظم محسوب مى‌شوند حضرت باب با معرفت به مقام حضرت بهاء‌الله بعنوان مظهر ظهور کلّى الهى در آثار مبارکه خويش نام آن حضرت را مورد مدح و ستايش قرار داده و اشارات بديعى به اسم مبارک بهاء نموده‌اند از جمله بخاطر مى‌آوريم که آن ذات مقدّس قبل از واقعه شهادت کبرى در لوح مبارکى که بصورت هيکل بود سيصد و شصت اشتقاق از کلمه بهاء مرقوم و آن را همراه بعضى از اسناد و آثار و مهر مبارک براى حضرت بهاء‌الله ارسال فرمودند.

حضرت بهاء‌الله در لوح مدينة‌التّوحيد بيان مى‌فرمايند که گرچه اسماء و صفات خداوند متعدّدند ولی آن ذات منيع در حيطه تقدّس خود منزّه از جميع اين صفات و مافوق تمام آن اسماء مى‌باشد اطلاق اين صفات به ذات باريتعالی فى‌الحقيقه در حکم تحديد است بارگاه الهى مقدّس از حالت تعدّد است و حقيقت صفات الهى همواره واحد و لايتغيّر و غيبى باقى مانده و خواهد ماند تعدّد و تکثّر صفات در عالم انبيا مصداق پيدا مى‌کند و ما مى‌توانيم صفات الهى مانند محبّت، علم، قدرت و سلطنت را در اين نفوس مقدّسه مشاهده نمائيم.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک تصريح مى‌کنند که خداوند بلحاظ عنايت مظاهر مقدّسه خود را براى تبليغ تعاليم الهى و ترغيب انسان به سلوک در صراط مستقيم در بين بشر مبعوث مى‌کند ولی انسان در حيات جسمانيش از آزادى انتخاب برخوردار است يعنى مى‌تواند در سبيل حقيقت سالک شود و يا در باديه نفس و هوى اقامت گزيند خداوند انسان را در هر راهى که اختيار کند به عدل خود تأييد مى‌نمايد چه که از عدل الهى بدور است که بندگان خود را به تغيير راه و روش مجبور سازد اين بيان کيفيّت ارتباط بين دو صفت فضل و عدل را که هر‌دو از صفات الهى هستند آشکار مى‌سازد.

در اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله ضمن توضيح وحدانيّت الهيّه تصريح مى‌فرمايند که خداوند واحد است در حاليکه عابدان کعبه آن حضرت بيمثال ممکن است از نظر سوابق و خصوصيات مختلف و در روش عبادت متفاوت باشند با وجود اين ادعيه اين عباد اگر خالص و بى‌ريا باشد به ساحت منيع الهى متصاعد شده و در پيشگاه رحمانى مقبول و مستجاب خواهد بود.

حضرت بهاء‌الله در بيان مقام انبياى الهى تأکيد مى‌فرمايند که چون اين مرسلين کلّ مظاهر صفات و اسماء خداى واحدند تفاوتى بين آنان نمى تواند وجود داشته باشد در لوح مبارک مدينة‌التّوحيد آن حضرت به اين بيانات عاليات ناطق:

و ايّاکم يا ملأ‌‌التّوحيد لا‌تفرقوا فى مظاهر امر‌الله و لا فيما نزل عليهم من الآيات و هذا حقّ‌التّوحيد ان انتم من الموقنين و کذلک فى افعالهم و اعمالهم و کلّما ظهر من عندهم و يظهر من لدنهم کلّ من عندالله و کلّ بامره عاملين و من فرق بينهم و بين کلماتهم و ما نزّل عليهم او‌فى احوالهم و افعالهم فى اقلّ ما يحصى لقد اشرک بالله و آياته و برسله و کان من المشرکين (٤)

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک اضافه مى‌فرمايند که گرچه در ميان انبياى الهى تفاوتى نيست ولی آن مظاهر مقدّسه از نظر شدّت و عظمت ظهور از هم متفاوتند و از اين جهت بعضى افضل بر بعضى ديگر هستند جمال اقدس ابهى در اين مقام به عظمت مقام حضرت ربّ اعلی اشاره و از آن هيکل نورانى با بيان مبارک "‌هو‌النّقطة و تدور فى حولها ارواح‌‌المرسلين‌" ياد مى‌کنند حضرت بهاء‌الله گرچه در اين زمان هنوز رسالت خويش را اعلان نفرموده بودند ولی بظهور نفس مبارک خود بعنوان حلول يوم‌الله اشاره مى‌فرمايند، روزى که ابواب فردوس بر وجه خلايق گشوده مى‌شود، روزى که ظلمت شب از پى نخواهد داشت و روزى که در آن انسان به لقاء‌الله فائز خواهد شد.*

سورة‌القدير

سورة‌القدير يکى ديگر از آثار نازله از قلم حضرت بهاء‌الله در بغداد است جمال اقدس ابهى در اين لوح مبارک امکانات مکنونه و قواى مودوعه در اسم قدير را تشريح و ضمناً تصريح مى‌فرمايند که با نزول اين لوح مبارک شمس اسم قدير الهى پرتو درخشان خود را بر تمام عالم خلقت افشانده‌است و اهل عالم را دعوت مى‌کنند که قلوب خود را بسوى اشعه تابان اين شمس متوجّه سازند، از نور آن کسب فيض نمايند و آثار اسم قدير را در نفوس خود ببينند.

حضرت بهاء‌الله بيان مى‌فرمايند که نفسى که قلبش از تجلّى نور اين اسم قدير نورانى شده باشد چنان نيروئى پيدا مى‌کند که به انجام هرکارى که اراده نمايد توانا مى‌شود حتّى اگر تمامى عالم بر عليه او قيام کنند به مدد قوّه الهى خواهد توانست به تنهائى در برابر حملات آنان ايستادگى و غلبه خود را ثابت و محقّق نمايد برعکس کسى که خود را از اين منبع نيروى الهى محروم کند هرگز قادر به درک و احساس قدرت خداوند نخواهد شد.

صفحات تاريخ امر از داستان‌هاى جانبازى‌ قهرمانى حواريون حضرت بهاء‌الله آکنده است اين قهرمانان روحانى با وجود اينکه از قدرت و توانائى ظاهره محروم بودند به چنان قوّتى از عالم بالا مؤيّد شدند که توانستند با جرأت و همّت خارق‌العاده‌اى چون دليران قيام کنند و بر مشکلات غير‌قابل حل غالب گردند معجزاتى که آنان نمودند در حقيقت مصداق اين بيان حضرت مسيح بود که فرمود "‌اگر ايمان بقدر دانه خردلی مى‌داشتيد بدين کوه مى‌گفتيد از اينجا بدانجا منتقل شود البتّه منتقل مى‌شد و هيچ امرى بر شما محال نمى‌بود‌" (انجيل متى ٢٠: ١٧)

* در قرآن و احاديث اسلامى اشارات بسيارى در باره يوم‌الله که در آن انسان به لقاى حقّ فائز مى‌شود وجود دارد حضرت بهاء‌الله بروشنى تصريح فرموده‌اند که چون دسترسى به حقّ منيع مستحيل و محال است تمام اين بشارات به خود آن هيکل مبارک راجع است.

حضرت بهاء‌الله در سورة‌القدير کسانى را که بچنين مقامى نائل مى‌شوند و به اين اوج قدرت مى‌رسند انذار مى‌فرمايند که خود را از خودستائى حفظ کنند آن حضرت در اين لوح مبارک به ميرزا‌يحيى اشاره مى‌فرمايند که چگونه از علوّ مقام دچار غرور شد، در برابر مولاى خود روش نخوت و استکبار پيش گرفت و بر انکار امر الهى قيام نمود.

حضرت بهاء‌الله مى‌فرمايند که با نزول اين لوح مبارک چنان قدرتى در عالم دميده شده که هر موجودى مى‌تواند بقدر استعداد خود بهره‌اى از آن را ظاهر و آشکار کند. حضرت عبدالبهاء ضمن ايراد خطابه در برابر نخستين گروه از مستمعين غربى خود در سيتى تمپل لندن در ١٩١١ چنين فرمودند‌:

در اين قرن بديع شرق منوّر است غرب معطّر است و مشام روحانيان معنبر، بحر وحدت عالم انسانى موج زند و علم روح‌القدس اوج گيرد هر انسان منصفى شهادت مى‌دهد که اين روز روز بديعست و اين عصر عصر خداوند عزيز. عنقريب جهان بهشت برين گردد روز وحدت عالم بشر است و اتّحاد جميع ملل‌. (٥)

تاريخ بشريّت نشان مى‌دهد که پيشرفت انسان در رشته‌هاى مختلف علوم در طول هزاران سال آهسته و غير‌قابل توجّه بوده‌است ولی از حين ظهور حضرت ربّ‌اعلی و حضرت بهاء‌الله سرعت ترقّى و پيشرفت بحدّ شگفت‌آورى تزايد يافته‌است امروز انسان به چنان قدرتى دست يافته که مى‌تواند در فضا سفر کند و شايد ديرى نپايد که به کرات ديگر آسمان راه يابد ولی اگر اين فتوحات مادّى با تعالی روحانى توأم نگردد نتيجه‌اى جز نابودى بشر بر روى ارض در پى نخواهد داشت.

ظهور حضرت بهاء‌الله مقدّر است تعادلی مناسب بين عوامل روحانى و مادّى عالم ايجاد کند تا اينکه اين قدرت عظيم که بشر بدان دست يافته بتواند در مجراى صحيح و مناسب بکار افتد و بديع‌ترين عصرى را که تاريخ بشر بياد دارد افتتاح نمايد حضرت بهاء‌الله در تعاليم مقدّسه خويش طرح‌هاى وسيعى براى تأسيس مدنيّت الهى پيش‌بينى و از جمله مبانى اساسى يک نظم بديع جهانى را براى عالم انسانى ترسيم فرموده‌اند و اين همان نظمى است که امروزه بهائيان در سراسر عالم براى ساختن مؤسّسات جنينى‌اش تلاش مى‌کنند پيروان آئين بهائى معتقدند که تنها با تأسيس اين نظم الهى و جهانى است که مى‌توان ملکوت‌الله را که موعود جميع انبياى قبل بوده بر روى زمين استوار نمود.

نيروئى که با ظهور حضرت بهاء‌الله در عالم دميده شده يک جريان مداوم است در حال حاضر هيچ‌کس نمى‌تواند ثمرات نيکوى اين نيرو را ببيند و يا شکوه و جلال عصر ذهبى دور بهائى را که مقدّر است به دنبال تأسيس نظم بديع جهانى حضرت بهاء‌الله حلول کند تصّور نمايد.

حضرت بهاء‌الله ضمن بيانات مبارکه زير حلول چنان روزى را چنين توصيف مى‌فرمايند‌:

اليوم مقامات عنايات الهى مستور است چه که عرصه وجود استعداد ظهور آن را نداشته و ندارد ولکن سوف يظهر امراً من عنده‌...‌ (٦)

و نيز در مقام ديگر مى‌فرمايند‌:

حال ارض حامله مشهود زود است که اثمار منيعه و اشجار باسقه و اوراد محبوبه و نعماء جنيّه مشاهده شود تعالت نسمة قميص ربّک السّبحان قد مرّت و احيت طوبى للعارفين‌.(٧)

و بالاخره در سوره هيکل که يکى از الواح متعاليه نازله در عکّاست حضرت بهاء‌الله باين بيانات عاليات ناطق‌:

قد هبّت لواقح الفضل علی الاشياء و حمل کلّ شىء علی ما هو عليه ولکن النّاس عنه معرضون قد حملت الاشجار بالاثمار البديعة و البحور باللئالی المنيرة و الانسان بالمعانى و العرفان و الاکوان بتجلّيات الرّحمن و الارض بما لا اطّلع به احد الاّ‌الحقّ علاّم‌الغيوب سوف يضعن کلّ حملها تبارک‌الله مرسل هذا‌الفضل الّذى احاط‌الاشياء کلّها‌عمّا ظهر و عمّا هو‌المکنون‌. (٨)

سورة‌القدير که با نزولش حضرت بهاء‌الله روح قوّت و قدرت در عالم دميده‌اند نشانه‌اى از خلاّقيت کلمات نازله از فم مطّهر آن حضرت است آن مولاى قدير به نيروى خلاّقه اين کلمات عاليات موجبات ظهور و بروز ساير صفات الهى را نيز در بين ناس خلق فرموده‌اند حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه با بيانات مبارکه زير به اين حقيقت شهادت مى‌دهند‌:

و کذلک فانظر فى کلّ‌‌الاسماء و کن علی يقين منيع قل ان کلّ حرف تخرج من فم‌الله انّها لامّ‌الحروفات و کذلک کلّ کلمة تظهر من معدن الامر انّها لامّ‌الکلمات و انّ لوحه لامّ‌الالواح فطوبى للعارفين‌...‌(٩)

حروفات عالين

حروفات عالين* لوح مبارکى است که مشتمل بر هشت قسمت است و بياد ميرزا‌محمّد وزير پسر عمّه جمال مبارک که در نور وفات يافته از قلم اعلی نازل گرديده‌است.

حضرت بهاء‌الله اين لوح را در موقعى که مريم همشيره ميرزا محمّد و حوّا زوجه وى در غربت و اندوه بسر مى‌بردند براى تسليت و دلدارى آنان ارسال فرمودند مريم دختر عمّه جمال مبارک و حوّا دختر‌عموى آن حضرت بودند.

در فصل پيشين اين کتاب اشاره‌اى به مريم شد وى اخلاص مفرطى به حضرت بهاء‌الله و شريعت نازله از سماء مشيّت حضرتش داشت و بسيار طرف توجّه و علاقه آن حضرت بود ميرزا محمّد وزير نيز از مؤمنين بود و بقول مشهور نخستين فرد در عائله جمال مبارک بوده که در سال ١٨٤٤ ميلادى (١٢٦٠ هجرى قمرى) در اقليم نور بوسيله حضرت بهاء‌الله به امر بديع حضرت ربّ‌اعلی تبليغ شده‌است.

حروفات عالين در اصل بلسان عربى نازل شده ولی حضرت بهاء‌الله بنفسه‌المقدّس به خواهش جمعى از احبّا آن را به سبکى بديع بزبان فارسى ترجمه فرموده‌اند اين لوح مبارک در باره موت و حيات بعد از ممات است و معمولاً در محافلی که بياد متصاعدين تشکيل مى‌شود تلاوت مى‌گردد.

در اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله اسرار خلقت را با بياناتى روشن و آشکار تصوير مى‌فرمايند ولی بيشتر به حيات فردى شخص مؤمن اشاره مى‌کنند مثلاً بوجود آمدن انسان را تشريح و مراحل متعدّد خلق آنرا يادآور مى‌شوند بيان مى‌فرمايند که چگونه گوهر انسان در اصلاب اجدادش نهفته بوده و بعد

* اين لوح مبارک بنام مصيبات حروفات عاليات نيز ناميده مى شود.

از صلبى به صلبى منتقل شده و بالاخره بصورت جنين در صدف رحم مادر قرار گرفته‌است.

در اين کلمات عاليات مواهب و عنايات حقّ که از لحظه خلقت بر ارواح مؤمنين چون باران بهارى نازل شده يک يک مذکور گرديده‌است حضرت بهاء‌الله بيان مى‌فرمايند که چگونه خداوند به ايادى غيبى محبّت و شفقت انسان را با روح ابدى و لايزالی موهوب نموده و بصورت و مثال خود آفريده‌است او را به اين جهان‌متولّد ساخته و‌به‌بهترين صورت زينت داده‌است او را بر رشد در ظلّ مشيّت غالبه‌اش توانا نموده و عطايا و مواهبش را بر وى ارزانى داشته‌است چشمان او را براى مشاهده عظمت، وسعت و زيبائى خلقتش باز کرده و وى را بر شناسائى مظهر ظهورش قادر نموده و در نتيجه به حيات ابدى فائز فرموده‌است.

جمال اقدس ابهى در اين لوح مبارک تصريح مى‌فرمايند که شخص مؤمن پس از کسب روح ايمانى به درجه ايقان مى‌رسد تحمّل مشقّات و تضييقات در سبيل الهى مى‌کند از دنيا چشم مى‌پوشد و بکلّى فدائى حقّ مى‌شود و قدرت، عظمت و ساير صفات رحمانى را که در روحش به وديعه گذاشته شده ظاهر و آشکار مى‌نمايد.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک به تفصيل و بلاغت مقام روح را تجليل و فناناپذيرى آنرا تبيين و سپس فناى جسمانى انسان و محن و مصائبى را که بر هيکل بشرى وارد مى‌شود تصوير مى‌فرمايند در اين مقام جسد انسان که وقتى حامل چنان عطيّه گرانبها يعنى روح بوده بشکل جسم بى‌ثمر برهنه و عريان بر زمين مى‌افتد و در زير خاک مقرّ مى‌گزيند موجودى که زمانى با نيروى حيات نبّاض بود و کسى که افکار و گفتار و کردارش بر ديگران اثر مى‌گذاشت، نفسى که احساسات پرمحبّت و عطوفت و کرمش مورث سرور و حبور در بين دوستان مى‌گشت اکنون از اين عالم رخت بر بسته‌است دستها و پاهائى که سالها در خدمت حقّ متحرّک بودند از حرکت ايستاده‌اند چشمانى‌که شاهد عظمت و جلال خداوند بودند بسته شده‌اند و گوش‌هائى که از نغمات ملکوت ملتذّ بودند از استماع باز مانده‌اند وحدت کامله که در طول ايّام حيات روح و جسم را با هم هم‌آهنگ ساخته بود بپايان رسيده يکى بر مقامات عليا صعود نموده و ديگرى در جهان سفلی مقرّ يافته و محکوم به نيستى و فنا گرديده‌است.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک مرگ انسان را مصيبتى براى جسد انسان محسوب و تأييد مى‌فرمايند که چون عوالم روحانى از ديدگان انسان نهانست براى کسانيکه در مرگ يکى از عزيزان خود در ماتمند زدودن غم مفارقت از دل سهل و آسان نيست حضرت بهاء‌الله بهمين سبب بازماندگان را به حصر افکار در عوالم الهى و بقاى روح انسانى دلالت مى‌فرمايند.

حضرت بهاء‌الله در جاى ديگر از آثار مقدّسه به مراسم و آداب مختلفى که ملل متنوّعه در ماتم امواتشان دارند اشاره مى‌فرمايند بعضى بساط جشن و سرور فراهم مى‌آورند و نغمه و تار ساز مى‌کنند و برخى به گريه و زارى مى‌پردازند و بر سر و صورت خود مى‌زنند حضرت بهاء‌الله هردوى اين رويّه‌هاى افراطى را مذمّت مى‌کنند و پيروان خود را به اعتدال در اين سبيل مأمور مى‌فرمايند جمال اقدس ابهى از اهل بها مى‌خواهند که وقتى که قلوبشان در ماتم عزيزانشان از غم و اندوه آکنده است در سرنوشت و مقدّرات خود بيانديشند و متذکّر به اين نکته باشند که روزى هم خود آنان همين راه را خواهند رفت و شايسته است خود را براى انتقال به عالم ديگر آماده سازند حضرت بهاء‌الله در کتاب اقدس پيروان خود را با اين بيانات عاليات تعليم مى‌فرمايند:

لا‌تجزعوا فى‌المصائب و لا تفرحوا ابتغوا امراً بين الامرين هو التّذکّر فى تلک الحالة و التّنبّه علی ما يرد عليکم فى العاقبة کذلک ينبئکم العليم الخبير. (١٠)

قسمت آخر اين لوح مبارک اختصاصاً به افتخار مريم و حوّا نازل شده و در آن حضرت بهاء‌الله مراحم و الطاف خود را بر هر دو مبذول و آنان را با مهربانى و شفقت تسليت مى‌دهند.

لوح حوريّه

لوح مبارک حوريّه بلسان عربى در بغداد نازل شده‌است تمعّن در معانى اين لوح جميل قلب را به اهتزاز مى‌آورد و در روح احساس شگفتى و انتعاش بر مى‌انگيزد حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک تصوير بديع و شگفت‌انگيزى از ظهور الهى ترسيم و مکاشفه روحانى با شکوهى را که اسرارآميز، روح‌بخش و توصيف‌ناپذير است در قميص کلمات و عبارات بديعه بيان و بقدرت قلم اعلی منظرى از صفات الهى را بمانند نمايشى متعالی بر روى کاغذ نقش فرموده‌اند شخصيت‌هاى دوگانه اين نمايش حضرت بهاء‌الله و حوريّه بهشتى هستند حضرت بهاء‌الله در نقش مظهر ظهور کلّى الهى نطق مى‌فرمايند و حوريّه بهشتى بعنوان نماينده بعضى از صفات ربّ لايزالی که تاکنون بر عالم انسان پوشيده و مستور بوده‌است ظاهر مى‌شود.

گفتگوى بين ايفا کنندگان اين دو‌نقش براستى جالب و شگفت‌آور است و از يک طرف مقام بى‌مثيل حضرت بهاء‌الله را روشن مى‌کند و از سوى ديگر مصائبى را که از بدکردارى يک نسل فاسد بر آن هيکل نورانى مهاجم بوده آشکار مى‌نمايد.

توضيح در باره اين لوح مبارک آسان نيست چه که حضرت بهاء‌الله آنرا بلسان رمز و تمثيل نازل فرموده‌اند.

لوح آيه نور

لوح ديگرى که بيان اهمّيّت آن چندان سهل نيست لوح آيه نور يا تفسير حروفات مقطّعه است اين لوح مبارک بلسان عربى به اعزاز ميرزا‌آقاى رکاب‌ساز شيرازى که در سبيل امر حضرت بهاء‌الله بمرتبه شهادت رسيده نازل گرديده‌است.

ميرزا‌آقاى رکاب‌ساز تفسير بعضى از آيات قرآن و تبيين معانى باطنى حروف مقطّعه آن سفر کريم را از حضور حضرت بهاء‌الله رجا کرده بود حروف مقطّعه حروفى هستند که در مطلع تعدادى از سور قرآن نازل شده و سبب تحيّر بسيارى از علماى اسلام و محصلّين آن کتاب مقدّس گرديده‌است اين نکته شايان توجّه است که امام پنجم شيعيان يعنى امام محمّد باقر قبلاً تفسيرى بر حروف مقطعه قرآن نوشته بوده از جمله اين امام بيان نموده که زمان ظهور قائم معادل ارزش عددى بعضى از حروف مقطّعه قرآن يعنى ١٢٦٠ هجرى (١٨٤٤ ميلادى) مى‌باشد و اين سالی است که حضرت باب رسالت خويش را بعنوان موعود منتظر اسلام اعلام فرمودند.

جمال اقدس ابهى در اين لوح مبارک مفصّل به هر‌دو سؤال ميرزا‌آقاى رکاب‌ساز جواب کافى عنايت فرموده‌اند هيکل اطهر در تشريح اهمّيّت اين حروف مقطّعه حقايق تازه‌اى را آشکار و بعضى از معانى مکنونه آنها را تبيين فرموده‌اند و اين توضيحات باندازه‌اى عميق و وسيع است که انسان را در درياى تفکّر و انديشه غوطه‌ور مى‌کند گرچه حضرت بهاء‌الله بعضى از اسرار مخزونه در حروفات مقطّعه قرآن را تشريح نموده‌اند با وجود اين بيان اين حقايق به کسانى که با آثار اسلامى و لسان عربى آشنائى کافى ندارند امکان‌پذير نيست.

اسلام در اشاعه معارف دينى نقش عمده‌اى ايفا نموده و اساسى محکم و منطقى براى درک حقايق روحانى بنياد کرده‌است قرآن گنجينه گرانبهائى از کلام الهى است که به حضرت محمّد الهام و القا شده‌است ولی ايمان به آن کتاب مقدّس و اطّلاع بر آيات آن هميشه براى درک کامل حقيقت و روح اسلام کفايت نمى‌کند دليل بر آن اينست که گرچه با رحلت رسول اکرم وحى الهى منقطع شد ولی تا مدّتى بيش از دويست سال جامعه اسلام از طريق ائمه اطهار از هدايت الهى مستفيض و برخوردار بود نفوسى که به ائمه اطهار اقبال کردند بروح ايمان فائز شدند و با معرفت الهى مملو گشتند برعکس کسانيکه از فرمان آنان سرپيچيدند و به استنباطات شخصى خود از آيات قرآن تمسّک جستند از حقايق مخزونه در آن سفر کريم محروم ماندند.

اوّلين امام که بوسيله حضرت محمّد به جانشينى انتخاب شده بود حضرت علی عموزاده و داماد پيغمبر بود که اوّل مؤمن به آن حضرت، مظهر ولايت اسلام و پيشواى روحانى مسلمين شمرده مى‌شد ولی تعيين حضرت علی بسمت جانشينى مستند به سند کتبى نبود و در قرآن هم ذکرى از آن نشده بود اين انتصاب در برابر گروهى از مؤمنين که در محلّى بنام غدير خم اجتماع کرده بودند بطور شفاهى انجام گرفته بود و از اينرو بلافاصله پس از رحلت حضرت رسول جامعه اسلامى دچار انشقاق و اشتقاق شد و شکاف عميقى که عواقب و نتايج شومى از پى داشت پيروان اسلام را در خود فرو گرفت.

چون اکثر پيروان رسول اکرم انتصاب حضرت علی را بر وصايت قاطع و الزام‌آور تشخيص ندادند نواياى پيامبر خويش را ناديده گرفتند و برخلاف وصاياى آن حضرت عمل نمودند سردسته مخالفين ولايت حضرت علی عمر بود که خليفه ثانى اسلام شد عمر بر عليه حضرت علی قيام کرد حقّ ولايت وى را غصب نمود و مردم را بدور شخص محترم و معمّرى بنام ابوبکر که بعنوان خليفه اوّل اسلام منسوب شده بود جمع کرد.

عمر امامت حضرت علی و حقّ وى را در تبيين آيات قرآنى انکار کرد و به بيان "‌يکفينا کتاب‌الله‌" تشبّث نمود حضرت عبدالبهاء بيان مى‌فرمايند که همين چند کلمه حروف نفى چنان قوى بود که سبب اصلی تمام اختلافات و خونريزيهاى دور اسلام شد از جمله باعث شهادت خود حضرت علی و فرزند نامدار آن حضرت امام حسين گشت مصائب غير‌قابل بيان بوجود آورد و موجب تلف شدن تعداد بيشمارى از نفوس مقدّسه در عالم اسلام شد به شهادت حضرت عبدالبهاء اثر اين کلمات نفى بقدرى شديد و دور‌رس بود که حتّى پس از گذشت هزار سال سبب شهادت حضرت ربّ‌‌اعلی و‌مصائب بى‌حدّ و‌شمار جمال اقدس ابهى گرديد.*

وقتى نفوس بشرى به مخالفت نقشه الهى قيام مى‌کنند جريان تاريخ عوض مى‌شود معلوم نيست که اگر پيروان حضرت محمّد به حضرت علی وفادار مانده بودند چه مواهب و برکاتى به عالم انسانى بخصوص بر جامعه اسلامى از سماء فضل الهى نازل مى‌شد زيرا حضرت علی به فيض هدايت الهى مستفيض بود و با قيادت بلامعارض آن حضرت اسلام مى‌توانست نفوذ بيشترى بر ملل عالم اعمال کند.

* اين بيانات مبارکه از قلم حضرت عبدالبهاء در لوحى که بنام لوح هزاربيتى معروف و يکى از الواح مهمّه آن حضرت در باره عهد و ميثاق است صادر شده‌است.

دين اسلام در اثر سرکشى و تمرّد نفوس انسانى به دو فرقه اصلی تقسيم شد پيروان مذهب سنّى که اکثريّت امّت اسلام را تشکيل مى‌دهند پيرو خلفا شدند و حکومت دنيوى اسلام را تأسيس کردند در حاليکه شيعيان يعنى تابعان حضرت علی و يازده امام ديگر* از سلاله او خدمات خود را در فتوحات روحانى متمرکز ساختند و بر طبق تعليمات حضرت باب و حضرت بهاء‌الله پيروان مذهب حقّه در ظلّ دين اسلام بشمار مى‌روند.

ائمه اطهار که در آثار مقدّسه حضرت بهاء‌الله با بيان مبارک "‌انوار لاتطفى‌" ** توصيف شده‌اند جانشينان برحقّ حضرت محمّد بودند که با تبيين و تشريح معانى آيات قرآن جلوه خاصّى به دين اسلام دادند ادبيّات اسلامى را غنى ساختند و بسيارى از رموز و اسرار مکنونه در آثار مقدّسه آن شريعت نورا را واضح و آشکار نمودند.

لوح فتنه

لوح مبارک فتنه يکى ديگر از الواح مقدّسه نازله از قلم اعلی در بغداد است که بلسان عربى و به افتخار شاهزاده شمس جهان صادر گرديده‌است*** اين شاهزاده نوه فتحعلی‌شاه بود و بنام فتنه شهرت داشت علاقه وى به امر از زمانى آغاز شد که با جناب طاهره ارتباط يافت و در جرگه دوستان نزديک وى درآمد**** شمس جهان به بغداد سفر نمود و در آن مدينه مکرّمه بشرف لقاى حضرت بهاء‌الله فائز و به عرفان مقام آن حضرت نائل شد و در جرگه مؤمنين جانفشان درآمد اين خانم محترمه بدريافت الواح متعدّده و لقب ورقة‌الرّضوان از جمال اقدس ابهى مفتخر و متباهى گرديده‌است.

لوح فتنه همچنانکه از نامش پيداست تماماً در باره امتحانات و افتتاناتى است که ملازم يوم‌الله هستند در اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله به ظهور

* به اعتقاد مذهب اصلی شيعه قائم يعنى موعود اسلام رجعت امام دوازدهم است.

** کتاب ايقان ص ١١٢. مترجم

*** بعضى از محقّقين بهائى معتقدند که اين لوح مبارک در ادرنه نازل شده‌است و آنهم ممکن است درست باشد.

****‌طاهره يکى از‌حروف‌حىّّ و‌از‌قهرمانان‌دور‌بييان‌و‌ممتاز‌ترين زن‌‌در‌ميان پيروان حضرت‌باب بود.

مقدّس خويش اشاره و بيان مى‌فرمايند که در اثر اين ظهور عالم موجودات کلّ در معرض امتحان قرار خواهند گرفت و هيچ نفسى از آن مستثنى نخواهد بود همه کسانيکه مظهر تقوى و حکمتند، تمام نفوسى که نمونه علم و فضيلتند و حتّى حقايق انبيا و مرسلين در محک امتحان خواهند افتاد.

جمال اقدس ابهى در بسيارى از الواح مقدّسه پيروان خود را به امتحاناتى که با اقبال‌شان به امر الهى بر آنان هجوم خواهد نمود انذار فرمودند. در هر عصرى با ظهور مظهر جديد الهى قلوب نفوس در معرض امتحان قرار مى‌گيرد و اين سنّت الهى است که ابدى و تغييرناپذير است علی‌الخصوص در اين عصر که يوم‌الله است و حضرت بهاء‌الله نيروى فوق‌العاده‌اى در عالم انسانى دميده شدّت امتحانات الهى بهمان نسبت بيشتر و عظيم‌تر مى‌باشد.

امر الهى مافوق عالم بشرى است و انسان براى نيل به آن نياز به کسب سجاياى روحانى دارد و در اينجاست که نفس انسانى و تعلّقات دنيائى بشدّت سدّ راه مى‌شوند در چنين وقتى امتحان براى رام کردن نفس انسانى لازم مى‌شود بدون اين امتحانات انسان نمى‌تواند به عرفان مظهر ظهور فائز شود چه که اين مظاهر مقدّسه دو جنبه دارند که يکى الهى و ديگرى بشرى است و هميشه رتبه الهى در پشت هيکل انسانى نهفته و پنهان مى‌شود تنها کسانى که از ديد روحانى بهره دارند مى‌توانند از وراى حجاب حدودات بشرى حقيقت روحانى مظهر ظهور را به تيزبينى مشاهده نمايند آنان که از بصيرت روحانى بى‌نصيبند به هيکل بشرى و شخصيّت ظاهرى مظهر ظهور ناظر مى‌شوند و به امتحان ميافتند اين نفوس تنها خصوصيات بشرى پيامبران را مشاهده مى‌کنند و اغلب در پى آنند که نقصى در آن هياکل مقدّسه جستجو نمايند.

شخص مؤمن پس از عرفان به مظهر ظهور بطرق مختلف مورد امتحان قرار مى‌گيرد و هر بار که از امتحانى سرافراز بيرون مى‌آيد بصيرت روحانى بيشترى يافته و در ايمان و ايقان قوى‌تر و محکم‌تر مى‌شود انسان هرچه به شخص مظهر ظهور نزديکتر باشد شدّت امتحانش بهمان اندازه بيشتر است و در اينجاست که کوچکترين اثر از جاه‌طلبى و خودپرستى ممکن است حيات روحانى او را به مخاطره عظيم بياندازد.

در اسلام حديثى وجود دارد که در آن خطرات و مشکلاتى را که انسان حين سلوک در سبيل الهى با آنها مواجه مى‌شود توصيف مى‌کند برطبق اين حديث "‌النّاس هلکاء الاّ المؤمنون و المؤمنون هلکاء الاّ الممتحنون و الممتحنون هلکاء الاّ المخلصون و المخصلون فى خطر عظيم‌."

تاريخ امر بهائى نيز اين حقيقت را نشان مى‌دهد تعدادى از حواريون حضرت بهاء‌الله بودند که بسبب ايمان و اخلاص بمقامات عاليه رسيده بودند اين نفوس با جمال مبارک قرابت بسيار داشتند و در ميان اصحاب شهرت فراوان يافته بودند ولی وقتى طوفان امتحان وزيدن گرفت بعلّت جاه‌طلبى و غرورى که داشتند شعله ايمان در قلبشان خاموش شد و از اوج عزّت ساقط شدند و بموت روحانى دچار گشتند در ميان اين نفوس بعضى از افراد عائله مبارکه قرار داشتند از جمله برادر ناتنى جمال مبارک يعنى ميرزا‌يحيى عليه آن حضرت قيام کرد و بعد از افول شمس حقيقت نيز سه تن از پسران و دو دختر و چند تن ديگر از منتسبين آن هيکل مقدّس و تعدادى از مبلّغين ممتاز که تا آن وقت بکمال همّت در خدمت امرالله کوشيده بودند به نقض ميثاق نيّر آفاق قيام نمودند و به مخالفت حضرت عبدالبهاء مرکز عهد و پيمان برخاستند و بر خاموش کردن شعله امر الهى با هم متّحد و همدست گشتند.

بعضى متحيّرند که چگونه خيانت و مخالفت در داخل جامعه امر آنهم از جانب نزديکترين مقرّبان اسم اعظم ممکن است ايجاد شده باشد ولی با اندک توجّهى مى توان به اين نکته پى برد که فقدان ايمان کافى و خصائل روحانى که وجودشان از شرايط اساسى عرفان به مظهر ظهور و اطاعت از اوامر اوست ممکن بوده اين ناقضان را به اعراض از آن جمال بيمثال وادار سازد.

اين نفوس را مى‌توان به کسانى تشبيه کرد که بدون اطّلاع از رياضيات پاى صحبت رياضى‌دان والامقامى نشينند و به سخنان وى در باره فرضيّه‌هايش که با استفاده از اصطلاحات پيچيده رياضى ايراد مى‌شود گوش دهند شک نيست که اين مستمعين قادر به فهم بيانات وى نخواهند بود و ارزش تحقيقات برجسته او را درک نخواهند نمود اين شنوندگان آن دانشمند را در لباس يک شخص عادى که به کلماتى غير‌قابل فهم آنها نطق مى‌کند مى‌بينند وى را با موازين و اصولی که خود دارند مورد قضاوت قرار مى‌دهند و در نتيجه در برابر افکار پر مغز و عمق او بى‌تفاوت باقى مى‌مانند اين شنوندگان هرچه به شخص ناطق نزديکتر باشند خصوصيات شخصى و ظاهرى او را که پرده‌مانند ارزش‌هاى باطنى‌اش را مى‌پوشاند بهتر مشاهده مى‌کنند در اين ميان تنها کسانى که از فهم رياضى بهره دارند مى‌توانند به نبوغ واقعى اين دانشمند پى برند اين دسته از شنوندگان معلومات اين رياضى‌دان را از خصايص ظاهرى او برتر مى‌شمارند و از اين جهت توجّه خود را در هيکل بشرى او متمرکز نمى‌نمايند.

اغلب کسانى که به مخالفت حضرت بهاء‌الله برخاستند و يا پس از ايمان عهد آن حضرت را شکستند نفوس جاه‌طلبى بودند که از خصائل روحانى نصيبى نداشتند و مقصد اصليشان بسط نفوذ شخصى و کسب شهرت و مقام اجتماعى در جامعه بهائى بود.

يکى از اين نفوس پسر حضرت بهاء الله ميرزا‌محّمدعلی بود که غرور بى‌اندازه داشت و آرزوى رياست و قدرت در دل مى‌پروراند بسيارى از اصحاب جمال مبارک که شمّ روحانى داشتند مى‌توانستند رايحه رياست و خودستائى از وى استشمام کنند و حتّى پيش از اينکه به نقض عهد حضرت بهاء‌الله قيام کند دوروئى و عدم خلوص او را تشخيص دهند.

از جمله حاجى محمّدطاهر مالميرى در خاطرات خود رسيدنش را به عکّا در حدود‌سال ١٨٧٨‌و‌اوّلين‌ملاقاتش‌را‌با‌ميرزا‌محمّدعلی‌چنين توصيف نموده‌است.

چون بحيفا وارد شديم* خود را بهائى معرّفى کرديم. ما را بردند منزل آقا‌محمّد‌ابراهيم صفّار کاشانى. مشاراليه مقيم حيفا و از طرف جمال‌مبارک مأمور ارسال مراسلات و پذيرائى و راهنمائى مسافرين بودند و چون ورود ما سه نفر را بحضور مبارک عرض کرده بودند هيکل مبارک بخادم‌الله فرموده بودند خان با ميرزا‌محمّدعلی بمسافرخانه و آقا‌طاهر بمنزل اخوى‌اش حاجى‌علی** برود.

* در اين سفر جناب حاجى محمّدطاهر با دو نفر ديگر از زائرين همراه بودند.

** براى اطّلاع بيشتر از احوال حاجى علی يزدى به کتاب عالم بهائى جلد نهم صفحه ٦٢٤ مراجعه شود.

درشکه مخصوص حضرت عبدالبهاء را آوردند و بنده بمنزل حاجى علی واقع در خان سوق ابيض در عکّا رفتم و بيت شريف آقا‌ميرزاموسى کليم اخوى جمال مبارک هم در آنجا واقع بود و نيز عدّه‌اى از احبّا از قبيل جناب نبيل اعظم و جناب حاجى عبدالرّحيم يزدى (پدر حضرت آقا‌ميرزا احمد، داماد حضرت عبدالبهاء) و اهل بيت ايشان و آقا‌محمّدعلی صبّاغ از اهل فراشه يزد در آنجا سکونت داشتند و آنروز بنده بقدرى خوشحال و مسرور بودم که روح در بدنم نمى‌گنجيد.

فرداى آنروز ميرزا‌محمّدعلی غصن اکبر و ميرزا ضياء‌الله و ميرزا‌بديع‌الله براى ملاقات با بنده باطاق جناب نبيل اعظم آمدند و بنده باتّفاق اخوى باطاق جناب نبيل رفتيم. بمحض ملاقات با ميرزا‌محمّدعلی و بديع‌الله قلبم تاريک و آنهمه سرور و فرح به غم و اندوه مبدّل شد. حال بقدرى پريشان هستم که خدا شاهد است بکلّى از خود مأيوس شدم. با خود مى‌گفتم، چطور شد با اينهمه شور و شوق قلبم اينطور مکدّر و تاريک شد و يقيناً مردود درگاه الهى هستم. بقدرى محزون شدم که از حدّ و حصر خارج بود و از شدّت پريشانى مى‌خواستم برخيزم بروم ولی جرأت نکردم و قلباً با خداوند در راز و نياز بودم و افسوس مى‌خوردم که عاقبت بسوء خاتمه گرفتار شدم و همچنان منتظر بودم که حضرات بروند تا خود را بيرون انداخته چاره‌اى براى حال زار خود بجويم. چون مى‌ديدم اخوى و جناب نبيل با آنها در نهايت سرور و خوشحالی صحبت مى‌کنند و بنده چون زر مغشوش بخود مى‌پيچم، همينقدر عرض کنم که حال بعد از ٦٤ سال که شرح آن موقع را مى‌نويسم، حواسم در نوشتن اين سطور پريشانى مى‌کند بارى حضرات قريب يکساعت نشستند و هنگام رفتن اخوى از تشريف آوردن آقايان اظهار تشکّر و مسرّت کرد.

خلاصه چون شب فرا رسيد اخوى گفتند مى‌خواهيم برويم در بيرونى خدمت سرکار آقا مشرّف شويم. بنده هم با آن حال خراب همراه اخوى رفتم و چون بحضور جمال بيمثال حضرت غصن اعظم مشرف شدم چنان حياتى جديد و حالت سرور و حبورى دست داد که جميع آلام و پريشانى و اندوه سابق را در يک لحظه نابود ساخت چند روز بعد اخوى گفتند مى‌خواهيم برويم خدمت غصن اکبر بنده قبول نکردم و آنچه اصرار کردند ابداً حاضر نشدم. بعد غصن اکبر به اخوى گفته بود خوب است آقا‌طاهر در اين ايّام تشرّف روزها مشغول مشق نوشتن شود تا خطّش پيش بيايد و من به‌او سر‌مشق مى‌دهم. چند‌‌مرتبه ديگر هم غصن اکبر بمنزل جناب نبيل آمد، ولی بنده ابداً نزد او نرفتم و هر دفعه به يک عذرى متعذّر مى‌شدم‌.(١١)

پس از صعود حضرت بهاء‌الله ميرزا‌محمّدعلی به مخالفت حضرت عبدالبهاء مرکز منصوص عهد و پيمان جمال اقدس ابهى قيام کرد و بحران عظيمى در جامعه ايجاد نمود اين بحران در شدّت کمتر از طغيان ميرزا‌يحيى که اساس امر الهى را قبلاً بلرزه درآورده بود نبود رفتار ميرزا‌محمّد علی حتّى در ايام حيات حضرت بهاء‌الله بنحوى کريه بود که چندين بار سبب رنجش و اندوه هيکل اطهر گرديده بود از جمله وقتى جمال مبارک او را براى نشر مجموعه‌اى از بعضى از الواح مبارکه به هندوستان اعزام فرموده بودند در انجام اين مأموريت به شهادت حضرت ولىّ‌امرالله در گادپاسزباى "‌در الواح و آثار مقدّسه‌اى که جهت طبع و نشر بوى سپرده شده بود دخالت نمود‌" و نيز "‌بعضى از خطابات شديده منزله از قلم اعلی در حقّ ميرزا‌يحيى عدوّ صائل جمال ابهى را بنهايت مهارت تحريف و تصحيف نمود و با تبديل عبارات و تزييد و تنقيص کلمات آن بيان را در شأن حضرت عبدالبهاء قلمداد کرد‌" اين ناقض اثيم حتّى تا آن حدّ جلو رفت که "بکمال وقاحت و صراحت دعوى ظهور جديد نمود‌" و آنچه را که به دروغ به حضرت عبدالبهاء نسبت مى‌داد که آن حضرت "‌دعوى دور جديد کرده و خويشتن را در عصمت کبرى با اسم اعظم و مظهر ظهور اتمّ اکرم مشارک دانسته‌است " "‌خود مدّعى گرديد و باثر خامه و مهر خويش منتشر ساخت‌" (١٢) اين رفتار شريرانه محمّدعلی سبب خشم جمال اقدس ابهى گرديد و هيکل اطهر ضمن لوحى انذار فرمودند که اگر ميرزا‌محمّدعلی آنى از ظلّ امر‌الله منحرف شود معدوم صرف خواهد بود و تصريح فرمودند که هيچ احدى هرگز نمى‌تواند مدّعى عصمت کبرى شود و شريک مظهر ظهور الهى گردد.

يکى از خصوصيات امر‌الله اينست که شخصيّتهاى خودپرست را در خود پناه نمى‌دهد شعار امر عبوديّت است آنهم عبوديّت صرفه و واقعى که بصورت تواضع و از خودگذشتگى تجلّى مى‌کند.

حضرت بهاء‌الله در تعاليم مقدّسه خود اين نکته را تصريح فرموده‌اند که در عالم وجود سه رتبه بيشتر وجود ندارد اوّل رتبه الوهيّت که از حيطه درک ما خارج است ديگر رتبه مظهريّت الهى که مخصوص مظاهر مقدّسه و مافوق عالم بشرى است و سوم رتبه بشرى که رتبه عبوديّت مى‌باشد. در خدمت امر‌الله بزرگترين عامل حفظ و صيانت خادمين تواضع و بردبارى است و آن مقبول‌ترين هديه‌ايست که انسان مى تواند به درگاه الهى تقديم کند چه که در ساحت سلطنت و قدرت‌خداوند‌تواضع و‌افتادگى‌خارج‌از‌صفات و سجاياى آن ذات منيع الهى است.

حضرت‌عبدالبهاء مثل‌اعلاى تعاليم جمال‌‌اقدس ابهى خود را به ادنى درجه عبوديّت‌که عالی‌ترين رتبه قابل صعود براى يک انسان است نزول دادند و بدين طريق‌نمونه و سرمشق ‌کاملی از‌عبوديّت بنياد‌و‌جهت پيروى براى همه بيادگار گذاشتند.

مقام حضرت بهاء‌الله مقام سلطنت و عظمت بود و رتبه حضرت عبدالبهاء رتبه عبوديّت. وقتى آب از فراز کوه جارى مى‌شود و به درّه و دشت سرازير مى‌گردد توليد نيرو مى‌کند بهمين ترتيب سريان و انتقال قواى روحانى از حضرت بهاء‌الله به حضرت عبدالبهاء نيروى شگرفى ايجاد نموده که در عالم انسانى آزاد گشته‌است وقتى حضرت بهاء‌الله ظهور فرمودند در هيچکس استعداد و شايستگى قبول ظهور مبارکشان نبود حضرت عبدالبهاء از جانب نوع بشر بعنوان مثل اعلی حامل اين پيام روحانى گشتند و گرچه رتبه مظهريّت نداشتند ولی با قدرت و قوّت روحانى که از جانب حضرت بهاء‌الله به ايشان اعطا شده بود مخصّص و موهوب بودند.

حضرت بهاء‌الله در کتاب عهد که بخطّ مبارکشان مطرّز گشته حضرت عبدالبهاء را مرجع جميع اهل بها پس از خود معيّن و منصوص فرمودند در اين سند خطير مى‌فرمايند:

بايد اغصان‌* و افنان‌** و منتسبين طرّاً به غصن اعظم ناظر باشند انظروا ما انزلناه فى کتابى الاقدس، اذا غيض بحر‌الوصال و قضى کتاب المبدأ فى المآل توجّهوا الی من اراده‌الله الّذى انشعب من هذا‌الاصل القديم.

مقصود از اين آيه مبارکه غصن اعظم (حضرت عبدالبهاء) بوده کذلک اظهرنا الامر فضلاً من عندنا و انا الفضّال‌الکريم‌. (١٣)

حضرت بهاء‌الله در الواح مقدّسه ديگر با عباراتى پر‌جلوه و شکوه غصن اعظم را ستوده و مقام ايشان را توصيف فرموده‌اند از جمله در سوره غصن به بيانات مبارکه ذيل ناطق‌:

قد انشعب من سدرة‌المنتهى*** هذا‌الهيکل المقدّس الابهى غصن القدس فهينئاً لمن استظلّ فى ظلّه و کان من الرّاقدين قل قد نبت غصن الامر من هذا‌الاصل‌**** الّذى استحکمه‌الله فى ارض المشيّة و ارتفع فرعه الی مقام احاطه کلّ‌الوجود فتعالی هذا‌الصّنع المتعالی المبارک العزيز المنيع ... قل قد فصل من لوح الاعظم کلمة علی الفضل و زيّنها‌الله به طراز نفسه و جعلها سلطاناً علی من علی الارض و آية عظمته و اقتداره بين‌العالمين ... قل يا قوم فاشکروا‌الله بظهوره و انّه لهو الفضل الاعظم عليکم و نعمة الاتّم لکم و به يحيى کلّ عظم رميم من توجّه اليه فقد توجّه الی‌الله فمن اعرض عنه فقد اعرض

* اخلاف ذکور حضرت بهاء‌الله

** افنان بمعناى شاخه‌هاست و حضرت بهاء‌الله آنرا به منسوبان ذکور حضرت باب که از بازماندگان سه دائى حضرت اعلی و دو برادر قرينه آن حضرت بوده اند اطلاق فرموده‌اند.

*** يکى از القاب حضرت بهاءالله است.
**** مقصد حضرت بهاء‌الله است.

عن جمالی و کفر ببرهانى و کان من المسرفين. انّه لوديعة‌الله بينکم و امانته فيکم و ظهوره عليکم و طلوعه بين عباده المقرّبين ... انّا قد بعثناه علی هيکل الانسان فتبارک‌الله مبدع ما‌يشاء بامره المبرم الحکيم انّ‌‌الّذين هم منعوا انفسهم عن ظلّ الغصن اولئک تاهوا فى العراء و احرقتهم حرارة الهوى و کانوا من الهالکين‌. (١٤)

حضرت بهاء‌الله در لوح فتنه انذار مى‌فرمايند که امتحانات و افتتاناتى که با ظهور آن حضرت مقارن‌است چنان شديد و خطير خواهد بود که جمّ غفيرى از نفوس حتّى آنان که به خدا مؤمن و از اسرار امر الهى مطلّعند محروم گشته و در وادى ضلالت سرگردان خواهند ماند جمال مبارک سقوط رؤساى اديان يعنى انجم سماء عرفان را پيش‌بينى و تصريح مى‌فرمايند که با حدوث اين امتحانات تمام اسرارى که در قلوب نفوس نهفته است مکشوف خواهد شد و مردمان از هم جدا خواهند گشت جمعى به‌اعلی درجات ايمان صعود خواهند نمود و دسته‌اى به‌اسفل مراتب خاک نزول خواهند کرد هيکل اطهر همچنين به آغاز طوفان امتحان خطير الهى در آن ايّام اشاره و ازدياد شدّت و حدّت آن را در سنه شداد پيش‌بينى مى‌فرمايند* اين بيان مبارک از يک طرف اشاره به طغيان ميرزا‌يحيى در ادرنه بود که زلزله بر ارکان امر‌الله انداخت و شکافى موقّت در جامعه پيروان اسم اعظم ايجاد نمود و از سوى ديگر اخبار از صعود حضرت بهاء‌الله بود که قيام ميرزا‌محمّدعلی را بر نقض ميثاق آن دلبر آفاق در پى داشت.

مطالعه دقيق حيات و تعليمات مؤسّسين اديان بزرگ نشان مى‌دهد که يکى از وظائف آن مظاهر مقدّسه اين بوده که هدف و مفهوم رسالت روحانى خويش را بيان و مسائل پيچيده‌اى را که ممکن بوده اذهان مؤمنين را دچار حيرت کند حلّ نمايند حضرت بهاء‌الله و حضرت عبدالبهاء در تمام احيان و احوال براى جواب دادن به سؤالات ياران آماده بودند اين سؤالات مواضيع معضله تا مطالب فرعيّه در باره جنبه‌هاى مختلف امر حضرت بهاء الله را

* ارزش عددى کلمه شداد ١٣٠٩ است و مقصد از آن سال ١٣٠٩ هجريست که سال صعود حضرت بهاء‌الله مى‌باشد

شامل مى‌شد در حقيقت قسمت اعظم از آثار حضرت بهاء‌الله و حضرت عبدالبهاء در جواب اين سؤالات صادر شده‌است در اين آثار مبارکه کتب مقدّسه اديان گذشته مورد تفسير قرار گرفته، بسيارى از آيات مبهمه و بيانات غامضه تبيين شده، اسرار الهيّه تفهيم گشته، تعاليم سماويّه نازله براى اين عصر تشريح گرديده، اصول نظم نوين جهانى ترسيم شده و جزئيات اجراى اوامر و احکام حضرت بهاء‌الله تعليم داده‌ شده‌است.

ولکن اين هياکل مقدّسه مسئله جانشينى را تا ايّام اخير حيات در آثار خود مسکوت گذاشتند و تنها در اواخر دوران رسالتشان جانشين خود را معرّفى فرمودند شکّ نيست حکمت‌هاى بالغه در اين سکوت مکنون بوده‌است اين عمل را مى‌توان به رفتار معلّمى که همواره حاضر به حلّ مشکلات شاگردان خويش است تشبيه نمود معلّم در تمام وقت آماده جواب دادن به سؤالات محصّلين است و تنها در يک مورد که موقع امتحانست از جواب به سؤالات دانش‌آموزان و کمک به آنان خوددارى مى‌کند در اين روز امتحان محصّلين خود بايد در پيدا‌کردن جواب بکوشند و اين روز در حقيقت روز آزمايش و زمان جدائى بين مقبولان و‌مردودان است آنان که در‌امتحان قبول مى‌شوند به‌کلاس بالاتر مى‌روند و آنهائيکه رد مى‌شوند از اين ارتقاء محروم مى‌مانند.

تاريخ امر نشان مى‌دهد که عهد و پيمان هميشه چون محک امتحان براى پيروان امر حضرت منّان بوده‌است حضرت ربّ اعلی بشارت به ظهور "‌من يظهره‌الله‌" دادند ولی هرگز نام و نشان حضرت بهاء‌الله را بروشنى آشکار نفرمودند حضرت بهاء‌الله با تعيين حضرت عبدالبهاء به مرکزيّت ميثاق عهد و پيمان محکمى بنياد نهادند ولی اين انتصاب را تا آخرين روزهاى حيات مبارک چون سرّ مصون محفوظ داشتند و تنها اندکى قبل از صعود مبارک بود که با تسليم کتاب عهدى به حضرت عبدالبهاء اين سرّ نهان را آشکار فرمودند اين سند خطير به تمثيل فوق مانند ورقه امتحان در برابر پيروان اسم اعظم قرار گرفت جمعى از آن آزمايش بخوبى گذشتند و دسته‌اى دچار شکست و محروميّت شدند الواح مبارکه وصاياى حضرت عبدالبهاء که در آن تعيين حضرت شوقى افندى بسمت ولايت امرالله منصوص گرديده نيز مختوم و مکتوم بود و پس از صعود مرکز ميثاق باز و خوانده شد و بنوبه خود امتحان و افتتان ايجاد نمود بعضى نفوس جاه‌طلب که تشنه رياست بودند به مخالفت ولىّ‌امر قيام و بکمال جدّ تلاش نمودند که اشتقاق در امرالله ايجاد کنند ولی يکى از جنبه‌هاى ممتازه امر الهى اينست که گرچه بسيارى از پيروان برجسته حضرت بهاء‌الله بنقض ميثاق قيام و با استفاده از تمام وسايل و امکانات سعى در ايجاد تفرقه در امر‌الله نمودند هيچيک در اجراى اين نيّت سيّئه توفيق نيافتند عهد و ميثاق حضرت بهاء‌الله پيروز شد و آنان که بمخالفت برخاستند کلّ نابود شدند و بديار نيستى راجع گشتند.

سوره نصح

سوره نصح در بغداد بلسان عربى باعزاز سيّد جعفر يزدى يکى از علماى برجسته روحانى که مورد احترام وفير ساکنين يزد بوده صادر شده‌است* سيّد‌جعفر در وقتى که وحيد** جهت تبليغ شريعت حضرت باب به آن شهر رفته بود بامر بديع گرويد اندکى پس از اين واقعه موج تضييقات شديده وحيد و سيّد‌جعفر و بعضى ديگر از اصحاب را بر آن داشت که شهر يزد را ترک کنند و به نيريز که در استان فارس واقع شده هجرت نمايند سيّد‌جعفر که بسابقه رياست دينى از شهرت و اعتبار وافى بهره داشت و بموهبت نطق و بيان موهوب بود در ظلّ هدايت وحيد شروع به تبليغ علنى امر مبارک در نيريز نمود طولی نکشيد که جمع زيادى از اهالی در جرگه مؤمنين درآمدند و اين خود مخالفت شديد اولياى حکومت و رؤساى ديانت را برانگيخت که منجر به فتنه و آشوب عظيم شد و منتهى به شهادت بسيارى از مؤمنين از جمله جناب وحيد گشت.

* پدر جدّ نويسنده کتاب

** يکى از روحانيون بنام که به حضرت باب مؤمن شد نخستين ارتباط وى با امر بديع زمانى بود که بنمايندگى از جانب محمّد شاه و به نيّت تحقيق در باره امر حضرت باب با آن حضرت ملاقات نمود و در نتيجه به رتبه ايمان فائز گرديد براى اطّلاع بيشتر به ضميمه شماره ٣ مراجعه شود.

محرّک‌اصلی اين وقايع شوم يعنى زين‌العابدين‌خان حکمران نيريز تعدادى از بازماندگان واقعه نيريز را دستگير و دستور داد هر‌يک را به دلايل مختلف به حدّ مرگ زير شکنجه قرار دهند سيّد‌جعفر هم در ميان اين قربانيان بود که بعلّت علم و عرفان و داشتن قوّه نطق و بيان در نظر اين حکمران از مسبّبان اصلی تبليغ ساکنان شهر به شريعت بيان محسوب مى‌شد. نبيل تاريخ نويس شهير بهائى داستان دستگيرى سيّد‌جعفر را چنين ثبت نموده‌است.

از جمله اين نفوس که رنج بسيار ديد جناب سيّد‌جعفر يزدى بود مشاراليه در اوائل حال نزد همه مردم محترم بود حتّى زين‌العابدين خان او را هميشه بر خود مقدّم مى‌داشت و نسبت باو احترام بسيار مى‌کرد وقتيکه گرفتار شد زين‌العابدين خان حکم کرد عمامه او را که نشانه سيادت بود از سرش برداشته پايمال ساختند و بعد در آتش انداختند و او را بدون علامت سيادت در مقابل جمعيّت مى‌بردند مردم باستهزاء و دشنامش مى‌پرداختند.‌(١٥)

واقعه نيريز که ماههاى متوالی طول کشيد فقر و قحطى وسيعى در پى داشت سپاهيان که در اين گير و دار دست‌‌اندر‌کار بودند آذوقه اندک و محدود اهل محلّ را مورد استفاده قرار داده بودند و سرانجام پس از ترک لشکريان مواد غذائى تقريباً ناياب شده و بسيارى از مردم فقير از گرسنگى مشرف به موت بودند حکمران محلّ که مقدار زيادى ذرّت به اميد فروختن به قيمت بالا احتکار کرده بود با توجّه به وخامت اوضاع راضى شد که آنها را به مبلغ اسمى در دسترس عامّه قرار دهد.

وقتى که موقع توزيع ذرّت مى‌رسيد سيّد‌‌جعفر را از زندان بيرون مى‌آوردند و در مدخل در ورودى انبار نگاه مى‌داشتند دستور حکمران اين بود که هر‌کس که مى‌خواست ذرّت بگيرد مى‌بايستى اوّل آب دهن به صورت سيّد‌جعفر مى انداخت و هرکس از اجراى اين حکم سرپيچى مى‌نمود از دريافت جيره محروم مى‌شد.

عبارات زير که از شرح احوال سيّد‌جعفر نقل شده از اين واقعه موهنه و حوادث تحقيرآميز ديگر که بر وى و حاجى محمّد‌تقى وارد شده حکايت مى‌کند حاجى محمّدتقى هم‌زندانى سيّد‌جعفر و از شخصيّت‌هاى معروف نيريز و از پيروان پرشور حضرت باب بود.*

در آن اوان بواسطه ازدحام اردوى دولتى و جمعيّت متفرّقه که از اطراف آمده بودند قحطى شديدى در نى‌ريز روى داد و جنس خوراکى بکلّى ناياب شد. حاکم نى‌ريز يک انبار ذرّت که آنرا براى چنين روزى تهيّه ديده بود در اختيار داشت. پس از خروج اردو امر کرد درب انبار را گشودند و قرار شد بهر‌خانواده يک من ذرّت بدهند. ضمناً دستور داد که جناب آقا‌سيّد‌جعفر را درب انبار نگهداشته هرکس براى گرفتن ذرّت درب انبار بيايد اوّل آب دهن بصورت ايشان بياندازد و حصّه خود را دريافت دارد و اگر احياناً کسى از انداختن آب دهن خوددارى کند ابداً به او ذرّت ندهند. در اين اثنا چند نفر از اهالی کنار کوچه نشسته ذرّت مى‌خواستند ولی خجالت مى‌کشيدند آب دهان بصورت اقا‌سيّد‌جعفر بياندازند. مشاراليه ملتفت قضيّه مى‌شوند آنها را صدا زده مى‌فرمايند بيائيد حصّه خود را بگيريد ذرّت تمام مى شود آب دهان هم بياندازيد مانعى ندارد من با گوشه قبايم پاک مى‌کنم. آنها هم آمده سهميّه خود را دريافت مى‌دارند‌.

با وجود اينهمه تحقير و توهين آقا‌سيّد‌جعفر بهيچوجه احساس نفرت، بيتابى يا خشم نمى کرد برعکس در طول تمام اين ناملايمات در کمال سکون و رضا قرار داشت و آثار سرور بى‌منتهى از وى ظاهر بود و نسبت به کسانى که آزارش مى‌دادند ابراز محبّت و قدردانى مى‌نمود.

صدور چنين رفتار مسيحائى و غير عادى دليل بارزيست بر قواى تقليب‌کننده که در کلمات و آيات مظاهر مقدّسه مکنون مى باشد. وقتى سيّد‌جعفر بر در ورودى انبار مى‌ايستاد باحتمال قوى بياد ايّام فريبنده گذشته يزد مى‌افتاد يعنى زمانى که هر روز جمعه پس از خاتمه وعظ در بالاى منبر تعظيم و تکريم و استقبال عمومى توده وسيع مردم را تحويل

* به‌صفحه ٢٦١ مراجعه شود.

مى‌گرفت حال چه فرق نمايان با آن زمان در ميان بود وى اکنون در معرض موهن‌ترين آزارها قرار داشت ولی با وجود اين در نهايت سرور و حبور بود زيرا مولاى محبوبش دورنماى باشکوهى از يک حيات جديد در برابر چشمانش نمايان ساخته و تاج افتخار ابدى بر سرش گذاشته بود پس عجب نيست که اين تضييقات سخت نمى‌توانست نورانيّت سرور آسمانى او را تار کند. بعد از آن زين‌‌العابدين خان حکم مى‌کند همه روزه صبح چند نفر فرّاش ايشان را با يک دسته چوب و فلک بدرب خانه‌هاى اهالی ببرند و آنقدر چوب بزنند تا صاحبخانه مبلغى بقدر وسع خود بدهد و ايشان را از شکنجه آزاد سازد. مدّت نه ماه باينطريق با ايشان معامله شد و در نتيجه پاها بطورى متورّم و مجروح شد که ياراى راه‌‌رفتن نماند و بايستى هر روز حمّالی ايشان را بدوش گرفته درب خانه‌ها‌ببرد و بعد‌از چوبکارى دوباره بهمان وضع ايشان را بمحبس عودت دهد‌.

در باره جناب حاجى محمّدتقى حکم کرده بود که همه روزه صبح ايشان را از زندان بيرون آورند و در حوض بزرگ جلوى ديوانخانه بياندازند و چند‌نفر فرّاش اطراف حوض ايستاده هر‌موقع سر از آب بيرون آوردند با چوب و ترکه بر سر ايشان بزنند تا آب حوض خون‌آلود شود. در اثر اين شکنجه سر مبارک ايشان طورى مجروح شده بود که چشمها از ديدن عاجز شده بود و همه روزه مى‌بايست شخصى عصاکشى کرده ايشانرا بياورد و در حوض بياندازد و بعد از شکنجه بمحبس راهنمائى کند و مدّت نه ماه اين عمل ادامه داشت‌.

ولکن حال دست خداوند قادر متعال که اين نفوس خارق‌العاده را تربيت کرده و برانگيخته بود از جيب اقتدار برون شد و موج تضييقات را که نزديک بود آنها را در خود غرق کند جلو گرفت مقدّر چنين بود که اين نفوس مبارکه زنده بمانند و به بزرگترين موهبت که زيارت وجه نورانى حضرت بهاء‌الله بود فائز گردند.

شبى عيال خان در خواب مى‌بيند که چند‌نفر زن سياه‌پوش از آسمان نزول کرده گفتند ‌‌واى بر زين‌العابدين خان که با اولاد رسول چنين رفتار مى‌کند‌‌ و رفتند در محبس براى ملاقات آنها. از وحشت اين رؤيا از خواب بيدار شده و خان را هم از خواب بيدار مى‌کند و رؤياى خود را نقل مى‌نمايد. خان مى‌گويد اين خواب صرف خيال است و حقيقتى ندارد و بايد اين نفوس بهمين طريق هلاک شوند. امّا عيال خان قانع نمى‌شود صبح روز بعد مى‌فرستد عقب کدخداى نى‌ريز در خلوت باو مى‌گويد امشب سه ساعت از شب گذشته پنج رأس الاغ بسيار خوب با مکارى زرنگ پشت دروازده در فلان محل حاضر کند و موضوع را از خان مکتوم دارد و مقارن وقت مقررّه دو نفر از نسوان محارم خود را مى‌فرستد نزد عيال و اطفال آقا‌سيّد‌جعفر (که اسامى آنها بترتيب سنّ: آقا‌سيّد ‌محمّد،‌فاطمه بگم و سيّد‌موسى بود) و دستور مى‌دهد که آنها را بمحل معهود راهنمائى کنند.

عمّه و عمّه‌زاده‌ها يقين قطع حاصل مى‌کنند که آقا سيّد‌جعفر و حاجى‌محمّدتقى را کشته و اکنون مى‌خواهند آنها را هم بيرون نى‌ريز از بين ببرند. خوف و گريه شديدى بر آنها مستولی مى‌شود. محارم عيال خان قسم ياد مى کنند که نترسيد قصد اذيّت و يا کشتن در بين نيست. از طرفى عيال خان، کدخدا را با دو نفر حمّال بمحبس مى‌فرستد تا آقا

‌سيّد‌جعفر‌و‌حاجى‌محمّدتقى‌را‌بر‌پشت گرفته به بيرون دروازه‌حمل‌کنند و از آنجا با الاغ به يزد بفرستد و نيز مشاراليها همچنين دستور داده بود که مکارى‌ها با سرعت آنانرا از قلمرو نيريز خارج و به هرات برسانند.

مسافت بين نيريز و هرات ١٨ فرسخ است که قرار بود در ظرف شب طىّ کنند و در هرات حضرات را تحويل خوانين ملاّک آنجا داده قبض رسيد باسم و رسم گرفته براى عيال خان بياورند. وقتى بقريه غورى که در ده‌فرسنگى نيريز است مى‌رسند کدخداى غورى چون آنها را باين وضع خراب مشاهده مى‌کند حالت رقّت باو دست مى‌دهد و مدّت يکشبانه روز آنها را پذيرائى مى‌کند. هرقدر مکاريان اصرار مى‌کنند که ما مأموريم صبح بايد اينها را در هرات تحويل خوانين آنجا بدهيم و توقّف آنها در غورى صلاح نيست کدخدا ابداً اعتنا نمى‌کند و مى‌گويد اگر خطرى پيش‌ آمد دفع و رفع آن بعهده من است.

از طرف ديگر کدخدا هم فوراً مسافرين را روانه هرات مى‌کند و مکاريان لدى‌الورود آنها را بخوانين هرات تحويل داده و قبض رسيد گرفته مراجعت مى‌کنند و اين خوانين کمال محبّت را نسبت باين نفوس مقدّسه معمول مى‌دارند، خانه خوبى در اختيار آنها مى‌گذارند و يکنفر ملازم براى خدمتشان مى‌گمارند تا هرچه لازم داشته باشند تهيّه کرده وسايل استراحت و رفاهيّت آنانرا فراهم کنند بعلاوه جميع مايحتاج زندگى از قبيل خوراکى و لباس و اثاث‌البيت بجهت آنها فراهم مى‌کنند و جرّاح مخصوصى که زخمهاى آنانرا مرهم کارى کند حاضر مى‌نمايند تا پس از چند‌ماه زخمها التيام مى‌يابد و حضرات آماده حرکت به يزد مى‌شوند. امّا خوانين مزبور مانع مسافرت آنها شده خواهش مى‌کنند که چون ما آخوند و مجتهدى نداريم جناب آقا‌سيّد‌جعفر چندى با عيال و اولاد در هرات توقّف نمايند و بهر طريق بود آقا‌سيّد‌جعفر را با عائله قريب پنج سال در هرات نگاه مى‌دارند و جناب حاجى‌محمّدتقى پس از مدّتى بعزم تشرّف‌حضور‌جمال اقدس ابهى روانه دارالسّلام شدند‌و‌چندى بفوز لقا نائل و مورد عنايت لانهايه گشتند و سوره ايّوب* در باره ايشان نازل گرديد.

و امّا جناب آقا‌سيّد‌جعفر هر‌وقت اراده عزيمت به يزد مى‌فرمودند خوانين مانع شده و خواهش مى‌کردند که چندى ديگر در هرات بمانند تا بالاخره در سنه ١٢٧٠ هجرى به يزد آمده چندى در همان خانه مالمير توقّف فرمودند و اين بنده در همان ايّام متولّد شدم و اسم بنده را جناب آقا‌سيّد‌جعفر رويم گذاشتند. خلاصه پس از مدّتى اقامت در يزد عازم دارالسّلام گشتند و بدرک فيض زيارت طلعت ابهى فائز گرديدند و سوره نصح در باره ايشان نازل گشت. (١٦)

گرچه سوره نصح پيش از اظهار امر علنى حضرت بهاء‌الله نازل شده با وجود اين بصراحت تامّ از مقام آن حضرت حکايت مى‌کند جمال اقدس ابهى در اين صحيفه نورا خود را منسوب به حقّ معرّفى و من‌جانب‌الله تکلّم مى‌فرمايند

* اين سوره مبارکه به‌نام سورة‌الصّبر نيز معروف است، مترجم

ظهور مظاهر مقدّسه را از آدم تا حضرت باب تشريح، منشأ الهى آنان را تصريح و شرح زندگانى و حقيقت رسالت روحانى هر‌يک را تفهيم مى‌نمايند حضرت بهاء‌الله همچنين اين حقيقت را بيان مى‌فرمايند که چگونه اين انبياى الهى در هر دورى از ادوار با وجود مخالفت و انکار شديد رؤساى دينى و تضييقات و حملات مردم عامى بالمآل بر همه آنان غالب گشته‌اند.

حضرت بهاء‌الله با پيش‌بينى قرب اظهار امرشان در اين لوح مبارک علماى دور بيان را از اتّکاى به معلومات خود تحذير مى‌فرمايند و از آنان دعوت مى‌کنند که قلوب خود را از هر آلايشى پاک و مقدّس نمايند تا شايد حين حلول يوم معهود که نقاب از جمال بيمثال حضرت موعود بکنار مى‌رود به عرفانش نائل و به ايمان به امر مبارکش فائز گردند.

در اين سوره مبارکه حضرت بهاء‌الله به يکى از دشمنان سرسخت امرالله شيخ عبدالحسين طهرانى اشاره مى‌کنند اين مجتهد مکّار و حيله‌گر که به فرمان شاه ايران براى تعمير اماکن مقدّسه اسلامى به کربلا اعزام شده بود در محافل دربارى به شرارت شهرت داشت و انتصابش به اين سمت نيز براى همين بود که او را از طهران دور کند.

شيخ‌‌عبدالحسين اندکى پس از ورود به عراق از مشاهده شهرت و نفوذ روزافزون حضرت بهاء‌الله به وحشت و اضطراب افتاد فوران آيات الهى از قلم اعلی که بسيارى از اصحاب را براى شهادت در سبيلش آماده کرده بود، عشق و اخلاص فوق‌العاده‌اى که پيروان امر مبارکش به آن حضرت داشتند، حرمت و انقيادى که مؤمنين در خلوت و جلوت به آن حضرت ابراز مى‌نمودند و بالاخره عزّت و احترام زيادى که آنحضرت در ميان ساکنين بغداد داشتند تمام اينها آتش حسادت و نفرت در قلب شيخ برافروخت و حسّ دشمنى و خصومت را در وى برانگيخت و در نتيجه اين شيخ شرور با تمام وسايل فتنه‌انگيزى که در اختيار داشت به مخالفت با حضرت بهاء‌الله و پيروانشان قيام کرد.

ميرزا‌بزرگ‌خان مغرور و منفور، سرقونسول دولت ايران در بغداد هم بمجرّد اينکه در سال ١٢٧٦ هجرى (١٨٦٠ ميلادى) به بغداد وارد شد براى ريشه‌کن کردن امر‌الله و از ميان برداشتن حضرت بهاء‌الله با شيخ همدست و همداستان گرديد.

نخستين اقدام اين دو نفس شرير اين بود که با نشر اراجيف و اتّهامات ناروا از نفوذ و اعتبار حضرت بهاء‌الله بکاهند و از اولياى امور بغداد بخواهند که آن حضرت را از عراق بخارج تبعيد نمايد ولی وقتى شيخ از اين اقدامات نتيجه‌اى نگرفت به تحريک عوام بر ضدّ هيکل مبارک پرداخت حضرت ولىّ‌امر‌الله‌با‌عبارات‌زير‌بعضى‌از اقدامات ميرزا‌بزرگ‌خان را بيان فرموده‌اند‌:

ميرزا‌بزرگ خان نيز بنوبه خود از نفوذ و موقعيّت خويش استفاده نمود و مشتى اجابر و اوباش را عليه حضرت بهاء‌الله برانگيخت تا در معابر و طرق به سبّ و لعن آن حضرت پردازند و منظور از اين اقدام آن بود که در قبال اين اعمال از طرف بابيان و طرفداران وجود مبارک عکس‌العملی مشهود گردد و آن را دستاويز توقيف و محکوميّت آنان قرار دهد و به تنفيذ مقصد اصلی يعنى اخراج طلعت احديّه از عراق پردازد. اين اقدام نيز عقيم و بلا‌اثر ماند و آن وجود اقدس بدون توجّه باستدعا و تذکّر دوستان برويه ديرين فرداً وحيداً بدون حارس و حافظى از احبّا روز و شب در کوچه و بازار حرکت و با خلق معاشرت مى‌فرمودند و نفس همين عمل نفوسى را که قصد اضرار و تعرّض به هيکل انور را داشتند به حيرت و وحشت مى‌انداخت و خجل و شرمنده مى‌کرد. چه بسا اوقات که حضرت بهاء‌الله با استحضار از مقاصد سوء دشمنان به اشخاصى که در مقام حمله و ايذاء بودند نزديک شده و با آنان به صحبت و مزاح مى‌پرداختند و همين ملايمت و مسالمت مبارک سبب مى‌شد که نفوس مذکوره به اضطراب و دهشت افتاده از اجراى نقشه سيّئه خويش انصراف حاصل مى‌نمودند.

