كتب أكثر من قبل مؤلفين ديگر

الوهيت و مظهريت
بهاءالله موعود كتابهاى آسمانى
بهاءالله وعصر جديد
تاريخ نبيل (مطالع الانوار)
تقريرات درباره كتاب مستطاب اقدس
تنى چند از پيشگامان پارسى نژاد
حضرت طاهره
طراز الهى جلد ١
طراز الهى جلد ٢
نفحات ظهور حضرت بهاءالله - جلد اول
گوهر یکتا
Free Interfaith Software

Web - Windows - iPhone








مؤلفين ديگر : حضرت طاهره
فهرست
صفحه
پيش گفتار ٣
گفتار نخست در مقدّمات:
بخش نخست _ منابع نگارش متن اصلی کتاب ٩
منابع بهائى ٩
منابع غير امرى ٣٧
بخش دوم _ مشاهير زنان در تاريخ اديان ٧٥
بخش سوم _ تساوى حقوق رجال و نساء ٩١
گفتار دوم در شرح حيات جناب طاهره
بخش نخست _ شهر قزوين، زادگاه جناب طاهره ‌١٠٧‌
بخش دوم _ اجداد و منسوبان جناب طاهره ١٢١

بخش سوم _ تولّد‌و‌روزگار‌کودکى‌و‌نوجوانى‌جناب‌طاهره ١٥٤

بخش چهارم _ ازدواج جناب طاهره ١٦٣

بخش پنجم _ گرايش جناب‌طاهره‌به‌مکتب شيخيّه ‌‌ ١٧٢

بخش ششم _ سفر جناب طاهره به کربلا ‌ ‌١٨٣‌

بخش هفتم _ ايمان جناب‌طاهره‌و‌قيام به‌انتشار‌امر‌بديع ١٨٧

بخش هشتم _ حوادث ايّام کربلا و بغداد ١٩٤
بخش نهم _ مراجعت جناب طاهره به‌ايران ٢١٣
بخش دهم _ ورود جناب طاهره به‌قزوين ٢٢٦
بخش يازدهم _ عزيمت جناب طاهره به‌طهران ٢٤٩
بخش دوازدهم _ جناب طاهره در احتفال بدشت ٢٥٧

بخش سيزدهم _ ايّام‌اقامت‌جناب طاهر‌در‌مازندران ٢٨٧

بخش چهاردهم _ ايّام‌اقامت‌جناب‌طاهره‌در‌خانه‌کلانتر ٢٩٤

بخش پانزدهم _ شهادت جناب طاهره ٣٠٨
بخش شانزدهم _ زيارت‌نامه جناب طاهره ٣٣٦

بخش هفدهم _ توقيعات‌حضرت‌باب‌به‌اعزاز‌جناب‌طاهره‌ ٣٩٤

گفتار سوم _ آثار جناب طاهره
بخش نخست _ آثار منظوم ٣٤٤
بخش دوم _ آثار منثور ٣٩٤
کتاب‌شناسى:
الف _ کتب و مقالات فارسى و عربى ٤٨٧

ب _ کتب‌و‌مقالات‌انگليسى‌و‌ساير‌زبان‌هاى‌اروپائى٤٩٦

فهرست اعلام ١ تا ٢٣
مقدّمه ناشر

در تاريخ پر‌حادثه ديانت حضرت باب زندگى مشعشعانه و آثار فراوان جناب طاهره قرّة‌العين بلاشکّ بيش از همه مؤمنين اوّليّه عهد اعلى مورد توجّه نويسندگان، شعرا، قصّه سرايان و حتّى رديّه نويسان قرار‌گرفته وآثار فراوانى در زمينه حيات، مجاهدات، آثار نظم و نثر و بخصوص تأثير شديد اين نابغه دوران در مسائل مربوط به‌حقوق زنان به‌رشته تحرير در‌آمده است.

زندگى‌نامه جناب طاهره مشحون از حوادث بى‌شمار و کم‌نظير تاريخى است. تولّد و پرورش وى در يک شهر بسيار قديمى و در خانواده‌اى متديّن ولی بنياد‌گرا داستان جامع و کوتاه از اوضاع زنان در قرن نوزدهم است. نماد ماهيّت و قدرت روح تحوّل و تغيير در نهاد بانوى هوشيار و آگاهى ميباشد که در بطن يک جامعه متحجّر و کوتاه‌بين رشد مى نمايد و مانند ستونى از نور از چاه قيودات کهنه به‌آسمان وسيع رفيع پرتو مى‌افکند و در بحبوحه مذلّت و خوارى همجنسان خود شماى حقيقى استعدادهاى نهفته يک زن پرده‌نشين را در محافل و مجالس مردان فاضل و دانشمند زمان به‌منصّه ظهور ميرساند.

دانشمند و نويسنده پرکار جناب دکتر نصرت‌الله محمّد‌حسينى به‌مناسبت يکصد و پنجاهمين سال انعقاد اجتماع بدشت جزئيّات حيات پر‌تلاطم طاهره، سوابق خانوادگى، آثار و نوشته‌هاى منظوم و منثور و حتّى اوضاع و احوال زادگاه او را که حاصل تحقيق دقيق در صدها نوشته‌و اثر، خواه موافق يا مخالف است به رشته تحرير در‌آورده است.

مؤسّسه معارف بهائى بسيار خوشوقت است که انتشار چنين اثر مهمّ تاريخى را عهده‌دار گرديده‌ و نتيجه زحمات چندين دهه ايشان را بصورت اين کتاب در اختيار خوانندگان ارجمند قرار ميدهد.

مؤسّسه معارف بهائى
حضرت طاهره
شرح حيات و آثار منظوم و منثور قرّة العين
بمناسبت يکصد و پنجاهمين سال انعقاد احتفال بدشت
نصرت‌الله محمّد حسينى
به همسر عزيزم افسر
به‌پاس سى و چهار سال صفاء و دوستى
پيشگفتار

يکصد و پنجاه سال پيش در تاريکترين عصر تاريخ ايران حضرت طاهره در بدشت کشف حجاب نمود. چهارسال پس از اجتماع بدشت اين نادره زمانه منشور آزادى زنان در يک دست و جان شيرين در ديگر دست به جاودانه‌هاپيوست. طاهره چون شمع سوخت و رخ از افق تاريخ بر افروخت.

در سوز شمع جز پرِ پروانه‌اى نسوخت
ما سوختيم و آتش ما در جهان گرفت

طاهره به‌فتواى علماء دين و فرمان شاه ايران‌زمين به‌مرگ محکوم گشت. در باغى در خارج دروازه شهر طهران دستمال ابريشمين در حلقش فرو نمودند و شايد هنوز آثار حيات در او باقى بود که جسدش را به‌چاهى در افکندند و با خاک و سنگ انباشتند، ولکن " گمان مبر که به‌آخر رسد حکايت عشق". فرياد طاهره از آن دورها، از اوج آسمانها بگوش ميرسد، فريادى که نداء آزادى و مساوات نوع بشر بهمراه دارد:

محکوم شود ظلم به‌بازوى مساوات
معدوم شود جهل ز نيروى تفرّس
گسترده شود درهمه‌جا‌فرش عدالت
افشانده شود درهمه جا‌تخم ‌تونّس
مرفوع‌شود‌حکمِ خلاف از همه‌آفاق
تبديل‌ شود اصل‌ تباين به‌ تجانس

طاهره همه چيز داشت. بغايت زيبا بود. در دانش و فضل و کمال گوى سبقت از رجال ربوده بود. شهرت علمى و ثروت سرشار پدر و مادرش از حدّ فزون بود. شاه ايران زمين مشتاق وصال او بود. با اين همه هيچيک از مظاهر فريباى جهان خاک او را از توجّه به‌عالم پاک باز نداشت. عاشق نقطه اولى بود و با همه هستى خويش مشتاق ديدار آن طلعت‌اعلى. ولکن چرخ تقدير اين ديدار ميسّر ننمود.

شيفته حضرت اعلاستم عاشق ديدار دلاراستم
راهرو وادى سوداستم از همه بگذشته تراخواستم
پرشده از عشق تو اعضاى من

پس از شهادت حضرت باب " باد خزان به‌گلشن آمال او وزيد". طاهره در خانه کلانتر خبر شهادت حضرت باب را شنيد. تحمّل شهادت آن حضرت و هزاران عاشق جانسوخته فوق طاقت طاهره بود. بلايائى که حضرت طاهره در ايران و عراق تحمّل فرمود در طاقت همه نبود. با آنکه بر انواع معارف دينى عصر خويش احاطه داشت جوهر فنا و محويّت بود. صدها تن از عالمان دين طوق ارادتش برگردن افکنده و هزاران تن از مردم عراق و ايران از درياى فضل و کمالش بهره گرفته‌اند. علماء جرأت مباهله با وى نداشتند و فضلاء در برابر استدلالش محکوم و منکوب ملاحظه گشتند. بفرموده حضرت عبدالبهاء " در تقرير آفت دوران بود و در احتجاج فتنه جهان". حضرت ولىّ‌امرالله در بيانى بظاهر مختصر و به‌حقيقت بسيار جامع طاهره را " شاعره‌اى جوان، از خاندانى برجسته، صاحب جمال و بلاغتى مسحور کننده، روحى شکست ناپذير، نظريّاتى متهوّرانه و رفتارى بى‌نهايت شجاعانه و از لسان جلال حضرت يگانه ملقّب‌به‌‌"طاهره جاودانه"‌تصوير فرموده‌اند. پرفسور ادوارد‌براون، خاورشناس برجسته و استاد ممتاز دانشگاه کمبريج انگلستان در باب طاهره مينويسد " ظهور بانوئى چون قرّة‌العين در هر عصر و کشورى از نوادر زمان است. امّا در کشورى چون ايران حادثه‌اى بينظير بل معجزه است.‌.‌. اگر آئين بابى فاقد دليل ديگرى بر اثبات عظمت خود بود همين کافى بود که قهرمانى چون قرّة‌العين آفريده بود." مورّخان رسمى دربار قاجار چون سپهر و هدايت و حقايق‌نگار با آنکه نهايت خصومت با امر بديع و طاهره داشتند بااين همه به‌غايت جمال و کمال و قوّت استدلال حضرتش اعتراف نموده‌اند. دکتر علىّ‌الوردىّ استاد جامعه شناسى دانشگاه بغداد ميگويد که بعلّت جمع نهايت جمال، ذکاء مفرط، قوّت شخصيّت و لسان فصيح در وجود طاهره وى از نفوسى بوده است که مسيرتاريخ را تغيير داده‌اند. دکتر الوردىّ مينويسد که" طاهره متعلّق به زمان خود نبود و حدّ اقلّ صد سال زودآمده بود. شايد اگر در عصر ما ظاهر گشته بود بزرگترين بانوى سده بيستم مسيحى بود". شهاب الدّين محمود آلوسى مفتى بغداد از محضر طاهره استفاضه نمود و با نهايت صراحت به‌غايت عفّت و تقوى و دانش و ذکاء طاهره کتباً و شفاهاً شهادت داد. گوبينو، نويسنده معروف فرانسوى او را " سرآمد علماى زمان " و " اعجوبه عصر" شمرد. شاهزاده خانم قاجار شمس جهان او را " خاتون عالم" و علاّمه دکتر محمّد اقبال لاهورى " خاتون عجم" ناميد. نه تنها در معاهد علمى اسلامى در عراق عرب دانشمندان به‌گردش انجمن کرده استفاضه مينمودند، در همه جاى ايران از جمله در دل جنگلهاى مازندران و بويژه در قريه "واز" مردم او را مى‌پرستيدند و قدمگاهش را مقدّس شمرده بيادش نامگذارى مينمودند. جذبه جمال و کمال و درعين حال افتادگيش قلوب را تسخير مينمود. آنچه خود در اين باب سروده است (با تغيير ضمير حاضر به غايب) گوياى زبان حال ارادت کيشان فراوان حضرتش در بلاد و ديار بوده است:

اگر به باد دهد زلف عنبر آسا را اسيرخويش کند آهوان صحرا را

وگر‌به‌نرگس‌شهلاى‌خويش‌سرمه‌کشد بروز تيره نشاند تمام دنيا را

براى ديدن رويش سپهر‌هر دم صبح برون بر آورد آئينه مطلاّ‌را

گذار وى به کليسا اگر فتد روزى بدين خويش برد دختران ترسارا

نگارنده خيلی زود با نام طاهره آشنا گشت. مادرم اشعار طاهره را با لحن ملکوتى خاصّ در کنار بالينم زمزمه مينمود، هنوز آهنگ دلنشين صداى او که غزل طاهره را ترنّم مى‌نمود در گوش جانم است.

بخيالت اى نکو رو بمدام باشد اين دل
بجمالت اى نکوخو بکلام باشد اين دل
.‌.‌.‌
بجمال حسن رويت به‌تتار مشک مويت
به‌حصار بزم کويت به‌مرام باشد اين دل

از همان دوران کودکى عشقى عجيب به‌طاهره داشتم و بى اغراق از چهارده‌سالگى در باب حيات و آثار او به‌پژوهش پرداختم. هرچه در اين خصوص يافتم بدّقت خواندم و ارزيابى نمودم. همواره مشتاق اخذ آگاهى بيشتر از حيات و آثار اين نادره زمانه بودم. تا در سال ١٩٧٣ ميلادى که بدعوت و محبّت دو تن ازاستادان برجسته زمان به تدريس حقوق در دانشکده علوم ادارى و بازرگانى قزوين ( که بعداً بخشى از مجتمع عالی آموزشى دانشگاه طهران گرديد) اشتغال يافتم. به‌مدّت پنج سال هفته‌اى يک و گاه دو روز بدان شهر مى‌رفتم و در ساعات فراغت با برخى از دانشجويان که از بستگان جناب طاهره بودند مصاحبات اختصاصى مينمودم. وسيله آنان با تنى چند از قدماء خاندان شهيدى و صالحى قزوين ملاقات نمودم و اِطّلاعات پر ارزشى در باب حيات طاهره و منسوبان آن حضرت بدست آوردم. در اينجا وظيفه خود ميدانم که از همه آنان سپاسگزارى نمايم.

درباب حيات و آثار طاهره دهها کتاب و صدها مقالت بزبانهاى مختلف انتشار يافته است که هر يک بجاى خود حاوى نکات مهمّه در خصوص اين بانوى فاضله است. نگارنده تلاش نموده تا به اهمّ آنها اشارت نمايد و محتواى هريک را باختصار بکاود.

بخش نخست از گفتار نخست تحت عنوان منابع نگارش متن اصلی کتاب بدين امر اختصاص يافته است. اين بخش اگرچه بيش از حدّ مفصّل گرديده ولکن خواننده گرامى هوشمند در مييابد که نگارنده را چاره‌اى جز آن نبوده است. بخش دوم از گفتار نخست در بيان احوال مشاهير زنان در تاريخ اديان است. زيرا در بيانات مبارکه حضرت عبدالبهاء و حضرت ولىّ‌امرالله نام جناب طاهره در کنار نام آن جاودانگان آمده است و آگاهى اجمالی از احوال آنان ضرورى بنظر ميرسيده است. بخش سوم از گفتار نخست توضيح تعليم اساسى امر حضرت بهاءالله، وحدت رجال و نساء باستناد نصوص مقدّسه بهائيّه است. براى تحقق اين تعليم مقدّس به‌حقيقت حضرت طاهره جان فداء فرموده‌است و او نخستين قربانى احقاق حقوق نسوان در عصر اخير تاريخ جهان است.

گفتار دوم که به‌حقيقت متن اصلی کتاب است حاوى احوال حضرت طاهره است. پس از بيان تاريخ و جغرافياى شهر قزوين زادگاه طاهره در بخش نخست، بترتيب در بخشهاى بعدى به اجداد و منسوبان، تولّد ، روزگار کودکى و نوجوانى، ازدواج طاهره و ديگر حوادث مهمّه حيات او پرداخته‌ايم.

گفتار سوم اختصاص به آثار طاهره دارد. در بخش نخست اشعار طاهره و در بخش دوم آثار منثور طاهره نقل گرديده و مورد بررسى قرار گرفته است.

در اين کتاب نهايت دقّت بکار رفته تا اطّلاعات مکتسبه از منسوبان جناب طاهره با محتواى مدارک موثّق موجود و نيز نظريّات پژوهشگران بهائى و غير بهائى با نصوص مبارکه طلعات مقدّسه بهائيّه تطبيق گردد.

تحسين و تقدير و عنايت مستمرّ معهد مقدّس‌اعلى خصوصاً طىّ دو مرقومه مبارکه مورّخه نهم شهرالملک ١٥٠ بديع(١٤ فوريه ١٩٩٤ ميلادى) و سيزدهم شهر‌الرّحمة ١٥٢ بديع ( پنجم جولاى ١٩٩٥ ميلادى) دارالانشاء بيت‌العدل‌اعظم الهي مشوّق اصلی اين فانى در اتمام کتاب " حضرت طاهره " گشته است.

مساعدت دائره جليله نصوص و الواح مرکز جهانى امرالله نيز مورد کمال تقدير قلبى نگارنده است.

مراحم و تشويقات حضرت ايادى امرالله، استاد دانشمند جناب علی‌اکبر فروتن عليه‌بهاءالله خصوصاً طىّ مکتوب مرغوب مورّخ پانزدهم مى ١٩٩٦ و مرقومه شريفه مفصلّه مورًخه ١٤ نوامبر ١٩٩٦ ميلادى بى‌ترديد اين فانى را منبع عظيم نيروى روحانى بوده است.

آغاز و تکميل پژوهش حاضر همچنين مديون ترغيبات دو وجود نازنين و عزيز است. نخست مادر فداکار و موقنه‌ام متصاعده الى الله بانو قدسيّه آل‌ندّاف عليها رضوان‌الله که پيش از همه مرا با نام و آثار حضرت طاهره آشنا فرمود. دوم همسر محبوب و ارجمندم افسر عزيز که با نهايت محبّت و گذشت در همه مراحل مرا يار و همکار وفادار و نظريّات پر ارزش و متينش برايم مغتنم بوده است.

سعادت ديگر اين فانى تشويقات گروهى از فضلاء‌امرالله و مؤسّسه فخيمه معارف بهائى است که آن نيز مستمّر است و همواره منبع اميد گشته است. در خاتمه وظيفه خود ميداند که از خادم جليل امرالله جناب دکتر عنايت‌الله عنايتى و همسر ارجمند هنرمندشان امة‌الله سرکارخانم ايراندخت (فوزى) عنايتى که با کمال محبّت در جريان تحقيقات اين فانى تسهيلات لازم فراهم فرموده‌اند سپاسگزارى نمايد.

آرزو دارم که اين‌پژوهش ناقابل مورد مرحمت ياران هوشمند و فاضل قرارگيرد و چون گذشته مرا در انجام تعّهدات ديگر يارى فرمايند.

نصرت‌الله محمّد‌حسينى

تابستان سال ١٩٩٨ در شهر برنابى، از کلمبياى انگلستان، کانادا

گفتار‌نخست
در‌مقدّمات
بخش نخست
منابع نگارش متن اصلی کتاب

شرح حيات جناب طاهره در آثار طلعات مقدّسه بهائيّه آمده و در دهها کتاب و صدها مقاله از پژوهشگران و نويسندگان بهائى و غير بهائى بيان گشته و آثار آن نادره زمانه ارزيابى گرديده‌است، لذا منابع نگارش کتاب را ذيل دو عنوان منابع بهائى و غير‌بهائى مورد بررسى قرار ميدهيم.

نخست منابع بهائى

الف: آثار طلعات مقدّسه: ذکر طاهره و آثار او در الواح مبارکه حضرت باب، جمال‌ابهى، حضرت عبدالبهاء و حضرت ولىّ‌امرالله به‌اختصار و يا تفصيل گرديده است.

١- در آثار حضرت باب بکرّات ذکر طاهره آمده و از او تجليل فرموده‌اند و ما شمّه‌اى از بيانات مبارکه را در طىّ شرح حيات طاهره نقل کرده‌ايم و چند توقيع مبارک را نيز در پايان احوال او آورده‌ايم.

٢- در الواح جمال‌ابهى نيز از طاهره تجليل شده و ابياتى از اشعار او نقل گرديده‌است. فقراتى از بيانات مبارکه را در متن کتاب درج کرده‌ايم.

٣- حضرت عبدالبهاء در الواح متعدّده به‌احوال و آثار طاهره اشاره فرموده‌اند که برخى از بيانات مبارکه را در طىّ کتاب آورده‌ايم. امّا دو اثر مبارک بايد بيشتر کاويده شود. نخست کتاب تذکرة‌الوفاء است و دوم مقاله شخصى‌سيّاح. عنوان کامل کتاب تذکرة‌الوفاء " تذکرة‌الوفاء في ترجمة حياة قدماء الاحبّاء " است. اين کتاب بيان احوال قريب يکصد‌تن از اصحاب عصر رسولی است. نفوسى که افتخار تشرّف به‌حضور حضرت عبدالبهاء را داشته و نزد آن حضرت بسيار عزيز بوده‌اند. جناب طاهره از جمله آن نفوس بوده است و بشرحى که در متن کتاب حاضر ( و به‌نقل از تذکرة الوفاء) آمده حضرت عبدالبهاء خاطره جالبى از وى داشته‌اند. مطالب اصلی مربوط به‌طاهره در دو موضع از کتاب بيان گشته است. در يک موضع بتفصيل به‌بيان احوال او پرداخته‌اند ( صص ٣١٠-٢٩١) و در طىّ شرح حيات جناب شمس‌الضّحى خورشيد‌بيگم نيز مطالب مفصّلی را در باب جناب طاهره مرقوم فرموده‌اند ( صص ٧٦-٢٧٠). اين کتاب از جمله مهمترين منابع نگارش کتاب حاضر است. کتاب تذکرة الوفاء در سال ١٩١٥ ميلادى از قلم مبارک حضرت عبدالبهاء صادر گشته و پيش از صعود مبارک اجازه انتشار آنرا به‌جناب آقامحمّدحسين‌کهربائى عنايت فرموده‌اند. تذکرة‌الوفاء در سال ١٩٢٤ ميلادى در مطبعه عباسيّه در حيفا و در سيصد و شانزده صفحه بطبع رسيده است. شيوه نگارش مبارک در اين کتاب در عين فصاحت و بلاغت عارفانه و عاشقانه و شور افکن است. در عين سادگى در اوج امتناع است. از جمله هر خطّ از تحرير مبارک در باب حيات طاهره آکنده از نکات دقيقه است. نگارنده در حدّ توان خويش منابع مربوط به‌زندگى طاهره را با محتواى تذکرة الوفاء تطبيق نموده است. اين کتاب به‌انگليسى تحت عنوان " Memorials of the F‌aithful" ترجمه گرديده است.

عنوان کامل مقاله شخصى سيّاح "مقاله شخصى سيّاح که در تفصيل قضيّه باب نوشته است" ميباشد. اين کتاب در فاصله سالهاى ١٣٠٨-١٣٠٦هجرى قمرى (١٨٩٠-١٨٨٨ميلادى ) از قلم مبارک صادر گشته است. عدم ذکر نويسنده کتاب دلالت بر نهايت محويّت و عبوديّت حضرت عبدالبهاء در ساحت جمال‌ابهى دارد. زيرا جائز نميدانستند که در ايّام حضرت بهاءالله ذکرى از ايشان شود. هيکل مبارک نسخه‌اى از کتاب را در سال ١٨٩٠ ميلادى در ارض اقدس به پروفسور براون Browne عنايت فرموده‌اند و بشرحى که بعداً خواهد آمد براون مبادرت به‌ترجمه کتاب بزبان انگليسى نموده است. مقاله شخصى سيّاح شامل چهار بخش است. بخش نخست (صص ٥٦-١) اختصاص به حوادث عهد اعلى دارد و بخش دوم (صص ١١٣-٥٦) مربوط به‌حيات جمال‌ابهى است. در بخش سوم در اواخر کتاب (صص ٦٥-١١٤) لوح مبارک سلطان عيناً نقل گرديده است. بخش چهارم اختصاص به‌نقل شمّه‌اى از بيانات مبارکه جمال‌ابهى و تعاليم آن حضرت دارد. مقاله شخصى سيّاح نخستين بار در بمبئى بطبع رسيده و در پايان آن قيد گرديده است " بتاريخ جمعه ٢٦ شهر ربيع‌الثّانى ١٣٠٨". نسخه مورد استفاده نگارنده در سال ١١٩ بديع وسيله مؤسسّه ملّى مطبوعات امرى ايران بطبع رسيده است. حضرت عبدالبهاء در بخش نخست از کتاب (صص ٣٤-٣٢) به احوال طاهره و خصائص شخصيّت جاودانه او اشاره فرموده‌اند. اين بخش باوجود اختصار منبع بسيار مهمّى براى نگارش کتاب حاضر بوده‌است.

٤- حضرت ولىّ‌امرالله در توقيعات متعدّده به‌احوال و آثار طاهره و خدمات او اشاره فرموده‌اند که ما به‌نقل پاره‌اى از آن بيانات در متن اصلی کتاب حاضر پرداخته‌ايم. امّا اثر جاودانه حضرت ولىّ‌امرالله God Passes By حاوى شرح مختصر و جامعى از حيات طاهره و نقش او در احتفال بدشت و ديگر حوادث عهد‌اعلى است. اين کتاب چون دو کتاب تذکرة‌الوفاء و مقاله شخصى سيّاح يکى از مهمّترين منابع نگارش کتاب حاضر است. God Passes Byشاهکار تاريخ نگارى و متنى فلسفى، علمى و هنرى است که براى پى بردن به‌نکات دقيقه عميقه مندرجه در آن بايد با کمال دقّت بکرّات مطالعه شود. از خصائص عمده کتاب بررسى علل وقوع و نتائج حوادث تاريخى امر اعظم است که متأسّفانه در آثار تاريخ نگاران بهائى کمتر بدان توجّه گرديده است. اين اثر نفيس به لوح قرن احبّاى غرب نيز معروف است و در سال ١٩٤٤ ميلادى بمناسبت يکصدمين سال ظهور امر اعظم انتشار يافته است. ترجمه فارسى آن وسيله جناب نصرالله مودّت تحت عنوان " کتاب قرن بديع" انجام يافته و آن نيز منتشر گشته است.

ب - آثار تاريخ نگاران بهائى:

١- تاريخ نبيل زرندى ؛ اين کتاب تأليف جناب يار محمّد زرندى (١٨٩٢-١٨٣١ ميلادى) ملقّب از قلم ابهى به " نبيل اعظم " است. نبيل زرندى که در کودکى مختصرى خواندن و نوشتن فراگرفته و تا نوجوانى در موطن خويش به شبانى اشتغال داشته در هفده‌سالگى در سال ١٨٤٧ميلادى با امر بديع آشنا شده و وسيله جناب سيّد حسين مهجور زواره‌اى و جناب سيّد محمّد اسمعيل ذبيح زواره‌اى فائز به‌ايمان گشته است. وى از آغاز ايمان عاشقانه قيام بخدمت کرده و به‌توفيقات عظيمه در ميدان تبليغ نائل گرديده است. نبيل پس از صعود جمال‌ابهى طاقت فرقت نداشته لذا مدّتى پس از صعود مبارک خود را در بحر غرق نموده است. از نبيل تاريخ امر و نيز چند مثنوى و اشعار ديگر و مکاتبات متعدّده با اصحاب باقى مانده که همه گوياى عمق عرفان و اطّلاعات امرى و ادبى اوست. تاريخ جاودانه نبيل چون گوهرى است که بر تاج تاريخ نگارى در دور بهائى ميدرخشد. نبيل نگارش تاريخ خويش را در سال ١٣٠٥ هجرى قمرى( ١٨٨٨-١٨٨٧ميلادى) آغاز کرده و پس از حدود يک‌سال و نيم آنرا بپايان برده است(١). لذا بايد وقايع سالهاى ١٣٠٧ قمرى( حدود ١٨٩٠ ميلادى) تا صعود جمال ابهى (١٨٩٢ميلادى) را بعداً نوشته باشد. بخشهائى از تاريخ نبيل به‌تصويب حضرت بهاءالله فائز گشته است. بدين ترتيب که ميرزا آقاجان خادم آنها را در حضور مبارک قرائت مينموده و جمال ابهى اظهار قبول و رضاء ميفرموده‌اند. همچنين صفحاتى از اين تاريخ به تصويب و تصحيح حضرت عبدالبهاء رسيده است(٢). منبع دانش نبيل در نگارش تاريخ جاودانه‌اش بيانات کتبى و شفاهى حضرت بهاءالله، آثار حضرت باب، گزارش کتبى تنى چند از احباب از مشاهدات عينى خويش، مشاهدات شخصى خود نبيل و اطّخلاعاتى است که طىّ چند ده سال از سابقينِ اوّلين و گروهى از مشاهير بابيّه و اهل بهاء از جمله جناب ميرزا موسى کليم بدست آورده است. حضرت ولىّ‌امرالله نيمه نخست تاريخ نبيل‌زرندى را که حاوى شرح حوادث عهد اعلى است و به‌خروج حضرت‌بهاءالله از ايران و عزيمت به‌بغداد خاتمه مييابد تنقيح و تلخيص نموده و به‌انگليسى ترجمه فرموده‌اند. عنوان ترجمه انگليسى " The Dawn Breakers " است. اين ترجمه چند بار بطبع رسيده است. ترجمه انگليسى وسيله ايادى امرالله جناب‌عبدالجليل‌سعد از قضات برجسته و فضلاء بهائى مصر با عنوان " مطالع الانوار" به‌عربى ترجمه شده و انتشار يافته است. جناب عبدالحميد‌اشراق‌خاورى متن عربى مطالع‌الانوار را به‌فارسى ترجمه نموده است. اين ترجمه نيز چند بار بطبع رسيده است. (٣) نبيل زرندى در مواضع متعدّده از تاريخ خويش خصوصاً در سه فصل: بعثت حضرت باب، سفر طاهره از کربلا به خراسان، اجتماع اصحاب در بدشت و واقعه تيراندازى به ناصرالدّين شاه به بسيارى از حوادث مربوط به حيات جناب طاهره اشاره کرده و اطخّلاعات ارزشمندى را براى آيندگان بجاى نهاده است. آنچه نبيل در خصوص حيات طاهره نوشته است در نهايت استحکام است. تنها چند نکته از تاريخ او در باب طاهره بايد با نصوص مبارکه خصوصاً محتواى تذکرة الوفاء و کتاب قرن بديع تطبيق شود و اين امر در طىّ متن کتاب حاضر انجام گرديده است.

٢- نوشته شيخ سلطان کربلائى: اجداد جناب شيخ سلطان معروف به عرب از علماء و بزرگان کربلا بودند. شيخ سلطان مردى فاضل و از شاگردان فداکار و مقرّب جناب سيّد‌کاظم‌رشتى بود و در کربلا مژده ظهو را از جناب طاهره شنيد و مؤمن گشت. (٤) شيخ سلطان در همان آغاز ظهور به‌شيراز رفت ولکن چون بيمار بود در روزهاى نخست توفيق زيارت حضرت باب را نيافت. حضرت باب براى او پيغام فرستادند که به‌عيادت او تشريف خواهند برد، اين بود که همراه غلام حبشى به‌عيادت وى رفتند. نامبرده داستان تشرّف خويش را در آن شب به‌حضور حضرت باب براى نبيل زرندى اينگونه تعريف کرده است: "حضرت باب بمن پيغام داده بودند که قبل از ورود به‌اطاق چراغ را خاموش کنم. وقتى وارد اطاق شدند تاريک بود. من در آن تاريکى دامن مبارک را گرفتم و با کمال تضرّع عرض کردم اى مولاى محبوب رجاء دارم تضرّع مرا بشنوى و آرزوى مرا برآرى تا در راه تو شهيد شوم. جز تو کس ديگرى نميتواند مرا باين موهبت کبرى برساند. حضرت فرمودند اى شيخ من‌هم همين آرزور را دارم که در راه محبوب فداء شوم، بيا ما هر دو دست بدامن محبوب واقعى بزنيم و از او بطلبيم که آرزوى ما را برآورد. من بتو قول ميدهم که دعا کنم تا خداوند تشرّف به‌حضور بهترين محبوب را براى تو فراهم کند. وقتى به‌حضور او مشرّف شدى مرا بياد آور. آن روز خيلی عظيم است، چشم روزگار چنان روزى را نديده. حضرت باب وقتى ميخواستند تشريف ببرند مبلغى بمن عنايت فرمودند. هرچه خواستم قبول نکنم ممکن نشد. با اصرار مرا وادار بقبول فرمودند. بعد برخاسته تشريف بردند. کلمه بهترين محبوب که فرمودند مرا متحيّر کرد که مقصود کيست. اوّل خيال کردم که حضرت طاهره است بعد حدس زدم که شايد منظور سيّد علوّ‌(٥‌) باشد. در ترديد بودم و نمى دانستم چطور اين راز را کشف کنم. بعدها که به‌حضور حضرت بهاءالله مشرّف شدم يقين کردم که مقصود حضرت باب از بهترين محبوب که در راه او آرزو جانفشانى داشتند حضرت بهاءالله بودند". (٦) چون اقامت شيخ سلطان در شيراز در آن ايّام صلاح نبود حضرت باب امر فرمودند پس از کسب بهبودى به‌کربلا برگردد و بخدمت امر جديد ادامه دهد. وى در کربلا در خدمت جناب طاهره بود و به‌نشر نفحات‌الله اشتغال داشت و اوامر طاهره را با جان و دل اجراء مى‌نمود. هنگام شهادت حضرت باب در کربلا بود و هم درآنجا بود که بدام نيرنگهاى سيّدعلوّ افتاد. شيخ سلطان خود را وصىّ سيّدعلوّ که دعاوى واهى داشت مى‌دانست. از قضا جناب حاج سيّد‌جواد‌کربلائى نيز در دام حيل سيّدعلوّ گرفتار بود. در سال ١٢٦٧‌هجرى قمرى( ١٨٥١ميلادى) که حضرت بهاءالله به‌کربلا تشريف بردند شيخ‌سلطان را نصيحت و هدايت فرمودند. حاج سيّد‌جواد‌کربلائى نيز متنبّه شد. اصحاب از گرد سيّدعلوّ دور گشتند و چون او خود را تنها يافت به‌عظمت مقام حضرت بهاءالله اعتراف کرده توبه نمود و سوگند ياد کرد که ديگر لب بدينگونه ياوه‌گوئيها نگشايد. (٧) شيخ سلطان به‌امر جمال‌ابهى مؤمن گشت و نهايت عشق را به‌آن حضرت و حضرت‌عبدالبهاء داشت. دختر نامبرده همسر جناب ميرزاموسى کليم برادر بلند اختر جمال‌ابهى بود. همين شيخ‌سلطان بود که بعدها از بغداد به کردستان رفت و در التزام جمال‌ابهى به‌بغداد مراجعت نمود. مکتوبى از جناب شيخ سلطان به‌عربى در دست است که بسال ١٢٦٣ هجرى قمرى (١٨٤٧ميلادى) از کربلا خطاب به‌بابيان ايران نوشته است. عين اين مکتوب در جلد سوم ظهورالحق (صص ٢٥٩-٢٤٥)تأليف جناب فاضل‌مازندرانى آمده‌است. قدمت اين سند ارزشمند و صحّت مطالب آن که ناشى از مشاهدات عينى نويسنده است نگارنده را برآن داشت که مکتوب مورد بحث را از منابع مهمّه شرح حيات جناب طاهره داند. در اين مکتوب به‌برخى از وقايع مربوط به حيات طاهره در سالهاى نخستين ظهور حضرت باب، اقدامات گروهى از اصحاب خصوصاً ملاّ احمد‌حصارى عليه آن جناب، مقامات علمى و روحانى طاهره و تأليفات او اشاره گشته است. از متن مکتوب روشن ميشود که شيوه‌هاى انقلابى جناب طاهره تا چه حدّ مورد مخالفت گروهى از اصحاب اوّليّه بوده است.

٣- تاريخ ميرزا حسين همدانى: جناب ميرزا حسين همدانى دائى جناب حاج صدرهمدانى ملقّب به‌صدرالصّدور است. (٨) جناب رضاخان ترکمان از اصحاب جانفشان عهد اعلى که در حوادث قلعه طبرسى به‌شهادت رسيده نيز از منسوبان ميرزا حسين است. (٩) ميرزا حسين در آغاز مشرب عرفانى داشت و با اهل تصوّف محشور بود. چون مردى اديب، خطاّط و زبان دان بود بعنوان منشى يک از وزراء ناصرالدّين‌شاه بکار اشتغال يافت و اندک اندک در دربار شاه مقرّب گشت. در سفر نخست ناصرالدّينشاه به‌اروپا (١٨٧٣ميلادى)او نيز از همراهان شاه بود و تجارب خوبى بدست آورد. هنگام مراجعت به‌ايران مدّتى در استانبول اقامت نمود. چون به‌ايران برگشت باتّهام ايمان به‌امراعظم زندانى گرديد. در آن ايّام (سال١٢٩١ه.‌قمرى برابر ١٨٧٤ ميلادى) آقاجمال‌بروجردى با گروهى از علماء شيعى در مجلس مخصوص مباحثه و مباهله کرده و بر اثر عدم رعايت اصول حکمت ضوضاء پديد گشته بود. در نتيجه آقاجمال‌بروجردى و تنى چند و از جمله ميرزاحسين گرفتار زندان شدند. پس از رهائى از زندان در دفتر مانکجىManakji سرپرست زرتشتيان ايران در آن زمان بکار انشاء و ضمناً مطالعه و تحقيق و تأليف پرداخت.‌(١٠) ميرزاحسين در سال ١٢٩٩ه.‌قمرى (حدود١٨٨١-١٨٨٢ ميلادى) در رشت صعود نمود.

ميرزاحسين بينهايت مورد احترام مانکجى بود و يک شب که در خانه مانکجى مهمان بود ميزبان از وى درخواست نمود که کتابى در باب تاريخ امر بديع بنگارد و نامبرده قبول نمود. ميرزا حسين از جناب ابوالفضائل براى نگارش تاريخ امر کمک طلبيد و ابوالفضائل نيز برخى موادّ لازمه خصوصاً مسموعات خويش را از جناب حاج سيّد‌جواد‌کربلائى در اختيار او گذاشت و از وى خواست که نسخه خطّى تاريخ حاج‌ميرزا جانى کاشانى را بدست آورد و با استفاده از آن متن و نيز دو کتاب ناسخ‌التّواريخ و روضة الصّفاى ناصرى ( بعنوان مستند براى بيان تاريخ روز و ماه و سال وقوع حوادث عهداعلى) بنگارش تاريخ خود پردازد. سپس اوراق خطّى را بتدريج نزد حاج‌‌سيّد‌جواد‌کربلائى براى تأئيد و تصحيح بفرستد. ابوالفضائل مقدّمه‌اى براى ضمّ به‌کتاب ميرزاحسين نوشت و او‌را در اين مقدّمه برعايت انصاف و بيان حقيقت تشويق نمود. ميرزاحسين تصميم گرفت تاريخ خود را در دو مجلّد تأليف نمايد. جلد نخست در بيان حيات حضرت باب و جلد دوم در خصوص حيات جمال‌ابهى. ميرزاحسين برپايه اطّلاعات و نظريّات واصله از جناب ابوالفضائل بنگارش جلد نخست مبادرت کرد ولکن مانکجى وى را برآن داشت که تغييراتى در تاريخ خود دهد و اصولاّ بسيارى از مطالب را شخصاً به‌ميرزاحسين ديکته مى‌نمود که بنگارد. اين بود که شيوه نگارش و محتواى کتاب با ميل مؤلّف توافق کامل نداشت. بهرحال عمر جناب ميرزاحسين همدانى کفاف ندادکه جلد دوم کتاب تاريخ خود را بنويسد. قصد حقيقى نامبرده تصحيح و تکميل تاريخ حاج ميرزاجانى بوده که گاه بدان نائل شده و گاه بعلّت دخالت مانکجى در کار تأليف تحقق نيافته است. متن اصلی فارسى کتاب تا کنون بطبع نرسيده ولکن از همان زمان تأليف نسخ خطّى متعدّد از آن فراهم گشته است. غالب اين نسخ با يکديگر اختلاف داشته و کاتبين بى‌اطّلاع به‌ذوق و سليقه خويش در متن تغييراتى داده‌اند. نگارنده اين سطور حدود چهل و پنج سال پيش در کتابخانه فتح‌اعظم ( کتابخانه حظيرة‌القدس ملّى بهائيان‌ايران) در طهران به‌نسخه‌اى از کتاب ميرزاحسين‌همدانى دست يافت که وسيله جناب آقا محمّد فاضل قائنى تصحيح و تکميل شده بود. اين نسخه که به " تاريخ بديع بيانى" شهرت دارد در حدود سال ١٣٠٠ ه.‌قمرى (١٨٨٢ميلادى) تحرير گشته است. تاريخ ميرزاحسين‌همدانى تحت عنوان "تاريخ جديد" وسيله پرفسور ادوارد براون به‌انگليسى ترجمه گرديده است. تاريخ جديد حاوى شرح حيات حضرت باب و گروهى از اصحاب خصوصاً جناب قدّوس، جناب باب‌الباب و جناب طاهره‌است. حوادث قلعه طبرسى و دو واقعه نيريز و زنجان تشريح شده و جريان مجلس وليعهد در تبريز و واقعه شهداى سبعه طهران و شهادت حضرت باب در آن توضيح گرديده است. در مواضع متعدّده از اين تاريخ گاه باختصار و گاه به‌تفصيل به‌احوال جناب طاهره اشاره گرديده است. مؤلفّ با نقل نوشته حاج ميرزاجانى کاشانى مقام جناب طاهره را بعنوان "رايت طالقانى" ١١ مذکور در روايت شيعى تجليل کرده است. در تاريخ ميرزاحسين واقعه قتل ملاّ تقى برغانى ( عموى جناب طاهره) و حوادث خونين ناشى از آن توضيح شده، اجتماع بدشت توصيف گشته و به‌شهادت جناب طاهره اشاره گرديده است. محتواى اين تاريخ خصوصاً مطالب مربوط به حيات طاهره بايد با متن تاريخ نبيل زرندى تطبيق شود. زيرا در پاره‌اى موارد با يکديگر توافق ندارند و ما به برخى از اين نکات در متن و يا حواشى کتاب حاضر اشاره کرده‌ايم.

٤- تاريخ سمندر: مؤلّف اين تاريخ جناب شيخ کاظم قزوينى ملقّب از قلم ابهى به سمندر است. سمندر فرزند جناب شيخ محمّد نبيل قزوينى بود و درسال ١٢٦٠ ه.‌قمرى (١٨٤٤ ميلادى) در قزوين متولّد گرديد و از همان اوان کودکى در دامان امر بديع پرورش يافت. الواح متعدّده از قلم ابهى و خامه حضرت عبدالبهاء باعزاز نامبرده نازل گرديده است. صعودش در قزوين بسال ١٣٣٦ ه. قمرى (١٩١٧ميلادى) واقع گشت. تاريخ سمندر حاوى بيان برخى از وقايع مهمّه عصر رسولی و شرح حيات گروهى ازاصحاب در آن عصر است. جناب سمندر خود غالباً شاهد وقايع بوده و بااصحاب اوّليّه معاشرت و مکاتبت داشته است. نامبرده هنگام فرار جناب طاهره از قزوين به‌طهران چهارساله بوده است و وقايع را تا حدودى بخاطر داشته است. سمندر در مواضع متعدّده از تاريخ خويش به وقايع حيات جناب طاهره و از جمله ايّام کودکى و نوجوانى او اشاره کرده است. امّا آنچه بيشتر مورد استفاده نگارنده اين سطور قرار گرفته رساله‌ايست که او اختصاصاً در باب حيات طاهره نوشته است. اين رساله در تاريخ سمندر و ملحقّات (صص ٣٧٠-٣٤٣) درج گرديده است. (١٢) رساله مورد بحث بخواهش امة‌الاعلى خانم دکتر مودى Moody عليها‌رضوان‌الله (١٣) و حضرات ايادى امرالله در طهران و اعضاء محفل روحانى قزوين نوشته شده ولکن خطاب اصلی به‌دکتر مودى است. اين رساله بحقيقت مکمّل تاريخ سمندر است زيرا نکات بسيارى که در متن تاريخ او نيامده در اين رساله توضيح گرديده است. متأسّفانه اين رساله مطالبى در باب واقعه بدشت و ايّام مسجونيّت جناب طاهره در خانه کلانتر ندارد ولکن متن اصلی تاريخ سمندر حاوى نکات جالبى از ايّام حيات طاهره و نيز حادثه قتل ملاّ‌محمّد‌تقى‌برغانى و فرار طاهره از قزوين است. (١٤)

٥- مقاله اديب‌العلماء: اين مقاله نوشته ايادى‌امرالله جناب ميرزاحسن‌اديب فرزند ملاّ‌محمّد تقى طالقانى است. وى در سال ١٢٦٤ه. قمرى (١٨٤٧ميلادى) در قريه کرکبود‌طالقان تولّد يافت. پدر او که مدّتى در دربار معلّم زينت الدّوله دختر فتحعلی‌شاه قاجار و لذا صاحب مال و اعتبار بود در سال ١٢٧٥ه قمرى (١٨٥٨ميلادى) در گذشت. جناب اديب تحصيلات خود را در ادب فارسى و عربى، علوم رياضى، فلسفه و فقه و اصول در مدارس ميرزاصالح و خان مروى در طهران و سپس اصفهان تکميل نمود. وى از سال ١٢٩١ ه. قمرى (١٨٧٤ميلادى) مدّتى نديم شاهزاده عليقلی ميرزا اعتضادالسّلطنه وزير علوم در ايّام ناصرالدّين شاه بود و شاهزاده کتابخانه خود را بدست وى سپرده بود. جناب اديب همراه سه تن ديگر (١٥) تحت نظر اعتضادالسّلطنه در تأليف جلد نخست از نامه دانشوران شرکت داشت که اين نکته در ديباچه دائرة‌المعارف مذکور قيد گرديده است. جناب اديب پس از در گذشت اعتضادالسّلطنه مدّتى در دارالفنون طهران بتدريس اشتغال يافت. در حدود سال ١٣٠٤ه.‌قمرى(١٨٨٦ميلادى) به شاهزاده فرهادميرزا معتمدالدّوله در تأليف کتاب قمقام زخّار کمک کرد. از آن پس شهرت و احترامش مزيد گشت و از دولت لقب اديب‌العلماء يافت. جناب اديب مشرب تصوّف داشت و از‌بابيان احتراز‌مينمود ولکن اراده‌الهي چيز ديگر بود و سرانجام اديب به‌تحقيق در باب امر بديع پرداخت و در حدود سال ١٣٠٧ه.‌قمرى (١٨٩٠ميلادى) با زيارت کتاب مبارک ايقان بايمان فائزگشت. در آغاز احتياط مى‌نمود ولکن خيلی زود قيام بر خدمت امرالهي فرمود و به‌مقام ايادى‌امرالله ارتقاء يافت. با بسيارى از بزرگان و علماء و ادباء معاشرت کرد و تلاش براى هدايت آنان نمود. در ايّام حضرت عبدالبهاء نيز قائم بخدمات مهمّه گشت. به‌بسيارى از نقاط ايران و هندوستان اسفار تبليغى نمود و همواره از ارکان مهمّه تشکيلات ادارى بهائى نيز محسوب بود. جناب اديب در سال ١٣٢٧ه.‌قمرى (١٩٠٩ميلادى) در طهران صعود نمود و در بقعه امام‌زاده‌معصوم مدفون گشت. از اديب رسالات استدلالی و تاريخى و نيز اشعارى باقى است. (١٦) از جمله آثار باقى مانده از جناب اديب رساله‌ايست در بيان احوال جناب طاهره. جناب سمندر در آخر رساله خويش در باب حيات طاهره اظهار مينمايد که چون از واقعات طهران به‌بعد مربوط به‌زندگى طاهره اطّلاع کافى نداشته از اعضاء محفل روحانى طهران تقاضا نموده که شخص مطّلعى در باب بقيّه حيات طاهره رساله‌اى بنگارد و جناب اديب بانجام اين مهّم مبادرت فرموده است. رساله جناب اديب اگرچه در نهايت اختصار است ولکن حاوى نکات دقيقه بسيارى است. زيرا نامبرده مدّتى نزد برادر فاضلِ‌جناب طاهره، ميرزا عبدالوهّاب قزوينى به‌تحصيل فلسفه اشتغال داشته و از‌وى در‌باب طاهره‌کسب اطّلاعاتى‌کرده‌است. در مواضع متعدّده از کتاب حاضر از محتواى رساله جناب اديب استفاده شده است. (١٧)

٦- رساله بغدادى: اين رساله بعربى و تأليف جناب آقا محمّد مصطفى بغدادى است. آقا محمّد مصطفى فرزند جناب شيخ محمّدشبل بغدادى است که از علماء بزرگ شيعى اثنى‌عشرى عراق و از شاگردان برجسته جناب سيّدکاظم‌رشتى بوده است. (١٨) جناب شبل هنگام مسجونيّت جناب ملاّ علی بسطامى در زندان بغداد چند‌بار بحضور وى رسيده و درهمان اوقات يا مدّتى پيش از آن بامر بديع مؤمن گشته است. جناب شبل به‌ايران رفت تا به‌حضور حضرت باب شرفياب شود و توفيق نيافت لذا به‌خراسان عزيمت نمود و مدّتى در مشهد در محضر جناب قدّوس و جناب باب‌الباب بود. سپس به‌بغداد برگشت و در خدمت جناب طاهره بود و از آن جناب حمايت مى‌نمود. بشرحى که در متن اين کتاب آمده‌است جناب طاهره و همراهان مدّتى در بغداد در خانه شبل اقامت داشتند. نامبرده با پسر خردسالش آقامحمّد‌مصطفى و گروهى از اصحاب عرب و ايرانى همراه جناب طاهره مجددّاً به‌ايران رفت. قصد پيوستن به اصحاب قلعه طبرسى داشت، ولکن ميسّر نشد. عاقبت به‌عراق مراجعت نمود و همچنان بخدمات مهمّه قائم بود تا آنکه دو روز پس از شهادت حضرت باب مرغ روحش به جهان جاودان پرواز نمود.‌(١٩) آقا محمّد‌مصطفى در سال ١٢٥٦ه.‌قمرى (١٨٤٠ميلادى) در شهر بغداد تولّد يافت. (٢٠) در خردسالی همراه پدر درظلّ امربديع وارد و از ملازمان جناب طاهره گشت. وى همراه پدر و در التزام جناب طاهره به‌ايران رفت و از نزديک شاهد وقايع حيات حيرت‌انگيز طاهره بود. در ايّام اقامت حضرت بهاءالله در بغداد با آنکه در آغاز جوانى بود از جهان فانى رسته و به محبوب الهي پيوسته بود. در حدود سال ١٢٧٠‌ه. قمرى (١٨٥٣ميلادى) هنگاميکه چهارده‌ساله بود به‌مقام مَن‌يظهرى جمال‌قدم مؤمن گشت.‌٢١ حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء در خصوص او چنين ميفرمايند:

".‌.‌. از جوانى فريد و يگانه در نهايت شهامت و شجاعت و وفاق شهير آفاق بود. از بدو طفوليّت در شبستان دل بدلالت پدر شمع هدايت برافروخت و پرده اوهام بسوخت. ديده بينا گشود و آيات کبرى مشاهده نمود.‌.‌.‌کسى که در عراق در تاريخ هفتاد شهير به محبّت نيّر آفاق بود اين ذات محترم بود.‌.‌.‌بارى اين هژبر فائق در هر کوئى جسورانه و مردانه عبور و مرور مى‌نمود و عوانان از قوّت بازو و شدّت بأس او جرأت تعرّض نمى‌نمودند.‌.‌.‌اوّل شخص احبّاء در عراق بود.‌.‌.‌چون اعلان من‌يظهره‌اللّهي به‌مسامع اهل آفاق رسيد جناب مشارٌاليه از نفوسى بود که قبل از اعلان مؤمن و موقن بود.‌.‌.‌بارى بنهايت قوّت بر خدمت امر برخاست و شب و روز آرام نداشت.‌.‌.‌در ايّام شدّت و ضيق به‌عکّا وارد گشت و بشرف لقاء فائزگرديد و خواهش سکنى در حوالی عکّا نمود. مأذون به‌بيروت شده در آنجا بخدمت پرداخت."(صص‌٢٠٥-٢٠٢).

آقامحمّد‌مصطفى سالها چه در ايّام جمال ابهى و چه در عهد حضرت‌عبدالبهاء قائم به‌خدمات مهمّه بود. با فرزندان ارجمندش حسين‌افندى‌ اقبال، علی‌افندى احسان و ضياء افندى بغدادى ( دکتر ضياء مبسوط بغدادى)در بيروت تجارتخانه داشت که يک شعبه آن در اسکندرون بود.

محمّد‌مصطفى مدّتها واسطه وصول و ايصال عرائض احبّاء و الواح مبارکه بود. اين شمشير برّان عهد و پيمان( بقول جناب دکتر حبيب مؤيّد عليه رضوان‌الله) (٢٢) ايّام حيات را در خدمت امر و حمايت از عهد و ميثاق الهي گذرانيد. جناب دکتر مؤيّد در کتاب خاطرات حبيب در خصوص او چنين مينويسد:" با اشخاص مهمّ آميزش و ملاقات مى‌نمود. با رؤساى لشگرى و کشورى عثمانيان ارتباط داشت. در واقع سنگر اوّل ارض اقدس را داشت و پيش قراول امر بود و حصن حصين امرالله را از هجمات و لطمات اعداء حفظ مى‌کرد. از تلامذه ايرانى بهر نحوى که مى‌توانست و ميسّر بود سرپرستى و اعانت مى‌فرمود و از زائرين و واردين ارض مقدّس پذيرائى و دلجوئى و رهنمائى مى‌نمود و در واقع مرکز مهمّ امرى و سنگر مقدّم را دارا بود و از بطش و هيمنه و وقار او يار و اغيار حساب مى‌بردند.‌.‌.‌"(صص ١١-١٠). جناب آقامحمّد مصطفى در اواخر حيات بينائى خويش را از دست داد. سرانجام در سال ١٣٢٨ه. ق‌(حدود١٩١٠م) در اسکندورن با نهايت ايقان به‌ملکوت جاودان شتافت. در هنگام صعود هفتاد و دوسال داشت. جناب آقامحمّد‌مصطفى رساله شرح حيات جناب طاهره را بخواهش جناب‌ابوالفضائل تأليف کرده‌است. (٢٣) بطورى که جناب شيخ محيى‌الدّين کردى نوشته فائق افندى‌ارمنى (که‌بهائى بوده و پس از صعود حضرت‌عبدالبهاء از صراط مستقيم منحرف گشته است) نسخه‌اى از رساله را نزد جناب حاج نياز کرمانى يافته و به‌شيخ‌محيى‌الدّين داده که طبع نمايد. چون اين نسخه داراى برخى اغلاط لغوى و کلمات نامأنوس ادبى بوده تصحيح شده و سپس بطبع رسيده‌است. اصل رساله آقامحمّد‌مصطفى بعربى است. اين رساله در سال ١٣٣٨ه.‌ق‌(١٩١٩م) در قاهره بطبع رسيده است. رساله مذکوره اخيراً وسيله جناب ابوالقاسم افنان بفارسى ترجمه گرديده و ضمن چهار رساله تاريخى (صص ٤٤-١٨) طبع گرديده است. آقامحمّد‌مصطفى در ابتداء رساله به‌اختصار به‌بيان احوال خويش پرداخته و سپس مشاهدات خود را از ملازمت با جناب طاهره يک يک بيان نموده است. اين رساله از منابع مهمّه نگارش کتاب حاضر است. نکاتى در اين رساله مطرح شده که در هيچ يک از منابع تاريخى مربوط به‌حيات جناب طاهره نيامده است.

٧- تاريخ کواکب الدّريّه: عنوان کامل اين کتاب "الکواکب‌الدّريّه‌فى مآثر‌البهائيّه" و مؤلّف آن ميرزا‌عبدالحسين‌آواره است که پس از طرد روحانى نام خانوادگى "آيتى" پذيرفته است. آواره پيش از پذيرش امر بهائى به شيخ عبدالحسين تفتى شهرت داشته است. وى در حدود سال ١٣١٩ ه‌ق (١٩٠١م) وسيله برادر بزرگترش شيخ محمّد‌علی تفتى در قصبه تفت به‌جامعه بهائى پيوست. مدّتى در اردستان بتدريس کودکان و چند سال در شهرهاى ايران خصوصاً کاشان و طهران به‌تبليغ اشتغال داشت. دو بار به‌حضور حضرت عبدالبهاء شرفياب گشت. پس ازصعود مبارک به‌ارض اقدس احضار گشت و چندى مقيم آن بلد شد. سپس مأموريّت انگلستان يافت. با آنکه در جمع بهائيان ايران مورد توجّه بود و شهرت داشت ولکن چون مرتکب برخى افعال ناروا گشت و در مصر و بيروت نيز قبلاً در الفت ميان احبّاء و محفل روحانى محلّ ايجاد اختلال کرده و قلب مبارک حضرت ولىّ‌امرالله را محزون نموده بود اهل حقيقت بتدريج از وى دورى نمودند. سوء اعمال و آمال واهى او سرانجام سبب سقوط وى گشت و در همان سالهاى نخستين عهد ولايت منفور همگان و مطرود مرکز امر رحمن گرديد. چون توبه‌نامه غيرمتين او مقبول نگشت با نام جديد آيتى آغاز مخالفت کرد و از حروف نفى در ادوار گذشته پيشى گرفت. آواره پس از مشاهده عظمت و اشتهار کامل امرالله در نهايت خسران در سال ١٣٣٢ شمسى در گذشت.

تاريخ کواکب الدّريّه شامل دو جلد است. جلد نخست در باب حوادث دو عهد اعلى و ابهى است و جلد دوم به‌عهد حضرت عبدالبهاء اختصاص دارد و شامل شرح کوتاهى در باب تاريخ آغاز عهد ولايت است. با آنکه جلد نخست تاريخ او حاوى اشتباهات عجيب تاريخى است (٢٤) ولکن شامل اطّلاعات مهمّى در باب حيات و آثار جناب طاهره است. مؤلّف در صفحات ٦٦-٦٠ به بيان مقدّمات احوال جناب طاهره مى‌پردازد. مطالب مطروحه جز در يکى‌دو مورد جزئى قابل استفاده است. در صفحات ٢٦_١١٠ دنباله حيات طاهره را پى ميگيرد و اطّلاعات مفيدى ارائه مينمايد. اين بخش حاوى وقايع حيات جناب طاهره تا ورود به‌طهران است. در اين بخش نيز يکى‌دو مورد از نکات با کتاب تذکرة‌الوفاء اثر قلم حضرت عبدالبهاء مطابقت ندارد. البته به همه اين نکات در متن کتاب حاضر اشاره گرديده است. در صفحات ٢٣-٣٠٥ به‌بيان وقايع ايّام مسجونيّت طاهره و سر‌انجام شهادت آن‌جناب پرداخته است. اين بخش نيز حاوى اطّلاعات مفيدى است. مؤلّف در مواضع ديگر جلد نخست نيز به‌وقايع مربوط به‌حيات و آثار طاهره اشاره کرده‌‌است. همچنين به درج چند مرقومه از طاهره مبادرت نموده که حائز اهميّت است. مجلّد نخست کواکب‌الدّريّه بلحاظ انور حضرت عبدالبهاء رسيده و با دست مبارک خويش برخى از مواضع آن را تصحيح فرموده‌اند. ولکن اين بدان معنى نيست که تمام کتاب را ملاحظه و تصويب فرموده‌ باشند. جلد نخست کتاب در يک مقدّمه، سه فصل و يک خاتمه تأليف شده و در سال ١٩٢٣ ميلادى در مطبعه سعاده در قاهره بطبع رسيده‌است.

٨- تاريخ مارثاروت: اين کتاب به انگليسى و نامش "Tahirih The Pure: Iran's Greatest Woman" است و به‌حضرت ورقه‌عليا تقديم گشته است. ايادى‌امرالله جناب مارثاروت Martha L. Root با مطالعه آثار مطبوع و خطّى (بکمک احبّاى فارسى زبان) و مصاحبه با بسيارى از ياران مهد‌امرالله و بستگان جناب طاهره در طهران و قزوين به‌تأليف اين کتاب مبادرت نموده است. (٢٥) خانم مارثاروت در دهم آگست سال ١٨٧٢ ميلادى در شهر ريچ‌وود Richwood ايالت اوهايو Ohio بدنيا آمد. پس از انجام تحصيلات اوّليّه به‌دانشگاه شيکاگو رفت و از آنجا فارغ‌التّحصيل گرديد. پس از فراغ از تحصيلات در آغاز به‌تعليم اشتغال يافت و سپس به‌روزنامه نگارى پرداخت. (٢٦) در حدود سالهاى ١٩٠٩-١٩٠٨ در نتيجه مذاکره با ايادى امرالله جناب روى‌ويلهلم Roy Wilhelm و جناب تورنتون چيس Thornton Chase بشرف ايمان فائز گشت. پس از ايمان به‌امر بديع عاشقانه قيام بخدمت نمود. در سال ١٩١٢ميلادى چهارصد تن از روزنامه‌نگاران و ديگران را براى استماع بيانات حضرت عبدالبهاء به‌هتل شنلي Schenley در پيتسبورگ Pittsburgh دعوت کرد و توفيق بسيار يافت. امّا خدمات جاودانه او در آخرين سالهاى عهد ميثاق و در ايّام ولايت باوج اعتلاء رسيد. به‌مدّت ٢٠ سال چهار بار بدور کره ارض سفر نمود و پيام امر اعظم را به اهل عالم ابلاغ فرمود. تقريباً به همه جاى جهان جز روسيه سفر کرد. با پادشاهان، ملکه‌ها، شاهزادگان، رؤساء جمهور، وزراء و سياسيّون، استادان دانشکاهها، فضلاء، ادباء، شعراء و مردم عادى در خصوص امرالهي مذاکره نمود و نفوس بسيارى را به امر بديع راهنمون گشت. در بيش از‌چهارصد دانشگاه و‌کالج سخنرانى‌فرمود. هشت‌بار‌با عليا‌حضرت ملکه مارى Marie ملکه رومانيا ملاقات و مذاکره نمود. ملکه رومانيا حتّى در نخستين مصاحبه (ژانويه ١٩٢٦) به‌عظمت امربديع و تعاليم مبارک اعتراف نمودکه نتيجه آن صدور اعلاميه مخصوص در اين باب بود. اعلاميّه مذکوربزبانهاى مختلف در سراسر جهان انتشار يافت. سرانجام در اعلاميّه ثالث علناً و صريحاً به‌ايمان خويش به‌امربديع اعتراف فرمود. مارثا روت به‌ايران نيز سفر کرد و در برخى از شهرها خصوصاً طهران و قزوين از اماکن متبرّکه و تاريخيّه امر ديدن نمود. صعود اين بانوى خادمه جليله در هونولولو Honolulu و در بيست و هشتم سپتامبر ١٩٣٩ واقع گرديد.‌(٢٧) در هنگام صعود ٦٧ سال داشت.

عشق و خلوص و خدمات تبليغى و تشويقى جناب مارثا‌روت موجب شده که حضرت ولىّ‌امرالله به‌او عنوان "سرحلقه مبلّغين و مبلّغات"، "مقتداى مبلّغين ومبلّغات"، "فخرالمبلّغين و المبلّغات"، "آيت انقطاع"، "مشعل الحبّ و الوداد"، "مثال الشّجاعة و الوفاء"، "قرة‌العيون اهل بهاء"، و"قبسه نار محبّة‌الله" عنايت فرمايند. ايادى امرالله مارثاروت هنگام اقامت در طهران و قزوين (درسال١٩٣٠م) به‌منابع مختلف مربوط به‌احوال و آثار جناب طاهره دست يافت. با برخى از بستگان و نوادگان اين نادره زمانه گفتگو نمود و اطّلاعات پر ارزشى بدست آورد. غالب اطّلاعاتى که نگارنده اين سطور در مدّت پنج‌سال‌(١٩٧٨-١٩٧٣م) تدريس در دانشکده علوم ادارى و بازرگانى قزوين از خويشان و احفاد جناب طاهره بدست آورده با اطّلاعات مکتسبه وسيله خانم مارثا‌روت تطابق دارد و اين ميرساند که نامبرده در مدّت بسيار کوتاه اقامت در قزوين و ايّام قليل در طهران با چه دقّتى مصاحبات خويش را انجام داده است. جناب ميرزا يوسف خان وحيد کشفى (لسان‌حضور) بعنوان مترجم در قزوين در خدمت جناب مارثاروت بوده است. خانم روت بزيارت اماکن تاريخيّه امريّه در قزوين فائز گشت. چون بخانه نيمه مخروبه جناب طاهره در آمد بر کف اطاق مخصوص طاهره بوسه زد و اشک ريخت. خانم روت در کتاب خود"Tahirih" در خصوص تشرّف خويش بخانه جناب طاهره چنين مينويسد: .‌.‌. هنگام ورود به شهر(قزوين) جائى که طاهره پرورش يافته بود روح من مشتاق شناسائى بيشتر او بود. اظهار اشتياق نمودم تا خانه محلّ تولّد طاهره را زيارت کنم. احبّاء بمن گفتند که اين امر امکان پذير نيست. زيرا خويشان طاهره همه از مسلمين‌اند و همواره از اينکه طاهره به‌حضرت باب مؤمن شده بشدّت خشمگين بوده‌اند. لذا مسلّماً اين تنفّر نسبت به‌امر بهائى هنوز در آنان موجود است. صاحب گراند‌هتل Grand Hotel، محلّ اقامت من، که در آستانه در ورودى هتل ايستاده بود يکى از بستگان طاهره را ديد که از نزديک ميگذشت. بشوخى باو گفت خاندان شما بايد‌از خويشتن خجالت کشند.‌.‌. مردم در هر کشور از جهان دوستدار جدّه شما طاهره‌اند امّا شما از انتساب باو افتخار نمى‌نمائيد. من يک مهمان آمريکائى در هتل دارم که او آرزوى ديدن خانه‌اى را دارد که طاهره در آن زندگى ميکرده است. آن شخص بصاحب هتل گفت اگر اين مهمان امريکائى ميخواهد خانه طاهره را ببيند من باو نشان خواهم داد. صاحب هتل بدو گفت که تو نميتوانى ولکن آن شخص گفت ميتوانم و اين کار را خواهم کرد. بهرحال ترتيبى داده شد که من بديدن خانه طاهره بروم. من همراه صاحب هتل و آن شخص که از بستگان طاهره بود بديدن خانه قديمى جناب طاهره رفتم. خانه‌اى بزرگ و قديمى با شبکه سازى هاى پيچ در پيچ و زيبا بود. بنظر ميرسيد که در ايّام حيات طاهره از بهترين منازل آن نقطه از ايران بوده است. شخص مذکور که خويش طاهره بود بخش مسکونى نسوان را در آن خانه مجلّل که محلّ تولّد طاهره بود بمن نشان داد. سپس مرا به‌کتابخانه طاهره که از لحاظ هنرى عجيب ولی جالب بود و در طبقه دوّم قرار داشت برد. جائى‌که طاهره بعنوان يک دختر کوچک مى‌نشست و کتاب ميخواند. دختريکه مقدّر بود بعدها شاعره‌اى شود و نخستين بانوى شهيد در آسياى مرکزى بمنظور تربيت نسوان و تحقّق تساوى آنان با مردان گردد و حجاب را از چهره آنان بزدايد. آن منسوب طاهره اطاقى را که طاهره بدستور پدرش مدّتى در آن زندانى بود نشان داد. آن شخص با شگفت ميگفت اگرچه پدر طاهره از لحاظ اعتقادات مذهبى بشدّت با طاهره اصطکاک داشت ولکن واقعاً عاشق دختر با استعداد خويش بود. پدر طاهره بيشتر او را بدين علّت در خانه زندانى کرده بود که از سيخ داغهاى مردم وحشى که بعلّت ايمانش بامر بديع ميخواستند او را شکنجه کنند نجات بخشد. امّا سرانجام طاهره را بزندان شهر بردند. هنگاميکه من زانو زدم تا برکف اطاق طاهره بوسه زنم همه منسوبان طاهره ساکت ايستاده بودند. رفتار آنان محترمانه و دوستانه بود. هنگام خروج از اطاق طاهره آن منسوب طاهره بمن گفت که شما نخستين فرد بهائى هستيد که تا کنون از مغرب زمين آمده و در باب طاهره پرسش نموده و خواسته که خانه او و احفاد او را ببيند. من بدو گفتم علّتش اينست که احدى جرأت آمدن نکرده است. حقيقتش را بگويم ما از همه شما بسيار بيم داشتيم. پس از پايان خواندن ادعيه اين منسوب نيکخوى طاهره که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: من مخالف طاهره نيستم و احساس ميکنم که افتخارى است براى انسان که از منسوبان چنين خاندان شريفى باشد. مادر من خواهر کوچکتر طاهره بود. آن شخص با من به هتل برگشت و ما يک گفت و شنيد طولانى با هم داشتيم. آنروز يک دوستى واقعى ميان يک بهائى غربى و يکى از خويشان طاهره برقرار گشت. هرگاه خاطرات شيرين و مقدّس مربوط به ايّام اقامت در ايران را بياد ميآورم بخاطر ميگذرد که اين منسوب مهربان طاهره که حقوقدان برجسته‌اى بود چگونه هنگام خروج من از ايران در کنار ديگر دوستان بهائى ايستاده و بمن الله‌ابهى ميگفت. گويا هم جسم او و هم روح او با دوستان بود و در همان لحظات بود که رنگين کمان زيبا و روشنى در آسمان ظاهر گشت تا نشان کاملی از وحدت باشد. آنچه اين منسوب طاهره بمن گفت و آنچه از احفاد ياران قديم ايران شنيدم همه را يادداشت نموده و بياد ميآورم و بر پايه آن گفته‌ها اين شرح حيات را مينگارم. اگرچه در جزئيّات گاه اختلافات ديده ميشود ولکن همه متّفقاً بر شکوه درخشان اين بانوى برجسته بهائى، حضرت طاهره، دلالت دارد" (صص ٥٠-٤٦). (٢٨) هنگاميکه مارثا‌روت بقزوين وارد ميشد چهل و پنج اتوموبيل حامل احبّاى آن شهر وى را همراهى مى‌نمودند. برخى از احبّاء از دهها فرسنگ فاصله براى ديدار او آمده بودند. روبروى هتل اقامتگاه وى مرتباً پنج سرباز مراقب او و اوضاع شهر بودند و مارثا‌از اين مراقبت خوشنود نبود. (٢٩)

کتاب طاهره"Tahirih the Pure" يکى از جامعترين کتب در باب حيات جناب طاهره است. خانم روت در اين کتاب اطّلاعات بسيار جالب و تازه اى ارائه مينمايد. خصوصاً بيش از هر منبع ديگر دوران کودکى و نوجوانى طاهره را ميشکافد. کتاب از نادر کتبى است که نحوه شهادت طاهره را باستناد نظر حضرت عبدالبهاء در تذکرة‌الوفاء بيان ميکند. متن اصلی کتاب شامل مقدّمه، سه فصل و يک مؤخّره است. کتاب حاوى سه پيوست است. پيوست نخست شامل برخى از اشعار منسوب به‌طاهره و پيوست دوّم صفحاتى از کتاب ايقان در خصوص حضرت باب و اصحاب اوّليّه آن حضرت و پيوست سوّم مقالتى از حضرت ولىّ‌امرالله تحت عنوان " " The World Religion" ديانت جهانى" است.

مارثا‌روت کتاب طاهره را به‌حضرت ورقه‌عليا تقديم کرده است. در فوريه ١٩٣٨ حضرت ولىّ‌امرالله امر فرمودند که کتاب طاهره خانم روت در هند بطبع برسد. خانم روت در آوريل همان سال در کانونشن ملّى بهائيان هندوستان شرکت کرد. سه ماه در کراچى اقامت داشت و با همکارى جناب اسفنديار‌بختيارى بطبع کتاب توفيق يافت. اين کتاب يک بار نيز در سال ١٩٦٦ميلادى در کراچى و بار ديگر در ١٩٨١ ميلادى در آمريکا بطبع رسيده است. طبع اخير که بوسيله کلمات‌پرس Kalimat Press انجام يافته حاوى پيشگفتارى از خانم مرضيه گيل Gail عليها رضوان‌الله است. در اين پيشگفتار خانم گيل بنحو زيبا و گويائى شخصيّت خانم روت را تصوير نموده است و او را بحقّ با جناب طاهره مقايسه کرده و وجوه اشتراک و افتراق اين دو بانوى جاودانه امر اعظم را تبيين نموده است. کتاب طاهره وسيله جناب عباسعلی‌بت به اردو ترجمه شده و انتشار يافته است. اين ترجمه تجديد چاپ گرديده است. بار سوّم نيز‌با تجديد نظر و اضافات وسيله جناب دکتر صابرآفاقى در سال ١٩٦٤ بطبع رسيده است. کتاب طاهره همچنين چند سال پيش وسيله جناب احسان‌معتقد بفارسى ترجمه گرديده است. (٣٠)

٩- تاريخ ظهورالحق: اين کتاب تأليف جناب فاضل مازندرانى است. نام وى اسدالله بود و تولّدش در سال ١٢٩٨ه.‌ق (١٨٨٠م) در شهر بابل (بارفروش آن‌زمان) واقع گشت. پس از انجام تحصيلات مقدّماتى در آن شهر نزد تنى چند از برجسته‌ترين علماء زمان به‌فراگرفتن فلسفه، منطق، کلام، فقه و ادب فارسى و عربى پرداخت و درغالب معارف دينى از علماء بزرگ عصر محسوب گرديد. جناب فاضل بر اثر مذاکره با برخى از احباب مازندران و طهران و بکوشش جناب ميرزا عبدالحسين رفيعى اردستانى عليه‌رضوان‌الله و زيارت آثار جمال‌ابهى و از جمله لوح بشارات بکمال ايقان فائز گشت. سپس قيام بخدمت و نشر امر مبارک نمود. فاضل دهها‌سال به‌تبليغ، تعليم، تحقيق، و تأليف اشتغال داشت و آثار ارزنده‌اى از خويشتن بيادگار گذاشت. حضرت عبدالبهاء او را "مبلّغ کامل" (٣١) و در عرصه دانش و حکمت "تالی ابوالفضائل" (٣٢) خوانده‌اند. صعود جناب فاضل در خرّمشهر بسال ١٩٥٧ميلادى واقع و جسدش در گلستان جاويد شهر اهواز مدفون گشت.(٣٣)

کتاب ظهورالحق در نٌه مجلّد مفصّل تأليف شده و بزرگترين اثر جناب فاضل‌مازندرانى است. حضرت ولىّ‌امرالله پس از وصول يکى از مجلّدات کتاب ظهورالحق در ابلاغيّه مورخه ٢٦ فوريه ١٩٣٨خطاب بجناب فاضل ميفرمايند: "ايّهاالفاضل الجليل الشّهم النّبيل مجهودات عظيمه و اقدامات باهره آن رکن رکين جامعه در موطن اصلی جمال‌احديّه آنى از ياد نرود. ملأ اعلى و سکّان فردوس ابهى تمجيد نمايند و تهنيّت گويند. اين عبد ممنون و مستبشر و مزيد تأئيد را دائماً ليلاً و نهاراً از حضرت خفىّ الالطاف متمنّى و ملتمس". (٣٤) مجّلد نخست تا سوّم کتاب ظهورالحق اختصاص به تاريخ عهد اعلى دارد. جلد سوم اين کتاب در طهران (وسيله مطبعه آزردگان) انتشار يافته ولکن تاريخ طبع آن تصريح نگرديده‌است. اين مجلّد در حدود سال ١٩٤٤ بطبع رسيده است. جناب فاضل در طىّ مجلّدات سه‌گانه به‌تفصيل به‌بيان احوال جناب طاهره پرداخته و برخى از آثار منظوم و منثور او را نقل کرده است. کتاب ظهورالحق از اهمّ منابع نگارش کتاب حاضر است. احوال و آثار جناب طاهره همچنين در برخى از ديگر تأليفات جناب فاضل خصوصاً کتاب اسرار‌الآثار (در پنج مجلّد) و کتاب رهبران و رهروان بزرگ آمده و نگارنده سطور از اين دو منبع نيز کمال استفاده کرده است.

١٠- تاريخ شهداى امر: اين کتاب تأليف جناب محمّدعلی ملک خسروى است و سه مجلّد آن انتشار يافته است. مجلّد سوم در شرح حيات شهداى طهران و حاوى احوال جناب طاهره است(صص‌٢١٥-١٢٩). اجداد ملک‌خسروى همگى اهل نور و ساکن قريه نٌج از قراء ميانرود‌علياى نور (نزديک قريه تاکر) بوده‌اند. تولّد نامبرده در سال ١٢٨١شمسى (١٩٠١م) در طهران واقع گشت و تحصيلاتش در دارالفنون انجام يافت. مدّتى استاد و فرمانده مدسه نظام بود و سرانجام در سال ١٣١٤ شمسى (١٩٣٥م) بعلّت بهائى بودن از ارتش اخراج گرديد. ايمان جناب ملک خسروى به‌امر بديع در سال ١٣٠٦شمسى بر اثر مذاکرات با جناب الله‌قلی سبحانى و جناب عنايت‌الله مهاجرين و زيارت آثار مبارکه واقع گشت. از آن پس قيام بخدمت امر مبارک نمود. سى‌و دو سال افتخار عضويّت لجنه اماکن متبرّکه را داشت و اطّلاعات و تجربيّات ارزشمندى اندوخت. ملک‌خسروى در يازدهم تيرماه سال ١٣٦٣شمسى در نهايت ايقان به‌ملکوت جاودان صعود نمود.(٣٥) اگرچه بخش اعظم منابع نگارش احوال جناب طاهره در مجلّد سوم تاريخ شهداى امر از کتب مطبوعه امرى است ولکن اين بخش از تاريخ او حاوى مطالب انتشار نيافته نيز ميباشد. پژوهش ملک خسروى در باب ايّام اقامت جناب طاهره در مازندران خصوصاً در قريه "واز" بسيار ارزشمند و کاملاً حاوى مطالب تازه است. کتاب اقليم نور نيز حاوى مطالب جديدى در خصوص ايّام اقامت جناب طاهره در قريه "واز" است.

١١- کشف الغطاء: اين کتاب در ٤٣٨ صفحه انتشار يافته که ١٣٢صفحه آن تأليف جناب ابوالفضائل و بخشهاى ديگرش بقلم جناب سيّد‌مهدى‌گلپايگانى (١٩٢٨-١٨٦٣م) است. نام اصلی کتاب "کشف الغطاء عن حيل الاعداء" است و وسيله جناب سيّد مهدى عنوان کتاب مذکور گرديده است.(٣٦) براى آگاهى کامل از علّت نگارش کتاب بايد به‌مقدّمه و متن آن مراجعه نمود. خلاصه آنکه پس از انتشار کتاب نقطة‌الکاف(٣٧) وسيله پرفسور ادوارد براون حضرت عبدالبهاء امر فرمودند که جناب ابوالفضائل رساله‌اى در توضيح علل جعليّت و مسموميّت کتاب مرقوم دارد و او در امتثال امر مبارک بنگارش آغاز کرد ولکن عمرش وفا ننمود و همانطورکه خود قلباً ميخواست (٣٨) حضرت‌عبدالبهاء‌امر‌فرمودند جناب سيّد‌مهدى‌گلپايگانى خالوزاده او‌(٣٩) باتمام کتاب پردازد‌و تنى چند از ديگر بهائيان نيز کمک نمايند. جناب شيخ محمّد‌علی‌قائنى بيش از ديگران به‌نامبرده مدد نموده است. (٤٠)

امّا جناب ابوالفضائل (١٩١٤-١٨٤٤م) مشهورتر از آن است که نياز به‌معرّفى داشته باشد. وى از برجسته‌ترين فضلاء و مبلّغين دو عهد ابهى و ميثاق و خالق آثار جاودانه است.(٤١) شش جزوه مرتّب و مقدارى يادداشتهاى متفرّقه بمنظور نگارش پاسخ به‌نقطة‌الکاف از ابوالفضائل باقى مانده که جناب سيّد مهدى عيناً در کشف‌الغطاء آورده است. حدود بيست صفحه از اين بخش از کتاب باحوال جناب طاهره اختصاص يافته است. جناب ابوالفضائل با دقّتى که خاصّ آن جناب است به‌اخوال و اعمام طاهره اشاره نموده و مطالب جديدى را ارائه مينمايد. اين متن صرفنظر از چند مورد که در کتاب حاضر بآنها اشارت گشته است با نصوص مبارکه تطبيق دارد و يکى ازمنابع مهمّه مورد استفاده نگارنده سطور بوده است. جناب سيّد مهدى‌گلپايگانى نيز‌در‌صفحات ١٢-٢٠٨ کتاب اشاراتى به‌طاهره دارد(٤٢).

١٢- تذکره شعراى قرن اوّل بهائى: اين کتاب تأليف جناب نعمت‌الله ذکائى‌بيضائى است. جناب ذکائى فرزند ملاّمحمّدرضا‌آرانى ملقّب به ابن‌الرّوح و بانو طيّبة‌النّساء بود و در سال ١٢٨٣ شمسى در آران کاشان تولّد يافت. ملاّمحمّد روح‌الامين جدّ ذکائى از علماء بزرگ زمان خويش بوده و احفاد او غالباً شاعر و فقيه و از مراجع روحانى کاشان و توابع بوده‌اند. برادر بزرگتر جناب ذکائى يعنى جناب ميرزا ‌علی‌محمّد‌اديب‌‌بيضائى که در سال ١٣٢٢ ه.‌ق (١٩٠٤م) در اوان تولّد ذکائى به‌امر اعظم مؤمن گشته بود همواره تلاش مينمود که بستگان خويش را به‌امر جديد رهنمون شود و ذکائى بعدها بواقع بر اثر مساعى برادر مؤمن و موقن گشت. جناب ذکائى در حقيقت غالب معارف ادبى را نزد برادر آموخت و او نيز از آغاز نوجوانى بسرودن اشعار پرداخت. ذکائى مدّتى در مدرسه معرفت‌بشر‌در‌آران و سپس در مدرسه پسرانه تربيت در طهران بتدريس پرداخت. پس از اتمام دوره‌عالی علوم قضائى در وزارت عدليّه آن زمان اشتغال يافت. در هر نقطه از ايران که ساکن بود با احباب معاشرت داشت و از دانش خويش آنانرا مستفيض مى‌نمود. ذکائى مردى فاضل و اديب بود و شعر نيکو مى‌سرود. وى در ميان شاعران زمان در ايران شهرت و احترام بسيار داشت و امرالله را به‌غالب آنان ابلاغ کرده بود. ذکائى در انجمن‌هاى ادبى طهران و برخى از ديگر نقاط ايران عضويّت داشت. اين بنده نگارنده سالها با آن شاعر ماهر معاشر بود و از مصاحبتش لذّت ميبرد. سالها در انجمن مبلّغين در طهران با يکديگر محشور بوديم و گاه فانى را بحضور در انجمنهاى ادبى امرى و غيرامرى تشويق ميفرمود. جناب ذکائى دهها سال در نقاط مختلف ايران در محافل و لجنات امريّه قائم بخدمت بود. از وى آثار متعدّده امرى و غيرامرى در زمينه شعر و ادب فارسى باقى مانده و برخى از آنها بطبع نيز رسيده است. کتاب تذکره شعراى قرن اوّل بهائى حاصل بيش از چهل سال پژوهش و تلاش اوست. اين اثر ارزنده در شش مجلّد تأليف شده و پنج مجلّد‌آن انتشار يافته است. ذکائى در اين کتاب با بيانى شيوا و گويا و محقّقانه به احوال دهها شاعر بهائى اشاره نموده و برخى از آثار آنان را درج کرده است. در مجلّد سوم کتاب (در صص ١٣٣-٦٣) به بيان احوال جناب طاهره و ارزيابى و نقد آثار منظوم و منثور او پرداخته است. پژوهش او در باب حيات طاهره مستند و دقيق و اتّخاذ تصميماتش در باب صحّت و يا عدم صحّت انتساب برخى از اشعار به طاهره حکيمانه و محققًانه است. جناب نعمت‌الله ذکائى بيضائى در هشتاد و دو سالگى در تاريخ بيست و ششم مرداد ١٣٦٥ شمسى در طهران با کمال ايقان به‌ملکوت جاودان صعود نمود. پس از صعودش بيت‌العدل اعظم الهى درپيام مخصوص مورّخ سى‌ام اکتبر ١٩٨٦ ميلادى او را بعنوان "اديب و شاعر گرانمايه" تجليل و براى اعتلاء درجات روح پاکش دعا نموده و بازماندگان ارجمندش را تسليّت فرموده‌اند.

١٣- درام خانم بارنى: عنوان اين نوشته "قهرمانان الهي God's Heroes" است. خانم لورا کليفورد بارنى Laura Clifford Barney در سال ١٨٧٩ در امريکا تولّد يافت. تحصيلات خود را در آمريکا و فرانسه بانجام رساند و در بيست‌و يک ‌سالگى (١٩٠٠م) در پاريس به‌همّت خانم مى بولز ماکسول May Boles Maxwell به‌امر اعظم مؤمن گشت. مادرش خانم اليس بارنى Alice Barni نيز افتخار ايمان يافت. خانم لورا بارنى نقّاش، موسيقى‌دان و معمار بود. آثار نقاّشى او هنوز در موزه ملّى National Museum در شهر واشينگتن پايتخت آمريکا موجود است. وى از جمله تابلوئى از جناب ابوالفضائل ( در ايّام ديدار شخص اخير از واشينگتن) تهيّه کرده است. خانم بارنى با جناب هيپوليت دريفوس Hippolyt Dreyfus نخستين بهائى فرانسوى که در سال ١٩٠١ بامر جديد مؤمن شده بود به ايران سفر کرد و در همه نقاط خصوصاً طهران، اصفهان و تبريز مورد پذيرائى ياران ايران قرار گرفت. خانم بارنى به عشق‌آباد و هندوچين نيز مسافرت کرد. نامبرده بعداً با جناب دريفوس ازدواج نمود. در سال ١٩٠٤ افتخار تشرّف به‌حضور حضرت عبدالبهاء را يافت. اقامت او در ارض اقدس طولانى بود و خانم بارنى به‌آموختن زبان فارسى پرداخت. پاسخ پرسشهاى مستمرّ او در هنگام صرف غذا از حضرت عبدالبهاء خالق اثر جاودانه‌اى شد که به کتاب مفاوضات اشتهار دارد. بعبارت ديگر خانم بارنى پاسخهاى حضرت‌عبدالبهاء را به پرسش‌هاى خويش که وسيله کاتبين نوشته ميشد جمع آورى نمود و اين مجموعه تحت عنوان "النّور الابهى في مفاوضات عبدالبهاء" در سال ١٩٠٨ ميلادى انتشار يافت. به همّت او متن انگليسى و در نتيجه همکاريش با جناب دريفوس متن فرانسه مفاوضات نيز فراهم گرديد. شرح خدمات خانم بارنى دريفوس به جامعه بهائى و کوشش خستگى ناپذير او در سازمانهاى جهانى و نحوه همکاريش با جامعه ملل The League of Nations و احراز نمايندگى شوراى بين‌المللی زنان و هميارى با سازمان ملل متّحد U.N. خود داستان مفصّلی است که در اين مختصر نمى‌گنجد. همسر عزيزش جناب دريفوس در سال ١٩٢٨ ميلادى صعود نمود. ولی خانم دريفوس بارنى قريب نود و پنج سال زندگى نمود و مرغ روحش در نهايت ايقان در هجدهم آگست ١٩٧٤ ميلادى به ملکوت جاودان پرواز نمود. مرقدش در گورستان پسىPassy در پاريس است. (٤٣)

نگارش کتاب "قهرمانان الهي The God's Heroes" در اپريل ١٩٠٩ميلادى اتمام پذيرفته و چند ماه بعد وسيله شرکت کِگان پل Kegan Paul در يکصد و هشت صفحه (و نيز پنج صفحه پيشگفتار) همزمان در لندن انگلستان و ايالت فيلادلفياى آمريکا انتشار يافته است. دراين کتاب که بصورت يک درام شورانگيز به برخى از قهرمانان امراعظم اشاره شده صحنه‌هائى از حيات جناب‌طاهره در چند پرده‌ (Act) ارائه گرديده است. عنوان کامل درام اين است: "God's Heroes : A Drama in F‌ine Arts". خانم بارنى در پيشگفتار درام مينويسد: "بايد باختصار بگويم که اين اثر تنها نمايانگر بخشى از يکى از مهيّج‌ترين ادوار تاريخ انسانى و ارائه محدود گسترده‌ترين نظام فلسفى است که هنوز براى آدمى ناشناخته است" (ص ٥ پيشگفتار). (٤٤) در اين پيشگفتار به‌نقش حضرت باب، حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء در تأسيس و تبيين امر جديد اشاره گشته است (صص‌VI-VIII پيشگفتار). خانم‌بارنى در صفحه VIII تصريح ميکند که در اين متن به‌برخى از قهرمانان امر بديع اشاره کرده است. سپس از طاهره تجليل نموده‌ميگويد‌نمونه‌يک "حوارىّ‌تابع‌حقيقت " The Disciple of Truth است که عليرغم تعقيب و آزار خشونت بار در نشر حقيقت توفيق يافته است (ص ٥‌پيشگفتار). در همان صفحه خطاب به‌خوانندگان متن درام ميگويد ميدانم که تنها امتياز نمايشنامه من موضوع آنست و اميدوارم که کمک کرده باشم تا شما نظرى اجمالی به‌شکوه مشرق زمين افکنيد و اين درام اشتياق شما را بدين نهضت عظيم، ديانت جهانى يعنى آئين بهائى برانگيزد. آئينى که بجهت مردم در حال انتظار اميد و صلح بارمغان ميآورد" .

درام خانم بارنى در باب طاهره حاوى‌گفتگوى بازيگران در پنج پرده (Act) است. پيش از آغاز نمايش بازيگران و نقش‌هايشان بدين صورت بيان گرديده است:

قرّة‌العين که بعداً به‌طاهره ملقّب گرديد انسان الهي

فاطمه خواهر قرّة‌العين (٤٥)آرام و بواقع يک زن
ليلا زن اکبر ظريف و دل‌شکسته

داعيه پرستار پير که شرارت و فضيلت

را با‌يکديگر اشتباه ميکند.
زن نخست کلانتر
زن دوم کلانتر و مادر عروس آتى
روح‌انگيز نامزد اکبر جوان
شخص ناظر
دو پسر خردسال قرّة‌العين
صالح پدر قرّة‌العين

علی عموى قرّة‌العين شخصى متعادل و وسيع‌النّظر

تقى عموى قرّة‌العين و پدر همسر او مردى مغرور و بى اعتناء

عبدالوهّاب برادر قرّة‌العين روحانى‌اسلامى‌درست کردار(٤٦)

محمّد شوهر و پسر عموى قرّة‌العين خوش سيما ولی دنيا پرست

قدّوس جميل،‌زاهد‌و‌صاحب‌منش‌مردانه
حسين پسر کلانتر پرحرارت، هوشيار و دلسوز
و نيز چند تن ديگر از جمله بشير غلام سياه

پرده نخستين چنين آغاز ميشود: " قزوين يک باغ گل رٌز، سحر، اذان مؤمنين را از خواب بيدار ميکند.‌.‌." پرده دوم توصيف تالار جشن خانه کلانتر در طهران است. سرانجام پرده پنجم(آخر) توصيف يک باغ متروک، بناى مخروب و يک چاه سنگى است. صحنه غروب است و اذان مؤمنين را به‌نماز ميخواند. اين پرده بيان شهادت و خاتمه حيات جناب طاهره است. در آخرين بخش پرده آخر حسين پسر کلانتر خطاب به‌ظالمين و مسئولان شهادت جناب طاهره پس از دفن آن نابغه دوران در چاه و زير سنگ و خاک ميگويد: " آيا شما گمان ميکنيد که ميتوانيد او را در آنجا مدفون نمائيد. هيهات.‌.‌. شما او را در اذهان مردمان جاودانه کرده‌ايد. روح عشق طاهره به‌دلهاى زنده کرورها آدميان انتقال خواهد يافت. شما نتيجه معکوس خواهيد گرفت زيرا با آنچه کرده‌ايد او را مشهور جهان خواهيد کرد. شهادت طاهره به‌اهل عالم جرأت و خلوص و پيروى از حقيقت خواهد آموخت." در اين بخش از پرده پنجم اذان ادامه مييابد و مؤمنين را به نماز ميخواند. سپس پرده ميافتد. درام خانم بارنى گوياى بسيارى از حقايق و اطّلاعات تاريخى در باب حيات جناب طاهره است و صرف نظر از چند اشتباه جزئى ميتواند معرّفى مهمّ از جمال و کمال و مظلوميّت اين نادره زمانه باشد.

١٤- ديگر منابع و کتب و مقالات امرى: نگارنده در جريان پژوهش مستمرّ خويش در باب حيات و آثار طاهره چنانکه قبلاً نيز معروض داشته از اطخّلاعات بستگان آن جناب استفاده‌اى فراوان کرده است. فاضل، اديب و شاعر توانا جناب نعمت‌الله‌ ورتا عليه رضوان‌الله که از احفاد جناب طاهره بود و ذکرش قريباً خواهد آمد در اين زمينه اطّلاعات پر ارزشى در اختيار اين فانى نهاده است. همچنين دهها نکته دقيقه در کتب و مقالات و متون جمع آورى شده فضلاء و پژوهشگران بهائى آمده که نگارنده از آنها بهره برده است. از ميان آن نفوس حاج ميرزا جانى کاشانى، ميرزا محمودزرقانى، محمّد‌معين‌السّلطنه تبريزى، عبدالحميد اشراق خاورى، ميرزا عبّاس قابل آباده‌اى، محمّد‌علی فيضى، ايادى امرالله جناب حسن باليوزى افنان، مرضيّه گيل، پروفسور الساندرو بوزانى‌Alessandro Bausani، دکتر صابر افاقى، دکتر محمّد افنان، دکتر شاپور راسخ، روح‌الله مهرابخانى، دکتر موژان مؤمن، دکتر وحيد رأفتى، دکتر امين بنانى، دکتر حشمت مؤيِّد، فروغ‌ارباب، نويد محبّت، حسام نقبائى، دکتر هدى محمودى، ابوالقاسم افنان، دکتر طلعت بصّارى(قبله)، سوزان استايلز Susan Stiles، روث روزن‌والد Ruth Rosenwald، استن‌وود‌کاب‌Stanwood Cobb، کلارا اج Clara Edge، ديمترى اما‌سيانو Dimitri Amasianof، و کتلين جميسون‌دمس Kathleen Jemison Demas را توان نامبرد.

دوم منابع غير امرى

بديهى است که مراد از منابع غير امرى کتب، رسالات و مقالات غير بهائيان در خصوص حيات و آثار جناب‌طاهره است. اين بخش را زير چند عنوان ادامه‌ميدهيم.

نخست - منابع فارسى:

١- مجلّد قاجار از ناسخ‌التّواريخ: نام اصلی اين کتاب تاريخ قاجاريّه است که به‌حقيقت کتابى مستقلّ است ولکن آنرا دنباله کتاب معروف ناسخ التّواريخ دانسته‌اند. تاريخ قاجاريّه تأليف ميرزا محمّد‌تقى‌خان کاشانى ملقّب به لسان‌الملک و متخلّص به سپهر(١٢٩٧-١٢١٦ه ق برابر با ١٨٧٩-١٨٠١م) است. کتاب معروف ناسخ‌التّواريخ که در دسترس است حاوى تاريخ ظهور آدم تا زمان حضرت خاتم و بيان حال معصومين تا حضرت امام‌حسين است و سپهر مجلّدى در اتمام آن نگاشته که تاکنون بدست نيامده است. امّا تاريخ قاجاريّه حاوى بيان احوال شاهان قاجار تا سال ١٢٧٢ه ق (١٨٥٥م) است. چون اين کتاب نزد غالب پژوهشگران به مجلّد(يامجلّدات) قاجاريّه از ناسخ التّواريخ معروف است ما نيز آنرا بعنوان ناسخ‌التّواريخ نام ميبريم. سپهر اگرچه در غالب معارف اسلامى زمان دست داشته و نويسنده و اديب بوده است ولکن شيوه نگارش تاريخ قاجاريّه زيبا و شيوا نيست. سپهر در تاريخ قاجاريّه با نهايت وقاحت به مقدّسات امر بديع جسارت نموده و بسيارى از حقايق را واژگون جلوه داده است. اهانت او به‌حضرت طاهره و نسوان بابى لکّه ننگى بر دامان تاريخ‌نگارى در عصر قاجار است. با اين همه سپهر در مواضع متعدّده از تاريخ قاجاريّه به نکات بسيار مهمّى اشاره کرده و از جمله به دانش و ذکاء و جمال و کمال جناب طاهره اعتراف نموده است. بهرحال سپهر در اواخر حيات به‌نگارش رساله‌اى پرداخته و در آن اقرار نموده که آنچه را در تاريخ قاجاريّه عليه امر بديع نگاشته "نظر به مقتضيّات زمانه و اجبار خويش و بيگانه" بوده است. اين رساله احتمالاً‌همان‌متمّم ناسخ التّواريخ است‌که‌تاکنون بدست نيامده است. (٤٧)

٢- روضة‌الصّفاى ناصرى: اين کتاب تأليف رضاقلی‌خان هدايت لله‌باشى‌(١٢٨٨-١٢١٥ه ق برابر با ١٨٧١-١٨٠٠م) است. (٤٨) هدايت در روضة الصّفاى ناصرى تقريباً همان شيوه غرض آلود سپهر‌کاشانى را‌بکار برده و با نهايت وقاحت به مقدّسات امر‌مبارک حمله نموده و بسيارى از حقايق تاريخى را واژگون جلوه داده است. با وجود اين در مواضع متعدّده از کتاب به عظمت و استقلال ظهور حضرت باب و در چند موضع به جمال و کمال طاهره و احوال او اشاره کرده است. (٤٩)

٣- حقايق الاخبار ناصرى: اين کتاب تأليف محمّد‌جعفرخان حقايق نگار(١٣٠١-١٢٢٥ه ق برابر ١٨٨٢-١٨١٠م)است. حقايق نگار نيز چون دو مورّخ نامبرده در بالا با لحنى وقيح به مقدّسات امر بديع و نيز جناب طاهره اهانت نموده و واقعيّات را واژگون بيان کرده است. با وجود اين نا خودآگاه به برخى از دقائق و حقائق مربوط به تاريخ عهد اعلى و حيات و شخصيّت طاهره اشاره کرده و به جمال و کمال بى نظير اين نادره زمانه اعتراف نموده است. (٥٠)

٤- تأليفات اعتمادالسّلطنه: محمّد حسن‌خان اعتمادالسّلطنه (١٣١٣-١٢٥٩ ه‌ق برابر١٨٩٥-١٨٤٣م)‌فرزند‌حاج‌علی‌خان حاجب‌الدوله (اعتمادالسّلطنه) معروف بود که شرح مظالمش در تاريخ امرمبارک آمده است. تأليفات متعدّده از محمّد‌حسن‌خان در دست است. برخى گفته‌اند که غالب اين تأليفات از ديگران بوده و نامبرده از آنان خريده و يا بزور گرفته و بنام خود منتشر نموده است. در تأليفات اعتمادالسّلطنه خصوصاً مرآت البلدان‌ناصرى، منتظم‌ناصرى، المآثر و الآثار، مطلع الشّمس، و خيرات حسان (٥١)‌به حوادث مربوط به‌امربديع به‌تفصيل و يا باختصار اشارت رفته و از جمله احوال طاهره و اعمام و ديگر بستگان او کاويده شده است. اعتمادالسّلطنه نيز چون ديگر مورّخان غير بهائى ياد شده با وقاحت به‌امر بديع حمله کرده و حقائق غالب وقايع را تحريف نموده است. ولکن در برخى از مواضع ميتوان به اعترافات و مندرجات کتب او استناد نمود.(٥٢)

٥- مفتاح باب الابواب: اين کتاب تأليف دکتر محمّد‌مهدى‌خان زعيم‌الدّوله (متوفّى بسال ١٣٢٣ه‌ق برابر ١٩٠٥م) است. (٥٣) زعيم الدّوله(رئيس‌الحکماء) مدّتها در مصر بوده و جريده جکمت را منتشر ميکرده است. کتاب مفتاح باب الابواب که بقول خود مؤلّف تلخيص از کتاب بزرگتر او بنام باب الابواب است در سال ١٣١٠ه‌ق (١٨٩٣م) بعربى تأليف شده و درسال ١٣٢١هجرى‌قمرى(١٩٠٣) ميلادى انتشار يافته است. اين کتاب تجديد طبع شده و وسيله حسن فريد گلپايگانى بفارسى نيز ترجمه گرديده است. مفتاح باب الابواب حاوى وقايع دو عهد اعلى و ابهى است. برخى از اشارات مؤلّف به جناب طاهره در اين کتاب در خور تأمّل و استناد است. بهرحال زعيم الدّوله نيز چون ديگر وقايع نگاران غير بهائى ايرانى يادشده مغرضانه سخن گفته است.(٥٤)

٦- نوشته ايشيک‌آقاسي: نام ايشيک آقاسي حاج ميرزا احمد و وى فرزند حاج ابوالحسن تاجر شيرازى است. حاج ميرزا احمد در سال ١٢٤١ هجرى قمرى (١٨٢٥ ميلادى) در شيراز تولّد يافت. در نٌه سالگي پدر خويش را از دست بداد. در آغاز جوانى در شيراز و يزد به‌تجارت پرداخت. چند سال کدخداى محلّه ميدان شاه در شيراز بود. سپس همراه حسام‌السّلطنه به خراسان رفت و به سمت ايشيک‌آقاسي منصوب گرديد. مدّتى در يزد منصب امير ديوانى و سالهاى بعد در مناطق ديگر ايران مناصب مختلف داشت تا درسال ١٢٩٨ه‌ق (١٨٨٠م) به شيراز برگشت و سالها در آن شهر زيست. وفات او را در فاصله سالهاى ١٣١٣-١٣١٠ ه‌ق (١٨٩٥-١٨٩٢م) دانسته‌اند. از آثار وى علاوه بر نوشته مورد بحث اشعار باقى مانده و سه کتاب تاريخ يزد(اخبار اليزد)حديقة‌الشّعراء، و کتاب در مصيبت اهل بيت رسول اکرم را توان نام برد. از قرائن معلوم ميشود که خاندان حاج ميرزا احمد با خاندان حضرت باب آشنائى و معاشرت داشته‌اند. حاج ميرزا احمد اگرچه به‌حضور حضرت باب رسيده ولکن مؤمن نشده و هرچه مقامات آن حضرت بارزتر گشته بر ترديد و اعراض وى افزوده است. اين نکته از محتواى نوشته او بخوبى روشن ميشود. نامبرده طىّ سالها موادّ لازمه را براى تأليف کتابى حاوى حوادث ايّام سلطنت شاهان قاجار تا سال ١٢٨٦ه‌ق (١٨٦٩م) م‌فراهم نموده و در همان سال نگارش آنرا تمام کرده است. متن اصلی اين کتاب تا کنون انتشار نيافته (٥٥) ولکن آقاميرزا‌محمّد‌خان بهادر بخشهائى از نوشته مذکور‌را که به حوادث ظهور بديع ارتباط داشته به انگليسى ترجمه نموده و اين ترجمه در نشريّه انجمن سلطنتى آسيائى (Journal of the Royal Asiatic Society) انتشار يافته است.(٥٦)‌نوشته مذکور‌با آنکه حاوى اشتباهات متعدّده در‌باب کيفيّت و زمان وقوع حوادث مربوطه‌است ولکن مشتمل بر بيان نکاتى است که قابل استناد است. حاج ميرزااحمد نه تنها در اين نوشته به جناب طاهره و جمال و کمال او اشارت کرده در کتاب ديگر خود تحت عنوان حديقة‌الشّعراء به بيان احوال و نقل آثار آن قهرمان جاودانه پرداخته است. (٥٧)

٧- مکارم الآثار: اين کتاب تأليف ميرزا محمّدعلی معلّم حبيب آبادى است. وى در سال ١٣٠٨ه‌ق (١٨٩١‌م) در قريه حبيب‌آباد از قراء بلوک برخوار اصفهان تولّد يافت. اجداد وى همه از زارعين آن نواحى بوده‌اند و معلّم اصولاً نزد ادباء و استادانِ معارف اسلامى تلمّذ مرتبى نکرده و شخصاً به تکميل اطلاّعات خويش پرداخته است. وى سالها به تعليم و تأليف اشتغال داشته است. از معلّم علاوه بر اشعار چند کتاب بيادگار مانده که معدودى از آنها بطبع رسيده است. نامبرده در سال ١٣٩٦ه‌ق (١٩٧٦م) در گذشت‌(٥٨) نگارنده سطور دو بار، يکبار در طهران و يکبار در اصفهان، با معلّم حبيب‌ابادى ملاقات و مذاکرات امرى داشت و او را مردى متمسّک به اسلام و با انصاف يافت.‌‌(٥٩) روح بى‌طرفى معلّم در عين تمسّک شديد اسلامى از محتواى مجلّدات کتاب مکارم‌الآثار آشکار است. در اين کتاب احوال دهها تن از علماء و رجال ايران و جهان اسلام خصوصاً در عصر قاجار بيان گرديده است. نگارنده سطور براى بيان احوال اجداد، اعمام، فرزندان و ديگر بستگان جناب طاهره از اين کتاب مدد فراوان گرفته است.

٨- قصص‌العلماء: اين کتاب تأليف ميرزا محمّد‌بن سليمان تنکابنى متوفّى بسال ١٣٠٢ه‌ق برابر١٨٨٤م است. محمّد تنکابنى از شاگردان سيّد ابراهيم موسوى قزوينى و از فقهاء و نويسندگان عهد ناصرالدّين‌شاه بود. کتاب قصص العلماء چنانکه از عنوانش روشن است بيان احوال حدود دويست تن از علماء اسلام است. مؤلّف به تفصيل به بيان احوال برادران برغانى، پدر و اعمام جناب طاهره، خصوصاً ملاّ محمّدتقى پرداخته و اطّلاعات جالب و مهمّى در باب آنان ارائه کرده است.

٩- کتاب "قرّة‌العين": مؤلّف اين کتاب معلوم نيست ولکن از نشريّات ازليان است. اين کتاب در سال ١٣٦٨ه‌ق (١٩٥٢م) به مناسبت يکصدمين سال شهادت جناب طاهره در ٥٢ صفحه انتشار يافته است. مؤلّف و يا مؤلّفين ابتداء به‌بيان احوال اين نابغه دوران پرداخته و سپس برخى از آثار منظوم و منثور او را درج کرده‌اند. کتاب حاوى اشتباهاتى در باب جزئيّات و کليّات مربوط به حيات طاهره است با وجود اين شامل نکات جالب متعدّدى است که مورد استفاده نگارنده سطور قرار گرفته است.

١٠- کتاب باب الجنّة : نام کامل اين کتاب " مينو‌دَر يا باب‌الجنّة قزوين" و تأليف سيّد محمّدعلی گلريز است. کتاب مذکور در دو مجلّد تأليف شده و انتشار يافته است. جلد نخست که از انتشارات دانشگاه طهران است حاوى شرح مفصّلی از علّت تسميه شهر قزوين به "باب الجنّة" است که خلاصه آن در مقدّمه کتاب حاضر آمده است. سپس مؤلّف به بيان تاريخ تفصيلی بناى شهر قزوين و حوادث آن شهر پيش از اسلام و پس از آن پرداخته است. در اين کتاب در باب اوضاع جغرافيائى قزوين و محلاّت آن اطّلاعات جالبى ارائه گشته است. در اين مجلّد اطّلاعاتى در خصوص بستگان جناب طاهره، اجداد مادرى و پدرى و فرزندان او، آمده که بسيار پر بهاست. مجلّد دوم کتاب که از انتشارات طه(طا‌ها) است اختصاص به شرح حال و آثار رجال و دانشمندان قزوين دارد. در اين مجلّد نيز احوال بستگان طاهره آمده و به احوال و آثار منظوم خود او نيز اشاره گرديده است. بطور کلّى بايد گفت که کتاب "مينو دَر يا باب‌الجنّة‌قزوين" از منابع مهمّه نگارش کتاب حاضر است.

١١- لغت‌نامه دهخدا: اين لغت‌نامه به همّت علی‌اکبر‌دهخدا و جمعى از ديگر دانشمندان و پژوهشگران برجسته ايرانى چون دکتر محمّدمعين طىّ سالها تأليف و تکميل گرديده است. دهخدا در سال ١٢٩٧ه‌ق (١٨٧٩م) در طهران تولّد يافت. در آغاز نزد استادان زمان به‌تحصيل فنون ادب و معارف دينى پرداخت. چند سال در اروپا بسربرد. کار اصلی او در آغاز در ايران و اروپا روزنامه‌نگارى بود و سپس به‌تحقيق و تأليف پرداخت. دهخدا در سال ١٣٣٤ شمسى در طهران درگذشت. از وى علاوه بر لغت‌نامه و اشعار چند اثر و دهها مقاله باقى مانده است. لغت نامه دهخدا در اشکال مختلف و از جمله در ٥٠ مجلّد بزرگ انتشار يافته است. دهخدا براى تأليف اين لغت‌نامه چهل سال زحمت کشيده است. البتّه همانطور که مذکور آمد نفوس متعدّده در تکميل آن همّت کرده‌اند ولکن کار اساسى از خود او بوده است. در لغت‌نامه شرح حيات طلعات مقدّسه بهائيّه و بسيارى از رجال برجسته بهائى(و بابى) آمده است. مفصّلترين بحث در اين کتاب ذيل لفظ "باب" است. احوال جناب طاهره ذيل نام او و در برخى از ديگر مواضع لغت نامه آمده است. اين اثر همچنين منبع قابل توجّهى براى نگارنده در بيان احوال بستگان جناب طاهره بوده است. اگرچه برخى از مآخذ لغت‌نامه در خصوص تاريخ امر و احوال طاهره موثّق تلقّى نميشوند و کتاب حاوى اشتباهات متعدّده است با وجود اين محتواى آن غنى است و براى پژوهشگر بهائى نيز منبع مهمّى محسوب ميگردد.

١٢- ديگر منابع غير بهائى فارسى: نگارنده براى نگارش احوال جناب طاهره و ارزيابى آثار منظوم و منثور او چند سال در شهر قزوين، (١٩٧٨-١٩٧٣م)، ضمن تدريس در دانشکده علوم ادارى و بازرگانى با خويشان و احفاد جناب طاهره خصوصاً افراد خاندان شهيدى معاشرت و مصاحبت نموده و اطّلاعات گرانبهائى بدست آورده است. همچنين طىّ دهها سال از منابع متعدّده فارسى بهره گرفته حتّى به يادداشتهاى سيّدمهدى دهجى ناقض در باب واقعه بدشت و موجود در کتابخانه دانشگاه کمبريج انگلستان مراجعه نموده که معرّفى آن منابع مباين با اختصار‌در کلام است. لذا تنها به نام برخى از پژوهشگران اشاره ميکند. از ميان پژوهشگران و نويسندگان غير بهائى که آثارشان مورد استفاده نگارنده قرار گرفته ميتوان از محمّدهاشم خراسانى، محمّدعلی مدرّس تبريزى، محمّد قزوينى، دکتر محمّد‌معين، مرتضى‌مدرّسى چهار‌دهى، عبدالرّفيع حقيقت"رفيع"، مهدى بامداد، يحيى آرين‌پور، عبدالحسين نوائى، محمود خيرى، محمّد‌اقبال لاهورى، فخرى قويمى، معين‌الدّين محرابى، علی اکبر مشير سليمى، دکتر غلامحسين مصاحب، هما‌ناطق، سيّد محمّد باقر نجفى، کشاورز صدر، آقا بزرگ طهرانى، محمّد معصوم شيرازى، دلارام مشهورى و محمّد حسين رجبى نام برد.

دوم‌_ منابع عربى

١- لمحات اجتماعيّه: يکى از منابع مهمّه نگارش کتاب حاضر به‌حق کتاب لمحات اجتماعيّه است. نام کامل کتاب "لمحات اجتماعيّه في تاريخ العراق الحديث" است. اين کتاب تأليف دکتر علىّ الوردىّ استاد جامعه شناسى دانشگاه بغداد است. دکتر الوردى صاحب تأليفات متعدّده در زمينه جامعه شناسى و تاريخ شناسى است. (٦٠) لمحات اجتماعيّه در دو مجلّد در سالهاى ١٩٦٩ و‌١٩٧١ در مطبعه ارشاد در بغداد بطبع رسيده است. جلد دوم، (الجزءالثّانى)، شامل حوادث سالهاى ٧٢-١٨٣٣م در عراق است. مؤلّف در فصل پنجم از جلد دوم ذيل عنوان "قرّة العين" (صص٩٠-١٥٢) به تفصيل به بيان احوال جناب طاهره ميپردازد. دکتر الوردى از منابع متعدّده مطبوع و خطّى براى نگارش شرح حيات طاهره مدد گرفته است. از منابع مذکور کتاب خطّى"عقائد الشّيخيّه"‌جناب ملاّ احمد معلّم حصارى را توان نام برد که دکتر الوردى از عبدالرزّاق‌عبايجى به عاريت گرفته و از آن استفاده کرده است. منبع مهمّتر ديگر متن خطّى تحت عنوان "قرّة‌العين على حقيقتها و واقعها" تأليف شيخ عبّود صالحى در بيان احوال جناب طاهره است. عبّود صالحى از خويشان نزديک طاهره است. (٦١) دکتر الوردى در لمحات اجتماعيّه در نهايت استادى و انصاف به بيان احوال طاهره ميپردازد. مهملات مورّخان را در باب طاهره ردّ ميکند. براى مثال آنچه دکترمحمّدمهدى خان زعيم الدّوله در کتاب مفتاح باب الابوّاب (صص٨١-٨٠) به‌عنوان متن خطابه طاهره در بدشت آورده محلّ ترديد اوست زيرا اکنده از مهملاتى است که با روح شرع بيان مباينت دارد. مقالت او اگرچه در جزئيًات خالی از اشتباهات نيست ولکن بطورکلّى محکم و مستند است. در اين مقالت نقش طاهره در جمع بابيان کربلا و اصولاً در عراق، موقع و موقف او در احتفال بدشت و تأثيرش در انتشار آئين بابى با دقّت مخصوصى تصوير و توصيف گشته است. در آخر مقالت تصريح مينمايد که به‌علّت جمع نهايت جمال، ذکاء مفرط، قوّت شخصيّت و لسان فصيح در وجود طاهره وى از نفوسى بوده که مسير تاريخ را تغيير داده‌اند. (٦٢) سپس ميگويدکه: "طاهره متعلّق به زمان خود نبود و حدّ اقل صد سال زود آمده بود. شايد اگر در عصر ما ظاهر گشته بود بزرگترين بانوى سده بيستم مسيحى بود" (٦٣) دکتر الوردى در مقالات ديگر خود نيز که برخى مطبوع گشته از طاهره تجليل عظيم کرده است.(٦٤)

٢- ديگر منابع عربى: علاوه بر کتب دائرة‌المعارف و معاجم وکتب اعلام عربى که به احوال جناب قرّة‌العين اشاره کرده‌اند دهها دانشمند، پژوهشگر و نويسنده عرب و ايرانى در باب اين نابغه زمانه و بستگان او بزبان عربى قلمفرسائى نموده‌اند. از ميان نفوس مذکوره و تأليفات مربوطه آنها به آقابزرگ طهرانى و کتاب معروف الذريعه الی تصانيف الشّيعه، ميرسيّد‌محمّدباقر خوانسارى و کتاب روضات الجنّات في احوال العلماء و السّادات، عبدالرزّاق الحسنى و کتاب البابيّون و البهائيّون في حاضرهم و ماضيهم، عمر‌رضا کحاله و کتاب اعلام النّساء في عالم‌العرب و الاسلام، ظهير الهي و رسالة البهائيّه و نيز رسالة البابيّه، شکيب ارسلان و کتاب حاضرالعالم الاسلامى و محمود شکرى الآلوسى و کتاب مختصر التّحفة الاثنى‌ عشريّه ميتوان اشاره نمود.

سوم منابع انگليسى
١- آثار پرفسور‌براون:

پروفسور ادوارد‌گرنويل‌براون Edwrad Granville Browne در هفتم فوريه ١٨٦٢در يولی Uley واقع در گلوسستر‌شاير Gloucestershaire انگلستان تولّد يافت. پس از تحصيلات مقدّماتى و عالی دوران دانشکده پزشکى را نيز باتمام رسانيد. ولکن بعداً به‌علّت عشق بفراگرفتن زبانهاى شرقى خصوصاً فارسى، عربى و ترکى و مطالعه در زمينه فرهنگ و دين مردم خاور حرفه پزشکى را رها کرد. پس از مطالعه کتاب گوبينوى فرانسوى ( مذاهب و فلسفه در آسياى وسطى) مشتاق پژوهش در خصوص آئين بابى گشت (٦٥) و از آن پس تا پايان حيات عمده اوقات خويش را در اين زمينه مصروف داشت. شوق ديدار خاک ايران و ملاقات با مؤمنين امر بديع و نيز عشق به زبان فارسى موجب گشت که به ايران سفر کند و قريب يازده ماه بسيارى از نقاط آن سرزمين را به بيند و با ايرانيان معاشرت و مصاحبت داشته باشد. شرح اين سفر در کتاب او " يک سال در ميان ايرانيان A year amongst the Persians " آمده است. براون در سال ١٨٩٠ ميلادى در قصر بهجي به حضور حضرت بهاءالله بار يافت. داستان چهار بار تشرّف خويش را در آثار خود شرح داده است. براون در آن سال به‌حضور حضرت عبدالبهاء نيز رسيده است. در همان سال و مجدداً در ١٨٩٦ با ميرزا يحيى ازل ملاقات نموده است. مکاتبات براون با ازل و ازليان و حمايت وى از آنان نکته‌ايست که خود بارها تصريح کرده است. براون با حضرت عبدالبهاء تا اوائل عهد ميثاق مکاتبه داشته و قطع گرديده تا آنکه بعدها در اروپا به‌حضور آن حضرت شرفياب گشته است. وى سالها استاد زبانهاى فارسى و عربى بود. در سال ١٩٠٦ ازدواج کرد و نتيجه اين ازدواج دو پسر شد. براون در پنجم ژانويه سال ١٩٢٦ ميلادى در کمبريج انگلستان در گذشت. با آنکه براون با برخى از دشمنان امر بهائى دوستى نزديک داشته و از وصايت مجعوله ازل و برخى از دعاوى واهيّه ازليان حمايت نموده و آثارش حاوى اشتباهات متعدّده است با وجود اين تأليفات او شامل اطّخلاعات جالب و وسيعى در خصوص امر بديع است. جان کلام همان است که محقّق فقيد ارجمند ايادى امرالله جناب حسن افنان باليوزى فرموده است که هيچيک از دانشمندان غربى چون براون موّاد لازمه تاريخيّه در خصوص امر بديع براى نسلهاى آينده بيادگار ننهاده‌اند. بدين روى بى ترديد اهل بهاء بايد عميقاً از اين خاورشناس برجسته سپاسگزارى نمايند. (٦٦) براون دهها کتاب و مقاله در خصوص امر بديع نوشته و صدها لوح از الواح حضرت باب و جمال ابهى را در گنجينه خويش محفوظ داشته و مدارک و اسناد ارزشمندى را از خطر محو نجات بخشيده است. نخستين اثر از آثار براون را که بايد مورد بررسى قرار داد کتاب "A Traveller's Narrative" است. اين کتاب شامل دو مجلّد است. مجلّد نخست حاوى متن فارسى مقاله شخصى سيّاح اثر قلم حضرت عبدالبهاء است. (٦٧) اين متن بخطّ جناب زين‌المقرّبين است. جلد دوم شامل ترجمه انگليسى مقاله شخصى سيّاح، يک مقدّمه بسيار مهّم و بيست‌و شش يادداشت در باب مواّد تاريخيّه مربوط به ظهور بديع است. مقدّمه کتاب از جمله حاوى داستان تشرّف براون به‌حضور جمال‌ابهى و حضرت‌عبدالبهاء در سال ١٨٩٠ميلادى است. براون در اين مقدّمه تصريح مينمايد که توفيق آينده آئين بابى صرفاً در يد اقتدار جمال‌ابهى و اوصياء و احبّاء آن حضرت است (ص.(XVIII در اين جلد پروفسور براون به‌بيان نکات مهمّى از حيات طاهره پرداخته است. يادداشت Q (صص ٣١٦-٣٠٩) تحت عنوان قرّة‌العين Kurratu'l-Ayn)) حاوى احوال او و اعمامش، ملاقات طاهره با ناصرالدّين‌شاه و اقوال مختلف در خصوص نحوه شهادت طاهره است. در ذيل يادداشت A نيز مطالبى در خصوص طاهره آمده است. بيان معروف براون در خصوص ظهور طاهره بعنوان دليل کافى عظمت و حقاّنيّت حضرت باب در همين مجلّد و ذيل يادداشت Q آمده است.مفاد بخشى از بيان براون چنين است" ظهور بانوئى چون قرّة‌العين در هر عصر و کشورى از نوادر زمان است. امّا در کشورى چون ايران حادثه‌اى بينظير بل معجزه است.‌.‌.‌ اگر آئين بابى فاقد دليل ديگرى بر اثبات عظمت خود بود همين کافى بود که قهرمانى چون قرّة‌العين آفريده بود". (٦٨) کتاب ديگر براون "موادّ‌لازمه براى مطالعه ديانت بابى Materials for The Study of The Bábi Religion" نيز حاوى اطّلاعات جالبى در خصوص امر بديع است. ‌در چند موضع از اين کتاب به‌احوال طاهره اشاره گرديده و بخشى از فصل يازدهم به‌نقل آثار نامبرده اختصاص داده شده است. در فصل پنجم نامه افسر اطريشى"آلفرد فٌن گومنز Alfred Von Gumoens (٦٩) را که در احيان حادثه رمى ‌شاه در طهران بوده در خصوص شهادت فجيع بابيان پس از آن حادثه نقل کرده است.٠ (٧٠) در اين نامه است که سروان گومنز جناب طاهره را بعنوان " نبيّه زيباى قزوين The Beautiful Prophetess of Qazwin " ياد ميکند. (٧١) براون همچنين در حواشى و پيوستهاى ترجمه انگليسى تاريخ جناب ميرزاحسين‌همدانى به احوال و آثار جناب طاهره اشاره ميکند و در پيوست شماره چهار مطالبى راجع به احتفال بدشت مينويسد و مرقومه‌اى از طاهره خطاب به‌شيخ‌علی عظيم‌ترشيزى نقل مينمايد. در سه کتاب انقلاب ايران (Persain Revolution) جلد چهارم تاريخ ادب ايران A Literary History of Persia)) و يکسال در ميان ايرانيان نيز به طاهره و آثار او اشاراتى گرديده است. در برخى از مقالات مطبوعه براون نيز ذکر طاهره و آثار او شده‌است. جان کلام آنکه آثار براون جزء منابع مهمّه نگارش کتاب حاضر است.

٢- ديگر منابع انگليسى غير بهائى: طىّ يکصد و چهل و پنج سال که از شهادت جناب طاهره ميگذرد دهها کتاب و مقالت وسيله پژوهشگران و نويسندگان غير بهائى و مأموران سياسى مقيم ايران بزبان انگليسى در خصوص احوال و آثار او انتشار يافته است. از ميان برخى از نفوس مذکوره که در قرن اول بهائى در باب طاهره پژوهش نموده و نوشته‌اند و يا در مجامع جهانى از او تجليل کرده‌اند. بايد از ژوستين شيل Justin Sheil مأمور دولت انگلستان در طهران،‌(٧٢)خانم مرى شيل Mary Sheil‌همسر او، (٧٣) نويسنده يا نويسندگان مقاله روزنامه تايمز‌لندن در صفحه چهارم شماره سيزدهم اکتبر ١٨٥٢(قريب دوماه پس از شهادت جناب طاهره) در باب شهادت طاهره،(٧٤) پرفسور بنيامين جاوت‌ Benjamin Jawett، (٧٥) سِر‌والنتاين چيرل Sir Valentine Chirol، (٧٦) سِر‌فرانسيس ادوارد يانگ هازبند Sir F‌rancis Edward Younghusband، (٧٧) لٌردجرج ناثانيل‌کرزن Lord George Nathaniel Curzon سياستمدار معروف انگليس، (٧٨) رابرت گرانت واتسون Robert Grant Watson، (٧٩) اليزابت مدکانستنس Elizabeth Maud Constance، (٨٠) پروفسور تامس‌کلی چين Thomas Kelly Cheyne،(٨١) پروفسور هدايت حسين، (٨٢) و پرفسور محمّد اسحاق،(٨٣) ياد کرد.

برخى از نفوس غير بهائى ‌که ‌درقرن ‌دوّم ‌بهائى‌‌خصوصاً در سالهاى اخير در باب طاهره و آثار او پژوهش کرده و حاصل تحقيق خويش را بزبان انگليسى انتشار داده‌اند عبارتند از: اِى.‌جى.‌بريل E.J. Brill، (٨٤) حسن هادى،‌(٨٥) سيّد عليرضا نقوى،‌(٨٦)‌ان‌مرى شميل Annemarie Schimmel، (٨٧)‌حميد‌اِلگار،‌(٨٨)‌دکتر‌عبّاس امانت،‌(٨٩)‌سارا گراهام براون Sara Graham Brown،‌(٩٠)‌جونا بانکير Jonna Bankir، ديردرى لشگرى Deirdre Lashgari (٩١) و فرزانه ميلانى.

چهارم- منابع فرانسوى:

١- تاريخ گوبينو؛ نام اين کتاب "مذاهب و فلسفه در آسياى وسطى Les Religions et les Philosophies dans L'Asie Centrale " است و چند بخش آن اختصاص به تاريخ عهد اعلى دارد. مؤلّف کتاب ژوزف آرتور گوبينوJoseph Arthur Gobineau (١٨٨٢-١٨١٦) نويسنده معروف و ديپلمات فرانسوى است. شهرت گوبينو در اروپا به‌دو جهت است. نخست احياء و ارائه نظرياّت نژاد پرستانه که متأسّفانه از عوامل مؤثّر در ترويج تعصّبات نژادى در اروپاى قرن بيستم و مظالم نظامهاى مردود خاصّ گرديد. دوم تأليفات او در خصوص زندگى و نحوه تفکّر مردم آسيا خصوصاً ايرانيان. گوبينو دو بار در ايران در فاصله سالهاى ١٨٥٨- ١٨٥٥و ١٨٦٣-١٨٦٢ مأموريّت سياسى داشته و در اين مدّت در جميع شؤون فرهنگى خصوصاً مذهبى مردم ايران مطالعه نموده و نتيجه مطالعات خود را ضمن چند کتاب و مقاله با ارزش انتشار داده است. در آثار گوبينو بکرّات به طاهره اشاره گرديده و بخشهائى از کتاب مذاهب و فلسفه در آسياى وسطى (صص١٤١-١٣٨، ١٥٥-١٥٠، ١٩٥-١٩٤، ٢٥٣-٢٤٦ ترجمه فارسى) به احوال وى اختصاص يافته است. اگرچه در نوشته گوبينو اشتباهاتى بچشم ميخورد ولکن حاوى نکات مهمّى در خصوص حيات طاهره است و تجليل گوبينو از جناب طاهره بعنوان "سرآمد علماى زمان" و " اعجوبه عصر" (ص ١٤٠ ترجمه فارسى) قابل توجّه است.

٢- تاريخ نيکلا: نام اين کتاب "سيّد علی محمّد معروف به باب Siyyed Ali Muhammad dit le Báb است. مؤلّف کتاب اِى. اِل.‌اِم. نيکلا A.L.M. Nicolas (١٩٣٩-١٨٦٤) خاور شناس و ديپلمات فرانسوى است که بيش از سى سال از عمر خويش را در ايران بسر برده است. حاصل مطالعات وى در خصوص تاريخ حيات و تعاليم حضرت باب، تأليف و ترجمه چند کتاب و مقالات متعدّده است. نيکلا هنگام اقامت در قبرس (١٨٩٥-١٨٩٤) و انجام خدمات کنسولی در آن سرزمين بارها با ميرزا يحيى ازل ملاقات نموده و چنانکه خود گفته اطّلاعاتى در خصوص امر بديع بدست آورده است. تاريخ "سيّد‌علی محمّد معروف به باب "مهمّترين اثر تاريخى مطبوع نيکلا در خصوص امر بديع است. کتاب مذکور نخستين بار در سال ١٩٠٥ ميلادى در پاريس در بيش از چهارصد‌و‌پنجاه صفحه بطبع رسيده است. تاريخ نيکلا حاوى شرح حيات حضرت باب و حوادث عهد اعلى است. اين کتاب وسيله علی محمخد فره‌وشى(مترجم‌همايون) به فارسى ترجمه شده و در ٤٨٧ صفحه پايان يافته است. علاوه بر مقدّمه مترجم و چهار صفحه که او پيوست کتاب کرده چهل و هشت صفحه متمّم کتاب نيز در آخر متن آمده است. منابع نيکلا براى نگارش اين کتاب برخى از آثار امرى، اِطّلا‌عات چهارتن از ايادى امرالله، دو سال معاشرت و مصاحبت با ازل و‌کتب تاريخ عصر قاجار بوده است. نيکلا چون گوبينو در تاريخ نگارى اشتباهات عجيبى دارد. باوجود اين تاريخ او در شرح وقايع عهد اعلى بيشتر قابل استناد است. در فصل چهارم تاريخ خود (صص ٣٠٥‌-٢٧٦ ترجمه فارسى) تحت عنوان قرّة‌العين، طاهره و اجتماع بدشت به‌بيان احوال خاندان برغانى و سپس عقايد جناب شيخ‌احمد‌احسائى پرداخته و حيات طاهره را کاويده است. فصل دوازدهم اختصاص به شهادت جناب طاهره دارد.

٣- ديگر منابع فرانسوى: از ديگر پژوهشگران و نويسندگانى که در باب جناب‌ طاهره بزبان فرانسه مطالبى نوشته‌اند بايد از ژوزف‌ارنست رنان Joseph Ernest Renan، (٩٣) کلمان‌هوار Clement Huart، (٩٤) دکتر ژان باپتيست فوريه Jean Baptist F‌eurier، (٩٥) خانم ژن‌هنرى‌ديولافوى‌Jane Henriette Dieulafoy، (٩٦) آ. دو. بلکام Bellecombe، (٩٧) و نهال تجدّد (٩٨) يادنمود. بايد توجّه داشت که در کتب تاريخ دين و نيز دائرة‌المعارف‌ها و فرهنگ‌هاى شرح حال بفرانسه نيز به احوال جناب طاهره اشاره گرديده است. اخيراً نيز کولت گوويون Colette Gouvion و فيليپ ژوويون Philippe Jouvion در کتاب ارزشمند "باغبانان بهشت خدا" (صص ١٣٦-١٢٧ ترجمه فارسى وسيله خانم باهره سعادت که بهمّت مؤسسه معارف بهائى چاپ و منتشر شده است) شرح مختصر و گويائى در باب جناب طاهره نگاشته‌اند.

پنجم - منابع روسى:

١- مکاتيب دالگوروکى: شاهزاده ديمترى ايوانويچ‌دالگو‌روکى(دالگو روکف) Dimitri Ivanovich Dolgorouki ( Dolgorukov) پس از اتمام تحصيلات خويش وارد خدمت دولتى و سياسى شد و سالها در چند کشور اروپائى و آسيائى به عنوان ديپلمات خدمت نمود. نامبرده از آغاز سال ١٨٤٦ تا اوائل سال ١٨٥٤ سفير روسيّه در طهران بود. سپس به امر تزار به روسيّه برگشت و عضويّت سناى آن کشور را يافت. دالگوروکى در اکتبر سال ١٨٦٧ميلادى در مسکو در گذشت. در آثار مبارکه حضرت بهاءالله و از جمله در لوح تزار روس ذکر او گرديده‌است. دالگوروکى در رهائى حضرت بهاءالله از سجن طهران نقش حسّاس داشت. (٩٩) سفير روسيّه در مکاتبات خود با وزير امور خارجه دولت تزارى و ساير مقامات کشورى و سياسى بارها در باب امر بديع و نقش آن در تحوّلات منطقه نوشته است. از جمله در مکتوب مورّخ بيست و سوم آگست ١٨٥٢ به مسجونيّت و نحوه شهادت جناب طاهره اشاره کرده است. (١٠٠) غالب مکاتبات دالگو روکى در کتاب "نهضت بابيان در ايران Babidskie Vosstaniya / v Irane" تأليف دانشمند روسى ام. اس. ايوانف M.S. Ivanov آمده است. (١٠١)

٢- کتاب کاظم بيک: ميرزا الکساندر کاظم‌بيک(بيگ) Aleksander Kazem Bek (Beg) (١٨٧٠-١٨٠٢) خاورشناس شهير روس در جوانى از آئين اسلام برگشت و به مسيحيّت روى آورد. سالها در روسيّه و در چند مدرسه عالی و دانشگاه بتدريس زبانهاى شرقى اشتغال داشت. چند سال استاد ادب فارسى در دانشگاه سن‌پترزبورگ St. Petersburg بود و سر انجام برياست مدرسه زبانهاى شرقى منصوب شد. اثر کاظم بيک در خصوص امر بديع تحت عنوان "باب و بابيّت .‌.‌. Báb & Babidi" (١٠٢) نخستين کتابى است که در مغرب‌زمين (اروپا) در خصوص امر بديع انتشار يافته است. کاظم‌بيک خلاصه کتاب مذکور را به‌فرانسه در چند شماره از نشريّه Journal Asiatique تحت عنوان " باب و بابيان Báb et les Babis" انتشار داده است.‌(١٠٣) اگرچه منبع مهمّ نگارش کتاب کاظم‌بيک ناسخ‌التّواريخ (تاريخ قاجاريّه) است ولکن نامبرده اصولاً مهملات ناسخ‌التوّاريخ را ردّ ميکند و از حضرت باب و اصحاب آن حضرت دفاع مينمايد. کاظم‌بيک همچنين از اطّلاعات شاگرد خويش سو‌روگين Sevrugin که بيست سال در ايران اقامت داشته و مدّتى منشى سفارت روس در طهران بوده استفاده کرده است. اين اطًلاعات وسيله خانيکوف Khanykov سرکنسول روسيّه در تبريز به کاظم‌بيک داده شده است. منبع ديگر نگارش کتاب کاظم‌بيک اطّلاعات ماشنين Mochenin مترجم کنسولگرى روسيّه در تبريز بوده است. اگرچه آنچه کاظم‌بيک در خصوص اصحاب حضرت باب و از جمله جناب طاهره نوشته حاوى اشتباهات متعدّده است ولکن متضمّن نکات مهمّى است که در آن ايّام راهبر پژوهشگران بوده است.(١٠٤)

٣- نوشته خانم گرينفسکايا: مراد نمايشنامه‌ايست که او در خصوص حيات حضرت باب و جناب طاهره نوشته است. خانم ايزابلا آرکاديونا گرينفسکايا Izabella Arkadyevna Grinevskaya در يک خانواده يهودى آلمانى در لهستان بدنيا آمد. بعدها بآموختن زبان روسى پرداخت و به سن‌پترزبورگ St. Petersburg کوچيد. در آغاز به فلسفه روى آورد ولکن بعداً بسرودن شعر پرداخت. اين شاعره توانا با استفاده از آثار خاور شناسانى چون کاظم‌بيک، تومانسکى Tumanski و گامازوف Gamazov درام جاودنه‌اى آفريد که شهرت بسيار يافت. نام اين نمايشنامه " باب، منظومه دراماتيک از تاريخ ايران" است که در پنج پرده به‌شعر پرداخته شده است٠ نمايشنامه خانم گرينفسکايا اگرچه از لحاظ حقايق تاريخى در خصوص حيات حضرت باب و جناب طاهره و بيان زمان وقوع حوادث حاوى اشتباهات متعدّده است ولکن مهارت نوسينده آن در تصوير وقايع و نشان دادن صحنه‌ها بصورت زنده حائز اهميّت بسيار است. منظومه مورد بحث در سال ١٩٠٣ انتشار يافت. در سال ١٩٠٤ در تأتر جامعه ادبى-هنرى پترزبورگ و نيز شهرهاى ديگر روسيّه اجراء گرديد. اين نمايشنامه در لندن نيز به‌روى صحنه آمد. به فرانسه نيز وسيله خانم هلپرين Halperin ترجمه گرديد و در پاريس اجراء شد٠ وسيله فيدلر F‌iedler شاعر به آلمانى ترجمه و در برلين اجراء گرديد. مورد توجّه هنرمندان و روشنفکران روسيّه و ديگر کشورهاى اروپائى قرار گرفت و در نشريّات متعدّده معرّفى و ارزيابى گشت. گرينفسکايا در سال ١٩١٤ دهمين سال انتشار کتاب و اجراء نمايش آنرا جشن گرفت. در يکى از سالنهاى بسيار بزرگ لنينگراد به تفصيل در باب آن کتاب سخن گفت. يکى از روزنامه‌هاى کثير‌الانتشار خبرى آن سامان ضمن انتشار خبر انعقاد جشن و سخنرانى خانم گرينفسکايا از ذهن خلاّق او در آفرينش درام مذکور تجليل نمود. نشر دوم کتاب "باب" در سال ١٩١٦واقع گشت. در سال ١٩١٧ نمايشنامه مذکور در "تأتر مردم" در لنينگراد اجراء گرديد. مردم از نقاط دور حتّى مسکو و ترکستان براى ديدن نمايشنامه به لنينگراد رفتند. شهرت خانم گرينفسکايا بحدّى گشت که نامه‌هاى مردم را که خطاب باو بود بى آنکه آدرسى روى آنها باشد پستچى به اقامتگاهش ميرساند. گرينفسکايا در مقدّمه نشر دوم نمايشنامه در بحبوحه جنگ جهانى نخست مينويسد که در اين دقائق حسّاس که سيماى وحشتناک جنگ واقعاً موجب تأثّر شديد است بايد مردم تأمّل کنند و در باب مسائل مهمّى که ميتواند جهانيان را بيکديگر نزديک کند بيانديشند (صص ٤_٣). گرينفسکايا در اين نمايشنامه براى آنکه نشان دهد حضرت باب با شيوه‌هاى خشن انقلابى مخالف بودند مينويسد که چون حکم اعدام حضرت باب صادر گرديد مردم قصد داشتند تا حضرتشان را آزاد نمايند ولکن ايشان فرمودند انتقام لازم نيست شمشيرهايتان را غلاف کنيد. با لبخند به‌آغوش مرگ مى‌شتابيم. نمايشنامه مذکور مدّتى پس از انقلاب روسيّه نيز در لنينگراد بروى صحنه آمد. از نفوسى که پس از انتشار نمايشنامه از آن تجليل نمودند لئوتولستوى Leo Tolstoy روسى (١٩١٠-١٨٢٨ميلادى) بزرگترين نويسنده آن زمان در اروپا را توان نام برد. تجليل تولستوى در نشريّات روسيّه بطبع رسيده است. خانم گرينفسکايا با برخى از بهائيان روسيّه و از جمله جناب ميرزا علی اکبر نخجوانى در باکو تماس يافت و به‌تکميل اطّلاعات خويش پرداخت. گرينفسکايا به تشويق تنى چند و از جمله نيکلا زازولين Nicolas Zazuline هفت سال پس از نوشتن نمايشنامه باب اثر ديگرى تحت عنوان " بهاءالله، نمايشنامه‌ تراژدى منظوم از تاريخ نهضتهاى دينى در ايران" در پنج پرده آفريد. گرينفسکايا وسيله جناب نخجوانى تقاضاى تشرّف بحضور حضرت عبدالبهاء نمود و حضرتشان اجازه تشرّف صادر فرمودند. گرينفسکايا در مقاله‌اى که در يکى از نشريّات قفقازيّه در همان اوقات عزيمت به ارض اقدس انتشار يافته از امر بديع، حضرت باب و جمال‌ابهى تجليل نموده و قصد تشرّف به ارض اقدس و حضور حضرت عبدالبهاء را تصريح کرده است. (١٠٥) وى در سال ١٩١١ در رمله اسکندرّيه در مصر به‌حضور مبارک رسيد. دو نمايشنامه باب و بهاءالله را به حضور مبارک تقديم نمود. در آن زمان هنگاميکه حضرت عبدالبهاء نسخه خطّى نمايشنامه بهاءالله را در دست مبارک داشتند فرمودند روزى هر دو نمايشنامه در طهران به‌روى صحنه خواهد آمد. گرينفسکايا دو هفته در حضور مبارک بود و سپس به روسيّه مراجعت نمود. يک سال بعد نمايشنامه بهاءالله در سن‌پترزبورگ بطبع رسيد و وسيله نقّادان تجليل گرديد. حضرت عبدالبهاء چند لوح به‌اعزاز خانم گرينفسکايا نازل فرموده‌اند. نامبرده پس از بازگشت از سفر مصر و تشرّف به‌حضور حضرت عبدالبهاء کتاب مفصّلی تحت عنوان " مسافرت به کشور خورشيد" نگاشت و در آن به‌تفصيل از ملاقات خويش با حضرتشان سخن گفته است. مرغ روان اين شاعره جاودانه در سال ١٩٤٤ ميلادى به‌جهان الهي پرواز نمود(١٠٦)

٤- ديگر آثار روسي: برخى از ديگر نويسندگان و پژوهشگران روسي که در باب حيات جناب طاهره مطلب نوشته‌اند عبارتند از تومانسکى Tumanski،‍(١٠٧) روزن Rozen، (١٠٨) گامازوف Gamazov، بارتولد Bartold، ژوکوفسکى Zhukovski، وسليتسکى Wesselitski، باکولين Bakulin و برتلس Bertels.

ششم - منابع اتريشي:

١- کتاب دکتر پولاک: عنوان اين کتاب " ايران؛ سرزمين و ساکنان آن Presien: Das Land und Seine Bemohner " است. مؤلّف کتاب دکتر ژاکوب ادوارد پولاک Jakob Eduard Polak است. کتاب مذکور در سال ١٨٦٥ در دو مجلّد در لايپزيگ Leipzig بطبع رسيده است. چهار صفحه از مجلّد نخست کتاب (صص ٣٥٣-٣٥٠) به امر بديع و جناب طاهره اشاره دارد. دکتر پولاک در سال ١٨٥١ به‌ايران رفت و مدّتى در دارالفنون طهران تدريس نمود و پس از مرگ دکتر کلاک Cloquet پزشک مخصوص ناصرالدّين‌شاه شد و سر انجام در سال ١٨٦١ به اتريش برگشت. دکتر پولاک پس از واقعه رمى شاه (ص ٣٥٢) به شهادت بابيان خصوصاً جناب طاهره اشاره ميکند. پولاک مدّعى است که هنگام شهادت طاهره حاضر بوده است ( ص ٣٥٣). (١٠٩)

٢- شعر حماسى نژماير : اين شعر تحت عنوان " قرّة‌العين؛ تصويرى از ايران معاصر Gurret-ul-Eyn ; Ein Bild Aus Persiaens Neuzeit" در سال ١٨٧٤ بطبع رسيده است. گوينده شعر مارى فون نژماير Marie Von Najmajer (١٩٠٤-١٨٤٤) شاعره مجارستانى-اتريشى است که در آن به زيبائى، کمالات، مظلوميّت و شهادت جناب طاهره و نقش او در احياى جامعه زنان و آزادى آنان اشاره کرده است. (١١٠)

هفتم - ديگر زبانها:

الف- ترکى: از ميان آثار ترکى در باب جناب طاهره بايد از کتاب " زرّين تاج طاهره" تأليف خانم عزيزه جعفرزاده استاد ادب فارسى در دانشگاه باکو و نوشته سليمان‌ناظم‌بيک نويسنده معروف تحت عنوان " ناصرالدّين شاه و بابى‌لر" (طبع استانبول، سال ١٩٢٣ميلادى) ياد کرد.

ب- ارمنى: سارگيس مباگاجيان Sargis Mubagajian در کتاب " امامت: کشور ستايندگان اِمامان Imamat: Strana Poklonnikov Imamon " به امربديع و جناب طاهره اشاره کرده است. دو تصويرى که از طاهره در اين کتاب آمده است واقعيّت ندارد. (١١١)

پ- اردو: علاوه بر ترجمه کتاب جناب مارثا روت و کتاب تحفه طاهره به اردو و مقالات جناب دکتر صابرآفاقى به آن زبان در کتب و مقالات متعدّده وسيله فضلاء، شعرا و پژوهشگران غير بهائى ذکر جناب طاهره و آثار گوهر بارش شده است. از جمله نفوس مذکوره بايد از اختر عزيز احمد، (١١٢) قمر هاشمى،(١١٣) مسعود‌کشفى، (١١٤) و پرفسور محمّد ارشاد، (١١٥) يادکرد. (١١٦)

زيرنويس‌ بخش نخست
منابع نگارش متن اصلی کتاب
١- Dawn Breakers . مقدّمه، ص XXXVII.
٢- عيناً‌مأخذ بالا.

٣- براى آگاهى بيشتر از احوال جناب نبيل زرندى و ميزان سنديّت تاريخ جاودانه‌اش از جمله رجوع فرمائيد به:

الف- تذکرة الوفاء. صص ٦٣-٥٧.

ب- God Passes By‌. صص ٩،٣،‌١٠٥،‌١٥٣، ١٦٠، ١٦٩، ١٧٦، ١٧٨، ‌١٨٨،‌١٩٩ و ٢٢٢.

پ- Dawn Breakers صص , LXIII , XXXVII ,XXXVI ,XXIV, XXIII ١٦٨، ٤٤٥-٤٣٤، ٥٠٥-٥٠٤، ٥٨٢-٥٨١، ٥٨٧‌و ٥٩٢-٥٩١.

ت- رأفتى؛ نبيل اعظم زرندى. خوشه‌ها، جلد هفتم، صص ٥٧-٢٩ و تاريخ نبيل زرندى در همان مجلّد صص ٨٥-٧٦.

ث- محمّد حسينى؛ "حضرت باب" صص ٤٣-٣٥.

ج- محمّد حسينى ؛ منابع تاريخ امر بهائى. خوشه‌ها، جلد هفتم، صص ٩١-٩٠.

چ- محمّد حسينى ؛ نبيل اعظم و تاريخ جاودانه او. نشريّه بانگ سروش، مندرج در شماره‌هاى سالهاى ١٤٧-١٤٦بديع.

٤- نبيل زرندى‌. مطالع‌الانوار. صص ١٨١و ٢٦٣. جناب فاضل مازندرانى مينويسد که " شيخ سلطان بواسطه ملاّ علی بسطامى مطّلع و منجذب بظهور حضرت باب گرديد" ( ظهورالحق، جلد سوم، ص ٢٤٤).

٥- در متن فارسى مطالع‌الانوار(ص ١٨٣) "سيّد علاء" آمده است. بايد توجّه داشت که نام اين شخص سيّد علّو (Siyyeid-i-Uluvv) است. رجوع فرمائيد به Dawn Breakers ص ١٩٠.

٦- مطالع الانوار صص ١٨٣-١٨٢.
٧- مأخذ بالا صص ٦٤١-٦٤٠.

٨- رستگار؛ تاريخ حضرت صدرالصّدور. ص ٢٠ . براى آگاهى از احوال جناب صدر الصّدور از جمله رجوع فرمايند به کتاب مذکور و نيز مجلّد پنجم کتاب مصابيح هدايت تأليف جناب عزيزالله سليمانى اردکانى.

٩- براى آگاهى از احوال رضاخان ترکمان شهيد از جمله رجوع فرمايند به کتاب " حضرت باب" تأليف نگارنده سطور، صص ٤٠١-٤٠٠.

١٠- مانکجى پور ليمجى هوشنگ هاتريارى که غالباّ " درويش فانى" امضاء مينمود. در زمان ناصرالدّين شاه به ايران آمد و مدتّى سرپرست زرتشتيان ايران بود. مانکجى در بغداد بحضور جمال اقدس ابهى رسيده و به حضرتشان کمال ارادت يافته بود. نامبرده به فرهنگ و ادب ايران علاقه مخصوص داشت و نويسندگان را به‌تأليف کتب در اين باب تشويق مينمود.