کارپرداز باين مقدار قناعت ننمود بلکه رضا‌نامى را که از اشرار ترک بود استخدام کرد و مبلغ يکصد‌تومان با يک رأس اسب و دو قبضه طپانچه بوى داد و او را مأمور ساخت که در طرق و معابر در کمين بايستد و هرکجا حضرت بهاء‌الله را بيابد بضرب رصاص شهيد نمايد و باو قول داد که از اين اقدام خطرى متوجّه او نخواهد شد و در جميع مراحل مورد حمايت و پشتيبانى قرار خواهد گرفت. روزى شخص مذکور اطّلاع يافت که وجود اقدس بحمّام تشريف برده‌اند لذا بدان سو روانه شد و بنحوى که ملازم مبارک توجّه نيافت با طپانچه که در زير لباس مخفى نموده بود وارد حمّام گرديد و در غرفه‌اى که حضرت بهاء‌الله تشريف داشتند وارد شد ولی بمجرّد مواجهه با وجه قدم گوئى قدرت و اختيار از او سلب گرديد و در اجراى نيّت پليد خويش عاجز ماند. چند سال بعد همين خائن مزدور براى دوستان خود نقل نمود که موقع ديگر در معبر حضرت بهاء‌الله مترصّد بود و چون به هيکل مبارک نزديک شد باز چنان خوف و رعب بر او مستولی گرديد که طپانچه از دستش بيفتاد در آن حين حضرت بهاء‌الله به جناب کليم که در رکاب مبارک بود امر فرمودند طپانچه را از زمين برداشته به او مسترد دارد و راه منزلش را بوى ارائه نمايد. (١٧)

وقتى تمام اين نقشه‌هاى شيطانى بى‌نتيجه ماند شيخ‌‌عبدالحسين نامه‌هاى مشروحى به درباريان در طهران ارسال نمود و با گزارش قدرت و نفوذ روزافزون حضرت بهاء‌الله آنان را به وحشت و هراس انداخت و سرانجام موفّق شد طىّ فرمانى اختيارات تامّه از اعليحضرت شهريارى بگيرد که با همکارى روحانيون ايرانى ساکن عراق اقدامات لازم را بر ضدّ بابيان بعمل آورد شيخ عبدالحسين بمجرّد وصول اين فرمان شاهى تمام علماى دين را براى شرکت در انجمن شورى در منزل خود دعوت نمود در اين اجتماع شيخ بشدّت بر عليه فعّاليت‌هاى حضرت بهاء‌الله سخن گفت آن حضرت را به تخريب شريعت اسلام متّهم نمود و اعلام جهاد بر عليه بابيان را درخواست کرد علماى حاضر در انجمن باتّفاق بر اين عقيده همرأى شدند ولی شيخ مرتضى انصارى که از مجتهدين معروف جامعه تشيّع و به عدالت و تقوى مشهور و موصوف بود و در فصل قبلی ذکرش گذشت * از‌موافقت با نقشه‌هاى شيطانى علما خوددارى نمود و بحال اعتراض انجمن را ترک کرد.

* به صفحه ١٠٤ مراجعه شود

حضرت بهاء‌الله پيش از وقوع اين حوادث از شيخ عبدالحسين دعوت کرده بودند که با ايشان ملاقات کند تا شايد حقيقت امر‌الله بر وى آشکار شود شيخ گرچه اين دعوت را ابتدا پذيرفته بود ولی بعداً بسبب استيلاى ترس و وحشت در وقت موعود از حضور در محلّ معهود خوددارى کرده بود حال پس از عدم موفّقيّت انجمن فوق علما تصميم گرفتند حاجى ملاّ‌حسن عمو را که به اخلاص و تقوى معروف و به عقل و نهى موصوف بود بحضور حضرت بهاء‌الله بفرستند تا بعضى سؤالات کند و حقيقت رسالت آن حضرت را کشف نمايد حاجى ملاّ‌حسن از شاهزاده زين‌العابدين خان فخرالدّوله که از دوستان و ستايشگران حضرت بهاء‌الله بود و اغلب به حضور مبارک مى‌رسيد تقاضا نمود که اين ملاقات را ترتيب دهد شاهزاده اين کار را انجام داد و در روز تعيين شده خود ملاّ‌حسن را به بيت مبارک هدايت نمود*

بمجرّد اينکه حاجى ملاّ‌حسن بحضور مبارک رسيد بحر موّاج بيانات مبارکه را در مقابل خود مشاهده کرد و خود را در برابر درياى بيکران علم حضرتش چون قطره‌اى ناچيز يافت وى پس از آنکه جواب‌هاى ساده و روشن و قانع‌کننده در باره سؤالات خود دريافت نمود بساحت اقدس معروض داشت که بنظر علماى دين اينطور مى‌رسد که اگر وجود مبارک معجزه‌اى ظاهر نمايند آن معجزه مى‌تواند حجّت قاطع و غائى براى اثبات حقّانيّت رسالت آن حضرت باشد.

حضرت بهاء‌الله در جواب فرمودند‌:

هرچند حقّ ندارند زيرا حقّ بايد خلق را امتحان نمايد نه خلق حقّ را ولی حال اين قول مقبول و مرغوب ... علما بنشينند و بالاتّفاق يک معجزه را انتخاب کنند و بنويسند که به ظهور اين معجزه از براى

* وقتى حاجى ملاّ‌حسن به اطاق پذيرائى حضرت بهاء‌الله وارد شد با کمال تعجّب مجتهد معروف ملاّ‌محمّد قائنى ملّقّب به نبيل اکبر يکى از حواريون حضرت بهاء‌الله را ديد که در کمال تواضع در آنجا نشسته بود ملاّ‌حسن به آهستگى از نبيل اکبر پرسيد "‌شما اينجا چه مى‌کنيد " نبيل اکبر جواب داد "‌من بهمان دليل اينجا هستم که شما هستيد‌" (به صفحه ١٠٤ مراجعه شود).

ما شبهه‌اى نمى‌ماند و کلّ اقرار و اعتراف بر حقيقت اين امر مى‌نمائيم و اين ورقه را مهر کنند و بياور و اين را ميزان قرار دهند اگر ظاهر شد از براى شما شبهه‌اى نماند و اگر ظاهر نشد بطلان ما ظاهر گردد. (١٨)

حاجى ملاّ‌حسن اين بيانات عاليه را که در جواب پيغام علما از لسان مبارک صادر شده بود قانع کننده و منطقى يافت از جاى خود بلند شد و زانوى مبارک را بوسيد و قول داد که فرمايشات مبارک را به علما ابلاغ کند ملاّ‌حسن به وعده خود وفا نمود ولی علما صلاح نديدند که اقدامى در باره پيام حضرت بهاء‌الله بعمل آورند و از ادامه مطلب صرفنظر نمودند ملاّ‌حسن نيز اين تصميم علما را توسّط شاهزاده زين العابدين خان به اطّلاع حضرت بهاء‌الله رساند جمال مبارک پس از استحضار از تصميم علما فرموده بودند.

با ارسال اين پيام شافى و کافى معجزات همه انبيا ظاهر و محقّق گرديد چه که علما را در انتخاب آن مخيّر گذارديم تا آنچه را بخواهند اتيان نمائيم. (١٩)

شيخ عبدالحسين که در اجراى نقشه‌هاى شيطانى خود دچار شکست رسواکننده‌اى شده بود بر آن شد که فشار بيشترى به حکومت ايران وارد نمايد وى در اجراى اين نيّت سيّئه بيارى شريک جرم و همدست توطئه‌گر خود ميرزا‌بزرگ خان به ارسال يک رشته مکاتيب دهشت‌انگيز و لوايح افترا‌آميز به اولياى امور در طهران پرداخت و آنان را به اتّخاذ تدابير لازم در جهت اخراج حضرت بهاء‌الله از عراق تشويق نمود.

حضرت بهاء‌الله در سوره نصح شيخ‌‌عبدالحسين را با عناوينى مانند "‌خبيث‌"، "‌مفسد‌" و "شرير" و با عبارات "‌جرّدت سيف نفسک علی وجه‌الله‌" و "‌هو‌الّذى وسوس الشّيطان فى نفسه‌" و "يفرّ الشّيطان عن کفره‌" و "ما من ظلم و ما من فسق الاّ وقد بدء من هذا‌الشّقى و سيعود کلّ ذلک اليه‌" (٢٠) وى را معرّفى فرموده‌اند و اين با توجّه به مساعى بى‌رحمانه‌اى که وى بقصد اطفاء شعله امر الهى و از بين بردن قائد آن شريعت آسمانى بکار برده بود عجيب بنظر نمى‌رسد.

حضرت بهاء‌الله در سوره ملوک خطاب به سفير دولت ايران در اسلامبول به ميرزا‌بزرگ خان سرقونسول حکومت ايران در بغداد با اين بيانات مبارکه اشاره مى‌فرمايند:

و کنّا فيه احدى عشر سنين الی ان جاء سفيرکم الّذى لن يحبّ القلم ان يجرى علی اسمه و کان ان يشرب الخمر و يرتکب البغى و الفحشاء و فسد فى نفسه و افسد العراق و يشهد بذلک اکثر اهل الزّوراء لو تسئل عنهم و تکون من السّائلين و کان ان يأخذ اموال النّاس بالباطل و ترک کلّ ما امره‌‌الله به و ارتکب کلّ ما نهيه عنه الی ان قام علينا بما اتّبع نفسه‌و‌هويه‌و‌سلک منهج الظّالمين و کتب اليک‌ما‌کتب فى حقّنا و انت قبلت منه و اتّبعت هويه من دون بيّنة و لا برهان مبين و ما تبيّنت و ما تفحّصت و ما تجسّست ليظهر لک الصّدق عن الکذب و الحقّ عن الباطل و تکون علی بصيرة منير فاسئل عنه عن السّفراء الّذين کانوا فى العراق و عن ورائهم عن والی البلدة و مشيرها ليحصحص لک الحقّ و تکون من المطّلعين(٢١)

سرانجام دسيسه‌ها و توطئه‌هاى شيخ و فعّاليت‌هاى سرقونسول سبب شد که شاه به ميرزا سعيد خان وزير امور خارجه فرمان دهد که از حکومت عثمانى تقاضاى اخراج حضرت بهاء‌الله را از بغداد کند مقارن اين احوال که ضديّت و دشمنى عليه حضرت بهاء‌الله شدّت يافته بود سيّد‌ميرزا حسين متولّى يکى از بابيان که شهرت خوبى نداشت طىّ عريضه‌اى به حضرت بهاء‌الله پيشنهاد نمود که براى حفظ جان خود از خانه خارج نشوند در جواب وى شرحى از قلم اعلی بزبان فارسى نازل شده که به لوح شکرشکن معروف مى‌باشد.

لوح شکر‌شکن
هوالعلىّ‌الاعلى
شکر شکن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسى که به‌بنگاله مى‌رود

مکتوب آن‌جناب بر مکمن فنا واصل و بر مخزن تسليم و رضا وارد و آنچه مسطور شد منظور گشت و هر‌چه مذکور آمد صحيح و درست، ولکن محبّان کوى محبوب و محرمان حريم مقصود از بلا پروا ندارند و از قضا احتراز نجويند، از بحر تسليم مرزوقند و از نهر تسنيم مشروب. رضاى دوست را به‌دو جهان ندهند و قضاى محبوب را به‌فضاى لا‌مکان تبديل ننمايند. زهر بليّات را چون آب حيات بنوشند و سمّ کشنده را چون شهد روح‌بخشنده لا‌جرعه بياشامند. در صحراهاى بى‌آب مهلک به‌ياد دوست موّاجند و در باديه‌هاى متلف به‌جانفشانى چالاک. دست از جان برداشته اند و عزم جانان نموده‌اند. چشم از عالم بر‌بسته‌اند و به‌جمال دوست گشوده‌اند. جز‌محبوب مقصودى ندارند و جز وصال کمالی نجويند. به‌پر توکّل پرواز نمايند و به‌جناح توسّل طيران کنند. نزدشان شمشير خون‌ريز‌از‌حرير‌بهشتى محبوب‌تر‌است و تير تيز از شير‌امّ مقبول‌تر.

زنده‌دل بايد در اين ره صد‌هزار تا کند در هر نفس صد جان نثار

دست قاتل را بايد بوسيد و رقص‌کنان آهنگ کوى دوست نمود. چه نيکو‌است اين ساعت و چه مليح‌است اين‌وقت که روح معنوى سر جان‌افشانى دارد و هيکل وفا عزم معارج فنا نموده، گردن بر‌افراختيم و تيغ بى‌دريغ يار را به‌تمام اشتياق مشتاقيم. سينه را سپر نموديم و تير قضا را به‌جان محتاجيم. از نام بى‌زاريم و از هر‌چه غير او‌است در کنار. فرار اختيار نکنيم و به‌دفع اغيار نپردازيم. به‌دعا بلا را طالبيم تا در هوا‌هاى قدس روح پرواز کنيم و در سايه‌هاى شجر انس آشيان سازيم و به‌منتهى مقامات حبّ منتهى گرديم. از خمر‌هاى خوش وصال بنوشيم و البتّه‌اين دولت بى‌زوال را از دست ندهيم و اين نعمت بى‌مثال را از کف نگذاريم و اگر در تراب مستور شويم از جيب رحمت ربّ‌الارباب سر بر آريم. اين اصحاب را بلا فنا نکند و اين سفر را قدم طىّ ننمايد و اين وجه را پرده حجاب نشود.

بلی اين معلوم است که با اين‌همه دشمن داخل و خارج که علم اختلاف بر‌افراخته‌اند و به‌کمال جدّ در دفع اين فقرا کمر بسته‌اند البتّه به‌قانون عقل بايد احتراز نمود و از اين ارض بلکه از روى زمين فرار اختيار کرد ولکن به عنايت الهى و تأييد غيب نامتناهى چون شمس مشرقيم و چون قمر لائح، بر مسند سکون ساکنيم و بر بساط صبر جالس. ماهى معنوى از خرابى کشتى چه پروا دارد و روح قدسى از تباهى تن ظاهرى چه انديشه نمايد؟ بل تن اين را زندان است و کشتى آن را سجن. نغمه بلبل را بلبل داند و لحن آشنا را آشنا شناسد. بارى ايّام قبل را ناظر باشيد که به‌خاتم انبيا و مبدأ اصفيا چه نازل شده تا چون روح خفيف شوى و چون نفس از قفس تن برآئى. در نهايت احاطه اعدا و شدّت ابتلا طاير قدس نازل شده و اين آيه آورد: ‌و ان کان کبر عليک اعراضهم فان استتعت أن تبتغى نفقاً فى الارض او سلّماً فى السّماء‌‌. هزار چشم بايد تا خون گريد و صد‌هزار جان بايد تا ناله از دل بر‌آرد و همچنين در جاى ديگر مى‌فرمايد: ‌و اذ يمکر بک الّذين کفروا ليثبتوک او يقتلوک او يخرجوک و يمکرون و يمکر‌الله و‌الله خير الماکرين‌. در اين دو آيه مبارکه شريفه که از مبدأ الوهيّه نازل شده بسيار ملاحظه فرمائيد تا بر اسرار غيبيّه واقف شويد. اگر چشم بصيرت ناس باز بود همين جلوس اين عبد در ظاهر همه را کافى بود که با همه اين اعدا و موارد بلا چون شمع روشنيم و چون شاهد عشق در انجمن. ستر و حجاب را سوختيم و چون نار عشق بر‌افروختيم. و لکن چه فايده که جميع عيون محجوب‌است و همه گوش‌ها مسدود. در وادى غفلت سير مى‌نمايند و در بادى ضلالت مشى مى‌کنند. هم بريئون عمّا اعمل و انا برئ عمّا يعملون.

معلوم آن‌جناب باشد که يکى از معتکفين آن ارض که مشغول به‌زخرف دنيا است و از جام رحمت نصيبش نه و از کأس عدل و انصاف بهره‌اش نه و در لحظه‌اى اين بنده را نديده و در مجمعى مجتمع نشده و ساعتى مؤانست نجسته قلم ظلم برداشته و به‌خون مظلومان رقم کشيده.

فطوعاً لقاض اتى فى حکمه عجبا
أفتى فى سفک دمى فى الحلّ و الحرم

بعضى حرف‌هاى بى‌معنى هم به‌جمعى گفته و در همين روزها هم به‌شخص معروف بعضى مقالات از ظنونات خود بيان نموده و آن شخص اين دو روزه به طهران رفته با دفترى حکايت و کتابى روايت.

آنچه در دل دارد از مکر و رموز پيش حقّ پيدا و رسوا همچو روز

همه اين مطالب معلوم و واضح است و بناى آن‌هم مکشوف و محقّق. از اين بنده اگر کتمان کنند از حضور حقّ ‌لا يعزب عن علمه من شىء‌‌ چگونه مستور ماند؟ و ندانستم که آخر به‌کدام شرع متمسّک‌اند و به‌چه حجّت مستدلّ. اين بنده که مدّتى است بالمرّه عزلت جسته‌ام و خلوت گزيده‌ام. در از آشنا و بيگانه بسته‌ام و تنها نشسته ام. اين حسد از چه احداث شد و اين بغضا از کجا هويدا گشت؟ و معلوم نيست که به‌آخر خير برند و کام دل حاصل نمايند.

اگرچه ايشان به‌هوى سالکند اين فقير به‌خيط تقى متمسّک و ان‌شاء‌الله به‌نور هدى مهتدى. کدورتى از ايشان ندارم و غلّ در دل نگرفته‌ام، به‌خدا واگذاشته‌ام و به‌عروه عدل تشبّث جسته‌ام. بعد از حصول مقاصد ايشان شايد از حميم جحيم مشروب شوند و از نار غضب الهى مرزوق، زيرا که حاکم مقتدر در ميان است و از ظلم البتّه نمى‌گذرد. آخر بايد يک مجلس ملاقات نمايد و بر امور مطّلع شود تا بر ايشان مبرهن گردد آنوقت حکم جارى کنند، قضى و امضى. دست ظنون ايشان کوتاه است و شجر عنايت الهى به‌غايت بلند. تا زمان آن نرسد هيچ نفسى را بر ما قدرت نيست و چون وقت آيد به‌جان مشتاقيم و طالب، نه تقديم يابد نه تأخير. انّا‌لله و‌انّا‌اليه‌راجعون. ان ينصرکم الله فلا غالب لکم و ان يخذلکم فمن ذا الّذى ينصرکم بعده. و السّلام على من اتّبع الهدى (٢٢)

لوح شکر‌شکن که بسبب ملاحت و فصاحتش موقع خاصّى در ميان آثار مبارکه دارد روح را اهتزاز مى‌بخشد و الهام‌بخش ايمان و ايقان در قلب هر مؤمن حقيقى است در اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله تصديق مى‌کنند که خطر عظيمى در پيش است و دشمن بى‌رحمى در کمين تا شديداً عليه حضرتش قيام کند و تصريح مى‌فرمايند که گرچه در چنين شرايطى به اعتقاد ناس فرار از انظار مردمان و استقرار در محلّ امن و امان يگانه طريق صواب است ولکن "‌محبّان کوى محبوب و محرمان حريم مقصود از بلا پروا ندارند و از قضا احتراز نجويند‌" از جهان گذشته‌اند و توسّل و توکّل بربّ منّان نموده‌اند در سبيل الهى هر خطرى را پذيرفته‌اند و هر مشقّتى را بجان خريده‌اند.

جمال اقدس ابهى در اين لوح مبارک مى‌فرمايند که هرگز فرار اختيار نکنند و بدفع اغيار نپردازند چه که اغيار از هدم بنيان امر‌الله قاصرند و هيچ بلائى قادر بر اطفاى شعله شوق آن حضرت در سبيل حقّ نخواهد بود اگر دشمنان آن جمال بيمثال را در تراب مستور کنند بيارى يد قدرت الهى از "جيب رحمت ربّ‌الارباب‌" تابنده و پيروز سر‌بلند خواهند نمود با وجود تمام اعدا و موارد بلايا در بغداد در کمال شکوه و سکون بر عرش جلال جالسند و چون شمس فى رابعة النّهار ظاهر و لائح اگر چشم بصيرت ناس باز بود همين حضور آن حضرت در بين عام در حينى که دشمنان قصد جانش دارند برهان کافى بر سلطه الهى حضرتش بود.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک از سيّد‌حسين مى‌خواهند که به ايّام قبل ناظر باشد و در مصائبى که "‌به خاتم انبيا و مبدأ اصفيا" نازل شد تفکّر کند و يادآور مى‌شوند که "‌در نهايت احاطه اعدا و شدّت ابتلاء طاير قدس نازل شده و اين آيه آورد ‌‌و ان کان کبر عليک اعراضهم فان استطعت ان تبتغى نفقاً فى الارض او سلّماً فى‌السّماء‌*‌"

آيه مبارکه فوق دلالت بر اين حقيقت مى‌کند که حضرت رسول جز تحمّل اين شدايد و بلايا در سبيل حقّ راه ديگرى در پيش نداشت حضرت بهاء‌الله همچنين از سيّد حسين دعوت مى‌کنند که در اين آيه مبارکه و آيات مشابه ديگر از قرآن کريم تمعّن کند تا شايد بر‌‌اسرار خفيّه‌‌مکنونه در آنها واقف شود و به اين حقيقت آگاه گردد که مظاهر مقدّسه در تمام ادوار و اعصار از دست مشرکين و مغرضين در رنج و عذاب بوده‌اند.

* قرآن: سورهه الانعام (٦) آيه ٣٥

جمال مبارک در لوح شکرشکن به شيخ عبدالحسين اشاره و اقدامات سيّئه وى را مورد ملامت قرار مى‌دهند و شکست مفتضحانه او را در نقشه‌هاى سوئى که بر عليه آن حضرت طرح نموده بود بطور اطمينان بخشى پيش‌بينى مى‌فرمايند.

حضرت بهاء‌الله در بسيارى از الواح مقدّسه اين حقيقت را متذکّر شده‌اند که بلاياى نازله و مصائب وارده در سبيل حقّ سرانجام به‌غلبه امر‌الله منتهى مى‌شود. آن حضرت بنفسه المقدّس تقبّل قيد و بند فرمودند تا شايد اهل عالم به آزادى و يگانگى فائز شود در يکى از الواح مبارکه چنين مى‌فرمايند:

قد قيّد جمال القدم لاطلاق العالم و حبس فى الحصن الاعظم لعتق العالمين و اختار لنفسه الاحزان لسرور من فى الاکوان هذا من رحمة ربّک الرّحمن الرّحيم قد قبلنا الذّلّة لعزّکم و الشّدائد لرخائکم يا ملأ الموحّدين انّ الّذى جاء لتعمير العالم قد اسکنه المشرکون فى اخرب البلاد ... (٢٣)

در کلمات مکنونه اين آيات عاليات نازل شده:

يا‌ابن الانسان بلائى عنايتى ظاهره نار و نقمة و باطنه نور و رحمة فاستبق‌اليه لتکون نوراً‌ازلياً و‌روحاً قدميّاً و هو امرى فاعرفه. (٢٤)

در بيان عجز نفوس بشرى از اطفاء شعله امر‌الله چنين مى‌فرمايند:

کلّما ازداد البلاء زاد البهاء فى حبّ‌الله و امره بحيث ما منعنى ما ورد علىّ من جنود الغافلين لو يسترونى فى اطباق التّراب يجدوننى راکباً علی السّحاب و داعياً الی‌الله المقتدر القدير انّى فديت بنفسى فى سبيل‌الله و اشتاق البلايا فى حبّه و رضائه يشهد بذلک ما انا فيه من البلايا الّتى ما حملها احد من العالمين. (٢٥)

در مقام ديگر مى‌فرمايند‌:

تالله ما اعجزنى ‌البلاء و ما‌اضعفنى اعراض العلماء نطقت و انطق امام الوجوه قد فتح باب الفضل و اتى مطلع العدل بآيات واضحات و حجج باهرات من لدى‌الله المقتدر القدير. (٢٦)

پس از نزول لوح مبارک شکرشکن حضرت بهاء‌الله امر فرمودندنسخه‌هائى از آن به تعدادى از شخصيّتهاى مهمّ کشورى و مذهبى ارسال شود تمام نفوسى که بدريافت اين لوح مبارک نائل شدند از جرأت و اطمينان جمال مبارک غرق شگفتى گشتند. مخاطب اين لوح مبارک يعنى سيّد حسين قمى در اوايل ظهور امر بديع به ديانت بابى گرويد و به مدافعين قلعه طبرسى که در آن بيش از سيصد تن از بابيان به قيادت جناب قدّوس تحت محاصره قواى دولتى بودند پيوست اين مدافعين غيور بمدّت چند‌ماه حملات شديد قواى دولتى و خطر قحطى و گرسنگى را تحمّل نمودند و عمليّات قهرمانى و مراتب فداکارى که آن مردان حقّ از خود بظهور رساندند در تاريخ دين بى‌سابقه و نظير است.

ولکن سيّد حسين بمرتبه قهرمانى نرسيد زيرا در خاتمه حال وقتى که امتحان و افتتان به اوج خود رسيد به ياران خود خيانت کرد و اين در زمانى بود که جناب قدّوس اصحاب خويش را به طلوع روزى که قرار بود شاهد مصائب دهشت‌انگيز باشد انذار کرده بود سيّد‌حسين در همان شبى که آن انذار انجام شد پيامى به فرمانده شکست خورده سپاه ارسال و طىّ آن وى را از شهادت ملاّ‌حسين که دشمنان از هيبتش بشدّت در ترس بودند آگاه ساخت و اطّلاعات در باره قلّت تعداد مدافعين قلعه در اختيارش گذاشت و او را مطمئن کرد که اگر به يک حمله نهائى دست زند شاهد موفّقيّت را در آغوش خواهد گرفت.

سپاه دشمن که با دريافت اين اطّلاعات تشجيع شده بود به چند حمله دست زد که هرکدام با شکست رسواکننده‌اى روبرو شد سيّد‌حسين که اوضاع را غير قابل تحمّل يافته و از ترس از دست دادن جانش در انديشه بود سرانجام قلعه را ترک کرد و يک راست به اردوى دشمن شتافت از امر تبرّى نمود و آزاد شد.

حضرت بهاء‌الله در لوحى که بوسيله ميرزا‌آقاجان کاتب نوشته شده و بنظر مى‌رسد در ادرنه صادر گشته باشد سيّد حسين را بسبب بيوفائى و خيانتش مورد مذّمت قرار داده‌اند در اين لوح مبارک ذکر شده که رفتار سيّد‌حسين با جناب قدّوس بقدرى شنيع بوده که قلم از ذکرش شرم دارد اين اشاره به روزيست که جناب قدّوس در زير زنجير به محلّ شهادت برده مى‌شد و توده عوام با فريادهاى وحشتناک از هرسو به آن حضرت مهاجم بودند در چنين شرايط مصيبت‌بار سيّد حسين براى نشان دادن تبرّى خود از امر بديع از ميان جمعيّت بيرون دويد و بطرف قدّوس رفت و سيلی شديدى بصورت آن مظلوم زد سيّد‌حسين با وجود خيانت و بيوفائى و اندکى پس از اين عمل وقيح بنحوى دوباره خود را در جمع بابيان داخل نمود در سال ١٨٥٢ وقتى حضرت بهاء‌الله در سياه‌چال طهران محبوس شدند سيّد حسين نيز بعنوان بابى گرفتار و به سياه‌چال افتاد بعد هم به بغداد رفت و به جامعه بابى ملحق گرديد سيّد‌‌حسين بنظر مى‌رسد که هيچوقت واقعاً مؤمن به امرالله نبوده و مخصوصاً در دوران اقامت حضرت بهاء‌الله در ادرنه آشکارا به مخالفت آن حضرت قيام کرد و پيرو ميرزا‌يحيى شد.*

جواهر‌الاسرار

جواهر‌الاسرار در بغداد بلسان عربى به افتخار سيّد يوسف سده‌اى ساکن کربلا از قلم اعلی نازل شده‌است سيّد يوسف سؤالاتى در باره ظهور موعود اسلام گردآورى نموده‌و‌معتقد‌بود هرکس که بتواند به آنها پاسخ دهد موعود بر‌حقّ خواهد‌بود‌وقتى اين سؤالات بحضور‌حضرت بهاء‌الله عرضه شد‌هيکل مبارک اين لوح را نازل فرمودند و آن را در همان روز براى وى ارسال نمودند.

بنظر مى‌رسد جواهرالاسرار وقتى نازل شده که دشمنان امر بشدّت عليه جان حضرت بهاء‌الله توطئه و دسيسه مى‌چيده‌اند زيرا در اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله به مصائبى که بر هيکل اطهر عارض بوده اشاره مى‌کنند و دسائس معاندينى را که قصد جان يا نيّت سرگون کردن آن حضرت را داشتند ذکر مى‌فرمايند بيانات مبارکه زير نيز که از کتاب ايقان نقل شده اشاره به زمان

* بعضى باين نتيجه رسيده‌اند که سيّد حسين مؤمن واقعى به شريعت حضرت باب نبوده و ايمان به امر را بمقتضاى مصلحت براى پوشاندن فعّاليت‌هاى خود بکار برده و هم در جريان قلعه شيخ‌طبرسى و هم در سياه‌چال طهران مأمور به جاسوسى بوده‌است.

نزول اين لوح مبارک مى‌باشد.

در اسفار ثلاثه ديگر که منسوب بلوقا و مرقس و يوحنا است همين عبارات مذکور‌است و‌چون در‌الواح‌عربيّه بتفصيل‌مذکور‌شد ديگر در اين اوراق‌متعرّض ذکر‌آنها نشديم و‌اکتفا بيکى از آنها نموديم. (٢٧)

اين صحيفه عليا مواضيع زيادى را در بر مى‌گيرد، پرده از روى بسيارى از اسرار الهى بر مى‌دارد، معانى بعضى از عبارات نازله در کتب مقدّسه اديان سالفه را بيان مى‌کند و مواعظ حکيمانه‌اى در زمينه تعالی روحانى انسان ارائه مى‌دهد اين لوح گرچه از نظر مسائل عرفانى با رساله هفت وادى متفاوتست ولی از بعضى جهات ديگر به‌آن شبيه مى‌باشد. يکى از اين موارد تشابه توصيفى است که حضرت بهاء‌الله در باره معارج هفتگانه سير و سلوک انسان بسوى هدف غائى روحانى‌مى‌فرمايند.‌اين معارج را‌حضرت بهاءالله بترتيب با‌عناوين‌"حديقة الطّلب"، "مدينة العشق و الجذب"، "مدينة التّوحيد و حديقة التّفريد و بساط التّجريد"، "‌حديقة‌الحيرة‌"، "‌مدينة‌الفناء‌"، "مدينة البقاء" و "‌مدينة‌الّتى لم يکن لها من اسم و لا رسم و لا ذکر و لا صوت‌" توصيف و بيان مى‌فرمايند که مرحله آخر در اين سير و سلوک مدينه‌ايست که تنها براى خداوند و مظاهر مقدّسه او آشناست و علوّ و سموّ آن به رتبه‌ايست که از حيطه درک انسان خارج است و به هيچ اسم و رسمى موسوم و موصوف نيست به بيان مبارک حضرت بهاء‌الله انسان در مدينه توحيد در کلّ اشياء اشارات حقّ را مشاهده مى‌کند بمقام خضوع و خشوع مى‌رسد خود را از هيچکس برتر نمى‌شمارد و در کلّ احيان خود را در محضر مولاى خويش حاضر مى‌داند در مدينه بقا شخص سالک خود را بر عرش استغناء جالس مى‌يابد بجز حقّ از همه اشياء ديگر بى‌نياز مى‌شود و در عين فقر خود را مالک گنج‌هاى جاودانى و آسمانى مى‌شمارد در اين مرحله از سير و سلوک است که تمام صفات الهى در نفس سالک ظاهر مى‌شود و حياتش مملو از روحانيات مى‌گردد.

حضرت بهاء‌الله بيان مى‌فرمايند که شرط اساسى در اين سير و سلوک افتادگى صرف و خضوع کامل در برابر مؤمنين است چه که کوچکترين شائبه غرور و خودپسندى شخص سالک را از ورود به مداين و حدايق مذکوره و ارتقاء به معارج عاليه باز مى‌دارد و سبب مى‌شود که وى به پلّه اوّل اين نردبان يعنى نخستين مرحله از سلوک باز گردد توجّه به شباهتى که بين مطالب مندرجه در جواهر‌الاسرار با نصوص مقدّسه کتاب ايقان وجود دارد اهمّيّت اين لوح مبارک را آشکارتر مى‌کند رئوس مطالبى که حضرت بهاء‌الله در اين لوح بيان نموده‌اند در حقيقت همان‌هائى است که در ايقان مستطاب با تفصيل بيشتر نازل فرموده‌اند از جمله اين موارد مشترک بياناتى است در باره علل احتجاب نفوس از مظاهر مقدّسه، شرايط طالبين حقيقت، عدم امکان شناسائى ذات الهى، وحدت مظاهر مقدّسه الهيّه، معانى کلمات متشابهات چون روز قيامت قيام مردگان مقصد از حيات و ممات و ساير اشارات مشابه نازله در کتب مقدّسه قبل، بشارات مندرجه در عهد عتيق و عهد جديد، آيات قرآنى و احاديث اسلامى در باره ظهور قائم موعود و حلول يوم‌الله يعنى ظهور حضرت بهاء‌الله در قميص من يظهره‌الله.

فصل دهم
کتاب ايقان
شأن نزول کتاب ايقان

کتاب ايقان که پس از کتاب مستطاب اقدس در ميان آثار مبارکه حضرت بهاء‌الله اهمّ و اعظم و اشرف از همه محسوب مى‌شود در بغداد در حدود دو سال قبل از اظهار امر به افتخار جناب حاجى ميرزا سيّد محمّد خال اکبر از قلم اعلی نازل گرديده‌است.

حضرت اعلی سه خال داشتند که در بين آنان جناب حاجى ميرزا سيّد‌علی معروف به خال اعظم اوّل مؤمن به امر بديع بود و ضمناً تکفّل مراقبت از حضرت باب را پس از درگذشت پدر بزرگوار آن حضرت بر عهده داشت.

جناب حاجى ميرزا سيّد علی بر خصايص روحانى و قواى فوق بشرى که از همان ايّام اوّليّه شباب از خواهرزاده‌اش مشهود بود وقوف کامل داشت و بهمين سبب به آسانى به عرفان مقام حضرت باب نائل شد و بمجرّد اينکه با حقيقت ادّعاى آن حضرت آشنا گشت در جرگه مؤمنين جانفشان درآمد در حقيقت پس از حروف حىّ خال اعظم نخستين کسى بود که در شيراز بنداى حضرت باب لبّيک گفت و از همان اوان حيات خويش را تماماً به تبليغ امر بديع و محافظت شارع جوان آن وقف نمود خال اعظم چند ماه قبل از شهادت حضرت ربّ‌اعلی دستگير شد و چون از تبرّى امر استنکاف کرد در ملأ عام بشهادت رسيد و نام پرافتخارش در رديف شهداى سبعه طهران ثبت شد.

خال ديگر حاجى ميرزا سيّد محمّد از دو ديگر بزرگتر بود. وى گرچه از خصائل ممتازه خواهرزاده‌اش خبر داشت ولی بفوز ايمان فائز نگشته بود تا وقتى که در بغداد بزيارت حضرت بهاء‌الله نائل شد و به دريافت کتاب ايقان در جواب سؤالات خويش مفتخر گشت. خال ثالث هم حاجى ميرزا‌حسنعلی بود‌که سالها‌بعد‌مؤمن شد جناب حاجى ميرزا سيّد محمّد تا‌چند سال به همکارى برادرش جناب حاجى ميرزا سيّد علی و خواهرزاده‌اش حضرت باب در خارج از شيراز در بوشهر به کسب و تجارت مشغول بود وقتى حضرت باب و حاجى ميرزا سيّد‌علی بوشهر را بقصد شيراز ترک کردند حاجى ميرزا سيّد محمّد به تنهائى به کسب خود در بوشهر ادامه داد و زمانى که حضرت اعلی به اوّل من آمن خود اظهار امر نمود وى هنوز در بوشهر بود بعداً وقتى که حضرت اعلی از طريق بوشهر به سفر حج مکّه تشريف مى‌بردند در آن شهر در منزل حاجى ميرزا سيّد محمّد مسکن نمودند چند ماه بعد نيز هنگام مراجعت از سفر مکّه به شيراز به بوشهر وارد شدند در طىّ اين ملاقات‌ها بود که حاجى‌ميرزا سيّد محمّد تقليب روحانى حضرت باب را مشاهده کرد و در نامه‌اى که به والده و همشيره خود يعنى مادر حضرت باب فرستاد در باره آن چنين نوشت:

بعرض مقدّس عاليه ميرساند که اوّلاً چشم شما و حقير و همگى روشن بحمدالله و المنّه سلامت در کمال عافيت جناب والا جناب حاجى* وارد بشرف خدمت ايشان مشرّف شده در خدمت ايشان هستم مصلحت در اين است که چندى در اينجا توقّف فرموده بعد تشريف آورده باشند انشاء‌الله عنقريب است که تشريف‌فرماى آنصوب مى‌شوند خاطر شريف جمع داريد ... الحقّ وجود فائض الجود ايشان چشم روشنى دنيا و آخرت است مايه افتخار همه ماها. (١)

حاجى ميرزا سيّد محمّد با وجود چنين شهادتى که از قلمش جارى شده بود و با اينکه تحسين و احترام زائد‌الوصفى نسبت به حضرت باب ابراز مى‌نمود سالها از شناسائى مقام آن حضرت محروم و از خدمت به امر مبارکش مهجور مانده بود.

در همين اوان شهادت حضرت اعلی و خال جليل آن حضرت در ١٨٥٠ ميلادى (١٢٦٦ هجرى قمرى) ضربه شديدى به تمام افراد عائله مبارکه وارد آورد و همه آنان را غرق درياى احزان نمود. والده حضرت باب فاطمه بگم ديگر تاب زندگى در خانه مسکونى شيراز را در‌خود‌نديد و‌در نقطه دور‌افتاده‌اى از‌خاک عراق در شهر‌کربلا مسکن گزيد تا به مزار امام حسين نزديک باشد. مادر حضرت باب از عظمت مقام و اهمّيّت پيام فرزند بزرگوارش بى‌خبر بود تا اينکه حضرت بهاء‌الله پس از خلاصى از زندان

* اشاره به‌حضرت باب است که به‌مناسبت سفر حجّ به‌حاجى مفروف شده بودند.

سياه‌چال به عراق وارد شدند و با مشاراليها تماس برقرار ساختند.

حضرت بهاء‌الله يکى از مؤمنين برگزيده امر بديع يعنى حاجى سيّد جوادربلائى* و يکى از مؤمنات موقنات يعنى قرينه شيخ عبدالمجيد شيرازى را مأمور فرمودند که والده حضرت باب را ملاقات و حقيقت رسالت روحانى فرزند جليلش را بوى آشکار کنند اين ملاقات که به اراده حضرت بهاء‌الله انجام گرفته بود ثمره نيکوئى ببار آورد روح آن والده ماجده به اهتزاز آمد و شکوه و جلال امر بديع الهى که بوسيله حضرت باب تأسيس شده بود در برابر چشمانش واضح و آشکار گشت اين خانم محترمه بعدها بعرفان مقام حضرت بهاء‌الله نيز عارف شد و به شريعت مقدّسه آن حضرت مؤمن گرديد و تا پايان حيات در ايمان و ايقان ثابت و مستقيم باقى ماند.

گرچه چند‌تن از خويشان حضرت باب از جمله زوجه مبارکه در ايّام اوّليّه رسالت آن حضرت بشرف ايمان فائز گشتند و با اينکه هزاران نفر از مؤمنين جانفشان جان خود را در سبيل حضرتش ايثار نمودند حاجى ميرزا سيّد محمّد هنوز کاملاً يقين نداشت که حضرت باب يعنى خواهرزاده‌اش مى‌توانست موعود منتظر اسلام بوده باشد تعدادى از مؤمنين کوشيدند که شکّ و ترديد را از قلب وى بزدايند ولی موفّق نشدند حاجى ميراز حبيب‌الله يکى از افنان سدره مبارکه که توليت بيت مبارک را در شيراز بر عهده داشت داستان زير را از قول پدرش آقا‌ميرزا نورالدّين که يکى از پيروان حضرت باب بوده نقل کرده‌است اين داستان حاکى از مذاکراتى است که آقا‌ميرزا نورالدّين با حاجى ميرزا سيّد محمّد داشته و احتمالاً همين مذاکرات نقطه عطفى در حيات روحانى خال اکبر بوده‌است.

ابتدا که مشغول صحبت بودم حضرت خال زياد استيحاش ميفرمودند و من بادّله و براهين اثبات مى‌کردم تا چندين جلسه بطول انجاميد روزى از روزها‌من مشغول صحبت و نهايت جديّت را داشتم ايشان‌در نهايت استعجاب فرمودند‌آقا‌ميرزا‌آقا‌مى‌خواهى بگوئى همشيره زاده من قائم

* يکى از علماى روحانى که در نخستين سال اظهار امر حضرت باب به ايمان به امر بديع فائز شد و بعداً هم بعرفان مقام حضرت بهاء‌الله نائل و در جرگه مؤمنين به ديانت بهائى درآمد (مطالع‌الانوار صفحه ١٨٣ _ ١٨٠)

آل محمّد است؟ من عرض کردم اگر باشد چه مى‌شود باز استعجاب کرده فرمودند خيلی غريب است. عرض کردم غرابتى ندارد ايشان متفکّر گشتند من از تفکّر ايشان متبسّم شدم فرمودند چرا مى‌خندى‌؟ عرض کردم جسارت است نمى‌توانم عرض کنم فرمودند خجالت نکش بگو عرض کردم حال که مى‌فرمائيد بگو عرض مى‌نمايم فرمايشى که جنابعالی فرموديد بعين عبارتى است که ابو لَهَب* گفت او هم گفت آيا ممکن است برادرزاده من پيغمبر شود آخر شد. حال شما هم تحقيق فرمائيد جويا شويد اين شمس از خانه شما طالع شده و اين نور از منزل شما هويدا گشته بايد افتخار نمائيد استعجاب نکنيد دورى نجوئيد خداوند قادر است که همشيره‌زاده شما را هم قائم آل محمّد کرده باشد دست خدا بسته نيست يدالله مبسوطة بعد جناب خال فرمودند نور چشم عجب جواب دندان شکنى بمن دادى ديگر جواب ندارد حال تکليف من چيست عرض کردم تکليف شما اينست اوّلاً بر شما واجب است سفرى بعنوان زيارت عتبات** و ملاقات عليا محترمه همشيره خود يعنى والده حضرت که پس از شهادت بعتبات تشريف‌فرما شده در آنجا مجاور شده بودند بنمائيد ثانياً ايشان يعنى جمال مبارک در بغداد تشريف دارند چند روزى توقّف فرمائيد اشکالات خود را سؤال نمائيد کوشش کنيد سعى نمائيد متوکلاً علی‌الله اميد است رفع حجاب شده بشريعه ايمان نائل گرديد. ليس للانسان الاّ ما سعى پس از استماع اين عرائض فرمودند بد نمى‌گوئى بقلبم اثر کرد باخوى خود حاجى ميرزا حسنعلی که آنوقت در يزد مشغول تجارت بودند مرقوم مى‌فرمايند که من خيال تشرّف عتبات و ملاقات عليا محترمه همشيره را دارم هرگاه شما نيز مصمّم مى‌باشيد بشيراز آمده باتّفاق حرکت نمائيم. جناب حاجى ميرزا‌حسنعلی پس از ملاحظه خطّ اخوى خود مرقوم مى‌دارند که من هم حاضرم تشريف داشته حرکت نفرمائيد شيراز آمده در خدمت شما به‌عتبات مشرّف خواهيم شد. لذا‌ جناب حاجى ميرزا سيّدمحمّد تدارک

* ابو‌لهب يکى از عموهاى حضرت محمّد بود که مقام نبوّت رسول اکرم را انکار کرد و به مخالفت آن حضرت قيام نمود.

** بعضى از ائمّه شيعه اسلام از‌جمله حضرت‌امام‌حسين در کربلا، نجف، کاظمين و سامرّه مدفون هستند.

خود ديده منتظر ورود حاجى ميرزا‌حسنعلی مى‌شوند. پس از يکماه حاجى ورود بشيراز کرده باتّفاق اخوى خود حاجى ميرزا سيّد‌محمّد حرکت بسمت بوشهر و عتبات مى‌فرمايند. جناب حاجى ميرزا سيّد محمّد خيالات ضمير خود را در بين راه باخوى خود اظهار نمى‌دارند تا ورود بدارالسّلام در بغداد خدمت حاجى ميرزا حسنعلی اظهار مى‌دارند که مقصود کلّيّه اين سفر براى تحقيق و تفحّص مطلب ديانتى و مذهبى خود از شيراز حرکت کردم و در ضمن هم تشرّف به عتبات و ملاقات همشيره هرگاه شما هم حاضر هستيد همراهى نمائيد. در بغداد چندى توقّف داشته خدمت حضرت ايشان تشرّف حاصل کرده تحقيقات بعمل آورده پس از آن‌عازم عتبات شويد. جناب حاج‌ميرزا حسنعلی بمجرّد شنيدن مطلب برآشفته شده متغيّر مى‌گردد با وجودى‌که حاجى ميرزا سيّّد‌محمّد بحسب سنّ بزرگتر بودند درشتى کرده مى‌گويند آنى توقّف نکرده و نخواهم کرد اين مطلب و مذاکرات را نمى‌خواهم بشنوم همان روز حاجى ميرزا حسنعلی حرکت مى‌نمايند. (٢)

وقتى اين جريان پيش آمد حاجى ميرزا سيّد محمّد تصميم گرفت در سفر عتبات با اخوى خود همراه شود وى در بازگشت به بغداد که در سال ١٢٧٨ هجرى‌مطابق١٨٦٢ميلادى روى داد‌به‌بيت مبارک حضرت بهاء‌الله هدايت شد و به تنهائى به حضور آن حضرت مشرّف گرديد.

در يکى از الواح مبارکه حضرت بهاء‌الله که به خطّ ميرزا‌آقاجان* و خطاب به عبدالمجيد شيرازى است شأن نزول کتاب مستطاب ايقان بيان گرديده‌است طبق مندرجات اين لوح مبارک روزى حاجى سيّد جواد کربلائى بحضور حضرت بهاء‌الله مشرّف مى‌شود و عرض مى‌کند که دو دائى حضرت باب پس از زيارت عتبات مقدّسه نجف و کربلا در بغداد هستند و بزودى عازم موطن خود خواهند شد. حضرت بهاء‌الله پس از اطّلاع بر اينکه حاجى سيّد جواد با آنان در باره امر مذاکره نکرده بکمال رأفت وى را بقصورش که کوتاهى در امر تبليغ بوده متذکّر داشتند و سپس امر فرمودند که آن دو برادر را بحضور مبارک دعوت و راهنمائى نمايد.

* براى اطّلاع از الواحى که بوسيله ميرزا‌آقاجان نوشته شده به فصل سوم ص مراجعه شود.

روز بعد خال اکبر يعنى حاجى ميرزا سيّد محمّد در معيّت حاجى سيّد جواد بحضور مبارک مشرّف شد ولی برادر کوچکتر يعنى خال اصغر در اين تشرّف حضور نداشت خال اکبر در اثر استماع بيانات حضرت بهاء‌الله در اين ملاقات تحت تأثير شديد قرار گرفت و در پايان مجلس از حضور مبارک استدعا نمود که در باره حقيقت رسالت حضرت باب توضيحاتى بيان فرمايند زيرا به اعتقاد وى خواهرزاده‌اش بعضى از احاديث اسلامى را که در باره قائم موعود وجود داشت تحقّق نبخشيده بود حضرت بهاء‌الله بسهولت و بميل و رغبت به اين رجا پاسخ مثبت دادند و از خال اکبر خواستند که بمنزل مراجعت کند و پس از تفکّر و تأمّل صورتى از مسائلی را که سبب تحيّر وى گشته و نيز احاديثى را که ايجاد شبهه نموده تهيّه و بمحضر مبارک بياورد.

فرداى آن روز حاجى ميرزا سيّد محمّد سؤالات خود را بحضور مبارک تقديم کرد و بفاصله دو روز و دو شب کتاب ايقان در متجاوز از دويست صفحه در جواب سؤالات خال اکبر از قلم حضرت بهاء‌الله شرف نزول يافت اين کتاب مستطاب در ابتدا بنام رساله خال معروف بود ولی بعدها حضرت بهاء‌الله آنرا به کتاب ايقان تسميه فرمودند.

در ميان اوراقى که در خاندان افنان محفوظ مانده يکى هم صورت ريز سؤالاتى است که حاجى ميرزا سيّد محمّد بحضور حضرت بهاء‌الله تقديم نموده‌است اين سؤالات بر روى دو ورقه و بخطّ خود خال اکبر نوشته شده و شامل چهار دسته هستند و تمام در باره ظهور قائم موعود مى‌باشند صميميّت خال اکبر در جستجوى حقيقت از سؤالاتش آشکار است زيرا در طىّ اين عريضه بکرّات از جمال مبارک رجا مى‌کند که شک و شبهه را از قلب وى بزدايند تا شايد با اطمينان کافى و ايمان کامل به عرفان شريعت حضرت باب موفّق شود.

جناب حاجى ميرزا سيّد محمّد بقدرى تحت تأثير زيارت جمال مبارک قرار گرفته بود که بلافاصله پس از تشرّف نامه‌اى به پسرش جناب حاجى ميرزا محمّد تقى تحرير و در آن احساسات خود را چنين بيان نموده‌است.

خدمت سرکار حضرت بهاء عليه السّلام مشرّف شدم جاى شما خالی بود کمال التفات و مرحمت را فرموده شب را نگاه داشتند در خدمت ايشان مشرّف بوديم حقّ واقع محرومى از فيض خدمت ايشان خسران واضح است خداوند توفيق عنايت فرمايد که بسعادت دائمى ادراک خدمت ايشان فائض شوم. (٣)

کتاب مستطاب ايقان شکّ و شبهه را از قلب جناب خال بطور کامل زدود آن نفس جليل در اثر مطالعه اين سفر جليل به رتبه ايقان فائز شد و به عرفان مقام حضرت ربّ اعلی نائل گرديد جناب خال در وصيّت‌نامه خود که چند سال بعد نوشته ايمان خويش را ابراز و حقّانيت رسالت حضرت باب و حضرت بهاء‌الله را اذعان نموده و خود را پيرو آن دو مظهر الهى معرّفى کرده‌است.

و امّا خال اصغر يعنى حاجى ميرزا سيّد حسنعلی بدون تشرّف بحضور حضرت بهاء‌الله به يزد بازگشت و پس از چند سال با مساعى خالصانه برادر زن خود به امر مبارک اقبال نمود و تا آخر حيات خويش در ايمان به امر مبارک ثابت و مستقيم بماند.

افراد عائله مبارکه حضرت باب يعنى والده ماجده، قرينه محترمه، دائى‌هاى مکرّم و فرزندان آنان که با عنوان افنان معروفند تمام در ظلّ امر بديع مستظل گشتند حضرت اعلی بنفسه المقدّس اين حقيقت را بشارت داده و فرموده بودند که خداوند بصرف فضل و موهبت تمام اهل بيت آن حضرت را به شناسائى حقيقت امر الهى هدايت خواهد نمود.

نسخه اصلی کتاب ايقان که جناب حاجى ميرزا سيّد محمّد به اخذ آن مفتخر شده بود بخطّ حضرت عبدالبهاء که در آن زمان بيش از هيجده سال از عمرشان نمى‌گذشت تسويد گشته‌است حضرت بهاء‌الله درحاشيه بعضى از صفحات بخطّ مبارک تصحيحات چندى را مرقوم نموده و در صفحات آخر کتاب چنين فرموده‌اند:

اين عبد در کمال رضا جان بر کف حاضرم که شايد از عنايت الهى و‌فضل سبحانى اين حرف مذکور‌مشهور* در سبيل نقطه** و کلمه عليا فدا‌شود و‌جان در‌بازد‌و‌اگر‌اين‌خيال نبود‌‌فوالّذى نَطَق الرُّوح بامره‌‌آنى در اين بلد توقّف نمى‌نمودم و‌کفى بالله شهيداً. (٤)

*حضرت بهاء‌الله ** حضرت باب

نسخه اصلی کتاب ايقان سالهاى مديد در خانواده جناب حاجى ميرزا سيّد‌محمّد باقى مانده بود تا اينکه در سال ١٩٤٨ نتيجه دخترى ايشان فاطمه‌خانم افنان آن را بحضور حضرت ولىّ‌امرالله تقديم نمود اين نسخه چند سال بعد بدست مبارک رسيد و‌در دارالاثار بين‌المللی بهائى بر‌فراز کوه کرمل در حيفا قرار‌گرفت. *

اهمّيّت کتاب ايقان

شايد بتوان گفت که در ميان آثار مقدّسه نازله از قلم حضرت بهاء‌الله کتاب مستطاب ايقان بيش از هر اثر ديگرى در بين مؤمنين اوّليّه در کشور مقدّس ايران منتشر بوده‌است.

در آن ايّام تنها وسيله انتشار آثار الهى در بين احباب تسويد آنها بود وقتى لوح جديدى به محلّى مى‌رسيد ياران با شور و وله فراوان مشغول نسخه‌بردارى از آن براى خود مى‌شدند و وقتى نسخه‌هاى الواح مختلف با هم جمع مى‌شد آنرا بصورت کتاب صحافى مى‌نمودند در خانواده‌هاى بهائى تعدادى از اين کتاب‌هاى خطّى از تواقيع مبارکه حضرت ربّ‌اعلی و الواح مقدّسه حضرت بهاء‌الله و حضرت عبدالبهاء وجود دارد که از گذشتگانشان به ارث رسيده و برايشان بسيار ارزنده و گرانبهاست.

افرادى هم در آن زمان در ايران بودند که اصولاً کارشان استنساخ الواح بود و احباب نسخ لازم از الواح را از آنان دريافت مى‌کردند کتاب ايقان از جمله آثارى بود که اين کاتبان را براى تهيّه نسخ لازم براى همه متقاضيان سالها مشغول نگاه مى‌داشت.

کتاب ايقان از نظر ادبى اثر برجسته‌اى در زبان فارسى شمرده مى‌شود حضرت ولىّ‌امرالله که اين کتاب مستطاب را به بهترين وجه به زبان انگليسى ترجمه کرده‌اند در باره آن چنين مرقوم فرموده‌اند.

در بين جواهر اسرار مخزونه و لآلی ثمينه مکنونه که از بحر زخّار علم و حکمت حضرت بهاء‌الله ظاهر گرديده اعظم و اقدم آن کتاب مستطاب ايقان است ‌... ‌اين منشور جليل نمونه اى کامل از

* براى اطّلاع بيشتر در باره اين واقعه مسرّت بخش به کتاب Shoghi Effendi تأليف جياگرى صفحه ١٤٩ مراجعه شود.

منشآت نثر پارسى است که داراى سبکى بديع و لحنى مهيمن و منيع و از لحاظ استحکام بيان و قوّت برهان بى‌نظير و در فصاحت و بلاغت بى‌بديل و مثيل است و کاشف نقشه عظيمه الهيّه جهت نجات عالم بشريّه است و در بين آثار و صحف بهائى پس از کتاب مستطاب اقدس اعظم و اشرف از کلّ محسوب است. (٥)

تا حين نزول کتاب ايقان اهمّيّت رسالت انبياى مقدّسه الهى، مقصد از ظهور آن مظاهر رحمانى و معانى حقيقى کلمات کتب آسمانى مکتوم و مجهول مانده بود با نزول اين کتاب مستطاب اهمّيّت "‌کلمه‌" که مطابق سفر دانيال "‌تا زمان آخر مخفى و مختوم شده‌است‌" (٦) ظاهر و آشکار شد و "‌ختم‌" که خداوند ساليان دراز بر کتب مقدّسه تمام اديان گذاشته بود برداشته شد.

کتاب ايقان بهترين نمونه براى فراگرفتن روش تبليغ امر الهى است حضرت بهاء‌الله در اين سفر جليل بجاى اينکه يکباره بشرح دلايل و براهين حقّيت رسالت حضرت باب بپردازند نخست مطالبى در باره انبياى ديگر بيان مى‌کنند، از حيات پيامبران و صدمات و بليّات وارده بر آنان سخن مى‌رانند، حقيقت رسالت مظاهر مقدّسه را آشکار مى‌کنند و اصول مشترک شرايع الهيّه را توصيف مى‌فرمايند. حضرت بهاء‌الله با اتّخاذ اين روش خواننده را با حقيقت ديانت خود آشنا مى‌کنند و شناسائى و عرفان پيامبرش را بر وى ميّسر مى‌نمايند و پس از برقرار ساختن اين اساس محکم در صفحات آخر کتاب در باره حضرت اعلی و رسالت روحانى آن حضرت گفتگو مى‌کنند و همان دلايل و موازينى را که براى اثبات حقّانيت انبياى ديگر بکار برده بودند براى اثبات حقّيت امر بديع ارائه مى‌فرمايند.

چون تمام مظاهر مقدّسه از مبدأ واحدى الهام مى‌گيرند کسى که به صفات و سجاياى مظهر الهى قبل عارف شود مى‌تواند با همان موازين به شناسائى شارع ديانت جديد هم موفّق گردد.

اکثر پيروان اديان عالم چنين تعليم يافته‌اند که تنها به يک پيامبر الهى مؤمن باشند اين نفوس با وجود اينکه با صميميّت به حقّانيت و الهى بودن دين‌شان معتقدند اغلب حقيقت مقام پيامبر خويش را نشناخته‌اند در حقيقت تفاوت زيادى بين داشتن معلومات در‌باره يک دين و شناختن مقام حقيقى مؤسّس آن وجود دارد مثلاً يک شخص ممکن است مالک يک قطعه طلا باشد و شايد قيمتى بودن آنرا هم بداند ولی قادر به تشخيص آن از برنج نباشد شکّ نيست چنين شخصى اگر قطعه ديگر تازه‌اى از طلا ببيند از تشخيص آن عاجز خواهد بود.

وضع عالم انسانى هم امروز چنين است ولی اگر کسى بحقيقت مقام و رتبه مؤسّس دين خود پى برده‌باشد در شناسائى حضرت بهاء‌الله بعنوان مظهر الهى براى اين عصر مشکلی نخواهد داشت.

کتاب ايقان بسيارى از پيروان اديان و مذاهب مختلفه را به درک حقيقت دين‌شان توانا ساخته‌است و اين در حقيقت نخستين قدم در راه ايمان به حضرت بهاء‌الله محسوب مى‌شود.

اين کتاب مستطاب جلوه خاصّى به کتب مقدّسه ادوار قبل بخشيده بسيارى از مطالب مندرجه در آنها را روشن و آشکار ساخته و مفهوم واقعى اصل تطوّر اديان را واضح و عيان نموده‌است اين سفر جليل همچنين اساسى دائمى براى استقرار وحدت نهائى در ميان اديان سالفه بنيان گذاشته و چون مفتاحى در دست پيروان اسم اعظم قرار گرفته‌است که با آن ابواب علم و دانائى را که تا آن زمان براى انسان ناشناخته بوده باز نموده‌اند اين کتاب نفيس منشأ الهام براى مبلّغين امر شده و نويسندگان بهائى بر اساس آن کتب و رسالات بسيار برشته تحرير درآورده و با استفاده از دلايل عقلی و منطقى و يا با تفسير نصوص کتب مقدّسه قبل به اثبات حقيقت و اصالت پيام حضرت بهاء‌الله برخاسته‌اند اين کتاب در حقيقت بينش جديدى به پيروان امر‌الله عطا نموده و آنان را بر کشف اسرار دين و تبليغ امر حضرت ربّ‌العالمين با بصيرت و دانائى بيشتر موفّق و توانا ساخته‌است.

مطالب مهمّه کتاب ايقان (قسمت اوّل)

نخستين نکته‌اى که در مطالعه کتاب ايقان بايد مورد توجّه قرار گيرد اين حقيقت است که حضرت بهاء‌الله اين رساله نفيسه را در جواب نفسى نازل فرموده‌اند که بشريعت اسلام مؤمن بوده‌است بنا‌بر‌اين شواهدى که آن حضرت در اين سفر جليل نقل نموده‌اند اغلب از آيات قرآن مجيد و احاديث و اخبار اسلامى مى‌باشد در فاتحه کتاب ايقان حضرت بهاء‌الله شناسائى حقيقت را به انقطاع انسان از امور دنيوى مشروط فرموده‌اند و اين نکته‌ايست که آن حضرت در طىّ صفحات اين کتاب مستطاب بکرّات مورد تأکيد قرار مى‌دهند.

الباب المذکور فى بيان انّ‌العباد لن يصلوا الی شاطىء بحرالعرفان الاّ بالانقطاع الصّرف عن کلّ من فى‌السّموات و الارض قدَّسوا انفسکم يا اهل الارض لعلَّ تصلنَّ الی المقام الّذى قدَّر‌الله لکم و تدخلنَّ فى سرادق جعله الله فى سماء البيان مرفوعاً.

جوهر اين باب آنکه سالکين سبيل ايمان و طالبين کؤس ايقان بايد نفوس خود را از جميع شئونات عرضيّه پاک و مقدّس نمايند يعنى گوش را از استماع اقوال و قلب را از ظنونات متعلّقه بسبحات جلال و روح را از تعلّق باسباب ظاهره و چشم را از ملاحظه کلمات فانيه و متوکّلين علی الله و متوسلّين اليه سالک شوند تا آنکه قابل تجلّيات اشراقات شموس علم و عرفان الهى و محلّ ظهورات فيوضات غيب نامتناهى گردند. (٧)

علل مخالفت ناس با مظاهر مقدّسه الهيّه

حضرت بهاء‌الله در قسمت اوّل کتاب ايقان تاريخ انبياى قبل را به تفصيل بيان و علل عمده اعراض ناس را از انبياى الهى تشريح مى‌نمايند درک اين عوامل مى‌تواند نفوس را به عرفان امر‌الله در اين يوم بديع هدايت کند و حضرت بهاء‌الله بقدرى اهمّيّت براى اين حقيقت قائل بوده‌اند که قسمت مهمّى از اين سفر جليل را به توضيح آن اختصاص داده‌اند.

حضرت بهاء‌الله پس از ذکر شمّه‌اى از مظالمى که بر انبياى الهى وارد شده چنين مى‌فرمايند‌:

حال قدرى در اين امورات تأمّل فرمائيد که چه سبب اينگونه اختلافات بوده که هر ظهور حقّيکه در امکان از افق لامکان ظاهر مى‌شد اينگونه فساد و اغتشاش و ظلم و انقلاب در اطراف عالم ظاهر و هويدا مى‌گشت. با اينکه جميع انبيا در حين ظهور خود مردم را بشارت مى‌دادند به‌نبىّ بعد و علامتى از براى ظهور بعد ذکر مى‌فرمودند‌ چنانچه در همه کتب مسطور است با وجود طلب و انتظار ناس بمظاهر قدسيّه و ذکر علامات در کتب چرا بايد اينگونه امور در عالم رو دهد که جميع انبيا و اصفيا را در هر عهد و عصر اينگونه ظلم و جبر و تعدّى نمايند.(٨)

بعد جمال اقدس ابهى بعضى از موجبات اعراض ناس را در برابر مظاهر مقدّسه بر مى‌شمارند اوّلين علّت که آن حضرت ذکر مى‌فرمايند اينست که توده مردم در هر عصر و زمان از علماى دين که خود اغلب به مخالفت مظهر الهى جديد برخاسته‌اند کورکورانه پيروى نموده‌اند حضرت بهاء‌الله در باره رؤساى دين مى‌فرمايند‌:

در همه اوقات سبب صدّ عباد و منع ايشان از شاطى بحر احديّه علماى عصر بوده‌اند که زمام آن مردم در کف کفايت ايشان بود و ايشان هم بعضى نظر بحبّ رياست و بعضى از عدم علم و معرفت ناس را منع مى‌نمودند چنانچه همه انبيا باذن و اجازه علماى عصر سلسبيل شهادت را نوشيدند و باعلی افق عزّت پرواز نمودند چه ظلمها که از رؤساى عهد و علماى عصر بر سلاطين وجود و جواهر مقصود وارد شد و باين ايام محدوده فانيه قانع شدند و از ملک لايفنى باز ماندند. (٩)

در صفحات بعدى کتاب نيز حضرت بهاء‌الله علماى دين را بسبب جهل و عدم بصيرتشان مذمّت و ملامت مى‌فرمايند.

و‌از‌جمله سبحات‌مجلّله علماى عصر و فقهاى زمان ظهورند که جميع نظر‌بعدم ادراک‌و‌اشتغال و‌حبّ‌برياست ظاهره‌تسليم امر‌الله نمى‌نمايند بلکه گوش نمى‌دهند تا نغمه الهى را بشنوند بل يجعلون اصابعهم فى‌آذانهم * و‌عباد‌هم‌چون ايشانرا‌من دون‌الله‌ولىّ خود‌اخذ نموده‌اند منتظر رد و قبول آن خشبهاى مسنّده هستند زيرا از خود بصر و‌سمع و قلبى‌ندارند‌که تميز و‌تفصيل دهند‌ميانه حقّ و باطل‌.(١٠)

* قرآن سوره بقره آيه ١٩

يکى ديگر از علل احتجاب ناس از اقبال به‌پيامبر جديد اين‌است که آن مظهر الهى تعاليم تازه‌اى را براى بشر به ارمغان مى‌آورد احکام قديم را نسخ مى‌کند و نظم بديعى را بنيان مى‌گذارد رؤساى دين بسبب اين تغييرات شگرف مضطرب مى‌شوند و شريعت تازه را بمنزله مبارزى در برابر قدرت و مقام خود مى‌يابند و باين دليل با تمام قوا به مقابله شارع آن قيام مى‌کنند.

سبب ديگر اعراض نفوس از ظهور جديد علاماتيست که در کتب مقدّسه هر دينى در باره ظهور بعد مذکور شده چون مردم معانى واقعى آن اشارات را نفهميده و منتظر تحقّق آنها بصورت ظاهر بوده‌اند از اقبال به شرع جديد محروم گرديده‌اند.

علامات رجعت مسيح

حضرت بهاء‌الله در کتاب ايقان قريب هفتاد صفحه را به تفسير يک قطعه از کتاب انجيل که در باره بشارات رجعت مسيح است اختصاص داده و ضمن بيان اين بشارات به بعضى مطالب ديگر هم اشاره فرموده‌اند.*

در باره علامات‌رجعت مسيح اين بيانات‌عاليات در‌کتاب‌ايقان نازل شده:

بعد اصحاب و تلاميذ آن حضرت استدعا نمودند که علامت رجعت و ظهور چيست و چه وقت اين ظاهر خواهد شد و در چند مقام اين سؤال را از آن طلعت بيمثال نمودند و آن حضرت در هر مقام علامتى ذکر فرمودند چنانچه در اناجيل اربعه مسطور است و اينمظلوم يک فقره آن را ذکر مى‌نمايم و نعمتهاى مکنونه سدره مخزونه را لوجه‌الله بر عباد‌الله مبذول مى‌دارم تا هياکل فانيه از اثمار باقيه محروم نمانند که شايد برشحى از انهار بيزوال حضرت ذى الجلال که در دارالسّلام بغداد جارى شده فائز شوند بى‌آنکه اجر و مزدى طلب نمايم.

و اينست نغمات عيسى بن مريم که در رضوان انجيل بالحان جليل در علائم ظهور بعد فرموده در سِفْر اوّل که منسوب بمتّى است در

* ايقان شريف چاپ مصر صصز ١٩_٢٠

وقتيکه سؤال نمودند از علامات ظهور بعد جواب فرمود "و للوقت من بعد ضيق تلک الايّام تظلم الشّمس و القمر لا يعطى ضوئه و‌الکواکب تتساقط من السّماء و قُواة الارض ترتجّ حينئذ تظهر علامات ابن الانسان فى‌السّماء و ينوح کلّ قبائل الارض و يرون ابن الانسان آتياً علی سحاب السّماء مع قواة و مجد کبير و يرسل ملائکته مع صوت السّافور‌العظيم" *

علماى انجيل چون عارف بمعانى اين بيانات و مقصود مودعه در اين کلمات نشدند و بظاهر آن متمسّک شدند لهذا از شريعه فيض محمديّه و از سحاب فضل احمديّه ممنوع گشتند. (١١)

تفسير آيات متشابهات

حضرت بهاء‌الله در صفحات آتى اين سفر جليل معانى مودوعه در اين بشارات را توضيح مى‌فرمايند‌:

بارى مقصود از ضيق ضيق از معارف الهيّه و ادراک کلمات ربّانيّه است که در ايام غروب شمس و مراياى او عباد در تنگى و سختى افتند و ندانند بکه توجّه نمايند ... چنانچه اليوم مشاهده مى‌شود که زمام هر گروهى بدست جاهلی افتاده و بهر نحو که اراده کنند حرکت مى‌دهند و در ميان ايشان از معبود جز اسمى و از مقصود جز حرفى نمانده ... و با اينکه حکم الهى را يک مى‌دانند از هر گوشه‌اى حکمى صادر مى‌شود و از هر محلّى امرى ظاهر دو نفس بر يک حکم ملاحظه نمى‌شود زيرا جز هوى الهى نجويند و بغير از خطا سبيلی نخواهند ... و بتمام قوّت و قدرت حفظ اين مراتب را مى‌نمايند که مبادا نقصى در شوکت راه‌‌يابد و يا خللی در عزّت بهم رسد و اگر چشمى از کحل معارف الهى روشن شود ملاحظه مى‌کند سَبُعى چند را که بر مردارهاى نفوس عباد افتاده‌اند حال کدام ضيق و تنگى است که ازيد از مراتب مذکوره باشد که اگر نفسى طلب حقّى و يا معرفتى بخواهد نمايد نمى‌داند نزد کدام رود

* انجيل متى ٣١_٢٤:٢٩ (ترجمه عربى کتاب مقدّس)

و از که جويا شود از غايت اينکه رأيها مختلف و سبيلها متعدّد شده و اين تنگى و ضيق از شرايط هر ظهور است که تا واقع نشود ظهور شمس حقيقت نشود زيرا که صبح ظهور هدايت بعد از ليل ضلالت طالع مى‌شود. (١٢)

حضرت بهاء‌الله در بيان معانى "‌شمس‌" و "‌قمر‌" چنين مى‌فرمايند:

و قوله "تظلم الشّمس و القمر لا‌يعطى ضوئه و الکواکب تتساقط من‌السماء" مقصود از شمس و قمر که در کلمات انبيا مذکور است منحصر باين شمس و قمر ظاهرى نيست که ملاحظه مى‌شود بلکه از شمس و قمر معانى بسيار اراده فرموده‌اند که در هر مقام بمناسبت آنمقام معنى اراده مى‌فرمايند مثلاً يک معنى از شمس شمسهاى حقيقتند که از مشرق قدم طالع مى‌شوند و بر جميع ممکنات ابلاغ فيض مى‌فرمايند و اين شموس حقيقت مظاهر کلّيّه الهى هستند در عوالم صفات و اسماى او و همچنانکه شمس ظاهرى تربيت اشياى ظاهره از اثمار و اشجار و الوان و فواکه و معادن و دون ذلک از آنچه در عالم ملک مشهود است بامر معبود حقيقى باعانت اوست همچنين اشجار توحيد و اثمار تفريد و اوراق تجريد و گلهاى علم و ايقان و رياحين حکمت و بيان از عنايت و تربيت شمسهاى معنوى ظاهر مى‌شود اينست که در حين اشراق اين شموس عالم جديد مى‌شود و انهار حيوان جارى مى‌گردد و ابحر احسان بموج مى آيد و سحاب فضل مرتفع مى‌شود و نسمات جود بر هياکل موجودات ميوزد و از حرارت اين شمسهاى الهى و نارهاى معنويست که حرارت محبّت الهى در ارکان عالم احداث مى‌شود و در‌مقام ديگر مقصود از شمس و قمر و نجوم علماى ظهور قبلند که در زمان ظهور بعد موجودند و زمام دين مردم در دست ايشان است‌ و اگر در ظهور شمس اخرى بضياى او منوّر گشتند لهذا مقبول و منير و روشن خواهند بود والاّ حکم ظلمت در حقّ آنها جارى است اگرچه بظاهر هادى باشند زيرا که جميع اين مراتب از کفر و ايمان و هدايت و ضلالت و سعادت و شقاوت و نور و ظلمت منوط بتصديق آن شمس معنوى الهى است بر هر نفسى از علما حکم ايمان از مبدأ عرفان در يوم تغابن و احسان جارى شد حکم علم و رضا و نور و ايمان در باره او صادق است والاّ حکم جهل و نفى و کفر و ظلم در حقّ او جريان يابد و اين بر هر ذى‌بصرى مشهود است که همچنانکه نور ستاره محو مى‌شود نزد اشراق شمس ظاهره همين قسم شمس علم و حکمت و عرفان ظاهره نزد طلوع شمس حقيقت و آفتاب معنوى محو و تاريک مى شود.

و در مقامى هم مقصود از اطلاقات شمس و قمر و نجوم علوم و احکام مرتفعه در هر شريعت است. مثل صلاة و صوم که در شريعت فرقان بعد از اخفاى جمال محمّدى از جميع احکام محکمتر و اعظمتر است.

پس اطلاق شمس و قمر در اين مراتب بر اين مقامات مذکوره بآيات نازله و اخبار وارده محقّق و ثابت شد. اينست که مقصود از ذکر تاريکى شمس و قمر و سقوط انجم ضلالت علما و نسخ شدن احکام مرتفعه در شريعت است که مظهر آن ظهور باين تلويحات اخبار مى‌دهد و جز ابرار را از اين کأس نصيبى نيست و جز اخيار را قسمتى نه. انَّ الابرارَ يَشْربُونَ مِنْ کأس کَانَ مِزاجُها کافوُراً و اين مسلّم است که در هر ظهور بعد شمس علوم و احکام و اوامر و نواهى که در ظهور قبل مرتفع شده و اهل آن عصر در ظلّ آن شمس و قمر معارف و اوامر منوّر و مهتدى مى‌شدند تاريک مى‌شود يعنى حکمش و اثرش تمام مى‌گردد.(١٣)

در باره علامت پسر انسان در آسمان حضرت بهاء‌الله تأييد مى‌فرمايند که اين علامت در آسمان ظاهر و باطن هر‌دو ظاهر شده‌است بدين معنى که قبل از ظهور هر‌يک از انبيا نه‌تنها ستاره‌اى در آسمان ظاهر شده که نشانه تولّد ديانت تازه بوده بلکه بشارت ظهور آن ديانت نيز به مردم آن زمان تبشير گرديده‌است از جمله در ايّام موسى کهنه آن زمان فرعون را خبر دادند که:

کوکبى در سماء طالع شده که دالّ است بر انعقاد نطفه‌اى که هلاک تو و قوم‌تو‌بر‌دست‌‌اوست. و‌همچنين‌‌عالمى پيدا شد‌که شبها بنى‌اسرائيل را بشارت و تسلّى مى‌فرمود و اطمينان مى‌داد چنانچه در کتب مسطور است. (١٤).

همچنين پيش از ظهور حضرت مسيح چند نفر از مجوس نزد هيرودس شتافتند و از وى سؤال نمودند "‌کجاست آن مولود که پادشاه يهود است زيرا که ستاره او را در مشرق ديده‌ايم و براى پرستش او آمده‌ايم‌"* اين در حقيقت علامتى بود که در سماء ظاهرى ديده شد و نجم معنوى نيز يحيى معمدانى بود که آمدن حضرت مسيح را بشارت داد و مردم را براى ظهور وى آماده کرد.

قبل از ظهور جمال محمّدى نيز چنين وقايعى روى داد حضرت بهاء‌الله در باره مبشّرين پيامبر اسلام چنين مى‌فرمايند‌:

و همچنين قبل از ظهور جمال محمّدى آثار سماء ظاهره ظاهر شد و آثار باطنه که مردم را در ارض بشارت مى‌دادند بظهور آن شمس هويّه چهار‌نفر بودند واحداً بعد واحد. چنانچه (روزبه) که موسوم بسلمان شد بشرف خدمتشان مشرّف بود و زمان وفات هر‌يک مى‌رسيد روزبه را نزد ديگرى مى‌فرستاد تا نوبت بچهارم رسيد و او در حين موت فرمود "اى روزبه بعد از تکفين و تدفين من برو بحجاز که شمس محمّدى اشراق مى‌نمايد و بشارت باد ترا بلقاى آن حضرت". (١٥)

در اين دور بديع هم قبل از اظهار امر حضرت ربّ اعلی اين علامات در آسمان ظاهر و باطن بظهور رسيده‌است. حضرت بهاء‌الله مى‌فرمايند‌:

و اکثر‌از‌منجّمان‌خبر‌ظهور‌نجم را در سماء ظاهره داده‌اند و همچنين در ارض هم نورين نيّرين ‌احمد و کاظم قدس‌الله تربتهما.**(١٦)

* انجيل متى ٢: ٢ (ترجمه فارسى کتاب مقدّس)

** شيخ احمد احسائى مؤسّس مکتب شيخيّه بود که يکى از مکاتب اسلام مى‌باشد پس از وفات او سيّد‌کاظم رشتى به جانشينى وى نشست اين دو نفس نفيس هر‌دو پيروان خود را به قرب ظهور موعود اسلام بشارت مى‌دادند و مردم را براى ظهور وى آماده مى‌ساختند اغلب بابيان اوّليه متعلّق به اين فرقه شيخيّه بودند.