١١- ميرزا جانى در تاريخ خويش به استناد روايات شيعى ظهور پنج رايت را در روز قيامت تصريح کرده است: ١- رايت يمانى، رايت حضرت‌باب ٢- رايت حسينى، رايت جناب قدّوس ٣- رايت خراسانى، رايت جناب باب الباب ٤- رايت طالقانى، رايت جناب طاهره ٥- رايت سفيانى، رايت ناصر الدّين شاه. ذوق اصحاب حضرت باب در تطبيق روايات مربوطه به روز قيامت در خور کمال دقّت است. با اين حال بايد توجّه داشت که بفرموده حضرت باب در کتاب دلائل سبعه اين قبيل تعبيرات و اشارات " اقتراناتى" است از براى سکون قلب مؤمنين و الاّ بفرموده حضرتشان در همان کتاب جليل، اعظم دليل بر اثبات حقّانيّت مظهر ظهور همان نزول آيات بفطرت است. و نيز بايد توجّه داشت که آنچه ميرزا جانى نوشته استنباط شخصى او بوده و اصولاً مراد از "رايت حسينى" در روايات شيعى رايت جمال‌اقدس‌ابهى‌ است که به‌يک اعتبار ظهور رجعت حسينى است.

١٢- اين رساله همچنين در مجموعه چهار رساله تاريخى که بکوشش جناب ابوالقاسم افنان جمع آورى گرديده آمده است، صص ٦٤-‌٤٥.

١٣- براى آگاهى از احوال امة‌الاعلى دکتر مودى از جمله رجوع فرمايند به:

الف- عالم بهائى، جلد ششم(١٩٣٦- ١٩٣٤) ص ٤٨٣ The Bahá'í World.

ب- مقاله آر. جکسون‌آرمسترانگ‌اينگرم R. Jackson Armstrong- Ingram تحت عنوان "زنان بهائى‌آمريکائى و تربيت دختران در طهران (١٩٣٤-١٩٠٩) در ايران: مطالعات مربوط به تاريخ بابى و بهائى American Bahá'í women and the education of girls in Tehran(1909 - 1934). In Iran: Studies in Babi and Bahá'í History " صص ٢١٠-‌١٨١.

پ- ارباب فروغ، اختران تابان، جلد نخست صص ٣٠٨- ٣٠٠.

ت- فاضل مازندرانى، ظهور الحق جلد هشتم (قسمت دوم) ص ١٢٠٢.

١٤- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار جناب سمندر از جمله رجوع فرمايند به: الف- تاريخ سمندر و ملحقات، خصوصاً مقدّمه آن بقلم جناب عبدالعلی‌علائى‌ عليه رضوان‌الله.

ب- سليمانى، مصابيح هدايت، جلد هفتم، صص ٦٨-٣.
پ- محمّد حسينى. حضرت باب. صص ٥٦-‌٥٥.

١٥- نام ديگر مؤلّفان جلد نخست نامه دانشوران عبارتست از :

١- ميرزاعبدالوهاب قزوينى( پدر محمّد قزوينى پژوهشگر معروف)

٢- شيخ محمّد مهدى شمس العلماء عبدالرّب آبادى
٣- حاج ميرزا ابوالفضل ساوجى

هفت مجلّد از نامه دانشوران طىّ سالهاى ١٣٢٤- ١٢٩٦ ه قمرى (١٩٠٦-‌١٨٧٨م ) طبع گرديده ولکن انتشار مجلّدات بعدى موقوف گشته است. بايد دانست که تنها جلد نخست تحت نظر اعتضادالسّلطنه بوده و مجلّدات بعدى زير نظر محمّدحسن‌خان اعتمادالسّلطنه تأليف شده و انتشار يافته است.

١٦- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار ايادى‌امرالله جناب اديب‌العلماء‌طالقانى از جمله رجوع فرمايند به:

فاضل مازندرانى، ظهور الحق جلد هشتم (قسمت اول)، صص ٤٧٨- ٤٦٢.

١٧- متن رساله جناب اديب در مجموعه چهار رساله تاريخى که بکوشش جناب ابوالقاسم افنان انتشار يافته آمده است صص ٧٤- ٦٥.

١٨- اجداد آقا محمّد مصطفى بشرحى که خود مرقوم داشته اصلاً از مردم کوفه بوده‌اند. شيخ محمّد‌شبل به تصريح آقا محمّد‌مصطفى فرزند سيّد درويش و او فرزند سيّد شبل و سيّد شبل فرزند سيّد شريف کاظمى بوده است. رجوع فرمايند به چهار رساله تاريخى، صص ١٩- ١٨.

١٩- براى آگاهى بيشتر از احوال جناب شيخ محمّد شبل بغدادى از جمله رجوع فرمايند به:

الف- ترجمه فارسى رساله آقا محمّد مصطفى بغدادى در مجموعه چهار رساله تاريخى صص ٢٢-١٨ و ٤٣- ٤٢.

ب- فاضل مازندرانى، ظهور الحق، جلد سوم، صص ٢٦٠- ٢٥٩.

پ- محمّد حسينى، حضرت باب ، صص ٦٨٦- ٦٨٥.

٢٠- سال تولّد آقا محمّد‌مصطفى را فرزندش جناب علی افندى احسان همان سال ١٢٥٦ هجرى‌قمرى نوشته است ( چهار رساله تاريخى ص ٩) ولکن جناب فاضل مازندرانى سال تولّد او را ١٢٥٣ ه قمرى دانسته است. ( ظهور الحق، جلد سوم، ص ٢٦٠).

٢١- تذکرة الوفاء، اثر قلم حضرت عبدالبهاء. ص ٢٠٣.
٢٢-خاطرات حبيب ص ١٠.
٢٣- رجوع فرمايند به:
الف - گلپايگانى، ابوالفضل. کشف الغطاء. ص ٩٨.
ب- بغدادى، رساله ( چهار رساله تاريخى) ص ١٨.

٢٤- براى آگاهى بيشتر از احوال مؤلّف کواکب الدّريّه و اشتباهات تاريخ او از جمله رجوع فرمايند به: کتاب حضرت باب ، تأليف نگارنده سطور، صص ٥٨- ٥٦.

٢٥- رجوع فرمايند به: Root. Tahirih. p111.

٢٦- رجوع فرمايند به: The Bahá'í World, Vol 8, pp. 643- 644.

٢٧- God Passes By ص ٣٨٨.

٢٨- ترجمه عبارات خانم روت از نگارنده سطور و گاه به مضمون است.

٢٩- رجوع فرمايند به: Garis. Martha Root. pp. 339 -341.

٣٠- براى آگاهى بيشتر از شرح حيات ايادى‌امرالله جناب مارثاروت از جمله رجوع فرمايند به:

الف- God Passes By صص ٣٠٨، ٣٤٥-٣٤٤، ٣٩٤- ٣٨٦.

ب- تمام متن " Martha Root Lioness at the Threshold" بقلم .M. R. Garis

پ- The Bahá'í World جلد هشتم، صص ٦٤٤- ٦٤٣.

ت- پيشگفتار طبع سال ١٩٨١ کتاب طاهره مارثاروت بقلم خانم مرضيّه گيل Gail صص ٢٨- ١.

ث- اشراق خاورى، رحيق مختوم، جلد دوم صص ٨٧٤- ٨٦٧.
ج- ارباب فروغ، اختران تابان جلد نخست صص ٣٤٦- ٣٣٣.

٣١- لوح مبارک خطاب به حرم جناب فاضل ( مأخذ: محمّد حسينى " جناب فاضل مازندرانى". سالنامه جوانان بهائى ايران ١١٧- ١١٦ بديع، ص ٢٠٨.

٣٢- از جمله رجوع فرمايند به لوح مبارک حضرت عبدالبهاء به اعزاز ايادى امرالله جناب روى ويلهم Roy Wilhelm مندرج در نشريه نجم باختر Star of the West (مجلّد يازدهم ١٩٢١- ١٩١٩ ميلادى) ص ٢٥٧.

٣٣- براى آگاهى بيشتر از احوال جناب فاضل مازندرانى از جمله رجوع فرمايند به:

الف- ظهور الحق جلد هشتم ( قسمت دوم) صص ٨٨١- ٨٢٥.
ب- سليمانى، مصابيح هدايت، جلد هفتم صص ١٤١- ٦٩.
پ- محمّد حسينى، حضرت باب، صص ٥١- ٤٨.

ت- محمّد حسينى. جناب فاضل مازندرانى. سالنامه جوانان بهائى ايران، سال ١١٧- ١١٦ بديع، صص ٢١٠- ٢٠١.

ث- .The Bahá'í World جلد چهاردهم صص ٣٣٦- ٣٣٤.
٣٤- مأخذ: محمّد حسينى. حضرت باب. صص ٥٠- ٤٩.

٣٥- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار جناب محمّدعلی‌ملک خسروى از جمله رجوع فرمايند به :

الف- محمّد حسينى، حضرت باب، صص ٥٢- ٥١.

ب- محمّد حسينى. سخنى با محمّد‌علی ملک‌خسروى. آهنگ بديع سال بيست و هشتم، ١٢٨بديع، شماره نخست صص ٢٦-٢٤.

پ- ملک خسروى، اقليم نور، صص د-ج.
٣٦- مقدّمه کشف الغطاء صفحه ٧.

٣٧- براى آگاهى بيشتر در باب کتاب نقطة الکاف علاوه بر مقدّمه منضمّ به همان کتاب ( بقلم محمّد قزوينى و ظاهراً بقلم براون) و کتاب کشف الغطاء رجوع فرمايند به کتاب "حضرت‌باب" تأليف نگارنده سطور صص ٤٥-٤٤.

٣٨- مقدّمه کشف الغطاء صفحه ٦.

٣٩- جناب فاضل مازندرانى در مجلّد پنجم کتاب اسرارا‌لآثار خصوصى ( ص ٢٥٩) جناب سيّدمهدى را خواهر زاده جناب ابوالفضائل دانسته است. نظر جناب فاضل در حقيقت مستند به بيان حضرت عبدالبهاء در لوح مبارک خطاب يه ايادى امرالله‌جناب ميرزا حسن اديب طالقانى است که جناب سيّد مهدى گلپايگانى را بعنوان "ابن اخت" جناب ابوالفضائل نام برده‌اند. علّت امر اينست که پس از مرگ مادر جناب سيّدمهدى همشيره ابوالفضائل او را بزرگ نموده‌اند و لذا بعنوان خواهرزاده ابوالفضائل شناخته شده است. ( براى زيارت لوح جناب اديب رجوع فرمايند به مجلّد نخست از کتاب رحيق مختوم تأليف جناب اشراق خاورى، صص ٥٥٥- ٥٥٤).

٤٠- مقدّمه کشف الغطاء صص ١٠-٩.

٤١- براى آگاهى از احوال جناب ابوالفضائل رجوع فرمايند به:

الف- مهرابخانى، زندگانى جناب ابوالفضائل گلپايگانى، تمام متن.

ب- اصفهانى، حاج ميرزا‌حيدرعلی. ترجمه احوال ابوالفضائل(خطّى).

پ- سليمانى، مصابيح هدايت، جلد دوم، صص ٢٨٢- ٢٣٥.

٤٢- براى آگاهى از احوال و آثار جناب سيّدمهدى گلپايگانى از جمله رجوع فرمايند به:

الف- سليمانى، مصابيح هدايت، جلد سوم، صص ٦١-١٨.

ب- فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ جلد ششم( خطّى) و جلد هشتم (قسمت دوم) صص ١٠١٤- ١٠٠٤.

٤٣- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار خانم دريفوس بارنى رجوع فرمايند به:

الف- .The Bahá'í World جلد شانزدهم ( ١٩٧٦-١٩٧٣) صص ٥٣٦-٥٣٥.

ب- فاضل مازندرانى. ظهورالحق.ّ جلد هشتم، (قسمت دوم) صص ١١٩٥-١١٩٤.

پ- مقاله ايادى امرالله جناب يوگو جياچرى Ugo Giachery در مجلّه La Pensee Baha'ie شماره ٥٦ مورّخ ششم جون ١٩٧٦.

٤٤- ترجمه از نگارنده سطوراست. ترجمه بخشهاى ديگرى از اين اثر که در کتاب حاضر آمده نيز از نگارنده است.

٤٥- خانم بارنى در اينجا اشتباهاً نام مرضيّه خواهر جناب طاهره را فاطمه ذکر ميکند.

٤٦- بايد توجّه داشت که ميرزا عبدالوهّاب برادر حناب طاهره به امر بديع مؤمن گرديده است. متأسّفانه خانم بارنى در خاتمه درام طاهره و طىّ بيان شخصيّات تاريخى در نمايش اشتباهاً ميرزا عبدالوهّاب را دشمن امر بديع ميخواند.

٤٧- براى آگاهى بيشتر از‌احوال و‌آثار ميرزا محمّدتقى‌خان سپهر رجوع فرمايند‌به:

الف- محمّد حسينى. حضرت باب. صص ٦١-٥٩.

ب- محمّد حسينى. منابع تاريخ امر بهائى. خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، جلد هفتم صص ١٠٤-١٠٢.

٤٨- اصل کتاب روضة الصّفاء بقلم محمّد بن خاوندشاه ابن محمود و معروف به ميرخواند ( متوّفى بسال ٩٠٤ هجرى قمرى برابر با ١٤٩٨ميلادى) است اين کتاب در تاريخ اسلام و ايران تا ايّام سلطان بايقرا در هفت مجلّد است. رضاقلی‌خان هدايت سه مجلّد ديگر بر آن افزوده و وقايع تاريخ ايران را تا ايّام خويش بنگارش در آورده است.

٤٩- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار رضاقلی‌خان هدايت رجوع فرمايند به:

الف- محمّد حسينى. حضرت باب. صص ٦٢- ٦١.

ب- محمّد حسينى. منابع تاريخ امر بهائى. خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، مجلّد هفتم، صص ١٠٥-١٠٤.

٥٠- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار حقايق نگار از جمله رجوع فرمايند به منابع بالا بترتيب:

الف- صفحه ٦٥.
ب- صفحه ١٠٥.

٥١- نام کتاب " خيرات حسان في ترجمة مشاهير النّسوان" است و در سه مجلّد طىّ سالهاى ١٣٠٧-١٣٠٤ هجرى قمرى در طهران بطبع رسيده است.

٥٢- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار محمّد حسن‌خان اعتماد السّلطنه از جمله رجوع فرمايند به منابع بالا( زيرنويس ٤٩):

الف- صص ٦٥-٦٤.
ب- صص ١٠٦-١٠٥.

٥٣- محمّد قزوينى در يادداشتهاى خود تحت عنوان " وفيّات معاصرين" تاريخ وفات زعيم‌الدّوله را چهارم محرّم ١٣٣٣ هجرى قمرى دانسته است( لغت نامه دهخدا. ذيل زعيم الدّوله). امّا در بخش اعلام فرهنگ معين ( جلد پنجم ص ٦٥١) تاريخ وفات نامبرده ١٣٢٣ ه قمرى آمده است.

٥٤- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار زعيم‌الدّوله و محتواى مفتاح باب‌الابواب از جمله رجوع فرمايند به:

الف- محمّد حسينى. حضرت باب. صص ٦٣-٦٢.

ب- محمّد حسينى. منابع تاريخ امر بهائى. خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، مجلّد هفتم، ص ١٠٧.

پ- براون Browne

Materials for the Study of The Bábi Religion. ص١٩١.

٥٥- از متن اصلی کتاب تاريخ ميرزا‌احمد تنها بخش مربوط به‌ميرزا‌تقى‌خان‌امير کبير وسيله آقا ميرزا محمّد خان بهادر انتشار يافته است.

٥٦- رجوع فرمائيد به:

Khan Bahadur. Some notes on Babism. Journal of the Royal Asiatic Society, July 1927, pp. 443-469

٥٧- کتاب حديقة الشّعرا که حاوى بيان احوال و آثار بيش از چهار صد تن از شعراى مرد و نٌه شاعره است با تصحيح، تکميل و تحشيه عبدالحسين نوائى وسيله چاپ زرّين در سال ١٣٦٤ شمسى در طهران بطبع رسيده است. شعر زير از ايشيک‌ آقاسى است که خود در کتاب مذکور و در ضمن بيان احوال عاصم سنندجى درج کرده است:

در وجود خود چو حيرانيم ما غير خود را از کجا دانيم ما

آنقدر دانيم کاندر اين بساط همچو‌گو در حکم چوگانيم‌‌ما

عرصه‌هستى‌چو‌گرداب اندر‌آن چون خسى پيوسته‌‌گردانيم ما

با چنين بى‌اختيارى خويش را کى‌توان زين بحر برهانيم ما

ماحضر نبود به‌غير‌از‌خون دل تا به‌خوان دهر مهمانيم ما

خوش‌بود‌آندم‌که رَخش روح‌را زين جهان تنگ بجهانيم ما

ازمَلک‌بى‌شک‌بجاه‌افزون‌شويم خويشتن را قدر اگر دانيم‌ما

براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار حاج ميرزا احمد ايشيک آقاسى از جمله رجوع فرمايند به:

الف- محمّد حسينى. منابع تاريخ امر بهائى. خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، مجلّد هفتم، صص ١٠٨-١٠٧.

ب- معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد چهارم، صص ١١٤٠-١١٣٩.

پ- حقيقت( رفيع). نهضت‌هاى فکرى ايرانيان در دوره قاجاريّه. بخش نخست، صص٣١٦-٥١٣.

٥٨- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار معلّم حبيب‌آبادى رجوع فرمايند به:

الف- معلّم حبيب‌آبادى. مکارم‌الآثار. جلد پنجم، صص ١٧-٧.

ب- محمّد حسينى. منابع تاريخ امر بهائى. خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، جلد هفتم، صص ١١٠-١٠٩.

پ- مهدوى. تذکره شعراى معاصر اصفهان. صفحه ٤٥٨.

٥٩- جلال‌الدّين همائى متخلّص به سنائى استاد سابق دانشگاه طهران در رثاء و تاريخ وفات معلّم حبيب‌آبادى و توصيف کتاب مکارم‌الآثار چنين سروده است:

از دار‌فنا رحلت زى‌عالم باقى کرد
آن عالم ربّانى کش نام معلّخم بود
هم‌صاحب‌خلق‌نيک‌‌هم‌صاحب‌روح‌پاک
هم‌‌مؤمن‌با‌تقوى‌هم عارف‌عالم‌بود
تاريخ رجالش داد آوازه در اسپاهان
چونانکه به‌نيشابور‌سمعانى‌و‌حاکم بود

لفظ و قلم صدقش اندر روش تحقيق از‌کذب‌و‌غرض‌خالی‌و‌زشائبه‌سالم بود

تأليف مکارم‌کرد از آثار رجال عهد
آنگونه که شايسته در فنّ تراجم بود
تاريخ وفات او پرسيد سنا از من
گفتم‌که‌معلّم را‌آثار‌مکارم‌بود١٣٩٦

٦٠- برخى از آثار دکتر علی الوردى علاوه بر لمحات‌اجتماعيّه بترتيب سال طبع عبارتند از:

شخصيّة الفرد العراقى (١٩٥١ م) وعاظ السلاطين (١٩٥٤م) مهزلة العقل البشرىّ (١٩٥٥م) اسطورة الادب الرّفيع (١٩٥٧م) الاحلام بين العلم و العقيده (١٩٥٩م) منطق ابن خلدون.‌.‌.‌(١٩٦٢م) دراسةه فى طبيعة المجتمع العراقى (١٩٦٥م).

٦١- دکتر الوردى در اين خصوص چنين مينويسد: " انّ هذه المعلومات عن قرّة العين حصلت عليها من مصادر مختلفه و قد استفدت بصورة خاصّة من کتاب مخطوط بقلم عبّود الصّالحى عنوانه" قرّة العين على حقيقتها و واقعها" و ممّا يجد ذکره انّ هذا الکاتب هو من اسرة البرغانى و من اقرباء قرّة العين" ( لمحات اجتماعيّه. جزء‌ثانى، ص ١٥٤ زير نويس شماره ١).

٦٢- مأخذ بالا. صفحه ١٨٩.

٦٣- مفاد و خلاصه بيان دکتر الوردى. عين بيان او چنين است: ".‌.‌. هى قد ظهرت فى غير زمانها او هي سبقت زمانها بمأةه سنة على اقّل تقدير. فهى لو کانت قد نشأت فى عصرنا هذا.‌.‌.‌ربّما کانت اعظم امرأة فى القرن العشرين" ( مأخذ بالا. صفحه١٩٠).

٦٤- رجوع فرمايند از جمله به نوشته او تحت عنوان " هکذا قتلوا قرّة‌العين" در منشورات الجمل طبع کلن سال ١٩٩١.

٦٥- رجوع فرمايند به:

Browne. A Traveller's Narrative. Vol. 2, pp. X-XI.

٦٦- رجوع فرمايند به:

Balyuzi. E.G. Browne and The Bahá'í F‌aith. pp. 121-122.

٦٧- پروفسور براون هنگام ترجمه مقاله شخصى سيّاح آگاهى نداشت که کتاب مذکور اثر قلم حضرت عبدالبهاء است. وليکن بعداً از اين امر اطّلاع يافت ( رجوع فرمايند به صفحه XXXI مقدّمه ترجمه انگليسى تاريخ ميرزا حسين همدانى. New History of The Báb)).

٦٨- رجوع فرمايند به:
Browne. A Traveller's Narrative. Vol. 2, p. 309.
عين بيان براون چنين است:

"The Appearance of such a woman as Kurratu'l-Ayn is in any country and any age a rare phenomenon, but in such a country as Persia it is a prodigy-nay, almost a miracle . . . Had the Bábi religion no other claim to greatness, this were sufficent, that it produced a heroine like Kurratu'l-Ayn."

٦٩- براى آگاهى از احوال اين افسر اتريشى و محتواى نامه او رجوع فرمايند به کتاب " حضرت باب" تأليف نگارنده سطور صص ٦٠٧-٥٦٠٦.

٧٠- رجوع فرمايند به:‍

Browne. Materials for the Study of the Bábi Rligion. pp. 256-271.

٧١- مأخذ بالا. صفحه ٢٧١.

٧٢-شيل سياستمدار و افسر انگليسى (١٨٧١-١٨٠٣م) چند سال در ايران مأموريّت نظامى و سياسى داشت. براى آگاهى از محتواى برخى از مکاتبات او در خصوص شهادت بابيان خصوصاً نامه مورّخ بيست و دوم آگست ١٨٥٢ ( چند روز پس از شهادت طاهره) رجوع فرمايند به:

Momen. The Bábi and Bahá'í Religions. pp. 134-135.

٧٣- خانم مرى شيل (در گذشته بسال ١٨٦٩م) نيز که چند سال با شوهرش در ايران بوده با استفاده از گزارشهاى شوهرش و مشاهدات شخصى و اطّلاعات مکتسبه به تأليف کتابى تحت عنوان Glimpses of life and manners in Persia (نظرى اجمالی بزندگى و رفتار مردم ايران) پرداخته که در آن به جناب طاهره اشارت کرده است. اين کتاب در سال ١٨٥٦(چهار سال پس از شهادت طاهره ) در لندن بطبع رسيده است.

٧٤- در اين مقاله نيز به جناب طاهره بعنوان " نبيّه زيباى قزوين" The fair prophetess of Kazoeen( Qazwin) اشاره گرديده است.

٧٥- بنيامين جاوت ( ١٩٩٣-١٨١٧م) استاد دانشگاه آکسفورد از مذهبيّون تجدّد خواه و از چهره‌هاى معروف دانشگاهى انگلستان و طرفدار جدّى ورود زنان بدانشگاه مذکور بود.

٧٦- سر والنتاين چيرل ( ١٩٢٩-١٨٥٢) روزنامه نگار معروف انگليسى که به ايران و ارض اقدس نيز سفر کرد و در مقالات و آثار خود و از جمله کتاب "مسأله خاور ميانه "The Middle Eastern Question از امر بديع و جناب طاهره تجليل کرده است.

٧٧- سر فرانسيس يانگ‌هازبند(١٩٤٢-١٨٦٣م) کاشف و نويسنده انگليسى در مقالات خويش و نيز در سال ١٨٩٣ در پارلمان جهانى اديان از جناب طاهره تجليل فراوان کرده است. حضرت ولىّ‌امرالله نظر او را راجع به طاهره از کتابش The Gleam (صص ٢٠٣-٢٠٢) در زير نويس صفحه ٦٢٩ کتاب The Dawn Breakers نقل فرموده‌اند.

٧٨- لٌرد کرزن( ١٩٢٥-١٨٥٩م)از برجسته ترين سياستمداران انگليسى بود و مدّتى سمت نايب السّلطنه هندوستان را داشت. وى در سال ١٨٨٩ به ايران سفر کرد و مشاهدات و اطخّلاعات خود را در کتاب " ايران و مسأله ايرانى Persia and The Persian Question " و مقالات خويش انتشار داد. لٌردکرزن در آثار خود و از جمله کتاب مذکور از امربديع و جناب طاهره تجليل کرده است و ميگويد جانفشانى زرّين‌تاج شاعره قزوين يکى از مؤثّرترين وقايع در تاريخ جديد است.

٧٩- واتسون ( در گذشته بسال ١٨٩٢ م) ديپلمات انگليسى سالها در کشورهاى مختلف جهان در خدمت وزارت امور خارجه انگلستان بوده و مدّتى نيز در ايران مأموريّت سياسى داشته است. کتاب او تحت عنوان "تاريخ ايران.‌.‌.‌History of Persia" حاوى بيان تاريخ سرزمين ايران از ايّام باستان تا سال ١٨٥٨ است. مؤلّف در صفحات ٤١٠-٣٤٧ طبع لندن ( سال ١٨٦٦) به حوادث امر بديع و در صفحات ٤١٠-٤٠٧ به حادثه رمى شاه و شهداى آن از جمله جناب طاهره اشاره کرده است.

٨٠- رجوع فرمايند به نوشته او:

The first Persian feminist. In the fortnight review, 1913, pp 1175-1182.

٨١- پروفسور چين (١٩١٥-١٨٤١م) کشيش مسيحى انگليسى و استاد دانشگاه آکسفوردو مؤلّف Encyclopaedia Biblica ( البته با همکارى دکتر ساترلندSutherland) در آثار خود و از جمله کتاب " مصالحه نژادهاو اديان The Reconciliation of Races and Religions (صص ١١٦-١١٤) طبع سال ١٩١٤ در لندن به احوال جناب طاهره اشاره نموده و از او تجليل فراوان کرده است.

٨٢- رجوع فرمايند به نوشته او:

Hossain H. " A F‌emale Martyr of The Bábi F‌aith". In The Proceedings of the Idara-i-Maarif-i-Islamia (A convention held in Lahore, 1933).

٨٣- پروفسور اسحاق استاد دانشگاه کلکته از جمله در دو اثر ذيل به بيان احوال و آثار طاهره پرداخته است:

A- F‌our Eminent Poetesses of Iran. Calcutta. Iran Society, 1981.

B- Qurratu'l-Ayn : A Babi Martyr. Indo-Iranica, Vol. 3, no.1.

٨٤- رجوع فرمايند به:

Brill E.J. The Encyclopedia of Islam. New Edition, Vol. 4, 1986.

٨٥- رجوع فرمايند به نوشته او:

A Golden Treasury of Persian Poetry. New Delhi: Indian Council for Cultural Relations, 1972, pp. 412-415-

٨٦- رجوع فرمايند به نوشته او:

Babism and Bahaism : A Study of Their History and Doctrines. Islamic Studies, No. 14, 1975, pp. 147-217.

٨٧- رجوع فرمايند به نوشته او:‍

Introductuon to Rabi'a the Mystic and Her F‌ellow Saints in Islam. Cambridge University Press, 1984.

و نوشته ديگر در Encyclopedia of Religion (جلد دوازدهم صفحات ١٨٠-١٧٩).

٨٨- در کتاب :

Religion and State in Iran 1785-1906: The Role of The Ulama in The Qajar Period. University of Clifornia Press. 1969.

٨٩- رجوع فرمايند به نوشته او:

Resurrection and Renewal : The Making of The Bábi Movement in Iran, 1844-1850. Cornell University Press, 1989.

اگرچه محتواى مقالت او در اين کتاب (صص ٣٣١-٢٩٥) در باب طاهره در برخى از موارد با تذکرة الوفاء، God Passes By و تاريخ نبيل زرندى مطابقت ندارد ولکن يکى از جامع‌ترين و دقيق‌ترين تحقيقات سالهاى اخير در خصوص اين نابغه دوران است.

٩٠- رجوع فرمايند به نوشته او :

Images of Women. New York: Columbia University Press. 1988, p. 214.

٩١- در کتاب " زنان شاعره جهان Women Poets of The World" از انتشارات MacMillan Publishing Company, 1983.

٩٢- علی محمّد فره‌وشى(مترجم همايون) مترجم فارسى تاريخ گوبينو لفظ " مذاهب" را بجاى Religions "اديان" و واژه مفرد فلسفه را در عنوان کتاب بکار برده است. لذا ما نيز براى پرهيز از اغتشاش ذهنى خوانندگان عزيز عيناً عنوان مذکور ( مذاهب و فلسفه در آسياى وسطى) را اتّخاذ نموده‌ايم.

٩٣- رنان ( ١٨٩٢-١٨٢٣م) فيلسوف، زبان شناس، تاريخ‌نگار و خاورشناس معروف فرانسوى سالهابه‌تحصيل معارف دينى اشتغال داشته و در ادب، زبان‌شناسى و باستان‌شناسى نيز مطالعات عميق نموده است. وى در زمينه‌هاى مختلف صاحب تأليفات متعدّده است. رنان از جمله در کتاب " حواريّون Les Apotres" به امربديع اشاره نموده و در باب عظمت بى‌نظير شهادت طاهره و ديگر شهداى واقعه رمى شاه سخن رانده است. کتاب مذکور به‌انگليسى نيز ترجمه شده و در سال ١٨٦٩ در لندن انتشار يافته است.

٩٤- هوار ( ١٩٢٦-١٨٥٤م) ديپلمات فرانسوى، خاورشناس برجسته و استاد زبانهاى شرقى در آثار خود از جمله " ديانت باب La Religion De Bab" به‌جناب طاهره اشاره مينمايد.

٩٥- فوريه (١٩٢١-١٨٤٢م) پزشک فرانسوى که در فاصله سالهاى ١٣٠٩-١٣٠٦ هجرى قمرى (١٨٩١-١٨٨٩م) در ايران پزشک ناصرالدّين شاه بوده از جمله در کتاب " سه سال در دربار ايران" به‌طاهره اشاره کرده است. اين کتاب با حذف برخى از مطالب وسيله عبّاس اقبال بفارسى ترجمه گرديده است.

٩٦- خانم ديولافوى (١٩١٦-١٨٥١م) همراه شوهرش که باستان‌شناس بود در فاصله سالهاى ١٨٨٧-١٨٨٠م) به‌ايران و عراق سفر کرد. نامبرده در چند نوشته به جناب طاهره اشاره کرده است.

٩٧- رجوع فرمائيد به مقاله او در L'investigateun تحت عنوان:

"Une Reformatrice Contemporaine : La Belle Kourrwtoul-Ain, ou la Lumiere des Yeux ".Momen. The Bábi and Bahá'í Religions. p. 27.

٩٨- نهال تجدّد داراى درجه دکترى در رشته زبان چينى از فرانسه است. وى در کتاب خود تحت عنوان " آلبوم آخرين معجزات Le Derniere Album des Miracles " به احوال طاهره اشاره کرده است ( رجوع فرمايند به نوشته خانم باهره راسخ مندرج در صفحات ٥٥-٥٣ شماره مسلسل ١٩٥ نشريّه پيام بهائى (فوريه ١٩٩٦).

٩٩- God Passes By. p. 104. ١٠٠- براى آگاهى از محتواى اين مکتوب رجوع فرمايند به ترجمه انگليسى آن در:

Momen. The Bábi and Bahá'í Religions, p. 143.

١٠١- رجوع فرمايند به‌پژوهش جناب دکتر جهانگير درّى استاد دانشگاه مسکو تحت عنوان " مطالعات تاريخى بابى و بهائى در آثار مورّخين و نويسندگان روسيّه" مندرج در مجلّد هفتم خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، صص ١٢٦و ١٤٧.

١٠٢- عنوان کامل کتاب چنين است:

A.K. Kazem Bek. Báb I Babi di Religiozno-Politicheskiya Smuti V Persyi V. 1844-1852. St. Petersburg, 1865.

١٠٣- در شماره‌هاى سال ١٨٦٦، جلد هفتم؛ صص ٣٨٤-٣٢٩، ٥٢٢-٤٥٧ و جلد هشتم؛ صص ٢٥٢-١٩٦، ٤٠٠-٣٥٧ و ٥٠٧-٤٧٣

١٠٤- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار کاظم‌بيک رجوع فرمايند به:

الف- درّى، مطالعات تاريخى بابى و بهائى در آثار مورّخين و نويسندگان روسيّه. خوشه‌ها، جلد هفتم، صص ١٢٨-١٢٧.

ب- مؤمن، The Bábi and Bahá'í Religions، صص ٢٧-٢٦، ٥٠٨-٥٠٧ و ٥٣٧.

پ- براون. A Traveller's Narrative.. جلد دوم: صص ٢٠٥-٢٠٤ و صفحات مذکور در Index همان کتاب.

ت- محمّد حسينى. حضرت باب. ص ٧٧.

١٠٥- براى آگاهى از محتواى مقاله مذکور رجوع فرمايند به : نجم باختر جلد نخست سال ١٩١١ شماره ١٩ صفحه پنجم از بخش فارسى.

١٠٦- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار خانم گرينفسکايا رجوع فرمايند به:

الف- مأخذ بالا و نيز شماره مى سال ١٩٣٣ همان مأخذ.
ب- God Passes By p. 56.

پ- مؤمن، The Bábi and Bahá'í Religions. pp. 50,51,503.

ت- عالم بهائى. جلد ششم، سالهاى ١٩٣٦-١٩٣٤، صفحات ٧١٢-٧٠٧.

ث- درّى. مطالعات تاريخى بابى و بهائى در آثار مورّخين و نوسيندگان روسيّه. خوشه‌ها جلد هفتم صفحات ١٤٧-١٤٦.

١٠٧- الکساندر جى. تومانسکى Alexksander G. Tumanski، (١٩٢٠-١٨٦١) خاور شناس و افسر روس سالها در زمينه امربديع خصوصاً آثار حضرت بهاءالله پژوهش کرده است. ترجمه او از کتاب اقدس بروسى در سال ١٨٩٩ انتشار يافته است. در مقالات او به جناب طاهره نيز اشاره گرديده است. وى با زبانهاى عربى و فارسى آشنا بوده و علاوه بر مدّتى اقامت در عشق‌آباد چند بار بمنظور انجام مأموريّت هاى خويش به ايران نيز رفته بود.

١٠٨- بارون ويکتور رومانويچ روزن Victor Romanovich Rozen (١٩٠٨-١٨٤٩) از برجسته‌ترين خاور شناسان روس ، استاد مطالعات شرقى در دانشگاه پترزبورگ و عضو فرهنگستان علوم در روسيّه بود. وى در جمع آورى آثار حضرت باب و حضرت بهاءالله کوشش فراوان کرده است. روزن در مقالات خود به‌جناب طاهره اشاره‌نموده‌ است.

١٠٩- رجوع فرمايند به:

Browne. A Traveller's Narrative . Vol. 2, pp 203-204.

١١٠- از جمله رجوع فرمايند به مأخذ بالا، صص ٢٠٨-٢٠٧.

١١١- از جمله رجوع فرمايند به :
Momen. The Bábí and Bahá'í Religions, p. 59.

١١٣- قمر هاشمى از معروفترين مردان شاعر اردو زبان در مجموعه "تماشا طلب آزار" ( کراچى ١٩٨٨) از جناب طاهره تجليل فراوان کرده و به‌بيان احوال او پرداخته است.

١١٢- اختر عزيز احمد در کتاب " دخترانى که مشهور شدند(لزگيان جو مشهور هوئين)" طبع لاهور ١٩٦٣، از جناب طاهره تجليل بسيار کرده و استقامت و فطانت او را ستوده و جذبه اشعارش را بيش از جذبه آثار قاآنى ميداند.

١١٤- مسعود کشفى از شاعران و نويسندگان معروف کشمير‌آزاد در مجموعه اشعار خود بنام " کارون" منظومه‌اى بنام " قرّة‌العين " دارد که در آن از جناب طاهره تجليل فراوان کرده و گفته است که اقبال لاهورى سوز درون خويش را از طاهره گرفته و غالب‌دهلوى طاهره را کمال مطلوب ميدانسته است.

١١٥- نويسنده معروف پروفسور محمّد ارشاد در نوشته خود " دو آهوى تشنه در نمکزار؛ حباطى و قرّة‌العين" از عظمت مقام طاهره و جذبه و شور اشعار او سخن گفته و آثارش را در حدّ آثار مولوى تجليل کرده است.

١١٦- براى آگاهى بيشتر از نظرّيات شاعران، نويسندگان و پژوهشگران اردو زبان در باب جناب طاهره به آثار جناب دکتر صابر آفاقى و از جمله نوشته او " تأثير طاهره بر شعراى شبه قاره هند "، خوشه‌ها جلد سوم ، صفحات ١١٤-١٠٧ مراجعه فرمايند.

طاهره ‌مشاهير‌زنان
بخش دوم
مشاهير زنان در تاريخ اديان

در آثار مبارکه اين ظهور اعظم خصوصاً الواح حضرت‌عبدالبهاء و توقيعات حضرت‌ولّى‌امرالله ذکر مشاهير زنان در تاريخ روحانى عالم شده است. بايد توجّه داشت که حضرت ورقه عليا ( بهائّيه خانم) دختر بلند اختر جمال‌ابهى و خواهر مهر پرور حضرت عبدالبهاء بتصريح حضرت بهاءالله در ميان نسوان عالم حائز مقامى بى‌نظير‌اند. بعبارت ديگر بزرگترين بانوى بهائى و بانوى تاريخ در ديد اهل بهاء حضرت ورقه عليا ميباشند. (١) حضرت ولّى‌امرالله نام حضرت ورقه عليا را در کنار جاودانه‌هاى تاريخ اديان چون جناب سارا، جناب آسيه، جناب مريم‌(مادر حضرت مسيح)، جناب فاطمه‌زهرا و جناب طاهره مذکور فرموده‌اند. (٢) حضرت عبدالبهاء در آثار مبارکه خويش علاوه بر نسوان مذکور و حضرت آسيه خانم مادر بلند اختر حضرتشان و حضرت خديجه خانم حرم حضرت باب از بانوان برجسته ديگرى در تاريخ اديان چون دبوره نبيّه، مريم مجدليّه. بارباراى مقدّسه و خديجه کبرى ياد و تجليل فرموده‌اند. بديهى است که پس از حضرت ورقه عليا ( بهائيّه خانم) احدى از بانوان ترفيع بمقام حضرت آسيه خانم حرم جمال ابهى و حضرت خديجه خانم حرم حضرت ربّ اعلى نمى يابد. اينک براى تکميل اين مقال به‌بيان احوال اين بانوان جاودانه در تاريخ اديان باختصار مى‌پردازيم.

١- حضرت ورقه عليا( بهائيّه خانم): حضرت ورقه عليا در سال ١٨٤٦ ميلادى در طهران تولّد يافتند. والده ايشان حضرت آسيه خانم بودند. حضرت ورقه عليا از همان آغاز کودکى محاط در بلايا و با پدر و برادر خويش در مصائب شريک بودند. در جميع مراحل تبعيد نگران بودند که مبادا از پدر و برادر بزرگوار خود جدا شوند. پس از صعود جمال ابهى در نهايت ثبوت بر ميثاق الله به برادر عالی شأن، حضرت عبدالبهاء، خدمت نمودند. آنى نبود که از خدمت دريغ ورزند. حضرتشان ازدواج نفرمودند که به پدر و برادر و امر اعظم خدمت نمايند. بينهايت مورد محبّت حضرت عبدالبهاء بودند. هيکل مبارک در خطابى بايشان ميفرمايند: " شب و روز بياد تو هستم و چون بخاطرم گذرى تأثّر اشتداد يابد و تحسّر تزايد جويد. غم مخور غمخوار تو منم. محزون مباش، مأيوس مباش، محصور مباش. اين ايّام بگذرد. انشأالله در ظلّ جمال مبارک در ملکوت ابهى جميع اين غصّه‌ها را فراموش مى‌کنيم و جميع اين طعن‌ها بتحسين جمال مبارکش تلافى ميگردد. تا دنيا بوده است حزن و اندوه و حسرت و حرقت نصيب بندگان الهي بوده. قدرى فکر کن ببين هميشه چنين بوده است. لهذا دل به‌الطاف جمال‌قدم خوش کن و خوش باش و مستبشر باش"‌(٣) در خطاب ديگر ميفرمايند: "در شب و روز بياد تو مشغولم. آنى از خاطرم نمى‌روى. في‌الحقيقه بجهت خودم ابداً متأسّف و متحسّر نيستم. ولی هر وقت ملاحظه صدمات شما را مى‌نمايم بى‌اختيار اشک از چشمم ميريزد" (٤) و نيز در خطابى ميفرمايند:" .‌.‌.‌ما حيفا را بجهت شما مهيّا نموديم ولی حقيقةً اسباب زحمت شما گشت. امّا چه چاره، زحمات راه حق را بايد کشيد. اگر شما نکشيد کى اين زحمت‌ها را تحمّل ميتواند. بارى هر قسمى باشد امروز بيائيد که دل من تنگ شده است." (٥) در لوح ديگرى ميفرمايند: " بارى حضرت اخت را بجان و دل و روح و قلب و فوأد مشتاق و در ليل و نهار در حقيقت جان و وجدان مذکور. از فرقتش نتوانم ذکرى کنم زيرا آنچه نويسم البتّه از عبرات محو خواهد شد." (٦)

در سال ١٩٢١ ميلادى حضرت عبدالبهاء به ملکوت ابهى صعود فرمودند. معلوم است که چه حزن عظيمى قلب حضرت ورقه‌عليا را پر نمود. در ايّام غيبت حضرت ولّى‌امرالله از ارض اقدس حيفا زمام امر در دست حضرت ورقه عليا بود. آن حضرت محبوب قلب حضرت ولّى امرالله بود. پس از صعود حضرت ورقه‌عليا در ساعت يک بامداد روز جمعه پانزدهم جولاى ١٩٣٢ميلادى (بيست و چهارم تير ماه ١٣١١شمسى) حضرت ولّى امرالله در همان روز پانزدهم تلگرام ذيل را بطهران مخابره فرمودند: "ورقه‌عليا، بقيّة‌البهاء و وديعةه از افق بقعه نوراء متوارى و بسدرة‌المنتهى متصاعد و در اعلى غرف جنان بر مسند عزّ بقاء متّکى. چشم اهل بهاء گريان و قلوب اهل وفاء سوزان. صبر و شکيب صفت ياران است و تسليم و رضا از شيم خاصّان و مقرّبان. اعياد و جشنهاى امريّه اعزازاً لمقامهاالمحمود مدّت نُه ماه در شرق و غرب عالم بهائى بالکليّه موقوف. هيکل نازنينش در بقعه مرتفعه جوار مقام بهاء استقرار يافت. شوقى" (٧) در يکى از توقيعات پس از صعود حضرت ورقه‌عليا خطاب بآن حضرت ميفرمايند: " اى خانم اهل بهاء رفتى و شکست محفل ما، هم محفل ما و هم دل‌ما. قلم و لسانم از عهده شکرت عاجز است و از وصف سجاياى حميده‌ات قاصر. رشحى از محبّت بيکرانت را تقدير نتوانم و از عهده تعريف و توصيف ادنى حادثه‌اى از حوادث حيات گرانبهايت بر نيايم، در بارگاه الهي روح مقدّست شفيع اين مور ضعيف است و در اين تنگناى ظلمانى ياد پر حلاوتت انيس و‌دستگير اين عبد حقير. شکل زيبايت بر صفحه قلب مجروحم منقوش است و تبسمّات جان افزايت در اعماق دل غمينم مطبوع و محفوظ. مرا در ساحت عزّ کبريا فراموش منما و از امدادات متتابعه حىّ قدير مأيوس و ممنوع مگردان و در ملک و ملکوت بآنچه تو دانى اعظم نواياى اين عبد است برسان." (٨) در توقيع ديگرى که به‌انگليسى از قلم حضرت ولّى‌امرالله صادر شده در خصوص سجاياى ملکوتى حضرت ورقه‌عليا چنين ميفرمايند: "خلوص و صفاى زندگى که حتّى در مسائل جزئى اشتغالات و مجهودات روزانه منعکس بود؛ ملايمت روحى و شفقتى که هر گونه تمايزات عقيدتى، طبقاتى و نژادى را باطل ميکرد؛ حالت تسليم و تفويض که آرامش روحى و بردبارى شجاعانه حضرت باب را بخاطر ميآورد؛ دوست داشتن گلهاو اطفال که يکى از خصائص حضرت بهاءالله بود؛ طرز رفتار ساده و معاشرت طلبى مفرط که هميشه ايشان را در دسترس همه قرار ميداد و سخاوت و محبّتى که در عين حال بدون ملاحظه و تبعيض بود؛ طرز رفتار حضرت عبدالبهاء را واضحاً بياد ميآورد. خلق و خوى دلپسند و نشاطى که هيچ غم و غصّه‌اى آنرا زائل نمى‌کرد، آرامش و حالت سادگى که هزاران مرتبه مقام عالی ايشان را عاليتر مينمود، طبيعت با گذشتى که آناً هر‌خصم لدودى را‌خلع‌سلاح ميکرد از‌جمله صفات برجسته‌حيات مقدّسي بود که تاريخ آنرا بعنوان حياتى بهره‌مند از قدرتى آسمانى که کمتر قهرمانى از قهرمانان گذشته داراى آن درجه قدرت بوده‌اند ثبت خواهد کرد.‌.‌.‌"(ترجمه) (٩)

٢- حضرت آسيه خانم: ايشان نيز از قلم ابهى به "ورقه‌عليا" ملقّب گشته‌اند. از القاب ديگر ايشان "نوّاب" است. آسيه خانم دختر والاگهر جناب ميرزا اسمعيل وزير يالرودى بودند. جمال ابهى نوزده ساله بودند که با آسيه خانم ازدواج فرمودند(سال ١٢٥١ ه ق برابر با ١٨٣٥م). آسيه خانم زيبا و مهربان و جوهر فداکارى بودند. آنچه در قباله نکاهشان با جمال ابهى آمده گوئى الهام خداوند بوده است:" زيباترين عروسى که مشاطه‌گان فکر وانديشه در حجال خيال به زيور کمال آراسته". دوران نامزدى اين زوج جليل کوتاه بود و مراسم عقد و عروسى با حضور جناب وزير و خديجه خانم (والده جمال ابهى) برگزار گرديد. اين عروسى مظهر همه عروسيهاى زيبا و گيراى بزرگان ايران زمين بود. روز پيش از عروسى طلا‌آلات و جواهرات آسيه خانم را، که زرگران حرفه‌اى بمدّت شش ماه در خانه ميرزا اسمعيل وزير ساخته بودند، همراه با ديگر بخشهاى جهيز چهل قاطر به‌خانه داماد حمل نمود. مَهر و صداق داماد "پانصد تومان وجه اشرفى طلا (شايد در کيسه‌هاى تافته سرخ‌رنگ) ششدانگ حياط فتح‌الله‌خانى، دو جاريه و يک غلام (بهمان رسم پيشين ايران زمين و اسلام) به بهاى هشتادتومان بود. سپس خطبه عقد در کنار سفره گسترده و حضور بستگان و دوستان قرائت گرديد. آسيه خانم از همان روزهاى نخستين در انديشه رفاه جمال‌ابهى بود و هرگز در انجام وظائف همسرى و مادرى کوتاهى نفرمود. با همگان مهربان بود. هم او بود که با دستهاى لطيف و زيباى خويش مرهم بر چشمان تقريباً نابيناى نبيل زرندى چوپان نوجوان بظاهر مسکين مينهاد. و هم او بود که در دل زمستان سرد کوههاى مغرب ايران در آب يخ لباسهاى جمال‌ابهى و حضرت عبدالبهاء را مى‌شست و نظيف ميفرمود. دخت عالی مقامش حضرت ورقه‌عليا ميفرمايد: "مادرم قامتى بلند و زيبا و چشمانى برنگ آبى تيره داشت. وى بسان مرواريدى بود تابان و گلی زيبا و خندان در ميان نسوان. دخترى بود هوشمند و در عين حال محبوب و مهربان. به‌هر کجاى قدم مى نهاد فضا را آکنده از عشق و سرور مينمود."٠(١) از اقتران جمال‌ابهى با آسيه خانم پيش از تولّد حضرت عبدالبهاء چند فرزند پديد گشت و لکن چرخ تقدير بر بقاء آنان نگشت و مقدّر بود که در سال ستين، (١٢٦٠) جهان بطلوع مولی‌العالمين حضرت عبدالبهاء منوّر گردد. بارى آسيه خانم در سال ١٣٠٣ ه ق (١٨٨٦ميلادى) در عکّا بملکوت ابهى صعود فرمود. حضرتشان در جميع آنات حيات در مصائب جمال‌ابهى سهيم و‌شريک بودند. حضرت بهاءالله ميفرمايند که همسر ارجمندشان در همه عوالم لانهايه الهيّه با حضرتشان قرين و معاشرند. (١١)

٣- حرم حضرت باب: نام آن حضرت خديجه بيگم بود و در سال ١٢٣٨ هجرى قمرى (١٨٢٢ميلادى) در شيراز در محلّه بازار مرغ و در بالاخانه بيت مسکونى پدرشان آقا ميرزا علی تولّد يافتند. (همان بيتى که سه سال پيش از آن شاهد تولّخد حضرت باب بود). مادر بلند اختر خديجه خانم، حاجيّه بى بى خانم، اهل جهرم بودند. خديجه خانم دخترى زيبا و عفيف و از بستگان حضرت باب بودند. يعنى والده حضرت باب دختر عموى ايشان بودند. خديجه خانم در بيست سالگى رؤيائى ديدند که عيناً واقع شد. در آن رؤيا ديدند که حضرت فاطمه زهرا به خواستگارى ايشان آمده‌اند. چندى بعد فاطمه خانم والده حضرت باب به خواستگارى رفتند و دو ماه نگذشت که ازدواج ايشان با حضرت باب واقع گشت (١٢٥٨ ه ق برابر با ١٨٤٢ م). نتيجه اين اقتران پسرى بنام احمد شد که اندکى پس از تولّد در گذشت‌. (١٢) خديجه خانم در همان آغاز ظهور به حضرت باب مؤمن شدند. برخى عقيده دارند که ايمان ايشان پيش از ايمان حروف حىّ واقع شده است. مستند اين گروه بيان حضرت باب در کتاب بيان فارسى است آنجا که ميفرمايد: " چنانچه در حين ظهور نقطه بيان حين تجلّى بر دو نفس واقع شد تا انکه کم کم به‌کلّ رسيد" (باب يازدهم از واحد چهارم). بعقيده اين گروه از پژوهشگران مراد از دو نفس جناب باب‌الباب و خديجه خانم است. ظاهراً بايد مراد از دو نفس نفس مظهر الهى و نفس اوّل من‌آمن جناب باب الباب باشد. اين نکته از مقدّمه بيان فارسى روشن ميشود. همچنين اين گروه به فقراتى از زيارتنامه حضرت حرم نازل از قلم اعلى استناد کرده‌اند. آنجا که ميفرمايند: "نشهد انّک اوّل ورقة فازت بکأس الوصال." (١٣) در اين بيان مبارک ميفرمايند که خديجه خانم نخستين بانوئى است که بکآس وصال حضرت باب فائز گشته است. و نيز استناد به بيان ديگرى در آن زيارتنامه مينمايند. عين بيان مبارک چنين است: "‌انت الّتى وجدت عرف قميص الرّحمن قبل خلق الامکان و تشرّفت بلقائه و فزت بوصاله و شربت رحيق القرب من يد عطائه." (١٤) در اين عبارات اشاره ميفرمايند که حضرت حرم عرف قميص رحمن را پيش از خلق امکان استشمام کرده‌اند و بلقاء مبارک مشرّف و بوصال حضرتشان فائز گشته‌اند. اگرچه همه اين بيانات مبارکه بر سبقت ايمانى حضرت حرم اشاره مينمايد ولکن با توجّه به تصريح حضرت باب در کتاب بيان فارسى تا چهل روز پس از اظهار امر جز جناب باب الباب احدى بآن حضرت مؤمن نگشته است. عين بيان مبارک چنين است:" و همچنين مبداء ظهور بيان را مشاهده کن که تا چهل روز غير از حرف سين مؤمن به باء نبود احدى و کم‌کم هياکل حروف بسمله تقمّص ايمان پوشيده تا آنکه واحد اوّل تمام شد." ( باب پانزدهم از واحد هشتم). بهر حال تاريخ ايمان حضرت حرم به حضرت باب بايد در همان ماههاى نخستين از ظهور مبارک باشد. ايّام سرور حضرت حرم پس از اظهار امر حضرت باب پايان يافت. آن بانوى موقنه عفيفه از همان اوقات تا پايان حيات محاط در بلاياى لانهايات بود. تبعيد و مسجونيّت حضرت باب و شهادت آن حضرت آتش به جان آن جناب زد و ستم دشمنان و اهانت آنان بآن سيده نساء تا خاتمه حيات حضرتش ادامه داشت. سرانجام در سال ١٢٩٩ هجرى قمرى (١٨٨١ميلادى) با نهايت عشق و ايمان به حضرت بهاءالله در شهر شيراز بملکوت ابهى صعود فرمودند. حضرتشان در آثار مبارکه حضرت باب (خصوصاً کتاب قيّوم الاسماء) و مکاتبات خصوصى آن حضرت مورد کمال مرحمت قرار گرفته‌اند. عبارت "جان شيرين من" در توقيعات حضرت باب خطاب به حضرت حرم گوياى عشق فراوان آن حضرت به خديجه خانم است. از القاب شامخه ايشان که در الواح جمال ابهى نازل گشته است "خير النّساء"، "بتول عذراء"، "ورقه‌عليا" و "ثمره عليا" را توان نام برد. بايد توجّه داشت که والده حضرت باب نيز در امر اعظم صاحب مقامى رفيع‌اند و ايشان نيز از قلم ابهى به "خير النّساء" ملقّب گشته اند.

٤- حضرت فاطمه زهراء : مقام فاطمه زهراء دختر بلند اختر حضرت رسول اکرم در آثار طلعات مقدّسه بهائيه تجليل گشته و حضرت ولّى‌امرالله ايشان را در کنار برجسته‌ترين نسوان در تاريخ اديان چون آسيه، سارا و مريم مادر حضرت مسيح نام برده‌اند. (١٥) حضرت عبدالبهاء ميفرمايند:" حضرت فاطمه شمع انجمن نساء بود." (١٦) جناب فاطمه در سال پنجم پس از بعثت در مکّه بدنيا آمدند. مادرشان خديجه حرم رسول اکرم بودند. صعود جناب فاطمه بسال يازدهم هجرى (٦٣٢ميلادى) واقع گشت. جناب فاطمه حرم حضرت علي عليه بهاءالله بودند و از فرزندان بزرگوار آن دو حضرت امام حسن مجتبى و حضرت امام حسين را توان نام برد. کمالات و فضائل و مراتب استقامت جناب فاطمه در تواريخ اسلامى به‌تفصيل بيان و برخى خطب از ايشان نقل گشته است. از القاب جناب فاطمه که در آثار اسلامى آمده و برخى در آثار مبارکه تأئيد گشته "سيده نساء"، "صديقه"، "زهراء" و "بتول" را توان نام برد.

٥- جناب خديجه کبرى : نام پدر ايشان خويلد و نام مادرشان فاطمه بود. ايشان نخستين حرم رسول اکرم بودند و مادر جناب فاطمه‌زهراء. جناب خديجه بانوئى ثروتمند و از اشراف قريش بودند. نامبرده ثروت خودشان را در طريق اعانت رسول اکرم و اسلام مصروف داشتند. حضرت رسول چه پيش از اظهار امر و چه پس از آن همواره آن جناب را مدح و ثناء گفته‌اند. جناب خديجه نخستين بانوئى بودند که به اسلام مؤمن شدند لذا به امّ المؤمنين ملّقب گشتند. از القاب ديگر جناب خديجه "طاهره" است. حضرت رسول اکرم آن جناب را "خديجة الکبرى" نيز ناميده‌اند. صعود جناب خديجه سه سال پيش از هجرت ( حدود ٦١٩ ميلادى) در مکّه واقع گشت. در هنگام رحلت حدود شصت و پنج سال داشتند و رسول الله در آن احيان مردى پنجاه ساله بودند. حضرت بهاءالله در يکى از الواح مبارکه در خصوص جناب خديجه چنين ميفرمايند: "در ايّام خاتم انبياء روح ماسواه فداه تفکّر کن. جميع من علی‌الارض از عباد و اماء مخصوص عرفان آن نيّر افق بيان خلق شده‌اند و در ايّام ظهور جميع بر اعراض و اعتراض قيام نمودند مگر نفوس معدوده مذکوره و از اماء خديجه کبرى باين شرافت عظمى فائز شد. چه که در حين بأساء و ضرّاء ثابت بلکه شاکر مشاهده گشت. هنيئاً لها و مريئاً لها. او از نسائى است که از اثمار سدره منتهى مرزوق شد و از سلسبيل بقاء آشاميد. طوبى لها و لکلّ اَمةٍ احبّتها و اقبلت اليها و نطقت بثنائها". (١٧)

٦- جناب مريم مادر حضرت مسيح: در آثار طلعات مقدّسه بهائيّه در خصوص مريم عذراء(باکره) مادر بلند اختر حضرت مسيح بکرّات بيانات نازل گشته است. حضرت ولّى‌امرالله نام ايشان را در کنار برجسته‌ترين زنان جاودانه تاريخ ذکر فرموده‌اند.‌(١٨) حضرت عبدالبهاء در خصوص ايشان ميفرمايند: "حضرت مريم که فخر رجال بوده." (١٩) ايشان از نسل يهودا و داود بودند و با اليصابات مادر حضرت يحيى تعميد دهنده نسبت نزديک داشتند. (٢٠) جناب مريم در هجده سالگى هنگاميکه با يوسف نجّار نامزد بودند و پيش از آنکه اقتران واقع شود از روح القدس بارور گشتند. (٢١) حضرت مسيح بدين علّت عيسى بن مريم خوانده ميشوند. حضرت مريم از آغاز تولّد حضرت مسيح شاهد حوادث تاريخى متعدّد مربوط به زندگى آن حضرت بودند و هنگام شهادت حضرت مسيح حضور داشتند. (٢٢)

٧- جناب مريم مجدليّه: مريم اهل مجدل است. مجدل نام دهکده‌ايست در کنار درياچه طبريّه ( در کشور اسرائيل). روايات در باب شرح حيات مريم مختلف است. سنّت مسيحى ميگويد که او همان زنى است که در باب هفتم از انجيل لوقا ذکرش آمده و گناهکار بوده و ايمان آورده و حضرت مسيح او را بخشيده است. (٢٣) مريم مجدليّه هنگام شهادت حضرت مسيح حضور داشته و ازمحل تدفين آن حضرت نيز آگاه شده است. (٢٤) مريم پس از شهادت حضرت مسيح قيام کرد و شاگردان را جان جديد بخشيد و تا پايان زندگانى در ترويج امر مقدّس مسيحى جانفشانى نمود. ذکر مريم مجدليّه در آثار مبارکه اين ظهور اعظم بکرّات آمده است. از جمله حضرت عبدالبهاء در خصوص او ميفرمايند: "مريم مجدليّه غبطه رجال بود." (٢٥) دربيان ديگرى ميفرمايند. "در زمان حضرت مسيح ملاحظه کنيم بعد از آنکه حواريّون مضطرب شدند حتى پطرس کبير سه مرتبه حضرت مسيح را انکار کرد ولی مريم مجدليّه سبب ثبات و استقامت آنها شد و خدمتى عظيم بدين مسيحى کرد". (٢٦) و نيز ميفرمايند: "در عالم مسيحى مريم مجدليّه سبب ثبوت حواريّون گرديد. جميع حواريّون بعد از مسيح مضطرب شدند. لکن مريم مجدليّه مانند شير مستقيم ماند." (٢٧) در يکى از ديگر الواح ميفرمايند: "بعد از حضرت روح معدودى بودند که بشريعه روح‌الله وارد شدند. با وجود آنکه در بدايت عروج آن حضرت از کمال وحشت و دهشتى که حاصل شده بود تزلزل و اضطراب مستولی شد لکن بعد از چند روز زنى مسمّاة به مريم مجدليّه باستقامت و ثبوتى ظاهر شد که رجال را بر امر ثابت و مستقيم نمود و بر اعلاء کلمة‌الله قيام نمودند." (٢٨) در لوحى ميفرمايند: "مريم مجدليّه يک زن قروى خدا بود هنوز ستاره‌اش از افق عزّت ابديّه ميدرخشد."(٢٩) در لوح ديگرى ميفرمايند: "در کور حضرت روح مريم مجدليّه بعد از صعود و عروج عيسوي باستقامت و ثبوتى قيام نمود که ‌نفحات محبّت الله آفاق را معطّر نمود. حتى اين فخر رجال بقسمى به نصيحت و دلالت و هدايت زبان گشود که في‌الحقيقه بتأئيد الهي يد بيضاء نمود و سبب استقامت و اشتعال حضرات حوارييّن گشت."(٣٠) و نيز در لوحى ميفرمايند: ".‌.‌.‌ در کور مسيحائى و دور عيسوي بعد از صعود روح وجود بمقام محمود جميع ياران و دوستان پريشان شدند مگر امه‌اى از اماء رحمن که نام مبارکش مريم مجدليّه بود و مجدل دهکده حقيرى است در ساحل درياچه طبريّه. سبحان‌الله اين ورقه با وجود آنکه اهل مقنعه و از دهکده بود بچنان روح تأييدى موفّق گرديد که مشاهير رجال عاجز گرديدند و سبب ثبوت و رسوخ و استقامت و سکون جميع موحّدين گرديد. تا بحال قدر و منزلت اين ورقه مستور بود حال واضح و مشهود گرديد. اين ربّة الحجال بقوّتى ظاهر شد که سرور ابطال رجال گرديد."(٣١) در يک بيان شفاهى ميفرمايند: "مريم مجدليّه بظاهر چه استعدادى داشت. زنى دهاتى بود. زنهاى اعظم از او بسيار آمدند.‌.‌. چون مريم محبّت مسيح در قلبش بود به محبّت مسيح هر استعدادى باو داده شد.‌.‌.‌". (٣٢) در بيان شفاهى ديگرى ضمن شرح خدمات نمايان مريم مجدليّه ميفرمايند: "بعد از شهادت حضرت مسيح از جمله خدماتش اين بود که بواسطه‌اى با امپراطور رومان ملاقات نمود و آن ملاقات در وقتى واقع شد که پيلاطس و هيروديس دانسته بودند که يهود محض افتراء تحريک بر قتل مسيح نموده‌اند و حضرت عيسى بيگناه بوده. لهذا متعرّض يهود بودند. چون امپراطور از حال و خيال مريم پرسيد جواب گفت که من از طرف مسيحيان آمده‌ام و استدعاى مسيحيان شفاعت از قاتلين مسيح و بذل آسايش يهود است. زيرا پيلاطس و هيروديس متعرّض يهودند. هر چند يهوديان سبب قتل مسيح شدند لکن حضرت مسيح ابداً راضى نيست که از آنها انتقام کشيده شود. امپراطور از اين بيان مريم بسيار خوشنود و متأثّر شد و امر عدم تعرّض يهوديان را صادر کرد." (٣٣)

٨- جناب آسيه : بر اساس روايات اسلامى همسر فرعون مصر و زنى پرهيزکار و خدا ترس بوده و حضرت موسى را که از آب گرفته بودند به دربار برده و به فرزند خواندگى پذيرفته است. امّا بر پايه روايات يهودى دختر فرعون بدين امر مبادرت نموده است. باستناد مندرجات توراة مقدّس هنگاميکه مادر حضرت موسى آن حضرت را در قايق بسيار کوچکى که از نى ساخته بود نهاد و بامان خدا در رود نيل رها ساخت. مريم خواهر موسى که احتمالاً هفت ساله بود در پى قايق همى رفت. دختر فرعون که در نهر شنا مينمود کودک را ديد و دلش بر وى بسوخت و وسائل حفظ و بقاء او را فراهم کرد و بعداً کودک را بفرزند خواندگى پذيرفت." (٣٤) حضرت عبدالبهاء در يکى از خطابات مبارکه ميفرمايند: "آسيه دختر فرعون فخر رجال بود." (٣٥) در يکى از الواح مبارکه در خصوص او ميفرمايند : "اى بسا اماء که در سبيل الهي گوى سبقت و پيشى را از رجال در ميدان ثبوت و رسوخ ربودند. در کور موسوى آسيه از افق استقامت با وجهى لائح طالع." (٣٦) حضرت عبدالبهاء (٣٧) و حضرت ولىّ‌امرالله (٣٨) آسيه را از نسوان جاودانه تاريخ فرموده‌اند.

٩- جناب سارا: نخستين بانوئى که تورات مقدّس از او تجليل نموده سارا حرم حضرت ابراهيم است. نام وى در آغاز ساراى Sarai بود و خداوند او را ساره ناميد. (٣٩) داستان حيات اين بانوى زيبا و عالی مقام که باستناد تورات خواهر پدرى حضرت ابراهيم بوده به تفصيل در آن کتاب جليل آمده است. (٤٠) حکايت آفرينش جهان در سِفر پيدايش تورات باختصار آمده ولی بيان زندگى سارا بدرازا کشيده است. ايّام حضرت ابراهيم و سارا بحدود دو هزارسال پيش از ميلاد حضرت مسيح تخمين گشته است. آنان در حرّان زيست مينمودند. خداوند به حضرت ابراهيم فرمود که از سرزمين پدرى به ارض موعود کوچ نمايد. در تورات جليل در اين خصوص ميفرمايد: " خداوند به ابرام گفت از ولايت خود و از مولد خويش و از خانه پدر خود بسوى زمينى که بتو نشان دهم بيرون شو و از تو امّتى عظيم پيدا کنم و ترا برکت دهم و نام ترا بزرگ سازم و تو برکت خواهى بود و برکت دهم به آنانى که ترا مبارک خوانند و لعنت کنم به آنکه ترا ملعون خواند و از تو جميع قبائل جهان برکت خواهند يافت." (٤١) حضرت ابراهيم عازم کنعان گشت و سارا نيز همراه آن حضرت بود. تا وصول به ارض موعود مصائب بسيار بر آن دو وارد گشت و سارا همه را تحمّل نمود. همانگونه که پطرس حوارىّ ميفرمايد سارا مطيع حضرت ابراهيم بود و او را آقاى مطلق ميخواند. (٤٢) سارا قحط و غلاى شديد درّه نيل را با نهايت شکيبائى تحمّل نمود و ايّام خوشى و غناى بعدى هرگز او را مغرور ننمود. سارا با نهايت ايمان و در غايت کهولت در گذشت (٤٣) و در غار مکفيله (مکپلاه) Machpelah مدفون گرديد.‌(٤٤) در مواضع متعدّده از تورات و انجيل از نامبرده تجليل گشته است. در برخى از آثار اسلامى ساره (سارا) دختر عموى حضرت ابراهيم معرّفى شده و از زيبا رويان زمان خويش بشمار آمده است. همچنين به وى فضل و علم و حکمت نسبت داده شده است. چنانکه ناصر خسرو در حقّ او ميگويد:

نيامد جز که فضل و علم و حکمت
بما ميراث از ابراهيم و ساره

در آثار اين ظهور اعظم از سارا تجليل گرديده و حضرت ولىّ‌امرالله او را از جمله زنان قهرمان جاودانه در تاريخ اديان محسوب فرموده‌اند. (٤٥) حضرت عبدالبهاء ميفرمايند: "سارا زن ابراهيم فخر رجال بود." (٤٦)

١٠- ديگر زنان جاودانه: بيان احوال ديگر نسوان جاودانه تاريخ اديان موجب تطويل کلام است. همين قدر ميتوان گفت که در امر اعظم حضرت منيره خانم حرم حضرت عبدالبهاء و ايادى امرالله حضرت امة‌البهاء روحيّه خانم حرم حضرت ولىّ‌امرالله در اين گروهند. در تاريخ اسلام ميتوان از جناب زينب الکبرى دختر بلند اختر حضرت علی عليه بهاءالله ياد کرد. در عالم مسيحى از جمله ذکر جناب بارباراى مقدّسه ضرورى است (٤٧) و در تاريخ يهود جناب دبورا ( دبوره نبيّه) قاضى برجسته خاندان اسرائيل. مطالعه تفصيلی احوال اين نسوان جاودانه و صد ها تن از زنان برجسته بهائى در شرق و غرب عالم مبيّن مقام عظيم نسوان و اهميّت تعليم اساسى جمال اقدس ابهى تساوى حقوق رجال و نساء است.

زير نويس بخش دوم
مشاهير زنان در تاريخ اديان

١- جمال اقدس ابهى در يکى از الواح خطاب به حضرت ورقه عليا ميفرمايند: ".‌.‌. يا ايتّها الورقة المبارکة النّوراء.‌.‌. قد جلعناک من خيرة الاماء و اعطيناک مقاماً لدى الوجه الذّى ما سبقةه النّساء کذلک فضّلناک و قدّمناک فضلاً من لدن مالک العرش و الثرى" (مأخذ: بهائيّه خانم حضرت ورقه مبارکه عليا. تدوين دائره مطالعه نصوص و الواح مرکز جهانى بهائى ص ٣). در اين بيان مبارک خطاب به حضرت ورقه عليا ميفرمايند که بآن حضرت مقامى اعطاء فرموده‌اند که هيچ يک از نسوان جهان بدان ترفيع نيافته‌اند.

٢- God Passes By ص ٣٤٧.
٣- بهائيّه خانم حضرت ورقه عليا. ص ٩.
٤- عيناً‌مأخذ بالا.
٥- مأخذ بالا. صص ١٤-١٣.
٦- مأخذ بالا. ص ١١.
٧- مأخذ بالا. ص ٢٣.
٨- مأخذ بالا. صص ٢٩-٢٨.
٩- مأخذ بالا. صص ٤٢-٤١.

١٠- نقل به مضمون از کتاب شاهراه منتخب Chosen Hyway تأليف خانم بلامفيلد.

١١- از جمله در لوحى خطاب به حضرت آسيه خانم ميفرمايند: "‌يانوّاب يا ايتهاالورقة المنبتة من سدرتى .‌.‌. قد رضى الله عنک فضلاً من عنده و رحمة من لدنه و جعلک صاحبة له في کلّ عالم من عوالمه و رزقک لقائه و وصاله بدوام اسمه و ذکره و ملکوته و جبروته. طوبى لامة ذکرتک و ارادت رضائک و خضعت عندک و تمسّکت بحبل حبّک و ويلٌ لمن انکر مقامک الاعلى.‌.‌. (اشراق خاورى. رحيق مختوم. جلد نخست، صص٦٤٦-٦٤٥).

١٢- براى آگاهى از جريان تولّد و صعود احمد فرزند حضرت باب از جمله رجوع فرمايند به کتاب " حضرت باب" تأليف نگارنده سطور، صص١٧٢-١٧٠.

١٣- مأخذ: فيضى. خاندان افنان. ص ١٨٤.
١٤- مأخذ بالا. ص ١٨٥.
١٥- God Passes By. ص ٣٤٧.
١٦- خطابات حضرت عبدالبهاء. جلد دوم، ص ١٣٥.
١٧- يزدانى. مقام و حقوق زن. ص ٣٥.
١٨_ .God Passes Byص ٣٤٧.
١٩- خطابات حضرت عبدالبهاء. جلد دوم، ص ١٣٥.
٢٠- انجيل لوقا، آيه سى و ششم از باب نخست.

٢١- موضوع حمل حضرت مريم بروح القدس در انجيل جليل و قرآن شريف و آثار مقدّسه اين ظهور اعظم تصريح گرديده است. براى زيارت آثار مبارکه بهائى در اين خصوص از جمله رجوع فرمايند به:

الف- کتاب ايقان اثر قلم جمال اقدس ابهى. صص ٤٤-٤٣.
ب- کتاب مفاوضات حضرت عبدالبهاء. صص ٦٨-٦٦.

پ- لوح مبارک حضرت عبدالبهاء خطاب به جناب آقا غلامحسين بنابى مندرج در جلد دوم مائده آسمانى تأليف جناب اشراق خاورى. صص ٨١-٨٠.

ت- توقيع حضرت ولی امرالله خطاب به دکتر شوک Shook مورخ نوزدهم نوامبر ١٩٤٥ ميلادى (مندرج در Bahá'í News آمريکا شماره ٢١٠، آگست ١٩٤٨، ص ٣).

٢٢- انجيل يوحنّا، آيه بيست و پنجم از باب نوزدهم.

٢٣- براى آگاهى بيشتر رجوع فرمايند به انجيل لوقا، باب هفتم آيات ٥٠-٣٦.

٢٤- از جمله رجوع فرمايند به انجيل متّى باب بيست و هفتم، آيات ٥٦-٥٥، باب بيست و هشتم آيات ٩-١ و انجيل مرقس باب پانزدهم آيه ٤٧ و باب شانزدهم آيات ١٤-١.

٢٥- خطابات حضرت عبدالبهاء. جلد دوم، ص ١٣٥.

٢٦- نقل از نطق مبارک در سانفرانسيسکو در سيزدهم اکتبر ١٩١٢(مأخذ، يزدانى. مقام و حقوق زن. ص ٤١).

٢٧- مأخذ بالا. صص ٤٢-٤١.
٢٨- مکاتيب حضرت عبدالبهاء. جلد نخست، ص ٢٥٥.

٢٩- نقل از خطابه مبارک در سانفرانسيسکو (مأخذ: يزدانى. مقام و حقوق زن. ص ٥٥).

٣٠- مأخذ بالا. صص ٥٩-٥٨.
٣١- فاضل مازندرانى. اسرارالآثار. جلد پنجم، ص ١٢٤.
٣٢- زرقانى. بدايع الآثار. جلد دوم، صص ١١٩-١١٨.
٣٣- مأخذ بالا. ص ٣٧.

٣٤- از جمله رجوع فرمايند به تورات مقدّس، سِفرخروج، باب دوم آيات ١٠-٥.

٣٥- خطابات حضرت عبدالبهاء. جلد دوم، ص ١٣٥.
٣٦- يزدانى. مقام و حقوق زن. ٥٨.
٣٧- مأخذ بالا. ص ٦٦.
٣٨- God Passes By. ص ٣٤٧.

٣٩- تورات مقدّس، سِفرپيدايش، باب هفدهم آيه پانزدهم.

٤٠- براى آگاهى از حيات جناب سارا علاوه بر تورات مقدّس از جمله رجوع فرمايند به: Lofts. Women in the Old Testament. pp. 6-22.

٤١- تورات، سِفر پيدايش، باب دوازدهم آيات يک تا سه.

٤٢- انجيل جليل، رساله اوّل پطرس رسول. باب سوم آيه ٦.

٤٣- بتصريح تورات در سِفرپيدايش ( باب بيست و سوم آيه نخست) سارا در يکصد و بيست و هفت سالگى در گذشت.

٤٤- در تورات مذکور است که: ".‌.‌. ابراهيم زوجه خود ساره را در مغاره مکفيله در مقابل ممرى (Mamre) که حبرون باشد در زمين کنعان مدفون نمود" ( سِفر پيدايش، باب ٢٣ آيه ١٩).

٤٥- God Passes By. ص ٣٤٧.
٤٦- خطابات حضرت عبدالبهاء. جلد دوم، ص ١٣٥.

٤٧- حضرت عبدالبهاء در لوح مبارک خطاب به احبّاى سانتاباربارا ميفرمايند: "حضرت سانتاباربارا دخترى بود عادى ولکن چون حيات خود را و جان خود را فداى مسيح کرد ملاحظه کنيد که چگونه از افق عالم مانند ستاره درخشيد. هنوز نورش منتشر .‌.‌." (مکاتيب حضرت عبدالبهاء. جلد سوم، ص ٨٢).

بخش سوم
تساوى حقوق رجال و نساء

امر مقدّس بهائى در اين دور جليل حامل پيام وحدت رجال و نساء و تساوى حقوق آنان است. در آثار مبارکه امر اعظم نه تنها تفوّق و سبقت رجال بر نسوان امرى موهوم تلقّى گرديده بل تصريح شده که ظهور ذکاوت، مهارت فطرى و روحانيّت در زن شديدتر است. مشاهدات عينى و علمى گوياى آنست که زن هم مادر و فرزند پرور است و هم عامل اصلی اتّصال و اتّحاد اعضاء خانواده. شواهد تاريخى نشان ميدهد که در عصر عتيق و در روزگارى که به‌اشتباه به‌دوران مادر شاهى يا مادر سالارى Matriarchy معروف گشته است (١) مهارت طبيعى زن رافع مشکلات حيات زيستى و اجتماعى افراد آدمى بوده است. عصر عتيق هرگز شاهد اعمال خشونت و حاکميّت از سوى زنان نبوده است. مرد شکار افکن بمدد زور بازو در پى شکار دوان بوده و لذا کمتر فرصت بررسى و شناخت پديده‌هاى اطراف خويش را داشته است. زن بعلّت باردارى در پى شکار نرفته و سکونت مداوم‌تر در يک محلّ سبب شناخت زمين و گياهان گشته است. در عصر کشاورزى زن نه تنها به کشف گياهان خوردنى توفيق يافته بل ابزار لازم براى توليد اغذيه مناسب را هم ايجاد نموده است. تغذيه کودکان، رام کردن چارپايان، کشف گياهان شفا بخش همه و همه از درايت زن بوده است. اين درايت هيچگاه شکل قدرت حاکم بر مقدرّات مرد نگرفته و همواره در جهت رفاه مرد و کودکان خانواده بکار رفته است. نقش اصلی زن، نفوذ و تأثير او در تربيت کودکان و حفظ اتّصال و اتّحاد اعضاء خانواده بوده است. اينکه چگونه زن در طىّ هزاره‌ها در مذبح خشونت و سلطه جوئى مرد قربانى شده است دقيقاً معلوم نيست. وليکن با ستيزه جوئى و قدرت جسمانى مرد بى ارتباط نبوده است. مفهوم مرد سالارى Patriarchy با ويژ‌گيهاى نقش زن در عصر عتيق سازگارى نداشت. مرد بر خلاف زن از توانائيهاى خويش براى تحقير و تخفيف و اسارت زن مدد گرفت. زن اسير و فرمانبردار مرد و از حقوق انسانى خويش محروم گشت و تفوّق مرد بر زن عنصراساسى فرهنگ جايگزين گرديد. پيامبران آسمانى که در کور حضرت آدم مبعوث گرديدند هر يک بنوعى اراده تدارک مقدّمات تحققّ تساوى حقوق رجال و نساء را داشتند وليکن افسوس که بشر آماده پذيرش اين تعليم جليل نبود. چون تعاليم الهي بر اساس مقتضيات زمان نازل ميگردد رفع بسيارى از موانع تحققّ اين تعليم اساسى ميسّر نگشت. با وجود همه محروميّتها و تحقيرها و تخفيفها برخى از زنان در بسيارى از موارد بر مردان پيشى گرفته‌اند و نقش اساسى خويش را بنحو مطلوب ايفاء کرده‌اند. چنانکه‌جناب‌خديجه‌در‌حمايت‌از‌رسول اکرم جاودانه گشت و جناب مريم مجدليّه موجب احياء‌مجدّد‌جامعه‌مسيحى گرديد. زنان جاودنه‌اى در ظلّ اديان پديد گشته‌اند و بانوان خدمتگذار، فيلسوف، شاعر و هنرمندى در نقاط مختلف جهان ظهور کرده‌اند که گوى سبقت از بسيارى از رجال ربوده‌اند و ما بنام و احوال برخى از آنان قبلاً اشاره کرده‌ايم.

در ايّامى که جناب طاهره به حضرت باب مؤمن گشت زن در ايران ارزشى نداشت. در حقيقت ارزش او بعنوان کالائى در دست مرد بود. اکثريّت قريب باتّفاق زنان ايرانى بيسواد و محروم از حقوق انسانى خويش بودند. بردن نام آنان در جمع برخلاف عفّت و اخلاق عمومى محسوب ميشد. جاى زنان اندرون خانه بود و وظيفه‌شان انحصاراً پخت و پز، نظافت خانه و نگاهدارى کودکان. حتّى شاهزادگان نيز مستثنى نبودند. شاهزاده خانم تاج‌السّلطنه دختر ناصرالدّين شاه در خاطرات خويش مينويسد که زنان ايرانى از حشر با انسانها محرومند و با جانوران محشورند. آزادى آنان تنها در گريه کردن درلباس سياه عزاست و يا آنگاه که کفن سفيد بر تنشان ميکنند. (٢) افکار عمومى زنان را پست، دروغگو، حيله‌گر و ناقص عقل محسوب مينمود. حکومت صفويان و خاندان قاجار بيش از حکومات ديگر در ترويج اين عقايد واهى تلاش نموده‌اند و بسيارى از تأليفات آن ايّام پر از اهانت به مقام زن و جٌنگ گفته‌هاى نا معقول پيشينيان در باب نسوان است. نقل گفته‌هاى واهى آنان در شأن کتاب حاوى احوال طاهره جاودانه نيست. تعجّب است که چگون مردان ايرانى در باب مادران، خواهران، دختران و همسران خويش چنين باورهائى داشته‌اند. چگونه مادران پست، درغگو، حيله‌گر و ناقص عقل ( بزعم آنان) مربّى مردانى چون ابن سينا، خيّام، عطّار و مولوى بوده‌اند. بقول پروين خانم اعتصامى:

اگر فلاطون و سقراط بوده‌اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردى ايشان

و نيز بگفته او که جوهر بيانات مبارکه اين ظهور اعظم است:

دامن مادر نخست آموزگار کودک است
طفل دانشور کجا پروده نادان مادرى

امر مقدّس بهائى به زن هويّتى ميبخشد که در شأن اوست. ديگر اجازه نميدهد که زن صليب خود را بردوش کشد و در مذبح ناجوانمردى قربانى شود. امر بهائى تلاش مينمايد تا زن موجودى شکوفا و بارور شود و نقش اصلی خويش را که اتخخّصال و اتّحاد کانون خانواده است باز يابد. اصل تساوى حقوق زنان و مردان تعليم عظيمى است که بر تعليم اساسى وحدت عالم انسانى استوار است. تعليمى که با قاطعيّت تشريع و توضيح شده و تحققّ آن شرط اصلی استقرار صلح اعظم در جامعه بنى آدم تلقّى گشته است. جزئيّات مربوط به تعليم وحدت رجال و نساء در آثار مبارکه اين ظهور اعظم آمده است و در اين مقام بجاست که شمّه‌اى از آن بيانات مقدّسه درج گردد:

الف- آثار حضرت باب‌: بايد توجّه داشت که حضرت باب اهل عالم را بجهت پذيرش ظهور جمال اقدس ابهى آماده فرموده‌اند.احکام حضرتشان در خصوص حقوق زنان واسطى است ميان اديان گذشته و شريعت جمال ابهى و اين نکته بايد در پژوهش تفصيلی ديگرى کاويده شود. در اينجا تنها به نقل يک بيان از حضرتشان اکتفاء ميگردد. در سورة الاخلاق ميفرمايند: "لقد احلّ‌الله عليکم النساء .‌.‌. و لتعّززوهنّ و لتوقّروهنّ و لتکرّموهنّ و لتعظّموهنّ لتکوننّ عندالله ربّکم من المقبلين. انّ الله ما جعل الفرق بينکم و بين النّساء الاّ انتم کرجل الايمن و هنّ کرجل الايسر." (٣) در اين بيان مبارک امر ميفرمايند که اهل بيان همسران خويش را تعزيز، توقير، تکريم، و تعظيم نمايند تا از مقبلين نزد خداوند محسوب گردند سپس ميفرمايند که خداوند ميان مردان و زنان فرقى ننهاده و مردان پاى راست و زنان پاى چپ هيکل وجوداند.

ب- آثار جمال ابهى : حضرت بهاءالله در خصوص وحدت رجال و نساء و تساوى حقوق و مقام آنان ميفرمايند: "تعالى تعالى من رفع الفرق و وضع الاتّفاق. تباهى تباهى من اخذ الاختلاف و حکم بالاثبات و الائتلاف. لله الحمد قلم اعلى فرق ما بين عباد و اماء را از ميان برداشته و کلّ را در صقع واحد بغايت کامله و رحمت منبسطه مقرّ و مقام عطاء فرموده. ظهر ظنون را بسيف بيان قطع نمود و خطرات اوهام را بقدرت غالبه قويّه محو نمود." (٤) در لوح ديگر ميفرمايند: ".‌.‌. ذکور و اناث در صقع واحد قائم." (٥) و در لوح مبارک به اعزاز يکى از بانوان بهائى اشتهارد ميفرمايند: "اناث و ذکور عندالله واحد بوده و هست." (٦)

پ- آثار حضرت عبدالبهاء: در آثار کتبى و شفاهى حضرت عبدالبهاء بکرّات در باب تساوى حقوق رجال و نساء بيانات مبارکه صادر گشته است. در اينجا چند فقره از آن بيانات مقدّسه نقل ميگردد. در لوحى ميفرمايند: "تجلّى مواهب نوع واحد بر رجال و نساء واقع". در لوح ديگرى خطاب به يکى از نسوان بهائى ميفرمايند: "ذکوريّت و اناثيّت و مردانگى و فرزانگى به لحيه و سبلت و يال و کوپال نبوده بلکه به همّت و قدرت و معرفت و ثبات و استقامت و اشتعال و انجذاب بوده‌.‌.‌.". در خطابه مبارک در دوبلين آمريکا ميفرمايند: "خدا جميع را يکسان خلق کرده. حضرت بهاءالله اعلان مساوات رجال و نساء فرمود که مرد و زن هر دو بندگان خدا هستند و کلّ بشر و در حقوق متساوى. نزد خدا مردى و زنى نيست. هر کس اعمالش بهتر در درگاه الهي مقرّب‌تر است. در عالم الهي ذکور و اناث نيست.‌.‌.‌ جميع يکى هستند. لهذا رجال و نساء کلّ بايد متّحد باشند. مساوى باشند." در لوحى ميفرمايند: "عالم انسانى را دو بال بيهمال يکى ذکور و ديگرى اناث. اگر يک بال ضعيف باشد مرغ پرواز نتواند. چون که دو جناح نجاح بايد پرواز کند." در نطق مبارک در فيلادلفيا ميفرمايند: "عالم انسانى مانند طيور محتاج بدو جناح است يکى اناث و يکى ذکور. مرغ با يک بال پرواز نتواند. نقص يک بال سبب وبال بال ديگر است. عالم بشر عبارت از دو دست است. چون دستى ناقص ماند دست کامل هم از وظيفه خويش باز ماند." در لوح صلح لاهه نيز بيان مبارک مشابهي ميفرمايند: "و از جمله تعاليم حضرت بهاءالله وحدت نساء و رجال است که عالم انسانى‌‌را دو بال است. يک بال رجال و يک بال نساء. تا دو بال متساوى نگردد مرغ پرواز ننمايد. اگر يک بال ضعيف باشد پرواز ممکن نيست. تا عالم نساء متساوى با رجال در تحصيل فضائل و کمالات نشود فلاح و نجاح چنانکه بايد و شايد ممتنع و محال." دربيان ديگرى در پاسخ مدير يکى از جرائد آمريکائى ميفرمايند: "تا مساوات تامّه بين ذکور و اناث در حقوق حاصل نشود عالم انسانى ترقّيّات خارق‌العاده ننمايد. زنان يک رکن مهمّ از دو رکن عظيم‌اند و اوّل معلّم و مربّى انسان." (٧)

نکته مهمّه که پس از بررسى کتب مقدّسه قبل و آثار مبارکه اين ظهور اعظم روشن ميشود اينست که در اديان گذشته بر اساس اقتضاى زمان اصلْ عدم تساوى حقوق رجال و نساء است و در برخى از موارد تساوى مشهود ميگردد. ولکن در امر بهائى اصلْ تساوى حقوق رجال و نساء است و موارد عدم تساوى بسيار جزئى است. حضرت عبدالبهاء در يکى از الواح ميفرمايند: "در اين عصر الهي موهبت رحمانى بر عالم نساء شمول يافت. مساوات رجال ونساء جزء در مواقع جزئى از جميع جهات اعلان گرديد. امتياز برخاست. نساء ايات هُدى شدند و مظاهر الطاف جمال ابهى. بايد بشکرانه اين موهبت چنان بنار محبّت الله برافروزند که اثبات نمايند استحقاق اين الطاف داشته‌اند." (٨) در لوح مبارک ميسيس ترو ميفرمايند: "در شريعت الله نساء و رجال در جميع حقوق متساويند مگر در بيت‌العدل‌ عمومى زيرا رئيس و اعضاى بيت‌العدل بنصّ کتاب رجالند. ديگر در محافل عموماً.‌.‌.‌ رجال و نساء مشترکند در جميع حقوق." (٩) بايد توجّه داشت که موارد عدم تساوى در معناى محروميّت زنان از حقوق مخصوصه نيست بل نوعى معافيّت است. حکمت و علّت معافيّت نسوان از عضويّت بيت‌العدل اعظم الهي بتصريح حضرت عبدالبهاء در آتيه اوقات روشن خواهد گشت. ديگر موارد معافيّت که بحقيقت مزيّت است نه محروميّت، معافيّت از اعطاء مَهر در ازدواج، معافيّت از اعطاء نفقه در دوران اصطبار و معافيّت از وجوب حجّ است. در مبحث ارث نيز تفاوت سهام ناچيز است و علل اقتصادى و اجتماعى آن کاملاً روشن است. لذا بايد گفت که موارد عدم تساوى حقوق رجال و نساء فرعى و جزئى و نوعى معافيّت است. در برابر اين عدم تساوى جزئى موضوع تفوّق و سبقت نسوان بر مردان در موارد معيّنه در آثار حضرت عبدالبهاء تصريح گشته است. در يکى از بيانات مبارک ميفرمايند: "در ايّام گذشته عالم اسير سطوت و محکوم قساوت و قوّت بوده رجال بقوّه شدّت و صلابت جسماً و فکراً بر زنان تسلّط يافته بودند. امّا حال اين ميزان بهم خورده و تغيير کرده. قوّه اجبار رو باضمحلال است و ذکاء عقلانى و مهارت فطرى و صفات روحانى يعنى محبّت و خدمت که در نسوان ظهورش شديدتر است رو بعلوّ و سموّ و استيلاء است. پس اين قرن بديع شؤونات رجال را بيشتر ممزوج با کمالات و فضائل نسوان نمايد و اگر بخواهيم درست بيان کنيم قرنى خواهد بود که اين دو عنصر در تمدّن عالم ميزانشان بيشتر تعادل و توافق خواهد يافت."٠(١٠) در بيان ديگرى اشاره ميفرمايندکه: "نساء غالباًتعصّب سياسى ندارند." (١١) در لوح مبارکى باعزاز يکى از بانوان بهائى ميفرمايند: " حلل عرفان بر قامت نسوان نمايشش بيشتر است و آرايشش عظيم‌تر. علی‌الخصوص نسائى که در ميدان عرفان چون شير ژيان نعره بر آرند و چون عقاب ملکوت به‌پرواز آيند." (١٢) در لوح ديگرى ميفرمايند: "اى امة‌الله در دوره‌هاى سابق جميع اناث هر چند اقدام در خدمات نمودند و باديه محبّت‌الله پيمودند باز در صف رجال محسوب نمى‌گشتند. زيرا الرّجالُ قواّمونَ علی النّساء منصوص بود. حال در اين دور بديع کار اناث پيشى گرفت. اين قيد برداشته شد. کلّ محشور در صقع واحدند. هر نفسى قدم پيش نهد نصيب بيش برد و هر سوارى در اين ميدان جولان دهد بضرب چوگان گوى بربايد. خواه رجال خواه نساء خواه ذکور خواه اناث. ربّما ربّة الخدور فاقت الذکور و انتصرت علی جيش موفور و حازت قصبات السّبق في مضمار الوجد و السّرور." (١٣) بعلّت وجود اين مواهب و خصائل در نسوان است که در يکى از الواح ميفرمايند : ".‌.‌. جناب طاهره چون در سلک نساء بود بى‌نهايت جلوه نمود و سبب حيرت عموم گرديد. اگر از رجال بود ابداً چنين جلوه نمى‌نمود. " (١٤)

مطالعه تاريخ انسانى نشان ميدهد که زن بيش از مرد تاريخ ساز است، بعبارت ديگر نقش زن در تغيير تاريخ اهمّ از نقش مرد است. بديهى است زنانى که اسير هوى و هوس خويش بوده‌اند سبب ويرانى خاندان و ملّت خود و جهانيان گشته‌اند و بعکس زنان جاودانه تاريخ خدمات عظيمه به اهل جهان کرده‌اند که ما بنام برخى از آنان در اين کتاب اشاره کرده‌ايم. حضرت عبدالبهاء ميفرمايند: ".‌.‌. چون در جهانِ حوادث و اخبار و تاريخ قرون و دهور و اعصار بنگرى اعظم وقايع و آثار در ممرّ اعصار از جنس نساء صادر و ظاهر ولی بعضى مظاهر آيات کبرى بودند و بعضى اسير سطوت نفس و هوى. يکى سبب حيات ابدى جهان و جهانيان شد ديگرى سبب ممات سرمدى بيچارگان. " (١٥) در طول تاريخ مردان بکمک سطوت حيوانى و زور جسمانى خويش بر زنان تسلّط يافته و براى توجيه اين غلبه در خصوص ضعف نسوان افسانه‌ها بافتند. آنچه مسلّم است تفاوت مرد و زن در جوامع کنونى ناشى از عدم تربيت مطلوب زن است. حضرت عبدالبهاء ضمن نطق مبارک در فيلادلفيا در اين خصوص چنين ميفرمايند: " تأخّر جنس زن تا بحال بجهت اين بود که مثل مردان تربيت نمى شدند. اگر نسوان مانند مردان تربيت ميشدند شبهه‌اى نيست که نظير رجال ميگشتند. چون کمالات رجال را اکتساب نمايند البتّه بدرجه مساوات رسند و ممکن نيست سعادت عالم انسانى کامل گردد مگر بمساوات کامله زنان و مردان." (١٦) و نيز ميفرمايند: " نساء و رجال در حقوق مساوى، بهيچوجه امتيازى در ميان نيست. زيرا جميع انسانند. فقط احتياج به تربيت دارند. اگر نساء مانند رجال تربيت شوند هيچ شبهه‌اى نيست که امتيازى نخواهد ماند." (١٧) حضرت عبدالبهاء ميفرمايند: ".‌.‌. حتّى نقائص و ضعفهاى جسمانى نيز مربوط به عادت و تربيت است.‌" (١٨) بفرموده حضرت ولىّ‌امرالله تساوى حقوق رجال و نساء: "در تحصيل علوم و فنون و صنايع و بدايع و کمالات و فضائل عالم انسانى است نه حريّت مضرّه عالم حيوانى." (١٩)

با آنکه يکصد و پنجاه سال از ظهور مبارک امر بديع ميگذرد و سازمانهاى جهانى و ملّى انسان دوست بر تلاش مداوم خود در جهت تحقّق تساوى حقوق زنان و مردان هر روز افزوده‌اند هنوز جامعه انسانى در نيمه راه وادى وحدت رجال و نساء است. زنان که بيش از دو سوّم بار جهان را بر دوش ميکشند و بزرگترين نقش سازندگى يعنى تربيت کودکان را بر عهده دارند هنوز به حقوق حقّه خويش دست نيافته‌اند. ميليونها تن از زنان هنوز نميدانند که با مردان حقوق مساوى دارند. اين نا آگاهى سبب گشته که مقام خويش را پست‌تر از مردان دانند. تا حقوق زنان براى اين گروه از آنان تعريف و توضيح نشود هرگز تنفيذ نخواهد گشت. مطالعات زن شناسى نيز غالباً در آثار پژوهشگران است و بنحو مطلوب به عامّه نا آگاه از زنان انتقال نيافته است. تا زنان ندانند که با مردان در حقوق مساويند هرگز معرفت اجتماعى کافى نخواهند داشت و لذا در نحوه تربيت فرزندان آنان تأثير نامطلوب خواهد گذاشت. براى تحقّق وحدت انسانى مردان بايد در افزايش آگاهى زنان تلاش پيگير نمايند. زنان نيز بايد تساوى حقوق را بطلبند. اين توصيه حضرت عبدالبهاء به زنان در گنگره آزادى نسوان در لندن است. (٢٠) از بيانات مبارکه در اين ظهور اعظم روشن ميشود که عدم تساوى حقوق رجال و نساء مباين با اصل عظيم عدالت اجتماعى است زيرا نيمى از جمعيّت جهان را از حقوق انسانى خويش محروم ميسازد و مردان را نيز از عظمتى که بايد بدان برسند باز ميدارد. تا تساوى حقوق رجال و نساء تحقّق نيابد بدبختى‌هاى کنونى جامعه انسانى در سطح جهانى ادامه مييابد. عدم تساوى، تلقّى تفوّق را دائمى مينمايد و تحققّ صلح جهانى را بتأخير مياندازد. عدم اعتقاد به تساوى حقوق رجال و نساء طرز تلقّى‌ها و عادات مضّرى را از محيط خانواده به محيط کار و ديگر محيط‌هاى اجتماعى و سرانجام روابط بين‌الملل ميکشاند. عدم تساوى حقوق را نه از لحاظ زيستى و نه از لحاظ اخلاقى توان توجيه نمود. شايد برخى تصوّر کنند مراد از وحدت رجال و نساء يا تساوى حقوق آنان مذکّر گردانيدن جنس مؤنّث است. البته در بيانات مبارکه اين ظهور اعظم آمده که در اين عهد زنان از رجال محسوب‌اند، ولکن مراد واقعى اعطاء حقوق مساوى به زنان و مردان است. جمال ابهى در يکى از الواح ميفرمايند: " امروز اماء‌الله از رجال محسوب." (٢١) در توضيح اين بيان مبارک استناد به چند فقره از بيانات حضرت عبدالبهاء ضرورى است. حضرتشان در لوحى ميفرمايند: " اى امة‌الله.‌.‌. اليوم عظماى رجال غافل و تو آگاه و علماى اقوام و ملل کور و تو بينا و با انتباه. اقويا اضعف ضعفاء گشتند و توانايان ناتوان شدند و اماء رحمن مرد ميدان. "(٢٢) در لوح ديگرى ميفرمايند: ".‌.‌. از بدو وجود تا يوم موعود رجال تفوّق بر نساء در جميع مراتب داشتند.‌.‌. در اين دور بديع فيض عظيم ربّ جليل سبب فوز مبين نساء شد. ورقاتى مبعوث شدند که گوى سبقت را در ميدان عرفان از رجال ربودند.‌.‌. اين از مواهب اين دور بديع است که جنس ضعيف را قوى فرمود و اناث را قوّه ذکور بخشيد.‌.‌." (٢٣) در لوح ديگرى ميفرمايند: "‌اى امة‌الله شکر يزدان پاک را که از عنصر ضعيفِ نساء امائى مبعوث فرمود و حقائق شاخصه قويّه بر انگيخت که محسود رجال گشتند و مغبوط ابطال، در استقامت چون جبل راسخ بودند و در رسوخ و رزانت چون بنيان ثابت. اين از قدرت عظيمه الهيّه است که جزء ضعيف به اعظم قُوى مبعوث و بسيارى از رجال در قميص نساء محشور. تو که مرد ميدانى پاک يزدان را شکر نما.‌.‌." (٢٤) و نيز در لوح ديگرى ميفرمايند: " در اين دوربديع اماء رحمن بايد هر دم هزار شکرانه نمايند که يد عنايت نساء را از حضيض ذلّت نجات داده و باوج عزّت رجال رسانده. ملاحظه نمائيد که چه موهبتى، زيرا حزب نساء بدرجه‌اى در شرق ساقط بودند که‌.‌.‌. در ذکر زن بلانسبت ميگفتند و تعبير به ضعيفه مينمودند. حال الحمدلله در ظلّ عنايات مبارک نساء در نهايت احترامند.‌.‌.". (٢٥) با توجّه به بيانات مبارکه حضرت عبدالبهاء روشن است که مراد از عبارت "اماء‌رحمن مرد ميدان"،" اناث را قوّه ذکور بخشيده"، عنصر ضعيفِ نساء"، تو که مرد ميدانى" (خطاب به‌يکى از نسوان بهائى) " اوج عزّت رجال" و "حال .‌.‌. نساء در نهايت احترامند" اشاره بذلّت قبلی نسوان و عزّت آنان چون مردان پس از ظهور امر بديع است. زيرا امر مقدّس بهائى تلاش ميکند تا خشونت و سطوت و تسلّط جوئى مردان بدل به خصائص جميله زنان چون عاطفت بى پايان، لطافت و ملايمت زبان و وفا فراوان گردد. نه آنکه زنان هويّت خويش را از دست دهند و به مردان بدل شوند. در امر بديع به زنان حقوقى اعطاء گرديده تا مساوى مردان گردند و خصائص و احوال خشونت آميز مردان تبديل شده ويژگيهاى مطلوب زنانه يابند. لذا بفرموده مبارک حضرت عبدالبهاء که قبلاً نقل گرديد "کلّ محشور در صقع واحد" شوند. قوله‌الاعلى : "اى امة‌الله در دوره‌هاى سابق جميع اناث هر چند اقدام در خدمات نمودند و باديه محبّت‌الله پيمودند باز در صف رجال محسوب نمى‌گشتند. زيرا الرّجالُ قواّمونَ علی النّساء منصوص بود. حال در اين دور بديع کار اناث پيشى گرفت. اين قيد برداشته شد. کلّ محشور در صقع واحدند. هر نفسى قدم پيش نهد نصيب بيش برد و هر سوارى در اين ميدان جولان دهد بضرب چوگان گوى بربايد. خواه رجال خواه نساء خواه ذکور خواه اناث." (٢٦) در لوح ديگرى ميفرمايند: "چه بسيار ربّات حجال بقوّتِ اعظم رجال مبعوث شدند و بسا مردان که در تحت مقنعه ذلّ و هوان محشور شدند. پس نظر بصفت است و شرط و مناط سمت و سيرت نه نقش و صورت. و چون کمالات معنويّه و فضائل روحانيّه و انوار رحمانيّه در قميص اناث ظاهر گردد و در زجاجه نساء باهر جلوه‌اش بيشتر باشد." (٢٧) بارى از بيانات مبارکه مستفاد ميشود که مراد از تساوى حقوق مذکّر گردانيدن نسوان نبوده و نيست. بل مراد تحقق دو امر مبرم است. يکى اعطاء حقوق مساوى به زنان و دوم تلطيف زنانه خشونت مردانه. بهرحال جان کلام در بيان حضرت‌ولىّ‌امرالله در معناى تساوى حقوق است. ".‌.‌. تساوى در تحصيل علوم و فنون و صنايع و بدايع و کمالات و فضائل عالم انسانى است نه حريّت مضرّه عالم حيوانى." (٢٨) در اين بيان مبارک به اخذ "فضائل عالم انسانى و دفع" حريّت مضرّه عالم حيوانى" اشاره گرديده که باستناد ديگر نصوص مقدّسه تحققّ عدالت و تبديل حالات و کيفيّات خشونت مردانه به لطافت و عاطفت و ملايمت زنانه است. همچنين اين سخن بدان معنى نيست که مرد زن گردد. اعمال زور و خشونت مردان که در طىّ دوران بدان خو گرفته‌اند بايد به ملايمت و لطافت که از خصائص جميله انسانى است و در زنان جلوه بيشتر دارد بدل گردد. حضرت عبدالبهاء در خصوص آميختن شؤونات رجال با خصائص زنان در اين قرن بديع بيان مبارکى دارند که قبلاً در اين بخش نقل کرده‌ايم و مجدداً بجهت تأکيد در اين مقام درج مينمائيم. قوله الاعلى : "در ايّام گذشته عالم اسير سطوت و محکوم قساوت و قوّت بوده رجال بقوّه شدّت و صلابت جسماً و فکراً بر زنان تسلّط يافته بودند. امّا حال اين ميزان بهم خورده و تغيير کرده. قوّه اجبار رو باضمحلال است و ذکاء عقلانى و مهارت فطرى و صفات روحانى يعنى محبّت و خدمت که در نسوان ظهورش شديدتر است رو بعلوّ و سموّ و استيلاء است. پس اين قرن بديع شؤونات رجال را بيشتر ممزوج با کمالات و فضائل نسوان نمايد و اگر بخواهيم درست بيان کنيم قرنى خواهد بود که اين دو عنصر در تمدّن عالم ميزانشان بيشتر تعادل و توافق خواهد يافت." (٢٩)

در کور آدم در متون کتب دينى بر اساس مقتضيّات زمان عباراتى آمده که مرد سمبل انسانيّت و زن موجودى فرعى و تبعى تلقّى گشته است. در کور بهاءالله باستناد نصوص مبارکه الهيّه که قبلاً زيارت گرديد زن همعنان مرد است بلکه در مواردى سبقت و تقدّم دارد. لذا ميتوان گفت که بطور کلّى زن در انديشه فلسفى بهائى بر مرد تقدّم مى‌يابد. اگر چه فلسفه اساسى اعلان اين تقدّم نسخ عقايد خرافى گذشتگان در باب مقام و حقوق زن است ولکن بايد گفت که زن به دو دليل اساسى بر مرد تقدّم دارد. دليل نخست مقام مادرى است. بعبارت ديگر نقش زن بعنوان مادر در تربيت کودکان عظيم است. زن نخستين مربّى کودک است. ورود در اين مبحث و بيان اهميّت و اعظميّت آن خارج از موضوع کتاب است و نگارنده در پژوهش ديگرى بدان پرداخته است. (٣٠) امّا در اينجا شايسته ميداند که شمّه‌اى از بيانات مبارکه حضرت عبدالبهاء را بمناسبت نقل نمايد. در پاسخ سوأل يکى از مديران جرائد سانفرانسيسکو ميفرمايند: " زنان يک رکن مهمّ از دو رکن عظيم‌اند و اوّل معلّم و مربّى انسان زيرا معلّم اطفال خرد سال مادرانند. آنان تأسيس اخلاق کنند و اطفال را تربيت نمايند. بعد در مدارس کبرى تحصيل ميکنند. حال اگر معلّم و مربّى ناقص باشد چگونه مربّى کامل گردد."(٣١) در لوحى ميفرمايند: "اوّل مربّى و اوّل معلّم امّهات‌اند که في‌الحقيقه مؤسّس سعادت و بزرگوارى و ادب و علم و دانش و فطانت و درايت و ديانت اطفال‌اند."(٣٢) و در لوح ديگر ميفرمايند: "زيرا اوّل مربّى اطفال امّهات‌اند. آنها بايد در بدايت طفل رضيع را از ثدى دين‌الله و شريعت‌الله شير دهند تا محبّت‌الله با شير اندر آيد و با جان بدر رود. و تا امّهات تربيت اطفال ننمايند تأسيس آداب الهيّه نکنند، مِن‌بعد تربيت نتايج کليّه نبخشد.‌" (٣٣) و درنطق مبارک در فيلادلفيا ميفرمايند: "تربيت نساء اعظم و اهمّ از تربيت رجال است زيرا اين دختران روزى مادران شوند و اطفال را مادر تربيت ميکند. اوّل معلّم اطفال مادرانند لهذا بايد در نهايت کمال و علم و فضل باشند تا بتوانند پسران را تربيت کنند. و اگر مادران ناقص باشند اطفال نادان و جاهل گردند." (٣٤) دليل دوّم عواطف رقيقه و احساسات مادرانه زن مانع بروز جنگ است. حضرت عبدالبهاء در اين خصوص در نطق مبارک در فيلادلفيا ميفرمايند: "چون نوع بشر يک نوع تعليم يابد وحدت رجال و نساء اعلان گردد. بنيان جنگ و جدال بر افتد و بدون تحقّق اين مسائل ممکن نيست. زيرا اختلاف تربيت مورث جنگ و نزاع، مساوات حقوق بين ذکور و اناث مانع حرب و قتال است زيرا نسوان راضى بجنگ و جدال نشوند. اين جوانان در نزدمادران خيلی عزيزند. هرگز راضى نميشوند که آنها در ميدان قتال رفته و خون خود را بريزند. جوانى را که بيست سال مادر در نهايت زحمت و مشقّت تربيت نموده آيا راضى خواهد شد که در ميدان حرب پاره پاره گردد. هيچ مادرى راضى نميشود. ولو هر اوهامى بعنوان محبّت وطن و وحدت سياسى، وحدت جنسى، وحدت نژاد و وحدت مملکت اظهار دارند و بگويند که اين جوانان بايد بروند و براى اين اوهامات گشته شوند. لهذا وقتى که اعلان مساوات بين زن و مرد شد يقين است که حرب از ميان بشر برداشته خواهد شد و هيچ اطفال انسانى را فداى اوهام نخواهند کرد." (٣٥) در بيان ديگرى ميفرمايند: "مرد بيش از زن تمايل بجنگ و خونريزى دارد و چون نسوان در عالم انسانى نفوذ و تأثير کلّى يابند از جنگ محققّاً جلوگيرى نمايند. پس نسوان از جنگ مانند مردان قناعت و رضايت درونى حاصل ننمايند و نفرت و انزجار آنان نسبت بجنگ بايد براى استقرار و حفظ صلح عمومى مورد استفاده قرار گيرد." و نيز ميفرمايند: "جهد نمائيد تا آمال صلح عمومى بين المللی از راه مساعى زنان تحققّ يابد زيرا مرد بيش از زن رغبت بجنگ دارد و شاهد و گواه حقيقى براى ثبوت افضليّت زن بر مرد خدمت و جديّتى است که در راه استقرار صلح عمومى بکار برد. "و نيز ميفرمايند: "مادر مشقّات و بليّات پرورش طفل را بر خود هموار نموده .‌.‌.‌ بر مادران بينهايت صعب و ناگوار است که جگر گوشگان و پروردگان آغوش عشق و محبّت خويش را به ميدان حرب روانه نمايند. عليهذا چنين خواهد شد که چون نسوان کاملاً در امور اين جهان سهيم گردند و با مردان تساوى و برابرى حاصل کنند جنگ موقوف شود. زيرا مانع و رادع جنگ نسوان خواهند بود. در اين شکّ و ترديدى نيست." (٣٦) مجدداً تأکيد ميشود که تعليم تساوى حقوق رجال و نساء بر تعليم اساسى تساوى حقوق انسانها يا وحدت عالم انسانى استوار است. در پرتو اين دو تعليم مبارک هرگونه تبعيض عليه نسوان در امر بهائى حرام است. زنان و مردان در تمتّع از مواهب آزادى و حقوق ادارى، اقتصادى، فرهنگى و اجتماعى متساويند. امر بهائى عقيده دارد که تربيت مرد تربيت يک تن است و تربيت زن تربيت يک خانواده بل نوع انسان است. در جوامع کنونى کارِ مرد هنگام غروب آفتاب پايان مى‌يابد ولکن زن خدمتگذار تمام وقت خانواده است و هرگز کارش پايان نمى‌گيرد. (٣٧) امر بهائى تلاش ميکند که در جميع صحنه‌هاى زندگى مرد و زن در کنار يکديگر نقش آفرين و خدمتگذار اطفال و نوع انسان باشند. مرد حامى زن و زن حامى مرد باشد. چنانکه از لحاظ زيستى مکمّل يکديگرند از لحاظ اجتماعى نيز يکديگر را تکميل نمايند. چون دو بال يک کبوتر پرنده زندگى انسانى را بپرواز آورند. در رهگذر زندگى نَه زن بى مدد مرد تواند زيست و نَه مرد بتنهائى ياراى حمل بار مسئوليّت‌هاى حيات اجتماعى را دارد. اين اتّحاد و اتّصال زن ومرد است که چرخ حيات اجتماعى را بگردش ميآورد. آنجا که به زورِبازوى مردان نياز است همانجا به عاطفت و محبّت زنان نيز نياز است. در طبيعت سرد و خشگ جهان خاک لطافت زنان جان پاک منشاء عشق و اميد و جنبش و کوشش است. اينست که در الواح مبارکه اين ظهور اعظم فرشتگان حامل وحى همه وجه تأنيث دارند. ذکر "حوريّه بقاء"، حوريّه معانى"، "حوريّه حيات"، حوريّه فردوس" و "ورقه نوراء" بعنوان فرشتگان حامل وحى در الواح مبارکه الهيّه همه مبيّن اين نکته است که زن بعنوان سمبل ادامه حيات، بقاء، نورانيّت و فلاح عالم انسانى در آثار رحمانى تجليل شده و بر مرد تقدّم يافته است تا روشن شود که طراز عقائد عصر جديد ناسخ اوهام گذشته در تقدّم مرد بر زن است. کوتاه سخن آنکه در امر بهائى زن نه تنها در نقش مادر و نخستين مربّى کودک بر مرد تقدّم يافته بل بعنوان صاحب نقش مقرّر و حسّاس در تلطيف عواطف اعضاء جامعه انسانى و در تنفيذ و اجراء تشريعات جمال‌اقدس ابهى و معهد مقدّس اعلى بنصّ طلعات مقدّسه نوراء در اين دور اسنى از مرد سبقت گرفته است. اين سبقت افزايش خواهد يافت و سالهاى آتى تاريخِ امرِ مقدّسِ بهائى شاهد ظهور زنان جاودانه‌اى خواهد گشت که تقّدم نسوان را بر ديوار زمان خواهد نگاشت. چنين فرمود مولاى توانا حضرت عبدالبهاء قوله‌الاعلى : "عنقريب ملاحظه مينمائيد که در بين نساء نفوسى چنان منجذب مبعوث شوند که سبب حيرت گردند و شمع روشن شوند." (٣٨)

با آنکه پرتو تعليم مقدّس امر حضرت بهاءالله در خصوص تساوى حقوق رجال و نساء بر آفاق عالم تابيده و بسيارى از زنان در صحنه جهانى در غالب ميادين خدمات انسانى توفيق بى‌نظير يافته‌اند هنوز خشونت و سلطه و مقاومت نظام مرد سالارى در همه سرزمين‌ها ديده ميشود. وظيفه اهل بهاء در آخرين سالهاى حسّاس و تاريخ ساز سده بيستم ميلادى بسيار عظيم است. ديگر تصوير زن پرده نشين و خانه‌گزين بايد از منظر جامعه محو گردد و به مردان ياد آورى شود که عصر جديد نساء پرور است. امر بديع حامل پيام آزادى نسوان است. امر جمال اقدس ابهى منشور الهي تساوى حقوق رجال و نساء را به‌جهان عرضه ميکند و به زن هويّتى ميبخشد که در شأن اوست. حيات طاهره گوياى عظمت تعليم حضرت بهاءالله است. طاهره فخر رجال بود و آغازگر عصرى جديد در آزادى نسوان. وى همان کلمه بود که موعود عالميان بدان تفوّه فرمود و على‌رغم مخالفت مردم عصر درهاى آزادى بر وجه زنان مظلوم و محروم گشود. کار او را بايد پى گرفت و به اهل اوهام ثابت نمود که زن سمبل لطافت و عشق و حيات است. وجود گرانبهايش علّت آفرينش صلح در عالم است و در مقامِ نخستين مربّىِ انسانى بايد جاودانه تجليل شود.

زير نويس بخش سوم
تساوى حقوق رجال و نساء

١- در پژوهشهاى اخير تاريخ شناسان، جامعه شناسان، مردم شناسان و باستان شناسان وجود دورانى تحت عنوان روزگار مادر شاهى و مادر سالارى مورد تأئيد قرار نگرفته است.

٢- تاج‌السّلطنه طوبى. خاطرات ( خطّى) موجود در کتابخانه مرکزى دانشگاه طهران.

٣- يزدانى. مقام و حقوق زن در ديانت بهائى ص ٥٤.
٤- اشراق خاورى. مائده آسمانى، جلد هشتم ص ٥٢.
٥- يزدانى. مقام وحقوق زن در ديانت بهائى، ص ١٢.
٦- مأخذ بالا. ص ٧٦.
٧- مأخذ بالا. صص ١٣، ١٥، ١٦، ٥٧، ٦٧، ٧٧، ٧٩ و ٨٢.
٨- مأخذ بالا. ص ٧٨.
٩- مأخذ بالا. صص ٧٨- ٧٧.
١٠- مأخذ بالا. صص ٧٢ و ٩٩.
١١- مأخذ بالا. ص ٩٣.
١٢- مأخذ بالا. ص ٦١.
١٣- اشراق خاورى. مائده آسمانى، جلد نهم ص ٧.
١٤- مکاتيب حضرت عبدالبهاء. جلد هفتم ص ٨٠.
١٥- يزدانى. مقام و حقوق زن در ديانت بهائى، ص ٥٦.
١٦- مأخذ بالا. ص ٧٩.
١٧- مأخذ بالا. صص ٨٠- ٧٩.
١٨- مأخذ بالا. ص ٢٣.
١٩- مأخذ بالا. ص ١٤٨.
٢٠- مأخذ بالا. ص ٨١.
٢١- مأخذ بالا. ص ٧٦.
٢٢- مأخذ بالا. ص ٥٩.
٢٣- مأخذ بالا. ص ٥٨.
٢٤- مأخذ بالا. ص ٦٢.
٢٥- مأخذ بالا. صص ٦٥- ٦٤.
٢٦- مکاتيب حضرت عبدالبهاء. جلد هفتم صص ١٢١-١٢٠.
٢٧- مأخذ بالا. صص ٥٢-٥١.
٢٨- يزدانى. مقام وحقوق زن در ديانت بهائى ص ١٤٨.
٢٩- مأخذ بالا. ص ٧٢.

٣٠- نگارنده طىّ سالها پژوهش در سازمانهاى تربيتى بزهکاران در کشور کانادا (و از جمله مؤسسات New Hope, St. Leonard, Seven Step, Hatfeild, Elizabdeth F‌ry) با صدها تن از مجرمين خطرناک (اعم از قاتلان عمد و سارقان بانکها) مصاحبه خصوصى داشته و به بررسى و تحليل يافته‌هاى خويش پرداخته است. در اکثريّت قريب باتّفاق آنان فقد عنصرى مادرى (چون مرگ مادر، کوتاهى او در تربيت فرزند و اعتياد مادر) از عوامل اصليّه ارتکاب جرم بوده است.

٣١- يزدانى. مقام و حقوق زن در ديانت بهائى ص ٨٢.
٣٢- مأخذ بالا. ص ١٠٢.
٣٣- مأخذ بالا. ص ١٠٦.
٣٤- مأخذ بالا. ص ١١١.
٣٥- اشراق خاورى. پيام ملکوت . ص ٢٣٤.

٣٦- مأخذ اين سه بيان مبارک نشريّه اخبارامرى طهران، سال ١٠٥ بديع، شماره‌هاى ٢و٣و٤ است.

٣٧- شايد شعر قديمى انگليسى زير در اين مقام جان کلام ما باشد.

F‌or man's work ends at setting sun
Yet woman's work is never done

٣٨- يزدانى. مقام و حقوق زن در ديانت بهائى. صص ٣٦-٣٥.

گفتار‌دوم
در‌شرح‌حيات‌جناب‌طاهره
بخش نخست
شهر قزوين زادگاه جناب طاهره

بگفته ابن فقيه همدانى دژ قزوين در گذشته "کشوين" ناميده ميشده است. (١) امام رافعى قزوينى نيز نام اين شهررا "کشوين" دانسته است.(٢) ياقوت حموى نيز نام اصلی قزوين را "کشوين" و يا "کژوين" گفته است. (٣) حمدالله مستوفى علّت تسميه شهر قزوين را به "کشوين" چنين نوشته است:" يکى از اکاسره قديم لشگرى بجانب ديلمان فرستاده بود در صحراى قزوين صف کشيدند. سپهسالار لشگر اکاسره به موضع زمين قزوين در صف لشگرى خود خللی ديد با يکى از اتباع خود گفت: "آن کش وين" يعنى بدان کُنج نگر و لشکر راست کن. نام "کشوين" بر اين موضع افتاد. چون آنجا شهر کردند کشوين خواندند. عرب معرّب کردند قزوين گفتند". (٤) محمّد‌علی گلريز در کتاب "مينو‌در يا باب‌الجنّه قزوين" مينويسد: "نگارنده چنين ميپندارم که براى جلوگيرى از تاخت و تاز کوه نشينان مزبور (آماردها و ديالمه) بفرمان پادشاه وقت دژى در مدخل کوهستان شمالی قزوين که بمنزله برج ديده بانى ميتوان تصوير کرد ساخته و قلعه بزرگترى نيز که جايگاه سپاهيان مستحفظ و نيروى پادگان اين ناحيه بوده در محلّ کنونى قزوين ميان دو رودخانه ديزج و ارنزک بنا کرده اولی را دژبالا و دومى را دژپائين ناميده‌اند. دژپائين بمرور ايّام تحريف شده به دژپين و دژبين و گژوين و کشوين تبديل گرديده است و در دوران شاپور‌ذوالاکتاف در جايگاه همان دژ قلعه‌اى بنا کرده و بهمان نامى که قبلاً معروف بوده "کشوين" خوانده‌اند. اعراب نيز پس از استيلاى باين حدود کشوين را معرّب کرده قزوين گفته‌اند."(٥)

در برابر نظريات بالا نظر ديگرى ابراز گرديده که باستناد آن نام "قزوين" معرّب لفظ "کاسپين" است. لفظ مذکور از نام مردمى گرفته شده است که در سواحل غربى درياى کاسپين (درياى قزوين يا مازندران)ساکن بوده‌اند.‌(٦) برخى گفته‌اند لفظ" کاسپين" ترکيب دو واژه پارسى باستان "کَس"(کرانه) و "‌پَيِنْ‌"‌(پهن) است و مراد از کرانه پهن ساحل وسيع درياى مازندران است. (٧) هيچ‌يک از نظريّات بالا مستند بدلائل مقنعه نميباشد و يقيناً جاى پژوهش ژرف‌ترى در خصوص معناى لفظ قزوين خالی است. آنچه مسلّم است درياى مازندران نزد اعراب به " بحر قزوين" و در بلاد مغرب زمين به درياى " کاسپين Caspian‌" معروف است.

ابن فقيه بناى شهر قزوين را به شاپور ذوالاکتاف نسبت ميدهد. (٨) امام رافعى قزوينى (٩) ياقوت حموى (١٠) و فرهاد ميرزا معتمدالدّوله (١١) نيز همين نظر را ابراز داشته‌اند. امّا حمدالله مستوفى بانى شهر قزوين را شاپور اوّل ساسانى ميداند. (١٢) محمّد حسن خان اعتمادالسّلطنه (١٣) و بارتولد Bartold خاورشناس روسى نظر حمدالله مستوفى را تکرار کرده‌اند. (١٤) بى آنکه بنقد نظريّات مذکور پردازيم بايد تصريح نمائيم که آنچه مسلّم است قزوين از شهرهاى باستانى ايران است و از همان اوائل و اواسط عصر ساسانى از اهميّت کشورى و لشگرى خاصّ برخوردار بوده‌است.

بگفته ياقوت حموى (١٥) در سال ٢٤ هجرى قمرى(٦٤٤ميلادى) عثمان حکومت رى را به براء‌بن عازب داد و او پس از فتح ابهر به قزوين رفت و بر گردن مردم آنجا جزيه نهاد. چون مردم قزوين به پرداخت جزيه تمايل نداشتند ترجيح دادند که اسلام آورند. اندکى بعد عليه دستگاه حکومت و خلافت قيام نمودند ولکن سرانجام اطاعت نمودند و اسلامشان واقعيّت بيشتر يافت. از منابع موجود برميآيد که شهر قزوين بدست سعيد بن عاص بن اُميّه توسعه يافت. محمّدبن حجّاج بن يوسف ثقفى در ايّام جنگِ سپاه اسلام با ديلميان به قزوين رفت مسجد جامع آنرا بنا نهاد و نام خويش را بر لوح سنگى نقش نموده بر در آن نصب کرد.

برخى از محدّثان در فضيلت شهر قزوين اخبارى نقل نموده‌اند. از جمله گفته‌اند که حضرت رسول اکرم فرموده است قزوين در روى زمين چون بهشت عدن در جنان است. (١٦) امام رافعى قزوينى در کتاب "التّدوين فى اخبار قزوين" بنقل چندين روايت نبوى در باب قزوين و شهداى آن پرداخته که در اينجا بنقل مفادّ برخى از آنها ميپردازيم. (١٧) در يک روايت رسول اکرم قزوين را از بالاترين درهاى بهشت محسوب کرده‌اند.(١٨) در روايت ديگر مذکور است که در آخر‌الزّمان مردمى در قزوين پديد ميشوند که نور ايشان شهداء را نورانى مينمايد. همانگونه که خورشيد به اهل جهان نور ميبارد.(١٩) و نيز در روايت ديگرى مذکور است که قزوين درى از درهاى بهشت است. (٢٠) در روايت ديگر آمده است که رسول اکرم فرمود خداوند برادران مرا در قزوين بيامرزد زيرا شهداء آن شهر مقام شهداء واقعه بدر را دارند. (٢١) و‌در روايت ديگر آمده است که رسول اکرم فرمود براى امّت من شهرى است که قزوين نام دارد سکونت در آن شهر افضل از اقامت در حرمين است .(٢٢)

قزوين بعلّت موقعيًت لشگرى و کشورى خود بتدريج توسعه يافت. حکيم ناصرخسرو قباديانى (٤٨١-٣٩٤ ه ق برابر با ١٠٨٨-١٠٠٣م) در کتاب سفرنامه خود در خصوص قزوين مينويسد: ".‌.‌.‌نهم محرّم (سال ٤٣٨ ه‌ ق) به قزوين رسيدم. باغستان بسيار داشت و هيچ چيز که مانع شود در رفتن راه نبود و قزوين را شهرى نيکو ديدم. باروى حصين و کنگره بر آن نهاده و بازارهاى خوب الاّ آنکه آب در وى اندک بود در کاريز بزير زمين" (صص ٣٤-٣٣). عمادالدّين محمود زکريّاى قزوينى (متوفى بسال ٦٨٢ه ق برابر با ١٢٨٣ م) مورّخ و جغرافى شناس در کتاب آثار البلاد به بزرگى و آبادى شهر قزوين در ايّام خويش اشاره نموده و تصريح ميکند که شهر مذکور داراى خاک خوب و باغهاى فراوان پر درخت است که مانند آنها در شهرهاى ديگر نيست. شاه طهماسب اوّل صفوى در سال ٩٥٥ ه ق ١٥٤٨م رسماً شهر قزوين را بعنوان پايتخت خود برگزيد. اين شهر تا سال ١٠٠٠ه ق (١٥٩١م) پايتخت صفويان بود و در آن تاريخ شاه عبّاس کبير پايتخت را به اصفهان انتقال داد. در قرن دهم هجرى (شانزدهم ميلادى) شهرت قزوين در جهان بحدّى بود که جان ميلتون John Milton (١٦٧٤-١٦٠٨ م) شاعر و نويسنده انگليسى در اثر معروف خود "بهشت گم شده‌Paradise Lost" ( که در سال ١٦٦٧ ميلادى اتمام يافت) بدان شهر اشاره کرده است. امّا پس از انتقال پايتخت به اصفهان بتدريج اهميّت قزوين کاهش يافت. خرابه‌هاى موجود از زمان شهرت و اعتبار قزوين گوياى وسعت و عظمت شهر در ايّام پايتختى است. بهرحال قزوين در ايّام پس از صفويّه نيز از مراکز عظيم روحانى بوده و اجداد مادرى جناب طاهره که همه از علماء طراز اوّل شيعى بوده‌اند در اين زمينه نقش اساسى داشته‌اند. پروفسور دکتر ابراهيم ولنتاين ويليامز جکسون Abraham Valentine Williams Jackson (١٩٣٧-١٨٦٣ميلادى) خاورشناس آمريکائى در سفرنامه خود تحت عنوان " Persia, Past and Present" ( ايران در گذشته و حال) مينويسد که قزوين در حدود سال ١٩٠٣ ميلادى ديگر شهرى درجه اوّل بحساب نمى‌آمده اگر چه ميان پنجاه تا صد هزار تن جمعيّت داشته است ( ترجمه فارسى صفحه ٥٠٠). با توجّه به نظر دکتر ژان باپتيست فوريه Jean Baptiste F‌euvrier (١٩٢١-١٨٤٢ميلادى) درباب جمعيّت قزوين در همان اوان نظر پروفسور جکسون اغراق آميز بنظر ميرسد. دکتر فوريه فرانسوى که در فاصله سالهاى ١٣٠٩-١٣٠٦هجرى قمرى برابر ١٨٩٢-١٨٨٩ميلادى طبيب مخصوص ناصرالدّين شاه بوده در کتاب Trois Ans A La Cour De Perse ( سه سال در دربار ايران) در خصوص قزوين مينويسد :" قزوين شهرى است که شماره جمعيّت آن از بيست هزار نفر متجاوز نيست ولی از مشاهده محلاّت خالی و خرابه‌هاى متعّددآن ميتوان يقين کرد که سابقاً خيلی بيش از اين سکنه داشته است. اين شهر هم بهمان سرنوشت شهرهاى ديگر قديمى ايران که وقتى پايتخت بوده‌اند دچار شده باين معنى که‌تا پادشاه در آنجا مقرّ داشته آبادى و شکوه آن برجا بوده ولی همينکه از اين امتياز افتاده و جاى ديگر مقام آنرا گرفته رو به تنزّل و ويرانى نهاده است ( ترجمه فارسى، صص ٨٦-٨٥). دکتر فوريه مينويسد: " قزوين در بيست و چهار فرسنگى يعنى ١٤٠ کيلومترى طهران قرار دارد. اين فاصله را با کالسکه ميتوان در چهارده ساعت طىّ کرد بشرط آنکه در پنج منزل اسبها را عوض کنند" (ص٩٣). در سالهاى ١٢٩٩-١٢٩٨هجرى قمرى (١٨٨١-١٨٨٠ميلادى) در ايران اقدام به سرشمارى گرديد و جمعيّت قزوين حدود سى و دو هزار و دويست تن تعيين گشت. (٢٣) بر پايه سرشمارى رسمى سال ١٣٦٣ شمسى جمعيّت شهر قزوين قريب سيصد و پنجاه هزار و جمعيّت قزوين بزرگ ( قزوين و توابع) هفتصد هزار تن بوده است. (٢٤) قزوين همواره داراى موقعيّت سوق الجيشى و کشاورزى بوده است. از لحاظ موقعيّت ارتباطى مانند پلی شهرهاى جنوبى و مرکزى ايران را به استانهاى شمالی و غربى و نيز کشورهاى اروپائى وصل مينمايد. قزوين از شمال به گيلان، از جنوب به استان مرکزى، از مغرب به تاکستان و از مشرق به طهران محدود است. اطراف قزوين را باغهاى بسيار فرا گرفته که در آغاز بهار شکوفه‌هاى درختان آنها بسيار زيبا و خوشآيند است. محصولات عمده کشاورزى قزوين عبارتند از انواع ميوه‌ها خصوصاً انگور، حبوبات (چون گندم، جو، لوبيا، نخود)، چغندر قند، پنبه، ذرّت، فندق، پسته و گردو. معادن کشف شده قزوين عبارتند از زاج، نمک، ذغال سنگ، آهن و مس‌. (٢٥)

حکومت قزوين را در ايّام ملاّ محمّد صالح قزوينى و دخترش جناب طاهره اصلاً شاهزادگان قاجار داشتند. در روزگار سلطنت فتحعلی‌شاه پسران وى علی‌نقى ميرزا(در ١٢٢٢ه ق برابر با ١٨٠٧م) محمّدعلی ميرزا(١٢٣١ه ق برابر ١٨١٥م) و امامقلی ميرزا (١٢٣٨ ه ق برابر ١٨٢٢م) به حکومت آن شهر منصوب گرديدند. در ايّام محمّد شاه نيز بهرام ميرزا پسر فتحعلی شاه حکومت قزوين يافت( ١٢٥٦ه ق برابر ١٨٤٠م). حمزه ميرزا حشمت الدّوله پسر عباس ميرزا نيز حکومت قزوين داشت. در روزگار سلطنت ناصرالدّين شاه اسکندر ميرزا ( ١٢٦٤ه ق برابر ١٨٤٨م) بدستور اميرکبير حاکم قزوين گرديد. (٢٦)

پس از ورود مردم آريائى به سرزمين ايران جماعاتى از آنان در دشت قزوين مستقر گرديده‌اند. مردم قديم قزوين احتمالاً از خاندان ديلم بوده و بعدها پس از آميزش با تازيان و ترکان و مغولان دگرگونى‌هائى يافته‌اند و از جمله زبان جماعاتى از آنان با ترکى آميخته شده است. براى مثال مردم محلاّت درب کوشک، شيخ‌آباد، گوسفند ميدان، قملاق و ديمج که بيشتر با ترکان و درباريان شاهان صفوى در تماس بوده‌اند به ترکى سخن ميگويند. بعکس مردم برخى از محلاّت قزوين ترکى نميدانند. (٢٧) با توجّه به آنچه معروض گشت خاندان جناب طاهره در محلاّت ترک زبان قزوين و از جمله قملاق و ديمج ميزيسته‌اند و غالب اموال و موقوفات آنان نيز در آن محلاّت بوده است.

مدارک موجود و اکتشافات باستانشناسى نشان ميدهد که مردم قزوين به آئين مهر پرستى گرايش داشته و پس از ظهور حضرت زرتشت به آئين مزديسنى گرويده‌اند. بعقيده باستان شناسان مسجد جامع کبير قزوين در آغاز آتشکده بوده و پس از رواج اسلام بصورت مسجد در آمده است. مردم شهر قزوين همانگونه که قبلاً مذکور گرديد در حدود سال ٢٤ هجرى قمرى (٦٤٤ميلادى) و در زمان خلافت عثمان ناچار به اسلام گردن نهادند ولکن خيلی زود به آئين جديد مؤمن شدند. پس از پيدايش مذاهب مختلف در جامعه اسلامى بسيارى از مردم قزوين به مذهب شافعى روى آوردند بطوريکه در سده چهارم هجرى ( دهم ميلادى) بيشتر مردم قزوين و توابع آن شافعى بودند. دو مذهب حنفى و شيعى نيز در قزوين پيروانى داشتند. در ردوبار و الموت مذهب زيدى نفوذ نموده بود و در تارُم (طارُم) گروهى به مذهب اسماعيليّه روى آورده بودند. بتدريج پيروان مذهب حنفى نيز افزايش چشمگير يافتند. در ايّام هجوم سپاهيان چنگيز حدود دوازده هزار تن از حنفيان مقتول گرديدند. لذا جمعيّت آنان بکلّى کاهش يافت. امّا تا نيمه سده هشتم هجرى (چهاردهم ميلادى) اکثريّت مردم قزوين شافعى بودند. جماعتى از قوم يهود نيز در قزوين ميزيستند. (٢٨) امّا تعداد اسماعيليان از سده پنجم در تارُم، رودبار و الموت افزايش سريع يافت (٢٩). حسن بن صبّاح در سال ٤٨٣ هجرى قمرى (١٠٩٠ ميلادى) قلعه الموت را مرکز اقدامات خود نمود و پيروان فراوان يافت. بتدريج نفوذ او در سراسر امپراتورى اسلام مشهود گرديد و جانبازى فدائيان او در دل پادشاهان زمان هراس ميآفريد. بهرحال خلفاى معروف فاطمى هواخواه و مروّج فرقه اسماعيليّه و بر پايه برخى روايات تاريخى از اولاد محمّد بن اسماعيل بوده‌اند. امّا هواخواهان مذهب شيعى دوازده امامى در قزوين اگرچه در آغاز گروه اندکى بودند ولکن همواره در شوؤن مختلفه زندگى مردم آن شهر تأثير محسوس داشتند. در زمان حکومت آل‌بويه (٤٤٨-٣٢٠ه ق برابر ١٠٥٦-٩٣٢م) جمعيّت شيعيان دوازده امامى در اطراف قزوين افزايش يافت در حدىّ که در آغاز سده هفتم هجرى (سده سيزدهم ميلادى) مردم دهستان زهراء همه دوازده امامى شدند. پس از آنکه سلطان محمّد الجايتو ( متوفى بسال ٧١٦ ه‌ق برابر١٣١٦م) قبول مذهب دوازده امامى نمود جماعت دوازده امامى نيرومند گرديدند ولکن هنوز آزادى کامل نداشتند و تقيّه مينمودند. سرانجام طلوع شاه اسماعيل صفوى و ترويج مذهب دوازده امامى وسيله او و سپس جلوس شاه طهماسب صفوى بر تخت سلطنت و گزينش قزوين بعنوان پايتخت و ادامه اقدامات پدرش (شاه اسماعيل) مذهب شيعى دوازده امامى را در قزوين جايگزين مذاهب ديگر کرد و از پيروان آن مذاهب جز معدودى چند جرأت ابراز وجود نيافتند. از آن زمان علماء و فقهاء بزرگى در جامعه شيعى قزوين پديد شدند و آن شهر از کانونهاى عظيم نشر مذهب شيعى اثناعشرى گشت. امّا اختلاف دو مکتب اصولی و اخبارى در زمان فتحعلی شاه و در اوان حيات جناب طاهره به اوج خود رسيد و سپس بصورت ستيز شيخى و بالاسرى موجب قتل ملاّ محمّد تقى برغانى (عموى طاهره) و در نتيجه شهادت گروهى از اصحاب معصوم و مظلوم حضرت باب گرديد. و ما داستان مخالفت ملاّ محمّد تقى مذکور را با جناب شيخ‌احمد احسائى در متن اين کتاب به تفصيل بيشتر بيان خواهيم کرد. امّا سرآمد علماى شيخى ساکن قزوين دو تن نخست جناب ملاّ عبدالوهّاب قزوينى (دارالشّفائى) دائى جناب طاهره و دوم جناب ملاّ‌محمّد علی برغانى عموى آن جناب بودند که ما به احوال هر دو در متن اين کتاب اشاره خواهيم کرد. در ايّام حيات جناب طاهره جماعتى از ارامنه نيز در قزوين سکونت داشتند. بدين ترتيب قزوين مرکز مهمّ نشر عقائد شيعى اثناعشرى و مسکن گروهى از پيروان اديان موسوى و عيسوى بود. امّا هنوز تأثير عقايد اسمعيلی، باطنى و نقطوى در اذهان مردم مشهود بود و شايد همين تأثّر از عوامل گرايش برخى از علماء و مردم عادى شهر به عقايد شيخ احمد احسائى گرديده بود.

از مراکز مهمّ تاريخيّه قزوين که بنحوى با حيات جناب طاهره و خاندان او ارتباط دارند علاوه بر خانه پدرى محلّ تولّد آن جناب اماکن زير را توان نامبرد:

١- مسجد و مدرسه صالحيّه: بانى اين مسجد و مدرسه ملاّ محمّد صالح برغانى پدر جناب طاهره بوده است. مدرسه و مسجد مذکور در محلّه قملاق قرار دارند. در روزگار جناب طاهره و پس از آن دهها سال مراسم سوگوارى ايّام محرّم خصوصاً عاشورا در اين مسجد برگزار ميگرديد و ملاّ‌محمّد صالح و يا تنى ديگر از خاندان برغانى در آن به‌اقامه نماز جماعت ميپرداخته است. مدرسه مذکور نيز از حيث وسعت و عظمت در ايران بى نظير و يا کم‌نظير بود و در آن هفتصد تن از طلاّب علوم دينيّه به‌تحصيل اشتغال داشتند. بانوان نيز در بخش مخصوص خود بکسب معارف اسلامى ميپرداختند. در ميان حياط مدرسه حوض سنگى بزرگى بود بصورت صليب که بر زيبائى آن بسى ميافزود. بر سر در مدرسه که با کاشى‌هاى زيبا مزّين بوده اشعارى بخطّ خوش نستعليق در متن کاشى‌هاى لاجوردى نوشته شده بود که حاکى از مراتب عظمت مقام ملاّصالح برغانى و خدمات او بويژه بناى مسجد و مدرسه بوده است.(٣٠) جناب طاهره غالباً باين مدرسه ميرفته و علاوه بر تلمّذ نزد پدر با استادان و شاگردان مرد و زن مدرسه مذکور به بحث ميپرداخته است. طاهره مدّت دو سال در آن دانشگاه عظيم اسلامى بتدريس اشتغال داشته است. مدرسه صالحيّه تا ايّام مشروطيّت از رونق بسزائى بر خوردار بوده است. از موقوفات مدرسه، قريه قره قباد با چهارده‌مزرعه و حمّام محمّدخان بيگ در محلّه گوسفند‌ميدان بوده است.

٢- مسجد شهيد: بانى اين مسجد و آب انبار متّصل بآن ملاّمحمّدتقى برغانى عموى جناب طاهره (ملقّب نزد شيعيان به شهيد ثالث) بوده است. مسجد مذکور در محلّه ديمج و در بازار دبّاغها ساخته شده است. ملاّمحمّدتقى در اين مسجد نماز ميخوانده و وعظ ميکرده است. بشرحى که بتفصيل در متن کتاب حاضر خواهد آمد. ملاّعبدالله شيرازى (معروف به ميرزا صالح) از شيخيان غيور در آن زمان و از بابيان شجاع بعدى در همين مسجد ملاّمحمّدتقى را بشدّت مضروب نموده و اين ضرب چند روز بعد سبب مرگ نامبرده گرديده است.(٣١) گرمابه‌اى نيز در محلّه ديمج بنام شهيد(ملاّمحمّدتقى شهيد ثالث) معروف است.

٣- شاهزاده حسين: از ديگر اماکن تاريخى مربوط به حيات جناب طاهره در قزوين بقعه شاهزاده حسين است. جناب طاهره در ايّام کودکى و نوجوانى غالباً همراه مادرش بدين بقعه ميرفته و به قرائت اوراد و ادعيّه ميپرداخته است. و هم از دروازه نزديک اين بقعه بود که در سى و يکسالگى از شهر قزوين مخفيانه خارج گشت. نزديک اين بقعه تنى چند از اصحاب مقتول و يا مضروب گشته‌اند. در همين شاهزاده‌حسين بود که برخى از اصحاب متحصّن گرديدند و در گورستان شمالی آنجا بود که ملاّعبدالوهّاب قزوينى مقبره و بقعه‌اى براى خويش و بستگانش ساخته بود. مرقد مادر جناب طاهره و مقبره ملاّمحمّدتقى برغانى نيز در شاهزاده حسين است. اينکه مراد از شاهزاده حسين کيست دقيقاً مورد اتّفاق نظر نيست ولکن باحتمال قوى نامبرده حسين بن علی بن موسى‌الرّضا است و گويند دوساله يا کوچکتر بوده که در قزوين بسال ٢٠١ هجرى قمرى برابر ٨١٦ميلادى وفات يافته و در محلّ کنونى بخاک سپرده شده است. (٣٢) بقعه شاهزاده حسين در طىّ قرنها بارها تعمير گرديده و سرانجام از بناهاى زيبا و تاريخى قزوين گشته و بسيار مورد احترام مردم آن شهر است. مقبره ملاّمحمّدتقى برغانى در طرف سلامگاه شاهزاده حسين واقع است. حاج ميرزا ابوالقاسم شيرازى مقبره‌اى براى خود ساخته بود که پس از قتل ملاّمحمّدتقى جسد او را در آنجا به امانت نهادند. حدود يک سال پس از آن چون خواستند آن جسد را به عتبات عاليات حمل نمايند و تعطيل عمومى کرده بودند مردم از حمل جسد جلوگيرى کردند لذا در همان مقبره متعلّق به ميرزا ابوالقاسم شيرازى مدفون گشت. بايد توجّه داشت که مرقد جناب ملاّعبدالوهّاب قزوينى در نجف و در کنار مرقد حضرت علی عليه بهاءالله است.

از ديگر بناهاى تاريخى قزوين مقبره حمدالله مستوفى، سردر عالی‌قاپو، عمارت چهل ستون، مدرسه حيدريّه، چند مدرسه ديگر، کاروانسراها و بازار سر پوشيده را توان نامبرد. قزوين در سده‌هاى اخير از مهمّترين کانونهاى مذهبى شيعى اثناعشرى بوده و در فاصله سالهاى ١٩٧٨-١٩٧٣ ميلادى که نگارنده اين سطور در اوقات مخصوصه در آن شهر بتدريس و تحقيق اشتغال داشت صاحب حدود پنجاه مسجد بود. وجود برادران برغانى بعنوان تنى چند از برجسته‌ترين علماء و فقهاء شيعى در قزوين و نيز علماء خاندان مادرى جناب طاهره در اوان ظهور امر بديع، آن شهر را به کانونى از فعاّليّتهاى پرحرارت اسلامى بدل کرده بود. در برابر خاندان برغانى خاندانهاى برجسته ديگرى به مکتب شيخيّه گرايش يافتند و پس از ظهور حضرت باب تنى چند از علماء و تجّار معروف آن شهر بافتخار ايمان نائل گشتند. در خصوص علماء شيخى قزوين خصوصاً‌ملاّعبدالوهّاب و‌ملاّمحمّدعلی قريباً‌گفتگو خواهيم کرد. در اينجا به نام برخى از کبار مؤمنين قزوين در عهد اعلى اشاره مينمائيم. علاوه بر جناب طاهره و خواهرش مرضيّه و عموى کوچکترش جناب ملاّمحمّدبرغانى، جناب ملاّمحمّدعلی قزوينى (پسر دائى و شوهر خواهر طاهره)‌جناب‌ملاّعبدالکيرم‌قزوينى‌(ميزا‌احمدکاتب) اعضاء‌خاندان فرهادى، جناب شيخ محمّد‌نبيل قزوينى، جناب ملاّ جعفر قزوينى، جناب آقا سيّد عبدالهادى قزوينى، برادران قزوينى (جناب کربلائى محمّد‌حسين، جناب آقامحمّدصادق، جناب حسن آقا و جناب آقاعلی زرگر) جناب کريم خان مافي متخلّص به بهجت، جناب کربلائى لطفعلی و جناب آقا محمّدعلی کدخدا را توان نام برد و ما بشرح حيات برخى از آنان در ضمن بيان احوال جناب طاهره اشاره خواهيم کرد.

زيرنويس بخش نخست
شهر قزوين زادگاه جناب طاهره

١- اخبار البلدان. نسخه عکسى موجود در کتابخانه ملّى فرهنگ، طهران، ص ٢٩١. ابوبکر شهاب‌الدّين احمد بن محمّد همدانى معروف به ابن‌الفقيه از مشاهير جغرافى شناسان کتاب اخبار البلدان را در فاصله سالهاى ٢٩٠-٢٨٠ ه ق برابر ٩٠٢-٨٩٣م تأليف کرده است.

٢- التّدوين فى اخبار قزوين. نسخه عکسى موجود در کتابخانه ملّى فرهنگ، طهران، فصل دوم ص ٥.

٣- معجم البلدان. جلد چهارم‌.‌ص٨٨.

٤- تاريخ گزيده. فصل نخست از باب ششم، ص ٨٣٠ ( بنقل از کتاب البنيان تأليف ابوجعفر برقى).

٥- جلد نخست. صص ٢٥-٢٤.

٦- گلريز. مينودر يا باب‌الجنّه قزوين. جلد نخست، صص ٢١-١٦ ( ومنابع مذکوره در آن).

٧- مأخذ بالا. ص ٢١.
٨- اخبار البلدان‌.‌صص ٢٩١و٢٩٥.
٩- التّدوين في اخبار قزوين. ص ٧.
١٠- معجم البلدان. جلد چهارم .‌صص ٩١-٨١.
١١- هداية‌السّبيل و کفاية الدّليل‌. ص ٣٢٨.
١٢- تاريخ گزيده. فصل نخست از باب ششم،‌ص ٨٣٠.
١٣- مرآت البلدان. جلد چهارم ،‌ص ١٧٤.

١٤- جغرافياى تاريخى ايران. ترجمه فارسى صص ٢٦١ و ٢٦٥.

١٥- معجم البلدان. جلد چهارم ،‌ص ٨٨.
١٦- نقل از اخبار البلدان ابن فقيه.

١٧- براى آگاهى از محتواى تفصيلی روايات مذکور از جمله رجوع فرمايند بکتاب "مينودر يا باب الجنه قزوين" تأليف سيّد محمّد علی گلريز. جلد نخست‌، صص ٨٦-٧٠.

١٨- عين عبارات چنين است ".‌.‌. فانّه من اعلى ابواب الجنّة‌."

١٩- عين عبارات چنين است "انًه يکون في آخر الزّمان قوم بقزوين يضيئ نورهم للشّهداء کما تضيئ الشّمس لاهل الدّنيا."

٢٠- عين عبارات چنين است " قزوين باب من ابواب الجنّة".

٢١- عين عبارات چنين است "رحم الله اخوانى بقزوين .‌.‌. انّ الشهيد فيها يعدل عندالله شهداء بدر".

٢٢- عين عبارات چنين است "يکون لامتّى مدينة يقال لها قزوين السّاکن بها افضل من ساکن الحرمين".

٢٣- گلريز. مينودر يا باب الجنّه قزوين.‌جلد نخست،‌ص ٣٩٠.

٢٤- شيخ الاسلامى . جغرافياى کامل ايران‌.‌ص ٧٢٦.
٢٥- عيناً مأخذ بالا.