حضرت بهاء‌الله مقصد از نوحه قبايل ارض و آمدن پسر انسان بر ابرهاى آسمان را چنين بيان فرموده‌اند:

تلويح اين بيان اينست يعنى در آنوقت نوحه مى‌کنند عباد از جهت فقدان شمس جمال الهى و قمر علم و انجم حکمت لدنّى و در آن اثناء مشاهده مى‌شود که آن طلعت موعود و جمال معبود از آسمان نازل مى‌شود در حالتيکه بر ابر سوار است يعنى آن جمال الهى از سموات مشيّت ربّانى در هيکل بشرى ظهور مى‌فرمايد. و مقصود از سماء نيست مگر جهت علوّ و سموّ که آن محلّ ظهور آن مشارق قدسيّه و مطالع قدميّه است و اين کينونات قديمه اگرچه بحسب ظاهر از بطن امّهات ظاهر مى‌شوند وليکن فى‌الحقيقه از سموات امر نازلند و اگرچه بر ارض ساکنند وليکن بر رفرف معانى متکأند و در حينى که ميان عباد مشى مى‌نمايند در هواهاى قرب طائرند بى‌حرکت رجل در ارض روح مشى نمايند و بى پرّ بمعارج احديّه پرواز فرمايند. در هر نَفَسى مشرق و مغرب ابداع را طىّ فرمايند و در هر آنى ملکوت غيب و شهاده را سير نمايند. (١٧)

در باره ابر و غمام مى‌فرمايند‌:

و اينکه مى‌فرمايد "با ابر و غمام نازل مى‌شود" مقصود از ابر آن امورى است که مخالف نفس و هواى ناس است چنانچه ذکر شد در آيه مذکوره افکلَّما جَاءکُم رَسولُ بِما لا تَهْوى انفسکُم استکبَرتُم فَفَريقاً کَذَّبتُم وَ فَريقاً تَقْتُلونَ* مثلاً از قبيل تغيير احکام و تبديل شرائع و ارتفاع قواعد و رسوم عادّيه و تقدّم مؤمنين از عوام بر معرضين از علماء و همچنين ظهور آن جمال ازلی بر حدودات بشريّه از اکل و شرب و فقر و غنا و عزّت و ذلّت و نوم و يقظه و امثال آن از آنچيزهائيکه مردم را بشبهه مى‌اندازد و منع مى‌نمايد. همه اين حجبات بغمام تعبير شده. (١٨)

در خصوص ارسال ملائکه حضرت بهاء‌الله توضيح مى‌دهند که مقصد از اين ملائکه نفوسى هستند که "بقوّه روحانيّه صفات بشريّه را بنار محبّت

* قرآن: سورة البقره آيه ٨٧

الهى سوختند و بصفات عالين و کرّوبين متّصف گشتند"‌.(١٩)

حضرت بهاء‌الله ضمن تفسير عبارات فوق از انجيل مقدّس بعضى نکات ديگر را نيز تشريح مى‌فرمايند، برخى از کلمات مبهمه و مکنونه انبياى الهى را روشن مى‌نمايند، بسيارى از آيات قرآنى و احاديث اسلامى را نقل مى‌کنند و يک رشته حقايق بديعى را که در تمام اديان قبل ناشناخته و‌مکنون مانده بوده آشکار مى‌سازند. آن طلعت بيمثال همچنين معانى و مفاهيم واقعى اصطلاحاتى چون تبديل ارض و انفطار سماء را که به اعتقاد مسلمين بايد در ساعت آخر و روز قيامت يعنى روزى که "‌تأتى السّماء بدخان مبين يغشى النّاس‌"* واقع شوند بيان مى‌کنند.

حضرت بهاء‌الله در تفهيم اين نکات چنين اضافه مى‌فرمايند‌:

اگر در هر عصرى علايم ظهور مطابق آنچه در اخبار است در عالم ظاهر ظاهر شود ديگر که را ياراى انکار و اعراض مى‌ماند و چگونه ميان سعيد و شقى و مجرم و متّقى تفصيل مى‌شود مثلاً انصاف دهيد اگر اين عبارات که در انجيل مسطور است بر حسب ظاهر ظاهر شود و ملائکه با عيسى‌بن مريم از سماء ظاهره با ابرى نازل شوند ديگر که ياراى تکذيب دارد و يا که لايق انکار‌و قابل استکبار باشد بلکه فى‌الفور همه اهل ارض را اضطراب بقسمى احاطه‌مى‌کند که قادر بر حرف و تکلّم نيستند تا‌چه رسد برد و قبول.(٢٠)

علل ديگر اعراض ناس از مظاهر مقدّسه الهيّه

علّت اينکه مردم از درک معانى حقيقى علامات مندرجه در کتب مقدّسه محروم مانده‌اند اين بوده که کورکورانه از رؤساى دين خود تقليد کرده‌اند حضرت بهاء‌الله در کتاب ايقان با بيانات زير اين حقيقت را تأييد مى‌نمايند:

در همه اعهاد و اعصار اينگونه اعتراضات و اختلافات در ميان مردم بوده و هميشه ايّام مشغول بزخارف قول مى‌شدند که فلان علامت ظاهر نشد و فلان برهان باهر نيامد و اين مرضها عارض نمى‌شد مگر آنکه تمسّک به‌علماى عصر مى‌جستند در تصديق و

* قرآن: سوره دخان آيه ١٠ و ١١

تکذيب اين جواهر مجرّده و هياکل الهيّه و ايشانهم نظر باستغراق در شئونات نفسيّه و اشتغال بامورات دنيّه فانيه اين شموس باقيه را مخالف علم و ادراک و معارض جهد و اجتهاد خود مى‌ديدند و معانى کلمات الهيّه و احاديث و اخبار حروفات احديّه را هم بر سبيل ظاهر بادراک خود معنى و بيان مى‌نمودند. لهذا خود و جميع ناس را از نيسان فضل و رحمت ايزدى مأيوس و مهجور‌نمودند. (٢١)

حضرت بهاء‌الله در مواضع مختلفه اين نکته دقيقه را تکرار مى‌کنند که انسان براى درک حقايق و اسرار مودوعه در دين‌الله بايد قلب خود را از علائق دنيوى پاک و مبرّا کند بيانات مبارکه زير نمونه‌اى از اين تعليم مى‌باشد:

اگر قدرى مرآت قلب را از غبار غرض پاک و لطيف فرمائى جميع تلويحات‌کلمات کلمه‌جامعه‌ربوبيّه‌را‌در‌هر‌ظهور ادراک مى‌نمائى و بر اسرار علم واقف مى‌شوى ولکن تا‌حجبات علميّه را که‌مصطلح بين عباد‌است بنار انقطاع نسوزانى بصبح نورانى علم حقيقى فائز نگردى.

و علم بدو قسم منقسم است علم الهى و علم شيطانى آن از الهامات سلطان حقيقى ظاهر و اين از تخيّلات انفس ظلمانى باهر و معلّم آن حضرت بارى و معلّم اين وساوس نفسانى بيان آن (اتّقوالله يعلّمکم‌الله) و بيان اين (العلم حجاب الاکبر) اثمار آن شجر صبر و شوق و عرفان و محبّت و اثمار اين شجر کبر و غرور و نخوت و از بيانات صاحبان بيان که در معنى علم فرموده‌اند هيچ رائحه اين علوم ظلمانى که ظلمت آن همه بلاد را فرا گرفته استشمام نمى‌شود اين شجر جز بغى و فحشاء ثمرى نياورد و جز غل و بغضاء حاصلی نبخشد ثمرش سمّ قاتل است و ظلّش نار مهلک (٢٢)

عامل مهمّ ديگرى که مردم را از شناسائى انبياى الهى مانع شده امتحاناتى بوده که هميشه با ظهور آن مظاهر مقدّسه همراه بوده‌است وقايعى که در حيات عنصرى پيامبران الهى در هر دورى روى داده اغلب سبب لغزش اقدام ناس شده و آنان را از شناسائى حقيقت باز داشته است حضرت بهاء‌الله در اين باره چنين مى‌فرمايند:

و از جميع اين کلمات مرموزه و اشارات ملغزه که از مصادر امريه ظاهر‌مى‌شود مقصود امتحان عباد است چنانچه مذکور شد تا معلوم شود اراضى قلوب جيّده منيره از اراضى جرزه فانيه. و هميشه اين از سنّت الهى در ميان عباد بوده چنانچه در کتب مسطور است. (٢٣).

حضرت بهاء‌الله در توضيح مسأله امتحان به ارائه چند مثال مبادرت مى‌نمايند از جمله بيان مى‌فرمايند که چگونه حضرت محمّد که حين اقامه نماز جماعت رو به اورشليم مى‌ايستادند روزى بناگهان به مسجدالحرام در مکّه توجّه نمودند.

در يومى آن حضرت با جمعى اصحاب بفريضه ظهر مشغول شدند و دو رکعت از نماز بجا آورده بودند که جبرئيل* نزول نمود و عرض کرد فَوَلّ وَجْهک شَطر‌المَسجِدِ الحَرام‌** در اثناى نماز حضرت از بيت‌المقدّس انحراف جسته بکعبه *** مقابل شدند. فى‌الحين تزلزل و اضطراب در ميان اصحاب افتاد بقسمى که جمعى نماز را بر هم زده اعراض نمودند اين فتنه نبود مگر براى امتحان عباد والاّ آن سلطان حقيقى قادر بود که هيچ قبله را تغيير ندهد و در آن عصر هم بيت‌المقدّس را قرار فرمايد و اين خلعت قبول را از وى سلب ننمايد چنانچه در عهد اکثرى انبيا که بعد از موسى مبعوث برسالت شدند مثل داود و عيسى و دون آنها از انبياى اعظم که مابين اين دو نبى آمدند هيچ حکم قبله تغيير داده نشد و همه اين مرسلين از جانب ربّ‌العالمين مردم را بتوجّه همان جهت امر مى‌فرمودند و نسبت همه اراضى هم بآن سلطان حقيقى يکيست مگر هر ارضى را که ظهور مظاهر خود تخصيص بامرى دهد چنانچه مى‌فرمايد: وللهِ المشرِقُ و المَغْرِبُ فَأيَنَما تُوّلوا فَثَمَّ وجهُ‌الله **** با وجود تحقّق اين امور چرا تبديل شد که سبب جزع و فزع عباد شود و علّت تزلزل و اضطراب اصحاب گردد بلی اينگونه امور که سبب وحشت جميع

* فرشته‌اى که واسطه الهام روح‌القدس به حضرت محمّد بود ** قرآن: سورة‌البقره آيه ١٥٥.

** زيارتگاه قديمى در مکّه که اکنون مقدّس‌ترين امکنه در نزد مسلمين است

**** قرآن: سورة البقره آيه ١٤٤.

نفوس است واقع نمى‌شود مگر براى آنکه کلّ بمحک امتحان‌الله درآيند تا صادق و کاذب از هم تميز و تفصيل يابد. (٢٤)

نمونه ديگر از اين امتحانات در دور حضرت موسى بوده که داستان آن با اين بيانات عاليات در کتاب ايقان تصوير گرديده‌است.

مثلاً موسى بن عمران که يکى از انبياى معظم و صاحب کتاب بود در اوّل امر قبل از بعثت روزى در سوق مى‌گذشت دو نفر با يکديگر معارضه مى‌نمودند يکى از آن دو نفس از موسى استمداد جست آن حضرت او را اعانت نموده مدّعى را بقتل رسانيد. حال تفکّر در فتنهاى الهى و بدايع امتحانهاى او کن که نفسى‌که معروفست بقتل نفس و خود هم اقرار بر ظلم مى‌نمايد چنانچه در آيه مذکور است و سى سنه او اقل هم بر حسب ظاهر در بيت فرعون تربيت يافته و از طعام و غذاى او بزرگ شده يکمرتبه او را از مابين عباد برگزيده و بامر هدايت کبرى مأمور فرمود و‌حال آنکه آن سلطان مقتدر قادر بر آن بود‌که‌موسى را‌از‌قتل‌ممنوع‌فرمايد‌تا‌باين‌اسم‌در‌بين‌عباد معروف نباشد که سبب وحشت قلوب شود و علّت احتراز نفوس گردد. (٢٥)

در ظهور حضرت مسيح نيز مردم در معرض امتحان قرار گرفتند و در آن زمان کيفيّت تولّد آن حضرت همچنانکه حضرت بهاء‌الله بيان مى‌کنند باعث اين امتحان شد.

و همچنين در حالت مريم مشاهده نما که آن طلعت کبرى از عظمت امر و تحيّر آرزوى عدم فرمود چنانچه مستفاد از آيه مبارکه مى‌شود که بعد از تولّد عيسى مريم ناله نمود و باين کلمه زبان گشود يا لَيْتَنى مِتُّ قَبْلَ هذا و کنتُ نسياً مَنسيّا که ترجمه آن اين است اى کاش مرده بودم قبل از ظهور اين امر و بودم از فراموش شدگان. قسم بخدا که کبدها از استماع اين سخن مى‌گدازد و روانها مى‌ريزد و اين اضطراب و حزن نبود مگر از شماتت اعدا و اعتراض اهل کفر و شقا. آخر تفکّر نمائيد که مريم چه جواب با مردم مى‌گفت طفلی که پدر او معيّن نباشد چگونه مى‌توان بمردم معيّن نمود که اين از روح‌القدس است. اين بود که آن مخدّره بقا آن طفل را برداشته بمنزل مراجعت فرمود. تا چشم قوم بر او افتاد گفتند يا اُخْتَ هَارونَ ما کانَ اَبوکِ امراً سَوء وَ مَا کانتْ امُّک بَغياً.* که مضمون آن اينست که اى خواهر هارون نبود پدر تو مرد بدى و نبود مادر تو بدکار. حال ناظر باين فتنه کبرى و امتحان اعظم شويد و‌از همه گذشته همان جوهر روح‌که در ميان قوم به‌نسبت بى‌پدرى معروف بود او را پيغمبرى بخشيد و حجّت خود نمود بر کلّ اهل سموات و ارض. (٢٦)

مطالب مهمّه کتاب ايقان (قسمت دوم)
حقيقت الوهيّت و مظاهر مقدّسه الهيّه

حضرت بهاء‌الله در کتاب ايقان پس از بيان بعضى از عواملی که سدّ راه مردم در شناسائى مظاهر مقدّسه گشته قسمت ثانى اين سفر جليل را با آيات باهراتى که حقيقت پيامبران و ارتباط آنان را با خداوند منّان و عالم انسان بروشنى آشکار مى‌کند آغاز مى‌نمايند آن جمال بى‌نظير در بيانات مبارکه زير بنهايت فصاحت و بلاغت اين حقيقت را بيان مى‌کنند که انسان به تنهائى و بطور مستقيم هرگز به عرفان کنه خالق پى نتواند برد و سپس اضافه مى‌فرمايند که چگونه آن ذات الهى بفيض و عنايت ربّانى در هر عصر و زمانى با ارسال پيامبران آسمانى اسماء و صفات خويش را بر عالم و عالميان آشکار مى‌سازد.

و بر اولی‌العلم و افئده منيره واضح است که غيب هويّه و ذات احديّه مقدّس از بروز و ظهور و صعود و نزول و دخول و خروج بوده و متعاليست از وصف هر واصفى و ادراک هر مدرکى لم‌يزل در ذات خود غيب بوده و هست و لايزال بکينونت خود مستور از ابصار و انظار خواهد بود ... چه ميان او و ممکنات نسبت و ربط و فصل و وصل و يا قرب و بعد و جهت و اشاره بهيچوجه ممکن نه. زيرا که جميع من فى‌السّموات و الارض بکلمه امر او موجود شدند و باراده او که نفس مشيّت است از عدم و نيستى بحت بات بعرصه شهود و

* قرآن: سوره مريم آيه ٢٨

هستى قدم گذاشتند ... جميع انبيا و اوصيا و علما و عرفا و حکما بر عدم بلوغ معرفت آن جوهرالجواهر و بر عجز از عرفان و وصول آن حقيقة‌الحقائق مقرّ و مذعنند.(٢٧)

حقيقت و مقام مظهر الهى مافوق عالم بشرى است آن ذات مقدّس فى‌الحقيقه نمونه و مظهر صفات الهى و واسطه ظهور اين صفات در بين ابناء انسانى و سرچشمه تمام نيروهاى روحانى است که در هر عصرى از اعصار در عالم امکان دميده مى‌شود همچنانکه خورشيد ظاهرى منشأ حيات و نيرو در روى زمين است مظهر الهى نيز بمنزله شمس روحانى براى عالم انسانى محسوب مى‌شود و حيات نوع بشر و رشد و ترقّى و پيشرفت آن منوط و وابسته به ظهور اوست حضرت بهاء‌الله در بيانات مبارکه زير مقام انبياى الهيّه را تجليل و شمّه‌اى از عظمت و جلال آن مظاهر مقدّسه را آشکار مى‌فرمايند.

و چون ابواب عرفان ذات ازل بر وجه ممکنات مسدود شد لهذا باقتضاى رحمت واسعه "‌سبقت رحمته کلّ شىء و وسعت رحمتى کلّ شى"‌‌جواهر قدس نورانى را از عوالم روح روحانى بهياکل عزّ انسانى در ميان خلق ظاهر فرمود تا حکايت نمايند از آن ذات ازليّه و ساذج قدميّه. و اين مراياى قدسيّه و مطالع هويّه بتمامهم از آن شمس وجود و جوهر مقصود حکايت مى‌نمايند مثلاً علم ايشان از علم او و قدرت ايشان از قدرت او و سلطنت ايشان از سلطنت او و جمال ايشان از جمال او و ظهور ايشان از ظهور او و ايشانند مخازن علوم ربّانى و مواقع حکمت صمدانى و مظاهر فيض نامتناهى و مطالع شمس لايزالی چنانچه مى‌فرمايد "و‌لا‌فرق بينک و بينهم الاّ بانّهم عبادک و خلقک" و اينست مقام‌(انا هو و هو انا)‌که در حديث مذکور است. (٢٨)

و در مقام ديگر مى‌فرمايند‌:

اکمل انسان و افضل و الطف او مظاهر شمس حقيقتند بلکه ماسواى ايشان موجودند باراده ايشان و متحرّکند بافاضه ايشان "لولاک لما خلقت الافلاک" بلکه کلّ در ساحت قدس ايشان معدوم صرف و مفقود بحتند بلکه منزّه است ذکر ايشان از ذکر غير‌ مقدّس است وصف ايشان از وصف ماسوى و اين هياکل قدسيّه مراياى اوّليّه ازليّه هستند که حکايت نموده‌اند از غيب‌الغيوب و‌از‌کلّ اسماء و‌صفات او از علم و قدرت و سلطنت و عظمت و رحمت و حکمت و عزّت و جود و کرم و جميع اين صفات از ظهور اين جواهر احديّه ظاهر و هويدا‌است. (٢٩)

در قرآن دو آيه وجود دارد که بظاهر مغاير يکديگر بنظر مى‌رسند يکى از اين آيات در باره وحدت مقام انبيا صحبت مى کند و آيه ديگر بر افضليّت بعضى از آنان بر بعضى ديگر حکايت مى‌نمايد حضرت بهاء الله در کتاب ايقان اين دو آيه مبارکه را نقل و در باره وحدت انبيا از يک طرف و تفاوت‌هاى موجوده در بين آنان از طرف ديگر توضيحات کافى بيان مى‌نمايند از جمله در باره وحدت آن مظاهر مقدّسه چنين مى‌فرمايند‌:

و ديگر معلوم آنجناب بوده که حاملان امانت احديّه که در عوالم ملکيّه بحکم جديد و امر بديع ظاهر مى‌شوند چون اين اطيار عرش باقى از سماء مشيّت الهى نازل مى‌گردند و جميع بر امر مبرم ربّانى قيام مى‌فرمايند لهذا حکم يکنفس و يک ذات را دارند. چه جميع از کأس محبّت الهى شاربند و از اثمار شجره توحيد مرزوق و اين مظاهر حقّ را دو مقام مقرّر است. يکى مقام صرف تجريد و جوهر تفريد و در اينمقام اگر کلّ را بيک اسم و رسم موسوم و موصوف نمائى بأسى نيست. چنانچه مى‌فرمايد لا نُفَرّقُ بَيْنَ احدٍ مِنْ رُسُلِه‌* زيرا که جميع مردم را بتوحيد الهى دعوت مى‌فرمايند و بکوثر فيض و فضل نامتناهى بشارت مى‌دهند و کلّ بخلع نبوّت فائزند و برداء مکرمت مفتخر. بارى معلوم و محقّق آنجناب بوده که جميع انبيا هياکل امر‌الله هستند که در قمايص مختلفه ظاهر شدند و اگر بنظر لطيف ملاحظه فرمائى همه را در يک رضوان ساکن بينى و در يک هوا طائر و بر يک بساط جالس و بر يک کلام ناطق و بر يک امر آمر. اينست اتّحاد آن جواهر وجود و شموس غير محدود و معدود. پس اگر يکى از اين مظاهر قدسيّه بفرمايد من رجوع کلّ انبيا هستم صادق است و همچنين ثابت است در هر ظهور بعد‌صدق

* قرآن سوره بقره آيه ٢٨٥
رجوع ظهور قبل. (٣٠)

در بيان اختلافات مميّزه بين مظاهر مقدّسه نيز اين بيانات عاليات در آن کتاب مستطاب نازل شده‌:

و مقام ديگر مقام تفصيل و عالم خلق و رتبه حدودات بشريّه است. در اينمقام هرکدام را هيکلی معيّن و امرى مقرّر و ظهورى مقدّر و حدودى مخصوص است چنانچه هرکدام باسمى موسوم وبوصفى موصوف و بامرى بديع و شرعى جديد مأمورند. چنانچه مى‌فرمايد: تِلْکَ الُّرُّسلُ فَضلَّنا بَعْضَهُم عَلی بَعْضٍ مِنْهُم مَنْ کَلَّمَ اللهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتينا عيسَى ابن مَرْيَمَ الْبَيَّناتِ وَ ايَّدْناهُ بِرُوحِ القُدس‌* نظر باختلاف اين مراتب و مقامات است که بيانات و کلمات مختلفه از آن ينابيع علوم سبحانى ظاهر مى‌شود والاّ فى‌الحقيقه نزد عارفين معضلات مسائل الهيّه جميع در حکم يک کلمه مذکور است‌.(٣١)

همچنانکه حقيقت هر مظهر الهى بعينه همان حقيقت مظاهر مقدّسه قبل از او است مؤمنين به وى نيز در واقع و معنى رجعت پيروان اديان گذشته‌اند حضرت بهاء‌الله در بيان اين نکته تمثيل جميل ذيل را ارائه مى‌فرمايند:

مثلاً اگر شاخسار گلی در مشرق ارض باشد و در مغرب هم از شاخه ديگر آن گل ظاهر شود اطلاق گل بر او مى‌شود ديگر در اينمقام نظر بحدودات شاخه و هيئت آن نيست بلکه نظر برائحه و عطرى است که در هر‌دو ظاهر است.(٣٢)

همچنانکه ذکر شد مظاهر مقدّسه الهيّه داراى دو مقام و رتبه اند يکى مقام الهى و ديگرى رتبه بشرى است اين حقيقت را حضرت بهاء‌الله چنين توصيف مى فرمايند‌:

بارى معلوم بوده وخواهد بود که جميع اين اختلافات کلمات از اختلافات مقاماتست اينست که در مقام توحيد و علوّ تجريد اطلاق ربوبيّت و الوهيّت و احديّت صرفه و هويّه بحته بر آن جواهر وجود شده و مى‌شود. زيرا که جميع بر عرش ظهور‌الله ساکنند و بر کرسى بطون الله واقف يعنى ظهور الله بظهورشان ظاهر و جمال الله از جمالشان باهر.

* قرآن سوره بقره آيه ٢٥٣

چنانچه نغمات ربوبيّه از اين هياکل احديّه ظاهر شد و در مقام ثانى که مقام تميز و تفصيل و تحديد و اشارات و دلالات ملکيّه است عبوديّت صرفه و فقر بحت و فناى بات از ايشان ظاهر است چنانچه مى‌فرمايد: انى عبد‌الله و ما انا الاّ بشر مثلکم و‌اگر شنيده شود از مظاهر جامعه انّى انا‌الله حقّ است و ريبى در آن نيست چنانچه بکرّات مبرهن شد که بظهور و صفات و اسماى ايشان ظهور‌الله و اسم‌‌الله و صفة‌‌الله در ارض ظاهر و همچنين اگر بفرمايند نحن عباد‌الله اين نيز ثابت و ظاهر است چنانچه بظاهر در منتهى رتبه عبوديّت ظاهر شده‌اند احدى را ياراى آن نه که بآن نحو از عبوديّت در امکان ظاهر شود.‌(٣٣)

سلطنت انبياى الهى

يکى از سؤالاتى که حاجى ميرز‌ا‌سيّد‌‌محمّد خال از حضور حضرت بهاء‌الله نموده بود در باره شرايط ظهور قائم موعود بود مطابق احاديث اسلامى قائم مى‌بايستى با سلطه و قدرت عظيم ظاهر شود و بر مردم روى زمين سلطنت کند. تحقّق نيافتن اين شرايط در ظهور حضرت ربّ‌اعلی بظاهر و به مفهوم ظاهرى کلمه سبب ترديد خال اکبر شده بود حضرت بهاء‌الله با توجّه به اين مسأله قسمت قابل ملاحظه‌اى از ايقان مبارک را به جواب به اين سؤال اختصاص داده و اين حقيقت را بيان مى‌فرمايند که تمام انبياى الهى با قدرت و جلال مبعوث شده‌اند ولی سلطنت آن مظاهر مقدّسه جنبه روحانى داشته نه جسمانى سلطنت آنان آسمانى بوده و با آن سلطه و قدرت آسمانى غلبه و قيادت خود را بر عالم انسانى و بر همه ممکنات تأسيس نموده‌اند حضرت بهاء‌الله در بيان سلطنت قائم به اين عبارات احلی ناطق‌:

بلی سلطنتى که در کتب در‌حقّ قائم مذکور است حقّ و لا ريب فيه وليکن آن نه آن سلطنت و حکومتى است که هر نفسى ادراک نمايد و ديگر آنکه جميع انبياى قبل که بشارت داده‌اند مردم را بظهور بعد همه آن مظاهر قبل ذکر سلطنت ظهور بعد را نموده چنانچه در کتب قبل مسطور است و آن تخصيص بقائم ندارد و در حقّ جميع آن مظاهر قبل و بعد حکم سلطنت و جميع صفات و اسماء ثابت و محقّق است زيرا که مظاهر صفات غيبيّه و مطالع اسرار الهيّه‌اند چنانچه مذکور شد و ديگر آنکه مقصود از سلطنت احاطه و قدرت آن حضرت است بر همه ممکنات خواه در عالم ظاهر باستيلاى ظاهرى ظاهر شود يا نشود و اين بسته باراده و مشيّت خود آن حضرت است وليکن بر آنجناب معلوم بوده که سلطنت و غنا و حيات و موت وحشر و نشر که در کتب قبل مذکور است مقصود اين نيست که اليوم اين مردم احصا و ادراک مى‌نمايند بلکه مراد از سلطنت سلطنتى است که در ايّام ظهور هر‌يک از شموس حقيقت بنفسه لنفسه ظاهر مى‌شود و آن احاطه باطنيّه است که بآن احاطه مى‌نمايند کلّ من السّموات و الارض را و بعد باستعداد کون و زمان و خلق در عالم ظاهر بظهور مى آيد.‌(٣٤)

حضرت بهاء‌الله در مقايسه سطوت حاکمه و قوّه خلاّقه مظاهر مقدّسه با سلطنت فانيه سلاطين ظاهره چنين مى‌فرمايند‌:

بارى مقصود از اين بيانات واضحه اثبات سلطنت آن سلطان‌السّلاطين بود. حال انصاف دهيد که اين سلطنت که بيک حرف و بيان اين همه تصرّف و غلبه و هيمنه داشته باشد اکبر و اعظم است يا سلطنت اين سلاطين که بعد از اعانت رعايا و فقرا ايشانرا چند صباحى مردم بحسب ظاهر تمکين مى‌نمايند وليکن بقلب همه معرض و مدبرند. و اين سلطنت بحرفى عالم را مسخّر نموده و حيات بخشيده و وجود افاضه فرموده‌ما‌للتّراب و ربّ‌‌الارباب چه مى توان ذکر نسبت نمود که همه نسبتها منقطع است از ساحت قدس سلطنت او و اگر خوب ملاحظه شود خدّام درگه او سلطنت مى‌نمايند بر همه مخلوقات و موجودات چنانچه ظاهر شده و مى‌شود. (٣٥)

از جمله حکايات ديگرى که حضرت بهاء‌الله در توضيح معناى حقيقى سلطنت و قدرت انبياى الهى در کتاب ايقان ذکر مى‌کنند داستان حضرت مسيح و گرفتارى آن حضرت در ميان قوم يهود است.

و ديگر آنکه روزى عيسى‌بن مريم را يهود احاطه نمودند و خواستند که آن حضرت اقرار فرمايد بر اينکه ادّعاى مسيحى و پيغمبرى نمودند تا حکم بر کفر آن حضرت نمايند و حدّ قتل بر او جارى سازند تا آنکه آن خورشيد سماء معانى را در مجلس فيلاطس و قيافا که اعظم علماى آن عصر بود حاضر نمودند و جميع علما در آن محضر حضور هم رساندند و جمع کثيرى براى تماشا و استهزاء و اذيّت آن حضرت مجتمع شدند و هرچه از آن حضرت استفسار نمودند که شايد اقرار بشنوند حضرت سکوت فرمودند و هيچ متعرّض جواب نشدند تا آنکه ملعونى برخاست و آمد در مقابل آن حضرت و قسم داد آن حضرت را که آيا تو نگفتى که منم مسيح‌الله و منم ملک‌الملوک و منم صاحب کتاب و منم مخرّب يوم سبت آن حضرت رأس مبارک را بلند نموده فرمودند اما ترى بان ابن الانسان قد جلس عن يمين القدرة و القوّة يعنى آيا نمى‌بينى که پسر انسان جالس بر يمين قدرت و قوّت الهى است و حال آنکه بر حسب ظاهر هيچ اسباب قدرت نزد آن حضرت موجود نبود مگر قدرت باطنيّه که احاطه نموده بود کلّ من فى‌السّموات و الارض را. (٣٦)

حضرت بهاء‌الله ضمن بيان حقيقت سلطنت و سطوت انبياى الهى مظالم وارده بر آن هياکل مقدّسه و برگزيدگان حقّ را نيز بتفصيل ذکر مى‌کنند. آن جمال بيمثال شهادت حضرت امام حسين را که جلوه و شکوه خاصّى به امر اسلام داده تشريح و مصائب و بلايائى را که در سالهاى اوّليّه رسالت حضرت محمّد به آن رسول اکرم وارد گشته تصوير مى‌فرمايند. جمال اقدس ابهى همچنين در اين مقام بيان مى کنند که کلمات صادره از لسان انبيا روح انسانى را از عالم دانى جهل و حقارت به رتبه عالی خصائل و کمالات الهى سوق مى‌دهد. آن حضرت نشان مى‌دهند که چگونه مظاهر مقدّسه بقوّه نافذه کلمة‌الله قلوب امم متباغضه را بيکديگر التيام مى‌دهند و ملل مختلفه را بصورت ملّت واحده در مى‌آورند. حضرت بهاء‌الله در اين مقام ارتباط بشارت معروف کتاب مقدّس را با اين حقيقت متذکّر مى‌شوند.

و ديگر آنکه چقدر از مردم مختلف‌العقائد و مختلف‌المذهب و مختلف‌المزاج که از اين نسيم رضوان الهى و بهارستان قدس معنوى قميص جديد توحيد پوشيدند و از کأس تفريد نوشيدند اينست معنى حديث مشهور که فرموده گرگ و ميش از يک محلّ مى‌خورند و‌مى‌آشامند‌* و‌حال نظر بعدم‌معرفت اين جهّال‌فرمائيد بمثل امم سابقه هنوز منتظرند که‌کى اين حيوانات بر يک خوان مجتمع مى شوند اينست رتبه ناس گويا هرگز از جام انصاف ننوشيده اند و هرگز در سبيل عدل قدم نگذاشته‌‌اند. و از همه گذشته اين امر وقوعش چه حسنى در عالم احداث مى‌نمايد. فنعم ما نزل فى شأنهم لَهُم قُلُوبُ لا يَفْقَهوُن بِها وَ لَهُمْ اعينُ لا يُبَصِرونَ بِها** (٣٧)

معنى "‌حيات‌"، "‌موت" و "‌قيامت‌"

حضرت بهاء‌الله در اينجا براى بار ديگر معانى عبارات و اصطلاحات نازله در کتب مقدّسّه اديان قبل مانند "‌حيات‌"، "‌موت "، "قيامت‌"، "نفخه صور‌" و "جنّت و نار" را تشريح و توضيح مى‌فرمايند.

و مقصود از موت و حيات که در کتب مذکور است موت و حيات ايمانيست و از عدم ادراک اين معنى است که عامّه ناس در هر ظهور اعتراض نمودند و بشمس هدايت مهتدى نشدند و جمال ازلی را مقتدى نگشتند. (٣٨)

حضرت بهاء‌الله تأييد مى‌فرمايند که "‌يوم قيامت‌" با ظهور مظهر الهى طالع مى‌شود و در آن روز با ظهور آن هيکل ربّانى مردم از قبور بى‌ايمانى قيام مى کنند و به حيات روحانى فائز مى‌شوند.

عبارات زير از جمله بيانات عاليات آن حضرت در اين کتاب مستطاب است.

و اينمطلب در همه اعصار در حين ظهور مظاهر حقّ بوده چنانچه عيسى مى‌فرمايد لابدّ لکم بان تولدوا مرُّة اخرى‌*** و در مقامديگر‌مى‌فرمايد‌من‌‌لم يولد من الماء و الروّح لا يقدر ان يدخل ملکوت‌الله‌ المولود‌‌من الجسد‌‌جسد‌‌هو و‌المولود من الرّوح هو روح‌‌ **** که ترجمه آن اينست نفسى که زنده نشده‌است از ماء

* اشعيا ٢٥: ٦٥ ** قرآن سوره اعراف آيه ١٧٩
*** انجيل يوحنّا ٧‌: ٣ ( ترجمه عربى کتاب مقدّس)
*** انجيل يوحنّا ٦_‌٥‌:‌٣‌(ترجمه عربى کتاب مقدّس)

معرفت الهى و روح قدسى عيسوى قابل ورود و دخول در ملکوت ربّانى نيست. زيرا هرچه از جسد ظاهر شد و تولّد يافت پس اوست جسد و متولّد شده از روح که نفس عيسوى باشد پس اوست روح. خلاصه معنى آنکه هر عبادى‌که از روح و نفخه مظاهر قدسيه در هر ظهور متولّد و زنده شدند بر آنها حکم حيات و بعث و ورود در جنّت محبّت الهيّه مى‌شود و من دون آن حکم غير آن که موت و غفلت و ورود در نار کفر و غضب الهى است مى‌شود و در جميع کتب و الواح و صحائف مردمى که از جامهاى لطيف معارف نچشيده‌اند و بفيض روح‌القدس وقت قلوب ايشان فائز نشده بر آنها حکم موت و نار و عدم بصر و قلب و سمع شده چنانچه از قبل ذکر شده‌‌"لَهُم قُلُوبُ لا يَفْقَهونَ بِها"‌* و در مقام ديگر در انجيل مسطور است که روزى يکى از اصحاب عيسى والدش وفات نمود و او خدمت حضرت معروض داشت و اجازه خواست که برود‌و او را دفن و کفن نموده راجع شود. آن جوهر انقطاع فرمود‌"دع الموتى ليدفنوه الموتى"‌‌يعنى واگذار مرده ها را تا دفن کنند مرده‌ها **(٣٩)

در قرآن مجيد در باره روزى که انسان به لقاى الهى فائز مى‌شود اشارات زيادى وجود دارد حضرت بهاء‌الله تأييد مى‌فرمايند که اين لقا تنها به لقاى مظهر الهى قابل تعبير مى‌باشد.

اين لقا ميسّر نشود براى احدى الاّ در قيامت که قيام نفس‌الله است بمظهر کلّيّه خود و اينست معنى قيامت که در کلّ کتب مسطور و مذکور است و جميع بشارت داده شده‌اند بآن يوم. حال ملاحظه فرمائيد که آيا يومى از اين يوم عزيزتر و بزرگتر و معظم‌تر تصّور مى‌شود که انسان چنين روز را از دست بگذارد و از فيوضات اين يوم که بمثابه ابر نيسان از قبل رحمن در جريان است خود را محروم نمايد و بعد از آنکه بتمام دليل مدلّل شد که يومى اعظم از اين يوم و امرى اعزّ از اين امر نه چگونه مى‌شود که انسان بحرف متوهّمين و ظانّين از چنين فضل اکبر مأيوس گردد. و بعد از همه

* قرآن سوره اعراف آيه ١٧٩ ** انجيل لوقا ٦٠: ٩‌(ترجمه عربى کتاب مقدّس)

اين دلائل محکمه متقنه که هيچ عاقلی را گريزى نه و هيچ عارفى را مفرّى نه آيا روايت مشهور را نشنيده‌اند که مى‌فرمايد ِِ‌ِ‌اذا قام القائم قامت القيامة‌‌ و همچنين ائمه هدى و انوار لاتطفى‌‌ هَلْ يَنْظُرونَ الاّ ان يَأتِيْهُمُ الله فىِ ظلَلِ مِنَ الْغَمامِ‌‌* را که مسلّماً از امورات محدثه در قيامت مى‌دانند بحضرت قائم و ظهور او تفسير نموده‌اند. (٤٠)

حجاب علم

در قسمت ثانى کتاب ايقان اشارات زيادى در باره علما و رؤساى دين که با علم ظاهرى و سست خود ناس را از اقبال به مظهر الهى باز‌داشته‌اند موجود است اين بيانات مبارکه مشابه آيات مقدّسه‌ايست که در قسمت اوّل اين کتاب نازل شده با اين تفاوت که در قسمت دوم کتاب اين خطابات بيشتر به علماى اسلام خطاب شده‌است** حضرت بهاء‌الله در اين بخش بيان مى کنند که علوم اکتسابى ممکن است مانع و حائل بين انسان و خداوند شود بيانات مبارکه ذيل اشاره به اين حجاب اکبر است.

حجاب اکبر را که مى‌فرمايد "‌العلم حجاب الاکبر" بنار محبّت يار سوختيم و خيمه ديگر برافراختيم و باين افتخار مى‌نمائيم که الحمدلله سبحات جلال را بنار جمال محبوب سوختيم و جز مقصود در قلب و دل جا نداديم نه بعلمى جز علم باو متمسّکيم و نه بمعلومى جز تجلّى انوار او متشبّث.(٤١)

عرفان مظهر الهى به علوم اکتسابى وابسته نيست.

فهم کلمات الهيّه و درک بيانات حمامات معنويّه هيچ دخلی بعلم ظاهرى ندارد اين منوط بصفاى قلب و تزکيه نفوس و فراغت روح است چنانچه حال عبادى چند موجودند که حرفى از رسوم علم نديده‌اند و بر رفرف علم جالسند و از سحاب فيض الهى رياض قلوبشان بگلهاى حکمت و لاله‌هاى معرفت تزيين يافته فطوبى للمخلصين من انوار يوم عظيم. (٤٢)

* قرآن سوره بقره آيه ٢١٠ ** براى اطّلاع بيشتر در باره حاجى ميرزا کريم خان که حضرت بهاءالله در اين قسمت از کتاب ايقان مورد اشاره قرار داده‌اند به‌ضميمه چهارم از‌کتاب مراجعه شود

شرايط و صفات مجاهد حقيقى

حضرت بهاء‌الله در اين قسمت از کتاب با عبارات روشن و صريح شرايط و صفات مجاهدين و سالکين سبيل حقّ را واضح و آشکار مى کنند از جمله خطاب به حاجى ميرزا سيّد‌محمّد خال اکبر چنين مى‌فرمايند‌:

اى برادر من شخص مجاهد که اراده نمود قدم طلب و سلوک در سبيل معرفت سلطان قدم گذارد بايد در بدايت امر قلب را که محلّ ظهور و بروز تجلّى اسرار غيبى الهى است از جميع غبارات تيره علوم اکتسابى و اشارات مظاهر شيطانى پاک و منزّه فرمايد و صدر را که سرير ورود و جلوس محبّت محبوب ازلی است لطيف و نظيف نمايد و همچنين دل را از علاقه آب و گل يعنى از جميع نقوش شبحيّه و صور ظلّّيه مقدّس گرداند بقسمى که آثار حبّ و بغض در قلب نماند که مبادا آن حبّ او را بجهتى بيدليل ميل دهد و يا بغض او را از جهتى منع نمايد چنانچه اليوم اکثرى باين دو وجه از وجه باقى و حضرت معانى باز‌مانده‌اند و بى شبان در صحراهاى ضلالت و نسيان ميچرند و بايد در کلّ حين توکّل بحقّ نمايد و از خلق اعراض کند و از عالم تراب منقطع شود و بگسلد و بربّ‌الارباب دربندد و نفس خود را بر احدى ترجيح ندهد و افتخار و استکبار را از لوح قلب بشويد و بصبر و اصطبار دل بندد و صمت را شعار خود نمايد و از تکلّم بى‌فائده احتراز کند چه زبان نارى است افسرده و کثرت بيان سمّى است هلاک‌کننده نار ظاهرى اجساد را محترق نمايد و نار لسان ارواح و افئده را بگدازد اثر آن نار بساعتى فانى شود و اثر اين نار بقرنى باقى ماند و غيبت را ضلالت شمرد و بآن عرصه هرگز قدم نگذارد زيرا غيبت سراج منير قلب را خاموش نمايد و حيات دل را بميراند بقليل قانع باشد و از طلب کثير فارغ. مصاحبت منقطعين را غنيمت شمارد و عزلت از متمسّکين و متکبّرين را نعمت شمرد در اسحار باذکار مشغول شود و بتمام همّت و اقتدار در طلب آن نگار کوشد غفلت را بنار حبّ و ذکر بسوزاند و از ماسوى‌الله چون برق درگذرد و بر بى‌نصيبان نصيب بخشد و از محرومان عطا و احسان دريغ ندارد رعايت حيوان را منظور نمايد تا چه رسد بانسان و اهل بيان و از جانان جان دريغ ندارد و از شماتت خلق از حقّ احتراز نجويد و آنچه براى خود نمى‌پسندد براى غير نپسندد و نگويد آنچه را وفا نکند. و از خاطئان در کمال استيلا در‌گذرد و طلب مغفرت نمايد و بر عاصيان قلم عفو درکشد و بحقارت ننگرد زيرا حسن خاتمه مجهول است اى بسا عاصى که در حين موت بجوهر ايمان موفّق شود و خمر بقا چشد و بملأ اعلی شتابد و بسا مطيع و مؤمن که در وقت ارتقاى روح تقليب شود و باسفل درکات نيران مقرّ يابد.

بارى مقصود از جميع اين بيانات متقنه و اشارات محکمه آنست که سالک و طالب بايد جز خدا را فنا داند و غير معبود را معدوم شمرد و اين شرايط از صفات عالين و سجيّه روحانيّين است که در شرايط مجاهدين و مشى سالکين در مناهج علم‌اليقين ذکر يافت. و بعد از تحقّق اين مقامات براى سالک فارغ و طالب صادق لفظ مجاهد در باره او صادق مى‌آيد و چون بعمل "والّذين جاهدوا فينا‌‌* مؤيّد شد البتّه ببشارت ‌لَنَهدينّهُم سُبُلَنا" ** مستبشر خواهد شد و چون سراج طلب و مجاهده و ذوق و شوق و عشق و وله و جذب و حبّ در قلب روشن شد و نسيم محبّت از شطر احديّه وزيد ظلمت ضلالت شکّ و ريب زائل شود و انوار علم و يقين همه ارکان وجود را احاطه نمايد در آن حين بشير معنوى ببشارت روحانى از مدينه الهى چون صبح صادق طالع شود و قلب و نفس و روح را بصور معرفت از نوم غفلت بيدار نمايد و عنايات و تأييدات روح‌القدس صمدانى حيات تازه‌اى جديد مبذول دارد بقسمى که خود را صاحب چشم جديد و گوش بديع و قلب و فؤاد تازه مى بيند و رجوع بآيات واضحه آفاقيّه و خفيّات مستوره انفسيّه مى‌نمايد و بعين‌‌الله بديعه در هر ذرّه‌اى بابى مفتوح مشاهده نمايد براى وصول به‌مراتب عين‌اليقين و حقّ‌اليقين و نوراليقين و در جميع

* و ** قرآن سورة العنکبوت آيه ٦٩

اشياء اسرار تجلّى وحدانيّه و آثار ظهور صمدانيّه ملاحظه کند‌.(٤٣)

براهين ظهور حضرت باب

حضرت بهاء‌الله در ايقان مبارک پس از توضيح اين نکات اساسى براى حاجى ميرزا سيّد‌محمّد به بيان براهين حقّانيت پيام حضرت باب مى‌پردازند جمال مبارک در اين مقام بار ديگر بطور کلّى در باره مظهر الهى صحبت مى‌کنند و در طىّ چندين ورق از آن سفر کريم اين نکته را توضيح مى‌دهند که اعظم برهان حقّيت هر پيامبر نفس آن مظهر الهى است همچنانکه دليل آفتاب خود آفتاب است.

دليل مهمّ ديگر بر حقّيت رسول الهى نزول آيات است حضرت بهاء‌الله بيان مى‌فرمايند که چگونه حضرت محمّد در مواضع متعدّده، به قرآن کريم بعنوان دليل رسالت خود اشاره نموده‌اند.

و‌اوّل‌کتاب مى‌فرمايد ‌"الم ذلک الکتاب لا‌رَيْبَ فيهِ هدى لِلمتّقينَ"* در حروف مقطّعه فرقان اسرار هويّه مستور گشته و لئالی احديّه در صدف اين حروف مخزون شده که اين مقام مجال ذکر آن نه وليکن بر حسب ظاهر مقصود خود آن حضرت است که باو خطاب مى‌فرمايد‌ يا محمّد اين کتاب منزل از سماء احديّه نيست ريبى و شکّى در آن هدايتى است براى پرهيزکاران ملاحظه فرمائيد که همين فرقانرا مقرّر و مقدّر فرموده براى هدايت کلّ من فى‌السّموات و الارض و بنفسه آن ذات احديّه و غيب هويّه شهادت داده بر آنکه شکّ و شبهه در آن نيست که هادى عباد است الی يوم معاد و همچنين در جاى ديگرمى‌فرمايد "و ان کنتم فى ريب ممّا نزّلناعلی عبدنا فأتوا بسورة من مثله و‌ادعوا شهداء‌کم من دون الله ان کنتم صادقين" ** که ترجمه ظاهر آن اينست اگر بوديد شما در شکّ و شبهه در آنچه ما نازل فرموديم بر عبد خود محمّد ص پس بياريد سوره‌اى بمثل اين سوره منزله و بخوانيد شهداى خود‌را يعنى علماى

* قرآن سوره بقره آيه ١
* قرآن سوره بقره آيه ٢٣

خود را تا اعانت نمايند شما را در انزال سوره‌اى اگر هستيد راست‌گويان. حال ملاحظه فرمائيد چه مقدار عظيم است شأن آيات و بزرگ است قدر آن که حجّت بالغه و برهان کامل و قدرت قاهره و مشيّت نافذه را بآن ختم فرموده. (٤٤)

مطالعه تاريخ اديان نشان مى‌دهد که کلمة‌الله مؤثّرترين وسيله‌اى بوده که در زمان هر پيامبرى سبب تأسيس مدنيّت تازه گرديده‌است کلام الهى در قلوب نفوس نفوذ مى‌کند و فى‌الحقيقه قوّه نافذه عصر جديد مى‌شود حال اگر مجاهدى به عرفان مبدأ و سرچشمه اين آيات فائز شود در مدينه ايقان وارد مى شود حضرت بهاء‌الله در کتاب ايقان اين حقيقت را تأکيد و مدينه ايقان را با عبارت زير توصيف مى‌فرمايند:

و آن مدينه کتب الهيّه است در هر عهدى مثلاً در عهد موسى توراة بود و در زمن عيسى انجيل و در عهد محمّد رسول‌الله فرقان و در اين عصر بيان و در عهد من يبعثه‌الله کتاب او که رجوع کلّ کتب بآن است و مهيمن است بر جميع کتب‌. (٤٥)

سپس در باره ظهور حضرت ربّ اعلی چنين مى‌فرمايند‌:

و قوّه سمع اکوان چنين عنايتى نشنيده که آيات بمثابه غيث نيسانى از غمام رحمت رحمانى جارى و نازل شود چه که انبياى اولوالعزم که عظمت قدر و رفعت مقامشان چون شمس واضح و لائحست مفتخر شدند هرکدام بکتابى که در دست هست و مشاهده شده و آيات آن احصا گشته و از اين غمام رحمت رحمانى اينقدر نازل شده که هنوز احدى احصاء ننموده چنانچه بيست مجلّد الآن بدست مى‌آيد و چه مقدار که هنوز بدست نيامده و چه مقدار هم که تاراج شده و بدست مشرکين افتاده و معلوم نيست چه کرده‌اند. (٤٦)

در اديان سابقه مؤمنين اوّليّه اکثراً از نفوس گمنام بودند و بدين سبب ارباب علم و دانش به استهزاى دين مى‌پرداختند و به‌ملامت مؤمنين به آن بر مى‌خاستند حضرت بهاء‌الله اين حقيقت را بيان مى‌فرمايند که اين امر در ظهور حضرت باب نوع ديگر بوده‌است.

و امّا در اين ظهور اظهر و سلطنت عظمى جمعى از علماى راشدين و فضلاى کاملين و فقهاى بالغين از کأس قرب و وصال مرزوق شدند و بعنايت عظمى فائز گشتند و از کون و امکان در سبيل جانان گذشتند بعضى از اسامى آنها ذکر مى‌شود که شايد سبب استقامت انفس مضطربه و نفوس غير مطمئنّه شود. از آن جمله جناب ملاّ‌حسين است* که محلّ اشراق شمس ظهور شدند لولاه ما‌استوى‌الله علی عرش رحمانيّةه و ما استقرّ علی کرسىّ صمدانيّةه و جناب آقا سيّد يحيى** که وحيد عصر و فريد زمان خود بودند و ملاّ‌محمّد علی زنجانى و‌ملاّ‌علی بسطامى و‌ملاّ‌سعيد بارفروشى و ملاّ‌نعمة‌الله مازندرانى و ملاّ‌يوسف اردبيلی و ملاّ‌مهدى خوئى و آقا سيّد‌حسين ترشيزى‌و‌ملاّ‌مهدى‌کندى و‌برادر‌او‌ملاّ‌باقر و‌ملاّ‌عبد‌الخالق يزدى و‌ملاّ‌علی برقانى و امثال آنها که قريب چهارصد نفر بودند که اسامى‌جميع در لوح محفوظ الهى ثبت شده همه اينها مهتدى و‌مقرّ و‌مذعن گشتند براى آن شمس ظهور بقسمى که اکثرى از مال و‌عيال گذشتند و برضاى ذى‌الجلال پيوستند و‌از سر‌جان براى جانان برخاستند و انفاق نمودند بجميع آنچه مرزوق گشته بودند. (٤٧)

در‌مواضع بعدى از‌ايقان مستطاب حضرت بهاء‌الله به ستايش از حضرت اعلی پرداخته و‌ثبات و‌استقامت آن نقطه اولی را در اعلان امر اعزّ احلی با وجود مخالفت شديد اعدا مى ستايند اين ثبات و استقامت از خصائص ممتازه تمام انبياى الهى و يکى ديگر از براهين حقّانيت آنان بوده‌است عبارات زير نمونه‌اى از بيانات مبارکه حضرت بهاء‌الله در باره حضرت ربّ اعلی است:

و دليل و برهان ديگر که چون شمس بين دلائل مشرق‌است استقامت آن جمال ازلی است بر امر الهى که با اينکه در سنّ شباب بودند و امرى که مخالف کلّ اهل ارض از وضيع و شريف و غنى و فقير و عزيز و ذليل و سلطان و رعيّت بود با وجود اين قيام بر آن امر فرمود چنانچه کلّ استماع نمودند و از هيچکس و‌هيچ نفس

* عالم شهير و شاگرد ممتاز سيّد کاظم رشتى که اوّل مؤمن به حضرت باب بود و از قهرمانان بزرگ دور بيان محسوب مى‌شود.

* جناب آقا سيّد يحيى معروف به وحيد. براى اطّلاع بيشتر به ضميمه سوم مراجعه شود.

خوف ننمودند و اعتنا نفرمودند آيا‌مى‌شود اين بغير امرالهى و مشيّت مثبته ربّانى. قسم بخدا که اگر کسى فکر و خيال چنين امرى نمايد فى‌الفور هلاک شود و اگر قلبهاى عالم را در قلبش جا دهى باز جسارت بر چنين امر مهمّ ننمايد مگر باذن الهى باشد و قلبش متّصل بفيوضات رحمانى و نفسش مطمئن بعنايات ربّانى(٤٨)

و استقامت بر امر حجّتى است بزرگ و برهانيست عظيم‌ ... حال ملاحظه فرمائيد که اين سدره رضوان سبحانى در اوّل جوانى چگونه تبليغ امرالله فرمود و چقدر استقامت از آن جمال احديّت ظاهر شد که جميع من علی‌الارض بر منعش اقدام نمودند حاصلی نبخشيد آنچه ايذاء بر آن سدره طوبى وارد مى‌آوردند شوقش بيشتر و نار حبّش مشتعل‌تر مى‌شد چنانچه اين فقرات واضح است و احدى انکار ندارد تا آنکه بالأخره جان را درباخت و برفيق اعلی شتافت. (٤٩)

در باره تأثير و نفوذ ظهور حضرت نقطه اولی بر مؤمنين امر بديع اين بيانات عاليات در کتاب ايقان مستطاب نازل شده است:

و از جمله دلائل ظهور غلبه و قدرت و احاطه‌اى که بنفسه از آن مُظهر وجود و مَظهر معبود در اکناف و اقطار عالم ظاهر شد چنانچه آن جمال ازلی در شيراز در سنه ستّين* ظاهر شدند و کشف غطا فرمودند مع‌ذلک باندک زمانى آثار غلبه و قدرت و سلطنت و اقتدار از آن جوهرالجواهر و بحرالبحور در جميع بلاد ظاهر شد بقسمى که از هر بلدى آثار و اشارات و دلالات و علامات آن شمس لاهوتى هويدا گشت و چه مقدار قلوب صافيه رقيقه که از آن شمس ازليّه حکايت نمودند و چقدر رشحات علمى از آن بحر علم لدّنى که احاطه نمود جميع ممکناترا با اينکه در هر بلد و مدينه جميع علما و اعزّه بر منع و ردّ ايشان برخاستند و کمر غلّ و حسد و ظلم بر دفعشان بستند و چه نفوس قدسيّه را که جواهر عدل بودند بنسبت ظلم کشتند و چه هياکل روح را که صرف علم و‌عمل از ايشان ظاهر بود به‌بدترين عذاب هلاک نمودند مع کلّ ذلک هر‌يک از آن وجودات تا دم مرگ به‌‌ذکر‌الله مشغول بودند و در هواى تسليم

* مقصد سال ١٢٦٠ هجرى قمرى مطابق ١٨٤٤ ميلادى سال اظهار امر حضرت اعلى است.

و رضا طائر و بقسمى اين وجودات را تقليب نمودند و تصرّف فرمودند که بجز اراده‌اش مرادى نجستند و بجز امرش امرى نگزيدند رضا برضايش دادند و دل بخيالش بستند.(٥٠)

اين نکته قابل توجّه است که حضرت باب با ظهور خود بشارات مندرجه در کتب مقدّسه اديان قبل مخصوصاً اسلام را تحقّق بخشيدند ظهور حضرت اعلی با ديانت اسلام ارتباط مخصوص داشت چه که آن جمال ازلی نه‌تنها خود نسبتش به حضرت محمّد مى‌رسيد بلکه ظهورش نيز موعود امّت اسلام بود و منتهى ثمره شريعت اسلام شمرده مى‌شد و اهل سنّت و تشيّع هر‌دو مشتاقانه در انتظار آن بودند حضرت محمّد و ائمه اطهار بشارات زيادى در باره ظهور موعود از خود بجا گذاشته‌اند و شرايط و مقتضيات ظهور آن حضرت از جمله زمان و مکان و بسيارى ديگر از شرايط ظهور وى در احاديث و اخبار اسلامى بتصريح يا تلويح ذکر شده‌است.

ميرزا احمد ازغندى که يکى از مؤمنين پرشور شد قبل از ايمان به امر مبارک از علماى بنام خراسان بود اين عالم نحرير قبل از اظهار امر حضرت باب اشتياق شديدى به جمع‌آورى بشارات و احاديث اسلامى در باره ظهور موعود در خود احساس نمود و باين کار اقدام کرد دامنه اين بشارات چنان وسيع بود که تأليف وى دوازده هزار حديث را در بر مى‌گرفت.

تحقّق بشارات در باره ظهور قائم براى شيعيان حائز اهمّيّت فوق‌العاده است چه که آنان بيش از هزار سال در مساجد و مدارس و منازل در باره آنها بحث و گفتگو کرده‌اند شايد بهمين سبب بوده که حضرت بهاء‌الله در کتاب ايقان صفحات چندى را به توضيح و تشريح بعضى از اين بشارات اختصاص داده و طىّ آن نشان داده‌اند که چگونه حضرت باب آنها را بروشنى تحقّق بخشيده‌اند.

حضرت بهاء‌الله ظهور خود را پيش‌بينى فرموده‌اند

حضرت بهاء‌الله در کتاب ايقان ضمن پيش‌بينى ظهور خود بعنوان "‌جوهر‌الجواهر"، "‌حقيقة‌الحقائق"، "نورالانوار‌" و "‌سلطان الهويّه‌"، رؤسا و علماى دور بيان را باين بيانات مبارکه مخاطب مى‌فرمايند‌:

در اينوقت از اهل بيان و عرفا و حکما و علما و شهداى آن استدعا مى‌نمايم که وصاياى الهى را که در کتاب فرموده فراموش ننمايند و هميشه ناظر باصل امر باشند که مبادا حين ظهور آن جوهرالجواهر و حقيقة‌الحقائق و نورالانوار متمسّک ببعضى عبارات کتاب شوند و بر او وارد بياورند آنچه را که در کور فرقان وارد آمد چه که آن سلطان هويّه‌* قادر است بر اينکه جميع بيان و خلق آن را بحرفى از بدايع کلمات خود قبض روح فرمايد و يا بحرفى جميع را حيات بديعه قدميّه بخشد و از قبور نفس و هوى محشور و مبعوث نمايد ملتفت و مراقب بوده که جميع منتهى بايمان باو و ادراک ايّام و لقاى او مى‌شود.(٥١)

حضرت بهاء‌الله در مقام ديگر از اين کتاب مستطاب با اشاره به نفس خود بعنوان "‌حمامه ترابى‌" چنين مى‌فرمايند‌:

قسم بخدا که اين حمامه ترابى را غير اين نغمات نغمه‌هاست و جز اين بيانات رموزها که هر نکته‌اى از آن مقدّس است از آنچه بيان شد و از قلم جارى گشت تا مشيّت الهى چه وقت قرار گيرد که عروسهاى معانى بى‌حجاب از قصر روحانى قدم ظهور بعرصه قدم گذارند.(٥٢)

حضرت بهاء‌الله در بعضى از صفحات اين سفر جليل به مخالفت‌هائى که مقدّر بود وجود مبارک با آنها مواجه شوند و شدايدى که از معاندين داخل و خارج حزب بابى تحمّل نمايند اشاره مى‌کنند از جمله در باره ميرزا يحيى و اطرافيانش به تلويح چنين مى‌فرمايند:

در اين ايّام رائحه حَسَدى وزيده که قسم بمربّى وجود از غيب و شهود که از اوّل بناى وجود عالم با اينکه آن را اوّلی نه تا حال چنين غلّ و حسد و بغضائى ظاهر نشده و نخواهد شد چنانچه جمعى که رائحه انصاف را نشنيده‌اند رايات نفاق برافراخته‌اند و بر مخالفت اين عبد اتّفاق نموده‌اند و از هر جهت رمحى آشکار و از هر سمت تيرى طيّار با اينکه با احدى در امرى افتخار ننمودم و بنفسى برترى نجستم مع هر نفسى مصاحبى بودم در نهايت مهربان و رفيقى

* اشاره به‌"من يظهره‌الله" است.

بغايت بردبار و رايگان با فقراء مثل فقراء بودم و با علماء و عظماء در کمال تسليم و رضا.(٥٣)

حضرت بهاء‌الله در بسيارى از آثار خود به ابتلائات وارده بر وجود مبارکشان اشاره مى‌کنند و تصريح مى‌فرمايند که بزرگترين بلائى که بر مظهر ظهور وارد مى‌شود از نفوسى است که ادّعاى ايمان مى‌کنند ولی بعداً به بيوفائى قيام مى‌نمايند درد و رنجى که حضرت بهاء‌الله در اثر بيوفائى و رفتار پست و رياکارانه ميرزا يحيى تحمّل نمودند جسمانى نبود اين غم و اندوه فى‌الحقيقه تا روح و روان آن جمال بيمثال را عميقاً تحت تأثير قرار مى‌داد در اين مقام در کتاب ايقان چنين مى‌فرمايند‌:

فوالله الّذى لا اله الاّ هو با آن همه ابتلاء و بأساء و ضرّاء که از اعدا و اولی‌الکتاب‌* وارد شد نزد آنچه از احبّا وارد شد معدوم صرف است و مفقود بحت. (٥٤)

قدرت و هيمنه‌اى که حضرت بهاء‌الله در کتاب ايقان با آن ناطقند و لحن بيانات مبارکه و اشاراتى که به نفس مبارک خود مى‌کنند همه دالّ بر مقام الهى و اظهار امر آتى آن هيکل ربّانى است از جمله در يک مقام چنين مى‌فرمايند‌:

و عالم هستى بجميع اين عنايات حامله گشته تا کى اثر اين عنايت غيبى در خاکدان ترابى ظاهر شود و‌تشنگان از پا افتاده را بکوثر** زلال محبوب رساند و گمگشتگان صحراى بعد و نيستى را بسرادق قرب و هستى معشوق فائز گرداند .(٥٥)

کتاب مستطاب ايقان حاوى حقايق باطنى شريعت‌الله و چون بحر بى‌پايانى است که عمق آن غير‌قابل غوص مى‌باشد انسان ممکن است آنرا چندين بار بخواند ولی هر بار که تلاوت مى‌کند حقايق تازه‌تر و بصيرت بيشتر در برابر ديدگانش ظاهر و‌عيان مى‌شود.

* در اين جا مقصد پيروان اسلام است

** کوثر از نظر لغوى نام چشمه‌اى در بهشت است ولی در مقام تمثيل اشاره به ظهور الهى و آيات ربّانى است که مانند آب حيات سبب زندگى سرمدى مى‌شود.

فصل يازدهم
بعضى ديگر از مؤمنين صدر امر
حاجى ميرزا محمّد تقى افنان

کتاب مستطاب ايقان بلافاصله بعد از نزولش منشأ علم الهى براى مؤمنين و سبب ايمان بسيارى از مقبلين به امر بديع شد از جمله تعدادى از منتسبين حضرت باب پس از مطالعه اين کتاب مبين به تصديق حقّانيت امر آن حضرت نائل گشتند.

از جمله اين نفوس محترمه حاجى ميرزا محمّد تقى‌* ملقّب به وکيل‌الدّوله يکى از معروفترين مؤمنين در عائله مبارکه افنان بود اين نفس نفيس بمجرد زيارت کتاب ايقان که به افتخار پدرش نازل گشته بود به عرفان حقيقت امر مبارک موفّق شد و بلافاصله بقصد تشرّف به حضور حضرت بهاء‌الله به بغداد شتافت برادر برزگتر حاجى ميرزا محمّد تقى يعنى حاجى ميرزا محمّد علی نيز در اين سفر همراه وى بود و او هم به امر مبارک اقبال نمود و در عداد مؤمنين خدوم و ممتاز درآمد.

تشرّف به حضور مبارک تأثير فوق‌العاده‌اى بر حيات حاجى ميرزا محمّد تقى گذاشت تمام وجود وى با مغناطيس حبّ جمال مبارک منجذب شد و با چنان روح جديدى مبعوث گشت که توانست به مقام حضرت بهاء‌الله حتّى پيش از اظهار امر مبارک عارف شود و بخدمتش قيام کند اخلاص و اشتياق حاجى ميرزا محمّد تقى به امر مبارک واقعاً نمونه و سرمشق بود و وقتى در کوچه و بازار بغداد مشى مى نمود چنان سرور روحانى از وجناتش ساطع بود که احبّاء او را " افنان مليح‌" لقب داده بودند فى‌الحقيقه شعله عشق الهى که بيد تواناى جمال ابهى در وجودش افروخته شده بود حبل هرگونه تعلّق به امور دنيوى را در قلبش سوخته و از بين برده بود حاجى ميرزا محمّد تقى با چنين شور و اشتياق به يزد بازگشت و به کار خود در تجارت ادامه داد و همواره در ميان اهل

* پسردائى حضرت اعلی يعنى پسر حاجى ميرزا سيّد‌محمّد که کتاب ايقان در جواب سؤالاتش نازل شده‌است.

شهر از عزّت و احترام فوق‌العاده بهره داشت گرچه از بدايت طلوع دور جديد اهل يزد بمعاندت امر بديع برخاسته و تضييقات شديده بر مؤمنين وارد ساخته‌اند ولی عائله افنان از اين جريانات برکنار بوده و همواره مورد رعايت و احترام عامّه قرار داشته‌اند مخصوصاً حاجى ميرزا محمّد تقى بعلت حسن رفتار و بسبب شخصيّت و وقارى که داشت در نزد اولياى امور محبوب و معزّز بود.

مقارن خاتمه حيات عنصرى جمال قدم هسته اوّليّه جامعه بهائى در عشق‌آباد بسرعت در حال رشد و نما بود در آن زمان تعدادى از خانواده‌هاى بهائى ايران به آن ديار مهاجرت کرده بودند و در فعّاليت‌هاى امرى خود در آن سامان تا حدودى احساس آزادى مى‌نمودند.

در آن ايّام حاجى ميرزا محمّد تقى به خريد املاکى چند در عشق‌آباد اقدام کرد و چون اين جريان را بحضور حضرت بهاء‌الله عرض نمود امر فرمودند قسمتى از آن املاک را جهت ساختن مشرق‌الاذکار در آن شهر اختصاص دهد.

پس از صعود جمال اقدس ابهى حاجى ميرزا محمّد تقى بهدايت حضرت عبدالبهاء به عشق‌آباد سفر نمود و کار نظارت در بناى اين مشرق‌الاذکار را بر عهده گرفت وى همه مساعى خود را وقف اين خدمت جليل کرد و تمام منابع مالی خويش را در انجام آن مشروع وسيع صرف نمود و بالاخره با کمک احبّاى ديگر بناى بديع اوّلين مشرق‌الاذکار دنياى بهائى را در عشق‌آباد مرتفع ساخت‌.*

وقتى بناى مشرق‌الاذکار بپايان رسيد و امر تزيينات داخلی آن در حال پيشرفت بود حضرت عبدالبهاء حاجى ميرزا محمّد تقى را بارض اقدس احضار فرمودند وى در سال ١٣٢٥ هجرى مطابق با ١٩٠٧ ميلادى تمام امور شخصى و نيز کارهاى مربوط به مشرق‌الاذکار را به فرزند ارشد خود حاجى ميرزا محمود واگذار کرد و عشق‌آباد را ترک گفت و ايّام اخير حياتش را در حضور حضرت عبدالبهاء سپرى نمود.

حاجى ميرزا‌محمّد‌تقى در ارض اقدس درگذشت و در دامنه کوه کرمل در ظلّ مقام مقدّس اعلى و در جوار غار ايليا مدفون گرديد.

* مشرق‌الاذکار عشق‌آباد در اثر زلزله‌اى که در آن شهر رخ داده بود خطرناک تشخيص داده شد و در سال ١٩٦٣ تخريب شد.

داستان حاجى ميرزا محمّد تقى بدون ذکر ايّام اوّليّه حيات وى کامل نخواهد بود وى زمانيکه در سنّ پانزده بود در حضور حضرت باب مى‌نشست و بصوت خوش و لحن موزون آن حضرت حين نزول آيات و مناجات گوش مى‌داد خود حاجى در تذکره کوتاه حياتش که در عشق‌آباد نوشته به آن ايّام با عبارات زير اشاره مى‌کند‌:

بخواطر قاصر است که روزهاى يکشنبه خدمت عمه معظمه والده ماجده حضرت مى‌رفتم مشرّف مى‌شدم و بحضور مبارک فائز و مستفيض مى شدم در ماه رجب يا ماه شعبان روز يکشنبه مشرّف شدم در پيش بام بيت مبارک تشريف‌فرما بودند بعد از حضور و اذن جلوس خربوزه حاضر بود با سر چاقو قدرى مرحمت فرمودند و مشغول تحرير آيات و مناجات بودند صفحه دعائى که از ادعيه ايّام هفته نازل فرموده بودند مرحمت فرمودند و فرمودند بخوان بعد از زيارت و قرائت فرمودند چه دعاست عرض نمودم مثل ادعيه صحيفه سجاديّه است که مأنوس بودم شهرتى کرده بود که نايب امام فرموده‌اند قليان حرام است جسارت کرده عرض کردم همچو شهرت دارد فرمودند صدق است. در همان هفته يا هفته بعد عزم مکّه معظمه فرمودند و از شيراز تشريف ببوشهر بردند اين عبد هم دو سه ماه فاصله حسب الامر مرحوم والد که بوشهر بودند عازم بوشهر شدم در بوشهر خبر رسيد که در شيراز غوغا شده و به امر نايب امام مکبر و مؤذن دو امام جماعت که از تلاميذ مرحوم حاجى سيّد کاظم بودند در اقامه نماز بعد از شهادتين خوانده‌اند اشهد ان علياً عبد بقية الله نزل فى کلّ لوح حفيظ و علماء مطّلع و مجتمع شده حکم تکفير دو امام جماعت را که جناب مقدّس و جناب ملاّ‌محمّد علی بودند نوشته و آن دو بزرگوار را حکومت تعذير نموده لحيه مبارکشان را سوزانيده و از شهر بيرون نموده و در مقام گرفتار نمودن نايب امام بوده‌اند تا وقتيکه از مکّه مراجعت فرمودند اين عبد بوشهر بود ليلاً نهاراً بحضور مبارک مشرّف بود و اوقات مبارک تمام مشغول تحرير آيات و مناجات بود شبى فرصت نموده بتضرّع و عجز عرض و رجا نمودم که دعا بفرمايند عاقبتم بخير شود فرمودند بخير است. (١)

حاجى ميرزا محمّد تقى نمومه کامل انقطاع ، تواضع و عبوديّت بود و آرزوئى جز خدمت به امر مبارک در دل نداشت وى عشق فوق‌العاده‌اى به امرالله داشت و اغلب از طريق دعا و مناجات با حضرت بهاء‌الله راز و نياز مى‌نمود در باره او چنين گفته‌اند که هر روز در خانه خود بهترين لباسش را در بر مى‌کرد و مدّت چند ساعت به تنهائى در اطاق خلوت مى‌نشست و مانند اينکه در محضر جمال مبارک نشسته باشد در نهايت صميميت و اخلاص با تمامى وجود بساحت اقدس توجّه مى‌نمود.

حضرت عبدالبهاء مى‌فرمودند که هر‌وقت دچار غم و اندوه مى‌شدند ملاقات با حاجى ميرزا محمّد تقى غم را از قلب مبارک مى‌زدود و شادى و سرور رخ مى‌نمود.

حضرت عبدالبهاء در مظلم‌ترين ساعات سجن عکّا در زمانى که ناقضين عهد و ميثاق دست بدست اولياى امور دولت ترک داده و حيات آن حضرت را تهديد مى‌کردند لوحى خطاب به حاجى ميرزا محمّد تقى صادر و در آن دستور مى‌فرمايند که در صورت عملی شدن اين تهديدها ترتيبات لازم را براى انتخاب بيت عدل عمومى فراهم نمايد.‌*

در همين لوح مبارک حضرت مولی‌الورى در باره عظمت امرالله صحبت مى‌کنند و حملات وارده بر آن را در آينده ايّام پيش‌بينى مى‌فرمايند اينست بيانات اخبار دهنده و انذار کننده آن حضرت در زمانى که پيام حضرت بهاء‌الله تنها بسمع تعداد کمى از اهل غرب رسيده بود:

امر عظيم است عظيم و مقاومت و مهاجمه جميع ملل و امم شديد است شديد عنقريب نعره قبائل افريک و امريک و فرياد فرنگ و تاجيک و ناله هند و امّة چين از دور و نزديک بلند شود و کلّ بجميع قوى بمقاومت برخيزند و فارسان ميدان الهى بتأييدى ازملکوت ابهى بقوّت ايقان و جند عرفان و سپاه پيمان جند هنالک مهزوم من الاحزاب را ثابت و آشکار کنند. (٢)

حاجى ميرزا محمّد تقى با خدمات مخلصانه‌اش فتوحات و افتخارات بسيارى براى امر مبارک کسب نمود حضرت عبدالبهاء آن نفس نفيس را

به‌عنوان يکى از "بيست و چهار پير‌" که بر طبق رساله يوحنّا "‌بر

* حضرت بهاء‌الله بيت عدل عمومى را بعنوان عالی‌ترين مؤسّسه تشکيلاتى بهائى تنصيص فرموده‌اند و اين معهد اعلی براى نخستين بار در سال ١٩٦٣ تشکيل شد و مقرّ آن در شهر حيفاست. کرسى‌هاى خويش در حضور خداوند نشستند‌" *معرّفى فرموده‌اند.

نبيل اعظم

داستان ظهور حضرت بهاء‌الله بدون اشاره به شرح حيات ملاّ‌محمّد زرندى ملقّب به نبيل اعظم کامل نخواهد بود نبيل يکى از حواريون ممتاز حضرت بهاء‌الله بوده که در تبليغ پيام الهى و نشر آيات ربّانى نقش عمده‌اى ايفا نموده و با تأليف تاريخ مشروح و مفصّلش افتخار جاودانى در تاريخ امر بهائى يافته‌است قسمتى از اين کتاب يعنى مطالع الانوار که بخش عمده‌اش در نقل داستان حيرت‌انگيز حضرت بابست توسّط حضرت شوقى افندى ولىّ‌امر بهائى به انگليسى ترجمه شده ولی قسمت ديگر آن که در شرح دوران رسالت حضرت بهاء‌الله است هنوز طبع و منتشر نگشته‌است.

نبيل در ايّام جوانى بشغل شبانى اشتغال داشت وى به طبيعت عشق مى‌ورزيد و شبها را اغلب در فضاى آزاد و در گوشه انزوا به تفکّر در باره ستارگان و راز و نياز با خالق خود سپرى مى‌نمود روزها نيز وقتى بدنبال گله در صحرا و بيابان گشت مى‌کرد به تلاوت آيات قرآن مى‌پرداخت و به خدايش مناجات مى‌نمود که او را در حيات دنيوى به عرفان حقيقت موفّق سازد.

نبيل در يکى از روزهاى سال ١٨٤٧ گفتگوى دو نفر را که در باره حضرت باب صحبت مى‌کردند بر حسب اتّفاق شنيد و بلافاصله قلبش مجذوب پيام بديع گشت اندکى پس از اين واقعه نيز با يکى از مؤمنين آشنا شد و به هدايت او به امر جديد اقبال نمود نبيل با حرارت و شور به خدمت امر حضرت باب قيام کرد و با وجود مشاکل و موانع زيادى که در سر راهش قرار داشت به جدّ تمام بتبليغ رسالت آن حضرت ادامه داد.