٢٦- گلريز. مينودر يا باب الجنّه قزوين. جلد نخست صص ٧٤٣-٧٤٢.

٢٧- مأخذ بالا. صص ٣٠٣-٣٠١.
٢٨- مأخذ بالا. صص ٤١٢-٤٠٨.

٢٩- اسمعيليان که به سبعيّه و هفت اماميان نيز شهرت دارند و گروهى آنان را فدائيان. باطنيان و حشاشين ناميده‌اند، پيروان مذهبى شيعى هستندکه عقيده دارند اسماعيل فرزند حضرت امام جعفر صادق امام هفتم است و اعتقادى به حضرت امام موسى کاظم بعنوان امام هفتم ندارند.

٣٠- گلريز. مينودر يا باب الجّنه قزوين‌. جلد نخست‌، صص ٥٧٧-٥٧٤. برخى از ابيات حکّ شده بر سر مدرسه صالحيّه چنين است:

"از رحمت ربّانى و ز حکمت يزدانى
توفيق چه شد شامل تأئيد چه شد‌عايد
اين‌کعبه‌که‌ازعرشش وين‌مدرسه‌کز‌فرّش
فيض ازلی نازل نور ابدى صاعد
از افضل‌اعمال‌ و ز احسن‌ افعال،‌آن
شد از عمل صالح آن مجتهد ماجد
آن محرم سرّالله و آن مُحرم‌ بيت‌الله
کزسعى و صفا آمد هم مفتى و‌هم‌مرشد
آن کو پى تکبيرش صفهاى ملک قائم
و آنکو گه تسبيحش افواج ملک ساجد
.‌.‌.‌
سال عمل بانى هاتف بجوابش گفت
هست از‌عمل‌صالح‌هم‌مدرسه‌هم‌مسجد"
٣١- مأخذ بالا. ص ٥٥٧.

٣٢- براى آگاهى بيشتر از موافقان و مخالفان اين عقيده از جمله رجوع فرمايند به مأخذ بالا صص ٦٥٢-٦٥٠.

بخش دوم
اجداد و منسوبان جناب طاهره

اجداد پدرى طاهره اصلاً اهل برغان از قراء دهستان برغان بوده اند. اين قريه ميان کرج و قزوين (در بخش معروف به ساوجبلاق) واقع شده و کوهستانى و سردسير است. مردم برغان اصلاً زارع‌اند و جماعاتى از آنان نيز به جاجيم و جوارب و شال بافى اشتغال دارند. راههاى وصول به قريه مال‌رو است و جمعيّت آن در حال حاضر به سه‌هزار نفر نمى‌رسد. (١) از مدارک موجود بر ميآيد که تاپشت سيزدهم طاهره از علماء و پارسايان بوده‌اند. (٢) از جمله جدّ اعلاى پدرى طاهره ملاّ محمّد کاظم معروف به طالقانى (برغانى الاصل) از فضلاء دوران صفويّه و مدرّس مدرسه نواّب در قزوين بوده و درسال ١٠٩٤ هجرى قمرى (١٦٨٢ ميلادى) در گذشته است. (٣) نواده ملاّ محمّد کاظم که ملاّ محمّد برغانى نام داشته (٤) مردى فاضل و بسيار مقدّس و متّقى بوده است. (٥) خواهر ملاّ محمّد ماه شرف خانم (متوّفي بسال ١٢٣٤ هجرى قمرى برابر‌با ١٨١٨ ميلادى) نيز از زنان اديب و فاضل و در فقه و اصول و ادب عرب ماهر و بارع و از مقرّبان تاج‌الدّوله همسر فتحعلی‌شاه قاجار بوده است. وى نزد تاج‌الدّوله بتحرير مراسلات اشتغال داشته است. (٦) ملاّ محمّد برغانى از همسرش فاطمه خانم صاحب چند فرزند و از جمله سه پسر گرديده است: حاج ملاّ محمّد تقى برغانى، حاج ملاّ محمّد صالح برغانى و حاج ملاّ محمّد علی برغانى . (٧)

حاج ملاّ محمّد تقى برادر بزرگتر (عموى جناب طاهره) در حدود سال ١١٨٣ هجرى قمرى (١٧٦٩ ميلادى) در برغان تولّد يافت. (٨) وى چندى در قزوين به تحصيل پرداخت و سپس همراه برادر خود حاج ملاّ محمّد صالح به شهر مذهبى قم رفت و نزد ميرزا ابوالقاسم قمى معروف به ميرزاى قمى و مؤلّف کتاب معروف قوانين‌الاصول (٩) تلمّذ نمود. دوران تلمّذ نزد ميرزاى قمى اگرچه کوتاه بود و مورد پسند ملاّمحمّد تقى واقع نگشت ولکن او را واداشت که در فقه شيعى مطالعات مفصّله نمايد. از قرائن برميآيد که ميرزاى قمى بعدها ملاّمحمّدتقى را بياد نميآورده زيرا در اواخر حيات چون از او در باب صلاحيّت اجتهاد ملاّمحمّدتقى سوأل مينمايند ميگويد که او را ملاقات ننموده است. بهرحال ميرزاى قمى و ملاّمحمّدتقى در برخى از مسائل فقه شيعى توافق نداشتند و اين امر موجب مباحثات کتبى ميان آندو گشته است. (١٠) بارى ملاّمحمّدتقى از قم به اصفهان رفت و تحصيلات خود را ادامه داد. به مطالعات فلسفى نيز پرداخت و گاه تدريس فلسفه مينمود.(١١) برخى گفته‌اند که برادران ملاّمحمّدتقى، ملاّمحمّدصالح و ملاّمحمّدعلی نيز در قم و اصفهان همراه او به تحصيل اشتغال داشته‌اند. (١٢) برادران برغانى سرانجام به عراق عرب شتافتند و نزد بزرگان علماء شيعى بتکميل تحصيلات خويش پرداختند. از قرائن بر ميآيد که ملاّمحمًدتقى دو بار به عتبات عاليات براى تکميل تحصيلات رفته (١٣) و در بار دوم از آقا سيّد علی طباطبائى صاحب کتاب معروف رياض‌المسائل (١٤) اجازه اجتهاد گرفته است. ملاّمحمّدتقى مردى سختگير و جدلی بوده است. خود گويد که روزى در مدرس سيّدعلی طباطبائى با استاد مباحثه مى نموده که جوانى مداخله کرده و او را محکوم نموده است. ملاّمحمّدتقى که از عهده جوابگوئى بر نمى‌آمده متغيّر شده و به جوان مذکور اهانت نموده ولی زود دريافته که آن جوان سيّد مهدى فرزند استادش بوده است. اين عمل مورد پسند استاد واقع نشده و او را سخت توبيخ نموده است. (١٥) برخى نوشته‌اند که ملاّمحمّدتقى علاوه بر سيّدعلی‌طباطبائى از فرزند او سيّد محمّد و نيز شيخ جعفر نجفى (١٦) اجازه اجتهاد گرفته است‌.(١٧) ملاّمحمّد تقى پس از اتمام تحصيلات خود در عراق (در سفر نخست) به‌طهران رفت و مدّتى در آنجا با برادران خويش مقيم شد. از آنجا بود که مجدّداً بعراق رفت و از آقاسيّدعلی طباطبائى اجازه اجتهاد گرفت و دوباره بطهران برگشت. برادران برغانى در طهران شهرت يافته و مورد توجّه درباريان شدند. اين برادران خصوصاً ملاّمحمّد‌تقى بسيار جسور و مغرور بودند. داستان خشونت برادران در مورد ملاّمحمّد‌علی جدلی در حضور فتحعلی‌شاه در غالب کتب شرح احوال آنان آمده است. خلاصه داستان اين است که ملاّمحمّد‌علی نامى از مردم مازندران که به ملاّمحمّد‌علی جنگلی شهرت داشت آنگاه که ملاّمحمّد‌صالح برغانى (پدر جناب طاهره) در قزوين تحصيل مقدّمات مى‌نموده معلّم او بوده است. فتحعلی‌شاه در يکى از اسفار خود به قزوين با محمّدعلی جنگلی روبرو شده و از او خوشش آمده و به وى لقب جدلی داده است. سالها بعد يک بار که برادران برغانى در حضور فتحعلی‌شاه بوده‌اند و ملاّى جدلی نيز حاضر بوده است شاه از ملاّمحمّد‌تقى برغانى سوألی ميکند که جواب ميدهد. ملاّى جدلی بر پاسخ ملاّمحمّد‌تقى ايراد ميگيرد. ملاّمحمّد‌تقى به ايراد او نيز پاسخ ميدهد. ولکن ملاّى جدلی قانع نشده به مجادله خويش ادامه ميدهد. ملاّمحمّد‌تقى ديگر سکوت ميکند. ولکن برادرش ملاّمحمّدصالح اين سکوت را در مجلس سلطان مايه سرشکستگى ميبيند. لذا با ملاّى جدلی به مجادله ميپردازد. ملاّى جدلی که مردى حراّف بوده در ميان گفتگو به ملاّمحمّد صالح ميگويد که تو شاگرد من بوده‌اى و آنچه در اين باب ميدانى از من آموخته‌اى. ملاّمحمّد‌صالح نيز سکوت ميکند. در اين هنگام برادر کوچکتر که ملاّمحمّدعلی برغانى باشد بميدان آمده بر ملاّى جدلی ميتازد. گفتگو شدّت مييابد. آندو که در حضور سلطان از يکديگر دور نشسته بودند اندک اندک بيکديگر نزديک ميشوند. ملاّى جدلی تصميم ميگيرد که سيلی بصورت برغانى بزند ولی برغانى پيشدستى کرده سيلی سختى بر صورت جدلی ميزند. هر دو برخاسته گريبان يکديگر ميگيرند که ناگاه سلطان خشمگين گرديده و بر سر برادران برغانى فرياد ميزند و آنان را توبيخ مينمايد. لذا برادران برغانى مجلس را ترک نموده و به خانه ميروند. (١٨) برخى نوشته‌اند که بر اثر اين حادثه شاه بر برادران برغانى سخت گرفته لذا آنان مجبور به ترک مجلس و سپس طهران گشته‌اند. (١٩) امّا ملاّمحمّد تنکابنى که از شاگردان ملاّمحمّد تقى برغانى بوده و از او اجازه اجتهاد گرفته (٢٠) در کتاب قصص العلماء مينويسد که همان شب فتحعلی‌شاه در خواب ميبيند که جناب فاطمه زهراء بدين عمل شاه اعتراض نموده و فرموده است که رضاى خاطر برادران برغانى را فراهم کرده بدانان احترام نمايد. لذا فرداى آنروز شاه برادران برغانى را طلبيده بدانان محبّت و احترام و "هريک را بخلعت فاخر و تشريف ملوکانه مخلّع و مشرّف" ميدارد (ص ٣٢).

ملاّمحمّد‌تقى برغانى در حادثه جنگهاى ايران و روس با سيّدمحمّد مجتهد معروف که حکم جهاد با روس صادر کرده بود همراه بود. پس از شکست نايب‌السّلطنه عبّاس ميرزا روزى فتحعلی شاه در طهران در مجلس علماء سوأل از حوادث واقعه در جنگ و علّت شکست عبّاس ميرزا نمود. احدى پاسخ نداد. مجدداً سوأل نمود. پاسخى نبود، بار سوم که پرسش نمود ملاّمحمّدتقى گفت که پاسخ ميدهد ولکن پيش از پاسخگوئى مايل است که حکايتى را براى شاه بيان نمايد. شاه موافقت کرد. ملاّمحمّدتقى گفت در بلاد اسرائيل عابدى بود که در صومعه به عبادت اشتغال داشت. در کنار آن صومعه درختى بسيار بزرگ بود که کاروانيان در سايه آن استراحت مينمودند. دزدان راه از پيش در بالاى آن درخت پنهان شده و هنگاميکه کاروانيان بخواب ميرفتند اموال آنان را غارت مينمودند. عابد مذکور بر آن شد که درخت را قطع نمايد تا پناهگاه دزدان خراب گردد. چون نيمى از درخت را بريد شيطان بصورت انسانى ظاهر شد و با عابد به ستيز برخاست و کشتى گرفت ولی عابد پيروز گشت. چون عابد خسته بود اتمام کار بريدن را بروز ديگر موکول نمود. شب با خود انديشيد که فردا درخت را بکلّى مى‌برم و کاروانيان را از شرّ راهزنان آسوده ميسازم. پس بهتر است که از کاروانيان براى کارى که انجام ميدهم باج گيرم تا مخارج زندگيم تأمين گردد. فرداصبح چون به بريدن نيمه ديگر درخت مشغول گشت شيطان مجدّداً بر او ظاهر شد تا مانع انجام کار شود. عابد با شيطان ستيزکرد و مجدداً کشتى گرفت. اين بار عابد به زمين خورد زيرا نيّت او خدمت نبود بل نفع خويش را ميطلبيد. شاهزاده عبّاس ميرزا نيز در آغاز نيّت خدمت و تقرّب به بارگاه شاهى داشت لذا پيروز گرديد. ولکن بعد نيّت ديگر يافت و بدان روى کارش بشکست انجاميد. اين داستان و اين سخن شاه را خوش آمد و بدو خلعت داد. (٢١) ملاّمحمّد تقى بسيار جسور و حاضر جواب بود و همين حاضر جوابى در ايّام محمّدشاه نيز براى او خلعت آورده بود.

حاج ميرزا آقاسى صدر اعظم صوفى شاه (٢٢) با برادران برغانى خصوصاً حاج ملاّمحمّد‌تقى در نهايت عداوت بود. لذا برخى از رجال دولت براى خوشايند او با برادران برغانى مخالفت مى‌ورزيدند. در يکى از اسفار محمّد شاه به قزوين حاج ميرزا آقاسى دستور داده بود که برادران برغانى از شهر خارج شوند تا با پادشاه روبرو نشوند. امّا برادران بهر تدبيرى بود در شهر ماندند تا بحضور شاه رسند. چون لحظاتى در حضور پادشاه بودند پرده‌دار مجلس بدانان اشاره کرد که محفل را ترک نمايند. ملاّمحمّدتقى در آن حال جرآت کرده بعرض شاه رسانيد که ما را مطلبى است که ميخواهيم معروض داريم ولکن پرده‌دار اشاره ميکند که مجلس را ترک نمائيم. شاه خشمگين گرديد و به پرده‌دار دستور داد که خاموش باشد. ملاّمحمّد‌تقى معروض داشت چون برادران حضرت يوسف کنعانى يوسف را به شخصى مصرى فروخته مصريان او را در زنجير کرده روانه مصر نمودند. يقلوس نامى را که غلام سياه و زشت روى و زشت خوى بود سرپرست يوسف ساختند و او بسيار سختگير بود. چون کاروانيان به گورستان آل‌يعقوب رسيدند يوسف خود را از شتر بزير انداخت و بر سر گور مادرش راحيل رفت و به گريه و زارى پرداخت. چون يقلوس يوسف را بر بالاى شتر نديد به جستجو پرداخت تا او را بر سر گور مادر يافت. سيلی سختى بصورت يوسف زد. حضرت يوسف دست به درگاه الهي دراز و آغاز تضرّع و زارى نمود. ناگاه درياى قهر الهي به تلاطم آمد. زلزله پديد گشت و بادها بحرکت در آمد. به جبرئيل خطاب شد که زلزله و باد را آنچنان شديد نمايد که کاروانيان حيران و سرگردان و پريشان گردند. چون کاروانيان چنين ديدند دانستند که همه اين عذابها از ستمى بود که بر يوسف رفت لذا دست بدامان او شدند تا دعا نمايد و انقلابات بر طرف گردد. يوسف نيز چنان کرد که آنان استدعا نمودند. فرشتگان آسمان به بارگاه الهي معروض داشتند که بار خدايا برادران يوسف اين همه بر وى ستم نمودند، او را در چاه انداختند، برهنه نمودند و سرانجام او را فروختند ولکن تا اين دم بر آنان خشم نفرموده‌اى چه شد که با يک سيلی يقلوس اين همه بلايا بر مصريان نازل فرمودى؟ خطاب از درگاه الهي رسيد که برادران يوسف چون پيغمبرزاده‌اند ولکن يقلوس شخص بيگانه بى‌مايه‌ايست و چون بصورت حضرت يوسف سيلی زده و کاروانيان ممانعت ننموده‌اند اين بلايا بر آنان نازل نموديم تا درس عبرتى باشد. در پى نقل اين داستان ملاّمحمّد‌تقى بحضور محمّد شاه معروض داشت اى‌سلطان تو‌را بر‌ما‌حکمى‌باشد رواست و‌بجان منّت داريم ليکن از يقلوس زمان که غلام حاج ميرزا آقاسى باشد ستم نمى‌پذيريم. ميرزا آقاسى حکم کرده که حتّى ما را از ايران اخراج نمايند. اگر حکم اخراج بدستور سلطان است باکى نيست و بجان خريداريم. محمّد شاه از سخن ملاّمحمّد‌تقى سخت متأثّر و از عمل پرده‌دار متغيّر گرديد. باعزاز برادران پرداخت و آنان از محضر پادشاه راضى و خشنود برون آمدند. زيرا پادشاه را از آغاز نوجوانى بدانان تعلّق مخصوص بود. (٢٣)

ملاّمحمّد‌تقى در دفاع از نظريّات و فتاوى خود نيز بسيار غيور و جسور بود. يک بار فتوائى داده بود که بر خلاف نظر مجتهدين ديگر بود و تنها برادرش ملاّمحمّد‌صالح با فتواى وى موافقت داشت. در آن باب ملاّعبدالوهّاب قزوينى با فتواى ملاّمحمّد‌تقى موافق نبود و همه علماء قزوين با رأى ملاّعبدالوهّاب موافقت کردند. ملاّمحمّد‌تقى مجلسى آراست و در آن مجلس علماء با وى به مناظره و مباحثه و مشاجره پرداختند وليکن هيچ يک بر وى غلبه نيافتند. علماء قزوين از ديگر علماء ايران استفتاء نمودند (فتوى و يا نظر خواستند) آنان نيز عليه ملاّمحمّد‌تقى نظر دادند. حتّى حجّة‌الاسلام حاج سيّد محمّد باقر شفتى (رشتى) در اصفهان که اشهر مجتهدين ايران بود فتواى ملاّمحمّد‌تقى را ردّ نمود و رساله‌اى در ردّ نظر او نگاشت ولکن حريف نامبرده نگشت و به واقع غلبه نيافت. آقا سيّد محمّدطباطبائى فرزند آقا سيّد علی طباطبائى نيز عليه ملاّمحمّد‌تقى نظر داد و ملاّئى را بنمايندگى خويش به قزوين فرستاد که فتواى ملاّمحمّد‌تقى را باطل نمايد و حکم سيّد محمّد را اجراء نمايد. امّا هنوز ملاّمحمّد‌تقى قانع نبود و رساله عليه فتواى سيّد محمّد نوشت و در تأليفات خويش از نظر خود دفاع نمود.

گفته‌اند که در آغاز نماز جماعت را در قزوين حاج سيّد محمّدتقى امام جمعه (٢٤) بانجام ميرساند ولکن ملاّمحمخّد‌تقى برغانى به حرمت نماز جماعت در زمان غيبت حضرت قائم اعتقاد داشت و هواخواهان خويش را از حضور در نماز جماعت منع مينمود. يک بار که حاج سيّد محمّد تقى را با برخى از مردم قزوين کدورتى پيش آمده و در نماز جماعت حاضر نشده بود ملاّمحمخّد‌تقى بى‌درنگ در مسجد حاضر شده و امامت نماز جمعه را پذيرفته بود. از آن پس منصب امامت جمعه را تصرّف کرده و ديگر ميدانى به حاج سيّد محمّد‌تقى نداده بود. گويند روزى امام جمعه سابق (حاج سيّد محمّد‌تقى) و ملاّمحمّد‌تقى در مجلسى روبرو شده‌اند و حاج سيّد محمّد‌تقى به ملاّمحمّد‌تقى گفته است که آن چه حکم اسلامى است که امروز حرام است و يک هفته ديگر حلال. ملاّمحمّد‌تقى هرچه انديشه نمود پاسخى نيافت. حاج سيّد محمّد‌تقى گفت که آن نماز جماعت است که چون من بپاى ميداشتم حرام بود و اينک که تو منصب امامت جمعه را تصرّف کرده‌اى حلال است. (٢٥)

ملاّمحمّد‌تقى در برخى از فتاوى خود بکلّى با فقهاء ديگر مخالفت کرده که تعدادى از آن فتاوى در متون آثار خود او و يا کتب تاريخيّه و فقهيّه آمده است. براى مثال اگر چه سالها با غِناء در تشبيه و تعبيه و تعزيه مخالف بود ولکن بر اثر ديدن يک رؤيا (چنانکه خود مدّعى است) نظرش دگرگون گشت. گويند شبى در خواب ديد که حضرت رسول اکرم باو ميفرمايند که: اى آخوند غِنا در مراثى امام حسين جائز است. مردم را از آن منع مکن. از آن پس غِنا را در ذکر مصيبت جائز ميدانست. (٢٦) از جمله فتاوى او آن بود که ميگفت حاکم شرع ميتواند از مردم اجرت گيرد و مکرّر در بالاى منبر ميگفت که: "بر من حکم کردن لازم است، ليکن نوشتن لازم نيست و براى نوشتن اجرت ميگيرم ." بدين روى مردم ميگفتند که نامبرده رشوه ميگيرد. (٢٧) پروفسور براون مينويسد که ملاّمحمّد‌تقى برغانى خود را اعلم مجتهدين زمان خويش ميدانسته است. (٢٨) ملاّمحمّد‌تقى مردى ظالم، مغرور. لجباز و بد دهن بود. با آنکه سالها تحصيلات دينيّه کرده بود قشرى بود. بى ترديد بيان مبارک حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء (ص ٣٠٢) در خصوص او که ميفرمايند "ظالم جهول" ميتواند جامع همه معايب او باشد. با آنکه ملاّمحمّد صالح برغانى برادر او (پدر جناب طاهره) از اعلم علماء و فقهاء زمان خويش بود و همواره محبّت و التفات کرده از برادر خود حمايت مينمود ملاّمحمخّد‌تقى او را نزد ديگران "کودن و قليل الادراک" ميخواند. (٢٩) جناب ملاّ عبدالوهّاب قزوينى (دائى جناب طاهره) که مردى بسيار فاضل و مجتهدى مورد احترام علماى اصولی و اخبارى خصوصاً شيخى بود و همواره از ملاّمحمّد‌تقى حمايت مينمود و در آغاز اسباب اشتهار او را فراهم فرمود(٣٠) مورد نفرت و مخالفت ملاّمحمّد‌تقى بود. يکى از علل کدورت آن بود که سيّد محمّد طباطبائى فرزند سيّد علی طباطبائى چون در اوائل اشتهار برادران برغانى به قزوين آمد برخى از علماء از مقامات علمى و اجتهاد برادران برغانى از وى سوألاتى مينمودند. براى مثال شخصى از او پرسيد که آيا حاج ملاّمحمّدصالح (پدر طاهره) مجتهد است يا نه؟ تصريح بر اجتهاد او نمود. چون از اجتهاد ملاّمحمّد‌تقى پرسيد سيّد محمّد پاسخ صريحى نداد ولکن گفت که ملاّمحمّد‌تقى مرد فاضلی است. سائل چنين شهرت داد که سيّد محمّد گفته است ملاّمحمّد‌تقى مجتهد است. حال آنکه سيّد محمّد چنين مطلبى را عنوان نکرده بود. چون ملاّعبدالوهّاب قزوينى از جريان آگاهى يافت به سائل در حضور سيّد محمّد اعتراض نمود و فرمود چرا چنين سخنى را شايع کرده‌اى. ملاّمحمّد‌تقى پس از اطّلاع از جريان امر بسيار آزرده گشت. لذا سيّد محمّد يکروز براى صرف ناهار به خانه ملاّمحمّد‌تقى رفت و پس از اظهار ملاطفت اجازه اجتهاد او را نوشته به وى تسليم نمود. سپس به منبر آمده و اين خبر را به آگاهى همگان رسانيد. اگرچه ملاّعبدالوهّاب در کمال صفا به سائل اعتراض کرده بود ولکن عمل او سبب کدورت شديد ملاّمحمّد‌تقى گرديده بود. امّا علّت اساسى اختلاف ملاّمحمّد‌تقى با ملاّعبدالوهّاب طرفدارى شخص اخير از جناب شيخ احمد احسائى بود. خصوصاً که شيخ احمد در آخرين سفر خويش به قزوين که بدعوت ملاّمحمّد‌تقى انجام يافته بود در خانه ملاّعبدالوهّاب اقامت نمود و اين امر سبب کينه و حسادت ملاّمحمّد‌تقى گرديده بود و همه جا از ملاّعبدالوهّاب انتقاد مينمود. ملاّمحمّد‌تقى نخستين فقيه شيعى بود که جناب شيخ احمد احسائى را تکفير و به منبر از وى بدگوئى نمود. اهانت وى به شيخ و تکفير وى و هواخواهانش گروهى از شيخيان را به مخالفت با ملاّمحمّد‌تقى بر انگيخت و سر انجام نيز يک تن از آنان او را مقتول نمود.

امّا داستان تکفير جناب شيخ احمد احسائى وسيله ملاّمحمّد‌تقى بسيار مفصّل است و خلاصه‌اش اينست که جناب شيخ پس از ورود به قزوين در خانه ملاّعبدالوهّاب اقامت نمود. روزها در مسجد جمعه نماز ميگزارد و علماء قزوين همه حاضر شده بدو اقتداء مينمودند. جناب شيخ گاه بملاقات علماء قزوين ميرفت. روزى همراه تنى چند از علماء براى ديدار ملاّمحمّد‌تقى به خانه او شتافت. پس از انجام تعارفات مرسومه ملاّمحمّد‌تقى از شيخ در خصوص معاد سوأل نمود. چون پاسخ را بر وفق عقيدت خود نيافت به مجادله پرداخت. نتيجه‌اى از مذاکرات حاصل نگشت و حاضران متفرّق شدند ولکن ملاّمحمّد‌تقى رسماً شيخ را تکفير نمود. چون خبر اين تکفير در قزوين شايع گشت علماء ملاحظه نموده ديگر براى نماز جماعت و اقتداء به جناب شيخ احمد احسائى در مسجد حاضر نشدند جز جناب ملاّعبدالوهّاب قزوينى. شخص اخير از شيخ تقاضا نمود رساله‌اى در خصوص معاد مرقوم دارد. شيخ نيز اجابت نمود ولکن محتواى آن رساله نيز رفع شبهه ننمود و ثمرى نبخشيد. حاکم قزوين شاهزاده علينقى ميرزا رکن‌الدّوله که ميدانست فتحعلی‌شاه به شيخ احمد ارادت دارد و اين حادثه خوشآيند شاه نخواهد بود و سبب بدنامى او نيز خواهد گشت براى رفع شقاق شبى علماء را به ضيافت دعوت نمود. جناب شيخ احمد و ملاّمحمّد‌تقى را نيز دعوت کرد. هنگام حضور علماء در مجلس جناب شيخ احمد را در صدر نشانيد و پس از‌او ملاّمحمخد‌تقى بود. براى شيخ و ملاّمحمّد‌تقى يک سفره نهادند ولکن ملاّمحمّد‌تقى از سفره ديگر استفاده کرد و هنگام خوردن غذا دست بر يک سوى صورت خود نهاده بود که شيخ را نبيند. پس از صرف شام شاهزاده رکن‌الدّوله آغاز سخن کرد و گفت که جناب شيخ احمد احسائى "سرآمد علماى عرب و عجم و لازم‌الاحترام" است و ملاّمحمّد‌تقى نيز بايد در احترام ايشان کوتاهى ننمايد. امّا ملاّمحمّد‌تقى در پاسخ گفت که "در ميان کفر و ايمان اصلاح و آشتى نيست و شيخ را در معاد مذهبى است که خلاف ضرورى دين اسلام و منکر ضرورى کافر است". بهرحال تلاش شاهزاده نيز بى اثر بود و ملاّمحمّخد تقى به تکفير و عناد خويش ادامه داد. جناب شيخ احمد قزوين را ترک فرمود و از آنجا به عراق عرب رفت. (٣١) پس از شيوع خبر تکفير شيخ در بلاد ايران و عراق عرب برخى از ديگر علماء شيعى نيز به تکفير آن جناب مبادرت نمودند که از جمله حاج ملاّمحمّدجعفر استرآبادى، ملاّ آقاى دربندى و شيخ محمّد حسن نجفى (صاحب جواهر الکلام) را توان نام برد.(٣٢) تنکابنى در کتاب قصص العلماء (ص ٢٠) در باب حالات ملاّمحمّد‌تقى مطالبى را مينويسد که مفادش چنين است: "وى نماز جمعه ميخواند و باداء خطابه ميپرداخت. در حسن بيان و وعظ گوى سبقت از ميدان واعظان زمان ربوده بود. موعظه او در نهايت فصاحت، بلاغت، سلاست و ملاحت و مؤثّر در قلوب بود. همواره در وعظ خويش حکايات عجيب نقل مينمود. در گريز به مصيبت حضرت امام حسين ابتکار داشت. مسائل علميّه و دينيّه را بنحو اکمل بيان مينمود و در تفسير و تأويل يد طولى داشت. در مجلس وعظ او طلاّب بسيار حضور داشتند و تقريرات او را مينوشتند. براى عبادت از نيمه شب تا بامداد به مسجد خود ميرفت و بمناجات و دعا و تضرّع و زارى اشتغال مييافت و مکرّر در ميان زمستان ديدند آن جناب در پشت بام مسجد خود در عين شدّت ريزش برف در نيمه شب پوستين بر دوش و عمامه بر سر مشغول بتضرّع و مناجات بوده ايستاده و دستها را بآسمان بر داشته تا اينکه برف قامت مبارکش را سراسر از پاى تا سر سفيد پوشانيده .‌.‌.‌".

بارى ملاّ‌محمّد‌تقى همچنان به تکفير جناب شيخ احمد احسائى و پيروان آن جناب ادامه داد و نفوس بسيارى را بعنوان هواخواهى از شيخ از هستى ساقط و تعذيب و شکنجه نمود. اين احوال ادامه داشت تا بشرحى که خواهد آمد جناب طاهره به گروه پيروان شيخ پيوست و سپس به حضرت باب مؤمن گشت و ملاّمحمّد‌تقى و پسرش ملاّمحمّد (شوهر جناب طاهره) بر شدّت مخالفت افزودند و سرانجام ميرزا عبدالله شيرازى معروف به ميرزاصالح که شيخى بود و اخيراً به تحقيق در خصوص آئين حضرت باب پرداخته بود ملاّمحمخّد‌تقى را مقتول نمود و ما داستان قتل او را به تفصيل ضمن شرح حيات جناب طاهره بيان خواهيم کرد و متذکّر خواهيم شد که توقيع مبارک حضرت باب خطاب به ملاّمحمّد‌تقى نيز اثرى نکرد و بر مخالفت خويش افزود. ملاّمحمّد‌تقى پس از مرگ وسيله شيعيان به شهيد ثالث ملقّب گشت. (٣٣) نامبرده در شب پانزدهم ذوالقعده ١٢٦٣ هجرى قمرى (١٨٤٦ ميلادى) مضروب و در هفدهم همان ماه در گذشت. (٣٤) هنگام مرگ تقريباً هشتادسال داشت. جسد او را در سلامگاه شاهزاده حسين مدفون نمودند. ملاّ‌محمّد‌تقى داراى ده پسر و چهار دختر بوده که اولاد و نوادگان آنها همگى بعنوان خاندان شهيدى قزوين معروفند. (٣٥) تنى چند از علماء شيعى از ملاّمحمخد‌تقى اجازه اجتهاد گرفته‌اند. ملاّمحمّد بن سليمان تنکابنى (٣٦) از آن دسته علماء است که اجازه اجتهاد خود را در کتاب قصص العلماء (صص٢٦-٢٥) درج کرده است. (٣٧)

از ملاّمحمّد تقى تأليفات متعدّده در دست است. معروفترين کتاب او مجالس المتّقين است که حاوى پنجاه مجلس است. در اين مجالس مواعظ دينيّه، مباحث فقه اسلام، تفسير قرآن شريف، حکايات مختلفه و ذکر مصيبت شهادت امام حسين آمده است. اين کتاب بطبع رسيده و شرح قتل ملاّمحمّد‌تقى نيز بدان پيوست گرديده است. تأليف کتاب در سال ١٢٥٨ هجرى قمرى (١٨٤٢ميلادى) آغاز گشته و اتمامش چند سال بطول انجاميده است. از ديگر تأليفات او کتاب عيون الاصول در دو مجلّد و در علم اصول است که تقريباً بقدر کتاب قوانين ميرزاى قمى است. امّا مهمّترين تأليف او کتابى است بنام منهج الاجتهاد در بيست و چهار مجلّد که شرح کتاب معروف شرايع است. آغاز تأليف اين کتاب بسال ١٢٢٦هجرى قمرى (١٨١١ميلادى) بوده و نگارش آن بيش از پانزده سال بطول انجاميده است. (٣٨) معروف است که شيخ محمّدحسن نجفى صاحب کتاب جواهر الکلام (در بيست و چهار مجلّد) هنگام تأليف برخى از مجلّدات کتاب خود از کتاب منهج الآجتهاد ملاّمحمّد‌تقى استفاده کرده است. (٣٩) ملاّمحمّد‌تقى در احيان تأليف کتاب از ديد و بازديد و رفتن به مجالس عروسى و عزا خود دارى ميکرده و هر روز تنها دوساعت بغروب مانده مى نشسته و به مرافعات مردم رسيدگى ميکرده است. نگارنده در اوقاتى که در دانشکده علوم ادارى و بازرگانى شهر قزوين بتدريس اشتغال داشت (١٩٧٨-١٩٧٣ميلادى) و در ساعات فراغت در خصوص احوال و آثار و بستگان جناب طاهره تحقيق مينمود نسخه اصلی اين کتاب عظيم را نزد احفاد ملاّمحمّد‌تقى ملاحظه نمود. بياد آورد لطيفه دقيقه سرّ‌تنکيس را که بيک اعتبار مراد "يجعل اعلاهم اسفلهم و اسفلهم اعلاهم" است. چه بسيار از علماء طراز اوّل چون ملاّمحمّد‌تقى که بظاهر در اعلى مقامات دينى جاى داشته و براثر اعراض از امرالله به ادنى مرتبه تنزّل نمودند و چه بسيار از نفوس بيسواد که بظاهر در مراتب دانيّه بودند و بر اثر ايمان به مظهر الهي بمقامات عاليّه ارتقاء يافتند ونامشان در سجلّ ملکوت و در عالم ناسوت جاودانه گشت. محمّد جعفر گندم پاک کن از آن دسته بود که نامش در دو امّ‌الکتاب دور اعظم (کتاب مستطاب اقدس و کتاب مبارک بيان فارسى) مخلّد گشته است. بارى شاگردان ملاّمحمخّد‌تقى بر برخى از رسائل او شرح و تفسير نوشته‌اند که آن شروح و تفاسير نيز موجود است. (٤٠) اين شرح احوال و آثار ملاّمحمّد‌تقى برغانى بود. برادر کوچکتر ملاّمحمّد‌تقى، ملاّمحمّخد‌صالح نام داشت که پدر جناب طاهره بود و اينک بشرح احوال و آثار او ميپردازيم.

ملاّمحمّد‌صالح برغانى که حضرت عبدالبهاء او را "فاضل قزوين و عالم نحرير" (٤١) فرموده‌اند از برجسته‌ترين علماء و فضلاء عصر خويش بوده است. وى در مراتب زهد و عبادت به مقامى رسيده که مردم زمان او را "سلمان عصر" ناميده‌اند. (٤٢) تحصيلات ملاّمحمخد‌صالح همراه برادران ديگر در قزوين، قم، اصفهان و عتبات عاليات بوده و مدّتى نزد سيّد علی طباطبائى تلمّذ کرده ولکن عمده تلمّذ او در مدرس سيّدمحمّد طباطبائى (فرزند سيّد علی) بوده است. ملاّمحمّد‌صالح بسيار مورد احترام فتحعلی‌شاه بوده و محمّد شاه نيز به وى ارادت مخصوص داشته است. محمّد شاه در دوران ولايت عهد و در سفر جهاد بدستور پادشاه براى ملاّمحمخّد‌صالح سجّاده مى‌انداخته و بخدمات خصوصى او مى‌پرداخته‌. (٤٣) ملاّمحمّد‌صالح در اجراء امر به معروف و نهى از منکر بسيار سختگير بوده است. بر اثر همّت او و برادرانش شهر قزوين که از قديم از منابع توليد شراب بوده به دارالعباده‌اى بدل گرديده است. معروف است که در ذکر مصيبت شهادت حضرت امام حسين بسيار ميگريسته و سبب گريه فراوان حاضران مجلس مى‌گشته است. وى اصولاً در ذکر مصيبت اجازه نمى داده که احدى به اخبار غير معتبره استناد نمايد. (٤٤) کثرت قرائت و اشتغال ملاّمحمّد‌صالح به تأليف کتب متعدّده و ادراک و استنباط و درايت فقهى او و سلامت نفسش سبب ميگرديد که در بسيارى از مواقع با برادر بزرگتر خود ملاّمحمّد ةقى اتّفاق نظر نداشته باشد. برادر نيز بحسد او را قليل الادراک ميخوانده است. حال آنکه بشهادت اهل علم و تحقيق فضل و کمال ملاّمحمخّد‌صالح بسى بيشتر از برادر بوده است. از ويژگيهاى شخصيّت ملاّمحمّد‌صالح طبع شوخ وى بوده که هزاران تن را مجذوب او مينموده است. لطف بيان و قوّت استدلال او دل هر مکابر مجادلی را ميربوده و او را رام ميکرده است. بهر کجاى قدم مى‌نهاده مورد احترام بزرگان آن محلّ بوده چنانکه در حلب وسيله پادشاه آن اقليم پذيرائى شده و او را در اثبات امامت و وصايت بلافصل حضرت علی عليه بهاءالله اقناع نموده و از وى هديه بسيار گرفته است. (٤٥) همسر ملاّمحمّد‌صالح آمنه نام داشت. آمنه در سال ١٢٠٢ هجرى قمرى (١٧٨٧ميلادى) در قزوين تولّد يافت. وى نواده سيّد حسين قزوينى و نيز سيّد محمّد مهدى بحر العلوم از بزرگترين علماء و فقهاء شيعى بود. به احوال سيّد حسين قزوينى قريباً اشاره خواهيم کرد. سيّد محمّد مهدى بحرالعلوم (١٢١٢-١١٥٤ هجرى قمرى برابر‌با ١٧٩٧-١٧٤١ ميلادى) واقعاً بحر ذخاّر در معارف اسلامى و از مشاهير مجتهدين اصولی بود. جناب حاج سيّد جواد کربلائى از بزرگان اصحاب دو عهد اعلى و ابهى نوه بحرالعلوم بوده است. بارى آمنه که از زيبائى خيره کننده‌اى بهره داشت در هفده‌سالگى با ملاّمحمّد‌صالح برغانى ازدواج کرد. آمنه نزد او و برادر خودش ملاّعبدالوهّاب قزوينى تحصيل فقه و اصول کرد و نزد ملاّ آغا حکمى قزوينى در مدرسه صالحيّه فلسفه خواند. مدرسه صالحيّه در آن اوقات بخش مخصوصى براى تعليم زنان تأسيس کرده بود که غالب استادان آن از زنان منسوب به خاندان آمنه بودند. اين بانوى فاضله از محضر جناب شيخ احمد احسائى نيز در قزوين بسيار‌استفاده نمود و قلباً به جماعت شيخيّه پيوست ولکن از ترس شوهر و خصوصاً برادر شوهرش ملاّمحمّد‌تقى برغانى به‌تصريح ابراز نمى‌نمود. ملاّ محمّد صالح جهت رفع مشاکل و مسائل شرعى، بانوان را نزد او ميفرستاد همچنين زنان نزد او به‌تحصيل معارف اسلامى اشتغال داشتند. وى سالها مدرّس دانشگاه عظيم اسلامى (مدرسه صالحيّه قزوين) بود. آمنه در حدود سال ١٢٦٩ هجرى قمرى (١٨٥٢ ميلادى) در گذشت. شايد از غم فقدان دختر عزيزش جناب طاهره دقّ کرد. از آثار شعرى او قصيده مفصّلی است در چهارصد و هشتاد بيت از زبان حضرت زينب و در خصوص واقعه کربلا. (٤٦) مادر آمنه فاطمه خانم نيز بانوئى فاضله بود. فاطمه خانم (١٢٦٠-١١٧٢هجرى قمرى برابر با ١٨٤٤-١٧٥٨ميلادى) نزد پدر خويش سيّد حسين قزوينى و عمويش سيّد حسن قزوينى و نيز سيّد محمّد بحرالعلوم تلمّذ نمود و پس از ازدواج با ملاّمحمّد علی قزوينى فرزند شيخ عبدالکريم قزوينى از شوهر نيز استفاده علمى بسيار کرد تا آنکه در معارف معقول و منقول اسلامى مهارت کامل يافت. فاطمه خانم در وعظ و خطابه نيز استاد بود و کثيرى از زنان در مدرس او حاضر شده استفاضه مينمودند. نامبرده زنى بسيار پارسا و خوشدل بود و شعر نيکو مى‌سرود. پسران او همه از علماء بزرگ زمان خويش بودند و ما به احوال يکى از آنان جناب ملاّ عبدالوهّاب قزوينى که قلباً به امر حضرت باب مؤمن گشت بعداً اشاره خواهيم کرد. (٤٧)

بارى ملاّمحمّد‌صالح بسيار تلاش نمود که دخترش جناب طاهره به مکتب شيخى تمايل نيابد ولکن توفيق نيافت. ايمان طاهره به حضرت باب ديگر پدر را بکلّى نااميد نمود. با وجود اين بارها کوشيد که دختر خويش را از آئين جديد برگرداند امّا پيروز نگرديد. همواره به طاهره ميگفت تو با اين وسعت فضل و شدّت ذکاء اگر خود ادّعا ميکردى من ميپذيرفتم. متأسّفم که از اين پسر بيسواد شيرازى تبعيّت کرده‌اى. (٤٨) جناب طاهره چه در کربلا و چه در قزوين و طهران حضوراً و يا با مکاتبه کوشش فراوان نموده که اعضاء خاندان خصوصاً پدر خويش را در ظلّ امر جديد در آورد ولکن توفيق نيافته است. در مرقومات طاهره به پدرش (که برخى موجود است) تصريح است که طاهره در اماکن مقدّسه دائماً براى ايمان پدر دعاء و تضرّع کرده است. بشرحى که خواهد آمد حضرت باب هنگام توقّف کوتاه خود در سياه‌دهان قزوين توقيع مخصوصى خطاب به ملاّمحمّد صالح نازل و او را به ايمان و نصرت امر بديع دعوت فرموده‌اند. ملاّمحمّد‌صالح اگرچه ايمان نياورده ولکن همه اتّهامات وارده بر طاهره و از جمله شرکت در توطئه براى قتل حاج ملاّمحمّد تقى را ردّ کرده است. جناب سمندر در تاريخ خويش (صص ٧٦-٧٤) حکايتى را در اين خصوص نقل مينمايد که خلاصه‌اش چنين است: "يکى از معتمدان از دوستان بيان نموده که در ايّامى که حاج ملاّمحمّد‌تقى برغانى مضروب و مقتول گرديده در مجلسى حاضر بوده است اعضاء حاضر در مجلس که از علماء و اعيان و بزرگان قزوين بوده‌اند از جناب طاهره سخن ميگفته‌اند و در آن اوقات طاهره در خانه پدر بسر ميبرده است. سيّدى از علماى مشهور قزوين روى خود را به ملاّمحمّد‌صالح کرده و اتّهاماتى چند بر طاهره وارد ميکند. ملاّمحمّد‌صالح بدفاع از طاهره ميپردازد و جميع اتّهامات را ردّ مينمايد امّا سيّد بد طينت بنوعى طعنه آميز و بمنظور تحقير و تخفيف ملاّمحمّد‌صالح شعر زير را ميخواند:

شکوهى نماند در آن خاندان که بانگ خروس آيد از ماکيان

قلب ملاّمحمّد‌صالح مجروح و اشک چشمش بر محاسن و سيمايش جارى ميگردد و ديگر سکوت مينمايد. خيلی زود سيّد مذکور فوت ميکند و خاندانش از هم ميپاشد و در باب دخترش آنقدر اذکار نالايقه شايع ميشود که عبرت همگان ميگردد. ملاّمحمّد‌صالح سرانجام طاقت اين اتّهامات و لاطائلات نمى‌آورد و از قزوين عازم عتبات عاليات ميشود و در آنجا سالها پس از شهادت جناب طاهره محزون و دلخون زندگى ميکند تا در سال ١٢٨٣هجرى قمرى (١٨٦٦ ميلادى) چشم از جهان دون ميپوشد. (٤٩) ملاّمحمّد‌صالح روزى از خانه شخصى خويش در کربلا (که سالها پيش خريده بود) عازم زيارت مرقد حضرت امام حسين عليه بهاءالله ميشود. پس از زيارت و نماز در بالاى سر امام حسين مشغول بدعاء ميشود که حالش منقلب ميگردد و ناگاه بر زمين مى‌افتد. او را بدوش کشيده به خانه ميبرند و در آنجا وفات مينمايد. (٥٠) از ملاّمحمّد‌صالح چهار دختر و شش پسر باقى ماندند که ضمن شرح حيات جناب طاهره بنام و احوال آنان اشاره خواهيم‌کرد. همچنين از‌ملاّمحمّد‌صالح تأليفات عظيم‌ و‌متعدّدى باقى مانده است .کتاب غنيمة‌المعاد در چهارده مجلّد (که شرح بر ارشاد است) از آن جمله است. (٥١) کتاب ديگرى نيز در دو مجلّد بنام مسالک در شرح ارشاد دارد. کتاب بحرالعرفان (٥٢) در مجلدّات متعدّده و در تفسير قرآن شريف از ديگر آثار مهمّه ملاّمحمخّد‌صالح است. شرح نهج‌البلاغه در چهار مجلّد نيز از اهمّ تأليفات اوست.(٥٣) از ملاّمحمّد‌صالح آثار منظوم نيز در دست است و شعر بعربى و فارسى نيکو ميسروده است. ذکر همه آثار او در اينمقام ميسّر نيست و طالبان آگاهى بيشتر بايد به کتب شرح حال علماء شيعى قرن سيزدهم هجرى ( نوزدهم ميلادى) مراجعه نمايند. (٥٤)

پس از بيان احوال و آثار حاج ملاّمحمّد‌تقى و حاج ملاّمحمّد‌صالح لازم است که بشرح احوال و آثار برادر کوچکتر آندو جناب حاج ملاّمحمّدعلی برغانى پردازيم. تحصيلات ملاّمحمّدعلی چون دو برادر ديگر در قزوين، قم، اصفهان و سپس عتبات عاليات بود. نامبرده از شاگردان برجسته جناب شيخ احمد احسائى بود و از محضر جناب سيّد کاظم رشتى نيز مدّتى استفاده کرده بود. ملاّمحمّدعلی به اقرار برادرش ملاّمحمّد‌صالح و تاريخ نگاران عصر قاجار در نهايت زهد و تقوى بوده و شبها غالباً بتضرّع و ابتهال ميگذرانده است. معروف است که شبها براى آنکه خواب او را نربايد زنجيرى به گردن خود مى‌بسته و سر آنرا به سقف اطاق وصل مينموده که تا گردن خم ميکند بيدار شود. (٥٥) ملاّمحمّد‌علی در فضل و کمال نيز بينظير بود و اين نکته علاوه بر نصوص مبارکه از شهادت علماى زمان و متون آثار وى مشهود است. ملاّمحمّد‌علی که شيخى بوده پس از ظهور حضرت باب بدان حضرت مؤمن شده و لذا مورد مخالفت شديد برادران خويش خصوصاً حاج ملاّمحمّد‌تقى قرار گرفته است. صورت شهادت کتبى ملاّمحمّد‌علی بر حقاّنيّت حضرت باب در آخر صحيفه جعفريّه يا شرح دعاء زمان غيبت که به شرح يا تفسير هاء نيز معروف است آمده است. حضرت باب کلمات او و يک تن ديگر از علماء طراز اوّل شيخى و بابى را در آخر اين رساله نقل فرموده و بعنوان "شهادتين" مدلّ بر حقاّنيّت حضرتشان دانسته‌اند. اين شهادت کتبى در کتاب ظهور‌الحقّ تأليف جناب فاضل مازندرانى نيز مطبوع و منتشر گشته است. حضرت باب در توقيعات نازله خطاب به نامبرده او را به هدايت بستگان خويش ولی با رعايت حزم و حکمت توصيه فرموده‌اند. از جمله توقيعات صادره به اعزاز او توقيعى است که در سياه دهان قزوين نازل گرديده است. حضرت بهاءالله در کتاب مبارک ايقان (ص ١٧٤) ايمان ملاّمحمّد‌علی را از جمله دلائل حقّانيّت حضرت باب فرموده‌اند. ملاّمحمّد‌علی بر خلاف برادرانش طالب رياست دينى و دنيوى نبوده و بيشتر عمر خود را در تحصيل معارف دينى و عرفانى محصور نموده است. نويسندگان اسلامى هر يک بنوعى به ايمان او اشاره کرده‌اند. ملاّمحمّد‌تنکابنى در کتاب قصص‌العلماء مينويسد: "سه برادر بودند حاجى ملاّمحمّد‌تقى که برادر بزرگتر بود و حاجى ملاّمحمّد‌صالح برادر وسط و هر دو فقيه و حاجى‌ملاّمحمّد‌علی برادر کوچک که او از شاگردان شيخ احمد احسائى بود و در زمان واقعه ميرزا علی‌محمّد باب او نيز ميل به باب داشته و در مجلس وعظ مَرَده باب حاضر ميشد" (ص١٩). سيّد‌محمّد علی گلريز نيز در مجلّد نخست از کتاب "مينو‌در يا باب‌الجّنه قزوين" در خصوص ايمان ملاّمحمّد‌علی چنين مينويسد:‌ "حاج ملاّمحمّد‌علی برادر ديگر حاج ملاّمحمّد‌تقى که از مريدان شيخ‌احمد احسائى بود پس از وى به سيّد علی محمّد باب گرويد و در طىّ اين حوادث و وقايع مردود ميزيست تا در گذشت" (ص٤٧١). (٥٧) بارى مدرّس تبريزى ملاّمحمّد‌علی را "از اکابر علماء اماميّه" دانسته (٥٨) و محمّد حسن خان اعتمادالسّلطنه وزير انطباعات عصر قاجار او را از بزرگترين علماء عصر قاجار نوشته است. (٥٩) از ملاّمحمّد‌علی فرزندى بنام شيخ عبدالحسين قزوينى باقى مانده که بر برخى از کتب پدر شروحى نوشته و بيادگار نهاده است. (٦٠) نگارنده از حوادث ايّام اخير حيات جناب ملاّمحمّد‌علی برغانى عليه رضوان الله و سال دقيق صعود او تا کنون اطّلاع مستند مهمّى بدست نياورده است. از قرائن بر ميآيد که نامبرده تا حدود سال ١٢٧٠ هجرى قمرى (١٨٥٣ميلادى) در حيات بوده است. (٦١) عمده آثار ملاّمحمّد‌علی در توضيح آيات شريف قرآن و مباحث فلسفى و عرفانى آئين اسلام است. ولکن در فقه شيعى نيز تأليفات مهمّه دارد. (٦٢) ملاّمحمّد‌علی نيز چون برادرخويش ملاّمحمّد‌صالح صاحب آثار منظوم است. از اهمّ تأليفات فقهى ملاّمحمّد‌علی کتاب "مجمع المسائل" در شرح "مختصر نافع" علاّمه حلّى است. (٦٣) امّا کتاب رياض الاحزان که در هشت مجلّد تأليف گشته مشهورترين اثر اوست. اين کتاب در توضيح مسائل فلسفى و عرفانى نوشته شده است. (٦٤) از ديگر تأليفات ملاّمحمّد‌علی رموزات العارفين، لسان العارفين، معراج العارفين، غنائم العارفين، مشکوة العارفين، منهاج السّالکين و حياة الايمان را توان نام برد. (٦٥)

امّا از بستگان و اجداد مادرى جناب طاهره چند تن بسيار نام آورند. نخست آقا سيّد حسين قزوينى است .(٦٦)، دختر آقا سيّد حسين (فاطمه خانم) مادر آمنه و آمنه مادر جناب طاهره بوده است. (٦٧) آقا سيّد حسين از برجسته‌ترين ثقات علماى شيعى و از بزرگترين فقهاء و مجتهدان اواخر قرن دوازدهم و سالهاى نخست قرن سيزدهم هجرى بوده است . وى معاصر آقا محمّد باقر بهبهانى و از استادان سيّد علی طباطبائى (صاحب رياض المسائل) و ميرزا ابوالقاسم قمى معروف به ميرزاى قمى و سيّد محمّد مهدى بحر العلوم بوده است. آقا سيّد حسين در سال ١٢٠٨ هجرى قمرى (١٧٩٣ميلادى) در گذشت. مرقدش در شهر قزوين و بزعم مردم آن بلد محلّ رواشدن حاجات است. از اهمّ آثار او براهين السّداد، درّثمين و معارج الاحکام را توان نام برد. (٦٨) داماد آقا سيّد حسين قزوينى بشرحى که قبلاً آمد ملاّمحمّد‌علی قزوينى و او پدر آمنه (مادر طاهره) و ملاّعبدالوهّاب قزوينى (دائى طاهره) بوده است. (٦٩) پسر آقا سيّد حسين قزوينى، آقا سيّد جواد قزوينى نيز چنانکه قبلاً بيان گرديد از بزرگان علماء قزوين در عصر خويش بوده که از جمله با دختر آقا سيّد محمّد مجاهد ازدواج کرده و در سال ١٢٧٨ هجرى قمرى (١٨٦١ميلادى) در گذشته است. (٧٠) اين سيّد جواد بغير از ملاّ جواد برغانى است که از منسوبان طاهره است و بنام و عاقبت او بعداً اشاره خواهيم کرد.

پدر آقا سيّد حسين قزوينى، امير محمّد ابراهيم قزوينى نيز از برجسته‌ترين فقهاى شيعى ايران در زمان خويش بوده است. وى سالها نزد ملاّمحمّد باقر مجلسى معروف (صاحب کتاب بحار الانوار) و نيز پدر خود محمّد معصوم قزوينى تلمّذ نموده است. مير محمّد ابراهيم در حدود سالهاى ١١٤٩-١١٤٥هجرى قمرى (١٧٣٦-١٧٣٢ميلادى) در هشتاد سالگى در گذشته است. (٧١) از وى آثار مهمّى در توضيح فقه شيعى و ساير معارف اسلامى در دست است. (٧٢) امّا از همه معروفتر و مهمّتر در ميان اجداد مادرى جناب طاهره مير محمّد معصوم قزوينى از دانشمندان و حکماى برجسته قرن يازدهم هجرى قمرى (هفدهم ميلادى) است. او از شاگردان بسيار فاضل ميرزا رفيعاى نائينى و از معاصران ملاّ محسن فيض و ملاّمحمّد تقى مجلسى اوّل (پدر ملاّمحمّد باقر مجلسى ثانى) بوده است. در گذشت وى را در حدود سالهاى ١١٩٢-١١٩١هجرى قمرى (١٧٧٨ -١٧٧٧ ميلادى) نوشته‌اند. (٧٣) از مير محمّد معصوم آثار ارزشمندى در توضيح مسائل فلسفى و عرفانى و زمينه‌هاى مختلف معارف اسلامى باقى مانده است. (٧٤)

از بستگان معروف مادرى جناب طاهره در قرن سيزدهم هجرى قمرى (نوزدهم ميلادى) دائى او جناب ملاّ عبدالوهّاب قزوينى است. تولّد او در قزوين بسال ١١٤٠ هجرى قمرى (١٧٢٧ميلادى) واقع گشت. وى چنانکه از پيش آمد نوه دخترى آقا سيّد حسين قزوينى و برادر آمنه (مادر جناب طاهره) بوده است. تحصيلات اوليّه ملاّعبدالوهّاب در قزوين و در برخى از شهرهاى ايران انجام يافت و سپس براى تکميل اطّلاعات خويش به عتبات عاليات رفت. مدّتى نيز از محضر جناب شيخ احمد احسائى استفاده نمود و بجمع شيفتگان وى پيوست و بشرحى که قبلاً آمد چند بار جناب شيخ را در خانه خويش در شهر قزوين پذيرائى نمود. ملاّ عبدالوهّاب مورد احترام عميق علماء ايران و شخص فتحعلی‌شاه قاجار بود. نامبرده همان عالم جوانمردى است که سبب اشتهار برادران برغانى خصوصاً ملاّمحمّد‌تقى در قزوين گرديده ولکن شخص اخير پس از کسب شهرت کافى وتسلّط بر مردم قزوين نسبت به وى رسم وفاء چنانکه بايد بجاى نياورده است. ملاّعبدالوهّاب جامع معقول و منقول و از بزرگترين علماء شيعى و شيخى زمان خويش بود. جناب فاضل مازندرانى در جلد نخست از کتاب ظهور الحقّ (خطّى) به اقبال و ايمان ملاّعبدالوهّاب به حضرت باب اشاره کرده است. در مجلّد سوم نيز مينويسد: "و حاجى خود نيز بنوع مذکور اظهار اقبال و ايمان نسبت باين امر نمود" ( ص ٣٠٤). ملاّ جعفر قزوينى در تاريخ خود مينويسد که جناب ملاّ عبدالوهّاب هرگز در حضور جمع بايمان خويش اعتراف نکرده است. (٧٥)‌ حضرت باب هنگام اقامت کوتاه مدّت حضرتشان در قريه سياه‌دهان قزوين توقيعى خطاب به ملاّعبدالوهّاب نازل و او را به نصرت امر بديع دعوت فرمودند. ملاّ محمّد صالح برغانى (پدر جناب طاهره) مانع از آن شد که ملاّعبدالوهّاب در سياه‌دهان بحضور حضرت باب شرفياب شود و به ملاّعبدالوهّاب گفته بود که دختران من و پسران شما بظهور بديع مؤمن گشته‌اند و ما در محلّ اتّهاميم. لذا اگر در اين امر دخالت نمائيم علماء مخالف ما را خوار نموده از درجه اعتبار ساقط مينمايند. (٧٦) امّا دو تن از فرزندان ملاّعبدالوهّاب، ملاّمحمّدعلی قزوينى و ميرزا محمّدهادى قزوينى در همان آغاز ظهور به حضرت باب مؤمن شدند و از حروف حىّ محسوب گشتند. جناب ملاّمحمّد علی برادر کوچکتر (٧٧) که شوهر مرضيّه (خواهر طاهره) بود سرانجام در حوادث قلعه شيخ طبرسى بشهادت رسيد. امّا ميرزا محمّد هادى برادر بزرگتر در مهالک داخل نشد و زنده ماند و سرانجام به ميرزا يحيى ازل پيوست. از قرائن بر ميآيد که ملاّعبدالوهّاب به دارالشّفائى شهرت داشته است. (٧٨) بهرحال حضرت باب در آثار مبارکه حضرتشان جناب ملاّعبدالوهّاب را با کمال مرحمت عالم جليل تصريح فرموده‌اند. از جمله در توقيع مبارک مربوط به زيارت جامعه صغيره در مورد ملاّمحمّد علی پسر ملاّعبدالوهّاب ميفرمايند: ".‌.‌.‌اخى محمّد علی نجل العالم الجليل الحاجّ عبدالوهّاب القزوينى." (٧٩) ملاّعبدالوهّاب صاحب پسر ديگرى بنام آقا ميرزا يوسف دارالشّفائى بوده (٨٠) که به امر بديع مؤمن نگشته است. سيّد جواد موسوى خوانسارى (٨١) که بدرخواست ملاّعبدالوهّاب اجازات او را بسال ١٢٤٨ هجرى قمرى ( ١٨٣٢ميلادى) جمع نموده در آغاز مجموعه از وى بعنوان مولاى جليل و عالم نبيل و قدوه و زبده اهل تحقيق و تدقيق ياد کرده است. (٨٢) از ملاّعبدالوهّاب در کتب شرح حال بسيار تجليل گشته و آقا بزرگ طهرانى در کتاب "الکرام البرره" چند صفحه به بيان احوال و آثار او اختصاص داده و نامبرده را از بزرگان علماء قرن سيزدهم (نوزدهم ميلادى) دانسته است. ملاّعبدالوهّخاب در هشتاد و سه سالگى هنگاميکه در نجف مقيم بود سخت بيمار گرديد و وصيّت نمود که پس از مرگ او را در کنار مرقد حضرت علی عليه بهاءالله دفن نمايند. لذا پس از صعودش در محرّم سال ١٢٦٤ هجرى قمرى ( دسامبر ١٨٤٧ ميلادى) او را در حرم حضرت علی دفن نمودند. (٨٣)

زير نويس بخش دوم
اجداد و منسوبان جناب طاهره
١- لغت نامه دهخدا. ذيل نام برغان .

٢- گلريز. مينودر يا باب الجنّة قزوين. جلد نخست‌، ص ٣٢٩.

٣- معلّم حبيب آبادى. مکارم آلاثار. جلد پنجم، ص ١٧٠٧. بنقل از کتاب معروف "امل آلامل في علماء جبل عامل" تأليف شيخ محمّد بن حسن حرّ عاملی. اين کتاب حاوى شرح احوال بيش از دويست تن از علماء اسلام و از جمله يکى از معاصران مؤلّف جدّ اعلاى طاهره ملاّمحمّد کاظم طالقانى است . کتاب مذکور دو بار بترتيب در طهران و نجف در سالهاى ١٣٠٢ و ١٣٠٦ هجرى قمرى(١٨٨٤ و ١٨٨٨‌ميلادى) بطبع رسيده است. در مجلّد دوّم کتاب امل آلامل طبع نجف (١٣٠٦ هجرى قمرى) در خصوص جدّ اعلاى جناب طاهره چنين آمده است: "مولانا محمّد کاظم الطّالقانى اصلاً القزوينى مسکناً، من افاضل المعاصرين کان مدرّساً في مدرسة نوّاب في قزوين، مات في المحرّم سنة ١٠٩٤" (ص ٢٩٥).

٤- نام پدر ملاّمحمّد، ملاّمحمّدتقى و نام جدّش ملاّمحمّد جعفر بوده که شخص اخير فرزند ملاّمحمّد کاظم طالقانى است. ( رجوع فرمايند از جمله به: معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد پنجم‌، ص ١٧٠٧).

٥- رجوع فرمايند به:
الف- طهرانى آقا بزرگ. نقباء البشر. ص ٢١٨.
ب- تنکابنى. قصص العلماء. ص ١٩.
٦- رجوع فرمايند از جمله به:

الف- اعتماد السّلطنه. خيرات حسان‌. جلد دوّم‌، ص ١٤٢.

ب - رجبى. مشاهير زنان ايرانى و پارسى گوى. ص ٢٠٩.
پ- امين. اعيان الشّيعه. جلد دوّم‌، ص ٦٨.

٧- مؤلّف کواکب الدريّه ( عبدالحسين آواره) در مجلّد نخست از کتاب مذکور (ص ٦٠) به فرزند ديگرى از ملاّمحمّد برغانى بنام حاج شيخ جواد اشاره کرده ولی اين نکته در منابع موثّقِ موجود نيامده است.

٨- از جمله رجوع فرمايند به:

الف- معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد پنجم‌، ص ١٧٠٩.

ب- بامداد. رجال ايران‌. ص ٢٠٣.

٩- اجداد ميرزاى قمى اصلاً اهل شفت از توابع شهر رشت بودند ولی تولّد او بسال ١١٥٢هجرى قمرى(١٧٣٩ميلادى) در يکى از توابع بروجرد واقع گشت. تحصيلات دينيّه او در شهرهاى مختلف ايران بود. سرانجام به عتبات عاليات رفت و اجازه اجتهاد گرفته به ايران مراجعت نمود. وى از برجسته‌ترين علماء و فقهاء شيعى زمان خويش بود. کتاب قوانين الاصول او که نام اصليش قوانين المُحکمه است بنظر بسيارى از بزرگان شيعى ناسخ کتب اصول پيشينيان است. ميرزاى قمى سالها در شهر قم اقامت داشت و بدين روى به قمى شهرت يافت. وى در سال ١٢٣١ هجرى قمرى (١٨١٥ميلادى) در آن شهر در گذشت ( مکارم الآثار معلّم حبيب آبادى، جلد سوم صص ٩١٩-٩١١). بشرحى که در تاريخ امر بهائى در شهر قم نوشته‌ام چند تن از بستگان ميرزاى قمى بعدها در ظلّ امر بديع وارد شده‌اند.

١٠- تنکابنى. قصص العلماء. ص ٢٢.

١١- تنکابنى‌. قصص العلماء‌. ص ١٩. مؤلّف از قول ملاّمحمّد‌تقى نقل نموده که نامبرده در اصفهان شواهد ربّوبيّه ملاّ صدرا را تدريس ميکرده است.

١٢- فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوّم‌،‌ص ٣٠٦.
١٣- از جمله رجوع فرمايند به:
الف- تنکابنى. قصص العلماء. ص ٢٢.
ب- بامداد. رجال ايران‌. ص ٢٠٣.

١٤- آقا سيّد علی طباطبائى (١٢٣١-١١٦١ هجرى قمرى برابر با ١٨١٥-١٧٤٨ ميلادى) اصلاً اصفهانى و از فقهاء و علماء بسيار مشهور شيعى ساکن عراق بوده است. وى با ميرزاى قمى اختلاف مشرب داشته است. شاگردان طباطبائى از برجسته‌ترين علماء شيعى عصر بوده‌اند. بنظر برخى جنابان شيخ احمد احسائى و سيّد کاظم رشتى نيز نزد او مدّتى تلمّذ کرده‌اند. عنوان کامل کتاب رياض المسائل از او " رياض المسائل فى بيان احکام الشّرع بالدلائل " است. اين کتاب به شرح کبير شهرت دارد و لذا سيّد علی به صاحب شرح کبير نيز معروف است. براى آگاهى‌بيشتر‌از‌احوال سيّد‌علی طباطبائى از جمله رجوع فرمايند به:

الف- موسوى. روضات الجنّات‌. ص ٤١٤.
ب- تنکابنى. قصص العلماء‌. ص ١٣٩.

پ- معلّم حبيب ابادى. مکارم الآثار. جلد سوم‌، صص ٩١١-٩٠١.

١٥- تنکابنى. قصص العلماء‌. صص ٢٠-١٩.

١٦- شيخ جعفر نجفى اصلاً ازاحفاد مالک اشتر است. وى در سال ١١٥٦ هجرى قمرى (١٧٤٣ميلادى) در نجف تولّد يافت. شيخ جعفر از مشهورترين فقهاء و علماء عصر خويش بود. کتب متعدّدى تأليف کرده که معروفترين آنها کتاب کشف الغطاء است. بدين علّت به شيخ جعفر کاشف الغطاء نيز معروف است. وفات شيخ جعفر در حدود سالهاى ١٢٢٨-١٢٢٧هجرى قمرى ( ١٨١٣-١٨١٢ميلادى) در نجف واقع گشت ( معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد سوّم، صص ٨٥٦-٨٥٢).

١٧- رجوع فرمايند به:
الف- مدرّسى. ريحانة الادب. جلد نخست‌، ص ٢٤٧.
ب- تنکابنى. قصص العلماء‌. ص ٢٣.
١٨- تنکابنى. قصص العلماء. صص ٣٢-٣١.
١٩- از جمله رجوع فرمايند به:
الف- فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد سوّم، ص ٣٠٧.
ب- بامداد. رجال ايران‌. صص ٢٠٤-٢٠٣.

٢٠- عين اجازه اجتهاد‌در‌کتاب قصص‌العلماء صص ٢٦-٢٥ آمده است.

٢١- تنکابنى. قصص العلماء.‌صص ٢٧-٢٦.

٢٢- براى آگاهى از احوال حاج ميرزا آقاسى از جمله رجوع فرمايند به کتاب حضرت باب اثر نگارنده سطور، خصوصاً صص ٣٢٤-٣٢١.

٢٣- تنکابنى. قصص العلماء. صص ٢٩-٢٧.

٢٤- براى آگاهى از احوال سيّد محمّد تقى قزوينى از جمله رجوع فرمايند به:

معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد ششم‌، صص ١٩٦٨-١٩٦٧.

٢٥- رجوع فرمايند از جمله به:
الف- تنکابنى. قصص العلماء. ص ٢٩.
ب- فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد سوّم ،ص ٣٠٨.

٢٦- تنکابنى. قصص العلماء. ص ٣٣. براى اطّلاع از موارد حرمت يا حليّت غِناء در اسلام از جمله رجوع فرمايند به رساله غِناء نازل از قلم حضرت ربّ اعلى. محتواى اين رساله مبارکه در کتاب حضرت باب تأليف نگارنده سطور صص ٨٢٠-٨١٩ باختصار توضيح گرديده است.

٢٧- تنکابنى. قصص العلماء. ص ٢٣.

٢٨- رجوع فرمايند به زير نويس صفحه ٢٦٩ The New History ترجمه انکليسى تاريخ ميرزا حسين همدانى.

٢٩- مأخذ بالا. ص ٣٤.

٣٠- تنکابنى در قصص العلماء در اين خصوص مينويسد: ".‌.‌. شهيد ثالث .‌.‌. بدارالسّلطنه قزوين نزول اجلال فرمود و مرحوم حاجى ملآّ عبدالوهّاب قزوينى که از علماء آن ديار است و شهره امصار و از رؤساى آن اعصار در مقام کفالت و رواج و اشتهار شهيد ثالث از هر جهت بر آمده‌." ص٢٢.

٣١- مأخذ بالا. ٤٣-٤٢.
٣٢- مأخذ بالا. ص ٤٤.

٣٣- بايد توجّه داشت مراد از شهيد اوّل محمّد شمس الدّين مکنّى به ابو عبدالله صاحب کتاب لمعه دمشقيّه است که بفتواى قاضى برهان الدّين مالکى و عباد بن جماعه در سال ٧٨٦ هجرى قمرى (١٣٨٤ميلادى) بقتل رسيده است. شهيد ثانى زين الدّين بن علی عاملی صاحب شرح لمعه است که در سال ٩٦٥ هجرى قمرى (١٥٥٧ميلادى) در عهد سلطان سليم مقتول گشته است ( رجوع فرمايند از جمله به لغت نامه دهخدا ذيل شهيد اوّل و شهيد ثانى). برخى قاضى نورالله شوشترى را شهيد ثالث دانسته‌اند. قاضى نورالله ( ١٠١٩-٩٥٦هجرى قمرى برابر با ١٦١٠-١٥٤٩ميلادى) محدّث و فقيه اصولی و قاضى لاهور از برجسته‌ترين علماى شيعى در عصر صفويّه است. وى صاحب يکصد و چهل تأليف است. قاضى نورالله بعلّت تعلّق به مذهب شيعى هنگام تعذيب وسيله فرّاشان جهانگير شاه هندى در گذشت. گروهى نيز نفوس ديگرى را بعنوان شهيداوّل، شهيدثانى و شهيد ثالث نام برده‌اند( در اين خصوص از جمله رجوع فرمايند به: معلّم حبيب‌آبادى . مکارم الآثار. جلدپنجم، ص ١٧١٤.

٣٤- ماده تاريخ مرگ او از جمله در عبارت "تقى قطب دين شهيد" در شعر زير آمده است:

حيف از شهيد ثالث آن قطب و نجم دين
کو بُد بزهد و علم و عمل در‌جهان وحيد
گشت او قتيل و گفت بتاريخ او خرد
گرديده آه و داد تقى قطب دين شهيد

٣٥- هفت تن از پسران حاج ملاّمحمّد تقى مجتهد بوده‌اند و آنها علاوه بر ملاّ محمّد شوهر طاهره عبارتند از‌: ملاّ عبدالله، شيخ باقر، شيخ صادق، ملاّمحمود، شيخ جعفر و شيخ عيسى. سه پسر ديگر ملاّ محمّد ةقى نيز از علماء شيعى بوده‌اند و خصوصاً ميرزا ابوالقاسم صاحب تأليفات بوده است.

٣٦- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار تنکابنى از جمله رجوع فرمايند به پژوهش نگارنده تحت عنوان "منابع تاريخ امر بهائى" مندرج در مجلّد هفتم خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، صص١١١-١١٠.

٣٧- در اينجا براى آنکه خوانندگان گرامى با شيوه نگارش حاج ملاّمحمّد‌تقى برغانى آشنا شوند فقراتى از عين اجازه اجتهاد را که براى ملاّمحمّد تنکابنى صادر کرده است نقل مينمائيم:

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمدلله الذّى خلق الخلق بقدرته و جعلهم آية لربوبيّة فهذا اهّم من الضّلالة بنصب الادّلة الواضحة و الحجج اللاّمعة ببعث سفرائه و رسله الذّين يرغبونهم في جزيل ثوابه و يرهبونهم عن شديد عقابه کى لايکون عليه بعده حجّة ليهلک من هلک عن بنيّة و الصّلوة و السّلام على اشرف العصر الذّى دان لمفخره ارباب المفاخر و طأطأ لفخره کلّ فاخر المبعوث الى يوم البعث و المبحوث عنه کلّ البحث. فضّله الله من کرامته بمالم يتفضّل على احدٍ مِن بريّته و قرن الاعتراف بنبوّته مع الاعتراف بلا هويّته خاتم انبيائه و رسله محمّد صاحب الشّريعة الناسّخة و البيّنات الباهرة. ثمّ السّلام على خازن علم‌الله و ترجمان وحى‌الله لسان‌الله و عين‌الله و جنب‌الله الذّى فضّله‌الله على جميع بريّته فى آية مباهلة کتابه و خليفته فى باطن فرقانه و ظاهره الامام الغالب علي‌ابن ابي طالب و على اهل بيته الطّاهرة و النّجوم الزّاهرة حجج‌الله الباهرة المأمونين عن السّهو في السّرّاء و الضّرّاء المعصومين عن الزّلة و الخطاء صلوات الله و سلامه و برکاته عليهم اجمعين. امّا بعد فقد استجازنى الفاضل الزّّکىّ و العالم الالمعى جناب الملاّ ميرزا محمّد التّنکابنى صاحب الفهم الجلىّ و الاستعداد القوى للعروج الى معارج الاحکام و الخوض في مسائل الحلال و الحرام و تحققّ استقامة فهمه و معرفته فى علمه و صلاحه و احتياطه في دينه و اهتمام في تحصيل احکامه باستفراغ وسعه بجِدّه و اجتهاده فسارعت الى تنجيز طلبه و اجابة دعوته جرياً على عادة علمائنا الابرار و اقتفاء لآثار اسلافنا الاخيار فاجزت له ان يروى عنّى مقروآتى و مسموعاتى من الاخبار المرويّة عن أئمّتنا سلام الله عليهم في الاصول و الفروع .‌.‌. و اجزت له ان يروى عنّى و عن مشايخ اجازتى.‌.‌.‌وفقّه الله تعالى بمحمّد و آل خيرالبريّات. کتبه بيمينه الرّاجى لعفو الاحد الصّمد محمّد‌تقى بن محمّد.

٣٨- معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد پنجم، ص ١٧١.

٣٩- تنکابنى. قصص العلماء. ص ٣٠.

٤٠- از ديگر اثار ملاّمحمّد‌تقى رساله‌اى در ردّ رساله ميرزاى قمى، رساله در طهارت و نماز و روزه، رساله در نماز جمعه. رساله در نماز قضاء و رساله در ديات را توان نام برد. (معلّم حبيب ابادى. مکارم الآثار. جلد پنجم‌، صص ١٧١٢-١٧١١).

٤١- مقاله شخصى سيّاح. ص ٣٢.
٤٢- تنکابنى. قصص العلماء.‌ص ٩١.
٤٣- مأخذ بالا. ص ٢٩.
٤٤- مأخذبالا. ص ٩١.
٤٥- مأخذ بالا. صص ٩٢-٩١.
٤٦- منابع احوال و اثار آمنه:

الف- تحقيقات اختصاصى نگارنده سطور از اعضاء خاندان شهيدى قزوين.

ب- رجبى. مشاهير زنان ايرانى و پارسى گوى. صص ١٠-٩.
پ- امين. اعيان الشّيعه. جلد دوّم‌، ص ٧.

٤٧- براى آگاهى بيشتر از احوال فاطمه خانم قزوينى مادر بزرگ جناب طاهره از جمله رجوع فرمايند به :

الف- رجبى. مشاهير زنان ايرانى پارسى گوى‌. صص ١٧٩-١٧٨.

ب- امين. اعيان الشّيعه. جلد سوّم، ص ١٥٩.
٤٨- از جمله رجوع فرمايند به:

الف- The New History ترجمه انگليسى تاريخ ميرزا حسين همدانى. صص ٢٦٩، ٢٧٠ و٢٧٣.

ب- کتاب طاهره Tahirih جناب مارثا روت‌، صص ٧٠-٦٩.

٤٩- معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد پنجم، ص ١٧٠٧. بايد توجّه داشت که محمّدعلی مدرّس تبريزى در ريحانة الادب، جلد نخست ص ٢٤٨، بنقل از برخى مآخذ ديگر در گذشت ملاّمحمّد صالح را در فاصله سالهاى ١٢٧٥-١٢٧٠ هجرى قمرى (١٨٥٨-١٨٥٣) ميلادى نوشته است.

٥٠- از جمله رجوع فرمايند به:

الف- مدرّس تبريزى. ريحانة الادب. جلد نخست‌‌،‌ص ٢٤٨.

ب- تنکابنى. قصص العلماء. ص ٩٣.

٥١- نام اصلی کتاب " غنيمة المعاد في شرح الارشاد" است . بتصريح آقا شيخ بزرگ طهرانى در کتاب " الذّريعه الی تصانيف الشّيعه" ، جلد شانزدهم ص ٧١، مجلدّات چهاردگانه کتاب " غنيمة المعاد في شرح الارشاد" در فاصله سالهاى ١٢٤٦-١٢٢٥ هجرى قمرى (١٨٣٠-١٨١٠ ميلادى) تأليف گرديده‌است. مدرّس تبريزى در ريحانة الادب، جلد نخست ص ٢٤٨، کتاب غنيمة المعاد را در بيست و چهار مجلّد ميداند.

٥٢- نام اصلی کتاب" بحرالعرفان و معدن الايمان في تفسير القرآن " است. تنکابنى در قصص العلماء صفحه ٩٢ آنرا در هفت مجلّد و مدرّس تبريزى در ريحانة الادب (جلد نخست‌، صفحه ٢٤٨) در هفده مجلّد دانسته است.

٥٣- اين کتاب در سال ١٣٨٠ هجرى قمرى (١٩٦٠ ميلادى‌) با مقدّمه‌اى از ابوالحسن شعرانى وسيله مطبعه اسلاميّه در طهران بطبع رسيده است.

٥٤- از ديگر آثار ملاّمحمّد‌صالح تفسير صغير، تفسير بسيط، معدن البکاء، مخزن البکاء، منبع البکاء و اعمال السّنه را توان نام برد. رجوع فرمايند از جمله به:

الف- تنکابنى. قصص العلماء‌. ص ٩٢.
ب- مدرّس تبريزى. ريحانة الادب. جلد نخست‌، ص ٢٤٨.
٥٥- از جمله رجوع فرمايندبه:
الف- تنکابنى. قصص العلماء. ص ٢٠.
ب- فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ‌. جلد سوّم‌، ص ٣٠٦.

٥٦- فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ‌. جلد سوم‌، صص ٣١٠-٣٠٩. جناب ملاّ محمّد علی از جمله در عبارات زير به معرفت و اطاعت خويش از حضرت باب اشاره کرده است: " و بعد قد بلّغنا الرّسول ما کان مأموراً و سمعناه امره و قد کنّا لالواحه من النّاظرين. قد اکرمنا الله عزّ وجلّ من ملاحظة الالواح معرفة ارکان التّوحيد و تبيّن الرّشد من الغىّ و انّا ان شاءالله لامره من المطيعين."

٥٧- از جمله مدارک ديگر که به ايمان جناب ملاّ محمّد علی برغانى به امر بديع اشاره کرده‌اند عبارتند از:

الف- معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد پنجم‌، ص ١٧١٤.

ب- بامداد. رجال ايران‌. ص ٢٠٤.
٥٨- ريحانة الادب. جلد نخست‌، ص ٢٤٨.
٥٩- المأثر و الآثار. ص ١٤٤.
٦٠- از جمله رجوع فرمايند به:

الف- معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد پنجم‌، صص ١٧١٠-١٧٠٨.

ب- گلريز. مينو در يا باب الجنّه قزوين‌، جلد نخست‌، ص ٣٣٠.

٦١- مدرّس تبريزى در ريحانة الادب‌، جلد نخست‌، صفحه ٢٤٨‌، سال در گذشت ملاّمحمّد علی را حدود ١٢٧٠هجرى قمرى نوشته است.

٦٢- نگارنده برخى از تأليفات خطّى جناب ملاّمحمّدعلی را نزد احفاد خاندان برغانى در قزوين و در بخش کتب خطّى در کتابخانه‌هاى ملک طهران و مسجد سپهسالار طهران ديده است. از محتواى آن کتب مقامات فضل و کمال جناب برغانى کاملاً مشهود است.

٦٣- معلّم حبيب آبادى در کتاب مکارم الآثار، (جلد پنجم‌، صفحات ١٧٠٨و١٧١٠) دو صفحه از اين کتاب را گراور کرده است. شيخ عبدالحسين فرزند ملاّمحمّد علی شرحى بر اين کتاب نوشته است.

٦٤- آقابزرگ طهرانى در مجلّد يازدهم از کتاب الذّريعه الی تصانيف الشّيعه (صفحه ٣١٧) شرحى در خصوص محتواى جلد پنجم و هشتم کتاب نوشته است. جلد هشتم کتاب رياض الاحزان داراى دو مقدّمه و يک خاتمه و دوازده مجلس و نام آن " جنّة الرضّوان" است. جلد پنجم کتاب نيز "جنّة النّعيم" نام دارد و حاوى دو مقدّمه و يک خاتمه و بيست و شش مجلس است. اين جلد با عبارات "حمدِ ذرّات و ثناىِ موجودات مخصوص ذات حضرت معبوديست که .‌.‌.‌" آغاز ميگردد.

٦٥- رجوع فرمايند به:

الف- طهرانى. الذّريعه الی تصانيف الشيّعه‌. جلد يازدهم‌، ص ١٥٥.

ب- مدرّس تبريزى. ريحانة الادب‌. جلد نخست‌، ص ٢٤٨.

پ- معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد پنجم‌، صص ١٧١٠-١٧٠٧.

٦٦- نام اجداد آقا سيّد حسين و بحقيقت اجداد اوّليّه جناب طاهره از سوى مادر بترتيب زير است: آقا سيّد حسين بن امير ابراهيم بن امير محمّد معصوم بن محمّد فصيح بن امير اولياء حسينى.

٦٧- دائى آمنه، برادر فاطمه خانم، سيّد جواد قزوينى نيز چنانکه در متن اين کتاب بيان گرديده از علماء بزرگ قزوين بوده و درسال ١٢٧٨ هجرى قمرى (١٨٦١ ميلادى) در گذشته است( معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد ششم‌، ص ٢٢١١).

٦٨- عناوين تفصيلی برخى از آثار آقا سيّد حسين قزوينى چنين است:

الف- اختيار المذهب فيما يصحبه الانسان من الذّهب.
ب- براهين السّداد.

پ- الدّر الثّمين في الرّسائل الاربعين، شامل چهل رساله.

ت- مستقصى الاجتهاد في شرح ذخيرة العباد ( در ارث).
ث- المشترکات ( در رجال).

ج- معارج الاحکام، در شرح مسالک الافهام و شرايع الاسلام، در دوازده مجلّد.

چ- نظم البرهان .

٦٩- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار آقا سيّد حسين قزوينى از جمله رجوع فرمايند به:

الف- مدرّس تبريزى. ريحانة الادب‌. جلد سوم‌، صص ٢٩٣-٢٩٢.

ب- معلّم حبيب آبادى. مکارم‌الآثار. جلد دوّم‌، صص ٣٤١-٣٣٩ و جلد پنجم‌، ص ١٧٣٦.

پ- تنکابنى. قصص العلماء‌. ص ١٢٢.
٧٠- رجوع فرمايند به:
الف- طهرانى . الکرام البرره‌. ص ٢٨١.

ب- معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد ششم‌، ص ٢٢١١.

٧١- براى آگاهى بيشتر از احوال محمّد ابراهيم قزوينى از جمله رجوع فرمايند به:

الف- مدرّس تبريزى. ريحانة الادب‌. جلد سوّم‌، ص ٢٩٣.

ب- لغت نامه دهخدا. جلد سى و هشتم، ص ٢٧٩.

پ- معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد دوّم‌، ص ٣٤٠.

٧٢- از جمله اهمّ آثار او عبارتند از:
الف- اجوبة المسائل الفقهيّه و العقليّه.
ب- تتميم امل الآمل حرّ عاملی.
پ- تحصيل الاطمينان في شرح زبدة البيان‌.

٧٣- براى آگاهى بيشتر از احوال مير محمّد معصوم قزوينى از جمله رجوع فرمايند به:

الف- معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد دوّم‌، ص ٣٤٠.

ب- لغت نامه دهخدا. جلد سى و هشتم،‌ص ٢٨٢.
پ- مدرّس تبريزى. ريحانة الادب‌، جلد سوّم‌، ص ٢٩٣.
٦٤- اهمّ آثار مير محمّد معصوم بشرح زير است:
الف- حاشيه الهيّات .
ب- شرح اشارات خواجه‌.
پ- حاشيه بر حاشيه خضرى بر شرح تجريد قوشچى.
ت- حاشيه شفاء.
٧٥- سمندر. تاريخ سمندر و ملحقّات‌. صص ٤٩٥-٤٩٤.
٧٦- از جمله رجوع فرمايند به:
الف- سمندر. تاريخ سمندر. صص ٩٩-٩٧.
ب- محمّد حسينى. حضرت باب‌. ص ٣٢٥.
٧٧- نوائى. فتنه باب‌. ص ٧٢.

٧٨- گلريز. مينودر يا باب الجنّه قزوين. جلد نخست‌، صص ٣٤٥، ٤٧١‌و٨٢_٦٨١. اين نکته در مجلّد پنجم مکارم الآثار معلّم حبيب آبادى‌( ص ١٧٣٨) نيز آمده است.

٧٩- فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ‌. جلد سوّم‌، ص ٣٠٥.

٨٠- گلريز. مينودر يا باب الجنّه قزوين‌. جلد نخست‌، ص ٣٤٥. مؤلّف بنام پسر ميرزا يوسف، ميرزا ابوتراب دارالشّفائى نيز اشاره کرده است.

٨١- برادر محمّد باقر موسوى خوانسارى مؤلّف کتاب روضات الجنّات.

٨٢- عين عبارات چنين است:" و بعد فهذه اجازات وافيات .‌.‌. للمولی الجليل و العالم النّبيل ذى الشّرف الاصيل، قدوة اهل التّحقيق و زبدة اهل التّدقيق، نخبة الانجاب و سليل الاطياب جناب الحاج ملاّ عبدالوهّاب" (معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد پنجم‌، زيرنويس (صفحه ١٧٣٨).

٨٣- براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار ملاّعبدالوهّاب قزوينى از جمله رجوع فرمايند به:

الف- معلّم حبيب‌ آبادى . مکارم الآثار‌، جلد پنجم‌، صص ١٧٤١-١٧٣٦.

ب- طهرانى. الکرام البرره‌. ص ٨٠٩ و بعد.
پ- تنکابنى. قصص العلماء. ص ٧٦ و بعد.

ت- گلريز. مينودر يا باب الجنّه قزوين‌. جلد نخست‌، صص ٣٤٥، ٤٧١‌و٨٢_٦٨١.

ث- فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ‌. جلد سوم‌، صص ٣٠٥ و ٣٠٤.

بخش سوم
تولّد‌و‌روزگار‌کودکى‌و‌نوجوانى‌جناب‌طاهره

بتصريح حضرت ولىّ امرالله جناب طاهره در سال ١٢٣٣ هجرى قمرى (١٨١٧ ميلادى) در قزوين تولّد يافت. (١) اين سال هرگز در تاريخ جهان فراموش نمى شود زيرا تولّد جمال‌ابهى در آن واقع شده است. اکثريّت قريب باتّفاق وقايع نگاران بهائى و غير بهائى تولّد طاهره را در همين سال دانسته‌اند. امّا مؤلّف کواکب الدّريّه (٢) سال تولّد وى را ١٢٣٠ يا ١٢٣١ هجرى قمرى (١٨١٤ يا١٨١٥ ميلادى) و دکتر علی الوردىّ سال ١٨١٤ ميلادى دانسته است‌. (٣) ايادى امرالله خانم مارثا روت باستناد قول افراد و نويسندگان مختلف در کتاب "طاهرهTahirih" با ترديد تولّد او را در فاصله سالهاى ١٨٢٠-١٨١٧ ميلادى نوشته است. (٤) ولی در مقالات بعدى تولّد طاهره را بيقين سال ١٨١٧ ميلادى دانسته است. (٥) روز تولّد طاهره معلوم نيست و اينکه جناب فاضل مازندرانى بنقل از جناب نبيل زرندى نوشته است تولّد طاهره در همان شب تولّد جمال ابهى واقع گشت (٦) سهو قلم است و با توجّه به ترجمه انگليسى حضرت ولىّ امرالله تاريخ مذکور مبنائى ندارد. زيرا نبيل تنها تصريح بر سال تولّد طاهره دارد. (٧) بايد دانست کتابى که در صفحه نخست آن تاريخ دقيق تولّد طاهره قيد گرديده بوده همراه با ديگر کتب و اوراق و لباسهاى او پس از شهادتش وسيله اعداء سوزانيده شده است. (٨)

طاهره خيلی زود، شايد در هفت ماهگى زبان باز کرد و راه رفتن آغاز نمود. (٩) از آغاز حيات ثابت نمود که خداوند او را براى جنبش و ايراد سخن آفريده است. کودکى شيرين زبان بود و از همان دوران در هوشيارى و آگاهى همگان را حيران مينمود. تولّد او همراه با افزايش چشمگير ثروت و شهرت پدرش گشت. وجودش از هر جهت موجب سرور اعضاء خاندان برادران برغانى بود. طاهره در آغوش گرم مادرش " آمنه " پرورش يافت. مادر دانشمند و زيبائى که با همه وجود مفتون او و زيبائى خيره کننده وى بود. روايات موجود حاکى از آن است که مادر طاهره نيز از زيبائى بى‌نظيرى بهره گرفته بود. (١٠) وى دختر ملاّمحمّدعلی قزوينى و از طرف مادر از نوادگان آقا سيّد حسين قزوينى از مشاهير علماى شيعى ايران بود.

نام اصلی طاهره فاطمه بود (١١) نامى که پدرش (ملاّمحمّدصالح) به وى داده بود. (١٢) ولکن هم پدر و هم بستگان ديگر بپاس احترام به فاطمه خانم مادر بزرگش از تکرار نام فاطمه احتراز داشتند و او را در خانه امّ‌سلمه ميخواندند. (١٣) اينست که حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة الوفاء و در بخش مربوط به حيات طاهره ميفرمايند:" اسم مبارکش امّ‌سلمه بود" (ص ٢٩١). طاهره در ميان اعضاء خاندان و نزديکان خويش به زريّن تاج و زکيّه نيز ملقّب بود. (١٤)

خواهر کوچکتر طاهره مرضيّه نام داشت و او نيز در جمال و کمال آيتى بود. بطوريکه بعداّ خواهد آمد مرضيّه با ملاّ‌محمّد‌علی قزوينى پسر دائى خود ازدواج کرد و همراه جناب طاهره به کربلا رفت و پس از ظهور حضرت باب بدان حضرت مؤمن گشت. طاهره خواهر کوچکتر ديگرى داشت بنام ربابه. ربابه نزد پدر، عمو، طاهره، ملاّمحمّدعلی قزوينى و برادر خويش ميرزاعبدالوهّاب تحصيل زبان عربى، ادب فارسى، فقه، اصول، تفسير و حديث کرد و فلسفه را نزد شيخ ملاّ آغا حکمى آموخت. وى با ميرزا هبة‌الله قزوينى ( رفيعى) ازدواج کرد. ربابه واعظى بى‌نظير و در مسائل فقهى صاحب فتوى بود. معروف است که همواره به مستمندان و درماندگان کمک مينمود و در سخن رانيهاى خويش ناصرالدّين شاه و بستگان او و درباريان را بباد انتقاد ميگرفت ولکن هيچگاه در مهلکه و يا معرض خطر قرار نگرفت. نگارنده مدرکى دالّ بر ايمان ربابه به امر جديد تا کنون نيافته و باحتمال قوى نامبرده به امر مبارک مؤمن نبوده است. ربابه در سال ١٢٩٧ هجرى قمرى( ١٨٧٩ ميلادى) در گذشت. (١٥) غالب نفوسى که به بيان شرح حيات طاهره پرداخته‌اند او را صاحب چند برادر و خواهر دانسته‌اند. حال آنکه جناب فاضل مازندرانى مينويسد: " حاجى ملاّ‌محمّد صالح را دو دختر و يک پسر بود". (١٦) جناب ملک خسروى نيز با اين قول موافقت دارد. (١٧) جناب سمندر در تاريخ خود مينويسد: "از جمله اولاد حاجى ملاّ صالح مزبور دو دختر بوده امّ‌سلمه خانم و مرضيّه خانم و هر دو عالمه و فاضله بوده‌اند" (‌صفحه ٣٤٤). از بيان جناب سمندر معلوم ميشود که ملاّ‌محمّد صالح اولاد ديگر نيز داشته است. سمندر هنگام بيان کيفيّت ورود جناب طاهره به قزوين پس از مراجعت از سفر کربلا مينويسد:" .‌.‌. تا اينکه اخبار و مراسلات از آن صفحات به ايران و پدرش مرحوم حاجى ملاّ صالح رسيد که پسر خود را با جمعى از اعزّه و محترمين فرستاد و ايشان را به قزوين آوردند." ( ص ٣٤٩). جناب نبيل زرندى نام يکى از برادران جناب طاهره را ميرزا عبدالوهّاب دانسته و نوشته که نامبرده به امر مبارک مؤمن بوده ولکن خدمتى از او ظاهر نگشته است. (١٨) همسر ميرزاعبدالوهّاب دختر ملاّ‌محمّد تقى برغانى عموى او و نامش امّ‌کلثوم بوده است. امّ‌کلثوم در سال ١٢٢٤ هجرى قمرى ( ١٨٠٩ ميلادى) در قزوين تولّد يافت و مقدّمات ادب فارسى و عربى و معارف اسلامى را نزد عمّه پدرش، ماه شرف قزوينى، فرا گرفت. سپس نزد پدر و نيز عموى خود ملاّمحمّد صالح برغانى به تحصيل فقه و اصول پرداخت. فلسفه را نيز از ملاّ آغاحکمى قزوينى آموخت. امّ‌کلثوم خود سالها به زنان معارف اسلامى تدريس مى نمود و کتابخانه‌اش را در سال ١٢٦٨ هجرى قمرى ( ١٨٥٢ ميلادى) وقف طلاّب علوم دينى کرد و توليت آنرا نخست به همسرش ميرزا عبدالوهّاب و پس از مرگ او به پسر ديگر ملاّمحمّد‌صالح شيخ حسن سپرد. امّ‌کلثوم صاحب تأليفاتى است که از جمله آنها تفسير سوره فاتحه قرآن شريف را توان نام برد. نامبرده اگرچه به امر اعظم مؤمن نگشت ولکن به جناب طاهره مهر فراوان داشت. (١٩) ميرزا عبدالوهّاب چنانکه خواهد آمد جامع معقول و منقول و در بيان و ايراد خطابه در عصر خويش بى‌نظير بود. ايادى امر‌الله جناب ميرزا حسن اديب طالقانى در شرح مختصر مربوط به حيات جناب طاهره در خصوص ميرزا عبدالوهّاب مينويسد: "چنانکه اين فانى در مبادى جوانى کتاب قبسات را در فلسفه در خدمت مرحوم ميرزا عبدالوهّاب قزوينى برادر حضرت طاهره تحصيل ميکردم"‌. (٢٠) جناب آقا محمّد مصطفى بغدادى در رساله شرح حيات جناب طاهره به برادران طاهره اشاره کرده است. (٢١) آنچه بديهى است طاهره چند برادر داشته است. اين نکته از کتاب تذکرة الوفاء ( ص ٢٧٥) و نيز کتاب God Passes By (ص ٧٣) بخوبى روشن ميشود. زيرا حضرت عبدالبهاء و حضرت ولىّ امرالله به برادران طاهره اشاره فرموده‌اند. بهرحال بر پايه مدارک تاريخى موجود ملاّ محمّد صالح قزوينى شش پسر و چهار دختر داشته است. پنج تن از پسران وى بنامهاى ميرزا عبدالوّهاب، آقا ميرزا حسن، آقا شيخ محمّد، آقا شيخ عبدالحسين و آقا شيخ رضا مجتهد بوده‌اند و تنها يک تن آقا ميرزا محمّد علی قريب الاجتهاد بوده است. (٢٢)

از دوران کودکى جناب طاهره اطّلاع چندانى نداريم. آنقدر ميدانيم که عشقى فراوان به مادر خود داشته و با آنکه هميشه چند خدمتکار در خانه بوده‌اند کارهاى خويش و خانه را شخصاً انجام ميداده ، به مادرش کمک ميکرده و با زير دستان با نهايت عطوفت و ادب رفتار مينموده است. بدين جهت خادمان خانه بويژه اندرون بينهايت به وى عشق ميورزيده‌اند. (٢٣) طاهره با مادر خودش بسيار نزديک بوده و اگرچه مادرش به امر بديع مؤمن نشده ولکن اتّهامات وارده به طاهره را جميعاً ردّ ميکرده است. (٢٤) مردم قزوين از ايّام نوجوانى طاهره را دختر آقا و بعدها غالباً خانم ياد ميکرده‌اند. (٢٥) طاهره از همان دوران کودکى بر حسب ظاهر خوب تغذيه مينموده و از حکايتى که حضرت عبدالبهاء در اين باب فرموده‌اند روشن ميشود که به اصطلاح معروف اشتهاى خوبى داشته است. يکى از نسوان بهائى غرب که در عکّا در محضر حضرت عبدالبهاء شرفياب بوده و افتخار تناول غذا با آن حضرت را داشته بعّلت خوشمزه بودن غذا بيش از حدّ معمول تناول کرده و از اين جهت در باب اشتهاى خود از حضرت عبدالبهاء استدعاى بخشش نموده است. حضرت عبدالبهاء به وى فرموده‌اند: " فضيلت و تقوى عبارت از ايمان واقعى به حقّ است نه به اشتهاى بد و يا خوب. جناب طاهره اشتهاى خوبى داشت و هر هنگام که در باب آن از او توضيح ميخواستند ميفرمود در حديث قدسى آمده که يکى از صفات اهل فردوس تغذيه خوبِ مدام آنان است." (خلاصه و مفاد بيان مبارک)‌. (٢٦) هوش و استعداد بى‌نظير جناب طاهره پدرش، حاج محمّدصالح، را بر آن داشت که در همان آغاز خردسالی وى را تحت تعليم معلّم خصوصى ورزيده و آگاهى قرار دهد و خود نيز در تعليم مسائل و مباحث معارف زمان به وى کوشش نمايد. جناب ابوالفضائل در کتاب کشف الغطاء مينويسد: "اين دختر (طاهره) در سنّ شباب مبادى عربيّت و منطق و کلام و فقه و اصول و حديث را نزد والد خود و سائر اقارب خود تحصيل نمود و در اين معارف براعت يافت" (ص ٩٢). طاهره پس از چند سال تحصيل و تلمّذ نزد پدر و عموى خويش در معارف دينى و ادبى بحدّى از مهارت رسيد که پدرش با افسوس ميگفت "اگر اين دختر پسر بود خاندان مرا روشن مينمود و جانشين من ميگشت." (٢٧) شاهدان عينى حيات طاهره و مورّخان بهائى و غير بهائى استعداد عجيب علمى و ذکاوت و جمال بى نظير او را تصريح کرده‌اند. ميرزا محمّد‌تقى‌خان سپهر مورّخ معروف در مجلّد سوم از کتاب تاريخ قاجارّيه ( معروف به ناسخ التّواريخ) با آنکه با نهايت وقاحت اتّهامات نا روا بر جناب طاهره وارد کرده به جمال و کمال بى نظير نامبرده اعتراف نموده است. از جمله مينويسد: "اين دختر با اينکه روئى چون قمر و زلفى چون مشک اذفر داشت در علوم عربيّه و حفظ احاديث و تأويل آيات فرقانى با حظّى وافر بود." (ص ٢١٩). رضاقلی‌خان هدايت ديگر مورّخ شهير عصر قاجار که در وقاحت بيان نسبت به طاهره تالی سپهر است نيز بدين گونه از اين نادره زمانه تجليل کرده است. "چه زنى در کمال جمال بود و ملحده‌اى شيرين مقال"‌.‌(٢٨) ميرزامحمّد جعفر خان حقايق نگار مورّخ مخصوص دربار قاجار در مجلّد نخسست از تاريخ حقايق الاخبار ناصرى ( ضمن بيان واقعات سال ١٢٦٣هجرى قمرى) در خصوص طاهره مينويسد: "با‌وجود حسن‌‌و جمال و غنج و دلال در علوم معقول و منقول بحدّ کمال بود". بارى طاهره با روى "چون ماه انور" و موى سياه چون "مشک اذفر" و بقول جناب فاضل مازندرانى "با وجه مليح و اسمر و خالی بر گونه ايسر" (٢٩) از همان آغاز نوجوانى در محافل نسوان بر صدر مى نشست و به پيچيده ترين پرسش‌هاى آنان پاسخ کوبنده ميداد و در جمعِ رجالِ خاندانِ خويش نيز حلّ مشکلات دينيّه مينمود. اين بود که به پيشنهاد برخى از اعضاء خاندان برغانى و تقاضاى گروهى از نسوان آگاه شهر قزوين در بخش زنانه دانشگاه اسلامى شهر (مدرسه صالحيًه) بتدريس معارف دينى و ادبى پرداخت. (٣٠) بدين سبب و بعلّت اخلاق ملکوتى که داشت طاهره بى‌نهايت مورد احترام پدر، بستگان و مردم شهر بود.

زير نويس بخش سوم
تولّد‌و‌روزگار‌کودکى‌و‌نوجوانى‌جناب‌طاهره
١- God Passes By. ص ٧٣.
٢- آواره . کواکب الدّريّه. جلد نخست، ص ٦٠.

٣- وردى. لمحات اجتماعيّه. جلد دوم، ص ١٥٢. اطّلاعات مؤلّف در خصوص احوال شخصيّه طاهره مستند است به اقوال عبّود صالحى از منسوبان طاهره در کتاب خطّى " قرّة العين علی حقيقتها و واقعها".

٤- رجوع فرمايند به : Root. Tahirih, The Pure . pp 50-96.

٥- رجوع فرمايند از جمله به : Root. Tahirih's Message to The Modern World. Bahá'í World Vol. 8, p. 918.

٦- ظهور الحقّ. جلد سوم، ص ٣٣١.
٧- Dawn Breakers. ص ٦٢٨.

٨- از‌جمله رجوع فرمايند به‌کتاب طاهره اثر‌جناب مارثا روت، ص ٥٠.

٩- مستند به مصاحبه اختصاصى نگارنده با نواده امّ‌عام خدمتکار خانه حاج ملاّمحمّد صالح قزوينى ( پدر طاهره).

١٠- محمّد حسينى. پژوهش تحليلی در باب حيات طاهره. خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، جلد سوم، صص ٤٦ و ٦٢.

١١- God Passes By . ص ٧٢.
١٢- Dawn Breakers. ص ٧٢.
١٣- رجوع فرمايند به :
الف- تذکرة الوفاء اثر قلم حضرت عبدالبهاء. ص ٢٩١.
ب - گلپايگانى ابوالفضل. کشف الغطاء. ص ٩٢.

پ - فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد سوم. صص ٣١١-٣١٠.

١٤- .God Passes Byص ٧٣.

١٥- براى آگاهى بيشتر از احوال ربابه رجوع فرمايند به :

الف- رجبى. مشاهير زنان ايرانى و پارسى گوى. صص ١٠٤-١٠٣.

ب - امين. اعيان الشّيعه. جلد چهارم، صص ١٠٥-١٠٤.
١٦- ظهور الحقّ. جلد سوم، ص ٣١٠.
١٧- تاريخ شهداى امر. جلد سوم، صص ١٣١-١٣٠.
١٨- مطالع الانوار. ص ٢٨٤.
١٩- مآخذ احوال امّ کلثوم :

الف- اطّلاعات مکتسبه نگارنده از اعضاى خاندان شهيدى قزوين.

ب - رجبى. مشاهير زنان ايرانى پارسى گوى. صص ١٩-١٨.
پ -دائرة المعارف تشيّع. جلد دوم، ص ٥٠٨.
ث - امين. اعيان الشّيعه. جلد دوم، ص ٦٨.
٢٠- افنان. چهار ساله تاريخى. ص ٦٨.
٢١- مأخذ بالا. صص ٣٥-٣٤.
٢٢- رجوع فرمايند به :

الف- گلريز. مينودر يا باب الجنّه قزوين. جلد نخست، ص ٣٣٠.

ب - معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد پنجم، زير نويس ص ١٧٠٧.

٢٣- مستند به مصاحبات نگارنده با نواده امّ عام خدمتکار خانه حاج ملاّمحمّدصالح قزوينى و نيز تنى چند از بستگان غير بهائى جناب طاهره.

٢٤ - اين نکته مستند است به اقوال منسوبان جناب طاهره. از جمله رجوع فرمايند به کتاب "طاهره" جناب مارثا روت، ص ٧٢.

٢٥ - تاريخ سمندر و ملحقّات. صص ٧٣ و ٣٤٥.

٢٦ - ترجمه از مقاله خانم مرضيّه گيل در باب جناب طاهره تحت عنوان " جامه ابريشمين سپيد" The White Silk Dress مندرج در مجلّد نهم عالم بهائى، ص ٨١٤.

٢٧ - بيان حضرت عبدالبهاء در تذکرة الوفاء، صص ٢٩٢-٢٩١.

٢٨ - روضة الصّفاى ناصرى. ص ٤٢٩.

٢٩ - ظهور الحقّ. جلد سوم، ص ٣١١. ناسخ التّواريخ (مجلّد سوم تاريخ قاجاريّه، ص ٢١٩) در باب موى جناب طاهره عبارت " مشک اذفر" را بکار ميبرد که دلالت بر رنگ سياه موى آن جناب دارد. امّا دکتر علی‌الوردىّ در کتاب لمحات اجتماعيّه (جلد دوم، ص ١٥٢) موى جناب طاهره را بور و يا زرّين دانسته است. عين گفته نامبرده چنين است : "قد سميّت بزرّين تاج و هو اسم فارسىّ بمعنى التّاج الذّهبى لانّها کانت ذات شعر اشقر" ( گفته شده که طاهره به زرّين تاج موسوم بود که بمعناى صاحب تاج طلائى است. زيرا داراى موى طلائى رنگ بوده است."

٣٠ - مستند به اطّلاعات مکتسبه از خاندان شهيدى قزوين و نيز جناب نعمت‌اللّه ورتا عليه رضوان اللّه (وسيله نگارنده سطور).

بخش چهارم
ازدواج جناب طاهره

جناب طاهره يقيناً کمتر از پانزده سال و احتمالاً حدود سيزده سال داشت که به اجبار پدر و عموى خود ملاّ محمّد تقى با پسر عمويش ملاّ محمّد ازدواج نمود. (١) قرائن بسيار اين احتمال را تقويت مينمايد. براى مثال ميتوان به بيان مبارک حضرت عبدالبهاء استناد نمود که ميفرمايند: "قرّة‌العين که معروف آفاق است وقتى که مؤمن بخدا شد و منجذب بنفحات الهي گشت از دو پسر بزرگ خويش بيزار شد زيرا مؤمن نشدند و ديگر ابداً با آنها ملاقات نکرد و حال آنکه دو اولاد رشيد او بودند."(٢) از بيان مبارک استنباط ميشود که در حدود سالهاى ١٢٦٣-١٢٦٠ هجرى قمرى(١٨٤٧-١٨٤٤ ميلادى) که طاهره ٢٧ تا ٣٠ ساله بوده است پسرانش بيش از سيزده، چهارده سال داشته‌اند. دکتر علی الوردىّ نيز ازدواج طاهره را در چهارده سالگى دانسته است. (٣) جناب ابوالفضائل در کتاب کشف الغطاء مينويسد که طاهره : "پس از تکميل دروس بعقد مزاوجت عموزاده خود ملاّمحمّد نجل حاجى ملاّ تقى که امام جمعه قزوين گرديد منعقد شد." (ص ٩٢). بى‌ترديد مراد جناب ابوالفضائل از تکميل دروس تحصيلات عالی يا مقدّماتى است که در همان آغاز سالهاى نوجوانى (سيزده و يا چهارده‌سالگى) انجام گرفته است. (٤) اينکه پروفسور براون باحتمال ازدواج طاهره را پس از مراجعت به قزوين در سال ١٢٦٣ هجرى قمرى (١٨٤٧ ميلادى) دانسته است مبنائى ندارد. (٥) احتمالاً در اوان ازدواج طاهره بود که پدرش قريه‌اى از قراء نزديک قزوين را بدو بخشيد. طاهره نام آن قريه را بهجت آباد نهاده بود. (٦) ملاّمحمّد بعداً سالها در عتبات تحصيل نمود و پس از مراجعت به قزوين و قتل پدرش به امامت جماعت برگزيده شد. طاهره از ملآّ محمّد صاحب سه فرزند دو پسر و يک دختر شد. دکتر علی الوردىّ تولّد پسران طاهره، ابراهيم و اسمعيل، را در کربلا دانسته است. (٧) چنانچه روشن شود که جناب طاهره در زمان حيات جناب سيّد کاظم رشتى در کربلا اقامت نداشته بايد تولّد ابراهيم و اسمعيل در قزوين واقع شده باشد. پسران طاهره بعدها بدرجه اجتهاد رسيدند. آقا شيخ ابراهيم در برغان اقامت داشت و در همانجا درگذشت. وى غالباً در خصوص مادر خويش اظهار نظرى نمى نموده و در پاسخ پرسشهاى متعدّده مردم عادى و علماء سکوت ميکرده است. حال آنکه پسر ديگر طاهره آقاشيخ اسماعيل بر بالاى منبر از جماعت بابيّه انتقاد و تبرّى مينموده است. آقاشيخ اسماعيل پس از انجام تحصيلات عاليه در عتبات عاليات به قزوين برگشت. وى علاوه بر احاطه علمى واعظى بى‌نظير بوده و در هر مسجد و مجلس چون لب به سخن ميگشوده براثر سکوت و توجّه حاضران گوئى نفسها در سينه‌ها محبوس ميگشته است. (٨) شيخ اسماعيل پس از پدرش ملآّمحمّد مدّتى امام جمعه قزوين بوده است. (٩) از خاندان شيخ اسماعيل بعدها نوه دخترى او (پسر معصومه خانم) استاد نعمت‌الله ورتا(١٣٤٢-١٢٧٣ شمسى) در ظلّ امر مبارک وارد گشت. (١٠) جناب نعمت‌الله ذکائى‌بيضائى در مجلّد چهارم تذکره شعراى قرن اول بهائى و نيز نشريّه آهنگ بديع (سال ١٢٠ بديع، شماره هفتم) به احوال جناب ورتا اشاره نموده و از آثار او در آن مجلّد آورده است. سبب آشنائى اين بنده نگارنده نيز با جناب ورتا جناب ذکائى بيضائى بود. از همان روزهاى نخست آشنائى به وى ارادت مخصوص يافتم. مردى دقيق، عميق، حکيم، فاضل و در ادب فارسى استاد بود. زندگى ساده او نشان ميداد که به مظاهر فريباى عالم خاک توجّهى ندارد. با آنکه سخت به انزوا تمايل داشت خانه‌اش مرکز افاضه به ارادتمندانش بود و چه بسيار از فضلاء، ادباء و شعراء که به محضرش ميشتافتند و استفاضه مينمودند. در هر انجمن ادبى حضور ميافت از محضرش کمال استفاده ميشد. سالها همراه جناب ذکائى بيضائى به انجمن ادبى طهران ميرفت و اعضاء انجمن وجودش را مغتنم ميشمردند. از وى اشعار نغز، پرمغز، عميق و در اوج فصاحت در دست است که برخى از آنها در نشريّات بهائى و از جمله مجلّد چهارم تذکره شعراى قرن اول بهائى بطبع رسيده است. اميد است مجموعه آثار ارزشمند او هر چه زودتر بزيور طبع مزيّن گردد. نگارنده در اوقات معاشرت و مصاحبت با حضرت ورتا گاه از احوال طاهره و بستگان او پرسشهائى مينمود و استفاده ميکرد. موضوع ملاقات طاهره و مهد عليا مادر ناصرالدّين‌شاه که در اين کتاب آمده مستند به بيانات آن جناب است. ورتا همانگونه که مذکور گشت پسر معصومه خانم (نوه جناب طاهره) بود. پدرش حاج سيّد عزيزالله از دانشمندان و اعيان زمان خويش و اهل رضائيّه (اروميّه) بود. حاج سيّد عزيزالله به طهران کوچ و در ساوجبلاق اقامت کرده‌بود. ورتا سيزده ساله بود که پدرش را از دست داد. در ايّام جوانى در اثر زيارت کتاب فرائد تأليف جناب ابوالفضائل به امر بديع مؤمن شد. سالها از محضر فاضل و اديب شهير جناب عزيزالله مصباح استفاضه نمود. در سال ١٢٩٩ شمسى به‌خدمت دولت در آمد و در چند وزارت خانه و سازمان دولتى در طهران و ديگر شهرهاى ايران به‌خدمت پرداخت. در سال ١٣٢٧ شمسى بازنشسته شد و پس از يک کسالت طولانى در سى‌ام ارديبهشت سال ١٣٤٢ شمسى به‌ملکوت ابهى صعود نمود.‌(١١) امّا از برادران ناتنى (پدرى) شيخ اسماعيل، نامِ ميرزاحسين در مجلّد پنجم مکارم الآثار (ص ١٧١٧) آمده است.

نام دختر طاهره سارا بود ولی به آسيه نيز شهرت داشت. (١٢) از احوال وى آگاهى چندانى نداريم. آنقدر ميدانيم که او نيز چون مادر گراميش از جمال و کمال بهره کافى داشته و چند سال نزد مادر و نيز پدر بزرگ خويش حاج ملآّمحمّدصالح تلمّذ نموده است. و نيز ميدانيم که نامزد او آقا سيّد عبدالهادى قزوينى (فرزند حاج سيّد صادق قزوينى) از علماء جوان و مشهور قزوين بوده و در شيراز به امر جديد ايمان يافته و بدستور حضرت باب عازم عراق شده و از اصحاب جناب طاهره گرديده است. (١٣) آقاسيّد عبدالهادى سالها پس از شهادت طاهره حيات داشته و به جمال‌ابهى مؤمن و در بغداد و سپس در عکّا بحضور مبارک مشرّف گشته است. وى ساليان دراز در طهران با احباب محشور بوده و سرانجام در همان شهر در سال ١٢٩٣ هجرى قمرى (١٨٧٦ ميلادى) صعود نموده است. (١٤) امّا دختر طاهره با آنکه عاشق مادر بوده از موهبت ايمان محروم گشته است. وى اندکى پس از شهادت طاهره طاقت نياورده و از جهان خاک رخت بر بسته است. (١٥) آنچه مسلّم است هيچ‌يک از فرزندان طاهره به امر بديع مؤمن نگرديده‌اند. مستند نگارنده در باب عدم ايمان فرزندان طاهره علاوه بر اقوال مورّخان عصر قاجار از جمله دو بيان مبارک از حضرت عبدالبهاء نخست در کتاب تذکرة الوفاء و دوم در لوحى ديگر است. در تذکرة الوفاء ميفرمايند: "و سه اولاد از ايشان تولّد يافت. دو اولاد ذکور و يک دختر ولی هر سه محروم از موهبت مادر" (ص ٢٩١). مراد از عبارت "محروم ازموهبت مادر" بحقيقت محروميّت از موهبت ايمانى مادر است. مستند اين عبد ترجمه عبارات فوق از حضرت ولىّ‌امرالله در زير نويس يکى از صفحات متن انگليسى تاريخ نبيل زرندى است. (١٦) امّا حضرت عبدالبهاء در لوح ديگر ميفرمايند: "قرّة العين که معروف آفاق است وقتى که مؤمن بخدا شد و منجذب بنفحات الهي گشت از دو پسر بزرگ خويش بيزار شد زيرا مؤمن نشدند و ديگر ابداً با آنها ملاقات نکرد و حال آنکه دو اولاد رشيد او بودند و ميگفت که احبّاى الهي جميع پسران من هستند ولی اين دو پسر من نيستند و بيزارم." (١٧) علىّ الوردىّ مؤلّف کتاب لمحات اجتماعيّه مينويسد که طاهره در سال ١٢٥٧ هجرى قمرى موافق ١٨٤١ ميلادى در قزوين صاحب پسر سومى شد که نام او را اسحق نهاد. (١٨) با توجّه بتصريح حضرت عبدالبهاء در تذکرة الوفاء صفحه (٢١٩) که ميفرماينداز طاهره دو پسر و يک دختر پديد گشته است بايد اعتقاد نمود که در صورت صحّت قول مؤلّف مذکور پسر سوم در آغاز کودکى فوت کرده‌است. (١٩)

ملاّمحمّد شوهر طاهره در همان آغاز ازدواج براى تکميل اطّلاعات خود روانه عراق عرب شد و چند سال در آنجا اقامت نمود. ملاّمحمّد هرسال يکى دوماه به قزوين ميرفت و سپس به عتبات عاليات مراجعت مينمود. تنى چند نوشته‌اند طاهره نيز با وى در عراق بوده است. دکتر علىّ الوردىّ مينويسد که اندکى پس از ازدواج طاهره و همسرش ملاّمحمّد براى ادامه تحصيل به کربلا عزيمت نمودند و مدّت سيزده سال در آنجا اقامت کردند. محلّ سکونت آن‌دو خانه‌اى در محلّه خيمگاه بود که غالب افراد خاندان برغانى هنگام مسافرت به کربلا در آنجا اقامت مينمودند. دکتر وردى ميگويد که آن محلّ را از نزديک ديده است. (٢٠) بشرحى که خواهد آمد موضوع اقامت سيزده ساله طاهره در کربلا محلّ ترديد است. در اوقات اقامت ملاّمحمّد در عتبات عاليات طاهره سالها در خانه پدرى و نزد مادر خويش بسربرده است. (٢١) بهرحال اگرچه طاهره از ملاّمحمّد مذکور صاحب فرزندانى شده ولکن از آغاز با وى توافقى نداشته و خصوصاً پس از آنکه طاهره در جرگه پيروان جناب سيّد کاظم رشتى در آمده اين عدم توافق باوج خود رسيده است. البتّه معلوم است که بانوى دانشمند و روشن بينى چون طاهره که به اعتراف همه مورّخان گوى سبقت در ميدان معرفت از کثيرى از رجال ربوده بوده نمى‌توانسته با مردى قشرى و کوتاه بين و متعصّب چون ملاّمحمّد بسازد.

طاهره همچنان به تکميل مطالعات خويش ادامه داد و در همان سنين آغاز جوانى در معارف اسلامى و از جمله تفسير قرآن شريف، علم رجال، علم حديث، اصول فقه، فلسفه الهى، ادب فارسى و عربى بسيار مطّلع و بارع گشت. در هر مجلسى لب به سخن ميگشود احدى جرأت اظهار نظر نداشت. ايادى امرالله جناب ميرزا حسن اديب طالقانى در رساله مختصره شرح حيات طاهره مينويسد: " اين فانى در مبادى جوانى کتاب قبسات را در فلسفه (٢٢) در خدمت مرحوم ميرزا عبدالوهّاب قزوينى برادر حضرت قرّة‌العين تحصيل ميکردم و اگر اشتباهى داشتم در غير موقع درس رفته رفع اشتباه ميکردم. روزى در فصل تابستان در حياط خلوتى که داشت بخدمتش رسيدم از گرما لباس بسيار مخفّفى داشتند و تنها نشسته بودند. چون قدرى نشستم و مقام را مقتضى يافتم گفتم بارها ميخواستم مطلبى را بپرسم حياء مانع ميشد. حال اگر اجازه باشد گويم. گفت سوأل کن. گفتم چندان فضائل و کمالات قرّة‌العين در بين خلق اشتهار دارد که محيّر‌العقول است. کسى از آن جناب ابصر بحال او نيست. ميخواهم بدانم صدق و کذب اين مذاکرات چيست. سپس آهى کشيد و گفت شما قرّة‌العين ميشنويد، افسوس که نديده بوديد. همينقدر ميگويم در مجلسى که او نشسته بود ابداً امثال من قادر به تکلّم در حضورش نبوديم. گويا جميع کتب علماى سلف و خلف در نزدش حاضر بود. همينکه مطلبى را تحقيق مينمودند صفحه صفحه از عبارات کتب علماء از حفظ شاهد ميآورد بنوعى که احدى قوّه انکار نداشت." (٢٣) ميرزا عبدالوهّاب برادر طاهره از دانشمندان ذيفنون و جامع معقول و منقول بود و اين قولی است که جملگى برآنند. از جمله محمّد حسن خان اعتمادالسّلطنه در کتاب معروف المآثر والآثار در خصوص نامبرده چنين مينويسد: " خلف ارشد حاج ملاّ صالح برغانيست. تتّبع وى در ميان سلسله برغانيّه احدى را نبود معقولاً و منقولاً .‌.‌. و بقزوين رياستى معتّد بها داشت و نزد حکّام ديوان اعلى بسيار مطاع بود.‌.‌. الحقّ در طلاقت زبان و ملاحت بيان و حلاوت لهجه و حسن تفهيم او بهر حال عموماً و به منبر خصوصاً در تمام ايران احدى نرسيد" (ص ١٦٣). با توجّه به آنچه اعتماد السّلطنه در باب کمالات ميرزا عبدالوهّاب قزوينى نوشته توان قضاوت نمود که طاهره در چه درجه از فضل و کمال بوده است که امثال ميرزا عبدالوهّاب در محضر او جرأت اظهار نظر نداشته‌اند. (٢٤)

زير نويس بخش چهارم
ازدواج جناب طاهره
١- از جمله رجوع فرمايند به:
الف- روت. طاهره. ص ٥١ ( به نقل از نوه طاهره).
ب - الوردى. لمحات اجتماعيّه. جلد دوم، ص ١٥٣.

٢- فاضل مازندرانى. اسرار الآثار. جلد چهارم، ص ٤٩٦.

٣- لمحات اجتماعيّه. جلد دوم، ص ١٥٣.

٤- جناب ابوالفضائل در موضع ديگر از کشف الغطاء (و درهمان ص ٩٢) به تحصيل طاهره در ايّام شباب و آموختن مبادى زبان عرب و ديگر معارف دينى زمان و براعت در آن معارف اشاره کرده است.

٥- براى آگاهى از نظر براون رجوع فرمايند به:

Browne. A Traveller's Narrative. Vol., 2, p. 311.

٦- روت. طاهره. صص ٥٥-٥٤.
٧- لمحات اجتماعيّه. جلد دوم، ص ١٥٣.

٨- مستند به اطّلاعات مکتسبه از خاندان شهيدى قزوين.

٩- براى آگاهى بيشتر از احوال پسران جناب طاهره از جمله رجوع فرمايند به:

الف-معلّم حبيب آبادى. مکارم‌الآثار. جلد پنجم، صص ١٧١٦-١٧١٥.

ب - اعتماد السّلطنه. المآثر و الآثار. ص ١٦٥.
پ - طهرانى. طبقات اعلام الشّيعه. صص ٢٣ و ١٦٤.

١٠- ورتا واژه پارسى و بمعناى گل يا گل سرخ است. شايد لفظ "ورد" در عربى از آن ريشه گرفته باشد. در اين باره از جمله رجوع فرمايند به لغت نامه دهخدا ذيل کلمه "ورتا".

١١- در باب ملاقات جناب طاهره و مهد عليا برخى از اعضاء خاندان شهيدى و صالحى قزوين نيز نظر مثبت داده‌اند.

١٢- مستند به اطّلاعات مکتسبه از بستگان جناب طاهره (خاندان شهيدى) در قزوين.

١٣- از صفحه ٢٧٣ کتاب Dawn Breakers مستفاد ميشود که سيّد عبدالهادى نامزد دختر طاهره بوده است. متأسّفانه در ترجمه فارسى کتاب مذکور بجاى " نامزد دختر طاهره"، " دامادطاهره" بکار رفته است. مطالع‌الانوار. ص ٢٦٥.

١٤- براى آگاهى بيشتر از احوال جناب سيّد عبدالهادى قزوينى از جمله رجوع فرمايند به تاريخ سمندر، صص ١٣٧-١٣٥ و ١٧٤. از محتواى تاريخ سمندر مستفاد ميشود که سيّد عبدالهادى با همسر نخست خود در بغداد بحضور جمال‌ابهى شرفياب گشته و همسر نامبرده پس از اظهار امر جمال‌ابهى در باغ رضوان درطهران در گذشته است. يقيناً مراد از همسر نخست دختر جناب طاهره نيست زيرا دختر طاهره بعنوان نامزد سيّد عبدالهادى قبلاً مرحوم شده بوده است. همچنين از تاريخ سمندر روشن ميشود که سيّد عبدالهادى بعدها با همسر دوم خود که دختر مرضيّه، خواهر طاهره، و مؤمن بوده در عکّا بحضور حضرت بهاءالله بار يافته است.

١٥- روت. طاهره. ص ٥١.

١٦- Dawn Breakers. زير نويس شماره ٢ صفحه ٨١. عين عبارات انگليسى چنين است : "Tahirih had two sons and one daughter, none of whom recognized the truth of the Cause." .

١٧- مکاتيب حضرت عبدالبهاء. جلد دوم، ص ١٥٣.

١٩- در کتاب "قرّة‌العين" که وسيله ازليان و بمناسبت صدمين سال شهادت جناب طاهره انتشار يافته نيز فرزندان طاهره دو پسر و يک دختر تصريح شده است (ص ٢).

٢٠- لمحات اجتماعيّه. جلد دوم، ص ١٥٣.
٢١- روت. طاهره. ص ٥١.

٢٢- کتاب قبسات از تأليفات مير محمّد باقر معروف به ميرداماد، داماد شاه‌عبّاس کبير، است.

٢٣- افنان. چهار رساله تاريخى .‌.‌. صص ٦٩-٦٨.

٢٤- نيکلاى فرانسوى نيز در تاريخ خود " سيّد علی‌محمّد معروف به باب" به اعتراف ميرزا عبدالوهّاب قزوينى برادر طاهره در خصوص فضل و کمال و احاطه بينظير بانوى نامبرده اشاره کرده است (ترجمه فارسى تاريخ نيکلا ص ٢٨٩).

بخش پنجم
گرايش‌جناب‌طاهره‌به‌مکتب‌شيخيّه

پيش از بيان چگونگى گرايش طاهره به مکتب شيخيّه لازم است که تاريخ پيدايش و معتقدات اين شاخه از مذهب شيعى اثناعشرى باختصار کاويده شود. مؤسس مکتب شيخيّه جناب شيخ احمد احسائى (١٢٤١-١١٦٦هجرى قمرى برابر با ١٨٢٥-١٧٥٢ميلادى) است. شيخ در دهها کتاب از تأليفات خويش به تشريح عقائد جديد پرداخته و باب تازه‌اى در معارف اسلامى گشوده است. اصول دين به اعتقاد شيعى پنج است : توحيد، نبوّت، امامت، عدل و معاد. شيخ استدلال مينمود که عدل از صفات الهي است و صفات الهي بى شمار و درج صفات الهي در اصول دين مفهومى ندارد. معاد نيز از تعاليم قرآن شريف است. اعتقاد به نبّوت رسول اکرم مستلزم اعتقاد به‌قرآن مجيد و درنتيجه معاد است. لذا درج معاد در اصول دين ضرورى نيست. شيخ به اصل ديگرى بعنوان نائبيّت امام اشاره مينمود و ميفرمود که اصول دين چهار است: توحيد، نبوّت، امامت و نائبيّت امام. در باب توحيد عقيده داشت که تنها عرفان افعال و آثار حقّ ميسّر است و ممکن الوجود هرگز به عرفان ذات واجب الوجود (الوهيّت) فائز نميشود. حتّى مظاهر الهيّه نيز از عرفان ذات حقّ محروم‌اند. وى عقيده داشت که صفات حقّ غير ذات‌اند. صفات حقّ قديم‌اند و منفکّ از يکديگر نيستند. بعقيده شيخ اعتقاد به وحدت وجود باورى بى پايه است و اتّصال و ارتباط مادّى ميان خالق و مخلوق ممکن نيست. شيخ در فلسفه به‌اصالت ماهيّت و وجود هر دو اعتقاد داشت حال آنکه ديگر انديشمندان اسلامى يا به‌اصالت ماهيّت و يا به‌اصالت وجود عقيده دارند. به عقيده شيخ عرفان ذات واجب الوجود ممکن نيست. لذا عرفان مظهر الهي همان عرفان الوهيّت است. رسول اکرم پيش از بعثت و ائمه نيز پيش از نيل به مقام امامت معصوم بوده‌اند. شيخ عقيده داشت که پس از پذيرش وجود الوهيّت و عرفان دو مقام رسالت و امامت هر شيعى مؤمن صالح بايد از مقام رکن رابع که واسط است ميان امام و مؤمنين واقف شود. مقام رکن رابع که به حقيقت "شيعه کامل" است در هر عصر دون مقام امام است ولی در ميان مؤمنان اعظم مقام است. رکن رابع باب امام است. شيخ نه اصولی بود و نه اخبارى بل باعتبارى جمع ميان اين دو عقيدت کرد. چون اخباريان به احاديث مقام رسالت و امامان عقيده فراوان داشت ولکن در ادراک اين احاديث ميزان عقل را دخالت بسيار مى‌داد. در عرفان و تصوّف نيز جمع ميان طريقت و شريعت نمود. مشرب شيخ در باب قيامت با ديگر علماى شيعى عصر تفاوت داشت. از آثار او مستفاد ميشود که قيامت در عالم مثال است. بعبارت ديگر قيامت با جسد مثالی است. عالم مثال يا عالم هورقليا عالمى است ميان عالم روح و عالم جسم. جسد هورقليائى لطيف‌تر از جسم و غليظ‌تر از روح است. به‌عقيده شيخ معراج رسول اکرم با جسد هورقليائى بوده و قائم موعود نيز با همين جسد در غيبت بسرميبرد. البتّه شيخ با نهايت حکمت به بيان عقايد خود ميپرداخت و ظاهراً با عقايد عامّه شيعى موافقت مينمود. ولکن تعمّق در آثار او مبيّن همه نکاتى است که معروض گرديد. پس از صعود شيخ احمد احسائى شاگردش جناب سيّد کاظم رشتى ( ١٢٥٩-١٢٠٩هجرى قمرى برابر ١٨٤٣-١٧٩٤ميلادى) بانتشار عقايد شيخ پرداخت و آثار ارزنده‌اى از خويش بيادگار گذاشت. جنابان شيخ و سيّد بشارات متعدّده کتبى و شفاهى به ظهور حضرت باب و جمال ابهى داده‌اند و بحقيقت راه را براى ظهور موعود عالميان گشوده‌اند. (١)

با توجّه به بداعت معارف شيخى و شادابى و طراوت اين طريقه دينيّه در آن زمان معلوم است که بانوى حسّاس و نابغه‌اى چون طاهره پس از آشنائى با مکتب شيخيّه تا چه حدّ شادمان و مجذوب ميگردد. از قرائن بر ميآيد که طاهره در نوزده‌سالگى شيخى ميشود. البتّه اين عجيب بنظر ميرسد. زيرا وى بحقيقت دانش پژوهى سخت کوش بوده است. چرا تا آن زمان با آثار جنابان شيخ و سيّد مأنوس نگشته است معلوم نيست. با آنکه بستگان مادريش و از جمله دائيش جناب ملاّعبدالوهّاب قزوينى و نيز عموى طاهره جناب حاج ملاّ محمّد علی برغانى شيخى بوده‌اند وى سالها از مطالعه آثار شيخ و سيّد محروم يوده است. شايد علّت اصلی آن مخالفت وحشتناک عمويش ملاّ محمّدتقى و شوهرش ملاّمحمّد با عقايد شيخيّه بوده است. تفتيش عقايد در خاندان برغانى مانعى عظيم بشمار ميرفت. پدر طاهره ملاّمحمّدصالح نيز با عقايد شيخيّه مخالفتى عجيب داشته و تا آنجاکه ممکن بوده مانع نفوذ مکتب مذکور در بستگان خويش گشته است. بهرحال عموى ديگر طاهره جناب حاج ملاّمحمّدعلی از علماء برجسته شيخى بوده ولکن ظاهراً بخاطر مخالفت شديد برادران خود از هدايت طاهره مى‌ترسيده است. امّا سرانجام آنچه بايد واقع شود رخ ميدهد و طاهره به جماعت شيخيّه مى پيوندد. ملاّ‌جواد‌وليانى پسرخاله طاهره نخستين کسى بود که وسائل گرايش طاهره را به مکتب شيخى فراهم نمود. البتّه اين باصرار خود جناب طاهره بود. ملاّجواد که از علماء و واعظان معروف شيخى در شهر قزوين بود بعدها به امر حضرت باب نيز مؤمن گشت ولکن بشرحى که خواهد آمد پس از وقوع بداء در حادثه کربلا از امر بديع اعراض نمود. پيوستن طاهره به جماعت شيخيّه تقريباً در سال ١٢٥٣ هجرى قمرى (١٨٣٧ميلادى) واقع گشت. جناب فاضل مازندرانى پس از تصريح بدان سال اشاره به لفظ "برغان" بعنوان تطبيق حروفى با عدد ١٢٥٣ نموده است. (٢) شايد لفظ "برغان" مأخوذ از نوشته‌هاى خود جناب طاهره باشد. حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة الوفاء داستان گرايش قلبى طاهره را به مکتب شيخى چنين نقل فرموده‌اند: "روزى جناب طاهره بخانه پسر خاله ملاّجواد مهمان گشتند. در کتابخانه ملاّجواد جزوه‌اى از تأليفات حضرت شيخ احمد احسائى يافت. جناب طاهره بيانات را بسيار پسنديد و خواست که با خود بخانه برد ولی ملاّ‌جواد استيحاش مينمايد که پدر شما حاجى ملاّصالح دشمن نورين نيرّين شيخ احمد و آقا‌سيّد‌کاظم است اگر استشمام نمايد که نفحه‌اى از گلشن معانى و رسائل آن دو بزرگوار بمشام شما رسيده قصد جان من نمايد و شما را نيز مغضوب نمايد. در جواب جناب طاهره ميگويد که من مدّتى بود تشنه اين جام بودم و طالب اين معانى و بيانات. شما از اينگونه تأليف هرچه داريد بدهيد ولو پدر متغيّر گردد. لهذا ملاّ‌جواد تأليف حضرت شيخ و حضرت سيّد را از براى او ميفرستد. شبى جناب طاهره در کتابخانه نزد پدر رفته و از مطالب و مسائل شيخ مرحوم صحبت ميدارد. بمجرد احساس که دختر از مطالب شيخ با خبر است زبان شتم ميگشايد که ميرزا جواد ترا گمراه نموده. در جواب ميگويد که من از تأليف شيخ مرحوم اين عالم ربّانى معانى نامتناهى استنباط نمودم و جميع مضامين مستند به‌روايات از ائمه اطهار است. شما خود را عالم ربّانى ميناميد و همچنين عموى محترم خود را فاضل و مظهر تقواى الهي ميدانيد و حال آنکه اثرى از آن صفات مشهود نه. بارى مدّتى با پدر در مسائل قيامت و حشر و نشر و بعث و معراج و وعيد و وعود و ظهور حضرت موعود مباحثه مينمود. ولی پدر از عدم برهان به سبّ ولعن ميپرداخت. تا آنکه شبى جناب طاهره در اثبات مدّعاى خويش حديثى از حضرت جعفر صادق عليه‌السًلام روايت نمود. چون حديث برهان مدّعاى او بود پدر بسخريّه و استهزاء پرداخت. گفت اى پدر اين بيان جعفر صادق عليه‌السّلام است چگونه شما استيحاش نموديد و سخريّه مينمائيد. من بعد ديگر با پدر مذاکره و مجادله ننمود. خفيّاً به حضرت سيّد مرحوم مکاتبه ميکرد و در حلّ مسائل معضله الهيّه مخابره مينمود. اين بود که سيّد مرحوم لقب قرّة‌العين باو دادند و فرمودند به حقيقت مسائل شيخ مرحوم پى برده" (صص ٢٩٤-٢٩٢). اين بيانات مبارکه مفصّل‌ترين شرحى است که در خصوص چگونگى گرايش طاهره به مکتب شيخيّه در دست است و نگارنده عين بيانات را درج نمود تا هيچ نکته‌اى از قلم نيافتد. بهرحال از بيان جناب ابوالفضائل در کتاب کشف الغطاء چنين مستفاد ميشود که جناب طاهره در همان اوائل ازدواج با معارف شيخى آشنا شده است. قوله: "پس از تکميل دروس بعقد مزاوجت عموزاده خود ملاّ محمّد‌.‌.‌. منعقد شد و در اين اثنا بمطالعه کتب حضرت شيخ احسائى و حضرت سيّد رشتى قدسّ‌الله تربتهما منهمک شد و محبّت آن طريقت در قلبش راسخ گشت" (ص٩٢). چنانچه نظر جناب فاضل مازندرانى را در مورد سال گرايش طاهره به مکتب شيخيّه (١٢٥٣ هجرى قمرى برابر ١٨٣٧ميلآدى) صواب بدانيم نظر جناب ابوالفضائل بايد تعديل گردد. زيرا بعيد است که شخص هوشيار و مشتاقى چون جناب طاهره بيش از پنج سال آثار شيخ و سيّد را مطالعه نمايد و سپس به جماعت شيخيّه بپيوندد. شايد بهتر باشد بگوئيم عبارت "در اين اثناء بمطالعه کتب حضرت شيخ احسائى و حضرت سيّد رشتى" در بيان جناب ابوالفضائل ناظر به مطالعات جناب طاهره در باب مکتب شيخيّه بلافاصله پس از ازدواج نيست.

آنچه مسلّم است لقب قرّة‌العين را جناب سيّد کاظم رشتى به جناب طاهره داده است. زيرا حضرت عبدالبهاء بدين نکته تصريح فرموده‌اند. (٣) حضرت ولىّ‌امرالله نيز باستناد بيان حضرت عبدالبهاء در چند موضع از آثارشان بدين موضوع اشاره فرموده‌اند. (٤) علّت تأکيد و تصريح اين نکته اينست که برخى گفته‌اند ملاّمحمّدصالح برغانى پدر طاهره هميشه او را قرّة‌عينى خطاب ميکرده است. (٥) لذا ممکن است اين شبهه پيش آيد که ملاّصالح به دختر خويش لقب قرّة‌العين داده است. جناب طاهره رساله‌اى در اثبات عقايد جنابان شيخ و سيّد نوشت و بحضور سيّد ارسال داشت. جناب سيّد پس از مطالعه آن رساله نامه‌اى در کمال لطف و رقّت به طاهره نگاشت و در آغاز نامه خطاب به وى نوشت "يا قرّة‌العين و روح الفوأد". (٦) از آن پس بود که بانو امّ‌سلمه ابتداء در جماعت شيخيّه و سپس نزد عموم به قرّة‌العين مشهور گشت. (٧) وسيله ارسال و وصول مکاتيب جناب طاهره و جناب سيّد رشتى غالباً جناب ملاّمحمّد‌علی برغانى، عموى طاهره، بوده است. (٨)

امّا اينکه جناب طاهره با جناب سيّد کاظم رشتى ملاقات کرده است يا خير موضوعى است که بايد دقيقاً کاويده شود. برخى گفته‌اند که طاهره پس از ازدواج با ملاّمحمّد در سال ١٢٤٤ هجرى قمرى موافق ١٨٢٨ميلادى همراه وى به کربلا رفته و سيزده سال در آنجا مقيم بوده است. (٩) با پذيرش اين نظر بايد بگوئيم که طاهره پيش از دوازده سالگى در قزوين به جماعت شيخيّه پيوسته است که منطقى بنظر نميرسد. اگر بگوئيم طاهره سالها بعد در کربلا شيخى گشته است نيز با بيان صريح حضرت عبدالبهاء معارضت دارد. بهرحال بسيارى از وقايع نگاران ملآقات جناب طاهره و جناب سيّد را در کربلا قطعى دانسته‌اند. در کتاب " قرّة‌العين" که وسيله ازليان و بمناسبت صدمين سال شهادت جناب طاهره انتشار يافته چنين آمده است: ".‌.‌.(طاهره) اواخر عمر سيّد رشتى را درک کرده و بخوشه چينى از خرمن فضائل آن استاد پرداخت و از جانب سيّد به قرّ‌ة‌العين ملقّب گرديد و پس از تکميل مطالعات خود و در گذشت سيّد مجلس درسى در کربلا ايجاد نموده و براى عدّه کثيرى از طلاّب از پس پرده تدريس ميکرد. و باين ترتيب آوازه فضل و دانشش در کربلا نيز پيچيد" (صفحه ٣). مؤلّف کتاب "قرّ‌ة‌العين" عزيمت طاهره را به‌کربلا مدّتى (نه‌طولانى) پس از پيوستن او به جماعت شيخيّه دانسته (ص ٢) و همانگونه که قبلاً نقل گرديد‍(ص ٣) اين سفر را در "اواخر عمر سيّد رشتى" تصريح کرده است. نيکلاى فرانسوى در باب ملاقات طاهره و سيّد رشتى مينويسد: "(طاهره) بعدها به‌کربلا مسافرت کرد و در مجالس درس سيّد کاظم رشتى حاضر ميشد و با تعشّق افکار استاد را قبول کرد" (ص ٢٨٩ از ترجمه فارسى تاريخ نيکلا). دکتر علىّ الوردىّ نيز همين عقيده را دارد. (١٠) مؤلّف لغت نامه دهخدا نيز ذيل " طاهره" عقيده دارد که نامبرده با جناب سيّد کاظم رشتى در کربلا ملاقات کرده است. (١١) جناب سمندر در شرح حيات طاهره مينويسد که: "امّ سلمه خانم بعد از اينکه از تحصيل علمى که در قزوين ممکن بوده فارغ ميشود قناعت به‌آن ننموده بصدد رفتن کربلا و نجف و تکميل تحصيل در آنجا ميشود. عمّش حاجى ملاّ علی مرحوم به‌ايشان ميگويد خوب است تحصيل و تکميل خود را در کربلا در محضر جناب حاجى سيّد کاظم شهير رشتى قرار بدهيد که ممتاز است در ميان علماء. امّ سلمه خانم چندان اهميّت نداده بدواً با علماى بزرگى که در آن زمان بوده‌اند ملاقات و رسيدگى مينمايد. اخيراً بخدمت سيّد رشتى ميرسد و حالات و معلومات او را من کلّ الجهات ممتاز ديده تحصيل خود را در خدمت ايشان قرار ميدهد. در ضمن تحصيل نظر بذهن و ذکاء و حدّت بصيرت و فطانت و دهائى که داشته جناب سيّد ايشان را در خطابات خود قرّ‌ة‌العين خطاب ميفرمايند و به‌قرّ‌ة‌العين ملقّبه ميشوند. بعد از تحصيل و تکميل، حين مراجعت و امتحان وقتى که علماء اوراق و اجوبه امتحانيّه او را ملاحظه مينمايند ميگويند هر چند الحقّ و الانصاف در مقام علم و فضل از ديگران اعلم و افقه هستيد ولکن مرسوم نيست که بطايفه اناثيّه اجازه اجتهاد داده شود. خلاصه بعد از مراجعت، امّ‌سلمه‌خانم ملقّبه به قرّ‌ة‌العين را به پسر عمّش ملاّ محمّد امام جمعه پسر حاجى ملاّ تقى .‌.‌. تزويج مينمايند.‌.‌. تا اينکه قريب به سنه ستّين ثانياً اين دو خواهر بزيارت عتبات عاليات مشرّف ميشوند و غالباً منزلشان در بيت مبارک حضرت سيّد رشتى عليه‌سلام‌الله بوده و رتق و فتق امور بيت باجازه صاحب بيت بيشتر با جناب قرّ‌ة‌العين بوده. جناب سيّد در اين بين صعود بعالم بقاء مينمايند". (١٢) دانشمند رحمانى جناب فاضل مازندرانى در مجلّد سوم ظهور الحق ضمن بيان احوال جناب طاهره از قول جناب آقا محمّد جواد عموجان فرهادى نقل ميکند که: "جناب طاء( طاهره) يکى در زمان سيّد بجهت تحصيل به‌کربلا تشريف برده بودند و مراجعت نمودند ثانياً در عتبات بودند که سيّد صعود فرمود. چند ماه بعد از صعود سيّد امر حضرت نقطه اشتهار پيدا نمود. جناب طاهره در عتبات ايمان آوردند و واقعه محرّم بعداً اتّفاق افتاد" ( زيرنويس ص ٣١٢). جناب محمّدعلی ملک خسروى نيز در مجلّد سوم تاريخ شهداى امر، صفحه (١٣٤) باستناد قول عموجان فرهادى به سفر نخست طاهره به کربلا اشاره کرده است. بايد توجّه داشت که جناب فاضل مازندرانى در متن کتاب ظهور الحقّ ذکرى از سفر نخستين طاهره به کربلا نکرده‌‌است. جناب ابوالفضائل در کتاب کشف‌الغطاء مينويسد:" امّ‌سلمه بخانه پدر رجعت نمود و از پدر اذن توجّه به‌کربلا و تکميل دروس خود طلبيد و در کربلا حوزه درسى تشکيل نمود و حضرت سيّد رشتى قدّس‌الله تربتة کتباً و لساناً او را به‌لقب قرّ‌ة‌العين مخاطب ساخت و او باين لقب مشتهر شد" (ص٩٣). بهرحال غالب وقايع‌نگاران بتصريح يا بتلويح به ملاقات طاهره و سيّد‌رشتى در کربلا اشاره کرده‌اند. حضرت عبدالبهاء در مقاله شخصى سيّاح ضمن توصيف کمالات جناب طاهره ميفرمايند: "در فنون شتّى ماهره بود و در نطق و بيان محيّر عقول و افکار فحول اساتذه. در تفسير و حديث، کتاب مبين بود و در مطالب شيخ جليل احسائى آيت عظيم. در عتبات عاليات اقتباس مسائل الهي از مصباح کاظمى کرده" (ص ٣٢). از عبارت اخير بيان مبارک با توجّه به نظر غالب وقايع‌نگاران شايد اينگونه استنباط شود که طاهره مدّتى در کربلا در محضر جناب سيّد رشتى تلمّذ نموده است. ولکن پس از مراجعه به ديگر بيانات حضرت عبدالبهاء و حضرت ولىّ‌امرالله و تاريخ نبيل زرندى محرز ميشود که جناب طاهره بملاقات سيّد رشتى نائل نگرديده است. نبيل زرندى تصريح ميکند که جناب طاهره هنگامى به کربلا رسيد که سيّد رشتى در گذشته بود. (١٣) نظر نبيل زرندى بحقيقت مطابق است با بيان حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء آنجا که ضمن بيان احوال طاهره ميفرمايند: "بارى جناب طاهره بجوش و خروش آمد و بجهت تشرّف بحضور حاجى سيّد کاظم رشتى توجّه به کربلا نمود ولی قبل از وصول به ده روز پيش حضرت سيّد صعود بملأ اعلى نمود. لهذا ملاقات تحقّق نيافت" (ص٢٩٤). عبارت "لهذا ملاقات تحقّق نيافت" با توجّه به ترجمه حضرت ولىّ‌امرالله، از عبارت مذکور، (١٤) بحقيقت گوياى آنست که جناب طاهره با جناب سيّد هيچگاه ملاقات نکرده است. عبارت "بارى جناب طاهره بجوش و خروش آمد" نيز ميرساند که طاهره براى نخستين بارعازم ملاقات سيّد بوده نه آنکه قبلاً سيزده سال در‌کربلا در محضر سيّد افتخار تلمّذداشته است. اگر جناب طاهره بملاقات سيّد رشتى نائل گشته بود يقيناً حضرت عبدالبهاء ضمن بيان احوال او در تذکرة الوفاء تصريح ميفرمود. به سفر نخست طاهره به کربلا حتّى اشاره نفرموده‌اند. حضرت ولىّ‌امرالله نيز در کتاب God Pasees By و حواشى ترجمه انگليسى تاريخ نبيل زرندى در اين باب ذکرى نفرموده و چنانکه شيوه مبارک بوده حدّ‌اقلّ قول تاريخ نگارى را نقل نکرده‌اند. با توجّه به آنچه معروض آمد مراد از بيان حضرت عبدالبهاء "در عتبات عاليات اقتباس مسائل الهي از مصباح کاظمى کرده" بايد اصولاً استفاده طاهره از آثار کثير جناب سيّد رشتى خصوصاً در کربلا باشد که هنوز غالباً بطبع نرسيده و در قزوين در اختيار نامبرده نبوده است. اين نکته از کتاب جناب مارثا روت نيز بخوبى مستفاد ميشود. (١٥) بهرحال راه براى پژوهشگران آتى باز است و چنانچه مدارک قاطعى در باب سفر نخست طاهره به کربلا و ملاقات با جناب سيّد کاظم رشتى پيدا نمايند قول پژوهنده حاضر بايد تعديل شود. ولکن مجدداً تأکيد ميشود که امکان صحّت روايت سفر نخست طاهره به کربلا نزديک به صفر است. زيرا اگر طاهره سالها در کربلا اقامت داشته و از محضر سيّد رشتى استفاده مينموده باحتمال قوى به حضور حضرت باب نيز رسيده چنانکه برخى از نويستدگان اين گمان کرده‌اند. (١٦) امّا ميدانيم که نصوص مبارکه ملاقات حضرت باب و جناب طاهره را تأئيد نکرده‌اند و بيان حضرت ولىّ‌امرالله در اين مورد صريح است. (١٧)

زير نويس بخش پنجم
گرايش جناب طاهره به مکتب شيخيّه

١- براى آگاهى بيشتر از تاريخ و عقايد شيخيّه از جمله رجوع فرمايند به کتاب "حضرت باب" تأليف نگارنده سطور، صص ١٣٣-١٠٤ و منابع مذکوره مربوطه در آن.