نبيل‌نخستين بار‌در‌حدود سال ١٨٥٠ در طهران به‌حضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شد ولی در آن زمان به عظمت مقام آن حضرت عارف نگشت بعدها هم وقتى که بابيان به‌ظاهر بى‌قائد و سرپرست مانده به تشويش

* از بيست‌و‌سه نفر بقيّه فقطّ نوزده نفر در آثار مبارکه تسميه‌شده اند که عبارتند از حضرت باب و هيجده نفر حروف حىّ.

خاطر و انحطاط روحى دچار گشته بودند بدنبال خيال باطل ادّعاى من يظهره‌اللّهى نمود و بعضى از نوشتجات خود را بين بابيان انتشار داد ولی هنگامى که در بغداد بحضور مبارک رسيد چشم بصيرتش باز شد عظمت ظهور مبارک را مشاهده کرد و روحش به اثرات نافذه آن روح اعظم زنده گرديد به پاى هيکل مبارک افتاد و از تصوّرات باطل خود طلب عفو و بخشش نمود ضمناً بمنظور ابراز ندامت و پشيمانى و براى نشان دادن مراتب خضوع و خشوعش به جمال مبارک محاسن را که در آن روزها نشانه شخصيّت و مردانگى بود تراشيد و جاروئى از آن درست کرد که آستانه بيت مبارک را با آن جارو مى‌نمود.

نبيل که اشتياق شورانگيزى به خدمت حضرت بهاء‌الله داشت و با عنايات و الطاف دائمى آن حضرت نيروى تازه‌اى يافته بود موفّق بخدمات قابل توجّهى به امر مبارک شد وى در وفادارى و اخلاص به جمال مبارک نمونه و سرمشق بود و در ميان تمام اصحاب از نظر شدّت عشق و علاقه به آن حضرت ممتاز شمرده مى‌شد اين عشق و محبّت بقدرى شديد بود که تمام نفوسى که با وى تماس داشتند شعله سوزان آن را در قلبش احساس مى‌نمودند نبيل شاعرى با قريحه و نابغه‌اى الهام يافته بود که بکمال سلاست چيز مى‌نوشت بعضى از آثار وى بصورت نظم تأليف شده و تمام اين اشعار از شدّت ايمان و حدّت عشق و علاقه آن مظهر ايقان حکايت مى‌کند.

حضرت بهاء‌الله نبيل را به مأموريت‌هاى مهمّ زيادى به ايران اعزام فرمودند اين شخص جليل در تمام اين سفرها هر‌کجا که وارد مى‌شد بشارات و فرمايشات جمال مبارک را ابلاغ و مؤمنين را به قيام به خدمت تشويق مى‌نمود وقتى جمال اقدس ابهى از بغداد به اسلامبول نقل مکان مى‌فرمودند نبيل نتوانست مفارقت هيکل مبارک را تحمّل کند به لباس درويشى درآمد و بطور ناشناس و پاى پياده راه اسلامبول را در پيش گرفت و در ميانه راه به قافله اصحاب حضرت بهاء‌الله ملحق شد جمال مبارک به نبيل امر فرمودند از اسلامبول به ايران رود و در آن سرزمين به تبليغ پيام الهى و نشر بشارات امرى بپردازد وى از ايران به ادرنه که صحنه نزول الواح عمومى و خطابات تاريخى حضرت بهاء‌الله به رؤسا و تاجداران عالم بود شتافت جمال مبارک بار ديگر نبيل را به ايران اعزام و وى را مأمور فرمودند که آثار مقدّسه نازله از قلم اعلی را در بين ياران منتشر و آنان را در فهم و درک اهمّيّت ظهور مبارک مساعدت کند نبيل با اشتياق وفير و همّت شديد در عرض و طول خاک ايران سفر کرد و ياران را در بنيان‌گزارى جامعه بهائى در آن سرزمين يارى نمود در اين زمان جامعه در حال رشد بهائى از تعداد قليلی که از روى جهالت و عدم بصيرت پيرو ميرزا‌يحيى شده بودند ممتاز و مشخص گرديد و گروه تابعان يحيى که بنام ازلی معروف بودند در سالهاى بعد به حضيض حقارت نزول و به ورطه نسيان سقوط نمود و باز در همين اوان بود که کلمه بهائى بعنوان شاخص و معرّف پيروان اسم اعظم به جاى کلمه بابى معمول شد مأموريت ديگر که پس از اين سفر از طرف حضرت بهاء‌الله به نبيل اعظم تفويض شد اين بود که به مصر برود و از طرف هفت تن از احبّاء که به توطئه يکى از اعداى امر يعنى سرقونسول ايران در مصر محکوم به زندان شده بودند نزد خديو مصر دادخواهى کند نبيل بلافاصله پس از ورود به مصر خود گرفتار شد و در اسکندريه به زندان افتاد وى در اين زندان با فارس افندى طبيب و کشيش عيسوى که از جمله زندانيان بود آشنا شد و او را به امر بهائى تبليغ کرد فارس افندى به امر مبارک اقبال نمود و از مؤمنين جانفشان و عميق شد و احتمالاً اوّلين مؤمن از ميان مسيحيان بوده‌است.

وقتى حضرت بهاء‌الله به عکّا سرگون شدند کشتى حامل هيکل مبارک در طىّ اين سفر در بندر اسکندريه و نزديک زندان لنگر انداخت از حسن تصادف نبيل در زندان بر اين امر اطّلاع يافت و خود و فارس افندى عريضه‌اى بحضور مبارک که در کشتى تشريف داشتند ارسال و آن حضرت را از تقديرات خود مطّلع ساختند فارس افندى در عريضه خود حضرت بهاء‌الله را با عنوان مولاى ابهى مخاطب ساخته و رجا نموده بود که او را بعنوان يک عبد مخلص در آستان مقدّس قبول فرمايند حضرت بهاء‌الله در جواب لوحى عنايت و در آن از وصول عريضه آن دو اظهار مسرّت فرمودند و آنان را به مراحم و الطاف خود مطمئن ساختند هيکل مبارک در لوح مرحمتى مخصوصاً فارس افندى را با عبارات تشويق‌آميز مورد عنايت قرار داده‌اند.

نبيل پس از چندى توانست از مصر خارج شود وى به ارض اقدس شتافت و بلباس مبدّل به دروازه عکّا رسيد ولی دشمنان او را شناختند و به اولياى امور معرّفى کردند و آنها هم وى را از شهر بيرون نمودند نبيل پس از اين واقعه مدّتى در نقاط مختلف ارض اقدس زندگى کرد و اوقاتى هم در يکى از غارهاى کوه کرمل گذران نمود وى روزها را به دعا و مناجات ميگذراند و در آرزوى روزى بود که بتواند دوباره به حضور مولاى خود مشرّف شود بالاخره دعاى او مستجاب شد ابواب سجن بروى مؤمنين مفتوح گشت و نبيل با سرور موفور به حضور جمال مبارک فائز گرديد و اين فتح و ظفر بزرگى براى وى محسوب مى‌شد نبيل بقيه ايّام حيات را در عکّا سپرى کرد و اغلب افتخار تشرّف بحضور مبارک را پيدا مى‌نمود نبيل در سال ١٨٨٧ کار مهمّ نوشتن يادداشتهاى تاريخى خود را شروع کرد وى کتاب تاريخ خود را با اين مقدّمه آغاز مى‌کند.

مقصد من آن بود که در مقدّمه تاريخ امر وقايع دوران حيات دو شخص بزرگوار يعنى شيخ احمد احسائى و سيّد کاظم رشتى را نقل کنم و رواياتى را که از جريان حيات آن دو نور اعظم بدست آورده‌ام ذکر نمايم‌‌سپس مهمّترين حوادثى را که از ابتداى سنه شصت يعنى سال اعلان دعوت باب تا کنون (که سال ١٣٠٥ هجرى است) بوقوع پيوسته سال بسال نقل نمايم. فضل الهى و مساعدت خداوندى مرا ياورى نمود و باجراى مقصود موفّق ساخت. برخى از حوادث تاريخى را مفصلاً نگاشتم و بعضى را بنحو اختصار مرقوم داشتم. حوادثى را که به چشم خويش ديده‌‌بودم و آنچه را که از نفوس مورد اعتماد شنيده بودم با ذکر اسم و مقام هر‌يک در هر حال و موضعى شرح دادم. نفوس مزبوره که مرا در شرح وقايع مساعدت فرمودند "‌خصوصاً ميرزا احمد قزوينى کاتب وحى باب و سيّد اسمعيل ذبيح و شيخ حسن زنوزى و شيخ ابوتراب قزوينى‌" بواسطه اين مساعدت بر من منّت نهادند. مخصوصاً جناب ميرزا‌موسى کليم برادر حضرت بهاء‌الله که از حيث مقام بر آن نفوس مقّدم و سپاس مساعدتش بر من واجب و لازم است.

شکر خداوند را که مرا بنگارش اين اوراق تأييد فرمود و آنرا به اين موهبت متبارک و مشرّف ساخت که حضرت بهاء‌الله بنفسه‌الجليل تفضّل و عنايت فرمودند و اين اوراق را مراجعه نمودند. ميرزا آقاجان کاتب وحى در حضور مبارک اين اوراق را قرائت نمود و برضا و قبول هيکل مقدّسش فائز و مفتخر گشت. از خدا خواهم که به نصرت و هدايت خود مرا از اشتباه و خطا در اجراى اين مقصود مهمّ محافظه فرمايد و به اتمامش تأييد نمايد. (٣)

وقتى صعود حضرت بهاء‌الله واقع شد نبيل حالت تسلّى‌ناپذيرى پيدا نمود گوئى در غيبت محبوبش تاب تحمّل زندگى را نداشت نائره عشق محبوب که بمدّت طولانى و بشدّت تمام در‌درونش مشتعل بود اکنون تمامى وجود او را فرا گرفته و در حال شعله‌ور شدن بود و وى را به فدا شدن رهبرى مى‌نمود نبيل تا چندى سعى مى‌کرد خود را تسکين و تسلّى دهد ولی اين امر روز بروز دشوارتر مى‌شد سرانجام آن دلداده فدائى نتوانست سيل سرکش درياى عشق را که در اعماق روحش موج مى‌زد جلو گيرد و با غرق کردن خود در دريا به حياتش خاتمه داد نبيل قبل از فدا کردن خويش نوشته‌اى از خود بجاى گذاشت که در آن ضمن عرض عبوديّت نسبت به حضرت عبدالبهاء تاريخ وفات خويش را با کلمه غريق بيان کرده بود که به حساب ابجد با ١٣١٠ هجرى (٣ _ ١٨٩٢ ميلادى) مطابقت مى‌نمود.

يکى از آخرين خدمات نبيل نوشتن شرح صعود حضرت بهاء‌الله بود که مطالعه‌اش قلب را بهيجان مى‌آورد و هم او بود که به دستور حضرت عبدالبهاء الواحى را که اکنون متن زيارت نامه* را تشکيل مى‌دهد انتخاب نمود يعنى زيارتنامه‌اى که در روضه مبارکه حضرت بهاء‌الله** و مقام مقدّس اعلی و در مراسم سالگرد صعود جمال مبارک و شهادت حضرت باب تلاوت مى‌شود اين زيارتنامه لوح مخصوصى است که احبّا در سراسر جهان در مراسم فوق و احيان مناسب ديگر تلاوت مى‌کنند.

خدمات نبيل به تاريخ امر بابى و ديانت بهائى بسيار وسيع بوده‌است آن

* چهار‌قسمت اوّل زيارتنامه از لوح مبارک حضرت بهاء‌الله بيکى از مؤمنين بنام آقابابا اخذ شده قسمت پنجم و ششم از لوح مبارک ديگر بافتخار يکى ديگر از احبّاء که نويسنده به يافتن نامش موفّق نشده گرفته شده و قسمت آخر هم از لوح مبارک جمال مبارک خطاب به خديجه‌بگم زوجه حضرت اعلی مى‌باشد.

** مرقد حضرت بهاء‌الله در بهجى

قسمت از يادداشت‌هاى تاريخى وى که تاکنون بطبع رسيده نه‌تنها اطّلاعات مفيدى در اختيار پيروان امر مى‌گذارد بلکه منشأ الهام و تعميق براى آنان نيز محسوب مى‌شود نبيل زرندى گنجينه‌اى از خود بيادگار گذاشته که گذشت ايّام آنرا از بين نخواهد برد و نسلهاى آتيه هر‌يک بنوبه خود از الهامات و معلومات آن بهره‌اى خواهند گرفت.

اصحاب حضرت بهاء‌الله

مقارن نزول کتاب مستطاب ايقان تعداد قابل ملاحظه‌اى از بابيان بقصد تشرّف بحضور جمال مبارک به بغداد آمده و بسيارى از آنان حتّى سالها قبل از اظهار امر علنى حضرت بهاء‌الله به عرفان مقام آن حضرت فائز شده در جرگه مؤمنين جانفشان درآمده بودند حضرت بهاء‌الله به تعدادى از اين نفوس مؤمنه اذن اقامت در بغداد را دادند و بقيّه را مأمور فرمودند که به بلاد خود مراجعت و امر بديع الهى را در بين هموطنان خود منتشر نمايند بدين ترتيب جامعه کوچکى از نفوس مؤمن و جانفشان که منجذب قوّه ملکوتى جمال قدم گشته بودند در بغداد بوجود آمد اين اصحاب سرمستان صهباى الهى بودند و عاشقان جمال آن دلبر آسمانى، قهرمانان روحانى اين دور بديع گشتند و مظاهر انقطاع و جانفشانى شدند اين نفوس مبارکه در حقيقت نمونه خلق جديد بودند که بتمامى وجود خود را تسليم اراده آن جمال بيمثال نموده و اشتياق هرگونه از خودگذشتگى و ايثار جان در سبيلش در دل داشتند هيچ نيروى مادّى قادر نبود افکار اين مؤمنين را از عظمت و جلال حضرتش منحرف کند و هيچ عامل بشرى نمى‌توانست آنها را از آن وجود مقدّس دور سازد اين عاشقان چون پروانه که بر حول شمع پرواز مى‌کند اطراف آن هيکل نورانى حلقه زده و در ستايش و پرستش محبوبشان از خود بى‌خبر بودند نهايت سرورشان تشرّف به ساحت مبارک بود و نخستين انديشه‌شان هنگام ترک محضر مبارک امکان شرفيابى دوباره در کلّ احيان در انتظار و اشتياق مى‌زيستند و اميد آن داشتند که جمال مبارک از راه لطف و عنايت آنان را به حضور پذيرد و يا با تشريف‌فرمائى به محفل احباب آنان را مفتخر و سرافراز فرمايد.

تاريخ عالم اين چنين عشق و محبّت و جانفشانى و از خودگذشتگى در نفوس انسانى نديده‌است در تاريخ اديان هم هرگز سابقه نداشته که مؤمنينى چنان فداکار به تعدادى چنان فراوان دور هيکل مقدّسى که بعنوان مولايشان مى‌شناختند سالها قبل از اظهار امرش گرد آمده باشند حضرت باب فى‌الحقيقه در آثار مبارکه خود در بيان عظمت مقام من يظهره‌الله باين نکته اشاره کرده و نويد داده بودند که حتّى پيش از کشف نقاب از چهره پرجلال آن جمال بيمثال نفوس مقدّسه‌اى بعرفانش فائز خواهند شد و بکمال اشتياق آماده جانفشانى در سبيلش خواهند گشت.

اين بشارت نه‌فقط قبل از اظهار امر جمال مبارک به تحقّق رسيد بلکه بعضى نفوس مبارکه حتّى در دوران قيادت حضرت باب به عظمت مقام آن حضرت عارف شده‌بودند و گرچه نخستين آثار تجلّى روح اعظم بر صدر مقدّس جمال قدم در سياه‌چال طهران آشکار شد تعدادى از بابيان حتّى پيش از آن زمان به عرفان مقام آن حضرت بعنوان موعود بيان رسيده بودند.

يکى از اين نفوس مبارکه جناب طاهره قهرمان جاودانى دور بيان بود که مدّت‌ها قبل از مسجونيّت حضرت بهاء‌الله در سياه‌چال به مقام عظيم آن حضرت آگاه شد و زيباترين اشعارش را در مدح و ستايش آن جمال بيمثال که مولا و معبود قلبى‌اش بود برشته تحرير درآورد شيخ حسن زنوزى هم که يکى از بابيان غيور و پرشور بود از قبل مقام حضرت بهاء‌الله را دريافته بود حضرت اعلی وى را به ديدار من يظهره‌الله در شهر کربلا مطمئن ساخته بودند اين وعده يک سال قبل از مسجونيّت حضرت بهاء‌الله در سياه‌چال تحقّق پذيرفت و شيخ حسن تصادفاً در همان شهر کربلا بزيارت آن حضرت نائل شد و در همين ملاقات بود که جمال مبارک رازى را که بعدها در بغداد آشکار شد با وى در ميان گذاشته تعداد ديگرى از مؤمنين دور بيان نيز که از بصيرت روحانى بهره داشتند هريک به نحوى به مشاهده جمال الهى که در پس پرده‌هاى ستر و خفا در حال اشراق بود هدايت گشته بودند.

بسيارى از نفوس متحيّرند که چگونه ممکن است مظهر الهى قبل از اينکه خود نخستين اشارات رسالتش را دريافت کرده باشد مورد شناسائى ديگران قرار گيرد حضرت عبدالبهاء اين نکته را توضيح داده و تشريح فرموده‌اند که مظهر الهى در کلّ احيان از مقام مظهريّت بهره‌مند بوده و در کينونت خود تمام صفات الهيّه را مدّت‌ها قبل از دعوت به رسالت حائز است حالت مظاهر مقدّسه در ايّام قبل از ظهور مانند شخص خفته است و يا مانند چراغى که در زير سرپوشى نهفته و نورش از نظر ناس پوشيده‌است اين برگزيدگان حقّ قواى روحانى و صفات الهى خويش را تا زمانى که رسالت آسمانى‌شان تولّد نيافته ظاهر و آشکار نمى‌کنند اين لحظه تولّد است که نشانه استقرارشان بر عرش مظهريّت الهى است حتّى اگر اظهار امر و اعلام رسالت در زمانى بعد از آن انجام گيرد شريعت مقدّسه حضرت بهاء‌الله در طهران متولّد شد ولی اظهار امر علنى آن حضرت ده سال بعد از آن در خارج شهر بغداد انجام گرفت.

پس عجب نيست اگر اصحاب حضرت بهاء‌الله در عراق که از بصيرت روحانى بهره داشتند و عظمت و جلال آن مولاى عظيم را پيش از اظهار امر مشاهده کرده بودند از چنان حالت جذب و شور سرشار بوده باشند اين اصحاب در کمال انقطاع بسر مى‌بردند و از عالم و عالميان بى‌خبر بودند حضرت ولىّ‌امرالله در باره مراتب عشق و اشتياق آن ياران چنين مى‌فرمايند :

چه ضيافات که اصحاب با بضاعت مزجاة و سرور و انبساط بى‌پايان بافتخار طلعت ابهى برپا مى‌کردند، چه مجالس که تا نيمه‌شب منعقد و به ترتيل آيات و تلاوت اشعار و اذکار و بيان محامد و اوصاف حضرت ربّ اعلی و جناب قدّوس و جمال اقدس ابهى مى‌پرداختند، چه ايّام که بصوم و تعبّد ميگذراندند و چه ليالی که بمراقبت و تعبّد صرف مى‌کردند. چه اسرار و حقائقى که در عالم رؤيا کشف و بکمال حبور و نشاط براى يکديگر نقل مى‌نمودند و چه شوق و شعفى که ملازمان مبارک در اجراى خدمات خصوصيّه آن حضرت ابراز مى‌داشتند. چه مشکهاى سنگين آب که بکمال اشتياق جهت مصرف بيت حمل مى‌کردند و چه بروزات عاشقانه‌اى که گهگاه در حال شور و جذبه از آنان هويدا مى‌گرديد و شگفت و استعجاب بى‌نظير در بين ناس که کمتر شاهد اينگونه انجذابات روحانى بودند ايجاد مى‌نمود. همه اين حالات و کيفيّات و ظهورات و سطوعات از خصائص دورانى بود که بين ولادت امر حضرت بهاء‌الله در سياه‌چال طهران و اعلام امر مقدّس باصحاب در حين خروج از بغداد قرار داشت.‌(٤)

نبيل زرندى در باره اين اصحاب چنين مى‌نگارد‌:

چنان شاربان کأس وصال از رحيق جمال سرمست که در نظرشان قصور ملوک را بقدر بيت عنکبوت دوام و ثبوت نبود ... عيش و عشرتى داشتند که ملوک ارض در خواب نديده‌اند...‌

اکثر شبها را ده نفر بيک قمرى خرماى زاهدى مى‌گذرانيدند و معلوم نبود که کفش و عبا و قبائى که در آن منازل است صاحبش کيست هرکس که در بازار کار داشت کفش باو تعلّق داشت و هرکس بحضور مبارک مشرّف مى‌شد عبا و قبا باو تعلّق داشت. حتّى اسماى خود را فراموش کرده بودند و جز هواى جانان چيزى در دل و جانشان باقى نمانده بود ... چه خوش ايّامى بود‌. (٥)

فصل دوازدهم
در آستانه اظهار امر حضرت بهاء‌الله

با نزديک شدن سال ١٨٦٣ *آثار اظهار امر حضرت بهاء‌الله روز بروز آشکارتر مى‌شد لحن الواح نازله از قلم اعلی و اشارات صادره از فم اطهر جمال ابهى در برابر خاص و عام کلّ از قرب اعلان رسالت حضرتش حکايت مى‌نمود هر روز لوح تازه‌اى از کلک معجزشيم جمال مبارک نازل مى‌گشت و تمام اين الواح بر حلول روزى که مقدّر بود نقاب از چهره آن مظهر الهى کنار رود دلالت مى‌نمود اين دوره پيش از اظهار امر براى نفوسى که حول وجود اقدس جمال مبارک طائف و از زيارت الواح روح‌افزا و اشعار بهجت‌زاى نازله از کلک حضرتش غرق نشئه و سرور بودند ايّام خوش و پرجذبه‌اى محسوب مى‌شد اصحاب حضرت رحمان در ليالی آن ايّام پرهيجان در کلبه محقّرى دور هم گرد آمده در نور شمع‌هاى کافورى که مى‌افروختند بصداى بلند به تلاوت و ترتيل اين الواح و قصائد مى‌پرداختند و در حالی که غرق در عوالم روحانى و بيخبر از اين عالم فانى بودند يکباره به گذشت شب و برآمدن روز متذکّر مى‌شدند مکالماتى هم که ضمن تلاوت آيات در بين اين ابطال جانفشان در آن ليالی تاريخى انجام مى‌گرفت کلّ در باره هيکل مبارک جمال قدم دور ميزد نقل داستان‌هائى که در باره آن حضرت داشتند، بيان احساسات خوشى که از زيارت آن حضرت در بيت مبارک يا در کوچه و بازار بغداد بآنان دست داده بود، بحث‌هاى عميقى که در کشف اسرار مودوعه در الواح نازله مى‌نمودند و بالاخره پيش‌بينى‌هائى که در باره کيفيّت اظهار امر و ميقات آن مى‌کردند همه اين‌ها محيطى پر از بهجت و هيجان بوجود مى‌آورد که مافوق تصوّر نفوس انسانى در اين روزهاست.

الواح مقدّسه و قصائد مبارکه که در اين دوران از يراعه آن مالک زمان صادر گشته از نظر سبک و عبارات و قدرت نافذه چنان بديع و يگانه‌اند

* سال ١٢٩٧ هجرى قمرى

که شرح و بيان‌آنها دشوار و‌ترجمه‌شان حتّى ممکن است ممتنع و محال باشد "‌سبحان ربّى‌ الاعلی‌"،‌"‌غلام‌الخلد‌"،‌"‌حور‌عجاب‌"،‌"از باغ الهى " و‌"هله هله يا بشارت‌" از جمله آثار مبارکه نازله در اين ايّام مى‌باشند.

لوح سبحان ربّى الاعلی

اين لوح مبارک به لسان عربى و باعزاز حاجى ميرزا موسى جواهرى که از طرف حضرت بهاء‌الله به لقب حرف بقا مفتخر شده نازل گرديده‌است پدر اين نفس محترم حاجى ميرزا هادى که سابقاً سمت وزرات در حکومت ايران داشت حائز شخصيّت مخصوصى بود و در ميان بزرگان ايران و عراق شهرت عظيمى داشت حاجى ميرزا هادى به بغداد مهاجرت کرده و در آنجا سکونت اختيار نموده بود و بسبب ثروت و نفوذى که داشت مورد احترام فوق‌العاده اهل آن شهر بود اين شخص در اواخر ايّام حياتش منجذب جمال مبارک شد و ارادت خاصّى بآن حضرت پيدا نمود بطورى که اغلب بحضور هيکل اطهر مى‌رسيد و بکمال خضوع و خشوع در محضر مبارک مى‌نشست.

پس از درگذشت حاجى ميرزا هادى در تقسيم دارائى وى مشکلات بسيارى پيش آمد نمود و بعد از آنکه اين مشکلات رفع شد قسمتى از اين دارائى به پسرش حاجى ميرزا موسى که از مؤمنين ثابت‌قدم و باوفاى حضرت بهاء‌الله بود به ارث رسيد وى مالکيّت بيت مبارک حضرت بهاء‌الله را در بغداد داشت و مشتاق بود که آن ملک را بهمراه املاک ديگر حضور مبارک تقديم کند ولی حضرت بهاء‌الله از قبول اين هدايا امتناع مى‌ورزيدند تا اينکه بالاخره پس از الحاح و التماس زياد اجازه فرمودند که آن بيت به قيمت عادلانه از ايشان ابتياع شود اين امر بانجام رسيد و بدين ترتيب بيت مبارک به مالکيّت امر درآمد.

حضرت بهاء‌الله اين بيت را به "بيت‌الله‌" و "بيت اعظم‌" تسميه و آنرا بعنوان زيارتگاه اهل بهاء تعيين فرموده‌اند در اين بيت مبارک الواح مقدّسه بيشمارى از قلم اعلی نازل شده و از آن مکان مقدّس آيات الهيّه زيادى در طىّ ساليان مديد سارى و جارى گرديده‌است از همين بيت اعظم حضرت بهاء‌الله نداى اسم اعظم را بسمع اهل عالم رساندند و روح حيات در کالبد عالم انسانى دميدند اين بيت مقدّس و بيت مبارک شيراز و روضه مبارکه در عکّا و مقام مقدّس اعلی در حيفا که محلّ استقرار اعراش مطّهره حضرت بهاء‌الله و حضرت اعلی است در نزد اهل بهاء مقدّس‌ترين اماکن در روى ارض شمرده مى‌شوند.

زيارت بيت مقدّس جمال اقدس ابهى در بغداد و بيت مبارک حضرت اعلی در شيراز يکى از فرائض مقدّسه امريّه است که در کتاب اقدس تشريع گرديده‌است حضرت بهاء‌الله هنگامى که در ادرنه تشريف داشتند دو سوره حجّ را نازل و نبيل اعظم را مأمور فرمودند که به بغداد و شيراز سفر کند و مراسم حجّ را در آن دو بيت مبارک اجرا نمايد بنا‌بر‌اين نبيل نخستين و در حقيقت تنها کسى است که تمام مراسم حجّ را بنحوى که در اين دو لوح مبارک منصوص شده بجاى آورده‌است.

در اواخر ايّام حيات عنصرى حضرت عبدالبهاء به هدايت آن حضرت بعضى تعميرات ساختمانى در بيت مبارک بغداد انجام گرفت اساس بنا تقويت و تحکيم گشت و خود بنا بشکل اصلی و اوّليّه برگردانده شد متأسّفانه اندکى پس از انجام اين خدمات دشمنان امر بطور غير قانونى آنرا تصرّف نمودند و اين امر سرانجام به تقديم عرضحالی از طرف جامعه بهائى به شوراى اتّحاديه ملل منتهى گشت شوراى اتّحاديه ملل در سال ١٩٢٩ حقّ استيلاى جامعه بهائى را بر بيت مبارک تأييد کرد ولی بعلل مختلف رأى آن شورا از طرف اولياى امور تنفيذ نشد و هنوز هم بيت مبارک در تصرّف معاندين امر قرار دارد.

حضرت بهاء‌الله در بعضى از آثار مقدّسه خويش تقدّس و جلال اين بيت مبارک را ستوده، هتک حرمت مقام آن اطهر را که مقدّر بوده پيش بيايد پيش‌بينى نموده و عظمت و ارتفاع شأن آن را در آتيه پيشگوئى فرموده اند از جمله در يکى از الواح مقدّسه عبارات زير نازل:

يا بيت‌الله ان هتک المشرکون ستر حرمتک لا تحزن قد زيّنک‌الله بطراز ذکره بين الارض و السّماء و انّه لا يهتک ابداً انّک تکون منظر ربّک فى کلّ الاحيان ... ثمّ تمضى ايّام يرفعه‌الله بالحقّ و يجعله علماً فى‌الملک بحيث يطوف حوله ملأ العارفين‌. (١)

حضرت بهاء‌الله در آغاز لوح مبارک سبحان ربّى‌الاعلی ميرزا موسى حرف بقا را تشجيع و تشويق مى‌فرمايند و وى را به انقطاع از دنيا و آنچه در آنست دعوت مى‌کنند تا‌بتواند درعوالم‌روحانى بپرواز‌درآيد و‌از‌نفحات‌ملکوت‌الهى متلذّذ شود.

جمال اقدس ابهى در اين لوح منيع نورا بسبکى بديع و زيبا ظهور "حوريّه بهشتى" را در برابر هيکل مبارک تصوير و به روشى بى‌نظير و بنحو رمز و تمثيل تجلّى "‌روح اعظم‌"‌* را بر وجود اطهر تشريح مى‌فرمايند و با بيانى چنان شورانگيز به ظهور مبارک خويش اشاره مى‌کنند که قلم از ذکر و توصيف عاجز و قاصر است اين لوح مبارک سراسر مشحون از بشارات روح‌بخش حلول يوم‌الله بتمثيل و اشاره است و در عين حال مؤمنين را به امتحاناتى که ممکن است بر آنان وارد شود و‌بسيارى را‌از عرفان عظمت و جلال حضرتش محروم سازد انذار مى‌کند.

لوح مبارک سبحان ربّى الاعلی به لسان رمز و استعاره نازل شده و شخص مؤمن براى درک معانى مکنونه در آن بايد به مُنزل آن جمال اقدس ابهى روى آورد و در آيات نازله‌اش تفکّر و تمعّن نمايد تنها بدين وسيله است که قلب مؤمن مى‌تواند عنايات لايزالی آن جمال بيمثال را کسب کند و عظمت بيانات عاليه‌اش را درک نمايد.

لوح غلام الخلد

لوح مبارک غلام‌الخلد از نظر سبک و عبارت مشابه لوح سبحان ربّى‌الاعلی است با اين تفاوت که قسمتى از آن به لسان عربى و ختامش به زبان فارسى است اين لوح بديع و جميل در تجليل سالگرد بعثت حضرت نقطه اولی از قلم اعلی نازل شده و مشحون از اشارات بديعه و همچنين بشارات صريحه در باره ظهور جمال اقدس ابهى است حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک به لسان رمز و تمثيل بنفس مبارک خود اشاره و قرب کشف نقاب از جمال بيمثالش را اعلان مى فرمايند رسالت روحانى خود‌را مى‌ستايند و نفس مقدّس خويش را با‌"‌آن کلمه مستوره

* به يادداشت ذيل صفحه مراجعه شود

که ارواح جميع انبياء و اولياء باو معلّق و مربوط بود" مماثل و مطابق معرّفى مى‌نمايند بصريح بيان به اصحاب خود اعلام مى‌کنند که "‌غلام روحانى که در کنائز عصمت ربّانى مستور بود

بطراز يزدانى و جمال سبحانى از مشرق صمدانى چون شمس حقيقى و روح قدمى طالع شد‌" و تصريح مى‌فرمايند که با ظهور مبارکشان نسيم حيات بر جميع کائنات وزيدن گرفت عاشقان حقيقى جمال ذوالجمال را دعوت مى‌کنند که قدم پيش گذارند و با معشوق خود بياميزند و والهان هواى قرب ذوالجلال را تشويق مى‌کنند که دل را پاک سازند تا در آستان حضرتش مقبول واقع شوند و از مشتاقان جمال جانان مى‌خواهند که خود را از "ثقل حبّ دنيا" آزاد کنند و از "نقوش و اوهام و خيال " يکباره دل بردارند.‌*

حضرت بهاء‌الله همچنين در اين لوح مبارک به رفعت مقام حضرت اعلی شهادت مى‌دهند و تصريح مى‌فرمايند که آن حضرت نقطه اولائى هستند که تمام علوم از آن ناشى مى‌شود اين حقيقت که حضرت ربّ اعلی مبدأ کلّ علومند از حقايق اساسى امر بهاست همچنانکه تمام پيامبران الهى منشأ علم و حکمت براى امّت خود بوده‌اند و اين نکته حقيقت بارزى است که اوراق تاريخ بدان شهادت مى‌دهد.

امّت بنى‌اسرائيل که در دست فرعون مصر اسير و از آزادى، حقوق اجتماعى و عدالت محروم بودند بودند تحت تأثير تعاليم حضرت موسى از اين اسارت آزاد شدند، به هدايت آن حضرت که از الهامات الهى سرچشمه مى گرفت اهمّيّت يافتند و بسبب تأسيس مدنيّتى عظيم در تمام عالم مشتهر گشتند بشهادت حضرت عبدالبهاء بعضى از فلاسفه يونان در آن زمان به ارض مقدّس شتافتند تا مخصوصاً از ملل يهود کسب علوم و فنون نمايند اين فلاسفه در باره وحدانيّت الهيّه و بقاى روح از يهود کسب فيض نمودند و اين تعليمات را با خود به يونان به ارمغان بردند.‌**

ديانت عيسوى نيز مدنيّت تازه‌اى تأسيس کرد که در تمامى عالم غرب

* عبارات داخل علامت از لوح مبارک غلام‌الخلد (کتاب ايّام تسعه ص ٩٨ _ ٩٧) اخذ شده‌است.

** به مفاوضات حضرت عبدالبهاء فصل پنجم مراجعه شود

منتشر شد تعليمات حضرت مسيح آداب اجتماعى روم را بکنار زد و اصول جديدى را جانشين آنها نمود اين تعاليم سبب تنوير افکار مليون‌ها نفوس شد و بنيان تازه‌اى براى علم و حکمت بنياد نهاد.

شريعت اسلام بهترين مثال در بيان اين حقيقت است اسلام با وجود اينکه در ميان اقوام جنگجوى عرب ريشه گرفت تمدّنى بوجود آورد که از يک طرف حيات روحانى در مليون‌ها نفوس دميد و از سوى ديگر مراکز علم و دانش در سراسر عالم اسلام تأسيس کرد علما و محقّقين مسلمان علوم و فنون بسيارى را پايه‌گذاشتند که بعدها در دسترس ملل مسيحى قرار گرفت و تحوّل و انقلاب بزرگى در حيات آنها ايجاد کرد.

جرج تاونزند محقّق شهير ايرلندى در کتاب مسيح و بهاء‌الله در بيان نفوذ ديانت اسلام در ميان ملل عرب چنين مى‌نويسد‌:

ادبيّات عرب صرفنظر از اينکه در چه زمينه و بچه صورتى بکار مى‌رفت در ميان اعراب از مقام عظيمى برخوردار بود از جهتى قرآن در ميان مردم مرکزيّت خاصّى داشت و بعنوان يک معجزه ادبى مورد احترام بود و از جهت ديگر ملّت عرب بلسان خود افتخار مى‌کرد و آن را تنها زبان کاملی مى‌دانست که بشر بآن تکلّم مى‌نمود در حقيقت عربى زبانى است که دانشمندان امروز هم آنرا يکى از بزرگترين موفّقيّت‌هاى معنوى نژاد عرب مى‌شمارند اعراب مدارس و دانشگاه‌هاى متعدّد ايجاد کردند که مورد استقبال تلامذه از مليّت‌هاى مختلف قرار گرفت کتب و آثار مهمّى در هر مطلبى نوشته شد و کتابخانه‌هاى بزرگى تأسيس گشت که صدها هزار جلد کتاب در اختيار داشتند خلفاى اسلام در يافتن منابع علمى در تمامى کره ارض به جستجو پرداختند و هيأت‌هاى تحقيق براى کسب اطّلاعات در باره سرزمين‌هاى بيگانه و اعصار گذشته به مناطق مختلفه جهان اعزام نمودند گروه عظيمى از مترجمين بخدمت گماشتند تا کتب و آثار نويسندگان يونانى، مصرى، هندى و يهودى را به لسان عربى منتقل نمايند دستور زبان و قواعد آن بکمال مهارت مورد مطالعه قرار گرفت کتب زيادى بصورت فرهنگ لغات، دائرة‌المعارف و قاموس در سطح وسيعى نوشته شد کاغذ از کشور چين فراهم گشت و سيستم جديدى از اعداد (که به اعداد عربى معروفست) از هند گرفته شد و لسان عربى بصورت يک زبان عمومى درآمد خلفا آن‌دسته از ارباب علم و هنر را که معروفيّت جهانى داشتند بدربار خود دعوت مى‌کردند و کتابفروشى‌هاى بزرگ پايتخت خلافت اسلامى محلّ مناسبى براى ملاقات علما، فلاسفه، شعرا و استادان زبان از ملل مختلفه جهان شده بود.

بموازات ادبيّات و هنر در رشته‌هاى علمى چه تطبيقى و چه غير تطبيقى نيز پيشرفت‌هاى زيادى حاصل شد اعراب در آن زمان در علوم تجربى، پزشکى، جرّاحى، شيمى، فيزيک، جغرافيا و نيز در رياضيات و نجوم سرآمد ملل ديگر جهان شدند و در فنّ معمارى شيوه زيبا و تازه‌اى ابداع کردند که به ترکيب ظرافت نما و استحکام بنا و روش استفاده از نور ممتاز بود امروزه مى‌توان نفوذ اين سبک از معمارى را در سراسر هند تا سرزمين جاوه و در کشورهاى چين و سودان و تمامى روسيّه مشاهده کرد اعراب صنايع زيادى تأسيس کردند و روش‌هاى تازه‌اى در کشاورزى و باغبانى ايجاد نمودند کشتى‌هاى آنان با استفاده از قطب‌نماى بحرى درياها را طىّ نمودند و کاروان‌هايشان با حفظ ارتباط تجارى بين قسمت‌هاى مختلفه امپراطورى اسلامى محصولات و مال‌التّجاره را از هند و چين از ترکستان و روسيّه از افريقا و مجمع‌الجزاير مالايان حمل مى‌نمودند.

مشروعات بديعه بغداد نظير مساجد و قصور عاليه، معاهد علميّه و حدايق معطّره در مراکز سايره از قلمرو خلافت اسلام مانند بصره، بخارا، قرطبه و غرناطه ايجاد شد و شکوه بغداد در آن بلاد نيز نمودار گشت طبق نوشته مورّخين قرطبه در زمانى که در اوج شهرت خود بوده بيش از ٢٠٠٠٠٠ خانه و متجاوز از يک مليون جمعيت داشته و انسان مى‌توانسته پس از غروب آفتاب در خيابان‌هاى صاف و پرنور و مستقيم آن که تا ده ميل امتداد داشته گردش کند در حاليکه در اروپا حتّى قرن‌ها پس از آن نه يک خيابان سنگ‌فرش شده در پاريس وجود داشت و نه يک چراغ در خيابان هاى لندن ديده مى‌شد.

دانشگاه غرناطه هم نخستين دانشگاهى بود که در اروپا تأسيس شد و تعداد زيادى از علماى مسيحى در آن تعليم يافتند از جمله شخصى بنام گربرت‌* پس از تحصيل در اين معهد علمى بکشور خود باز گشت و بعد در رم بنام سيلوستر دوم‌** بسمت پاپ برگزيده شد.

* Gerbert ** Sylvester

بحکم طبيعت و با وجود خصومت بين جوامع مسيحى و اسلام تمدّن پيشرفته اسلام در روش زندگى و طرز تفکّر اروپائيان نفوذ و تأثير کرد از طريق قرارگاههاى اسلامى در جزيره سيسيل، در اثر تابش خيره‌کننده اسپانيا در ظلّ تمدن اسلام، بسبب وفور منابع و امکانات در دانشگاههاى اسلامى و با فراست و بصيرت دانشمندانى که از آن معاهد برخاستند افکار و آداب و شيوه‌هاى تازه‌اى از اسلام به اروپاى غربى منتقل شد بى‌شکّ سفر سوداگران، سيّاحان و نمايندگان سياسى و جابجائى سربازان، دريانوردان و دهقانان نيز نقشى در اين تحوّلات داشته‌اند. (٢)

در اين دور بديع که مرحله کمال و دوره ثمر و نتيجه اعصار گذشته است نوع انسان به استعدادى عظيم موهوب شده تا بتواند در جميع رشته‌هاى علوم انسانى بسوى رشد و کمال پيش رود پيشرفت بشر در علوم و فنون تا زمان ظهور حضرت باب خيلی آهسته و محدود بوده‌است ولی با ظهور آن مظهر الهى عصر جديدى در برابر نوع انسان مفتوح گشته که از لحاظ پيشرفت علم و دانش بى‌سابقه و نظير مى‌باشد.

در يکى از احاديث اسلامى بصريح بيان نقل شده که "العلم سبعة و عشرون حرفاً فجميع ما جائت به الرّسل حرفان و لم يعرف النّاس حتّى اليوم غيرالحرفين فاذا قام قائمنا اخرج الخمسة و العشرين حرفاً"(٣)

از ظهور حضرت باب تاکنون پيشرفت انسان در زمينه‌هاى تمدّن مادّى و معنوى غير‌عادى بوده‌است افزايش بيسابقه کشفيات علمى در زمان کوتاهى يک سيستم مخابراتى شگفت‌انگيزى در سراسر عالم بوجود آورده‌است اهمّيّت اين سيستم وقتى معلوم مى‌شود که نقشه الهى را براى بشر بدرستى مورد بررسى قرار دهيم.

انتشار انوار ديانت بهائى در سراسر کره ارض و ابلاغ پيام آسمانى آن در سطح جهانى تنها زمانى مى‌توانست متحقّق شود که ساکنين جهان مى‌توانستند بآسانى با يکديگر مخابره نمايند بدون سيستم مخابراتى گسترده جهانى که تمامى عالم انسانى را بهم مرتبط سازد امر بهائى نمى‌توانست عملاً و بنحو مؤثّر در عالم انتشار يابد چه که تعاليم امر بهائى بر محور وحدت عالم انسانى دور مى‌زند پيام آن عمومى است و مقصدش تأسيس نظم روحانى جهانى براى تمامى ساکنين کره خاک مى‌باشد.

در ايّام اوّليّه امر حتّى تصّور چگونگى نفوذ شريعت اسم اعظم به اقطار بعيده عالم براى بسيارى از مؤمنين مهد امر‌الله امکان‌پذير نبود وسايل سفر که در آن روزها در ميان آنان شناخته شده و معمول بود منحصر به پياده‌روى يا استفاده از الاغ و قاطر بود و بهمين سبب هميشه اين سؤال برايشان مطرح بود که چگونه مى‌توانستند براى تبليغ امر به نقاط دوردست سفر کنند کسى هم در آن زمان در مقام آن نبود که جوابى باين سؤال ارائه کند و همه معتقد بودند که خداوند خود وسايل آنرا فراهم خواهد نمود ولی بايد بخاطر داشت که حضرت باب فرموده بودند که عالم بشر مى‌بايستى يک سيستم مخابراتى سريع تأسيس کند تا هنگام آمدن من يظهره‌الله بشارت ظهورش به تمام نقاط عالم انتشار يابد.

حال ملاحظه مى‌شود که اين امر تحقّق يافته و در مدّت چنان کوتاهى چنين تحوّل علمى معجزه‌آسائى پديدار گشته‌است امروز دنيا بصورت واحد درآمده و انسان قادر است بسرعت برق از نقاط دوردست خبر گيرد و با سرعتى بيش از سرعت صوت مسافرت نمايد حضرت باب فى‌الحقيقه دور جديدى را در تاريخ علم افتتاح نمودند و عالم انسانى را آماده ظهور حضرت بهاء‌الله فرمودند و حال آوازه امر الهى بگوش عالميان رسيده و ارکان مؤسّسات نظم بديع جهانيش در سراسر عالم بمتانت کامل استوار گرديده‌است.

در دور بهائى فيضان معارف در ميادين مادّى و معنوى هر‌دو بوقوع پيوسته‌است در حقيقت همراهى اين دو عامل براى تأسيس مدنيّت الهى ضروريست و پيشرفت يکى بدون ديگرى چنان عدم تعادلی در حيات انسان بوجود خواهد آورد که بکلّى مانع تقدّم او خواهد شد معلومات علمى بى‌مدد معارف روحانى به مادّه‌‌پرستى خواهد گرائيد و معارف روحانى در صورت عدم استفاده از معلومات علمى به خرافات منتهى خواهد گشت.

ظهور حضرت بهاء‌الله مقصدش ايجاد تعادل بين اين دو عامل در جامعه بشرى است و وقتى اين مقصد در سطح جهانى متحقّق شود مدنيّت بهائى در دنيا بوجود خواهد آمد در آن زمان معرفت الهى چنان بر روح انسانى استيلا خواهد يافت که حسن سيرت و فضائل الهى مشخّص و مميّز نژاد انسانى خواهد شد پيشرفت علمى با بلوغ روحانى همعنان گشته دور جديدى از فضائل انسانى را بروى بشر خواهد گشود در چنين اجتماعى هنر، ادبيّات، موسيقى و ديگر تراوشات روح انسانى در ظلّ تعاليم بهائى بوجود خواهد آمد و توسعه خواهد يافت و شجر عالم انسانى شکوفه خواهد نمود، برشدش ادامه خواهد داد و بکمال نهائى خود خواهد رسيد.

لوح حور عجاب

لوح مبارک ديگرى که در همين دوره از قلم اعلی نازل شده لوح حور عجاب است اين لوح بلسان عربى نازل گشته و از بعضى لحاظ مشابه الواح مقدّسه سبحان ربّى‌الاعلی و غلام‌الخلد مى‌باشد زيرا حاوى بشارات صادره در آن دو لوح مبارک است بلسان رمز و تشبيه صادر شده و تمثيل حوريّه بهشتى را نيز داراست.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک به کشف نقاب از مقام ابهايش اشاره مى‌کنند و سطوع انوار مشرقه از وجه لميعش را بشارت مى‌دهند و بيان مى فرمايند که فوران آيات ظهور اقدسش چنان خارق‌العاده است که قلوب صافيه را دچار بهت و حيرت مى‌نمايد جمال مبارک همچنين در اين صحيفه نورا ضلالت و عدم بصيرت اصحاب بيوفا را مذّمت مى‌فرمايند و اين اشاره به ميرزا‌يحيى و تابعان اوست که به امرالله خيانت نمودند و سبب استيلاى حزن و الم بى‌اندازه بر وجود مبارک شدند.

قصيده از باغ الهى

"از باغ الهى" قصيده‌ايست که اندکى قبل از اظهار امر علنى از قلم جمال اقدس ابهى نازل شده و يکى از پرشورترين اشعار آن هيکل مطهّر است که بسبک بديعى تنظيم گشته‌است.

اين قصيده بدو زبان فارسى و عربى است و هر نيم بيت فارسى مصرعى بلسان عربى در پى دارد و التيام آنها باهم آهنگ باشکوهى ايجاد مى‌کند که از نظر زيبائى و جذّابيّت بى‌نظير و رقيب است موضوع اصلی قصيده از باغ الهى بشارت حلول يوم موعود الهى است ولی توضيح مطالب نازله در آن در اين مقام کار ساده و آسانى نيست.

حضرت بهاء‌الله در هر بيتى از ابيات اين قصيده به وجود اقدس خود اشاره و اوصاف حضرتش را مى‌ستايند پرده از جلال و شکوه مقام بلند خود بر مى‌دارند و خود را در ميان القاب و عناوين ديگر مولاى عالميان، مطلع شمس حقيقت، موعود کلّ اعصار، غلام بهشتى، محيى امم و جوهر روح حقيقت معرّفى مى‌فرمايند اين قصيده در حقيقت توصيف بليغى از مقام والاى حضرت بهاء‌الله، حقيقت رسالت روحانى آن جمال قديم و فيوضات صادره از ظهور آن مظهر ربّ کريم است.

تلاوت اين اشعار زيبا حالت جذبه و شور در انسان ايجاد مى‌کند قلب را باهتزاز مى‌آورد و احساس هيبت و هيجان در روح توليد مى‌کند پس عجب نيست که اصحاب جمال قدم در بغداد با ترتيل اين اشعار در محافل خود در عوالم روح طاير و از جهان و جهانيان بيزار و غافل مى‌شدند.

قصيده هله هله يا بشارت

اثر ديگرى هم در همين ايّام از قلم اعلی صادر گشته که بنام هله هله يا بشارت معروفست و از نظر مضمون بسيار شبيه قصيده از باغ الهى مى‌باشد.

نبيل در قسمتى از خاطراتش که هنوز منتشر نشده تعريف مى‌کند که در ايّام قريب به اظهار امر يک شب احتفالی در بيت مبارک حضرت بهاء‌الله برپا بود که يکى از بهترين خاطرات فراموش‌نشدنى حياتش محسوب مى‌شود.

اين احتفال بصورت ضيافت بزرگى ترتيب داده شده بود و حضرت غصن‌الله الاعظم که هيجده سال از عمر مبارکشان مى‌گذشت مهماندار آن بودند و شخصيّت جوان و نورانى ايشان امتياز خاصّى به اين محفل داده بود تعدادى از احبّاى بغداد و کربلا در اين حفله نورانى حضور داشتند که در ميان آنان شخصيّت‌هاى برجسته‌اى مانند حاجى سيّد‌جواد کربلائى، شيخ سلطان و سيّاح ديده مى‌شدند. بعد از صرف مائده جسمانى ترتيل الواح مبارکه جمال قدم آغاز شد و در اثر آن موائد آسمانى بزودى آن جمع نورانى بصورت يک حفله بسيار روحانى درآمد قلوب مشحون از محبّت‌الله شد و ارواح بنور يوم بديع منوّر گشت چون لوح از باغ الهى‌ تلاوت شد اسرار مخزونه در آن آشکار گشت و قرب کشف نقاب از حقيقت مقام روحانى حضرت بهاء‌الله احساس شد اصحاب همه غرق درياى شوق شدند و ضيافت ياران نشئه و هيجانى تازه يافت.

حضرت بهاء‌الله در يکى از ابيات قصيده "‌از باغ الهى‌" به نفوس بيوفائى که در ميان ياران بودند اشاره و آنان را مذّمت مى‌فرمايند حين ترتيل اين قصيده واقعه جالبى روى داد بدين معنى که وقتى آن بيت تلاوت مى‌شد اصحاب همگى متوجّه سيّد محمّد اصفهانى شدند سيّد‌محمّد هم در عين حالی که دچار شرمندگى شده بود از جاى برخاست و براى نمايش شور و هيجان و رفع شبهه ياران آغاز برقص و نوا نمود که اين خود بعضى را خندان و برخى را حيران نمود.

در همين حال در حجره باز شد و جمال مبارک در کمال عظمت و جلال و در حاليکه گلاب‌پاشى در دست داشتند الله اکبر گويان* وارد شدند و فرمودند " ديدم مجلس خوشى داريد آمدم تا شما را گلاب دهم و‌لکن احدى از جاى خود حرکت نکند و مجلس را بر هم نزند دور گرديدند و هريک را گلاب بخشيده ** خداحافظى فرمودند" ***

تشريف‌فرمائى هيکل اطهر به احتفال ياران روحانيّت آن ليله را به‌اوج خود رسانده بود بشهادت نبيل اعظم "شبى بود که چشم امکان نديده و بقلب عالم چنان انجمنى خطور ننموده ... آنشب نه خواب در چشم مشتاقان بود و نه تاب در دل عاشقان"****

* در آن ايّام در ميان بابيان عبارت الله‌اکبر براى بيان تحيّت بکار مى‌رفت

** در آن زمان گلاب دادن به مهمان يکى از آداب مهماندارى محسوب مى‌شد.

*** تاريخ نبيل زرندى _ نقل از ايّام تسعه ص ٣٣٤
**** تاريخ نبيل زرندى، ايّام تسعه ص ٣٣٥_٣٣٤
فصل سيزدهم
دوست و دشمن
حاجى سيّد جواد کربلائى

يکى از اصحاب برگزيده حضرت بهاء‌الله در بغداد که خدمات قابل توجّهى به امر نموده حاجى سيّد جواد کربلائى است نبيل در داستانى که در فصل گذشته نقل شد او را ياد کرده و در فصل‌هاى پيش هم بمقتضاى مطلب نامش در اوراق اين کتاب برده شده‌است.

اين نفس نفيس از شاگردان ممتاز سيّد‌کاظم رشتى بود و در اوايل جوانى به ملاقات شيخ احمد احسائى هم که از علماى معروف زمان و مؤسّس فرقه شيخيّه بود نائل گشته بود وى بسبب وسعت علم و حکمت و بجهت تمسّک به تقوى و عدالت در ميان ياران امتيازى خاصّ داشت سخن باندازه و سنجيده مى‌گفت و طبعى آرام و‌روشى‌ملايم داشت و‌بعلت رفتار موقّرانه‌اش محبوب‌قلوب نفوس بود.

حاجى سيّد جواد يکى از مؤمنين اوّليّه دور بيان بود حضرت باب را از طفوليّت مى‌شناخت و حتّى سالها پيش از اظهار امر تحت تأثير کمالات و سجاياى عاليه آن حضرت قرار گرفته بود حاجى سيّد‌جواد بعدها به بوشهر رفت و تقريباً بمدّت شش ماه در عمارتى که محلّ کسب حضرت باب و خال اعظم بود اقامت نمود وى در اين مدّت بارها بحضور حضرت باب رسيده و منجذب آن حضرت شده بود ولی هرگز تصوّر نمى‌کرد که موعود اسلام بتواند شخصى خارج از حلقه علماى دين و اهل علم باشد.

در يک شرح تاريخى شفاهى که بوسيله دانشمند شهير امر جناب ميرزا ابوالفضل ثبت شده حاجى سيّد جواد با هيجان فراوان از وقايعى که منتهى به اقبال وى به امر حضرت باب در کربلا شده صحبت مى‌کند.

چون در سنه هزار‌و دويست و شصت (١٢٦٠) هجريّه مرحوم ملاّ‌علی بسطامى از شيراز بکربلا عودت فرمود و خبر تشرّف خود و ساير‌اصحاب را بمعرفت باب‌* اعلان نمود‌شورش و هيجانى عظيم

در ميان اهل علم ظاهر شد و ذکر ظهور باب نظر بورع و تقوى

* مقصد از لغت باب اينست که حضرت باب واسطه بين مؤمنين و شخص موعود محسوب مى‌شد،

و مکانت مرحوم بسطامى شائع و منتشر‌گشت ولکن جناب‌ملاّ‌علی فقط بذکر لقب آن حضرت اکتفا مى‌نمود و از ذکر اسم ابا و امتناع کلّى مى‌فرمود و مى‌فرمود باب ظاهر شده و ما بخدمتش مشرّف شديم ولکن ما را از ذکر اسم مبارک که او کيست و از چه سلسله است و نام و نشان حضرتش چيست نهى فرموده عمّا قريب نداى او مرتفع شود و اسم و سنّش بر کلّ معلوم گرد خلاصه ولوله غريبى در عراق ظاهر شد و در جميع مجالس ذکر ظهور باب بود و هرکس چيزى مى‌گفت و هر نفسى در اينکه باب کيست گمانش بشخصى مى‌رفت و جائى که هيچکس گمان نمى‌نمود نقطه اولی جلّ ذکره بود زيرا بسبب حداثت سنّ آن حضرت و اشتغال بتجارت احدى اين گمانها را در حقّ ايشان نمى‌کرد همه بالاتّفاق گمان مى‌کردند و يا آنکه واثق و خاطرجمع بودند که باب علم الهى بايد از بيوتات علم و معرفت باشد نه از صنوف اهل کسب و تجارت و اکثرى خاصّه شيخيّه گمان مى‌نمودند که او البتّه يکى از اکابر و تلامذه حضرت سيّد رشتى اعلی‌الله مقامه است.

و بالجمله در اين حال روزى جناب ملاّ‌علی را به بيت خود دعوت نمودم و تنها بر بام بيت ما که در جوار تربت مبارکه حسينيّه است نشستيم و از هر طرف در اين حادثه بديعه صحبت داشتيم با وجود سابقه معرفت و استحکام روابط محبّت هرچه خواستم از بيانات او مستفاد دارم که باب کيست ممکن نشد و از ذکر اسم ابا فرمود اخيراً عرصه بر من تنگ شد با مزاحى بجدّ آميخته دو بازوى جناب ملاّعلی را گرفتم و بقوّت او را بديوار کوبيدم و بمطايبه و تضرّع گفتم تو را بکشم جناب ملاّعلی آخر نمى‌فرمائى که اين حضرت کيست آخر نمى‌فرمائى تکليف ما چيست جناب ملاّ‌علی با صوتى رقيق فرمود، جناب سيّد‌جواد نهى است تو از اهل علمى از ذکر اسم نهى فرموده‌اند ما هر‌دو در اين حال که ناگاه در اثناىکلام بر لسان ملاّ‌علی جارى شد که آن حضرت يعنى باب فرمودند از مکاتيب و مراسلات من در کربلا نزد هرکس هست بشيراز بفرستيد از شنيدن اين کلام با آنکه بغايت دور مى‌نمود خيال آن حضرت کالبرق الخاطف بخاطر گذشت با خود گفتم از کجا که آن حضرت نباشد فوراً از بام بپائين دويدم و مراسلاتى را که از آن حضرت در محفظه محفوظ داشتم گرفتم و ببام برآمدم چون چشم جناب ملاّ‌علی بمهر مبارک افتاد گريه بر او غالب شد و مرا نيز گريه فرو گرفت هر‌دو مى‌گريستيم و جناب ملاّ‌علی متّصل در عين بکاء مى‌فرمود جناب آقا‌سيّد جواد من اسم مبارک را بشما نگفتم ذکر اسم مبارک نهى است البتّه اسم حضرت را نزد احدى اظهار مداريد... ديرى نگذشت که نداى ظهور باب از مکّه معظّمه ارتفاع يافت و اسم مبارک در عالم مشتهر گشت. (١)

حاجى سيّد جواد اندکى بعد از اين مصاحبه به شيراز رفت و در آنجا بحضور حضرت باب رسيد ولی اين بار بعنوان يک مؤمن مشتعل مشرّف شد وى تمامى حياتش را وقف خدمت بامر‌الله در کربلا نمود و در همين شهر بود که براى اوّلين بار در سال ١٨٥١ بملاقات حضرت بهاء‌الله فائز شد حاجى سيّد جواد در اين ملاقات فوراً ببزرگوارى شخص حضرت بهاء‌الله پى برد ولی بعظمت مقام آن حضرت در آن زمان عارف نشد و اين شناسائى چندى بعد از اين واقعه برايش حاصل گرديد.

حاجى سيّد‌جواد شرح نخستين ملاقات خود را با حضرت بهاء‌الله چنين بيان مى‌کند‌:

در کربلا بودم که خبر ورود مبارکش بدوستان رسيد و اوّل کسى که مرا خبر داد حاجى سيّدمحمّد اصفهانى بود.‌* قبل از آنکه بحضور مبارک مشرّف شوم حضرتش را از شبّان و وزيرزادگان مى‌شمردم يعنى گمان علم و فضل در ايشان نمى‌بردم چون با رفقا بحضور اقدس مشرّف شديم بر حسب عادت رفقا بر من در دخول سبقت نجستند لذا محلّ من در صدر مجلس واقع شد در آغاز تکلّم بعد‌از ترحيب فرمودند شما‌اصحاب سيّد‌مرحوم‌** چون گرد‌هم مى‌نشينيد در چه تکلّم مى‌کنيد آيا در مباحث توحيد و مسائل حکميّه عليا بحث مى‌نمائيد خوب اگر حقّ ظاهر شود و اين صفحه معارف را بپيچد و در توحيد و تفريد و مبدأ و معاد ورقى ديگر بگشايد آنوقت چه خواهيد گفت و در چه طريق بحث خواهيد نمود و

در اين مسئله بياناتى فرمود‌که ساعتى نگذشت که ديدم ما که خود

* دجّال دور بهائى * سيّد کاظم رشتى

را رجال علم و معرفت مى‌دانستيم در ادنى درکات جهل ساقطيم و آن وجود اقدس که حضرتش را شاب و وزيرزاده مى‌شمرديم در اعلی درجات علم و فضل واقف. پس از آن هروقت بحضورش مشرّف مى‌شدم در مقامى نازل مى‌نشستم و در عين سکوت و خضوع از بيانات علميّه بهره‌ور مى‌گشتم چندانکه حاجى سيّد‌محمّد از من مکدّر مى‌شد حتّى روزى گفت جناب آقا‌سيّد‌جواد غايت اين است که جناب بهاء‌الله نيز يکى از ماهاست اينهمه سکوت و خضوع لازم نيست.

گفتم جناب حاجى سيّد‌محمّد متغيّر نشويد من نمى‌توانم رتبه براى ايشان معيّن کنم و العياذ‌بالله ايشان را از امثال ماها شناسم ايشان واحد بلا‌مثيلند و فرد بلاشبيه .(٢)

در اوايل سال ١٨٥٢ حضرت بهاء‌الله از کربلا بوطن مألوف مراجعت فرمودند و چند‌ماه بعد از آن در سياه‌چال طهران مسجون گشتند و هنگامى که پس از خلاصى از زندان به عراق تبعيد شدند حاجى سيّد‌جواد هنوز در کربلا بود در مدّت ده سالی که حضرت بهاء‌الله در عراق تشريف داشتند وى از اصحاب باوفا بشمار مى‌رفت و کسى بود که فى‌الحقيقه مقام حضرت بهاء‌الله را قبل از اظهار امر شناخته بود.

وقتى که حضرت بهاء‌الله به ادرنه سرگون شدند حاجى‌سيّد جواد به ايران سفر کرد و در نقاط مختلفه آن سرزمين بخدمت قيام نمود و تا هنگام صعودش که در کرمان در حدود سال ١٨٨٢ اتّفاق افتاد بنحو احسن و بکمال ثبوت و استقامت بخدمت امر مالک قدم مشغول و مألوف بود.

چند دشمن قوى

در حينى که جامعه پيروان حضرت بهاء‌الله در عاصمه عراق از فيض حرارت وجود آن جمال بيمثال گرم و فعّال بود و در حالی که آفتاب سعادت امر‌الله روز بروز بيشتر اوج مى‌گرفت اقدامات دشمنانه بر عليه مؤسّس امر نازنين هم در حال تشديد بود بعبارت ديگر دسيسه‌هاى تعدادى از علما که در رأس آنان شيخ عبدالحسين محيل و شرير قرار داشت و معاونت ميرزا بزرگ‌خان سرقونسول حکومت ايران در بغداد که در فصل قبل ذکرش گذشت بتدريج آثار و نتايجش آشکار مى‌گشت.

عرايض پر از بهتان و افترا که اين معاندين بر عليه حضرت بهاء‌الله بدربار ايران تقديم و در آنها امر آن حضرت را بنحو غير واقع معرّفى مى‌نمودند سلطان ظالم ايران ناصرالدّين شاه را تحت تأثير قرار داده بود وزير امور خارجه ايران ميرزا‌سعيد‌خان هم که از مراتب جرأت و استقامت حضرت بهاء‌الله در برابر اقدامات روزافزون اين معاندين سرسخت در حيرت و شگفت بود هيچ اقدامى براى رفع سوء تفاهم شاه بعمل نياورد و در عوض بدون ترديد فرامين وى را بموقع اجرا گذاشت وى حسب‌الامر شاه بسفير ايران در اسلامبول حاجى ميرزا حسين خان مشيرالدّوله دستور داد که از حکومت عثمانى بخواهد که چون وجود حضرت بهاء‌الله در بغداد که نزديک بسرحدّات ايران است اثرات سوئى در ميان مردمان آن سرزمين مى‌کند ايشان را از بغداد اخراج نمايد امريّه مخصوصى هم از طهران بوسيله نماينده به اسلامبول ارسال و از سفير ايران خواسته شد با عالی‌پاشا و فؤادپاشا صدر اعظم و وزير امور خارجه عثمانى ملاقات و اين مسأله را با آنان مذاکره و فرمانى از سلطان عبدالعزيز براى انتقال حضرت بهاء‌الله از بغداد اخذ نمايد.

ميرزا سعيد خان در اين دستخطّ جامعه پيروان حضرت باب را "فرقه ضالّه خبيثه" خوانده و ادّعا مى‌کند که اساس آن جامعه با اقدامات مشترک دولت و شخص اعليحضرت ريشه‌کن گرديده‌است وى در همين نامه لزوم قلع و قمع تمام بابيان را متذکّر مى‌شود و از استخلاص حضرت بهاء‌الله از سياه‌چال طهران که بنظر‌وى نتيجه بى‌تدبيرى حکومت وقت بوده اظهار تأسّف مى‌کند ميرزا‌سعيد‌خان در همين مکتوب حضرت بهاء‌الله را بعنوان منشأ فساد و نفسى که در خفا به گمراه ساختن جهّال و مستضعفين عباد پرداخته متّهم مى‌کند و از اعتلاى صيت و شهرت ايشان در بغداد و از ازدياد پيروانش که هر لحظه حاضرند در سبيل محبّتش جان ايثار کنند اظهار نگرانى مى‌نمايد وى ضمناً براى نشان دادن خوف و وحشتش اين شعر معروف عرب را نيز در نامه خود نقل مى‌کند.

"ارى خلل الرّماد و ميض نار و يوشک ان يکون لها ضرام"‌*

ميرزا سعيد خان در همين مکتوب به روابط دوستانه و نيّات حسنه که

* قرن بديع ص ٣٠٠

دو ملّت اسلامى را در زمينه مصالح مشترک و حياتى بهم پيوند مى‌دهد اشاره مى‌کند و اضافه مى‌نمايد که شخص اعليحضرت به وى دستور داده‌است اين مکتوب را بوسيله نماينده مخصوصى به اسلامبول ارسال و از سفير ايران بخواهد که من دون تأخير موضوع را با صدر اعظم و وزير امور خارجه سلطان در ميان گذارد و يکى از دو راه حلّ زير را بآنان ارائه نمايد راه حلّ اوّل که از نظر حکومت ايران مرجّح محسوب مى‌شد استرداد حضرت بهاء‌الله بدولت ايران بود بدين معنى که دولت عثمانى به نامق پاشا حاکم بغداد دستور دهد حضرت بهاء‌الله و تعدادى از پيروان ايشان را باولياى امور ايران در کرمانشاه تسليم کند بدين ترتيب حکومت ايران مى‌توانست جمال مبارک و همراهان بازگشته را در محلّ مناسبى بحال توقيف نگاه دارد و از اشاعه و نفوذ معتقدات آنان جلوگيرى بعمل آورد راه حلّ ثانى اين بود که در صورتيکه پيشنهاد اوّل مورد موافقت سلطان قرار نگيرد ميرزا سعيد خان از دولت عثمانى بخواهد که حضرت بهاء‌الله را از بغداد به نقطه ديگرى در قلمرو آن حکومت که از حدود مرزهاى ايران کاملاً دور باشد منتقل نمايد.

ميرزاسعيد خان براى تأييد مطالب خود مکتوبى را که ميرزا بزرگ خان سرقونسول ايران در بغداد بوسيله حکمران کرمانشاه براى شاه ارسال کرده بود و حاوى تقارير دهشت‌انگيز. جعل اکاذيب و انحراف حقايق در باره جمال مبارک بود ضميمه نمود ولکن گزارشاتى که گاه بگاه در باره خصائل ممتازه و صفات عاليه حضرت بهاء‌الله بدربار عثمانى مى‌رسيدسلطان را چنان تحت تأثير قرار داده بود که بکمال شدّت از قبول تقاضاى دولت ايران در خصوص تسليم حضرت بهاء‌الله امتناع ورزيد. سلطان بجاى تحويل حضرت بهاء‌الله به ايران فرمانى بوسيله عالی‌پاشا صادر نمود که حضرت بهاء‌الله بعنوان مهمان دربار عثمانى و در معيّت يک مستحفظ سواره که براى حفاظت آن حضرت تعيين شده بود به اسلامبول عزيمت نمايند.

اصحاب جمال مبارک در اين زمان بى‌خبر از اين تحوّلات کماکان به کسب فيض از محضر مبارک در مدينه بغداد خشنود و دلشاد بودند.

فصل چهاردهم
لوح ملاّح‌القدس

در ايّام نوروز ١٨٦٣ خيمه مبارک حضرت بهاء‌الله در کنار بغداد در مزرعه‌اى بنام وشّاش که توسط برادر وفادار آن حضرت ميرزا‌موسى اجاره شده بود افراشته بود و هيکل اطهر با عدّه‌اى از اصحاب که در چادرهاى ديگر قرب خيمه مبارک اقامت داشتند به برگزارى عيد نوروز* مشغول بودند جمال مبارک زندگى در خارج از شهر را بسيار دوست داشتند و هميشه از مشاهده مناظر طبيعى لذّت مى‌بردند و مخصوصاً در اين وقت از سال که فصل بهار تازه آغاز و هوا ملايم شده بود گردش در فضاى آزاد بسيار مطبوع و دلپذير بود.

در يوم پنجم از نوروز اين سال لوح ملاّح‌القدس از قلم اعلی نازل گشت ميرزا‌آقاجان کاتب حضرت بهاء‌الله پس از نزول اين لوح مقدّس از خيمه مبارک خارج و اصحاب را بدور خود جمع کرد و اين لوح حزين را برايشان تلاوت نمود گرچه جمال اقدس ابهى در سال آخر اقامت در عراق در چندين مقام به امتحانات و بليّاتى که مقدّر بود پيش آيد اشاره فرموده بودند ولی اصحاب هيکل مبارک هرگز حالت حزن‌انگيزى را که در آن روز پس از تلاوت لوح ملاّح القدس در خود يافتند پيش از آن احساس نکرده بودند نبيل که در اين جريانات حاضر و ناظر بوده چنين حکايت مى‌کند:

چون لوح ملاّح‌القدس بصداى بلند تلاوت مى‌شد درياى احزان به موج مى‌آمد و قلوب مستمعين مالامال غم و اندوه مى‌گرديد بطورى که جميع اصحاب دريافتند که عنقريب دفتر حوادث بغداد منطوى و فصل جديدى بجاى آن مفتوح خواهد گرديد.

بارى در يوم مذکور پس از تلاوت آن لوح امنع ابدع جمال قدم جلّ شأنه الاعظم به برچيدن خيام و معاودت به شهر امر فرمودند و

* نوروز جشن باستانى است که ايرانيان در اعتدال ربيعى که معمولاً ٢١ مارچ است بعنوان سال نو برگزار‌مى‌کنند تقويم بهائى نيز با‌نوروز که يکى از ايّام متبرّکه است آغاز مى‌شود در سال ١٨٦٣ (١٢٧٩ قمرى) نوروز مطابق با ٢٢ مارچ بود زيرا تحويل سال بعد از غروب ٢١ مارچ واقع مى‌شد.

در حينى که بجمع‌آورى خيمه و خرگاه مشغول بودند لسان عظمت به اين بيان ناطق: ‌‌اين سراپرده‌ها چون بساط فريبنده عالم امکان است همين قدر که گسترده شد بايد منتظر انقضاء و انطواء آن بود‌‌ از اين بيان مبارک حاضرين متوجّه شدند که اين خيمه‌ها ديگر در آن سرزمين برپا نخواهد گرديد.‌(١)

نبيل اضافه مى‌کند که هنوز برچيدن خيمه‌ها تمام نشده بود که قاصدى وارد و پيامى به حضرت بهاء‌الله تسليم نمود در اين پيام که از نامق‌پاشا حکمران بغداد بود از جمال مبارک دعوت شده بود که در مقرّ حکومت با وى ملاقات کنند. حضرت بهاء‌الله اين دعوت را قبول فرمودند ولی چون نمى‌خواستند با اولياى امور در مقرّ حکومت ملاقات کنند پيشنهاد نمودند که اين مصاحبه در يکى از مساجد شهر در فرداى آن روز انجام گيرد.

نامق‌پاشا هم مثل حکمرانان قبلی حضرت بهاء‌الله را مى‌ستود و به علم لدنّى و مقام متعالی آن حضرت کاملاً آگاه بود احترام وى به حضرت بهاء‌الله بحدّى بود که تا سه ماه نتوانسته بود خود را راضى کند که فرمان سلطان را در باره انتقال آن حضرت به اسلامبول بايشان ابلاغ نمايد ولی بالاخره پس از اينکه براى بار پنجم دستور صدر اعظم در تأکيد اعزام حضرت بهاء‌الله به پايتخت دولت عثمانى به وى رسيد ناچار شد که برخلاف ميل باطنى فرمان سلطانى را باستحضار هيکل اطهر برساند نامق‌پاشا که از روبرو شدن با جمال مبارک در اين موقعيّت ناگوار احساس شرمندگى مى‌نمود خود در مصاحبه حاضر نشد و معاونش امين افندى را براى تسليم فرمان به مسجد فرستاد چند هفته پس از آن هنگامى که حضرت بهاء‌الله در باغ رضوان تشريف داشتند نامق‌پاشا بحضور مبارک مشرّف شد و نسبت به نفس مقدّسى که بنظرش يکى از مشاعل هدايت عصر بود احترامات خود را ابراز نمود.

لوح مبارک ملاّح‌القدس شامل دو قسمت است قسمتى از آن بلسان عربى و بخش ديگر بزبان فارسى است و تا کنون فقط قسمت عربى بانگليسى ترجمه و طبع شده‌است.

موضوع اصلی اين لوح مبارک در مسأله عهد و ميثاق و بيوفائى انسان نسبت بآن دور مى‌زند مطالب آن نه تنها در باره حوادث ايّام جمال مبارک صادقست بلکه در وقايع دوران قيادت حضرت عبدالبهاء و ولايت حضرت ولىّ‌امرالله و حتّى عصر حاضر نيز مصداق دارد حضرت عبدالبهاء در باره اين لوح مبارک چنين فرموده‌اند‌:

لوح ملاّح‌القدس را بخوانيد تا بحقيقت پى بريد و ملاحظه نمائيد که جمال مبارک وقايع آتيه را از پيش بتمامه خبر دادند انّ فى ذلک لعبرة للمبتبصّّرين و موهبة للمخلصين. (٢)

حضرت عبدالبهاء اهل بهاء را نه‌فقط در عهد ميثاق که عهد و ميثاق حضرت بهاء‌الله از طرف ناقضين مورد تخطّى قرار گرفته بود به زيارت اين لوح مبارک تشويق مى‌فرمودند بلکه اندکى قبل از صعود خود نيز ياران را بار ديگر به تأمّل در آيات آن لوح مبارک دلالت نمودند زيرا بخوبى مى‌دانستند که در ميان ياران نفوس معدودى بودند که بمخالفت حضرت شوقى افندى ولىّ‌امرالله قيام مى‌نمودند.

لوح مبارک ملاّح‌القدس بلسان رمز و تمثيل نازل شده و براى درک معانى و مفاهيم مودوعه در آن شخص بايد با حقايق مکنونه در آثار نازله از قلم جمال مبارک آشنائى حاصل کند و در آن آيات مبارکه غور و تأمّل نمايد گرچه اصطلاحات استعارى که حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک بکار برده‌اند تعبيرات مختلفى ممکن است داشته باشد با وجود اين بنظر مى‌رسد که مقصد از آن عبارات پيشگوئى وقايع آتيه و اشاره به بعضى از جنبه‌هاى عهد و ميثاق باشد.