٢- ظهور الحقّ. جلد سوم، ص ٣١٢.
٣- تذکرة‌الوفاء. ص ٣٩٤.

٤- ازجمله در کتاب God Passes By (ص ٧) ميفرمايند:

"And Surnamed Qurratul-Ayn( Solace of the eyes ) by Siyyid Kazem her Teacher."

و ملقّب به قرّ‌ة‌العين (آرامش چشم) وسيله سيّد کاظم معلمّش (مفاد بيان حضرت ولىّ‌امرالله).

٥- فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد سوم، ص ٣١١.
٦- نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. ص ٧٠.

٧- جناب فاضل مازندرانى موضوع رساله جناب طاهره را به توصيه جناب سيّد کاظم رشتى اثبات عظمت و عصمت جناب شيخ احمد احسائى تصريح ميکند. ظهور الحقّ. جلد سوم، ص ٣١٢.

٨- رجوع فرمايند به کتاب "طاهره"‌جناب مارثا روت، ص ٥٤.

٩- رجوع فرمايند به:
Amanat. Resurrection and Renewal. p. 279.
١٠- لمعات اجتماعيّه. جلد دوم، صص ١٥٤-١٥٣.
١١- جلد سى و دوم، ص ١٠٩.
١٢- تاريخ سمندر. صص ٣٤٦-٣٤٤.
١٣- مطالع الانوار. صص ٢٦١-٢٦٠.

١٤- .Dawn Breakers زير نويس شماره ٢ از صفحه ٨١. عين عبارات حضرت ولىّ‌امرالله که بحقيقت ترجمه بيان حضرت عبدالبهاء است اين است:

F‌rom Qazvin she left for Karbala hoping meet Siyyid Kazim, but arrived too late, the Siyyid having passed away ten days before her arrival.

١٥- رجوع فرمايند به کتاب " طاهره" ص ٥٦.

١٦- از جمله رجوع فرمايند به: ناطق هما. ايران در راه يابى فرهنگى. ص ٦٣. عين عبارت نويسنده چنين است: " چه بسا باب و طاهره، قرّ‌ة‌العين، يکديگر را در اين دوره ديده باشند. در اين باره حتّى ميتوان يقين داشت". البتّه نويسنده مذکور باشتباه بسکونت حضرت باب در سال ١٨٤٣ در بيت سيّد کاظم رشتى اشاره کرده است.

١٧- عين بيان حضرت ولىّ‌امرالله در خصوص عدم ملآقات حضرت باب و جناب طاهره چنين است:

" . . . who, unlike her fellow-disciples, never attained the presence of the Báb " ( God Passes By p. 7. )

بخش ششم
سفر جناب طاهره به کربلا

جناب طاهره پس از پذيرش آرمانهاى مکتب شيخى شب و روز بمطالعه آثار جناب شيخ احمد احسائى و جناب سيّد کاظم رشتى مشغول گشت و در اندک زمان بر معارف مکتب مذکور تسلّط يافت. مکاتبات نامبرده با جناب سيّد کاظم و تشويقات مستمرّ سيّد و نيز جناب ملاّمحمّدعلی برغانى، عموى طاهره، او را بجوش و خروش آورد و آهنگ ملاقات مرشد و استاد خود نمود. در آن اوقات مرضيّه خواهر طاهره و شوهرش جناب ملاّمحمّدعلی قزوينى، پسر دائى جناب طاهره و فرزند ملاّ عبدالوهّاب قزوينى، که هر دو شيخى بودند قصد عزيمت به کربلا داشتند. لذا طاهره اغتنام فرصت کرده تصميم به همراهى با آنان گرفت. با اذن پدر فرزندان خود را به شوهرش ملاّ محمّد سپرد و عازم کربلا گرديد(١٢٥٩ هجرى قمرى برابر‌با ١٨٤٣ميلادى). طاهره ده روز پس از صعود جناب سيّد کاظم رشتى به کربلا ورود نمود. هنگامه‌اى بود. اصحاب سيّد در عزاى در گذشت استاد خويش واقعاً داغدار بودند. تنى چند از اصحاب آن بزرگوار نيز با اين انديشه که رياستى براى خويش فراهم نمايند دعوى وصايت سيّد داشتند. ميرزا محيط کرمانى مدّعى نظارت بر اموال جناب سيّد پس از در گذشت آن جناب بود.(١) وى مردى بسيار باريک و بى اندازه بلند بود. مدّتى داعيه رهبرى شيخيّه و وصايت سيّد داشت ولی سرانجام به حاج محمّد کريم خان کرمانى پيوست. حضرت باب در مکّه امر جديد را به ميرزا محيط ابلاغ فرمودند. صحيفه بين الحرمين صادر از قلم حضرت باب در پاسخ پرسشهاى اوست. نامبرده در ايّام بطون (فاصله ميان شهادت حضرت باب و اظهار امر جمال‌ابهى در باغ رضوان) به تظاهر اقدام به تلافى مافات و قصد تشرّف بحضور حضرت بهاءالله نمود ولکن بنوعى که او ميخواست در ساحت مبارک مقبول نگشت و اجازه تشرّف ندادند و ميرزا محيط چندى بعد در نهايت خسران در گذشت. ميرزا حسن گوهر نيز بگفته ابن کربلائى (‌از بابيان اوليّه) مدّعى بود که از سوى سيّد براى اجراى وصيّت نامه او منصوب گرديده است. (٢) ميرزا حسن مردى بسيار فربه بود و با آنکه ميدانست شخص ظاهر پس از سيّد‌رشتى بايد از عيوب جسمانى مبرّا باشد (‌بتصريح خود سيّد) با وجود اين ادّعاى جانشينى سيّد نيز داشت. باستناد نوشته ابن کربلائى (٣) در سال ١٢٦٣ هجرى قمرى (١٨٤٧ميلادى) هنوز دو تن از علماء شيخى، شيخ احمد مشکور نجفى و شيخ راضى قصير از تابعان ميرزا حسن گوهر بوده‌اند. جناب ملاّ حسين بشروئى با ميرزا محيط کرمانى و ملآّ حسن گوهر مذاکرات مفصّل نمود و نصايح جناب سيّد رشتى را بياد آنان آورد و از نامبردگان خواست که همراه وى براى يافتن حضرت موعود عازم سفر شوند ولکن هر دو امتناع نمودند و عاقبت با کمال خسران از جهان چشم بربستند. زوجه جناب سيّد کاظم رشتى، که اصلاً شيرازى بود، خيلی زود به جناب طاهره ارادت کامل يافت و خانه و کتابخانه سيّد مرحوم يعنى ديوان الرّشتى (٤) را در اختيار وى گذاشت. (٥) طاهره در خانه سيّد مستقرّ گشت و بساط تدريس آراست. حوزه درس طاهره بوجود گروهى از مردان و زنان خصوصاً بزرگان علماء عراق و ايران مزيّن گشت که از ميان آنان شيخ محمّد شبل بغدادى، شيخ صالح کريمى، آقا سيّد احمد يزدى، سيّد محمّد بايکانى،‌(٦) شيخ سلطان کربلائى و ملاّ ابراهيم محلاّتى را توان نام برد. (٧) غالب اين نفوس که به وفور علم و تقوى شهرت داشتند جناب طاهره را نقطه علميّه الهيّه پس از سيّد رشتى دانسته و اطاعتش را فرض شمردند.

جناب شيخ محمّد شبل بغدادى از علماء شيعى اثناعشرى و از شاگردان برجسته جناب سيّد رشتى و نماينده او در جامعه شيخى بغداد بود. هنگام مسجونيّت جناب ملاّ علی بسطامى در زندان بغداد چند بار بحضور وى رسيد و بامر بديع مؤمن گشت و ما به احوال وى و فرزندش آقامحمّد مصطفى قبلاً اشاره کرده‌ايم و در صفحات بعد نيز اشاره خواهيم نمود. جناب شيخ صالح کريمى نيز بشرحى که خواهد آمد در واقعه قتل عموى طاهره در مظانّ اتّهام قرار گرفت و بدون گناه مقتول و شهيد گشت. و ما شرح شهادت آن مظلوم را در صفحات آينده بيان خواهيم نمود. شيخ صالح اصلاً عرب بود و وسيله جناب طاهره فائز بايمان گشت. جناب آقا سيّد احمد يزدى از فضلاء شيخى و از شاگردان جناب سيّد کاظم رشتى بود و وسيله جناب ملاّ علی بسطامى فائز بايمان گشت. نامبرده باتّفاق فرزند خردسالش چند سال بعد در حوادث قلعه طبرسى بشهادت رسيد. و ما به احوال سيّد احمد در مواضع ديگر اين پژوهش اشاره خواهيم کرد. جناب سيّد حسين کاتب يزدى، ملقّب به عزيز، فرزند جناب سيّد احمد است. اجداد جناب شيخ سلطان کربلائى از علماء و بزرگان کربلا بودند. نامبرده نيز از دانشمندان زمان خود و از شاگردان فداکار و مقرّب جناب سيّدکاظم رشتى بود و در کربلا مژده ظهور از جناب طاهره شنيد و مؤمن گشت. دختر شيخ سلطان بعداً حرم جناب ميرزا موسى کليم برادر جمال‌‌اقدس‌ابهى گرديد. جناب ملاّ ابراهيم محلاّتى نيز از شاگردان شيخ و سيّد بود و وسيله جناب ملاّعلی بسطامى به امر بديع مؤمن گشت و چند سال بعد در حادثه قتل عموى طاهره بشهادت رسيد. باورود جناب آخوند ملاّ محمّد حسين بشروئى، معروف در تاريخ امر مبارک به ملاّ حسين، (٨) از شاگردان برجسته و شجاع جناب سيّد کاظم رشتى به کربلا اين موضوع مطرح گشت که جناب سيّد در اواخر حيات در خصوص جانشين خود و اصولاً ظهور موعود چه فرموده است. شاگردان مخلص و با وفاى سيّد همگى مذکور داشتند که جناب سيّد بارها توصيه فرمود که پس از صعودش در اطراف پراکنده گردند و در جستجوى موعود عظيم تلاش نمايند. جناب ملاّ حسين خطاب به شاگردان سيّد فرمود پس چرا همگى در کربلا مانده‌ايد و تا کنون پراکنده نگشته‌ايد. هشدار ملاّ حسين همه را بهيجان آورد و غالب شاگردان سيّد براى يافتن موعود عازم ديار ديگر گشتند.

زير نويس بخش ششم
سفر جناب طاهره به کربلا

١- رجوع فرمايند به رساله ابن کربلائى ( فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد سوم) ص ٥١٠.

٢- عيناً مأخذ بالا.
٣- مأخذ بالا. ص ٥٠٨.

٤- ديوان الرّشتى سالها بر قرار بود تا آنکه پس از قتل سيّد قاسم نوه جناب سيّد کاظم رشتى در سال ١٣٦٠ هجرى قمرى (١٩٤١ميلادى) منحلّ گرديد.

٥- خانم دکتر نهال تجدّد در کتاب " آلبوم آخرين معجزات Le Dernier Album Des Miracles" به بيان احوال " گوهر" خواهر زاده جناب سيّد کاظم رشتى ميپردازد که در کربلا پروانه وار در حول وجود طاهره ميگرديده و بعداً به امر جديد مؤمن شده است. مؤلّف مينويسد که گوهر با طاهره به ايران نيز رفته و شاهد حوادث متعدّده بوده و هنگامى که او را براى اعدام مى برده‌اند وسيله اعوان يکى از شاهزادگان نجات يافته ولی پس از واقعه رمى شاه در خانه کلانتر زندانى شده و مجدّداً وسيله شاهزاده رها گشته و به کربلا رفته و در آنجا بر اثر ابتلآء به وبا در گذشته است. رجوع فرمايند به نوشته خانم باهره راسخ در نشريّه پيام بهائى شماره ١٩٥، فوريه ١٩٩٦، صص ٥٥-٥٣.

٦- اهل "بايک " از قراء تربت حيدريّه.
٧- گلپايگانى ابوالفضل. کشف الغطاء. ص ٩٣.

٨- براى‌آگاهى از‌احوال‌جناب‌ملاّحسين‌بشروئى از‌جمله رجوع فرمايند به:

الف - ملاّ حسين ، تأليف جناب روح الله مهرابخانى.

ب - کتاب " حضرت باب" تأليف نگارنده سطور، صص ٤٧٠-٤٦٥.

بخش هفتم
ايمان‌جناب‌طاهره‌و‌قيام‌بانتشار‌امر‌بديع

برخى از شاگردان جناب سيّد با توجّه به قرائن و امارات موجود در آيات قرآن شريف و روايات رسول اکرم و ائمّه اطهار و اشارت خود سيّد براى يافتن موعود عازم اقليم فارس گشتند. از جمله آيات قرآن شريف که به اقليم و مردم فارس اشارت دارد آيه مبارکه زير است: "و ان تتولّوا يستبدل قوماً غيرکم ثمّ يکونوا امثالکم". (١) در اين آيه خطاب به اعراب از مسلمين ميفرمايد که اگر روى بگردانيد يعنى از حقّ اعراض کنيد و يا آن چنانکه بايد وشايد احکام الهي را بمنصه عمل نرسانيد خداوند قوم ديگرى را جايگزين شما خواهد نمود و آنها چون شما صاحب شريعت مستقلّه خواهند گشت. همه مفسّران اسلامى مراد از "قوم ديگر" را مردم فارس دانسته‌اند. زيرا رسول اکرم پس از نزول اين آيه مبارکه در پاسخ نفوسى که از"قوم ديگر" سوأل نمودند به سلمان فارسى اشاره نموده فرمودند مراد قوم اين مردند. (٢) روايات چندى در کتب حديث در باب تولّد قائم موعود در فارس ملاحظه ميگردد که اشهر آنها روايت "(وقيل) يولد فى الفرس" است. (٣) (گفته شده که قائم در فارس متولّد ميشود).

از جمله نفوسى که راهى فارس گرديدند جناب ملاّ محمّدعلی قزوينى پسر دائى و شوهر خواهر طاهره بود که عازم شيراز گشت تا شايد رائحه معطرّه بمشامش رسد و بحضور موعود عالميان شرفياب شود. طاهره سخت به ملاّمحمّدعلی اعتماد داشت و مطمئن بود که وى با نهايت خلوص در پى محبوب خويش است و عوامل فريباى جهان خاک او را از مقصد شريفش باز نخواهد داشت. لذا عريضه‌اى بحضور موعود تقديم نمود و آن را به ملاّ محمّدعلی سپرد تا چون به محضر شريف صاحب‌الزّمان شرفياب شود بساحت مبارکش دهد. ملاّ محمّدعلی به شيراز رفت و وسيله ملاّ حسين بشروئى بحضور مبارک حضرت باب شرفياب گرديد و افتخار ايمان يافت. هنوز از تاريخ اظهار امر حضرت باب دو ماه نگذشته بود که عريضه طاهره به‌لحاظ انورشان رسيد و بلا‌فاصله او را از حروف حىّ محسوب فرمودند. (٤) ملاّ محمّدعلی فوراً مراتب را باطّلاع طاهره رسانيد و اين منقبت ُعظمى را به وى ابلاغ داشت. موضوع ايمان اوليّه طاهره براى برخى از پژوهشگران مبهم بنظر ميرسد. دکتر علىّ‌الوردىّ مينويسد که حضرت باب در شيراز بودند و قرّة‌العين در کربلا. چگونه ميتوان تصوّر کرد که بى هيچ اتّصال وى به باب مؤمن شده باشد. (٥) جناب ابوالفضائل در کتاب کشف الغطاء کيفيّت تصديق جناب طاهره را بدين ترتيب بيان نموده و از ايمان اوّليّه او يادى نکرده است: "در اين اثناء سنه هزار و دويست و شصت(١٢٦٠) در رسيد و يد تقدير نقشه عجيب تازه‌اى بر صفحه تاريخ کشيد. جناب ملاّ علی بسطامى به عراق وارد شد و خبر مشرّف شدن به معرفت باب را ذکر نمود و ذکر ظهور و آثار مبارکش را منتشر فرمود. از جمله کسانى که از زيارت آثار نقطه اولى يکباره دل از دست دادند و فريفته بيانات مبارکه‌اش شدند قرّة‌العين بود که پس از مطالعه آثار و اطّلاع بر اسرار بر حقيقت ظهور تصديق نمود و در مجالس دروس بر ماسبق خطّ بطلان کشيد. پرده برداشت و همّت بر نشر آثار تازه گماشت. مجالس درس و بحث را به محافل تبليغ و دعوت مبدّل نمود." (ص‌٩٤). امّا از آنچه جناب نبيل زرندى نوشته است روشن ميشود که ايمان اوّليّه طاهره ماهها پيش از زيارت آثار مبارکه حضرت باب و از جمله قيّوم‌الاسماء بوده است. (٦) نظر نبيل زرندى مورد تأئيد حضرت ولىّ‌امرالله است. حضرتشان در کتاب God Passes By (صص ٧ و ٧٣) به ايمان جناب طاهره پيش از تکميل حروف حىّ در شيراز اشاره فرموده‌اند. زيرا آخرين نفسى‌که از حروف حىّ مؤمن به حضرت باب گشت جناب قدّوس بود و با ايمان وى واحد اوّل بيان تکميل گشت. باستناد بيان حضرت ولىّ‌امرالله که البتّه خود به بيان مبارک حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء (ص ٢٩٥) مستند است نخستين تماس و اتّصال طاهره با امر بديع، بعبارت ديگر ايمان اوّليّه طاهره، بر اثر استمرار در ادعيّه و مشاهده روياء حاصل گرديده است. ايمان او از لحاظ عامل زمان يقيناً پيش از ايمان جناب قدّوس و در ماه دوّم پس از ظهور مبارک حضرت باب بوده است. با توجّه به آنچه معروض افتاد طاهره پس از زيارت کتاب مبارک قيّوم‌الاسماء باوج ايمان و يا بمرحله ايقان رسيده است. آنچه جناب ابوالفضائل در باب تصديق طاهره مينويسد به مرحله ايقان او راجع است نه ايمان اوّليّه که بر اثر تداوم در دعا و ملاحظه روياء بوده است. حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء داستان ايقان طاهره را در باب حقيّت امر جديد اينگونه توضيح فرموده‌اند: "امّا سيّد مرحوم پيش از عروج، تلامذه خويش را بشارت بظهور موعود ميدادند و ميفرمودند برويد و آقاى خويش را تحرّى نمائيد. از اجلّه تلامذه ايشان رفتند و در مسجد کوفه معتکف گشتند و به رياضت مشغول شدند و بعضى در کربلا مترصّد بودند. از جمله جناب طاهره روز بصيام و رياضات و شب به تجهّد و مناجات مشغول بود. تا آنکه شبى در وقت سحر سر ببالين نهاده از اين جهان بى‌خبر شد و رؤياى صادقه ديد. در رؤياء ملاحظه نمود که سيّد جوانى عمامه سبز بر سر و عباى سياه در بر دارد. پاى مبارکش از زمين مرتفع است. در اوج هوا ايستاده و نماز ميگذارد در قنوت آياتى تلاوت مينمايد. جناب طاهره يک آيه از آن آيات را حفظ مينمايد و در کتابچه خويش مينگارد. چون حضرت اعلى ظهور فرمودند و نخستين کتاب احسن القصص منتشر شد روزى در جزوه احسن‌القصص جناب طاهره ملاحظه مينمود آن آيه محفوظه را آنجا يافت. فوراً بشکرانه پرداخت و به سجود افتاد و يقين نمود که اين ظهور حقّ است" (صص٢٩٥-٢٩٤).

طاهره پس از وصول بمرحله ايقان عاشقانه به‌انتشار امر بديع قيام نمود. مژده ظهور به‌همگان داد. احدى جرأت مقاومت در برابر وى نداشت. رودخانه عظيمى بود که به بحر معارف ظهور بديع پيوسته بود. امواج بحر بيانش دشمنان امر جديد را مرعوب و مخلصان و نيکدلان را به وادى ايمان و ايقان هدايت مينمود. طاهره به ترجمه کتاب قيّو‌م الاسماء پرداخت. هر روز آن کتاب را در مدرس خويش تفسير و تدريس مينمود. نخستين نفسى که در ميان نسوان ساکن کربلا افتخار ايمان يافت زوجه‌شيرازى جناب سيّد کاظم رشتى بود. به‌همّت جناب ملاّعلی بسطامى نه تنها جناب طاهره به‌زيارت قيّوم‌الاسمام فائز گشت اصحاب ديگر نيز اين افتخار يافتند. غالب بابيان کربلا بر اثر تلاش مداوم جنابان بسطامى و طاهره فائز به ايمان گشته بودند و امرالله در عتبات عاليات شهرت و عظمت مخصوص يافته بود. طاهره و اصحاب بزرگوار در نهايت خضوع به عبادت ميپرداختند و بفرموده حضرت عبدالبهاء : "حتّى از مستحبّات چيزى فرو نمى‌گذاشتند". (٧) گروهى از علماء ساکن کربلا چون گذشته در مدرس او حضور مى‌يافتند و از پس پرده از محضرش استفاده مينمودند. طاهره امر جديد را جهراً بدانان ابلاغ مينمود. جناب ابوالفضائل در کتاب کشف‌الغطاء مينويسدکه: ".‌.‌. قرّة‌العين در مجلس درس نزد تلامذه نقاب نمى پوشيد و مکشوف الوجه در مجلس درس جالس ميشد ولکن در مجالس ُاخرى و حضور سائر علماء از پشت پرده با آنها تکلّم مينمود و جمعى از علماء اين نپوشيدن نقاب را کشف حجاب دانستند و آنرا خرق اجماع و مخالف احکام اسلام شمردند. جمعى ديگر از علماء بحکم وجه و کفيّن عورت نيست و ستر آن واجب نه چنانکه در امّهات مؤمنين در احاديث وارد است که در اسفار حجّ در مصاحبت حضرت خاتم الانبياء عليه‌التّحيّة و الثّناء در حين طواف بيت با آن همه ازدحام و جمعيّت روى و دو کف ايشان مکشوف بود محذورى بر اين کار مترتّب نمى‌يافتند" (ص ٩٧). جمعى از نسوان نيز از محضر طاهره استفاده مى‌نمودند که از جمله آنان مادر و خواهر جناب ملاّحسين‌بشروئى بودند. خواهر جناب ملاّ حسين بى‌بى کوچک ملقّب به ورقة‌الفردوس سبب شد که خورشيدبيگم ملقّب به شمس‌الضّحى ( حرم جناب آقا ميرزا هادى نهرى) به محضر طاهره راه يابد و به‌اوج ايقان رسد. اين نسوان محترمه همراه جناب طاهره به‌نشر نفحات‌الهيّه اشتغال يافتند. جناب طاهره با نهايت شجاعت و با کمال فصاحت و بلاغت به اثبات حقّانيّت حضرت باب مألوف بود. در روز اوّل محرّم بجاى اجراء مراسم عزادارى شهادت حضرت امام حسين، تولّد حضرت باب را جشن گرفت و تجليل نمود. (٨) جناب سمندر در تاريخ خويش مينويسد: ".‌.‌.‌ و ماه محرّمى پيش ميآيد و چنانکه معمول بوده همه ساله در خانه مرحوم سيّد روضه‌خوانى ميشده، جناب قرّة‌العين و همشيره‌شان بملاحظه اينکه حضرت نقطه‌اولى در شب اوّل محرّم تولّد شده‌اند حنا استعمال نموده و البسه رنگين پوشيده و قهوه و قليان را که در آثار حضرت اعلى مکروه و مذموم و مَنهي بوده در مجلس نهى ميفرمايند. ديگر معلوم است که از انتشار اين گفتار و رفتار در محضر علماء اغيار چه قيامت و محشرى پديدار ميگردد" ( صص ٣٤٧-٣٤٦). اين بود که اهل غرض بهانه بدست آوردند و حکومت و عوام مردم را عليه آن جناب تحريک نمودند.

زير نويس بخش هفتم
ايمان جناب طاهره و قيام بانتشار امر بديع
١- سوره محمّد آيه ٢٨.

٢- در حاشيه قرآن شريف بخطّ نويسنده مشهور طاهرخوشنويس تبريزى که از روى قرآن سلطانى نوشته شده است ذيل عبارت "قوماً غيرکم" از آيه مبارکه قرآن چنين آمده است: "از ابوهريره است که گروهى از اصحاب پيغمبرص رسول، رسول را پرسيدند مگر اين قوم که در اين آيه ستوده است کيانند و سلمان در کنار پيغمبر نشسته بود. پس دستى بزانوى سلمان نهاد و گفت مقصود از آنان اين مرد و قوم او ميباشند. سوگند بدان کس که جان من بدست اوست اگر ايمان به ثريّا يعنى ستاره پروين آويخته باشد هر آينه دست بدان رسانند گروهى از فارس. و از ابى‌عبدالله صادق عليه‌السّلام است بروايت ابو بصير که گفت اى مردم عرب اگر شما روى گردانيد خداوند قومى بجاى شما خواهد گزيد و آنان موالی باشند" (ايرانيان کنونى را در آن عصر بنام ابناء و موالی ميناميدند). رجوع فرمايند به صفحه ٣١٠ از قرآن شريف، طبع طهران : کتابفروشى علميّه اسلاميّه، سال ١٣٧٧ هجرى قمرى . براى اطّلاع از روايات اسلامى در اين باب از جمله رجوع فرمايند به تفسير صافى ملاّ محسن فيض کاشانى ( جلد پنجم، صص ٣٢-٣١) .

٣- اين روايت علوى از جمله در کتاب " درّ المنظّم" آمده است. نگارنده روايت مذکور را از قديمى‌ترين نسخه خطّى کتاب (موجود در کتابخانه مسجد سپهسالار، طهران) استنساخ نموده است. جناب ميرزا محمّد افشار در کتاب بحر العرفان (ص ١٤٣) اين روايت حضرت علی را نقل کرده است. جناب ابوالفضائل در کتاب فرائد (صص ٥١-٤٨) به برخى از اخبار مربوط به ظهور قائم موعود و اصحاب آن حضرت از شرق خصوصاًايران اشاره کرده است.

٤- اينکه مؤلّف کواکب الدّريّه (جلد نخست، صص ٦٢-٦١) حامل عريضه تقديمى طاهره به حضور حضرت باب را جناب ملاّحسين بشروئى ميداند نادرست و بر خلاف محتواى تاريخ نبيل زرندى است. متأسّفانه ميرزا حسين همدانى نيز در تاريخ خود حامل عريضه جناب طاهره را جناب باب الباب ميداند (رجوع فرمايند به: New History, Tarikh-i-Jadid صص ٢٧١-٢٧٠).

٥- عين عبارات دکتر وردى چنين است: "تجمع المصادر البابيّه و البهائيّه علی انّ قرّ‌ة‌العين کانت من أوائل ألذّى اعتنقوا ألدّعوة البابيّة حيث اصبحت من حروف الحّى الثمانيّة عشر و انّها اعتنقت الدّعوة يوم کان الباب لايزال في شيراز يدعو الى نفسه سرّاً و هذا امر يصعب علينا تصوّره اذ کيف استطاعت قرّة‌العين ان تعلم بالدّعوة و هى في کربلا و تقتنع بها دون ان تتّصل بالباب او تعرف عنها شيئاً" (لمحات اجتماعيّه، جلد دوم، ص ١٥٤). دکتر وردى سپس به نقل بيان حضرت عبدالبهاء در تذکرة‌الوفاء در خصوص کيفيّت ايمان جناب طاهره ميپردازد و البتّه به اقوال ديگر نيز اشاره ميکند.

٦- مطالع الانوار. صص ٧٠-٦٩.

٧- تذکرة‌الوفاء. ص ٢٩٦. تقوى و احتياط اصحاب طاهره بحدّى بود که از ذبيح و طبيخ سوق اجتناب مينمودند. زيرا در عقيدت آنان هر کس حضرت باب را سبّ مينمود ائمه اطهار و رسول اکرم را سبّ مينمود لذا طاهر نبود. پس از نزول رساله فروع عدليّه چون نظر آل‌الله از مطهّرات محسوب گشت و اصحاب، جناب طاهره را مظهر فاطمه زهراء ميشمردند ذبيح و طبيخ سوق را ميخريدند و بنظرش ميرساندند تا مطهّر شود(تلخيص از مجلدّ سوم ظهور الحقّ، صص ٣١٥-٣١٤).

٨- تاريخ سمندر. صص ٧٨ و ٣٤٧-٣٤٦.
بخش هشتم
حوادث ايّام کربلا و بغداد

جناب طاهره در کربلا نه تنها معرض مخالفت اعداء از شيعيان و شيخيان بود گروهى از بابيان نيز سبب زحمت آن شعله نار محبت الله بودند. عناد اعداء خارجى بس نبود که برخى از علماى بابى ساکن کربلا نيز با کاربرد شيوه‌هاى انقلابى وى مخالفت آغاز نمودند. اين مخالفتها سبب گشت که طاهره چند ماه مقيم کاظمين شود تا ضوضا تسکين يابد. دکترعلىّ‌الوردى در‌خصوص علّت عزيمت طاهره به کاظميّه(کاظمين) و حوادث آنجا مينويسد که سبب اصلی انتقال موقّت نامبرده به کاظمين در آگست ١٨٤٦ مخالفت شديد ميرزا محمّدحسن گوهر از بزرگان شيخى با او بود. در کاظمين جمعيّت انبوهى از طاهره استقبال نمودند. طاهره نخست در ضيافت سران آنان شرکت کرد وسپس براى اقامت به‌خانه سيّد صادق کشفى رفت که خانه‌اش محلّ ورود زائران شيخى بود. طاهره در کاظميّه نيز چون کربلا بتدريس پرداخت و شاگردان و شنوندگان را از قوّت استدلال و حسن بيان خويش بشگفت وا داشت. داستان افاضات او در بغداد شهرت يافت و مردم شيعى و غير شيعى براى استفاضه از محضر او به کاظميّه شتافتند. (١) دکتر وردى مينويسد که طاهره شش ماه در کاظميّه اقامت نمود و در ماه فوريه ١٨٤٧ به کربلا باز گشت. بعقيده اوپس از مراجعت به کربلا ديگر طريقه تقيّه را کنار نهاد و بدعوت آشکار مردم پرداخت. بدين علّت جماعت بابيان کربلا به دو گروه بخش گرديدند. نخست هواخواهان طاهره که به قرّتيّه شهرت يافتند و در ميان آنان ملاّ باقر تبريزى حرف حىّ بود. گروه ديگر که با شيوه طاهره در ابلاغ جهرى امر بديع موافقت نداشتند بطرفدارى از ملاّ احمد خراسانى (حصارى) که سرپرست بيت جناب سيّد کاظم رشتى بود پرداختند. دکتر وردى ميگويد که نظريّات او در خصوص انشقاق بابيّه در کربلا مستند به دو مدرک مهّم است. مدرک نخست کتاب "عقائد الشّيخيّه" تأليف ملاّ احمد حصارى است که در آن از طاهره انتقاد نموده و او را بنت طالح (بجاى بنت صالح) خوانده است. نسخه خطّى اين کتاب را عبّود صالحى از بستگان نزديک جناب طاهره در اختيار وى نهاده است. مدرک دوم رساله شيخ سلطان کربلائى است. (٢) بايد توجّه داشت که اين رساله در مجلّد سوم کتاب ظهور الحق (صص ٢٥٩-٢٤٥‌) تأليف جناب فاضل مازندرانى آمده است. شيخ سلطان دراين رساله بدفاع از جناب طاهره پرداخته و با ملاّ احمد و هواخواهانش مخالفت ورزيده است. دکتر وردى پس از مطالعه دقيق دو مدرک مذکور نکات مورد اختلاف طرفين را بدين ترتيب بيان نموده است:

١- طاهره برخلاف ملاّ‌ احمد معتقد بود که ديگر تقيّه لزومى ندارد و بايد امر بديع را جهرتاً به نفوس ابلاغ نمود.

٢- ملاّ احمد عقيده داشت که محتواى کتب شيخ و سيّد هنوز باعتبار خود باقى است و بايد از آن اتّباع نمود. ولکن طاهره عقيده داشت که پس از ظهور حضرت باب و نزول آيات آن حضرت آثار شيخ و سيّد منسوخ است.

٣- بعقيده طاهره حضرت باب همان ظهور موعود غائب و مراد از رجعت ائمّه رجعت سابقين از مؤمنين است. حال آنکه ملاّ احمد چنين اعتقادى نداشته است.

٤- ملاّ‌احمد معتقد بود که طاهره اصحاب را از عزادارى بر مرقد امام حسين و اصولاً زيارت قبور أئمّه باز ميدارد و معتقد است که به أئمّه صفات بشرى چون موت و عطش نميتوان نسبت داد و لذا ذکر عطش امام حسين در کربلا و يا قتل او معنى ندارد. (٣)

٥- طاهره و اصحاب او بکلّى با شرب دخان مخالفت داشتند و آنرا مخالف با احکام صادره از قلم حضرت باب ميدانستند. حال آنکه ملاّ احمد شرب دخان مينمود و ميگفت بمنظور تقيّه بدين امر مبادرت ميکند.

دکتر وردى سپس صفحاتى چند از کتاب عقائد الشّيخيّه ملاّ احمد حصارى و رساله شيخ سلطان کربلائى نقل مينمايد. اگرچه استنباط دکتر وردى در برخى از مواقع صحيح بنظر ميرسد ولکن موضوع دقيق‌تر از آنست که بدين صورت بيان شود. بهرحال جناب شيخ سلطان کربلائى بجهت رعايت حکمت در رساله مورد بحث موضوع رجعت أئمّه را کفر محض ميداند. بديهى است که در آن زمان هنوز بدين امور اعتقادى نداشته است. بارى در برگشت به کربلا مخالفت با طاهره کاهش نيافته بود. شيخ سلطان مخالفت ملاّ احمد را علّت اساسى بروز مشکلات براى جناب طاهره دانسته است. (٤) از مرقومات خود جناب طاهره معلوم ميشود که اين بانوى نابغه از همان ماههاى اوّليّه ظهور مبارک به بسيارى از حقايق و دقايق پى برده و معتقدات وى با مندرجات آثار بعدى حضرت باب منطبق بوده است. معتقداتى که حتّى شيخ سلطان کربلائى در آن زمان کفر محض ميپنداشته است. ٥ طاهره قلباً عقيده داشت که ظهور حضرت باب ظهورى مستقلّ و ناسخ شرع اسلام است و اين اعتقاد را بتلويح به برخى از اصحاب القاء مينمود. بابيان محافظه کار و يا اصحابى که با عقائد انقلابى طاهره همراه و همنوا نبودند با وى آغاز مخالفت و مناقشت نهادند. جناب ملاّ احمد معلّم حصارى يکى از آنان بود. ملاّ احمد پس از در گذشت همسر جناب سيّد کاظم رشتى که حدود يک سال پس از ايمان طاهره واقع گشت پيوسته تلاش داشت که ديوان الّرشتى را مرکز اقدامات تبليغى خويش نمايد و سرانجام نيز توفيق يافت. ملاّ احمد مردى فاضل و متّقى بود. چه ميشود کرد که با شيوه انقلابى طاهره موافق نبود. در اينجا لازم ميداند که باختصار به احوال ملاّ احمد اشاره نمايد. وى در نامق از توابع ترشيز خراسان تولّد يافت و در آنجا نزد پدرش آخوند کربلائى اسمعيل که از علماء و خوشنويسان زمان خويش بود و نيز تنى چند از استادان محلّ تلّمذ نمود و سپس جهت تکميل مطالعات راهى عتبات شد و سرانجام مقام اجتهاد يافت. (٦) در آغاز از شيخيّه دورى مينمود ولی بر اثر معاشرت با يکى از شاگردان جناب سيّد کاظم رشتى با عقائد شيخ آشنا گشت و بالاخره در جرگه هواخواهان و شاگردان سيّد در آمد. چون با زنى عرب ازدواج کرد استقرارش در کربلا تحکيم يافت. مدّتى فرزندان سيّد کاظم را تعليم مينمود. از اين جهت به معلّم شهرت يافت. چون اين اخبار بگوش پدرش ملاّ اسمعيل رسيد عازم کربلا شد تا از نزديک در احوال پسر تحقيق نمايد و چون از شيخى شدن پسرش اطمينان يافت به خراسان مراجعت و وى را از ميراث و حقوق فرزندى محروم کرد. ملاّ احمد در ماههاى اقامت حضرت باب در کربلا بارها بزيارت آن حضرت نائل گشت و شاهد احترام و تجليل سيّد رشتى از حضرتشان بود. از اين همه احترام تعجّب مينمود و پى بعلّت اصلی نمى‌برد. پس از صعود سيّد رشتى چون جناب باب الباب براى تحقيق عازم ايران گشت ملاّ احمد از وى تقاضا نمود که در صورت توفيق و زيارت حضرت موعود فوراً مراتب را براى او بنويسد. اين بود که باب‌الباب پس از ايمان در نامه‌اى که براى او فرستاد مژده ظهور جديد را نوشت. ملاّ احمد بى‌درنگ فائز بايمان گشت و قيام بهدايت نفوس نمود و توفيق يافت. سپس راهى خراسان شد و برادران و خواهران خود را نيز به امر بديع هدايت کرد. مدّتى با باب‌الباب و برخى از ديگر اصحاب معاشر بود. آنگاه قصد مراجعت به عراق نمود و به تبليغ و هدايت نفوس ادامه داد. پدر ملاّ احمد که اخبار بسيار در باب پسرش ميشنيد مجدداً به کربلا سفر کرد و اين بار فرزند خود را بابى يافت. در آغاز نکوهش نمود ولی سرانجام رام شد و به تحقيق پرداخت و موفّق بايمان گشت. ملاّ احمد پس از هدايت پدر به ايران رفت و به خدمات خود ادامه داد. در ماکو بحضور حضرت باب شرفياب گشت. در اين سفر کتاب بيان فارسى را از روى خطّ جناب سيّد حسين کاتب يزدى استنساخ کرد که حضرت باب برخى از مواضع آنرا تصحيح نمودند. ملاّ احمد با گروهى از همراهان عازم قلعه طبرسى شد ولکن توفيق پيوستن به اصحاب قلعه نيافت. اين بود که به خراسان مراجعت نمود و همچنان بخدمت پرداخت. ملاّ احمد حصارى همانطور که قبلاً مذکور گشت چه در عراق و چه در ايران با شيوه انقلابى جناب طاهره در انتشار امر موافقت نداشت ولکن با توجّه به حمايت صريح حضرت باب از جناب طاهره عاقبت سکوت نمود. بهمّت ملاّ احمد و بستگانش گروهى از مردم نامق و حصار در ظلّ امر پروردگار وارد شدند. وى بديگر نقاط خراسان نيز سفرهاى تبليغى نمود. سالها پس از شهادت حضرت باب حيات داشت و سرانجام به جمال اقدس ابهى نيز ايمان يافت و با حسن خاتمه صعود فرمود. (٧) بارى غالب مخالفان بابى طاهره (جز ملاّ احمد حصارى) نفوسى بودند که در واقعه بداء اجتماع کربلا از صراط مستقيم امر لغزيدند و گرفتار خسران و سوء عاقبت گشتند. امّا خلاصه حادثه وقوع بداء در اجتماع کربلا اين است که حضرت باب در آثار مبارکه به مؤمنين امر فرموده بودند که براى نصرت امر جديد در ارض مقدّسه کربلا اجتماع نمايند و منتظر تعليم مجددّ آن حضرت شوند. اين وعده مبارک تحقّق نيافت و در اجتماع کربلا بداء شد. در توقيعات نازله بعدى علل اين بداء را توضيح فرموده‌اند. در توقيع مبارک مورّخ عاشورا سال ١٢٦١ هجرى قمرى (بيستم ژانويه ١٨٤٥ ميلادى) خطاب به ملاّ حسين ميفرمايند که خداوند اذن سفر به حضرتشان نداده و علّت آن مخالفت شديد دشمنان امر در کربلا بوده است. در توقيع ملاّ عبدالخالق يزدى و توقيع جناب حاج سيّد علی خال اعظم نيز علل اصليّه بداء در اجتماع کربلا را مخالفت علماء عراق ( شرک اهل کربلا) و حفظ مؤمنين از بروز فتن و ظلم و ذلّت احتمالی فرموده‌اند. (٨) وقوع بداء‍( همانطور که حضرت باب از جمله در توقيع ملاّ عبدالخالق يزدى ميفرمايند) عاملی براى افتتان عباد بود و سبب امتحان برخى از سست عنصران گشت. خلاصه اعداى داخلی و خارجى امر خصوصاًً علماى شيخى کربلا که در ميدان استدلال مغلوب طاهره بودند در تحريکات عليه طاهره مدخلی عظيم داشتند. علماء سوء در کربلا بتکفير طاهره پرداختند و بحکومت شکايت نمودند. مأموران حکومت و برخى از علماء و طلاّب براى دستگيرى طاهره عازم گشتند. چون گمان مينمودند که در خانه شمس‌الضّحى است به خانه وى هجوم نمودند و بلعن و زجر او پرداختند. وى را کشان‌کشان از خانه به بازار بردند و با چوب و سنگ مجروح نمودند. در اين بين جناب سيّد مهدى نهرى ( پدر جناب ميرزا هادى نهرى) فرياد بر آورد که اين زن طاهره نيست ولکن مأموران و ديگر مردم باور نداشتند تا آنکه ثابت گشت که قرّة‌العين شخص ديگر است. لذا شمس الضّحى را رها کردند. (٩) بفرموده حضرت عبدالبهاء در تذکرة الوفاء ( ص‌٢٧٢) "در بين اين ضوضا و غوغا شخصى فرياد بر آورد که قرّة‌العين را گرفتند لهذا از شمس الضحى دست برداشتند" . جناب طاهره به حکومت پيغام داد که من در خانه خود هستم به ديگران تعرّض ننمائيد. لذا مأموران عازم مسکن طاهره شدند. فراّشان حکومت مسکن وى را احاطه نمودند و دخول و خروج طاهره و افراد ديگر را از آن بيت ممنوع داشتند. (١٠) موضوع اقدامات و فعّاليّت هاى جناب طاهره به والی بغداد و باب عالی (دربار عثمانى) گزارش گرديد. سه ماه گذشت و پاسخى واصل نگشت. در اين مدّت مأموران همچنان در اطراف بيت مراقبت داشتند. جناب طاهره به حکومت مراجعه نمود و اظهار داشت که چون خبرى از بغداد و استانبول واصل نگرديده ما خود به بغداد ميرويم و در آنجا منتظر پاسخ باب عالی ميشويم. حکومت با درخواست طاهره موافقت نمود و آن جناب همراه شمس الضّحى، ورقة‌الفردوس و والده جناب باب الباب و گروهى از رجال مؤمنين عازم بغداد گشت و همراه نسوان در خانه جناب آقا شيخ محمّد شبل فرود آمد. (١١) البتّه هنگام خروج از کربلا گروهى از مردم شرير تا مسافتى از دور آن جناب و همراهان را سنگسار مينمودند. جناب محمّد مصطفى بغدادى (فرزند شيخ محمّد شبل) علماء همراه جناب طاهره را از جمله ملاّ ابراهيم محلاّتى، شيخ صالح کريمى، شيخ سلطان کربلائى و سيّد احمد يزدى ميداند. بغدادى مادر شمس الضّحى را نيز از همراهان جناب طاهره دانسته است. (١٢) پس از استقرار طاهره در بغداد مردم آن شهر فوج فوج بحضورش ميشتافتند و استفاضه مينمودند. کثرت تردّد جمعيّت بحدّى بود که دشمنان اعتراض نمودند و خانه شيخ محمّد شبل نيز گنجايش آن نداشت لذا طاهره به خانه ديگر انتقال نمود. (١٣) ولوله در شهر بغداد افتاد. طاهره به همه علماء بزرگ ساکن کربلا نامه نوشت و يا رساله مفصلّه ارسال داشت و آنان را بپذيرش امر جديد دعوت و تشويق کرد. (١٤) علمائى که ارزشى براى نسوان قائل نبودند و آنان را حتّى تا حدّ حيوانات پائين ميآوردند و فاقد روح انسانى ميدانستند از مقابله با جناب طاهره عاجز بودند و تا آنجا که ممکن بود از مواجهه با جنابش احتراز مى جستند. طاهره با علماى کاظمين نيز مخابره و مصاحبه و مباحثه مينمود و بدانان اتمام حجّت ميفرمود. گروهى از آنان بمخالفت پرداختند. طاهره نيز خود را براى مباهله آماده نمود. (١٥) ولکن علماء حاضر نشدند و فرياد مخالفتشان افزايش يافت . چون بيم ضوضاء عظيم ميرفت نجيب پاشا والی بغداد (١٦) طاهره را احضار و استنطاق نمود ولکن مدرکى مبنى بر محکوميّت وى نيافت لذا آن جناب را با نسوان از همراهان به خانه فقيه برجسته شيخ محمود بن آلوسى مفتى شهر (١٧) فرستاد تا مدّتى در آنجا اقامت نمايند. (١٨) همراهان جناب طاهره از جمله شمس الضّحى و ورقة الفردوس بودند. حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة الوفاء در خصوص مذاکرات مفتى بغداد و جناب طاهره ميفرمايند: "در ايّام اقامت در خانه مفتى با مشارٌاليه در اکثر اوقات بمکالمه و مذاکره مشغول بودند و اقامه براهين و حجّت قاطعه مينمودند و تشريح مسائل الهيّه ميکردند و بحث از حشر و نشر مينمودند و از حساب و ميزان سخن ميراندند و بيان معضلات حقائق و معانى مينمودند.‌.‌.‌". ( ص ٢٧٣) کمالات طاهره فى‌الواقع سبب حيرت مفتى بغداد بود. در صورت شهادتى که از وى باقى است اعتراف به مقامات فضل، کمال، حياء، عصمت، عقل و درايت طاهره مصرّح است. (١٩) جناب محمّد مصطفى بغدادى در رساله شرح حيات جناب طاهره مينويسد که ابن آلوسى بحقانيّت ظهور حضرت باب اذعان کرده است. (٢٠) برخى نوشته‌اند که حضرت باب توقيع مبارکى خطاب به ابن آلوسى نازل و او را بقبول امر جديد دعوت فرموده‌اند. (٢١) جناب ابوالفضائل نيز بنقل از يکى از خدّام بيت ابن آلوسى به موافقت نامبرده با عقائد طاهره اشاره کرده است. عين نوشته ابوالفضائل چنين است: " يکى از اهل بغداد که والدش در اکثر مجالس قرّة‌العين و آلوسى مستخدم و حاضر بود حکايت مينمود که مرحوم آلوسى بغايت در تکلّم از خوف انتقاد قرة‌العين مراقب خود بود و بعربى نحوى فصيح تکلّم مينمود و از لغت دارج اجتناب ميکرد. از جمله روزى در موقعى ايستاده که کلام آنها را ميشنيدم آلوسى در غايت خضوع ميگفت "يا قرّة‌العين تألله إنّى على مذهبک ولکنّى اخاف سيوف آل عثمان". (٢٢) مفاد عبارات عربى اينست که اى قرّة‌العين سوگند بر خداوند که من با تو هم مذهبم ولکن از شمشير‌هاى عثمانيان ميترسم. بهرحال آنچه مسلّم است ابن آلوسى از محضر طاهره استفاضه ميکرده و بفرموده حضرت عبدالبهاء :‍"به مباحثات علميّه ميپرداخت و سؤأل و جواب ميکرد و اظهار استيحاش نمينمود." ٢٣ حضرت عبدالبهاء در خصوص ايّام اقامت جناب طاهره در بيت ابن آلوسى ميفرمايند: "روزى ابن آلوسى حکايت رؤيائى از خويش نمود و خواهش تعبير کرد. گفت در عالم رؤيا ديدم که علماى شيعه در ضريح مطهّر سيّد الشّهداء وارد گشتند و ضريح را برداشته و قبر منوّر را نبش نمودند جسد مطهّر نمودار شد. خواستند هيکل مبارک را بر دارند من خود را بر جسد منوّر انداختم ممانعت نمودم. جناب طاهره گفتند تعبير خواب اينست که شما مرا از دست علماى شيعه رهائى ميدهيد. ابن آلوسى گفت من نيز چنين تعبير نمودم." (٢٤) جناب طاهره در ايّام توقّف در بيت ابن آلوسى که حدود سه ماه طول کشيد (٢٥) گاه در بيت جناب شيخ محمّد شبل حاضر ميگشت و با اصحاب و علماء ديگر بمذاکره و مناظره ميپرداخت. هنگام عزيمت به بيت جناب شبل هميشه دو تن از نسوان بابى و يک تن مأمور مخصوص ابن آلوسى براى حفاظت همراه آن جناب بودند. در اين مجالس جمعيّت کثيرى از اصحاب و نيز پيروان فرق و اديان ديگر حاضر ميشدند. محضر جناب طاهره آنچنان گرم و بيانش شيرين و دلنشين بود که همه را تحت تأثير قرار ميداد. هريک بگونه‌اى با وى مباحثه و مناظره داشت. فقهاء شيعى و شيخى ساکن بغداد، علماء سنّى، کشيشان مسيحى و ملاّيان يهود نهايت کوشش مينمودند که آن جناب را از ادامه ترويج امر بديع باز دارند و انواع تدابير و شيوه‌ها را بکار ميبردند ولکن سرانجام در ميدان استدلال محکوم و منکوب ميشدند. احاطه علميّه طاهره بحدّى بود که حاضران اگر در ظلّ امر جديد وارد نميشدند به عظمت آن اعتراف مينمودند و مقام طاهره را در دل بسيار گرامى ميداشتند. اگرچه بظاهر حسادت و عناد ميورزيدند. (٢٦) جناب حکيم مسيح کليمى که همراه محمّد شاه در سفر شخص اخير براى زيارت مقامات متبرّکه شيعى در عراق به کشور مذکور رفته بود اتّفاقاً در بغداد پس از استماع اوصاف جناب طاهره به محضر آن جناب در بيت شيخ محمّد شبل شتافت و مجذوب و بعدها مؤمن گرديد. جناب سمندر در تاريخ خويش در اين خصوص مينويسد: "وقتى اين بنده نگارنده در طهران جناب مستطاب حکيم مسيح کليمى مشهور عليه الرّحمه را ملاقات نمودم و اين اوّل شخص کليمى بود که اين عبد در زمره دوستان ديدم و حالات انس و ايمان و جذب و محبّت ايشان موجب عجب و پرسش شد. عرض کردم با اينکه دين حضرت کليم با اين امر اعظم حکيم مسافت بسيار دارد جناب عالی چگونه و بچه وسيله اين سبيل جليل را طّى نموده و بمنزل رسيده‌ايد. فرمودند در ايّام توقّف حضرت قرّة‌‌العين در بغداد از قضا من هم در بغداد بودم و بتقريب و مناسبتى در بعضى مجالس محاورات و مکالمات ايشان با علماء حاضر بودم و از طرز مکالمه و بيانات و گفتگو و مذاکرات ايشان متحيّر و مبهوت و متفکّر و مجذوب شدم و بخيال تجسّس و تحقيق و تفحّص و تعمّق در اين امر دقيق افتادم. مقدارى همان وقت در همانجا و مقدارى از بعد در هرجا بفضل‌الله تعالى‌رسيدگى‌نموده‌تا‌بمقصد رسيدم" (صص ٣٤٩-٣٤٨).

امّا جريان ايمان جناب حکيم مسيح بدين شرح است که وى در سياه چال طهران هنگام مداواى ايادى امرالله جناب ميرزا عليمحمّد ابن اصدق و بر اثر مذاکرات با ايادى امرالله جناب اسم‌الله الاصدق بشرف عرفان امر اعظم فائز گشته است. جناب اسم‌الله الاصدق (ملاّ محمّد صادق خراسانى) در سال ١٢٧٨ هجرى قمرى موافق ١٨٦١ ميلادى بدستور عموى ناصرالدّين شاه، سلطان مراد ميرزا والی خراسان و بر پايه فتواى قتل صادره از سوى هجده تن از علماء ُمعرض خراسان دستگير شده همراه کودک خردسال خويش و دو تن از ديگر احبّاء بنامهاى ملاّ علی اصغر و ميرزا نصرالله با کُند و زنجير به طهران اعزام گرديد. در طهران دولت مرکزى نامبرده و همراهان را به زندان محکوم نمود. لذا نامبردگان مدّت دوسال و چهار ماه در سياه چال طهران مقيّد و محبوس گشتند. شدائد سجن کودک يازده‌ساله اسم‌الله‌الاصدق را سخت بيمار نمود. نام اين کودک علی‌محمّد بود که همان ايادى امرالله جناب ابن اصدق باشد. مشهدى علی نايب انبار (سياه چال) که انسانى مهربان بود تلاش نمود که پزشکى بر بالين کودک معصوم حاضر شود و او را معالجه نمايد. هيچ طبيبى مايل نبود که براى درمان يک کودک بابى به سياه‌چال رود. امّا جناب حکيم مسيح کليمى بى‌درنگ خواهش زندانبان را پذيرفت و براى معالجه به زندان رفت. دو ماه تمام هر روز چند ساعت در زندان بود و به‌معالجه ميپرداخت و از محضر جناب ملاّصادق استفاضه مينمود. معالجات حکيم سرانجام نتيجه بخشيد و علی‌محمّد شفا يافت. حکيم مسيح که قبلاً تحت تأثير عظمت مقام و فصاحت بيان طاهره قرار گرفته بود بر اثر مذاکرات با جناب ملاّصادق باوج ايمان رسيد و نخستين مؤمن به امر اعظم از خاندان خليل گشت. در طىّ سالهاى پس از ايّام رضوان از قلم ابهى چند لوح به إعزاز جناب حکيم مسيح نازل گرديده ولکن متأسّفانه غالب آنها در دست نيست. (٢٧) از خاندان جناب حکيم مسيح رجال برجسته‌اى در جامعه پيروان اسم اعظم درخشيدند. نوه نامبرده جناب دکتر لطف‌الله حکيم (فرزند حکيم سليمان) خادم باوفاى حضرت ولىّ‌امرالله و عضو پيشين بيت‌العدل اعظم الهى و برادرش دکتر ارسطو‌خان حکيم و پسردکتر ارسطو جناب پروفسورمنوچهر حکيم استادممتاز دانشگاه طهران و شهيد مجيد از آن جمله‌اند. (٢٨)

بارى از اين نفوس مخلصه بسيار بودند که در مجالس مناظره و مباحثه طاهره با علماء اديان تحت تأثير قرار گرفته‌اند و هرچه تاريخ امر مبارک بيشتر کاويده گردد اين حکايات افزوده ميشود. فصاحت کلام جناب طاهره و احاطه بى‌نظير او بر معارف الهيّه و محکوميّت علماى اديان خصوصاً شيعى و سنّى بغداد و اصولاً عراق سبب گشت که آنان در نهايت حسادت و عناد به‌پخش شايعات بى‌بنياد پردازند و آن جناب را در انظار عموم شخصى بى قيد و لامذهب قلمداد نمايند. شيخ محمود ابن‌آلوسى مفتى بغداد در شرحى که در خصوص جناب طاهره نوشته بدين نکته اشاره کرده و تصريح نموده است که شايعات مذکور کاملاً بى‌اساس است. (٢٩) عمده بهانه مخالفان اين بود که طاهره بى‌پرده در ميان مردان ظاهر ميشود. حال آنکه طاهره با علماء اديان و غير بابيان از پشت پرده سخن ميگفت و تنها بروايت برخى از وقايع نگاران در جمع بابيان نقاب بر چهره نداشت. (٣٠)معاندين اين کشف نقاب انتسابى را خرق اجماع و مخالف با اسلام شمردند. (٣١) حال آنکه پوشيدن صورت و دو دست در بسيارى از فتاوى اسلامى واجب نگرديده و در احاديث مرويّه آمده است که نسوان اوّليّه در مصاحبت رسول‌الله در سفر حجّ و در ميان جمعيّت انبوه حجاب بر روى و دو دست خويش نداشته‌اند. بهرحال در اوان اقامت در کربلا و بغداد که اعداء امر بديع بينهايت تلاش مينمودند تا حيثيّت طاهره را لکّه دار نمايند برخى از بابيان نيز با آن جناب آغاز مخالفت نمودند.

طاهره بانوئى انقلابى و معتقد باصلاحات اساسى جامعه بود و از همان روزهاى نخست به‌حقائق مندمجه در آئين جديد پى برده بود. امّا غالب اصحاب يا از آن حقائق نا‌اگاه بودند و يا با اظهار جهرى آنها مخالفت داشتند. ملاّ احمد حصارى از دسته اخير بود و در مخالفت با جناب طاهره براه افراط رفته بود. اين امر علّت مشاجرات بسيار ميان دو گروه هواخواه طاهره و ملاّاحمد گرديد. شيخ سلطان کربلائى مينويسد که شبى با ملاّاحمد و تنى چند از هواخواهانش در بيت جناب سيّد کاظم رشتى اجتماع نموديم تا رفع فتنه و قطع نزاع شود ولکن مفيد نيافتاد و ملاّ احمد خود داعيه رهبرى داشت و جمعى را بگرد خويش فراخوانده خود را اعلم از معاصرين ميشمرد. ٣٢ بايد تصريح نمود که توقيعات حضرت باب که در ايّام اقامت طاهره در کربلا، در پاسخ شکايات واصله، و سپس در بغداد و اصولاً سالهاى بعد نازل گرديده همگى شامل حمايت آن حضرت از جناب طاهره است.

تهوّر و شهامت جناب طاهره در نشر عقايد خويش که اصولاً مبتنى بر روح آيات حضرت باب بوده (چنانکه اين نکته بعداً بديهى گرديده است) و اعتقاد بدين اصل که ديگر بايد حقائق امر بديع را بى پرده انتشار داد و احباب را افراط در تقيّه نشايد، اصحاب محافظه کار و ناخشنود از شيوه انقلابى طاهره را بر آن داشت که اجتماع نمايند و پس از مشورت کافى شکايت نامه به محضر حضرت باب تقديم نمايند. اين بود که گروهى از آنان در قصبه کاظميّه اجتماع نمودند و اعلم ايشان که سيّد علی بشر بود عريضه‌اى شکايت آميز وسيله نوروزعلی خادم بيت جناب سيّد کاظم رشتى بحضور حضرت باب تقديم داشت. (٣٣) در پاسخ سيّد علی بشر توقيعى از قلم مبارک حضرت باب نازل شد که وسيله همان نوروزعلی به سيّد علی و يارانش تسليم گرديد. جناب شيخ محمّد شبل بغدادى و گروهى از اصحاب بغداد به کاظمين رفتند و در جمعى که متجاوز از هفتاد تن از احباب بود توقيع مبارک حضرت باب زيارت گرديد. در توقيع ياد شده خطاب به سيّد علی بشر پس از تجليل وفير از جناب طاهره آن جناب را بانوئى صادقه، عالمه، عامله، طاهره و آگاه از حقايق امر بديع دانسته و اتّباع سيّد مذکور را از نامبرده فرض فرموده‌اند. (٣٤) اين امر سبب تزلزل سيّدعلی بشر و تنى چند از بابيان از جمله سيّد محمّد جعفر، سيّد حسن، سيّد طه و کاظم صوفى گشت. ولکن باقى اصحاب اظهار مراتب سرور و ايقان نمودند و از آن پس ارادت قلبى آنان به طاهره بسى افزايش يافت. در آثار مبارکه حضرت باب خطاب به طاهره و يا در تواقيع ديگر اصحاب از آن جناب تجليل فراوان گشته و اتّهامات واهيه وارده بر او را ردّ فرموده‌اند. در توقيع ملاّمحمّدعلی قزوينى حرف حىّ، شوهر خواهر طاهره، در حقّ طاهره ميفرمايند که او ورقه طيّبه ايست که فوأدش مطهّر است و خداوند بر اشخاصى که قدر او را ميشناسند و سبب آزار وى نيستند رحمت مينمايد. طاهره سبب عزّت خاندان خويش است و اطاعت از وى عين شرف و منقبت است. (٣٥) در توقيع ديگرى ميفرمايند که هيکل مبارکشان دوست نميدارند احدى منکر مقام عظيم طاهره شود و اگر عقول اصحاب براى درک برخى از مطالب که طاهره بيان ميکند نابالغ است بايد صبر نمايند تا اراده الهي بانجام رسد. (٣٦) و در توقيع ديگرى ميفرمايند احدى مجاز نيست که در علم طاهره ترديد نمايد. او از واقعيّات امر بديع آگاه است و امروز وجودش موجب شرف است براى جماعت مؤمنين. هرکس سبب اذيّت او شود مرتکب گناه عظيم گشته است. (٣٧)

بارى از رجوع به حوادث کربلا پوزش ميطلبيم. علّت اصلی اين است که حوادث کربلا و بغداد در کمال اتّصال و ارتباط‌اند. طاهره در بغداد همچنان به‌نشر امر بديع و مباحثه و مناظره با علماء و نيز طالبان تحقيق اشتغال داشت. شوهر و عموى طاهره وسيله يکى از متنفذّين کربلا تلاش نمودند که حکومت عراق طاهره را به ايران بر گرداند. اين شخص از کربلا به بغداد رفت و هرچه از دستش بر ميآمد انجام داد و سپس نامه‌اى به ملاّمحمّدتقى برغانى، عموى طاهره، نوشت. عبّود صالحى اين نامه را به عربى ترجمه کرده و دکتر علىّ الوردىّ آن ترجمه را در کتاب لمحات اجتماعيّه. جلد دوم ص ١٧٢) آورده است. در اين نامه تصريح شده که جناب طاهره مورد احترام جميع علماء و اعيان بغداد است و آنچه مخالفان در خصوص طاهره ميگويند خلاف حقيقت است.

شبى پدر مفتى بغداد به خانه مفتى آمد و با طاهره به‌بحث پرداخت و با نهايت تعرّض زبان به شتم و طعن گشود. مفتى از رفتار پدرش شرمنده و آزرده گشت و از طاهره بسيار پوزش خواست. پس از آن باطّلاع او رساند که پاسخ گزارش پيشين در باب وى از استانبول (باب عالی) آمده و سلطان عثمانى امر به‌رهائى طاهره کرده است بشرط آنکه در حوزه امپراتورى عثمانى نماند. (٣٨) آن ايّام روزهاى آخر زمستان سال ١٢٦٣ هجرى قمرى موافق ١٨٤٧ ميلادى بود. چون باب عالی دستور اخراج هواخواهان جناب طاهره را نيز صادر کرده بود دهها تن از رجال عرب و عجم همراه آن جناب عازم ايران گرديدند. محمّد‌آقا ياور از نزديکان نجيب پاشا والی بغداد مأمور گرديد که جناب طاهره و اصحاب را تا خانقين در مرز ايران همراهى نمايد. از اين عدّه سى‌تن از اصحاب عرب و برخى از آنان مسلّح بودند و پياده راه مى‌پيمودند. به‌تصريح آقا محمّدمصطفى بغدادى، شيخ صالح کريمى، شيخ محمّد شبل، شيخ سلطان کربلائى، سيّد احمد يزدى، سيّد محمّد بايکانى، سيّد محسن کاظمى و ملاّ ابراهيم محلاّتى از جمله همراهان بودند و برخى از آنان سواره حرکت ميکردند. (٣٩) جناب طاهره صبح فرداى روزى که از پاسخ باب عالی آگاهى يافت از خانه مفتى خارج گشت و به حمّام رفت و آماده سفر شد. شيخ محمّد شبل بغدادى و شيخ سلطان کربلائى وسائل سفر را فراهم نمودند. از نسوان از جمله شمس الضّحى، ورقة‌الفردوس و مادر آقا ميرزا هادى نهرى عازم همراهى با طاهره شدند. مصارف سفر همه با جناب شيخ محمّد شبل بود. سه روز پس از آگاهى از فرمان سلطان عثمانى طاهره و همراهان عازم ايران گرديدند. (٤٠) با خروج جناب طاهره و همراهان تلاش‌هاى مداوم بابيان و شهرت آنان در بغداد بکلّى کاهش يافت. تا آنکه سالها بعد پس از ورود جمال ابهى بدان شهر اشتهار امرالله مجدداً سبب رعب قلوب و عناد مخالفان گشت. اقا محمّدمصطفى بغدادى، فرزند شيخ محمّد شبل، نيز که در آن ايّام تقريباً هفت سال داشت (٤١) از همراهان طاهره بود و هم اوست که شرح اسفار طاهره را از بغداد تا قزوين در رساله معروفه خود نوشته است. بهرحال طاهره و همراهان از بغداد عازم ايران گشتند. چون به خانقين رسيدند محمّد‌آقا ياور مأمور نجيب پاشا از طاهره اذن رجوع به‌بغداد خواست. در راه آنچنان مفتون و مجذوب فضائل، کمالات، شهامت و استقامت طاهره شده بود که با چشمانى گريان و قلبى بريان خداحافظى کرده به‌بغداد مراجعت نمود.

زير نويس بخش هشتم
حوادث ايّام کربلا و بغداد
١- لمحات اجتماعيّه. جلد دوم، صص ١٥٨-١٥٧.
٢- مأخذ بالا. صص ١٦٨-١٥٨.

٣- انتساب اين‌مطلب به جناب طاهره پايه محکم ندارد و تصوّر ميشود که قائلان از‌ماهيّت معتقدات جناب طاهره در‌آن ايّام آگاه نبوده‌اند. زيرا ذکر شهادت حضرت امام حسين بکرّات در آثار جناب طاهره آمده است.

٤- باستناد مکتوب شيخ سلطان کربلائى مندرج در : فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد سوم، صص ٢٤٧-٢٤٥.

٥- مأخذ بالا. ص ٢٥٢.
٦- مأخذ بالا. ص ١٥٧.
٧- از جمله رجوع فرمايند به:

الف- فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد سوم، صص ١٥٩-١٥٧.

ب- محمّدحسينى. حضرت باب. صص ٦٨٩-٦٨٧.

٨- براى آگاهى بيشتر در زمينه علل بداء در اجتماع کربلا رجوع فرمايند به فصل مربوط بدين حادثه در کتاب حضرت باب، صص ٢٤٦-٢٣٨، تأليف نگارنده سطور.

٩- تذکرة الوفاء. صص ٢٧٢-٢٧١ و ٢٩٦.

١٠- ملاّ احمد حصارى در کتاب عقايد الشيّخيّه مينويسد که مأموران طاهره را بازداشت نموده و در خانه حاج مهدى کمونه زندانى نمودند. عين عبارات چنين است:" و اخذها من بيت السّيّد و حبسوها في بيت حاجى مهدى کمونه، فمضت ايّام کانت هى فى‌ الحبس .‌.‌." ( وردى. لمحات اجتماعيّه. جلد دوم، ص ١٦٢).

١١- تذکرة‌الوفاء. صص ٢٩٧-٢٩٦.
١٢- افنان. چهار رساله تاريخى. ص ٢٢.

١٣- تذکرة‌الوفاء. صص ٢٧٣-٢٧٢. مؤلّف کواکب الدّريّه‌(درجلد نخست صص ٦٣-٦٢) از قول جناب حاج محمود قصّابچى مينويسد که جناب طاهره چندى در بغداد در خانه پدر او مقيم بوده است.

١٤- God Passes By. ص ٧٣.

١٥- لفظ مباهله درلغت عرب بمعناى لعنت و نفرين کردن بر يکديگر و در اصطلاح دعوت حريف مقابل بميدان مبارزه و بحث و گفتگو و جانبازى بمنظور اثبات خلوص عقيدت و ايمان واقعى شخص است.

١٦- براى آگاهى از احوال نجيب پاشا از جمله رجوع فرمايند به:

الف- وردى. لمحات اجتماعيّه. جلد دوم، صص ١٥١-١١٢.

ب- کتاب F‌our Centuries of Modern Iraq بقلم S.M.Longrigg، ص ٢٨٣ به‌بعد.

١٧- آلوس قريه‌ايست در کنار فرات. شهاب‌الدّين سيّد محمود بن عبدالله آلوسى در سال ١٢١٧ هجرى قمرى (١٨٠٢ ميلادى) در بغداد تولّد يافت. وى از برجسته‌ترين فقهاى سنّى عراق در قرن سيزدهم هجرى (نوزدهم ميلادى) بود. از وى چند کتاب عظيم و از جمله روح المعانى باقى است. سيّد محمود چهارده سال (١٨٤٦-١٨٣٢)‌مفتى بغداد بود. وى در سال ١٢٧٠ هجرى قمرى (١٨٥٣ ميلادى) در گذشت‌(‌براى آگاهى بيشتر از احوال او از جمله رجوع فرمايند به مکارم آلاثار معلّم حبيب آبادى، جلد سوم، صص ٦٢٥-٦٢٣ و نيز به دو کتاب الاعلام و معجم المؤمنين). متأسّفانه آقامحمّد مصطفى بغدادى در رساله شرح حيات طاهره (چهار رساله تاريخى ص ٢٣) نام سيّد محمود آلوسى را باشتباه سيّد محمّد نوشته است.

١٨- .God Passes By ص ٧٤.

١٩- برخى از عبارات شهادتنامه مفتى بغداد چنين است:‌" قال القرّتيّه اصحاب إمرأة اسمها هند لقبها قرّ‌ة‌العين. لقّبها بذلک السّيّد الکاظم الرّشتى فى مراسلاته لها اذ کانت من اصحابه و هى ممّن قلّدت الباب مِن بعد موت الرّشتى.‌.‌.‌ و کم مِن بحث جرى بينى و بينها.‌.‌.‌و قد رأيت من الفضل و الکمال فيها ما لم اره في کثير مِن الرّجال و هى ذات عقل و استکانة و مزيد حياء و صيانة و قد ذکرنا ماجرى بيننا مِن المباحثات في غير هذاالمقام و إذا وقف عليه يتبيّن لک إن ليس في فضلها کلام". رجوع فرمايند به:

الف- فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد سوم، ص ٣١٦.

ب- گلپايگانى ابوالفضل. کشف‌الغطاء ص ٩٥. بايد توجّه داشت که ابن آلوسى باشتباه نام اصلی طاهره را " هند" خوانده است.

٢٠- افنان. چهار رساله تاريخى. ص ٢٣. بايد توجّه داشت که ابن آلوسى از جمله علماء حاضر در مجلس محاکمه جناب ملاّ علی بسطامى بود و فتواى تکفير و قتل نامبرده را امضاء نموده بود.

٢١- فقراتى از اين توقيع انتسابى در کتاب منهاج الطّالبين (صص ٣٤٦-٣٤٢)، تأليف حاج ميرزا حسينقلی جديد الاسلام ( طبع بمبئى، سال ١٩٠٢ميلادى) نقل گشته است. صحّت انتساب اين توقيع به حضرت باب نياز به‌تحقيق بيشتر در آتيه اوقات دارد.

٢٢- کشف الغطاء. ص ٩٦.
٢٣- تذکرة الوفاء. ص ٢٩٨.
٢٤- عيناً مأخذ بالا.

٢٥- مأخذ بالا. صص ٢٧٣و ٢٩٨. جناب ابوالفضائل در کتاب کشف الغطاء (صفحه ٩٥) به‌نقل از ابن آلوسى مدّت توقّف طاهره را در بيت او قريب دو ماه دانسته است. عين بيان ابن آلوسى چنين است:" إنّها(قرّة‌آلعين) بقيت في بيتى نحو شهرين".

٢٦- رجوع فرمايند به :
الف- God Passes By. ص ٧٣.
ب- Dawn Breakers. ص ٢٧٢.

٢٧- از جمله الواح مبارکه جمال ابهى به‌إعزاز جناب حکيم مسيح لوح ذيل است که براى تبرّک و تيمنّ بنقل متن کامل آن مبادرت مينمائيم. قوله‌الاعلى:

ط جناب حکيم مسيح ک ل
بسم‌الله العليم الحکيم

أن يا حکيم کن محکماً في امر ربّک بحيث لا يحّرکک عواصف التّى تمرّ عن شطر الظّالمين. أن إستقم علی‌الامر بحول‌الله و قوتّه. قل يا قوم الى متى تجتنون اثمار الغوى و تجتبون آثار الهوى علی‌الهدى. أما ترون مَن يذهب مِنکم لايرجع و مَن تفرق لايجتمع. سيمضى ايّاکم الخالفة کما مضت ايّامکم السّالفة. اتّقوا ربّکم‌الرّحمن. تالله انّه ما اراد لکم إلاّ ما يقربّکم اليه و يدخلکم في ملکوت البقاء و انّه لهو الغفور الرّحيم. کلوا مِن اثمار سدرة الباقية حيث شئتم رغداً و مَن صار محروماً عنها انّه لفي حجاب غليظ. فأعلم بانّا حبسنا في مقرّ الذّى منعت الانظار عن النّظر اليه و الآذان عن استماع ماينزل فيه مِن آيات الله المقتدر العليم الحکيم و ارادوا بذلک أن يمنعوا العباد عن استماع آيات‌الله ليطفى بذلک نوره بين عباده المقرّبين ولکن الله ابى بقدرة منه و ينزّل مايشاء و يبلّغه الی الذّين توجّهوا اليه بوجه منير. أن أحفظ ما وصيّناک به. إنّ لک عند ربّک شأن مِن الشّؤون. أن أشکره و کن مِن الشّاکرين. لاتحزن بما ورد علينا ثمّ ارض بما قضى الله لنا و نحن على فرحٍٍ مبين و الحمدالله ربّ العالمين " ( مأخذ: نسخه موجوده در ارض اقدس حيفا).

٢٨- رجوع فرمايند از جمله به:

الف- ملک خسروى. تاريخ شهداى امر. جلد دوم، صص ٦٤-٦٣.

ب- پيام بهائى. شماره ١٧٧. اگست ١٩٩٤، ص ٢٣.

٢٩- عين بيان ابن آلوسى چنين است:" فقيل إنّها کانت تقول بحلّ و رفع التّکاليف بالکليّة و انا لم احسّ بشيىء مِن ذلک مع إنّها بقيت فى بيتى نحو شهرين" (کشف الغطاء ص ٩٥).

٣٠- از جمله رجوع فرمايند به نوشته آقا محمّد مصطفى بغدادى (‌افنان. چهار رساله تاريخى. ص ٢٣).

٣١- پروفسور براون مينويسد ميرزا يحيى ازل گفته است که طاهره هرگز کشف حجاب کامل نکرده و گاه که هنگام اداى سخن حجابش را به کنار ميزده پس از لحظاتى مجدداً صورت خود را ميپوشيده است. رجوع فرمايند به:

Brown. A Traveller's Narrative. Vol. 2, p. 314 ( Note Q).

٣٢- فاضل مازندرانى. ظهور الحق. جلد سوم، صص ٢٥٣-٢٥٢.

٣٣- بغدادى اقا‌محمّد‌مصطفى. رساله‌(در چهار‌رساله تاريخى ص ٢٤).

٣٤- عين بيان مبارک چنين است: " و امّا ما سئلت مِن ألمرأة ألتّى زکت نفسها و اثرت فيها الکلمة ألتّى إنقادت ألامر لها و عرفت بارئها فاعلم أنّها أمرأة صديقه عاملة طاهرة و لا تردّ الطّاهره في حکمها فانّها أدرى بمواقع ألامر مِن غيرها و ليس لک إلاّ إتّباعها" ( ظهور الحقّ. جلد سوم، ص ٣٣١).

٣٥- عين عبارات توقيع مبارک چنين است: " إنّ ما سئلت مِن حکم الطاّهره .‌.‌. إنّها لدىّ لورقة طيبّة ألتّى طهرت فوأدها عن رجس الحدود لربّها. فرحم الله أمرأً عرف قدرها و لم يوذها باقّل شيئى. لانّها اليوم عزّ لذى قرابتها و شرف لاهل طاعتها في حکم الله .‌.‌. " ( ظهور الحق. جلد سوم، ص ٣٣١).

٣٦- عين عبارت توقيع مبارک چنين است:‍" و امّا ما سئلت عن الطّاهره هى ألتّى آمنت بربّها و خالفت نفسها و خشيت مِن عدل ربّها و راعت يوم لقاء بارئها .‌.‌. إنّنى انا ما احبّ ان ينکرها احد و أن سمعوا منها شيئاً لايبلغ به عقولهم و لايدرکه نفوسهم فذروه في سبيله حتّى يقضى‌الله بالحقّ" (ظهور الحقّ. جلد سوم، صص ٣٣٢-٣٣١).

٣٧- عين عبارات توقيع مبارک چنين است: " وليس علی احد مِن الواردين مِن بيت العدل أن يرّد الطّاهره في علمها لانّها عرفت مواقع الامر مِن فضل الله و إنّها اليوم شرف لهذه الفئة و مَن اذاها في الدّين فقد احتمل اثماً مبيناً" ( ظهور الحقّ. جلد سوم، ص ٣٣٢).

٣٨- تذکرة الوفاء. صص ٢٧٤-٢٧٣ و ٢٩٩.
٣٩- رجوع فرمايند به:
الف- تذکرة الوفاء. ص ٢٩٩.

ب- بغدادى آقا مصطفى. رساله ( چهار رساله تاريخى ص ٢٦).

٤٠- تذکرة الوفاء. ص ٢٧٤.

٤١- باستناد شرح مختصر احوال او بقلم فرزندش علی افندى احسان بغدادى. نامبرده تولّد پدرش آقا محمّد مصطفى بغدادى را در سال ١٢٥٦ هجرى قمرى موافق ١٨٤٠ ميلادى و در بغداد نوشته است. جناب فاضل مازندرانى تولّد آقا محمّد مصطفى را در سال ١٢٥٣ هجرى قمرى موافق ١٨٣٧ ميلادى دانسته است (ظهور الحقّ . جلد سوم، ص ٢٦٠).

بخش نهم
مراجعت جناب طاهره به ايران

جناب طاهره و همراهان پس از گذر از مرز امپراتورى عثمانى عازم کرمانشاه شدند و در راه عزيمت سه روز در کرند اقامت نمودند. طاهره با نهايت شجاعت امر جديد را به‌اهالی و از جمله خوانين و رؤساى آن حدود ابلاغ نمود. جماعتى از رؤساء و خانها اظهار ايمان نمودند. به انعقاد ضيافت و مهمانى پرداختند و حيوان قربانى نمودند. به طاهره اظهار داشتند که همه افراد قبيله ما (‌که از اهل حقّ‌اند) آماده فداء جان در راه امر بديع‌اند و منتظر فرمان شما. جناب طاهره در حقّ همه آنان دعا نمود و فرمود که به محلّ خويش مراجعت نمايند و بخدمت امر مألوف گردند. (١) پس از ورود به کرمانشاه مردان در يک خانه و نسوان در خانه ديگر سکونت نمودند. (٢) آقا محمّد مصطفى دررساله خود مينويسد که جناب طاهره دستور داد سه خانه بزرگ تدارک شود. يک خانه براى خودش و ديگر نسوان و تنى چند از علماء، خانه‌اى براى ديگر اصحاب و يک خانه بجهت انعقاد مجالس تبليغ و اعلان عمومى امر بديع. (٣) دستور طاهره اجراء گرديد و از روز دومِ ورود، خانه مخصوص اعلان امر مفتوح گشت. جمعى از بزرگان و خوانين و تجّار در آن خانه حاضر گرديدند و امر مبارک بدانان ابلاغ گشت. تعداد حاضران بحدّى زياد بود که خانه مذکور با همه وسعتش گنجايش آن جمعيّت نداشت. مجالس تبليغ امر در آن خانه بسيار پر رونق و نتيجه بخش بود. در آن مجالس شيخ صالح کريمى، شيخ سلطان کربلائى، شيخ محمّد شبل و ملاّ ابراهيم محلاّتى هريک بنوبه خود بتلاوت و ترجمه و تفسير شرح کوثر نازل از قلم حضرت باب اشتغال داشتند و به پرسشهاى علماء پاسخ لازم ميدادند. در صدرشان جناب طاهره با نهايت فصاحت و نيز شهامت به ابلاغ امر مألوف بود. علمائى که از محضر طاهره در کرمانشاه استفاضه نمودند و يا بمباحثه و مناظره پرداختند برخى مجذوب و عدّه‌اى مبهوت گشتند. سرانجام والی کرمانشاه و گروهى از بزرگان نسوان آن شهر و از جمله همسر والی بحضور طاهره رسيدند و کلّ مفتون کمالات و فضائل آن جناب و مجذوب امر بديع گرديدند. امير (والی) و همسرش بتصديق امر مبارک فائز شدند. امير کرمانشاه محبّ علی خان ‌ماکوئى بود. محبّ‌علی خان بعلّت همشهرى بودن با حاج ميرزا آقاسى صدر اعظم ايران بسيار مورد محبّت او بود و بارها صاحب مقامات شده و در آن زمان بعنوان امير کرمانشاه در حکومت بر مردم مطلق العنان بود. (٤) امّا با جناب طاهره و اصحاب در نهايت محبّت و شفقت رفتار نمود.‌همسر محبّ‌علی خان شاهزاده ماه باجى خانم دختر فتحعلی شاه قاجار و خواهر تنى شاهزاده احمد ميرزا عضدالدّوله مؤلّف تاريخ عضدى بود. برادر و خواهر اهل ادب و شعر دوست و هر دو شيفته معاشرت با بزرگان و استفاده از محضر آنان بودند. (٥) اقبال امير و همسر او و برخى از بستگان آندو و نيز گروهى از مردم کرمانشاه اعمّ از شيعيان اثنى عشرى و مردم اهل حقّ سبب حسادت علماء شهر گرديد. هر روز جمعيّت طالبان تحقيق افزايش مى‌يافت بطورى که خانه‌هاى سه‌گانه گنجايش آنان نداشت. هر روز علماء و مردم عادى از حضور جناب طاهره کتباً و شفاهاً پرسشهائى ميکردند و طاهره‌با سرعتى شگفت انگيز ‌پاسخ مينوشت ‌و بدانان تسليم مينمود.‌کار بجائى کشيد که علماء شهر به آقا عبدالله بهبهانى مجتهد اعظم کرمانشاه مراجعه نمودند و از وى خواستند تا به مرقومات طاهره پاسخ دهد و نظر خود را اعمّ از ردّ و يا قبول بتصريح اظهار نمايد. آقا عبدالله بهبهانى از سلاله آقا محمّد علی بهبهانى (٦) معروف به صوفى‌کُش بود. آقا محمّد علی ( فرزند آقا محمّد باقر بهبهانى مجتهد اصولی و معروف به وحيد) (٧) چنانکه از عنوان " صوفى کش" بر ميآيد با صوفيّه در نهايت عناد بوده ولی با اخباريان مخالفتى نداشته است. امّا آقا عبدالله بهبهانى معروف به کرمانشاهى هم با صوفيان و هم با اخباريان ضديّت مينموده و چون شيخيان و بابيان را اخبارى ميدانسته آنان را تکفير ميکرده است. در گذشت آقا عبدالله در سال ١٢٨٩ هجرى قمرى (١٨٧٢ميلادى) واقع گشت. (٨) بارى آقا عبدالله که از مقابله با طاهره عاجز بود به امير کرمانشاه مراجعه و تقاضاى اخراج طاهره و همراهان را از کرمانشا نمود. امير که خود از ارادتمندان طاهره و مؤمن به امر بديع بود براى حفظ ظاهر به‌آقا عبدالله اطمينان داد که با طاهره مذاکره خواهد نمود و نتيجه را به وى اطّلاع خواهد داد. امير از طاهره دعوت کرد به خانه وى رود. طاهره همراه چند تن از نسوان بابى و نيز شيخ سلطان کربلائى وملاّ ابراهيم محلاّتى به خانه امير رفت. امير از طاهره تقاضا نمود که به پرسش کلّى اقا عبدالله پاسخ گويد و علّت توقّف خويش را در کرمانشاه بيان نمايد. طاهره در پاسخ امير گفت که بهترين جواب اينست که بگوئيد طاهره بمنظور تبشير بظهورقائم موعود و اثبات حقّانيّت او در کرمانشاه مقيم گشته است. به او بگوئيد که دليل حقيّت حضرت باب آيات نازله از قلم و لسان آن بزرگوار است. امير به طاهره گفت که آقا عبدالله دليل ديگرى جز آيات ميخواهد. جناب طاهره که دليل آيات را اکبر برهان حقيّت رسول اکرم و حضرت باب اعظم ميدانست فرمود حال که دليل آيات اين مجتهد را کفايت نمى نمايد من با او مباهله ميکنم. امير کرمانشاه از پيشنهاد مباهله بسيار مسرور گشت و به آقا عبدالله اظهار داشت که وقتى را بدين منظور تعيين نمايد تا با طاهره مباهله کند. آقا عبدالله تمارض نمود و به خارج شهر نقل مکان کرد و در باغى پنهان شد. در اين هنگام نامه‌اى شکايت آميز به حاج ملاّ‌محمّد صالح ، پدر طاهره، و حاج ملاّ محمّد تقى و حاج ملاّمحمّدعلی (عموهاى طاهره) نوشت و از آنها خواست که برخى از خويشان خود را به کرمانشاه بفرستند تا طاهره را همراه خود به‌قزوين برند. ضمناً از آنها تقاضا نمود شرحى به سرتيپ صفرعلی خان قزوينى که فرمانده سپاه در کرمانشاه بود بنويسد که در اعزام طاهره به قزوين آنها را مدد نمايد. پس از پانزده روز چهارتن از بستگان طاهره که همه از علماء متنفذ بودند به کرمانشاه وارد شدند و بدون اطّلاع امير با سرتيپ صفرعلی خان مذکور براى اخراج طاهره از کرمانشاه و اعزام نامبرده به قزوين به‌مشورت نشستند. پيش از طلوع آفتاب روز دوم ورود بستگان طاهره به کرمانشاه سه خانه مسکن آن جناب و اصحاب وسيله سرتيپ صفرعلی خان و سربازانش محاصره گرديدند. (٩) حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة الوفاء تصريح ميفرمايند که کدخداى محلّ با جمعى هجوم نمودند و اموال طاهره و اصحاب را تاراج کردند و آن جناب را در کجاوه بدون روپوش نشاندند و همگى را از شهر اخراج و آنان را در بيابان بى‌زاد و توشه و بى‌سر و سامان رها نمودند. (صص ٢٧٥-٢٧٤ و ٣٠٠). آقا محمّد مصطفى مينويسد که پس از هجوم سرتيپ صفر علی خان و سربازانش ، افسران نظامى وارد خانه‌ها شدند و همه وسائل و اثاثيّه اصحاب را بغارت بردند. براى بردن جناب طاهره به‌قزوين نيز يک مکارى که بيست رأس قاطر داشت حاضر نمودند. طاهره بى‌آنکه از هجوم آنان وحشتى بدل راه دهد فوراً چادر خويش پوشيد و در ميان مهاجمان ايستاد و فرياد زد حضرت موعود و مظهر ربّ ودود ظاهر گشت و شما اى غافلان چون مردگان کور و کر گشته‌ايد. سرتيپ صفرعلی خان و مأموران او بضرب و آزار شيخ صالح کريمى، شيخ سلطان کربلائى و ملاّ ابراهيم محلاّتى پرداختند. همه چيز را غارت نمودند و اصحاب عرب را در همان خانه‌ها زندانى نمودند و مأموران محافظ گماشتند تا کسى نتواند خارج شود. امّا بستگان طاهره جز يکى که مردى هفتاد ساله و عاقل و نجيب بنظر ميرسيد همگى به طاهره اهانت و اصحاب را مضروب مينمودند. (١٠) طاهره نامه اى به امير نوشت و در آن پس از شرح وقايع اظهار داشت که اى امير ما ميهمان شما بوديم آيا ميهمان سزاوار چنين رفتار است. چون نامه وسيله شيخ سلطان کربلائى‌(پس از تحمّل زحمت بسيار) بدست والی رسيد و از وقايع اطّلاع يافت بسيار متأسّف گرديد و به‌طاهره اطّلاع داد که از آنچه واقع شده اصلاً آگاه نبوده و فوراً دستور داد که اصحاب زندانى را آزاد نمايند و‌اموال و‌جواهرات‌غارت شده را به طاهره و ساير احباب مسترد دارند. امير‌کرمانشاه همچنين‌‌هدايائى‌‌بحضور‌طاهره تقديم نمود. (١١) امير در نامه خود به طاهره تقاضا کرد که همراه اصحاب به شهر مراجعت نمايد و توضيح داد که همه اين حوادث بتفتين آقا عبدالله رخ داده است. جناب طاهره دو باره به امير نامه‌اى نوشت و او را به حسن خاتمه بشارت داد و سپاسگزارى نمود که وى به نصرت امر الهي قيام کرده است. طاهره و اصحاب سه روز در چادرهاى مخصوص دور از شهر بسربردند و سپس عازم همدان گرديدند. مدّت توقّف آنان در کرمانشاه بجز آن سه روز حدود چهل روز بطول انجاميد. اصحاب عرب که از زندان رهائى يافته بودند نزد طاهره رفتند. مجدداً اصحاب گرد يکديگر انجمن نمودند. سه نفر بستگان طاهره که به آزار اصحاب پرداخته بودند چون خود را تنها و بى ياور مشاهده کردند بعذرخواهى پرداختند و در برابر طاهره بخاک افتادند و‌تقاضاى بخشش نمودند. طاهره دستور داد که فوراً به قزوين برگردند و آنها از خوف خشم اصحاب سريعاً عازم شهر قزوين شدند.

طاهره و همراهان از کرمانشاه عازم همدان گرديدند. در ميان راه دو روز در صحنه اقامت کردند. هنگام ورود به صحنه، اهالی که از مردم اهل حقّ بودند استدعا نمودند که بحضور طاهره رسند. نامبرده نيز بار عام داد و پس از اجتماع آنان آغاز سخن کرد و بشارت بظهور امر بديع داد. اهالی جميعاً مفتون و مجذوب طاهره و امر جديد شدند و تقاضاى قيام و همراهى با طاهره نمودند. جناب طاهره در حقّ همه آنان دعا نمود ولکن چون مصلحت نديد اجازه همراهى نداد و بدانان توصيه کرد که در همانجا بمانند و بخدمت امر پردازند. طاهره و اصحاب در مدّت اقامت در صحنه ميهمان مردم آنجا بودند. پس از ورود‌به همدان جناب طاهره و نسوان از همراهان در يک خانه و شيخ صالح کريمى، ملاّ ابراهيم محلاّتى، سيّد احمد يزدى و بقيّه اصحاب در اماکن ديگر سکونت کردند.(١٢) شهرت طاهره در همدان همگان را بتکاپو واداشت. مردم دسته دسته براى ديدار و استماع بيانات او در محضرش حضور مى‌يافتند. نبيل زرندى مينويسد: "پيشوايان روحانى در همدان جمعى با او همراه و معدودى قليل هم مردم را بمخالفت طاهره تحريص مينمودند. در مقابل دسته ديگرى لسان بذکر فضائل و توسعه معارف و کثرت شجاعت طاهره گشودند. حتّى در منابر علنى به مردم ميگفتند طاهره را ببينيد چه مقام بلندى دارد. ما همه بايد باو تأسّى کنيم. اسرار قرآن را که بر ما مجهول است از او بپرسيم. بايد از او درخواست کنيم که مشکلات کتب الهى را حلّ نمايد. زيرا علم و دانش او مانند درياست و نصيب ما از معارف و علوم قطره‌اى بيش نيست." (١٣) به طاهره و همراهان در آغاز در همدان بسيار خوش گذشت. (١٤) اقدامات جناب طاهره در همدان (بمدّت دو ماه) سبب اقبال گروهى از مردم شهر شد و از جمله تنى چند از شاهزاده خانمها به آن جناب ارادت کامل يافتند. در اواخر ايّام اقامت طاهره در همدان چند تن از منسوبان ازجمله برادران وى از سوى پدر و عمو و شوهر طاهره مأموريّت يافتند که طاهره را به قزوين برند. هنگامى‌که به همدان رسيدند طاهره پيشنهاد آنان را پذيرفت بشرط آنکه نه روز ديگر در همدان بمانند. (١٥) از جمله وقايع مهمّه هنگام اقامت طاهره در همدان مباحثه و مناظره او با حاج ميرزا علينقى همدانى است. در مجمعى از علماء (با حضور حاکم همدان) که بمنظور مذاکره با طاهره منعقد شده بود حاضران مجلس حاج ميرزا علينقى را بعنوان سخنگو و طرف طاهره برگزيدند. (١٦) جناب طاهره که از پشت پرده سخن ميگفت مذاکرات را مشروط بر چند شرط نمود. نخست آنکه شرب دخان هنگام مذاکره موقوف گردد. دوم علماء در نهايت ادب و متانت بمذاکرات ادامه دهند و الفاظ رکيکه استعمال نشود. و سوم آنکه بحث اصلی در خصوص نبوّات و بشارات مربوط بظهور جديد باشد و به اسناد و مدارک مربوطه اعتماد شود. مباحثات و مناظرات در آن مجلس باوج خود رسيد و علماء که مغلوب و منکوب شده بودند بهيجان آمدند. يکى از علماء حاضر بنام ملاّ حسين باخشونت سخن ميگفت. چون بيم بلوا ميرفت حاکم همدان ملاّحسين را توبيخ و مجلس مذاکره را منحلّ نمود. گفته شده است که بهرحال حاج‌ميرزا علينقى بسيار تحت تأثير فضائل و کمالات طاهره قرار گرفته و از او تجليل کرده است. (١٧) از جمله نسوانى که در همدان بامر اعظم مؤمن شده‌اند دو شاهزاده خانم بنامهاى نوّاب حاجيه خانم مادر محمّد حسين خان حسام الملک و حاجيه خانم همسر ناصر الملک بزرگ بوده‌اند. بانوى اخير بعدها در بغداد بحضور جمال ابهى شرفياب شده و منجذب گرديده اشعار بسيارى در وصف آن حضرت سروده است. (١٨) نوّاب حاجيه خانم که مؤلّف کواکب الدّريّه بنامش اشاره کرده همان زبيده خانم متخلّص به جهان و دختر بيست و هفتم فتحعلی شاه قاجار از ماه آفرين خانم است. همانگونه که احمد ميرزا عضدالدّوله در تاريخ عضدى نوشته زبيده خانم در ميان فرزندان فتحعلی شاه بينظير و زبيده عصر خويش بوده است. وى بعلّت نيکوکارى و حسن خلق نزد شاهزادگان و مردم به فرشته معروف گشته است. زبيده خانم در تعمير اماکن مذهبى همدان و بناهاى تاريخى آن سهم بسزائى داشته است. نامبرده با علی‌خان نصرت الملک قراگوزلو ازدواج کرد. محمّد حسين خان حسام الملک نتيجه اين ازدواج بوده است. زبيده خانم اگرچه بر حسب ظاهر به حاج ميرزا علينقى همدانى صوفى اردات ميورزيد ولکن انفاس قدسيّه جناب طاهره کاملاّ او را منقلب کرده و تا پايان حيات قلباً به امر مبارک مؤمن بود. صعودش در سال ١٣٠٥ هجرى قمرى (١٨٨٧ميلادى) واقع گشت. زبيده خانم بانوئى شاعر و بمعناى واقعى کلمه عارف بود و در شعر "‌جهان" تخلّص مينمود. شعر زير از جمله اشعار زيبا و نغز اوست : "

درده به من اى ساقى زان مى دوسه پيمانه
کز سوز درون گويم شعرى دو سه مستانه
خواهم که در اين مستى‌خود‌نيز رود از‌ياد
غير ازتو نماند کس نه خويش و نه بيگانه
از عشق رخ جانان گشته است"جهان"‌حيران
مستانه سخن‌گويد‌اين‌‌عاشق ديوانه. (١٩)

جناب ابوالفضائل در کتاب کشف الغطاء مينويسد:‍"که من ذکر بودن حضرت طاهره را در همدان جز از مرحوم محمّد مصطفى البغدادى رحمة الله عليه از سه نفر ديگر مسموع داشتم. اوّل . . . ميرزا محمّد رضاى همدانى (فرزند حاج ميرزا علينقى) . . . و ثانى در سنه ١٣٠٥ هجريّه که وارد همدان شدم از اميرزاده افخم مرحوم مؤيّد‌السّلطنه حاجى محمّد مهدى ميرزا نجل مرحوم مؤيّد الدّوله طهماسب ميرزا شنيدم که ميفرمود چون قرّة‌العين به همدان ورود نمود عمّه محترمه من بدين ايشان رفت و من چون در سنّ دون بلوغ بودم نيز در خدمت عمّه محترمه بديدن او مشرّف شدم. ولی چون سنّم مقتضى نبود در مجالس مناظره حاضر نبودم. ولکن در همدان حکيم ايليا والد حکيم رحيم که از اطبّاى مشهور آن بلاد است مذکور ميداشت که در بيت والی مجلس مناظره منعقد شد و من در مجلس حضور داشتم. والی بر کرسى نشسته بود و علماء بر زمين جالس بودند و من و چاکران همه ايستاده و قرّة العين در پس پرده در نهايت فصاحت تکلّم ميفرمود و هر چه علماء ميپرسيدند جواب ميگفت تا آنکه علماء ساکت شدند. يکى از علماء که بطريقه شيخيّه معروف بود و چنان گمان ميبرم که نام او را حکيم ايليا ميرزاعلی اصغر ميگفت مذکور داشت که اين عالِم برآشفت و دشنام و ياوه گفتن آغاز کرد. والی بغايت متغيّر شد و برخاست و فرمود آخوند خطا کردى و سفاهت را حجّت خود پنداشتى و حکومت را اهانت نمودى. اگر پاس اهل عمائم نبود تو را تأديب مينمودم و حکم فرمود تا همه را از دارالحکومه اخراج نمودند" (صص ١٢٠ و ١٠٥). (٢٠)

بارى جناب طاهره نامه مفصّلی در نهايت فصاحت و بلاغت به رئيس العلماء اعلم علماى همدان نوشت و او را بپذيرش امر بديع دعوت نمود. آن نامه را ملاّ ابراهيم محلاّتى به مجتهد مذکور رساند. هنگاميکه ملاّ ابراهيم به خانه رئيس العلماء وارد شد نامه جناب طاهره را به او تسليم نمود. سپس بزيارت فقراتى از آثار حضرت باب پرداخت و بر حقّانيّت امر حضرتشان استدلال نمود. اقدام ملاّ ابراهيم سخت بر مجتهد ياد شده گران‌آمد. خشمگين به حاضران دستور داد که وى را سخت تنبيه نمايند. علماء، طلاّب و مردم حاضر نيز بجان آن مظلوم افتاده با مشت و لگد آنچنان او را مضروب و بدنش را خون آلود نمودند که مشرف بمرگ گرديد. سپس پاهايش را گرفته کشان کشان به کوچه اش انداختند. شخص نيک انديشى که از آن جا مى گذشت بر وى ترحّم نموده او را بر دوش خويش گذاشت و به مسکن جناب طاهره برد. هنگاميکه چشم طاهره بر بدن مضروب و خونين ملاّابراهيم افتاد به او اظهار عنايت فراوان نمود و فرمود خوشا بحالت که در سبيل محبوب تحمّل بلا نمودى. (٢١) شدّت عمل رئيس العلماء و خشونت برخى از علماء حاضر در خانه او و هيجان گروهى ديگر از علماء و مردم همدان موجب گشت که طاهره براى رعايت حکمت مسکن خويش را تغيير دهد و به خانه حکيم الياهو کليمى نقل مکان نمايد. ايلعازر فرزند حکيم الياهو قبلاّ بحضور طاهره رسيده و مفتون و مجذوب نامبرده شده بود. هفت روز پس از حادثه مضروب شدن ملاّابراهيم نامبرده بهبود يافت و سرانجام طاهره و اصحاب قصد عزيمت به قزوين نمودند. در راه برادران طاهره نيز همراه شدند و با نهايت احترام و تجليل نسبت به وى رفتار مينمودند. (٢٢) در اين سفر علاوه بر تنى چند از نسوان (٢٣) و منسوبان طاهره گروهى از اصحاب و از جمله شيخ صالح کريمى، ملاّ‌ابراهيم محلاّتى، سيّد احمد يزدى، سيّد محمّد بايکانى، سيّد عبدالهادى قزوينى و ميرزا (ملاّ) محمّدعلی قزوينى همراه طاهره بودند. جناب طاهره امر فرمود که تنى چند از اصحاب عرب چون شيخ سلطان کربلائى، شيخ محمّد شبل بغدادى و فرزندش آقا محمّد مصطفى بعراق عرب مراجعت نمايند. جمعى را نيز بعداً در قزوين امر به مراجعت به عراق کرد. به برخى ازاصحاب ايرانى چون سيّد محمّد گلپايگانى متخلّص به طائر (و ملقّب از لسان طاهره به فتى المليح) نيز امر نمود که به اوطان خويش برگردند. (٢٤) امّا پس از عزيمت طاهره از همدان شيخ محمّد شبل و پسرش آقا محمّد مصطفى حدود يک ماه در همدان ماندند و بعداّ بر خلاف امر طاهره راهى قزوين شدند. برخى از ديگر اصحاب نيز بدانان پيوستند. (٢٥)

زيرنويس بخش نهم
مراجعت جناب طاهره به ايران

١- بتصريح حضرت ولىّ‌امرالله (بنقل از رساله آقا محمّد مصطفى بغدادى) هزارودويست تن از افراد قبيله مذکور آمادگى خود را براى قيام و فداء جان در طريق رحمن اعلان نمودند (Dawn Breakers حاشيه ص ٢٧٢). جناب فاضل مازندرانى اين تعداد را دوازده هزار تن نوشته است ( ظهور الحقّ ، جلد سوم ص ٣١٨). جناب ابوالفضائل نيز بنقل از آقا محمّد مصطفى دوازده هزار مينويسد‌(کشف الغطاء، ص ٩٩). در رساله آقا محمّد مصطفى نيز اين رقم دوازده هزار آمده است (افنان، چهار رساله تاريخى. ص ٢٦). بنظر ميرسد که رقم دوازده هزار اغراق آميز باشد.

٢- تذکرة الوفاء . صص ٢٧٤ و ٣٠٠.
٣- افنان. چهاررساله تاريخى. ص ٢٧.

٤- ژوزف فيليپ فرير Joseph Philippe F‌errier افسر فرانسوى که چند سال در ايران بوده و در ارتش قاجار در زمان محمّد شاه سمت تعليم داشته و مدّتى نيز با حسين خان آجودان باشى حاکم فارس همکارى مينموده ازعمّال حاج ميرزا آقاسى و از جمله محبّ علی خان بعلّت اعمال مستبدّانه خويش انتقاد کرده است. در اين باب از جمله رجوع فرمايند به متن انگليسى کتاب او تحت عنوان :

Caravan Journey and Wandering in Persia, Afganistan, Turkistan and Baluchestan. London England. 1856.

٥- دوستعلی خان معيّر الممالک در کتاب رجال عصر ناصرى در خصوص شاهزاده ماه باجى خانم مينويسد:" وى خواهر تنى شاهزاده سلطان احمد‌ميرزا‌عضدالدّوله‌نويسنده تاريخ عضدى و‌همسر‌محبّ‌علی‌خان بود. شوهرش از ماکو و در حلقه مقرّبان درگاه سلطان بود. بانوى مزبور اندامى ريز و لاغر و چهره‌اى پهن و گندم‌گون داشت . . . با وجود پيرى در گردشها و سفرهاى ييلاقى يا در رکاب ناصرالدّين شاه و يا همراه سرورالدّوله همسر شاهزاده کامران ميرزا نايب‌السّلطنه بچالاکى بر زين مى‌نشست و بر پشت اسب همه جا با آنان ميرفت . . . ماه باجى خانم دلداده طبيعت و گل و سبزه بود. گلهائى که در آن عصر در ايران کمياب يا ناياب بود بوسيله باغبانان چيره دست در گرمخانه ها و باغچه‌هاى خانه‌اش پرورانده ميشد و باغ و اطاقهايش گلستان حقيقى بود. در سفرهاى ييلاقى هر روز خود دسته اى چند گلهاى وحشى از کوه و درّه و کنار رود ميچيد و با سليقه‌اى خاصّ درون گلدانهاى چينى و بلور قرار داده خيمه خويش را بدان مى آراست". صص ٢٦٥-٢٦٤.

٦- براى آگاهى از احوال آقامحمّد علی‌بهبهانى از جمله رجوع فرمايند به : معلّم حبيب آبادى . مکارم الآثار. جلد نخست، صص ٥٦٧-٥٦١.

٧- براى آگاهى ازاحوال آقا محمّد‌باقر بهبهانى معروف به وحيد از جمله رجوع فرمايند به: معلّم حبيب آبادى. مکارم الآثار. جلد نخست، صص ٢٣٧-٢٢٠.

٨- اعتمادالسّلطنه. المآثر و‌الآثار. ص ١٥٧.

٩- بغدادى، آقامحمّد مصطفى. رساله ( در چهار رساله تاريخى). صص ٣٠-٢٩.

١٠- مأخذ بالا. صص ٣٢-٣١.
١١- رجوع فرمايند به:
الف- تذکرة‌الوفاء. صص ٢٧٥-٢٧٤ و ٣٠١-٣٠٠.

ب - بغدادى آقا‌محمّد‌مصطفى. رساله (در چهار رساله تاريخى). صص ٣٣-٣٢.

١٢- بغدادى آقا محمّد‌مصطفى. رساله ( در چهار رساله تاريخى). ص ٣٤.

١٣- مطالع الانوار. صص ٢٦٥-٢٦٤.
١٤- تذکرة‌الوفاء. ص ٣٠١.
١٥- رجوع فرمايند به:
الف- تذکرة‌الوفاء. صص ٢٧٥ و ٣٠١.

ب- بغدادى آقامصطفى. رساله ( در چهار رساله تاريخى). ص ٣٤.

١٦- اشراق خاورى. تاريخ امرى همدان (خطّى).
١٧- آواره کواکب الدّريّه. جلد نخست ص ١١٨.
١٨- مأخذ بالا. صص ١١٨-١١٧.

١٩- براى آگاهى بيشتر از احوال و اشعار شاهزاده زبيده خانم متخلّص به "جهان" رجوع فرمايند به:

الف- امين. اعيان الشّيعه. جلد ششم، ص ٤٣.

ب - اعتماد السّلطنه. خيرات حسان. جلد دوم، صص ١٤-١١.

پ - عضدالدّوله. تاريخ عضدى. صص ٣٤-٣٠.
ت - لغت نامه دهخدا ذيل زبيده.

ث - رجبى. مشاهير زنان ايرانى و پارسى‌گوى. صص ٦٦-٦٥.

٢٠- شاهزاده محمّد حسين ميرزا مؤيّد‌السّلطنه نيز که اصلاّ شيخى بود به امر مبارک ايمان داشت ولکن او جز شاهزاده محمّد مهدى ميرزا مؤيّد‌السّلطنه است. شاهزاده محمّد حسين ميرزا در ايّام پادشاهى محمّد‌علی شاه قاجار برياست شوراى سلطنت رسيد (فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد هشتم قسمت اوّل ص ٤٢٦).

٢١- بغدادى آقا محمّد مصطفى. رساله ( در چهار رساله تاريخى). صص ٣٥-٣٤.

٢٢- رجوع فرمايند به:
الف- عيناً مأخذ بالا.
ب - اشراق خاورى. تاريخ امرى همدان (خطّى).

٢٣- جناب سمندر در تاريخ خود نسوان از همراهان جناب طاهره را از جمله شمس الضّحى (خورشيد بيگم)‌ومادر و خواهر جناب باب الباب ميداند (ص ٣٥٠).

٢٤- رجوع فرمايند به:
الف- نبيل زرندى. مطالع الانوار. ص ٢٦٥.

ب - بغدادى آقا‌محمّد‌مصطفى.‌رساله‌(در چهار‌رساله تاريخى). ص‌٣٥.

٢٥- مأخذ بالا. صفحه ٣٥. آقامحمّد مصطفى آنان را عبارت از درويش مکّوئى و دامادش صالح و پسرش جواد، عبدالهادى زهيراوى، حسن حلاوى و سعيد جبّاوى ميداند.

بخش دهم
ورود جناب طاهره به قزوين

جناب مارثا روت، جناب ميرزا حسين همدانى و پروفسور براون مينويسند که طاهره خيال داشت به طهران رود و با محمّد شاه در خصوص امر بديع مذاکره و او را هدايت نمايد. ولکن پدرش ملاّمحمّد صالح که از اين تصميم آگاه گشته بود از طريق نفوسى که براى همراهى طاهره به قزوين فرستاده بود پيغام داد که از اين خيال منصرف شود.(١) طاهره بعد از ورورد به قزوين که تقريباً حدود دو ماه پس ازعبور حضرت باب از حوالی آن شهر و اقامت کوتاه مدّت حضرتشان در قريه سياه دهان بود، يکسر بخانه پدر رفت. اصحاب از سواره و پياده در کاروانسرائى اقامت نمودند.(٢)از قرائن بر ميآيد که برخى از اصحاب بعداً در اماکن خصوصى ساکن شده‌اند. از جمله شيخ محمّد شبل و پسرش آقامحمّد مصطفى در خانه اى نزديک بيت جناب طاهره مقرّ گزيده اند.(٣) نبيل زرندى در خصوص نخستين ايّام اقامت طاهره در قزوين پس از مراجعت از عراق مينويسد: "ملا‌ّمحمّد شوهر حضرت طاهره که پسر ملاّتقى بود و خود را بعد از پدر و عمويش تواناترين علماى ايران ميشمرد چون از ورود حضرت طاهره که دختر عمّ و زوجه اش بود به قزوين خبر يافت به مشارٌ اليها پيغام فرستاد که از منزل پدر به منزل شوهر انتقال کنيد. واسطه اين پيغام چند نفر از نسوان بودند. حضرت طاهره در جواب پيغام ملاّمحمّد چنين فرمود. از قول من بآن نادان بى شعور بگوئيد که اگر در ادّعاى قرابت و خويشاوندى بامن راه صداقت مى پيمودى و علاقه قلبى واقعى داشتى در اين مدّت که من در کربلا بودم لااقلّ بديدن من مى آمدى و در حين مسافرت از کربلا‌به‌ايران با من همراه ميشدى. پياده راه مى پيمودى و با کمال صميميّت کجاوه مرا محافظت ميکردى و تمام راه را بخدمت من ميپرداختى. آن وقت چون صميميّت تورا مشاهده مينمودم از خواب غفلت بيدارت ميساختم و حقيقت امرالهى را براى تو شرح ميدادم. حال که چنين نکردى و مدّت سه سال ميگذرد که از هم جدا هستيم بهتر آنست که اين مفارقت ابدى باشد. يعنى نه در اين دنيا و نه در جهان ديگرى براى ما ملاقات و اجتماع ميسّر نشود. آرى جدائى ما ابدى و مفارقت ما دائمى است. من از تو چشم پوشيدم و ديگر مورد اعتناء نخواهى بود. اين جواب که با نهايت شدّت و سختى اداء شده بود چنان ملاّ محمّد را بهيجان آورد و بحدّى ملاّ تقى را برآشفته ساخت که بى محابا طاهره را کافر خواندند. اين پدر و پسر پيوسته ميکوشيدند که از جاه و مقام طاهره بکاهند و در شهرت و بزرگوارى او رخنه‌اى ايجاد کنند. طاهره نيز با کمال شجاعت از خود دفاع مى‌کرد و نقايص آن پدر و پسر را يکايک معلوم و مبرهن مى‌ساخت. پدر طاهره ملاّ صالح که برادر ملاّ تقى و عموى ملاّمحمّد بود مردى عاقل و دانا و بى‌سر و صدا بود. خيلی کوشش کرد که شايد بتواند اين نقار را برطرف کند ولی بمقصود نرسيد و مکابره همچنان بين حضرت طاهره و عمو و عموزاده‌اش جريان داشت." (٤) گفته‌اند که عموى جناب طاهره (ملاّتقى) در حضور او به حضرت باب جسارت کرده و چند ضربه نيز به طاهره زده است.‌(٥) علّت خصومت ملاّمحمّد‌تقى برغانى و پسرش ملاّمحمّد معلوم بود. طاهره شيخى از قزوين رفته بود و حال بابى برگشته بود. هر دو مرام براى پدر وپسر کفر محض بود. طاهره منظّماً در خانه برادر خود با نسوان از بزرگان شهر ملاقات و امر بديع را بدانان ابلاغ مى‌نمود.(٦) اندک اندک بهمّت آن جناب و ديگر اصحاب نفوس تازه‌اى در ظلّ امر جديد در آمدند. ولوله در شهر افتاد. همه جا ذکر زرّين تاج قرّة‌العين دختر حاج ملاّمحمّد‌صالح بود که بشارت بظهور جديد مى‌فرمود. طاهره براى اصحاب احساس خطر مى‌نمود لذا دستور فرمود که اصحاب وارد به قزوين به اوطان خود مراجعت نمايند. لذا جمعى عزيمت کرده و به اوطان خود برگشتند. طاهره درآغاز هر روز سرى به بيت شيخ محمّد شبل مى‌زد و ساعتى توقّف مى‌نمود. غالباً چند تن از نسوان و نيز شاگردان ملاّمحمّد‌تقى بظاهر براى مراقبت و در واقع بمنظور جاسوسى همراه وى بودند. بعداً آقا محمّد مصطفى پسر شبل که در آن ايّام ده سال داشت واسطه مخابره طاهره با نامبرده (شبل) بود. شبل و آقا محمّد مصطفى يک ماه در قزوين ماندند. روزى طاهره به آقا محمّد مصطفى گفت که به اصحاب باقيمانده ابلاغ نمايد که هر چه زودتر قزوين را ترک نموده عازم ارض مقدّس طهران شوند. مفاد نوشته آقا محمّد مصطفى در اين خصوص چنين است: ".‌.‌. يک روز در وقت تشرّف امر فرمودند که به احبّا بگويم از قزوين خارج شده به طهران که محلّ تجلّى اسرار ظهور الهى است توجّه نمايند. روز دوم که مشرّف شدم فرمودند به پدرت ابلاغ کردى؟ عرض کردم فرمايش شما را ابلاغ کردم وليکن طهران را به مقام طاهر و مقدّس تأويل کردند. فرمودند خيلی خوب برو و به آنها بگو بقصد قم عزيمت نمايند. دستور ثانى را که به آنها ابلاغ کردم گفتند مقصود حضرت طاهره از عزيمت به قم قيام بر نصرت امر الهى است. در يوم ثالث که زيارتشان کردم از من پرسيدند آيا پيام من را به آن جماعت ابلاغ کردى؟ عرض کردم بلی ولکن عرض مى‌کنند مقصود از توجّه احبّاء به قم قيام بخدمت امر الهى است. تبسّم فرموده فرمودند برو به آنها بگو عازم مشهد مقدّس در خراسان شوند. مراجعت کرده به آنها گفتم حضرت طاهره فرمودند به مشهد برويد. گفتند مقصود از توجّه به مشهد وصول به مقام مشهد نفس رحمانى است که محلّ شهود نفوس زکيّه است. روز چهارم مشرّف شدم فرمودند آيا به والد و همراهان پيام من را ابلاغ کردى؟ عرض کردم بلی ولکن مى‌گويند مقصود شما از توجّه آنان به مشهد وصول به مشهد ملکوتى و مشاهد نفوس است. از اين حرف متغيّر شده و به اين عبد فرمودند که به آنها بگويم جميع از قزوين خارج شويد زيرا اتّفاق عظيمى در قزوين روى خواهد داد که از حدوث آن واقعه قزوين به لرزه خواهد افتاد و خون شما همه ريخته خواهد شد.‌.‌. همانروز ما باتّفاق شيخ سلطان عازم طهران شديم.‌.‌. بعد از پانزده روز قضيّه قتل حاج ملاّ تقى رئيس علماى قزوين پيش آمد." (٧)

پيش از بيان چگونگى قتل ملاّمحمّد تقى برغانى عموى طاهره بجاست که به‌بررسى علل و عوامل اين حادثه پردازيم. قبلاً گفتيم که عموى طاهره با جناب شيخ احمد احسائى مباحثات بسيار کرد و او را تکفير نمود. شيخ احسائى همانگونه که از پيش آمد نه اصولی بود و نه اخبارى بل باعتبارى جمع ميان دو مکتب نمود. در عرفان و تصوّف نيز باصطلاح جمع ميان طريقت و شريعت نموده بود. در باب اصول دين نيز نظريّات تازه‌اى داشت و با آنکه اصول حکمت و تقيّه را بنهايت درجه رعايت مى‌نمود در خصوص قيامت و معاد و معراج و غيبت حضرت قائم موعود مطالبى را اظهار مى‌فرمود که با عقايد علماء مباينت داشت. توضيح وى در باب قالب مثالی و يا هورقليا (٨) علّت اصلی تکفيرش وسيله ملاّمحمّد‌تقى برغانى و هواخواهان اصولی وى و اساساً دشمنان شيخ احسائى بود. زيرا آنان معراج رسول‌الله و قيامت و معاد و غيبت امام را صرفاً جسمانى توضيح مى‌نمودند حال آنکه قالب مثالی يا جسد مثالی شيخ جسدى بود غليظ‌تر از روح و رقيق‌تر از جسم.‌(٩) جناب سيّد کاظم رشتى نيز با نهايت حکمت عقايد شيخ را ترويج فرمود.(١٠) لذا مورد تکفير همان علماء اصولی قرار گرفت. در اينجا مجال بيان جزئيّات اختلاف مکتب شيخ و سيّد با اصوليّون نيست. همين قدر مى‌توان گفت که اعتقاد بنوعى معاد روحانى کافى بود که بهانه بدست قشريّون دهد و خون بى‌گناهى را بريزند. اينکه گزندى بر شيخ احسائى وارد نگشت دو دليل عمده داشت. دليل نخست حمايت پادشاه ايران فتحعلی‌شاه قاجار و دهها تن از علماى برجسته ايران زمين از نامبرده و دليل دوم رعايت اصول تحفّظ و حکمت در آثار شيخ بود. بهرحال اشارات شيخ به معاد روحانى و موضوع جسد مثالی و هورقليا همانطورکه مذکور گشت بهانه خوبى براى ملاّتقى بود تا شيخ را تکفير نمايد. ملاّتقى در مناظرات حضورى خود با شيخ احمد احسائى در قزوين مدارک کافى عليه شيخ بدست آورده بود. علّت ديگرى که بر بغض و مخالفت ملاّتقى با شيخ افزوده بود اين بود که شيخ در آخرين سفر خود به قزوين که بدعوت ملاّتقى به آن شهر انجام يافته بود چون گذشته در خانه حاج ملاّ‌عبدالوهّاب قزوينى فرود آمد (حدود ١٢٣٥هجرى قمرى برابر با ١٨١٩ميلادى). جناب شيخ احمد احسائى هرگاه به قزوين سفر مى‌فرمود مجلس درسى در خانه ملاّ‌عبدالوهّاب دائر مى‌کرد که ورود بدان براى همگان آزاد بود. حضرت باب هنگام اقامت کوتاه مدّت در قريه سياه دهان توقيعاتى خطاب به حاج ملاّ‌عبدالوهّاب، ملاّتقى‌برغانى، ملاّ‌محمّد صالح برغانى و حاج سيّد تقى قزوينى ارسال فرمودند. در تواقيع مذکور علماى نامبرده بتحقيق در امر بديع و حمايت آن حضرت توصيه شده بودند. ملاّ‌محمّد‌تقى توقيع مبارک را پاره کرد و کلمات زشتى نسبت به حضرت باب بر زبان آورد که چون باطّلاع حضرت باب رسيد کلمات قهريّه اداء فرمودند.(١١) حاج ملاّ‌عبدالوهّاب براى ملاّ‌محمّد صالح (پدر طاهره) پيغام فرستاد و از او خواست که باتّفاق به محضر حضرت باب شتابند و حقيقت امر را روشن نمايند. ولکن ملاّ‌محمّد‌صالح در جواب گفت که دختران من و پسران شما بظهور بديع مؤمن گشته‌اند و ما در محلّ اتّهاميم. لذا اگر در اين امر دخالت نمائيم علماء مخالف ما را خوار نموده از درجه اعتبار ساقط مى‌نمايند. ملاّ‌محمّد صالح بهر ترتيب بود مانع اقدامات حاج عبدالوهّاب گشت.‌(١٢) بهرحال ملاّ‌عبدالوهّاب بعداً قلباً به امر جديد مؤمن شد ولکن ظاهراً حکمت فرمود و به عامّه ابراز ننمود.

بارى ملاّ‌محمّد تقى برغانى بر بالاى منبر با الفاظ رکيک به جناب شيخ احمد احسائى و هواخواهان او از جمله حاج ملاّ‌عبدالوهّاب اهانت مى‌نمود و اين عمل هواخواهان شيخ را بکلّى خشمگين کرده بود. حضرت عبدالبهاء ضمن بيان احوال جناب طاهره در کتاب تذکرة‌الوفاء در اين خصوص مى‌فرمايند: "و سبب قتل حاجى ملاّ‌تقى اين شد که آن ظالم جهول روزى بر فراز منبر زبان بطعن و لعن شيخ جليل اکبر گشود يعنى حضرت شيخ احمد احسائى ولی با نهايت بى‌حيائى که او آتش اين فتنه بر افروخت و جهانى را بزحمت و آزمايش انداخت. بصورت جهورى شتائم بسيار رکيکه بر زبان راند. شخصى از اهل شيراز از مبتدئين حاضر مجلس بود تحمّل طعن و لعن شيخ ننمود. شبانه به مسجد رفت و نيزکى در دهن ملاّ‌تقى مذکور زد و خود فرار کرد"(ص٣٠٢). مراد از "شخصى از اهل شيراز" در بيان حضرت عبدالبهاء ميرزاعبدالله معروف به ميرزا صالح شيرازى است.(١٣) وى که در نخستين روز از ماه رمضان سال ١٢٦٣هجرى قمرى (١٨٤٧ميلادى) وارد قزوين شده بود از هواخواهان بل عاشقان جنابان شيخ و سيّد بود. وى هنوز به امر بديع مؤمن نشده بود و به قزوين آمده بود که راهى ماکو شود و بحضور حضرت باب شرفياب گردد و امر مبارک را تحقيق و تحرّى کند. در اينجا مناسب است که آنچه را خود او هنگام محاکمه در طهران در حضور صاحب‌ديوان گفته است نقل نمائيم:‌ "من آن وقت‌ها بابى نبودم. براى تحقيق امر حضرت باب عازم شدم که به ماه‌کو سفر کنم. چون به قزوين رسيدم ديدم شهر در نهايت اضطراب است. از هر طرف هياهو بلند است. همان طورى که توى کوچه مى‌رفتم ديدم مردم شخصى را گرفته‌اند عمامه‌اش را بگردنش انداخته‌اند کفش هم بپايش نبود. در وسط کوچه و بازار او را مى‌کشيدند. اذيّتش مى‌کردند، کتکش مى‌زدند، لعنتش مى‌کردند، تهديدش مى‌نمودند. پرسيدم چه خبر است. اين شخص چه کرده است که اين طور او را مجازات مى‌کنيد؟ گفتند گناه اين شخص از کبائر است. قابل عفو و غفران نيست. گفتم گناه او چيست؟ جواب دادند که اين شخص علنى پيش مردم از شيخ احمد احسائى و سيّد کاظم رشتى تعريف و تمجيد کرده است و بشرح فضائل آن دو لب گشوده از اين جهت ملاّ تقى حجّة الاسلام قزوين حکم بکفر او فرموده و امر کرده است او را از شهر بيرون کنيم. من اين قضيّه را شنيدم. خيلی تعجّب کردم. با خود گفتم چطور مى‌شود کسى که پيرو شيخ و سيّد باشد جزء کفّار شود و مستحقّ اين همه اذيّت و آزار باشد. براى اينکه درست تحقيق کنم ببينم آنچه شنيده‌ام راست است يا دروغ و آيا ملاّ‌تقى حقيقةً اين فتوى را داده يا نه به مجلس درس ملاّ‌تقى رفتم و از او پرسيدم آيا شما در باره اين شخص فتواى کفر و ضرب و نفى داده‌ايد؟ ملاّ‌تقى گفت آرى خدائى که شيخ احمد بحرينى مى‌پرستد خدائى است که من ابداً معتقد نيستم. خود او و اتباعش همه در نظر من گمراه و خدا نشناسند. وقتى که اين سخن را از ملاّ‌تقى شنيدم خواستم همان جا در حضور شاگردان سيلی سختى به صورت او بزنم ليکن هر طور بود خود دارى کردم و با خداى خود عهد نمودم که با خنجر لبهاى او را قطع نمايم. تا پس از اين نتواند بچنين گفتارى لب باز کند. از محضر درسش بيرون آمدم. فوراً ببازار رفتم و خنجر و نيزه کوچکى که از بهترين فولاد ساخته شده بود و نهايت درجه حدّت و شدّت را داشت خريدارى کردم و آنها را در بغل خود پنهان ساختم و مترصّد فرصتى بودم تا مقصود خود را انجام دهم و آتش درونى خويش را بواسطه اخذ انتقام از ملاّ‌تقى خاموشى بخشم. ملاّ‌تقى معمولاً در مسجدش مرتّب باقامه صلوة يوميّه مى‌پرداخت و امام جماعت بود. يک شب رفتم در ميانِ مسجدِ ملاّ‌تقى بيتوته کرده نزديک فجر ديدم پيرزنى به مسجد وارد شد و سجّاده‌اى که همراه داشت در ميان محراب بگسترد. پس از آن ملاّ‌تقى تنها وارد مسجد شد و در محراب باداى نماز مشغول گشت. هيچ کس هنوز در آنجا نبود. من آهسته از پشت سرش رفتم تا نزديک او رسيدم و ايستادم وقتى که سر بسجده گذاشت نيزه کوچکى را که همراه داشتم بيرون کشيدم و با نهايت قوّت به پشت سرش فرو کردم ملاّ‌تقى فريادى هولناک کشيد منهم او را بپشت انداختم. خنجرم را بيرون آوردم و با قوّت هرچه تمامتر باعماق حلق او فرو بردم و به پشت و پهلويش نيز چند زخم زدم و همانطور او را در ميان محراب انداختم و با سرعت تمام به پشت بام مسجد رفتم. بصداى داد و فرياد مردم گوش مى‌دادم. جمعى بسيار آمدند و او را روى تخته‌اى گذاشتند و به منزلش بردند. قاتل معلوم نبود کيست. هنگامه‌اى در شهر بپاشد. هر کس با هر کس دشمنى داشت او را بعنوان قاتل ملاّتقى نزد حکومت معرّفى مى‌کرد. عدّه بسيارى را گرفتند و بزندان افکندند. قلب من مضطرب بود. فکرم راحت نبود. زيرا مى‌ديدم جمعى بيگناه بتهمت قتل گرفتار حبس شدند. با خود گفتم بهتر آنست که نزد حاکم بروم و خود را معرّفى کنم و بکرده خويش اقرار نمايم و علّت اقدام خود را باين عمل براى حکومت بيان کنم. بنزد حاکم شتافتم و باو گفتم اگر قاتل حقيقى را معرّفى کنم قول مى‌دهى که اشخاص بى‌گناهى را که محبوس ساخته‌اى رها کنى؟ حاکم با تأکيد به من قول داد. من هم خود را قاتل معرّفى کردم. تصديق قول من براى آنها خيلی مشکل بود. هرچه مى گفتم باور نمى‌کردند. گفتم پيرزنى که سجّاده ملاّ‌تقى را آورد و پهن کرد بگوئيد بيايد و از او بپرسيد. پيرزن را آوردند اقرار کرد که درست است من سجّاده آقا را هنگام فجر بردم و ميان محراب افکندم. ولی حاکم بشهادت پيرزن قانع نشد. مرا به منزل ملاّ‌تقى بردند وقتى رسيديم که مى‌خواست بميرد. چون نزديک رفتم تا چشمش بمن افتاد مرا شناخت و با طرز مضطربى با انگشت به من اشاره کرد يعنى قاتل من اين شخص است و بعد با دست خود اشاره کرد که اين شخص را از اينجا ببريد نمى‌خواهم صورت او را ببينم و بلافاصله وفات يافت. مراهم بزندان بردند ولی حاکم بوعده خود وفا نکرد و ديگران را که متّهم بقتل بودند رها ننمود."‌(١٤) جناب نبيل زرندى پس از نقل گفتار ملاّ‌عبدالله‌شيرازى مى‌نويسد:‌" ملاّ‌عبدالله اين بيانات را که در طهران در وقت محاکمه براى صاحب ديوان شرح داد صاحب ديوان از خوش نيّتى و نيک قلبى ملاّ‌عبدالله خيلی خوشش آمد و بنوکرهاى خود پنهانى سفارش کرد که طورى رفتار کنيد ملاّ‌عبدالله بتواند فرار کند و وسائل فرار او را فراهم نمائيد. ملاّ‌عبدالله از زندان فرار کرد و بمنزل رضاخان سردار که تازگى خواهر سپهسالار را گرفته بود پناهنده شد و در آنجا مخفى بود و هيچ کس هم نمى‌دانست تا حادثه عظيمه قلعه شيخ طبرسى اتّفاق افتاد. ملاّ‌عبدالله تصميم گرفت که خود را باصحاب قلعه برساند. پس از نيل بمقصود با نهايت شجاعت در قلعه بيارى اصحاب مشغول بود. رضاخان سردار نيز از پى او بقلعه روان شد و جزء اصحاب قلعه گرديد و اين هر دو نفر در آن واقعه بشهادت رسيدند."(١٥) حضرت عبدالبهاء ضمن بيان احوال طاهره در کتاب تذکرة‌الوفاء در خصوص ميرزا عبدالله شيرازى مى‌فرمايند:‌" روزى صاحب ديوان ميرزا شفيع شخص قاتل را احضار نمود. گفت اى جناب شما يا اهل طريقتيد يا اهل شريعت. اگر متمسّک بشريعتيد چرا چنين مجتهد پر فضيلت را چنين زخمى بدهان زديد. و اگر اهل طريقتيد از شروط طريقت عدم اذّيت است پس چگونه بقتل عالم پر حميّت پرداختيد. در جواب گفت جناب صاحب ديوان يک حقيقتى نيز داريم بنده بحقيقت جزاى عمل او را دادم" (صص٣٠٤-٣٠٣). جناب ابوالفضائل در کتاب کشف الغطا مى نويسد: " و سبب قتل حاجى ملاّ‌تقى اين شد که او هر روز پس از نماز به منبر مى‌رفت و مردم را موعظه مى‌نمود و در ضمن خلق را از دخول در حزب شيخيّه ممنوع مى‌داشت و از سبّ و لعن شيخ اجلّ و سيّد افخم قدّس‌الله تربتهما کوتاهى نمى‌کرد. جوانى شيرازى ميرزا صالح نام که به شيخ و سيّد خلوصى وافر داشت بر قتل او عازم شد. تا آنکه او را وقتى تنها يافت و بقتلش اقدام کرد و اينکه بعضى نوشته‌اند که او را در حين صلوة بقتل رسانيد نزد من مقبول نيست زيرا اگر اين عمل در مسجد و حين نماز واقع شده بود قاتل را مهلت اختفاء نمى دادند و همان حين او را مأخوذ مى داشتند. چه مسلّمست که چون حاجى ملاّ‌تقى کشته شد شورش در شهر بر پا شد و جمعى گرفتار شدند و هر کس با نفسى دشمنى داشت او را بمشارکت در قتل متّهم مى‌نمودند تا بحدّى که تعيين قاتل بر حکومت صعب شد. چون ميرزا صالح شيرازى ديد که فعل او موجب گرفتارى جمعى گرديد شهامت و فتوّت او مانع شد که مردم را در اين گرفتارى گذارد و گمان کرد که چون قاتل معلوم شود سبب خلاصى ديگران گردد. باين خيالات خود بباب حکومت رفت و صورت حال را نخست بر فراشباشى و امثاله اظهار نمود. درباريان حکومت حيرت کردند و او را از اين تهوّر ممنوع داشتند. چون ديدند وى در اعتراف راسخ است شرح حال او را بوالی عرض نمودند. ميرزا صالح در حضور والی نيز انکار ننمود و در غايت جرأت حکايت قتل را معروض داشت. پيرمردانى که خود در آن وقت حاضر بودند از قبيل مرحوم ميرزا محمّد علی کدخداى قزوينى براى اين عبد حکايت مى‌نمودند که حسن تقرير و عدم خوف ميرزا صالح موجب استعجاب والی شد و در اثناى مقال يکى گفت اى مرد چرا بر جوانى خود رحم نکردى و عالمى را که مسلّم اهل قزوين است کشتى؟ ميرزا صالح گفت عالِم چِهِ٠ نهايت اينست که او تلنگه غوره‌اى از باغ ابوحنيفه دزديده بود. والی از اين سخن بخنديد و از بس از رشوتهائى که مقتول از مردم در فصل محاکمات و مرافعات مى‌گرفت منزجر شده بود اين حادثه را چندان منکر نمى ديد" (‌صص ١٠٩-١٠٨). (١٦)

در آن اوقات جناب طاهره در خانه پدرش ساکن بود ولکن در خانه برادرش بنشر معارف امر بديع اشتغال داشت. جناب ملاّحسين که عازم ماکو براى زيارت حضرت باب بود در قزوين و در خانه جناب آقا محمّد هادى فرهادى با جناب طاهره ملاقات کرد.(١٧) احتمالاً اين ملاقات مجدّداً در خانه يکى از ديگر اعضاء خاندان فرهادى واقع گرديده است. افراد خاندان فرهادى که مورد احترام مردم قزوين بودند در انتشار امر مبارک در آن شهر نقش حسّاس داشتند. اين بود که پس از قتل ملاّ‌تقى معرض اتّهام بستگان وى قرار گرفتند. اعضاء خاندان فرهادى فرزندان دو برادر بنامهاى حاج الله‌وردى و حاج اسدالله بودند. حاج الله‌وردى که از تجّار معروف شيخى قزوين بود پيش از ظهور حضرت باب در گذشت ولی برادر او حاج اسدالله فرهادى فائز بايمان و سرانجام در طهران شهيد گشت. حاج اسدالله چهار دختر خود را به چهار پسر حاج الله‌وردى داد و از جمله خاتون جان زوجه آقا محمّدهادى گرديد. غالب اعضاء خاندان فرهادى به امر جديد مؤمن شدند. خاتون‌جان و آقا محمّد‌هادى سرآمد آنان بودند که در نهايت عشق و وفاء قيام بخدمت نمودند. آقا محمّد‌هادى هنگامى‌که مأموران دولت محمّد‌شاهى حضرت باب را به تبريز مى‌بردند در ميانج خدمت حضرتشان رسيد و اجازه خواست که آن حضرت را از دست سربازان رها نمايد ولکن هيکل مبارک اذن نفرمودند و در حقّش دعا فرمودند. نامبرده هنگام مراجعت جناب طاهره به قزوين مخارج همه اصحاب ملازم آن جناب را در اوقات اقامت در آن شهر تعهّد نمود. همچنين مخارج اقامت جناب ملاّ‌جليل ارومى را تقبّل نمود و نامبرده حدود يک سال در خانه خواهر آقا محمّد هادى ساکن و موفّق بهدايت نفوس بود. (١٨)

ملاّمحمّد فرزند ملاّ‌محمّد‌تقى و شوهر طاهره که از طاهره دل خونينى داشت نخستين فردى را که در توطئه قتل پدرش متّهم نمود او بود. پرفسور براون مى‌نويسد که بر اثر شکايت شوهر طاهره جناب طاهره نزد حاکم قزوين احضار گرديد ولکن چون دليلی بر مجرميّت نامبرده يافت نشد از اتّهام شرکت در قتل تبرئه گرديد. (١٩)ملاّ‌محمّد، آقا‌محمّد هادى فرهادى را نيز از عاملان اصلی قتل ملاّ‌تقى دانست. ملاّ محمّد آنقدر تلاش کرد تا بکمک ديگر بستگانش طاهره را در خانه پدرش ملاّمحمّد‌صالح محبوس نمود. طاهره در خانه پدر کاملاً تحت نظر بود. چند تن از نسوان را بعنوان مراقب او گمارده بودند که از اطاقش نيز خارج نشود مگر براى انجام امور بسيار ضرورى. دشمنان طاهره مى‌گفتند قاتل حقيقى ملاّ‌تقى طاهره است زيرا بدستور او اين جنايت رخ داده است. از بيانات حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء (صص ٣٠٢ و ٣٠٥) روشن مى‌شود که حاج ملاّ محمّد‌تقى مردى ستمگر، نادان معروف به علم، بى‌دين و بد زبان بوده است. ملاّ‌محمّد پسر ملاّ‌محمّد‌تقى نيز چون او بوده و لذا در واقعه قتل پدر همه خبائث وجود خود را نشان داده است. در خونخوارگى او همين بس که در قصاص خون پدرش به هيچ مظلومى رحم نکرد. از همه قرائن بر مى‌ايد که احدى جز ميرزا عبدالله شيرازى در قتل ملاّ‌تقى دخالت نداشته است. (٢٠) اين نکته ايست که مورد تأئيد حضرت عبدالبهاء است. در کتاب تذکرة‌الوفاء پس از شرح اقدام ميرزا عبدالله بقتل ملاّ‌تقى مى‌فرمايند: "صبحى احبّاء را گرفتند و نهايت شکنجه و زجر مجرى داشتند ولی کلّ مظلوم و بى خبر. تحقيقى نيز در ميان نبود. آنچه گفتند ما از اين واقعه بى‌خبريم پذرفته نشد." (٣٠٢). بفرموده مبارک: " جناب طاهره در قزوين بعد از قتل عموى بى‌دين در نهايت سختى افتاد. محزون و مسجون و از وقايع مؤلمه دلخون بود و از هر طرف نگهبان و عوانان و فرّاشان و چاووشان مواظب بودند" (تذکرة‌الوفاء.ص ٣٠٥). عمر رضا کحاله مى‌نويسد که طاهره در حرمسراى حاکم قزوين تحت مراقبت شديد مسجون گرديد. (٢١) جناب سمندر در تاريخ خويش ذيل عنوان " شهادت حضرت طاهره" مى‌نويسد : ".‌.‌.‌ تا اينکه فقره قتل حاجى ملاّ‌تقى عمويشان واقع شده بود. ضوضاى عظيمى و غوغاى عقيمى در اين شهر بر پا شده بود و اغلب خانه‌هاى مشهورين باين امر را براى اخذ صاحبان بيوت مزبوره جمعى از فرّاشان و ميرغضب و يک نفر سيّد که سيّدمحسن نام داشت مى‌ريختند و جستجو مى‌نمودند و يا با نردبان از بالاى بامها مى‌رفتند که تزلزل و اضطراب و اضطرار آن ايّام و بلندى ناله و گريه و زارى زنهاى اين مردمان بدرجه‌اى نبود که باين مختصرها کوتاه شود و بزنهاى احبّاى الهي آن سيّد محسن که سرحلقه مجمع فرّاشان و ميرغضبان بوده تکليف مى نموده که شوهرهاى شما از دين خارج شده‌اند و شما طلاق لازم نداريد بهر که بخواهيد مى‌توانيد شوهر کرد.‌.‌.‌بارى جميع را از اصحاب جناب طاء عليها بهاءالله‌الابهى از قبيل جناب مستطاب آقا شيخ صالح عرب و جناب آقا شيخ طاهر و حاجى ملاّ‌ابراهيم را گرفتند و بحکومت برده حبس نمودند و مرحوم حاجى اسدالله تاجر طاب‌ثراه را با بعضى ديگر نيز محبوس نمودند در حالت ناخوشى و مرض. و جناب طاء و يکى از خدمتکارهاشان که بايشان مربوط بوده و يک نفر ديگر همراهشان از اصحاب زنانه‌شانرا نيز بحکومت بردند و اسباب داغ و صدمه موجود نمودند و ابتداء شروع کردند باذيّت آن.‌.‌. خدمتکار که باقرار آورند چه ظنّشان چنين مقتضى بوده که جناب طاء عليها‌بهاءالله را سبب اين کار مى‌دانسته‌اند و دستهاى آن زن را زير اُرُسى گذاشتند که مشغول اذيّت شوند در اين وقت جناب طاء عليها بهاءالله متوجّه‌إلی‌الله‌ و منقطعة‌اليه سجده مانند بخاک نزديک مى‌شوند يعنى سر خود را بزير افکنده با دل مجروح و قلب پراکنده بمناجات سرّى بدربار حضرت قاضى‌الحاجات توجّه مى‌نمايند. در اين حين خبر مى‌رسد که قاتل پيدا شد" ( صص ٨٢-٨٠). و نيز جناب سمندر در تاريخ خود مى‌نويسد: "فرّاشهاى حکومت را مأمور بگرفتن مشاهير احبّاء نمودند و جمعى از رجّاله و طلاّب به خانه حاجى اسدالله ريخته بتاراج مشغول شدند و مشارٌاليه را با يک برادر زاده‌اش آقا مهدى نام که حاضر بوده گرفته با جمع ديگر بحبس شديد بردند. از جمله جناب آقا شيخ صالح عرب و حاجى ملاّ‌ابراهيم محلاّتى و حاجى ملاّ طاهر شيرازى و غيره و غيره بودند. و بهر خانه که منسوب باحبّاء بود مى ريختند. از جمله اين بنده نگارنده طفلی بودم ليکن خوب بنظر دارم وقتى که سيّد محسن ملقّب به بابى‌کُش با جمعى فرّاش و ميرغضب درب خانه ما را زدند و کسى باز نکرد از ديوار بالاآمده وارد خانه شدند و بشدّت تفحّص و جستجو مى نمودند و درهاى بعضى اطاقها که بسته بود خواستند بشکنند اهل خانه باز مى کردند و تمام اهل خانه از سطوت و قهر آنها مضطرب و پريشان و لرزان و هراسان بوديم. خلاصه از روز قتل حاج ملاّ‌تقى تا مدّتى مديد آن سيّد شقّىِ عنيد با جمعى فرّاش و ميرغضب بهر خانه‌اى که احتمال بودن يکى از اين طائفه را مى‌دادند بدون خبر وارد مى‌شدند و سيّد مزبور در بعضى خانه‌ها به‌زنها مذکور مى داشتند که شوهرهاى شما از دين برگشته‌اند و شما بدون طلاق مى‌توانيد بهرکه بخواهيد اختيار نمائيد. بارى اصحاب و احباب بعضى محبوس در زندان و جمعى مستور و پنهان و برخى فرار به کوه و بيابان نمودند ولی با اين همه آتش قهر و غضب ملاّ‌محمّد فرو ننشست و بگرفتارى اين جماعت قناعت نکرد زيرا که چنين توهّم و تصوّر کرده بودند که در خانه حاجى اسدالله باطّلاع جناب طاهره رؤساى بابيّه انجمن نموده و بحکم آنها اين قتل واقع شده لهذا از حکومت باصرار استنطاق و اذيّت جناب طاهره را خواست و چون جناب طاهره را از حاجى ملاّ‌صالح پدرش خواستند و جواب صواب نشنيدند بناچار سکوت نمود و جناب طاهره را با خادمه‌اش کافيه نام و زن ديگر به دارالحکومه برده استنطاق نمودند. در جواب گفتند اين قتل نه بامر و ميل ما و نه باطّلاع و رضاى ما واقع شده است. ملاّ‌محمّد بشدّت و اصرار از حکومت اذيّت و آزار ايشان را خواستار شد. باين سبب باشاره حکومت ميرغضب اسباب داغ از آتش و آهن حاضر نموده نخست براى احترام و ترساندن جناب طاهره دستهاى کافيه خادمه را زير اُرُسى گذاردند که در بيرون اطاق داغ نمايند. در اين احوال شديد خطير که اميد و رجاى جناب طاهره از همه کس و همه جا بجز پروردگار عزيزِ قدير مقطوع بود بسجده افتاده و توجّه و توسّل به حضرت ربّ‌اعلى نموده بى حجاب حروف و کلمات بعرض حال و مناجات مشغول شد و در اين حال که وصفش خارج از مقال است بغتةً بانگ بلند شد که قاتل پيدا شد لهذا توجّه کلّ باين مطلب شد که قاتل کيست و چگونه پيدا شده. باين جهت از صرافت داغ کردن افتادند و معلوم شد که آقا ميرزا صالح نام شيرازى است که انقلاب و آشوب شهر و گرفتارى بى‌گناهان را ديده و اضطراب مظلومان را شنيده با پاى خود به دارالحکومه آمده و بزبان خود اقرار نموده که بدست خود با سرنيزه به دهانش زده‌ام و همدست و همراه و هم رائى نداشته‌ام و اين بندگان خدا را بى‌جهت زجر و حبس نموده و مى‌نمايند. پرسيدند شخص عالم و مجتهد را چرا کشتى؟ گفت او عالم نبود بلکه يک خوشه کوچک غوره از باغ ابوحنيفه دزديده بود. اگر عالم بود به پيشوا و مقتداى من جناب شيخ احمد احسائى و سيّد‌رشتى در منبر سبّ و لعن نمى‌نمود و من بهمين سبب او را کشته‌ام. و چون در محضر حکومت ملاّ‌محمّد با ميرزا صالح روبرو شد و استنطاق و گفتگو کرد و با کمال فصاحت اقرار و اعتراف شنيد گفت دروغ مى‌گويد. گفت سرنيزه که با او بدهانش زده‌ام در زير پل نزديک مسجد است. رفتند فرّاشها و بهمان نشان سرنيزه را آوردند. ملاّ‌محمّد با کمال تغيّر گفت اين مرد قابل نيست که قاتل پدر من باشد. ميرزا صالح گفت لباس فاخر و خرقه خز بياوريد بپوشم تا قاتل پدرت متشخّص باشد. بارى او را به زندان برده زير زنجير نشاندند. مردم شهر که اين امر عجيب را شنيدند دسته دسته درب زندان بتماشا مى‌آمدند" ( صص ٣٥٩-٣٥٦). جناب ميرزا حسين همدانى در تاريخ خويش بدين مضمون مى‌نويسد که چون پسران حاج ملاّ‌محمّد‌تقى در زندان از ميرزا صالح پرسيدند که چرا پدر ما چنين عالم جليلی را بقتل رساندى و به او فحّاشى نمودند وى در جواب گفت که او عالم نبود و تنها از باغ ابوحنيفه ميوه‌اى چند چيده بود. من او را به دوزخ فرستادم و شما را نيز به دوزخ مى‌فرستم. ناگهان بسوى آنان حمله نمود و زنجير خود را دريد. اين بود که زندانبان درِ زندان را قفل نمود. با وجود اعتراف صريح ميرزا صالح ملاّ‌محمّد شوهر طاهره دست بردار نبود و دائماً در انديشه قتل مظلومان بود. (٢٢)

چون ملاّ‌محمّد برغانى قصد داشت طاهره و همه ياران او را ببهانه خونخواهى قتل پدر معدوم نمايد به اعتراف ميرزا عبدالله (ميرزا‌صالح) شيرازى اعتناء ننمود. حکومت قزوين که وضع را چنين ديد بابيان اسير را به طهران اعزام داشت تا در پايتخت بدين موضوع رسيدگى شود. از جمله اعزام شدگان حاج اسدالله‌‌فرهادى، شيخ صالح کريمى، حاج‌ملاّ‌ابراهيم‌محلاّتى، ملاّ طاهر شيرازى و قاتل ملاّ‌تقى ميرزا عبدالله بودند. پس از ورود به طهران بلافاصله آنان را در خانه يکى از کدخدايان آن شهر زندانى نمودند.‌(٢٣) آقا محمّد‌فرهادى نيز که متّهم بتوطئه و حتّى شرکت در قتل ملاّ‌تقى بود در آن احيان به طهران فرار کرده بود. حضرت بهاءالله پس از اطّلاع از اوضاع زندانيان مذکور بعلّت آشنائى که با کدخداى ياد شده داشتند به خانه او تشريف بردند تا وسائل راحت و سرانجام آزادى اصحاب را فراهم فرمايند. کدخدا که مردى طمّاع و مکّار بود و از مراتب بخشش و جوانمردى جمال ابهى خبر داشت از فرصت استفاده نمود و شرح مفصّلی از اوضاع اسفناک زندانيان و از جمله گرسنگى و برهنگى آنان بعرض مبارک رسانيد. حضرت بهاءالله نيز وجه نقد قابل ملاحظه‌اى فراهم نموده نزد کدخدا فرستادند و دستور فرمودند آنان را آزاد نمايد. کدخدا چند تن از اصحاب را که طاقت زندان نداشتند رها کرد و از سختگيرى خود نسبت به ديگران کاست. امّا طمع او را وادشت که موضوع کمک حضرت بهاءالله به زندانيان را به رؤساى خود گزارش کند تا هم خود را محبوب نمايد و هم پول بيشترى بدست آورد. رؤساى کدخدا چون از مراتب کرم و بخشش جمال‌ابهى آگاه بودند موقع را مغتنم دانسته و امر به احضار آن حضرت نمودند. پس از حضور حضرت بهاءالله بدان حضرت اعتراض کرده گفتند که چرا به زندانيان کمک کرده‌اند و اظهار داشتند که اين کمک نشان مى‌دهد که در توطئه قتل ملاّ‌تقى شرکت داشته‌اند. حضرت بهاءالله در پاسخ فرمودند که کدخدا بتفصيل از گرفتاريها و گرسنگى و برهنگى اين مظلومان با من گفتگو کرد و به بيگناهى آنان اشارت نمود و از من خواست که به بيچارگان کمک نمايم. من هم از کمک دريغ نکردم. متصدّيان امور بهر حال بطمع مال حضرت بهاءالله را در همان خانه کدخدا زندانى نمودند. اين نخستين بار بود که حضرتشان در طريق امر بديع گرفتار زندان مى‌شدند. پس از چند روز با تلاش جعفرقلی‌خان برادر ميرزا آقاخان‌نورى و چند تن ديگر آن حضرت از خانه کدخدا رها شدند. متصدّيان امور و رؤساى کدخدا از ترس جعفرقلی‌خان از رفتار خود نسبت به حضرت بهاءالله پوزش طلبيدند و با نهايت حسرت و افسوس پى کار خويش رفتند. بازماندگان ملاّ‌تقى‌برغانى دائماً تلاش مى‌نمودند که از اصحاب انتقام بگيرند. حتّى نزد شاه رفتند و بزعم خود براى مجازات قاتلان ملاّ‌تقى داد خواهى نمودند. ملاّ‌محمّد شوهر طاهره نزد شاه پيراهن خود را پاره کرد و تقاضاى انتقام و قصاص نمود. همچنين از شاه خواست که ملاّ‌ابراهيم محلاّتى و ملاّ‌طاهر شيرازى بعلامت تقصير و عذرخواهى قبر ملاّ‌محمّد‌تقى را طواف کنند. (٢٤) محمّد‌شاه در پاسخ ملاّ‌محمّد(‌وبستگان او) گفت مقام پدر شما از حضرت علی که بالاتر نبود. چون حضرت علی بدست ابن‌ملجم بشهادت رسيد تنها ابن‌ملجم مجازات و معدوم گرديد٠ شما به چه مجوّز مى‌خواهيد گروهى را مقتول سازيد؟ برويد قاتل حقيقى را بيابيد تا من حکم اعدام او را صادر نمايم. در همان روز شاه ملاّ‌محمود‌طهرانى را مأمور نمود که در خصوص مدّعاى ملاّ‌محمّد‌برغانى و بستگان او تحقيق نمايد. ملاّ‌محمود پس از تحقيق از بى‌گناهى اصحاب متّهم بقتل ملاّ‌تقى اطّلاع يافت و مراتب را بعرض شاه رسانيد. (٢٥) ولکن ورثه ملاّ‌تقى از پاى ننشستند تا شيخ‌صالح کريمى را قاتل حقيقى معرّفى نمودند. شاه نيز ناچار فرمان قتل شيخ‌صالح را صادر نمود.‌(٢٦) ورثه ملاّ‌تقى با نهايت سنگدلی جناب شيخ‌صالح کريمى را مقتول نمودند. شيخ صالح نخستين نفس مبارکى است که در ايران بشهادت رسيده است. هنگام ورود به مشهد فداء آثار شجاعت و سرور بى‌نهايت از سيمايش آشکار بود. آن چنان با دژخيم روبرو گشت که او را به‌شگفتى واداشت. مانند آنکه با يکى از دوستان صميمى خويش ديدار دارد. در حين شهادت اين کلمات از زبانش شنيده مى‌شد: " اى مولاى محبوب رجاى من بتوست. به‌تو ايمان آورده‌ام و از غير تو چشم پوشيده‌ام. از روزى که ترا شناختم دل و ديده از آمال و معتقدات جهانيان برداشتم و پوشيدم". پس از شهادت وى در سبزه‌ميدان (٢٧) جسدش در صحن حرم امام‌زاده زيد در طهران مدفون گشت.(٢٨) شيخ‌صالح آن چنان مورد احترام و تجليل جناب طاهره بود که برخى گمان مى‌کردند مقام شيخ صالح تقريباً مشابه مقام جناب قدّوس است. (٢٩) بارى ورثه ملاّ‌تقى بقتل شيخ‌صالح اکتفاء ننمودند و دائماً تلاش مى‌نمودند که برخى از ديگر اصحاب را نيز مقتول نمايند. صاحب ديوان (٣٠) که از سوء‌نيّت آنان آگاه بود موضوع را با حاج ميرزا‌آقاسى در ميان نهاد. حاج‌ميرزاآقاسى نيز با آنان همراهى ننمود. بايد توجّه داشت که عدم همراهى حاج ميرزاآقاسى با ورثه ملاّ‌تقى صرفاً بعلّت خصومت با آنان بود نه محبّت به بابيان. ورثه ملاّ‌تقى چون از شاه و حاج‌ميرزا‌آقاسى نا اميد گرديدند به صدر اردبيلی که يکى از علماء و پيشوايان روحانى شيعى طهران و در ضمن بسيار متکبّر و مغرور بود متوسّل شدند و نامه‌اى بدين مضمون به وى نوشتند که متصدّيان امور در حمايت از اسلام کوتاهى مى‌کنند و بدين جهت قاتلين ملاّ‌تقى به مجازات نرسيده‌اند. اگر اين وضع ادامه يابد مردم جسور گشته نسبت به ساير مراجع دينى همين گونه رفتار خواهند نمود. حتّى ممکن است به خود شما نيز جسارت نمايند و حياتتان معرض خطر قرار گيرد. صدر‌اردبيلی چون اين نامه خواند سخت هراسان گشت. لذا تصميم گرفت نامه‌اى به شاه بنويسد و براى تحويل اصحاب به ورثه ملاّ‌تقى حيله‌اى بکار برد. زيرا مى‌دانست که محمّد شاه ديگر حاضر نيست فرمان اعدام احدى را باتّهام قتل ملاّ‌تقى صادر نمايد. در نامه خود به شاه نوشت که "‌چون ملاّ‌تقى عالم جليلی بود و وراث او نيز از نفوس محترمه هستند براى اينکه احترام آنها محفوظ بماند رجاء دارد اعليحضرت پادشاهى اجازه فرمايند که ورثه ملاّ‌تقى محبوسين را با خود به قزوين ببرند. وقتى که مردم ديدند قاتلين عالم مزبور محبوس و گرفتارند آن وقت ورثه ملاّ‌تقى در ملأ عام اظهار خواهند کرد که ما از قاتلين پدر خود گذشتيم و آنها را بخشيديم. اگر اعليحضرت اين درخواست آنها را قبول فرمايند نهايت عنايت را نسبت به آنها مجرى خواهند فرمود".‌(٣١) محمّد شاه که از حيله صدر اردبيلی آگاه نبود به ورثه ملاّ‌تقى اجازه داد که اصحاب زندانى را به قزوين برند و سپس آزاد نمايند و نتيجه سلامت آنان را به شاه کتباً اطّلاع دهند. امّا ورّاث ملاّ‌تقى با اصحاب در نهايت سنگدلی رفتار نمودند. در همان شب نخست جناب حاج اسدالله فرهادى را شهيد نمودند. حاج اسدالله همانگونه که قبلاً بيان شد از تجّار متّقى و مشهور قزوين بود. ورثه ملاّ‌تقى چون مى‌دانستند که قتل حاج‌اسدالله در قزوين دشوار است او را مخفيانه در طهران کشته و شايع نمودند که وى بر اثر بيمارى در‌گذشته است. (٣٢) آشنايان قزوينى و دوستان حاج‌اسدالله جسد او را در بين شاه‌عبدالعظيم و بى‌بى‌زبيده مدفون نمودند.‌(٣٣) ملاّ‌محمّد‌برغانى و بستگان او حاج ملاّ‌طاهر شيرازى و حاج‌ملاّ‌ابراهيم‌ محلاّ‌تى را از راه برغان به قزوين بردند. دهقانان برغان در آن قريه بلايائى بر آن دو وجود بزرگوار وارد نمودند که قلم از شرحش عاجز است. سرانجام ملاّ‌محمّد و ديگر ستمگران آن مظلومان را با وضعى فجيع در قزوين بشهادت رساندند. جناب سمندر در تاريخ خود در خصوص نحوه شهادت آن دو مظلوم چنين مى‌نويسد: " .‌.‌. جناب آقاى فيض‌الله.‌.‌. شرح يوم شهادت آن دو مظلوم را که بچشم خود ديده‌اند در صفحه‌اى نوشته‌اند و بنده بعينه عبارات و کلمات ايشان را از روى خطّ مى‌نويسم.‌.‌. روزى از بازار به خانه مى‌رفتم درب خانه حاجى‌ملاّ‌تقى‌برغانى رسيدم ديدم جناب آقا شيخ‌طاهر واعظ شيرازى را فرّاشى از خانه حاجى ملاّ‌تقى بيرون آورد ليکن در کنده و زنجير بود و آن فرّاش شاهى که اصغر نام بود کنده و زنجير را از جناب آقا شيخ‌طاهر برداشت و خواست بدرخت توتى به بندد جناب آقا شيخ‌طاهر فرمودند من وصيّتى دارم از اهل شيراز کسى هست وصيّت خود را بگويم. شخصى تاجر شيرازى حاضر بود جواب داد که وصيّت شما چه مى‌باشد عمل نمايم. فرمودند يک جلد کتاب و ده تومان نقد در فلان محلّ دارم آنها را گرفته در شيراز در فلان محلّ عيالی دارم و دو طفل صغير بآنها برسانيد. آن شخص شيرازى قبول نمود. بعد از آن اصغر فرّاش جناب آقا شيخ‌طاهر را آورد به آن درخت توت سفيد در کنار رودخانه بست و بعد با چوبى که در دست داشت بناى زدن را گذاشت و ديگران هم که در آنجا حاضر شده بودند به سنگ و چوب بسيار زدند تا آنکه از حال رفت. در بين اذيّت نمودن و چوب و سنگ زدن آنچه وارد آمد سخنى از آن جناب ظاهر نشد الاّ توجّه و تسليم و رضا. بعد را چند نفرى خار و ورک زيادى جمع کرده آن جناب را آتش زدند تا آنکه آن ريسمان‌هائى که بسته بودند سوخت و آن جناب بر زمين افتاد يعنى بر روى آتش خارها قرار گرفت. بازهم خلق بسنگ و چوب زدن مشغول بودند تا آنکه روح مقدّسش پرواز نمود. بعد جناب حاجى ملاّ‌ابراهيم محلاّتى را از خانه حاجى ملاّ‌تقى بيرون آوردند با سر برهنه و کنده و زنجير بنزديک به رودخانه آب شخصى بود آقا نام نجّار آن هم از بازار به خانه مى‌رفت و در دست تيشه‌اى داشت. احوال پرسيد که اين شخص کيست. يکى گفت قاتل حاجى‌ملاّ‌تقى مى‌باشد آورده‌ايم بقتل رسانيم. بعد تيشه نجّارى که در دست داشت انداخت بسر حاجى ملاّ‌ابراهيم الی دسته تيشه بر سر آن مظلوم جا گرفت. به آن يک ضربت سر از پا‌در‌آمده بر زمين افتاد و خلق با سنگ و چوب آنقدر زدند تا که روح مبارکش به آشيان قدس پرواز نمود. بعد بجسد مبارک آن دو بزرگوار اذيّت نمودند و ريسمان بپاهاى هر دو بسته از شهر بيرون بردند و در گودالی معيّن انداختند. چند نفر از دوستان در پنهانى رفته در آن محلّ زمينى را حفر نموده جسدهاى مطهّر را در يک محلّ گذارده و پوشانيده بعد خلق گفتند که حيوانات خورده‌اند. اين وقايع را ديده عرض شد. حرّره فيض‌الله. و از جمله اذيّت کنندگان آن دو جسد طيّب قاسم نامى بوده است مارگير که بعد از کشتن و سوختن و عروج نمودن رسيده بوده براى کسب ثواب چاقوى خود را برآورده به پشت يکى از اجساد مزبور مى‌کشد و چند روزى نکشيد که پسرى ده دوازده ساله داشت از بام کاروانسرائى بزمين افتاده سرنگون شد و پشت پدرش را خم و جگرش را بسوخت. و جز اين هم واردات بر او وارد شد و اين يکى از آن جمع موذى بود.‌.‌. جميع موذيان بجزاى اعمال خود رسيدند و ثمره افعال خود را چيدند و آن دو بزرگوار بى‌تقصير بدار باقى شتافتند و اگر هم کشته نگشته بودند تا بحال ارتحال فرموده بودند.‌.‌.‌" (صص ١١٣-١١١).

حاج ميرزاآقاسى پس از اطّلاع از حيله صدر اردبيلی بسيار خشمگين گشت. علّت خشم او دلسوزى بحال اصحاب نبود. بلکه او دشمن نامبرده بود. اين بود که مراتب را با آب و تاب براى محمّد شاه تعريف کرد و شاه نيز صدر را به شهر قم تبعيد نمود. (٣٤) امّا شاه و صدراعظم واکنشى نسبت به ستم ملاّ‌محمّد‌برغانى و بستگان او نشان ندادند. لذا ملاّ‌محمّد جسورتر شده و اين بار تصميم گرفت که قطعاً طاهره را مسموم و معدوم نمايد. طاهره که از مقصود او آگاه گشته بود نامه‌اى به وى که بتازگى بجاى پدرش امام جمعه قزوين شده بود نوشت. نبيل زرندى مضمون نامه را چنين نقل کرده است: " هرچه.‌.‌.‌کوشش کنيد بى‌فايده است. نور الهى خاموش شدنى نيست .‌.‌. اگر اين امر مبارک که نداى آن مرتفع گشته از طرف خداست و خدائى که من مى‌پرستم همان آفريدگار جهان است بين من و تو اين شرط بر قرار باشد که تا نُه روز ديگر وسائل خلاصى مرا از زندان ظلم شما فراهم فرمايد و اگر نُه روز گذشت و رهائى براى من حاصل نشد هر گونه مجازاتى که مى‌دانيد نسبت به من مجرى سازيد. زيرا در آن صورت بطلان اعتقاد و ادّعاى من براى شما ثابت و مبرهن است." (٣٥)

زير نويس بخش دهم
ورود جناب طاهره به قزوين
(١) رجوع فرمايند به:
A- Root. Tahirih. p. 66.
B- Hamadni. New History. p. 273.
C- Browne. A Traveller's Narrative. Vol.,2,p.311.
(٢) رجوع فرمايند به:
الف- تذکرة‌الوفاء. صص ٢٧٦-٢٧٥ و ٣٠١.
ب - نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. ص ٢٦٦.
(٣) بغدادى. رساله(در چهار رساله‌تاريخى) ص ٣٥.
(٤)مطالع‌الانوار. صص ٢٦٧-٢٦٦.

(٥) از جمله رجوع فرمايند به کتاب طاهره Tahirih جناب مارثا روت، ص ٧٠.

(٦) تذکرة‌الوفاء. ص ٣٠١.
(٧) بغدادى. رساله(در چهار رساله تاريخى). ص ٣٧-٣٦.

(٨) مشرب شيخ در باب قيامت و معراج با ديگر علماى شيعى عصر تفاوت داشت. از آثار او مستفاد مى‌شود که قيامت در عالم مثال است. بعبارت ديگر قيامت با جسد مثالی است. جسد مثالی يا هورقليائى لطيف‌تر از جسم و غليظ‌تر از روح است. اصطلاح جسد مثالی يا هور‌قليائى قبلاً در آثار عرفاى اسلامى آمده ولی شيخ احسائى بدان مفاهيمى جديد نيز داده است.

(٩) براى آگاهى بيشتر از عقايد جناب شيخ احمد احسائى و شرح حيات او از جمله رجوع فرمايند به کتاب " حضرت باب" تأليف نگارنده سطور ( صص ١١٦-١٠٤).

(١٠) براى اطّلاع از عقايد و احوال جناب سيّد‌کاظم‌رشتى از جمله رجوع فرمايند به‌مأخذ بالا، صص ١٢٤-١١٦.

(١١) از جمله رجوع فرمايند به: The New History(ترجمه انگليسى تاريخ ميرزا حسين همدانى) ص ٢٧٥.

(١٢) تاريخ سمندر. صص ٩٩-٩٧.

(١٣) آقا محمّد‌مصطفى بغدادى در رساله خود نام قاتل ملاّ‌محمّد‌تقى را باشتباه طاهر خبّاز شيرازى مى‌نويسد( چهار رساله تاريخى. ص ٣٧).

(١٤) نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صص ٢٧٠-٢٦٧.
(١٥) مأخذ بالا. صص ٢٧١-٢٧٠.

(١٦) بايد توجّه داشت که ملاّ‌محمّد‌تقى تنها ولی در مسجد و در حين نماز مضروب گشته است. رجوع فرمايند به:

الف- تذکرة‌الوفاء. ص ٣٠٢.
ب - نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. ص ٢٦٩.
(١٧) رجوع فرمايند به:
الف- Dawn Breakers. زير نويس ص ٢٨٥.

ب - گلپايگانى ابوالفضل. کشف‌الغطاء. ص ١١٠ ( بنقل از تاريخ ملاّ‌جعفر واعظ قزوينى).

(١٨) از جمله رجوع فرمايند به:
الف- نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صص ٢٨٤-٢٨٣.

ب - فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد سوم، صص ٣٧٧-٣٧١.

پ - تاريخ سمندر. صص ٩٥-٩٢.
ت - محمّد حسينى. " حضرت باب". ص ٣٩٩.
(١٩) رجوع فرمايند به:
Browne. A Traveller's Narrative. Vol., 2, p. 311.

(٢٠) اينکه برخى از نويسندگان ( از جمله عبدالحسين نوائى در کتاب فتنه باب، ص ١٠١) جناب طاهره را متّهم به توطئه قتل ملاّ‌محمّد‌تقى برغانى نموده‌اند بى مبناست و مدرک مستند ارائه نکرده‌اند.

(٢١) اعلام النّساء. جلد چهارم، صص ١٩٨-١٩٧.

(٢٢) رجوع فرمايند به: New Hisotry ( ترجمه انگليسى تاريخ ميرزا حسين همدانى) صص ٢٧٧-٢٧٦.

(٢٣) رجوع فرمايند به:
الف- نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صص ٢٧٢-٢٧١.
ب - تاريخ سمندر. ص ٣٦٠.
(٢٤) رجوع فرمايند به:
Root. Tahirih. pp. 78-79.
(٢٥) مأخذ بالا. ص ٧٨.
(٢٦) نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صص ٢٧٤-٢٧٢.
(٢٧) ملک خسروى. تاريخ شهداى ايران. جلد سوم، ص ٨١.
(٢٨) نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صص ٢٧٥-٢٧٤.
(٢٩) Dawn Breakers. ص ٢٧١.

(٣٠) ميرزا شفيع تويسرکانى ملقّب به صاحب ديوان وزير طهران و از دوستان جمال اقدس ابهى بود ( ملک خسروى. تاريخ شهداى ايران. جلد سوم، ص ٨٧).

(٣١) نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. ص ٢٧٧.
(٣٢) مأخذ بالا. صص ٢٧٨-٢٧٧.
(٣٣) تاريخ سمندر. صص ٣٦١-٣٦٠.

(٣٤) از جمله رجوع فرمايند به : نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صص ٢٨١-٢٨٠.

(٣٥) مأخذ بالا. ص ٢٨٢.
بخش يازدهم
عزيمت جناب طاهره به طهران

با آنکه ملاّ‌محمّد‌برغانى و بستگان او نهايت مراقبت را مى‌کردند که طاهره از محلّ تحت نظر يعنى خانه پدر خود فرار نکند سرانجام اراده الهي بر رهائى او تعلّق يافت که خلاصه داستان بدين گونه است. در ايّام حبس طاهره در خانه پدرش، خاتون جان دختر بزرگ حاج اسدالله فرهادى که از فدائيان حقيقى طاهره بود با تدابير مختلف و لباسهاى متفاوت نزد وى مى‌رفت. گاه بصورت فقير متکّدى و گاه ببهانه رخت آب کشيدن در خانه ملاّ صالح خود را به طاهره مى‌رساند. گاه نيز موادّ خوراکى به آن جناب مى‌رسانيد. زيرا طاهره قصد سوء ملاّ‌محمّد و بستگان نزديک او را دريافته بود و از بيشتر خوردنيهاى خانه خودش اجتناب مى‌کرد. در آن احيان جناب آقا سيّد احمد يزدى گرفتارى جناب طاهره را بعرض جمال ابهى رسانيد. حضرت بهاءالله در جشن عروسى يکى از شاهزاده خانمهاى قاجار شرکت فرموده بودند و جمعى از بزرگان و اعيان کشور در آن مجلس حضور داشتند. سيّد احمد يزدى به محلّ انعقاد جشن رفت و با اشاره بعرض مبارک رسانيد که پيغام مهمّى براى آن حضرت دارد. چون امکان خروج جمال ابهى در آن لحظه از مجلس عروسى ميسّر نبود به سيّد احمد ابلاغ گرديد که تا خاتمه عروسى در انتظار بماند. پس از پايان جشن سيّد احمد خبر گرفتارى طاهره را بعرض مبارک رسانيد. (١) در آن اوقات آقا محمّد‌هادى فرهادى که در طهران بود وسيله جناب سيّد‌يحيى دارابى بحضور جمال ابهى رسيده بود. حضرت بهاءالله نامه‌اى خطاب به طاهره مرقوم فرموده به آقا محمّد هادى عنايت نمودند تا با لباس مبدّل به قزوين رفته نامه را به طاهره تسليم کند و وسائل رهائى او را فراهم نمايد. آقا محمّد هادى بهمان ترتيب امر جمال ابهى را اجراء نمود و به قزوين رفت و مرقومه آن حضرت را وسيله همسرش خاتون‌جان که بلباس يک زن متکّدى در آمده بود به طاهره رسانيد. طاهره که از مضمون مرقومه جمال‌ابهى و نقشه رهائى آگاهى يافت به خاتون جان گفت شما برويد و من هرچه زودتر به شما ملحقّ خواهم شد. حدود يک ساعت بعد تأئيد الهى رسيد و مراقب او را خواب گرفت و طاهره از فرصت استفاده کرده خانه پدر را ترک نمود و همراه آقامحمّد‌هادى که در نزديک خانه پدرى طاهره کشيک مى‌کشيد به خانه نامبرده رفت. از آنجا باتّفاق به خانه آقا‌حسن نجّار رفتند. اين آقا حسن دوست نزديک و محرم آقا محمّد‌هادى بوده است. چون شب فرا رسيد طاهره و آقا‌محمّد‌هادى بکمک آقا‌قلی نام از طريق برج سمت دروازه شاهزاده‌حسين از قزوين خارج و در سلاّخ خانه سوار اسب هائى که قبلاً آماده گرديده بودند شده از راه کله‌درّه و اشتهارد راهى طهران گشتند. (٢) بتصريح جناب نبيل زرندى (مطالع‌الانوار، ص ٢٨٣) حضرت بهاءالله به آقا‌محمّد‌هادى فرموده بودندکه: "به خاتون‌جان بکو براى اينکه بتواند اين مراسله را در محبس به حضرت طاهره بدهد خود را بلباس گدايان در آورده و ببهانه گدائى بدرب منزلی که طاهره در آن محبوس است برود و مراسله را به مشارٌاليها بدهد و تو هم بايد درب منزل بايستى تا حضرت طاهره از منزل خارج شود. بمحض خروج فوراً او را بطهران بياور. و فرمودند من دستور مى‌دهم که يک نفر از گماشتگانم با سه رأس اسب تند رو شبانه دم دروازه قزوين حاضر باشد. تو اسبها را در خارج شهر در محلّ معيّنى قرار بده و طاهره را بآن مکان ببر و هر دو سوار بر اسب شده از راه غير معمول بطهران بيائيد و سعى داشته باش که قبل از طلوع آفتاب بطهران برسى و بمحض اينکه دروازه طهران باز شد وارد شهر شويد و يک سره بمنزل من بيائيد. خيلی مواظب باش که براز شما کسى پى نبرد". نبيل زرندى تنها باجمال مى نويسد که:" آقا محمّد‌هادى بر حسب دستور مبارک با نهايت اطمينان از طهران به قزوين شتافت و حضرت طاهره را از محبس نجات داد و سالماً با هم وارد طهران شدند و در ساعت موعود بمنزل حضرت بهاءالله ورود نمودند"‌(مطالع‌الانوار. ص ٢٨٤). امّا جناب سمندر همانطور که قبلاً منقول گرديد در تاريخ خويش بتفصيل بيشترى واقعه را کاويده است. نامبرده داستان ورود طاهره را به طهران اينگونه ادامه مى‌دهد: "ابتداء در باغ امام‌زاده حسن ورود نموده آقا‌قلی اسبها را متوجّه شده مى‌گرداند و جناب طاهره آسايش مى‌فرمايند و آقا‌هادى بشهر براى اخبار ورود مى‌رود. کربلائى‌حسن تاجر قزوينى از ورود جناب طاهره خبر شده بباغ مذکور مى‌رود. آقا‌قلی ندانست دوست است او را نهى مى نمايد که پيش ما ميا. او تبسّم کنان مى‌آيد. آقا قلی دو سيلی به او مى‌زند جناب طاء نهى از زدن مى‌فرمايد. هر دو را مى‌خواهند و از ميوه‌ها که آورده به آقا‌قلی هم مى‌دهند. شب چند سوار آمده جناب طاهره را با همراهان با احترام تمام به بيت مبارک جمال قدم جلّ‌ذکره‌الاعظم مى‌برند. "(٣) آقا قلی که براى نجات جناب طاهره و ايصالش به بيت جمال ابهى در طهران تلاش کرده بود در بازار قزوين خربوزه فروش و دوست و راز دار آقا‌محمّد‌هادى فرهادى بوده است. (٤) وى در شب ورود طاهره به بيت مبارک ابتداء از خوابيدن در رختخواب گرانبها و عالی سر باز زد و گفت با اين لباس مندرس چگونه در اين رختخواب بخوابم. جناب طاهره به او فرمود که در همان جاى راحت بخوابد. بدو گفت که خداوند بعلّت خدمتى که کرده است اجر جزيل به وى عطاء خواهد فرمود. صبح فرداى آن روز جناب طاهره با آقا‌محمّد‌هادى به دهى در خارج طهران که احباب در آنجا اجتماع کرده بودند مى‌روند. بعداً جمال‌ابهى نيز همراه با آقا‌قلی به‌آن ده تشريف مى‌برند. شب در آنجا مى‌مانند. صبح زود جناب طاهره آقا‌قلی را احضار مى نمايد و مى‌گويد تو هرچه زودتر بايد به قزوين برگردى زيرا اگر نروى فساد عظيمى برپا مى شود. از قرائن بر مى‌آيد که خاندان آقا‌قلی از خاندان فرهادى نامبرده را (آقا‌قلی را) مى‌خواسته‌اند. بهر حال جناب طاهره مقدار زيادى وجه نقد به آقا‌قلی مى‌دهد و او را روانه قزوين مى‌کند. آقا‌قلی شب بر مى‌گردد به بيت جمال ابهى و در آنجا با ميرزا عبدالله شيرازى (ميرزاصالح) ملاقات مى نمايد و سپس روانه قزوين مى‌گردد. وى واقعاً بموقع به قزوين مى‌رسد که اگر دوساعت ديرتر رسيده بود فساد جديدى بر پا مى‌شد. زيرا خاندان او در جستجويش بودند. دعاء جمال ابهى و جناب طاهره اثر نمود و آقا‌قلی صاحب ثروت گرديد. بعدها به طهران رفت و بخدمت ميرزا موسى وزير در آمد و بنايب قلی اشتهار يافت. وى در اواخر ايّام بجرگه احباب پيوست. (٥) نيکلاى فرانسوى در تاريخ خود راجع به نايب‌قلی مذکور مى‌نويسد:‌" نايب‌قلی که بعد‌ها در جرگه فرّاشان شاهى در آمد فرار طاهره را بدين طريق نقل مى‌کند. من نيز از مستخدمينى بودم که همراه اين زن حرکت کردند. همين که از شهر خارج شديم شاهراه را ترک کرده و راه بلوک زهراى قزوين را پيش گرفتيم و طىّ طريق کرديم تا رسيديم به اندرمان در حوالی شاه‌عبدالعظيم و در آنجا قرّة‌العين نامه‌اى به من داد که ببرم طهران به خانه ميرزا بزرگ نورى و بدهم به ميرزا‌حسينعلی نورى پسر ميرزا بزرگ. صبح زود بود که به شهر وارد شدم و نامه را به صاحبش رسانيدم. پس از خواندن به من گفت که برگرد به اندرمان و خبر بده که من خودم بعد از ظهر به آنجا خواهم آمد و بالاخره پنج ساعت بغروب مانده ميرزا حسينعلی با چند سوار که اسبهاى زين کرده به يدک مى‌کشيدند وارد شد. قرّة‌العين هم چند دقيقه براى تغيير لباس رفت و بعد سوار بر اسبى شد که دهنه آن طلا بود و هر يک از ما اسبى را سوار شده براه افتاديم. يک ساعت به غروب آفتاب بود که حرکت کرديم و دوساعت بعد در خانه ميرزا حسينعلی بوديم و در آنجا چند روزى توقّف کرديم. در آن مدّت اشخاص زيادى بديدن قرّة‌العين مى‌آمدند. تقريباً پنج روز پس از ورود ما روزى تعجّب فوق‌العاده به من دست داد چه ديدم که در آن خانه فقط يک نفر نوکر مانده و بقيّه همه رفته بودند. اين نوکر براى من چاى آورد و گفت اسبى زين کرده در طويله است سوار شو و برو به مسگرآباد نزديک سرخه‌حصار. من هم سوار شدم و رفتم و قبل از ناهار بدانجا رسيدم که جمعيّت زياد و چادر‌هاى متعدّدى بر پا بود. قرّة‌العين مرا احضار کرده و گفت آيا مايل هستى بابى شوى. جواب دادم نه. پس چند مشت پول به من داد و گفت امشب هم ميهمان من هستى ولی فردا صبح دو باره برگرد به طهران. بعد از صرف شام با تمام جمعيّت خود حرکت کرد و من نيز فرداى آن روز با چند نفر نوکر که نخواسته بودند همراه آنها بروند به طهران برگشتم و در آنجا فهميدم که قرّة‌العين مى‌رود بطرف خراسان" ( ترجمه فارسى، صص ٢٩٦-٢٩٥). اگرچه آنچه نيکلا در اين باب مى‌نويسد با محتواى تاريخ نبيل زرندى و تاريخ سمندر تفاوتهائى دارد با وجود اين حاوى نکات تازه‌اى نيز هست. بارى ملاّ‌محمّد‌برغانى شوهر طاهره و يارانش که شديداً مراقب طاهره بودند از ناپديد شدن ناگهانى او دچار حيرت بسيار گرديدند. اصحاب نيز که از جريان آگاهى نداشتند بسيار وحشت نمودند زيرا فکر مى‌کردند که طاهره را معدوم نموده‌اند. دوستان خيلی زود از داستان رهائى طاهره آگاه شدند ولکن دشمنان طاهره همه‌جا در جستجوى او بودند. آنقدر تلاش نمودند که خسته و مأيوس گرديدند. برخى نيز تنبّه يافتند و دانستند که با اولياى حقّ ستيز نتوان کرد و اين تنبّه سبب ايمان آنان گشت. بگفته جناب نبيل زرندى: "از جمله نفوسى که در آن روز مؤمن شد ميرزا عبدالوهّاب برادر طاهره بود.‌.‌. ولکن خدمتى در امر مبارک از او ظاهر نشد و اقدامى نکرد که مثبت صدق اعتقاد او باشد". (٦) جناب طاهره چند روز در بالاخانه بيت مبارک جمال‌ابهى در طهران اقامت نمود. (٧) در آن احيان که حکومت همه جا در جستجوى طاهره بود آن جناب در کمال عظمت و فصاحت با نفوسى که به بيت جمال‌ابهى مى‌آمدند از پس پرده بگفتگو مى‌پرداخت. از مدارک موجود روشن مى‌شود که جناب شيخ‌سلمان هنديجانى نيز در آن ايّام وسيله جناب طاهره فائز بايمان گشته است. (٨) از جمله نفوسى که در آن روزها با جناب طاهره ملاقات داشت جناب سيّد‌يحيى دارابى ملقّب به وحيد بود. وحيد بتصريح جمال ابهى در کتاب ايقان "وحيد عصر و فريد زمان خود بودند" (ص١٧٤). حضرت ولىّ‌امرالله او را متنفّذ‌ترين و فاضل‌ترين دانشمند در ميان اصحاب حضرت باب شمرده‌اند.(٩) حضرت عبدالبهاء در خصوص کيفيّت ملاقات طاهره و وحيد در طهران و در بيت جمال‌ابهى چنين مرقوم فرموده‌اند: "روزى جناب آقا سيّد يحياى وحيد شخص فريد روح‌المقرّبين‌له الفداء حاضر شدند و در بيرون نشسته جناب طاهره وراى پرده نشسته و من طفل بودم و در دامن او نشسته بودم. جناب وحيد آيات و احاديثى نظير درّ فريد از دهان مى‌افشاند. آيات و احاديث بسيار در اثبات اين امر روايت فرمود. بغتةً طاهره بهيجان آمد. گفت يا يحيى فأت بعمل إن کنت ذا علم رشيد. حالا وقت نقل روايت نيست. وقت جانفشانى در سبيل‌الله است. عمل لازم است عمل". (١٠) دشمنان حضرت بهاءالله که دائماً در کمين بودند تا آزارى بدان حضرت برسانند اندک اندک از وجود طاهره در بيت مبارک آگاه مى‌شدند لذا جمال‌ابهى ترتيبى انديشيدند تا نامبرده محفوظ ماند. طاهره را به خانه وزيرجنگ انتقال دادند. وزير جنگ در آن اوقات ميرزا‌آقا‌خان اعتمادالدّوله نورى بود که چند سال بعد صدر‌اعظم ايران شد. ميرزا‌آقا‌خان مورد غضب محمّد شاه قرار گرفته و او را به کاشان تبعيد نموده بود. حضرت بهاءالله به خواهر ميرزا‌آقاخان سفارش فرمودند که از طاهره پذيرائى و نگاهدارى نمايد. جناب طاهره نزد نامبرده بود تا آنکه در اجراء امر عليکم بارض الخاء عازم خراسان گرديد. در حقيقت بفرموده حضرت عبدالبهاء: "جمال مبارک طاهره را با تهيّه و تدارک مفصّل از خدم و حشم به بدشت فرستادند.‌" (١١) حضرت بهاءالله با جناب طاهره توديع نمودند و به جناب ميرزا موسى کليم (برادرشان) سفارش فرمودند که با نهايت احتياط و دقّت طاهره و خادمه‌اش قانته را از دروازه شميران خارج نمايند. زيرا مأموران کاملاً مراقب بودند و مسلّماً خروج نسوان از دروازه آنان را بتحقيق بيشتر وامى‌داشت. جناب کليم، جناب طاهره و قانته از دروازه شميران گذشتند و خوشبختانه مأمورين هيچگونه پرسش و جستجو ننمودند. پس از خروج از دروازه در دو فرسخى طهران به باغى رسيدند که در دامنه کوه بود و چشم اندازهاى بسيار زيبائى داشت و آب فراوانى در آن جارى بود. ساختمانى نيز در وسط باغ بود ولکن احدى در آنجا سکونت نداشت. تنها پيرمردى از آن حفاظت مى‌نمود. جناب کليم سراغ مالک باغ را گرفت. پيرمرد پاسخ داد که در حال حاضر کسى در باغ ساکن نيست. زيرا بين مالک باغ و مستأجرينش نزاعى برخاسته لذا همگى براى فصل دعوى به طهران رفته‌اند. پيرمرد گفت که مالک باغ از او خواسته تا مراجعتش در آنجا سکونت نمايد. جناب کليم از او اجازه گرفت که در آنجا چندى سکونت نمايند و پيرمرد اجازه داد. وقت ناهار جناب کليم پيرمرد را به تناول غذا با خودشان دعوت کرد. در حين صرف غذا به پيرمرد فرمود که من امروز عصر به شهر برمى‌گردم و از او خواست که از طاهره و قانته تا مراجعتش نگاهدارى نمايد. پيرمرد باغبان پذيرفت و قول داد که به طاهره و خادمه‌اش از دل و جان خدمت نمايد. جناب کليم پس از مراجعت به طهران جناب ملاّمحمّد‌باقر تبريزى حرف حىّ را با يک تن خدمتکار نزد طاهره فرستاد و سپس جريان را بحضور حضرت بهاءالله معروض داشت. حضرت بهاءالله پس از استماع جريان بسيار مسرور شدند و نام آن باغ را باغ‌جنّت نهادند و فرمودند خداوند اين باغ و خانه را قبلاً آماده فرمود تا احبّاى الهى در آن استراحت نمايند. جناب طاهره يک هفته در باغ‌جنّت بود. سپس همراه تنى چند و از جمله ميرزا‌محمّد‌حسن‌فتى‌القزوينى عازم خراسان گرديد. جناب کليم بامر جمال‌ابهى جميع وسائل و مخارج سفر جناب طاهره و همراهان را تأمين فرمود. (١٢)

زير نويس بخش يازدهم
عزيمت جناب طاهره به طهران

(١) نبيل‌زرندى. مطالع‌الانوار. صص ٤٨٩-٤٨٨ ( نقل از بيانات شفاهى جمال‌ابهى).

(٢) از جمله رجوع فرمايند به:
الف- مأخذ بالا. صص ٢٨٣-٢٨٢.
ب - تاريخ سمندر. صص ٨٣ و ٣٦٣-٣٦٢.

نيکلاى فرانسوى در تاريخ خود مى‌نويسد:‌"قرّة‌العين هماندم سوار بر اسبى که حاضر کرده‌بودند شد و با همراهان از شکافى که در ديوار حصار شهر بود از قزوين خارج شد" ( ترجمه فارسى، ص ٢٩٥).

(٣) ص ٣٦٤.
(٤) تاريخ سمندر. ص ٨٢.
(٥) مأخذ بالا. صص ٣٦٧-٣٦٤.
(٦) مطالع‌الانوار. ص ٢٨٤.
(٧) تذکرة‌الوفاء. ص ٣٠٥.
(٨) فاضل مازندرانى. ظهور الحقّ. جلد‌سوم، ص ٣٠١.

(٩) رجوع‌فرمايندبه:Shoghi Effendi. The Dipensation of Bahá'u'lláh. p.9.

(١٠) تذکرة الوفاء. ص ٣٠٦. براى آگاهى از احوال جناب وحيد از جمله رجوع‌فرمايند به‌کتاب "حضرت باب" تأليف‌نگارنده‌سطور، صص ٢٦١-٢٥٧ و نيزصص Index مذکور در ذيل وحيد.

(١١) تذکرة الوفاء. ص ٣٠٦.
(١٢) رجوع فرمايند به:

الف- نبيل‌زرندى. مطالع‌الانوار. صص ٢٨٧-٢٨٦ و ٤٩٠-٤٨٩.

ب - مارثا روت. طاهره Tahirih. ص ٨١.
بخش دوازدهم
جناب‌طاهره‌در‌احتفال‌بدشت

پس از صدور امر حضرت باب مبنى بر عزيمت اصحاب به خراسان گروهى از بابيان از نقاط مختلف ايران راهى آن ديار شدند. جمال ابهى به جناب طاهره وعده داده‌بودند که بزودى به آن جناب ملحق خواهند گشت. لذا به جناب کليم امر فرمودند که وسائل سفر حضرتشان را فراهم نمايد. در ضمن به جناب کليم سفارش عائله مبارکه را فرمودند. چندى بعد حضرت بهاء‌الله عازم خراسان گشتند. از آن سوى جناب قدّوس که همراه ملاّمحمّدعلی قزوينى بتازگى از مشهد مراجعت کرده بود در بين راه با جناب ميرزاسليمانقلی نورى برخورد کرد. نامبرده داستان رهائى جناب طاهره از زندان قزوين و توجّهش به خراسان و نيز عزيمت حضرت بهاء‌الله را به آن ديار باطّلاع قدوس رسانيد. قدّوس همراه ملاّمحمّدعلی قزوينى و ميرزاسليمانقلی عازم شاهرود شدند. در بين راه هنگام فجر به بدشت رسيدند و بملاقات جمعى از اصحاب نائل گرديدند. سپس بدشت را ترک نموده به شاهرود رفتند. مدّتى بعد از ميرزامحمّد حناساب شنيدند که حضرت بهاء‌الله، جناب طاهره و گروهى از اصحاب اصفهان و قزوين و ديگر بلاد در بدشت‌اند و قصد عزيمت به خراسان دارند. آقامحمّد حناساب نيز به بدشت رفت و در آنجا توجّه جناب قدّوس را به شاهرود بعرض حضرت بهاء‌الله رسانيد. هنگام غروب آفتاب حضرت بهاء‌الله همراه جناب ملاّمحمّد‌معلّم نورى از بدشت راهى شاهرود شدند و بامداد روز بعد باتّفاق جناب قدوّس به بدشت مراجعت فرمودند. اجتماع ياران در بدشت فرصت مناسبى گشت که حقايق امر بديع بى‌پرده به اصحاب اعلان شود. در اين اعلان جناب طاهره يکى از حسّاس‌ترين نقوش حيات ايمانى خويش را ايفاء فرمود که اينک در صدد توضيح آنيم. هدف اصلی انعقاد احتفال بدشت اعلان استقلال آئين بابى بوده‌است.(١) هدف ديگر احتفال مذکور تدارک وسائل رهائى حضرت باب از زندان آذربايجان بوده که از آغاز با شکست روبرو گشته‌است‌.(٢) اعتقاد به استقلال شريعت حضرت باب نکته‌ايست که از همان آغاز ظهور در آثار حضرت باب و مکاتيب و رسالات بزرگان عهد اعلی و از جمله جناب طاهره بتلويح و گاه بتصريح مطرح گرديده‌است. بايد توجّه داشت که بتصريح حضرت ولىّ‌امرالله در همان شب اظهار امر مبارک حضرت باب در شيراز جناب باب‌الباب به قائميّت حضرتشان اعتقاد کرده‌است. (٣) اگرچه در حقيقت باعتبارى در کتاب قيّوم‌الاسماء که در چهل روز اوّل ظهور مبارک نازل شده عموميّت و استقلال ظهور حضرت باب اعلام گشته‌است. (٤) ولکن باعتبار ديگر بعلّت وجود تعصّبات شديده و عدم آمادگى و جهل غالب مردم زمان، حضرت باب در تصريح مقامات عظيمه خويش نهايت دقّت و حفظ و حکمت را مراعات فرموده‌اند. اين است که حضرت عبدالبهاء تصريح مى‌فرمايند که ايّام حضرت باب ‌‌زمان تقيّه بود.‌(٥) امّا استقلال ظهور مبارک حضرت باب در آثار نازله در ماکو بتصريح اعلام و سپس در احتفال بدشت و مجلس محاکمه حضرت باب در شهر تبريز جهرةً اعلان گشته است.‌(٦) نگارنده در دو پژوهش تفصيلی ديگر موضوع استقلال ظهور حضرت باب و نحوه اعلام تدريجى مقامات آن حضرت را کاويده‌است. (٧) و در اين پژوهش نيز خلاصه آنرا نقل مى‌نمايد تا نقش حسّاس احتفال بدشت و طاهره جاودانه در اعلان استقلال آئين بابى روشن‌تر گردد.

جمال ابهى از جمله در لوح مبارک باعزاز جناب فتح‌اعظم (ميرزافتحعلی‌اردستانى) مراحل دعوت حضرت باب را بترتيب‌: اعلام مقام بابيّت علم الهى، قائميّت، رسالت و مظهريّت الهيّه تصريح فرموده‌اند. (٨) مراد از همه الفاظ و اصطلاحات مذکوره همان مظهريّت الهيّه است ولکن حقيقت امر با رعايت نهايت حکمت اعلام گشته‌است. حضرت باب از جمله در کتاب قيّوم‌الاسماء (در سوره نود و چهارم) به اين حکمت محضه در دعوت ناس اشاره فرموده‌اند. (٩) در سوره بيست و هشتم از آن کتاب عظيم مى‌فرمايند که حقايق مربوط به مقامات عظيمه حضرتشان بايد بنحو مجمل بيان و رشحه‌اى از آن به خلق جهان افاضه شود.‌(١٠) در سوره چهل و هفتم از کتاب مذکور پس از تصريح به ضعف ميزان عرفان عباد بتلويح مى‌فرمايند که اگر مقامات حقيقى خويش را ظاهر فرمايند مؤمنين از گرد آن حضرت پراکنده خواهند گشت‌.‌(١١) حضرت باب در آثار نازله در سالهاى نخستين ظهور و از جمله در کتاب قيّوم‌الاسماء مقامات حقيقى خويش را بصورت ظاهر و مستور بيان فرموده‌اند تا حکيمان بفهمند و بهانه نيز بدست جاهلان و متعصّبان نيفتد. در کتاب دلائل سبعه در توضيح علل اظهار مقام بابيّت در آغاز ظهور مى‌فرمايند‌:

‌‌نظر کن در فضل حضرت منتَظَر که چقدر رحمت خود را در حقّ مسلمين واسع فرموده تا اينکه آنها را نجات دهد. مقامى که اوّل خلق است و مظهر انّنى انا‌الله چگونه خود را باسم بابيّت قائم آل محمّد ظاهر فرموده‌...‌تا آنکه مردم مضطرب نشوند‌...‌و از آنچه از براى آن خلق شده‌اند غافل نمانند‌‌‌. علّت انتساب آيات الهيّه را به حجّت موعود شيعيان در آغاز ظهور ضمن مناجاتى حفظ مؤمنين از ستم معرضين مى‌فرمايند.‌(١٢) اگرچه مراد حقيقى از حجّت در همان اوقات نيز وجود مبارک حضرتشان بوده‌است.

براى تجسّم ميزان ضعف عرفان عباد و عدم آمادگى ايشان براى پذيرش ظهور جديد و مراتب مدارا و مماشات حضرت باب با مردم زمان مى‌توان از جمله به داستان اعراض و انزواء ملاّعبدالخالق يزدى اشاره نمود. ملاّعبدالخالق از علماء برجسته شيخى بود و شرح احوالش در غالب کتب تاريخ عصر قاجار آمده‌است.‌(١٣) وى در آغاز ظهور به مقام بابيّت حضرت باب مؤمن گشت. حتّى فرزندش جناب شيخ‌علی بعداً در قلعه طبرسى بشهادت رسيد وليکن پس از آنکه يقين کرد حضرت باب اظهار قائميّت فرموده‌اند از امر بديع اعراض نمود. اعراض او چند ماه پس از انعقاد کنفرانس بدشت بوده‌است. خلاصه حکايت اين است که روزى در طهران جناب سيّديحيى دارابى (وحيد) به حضور جمال ابهى شرفياب مى‌شود و معروض مى‌دارد که توقيعى از قلم حضرت باب باعزاز ملاّعبدالخالق نازل گشته که بايد بدو برساند. جمال ابهى مى‌فرمايند ملاّعبدالخالق در خانه ميرزازمان نورى ساکن است. توقيع را ببريد و برسانيد. جناب وحيد نقل نموده‌است که چون به خانه ميرزازمان رسيدم ديدم ملاّعبدالخالق مشغول وضو گرفتن است. لذا توقيع مبارک را در اطاق نزديک وى نهادم تا زيارت نمايد و از خانه خارج شدم. يک ساعت بعد خبر آوردند که پس از فراغت از نماز توقيع مبارک را زيارت نمود. چون بدين آيه مبارکه رسيد که مى‌فرمايند:"‌انا القائم الحقّ الّذى انتم بظهوره توعدون" لوح را بکنارى انداخت و فرياد زد اى داد که پسرم بناحقّ کشته شد.‌(١٤) جمال ابهى در يکى از الواح در خصوص تزلزل ملاّعبدالخالق مى‌فرمايند‌: "ملاّعبدالخالق که از مشايخ شيخيّه بود در اوّل امر که نقطه اولی روح ماسواه فداه در قميص بابيّت ظاهر اقبال نمود و عريضه معروض داشت. از مصدر عنايت کبرى ذکرش نازل و بر حسب ظاهر کمال عنايت نسبت به او مشهود. تا آنکه لوحى مخصوص به او ارسال فرمودند در او اين کلمه عليا نازل قوله تعالی: انّنى اناالقائم الحقّ الّذى انتم بظهوره توعدون. بعد از قرائت صيحه زد و باعراض تمام قيام نمود و جمعى در ارض طاء بسبب او اعراض نمودند."(١٥) و در لوح مبارک حسين که بامضاء خادم است در خصوص مراتب مماشات حضرت باب با خلق زمان و رعايت نهايت حکمت در اظهار مقامات حضرتشان چنين نازل گشته‌است‌:‌"‌حضرت اعلی نظر بضعف عباد در اوان ظهور در بيانات مدارا نموده‌اند و به حکمت تکلّم فرموده‌اند‌...‌اگر‌...‌آنچه در آخر فرمودند اوّل مى‌فرمودند شراره نار اعراض و انکار در اوّل وارد مى‌آورد آنچه را که در آخر وارد آورد... بشأنى معرضين و منکرين که علماى عصرند بر اعراض قيام نمودند که آن جوهر وجود خود را بعبد بقيّة‌الله ناميدند و اين خلق دنّى بآن هم راضى نشدند و عمل نمودند آنچه را که قلم و لسان و مداد از ذکر آن عاجز‌...".‌(١٦)

بايد توجّه داشت که اصولاً مراد حضرت باب از بابيّت بقيّة‌الله بحقيقت همان بابيّت ظهور يا مدينه حضرت مَن‌يُظهِره‌الله (جمال ابهى) است که بجهت رعايت حکمت در آغاز ظهور بنحو منطبق با مقتضيات زمان بيان فرموده‌اند. حضرت عبدالبهاء در مقاله شخصى سيّاح (صفحه سوم) بدين نکته اشاره فرموده‌اند. حضرت ولىّ‌امرالله نيز در توقيعات خويش تصريح مى‌فرمايند که حضرت باب هرگز بواقع مدّعى نائبيّت قائم موعود نبوده‌اند و مرادشان از بابيّت در حقيقت بابيّت حضرت مَن‌يُظهِره‌الله بوده‌است‌.(١٧) ادّعاى مظهريّت حضرت باب باستقلال و نزول آيات از همان سال اوّل ظهور در فتواى علماى شيعى و سنّى مجتمع در مجلس محاکمه جناب ملاّعلی بسطامى در بغداد و نيز کتب رسمى تاريخى عصر قاجار چون ناسخ‌الّتواريخ (مجلّد سوم از مجلّدات تاريخ قاجاريّه، صفحه ٢٣٣) روضة‌الصّفاى ناصرى (مجلّد قاجاريّه، صفحه ٣١٠) و حقايق‌الاخبار ناصرى (ضمن واقعات سال ١٢٦٥ هجرى قمرى) آمده‌است. بايد تصريح نمود که خواصّ اصحاب حضرت باب از همان آغاز ظهور مقام عظيم آن حضرت را ادراک نموده بودند و اين نکته از آثار قلميّه آن اصحاب بزرگوار بخوبى روشن مى‌شود. براى مثال از مکتوبى بقلم جناب طاهره که بسال ١٢٦١ هجرى قمرى موّرخ است بر مى‌آيد که وى از همان آغاز ظهور باستقلال امر جديد عقيده داشته و حضرت باب را ظهور رسول مستقّل الهى و صاحب آيات مى‌دانسته‌است. در يک موضع از مکتوب مذکور در خصوص حضرت باب مى‌نويسد‌: ‌‌و حجّت و بيّنه ايشان‌...‌تفسير مبارک و صحيفه مکنونه مى‌باشد‌...‌و ماکان لرسول ان يأتى بآية الاّ باذن‌الله‌‌‌. در موضع ديگر آن مکتوب مى‌نويسد‌: ‌‌سبحان‌الله مگر منکرين رسول‌الله غير اين سخنى داشتند که بيان تازه آورده که موافق با قواعد ما نيست.‌‌‌(١٨) امّا عامّه بابيّه و حتّى گروهى از علماء از اصحاب با وجود آنکه حضرت باب در بيان فارسى و دلائل سبعه بتصريح به استقلال ظهور مبارکشان اشاره فرموده بودند تا پيش از احتفال بدشت از ماهيّت امر چنانکه بايد آگاه نبودند. شايد علّت اصلی اين بود که آثار مذکوره بقدر کفايت انتشار نيافته بود. بهرحال براى آماده‌نمودن اين دسته از اصحاب بجهت پذيرش استقلال ظهور جديد به سه سال مدارا و مماشات و سرانجام اتّخاذ تدابير حکيمانه نياز بود. اين بود که بر اثر مکاتبات مستمرّه ميان حضرت بهاء‌الله و حضرت باب مقرّر گشت که اصحاب عازم خراسان شوند و در آن ديار اين مهّم انجام پذيرد و اجتماع ياران در بدشت اين موقعيّت عظيم را فراهم نمود.

بدشت (١٩) که ييلاقى اشراف بوده دهکده‌ايست کوچک و زيبا در دشت بدشت نزديک ده ملاّ که با شاهرود و بسطام فاصله زيادى ندارد. ده‌ملاّ تيولِ ملاّعبدالرّحمن جامى شاعر و عارف مشهور قرن نهم هجرى (پانزدهم ميلادى) بوده است. در ايّام گذشته مسافرانى که از طهران عازم خراسان و مازندران بوده‌اند چون به ده ملاّ مى‌رسيده‌اند مدّتى در بدشت استراحت مى کرده‌اند. بدين روى آثار وخرابه‌هاى کاروانسراها و آب‌انبارهاى قديمى (خصوصاً شاه‌عبّاسى) در آن ديده‌مى‌شود. بدشت در گذشته جزء بسطام بوده ولکن امروزه جزء دهستان استاق‌‌يا‌زيراستاق از توابع شاهرود است. محصول عمده آن غلاّت، پنبه و انواع ميوه است. اين دهکده از شمال به کوههاى بسطام و دامنه کلاته، از مغرب به باغ زندان و شاهرود، از جنوب به قريه سعيد‌آباد و از مشرق به خيرآباد محدود است. فاصله‌اش تا شاهرود حدود هفت کيلومتر و جمعيّت آن از هزار نفر کمتر است.‌(٢٠)

اصحاب حاضر در بدشت جز تنى چند اصولاً عارى از ثروت، قدرت و اعتبار ظاهرى بودند. (٢١) تعداد حاضران در احتفال بدشت علاوه بر جمال ابهى، جناب قدّوس و جناب طاهره هشتاد و يک تن از اصحاب حضرت باب بودند. (٢٢) جناب طاهره تنها بانوى حاضر در احتفال بدشت بود.‍(٢٣) از قرائن بر مى‌آيد که خادمه جناب طاهره نيز در بدشت بوده‌(٢٤) و يا در آن حوالی اسکان داده‌شده‌است. بهرحال نامبرده جزء اصحاب بدشت محسوب نگشته‌است. امّا مشخصّات برخى از مشاهير و نفوس برجسته حاضر در احتفال بدشت علاوه بر جمال ابهى، جناب قدّوس و جناب طاهره بشرح زير است‌:

ملاّمحمّد باقر تبريزى (حرف حىّ) ملاّحسين دخيل مراغه‌اى، ملاّاحمد ابدال مراغه‌اى، شيخ ابوتراب اشتهاردى، ملاّمحمّدمعلّم نورى، حاج‌محمّدنصير قزوينى، ميرزاسليمانقلی نورى، حاج‌ملاّاسمعيل قمى، ملاّمحمّدعلی قزوينى، ميرزاهادى نهرى، ميرزامحمّدعلی نهرى، آقامحمّدباقر نقش‌(پسر چهارده‌ساله ميرزامحمّدعلی نهرى) سيّدعبدالرّحيم اصفهانى، آقامحمّدهادى فرهادى، آقاسيّداحمد يزدى، سيّدمحمّدعلی يزدى فرزند يازده‌ساله سيّداحمد مذکور، رضاخان ترکمان، ملاّعبدالخالق اصفهانى، ميرزاعبدالله اصفهانى، ميرزاعبدالله شيرازى (ميرزاصالح) آقامحمّدحناساب، آقامحمّدقاسم عبادوز اصفهانى، آقامحمّدتقى بيدآبادى، محمّدحسن قزوينى (فتى القزوينى) ملاّاحمد علاقه‌بند اصفهانى، آقاابوالقاسم اصفهانى، آقامحمّدمهدى اردستانى و ميرزاجواد جولا اردستانى. (٢٥) برخى از وقايع نگاران جناب باب‌الباب را نيز در بدشت حاضر دانسته‌اند. مؤلّف کواکب‌الدّريه يکى از آنهاست. وى در جلد نخست کتاب مذکور ذيل عنوان قضيّه بدشت در دو موضع (صفحات ١٢٧ و ١٣١) بدين نکته تصريح دارد. از جمله مى‌نويسد‌:

‌‌... چون اصحاب از طهران بجانب خراسان ره‌فرسا شدند يک دسته برياست جناب قدّوس و باب‌الباب از جلو و دسته ديگر برياست بهاء‌الله و قرّة‌العين از عقب مى‌رفتند. دشت به دشت رفتند تا به دشت بدشت رسيدند‌‌‌(صفحه ١٢٧). جناب سمندر نيز در تاريخ خويش مى‌نويسد‌:

‌‌بهرصورت اصل مطلب شرح احوال جناب طاهره بوده که باينجا رسيد و بعد آنهم مسافرتى در رکاب جمال مبارک نموده‌اند که چگونگى او را مشروحاً نمى‌دانم و در دشت بدشت با حضرت قدّوس و جناب باب‌الباب و بعضى از اصحاب در حضور مبارک مشرّف بوده‌اند‌‌‌(صفحه ٣٦٧). از تاريخ نيکلا (ترجمه فارسى، صفحه ٣٠٥) نيز بر مى‌آيد که نامبرده باب‌الباب را در بدشت حاضر مى‌دانسته‌است. حضور جناب باب‌الباب در بدشت مورد تأييد آثار مبارکه حضرت عبدالبهاء و حضرت ولىّ‌امرالله و تواريخ مستند امرى چون تاريخ نبيل زرندى نيست. بايد توجّه داشت که جناب ملاّحسين در ايّام انعقاد احتفال بدشت ميان راه خراسان و مازندران بوده‌است (٢٦). مؤلّف کواکب‌الدّريّه همچنين شرکت جناب وحيد را در بدشت محتمل دانسته‌است (جلد نخست، صفحه ٢٠١) که مبنائى ندارد. گوبينوى فرانسوى نيز علاوه بر ملاّحسين بشروئى ميرزايحيى ازل را در بدشت حاضر دانسته‌است‌(٢٧). ولکن در آثار مبارکه و تواريخ امريّه ذکرى از اين موضوع نشده است. بديهى است که علاوه بر نفوس نامبرده در بالا عدّه ديگرى از اصحاب آذربايجان، اصفهان (خصوصاً اردستان) و مازندران و نيز ديگر نقاط ايران در احتفال بدشت حاضر بوده‌اند. زيرا حرکت دهها تن از نفوسى که در قلعه طبرسى حضور يافتند (از ديار خود) بقصد عزيمت به خراسان بوده و نه شرکت در حوادث طبرسى. براى مثال احبّاى اردستان با هم بقصد خراسان از آن قصبه عزيمت نمودند و چون مدارک موجود نشان مى‌دهد که دائى‌هاى برادران ندّاف در بدشت حاضر گشته‌اند بايد احتمال داد که ميرزاحيدرعلی اردستانى، برادرش ميرزامحمّد، ميرزامحمّدحسين اردستانى و ميرزاعلی‌محمّد اردستانى (پسر ميرزامحمّدسعيد فداء) نيز در آن احتفال حاضر شده‌باشند. بهرحال اظهار نظر دقيق‌تر احاله به پژوهش‌هاى آتى مى‌شود.

از آنچه نبيل زرندى در تاريخ خود نوشته‌است مستفاد مى‌شود که اصحاب از روز نخست از ورود جناب قدّوس به بدشت آگاه بوده‌اند‌(٢٨). ولکن از بيان مبارک حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء (صفحه ٣٠٧) استنباط مى‌شود که جناب قدّوس بنوعى پنهان در باغ اختصاصى خويش منزل داشته‌است. قوله‌الاعلی‌:

"در باغى جناب قدّوس‌...‌مخفيّاً منزل داشتند". با توجّه به قرائن و امارات موجود احتمالاً جناب قدّوس پنهان از دشمنان خود که در مازندران و حوالی بدشت مى‌زيستند در آن باغ اقامت داشت و اصحاب براى استفاده از محضرش به باغ اختصاصى او مى‌رفته‌اند.

بطورى‌که قبلاً معروض گشت حضرت باب به اصحاب امر فرمودند که عازم خراسان شوند. احتمالاً پس از مراجعت جناب قدّوس از مشهد و اطّلاع اصحاب از اوضاع نابسامان خراسان بهتر ديدند که در همان مرز مازندران و خراسان يعنى دشت بدشت اجتماع نمايند. حضرت بهاء‌الله بيست و دو روز در بدشت تشريف داشتند‌(٢٩). لذا بايد مدّت رسمى انعقاد احتفال بدشت را بيست و دو روز دانست. جناب فاضل مازندرانى در مجلّد سوم ظهورالحقّ (صفحه ١١١) با آنکه گفته جناب نبيل زرندى را از متن اصلی تاريخ او در مدّت اقامت جمال ابهى در بدشت (بيست و دو روز) نقل نموده ولکن در موضع ديگر همان مجلّد سوم کتاب (صفحه ١٠٩) مدّت اجتماع اصحاب را در محلّ مذکور ده روز مى‌نويسد. نامبرده مدرکى در اين مورد ارائه ننموده‌است. احتفال بدشت در ماههاى جون و جولاى سال ١٨٤٨ ميلادى (اواخر رجب تا اواسط شعبان سال ١٢٦٤ هجرى قمرى) و در زمانى که حضرت باب در قلعه چهريق زندانى و جناب باب‌الباب در مشهد و سپس در راه مشهد و مازندران بوده‌اند انعقاد يافته‌است. جمال ابهى شخصاً جميع مخارج اجتماع و سکونت اصحاب را در بدشت تقبّل و پرداخت فرموده‌اند. اجاره باغها و پرداخت وجه براى مواد غذائى بجهت بيش از هشتاد تن از اصحاب مستلزم تحمّل هزينه سنگينى بوده‌است. حضرت بهاء‌الله در وسط آب روان سه باغ در بدشت اجاره فرمودند (٣٠). بفرموده حضرت عبدالبهاء اين باغها ‌‌غبطه روضه جنان‌‌‌ (٣١) بودند. در يک باغ جناب قدّوس در ديگرى جناب طاهره و در باغ سوم خود هيکل مبارک جمال ابهى در خيمه و خرگاه سکونت داشتند. در ميدان واقع در وسط باغها نيز اصحاب خيمه زده‌بودند (٣٢). بامر حضرت بهاء‌الله آقامحمّدهادى فرهادى باغبانى و سرپرستى باغ جناب طاهره و حاج‌نصير قزوينى باغبانى باغ جمال ابهى را بعهده داشتند. بتصريح حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء در ايّام بدشت ‌‌شبها جمال مبارک و جناب قدّوس و طاهره ملاقات مى‌نمودند. هنوز قائميّت حضرت اعلی اعلان نشده‌بود. جمال مبارک با جناب قدّوس قرار بر اعلان ظهور کلّى و فسخ و نسخ شرايع دادند‌‌‌ (صفحه ٣٠٧). آنچه مسلّم است در اين مذاکرات تفاهم کامل موجود بوده و جناب طاهره نيز شرکت داشته‌است. امّا اخذ تصميم نهائى با جمال ابهى بوده‌است. از محتواى کتب تاريخ (امرى و غير امرى) مستفاد مى‌شود که تدابير جناب طاهره اصولاً مورد تأييد حضرت بهاء‌الله و جناب قدّوس بوده است. آنچه نيکلاى فرانسوى در اين باب مى‌نويسد اگرچه مستند نيست ولی بطور کلّى رنگى از حقيقت دارد. بگفته نيکلا پيشنهاد طاهره براى اعلان استقلال آئين بابى به اصحاب مجتمع در بدشت مورد پسند قرار گرفت و آن اين بود که اگر جناب طاهره پس از کشف حجاب مورد مخالفت و اعتراض همه اصحاب حاضر قرار گيرد بعنوان اينکه اشتباه نموده و ارتداد زن در اسلام موجب قتل او نيست و ‌‌بايد او را بعقل آورد و تعليمش داد و گناه و خطايش را به او فهماند و به اسلامش برگردانيد‌...‌و هرگاه در خطاى خود اصرار ورزيد‌...‌آن وقت است‌...‌که مستوجب قتل مى‌شود" از گفتار خود توبه نمايد و باصطلاح به اسلام راجع شود. سپس نيکلا بتفصيل مى‌نويسد که طاهره توفيق يافت و بکمک قدّوس استقلال آئين بابى اعلان گشت و نيازى بتوبه طاهره نبود. نيکلا مى‌نويسد که قدّوس بابيان ناراضى از گفتار طاهره و کشف حجاب او را غيرمستقيم ترغيب نمود تا موافقت نمايند وى با طاهره بمباحثه و مناظره پردازد. زيرا قدّوس چنين وانمود مى‌کرد که با افعال و عقايد طاهره مبنى بر نسخ شريعت اسلام موافقت ندارد و مطمئن است که او را در استدلال محکوم مى‌نمايد. سرانجام نيکلا مى‌نويسد که طاهره در حضور اصحاب با قدّوس بمناظره پرداخت و در خاتمه مجلس قدّوس مغلوبانه بلند شد و با صداى بلند اعلان کرد آنچه طاهره مى‌گويد حقّ است و آنچه کرده درست و بجا بوده‌است. اصحاب چند روزى به جشن و شادى پرداختند و به يکديگر تبريک گفتند و پس از آن اجتماع بدشت پايان يافت‌(٣٣). آنچه نيکلا در اين باب نوشته ظاهراً مأخوذ از نظريّات ايادى امرالله جناب ميرزاحسن اديب‌العلماء طالقانى بوده‌است. نيکلا در کتاب خود ‌‌‌سيّدعلی‌محمّد باب‌‌‌ (صفحه ٤٣ ترجمه فارسى) تصريح مى‌نمايد که از جمله از بيانات شفاهى جناب اديب در تأليف کتابش استفاده کرده‌است. جناب اديب در رساله‌اى که بخواهش جناب سمندر در شرح احوال جناب طاهره نوشته‌است از جمله مى‌نويسد‌: ‌‌از بعضى ثقات شنيده شد که در آن سفرى که جناب طاهره با جمال قدم حرکت کردند وارد مازندران شدند در وقتى بود که حکم شده‌بود هريک از بابيان که بتوانند خود را بطرف خراسان بکشانند و بحضرت باب‌الباب اوّل من آمن برسانند. حضرت قدّوس از مشهد بطرف مازندران حرکت کرده‌بودند پس جمال قدم و حضرت طاهره با جمعى ديگر نيز حرکت کردند و در بدشت با حضرت قدّوس و اصحاب تلاقى کردند. هر روز و شب در ترقّى افهام و عرفان احبّاء مى‌کوشيدند و بمواعظ حسنه ايشان را در طريق هدايت ثابت‌قدم مى‌نمودند. همچنين در آن ايّام حکم تجديد احکام رسيده‌بود. چون جميع مردمانى بودند در حفظ قوانين شرعيّه نهايت مراقبت را داشتند و بهيچ وجه تخطّى نمى‌کردند لهذا کمال اشکال را داشت که چنين قومى تغيير احکام بدهند و چيزى را که سالها حلال مى‌دانستند حرام بدانند و بالعکس و چنان تصّور مى‌شد که اگر ابرازى بشود يمکن اغلب متزلزل بشوند. پس جناب طاهره با جناب قدّوس و حضرت بهاء‌الله اظهار کرد که اجراى اين امر بدست من آسان است. زيرا که در شرع اسلام هرگاه زنى کلمه کفرى بگويد و بعد توبه نمايد توبه‌اش قبول مى‌شود. بخلاف مرد که توبه‌اش قبول نخواهد شد. بنابراين من آشکار اين حکم را اظهار خواهم کرد هرگاه اسباب اختلاف و اعتراض شد و نتوانستيم بهيچ‌قسم رفع نمائيم آن وقت من توبه مى‌کنم از گفته خود باز بحالت اوّليّه مماشات مى‌کنيم تا استعداد نفوس زيادتر شود. پس در وقتى که اصحاب در پاى موعظه و تعليمات او حاضر و مجتمع بودند گفت همه بدانيد که شريعت سابقه منسوخ شده و بشريعت جديده کلّ بايد عامل شويم. بيک دفعه در بين اصحاب اختلاف پديد آمد. بعضى فوراً تصديق نمودند و برخى ديگر گفتند ما ابداً از شريعت رسول‌الله دست بر نخواهيم داشت. بخدمت حضرت قدّوس شکايت بردند ايشان مردم را تسکين مى‌دادند که گمان نداريم حضرت طاهره چنين اعتقادى داشته‌باشند و اگر هم گفته‌باشد البتّه ايشان کسى نيستند که سخنى بى‌دليل و مأخذ بگويند. بايد در صدد کشف واقع باشيم. بالجمله در بين اصحاب مذاکرات بسيار شديد شد تا آنکه عاقبت قرار شد که مجلسى تشکيل شود با حضور رؤساء. حضرت قدّوس با حضرت قرّة‌العين در آن مسأله صحبت داشتند هرگاه قرّة‌العين از عهده دليل برآمده فبها والاّ توبه نمايد از گفته خود. پس با حضور جمع مباحثه بسيار نمودند و همه گوش مى‌دادند تا آخرالامر قرّة‌العين بدلائل ساطعه و براهين قاطعه ثابت نمودند که اين شرع ناسخ شرايع قبل است و اين شرعى است جديد و امرى بديع. پس کلّ تصديق نمودند و اعتراف کردند بر حسن رأى و اصابت خواطر و احاطه علميّه ايشان و جميع بکمال شوق و محبّت و مهر و دوستى با يکديگر پيوسته و اخوان علی سرر متقابلين با هم نشستند و بانقطاع از ماسوى‌الله و اطاعت و انقياد به اوامرالله يکديگر را ترغيب و تحريص مى‌نمودند و هريک در مقام اطاعت از ديگرى سبقت مى‌گرفت‌‌(٣٤).

گوبينو فرانسوى در تاريخ معروف خود ‌‌مذاهب و فلسفه در آسياى وسطى‌‌‌برّد سخنان واهى لسان‌الملک سپهر مؤلّف تاريخ قاجاريّه (معروف به ناسخ‌التّواريخ) پرداخته و در خصوص نقش طاهره در احتفال بدشت چنين مى‌نويسد‌:

‌‌لسان‌الملک موّرخ مسلمان که قسمتى از شرح اين وقايع را براى من تهيّه کرده‌است راجع به تشکيل دسته‌اى که همراه اين زن با وجد و شور بود بطور مزاح چيزهائى به من مى‌گفت و اصرارى داشت که آنچه مى‌گويد درست است. چون او معتقد بود که آئين باب و قوانين ناصواب او نمى‌تواند کسى را ولو هرکه باشد بطرف خود جلب نمايد. مخصوصاً مى‌خواست هواخواهان اين زن را مردمان عيّاشى قلمداد کند و اطمينان مى‌داد که فدائيان قرّة‌العين همه عشّاق و خاطرخواه او بوده و کسانى نبودند که بعقايد او ايمان داشته‌باشند. ولی من گمان نمى‌کنم که کسى گفته‌هاى او را تصديق و تأييد نموده‌باشد. چه اگر اينطور بود چگونه امکان داشت که تمام اين جمعيّت بطور يگانگى و اتّحاد در زير يک پرچم جمع شوند و مسلّماً نفاق و دو‌دستگى در ميان آنها روى مى‌داد. امّا هيچگونه قرائنى در دست نيست که ناسازگارى و نفاقى در ميان اين اردو بروز کرده‌باشد‌...‌خلاصه اينکه اين دسته‌ها در دهکده بدشت جمع شدند. قسمتى در خانه‌هاى دهقانان منزل کردند و قسمتى در باغها ماندند و هنوز هم کاملاً از ايالت خراسان خارج نشده‌بودند زيرا که از بسطام که سرحدّ ايالت خراسان است فقط يک فرسخ و نيم فاصله داشتند. بهرحال قرّة‌العين قبل از هرکار لازم دانست که همّت و حرارت تمام مؤمنين را که در اينجا جمع شده‌اند با نطق و خطابه‌هاى خود تحريک و تهييج نمايد‌...‌مستمعين با حرارت و شور و وجد و سرور در انتظار مواعظ و سخنرانى حضرت طاهره دقيقه‌شمارى مى‌کردند و خود را براى هرنوع اخلاص و فداکارى و جانبازى آماده نموده‌بودند. خلاصه اين زن جوان شروع به سخنرانى کرد و براى اينکه مستمعين را متوجّه حقيقت بزرگى نمايد به مقدّمه‌اى پرداخت و پس از مقدّمه گفت‌: موقع آن رسيده که آئين باب تمام سطح کره زمين را فرا گيرد و عبادات و طرز پرستش خداى يگانه بايد بر طبق اصول آئين جديد باشد و با يک روح بى‌آلايش و طرح پسنديده نوين صورت گيرد. بايد بدانيد که روشنائى تازه‌اى پرتوافشان گرديده و قوانين جديدى ايجاد شده و کتاب تازه‌اى قائم‌مقام کتاب کهنه قديمى گرديده‌است و مسّلماً چنين امر عظيمى صورت تحقّق نخواهد پذيرفت مگر اينکه نسل حاضر که مأمور ترويج آن است تحمّل زحمات و مشقتّهاى طاقت‌فرسا و غيرقابل تصّورى را بنمايد و قربانيهاى زيادى در اين راه بدهد. حتّى زنان هم بايد در مجاهدات شوهران و برادران خود شريک و سهيم شوند و تحمّل مخاطرات و مشقّات را بنمايند. گذشت آن دوره که زنان باجبار بايد در اندرونهاى محصور و محبوس باشند و مانند زندانيان عمر خود را بپايان رسانند و با دسترنج مردان ارتزاق نمايند. اکنون بايد آن قواعد و رسوم و محجوبيّت را بدور اندازند و بانجام وظائف انسانيّت بپردازند. ضعف و ناتوانى که از هنگام تولّد به آنها نسبت مى‌‌دهند و مخصوصاً ترس و بيمى که در روح آنها بمرور زمان جايگزين و طبيعى شده بايد بکلّى از خود دور نمايند و خود را با تمام معنى انسان تصّور کنند و دوش بدوش مردان مراحل زندگانى را بپيمايند و در کارها به آنها مساعدت نمايند‌...‌من در اينجا نمى‌خواهم بجزئيّات و تفاصيل نطق قرّة‌العين بپردازم بلکه مى‌خواهم مفهوم آن را خاطرنشان ساخته و برسانم که نطق او در کمال فصاحت و بلاغت بود‌...‌ با اينکه مراتب فضل و دانش و معلومات اين زن اظهر من الشّمس بود هميشه ساده و بى‌پيرايه حرف مى‌زد. ولی در عين حال باندازه‌اى جالب توجّه و مؤثّر بود که اعماق روح مستمعين را تکان مى‌داد و غالباً از شدّت تأثّر اشک از چشم‌ها مانند سيل جارى مى‌گرديد‌...‌‌(ترجمه فارسى، صفحات ٥٤ _ ١٥١). اگرچه نمى‌توان گفت که گوبينو بيانات طاهره را آن چنان که در بدشت اداء شده نقل کرده‌است ولکن مسلّم است که بيانات منسوب به طاهره جوهر خطابات و مراسلات و اصولاً معتقدات اوست. از اين نظر نوشته گوبينو قابل تقدير است. پس از نقل نظريّات ايادى امرالله جناب اديب طالقانى و بخشهائى از تاريخ نيکلا و تاريخ گوبينو بجاست که به اقوال موّرخان ايرانى معاصر طاهره نيز استناد شود. ولکن نوشته‌هاى آنان اصولاً آکنده از اتّهامات نارواست و با چنان وقاحت شرم‌آورى آميخته‌است که نقل آنها خلاف شؤون ادب است. بهرحال طىّ تاريخ خود به برخى از حقايق مسلّمه از جمله غايت فضل و کمال و نيز جمال بى‌نظير طاهره اعتراف کرده اند و ما نظريّات برخى از آنان را در اين خصوص قبلاً نقل کرده‌ايم. در اينجا تنها بنقل يک فقره از نوشته ميرزاتقى‌خان سپهر کاشانى که باحتفال بدشت ارتباط دارد مى‌پردازيم. سپهر در تاريخ قاجاريّه معروف به ناسخ‌التّواريخ (مجلّد سوم) در خصوص عزيمت طاهره به خراسان و شرکت او در احتفال بدشت مى‌نويسد‌:

‌‌... به آهنگ خراسان بيرون تاخت. چون در منزل بدشت که يک‌فرسنگى بسطام است مقام کرد حاجى‌محمّدعلی هم از خراسان برسيد و با قرّة‌العين يکديگر را ديدار کردند و چند کرّت مجلس را از بيگانه پرداخته بمشاورت بنشستند و در رواج دين ميرزاعلی‌محمّد باب رأى زدند و عاقبت پرده از کار برگرفتند و قرّة‌العين منبرى در انجمن نصب کرده بى‌پرده بر منبر صعود کرد و برقع از رخ برکشيد و چهره تابنده را که مهر رخشنده بود با مردمان بنمود و گفت‌...‌آنگاه که ميرزاعلی‌محمّد باب اقاليم سبعه را فرو گيرد و اين اديان مختلفه را يکى کند بتازه شريعتى خواهد آورد و قرآن خويش را در ميان امّت وديعتى خواهد نهاد و هر تکليف که از نو بياورد بر خلق روى زمين واجب خواهد گشت‌...‌‌‌(صفحات ٣٩ _ ٢٣٨). دکتر مهديخان زعيم‌الدّوله نيز در کتاب مفتاح باب الابواب (صفحات ٨١_١٨٠ ترجمه فارسى) بهمين‌گونه اظهارنظر کرده‌است.

اينک وقت آن رسيده‌است که حوادث احتفال بدشت باستناد نصوص مبارکه و تاريخ معتبر نبيل زرندى و ديگر تواريخ بهائى کاويده شود. جناب فاضل مازندرانى از قول ملاّاحمد علاقه‌بند اصفهانى نقل مى‌کند که بکرّات اظهار نموده که در ايّام بدشت چنان پيش‌مى‌آمد که جناب قدّوس سجّاده گسترده و در کمال روحانيّت باداء نماز مشغول بود و طاهره ناگهان ظاهر مى‌گشت‌‌‌و با فصاحت و شجاعت و اقتدارى که به وى اختصاص داشت‌‌‌به قدّوس خطاب کرده مى‌فرمود‌‌‌اين بساط را در هم پيچ که دور اوراد و سجّاده سپرى شد و بايد بميدان عشق و فداء آماده گشت‌‌‌. ملاّاحمد همچنين نقل کرده که‌‌در بحبوحه اختلافات شديده ظاهره هروقت جناب طاهره‌‌‌به قدّوس خطابى مى‌نمود قدّوس با عبارت "لبيّک" و امثال آن جواب مى‌فرمود. ملاّاحمد نقل نموده که طاهره در ايّام بدشت گاه"‌کُليجه ترمه که جمال اقدس ابهى‌‌‌به وى عنايت فرموده بودند بر تن داشته‌است (٣٥). جناب فاضل مازندرانى همچنين در خصوص روابط ظاهرى جناب قدّوس و جناب طاهره در بدشت مى‌نويسد: ‌‌جمعيّت احباب عدّه‌اى پيروان طاهره و کثيرى اصحاب جناب قدّوس شدند و در ظاهر مناظره بين طرفين بحدّ شدّت رسيد ولی پس از انقضاء ايّام بالفت و التيام و حسن ختام منتهى مى‌گشت‌‌‌(٣٦). بشرحى که قريباً خواهد آمد بحقيقت ميان قدّوس و طاهره اختلافى نبود و بنا بر مصالح و حکم مخصوص چنين وانمود مى‌گشت. آنچه مسلّم است طاهره بکرّات در جمع اصحاب ايراد سخن کرده‌است‌(٣٧). طاهره در اوج غلبات ذوق و شوق بشهادت حضرت عبدالبهاء نداى عرفانى "انّى اناالله را در بدشت تا عنان آسمان" بلند نموده‌است‌(٣٨). ارتفاع اين نداء باستناد نصوص مبارکه طلعات مقدّسه بهائى اوج محويّت و فناء فى‌الله است.

هر روز در بدشت لوح يا الواحى از قلم جمال ابهى نازل و وسيله ميرزاسليمانقلی نورى ملقّب به خطيب‌الرّحمن (٣٩) در جمع ياران زيارت مى‌گرديد. در آن الواح که غالب اصحاب تصّور مى‌نمودند از ساحت حضرت باب صادر گشته‌است جمال ابهى به هريک از اصحاب حاضر در احتفال بدشت و از جمله خود هيکل مبارک لقبى جديد عنايت فرمودند (٤٠). بانو امّ سلمه که تا آن زمان به قرّة‌العين شهرت داشت لقب "طاهره" يافت و از آن پس بدين نام خوانده‌شد‌(٤١). جناب حاج‌ملاّمحمّدعلی بارفروشى از آن پس به‌ "قدّوس" و خود هيکل مبارک جمال ابهى به‌"‌بهاء" ملقّب گشتند (٤٢). تواقيع نازله از سوى حضرت باب خطاب به‌آن نفوس مبارکه پس از واقعه اعطاء القاب جديده بهمين عناوين بديعه مصّدر بود (٤٣). رياست احتفال بدشت با جمال ابهى بود و اوقات اصحاب روزها صرف استماع بيانات جمال ابهى، جناب قدّوس، جناب طاهره و ديگر بابيان مطّلع مى‌گرديد و شبها نيز جمال ابهى با جنابان قدّوس و طاهره ملاقات و مذاکره داشتند تا تدابيرى براى اعلان استقلال ظهور بديع اتّخاذ گردد. سرانجام در آن ملاقات‌ها مقرّر گشت که استقلال ظهور حضرت باب و نسخ شريعت اسلام بتصريح در جمع اصحاب اعلان شود. (٤٤) اين هدف با ابداع و مديريّت و هدايت جمال ابهى (٤٥) و با ابتکار و کاربرد شيوه انقلابى جناب طاهره بمدد کشف حجاب (٤٦) و همراهى و همکارى جناب قدّوس (٤٧) تحقّق يافت. جناب طاهره با کاربرد شيوه متهّورانه و انقلابى موظّف باجراء طرح و جناب قدّوس بعنوان نماينده اصحاب محافظه‌کار ظاهراً مأمور تعديل نظريّات افراطى طاهره و چندتن بابى ديگر شد. (٤٨) جمال ابهى اگرچه مبدع طرح مذکور بودند بنا بر مصالحى اراده نمودند که در مناظرات و مباحثات ميان طاهره و قدّوس در جمع اصحاب برحسب ظاهر ابراز بى‌طرفى فرمايند. (٤٩) يک روز که جمال ابهى را حکمةً نقاهتى حاصل گشته بود(٥٠) قدّوس در کنار جمال ابهى جالس گشت. بتدريج ديگراصحاب نيز در محضر جمال ابهى مجتمع گرديدند. پس از اجتماع اصحاب محمّدحسن قزوينى (فتى‌القزوينى) به خيمه مبارک آمد و به جناب قدّوس گفت که جناب طاهره مى‌خواهد با وى ملاقات نمايد و از قدّوس خواست که همراه وى نزد طاهره رود. جناب قدّوس گفت من تصميم گرفته‌ام که ديگر با طاهره ملاقات ننمايم. محمّدحسن قزوينى مراتب را به طاهره اطّلاع داد و مجدّداً مأموريّت يافت که نزد قدّوس برگردد و از وى بخواهد که به باغ طاهره رود. قدّوس اين بار نيز از رفتن نزد طاهره استنکاف کرد. محمّدحسن شمشير خود را کشيد و در برابر قدّوس نهاد و گفت من بدون شما نزد طاهره باز نخواهم گشت. يا خواهش مرا اجابت کنيد و يا با اين شمشير مرا مقتول نمائيد. قدّوس با چهره غضبناک فرمود من هرگز با طاهره ملاقات نخواهم کرد و آنچه مى‌گوئى انجام خواهم داد. محمّدحسن نزد قدّوس بزانو درآمد و گردن خويش را حاضر نمود که قدّوس آن را با شمشير از تن جدا نمايد. ناگهان طاهره بى‌حجاب و زينت کرده در جمع اصحاب پديدار گشت. (٥٢) اصحاب حاضر ترسان، حيران، خشمگين، ناتوان (٥٣) و پريشان (٥٤) شدند. جناب طاهره بى‌اعتناء به حالات اصحاب در کنار قدّوس جالس شد. در ايّام بدشت برحسب ظاهر (بدلائلی که قريباً بيان خواهيم داشت) طاهره بکرّات گفته بود که من قدّوس را شاگرد خود مى‌دانم. حضرت باب وى را فرستادند تا در محضر من تعليم گيرد. در حين جلوس در کنار قدّوس نيز به وى عتاب و خطاب فرمود که چرا چنين کرده‌ايد و چنان نکرده‌ايد. قدّوس در جواب فرمود که من آزاد هستم و آنچه را صواب و صلاح است مجرى مى‌سازم و شما مجاز بعتاب بر من نيستيد. (٥٥) از لسان طاهره بيانات رشيقه مهيمنه خطاب به اصحاب صادر گشت. (٥٦) با صداى بلند و در نهايت فصاحت و بلاغت و بر نهج قرآن شريف خطابه‌اى اداء فرمود. آيه‌اى از قرآن مجيد تلاوت فرمود که واقعاً مناسبت مقام داشت و اشارت به حضور متقيّن (پرهيزگاران) در بهشت و در کنار نهر آب در حضور مليک مقتدر مى‌نمود (٥٧). در حين تلاوت اين آيه اشاره به جمال ابهى و جناب قدّوس نمود. اشارت وى نوعى بود که بر حاضران مکشوف نگشت که مراد از مليک مقتدر کدام يک از اين دو وجود مبارک است. (٥٨) طاهره با صداى بلند مى‌فرمود‌: ‌‌اين نقره ناقور است. اين نفخه صور است‌.‌(٥٩) که البتّه اشاره به ظهور قيامت و انقضاى دوره شريعت اسلام است. حضور طاهره در جمع رجال اصحاب بدون حجاب و ايراد بيانات متهوّرانه مبنى بر نسخ شريعت و انقضاء دور اسلام قيامتى بپا کرد. اين بانوى مطهّره که در نظر اصحاب مظهر عصمت و رجعت جناب فاطمه دخت مقام رسالت و مشاهده سايه وى نيز حرام بود در يک لحظه کوتاه در ديد غالب آنان موجب ننگ شريعت حضرت منّان گشته‌بود. (٦٠) پس از کشف حجاب (٦١) و ختم بيانات طاهره آن دسته از اصحاب که گرفتار تقاليد سابقه بودند و اکثريّت جماعت حاضران را تشکيل مى‌دادند از او فرار نمودند و گروهى به عمارت نيمه‌مخروبه و خالی از سکنه که در آن حوالی بود پناه بردند که از جمله آنان برادران نهرى بودند. (٦٣) برخى بکلّى از ايمان به امر جديد منصرف شدند و گروهى گرفتار شبهه و ترديد گشتند. (٦٤) ملاّعبدالخالق اصفهانى ناگهان آنچنان آشفته و ترسان و ديوانه گشت که گردن خويش بريد و خون از آن باريد و در آن حال از‌منظر طاهره دور گشت. (٦٥) از آنان که گرفتار ترديد گشته بودند برخى مراجعت نمودند. از ميان آنان پاره‌اى مات و مبهوت و غرق سکوت شدند. برخى نيز روايت اسلامى را بخاطر آوردند که جناب فاطمه در روز قيامت بى‌حجاب از پل صراط خواهد گذشت. (٦٦) جناب قدّوس که ساکت نشسته بود بنظر مى‌رسيد منتظر فرصت مناسب است تا با شمشيرى که در دست دارد ضربه‌اى بر طاهره زند. طاهره بى‌آنکه باز داشته و يا مضطرب شود با غايت شعف و با لحنى که مشابه لحن نزول قرآن شريف بود ضمن ايراد بياناتى غرّا خطاب به باقيمانده اصحاب در صحنه احتفال بدشت فرمود:

‌‌من آن کلمه‌ام که قائم بدان تفوّه خواهد نمود و بيانش موجب اضطراب و فرار نقباء ارض خواهد گشت‌.‌‌(٦٧) سپس طاهره اصحاب را دعوت نمود که يکديگر را در آغوش فشارند و چنين حادثه عظيمى را جشن گيرند. (٦٨) پس از آن جمال ابهى وساطت و هدايت و دلالت فرمودند و اصحاب فرارى به صحنه احتفال باز گشتند. بدستور حضرت بهاء‌الله سوره واقعه از قرآن شريف تلاوت گرديد. حضرت عبدالبهاء مى‌فرمايند‌: ‌‌قارى سوره اذاوقعت الواقعه را تلاوت نمود. اعلان دوره جديد شد و ظهور قيامت کبرى گرديد.‌‌(٦٩) حضرت ولىّ‌امرالله طرح اعلان استقلال ظهور جديد را در احتفال بدشت "A Pre - Conceived " (٧٠) (طرح از پيش منظور گشته) فرموده‌اند و بتصريح حضرتشان در يکى از توقيعات مبارکه اقدام طاهره در بدشت مبنى بر کشف حجاب و اعلان استقلال آئين بابى با توافق کامل جناب قدّوس و تصويب قبلی جمال ابهى انجام يافته‌است. اينکه جناب قدّوس ظاهراً خود را ناراضى و خشمگين نشان داده براى تسکين خشم آن دسته از اصحاب حاضر در بدشت بوده‌است که با شيوه متهوّرانه جناب طاهره موافق نبوده‌اند. بعبارت ديگر در حقيقت اختلافى در اعمال اين شيوه انقلابى ميان قدّوس و طاهره نبوده‌است (مضمون بيان مبارک). (٧١) بايد توجّه داشت اوّلين خطبى که از قلم جناب قدّوس در قلعه شيخ‌طبرسى صادر گرديده حائز اهميّت خاصّ بوده‌است. خطبه نخستين مخصوص حضرت باب و خطبه دوم در خصوص جمال ابهى بوده و خطبه سوم اختصاص به جناب طاهره داشته‌است.‌(٧٢) از اين اقدام جناب قدّوس توان مستفاد داشت که روابط ايمانى و عرفانى قدّوس و طاهره در چه حدّ از خلوص و تعشّق روحانى بوده‌است. جناب سيّدمهدى گلپايگانى بدين نکته که اعلان استقلال شرع بيان با توافق جناب قدّوس و جناب طاهره بوده بخوبى پى برده و آن را در کتاب کشف‌الغطاء (صفحه ٢١١) بيان کرده‌است. اين است عين قول آن دانشمند فرزانه‌: ‌‌و حقيقت مناقشه بدشت که مابين يار و اغيار بزيبا و زشت اشتهار يافته اينست که چون خبر اظهار قائميّت آن سيّد انام و نسخ شريعت و آئين اسلام بسمع قدّوس و طاهره رسيد ابلاغ اين خبر مدهش را بسائر اصحاب که تا آن زمان شخص باب را واسطه حجّت غائب و عبد حضرت صاحب مى‌پنداشتند و تغيير دين فرقان را از حيّز امکان خارج مى‌شمردند و بتمام آداب و احکام اسلاميّه عامل بودند چنين مصلحت ديدند که طاهره دعوى قائميّت و تجديد شريعت را اعلان سازد و قدّوس بانکار و ترديد پردازد تا نفوس ضعيفه پراکنده و پريشان نگردند و نتيجه اين تدبير عاقبت رفع توّهم و نفرت از قلوب ارباب ريب و شبهه گرديد و دلهاى رميده از هيمنه نفخ صور فى‌الجمله آرميد و کلّ بر قبول کلمه قائميّت و لزوم تجديد شريعت اتّفاق نموده از اختلاف و شقاق دورى گزيدند. جناب سيّدمهدى در حاشيه آن صفحه مى‌نويسد‌: ‌‌سرّ انتخاب طاهره باعلان قائميّت و نسخ شريعت اين بود که زنان در قانون اسلام در صورت کفر و ارتداد از حکم قتل معافند و توبه و رجوع ايشان را نيز مقبول مى‌شمارند. "دکتر علىّ‌الوردّى در کتاب لمحات اجتماعيّه تصريح مى‌نمايد که مؤتمر بدشت سبب اعلان آئين بابى بعنوان ديانت جديد گرديد حال آنکه پيش از انعقاد آن غالب مردمان گمان مى‌نمودند بابيّت شاخه اى از مذهب شيخى است (جلد دوم، صفحه ١٧٩).

جناب نبيل زرندى در تاريخ خود مى‌نويسد که پس از حادثه کشف حجاب‌‌"هر يومى از ايّام صنمى از اصنام مکسور و حجابى محروق‌...‌جانمازها که هميشه مبسوط بود چنان برچيده شد که ديگر مبسوط نگرديد و مهرها که براى نماز تا آن روز رويهم مى‌گذاشتند شکسته شد و اسمش را بت گذاشتند‌... ‌در آن روز اصحاب به سه رأى شدند. بعضى جناب طاهره را مفترض‌الطّاعة دانستند و بعضى حضرت قدّوس را بنوعى که حقّ واقع نيز چنان بود او را نفس طلعت اعلی دانستند و برخى هردو را حقّ و آن اختلاف را فتنه براى امتياز گل از خار مى‌دانستند‌...‌بارى چنديوم باين منوال گذشت تا جمال ابهى اصلاح ذات‌البين کردند و صلاح در آن ديدند که جناب طاهره در خدمتشان باشند و چون درميان احباب مشهور بود که عيسى از آسمان در جزيرة‌الخضراء نازل شده مى‌رويم تا آن حضرت را در کشتن دجال نصرت نمائيم يقين نمودند که جزيره خضراء همين بدشت و حضرت عيسى آن حضرت بود که بر آنها وارد شدند و بالاخره آنچه مقصود بود از خرق احجاب و کسر عوائد و تقاليد براى حصول استعداد نفوس لاجل شريعت باقيه ربّ‌الارباب حاصل گرديد‌...‌‌.‌(٧٣)

اصحاب بابى که تا ايّام احتفال بدشت نزد اهل حقيقت بکثرت اداء نوافل شهرت داشتند و هنگام اداء صلوة اسلامى پيشانى بر يک مهر و بينى بر مهر ديگر مى‌نهادند پس از اطّلاع از حقيقت نسخ شريعت اسلام همانگونه که نبيل زرندى تصريح کرده‌است آن مهرها بيکسو نهادند و بتدريج باجراء احکام عبادتى امّ‌الکتاب دور بابى، کتاب مبارک بيان، پرداختند. ولکن برخى از آنان نيز با تأسّف بايد گفت که مفهوم حقيقى از نسخ شريعت اسلام را درک نکردند و از راه اعتدال خارج شدند. نبيل زرندى مى‌نويسد‌: ‌‌بعضى از پيروان چون ديدند که حضرت طاهره حجاب صورت را بيکسو نهاده اين طور نتيجه گرفتند که ممکن است برحسب هواى نفس بمناهى و سيّئات مشغول شوند و از مسأله نسخ شريعت بخيال خود اين طور تصّور کردند که حريّت مضرّه را پيشه خود سازند. از حدود آداب تجاوز کنند و باجراى هواى نفس خويش مشغول شوند. اين خيال باطل و سوداى خام که براى کوتاه نظران حاصل شده‌بود سبب شد که خشم خدا بر آنها نازل گرديد و مورد غضب پروردگار واقع شدند. باين معنى که در حين توجّه به مازندران چون به قريه نيالا رسيدند جمعيّتى به آنها حمله‌ورشدند و بلاى شديدى از دست اعداء بر آن عدّه بى‌پروا که از روى هواى نفس بکسر حدود پرداخته بودند وارد شد. تا صاحب‌نظران بحفظ حدود الهى پردازند و شريعت‌الله بشرف و بزرگوارى ذاتى خود محفوظ ماند.‌‌‌(٧٤) بايد توجّه داشت که در متن انگليسى تاريخ نبيل زرندى کلمات مناهى و سيئّات نيامده و از عبارات انگليسى مفهوم مى‌شود که برخى از اصحاب از حدود اعتدال تجاوز نموده تا اميال خودپسندانه خويش را تشفّى نمايند. عين عبارات متن انگليسى (Dawn Breakers) بعلّت نهايت اهميّت موضوع ذيلاً نقل مى‌گردد:

"They viewed the unprecedented action of Tahirih in discarding the veil as a signal to transgress the bounds of moderation and to gratify their selfish desires" (صفخه ٢٩٨)

جناب سيّدمهدى گلپايگانى که بدرستى دريافته اصحاب در بدشت بهيچ‌وجه مرتکب فسق و عصيان نگشته‌اند در کتاب کشف‌الغطاء (صفحات ١٢ _ ٢١١) چنين مى‌نويسد‌: ‌‌پس از حصول اطمينان بظهور قائم منتَظَر مأمول بوجد و سرور و تکبير و تهليل مالک يوم‌الّنشور همدل و همزبان گرديدند و نعره يا بشرى يا بشرى بعنان آسمان رسانيدند و باثر اين هاى و هوى و شوق و شور که بحالت مستان و ديوانگان شباهت مى‌داشت اهالی اطراف برايشان شوريده جمعيّتشان را پريشان ساختند و آنچه معاندين امرالله در باره کسر حدود شهرت داده‌اند فقط عبارت از خرق حجاب و ترک صوم و صلوة و عبادات وارده در فرقانست نه ارتکاب فسوق و عصيان که بحکم عقل و وجدان در هر کور و دور ممنوع و در شريعت انسانيّت قبيح و منفور بوده و مى‌باشد."

زيرنويس بخش دوازدهم
جناب طاهره در احتفال بدشت
١ _ God Passes By صفحه ٣١.
٢ _ عيناً مأخذ بالا.
٣ _ مأخذ بالا. صفحه ٥.
٤ _ مأخذ بالا. صفحه ٢٣.
٥ _ مکاتيب حضرت عبدالبهاء. جلد نخست، صفحه ٣٢٧.
٦ _ .God Passes By صفحات ١٧، ٢١، ٣١، و ٣٣.
٧ _ رجوع فرمايند به‌:
الف _ يوسف بهاء در قيّوم‌الاسماء. صفحات ٨٦ _ ٣٨.
ب _ ‌‌حضرت باب‌.‌‌صفحات ٧٦ _ ٩٧٠.
٨ _ عين عبارات لوح مبارک در اين خصوص چنين است‌:

‌‌فاذکروا يا قوم حين الّذى جائکم منزل البيان بآيات قدس بديع و قال انا باب العلم و من يعتقد فى حقّى فوق ذلک فقد افترى علّى و اکتسب فى نفسه اثماً عظيماً. ثمّ قال انّى اناالقائم الحقّ الّذى انتم بظهوره وعدتم فى صحائف عزّ کريم. ثمّ قال عزّ ذکره بانّى انا نقطة‌الاوّليّة و انّها لمحمّد رسول‌الله کما سمعتم و شهدتم فى الواح‌الله الملک الحکيم‌...‌‌(مجموعه آثار قلم اعلی. شماره‌هجدهم، دارالآثار‌ملّى بهائيان ايران، صفحات ٥٣ _ ٢٥٢).٠

٩ _ عين بيان مبارک چنين است‌: ‌‌يا قرّة‌العين ادع الی سبيل‌الله الاعظم بالحکمة‌المحضة‌...‌‌‌. بايد توجّه داشت که يکى از القاب حضرت باب در کتاب قيّوم‌الاسماء ‌‌قرّة‌العين‌‌‌است. لذا نبايد لقب مذکور با لقب‌‌قرّة‌العين‌‌‌اعطائى جناب سيّدکاظم رشتى به جناب طاهره اشتباه شود. بديهى است که ايمان جناب طاهره به حضرت باب پس از اتمام کتاب قيّوم الاسماء بوده و نام طاهره در کتاب مذکور نيامده‌است.

١٠ _ عين بيان مبارک چنين است‌:

‌‌يا قرّة‌العين لاتجعل يدک مبسوطة علی الامر لانّ‌النّاس فى سکران من‌الّسرّ‌...‌فاظهر من‌السّرّ سرّاً علی قدر سمّ‌الابرة فى‌الطّور ليموتنّ الطّوريّون فى‌السّيناء عند مطلع رشح من ذلک‌النّورالمهيمن الحمراء‌...‌‌‌.

١١ _ عين بيان مبارک چنين است‌:

‌‌يا قرّة‌العين لو کنت تعلّمت و تکلّمت مع‌المؤمنين ممّا قد کنت عليه بالحقّ الاکبر لا نفضّوا‌المؤمنون من حولک‌...‌فارحم علی المؤمنين بعفوّک فانّ‌النّاس لن يبلغوا اليک الاّ کمثل بلاغ النّملة الی‌التّوحيد‌...‌‌.‌

١٢ _ عين بيان مبارک چنين است‌: ‌‌يا الهى قد نسبت آثارى بحجّتک الحىّ اَلاّ يظلم احد و لا يکذب‌...‌‌‌(فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحه ٢٦٨).

١٣ _ براى آگاهى بيشتر از احوال ملاّعبدالخالق يزدى و منابع مربوط به زندگى او از جمله رجوع فرمايند به کتاب ‌‌حضرت باب‌‌‌تأليف نگارنده سطور، صفحات ٨٠ _ ٣٧٧ و نيز صفحات مذکور در Index ذيل نام او. همچنين به مجلّد دوم کتاب مطلع‌الشّمس تأليف محمّدحسن‌خان اعتماد‌السّلطنه (صفحه ٣٩٩) مراجعه شود.

١٤ _ فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحه ١٧٣ (بنقل از متن اصلی تاريخ نبيل زرندى).

١٥ _ مأخذ بالا. صفحات ٧٤ _ ١٧٣.

١٦ _ مأخذ بالا. صفحات ٨٨_ ١٨٧. و نيز حضرت بهاء‌الله در لوح ديگر مى‌فرمايند‌:

‌‌معلوم آن جناب بوده که تفسير احسن‌القصص بما عندالقوم نازل شد و اين نظر بفضل بحت بوده که شايد اهل غفلت و جهل بجبروت علم صعود نمايند. چنانچه اکثرى از مطالب مذکوره در آن از مطالبى است که نزد اهل فرقان محقّق بوده و اگر از اوّل بما اراده‌الله نازل مى‌شد احدى عمل نمى‌نمود و باقى نمى‌ماند. کلّ ذلک من فضله علی خلقه و جوده علی عباده. ملاحظه نمائيد که اوّل امر آن حضرت به بابيّت خود را ظاهر فرمودند. اين نظر بآن بوده که طيور افئده انام در آن ايّام قادر بر طيران فوق اين مقام نبودند‌‌‌(فاضل مازندرانى. اسرارالآثار. جلد پنجم، صفحه ٣٦٩). و در لوح ديگر مى‌فرمايند‌: ‌‌همين ادّعاى بابيّت حضرت اعلی روح ماسواه فداه مدّل و مظهر شؤون ناس بوده و هست‌...‌اگر خلق مستعدّ بودند جز ذکر آفتاب حقيقى و سماء معنوى از لسان و قلم آن حضرت جارى نمى‌شد. چنانچه از بعضى از آيات مبارکه مستفاد مى‌شود. بلی طفل رضيع را لحم مضرّ است‌...‌‌‌. (اسرارالآثار. جلد دوم، صفحات ١٣ _ ١٢).

١٧ _ از جمله رجوع فرمايند به Unfolding Destiny صفحه ٤٢٦.

١٨ _ فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحات ٤٨٧ و ٤٨٩.

١٩ _ بتصريح محّمدحسن‌خان اعتمادالّسلطنه در کتاب مطلع‌الّشمس نام بدشت درگذشته دور بزش بوده‌است. اعتمادالسّلطنه مى‌نويسد که آبادى شاهرود بتدريج از آبادى بدشت کاسته‌است (جلد سوم، صفحات ٥٨ _ ٢٥٧).

٢٠ _ از جمله رجوع فرمايند به‌:
الف _ محمّدحسينى. ‌‌حضرت باب‌‌‌.‌صفحه ٣٨٣.
ب _ نوائى. فتنه باب. صفحه ١٠١.
پ _ لغت‌نامه دهخدا. جلد دهم، صفحه ٧٥٥، ذيل بدشت.

ت _ اعتمادالسّلطنه. مطلع‌الّشمس. جلد سوم، صفحات ٥٨ _ ٢٥٧.

٢١ _ .God Passes By صفحه ٣٣.
٢٢ _ مأخذ بالا. صفحه ٦٨.
٢٣ _ مأخذ بالا. صفحه ٣٣.

٢٤ _ رجوع فرمايند به صفحات ٢٨٦ و ٣٠١ مطالع‌الانوار (تاريخ نبيل زرندى). از نوشته نبيل (صفحه ٢٨٦) روشن مى‌شود که هنگام خروج از دروازه شميران طهران بقصد عزيمت به خراسان قانته (خادمه طاهره) همراه او بوده‌است. از موضع ديگر تاريخ مذکور (صفحه ٣٠١) معلوم مى‌گردد که طاهره و خادمه وى پس از خاتمه احتفال بدشت و واقعه نيالا در محضر حضرت بهاء‌الله عازم نور گرديده‌اند. جناب سمندر در تاريخ خود نام خادمه جناب طاهره را ‌‌‌کافيه‌‌ نوشته‌است (صفحه ٣٥٨) باحتمال قوى دو خادمه مذکوره در اوقات متفاوت در خدمت طاهره بوده‌اند. جناب محمّدعلی ملک خسروى در مجلّد سوم از تاريخ شهداى امر ضمن بيان احوال جناب طاهره مى‌نويسد که‌: ‌‌جمال مبارک طاهره را با نوکر او(حسن ملقّب به فتى‌القزوينى) و يکى از زنان اهل نور در معيّت آشيخ‌ابوتراب اشتهاردى بطرف نور اعزام داشتند‌‌‌(صفحه ٢٠٣).

٢٥ _ نگارنده ضمن پژوهش در احوال برادران ندّاف و بررسى مدارک مربوطه اخيراً دريافت که جناب ميرزامحمّدمهدى و جناب ميرزاجواد جولا دائى‌هاى برادران در واقعه بدشت شرکت داشته‌اند. ميرزامحمّدمهدى بعداً در حوادث قلعه شيخ‌طبرسى بشهادت رسيده‌است. براى آگاهى از احوال حاضران در احتفال بدشت از جمله رجوع فرمايند به کتاب ‌‌‌حضرت باب‌‌‌تأليف نگارنده سطور، صفحات ٤٠٢ _ ٣٩٠. احوال دائى‌هاى برادران ندّاف نيز در ‌‌تاريخ امر بهائى در شهر قم‌‌‌(خطّى) تأليف ديگر نگارنده آمده‌است.

٢٦ _ جناب ملاّحسين بشروئى در تاريخ نوزدهم شعبان سال ١٢٦٤ هجرى قمرى (بيست و يکم جولاى ١٨٤٨) از مشهد عزيمت نموده است. جناب لطفعلی‌ميرزا شيرازى در تاريخچه (خطّى) خود مى‌نويسد که در دوازدهم رمضان سال ١٢٦٤ هجرى قمرى در ده ملاّ بملاقات باب‌الباب فائز گشته‌است.

٢٧ _ مذاهب و فلسفه در آسياى وسطى (ترجمه فارسى) صفحه ١٥١.

٢٨ _ مطالع‌الانوار. صفحات ٩٤ _ ٢٩٣.
٢٩ _ God Passes By . صفحه ٣٢.

٣٠ _ سه باغ مذکور بعداً در تملّک جامعه بهائى قرار گرفت (رجوع فرمايند به صفحه ٣٣٨ از کتاب .God Passes By

٣١ _ تذکرة‌الوفاء. صفحه ٣٠٧.
٣٢ _ عيناً مأخذ بالا.
٣٣ _ تاريخ نيکلا (ترجمه فارسى). صفحات ٣٠٥ _ ٢٩٧.

٣٤ _ افنان. چهاررساله تاريخى. صفحات ٦٦_٦٥. مفاد نظر جناب اديب‌العلماء طالقانى بدون ذکر نام وى در مجلّد نخست از کتاب کواکب‌الدّريه (صفحه ١٣٠) نيز آمده‌است.

٣٥ _ ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحات ٢٦ _ ٣٢٥.
٣٦ _ مأخذ بالا. صفحه ١٠٩.

٣٧ _ در کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌تأليف ازليان (صفحه ٧) چنين مسطور است‌: ‌‌گويند قرّة‌العين در بدشت همه‌روزه از پس پرده براى جماعت بابيّه وعظ و نطقهاى مهيّج و غرّاء ايراد مى‌کرده‌است‌‌‌. اين نکته چنانکه در متن آورديم مورد تأييد گوبينوى فرانسوى است.

٣٨ _ مکاتيب حضرت عبدالبهاء. جلد دوم، صفحه ٢٥٥. بتصريح حضرت عبدالبهاء در مأخذ ياد شده (صفحه ٢٥٤) جناب قدّوس نيز در تفسير صمد اين نداء را مرتفع فرموده‌است. بايد توجّه داشت که قدّوس در بدشت الواحى مرقوم داشته و از امر ابهى اخبار کرده‌است. (مأخذ‌: لوح مبارک سراج نازل از قلم اعلی‌).

٣٩ _ براى‌آگاهى‌از‌احوال‌جناب‌ميرزاسليمانقلی‌شهيد‌از‌جمله‌رجوع فرمايند به‌: محمّدحسينى.‌‌حضرت باب‌‌‌.‌صفحات ٣٨٥، ٣٩٥، ٣٩٦ و ٨٢٤.

٤٠ _ نبيل زرندى در متن اصلی تاريخ خود مى‌نويسد‌: ‌‌هريوم لوحى نازل مى‌گرديد و ميرزاسليمان نورى براى احباب مى‌خواند. بعد از انقضاء چنديوم از مصدر امر براى هر نفسى اسمى جديد عنايت شد بنحو قرعه جميع آن اسامى که از قلم اعلی مرقوم و مکتوم بر هريک معروض که يکى را بردارد و بگشايد. بهراسمى که مقسوم آمده بديگران اعلان نمايد که بآن اسم موسوم است تا کلّ يکديگر را باسماء جديده بخوانند‌‌‌(بنقل از مجلّد سوم کتاب ظهورالحقّ جناب فاضل مازندرانى، صفحه ١١). عبارت ‌‌‌بنحو قرعه‌‌‌قابل کمال دقّت است و واقعه اعطاء القاب را از حوادث عجيبه احتفال بدشت مى‌سازد.

٤١ _ طاهره قبلاً در عالم اسلام لقب جناب خديجه حرم رسول اکرم و نيز جناب فاطمه زهراء دختر آن حضرت بوده‌است (رجوع فرمايند از جمله به لغت‌نامه دهخدا و فرهنگ معين ذيل عنوان طاهره).

٤٢ _ God Passes By . صفحه ٣٢.

٤٣ _ اينکه جناب اشراق خاورى در کتاب رحيق مختوم (جلد دوم، صفحه ١١٣٤) نوشته‌است:‌

‌‌‌در واقعه بدشت جناب قدّوس ابتداء لقب طاهره را به ايشان دادند و بعداً همين لقب از قلم حضرت اعلی نيز در باره ايشان نازل شد‌‌‌با توجّه به بيان صريح حضرت ولىّ‌امرالله در God Passes by (صفحه ٣٢) مبنائى ندارد. همچنين اينکه شاه‌سلطان خانم (عزيّه‌خانم) همشيره پدرى و‌معرض جمال ابهى در رساله منسوبه به او‌تنبيه‌النّائمين (صفحه ٥) نوشته‌است که جناب طاهره نخستين بار لقب "بها"‌را به‌جمال ابهى داده‌است بکلّى برخلاف نصوص مبارکه و حقايق مسلّمه تاريخى است. جناب ابوالفضائل در کتاب کشف‌الغطاء (صفحه ٩٨) مى‌نويسد که پس از وصول توقيع حضرت باب در پاسخ پرسش علماى مجتمع در کاظميّه‌: ‌‌لقب آن سيّده جليله بلسان بابيّه و بهائيّه طاهره اشتهار يافت". اين نظر با توجّه به بيانات مبارکه حضرت عبدالبهاء و حضرت ولىّ‌امرالله که قبلاً در متن کتاب نقل گرديده‌است بايد تعديل شود.

٤٤ _ رجوع فرمايند به‌:
الف _ تذکرة‌الوفاء. صفحه ٣٠٧.
ب _ .God Passes By صفحه ٣١.
٤٥ _ .God Passes By صفحه ٣٢.
٤٦ _ مأخذ بالا. صفحه ٧٤.
٤٧ _ مأخذ بالا. صفحه ٧٤.
٤٨ _ عيناً مأخذ بالا.

٤٩ _ بيان حضرت ولىّ‌امرالله مندرج در زيرنويس شماره يک صفحه ٢٩٤ Dawn Breakers .

٥٠ _ تذکرة‌الوفاء صفحه ٣٠٧.
٥١ _ عيناً مأخذ بالا.
٥٢ _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحات ٩٦ _ ٢٩٥.
٥٣ _ .God Passes By صفحه ٣٢.
٥٤ _ تذکرة‌الوفاء. صفحه ٣٠٨.

٥٥ _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحات ٩٩_ ٢٩٨. جناب سيّدمهدى گلپايگانى در کتاب کشف‌الغطاء (صفحه ١٨٧) تصريح مى‌نمايد که‌‌‌...‌حضرت قدّوس در مناقشه بدشت طاهره سلام‌الله عليها را بسبب خرق حجاب عايشه خطاب فرمود و پس از رفع غائله اين کلمه را بعيش کننده تفسير نمود‌‌. متأسّفانه جناب گلپايگانى مأخذ و سند روايت اين سخن را ارائه نکرده‌است. بنظر نگارنده سطور صحّت اين سخن محلّ ترديد است.

٥٦ _ رجوع فرمايند به‌:
الف _ .God Passes By صفحه ٣٢.
ب _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحه ٢٩٧.

٥٧ _ عين آيه شريفه چنين است‌: ‌‌‌انّ‌المتّقين فى جنّات و نهر فى مقعد صدق عند مليک مقتدر‌‌‌ (سوره قهر آيات ٥٥ _ ٥٤).

٥٨ _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحات ٩٨ _ ٢٩٧.
٥٩ _ تذکرة‌الوفاء. صفحات ٣٠٨ _ ٣٠٧.
٦٠ _ God Passes By . صفحه ٣٢.

٦١ _ در برخى از منابع غير امرى موضوع کشف حجاب و خطاب طاهره به قدّوس با محتواى تذکرة‌الوفاء،God Passes By و تاريخ نبيل زرندى مغايرت دارد که بايد تصحيح و يا تعديل و با نصوص مبارکه تطبيق شود. نيکلا در تاريخ خود ‌‌سيّدعلی‌محمّد باب‌‌‌مى‌نويسد‌: ‌‌قرّة‌العين بنا بر معمول در مواقع سخنرانى پرده نازکى بتوسّط ريسمانها در مقابل خود مى‌آويخت و در عقب آن صحبت مى‌کرد. در اين روز بهترين لباس خود را پوشيد و نفيس‌ترين جواهراتى که داشت زيب پيکر خود ساخت و به دو خدمتکار خود امر کرد که در عقب او بايستند و مقراضى در دست داشته‌باشند و همين که به آنها اشاره کرد هردو با هم يکدفعه ريسمانهاى پرده رامقراض کنند تا پرده بيکبار بيافتد. پس از اين مقدّمات شروع به سخنرانى کرد‌...‌(صفحه ٣٠٠ ترجمه فارسى). نيکلا تصريح مى‌کند که پس از اعتراض و همهمه اصحاب جمال ابهى از بيم آنکه مبادا طاهره مورد هجوم مخالفان قرار گيرد و خونريزى شود فوراً عباى حضرتشان را بر سر قرّة‌العين انداخته او را به خيمه خود بردند (صفحه ٣٠١). اين مطالب در منابع موثّق امرى تأييد نشده‌اند. از تاريخ نيکلا (صفحات ٣٠٥ _ ٣٠١ ترجمه فارسى) همچنين بر مى‌آيد که قدّوس هنگام کشف حجاب حاضر نبوده‌است. در کتاب ‌‌‌قرّة‌العين‌‌‌نوشته ازليان نيز موضوع پاره‌کردن بندهاى پرده حائل ميان طاهره و اصحاب و عدم حضور قدّوس در هنگام کشف حجاب بهمان ترتيب مذکور در کتاب نيکلا آمده‌است (صفحات ٨ _ ٧).

٦٢ _ حضرت عبدالبهاء مى‌فرمايند‌: ‌‌در بدشت همه اصحاب فرار کردند مگر معدودى‌‌‌(زرقانى بدايع‌الآثار. جلد دوم، صفحه ١٦٥).

٦٣ _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحه ٤٩١. برادران نهرى سرانجام بهدايت و دلالت جمال ابهى در همان احتفال بدشت به جمع ثابتان پيوستند.

٦٤ _ تذکرة‌الوفاء. صفحه ٣٠٨.

٦٥ _ ملاّعبدالخالق بهدايت و دلالت جمال ابهى در همان احتفال بدشت به جمع ثابتان پيوست. جناب طاهره او را به ذبيح ملقّب نمود. ملاّعبدالخالق سرانجام در وقايع قلعه طبرسى بشهادت رسيد.

٦٦ _ ظاهراً توجّه اصحاب به روايت معروف شيعى بوده‌است که بيان مى‌کند در روز قيامت هنگام عبور فاطمه زهراء از ميان جمع ندا مى‌رسد که چشمان خويش را ببنديد که فاطمه دختر رسول‌الله عبور مى‌نمايد. عبارت ‌‌غضّوا ابصارکم‌‌‌(چشمان خويش را ببنديد) گوياى آنست که جناب فاطمه بى‌حجاب عبور مى‌نمايد. اين روايت در چند کتاب شيعى آمده‌است. در مجلّد هفتم کتاب بحارالانوار فى اخبارالائمة‌الاطهار ملاّمحمّدباقر مجلسى ثانى مآلاً از رسول اکرم چنين نقل گرديده‌است‌: ‌‌ثمّ ينادى مناد من بُطنان العرش يا معشرالخلائق غضّوا ابصارکم حتّى تمرّ بنت حبيب‌الله الی قصرها، فتمرّ فاطمة بنتى‌‌‌(صفحه ٣٣٦). مفاد روايت اينست که در روز قيامت منادى از ميان عرش الهى نداء مى‌کند که اى مردمان چشمانتان را ببنديد تا دختر حبيب خداوند به قصر خويش رود. پس دخترم فاطمه بسوى قصر مى‌رود. روايت مذکور در مجلّد چهل و سوم همان کتاب مآلاً بنقل از امام جعفر صادق عليه بهاء‌الله بدين‌صورت ثبت گرديده‌است‌: ‌‌اذ کان يوم القيامة قيل يا اهل الجمع غضّوا ابصارکم تمرّ فاطمة بنت رسول‌الله صل فتمرّ‌...‌‌‌ (صفحه ٢٢١). مفاد اين روايت گوياى آنست که در روز قيامت خطاب به جماعت حاضر گفته مى‌شود چشمان خويش را ببنديد که فاطمه دختر رسول‌الله صل عبور مى‌نمايد. پس فاطمه عبور مى‌کند.

٦٧ _ شايد اشاره جناب طاهره به روايت مفصّل منقول از حضرت امام جعفر صادق باشد که در کتاب بحارالانوار مجلسى آمده‌است. در اين روايت ذکر ظهور حضرت قائم و سيصد و سيزده تن اصحاب مخصوص آن حضرت بعنوان حکّام حقيقى ارض شده و سرانجام مذکور گرديده که قائم متکلّم به کلمه اى خواهد گشت که برخى از‌اصحابش بدان کفر‌خواهند ورزيد. در‌بخش آخر روايت مى‌فرمايد‌:‌‌‌فيجولون فى الارض‌...‌فيرجعون اليه والله انى لاعرف الکلام الّذى يقوله لهم فيکفرون به‌‌‌(مجلّد پنجاه و دوم بحارالانوار، صفحه ٣٢٦).

٦٨ _ God Passes By . صفحات ٣٣ _ ٣٢.
٦٩ _ تذکرة‌الوفاء. صفحه ٣٠٨.
٧٠ _ .God Passes By صفحات ٣٣ _ ٣٢.

٧١ _ توقيع مبارک حضرت ولىّ‌امرالله موّرخ ششم ژانويه ١٩٣٣ ميلادى خطاب به يکى از احبّاء مندرج در مجموعه Lights of Guidance (صفحه ٣٥١). بعلّت اهميّت موضوع عين بيان در اين مقام درج مى‌گردد:

"The Episode of Badasht was prearranged by Bahá'u'lláh, Táhirih and Quddus, that seeming difference between the last two was only to appease the more orthodox of the friends who found difficulty in accepting the changes advocated by Táhirih and Quddus was in reality in full sympathy with what she did. It could not be otherwise".

٧٢ _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحه ٣٦١.

٧٣ _ نقل از متن اصلی تاريخ نبيل زرندى (فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحه ١١١).

٧٤ _ مطالع‌الانوار. صفحه ٣٠٠. ‌
بخش‌سيزدهم‌‌
ايّام‌اقامت‌جناب‌طاهره‌در‌مازندران

پس از خاتمه احتفال بدشت اصحاب عازم مازندران گرديدند. بامر جمال ابهى کجاوه‌اى فراهم گشت تا جناب قدّوس و جناب طاهره در آن سوار شوند. طاهره در ميان راه اشعارى انشاد و با صوت رسا قرائت مى‌نمود و ياران که در پى کجاوه پياده (و تنى چند سواره) راه مى‌پيمودند آن اشعار را با صداى بلند تغّنى مى‌نمودند.‌(١)

صداى اصحاب در دشت و کوهساران مى‌پيچيد و گوئى نويد مى‌داد که دور قديم سررسيد و ظهور جديد پديد گشت. آنان پس از عبور از شاهرود، شاهکوه، ميانه‌سر و دزوار به نيالا رسيدند. (٢) چون اين راه دراز آنها را بکلّى خسته کرده‌بود در پاى کوه بزرگى در نيالا خيمه‌ها برافراشته و شب را استراحت نمودند. هنگام سحر قريب پانصدتن از مردم متعصّب هزارجريب بدانان هجوم نمودند و اصحاب را تار و مار کرده اموالشان را بغارت بردند. حضرت بهاء‌الله داستان هجوم مردم را در نيالا براى شخص نبيل زرندى چنين تعريف فرموده‌اند‌:

‌‌وقتى که ما به نيالا رسيديم براى استراحت در دامنه کوه فرود آمديم. هنگام فجر از صداى سنگهائى که جمعيّت مهاجمين از بالاى کوه بطرف ما مى‌افکندند بيدار شديم. هجوم آنها بقدرى شديد بود که همراهان ما گرفتار ترس و خوف گرديده فرار کردند. من لباسهاى خودم را بجناب قدّوس پوشانيدم و او را به محلّ امنى فرستادم و خود مى‌خواستم بعداً به او ملحقّ شوم. وقتى که به آن محلّ رسيدم قدّوس از آنجا رفته‌بود. در نيالا بجز جناب طاهره و جوانى موسوم به ميرزاعبدالله شيرازى کس ديگرى باقى نمانده بود. هجوم جمعيّت شديد بود. خيمه‌ها را کندند. براى حفاظت طاهره جز همان جوان شيرازى ديگرى را نيافتم. مشاراليه داراى شهامت و عزمى شديد بود. شمشيرى بدست گرفته بود و با کمال شجاعت جمعيّتى را که براى غارت‌کردن اثاث ما هجوم مى‌کردند جلوگيرى مى‌کرد. با آنکه چندين زخم برداشته بود براى حفظ اموال ما حاضر بود جان خود را فداء نمايد. من در مقابل آن جمعيّت قرار گرفتم و به نصيحت آنها پرداختم و به آنها فهماندم که قساوت و بدرفتارى خوب نيست. نصيحت من مؤثّر واقع شد و بعضى از اموالی را که بغارت برده‌بودند مسترد داشتند.‌‌‌(٣)

حادثه نيالا در اواسط ماه شعبان ١٢٦٤ هجرى قمرى (اواسط آگست ١٨٤٨ ميلادى) واقع گشت. پس از رهائى از حادثه نيالا حضرت بهاء‌الله با جناب طاهره و خادمه او به نور عزيمت فرمودند. در ميان راه آن حضرت شيخ‌ابوتراب اشتهاردى را براى حفاظت طاهره معيّن فرمودند و خود عازم بندر جز شدند. در آن اوقات طاهره قصد داشت که به آذربايجان برود و بحضور حضرت باب مشرّف شود ولکن جمال ابهى خطرات اين سفر را بدو گوشزد کرده و موافقت نفرمودند. (٤) بعدها نيز که پيغام فرستاد و از جمال ابهى تقاضا نمود که اجازه فرمايند با لباس مردانه به قلعه طبرسى رود صلاح ندانستند. (٥) جناب قدّوس پس از عزيمت از نيالا در ميان راه گرفتار دشمنان شد و اندکى بعد در شهر سارى در خانه ميرزامحمّدتقّى مجتهد ساروى زندانى گشت. بقيّه ياران نيز پراکنده گشتند و بعداً غالب آنان به اصحاب قلعه طبرسى پيوستند. (٦) جناب طاهره در راه عزيمت به نور نخست به شهر بارفروش وارد گشت. در آن ايّام که ماه رمضان بود طاهره در خانه مجتهد شهير جناب ملاّمحمّدحمزه شريعتمدار کبير فرود آمد. نامبرده از شاگردان برجسته جناب شيخ‌احمد احسائى بود و از ديگر علماء شهير زمان خويش نيز استفاده کرده‌بود. شريعتمدار نزد هردو جماعت اصولی و اخبارى محترم بود و مردم بارفروش به وى نهايت مهر و ارادت مى‌ورزيدند و از او معجزات و کرامات بسيار روايت مى‌نمودند. اين فاضل جليل هنگام دعا و مناجات و تدريس و در سخن‌رانيهاى خويش بسيار ساده و بلهجه مازندرانى سخن مى‌گفت. سخنش آنقدر شيرين و دلنشين و شادى‌آفرين بود که جمعيّت در مسجد حاج‌کاظم‌بيک (محلّ وعظ و امامت او) موج مى‌زد. در ميان سخن هميشه چندبار حضّار را از ته دل بخنده مى‌آورد و مى‌فرمود عهد گريه بسرآمده و اين عصر دور شادى و خنده است. شريعتمدار قلباً به امر بديع مؤمن بود و پس از ظهور حضرت باب از محضر جناب قدّوس و جناب باب‌الباب استفاضه فراوان نمود. هنگام اجتماع اصحاب در قلعه طبرسى با آنکه قريب نودسال داشت با گروهى از ياران خود عازم پيوستن به اصحاب قلعه گشت ولکن چون راههاى وصول به قلعه وسيله دشمنان بسته‌بود توفيق نيافت. امّا بهروسيله بود اصحاب قلعه را يارى مى‌نمود. جناب قدّوس آثار خود (و از جمله تفسير صاد‌الصّمد) را نزد وى فرستاد که محفوظ دارد. پس از شهادت اصحاب قلعه طبرسى شريعتمدار بر اجساد شهداء نماز خوانده آنها را دفن نمود و هم او بود که دستور داد قطعات جسد مطّهر قدوس را جمع‌آورى نموده دفن نمايند. وى در حدود نودسالگى با مريم خواهر جناب قدّوس ازدواج نمود تا از وى حمايت کامل نمايد. سرانجام در سنّى متجاوز از صد بسال ١٢٨١ هجرى قمرى (١٨٦٤ ميلادى) به ملکوت ابهى صعود نمود. چند اثر مهمّ از شريعتمدار باقى مانده که هيچ يک بطبع نرسيده‌است. در خاتمه و پيوست کتاب اسرارالشّهاده شرحى در حمايت از امر بديع و احوال حضرت باب، جناب قدّوس و جناب باب‌الباب نگاشته و بيادگار نهاده‌است.‌(٧)

بارى طاهره در مسجد حاج‌کاظم‌بيک که محلّ وعظ و تدريس جناب شريعتمدار کبير بود به وعظ و حلّ مسائل مشکله دينيّه علماء و اهالی شهر پرداخت. در صف نسوان مى‌نشست و از پشت پرده به پرسش حاضران پاسخ‌گويا و کوبنده مى‌داد. حتّى گاه سخنان شريعتمدار را نقد مى‌نمود و در باب آنها اظهار نظر مى‌فرمود. شريعتمدار از وى تجليل نموده کراراً مى‌فرمود که شخص او و امثال او بايد از طاهره استفاضه نمايند. تجليل شريعتمدار و اشتياق مردم بارفروش براى استماع بيانات او موجب حسادت سعيدالعلماء ديگر مجتهد معروف شهر گشت. تفتين نمود و مردم را عليه آن جناب شورانيد.اين بود که به پيشنهاد شريعتمدار جناب طاهره چندروزى در خانه سادات قاضويّه از ثروتمندان و بزرگان بارفروش اقامت نمود و سپس عازم آمل گرديد. (٨) پس از گذشت از آمل به سعادت‌آباد رفت و از آنجا به دارکلا رسيد. يک روز توقّف نمود و از آنجا عازم قريه واز در دل جنگلهاى مازندران شد. دو هفته در آنجا ماند. پس از آن همراه جمال ابهى به تاکر رفت و مدّتى در آنجا سکونت نمود. جناب فاضل مازندرانى مى‌نويسد‌: ‌‌آورده‌اند خاتم خود را که بجمله ربّ‌الطّاهره ادرکها منقور و منقوش بود بيکى از زنان اهل نور که همراه وى بود ببخشيد."‌‌(٩)

جناب ميرزامحمّدحسن برادر جمال ابهى ميزبان طاهره در تاکر بود و وسائلی فراهم فرمود که اصحاب از طاهره کمال استفاده نمايند. (١٠) در آن ايّام جمال ابهى نيز در تاکر تشريف داشتند و سپس به طهران مراجعت فرمودند. جناب فاضل مازندرانى مى‌نويسد که پس از خاتمه اقامت در نور جناب طاهره عازم قلعه طبرسى گرديد ولکن اسير مأموران و جاسوسانى شد که در اطراف قلعه کمين کرده‌بودند. پس از دستگيرى او را به طهران اعزام داشتند. (١١) شايد مستند جناب فاضل مازندرانى بيان حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء باشد که مى‌فرمايند‌:

‌‌امّا طاهره بعد از پريشانى بدشت گير کرد. او را در تحت نگهبانى عوانان به طهران فرستادند و در طهران در خانه محمودخان کلانتر مسجون شد‌‌‌ (صفحات ٣٠٩ _ ٣٠٨). از بيان مبارک حضرت عبدالبهاء نبايد استنباط نمود که طاهره بلافاصله پس از واقعه بدشت دستگير و به طهران اعزام گرديده‌است. شواهد و مدارک تاريخى نشان مى‌دهد که حدود دو سال پس از واقعه مذکوره طاهره در مازندران دستگير و به‌طهران اعزام گشته‌است. بهرحال اينکه بعضى نوشته‌اند جناب طاهره در حوادث قلعه طبرسى شرکت داشته‌است (١٢) با محتواى تاريخ نبيل زرندى و ديگر منابع موثّق امرى موافقت ندارد. منابع ازلی به ملاقات مکرّر طاهره با ميرزايحيى ازل نيز در مازندران اشاره کرده‌اند.‌(١٣) امّا اقامت طولانى طاهره در تاکر ميّسر نبود زيرا مأموران ميرزا‌تقّى‌خان اميرکبير همه‌جا در طلب دستگيرى او بودند. لذا مجدّداً راهى قريه واز گرديد تا در دل جنگل از مزاحمت آنان در امان باشد. جناب نبيل زرندى مى‌نويسد که طاهره در ماه ربيع‌الّثانى ١٢٦٦هجرى قمرى (حدود فوريه و مارچ ١٨٥٠ ميلادى) گرفتار و در خانه محمودخان کلانتر بوده‌است. (١٤) در يک موضع ديگر از تاريخ خويش نيز تصريح مى‌کند که طاهره در سال واقعه شهداى سبعه طهران (١٨٥٠ ميلادى) گرفتار و در خانه محمودخان کلانتر زندانى گرديده‌است. (١٥) باستناد پژوهش محقّق فقيد جناب محمّدعلی ملک‌خسروى طاهره تا حدود اواخر ربيع‌الّثانى ١٢٦٦ هجرى قمرى (مارچ ١٨٥٠ ميلادى) در قريه واز بوده‌است. در کنار قريه واز رودخانه‌ايست که راه را قطع مى‌نمايد و چون طاهره از آن معبر گذشته بنام ‌‌طاهره وزاو‌‌‌هنوز نيز معروف است. قريه واز ده کوچکى است از دهستان نائيج در اقليم نور و تا شهر آمل کمتر از سى‌کيلومتر فاصله دارد. دهى است کوهستانى و در ميان جنگل با هوائى معتدل و مرطوب و هنوز راه وصول بدان مالروست. مالک قريه واز آقانصرالله گيلرد بوده که با کمال ميل از طاهره حمايت کرده‌است. شهربانو خواهرزاده آقانصرالله ميزبان طاهره بوده‌است. در ايّامى که شهداى سبعه طهران بشهادت رسيدند ميرزاتقّى‌خان اميرکبير جدّاً مصّمم گشت که طاهره را بهرقيمتى هست بيابد و مقتول نمايد. بطورى که معمرّين قريه واز خصوصاً کربلائى حبيب‌الله (پيرمرد يکصد و سى‌ساله) براى جناب ملک‌خسروى تعريف کرده‌اند بين آقانصرالله گيلرد و شوهر خواهرش آقانصرالله نائيجى اختلاف شديدى پديد مى‌گردد. آقانصرالله گيلرد به حکومت نور که مرکزش در چمنستان بوده شکايت مى‌برد و مأمورين به واز آمده آقانصرالله نائيجى را کت‌بسته به چمستان مى‌برند. نائيجى چندى در زندان بسر مى‌برد و سرانجام فرار کرده يکسره به طهران مى‌رود و موضوع اقامت طاهره را در قريه واز باطّلاع ميرزاتقّى‌خان اميرکبير مى‌رساند. اميرکبير فوراً دستور مى‌دهد که مأمورين مخصوص همراه نائيجى به واز رفته طاهره را اسير و آقانصرالله گيلرد را مقتول و اموالش را ضبط نمايند. دستور اميرکبير بهمان ترتيب اجراء مى‌گردد و طاهره را اسير کرده به طهران اعزام و در خانه محمودخان کلانتر زندانى مى‌نمايند. (١٦) اينکه نيکلاى فرانسوى در تاريخ خود (ترجمه فارسى، صفحه ٤٧٧) با يقين مى‌نويسد که طاهره از مازندران به قزوين برگشته و در آنجا او را دستگير کرده به طهران برده و در خانه کلانتر زندانى کرده‌اند با محتواى هيچ‌يک از تواريخ امرى و غيرامرى تطبيق ندارد و مسلّماً اشتباه است. جناب ابوالفضائل در کتاب کشف‌الغطاء (صفحه ١١٠) مى‌نويسد که جناب طاهره ‌‌‌بامر شاه در بيت محمودخان کلانتر محبوس گشت‌‌‌. احتمالاً ميرزاتقّى‌خان اميرکبير در تعقيب دستور ناصرالدّين‌شاه طاهره را در خانه کلانتر محبوس کرده‌است٠

زيرنويس بخش سيزدهم
ايّام اقامت جناب طاهره در مازندران
١ _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحه ٢٩٩.
٢ _ فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحه ١١٢.
٣ _ مطالع‌الانوار. صفحات ٣٠١ _ ٣٠٠.
٤ _ رجوع فرمايند به‌:
Root. Tahirih. P. 80
٥ _ مأخذ بالا. صفحه ٨٨.
٦ _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحات ٣٠٣ _ ٣٠٠.

٧ _ براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار جناب ملاّمحمّدحمزه شريعتمدار کبير از جمله رجوع فرمايند به‌:

الف _ زندگينامه او بقلم جناب شيخ‌عبدالکريم شريعتمداريان (خطّى) تکثير دارالآثار ملّى بهائيان ايران.

ب _ محمّدحسينى. ‌‌حضرت باب‌‌‌صفحات ٦٠ _ ٤٥٦.

٨ _ فاضل‌مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد‌سوم، صفحات ٢٧ _ ٣٢٦ و ٤٣٦.

٩ _ مأخذ بالا. صفحه ٣٢٧.
١٠ _ عيناً مأخذ بالا.
١١ _ عيناً مأخذ بالا.

١٢ _ از جمله رجوع فرمايند به‌: معين محمّد. فرهنگ لغت. جلد ششم (اعلام) صفحه ١٤٥٢. وى مى‌نويسد که طاهره‌: ‌‌در جنگ قلعه طبرسى شرکت کرد و سپس دستگير شد‌‌‌.

١٣ _ از جمله رجوع فرمايند به‌: کتاب ‌‌‌قرّة‌العين‌‌‌صفحه ٩.

١٤ .Dawn Breakers صفحه ٤٤٥.
١٥ _ مطالع‌الانوار. صفحات ٥٨ _ ٦٥٧.
١٦ _ تاريخ شهداى امر. جلد سوم، صفحات ٢٠٦ _ ٢٠٥.
بخش‌چهاردهم‌‌
ايّام‌اقامت‌جناب‌طاهره‌در‌خانه‌کلانتر

خانه کلانتر که اينک در بخش غربى خيابان بوذرجمهرى طهران (در فاصله ميان دو خيابان ناصرخسرو و سيروس) قرار دارد در ايّام ناصرالّدين‌شاه محبس گروهى از اصحاب بوده‌است. جناب طاهره بامر ميرزاتقّى‌خان اميرکبير و سپس ميرزاآقاخان نورى بيش از دو سال در آن خانه زندانى بود. مدّتى در اطاق کوچکى، بحقيقت سلّول کوچکى در طبقه فوقانى ساختمان خانه محمودخان واقع در ضلع شمال شرقى حياط اقامت داشت که حتّى جاى درازکردن پاى بخوبى نداشت و چون فاقد پلّکان نيز بود براى آمد و شد بدان اطاق مى‌بايد از نردبامى استفاده مى‌شد. احتمالاً پس از مدّتى بعلّت کثرت رفت و آمد مردم براى زيارت آن بانوى دانشمند خصوصاً شاهزادگان از نسوان قاجار طاهره را به‌اطاق بزرگترى در همان طبقه منتقل نموده‌اند. (١) نگارنده بارها افتخار زيارت خانه کلانتر را داشته و کسب روحانيّت کرده است. محمودخان کلانتر بتوصيه اميرکبير دستور داده‌بود که مأموران بر حرکات طاهره نظارت نمايند و هرگز اجازه ندهند که کاغذ و قلم نزدش باشد. امّا اين امر طاهره را از مکاتبه با دوستان و انشاد اشعار زيبا باز نداشت. با آب سبزى و چوب جارو بر صفحات کاغذ پاره‌هائى که پنير و يا ديگر موادّ خوراکى در آنها پيچيده شده‌بود نامه مى‌نوشت و اشعار خويش مرقوم مى‌داشت.‌(٢) از جمله نفوسى که با وى مکاتبه مستمرّ داشتند کريم‌خان مافى از اصحاب قزوين و متخلّص به بهجت بود. با وجود موانع موجود و شدّت عمل محمودخان کلانتر نسوان بابى بهربهانه بود با جامه مبدّل خصوصاً لباس تکدّى خود را به طاهره مى‌رساندند و مخابرات سريّه برقرار بود. (٣) بتدريج همسر و بستگان محمودخان شيفته کمال و جمال و رفتار طاهره شدند و وسائل تشرّف نفوس متعدّده خصوصاً شاهزاده‌خانمهاى قاجار را بحضور طاهره فراهم نمودند. ارادتمندان طاهره در نقاط مختلف ايران براى رهائى آن قهرمان جاودان تلاش بسيار نمودند. نسوان خاندان فرهادى خصوصاً خاتون‌جان همسر آقامحمّدهادى فرهادى تنى چند و از جمله حاج‌حسن زرگر و برادرش آقاعلی و کريم‌خان مافى (بهجت) را راهى طهران نمودند تا با اذن جمال ابهى براى رهائى طاهره اقدامات نمايند ولکن ميّسر نگشت. (٤) زيرا طاهره تحت نظارت شديد محمودخان و مأموران او بود. شيرزنى چون طاهره در قفس تنگ خانه کلانتر نمى‌گنجيد. آرزوى ديدار حضرت باب و دورى از اصحاب دل او را مى‌فشرد و اشک از ديدگانش مى‌فشاند. شايد زمزمه اشعارى چون ابيات زيباى زير از اندوه او مى‌کاست و توان روحانيش را مى‌افزود.

گربتوافتدم نظر چهره به چهره روبرو
شرح‌دهم غم تو را‌نکته به‌نکته مو‌به‌مو
از پى ديدن رخت همچوصبا فتاده‌ام
خانه‌به‌خانه دربدر‌کوچه‌به‌کوچه کو به کو
مى‌رود‌از‌فراق تو خون دل از دو ديده‌ام
دجله‌بدجله‌يم به يم‌چشمه‌بچشمه‌جو‌به‌جو
....
مهرترا دل حزين بافته بر قماش جان
رشته برشته نخ بنخ تار بتار و پو بپو
در دل خويش طاهره‌گشت‌و‌نديد‌جز‌ترا
صفحه بصفحه لابلا پرده‌به‌پرده تو بتو‌(٥)

از جمله نفوسى که در خانه کلانتر بخدمت طاهره رسيد و باوج عرفان نائل گشت شاهزاده حاجيه شمس‌جهان بود. وى فرزند شاهزاده محمّدرضاميرزا (٧٧_ ١٢١١ هجرى قمرى برابر با ١٨٦٠ _ ١٧٩٦ ميلادى) پسر سيزدهم فتحعلی‌شاه قاجار بود. شاهزاده محمّدرضا ميرزا مدّتى حاکم گيلان بود. وى از هواخواهان طريقت شاه‌نعمت‌اللّهى بود ولی در اواخر حيات بر اثر مذاکره با دختر خويش به حضرت باب ارادت يافته‌بود. محمّدرضا ميرزا اکثر ايّام حيات را در سبزوار گذرانده‌بود و لذا به سبزوارى اشتهار داشت. بديهى است که نامبرده نبايد با ميرزامحمّدرضا سبزوارى ملقّب به مؤتمن‌السّلطنه از مؤمنين عاليمقام خراسان اشتباه شود. اگرچه از جمله القاب شاهزاده‌محمّدرضاميرزا نيز مؤتمن‌السّلطنه بوده‌است. ولکن شاهزاده محمّدرضا ميرزا اصولاً بعلّت تخلّص شعرى افسر به نام اخير شهرت داشته‌است. از وى اشعار زيبائى بيادگار مانده‌است. از جمله ابيات ذيل از او نقل گرديده‌است.‌(٦)

بشنو چو خردمندان پند از من ديوانه
نى دست ز ساغر کش نى پاى زميخانه
خواهى نشوى رسوا با‌من‌منشين اى‌شيخ
ما رند و خراباتى تو عاقل و فرزانه
آشفته زلفت دل، دل بسته خالت جان
اى دانه تو چون دام وى دام تو چون دانه

بارى شاهزاده‌شمس جهان که از قلم اعلی به ورقة‌الّرضوان و فتنة‌البقاء تسميه و لوح مبارک فتنه (٧) باعزازش نازل گرديده‌است بانوئى فاضله و شاعره بود که در خانه کلانتر بحضور طاهره رسيد و بحقّانيّت امر بديع عرفان يافت. از آثار شمس‌جهان (فتنه) از جمله يک مثنوى قريب به ششصد بيت در دست است که در آن به احوال خويش اشاره کرده‌است. (٨) مادر فتنه اهل نور بود. چنانکه در مثنوى گويد‌:

شکرلله مادرم از نور بود گوش جانم مستعدّ صور بود

فتنه پس از استماع خبر ظهور حضرت باب طالب تحقيق گشت ولکن تا مدّتى توفيق ديدار اصحاب نيافت. خود گويد:

چون شنيدم قائم آل رسول کرده در شيراز از رحمت نزول

هرکجاجوياشدم کاى مسلمين اين چه غوغائيست‌درروى‌زمين

تا در آخر آن مليح باوفا رهنمون گشتى‌مرا سوى خدا

رحمت حقّ‌ برچنين‌‌استاد باد حقّ‌پرستى را به من تعليم داد

مراد از ‌‌مليح باوفا‌‌‌سيّدمحمّدگلپايگانى از اصحاب حضرت باب و شاگردان جناب طاهره است که مردى دانشمند و خود شاعر بوده است. جناب طاهره به وى لقب‌‌‌فتى المليح‌‌‌داده بود. فتى‌المليح مدّتى استادى شاهزاده فتنه را بعهده داشت و در آن احيان چون وى را مستعدّ و صاحب حسن نيّت مى‌ديد به امر بديع رهنمون گشت و به وى توصيه نمود که به خانه کلانتر برود و بديدار جناب طاهره نائل گردد. در مثنوى خود در باب زيارت طاهره چنين مى‌گويد‌:

گفت اندر خانه محمودخان هست محبوبى‌که‌باشد به‌زجان

پابره بنهاده‌بگذشتم ز جان تا رسيدم خانه محمودخان

حيله‌ها انگيختم بهر لقاء صدمه‌ها ديدم از آن قوم دغا

ديدم آن مه‌برج عقرب‌حبس بود همچو عيسى بود بر دار يهود

پاى آن برج‌‌ايستادم روبرو با زبان حال کردم گفتگو

سر برآورد از دريچه آن قمر گفت نزديک آى قدرى‌بيشتر

رفتم از شوق‌و‌شعف برمنظرش تا که جان سازم بقربان سرش

گفتم اى خاتون عالم کيستى کاينچنين جذبم نمودى‌چيستى

اين‌چه‌غوغائيست‌درملک‌جهان اين چه محشربود‌در‌مازندران

او بفرمود‌آمده‌صاحب زمان ولوله افکنده در خلق جهان

آنچه کردم عرض‌فرمودى‌جواب تا بمن بنمود اين راه صواب

ناگهان آگه‌شدند آن ملحدان که بود‌شمس و‌قمردر‌يک‌مکان

بعد از آن اعوان محمود لعين جملگى جستند بيرون از کمين

من چه‌گويم‌که‌چه‌کردند‌آن‌خسان با من و آن رشک خورشيد‌جهان

بعد فرمودى برو زينجا بدر گر بمانى هست بهر تو خطر

نزد ما اجر‌عظيمى از توهست عنقريب آن اجر ميآرى بدست

پاى او‌بوسيدم‌و‌بيرون‌شدم بهر آن ليلاى خودمجنون شدم

پاى صدقم را خدا محکم نمود تا گذشتم زآنچه ميبود و نبود

فتنه (چنانکه در مثنوى خود گويد) در آغاز شيفته ازل مى‌شود و از او ديدار مى‌کند و پس از شهادت جناب طاهره و خروج جمال ابهى و جمعى از اصحاب از ايران بقصد ديدار مجدّد ازل به بغداد مى‌رود. ولکن ازل از وحشت خود را مخفى مى‌سازد و فتنه دل‌شکسته قصد مراجعت به ايران مى‌نمايد. در آن احيان که نالان و پريشان و محزون و دلخون بوده بسوى حقّ راز و نياز مى‌کند و حين دعا به درگاه جمال ابهى ملتجى مى‌شود. ميرزاآقاجان مژده اذن تشرّف مى‌آورد و شاهزاده بحضور جمال ابهى شرفياب و بعرفان مقام شامخ آن حضرت نائل مى‌گردد. شش ماه در جوار جمال ابهى در بغداد اقامت مى‌نمايد و سپس بامر آن حضرت راهى ايران مى‌شود. در اين مثنوى همچنين به سفر جناب احمد يزدى (مخاطب لوح معروف احمد عربى) به ايران و اعلام مقام من يظهرى جمال ابهى و نيز مأموريّت جناب منيب و جناب نبيل زرندى و سرانجام معاشرت شاهزاده‌خانم با جناب مريم (ثمره) همسر برادر جمال ابهى (و دخترعمّه و خواهر حرم آن حضرت) اشاره گرديده‌است. جناب فتنه در نهايت ايقان به جمال ابهى به ملکوت بقاء عروج نمود. عليها رضوان‌الله و ثنائه.