در اين مقام متن کامل اين لوح امنع اعلی زينت‌بخش اين اوراق مى‌شود‌:

هو‌العزيز المحبوب

ان يا ملاّح‌القدس فاحضر سفينة‌البقاء فى ملأ الاعلی فسبحان ربّى الابهى ثمّ امسکه علی بحر‌القدم ببديع من الاسماء فسبحان ربّى الابهى ثمّ ارکب عليها هياکل الرّوح باسم‌الله العلىّ الاعلی فسبحان ربّى الابهى اذاً فاطلق زمام الفلک لتجرى علی قلزم الکبريا ليصل اهلها الی مواقع القرب فى مکمن البقاء فسبحان ربّى الابهى و اذا وصلتهم الی شاطىء القدس ساحل بحر الحمراء فسبحان ربّى الابهى اذاً فاخرجهم عن الفلک فى هذا‌المقام الالطف الاخفى فسبحان ربّى الابهى و هذا مقام الّذى فيه تجلّى الله بنار الجمال فى سدرة البقاء فسبحان ربّى الابهى و فيه خلعوا هياکل الامر نعل النّفس و الهوى فسبحان ربّى الابهى و فيه يطوف موسى العزّ بجنود البقاء فسبحان ربّى الابهى و هذا مقام الّذى خرج فيه يد‌الله عن رداء الکبرياء فسبحان ربّى الابهى و هذا مقام الّذى لن يحرّک فيه سفينة‌‌الامر و لو يقرء عليها کلّ الاسماء فسبحان ربّى الابهى اذاً يا ملاّح القدس علّم اهل السّفينة ما علّمناک خلف حجبات العماء فسبحان ربّى الابهى لئلاّ يعطّلون فى وادى الکثيب البيضاء فسبحان ربّى الابهى و يطيرون بجناحين الرّوح الی مقام الّذى قدّسه عن الذّکر فى ممالک الانشاء فسبحان ربّى الابهى و يتحرّکون فى الهواء کطيور القرب فى جبروت اللّقاء فسبحان ربّى الابهى و يطّلعون بالاسرار فى لجج الانوار فسبحان ربّى الابهى و‌انقطعوا منازل التّحديد حتّى وصلوا الی مقام التّوحيد فى مرکز الهدى فسبحان ربّى الابهى و ارادوا ان يصعدوا الی مقام الّذى جعله‌الله فوق مراتبهم اذاً اطردهم شهاب الدّرّى من سکّان ملکوت اللّقاء فسبحان ربّى الابهى و سمعوا لحن الکبرياء عن وراء سرادق الغيب فى مکمن السّنا فسبحان ربّى الابهى بان يا ملائکة الحفظ ان ارجعوا هؤلاء الی مواقعهم فى ناسوت الانشاء فسبحان ربّى الابهى لانّهم ارادوا ان يطيروا فى هواء الّذى ما طارت فيه اجنحة الورقاء فسبحان ربّى الابهى و لن يحرّک فيه سفائن الظّنون و لا افئدة اولی النّهى فسبحان ربّى الابهى اذاً اخرجت حوريّة‌الرّوح رأسها عن غرفات الاعلی فسبحان ربّى الابهى و اشارت بطرف حاجبها الی ملأ‌القدسا فسبحان ربّى الابهى و اشرقت انوار جبينها من الارض الی السّماء فسبحان ربّى الابهى و وقع اشراق الجمال علی اهل الارض و التّراب اذاً اهتزّت هياکل الوجود عن قبور الفناء فسبحان ربّى الابهى ثمّ نادت بلحن الّذى ما سمعه اذن السّمع فى ازل القدما فسبحان ربّى الابهى و قالت تالله من لم يکن فى قبله روايح الحبّ من الفتى العراقى النوراء فسبحان ربّى الابهى لن يقدر ان يصعد الی رفرف الهاء فى هذا‌الجبروت القصوى فسبحان ربّى الابهى اذاً امرت جارية من جواريها‌الاحلی فسبحان ربّى الابهى فقالت انزلی من قصور البقاء علی هيکل الشّمس فى هذا‌الفضاء فسبحان ربّى الابهى ثمّ التفتى اليهم فيما اسروه فى سرائر سرّهم الاخفى فسبحان ربّى الابهى فان وجدت روايح القميص عن غلام الّذى ستر فى سرادق النّور من ايادى الاشقياء فسبحان ربّى الابهى اذاً صيحى فى نفسک ليطّلع بذلک کلّ من سکن فى غرفات الفردوس من هياکل الفنا فسبحان ربّى الابهى و ينزلنّ کلّهم عن غرف البقاء فسبحان ربّى الابهى و يقبلنّ ارجلهم و ايديهم لما طاروا فى هواء الوفا فسبحان ربّى الابهى و لعلّ تجدنّ روايح المحبوب عن قميص هؤلاء فسبحان ربّى الابهى اذاً اشرقت حوريّة القرب عن افق الغرفات کاشراق وجه الغلام عن افق الرّداء فسبحان ربّى الابهى و نزلت بطراز اشرقت السّموات و ما فيها فسبحان ربّى الابهى و حرّکت فى الهواء اذاً عطرت کلّ الاشياء فى اراضى القدس و السنا فسبحان ربّى الابهى فلمّا بلغت الی المقام قامت کخطّ الاستواء فى قطب البداء فسبحان ربّى الابهى ثمّ استنشقت منهم فى زمان الّذى ما يجرى عليه حکم الابتداء و لا ذکر الانتهاء فسبحان ربّى الابهى و ما وجدت منهم ما ارادت و هذا من قصص العجبا فسبحان ربّى الابهى ثمّ صاحت و ضجّت و رجعت الی مقامها فى قصرها الحمراء فسبحان ربّى الابهى ثمّ تکلّمت بکلمة سرّيّة تحت لسانها الرّوحى فسبحان ربّى الابهى و نادت بين ملأ الاعلی و حوريّات البقاء فسبحان ربّى الابهى تالله ما وجدت من هؤلاء المدعين من نسمات الوفاء فسبحان ربّى الابهى و تالله بقى الغلام فى ارض الغربة وحيداً فريداً بين ايادى الفسقا فسبحان ربّى فى لاهوت الحزنا و بعد ذلک اصرخت فى نفسها بصريخ الّذى اصرخت و تزلزلت اهل ملأ الاعلی فسبحان ربّى الّذى تردى برداء السّوداء و وقعت علی التّراب و ماتت کانّها دعيت و اجابت من دعاها فى لاهوت العماء فسبحان من خلقها من جوهر‌الحبّا فسبحان ربّى‌الابهى اذاً اخرجن عن الغرفات حوريّات ما وقعت علی جمالهنّ عيون احد من اهل جنان الاسنا فسبحان ربّى الابهى و جمعن عليها وجدن جسدها مطروحة علی‌التّراب الغبراء فسبحان ربّنا‌الاعلی فلما شهدن حالها و علمن حرفاً من قصص الغلام رؤسهنّ و شققن ثيابهنّ و لطمن علی وجوههنّ و بدلن عيشهنّ و بکين بعيونهنّ و ضربن بايديهنّ علی خدودهنّ و هذا من مصائب الخفىّ الاخفى فسبحان ربّناالعلىّ الاعلی‌

هو‌العجمىّ الفارسىّ العراقىّ

چون اهل فلک الهى باذن ملاّح قدسى در سفينه قدمى باسمى از اسماء تشبّث نموده بر بحر اسماء روان گشتند و قطع مراحل تحديد نمودند که شايد بيمن همّت سلطان تفريد بشاطى توحيد درآيند و از جام تجريد بنوشند بارى باعانت ربّانى آن فلک صمدانى بر آب حکمت روحانى حرکت مينمود و سير ميفرمود تا بمقامى رسيدند که اسم ساکن از مجرى سبقت گرفت و غالب شد لذا سفينه روح سکون يافت و از حرکت ممنوع گشت در اين‌وقت حکم محکم ربّانى از سماء قدس لايزالی نازل شد و ملاّح بقاء مأمور گشت که حرفى از کلمه اخفى بر اهل فلک تعليم فرمايد تا باعانت غيبى از وادى حيرت نفسانى بگذرند و بفضاى بافزاى وحدت روحانى درآيند و بقاف بقاى جان و لقاى حضرت جانان واصل شوند و چون اهل کشتى بکلمه دوست معنوى فائز گشتند فى‌الفور پر‌معنى گشودند و در هواى قدسى پرواز نمودند و بفضل الهى و رحمت سبحانى از عقبات نفس و هوى و درکات غفلت و عمى گذشتند و در اينوقت نسائم رضوان از مکمن رحمان بر هياکلشان وزيد و بعد از طيران در هواى قرب الهى و سير مقامات معنوى در محل امن و امان و منتهى وطن عاشقان نزول نمودند و سکّان اين مقام بخدمت و احسان قيام نمودند و در اينوقت غلمان باقى و ساقى قدسى خمر ياقوتى ابذال فرمود بقسمى سکر خمر معارف الهيّه و کأس حکمت صمدانيّه جذب و وله آورد که از هستى خود و موجودات رستند و بجمال دوست دل بستند و قرنها و عهدها در آن مقام خوش روحانى و گلزار قدس رحمانى با کمال فرح و انبساط مسکن و مقرّ داشتند تا آنکه نسائم امتحان سبحانى و ارياح افتتان سلطانى از سباى امر لايزالی بوزيد تا آنکه بجمال ساقى اشتغال نموده و از وجه باقى غفلت نمودند بقسميکه ظل را شمس و اشباح را نور انگاشتند و قصد معارج اسم اعظم نمودند که در آن هوا طيران نمايند و بآن مقعد و محل وارد شوند و چون عروج نمودند صرّافان الهى با محک قدسى بامر مبرم ربّانى بر ايشان نازل شدند و چون ارياح غلام معنوى استشمام ننمودند جميع را منع نمودند و بعد واقع شد آنچه در لوح محفوظ مسطور گشت.

پس اى ساکنان بساط حبّ الهى و اى شاربان خمر رحمت صمدانى قرب جمال دوست را بدو جهان تبديل ننمائيد و از لقاى او بلقاى ساقى نپردازيد و از خمر علم و حکمت او بخمر جهل و غفلت دل مبنديد لب محلّ ذکر محبوبست او را بآب کثيف نيالائيد و دل منزل اسرار باقى است او را بتوجّه اشياء فانى مشغول نداريد آب حيات از کوثر جمال سبحان جوئيد نه از مظاهر شيطان. بارى اين غلام فانى در منتهى مقام حبّ دوستان الهى را ببدايع نصح احديّه و جواهر حکمت سلطان صمديّه متذکّر مى‌نمايد که شايد نفسى قد مردى و مردانگى علم نمايد و از قميص غفلت و شهوت بيرون آيد و چون جمال منير دوست پاک و منير و مقدّس در ارض حبّ و انقطاع و ودّ و ارتفاع سير نمايد اقلاً اينقدر از انوار صبح جبين و ظهور يوم مبين اخذ نمايند که ظاهر و باطن خود را متّحد نمايند از علو تجريد و سموّ توحيد و تنزيه کبرى و تقديس عظمى گذشتيم حال سعى بليغ و اهتمام منيع نمايند که اسرار باطن مخالف اعمال ظاهر و افعال ظاهر معارض اسرار باطن نباشد از انفاق جان در سبيل جانان گذشتيم بانفاق عدل و انصاف بر نفوس خود قيام نمائيد آخر يعنى قميص حرص و آمال نفسانى از ثوب تقديس رحمانى ترجيح مى‌دهيد و نغمه عندليب بقا را بصوت منکر فنا از اهل بغى و بغضا مبادله مى‌کنيد فبئس ما انتم تستبدلون انّا لله و انّا اليه راجعون انشاء‌الله اميدواريم که هياکل عزّ باقى بطراز قدسى و شئون الهى چون شمس صمدى روشن و لطيف و پاک و طاهر ظاهر شوند ليس هذا علی‌الله بعزيز. (٣)

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک بنفس مقدّس خود بعنوان "‌ملاّح‌القدس‌" و به مؤمنين بنام "اهل السّفينه" اشاره مى‌فرمايند در آثار مقدّسه حضرت بهاء‌الله اصطلاح سفينه يا فلک معمولاً به امرالله و عهد و ميثاق اطلاق شده‌است نفوسى که در آن وارد شوند در کهف صون و حمايت الهى قرار مى‌گيرند بسوى ساحل نجات پيش مى‌روند و بکسب نورانيّت الهى نائل مى‌شوند.

حضرت بهاء‌الله در آغاز لوح ملاّ‌ح‌القدس به عظمت غير‌قابل تصّور ظهور مبارک اشاره مى‌فرمايند ظهورى که در آن "‌تجلّى‌الله بنار‌الجمال فى سدرة‌البقا" و "يطوف موسى العزّ بجنود البقاء‌" و نيز شهادت مى‌دهند که مکلّم طور در اين يوم ظاهر شده تا مؤمنين يعنى "‌اهل السّفينه‌" و "هياکل الرّوح‌" بتوانند با تطهير قلوبشان به "‌مواقع القرب فى مکمن البقاء‌" واصل گردند.

براى درک اهمّيّت اين لوح مبارک بايد بخاطر بياوريم که با ظهور حضرت بهاء‌الله يوم‌الله طالع شده و اعظم موهبت الهى يعنى امر بهائى به عالم بشر ارزانى گرديده‌است.

در آثار حضرت بهاء‌الله اشارات زيادى در باره عظمت ظهور مبارک موجود است آيات مبارکه زير نمونه‌اى از اين بيانات عاليات مى‌باشد.*

مقصود از آفرينش ظهور اين يوم امنع اقدس که در کتب و صحف و زبر الهى بيوم‌الله معروفست بوده و جميع انبياء و اصفياء و اولياء طالب لقاى اين يوم بوده‌اند ... آنچه از لسان و قلم ملل اولی از قبل ظاهر فى‌الحقيقه سلطان آن در اين ظهور اعظم از سماء مشيّت مالک قِدم نازل‌. (ص ١٦١ _ ١٦٠)

تالله الحقّ تلک ايّام فيها امتحن‌الله کلّ النّبيين و المرسلين ثمّ الّذين هم کانوا خلف سرادق العصمة و فسطاط العظمة و خباء العزة‌...‌اگر مقام اين يوم ظاهر شود آنى از او را بصد هزار‌جان طالب و آمل شوند تا چه رسد بارض و زخارف آن. (ص ١٦٤)

* اين آثار مبارکه از توقيع منيع ظهور عدل الهى نقل شده و شماره صفحات در ذيل هر بيان ذکر گرديده‌است.

لعمرى انّ الامر عظيم عظيم و اليوم عظيم عظيم ... بشّر کلّ نبى بهذا اليوم و ناح کلّ رسول حبّاً لهذا‌الظّهور ... ظهورى که چون از آسمان اراده رحمان اشراق نمود السن کائنات ‌باين‌ بيان‌ منادى گشت الملک لله العلىّ العظيم. (ص ١٦١)

براستى مى‌گويم احدى از اصل اين امر آگاه نه. در اين يوم بايد کلّ با عين الهى ببينند و با اذن رحمانى بشنوند من ينظرنى بعين غيرى لن يعرفنى ابداً مظاهر قبل هيچيک بر کيفيّت اين ظهور بتمامه آگاه نه الاّ على قدر معلوم. (ص ١٦٠)

امروز عظيم است چه که در جميع کتب بيوم‌الله معروف جميع انبياء و اصفياء طالب لقاى اين يوم بديع بوده‌اند و همچنين احزاب مختلفه ارض‌. (ص ١٦١)‌

هذا يوم فيه فازت الاذان باصغاء ما سمع الکليم فى الطّور و الحبيب فى‌المعراج و الرّوح اذ صعد الی الله المهيمن القيّوم. (ص ١٦٣)

زندگى در يک چنين زمان و امکان استفاده از چنين مراحم اعظم موهبت حضرت رحمان براى انسان است ولی اين نعم و مواهب مسئوليت‌هاى عظيمى هم با خود بهمراه مى‌آورد وقتى انسان به عرفان مظهر الهى فائز مى‌شود مکلّف به اطاعت خالصانه از تعاليم و اوامر وى مى‌گردد و اگر شخص مؤمن اطاعتش قلبى و بى‌قيد و شرط نباشد ثابت در عهد و ميثاق الهى محسوب نمى شود سرنوشت مؤمن حقيقى و رفعت مقام و منزلت وى فى‌الحقيقه به درجه خلوص و وفاداريش در امر الهى منوط و وابسته است.

زمانيکه شخص بعرفان حضرت بهاء‌الله موفّق و در شناسائى مقام آن حضرت برتبه يقين و اطمينان مى‌رسد در حقيقت بسفينه الهى وارد مى‌شود شخص مؤمن از يک طرف در اثر استفاضه از قواى روحانى که بوسيله حضرت بهاء‌الله در عالم دميده شده و نيز با استفاده از تعاليم حيات‌بخش آن حضرت در طريق ترقّى و تعميق روحانى پيش مى‌رود و از سوى ديگر با امتحانات روزافزون روبرو مى‌شود در حقيقت ايمان مؤمنين بانحاء مختلف مورد آزمايش قرار مى‌گيرد بعضى به مصائب و تضييقات دچار مى‌شوند و برخى در نبرد روحى مى‌افتند که ممکن است تمام عمر ادامه يابد اگر انسان به سلاح ايمان واقعى مجهّز باشد و در تمام شئون و احوال اراده خود را تسليم اراده حضرت بهاء‌الله کند مى‌تواند از اين امتحانات سربلند بيرون بيايد ولکن اگر کوچکترين اثر از انانيّت و شهوت و تعلّق به علائق دنياى مادّى در شخص باشد مانع ترقّيات روحانى وى مى‌شود و بالمآل ممکن است به اطفاى کامل شعله ايمانش منتهى گردد.

مقام و رتبه‌اى که مؤمن حقيقى مى‌تواند در اين عصر بدان نائل شود فوق‌العاده بلند و عالی است چه که حضرت بهاء‌الله با ظهور خود يوم‌الله را آغاز نموده و شکوه و جلال خويش را بر سر اهل عالم گسترده‌است عالم خلقت در درياى ظهورش غوطه‌ور گشته و عالم بشر استعداد تازه و موهبت بى‌اندازه يافته‌است بيانات زير نمونه‌اى از آيات مبارکه الهى است که در بيان مقام مؤمن حقيقى از قلم اعلی نازل گشته‌است.

يا اهل‌البهاء قد جرى کوثر‌الحيوان لانفسکم ان اشربوا منه باسمى رغماً للّذين کفروا بالله مالک الاديان ... قد جعلناکم ايادى الامر ان انصروا المظلوم انّه ابتلی بين ايدى الفجّار انّه ينصر من نصره و يذکر من ذکره يشهد بذلک هذا‌الّلوح الّذى لاح من افق عناية ربّکم العزيز الجبّار.

طوبى لاهل البهاء حقّ شاهد و گواه که اين جمع قرّه عين خلقت‌اند و نور ديده ابداع و فطرت بوجود آنان عوالم الهى زينت يافته و لوح محفوظ سبحانى بطراز بديع مطرّز گرديده‌است. آنانند نفوسى که بر سفينه استقلال راکب‌اند و ابصارشان بمطلع جمال متوجّه. حبّذا لهم که بآنچه خداوند عليم و حکيم براى آنان اراده فرموده موفّق گشته‌اند. بروشنى ايشان آسمانها مزيّن و وجوه مقرّبين الی‌الله درخشنده و تابان گرديده‌است ... قسم بحزن جمال ذوالجلال که از براى مقبل مقامى مقدّر شده که اگر اقلّ من سمّ ابره از آن مقام بر اهل ارض ظاهر شود جميع از شوق هلاک شوند اين است که در حيات ظاهره مقامات مؤمنين از خود مؤمنين مستور شده‌ ... ولو کشف الغطاء لينصعق من فى الامکان من مقامات الّذين توجّهوا الی‌الله و انقطعوا فى حبّه عن العالمين‌. (٤)

حضرت عبدالبهاء مى‌فرمايند‌:

مؤمنين‌اين ظهور‌بمقام‌انبياى‌بنى‌اسرائيل‌رسند‌امّا نه انبياى اولو‌العزم‌. (٥)

هر نفسى که باين مقام فائز شود مظهر‌محويّت، خضوع و خشوع و عبوديّت مى‌شود و نمونه "فناى از نفس و بقاى بالله‌"* مى‌گردد و در حقيقت مصداق اين بيان مبارک در لوح ملاّ‌ح‌القدس مى‌شود که مى فرمايند "و يطيرون بجناحين الرّوح الی مقام الّذى قدّسه الله عن الذّکر فى ممالک الانشاء ... و يتحرکّون فى الهواء کطيور القرب فى جبروت اللّقاء ... و يطّلعون بالاسرار فى لجج الانوار.

در ميان اصحاب جمال مبارک کسانى بودند که بچنين مقام ارجمند رسيده بودند اين نفوس مبارکه چنان روح ايمان و جانفشانى از خود ظاهر ساختند و چنان خضوع و انقطاعى بمنصّه ظهور رساندند که در شرايع سابقه کمتر نظير و مانند داشته‌است.

افراد ديگرى هم بودند که افتخار تشرّف بحضور جمال اقدس ابهى را داشتند و بيانات الهى را که از لسان مبارک صادر مى‌شد استماعمى‌نمودند ولی بسبب خودخواهى و جاه‌طلبى موفّق باحراز خصايصى چون خضوع و حقارت و تسليم و اطاعت که لازمه تقرّب به مظهر الهى است نشدند اينان از بصيرت لازم براى مشاهده مقام الهى جمال اقدس ابهى محروم بودند، از ارتفاع صيت بزرگوارى آن حضرت احساس غبطه مى‌کردند و هوس احراز مقامى چون مقام حضرتش در دل مى‌پروراندند.

انسان براى پرستش و نيايش خداى واحد و بجهت عرفان مظهر الهى و اطاعت از وى خلق شده‌است بالاترين مقامى که انسان مى‌تواند بآن فائز شود سلوک در طريق بندگى و احراز خصايل روحانى است ولی هميشه افرادى بوده‌اند که با وجود شناسائى مظهر الهى بر عليه او قيام کرده و هشيارانه کوشيده‌اند خود را برتبه او رسانند اينگونه اعمال البّته غضب الهى را بر مى‌انگيزد و سبب هلاکت روحانى مى‌شود نفوسيکه عهد

منتخباتى از آثار حضرت بهاء‌الله چاپ آلمان ص ٢١٧

حضرت باب را شکستند و به مخالفت حضرت بهاء‌الله برخاستند و يا کسانيکه ميثاق جمال مبارک را پشت سر گذاشتند و بر عليه حضرت عبدالبهاء قيام نمودند از اينگونه افراد بودند.

آيات مبارکه زير که از قلم اعلی در لوح ملاّ‌ح القدس نازل شده در حقّ اين نفوس صادق است.

ارادوا ان يصعدوا الی مقام الّذى جعله‌الله فوق مراتبهم اذا اطردهم شهاب الدّرى من سکان ملکوت اللقاء فسبحان ربّى الابهى و سمعوا لحن الکبرياء عن وراء سرادق الغيب فى مکمن السنا فسبحان ربّى الابهى بان يا ملائکة الحفظ ان ارجعوا هؤلاء الی مواقعهم فى ناسوت الانشاء فسبحان ربّى الابهى لانهم ارادوا ان يطيروا فى هواء الذّى ما طارت فيه اجنحة الورقاء.

حضرت بهاء‌الله با اين کلمات عاليات براى نخستين بار بصراحت بيان مى‌فرمايند‌کسانيکه بنقض عهد قيام‌کنند از جامعه اهل بهاء طرد خواهند شد.

اصطلاح "شهاب الدّرى " نازله در لوح مبارک ملاّح‌القدس را ممکن است اشاره رمزى به عامل نيرومندى چون عهد و ميثاق دانست که حضرت بهاء‌الله براى حفظ و صيانت امر الهى تأسيس فرموده‌اند در ايّام حيات حضرت بهاء‌الله اختيار طرد ناقضين با نفس مقدّس آن هيکل مبارک بود در عهد ميثاق اين اختيار در دست حضرت عبدالبهاء مرکز ميثاق الهى قرار گرفت و در دوران ولايت حضرت شوقى افندى ولىّ‌امرالله داراى اين قدرت و اختيار بود در اين ايّام هم اگر کسى به نقض عهد قيام کند طردش به تصميم ايادى امرالله مقيم ارض اقدس و تصويب بيت‌العدل اعظم الهى انجام مى‌گيرد*

بشهادت تاريخ هيچيک از مظاهر مقدّسه اديان سابقه وسايلی براى طرد نفوسيکه به نقض عهد قيام کنند يا کسانيکه در داخل جامعه بمخالفت مرکز امر بپردازند ايجاد نکرده‌اند پيش‌بينى اين امر يکى از خصايص بى‌نظير امر جمال مبارک است و اجراى آن سبب مى‌شود که امرالله از

* وظايف اساسى ايادى امرالله طبق نصوص مقدّسه الواح مبارکه وصاياى حضرت عبدالبهاء عبارت از تبليغ امرالله و صيانت شريعة‌الله است ايادى امرالله که در اين زمان بخدمت قائمند بوسيله حضرت ولىّ‌امرالله باين سمت برگزيده شده‌اند.

وجود نفوس غيرمخلصه که هر از چندى ممکن است در ميان اهل بهاء داخل شوند پاک و مطهّر شود همچنانکه در هيکل انسانى عضو مخصوصى براى دفع متناوب سموم از جريان خون وجود دارد امر الهى نيز داراى مؤسّساتى است که براى تطهير جامعه از عوامل ناسالمى که ممکن است در ميان افراد آن يافت شوند بوجود آمده اند.

مقارن نزول لوح مبارک ملاّح‌القدس ميرزا‌يحيى برادر ناتنى و بيوفاى جمال مبارک و سيّد محمّد اصفهانى و چند نفر پيروان آنان هنوز با اصحاب معاشر بودند و با وجود تمام اقدامات سوئى که مى‌کردند عضو جامعه بابيان محسوب مى‌شدند حضرت بهاء‌الله سرنوشت اين نفوس را در اين لوح مبارک پيشگوئى فرموده بودند و چند سال بعد بطورى‌که بتفصيل در جلد بعدى اين کتاب خواهد آمد اين افراد از جامعه پيروان اسم اعظم طرد شدند و امر نوزاد الهى که از لوث اين نفوس شريره پاک شده بود با قدرت و نيروى حياتى بيشتر برشد خود ادامه داد.

در هر‌يک از ادوار دينى نفوسى بوده‌اند که عهد خدا را شکسته و به بيوفائى نسبت به فرستاده وى قيام کرده‌اند در اديان قبل اين ناقضين در اجراى نيّات سيّئه خود موفّق شده و ايجاد تفرقه در ميان مؤمنين نموده‌اند ولی در اين دور مبارک که مرحله ثمر و کمال تمام اديان و ادوار است نفوسى که از ميان پيروان امر قيام و بمخالفت شارع آن اقدام کرده‌اند هرگز به ايجاد رخنه و تفرقه در ميان مؤمنين موفّق نگرديده‌اند.

حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه تصريح مى‌فرمايند که چون امر الهى در اين عصر نورانى عظيم و خطير است مخالفت قواى نفى و هجوم بيوفايان نيز شديد و مهيب مى‌باشد ناقضين عهد حضرت ربّ اعلی و جمال اقدس ابهى بحدّى که در قوّه داشتند در تخريب اساس دين‌الله کوشيدند ولی با وجود تمام مساعى متّفقانه نتوانستند در وحدت و يگانگى پيروان اسم اعظم رخنه ايجاد نمايند اين کيفيّت يعنى عدم حدوث انشقاق يکى از خصائص بى‌نظير امر‌الله و نتيجه استقرار عهد و ميثاق حضرت بهاء‌الله است که خود ضامن حفظ وحدت دائمى در جامعه بهائى مى‌باشد.

هرکس که بر عليه ميثاق حضرت بهاء‌الله برخاسته از جامعه پيروان اسم اعظم طرد شده‌است وقتى شاخه مريضى از درخت بريده مى‌شود در ابتدا زنده بنظر مى‌رسد ولی پس از چندى در اثر جدا‌شدن از تنه درخت پژمرده شده و از بين ميرود اين مثال در مورد ناقضين عهد اين دور بديع کاملاً صادق است اين ناقضين بسبب حملات سخيفه‌اى که بر امر وارد ساخته‌اند ممکن است در ابتدا و بظاهر موفّق به ايجاد فتنه و آشوب شده‌باشند ولی بالمآل در اثر قطع شدن از شجر امر الهى دچار هلاکت و وبال گرديده‌اند و گرچه نامشان در صفحات تاريخ ثبت شده ولی از نفوذشان اثر و ثمرى موجود نبوده و نيست.

ظاهر شدن حورية‌الرّوح که در لوح مبارک ملاّح‌القدس بدان اشاره گشته يک اصطلاح استعارى است حضرت بهاء‌الله در آثار خويش اين تمثيل بديع را براى معرّفى ذات مقدّس خود يا يکى از صفات و اسماء الهى بکار برده و در بعضى از موارد هم از آن بعنوان تجسّم "روح اعظم‌" ياد فرموده‌اند نيّر آفاق در اين لوح پراحتراق نفس مبارکشان را با بيان "الفتى العراقى النّوراء ... الّذى ستر فى سرادق النّور" معرّفى مى‌کنند و به بيان حزين "تالله بقى الغلام فى ارض الغربة وحيداً فريداً بين ايادى الفسقا" به مصائب وارده بر وجود اطهر اشاره مى‌فرمايند.

جواهر ثمينه وفيره از علم و عرفان و حقايق عاليه کثيره در باره امر حضرت رحمان در اين لوح مبارک نورا نهفته است که تنها با تعميق در امرالله و تفکّر در آيات جمال اقدس ابهى مى‌توان بکشف و درک آنها موفّق شد.

بخش فارسى لوح ملاّح‌القدس نيز از لحاظ مضمون از بسيارى جهات مشابه قسمت عربى است با اين تفاوت که حضرت بهاء‌الله در اين لوح نورا دوستان الهى را "ببدايع نصح احديّه و جواهر حکمت سلطان صمديّه" متذکّر مى‌نمايند آن جمال بيمثال ياران حضرت ذوالجلال را نصيحت مى‌فرمايند که قرب جمال دوست را بدو جهان تبديل ننمايند و به لقائى غير از لقاى او تقرّب نجويند دل را منزل اسرار باقى دانند و آنرا از ورود غير دوست محفوظ دارند از مرقد نفس و هوى بيرون آيند و بر شئون حبّ و وفا قيام کنند و اگر هم بر فوز به مقامات عاليه تقديس و انقطاع موفّق نمى‌شوند اقلاً "ظاهر و باطن خود را متّحد نمايند‌"

خلوص و وفا از خصائص و صفات هر مؤمن حقيقى است مؤلم‌ترين مصيبت براى مظهر الهى مشاهده بيوفائى از نفوسى است که ادّعاى حبّ و ايمان مى‌کنند و هيچ ابتلائى حتّى شکنجه جسم و ايثار جان باندازه اين عمل براى مظهر الهى زجرآور و دردناک نيست.

وقتى اصحاب حضرت بهاء‌الله بر پيشگوئى هيکل مبارک در لوح ملاّح‌القدس در باره حدوث اينگونه مصائب بر ذات اقدس آگاهى يافتند دچار اضطراب و نگرانى فوق‌العاده‌اى شدند در حقيقت يک روز پس از نزول اين لوح پراحتراق بود که خبر موحش صدور فرمان سلطان در باره انتقال جمال مبارک به اسلامبول وصول يافت و اين خبرى بود که يکباره ضربه هولناکى بر تمام محبّان جمال قدم در اقليم عراق از مرد و زن و کوچک و بزرگ وارد نمود در شب اوّل پس از وصول اين خبر ياران مصيبت‌زده بدون استثناء نه ميل به طعام داشتند و نه خواب در چشم بعضى حتّى عهد کرده بودند که اگر از مصاحبت جمال مبارک در اين مهاجرت منع شوند بدست خود به حياتشان خاتمه دهند ولی بالاخره اين نفوس جانفشان بقدرت بيانات نصحيّه و عواطف قلبيه حضرت بهاء‌الله آرام گشتند و راضى شدند که خود را تسليم اراده الهى نمايند.

الواح نازله ديگر در اين ايّام

اولياى امور بغداد از اينکه حضرت بهاء‌الله با تصميم حکومت در باره دعوت آن حضرت به اسلامبول مخالفتى ابراز نفرمودند در شگفت بودند نامه عالی‌پاشا که در مسجد به حضرت بهاء‌الله تسليم شد لحن مؤدبانه‌اى داشت و حکمران بغداد هم‌ آمادگى خود را براى مخابره هر‌نوع پيامى که حضرت بهاء‌الله ممکن بود براى صدر اعظم عثمانى داشته باشند حتّى اگر مبنى بر ردّ دعوت حکومت باشد ابراز نمود ولی جمال مبارک دعوت به اسلامبول را قبول فرمودند بشرط اينکه عائله مبارکه و تعدادى از اصحاب در اين سفر همراه باشند و يک ماه هم فرصت براى تهيه تدارک سفر داده شود.

در خلال اين ايّام مراحم و عواطف جمال مبارک به ياران علی‌الخصوص بر آنان که قرار بود در فراق مظهر يزدان در آن سامان بمانند چون باران بهاران ريزان بود در حقيقت نيّت هيکل مبارک چنان بود که احباب را براى روزى که مقدّر بود بحال خود گذاشته شوند آماده نمايند حضرت بهاء‌الله اصحاب را نصيحت مى فرمودند که کمال و ايمان و بلندى همّت و نورانيّت حقيقت را در حيات روزانه‌شان به اثبات رسانند و نيز در همين زمان بود که براى هر‌يک از ياران از خرد و کلان بدست مبارک لوحى نازل فرمودند در اين الواح مقدّسه حضرت بهاء‌الله بکرّات به ميرزا‌يحيى و طغيان آتى وى اشاره مى‌کنند و حدوث شديدترين بحران‌ها را در داخل امر‌الله پيش‌بينى و اصحاب را به ثبات و استقامت در ايّام شدّت و امتحان دلالت مى‌فرمايند.

از الواح متعدّدى که در شهر بغداد در اين دوره کوتاه از قلم اعلی نازل شده بدو لوح مبارک بلبل الفراق و سورة‌الله در اين مقام اشاره مى‌شود.

لوح بلبل الفراق يکى از الواح مقدّسه‌ايست که بجمع اهل بهاء خطاب شده‌است حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک به احباب يادآور مى‌شوند که "بساط وصل و اتّصال و قرب و لقا در هم پيچيده شد و سلطان قضا باقتضاى تقدير مقدّره فراش فصل و انفصال و هجر و فراق گسترده‌‌" جمال مبارک همچنين اهل فتنه و آشوب را بسبب پيروى از "طيور ليل‌"* در زمانيکه "‌شمس در وسط زوال منير و درّى و روشن‌" است مورد ملامت قرار مى‌دهند.

عبارات اين لوح با چنان شفقت و عطوفت نازل شده که تلاوتش قلوب مؤمنين را به اهتزاز مى‌آورد و وجود دوستان را در تصوّر فراق محبوبشان از غم و اندوه لبريز مى‌نمود.

سورة الله بافتخار شخصى بنام محمّد‌علی نازل شده‌است در اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله اهل بيان را مخاطب قرار داده و نفوسى را که از مشاهده عظمت مقام حضرتشان کور بودند و يا نسبت به وجود مبارک ابراز حقد و کينه مى نمودند توبيخ مى‌فرمايند هيکل اطهر با اشاره به افکار و احوال اين چنين نفوس يادآور مى‌شوند که اگر نزول کلمات الهى جرم محسوب شود حضرت باب پيش از آن حضرت و قبل‌تر از آن حضرت محمّد، حضرت مسيح و حضرت موسى که کلّ بقوه روح‌القدس مبعوث و نبّاض بوده‌اند مرتکب اين جرم گشته‌اند.

اين لوح مبارک عظمت مقام حضرت بهاء‌الله را بر بابيان آشکار مى‌کند چه که در آن هيکل اطهر تأکيد مى‌فرمايند که وجود مبارکشان در

* اشاره به ميرزا يحيى و اعوان اوست

سراسر عالم خلقت يگانه و حاکم مطلق است هرکس از او اعراض کند از حقّ اعراض کرده و آنکه منکر امرش شود منکر تمام انبياى قبل گرديده‌است.

حضرت بهاء‌الله مخاطب اين لوح مبارک را نصيحت مى‌فرمايند که از اهل ارتياب کناره گيرد از دنيا منقطع شود و نظر را در عظمت و جلال امر مبارک حصر کند و او را مطمئن مى‌سازند که با اجراى اين مواعظ مى‌تواند در فضاى قرب الهى طيران کند و به چنان علم و معرفت و حکمت فائز مى‌شود که هيچ عالمى هر اندازه هم که بزرگ باشد نمى تواند با وى رقابت کند در اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله بار ديگر به عداوت بيوفايانى که در ميان بابيان وجود داشتند اشاره مى‌کنند و از مخالفت آنان با وجود مبارکشان صحبت مى‌نمايند

فصل پانزدهم
ميرزا‌يحيى و سيّد محمّد اصفهانى

حضرت بهاء‌الله در بسيارى از آثار نازله در بغداد و سليمانيّه به بيوفائى ميرزا‌يحيى و به محرّک اصلی اقدامات شريرانه وى يعنى سيّد محمّد اشاره مى‌فرمايند بحرانى که ميرزايحيى در ميان مؤمنين ايجاد کرد در ادرنه باوج خود رسيد و اين وقتى بود که انفصال قطعى بين اصحاب حضرت بهاء‌الله و ياران ميرزا‌يحيى واقع گرديد قبل از آن يعنى در دوره بغداد بسبب قدرت نافذه‌اى که از جمال اقدس ابهى بر جامعه پيروان اسم اعظم مشهود بود ميرزا‌يحيى قدرت آن نمى‌يافت که علم طغيان بلند کند و در اين مدّت اغلب در خفا و انزوا بسر مى‌برد وى در حقيقت در لباس مبدّل و بصورت ناشناس به بغداد وارد شد و با همان هيئت ناشناخته هم اين شهر را دهسال بعد از آن ترک نمود.

مقارن رهائى حضرت بهاء‌الله از سجن طهران ميرزا‌يحيى که قريب دو سال بصورت ناشناس در نقاط مختلف گيلان و مازندران بسر برده بود به کرمانشاه رفت و براى اينکه در آن جا شناخته نشود به استخدام شخصى بنام عبدالله قزوينى که کارش ساختن کفن بود درآمد و به فروش محصولات وى مشغول شد.

حضرت بهاء‌الله در مسير هجرت به عراق پس از طىّ مراحل مختلف در اوايل زمستان سال ١٨٥٣ به کرمانشاه رسيدند آن حضرت گرچه از طرف شاه مورد اهانت قرار گرفته و از نظر متاع دنيوى دچار فقر گشته بودند برخلاف ميرزا‌يحيى با عظمت و جلال حرکت مى‌فرمودند و حتّى در ميان راه تعدادى از نفوس عالی‌رتبه براى زيارت و اداى احترام حضور هيکل اطهر مشرّف شدند در کرمانشاه شاهزاده‌اى بنام عمادالدّوله پيامى به آنحضرت فرستاد و از اينکه بحضور پذيرفته نشد متأثّر گرديد.

ولی ميرزا‌يحيى مى‌ترسيد که با حضرت بهاء‌الله تماس گيرد و بشأنى مضطرب بود که وقتى برادر ناتنيش ميرزا‌موسى بملاقاتش رفت نگران بود که مبادا کسى هويّت واقعى او را کشف کند سرانجام اينقدر جرأت پيدا نمود که به حضور حضرت بهاء‌الله برسد وى در اين ديدار اظهار نمود که مايل است به بغداد رود و در آنجا به شغلی مشغول شود و در خانه‌اى در نزديکى بيت مبارک بحال منزوى و ناشناس زندگى نمايد ميرزا‌يحيى پس از اين ملاقات با وجه مختصرى که حضرت بهاء‌الله عنايت کرده بودند چند عدل پنبه خريد و بلباس عربى و به هيئت مبدّل بسوى بغداد رهسپار شد.

ميرزا‌يحيى چندى پس از ورود به بغداد به بيت مبارک حضرت بهاء‌الله رفت ميرزا‌موسى که براى گشودن در رفته بود او را ابتدا بجا نياورد چه که بلباس دراويش در آمده بود و کشکول درويشى نيز بر دوش داشت ميرزا‌يحيى چند روزى در بيت مبارک ماند ولی تقاضا نمود که از آمدن وى و هويّتش هيچکس در بغداد مطّلع نشود بعد از آن هم منزلی در محلّه عرب‌نشين بغداد که هيچ ايرانى در آن نمى‌زيست يافت و بآن منتقل شد وى در طول روز از ملاقات با ديگران اجتناب مى‌کرد و غروب‌ها پس از تاريک شدن معمولاً به بيت مبارک مى‌رفت و با ميرزا‌موسى ملاقات مى‌نمود و سپس آخر شب در تاريکى بمنزل خود باز ميگشت.

ميرزا‌يحيى ضمناً يک بازرگان ايرانى بنام ابوالقاسم را بعنوان رابط بين خود و اصحاب در بغداد تعيين کرد و در سمت رهبر ظاهرى حزب بابى و با استفاده از اين شخص واسطه شروع به انتشار افکار سوء خود در ميان بابيان نمود.

در اوايل ورود ميرزايحيى به بغداد بود که سيّد‌محمّد اصفهانى با وى آشنا شد سيّد‌محمّد، دجّال دور بهائى اندکى پس از اظهار امر حضرت ربّ‌اعلی به شريعت بيان گرويده بود و هنگامى که حضرت بهاء‌الله تقريباً يک سال پس از شهادت حضرت باب به کربلا تشريف بردند مقيم آن شهر بود در اين سفر تعدادى از پيروان حضرت باب و نيز بعضى از افراد مکتب شيخى که همه از بزرگان علم و معرفت در کربلا بودند به سجاياى عاليه و عظمت مقام حضرت بهاء‌الله عارف شدند و مراتب ارادت و اعجاب بيحدّ خود را بگفتار و کردار نسبت به وجود مبارک ابراز نمودند ولی سيّد‌محمّد از روز نخست وجودش از حسد پر بود و عزّت و احترامى هم که ديگران نسبت به حضرت بهاء‌الله ابراز مى‌کردند آتش اين غبطه و کينه را که در وجودش افروخته بود بيشتر شعله‌ور مى‌نمود.

اين تحوّل و انقلاب روحى که حضرت بهاء‌الله در بابيان بوجود آورده بودند بر حسد و کينه سيّد‌محمّد بيفزود وى که از اصول اخلاقى بى‌بهره ولی اهل تدبير و دسيسه بود ميرزا‌يحيى را شخص مناسبى جهت اجراى نيات سوء خود و آماده براى مقابله با حضرت بهاء‌الله يافت اين دو بدستيارى هم به ايجاد رخنه و اختلاف در ميان مؤمنين پرداختند به نشر شبهات در باره حضرت بهاء‌الله و شريعت حضرت ربّ‌البريّه برخاستند و با اوضاعى که بوجود آوردند سرنوشت امر مبارک بسوى انحطاط گرائيد در چنين شرايط و مقتضيات بود که جمال مبارک بغداد را بقصد کوههاى سليمانيّه ترک فرمودند.

در دوران غيبت جمال مبارک خبر شهادت يکى از احبّاى نجف‌آباد از ايران به بغداد رسيد اين خبر ميرزا‌يحيى را به وحشت و هراس انداخت و ترسيد که اولياى امور در طهران در جستجوى او باشند و با اطّلاع از محل سکونتش او را در بغداد دستگير کنند ميرزا‌يحيى در اثر اين ترس و واهمه محلّ سکونت خود را تغيير داد و باستعانت شخصى بنام ميرزا‌علی تبريزى تعدادى کفش خريد و به هيئت يک يهودى به بصره رفت و مدّتى در آن شهر اقامت گزيد و به کفش‌فروشى مشغول شد بعد از آن هم يک محموله پارچه ابريشمى ابتياع نمود و با خود به بغداد برد و در آنجا با تبديل کلاه به عمامه بنام حاجى علی لاص‌فروش* بشغل جديد اشتغال ورزيد.

ميرزا‌يحيى بدنبال اين روش اختفا که نشانه جبن او بود بعمل شرم‌آورى دست زد‌که براى هميشه تاريخ امر‌را‌لکه‌دار‌ساخت‌بدينمعنى که در‌دوران هجرت‌حضرت‌بهاء‌الله در کردستان با ازدواج با حرم ثانى حضرت باب**

* دلاّل ابريشم

** روش زندگى در ايران قرن نوزدهم با زندگى امروزى در عالم غرب تفاوت فاحش داشت شرايط و اوضاع اجتماعى و مذهبى در ممالک اسلامى چنين اقتضاء مى‌نمود که يک مرد مخصوصاً اگر شخص معروفى بود بيش از يک زن داشته باشد حضرت باب در مسافرت شش‌ماهه اصفهان زوجه ديگرى بنام فاطمه که خواهر ملاّرجبعلی قاهر يکى از بابيان اصفهان بود اختيار نموده بودند.

دست تصرّف و تعدّى به عصمت مطّهر حضرت اعلی دراز کرد و يک ماه بعد هم آن حرم محترمه را به سيّد‌محمّد بخشيد حزنى که در اثر استماع اين خبر به حضرت بهاء‌الله دست داد خارج از حدّ تصّور و احصاء بود هيکل مبارک در يکى از الواح مى‌فرمايند که در اثر اين خيانت عظيم تمام عالم امکان به نوحه درآمد و در لوح ابن ذئب نيز در باره اين ماجرا به بيانات زير ناطقند‌:

قدرى در عصمت نقطه اولی تفکّر کن ملاحظه نما چه ظاهر گشته. وقتيکه اين مظلوم از هجرت دوساله که در صحارى و جبال سالک بود و بسبب بعضى از نفوس که مدّتها در بيابانها دويدند رجوع بدارالسّلام نمود. ميرزامحمّدعلی نامى رشتى بحضور آمد و امام جمعى بکلمه نطق نمود در باره عصمت آن حضرت که فى‌الحقيقه حزن جميع اقطار را اخذ نمود. سبحان‌الله چگونه راضى شدند که باين خيانت اعظم تمسّک جستند. بارى از حقّ مى‌طلبيم که عامل را توفيق بخشد بر توبه و انابه. انّه هو‌المؤيّد الحکيم. (١)

عمل ديگرى که حزن تازه و الم بى‌اندازه بر حضرت بهاء‌الله وارد آورد قتل تعدادى از بابيان معروف بدستور ميرزا‌يحيى بود از همه ممتازتر در ميان اين نفوس، فاضل جليل ميرزا‌اسدالله خوئى بود که از طرف حضرت ربّ‌اعلی به لقب ديّان مفتخر گشته بود حضرت باب همچنين به اين نفس بعنوان "مکمن لآلی علم الهى" و "مخزن امانت حقّ"* اشاره و ضمناً با خطاب "ان يا حرف‌الثّالث المؤمن بمن يظهره‌الله‌"** به وى وعده داده بودند که سومين نفسى خواهد بود که به من يظهره‌الله ايمان بياورد.

در دورانى که حضرت بهاء‌الله در کردستان تشريف داشتند ديّان که در آن زمان در آذربايجان مقيم بود نامه‌اى به ميرزا‌يحيى مرقوم و مطالبى چند از او سؤال نمود جوابهاى رسيده بقدرى کودکانه و نامربوط بود که ديّان را بر جهالت و فقدان روحانيّت ميرزا‌يحيى مطمئن و متيقّن نمود. مى‌گويند که پس از اين واقعه ديّان که غرق در درياى تفکّر بود چنان

* قرن بديع‌_ ص ٧٣ ٧٤ ٢٦٠
* قرن بديع‌_ ص ٢٦٠

دچار‌هيجان‌‌و‌‌آشفتگى شد‌که تصميم‌گرفت خود‌ادّعاى من يظهره‌اللّهى کند.

حضرت بهاء‌الله در کتاب بديع اين اتهام را تکذيب مى‌کنند و تأکيد مى‌نمايند که ديّان مدّعى چنين مقامى نشده بود مى‌فرمايند که ديّان چند فقره مناجات نوشته و بين ياران توزيع کرده و يک نسخه هم براى آن حضرت فرستاده بود ولی در هيچيک از آنها مطلبى منافى تعاليم حضرت نقطه اولی و مخالف عهد و ميثاق آن طلعت اعلی نبوده و برعکس بر خضوع و عبوديّت، ايمان بذات الوهيّت و اخلاص و وفادارى او به شموس حقيقت شهادت مى‌داده‌است حضرت بهاء‌الله در اين کتاب منيع اضافه مى‌فرمايند که وقتى ميرزا‌يحيى اين مناجات‌ها را ديد شعله حسادت در درونش شعله‌ور شد و بر آزار ديّان مصمّم گرديد.

ديّان همچنين رساله‌اى تأليف و در آن نادانى ميرزا‌يحيى را برملا ساخته و ادّعاى او را در باره جانشينى حضرت باب ردّ نموده و شواهد بسيارى از آيات آن حضرت را در تأييد براهين خود نقل کرده بود ميرزايحيى از مشاهده اين رساله هم خشمگين شد و کتابى در جواب آن بنام مستيقظ نوشت در اين کتاب ميرزا‌يحيى جناب ديّان و سيّدابراهيم را که يکى از مؤمنين دور بيان و از دوستان و هواخواهان وى بود بشدّت مورد عتاب قرار داده، اقدامات آنان را محکوم ساخته جناب ديّان را "ابوالشّرور‌" و سيّد‌ابراهيم را "ابوالدّواهى" نام داده و به لحن شرم‌آورى بابيان را بقتل آن دو تشويق نموده بود*

ميرزا‌يحيى ضمناً نوکرش ميرزا‌محمّد مازندرانى را با دستورات لازم به آذربايجان براى قتل جناب ديّان فرستاد ولی وقتى ميرزا‌محمّد به آذربايجان رسيد جناب ديّان رهسپار بغداد شده بود.

وقتى ديّان به بغداد رسيد با تعدادى از بابيان که در اثر فتواى ميرزا‌يحيى به مخالفت وى برخاسته بودند روبرو گشت حيات وى مورد تهديد قرار گرفت و اين تهديد بصورت جدّى درآمد بطورى‌که يک روز حضرت بهاء‌الله از صبح تا غروب تمام آنهائى را که در اين جريان داخل بودند به بيت مبارک احضار و آنان را يکايک بجهت رفتار نامناسبشان توبيخ نمودند و صريحاً از ارتکاب چنين جنايتى منع فرمودند.

* قرن بديع _ ص ٢٦٠

دو روز بعد جناب ديّان در بيت مبارک بحضور جمال مبارک مشرّف شد و در اين تشرّف وعده حضرت باب به وى در باره شناسائى من يظهره‌الله به تحقّق پيوست ديّان به عرفان مقام حضرت بهاء‌الله فائز شد و به تصديق امر مبارکش نائل گشت و بر روى اقدام هيکل اطهر بسجده افتاد.

چند روز پس از حصول اين موهبت کبرى جناب ديّان بدست همان ميرزا‌محمّد مازندرانى در بغداد بقتل رسيد و اين واقعه سبب حزن فوق‌العاده جمال مبارک و اصحاب شد در آن روز طوفان بيسابقه و شديدى سراسر بغداد را فراگرفت و چنان گرد و خاک بلند شد که نور آفتاب را حائل گرديد ظلمت تمامى شهر را در بر گرفت و مردم از ترس و وحشت ناچار شدند بمنازل خود پناه برند.

ميرزا‌يحيى پس از قتل جناب ديّان توجّه خود را به ياران آن نفس جليل معطوف ساخت و دستوراتى براى کشتن آنان از جمله ميرزا‌علی‌اکبر (پسرعموى حضرت باب) صادر نمود و اين شخص جليل هم بوسيله همان خادم ميرزا‌يحيى بقتل رسيد.

حضرت بهاء الله در لوح مبارک ابن ذئب ضمن بياناتى که خطاب به ميرزا‌هادى دولت‌آبادى جانشين ميرزا‌يحيى صادر شده جريان واقعه را باين شرح بيان مى‌فرمايند.

و همچنين خطاب بديّان مظلوم شهيد مى‌فرمايد ‌ستعرفَنّ قدرک بقول من يظهره‌الله‌‌ و همچنين او را حرف ثالث مؤمن بمن يظهره‌الله فرموده بقوله ‌و انّک انت يا حرف الثّالث المؤمن بمن يظهره الله‌‌ و همچنين مى‌فرمايد ‌‌ولکنّ الله اذا شاء ليعرفنّک بقول من يُظهره الله‌ حضرت ديّان که بقول نقطه روح ماسواه فداه مخزن امانت حقّ جلّ جلاله و مکمن لآلی علم اوست او را بظلمى شهيد نمودند که ملأ اعلی گريست و نوحه نمود و اوست نفسيکه علم مکنون مخزون را باو تعليم فرموده و در او وديعه گذاشته بقوله ‌ان يا اسمَ‌الدَّيّان هذا علم مکنون مخزون قد اودعناک و آتيناک عزَّا من عند الله اذ عين فؤادک لطيفُ تَعرف قدرَه و تعزّ بها و قد مَنّ‌‌اللهُ علی نقطة‌‌البيان بعلم مکنون مخزون ما نزّل‌‌الله قبل ذلک الظّهور و هو اعزّ من کلّ علم عند الله سبحانه و قد جعله حجَّةً من عنده بمثل ما قد جعل الآيات حجَّة من عنده‌‌ انتهى آن مظلوم که داراى خزينه علم الهى بود مع جناب ميرزا‌علی‌اکبر از منتسبين نقطه عليه بهاء‌الله و رحمته و جناب آقا‌ابوالقاسم کاشى و جمعى ديگر بفتواى ميرزا‌يحيى کلّ را شهيد نمودند.

و جناب ديّان عليه بهاء‌الله و رحمتُهُ بحضور فائز مطابق آنچه از قلم نقطه اولی ظاهر شد. نسأل‌الله ان يؤيّدَ الغافلين علی التّوجّه اليه و المعرضين علی الاقبال الی شطره و المنکرين علی التّصديق علی هذا‌الامر الّذى اذ‌ظهر نطقتِ الاشياء کلّها قد اتى من کان مکنوناً فى کنز‌العلم و مرقوماً من القلم الاعلی فى‌الکتب و الصّحف و الزّبر و الالواح. (٢)

اخبار سرگونى جمال مبارک به اسلامبول ميرزا‌يحيى را به ترس و وحشت انداخت حضرت بهاء‌الله او را دلالت فرمودند که به ايران رود و کتب و آثار حضرت باب را در آن سرزمين انتشار دهد ولی او به مصالح امر توجّهى نداشت و تنها به حفظ جانش انديشه مى‌کرد و بعلاوه ايران را محلّ امنى براى خود نمى‌ديد چه که مى‌دانست اولياى امور کشورى و مذهبى در آن سامان در قلع و قمع بابيان و ريشه‌کن ساختن امر حضرت رحمان همدم و همداستان بودند.

ميرزا‌يحيى ابتدا به فکر فرار به هند يا حبشه افتاد ولی بعداً تصميم خود را عوض کرد و به جمال مبارک عرض نمود که مى‌خواهد در هويدار در نزديکى بغداد در باغى که متعلّق به شيخ‌سلطان از مؤمنين عرب و وفادار حضرت بهاء‌الله بود منزل کند و مخصوصاً از حضرت بهاء‌الله خواست که به شيخ‌سلطان* دستور دهند که کلبه کوچکى از نى برايش بسازد تا بتواند دور از همه در آن زندگى کند. حضرت بهاء‌الله با اين تقاضا موافقت فرمودند و شيخ‌سلطان هم ساختن اين کلبه را آغاز کرد ولی ميرزا‌يحيى که هنوز احساس ناامنى مى‌کرد حضور مبارک مراجعه و از اينکه محل انتخابى بقدر کافى براى پنهان شدن مناسب نبود شکايت نمود و اظهار کرد که ترجيح مى‌دهد قبل از عزيمت هيکل مبارک به‌موصل رود و‌تصريح کرد‌که نمى‌خواهد در هجرت جمال مبارک

* به‌صفحه ٦٩ مراجعه شود

به اسلامبول با اصحاب همراهى کند چه که مى‌ترسيد وقتى قافله مبارک از بغداد خارج شد اولياى امور دست به خيانت زنند و آنان را تسليم دولت ايران کنند و يا تمام آنها را در راه بقتل رسانند.

ميرزا‌يحيى بالاخره تصميم خود را گرفت و شخصى را بنام حاجى محمّد کاظم که شباهت زياد بوى داشت بنزد حکومت فرستاد تا تذکره براى او بگيرد گذرنامه بنام جديدش ميرزا‌علی کرمانشاهى صادر شد و او بنام مستعار و به هيئت مبدّل بهمراه يک خادم عرب بغداد را به قصد موصل ترک کرد.

حضرت بهاء‌الله در لوح ابن ذئب ضمن شرح اين واقعه چنين مى‌فرمايند:

مخصوص چند نفر معيّن نموديم بر جمع آثار نقطه. و بعد از جمع ميرزا‌يحيى و ميرزا‌وهّاب خراسانى که بميرزا جواد معروف بود اين دو را در محلّى جمع نموديم و دو دوره کتب حضرت نقطه را حسب‌الامر نوشته و تمام نموده‌اند لعمرالله اينمظلوم از کثرت مراوده با ناس کتب را نديده و از آثار نقطه ببصر ظاهر مشاهده ننموده و اين آثار نزد اين دو بوده که هجرت واقع شد و قرار شد ميرزا‌يحيى اين نوشتجات را برداشته بشطر ايران توجّه نمايد و در آن اراضى انتشار دهد. و اين مظلوم حسب‌الاستدعاى وزراى دولت عليّه بآن شطر توجّه نمود بعد از ورود در موصل مشاهده شد ميرزا‌يحيى پيش از حرکت مظلوم رفته و منتظر است. بارى کتب و آثار در بغداد ماند و او خود بشطر عليّه توجّه نمود و جزء اين عباد شد. حال حقّ شاهد است بر اين مظلوم چه گذشت چه که بعد از زحمتهاى زياد آثار را گذاشت و خود بمهاجرين پيوست. مدّتها اين مظلوم باحزان نامتناهيه مبتلی تا آنکه بتدبيريکه غير حقّ کسى آگاه نيست آثار را بمقام ديگر و ارض ديگر فرستاديم چه که در عراق عرب بايد اوراق را در هر شهر ملاحظه نمود والاّ از هم ميريخت و ضايع مى‌شد. ولکنّ‌اللهَ حَفَظها و ارسلها الی مقام قدّره‌الله من قبل انّه هوالحافظ المعين. هرجا اينمظلوم رفت ميرزا‌يحيى از عقب آمد. خود تو گواهى و مى‌دانى که آنچه ذکر شد صدقست. ولکن در سِرّ سيّد اصفهانى* او را اغوا نمود و عمل نمودند آنچه را که سبب فزع اکبر شد. ايکاش از مأمورين دولت سؤال مى‌نموديد عمل ميرزا‌يحيى را در آن ارض. (٣)

بطورى‌که حضرت عبدالبهاء بيان فرموده‌اند يکى از همراهان حضرت بهاء‌الله در سفر اسلامبول سيّد‌محمّد اصفهانى بود که گرچه اغلب از ميرزا‌يحيى و رفتار وى بدگوئى مى‌نمود ولی صادق نبودن او در اظهار اين مطالب کاملاً آشکار بود.

وقتى قافله حضرت بهاء‌الله به نزديکى موصل رسيد سيّد محمّد باطّلاع حضرت عبدالبهاء رسانيد که ميرزا‌يحيى را در آن حوالی ديده‌است و اجازه خواست که او را با خود همراه بياورد حضرت عبدالبهاء مى‌فرمايند وقتى که ميرزا‌يحيى آمد و بعضى اشخاص ناشناس در اطراف خود ديد اينطور وانمود کرد که حضرت بهاء‌الله و هيچيک از همراهان آن حضرت را نمى‌شناسد وى خود را بنام حاجى علی معرّفى کرد و اظهار نمود که از مکّه مراجعت مى‌کند پس از آن ميرزا‌يحيى بنحوى همراه قافله شد که در طول راه روزها با هيچيک از مسافرين تماس نمى‌گرفت و فقط شبها به اصحاب ملحق مى‌شد و بعد به تنهائى در چادرى استراحت مى‌نمود.

ميرزا‌يحيى بدين ترتيب به اسلامبول رسيد در طول راه تنها مصاحبش سيّد‌محمّد بود که بعدها حضرت بهاء‌الله او را از ميان اصحاب طرد فرمودند در ادرنه سيّد‌محمّد علناً به ميرزا‌يحيى پيوست و بطوريکه در جلدهاى بعدى اين کتاب خواهيم ديد اين دو بکمک يکديگر بحرانى ايجاد نمودند که در تاريخ امر بيسابقه و نظير بود.

بهترين شاهد جهالت و کذب ميرزا‌يحيى را در نوشته‌هاى او مى‌توان يافت وى که از سنّ هشت‌سالگى در ظلّ مراقبت حضرت بهاء‌الله بار آمده بود طبيعتاً از ايّام نوجوانى مطالبى در باره امر مى‌دانست در سنين جوانى هم بخش قابل ملاحظه‌اى از وقت خود را در مطالعه آثار حضرت ربّ‌اعلی گذرانده بود حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مى‌فرمايند که ميرزا‌يحيى همه‌چيز را طوطى‌وار ياد مى‌گرفت بنا‌بر‌اين معلوم مى‌شود که درک و فهم وى از امر الهى سطحى و کم‌مايه بوده و

* سيّد محمّد اصفهانى

بسيارى از اصحاب جمال مبارک شاهد اين قضيّه بوده‌اند نفوسى از اهل بينش هم که با وى تماس پيدا کرده بودند از مراتب نادانى و کم‌عمقى وى دچار يأس و نوميدى شده‌بودند.

ميرزا‌يحيى که بعنوان مرجع اسمى از طرف حضرت اعلی تعيين شده بود پس از واقعه شهادت آن حضرت محلّ توجّه مؤمنين گشت و همه در پى آن بودند که وى را ملاقات کنند از جمله اين نفوس شيخ‌سلمان بود که پس از تقاضاهاى مکرّر موفّق به کسب موافقت ميرزا‌يحيى براى ملاقات گشت و اين ديدار قرار شد در نقطه مرتفعى در نزديکى بغداد انجام گيرد سخنان ميرزا‌يحيى در تمام مدّت اين مصاحبه به مطالب بى‌مايه و پيش‌پا افتاده محدود بود و شيخ‌سلمان که از بصيرت واقعى بهره‌داشت نتوانست اثرى از بزرگى و اهمّيّت در او بيابد او هم مانند بسيارى از بابيان ديگر بزودى دريافت که ميرزا‌يحيى که شهرتش بعنوان قائد جامعه بابيان در آن سامان منتشر بود از روحانيّت و شرايط رهبرى و قيادت بهره‌اى نداشت و جز مرجع اسمى چيز ديگرى نبود.

حضرت بهاء‌الله يکوقتى از ميرزا‌يحيى خواسته بودند که تعدادى از تواقيع حضرت اعلی را استنساخ کند وى مدّت چهار‌سال باين کار اشتغال داشت و در نتيجه ياد گرفته بود که سبک دستخطّ‌هاى آن حضرت را تقليد کند در ايّام بعد وقتى بر مخالفت حضرت بهاء‌الله قيام کرد توانست با استفاده از همين روش عباراتى را که بظاهر از نظر لحن و خطّ مشابه آيات حضرت باب بود بهم بياميزد و منتشر نمايد ميرزا‌يحيى در اين نوشته‌ها‌که بظاهر شکل الواح داشتند اظهارات نادرست زيادى در باره مقام و موقعيّت خود در امر‌الله وارد کرده بود ميرزا‌يحيى همچنين در بعضى موارد دست به تحريف متون تواقيع حضرت ربّ‌اعلی زده و عباراتى در تأييد مدّعاى خود در جانشينى آن حضرت به آنها اضافه نموده بود.

اغلب نوشته‌هاى ميرزا‌يحيى از يک رشته کلمات بى‌تناسب و بى‌معنى تشکيل شده که خود روى هم جمله‌هائى بى‌معنى بوجود مى‌آورند يک نگاه تنها به اين نوشته‌ها مراتب جهالت، عدم صلاحيّت و فقدان بصيرت شخص جاه‌طلبى را نشان مى‌دهد که سراسر حياتش با شهوت رياست و آرزوى قدرت هدايت شده بود.

فصل شانزدهم
اظهار امر حضرت بهاء‌الله در باغ رضوان
نفوذ حضرت بهاء‌الله در ميان ساکنين بغداد

تفاوت بين حضرت بهاء‌الله و ميرزا‌يحيى در حقيقت تفاوت بين نور و ظلمت بوده‌است مظهر الهى مافوق عالم بشريست و مقايسه وى که مبدأ کلّ خير است با نفوسى که به مخالفت وى برمى‌خيزند امکان‌پذير نيست مظهر الهى نه‌تنها به مفهوم روحانى مصداق اين حقيقت است بلکه بظاهر نيز با قدرت و اختيار ذاتى موهوب مى‌باشد اين نکته در مورد حضرت بهاء‌الله مخصوصاً صدق مى‌کند چه که ظهور حضرتش نقطه اوج و ثمره تمام ظهورات گذشته است.

هيمنه و جلالی که از حضرت بهاء‌الله در ملأ عامّ مشهود بود و قدرتى که با آن در برابر دوست و دشمن ناطق بودند حقايقى هستند که حتّى بزرگترين دشمنان آن حضرت تصديق و تأييد نموده‌اند حضرت عبدالبهاء در مقامى مى‌فرمايند که انبياى قبل در زمان ظهورشان مورد تمسخر و استهزاى مخالفين خود بوده‌اند اين معاندين حضرت موسى را بجهت لکنت زبان که داشت مسخره مى کردند و حضرت مسيح را که بزعم آنان بى‌پدر بود مورد طعنه قرار مى‌دادند اقوام وحشى عرب نيز حضرت محمّد را بسبب اينکه به داشتن فرزند ذکور موفّق نشده بود استهزاء مى‌نمودند.

ولکن عظمت و جلال حضرت بهاء‌الله چنان شامل و نافذ بود که همه‌کس در محضر مبارکش احساس کهترى مى‌نمود و حتّى دشمنان آن حضرت بمجرّد مواجهه با وجود اطهرش خاضع و خاشع مى‌شدند زمانيکه حضرت بهاء‌الله در سياه‌چال طهران در زير زنجير گران در قيد و بند بودند مأمورين زندان تحت تأثير جلالت حضرتش قرار داشتند و وقتى هم از زندان آزاد شدند و در طهران با صدراعظم ايران در دفتر کارش ملاقات نمودند ابتکار صحبت با آن وجود مکرّم بود نه صدراعظم چه که آن حضرت بودند که بکمال قدرت نخست‌وزير را به تنگ‌نظرى و عدم لياقتش متذکّر ساختند. در اسلامبول، ادرنه و عکّا هم دشمنان عنود و اولياى امور از شرعى و مدنى بنحو مشابهى با مشاهده قدرت روحانى آن جمال قديم دچار بهت و تحيّر مى‌شدند.

پيش از ورود حضرت بهاء‌الله به بغداد مؤمنين به حضرت باب در آن سامان از بيم بروز تضييقات جرأت معاشرت علنى با يکديگر نداشتند امر بديع بعنوان بدعت و فساد عقيده شناخته مى‌شد و پيروان آن در صورت اظهار ايمان آشکار ممکن بود بآسانى جان خود را از دست بدهند ولکن حضرت بهاء‌الله از همان بدو ورود به بغداد با عظمت و جلال در بين ناس ظاهر شدند آن حضرت اغلب در کوچه و بازار شهر بگردش مى‌پرداختند و از بعضى از قهوه‌خانه‌ها ديدن مى‌نمودند و اگرچه بعنوان قائد امر جديدالولاده در همه‌جا شهرت داشتند ولی اهالی بغداد مفتون عطوفت و وقار ذاتى ايشان شده و بسيارى از آنان زبان به تحسين و تمجيدشان مى‌گشودند.

دشمنان امر با ملاحظه عظمت و جلال خدادادى جمال مبارک خاضع و خاشع مى‌شدند‌از جمله در‌ايّام اوّليّه ورود به بغداد روزى حضرت بهاء‌الله بهمراه بعضى از اصحاب از ملک شاهزاده علی شاه ظلّ‌السّلطان* عبور مى‌فرمودند کلام اهانت‌آورى در باره امر مبارک از بعضى افراد متعلّق به خانواده شاهزاده بگوششان رسيد حضرت بهاء‌الله بلافاصله برگشتند و آن افراد را بسبب رفتار ناشايسته‌شان بشدّت توبيخ نمودند و تقاضاى تنبيه آنان را از طرف اربابشان خواستار شدند ضمناً به جمعيت فرمودند که به شاهزاده متذکّر شوند که نه قدرت ناصرالدّين شاه و نه تضييقاتى که وى به بابيان وارد نموده هيچکدام نتوانسته در آنان مؤثّر شود و روحيّه آنان را تضعيف کند و يقيناً اثر مخالفت شاهزاده نيز بمراتب کمتر خواهد بود بيانات جمال مبارک در آن روز بقدرى قوى و نافذ بود که شاهزاده افراد خود را مجازات کرد و با تمام تکبّر و غرورى که داشت فرزندش شجاع‌الدّوله را براى عذرخواهى بحضور مبارک فرستاد.

حضرت بهاء‌الله هشت سال به آزادى در ميان اهالی بغداد زندگى نمودند

* اين شاهزاده را نبايد با شاهزاده مسعودميرزا فرزند ارشد ناصرالدّين شاه که او هم به ظلّ السّلطان معروف بود اشتباه کرد شاهزاده مسعود ميرزا کسى است که حضرت بهاء‌الله از او بنام "شجره جحيم‌" ياد فرموده‌اند (قرن بديع ٤٦٢)

در ميان آنان مشى کردند در کنار آنان نشستند و مواهب و الطاف خود را بر آنان نثار فرمودند گرچه آن مظهر ظهور کلّى الهى مقام خود را بر ساکنين بغداد ابراز نفرموده بودند با وجود اين توده‌هاى مردم از طبقات مختلف مجذوب هيکل اطهر گشته بودند چه بسا مردمان که آرزوى تشرّف بحضور مبارک مى‌نمودند و اشتياق مبرم به استماع بيانات آن حضرت داشتند و چه بسيار از نفوس که آرزو مى‌کردند وقتى هيکل مبارک در کوچه و بازار حرکت و يا در حال تفکّر در کنار دجله مشى مى‌فرمودند يک لحظه آن حضرت را نظاره نمايند.

در اين برهه از زمان تعداد زيادى از بابيان ايران در عاصمه عراق بحضور نيّر آفاق رسيدند و بعضى از آنان در جرگه قهرمانان امر درآمدند در صفحات قبل به برخى از اين فدائيان اشاره شد در اين مقام نام دو برادر که از حواريون بنام حضرت بهاء‌الله بوده‌اند شايان ذکر است اينان دو نفس مقدّسى هستند که از قلم اعلی بالقاب "سلطان‌الشّهداء‌" و "محبوب‌الشّهداء" مفتخر و متباهى گرديده‌اند.

عيد اعظم رضوان

مراتب محبّت و ارادت اهالی در روزى که جمال مبارک بيت مبارک را در بغداد ترک مى‌فرمودند بنحو اکمل بمنصّه ظهور و بروز رسيد و عظمت و جلالت آن جمال بيمثال بر دوست و دشمن هر‌دو آشکار گشت خبر عزيمت قريب‌الوقوع آن حضرت به اسلامبول بسرعت در بين اهالی بغداد و شهرهاى مجاور آن انتشار يافت و بسيارى از آنان مى‌خواستند بحضور مبارک مشرّف شوند و مراتب احترام خود را براى آخرين بار به هيکل اطهر ابراز نمايند ولی بزودى معلوم شد که بيت مبارک براى پذيرائى از آن همه جمعيّت کافى نبود و وقتى اين مسئله بگوش نجيب‌پاشا که يکى از بزرگان بغداد بود رسيد بلافاصله مزرعه خود نجيبيّه را در اختيار حضرت بهاء‌الله قرار داد اين باغ زيبا که در ميان اهل بهاء به باغ رضوان معروف گشته در خارج بغداد و مقابل بيت مبارک در آنسوى دجله واقع شده بود.

سى و يک روز پس از گذشت نوروز در بعد از ظهر ٢٢ آپريل ١٨٦٣ جمال مبارک به باغ رضوان نقل مکان نمودند و دوازده روز در آنجا تشريف داشتند* در روز اوّل ورود حضرت بهاء‌الله به اصحاب اظهار امر فرمودند و رسالت روحانى خود را اعلان نمودند** و بهمين مناسبت اين دوازده روز در ميان اهل بهاء بنام عيد اعظم رضوان جشن گرفته مى‌شود.

عزيمت حضرت بهاء‌الله از بيت مبارک هيجانى بوجود آورد که نظير آن در مدينه بغداد بندرت ديده شده بود اهالی شهر از طبقات و سطوح مختلف اجتماع از مرد و زن فقير و غنى پير و جوان از ارباب علم و هنر از شاهزادگان و مأمورين دولت از اهل صنعت و تجارت و در رأس آنان اصحاب آن مظهر عطوفت در نزديکى بيت مبارک در معابر اطراف آن و در بام عماراتى که در مسير حرکت آن حضرت بسوى دجله واقع شده بود اجتماع کرده بودند ناله و حنين اين مجتمعين در مفارقت نفس مقدّسى که بمدّت ده سال حامى و هادى آنان بوده بعنان آسمان بلند بود نفس مقدّسى که محبّت و نورانيّت وجود مبارکش همواره در اين مدّت شامل آنان بوده‌است.

وقتى هيکل مبارک حضرت بهاء‌الله در صحن بيرونى بيت مبارک پديدار شد اصحاب غمزده در برابر اقدام آن جمال بيمثال بسجده افتادند هيکل اطهر دقايقى چند در ميان محبّان گريان و نالانش توقّف نمودند و با بيانات تسليت‌آميز بدلدارى آنان پرداختند و همگان را بوعده ديدار در باغ نجيب‌پاشا مطمئن ساختند حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه اشاره مى‌فرمايند که وقتى که هيکل اطهر بجانب درب بيت مبارک مشى مى‌نمودند طفل صغيرى*** که چند سالی بيش از عمرش نمى‌گذشت از ميان جمعيّت بسوى آن حضرت دويد و در حاليکه گوشه رداى هيکل مبارک را گرفته بود بحال گريه و به لحن کودکانه‌اش رجا

* سى و يکم نوروز معمولاً با ٢١ اپريل مقارن مى‌شود و اين در صورتيست که نوروز در ١ مارچ واقع شود ولی بعضى سالها که تحويل سال بعد از غروب واقع مى‌شود مراسم عيد نوروز در ٢٢ مارچ برگزار مى‌گردد سال ١٨٦٣ هم‌چنين کيفيتى داشته‌است (سال اظهار امر حضرت بهاء‌الله به تقويم هجرى ١٢٧٩ بود _ مترجم)

** اين نکته را حضرت عبدالبهاء در خطابه‌اى در بهجى در ٢٩ اپريل ١٩١٦ اظهار نمودند (رساله ايّام تسعه ص ٣٣٠)

*** اين طفل آقاعلی فرزند حاجى ميرزاکمال‌الدّين نراقى بود (به صفحه 56 کتاب.مراجعه شود)

نمود که آنحضرت آنان را ترک نفرمايند. بروز چنين احساساتى از يک کودک حقير در چنان موقعيّت پرهيجان و خطير سبب رقّت قلوب و مزيد حسرت نفوس شد.

در صحن خارج بيت مبارک هم نفوسى وجود داشتند که گرچه در زمره مؤمنين نبودند ولی ناله و حنين‌شان همانند گريه و فغان اصحاب دل‌آزار و جالب انظار بود مردمى که در خيابان اجتماع کرده بودند هر‌يک سعى داشتند به حضرت بهاء‌الله نزديک شوند بعضى در برابر اقدام آن حضرت بسجده مى‌افتادند برخى منتظر بودند کلامى از آن حضرت بشنوند و تعدادى هم به لمس دست‌هاى مبارک و به يک نگاه به چهره هيکل اطهر قانع بودند يک خانم ايرانى از عائله نجيبه شريفه که شخصاً مؤمن نبود راه خود را از ميان جمعيت باز کرد و با حالتى که کيفيّت فدا از آن نمودار بود طفل صغير‌خود را بر اقدام جمال مبارک انداخت ابراز اين گونه احساسات در سراسر راهى که به کناره شطّ ختم مى‌شد ادامه داشت.