از ديگر نفوسى که در آن ايّام با طاهره ملاقات نمود مهدعليا(متولّد ١٢١٢ هجرى قمرى‌برابر‌با١٧٩٧ميلادى) نوه دخترى فتحعلی‌شاه و مادر ناصرالّدين شاه بود (٩). شايد ملاقات ناصرالدّين شاه با طاهره او را بخيال اين ديدار انداخته بود. نام اصلی مهدعليا ‌‌جهان‌‌‌يا ‌‌جهان خانم‌‌‌بود و پس از جلوس پسرش بر تخت پادشاهى به مهدعليا ملقّب گشت. وى مانند شوهرش محمّدشاه گرايش به تصوّف داشت. صاحب خطّى خوش و با ادب فارسى و عربى آشنا بود و خود نيز گاه شعر مى‌سرود شعر زير از اوست‌:

از مرد و‌زن آنکه هوشمند است اندر همه حال سربلند است

بى دانش اگر زن است اگر مرد باشد بمَثَل‌چو‌خار بى‌ ورد

گويند مهدعليا سالها از مريدان جناب ميرزاقربانعلی درويش از شهداى سبعه طهران بود و چون يقين يافت که نامبرده دل به حضرت باب سپرده‌است از پيرويش سرباز زد. وى بظاهر زنى شيرين‌گفتار بود و امثال و اشعار فراوان در حافظه داشت ولی صاحب صفاء قلب و خلوص نبود و خصومتش با اصحاب حضرت باب نيز اندازه نمى‌شناخت. چون اوصاف طاهره از شاهزاده‌خانمهاى قاجار و تنى چند از همسران اعيان و بزرگان شنيد بظاهر مشتاق ملاقات او گشت ولکن قصدش تحقير آن بانوى نادره و جاودانه بود. لذا در يکى از ايّام مسجونيّت جناب طاهره در خانه محمودخان او را به قصر مخصوص خويش برد تا در حضور ميهمانان با وى مناظره نمايد و بزعم خويش تسلّط خود را بر وى آشکار سازد. در قصر باشکوه او که هميشه چهارتن خواجه حرمسرا و بيست خدمتکار مخصوص با لباسهاى فاخر جواهرنشان حضور داشتند و قليان‌ها،‌فنجان‌هاى چاى و قهوه، سينى‌ها، قاشق‌ها و همه ظروف از طلا و نقره بودند دههاتن از بانوان خاندان قاجار و بزرگان کشور حضور داشتند. از کيفيّت مذاکرات آگاهى در دست نيست. ولکن مى‌توان احتمال داد که طاهره چگونه حاضران در مجلس را مبهوت جمال و کمال و قدرت استدلال خويش نموده‌است. مهدعليا پس از حادثه رمى شاه بسيار تلاش نمود که جمال ابهى را معدوم نمايد ولکن اين آرزو را بگور برد. امّا بتفتين او‌و‌ديگر‌دشمنان امر و خوف ميرزاآقاخان نورى صدراعظم جمعى از مظلومان و از جمله جناب طاهره (١٠) جام شهادت سرکشيدند. مهدعليا در سال ١٢٩٠ هجرى قمرى (١٨٧٣ ميلادى) هنگامى که ناصرالّدين‌شاه در فرنگ بود در طهران ديده از جهان فرو بست. جسدش را به قم برده در جوار جناب معصومه دفن نمودند (١١). امروز احدى از وى ياد نمى‌کند و کاخ مجلّل او با خاک يکسان گشته‌است. ولکن نام طاهره جاودانه و اوصاف عظمت مقامش زينت‌بخش کتب دوست و بيگانه است.

از برخى از منابع تاريخى بر مى‌آيد که ميرزاتقّى‌خان اميرکبير در اوائل ايّام اقامت طاهره در خانه کلانتر طاهره را احضار و با وى ملاقات نموده و ضمن استنطاق آن نابغه دوران را به تبرّى دعوت کرده ولکن طاهره در نهايت فصاحت و بلاغت باثبات امر بديع پرداخته‌است. بنوعى که اميرکبير بعد از تفريق مجلس گفته قرّة‌العين نزديک بود مرا نيز بابى کند (١٢).

برخى از پژوهشگران نوشته‌اند که پس از دستگيرى طاهره و اعزام او به طهران ناصرالّدين شاه با وى ملاقات کرده‌است. اين نکته مورد تأييد احفاد طاهره است. نگارنده با چندتن از احفاد طاهره در قزوين در اين باب گفتگو داشته و همه آنان ملاقات ميان آن دو را تصريح کرده‌اند. حتّى يک تن از آنان عقيده داشت که شاه چندبار با طاهره ملاقات کرده تا وى را وادار به تبرّى نمايد. اين نکته ملاقات شاه را با طاهره در روز پيش از شهادت بباور نزديک‌تر مى‌کند. ايادى امرالله جناب مارثاروت در کتاب ‌‌طاهره Tahirih مى‌نويسد که‌:‌...‌وقتى من در طهران بودم و با يکى از احفاد طاهره گفتگو داشتم او به من گفت که طاهره به ناصرالّدين‌شاه گفته بوده که به حضرت بهاء‌الله ايمان دارد و حضرت بهاء‌الله به او دستور داده‌اند که ظهور يوم جديد را به عموم ابلاغ نمايد. من (مارثاروت) پرسش خويش را از منسوب طاهره تکرار کردم و گفتم شايد مراد شما حضرت باب است ولی او براى بار دوم گفت نه طاهره به حضرت بهاء‌الله اشاره کرده‌است. يقيناً طاهره با بصيرت عميقى که داشته مقام حضرت بهاء‌الله را در اين آئين عظيم جهانى شناخته و افعال بعدى او اين عرفان را ثابت نموده‌است‌‌‌(صفحه ٨٠) (١٣). ناصرالّدين شاه شديداً تحت تأثير جمال و جذبه طاهره قرار گرفته و به وزير حاضر در محضرش گفته‌است که‌‌از هيئتش خوشم مى‌آيد بگذار زنده باشد."‌‌‌(١٤) فرمان شاه حدود دوسال شهادت طاهره را بتأخير انداخت. ايادى امرالله جناب مارثاروت در کتاب خود (Tahirih)‌بنقل از يکى از بستگان جناب طاهره مى‌نويسد که شاه نامه‌اى به طاهره نوشت و در آن مذکور داشت که اگر وى دست از محبّت حضرت باب بردارد و به جامعه اسلامى باز گردد او را بانوى نخست (سرپرست بانوان حرم) دربار خويش سازد. طاهره در پشت نامه شاه و در پاسخ يک بيت از اشعار خود را نوشت و نزد شاه فرستاد‌:

تو و ملک و جاه سکندرى من و رسم و راه قلندرى
اگرآن خوش‌است تو درخورى وگر اين بد است مرا سزا

شاه پس از خواندن ابيات مذکور که بحقيقت پاسخ منفى طاهره بود از تهوّر وى درشگفت گشت و گفت که تاريخ بانوئى چون طاهره در خاطر نداشته و ندارد. (١٥)

در احيان اقامت طاهره در خانه کلانتر اعضاء خاندان جناب حجّت زنجانى که زجر و شکنجه بسيار ديده و از حادثه خونين زنجان جان بدر برده‌بودند چهل روز معاشر و هم‌سخن طاهره شدند. طاهره حرم حجّت و کودکان پابرهنه و رنجديده او را در آغوش محبّت فشرد و آنان را دلجوئى نمود حال آنکه خويشتن بنهايت محزون و دلخون بود. اخبار ناگوار حوادث نيريز و زنجان و شهادت مظلومان کم نبود و براى بانوى حسّاس عارف دقيقى چون طاهره طاقت‌فرسا بود. هر روز اخبار ناخوشى بگوشش مى‌رسيد. خبر شهادت حضرت باب فوق طاقت اصحاب خصوصاً طاهره بود. براى او تحقّق آرزوى ديدار حضرت باب در اين جهان پرپيچ و تاب ميّسر نگشت. اگرچه ذرّات وجودش گرد اين اشتياق مى‌گشت.

شيفته حضرت اعلاستم عاشق ديدار دلاراستم
راهروى وادى سوداستم از همه بگذشته ترا خواستم
پرشده از عشق تو اعضاى من

هر روز تنى چند از بزرگان و شاهزادگان در خانه کلانتر با طاهره ملاقات داشتند. زن کلانتر عامل اصلی تحقّق اين ديدارها بود. آنچنان شيفته طاهره گشته بود که سر از پاى نمى‌شناخت. برخى از ديگر بستگان حتّى پسر کلانتر نيز مجذوب طاهره بودند. با آنکه طاهره بظاهر فردى مسجون بود، زيبائى و نفوذ کلامش هوش از سر شاهزادگان قاجار مى‌ربود. هرگاه بمناسبتى مراسم جشن و ميهمانى در خانه کلانتر برگزار مى‌گشت حاضران در بزم، رقص و نوا و شرب و هوى را فراموش کرده گرد طاهره انجمن مى‌نمودند و از سخنان شيرين و دلنشين و استدلالات محکم و متين او بهره مى‌گرفتند. حضرت عبدالبهاء ضمن بيان احوال او در اين خصوص مى‌فرمايند‌:

‌‌زنان شهر ببهانه مى‌رفتند و استماع کلام و بيان او مى‌نمودند. از قضاى اتّفاق در خانه کلانتر جشنى واقع گشت و بزمى آراسته شد. سور پسر کلانتر برپاگشت. زنهاى محترمه شهر از شاهزادگان و نساء وزراء و بزرگان بدعوت حاضر مى‌شدند. بزم مزيّن جشن مکمّل بود. ساز و آواز چنگ و چغانه و ترانه روز و شبانه مستمع بود. ولی طاهره بصحبت پرداخت. چنان زنان را جذب نمود که تار و طنبور را گذاشتند و عيش و طرب را فراموش نمودند. در پيرامون او جمع شده گوش بکلام شيرين او مى‌دادند‌.‌‌(١٦) گوبينو در تاريخ خود ‌‌مذاهب و فلسفه در آسياى وسطى‌‌" در خصوص ايّام اقامت طاهره در خانه کلانتر مى‌نويسد‌:

‌‌‌قرّة‌العين ... در اندرون مخصوص کلانتر تحت مراقبت زنان بود. خود کلانتر بدفعات امّا بدون شکنجه و آزار از او استنطاق مى‌کرد. زيرا که او هم مانند سايرين بوجاهت صورت و فصاحت بيان و نيروى جاذبه اين زن که هيچکس در مقابل آن تاب مقاومت نداشت فريفته شده‌بود و با او با‌کمال احترام و مهربانى رفتار مى‌کرد و در حاليکه کوشش داشت که به تکليف خود عمل نمايد مايل بود که رنج اسارت محبوس خود را تخفيف دهد و او را به آتيه اميدوار سازد. امّا او اشتباه مى‌کرد زيرا که قرّة‌العين احتياجى به اميدوارى نداشت و مخصوصاً وقتى که کلانتر در اين موضوع با او صحبت مى‌کرد فوراً سخن او را قطع مى‌نمود و به تبليغ مى‌پرداخت و از عقايد مذهبى خود و حقايق و اشتباهات او صحبت مى‌کرد و در صورتيکه هرلحظه انتظار داشت که پرده بالا رود و حکم قتلش را بياورند طرز رفتار و گفتار او طورى بود که مخاطب از مشاهده روح آزاد و استحکام عقيده او کاملاً مبهوت مى‌گرديد. يک روز صبح محمودخان از اردوى سلطنتى به شهر باز گشت و بمحض ورود به اندرون به قرّة‌العين سلام داد و گفت خبر خوشى براى شما آورده‌ام. قرّة‌العين تبسّمى کرد و گفت مى‌دانم چه مى‌خواهى بگوئى و احتياج بتکرار آن ندارم. محمودخان باز گفت ممکن نيست شما بدانيد که قضيّه چيست. من از طرف صدراعظم مأموريّت دارم که به شما اخطارى بکنم و ترديدى ندارم که سلامتى و آزادى شما در پذيرفتن آن است. شما را به نياوران خواهند برد و از شما مى‌پرسند قرّة‌العين آيا شما بابى هستيد‌؟ شما فقط جواب مى‌دهيد نه و همين کافى است و با اينکه همه بطور يقين مى‌دانند که شما بابى هستيد مايلند که بيش از اين از شما چيزى نپرسند و فقط انتظار دارند که يک چندى بحال انزوا بسر بريد و با مردم صحبت نکنيد‌...‌قرّة‌العين با لحن جدّى گفت ابداً چنين انتظارى را نداشته باش که من انکار عقيده کنم و اميدوار نباش ولو اينکه برحسب ظاهر و حتّى براى يک دقيقه هم باشد من بچنين کارى تن در دهم آنهم براى يک قصد و نيّت بيهوده‌اى که چندروز بيشتر اين کالبد موقّتى را که هيچگونه قدر و ارزشى ندارد حفظ کنم. ابداً من چنين کارى نخواهم کرد. و اگر از من بپرسند و البتّه خواهند پرسيد جز اعتراف به آئين خود پاسخى به آنها نخواهم داد و بسى سعادتمندم که از حيات دست بکشم و جان خود را در راه خدا بدهم‌...‌‌‌ (ترجمه فارسى، صفحات ٤٨ _ ٢٤٦).

در اواسط ايّام اقامت جناب طاهره در خانه کلانتر ميرزاتقّى‌خان اميرکبير صدراعظم باتدبير ولکن سفّاک و سختگير ايران بدستور ناصرالّدين‌شاه در حمّام فين کاشان مقتول گرديد. نامبرده پسر مشهدى‌قربان فراهانى (آشپز ميرزاابوالقاسم قائم‌مقام) بود و در حدود سال ١٢٢٢ هجرى قمرى (١٨٠٧ ميلادى) در يکى از قراء فراهان اراک تولّد يافت. دوران کودکى را با فقر و پريشانى گذراند و در نوجوانى به تحصيل معارف زمان پرداخت و بکمک قائم‌مقام مذکور سمت مستوفى يافت. اندک اندک در دستگاه دولت قاجار ترقّى نمود و به مقامات عاليه رسيد. مدّتى در ارزنة‌الرّوم نماينده دولت ايران بود و سپس به ايران برگشت و تا هنگام مرگ محمّدشاه وزير نظام آذربايجان بود. پس از جلوس ناصرالّدين‌شاه بر تخت سلطنت نامبرده سمت و لقب اميرکبير و اتابک اعظم گرفت و بعلّت ازدواج با عزّت‌الّدوله خواهر شاه بى‌نهايت به دستگاه سلطنت تقرّب يافت. چون شاه جوانى نوزده‌ساله و سرمست عيش و کامرانى خويش بود همه امور لشکرى و کشورى در يد کفايت ميرزاتقّى‌خان قرار گرفت و بهرنوعى که مى‌خواست عمل مى‌نمود. با آنکه مردى باکفايت و درايت بود در سنگدلی و سفّاکى نيز بى‌نظير بود. بتدريج خودکامگى و استبداد او خاطر شاه را مکدّر نمود و پس از چندى او را از مقام صدارت عظمى معزول داشت و دستور داد وى را به فين کاشان برند و معدومش نمايند. اميرکبير باحتمال قوى در تبريز بحضور حضرت باب رسيده‌بود. بحضور جمال ابهى نيز چندبار مشرّف گشته‌بود. با جناب طاهره نيز ديدار داشت و از مظلوميّت آن بزرگواران آگاه بود ولکن اين همه ستم نمود. درهجدهم ربيع‌الاوّل سال ١٢٦٨ هجرى قمرى (١٨٥٢ ميلادى) در حمّام فين کاشان رگ او را قطع نمودند و پس از چندساعت درگذشت. بر اثر امر و اقدام او حضرت باب جام شهادت کبرى نوشيدند. اصحاب قلعه شيخ‌طبرسى به ميدان فداء شتافتند. صدها تن در نيريز و زنجان بشهادت رسيدند. شهداى سبعه طهران شربت شهادت سرکشيدند. جناب طاهره اسير زندان گشت. خانمانها ويران گرديد. ظلم اميرکبير بواقع وحشتناک بود. ستمکارى او در صفحات تاريخ مثبوت گشت و عاقبت پرملال آن مرد سفّاک نيز درس عبرت بجهت ديگر ظالمان بود. پس از اميرکبير ميرزاآقاخان اعتماد‌الّدوله نورى به مقام صدارت رسيد (١٧). ميرزاآقاخان که قبلاً هنگام تبعيد به کاشان وسيله حاج‌ميرزاجانى شهير تقاضاى دعاى حضرت باب را مبنى بر عودت به مقام سابق نموده و بنوعى اظهار ايمان نيز مى‌نمود در ايّام پس از شهادت حضرت باب و خصوصاً مرگ اميرکبير تلاش مى‌نمود که ميان اصحاب و دولتيان التيام دهد. اين امر نه بخاطر اعتقادش به ظهور بديع بود. مقصودش اين بود که مملکت آرام‌گيرد و او در مقام صدراعظم ايران دوام آورد. از سوى ديگر برخى از منسوبان او بشدّت از امر بديع متأثّر شده و از ارادتمندان جناب طاهره محسوب مى‌گشتند. خصوصاً دخترعمويش که همسر جناب ميرزامحمّدحسن برادر بزرگتر (پدرى) جمال ابهى بود. اين آرزو تحقّق نيافت و با حدوث واقعه رمى شاه نقشه‌هايش نقش بر آب گشت. اين حادثه هائله سرانجام منجرّ به شهادت جمعى از اصحاب و از جمله جناب طاهره گرديد.

زيرنويس بخش چهاردهم
ايّام اقامت جناب طاهره در خانه کلانتر

١ _ از محتواى رساله جناب اديب طالقانى که مستند به قول منسوبان کلانتر است روشن مى‌شود که اين اطاق جديد نيز در طبقه دوم خانه کلانتر بوده‌است (چهار رساله تاريخى. صفحات ٧١ _ ٧٠).

٢ _ رجوع فرمايند به‌:

الف _ فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ، جلد سوم، صفحه ٣٢٨.

ب _ تاريخ سمندر. صفحه ٣٦٨.

٣ _ مؤلّف رساله ‌‌قرّة‌العين‌‌‌مى‌نويسد که عزّيه‌خانم (شاه‌سلطان‌خانم) خواهر بزرگ ميرزايحيى ازل خواهر ديگر خردسال خود و ازل، فاطمه‌خانم را که هشت نه سال داشته نزد طاهره به خانه کلانتر مى‌فرستاده و از طريق او مکاتبات سرّيه برقرار بوده‌است. فاطمه‌خانم تعريف کرده که روزى طاهره از نردبام بالا مى‌رفته تا به اطاق خويش رسد و رنج فراوان برده و محمودخان کلانتر را نفرين کرده‌است (صفحات ١٣ _ ١٢).

٤ _ تاريخ سمندر. صفحه ٣٦٩.

٥ _ اين غزل را برخى از طاهره دانسته‌اند ولکن بشرحى که در گفتار سوم اين کتاب‌‌آثار جناب طاهره‌‌‌آمده‌است از او نيست و طاهره گاه غزل مورد بحث را براى بيان سوز و اشتياق درون خويش زمزمه مى‌کرده‌است.

٦ _ هدايت. مجمع‌الفصحاء جلد نخست، صفحه ١٢.

٧ _ جناب اشراق‌خاورى (در کتاب گنج شايگان، صفحه ٣٦) عقيده دارد که محلّ نزول لوح فتنه شهر بغداد است. ولکن قرائن موجود در لوح نشان مى‌دهد که پس از ايّام رضوان و پيش از ايّام انفصال يا فصل اکبر در ادرنه از قلم اعلی نازل گرديده‌است. مراد از ايّام ظهور فتنه و ايّام شداد در لوح مبارک همين ايّام وقوع تفصيل کبرى در ارض ادرنه است. در لوح فتنه بلزوم امتحان عباد پس از اظهار ايمان اشاره شده و مخالفت ازل و اعوان او با جمال ابهى (من يظهر ظاهر در زمن مستغاث) تصريح گرديده‌است. الواح ديگرى باعزاز شمس‌جهان نازل گرديده که برخى فقرات آن در آثار جناب فاضل مازندرانى آمده‌است. (از جمله رجوع فرمايند به‌:‌اسرارالآثار. جلد چهارم، صفحه ٤٣٨).

٨ _ براى آگاهى از محتواى بخشهائى از اين مثنوى رجوع فرمايند به‌:

الف‌_‌بيضائى، تذکره‌شعراى‌قرن‌اوّل‌بهائى.‌جلدسوم، صفحات ٢٠٢_١٧٧.

ب _ آواره. کواکب‌الّدريّه. جلد نخست، صفحات ١١ _ ٣١٠. مؤلّف کواکب‌الّدريّه چنانکه خود گويد نسخه مثنوى ورقة‌الّرضوان را از دکترمحمّدخان تفريشى (متوفّى بسال ١٣٣٩ هجرى قمرى برابر با ١٩٢٠ ميلادى) فرزند ميرزاحسين‌خان منجّم تفريشى اخذ کرده‌است.

٩ _ مستند به اطّلاعات اکتسابى شخصى از جناب نعمت‌الله ورتا نواده جناب طاهره و برخى از ديگر بستگان طاهره.

١٠ _ از نوشته ميرزايحيى ازل روشن مى‌شود که مادر شاه نيز در صدور حکم قتل طاهره دخيل بوده‌است. رجوع فرمايند به‌: مجمل بديع در وقايع ظهور منيع (پيوست متن انگليسى تاريخ ميرزاحسين همدانى) صفحه ٢٠.

١١ _ براى آگاهى بيشتر از احوال مهدعليا رجوع فرمايند به‌:

الف _ اعتماد‌السّلطنه. خيرات حسان. جلد نخست، صفحات ٩٤ _ ٩٢.

ب _ رجبى. مشاهير زنان ايرانى و پارسى‌گوى. صفحات ٢٩ _ ٢٢٨.

پ _ کحاله. اعلام النّساء. جلد نخست، صفحه ٢٢١.
ت _ لغت‌نامه دهخدا ذيل مهدعليا.
ث _ معيّرالممالک. رجال عصر ناصرى. صفحات ٣٤ _ ٢٣٣.

١٢ _ از جمله رجوع فرمايند به تاريخ جناب سمندر، صفحه ٣٦٨.

١٣ _ ترجمه عبارات از نگارنده سطور است.
١٤ _ رجوع فرمايند به‌:

A - Browne. A Traveller's Narrative. Vol.2 .P. 312.

B - Root . Tahirih. P . 95.
١٥ _ رجوع فرمايند به‌:
Root. Tahirih. P. 95
١٦ _ تذکرة‌الوفاء صفحه ٣٠٩.

١٧ _ نام اصلی ميرزا‌آقاخان، نصرالله بوده‌است. وى در دربار محمّدشاه و ناصرالّدين‌شاه صاحب مقامات بوده‌است. پس از نيل به مقام صدارت و پس از واقعه رمى شاه بخاطر حفظ مقام و شايد جان خويش در کشتار بابيان دخالت نموده‌است. وى سرانجام مورد غضب ناصرالّدين‌شاه قرار گرفت و تبعيد گرديد. مدّتها در يزد تحت نظر بود تا در آنجا در نهايت فلاکت و نااميدى در ١٢٨١ هجرى قمرى (١٨٦٤ ميلادى) درگذشت.

بخش پانزدهم
شهادت جناب طاهره

پس از شهادت حضرت باب آزار و تعقيب اصحاب متوقّف نگشت. بشهادت حضرت عبدالبهاء بيش از چهارهزارتن از بابيان در سالهاى ٦٧ _ ١٢٦٦ هجرى قمرى (٥١ _ ١٨٥٠ ميلادى) در گوشه و کنار ايران بشهادت رسيدند. (١) اين کشتارهاى بيرحمانه همه ناشى از خودکامگى ميرزاتقّى‌خان اميرکبير بود و همچو گمان مى‌نمود که با شدّت عمل جماعت بابيان نابود خواهند گشت. حال آنکه بطلان تصّور او آشکار گشت و پس از شهادت حضرت باب و اصحاب مظلوم، امر بديع در قلوب نفوس تازه ديگرى از ايرانيان نفوذ يافت.‌(٢) ميرزاتقّى‌خان که از صدور دستور قتل حضرت باب پشيمان گشته بود و زمان قتل خويش را نيز نزديک مى‌ديد تلاش مى‌نمود که ميان دولتيان و بابيان الفتى ايجاد نمايد. اين بود که با جمال ابهى ملاقات نمود ولکن ديگر دير بود و تلافى مافات ميّسر نبود. جمال ابهى در اوائل شعبان سال ١٢٦٧ هجرى قمرى (جون ١٨٥١ ميلادى) عازم کربلا شدند و هنوز در کربلا بودند که خبر قتل اميرکبير بديشان رسيد. حدود سه ماه و نيم پس از قتل اميرکبير عازم ايران بودند که نامه‌اى از ميرزاآقاخان نورى که بتازگى بجاى ميرزاتقّى‌خان صدراعظم ايران گشته‌بود دريافت فرمودند. در آن نامه از محضر مبارک تقاضاى ملاقات و گفتگو کرده‌بود. ميرزاآقاخان نيز در آغاز صدارت خويش تصميم گرفت که ميان بابيان و دولتيان التيام دهد و تصّور مى‌نمود که بهترين طريق ايجاد اين التيام مذاکره با حضرت بهاء‌الله است که بحقيقت رئيس بابيان‌اند. حضرت بهاء‌الله در ماه رجب سال ١٢٦٨ هجرى قمرى (اپريل _ مى ١٨٥٢ ميلادى) به طهران مراجعت فرمودند.

در ايّامى که حضرت بهاء‌الله در کربلا تشريف داشتند چندتن از بابيان در شهر طهران گردهم آمده مشورت در نحوه انتقام از مسؤولان شهادت حضرت باب مى‌نمودند. اين گروه از اصحاب تصّور بل يقين داشتند که شخص ناصرالّدين‌شاه (علاوه بر اميرکبير که بتازگى مقتول گرديده‌بود) در آن واقعه هائله مقصّر و منشأ همه بلاياى وارده بر اصحاب و شهادت هزاران تن از مؤمنين مظلوم و معصوم است. بانى اين گردهمائى جناب ملاّشيخعلی ترشيزى ملقّب به عظيم بود. عظيم مردى شجاع و جسور بود و همواره مى‌کوشيد تا بنحوى وسائل رهائى حضرت باب را از سجن آذربايجان فراهم نمايد و پس از شهادت آن حضرت خيال انتقام از اميرکبير و شاه ايران داشت. لذا نقشه قتل شاه را طرح و چندتن بابى ديگر و از جمله سليمان‌خان تبريزى را با نقشه خود موافق نمود. جناب فاضل مازندرانى در مجلّد چهارم ظهورالحقّ (خطّى) در خصوص طرح جناب عظيم و حوادث آن ايّام چنين مى‌نويسد‌: ‌‌... شيخ‌عظيم پس از شهادت ربّ اعلی استقرار در طهران جست و بابيّه در حولش مجتمع شدند و در چنان موقع پر از خطر که عمّال دولت پيوسته در تعقيبشان بودند اجتماعات مخفيّه تأسيس کردند و از جهت مظالم دولت و قتل و غارت و حبس اصحاب و احباب سخت در هيجان و آشفته شدند و ميرزايحيى ازل نيز شيخ عظيم را همى تأئيد کرده بلقب سلطان منصور بيان تشهير نمود و اطاعتش را فرض خواند و بهمه نقاط ايران پنهانى نوشته رسول فرستادند و متهوّرين بابيّه را در طهران مجتمع نمودند تا شيخ را در انجام مقصود خطيرش که مستند بمفهوم بيانات ربّ اعلی مى‌کردند مساعدت کنند. لاجرم عدّه‌اى از مهمّين اين طائفه که از تعرّضات عمّال دولت بسوى مرکز گريختند و يا از چنگ ظالمين نجات يافته در مرکز مقرّ گرفتند و يا خود حسب اشتياق لقاء بزرگان اين طائفه عازم پايتخت گشتند و يا بالاخره براى نصرت سلطان منصور بدانسو شتافتند در طهران اجتماع نمودند و از آن جمله حسين‌جان ميلانى سابق‌الّذکر شورى عجيب و هوسى غريب در دلها و سرها افکند چنانکه خون در عروق جمعيّت مى‌جوشيد و او را در غايت خضوع و خشوع مى‌ستودند و جمعى از مشاهير بابيّه امثال حاجى‌سليمان‌خان تبريزى، ميرزاسليمانقلی نورى، ملاّعبدالکريم قزوينى، حاجى ميرزاجانى کاشانى، لطفعلی‌ميرزا شيرازى و غيرهم در آن مجامع بودند و بخانه حاجى‌سليمان‌خان در شهر و يا در دز آشوب و در دربند شميران و غيرها انجمن تأسيس مى‌گشت. و در آن هنگام که نيران فتنه در شرف التهاب بود از سران اين طائفه فقط قرّة‌العين در خانه محمودخان کلانتر و آقاسيّدحسين کاتب يزدى در انبار طهران مى‌زيستند‌‌‌ (صفحات ٦٢ _ ٦١). جناب فاضل بنقل از متن اصلی تاريخ جناب نبيل زرندى در همان مجلّد چهارم ظهورالحقّ (خطّى) مى‌نويسد جناب ميرزاموسى کليم که در آن احوال تلاش مى‌نمودند که بابيان مذکور را از اجراء طرح حمله به شاه باز دارند از رفتار برخى از آنان خصوصاً حسين ميلانى بسيار مکدّر گشته‌اند و متأسّفانه در تفريق آن جماعت توفيق نيافته‌اند‍(صفحات ٦٤ _ ٦٢). بفرموده حضرت عبدالبهاء هوى و هوس ميرزايحيى ازل، سيّدمحمّداصفهانى و ملاّجعفر نراقى نيز در وقوع حادثه رمى شاه تأثير کلّى کرده و ‌‌صفحه تاريخ آن ايّام را تيره و تار و ذيل اطهر امر را آلوده‌‌‌نموده‌است. (٣) بارى جناب عظيم پس از مراجعت حضرت بهاء‌الله از کربلا طرح خود را مبنى بر نقشه قتل شاه بعرض آن حضرت رسانيد. حضرت بهاء‌الله او را با سخنان قاطع از اجراء طرح برحذر داشتند و عواقب شوم چنين قصد و طرحى را دقيقاً بدو خاطرنشان فرمودند. ولکن عظيم با آنکه ارادت و اعتقادش به حضرت بهاء‌الله عميق بود بانذار مبارک گوش ننمود و نمود آنچه نمود. چندتن از بابيان غير مسؤول تحت تأثير افکار او حتّى بى‌آنکه با وى مشورت نمايند در صبح روز بيست و هشتم شوّال سال ١٢٦٨ هجرى قمرى (پانزدهم آگست ١٨٥٢ ميلادى) در نياوران با سلاح گرم و شمشير به ناصرالّدين‌شاه حمله نمودند. عناصر اصلی اين حمله صادق تبريزى و فتح‌الله حکّاک قمى بودند. البتّه شاه نجات يافت و جز خراشى چند در بدن آسيب کلّى نديد. بفرموده حضرت عبدالبهاء در مقاله شخصى سيّاح پس از حدوث واقعه رمى شاه ‌‌‌بغتتاً قيامتى برپا شد‌‌‌ (صفحه ٥٥). ميرزاآقاخان نورى صدراعظم که از وحشت مى‌لرزيد بى‌درنگ در کنار شاه قرار گرفت و دستور داد که قواى سواره و پياده دولتى اطراف قصر شاه را احاطه نمايند. طبل‌ها و شيپورها بصدا درآمد. بدستور اردشير‌ميرزاحاکم طهران دروازه‌هاى شهر بسته و در همه گذرها و خيابانها مراقب گماشته شد. خيلی زود آثار و عواقب وحشتناک اين واقعه آشکار گشت. عدّه کثيرى از اصحاب دستگير و اسير زندان و زنجير گرديدند. صدها تن از بابيان مظلوم و معصوم و از جمله گروهى از برجسته‌ترين اصحاب (در طهران و ديگر بلاد ايران) چون سليمان‌خان تبريزى، سيّدحسين کاتب يزدى، ملاّعبدالکريم قزوينى (ميرزااحمد) و شيخ‌علی عظيم جام شهادت سرکشيدند. نفوسى را شمع‌آجين نمودند. چشمان گروهى ازمظلومان را از حدقه درآوردند. پاره‌اى از آنان را با داس و ارّه پاره پاره نمودند. برخى را خفه کردند. گروهى را دم توپ نهادند. بر سينه‌ها و پاهاى برخى از آنان ميخ کوبيدند. عذابى نبود که بر آنان وارد نياورند. با اين حال اصحاب کوه استقامت و مظهر عشق و وفاء بوده با نهايت شادمانى به ميدان شهادت گام مى‌نهادند. جمال ابهى در اين واقعه هائله متّهم بدخالت و توطئه شدند و چهارماه در سياه‌چال طهران مسجون و معرض انواع محن و بلايا گرديدند. اگرچه ابداً دخالت و گناهى نداشتند و اين امر پس از چهارماه وسيله محاکم صالحه احراز گرديد زيرا متجاسران بابى در نهايت نادانى براى قتل سلطان ابزارى بکار برده‌بودند که کارگر نبود و مثبت خودسرى آنان بود. (٤) واقعه رمى شاه همانگونه که از پيش گفتيم شهادت جناب طاهره را تسريع نمود. ميرزاآقاخان نورى که قبلاً در ايّام حيات حضرت باب اظهار موافقت با امر بديع نموده و وعده حمايت از اصحاب داده بود و برخى از منسوبانش مؤمن به حضرت باب بودند از ترس جان و بجهت حفظ مقام خويش اقدام به اعدام بابيان نمود و مبتکر نحوه قتل آنان شد و هريک از اصحاب بنوعى معدوم گشتند. وى در نظر داشت که طاهره را به تبرّى از امر بديع وادار نمايد. اين بود که نمايندگان خويش را براى مذاکره و غلبه بر وى به خانه کلانتر فرستاد. از جمله از دو تن علماى طراز اوّل طهران، ملاّعلی کنى و ملاّمحمّد اندرمانى خواست که به خانه کلانتر بروند و طاهره را مجاب نمايند. آنان در هفت جلسه متوالی با طاهره به مباحثه و مناظره پرداختند. (٥) ولکن عاقبت محکوم گرديدند و فتواى قتل آن نابغه دوران را صادر نمودند.

ملاّعلی کنى(١٣٠٦ _ ١٢٢٠هجرى قمرى برابر با ٨٨_ ١٨٠٥ ميلادى) نخست در زادگاه خود ‌‌کن‌‌‌تحصيل مقدّمات نمود و در بيست سالگى به عراق رفت و سالها نزد شيخ‌محمّدحسن نجفى، سيّدابراهيم موسوى قزوينى و جناب شيخ‌مرتضى انصارى تلّمذ نمود. وى از مشاهير مجتهدين طهران بود و ثروتى سرشار اندوخته بود. اهل ديوان او را ‌‌‌رئيس‌المجتهدين‌‌‌مى‌ناميدند. ملاّعلی بسيار مورد توجّه ناصرالّدين شاه بود و هم او بود که با تنى چند از مجتهدين طهران از سوى شاه مأمور پاسخگوئى به لوح مبارک سلطان گرديد ولکن طفره رفت. علاوه بر جناب طاهره برخى از ديگر مظلومان بفتواى مجتهد مذکور جام شهادت سرکشيدند. ذکر ستمهاى او در الواح جمال ابهى و حضرت عبدالبهاء بکرّات آمده‌است. حضرت بهاء‌الله در يکى از الواح خطاب به او مى‌فرمايند که حضرت رسول اکرم از ظلم وى گريان است. (٦) شرح احوال او در تأليف خودش توضيح‌المقال (٧) و کتب شرح احوال علماء شيعى ايران (٨) آمده‌است. چنانکه معروف است ملاّعلی عمرى مقام روحانى را وسيله جمع مال و نيل به آمال خويش کرده‌است. (٩) سيّدصادق مجتهد در طهران او را ملاّعمرکنى مى‌خوانده و اين نام نزد دشمنان ملاّعلی بسيار مورد پسند بوده‌است. (١٠)

امّا ملاّمحمّد اندرمانى، محمّدحسن‌خان اعتماد‌الّسلطنه در خصوص او در کتاب‌المآثر و الآثار (مجلّد نخست، صفحه ٢٠٦) مى‌نويسد‌: ‌‌‌از درجه نخستين مجتهدين بود به بسط يد و نفاذ امر و قبول کلمه امتيازى بيّن داشت و از اين جهت مدرسه فخريّه طهران مدّتها بدست وى بود. الحقّ مشاراليه انعم الله برضوانه عليه در ترويج شرع و اغاثه ملهوفين و قضاء حاجات مسلمانان و فصل خصومات از روى قوانين اسلام و موازين مذهب حقّ به عمر خود کوتاهى نکرد و غالباً بر کافّه علماء دارالخلافه رياست و تقدّم داشت. نوّرالله مرقده. و اندرمان قريه‌ايست از رى‌."

در احيانى که نام بابى بر کوه نهاده مى‌شد از وحشت نابود مى‌گرديد طاهره جاودانه در نهايت شجاعت برّد اتّهامات وارده بر حضرت باب و توجيه تعاليم مبارکه آن حضرت پرداخت و ملاّعلی کنى و ملاّمحمّد اندرمانى را محکوم و منکوب نمود. ايادى امرالله جناب ميرزاحسن اديب طالقانى در رساله شرح حيات جناب طاهره در اين خصوص مى‌نويسد‌: ‌‌از دو نفر خانمهائى که بسيار در خانه کلانتر مراوده داشتند شنيدم که در ايّام حبس قرّة‌العين، کلانتر براى پسرش چند روز بزم عروسى چيده بود و جميع اسباب عيش فراهم و هر روز طبقه‌اى از خانمهاى مملکت دعوت مى‌شدند. همين که بزم آراسته مى‌شد چون قرّة‌العين زبان مى‌گشود تمام از لوازم عيش منصرف مى‌شدند و محو و مات و حيران طلاقت زبان و حسن بيان او مى‌شدند. بنحوى که کسى باسباب طرب و عيش التفاتى نمى‌نمود و شيفته گفتار و کردار او بودند و تعجّب مى‌کردند چنين زنى چگونه کافر مى‌شود. خلاصه همان قسم مشغول بود تا وقتى که به ناصرالّدين‌شاه بعضى از بابيها تير انداختند و جميع اين طايفه در معرض خطر افتاده و جمعى را بتفصيلی که در تواريخ مذکور است بقتل رساندند و جناب قرّة‌العين که زياده از يک سال بود که در خانه محمودخان کلانتر محبوس نموده بودند حکم باعدام ايشان صادر شد. چون شاه و صدراعظم سرّاً اطّلاع و آگاهى بر خلوص و محبّت اغلب خواتين محترمه خاندانهاى بزرگ داشتند علی‌هذا چنان تصّور کردند که هرگاه بى‌مقدّمه حکم قتلش داده شود يک دفعه شورش سختى ازمخدّرات حرم‌ها برخيزد که جلوگيرى ممکن نباشد. علی‌هذا حکم شد که حاجى‌ملاّعلی کنى و حاجى‌ملاّ‌ميرزامحمّد اندرمانى که اعلم و اشهر علماى طهران بودند با او صحبت و مباحثه نمايند و آنچه فتوى دهند در حقّش مجرى شود. چند مجلس آن دو عالم بزرگ در همان خانه محمودخان حاضر شدند و در هر مجلس مباحثات بسيار نمودند. بنوعى که حضرات عاجز مى‌شدند. ولکن چون بطلان طريقه او را يقين داشتند عاقبت حکمى نوشتند که اين زن ضالّه و مضلّه است و قتلش واجب و لازم. چون اين حکم بدست دولت افتاد اوّلاً مضمون آنرا با مقدارى اکاذيب و مفتريات در بين زن و مرد شايع نمود و بعد در قتلش مبادرت کردند. با وجود آن شيوعات از ترس در شب پنهانى بقتلش رساندند.‌‌‌(١١)

نيکلاى فرانسوى در فصل دوازدهم کتاب خود ‌‌‌سيّدعلی‌محمّدباب‌‌‌که اختصاص به شهادت جناب طاهره دارد در خصوص آخرين ايّام حيات او و نيز مذاکراتش با ملاّعلی کنى و ملاّمحمّد اندرمانى مى‌نويسد که طاهره پس از مسجونيّت در خانه کلانتر (١٢) با نفوس بسيارى ملاقات کرد و به آنان گوشزد نمود که آئين جديد به زنان آزادى مخصوص بخشيده‌است. بدين‌سبب در بسيارى از خانه‌ها در خصوص مقام زن گفتگو مى‌گرديد و غالباً مردان مغلوب مى‌شدند (صفحه ٤٧٧ ترجمه فارسى). نيکلا سپس مى‌نويسد‌: ‌‌البتّه اگر ميرزاآقاخان نورى بصدارت نرسيده‌بود اين مباحثات بطول مى‌انجاميد. اين صدراعظم جديد به حاجى‌ملاّ‌ميرزامحمّد اندرمانى و حاجى‌ملاّعلی کنى امر کرد بروند نزد او و به آزمايش عقايدش بپردازند. مابين اين دو مجتهد و قرّة‌العين هفت جلسه صحبت واقع شد. قرّة‌العين با نهايت عشق و علاقه مباحثه مى‌کرد و بثبوت مى‌رساند که باب امام موعود و منتظر است. مدّعيانش به او مى‌گفتند که بموجب اخبار، امام موعود بايد از جابلسا و جابلقا بيايد و او با کمال تشدّد به آنها جواب مى‌داد که اين خبر کذب است و نويسندگان جعل کرده‌اند. ابداً چنين شهرهائى در روى زمين نيست و اين افسانه‌ها از جمله موهوماتى است که شايسته مغزهاى ناخوش است. مذهب جديد را تشريح مى‌کرد و حقايق را از آن استخراج مى‌نمود ولی هميشه بهمان مدرک جابلقا بر مى‌خورد. بالاخره صبر و حوصله‌اش تمام شده گفت دلائل شما مانند دلائل بچّه نادان و ابلهى است. تا کى شما پاى‌بند اين اکاذيب منافى با عقل هستيد‌؟ پس کى افکار خود را متوجّه شمس حقيقت خواهيد کرد‌؟ حاجى‌ملاّعلی از اين توهين رنجيده بلند شد و رفيق خود را در دنبال کشيده و گفت بيش از اين نمى‌توان با اين کافر مباحثه کرد. رفتند بمنزل يکى از اين دو و حکمى نوشتند که ارتداد و امتناع از توبه‌اش محقّق است و بايد بنام قرآن محکوم بقتل باشد‌‌‌(صفحات ٧٨ _ ٤٧٧ ترجمه فارسى). آنچه نيکلا مى‌نويسد اگرچه بسيار ساده و ابتدائى است ولکن گوياى محتواى سخنان دو مجتهد مذکور و قوّت استدلال جناب طاهره است. جان کلام همانست که حضرت ولىّ‌امرالله (در God Passes By صفحه ٧٤) مى‌فرمايند که طاهره با کمال اشتياق و بى‌خوف و احتياط در هفت جلسه باثبات دعاوى حضرت باب و بيان خصائص تعاليم و احکام مبارکه آن حضرت پرداخت.

بر پايه برخى از روايات که به اقوال منسوبان طاهره مستند است (١٣) و نگارنده نيز در جريان پژوهش از خويشان طاهره شنيده‌است پيش از شهادت طاهره شاه مجّدداً با او بمنظور تشويقش بر تبرّى ملاقات کرده ولکن ثمرى نداشته‌است. زيرا طاهره عاشق بى‌قرار امر بديع و اصل شجره الهيّه و بى‌اعتناء به نصيحت محتسب و شيخ و شاه بوده‌است.

خال بکنج لب يکى طرّه مشکفام دو
واى به حال مرغ دل دانه يکى و دام دو
محتسب‌است وشيخ‌ومن‌صحبت‌عشق‌درميان
از چه کنم مجابشان پخته يکى و خام دو

شاه نيز فرمان قتل طاهره صادر کرده‌است. اين نکته مستند به نصوص مبارکه است. حضرت عبدالبهاء در يکى از خطابات مبارکه در اين خصوص مى‌فرمايند‌: ‌‌‌تا آنکه شاه حکم بقتل او نمود‌‌‌. (١٤) بديهى است صدور فرمان قتل پس از واقعه رمى شاه بوده‌است. زيرا حضرت عبدالبهاء مى‌فرمايند‌:

‌‌تا آنکه حکايت شاه واقع شد فرمان بقتل او صادر". (١٥) اينکه ايادى امرالله جناب مارثاروت نوشته‌است که قتل طاهره بدون اطّلاع شاه بوده‌است (١٦) باتوجّه به بيانات حضرت عبدالبهاء بايد تعديل شود. شايد مراد نامبرده (که البتّه نظر او مبتنى بر اقوال منسوبان طاهره بوده) از عبارت ‌‌‌بدون اطّلاع شاه‌‌‌عدم اطّلاع شاه از قتل طاهره بدان سرعت و در فرداى روز ملاقات بوده‌است. بهرحال در روز ملاقات شاه و طاهره نامبرده مجدّداً به طاهره تکليف نموده که از امر بديع تبرّى نمايد و طاهره در پاسخ آيه قرآن شريف را زيارت کرده که مى‌فرمايد‌:

‌‌‌لکم دينکم ولی دين‌‌‌(سوره کافرون، آيه ششم). شاه مدّتى بفکر فرو رفته و سکوت نموده و سپس اطاق را ترک کرده‌است. (١٧)

روز شهادت طاهره دقيقاً معلوم نيست. يکى از نويسندگان ايرانى، عبدالرّفيع حقيقت (رفيع) ضمن بيان احوال طاهره شهادت او را در روز اوّل ذوالقعده سال ١٢٦٨ هجرى قمرى مى‌داند. (١٨) در کتاب ‌‌‌قرّة‌العين‌‌‌که ازليان بمناسبت يکصدمين سال شهادت جناب طاهره منتشر کرده‌اند روز شهادت نامبره بيست و نهم ذوالقعده ١٢٦٨ هجرى قمرى تصريح شده‌است. اين تاريخ با چهاردهم سپتامبر ١٨٥٢ ميلادى برابر است. با توجّه به مدارک موجود اين تاريخ مبنائى ندارد. ايادى امرالله جناب مارثاروت در کتاب طاهره Tahirih شهادت جناب طاهره را در آگست ١٨٥٢ نوشته‌است (صفحه ٩٦). پروفسور براون نيز شهادت طاهره را در ماه آگست مى‌داند. (١٩) جناب محمّدعلی ملک‌خسروى نيز در مجلّد سوم تاريخ شهداى ايران همين نظر را ابراز کرده‌است (صفحه ٢١٤). (٢٠) از مدارک موجود روشن مى‌شود که شهادت جناب طاهره چند روز پس از تيراندازى به ناصرالّدين شاه و در همان ماه آگست واقع گرديده‌است. از توضيح حضرت ولىّ‌امرالله در زيرنويس شماره يک صفحه ٦٢٨ ترجمه انگليسى تاريخ نبيل زرندى The Dawn Breakers نيز اين نکته کاملاً مستفاد مى‌شود. زيرا روز سوم پس از شهادت طاهره را داخل در ماه آگست دانسته‌اند. امّا بيان ديگر حضرت ولىّ‌امرالله در يکى از توقيعات مبارکه روشن‌تر است و تصريح مى‌نمايد که جناب طاهره اندکى پيش از مسجونيّت حضرت بهاء‌الله در سجن طهران بشهادت رسيده‌است. (٢١) بايد توجّه داشت که حضرت بهاء‌الله روز شانزدهم آگست عازم اردوى شاهى شده و نخست در خانه همشيره مبارک نساء‌خانم در زرکنده ورود فرموده و اندکى پس از ورود بازداشت و سه روز بعد (٢٢) در نوزدهم آگست در سجن طهران محبوس گشته‌اند. از جمله مدارک ديگر که شهادت جناب طاهره را در ماه آگست اثبات مى‌کند گزارش‌هاى دو سفير انگلستان و روسيّّه در طهران است، شاهزاده دالگورکف (دالگوروکى) سفير روسيّه در طهران در نامه موّرخ بيست و سوم آگست ١٨٥٢ خود به سينياوين Seniavin خبر شهادت جناب طاهره و چندتن بابى ديگر را اينگونه مى‌نويسد‌: ‌‌مدّتها بود که يک زن بابى تحت سرپرستى محمودخان کلانتر رئيس پليس طهران در همين شهر زندانى بود. با آنکه محبوس بود هر روز با بسيارى از بابيان ملاقات داشت. او را در حضور آجودان‌باشى در باغى خفه نمودند. بدنهاى چهارتن ديگر را نيز بدونيمه نمودند. هنگامى که در گوشت بدن آنها شمع روشن کرده‌بودند در شهر و خيابانها مى‌گرداندند‌...‌آنها با شکوه مخصوص ابراز شادى مى‌نمودند زيرا يقين داشتند که اين بلايا تاج شهادت بر سرشان مى‌نهد‌. "(٢٣) شيل Sheil سفير انگلستان در طهران نيز‌در نامه مورّخ بيست‌و دوم آگست ١٨٥٢ خودبه مل‌مزبرى Malmesbury به شهادت طاهره اشاره نموده و مى‌گويد اين بانو‌که نزد‌بابيان‌بعنوان يک نبيّه مورد احترام بوده بدستور شاه‌خفه گرديده‌است.‌(٢٤)‌از‌مدارک يادشده روشن مى‌شود‌که‌شهادت جناب طاهره يقيناً‌در‌فاصله روزهاى پانزدهم‌تا‌بيست و دوم آگست ١٨٥٢ ميلادى و باحتمال قوى اندکى پيش از روز نوزدهم همان ماه واقع شده‌است.

از جناب طاهره تاکنون تصوير واقعى بدست نيامده‌است. تصويرى که خانم جين‌هنريت‌پال راشل ديولافوىJane Henriet Paule Rachel Dieulafo (که در‌فاصله‌سالهاى ٨٧‌_١٨٨٠ در‌ايران و عراق به سير و سفر پرداخته) از طاهره تهيّه و ارائه نموده و در برخى از نشريّات بهائى و غيربهائى آمده‌است تصوير‌حقيقى‌او‌نيست. تصاوير ديگر نيز همه خيالی و غيرواقعى است. جناب ميرزامحمود زرقانى در مجلّد نخست کتاب بدايع‌الآثار (سفرنامه حضرت عبدالبهاء) مى‌نويسد هنگامى که حضرت عبدالبهاء در نيوهمپشاير(دوبلين) آمريکا تشريف داشتند عکسى که يکى از آلمانى‌ها باسم جناب طاهره طبع نموده بود بحضور مبارک تقديم شد فرمودند‌: ‌‌ابداً اصل ندارد.‌(صفحه ١٦٨) وقايع‌نگاران در باب محلّ شهادت طاهره باختلاف نظر داده‌اند. جناب سمندر در تاريخ خويش مى‌نويسد‌:

‌‌شنيده شد که در خانه کلانتر در بالاخانه‌اى منزل به ايشان داده بودند‌...‌و در آن محلّ تشريف داشتند تا زمانى که جهّال به ناصرالّدين‌شاه تير انداختند. در آن وقت بى‌گناه آن وجود مبارک را به ميرغضب‌ها تسليم نمودند و در باغ ايلخانى يا لاله زار خواستند چادر را از سر ايشان بردارند و خفه نمايند راضى نشده‌بودند و همان از روى چادر خفه نموده به چاه انداختند‌.‌‌(صفحه ٣٦٨) ترديد سمندر در باغ ايلخانى يا لاله‌زار قابل توجّه است.

پروفسور براون مى‌نويسد که برخى محلّ شهادت طاهره را باغ لاله‌زار و گروهى باغ کاخ نگارستان دانسته‌اند. (٢٥) جناب ميرزاحسين همدانى در تاريخ خود مى‌نويسد که جناب طاهره را از خانه محمودخان کلانتر به باغ نگارستان بردند و پس از شهادت جسد او را در چاهى در آن باغ افکندند. (٢٦) گوبينوى فرانسوى محلّ شهادت طاهره را ارک طهران نوشته‌است. آنچه گوبينو در خصوص نحوه شهادت طاهره مى‌نويسد در اصول با ديگر متون تاريخى موافقت ندارد. ولکن حاوى چند نکته مهمّ است. وى در کتاب ‌‌‌مذاهب و فلسفه در آسياى وسطى‌‌‌‌در اين باب چنين مى‌نويسد‌:‌‌‌بهرحال همانطورى که قرّة‌العين پيشگوئى کرده‌بود فرداى همان روز او را به نياوران بردند و در حضور شاهزادگان و اعيان و کارمندان عالی رتبه دولتى و محبوسين و مردم متفرّقه با کمال ملايمت و بدون آزار از او خواستار شدند که فقط بگويد من بابى نيستم. امّا او بطورى که از پيش خبر داده‌بود بجاى انکار باعتراف پرداخت و آنچه را که دلخواه او بود بزبان آورد. بنابراين او را به ارک طهران آوردند و روبندى که مدّتى بود از بکاربردن آن دست کشيده‌بود بصورتش آويختند و چون وارد ارک دولتى شدند او را در روى خرمنى از حصير که در خانه‌ها در زير قالی مى‌اندازند قرار دادند و قبل از اينکه آن خرمن را آتش زنند ميرغضبان پارچه کهنه‌اى به گلوى او فرو برده خفه‌اش کردند و جسد او را طعمه آتش نمودند و خاکسترهاى آن را بباد دادند ‌‌ (صفحه ٢٥٢ ترجمه فارسى). از نوشته گوبينو روشن مى‌شود که طاهره را پيش از شهادت به نياوران برده و استنطاق کرده‌اند. اگرچه گوبينو بحضور شاه در اين بازجوئى اشاره نمى‌کند ولکن حضورشاهزادگان را تصريح مى‌نمايد. نکته دوم شهامت بى‌نظير طاهره در اعتراف بحقّانيّت امر بديع است. نکته سوم نحوه خفه‌کردن طاهره است. زيرا مى‌نويسد دستمال را در گلوى طاهره فروبردند. حال آنکه غالب تاريخ نگاران حتّى جناب نبيل زرندى (٢٧) نوشته‌اند که دستمال را دور گردن طاهره بسته او را خفه نمودند. (٢٨) آنچه مسلّم است غلام‌سياه مست عزيزخان سردار دستمال را در دهان طاهره فرو برده و او را خفه نموده‌است. حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء(صفحه ٣١٠) در اين خصوص مى‌فرمايند‌: ‌‌آن سياه‌رو سياه‌دل، سياه‌خو دستمالی در فم مبارکش فرو برد و مخنوق نمود‌‌‌.

اقوال ديگر نيز در باب نحوه شهادت طاهره موجود است (٢٩) که بايد با نصوص مبارکه تطبيق شود. بارى در خصوص محلّ شهادت جناب طاهره نمى‌توان ترديد کرد زيرا حضرت ولىّ‌امرالله بتصريح آن را باغ ايلخانى فرموده‌اند. (٣٠) جناب ابوالفضائل در کتاب کشف‌الغطاء (صفحه ١١٠) مدفن جناب طاهره را باغ ايلخانى واقع در خيابان علاء‌الّدوله مى‌داند. اين خيابان بعداً به فردوسى تسميه شده‌است. باغ ايلخانى در آن زمان در خارج دروازه شهر طهران قرار داشته‌است. (٣١) گويا اين باغ بعداً از املاک سردار اسعد بختيارى شده‌است. (٣٢) نيکلاى فرانسوى در خصوص محلّ شهادت طاهره مى‌نويسد‌: ‌‌در مقابل سفارت انگليس و سفارت ترکيّه ميدان وسيعى بود که از سال ١٨٩٣ ناپديد گرديد. در وسط اين ميدان در امتداد خيابان پنج يا شش درخت با فاصله وجود داشت که محلّ قتل اين زن دلاور بابى را نشان مى‌داد. زيرا که در اين موقع باغ ايلخانى تا آنجا امتداد داشت. در مراجعت من در سال ١٨٩٨ ميدان از ميان رفته و در اطراف آن بناهاى جديد ساخته شده‌بود و من نمى‌دانم که آيا خريدار تازه اين زمين درختانى را که البتّه يک دست مقدّسى کاشته‌بود محترم شمرد يا نه‌.‌‌(٣٣) جناب محمّدعلی ملک‌خسروى، جناب آقايدالله آل ندّاف (عموى والده نگارنده) و نيز استاد فقيد اين عبد جناب فاضل مازندرانى (بنقل از قدماى احباب) ساختمان بانک ملّى شعبه مرکز در خيابان فردوسى را محلّ باغ ايلخانى و مکان شهادت جناب طاهره تصريح مى‌نمودند. محمّدحسين رجبى در پژوهش خويش تحت عنوان مشاهير زنان ايرانى و پارسى‌گوى و در طىّ بيان احوال جناب طاهره (صفحه ١٩٠) محلّ شهادت او را‌‌"باغ ايلخانى" (محلّ فعلی بانک ملّى ايران در خيابان فردوسى)‌‌‌تصريح مى‌نمايد. اينکه برخى نوشته‌اند بقاياى جسد جناب طاهره را هنگام تسطيح باغ ايلخانى به مکان ديگرى انتقال داده‌اند صحّت ندارد. نگارنده بارها از تنى چند از احبّاى قديم (خصوصاً کارمندان بانک ملّى) شنيده‌است که مدفن طاهره نزديک به محلّى است که اينک چاپخانه بانک ملّى مرکز در آن قرار دارد. بهرحال از قرائن بر مى‌آيد که مدفن طاهره در چاه پشت ديوار يخچال بوده‌است (٣٤) و يقيناً در آينده مکشوف خواهد گشت. حضرت عبدالبهاء در لوح مبارک باعزاز جناب حاج‌ابوالقاسم دبّاغ (ناظريان) مى‌فرمايند‌: ‌‌مرقد جناب طاهره در چاه باغى است. آن نيز انشاء‌الله ظاهر و آشکار خواهد شد.‌(٣٥).

نيکلاى فرانسوى در کتاب ‌‌‌سيّد علی‌محمّد معروف به باب‌‌‌بنقل از يکى از زنان خدمتگزار خانه کلانتر در خصوص آخرين روز حيات طاهره چنين مى‌نويسد‌: ‌‌... بالاخره شبى بر حسب معمول از اطاق بيرون آمد. من بيدار بودم. رفت در حياط و تمام بدن خود را شست و برگشت به اطاق و از سرتا پا لباس سفيد پوشيد و در حال زمزمه عطر بخود مى‌زد. هرگز من او را اينطور شاد و بشّاش نديده‌بودم. از تمام زنانى که در اين خانه بودند ديدن کرد و معذرت خواست که اگر زحمتى به آنها داده يا خطائى از او سرزده او را ببخشند و درست مانند کسى که مى‌خواهد مسافرت کند رفتار مى‌کرد. همه از طرز رفتار امروزه او متعجّب شده و از يکديگر مى‌پرسيديم اين رفتار يعنى چه و مقصودش چيست‌؟ چون شب شد چادرى پوشيد و کمر آنرا بست و چارقدى مانند کمربند به کمر بست و بعد چاقچور پوشيد و در حين اشتغال باين کارها بقدرى خندان بود که ما بى‌اختيار بگريه افتاديم. زيرا که ما همه بواسطه مهربانى‌ها و محبّت‌هائى که کرده‌بود او را دوست مى‌داشتيم ولی او با خنده بما گفت: امشب من يک سفر بزرگ و بسيار طولانى خواهم کرد. در همين موقع در خانه را زدند. گفت برويد باز کنيد مرا مى‌خواهند. در باز شد و کلانتر آمد و رفته به اطاق او و گفت بيائيد خانم شما را مى‌خواهند. گفت بلی من مى‌دانم و خوب مى‌دانم بکجا مرا خواهند برد و مى‌دانم نسبت به من چه خواهند کرد‌...‌پس همانطور که لباس پوشيده‌بود با کلانتر بيرون آمد و ما ندانستيم که او را بکجا مى‌برند. فرداى آن روز فهميديم که او را کشته‌اند‌‌‌ (صفحات ٨٠ _ ٤٧٨ ترجمه فارسى).

نيکلا در همان کتاب در خصوص جريان شهادت جناب طاهره بنقل از يکى از برادرزادگان محمودخان کلانتر چنين مى‌نويسد‌:

‌‌وقتى که حاجى‌ملاّميرزامحمّد اندرمانى و حاجى‌ملاّعلی کنى فتواى قتل حوارى بابى را نوشته و براى شاه فرستادند. شاه امر بکشتن او داد. قضيّه محرمانه و فقط دو نفر از کارکنان دولتى مى‌دانستند. چند روزى بود که عموى من امر کرده‌بود که با دقّت مواظب پليس باشم و بتوسّط گشتى‌هاى زياد کاملاً اطمينان داشته باشم که پليس‌ها در سر پست خود حاضرند يا نه و اعلان کردند که هيچ‌کس پس از سه ساعت از شب گذشته حقّ بودن در کوچه را ندارد. در اين شب بمن امر شد که يک دسته پليس را از خانه کلانتر تا باغ ايلخانى رديف قرار دهم. من کسان خود را پنهان کرده‌بودم و به آنها امر دادم که هرکس از اعضاء و کارکنان ما نباشد فوراً دستگير و بکشند. چهارساعت پس از غروب آفتاب کلانتر از من پرسيد که آيا تمام احتياطات لازمه را بجا آورده‌ام يا نه و نظر باطمينانى که باو دادم مرا برد بخانه. تنها در اندرون داخل شد و بلافاصله با قرّة‌العين برگشت و پاکت مهرکرده اى به من داد و گفت بايد اين زن را ببرى به باغ ايلخانى و به عزيزخان سردار تسليم نمائى و رسيد بگيرى. اسبى آوردند قرّة‌العين را سوار کردم. امّا از ترس اينکه مبادا بابيها از واقعه خبردار شوند شنل خودم را روى سر او انداختم که هرکس او را ببيند خيال کند مرد است. با يک مرکب تمام مسلّحى براه افتاديم و در وسط کوچه‌ها مى‌رفتيم. امّا با وجود تمام احتياطات لازمه که بعمل آورده‌بوديم و با وجود قواى مهمّى که ما را احاطه کرده بودند يقين دارم که اگر بما حمله مى‌شد تمام افراد ما فرار مى‌کردند زيرا که بابيها بقدرى ترس و وحشت در توده توليد کرده‌بودند که حدّى بر آن متصّور نبود. همين که داخل باغ شدم نفس راحتى کشيدم. محبوس را در اطاقى گذاردم که در دالان دم درب باغ بود و به سربازان امر کردم بدقّت پاسبان درب باشند. بعد رفتم به طبقه اوّل عمارت براى ديدن سردار. او تنها بود و انتظار ورود مرا مى‌کشيد. نامه را به او دادم. خواند و گفت کسى ملتفت نشد که اسير کيست‌؟ گفتم هيچ‌کس در کوچه نبود. خواهش مى‌کنم رسيد آن را به من بدهيد. گفت نه تو بايد در اجراى قتل حضور داشته باشى بعد رسيد خواهم داد. پيشخدمت ترکى داشت صدا زد. جوانى بود خوش‌صورت. سردار تعريف زيادى از او کرد و گفت. مدّت زيادى است که تو در خدمت من هستى و من بطورى که بايد توجّهى به تو نکرده‌ام. اما من تو را دوست دارم و مى‌خواهم گذشته را تلافى کنم و بتو پاداشى بدهم. عجالتاً بگير اين بيست اشرفى را و هرطور دلت مى‌خواهد خرج کن. عنقريب يک شغل خوبى براى تو تهيّه خواهم کرد. فعلاً اين دستمال ابريشمى را بگير و با اين افسر برو پائين. او ترا به اطاقى خواهد برد که يک زن کافرى درآنجاست و مؤمنين را از طريقه اسلام بر مى‌گرداند. با اين دستمال او را خفه کن. البتّه خدمت خوبى است به خدا مى‌کنى و من نيز بتو پاداش خوبى خواهم داد. پيشخدمت تعظيمى کرد و با من براه افتاد. من او را بردم به اطاق ديدم محبوس بسجده افتاده و دعا مى‌خواند. پيشخدمت جوان به او متوجّه شد که مأموريّت خود را انجام دهد. قرّة‌العين سر از سجده بلند کرده نگاه عميقانه به او کرد و گفت اى جوان حيف است دست تو به آدم‌کشى آلوده شود. نمى‌دانم اين کلام چه تأثيرى در روح اين جوان کرد که مانند ديوانگان پا بفرار گذارد. من هم در دنبال او دويدم و با هم رسيديم نزد سردار. پيشخدمت گفت غير ممکن است که من اين کار را انجام دهم. البتّه مى‌دانم از مرحمت شما محروم خواهم شد و بدست خود اسباب بدبختى خود را فراهم مى‌کنم. مع‌هذا نمى‌توانم به اين زن دست بزنم. عزيزخان با تغيّر او را از پيش خود راند و چندثانيه فکر کرد. بعد يکى از سوارانش را احضار کرد که مدّتى بود مغضوب واقع شده و براى تنبيه به خدمات آشپزى مشغول بود و چون حاضر شد، بطور دوستانه به او تغيّر کرد و گفت خوب‌...‌گمان مى‌کنم تنبيه تو کافى باشد البتّه عاقل شده اى و بعد از اين با فکر کار مى‌کنى و دست از ديوانگى خواهى کشيد و مورد التفات من مى‌شوى. مى‌دانم در اين مدّت خيلی سختى کشيده اى و بتو بد گذشته است بيا اين استکان عرق را بگير و بخور بتو اجازه مى‌دهم. پس از آن دستمال تازه‌اى به او داد و همان امرى که به جوان ترک کرده بود تجديد کرد. با هم رفتيم به اطاق بمحض ورود خود را روى قرّة‌العين انداخت و دستمال را به دور گردنش پيچيد و چندين دفعه بسختى کشيد تا بالاخره نفس او قطع شد. بيچاره زن به زمين افتاد. دوباره يک زانويش را پشت او گذارده و دستمال را با تمام قوّت کشيد و مثل اينکه از عمل خود مى‌ترسيد و مهلت جان‌دادن به او نداد و بفوريّت جسدش را بلند کرده و برد تا عقب ديوار يخجال و در حالتى که هنوز کاملاً جان نسپرده‌بود در چاه انداخت. سردار نوکران را صدا کرده با عجله چاه را پر کردند که سفيده صبح نزديک بود‌‌‌(صفحات ٨٤ _ ٤٨٠ ترجمه فارسى).

ايادى امرالله جناب ميرزاحسن اديب در خصوص واقعه شهادت جناب طاهره چنين مى‌نويسد‌: ‌‌چون اين فانى در مبادى جوانى که بتحصيل علوم مشغول و حريص در کشف حقائق بودم با آنکه تا آن وقت صدق اين امر بمن واضح نبود بسيار ميل داشتم که از حقيقت آن قضيّه مطلّع باشم. لهذا وقتى با يکى از بنى‌اعمام که با من کمال محرميّت را داشت و مردى ملاّ و صوفى مسلک بود و در سنّ از من بزرگتر، گفتم تو از اين قضيّه چه اطّلاع دارى؟ گفت من نيز اطّلاع صحيحى ندارم لکن بسيار سهل است زيرا که پسربزرگ کلانتر با من دوست و هم‌مسلک است. فلان روز من او را به مهمانى دعوت مى‌کنم شما هم باشيد و از او تحقيق مى‌نمائيم. روز معهود چون مجلس‌ آراسته شد از مشاراليه پرسيدم که واقعه کشتن قرّة‌العين را باختلاف شنيده‌ام البتّه جناب عالی از همه کس باخبرتريد چه که در حبس شما بود. گفت از بعد از ظهر روزى که شب آن کشته مى‌شد مانند کسى که خبرى داشته باشد از بالاخانه بزير آمده خود را تنظيف نموده‌بود و تغيير لباس هم کرده‌بود. از اهل خانه يکان يکان عذر زحمت مى‌خواست مانند مسافرى که در شرف حرکت است با کمال خرّمى و انبساط اوائل غروب بعادت هميشگى در بالاخانه حرکت مى‌کرد و آهسته چيزى تلاوت مى‌کرد و ابداً با کسى صحبت نمى‌داشت تا سه ساعت از شب گذشته که غدغن بليغ بود احدى از منزل خود خارج نشود والاّ مورد سياست است پدرم وارد شد و به من گفت آنچه لازمه احتياط بود کرده ام و بجميع نايب‌ها سپرده‌ام با غلام دلاورها نهايت مراقبت را داشته باشند در جميع گذرها که مبادا آشوبى بشود. تو نيز با کمال احتياط با غلامها اين زن را بايد به باغ ايلخانى برده تسليم سردار کلّ عزيزخان کنى و بايستى تا امر او را که انجام داد بيائى و مرا اخبار کنى که بايد به شاه اطّلاع بدهم. پس از آن برخاست و با من گفت بيا. پس با هم رفتيم همينکه به در بالاخانه رسيديم او را مهيّا ديديم. پدرم به او گفت بفرمائيد که به جائى بايد برويد. فوراً روانه شد. چون به در خانه رسيديم اسب پدرم حاضر بود او را سوار کردند و جبّه خود را بر سر او انداخت که کسى نفهمد آن سوار زن است. پس با جمعى غلام دلاور حرکت کرده همه‌جا رفتيم تا در باغ او را پياده کردند و به يک اطاق تحتانى که مال نوکرها بود او را وارد نمودند. من رفتم بالاخانه خدمت سردار او هم تنها و منتظر بود. پيغام و سلام پدرم را رساندم. گفت کسى در راه مطّلع نشد‌؟ گفتم نه. پيشخدمتى را خواست و از حالش پرسيد که در اين سفر چيزى براى کسان خود فرستاده‌؟ گفت نه. پس يک مشت اشرفى بدست او ريخت. گفت اينها را عجالتاً براى آنها بفرست تا من بعد تلافى کنم و دستمال ابريشمى را که در دست داشت گفت بگير و برو اين زن بابى را که آورده‌اند به گلويش بپيچ که خفه شود که اسباب گمراهى است. او روانه شد منهم با او آمدم. من در اطاق ايستاده او جلو رفت. همين که نزديک شد قرّة‌العين نگاهى به او کرد و عبارتى گفت که ديدم کم کم آن پيشخدمت برگشت. سر بزير انداخت. بترکى با خود چيزى مى‌گفت از در بيرون رفت. من برگشتم به سردار واقعه را گفتم. قهوه خواست و فکرى کرده پس از آن ناظر خود را طلبيد گفت فلان سياه که شرارت مى‌کرد او را خارج نموده و بتو سپردم کجاست‌؟ گفت در آشپزخانه خدمت مى‌کند. گفت او را بگو بيايد پس يک سياه کثيفى با هيئت منکرى وارد شد. گفت ديدى چطور گرفتار شدى. اگر توبه مى‌کنى ديگر شرارت و هرزگى نکنى باز مى‌گويم که بيائى بهمان درجه اوّل خودت مثل سايرين خوش بگذرانى. گفت ديگر من از فرمايش شما بيرون نمى‌روم. گفت بسيار خوب يقين اين مدّت عرق هم زهرمار نکرده‌اى. برو آن اطاق يک پياله زهر مار کن بيا تا بگويم لباس و اسباب تو را بدهند. رفت و برگشت گفت تو باين پهلوانى مى‌توانى يک زن است پائين او را خفه کنى‌؟ گفت بلی و روانه شد. من نيز با او رفتم همين که رسيد چيزى بگردن او انداخته چندان پيچيد که بيحسّ شد و افتاد. پس چند لگد سخت به سينه و پهلوى او زد و فرّاشها آمدند با همان لباس او را برداشته بچاهى که در پشت باغ واقع بود انداختند از سنگ و خاک چاه را پر کردند. پس من به خانه برگشتم و به پدرم تفصيل را نقل کردم‌.‌‌(٣٦) نوشته جناب اديب چون مستند به سخنان پسر کلانتر شاهد عينى شهادت جناب طاهره است از اهميّت بسيار برخوردار است. اگرچه نيکلا نيز يقيناً از اطّلاعات جناب اديب استفاده کرده‌است ولکن نوشته‌اش در چند مورد با نوشته نامبره اختلاف دارد. بهرحال هردو نوشته حاوى اطّلاعات مهمّى در باب شهادت جناب طاهره است. امّا جان کلام در بيان حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرة‌الوفاء است. قوله‌الاعلی‌:

... بعنوان خانه صدراعظم او را (طاهره را) از خانه کلانتر برون آوردند. دست و روى بشست و لباس در نهايت تزيين بپوشيد. عطر و گلاب استعمال نمود و از خانه برون آمد. او را به باغى بردند. ميرغضبان در قتلش ترديد و ابا نمودند. غلامى سياه يافتند در حال مستى آن سياه‌رو، سياه‌دل سياه‌خو دستمالی در فم مبارکش فرو برد و مخنوق نمود. بعد جسد مطّهرش را در آن باغ به چاهى انداختند و خاک و سنگ روى آن ريختند. ولی او بنهايت بشاشت و غايت مسرّت مستبشر ببشارات کبرى متوجّه بملکوت اعلی جان فدا فرمود‌...‌‌‌ (صفحات ٢٠ _ ٣٠٩). در بيان ديگرى تصريح مى‌فرمايند به طاهره گفتند زوجه صدراعظم مى‌خواهد او را در باغى ملاقات نمايد لذا با مأموران عازم آن باغ گرديد. در آن باغ برده سياه‌پوستى با دستمال طاهره را خفه کرد و بدنش را در چاهى افکندند. (مفاد بيان مبارک) (٣٧).

اينکه جناب طاهره پيش از شهادت خود را زينت کرده‌بود مستند به بيان حضرت عبدالبهاء‌است. بفرموده مبارک، طاهره‌: ‌‌در عمر خود زينت نمى‌کرد‌...‌ولکن هنگام شهادت خود را زينت نمود.‌‌‌(٣٨) بايد بخاطر داشت که طاهره از خاندان بسيار ثروتمندى بود و زينت‌آلات بسيار داشت ولکن اصولاً از آنها استفاده نمى‌نمود. بتصريح حضرت ولىّ‌امرالله طاهره در بدشت نيز هنگام کشف حجاب زينت کرده‌بود.‍(٣٩) نبيل زرندى نيز در تاريخ خود ضمن توضيح واقعه بدشت مى‌نويسد‌: ‌‌ناگهان حضرت طاهره بدون حجاب با آرايش و زينت به مجلس ورود فرمود.‌‌‌ (٤٠).. در تاريخ نبيل همچنين مذکور گرديده (البتّه بنقل از زن کلانتر) که طاهره پيش از شهادت کاملاً زينت کرده‌بود. (٤١) بنظر نگارنده با استناد به بيان مبارک حضرت عبدالبهاء و بمصداق ‌‌حاجت مشّاطه نيست روى دلارام را‌‌‌طاهره بعلّت زيبائى خيره‌کننده نيازى به آرايش و پيرايش نداشته و تنها هنگام کشف حجاب در بدشت و چندسال بعد در لحظاتى پيش از شهادت زينت کرده‌است.

بارى پس از عرض همه اين نکات و نقل نظر وقايع‌نگاران بهائى و غير بهائى و سرانجام نصّ حضرت عبدالبهاء در خصوص شهادت جناب طاهره بجاست که آنچه جناب نبيل زرندى در اين باب نوشته‌است نقل گردد تا مسک‌الختام شرح حيات اين نابغه دوران باشد. زيرا آنچه نبيل نوشته‌است بالنّسبه جامع و تقريباً مصّوب است. (٤٢) البتّه چند نکته کوچک از تاريخ او در باب شهادت طاهره بايد با محتواى کتاب تذکرة‌الوفاء اثر قلم حضرت عبدالبهاء و کتاب God Passes By اثر حضرت ولىّ‌امرالله تطبيق شود. نبيل زرندى بنقل از برخى از دوستان نزديک زن کلانتر داستان شهادت طاهره را براى نسل‌هاى آينده بخوبى تصوير کرده است. زن کلانتر برخلاف شوهر خويش ارادت شديدى به جناب طاهره داشت و در نقش ميزبان طاهره تا آنجا که امکان داشت و محمودخان دخالت نداشت وسائل راحت طاهره و ملاقات او را با نسوان از شاهزادگان و ديگر بانوان طهران فراهم مى‌نمود. زن کلانتر گفته‌است که در شب پيش از شهادت، طاهره مرا نزد خود احضار نمود. لباس بسيار زيباى سپيدى بتن کرده‌بود. اطاق او از بوى عطرى که استعمال نموده بود چون باغ گل رضوان معنبر بود. به من فرمود خود را براى ديدار محبوبم آماده کرده‌ام. چون اين شنيدم لرزيدم و بشدّت گريستم. با لحن مخصوص به من فرمود چند تقاضا از تو دارم. يکى آنکه پسرت را فردا با من بفرستى که ناظر صحنه شهادت من باشد. به او بسپار مراقبت کند که مأموران شهادت لباس از تن من بيرون نياورند. ديگر آنکه به او بگو به مأموران بگويد بدن مرا پس از شهادت در ميان چاهى افکنند و آنرا با خاک و سنگ انباشته سازند. سوم آنکه پس از شهادت من زنى نزد تو مى‌آيد اين بسته را که بتو مى‌سپارم به وى بده. چهارم آنکه از اين هنگام به بعد به احدى اجازه مده که به اطاق من بيايد. مى‌خواهم با محبوب آسمانى خويش راز و نياز نمايم و تا ساعت شهادت روزه دار باشم. در را ببند تا آنگاه که ترا صدا کنم. از تو تمنّا دارم که راز شهادت خود را که به تو گفته‌ام با احدى در ميان نگذارى. من در اطاق طاهره را بستم و به اطاق خود برگشتم. محزون و دلخون بودم. انديشه شهادت طاهره خواب از چشمانم ربوده‌بود. در حقّ او دعا مى‌کردم. آن شب و روز بعد چندمرتبه نزديک در اطاق او رفتم و ساکت ايستادم. شنيدم طاهره با نواى دل‌انگيزى بنماز و راز و نياز با خداوند بى‌انباز مشغول است. آنچه طاهره از من خواسته بود انجام دادم. پيغام او را به پسرم دادم چهارساعت پس از غروب آفتاب هنگامى که شوهرم در خانه نبود مأموران عزيزخان سردار در زدند. پسرم در را باز کرد. مأموران براى بردن طاهره آمده‌بودند. چون در اطاق طاهره را باز کردم ديدم چادر بسر کرده در اطاق قدم مى‌زند و کاملاً آماده رفتن است. تا مرا ديد در آغوش کشيد و بوسيد و صندوقچه‌اى را با کليددان به من داد و گفت اين را براى يادگار بتو مى‌دهم که هرهنگام در آن را باز کنى و اشياء موجود در آن را ببينى بياد من افتى. طاهره وداع نمود و همراه پسر من از خانه خارج گشت. آن دو و فرّاشان سوار اسب شده رفتند. سه ساعت بعد پسرم در حالی که اشک از چشمانش سرازير بود به خانه بازگشت. گفت که چون به باغ ايلخانى رسيديم ديديم سردار و معاونانش بنهايت درجه مستند و صداى قهقهه آنان بلند است. سردار در همان حال مستى دستور داد طاهره را خفه نمايند وجسدش را در چاه افکنند. (٤٣) بروايت نبيل زرندى پسر کلانتر براى مادرش چنين حکايت کرده‌است‌: ‌‌وقتى که به درب باغ رسيديم حضرت طاهره پياده شده به من فرمود نمى‌خواهم با سردار روبرو شوم. تو واسطه بين من و سردار باش. از قرارى که مى‌بينم آنها مى‌خواهند مرا خفه کنند. چندى قبل براى همين مقصد و چنين وقتى دستمال ابريشمى تهيّه کرده‌ام. آن را بتو مى‌دهم و رجاء دارم بروى و آن مست مدهوش را راضى کنى که مرا با اين دستمال خفه کند. من نزد سردار رفتم. ديدم در نهايت درجه مستى است. چون مرا ديد فرياد کشيد خوشى ما را از بين مبر و عيش ما را مکدّر مساز. برو بگو آن زن بدبخت را ببرند خفه کنند و در ميان چاه بيندازند. من از شنيدن اين سخن و صدور اين فرمان حيرت کردم و ديدم ديگر جاى گفتگو نيست. لذا نزد دونفر از نوکرهاى سردار که با آنها آشنا بودم رفتم و دستمال طاهره را به آنها دادم. آن دونفر مطابق ميل طاهره رفتار کردند. همان دستمال را دور گردنش پيچيدند و او را خفه کردند. فوراً نزد باغبان رفتم و براى دفن جسد طاهره محلّى از او خواستم. گفت چاهى تازه کنده‌ايم و هنوز تمام نشده و براى اين منظور خوبست. فوراً با کمک ديگران جسد طاهره را در آنجا افکنديم و آنرا همانطور که گفته بود با خاک و سنگ انباشتيم‌...‌من از شنيدن اين واقعه که پسرم برايم نقل کرد گريان شدم و از شدّت تأثّر بيهوش روى زمين افتادم. چون بهوش آمدم ديدم پسرم هم مانند من متأثّر است و در بستر خود افتاده گريه مى‌کند و چون مرا بشدّت متأثّر ديد گفت گريه نکن اگر پدرم گريه ترا ببيند ممکن است براى حفظ مقام و رتبه خود ما را ترک کند و قطع رابطه نمايد و نزد شاه مرا و ترا متّهم کند و گرفتار دشمن خونخوار شويم و شاه به اعدام ما فرمان دهد. مادام که ما بابى نيستيم و به امر باب ايمان نداريم چرا خود را بهلاکت و مصيبت اندازيم. فقط من و تو بايد سعى کنيم که هرکس از طاهره بدگوئى کرد دفاع کنيم و محبّت او را در قلب خود مستور داريم‌.‌‌(٤٤) بروايت نبيل زرندى زن کلانتر گفته است که سه روز پس از شهادت طاهره زنى با همان نام و نشان که طاهره گفته بود نزد من آمد و بسته امانتى طاهره را بدو دادم و ديگر آن زن را هرگز نديدم. (٤٥) برخى از وقايع‌نگاران عقيده دارند که اين بانو شاهزاده شمس‌جهان متخلّص به فتنه بوده‌است. (٤٦) زن کلانتر پس از شهادت طاهره صندوقچه اهدائى او را باز نمود. در آن صندوقچه يک شيشه عطر کوچک، يک تسبيح (سُبجه) يک گردن‌بند از مرجان و سه عدد انگشترى از فيروزه و عقيق يافت. (٤٧) يادگار شيرزنى که در طهارت و تقوى، در دانش و بينش و ذکاء و نيز در مراتب حقّ‌پرستى و جانبازى در ميان نسوان عصر خويش بل در تاريخ قيام نسوان بجهت کسب آزادى بى‌نظير بود. زنى که نصّ حقّ و تاريخ او را طاهره جاودانه خوانده‌است. اين‌چنين ملاّعلی کنى و ميرزامحمّد اندرمانى فتواى قتل طاهره دادند. شاه نيز چنانکه قبلاً آمد روز پيش از شهادت فتواى قتل صادر نمود. اين بود که فرداى آن روز طاهره مست از باده جام الست در مذبح عشق حاضر گشت و به محبوب خويش پيوست.

عشق علم کوفت بويرانه‌ام داد صلا بر در جانانه‌ام

باده حقّ‌ريخت به پيمانه‌ام از خود و عالم همه بيگانه‌ام

حقّ طلبد همّت والاى من
ساقى ميخانه بزم الست ريخت‌بهرجام‌چوصهبا زدست

ذرّه‌صفت‌شد‌همه‌ذرّات‌پست باده زما‌مست شد‌و‌گشت‌هست

از اثر نشئه صهباى من
عشق بهرلحظه ندا مى‌کند بر همه موجود صدا مى‌کند
هرکه هواى ره ما مى‌کند گر حذر از موج بلا مى‌کند
پا ننهند بر لب درياى من
زيرنويس بخش پانزدهم
شهادت جناب طاهره
١ _ مقاله شخصى سيّاح. صفحه ٥١.
٢ _ مأخذ بالا. صفحات ٥٢ _ ٥١.
٣ _ زرقانى. بدايع‌الآثار. جلد دوم، صفحه ٣٣٦.

٤ _ براى مطالعه تفصيلی واقعه رمى شاه از جمله رجوع فرمايند به کتاب ‌‌حضرت باب‌‌‌تأليف نگارنده سطور ذيل همين عنوان (صفحات ٦٤٠ _ ٥٩٠).

٥ _ .God Passes By صفحه ٧٤.

٦ _ برخى از فقرات لوح مبارک چنين است‌: ‌‌قد نزّل لملاّعلی کندى الّذى يحکم فى‌الطّاء هوالبّطاش ذوالبأس الشّديد. ان يا علی قد بکى رسول‌الله من ظلمک بما اتّبعت الهوى و اعرضت عن الهدى. انّ ربّک لبالمرصاد. قد افتيت علی من آمن بالله فى هذا‌اليوم الّذى فيه اسودّ وجهک و وجوه الّذين نقضواالميثاق. قد جائکم البشير و بشّرکم بهذا‌الظّهور الّذى منه اضائت الآفاق. انتم اعرضتم عنه‌...‌خف من‌الله و لا تستکبر علی الّذى خلقک بامر من عنده. ان ارجع اليه. بخضوع و اناب‌...‌‌‌(کتاب مبين. خطّ جناب زين‌المقرّبين، صفحه ٣٧٢).

٧ _ عنوان کامل کتاب ‌‌توضيح المقال فى علم الدّراية و الرّجال‌‌‌است. از آثار ديگر او‌‌‌تحقيق الدّلائل فى شرح تلخيص المسائل‌‌‌و نيز ‌‌القضاء و الشّهادات‌‌‌‌ (در سه جلد) را توان نام برد.

٨ _ از جمله رجوع فرمايند به‌:

الف _ اعتمادالسّلطنه. المآثر و الآثار. صفحه ١٣٨ و بعد.

ب _ معلّم حبيب‌آبادى. مکارم‌الآثار. جلد سوم، صفحات ٩٩ _ ٦٩٦.

٩ _ معلّم حبيب‌آبادى. مکارم‌الآثار. جلد سوم، صفحه ٦٩٨.

١٠ _ اصفهانى حاج‌ميرزاحيدرعلی. ترجمه احوال ابوالفضائل (خطّى) صفحات ٨٠ _ ١٧٩.

جناب حاج‌ميرزاحيدرعلی در اين کتاب به قول معتمدالّدوله فرهادميرزا خطاب به ملاّعلی کنى اشاره مى‌کند که مى‌گويد‌:‌‌شما مى‌شماريد ما را از اهل حکومت و ظالم و حرام خوار با اينکه خدّام من از خوف من جرأت شرب خمر و قمار کردن ندارند و امّا شما در خانه‌ات خم‌هاى شراب و آلات و ادوات تقطير شراب و تبديلش بجوهر و عرق موجود است و مى‌توانم از خانه‌ات بيرون بياورم و رسواى خاصّ و عامّت کنم (صفحه‌٢٢٣).

١١ _ افنان. چهار رساله تاريخى. صفحات ٧٠ _ ٦٩.

١٢ _ نيکلا در تاريخ خود متأسّفانه باشتباه مى‌نويسد که طاهره را آخرين بار در قزوين دستگير کرده و به طهران برده و در خانه کلانتر زندانى نموده‌اند (صفحه ٤٧٧ ترجمه فارسى). بطورى‌که در متن کتاب حاضر بتفصيل گفته‌ايم مأموران ميرزاتقّى‌خان اميرکبير طاهره را از قريه واز در دل جنگلهاى مازندران به طهران برده‌اند.

١٣ _ رجوع فرمايند به‌: Root. Tahirih pp. 95 - 96.

١٤ _ نقل از خطابه حضرت عبدالبهاء که در تاريخ پانزدهم اپريل ١٩١٣ در تالار موزه ملّى بوداپست اداء فرموده‌اند (اشراق خاورى. مائده آسمانى. جلد پنجم، صفحه ٢٤٩). در اين خطابه مبارکه حضرت عبدالبهاء در خصوص شرح احوال طاهره چنين مى‌فرمايند‌: ‌‌... در اين امر بهائى نيز قرّة‌العين بود. در نهايت فصاحت و بلاغت ابيات و آثار قلم او موجود است. جميع فصحاى شرق او را توصيف نمودند. چنان سطوتى داشت که در مباحثه با علماء هميشه غالب بود. جرأت مباحثه با او نداشتند. چون مروّج اين امر بود حکومت او را حبس و اذيّت نمود. ولی او ابداً ساکت نشد. در حبس فرياد مى‌زد و نفوس را هدايت مى‌کرد. عاقبت حکم بقتل او دادند. او در نهايت شجاعت ابداً فتورنياورد. در خانه والی شهر حبس بود. از قضا در آنجا عروسى بود و اسباب عيش و طرب و ساز و نغمه و آواز و اکل و شرب جميع مهيّا. لکن قرّة‌العين چنان زبانى گشود که جميع اسباب عيش و طرب وعشرت را گذارده دور او جمع شدند. کسى اعتنائى بعروسى ننمود. همه حيران و او تنها ناطق بود. تا آنکه شاه حکم بقتل او نمود. او با آنکه در عمر خود زينت نمى‌کرد آن روز خود را زينت نمود. همه حيران ماندند. به او گفتند چه مى‌کنى‌؟ گفت عروسى منست. در نهايت وقار و سکون به آن باغ رفت. همه مى‌گفتند او را مى‌کشند. ولی او همان نحو فرياد مى‌زد که آن صوت صافور که در انجيل است منم. با اين حالت در باغ او را شهيد کرده به چاه انداختند‌‌‌(صفحات ٥٠ _ ٢٤٩ مأخذ بالا).

١٥ _ تذکرة‌الوفاء صفحه ٣٠٩.

١٦ _ رجوع فرمايند به‌: Tahirih . صفحه ٩٦. عين عبارات خانم روت چنين است‌:

"...and the next day they had her murdered without the Shah's knowledge: And he was very grieved when learned of it."

١٧ _ رجوع فرمايند به‌: Root. Tahirih. pp..95-96.

١٨ _ نهضت‌هاى فکرى ايرانيان در دوره قاجاريّه بخش يکم، صفحه ٨٠. اين قول ظاهراً مقتبس از نظر محمّدقزوينى پژوهشگر معروف متأخّر ايران‌زمين است. قزوينى (يادداشتهاى قزوينى، جلد هشتم، صفحه ٢٢٤) شهادت طاهره را در غرّه ذوالقعده و دو سه روز پس از حادثه رمى شاه مى‌داند.

١٩ _ رجوع فرمايند به‌:
Browne. A Traveller's Narrative. vol.2, p. 313.

٢٠ _ جناب ملک‌خسروى شهادت جناب طاهره را در اوائل ماه ذوالقعده سال ١٢٦٨ هجرى قمرى دانسته‌است.

٢١ _ رجوع فرمايند به Citadel of the F‌aith صفحه ٩٣ و ترجمه فارسى آن وسيله جناب فؤاد اشرف عليه رضوان‌الله تحت عنوان ‌‌حصن حصين امرالله‌‌‌صفحه ١٢٣. عين بيان حضرت ولىّ‌امرالله چنين است‌:

"...The martyrdom of that incomparable heroine, Tahirih, which was immediately preceded by the imprisonment of Bahá'u'lláh in the subterranean Dungeon of Tihrán ...".

٢٢ _ از جمله رجوع فرمايند به‌:
الف _ مقاله شخصى سيّاح. صفحه ٥٧.

ب _ فاضل مازندرانى. اسرارالآثار. جلد نخست، صفحه ٢٣٦.

پ _ محمّدحسينى. ‌‌حضرت باب‌‌‌. صفحه ٦٠١.
٢٣ _ رجوع فرمايند به‌:
Momen. Bábí and Bahá'í Religions. p. 143.
٢٤ _ مأخذ بالا. صفحه ١٣٥.
٢٥ _ رجوع فرمايند به‌:

Brown. A Traveller's Narrative. vol. 2. p. 313(Note Q).

٢٦ _ رجوع فرمايند به (Tarikh-i-Jadíd) New History صفحات ٨٤ _ ٢٨٣.

٢٧ _ مطالع‌الانوار. صفحه ٦٦١. عين عبارات تاريخ نبيل زرندى بنقل از پسرمحمودخان کلانتر چنين است‌: ‌‌... آن دو نفر مطابق ميل طاهره رفتار کردند. همان دستمال را دور گردنش پيچيدند و او را خفه کردند‌‌‌.

در متن انگليسى نيز چنين آمده‌است‌: " The same kerchief was wound round her neck and was made the instrument of her martyrdom ". (Dawn Breakers. p. 326).

٢٨ _ ميرزايحيى ازل در پاسخ پروفسور براون در نوشته خود ‌‌مجمل بديع در وقايع ظهور منيع‌‌‌مى‌نويسد بعضى روايت کرده‌اند که ريسمانى به گردن طاهره بسته و او را مقتول نموده‌اند.

٢٩ _ دکتر علىّ‌الوردّى در مجلّد دوم کتاب لمحات اجتماعيّه‌(صفحه ١٨٨) بنقل برخى از اين اقوال پرداخته‌است. از جمله گفته محمّدباقرالجلالی را در کتاب الحقائق‌الدّينيه فى‌الّرد علی العقيدة‌البهائيّة (طبع نجف، صفحه ٢٤) نقل مى‌نمايد که مى‌گويد‌: ‌‌انّها وضعت فى فوهه مدفع و اطلقت عليها قنبلة مزقتها ارباً ارباً‌‌‌ (در دهان طاهره گلوله توپ نهادند و او را پاره پاره نمودند). هيچ يک از مدارک موثّق تاريخى موجود اين قول را تأييد نمى‌نمايد.

٣٠ _ . God Passes By صفحه ٧٥.

٣١ _ عيناً مأخذ بالا. در خصوص محلّ باغ ايلخانى و خيابان علاء‌الدّوله از جمله رجوع فرمايند به کتاب دارالخلافه طهران تأليف ناصر نجمى، صفحه ١٠٧. بايد توجّه داشت که سردار کلّ مدّتى در اين باغ بانجام وظائف محوّله اشتغال داشته‌است. عزيزخان سردار کلّ (٨٧ _ ١٢٠٧ هجرى قمرى برابر با ١٨٧٠ _ ١٧٩٢ ميلادى) اصلاً سنّى و بسيار قسّى‌القلب بوده‌است (براى آگاهى از احوال او از جمله رجوع فرمايند به رجال ايران ةأليف مهدى بامداد، جلد دوم، صفحات ٣٢٦ و بعد).

٣٢ _ نوائى. فتنه باب. صفحه ١٠٦.

٣٣ _ سيّدعلی محمّد معروف به باب (ترجمه فارسى) صفحه ٤٨٤.

٣٤ _ مأخذ بالا. صفحه ٤٨٣.

٣٥ _ ملک خسروى. تاريخ شهداى امر. جلد سوم، صفحه ٢١٥.

٣٦ _ چهار رساله تاريخى. صفحات ٧٤ _ ٧٠.

٣٧ _ اصل بيان مبارک چنين است‌: ‌‌کيفيّة ‍شهادة قرّة‌العين هو انّهم اخبروها انّ زوجة‌الّصدر الاعظم تحبّ ان تلاقيها فى البستان و لمّا ذهبت معهم خنقها عبد اسود بالمحرمة و رماها بالبئر‌‌‌ (نقل از بيانات شفاهى حضرت عبدالبهاء در مجلّد چهارم اسرارالآثار تأليف جناب فاضل مازندرانى، صفحه ٤٩٦).

٣٨ _ اشراق خاورى. مائده آسمانى. جلد پنجم، صفحه ٢٤٩.

٣٩ _ God Passes By . صفحه ٣٢.

٤٠ _ مطالع‌الانوار. صفحه ٢٩٦. عبارات متن انگليسى تاريخ نبيل زرندى چنين است‌:

"...When suddenly the figure of Táhirih, adorned and unveiled appeared before the eyes of the assembled companions" (Dawn Breakers. P. 294).

٤١ _ عين عبارات در اين خصوص چنين است‌:

"... and found her fully adorned" (Dawn Breakers, P. 622).

٤٢ _ براى آگاهى بيشتر از ميزان سنديّت تاريخ نبيل زرندى از جمله رجوع فرمايند به دو پژوهش نگارنده‌:

الف _ نبيل اعظم و تاريخ جاودانه او. مندرج در نشريّه بانگ سروش (طبع پاکستان) شماره‌هاى سالهاى ٤٧ _ ١٤٦ بديع.

ب _ ‌‌حضرت باب‌‌‌ صفحات ٤٣ _ ٣٥.

٤٣ _ نقل به مضمون از مطالع‌الانوار. صفحات ٦١ _ ٦٥٨.

٤٤ _ مأخذ بالا. صفحات ٦٢ _ ٦٦١.
٤٥ _ مأخذ بالا. صفحه ٦٦٢.

٤٦ _ از جمله رجوع فرمايند به اشراق خاورى. محاضرات، جلد نخست، صفحه ٣١. باتوجّه به اينکه زن کلانتر شاهزاده شمس جهان را بخوبى مى‌شناخته و خود وسائل ملاقات شاهزاده‌خانمها را با جناب طاهره فراهم مى‌کرده‌است بعيد بنظر مى‌رسد که زن مورد بحث شاهزاده‌خانم مذکور باشد.

٤٧ _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحه ٦٢٢.
بخش شانزدهم
زيارتنامه جناب طاهره

از قلم جمال اقدس ابهى زيارتنامه‌اى بجهت جناب طاهره نازل گرديده‌است که در اين مقام عيناً درج مى‌نمايد. (١)

بسم‌الله العلىّ الاعلی

ان يا قلم الاعلی ما اخذک السّرور فى ايّام ربّک العلىّ الاعلی لتغنّ به علی افنان سدرة المنتهى بنغمات البهاء ولکن مستّک المصيبة العظمى اذا ضجّ بين الارض و الّسماء ثمّ اذکر ما ورد عليک من شؤونات القضاء ليجرى دموع من فى لجج الاسماء فى هذه المصيبة الّتى فيها اهتّز‌ الرّضوان و تزلزلت الاکوان و اضطربت حقائق الامکان و بکى عين العظمة علی عرش اسمه الّرحمن و قل اوّل رحمة نزلّت من سحاب مشيّة ربّک العلّى الابهى و اوّل ضياء اشرق من افق البقاء و اوّل سلام ظهر من لسان العظمة فى ملکوت الامضاء عليک يا آية‌الکبرى و الکلمة‌العليا و الدّرةّ النّوراء و الّطلعة الاحديّة فى جبروت القضاء کيف اذکر مصائبک يا ايّتهاالورقة الحمراء تالله من سقوطک عن شجرة‌الامر سقطت اوراق سدرة المنتهى و انکسرت افنان دوحة البقاء و يبست اغصان شجرة‌الطّوبى و استدمت قلوب الاولياء و اصفّرت وجوه الاصفياء و تشبکّت افئدة الاتقياء فى الجّنة المأوى و ناح روح الامين علی محضر الکبرياء و صاحب سکّان الارض و السّماء. انت الّتى کنت لوجنة الاماء شامّة الهدى و لجبين التّقوى غرّة الغرّاء و بک شقّت سبحات الاوهام عن وجه الاماء و بک زيّنت هياکلهّن بطراز ذکر مالک الارض و السّماء. انت الّتى اذا سمعت نداء‌الله ما توقّفت اقلّ من آن و سرعت اليه منقطعة عمّا سواه و آمنت به و بآياته الکبرى و عرفت مظهر نفسه فى ايّامه بعدالّذى فزع من فى‌السّموات و الارض الاّ‌الّذين امسکهم يد ارادة ربّک العلّى الابهى و نجاهم من غمرات النّفس و الهوى. انت الّتى کنت غريبة فى وطنک و اسيرة فى بيتک و بعيدة عن ساحة القدس بعد اشتياقک و ممنوعة عن مقرّ القرب بعد شوقک و توجّهک. انت الّتى لم تزل حرّکتک ارياح مشيّة ربّک الّرحمن کيف شاء و اراد و ما کان لک من حرکة ولا من سکون الاّ بامره و اذنه طوبى لک بما جعلت مشيّتک فانية فى مشيّة ربّک و مرادک فانياً فيما اراد مولاک. انت الّتى ما منعتک اشارت اهل النّفاق عن نيّر الآفاق و لا اعراض الشّقاق عن مالک يوم التّلاق و قد وفيت الميثاق فى يوم تشاخصت فيه الابصار و انفضّ الفّجار عن حول مظهر نفس ربّک المختار الاّ قليلاً من الاخيار. فآه آه فى مصيبتک منع القلم عن الجريان و مرّت روائح الاحزان علی اهل الجنان و بها انفصلت ارکان کلمة الجامعة و ظهرت علی صور الحروفات المقطعات فى اوائل سور الکتاب و بها اخذ العقول حکم القيود فى عالم الجبروت و لبس الهيولا ثوب الصّورة فى ملکوت القضاء. فو حقّک يا ايّتها الورقة البقائيّة صعب علىّ بان ارى الدّنيا و لا اراک و اسمع هدير الورقاء و لا اسمع نغماتک فى ذکر ربّک العلّى الابهى. تالله بحزنک حزنت الاشياء عمّا خلق فى ملکوت الانشاء و لبس مطالع الاسماء اثواب السّوداء فکيف اذکر يا حبيبة‌البهاء ايّام الّتى فيها تغنّيت علی الافنان بفنون الالحان فى ذکر ربّک الرّحمن و بنغماتک فى ثناء ربّک العزيز المنّان ارتفع حفيف سدرة البيان و هدير ورقاء العرفان و خرير ماء الحيوان و هزيز ارياح الجنان و زقاء ديک العرش فى ذکر ربّک العزيز المستعان. انت الّتى بتسبيحک سبّح کلّ الوجود ربّه العزيز الودود و ببعدک تکلکلت الورقاء و رکدت الارياح و خبت مصابيح الفلاح و جمدت مياه النّجاح. عميت عين ما شهدت فى وجهک نضرة‌الرّحمن و ما بکت بما ورد عليک من الاحزان و خرست لسان لا يذکرک بين ملأ‌الاکوان. فيا بشرى لايّام فيها تحرّکت علی الشّجرة و تغنيّت عليها بآيات الاحديّة و استجذب به فؤاد کلّ امة خاشعة خاضعة الّتى ارادت ربّها بوجهة ناضرة ضاحکة مستبشرة. فوا حزنا لتلک الايّام الّتى فيها غطىء وجهک و ستر ظهورک و منع لقائک. فآه آه يا ايّتهاالورقة الاحديّة و الکلمة الاوّليّة و السّاذجة القدميّة و الثّمرة الالهيّة و الطّلعة العمائيّة و الآية اللاّهوتيّة والرّوح الملکوتيّة فى مصيبتک منعت البحار عن امواجها و الاشجار من اثمارها و الآيات من انزالها و الکلمات من معانيها و السّماء من زينتها و الارض من انباتها و المياه من جريانها و الارياح من هبوبها و انّى لو اذکر رزاياک علی ما هى عليها لترجع الوجود الی العدم و يرتفع صرير قلم القدم. لم ادر اىّ رزاياک اذکره بين ملأ الاعلی. اذکر ما ورد عليک من احبّائک او ما ورد عليک من اعداء‌الله ربّ الآخرة والاولی. انت الّتى حملت فى سبيل مولاک ما لا حملته امة من القانتات و به جرت دموع القاصرات فى الغرفات و خررن حوريّات الفردوس علی وجه التّراب و عررن رؤوسهنّ طلعات الافريدوس. يا ورقة‌الحمراء بمصيبتک تغبّر وجه الظّهور و بدّل السّرور و اضطربت ارکان البيت المعمور و طوى رقّ المنشور. فآه آه. بمصيبتک قبل کلّ الوجود من الغيب و الّشهود حکم الموت بعد الحيوة و لبس مشيّة الاوّليّة رداء الاسماء و الصّفات و لمّا انصبت رزاياک علی نهر الاعظم الّذى کان مقدّساً عن الالوان تفرّقت و صارت اربعة انهار و اخذته الالوان المختلفة و الحدودات العرضيّة فلّما القيت علی رکن الاوّل من کلمة الّتقوى تأخرّت فيها حرف الاثبات لحزنها و استقدمت حرف النّفى و ظهر منها ما احترق به قلب البهاء و کبد البهاء. فلّما قرئت علی النّقطة الاوّليّة صاحت و اضطربت و تزلزلت الی ان تنزّلت و ظهرت علی هيئة الحروفات فى الصّفحات. فلمّا سمعت نقطة‌العلم ضجّت و ناحت و اختلفت و تفرّقت و فصلّت و ظهرت منها علوم متفرّقات و مظاهر مختلفات و بها استکبرن مرايا علی‌الله فى يوم فيه شهد کلّ‌الذّرات بانّ الملک لله الواحد المقتدر القّهار. تالله بما ورود عليک من اعدائک کاد ان تستبق العدل فضل ربّک و القهر رحمة الّتى سبقت کلّ الاشياء. فآه آه يا کلمة‌البهاء و المستشهد فى سبيل البهاء کم من ليالی بکيت علی الفراش شوقاً للقاء البهاء و کم من ايّام احترقت بنارالاشتياق طلباً لوصال البهاء و توجّهاً الی وجه البهاء الّذى لا يرى فيه الاّ الله العلّى الاعلی و انّک انت ما اردت من وجهه الاّ وجه ربّک و يشهد بذلک اهل ملأ الاعلی ثمّ اهل جبروت البقاء. عميت عين ما شهدت فيک آية‌التّوحيد و ظهور التّفريد. يا ايّها‌المذکور بلسان البهاء تالله حکم التّأنيث يخجل ان يرجع اليک يا فخرالرّجال. طوبى لک يا مظهرالجمال، طوبى لک بما طهّرک‌الله فى ازل الآزال عن شبهات اهل الضّلال و حفظک عن الزلزال و انّه لهو العزيز المتعال و اليه يرجع حکم المبدء و المآل. اشهد بانّک کنت ورقة لم تزل حرّکتک ارياح مشيّة‌الله و ما اخذتک اشارات اهل النّفاق الّذين نقضوا الميثاق و کفروا بالله مالک يوم التّلاق. طوبى لامة آنست بک و سمعت ذکرک و تمسّکت بحبل حبّک و استقربت بک الی‌الله موجدک و خالقک و الّتى ما ذاقت حبّک خالصاً لوجه ربّک انّها صارت محرومة من عناية الّتى اختّصک الله بها و الجّنة لمن اقبل اليک و بکى عليک و زارک بعد موتک يا ايّتهاالمستورة فى اطباق التّراب ان جسدک وديعة‌الله العزيز الوّهاب فى بطن الارض و روحک استرقى الی الافق الابهى و الّرفيق الاعلی. اللّهم يا الهى وال من والاها و عاد من عاداها و انصر من نصرها و ارزق من زارها خيرالّدنيا و الآخرة و ما قدّرته للمقرّبين من خلقک و المخلصين من بريّتک و انّک انت مالک الملوک و راحم المملوک و فى قبضتک ملکوت ملک الارض و السّماء. تفعل ما تشاء لا اله الاّ انت ربّ العرش و الثّرى و ربّ الآخرة والاولی. سبحانک اللّهم يا الهى اسألک بمظهر نفسک العلىّ الاعلی و بظهوراتک الکبرى و بآياتک الّتى احاطت الارض و السّماء ثمّ بهذا‌القبر الّذى جعلته اوعية حبّک و مقرّ ورقة من اوراق سدرة ظهورک بان لا تطردنى عن بابک و لا تجعلنى محروماً عمّا قدّرته لاصفيائک. اى ربّ اسألک بک و بها و بمظاهر الاسماء کلّها بان لا تدعنى بنفسى و هوائى و لا تجعلنى من الّذينهم اعترضوا عليک و اعرضوا عنک فى يوم الّذى فيه استويت علی عرش رحمانيّتک و تجليّت علی کلّ الاشياء بکلّ اسمائک. فاشربنى يا الهى من سلسبيل عرفانک و کوثر عنايتک و اجعلنى منقطعاً عمّا سويک و مقبلاً الی حرم وصلک و لقائک و انّک انت المقتدر علی ما تشاء. لا اله الاّ انت المتعالی العزيز الوهّاب. اى ربّ اسألک بنار‌الّتى اشتعلتها فى صدر هذه الورقة الّتى تحرکّت من ارياح مشيّتک و نطقت علی ثناء نفسک بان تشتعل قلوب عبادک من نار حبّک لينقطعّن عن الّذينهم کفروا و يقبلّن الی وجهک ثمّ انزل يا الهى علىّ و علی عبادک المنقطعين و احبّائک الثّابتين خيرالدّنيا و الآخرة ثم اغفر لنا و لآبائنا و امّهاتنا و اخواننا و اخواتنا و ذرّياتنا و ذوا‌قرابتنا من الّذين آمنوا بک و بآياتک و کانوا مقرّاً بوحدانيّتک و معترفاً بفردانيّتک و مذعنا بامرک و ناطقاً بثنائک و انّک انت الّذى لم تزل کنت قادراً و لا تزال تکون حاکماً لا يمنعک اسم عن اسم و لا صفة عن صفة کلّ الاسماء خادمة لنفسک و طائفة فى حولک و منقادة لسلطنتک و خاشعة عند ظهور آثار قدرتک و خاضعة لدى بوارق انوار وجهک و انّک لم تزل کنت و تکون مقدّساً عن خلقک و بريّتک و بذلک يشهد نفسى و کلّ الذّرات و کينونتى و کينونات من خلق بين الارضين و السّموات. لا اله الاّ انت المقتدر المتعالی العزيز المنّان‌‌‌.

زيرنوس بخش شانزدهم
زيارتنامه جناب طاهره

١ _ اين زيارتنامه اصلاً از قلم اعلی بجهت مريم ملّقب به ثمره دختر عمّه جمال ابهى (و خواهر حرم دوم فاطمه‌خانم ملقّبه به مهدعليا) و همسر برادر پدرى حضرتشان ميرزارضاقلی حکيم نازل گرديده و جمال قدم آن را براى زيارت جناب طاهره نيز مقرّر فرموده‌اند. در آغاز زيارتنامه چنين نازل گرديده‌است‌:

‌‌قد نزّل للّتى سميّت بمريم. انّها اشتعلت بنار حبّ ربّها قبل ان تمسّها و انّا سترنا شأنها فى حياتها. فلمّا ارتفعت الی الرّفيق الاعلی کشف‌الله الحجاب و عرّفها عباده و من اراد ان يزور الطّاء الکبرى الّتى استشهدت من قبل فليزور بهذه‌الّزيارة‌‌‌.

بخش‌هفدهم‌‌
توقيعات‌حضرت‌باب‌باعزاز‌جناب طاهره

از قلم حضرت باب توقيعات متّعدده باعزاز جناب طاهره صادر شده و يا در توقيعات ديگر اصحاب توصيف آن جناب گرديده‌است. فقراتى از توقيعات اصحاب که در باب طاهره بوده قبلاً در اين کتاب نقل شده‌است و در اينجا نيز بتوضيح محتواى چندتوقيع مبارک نازل باعزاز آن شهيده جاودانه مبادرت مى‌ورزد.

الف _ باب هفدهم از واحد پنجم کتاب الاسماء (١) ‌‌فى معرفة اسم المقلّب‌‌‌ باعزاز جناب طاهره است. شايد مراد از اسم‌الله‌المقلّب اشارت به قدرت جناب طاهره در تقليب صدها تن از علماء و شاهزادگان و بزرگان ايران و عراق باشد.

ب _ توقيع ديگرى از حضرت باب و خطاب به جناب طاهره در مجموعه منتشره وسيله دارالآثار ملّى بهائيان ايران (شماره ٩١، صفحات ٥٢ _ ١٤٥) درج گرديده‌است٠ در اين توقيع مبارک مى‌فرمايند‌: ‌‌الّلهمّ و لقد نزّل علی ورقة مضيئة الّتى قد جلّت و علت آيات مجدک فيها و زکت اشاراتها فى البيان لا غيرها و انّک لتعلم انّها ورقة مبارکة عن الورقة المصفرّة عن الشّجرة الحمراء. لا اله الاّ انت و لقد سئلت فيها ما عظمت عندک و جلّت لديک و لا تسئل فيها الاّ ما خلقت و رتبت لاجلها و هى کلمة‌البديعة‌‌‌.

پ _ در توقيع ديگرى باعزاز طاهره و همچنين بنوع دعا مى‌فرمايند‌: ‌‌و اسألک يا الهى ان تکتب للّتى جعلتها نفساً خاشعة لاوليائک و راضية بقضائک و صابرة فى بلائک، امتک الّتى قد ملئتها بديعاً من آيات الهامک لينفق فى سبيلک بما شئت‌.‌‌ (٢)

ت _ در توقيعى باعزاز آن جناب مى‌فرمايند‌: ‌‌هوالمتکبّر الجميل المحسن‌...‌اشکرى الله فانّ کتابک ممهوراً قد لاحظته فخلّصک الله بمنّه مما تخافه و تخدره فاعلمى بان من جواهر علمک قد ظهرت بواطن السّنن و مواقع الفتن فصبراً صبراً ...‌.‌‌ (٣)

ث _ توقيع مبارک ديگرى از حضرت باب باعزاز جناب طاهره نازل شده که با عبارات ‌‌‌بسم‌الله الامنع الاقدس الله لا اله الاّ هو الافطر الافطر‌‌‌آغاز مى‌شود. نسخه‌اى از اين توقيع در ارض اقدس حيفا موجود است که بعلّت مرور زمان در مواضع متعدّده آسيب ديده‌است.

زيرنويس بخش هفدهم
توقيعات حضرت باب باعزاز جناب طاهره

١ _ کتاب الاسماء که به کتاب اسماء کلّشىء و کتاب چهارشأن نيز اشتهار دارد از آثار نازله در چهريق و حاوى نوزده واحد و هر واحد نوزده باب است. در هر باب اسمى از اسماء‌الله که مظهر آن يکى از افراد اهل بيان است منظور شده و در خصوص آن اسم به چهارشأن يا لحن (آيات، مناجات، خطب و صور علميّه) بياناتى نازل گرديده‌است (براى آگاهى بيشتر از محتواى کتاب الاسماء از جمله رجوع فرمايند به کتاب ‌‌حضرت باب ‌‌تأليف نگارنده سطور، صفحات ٤٥ _ ٩٤٣).

٢ _ اين توقيع مبارک جزء آثار خطّى پروفسور براون موجود در کتابخانه دانشگاه کيمبريج انگلستان است. رجوع فرمايند به‌:

Library of Cambridge University. Catalogue of Manuscripts. F.21 (9). No. 24. To Janáb-i-Táhirih (Qurrát’l- Ayn) from Máku.

٣ _ اين توقيع مبارک منسوب به حضرت باب در کتاب مفتاح باب الابواب (صفحات ٩٩_ ٢٩٦ متن اصلی عربى) آمده‌است. کتاب مذکور چنانکه در گفتار نخست کتاب حاضر بيان شده تأليف دکتر محمّدمهدى‌خان زعيم‌الّدوله تبريزى است.

گفتار سوم
آثار جناب طاهره
بخش نخست
آثار منظوم

تاکنون دانسته‌ايم که جناب طاهره بانوئى بسيار فاضل و ماهر در معارف اسلامى و لغت و فنون ادب و شعر بوده‌است. در اينجا به بررسى و نقل آثار منظوم او مى‌پردازيم. حدود يکصد‌و پنجاه سال است که اشعار طاهره سينه به سينه و يا در جُنگ‌ها و متون کتب شرح حال او نقل گرديده‌است. بديهى است که بسيارى از اشعار او بر اثر حوادث گوناگون از بين رفته‌است و تا آنجا که اطّلاع داريم برخى از بستگان متعصّب طاهره و دشمنان امر پس از شهادت او آثارش را سوزانيده‌اند. در اينکه طاهره شعر نيکو بسيار سروده‌است اندک ترديد نيست. ولکن برخى از اشعار شاعران ديگر نيز بنام او شهرت گرفته‌است. علّت امر اينست که طاهره در انتخاب اشعار شيوا، گويا و متين شاعران سليقه مخصوص داشته و برخى از زيباترين آنها را بحافظه مى‌سپرده و يا صرفاً استنساخ مى‌کرده و گهگاه در جمع اصحاب زمزمه مى‌نموده‌است. بمرور ايّام چنان تصوّر شده که آن اشعار نيز از او بوده‌است. طاهره باستقبال از آثار شاعران گذشته اشعارى سروده‌است و اين امر گاه موجب شده که شعر اصلی را نيز باشتباه از طاهره دانسته‌اند. البتّه شاعرى اشتغال اصلی طاهره نبوده و وى چنانکه قبلاً دانستيم در فلسفه و عرفان و معارف اسلامى بارع و سخن‌ران و سخن‌پردازى ماهر بوده و از آثار منثورى که بيادگار نهاده اين نکته کاملاً مشهود است. با اين حال جوهر و محتواى شعرى آثار منظوم طاهره نشان مى‌دهد که ذوق و احساس شاعرانه‌اش کمتر از مهارت فلسفى، عرفانى و علميش نبوده و با آثار شاعران بزرگ عرب و عجم مأنوس بوده و با فنون و اوزان و بحور شعرى آشنائى کامل داشته‌است. بهرحال با کمال محويّت و صداقت معروض مى‌دارد که در صحّت انتساب غالب اشعار منسوب به طاهره نگارنده ترديد دارد. پس از عرض نکات بالا اينک برخى از اشعار طاهره و يا منسوب به او را نقل مى‌نمائيم‌:

١_گر براندازد بهاء از رخ نقاب صدهزار همچون ازل آيد پديد

اين شعر بى‌ترديد از جناب طاهره است زيرا قلم اعلی بدين نکته تصريح فرموده‌است قوله الحقّ‌: ‌‌و از جمله نقطه جذبيّه عليها بهاء‌الله مدّتها با اين عبد بوده و آنى لقاء اين غلام را بملک دنيا و آخرت معامله نمى‌نمودند. و ما ارادت تفارق عنّى اقلّ من آن ولکن قضى ما قضى و چه مقدار از آيات و اشعار که در اين امر بديع ذکر فرموده. از جمله در وصف طلعت ابهى غزلی گفته که يک فرد آن اينست‌:

گر براندازد بهاء از رخ نقاب صدهزار همچون ازل آيد پديد‌(١)

و نيز در نامه‌اى از جناب ميرزاموسى کليم خطاب به خاتون‌جان قزوينى چنين آمده‌است‌:

حضرت طاء روح ماسواه فداه اوّل وصفى که از قلمش جارى شده و در قلبش خطور نمود وصف جمال ابهى بود. چنانچه الآن بخطّ خودشان موجود است‌:

گر براندازد بهاء از رخ نقاب صدهزار همچون ازل آيد پديد‌‌‌(٢)

محقّق دانشمند جناب روح‌الله مهرابخانى در پيوست نامه موّرخ هشتم سپتامبر ١٩٩٦ خطاب به اين بنده نگارنده مرقوم فرموده‌است که ابيات ديگر اين شعر جناب طاهره را از مجموعه خطّى متعلّق به جناب فاضل يزدى استنساخ و ارسال داشته‌است. بتصريح نامبرده اين نسخه اصلاً به جناب حکيم الهى قزوينى تعلّق داشته و حکيم آنرا به جناب فاضل يزدى داده‌است. در حاشيه صفحه نوزدهم اين مجموعه بيان طاهره چنين آمده‌است : ‌‌يا اهل‌الله ان شاء‌الله صحائف در اعمال فرضيّه و مذهبيّه خواهد مرسول گرديد. سعى در ترقّى نمائيد و قدر اين اوقات را بدانيد که يوم شهادت اکبر نزديک است و بعد از شهادت نقطه ديگر مهلتى لاجل احدى نيست. و الحمدلله ربّ‌العالمين. تمام شد در يوم پنجشنبه بيستم شهر شعبان المعظّم ١٢٦٧.‌‌‌معلوم است که اين مجموعه همان متنى است که اديب ارجمند جناب نعمت‌الله ذکائى بيضائى ضمن بررسى اشعار جناب طاهره از آن ياد کرده‌است. (٣) نگارنده اين مجموعه را نزد جناب بيضائى ديده و فقراتى از آن را استنساخ کرده‌است. همانگونه که بيضائى تصريح مى نمايد نسخه مورد استفاده وى وسيله جناب ابوالحسن نيريزى خوش‌نويس بهائى در سال ١٣٤١ هجرى قمرى (حدود ١٩٢٢ ميلادى) از روى نسخه موّرخه شعبان ١٢٦٧ هجرى قمرى (حدود ١٨٥٠ ميلادى) استنساخ گرديده‌است. بهرحال ابيات بعدى شعر طاهره چنين است‌:

ذوالجناح آمد بِاَجناح جناح معشر امضائيان ها الّصلاح

در صلاح آئيد از جذب غفور پاک آئيد از همه شأن نفور

تا که آيد وجهه طلعت فطور در تظّهر از ديار ما ظهور

ختم فرمايم کلام از‌مشک تُر فتح بنمايم باشراق زبر

وين عجب رمزى است‌بارز‌از ظهور ختم و فتحش واحد آمد در صدور

. نکته مهمّه که بايد يادآورى شود اينست که در اشعار جناب طاهره اوج و حضيض خاصّى مشاهده مى‌شود که يقيناً محصول عوامل محيط اجتماعى بلافصل زندان يعنى خانه کلانتر بوده‌است. شايد برخى از آثار او با شتاب در زمان کوتاه انشاد شده‌باشد. شعر بالا از آن جمله است. شايد هم ابيات ياد شده از او نباشد و به‌اشتباه بربيت مورد بحث (گر بر‌اندازد بهاء ...)ضّم شده‌باشد به‌هر حال مجموعه ياد‌شده در بالا حاوى بيش از چهارصد و هفتاد بيت است و همانگونه که جناب بيضائى تصريح کرده‌است برخى از اشعار جناب بهجت نيز در آن آمده‌است. بخش اعظم اشعار طاهره در اين مجموعه خطاب به شخص اخير است. بنظر اين‌عبد نگارنده سطور بيت مورد بحث يک فرد از غزل و يا قطعه شعر ديگرى از طاهره بوده‌که‌نامبرده آنرا بمناسبت خاصّى به‌شعر ديگر نيز‌ضّم کرده‌است.

٢_ شمس ابهى جلوه‌گر گرديد و جان عاشقان
در هواى طلعتش چون ذرّه رقصان آمده

اين بيت از ابيات يکى از قصائد جناب طاهره وسيله جناب نبيل زرندى نقل گرديده‌است. نبيل در تاريخ خود در اين باب چنين مى‌نويسد: ‌‌حضرت طاهره بيقين مبين بعظمت مقام حضرت بهاء‌الله مطّلع و معترف بود‌...‌همانطورى که بدون وساطت غير بمقام حضرت باب عارف و معترف شد، همانطور هم از راه فراست وجدانى بعظمت مقام حضرت بهاء‌الله پى برد. در سنه شصت که حضرت طاهره در کربلا بودند اشعارى سرودند مضمون اشعار آنکه عنقريب حقّ ظاهر خواهد شد و نسبت به حقّى که ظاهر خواهد شد اظهار ايمان کرده‌بودند. من خودم وقتى که در طهران بودم در منزل سيّدمحمّد فتى المليح آن اشعار را که بخطّ خود طاهره بود زيارت کردم. در هر حرفى و از خلال هر کلمه‌اى نفحات ايمان و ايقان طاهره نسبت به عظمت مقام حضرت باب و حضرت بهاء‌الله متضوّع بود. (٤) از جمله اشعار آن قصيده اين بيت است :

شمس ابهى جلوه‌گر گرديد وجان عاشقان
در هواى طلعتش چون ذرّه رقصان آمده

حضرت طاهره در عظمت مقام حضرت بهاء‌الله در جميع احيان با نهايت ثقه و اطمينان ناطق بود و به اعداء و مخالفين با کمال شجاعت اين مسأله را مبرهن مى‌نمود.‌‌‌(٥).

٣ _ جذبات شوقک الجمت بسلاسل الغم و البلاء
همه عاشقان شکسته دل که دهند جان بره ولا
اگر آن صنم ز ره ستم پى کشتنم بنهد قدم
لقد استقام بسيفه و لقد رضيت بما رضى
سحر آن نگار ستمگرم قدمى نهاد به بسترم
و اذا رأيت جماله طلع الصّباح کانّما
نه چو زلف غاليه بار او نه چو چشم فتنه شعاراو
شده نافه‌اى بهمه ختن شده کافرى به‌همه ختا
تو که غافل ازمى و شاهدى پى مرد‌عابد‌و‌زاهدى
چکنم که کافر و جاحدى زخلوص نيّت اصفيا
بمراد زلف معلّقى پى اسب و زين مغرّقى
همه عمر منکر مطلقى زفقير فارغ و بينوا
تووملک وجاه سکندرى من و رسم و راه قلندرى
اگرآن نکوست تو درخورى واگراين بداست‌مراسزا
بگذر ز منزل ما و من بگزين بملک فنا وطن
فاذا فعلت بمثل ذا ولقد بلغت بما تشاء

غزل بالا در برخى از انطباعات بهائى بدرستى نقل گرديده‌است. (٦) پروفسور ادوارد براون نيز اين غزل را بهمين ترتيب در کتاب موادّ لازمه براى مطالعه ديانت بابى آورده‌است. (٧) ايادى امرالله جناب مارثاروت در پيوست شماره يک کتاب طاهره اين غزل را نقل کرده‌است. در اين متن مصراع نخست از بيت دوم چنين آمده‌است‌: ‌‌اگر آن صنم ز ره ستم پى کشتن من بى‌گنه‌‌‌که البتّه گويا نيست و باحتمال قوى مصراع نخست همان است که قبلاً نوشته‌ايم‌:‌‌ اگر آن صنم ز ره ستم پى کشتنم بنهد قدم‌‌‌ در کتاب طاهره جناب مارثاروت جاى يکى دو بيت از ابيات آخرين غزل نيز عوض شده‌است. (٨) اين شعر در برخى از ديگر متون امرى و غير امرى نيز با تغييرات و کسر و اضافات به جناب طاهره نسبت داده‌شده‌است. (٩) سيّدمحمّدعلی گلريز در مجلّد دوم کتاب مينودر يا باب الجنّه قزوين (صفحه ٤٨٧) غزل مذکور را از نبيل زرندى دانسته ولکن مدرکى ارائه نکرده‌است. سيّداحمد کسروى تبريزى در کتاب ردّيه خود به امر مبارک (بهائيگرى) که گوياى بى‌مايگى او در باب معارف بهائى است غزل مذکور را با غزل صحبت لارى که با مصراع ‌‌لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی‌‌‌آغاز مى‌شود در هم آميخته و در حاشيه صفحه ٨٢ گفته‌است که‌: ‌‌اين شعرها را از صحبت لارى شمرده‌اند و به آخر ديوان او نيز افزوده شده ولی من جستجوئى کردم و بودنش را از قرّة‌العين بباور نزديکتر دانستم. براون و ديگران ياد اين شعرها را کرده اند ولی همه آنها را در دست نمى‌داشته‌اند‌‌. آنچه کسروى مى‌گويد مغشوش است. زيرا تنها غزل مصّدر به مصراع ‌‌‌لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی‌‌‌در ديوان صحبت لارى آمده‌است. ضمناً کسروى بيتى از ابيات شاعر ديگرى را در لابلاى غزل اختلاطى نهاده و عقيده دارد که آن هم از طاهره است. آن بيت اينست‌:

تو کمان کشيده و در کمين که زنى بتيرم و من غمين
همه غمم بود از همين که خدا نکرده خطا کنى

کسروى براى آنکه قافيه اين بيت نيز با قوافى ابيات ديگر غزل اختلاطى جور گردد بجاى عبارت ‌‌‌خطا کنى‌‌‌نوشته‌است ‌‌کنى خطا‌‌‌برخى گفته‌اند که اين بيت جزء غزل هاتف اصفهانى (متوفّى بسال ١٧٨٣ ميلادى) است که با بيت‌:

‌‌ چه شود بچهره زرد من نظرى براى خدا کنى
که اگر کنى همه درد من بيکى نظاره دوا کنى ‌

آغاز مى‌گردد. (١٠) نظر ديگرى گوياى آنست که اين بيت (تو کمان کشيده و در کمين‌...) از عاشق اصفهانى (حدود ١٧٦٧ _ ١٦٩٩ ميلادى) است (١١). بهرحال کسروى در بيت‌:

تو که فلس ماهى حيرتى چه زنى ز وجود دم
بنشين چو صحبت و دمبدم بشنو خروش نهنگ لا

بجاى تخلّص ‌‌صحبت‌‌‌تخلّص ‌‌طوطى‌‌ آورده‌است. او گمان مى‌کرده که ‌‌طوطى‌‌‌تخلّص طاهره بوده‌است. در کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌تأليف ازليان (صفحه ٢٦) نيز اين بيت همراه غزل لمعات وجهک اشرقت‌...‌‌‌به غزل ‌‌جذبات شوقک الجمت‌...‌‌‌پيوست شده ولکن بجاى تخلّص ‌‌طوطى‌‌‌همان تخلّص ‌‌طاهره‌‌‌آمده‌است. بهرحال بعضى گفته‌اند مراد از طوطى شاعره‌اى اهل شوشتر است. (١٢) کسروى که خود را در باب معارف بهائى صاحب‌نظر مى‌دانسته با نوشتن کتاب بهائيگرى بواقع نشان داده که در اين زمينه بسيار بى مايه بوده‌است. نظر او در خصوص محتواى آثار طاهره نمايانگر آنست که نويسنده اثر برجسته تاريخ مشروطيّت بعلّت خودپسندى و تعصّبات مخصوصه بتحقيق کافى در امر مبارک بديع نپرداخته و بيمايگى خويش را آشکار کرده‌است. با وجود اين در کتاب مذکور اقرار نموده که‌‌قرّة‌العين يکى از زنان کم مانند جهان بوده‌است‌‌‌. (صفحه ٨١) ايادى امرالله جناب مارثاورت غزل ديگرى را به جناب طاهره نسبت مى‌دهد که از صحبت لارى (حدود ١٨٣٥ _ ١٧٤٨ ميلادى) و در ديوان او ‌‌تاج‌الّدواوين‌‌‌بطبع رسيده است.‌(١٣) غزل مذکور در ديوان صحبت لارى چنين آمده‌است‌:

لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی
ز چه رو الست بربکم نزنى بزن که بلی بلی
بجواب طبل الست او ز ولا چه کوس بلا زدم
همه خيمه زد بدر دلم سپه غم و حشم بلا
پى خوان دعوت عشق او همه‌شب‌زخيل کروبيان
رسد اين صفير مهيمنى که گروه‌غم زده الّصلا
من و مهر آن مه خوبرو که چه‌زدصلاى‌بلابراو
بنشاط و قهقهه شد‌فرو که انا الّشهيد بکربلا
چه خوش آنکه آتش‌غيرتى‌زنيم‌ بقلّه طور دل
فدککته و سککته متدکدکا متزلزلا
چه شنيد ناله مرگ من پى‌سازمن‌شده‌برگ‌من
فاتى الىّ مهرولا و بکى علىّ مجلجلا
تو که فلس ماهى حيرتى چه زنى‌زبحر وجود‌دم
بنشين چو‌صحبت ودمبدم بشنو‌خروش‌نهنگ‌لا

اين غزل با مختصر تغييرات در کتاب طاهره جناب مارثاروت آمده‌است. شايد علّت اصلی انتساب اين غزل به جناب طاهره اين بوده که وى آنرا بارها در جمع اصحاب خوانده‌است. بهرحال جناب نبيل زرندى مى‌نويسد که جناب طاهره‌: ‌‌چون دانست که شوهر خواهرش ميرزامحمّدعلی قزوينى عازم سفر است مکتوبى سربمهر باو داد و از او درخواست کرد که چون حضرت موعود را بيابد و بحضورش مشرّف شود آن مکتوب را تقديم کند و اين بيت را از قبل او بحضور مبارکش عرض نمايد‌:

لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی
ز چه رو الست بربّکم نزنى بزن که بلی بلى

وقتى که ميرزامحمّدعلی بحضور حضرت باب مشرّف شد و جزء اهل ايمان درآمد مکتوب و پيام حضرت طاهره را بمحضر مبارک تقديم کرد. حضرت باب مشاراليها را از حروف حىّ محسوب داشتند‌.‌‌ (١٤) شايد يکى از علل درج غزل بالا در کتاب طاهره همين امر باشد که نامبرده و يا نفوسى که اشعار طاهره را در اختيار وى نهاده‌اند تصّور کرده‌اند که طاهره يک بيت از غزل خود را حضور حضرت باب معروض داشته‌است.

٤ _ طلعات قدس بشارتى که جمال حقّ شده برملا
بزن اى صبا تو بساحتش بگروه غم‌زدگان صلا
هله اى طوائف منتظر ز عنايت شه مقتدر
مه مستتر شده مشتهر متبهيّاً متجلجلا
شده طلعت صمدى عيان‌که بپا کندعلم‌بيان
ز گمان و وهم جهانيان جبروت اقدسه اعتلی
بسريرعزّت و فخر‌و‌شأن بنشسته‌آن‌مه‌بى‌نشان
زند اين صلا به بلاکشان که گروه‌مدّعى الولا
چوکسى طريق مرا رود کنمش ندا که‌خبرشود
که هر آنکه عاشق من شود نرهد زمحنت و ابتلا
کسى ار نکرد اطاعتم نگرفت حبل ولايتم
کنمش بعيد زساحتم دهمش ز قهر بباد لا ‌
صمدم ز عالم سرمدم احدم ز منبع لاحدم
پى اهل افئده آمدم هلّموا الىّ لمقبلا
قبسات نار مشيّتى انا ذا الست بربّکم
بگذر بساحت قدسيان بشنو صفير بلی‌بلی
منم آن ظهور مهيمنى منم آن منّيت بى‌منى
منم آن سفينه ايمنى و لقد ظهرت مجلجلا
شهداى طلعت ثار من بدويد سوى ديار من
سرو‌جان کنيد‌نثار‌من که‌منم شهنشه کربلا

اين غزل مانند برخى از ديگر آثار طاهره ناتمام بنظر مى‌رسد. معلوم نيست که در اصل بهمين مقدار اکتفاء گرديده يا بمرور ايّام بيت يا ابيات آخر آن از بين رفته‌است. از مؤلّفان، جناب نعمت‌الله ذکائى بيضائى در مجلّد سوم تذکره شعراى قرن اوّل بهائى (صفحه ١٣٠) غزل مذکور را بهمين ترتيب نقل کرده‌است. در کتاب طاهره جناب مارثاروت نيز اين غزل با چند تفاوت بسيار جزئى آمده‌است. امّا در بيت آخر غزل در کتاب طاهره لفظ‌"نار" بجاى ‌‌ثار‌‌‌که بمعناى خونخواهى و گاه خود خون است آمده‌است. بنظر مى‌رسد که کلمه ‌‌ثار‌‌‌در‌اين مقام اصالت دارد و نه نار. بهرحال ممکن است اين امر ناشى از اشتباه در انتقال و چاپ کلمه باشد.

پروفسور براون اين غزل را در نشريّه جامعه سلطنتى آسيائى درج و به نثر انگليسى ترجمه کرده‌است.‌(١٥) در کتاب "موادّ لازمه براى مطالعه ديانت بابى" نيز ابياتى از آن را نقل نموده‌است. در اين کتاب لفظ "هلّموا"‌ ‌‌بخطا‌‌‌هموا‌‌‌آمده‌است که شايد اشتباه مطبعه باشد. براون به ترجمه انگليسى آن ابيات مبادرت نموده‌است. امّا مى‌گويد اگرچه گاهى غزل مذکور به قرّة‌العين نسبت داده مى‌شود ولکن غالباً آنرا از نبيل زرندى شاعر مديحه‌سراى بارگاه حضرت بهاء‌الله دانسته‌اند. (١٦) اين غزل در مجموعه چهار رساله تاريخى (صفحه ٨٩) آمده ولی ابياتى از آن در متنى که ما آورديم نيست و بجاى آنها ابياتى ديگر افزوده شده‌است. ابيات اضافى در کتاب طاهره جناب مارثاروت (صفحات ٢٦ _ ١٢٥) جزء غزل ديگرى از جناب طاهره آمده‌است که اينک بنقل آن مى‌پردازيم‌.

٥ _ هله اى گروه عمائيان بکشيد هلهله ولا
که ظهور دلبر ماعيان شده فاش و ظاهر و برملا ‌
بزنيد نغمه ز هر طرف که زوجه طلعت ما عرف
رفع‌القناع و قد کشف ظلم اللّيال قد انجلى
برسيد با سپه طرب صنمى عجم صمدى عرب
بدميد شمس ز ماغرب بدويد اليه مهرولا
فوران نار ز ارض فاء نوران نور ز شهر طاء
ظهران روح ز شطر هاء و لقد علا وقد اعتلا
طيرالعماء تکفکفت ورق البهاء تصفصفت
ديک الضّياء تذورقت متجمّلاً متجلّلاًّ
ز ظهور آن شد آلهه ز الست آن مه مالحه
شده آلهه همه والهه بتغنّيات بلى بلى
بتموّج آمده آن يمى که بکربلاش بخرّمى
متظّهر است بهردمى دو هزار وادى کربلا
ز گمان آن رخ پروله ز کمند آن مه ده دله
دو هزار فرقه و سلسله متفّرقاً متسلسلا

جناب ابوالقاسم افنان در مجموعه چهار رساله تاريخى ابيات ديگر نيز بشرح زيربر اين غزل افزوده‌است.

همه موسيان عمائيش همه عيسيان سمائيش
همه دلبران بقائيش متولّها متذلّلا
دو هزار احمد مصطفى ز بروق آن شه باصفا
شده مضطرب شده در خفا مندترا مترّملا
بحرالوجود تموّجت لعل‌الّشهود تولّجت
شفق الخمود تلجللت بلقائه متحّملا
زغم تواى مه مهربان زفراقت اى شه دلبران
شده روح هيکل جسميان متخفّفا متخلخلا
هيکل جمال ز طلعتش قلل جبال ز رفعتش
دول جلال ز سطوتش متخشّعاً متزلزلا
دلم از دو زلف سياه او زفراق روى چوماه‌او
بتراب مقدم راه او شده خون من متبلبلا
تو و آن تشعشع روى خود‌تو‌و آن‌تلّمع‌موى‌خود
که رسانيم تو بکوى خود متسّرعاً متعجّلا
٦ _ بديار عشق تو مانده‌ام زکسى نديده‌عنايتى
بغريبيم نظرى فکن تو که پادشاه ولايتى
گنهى بود مگر اى صنم که‌ز سر عشق‌تو دمبدم
اهجرتنى و قتلتنى و اخذتنى بجنايتى
بنموده طاقت و صبر طىّ بکشم فراق تو تا بکى
همه بند بند‌مرا‌چو‌نى بود از‌غم توحکايتى
عجزالعقول لدرکه نقص الحسوس لوصفه
بکمال تو که برد رهى نبود بجز تو نهايتى
چوصبا برت گذر آورد ز بلاکشان خبر آورد
رخ زرد و چشم تر آورد چه شود‌کنى‌توعنايتى
قدمى نهى تو به بسترم سحرى بناگهى از کرم
بهواى قرب تو برپرم بدو بال و هم بجناحتى
برهانيم چه از اين مکان بکشانيم سوى لامکان
گذرم ز جان جهانيان که تو جان و جانده‌خلقتى

اين غزل بهمين نحو در کتاب طاهره جناب مارثاروت (صفحات ٢٩ _ ١٢٨) و با چند تفاوت جزئى در چهاررساله تاريخى جناب ابوالقاسم افنان (صفحه ١٠٢) آمده‌است.

٧ _ بخيالت اى نکو رو بمدام باشد اين دل
بجمالت اى نکو خو بکلام باشد اين دل
چه نموده‌اى بافسون بدل حزين پرخون
که مسلسل از نظاره بهيام باشد اين دل
بجمال حسن رويت بتتار مشک مويت
بحصار بزم کويت بمرام باشد اين دل
چه بخوانيش بمحضر بريش بعزّ منظر
بجلال و شوکت و فرّ بنظام باشد اين دل
چه بجذب روى مهوش شده‌ام غريق آتش
نشود دگر که سرخوش بغمام باشد اين دل
بتلطّف و تکرّم بتعطّف و ترّحم
بربا ز ما توهّم که همام باشد اين دل
چه ز ما سوى برانى ز خودش بخودرسانى
ز بلاء خود چشانى بدوام باشد اين دل
ز دلم شراره بارد که نسب ز نار دارد
ز چه رو ثمر نيارد که بکام باشد اين‌دل

اين غزل در مجلّد سوم ظهورالحقّ (صفحه ٣٦٨) تأليف جناب فاضل مازندرانى از جناب طاهره دانسته شده‌است. در چهاررساله تاريخى جناب ابوالقاسم افنان نيز اين شعر از آثار طاهره محسوب گشته‌است. امّا جناب نعمت‌الله ذکائى بيضائى در مجلّد سوم کتاب تذکره شعراى قرن اوّل بهائى (صفحه ١٢٧) در صحّت انتساب آن به طاهره ترديد مى‌کند.

٨ _ چشم مستش کرد عالم را خراب
هرکه ديد افتاد اندر پيچ و تاب
گردش چشم وى اندر هر نظر
مى ربايد جمله اهل لباب
گو چه آيد زين دل مجنون محض
کو زده در خيمه ليلی قباب
خيمه آتش نشينان پر شرر
آتشى با شعله زد در هر حجاب
گر نباشد نار موسى در ظهور
از چه کلّ محوند و اندر اضطراب
خواهم از ساقى بجامم طفحه‌اى
تا بگويم با تو سرّ ما اجاب
هان نگر بر ما بعين باصره
تا ببينى وجه حقّ را بى‌نقاب
آمد از شطر عمائى در نزول
با تجلّى رخى چون آفتاب

اين قطعه در مجلّد سوم کتاب ظهورالحقّ (صفحه ٣٦٩) از اشعار طاهره محسوب گرديده‌است. جناب ذکائى بيضائى نيز در صحّت انتساب آن به طاهره ترديد ندارد (١٧).

٩ _ اى عاشقان اى عاشقان شد آشکارا وجه حقّ
رفع حجب گرديد هان از قدرت ربّ‌الفلق
خيزيد کايندم با بهاء ظاهرشده وجه خدا
بنگر بصد لطف و صفا آن روى روشن چون‌شفق
يعنى ز خلاّق زمان شد اين جهان خرّم جنان
روز قيام است اى مهان معدوم شد ليل غسق
آمد زمان راستى کجى شد اندر کاستى
آن شد که آن مى خواستى از عدل وقانون‌ونسق
شد از ميان جور‌و ستم هنگام لطف‌است‌وکرم
ايدون بجاى هرسقم‌ شد جانشين قوت و رمق
علم حقيقى شد عيان جهل معدوم از ميان
برگوبشيخ اندرزمان برخيز و برهم زن ورق
بود ارچه عمرى واژگون‌وضع‌جهان‌از‌چندو‌چون
هان شير آمد جاى خون بايد بگردانى طبق ‌
گرچه بانذار ملل ظاهر شده شاه دول
لکن بلطف لم يزل برهاند از ايشان غلق

اين قطعه از اشعار طاهره در مجلّد سوم ظهورالحقّ (صفحات ٦٧ _ ٣٦٦) آمده و عيناً در برخى از متون امرى ديگر نيز ديده‌مى‌شود (١٨).

١٠ _ اى خفته رسيد يار برخيز از خود بنشان غبار برخيز

هين برسر مهر و لطف آمد اى عاشق زار يار برخيز
آمد بر تو طبيب غمخوار اى خسته دل نزار برخيز
اى آنکه خمار يار دارى آمد مه غمگسار برخيز
اى آنکه بهجر مبتلائى هان مژده وصل يار برخيز
هان سال نو‌وحيات تازه است اى مرده لاش پار برخيز

اين قطعه در مجلّد سوم ظهورالحقّ (صفحه ٣٦٦) آمده‌است‌(١٩).

١١ _ هان‌صبح هدى فرمود‌آغاز تنفّس
روشن همه عالم شد زآفاق و ز انفس
ديگر ننشيند شيخ بر مسند تزوير
ديگر نشود مسجد دکّان تقدّس
ببريده شود رشته تحت‌الحنک از دم
نه شيخ بجا ماند نه زرق و تدلّس
آزاد شود دهر ز اوهام و خرافات
آسوده شود خلق ز تخييل و توسوس
محکوم شود ظلم ببازوى مساوات
معدوم شود جهل زنيروى تفرّس
مرفوع شود حکم خلاف از همه آفاق
تبديل شود اصل تباين بتجانس

اين قطعه در مجلّد سوم ظهورالحقّ (صفحه ٣٦٧) آمده‌است (٢٠).

٢١ _ اى‌صبا بگو ‌از‌من‌ آن عزيز‌هائى را
اين چنين روا باشد طلعت بهائى را
ابر لطف آن محبوب رشحه رشحه مى‌بارد
بر هياکل مطروح محو سرّ هائى را
نسمه عراقيش مى‌وزد بسى روحا
زنده مى‌نمايد او هيکل سوائى‌را
باب رکن غربيش شد مفتح ابواب
لطف او شده سائل اهل فتح طائى را
بابيان نوريه جملگى برون آئيد
از حجاب‌هاى عزّ بنگريد فائى را
طلعت مبين ناگه طالع از‌حجاب عزّ
مشنو اى عزيز‌من نَطق لن ترائى را

اين قطعه در مجلّد سوم ظهورالحقّ (صفحه ٣٦٩) آمده و در برخى از متون ديگر نيز نقل گرديده‌است (٢١).

١٣ _ در وصل تو مى‌زنند احباب افتتح يا مفتح الابواب

چه شود گربر تو ره يابند کم بقوا ناظرين خلف الباب

تاکى از‌حضرت تو‌صبر‌و‌شکيب طال تطوا فهم وراء حجاب

در پس پرده تابکى حسرت ارحم نظرة بلا جلباب

از تو غير از تو‌مدّعائى نيست مالديهم سوالقاک ثواب

سکروا فى هواى ثمّ صحوا مالهم‌من لدى سواک‌مثاب

از سبب‌ها گذشته‌اند و حجب خرقواالحجب‌و‌ارتقوا‌الاسباب

بنما آفتاب را بى ابر بگشا‌از‌جمال‌خويش نقاب
تا بمانند عاقلان حيران خشک‌مغزان‌شونداولوالالباب
با خود آيند بيخودان هوى هوشياران‌شوند‌مست‌وخراب
بنده و خواجه در هم آميزند لا‌عبيد‌يرى و‌لا ارباب

اين قطعه نيز در مجلّد سوم ظهورالحق (صفحات ٦٨ _ ٣٦٧) آمده‌است‌(٢٢).

١٤ _ يا نديمى قم فانّ الدّيک صاح غنّ لی بيتاً وناول کاس راح

لست اصبر عن حبيبى لحظة هل اليه نظرة منّى تباح

بذل روحى فى هواه هيّن تحمدالقوم‌‌السّرى عندالّصباح

قاتلتنى لحظة من غير سيف اسکرتنى عينه من دون راح

قد کفتنى نظرة منّى اليه من بهائى فى‌غداة فى رواح

هام قلبى فى هواه کيف هام راح روحى‌فى قفاه اين راح

لم يفارقنى خيال منه قطّ لم يزل هو‌فى فؤادى لايراح

ان يشاء‌يحرق فؤادى فى‌النّوى او يشاء يقتل‌له قتلی‌مباح

اين قطعه شعر در مجلّد سوم ظهورالحقّ (صفحه ٣٦٧) آمده‌است (٢٣).