حضرت بهاء‌الله قبل از عبور از شطّ اصحاب را با اين بيانات نصحيّه مخاطب ساختند.

اى دوستان من اين مدينه بغداد را که در اين حالت مشاهده مى‌نمائيد بشما مى‌سپارم و مى‌روم ملاحظه نمائيد چگونه يار و اغيار بر فراز مساکن و در اسواق و معابر مجتمع گشته چون ابر بهارى از ديدگانشان سرشک حسرت جارى است حال بر شماست که با اعمال و افعال خود مگذاريد نار محبّتى که در صدور نفوس مشتعل است افسرده و مخمود گردد. (١)

حضرت بهاء‌الله پس از ايراد اين بيانات عاليات از شطّ عبور فرمودند در اين سفر سه تن از فرزندان آن حضرت يعنى حضرت عبدالبهاء، حضرت غصن اطهر ميرزامهدى و ميرزا‌محمّد‌علی که بترتيب هجده و چهارده و ده سال از عمرشان مى‌گذشت در ملازمت هيکل اطهر بودند کاتب و خادم جمال مبارک ميرزا‌آقاجان نيز افتخار همراهى با هيکل اقدس را داشت هويّت اشخاص ديگر که ممکن است همراه بوده باشند و يا آنانکه در باغ رضوان به برپاساختن خيمه مبارک و تهيّه تدارک ورود آن حضرت مشغول بودند و يا نفوسى که ممکن است در همان روز بدنبال هيکل مبارک رفته باشند کاملاً معلوم نيست.

مقارن ورود سلطان جلال به باغ رضوان صداى اذان بعد از ظهر از مسجد بلند شد و نداى الله اکبر که بوسيله مؤذّن ادا مى‌شد در تمام باغ طنين‌انداز گشت حضرت بهاء‌الله در نهايت سرور و با شکوه و جلال موفور در خيابان‌هاى باغ که به گلها و درختان زيبا مزيّن بود مشى مى‌فرمودند و عطر بوته‌هاى گل سرخ و صداى ترنّم بلبلان هم محيط زيبا و پرجذبه‌اى ايجاد کرده بود.

اصحاب جمال اقدس ابهى از مدّت‌ها قبل قرب اظهار امر آن حضرت را احساس مى‌نمودند اين احساس از يک طرف بر اثر اشارات و خطاباتى بود که آن حضرت در ماههاى اخير اقامت خود در بغداد مى‌نمودند و از سوى ديگر نتيجه تغييرات محسوسى بود که در سلوک و رفتار آن حضرت مشهود مى شد نشانه ديگرى که بروشنى دلالت بر ميقات اظهار امر مى نمود استقرار تاج بر سر مبارک هنگام خروج از بيت مبارک در بغداد بود.

حضرت عبدالبهاء در خطابه‌اى که در ٢٩ آپريل ١٩١٦ در بهجى ايراد نمودند بيان مى‌کنند که چگونه حضرت بهاء‌الله پس از ورود بباغ رضوان رسالت روحانى خود را به اصحاب حاضر در باغ اعلان و در نهايت بشاشت و سرور آغاز عيد اعظم رضوان را اعلام فرمودند.

بر اثر استماع اين بشارت کبرى غم و اندوه از ميان مؤمنين رخت بربست و قلوب آنان از سرور و حبور سرشار شد حضرت بهاء‌الله مى‌دانستند که بديار بعيده تبعيد مى‌شوند و بر امتحانات و ابتلائاتى که در انتظار آن حضرت و يارانشان بود وقوف کامل داشتند با وجود اين با اين اعلان خطير غم و اندوه را به شادى و سرور مبدّل و خوشترين ايّام دوران رسالت خود را در باغ رضوان سپرى نمودند حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه ضمن اشاره به يوم اوّل عيد رضوان از آن به روز فرح اعظم ياد مى‌کنند و با اين بيان مبارک اهل بهاء را به فرح و سرور مى‌خوانند.

يا اهل الانشآء سرّوا فى انفسکم بما مرّت نسائم الغفران علی هياکل الاکوان ... ان افرحوا يا اهل‌الله بذکر ايّام فيها ظهر الفرح الاعظم" (٢)

نحوه اظهار امر حضرت بهاء‌الله در آن روز پرسرور و هويّت کسانيکه افتخار استماع بيانات مبارکه را داشته‌اند بروشنى معلوم نيست ولی نکته‌اى که کاملاً آشکار است اينستکه آن حضرت گرچه در طىّ دوران ده‌ساله اقامتشان در عراق به مقام خود اشاره و خود را با کلمات حقّ که در الواحشان نازل گشته بود مربوط قلمداد کرده بودند ولی هرگز ذکر من يظهره‌اللّهى نفرموده بودند در باغ رضوان و در طىّ اين اعلان تاريخى و خطير بود که آن جمال بيمثال بصراحت بيان خود را "من يظهره‌الله" يعنى موعودى که حضرت باب بظهورش بشارت داده، خود را در راهش فدا نموده و در باره‌اش با پيروان خود عهد وثيق بسته بود معرّفى نمودند حضرت بهاء‌الله در آن روز که در حيات مبارکشان روزى پرحادثه بود بامور مهمّه‌اى اشتغال داشتند که به اعلان رسالت روحانى حضرتشان منتهى شد، اعلان امر خطيرى که خود اعظم واقعه در دوران رسالت آن حضرت محسوب مى‌شود.

يکى از تفاوت‌هائى که ميان انسان و مظاهر مقدّسه حضرت رحمان موجود است اينست که انسان وقتى با شدائد و مشاکل غير‌قابل حلّ روبرو مى‌شود بآسانى تحت تأثير آن مشکلات از پا در مى آيد حتّى نفوسى که از توانائى قابل توجّهى برخوردارند در تحت چنين شرايطى ضعف و ناتوانى خود را نشان مى‌دهند زيرا قواى متفکّره و عاقله اين نفوس نمى‌تواند در آن واحد به بيش از يک مشکل بينديشد و آنان ناچارند حتّى در بسيارى از موارد در اخذ تصميم از متخصصّين و مشاورين استمداد جويند.

در مورد مظاهر الهيّه اين امر متفاوت است اوّلاً اين مظاهر مقدّسه به استقلال ذاتى ممتاز و مخصصّند و هيچ فردى ياراى دستيارى‌شان ندارد ارواحشان به حدودات بشرى محدود نيست و مغزشان حين مواجهه با مسائل مشکله متعدّده از کار نمى‌افتد در بحبوحه مشاکل و ابتلائات و در شرايطى که قابل‌ترين نفوس بآسانى از پا در مى‌آيند مى‌توانند در کمال انقطاع باقى مانند و مى‌توانند افکارشان را در هر جهتى که مايل باشند بکار اندازند اين يکى از مشخصّات بارزه مظهر الهى است حضرت بهاء‌الله در کتاب ايقان با نقل آيه اسلامى "لايشغله شأن عن شأن" اين حقيقت را تشريح مى‌فرمايند (٣) مثلاً وقتى حضرت بهاء‌الله اظهار امر فرمودند نفوس که افتخار حضور داشتند افکارشان کلّ در آن واقعه خطيره متمرکز گشت، به وجد و سرور آمدند و غرق بحور جذبه و شور شدند ولی حضرت بهاء‌الله در همان احيان و در عين حال، توجّهشان به وقايع ده سال قبل از آن در شهر کوچک نيريز در اقليم فارس نيز معطوف بود.

لوح ايّوب*

عطف توجّه حضرت بهاء‌الله به اين وقايع از زيارت سورة‌الصّبر معلوم و آشکار مى‌شود سورة‌الصّبر که به لوح ايّوب نيز معروفست از لحاظ حجم تقريباً معادل يک چهارم کتاب ايقان است و بافتخار حاجى محمّد تقى نيريزى که از قلم اعلی به لقب ايّوب ملقّب گشته بلسان عربى نازل شده‌است.

حاجى محمّد‌تقى شخصى ثروتمند و بافرهنگ بود و در ميان همشهريانش از احترام فوق‌العاده برخوردار بود اهالی شهر چنان اطمينانى باو داشتند که پس‌اندازهاى نقدى خود را در اختيار وى مى‌گذاشتند و اغلب اوراق رسيد او را مانند پول رايج مبادله مى‌نمودند وقتى در سال ١٨٥٠ وحيد وارد نيريز شد جنبش و انقلابى روحانى در آن شهر پديدار گشت که اثرات و نتايج خطيره‌اى در پى داشت تعداد قابل ملاحظه‌اى از نفوس مخلصه عميقاً تحت تأثير اين جنبش عجيب قرار گرفتند در اطراف وحيد حلقه زدند و به امر حضرت باب مؤمن شدند** در رأس اين گروه جانفشان حاجى محمّد تقى قرار داشت که تدارک وسايل انتشار امر بديع را در آن منطقه تقّبل نموده بود.

زين‌العابدين خان حاکم نيريز از استقبال پر سر و صدائى که از طرف اهالی شهر از وحيد بعمل آمده بود مضطرب و نگران شده و از اينکه در طىّ تنها چند روز تعداد کثيرى از اهالی در ظلّ امر بديع درآمده بودند دچار شگفتى و خشم گشته بود وى تصميم گرفت که اقدام فورى در اين مورد بعمل آورد و به ارتش خود دستور داد که جامعه تازه‌تأسيس بابى را قلع و قمع کند و قائد آن را بقتل رساند بزودى حمله

* اين لوح مبارک به سوره صبر _ سورة‌الصّبر و مدينة‌الصّبر نيز معروفست _ مترجم.

** براى اطّلاع بيشتر در باره جناب وحيد به ضميمه شماره سه مراجعه شود.

شديد عليه بابيان آغاز شد و پيروان حضرت باب ناچار گشتند به قلعه قديمى و کهنه‌اى در خارج شهر که بنام خواجه معروف بود پناه برند مدافعين اين قلعه گرچه تعدادشان در مقايسه با افراد ارتش بمراتب قليل بود و با وجود اينکه ممارست در فنون حرب نداشتند به چنان شجاعت و بسالتى قيام و بمدافعه پرداختند که قواى دشمن شکست مفتضحانه خورد و بناچار در نهايت وحشت و هراس صحنه کارزار را ترک نمود.

زين‌العابدين خان وقتى از غلبه بر بابيان به نيروى زور مأيوس شد تدبيرى انديشيد و به سلاح حيله و تزوير پناه برد. بکمال زيرکى فرياد صلح و سلام بلند کرد و طىّ پيام کتبى که بمدافعين قلعه فرستاد از جناب وحيد و ساير زعماى بابى دعوت نمود که در اردوگاه ارتشى وى را ملاقات کنند و قول وثيق داد که حقيقت امر حضرت باب را تحرّى کند و به خونريزى و ستيزه پايان بخشد وى حتّى بقصد فريب بابيان ساده و پاکدل قرآن را بمهر خود و مأمورانش ممهور ساخت و به نشانه امانت و حقيقت‌پرستى خويش همراه آن نوشته بقلعه فرستاد جناب وحيد با وجود اينکه از حيله زين‌العابدين خان مطّلع بود ولی به احترام قرآن از قلعه خارج شد و به اردوى لشکر رفت جناب وحيد در بدو ورود بنهايت احترام مورد استقبال قرار گرفت وى اولياى امور را بخاطر اعمال ظلم و عدم بصيرتشان مورد سرزنش قرار داد و آنان را به تحقيق در باره امر بديع الهى و اقبال بآن دعوت نمود بيانات وحيد چنان محکم و نافذ و استدلالش چنان قوى و کامل بود که حاکم و اطرافيانش را دچار حيرت و شرمندگى نمود حاکم با مشاهده وسعت معلومات و قدرت ايمان وحيد نگران شد که مبادا بعضى از افرادش از او روگردان شده به وحيد بپيوندند وى در عرض سه روز موفّق شد بکمک حيله و تزوير قلعه را از مدافعين بابى خالی کند در حقيقت اين مدافعين غيور بدام افتاده و اغلب آنان بدست افراد لشکرى قتل عام شدند خود جناب وحيد را هم بطرز شرم‌آورى بقتل رساندند و جسد مطهّرش را در کوچه و بازار نيريز در حاليکه مردان و زنان بصداى ساز و دهل در اطرافش به رقص و هلهله دمساز بودند بر خاک کشيدند.

شهادت جناب وحيد فروغ لايزالی به امر الهى بخشيده و داستان حياتش اوراق تاريخ امر بهائى را زينت مخصوص داده‌است سرمشقى که او از خود بيادگار گذاشت هادى و الهام‌بخش نسل‌هاى بيشمارى در طول اعصار و قرون خواهد بود وحيد در عالم علم و معرفت فريد، در ايمان راسخ و شديد، در خطابات عمومى مجاهدى رشيد، در دفاع از امرالله قهرمان و جانفشان و در محبّت به حضرت باب ممتاز و بى‌امان بود.

در سوره مبارکه صبر حضرت بهاء‌الله خدمات وحيد را در ابلاغ امرالله و حوادثى را که منتهى به واقعه نيريز شد بيان مى‌کنند و داستان گرفتار شدن مؤمنين و مراتب شجاعت فداکارى و بالاخره شهادت آنان را بتفصيل تشريح مى‌فرمايند رنج و شکنجه‌اى را که بازماندگان شهداى نيريز پس از شهادت عزيزان خود تحمّل نمودند تصوير مى‌نمايند و بيان مى‌فرمايند که چگونه رؤوس شهداء بر سر نيزه به شيراز برده شد و چطور بازماندگان آن شهيدان را که اغلب نسوان و کودکان بودند مجبور کرده بودند در اين سفر حزين همراهى و پس از رسيدن به شيراز در کوچه و بازار آن سامان در کنار سرهاى بريده عزيزانشان حرکت کنند* حضرت بهاء‌الله در همين لوح مبارک مرتکبين اين اعمال وحشيانه را بشدّت تقبيح و آنان را انذار مى‌فرمايند که از کرده خود مسرور نباشند بلکه از غضب الهى بترسند و بدانند که خداى قهّار و توانا در عالم بالا بعدالت غالبه‌اش آنان را بجهت بيرحمى‌هائى که در حقّ احبّاى عزيزش روا داشته‌اند بسختى مجازات خواهد نمود.

سه سال پس از اين نخستين کشتار عظيم، مؤمنين نيريز با قتل عام ديگرى بمراتب بيرحمانه‌تر روبرو شدند نبيل در يادداشت‌هاى خود بعضى از جزئيات مربوط باين واقعه را باختصار ثبت نموده‌است.

من نمى‌خواهم تمام وقايع را شرح دهم. خوانندگان را بمطالعه تاريخ ميرزا‌شفيع نيريزى توصيه مى‌نمايم.

صد و هشت نفر اسير و همين‌قدرها هم مجروح بودند و از اين جمله بطهران نرسيد مگر ٢٨ نفر که ١٥ نفر آنها را بمحض ورود به طهران اعدام نمودند و بقيّه را در حبس انداختند و بعد از دوسال عدّه قليلی از آنها که از حبس خارج شدند عازم وطن خود شده آنها هم باستثناى چند نفر در بين راه وفات يافتند. طهماسب ميرزا در شيراز عدّه‌اى را شهيد‌کرد و ٢٠٠ نفر‌از‌آن مؤمنين را سر بريد

* به‌يادداشت ذيل صفحه ٧٩ مراجعه شود

و آن‌ها را بر نيزه کرده بطهران فرستاد. چون به آباده رسيدند بامر شاه سرها را در آنجا دفن کردند. ٦٠٠ نفر از زنها را گرفته بودند ٣٠٠ نفر آنها را در نيريز گذاشتند و ٣٠٠ نفر را دوتا دوتا بر مرکبهاى برهنه سوار کرده بشيراز بردند. در آنجا بعضى مردند و بعضى قبل از خلاصى بعذاب شديد گرفتار شدند تا جان سپردند قلم از نگارش اين وقايع عاجز است. (٤)

در احاديث اسلامى علامات بسيارى در باره ظهور قائم موعود موجود است در يکى از اين احاديث پيشگوئى شده که سرهاى بعضى از پيروان وى از تن قطع شده و بعنوان هديه مورد استفاده دشمنانش قرار خواهد گرفت اين وعده حتّى بظاهر در جريان دو کشتار نيريز به تحقّق پيوست حضرت بهاء‌الله اين حديث را در کتاب ايقان بدين نحو نقل فرموده‌اند:

چنانچه در کافى در حديث جابر در لوح فاطمه در وصف قائم مى‌فرمايد: ‌عليه کمال موسى و بهاء عيسى و صبر ايّوب فيذل اولياؤه فى زمانه و تتهادى رؤسهم کما تتهادى رؤس التّرک و الدّيلم فيقتلون و يحرقون و يکونون خائفين مرعوبين و جلين‌تصبغ الارض بدمائهم و‌يفشو‌الويل‌‌و‌الزّنة فى‌نسائهم اولئک اوليائى حقّا‌‌. (٥)

حضرت بهاء‌الله در سورة‌الصّبر در معرّفى مقام و مرتبت جناب وحيد به کلماتى ناطقند که توصيف شايسته آنها با هيچ قلمى امکان‌پذير نيست قلم اعلی در اين لوح مبارک نورا ايمان راسخ و بصيرت واسع وحيد را با عبارات تابناک مى‌ستايند و به وفادارى وى به عهد و ميثاق الهى شهادت مى‌دهند و تأييد مى‌فرمايند که آن نفس جليل به وعده‌اى که به مولايش داده بود وفا نمود هيکل مبارک وحيد را به فرح و شادمانى در بين ملأ اعلی نويد مى‌دهند چه که قلم اعلی در اين لوح منيع که تمام کتب مقدّسه قبل از آن هستى يافته‌اند بذکرش ناطق گرديده‌است.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک احبّاى نيريز را نيز با بيانات شورانگيز مى‌ستايند و آن ياران جانفشان را به تفکّر در باره ايّام سابقه که کلّ در درياى غفلت و جهالت مستغرق بودند مى خوانند و به فيوضات آسمانى که از طريق وحيد بر آنان سارى و جارى گشته و آنها را به عرفان مظهر الهى و نيل به درياى معرفت رحمانى موفّق ساخته متذکّر مى‌نمايند نصيحت مى‌کنند که قدر اين هديه گرانمايه را بدانند و از اينکه مورد فيض و عنايت خداوند قرار گرفته‌اند شکرانه بجاى آورند و به مقام عالی که حقّ به آنان عنايت کرده فرح و شادمانى نمايند حضرت بهاء‌الله سپس توضيح مى‌دهند که اگر عظمت اين مقام بر مؤمنين آشکار شود بى‌شکّ و درنگ براى نيل بآن جان‌نثار خواهند کرد حکمت ستر اين مقام در اينست که مردم مورد امتحان قرار گيرند تا خوب از بد و شريف از شرير شناخته شود ضمناً حضرت بهاء‌الله در کمال محبّت و ملاطفت مؤمنين نيريز را به اتّصاف به خصائل حضرت رحمان، تنزيه و تقديس از آلودگيهاى عالم امکان و ثبات و استقامت در امر حضرت يزدان در برابر حملات دشمنان تشويق و ترغيب مى‌فرمايند.

داستان شهداى نيريز نشانه خدمات قهرمانى و مخلصانه ياران آن ديار است احبّاى اين شهر در طىّ چندين نسل گاه و بيگاه در معرض تضييقات شديده از طرف دشمنان سرسخت و بيرحم قرار گرفته ولکن هميشه در تمام مصائب وارده نمونه و سرمشق صبر و استقامت بوده و در امر عزيز الهى ثابت و استوار باقى مانده‌اند.

نکته جالب توجّه اينکه جناب وحيد و يارانش درست ده روز قبل از واقعه شهادت حضرت باب در نيريز بشهادت رسيدند و تقريباً شصت سال بعد از آن يعنى در نوروز ١٩٠٩ هنگامى که رمس مطهّر آن پيامبر شهيد در کوه کرمل استقرار مى‌يافت هيجده نفس مقدّس در همان شهر در اثر حملات شريرانه شيخ زکريّاى خونخوار* بقتل رسيدند حضرت عبدالبهاء در يکى از الواح بيان مى‌فرمايند که استقرار وديعه مقدّسى چون جسد مطهّر حضرت ربّ‌اعلی در کوه کرمل به قربانى نياز داشت که با شهادت اين ياران در نيريز تحقّق پذيرفت در همين لوح مبارک حضرت عبدالبهاء احبّاى نيريز را که با فداکارى و جانبازى بکسب اين افتخار عظيم نائل شده‌اند مورد عنايت قرار مى‌دهند.

در سورة‌الصّبر حضرت بهاء‌الله جناب حاجى محمّد تقى را با عبارات

* شيخ زکريّا با تعدادى مرد مسلّح وارد نيريز شد شهر را بتصّرف خود درآورد و بموازات اقدامات ديگر حمله وحشيانه‌اى را بر عليه بهائيان آغاز کرد مردان وى نه‌تنها بقصد کشتن در جستجوى احبّاء برآمدند بلکه اعلان کردند که هرکس سر بريده يک بهائى را تحويل دهد مبلغ يکصد تومان بعنوان جايزه دريافت خواهد نمود.

شوق‌انگيز ستايش مى‌کنند و نقش خطيرى را که آن نفس جليل در واقعه نيريز ايفا نمود يادآور مى‌شوند و به مساعدت مادّى که وى به جناب وحيد کرد، ثروتى که در اختيار مدافعين قلعه گذاشت و مصائبى را که در نهايت فداکارى و تسليم تحمّل نمود اشاره مى‌فرمايند هنگامى که احبّا در واقعه نيريز به قلعه خواجه پناه بردند خوراک و ساير مايحتاج آنان به کرامت جناب حاجى محمّد‌تقى تأمين مى‌شد و بدون کمک‌هاى مادّى آن شخص کريم بابيان هرگز نمى‌توانستند در برابر قواى دولتى از خود دفاع نمايند حاجى محمّد تقى يکى از بازماندگان قلعه بود و حاکم نيريز که او را يکى از عوامل مؤثّر و مسئول در انتشار امر بديع در آن شهر مى‌دانست حکم به مصادره اموال و املاکش نمود و خود اين نفس نفيس را با چند نفر از مؤمنين از جمله سيّد‌جعفر که از علماى روحانى يزد بود و قبلاً شرح حالش مذکور گشته به زندان انداخت و بقصد خاتمه‌دادن به حياتشان تحت شکنجه و آزار قرار داد.

داستان مسجونيّت حاجى محمّد‌تقى، رهائيش از زندان پس از تحمّل مصائب فراوان سفرش به بغداد و بالاخره تشرّفش بحضور حضرت بهاء‌الله قبلاً در فصول گذشته مذکور گشته‌است* حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک به مراتب تسليم و رضا و صبر و تحمّل در بلايا که در جريان کشتار نيريز از حاجى محمّد‌تقى مشهود شده بود اشاره و تصريح مى‌فرمايند که خداوند متعال نفوسى را که بميل و رغبت اموالشان را در سبيل پيشرفت امر‌الله ايثار مى‌کنند و با صبر و بردبارى متحمّل مصائب در راه حقّ مى‌شوند هميشه تأييد مى‌کند جمال مبارک بيان مى‌فرمايند که اين چنين نفوس مقدّسه در برابر ناملايمات هرگز شکوه نمى‌کنند بلکه تضييقات و مشقّات وارده در سبيل ربّ را با تسليم و رضا استقبال مى‌نمايند**

* به صفحات 139-41 مراجعه شود.

* حاجى محمّدتقى در سفر به بغداد همسر و پسر و دخترش را بهمراه داشت پسر ايشان محمّدعلی در سنّ جوانى در بغداد کشته شد و خودش هم چندسال بعد در آن شهر وفات يافت و حضرت بهاء‌الله با شرکت در مراسم دفن وى او را به افتخار عظيمى متباهى فرمودند و با توجّه به اينکه زوجه حاجى محمّدتقى در اثر ضايعه درگذشت همسر و فرزند دچار غم و اندوه شديد بود پسر جوان خوش سيرتى را بنام احمدعلی براى همراهى و زندگى با آن خانم محترمه بعنوان پسرخوانده تعيين فرمودند.

در خلقت الهى اسرار و رموز بسيارى نهفته است که يکى از آنها حکمت حدوث شدايد و مصائب است انسان در سراسر زندگى با ناملايمات و امتحانات زيادى روبرو مى‌شود ولی بندرت به مقصد و حکمت آنها پى مى‌برد گرچه اهميّت امتحانات در اين حيات فانى کاملاً قابل درک نيست ولی اثرات آنها بر وجود انسان بسهولت مشهود و آشکار است.

در عالم طبيعت اغلب اشياء با عوامل خارجى تحت تأثير قرار مى‌گيرند مثلاً اگر يک قطعه آهن بحال خود گذاشته شود همچنان سرد مى‌ماند و بتدريج زنگ مى‌زند ولی در اثر اصطکاک ايجاد حرارت مى‌کند و صيقلی مى‌شود و حتّى اگر تحت تأثير اصطکاک بيشتر قرار گيرد بشکل يک شىء نورانى در مى‌آيد و تنها در اثر اعمال اين فشار خارجى است که خواصّ نهفته در قطعه آهن ظاهر و آشکار مى‌شود.

در انسان هم خصايص و خصايل زيادى بصورت نهانى وجود دارد و اغلب فشار مصائب و شدايد سبب مى‌شود که اين استعدادهاى باطنى که در حال عادى بصورت نهفته باقى مانده‌اند بمنصّه ظهور و بروز درآيند تاريخ عالم شاهد ظهور مردان بزرگ زيادى است که تنها در اثر مواجهه با سختى‌ها و مشکلات به موفّقيّت‌هاى عظيم نائل گشته‌اند اين مردان موفّق به نيروى استقامت و پشتکار توانسته‌اند خصايص ذاتى خود را آشکار کنند قواى نهفته مودوعه در درون خويش را عيان سازند و بر مشاکل موجوده پيروز گردند برعکس اشخاصى که در مقابله با مشاکل دچار عجز و ضعف شده‌اند اغلب از پا درآمده و از بين رفته‌اند فى‌الحقيقه تحمّل شدايد قدرت باطنى، خصايص ذاتى و ايمان واقعى انسان را ظاهر و آشکار مى‌کند هر اندازه مقصد بلندتر بهمان درجه امتحاناتى که شخص با آنها روبرو مى‌شود سخت‌تر و بزرگتر است در اين دور بديع قهرمانان بزرگى در ميادين شهادت و فدا مبعوث گشته‌اند که حياتشان و شهامت و از خودگذشتگى‌شان تاريخ امرالله را زينت و جلاى مخصوص بخشيده‌است.

حضرت بهاء‌الله در سوره صبر بتفصيل داستان ايّوب را که يکى از انبياى اسرائيل بود نقل و بيان مى‌فرمايند که چگونه خداوند او را برداى نبوّت ملبّس فرمود ايّوب از ثروت بهره وافى داشت و مالک مقدار زيادى زمين بود و با زن و فرزندانش در نهايت تجمّل و راحتى بسر مى‌برد آن حضرت بسبب اينکه از طرف خداوند جهت هدايت مردم به حقيقت و راستى برگزيده شده بود حيات خود را براى تحقّق اين مقصد در ميان امّتش وقف کرد و مردم را به شريعت الهى دعوت نمود ولی آنان راه حسد در پيش گرفتند و او را به دوروئى و ريا متّهم ساختند و چنين انتشار دادند که تنها سبب تقرّب و اخلاص وى بخدا ثروت و مکنت مادّيش بود.

خداوند براى اينکه صداقت، توکّل و انقطاع ايّوب را بر مردمان ثابت کند او را از هرجهت بشدايد و امتحانات مبتلا نمود و هر روز بلاى تازه‌اى بر وى نازل فرمود پسرانش اخذ شدند تمام دارائيش از بين رفت و همه خرمنش طعمه آتش گرديد سپس به بستر بيمارى افتاد و جسم نحيفش با عوارض و جراحات بسيار آزرده شد حضرت ايّوب با وجود تمام اين مشقّات بدرگاه مولاى خود شاکر بود و همه آن شدايد را در کمال صبر و شکيبائى و با روح تسليم و انقطاع تحمّل مى‌نمود مشکلات ايّوب همچنان ادامه داشت و بعد هم او را از وطن مألوف اخراج نمودند و هيچکس به کمک وى برنخاست مگر زوجه وفادارش که باو مؤمن بود و براى تسکين آلام وى از هيچ کوششى مضايقه نمى‌کرد بالاخره بينوائى ايّوب بجائى رسيد که ناچار شد روزهاى زيادى را بدون طعام گذران نمايد.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک تصريح مى‌فرمايند که حضرت ايّوب در برابر اراده الهى همچنان راضى و صابر بود و هرچه امتحاناتش بيشتر مى‌شد شکرانه و ثنايش به آستان حقّ فزونى مى‌يافت سرانجام وقتى مراتب انقطاع ايّوب از متاع دنيوى ثابت و محقّق شد خداوند تمام آنچه را که از وى گرفته بود باو عنايت نمود تعاليمش منتشر شد و کلامش در قلوب نفوس مخلصه نفوذ يافت و آنان را بر شناسائى و قبول مقام رسالتش موفّق نمود.

حضرت بهاء‌الله در سوره مبارکه صبر با نقل داستان فوق سجيّه صبر را که يکى از مهمّترين خصائلی است که خداوند در انسان بوديعه گذاشته‌است توجيه مى‌کنند و مقام مؤمنينى را که در برابر شدايد و مشقّات با روح صبر و رضا استقامت نمودند مورد ستايش قرار مى‌دهند و تصريح مى‌فرمايند که اين نفوس مقدّسه با پايدارى و بردبارى و ثبات و استقامت خود بچنان مقام متعالی نائل شدند که ملأ‌اعلی لقاى آنان را آرزو مى کنند و برکت و عنايت‌شان را راجى و طالبند.

حضرت بهاء‌الله اهل بيان را باين خصلت حميده دعوت مى‌کنند و آنان را نصيحت مى‌فرمايند که وجود خود را به رداى تسليم و رضا زينت دهند در امر الهى ثابت و مستقيم مانند و در مقابله با مصائب و بلايا خائف و دلسرد نگردند جمال مبارک بابيان را باين حقيقت متذکّر مى‌دارند که خداوند براى تمام حسنات به نسبت استحقاق جزاى محدودى در کتاب معيّن نموده ولکن بمصداق آيه مبارکه "انّما يوفىّ‌الصّابرون اجرهم بغير حساب‌"* اجر صبر و تحمّل بى‌حدّ و حساب مى باشد.

حضرت بهاء‌الله تصريح مى فرمايند که خداوند ضمن ميثاقى که با هر‌يک از مظاهر الهيّه بسته اين سجيّه را به آنان عنايت کرده‌است و شايسته چنانست که بندگان الهى هم از آن هياکل مقدّسه در اين باره پيروى نمايند انسان اوّلاً بايد در نفس خود صبور باشد و سعى کند خود را از هواهاى نفسانى و شهوات حيوانى و اعمالی که از طرف خداوند نهى شده برکنار دارد ثانياً بلايائى را که در اين حيات فانى بر وى نازل مى‌شود با شکيبائى تحمّل کند و در دين الهى ثابت و مستقيم بماند و بالاخره در برابر ناملايماتى که از احبّا بر وى وارد مى‌شود صبور و بردبار باشد و بخاطر خدا و دين آنها را تحمّل کند.

اين لوح مبارک که در آستانه حرکت حضرت بهاء‌الله از عراق نازل گشته بود بر ياران آن سامان تأثير فراوان گذاشت آنان را براى روزهاى پر‌فتنه و امتحان که حضرت بهاء‌الله از چندى قبل پيشگوئى فرموده بودند آماده نمود و به آنان جرأت و ايمان و قوّت قلب داد تا رنج فراق مولايشان را با روح توکّل و بردبارى تحمّل کنند.

جمال مبارک ضمن بيان عزيمت خويش از عراق و فرارسيدن روز فراق به طغيان ميرزا‌يحيى در آينده زمان اشاره و انذار مى‌فرمايند که پس از غروب شمس طيور ليل بحرکت خواهند درآمد يعنى در غيبت آن جمال بيمثال نفوس شيطان‌صفت قيام خواهند کرد و به نشر وساوس شيطانى در ميان مؤمنين خواهند پرداخت و اصحاب را نصيحت مى‌فرمايند که

* قرآن ١٠ : ٣٩

امر‌الله را از انشقاق صيانت کنند و چون جبل راسخ ثابت ومستقيم بمانند.

حضرت بهاء‌الله در اين لوح مبارک عقيده بشر‌ساخته خاتميّت اديان را رد مى کنند. معنى واقعى "خاتم النّبيّين"* را توضيح مى‌دهند اصل استمرار شرايع الهيّه را تأکيد مى‌فرمايند و اين حقيقت را متذکّر مى‌شوند که خداوند مظاهر مقدّسه خويش را تا روز آخر که آخرى براى آن متصوّر نيست همچنان مبعوث خواهد نمود جمال مبارک در اين سوره مبارکه رؤسا و علماى اسلام را بسبب عدم بصيرتشان محکوم مى‌کنند و شهادت مى‌دهند که آن علما هرگز از چشمه معرفت حقيقى ننوشيده و اسرار الهى را درک نکرده بلکه در صحراهاى نفس و هوى سرگردان بوده‌اند حضرت بهاء‌الله رؤساى اسلام را بسبب ردّ حقّيت رسالت حضرت باب و ريختن خون مطهّر آن حضرت سرزنش مى کنند، مقام آن مظلوم عالم را مى‌ستايند، شهادت مى‌دهند که به ظهورش جمال‌الله ظاهر شده و وعده مى‌فرمايند که تمام عالم در آينده قريب مقام حضرتش را خواهد شناخت.

حضرت بهاء الله در قسمت ديگر از همين سوره مبارکه ضمن اشاره به فتوحات امر‌الهى در آينده زمان نفوسى را که به اعراض و انکار پرداخته و عليه آن برخاسته‌اند مورد ملامت قرار مى‌دهند انذار مى فرمايند که تمام مساعى آنان براى ريشه‌کن ساختن امر الهى به شکست خواهد انجاميد و بشارت روزى را مى‌دهند که قاطبه اهل عالم به امر‌الله اقبال خواهند نمود.

حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مى‌فرمايند که خداوند اين وظيفه را براى خود مقّرر داشته که نفوسى را که بخدمت امرش قيام مى‌کنند تأييد رساند. توجّه به اين نکته که خداوند براى خود وظيفه مخصوص معيّن کرده واقعاً محيّر عقول و افکار است ولی آن جمال مبين در مقام ديگرى از همين لوح مبارک به نمونه ديگرى از وعده الهى اشاره و بيان مى‌فرمايند که خداوند عهد کرده که تمام ابناء نوع بشر را در‌ظلّ شجره‌الهى درآورد‌و‌تصريح‌مى‌فرمايند‌که اين امر محتوم است.

سوره صبر مانند بسيارى ديگر از الواح مقدّسه جمال مبارک بحريست که

* به‌صفحه ٦٨ مراجعه شود

جواهر بديعه علم و حکمت در خود نهفته دارد اين سوره مبارکه در موقعيّتى بس خطير و بى‌نظير نازل شده يعنى در زمانى که منزل آن در برابر احباب نقاب از عظمت مقامش برگرفته، وقتى که آمال و نواياى انبياى بيشمار در اعصار و ادوار تحقّق يافته و روزى که رنج و اندوه اصحاب جاى خود را به سرور و حبور بخشيده‌است بهمين جهت اين صحيفه الهى چون يادگارى جاودانى از آن روز تاريخى ممتاز و مشخّص گرديده‌است.

در اين لوح مبارک در چند مقام اشاراتى در باره اظهار امر حضرت بهاء‌الله موجود است که به تلويح از کشف نقاب از عظمت و جلال حضرتش در باغ رضوان حکايت مى‌کند در يکى از اين فقرات آن حضرت خطاب بنفس مقدسّ خود مى‌فرمايند که نقابى را که تاکنون جمال بيمثالش را از انظار عالميان پنهان داشته خرق کند، نفحه مشکبار روح را که از روز ازل مختوم مانده بود منتشر نمايد و عظمت و جلال خويش را بقدرت خداوند متعال ظاهر و آشکار سازد و در مقام ديگر با اشاره به مصائبى که بر هيکل مبارک مهاجم بوده از نفس مقدّس خويش بعنوان ظهور نفس‌الله ياد مى‌کنند.

حضرت بهاء‌الله يوم و ساعت و آن اظهار امر خويش را مى‌ستايند و تصريح مى‌فرمايند که در آن حين حضرتش تمامى مخلوقات را از مدينة‌السّلام مخاطب ساختند تا هر موجودى از موجودات بتواند آن سهمى از جلال الهى را که خداوند برايش مقدّر نموده بدست آورد و اضافه مى‌فرمايند که در آن روز تمام آفاق با حلول شمس حقيقت از شطر عراق نورانى شد.

اهمّيّت ايّام رضوان

جمال اقدس ابهى در الواح متعدّده تقدّس و جلال ايّام رضوان را مورد ستايش قرار داده‌اند عبارات عاليات زير منتخباتى از يکى از اين الواح مقدّسه است.:

يا قَلَمَ الاعلی قَدْ اَتى رَبيعُ البَيانِ بِما تَقَرَبَ عيدُ الرَّحمن قُم بَيْنَ الملأ الاِنْشاء بِالذِکْرِ وَالْثَّناء عَلی شَأنِ يُجَدّدُ بِه قَميصُ الاِمکانِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الصّامِتينَ قَدْ طَلَعَ نَيّرُ الابْتِهاجِ مِنْ اُفقِ سَماءِ اسمِنا البَّهاجِ بِما تَزيَّنَ مَلَکوتُ الاَسْماءِ بِاِسمِ رَبّکَ فاطِرِ السَّماءِ قُم بَيْنَ الاُمَمِ بِهذَا الاِسْمِ الاَعْظَم وَلاتَکُنْ مِنَ الصّابِرينَ.

هذا يَومُ فيهِ يَقوُلُ اللاّهوتُ طوبى لَکَ يا ناسّوتُ بِما جُعِلْتَ مُوطِئَى قَدَمِ اللهِ وَ مَقَّرَ عَرشِهِ العَظيمِ وَ يَقوُلُ الجَبَروُتُ نَفْسى لَکَ الفِداءُ بِما استَقَّرَ عَلَيکَ مَحْبوُبُ الرَّحمنِ الَّذى بِه وُعِدَ ما کانَ وَ ما يَکوُنُ هذا يَومُ فيهِ استَعْطَر کُلُّ عِطرِ مِن عِطرِ قَميصِ الَّذى تَضَوَّعَ عَرفُهُ بَيْنَ الْعالَمينَ هذا يَومُ فيهِ فاضَ بَحرُ الحَيَوانِ مِنْ فَم مَشيَّته الرَّحمنِ هلمّوا وَ تَعالَوا يا مَلأ الاَعلی بِالاَرواحِ وَ القُلوبِ قُل هذا مَطْلَعُ الغَيْبِ الْمَکنونِ لَو اَنْتُم مِنَ العارِفينَ وَ هذا مَظْهَرُ الکَنْزِ الْمَخزونِ اِنْ اَنْتُم مِنَ القاصِدينَ وَ هذا مَحْبوبُ ما کانَ وَ ما يَکوُنُ لَو اَنْتُم مِنَ الْمُقبِلينَ.

قَدْ اَتَى المَحبوبُ بِيَدِهِ اليُمنى رَحيقُ اُسمِهِ المِختُومُ طوبى لَمَنْ اَقْبَلَ وَ شَرَبَ وَ قالَ لَکَ الحَمْدُ يا مُنزِلَ الآياتِ تَاللهِ ما بَقَى مِنْ اَمْرٍ اِلاّ وَ قَدْ ظَهَرَ بِالحَقّ وَ ما مِن نِعمَةٍ اِلاّ وَ قَدْ نَزَلَتْ بِالْفَضلِ وَ ما مِنْ کَوثَرٍ اِلاّ وَ قَدْ ماجَ فىِ الکئُوُبِ وَ ما مِنْ قَدحٍ اِلاّ وَ اَدارَهُ الْمَحْبوبُ اَن اِقبِلوُ وَ لا تَوّفقوا اَقَّل مِن آنٍ.

اَنِ افرَحُوا يا اَهْلَ اللهِ بِذِکرِ اَيّامِ فيها ظَهَرَ الْفَرَحُ الاَعْظَمُ بِما نَطَقَ لسانُ القِدَمِ اِذ خَرَجَ مِنَ الْبَيْتِ مُتَوّجَهاً اِلی مَقامٍ فيه تَجلّى بِاسمِهِ الرَّحمنِ عَلی مَنْ فىِ الاِمکانِ تاللهِ لَو نَذکُرُ اَسرارَ ذاکَ اليومِ لينصَعِقُ مَنْ فىِ المُلکِ وَ المَلَکوتِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللهُ المُقتَدِرُ العَليمُ الحَکيمُ اِذ اَخَذ سُکْرُ خَمر الآياتِ مُظْهِر‌البَّيناتِ وَ خَتَمَ البَيانَ بِذکرٍ اِنَّه لا اِله اِلاّ اَناَ المتعالىِ المُقتَدِرُ العَزيزُ العَلاُّمُ. (٦)

حضرت بهاء‌الله دوازده روز در باغ رضوان تشريف داشتند و در اين مدّت تعداد زيادى از نفوس براى اداى احترام بحضور مبارک رسيدند که در ميان آنان اعيان و بزرگان بغداد و ارباب علم و هنر ديده مى ‌شدند توده‌هاى مردم نيز که ستايشگران آن حضرت محسوب مى‌شدند دسته دسته بزيارت هيکل مبارک مى‌شتافتند احباب هم از فيض تشرّف بهره مخصوص داشتند حضرت بهاء‌الله همه روزه تعدادى از اصحاب را بحضور مى‌پذيرفتند و مقارن غروب آنان را مرخص مى‌فرمودند کسانى هم که تعلّقات خانوادگى نداشتند شب را در حضور مبارک مى‌ماندند و بعضى از آنان به مراقبت خيمه مبارک مى‌پرداختند.

نبيل توصيف روشنى از محيط پرسرور آن روزهاى تاريخى را براى نسل‌هاى آتيه بيادگار گذاشته‌است.

هر روز صبح باغبانها گلهاى زيادى از چهار خيابان باغ مى‌چيدند و در ميان خيمه مبارک خرمن مى‌نمودند چنان خرمنى که اصحاب چون براى چاى صبح در محضر مبارک مى‌نشستند آن خرمن گل مانع از آن بود که يکديگر را ببينند و بدست مبارک بجميع نفوسى که بعد از صرف چاى مرخّص مى‌شدند گل عنايت شده براى اهل حرم و ساير احباب عرب و عجم نيز گل مى‌فرستادند. شب نهم بنده در رضوان توقّف نموده از نفوسى بودم که حول خيمه مبارک کشيک مى‌کشيدم قرب سحر جمال ابهى از خيمه بيرون تشريف آوردند و از محلاّتى که بعضى احباب استراحت نموده بودند عبور فرمودند و بعد در خيابانهاى پرگل شب مهتاب مشى مى‌فرمودند و مرغان بوستان و بلبلان گلستان نيز مانند سرو روان در تغنّى بودند. در وسط يک خيابان توقّف نمودند و فرمودند ملاحظه کنيد اين بلبلها که محبّت باين گلها دارند از سر شب تا صبح از عشق نمى‌خوابند دائم در تغنّى و سوز و گدازند پس چگونه مى‌شود که عاشقان معنوى و شيدائيان گل روى محبوب حقيقى در خواب باشند. سه شب که بنده در حول خيمه مبارک بودم هر‌وقت نزديک سرير مبارک عبور مى‌نمودم هيکل قيّوم را لاينام مى‌ديدم و هر روز از صبح تا شام هم از کثرت آمد و شد نفوس از بغداد آنى لسان قدم ساکت و صامت نبود و در اظهار امر پرده و حجابى نه. (٧)

حضرت عبدالبهاء در خطابه‌اى که در نهم رضوان سال ١٩١٦ در بهجى ايراد کرده‌اند بيان مى‌فرمايند که دشمنان امر که قصدشان خاموش کردن شعله امر‌الله بود هرچه در قوّه داشتند براى تبعيد حضرت بهاء‌الله از بغداد بکار بردند آنان از اين حقيقت غافل بودند که اين تبعيد فتح و ظفر امر الهى را در پى داشت ولی هنگامى که حضرت بهاء‌الله بباغ رضوان نزول اجلال فرمودند آنان متوجّه عظمت امر‌الله شدند و از مشاهده عزّت و احترامى که ساکنين بغداد و اعيان آن شهر نسبت به آن حضرت ابراز مى‌کردند به ترس و وحشت افتادند حضرت عبدالبهاء اضافه مى‌کنند که گرچه تبعيد معمولاً حادثه حزن‌انگيز و دردناکى است ولی حضرت بهاء‌الله آن را به پرمسرّت‌ترين واقعه حيات مقدّس خود تبديل نمودند و ايّام رضوان براى پيروان امر حضرت يزدان بصورت عيد اعظم و جشن افخم اظهار امر آن هيکل مکّرم درآمد.

اظهار امر حضرت بهاء‌الله را در باغ رضوان مى‌توان نقطه اوج دوره ده‌سال اوّليّه و اکمال نخستين مرحله از رسالت روحانى آن حضرت محسوب داشت در آن روز مبارک يد قدرت الهى "الف الف حجاب من‌النّور" از چهره آن جمال بيمثال برگرفت، به اهل عالم فرصت عطا نمود که بمشاهده قدرت و جلال حضرتش نائل شوند و فصل تازه‌اى براى آنان در حياتشان بر روى کره ارض افتتاح فرمود حضرت بهاء‌الله مى‌فرمايند که در يوم اوّل رضوان "قد انغمست الاشياء فى بحر‌الطّهارة" و "مرّت نسائم الغفران علی هياکل الاکوان‌" ()

در لوح مبارکى که زينت‌بخش صفحات قبل شد حضرت بهاء‌الله ضمن اين بيانات عاليات عظمت عيد اعظم رضوان را ستايش مى‌کنند و اهمّيّت آن را توصيف مى‌فرمايند:

قد قبضنا الارواح بسلطان القدرة و الاقتدار و شرعنا فى خلق بديع فضلاً من عندنا و اَنا الفضّال القديم. (٩)

حضرت بهاء‌الله در يکى از مناجات‌هائى که در ادرنه نازل شده در باره اين خلق بديع چنين مى‌فرمايند:

ما اعلی قُدرَتَکَ وَ ما اعلی سَلْطَنَتَکَ وَ ما اعلی اِقْتِدارَکَ وَ ما اعلی عَظَمَتَکَ وَ ما اعلی کِبْريائکَ الَّذى ظهر مِنْهُ وَ اَعْطَيْتَهُ بِجودِکَ وَ کَرَمِکَ. فَيا اِلهى اَشْهَدُ بِاَنْ بِهِ ظَهَرَتْ آياتُکَ الکُبْرى وَ سَبَقَتْ رَحْمَتُکَ الاَشْياء لَولاهُ ما هَدَرَتِ الْوَرْقاءُ وَ ما غَنَّ عَنْدَليبُ السّنآء فى جَبَروتِ القضَاء وَ اَشْهَدُ بِاَنَّ مِنْ اَوَّلِ کَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ فَمِهِ وَ اوَّلِ نِداء اَرْتَفَعَ مِنْهُ بِمَشيَتِکَ وَ اِرادَتِکَ اَنْقَلَبَتِ الاَشْياءُ کُلُّها وَ‌السَّماء وَ ما فيها وَ الارْضُ وَ مَنْ عَلَيْها وَ بِها اَنْقَلَبَتْ حَقائِقُ الْوجُودِ وَ اخْتَلَفَتْ وَ تَفَرَّقَتْ وَ اَنْفَصَلَتْ وَ ائتَلَفَتْ وَ اَجْتَمَعَتْ وَ ظَهَرَتِ الْکَلِماتُ التَّکوينَّيّةُ فى عالَمِ الْمُلْکِ وَ الْمَلَکوتِ وَ الظُّهُوراتُ الْوَاحديَّةُ فى عالَمِ الْجَبَروُتِ وَ الآياتُ الاَحَديَّةُ فى عَالَم اللاّهوُتِ.(١٠)

قواى روحانى که با اظهار امر جمال مبارک در عالم دميده شد استعداد جديدى به ابناء بشر عنايت کرد و بهر فردى از افراد انسانى بدون توجّه به تفاوت نژادى، رنگ ظاهرى، روش تربيتى و سابقه فردى فرصت آن را عطا نمود که به پيام الهى براى اين يوم بديع اقبال کند و نقش خود را در ساختن مدنيّتى الهى و جهانى براى عالم انسانى ايفاء نمايد.

سه بيان مهمّ از لسان جمال اقدس ابهى

گرچه جريان اظهار امر حضرت بهاء‌الله کاملاً آشکار نيست ولی لوحى بخطّ ميرزا‌آقاجان موجود است که بشخصى بنام آقامحمّد‌رضا خطاب شده و بعضى از خطابات حضرت بهاء‌الله را در آن روز مبارک روشن مى‌کند مطابق نصّ اين لوح مبارک حضرت بهاء‌الله در روز اوّل رضوان به بيان سه مطلب مهمّ خطاب به اصحاب خود ناطق بوده‌اند*

مطلب اوّل منع استعمال سلاح در اين دور بديع است** در دور بيان مؤمنين بحضرت باب در برابر مهاجمين خود بدفاع برمى‌خاستند ولی حضرت بهاء‌الله اين عمل را بصراحت نهى فرمودند آن حضرت در بسيارى از الواح مؤمنين را نصيحت مى‌فرمايند که امر‌الله را با حکمت و تدبير تبليغ کنند، از تحريک عرق عصبيّت دشمنان متعصّب احتراز جويند و در‌تبليغ نفوسى که قصد تخريب اساس امر‌الله و تعذيب پيروان دين‌الله را دارند احتياط نمايند در يک مرحله از رسالت خود مخصوصاً بمؤمنين امر فرمودند که سعى کنند خود را از افتادن بدست دشمنان حفظ کنند ولی اگر با شهادت روبرو شدند جان خود را در سبيل امر‌الله ايثار کنند و از آلودن دست خود بخون معاندين اجتناب نمايند حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مى‌فرمايند که کسى که به تبليغ امر قيام مى‌کند لسانش برنده‌ترين شمشير براى وى محسوب مى‌شود چه که در بيان او قدرتى بوديعه گذاشته شده که مى‌تواند حجاب جهل را از قلوب نفوس برکنار کند در اثر اين نصايح و مواعظ حکيمانه تغيير شديدى در روش و اطوار بابيان ايجاد شد و شمشير و ديگر سلاحهاى

* معلوم نيست که اين خطابات مبارکه ضمن اظهار امر بعنوان من يظهره‌الله بوده يا نه.

** مقصد همه نوع اسلحه بوده.

برنده‌شان بغلاف راجع گرديد در دوران رسالت حضرت بهاء‌الله و قيادت حضرت عبدالبهاء بهائيان به تعداد بسيار در کشور ايران بشهادت رسيدند ولی هرگز بزور متوسّل نشدند و به مقابله برنخاستند* اين نفوس جانفشان برغبت و رضا جان خود را نثار نمودند و بسيارى از آنان در حين فدا شهادت دادند که خون خود را براى اعلان امر الهى که براى اين عصر رحمانى تشريع گشته ايثار مى‌کنند.

ولی نبايد تصّور نمود که مقصد از اين تعليم اين بوده که اهل بهاء در مقابل اقدامات دشمنان دست روى دست گذاشته و اقدامى در حفظ جان خود بعمل نياورند عدل يکى از تعاليم اساسى اين امر اعظم است و بهائيان در موارد لزوم در حفظ و صيانت خود در برابر حملات دشمنان بتمام وسائل قانونى متوسّل گرديده‌اند البتّه در زمان حضرت بهاء‌الله و حضرت عبدالبهاء دست بهائيان در اين زمينه خيلی باز نبود چه که اولياى امور حکومت خود غالباً در اين حملات ظالمانه شرکت داشتند و يا از آنها حمايت مى‌نمودند ولی در حال حاضر که اغلب ملل دنيا بر اصل رعايت و حفظ حقوق بشر توجّه و آگاهى يافته‌اند هر زمان که بهائيان بعلّت عقايد دينى تحت تضييقات قرار گرفته‌اند جامعه بين‌المللی بهائى به دادخواهى برخاسته‌است و در بسيارى از موارد حکومت‌هاى مربوطه در حفظ و صيانت بهائيان اقداماتى بعمل آورده‌اند.

مطلب ديگرى که طبق نصّ لوح مبارک فوق حضرت بهاء‌الله در روز اوّل رضوان بيان فرموده‌اند اين بوده که تا انقضاى يکهزار سال ظهور جديدى مبعوث نخواهد شد جمال مبارک در کتاب بديع که در ادرنه از قلم اعلی نازل گشته اين مطلب را تصريح نموده‌اند و بعد هم در کتاب مستطاب اقدس بار ديگر با عبارت زير تأييد فرموده‌اند‌:

من يدّعى امراً قبل اتمام الف سنة کامله انّه کذّاب مفتر نسئل‌الله بان يؤيّده علی الرّجوع ان تاب انّه هو‌التّوّاب و ان اصرّ علی ما قال يبعث عليه من لا يرحمه انّه شديد العقاب من يأوّل

* اين روش عدم مقابله را نبايد با فلسفه پاسيفيسم که بر تعاليم بهائى منطبق نيست اشتباه نمود حضرت بهاء‌الله استعمال زور را در سطح بين‌المللی در صورت لزوم براى جلوگيرى از تهاجم شخص ظالم تأييد مى‌کنند از جمله خطاب به سلاطين ارض چنين مى‌فرمايند "... ان قام احد منکم علی الآخر قوموا عليه ان هذا الاّ عدل مبين...‌" (١١).

هذه الآية او يفسّرها بغير ما نزل فى‌الظّاهر انّه محروم من روح‌الله و رحمته الّتى سبقت العالمين خافوا‌الله و لا تتّبعوا ما عندکم من الاوهام اتّبعوا ما يأمرکم به ربّکم العزيز الحکيم ... (١٢)

موضوع سومى که حضرت بهاء‌الله در روز اوّل رضوان بآن نطق فرموده‌اند اين بوده که در حين ابلاغ اين بيانات احلی کلّيّه اسماء و صفات حقّ در تمام عالم خلق بکمال تمام ظهور نمود اين بيان مبارک اشاره به طلوع يوم جديد و حلول روح بديع در تمام موجودات عالم امکان مى‌باشد.

تحقّق بشارات حضرت باب

با اظهار امر حضرت بهاء‌الله بشارات حضرت ربّ‌اعلی در باره ظهور "من يظهره‌الله" تحقّق يافت حضرت باب در آثار مقدّسه خويش به اظهار امر حضرت بهاء‌الله در "رضوان‌" و هبوب نسيم ظهور حضرتش از بغداد اشاره نموده بود آن حضرت در بيان فارسى بشارت داده بودند که ظهور من يظهره‌الله پس از اکمال واحد اوّل يعنى گذشت نوزده سال از دور بيان که در سال ١٨٤٤ آغاز شد واقع خواهد گشت حضرت باب در نخستين فصل از کتاب قيّوم الاسماء که مقارن اظهار امر آن حضرت به ملاّ‌حسين نازل گشته به اهل بهاء بعنوان تنها راکبين سفينه حمراء که بر بحر احمر حرکت مى‌کند اشاره مى‌فرمايند سفينه حمراء اشاره به امر مقدّس حضرت بهاء‌الله بود که در روز اوّل رضوان اعلام شد در آن روز مبارک يعنى زمانيکه اصحاب هيکل مبارک به مقام آن حضرت عارف شدند جامعه اسم اعظم بوجود آمد از دوازده روزى که حضرت بهاء‌الله در باغ رضوان تشريف داشتند سه روز آن بعنوان ايّام متبرّکه محسوب مى‌شود روز اوّل يعنى روزيکه آن جمال بيمثال اظهار امر فرمودند روز نهم يعنى روزيکه افراد عائله مبارکه بآن حضرت ملحق شدند و در شادى و سرور و اظهار امر حضرتش شرکت نمودند و روز دوازدهم يعنى روزيکه جمال مبارک باغ رضوان را ترک فرمودند.

حرکت حضرت بهاء‌الله از باغ رضوان

حضرت شوقى افندى ولىّ‌امر ديانت بهائى اين واقعه را با شرحى فراموش‌نشدنى توصيف فرموده‌اند‌:

حرکت حضرت بهاء‌الله از باغ رضوان يوم ١٤ ذى‌القعده ١٢٧٩ هجرى (مطابق سوم مه ١٨٦٢ ميلادى) مقارن زوال شمس واقع گرديد. اصحاب مانند موقع عزيمت مبارک از بيت اعظم در نهايت هيجان و انقلاب بودند بلکه از بعضى جهات تعلّقاتشان شديد‌تر و تأثّراتشان عميقتر مشاهده مى‌شد. يکى از نفوس که شاهد آن منظره پر‌شور و انجذاب و ناظر مراتب شوق و اشتياق احباب بوده مى‌نويسد رستاخيز عظيمى را که در باره يوم حشر و روز قيامت تصوّر مى‌نموديم در آن يوم رهيب مشاهده کرديم. يار و اغيار هر‌دو گريان و نالان و رؤسا و اکابر قوم که افتخار حضور داشتند از اين حالت حيران و سرگردان. غليان احساسات بدرجه‌اى بود که زبان از وصفش عاجز و بيان از تقريرش قاصر است.

جمال اقدس ابهى بر اسبى قزل از بهترين جنس اصيل که تابعان و محبّان حضرتش مخصوص اين سفر تهيّه نموده بودند سوار و در حالی که گروهى از عشّاق روى مبين و منجذبان خلق و خوى نازنينش را ترک مى‌فرمود عازم نخستين مرحله سفر مبارکش به مدينه کبيره گرديد. نبيل که خود ناظر آن صحنه پرجلال و منظره پرعظمت بوده مى‌نويسد ‌چه سرها که از هرسو به تکريم و تعظيم خم مى‌شد و بپاى مرکوب که چنين راکب عظيمى را در بر داشت بوسه مى‌زد و چه دستها که از هر‌جانب براى اخذ رکاب مبارک بحرکت مى‌آمد و براى حصول افتخار بر يکديگر سبقت مى‌جست ‌. يکى ديگر از اصحاب که در سفر بملازمت هيکل اطهر مفتخر بوده مى‌نويسد ‌چه بسا جواهر حبّ و ايقان و هياکل ودّ و ايمان که خود را بپاى حصان افکنده موت را بر فراق دلبر آفاق ترجيح مى‌دادند و گوئى اسب بر روى آن نفوس مخلصه حرکت مى‌کرد‌‌. حضرت بهاء‌الله بنفسه المهيمنة علی الکائنات مى‌فرمايد: ‌او است خداوندى که مرا بخروج از مدينه موفّق ساخت و بطراز قدرت و خلعت عظمتى مطرّز و مخلّع فرمود که احدى را مجال انکار نه الاّ المغلّين و المبغضين‌‌ (١٣)

فصل هفدهم
سفر حضرت بهاء‌الله به اسلامبول

در لحظاتى که حضرت بهاء‌الله باغ رضوان را ترک مى‌نمودند صداى مؤذن در خارج از آن باغ باصفا مرتفع شد و نداى الله‌اکبر که در حين ورود مقدم آن حضرت را استقبال کرده بود دوباره در آن فضاى جان‌فزا طنين‌انداز گشت تعداد زيادى از مردمان از جمله غير‌بهائيان با مشايعت آن حضرت که سوار بر اسب در حال حرکت بودند آخرين احترامات خويش را ابراز نمودند.

در آن ميان شخصى بنام شيخ‌عبدالحميد بود که محبّت خاصى به جمال مبارک داشت اين شيخ مسلمان بود و هرگز هم مؤمن نشد ولی ارادت و اخلاصش به آن حضرت حدّ و حساب نداشت وى براى اينکه مراتب تکريم و تعظيم خود را نسبت به هيکل مبارک نشان دهد مسافتى در حدود ده ميل در جلوى موکب مبارک دويد و باين ترتيب آنحضرت را از بغداد مشايعت نمود يکى از پسران همين شخص بنام شيخ محمّد‌عرب بامر مبارک اقبال کرد و چند‌سال بعد پاى پياده به عکّا شتافت و بحضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شد شيخ محمّد سپس به ايران رفت و در آن سرزمين بعنوان مبلّغ بخدمات ممتازه موفّق گرديد.

يکى از اصحاب برگزيده که در اين سفر افتخار همراهى با جمال مبارک را داشت ميرزا آقاى کاشانى بود که بلقب اسم‌‌الله المنيب از طرف آن حضرت متباهى گشته بود جناب منيب در جوانى به امر حضرت باب علاقمند شده و در جرگه بابيان درآمد پدرش يکى از تجّار سرشناس کاشان بود و نسبت به امر جديد خصومت شديد داشت و وقتى شنيد که پسرش بآن مؤمن شده نقشه قتل او را کشيد پدر در اجراى اين طرح روزى پسر را به محلّ خلوتى در خارج شهر برد و در آنجا در شرف آن بود که نيّت شوم خود را عملی کند ميرزا‌آقا بپدرش بصراحت اخطار کرد که اگر بکشتن او اقدام کند بابيان ساکت نخواهند نشست بلکه در قبال اين جنايت به مجازات او قيام خواهند نمود پدر با شنيدن اين تهديد او را رها کرد بشرط اينکه براى هميشه خانه پدر را ترک نمايد.

جناب منيب پس از اين واقعه به بغداد سفر نمود و در آنجا بحضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شد و اجازه يافت که تا مدّتى در آن بلد اقامت کند وى يک جوان کامل و فاضل محسوب مى‌شد از فراست و ذکاوت بهره داشت نمونه صباحت و ملاحت شمرده مى‌شد از حسن صورت و سيرت برخوردار بود و در هنر خطّاطى و شعر هم امتياز و استعداد شاخصى داشت شخصيّت نورانى که با استعداد روحانى در وجود او آميخته بود ويرا موفّق نمود که قابليّت اخذ و درک فيوضات امر عظيم حضرت بهاء‌الله را در بغداد کسب کند قلب اين جوان چنان از عشق جمال مبارک سرشار بود که افکار و اعمالش تمام در حول آن هيکل انور دور ميزد منيب به تنهائى در خانه محقّرى زندگى مى‌کرد باندک طعام قانع بود و اوقاتش را در استنساخ آثار مبارکه مى‌گذرانيد نوشته‌هايش روان، الهام‌بخش و پرروح و ثمرات خدمات تبليغيش واقعاً نمايان و برجسته بود.

جناب منيب پس از مدّتى اقامت در بغداد در حدود سال ١٨٥٩ بدستور حضرت بهاء‌الله به ايران سفر کرد و در آن کشور مقدّس ياران الهى را در طهران، قزوين و تبريز ملاقات نمود وى سپس به بغداد بازگشت و در ايّام رضوان در آن شهر بود وقتى شنيد که افتخار همراهى جمال مبارک را در سفر اسلامبول پيدا کرده‌است بر آن شد که بجاى آنکه سواره در جوار مولاى خود حرکت کند پياده تمام راه را طىّ نمايد حضرت عبدالبهاء بيان مى‌فرمايند که چگونه آن حضرت و جناب منيب بسيارى از شبها در دو طرف هودج* مبارک طىّ طريق مى‌کرده‌اند خدمت ديگرى که جناب منيب به انجام آن افتخار مى‌کرد حمل فانوس در جلو کجاوه حامل هيکل مبارک بود.

کسانى که در سفر اسلامبول افتخار همراهى جمال مبارک را داشتند افراد عائله مبارکه از جمله آقاى کليم و ميرزا محمّد‌قلی برادران مؤمن آنحضرت و بيست و شش نفر از اصحاب بودند دو نفر ديگر هم يعنى

* اصل اين کلمه عربى است و آن عبارت از تخت روان يا کجاوه بوده که دو صندوق يا زنبيل داشته که در آن دو نفر مى‌توانسته‌اند سوار شوند و بوسيله يک حيوان بارکش و در اين مورد بخصوص بوسيله قاطر حمل مى‌شده‌است.

نبيل اعظم و ميرزا يحيى چنانکه در صفحات پيشين گذشت در عرض راه به قافله مبارک پيوستند.

حضرت ولىّ‌امرالله سفر اسلامبول را با عبارات زير توصيف فرموده‌اند‌:

کاروان مهاجرين با پنجاه رأس قاطر و ده سوار محافظ مع فرمانده آنها در هفت دستگاه کجاوه (هودج) که هر دستگاه آن با چهار چتر آفتابى مجهّز بود بحرکت افتاد و فاصله بغداد تا بندر سامسون در کنار درياى سياه را که از صحارى و جبال و اوديه و تلال مستور و شامل مراتع و مناظر زيباى آناطولی شرقى بود در مدّت يکصد و ده روز با قطع منازل کوتاه طىّ نمود. در اين سفر که مصادف ايّام بهار بود هيکل مبارک گاهى سوار بر اسب و هنگامى در کجاوه مخصوص حرکت مى‌فرمودند و اصحاب غالباً در اطراف رکاب مبارک پياده طىّ طريق مى‌نمودند. در عرض راه بر حسب دستورات مؤکّد نامق‌پاشا کليّه ولاة و متصرّفين و قائم‌مقامان و مديران و شيوخ و مفتيان و قضاة و مأمورين دولت و رجال و اعاظم مملکت در هر محلّ کمال احترام و رعايت را مجرى داشتند. در کرکوک و اربيل و موصل که هيکل اطهر سه روز توقّف فرموده و در نصيبين و ماردين و ديار بکر که اقامت مبارک ده روز بطول انجاميد و همچنين در خارپوط و سيواس و ساير قراء و قصبات هيأتى از جانب اهالی تعيين گرديد که هنگام ورود مبارک پيشباز آمده و در حين ترک محلّ نيز آن کاروان الهى را بدرقه نمايند. در پاره‌اى از نقاط بافتخار هيکل اقدس ضيافت برپا کردند و ساکنين بسيارى از قراء براى تأمين آسايش مهاجرين تمهيد وسائل نمودند و اطعمه و اشربه تهيّه و به محضر مبارک آوردند. اين احساسات و عواطف خاطره ايّام بغداد و احتراماتى که مردم آن مدينه در موارد شتّى نسبت به وجود اقدس ابراز مى‌داشتند در صفحه ضمير مرتسم مى‌ساخت .(١)

نفوسى که در بيابان‌ها، درّه‌ها و تپّه‌هاى خاور‌ميانه سوار بر اسب و قاطر سفر کرده‌اند بخوبى واقفند که حرکت بدين طريق تا چه حدّ کند و يکنواخت است تا مسافات بعيده جنبده‌اى ديده نمى‌شود و براى مسافرين هم در همه‌وقت امکان صحبت و گفتگو با يکديگر وجود ندارد در چنين شرايطى چيزى فرح‌بخش‌تر از شنيدن آهنگ خوش سرودهاى زيبا تصوّر نمى‌توان کرد جناب منيب کسى بود که اين فرح و حبور را براى مسافرين فراهم مى‌نمود صداى رسا و موزون وى هنگام خواندن قصايد و اشعار در کوهها و دشت هاى گسترده خاک ترک طنين مى‌انداخت و سبب آرامش و سرور خاطر همراهان جمال مبارک مى‌گشت اشعارى که بلحن بديع مى‌خواند نشانه‌اى از عشق او به جمال مبارک بود و مناجات‌هائى که در دل تاريک شب تلاوت مى‌نمود بر اشتياق قلبى وى بر خدمت مولايش شهادت مى داد. جناب منيب مدّتى همراه اصحاب حضرت بهاء‌الله در اسلامبول اقامت داشت تا مسئله تبعيد هيکل مبارک به ادرنه پيش آمد حضرت بهاء‌الله منيب را بحضور خواستند و وى را مأمور فرمودند به ايران سفر کند و در آنجا به تبليغ امر پردازد و بشارت اظهار امر آن حضرت را در ميان بابيان منتشر نمايد در حقيقت مدّتى طول کشيده بود تا خبر پرمسرّت اظهار امر حضرت بهاء‌الله بگوش مؤمنين بيان در کشور ايران برسد چه که اوّلاً وسائط مخابره در آن زمان بسيار ابتدائى و محدود بود و ثانياً انتشار چنين بشارت پرعظمت احتياج به حکمت فوق‌العاده داشت که تنها از حواريون حضرت بهاء‌الله که بزيور بصيرت و اخلاص آراسته بودند ساخته بود و براى همين بود که حضرت بهاء‌الله تعدادى از قابل‌ترين مبلّغين را براى تبليغ امر اعظمش انتخاب و به ايران اعزام فرمودند.

وقتى جناب منيب به طهران رسيد عظمت مقام حضرت بهاء‌الله را با تعدادى از بابيان باشاره و با احتياط در ميان گذاشت پس از اندک مدّتى حضرت بهاء‌الله لوحى خطاب به وى و در هدايت و حمايتش از ادرنه ارسال فرمودند که به سوره اصحاب معروف است جناب منيب پس از وصول و زيارت اين لوح مبارک پرده از سرّ مکتوم برداشت و بيان حقيقت مقام حضرت بهاء‌الله را به عامّه مؤمنين در آن سرزمين آغاز کرد سوره اصحاب لوح مفصّلی است که در آن حضرت بهاء‌الله عظمت امر الهى را بيان و با اشاره به ميرزا‌يحيى بابيان را انذار مى‌فرمايند که از نفوسى که بانکار آن برخاسته‌اند برحذر باشند*

* توضيحات بيشتر در‌باره سوره‌اصحاب در‌جلد‌بعدى‌اين کتاب داده‌خواهد شد.

جناب منيب در مدّت اقامتش در ايران خدمات فراموش‌نشدنى به امر مبارک در آن سامان مخصوصاً در طهران نمود وى پس از انجام اين خدمات به ادرنه توجّه کرد دوباره بحضور مبارک مشرّف شد و تا زمانيکه حضرت بهاء‌الله به عکّا تبعيد شدند در آن شهر مقيم بود منيب همزمان با حرکت جمال مبارک به عکّا بسختى بيمار شد و بشدّت احتياج به درمان پيدا نمود ولی وى با وجود مريضى اشتياق زيادى داشت که در معيّت مولاى محبوبش باشد و از حضرت بهاء‌الله رجا نمود که اجازه فرمايند در اين تبعيد افتخار همراهى با حضرتشان را داشته باشد استدعاى وى مورد قبول قرار گرفت و او توانست همراه ديگران تا گاليپولی سفر کند ولی درآنجا دچار ضعف شديد شد بطورى‌که سه نفر لازم بود او را بداخل کشتى که قرار بود مهاجرين را به عکّا ببرد حمل کنند و بعد هم وضع مزاجيش چنان به اختلال گرائيد که ناخداى کشتى وى را مجبور ساخت که در ازمير کشتى را ترک کند جناب منيب بارها بعرض هيکل مبارک رسانده بود که بزرگترين آرزويش فدا شدن در سبيل آن حضرت بود و حال بنظر مى‌رسيد که زمان نيل بآن آرزو فرا رسيده بود وى قبل از اينکه از کشتى خارجش کنند با تمام ضعفى که داشت بزحمت خود را بحضور هيکل اطهر رساند خود را باقدام مبارک انداخت و با چشمان گريان براى آخرين بار رجا نمود که فدا‌شدنش را قبول فرمايند حضرت بهاء‌الله رجايش را اجابت فرمودند و بالاخره آرزو و آمالش برآورده شد و اندکى پس از انتقال به بيمارستان در ازمير روحش به ملکوت جاودانى صعود کرد.

حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح مقدّسه ضمن ذکر اين وقايع بيان مى‌کنند که وقتى روح جناب منيب به مقرّ خود در عوالم جاودانى الهى عروج کرد تمام ارواح مقدّسه و اهل ملأ اعلی با شور و وله باستقبال آن شتافتند حضرت عبدالبهاء هم که از جمله کسانى بودند که جسم نحيف منيب را از کشتى به بيمارستان منتقل نمودند بعداً از مؤمنين خواستند که مدفن او را پيدا کنند تا زائرين بتوانند مرقدش را زيارت و از حيات پرافتخارش سرمشق و الهام بگيرند (٢)

در ميان حواريون حضرت بهاء‌الله که در سفر اسلامبول افتخار همراهى داشتند يکى هم آقا‌محمّد صادق اصفهانى بود اين شخص در بغداد به امر بديع اقبال کرده بود و در نزديکى بيت مبارک زندگى مى‌نمود آقا‌محمّد‌صادق از قوّه مدرکه روحانى فوق‌العاده‌اى بهره داشت و بمحض استماع بشارت ظهور مبارک بحقّانيت آن پى برده و مؤمن گشته بود (٣)

از همراهان ديگر آقامحمّد‌علی اصفهانى از مؤمنين فداکار بود که حضرت بهاء‌الله را تا ادرنه و عکّا هم همراهى نمود (٤) همچنين مى توان آقا‌محمّد‌علی صبّاع يزدى را نام برد که براى تمشيت عبور و مرور احباب در حدود دو سال در اسلامبول اقامت گزيد سپس به ادرنه رفت و بالاخره در جريان تبعيد جمال مبارک به عکّا نيز افتخار همراهى با آن حضرت را پيدا نمود (٥)

عبدالغفّار اصفهانى يکى ديگر از همراهان در سفر اسلامبول بود او تنها شخص در ميان تبعيد‌شدگان بود که بخوبى بزبان ترکى صحبت مى‌نمود و بنابر اين در تمام طول سفر بعنوان مترجم خدمت مى‌کرد عبدالغفّار يکى از همراهان جمال مبارک در ادرنه بود و در تبعيد به عکّا هم در معيّت آن حضرت سفر نمود ولی هنگامى که کشتى به بندر حيفا رسيد اولياى امور او را بعنوان يکى از چهار‌نفر بهائى که قرار بود همراه ميرزا‌يحيى به قبرس تبعيد شوند تعيين نمودند عبدالغفّار بقدرى از اين جريان آزرده شد که مرگ را به مفارقت از مولاى خود ترجيح داد و بلافاصه خود را از فراز کشتى بدريا انداخت ولی مأمورين مسئول او را از دريا بيرون کشيدند و با وجود مخالفت شديدى که مى‌کرد بزور او را به قبرس فرستادند عبدالغفّار در فاماگوستا بزندان سپرده شد ولی پس از چندى از زندان فرار کرد و به‌عکّا شتافت و باز در‌ظلّ اشعه آفتاب جهانتاب جمال مبارک مسکن گرفت. (٦)

آقا‌محمّد‌ابراهيم امير يکى ديگر از مؤمنين جانفشان و از بازماندگان واقعه نيريز بود که در معيّت جمال مبارک به اسلامبول رفت وى از جرأت و شجاعت بهره وافرى داشت و شب و روز به خدمت حضرت بهاء‌الله قائم بود و با آن حضرت به ادرنه و عکّا تبعيد شد. (٧)

آقاميرزا محمود کاشانى و آقارضا شيرازى دو نفر ديگر از مؤمنين بودند که با پاى پياده تا بندر سامسون در پيشاپيش کجاوه جمال مبارک طىّ طريق مى‌کردند و در هر محلّى که قافله توقّف مى‌نمود وظيفه آشپزى و تدارک خوراک مسافرين را بر‌عهده داشتند اين دو نفس نفيس بحدّى خود را وقف خدمت کرده بودند که با وجود خستگى و رنج سفر تا نيمه‌هاى شب و بى وقفه و انقطاع بخدمت اصحاب مشغول بودند و علاوه بر پختن غذا و شستن ظرفها در راحتى همه مى‌کوشيدند و سعى مى‌کردند هرکسى استراحت کافى داشته باشد شب‌ها از همه ديرتر مى‌خوابيدند و صبح‌ها از همه زودتر بيدار مى‌شدند آقا‌ميرزا محمود و آقا‌رضا در تمام طول راه بين بغداد و اسلامبول اين خدمات ارزنده را همه‌روزه با چنان صميميّت و صفا انجام مى‌دادند که واقعاً سرمشق و نمونه بود.

حضرت عبدالبهاء مى‌فرمايند که اين دو وجود محترم مجسّمه انقطاع از ماسوى‌الله بودند و الطاف و عنايات حضرت بهاء‌الله همواره شامل حالشان بود اين دو در بغداد در کمال فقر و مسکنت با پنج تن ديگر از مؤمنين در اطاق محقّرى زندگى مى‌کردند اين هفت نفر ناچار بودند هر روز درآمد خود را رويهم بريزند تا بتوانند براى شام طعامى تهيّه نمايند حضرت عبدالبهاء از يک روزى ياد مى‌کنند که فقط يکى از اين هفت نفر آنهم درآمد مختصرى بدست آورده بود و براى آن شب توانسته بودند تنها مشتى خرما ابتياع نمايند آقا‌ميرزا محمود و آقا‌رضا با وجود اين فقر فاحش راضى و خوشحال بودند وجوهشان از سرور ابدى پرنور و قلوبشان از عشق جمال ابهى سرشار بود تنها خواسته‌شان کسب رضاى هيکل اطهر و يگانه مقصدشان خدمت به آن وجود اقدس انور بود.

آقا‌ميرزا محمود و آقا‌رضا عاقبت به عکّا تبعيد شدند و در آنجا بکمال حبّ و وفا به خدمت در آستان مولايشان ادامه دادند اين دو نفس جليل پس از صعود جمال مبارک نيز با همان وفادارى و خلوص بخدمت حضرت عبدالبهاء پرداختند و از بندگان امين آن حضرت شمرده مى‌شدند و در تاريک‌ترين ايّام دوران ميثاق محلّ اعتماد حضرت مولی‌الورى بودند حضرت عبدالبهاء ضمن ستايش از مراتب فروتنى و افتادگى اين دو خادم صميمى امرالله بيان فرموده‌اند که اين دو در طىّ ساليان دراز خدمت‌شان کلمه‌اى که دلالت بر وجود کند هرگز از لسانشان صادر نگشته بود (٨)

نفس نفيس ديگرى که براستى شيفته و شيداى حضرت بهاء‌الله بود درويش صدقعلی بود او در بغداد از حضرت بهاء‌الله رجا کرد اجازه فرمايند در سفر اسلامبول همراه هيکل اطهر باشد و وقتى هيکل مبارک موافقت فرمودند کار مهترى اسبان را در سفر بر عهده گرفت روزها پياده در کنار قافله حرکت مى‌کرد و با خواندن اشعار بلحن خوش سبب سرور احباب مى‌شد و شب‌ها به تيمار اسب‌ها مى‌پرداخت درويش صدقعلی در سرگونى از اسلامبول به ادرنه و بعدها از ادرنه به عکّا نيز در خدمت جمال مبارک بود وى که ابتدا در جرگه درويشان قرار داشت در بغداد در ظلّ امر درآمد و از دنيا و مافيها منقطع شد وى از آن پس تمام اوقات خود را به خدمت احبّاى الهى وقف کرد و تا خاتمه حياتش مورد عنايت و الطاف حضرت بهاء‌الله بود (٩)

ميرزا جعفر يزدى هم که قبل از ايمان در زمره علماى اسلام محسوب مى‌شد در سفر اسلامبول همراه بود و خدمت سختى بر عهده داشت ميرزا‌جعفر پس از اقبال به امر مبارک به بغداد رفت بحضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شد و روح جديدى يافت وى از رتبه و مقامش گذشت لباس روحانيّت را از تن بدر کرد کلاه معمولی بر سر گذاشت و حرفه نجارّى را در پيش گرفت ميرزا‌جعفر با وجود اينکه از علم بهره وافرى داشت بسيار متواضع و از خود گذشته بود و مدّتى در بيت مبارک بخدمتگزارى اشتغال داشت در سفر اسلامبول هم بهر طريق که ممکن مى‌شد در خدمت احباب کوشش مى‌نمود وقتيکه مسافرين در وسط راه براى استراحت توقّف مى‌کردند ميرزا‌جعفر در معيّت حضرت عبدالبهاء براى خريد کاه و ساير مايحتاج اسبان و قاطران بدهات مجاور مى‌رفتند اين کار بعضى اوقات ساعت‌ها طول مى‌کشيد زيرا در آن منطقه در آن زمان قحطى وجود داشت و تهيّه مواد غذائى بآسانى ممکن نبود ميرزا جعفر در ادرنه نيز بخدمت جمال مبارک اشتغال داشت و در معيّت آن حضرت به سجن اعظم در عکّا تبعيد شد.

حضرت عبدالبهاء ضمن اشاره به ميرزا جعفر داستان زير را نقل فرموده‌اند:

زندان را‌گلستان‌مى‌ديد‌و‌تنگى‌سجن‌را‌فضاى بوستان مى‌يافت‌‌در سرباز خانه زمان حبس به‌مرض شديد مبتلا گشت و اسير بستر

* اين شخص را نبايد با سيّدجعفر يزدى که شرح احوالش در صفحات 140-143 آمده اشتباه کرد.

سربازخانه زمان حبس بمرض شديد مبتلا گشت ‌و اسير بستر امراض متعدده گرديد‌‌عاقبت طبيب جواب داد و ديگر حاضر نشد‌‌جناب آقا‌ميرزا جعفر دم درکشيد‌‌و نَفَس اخير برآورد ميرزا آقاجان بساحت اقدس شتافت و خبر فوت ميرزا جعفر عرض کرد و گذشته از نَفَس اخير بعضى از اعضاء را قوّت ماسکه نمانده بود و بکلّى باز شده بود‌‌و متعلّقينش بگريه و زارى انباز‌جمال مبارک فرمودند برويد مناجات يا شافى بخوانيد ميرزا جعفر زنده مى‌شود‌‌و بنهايت سرعت بحالت اوّل مى‌آيد بر سر بالين او آمديم در حالتيکه سرد شده بود‌‌و جميع آثار موت ظاهر و مشهود بود اندک اندک بحرکت آمد و اعضاء بحالت اصلی عود نمود يک ساعت نگذشت که ميرزا جعفر برخاست و نشست و بناى ممازحه و مطايبه گذاشت بارى بعد از آن واقعه مدّت مديدى زيست نمود همواره بخدمت ياران مى‍پرداخت و اين خدمت را مدار مفخرت مى‍دانست يعنى هر نفسى را خادم بود در نهايت تبتّل و تذکّر بود و در منتهاى ايمان و ايقان و اطمينان عاقبت در سجن اعظم عالم ناسوت بگذاشت و بجهان لاهوت پرواز کرد عليه التّحيّة و الثّناء و عليه البهاء الابهى. (١٠)

چند سال بعد واقعه مشابهى براى ميرزا جعفر پيش آمد حاجى محمّد طاهر مالميرى که در آن واقعه حاضر و ناظر بوده در خاطرات خود چنين يادداشت کرده‌است.

بارى اوقاتيکه جمال قدم جلّ ذکره الاعظم در مزرعه تشريف داشتند، آقا ميرزا‌‌جعفر دهجى که بخدمت درب بيت مبارک مشغول بود، معمولاً شبها هنگاميکه جمال قدم استراحت مى‌فرمودند يک سطل آب نزديک اطاق خواب مبارک که بالاى قصر واقع بود مى‌گذاشت که اگر احياناً شب بيرون تشريف بياورند آب موجود باشد.

جلوى عمارت قصر‌يک قطعه ايوان وسيعى بود* که بيشتر اوقات جمال‌قدم روى اين خروجى جلوى عمارت مشى مى‌فرمودند. اتّفاقاً آن شب هوا تاريک بود و آقا‌ميرزا جعفر تقريباً چهار‌ساعت از شب گذشته سطل آب را برسم عادت معمول برداشته و هنگامى که از

* اطاق‌هائيکه در سالهاى بعد بقصر اضافه شده‌اند شکل ساختمان را از آنچه که در زمان حيات جمال مبارک بوده تغيير داده‌است.

پلّه‌هاى قصر بالا مى‌آمد، ملتفت نشده و از لب بام با سطل آب در دست مى‌افتد پائين توى باغ مجاور‌که محل عبور و مرور نبود.

مشاراليه هميشه صبح زود اوّل گاوها را مى‌دوشيد و بعد به کارهاى ديگر مى‌پرداخت. چون صبح مى‌شود، هرجا جستجو مى‌کنند آقاميرزا جعفر را پيدا نمى‌کنند. ناچار گاوها را دوشيده، قدرى شير درب بيت مبارک مى‌برند و باقى کارهائى‌ که بعهده او بوده انجام مى‌دهند.

قريب سه ساعت از روز برآمده جمال مبارک از قصر بيرون تشريف آورده و روى خروجى مشى مى‌فرمايند، ضمناً بمحلی که ميرزاجعفر از آنجا افتاده بود تشريف برده او را باسم صدا مى‌زنند. فوراً برخاسته سطل خالی را برداشته در کمال سلامتى از باغ خارج مى‌شود و هروقت احباب از ميرزا جعفر شرح اين واقعه را مى‌پرسيدند، مى‌گفت‌: همينکه از بام با سطل آب افتادم ديگر هيچ نفهميدم تا وقتيکه جمال قدم مرا صدا زدند آنوقت بهوش آمدم*. (١١)

بجز سيّد محمّد اصفهانى که در معيّت حضرت بهاء‌الله سفر مى‌کرد و ميرزا‌يحيى که بعداً در وسط راه به آن حضرت ملحق شد بقيّه اصحاب در اين سفر مانند ساير مواقع چنان عشق و اخلاص و خضوع و خشوع بآن هيکل مقدّس ابراز مى‌نمودند که قلم از وصفش عاجز است افتخار غير قابل احصاى مصاحبت با جمال مبارک در آن سفر آنان را چنان در درياى سرور و حبور غوطه‌ور ساخته بود که سختى و رنج سفر چه پياده و چه سواره کوچکترين اثر در احوالشان نداشت.

تعظيم و تکريم مردم عادى هم نسبت به حضرت بهاء‌الله در سراسر طول راه در اين سفر همچنان ادامه داشت وقتى هيکل مبارک به بندر سامسون رسيدند سفر از آنجا تا اسلامبول از طريق دريا ادامه يافت حضرت ولىّ‌امرالله اين وقايع را با عبارت زير توصيف فرموده‌اند:

در سامسون بازرس کلّ ايالت که حوزه مأموريّتش از بغداد تا

* اين واقعه و وقايع نظير آن را نبايد بعنوان معجزه تلقى کرد و يا دليل بر حقّانيت رسالت حضرت بهاء‌الله گرفت جمال مبارک خود نسبت دادن معجزات را بوجود اطهر غيرقابل اهمّيّت معرفى فرموده‌اند چه که نسبت معجزات به مظهر امر در حقيقت از ارزش و مقام او مى‌کاهد.

اسلامبول بسط داشت بمعيّت چند‌تن از پاشاها بحضور حضرت بهاء‌الله تشرّف حاصل کرده و نهايت تکريم و احترام مبذول داشت و ناهار را در خدمت مبارک صرف نمود. هيکل انور پس از هفت روز توقّف در محلّ بطورى که در لوح ملاّح‌القدس اخبار شده بود بوسيله يک سفينه ترک بجانب اسلامبول رهسپار شدند و پس از سه روز حرکت هنگام ظهر با ساير مهاجرين به بندر ورود فرمودند و آن تاريخ مقارن غرّه ربيع‌الاوّل ١٢٨٠ هجرى (مطابق با اوت ١٨٦٣ ميلادى) بود. بمجرّد خروج کشتى جمال اقدس ابهى با اهل بيت بوسيله دو دستگاه عرّابه مخصوص که در کنار اسکله انتظار موکب مبارک را مى‌کشيد بخانه شمسى‌بيک مهماندار دولت قرب مسجد خرقه شريف نزول اجلال فرمودند و پس از مدّت مختصرى اقامت در آن محلّ به بيت ويسى‌پاشا که در جوار مسجد سلطان محمّد واقع و بالنّسبه وسيعتر و راحت‌تر بود منتقل گرديدند.

با ورود حضرت بهاء‌الله به اسلامبول پايتخت دولت آل عثمان و مقرّ خلافت عظمى که در نزد مسلمين به ‌قبّة الاسلام‌‌ معروف و جمال اقدس ابهى آن را بخطاب ‌قد استقرّ عليک کرسىّ الظّلم‌‌ مخاطب فرموده‌اند تاريکترين و پرمصيبت‌ترين فصل تاريخ قرن اوّل بهائى که در عين حال مجلّل‌ترين و مشعشع‌ترين آن محسوب مى‌گرديد مفتوح شد. رزاياى شديده مؤلمه که شبه و مثل آن از قبل مشاهده نشده بود با فتوحات بهيّه روحانيّه و مواهب و عنايات لاريبيّه صمدانيّه مقرون و متعانق گرديد و شمس منير طلعت اعزّ ابهى به ذروه عليا و وسط‌السّماء متقارب شد. مهمّترين سنين عصر رسولی آغاز گرديد و حوادث جسيمه و مخاطرات عظيمه که از سنه ستّين، آغاز ظهور امر مبين از کلک مبشّر اعظمش در قيّوم‌الاسماء اخبار شده بود رو بظهور و بروز نهاد.

امرى که تحقيقاً در دو دهه قبل در مدينه شيراز از طرف حضرت باب اظهار و با وجود نفى و اسارت آن سلطان احديّه داعيه فخيم و مهيمنش در مجلس بزرگ تبريز، عاصمه آذربايجان علناً و صريحاً اعلام و شرع بديع و دور جديدش در ارض بدشت از طرف مبارزين غيور و مدافعين پر‌شور و نشورش بى‌پرده و حجاب اعلان گرديد در سنه تسع در حينى که ابواب اميد از هر جهت مسدود و اسقام و آلام سياه‌چال بِاَشدّ احوال مشهود و محسوس، ثمر و نتيجه غائيش نمودار و هدف و مقصد متعاليش با تجلّى روح اعظم بر قلب اصفاى سلطان قدم ظاهر و آشکار گرديد. سپس غيوم کثيفه انحراف و انحطاط بتدريج در آسمان امر الهى مرتفع و در ايّام هجرت جمال اقدس ابهى به صفحات کردستان تقويت و تشديد پذيرفت تا آن نور يزدانى و هيکل سبحانى بميدان خدمت رجوع فرمود و بتقديرات ربّانى و اشراقات جليله رحمانى ابرهاى تيره منقشع گرديد. آثار علوّ و امتناع و سموّ و ارتفاع کلمة‌الله پديدار گشت و اصول و مبادى روحانى جامعه جديدالولاده هنگام اقامت آن طلعت ازليّه در بغداد بر اساس متقن و متين بنيان گرديد و بالاخره در سنه ثمانين در حين تبعيد نيّر آفاق از شطر عراق و عزيمت مبارک به مدينه کبيره مهلت مقرّر و ميقات مقدّر منقضى و امر مالک قدر جهراً و علانية اعلام شد و اسرار الهيّه که منشأ و مبدأ وحدت اصليّه و اخوّت عموميّه بشريّه محسوب جلوه محيّرالعقول بنمود.(١٢)

فصل هيجدهم
من يظهره‌الله

در سراسر تاريخ عالم انسانى سابقه نداشته‌است که يک مظهر مستقلّ الهى به ظهور مظهر الهى ديگرى در عصر خود بشارت داده باشد اين امرى بود که با ظهور حضرت باب براى نخستين بار در تاريخ ديده شد حضرت باب تنها دو سال از حضرت بهاء‌الله کوچکتر بودند* و بفاصله تقريباً پانصد ميل از ايشان مى‌زيستند حضرت باب در شيراز اقامت داشتند و حضرت بهاء‌الله در طهران زندگى مى‌نمودند. حضرت باب مظهر الهى مستقلّى بودند که دور بيان را افتتاح کردند قوانين اسلامى را نسخ و احکام تازه‌اى وضع نمودند و مانند مظاهر مقدّسه قبل شريعت مستقلّى تأسيس فرمودند که بسرعت در سراسر ايران و عراق انتشار يافت با ظهور آن حضرت از يک طرف کور نبوّت که در آن انبياى الهى يکى پس از ديگرى مبعوث و به حلول يوم‌الله بشارت داده بودند خاتمه يافت و از سوى ديگر کور جديدى آغاز شد که کور تحقّق آن بشارات محسوب مى‌شود و مرکز اصلی آن هيکل مقدّس حضرت بهاء‌الله است حضرت بهاء‌الله در آثار مقدّسه خويش حضرت باب را "سلطان‌الرّسل‌" و "النّقطة‌الاولی الّتى تدور حولها ارواح النّبييّن و المرسلين" معرّفى نموده و از آن حضرت بعنوان مظهر مقدّسى که "قدرش اعظم از کلّ انبيا و امرش اعلی و ارفع از عرفان و ادراک کلّ اولياست" ياد فرموده‌اند (١) رسالت حضرت ربّ‌اعلی عبارت از اين بود که مردم را براى ظهور حضرت بهاء‌الله، مظهر ظهور کلّى الهى که آمدنش در تمام کتب مقدّسه قبل وعده داده شده بود آماده سازد.

* حضرت باب که نامشان سيّد‌عليمحمّد بود در يوم اوّل محرّم ١٢٣٥ هجرى متولّد شدند و حضرت بهاء‌الله در دوم محرّم ١٢٣٣ متولّد شدند اين تاريخ‌ها بتاريخ قمرى است که در ممالک اسلامى متداول و معمول است حديثى در اسلام است که به حضرت علی جانشين حضرت محمّد نسبت داده مى‌شود اين حديث مى‌گويد "من دو‌سال از مولاى خود جوانترم‌"

مقام حضرت بهاء‌الله بدرجه‌اى عظيم و متعالی است که حضرت باب که خود از مظاهر مقدّسه محسوب مى‌شوند راه را براى ظهورشان هموار ساختند، عهد محکم و ميثاق متينى با پيروان خود در باره امرشان بستند و خلق جديدى که لايق لقاى آن حضرت و شايسته اقبال باو باشد تربيت نمودند.

بشارتى که حضرت باب به ظهور "من يظهره‌الله" دادند بشارتى قاطع و محتوم بود، وعده‌اى بود صريح‌تر و اکيدتر از آنچه که هر‌يک از مظاهر مقدّسه در اعصار پيشين نموده بودند. در اديان قبل علامات آمدن نبىّ بعدى در پرده‌اى از رمز و کنايه مستور و در لفافه‌اى از کلمات متشابهات مکنون بود ولی بشارات حضرت ربّ اعلی فارغ از اينگونه اشارات و آزاد از چنين کنايات بود. بشهادت بيانات آن حضرت عظمت "من يظهره‌الله" آنچنان برجسته و آشکار بود که نيازى باين چنين علامات نداشت حضرت باب در عين حال انذار فرمودند که هيچکس نخواهد توانست من يظهره‌الله را با معلومات خود بشناسد يا او را با موازين خويش قضاوت کند و يا دلايلی از خود براى اثبات حقيقت او اقامه نمايد چه که آن حضرت اعلی و اجلّ از عرفان عباد است و تنها بذات خود و بنفس ظهورش شناخته مى‌شود يگانه شاهد حقّانيتش آياتى است که خود بنفسه ظاهر مى‌کند نه آثارى که خلق ممکن است ارائه نمايند. حضرت باب در يکى از آيات مقدّسه خويش در ستايش از حضرت بهاء‌الله مى‌فرمايند که "يستحيى اليقين ان يوقن فيه ... و يستحيى الدّليل ان يدلّ عليه". (٢)

حضرت باب در سراسر دوران رسالتشان به بيان فضيلت مظهر ظهور کلّى الهى که مقدّر بود پس از ايشان ظاهر شود ناطق بوده اند در يکى از مناجات‌هاى مبارکه در حال راز و نياز با حضرت بهاء‌الله اين عبارات عاليات نازل گشته.

سبحانک اللّهم يا الهى ما اصغر ذکرى و ما ينسب الاّ اذا اريد ان انسبه اليک فلتقبلنى و ما ينسب الی بفضلک (٣)

در مقام ديگر مى‌فرمايند:

قد کتبت جوهرة فى ذکره و‌هو انّه لا يستشار باشارتى و لا بما نزّل فى‌البيان. (٤)

رسالت نقطه اولی و تعاليم، احکام و بيانات آن جمال اعلی کلّ در حول "من يظهره‌الله" دور مى‌زد آن حضرت در بيان يعنى امّ‌الکتاب دور بيان مى‌فرمايند که قصدشان از نزول هر حرف از آن کتاب اين بوده که پيروانشان به من يظهره‌الله عارف شوند و اطاعت امر او را نمايند در جاى ديگر از همان سفر جليل اين آيات بيّنات نازل شده‌:

بيان از اوّل تا آخر مکمن جميع صفات اوست و خزانه نار و نور او. (٥)

حضرت باب تصريح فرمودند که کتاب بيان منوط به اراده من يظهره‌الله بوده که مى‌تواند با نزول يک کلمه از فم مطهّرش تمام احکام نازله در آن را قبول يا رد نمايد و اضافه فرمودند که اهمّيّت و عظمت کتاب بيان از من يظهره‌الله ناشى مى‌شود و او منزل حقيقى آن بوده و او تنها مى‌تواند معانى مکنونه در آن را بطور کامل کشف کند حضرت باب در مقام ديگر تصريح فرموده‌اند که تنها من يظهره‌الله و کسانى که او تعليم مى‌دهد قادر خواهند بود که اهمّيّت کتب مقدّسه اديان قبل را درک کنند.

حضرت باب بصراحت تأکيد فرمودند که رسولی است که از جانب من يظهره‌الله مبعوث شده و عبد حقيرى در آستان اوست آن حضرت پيروان خود را انذار کردند که اگر به من يظهره‌الله عارف نگردند نسبت به کتاب بيان وفادار نبوده و در نظر وى بى‌ارزش محسوب خواهند شد حضرت باب در کتاب بيان بيان نمودند که آنان که به ايشان گرويده‌اند و از احکام الهى که در آن کتاب نازل گشته اطاعت مى‌کنند مؤمنين حقيقى بخداوند شمرده مى‌شوند ولی وقتى من يظهره الله ظاهر مى‌شود روح ايمان از تمام مؤمنين سلب خواهد شد مگر نفوسى که بعرفان او فائز شوند و به امر او اقبال نمايند آن حضرت در مقام ديگر بعنوان مثال از نفسى ياد مى‌کنند که مطّلع بر آيات بيان بوده و تمام آنها را بخاطر سپرده بود از علم بهره کامل داشت و حائز هر خصلت پسنديده بود ولکن مى‌فرمايند اگر همين شخص حتّى يک لحظه در قبول حقيقت امر من يظهره‌الله ترديد کند ايمانش به کتاب بيان بى‌نتيجه خواهد ماند و اعتقادش به وحدانيّت الهيّه بى‌اعتبار خواهد گشت حضرت باب جناب وحيد را که يکى از اصحاب ممتازه آن حضرت بود باين بيانات مخاطب ساخته‌اند.

فوالّذى فلق الحبّة و برأ النّسمة لو ايقنت بانّک يوم ظهوره لا تؤمن به لارفعت عنک حکم الايمان ... ولو علمت ان احداً من النّصارى يؤمن به لجعلته قرّة عيناى و احکمت عليه فى ذلک الظّهور بالايمان من دون ان اشهد عليه من شىء. (٦)

حضرت باب از تصّور اينکه ممکن است بعضى از پيروانشان بانکار موعود بيان قيام کنند احساس حزن و آزردگى مى‌نمودند و اين حقيقت در بسيارى از آثار مقدّسه آن حضرت منعکس گرديده است از جمله ضمن اشاره به ظهور من يظهره‌الله اين عبارات عاليات از قلم آن حضرت نازل شده‌است.

و ان يؤمننّ به يوم ظهوره کلّ ما علی الارض فاذاً يسّر کينونتى حيث کلّ قد بلغوا الی ذروة وجودهم ... والاّ يحزن فؤادى و انّى قد ربيّت کلّ شىء لذلک فکيف تحجب احد علی هذا. (٧)

حضرت باب برداى رسالت روحانى مرتدى و بالهامات غيبى الهى ملهم بودند و بهمين سبب بمقام حقيقى حضرت بهاء‌الله که درکش از حيطه علم بشرى خارجست عارف بودند منظره عظمت و قدرت مطلقه مظهر مقدّسى که مقدّر بود بعد از ايشان ظاهر شود در نظر آن حضرت چنان عظيم و باشکوه بود که هيچ مغز انسانى تصّور نيل بآن را نمى‌تواند کند از اينروست که بيانات حضرت باب در مدح و ستايش حضرت بهاء‌الله کسانى را که بر عظمت مقام آن حضرت آگاهى ندارند دچار حيرت مى‌کند حضرت باب در آثار مقدّسه خود امر حضرت بهاء‌الله را بنحو باشکوه و مهيمنى تصوير فرموده‌اند و هيچ عذرى را براى انکار آن جايز ندانسته‌اند حقيقت ظهور حضرت بهاء‌الله در نظر حضرت باب مانند آفتاب روشن و آشکار بود و بدين جهت به پيروانشان توصيه نمودند که وقتى خبر ظهور من يظهره‌الله بگوششان رسيد بهيچوجه شکّ و ترديد بدل راه ندهند زيرا اگر فتور به قلبشان راه يابد غضب الهى بر آنان نازل خواهد شد و تا وقتى که آن شکّ و ريب از دلشان زايل نگردد بعذاب خداوندى همچنان گرفتار خواهند ماند.

حضرت باب در آثار مقدّسه خويش بکرّات پيروان خود را انذار فرمودند که مبادا شيئى از اشياء عالم امکان از جمله کتاب بيان و‌کتب مقدّسه ساير اديان سدّى بين آنان و من يظهره‌الله شود کلمات مبارکه زير نمونه‌اى از آن آيات مقدّسه است‌:

بيان و آنچه در او نازل شده شما را از آن ساذج وجود و مالک غيب و شهود منع ننمايد. (٨)

ايّاک يوم ظهوره ان تحتجب بالواحد البيانيّه‌فان ذلک‌‌الواحد خلق عنده. (٩)

ان يا کلّ شىء فى البيان فلتعرفنّ حدّ انفسکم فانّ مثل نقطة‌‌البيان يؤمن بمن يظهره‌الله قبل کلّ شىء و انّنى انا بذلک افتخرن علی من فى ملکوت‌السّموات و الارض. (١٠)

حضرت باب در مواضع کثيره به سنه تسع بعنوان ميقات ظهور من يظهره‌الله اشاره فرمودند رسالت آن حضرت در سال ١٢٦٠ هجرى مطابق ١٨٤٤ ميلادى آغاز شد بنا‌بر اين سنه تسع سال ١٢٦٩ بود که تقريباً در اواسط ماه اکتبر سال ١٨٥٢ شروع شد و اين مقارن زمانى بود که حضرت بهاء‌الله دو ماه در زندان سياه‌چال طهران که صحنه رسالت خطير روحانى آن حضرت بود گذرانده بودند.

آيات مبارکه زير نمونه‌هاى ديگر از کلمات مقدّسه حضرت باب است که در بيان عربى و يا رسالات ديگر خطاب به حواريون دوره بيان نازل شده‌است.

و فى سنة‌التّسع انتم کلّ خير تدرکون.
فى سنة‌التّسع انتم بلقاء‌الله تزرقون.*
فأنّ لکم بعد حين امر ستعلمون. **

و من اوّل ذلک الامر الی قبل ان يکمل تسعة کينونات الخلق لم تظهر و انّ کلّ ما قد رأيت من النّطفة الی ما کسوناه لحما ثمّ اصبر حتّى تشهد خلق الآخر اذاً قل فتبارک‌الله احسن الخالقين. اصبر حتّى يقضى عن البيان تسعة فاذاً قل فتبارک‌الله احسن المبدعين‌. (١١)

* حضرت باب در آثار مبارکه خود تصريح فرموده‌اند که مقصد از لقاء‌الله که در کتب مقدّسه وعده داده شده لقاى من يظهره‌الله بوده‌است.

** حين به حساب ابجد ٦٨ است يعنى سال ١٢٦٨ و سنه بعد حين معرّف شروع سال ١٢٦٩ مى‌باشد اين بشارت که مربوط به ظهور حضرت بهاء‌الله است از آثار شيخ احمد احسائى مى‌باشد.

از طرف ديگر حضرت باب به سال نوزده اشاره فرمودند که آنهم مقارن با اظهار امر حضرت بهاء‌الله بود که پس از گذشت نوزده سال قمرى از آغاز دور بديع در بغداد انجام گرفت.

حضرت باب در اين باره چنين مرقوم فرمودند:

مالک‌يوم‌الدّين در‌انتهاى‌واحد* و‌ابتداى ثمانين‌** ظاهر‌خواهدگشت. (١٢)

حضرت باب در کتاب مستطاب بيان در بيان ميقات ظهور "من يظهره‌الله" از پيروان خود خواسته‌اند که از مبدأ ظهور امر بديع تا انقضاى واحد مراقب باشند و هر زمان مظهر ظهور جديد ظاهر شد باو اقبال کنند حضرت باب ضمن اينکه در بيان ميقات ظهور من يظهره‌الله به سنه نه و نوزده غالباً اشاره کرده‌اند تصريح فرموده‌اند که زمان ظهور آن وجود اقدس کاملاً در يد اقتدار خود اوست و هر زمان اراده ظهور کند کلّ بايد بوى اقبال کنند و اوامرش را اطاعت نمايند در قلعه ماکو اين بيانات خطيره از لسان مبارک حضرت باب صادر گرديده‌است.

اگر در اين حين‌ظاهر‌شود من اوّل عابدين و‌اوّل ساجدينم.(١٣)

حضرت باب عظمت ظهور حضرت بهاء‌الله را با بيانات جلی مورد ستايش قرار داده و بيان نموده‌اند که هيچ چيزى در عالم امکان باندازه استماع و ادراک کلمات صادره از لسان من يظهره‌الله لذّت‌بخش نمى‌تواند باشد آن حضرت بصراحت بيان فرموده‌اند که "اگر يک آيه از آيات من يظهره‌الله را تلاوت کنى اعزّتر خواهد بود از آنکه کلّ بيان را ثبت کنى" (١٤) و نيز در يکى از فصول کتاب بيان اخبار نموده‌اند که بارزترين حجّت براى اثبات حقّانيت من يظهره‌الله نزول آيات

خواهد بود ضمناً براى اينکه پيروان خود را به عظمت ظهور جديد متذکّر و آنان را براى روز ظهور من يظهره‌الله آماده سازند مقرّر فرمودند که اين فصل بخصوص را هر‌نوزده روز يکبار تلاوت‌کنند و در معانى و مفاهيم آن تفکّر و تمعّن نمايند.

حضرت باب با اطمينان کامل بيان نمودند که اگر کسانى قيام کنند و خود را موعود‌بيان‌معرّفى نمايند موفّق به‌تثبيت ادّعاى خود نخواهند‌شد

* واحد معادل نوزده است
** سنه ١٢٨٠ هجرى (١٨٦٣ ميلادى)

چه که اين مدّعيان کاذب از نزول آيات که بزرگترين برهان حقّانيت من يظهره‌الله است عاجز و قاصر خواهند بود آن حضرت ضمناً بخاطر اعزاز مقام من يظهره‌الله از مؤمنين خواستند که اگر نفسى هم بکذب مدّعى اين مقام شد او را بحال خود گذارند و از ابراز مخالفت به شخص او و اعتراض به کلامش خوددارى نمايند.

حضرت باب بقصد حفظ و صيانت حضرت بهاء‌الله پيروان خود را از درگير شدن در مباحثه و مجادله که در ميان علماى اسلام معمول بوده و ثمرى جز ايجاد نفاق و شقاق در بين آنان نداشته منع فرمودند و توصيه نمودند که در نوشتن عفّت قلم و در گفتار ادب کلام را مراعات کنند و مخصوصاً در بحث و مذاکره هنگام اظهار عقايد و بيان دلايل اين اصول را در خاطر داشته باشند آن حضرت اين تعليمات را صادر فرمودند براى اينکه مى‌خواستند مطمئن شوند که گفتار و کردار پيروانشان بهيچوجه خاطر من يظهره‌الله را آزرده نخواهد ساخت علاوه بر اين به نشانه تعظيم و تکريم مظهر ظهور کلّى الهى که مافوق سؤالاتى است که ممکن است خلق از او کنند سؤال از آن ذات مقدّس را بجز در مواردى که در شأن مقام آن حضرت باشد بر پيروانشان حرام کردند ولکن حضرت بهاء‌الله در کتاب مستطاب اقدس اين حکم را نسخ و اجازه فرمودند که مؤمنين هر مطلبى دارند آزادانه از حضور مبارک سؤال نمايند.

با زيارت آثار مقدّسه حضرت اعلی مخصوصاً کتاب بيان اين حقيقت آشکار مى‌شود که آن حضرت بهرطريق ممکن پيروان امر بديع را براى ظهور من يظهره‌الله آماده نموده بودند حضرت باب نه‌تنها مقام من يظهره‌الله را به بابيان تعليم دادند و شرايط روحانى و شايستگى معنوى لازم را براى قبول امر آن جمال بيمثال بيان نمودند بلکه از نظر طرز رفتار و سلوک نيز آنان را هدايت و ارشاد کردند از آنان خواستند که نه‌فقط درون خود را از تعلّقات دنياى فانى پاک کنند بلکه علاوه بر آن مواظب صورت ظاهر و لباس خود نيز باشند تا مبادا خاطر من يظهره‌الله را آزرده سازند.

حضرت باب در مواضع متعدّده از کتاب بيان و ساير آثار نازله نام بهاء‌الله را ذکر و بآن حضرت بعنوان من يظهره‌الله اشاره فرموده‌اند تمام اين مآخذ بصراحت حضرت بهاء‌الله را بعنوان موعود بيان و معبود حضرت باب معرّفى مى‌کند يک نمونه جالب توجّه نصّ بيان فارسى است که در آن ضمن اشاره به ظهور من يظهره‌الله به تأسيس نظم بديع بهاء‌الله بشارت داده‌شده‌است.

طوبى لمن ينظر الی نظم بهاء‌الله و يشکر ربّه فانّه يظهر و لا مردّ له من عند‌الله فى‌البيان‌. (١٥)

در آثار نازله از قلم حضرت اعلی نصوص زيادى در باره عظمت غير‌قابل تصوّر ظهور من يظهره‌الله و شواهد بسيارى در اظهار محويّت و اخلاص در آستان شارع آن ظهور مکرّم موجود است حضرت باب که من يظهره‌الله را منشأ الهام، مبعث ظهور و معبود حقيقى خود مى‌شناختند همواره تمنّاى فدا‌شدن در سبيل حضرتش را مى‌نمودند در کتاب قيّوم‌الاسماء* که بشهادت حضرت بهاء‌الله "اوّل و اعظم و اکبر جميع کتب " (١٦) حضرت باب است آيات مقدّسه زير در باره من يظهره‌الله نازل گرديده‌است.

يا سيّد الاکبرما انا بشىء الا و قد اقامتنى قدرتک علی الامر ما اتّکلت الاّ عليک و ما اعتصمت فى الامر الاّ اليک ... يا بقيّة‌‌الله قد فديت بکلّى لک و رضيت السّبّ فى سبيلک و ما تمنّيت الاّ‌القتل فى محبّتک و کفى بالله العلىّ معتصماً قديما، و هنالک فاظهر من السرّ سّراً علی قدر سمّ الابره فى طور الاکبر ليموتّن الطّوريون فى السّيناء عند مطلع رشح من ذلک النّور المهيمن الحمراء باذن‌الله الحکيم. (١٧)

حضرت باب در آثار مقدّسه خويش نفس مقدّس من يظهره‌الله را با شخصيّتى مهيمن، عظيم و بى‌نظير توصيف فرموده‌اند مطالعه اين آثار مبارکه عدم توانائى انسان را در درک کامل اهمّيّت ظهور حضرت بهاء‌الله برملا مى‌کند، عجز او را در فهم قدرت نفوذ کلمات مقدّسش نشان مى‌دهد و قصور وى را در شناسائى عظمت مقام مبارکش آشکار مى‌سازد با وجود تمام اينها زيارت اين آيات مقدّسه سبب مى‌شود که شخص حقايق عاليه امر حضرت بهاء‌الله را بهتر درک کند.

* نخستين فصل اين کتاب از قلم حضرت باب در شب اظهار امر آن حضرت به ملاّحسين در ٢٢ ماه مى ١٨٤٤ نازل شده‌است.

شايد بسبب همين عدم کفايت بود که در زمانى از دوران رسالت حضرت بهاء‌الله دو نوع اعتقاد اساسى در باره مقام حضرت بهاء‌الله در ميان مؤمنين وجود داشت بعضى آن حضرت را مظهر ظهور کلّى الهى مى‌شناختند در حاليکه بعضى ديگر فراتر از آن مى‌رفتند. حضرت بهاء‌الله در جواب به سؤالی که در اين باره از حضورشان شده بود فرمودند که اگر افراد در اعتقادات خود صميمى و خالص باشند هر‌دو گروه صادقند ولی اگر معتقدين باين دو اعتقاد به مباحثه و مجادله در ميان خود پردازند و بخواهند عقيده خود را بر يکديگر تلقين کنند هر‌دو مردود و خاطى شمرده مى‌شوند.

اين نشان مى‌دهد که انسان بعلّت محدوديت قوّه ادراک هرگز بر درک مقام حقيقى مظهر الهى توانا نيست تنها ميزان در اينجا خلوص و ايمان شخص است و خداوند هم که به محدوديتهاى بشرى واقف است از انسان همان اندازه که بر انجامش قادر است انتظار دارد.

با وجودى‌که در مياى مؤمنين اوّليّه به نسبت مراتب استعدادشان در درک عظمت مقام حضرت بهاء‌الله اين تفاوت نظر وجود داشت ولکن نکته مهمّ در اينست که هدف اساسى امر الهى يعنى استقرار وحدت و يگانگى در جامعه انسانى هرگز از جهت اصلی خود انحراف نيافت جامعه بهائى از بدو تأسيس از انشعاب و انشقاق محفوظ بوده و در سراسر تاريخ پرحادثه‌اش آن روح همبستگى و اتّحاد را که محرّک واقعى کلّيّه مشروعات آن بوده و هست از خود بمنصّه ظهور و بروز رسانده است نفوسى که به عرفان حضرت بهاء‌الله فائز مى‌شوند و بامر مبارک او اقبال مى‌کنند در ظلّ خيمه وحدت و يگانگى وارد مى‌شوند وحدتى که اساسش روحانى، فارغ از همه حدودات انسانى و ناشى از قوّه عهد و ميثاق الهى براى اين عصر نورانى است.

در آثار مبارکه هياکل مقدّسه امر بهائى شواهد بسيارى در باره عظمت ظهور حضرت بهاء‌الله موجود است از جمله از قلم معجزشيم حضرت ولىّ‌امرالله مطالب زيادى در باره اين موضوع مهمّ صادر گرديده‌است فى‌الحقيقه مى‌توان گفت که يکى از خدمات خطيره آن حضرت در تقويت اساس امر حضرت احديّت توضيحات صريح و روشنى است که در تبيين اين مسئله اساسى يعنى عظمت ظهور حضرت بهاء‌الله ارائه فرموده‌اند آن مولاى عزيز در توقيع منيع دور بهائى حقايق اصليّه اين ظهور اعظم را يک بيک تشريح و توصيف نموده و مقام شارعين مقدّسه، مؤسّسات بهيّه، اصول و تعاليم مبارکه، اهداف و نواياى عاليه و مقدّرات آتيه امر عزيز الهى را بنحوى دقيق و ترتيبى بديع تبيين و تشريح فرموده‌اند در حقيقت پيش از صدور اين تبيينات الهام‌بخش روش و جهت جامعى براى تحصيل معارف امرى بنحو صحيح و مرتّب در دسترس اهل بها وجود نداشت حضرت ولىّ‌امرالله بودند که حقايق عاليه ظهور عظيم حضرت بهاء‌الله را بمقتضاى استعداد محدود انسان عصر حاضر در اختيار اهل عالم گذاشتند، قوّه قدسيّه ناشيه از آن ظهور خطير را در مجارى و قنوات بديعه بجريان انداختند و انظار اهل بها را در امر‌الله متمرکز ساختند و آنان را با طرز کار شريعت‌الله آشنا نمودند.

عبارات زير قسمتى از يکى از آثار حضرت ولىّ‌امرالله در توصيف عظمت ظهور مبارک و مقام حضرت بهاء‌الله است.

اين مظهر کلّى الهى و مطلع انوار سبحانى که در چنين موقع خطير حامل چنين پيام عظيم و جليل گرديد ذات اقدسى است که نسلهاى آينده بشر همان نحو که اکنون جمّ غفيرى از پيروان حضرتش بدان مقرّ و معترفند او را بالقاب و نعوت فخيمه قاضى‌القضاة، شارع اعظم و منجى امم، محرّک عالم، متّحد کننده ابناء بشر و موجد الف سنه منتظر، مؤسّس کور جديد، رافع بنيان صلح اعظم، منشأ عدل اتمّ اقوم، منادى وحدت انسان و بانى نظم جهان‌آراى الهى و مبدع و مبشّر مدنيّت سرمدى‌الآثار يزدانى تجليل و تکريم خواهند نمود.

ظهور مبارک نزد ابناء کليم ظهور "پدر سرمدى" و "ربّ‌الجنود" است که "با هزاران هزار مقدّسين" ظاهر گشته و نزد ملّت روح مجىء ثانى مسيح در "جلال اب سماوى" و در نظر شيعه اسلام "رجعت حسينى" و به اصطلاح اهل سنّت و جماعت نزول "روح‌الله" و به اعتقاد زردشتيان ظهور شاه بهرام موعود و نزد هندوها رجوع کريشنا و نزد بودائيها بوداى پنجم محسوب مى‌شود.

نام مبارک ترکيبى از اسم حضرت سيّد الشهداء (حسين) بزرگترين امام از ائمه هدى و درخشنده‌ترين "کوکب" از "اکليل" مذکور در مکاشفات يوحنّا و نام امير مؤمنان حضرت علی عليه السّلام يکى از دو "شاهد" مذکور در همان سفر جليل است. حضرتش در کتاب بيان فارسى بلقب مقدّس "بهاء‌الله" که به معنى جلال و روشنى و مجد الهى است مذکور و موصوف و همچنين به القاب عظيمه ربّ‌الارباب، اسم اعظم، جمال قدم، قلم اعلی، اسم مکنون، کنز مخزون، من يظهره‌الله، نيّر اعظم، افق اعلی، بحراعظم، سماء عليا، اصل قديم، قيّوم‌الارض و السّماء، نيّر آفاق، نبأ عظيم، مکلّم طور، ممتحن الحقائق، مظلوم العالم و مقصودالامم، ربّ‌الميثاق و سدرة‌المنتهى ملقّب و منعوت مى‌باشد.

نسب خاندان حضرتش از يک طرف بحضرت ابراهيم از زوجه قطوره و از طرف ديگر بحضرت زرتشت و يزدگرد آخرين شهريار سلسله ساسانى منتهى مى‌شود. بعلاوه حضرتش از دودمان يسى و از جانب پدر حضرت وزير جناب آقا ميرزا عبّاس معروف بميرزا بزرگ که از رجال دولت و بزرگان مملکت محسوب و در دربار فتحعلی شاه مقام وزارت داشته بيکى از مهمّترين خاندانهاى قديم و مشهور مازندران منتسب مى‌باشد.

اشعياى نبى اعظم و اقدم جميع انبياى بنى‌اسرائيل ظهور مبارک را به "جلال ربّ‌" و "اب سماوى" و "شاهزاده صلح" توصيف نموده و مى‌فرمايد: "و يدعى اسمه عجيباً مشيراً رئيس السّلام" و "يخرج قضيب من جذع يساى و ينبت غصن من اصوله" و "يضرب الارض بقضيب فمه يميت المنافق بنفحة شفتيه" و نفسى که "بر کرسى داود جالس و بقوّت عظيم ظاهر خواهد گرديد" و "بين امتّها داورى خواهد نمود" و "رانده‌شدگان اسرائيل را جمع نموده پراکنده شدگان يهود را از چهارطرف عالم فراهم خواهد آورد.

حضرت داود در مزاميرش اين ظهور اعظم را "ربّ‌الجنود" و "سلطان جلال" مى‌خواند حکّى او را "مقصود امم و محبوب عالم" مى‌نامد. زکريّا او را باسم "غصن" که "از مکانش خواهد روئيد و هيکل خدا را بنا خواهد فرمود" تسميه مى‌نمايد. حزقيال او را بنام "ربّ" که "بر تمامى ارض سلطنت خواهد نمود" مى‌ستايد. يوئيل و صفنياى نبى يوم ظهورش را "يوم‌الرّب" و صفنيا آن روز را "روز سخط، روز تنگى و سختى، روز خراب و دمار، روز تاريکى و ظلام، روز ابر و مه و غبار و روزى که صيحه و وحشت بلاد محصور و قلاع مرتفع را احاطه مى‌نمايد" تعبير نموده و حزقيال و دانيال نيز هر‌دو آن روز بزرگ را "روز خداوند" ناميده و ملاکى "يوم عظيم و مخيف ربّ" و "يوم تشرق شمس البرّ و الشّفا فى احتجبها" ستوده و بالاخره دانيال ظهور مقدّسش را به خاتمه دوران "رجاست ويرانى" توصيف نموده‌است.

اين دور مبارک که در کتب مقدّسه زرتشتيان به توقّف آفتاب در وسط السّماء در مدّت سى روز که نهايت مدّت استقرار شمس در يک برج تمام است تعبير گرديده و بشارت حضرت زرتشت که در اخبار باستانى مذکور و مى‌فرمايد "مدّت سه هزار‌سال جنگ و ستيز استمرار يابد تا شاه‌بهرام منجى عالم ظاهر شود و بر اهريمن غلبه نمايد و بساط صلح و سلام بگستراند" اشاره به همين ظهور مبارک است. گوتاما بودا خبر مى‌دهد که "بودائى بنام ميترا بوداى محبّت و اخوّت جهانى" در يوم آخر قيام خواهد نمود و "مجد لانهايه" خويش را ظاهر خواهد ساخت. در باگاواد گيتاى هندو ظهور مبارک به "روح اعظم" و "آواتار دهم" و "مظهر کامل کريشنا" نام برده شده‌است.

حضرت مسيح اين ظهور اعظم را "رئيس اين جهان" و "معزّى" "و‌الّذى يبکّت العالم علی خطيئةِ و علی بر و علی دينونة" توصيف فرموده و همچنين او را "روح‌الحقّ‌فهو يرشدکم الی جميع الحقّ" و "لا يتکلّم من نفسه بل کلّ ما يسمع يتکلّم به" و "صاحب الکرم" و "پسر انسان که در جلال پدر ظاهر خواهد گرديد" خوانده و به بيان "يرون ابن الانسان آتياً علی سحاب السّماء مع قوّاةِ و مجدِ کبير و يرسل ملائکته مع صوت السّافور‌العظيم" جلالت قدر و مرتبتش را ستوده و باين بشارت بزرگ اخبار فرموده که "جميع ملل حول سريرش مجتمع مى‌شوند".

صاحب مکاشفات در باره اين ظهور اعظم به "مجدالرّب" و "و‌الالف و الياء و الاوّل و الآخر و البداية و النّهاية" تکلّم نموده و ظهور مبارکش را به "واى سوم" تعبير کرده و شريعت مقدّسش را به "سماء جديد" و "ارض جديد" و "هيکل‌الرّب" و "مدينه مقدّسه" و "اورشليم جديد نازل از سماء که چون عروسى خود را براى همسرش تزيين کرده باشد" تشبيه کرده‌است. حضرت مسيح يوم ظهور را "يوم تجديد و احياء هنگاميکه پسر انسان بر سرير عزّت جالس خواهد گرديد" ناميده‌است.

بولس قدّيس ميعاد ظهورش را به "نفحه اخرى" و "صور الهى" موسوم نموده و پطرس حوارى از آن روز عظيم به "يوم‌الرّب الّذى به تنحلّ السّموات ملتهبة و العناصر محترقة تذوب" ياد نموده و همچنين يوم اشراق را يوم "احياء و بيدارى" و يوم تحقّق و اکمال کلمات الهى که از بدو خلقت به لسان انبيا و رسل مقدّسه نازل گرديده مى‌شمارد.

حضرت رسول اکرم در قرآن مجيد ظهور مبارک را به "نبأ عظيم" تعبير و آن يوم فخيم را يوم "يأتيهم‌‌الله فى ظلل من الغمام‌" و "جاء ربّک و الملک صفّاً صفّاً" و "يقوم الرّوح و الملائکة صفّاً" توصيف فرموده و در سوره مبارکه "يس" که به قلب فرقان موسوم و موصوف اين ظهور اعظم را به "رسول" ثالثى که لاجل اکمال و اعزاز رسولين سابقين ظاهر گشته ستوده و به بيان "فعزّزنا بثالث" توصيف فرموده‌است و نيز در صفحات همان سفر جليل اين يوم کريم بالقاب مهيمنه "يوم عظيم"، "يوم آخر"، "يوم‌الله"، "يوم‌القيامة"، "يوم‌الدّين"، "يوم‌التّغابن"، "يوم‌الفصل"، "يوم‌الحسرة"، "يوم‌التّلاق"، يوم "قضى‌الامر" و "نفخ‌فيه اخرى" و "يقوم‌النّاس لرّب‌العالمين" و "ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمرّ مرّ‌السّحاب" و "يوم‌الحساب" و "يوم‌الآزفة اذا‌لقلوب لدى الحناجر کاظمين" و "صعق من فى‌السّموات و من فى‌الارض الاّ من شاء‌الله" و "تذهل کلّ مرضعة عمّا ارضعت و تضع کلّ ذات حمل حملها" و "اشرقت الارض بنور ربّها و وضع الکتاب و جيىء بالنّبيّين و الشّهداء و قضى بينهم بالحقّ و هم لا‌يظلمون" خوانده شده‌است.

و نيز به موجب شهادت حضرت بهاء‌الله حضرت رسول اکرم ظهور مبارک را از لحاظ عظمت و جلال و جلوه و کمال به ماه تشبيه نموده مى‌فرمايد: "سترون ربّکم کما ترون البدر فى ليلة اربعة عشر" و باز طبق تأييد مبارک، حضرت اميرالمؤمنين اين ظهور اعظم را ظهور مکلّم طور شمرده و به بيان "فتوقّعوا ظهور مکلّم موسى من الشّجرة علی الطّور" مقام شامخش را مى‌ستايد و حضرت سيّد‌الشهداء در بيان ابّهت و جلالت امرش مى‌فرمايد: "ايکون لغيرک من الظّهور ما ليس لک حتّى يکون هو‌المظهر لک". شيخ جليل احسائى مبشّر دوره بابى که به حوادث و تطّورات عجيبه خطيره بين سنين شصت و شصت و هفت اشاره نموده و قيام مبارک را امرى محترم و مسلّم دانسته راجع به ميقات ظهور بطورى که از قبل مذکور گرديده مى‌نويسد "لابدّ لهذا‌الامر من مقرّ و لکلّ نبأ مستقرّ و لا يحسن الجواب بالتّعيين و ستعلمنّ نبأه بعد حين".

سيّد‌کاظم رشتى تلميذ بزرگوار و جانشين عالم ربّانى شيخ احسائى مى فرمايد "قائم شهيد خواهد شد و بعد از شهادت آن وجود مقدّس عالم به سنّ هيجده يعنى به مرحله بلوغ واصل خواهد گرديد" و نيز در شرح قصيده لاميّه به کلمه "بهاء" اشاره نموده و در اواخر ايّام حيات به تلاميذ خود بصراحت بيان مى‌گويد "براستى مى گويم بعد از قائم قيّوم ظاهر خواهد شد يعنى چون آن کوکب درّى الهى از افق عالم امکان غارب گردد شمس جمال حسين طالع شود و جهان را به نور ظهور خويش منوّر سازد در آن حين اسرار و رموز مکنونه در کلمات شيخ به کمال جلوه و عظمت ظاهر و آشکار خواهد گرديد. درک آن يوم الايّام وصول به تاج وهّاج اعصار گذشته است. يک عمل پاک در آن دور بديع با عبادت الهى در دهور و احقاب نامتناهى برابرى مى‌نمايد".

حضرت باب در آثار و الواح مقدّسه ظهور مبارک را بکمال تجليل و تعظيم نعت و ستايش مى‌فرمايد و آن جمال ازلی را "ساذج وجود" و "بقيّة‌الله" و "سيّد‌‌الاکبر" و "النّور المهيمن الحمراء" و "مالک غيب و شهود" مى‌خواند و "يگانه منظور و مطلوب حقيقى خود و کافّه مظاهر مقدّسه الهيّه" مى‌شمارد و آن وجود اقدس را به لقب بديع "من يظهره‌الله" مذکور و به بيان لطيف "انّنى انا‌الحىّ فى الافق الابهى" به اشراق شمس حقيقت از مطلع اعظم ابهى اشاره مى‌نمايد و در بيان فارسى معروفترين آثار مبارکه‌اش لقب مظهر مقدّس را تصريح و به "نظم" بديعش بشارت مى‌دهد و نام مبارک را به اشاره خفيّه "فرزند علی قائد حقيقى و مسلّم ناس" معرّفى مى‌نمايد و نيز تاريخ ظهورش را در الواح و آثار مقدّسه و همچنين در بيانات شفاهيّه خويش خالی از ترديد و ابهام تعيين و اهل بيان را به اين بيان فصحى "ايّاک ايّاک فى يوم ظهوره ان تحتجب بکلمات نزلّت فى البيان" تحذير مى‌فرمايد تا در ظهور بعد محتجب نمانند و از شمس حقيقت محروم نشوند و همچنين در ذکر احاطه و عظمت و ابّهت ظهور مى‌فرمايد "انّنى اوّل عبد قد آمنت به" و "نقطة‌البيان يؤمن بمن يظهره‌الله قبل کلّ شىء" و همچنين اشاره بظهور بعدى مى‌فرمايد "لايستشار باشارتى" و "نطفه يک ساله ظهور او اقوى است از کلّ بيان" و نيز بکمال صراحت مى‌فرمايد "قد اخذ عهد ولاية من تظهرنّه عن کلّ شىء قبل عهد ولايتى" و "من از آن کتاب اعظم حرفى و از آن بحر بى‌پايان شبنمى هستم" و "جميع بيان ورقى است از اوراق جنّت او" و "کلّ ما رفع فى البيان کخاتم فى يدى و انّنى انا خاتم فى يدى من يظهره‌الله جلّ ذکره يقلب کيف يشاء لما يشاء بما يشاء" و نيز مى‌فرمايد "يا بقيّة‌الله قد فديت بکلّى لک و رضيت السّبّ فى سبيلک و ما تمنّيت الاّ‌القتل فى محبّتک" و نيز بکمال صراحت مى‌فرمايد "امروز بيان در مقام نطفه است و در اوّل ظهور من يظهره‌الله آخر کمال بيان است" و همچنين "من اوّل ذلک الامر الی ان تکمل تسعة کينونات الخلق لم تظهر و انّ کلّ ما قد رأيت من النّطفة الی ما کسوناه لحماً ثمّ اصبر حتّى تشهد خلق الآخر اذاً قل فتبارک‌الله احسن الخالقين".

حضرت بهاء‌الله بنفسه المهيمنة علی الکائنات راجع به عظمت امر و امتناع ظهور مقدّس خويش مى‌فرمايد "قد ظهر من طاف حوله نقطة‌البيان" و نيز مى‌فرمايد "اگر اليوم کلّ من فى‌السّموات و الارض حروف بيانيّه شوند که به صدهزار رتبه از حروفات فرقانيّه اعظم و اکبرند و اقلّ من آن در اين امر توقّف نمايند از معرضين عندالله محسوبند و از احرف نفى منسوب" و در کتاب مستطاب ايقان اشاره به‌رفعت مقام من يُظهره‌الله مى‌فرمايد "آن سلطان هويّه قادر است بر اينکه جميع بيان و خلق آن را بحرفى از بدايع کلمات خود قبض روح فرمايد و يا بحرفى جميع را حيات بديعه قدميّه بخشد و از قبور نفس و هوى محشور و مبعوث نمايد" و نيز در مقام عظمت و جلال يوم ظهور مى‌فرمايد "لانّ يوم‌الله هو نفسه قد ظهر بالحقّ و لن يعقّبه اللّيل" "امروز سيّد روزها و سلطان ايّامها است" "اين يوم را مثلی نبوده و نيست چه که بمثابه بصر است از براى قرون و اعصار" "قد بَشّر کلّ نبىّ بهذا‌اليوم و ناح کلّ رسول حبّاً بهذا‌الظّهور" و همچنين مى‌فرمايد "بهارى است که آن را خزان از پى نباشد" "و يومى که ملل و اقوام ارض در حسرت وصالش ايّام ميگذراندند" "تلک ايّام فيها امتحن‌الله کلّ النّبيّين و المرسلين ثمّ الّذين هم کانوا خلف سرادق العصمة و فسطاط العظمة و خباء العزّة" "قد انتهت الظّهورات الی هذا‌الظّهور الاعظم" و نيز مى‌فرمايد "مظاهر قبل هيچيک بر کيفيّت اين ظهور بتمامه آگاه نه الاّ علی قدر معلوم" و در تبيين علوّ امر و ارتفاع ظهور مى‌فرمايد "لولاه ما ارسل رسول و ما نزّل کتاب يشهد بذلک کلّ الاشياء"

همچنين از کلک اطهر ميثاق راجع به عظمت و اصالت اين ظهور مقدّس اين کلمات درّيّات نازل قوله عزّ بيانه "قرنها بگذرد و دهرها بسرآيد و هزاران اعصار منقضى شود تا شمس حقيقت در برج اسد و خانه حمل طلوع و سطوع نمايد" و نيز مى‌فرمايد "اولياء پيشينيان چون تصوّر و تخطّر عصر جمال مبارک مى‌نمودند منصعق مى‌شدند و آرزوى دقيقه‌اى مى‌کردند" (١٨)

در آثار مبارکه امر بهائى نصوص متعدّده‌اى موجود است که در آنها به مقام حضرت بهاء‌الله بعنوان مظهر کلّى امر الهى و مؤسّس کور جديد در تاريخ عالم انسانى اشاره شده‌است حضرت عبدالبهاء در جواب يکى از سائلين در اين باره چنين فرموده‌اند:

بارى دوره کلّى عالم وجود را گوئيم آن عبارتست از مدّتى مديده و قرون و اعصارى بيحدّ و شمار و در آن دوره مظاهر ظهور جلوه بساحت شهود نمايند تا ظهور کلّى عظيمى آفاقرا مرکز اشراق نمايد و ظهور او سبب بلوغ عالم گردد دوره امتدادش بسيار است مظاهرى در ظلّ او بعد مبعوث گردند و بحسب اقتضاى زمان تجديد بعضى احکام که متعلّق بجسمانيّات و معاملاتست نمايند ولی در ظلّ او هستند ما در دوره‌اى هستيم که بدايتش آدم است و ظهور کلّيّه‌اش جمال مبارک. (١٩)

حضرت بهاء‌الله از يک طرف مؤسّس دور بهائى است که مدّتش بنصّ مبارک آن جمال بيمثال کمتر از يک هزار سال نخواهد بود و از سوى ديگر مؤسّس کور بهائى است که دوره‌اش بشهادت حضرت عبدالبهاء تا لا‌اقل پنج هزار قرن امتداد خواهد يافت در اين مدّت مظاهر الهيّه يکى پس از ديگرى ظهور خواهند کرد و گرچه شرايع مستقلّى تأسيس خواهند نمود ولکن کلّ از حضرت بهاء‌الله الهام خواهند گرفت حضرت عبدالبهاء در يکى از آثار مبارکه در اين باره چنين مى‌فرمايند: ‍

امّا المظاهر المقدّسة الّتى تأتى من بعد فى ظلل من الغمام من حيث الاستفاضه هم فى ظلّ جمال القدم و من حيث الافاضه يفعل ما يشاء" (٢٠)

بيانات عاليات فوق مبيّن اين حقيقت است که حضرت بهاء‌الله با ظهور خويش منشأ حيات روحانى براى عالم انسانى در سراسر دور بهائى شده و در ادوار دينى آينده نيز همچنان بعنوان قوّه محرّکه الهام‌بخش ظهورات آتيه خواهند بود و از طريق مظاهر مقدّسه که در طول کور بهائى مبعوث خواهند شد قواى روحانى لازم را براى پيشرفت نوع بشر در عالم انسانى خواهند دميد يکى از اصول عقايد اهل بهاء اينست که حقيقت مظاهر مقدّسه واحد و يکسان است و تنها تفاوت بين آنان در شدّت ظهورشان مى‌باشد و هر‌يک از آن مراياى صافيه صفات الهى را بمقتضاى استعداد و پذيرش نفوس معاصر خويش منعکس مى‌کنند در نگاه اوّل ممکن است اين عقيده با بيان قبلی در باره اينکه مظاهر آتيه در ظلّ حضرت بهاء‌الله خواهند بود و در عين حال احکام و تعاليم جديدى براى بشر تشريع و هريک دور جديدى را در کور بهائى افتتاح خواهند کرد، منافى بنظر رسد ولی وقتى خوب دقّت کنيم حقيقت امر روشن‌تر مى‌شود.

ظهور مظاهر مقدّسه را مى‌توان به حلول فصل بهار تشبيه نمود همچنانکه در فصل ربيع عالم طبيعت حيات جديد پيدا مى‌کند عالم انسان نيز در اثر ظهور مظاهر الهيّه به حيات تازه و طراوت بى‌اندازه فائز مى‌شود در طبيعت ملاحظه مى‌شود که يک درخت در اثر تجديد بهار هر‌سال بيشتر رشد مى‌کند تا اينکه براى نخستين بار بمرحله ثمر مى‌رسد و ميوه ببار مى‌آورد اين مرحله در حيات يک درخت بسيار مهمّ شمرده مى‌شود چه که هنگام بلوغ آنست و از آن پس در تمام طول عمرش همه ساله همان ميوه را ببار خواهد آورد.

انسان نيز بنحو مشابهى در اثر ظهور انبياى الهى قدم بقدم بسوى کمال در حرکت بوده‌است و اکنون مقارن ظهور حضرت بهاء‌الله مقدّر است بدرجه بلوغ رسد و اين مشابه مرحله‌ايست که در آن درخت شکوفه مى‌کند و براى نخستين بار ميوه ببار مى‌اّورد بنا‌بر‌اين هرچه که عالم بشر در اثر فيوضات ظهور حضرت بهاء‌الله ممکن است بدست آورد و هر ثمرى که شجر عالم انسانى در قرن ذهبى دور بهائى ممکن است ببار آورد اساسى براى پيشرفت و تعالی بشر در دوره‌هاى آينده خواهد بود مطالعه آثار بهائى نشان مى دهد که هدف نهائى حضرت بهاء‌الله تا آنجا که به زندگى در اين کره خاکى ارتباط دارد تأسيس وحدت عالم انسانى است و اين در حقيقت ثمره ظهور آن حضرت در ارتباط با هيکل جامعه انسانى خواهد بود و اين عالی‌ترين هدفى است که بشريّت مى‌تواند در اين کره خاکى بدست آورد.

انسان در ادوار آتيه در نتيجه ظهور مظاهر الهيّه به ترقّى و تکامل خود ادامه خواهد داد، باکتساب کمالات و سجاياى حميده موفّق خواهد شد و از نظر روحانى بدرجه‌اى ترقّى خواهد نمود که در حال حاضر هيچکس به پيش‌بينى آن توانا نيست با وجود اين انسان در قالب وحدت عالم انسانى که بوسيله حضرت بهاء‌الله تأسيس شده انجام وظيفه خواهد نمود و مظاهر الهيّه آتيه که در اعصار مختلفه کور بهائى مبعوث مى‌شوند در ظلّ حضرت بهاء‌الله خواهند بود.

حضرت بهاء‌الله خطاب به نسل حاضر در باره اساس پاينده‌اى که براى عالم انسانى برپا کرده‌اند چنين مى‌فرمايند.

حضرت موجود مى‌فرمايد اى پسران انسان دين‌الله و مذهب‌الله از براى حفظ و اتّحاد و اتّفاق و محبّت و الفت عالم است او را سبب و علّت نفاق و اختلاف و ضغينه و بغضا منمائيد اينست راه مستقيم و اسّ محکم متين آنچه بر اين اساس گذاشته شود حوادث دنيا او را حرکت ندهد و طول زمان او را از هم نريزاند. انتهى (٢١).

عبارات پرجلاى زير که در باره ظهور حضرت بهاء‌الله و عظمت آن با نقل بيانات مبارکه آن ذات اقدس از قلم حضرت ولىّ‌امرالله صادر گشته مبيّن فضيلت اين ظهور اعظم است.

هرگاه به حقايق و معانى عاليه امر حضرت بهاء‌الله کما هو حقّه توجّه و تعّمق نمائيم بايد آئين بهائى را در اعلی رتبه يک کور عظيم و آخرين مرحله يک سلسله ظهوراتى قرار دهيم که برحسب استعداد و تکامل نوع بشر يکى پس از ديگرى ظاهر گرديده و کلاًّ مقدّمه اين ظهور اعظم بوده‌اند.

اين ظهورات که از آدم شروع و به حضرت باب منتهى مى‌شوند همواره طريق را صاف و هموار کرده و بنهايت تأکيد حلول يوم الايّام را که ميقات ظهور موعود کلّ اعصار است بشارت داده‌اند.

الواح و آثار حضرت بهاء‌الله کاملاً شاهد و گواه اين حقيقت است و مختصر توجّه به بياناتى که حضرت بهاء‌الله کراراً در وصف ظهور خود به کمال هيمنه و قدرت اظهار فرموده‌اند اهمّيّت اين ظهور اعظم را که آن حضرت واسطه ابلاغ آن بوده‌اند کاملاً روشن و مبرهن خواهد نمود. بنابراين براى آنکه اهمّيّت و مفهوم اين ظهور اعظم بهتر درک گردد بايد نظر را به آثار و الواح صادره ازکلک جمال اقدس ابهى که مبدأ و منشأ اين ظهور مهيمن خطير است معطوف داشت.

جمال اقدس ابهى و همچنين حضرت اعلی و حضرت عبدالبهاء در ذکر اين ظهور بى‌مثيل و عديل و قواى عجيبه دافعه آن و در وصف اين يوم که اهل عالم قرنها در انتظار آن بسر مى‌برده و نيز در بيان علوّ مقام نفوسى که معترف بر حقايق مکنونه اين ظهور گرديده‌اند چنان گنجينه نفيسى از آثار مقدّسه براى اخلاف به يادگار گذاشته‌اند که نسل حاضر کما ينبغى و يليق پى به ارزش آن نبرد. اين قبيل آيات و الواح بقدرى مهيمن و لطيف است که فقط نفوسى که در لسان نزولی تبحّر دارند ممکن است به قدر و ارزش آن پى برند و به‌حدّى زياد است که براى جمع‌آورى قسمتهاى مهمّه آن بايد به تنهائى کتابى تأليف گردد.

آنچه فعلاً مقدور است ذکر منتخباتى است که از الواح کثيره استخراج گشته‌: حضرت بهاء‌الله مى‌فرمايد‌: "تالله الحقّ انّ‌الامر عظيم عظيم هذه کلمة کرّرناها فى اکثر‌الالواح لعّل يتنبّهه بها‌العباد"

و نيز به اصرح بيان مى‌فرمايد: "و نفسى الحقّ قد انتهت الّظهورات الی هذا‌الظّهور‌الاعظم‌"، "آنچه در اين ظهور امنع اعلی ظاهر شده در هيچ عصرى از اعصار ظاهر نشده و نخواهد شد"

و نيز مخاطباً لنفسه مى‌فرمايد: "انّه هو‌الّذى سمّى فى‌التّوراه بيهوه و فى‌الانجيل بروح‌الحقّ و فى‌الفرقان بالنبأ العظيم"، "قل هذا لهو‌الّذى لولاه ما ارسل رسول و ما نزل کتاب يشهد بذلک کلّ‌الاشياء"

و نيز: "کلام‌الله ولو انحصر بکلمة لا تعادلها کتب العالمين‌"، "اکثرى از ناس به بلوغ نرسيده‌اند والاّ بابى از علم بر‌وجه عباد مفتوح مى‌فرمود که کلّ من‌فى‌السّموات و‌الارض به افاضه قلميّه او از علم ماسوى خود را غنى مشاهده نموده بر اعراش سکون مستقر مى‌شدند"، "قل تالله قد رقم قلم‌القدس من رحيق‌المسک علی جبينى البيضاء بخطّ ابهى ان يا‌ملأ ‌الارض ‌و‌السّماء ‌انّ‌هذا لهو‌المحبوب الّذى ما‌شهدت عين الابداع مثله و‌لا عين الاختراع شبهه و انّه لهو‌الّذى قرّت بجماله عين‌الله الملک العزيز الجميل". (٢٢)

توجّه به بيانات حضرت بهاء‌الله در باره عظمت امر الهى و تفکّر در استعدادات وفيره نهانى که در اثر اين ظهور اعظم در عالم انسانى بوديعه گذاشته شده احساس هيبت و اعجاب در قلوب مؤمنين ايجاد مى‌کند نور اين ظهور عظيم مقدّر است بر قرون و اعصار بيشمار بتابد و بر گوشه‌ها و زواياى دوردست زمان گسترده گردد مبشّر اين ظهور اعظم، حضرت باب نقطه اولی، "النّقطة‌الاولی الّتى تدور حولها ارواح النّبيين و المرسلين" (٢٣) نفخه حلول يوم بديع را بصدا درآورد و با نثار خون خود جلاى فناناپذيرى بآن بخشيد مؤسّس آن حضرت بهاء‌الله با تحقّق بيان "فاظهر من‌السّر سّراً علی قدر سمّ‌الابره فى طور الاکبر" (٢٤) که از قلم آن مبشّر افخم صادر شده بود حلول يوم‌الله را مژده داد خلق جديدى را خلق نمود، حيات تازه‌اى در عالم دميد، تعاليم و احکام لازم را براى پيش‌برد مصالح نوع بشر و حفظ وحدت و يگانگى آن تشريع فرمود و اساس پايدارى براى هزاره‌هاى آتيه برپا نمود. مرکز ميثاق آن امر عظيم حضرت عبدالبهاء "جامع جميع کمالات و مظهر کلّيه صفات و فضائل بهائى" (٢٥) امر‌الله را از حملات دشمنان بيوفا صيانت کرد، نور آنرا بر عالم غرب تابان نمود و اصول نظم ادارى آنرا تبيين فرمود نظمى که نمونه و هسته مرکزى نظم جهانى آينده‌ايست که بر کره خاک تأسيس خواهد شد.

اکنون مؤسّسات نظم ادارى بهائى از محلّى و ملّى و بين‌المللی بوسيله پيروان اسم اعظم بر روى خرابه‌هاى انظمه عتيقه مرتفع مى‌شوند و اهل بها يقين کامل دارند که قواى خلاّقه مودوعه در ظهور حضرت بهاء‌الله بمدد تأييدات غيبيّه الهيّه بالمآل جامعه انسانى را که در حال حاضر دچار بى‌ثباتى و سرخوردگى شده بيک جامعه جهانى متّحد تبديل و تقليب خواهد نمود، جامعه‌اى که مقدّر است در قرون آتيه يعنى عصر ذهبى دور بهائى شاهد استقرار ملکوت الهى بر روى زمين شود همان ملکوتى که عالم انسانى قرنها در انتظارش بوده‌است.

ضميمه شماره يک
ميرزاآقاجان

متعاقب صعود حضرت بهاء‌الله و بر اثر طغيان ميرزا محمّد علی* تعدادى از مبلّغين امر از جمله بعضى از اصحاب بنقض عهد قيام کردند اين نفوس عليه حضرت عبدالبهاء برخاستند و بايجاد فتنه‌اى عظيم در جامعه بهائى پرداختند ولی قوّه عهد و ميثاق بمتانت و رزانت استوار بود و بسيارى از مؤمنين غيور و باوفا بدور حضرت عبدالبهاء گرد آمدند و بدفاع از عهد و ميثاق در برابر حملات بيوفايان اقدام نمودند.

در ميان اصحاب جمال قدم ميرزا آقاجان از همه به آن حضرت نزديکتر و بسمت کاتب بخدمت در حضور مبارک مفتخر بود ولکن با وجود اين افتخار عظيم که بوى اعطا شده بود بسبب جاه‌طلبى و غرور نتوانست در عهد الهى ثابت بماند بر ضدّيت حضرت عبدالبهاء قيام کرد و به القاى شبهه در اذهان احبّا پرداخت.

دکتر يونس‌خان افروخته يکى از احبّاى جانفشان دوره ميثاق که چندين سال بعنوان منشى حضرت عبدالبهاء خدمت نموده خاطرات جالبى از وقايع دوران نه‌ساله خدمتش در عکّا برشته تحرير درآورده و از خود بيادگار گذاشته‌است عبارات زير قسمتى از خاطرات او در باره سالهاى اخير حيات ميرزا آقاجان در عکّا در حدود سال ١٨٩٧ ميلادى است.

وقتيکه صعود جمال مبارک اقدس ابهى واقع شد ميرزا‌آقاجان مطرود و در نظر مردود بود و چندى به خفّت و ذلّت مى‌زيست امّا در اثر بذل و بخششهاى جمال مبارک مختصر بضاعتى داشت، ناقضين سرّاً در صدد هلاکت او برآمدند يا براى اينکه اموالش را تصرف کنند يا براى آنکه چون جمال ابهى از او راضى نبودند خوبست که ديگر در "ارض الهى بکمال خرمى مشى ننمايد" ميرزا آقاجان اين مطلب را دريافت و از اين توطئه خبردار شد خود را به‌دامان مرکز ميثاق انداخت و اظهار ندامت نموده تائب شد و در بيت مبارک متحصّن

* براى مطالعه بيشتر در باره جزئيات اين وقايع به قرن بديع فصل پانزدهم مراجعه شود.

گرديد و امّا ناقضين بيشتر عصبانى شده شهرت دادند که ميرزا آقاجان بواسطه دو دانه حَب در هنگام کسالت، جمال مبارک را مسموم نموده‌است و ضمناً خواستند که از شخص ميرزا‌آقاجان سوء استفاده نموده هنگامه‌اى برپا کنند اگر ثمرى حاصل شود خودشان دريابند و اگر خطرى بروز نمود بخود او متوجّه گردد لهذا سرّاً با او رابطه پيدا نموده او را بفساد تشويق نمودند، ناقضين مذبذب که قبلاً مذکور شد با او راه يافتند مدّت مديدى تعليمات باو دادند و او را تحريک نمودند که چون کاتب وحى بوده‌است مدّعى وحى و الهام شود تا آشوبى برپا کند و انقلابى ايجاد نمايد، بيچاره ميرزا‌آقاجان مدّت مديدى اوراقى تهيه نموده مشعر بر اينکه در عالم رؤيا بحضور جمال ابهى مشرّف شده مورد وحى و الهام گرديده‌است و بيانات و کلماتى که دلالت بر غضب الهى مى‌نمايد يادداشت نموده بنام هر‌يک از مؤمنين بفرستد حتّى در يک مقام لوحى بخطّ سبز از آسمان بدست‌ او رسيده مأمور است که امر را از دست مشرکين نجات دهد و همان تهمتها و افترا‌ها که ناقضين در حقّ مرکز ميثاق روا مى‌داشتند همه آنها را بمراتب شديدتر نسبت داده و اين اوراق را جمع کرده براى روز معيّنى که يوم انقلاب است به ناقضين تسليم نمايد و آنها اين خطوط نزولی را بهمان خطوطى که سابقاً الواح جمال قدم نوشته مى‌شد يعنى بخطّ ميرزا‌مجدالدين* پاکنويس نموده منتشر سازند. (١)

دکتر يونس خان در خاطراتش اضافه مى‌کند که ناقضين تصميم داشتند نقشه‌هاى شوم خود را در سالگرد صعود حضرت بهاء‌الله بموقع اجرا گزارند آنها مى‌دانستند که تمام احبّا قرار بود در آن روز در خارج روضه مبارکه اجتماع کنند بنا بر اين با ميرزا‌آقاجان قرار گذاشتند که او علناً در آن احتفال بر ضدّ حضرت عبدالبهاء صحبت کند و ناراحتى و اغتشاش در بين ياران ايجاد نمايد ناقضين ضمناً ترتيبى دادند که يحيى طابور آقاسى هم در آن اجتماع حاضر باشد طابور آقاسى يکى از

* ميرزا مجدالدّين پسر ميرزا موسى آقاى کليم برادر وفادار حضرت بهاء‌الله بود که تا چندى بکار استنساخ الواح مبارکه حضرت بهاء‌الله اشتغال داشت ولی بعدها به محمّدعلی ناقض اکبر پيوست ميرزا مجدالدّين از دشمنان خطرناک حضرت عبدالبهاء و از حاميان سرسخت محمّدعلی بود.