١٥ _ حمد برافکنده از رويش‌نقاب جلوه‌گر‌از‌مطلع خود‌لاحجاب

از نداى باصفاى هبت لک ميربايد رنگ ‌وهم ‌و‌‌ارتياب

جمله را بنگر بنزد وى طريح اوفتاده‌مست ومدهوش‌وخراب

حبّذا اى سرخوش از جام طهور آمده در بلج اشراق و‌جذاب

مى‌ربايد جمله ذرّات صعيق از ترنّمهاى صادر از خطاب

جملگى مدهوش امّا وى بهوش از ترشّحهاى فطرى سحاب

يا الها ظاهر آمد يا اله سرّ مخفى انّها سرّ عجاب

از ميان جمله اوراق ظهور گشته قائم هيکلی باانجذاب

ميربايد از تغّردهاى خويش ‌‌جمله ذرّات را‌با استطاب

يا الها بنگرم وجهش جميل در تشعشع از‌طراز و‌از‌حجاب

يا الها نيست غيرش را وجود تا بيايد در مقام مايجاب

آفرين بر قدرت جان آفرين ظاهر آمد لاحجاب و لا‌نقاب

فاش بهر بهجتم آمد نزيل ‌برفراز صدر اعلى با جذاب

ميربايد جمله ارباب هوش ‌از تغنّى‌هاى فردوس لباب

جمله آيد نازل از سطرالبداء ‌وصف بهجت انّها سرّ عجاب

اين قطعه بخطّ جناب روح‌الله مهرابخانى و منقول از مجموعه استنساخ شده (در سال ١٢٦٧ هجرى قمرى) در نزد نگارنده موجود بود که در اينجا عيناً درج گرديد. مراد از بهجت مذکور در اين شعر کريم‌خان مافى متخلّص به بهجت است که قبلاً احوال و ارتباط شعريش با طاهره در اين کتاب بيان گشته‌است.

١٦ _ حبّذا اى بهجت فاء حبّذا حبّذا اى نزهت طاء مرحبا

مرحبا اى رشحه فطر بديع در تطّلع از مرايا مرحبا

مرحبا اى شارب از کأس طهور ‌اوّل باعث باحيا مرحبا

چون بيامد مرحبايت از عماء خواستى از هاء بابهى‌مرحبا

جمله ذرّات درهوش و صعيق يافتى آن کنز اخفى مرحبا

نازل آمد از خداوند جليل جوهرى لامثل امرا مرحبا

هان بگير اين منظر با‌استتار زان درخشان وجهه فا مرحبا

باش با ما در تغرّد اى حبيب ‌‌تا بيابى سرّ ايفاء مرحبا

آيدت اقرب ز‌لمح العين عيان ‌ ‌کنز غيبى آشکارا مرحبا

بهجتم از بهجتت باشد بهيج ‌وجه بهجت در مرايا مرحبا

اين قطعه نيز از مجموعه فوق‌الّذکر(استنساخ شده در سال ١٢٦٧ هجرى قمرى) نقل گرديده‌است (٢٤)

١٧ _ ابياتى از مثنويّات جناب طاهره (٢٥).
جلوه‌هاى لاحدّى احمدىّ شد ملئلأ از حجاب سرمدى

طلعت هاء در هويّت مستتر گشت او از نقطه باء مشتهر

بحراعظم هان بفوران آمده نقطه غيبى بدوران آمده

سرّ لاتعطيل ميپرس از قلم ‌ ‌کت بود‌محبوب و‌مقصودازرمم

...
محو موهومات از افهام شد صحو معلومات از الهام شد

جذب کردى هر صفت را در بيان حديّت برداشتى هان از ميان

سرّ وحدت را نمودى آشکار کسرها بيرون نمودى از ديار
کشف استار جلاليّات شد هان که اظهار جماليّات شد
...

غير او مشهود نبود در عيان محو موهومات شد اندر بيان

اسم اعلی از مسمّى شد متين شد برون فرقان حقّ از آستين

ربّ اعظم ‌ربّ اعلی شأن ‌او ربّ اکبر روضه رضوان او

عرش‌ها با رفعت شأن بها بس سرائرها مرّفع از سماء
الله الله اى قديم لم يزل قادر حىّ عطوف لامثل

يک نظر فرما بانظار رحيم زنده گردان هذه العظم الّرميم

تا نمايم نطق از اسرار تو در تظّهر آورم اضمار تو

جز توام مقصود نبود در بنا جز توام معبود نايد در ثنا

سرّ وحدت را تو فرما آشکار چند گردم در سماء خورشيدوار

اى حبيب حبّ محبوب بهاء جذب فرما اين عبيد مبتلا

بر بساط عزّ وحدت مستّقر ساز‌از‌الطاف خود بى‌حدّو‌مرّ

...

طلعت حقّ است با عزّ و وقار گشته از استار عزّت آشکار

هيکل با استواء با بهاء در تبلّج از بروقات ثناء

هان بنطق او‌آمد‌از‌جذب ودود جمله ابواب مغلق را گشود

ها نداى باصفاى هات لک مى‌ربايد‌رنگ ريب و‌وهم وشکّ

ها اشارتهاى پنهانى عيان گشت از وى جلوه‌گر اندر زمان

نار سينائى بدوران آمده نور فارانيت تابان آمده
اسم اعظم با‌مسمّى شد عيان کرد واله جمله کروبيّان

جلوه‌گر بر کلّ اسماء آمده سوى بزم انس حقّ رهبر شده

الله الله‌اين‌چه‌لطف‌است‌و‌عطاء در تظّهر از هويّات بهاء

اين‌چه‌‌قدر‌است و‌چه‌‌عزّ‌است‌‌و‌چه‌‌شأن گشت ظاهر بر حروف کن فکان

نه‌غروب او را‌مصّور‌نه‌طلوع نه اصول او را مقدّر نه فروع

اصل ثابت بود از روز ازل ‌ بس مطّهر بود از حدّ و‌علل

فيض او ظاهر ز آيات صمد اسم او بس مستقّر اندر احد

بس قمر از او ملّمع در عيان گشت ساير بر بروج آسمان

چون بهر برجى رسيد و وارهيد جلوه‌اش را در مقام تازه ديد

از عناصر هيکل بااستواء شد منطّق او به اسرار بهاء

جلوه ربّانى انوار شد جذبه فارانى شرّار شد

هان که امر مبرمم ظاهر شده حکم محکم آيه قاهر شده

برکَن الباس حدود و پس قيود خويش را انداز در‌درياى جود

...

امر ما ظاهر شده از کاف و نون گو من الله اليه راجعون

...

بشنو از ما بهجت اسراراله تا کى آئى در اداى ما گواه

در تغّرد آمدم از امر حقّ با تو از شأن مضى و ماسبق

...

هان نگر اى بهجتم در منظره تا ببينى وجه آيت مظهره

پرسى از ما از سرائرهاى سرّ تا که آئى در مقام مستتر

گوى اى با فّر و عزّت ظاهره بهجت اى نور فؤاد طاهره

آرزوى حضرت آدم چه بود سرّ او را ظاهر آور در وجود

هان شنو تفريد‌‌جذبانىّ ما تا بيابى سرّ بدء و انتها

بهجتا درياب اسرار حقيق ريختم در جام تحقيق رشيق

هان بيار اسرار آدم را عيان اوّل و ثانى باشراق بيان

...

يا ربا درياب بهجت را کنون تا که يابد سرّ اعيان الفنون

حرفى از اين ورقه سينائيه نايد او را محتجب در خافيه

يا الها شاهدى با نصر و فرّ مى‌رسانم سرّ آيات قدر

...

آمد او با جلوه‌هاى سرمدى ظاهر او بنمود وجه احمدى

ليک غافل جمله ارباب هوش از تغرّدهاى جذبانى سروش

احمد است اينکه نزيل آمد نزيل از سماء عزّ بآيات جليل

عالمى را از شرر پرشور کرد آدمى را او سراسر نور کرد

طاهره بردار پرده از ميان تا بيايد سرّ غيبى در عيان

گوئى الحمد هو ربّ جميل قد تشعشع‌من‌طرازات الجليل

...

نيست حقّ جز واحد اندرشأن حدّ لاله کفو و لا شبه احد

هان نگر اى سامع آيات حقّ آمدت امر الهى با نطق
در نگر در راکبين فلکيه عدّه عين احرف بس نوريه

ريزد از ايشان شرار ناريه نحن هو ليس سوانا باقيه

ما شنيديم و اطاعت کرده‌ايم غير ما انزل زخود ببريده‌ايم

هان عيان اى زمره آفاقيان گشته نازل امر ما از آسمان

زانکه اين نقطه بود سر بدا ‌نيست غيرش‌را‌وجود‌از‌ما‌بدى

اوست يا‌ربّ باعث ايجادکلّ ‌اوست يا حىّ باعث ارشاد‌کلّ

بهجتم بايد که آئى در خروش آيدت بحر ظهاريه بجوش

زانکه او باشد بشأن کردگار ديگرش نايد مثل اندر مدار

هيکل او صنعت ربّ قديم فطرت او فطرت حىّ عظيم
...
قرّة‌العينم بيا اندر نوا با نواهاى نواى نينوا

تا ربائى جمله ذرّات نور ريزى از اشراق وجهى نار‌طور

جان من برخيز با شور و شرر درنگر با چشم ساقى درنگر

کو فتاده جمله ذرّاتيان در صعيد وعده امّا صعقيان

تا بکى در قعر يأسى طرحيه تا بکى مانى تو سرّ خافيه

١٨ _ عيدآمد عيد آمد اين عيدمبارک باد
مبعوث جديد آمد اين عيد‌مبارک‌باد
شد عيد خداوندى باشيد بخرسندى
کز چرخ نويد‌آمد اين عيد‌مبارک باد
اين عيد سعيد آمد از خلد پديد‌آمد
ايّام وحيد آمد اين عيد مبارک باد
هان طرز دگر سازم اين عيد سعيدآمد
انوار خداوندى از پرده پديد آمد
اين عيد‌مبارک پى‌ها نحن هنيئاً لک
خلقى‌بوجودت حىّ ها نحن هنيئاً لک
خلقى بنوا از تو جمعى به بهاء از تو
وين فرّ وضياء از تو‌ها‌نحن هنيئاً‌لک
وه وه طربست امروز‌سرّ‌عجبست امروز
دل در‌طلب است‌امروز هانحن‌هنيئاً‌لک
اى ذات تو لا‌من شىء يکسان‌بتوموت وحىّ
ظلمت بظهورت طىّ‌هانحن‌‌هنيئاً لک
مستم ز‌مى جامت دارم طرب‌از نامت
آسوده در ايّامت ها نحن هنيئاً لک
طوبى لک طوبى لک جان از تو‌برون‌از‌شکّ
برشو بنوا اينک ها نحن هنيئاً لک
برخيز و‌طرب زا شو سرسلسله‌ما شو
بيرون زمن و‌ما شو ها نحن هنيئاًلک
مهمان سر خوانت جمعى ز دل و جانت
جبريل مگس رانت ها نحن هنيئاً لک
برگو بطرب هردم با نغمه زير و بم
درمان ز تو شد دردم هانحن‌هنيئاً لک
غيرش نبود غيرى در کعبه و در ديرى
گويند بهر سيرى ها نحن هنيئاً لک
اى قرّه بگو هردم با قلب تهى از غم
کز طلعت شه خرّم هانحن هنيئاً لک (٢٦).
١٩ _ ديگر آثار شعرى منسوب به جناب طاهره:

تاکنون اشعارى که نقل کرده‌ايم باستناد تحقيقات پژوهشگران مختلف و باحتمال زياد از خود طاهره است. اگرچه اين قول مستند قطعى نتواند بود و چه بسا که در آينده پژوهشگران برخى از اين اشعار را در دواوين شاعران ديگر بيابند. زيرا همانگونه که قبلاً گفتيم طاهره غالباً اشعار شاعران ديگر را در جمع اصحاب مى‌خوانده و گاه باستقبال آن اشعار مى‌رفته‌است. شايد علّت اصلی انتساب اشتباهى برخى از اشعار شاعران گذشته و يا معاصر طاهره به او همين امر باشد. اين اشعار واجد زيبائى و ظرافت خاصّ‌اند که با طبع حسّاس و لطيف طاهره تجانس يافته‌اند و نامبرده احتمالاً بارها آن آثار منظوم را در مکاتبات خود نقل کرده و يا در جمع اصحاب خوانده‌است.

الف _ گر بتو افتدم نظر چهره‌بچهره روبرو
شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو بمو
از پى ديدن رخت همچو صبا فتاده‌ام
خانه بخانه دربدر کوچه بکوچه کوبه‌کو
مى رود از فراق تو خون دل از دو ديده‌ام
دجله بدجله يم بيم‌ چشمه ‌بچشمه جو بجو
دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت
غنچه بغنچه گل بگل لاله بلاله بو‌ببو
ابرو و چشم و خال تو صيدنموده مرغ‌ دل
طبع بطبع و‌ دل‌ بدل مهر‌ بمهر وخو‌بخو
مهر ترا دل حزين بافته بر قماش جان
رشته برشته نخ بنخ تار بتار و پو بپو
در دل خويش طاهره گشت و نديد جز ترا
صفحه بصفحه لابلا پرده بپرده تو بتو

اين غزل زيبا دهها سال است که بعنوان سروده جناب طاهره در محافل احباب قرائت شده و گاه همراه با نواهاى خوش موسيقى به همگان روح بخشيده و واقعاً ترجمان احوال و شور و عشق و انجذاب طاهره است ولی ظاهراً از او نيست و احتمالاً جزء آثارى است که طاهره بارها در جمع اصحاب خوانده‌است. بهمين علّت ايادى امرالله جناب مارثاروت در کتاب ‌‌‌طاهره‌‌‌(صفحه ١٢٤) آنرا از جناب طاهره دانسته‌است (٢٧). علاوه بر تأليفات امرى در برخى از آثار غيربهائيان نيز اين غزل به طاهره منسوب گشته‌است (٢٨). دکتر محمّد‌اقبال لاهورى شاعر و فيلسوف شهير شبه قارّه هند (١٩٣٨ _ ١٨٧٧ ميلادى) (٢٩) که از عشّاق شخصيّت روحانى و نيز کيفيّت جانبازى جناب طاهره بوده‌است اين غزل را از آن جناب مى‌داند و آن را در کتاب جاويد‌نامه عيناً بنام او درج کرده‌است (٣٠). غزل مذکور در بخش غزليّات از کتاب کليّات اشعار فارسى اقبال نيز به جناب طاهره منسوب و عيناً نقل گرديده‌است (صفحه ٦٧). اقبال در بخش فلک مشترى از کتاب جاويد‌نامه تصريح مى کند که روح طاهره به جاودانه‌ها پيوسته‌است (٣١). در همان کتاب جاويدنامه ذيل عنوان ‌‌‌طاهره‌‌‌ (ضمن انتقاد از ستمگران) از او چنين تجليل کرده‌است‌:

از گناه بنده صاحب جنون کائنات تازه‌اى آيد برون

شوق بى‌حدّ ‌پرده‌ها را بردرد کهنگى را از تماشا مى‌برد

آخر‌از دار‌‌و‌رسن گيرد‌نصيب بر‌نگردد‌زنده از‌کوى‌حبيب

جلوه او‌بنگر اندر‌‌شهر‌و‌دشت تا‌نپندارى‌که از‌عالم‌گذشت

‌‌درضميرعصر‌خود پوشيده‌است اندرين‌خلوت‌چسان‌گنجيده‌است

علاّمه اقبال لاهورى در آثار خود از جناب طاهره بعنوان ‌‌خاتون عجم‌‌‌تجليل کرده‌است (٣٢).

بارى در خصوص گوينده غزل ‌‌گربتو افتدم نظر...‌‌‌اختلاف است و باحتمال قوى سروده طاهر کاشانى است. استناد نگارنده به جُنگى از اشعار شاعران پارسى‌گوى است که در زمان فتحعلی‌شاه قاجار فراهم گشته و در کتابخانه ملک‌طهران موجود است. در اين جُنگ غزل مورد بحث با مختصر تفاوتهائى به محمّدطاهر نقّاش کاشانى متخلّص به طاهر نسبت داده شده‌است. طاهر کاشانى که گاه نقّاش نيز تخلّص مى‌نموده از شاعران قرن يازدهم هجرى (هفدهم ميلادى) است. محمّدطاهر نصرآبادى در تذکره خويش در باب او مى‌گويد‌: ‌‌خامه فکرش چهره عروسان معنى گشايد و ديباى زربفت سخن را بى‌تأمّل نقش‌بندى نمايد. طبعش نهايت لطف و دقّت دارد و بامر نقش‌بندى در کاشان مشغولست‌‌‌ (صفحه ٣٧٠). برخى از ابيات سروده‌هاى طاهر کاشانى بعنوان نمونه در اينجا نقل مى‌گردد:

شکن طرف کلاهش بنظرها نقّاش
دامن خيمه ليلی است که بالا زده‌اند
...
گفتم از قطع‌نظر‌کوته‌کنم‌سوداى زلف
چشم‌حسرت‌حلقه‌ديگر‌بدين زنجيربست
...
دانى که چيست بخيه زخم زبان خلق
دندان ز درد بر سر دندان نهادنست
...
بى‌بصيرت را‌عنان در‌دست نفس سرکشست
مى‌برد هرجا‌که مى‌خواهد عصاکش کور‌را
...
سررشته وجود و عدم بسته منست
من در‌ميانه همچو گره هيچکاره‌ام
...
چون قدت‌خم گشت از تير اجل‌غافل مباش
کز براى گوشه‌گيرى اين کمان پيچيده‌است

جناب نعمت‌الله ذکائى بيضائى در خصوص سراينده غزل ‌‌گر بتو افتدم نظر...‌‌‌مى‌نويسد‌:

‌در باره صاحب اين شعر اقوال مختلف ذکر شده ولی قولی که بر ساير اقوال غلبه دارد اينست که اين غزل از طاهرکاشى شاعر عصر صفويّه است که پس از مهاجرت به هندوستان و اقامت در دکن به شاه طاهر دکنى معروف شد و مقطع غزل نيز چنين است‌:

در دل خويش طاهرا گشت و نديد جز وفا
صفحه بصفحه سربسر پرده به‌پرده تو بتو

نگارنده نيز جُنگى خطّى و قديمى در اختيار دارم که اين غزل بنام طاهر در آن مندرج است. اين جُنگ هرچند تاريخ ندارد ولی از وضع تحرير و کاغذ و انواع اشعارى که در آن نوشته شده معلوم مى‌شود عمرى دراز دارد که از يکصدو پنجاه سال لااقلّ کمتر نيست‌‌‌(٣٣). بطورى‌که ملاحظه مى‌فرمايند جناب ذکائى بيضائى مراد از طاهر را شاه‌محمّدطاهر دکنى دانسته‌است. بايد توجّه داشت که اجداد شاه طاهر دکنى اصلاً اهل انجدان قم بوده‌اند ولکن تولّد نامبرده در همدان واقع شده‌است (٣٤). شاه‌طاهر مردى حکيم، دانشمند، فقيه، اديب، شاعر و عارف بود و از جانب شاه‌اسمعيل صفوى مأمور تدريس در کاشان شد. شاه‌طاهر پيشواى فرقه مؤمنيّه از فرق اسمعيليّه بود و پيروانش در ايران و عراق و سوريّه و مصر پراکنده بودند. وى سرانجام بفرمان شاه‌اسمعيل محکوم بقتل گرديد لذا به هندوستان رفت و در دکن ساکن شد. از او از جمله رساله در علم انشاء، حاشيه بر تفسير بيضاوى، حاشيه بر الهيّات شفاء، مجموعه منشآت و اشعار زيبائى بيادگار مانده‌است. وفات وى در حدود سالهاى ٥٦ _ ٩٥٣ هجرى قمرى (٤٩ _ ١٥٤٦ ميلادى) بوده و باحتمال قوى بقتل رسيده‌است.‌مدفن نامبرده‌در‌عراق‌عرب است. وى بعلّت اقامت در کاشان‌به‌طاهر‌کاشى‌نيز‌شهرت دارد. در اينجا نمونه اشعار او را مى‌آوريم‌:

در غم او لذّت عيش از دل ناشاد رفت
خو بغم کرديم چندانى‌که عيش ازيادرفت
...
در دهر کسى که عشق را شايد نيست
يارى که از او دلی بياسايد نيست
صدگونه ملامت که نمى‌بايد هست
يک لحظه فراغتى که مى‌بايد نيست
...
برآمد گل از مطلع شاخ ديگر
چوخورشيد ازين کاخ فيروزه منظر
عيان شد پس از ظلمت دى شکوفه
کما ادبر اللّيل و الصّبح اسفر
صبا جويد از عطسه خارنافه
هوا گيرد از گريه بيد عنبر
در اين روز فرخنده فال همايون
که بر مرکز عدل مى‌گردد اختر
ندانم چرا مى‌کند جور با من
سپهر ستم پيشه سفله پرور
...
تا يک نفس از حيات باقيست مرا
در سر هوس شراب و ساقيست مرا
کارى که من اختيار کردم اينست
باقى همه کار اتّفاقيست مرا
...
گمان مبر که بآخر رسد حکايت عشق
چو هست حسن ترا ابتداى‌کار هنوز
شراب بيخودى از سرگذشت طاهر را
نشد خلاص ز درد سرخمار هنوز

پژوهشگران غير بهائى که در باب احوال و آثار شاه‌طاهر دکنى تحقيق کرده‌اند ذکرى از انتساب غزل ‌‌گر بتو افتدم نظر...‌‌‌بدو نکرده‌اند (٣٥). شايد هم غزل مذکور از اوست و مؤلّف جُنگ موجود در کتابخانه ملک طهران باشتباه بجاى طاهر دکنى اين غزل را از نقّاش کاشانى متخلّص به طاهر دانسته‌است. بهرحال پس از بررسى آثار منظوم آن دو (طاهر دکنى و نقّاش کاشانى) که نمونه‌اى از آنها عرضه گرديد کار اخذ تصميم نهائى با پژوهشگران و اديبان آتى امر است. اگرچه در باب سراينده غزل مذکور نظريّات ديگر نيز موجود است. براى مثال ميرزاحسن وحيد دستگردى عقيده دارد که اگرچه غالباً اين غزل را از قرّة‌العين قزوينى مى‌دانند ولی چون ميرزامحمّدصادق اديب‌الممالک فراهانى در يادداشتهاى خود آنرا به طاهره اصفهانيّه نسبت داده‌است قول اخير ارجح است‌(٣٦). حاج‌فتح‌الله مفتون يزدى نيز در کتاب ردّيه خود مى‌گويد جمعى اين غزل را به نظيرى نيشابورى و برخى به عطائى نسبت داده‌اند (٣٧).

ب _ در رده عشقت اى صنم شيفته بلامنم
چند مغايرت کنى با غمت آشنا منم
پرده بروى بسته اى زلف بهم شکسته‌اى
از همه خلق رسته‌اى از همگان جدا‌منم
شيرتوئى شکرتوئى شاخه توئى ثمر توئى
شمس توئى قمر توئى ذرّه منم هبا منم
نور توئى شفق توئى‌ماه توئى افق توئى
خوان مرا قنق توئى شاخه هند با منم
نخل توئى‌رطب توئى‌لعبت‌نوش‌لب توئى
خواجه با ادب توئى بنده بيحيا منم
کعبه توئى صنم توئى ديرتوئى حرم توئى
دلبر محترم توئى عاشق بينوا منم
من زيم تو نيم نم نى نه کمم و‌هيچ هم
تا بتو متّصل شدم بيحد و انتها منم
شاهد شوخ دلبرا گفت به سوى من بيا
رسته ز کبر و از ريا مظهر کبريا منم
ماه عذار دلبرا طور تجلّى تو را
بى ارنى و لن ترى مست مى لقا منم
طاهره خاک پاى تو مست مى لقاى تو
منتظر عطاى تو معترف خطا منم

اين شعر در منابع مهمّه امريّه به طاهره منسوب نگشته‌است. ولکن برخى از نويسندگان غيربهائى آن را از طاهره دانسته‌اند (٣٨). جناب فاضل مازندرانى عقيده دارد که اين شعر از طائره شاعره عهد ميثاق است (٣٩). فاضل شعر مذکور را تقريباً بهمين‌گونه که در بالا آمده نقل نموده ولکن در مقطع آن بجاى تخلّص ‌‌طاهره‌‌‌‌‌طائره‌‌‌آورده‌است. نام اصلی جناب طائره عصمت و او دختر ميرزااسمعيل مستوفى آشتيانى بود. مادرش حبيبه‌خانم دختر ميرزاعبدالکريم حکيم سيماى اصفهانى بود که اين حکيم به امر حضرت باب ايمان داشت. طائره در سال ١٢٨٢ هجرى قمرى (١٨٦٥ ميلادى) در طهران تولّد يافت. در دوازده‌سالگى با مهرعلی‌خان زنجانى نايب نسقچى باشى ناصرالّدين شاه ازدواج نمود. شوهرش از الّد اعداء امر مبارک بود لذا نامبرده سالها مورد تعذيب و شکنجه او قرار داشت. مهرعلی‌خان زنجانى سر‌انجام بر اثر مساعى طائره به‌شرف ايمان فائز گشت. طائره در سال ١٣٢٩ هجرى قمرى (١٩١١ميلادى) در طهران به ملکوت جاودان صعود فرمود. دو داماد طائره، سرتيپ رضاخان وثوق نظام و ميرزاعلی‌اکبر روحانى ميلانى محبّ‌السّلطان در ظلّ امر مبارک بودند و شخص اخير سالها منشى محفل مرکزى ايران بود. اين بانوى اديب و خوش‌سخن سالها در تنوير افکار بانوان و تأمين آزادى آنان و نيز ابلاغ امر حضرت رحمن به مردمان تلاش نمود. طائره در سرودن شعر ذوقى سرشار داشت و آثار زيبائى از وى بيادگار مانده‌است. جناب ذکائى بيضائى مجموعه‌اى از آثار او بدست آورده (٤٠) و قطعاتى از اشعار نامبرده را در مجلّد سوم تذکره شعراى قرن اوّل بهائى درج نموده ولکن ذکرى از انتساب غزل ‌‌در ره عشقت اى صنم‌...‌‌بدين شاعره خوش‌قريحه نکرده‌است. در اينجا براى نمونه ابياتى از سروده‌هاى طائره را مى‌آوريم:

ديدم بسى جفا باميد وفاى دوست
نخل وفا نداشت برى جز‌جفاى دوست
با آنکه رانده از در خويشم بکام غير
بيگانه‌ام ز خويش و‌بجان آشناى دوست
خلقى بمدّعا و مراد خودند شاد
ما را مراد نيست بجز مدّعاى دوست
ناموس ونام ودانش وتقوى وعلم وفضل
گرشدزکف چه شد‌همه‌عالم فداى دوست
ما را رقيب خواست جدا از حبيب‌ما
راضى شديم از او باميد رضاى دوست
هرکس بکوى عشق هوائيش درسر‌‌است
طائر بسر ندارد الاّ هواى دوست
تا دلستان بجلوه ره گلستان گرفت
صحرا و دشت رونق باغ جنان گرفت
آن شهسوار حسن چو پا در رکاب‌کرد
ارواح قدسيش بتظلّم عنان گرفت
از خوان نعمتش همه‌آفاق بهره‌مند
از عدل ورأفتش همه گيتى امان گرفت
اى شمع دل مزن ز‌محبّت‌‌که‌برق‌‌عشق
ما را بدل فتاد و تو را بر زبان گرفت
از سوز شمع جز پر‌‌پروانه‌اى نسوخت
ما سوختيم و آتش ما در جهان‌گرفت
تا جلوه‌گر شد آن رخ ابهاى دلفريب
يغماى عشق کشوردل در ميان گرفت
طائر بخاک درگه او جبهه‌ساى شد
فرخنده بخت آنکه بکويش مکان گرفت‌(٤١).
پ _ خال بکنج لب يکى طرّه مشکفام دو
واى بحال مرغ دل دانه يکى و دام دو
محتسب‌است و‌شيخ ومن‌صحبت‌عشق در‌ميان
از چه کنم مجابشان پخته يکى و خام دو
حامله خُم ز دخت رز باده‌کشان بگرد او
طفل حرامزاده بين باب يکى و مام دو
گر بغلاف اندرون گاه درون خم نهاد
اين دو روانه ماه را تيغ يکى نيام دو
باده نهاده‌خم‌کنون با‌دف و‌چنگ‌و‌ارغنون
باده و راح و مام او طفل يکى و نام دو
ساقى ماه روى من از چه نشسته غافلی
باده بيار و مى بده صبح يکى و شام دو
وعده وصل مى‌دهى ليک وفا نمى‌کنى
من بجهان نديده‌ام مرد يکى کلام دو
هست دوچشم دلربا همچو قرابه پرزمى
در‌کف ترک‌مست بين باده يکى و‌جام دو
گويمش‌اى نگار‌من چيست دو‌زلف گرد‌رخ
گويدم ارنديده‌اى خواجه يکى غلام دو
صيد کند بغمزه گه گاه بتيغ ابروان
جان زکجا برد برون صيد يکى حام دو
هرکه‌بگويد‌اين‌غزل بخشمش‌از‌سبيل‌جان
توسن خوش خرام يک استرخوش‌لگام دو
کان کرم جوادخان کز دل و از کفش بَرَد
مايه جود هر زمان بحر يکى غمام دو

در برخى از مجموعه‌هاى خطّى امرى اين شعر به جناب طاهره منسوب گشته‌است ولکن هيچ‌يک از مشاهير ادب بهائى چون جناب فاضل مازندرانى و يا جناب ذکائى بيضائى هنگام نقل اشعار طاهره بدين شعر اشاره‌اى نکرده‌اند. در برخى از تأليفات مطبوع غير بهائى احتمال انتساب اين شعر به طاهره رفته‌است. سيّدمحمّدعلی گلريز در مجلّد نخست از کتاب مينو در يا باب‌الجنّه (صفحه ٤٨٨) مى‌نويسد که اين غزل‌: ‌‌منسوب به قرّة‌العين مى‌باشد. امّا بعضى از او نمى‌دانند و ما هم نتوانستيم سراينده حقيقى آنرا بشناسيم‌‌‌. حاج‌فتح‌الله مفتون يزدى در کتاب ردّيه خود تصريح مى‌نمايد که اين غزل از امّ هانى است (٤٢). علی‌اکبر دهخدا نيز در لغت‌نامه (جلد هشتم. صفحه ٢١٩) ذيل امّ‌هانى اين غزل را از نامبرده دانسته‌است. عبدالحسين نوائى هم با اين نظر همراه است (٤٣). امّ‌هانى (در گذشته بسال ١٢٣٦ هجرى قمرى برابر با ١٨٢٠ ميلادى) از زنان عالمه و شاعره يزد بوده و در سه سالگى جناب طاهره چشم از جهان فروبسته‌است. پدر امّ‌هانى حاج‌عبدالّرحيم‌خان بيگلربيگى يزد از منسوبان نزديک جناب ميرزااحمديزدى مخاطب لوح معروف احمد (عربى) است. اجداد جناب احمد يزدى و امّ هانى همه از رجال برجسته شهر يزد بوده‌اند. از جمله محمّدتقى‌خان معروف به خان بزرگ پدربزرگ آنها (متوفّى بسال ١٢١٣ هجرى قمرى برابر با ١٧٩٨ ميلادى) مدّتى حکومت يزد را بر عهده‌داشته‌است. اردشير خاضع در کتاب تذکره سخنوران يزد پس از بيان شرح احوال امّ‌هانى و درج اشعار او غزل بالا را نيز نقل نموده و آن را از امّ‌هانى دانسته‌است (صفحه ١٥). مؤلّف مى‌گويد که‌: ‌‌مشهور است دوست علی‌خان ابرقوئى که از خوانين يزد و با امّ هانى از يک سلسله بوده و طبعى داشته غزل (يک و دو) را استقبال نموده و از آن جمله گفته‌است‌:

غير دو زلف آن صنم بر رخ دلپذير او
کس نشنيده در جهان صبح يکى و شام دو

از امّ‌هانى نسلی پديد نگشته ولی اشعار زيبائى از او باقى مانده‌است. شعر معروف با شاه بيت‌:

در بوستان چو چشم تو آغاز ناز کرد
سوسن زبان طعن بنرگس دراز کرد

از اوست. گفته‌اند که امّ‌هانى در هنگام مرگ انگشتر پربهائى در دست داشته و خدمتکار او قصد ربودن آن داشته که امّ‌هانى چشم باز کرده و اين بيت شعر را گفته‌است :

کم فرصتند مردم دنيا بهوش باش
پَر مى‌کنند بسمل در خون تپيده را(٤٤).

از عفّت نسّابه نيز غزلی موجود است که برخى از ابياتش مشابه غزل (يک و دو) منسوب به طاهره و يا امّ‌هانى است. نام اصلی نسّابه سکينه و او دختر ميرزاعبدالله نسّابه شيرازى بوده‌است. تولّد عفّت نسّابه در حدود ٩٢ _ ١١٩٠ هجرى قمرى (٧٨ _ ١٧٧٦ ميلادى) واقع گشت. اگرچه برحسب ظاهر نزد استادان ادب تلّمذ ننمود ولکن اشعار زيبا و پرمغزى مى‌سرود. شاهزاده حسينعلی ميرزافرمانفرما حاکم شيراز او را در اندرون حرم خويش بتعليم و تربيت زنان و دخترانش گماشت. عفّت نسّابه هرگز ازدواج نکرد. سال وفاتش بدست نيامد. از قرائن مستفاد مى‌شود که تا حدود سال ١٢٥٠ هجرى قمرى (١٨٣٤ ميلادى) زنده بوده‌است (٤٥). امّا غزل نسّابه‌که‌مشابه‌غزل‌‌منسوب به‌طاهره‌و‌يا‌امّ‌هانى سروده شده اين است‌:

ساقى ماهرو يکى ساغر لعل فام دو
از کف‌و لعل او‌ستان بوسه يکى و جام دو
حال من و نگار‌من‌جسم دو‌است و‌جان يکى
هست فسانه‌اى عجب شخص يکى و نام دو
اين دل و جان خسته را همره نامه کرده‌ام
قاصد نيک پى ببر نامه يکى پيام دو
گوشه چشم او نگر خال سياه مشک بو
نافه به دشت‌چين يکى آهوى خوش‌خرام دو
زلف تو بهر مرغ دل دام فکنده از دو سو
آه که مشکل آمده صيد يکى و دام دو
محتسب است و‌شيخ و‌من‌قصّه‌عشق درميان
از چه کنم مجابشان پخته يکى و خام دو
ت _ جوانى چه آورد و پيرى چه برد
بت خوردسال و مى سالخورد
بت خوردسالی که يک جلوه‌اش
ببرد از دل انديشه خواب و خورد
مى سالخوردى که يک قطره‌اش
نخورد‌آنکه‌مرد و‌نمرد‌آن که‌خورد
ز يک خم دهد ساقى روزگار
ترا صاف صاف و مرا دُرد دُرد
هزاران اسير ويند و يکى
غبار علايق زقلبش سترد
نه بازى است رفتن بميدان عشق
که از صدهزاران يکى پا فشرد
ز طوطى دعا دعوى‌ازمدّعى است
ببينيم تا گوى ميدان که برد

ايادى امرالله جناب مارثاروت اين شعر را از جناب طاهره دانسته‌است (٤٦). بايد توجّه داشت که تخلّص طوطى ظاهراً مى‌رساند که شعر از طاهره نيست. جناب ذکائى بيضائى در خصوص سراينده اين شعر مى‌نويسد‌: ‌‌اينکه اين قطعه از کيست و اين طوطى از کجاست تحقيق و تجسّسى که تاحال درين باره کرده‌ام بجائى نرسيده‌است. ابونصر شيبانى (فتح‌الله‌خان کاشانى) شاعر معروف و مشهور متوّفى بسال ١٣٠٨ هجرى قمرى در جُنگى که آن را در سنوات ١٢٧٥ قمرى نوشته‌است سه بيت اوّل اين قطعه را در جُنگ مزبور بنام حکيم فردوسى ثبت کرده که مسلّماً اين انتساب نيز صحيح نيست ولی اين نکته را مى‌رساند که در صدسال قبل اين شعر در افواه ادباء بوده و انتسابى هم به حضرت طاهره نداشته‌است. يک نفر شاعر بهائى نيز بتخلّص طوطى داريم که اسمش محمّدحسين و اصلاً از اهل مراغه آذربايجان بوده و در باطوم مى‌زيسته‌...‌زمان حيات او که تا اين اواخر زنده بوده مدّتها بعد از زمان ابونصر شيبانى است که بطورى که مذکور آمد سه بيت از اين قطعه را در جُنگ خود ثبت کرده‌است. در هر حال اين قطعه نه از طاهره است و نه از طوطى مراغه‌اى‌‌‌(٤٧). بايد توجّه داشت که طوطى تخلّص يکى از بانوان شاعره اهل شوشتر نيز بوده‌است (٤٨). امّا جناب طوطى مراغه‌اى که جناب بيضائى از او ياد کرده‌است از بهائيان مطّلع و اديب بوده و سالها در روسيّه و چين بخدمت و تبليغ امرالله اشتغال داشته است. جناب فاضل مازندرانى در مجلّد هشتم تاريخ ظهورالحقّ ضمن بيان احوال بهائيان مراغه در باب او چنين مى‌نويسد‌: ‌‌ديگر آقاميرزاحسين طوطى از طلاّب فاضل بصّحافى اشتغال داشت و چون ايمانش شهرت گرفت رئيس طلاّب ناظم‌الّشريعه بواسطه دو تن از آنان وى را حاضر کرده بفلکه بسته چوب بسيار زدند و باطّلاع حکومت تبعيد کردند. لاجرم بروسيّه رفته در تجارت داخل شده ساليانى بتبليغ و ترقيم در ممالک روسيّه و چين و خاوه خدمت همى نمود ‌‌ (قسمت دوم، صفحه ١٠٧). ميرزا حسين طوطى مراغه‌اى صاحب برخى از مقالات بزبان فارسى است‌(٤٩).

ث _ بظهور آن شه ماعرف عظمت شؤون جلاله
بجهان جان شده از شرف حسنت و عزّ‌مقاله
همه‌جا جمله‌انس و‌جان شده در‌قدوم وى ارمغان
بتعشّق آمده عاشقان و قطع سبيل وصاله
طلع‌البهاء و اشرقت ظهرالعلاء و المعت
قلل الوجود تسيّرت فلکا لوجه جماله

همه آيه‌هاى مسلسله زلسان او شده نازله همه انبياء مهروله متبرّجاً بجماله

چو روانه شد بصف بلا پى کردن سرو جان فدا
بره خدا زدر وفا بلغ العلی بکماله
که زهول طيش سپه جنان چو برآمداز پى رزمگه
همه چون وحوش‌جهان سيه کشف‌الّدجى بجماله
برآن جماعت کينه‌جو پى جرعه‌اى شده روبرو
که ز شرم آن همه گفتگو سکت الودا بسؤاله
ز جنان مکارم خلق او ز چنان محاسن خلق وخو
همه معترف که زهى نکوحسنت جميع خصاله
بتعيّش شه خسروان بدرود عترت سروران
رسد از صوامع قدسيان صلّوا عليه و آله

اين قطعه در برخى از جُنگ‌هاى نسبةً قديمى به جناب طاهره منسوب گرديده‌است. نگارنده از جمله به جُنگى خطّى در کتابخانه ملک طهران دست يافت که بسال ١٣٢٥ هجرى قمرى (١٩٠٧ ميلادى) استنساخ گرديده‌بود. اين شعر در جُنگ مذکور به جناب طاهره نسبت داده شده‌بود. سيّدمحمّدعلی گلريز در مجلّد دوم کتاب مينو در يا باب‌الجنّه قزوين برخى از ابيات قطعه مورد بحث را از يک جُنگ اشعار مربوط به سال ١٣١٣ هجرى قمرى (١٨٩٥ ميلادى) نقل کرده و گفته که صاحب جُنگ شعر مذکور را به قرّة‌العين منسوب دانسته‌است (صفحه ٤٨٨).

ج‌_اگر بباد دهم زلف عنبرآسا را اسير خويش کنم آهوان صحرا را

وگر‌بنرگس‌شهلاى‌خويش‌سرمه‌کشم ‌بروز تيره نشانم تمام دنيا را

براى ديدن رويم سپهر هردم صبح ‌‌برون برآورد آئينه مطّلا را

گذار من بکليسا اگر فتد روزى ‌‌‌بدين خويش برم دختران ترسارا

اين قطعه در کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌(صفحه ٢٦) از تأليفات ازليان (بمناسبت يکصدمين سال شهادت جناب طاهره) و نيز در لغت‌نامه دهخدا(مجلّد سى و سوم، صفحه ١١٢) بدين نادره زمانه منسوب گرديده‌است.

جناب ابوالقاسم افنان نيز در مجموعه چهاررساله تاريخى (صفحه ٩٤) آنرا نقل کرده‌است.

چ‌_ بود‌سوى توام راز نهانى که زانم هست عيش و کامرانى

شدم چون آشنا اى يار جانى ببزم خالی از بيگانه تو
اى ماهرويم اى مشک مويم
يارم توئى تو اى شهريارم

بعرش‌جان‌چون تو جانانه‌اى‌بود که قهر از عارضت‌افسانه‌اى‌بود

بزير دام زلفت دانه تو بدامم درفکند آن دانه تو
در محفل خود بارم ده اى يار
پيش رقيبان منما تو خارم

فراق رويت‌اى‌سلطان خوبان چو زلفت کرده عالم را پريشان

بهر بزمى درآيم همچو طفلان که شايد بشنوم افسانه تو

گر بر لب آرى يکبار نامم
در خاک پايت صدجان فشانم

ز درد عشقت اى ماه حبيبان رميدند از مداوايم طبيبان

خوش آن دم که علی‌رغم‌رقيبان شرابى نوشم از پيمانه تو

اى دل‌ستانم جز تو ندارم
جانم نثارت اى تاجدارم
منم اى سرو قد ديوانه تو از آن دو نرگس مستانه تو
شدم از عارض جذبانه تو اسير عشق جاويدانه تو
اى گلعذارم بردى قرارم
نالان زهجرت همچون‌هزارم

تو دانى اى نگار ماهرويم گهى چوگان عشقت همچوگويم

بزلفانت زنى چون شانه گويم که من اى کاش بودم شانه تو

مردم بکويت در آرزويت
جز وصل‌رويت‌قصدى‌ندارم
زعشقت گربسوزد استخوانم بجز نام ترا بر لب نرانم

بپاى‌آن‌کسى‌صدجان‌فشانم که يک بارم‌برد‌بر‌خانه تو

گاه از وصالت شادم نمائى
گاه ازفراقت سازى نزارم

چنان گرم از ميت‌اى‌دلستانم که دلسرد از بهشت جاودانم

من آن مرغ رميده زآشيانم که نشناسم‌بجز‌کاشانه تو
بازا به پيشم بين قلب ريشم
تاکى گذارى در انتظارم

شده‌هر‌موى‌زلفت‌يک‌کمندم که برعشق‌توکرده‌پاى‌بندم

شدم‌اى‌دلبر بالا بلندم هلاک‌ازغمزه فتّانه تو
قد بلندت سرو روانم
زلف کمندت مشک تتارم

چنان ز ابر بقا باريد گوهر که افتاد‌ازنظرها سنبل تر

ندارد قدرآنجا مشک عنبر که باشد سنبل ريحانه تو
چون پادشاهى‌گاهى‌نگاهى
بر اين‌اسيرت‌اى‌شهسوارم

اين مسمّط و يا بگفته گوياتر ترجيع‌بند در کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌(صفحات ٣٤ _ ٣٢) و مجموعه چهارساله تاريخى (صفحات ٩٧ _ ٩٦) و ابياتى از آن در لغت‌نامه دهخدا (مجلّد سى و سوم، صفحه ١١٢) از طاهره دانسته شده‌است.

ح‌_‌اى‌بسر‌زلف تو‌سوداى‌من وز غم هجران تو‌غوغاى‌من

لعل لبت شهد مصفّاى من عشق تو بگرفت سراپاى‌من
من شده تو آمده بر جاى من
گرچه بسى‌رنج‌غمت‌برده‌ام جام پياپى زبلا خورده‌ام

سوخته جانم اگرافسرده‌ام زنده دلم‌گرچه‌ زغم مرده‌ام

چون لب تو هست مسيحاى من
گنج منم بانى مخزن توئى سيم منم صاحب معدن توئى
دانه‌منم‌صاحب‌خرمن توئى هيکل من‌چيست‌اگر‌من‌توئى
گر تو منى چيست هيولاى من

من شدم‌ازمهرتو‌چون ذرّه‌پست وزقدح باده عشق تو مست

تابسرزلف‌تو داديم دست تا‌تومنى‌من شده‌ام‌خودپرست
سجده گه من شده اعضاى من
دل، اگرازتست چراخون کنى ورزتو نبود زچه مجنون کنى

دمبدم‌اين‌سوزدل افزون کنى تا خوديم را همه بيرون کنى

جاى کنى در دل شيداى من

آتش عشقت‌چو‌برافروخت‌دود سوخت‌مرامايه هرهست‌و بود

کفرو مسلمانيم از من زدود تا بخم ابرويت آرم سجود
فرق نه از کعبه کليساى من
کلک ازل‌تا‌بورق زد رقم گشت‌هم‌آغوش‌چو‌لوح و قلم
نامده‌خلقى‌بوجود از عدم برتن آدم چو دميدند دم
مهر تو بد در دل شيداى من
دست قضا چون‌گل‌آدم‌سرشت مهرتو در مزرعه سينه کشت
عشق تو گرديد‌مرا سرنوشت فارغم اکنون زجحيم وبهشت
نيست بغيراز تو تمنّاى من
باقيم ازياد خود و فانيم جرعه‌کش باده ربّانيم
سوخته وادى حيرانيم سالک صحراى پريشانيم
تا چه‌رسد بردل‌رسواى من
بر در دل‌تا ارنى گوشدم جلوه‌کنان بر سر آن کوشدم
هرطرفى گرم هياهو شدم او‌همگى‌من شد‌و‌من‌اوشدم
من‌دل و‌او‌گشت‌دلاراى‌من
کعبه‌من‌خاک‌سرکوى‌تو مشعله‌افروز جهان روى تو
سلسله‌جان‌خم‌گيسوى‌تو قبله دل طاق دو ابروى تو
زلف تو در دير‌چليپاى من
شيفته‌حضرت اعلاستم عاشق ديدار دلاراستم
راهرو وادى سوداستم از همه بگذشته تراخواستم
پرشده ازعشق تو اعضاى من
تاکى وکى‌پندنيوشى‌کنم چندنهان بلبله‌پوشى کنم
تا که شود راغب کالاى من
خرقه‌و سجّاده بدورافکنم باده بميناى بلور افکنم
شعشعه دروادى طورافکنم بام‌و‌در ازعشق‌بشورافکنم
بر در ميخانه بود جاى‌من
عشق‌علم‌کوفت‌بويرانه‌ام داد صلا بر در جانانه‌ام

باده حقّ‌ريخت به‌پيمانه‌ام از خودو‌عالم‌همه‌بيگانه‌ام

حقّ طلبد همّت والاى من
ساقى ميخانه بزم‌الست ريخت‌بهرجام‌چوصهباء‌زدست

ذرّه صفت‌شد‌همه‌ذرّات‌پست باده ز ما مست شدوگشت هست ‌

از اثر نشأه صهباى من
عشق‌بهرلحظه‌ندا‌مى‌کند برهمه موجود صدا مى‌کند
هرکه‌هواى ره ما مى‌کند گرحذر از موج بلا مى‌کند
پا ننهد بر لب درياى من
هندوى‌نوبت زن بام توام طاير سرگشته به‌دام توام
مرغ شب‌آويز بشام توام محو زخود زنده به‌نام توام
گشته زمن درد من و‌ماى تو

اين مخمّس نيز در کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌(صفحات ٢٨ _ ٢٦) مجموعه چهارساله تاريخى (صفحات ٩٦ _ ٩٤) و ابياتى از آن در لغت‌نامه دهخدا (مجلّد سى و سوم صفحات ١٣ _ ١١٢) به جناب طاهره منسوب گرديده‌است. مؤلّف تاريخ کواکب‌الّدريه (در مجلّد نخست کتاب، صفحات ٣٣ _ ٣٣٢) اين مخمّس را از سليمان‌خان تبريزى شهيد (٥٠)

دانسته و ابياتى از آن را نقل نموده و يکى دو بيت ديگر نيز بر آن افزود‌است. وى مى‌نويسد‌: ‌‌اگر چه ابيات و منظومات مهمّه‌اى از حاج سليمان‌خان روايت نشده و‌رؤيت نگشته تنها يک مخمّس است‌که از هرجا و هرکس شنيده‌ايم آن را منسوب باو داشته‌اند. ولی قدر متيقّن اين است که صاحب طبع و قريحه بوده و آن جوان صورتاً و سيرتاً از هرحيث آراسته و جامع بود‌...‌‌‌. انتساب اين مخمّس به جناب طاهره و يا جناب سليمان‌خان تبريزى شهيد مورد ترديد است. بهرحال گوينده مخمّس مورد بحث باستقبال مخمّس صحبت لارى رفته‌است که اينگونه آغاز مى‌شود‌:

اى به ولاى تو توّلاى من از خود و اغيار تبرّاى من

بودتوپيدائى پيداى من گر بشکافند سراپاى من
جز تو نيابند در اعضاى من (٥١)
هوالمحبوب

خ‌_ بيا ساقى اى شاهباز فتوح اياغى کرم کن ز صهباى روح

يکى جام مى باز سازم کرم که سوزد سراپاى من تا قدم

بياساقيا ده يکى جام مى ‌‌که از دل رود‌جمله‌غمهاى وى

حياتى زنو بخش بر مردگان اياغى کرم کن به افسردگان

سمندر صفت چون در اين آتشم کرم ساز ساقى مى‌بى‌غشم

ز روى مى افکن در اين دم نقاب در‌آ از در و ده تو‌جام شراب

ز جام طهورم تو سرشار کن بجانم تجلّى از آن يار کن

چو موسى کنم منصعق خود زنور نما‌مندکّ‌اين‌کوه‌تن‌همچو‌طور

بسوزان وجودم همه سربسر که از دو جهانم نباشد خبر

به اين غم نشين ساقيا مى بيار پريشان مدارم چو زلف نگار

زصهباى دوشين خمارم اگر ز جام دگر برتو هوشم زسر

بزلف تو ساقى چو دل بسته‌ام زقيد دو عالم همه رسته‌ام

مرا از ازل مذهب و دين نبود بجز مهر تو هيچ آئين نبود

بعهد ازل من نمايم قرار ز ايمان کنم حبّ تو اختيار

چو حبّ تو را کرده باشم قبول بده جامى از‌مى ندارم ملول

کرم ساز جام ميم دم بدم که مستغرقم من بدرياى غم

نسازد کفايت مرا جام مى مرا بر تو ساقى سرِ بحرِ وى

که تا اندر آن بحر غوص آورم فنا گشته از خويشتن بگذرم

ز عمّان دل بشکنم اين صدف من آن گوهر جان بيارم بکف

بيا ساقيا شد جهان نوبهار زمين چون زمرّد‌شد‌از‌سبزه‌زار

بهار است بشکفته شد گلستان بساطى بيفکن تو در بوستان

مغنّى نوازد نى و‌چنگ و رود بعشّاق دلخسته آرد سرود

برون شو تو ساقى ازين پيرهن قميص بهشتى درآور بتن

عبير از سرگيسوى حوريان بسوزان تو در‌مجمر‌زرفشان

به اهل جنان باب عشرت گشا برضوانيان‌خود‌تجلّى‌نما(٥٢).

اين ساقى‌نامه در کتاب ‌‌موادّ لازمه براى مطالعه ديانت بابى‌‌‌تأليف ادواردبراون به جناب طاهره نسبت داده‌شده و عين خطّ اين بانوى فاضله شاعره گراور گرديده‌است (٥٣). براون در اين کتاب مى‌نويسد‌:

‌‌نسخه خطّى شعر زير را شيخ‌احمد کرمانى داماد ازل و هواخواه او به من داده‌است. شيخ‌احمد به من گفت اين شعر (که البتّه تا آنجا که مى‌دانم نسخه خطّى آن منحصر بفرد است) سروده قرّة‌العين است و اين نسخه (که اکنون بطبع آن پرداخته‌ام) خطّ خود اوست. بى‌آنکه صحّت اين اظهارات را تضمين کنم ميل قلبيم اينست که آنها را تصديق نمايم. زيرا مسلّماً اين شعر سروده يک شخص بابى است و نسخه خطّى نيز بايد خطّ بانوئى باشد که البتّه شباهت زيادى به نامه‌اى خطّى از قرّة‌العين خطاب به ملاّشيخ‌علی (ملقّب به جناب عظيم) دارد که صبح ازل به من داده‌بود و گراور و متن چاپى آن را در ترجمه تاريخ جديد(صفحات ٤٤١ _ ٤٣٤) آورده‌ام... اين شعر ... مثنوى است و از نوع ساقى‌نامه است‌...‌‌‌(٥٤). ابياتى از اين ساقى‌نامه که نقل گرديد عيناً در گراور خطّ جناب طاهره آمده‌است ظاهراً اين خطّ با خطوط ديگر جناب طاهره که موجود است شباهتى دارد. البتّه اظهارنظر قطعى در اين باب کار امثال نگارنده سطور نيست و متخصّصان خطّ‌شناس بايد اظهارنظر فنّى دقيق فرمايند. با اين فرض که گراور مورد بحث ازخطّ جناب طاهره باشد معروض مى‌دارد که انتساب ابيات بعدى ساقى‌نامه که گراور نشده‌است به جناب طاهره نيز نياز به پژوهش ژرفى در آينده ايّام دارد. بطورى که براون مى‌نويسد خطّ جناب طاهره همراه نامه موّرخ نوزدهم سپتامبر ١٨٩٢ شيخ‌احمد روحى کرمانى بدست او رسيده‌است. شيخ‌احمد به براون نوشته که بحسب خواهش او (شيخ‌احمد) از بابيان ايران، آنان يک ورق از خطّ جناب طاهره که حاوى برخى از آثار او بوده نزدش ارسال داشته‌اند. بهرحال ابيات بعدى ساقى‌نامه خصوصاً چندبيتى که بزعم ازليان در باب يحيى ازل است کمتر تجانس با ابيات گراورشده دارد (٥٥). لذا اصلاً اعتماد را نشايد.

د_‌ يا الها‌سوختم اى کردگار از شراريّات ربّانى نضار

ياالهى هيچ نبود غير او اوست وجه‌الله حقّ بى‌گفتگو

يا‌ريم درياب‌از‌احسان‌و‌جود تا مشرّف آيم از جذب‌الوجود

ياجميل و يا‌عزيز و يا‌بهاء اشرق اللّوح من النّار البداء

پاک بنما يا حبيب العارفين قلب را از آنچه نافى باليقين

ياالها غير تو نبود مرا جز توام نبود نصير از ماسوا

غير وجه پاکت اى ربّ‌ودود جمله عالم فناى صرف بود

يا الها از تفضّل‌هاى تو يافتند اين قدرت ابهاى تو

زانکه‌ايشان اسبقند‌و‌اشرفند ذى وجود امنعند و ارفعند

کرده‌اى ايشان مقام لامثال برده‌اى ايشان الی بيت الجلال

يا الها در تنزّه بايدم ذکر تقديسى ز‌ايشان شايدم

شايدم لطفت نمايد دستگير وارهم از اين شؤونات حقير

يا اله الحقّ ربّ‌العالمين يا حبيب‌‌الّصدق خير‌الغافرين

اين ابيات از مثنوى مفصّل‌ترى برگزيده شده که در کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌(صفحات ٣٢ _ ٣١) به جناب طاهره منسوب گرديده‌است. از محتواى ابيات (و نيز برخى از آثار منثور جناب طاهره) روشن مى‌شود که مراد نامبرده از لفظ ‌‌ايشان‌‌‌تنها سابقين از اصحاب حضرت باب نيست و بتلويح به وجود جمال اقدس ابهى با کاربرد کلماتى چون "بهاء"، "قدرت ابهى" و "ايشان" اشارت کرده‌است.

زيرنويس بخش نخست
آثار منظوم طاهره

١ _ فاضل مازندرانى. اسرارالآثار. جلد چهارم، صفحه ٢٧٢.

٢ _ عيناً مأخذ بالا. هواخواهان يحيى ازل مدّعى‌اند که جناب طاهره در توصيف يحيى اشعارى سروده‌است. شعر ذيل در آثار ازليان در اين خصوص به طاهره منسوب گرديده‌است.

بخلق جهان ساقيا ده نويد که شد‌شام‌غم‌صبح‌عشرت رسيد

به غمديدگان ده‌تو‌جام صفا بعشّاق دلخسته برزن صلا
که عين ظهور ازل آمده جمال خدائى هويدا شده

بدين مژده گرجان فشانم رواست از اين مژده‌خوش وقت ربّ علاست

...

چو نور جمال تو آمد عيان ثمر خواندت از لطف ربّ بيان

مرادازشجرنيست غير از ثمر شجر از ثمر مى‌شود جلوه‌گر

بيان از تو تکميل گرديده شد همه سرّ پنهان حقّ ديده شد

(نقل از کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌از تأليفات ازليان، صفحات ١٢ _ ١١).

البتّه انتساب اين شعر به جناب طاهره نياز بارائه مدرک قابل استناد دارد. باوجود اين بفرض که از جناب طاهره باشد احتمالاً در سال پنجم ظهور سروده شده که نام ازل باراده جمال ابهى و حضرت ربّ اعلی بر حسب ظاهر اشتهار يافته و مورد خطاب حضرت باب قرار گرفته‌است. بايد دانست که بتصريح جناب فاضل مازندرانى (نسخه خطّى مجلّد چهارم تاريخ ظهورالحقّ، صفحه ١٣) يحيى مدّتى در خدمت جناب طاهره بوده و آثار او را بذهن سپرده و از سبک و خطّ او تقليد مى‌نموده‌است. لذا شايد برخى از ابيات شعر منسوب به طاهره از خود ازل باشد و يا ازل کلماتى از شعر را تغيير داده‌باشد.

٣ _ تذکره شعراى قرن اوّل بهائى. جلد سوم، صفحه ١٢٠.

٤ _ جناب فاضل مازندرانى در مجلّد سوم ظهورالحقّ (زيرنويس صفحه ٣٦٨) متن اصلی تاريخ نبيل زرندى را اين‌گونه نقل کرده‌است‌: ‌‌از جمله قصائدى که بخطّ خود قرّة‌العين در طهران ديده شده که در پيش اهل بيت جناب سيّد‌محمّد فتى‌المليح بود در قصيده مطوّل که برديف آمده مردّف است اين بيت مذکور است :

شمس ابهى جلوه‌گر گرديد و جان عاشقان
در هواى طلعتش چون ذرّه رقصان آمده

و از ابيات آن قصيده هويداست که چون مژده ظهور جمال اعلی را از شيراز استشمام نموده‌اند آن قصيده را در کربلا فرموده‌اند‌‌‌.

٥ _ مطالع‌الانوار. صفحه ٢٨٥.

٦ _ از جمله رجوع فرمايند به مجلّد سوم کتاب تذکره شعراى قرن اوّل بهائى تأليف جناب ذکائى بيضائى، صفحات ٣٠ _ ١٢٩. متأسّفانه لفظ ‌‌جاحد‌‌‌در بيت چهارم در خطّ‌نويسى اشتباهاً ‌‌جاهد‌‌‌نوشته‌شده‌است.

٧ _ رجوع فرمايند به‌: Browne E.G. Materials for the Study of the Bábí Religion. PP. 347 -48.

مصراع دوم بيت هفتم از غزل طاهره مندرج در اين متن چنين آغاز مى‌شود‌: ‌‌اگر آن خوش است تو درخورى‌...‌‌‌ ضمناً در آخر غزل در اين متن بيت زير افزوده شده‌است :

"بگذر ز‌منز‌ل ما و‌من‌بگزين بملک فنا‌وطن
فاذا فعلت بمثل ذا فلقد بلغت بما تشاء".

٨ _ رجوع فرمايند به‌: Root .Táhirih. PP. 127 - 280

٩ _ در منابع امرى از جمله در مجلّد نخست از کتاب کواکب‌الّدريه (صفحه ٣٠٨) و مجموعه چهار رساله تاريخى، صفحات ٨٨ _ ٨٧ آمده است. برخى از منابع غيرامرى حاوى اين غزل عبارتند از‌:

الف _ کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌ تأليف ازليان. صفحات ٢٦ _ ٢٥.

ب _ لغت‌نامه دهخدا. ذيل طاهره.

پ _ از صبا تا نيما تأليف يحيى آرين پور. جلد نخست، صفحه ١٣٢.

ت _ تاريخ نهضت‌هاى فکرى ايرانيان تأليف عبدالرفيع حقيقت (رفيع) بخش يکم. صفحات ٨١ _ ٨٠.

١٠ _ بيضائى‌. تذکره شعراى قرن اوّل بهائى. جلد سوم، صفحه ١١٠.

١١ _ نوائى. فتنه باب. صفحه ١٠٦.

١٢ _ معلّم حبيب‌آبادى. مکارم‌الآثار. جلد پنجم، صفحه ١٤٠١.

١٣ _ ملاّمحمّد باقر لارى متخلّص به صحبت از شاعران و عارفان و فقيهان معروف ايران‌زمين در قوّت و جودت حافظه و احاطه بر معارف ادبى و دينى در زمان خويش کم‌نظير بوده است. وى در آخر ايّام نابينا گشته‌است. ديوان وى شامل سى هزار بيت است که برخى از آنها حاوى بشاراتى به قرب ظهور موعود است.

١٤ _ مطالع‌الانوار. صفحات ٧٠ _ ٦٩.
١٥ _ رجوع فرمايند به‌:

Journal of the Royal Asiatic Society. Vol. 24. 1892, PP. 323-25.

١٦ _ رجوع فرمايندبه:

Browne E.G. Materials for the Study of the Bábí Religion. PP. 351 -52.

١٧ _ تذکره شعراى قرن اوّل بهائى. جلد سوم، صفحات ٢٩ _ ١٢٧. قطعه مورد بحث علاوه بر اين دو مأخذ در مجموعه چهارساله تاريخى (صفحه ٩٣) نيز آمده‌است.

١٨ _ از جمله رجوع فرمايند به‌:

الف _ بيضائى. تذکره شعراى قرن اوّل بهائى. جلد سوم، صفحات ٢٨ _ ١٢٧.

ب _ افنان. چهار رساله تاريخى. صفحه ٩٠.

١٩ _ در مجموعه چهار رساله تاريخى (صفحه ٩٠) نيز نقل گرديده‌است.

٢٠ _ در مأخذ بالا (صفحه ٩١) نيز نقل گرديده‌است.
٢١ _ از جمله رجوع فرمايند به‌:

الف _ بيضائى تذکره شعراى قرن اوّل بهائى. جلد سوم، صفحه ١٢٨.

ب _ افنان. چهاررساله تاريخى. صفحات ٩٣ _ ٩٢.

٢٢ _ در مجموعه چهار رساله تاريخى (صفحات ٩٢ _ ٩١) نيز درج گرديده‌است.

٢٣ _ در مأخذ بالا نيز نقل گرديده‌است (صفحه ٩١).

٢٤ _ ابياتى از اين شعر در مأخذ بالا (صفحه ١٠١) آمده‌است.

٢٥ _ اين ابيات از منابع زير نقل گرديده‌است :

الف _ يادداشت‌هاى نگارنده از مجموعه خطّى سال ١٢٦٧ هجرى قمرى.

ب _ يادداشت‌هاى جناب روح‌الله مهرابخانى از مأخذ بالا.

پ _ مجلّد سوم تذکره شعراى قرن اوّل بهائى (صفحات ٢٧ _ ١٢١) تأليف جناب نعمت‌الله ذکائى بيضائى. جناب بيضائى نيز ابيات مثنوى را از مأخذ بالا نقل کرده‌است.

ت _ چهاررساله تاريخى جناب ابوالقاسم افنان (صفحات ١٠١ _ ١٠٠) و بنقل از همان مجموعه خطّى سال ١٢٦٧ هجرى قمرى.

ث _ رساله ‌‌قرّة‌العين‌‌‌از تأليفات ازليان صفحه ٤٨.

مثنويّات ديگرى نيز به جناب طاهره منسوب گشته که در حدّ مثنويّات منقول در منابع يادشده در بالا نيست. براى نمونه جناب فاضل مازندرانى در پيوست صفحه ٩٨ مجلّد چهارم ظهورالحقّ (خطّى) يکى از اين گونه مثنويّات را نقل کرده‌است که اين چنين آغاز مى‌گردد:

من کجا و هجر ياران از کجا من کجا و درد هجران از کجا

نگارنده اين سطور در صحّت انتساب غالب مثنويّات منسوب به جناب طاهره ترديد دارد زيرا از حيث صورت و ماهيّت در حدّ دانش و بينش و عرفان نامبرده نيست.

٢٦ _ اين قطعه در کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌(صفحات ٣٥ _ ٣٤) از مؤلّفات ازليان آمده و در منابع زير نيز نقل گرديده‌است:

الف _ چهار رساله تاريخى (صفحات ٩٨ _ ٩٧).

ب _ نشريّه پيام بهائى. شماره ١٢٦ موّرخ ماه مى ١٩٩٠ ميلادى، صفحه ١٧.

٢٧ _ اين شعر در برخى از ديگر تأليفات بهائى و از جمله مجموعه چهاررساله تاريخى (صفحه ١٠٤) و مجلّد نخست از تاريخ کواکب‌الّدريّه (صفحات ٣٠٩ _ ٣٠٨) نيز بعنوان اثرى از طاهره نقل گرديده‌است.

٢٨ _ از جمله رجوع فرمايند به‌:

الف _ آرين پور يحيى. از صبا تا نيما. جلد نخست، صفحات ٣٣ _ ١٣٢.

ب _ حقيقت عبدالّرفيع (رفيع). تاريخ نهضت‌هاى فکرى ايرانيان. بخش يکم، صفحات ٨٢ _ ٨١.

٢٩ _ اقبال در دانشگاههاى لاهور و کيمبريج انگلستان تحصيل کرده و در سال ١٩٠٧ ميلادى باخذ درجه دکترى در فلسفه ايران از دانشگاه مونيخ آلمان نائل گرديده‌است. وى از بزرگترين شاعران پارسى‌گوى اواخر قرن نوزدهم و نيمه نخست قرن بيستم مسيحى است. نامبرده صاحب آثار منظوم ومنثور متعدّد است که غالب آنها بطبع رسيده‌است. اقبال به اردو اشعار و آثار ارزنده‌اى دارد. برخى از آثارش نيز بزبان انگليسى است.

٣٠ _ رجوع فرمايند به کليّات اشعار فارسى علاّمه اقبال لاهورى، صفحه ٣٩٢.

٣١ _ اقبال در بخش فلک‌مشترى از کتاب جاويد‌نامه ارواح حلاّج و غالب و طاهره را جاودانه خوانده‌است. مرادش از حلاّج حسين بن منصور بيضاوى معروف به حلاّج از بزرگان صوفيّه است که در احيان جذبه عرفانى و وجد و استغراق در بحر رحمانى نداء انا‌الحقّ از حلقوم بر مى‌آورده‌است و بهمين سبب در سال ٣٠٩ هجرى قمرى (٩٢٢ ميلادى) متعصّبان قشرى او را با کمال قساوت مقتول نمودند. بتفصيل بيشتر او را هزار تازيانه زدند و سپس دستها و پاهايش را بريدند و جسدش را سوزانيده خاکسترش را به دجله ريختند. مقصود اقبال از غالب، ميرزااسدالله‌خان نجم‌الدوله دهلوى متخلّص به غالب (٨٦ _ ١٢١٢ هجرى قمرى برابر با ١٨٦٩ _ ١٧٩٧ ميلادى) است وى از بزرگترين مشاهير شاعران شبه قارّه هند بوده و کليّات آثار اردو و نيز فارسيش چندبار بطبع رسيده‌است. آثار غالب واجد شور و حال و سوز و گداز مخصوص است. بدين‌جهت اقبال نام او را در کنار طاهره و حلاّج آورده‌است.

٣٢ _ از جمله در بخش فلک مشترى از کتاب جاويد نامه که طاهره و حلاّج و غالب دهلوى را از جاودانه‌ها مى‌شمارد مى‌گويد‌:

پيش خود ديدم سه روح پاکباز آتش اندر سينه‌شان گيتى گداز

در برشان حلّه‌هاى لاله‌گون چهره‌ها رخشنده‌از سوز درون

در تب و تابى زهنگام الست از شراب نغمه‌هاى‌خويش‌مست

گفت رومى اين قدر از خودمرو از دم آتش نوايان زنده شو

شوق بى‌پروا نديدستى نگر زور اين صهبا نديدستى نگر
غالب و حلاّج و خاتون عجم شورها افکنده در جان حرم

اين نواها روح را بخشد ثبات گرمى او از درون کائنات

(کلّيات اشعار اقبال. صفحه ٣٩٠)

٣٣ _ تذکره شعراى قرن اوّل بهائى. جلد سوم، صفحات ١٢ _ ١١١.

٣٤ _ در باب نام پدر طاهر دکنى اختلاف است. دکتر ذبيح‌الله صفاء او را فرزند رضى‌الّدين دانسته‌است (تاريخ ادبيات ايران. بخش دوم از جلد پنجم، صفحه ٦٦٢) ولکن در لغت‌نامه دهخدا نام پدر شاه‌طاهر، سيّدمهدى آمده‌است (مجلّد سى و سوم، صفحه٩٩).

٣٥ _ براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار شاه‌محمّد طاهر دکنى از جمله رجوع فرمايند به‌:

الف _ صفاء ذبيح‌الله. تاريخ ادبيّات ايران. بخش دوم از جلد پنجم، صفحات ٧٠ _ ٦٦٢ و بخش سوم از جلد پنجم، صفحات ٣٣ _ ١٦٢٩.

ب _ لغت‌نامه دهخدا. مجلّد سى و سوم. صفحات ٩٦ و ٩٩.

پ _ نصرآبادى محمّدطاهر. تذکره نصرآبادى. صفحه ٤٧٠.

ت _ هدايت رضاقلی‌خان. رياض‌العارفين. صفحات ١٠٣ _ ١٠٢ و ٧٠ _ ١٦٩.

ث _ طهرانى الّذريعه. جلد چهارم، صفحه ٢٨٠.

٣٦ _ مجلّه ارمغان سال سيزدهم (١٣١١ شمسى) شماره هفتم (مهرماه) صفحه ٤٨٢.

٣٧ _ باب و بهاء را بشناسيد. صفحه ٢٧١. بايد بياد داشت که مؤلّف در صفحه ٢٦٧ همين کتاب ردّيه به علم و کمال جناب طاهره اعتراف کرده‌است.

٣٨ _ از جمله رجوع فرمايند به‌:

الف _ آرين پور_ يحيى. از صبا تا نيما. جلد نخست، صفحه ١٣٢.

ب _ لغت‌نامه دهخدا ذيل طاهره (مجلّد سى و سوم، صفحه ١١٢).

پ _ حقيقت عبدالّرفيع (رفيع). تاريخ نهضتهاى فکرى ايرانيان. بخش يکم، صفحه ٨١.

٣٩ _ ظهورالحقّ. مجلّد هشتم، قسمت اوّل. صفحات ٥٧ _ ٤٥٦.

٤٠ _ اين مجموعه را مولود خانم دختر طائره که همسر جناب ميرزاعلی‌اکبر روحانى (محبّ‌السّلطان) بوده در اختيار جناب بيضائى قرار داده‌است.

٤١ _ براى آگاهى بيشتر از احوال و اشعار جناب طائره از جمله رجوع فرمايند به‌:

الف _ فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلدهشتم ، قسمت اوّل، صفحات ٦٢ _ ٤٥١.

ب _ ذکائى بيضائى. تذکره شعراى قرن اوّل بهائى. جلد دوم ، صفحات ٩٥ _ ٢٨٢.

پ _ ارباب فروغ . اختران تابان. جلد نخست، صفحات ٩١ _ ٢٨٦.

٤٢ _ باب و بهاء را بشناسيد. صفحه ٢٧١.
٤٣ _ فتنه باب. صفحه ١٠٦.

٤٤ _ براى آگاهى بيشتر از احوال و آثار امّ هانى يزدى از جمله رجوع فرمايند به‌:

الف _ مدّرس تبريزى. ريحانة‌الادب. جلد هشتم، صفحات ٥٧ _ ٣٥٦.

ب _ طهرانى. الّذريعه. جلد نهم، صفحه ٩٦.
پ _ خاضع. تذکره شعراى يزد. صفحه ١٥.

ت _ لغت‌نامه دهخدا ذيل امّ هانى (جلد هشتم، صفحه ٢١٩).

ث _ رجبى. مشاهير زنان ايرانى و پارسى‌گوى. صفحات ٢٢ _ ٢١.

٤٥ _ براى آگاهى بيشتر از احوال و اشعار عفّت نسّابه از جمله رجوع فرمايند به‌:

الف _ رجبى. مشاهير زنان ايرانى و پارسى‌گوى. صفحات ٦٧ _ ١٦٦.

ب _ کشاورز صدر. از رابعه تا پروين. صفحات ٧٢ _ ١٦٩.

پ _ مهراز. بزرگان شيراز. صفحه ٣٤٤.
ت _ فسائى. فارسنامه ناصرى. جلد نخست، صفحه ١١٠.
ث _ طهرانى. الّذريعه. جلد نهم، صفحه ٧٣١.
٤٦ _ رجوع فرمايند به‌:
Root. Tahirih. PP. 129 - 30.

٤٧ _ تذکره شعراى قرن اوّل بهائى. جلد سوم، صفحات ١٣ _ ١١٢.

٤٨ _ معلّم حبيب‌آبادى. مکارم‌الآثار. جلد پنجم، صفحه ١٤٠١.

٤٩ _ از جمله رجوع فرمايند به مجلّه ايرانشهر، سال سوم (١٩٢٤ ميلادى) صفحه ٢٤٦.

٥٠ _ مؤلّف کواکب‌الّدريه نام سليمان‌خان تبريزى شهيد را سليمان‌خان افشار مى‌نويسد که البتّه اين نکته سبب سوء تفاهم خواهد شد زيرا سليمان‌خان افشار از سرداران سپاه قاجار و از دشمنان امر بديع الهى بوده است(براى اطّلاع از احوال سليمان‌خان افشار از جمله رجوع فرمايند به کتاب ‌‌حضرت باب‌‌‌نوشته نگارنده سطور، صفحات ١١٩، ٢٧٧، ٣٢٥، ٣٣١، ٣٦٥).

٥١ _ براى خواندن تمام مخمّس صحبت لارى از جمله رجوع فرمايند به‌: حقيقت عبدالّرفيع (رفيع). تاريخ نهضت‌هاى فکرى ايرانيان در دوره قاجاريّه. بخش يکم، صفحات ٢٥ _ ١٢٤.

٥٢ _ بخشهائى‌از‌اين‌شعر به‌انگليسى ترجمه شده و در کتاب ‌‌زنان شاعره جهان‌" Women Poets of the World"

که بهمّت يونابانکير Jonna Bankier و ديردى لشکرى Deirdre Lashgari در سال ١٩٨٣ بطبع رسيده آمده‌است. نکته جالب اين است که نام جناب طاهره بعنوان سراينده اين شعر در ‌‌ايندکس شعرى گرانجر Granger's Index to poetry درج گرديده‌است. اين ايندکس بهمّت William F. Bernhart و وسيله Columbia University Press در نيويورک بطبع رسيده‌است (طبع هشتم، سال ١٩٨٦). در صفحه ٤١١ ايندکس چنين آمده‌است:

He the Beloved Sel Qorratu'l _ Ayn Tr.F‌r.

F‌arsi by Deirdre Lashgari "Cupbearer, O Victorious F‌alcon, Come! ..."

و در صفحه ١٦٣٦ در بخش Author Index آمده‌است.

Qorrat'ul- Ayn (Umm - i- Salma) He the Beloved, Sel.

اهميّت موضوع در اينست که ايندکس مذکور تنها به آثار مشهورترين شعراى جهان اشاره دارد.

٥٣ _ رجوع فرمايند به‌: Browne E.G. Materials for the Study

of the Bábí religion .PP 343 - 45.

٥٤ _ مأخذ بالا. صفحه ٣٤٣. ترجمه از نگارنده سطور است.

٥٥ _ مأخذ بالا. صفحه ٣٤٦. نويسنده کتاب ‌‌قرّ‌ة‌العين‌‌‌(صفحات ١٢ _ ١١) از مؤلّفان ازلی ابيات زير را بنقل از ساقى‌نامه مورد بحث خطاب به يحيى ازل و يا در باب او مى‌داند‌:

بخلق جهان ساقيا ده نويد که شد‌شام‌غم صبح عشرت رسيد

به‌غمديدگان ده تو جام صفا بعشاق دلخسته برزن صلا
که عين ظهور ازل آمده جمال خدائى هويدا شده

باين مژده گرجان فشانم رواست از‌اين‌مژده‌‌خوش‌وقت‌ربّ‌‌علاست

چو نور جمال تو آمد عيان ثمر‌خواندت از لطف ربّ بيان

مراد از شجر نيست غير ازثمر شجر از ثمر مى‌شود جلوه‌گر

...
کجا‌من کجا وصفت اى محترم عدم چون کند وصف ذات قدم
همه‌شرک‌محض است توحيدمن منزّه تو هستى زتحميد من

نگارنده از اهل انصاف مى‌پرسد که آيا بنظرشان جناب طاهره با آن مقامات علمى و عرفانى و حدّت بصر ميرزايحيى ازل را با آن سوابق و تلفيقاتى که از خود باقى گذارده‌است‌‌ذات قدم‌‌‌مى‌نامد. مردى که بواسطه اعمال سوئش نه‌تنها ايمان نفوس مبارکه‌اى چون والده محترمه حضرت باب را سالها بتأخير انداخت بل موجب رکود جامعه بابى و استهزاء دشمنان امر بديع گشت. اين ابيات بفرض صدور از طبع جناب طاهره خطاب به جمال ابهى است که ثمر حقيقى شرع رحمن بود و آثارش مکمّل آيات بيان. مراد حقيقى جناب طاهره از محبوب جانش در همه آثارش مظهر الهى است. حضرت باب است. جمال اقدس ابهى است. نه نفسى که جز تشفّى اهواء شيطانى خويش آمالی نداشت. حتّى ابيات انتسابى بعدى اين حقيقت را آشکار مى سازد. آنجا که مى‌گويد‌:

توئى آنکه خلاّق اين عالمى خدايا تو قيّوم و هم قائمى

مؤلّف ازلی کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌قطعه شعر ديگرى از جناب طاهره درج کرده که بادّعاى او در خاتمه يکى از مرقومات اين بانوى فاضله آمده‌است (صفحه٥٢). ظاهراً مؤلّف مقصود از‌مقام "ازلی"‌‌‌را مقام ميرزايحيى دانسته‌است ولکن از ابيات ديگر شعر معلوم مى‌شود که اشارات به ‌‌بهاء‌‌‌دارد که مراد جمال اقدس ابهى است. بهمين روى جناب ابوالقاسم افنان شعر مذکور را در مجموعه چهار رساله تاريخى (صفحه ٩٩) از جناب طاهره دانسته‌است. شعر مذکور را با استفاده از دو منبع ياد شده در اينجا نقل مى‌کنيم ولکن صحّت انتساب آن را به جناب طاهره تضمين نمى‌نمائيم.

بافته جان بولايش همه شاهد باشيد ايستاده بوفايش همه شاهد باشيد

روز اوّل که رسيدم بمقام ازلی محو بنموده‌سوايش همه شاهدباشيد

دورهاکو زده اين چرخ مدّوردرحين ايستادم بوفايش همه شاهد باشيد

نيست مقصودمرا غيررضايش بالله آمدم‌عين رضايش همه‌شاهدباشيد

قرّة‌العين نگر با نظر پاک صفى کيست‌منظوربهايش‌همه‌شاهدباشيد

خواهم از فضل‌خداوندى قيّوم قديم ريزدم‌خون به‌بهايش‌همه‌شاهدباشيد

رنجهائى که کشيدم ز مرور ايّام در‌ره‌قرب ولايش همه‌شاهد‌باشيد

نبودم ذرّه‌اى از پاک زکلّ مفقود ازمن‌ازفضل‌وعطايش‌همه‌شاهدباشيد

خواهم از مدح برون آوردم از ابداع تا‌کنم‌جان بفدايش همه‌شاهد‌باشيد


٤ _ اثبات حقّانيّت حضرت باب:

نخست _ توضيح اين نکته دقيقه که دست خداوند بسته نيست و فيض الهى تعطيل ندارد. تشريح استمرار ظهورات خصوصاً در مرقومات سالهاى سوم و بعد و در نتيجه اعلام مظهريّت حضرت باب. حتّى در رساله صادره در سال نخست از ظهور حضرت باب مى‌نويسد‌: ‌‌زيرا که سبک شمرده‌اند امر عظيمى را که ربّ عظيم عظيم شمرده و خيال نمودند که حقّ و سنّت متبدّله او همان است که در نزد ايشان مشهود و هويدا است و بدقّت نظر و صفاء بقباحت و شناعت اين اعتقاد فاسد ننگريستند که کفريست عظيم. دست پروردگار بسته نيست‌...‌‌(١٣).

دوم _ حجّيت آيات و اينکه حضرت باب صاحب آثار بديعه‌اند. اين دو نکته بارها در رسالات و مکاتيب طاهره بيان و تشريح گشته‌است (١٤). حتّى در رساله صادره در سال نخست به رسالت حضرت باب اشاره نموده و مى‌گويد حضرتشان صاحب آيات است. عين عبارات طاهره چنين است‌: ‌‌و حجّت و بيّنه ايشان ... علی الانام تفسير مبارک و صحيفه مکنونه مى‌باشد‌...‌و ماکان لرسول ان يأتى بآية الاّ باذن‌الله‌‌‌ (١٥).

در سال سوم ظهور خطاب به برخى از بابيان ضعيف الايمان مى‌نويسد که شما آيات بديعه حضرت باب را که از شجره سينا نازل شده‌است قرائت نکرده‌ايد با آنکه مأمور بوده ايد که از اين رزق پاک و ميوه‌هاى باغهاى آثار حضرتشان بهره گيريد(مفاد بخشى از بيان طاهره) (١٦). خطاب به‌همان نفوس‌مى‌نويسد‌که‌اگر‌مردم بخواهند‌يک آيه از آيات بديع را درک نمايند قادر نخواهند بود. چگونه توانند مثل آن آورند (١٧).

سوم _ بيان عظمت ظهور حضرت باب _ جناب طاهره از جمله در رساله خويش خطاب به برخى از بابيان ضعيف‌الايمان مى‌نويسد که امروز روزى عظيم و روز ساعت (قيامت) است. اين بحر بحرى است عجيب و عميق و حکم صراط الهى دقيق (مفاد بخشى از بيان طاهره) (١٨). در همان رساله مى‌نويسد که امروز روزى است که همه ايّام بگرد آن در چرخش است (مفاد بيان) (١٩). در رساله مذکوره همچنين اشاره مى‌کند که ادوار واکوار سپرى شده تا مردمان آماده استماع اسرار اين دور افخم و اسم اعظم گرديده‌اند. دورى که در خفيّات بطون (در اسرار نازله در کتب مقدّسه الهيّه) بدان اشاره گشته‌است‌(٢٠).

٥ _ اشارات به جمال اقدس ابهى‌_ در آثار منثور طاهره اشاراتى به حضرت بهاء‌الله ديده مى‌شود که بسيارحائز اهميّت است. اين اشارات به حقيقت بشارات و گوياى آنست که طاهره درعهد اعلی بعظمت مقام حضرت بهاء‌الله پى برده‌است. در يکى از مرقومات خود که بنوع مناجات صادر شده و لفظ بهاء و برخى از مشتّقات آن کلمه را در آن بکرّات بکار گرفته‌است مى‌نويسد‌: ‌‌الهى که نقطه بهاء را در مقام استيدار آر و کنز اوفى را بمقام وفاء ثابت بدار‌‌‌(٢١). در جاى ديگرى از مرقومه يادشده مى‌نويسد‌: ‌‌الهى که ممدود بنصرت و موعود بکرّت سرّ محمّد را از جميع آفات حفظ فرما و يوم لقاء او را بارز نما‌‌‌ (٢٢). که مراد از ‌‌موعود بکرّت سرّ محمّد‌‌‌حضرت امام‌حسين عليه بهاء‌الله و بعبارت ديگر ظهور رجعت حسينى نفس جمال ابهى است. و در همان مناجات در خصوص جمال قدم مى‌نويسد‌: ‌‌الهى ورقات چند از نزد ايشان در نزول و آيات بسيار از حقيقتشان در ظهور‌‌‌(٢٣). که مراد از لفظ ‌‌ايشان‌‌‌شخص جمال ابهى است. چنانکه در آن ايّام معمول بوده که اصحاب از ذکر اسم امتناع نموده و حضرتشان را بعنوان ‌‌ايشان‌‌‌ياد مى‌کرده‌اند. در مرقومه ديگرى اشاره به رجعت طلعت امام‌ حسين کرده و آن رجعت را همان ظهور مَن‌يُظهِرُ‌الله دانسته‌است (٢٤).

٦ _ پاسخ ايرادات ملاّجواد برغانى‌_ جناب طاهره در چند رساله به ايرادات ملاّجواد برغانى پاسخ داده‌است. ملاّجواد پسرخاله طاهره و چون غالب بستگان مادرى آن جناب شيخى بود. و هم او بود که طاهره را با معارف شيخى آشنا نمود. ملاّجواد برغانى (وليانى) در آغاز ظهور حضرت باب به جرگه بابيان پيوست ولکن درک مقامات عاليه حضرتشان براى وى ميّسر نبود. جمعى از اصحاب را با خود به کربلا برد و در انتظار ورود حضرت بود ولکن در اجتماع کربلا بداء گشت. اين امر موجب تزلزل او شد. از آنجا به شيراز رفت و همراه ملاّعبدالعلی هراتى و ملاّ‌ابراهيم شيرازى به جمع اصحاب پيوست. تزلزل او در درک مقامات حضرت باب و حسادتش نسبت به جناب باب‌الباب سبب اعراضش گشت و حضرت باب او را طرد فرمودند. ملاّجواد همراه ملاّعبدالعلی هراتى و ملاّ‌ابراهيم شيرازى بمخالفت با حضرت باب و جناب باب‌الباب و ديگر اصحاب قيام نمودند و سرانجام به هواخواهان حاج‌محمّدکريم‌خان کرمانى پيوستند. جناب طاهره در مکاتبات خويش با ملاّجواد که سخنگوى جمع مطرودان بود اعتراضات او را پاسخ گفت ولکن او بر اعراض افزود و سرانجام با سوء عاقبت از جهان رفت. حضرت باب در آثار مبارکه صداى او را ‌‌خوار‌‌‌ (صداى گاو) ناميده‌اند و از آن پس ملاّجواد نزد بابيان به ملاّجواد خوار شهرت گرفته‌است. از رساله جناب طاهره در جواب اعتراضات ملاّجواد (مندرج در مجلّد سوم ظهورالحقّ، صفحات ٥٠١ _ ٤٨٤) تا حدودى مى‌توان سؤالات و ايرادات او را معيّن کرد. جناب طاهره در آغاز رساله مى‌نويسد‌: ‌‌...‌نوشته کدورت سرشته‌اى از بعض اصحاب رسيد و سبب تراکم افواج هموم و غموم عبارات بلااعتبارش گرديد. وين عجب که بسيارى حقّ حقّ را نشناخته شتافتند و چون خيالات شهوانيه خود را که دليل از جهت معرفت آيت بديعه غيبيّه مصّور نيافتند لهذا در بوته امتحان گداختند... زيرا که سبک شمرده‌اند امر عظيمى را که ربّ عظيم عظيم شمرده‌‌‌ (صفحات ٨٥ _ ٤٨٤). در همان صفحات اوّليه رساله جناب طاهره در پاسخ ايراد ملاّجواد در خصوص بداء در اجتماع کربلا مى‌گويد که اصفياء و اولياء همواره بداء را در مقام اثبات تعليم داده‌اند ولکن ما ضعيف و نادان هستيم و امر الهى را آنگونه که بايد نمى‌شناسيم (صفحات ٨٦ _ ٤٨٥). در جواب ايراد ملاّجواد که چرا آثار حضرت باب عيناً مانند آيات قرآن نيست جناب طاهره از جمله مى‌نويسد‌: ‌‌اگر آيات آيه لاحقّه بمثل آيات آيه سابقه باشد و بهمان قواعد موافق آيد پس ماوجدنا عليها آبائنا را چرا پيشينيان دليل خود قرار داده‌اند در انکار حقّ‌...‌‌‌(صفحه ٤٨٦). به ملاّجواد با خطاب ‌‌‌اى مسکين‌‌‌مى‌نويسد که خيالات واهيه او ميزان درک حقيقت نيست و چنانکه پيشينيان معانى آيات قرآن شريف را که حجّت واقعى است ادراک ننمودند و از رسول اکرم الهى معجزات حضرت موسى و حضرت مسيح را طلب مى نمودند او نيز بادراک معانى آثار حضرت باب پى نبرده طلب معجزات ديگر مى‌کند (صفحه٤٨٧). بايد توجّه داشت که ملاّجواد از حضرت باب استدعاى نزول دعاى بى‌نقطه کرده و آن حضرت امتناع فرموده‌اند. زيرا قصد ملاّجواد امتحان ربّ‌العباد و ابراز خود رأئى بوده‌است. ملاّجواد عدم نزول دعاى مذکور را مورد ايراد قرار داده و ضمن اعتراضات خود به آن حضرت جسارت کرده‌است. جناب طاهره خطاب به او مى‌نويسد‌: ‌‌و ديگر آنکه دعاى بى‌نقطه درمقام حجّت از نقطه دائره ايجاد خواسته بودى عطاء نفرمودن آن کان کرم و احسان باذن‌الله بود. الله اکبر که چه مقدار جسارت در محضر رحمن حين استواى ايشان بعرش بيان نمودى‌‌‌ (صفحه ٤٩٥). بدو مى‌نويسد که بنظر اعتبار بنگرد به مدّعاى حضرت باب و آنچه مى خواهد در حدّ و تناسب با آن مدّعا باشد. بدو مى‌گويد که عدم ورودش به بيت توحيد بعلّت ورود از ‌‌غير باب‌‌‌است (صفحه ٤٨٧). در همان رساله در کمال فصاحت و بلاغت ملاّجواد را توبيخ و نصيحت مى‌نمايد‌: ‌‌آيا کسى چشم از حجّيت و محکميّت صحيفه مکنونه پوشيده مى‌دارد و دعاى بى‌نقطه را آيه و دليل خود مى‌انگارد اعتقادم چنان است که احدى از پيشينيان اين حجّت‌ها را نگرفتند که شما گرفتيد... اين که شخص قواعد صوريّه بى‌معنى چندى را مسّمى بمعرفت نموده در اعمال ظاهريّه مستحبّه که مفتاح کنوز غيبيّه و سبب فيض الهيّه مى‌باشد تکاهل ورزد اين از مصائد ومکائد شيطان است و مخالف طريقه سالکان... نمى‌دانم چه بنويسم با لسان کليل و قلب عليل پروردگارم شاهد است که حيران مانده‌ام که آيا چگونه مى‌شود عبد ذليل خطاب مولاى جليل خود را نشنود و نشناسد کلام او را. نيست مگر از آنکه با غشاوه غفلات محجوب و در ارض شهوات مقيّد و محبوس که محبوب در نهايت محبّت و مودّت از افق جلال و عزّت بتجلّى برآمده و تمام عالم را بخروش آورده و ما در ارض حدود و اشارات مقيّد و حيرانيم‌‌‌(صفحات ٩٧ _ ٤٩٦). در پاسخ ملاّعبدالعلی هراتى که آيات را حجّت حقّانيّت مظهر الهى براى عامّه ندانسته و به حضرت باب اعتراض کرده‌است در همان رساله مى‌نويسد پس چگونه قرآن شريف را بجهت عامّ و خاصّ حجّت مى‌شماريد. حال آنکه اگر عامّه کلمات حضرت باب را درک ننمايند قرآن شريف را نيز درک نمى کنند. مى‌نويسد‌: ‌‌قرآن حجّتى است کامل و آيه‌ايست بالغ شامل در مقام حجّيت احتياج به مبيّن ندارد‌‌‌ (صفحه ٤٨٨). سپس مى‌گويد البتّه مبيّن آيات، ائمّه اطهار و حاملان اسرارند و هرکس نمى‌تواند نفس را در مقام بيان عبارات و تبيان اشارات قرآن مطلق‌العنان نمايد. از قرائن بر مى‌آيد که ملاّجواد ادّعاى اتيان مثل آيات حضرت باب نموده‌است. طاهره در اين خصوص خطاب به ملاّجواد مى‌نويسد‌: ‌‌نوشته‌بودى که قرآن تأليف نمودم ابلغ و اکمل از تفسير مبارک مرحبا بک. بسيار خوب اوّل تو مى‌بايست معنى مثليّت را بفهمى آنوقت در مقام اظهار خدائى برآئى. معنى مثليّت نه ترکيب تأليف حروف بيست و هشتگانه مى‌باشد که صورتى از آن برداشته در مقام نقش و ارتسام برآئى‌‌‌ (صفحه ٤٩٣). سپس مى‌گويد آيا تو ادّعا مى‌کنى که سرّ اسرار، نور انوار، سرّ شجره طور، وصف حقّ، ظهور مطلق و ... هستى. اگر صاحب چنين مقامات نيستى بدان که قادر بانزال آيات نيستى. به او مى‌نويسد: "‌اى آنکه چشم حقّ بينيت را غبار خودبينى چنان تيره و تار نمود که در مقام انکار حقّ واضح کالّشمس فى رابعة‌الّنهار برآمدى و هيچ متألّم و متأثّر اصلاً ابداً نگرديدى‌...‌اگر اين بزرگوار حجّت‌الله نيست پس کيست‌؟...‌‌‌(صفحات ٩٤ _ ٢٩٣). طاهره خطاب به ملاّجواد و يارانش مى گويد که‌: ‌‌اين مقام مجاهده است نه مجادله و مقام ايمان به غيب است نه مشاهده‌‌‌(صفحه ٤٩١). بدين‌ترتيب آن ‌‌مستان باده غرور‌‌‌را نصيحت مى‌نمايد که از مشعر ‌‌فؤاد‌‌‌بهره گيرند و سپس با ‌‌دليل حکمت‌‌‌از طريق باب علم الهى داخل مدينه توحيد شوند. ملاّجواد در پاسخ حضرت باب که از او پرسيده بودند که آيا به آيات حضرتشان مؤمن است يا خير؟ عرض کرده‌بود بعضى از آيات را فهميده و حقّ مى‌دانم و بعضى را نمى‌فهمم. طاهره به ملاّجواد مى‌نويسد‌: ‌‌اين کلام شما و انکارت از بابت افتؤمنون ببعض‌الکتاب و تکفرون ببعض مى‌باشد. بايد آنچه را فهميده‌اى محکم قرار دهى و اقرار نمائى و آنچه بر تو متشابه است ردّ بمحکم نمائى و بتوبه و انابه بکوشى تا بفهمى‌‌‌ (صفحات ٩٢ _ ٤٩١). نکات متعدّده ديگرى نيز در رساله جواب به ملاّجواد آمده که نقل همه آنها مباين با اختصار است.

٧ _ تشويق و تحريض اصحاب در توجّه به خراسان _ جناب طاهره در غالب مکاتيب خويش که در سالهاى سوم و چهارم ظهور مرقوم داشته اصحاب را بتوجّه به خراسان و نصرت امر حضرت باب و باعتبارى جناب باب‌الباب و ديگر ياران همراه او تشويق نموده‌است. از جمله در مکتوب خويش خطاب به اصحاب اصفهان مى‌نويسد‌: ‌‌قوموا لنصرت موليکم واسرعوا الی ارض الخاء. فانّ‌الله قد شاء فى هذه‌الارض ماشاء‌...‌‌‌. در همان مکتوب خطاب به يکى از بابيان مى‌گويد‌: ‌‌يا اخى المحمود و صفوة‌المعبود‌اسرع الی طرف حکم مولاک القديم فى ارض الخاء‌‌‌(٢٥).

در عبارات مذکور به اصحاب مى‌گويد که براى نصرت مولاى خويش قيام نموده به خراسان بشتابند زيرا خداوند براى آن ارض اراده واقعه يا امر مخصوص کرده‌است.

٨ _ تشويق اصحاب به عشق و محبّت به حقّ و به خلق خصوصاً يکديگر _ در اين باب بيانات طاهره بحقيقت در توضيح بيانات مبارکه حضرت باب است. در يکى از مکاتيب خويش خطاب به بابيان ضعيف‌الايمان مى‌نويسد:‌‌‌لانّ‌الله ما جعل طريقاً للوصل الی ساحة عزّه و احسانه الاّ بالمحبّة و المودّة...‌انّ‌الله قد جعل المحبّة ديناً و عليه يدور عرش العلی. فاصبحوا فى دين‌الله اخواناً علی خطّ‌السّواء. انّ‌الله يحبّ ان يکون قلوبکم مرآتاً لاخوانکم انتم تنعکسون فيهم و هم ينعکسون فيکم‌‌‌(٢٦). در اين بيان مى‌گويد که خداوند براى وصول به ساحت عزّت و احسان خويش طريقى جز محبّت و مودّت مقرّر نفرموده‌است. خداوند محبّت را آئينى قرار داده که عرش اعلی بدور آن مى‌گردد. خطاب به همان گروه از بابيان مى‌گويد که در دين الهى در نهايت مساوات با ديگر بابيان برادر گردند. زيرا خداوند اراده نموده که قلوب مؤمنين آئينه‌اى بجهت برادران ايمانيشان گردد تا در يکديگر منعکس گردند.

٩ _ تشويق اصحاب و معرضين به مجاهده و تضرّع و ابتهال در راه حقّ _ در مکتوب خطاب به ملاّجواد برغانى مى‌نويسد‌: ‌‌باران بداء از سحاب امضاء باذن‌الله العلی الاعلی دائم در ريزش و سيلان‌‌‌(٢٧). در همان مکتوب مى‌نويسد‌: ‌‌شناختن حجّت‌الله بديده سر نيست و شتافتن بسوى او بپا و دست ظاهريّه نيست و حجّيت آيات حجّت‌الله درکش بمدارک شهوديّه که حاضر در نزد انسان باشد نيست. چشمى بمال و از خواب بيدار شو. نظر بسنّت غير متبدّله حقّ نما تا برأى‌العين بينى که قدم بقدم پيشينيان بل اشدّ استکباراً برداشتى اين دار آخرت است و لقاء وجه‌الله الکريم گريه مى‌خواهد... و خشوع و انابه و توبه و خواندن پروردگار تضرّعاً و خفيةً تا مقام معرفت حجّة‌الله بحقيقت ايمان حاصل شود... اينقدر بدان که معرفت حجة‌الله بحقائق ايمان است نه بديده ظاهر در عالم عيان‌‌‌(٢٨). در مکتوب خويش در ردّ افتراء برخى از مدّعيان محبّت مى‌نويسد‌: ‌غربال افتتان در بين شماها در ميان است و فلک امتحان لاجل شما در دوران‌‌‌(٢٩). و نيز در همان مکتوب مى‌نويسد‌: ‌‌بدان برادرجان من که شيطان با جنودش متوجّه اين فئه قليله اقلّ مى‌باشد البتّه او را بخود رخنه مده‌‌‌(٣٠).

١٠ _ مناجاتهاى جناب طاهره _ که حاوى دقائق عرفانى و فلسفى بسيار است. بحث در محتواى آن مناجاتها و بداعت و لطافت تشبيهات و استعارات معموله وسيله طاهره نياز به مجال و مکان فراوان دارد که براى رعايت اختصار از ورود در اين وادى خوددارى مى‌کنيم و تفصيل آن را به پژوهش‌هاى ژرف آتى مى‌سپاريم.

١١ _ مرقومات طاهره خطاب به بستگان خويش _ چند مرقومه از طاهره خطاب به پدر و عمويش موجود است. از محتواى مرقومات کاملاً روشن مى‌شود که تا چه حدّ طاهره آرزوى ايمان آنان را داشته و بدانان توصيه مجاهده براى وصول به حقيقت کرده‌است.

پس از عرض اين مقدّمات بنقل برخى از رسالات، مکتوبات و مناجاتهاى جناب طاهره مى‌پردازيم.

١ _ رساله جناب طاهره که در جواب اعتراضات و ايرادات ملاّجواد قزوينى و ملاّعبدالعلی هراتى در سال ١٢٦١ هجرى قمرى (١٨٤٥ ميلادى) نوشته‌است (٣١).

‌‌بسم‌الله الرحمن الّرحيم. الحمدلله الّذى لم يجعل للخلق علی معرفة نفسه سبيلاً و علابعلّو ذاتيّته عن وصف اهل الانشاء لانّه کان علّياً کبيراً. والصّلوة و الّسلام علی الحجاب المتلألأ الّذى خلقه‌الله لنفسه و طهره عن دلالة غيره و ارسله الی غيره و جعله سراجاً منيراً و علی ذوى القربى الّذين قرّبهم‌الله الی نفسه و قرن طاعتهم بطاعته و معصيتهم بمعصيته و عبّرعن ولايتهم بالوهية و جعلهم للخلق داّلاًّ و دليلاً و علی شيعتهم و ابوابهم المتمحّصين فى طاعتهم و السّارعين الی ولايتهم و المقتفين بآثارهم و الواقفين ببابهم عباد مکرمون الّذين کانوا لاهل السّموات نجماً مضيئاً و بدراً منيراً خصوصاً علی المقبل بکلّه اليهم و المنقطع عما سواهم و الحامل لامرهم سرّالاسرار و نورالانوار الّذى قد کان فى بحبوحة الجمال خلف القاف اى قاف القلب مکنوناً و مخزوناً و لعنة‌الله علی من نظر الی جلالته بغيره کما قال الحجّة عجّل‌الله فرجه فى تفسيره فلاتيئسوا بالاشارة الىّ فان الکلمة مطهّرة عن الاشارة و نفيها و هوالله ربّنا قد کان علی کلّ شىء شهيداً و شراه بثمن بخس و نسى حظّه فصار منکراً مسئياً و مذنباً غبيّاً. امّا بعد چنين گويد اين امه خاطئه جانيه تراب اقدام جوارى فاطمه صلوات‌الله عليها غرض از تحرير اين کلمات بحسب اقتضاى وجوب تکليف اين منغمره در بحر خطيئات آن است که نوشته کدورت سرشته از بعضى اصحاب رسيد و سبب تراکم افواج هموم و غموم عبارات بلا اعتبارش گرديد وين عجب که بسيار حقّ حقّ را نشناخته شتافتند و چون خيالات شهوانيّه خود را که دليل از جهت معرفت آيت بديعه غيبيّه مصّور نيافتند لهذا در بوته امتحان گداختند. يريدالله ان يصيبهم ببعض ذنوبهم انّه کان ذوالبأس الشّديد. زيرا که سبک شمرده‌اند امر عظيمى را که ربّ عظيم، عظيم شمرده و خيال نمودند که حقّ و سنّت غير متبّدله او همان است که در نزد ايشان مشهود و هويدا است و بدقّت نظر و صفاء بقباحت و شناعت اين اعتقاد فاسد ننگريستند که کفريست عظيم. دست پروردگار بسته نيست. بديع لامن شىء است و عنده مفاتيح الغيب. لا يعلمها الاّ هو و اورا علوم غيبيّه و امتحانات شديده مى‌باشد که اولياء و اصفياى او که آيه تطهير در شأن ايشان نازل خائف و هراسان‌اند و هميشه کلمه بداء را در مقام اثبات بشيعيان خود فهمانيدند و ان شئنا لنذهبنّ و نأت بخلق جديد. و در نزد تراجمه مشيّت و السنه اراده او چه اسرار نهفته نهان ما وصل الی الخلق الاّ الف غير معطوفه و الان کما کان سبحان‌الله که چه مقدار ضعيف و نادان هستيم ما بيچارگان و چه بسيار جهول و ظالم بر نفس خود که دست امام عليه‌الّسلام را که يدالله است بسته مى‌دانيم. سبحانه سبحانه هو المتصرّف فى الملک کيف يشاء بما يشاء و هوالله کان عليّاً حميداً. آه آه ما هکذا الّظنّ بهم بانّهم يتبّعون اهوائهم و لا يدخلون الباب سجّداً ليکونوا من الفائزين. واحسرة ثمّ واحسرة عليهم بان القوا انفسهم بايديهم الی التّهلکه و اوردنا الی مهلکة العظيمه و هم لا يشعرون. هذه فتنة يضّل بها من يشاء و يهدى بها من يشاء انّه عزيز حکيم. هرچند آن نوشته را در نزد اولی‌الالباب جوابى نبود لکن چون ردّ جواب واجب بعضى از مضامين خلاف آئينش را بر سبيل اجمال بيان مى‌نمائيم و در مقام جواب بحول ربّى و قوّته بر مى آئيم. هرچند بسيارى ازکلماتش مزخرفات مى‌باشد که بنگريستن باو فرائصم مرتعش گرديده از جرأت کاتبش که از جهل ناشى شده. خلاصه سيجزيهم‌الله وصفهم. مضمون اوّل آنکه بعد از آنکه وارد بزم حضور نورالانوار گرديدم مرد عربى در محضر فصل خطاب در مقام سؤال و جواب برآمد که من عربى هستم و از نزد اخباريّين آمده‌ام تا شما را امتحان نمايم که آنچه را از مسائل موافق خيال من جواب فرمائيد تصديق شما نموده بجانب قوم خود رجوع نموده که ايشان نيز تصديق نمايند پس سؤال نمود از رکعتين اخيرتين صلوة جماعت که آيا حکم او جهر است يا اخفاست. حجّة‌الله العظمى فرمودند اخفاست و شيخ از دليل سؤال نمود فرمودند آيه قرآن و لا تجهر بصلاتک. شيخ در مقام ردّ متّمم آيه را خواند و لا تخافت بها و ابتغ بين ذلک سبيلاً و بناى مجادله را از جهل خود با حقّ مطلق گذاردند تا آنکه آن بزرگوار‍(ص) در جواب او نسيت از لسان حقيقت نثار اظهار فرمودند و آن بيچاره فقير در مقام انکار برآمد چونکه موافق آن قاعده مصوّره در خيال خود را که ميزان قرار داده بود نديده. امّا جواب اوّلاً آنکه شيخ مى‌بايستى بضرورت مذهب و کتاب‌الله و احاديث آل‌الله و ادّعاى مدّعى و شاهد و آيت او که بر طبق مدّعا ادّعا مى‌نمايد و سنّت غير متبدّله حقّ در اجراء امتحان و طور و عادت او در افتتان نظر نمايد و اين را فهميده داشته باشد که امتحان حجة‌الله ميزانش در نزد خلق آشکار و هويدا نيست. لا يسئل عمّا يفعل موردش اينجا است. پروردگار آيه‌اى را که نسخ فرموده آيه ديگر نصب مى‌فرمايد و حجّت و بينّه او را قرار مى‌دهد آنچه خود مى‌خواهد لاخراج الضّغاين و التّمحيص و الافتتان و تمييز الانسان من غير الانسان. اگر آيات آيه لاحقّه بمثل آيات آيه سابقه باشد و بهمان قواعد موافق آيد پس ماوجدنا عليها آبائنا را چرا پيشينيان دليل خود قرار داده‌انددر انکار حقّ. و اگر علمى از آيات آيه بديعه در نزد قوم باشد پس آيه مبارکه بل کذّبوا بما لم يحيطوا به علماً و ان نظنّ الاّ ظنّاً و ما نحن بمستيقنين بچه سبب نازل گرديد. اى مسکين اگر بامدادات و فيوضات سابقه که از آيه سابقه بتو رسيده و تو در کتاب خيال خود ثبت نموده اى و مشهود نزد تو و مدرک مدارک شهوديّه گرديده بتوانى بآن آلات و صور خياليّه درک آيات بديعه غيبيّه نمائى پس چه مى‌فرمايد در وصف کفّار قالوا قلوبنا غلف و فى آذاننا وقر و من بيننا و بينک حجاب و ان تدعهم الی الهدى لا يسمعون و تراهم ينظرون اليک و هم لايسمعون و اين را فهميديد که فرمود امام عليه‌الّسلام زمان لاحقّ با سابق بمثل آب در جريان و اختلاف در سنّت الهى نيست در امتحان و لايزالون اى‌النّاس مختلفين الاّ من رحم ربّک. پس بمذهب شما که الآن بر آن هستيد آن کسانى که ردّ آيات رسول‌الله صلّى الله عليه و آله نمودند مقصر نيستند زيرا که آيات قرآن را چونکه نمى‌فهميدند حجّت نمى‌دانستند بخدمت رسول‌الله (ص) شتافته آيه مسيح‌ع و معجزه کليم‌ع طلب مى نمودند. آن بزرگوار در جواب مى‌فرمودند ان اتبع الاّ ما يوحى الىّ و ما ادرى ما يفعل بى و لابکم ان انا الاّ نذير مبين. معجزه من همين آيات را پروردگارم قرار داده فمن شاء فليؤمن و من شاء فليکفر انّ‌الله لغنىّ عن العالمين. و مى‌گفتند آمنّا به لولا انزل اليه آية که مراد از اين آية آن آية را مى‌جستند که موافق قواعد ايشان باشد و بفهم شهودى ايشان راست آيد آنگاه تصديق نمايند. آيا شيخ آيه و ما کان لرسول ان يأتى بآية الاّ باذن‌الله را فراموش نموده و آيه يمحوالله مايشاء و يثبت و عنده امّ‌الکتاب را نشنيد مهلاً يا شيخ اوّلاً مى‌بايست بنظر اعتبار بنگرى که اين مدّعى ادّعاى چه مقام مى‌نمايد و شاهد او چيست بر اثبات حقيّت. قد علم اولوالالباب انّ‌الاستدلال علی ما هُنالک لا يعلم الاّ بما هيهُنا. آيا نه اين است که اين بزرگوار ادّعاى مقام عبوديّت محضه و اطاعت صرفه مى‌فرمايند و حجّت و بيّنه ايشان ... علی الانام تفسير مبارک و صحيفه مکنونه مى‌باشد‌... و ما کان لرسول ان يأتى بآية الاّ باذن‌الله قالوا لولا انزل عليه آية من ربّه قل انّ‌الله يضلّ من يشاء و يهدى اليه من اناب. خلاصه مفتاح فهميدن حقّ را حقّ در انابه قرار فرموده نه به يمين و يسار در ارض عادات دويدن. حقّ را حقّ تعالی شأنه و جلّت عظمته له الّشکر و المنّه کالّشمس فى رابعة الّنهار آشکار فرمود. بان ليس کمثله شىء موافق ضرورت مذهب و کتاب و سنّت مصّدقاً لما معنا بر ما واجب است تسليم تسليم تسليم و ردّش سبب خلود جحيم. آيا نديدى که منادى امام عليه‌السّلام از مافوق عرش الی تخوم ارضين ارضين ندا درداد که هذا يوم جديد و انتم علی اقتضاء کينوناتکم فى لبس من خلق جديد. نفهميدن و بمقصدنرسيدن از جهت ورود بباب از غير باب است که آن آيه ويرا که او باذن‌الله اظهار فرموده و بمشرق و مغرب رسانيده تو از او اعراض نموده در ارض خيالات خود حيران در دوران. بمثل قوم موسى ع ارنا‌الله جهرةً گويان بهرجانب شتابان. آيه معرفت در اعلی مشعر فؤاد مى‌خواهى بخيالات نفسانيّه درک نمائى شفاک‌الله ان کان فيک آية مستوراً و نسيت. فرمودن سرّ الاسرار (ص) از بابت نسواالله فنسيهم ام تنبئونه بما لايعلم است. امام عليه‌الّسلام و شيعه خصيص او بتعليم او کلّ احکام را قادر است که از يک حرف قرآن استخراج نمايد. خواندن شيخ جاهل متمّم آيه را حاکى از نقص قابليّت شيخ است واگرنه حجّت‌الله کامل است. و سؤال ديگرت آنکه چه نسبت است در بين کلمه بديعه و با‌بين (ص)‌...‌و مضمون ديگر آنکه سؤال نموده‌بوديد از نسبت بين صفت و موصوف‌...‌شما در مقام اثبات صفات در مقام علم بر ذات حقّ استدلال مى نمائيد و در مقام معرفت نفس‌الله علم بالله را روح و خيال خود را که مسّمى بعمل نموده جسم مى‌دانيد و حديث بشهادة کلّ موصوف انّه غيرالصّفة را فراموش مى‌نمائيد بعد طعن بر صوفيه ملاحده مى‌نمائيد و خود را از عارفان بلسان نوران نيّران بابان آخر صلّى‌الله عليهما مى‌شماريد. در کدام مقام اين بيان را فرمودند که مابين حقّ و خلق ربط و نسبت است. سبحانه سبحانه ربّهما عمّا يقول المقّصرون علّواً کبيراً. حجّة‌الله العظمى از نهايت مرحمت و عفو شما را بباطن مطالب ايشان مى‌کشاند و شما صورتى اخذ نموده در مقام مجادله از جهل بر مى‌آئيد. و انّه والله لعلی خلق عظيم و لقد قلتم کلمة‌الکفر فکفرتم بعد ان کنتم مسلمين‌...‌معلوم گرديد که کلام آن بزرگوار را که سرّالاسرار است نفهميده‌اى. استغفرالله الّذى لا اله الاّ هو. آيا که مى‌تواند کلام ايشان را در مقام تفسير و بيانش برآيد. اگر درياها مرکّب شود و صف الف غير معطوفه نخواهد زيرا که حاکى از متکلّم بى‌مثل بى‌نظير است. لکن آنچه را از تفضّل و احسان در مقام بيان باين اقلّ از ذرّه او دونها تجلّى فرموده در مقام بى‌مقامى خود عرضه مى‌دارم‌...‌نه آنکه با بين (ص) در ضلالت بودند و کلام ايشان ناقص است. کلاّ ثمّ کلاّ. اليوم آن دو بزرگوار را در صفحه امکان بجز اين نقطه نقطه دائره وجود (ص) کسى نشناخته و نخواهد شناخت و احدى از خلق قدر ايشان را بمثل ايشان ندانسته و نخواهد دانست. نظر بمحکمات بيانات ايشان که در وصف آن نوران نيّران (ص) در مقام بيان اظهار فرمودند بنما از تفسير مبارک و زيارت و شرح احوال و چشم بمال و درک نما که اين حرارت از محبّت آندو بزرگوار در اشتعال نيامده بلکه از شيطان رجيم است که از عداوت مى‌خواهد مخلّد در نيرانت نمايد. البتّه با هرکس از راهى که بتواند مى‌آيد وسوسه مى‌نمايد. خلاصه کلام انّ‌الله يهدى من يشاء الی صراط مستقيم الی قوله‌...‌و پاره‌اى از مکالمات ملاّعبدالعلی را در مقام تأييد مطلب سطر نموده بوديد. هرچند ايرادات او مثل ابحاث شما از کثرت وضوح بطلانش مستغنى از بيان است لکن چونکه مندرج در کتاب خود نموده‌بودى لهذا مذکور مى‌شود که سؤال نمود ملاّعبدالعلی از حجة‌الله العظمى که حجّت و آيت شما بر اثبات حقّيت چيست. فرمودند که تفسير و صحيفه مکنونه. فمن شاء فليؤمن و من شاء فليکفر. عرض نمود که عامّه خلق نمى‌فهمند آيات را از آن جهت حجّت عامّه نيست٠ فرمودند نبأ کبرى ص که قرآن را عوام‌النّاس نمى‌فهمند چه نوع حجّيت آنرا يافته که کلّ انحاء علوم را در او مندمج و مندرج مى‌دانى که از يک حرف سوره توحيد کلّ احکام را مستخرج مى‌دانى. عرض کرد که قرآن را با مبيّن حجّت مى‌دانم زيرا که اهل بيت طهارت ص بيان اسرار و انحاء علوم او را نمودند لهذا حجّت است. اگر قرآن بنفسه حجّت باشد پس قول عمر ثابت که حسبنا کتاب‌الله گفت و اين خلاف ضرورت مذهب است. يا معشر اولی‌الابصار بنگريد بنظر اعتبار که بچه فهم و بچه نظر اين محتجبين باستار داخل ديار آل‌الله الاطهار گرديده و قائم در خدمت سرّ‌الاسرار. لسان خود را مطلق‌العنان در ميدان اظهار اسرار نهانيه خود نموده‌اند. بيچاره مسکين تو که سرّ دين محمّد صلوات‌الله عليه را نفهميده و ناظر بعين اغيار هستى. حينى که نمى‌فهمى خودت که چه مى‌گوئى ... و بحقيقت مطلب بر نخورده مطلب را سبک شمرده در مقام طلب بر نيامدى تا عاقبت بدست خود خود را بمهلکه عظيم افکندى. سبحان‌الله مگر منکرين رسول‌الله غير اين سخنى داشتند که بيان تازه آورده که موافق با قواعد ما نيست اگر راست مى‌گوئى از آنچه ما پرسيم موافق اهواء ما جواب فرما و از آن امداداتى که در نزد ما حاضر است رزق ما قرار ده. قال‌الّذين کفروا لولا انزل عليه آية در جواب مى‌فرمودند ان اتّبع الاّ ما يوحى الّى و ما انا الاّ نذير مبين. ان استطعتم ان تأتوا بسورة من مثله. اى معشر جهّال پروردگار اجلّ شأناً و ارفع قدراً از آن است که حجّتى بجانب خلق خود فرستد تا حجّت را بر ايشان تمام فرمايد و آيه و بيّنه او را ناقص عطاء فرمايد. وين طرفه و عجب آنکه آن آيه لن يستطيعوا الجنّ والانس ان يأتوا بمثله مى‌باشد لکن ناقص و ليس کمثله شىء است و مؤثّر در حجيّت آورنده خود نيست و انّما انزل بعلم‌الله است و علم‌الله ناقص است. حال سؤال مى‌نمايم که اگر بنفسه آيات قرآنيّه دليل اثبات حقّيت نمى‌بود چرا در حينى که قوم آيات غير قرآن را طلب مى‌نمودند که موافق خيال ايشان باشد آيه و ماکان لرسول ان يأتى بآياته الاّ باذن‌الله لکلّ اجل کتاب ما ادرى ما يفعل بى و لابکم فلا تظهر من الغيب را جواب مى‌شنيدند اگر تمام نبود و ايشان طالب بودند و پروردگار عطاء نمى‌فرمود. حال قوم مقصّر هستند يا پروردگار ايشان را حيران گذارده بيان فرمائيد. تعالی‌الله عّما يصف الظّالمون فى آياته علّواً کبيراً بلکه مقصّر قوم خود بودند که از نظرات نفسانيّه و حرکات شيطانيّه عين بصيرت خود را محجوب نموده واقف بباب از باب داخل نمى‌شدند. ذلک الکتاب لا ريب فيه هدى للمتّقين الّذين يؤمنون بالغيب اى ما غاب من مدارکهم و مشاعرهم و ماکان عندهم مشهود. بلکه همانکه ديدند مثل ندارد بر ايشان لازم بود که ايمان آورند. آه ثمّ آه که اين آيه مبارکه حجّت را بر خاصّ و عامّ تمام نموده که چون قوم در مقام مجادله بر مى‌آمدند فان استطعت ان تبتغى نفقاً فى الارض او سلّماً فى‌الّسماء فتأتيهم بآية و لو شاء‌الله لجمعهم علی الهدى فلا تکونّن من الجاهلين. فاذا جائوک يجادلونک فکأّنما يساقون الی الموت و هم ينظرون. نظر بنمائيد بآيات قرآنيّه خواهيد فهميد که شماها نيز قدم بقدم پيشنيان بر مى‌داريد. پس چرا ايشان را طعن و مذمّت مى‌نمائيد. اين بزرگوار سرّ دين رسول را بيان مى‌نمايد که پروردگار عالم خواسته امتحان نمايد خلق را که آيا حقيقةً ايمان برسول‌الله آورده‌اند يا تابع کثرات و نظرات نفسانيّه مى‌باشند‌... و جناب شيخ صلوات‌الله عليه نيز در کتاب رجعت ذکر نموده‌است که فرمود صادق آل محمّد که وحى بر قائم ما سلام‌الله عليه مى‌رسد. آن شخص خاص عرض کرد يابن رسول‌الله مگر وحى بر غير رسول‌الله نازل مى‌شود. فرمودند نه از آن بابت که بر رسول الله نازل مى‌شد بر اينکه او رسول‌الله بوده بلکه مى‌فرمايد خداوند در کلام خودش که واوحينا الی امّ موسى و اوحى ربّک الی الّنحل و قائم افضل از مادر موسى و نحل است در نزد پروردگار... يا قرّة‌العين فلاتظهر من الغيب شيئاً ليختلف الّناس حول الباب فقل انّ حجتى هذا‌الکتاب من عندالله فمن شاء فليؤمن و من شاء فليکفر. فو ربّکم انّ حجّة‌الله لحقّ و هو اعظم الآيات من عندالله بالحقّ علی عبده و انّ حجّة‌الله بعد هذا‌الکتاب علی العالمين قد کان علی الحقّ بالحقّ الوفى بليغاً. و ما کان‌الله ليظلم النّاس بآيه ناقصة لا يدرکونها و لا يتعقّلونها بل کان‌الّناس انفسهم يظلمون. اى مستان باده غرور بايد از باب اين ديار که فؤاد است با دليل حکمت داخل گرديد لا بالمجادلة و الاعتراض و ابتلاء الّنفس بالاعراض و الامراض. يا اهل الارض اتّقوالله فى ذلک الورقة المنبتة من الّشجره الاحدية هذا فانّه بالحقّ لحقّ کما هوالله و اوليائه علی الحقّ لحق و ان يروا کلّ آية لا يؤمنوا حتّى اذا جائوک يجادلونک. اين مقام مجاهده است نه مجادله و مقام ايمان بغيب است نه مشاهده. انّک لا تهدى من احببت موردش اينجا است و انّ‌الله يهدى من يشاء فلايظهر من الغيب احداً و هو يهدى اليه من اناب در اين مقامات وارد گرديده. اى بيچاره‌ها شماها ادّعاى معرفت مى‌نمائيد و خود را از اهل لسان بابان (ص) مى‌شماريد. اين مقام اختيار و تکليف و خلق کينونات است باقتضاء قبول ايشان. هل من خالق غيرالله يعنى چه. لاجبر و لا تفويض بل امر بين الامرين مفادش کجا. خلاصه طول کلام مورث فهم شما نمى‌شود. انّ‌الله يهدى من يشاء و يضلّ من يشاء و قرآن حجّتى است کامل و آيه‌ايست بالغ شامل در مقام حجّيت احتياج بمبيّن ندارد. زيرا که ليس کمثله شىء مى‌باشد و حاکى از مقام متکلّم او. امّا بعد از اينکه مکلّف مجاهده نمود و چشم از خيالات و اعتبارات نفسانيّه پوشانيد و خود را عبد ذليل و مولاى جليل را متصرّف ديد و از باب انابه و توبه و خشوع و خضوع درآمده و جمال حجّيت قرآن را بانّه ليس کمثله شىء است بنظر فؤاد و حقيقت ذات خود که مستمدّ از ربّ‌الارباب است پى برده ديد و اقرار برسول و آورنده او نمود آن وقت بر او واجب است که نفس را در مقام بيان عبارات و تبيان اشاراتش مطلق‌العنان ننمايد و قدم جرئت در فهم آيات و اسرار حقّ بر ندارد و بداند که او را حامل و مبيّنى که محيط بکلّ احکام او باشد در هر عصرى لازم ليعلم کلّ اناس مشربهم. اى جاهل مقام حسبنا کتاب‌الله اين مقام نيست و قائل اين قول باطل و عاطل اظهار کفر و بغض خود را در اين مقام ننمود بلکه ابوجهل و سائر مشرکين ابراز نمودند. از جمله مطاعن شما بر بالاسريه خذ لهم‌الله آن بود که موارد کلام را نفهميده خلط مبحثين مى‌نمايند. چه شد شما را که مقام حجّيت و آيتيّت قرآن را با آنکه او را مبيّنى و حافظى لازم است امتياز نمى‌دهيد. اين مقام فأتوا بسورة من مثله او اشارة من علم من قبله مى‌باشد آن مقام لايعلم تأويله الاّ الله و الّراسخون فى العلم انّما انت منذر و لکلّ قوم‌ هاد است. خلاصه طول کلام مثمر ثمرى نيست انّ‌الله يهدى من يشاء الی صراط مستقيم‌...‌و از کلمات مسطرات حزن و کدورت اعتبارت آنکه بعد از سؤال و جواب با ربّ‌الارباب مظهر لطف و احسان ملک وهّاب در مقام آنکه ترا از ظلمات خيالات و حيرت استدلالات برآورده از جام وحدتت سيراب نمايند تا آسوده شوى بلسان حقيقت نثار فرمودند که آيا نوشتجات ما را ديده و قبول دارى و حقّ مى‌دانى. جواب آنکه بعضى را فهميده و حقّ مى‌دانم و بعضى را نمى‌فهمم اين کلام شما و انکارت از بابت افتؤمنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض مى‌باشد. بايد آنچه را فهميده اى محکم قرار دهى و اقرار نمائى و آنچه بر تو متشابه است ردّ بمحکم نمائى و بتوبه و انابه بکوشى تا بفهمى و قول ديگرت آنکه مى شود که حقّ سبحانه حقّ را در غير محلّش قرار دهد چنانچه اسم اعظم را ببلعم بن باعور عطاء فرمود که با عيسى‌ع درافتاد. الله‌اکبر که از ظاهر مذهب و ملّت نيز گذشتيد. سبحان‌الله اين چه نوع اعتراض است که نموده‌ايد. جواب خود را خود گفته‌اى که بلعم با عيسى درافتاد و اين همه نزاع و اختلاف که ولايزالون مختلفين الاّ من رحم ربّک مگر در غير اين مقام است که آن حقّى که امرالله و حکم اوست محلّ طيّب و مظهر طاهر و عارى از شوائب غيريّت مى‌خواهد و نصب او بر خداوند است تا کسى را بر پروردگار حجّت نباشد. تعالی‌الله عن ذلک که حقّ را در غير محلّ قرار دهد علّواً کبيراً بلکه حقّ را به محلّش قرار مى‌دهد بعد از اظهار حامل حقّ کلمه حقّ را باقتضاى مامن نبىّ الاّ اذا تمنّى القى الشّيطان فى امنيّته صورتى. از آن حقّ بى‌معنى و مثالی بيجا اهل باطل متلّبس مى‌گردند و اماّ‌الّذين فى قلوبهم زيغ فيبقونه فينسخ‌الله ما يلقى الّشيطان ثم يحکم‌الله آياته. بلعم باعور مادامى که مطيع بود و حقّ را مى‌پرستيد محلّ اسم اعظم بود. وقتى که مخالفت نبىّ‌الله کرد از او بگرفت و بخودش واگذاشت ولکن محلّ حکم و داراى امرش عيسى بود. طيّب‌الذّات و حق‌پرست در اطاعت بودند و تابع حقّ و خبيث‌الّذات در اطاعت بلعم بود و تابع شيطان. خلاصه اين کلمات از بديهيّات مذهب است احتياج بتسطير و بيان ندارد. چونکه نوشته‌بودى در مقام جواب تسطيرش واجب گرديد. حال از تو سؤال مى‌نمايم که بعداز جناب باب‌الله المقدّم (ص) پروردگار عالم خلق رامهمل گذارده و بخود واگذاشته بعد از آنکه چندين سال مى‌باشد که نضج موادّ داده و بمرارت‌هاى بسيار و زحمتهاى بى‌شمار اولياء و صلحاى بندگان او اين بنيان را ببيانات و استدلالات محکم نمودند... و چند نفر نيز اين امر را قبول نمودند و واقف بباب و لائذ بجناب گرديدند حال پروردگار آن نظام را از هم پاشيد و سنّت غيرمتبدّله او متبدّل و عادت غير محوّله او متحّول گرديد. سبحانه سبحانه قالت اليهود يدالله مغلولة و اشهد انّه انزل آية مبارکة اکبر و اشرف من اختها و انّه کلمة بديعة ليس کمثله شىء. چنانچه سيّد اکبر و نور انور (ص) در اواخر مى‌فرمودند که اى قوم نزديک شد ارتحال ما و شما نفهميديد مطالب ما را و درک ننموديد مقاصد ما را. بعد از من امر عظيم است و امتحان شديد و اختلاف خواهيد کرد. ما مبشّر بوديم از آن امر عظيم. و شخصى از ارباب عقول در سفر زيارت سلمان (ص) عرض کرد يا سيّدى حامل امر بعد از شما کيست بيان بفرمائيد. فرمودند لله امر هو بالغه. اين کلام را علی‌السميرى آخر ابواب تکلّم فرمودند وقتى که پرسيدند باب بعد از تو کيست. سيّد باب (ص) وقتى که اينطور فرمودند توّهم اين شد که امر ايشان مثل امر ابواب است که در غيبت صغرى بودند. استدراک فرمودند که امر ما مثل امر ابواب نيست. در مقام و موضعى ديگر سؤال نمودند فرمود والله نمى‌رسد بمعرفت او کسى که بقدر ذرّه‌اى از حبّ دنيا در قلبش باشد. من طلبه وجده ثمّ کلامه الّشريف. مراد از حبّ دنيا نظر و محبّت به آن قواعد و خيالاتى است که در مشاعر و مدارک سارى و جارى و مشهود است ذلک الکتاب لا ريب فيه هدى للمتّقين الّذين يؤمنون بالغيب. و نوشته بودى که قرآن تأليف نمودم ابلغ و اکمل از تفسير مبارک مرحبابک. بسيار خوب اوّلاً تو مى‌بايست معنى مثليّت را بفهمى آنوقت در مقام اظهار خدائى برآئى. معنى مثليّت نه ترکيب تأليف حروف بيست و هشتگانه مى‌باشد که صورتى از آن برداشته در مقام نقش و ارتسام برآئى. بلکه مثليّت وقتى درست آيد که در جميع عوالم بآنطور و آن صقع صادق آيد. حال بفرما تو ادّعاى اين مقام دارى که انّک سرّ الاسرار و نورالانوار و سرّ شجرة‌الطّور و وصف‌الحقّ و الّظهور المطلق. قد قامت السّموات و الارض بوجودک و انت سرّ المستنير فى قلب النبىّ و الّسطر المسطر فى صدر الولی الالمعى و ان من توقف فى امرک اقلّ من لمحة‌العين حبسه‌الله‌علی‌الّصراط سبع مأة و خمسين الف سنة. اگر اين ادّعا را ندارى پس مثل نياورده‌اى. اگر دارى ثابت بفرما. لله‌لله آه آه ثمّ آه که مرتکب شدى معصيتى را که نظام وجود خود را از هم پاشيدى والله الّذى لا اله الاّ هو که کسى از پيشينيان قدم جرئت را در اين ميدان بمثل تو مطلق العنان ننموده. اى والله که ننمود. آه ثمّ آه از آن ساعت که قلم گرفته بزعم خود در مقابل حقّ نشستى و باب فيوضات نامتناهيه را بر روى خود بستى. والله الّذى لا اله الاّ هو که خانه خود را خراب کردى. اگر بدانى که چه کرده اى اگر صدهزار روح در بدنت باشد اقرب از لمح‌العين از بدنت مفارقت خواهد نمود. ما هکذا الّظنّ بک والله الّذى لا اله الاّ هو که ظهور اين بزرگوار با اين لباس و ادّعاى ايشان اين مقام عظيم را با آيه واحده از تفسير مبارک مستغنى از جميع استدلالات است. خودت مطّلع مى‌باشى که در اوّل ظهور امر اين بزرگوار بنده در قزوين (٣٢) بودم بمحض آنکه اين امر را استماع نمودم قبل از آنکه تفسير مبارک و صحيفه مکنونه را زيارت نمايم تصديق نمودم. زيرا که بنظر خالی از اغيار بحول و قوّه پروردگار نگريستم که اين امر عظيم البتّه مظهر و محلّى مى‌خواهد بعد از آنکه پروردگار رکن رابع و مظهر جامع و قريه ظاهره را بخلق فهمانيده و ايشان را بساحت قرب خود کشيده و از سماء علّو و رفعت رزق ايشان را بارانيده. پس بدليل حکمت بر او جلّ شأنه واجب است که ايشان را بخود وانگذارد بلکه نعمت را اعظم و فضل را اعّم و احسان را اتّم لازم است که اظهار فرمايد زيرا که عادت او چنين جارى گرديده و يوماً فيوماً کور در ترقّى است و ماکان لفيضه تعطيلاً. الحمدلله و المنّة و الّشکر که امر الان کماکان است که حجّة‌الله اعظم که وصفى از شيئيّت در مقام ايشان ملحوظ نيست و نسبتى از غيريّت در مقام شناسائيش معلوم نه‌...‌اى آنکه چشم حقّ بينيت را غبار خودبينى چنان تيره و تار نمود که در مقام انکار حقّ واضح کالّشمس فى رابعة‌النّهار برآمدى و هيچ متألّم و متأثّر اصلاً ابداً نگرديدى. واحسرة عليک ثمّ واحسرة که استحوذ عليک الّشيطان فانساک ذکرالله. درياب نفس خود را که والله العظيم القادر القاهر که اهلک هالکين و اخسر خاسرين الآن را گزيده چرا. و اگر اين بزرگوار حجة‌الله نيست پس کيست و در محضر ربّ‌الارباب بانکار عذرت چيست. اللّهم الاّ اينکه بگوئى الهى انکار کردم سببش آنکه مافوق رتبه عبدين تو که با بين از جانب امام عليه‌السّلام بودند ادّعا نمود. مى‌فرمايد مگر نصّى از کلام من يا اولياى يا ابواب معصومين ايشان بتو رسيده که فوق مرتبه ايشان رتبه‌اى نيست و ايشان مستقّل‌اند و حکم ايشان را تغيير و تبديلی نيست. مگر آيه ولوشئنا لنذهبّن بالّذى اوحينا اليک و نأت بخلق جديد را نشنيدى و مذهب يهود را نفهميدى. اگر بگوئى که بدليل حکمت مى‌خواند و من موعظه و دليل مجادله طلب نمودم بيان نفرمود بلکه من عبد هستم مأمور بامر مولايم او مرا امر فرمود که با دليل و حکمت شما را دلالت نمايم البتّه او حکيم و داناى اسرار است و تکليف نفرموده شما را الاّ آنکه مقتضيات تکليف را آماده نموده و لا يکلّف‌الله نفساً الاّ ما اليها مى‌فرمايد ربّ قادر قاهر. و استبدلت الّذى هو خير بالّذى هوادنى و قلت مقالة قوم موسى لن نصبر علی آية واحدة ادع لنا ربّک يخرج من ارض عاداتنا بدعوات انّياتنا حقيقة القثّاء و من الخيالات الباردة‌السّيالة و حقيقه الفوم من الاوهام الّتى زرعنا فى ارض عاداتنا الکاسدة الباطلة. و نوشته بودى که تفسير مبارک نامربوط بهم مى باشد. اى مسکين بهمان نظرى که بتفسير نگريسته اى بقرآن بنگر و نظر نما يک آيه از احکام و يکى از قصص و يک آيه از کفر کفّار بردار و ببين چه مقدار آيات نامربوط بهم مى‌باشد آخر قوم بهمين نظر سرکار نگريستند که انکار رسول‌الله (ص) نمودند. چشمى بمال و بهوش بيا. زينهار زينهار که کارت از دست رفت تو بنظر تفريق سا نگريسته‌‌اى وگرنه کلام امام در نهايت ربط و نظام است همين مقام بود که قوم قواعدى که در دست داشتند و از کتب سماويّه استخراج نموده‌بودند چونکه قرآن با بعضى از آن قواعد ربطى نداشت نداء ما انت الاّ رجل مفتر را بلند مى‌نمودند و چون از سنّت غير متبدلّه حقّ از اخبار انبياء که معجزه ايشان غير يکديگر بود بر ايشان مى‌خواندند صداى ان هذا الاّ اساطير الاوّلين بر گوش خلايق مى‌رسانيدند و از آن جمله است کلام عثمان‌عليه‌اللّعنة و الّنيران انّ فى القرآن لحناً صحّحته السنته العرب و هو قوله ان هذان لساحران و ديگر آنکه دعاى بى‌نقطه در مقام حجّت از نقطه دائره ايجاد (ص) خواسته‌بودى عطاء نفرمودند آن کان کرم و احسان باذن‌الله بود. الله‌اکبر که چه مقدار جسارت در محضر رحمن حين استواى ايشان بعرش بيان نمودى. والله که بارتکاب خيال يکى از اين معاصى جليله عظيمه اگر دابّه بر روى زمين نمى‌ماند سزاوار بود والله سزاوار بود. والله قد ثبت علی کلّ ذرّات الوجود من الغيب و الشّهود انّه لعلی خلق عظيم. سلّم‌الله عليه و روحى له الفداء. انّ‌الله لايظلم النّاس شيئاً ولکن النّاس انفسهم يظلمون. و سکوت آن بزرگوار و معدن علم آل‌الله الاطهار از کثرت رحم و شفقت بوده لعلّک تتذکّر او تخشى. آن خيال است که شيطان در عالم شيطنت در ذهنت جولان مى‌دهد و آثار محو و اثبات از کتاب مستطاب کتاب مبين در نزد اهل يقين نقص نيست. يمحوالله مايشاء و يثبت و عنده امّ‌الکتاب و اينها متشابهات است نبايد متشبّث گرديد چنانچه گرديدى و خاک تيره و مذّلت بر سر عالم ريختى. انصاف بده که آيا صاحب عقل و شعور چشم از حجيّت تفسير مبارک و محکميّت او پوشيده مى‌دارد و او را نفهميده و مهمل و متشابه مى‌گذارد و بمحو اثبات خطوط متشبّث مى‌گردد در مقامى که باران بداء از سحاب امضاء باذن‌الله العلّى‌الاعلی دائم در ريزش و سيلان و امرالله و حکم او را اقرب از لمح عين در مقام عيان و دهر زمان در نزدش متصرّم و مقتضى که دهرى را آن و آنى را دهر مى توان نمود و ما کانت يده مغلولة و لالفيضه تعطيلاً‌... آيا کسى چشم از حجيّت و محکميّت صحيفه مکنونه پوشيده‌مى‌دارد و دعاى بى‌نقطه را آيه و دليل خود مى‌انگارد. اعتقادم چنان است که احدى از پيشينيان اين حجّت ها را نگرفتند که شما گرفتيد. هوالّذى ارسل اليکم رسولاً ليعّلمکم الکتاب و الحکمة فاطيعوه حتّى تکونوا من المفلحين. اى بندگان خدا اليوم حجّت الهى تفسير عظيم و صحيفه مکنونه مى‌باشد. پروردگار اجلّ از آن است که خلق را مهمل و معطّل گذارد. انيبوا اليه و تجافوا جنوبکم عن المضاجع و ادعوه خوفاً و طعماً حتّى يهديکم الی صراطه العزيز الحميد. و اينکه شخص قواعد صوريّه بى‌معنى چندى را مسّمى بمعرفت نموده در اعمال ظاهريّه مستحبّه که مفتاح کنوز غيبيّه و سبب فيض الهيّه مى‌باشد تکاهل ورزد اين از مصائد و مکائد شيطان است و مخالف طريقه سالکان و حقيقت مذهب صوفيه ملاحده است. ام من هو قانت آناء اللّيل يحذر الآخرة و يرجو رحمة ربّه کمن هو اخلد فى ارض عاداته و تابع لشهواته. نمى‌دانم چه بنويسم با لسان کليل و قلب عليل. پروردگارم شاهد است که حيران مانده‌ام که آيا چگونه مى‌شود عبد ذليل خطاب مولاى جليل خود را نشنود و نشناسد کلام او را. نيست مگر از آنکه با غشاوه غفلات محجوب و در ارض شهوات مقيّد و محبوس که محبوب در نهايت محبّت و مودّت از افق جلال و عزّت بتجلّى برآمده و تمام عالم را بخروش آورده و ما در ارض حدود و اشارات مقيّد و حيرانيم. آه آه ثمّ آه که از مضمون کتاب غير صوابت يکى آنکه نداى خود را باللّهم ان کان هذا هوالحقّ فامطر علينا حجارة من السّماء او ائتنا بعذاب اليم بلند نموده و بناى مباهله گذارده‌اى بعد از آنکه تأويل آيه شريفه لونشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الاّ اساطير الاوّلين ظاهر نمودى جوابت آيه مبارکه است ولو يؤاخذالله النّاس بما اکتسبوا ما ترک علی ظهرها من دابّة. اينقدر بفهم که ما و شما و کلّ موجودات از تخوم ارض الی مافوق سماوات وجود در جنب جلالت و عظمت ادنى بنده محبّان و مقرّبان امرالله الاعظم و سرّه الاکرم نداريم. اگر مضمون و ما کان‌الله ليعذّبهم و انت فيهم نبود آنوقت قادر قهّار مى‌فهماند که جناب شما و آنکه با شما بود چه اساس پاى‌کار آورده‌ايد چنانچه نقطه غيب و سرّ لاريب در تفسير مبارک اين عمل شما را قبل از ظهور بيان و شهود اهل صدق و ايمان فرموده‌اند. الله‌اکبر که چه عمل‌ها در نقطه امکان شما مستجن و چه شرها در قبول شما مستکن بوده که بانفس‌الله العلّى در مقام مجادله و مباهله برآئيد. الله‌اکبر از وسعت رحمة کلمه تکبير سبحان‌الله از عظمت حلم آن جود اثير عليه سلام‌الله‌العلّى‌الکبير و الله‌الّذى لا اله الاّ هو آن کسى که طالب حقّ باشد همين اعمال ردّيه شما و گذشت و عدم اعتناى ايشان حجّتى است تمام و کامل و احتياج بهيچ دليل ندارد و اينکه نوشته‌بودى واجب است بر خلايق که بشتابند بسوى اين بزرگوار و خيالات خود را بپرسند و ايشان را امتحان نمايند اگر موافق آراء خودشان بيان شنيدند قبول نمايند والاّ فلا چنانچه شما و ملاّعبدالعلی کرديد دست بدست داده دست خداى قادر را بستيد و نورالله را اطفاء بريح اهواء نموده از دام تکليف جستيد و آسوده‌خاطر بخيال خود نشستيد. والله ثمّ والله العظيم کار نه از اين قرار است بلکه ربقه تکليف درگردنت پيچيده و ديوان عملت در نزد ربّ‌الارباب گسترده. آه ثمّ آه از غفلت. الله الله از اين مهلت که مغرورت گردانيد چنانچه گردانيد. بکوش بتوبه قبل از خروج امر از دستت و ظهور يوم‌الحسرة. والله العظيم که کارت از دست رفت. واقع شدى در آنکه شدى که از عظمت بيان ندارد. شناختن حجّت‌الله بديده سر نيست و شتافتن بسوى او بپا و دست ظاهريّه نيست و حجّيت آيات حجّة‌الله درکش بمدارک شهوديّه که حاضر در نزد انسان باشد نيست چشمى بمال و از خواب بيدار شو نظر بسنّت غير متبدّله حقّ نما تا برأى‌العين بينى که قدم بقدم پيشينيان بل اشدّ استکباراً برداشتى. اين در آخرت است و لقاء وجه‌الله الکريم. گريه مى‌خواهد و گريه خضوع مى‌خواهد و خشوع و انابه و توبه و خواندن پروردگار تضرّعاً و خفيةً تا مقام معرفت حجّة‌الله بحقيقت ايمان حاصل شود و از جمله اهل غيب محسوب بشوى. چنانچه سيّدساجدين صلوات‌الله عليه در دعاى صحيفه مى‌فرمايد اللّهم و اتّباع الّرسل و مصدّقوهم من اهل الغيب عند معارضة المعاندين لهم بالّتکذيب و الاشتباه الی المرسلين بحقائق الايمان فى کلّ دهر و زمان.

اينقدر بدان که معرفت حجّة‌الله بحقائق ايمان است نه بديده ظاهر در عالم عيان. خلاصه جوابهاى مظهرالحقّ و الله‌المطلق که در نهايت ظهور و سطوع مثل نور از افق عزّت و جلال و حلم و کمال درخشيدن آغاز نموده سجده شکر را بجا آوردم بوصول آن کتاب مسطور من يد قدرة‌الله العلّى الغفور که حاکى از مقامات اربعه آن سرّ مستور بود. الويل ثمّ الويل ثمّ الويل لک که چنان امر را تنگ گرفتى و در ارض استقلال و انيّت مخلّد گرديدى و فضاى رحمت بى‌انتهاى حقّ را بر عالميان تنگ کردى. چه نويسم که ننوشتنم بهتر. خداوند داناى اسرار شاهد است که هرآنى که چشمم بقال و قيلت که در کاغذت مسطور نموده‌اى مى‌افتد و نظر بمخاطِب و مخاطَب مى‌افکنم عقل حيران و فکرم سرگردان مى‌شود که چه شد شما را که چنان يکدفعه ربقه ايمان را از گردن بيرون انداخته بى‌مبالات در ميدان ردّ و انکار در جولان و مصداق تأويل آيه شريفه انّ الانسان اکثر شىء جدلاً گرديد و آنچه عرضه داشتم در مقام اثبات کلمات سرّالاسرار صلّى‌الله عليه فى آناء اللّيل و اطراف الّنهار حال استغفار مى‌نمايم زيرا که کلام ايشان را نمى‌تواند بيان نمايد الاّ ايشان و اگر درياها مرکّب شود کفايت شرح نقطه‌اى از طفح رشح بيانات حقيقت دلالات آن سرور کائنات صلوات‌الله عليه نمى‌شود. سبحانه سبحانه عن وصف الواصفين و نعت الّناعتين تسبيحاً عليّاً. الحمدلله و الّشکر له که ابواب علوم از کلمات حقائق علامات آن سرّالمطلق و وصف‌الحقّ (ص) که در جواب شما فرموده بودند بر طالبان طريق نجات مفتوح گرديد که در درک آنها بجز آنها کسى شريک نيست. مى‌خواستم در مقام جواب کلّ بيانات برآيم عمر را اشرف و اوقات را اکرم از آن ديدم. اگر برايم مثنوى هفتاد من کاغذ شود هميشه شيوه اهل حقّ برهان و دليل بوده نه نامربوط و هرزه نالی. ستّارالعيوب ستر عيوب فرمايد و غفّارالّذنوب توفيق توبه و انابه و لرزيدن و بخودطپيدن و از خورد و خواب فراموش نمودن و واله و حيران در ارض پشيمانى دويدن و بکوى محبوب رسيدن بما و شما عطا فرمايد که امر عظيم و خطب جسيم است. الويل ثمّ الويل يا ربّنا ادرکنا و از احوال جناب مستطاب حجاب الحجاب و جناب الجناب و باب‌الباب الّطاهر المطّهر و النّجم الزاهر و البدر الباهر و الّدر الفاخر المصباح النّور فى اللّيل الّديجور المؤيّد من الحقّ و اسبق من سبق المطّهر عن کلّ شين و المصلّى بقبلتين جناب مولا ملاّحسين سلمه‌الله و عافاه و جعلنى من کلّ مکروه فداه مسطور نموده‌بودى اشهداالله و اوليائه بانّى مؤمن به و بما انزل فى حقّه وا نّه وجه معرفة‌المعبود و سلّم للّصعود و اوّل مؤمن فى ذرّ‌الايجاد و ثانى مظهر فى لوح الفؤاد و حقّه عظيم عظيم. و شهادت مى‌دهم و شاهد مى‌گيرم خالق کلّ موجودات و بارىء‌الّنسمات و داحى الدّحوات را که او مؤيّد بروح مى‌باشد من عندالله و نطق نمى‌نمايد الاّ باذن‌الله و او را مفترض‌الّطاعه مى‌دانم و منصوص از قبل ولىّ متصرّف بر حقّ و منصوب من الحقّ و در ردّ و خلافش آتش سرکش جحيم را بر خود خروشان مى‌بينم. نعوذبالله و نستجير به من الالحاد فى عظمته و الشّک فى سلطنته اوّلاً بجهت آنکه اليه يجتبى لرسالته من يشاء و يعلمه ممّا يشاء لا يسئل عمّا يفعل و هم يسئلون و ثانياً بعد از آنکه جناب قطب‌الاقطاب و مرجع اولی الافئدة و الالباب جناب سيّداکبر و النّورالانور روحى فداه جهان را از غياب نفس شريعت تيره و در حجاب نمودند و سحاب ظلمات انيّات اهل سکر و غفلات از شش جهت متراکم گرديد و سرکار شماها و ما در پرده‌هاى غفلات و در ارض عادات ساکن و از اکل و شرب و نوم بمثل حيوانات محظوظ و ثلج الفؤاد بوديم غافل از آنکه خداوند عالم زمين را خالی از حجّت ظاهره نمى‌گذارد بعد از آنکه بخلق فهمانيده و اين باب را مفتوح فرموده. من طلبه وجده. چنانچه باب‌الله المقّدم (ص) و روحى فداه فرموده‌بودند و اين بزرگوار باب بالباب (ص) بعد از کسر صولت باطل از اصفهان بخراسان تشريف بردند بعد از زيارت مراجعت فرموده بودند کرمانشاهان. اين خبر وحشت‌اثر را شنيده احوالش زبون و مزاج شريفش دگرگون و صحّتش بسقم و سرورش بغم و الم مبدّل گشته مرض شديدى بجنابش طارى شده که حرقت او و حرارت فرقت باب‌الله المقدّم در کلّ عروق و اعصابش سارى و جارى گرديد تا آنکه خود را به مسجد کوفه کشانيد بانواع رياضات و گريه و مناجات مشغول گرديد و طلب عالم ربّانى و نور صمدانى از قاضى‌الحاجات نمود تا آنکه عالم‌الّسرائر و مجيب الدّعوات نداء با سوز و گدازش را شنيد و لسان حال و مقالش را موافق و در دعوى محبّت صادقش ديد پس منّت عظيم بر او نهاده او را بساحت قرب خود کشانيد و پرده از جمال کمال برداشته بتجلّى برآمده او را از خود بيخود بخود رسانيد. شهادت مى‌دهم که آن جناب طالب بود حقيقةً و صدقاً حينى که طالبى نبود نمى‌شناسد او را مگر کسى که او را خلق فرموده و باب باب فيوضات نامتناهيه خود قرار داده. همين آيه بجهت اولی‌الالباب در وصف او نقاب حجاب مرتفع مى‌نمايد تا طالب بنظر صواب را درک نمايد. يا ايّهاالباب خذ هذا و املاء نفسک من ماء کافور الظّهور و کن لله کالقطعة الحديدة الحماة بالّنار القديمه صلی‌الله عليه ثمّ صلی‌الله عليه و شهادت مى‌دهم در حقّ سابقين که ايشان مقرّب عندالله و فائز بفوز عظيم و در مقام مرتفع‌اند که احدى را آرزوى رتبه ايشان نشايد زيرا که سبب گرديدند بظهورالنّور علی‌الطّور و عالم را روشن نمودند و ايشانند مصابيح نور در ظلمات ديجور و حمله کتاب مستور عليهم سلام‌الله الولىّ‌الشکور. آه ثمّ آه از غفلت و تقصير و احتجاب ما در حقّ معرفت ايشان. آيا چه بلاها در ظهور حقّ بجان نخريدند و چه مصيبت‌ها که نديدند در حالتى که ما و شما در خواب غفلت مشغول با اغيار بوديم. اصلاً ابداً بوى طلب بمشام ما نرسيده شيطان ما را چنان فريب داده و از طلب باز مى‌داشت که بر خدا است اظهار حجّت امّا آيات مترادفات حقّ را در بابت طلب حقّ در طاق نسيان گذارده بوديم. الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا و انّ‌الله يهدى من اناب. ابى‌الله ان يجرى الاشياء الاّ باسبابها من بابه مفتوح للّراغبين و نيله مباح للّسائلين. يامن اذا سئله عبد اعطاه و اذا امل ما عنده بلغه مناه و غافل از آنکه مطلوب بدون طالب و مرغوب بدون راغب در جلوه نمى‌آيد و پرده از جمال نمى‌کشد. چنين بوده سنّت الهى و ما را شيطان فريب داده و در بستر غفلت خوابانيده بود. آيا نه اين بود که خودت هميشه مى‌گفتى که امر الهى عظيم است ديدى بغتةً بيکى وحى نازل فرمود که تو عيسى‌بن مريم هستى مفرّى بجز تسليم نيست‌...‌والحاصل حال کلام خودت بخودت حجّت گرديده و شهادت مى‌دهم که مودّت و محبّت و اطاعت سابقين بر لاحقين لازم و واجب است بتأويل قوله تعالی قل لا اسئلکم عليه اجراً الاّالمودّة فى القربى و مراد قرب باطنى است نه صورى و ايشان اقرب هستند بر آن بزرگوار از کلّ خلق بجهت اينکه ترقى شخص بفؤاد است. و تحقّق و ظهور فؤاد منوط بتصديق اين مقام. پس آنها پيش از خلق و مع‌الخلق هستند ...‌والحمدلله الّذى الهمنى حکمه و لم يجعلنى من الخاسرين و الصّلوة و السّلام علی محمّد و آله الطّاهرين و شيعتهم الانجبين و اسئله ان يثبتنا بالقول الثّابت مع اهل اليقين و جعلنا لبطشه من المنتظرين و لدولة اوليائه من المترّقبين و اسئله بحقّ نفسه القوىّ المبين ان يحفظنا من شرّ‌الّشياطين لعنة‌الله عليهم اجمعين ابدالآبدين و دهرالداهرين‌‌‌.