اولياى بلندمرتبه دولتى بود که نسبت به حضرت عبدالبهاء خصومت شديد داشت ولی با ناقضين دوست و همراه بود قرار بر اين بود که وى ابتدا دور از انظار منتظر بماند تا صحبت‌هاى آقاجان تمام شود و شورشى که قرار بود ايجاد کنند آغاز گردد بعد او با مأمورين خود وارد صحنه کارزار شود و برعليه احبّا اقدام کند و‌بالاخره‌گزارشى بر‌عليه حضرت عبدالبهاء تهيّه و به مرکز حکومت در اسلامبول بفرستد و تقاضاى تبعيد آن حضرت را از ارض اقدس نمايد.

دکتر يونس‌خان داستان نخستين ملاقات خود را با ميرزا آقاجان و جريان وقايعى که در روز سالگرد صعود جمال مبارک روى داد با عبارات زير توصيف و بيان مى‌کند که چگونه آن فتنه بزرگ بملايمت و متانت منتهى شد.

در اين سفر هروقت ما را در اطاق مهمانخانه بالا احضار مى‌فرمودند غالباً مى‌ديدم بعد از همه يکنفر پيرمرد ريش سفيد قدکوتاه گندم‌گون مى‌آيد و در مقابل اطاق بسجده افتاده آستانه را مى‌بوسيد بعد داخل شده تعظيم عظيمى مى‌نمود و با اشاره مبارک در همان آستانه مى‌نشست، مکرر خواستم در هنگام بيرون آمدن از آقايان مجاورين هويّت اين شخص را سؤال نمايم موفّق نمى‌شدم زيرا در هنگام تشرّف بقدرى سرمست باده الطاف و مراحم مبارک بوديم که در هنگام مرخصى حال جواب و سؤال نداشتيم. يک روز اتّفاقاً در هنگام تشرّف نزديک در اطاق نشسته بودم ديدم اين پيرمرد وارد شد اوّل آستانه اطاق کفش‌کن را بوسيد بعد نزديک شده آستانه در اطاقى که ما مشرّف بوديم مجدداً بسجده افتاده بوسيد آن وقت داخل اطاق شده تعظيم تمام عيارى بجا آورد و ايستاد بعد از اشاره اذن جلوس در مدخل در دخول جالس شد، سر بزير افکند و من متحيّر بودم اين کيست چرا در بين احبّاى شهر هيچوقت او را نديده‌ام خلاصه بعد از نيمساعت که فرمايشات مبارک تمام شد، باو فرمودند مناجات بخوان فوراً کتابچه‌اى از جيب خود بيرون آورده يکى از مناجاتهاى غرّاى جمال مبارک را با لحن و صوتى که متناسب با چهره و اندام او بود تلاوت نمود همينکه از حضور مرخص شده پائين آمديم اين شخص بطرف اندرون رفت، فوراً از يکنفر پرسيدم اين آقا کيست؟ گفتند ميرزا آقاجان، پرسيدم ميرزا آقاجان کدام؟ گفتند جناب خادم‌الله يا جناب عبد حاضر که شنيده‌ايد اين است. گفتم واى بر ذاتش نهلت. يکدم نشد که بى سر خر زندگى کنم؟ خادم‌الله که در ايّام مبارک مردود شده بود و اغصان قصد هلاکت او را داشتند اينجا چه مى‌کند‌؟ گفتند در بيت مبارک پناهنده شده و باصطلاح بست نشسته‌است. در آنوقت در حال اين شخص مردود متفکّر و متحيّر بودم و نمى‌دانستم که تا دو هفته ديگر يک رل مهمّى در صحنه امر بازى خواهد نمود که ذکرش تا ابد در اذهان باقى خواهد ماند و من خود يکى از تماشاچيان معرکه خواهم بود. (٢)

دکتر يونس خان در خاطرات خويش بيان مى‌کند که در ليله سالگرد صعود جمال مبارک تمام احبّاى الهى آن منطقه مانند سالهاى پيش در عکّا مجتمع شدند و قبل از طلوع آفتاب در معيّت حضرت عبدالبهاء بسوى روضه مبارکه شتافتند ياران حضرت رحمان در آن مقام مقدّس تا طلوع آفتاب بدعا و مناجات مشغول بودند و بعد در مسافرخانه بهجى اجتماع نمودند.

دکتر يونس خان وقايع آن روز را بشرح زير توصيف مى کند:

بعد از صرف غذا ساعتى راحت کرديم امّا جانها خسته دلها افسرده و افکار متشتّت و پريشان است، ناقضين در اطراف در تکاپو هستند گاهى هم اغيار اياب و ذهاب در اطراف مى‌نمايند، طولی نکشيد که دانستيم چه فتنه در زير سر دارند بعد از صرف چاى عصر که بايد بار ديگر بروضه مبارک برويم صندليها را در زير ايوان قصر چيدند چه خبر است‌؟ آقا‌ميرزا آقاجان مى‌خواهد نطق کند، ميرزا آقاجان همان پيرمرد قدکوتاه که در هنگام تشرّف هميشه راکع و ساجد بود اينک روى چهارپايه خطابه ايستاده تا بهتر عرض اندام نمايد و قامت غير موزون خود را نشان دهد و شروع بصحبت کرده صغرى و کبرى ابداً معلوم نيست منتظر نتيجه هستم، حوصله من سرآمد رشته مطلب از دست رفت، تماشاى هيولائى مى‌کنم که ارکانش متزلزل و مرتعش و جانش در اضطراب است همينقدر شنيدم که مى‌گفت در هنگام سجود خواب رفتم ... جمال مبارک بمن فرمودند ... اين کاغذ خط سبز بدستم آمد، چرا غافل نشسته اى ... آقا چرا؟ ... خلاصه کسالت بيخوابى شب و شنيدن الفاظ غير مربوط و نامرتّب مرا بى‌تاب کرد، از جاى برخاستم، جناب آقا‌ميرزا محمود کاشانى که يکى از مهاجرين و طائفين بودند اعتراض کردند، هياهو بلند شد.(٣)

دکتر يونس خان اضافه مى کند که بعد يکى از احبّا جريان را بعرض حضرت عبدالبهاء رسانيد و بمجرّد اينکه حضرت عبدالبهاء در ميان جمعيّت ظاهر شدند ميرزا‌آقاجان پا بفرار گذاشت و بسوى روضه مبارکه دويد و داخل مقام شد يکى از احبّاى ثابت بنام ميرزا علی اکبر فوراً بدنبال وى شتافت و توانست اوراقى را که ميرزا‌آقاجان در بقچه‌اى دور کمر بسته و زير عبايش مخفى کرده بود از او بگيرد اين اوراق که به حضرت عبدالبهاء تسليم شد بسبک آثار حضرت بهاء‌الله نوشته شده و بسيارى از آنها حاوى حملات سختى بر عليه حضرت عبدالبهاء بود و قرار بود بين احباب توزيع شود.

ببرکت حضور حضرت عبدالبهاء در اين اجتماع احبّا بفاصله چند دقيقه آرامش يافتند آقاجان بسوى ناقضين رفت و مأمورين هم که پشت پنجره اطاق ميرزا‌محمّد علی منتظر فرصت بودند مجال نيافتند نقشه شوم خويش را عملی نمايند پس از اين واقعه آقاجان رسماً به ناقضين پيوست و بصورت يکى از حاميان مهمّ آنان درآمد وى در سال ١٩٠١ وفات يافت.

ضميمه شماره دو
حاجى‌محمّد‌طاهر‌مالميرى *

مرحوم ابوى، حاج محمّد طاهر معروف به مالميرى در حدود سال ١٢٦٩ هجرى قمرى برابر با ١٨٥٢ ميلادى در يزد تولّد يافت، و در مکتب خانه، مختصرى رسم خواندن و نوشتن را فرا گرفت و از بدو طفوليت از ثدى محبّت‌الله نوشيد و در دامن امر‌الله تربيت يافت و از سن صباوت بکسب شعربافى اشتغال جست و در امور امرى بسيار منجذب و خدوم و فعّال بود.

مرحوم ابوى علاقه مفرطى به تحصيل کمالات و کسب معارف امرى و روحانى داشت و بعد از مراجعت از ارض اقدس ايّام و ليالی را صرف مطالعه الواح و آثار مبارکه و تمعّن در کتاب مقدّسه مى‌نمود. مقدار زيادى از آيات قرآن را از حفظ مى‌دانست و نيز قسمتى از تورات را نزد يکى از آشنايان کليمى بزبان عبرى فرا گرفت و محفوظات وى از احاديث و اخبار اسلامى و بشارات کتب زردشتيان بسيار وسيع بود و هميشه در طىّ مذاکرات امرى در تأييد مطالب مورد بحث آيات و احاديث مختلفه پى در پى بيان مى‌کرد، باندازه‌اى که سبب حيرت مستمعين مى‌شد. در شهر يزد مرحوم ابوى مشهور خاص و عام بود و کمتر کسى بود که ايشان را شخصاً نشناسد يا ذکرشان را از دهان عالم يا عامى نشنيده باشد. هميشه در کوچه و بازار و محلاّت يزد با عبا و عمّامه و لباس مرغوب به نهايت وقار و متانت حرکت مى کردند و احدى از اغيار و دشمنان جرأت نمى‌کرد روبرو کلمه ناسزا ادا کند، بلکه اطفال و جوانان را تحريک مى‌کردند که از پشت سر هرزگى نموده و

* در متن انگليسى کتاب در اين قسمت شرحى که جناب حبيب طاهر زاده در شرح حيات جناب حاجى محمّدطاهر مالميرى براى چاپ در کتاب عالم بهائى جلد دوازدهم مرقوم نموده‌اند عيناً ضميمه شده‌است ولی چون در زمان ترجمه اين بخش کتاب خاطرات مالميرى منتشر گرديده‌است بجاى ترجمه متن انگليسى مذکور قسمتى از مقدّمه آن کتاب که حاوى شرح حيات آن نفس نفيس بقلم جناب حبيب طاهرزاده است عيناً درج مى‌شود. مترجم (خاطرات مالميرى _ ص ١٤ _ ٧)

سنگ پرتاب کنند. ولی وى ابداً اعتنا نمى‌کرد و با همان حال سکون وقار براه رفتن ادامه مى‌داد. در خاطرم هست يکمرتبه موقعى که در بازار جلو درب دکانى ايستاده بودند مرد شريرى فحّاشى کرده و يک ضربه شديد زنجير بکمرشان زده بود بطورى که عبا پاره شده و اثر آن زخم در پوست بدن تا مدّتى نمايان بود.

معمولاً اکثر شبها نفوسى براى مذاکرات امرى بمنزل مالمير مى‌آمدند و گاهگاهى هم ايشان بجلسات تبليغى منزل احبّا مى‌رفتند و چون مذاکرات خيلی طول مى‌کشيد هميشه تنها و ديروقت شب بمنزل بر مى‌گشتند. مکرراً افراد غير بهائى با تأکيد تمام ابوى را از سوء قصد دشمنان برحذر مى‌داشتند ولی ايشان تبسمى مى‌کردند و مى‌گفتند اين مسئله مهمّ نيست هرچه خدا بخواهد همان است.

معهذا اشخاصى در اوقات معيّنه حتّى در خود جلسات تبليغى مصمّم بر قتل ايشان مى‌شدند ولی اجراى نقشه بلااثر و معوّق مى‌ماند و همواره ارادة‌الله فائق بود. در اين قبيل جلسات مرحوم ابوى اوّل طبق دستور جمال مبارک به ذکر انبياى قبل مى‌پرداختند و از غفلت و ضلالت ناس سخن مى‌گفتند و بلايا و صدمات وارده بر مظاهر الهى را شرح مى‌دادند و علّت اعراض و انکار مردمان را در هر ظهور بيان مى‌کردند و هميشه از آيات و احاديث و اخبار دلائل بسيار نقل مى‌نمودند بطورى که شرح اين مطالب دو سه ساعت طول مى‌کشيد. بعد که زمينه مستعد مى‌شد مفصلاً بذکر اين ظهور اعظم مى‌پرداختند و آيات و احاديث دالّ بر امر مبارک بحدّ وفور بيان مى‌نمودند بطوريکه ديگر مجال ترديد و انکار براى احدى باقى نمى‌ماند. هميشه تأييد الهى شامل بود و عنايات ربّانى چون امواج پى در پى مى‌رسيد و اين جلسات ساعتها گاهى تا موقع طلوع آفتاب طول مى‌کشيد و در تمام اين مدّت مرحوم ابوى عبا پوشيده بطور دو زانو دم درب اطاق روى فرش بسيار ساده مى‌نشستند و بدون اينکه تغيير وضع بدهند و يا ابراز خستگى کنند به گفتگو ادامه مى‌دادند. در حقيقت خود را فراموش مى‌کردند گوئى که در اين دنيا نبودند. صحبتهاى ايشان تأثير کلّى در روحيّه شنوندگان داشت. بنفوسى که بيغرض و منصف بودند حالت توجّه دست مى‌داد، مکرّر مى‌آمدند و کم کم بشريعه الهيه وارد مى‌شدند، و احبّائى که در اين جلسات حضور داشتند پرشور و مشتعل بودند و چون سراج مى‌درخشيدند در صورتيکه همان کلمات و بيانات در معرضين و مبغضين اثر مخالف داشت و مزيد بر بغض و انکار آنها مى‌گشت و مثل مار بر خود مى‌پيچيدند و در آتش عدوان مى‌سوختند.

در خصوص انذارات بمعرضين، مرحوم ابوى حکايات عديده ذکر مى‌کردند که يکى دو فقره در اين کتاب مذکور است. منجمله اينکه شبى در يکى از قراء بلوک نزديک منشاد منزل کلانتر محلّ مى‌روند و با او بصحبت امرى مى پردازند و مطلب بطول مى‌انجامد و موقع شام خوردن فرا مى‌رسد پسر کلانتر که در حدود ٢٥ سال داشته ضمن شام شروع به هتّاکى مى‌کند و نسبت به امر مبارک هرزه‌گوئى مى‌نمايد و هرقدر ابوى او را منع مى‌کنند اعتنا نمى کند بالاخره هنگام رفتن بصداى بلند که آن پسر هم بشنود بکلانتر مى‌گويند اين پسر تو چون امشب نسبت بديانت بهائى جسارت کرد سال بسر نمى‌برد و بدان هرچه گفتم واقع مى‌شود. خلاصه پس از چند ماه پسر گلودرد مى‌گيرد و بزودى در اثر ديفترى فوت مى‌کند.

در جلسات مناظره با علماء آنها معمولاً چند نفر از تبعه و پيروانشان را هم با خود مى‌آوردند و مقصودشان اين بود که بوسيله ايرادهاى بى‌معنى و مغلطه مرحوم ابوى را مغلوب و محکوم کنند و در حضور پيروانشان خودنمائى نمايند ولی خداوند همواره قدرت و شعور را از آنها سلب مى‌کرد و بکلّى برعکس نتيجه مى گرفتند گوئى که زبان آنها قفل مى‌شد و يا مشاعرشان مختل مى‌گشت، و بالنّتيجه يا مثل مجسّمه ساکت ساعتها در گوشه‌اى مى‌نشستند و يا حرفى بى‌معنى مى‌زدند که مشت خود را باز مى‌کردند و سبب مضحکه مى شدند در حاليکه مرحوم ابوى با تأييد الهى در نهايت متانت و قوّت با براهين قاطعه از آيات قرآن و احاديث و ادلّه عقليه در اثبات امر‌الله يد بيضا مى‌کردند و با بيانات کافيه سؤالات و ايرادات سخيفه آنها را طورى رد مى‌کردند که جز خجلت و شرمسارى براى آنها نتيجه‌اى نداشت. بطورى‌که آن اشخاص همواره مى‌خواستند سوراخى در زمين پيدا شود که در آن فرو روند. ولی هيهات مرحوم ابوى باين آسانى آنها را رها نمى‌کردند و راه فرار را از هرجهت بر آنها فرو‌مى بستند، و اين جلسات درس عبرتى بود از براى پيروان آنها که در آن محضر حاضر بودند چه که بخوبى ملتفت مى‌شدند که اين علما و مجتهدين که اينقدر ادّعاى علم مى‌کنند از معلومات و سواد عادى هم بى‌بهره هستند و هدف اصليشان حفظ مقام و مسند و درآمد است و بس و از دين و ايمان و حقيقت بکلی فارغ و بى‌نصيب مى‌باشند. چه بسا بعضى از اين تبعه فريب‌خورده به خود مى آمدند و پس از تحقيق بشارع امر‌الله وارد مى‌شدند و از کأس ايقان مرزوق مى‌گشتند بعضى اوقات همان شخصى که شب قبل مخذول و خجل در گوشه اطاق لب فرو بسته بود روز بعد مى‌رفت بالاى منبر و بر ضدّ امر هياهو مى‌کرد که واى واى دين از دست رفت، حاجى نجس در محلّه مالمير هر شب در منزلش علناً دين بابى را تبليغ مى‌کند. ولی غافل از اينکه همين هياهو و تبليغات منفى خود سبب انتباه نفوس مى‌شد و نفوس بيشترى براى تحقيق و کسب اطّلاع بمنزل مالمير مى‌آمدند بطورى که گاهى اوقات اطاق بالاخانه پر مى‌شد و جلسات عموماً تا بعد از نيمه‌شب ادامه داشت. اخوى حقير جناب اديب در بعضى از اين مجالس تاريخى حاضر و شاهد اين قضايا بوده‌اند. بعضى شبها در که جلسات تبليغى در کار نبود ابوى ساعتهاى طولانى بمطالعه و نوشتن ميپرداختند و چراغ نفتى اطاقشان تا نزديکى صبح روشن بود و گاهى شبها در حياط خانه مدّتى قدم مى‌زدند و بذکر حقّ مألوف بودند و روزها چند ساعت در کارخانه جنب منزل مالمير بشغل شعربافى مى‌پرداختند و يک پارچه ابريشمى مخصوصى مى‌بافتند که مصرف آن خيلی محدود و منحصر به يزد بود.

مرحوم ابوى در غذا خوردن خيلی دقيق بودند و در کيفيّت سردى و گرمى اغذيه دقّت مى‌کردند و هر‌وقت غذاى متضاد موجود بود بيک نوع غذا اکتفا مى‌شد. از صفات ممتاز ابوى جرأت و شجاعت ايشان بود که ابداً ترس و ملاحظه‌اى از احدى نداشتند، با کمال بيباکى در دهان افعى مى‌رفتند بدون اينکه خطرى از آن متوجّهشان شود بلکه افعى در آن حال روش مسالمت و همراهى در پيش مى‌گرفت. در برابر معاندين و علما و حکّام پرکين مانند ظلّ‌السلطان و مجتهدينى نظير ميرزا‌اسدالله و شيخ محمّد حسن سبزوارى که از دشمنان امر بودند با نهايت شجاعت و قدرت حاضر مى‌شدند و بکمال صراحت و جرأت مطلب خود را بيان مى‌کردند.

در سال ١٣١٧ هجرى شمسى برابر با ١٩٣٩ ميلادى هنگاميکه با عدّه‌اى از احبّاى يزد در زندان طهران محبوس بودند هر روز در حياط زندان در حضور عده زيادى راجع به امر علناً صحبت مى‌کردند و همچنين هنگام دفاع در محکمه دادگسترى در احقاق حقّ مظلومين طورى تکلّم کردند که جميع حضّار مبهوت و منقلب شدند. در ايّام قديم محافل ياران همواره پرانوار بود و قلوب منجذب به محبة‌الله، و در اين مجالس مرحوم ابوى چون شمع مى‌درخشيدند و بکمال عبوديّت و روح و ريحان به تشويق و تعليم و راهنمائى و خدمت احبّاء‌الله قائم بودند. مطالب تبليغى و روحانى بيان مى‌نمودند، از تاريخ و تعاليم و احکام توضيح مى‌دادند و در آن محافل انس از ترتيل آيات و مناجات و اشعار، جام محبّت‌الله سرشار مى‌شد و قلوب رشک گلزار مى‌گشت، چه که در آن ايّام يک روحانيّت و نورانيّتى در بين احبّا ديده مى‌شد که فى‌الحقيقه نظير نداشت. همه دوستان با شور و اشتياق زايدالوصف روزشمارى مى‌کردند تا شب ديدار فرا رسد و در اين مجالس که با کمال احتياط و حکمت در منازل احبّا تشکيل مى‌شد بطورى قلوب منجذب و نفوس پر‌جوش و خروش بودند که گويا عاشقى بمعشوق رسيده باشد. همه از ديدن يکديگر لذّت مى‌بردند و از شنيدن شرح اقدامات تبليغى، قلوب پر‌نشئه و حبور مى‌شد.

از جمله مطالبى که احبّا عاشق شنيدن آن بودند شرح تشرّف ابوى حضور جمال مبارک بود که صدها مرتبه تکرار شده بود و باز هم هر‌دفعه که ذکر مى‌شد لذّتى جديد مى‌بخشيد. اشک اشتياق از ديده‌ها جارى مى‌شد و دلها بيقرار مى‌گشت و اين محافل تا ديروقت شب ادامه داشت و سپس در نهايت شکرانه و سرور و حکمت متدرجاً احبّا متفرق مى‌شدند و هر دسته بدنبال شخصى که حامل چراغ بادى بود بسوى محلّه خود مراجعت مى‌کردند.

يکى از وظايفى که حضرت عبدالبهاء در طىّ الواح عديده بر عهده ابوى محوّل فرموده بودند رسيدگى به احوال بازماندگان شهدا بود که در طىّ ساليان متوالی با مساعدت و همکارى احبّا باين خدمت جليل موفّق بودند و همواره در تأمين منزل و معيشت آن بازماندگان و ترتيب شغل و صنعت و تعليم و تربيت اطفال شهدا سعى موفور مبذول مى‌داشتند و نيز از مراعات حال فقرا خصوصاً احبّاى بى‌بضاعت خوددارى نمى‌کردند و هميشه حتّى‌المقدور مقدارى آذوقه به آنها ميرساندند.

مرحوم ابوى آثار عديده‌اى از خود بيادگار گذاشتند که حقيقتاً قابل تقدير است. در طىّ سالهاى قبل از جنگ عمومى اوّل "تاريخ شهداى يزد" را تأليف نمودند و نيز در همان زمان موفّق به تأليف کتاب اثباتيّه موسوم به "فصول اربعه" شدند که محتوى چهار فصل است. فصل اوّل در اثبات حقّانيت امر حضرت مسيح و حضرت محمّد و اين ظهور اعظم براى قوم بنى‌اسرائيل و در اين فصل بسيارى از آيات تورات را به زبان عبرى ولی به حروف فارسى نوشته‌اند. فصل دوم در اثبات حقّانيت اسلام و امر بهائى از براى زردشتيان است که حاوى براهين از کتب مقدّسه آنانست با متن فارسى خالص. فصل سوم در اثبات اديان اسلام و بهائى از براى مسيحيان است و فصل چهارم که قريب نصف کتاب را تشکيل مى‌دهد در اثبات اين امر اعظم براى قوم اسلام است. تمام فصول داراى ادلّه زياد از آيات قرآن و احاديث و اخبار و براهين عقلی مى‌باشد. اين دو کتاب طبق دستور حضرت عبدالبهاء براى طبع به مصر ارسال شد امّا چون وجوه کافى براى چاپ دو کتاب فراهم نبود فقط بطبع "تاريخ شهداى يزد" اکتفا گرديد. در سال ١٣٠٨ هجرى شمسى برابر با ١٩٢٩ ميلادى که حضرت ولىّ امرالله امر فرمودند تاريخ عمومى امر در ايران برحسب ايالت تدوين شود، مرحوم ابوى از طرف محفل مرکزى مأمور شدند که تاريخ جامعى مربوط به ولايت يزد در ذکر احوال مؤمنين و شهداى دوره اوّليّه و کليّه وقايع راجع به عصر دلاوران، يعنى دوره ظهور حضرت باب و حضرت بهاء‌الله و حضرت عبدالبهاء تهيّه کنند. ايشان مدّتى مشغول تأليف اين تاريخ بودند که نسخه آن اکنون موجود است. آخرين تأليف ابوى اين مجموعه خاطرات است که در سال ١٣٢٠ هجرى شمسى برابر با ١٩٤٢ ميلادى هنگامى که به طهران آمده بودند در سن نود سالگى برشته تحرير درآوردند. دراينجا بايد معروض گردد که علاوه بر محتويات اصلی اين مجموعه، بعضى مطالب ديگر که در تاريخ عمومى يزد ذکر شده. بهمّت اخوى حقير جناب اديب باين خاطرات اضافه شده که در حقيقت بر ارزش آن افزوده‌است.

خلاصه مرحوم ابوى اقلاً صد‌سال عمر کردند يعنى در حدود سال ١٢٦٩ هجرى قمرى برابر با ١٨٥٢ ميلادى در يزد متولّد شدند و در ١٤ خردادماه ١٣٣٢ شمسى برابر با چهارم جون سنه ١٩٥٣ به ملکوت ابهى صعود کردند و در دور مشعشع ايّام الله که فخر جميع ادوار سابق و لاحق است بشرف حضور مظهر ظهور الهى فائز و بزيارت مرکز ميثاقش مشرّف شدند و از بحر فيوضات ربّانى نصيب موفور بردند وبوصول بيش از پنجاه لوح و توقيع مبارک مفتخر گشتند و بقوّه ملکوتى و انجذابات رحمانى قريب هشتاد سال ايّام حيات را در يزد و قراء اطراف و نيريز و قصبات فارس و کاشان و مازندران به تبليغ امرالله و نشر نفحات‌الله و تعليم و تربيت جوانان و تأليف کتب و مساعدت بازماندگان شهدا و مقاومت اعدا صرف نمودند و همواره بصرف تأييد الهى در برابر بلايا و صدمات لاتحصى چون کوه استقامت کردند.

در يکى از الواح که از کلک ميثاق بافتخار وى نازل گشته حضرت عبدالبهاء چنين مى‌فرمايند‌: "اى ثابت بر پيمان انصاف اينست که خيلی در مشقّت و زحمت افتادى ولی رحمتست زيرا در راه حضرت احديّتست. تلخى شيرين است، زهر درياقست، بلا صفاست، جفا وفاست، محزون مباش مسرور و مشعوف گرد که الحمدالله لياقت آنرا داشتى که در سبيل الهى گرفتار زحمت بى‌شمار شوى ..."

همچنين در لوح ديگر مى‌فرمايند‌:

اى ثابت نابت از ملأ اعلی نداى احسنت احسنت بلند است و دلها خشنود و خرسند زيرا ثبوتى بنمودى که اهل ملکوت تحسين نمودند..." طوبى له ثمّ بشرى.

ضميمه شماره سه
وحيد دارابى

سيّد‌يحيى دارابى ملقّب به وحيد که از طرف حضرت بهاء‌الله به "وحيد عصر و فريد زمان"* توصيف شده يکى از علماى ممتاز بود که به امر حضرت باب اقبال نمود و يکى از ستارگان درخشان دور بيان شد جناب وحيد عالمى متبحّر و ارجمند بود و مخصوصاً از حافظه قوى بهره ذاتى داشت وى بشهادت منابع موثّق تقريباً تمام قرآن و بيش از سى هزار از احاديث اسلامى را از بر داشته‌است وحيد در‌ميان مردم‌احترام خاص داشت و در‌تشکيلات‌دربارى نيز‌طرف‌ثقه و‌اطمينان بود.

اثر و نفوذ پيام حضرت باب در مردم ايران چنان عظيم و خطير بود که اندکى پس از مراجعت آن حضرت از مکّه تمامى مملکت از تأثير آن بحرکت و هيجان آمده بود نبيل اعظم در يادداشت‌هاى خود شرح آن ايّام را چنين نگاشته‌است:

استدلال پيروان حضرت باب و تبيين علامات ظهور و تفسير آيات که براى مردم بيان مى‌کردند سبب حيرت نفوس مى‌گشت و وضيع و شريف را در پايتخت ايران و ساير نقاط آن مملکت بجستجوى و بحث وادار مى‌نمود حتّى سلطان ايران محمّد‌شاه نيز از استماع قيام باب و اصحاب متوجّه اهمّيّت مطلب شد و در صدد تحقيق موضوع برآمد. براى اين منظور سيّد‌يحياى دارابى را که از دانشمندان زمان و داراى فصاحت بيان بود بشيراز فرستاد تا از حقيقت حال دعوت باب اطّلاع يابد و نتيجه را بدرگاه سلطنت بنويسد. شاه نهايت اعتماد را بسيّد‌يحيى داشت شهرت سيّد در بين عموم باندازه‌اى بود و احترامش بدرجه‌اى که چون در مجلسى ورود مى‌فرمود و لب بسخن مى‌گشود احدى را ياراى تکلّم نبود. (١)

وحيد که در آن زمان در طهران مهمان شاه بود از طرف وى مأمور شد به شيراز سفر کند و با‌حضرت باب ملاقات نمايد مى‌گويند که شاه يک

* حضرت بهاء‌الله _ کتاب ايقان چاپ مصر ص ١٧٤

اسب، يک شمشير و يکصدتومان وجه براى انجام اين سفر در اختيار وحيد گذاشت وحيد در اجراى خواسته شاه بلافاصله بسوى شيراز رهسپار شد و در ميان راه سرى هم به خانه خويش در يزد که همسر و چهار پسرش در آن مى‌زيستند زد* در يزد تعداد زيادى از نفوس بملاقات او آمدند تا در باره مأموريتش بشنوند شرح مختصرى در باره اين ملاقات در کتاب تاريخ شهداى يزد ثبت شده‌است.

ايشان از طهران حرکت فرموده وارد يزد شدند در حالتيکه شمشير در دست گرفته و سوار بر اسب شده و چند نفر از مقدّسين در رکاب ايشان تشريف بردند بمصلاّى صفدرخان که معروف است و در آنوقت چندين هزار خلق جمع بودند فرمودند اى اهل يزد سيّد بزرگوارى در شيراز اظهار امر قائميّت فرموده و من مى‌خواهم بشيراز روم و او را ملاقات کنم اگر باطل است با اين شمشير با او مقاتله کنم و اگر حقّ است در سبيلش جهاد نمايم. حال هرکس ميل دارد بهمراه من بيايد من روانه هستم آن جمع به يک قول گفتند شما از جانب جميع ماها از عالم و جاهل و وضيع و شريف و فقير و غنى وکيل هستيد برويد و آنچه بر شما محقّق گشت ما تماماً شما را قبول داريم و مطيع رأى شما هستيم و علم و عقل و تقوى و ايمان و ادراک و رد و قبول شما در اين امر بر تمام ما حجّت است. (٢)

جناب وحيد در يکى از نوشته‌هاى خود تاريخ ملاقاتش را با حضرت باب در شيراز ماه جمادى الاوّل از سال ١٢٦٢ هجرى (اپريل _ مى سال ١٨٤٦ ميلادى) ثبت نموده‌است نبيل در تاريخ خود شرح ملاقات وحيد را با حضرت باب چنين بيان نموده‌است:

سيّد دارابى در منزل جناب حاج ميرزا سيّدعلی خال بحضور مبارک مشرّف شد و برحسب سفارش عظيم** نهايت احترام را مراعات نمود جلسه اوّل دو ساعت درمحضر مبارک مشرّف بود و سؤالاتى را که در نظر داشت يکايک بحضور مبارک عرض مى‌کرد حضرت باب

* خانه اجدادى وحيد در داراب بود که در آنجا متولّد شده بود وى در نيريز هم خانه داشت.

** عظيم يکى از شاگردان حضرت باب، از روحانيون عالم و دوست نزديک وحيد بود و به او سفارش کرده بود که در ملاقات با حضرت باب نهايت ادب را رعايت کند تا مبادا در غير اينصورت بعداً احساس پشيمانى نمايد.

بيانات او را کاملاً استماع مى‌فرمودند و در مقابل هر سؤالی جواب مقنع مختصرى از لسان مبارکش جارى مى‌شد که سيّد دارابى را دچار تعجّب و حيرت مى کرد. متدرّجاً بضعف خود و قدرت باطنى حضرت باب پى برد. وقتيکه مى‌خواست مرخص شود عرض کرد انشاء‌الله در جلسه ديگر بقيه سئوالات خودم را عرض خواهم کرد و بحث را بپايان خواهم برد. وقتيکه از منزل جناب خال بيرون آمد عظيم را ملاقات نمود و جريان حال را براى او نقل کرد و گفت من هرچه در قوّه داشتم بمعرض عمل گذاشتم ولی آن بزرگوار با بيانى ساده و مختصر تمام سؤالات مرا جواب فرمودند و مشکلات مرا حلّ نمودند چون چنين ديدم خود را در محضرش ذليل و بيمقدار مشاهده کردم و همين مسئله سبب شد که زودتر از حضور مبارک مرخص شدم.

چون جلسه دوم سيّد دارابى بحضور مبارک رسيد از کثرت دهشت جميع مسائلی را که مى‌خواست از حضرتش سؤال نمايد فراموش کرد ناچار مسائلی ديگر را که مربوط به موضوع جارى نبود مطرح کرد ديد که حضرت باب نهايت فصاحت و رعايت اختصار سؤالاتى را که فراموش کرده بود يکايک جواب مى‌فرمايند و مسائل فراموش شده پس از استماع جواب و بيان آن حضرت يکايک يادش مى‌آمد.

بعداً براى بعضى حکايت کرده بود که از مشاهده اين مطلب عجيب حالت غريبى در خود احساس کردم حس مى‌کردم که در خواب سنگينى فرو رفته‌ام و جواب هر مسئله‌ايرا که از آن مسائل فراموش شده مى‌شنيدم مرا از خواب بيدار مى‌کرد از طرفى متعجّب بودم از طرف ديگر فکر مى‌کردم که شايد اين مطلب از راه تصادف باشد. خيلی پريشان بودم ديگر نتوانستم بنشينم بى‌اختيار برخاستم و اجازه مرخصى خواستم. پس از خروج شيخ عظيم را در راه ديدم چون بر حال من وقوف يافت و گفتار مرا راجع بتصادف شنيد بى‌محابا ابرو در هم کشيد و گفت ايکاش آن مدرسه‌هائيکه من و تو در آنها درس خوانديم خراب مى‌شد و ايکاش من و تو هرگز بمدرسه نمى‌رفتيم تا امروز بواسطه ضعف عقل و غرور جاهلانه‌ايکه از آن مدرسه‌ها بما رسيده از فضل الهى محروم نميمانديم. بهتر آنستکه بخدا پناه ببرى و قلباً از او بخواهى تا‌انقطاع و توجّهى بتو عطا کند و بفضل و رحمت خود ترا از اين شکّ و حيرت برهاند.

جلسه سوم که بحضور مبارک رفتم تصميم گرفتم که قلباً رجا کنم از قلم مبارک تفسيرى بر سوره کوثر مرقوم فرمايند و در نظر گرفتم که اين سؤال را قلباً بخواهم و شفاهاً چيزى در اين خصوص بمحضر مبارک عرض نکنم اگر از نيّت قلبى من مطّلع شدند و تفسير مزبور را مرقوم فرمودند بطوريکه بيانات مبارکه در تفسير سوره مزبوره با ساير کتب تفسير فرق داشته باشد بى‌درنگ صحّت رسالتش را تصديق نمايم و بامر مبارک اذعان کنم وگرنه راه خود پيش گيرم و خاطر از تشويش بپردازم.

چون بمحضر مبارک رسيدم خوفى عجيب و ترسى شديد سراپاى مرا فرو گرفت که سبب آنرا ندانستم با اينکه چند مرتبه بحضور مبارک مشرّف شده بودم هيچ اين حالت براى من دست نداده بود ولی اين مرتبه سرتاپا ميلرزيدم بطورى‌که نمى‌توانستم بايستم. حضرت باب چون مرا بآن حالت ديدند از جاى خود برخاستند دست مرا گرفتند و پهلوى خود نشانده فرمودند: هرچه مى‌خواهى بخواه هرچه دلت مى‌خواهد بپرس تا جواب بدهم. من مثل طفلی که قادر بر تکلّم نباشد و چيزى نفهمد حيرت زده و بيحرکت نشسته بودم حضرت باب تبسّمى فرمودند و بصورت من نظر انداخته گفتند اگر سوره کوثر را براى تو تفسير کنم ديگر نخواهى گفت سحر است و بصحّت رسالت من اعتراف خواهى کرد؟

از شنيدن اين مطلب گريه شديدى بمن دست داد هرچه خواستم چيزى بگويم نشد فقط اين آيه قرآن را خواندم‌:

"ربّنا انّنا ظلمنا انفسنا فان لم تغفر لنا و ترحمنا لکن من الخاسرين‌"

حضرت باب قبل از وقت عصر از جناب خال کاغذ و قلم خواستند و بتفسير سوره کوثر مشغول شدند من هيچوقت آن منظره عجيب را فراموش نمى‌کنم سيل آيات از نوک قلمش با سرعت حيرت‌آورى جارى بود* با صوتى لطيف و آوازى ظريف آيات مبارکه را تغنّى مى‌فرمود** يکسره تا غروب آفتاب اين حال استمرار داشت و بدون تأنّى و سکون قلم آيات نازل مى‌شد. در هنگام غروب تفسير سوره کوثر تمام شد آنگاه قلم را بر زمين گذاشته و فرمودند چاى بياورند بعد شروع بتلاوت آيات نازله نمودند و با صوت مؤثّرى مشغول تلاوت شدند. قلب من بشدّت مى‌طپيد مثل ديوانه بودم ظرافت لحن مبارک سوز و گدازى در وجود من ايجاد کرده بود که نمى‌توانم بيان کنم از بلندى مطالب و تابندگى جواهر ثمينه‌ايکه در مخزن آن آيات بود نزديک بود ديوانه شوم سه مرتبه مى‌خواستم بيهوش شوم باب گلاب بصورت من پاشيد قواى من تجديد شد و توانستم تا آخر بآياتيکه تلاوت مى‌فرمودند گوش بدهم.

پس از اينکه تلاوت تفسير کوثر تمام شد هيکل مبارک برخاستند و تشريف بردند و بجناب خال فرمودند جناب سيّد يحيى و ملاّ‌عبدالکريم قزوينى مهمان شما هستند از آنها پذيرائى کنيد تا تفسير سوره کوثر را که اکنون نازل شد استنساخ کنند و بعد با کمال دقّت با اصل نسخه مقابله نمايند.

حاج سيّد‌يحيى مى‌گويد من و ملاّعبدالکريم سه شبانه روز طول کشيد تا آنرا استنساخ کرديم و مقابله نموديم مخصوصاً در باره احاديثى که در اين تفسير از قلم مبارک ذکر شده تحقيق کامل بعمل آورديم و تمام آنها را در نهايت درجه متانت يافتيم. من از مشاهده اين مطلب بدرجه اطمينان رسيدم بطورى که اگر جميع قواى عالم جمع مى‌شدند ممکن نبود ايمان و اطمينان مرا سلب کنند يا تقليل دهند. (٣)

وحيد داستان مفصّل ملاقات خود را با حضرت باب به ميرزا‌لطفعلی پيشکار شاه نوشت تا‌بحضور‌شاه تقديم کند مى‌گويند وقتى شاه از اقبال وحيد بامر حضرت باب مطّلع شد به صدراعظم خود چنين گفته بود:

* بشهادت حضرت باب در شش ساعت تعداد هزار آيه از قلم آن حضرت صادر مى‌شده‌است.

** طبق مندرجات کشف‌الغطاء ص ٨١ در آن جريان متجاوز از دو هزار آيه از قلم حضرت باب نازل شده سرعت حيرت‌بخش نزول آيات در نظر سيّديحيى بهمان اندازه زيبائى و ملاحت و معانى مودوعه در آيات آن تفسير جالب توجّه بود

"بطورى‌که اخيراً اطّلاع يافته‌ايم سيّد‌يحيى دارابى بامر باب مؤمن شده‌است اگر اين خبر درست باشد برماست که از تحقير امر آن سيّد دست برداريم. جناب وحيد نامه‌اى نيز خطاب به اهل يزد مرقوم و آنان را از حقيقت امر حضرت باب باخبر نمود.

عرفان وحيد بمقام حضرت باب قلبى و کامل بود وى از لحظه‌اى که از حضور حضرت باب مرخص شد تا آخرين دقايق حيات پرحادثه‌اش وجود خويش را وقف خدمت بامر مبارکش نمود و با چنان شور و شوقى بانتشار امر حضرت باب قيام کرد که فى‌الحقيقه نمونه و در نهايت کمال بود وحيد در سراسر مملکت سفر کرد و امر بديع را بطور علنى در ميان توده مردم تبليغ نمود.

در جريان اين سفرها بود که وحيد در طهران بحضور حضرت بهاء‌الله مشرّف شد وى از طهران بطرف جنوب رهسپار گشت تا به شهر يزد رسيد وحيد در حاليکه شمشير خود را حمل مى‌نمود سوار بر همان اسبى که در سفر شيراز با آن به يزد وارد شده بود و در همان محلّى که در سفر قبل اهل يزد را ملاقات کرده بود يعنى مصلاّى صفدرخان ورود نمود وحيد در آن محلّ در حضور هزاران نفر ظهور موعود اسلام را اعلان کرد و در همان جا گروه زيادى از مستمعين بامر حضرت باب پيوستند در ميان اين نفوس شخصيّت‌هاى مهمّى وجود داشتند مانند ملاّ‌محمّد رضا معروف به رضىّ‌الرّوح و سه برادرانش که بعداً در منشاد بشهادت رسيدند حاجى ملاّ‌مهدى عطرى، پدر ورقا از شهداى بنام امر‌الله، ميرزا‌جعفر يزدى که بطورى‌که در فصل گذشته ذکر شد از همراهان حضرت بهاء‌الله در سفر بغداد به عکّا بود و سيّد‌جعفر يزدى از علماى بنام که بهمراهى وحيد به نيريز رفت و خدماتش قبلاً مورد اشاره قرار گرفت اين رجال نامدار با جمعى ديگر از نفوس فداکار ارکان امر الهى در شهر يزد شدند و با مساعى تبليغى و اخلاص و جانفشانى خويش سبب شکوفائى امر الهى در آن مدينه گشتند.

جناب وحيد سرانجام بدست دشمنانش از يزد اخراج شد و از آنجا به نيريز رفت و در آن محلّ با جرأت و شهامت و صبر و متانت بابلاغ امرالله قيام نمود و عاقبت جان خويش را در سبيل اعلاى امر مولايش نثار کرد.

ضميمه شماره چهار
حاجى ميرزا کريم خان

حاجى ميرزا کريم خان* که پس از فوت استاد بزرگوارش سيّد‌کاظم رشتى رياست فرقه شيخيّه را بدست گرفت يکى از علماى اسلام بود که در کتاب مستطاب ايقان مورد خطاب و انذار حضرت بهاء‌الله قرار گرفته‌است.

تصدّى اين چنين مقامى با وصايا و نصايح سيّد‌کاظم منافات کامل داشت چه که آن استاد ارجمند بارها بشاگردان خويش توصيه نموده بود که پس از وفاتش تحصيلات خود را ترک کنند از علايق دنيوى منقطع شوند و در جستجوى موعود در عرض و طول آن سرزمين منتشر گردند ولکن حاجى ميرزا‌کريم خان مانند بعضى ديگر از نفوس جاه‌طلب اين توصيه استاد را ناديده گرفت فى‌الحقيقه عدم خلوص و ايمان وى براى بسيارى از نفوس علی‌الخصوص سيّد‌کاظم در ابتدا هم کاملاً آشکار بود نبيل اعظم داستان زير را در يادداشت‌هاى خود ثبت کرده‌است:

از شيخ ابوتراب** شنيدم مى‌گفت که من و چند نفر ديگر از شاگردان سيّد از بيانات آن بزرگوار دانستيم که حضرت موعود داراى عيوب جسمانيّه نيست و فهميديم که اگر از اينگونه نفوس کسى مدّعى مقامى شود ادّعايش باطل است زيرا چند‌نفر در بين شاگردان سيّد بودند که با وجود دارا‌بودن عيوب جسمانى چنان مى‌پنداشتند که بعد از سيّد رشتى قائم‌مقام و جانشين او خواهند شد يکى از آنها ميرزا‌کريمخان پسر ابراهيم خان قاجار کرمانى بود اين شخص اعور و کوسه بود. ديگرى ميرزا حسن گوهر بود که بى‌اندازه فربه و سمين بود. سومى ميرزا‌محيط شاعر کرمانى که خيلی دراز و بى‌اندازه باريک بود. اين سه نفر از‌همه بيشتر آرزوى خلافت سيّد‌را

* نام کامل او حاجى ميرزا محمّدکريم خان کرمانى است

** شيخ ابوتراب از شاگردان طراز اوّل سيّدکاظم بود که بعنوان بابى در زندان طهران محبوس شد و در همانجا هم درگذشت

داشتند با آنکه هر‌سه داراى عيب جسمانى بودند. سيّد هم غالباً بکنايه مطالبى بآنها مى‌فرمود و اشاره مى‌کرد باينکه اينها ايمانى ندارند مغرورند ادّعاها خواهند کرد نادانى و حماقت خود را بزودى آشکار خواهند ساخت امّا حاجى کريمخان چند سال در محضر سيّد استفاده کرد بالاخره از او اجازه خواست که در کرمان اقامت کند و بيارى اسلام و ارتقاى مرتبه آن و انتشار احاديث ائمه هدى مشغول شود من يکروز در کتابخانه سيّد رشتى بودم شخصى وارد شد و کتابى را که حاجى کريمخان تأليف کرده بود بسيّد رشتى داد که آن را بخواند و تقريظى باو بنويسد سيّد رشتى بعضى از فصول آن کتابرا مطالعه فرمود و بآن شخص رد کرد و گفت به کريمخان بگو که خود او از ديگران براى تقدير و تقريظ کتابش تواناتر و سزاوارتر است. چون آن شخص از حضور سيّد مرخص شد و رفت سيّد با صداى غم‌انگيزى فرمود خدا کريمخان را لعنت کند. چندسال با من بسر برد حالا که از من جدا شده يگانه غرضش اينست که بعد از چند سال درس و بحث کتابى را که شامل قواعد بى‌دينى و کفر است منتشر سازد و از منهم مى‌خواهد که او را تقريظ بنگارم و تمجيد نمايم. با بعضى از اشخاص بى‌دين همدست شده که در کرمان مرکز رياست خود را استوار کند تا چون من از اين عالم بروم زمام رياست را بدست بگيرد. چه کار خطائى مى‌کند چه خيال باطلی دارد. نسيم وحى الهى در فصل بهار هدايت خواهد وزيد و آتش او را خاموش خواهد کرد. نتيجه‌اى جز خسران نخواهد ديد. من بتو اى شيخ‌ابوتراب حالا مى‌گويم که تمام اين مطالبى را که گفتم از کريمخان خواهى ديد از خدا مى‌خواهم که ترا از شرّ اين دجّالی که با حضرت موعود در آينده مخالفت خواهد کرد محافظت فرمايد. (١)

بمجرّد اينکه حاجى ميرزا کريم خان قيادت خود را به فرقه شيخى اعلام کرد تعداد قابل توجّهى از شيخى‌ها در سراسر ايران به پيروى او برخاستند و به مخالفت امر نوزاد الهى قيام نمودند.

اين نفس جاه‌طلب که هوس شهرت و شهوت رياست در دل مى‌پروراند مدّعى مقام بزرگى در عالم اسلام شد بدينمعنى که خود را رکن رابع ناميد* اين ادّعاى بى‌اساس که ناشى از خودستائى وى بود خشم و غضب علماى اسلام را برانگيخت و او ناچار شد ضمن بيانيّه‌اى در دو فقره از رسالاتش اين ادّعا را پس بگيرد.

حضرت باب پس از اظهار امر نماينده‌اى براى ملاقات حاجى ميرزا‌کريم خان اعزام و او را از مقام خود بعنوان باب مطّلع فرمودند و باقبال بامر الهى دعوت نمودند ولکن وى به انکار امر بديع ادامه داد و کتب چندى در ردّ آن منتشر کرد و تا خاتمه حيات در اجراى نيّات شوم خود در ريشه‌کن کردن شجر امر الهى بجدّ تمام کوشش نمود حاجى ميرزا کريم خان در نظر اهل بيان مظهر ظلمت محض در برابر لشکر نور محسوب مى شد.

حضرت بهاء‌الله در مواضع متعدّده از آثار خويش به حاجى ميرزا‌کريم خان اشاره و اعمال وى را مورد ملامت قرار داده‌اند از جمله لوح مبارک قناع** است که در آن بلحن عتاب‌آميزى او را مخاطب ساخته‌اند در کتاب ايقان نيز حضرت بهاء‌الله از وى بنام "... يکى از عباد که مشهور بعلم و فضل است و خود را صناديد قوم شمرده و جميع علماى راشدين را رد و سبّ نموده ..." *** ياد کرده و او را بعنوان کسى که "در سبيل نفس و هوى سالکند و در تيه جهل و عمى ساکن" مورد ملامت قرار داده‌اند. ****

حضرت بهاء‌الله ضمن اشاره به علمى که ميرزا کريم خان بدان مشهور بوده چنين فرموده‌اند:

با وجود اينکه قسم بخدا نسيمى از رياض علم الهى نشنيده و بر حرفى از اسرار حکمت ربّانى اطّلاع نيافته بلکه اگر معنى علم گفته شود البتّه مضطرب شود و جبل وجود او مندک گردد با وجود اين اقوال سخيفه‌اى بيمعنى چه دعويهاى زياده از حد نموده سبحان‌الله چقدر متعّجبم از مردمى که باو گرويده‌اند و تابع چنين شخصى گشته‌اند بتراب قناعت نموده و اقبال جسته‌اند و

* سه رکن ديگر از ارکان اربعه عبارتند از الله _ پيغمبر اکرم و ائمه اطهار.

** اين لوح مبارک در جلدهاى بعدى کتاب مورد مطالعه قرار خواهد گرفت

*** کتاب ايقان _ ص ١٤٢
**** کتاب ايقان _ ص ١٤٣

از ربّ‌الارباب معرض گشته‌اند و از نغمه بلبل و جمال گل بنعيب زاغ و جمال کلاغ قناعت نموده‌اند. (٢)

تعبير جالب توجّهى که حضرت بهاء‌الله از بعضى از آيات قرآن فرموده‌اند نشان مى‌دهد که تقريباً يکهزار و دويست سال قبل حضرت محمّد، حاجى ميرزا کريمخان را محکوم نموده بوده‌است اينست آياتى که در اين باره از قلم اعلی صادر گرديده‌است.

و در مراتب علم و جهل و عرفان و ايقان او در کتاب* که ترک نشد از آن امرى ذکر شده اينست که مى‌فرمايد ‌‌انَّ شجرَةَ الزَّقُّومِ طَعَامُ الاثيم‌‌** و بعد بيانات ديگر مى‌فرمايد تا اينکه منتهى مى‌شود باين ذکر ‌‌ذُق انَّکَ انتَ العَزيزُ الکريم‌‌*** ملتفت شويد که چه واضح و صريح وصف او در کتاب محکم مذکور شده و اين شخص هم خود را در کتاب خود از بابت خفض جناح عبد اثيم ذکر نموده اثيم فى‌الکتاب و عزيز بين الانعام و کريم فى‌الاسم. (٣)

حاجى ميرزا کريم خان چندين کتاب نوشته‌است که تمام آنها حاکى از طبيعت لاف‌زن و متکبّر اوست و نشان مى‌دهد که چگونه بعلم خود مغرور و از فهم و عقل واقعى بى‌بهره بوده است خصومت شديد وى نسبت بامر حضرت باب نيز در تمام اين کتاب‌ها بطور کامل آشکار و نمودار است حاجى ميرزا کريم خان در سال ١٢٨٨ هجرى مطابق ١٨٧٣ ميلادى در سفرى که باعتاب مقدّسه ائمه اطهار در عراق مى‌نمود وفات يافت.

* قرآن

** اثيم بمعنى گناهکار است (قرآن ٤٤ _ ٤٣. ٤٤) حاجى کريم خان با تظاهر به تواضع خود را در نوشته‌هايش اثيم ناميده‌است.

*** قرآن ٤٤.٤٩ لغت کريم که معانى مختلفى مانند شريف_ محترم و بخشنده دارد بنظر مفسّرين قرآن بمعنى يک صفت خوب آمده ولی به بيان حضرت بهاء‌الله در اين آيه از قرآن مقصد از کريم اسم خاص است.

مآخذ و يادداشت‌ها ‌
مقدّمه
١ _ کتاب ايقان ص ٧٤ _ ٧٣
فصل اوّل _ ولادت امر بهائى

١ _ حضرت بهاءالله _ لوح مبارک خطاب به‌شيخ محمّد‌تقى اصفهانى ص ١٧

فصل دوم _ آغاز سرگونى حضرت بهاءالله
١ _ ليدى بلامفيلد Chosen Highway ص ٤٥ (ترجمه)
٢ _ حضرت بهاءالله _ نقل از قرن بديع ص ٢٤٨
٣ _ ليدى بلامفيلد Chosen Highway ص ٤٠ (ترجمه)
٤ _ حضرت بهاءالله _ نقل از قرن بديع ص ٣٧٢
فصل سوم _ کلمة‌الله

١ _ حضرت بهاء‌الله _ الواح خطاب بملوک و رؤساى ارض _ ص ١٤٩ _ ١٤٨

٢ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از قرن بديع ص ٣٤٦.
٣ _ حاجى ميرزا حيدرعلی _ بهجت‌الصّدور ص ٢٤٧
٤ _ حضرت بهاء‌الله _ ادعيه حضرت محبوب ص ٧٦

٥ _ حضرت بهاء‌الله _ منتخباتى از آثار حضرت بهاء‌الله نمره ٧٤

٦ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٢٠
٧ _ حضرت بهاء‌الله _ مأخذ شماره ٥ نمره ٨٩

٨ _ عزيزالله سليمانى _ مصابيح هدايت جلد ششم ص ٤٤٧ _ ٤٤٦

٩ _ آهنگ بديع جلد ٢٤ شماره ٧ _ ٨ ص ٢١٢
١٠ _ مأخذ شماره ٩

١١ _ حاج محمّد طاهر مالميرى _ خاطرات مالميرى ص ٨٠ و ١٠٤

١٢ _ مأخذ بالا ص ١١٦ _ ١١٥

١٣ _ عبدالحميد اشراق خاورى _ محاضرات جلد اوّل ص ٤٥٣

١٤ _ فاضل مازندرانى _ اسرارالآثار جلد اوّل ص ٣٣
١٥ _ حضرت بهاء‌الله _ کتاب ايقان ص ٣٦
١٦ _ حضرت بهاء‌الله _ کتاب اقدس بند ١٧٣
فصل چهارم_ نخستين تجليّات قلم اعلى
١‌_ حضرت بهاء‌الله _ کتاب ايقان ص ٧٣

٢_ حضرت بهاء‌الله _منتخباتى از آثار حضرت بهاء‌الله نمره‌هاى ٥٦ و ٦٣ و ٦٤

٣‌_ حضرت بهاء‌الله‌_ مأخذ بالا _ نمره ٥٦
٤‌_ حضرت بهاء‌الله‌_ مأخذ بالا _ نمره ٦٣
٥‌_ حضرت بهاء‌الله‌_ مأخذ بالا‌_ نمره ٥٥

٦‌_ حضرت‌بهاء‌الله‌_ لوح خطاب به شيخ محمّد تقى اصفهانى‌ ص ١٢٥ و ١٢٧

٧‌_ حضرت بهاء‌الله‌_ نقل از قرن بديع‌ ص ٣‌_ ٢٣٢
فصل پنجم _ نخستين الواح نازله در عراق
١ _ حضرت بهاء‌الله _ کتاب ايقان ص ١٩٤
٢ _ قرآن ٩٣: ٣
٣ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از قرن بديع ص ٢٤٨
٤ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٣٠
٥ _ حضرت بهاء‌الله _ مأخذ بالا

٦ _ حديث اسلامى نقل از لوح شيخ محمّد تقى اصفهانى ص ٣٣

٧ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از قرن بديع ص ٢٥٢ _ ٢٥١
٨ _ حضرت بهاء‌الله _ کتاب ايقان ص ١٩٤

٩ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از ترجمه توقيع ظهور‌عدل‌الهى _ ص ١٦٠

١٠_ حضرت بهاء‌الله _ مأخذ بالا
١١_ حضرت بهاء‌الله _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٣٣

١٢_ حضرت بهاء‌الله _ لوح‌احمد‌عربى _ نقل‌از‌تسبيح‌و‌تهليل ص ٢١٨

١٣ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از توقيع دور بهائى ص ١٨
١٤ _ حضرت بهاء‌الله _ مأخذ بالا ص ١٩_ ١٨
١٥ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از قرن بديع ص ٢٧٦
١٦ _ حضرت بهاء‌الله _ مأخذ بالا ص ٢٨٥
فصل ششم _ کلمات مکنونه

١ _ حضرت بهاء‌الله _ کلمات مکنونه عربى _ قسمت مقدّمه.

٢ _ حضرت بهاء‌الله _ منتخباتى از آثار حضرت بهاء‌الله نمره ١٥٣

٣ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از توقيع ظهور عدل الهى ص ٦٩

٤ _ حضرت بهاء‌الله _ کلمات مکنونه فارسى نمره ٥٣

٥ _ حضرت بهاء‌الله _ کلمات مکنونه فارسى قسمت خاتمه

٦ _ حضرت بهاء‌الله _ کلمات مکنونه _ بترتيب نمره ١ عربى _ ٢٦ و ٥٧ فارسى _ ١٤ و ١٢ و ٣٢ عربى _ ٣٢ و ٣٧ و ٨٢ و ٨١ و ١٧ و ٦٤ و ٦٣ و ٥٣ و ٧٦ فارسى

٧ _ حضرت بهاء‌الله _ کلمات مکنونه عربى نمره ١٣
٨ _ حضرت بهاء‌الله _ کلمات مکنونه فارسى نمره ١٩
٩ _ حضرت عبدالبهاء _ نقل از قرن بديع ص ٤٧٢
١٠_ حضرت بهاء‌الله _ کلمات مکنونه فارسى نمره ٧١
١١_ حضرت بهاء‌الله _ کلمات مکنونه فارسى نمره ٧٩

١٢_ حضرت بهاء‌الله _ کلمات مکنونه فارسى آيات مبارکه قبل از قطعات نمره ٢٠ و ٤٨

١٣_ حضرت بهاء‌الله _ کلمات مکنونه فارسى نمره ٧٧

١٤_ حضرت عبدالبهاء _ نقل از اسرارالآثار جلد ٥ ص ٤٠ _ ٣٦ و مائده آسمانى جلد ٢ ص ٣٧

١٥_ حضرت بهاء‌الله _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٣٧ _ ٣٦

فصل هفتم _ يادى از مؤمنين اولّيّه
١_ عزيزالله سليمانى _ مصابيح هدايت جلد اوّل ص ٢١٦
٢_ مأخذ بالا ص ٢٤٢_٢٢٢

قسمت‌هائى که از اين کتاب نقل شده با علامت گيومه مشخّص گرديده‌است بقيّه مطالب اين قسمت عيناً از متن کتاب ترجمه شده‌است.

٣_ حضرت عبدالبهاء _ نقل از قرن بديع ص ٢٩٥

٤ _ شرح حال جناب ملاّصادق خراسانى در کتاب تذکرة‌الوفاء ص١٣ بقلم حضرت عبدالبهاء و نيز در کتاب مطالع‌الانوار اثر نبيل زرندى مندرج است. (مترجم)

٥ _ عزيزالله سليمانى _ مصابيح هدايت جلد اوّل ص ٦٤٩_ ٦٤٤

فصل هشتم _ هفت وادى

١ _ حضرت بهاء‌الله _ هفت‌وادى‌_ آثار قلم اعلی جلد ٣ ص ٩٦

٢ _ مأخذ بالا _ ص ٩٨
٣ _ مأخذ بالا _ ص ١٠٢
٤ _ مأخذ بالا _ ص ١٠٧
٥ _ مأخذ بالا _ ص ١٠٣
٦ _ مأخذ بالا _ ص ١٠٩
٧ _ مأخذ بالا _ ص ١٢٢
٨ _ حضرت عبدالبهاء _ ترجمه

٩ _ حضرت بهاء‌الله _ هفت وادى _ آثار قلم اعلی جلد ٣ ص ١٢٤

١٠ _ مأخذ بالا ص ١٢٥ _ ١٢٤
١١ _ مأخذ بالا ص ١٣٤ و ١٢٩
١٢ _ مأخذ بالا ص ١٢٩
١٣ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از قرن بديع ص ٢٨٣

١٤ _ حضرت بهاء‌الله _ چهار‌وادى _ آثار‌قلم‌اعلی جلد ٣ صفحات ١٤٩ تا ١٥٢

فصل نهم _ بعضى الواح مهمّه نازله در بغداد
١ _ خاطرات مالميرى _ ص ٩٨ _ ٩٦
٢ _ حضرت بهاءالله _ مناجات ص ٢١٨
٣ _ مأخذ بالا ص ١٠٢
٤ _ حضرت بهاءالله _ مائده‌آسمانى جلد ٤ ص ٣٢٢
٥ _ حضرت عبدالبهاء _ مجموعه خطابات عبدالبهاء ص ١٩
٦ _ حضرت بهاءالله _ نظم جهانى بهائى ص ١٠٨
٧ _ حضرت بهاءالله _ مأخذ بالا ص ١١٠
٨ _ حضرت بهاءالله _ مأخذ بالا ص ١١٠

٩ _ حضرت بهاءالله _ منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله نمره ٧٤

١٠_ حضرت بهاءالله _ نقل از گنجينه حدود و احکام ص ١٤٥

١١_ خاطرات مالميرى _ ص ٧٩ _ ٧٨
١٢_ حضرت‌ولىّ‌امرالله _ قرن بديع ص ٤٩٤ _ ٤٩٣
١٣_ حضرت بهاءالله _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٥٩
١٤_ حضرت بهاءالله _ مأخذ بالا ص ٦٠ _ ٥٩
١٥_ نبيل زرندى _ مطالع‌الانوار ص ٥٣٤ _ ٥٣٣
١٦_ خاطرات مالميرى _ ص ٣٠ _ ٢٦

قسمتهائى که از اين کتاب نقل شده با علامت گيومه مشخّص گرديده و بقيّه مطالب اين قسمت عيناً از متن کتاب اصلی ترجمه شده است.

١٧_ حضرت ولىّ‌امرالله _ قرن بديع ص ٢٩٣ _ ٢٩٢
١٨_ حضرت بهاءالله _ نقل از قرن بديع ص ٢٩٦
١٩_ حضرت بهاءالله _ مأخذ بالا ص ٢٩٧
٢٠_ حضرت بهاءالله _ مأخذ بالا ص ٢٩١ _ ٢٩٠

٢١_ حضرت بهاءالله _ منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله نمره ٤٥

٢٢_ حضرت بهاءالله _ لوح‌شکر‌شکن‌نقل‌از‌درياى‌دانش‌ص ١٥٠ _ ١٤٩

٢٣_ حضرت بهاءالله _ منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله نمره ٤٥

٢٤_ حضرت بهاءالله _ کلمات مکنونه عربى نمره ٥١

٢٥_ حضرت بهاءالله _ لوح خطاب به‌شيخ محمّد تقى اصفهانى ص ٤٠ _ ٣٩

٢٦_ حضرت بهاءالله _ مأخذ بالا ص ٦٣
٢٧_ حضرت بهاءالله _ کتاب ايقان ص ٢٠
فصل دهم _ کتاب ايقان
١ _ محمّدعلی فيضى _ خاندان افنان ص ٢٦ _ ٢٥
٢ _ مأخذ بالا ص ٣٥ _ ٣٢
٣ _ مأخذ بالا ص ٤٣ _ ٤٢
٤ _ حضرت بهاء‌الله _ کتاب ايقان ص ١٩٥
٥ _ حضرت ولىّ‌امرالله _ قرن بديع ص ٢٨٥
٦ _ دانيال _ ٩ : ١٢
٧ _ حضرت بهاء‌الله _ کتاب ايقان ص ٢ و ٣
٨ _ مأخذ بالا ص ١٠
٩ _ مأخذ بالا ص ١٢
١٠ _ مأخذ بالا ص ١٢٨
١١ _ مأخذ بالا ص ٢٠ _ ١٧
١٢ _ مأخذ بالا ص ٢٥ _ ٢٣
١٣ _ مأخذ بالا ص ٣٢ _ ٢٦
١٤ _ مأخذ بالا ص ٤٩ _ ٤٨
١٥ _ مأخذ بالا ص ٥٠
١٦ _ مأخذ بالا ص ٥١
١٧ _ مأخذ بالا ص ٥٢ _ ٥١
١٨ _ مأخذ بالا ص ٥٥
١٩ _ مأخذ بالا ص ٦١
٢٠ _ مأخذ بالا ص ٦٣ _ ٦٢
٢١ _ مأخذ بالا ص ٦٤ _ ٦٣
٢٢ _ مأخذ بالا ص ٥٣
٢٣ _ مأخذ بالا ص ٣٨
٢٤ _ مأخذ بالا ص ٤٠ _ ٣٨
٢٥ _ مأخذ بالا ص ٤٣ _ ٤١
٢٦ _ مأخذ بالا ص ٤٤ _ ٤٣
٢٧ _ مأخذ بالا ص ٧٤٠ _ ٧٣
٢٨ _ مأخذ بالا ص ٧٥ _ ٧٤
٢٩ _ مأخذ بالا ص ٧٧
٣٠ _ مأخذ بالا ص ١٢ _ ١١٨
٣١ _ مأخذ بالا ص ١٣٧
٣٢ _ مأخذ بالا ص ١٢٤
٣٣ _ مأخذ بالا ص ١٣٩ _ ١٣٧
٣٤ _ مأخذ بالا ص ٨١ _ ٨٠
٣٥ _ مأخذ بالا ص ٩٤
٣٦ _ مأخذ بالا ص ١٠٢
٣٧ _ مأخذ بالا ص ٨٥
٣٨ _ مأخذ بالا ص ٨٦
٣٩ _ مأخذ بالا ص ٩١ _ ٩٠
٤٠ _ مأخذ بالا ص ١١٢ _ ١١١
٤١ _ مأخذ بالا ص ١٤٥
٤٢ _ مأخذ بالا ص ١٦٣
٤٣ _ مأخذ بالا ص ١٥٢ _ ١٤٨
٤٤ _ مأخذ بالا ص ١٥٨ _ ١٥٦
٤٥ _ مأخذ بالا ص ١٥٤
٤٦ _ مأخذ بالا ص ١٦٨ و ١٦٩
٤٧ _ مأخذ بالا ص ١٧٣ و ١٧٤
٤٨ _ مأخذ بالا ص ١٨٠ _ ١٧٩
٤٩ _ مأخذ بالا ص ١٨٢ _ ١٨١
٥٠ _ مأخذ بالا ص ١٨٢
٥١ _ مأخذ بالا ص ٧٢ _ ٧١
٥٢ _ مأخذ بالا ص ١٣٦
٥٣ _ مأخذ بالا ص ١٩٣
٥٤ _ مأخذ بالا ص ١٩٤ _ ١٩٣
٥٥ _ مأخذ بالا ص ٤٧
فصل يازدهم _ بعضى‌ديگر‌از‌مؤمنين‌صدر‌امر
١ _ محمّد‌علی فيضى _ خاندان افنان ص ١١٢ _ ١١١
٢ _ حضرت عبدالبهاء _ نقل از توقيع نوروز ١١٣ بديع
٣ _ نبيل زرندى _ مطالع الانوار _ مقدّمه مؤلّف
٤ _ حضرت ولىّ‌امرالله _ قرن بديع ص ٢٨٠ _ ١٧٩
٥ نبيل زرندى _ نقل از قرن بديع ص ٢٨٣
فصل دوازدهم _ در‌آستانه‌اظهار‌امر‌حضرت بهاءالله
١ _ حضرت بهاءالله _ نقل از قرن بديع ص ٧٢٣
٢ _ جرج تاونزند _ مسيح و بهاءالله _ ترجمه
٣ _ حديث اسلامى _ نقل از کتاب ايقان ص ١٨٩
فصل سيزدهم _ دوست و دشمن

١ _ عزيزالله سليمانى، مصابيح هدايت جلد دوم ص ٤٩١ _ ٤٩٨

٢ _ عزيزالله سليمانى ، مصابيح هدايت جلد دوم ص ٥٠٦ _ ٥٠٤

فصل چهاردهم _ لوح ملاّح‌القدس
١ _ نبيل زرندى _ نقل از قرن بديع ص ٣٠٢

٢ _ حضرت‌عبدالبهاء_ منتخباتى‌از‌مکاتيب‌حضرت‌عبدالبهاء جلد اوّل ص ٣٠٤

٣ _ حضرت بهاءالله _ لوح ملاّح القدس نقل از مائده آسمانى جلد ٤ ص ٣٣٥

٤ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از توقيع ظهور عدل الهى ص ١٥٩ و ١٦٠

٥ حضرت عبدالبهاء _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٢٦
فصل پانزدهم _ ميرزا‌يحيى و سيّد‌محمّد‌اصفهانى

١ _ حضرت بهاءالله _ لوح خطاب به‌شيخ محمّد‌تقى اصفهانى ص ١٣١

٢ _ حضرت بهاءالله _ مأخذ بالا ص ١٣٠ و ١٣١
٣ _ حضرت بهاءالله _ مأخذ بالا ص ١٢٥ _ ١٢٣
فصل شانزدهم _ اظهارامر حضرت بهاءالله در باغ رضوان

١ _ حضرت عبدالبهاء _ نقل از رساله ايّام تسعه ص ٣٣٠

٢ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از قرن بديع ص ٣٠٥
٣ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از قرن بديع ص ٣١٤.
٤ _ حضرت بهاء‌الله _ ايقان ص ٥٢
٥ _ نبيل زرندى _ مطالع الانوار ص ٣_٦٧ _ ٦٧٢
٦ _ حضرت بهاء‌الله _ کتاب ايقان ص ١٩٠

٧ _ حضرت بهاء‌الله _ منتخباتى از آثار حضرت بهاء‌الله چاپ آلمان نمره ١٤

٨ _ نبيل زرندى _ نقل از قرن بديع ص ٣١٤ _ ٣١٣
٩ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از قرن بديع ص ٣١٤
١٠_ حضرت بهاء‌الله _ مأخذ شماره ٧ نمره ١٤
١١_ حضرت بهاء‌الله _ مناجاة ص ١٩٧ شماره ١٧٨
١٢_ حضرت بهاء‌الله _ مأخذ شماره ٧ نمره ١١٩
١٣_ حضرت بهاء‌الله _ کتاب اقدس بند ٣٧
١٤_ حضرت ولىّ‌امرالله _ قرن بديع ص ٣١٦ _ ٣١٥.
فصل هفدهم _ سفر حضرت بهاءالله به‌اسلامبول
١ _ حضرت ولىّ‌امرالله _ قرن بديع ص ٣١٨ _ ٣١٧
٢ _ حضرت عبدالبهاء _ تذکرة‌الوفاء ص ٢٢٢
٣ _ حضرت عبدالبهاء _ تذکرة‌الوفاء ص ١٢٢
٤ _ حضرت عبدالبهاء _ تذکرة‌الوفاء ص ٤٣
٥ _ حضرت عبدالبهاء _ تذکرة‌الوفاء ص ٩٣
٦ _ حضرت عبدالبهاء _ تذکرة‌الوفاء ص ٩٦
٧ _ حضرت عبدالبهاء _ تذکرة‌الوفاء ص ١٤٦
٨ _ حضرت عبدالبهاء _ تذکرة‌الوفاء ص ٦٧
٩ _ حضرت عبدالبهاء _ تذکرة‌الوفاء ص ٦٣
١٠_ حضرت عبدالبهاء _ تذکرة‌الوفاء ص ٢٤٢ _ ٢٤١
١١_ خاطرات مالميرى _ ص ٨٦ _ ٨٥
١٢_ حضرت ولىّ‌امرالله _ قرن بديع ص ٣١٩
فصل هجدهم _ من يُظهره‌الله

١ _ حضرت بهاء‌الله _ نقل از قرن بديع ص ١٤٣ و لوح مبارک احمد

٢ _ حضرت اعلی _ نقل از قرن بديع ص ٩١
٣ _ حضرت اعلی _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٨
٤ _ حضرت اعلی _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٧
٥ _ حضرت اعلی _ نقل از قرن بديع ص ٩٠
٦ _ حضرت اعلی _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٨
٧ _ حضرت اعلی _ نقل از قرن بديع ص ٩٢
٨ _ حضرت اعلی _ نقل از قرن بديع ص ٩٠
٩ _ حضرت اعلی _ نقل از قرن بديع ص ٩٠
١٠_ حضرت اعلی _ نقل از قرن بديع ص ٩٠
١١_ حضرت اعلی _ نقل از قرن بديع ص ٩٠
١٢_ حضرت اعلی _ نقل از قرن بديع ص ٩١
١٣_ حضرت اعلی _ نقل از قرن بديع ص ٩١
١٤_ حضرت اعلی _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٨
١٥_ حضرت اعلی _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٧٦
١٦_ حضرت بهاء‌الله _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٩
١٧_ حضرت اعلی _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٩
١٨_ حضرت ولىّ‌امرالله _ قرن بديع ص ٢١٥ _ ٢٠٧
١٩_ حضرت عبدالبهاء _ مفاوضات ص ١٢١
٢٠_ حضرت عبدالبهاء _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٢٦

٢١_ حضرت بهاء‌الله _ منتخباتى از آثار حضرت بهاء‌الله چاپ آلمان نمره ١١٠

٢٢_ حضرت بهاء‌الله _ نقل از توقيع دور بهائى ص ١١ و ١٢ و ١٣ و ١٤

٢٣_ حضرت بهاء‌الله _ نقل از توقيع قد ظهر يوم‌الميعاد ص ١٠

٢٤_ حضرت اعلی _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٩

٢٥_ حضرت ولىّ‌امرالله _ نقل از توقيع دور بهائى ص ٥٨

ضميمه شماره يک _ ميرزا آقا‌جان

١ _ دکتر يونس خان افروخته _ خاطرات نه‌ساله ص ٩٠ _ ٨٠

٢ _ دکتر يونس خان افروخته _ خاطرات نه ساله ص ٥٦ _ ٥٥

٣ _ دکتر يونس خان افروخته _ خاطرات نه ساله ص ٨٤
ضميمه شماره دو _ وحيد دارابى
١ _ نبيل زرندى _ مطالع الانوار _ ص ١٦٠
٢ _ حاجى محمّد طاهر مالميرى _ تاريخ شهداى يزد ص ٥
٣ _ مأخذ شماره (١) ص ١٦٥ _ ١٦١
ضميمه شماره چهار _ حاجى‌ميرزا‌کريم‌خان
١ _ نبيل زرندى _ مطالع‌الانوار ص ٣٨ _ ٣٦
٢ _ حضرت بهاء‌الله _ کتاب ايقان ص ١٤٦
٣ _ حضرت بهاء‌الله _ مآخذ بالا ص ١٤٧

Table of Contents: Albanian :Arabic :Belarusian :Bulgarian :Chinese_Simplified :Chinese_Traditional :Danish :Dutch :English :French :German :Hungarian :Italian :Japanese :Norwegian :Persian :Portuguese :Romanian :Russian :Spanish :Turkish :Ukrainian :