٢ _ مرقومه‌جناب طاهره به جناب باب‌الباب (٣٣)

‌‌بساحت قدس مولی‌العالمين و الواقف علی الطّتنجين صلوات‌الله عليه مشرّف شود. بسم‌الله‌العلّى الجواد المحسن الّسلام من الّسلام علی‌الّذى اليه يرجع حکم‌السّلام و السّلام من ساحة قدسه علی‌الذى استخلصه نفسه و طهّره عن الّدلالة الی غيره حقيقة العزّ و معدن‌الّسلام و الّسلام المشرق منه و الّلامع عنه. هوالّذى هو عنه و لا فرق بينه و هو الاّ انّه نفسه و جنسه و مفرّج کربه و قاضى دينه و ينبوع الجلالة و مظهرالقدرة و معدن الّسلام و منبع الکرامة و الفخام و التّقديس المتشعشع و الّصلوة المتلامع من حجاب المرتفع علی‌الّذين سبقوا بالاجابة و نظروا بالّدراية و وصلوا الی بابه و عرفوا جنابه فماتوا بفنائه و ما يشعرون ايان يبعثون بل دخلوا لجّة الاحديّة و لا ير لهم وصف دون انفسهم العليّة و هم بعين‌الله ناظرون صلوات‌الله عليهم و تعالی شأن مولاهم عمّا يصفون. الحمدلله الّذى هدانا للّذکر الاکبر وما کنّا لنهتدى لولا ان هدانا‌الله بالله ادخل و بالله انطق و بالله اقوم بين يدى حجّةه و لا حول و لا قوّة الاّ بالله العلّى العظيم. سبحان‌الّذى تفضّل علی هذه الاقلّه ممّا يحصى و اصعدها فوق طورالمنّة و البهاء و اراها من آيات المشرقة من آية وجهه العلّى الاعلی و الحمد لله الّذى قد انجذبنى الی ساحة قدسه و شرّفنى بطلعة ذکره و انغمسنى فى طمطام حبّه و طهّرنى عن الّنظر الی غيره. له الحمد حمداً شعشعانيّاً و له الّشکر شکراً متعالياً سرمدانيّاً. سبحان‌الله ما انا و ذلک المقام العظمى بعزّته لولا يمسکنى فضله لکنت فى يوم الحضور معدوماً. مولاى و سيّدى و کهفى و معتمدى يا من جلّ جلالتک عن البيان و عظم شرافتک عن الّتبيان. اشهد ان باب معرفتکم مسدود لاهل الامکان و مفتوح لمن هو واقف بباب البيان و ناظر بعين العيان بانّ‌الله قد طهّرکم عن المثليّة و نزّهکم عن الشّبهيّة و قدّسکم عن الاقتران. طوبى ثمّ طوبى لمن فات بفنائکم و احيى بماء‌الّذى نزل من سماء ثنائکم. طوبى لمن اسبقه العناية و وفد علی بساط جلالکم و نظر الی آثار جمالکم و سمع نداء الورقاء علی دوحات سدرة المنتهى فى فضلکم و بهائکم بابى و امّى و ما فى علم ربّى. فما اجلی ذکرکم ذکرکم و اجلّ شأنکم شأنکم و اعلی قدرکم قدرکم. بکم اخذ روح‌القدس فى جنان الّصاغورة من حدائق باکورة الّظهور و بکم نزل الّنور علی‌الّطور و بکم ظهر کتاب مسطور فى رقّ منشور عليکم سلام‌الله العلّى الغفور. اشهد ان قد اخذ عهد محبّتکم من کلّ ذرّات الوجود و الزم طاعتکم علی کلّ ما برز فى عالم الّشهود. يا سيّدى و مولائى استغفرالله العظيم من الاقتران بوصفکم و الّتلجلج عند مطلع ذکرکم بابى و ما فى علم ربّى. جذّابيّتک قد انطقنى و فضلک قد اقامنى والاّ والله ما انا شىء حتّى انفس عند طلعتک او اتحرّک فى محضرک و اسئل‌الله العفوّ من جودک يا مولائى. روح اهل‌الّروح فداکم يا دليل المتحيّرين يا کنز المنقتقرين يا حصن اللّلائذين يا حجّة‌الله الملک العدل المبين و باب صفيّه و حبيبه ديّان يوم‌الّدين. يا مولاى باىّ لسان ادعوک و قد اخرست المعاصى لسانى و باىّ وجه القاک و قد اخلقت الّذنوب وجهى و کيف ادعوک و انا انا و کيف لا ادعوک و انت انت و کيف کنت ناطقاً عند ساحة قدسک حين لاوجود لذکرى لديک و کيف کنت صامتاً تلقاء وجهک و قد انقطع دعوة سرّک و کيف کنت ساکتاً و قد احرقنى الّنار الّنازلة من مجرّة آيتک الله‌اکبر ما هذه الّنداء الّساطعة من افق‌الّثناء و ما هذالّنور الّذى تشعشع من طراز القدرة و البهاء يا سبحان‌الله انّ بروق انوار جماله خطف الابصار والله العلّى الغّفار قد قلّب باقلّ من لمح البصراللّيل بالّنهار يا رباه من صاحب هذالّصوت الّذى يحيى الاموات و يميت الاحياء الواقفين فى ارض الحسبان. الله اکبر من جلالته و شوکته و عظمته بعزّته. قد وجد من نظرته عالم الجبروت و کون من دعوته آيات الملکوت و خرب بنقمته بنيان عالم الّناسوت الّذين نسوا حظّهم و ماعرفوا لحنه يا مولاى و سيّدى يا حجّة‌الّداعى الی الحبيب الّذى هو حجاب بينک و بين المحبوب و باب لمن هو غيب الغيوب. بابى و ما فى علم ربّى. ما هذاالنّار الّذى قد حرق الاستار و قطع القرار و لا يمهل آناً و تصدر من عين حرف من کلامه بحور الانوار سبحان‌الله من هذاالّطلسم الاعظم و الّرمز المنمنم الّذى اتّکأ‌علی بساط القدم و ينادى بصوت عال انّى انا نور منير و قدرة قدير. انّى انا آيه‌الله البصير. يا ملاء‌الانوار انا نور الانوار و سرّ الاسرار. انا الّذى علی معرفتى يدورالمدار. اسمعوا ندائى انا عين البيان و شجرة‌التبيان. انا باب الافتتان. انا الفرقان الّذى به يمتاز اهل الاطمينان من‌الّسابحين فى لجّة‌الخسران. اناالميزان الّذى واقف بباب الاذن و البيان و اعرفوا يا اهل العيان من عرفنى فقد عرف مولاه و من جهلنى فقد جهله و لا ينفعه عمل‌الّذى قد اکتسب فى عزّ وجهه مولاى و سيّدى يا باب الحجّة و مقيم المحّجة روحى و روح من فى الامکان فداء من احبّک. قد انجذب هذاالّنور امتک الآبقة الی طرفه و امرها بالاصغاء الی قوله. الله الله من حسن منطقه و حلاوة نظرته... و قد اشار خفيّاً بانّى انا هو لا فرق بينى و بينه فاعرف لحنى انا و علّى من نور واحد و من شجرة واحدة فاطبق العالمين و اعرف الّرمزين اناالّذى قد کنت جليسه حين لا وجود لشىء و کنت انيسه حين لاهمس لنفس. انا‌الاسبق لما سبق و الفاتق لما‌رتق و الّسر لما علق و الحرف الّذى به استنطق و الاسم الّذى به سکن و اشرق و ان لم اکن عنده والله ما ظهر امره و ما برز سرّه انا صاحب الّتفصيل و هو صاحب الاجمال. هو صاحب الوحى انا صاحب الالهام عند مليک الفعّال. فقد صرح بالمراد يا سيّدى و فتح باب المراد و ظهر اسمه الّشريف الجواد الحاکى فى رتبة التّربيع عن سبع المثانى لاهل السّداد. سيّدى سيّدى يا باب الحّجة و متّمم الّنعمة صلوات‌الله عليک و تعالی شأن حبيبک اوّل طراز لاح و لمع و اشرق و طلع و نطق و رفع و صمت و خشع لاستنطاق الطلائع و استخراج الضّغائن ممّن صدق و سمع و کذب و طمع صلوات‌الله عليه و سلامه عليک يا واقفاً علی الّطتنجين و حامل السّرين و برزخاً بين العالمين. قد کشف الحجاب و رفع الّنقاب و تلأ‌لأ شمس معرفته من وراء‌الّسحاب بانى انا باب الباب و مفرق الکتاب يا مفضل اذا غاب المولی عن ابصارالخلق فهم المحجوبون بالغيبته ممتحنون بالّصورة انا هو هو انا الّناطق بى و اناالّصامت له. اناالحبيب و هوالمحبوب و اناالّطالب و هوالمطلوب بعزّه ربّى ما فارقته باقلّ من آن الّذى وردت الی عالم الامکان فهو قدکان اکبر منّى بستّة ايّام و هوالمستوى علی عرش البيان و انا‌المعطى لکلّ ذيحقّ حقّه فى کلّ آن. عميت عين‌الّذى لاترانى بانّى قد طلعت من بيت نورالّذى هو مع صورة المطّهرة و الهيکل المنوّرة قد کان واحداً و هى له و لاجل سيرى فى مقامات الواحديّة ظهر سرّالاحديّة بعد کمالی و بلوغى تسعة و عشرا مولائى استغفر ربّى العظيم من الاقتران بوصفه والّتلجلج عند ساحة مجده مولائى يا من حياتى من نسمات رياض قربک قد نشأت و ذاتى من قطرات سماء‌الّنازلة من سحاب مجدک قد ذوّتت صلوات‌الله عليک و علی من اتّبعک. هل عرفت امتک سرّ ما هى مأمورة بمعرفته اولا. فاطمئنّى يا مولائى بذکرک و انجذبنى الی ساحة قدسک. بعزّته لئن طالبتنى بذنوبى لا طالبنک بکرمک مولائى. والله قد حرقت من نار دعوته و ما بقيت شيئاً. عرّفنى نفسک الّذى هو حامل لنوره و دالّ الی ظهوره. صلوات‌الله عليک و روحى فداء من احبّک. فقد اسمع بسمعک المودعة فىّ يا مولائى همس الطلائع و نطق الّسرائر بان ذکرالله‌العلّى الاکبر تعالی شأنه قد ادّعى لنفسه‌الّشريف مقامات فقبلناه و برز آيات فحملناه و کسرالحدود و اقمع بنيان القيود و جعل الآيات آية واحدة فسمعناه فما هذا‌النّداء البديع الّذى قد ملأ‌الاصقاع و يأخذ عهد ولاية ذوى‌القربى و من هذاالفتى الّذى ما قرء من العلم حرفاً و قد اتّخذ لنفسه حبيباً متى هو و هذا‌المقام العظمى و قد کان معه فى هذا‌العالم بلبس الّتجارة مشهوداً. الله ربّى آمنت بک و بحبيبک و بوليّک و باوليائک الّنجباء و صدّقت رسلک. وفّقنى لاطاعة امنائک و اتّباع رسلک بحقّ محمّد و آلک و بحقّ شيعة محمّد تعالی ذکره و جلّ ثنائک يا مولائى يا من غرّنى کرمک و انطقنى فضلک استغفرک و اتوب اليک. عرّفنى نفسک فانّک ان لم تعرفنى نفسک لم اعرف حبيبک. فانّک ان لم تعرفنى حبيبک لم اعرف حجّتک فانّک ان لم تعرفنى حجتّک ضللت عن دينى يا سيّدى و مولائى صلوات‌الله عليک. اسئل‌العفو من جنابک و روح من فى‌الامکان فداک. الحمدلله ربّ‌العالمين‌‌‌.

٣ _ رساله جناب‌طاهره خطاب به‌برخى از‌بابيان ضعيف الايمان پس از‌خروج از کربلا (٣٤)

‌‌بسم‌الله‌الّرحمن‌الّرحيم. بسمه‌العلّى الاعلی. احمدک يا من لک الجود و البهاء و العظمة و الّثناء بقدرتک تفعل ماتشاء بلاشاء و بابداعک يظهر سرّالانشاء فقد فتحت باباً من عالم العماء و ظهرت کينونتک الاعلی بلاکيفوفة قبلها مستدّلاً بنفسها علی نفسها لينجذب الحقائق الی ساحة عزّک الاعلی و يظهر رمزک المعّمى و الصلوة‌الّذى لاغاية لها علی الّذى اصطفيته فى يوم الانشاء حين لم يک شيئاً مذکوراً. والّسلام علی‌الطّائرالمرفرف فى عالم العماء و البارق بنوره آفاق‌الّسماء الّذى ظهرت به آيات السّماء فى جوّ الهواء و علی بروقاته الّلامعة و قوائمه الساطعة و رموزاته الکاشفة و جواهره المتلألئه من عالم البهاء و علی‌الدّلاله العامّة و الکلمة الّتّامة الورقة المبارکة من الّشجرة البيضاء و الّتحيّة و الکرامة المنجبة الی دار المقامة الّتى لا يمسّ باهلها لغوب الاشارات و لا يصيبهم تعوب الّدلالات علی‌الّداخلين فى لجّة الاحديّة و المطّهرين دارالله عن اشارات الّنفسانيّة الورقات الّنازلة من شجرة الثّناء و المحترقين بنارالبيضاء و المتلألئين بنورالّصفراء و المنغمسين فى طمطام الحمراء و المترفرفين فى کثيب الخضراء و المتقلّبين بين يدى ربّهم الاعلی الخاشعين الّذين لاتسمع منهم حرکة و لا همساً و لعنة‌الله علی‌الّذين غيّروا فطرة‌الله و بدّلوا نعمة‌الله و اعرضوا عن الآية البديعة المتجليّة المترفرفة فى عالم العماء المعلّقة فى جوّ الهواء متشهقّة مناديّّّة بان الملک لله العلىّ‌الاعلی. يا ايّهاالملأ لا تصبغوا هذه‌الآية البديعة بدماء انفسکم فانّها آية‌الله الاعلی و لا تطرحوها فى مقام الّذى لا يليق بشأنها من قوابل الامکانيّة و مقامات الظلمانيّة و لا تهلکوها بالاشارات النفسانيّة و لا تحبسوها فى بيوت الطبعانيّة بل انظروا اليه بعينها فانّها منزّهة عن الاقتران و طلعتها عارية عن الامکان و ليطلع لو شاء من حقائقکم فى کلّ آن بسّر التّبيان و لا تغفلوا عن ندائها بالعيان و لاتحرموا انفسکم من فيضها فانّها لا تعطيل لها فى کلّ مکان و يستدلّ بنفسها الی البيان. ايّاکم يا ملاء الانوار فانّ‌الّشمس والقمر بحسبان و يدورالامکان و يخرج مافى الاضغان بسرّ‌الاکوان. يا اهل البيان و اولی‌الافئدة و الايقان و يا اهل الّلباب المتّميز بين الماء و التّراب الّذين لشأنهم تسمية‌الانسان اسمعوا نداء هذه الاقلّة ممّا يحصى من افق البيان و قوموا و انتبهوا من نوم الغفلة فانى ارى کلّکم سکران و غافلون عن عظمة حکم‌الله العلّى الّسبحان و سابحون فى طمطام الخسران و ناظرون الی وجه قبيحة کدرة و معرضون عن خيرات الحسان و شاربون من ماء متعفّنه فى دارالنيّران. اسمعوا ندائى و تذّکروا و تفکّروا و اتّبعوا احسن ما انزل اليکم فانّ هذا والله هوالميزان الّذى به يمتاز الانسان عن غيرالانسان کما نبّه‌الرّب السبحان والّذين اجتنبوا الطّاغوت ان يعبدوها و انابوا الی‌الله فبشّر عبادى والّذين يستمعون القول فيتبّعون احسنه فقد سمعت بعضاً من الاقاويل من الّذين يسمّون انفسهم من المؤمنين بآيات البدع و المصدّقين لحکم‌الله الجليل و لقد اعجبنى امرهم و حيّرنى ما عليه حکمهم بلی هذه سنّة‌الله الّتى قد خلت من قبل و يجرى من بعد و لن تجد لسنّة‌الله تبديلاً بانّ باب الامتحان مفتوح للمدّعين و حجاب الافتتان مرفوع للمسلمين. الم احسب النّاس ان يترکوا ان يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون. فقد ارى بفضل ربّى انّ الذين دخلوا انفسهم بتسميتهم من المصدّقين بامر ربّ العالمين قد خرجوا عن الّدين فقد اسمع من کلّ منهم فى مقامهم ندائهم بالانکار و ضجيج صوتهم بالفرار الا انّ الحکم لله الواحد القّهار. فبعض منهم صائحون بانّ الآية الّتى يدعو جناب نور الانوار ذکرالله العلّى الاعلی تعالی ذکره قد کان عندنا مشهوداً و موجوداً و بعض منهم يخافون من غير ربّهم و ينجلون من نفوسهم و لا يجاهدون فى سبيل ربّهم علی منهج الّذى امرهم بل تشبسّون بهواء انفسهم و مايعدهم الّشيطان الاّ غروراً و بعض منهم يغتابون اخوانهم و يعرضون منهم و يفترون عليهم و هکذا ان الانسان اشرف من تعداد شؤونات الّناقصة و بيان آراء الفاسدة ربّى شاهد علی انّى مستغن عنهم بفضل ربّى و شأنى ارفع عن التّعرض بهم و هذاالاعتناء نشاء من عناية‌الله للّضعفاء و الا هم ما يسمعون سواء عليهم ادعوتموهم ام انتم صامتون. فقد تمسّکوا بصور الّناشئة فى عالم الخيال و سمّوها آيات الجلال بعدالّذى نزل امرالله و برز حکم‌الله و تجلّى آية البديعة من آفاق العماء و ينادى الخلق الی بابه الّرجعى هم علی صور الباطل منجمدون و فى ارض الخيال سائرون. انّا لله و انّا اليه راجعون و ها اناذا اسئل منه باىّ شيئ قد دعاک ذکرالله تعالی ذکره و باىّ آية اطمأننت بها فقد اجابنى بانّى شاهدت انّ بيانه موافقة لما عندنا و مطابقة لما فى ايدينا فقلت ان کنت عرفت حقّ‌الّذى يدعوک اليه بهذا فهذا لايزيدک الاّ بعداً لان بيانک مخالف للبيان الّذى نزل من شجرة ‌البيان و دعواک غير دعواه و ما عرفت شيئاً ممّا يدعو و حرفاً ممّا يتلو فقد ملاء آفاق‌السّماء و تزلزل العرش و ما عليها و انشّقت الارض من سطوات الآيات الّنازلة و بروقات الآيات الّلامعة و قد دارت الادوار و کورت الاکوار و انقلبت اللّيل و النّهار و نضج الاثمار و قويت البنية لاستماع الاسرار لهذاالّدور الافخم و بروز هذالاسم الاعظم و قد کان مخفيّاً فى خفيّات البطون و ما تنفّس فى حقّها احد من اهل اللّباب و العيون و ما اشاراليه احد و عبّروه بيوم الغد و قد کان عندالله مخفيّاً و مستوراً فانزله فى وقت معلوم بقضاء محتوم بان لا يقارنه احد بالّتوصيف. فانّ هذه آية مخزونة عندالله لن يوصف بما عندکم و لن يقوم نفس بالّتعريف فانّ‌الله لا يريد بما لديکم و لن يصبغوها احد بصبغ نفسه. فانّ هذاالّصبغ ذنب عظيم و خطاء کبير. فقد يشرق هذا‌البيان فى کلّ آن من شجرة‌التّبيان و يکون بما عليه الانسان و انّ قبل حکم ربّه بطورالّذى امره و لو يطرء علی الآية حجبات‌الدلائل من نفسه رشحات الوسائل من عنده فيلألؤ و يرفرف و يستدير بنفسها علی نفسها بلا کيفوفة قبلها و ينجذب الّشؤونات الی ما اليه الّرجعى و يستقرّ فى الفردوس الاعلی ناظراً الی وجه ربّه الاعلی و ناسياً عمّا سواه و ان اعرض من حکم الآتيه من ربّه و ينجمد علی ما عنده من الّصور الباطلة فهو جزائه و ما يظلم‌الله احداً ولکن النّاس انفسهم يظلمون. اما تسمع نداء ربّک فى کلّ من البيانات الّنازلة من شجرة لسيناء الجذب اهل الّسناء و انّ‌الله لن يقّدر لنفس الوصول اليها الاّ بعد کشف‌السّبحات و رفض الاشارات جميعاً. فسبحان الّذى قد بيّن آيات ذکره فى حقائق کلّشيئ لئلاّ يبعد نفس عند مطلع ذکره بشيئ والله قوىّ عزيز. ان اتقّ‌الله فان زلزلة السّاعة شيئ عظيم ما يؤمن عبد بذکر اسم ربّک الاّ و قد وضع کلّ حمل قد اکتسب فى غير وجهه و کان‌الله ربّک علی ما اقول شهيداً. فمن الّذى يدّعى انّه قد آمن بذکر اسم ربّه مستدّلاً بالّدلائل المنصوبة الماضية فما آمن بل الحد فى الاسماء و اخذ الهه هواه و احتمل اثماً عظيماً لانّ هذه آية بديعة محدثة لا کيف لها و لا اشارة و لا بيان يطرء عليها و لا عبارة بل اجتباه‌الله لنفسه و ارتفع علمه عن العباد فکلّ من اقرّ بالّتقصير و اعترف بعدم التّعريف و استقرّ فى حقّها بعدم التّوصيف فهو من وجد فى رحلة آية الاحدية و جزائه عنايته السّرمدّية و فاز بفيض الّذى لا تعطيل لها و لا نفاد. و ها اناذا اسئل منک بيان دعواک. انّ‌الّذى ادّعيت بان العالم بهذا‌العلم الغيبى و الّرمز الالهى الّذى قد کان مستوراً و هو عندک قد کان مشهوداً فقد ادّعيت مقام الرّبوبيّة فى مقام بيان الّظاهر لانّ‌الله عنده علم الّساعة و عنده علم الغيب و لا يظهر من الغيب شيئاً و ليس لاحد فى هذا‌المقام تطرّقا و تهمّزاً و امّا فى مقام الباطن فقد ادّعيت مقام محمّد رسول‌الله صلی‌الله عليه و آله لانّه عندالرّب و ما للغير حظّاً و لانصيباً و امّا فى مقام تأويل الباطن فقد احتملت الولاية و خرجت عن ملک الامام تعالی ذکره و دخلت نفسک فى طمطام الّظلمات و مالک نور و دليلاً و فى مقام باطن التأويل الّذى هوالدّليل و الّسبيل فقد ادّعيت مقاماً عالياً و احتملت شأناً غالياً بانّک الفريدة الّظاهرة و الآية الباهرة و العالم بغير الّتعلم و الّناظر بنور التوّسم و انت الّذى اشهدک‌الله خلق‌السّموات والارض و اتّخذک عضداً و هذا مخالف لما يجرى من لسانک بانّک من الّتابعين لا من المتبوعين. خف عن اليوم الّذى يختم افواهکم و يتکلّم ايديکم بما کنتم تکسبون و لا تعرض من حکم ربّک و لا تنس نصيبک فقد کبرت کلمة قد خرجت من افواهکم بانّا قد عرفنا حقيقة ادّعا ذکر اسم‌الله الاعلی بما عندنا لاتسّموا انفسکم ارباباً من دون‌الله. لاعلم لاحد بما عندالله. لا تنّزلوا الآيات عن مقام الّذى رتبه الله له. لاتغفلوا فى دينکم بالصّعود الی غيرمقامکم و الطّيران الی غير مأويکم فتنقلبوا حاسرين و تنبّهوا بذکرالله و تعلّموا بما علّمکم‌الله و ارتعشوا من خشية‌الله و انظروا بعين الّذى اتاکم و کلّفکم و اسمعوا بسمع الّذى اعطاکم فنسئل عنها عنکم فانّه لا يکلّف نفساً الاّ ما آتيها و الخلق فى لبس من خلق جديد و قد امر عباده بالصّعود الی ما عليه المقصود و عليهم بما عنده لا بما عندهم. انّه هوالرزّاق ذوالقوّة المتين ما يريد منکم من رزق و ما يريد ان يطعموه. اسمعوا فانّى والله عليکم حبيب شفيق. اقتلوا انفسکم، انيبوا الی بارئکم و احضروا بين يدى ربّکم للحساب و خذوا حظّکم منها فانّ العمر يمرّ مرّ السّحاب. اعلموا ان‌الّتماثيل الّتى انتم عليها عاکفون لن ينفعکم غداً عن المهالک و يزول عند تموّج بحرالقدر بامرالله المالک المقتدر لانّها اسماء بلامسمّى و الفاظ بلامعنى و لا يقبل منک شيئاً الاّ امرک باتيانها فى هذااليوم العظمى و المشهد الکبرى و هى شواهد الفطرة و عدم تغيّرها بالّشؤونات العرضيّه فتلطف المنظر وصف البصر. فان العمر قد قضت و الايّام قد تصرمّت و اعرف مواقع القدر بسر مستسر و ارتع فى رياض القرب و المکاشفة و اشرب من خمرالطّهور الّصافية و سر فى مسالک الغيوب و ادخل جنّة لا يمسّک فيها نصب و لا لغوب. و اعرف يا اخى قدرک فانّ‌الله قد اجتباک و اعطاک مالم يعط احداً من قبلک و لا تنس حظسک فانّک ذوحظّ عظيم ولا تغفل عن عظمة امر ربّک فانّ فضله اکبر عمّا کان‌الّناس يظّنون. هذا يوم يدور عليه الايّام و يغنى‌الله کلاّ من سعته. فاسئلوا ما شئتم من الآيات الرّبانيّة عن آية الالهام الّذى يلهمکم و يتلألاء فى کلّ آن من اعلی مشاعرکم و لاتغفلوا عنها فانّ هذا والله فوز عظيم. آه ثمّ آه اين مقام قد اعدلنا و شؤونات الّنفس الّشرکيّة من اىّ اناء يمددنا يا ربّاه اسئلک بالقدرة الّتى احببت بهاالعباد ان تحيى قلوبنا بنور المداد انّک رؤف بالعباد. فوا عجبا من هذه الفئة القليلة الّتى لا يکاد يوجد من قلّتها فقد وقع بينهم الّتشاجر و الاختلاف و نثر نظم الايتلاف و لن يقبل احد منهم قول بعضهم و يعرض منه فقد جرى سنّته‌الله فيهم و لن تجد لسنته‌الله تبديلاً و لا تحويلا. نعوذ بقدرته و نستحيى بعزّته من الالحاد و الّشک فى سلطنته. فبعضهم ماعرفوا الحقّ و سمّوا نفوسهم من اهل‌الامن و قعد مع الخوالف و طبع علی قلوبهم و لا يجاهدون فى سبيل ربّهم بل فى طمطام الغفلة سابحون. فکلّ من اسبقه العناية و عرف اللّحن بسرّ الدّراية و يجاهد فى‌سبيل ربّه و يخرج من بيته مهاجراً اليه يلعنه اللّاعنون و يوبّخه المسلمون بان دمه هدر لانّه خالف ربّ القدر و هتک ستر الّتقيّة بعدالّذى امرالله بهذا ووصل الينا من مولينا ذکر اسم ربّنا تعالی ذکره. مهلاً يا رجال و يا اهل القيل و القال فان کنتم من اهل المآل يظهر امرالله العلّى المتعال من افق الجلال بعدالّذى نزل و ظهر و بجريرات الادبار قد ستر. فامّا انت ما عرفت سرّ الّتقيّة و ما علمت مواردها بل سميّت الّشؤونات الّتى تکونّت من الّتخويفات الّشيطانيّة بالّستر و التّقيّة. الا انّ الشيطان يخوف اوليائه و اعلم ان امرالله قد نزل و حکمه قد ظهر بان‌الله ما ترککم سدى بل فتح لکم باب‌ اليه الرّجعى. فاحمدوا ربّکم بالورود اليه و اشکروه باخذالرّزق الّطيب من الهاماته و ترفرفوا الی ساحة عزّه واقطعواالنّظر عن غيره. فبعد الّذى عرفتم مواقع الصّفة و بلغتم قرارالمعرفة. خذوا ايدى الخلق فى يوم الّصعود و اجذبوهم الی وجهه المقصود. و امّا فى مقام تمکين الّظالمين و استيلاء الّشياطين فلاتصرحوا بالمراد لحفظ دمائکم و لا تفتحوا باب‌الجور و الفساد علی انفسکم بذکر ما عليه مدار امرکم بل جاهدوا فى سبيل ربّکم بالحکمة و احتجبوا الاسم بالتّقيّة لا بالمعنى الّذى انتم عيّنتم و قعدتم عن اظهار امرالله فقد الحدتم فى الاسماء و نسيتم عهدالمأخوذ فى عالم الاعلی فانّى ارى بفضل ربّى انّکم فى اىّ مقام واقفون و باىّ وجهة ناظرون. فامّا ما برز منکم فى مقام العمل انّکم ما قرئتم الآيات البديعة المنزلة من شجرة الّسيناء بعدالّذى انتم مأمورون باخذالّرزق الّطيب من ثمرات جنّات عباراتها و الّترفرف الی اغصانها بل ما نسخت بعدالّذى واجب عليک کتبها بمدادالّذهب معتذر بالّتقّية کما يقول ولکن الّنجباء ليس لهم عدّة معدودة و اکثرهم اليوم اصحاب هذا‌الامر علی اليقين وانّهم حملة‌الّدين و اوعية العلم و لولاهم لو تنزل السّماء مائه و لم يخرج الارض نباتها و لم يجر قلمى بحرف من الآيات. رزقنى الله لقائهم فى اىّ ارض امن و عزّ و انّهم اناس لو يقدروا يرضون بان يجعلوا حياتهم مدادالّذهب ثمّ يکتبون آيات‌الله و ينصرون امرالله و انّهم قوم لو اجتمع اهل‌الارض علی‌الرّد لا يحرّکهم العواصف و لا يتصرّف فيهم آيات القواصف کانّهم جبال احد فى‌الاستقامة علی الارض صلوات‌الله عليهم. يا رجل اى مدخل للّتقيّة فى هذا‌المقام. انّ‌الله قد خلقک و سوّاک و انت فى لبس من خلق جديد بمدد جديد و هذه المدد يجرى من اکل شجرة الّطيّبة الّتى اصلها ثابت و فرعها فى‌السّماء تؤتى اکلها کلّ حين باذن ربّها فقد وصل اليک مددک الجديد وکتاب جديد و انت مأمور باخذالّرزق عنها فاعراضک لما ذا لمّا ما نسيت اوقات اکلک و شربک يوماً واحداً. آه ثمّ آه اما تستحيى من‌الله فى توبيخک و تعييرک علی المجاهدين فى سبيل‌الله بعدالّذى کنت قاعداً فضّل‌الله المجاهدين علی القاعدين بکلّ درجة. اعلم انّ‌الشيطان قد استحوذ عليک و انساک ذکرالله و اعمى بصرک بانّک ما ترى آية‌المتجّليّة من اعلی مشعرک و اصّمک بانّک ما تسمع نداء ربّک بعدالّذى يناديک من کلّ الجهات برفض القيود و الاشارات و الزمک و انجمدک بانّک ما ترفرف الی جوّ الهواء لوصولک الی مقامک الاعلی و اخذالملعون حظّه منک و استولی علی مشاعرک بانّک ما ترى جلالة من اسبقه العناية من ربّک و توجّه اليک لانجذابک الی مقامک ترحّماً و تفضّلاً فها اناذا اقرء عليک الآيات فى مقام الحدود و الاشارات والاّ عند اهل البيان لاحاجة الی الّتبيان بل فتح لهم باب الايقان و يعرفون ما عليه مدارالاحسان بسرّالآية المتجليّة عليهم فى کلّ آن و يمعنون الی ما امرهم ربّهم و لا يلتفتون احداً يا اهل القرآن ان اتّبعوا حکم‌الله ثمّ بلّغوا مثل ذلک الکتاب الی کلّ نفس قد آمن بالله و کلماته و کان من المسلمين. ان‌اتقوالله يااهل الکتاب من يوم الفصل فانّکم ملاقوه و اتّبعوا آيات‌الله بالحقّ ثم اجهدوا فى سبيل‌الله بتلک الآيات علی حکم ما نزل فى القرآن من قبل لعلّکم ترحمون و لقد فرض فى حکم الکتاب للّذين يتبّعون آياتنا ان يتلوا ذلک فى کلّ شأن ليثبت قلوب المؤمنين علی صراط عزيز حميد و انّ‌الله يوصى عباده المؤمنين بان يجمعوا علی الحکم ثمّ يجاهدوا فى سبيل‌الله بالحکمة و الکلمة المحکمة و يکونوا علی صراط قويم. فاقرء يا رجل آيات‌الله و حاسب نفسک فانّک فى حظّ عظيم. و معنى الّذى تصّورت فى لفظ الّتقيّة فارفض و ارجع الی حکم ربّک و اقرء من الآيات علی شأن ما نزل و استقرّ فى المحلّ و بلّغ امر ربّک بامره و لاتنظر الی شؤونات الّنفسانيّة فقد اهلکتک و انت من الغافلين قل اقرئوا علی حکم ما نزل من عندالله و استقرّوا فى احرف آياته و لا تقرئوا حرفاً منها الاّ و انتم تعلمون. يا ايّهاالملاء بلّغوا آيات‌الله الی کلّ نفس بمثل ما قد جعلکم‌الله مقام امره لعلّکم ترشدون. واتّبعوا حکم البدع فى کتاب الآخر فانّه لصراط حقّ شکور و انّ فى ايّام افضل کلّ الخير ذکرالبدع و آياته فى امّ‌الکتاب لمسطور. يا ايّهاالملاء صلّوا عليه اذا ذکر اسمه ثمّ ارسلوا اليه ورقات العدل فيما اکتسبتم فى ايّام حکم ذلک الکتاب و اشکروه و قولوا انّ الحمد لله ربّ‌العالمين. الله‌اکبر من عظمته فيض‌الله و کبر لطفه و غفلتنا. فها اناذا اسئل منکم يا جماعة المصّدقين الّذين هم فى مقام اظهارالاسلام واقفون و عن حقيقته معرضون. اجيبونى ما معنى هذه‌الآيات من اىّ شأن من الّشؤونات عدلتم و باىّ مقام من الاشارات البديعة و صلتم و اىّ کتاب مذهّبة من ورقات العدل الی موليکم ارسلتم و من اىّ واد من عوالم القشوريّة هجرتم و من اىّ اشارة من الشيطان اعرضتم بيّنوا و تبيّنوا ان کنتم صادقين. فقد ملاء الاصقاع و تلاطم بحرالعماء و صعق من فى الارض و الّسماء من عظمة حکم‌الله و سطوته و هيبته و قدرته. الا يا ايّهاالملاء انّ هذايوم عظيم فقد اتت‌السّاعة بالحقّ و انتم غافلون. ان اتقواالله فى ذلک الامر فانّه لقسم لو يعلمواالنّاس عظيم عظيم. الا انّ هذا‌البحر انيق انيق و انّه لعميق عميق و انّ حکم هذاالّصراط دقيق دقيق ولو شاء النّاس ان يعرفوا آية من آيات البدع لن يستطيعنّ فکيف يقدرنّ ان يأتوا بمثلها والله عليم حکيم. اوصيک فى حکم الّسرّ فى علم من قدر ولن تجدوا اليوم من اذن‌الله مفرّ و انّ الّتى استقرّ علی حکم‌الله فى علم مستتر و ان ذلک الّسر فى‌الکتاب لمستسرّ. ان ادخل باب العدل و قل حطّة لتکونّن من السّاجدين٠ فها انا ذا اسئل منکم اجيبونى هل الّذى عندکم من الّدلالات المنجمدة و الّصور المخترعة و الکلّية المؤتفکة هوالّذى عظمه ربّ العرش العظيم و نزه عن الاشارة و اوعد من اشاراليها و قرن بها بعذاب اليم و اسئل منکم يا علماء‌الّراشدين و طائفة المهتدين اىّ قشر حطيتم و باىّ آية وصلتم و دخلتم باب الحطّة ساجدين ارنى ان کنتم صادقين. بعزّة ربّى ما ارى فيکم نوراً من الايمان و ما اشممت رائحة‌البيان بل کلّ ما انتم عليه عاکفون شريک فيک کلّ النّاس اجمعون الّذين الفوا آبائهم ضالّين فهم علی آثارهم يهرعون و لساداتهم و کبرائهم مقلّدون و فى بئر الّطبيعة مسجون. انّا لله و انّا اليه راجعون. فوالّذى اقام العرش علی الماء و حرف الهواء و علق الارجاء و نزل حکمه العظيم من آفاق الّسماء ما عرفتم شيئا من حکم‌الله العلّى الاعلی بل فى اصل اعتقادکم و ما عليه اعتمادکم شيئا و لا ارى فيکم نورا و کلّ من وصل الی حکم المنزل بعناية ربّه الاجل و يظهر منه آية بدعا تقومون و تصيحون و تهمهمون و تجزون و تخرجون ما فيکم مکنون من ربّ‌المنون و لا تخافون من‌الّذى يعلم خفيّات البطون و غمض الجفون و لا تنهون بخفى مکره و لا تتذکّرون بل الی آثارالّذين من قبلکم تهرعون ها انا ذا اسئل منکم ما معنى البدع و ما معنى العدل و ما معنى آيات الّتى قد نزل من باطن العرش و الکرسىّ و هذا من بيانات الواردة من انباء الغيب بانباء عبده و صفّيه الّذى آمن بآيات البدع و کان اوّل الّساجدين و روح من فى ملکوت الامر و الخلق فداه و صلوات‌الله عليهم اجمعين و علی المستنيرين بنورهم و الّناهجين منهجهم و الّناظرين اليهم عباد مکرمون و عرفاء مخلصون فقد وصل الی هذه الاقلّة ممّا يحصى تعييرکم و تکفيرکم و فتوى‌الّذى اجريتم فى حقّ‌الّذين اتّبعونى بامر ربّهم و من‌الّزلات مطّهرون و الی وجه ربّهم ناظرون فقد ارتفع ندائکم و بلغ صياحکم الی المعاندين ما هذه الغوغاء و الضوضاء يا جماعة‌العلماء. فقد اغبرت الارض و ما عليها و تزلزل ارکان الهدى هل نزل عليکم صاعقة من شطرالسّماء و انقلبت الامور وما انتم عليها تنبّهوا و تذکّروا بعظمة حکم‌الله فى حقّ اخوانکم الّصالحين و البلغاء الّراشدين فانّکم والله لهالکون لانّ‌الله ما جعل طريقاً للوصول الی ساحة عزّه و احسانه الاّ بالمحبّة و الموّدة و ماقدّر سبيلاً الاّ بالمقارنة و المواصلة. الهى طلبت صاعتک فما وجدت الاّ فى حبّ احبّائک و اعلمها انّ‌الله قد جعل المحبّة ديناً و عليه يدور عرش العلی فاصبحوا فى دين‌الله اخواناً علی خطّ‌السّواء. انّ‌الله يحبّ ان يکون قلوبکم مرآتاً لاخوانکم انتم تنعکسون فيهم هم ينعکسون فيکم هذا صراط العزيز بالحقّ و هوالله کان غنيّاً حميداً و انظر بنظرة العيان الی اشارة‌الّرحمن هذا صراط العزيز بالحقّ و اعرفوا مواقع العلامات و اسمعوا لحقّ الخطابات فانّ هذا والله فخر عظيم هم‌الّثابتون بدين‌الله و صادقون فى مقام الاّ دعاء حين الّذى فتح‌الله باب الامتحان لامتياز الّصادق من الکاذب و المنجمد من الّذائب. اعلموا انّ‌الله لن يبدّل سنّته بافتتان المدّعين الّذين يسّمون نفوسهم من المسلمين. فقد فتح باب الابتلاء بنزول ورقة مبارکة من الّشجرة المبارکة الحمراء فى شهرالله العلی الاعلی و خاطب بالمقام بامره هذه الاقلّة ممّا لايحصى قل لبعلک ان هذا‌الامر ليس مثل امر احمد من قبل بل‌الله اراد ان يحقّ بتلک الآيات من عند ذک اسم ربّک للّذين يکفرون بائمة‌العدل من قبل والّذين کانوا بآياتنا يعرضون. فاسبقنى عنايته و ما انا الاّ شىء قد اقامتنى قدرته و قرئت علی المصّدقين بعض الآيات المنصوصة فى حقّ الآيات المنصوصين و الحروف المخصوصين بفضل ربّ‌العالمين و نبّهتهم بعظمة امرالله و طلب فهم آيات البدع من‌الله العزيز المبين وذکّرتهم بشؤونات المتشابهة من همزات الّشياطين و بيّنت لهم انّ الله قد جعل لکم مقاماً عالياً لاعين رأت و لا اذن سمعت و قد رزقکم من سماء منتّه و ينزل اليکم صافياً مطّهراً فى کلّ آن و حين فاعبدوا ربّ هذا‌البيت الّذى قد اطمعکم نعم الفردوس فى‌الّدنيا دنياکم هذه و آمنکم من کلّ خوف و هوالله کان علّياً کبيراً فادخلوا باب البدع ساجداً و قولوا حطّة لما فى ايديکم لتکونوا من الآمنين و سيروا فى مقام الحبّ مع اخوانکم لتکونوا من الفائزين. لانّ الله قد ارفع من الاقلام حزناً و تدخلها‌جنّة‌العدن فادخلوا و کونوا من‌الّشاکرين. فبعض منهم قبلوا و اقبلوا و سلّموا و اسلموا و رفضوا‌القيود و اغمضوا عينهم من الحدود فاجتباهم ربّهم و جعلهم من الّصالحين و بعضهم شکّوا و تحيّروا و اغمضوا عن الموارد الّنائية بل نظروا الی الّصورة و انجمدوا بما عليهم فصاروا قوماً خاسرين و کلّ ما سمعوا لم يهتدوا به و قالوا هذا افک قديم. فبرز منهم ما ستروا فى غياهب بواطنهم و ظهر طلائعهم و اشتعلوا نارالعناد و هيّجوا نائرة‌الموقدة فى الرّماد و اتّسعوا جادّة‌الفساد بطور يعجز عن وصفها الّتعداد. فکلّ فعلوا بعين ربّ العباد ما اراد فکلّما قرئت عليهم من الآيات المحکمات و کتبت من العلامات المبرمة ما التفتوا و مضوا حيث امرهم شيطانهم بالاقتحام فى‌الّدرکات و التّشبث بالّشبهات و الاعراض عن الآيات المحکمات. فقد شهرّوا مذاهب الباطلة و العقائد الکاسدة بين الملاء و هتکوا ستر الّتقيّة و الّتقوى فبرز من ايديهم و الّذينهم منهم ظلماً ما وقع فى الاسلام شبهه و لا فى‌الامکان مثله. دخلوا بيتى و نهبوا مالی و جرّوا عيالی و هم ما نصرونى بل بهذه البليّة‌العظمى فرحين فبعدالّذى جسونى مدّة معلومة. قال قائل انّهم ارادوا فتنة اشدّ ممّا وقع و نزل و ارتفع و هى هذا بان يأخذوک مقيّداً بالّسلاسل مع من تبعک فاخرجى انّى لک من الّناصحين فخرجت خائفاً مريضاً مع من معى و نزلت الی هذه‌الارض باذن ربّى وحيداً غريباً اسيراً حزيناً. فواجب علی کلّ من آمن و استسلم لحکم‌الله و اطمأنّ نصرى و اعانتى و اجابة استغاثتى. لانّ‌الامر قد نزل و الحکم وصل و انا اولی بهم من انفسهم بضرورة المذهب و بيان آل الله الاطهار عليهم سلام‌الله فى آناء اللّيل و اطراف الّنهار کمال قال الّرضا عليه‌السّلام من قتل دون ماله فهو شهيد و من قتل دون عياله فهو شهيد و من قتل دون نفسه فهو شهيد. وارى انّ القضييّة انعکست و النّتيجة قد برزت بغير ما نزّلت فاسمع منهم الالحان فى بروز الاضغان من الالحاد و الّطغيان بدلا من الّنصر و الامان فقد اخمدالله الّنائرة الّسابقة و ردّ کيدهم بنحرهم و حاق مکرالّسيىء اهله فقد قاموا و استقاموا بوحى الّشيطان و يسعون فى الارض فساداً اسمعوا ندائى يا اهل‌الامکان و الاکوان. انّى قد خرجت باذن ربّى لاعلاء کلمة‌الحقّ و اعرف منکم بمواقع البيان و اعلموا انّ‌الله ربّکم قد امرکم بنصرى و الاجتماع معى فتنقلبوا خاسرين. اسمعواالآيات المنزلة البديعة فى هذاالّشأن و لاتنسبوا الىّ و الی من معى من النّجباء الاتقياء کلمة‌الّشيطان فان‌الله ربّى قد طهرّنى من الّزلل و اعصمنى عن الخلل بفضله العظيم و اعلموا ان کلّ ما صدر منّى و من الّذين اتّبعونى حقّ و ان کان مخالفاً لما عندکم فاعرفوا الميزان و لا تنسوا نصيبکم الّذى يأتى فى کلّ آن. اعلموا انّ‌الله قد امرنى رفع المتشابهات من الآيات بالمحکمات اللاّمعات الّشارقات البارقات من افق العماء. فوالله ان‌ّالامر عظيم و انتم لاتبصرون و لا تعقلون و لا تتفکّرون بل اخترعتم لانفسکم تماثيل و بها عاکفون و بورود الحکم منه منتظرون. لاوالله ما کان الحقّ کما انتم تتصّورون و تجدون. اقرئوا من‌الآيات البديعة و اطلبوا فهمه من الّذين هو اقرب بکم منکم فانّه عزيز حميد. واعلموا انّ‌الامر قد نزل و الحکم قد وصل و مابقى شىء منّى نزل بساحتکم فساء صباحکم انّکم من المنذرين. فقد نزل من فوّارة‌القدر بعدالّذى انتم سميّتموهم الّتقيّة و من اعانة الحقّ هاربون. فى جواب نفس سئل هذالفظه الّشريف روحى و روح من فى ملکوت الامر و الخلق فداه و کأنّى ارى کلّ‌النّاس فى ضلال البيان الاّ الاقلّون الّذين يوقنون بآيات‌الله و يتبعّون امرالله و يجاهدون فى‌سبيل‌الله و يبطلون اعمال‌الّشياطين و لا يخافون فى دين‌الله من ذى صولة. فقد ملاء الورقات المبارکات المنزلة و برز من آيات سبعماة سورة محکمة اعانة‌الحقّ بالاموال و الانفس و من شاء فليؤمن و من شاء فليکفر. و امّا ما تصّورتم بالقاء الّشيطان بان يأتى زمان و انتم فى هذاالآن مأمورون باعانة الحقّ فهذا زور وخسران. اعلموا ان آيات الغيبة فى‌الّذوبان و يأتى الحکم من عند ربّکم. فى کلّ آن واجب عليکم الاطاعة بسرّ البيان. يا سبحاء العلّى الّسبحان انّکم تسمعون انفسکم من العَرفاء و ما خرجتم من عالم القشور والاعراض اقلّ من آن. اما تسمع نداء ذکر اسم‌الله العلّى‌الّسبحان فى شرح الکوثر: ها انا ذا انادى فى جوّ العماء و ليس فى ما نزّل فى قلبى بداء‌القضاء. لعن‌الله الّذين افتروا علّى فى الامضاء هل من مبارز يبارزنى بآيات الّرحمن و هل من مبارز يبارزنى ببيّنات الانسان و هل من ذى صيصيته يقوم معى فى ميدان الحرب بسيوف اهل البيان و هل من ذى قوّة يکتب مثل‌الآيات فى جحدالّشمس و القمر بحسبان. الا‌يا من فى ملکوت الامر و الخلق انّ هذا فتى عجميّاً هذا قدر رکب فرس الجلال و جاء بآلات الحرب فى ميدان الجدال و اين الخاشعون من اهل المآل و اين الخائفون من اهل القيل و القال لم لايخرجون من مساکنهم. لم تفّرون الی سم‌ّ‌الخياط من مخافتکم. لم تدخلون بيت العنکبوت فى قلل الجبال. لم تصمتون و لا تنطقون و لا تعتذرون فى تلقاء الجمال اين الّصيصيّون من حکماء الاشراق و اين الفلسفيّون من علماء الوثاق و اين الغربيّون. الی ماشاء‌الله نزّلت هذه‌الآيات فى افق البهاء. فانّ لفظ التّقيّة نشأ من البداء. اما تسمع انّه جلّ ذکره يقول ها اناذا انادى فى جوّ‌العماء و ليس فى ما نزّل فى قلبى بداء‌القضاء. آه آه من غفلتکم فانّ هذه الآيات نزّلت لترفرفکم. جاهدوا فى سبيل ربّکم و اقتلوا انفسکم فانّى والله لکم حبيب شفيق و مالی غرض الاّ جذبکم الی مقامات العالية. فقد سمعت ان بعضاً منهم قد ادّعى مقام المباهلة فها اناذا انادى و لا اخاف من احد. انّى قد آمنت بآيات ربّى و اکون من البالغين العارفين و کلّ ما صدر و يصدر منّى و من خواصّ اصحابى فهو حقّ لاشکّ فيه و لاريب يعتريه و کلّ من يقوم معى فى ميدان الافکار فهااناذا بسم‌الله العلّى‌العظيم‌‌‌.

٤ _ خطاب کتبى جناب طاهره به عموم شيعيان پس از مراجعت از کربلا (٣٥)

‌‌بسم‌الله العلّى العظيم الحمدلله الّذى اصطفانا بمنّه و اختارنا بفضله و کشف عن بصائرنا سحاب الارتياب و عرفنا حکمه و طريق‌الّصواب. و الّصلوة علی‌الّذى استخلصه نفسه و طهّره عن الّدلالة الی غيره و علی آله الّذين هم هو لا فرق بينه و بينهم فى‌الرّجوع و الاياب و لعنة‌الله علی‌الجاحدين للحقّ کلّ کافر مرتاب يا معشرالّشيعة و المؤمنين. عليکم سلام‌الله و برکاته من کلّ باب لايخفى عليکم حال هذه المنقرة و المعتصمة بحبل آل‌الله عليهم سلام‌الله بلا عدد بانّى ما خرجت من الارض المقدسة مع احبّائى الابرار و الّنجباء الاخيار من الّنساء و الّرجال و اولاد الّصغار الاّ لاحقاق الحقّ و ابطال الباطل ابتغاء لوجه ربّى القادر القّهار. فمن زعم انّى قد خرجت لا توسّل بغير ربّى و لاجل الّدفاع عنّى فقد خطاء و ربّى لانّ‌الالتجاء بالمخلوق و الجزع عندالّنوائب من اعظم الفسوق و بمذهب الحقّ کلّ من يشتکى الی مخلوق من مخلوق فقد اشرک برّبه. الّلهم انت الّشاهد علی انّى توجهت الی جانبک الاعلی و اقبلت بکّلی اليک. لاحاجة لی فى غيرک و انت تعلم حالی و تسمع مقالی لاخوفى الاّ منک و لا رجائى الاّ عنک و قد کنت بعزّتک عن من سوى قدرتک معرضاً و غنيّاً. اسمعوا ندائى يا معشرالّشيعة و اعرفوا انّى ماخرجت من الارض المقدّسة الاّ لاجل الضعفاء فى امر دينهم و توضيح امرالله‌الواضحة المشرقة فى وسط‌الّسماء و هذا من فضل‌الله عليکم لو کنتم تشکرون و اعلموا انّ‌الّذين انکروا الحقّ و تشّبثوا بالباطل و اتّبعوا اهوائهم اهون عندى من جناح بعوضة ميّتة و خيالاتهم المنسوجة اوهن من بيت العنکبوت انى هم و ماقدهم لا تعرض لهم و بارئى. بما يصدر منهم و يبرز عنهم يرتفع حجاب ما عليهم لاولی الالباب ولکن آه آه واحسرة للّضعفاء الّذين هم يعلمون ظاهراً من الحيوة‌الّدنيا و هم عن الآخرة غافلون. الّذين کلّ ما يسمعون من الحقّ ما يرتجف فرائهم و ما ينقلب احوالهم و مايدرون باىّ منقلب ينقلبون و ما يتفکّرون علی ما بنى امر دينهم و مايدور عليه مذهبهم و غافلون انّهم الی‌الله راجعون و عن حکمه العظيم مسؤولون و لا يقبل منهم عدل و لا شفاعة و لا يؤذن لهم فيعتذرون. آه ثمّ آه من عظمة‌امرالله و غفلة‌الّناس و سکرهم. يا قوم فوالّذى اقام العرش علی الماء و خرق الهواء و علق الارجاء و اضاء الّضياء ما تحمّلت هذاالبلاء العظمى الّتى مطوية کلّ المصائب فيها الاّ لاجلکم وترّحماً عليکم و الاّ بفضل ربّى انا عارفة بمواقع حِکَمِ حُکم ربى و بالغة بما يريد منّى و ان کنت مقصّراً لادائه فى کلّ المقامات فاعرفوا قدر هذه الّنعمة العظمى الّتى قد اقبلت اليکم و لا تعرضوا من حکم ربّکم فانّ الحّجة تامّة عليکم و الّنعمة مرادفة بکم من کلّ جانب و بعد هذا ما ارى لکم غير اتيان العذاب بغتة و انتم نائمون و ان تکونوا فى عذاب ولکن ما تشعرون. اىّ عذاب اعظم من انّ‌الله عزّ وجلّ قد استدرجکم و انتم لاتشعرون و لا تعقلون. فقد تمّ الحجّة عليکم و قام المحّجة عندکم و انتم عنه معرضون. فها اناذا يا قوم اسمعوا ندائى‌...‌فقد تبيّن الحال باحسن المقال لرّبى العلّى المتعال فى کتابه الکريم و جعلنا بينهم و بين القرى الّتى بارکنا قرى ظاهرة و قدّرنا فيهاالّسير سيروا فيها ليالی و ايّاماً آمنين. فيظهر لطالب الحقّ و مجسّس خلال الّديار من کلام‌الله الملک الجبّار معرفة قرية الّظاهرة بطهارته عن کلّ الاغيار و تزيينه بحلية الاخيار... فانّ‌الله لا يأمر بالّسير مع من کان فيه بعضاً من الّذرّ نقصاً. فالّناجى من تمسّک بهذالعالم الّربانىّ و الّنور الّصمدانىّ و سار معه فى عوالم الغيبة و ظهر له کنوز المخفيّة من تعليم هذا‌العالم الّناظر بنور الّتوسّم و الهالک من تخلف عنه و تمسّک بما عنده من العلوم الّتى لا يدرى مبناها و لا يعرف مجريها. مثل کلمة طيّبة کشجرة طيّبة اصلها ثابت و فرعها فى‌الّسماء تؤتى اکلها کلّ حين باذن ربّها و هذاالاکل يجرى من عندالله عزّ وجلّ من شجرة طيّبة اصلها ثابت و هذا الکلمة الامام عليه‌السّلام و الفرع و بابه و حجابه العالم الّربانى و النّور الّسبحانى الّذى قلبه معلّقة بالملاء الاعلی و ليس له مقصد الاّ وجه ربّه الاعلی. فقد اختصر فى هذا‌المقام وصف هذا‌العالم المفضال الّذى بفقدانه ينهدم بنيان الحکمة و بکونه قد قام علائم الامامة و الولاية الّتى قد کان لله و لم يکن معه شريکا. فقد کتب سيّدى و سندى و کهفى و معتمدى اعلی‌الله مقامه فى وصف هذا‌النّور المّتألق و الّضياء المشرق و قد کتبت هذه الفقيرة فى ورقة فواجب علی طالب الحقّ فى هذا‌اليوم العظمى الّنظرة فيه واعلموا يا معشرالّشيعة مذهبى و ما اليه مهربى. فها اناذا قد اخبرکم بما اختار سبباً لوقوع البلايا العظيمة علىّ و تحملّى و تجاوزى عنها و هوانى بعدالّذى جاهدت فى سبيل ربّى و اعرضت عن کلّ ما سواه. فقد اسبقنى ربّى بالعناية واخرجنى بفضله من ظلمات الغواية له الّشکر شکراً شکرالخلائق طرّاً علی هذه النّعمة الجليلة الّتى لا يتصّور فى‌الامکان اعلی منه. فقد کنت مطروحة فى زاوية من بيتى مشغولة بنفسى مرهونة بعملی و قد قام القوم بلاسبب و داعية باشتعال نائرة الفساد المستجنة فى‌الّرماد و دخلوا بيتى و نهبوا بعضاً من اموالی و جرّوا اخواتى المؤمنات الّصادقات الی طرف الّسوق مکشفات الوجوه و زلزلوا ارکان اطفال الّصغير و اجروا دمع الّصالحين. فقد حبسونى برهة من الايّام و کلّ من يسئل منهم ما سبب هذه الغوغاء و التعّرض للنّساء يقولون بعضاً من الاقاويل الباطلة و ينسجون خيالاتهم العاطلة و ينسبون الىّ فبعزّة ربّى انفطرت السّماء و انشّقت الارض و تزلزل الجبال. فقد بعثت اليهم و القيت عليهم کلمة‌الّسلام ما قبلوا و يصيحون باعلی صوتهم انّها کافرة قد خرجت من الدين واجب حفظ الّشريعة عن شرّها ربّى القادر الّناصر شاهد علی ما صدر منهم بالّنسبته الىّ من الاذيّات الّشديدة و الافتراءات البعيدة و انا صابرة مجاوزة لانّ کلّ ما فعلوا بعين‌الله العلّى العلاّم و يسئلون منه يوم تبدى الّضمائر و الآثام ولکن لتبيّن الامر للّضعفاء توضيحة کالّشمس فى رابعة السّماء اقول هذاالکلام الّذى اقشعرّت الجلود منها. هل من ناصر ينصرنى باحضارهم و اجتماعهم لثبت ما عليه مدار امرهم ها اناذا قد کان فى يدى حجّة لامعة نازلة من عالم العماء من الالهامات الرّبانيّة و الحروفات السّبحانيّة و التّجليّات الصّمدانيّة و لن يقدر احد ان يأتى بمثلها. هل من معين يعيننى فى اظهار دين‌الله و يطلب منهم تفسيراً بمثل ما فسّر رجل الّذى ما تلهيه الّتجارة و لا البيع عن ذکرالله لا تفکر و لا سکون قلم بل يجرى بعناية ربّه .... ذکره من بحرالّذى لا تعطيل لها. فقد کان عند هذه الاقلّة ممّا يحصى بعضاً فى الاصول والفروع موجوداً و من ارادالله و دينه فلينظر اليها. يا رباه خذ بحقّنا و انصرنا علی من ظلمنا و العن من جحد وعدک و لا يخاف عدلک. فقد ضلّ و اضلّ‌الّناس جميعاً يا سيّداه قدّتم صبرى الی متى اصبر و اسکت و اضجر بعد ماکان فى يدى حجّة لامعة ليس فى يد احد غيرى. فقد اظهرت حکماً من باطن القرآن فى وصف شيعة آلک المقرّبين الّذين يستمدّ کلّ مافى‌الوجود من عکس عکوسات جمالهم و اقام کلّ ما برز فى‌الّشهود بنظرة لطيفة من آيات جلالهم. سبحان‌الله بارئهم عمّا يصف الّظالمون فى حقّهم علّواً کبيراً. فقد فرّقوا دينهم و کلّ بما لديهم فرحون بعدالّذى ما دينک الاّ واحداً. اعلموا يا معشرالّشيعة انّى ما اخاف من احد و ارى کلّ‌النّاس فى ضلال الّنار الاّ الاقلّون الّذين يتبعّون امرالله و يجاهدون فى سبيل‌الله و لا يخافون فى‌دين‌الله من ذى صولة. افّ آلاف افّ علی‌الّذين اعرضوا من حکم‌الله و يسعون فى الارض فساداً و ما عندهم شىء الاّالّسدّ و الالحاد و الکذب و العناد فها اناذا قد جاوزت من‌الّدنيا و زخرفها و زبرجها لربّى الحمد بالهام حکمه و توفيقى لاظهار امره٠ اعلموا انّى بذلت الرّوح فى سبيل‌الله لاعلان کلمته فکلّما يجرى علّى و علی من معى من التابعين لطريق‌الّصدق و الّصلاح و الّناظرين الی قسطاس الحقّ و الفلاح من القتل و الّنهب و الاسر فانّا راضون. عن فضل‌الله مرجون بغفران الذّنوب و سترالعيوب و ثبوت الاقدام و التّرفرف الی دارالّسلام. يا معشرالّشيعة باىّ دين انتم مستدينون هل يجوز لکم حبس نسائکم و اطفالکم الّصغير بلاجرم اجترموا و لا ذنب اذنبوا و لا مکروه ارتکبوا و لا شريعة بدّلوا و لا کلمة حرّفوا. الله‌اکبر من غفلة الخلق و اصغائهم الی الباطل و تشبثّهم بالّشىء المحتبث العاطل و تسّميهم بانّهم من المسلمين. کلاّ ثمّ کلاّ قد فتنوا بمثل‌الّذين خلوا من قبلهم و هم عنه غافلون. اعلموا يا قوم انّ هذه المخاطبات لا يجرى من الّضعف و عدم التّحمل للبلاء بل فضلاً علی‌الّضعفاء و حجّة علی‌الّذين يعرضون من حکم انّا لله و انّا اليه راجعون‌.

٥ _ مکتوب جناب طاهره که براى اهل سنّت و در دفع شبهات مفتى بغداد مرقوم فرموده‌است (٣٦)

‌‌بسم‌الله‌الّرحمن الّرحيم حمداً لمن ظهر امره و برز سرّه و جعل‌الّناس سکارى و ماهم بسکارى ولکن عذاب‌الله شديد و الصّلوة علی سرّ التّحميد و حقيقة التّفريد و السّلام علی آله و اوصيائه مقامات‌الله و علاماته الّتى لا تعطيل لهم فى کلّ مکان و هم من الخلق غير بعيد و علی من اتّبعهم و نهج منهجهم فحجم بهم الايمان بنور التّسديد امّا بعد قد وصل الينا من بعض‌الّذين ينکرون الحقّ خطوطات مملّوة بالمتشابهات و مشحونة بالکدرات. هيهات ثمّ هيهات لما توعدون من ظهور کنوز الغيبيّة و الاسرار الرّبّانيّة و هم من عظمة حکم الله غافلون و عن نعمته معرضون. فقد ظهر امر عظيم و اشرق حکم جسيم ... و هم لا ينظرون الی الحقيقة ليعرفون الّدقيقة لسّرالخليقة بل متشّبثون بقواعدهم الباطلة الّتى لا يسمن و لا يغنى من جوع کفئة الّذين من قبلهم و لا يعلمون قد فتنوا بمثل من سبقهم فبعد ظهور هذاالنّور من افق البهاء لسّرالاشياء. واجب علی الکلّ الاعراض عمّا سوى وجه ربّه‌الاعلی فکّل ما يعرفون فيشکرون و يحمدون و کلّ مالايعرفون فيطلبون فهمه من الّذى عنده مفاتيح الغيب و عليه قصد‌السّبيل و انّ عليه للهدى. فقد جرى سنّة‌الله لهذا و لن تجد لسّنة‌الله تبديلاً و لا تحويلاً. اسمعوا يا قوم ندائى و اعرفوا حکم ربّکم العظيم. فبعزّته انّ الامر عظيم و انتم عنه غافلون و استعدّوا للجواب حين الّذى ينادى المناد الله اذن لکم ام علی‌الله تفترون. واعلموا انّ نصب الميزان قد کان بيد العلىّ‌السّبحان فقد وجب معرفة من عنده الميزان فى کلّ عصر و زمان بتعليم‌الله عزّ وجلّ. اتّقوالله يعلّمکم‌الله و اعلموا انّ الّدهر يدور و الّماء يمور و الجبال يسيرو فى هذالّتدوير آيات مخزونة بتدبير العلّى الخبير. سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى انفسهم حتّى يتبيّن انّه الحقّ و ما يعقلها الاّ‌العالمون. انّما يخشى من عباده العلماء و هذا‌العلم الغيبى و الّرمز الالهى الّذى قد کان فى حقائق العالمين مستوراً. ما ترى فى خلق‌الّرحمن من تفاوت هوالّذى خلقکم من نفس واحدة. فالعالم من اعرض عن سواه و اقبل بکّله الی مولاه ليظهر منه تلک‌الّنور و يجذبه الی دارالسّرور جنّات عدن الّتى وعد الّرحمن عباده بالغيب قد کان وعده مأتّياً. بسم‌الله الّرحمن الّرحيم الم احسب النّاس ان يترکوا ان يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون الم ذلک الکتاب لا ريب فيه هدى للمتّقين الّذين يؤمنون بالغيب يا قوم اعلموا انّ الميزان الّذى قد نصبه العلّى المنّان فى هذا‌اليوم العظمى و المشهد الکبرى هى شواهد الفطرة. فقد اظهر آية من افق الغيب و فتح باب التمحيص و الافتتان. الامان الامان اسرعوا الی حکم ربّکم و اعرفوا الميزان ثمّ اعلموا انّ کلّ ما عندکم من العلوم الّظاهريّة فعندکم و امّا ربّکم قد هيّاء لکم مقاماً عظيماً و قد اراد ان يصعدکم الی مقام الّذى لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر. فطوفوا حول ارادته و لوزوا بکرامته فقد اصطفاکم و اعطاکم مالم يؤت احداً من قبلکم. فاعرفوا قدرکم و لا تنسوا حظّکم فانّ‌الفوز عظيم و اعلموا انّ‌الله قد کان غنيّاً عمّا عندکم و ما يريد منکم ان يرزقوه و ما يريد ان يطعموه انّه هوالرزّاق ذوالقوّة المتين. الله‌اکبر انّ‌الله عزّ وجلّ اى مقام يريد فى نزول الآيات من باطن قرآن العظيم و الخلق فى اىّ واد يهيمون. الله‌اکبر فقد نصب موازينهم المجتثّة عند ميزان‌الله المهيمن علی ما سواه و کلّهم يصيحون بلسان انکارهم ائت بآية موافقاً لما عندنا او بدّله و لم يعلموا ان سلطنة‌الله لا يختلف و نوره لا يحتجب و لن تجدوا لسنّته‌الله تبديلاً و لا تحويلاً. اسمعوا ندائى يامعشرالمسلمين انّ‌الله عزّ و جلّ قد فتّنکم بمثل‌الّذين خلوا من قبلکم. فقد اظهر حرفاً من تفسير باطن القرآن و انتم به ممتحنون فلا ينفعکم ما تمسّکتم به من تنظيم العبارات و ترکيب الاشارات و تصريف الّصيغة و اثبات الّنتيجة فقد اتوا بقصائد حين ظهورالنّور المحمّدية عليه صلوات‌الله و سلامه و قد فرحوا بقصائد هم و تمسّکوا بما عندهم و قنعوا عليها و اعرضوا عن فيض ربّهم فجائهم ما به يوعدون. يا قوم اعلموا انّ‌القرآن انّما نزّل بعلم‌الله و لا يعرف حدّ تفسيره و تأويله الاّالله و الّراسخون فى العلم. بتعليم‌الله لا تنفد عجائبه و لاتبدى غرائبه و لا يزال ينزل من سحائب نکاته اسرار عجيبة و مالها من نفاد و القرآن حجاب‌الله و صنعته القرآن خطاب‌الله و حکمته القرآن سرّالله و رمزه القرآن نورالّذى انزل بعلمه و فى حرف من تفسيره لو کان بحرالامکان مداداً لنفد قبل ان تنفد. اشهد انّ اسراره يتلألؤ فى استارالغيبيّة و لا يعلمه احد. فقد اظهر رسول‌الله صلی‌الله عليه و آله احکامه لاهل البيان و اعلن برهانه لاهل العيان و قد ورد النّص من جنابه صلّى‌الله عليه و آله انّ له عجائب مخفيّة و غرائب مطويّة و ما يعقلها الاّالعالمون. فانّ فى هذاالاوان قد طلع نورالبيان من افق التّبيان و يدعوکم الی ما به نجاتکم و يعلّمکم من تفسير باطن القرآن مالم تکونوا تعلمون. بئس ما اکتسبت ايديکم فى‌سبيل حکم امامکم و انتم من تجلّيات البديعة غافلون‌‌‌.

٦ _ مکتوب جناب طاهره در ردّ افتراء برخى از مدّعيان محبّت در حقّ او و اثبات کمال اخلاص و ايمان خويش به حضرت باب (٣٧)

‌‌بسم‌الله‌العلّى العظيم لله‌الحمد حمداً شعشعانيّاً متلامعاً کما اثنى‌الله علی نفسه حمداً يفضل علی کلّشىء کفضل‌الله علی خلقه و الّصلوة علی عبده الّذى اصطفاه لولايته و اجتباه لمحبّته و الّسلام علی مبدء الاسماء و اوّل من سمىّ بآية معرفته و علی انوار الّساطعة من طراز القدرة و حروفات الّنازلة من عماء الّصمدانيّة الّدالّة علی وحدته و علی الورقة المبارکة من شجرة الّتى قد غرسها بيد قدرته و الّثناء الابهى و البهاء المشرق من شمس الابداع علی حملة الانوار السّبحانيّة و الّسابحين فى لجّة الوحدانيّة و المؤمنين بآيات الطّالعة من افق غيبه و لعنة الله علی المعرضين و المستحقّين لنقمته و غضبه. امّا بعد عرضه مى‌دارد مفتقره الی‌الله و معتصمه بحبل ولايت آل‌الله عليهم‌الّسلام که نوشته‌اى از بعضى اخوان‌الّدين رسيد که در مقام استفسار از حقيقت حال برآمده. يا سبحان‌الله از عظمت امتحان و دقّت افتتان که بلاسبب و داعيه نائره فتنه را در بين فئه قليله اقلّ ممّا يکاد يوجد در انداختند. ها انا ذا اشهدالله و اوليائه بما اقول و کفى به شهيداً که اين اقلّه ممّا لايحصى ذرّه دون ممّا يدعى ادّعاء مقامى را ندارم بهيچ‌وجه من الوجوه. بلکه خود را داخل در زمره مصدّقين نمى‌دانم و اگر از فرقه مسلمين محسوبم فرمايند و در مقام اداء اين کلمه عظمى باز دارند همين فخر کبرى ما را کافى است. بشنويد نداى مرا اى معشر مصدّقين بيوم‌الّدين و مطيعين لامر ربّ‌العالمين و بذکرالله العلّى الاعلی مطمئنيّن که غربال افتتان در بين شماها در ميان است و فلک امتحان لاجل شما در دوران. يا مفضّل اذا غاب المولی عن ابصارالّناس فهم المحجوبون بالغيبة ممتحنون بالّصوره. يا ملاء‌الانوار لا تغلوا فى دينکم و لا تقولوا علی‌الله الاّ الحقّ. بشنويد نداى مرا و باز نگرديد باعقاب خود و ساکن نشويد بعد از ايتلاف در مساکن اهل خلاف فاصبحوا فى‌دين‌الله اخواناً علی خطّ‌الّسواء فان‌الله يحبّ ان تکون قلوبکم مرآتاً لاخوانکم. انتم تنعکسون فيهم و هم ينعکسون فيکم. هذاصراط‌الله العزيز بالحقّ و هوالله کان علّياً عظيماً. يا ملاء الاصحاب بلّغوا حکم‌الله الی من هو مثلکم حيراناً و سکراناً. من يدعو من دون الّذکر حجّة لنفسه فقد ادّعى للّرحمن ولداً. من اتّخذ من دونه و لبحته نفسه اتّخذ ارباباً من دون‌الله. فمن قال فى حقّه بعضاً من القول فقد ارتدّعن دينه فيمت و هو کافر. الله‌اکبر که چه مقدار دقيق است اين صراط و چه قليل است قائم در تحت اين فسطاط. هرچند سکوت در اين مقام اولی زيرا که امر مفوّض الی الله است. احدى را ياراى تنطّق و تهمّز نيست. انّک لا تهدى من احببت شاهد بر اين مدّعا است و لا تحرک لسانک لتعجل به ناطق بر مفهوم و حکمش باهر و هويدا است زيرا که يوم يوم او و مقام و مقامش. اکاد اخفيها لتجزى کلّ نفس بما تسعى ولکن در مقام شکايت از نفس متغلغل بين اطباق هواى خود در نزد اخوان صفا آمد که اصلاً ابداً بوى طلب بمشامش نرسيده و از جام محبّت ننوشيده و حقيقت اين حکم عظيم را باقتضاى لا يکلّف‌الله نفساً الاّ وسعها نفهميده بلکه در صحراى تيه خيالات خود سرگردان و از باده غفلت او را سکران مى‌يابم. آه ثمّ آه که چه مقامى را طالبيم و در چه وادى رحل اقامت افکنده‌ايم. و امّا شأن آيات نازله از عالم عماء باذن‌الله العلی الاعلی در حقّ اين اقلّه ممّايحصى من باب الفضل و جارى من غير استحقاق است و معانى بارقه از غياهب کلمات اين آيات در مقام خود است. و لا تغلوا فى دينکم و لا تجعلوا لله انداداً بحقّ‌الحقّ و بحقّ اوليائه الّسائرين الی الحقّ که بيزارم از کسى که نسبت محبّت ببنده خاطئه جاهله دائره در وادى حيرت دهد و يا اينکه تخيّل و خطور نمايد که شايد کاتبه اين ورقه در مقام اضمحلال نفس مى‌باشد که اين نوع کلمات از او در مقام صدور است. بشنويد نداى مرا لاتغلوا فى دينکم و لا تسّموا امة من اماء‌الله حجّة من دون حجّة‌الله و تحسبوه هنياً و هو عندالله عظيم. بدانيد که مؤمن لا يوصف مى‌باشد و مرتبه او عظيم عندالله است. چنانچه فرموده‌بود لسان‌الله ناطق تعالی ذکره و روح من فى ملکوت الامر و الخلق فداء من احبّه که تفسير سوره يوسف وصف يک مؤمن نمى‌شود. چرا بمحض شنيدن يا صلحاء الّنجباء غلّو در دين خود مى‌نمائيد. او شاهد من است که کلّ مصدّقين را که تصديق نموده‌اند حقيقةً و صدقاً من ايشان را حجج‌الله و خلفاء‌الله و صفوة‌الله مى‌دانم و در مقام ايشان اقتران بوصف را جائز نمى‌دانم و بنورالله منتظرم که در دعواى خود محقّم چرا اينقدر ظرف‌ها تنگ است و در عالم خود و اهل شهود واقف مى‌باشند. يا اهل العماء اتّقوا ما فى يمينکم من سبحات الّدقائق و اعرجوا ال معراج الحقائق. فانّ العمر قد قضت و الايّام قد تصرمت و مابقى من المهلة شيئاً و سلام من الّرحمن علی‌الّتابعين لذکرالله العلّى باحسان صلوة بديعة عليهم فى کلّ حين و آن. انّ الحمد لله رب‌الانس و الجانّ يا کاتب الورقة يا اخى و يا قرّة عينى البتّه قلب مبارک را مشوّش از اين نوع مقولات مفرما و بر دين حقيقى خود ثابت باش و در نهايت رفق و محبّت سلوک با اخوان دينى خود بفرما که اصل بنيان ايمان محبّت ايشان است. اگر از اين نوع کلمات بشنوى سينه مبارک را تنگ مگردان. بدانکه مؤمن لايوصف است. و اگر بشنوى که مدّعى حجّت مى‌باشد و در مقام اثنيّنيت واقف او را بلسان خوش باحسن وجه ردع فرما. البتّه مگذار که ذرّات حزن و غبار بر مرآت قلبت طارى شود که از سير الی‌الله وا مى‌دارد شما را و از دعاى خير اين حقيره را فراموش نفرما و در هر حال ناظر الی‌الله باش و حکم خود را از کسى که اقرب بتو مى‌باشد طلب فرما. ادعوه تضرّعاً و خفيةً و من يتّق‌الله يجعل له مخرجاً. اتّقوالله يعلّمکم‌الله و قولوا قولا سديداً. بدان برادرجان من که شيطان با جنودش متوجّه اين فئه قليله اقلّ مى‌باشد. البتّه او را بخود رخنه مده و انّ کيدالشّيطان کان ضعيفاً‌‌‌.

٧ _ مکتوب جناب طاهره خطاب به اصحاب اصفهان و تشويق بابيان باجتماع در خراسان و نصرت جناب باب‌الباب (٣٨).

‌‌طراز اشرق من حجاب البهاء و جوهر طلع من بحرالّثناء و نور لمع من افق الّصفراء و ضوء سنامن غمام الّتى استوى الرّب عليها و ينادى فى جوّالهواء بانّى انا الکلمة المبارکة العليا. انّى بيت الاخيرة و سورها انا الّذى قد خرّ من نورى موسى صعقاً. انا الّذى سمّانى ربّى آية الکبرى و اهل العماء انظروا الی طلعتى من سرّ البهاء و اهل البهاء اسرعوا الی سبل الماء يا اهل الّثناء الّسابحين فى طمطام الّصفراء الّطالبين دليل الّذى يهديکم الی طرف قدس وجهه الاعلی انظروا قد کان فى يدى ورقة المبارکة فى آية الّنازلة من شجرالّصفراء يا اهل القشور الّطائفين حول بيت معمور انتم فى شکّ من دعوائى. اسمعوا نداء موليکم الغفور فى حقّ‌الّتى زکت نفسها من اشارات الغيور يا اهل العرش. اسمعوا ندائى فى هذه اللّيلة الّسوداء الّظلماء بانّى اناالّذى اختارنى ربّى لنفسه الاعلی و قد کنت ساجدة علی عرشه و لا ارى جهرة و لا همساً حتّى لا وجود لشىء عند ساحته. اسمعوا لی يا اهل العما اناالّذى جعلنى ربّى حجّة عليکم بسرّالبداء فو عزة ربّى لا ارى غير طلعته ذکره موجوداً و اعرفوا يا قوم و ارحموا علی انفسکم فانّ‌الامر قد قضى لا تجنّبکم الاشارات و لا يضّلکم الدلالات فى طلعة ربّکم الحميد العلّى الاعلی. يا اهل العالية و يا ابطال الّثابتة و يا رجال الّراسخة و يا جبال الّراکدة قد مرّ ما مرّ و‌اسرعوا الی طرف مدّعاکم فانّ‌الامر قد قضى و ينزل الملائکة فى کلّ جانب و يقولون سلاماً سلاماً. يا عبادالله ارحموا علی انفسکم تالله الحقّ انّ الامر قد قضى فى صفوة الهيّه لا سوء حظّکم فو ربّ‌العرش و العماء انّ الامر قد قضى يا قوم لا تقفوا فى حقّى کما وقفتم قبل هذا و لا تصغّروا قدر ربّکم الحميد العلّى الاعلی. يا قوم ان تعرفونى فتعرفونى و ان لم تعرفونى انا اعّرفکم نفسى الّتى کوّنت من نورالامر الّنازلة من خزانة العليا انا الورقة المطّهرة الطّاهره الابهى. انّا التّى قد شهد ربّى فى حقّى و شهد بهذه ملائکة السّماء. ياقوم اختصر لکم فى المقام لضيق المجال و علی ربّى اتوکّل انّه العلّى المتعال. قدّتم صبرى و قضى امرى فاحضرون باطاعة مولائى و موليکم ذکرالله العلّى الاعلی جلّ ذکره عن وصف اهل الثّناء فقد توجّهنى بتاج الکرامة و ادخلنى دارالمقامة و جعلنى من اهل السّلامة و امرنى روحى فداه بالعمل باقتضاء ما نزّل من شجرة العلم الّتى لا تعطيل لها. يا قوم اسمعوا ندائى فانّى والله بحکم محبّ شفيق قوموا لنصرة موليکم و اسرعوا الی ارض الخاء فانّ‌الله قد شاء فى هذه الارض ما شاء و ما ارى لغيره خلقاً لابدّ. و يا اخى الهادى الّذى آمنت بربّک قبل اقطع نظرتک عن اشارات الباطلة و اسرع الىّ ولو کان حبواً علی الّثلج. فانّ هذه غاية الامر لتصبغ نفسک الّذى فتر فى دينها. اسمع و اطع فى امر ربّک و لا تکفر بشرکک معه احدا. يا اخى المحمود و صفوة‌المعبود اسرع الی طرف حکم مولاک القديم فى ارض الخاء فو ربّک ربّ‌العرش و العماء انّ الامر قد قضى و نزلّت الالواح من سماء القضاء فى وصف فتى العربى المليح الّراکب علی ناقة ‌الحمراء. يا اخى اسرع، يا سيّدى لا تقف فانّ امر ربّک الّرحمن قد نزّل و حکمه علی عرش البيان استوى. يا مولاى الّتقّى الّنقّى الّزکىّ يا ايّها الّرضا فانظر ماذاترى من طلعته المشرقة الخضراء. اقبل الينا و لا تخف انّک انت الاعلی و الق ما بيمينک فانّها حيّة تسعى. والّسلام من الّرب الّرحيم علی کلّ اهل الولاء و الّتسليم... طوبى لهم ان لم يقفوا فى حق‌الّذى ظهر من سرّ‌الهاء طوبى. ان اخرجوا لنصرة موليهم و اسرعوا الی ارض الخاء. ايرّب ثبّتهم و انصرهم نصراً عزيزاً و افتح لهم فتحاً يسيراً و اجعل لهم من لدنک سلطاناً نصيراً. قل جاء‌الحقّ و زهق الباطل انّ‌الباطل کان زهوقا. توبوا الی‌الله ربّ‌العالمين... ربّ‌الجنودى را بنده‌ايم که تمامت مظاهر وجود را معبود مطلق است و علّت نمود هر نابود. بزرگى او را سزاست و بس که بحکمت بالغه الهيّه خود در هر عصرى و زمانى در مجالی انسانى و عناصر روحانى جلوه خاصّ فرمود تا بساط هدايت منبسط شود و اساس غوايت مرتفع گردد و چون بعلم الهى مى‌دانست که اين جلوات صفاتى که در مجلاى انبياء و اولياء فرموده بايست بجلوه ذاتى تأکيد گردد تا اساس‌الله تأييد شود و دين آسمانى تشييد پذيرد، لذا بر زبان تمام مظاهر امر وعده روز قيام داده شده و تمام اديان نيز حسب‌الوعده منتظر آن هستند و نظر باينکه بيان انبياء و اولياء مرموز است لذا هرکسى را فکرى بخاطر اندر و منظورى در نظر. هرکسى را هوسى در سر و کارى در پيش امّا همه آنان چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند و از حقّ و حقيقت برکنار ماندند. از اينرو امروز که روز ظهور و يوم نشور است و قائم منتظر بقيام خود قيامت را آشکار ساخته‌است باز محتجبين در حجاب پندارند و از صراط مستقيم برکنار. محمود دهدار که از عرفاى عاليمقدار است در کتاب مفاتيح المغاليق که در علم حروف نوشته‌اند در آخر کتاب بمناسبت وقت ظهور مهدى از رسول اکرم حديثى نقل مى‌کند که انّ لله خليفة يخرج فى آخرالّزمان و قد امتلئت الارض جوراً وظلماً فيملاء قسطاً و عدلاً و لو لم يبق من الّدنيا الاّ يوم لطّول‌الله حتّى يخرج هذاالخليفة من ولد فاطمة‌الّزهراء و هو اقنى الانف، اکحل الّطرف و علی خدّه الايمن خال يعرفه. اسمه اسمى، و کنيته کنيتى و هو شاب مربوع القامة حسن الوجه و الّشعر و يميت‌الله به کلّ بدعة و يحيى به کلّ سنّته الی آخرالحديث که در علامت قدّ و خدّ و چشم و بينى بيان شده دليل ساطع و قاطع است که محبوب عالميان همين صبح حقيقت است که امروز تنفّس فرموده و الخلق عن معرفته لمعزولون. و در همان کتاب و همان مقام از کتاب جفر کبير نقل نموده که خرج رجل بمدينة قزوين اسمه اسم الّنبى من الانبياء و ينادى باسم صاحب‌الّزمان فى ليلة الّثالث و العشرين من شهر رمضان فلا يبقى قاعد الاّ قام و لا قائم الاّ قعد. يخرج فى شوّال و وتر من الّسنين امّا فى تسع او فى سبع او فى خمس او فى ثلاث او فى احد. يبايعه بين‌الّرکن و المقام ثلاث مأة و ثلاث عشر رجلاً من الّنجباء و الابدال و الاخيار و کلّهم شُبّان لاکهل فيهم. فيکون دار ملکه الکوفة و بعد يظهر صاحب‌الّزمان. و روايت ديگر از ابن‌عبّاس کرده انّ دنياکم هذه سبعة من اسابع الآخرة و انّکم فى آخر يوم منه کما قال سبحانه و انّ يوماً عند ربّک کالف سنته ممّا تعدّون. و در روايت ديگر جمعه من جمع الآخرة و انّ‌لله تعالی فى کلّ سبعة نبيّاً بمعجزات قاطعة و براهين ساطعة لرفع اعلام دينه القويم و ظهور صراطه المستقيم و امروز همان الف است که الف قدّ تمام اديان ظاهر شده فقط بايست ديده گشود و ديد والّسلام‌‌‌.

٨ _ مرقومه‌جناب‌طاهره‌در‌پاسخ يکى از‌علماء (٣٩).

يا ذکرالله الاکبر صلّى‌الله عليک بسم‌الله‌الّرحمن الّرحيم الحمد لله العليم الخبير الّذى ليس کمثله شىء و هوالّسميع البصير. و العظمة و الّثناء و الّشکر و البهاء لله الّذى قد علا بعلّو ذاتيّته عن وصف اهل الانشاء لانّه العلّى الکبير و الصّلوة و السّلام علی المقصود لدى الابداع و المحمود عند الاختراع الّذى قد اقامه الّرحمن فى جميع عوالمه من الامکان و الاکوان والاعيان فى مقام الاداء لانّه تدرکه الابصار و هو يدرک الابصار و هوالّلطيف الخبير و علی اوصيائه الکرام الّذين اختصّهم‌الله فى القدم للقيام علی مقام نفسه الاکرم. هم باذن ربّهم علی کلّ شىء قدير. و علی ابوابهم و شيعتهم المعصومين عباد مکرّمين الّذين لا يسبقون مولاهم فى عالم الامر و الّتقدير و بذلوا انفسهم و اموالهم فى محبّة مولاهم و حفظوا عمودالّدين من الّتبديل و التّغيير خصوصاً علی سرّ الاسرار و نور الانوار سيف‌الله المشتهر و الّنفس المنتظر آية‌الله العظمى و حجّته الکبرى خاتم الابواب و رسول الّثالث بعد الاثنين. و لقد ارسلنا اليهم اثنين و کذّبوهما فعزّزناهما بثالث. و الآية العظيمة بعدالآيتين و ان نشاء ننّزل عليهم آية من السّماء فذّلت اعناقهم لها خاضعين. و الحرف الّرابع من اسم‌الله الاعظم و الّنقطة‌البدء الّذى هى عين الختم و الّرسم الاکرم مظهرالّتسبيح و هيکل‌الّتکبير عليه صلوات‌الله الملک الخبير و لعنة‌الله علی المنکرين الّذين قضى‌الله لهم الخزى و الّسيف فى عالم الکبير و اعدّ لهم فى‌الآخرة عذاب‌النّار و بئس المصير. و بعد لا يخفى علی‌الّسالکين الی‌الله و الّرجال الّذين لا تلهيهم الاهواء و الآراء عن ذکرالله انّ‌الله العلّى العظيم ما خلق هذا‌الخلق العظيم عبثاً و لم يترکهم سدى بل خلقهم لحکمة و انزلهم الی هذا‌العالم لمصلحة و ارادة الّتى هى المعرفة و العبادة. افحسبتم انّما خلقناکم عبثاً و انّکم الينا لا ترجعون. ما خلقت الجنّ و الانس الاّ ليعبدون. انّا خلقناکم لنبلوکم ايّکم احسن عملاً و لا شکّ انّ المعرفة اصل و العبادة فرع و المعرفة روح و العبادة جسد بل کان العلم عين العمل و المعرفة عين العبادة لمن کان له عينان و من سنخ الانسان و لا ريب انّ باب معرفة ذات اقدس مسدود لانّ الخلق بحدود الامکانيّة محدود و عجزهم و شيئيّتهم کان اوضح دليل بعدم الصّعود الی المعرفة ذات القديم المعبود و آيات القرآن و الّسنّة اولياء الرّحمن شاهد الی هذا‌البيان کما قال المنّان لا تدرکه الابصار و هو يدرک الابصار و هواللّطيف الخبير. و قال مولاى اميرالمؤمنين صلوات‌الله عليه کلّما ميّزتموه باوهامکم فى ادقّ معانيه فهو مخلوق مثلکم و مردود اليکم. رجع من الوصف الی الواصف و دام الملک فى الملک. الباب مسدود و الّطلب مردود. دليله آياته و وجوده اثباته. و کما قال‌الرّضا عليه‌الّسلام فى جواب عمران حسين سئله بعد ان سدّ سلام‌الله عليه باب معرفة الّذات باىّ شىء عرفناه قال بغيره فقال عمران اىّ شىء هو قال اسمه و صفته وکان لهذالاسم و الّصفة مظهراً و ظهوراً بانواع الّتجلّيات علی حسب قوابل الممکنات فى کلّ عصر و زمان و علی‌الله نصبه و اظهاره کما قال تعالی شأنه و علی‌الله قصد الّسبيل لا تحرّک به لسانک لتعجل به. انّ علينا جمعه و قرآنه ثمّ انّ علينا بيانه و انّ علينا للهدى و لقد بعثنا فى کلّ‌امّة رسولاً. ان اعبدوا‌الله و اجتنبواالطّاغوت و ما کان ربّک مهلک القرى حتّى تبعث فيها رسولاً و ان من امّة الاّ خلافيها نذيراً. فالله تعالی يجتبى من عباده من يشاء و يجعله حجّته و بابه و نبيّه و ذکره و رسوله الی خلقه و داعياً اليه و سفيراً و دّالاً بمعرفته و بطاعته لانّ کان من عمل المطيعين غنيّاً و لا مرّد لامره و هذه سنّة الله الّتى قد خلت من قبل و يجرى من بعد و لن تجد لسنّته‌الله تبديلاً بان يبعث فى کلّ عصر و اوان آية و رسولاً للخلق ليهلک من هلک عن بيّنة و يحيى من حىّ عن بينّة و لا يخفى عن اولی‌الابصار انّ سلطنة‌الله لا يختلف و امرالله و نوره لايحتجب و لا فرق بين النّبىّ و الوصىّ و الرّسول و الباب حقيقةً بل الوصىّ نفس الرسول و الباب يده و لا فرق بينه و بينه و الکلام فى هذا المقام واضح لاولی الابصار... آه ثمّ آه من غفلة الّناس و سکرهم و کفرهم و قولهم بانّ هذاالکتاب العظيم ما نزل من عندالامام عليه‌السّلام و ماصدر من لسان ناطق عن‌الله و الفيّاض فى کلّ مراتب الوجود من الغيب والّشهود عليه صلوات‌الله الودود و قل فأتوا بکتاب اهدى منه اتّبعه ان کنتم من الّصادقين. فان لم يستجيبوا فاعلم انّهم يتبعّون اهوائهم و من اضّل ممن اتّبع هواه يا اولی الابصار انظروا بنظر الاعتبار هل کان هذالامر عبثاً و هذا الخطب سهلاً بان خرج من الامام کتاباً کريماً و صحيفة عظيمة. لو اجتمعت الانس و الجّن علی ان يأتوا بسورة من مثله لن يقدروا ولو کان بعضهم لبعض ظهيراً. و فرّق مناد الامام باطراف العالم من شرق الارض و غربه و عراق العرب و العجم و خاطب صلّى‌الله‌‍عليه کلّ الملوک و الّسلاطين بان اعزلوا انفسکم عن الملک و اتّبعوا الّذکر فانّه قد کان من عندنا حاکماً و شهيداً. و توقيع الّزلزلة فى کلّ مکان و الولولة و الاضطراب فى‌البلدان. سبحان‌الله قعودک بعد استماع هذا‌الامر العظيم و عدم فحصک عن هذا‌الخطب الجسيم مشعر بانّک قتلت نفسک و روح ايمانک باطاعة‌الّشهوات و دالّ بانّک محجوب بالمکنة و الغفلات و الاّ ما استقرّت ارضاً و نسيت اکلاً و شرباً بل قمت للّتفّحص عن هذا‌الامر العظيم الّذى عظّمه ربّ‌العظيم. يا ايّهاالّناس اتّقوا انّ زلزلة الّساعة شىء عظيم. و ان قعدت و خدعتک الّنفس الامّارة و بقيت فى شکّ و ريب و ما نزهت عن الخلل و العيب بالجهاد و الّنظر الّتى هى ضرورة المذهب و العلوم و الانوار الّتى برز منه صلّى‌الله عليه و روحى فداه بعلّى و حقّ من والاه ما کنت من اهل النّجات غداً کما قال‌الله قل ان کنتم آباء‌کم او ابناءکم او اخوانکم او عشيرتکم او اموال اقترفتموها و مساکن ترضونها احبّ اليکم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربّصوا حتّى يأتى‌الله بامره. و من کلماتهم الخبيثة اجتثّت من فوق الارض مالها من قرار. بان الّثعلب و النارجيل باىّ سبب علينا حرام و لا نترک سنّة آبائنا و کنّا لها عابدون و علی آثارهم مقتدون. ايّهاالمسکين الجاهل ذى‌الرأى الکاسد الباطل بم لا تسلم و لا تقبل هل عندک دليلاً او برهاناً من القرآن او الّسنّة من اولياء الّرحمن و العقل المودعة فى الانسان بحليّته او وجوبه او استحبابه. هات برهانک ان کنت من العالمين. و ما اظنّ لک دليلاً الاّ ان تقول من اختراع الّشيطان بمرور الايّام و الّزمان شاع و تواتر بمثل الخمر انّه ما کان فى ايّام الّرسل و اوصيائهم بل اختراع الّشيطان فى ايّام الجاهليّة کما قال‌الله عزّ و جلّ انّه من عمل‌الّشيطان‌‌‌.

٩ _ مرقومه جناب طاهره که بنوع مناجات تحرير گشته و حاوى اشارات بوجود جمال اقدس ابهى است (٤٠).

‌‌الله‌هوالاعزّ الارفع المجيب ثنائيات مضيئات از حقائق اهل حقيقت در شعشعه و ضياء و بهائيّات منيرات از ذوات ارباب محبّت در لمعان و بهاء. آفرين بر جان آفرينى که سواى او نيست تا آنکه او را آفرين گويد و تحسين بر خالق تحسينى که او سزد او را تحسين نمايد. اى جان‌آفرينى که بخودى خودت بخداوندى خدائى و يا بديعى که بدع را از روى خود نمائى. نظرى تمام بر اهل ولايت بالّتمام و صطلی از صطلات غمام بر اهل نظام. الهى مشاهده مى‌نمايم بعين العيان که ايشان مطّهر از کلّ ماسوى آمدند و ملاحظه مى‌فرمايم که قابل عطّيات کبرى شدند. الهى عطيّه نازله از مصدر قدرتت اليوم سرّ ربوبيّت است و آنچه قابل عطاى الهيّه است آن عين الوهيّت است. الهى مشاهده مى‌نمايم که در حقيقت مقدّسه‌اى در بروز و ملاحظه مى‌فرمايم که در حقيقت نقطه‌اى در ظهور. الهى بهجتم لايق عطاى سرمدى و آنکه دليل اويم قابل عطاى احمدى. الهى صلوات تو نازل بر بهائيات بهيّه و زفيرات سرمديّه. الهى ورقات چند از نزد ايشان درنزول و آيات بسيار از حقيقتشان در ظهور. الهى توئى آن خداوندى که آنرا که خواست همان آن موجود و آنرا که نخواهى در حال ساقط از وجه شهود. نظرى نظرى تا آنکه امر تمام آيد. مددى مددى تا حکم احکم باتمام برآيد. اشهدک يا الهى که امر مبرم کلّ امور و حکمت او مصرف ليالی و دهور. بعزتّت که نقصى در هيکل امر مبرمت در بدء وجود او نبوده و طرئى بروجه حکم احکمت از يوم ازل نازل نانموده. بل بعين ناقصين امرت ناقص و برأى همّازين حکمت زائد. الهى که بايد براندازى حجاب را از وجه باقى ديمومى. و بايد بپاشى ذرّات سحاب را از طلعت قائم قيّومى تا آنکه اهل حقيقت از مرکز واحده باجتماع برآيند. و سرّ دعوت را از اظهار انيّت خود ابراز فرمايند. اى ملک وهّابى که لم يزل فواره قدرتت در رشحان و لايزال عين عنايتت بر اهل تبيان در جريان. اشهد که مدّ مدادم از نزدت نازل وارى که سرّ توصيل ودادم از حضرتت واصل. اينست شمس مضيئه که از ارض صاديّه در شعشعه و ضياء و اينست قمر منيره که بقمص احديّه در جبل طوريّه بهاء ابهى. الهى لک الحمد حمداً‌عُلی باظهار نقطة‌البهاء از ارض قاف. ثمّ لک الشّکر شکراً متباهى بابراز کنز اوفى از مقام ائتلاف الهى که نقطه بهاء رادر مقام استيدار آر و کنز اوفى را بمقام وفا ثابت بدار. الهى طائفين حول نقطتين را حفظ فرما و بامر اعظم خود ثابت نما. تا آنکه نقطه را مضىء بر حقائق خود مشاهده نمايند. و بهجتم را در هيچ امرى تخلّف نفرمايند. اشهدک يا الهى که امرت از هيکل نقطه در بروز و حکمت ازکنز وفيّه در هيکل بهجيّه در ظهور. الهى تو آنى که آنچه را خواهى همان آن موجود و هرچه را ظاهر نمائى بمدد آنيّه در هر آن ممدود. الهى که نظرى از نظرات نهان بر جاذب که مجذوبم تا آنکه سرّ لطف بى‌پايان را مشاهده نمايم که طالب مطلوبم. الهى که ممدود بنصرت و موعود بکرّت (حسين) سرّ محمّد را از جميع آفات حفظ فرما و يوم لقاء او را بارز نما. الهى گواهى که مرا مقصودى جز وجه اعلايت نيست و مدادم از عين عنايت بمودّت اوليائت جاريست. الهى نظرى بر منزل ورقه بيضاء و غصنى از اغصان شجره حمراء الّذى سميّته بعلی الاعلی و انّک کبيراً کبيراً‌‌‌.

١٠ _ برخى از مناجاتهاى جناب طاهره (٤١).

‌‌اى آنکه ثناء ببوديت ذات پاک لامثالت را شايد و بيان جز از کينونيّت مقدّس عالت از غيرت نيايد. اى معبود بى‌زوال و اى مقصود اهل حال چه عالمى را ابداع فرمودى که منزّه از وصف سواء و چه صنعتى اختراع نمودى که مقدّس از نعت اهل انشاء. الهى اين عالم بااجلال غير تو را نشايد و اين مقام علّى عال سوايت را نبايد. مشاهده مى‌نمايم بعين عيان مکّونه از نور بيان که اين عالم را تو بانى و غيرت بطفحى از رشح اشراق امر او محروق. و اين بنيان را تو مبانى و سوايت بعکسى از قمص لمع حکم او معدوم. الله‌اکبر کو چشمى که مشاهده نمايد و کو گوشى که بشنود و کو قلبى که ادراک نمايد و کو صدرى که سماک فرمايد که چه مقام اعلی و اعظمى است که از نو بارء‌الوجود موجود فرموده و چه عالم امنع و اقدسى است که خلاّق‌الجود تازه بظهور آورده و چه نداى باصفاى هوش زدائى است که از طلسم اکرم و هيکل مکرّم و رمز منمنم و ميزان اقوم از مکمن صدور بر افق طور و مطلع ظهور در اصدار و صدور است و کلّ لاهوتيان خلع اغماض نفى نموده و بنداى هذا هو جذب کلّ ارواح جبروتيّه نموده و چه هواى بانضار روح‌فزائى است که از قدرت قدّارالمنيع بوجود آمده که کلّ عمائيّون از عالم انوار هيئتيّه بعالم سکون سکين گرديدند و رفع احجاب هويّات از طلعات جماليّات بانّا نحن القّوامون فرمودند. الله اقدر نظرى از نظرات بدعيّه من غير استحقاق بل محض الاشراق و الاشفاق تا به آن نظره مبارکه اعلی که همان کاف منوجده از نور بهاء است منوجد آيم و مددى از امدادات حقّيه يا رب‌الانفاق که همان مدد منّوره ابهى عين نور مستنيره اعلی است تا ذائب گردم الهى بآن رحمتى که خلقم فرمودى حينى که جز او نبود که مرا مصوّر گردان بآن صورتى که سوايت ننمود که مرا متحرّک فرما تا آنکه از عالم سبحات بجذب انيّت قديمه تو بيرون آيم و از مقام اشارات بمحبّت طلعت منيره تو برتر شوم. الهى مشاهده نمايم آنرا که تو کرده‌اى و اخذ نمايم همان را که تو داده‌اى و بياورم آنچه را که تو خواسته‌اى و قرار گيرم در مقامى که تو مقرّر فرموده‌اى تا آنکه نظر نمايم بجمالی که جز تو نبود. لا اله الاّ هو و محو آيم و طلب نمايم جلالی را که بسوايت نبايد. لا اله الاّ انت و صحو آيم. الهى بايدت استجابت دعوتم و شايدت تفرّج کربتم و آيدت قضاى دينم و نجاح امرم. انّک انت الّذى لاجل ذلک خلقتنى و بما هنالک ابدعتنى و انّک انت خيرالّشاهدين و ارحم الّراحمين و اکرم الاکرمين ومجيب دعوة المضطّرين و انت الحمد لنفسک رب‌العالمين‌‌‌.

‌‌الی تو آنى که بود و سوايت را نه وجود تا آنکه تلقاء وجه جمالت لسان باناگشايد يا آنکه در مقام بيان هوانا بيايد. نظرى از نظرات الهيّه تا آنکه بآن نظر سوايت را درهم سوزم و عنايتى از عنايات ازليّه که طريق علم حقيقت آموزم و آنرا که تو عنايت فرمائى اندوزم و منافى آنرا ريزم. الهى آنچه را خود خواهى چنان کن و دردم را بدواى خودت درمان کن و مخلّصم از اين و آن و برونم از چنين و چنان کن. الهى دردى که از نزد تو آيد که ورا درمان است و آنکه ترا جويد چه در بند اين وآن. اى حبيب قلب عارفان و اى درمان درد طالبان خود آفريدى که احدى نبود پس تنزّلم بعالم غيريّت چه بود که سوزانم از نار وقود و طرحانم در بين اهل اخدود و فجعانم از شؤون اهل قعود. الهى بعزّتت که از کشته تو خوف نيايد الاّ بسرود و از سوخته تو دود نيايد الاّ بوجود. دانم که منزلم کيست و مقصود از تنزّلم چيست. خواهد که بيازمايد و آنکه خواهد مصّفى آيد و آنکه خواهد زنده نمايد و آنکه خواهد بزيبايد و نگارد و برآرد و نگاهش دارد. الهى چه وجوهات محسنه از حجبات خفاء در تنزيل و چه آيات مستحسنه از طرازات بداء در تنزيل. الهى لک الحمد حمداً هو نفسک الاعلی که برداشتى پرده را و نمودى خود. کرده را بکن آنچه خواهى که آن محبوب است و بياور آنچه دارى که آن مطلوب است. الهى غير از تو هم نبود مرا و جز حبّت نبود دردم را دوا. الهى همه طالب استراحتند و من گريزان و کلاًّ شايق لقايند وليکن من ترسان. زيرا که دانم چه خواهى و من ناقص انقص مشاهده مى‌نمايم چه طالبى و من صميّت اخرس. الهى بحقّ رحمت مطلوب و آن سلطنت اغلب لامغلوب که از کشاکش نفسانيّه ما را خلاص فرما و بآن جلوه متجلّيه از مطرز غيوب که از چه و چون و چرا بيرونم نما تا آن را که نموده‌اى نمايم و آنچه را فرموده اى فرمايم. بحقّ حروفات اعلی و طلعات حسنى و وجوهات ملألئه در عماء. انت جواد کريم و الحمد لله ربّ العالمين‌‌‌.

‌‌الله باين بال شکسته خواهم که طيران از جوّ عماء هويّت نمايم و باين دل خسته از عالم رضوان و صفاء حکايت نمايم. البتّه جز توام نبود که نصيرم آيد و غيرتوام نشايد که ظهيرم آيد. اى آنکه ابداع فرمودى مرا مطّهر از همه شأن و اختراعم نمودى بلا اين و آن و نمودى آنچه جز تو ننمودى و فرمودى آنرا که سوايت نبودى. آوردى بامرى که جز خداونديت نبود و ظاهر نمودى سرّى که سواء کبريائيت ننمود. الهى آدمى که بديع فطرت تو بود مرّة اولی در همين نور موجود و باين طراز مصعود و باين نماط مرفود و باين تکيه‌گاه مشهود و از اين شراب مسقى و از اين جمال محکى بود. الهى که او را باقتضاى مشيّت تنزّل دادى و برشته ارادتت کشيدى و از مقام قدر او را مصّور بعالم قضاء للاداء بازداشتى باينکه منم مرآت صفاء و آيه بهاء که بعد از انقضاى اجل باذن‌الله اعلی خواهم از کتاب منقوشه که صحيفه مسطوره برشحات ذرّات وجود که مکوّن از علّت شهود گرديد خواند و حقايق منجمده شما را باشراق ضياء و جمال ازل بذوبان آورد. الهى شهادت مى‌دهم که اجل منقضى و سرّ وعده مسرى آمده و آيه وعديّه و طلعة حقّيه آمده و از مقام اعلی و منظر کبرى مشرق گرديده بانّى انا‌الله لا اله الاّ انا‌العلّى الکبير ‌‌.

‌‌الهى الهى بحقّ ذات اعلايت که نفس مقدّس اوست و بحرمت کينونيّت ابهايت که ثمره فطرت اوست و بحقّ انيّت قديمت که آيت قدرت اوست و بحقّ سلطنت عظيمت که همان مشيّت اوست درياب ما واماندگان تيه خسران را و بچشان بما لذّت عفو و غفران را. الهى بآن رحمتى که ما را بدان بود فرمودى و شىء جز او نبود که ما را براه آور و برضاى خود برآور تا آنکه از کشاکش نفس امّاره رهيم و مهيّاى لقاى باصفايت گرديم. يا ارحم‌الّراحمين رحمى رحمى رحمى. يا خيرالغافرين نظرى نظرى نظرى که کار از دست رفت و کشتى غرق گرديد صبح دميد و ما را مفرّى نيست و شأن اقبال و ادبار ما يک است.

الهى مشاهده مى‌نمايم که احدى را وجود نه تا موجود نمايند و ذى‌حدّى را مجال نيست که تنطّق فرمايند. بل ختم بر السن و افواه وکنّا بهما بين يدى ايشان گواه. الهى اين تنطّقم از اشراق جمال و فضل اکبر تو است و اين تبلّجم از ضياء جلال امر احتم تو است که مرا وحدة درگرفته و در مقام تلجلج باز داشته تا امرت چو نزيل و حکمت چو دليل فرمايد. الحمدلله ربّ‌العالمين و هو خير ولىّ للّصابرين. طاهره‌‌‌.

‌‌الهى آنچه مرا بايد از تو آيد و آنرا که تو شايد غيرت نبايد. الهى ابداع فرمودى آنرا که خود خواستى و او را با نيّت خود آراستى پس در مقام ادائش خواستى. الهى شهادت مى دهم که قيام فرمود براستى و بيان فرمود آنچه خواستى. الله نصرتش از که و سرّ دعوتش از که جويم. الهى نمى‌بينم جز ذات پاک بى‌مثالت متمکّنى که از وى استعانت جويم و نمى‌يابم سواى وجه فعّالت مقتدرى تا طلب فتح نمايم.

الهى تو ابداع فرموده‌اى و تو اختراع نموده‌اى. تو امر بقيام نموده‌اى و آنچه را خود خواستى آورده‌اى. بايد نصر تمام و شايد انجاز زمام و آيدت نظم انتظام اى مليک علاّم و اى حبيب اهل مقام. نيست غيرت موجود تا لب بانا المقصود گشايد و سوايت نيست و نابود کى از او کار بود آيد.

درياب که نصر تو بر تو رواست و بگير که حقّ تو تو را سزاست. اى بفداى محبّان وجه جلالت که بجز تو و حبّ تو شيئ ديگر را نخواستند و بقربان عارفان بزم وصالت که بجز تو نظر ننمودند وشيىء ديگر نجستند. چون از مشعر مصفّا که بهمان آن بدع فرمودى در آن لقاء ترا ديدند و از غيرت بالکلّيه رهيدند و چون بجذب‌الّطرف در حين تمکّنت بر مسند عطاء رسيدند و از کلّ فى کلّ وارهيدند زهى شرافت کبرى و حبّذا از اين سلطنت عظمى که مخصوص خصيصان گرديد و بايشان از کرمات مليک اعلی رسيد. الله‌اکبر که بدء و انتهائى لاجل فيوضات نازله از مصدر فضل ايشان غيرمقدّر و غايت بدائى از جهت نفاد عطيّياتشان غيرمصوّر. لله الحمد حبيب العارفين که اظهار خداوندى خود فرمود و ابراز فيض لايتناهى خود نمود که احدى را از ذرّات وجود از آشاميدن از کأس وجود از برکت احرف جود وانگذاشت و در نزد کلّ کائنات از انعام لايتناهيه مشهود از فضل يوم موعود گذاشت. مى‌گويم آنچه را گوئى و الحمد لله ربّ‌العالمين. طاهره‌‌‌.

١١ _ مرقومه جناب طاهره به اصحاب ارض صاد (اصفهان) (٤٢).

‌‌هوالله الملک القادر العسوف. سبحان الّذى ظهر امرالّذى هو محتوم من عنده و نزّله بقدر معلوم و الحمدلله الّذى اخرج صحيفة‌الّتى هى فى بيت المجاب مکنون و بخاتم الرّب مختوم و لا اله الاّ هو، ما عظم صنعه و کبر لطفه و عجب امره. قد افتتن الّذين اقسموا بالله جهد ايمانهم. لئن جائتهم آية من عندالله ليؤمنّن بها و قد جائتهم و احاطت عليهم من کلّ الجهات و هم لايشعرون و لا يعقلون و لا يلتفتون. الله‌اکبر ربّى القادر العسوف المقتدر الّذى اظهر نورالمستور فى هذه اللّيلة الّظلماء الديجور ناطقاً بثنائه ماحياً لآثاره و مجذب الّذرات الی طلعة وجهه الغفور. فيالها من نورالّذى کوّن کينونيّته من طين ارض المقدّسة الّتى کتب‌الله عليهاالّطهارة من کلّ الارجاس و المراقبة عن الانطماس فى طمطام الّزيغ و الادماس. فيالها من ظهور الّذى هو عين البطون و سرّ الکاف المستديرة البديعة فى الّنون. يا اهل البطون الّذين طهّرکم‌الله عن ريب المنون و القلم و ما يسطرون. ما انا بنعمة ربّکم بمجنون. اسمعوا ندائى واخرجوا من السّجون و قفوا بباب‌الله الّرفيع و اعرفوا رمز المکنون و احفظوا سرّ المصون. اسمعوا و اعرفوا و اصغوا و تنبّهوا و لا تعرضوا فتخسروا. فانّ باب الفضل قد فتح عليکم مرّة اخرى بعدالّذى سدّيتموه من اشارات الّسوء و انظروا بنظرة‌المودعة فيکم الی طلعة‌الله المتجلّية لما سوى بآيات ربّه العلىّ الاعلی و اعلموا انّکم ظلمتم انفسکم باعراضکم عن تشعشع بروق جمال الازليّة و هيکل الّسّبوحيّة و مظهرالّصمديّة بعزّة ربّى. قد تجلّى عليکم نورالله البديع الذى کوّنت حقيقة من ماء الجارى من سحب المکفهرة من عماء الاحديّة. بعزّة ربّى قد هلکتم انفسکم و القيتموها فى تيه البعد و حسرتم حسراتاً عظيماً. يا قوم قد طلع الفجر من افق السّوداء الّذى کوّنت من ادبارکم. فانظروا بنظرة صافية بديعة و اعرفوا حکم ربّکم فانّ‌الله قدمنّ عليکم باخبارکم و تذّکرکم بآياته المنيعة. يا ملاء الانوار تعلّموا سبل العبوديّة من عبدالّصالح و النّور اللّائح و الّسر القاطع و الّرمز الجامع الّذى انقطع بکلّه الی‌الله و فاز بلقائه و طار بهواه فانّه صلّى‌الله عليه ما التفت الی احد و مضى حيث ما امرالله. يا اخوانى الّصالحين ... الاکرمين بعزّة مولاى ديّان الّدين و ربّ‌العالمين ليس احد منّا مثله و ما کنّا شبهه. فقد کشف‌الله الغطاء و بصّرنا بما هو نحن عليه عاکفون يا اخوانى اشهدالله ربّى و ما هو فى علمه ان هذه النّملة قد شاهدت من هذا الّطير المؤرّق فى جوّالعماء و المنغمس فى بحرالمسک الحمراء نظراً صحيحاً مستقيماً و فطرة سالمة... اشهد الله ربّى ما رأت عين الّدهر بمثله. مندکّا انيّته، متلاشياً ظلمته، خارجاً عن بئر طبيعته، مخالفاً لهواه، تابعاً لرضاء مولاه. اتّقوالله يا اهل البيان و استغفروا ربّکم يا اهل العيان بما قصرتم فى حقّه و ما وصلتم بامر ربّه و لا تغفلوا عن سرّ الاعظم و رمز المنمنم و نمط الاوسط الاقوم. الله‌اکبر ربّى کبيراً و سبحان ربّى بکرةً و اصيلاً ما خفى مکره و ما اشدّ بطشه اى ربّ ادرک امتک الفقيرة و ادخلها برحمتک فى عبادک الّصالحين. مولاى بعزّتک ارى بروق سطوتک و تحرّک خيط غضبک. اى ربّ اجعلنى من اولياء وليّک الّذى لا يسرف فى القتل لاخذ نار شيعتک انّه کان منصوراً من عندک. يا اهل النّظر و الايقان و يا اهل الّزکاوة و الاحسان زکّوا انفسکم عن غير طلعة‌الله الملک العدل الّسلطان. ساداتى بابى انتم و امّى و ما فى علم ربّى لا تغفلوا عن حکم الّشمس و القمر بحسبان و اعرفوا رايات الّتى رفعت لمعرفة الارکان و لا تجعلوا انفسکم سائرون فى واد‌العسر و الحرمان بعزّة ربّى انّ بحرالفتنة دائم الفوران و ما ينجو منها الاّ من اسبقه عناية ربّه الملک الدّيان. موالی فضلکم قد انطقنى و نورانيّتکم قد انجذبتنى و استقامتکم قد اقامتنى و الاّ بعزّّة ربّى قد کنت فى زاوية مطروحة و خرساً من تهاجم اسهام الافتراء و الزّور و تراکم ذرّات الّناشئة من اهل الغرور. فقد احيانى ربّى و امرنى بالّرجوع اليکم و اخذ عهدالموعود منکم. ارى بعزّة مولاى القديم تلاطم طماطم القّهاريّة و تموّج ابحارالجبّاريّة. الله ربّى ادرک امتک و خلّصها مع من معها من اشارات البعيدة عند طلعة قمص حضرتک و انصرها بنصرک... اشهدک و ما هو فى علمک بانّ امتک ما ارادت فى شأن الاّ وجهک و ما خلجت فى قلبها بآن من الآنات عصيانک و ان کانت وجودها ذنب و ما يصدر من الّذنب ذنب و اظهارالّذنب و الاشارة اليه ذنب علی ذنب. فاشکرک يا ربّى بهذه الّنعمة العظمى و احمدک بهذه العطيّة الکبرى و هى غوص فى بحر عصيانک و ذکرک المتجلّية من سحاب غفرانک. بعزّتک ارى فيضک الّدائم الّذى يجرى بانقلاب المآء ثمّ من بحر الذّاخر المتلاطم بانّنى اناالله الملک القدّوس القائم. قد خلقت الجنّة لاهل الّتسليم و الّنار لاهل الجحيم الّذين يتوجّهون بزعمهم الی ساحة قدس الازليّة بالاشارات البعيدة الموهوميّة و يغمضون ابصارهم عن تجليّات البدعيّة و اشراقات الآفاقيّة و الانفسيّة بانّنى اناالحقّ المليک الفضّال و امتحن النّاس بآيات الجلال المتلألئة من صورة الانزعيّة و قمص الاحديّة و سرّ الازليّة. هاذا يا اهل البيان الّذين هم ناظرون الی الميزان. اختم کلام الّذى يفور من شجرة البيان و امسک القلم عن الجريان باذن الّرحمن الّذى استوى علی‌الّسماء و هى دخان بما قال مولاى المحيط علی ما فى الامکان روح من فى ملکوت الاسماء و الّصفات فداء ذى‌طلعته يا مفضّل اذا غاب المولی عن ابصارالخلق فهم المحجوبون بالغيبة ممتحنون بالّصورة بابى هو و امىّ و ما فى علم ربّى قد کشف الغطاء لاهل العيان حين استوائه علی عرش البيان. انّ حديثنا هذه لتشمأزّ منه قلوب رجال البيان. انّ الحمد لله ربّ‌العالمين‌‌‌.

١٢ _ مرقومه جناب طاهره خطاب به جناب ميرزامحمّدعلی نهرى (٤٣).

‌‌هوالله‌المقتدرالّدائم الّذى لم يخف الفوت فحلم و علم الفقر اليه فرحم. بسم‌الله العلی العظيم لظهور اسمه الحميد العليم من قمص البهاء و مرآة الصّفاء و نور البيضاء و سهوالهواء و طرز الحمراء و طلعة الّصفراء متلبّساً بلباس الخضراء و ساکنة فى جبل القاف بذکر اسم ربّه العلّى الاعلی و مستديرة فى وسط سماء الابداع لانجذاب اهل العماء و صعودهم الی طورالسّناء و قطعهم عمّا سوى يا اراضى الجرز و حروف الّرمز و کتب المعطّلة و اوراق المتلاشية و اسطارالمتفرّقة انظروا بنظرة المودعة واعرفوا آية‌المولهة و اقرئوا حرف المسطرة فى قمص شمس المنوّرة الّتى زکت و علت و تعالت و دارت و استدارت بان علی نور الارضين. يا اراضى المقدّسة و البيوت المرّفعة و الجبال الّراسخة و البئورالمعطّلة اجيبوا داعى‌الله الّذى يدعو الی بيت مطهّرة و رمز منمنمة بعزّة ربّى القادر. قد قضى امر ربّى و ما اجد لحکمه من مردّ و لا لفيضه من نفاد. فيا طوبى للوالهين، هنيئاً للواصلين و يا فوزاً للمنقطعين الّذين ما صغّروا عظمة ربّهم و راؤه قادراً مقتدراً يفعل مايشاء و يحکم مايريد فى کلّ حين. يا قوم‌الذّين رديتم نورالله و ما احتملتم امانته بعدالّذى اخذ منکم ولايته و نزّل عليکم طهارته و قرء عليکم آياته وکشف عنکم غطائه بانّ‌الله ربّکم قد فتح باب العقل و الّنهى و انتم فى حشر بديع. قد کنتم مبعوثاً فاطلبوا ما شئتم و لا تعرضوا عن فيض الّذى لا تعطيل له و لا نفاد. فقد عرّفکم يا اخوانى سرّالمودعة فى الايجاد و نبهّکم بانّ الفيض تامّ فى حين الانوجاد و ليس لتجلّياته حدّاً و لا نفاداً. اما ترون فى‌الآفاق بنور الاشراق بانّ کلب الّذى هو اصل الخبث و الّرذالة بعدالّذى يعرض عن الکلبيّة و يلقى نفسه فى المملحة يصير زينة للاطعمة و الاغذية و ما يحاسبه ربّه بما مضى بقدر اقلّ من ذرّ ابداً. امّا وصل اليکم حکم الانفس حين طلوع صبح الّذى تنفّس بان حبّ علی حسنة لا تضرّ معها سيئة و ما ارى لما ينزل من عند ربّى اختلافاً. يا اهل العاليه بابى انتم و امّى و ما فى علم ربّى اما قال موليکم القديم و اسم‌الله العلّى العظيم جلّ ذکره و عظم شأنه و صلواة‌الله علی من اتّبعه فوالّذى نفسى بيده لو ينطق احد من الّنصارى بالفطرة لکانت حجّة علی الکلّ. آه ثمّ آه قد خوّفنا الّشيطان و اوردنا مورد الخسران و اعرضنا عن طلعة جمال‌الله الملک الّديان. واحسرتا ثمّ وا اسفا بعزّة ربّى لو لم يدرکنا فضل ربّنا بديعاً لکنّا من الخاسرين الهالکين محسوباً و فى ارض الخيال مع الّتماثيل مقّيداً محبوساً. آه ثمّ آه الله ربّنا ادرکنا و نبهّنا بامرک البدع و عرّفنا حکمک و الحقنا بنور عزّک الابهج لاکون لک مطيعاً و عن سويک منحرفاً. اى ربّ ادخلنا فى عبادک الّصالحين الّذين يقومون بامر ربّ العالمين لاخذ ثأرالّذى هو قد کان عندک عظيماً. لانّه عبدک الّصالح المطيع الّذى احتمل ما حملت و کان مظلوماً مجهولاً. اى ربّ احفظنا بحقّ نفسک العلّى الاعلی حتّى لانشمأزّ من ذکرک المستور الخفّى لعلّک بذلک ترحمنا و توردنا مورد عبادک الّصالحين. اى ربّ صلّ علی آلک الّذين طهّرتهم عن رجس حدودالامکانيّة و نزّهتهم عن قيود الّزمانيّة و قد جعلتهم عندک فى اطراز العزّ مکيناً و ما جعل لاحد حظّاً الی معرفتهم بل استخلصتهم لنفسک و لاداء ما عندک اميناً. اى ربّ صلّ علی شيعتهم الّذين هم منهم لا فرق بينهم و هم الا انّهم عبادهم المکرمون الّذين لا يسبقونهم بالقول و هم بامره يعملون بديعاً. يا رباه صلّ علی عبدک الّذى اصطفيته و الی ساحة عزّک آويته و الی مقام قربک اديته يا ولىّ‌الاولياء. اشهد انّه محبوب عندک راجياً فضلک ناظراً الی وجهک و کفى فى فخره بانّه الجامع الاسمين و صاحب القرنين و واقف باذنک من دون شکّ و مين. يااخى ‌الّصديق و يا مولاى الوثيق صلّى‌الله عليک علی الّتحقيق و عّظم‌الله اجرک بحرقة قلبک علی الغريب عن الاوطان و حقيقة الابتلاء و الاحزان و عين البکاء و الحرمان. آه ثمّ آه الله الله الله ما هذه الّضجرة الّتى انفطرت الّسموات و انشقّت الارض و خرّت الجبال هداً. آه ثمّ آه يا رباه ادرک امتک و اقبض روحها فانّها لا طاقة لها بمصيبتک. الله الله الله ربّى ادرکنى باللحوق بان لا طاقة لی باداء الحقوق. اى ربّ ما ادرى باىّ شؤون‌الّنظر ابکى. بعزّتک قد کوّن البکاء من هيبتک و قد جرى من عين عنايتک و الاّ بسطوتک يحرق ماسويک مولاى الغريب و سيّدى الوحيد. بابى انت و امّى و ما فى‌علم ربّى ليس لی ناصر حتّى ابکى عليک و لا لی معين باقامة العزاء لک آه ثمّ آه ارى کلّهم سکارى و عن طلعتک محجوبين و فى ارض البعد اسارى. بعزّت ربّى لويعلمون ما اعلم ليبکون عوض الماء دماً و يطرئون علی رأسهم تراب الارض دائماً ابداً و يفّرون من سطوة قهرالله فوق جبال الّرواسخ و يضجّون و يصعقون و يحييهم الله بنظرته ثمّ يرون ما فعلوا و يفعلون الله‌اکبر الله‌اکبر الله‌اکبر ايّهاالمظلوم الاسير و السّلطان الجابر الکسير فاعف عن امتک و اجذبها الی جوار قدسک و ادخل برحمتک فى عبادک الّصالحين يا اخى الّشفيق و مولاى علی‌التّحقيق لا يخفى عليک حالی و تسمع تغلغل احشائى لانّک نور بنورالّرحمن وناظر بطلعة البيان. مولاى ادع ربّک لفرجنا لعلّ يحدث بعد ذلک امراً و نلحق بمولانا روح من فى ملکوت الاسماء و الصّفات فداء طلعته. آه ثمّ آه ثمّ آه الی ماشاء ربّى وا‌اسفاه آه واحسرتاه علی ما فرّطت فى جنب‌الله مولاى بابى انت و امّى يا جامع الاسمين و مظهرالّرمزين ارجع الی ارض الصّاد و نّبه اخوک بعظمة حکم ربّ‌العباد و بلّغهم حکم‌الله و عرّفهم امرالله. فمن شاء فليؤمن و من شاء فليکفر بعزّة ربّى ليس هذا‌التّنبيه الاّ فضلاً محضاً لو ارسل ربّى ناراً فيحرقنا فى الحين لکنّابه مستحقّاً لانّا غيّرنا فطرة‌الله و کذّبنا حجّة‌الله و اختلفنا فى امرنا بعدالّذى جعلنا امّة واحدة و ديناً واحداً الله‌اکبر. نبّههم يا سيّدى و ذکّرهم يا مولاى والله الحقّ تالله ذوالفيض المطلق انّ الامر قد قضى و الکلّ مأمورون بالخروج و عدم الامهال آناً و دقيقةً. ذکّرهم يا مولائى بالّنظر الی کتاب الله الّذى لايأتيه الباطل و لا يقارنه العاطل حرفا. و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليّه سلطاناً فلا يسرف فى القتل انّه کان منصوراً. و اکشف الغطاء عن بصائرهم باوصاف الّذى ورد من آل‌الله جلّ جلالهم فى هذا‌الباب و قد صار محتوماً و تشعشع من مقام معلوماً بحيث لا يکون علی وجهه رشح من الّسحاب ابداً. و من علامته الحرکة اللوثة و قتل نفس المتحرّمة فى حرم المعظّم و قتل نفس زکيّة اى نفس ازکى منه روحى فداه فى سلسلة الرّعيّة واى روح اعلی منه فى حجاب الحقيقة. الله ربّى ادرک عبادک المنقطعين. اشهدک بانّ امتک بلغت حکمک و ما قصرت فى ادائها بفضلک و منک فادخل عبادک فى المنظر الاعلی بالرّجوع الی طلعتک و الّسجود لوجهک الطّالع الاعلی و احفظهم عن‌الّشک و الّرين ... و السّلام علی اختى الکئيبة الحزينة الّتى مرّت يمّ الاحديّة صلی‌الله عليها‌و‌عليها بالسّکون فى‌ارض الطّاء و البکاء علی‌مولاى و‌مولاها‌خفيّة و‌السّلام علی کلّ اهل‌الّسلام. آه واشوقاه الی رؤية والدتى المکرّمة و شمس الطّالعة اسئل من فضل ربّى ان يحرّکهّن الی ارض الخاء و ان ما تيسر فالامر امرالله لعلّ يحدث امراً اينما تکونوا يأت بکم‌الله جميعاً. انّا لله و انّا اليه راجعون. مولاى (ص) ان رضيت المريم سلام‌الله عليها بالّرجوع الی ارض الصّاد فارجعها انشاء‌الله ربّى يجمع بيننا فى جنّات عدن کريم. انّ الحمد لله ربّ‌العالمين‌‌‌.

١٣ _ مرقومه جناب طاهره خطاب به يکى از اصحاب (٤٤).

‌‌بسم‌الله العلّى العظيم. لله الحمد حمداً شعشعانيّاً متلامعاً متقدّساً کبهاء ثناء‌الله علی نفسه. حمداً يفضل علی کلّ شىء کفضل‌الله علی خلقه و الصّلوة علی عبده الّذى اصطفاه لولايته و اجتباه لمحبّة و جعله مقام سلطنته. والّسلام علی نوره و ظلّه الّذى لا فرق بينه و هو. الا انّه نفسه و يده و جنبه و آية معرفته و علی اشهر المعلومة و العلائم المنصوبة و الامثال المضروبة و الآيات القاهرة الّنازلة من عماء الصّمدانيّة و الّدالّين علی وحدته و الّثناء الابهى و البهاء الاسنى علی شيعتهم الّذين هم منهم و لا فرق بينهم و هم الاّ انّهم عبادهم الّطائفون حول ارادته و لعنة‌الله علی اعدائهم المعرضون عن آية معرفته و الّسلام من الله العلاّم عليک يا طاهرة المطّهرة و يا نجم الّزاهرة و الّنور الباهرة و رحمته و برکاته. مولائى قد بلغ الينا کتابک و عرفنا لحن خطابک. شکرالله سعيک و جعل فردوس الاعلی مآلک و امّا ما سئلت من ما سئلت من امر عظيم و خطب جسيم اسئل من فضل ربّى العظيم ان يوفّقک لما يحبّ و يرضى و ينجذبک الی طرفه الاعلی و ينسيک ذکر ماسوى و يدخلک جنّة‌الّتى لا ظلّ لها. يا اختى و قرّه عينى فاحفظ نفسک من اشارات الّتى يمنعک عن الّدخول فى بيت الجلال و يحجبک عن سرّ المآل فان سطوة آيات ربّک قد احاط اليوم کلّ الرّجال. يا رباه احفظنا من شرّالّذى ينشاء من الّنظر الی غير طلعتک فانّک فى هذا‌اليوم البديع المبارک الّذى قد طلع شمس الوحدة فى وسط الّزوال و رجع نقطة البدء الی الختم و ظهر سرّ المآل من ذوى الجلال و کشف القناع عن وجه الجمال و استنطق الحقايق بان لا اله الاّ الله العلّى المتعال. قد جعلت الّشرف العظمى و الکمال الکبرى محو الغير فى طلعتک و التّشرّف بحضرتک و الوفود بعنايتک و ما اردت من الخلق الاّ الّطواف حول ارادتک و لا يکلّف نفساً الاّ ما آيتها من فضلک و ما يريد من الخلق من رزق و ما يريد ان يطعموه انّه هوالّرزاق ذوالقوّه‌المتين. طوبى لمن عرف لحنک و غرق فى طمطام محبّتک و نجى نفسه من الهلکة الّناشئة من تغيير فطرتک. قد افلح المؤمنون الّذينهم فى صلواتهم دائمون و الّذين يؤتون ما آتوا من فضل ربّهم و علی ربّهم متوکّلون. آه ثمّ آه ما ادرى ما اقول. علی ربّى اعتمدو به اتوّسل فى الوصول الی المأمول انّه العلّى الغفور. جان خواهرجان من اى کسى که خالص است نيّت تو و صافى است فطرت تو و متمکّن است قابليّت تو و در ضياء و اشراق است هويّت تو صلّى‌الله عليک بدان که اين اقّله ممايحصى و منغمسه فى بحرالهواء داعيه مقام و رتبه نيستم بنوع من الانواع پناه مى‌برم بعزّت او از الحاد در سلطنت او و از او مى‌طلبم که محروم نفرمايد ما را از فيض عظيم اين يوم عظيم که باب‌الله گشوده گرديده و حجب مرفوع و استار مکشوف و منادى او در کلّ مقامات و انفس آيات بنطق آمده که اليوم يومه و المقام مقامه. اسرعوا اليه و ارفضوا غيره فانّ‌الفوز عظيم. فانّ‌الآية قد طلعت و تنجذبت الی مقام الّذى لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر. آه ثمّ آه من عظمة الفيض و غفلة الّناس بهماء صمّاء و وقوفهم فى ارض الحدود و سباحتهم فى طمطام الهوى. يا اختى بدان وفّقک‌الله که سنّت الهيّه متغيّر و متحوّل نمى‌شود. قد علم اولوالالباب انّ الاستدلال علی ما هناک لا يعلم الاّ بما هيهنا. عزيز من عبادت در هر عالمى اقتضائى دارد.

عبادت عالم فؤاد محو غير است در طلعت ربّ. عبادت عالم عقول امتياز حقّ وباطل است. عبادت عالم ارواح سير بسوى معرفت حقّ است. عبادت عالم مثل توجّه بسوى وجهه مقصود است. عبادت عالم اجسام اين اعمال ظاهريّه وارده از شرع مطّهر است و اين عبادت بدون معرفت و بنفسه مؤثّر نيست. چنانچه مى‌فرمايد حجّة الله النّاطق و ليس الّشرف فى الاعمال الّطيبة و الآثار الحسنته لانّها اثر فعل العبد. بلکه شرف عظمى جان خواهر من محو غيريّت و رفع اثنينيّت مى‌باشد و عدم التفات بشيئيّت. آه ثمّ آه از قلوب مريضه و نفوس منقلبه و طبايع منعکسه. العجب که خود را از جمله مصدّقين مى‌شمارند و چون القاى قول طيّب بر ايشان مى‌شود بزعم خود و بنقصان قابليّت او را معوج و معکوس حکايت مى‌نمايند. قسم بآن کسى که جانم در دست قدرت اوست که از حقّ چيزى نفهميده‌اند و بناى فهميدن را نيز ندارند. الی‌الله ربّى اشکوممّا نزل بى منهم و اصبر و احتمل لرضائه. انّه سميع شکور... لعلّ‌الله يحدث امراً انّه جواد کريم. اسئل‌الله ان ينجّينا من هذه‌المحنة انّه عزيز غفور. دعاى بجهت بگم خانم مرسول شد پروردگارم شفاء بخشد‌‌‌.

١٤ _ مکتوب جناب طاهره به يکى از بابيان (٤٥).
يا حىّ قيّوم
قرّة العينم بيا اندر نوا با نداهاى نواى نينوا

تا ربائى جمله ذرّات نور ريزى از اشراق وجهى نار‌طور

جان من برخيز با شور و‌شرر در نگر با چشم ساقى درنگر

کو فتاده جمله ذراّتيان در صعيد وحده اما صعقيان

خيز از‌جا‌نور‌چشم انظرم ياب ايشان را به‌جذب اقدرم

تا‌بکى‌در‌قعر‌باشى‌طرحيه تا بکى مانى تو سرّ خافيه

اى نور چشم اهل ولا و يا قابل ريزش رشّ حمراء البهاء اقدر از مليک انصر بر حقيقت نورانيّتت و ثناء انظر با جلوه نصر بر ذاتيّت سبحانيّتت. بعد از وارستگيت از خستگى حمل شؤونات اهل شأن در محشر و بعد از آزادگيت از طرئيّات طرء اهل غبر. بشنو نداى باصفاى روح‌فزاى کلمة‌الله الاعلی را از نقطه قلبيّه پس نگاه دار آن قبه صطليّه را بگوش واعيه. پس در مقام اظهار اشراقى برآى و زنگ غبار طرئى از قلب فاء بزداى که جزاک‌الله احسن الجزاء ثمّ جزاک‌الله احسن‌الجزاء ثمّ جزاک‌الله احسن الجزاء. اى قرّة‌العينم فدايت شوم. البتّه قيام بامر نما و در مقام تربيت رفرفيّات از مصدّقات برآى که صدرم در خروش و عقلم مدهوش گرديده. جان من بدانکه در اين سبعه ايّام قيامت قيام فرمود و تبليغ احکام الهى بياناً بخاصّ و عامّ نمود و بدانکه صدمات عظيمه بر ما وارد آمد از ابخره اهل تبخبر و بليّات مستصعبه بما رسيد از تهاجم اهل تغيير. در هر حال شکر مر قادر فعّال را سزد و بهرحال حمد مر محبوب لازوال را شايد. خلاصه عزيزم آنچه را بايد بفهمم فهميدم. البتّه در مقام ترحّم بر مصدّقات برآى و ايشان را امر بتزکيه و صفاى نفس نما و البتّه ايشان را مطلق‌العنان‌...‌وامگذار که هنوز در مقام کمال نيستند. محبوب فؤادم ايشان را امر بصلوة در اوقات خمسه بفرما که هروقتى مظهر هيکلی از هياکل قديمه مى‌باشد و در هر آنى امر بيک نهج از فوّاره قدرت ظاهر مى‌گردد بگو که لعنت خداوند بر تارکين صلوة و تارکين حجّ و زکوة و بگو که حکم خداوند در هر دوره جديد و بديع است و آن حکم جديد اقامه فرائض و سنن است و فرائض توجّه الی مبادى فيض و مبانى فضل است. سبحان‌الله که قلوب پر از خطر و صدور مملّو از خوف بشر و وجوه از صدمه منافقين و مصدّقات در مقام صفاء و وفاء آيند وقبسى از قبسات سينائيّه تا بآن تائبين و تائبات در هم سوزند. بگو اى حبيبم قرّة‌العين که تصديق امرالله محض تلفّظ نيست. بايد قول با فعل مطابق آيد. لعنت خداوند بر مردى که از جان ناقابل خود ترسد و ادّعاى تصديق نمايد. پس لعنت خداوند بر زنى که او را از اسيرى باک باشد و ادّعاى تسليم فرمايد. الله‌اکبر که در چه مقام واقفند متحيّرين و بچه وجهه ناظرند مدّعين. الله انت نصرى و انت مددى. فارحمنى برحمتک و اغفرلی بعنايتک و اجعلنى من الّشافعين فى ذلک اليوم الاکبر عندک مذکوراً. و سلام ما را بکلّ اهل ولايت از مصدّقات برسان خصوص رضائيّه راضيّه که بايد در مقام حکايت کامل اکمل آيد و کذا بانيس الّزاء جناب طلعة‌البهاء را بسلام بسيار متذکّرم و کذا بزهراجانم بفرمائيد که برساند بمصدّقات که روزى هزارمرتبه ذکر لا اله الاّالله واجب است. لعنت خداوند بر متمرّدين امر اعلی‌‌‌.

١٥ _ مکتوب جناب طاهره به يکى از بابيان (٤٦).

‌‌هوالحىّ. بدء صفحه مراد بنور جمال ذکر اسم قيّوم ممجّديست که آنچه را خواهد بنار فعّال موجود و زيب نگاريه ابتداء حمد حميد ديموم محمّديست که آن را که خواسته بنور جمال خود مشهود. الهى انت کفانى من طلب‌الّشهود باينکه مرا جز تو مقصودى نيست و کلّ اشياء اليوم نزدم کما بداء است. انّهم لن يکونّن شيئاً موجوداً. الهى گواهت مى‌گيرم که در روز ازل شهادت دادم بنفسانيّت خود بوحدانيّتت و شاهدت مى‌يابم که در سطر اوّل اقرار نمودم بذاتيّت خود بفردانيّتت. زيرا که مرا از نو آراستى و از کينونيّتم اظهار خداوندى خود خواستى. الهى شاهد که نينديشيدم از همزات و نترسيدم از لمزات. ايستادم بقوّه تو قوى‌القوى و ظاهر نمودى از من سرّ ستيره خضراء. الهى مى‌گويم آن کلمه‌اى را که از حقيقت مقدّسه حفيظه اوّليّه مشعشع و از ستيره خليقه ازليّه ملّمع ان الحمد لله ربّ العالمين و تبارک‌الله حبيب العارفين الّذى لا اله الاّ هو. لا نعبده الاّ ايّاه و انّه لهوالحىّ‌الحّيين٠ الهى گواهم فرمودى که از اشراق جمال ازليّه هياکل نوريّه منوجد و از بروقات جلال آيات قدوسيّه ممدّد. الهى گواهم که يکى از آيات مشرقه اقرار او بنور جمال قرّة‌العين عيانيّين آمد و هيکلی از هياکل مقرّبين گرديد. الهى گواهى که بانقطاع ازماسوى محبوب ما آمد و بامتناعش از ماعدى قرّة‌العين اولياء گرديد. الهى بحقّ حقيق ازليّه و بنالهاى آتش‌فشان صمديّه که او را بمقام کمال رسان و از اهل اتّصال خواصّش گردان تا آنکه از شراب وحدت نوش فرمايد و قلع بنيان کثرت را بنظرى فرمايد. پس دريابد سرّ حقيقت را که بسيار عظيم و بيابد کنز مخفيه را که محبوب قديم هو حقّ واحد است و حکم اين واحد کمابناه‌الله غير زائد است و کلّ موجودات از اشراق جمال بديعه در وجود ولکن لا يشعرون. و مجموع کائنات از ضياء قناع احديّه در شهود و هم لا يفقهون. اى محبوب فؤاد طاء و اى انيس قلب زاء که محو از جام وحدت شدى و صحو از جذبه صرف ازليّه آمدى. خواهم از خداوند غنىّ الّذات خود که کشف سبحات جلالت شود تا بجذب الاحديّه داخل فردوس غيبيّه بعين شهوديّه شوى و مقام لامقام ربّ‌البريّه را مشاهده فرمائى که سواى نفس زکيّه و کلمه مبارکه عليّه احدى متقّوم بقوام عدليّه نيست و انوار وجود بريّه از عين العيان صاديّه جارى و مضىء است. اشهدالله علی ذلک و کفى به شهيداً. اى محبوب فؤادم ورقه مبارکت را بالّتمام ديدم و بنضاير لطايف مجردّات عروجيّه کلماتت رسيدم و خداوند قديم المجد عالی‌الجدّ خود را شاکر آمدم. يا محبوب‌الفؤاد و يا مظهر انوارالّسداد که جمع فى‌الجميع آنچه در سموات علی و ارض سفلی و ما بينهما معادل جزاى شما نمى‌آيد. ان شاء‌الله که جان آفرين خود از طلعت ازليّه شما را جزا آيد که کلف را از وجه ماه منير بارسال ورقه منزله ازليّّه برداشتى و علم همّت و سرافرازى برافراشتى ... خطّم غيرقابل و ورقه از تزيين ظاهريّه عارى و انّ‌الله لهو الجواد الوهّاب المنيع‌...‌‌‌.

١٦ _ مرقومه جناب طاهره به جناب شيخ علی عظيم ترشيزى‌(٤٧).

‌‌انت الاحبّ الاعظم من الّتوصيف فى مرکز البيان سويّاً. اشهدالله الحىّ الاحد الفرد فى هذه الورقة البيضاء. انّ اسمه العظيم قد کان هيکلاً طلسميّاً و هو قد کان من احرف وجهه الحّى لا اله الاّ هو فى سماء العزّ ضوئّياً. فقد طهرّه‌الله من کلّ ما هو من نشأة الظّليّه نشئيّاً و اصطفاه للمقام مقامه الحىّ الارفع الاعلی علّياً. الله هو اعظم من تعظيم اهل الانشاء کلّيّاً و اعلی من بهاء اهل الّثناء جميعاً. فقد صدق وعده و اتى ببعض آيته حتميّاً و اشرق الارض بنور وجهه و جعلها مرآةً مصفّياً. فيا من اشهده‌الله خلق البديع بدعّياً و اتّخذه لاقامة رکنه رفيعاً. فقد کان‌الله جذبة سرّک و هو بنفسه الحىّ قد يتجلّى عليک فى کلّ آن دوريّاً ضوئيّاً. ما للّشؤونات الوصفيّة و البيان لوصفک و ما للاشارات الّنعتيّة و الّتبيان لشأنک. فانت انت انت بنفسک الحىّ قد کنت فى سرائر القدس عظيماً علّياً رفيعاً مضيئاً. فقد فرح قلب الّزاء و نشطت حرف الفاء و اشرحت صدرالّطاء لما رأت آياتک من ورقة الحمراء طليعاً. و هذه من فضل‌الله العظيم علّى و انّ فضل‌الله علی الشّجرة قد کان عظيماً. فيانور الّنار و سرّ الاستيدار و حقيقة‌القرار. الی متى تأمرنى بالاصطبار فقد ظهرالامر زهرّياً و وصل الحکم حتميّاً بحقّک العظيم الاعظم يا طلسم مکرّم و رمز منمنم قد تمّ الّصبر و القرار و ما بقى الاّ الّزجر و الانزجار فى هذه الآن العدليّة قهريّاً. يا احبّ المحبوب و يا جذبة الحبيب الی متى تشفع فى حقّ هؤلاء الّسکريّون و البهيميّون جميعاً. بحقّک لن يؤمنوا بالآيات و ما ينفعهم الّنصح تخويفاً. فحينئذٍ الامر امره و الحکم حکمه کلّياً بعضيّاً حرفيّاً جزئيّاً. فو عزتک يا جذبة الّسرّ و سرّ الامر فى مرکز البداء وقيف يکاد ان اشکو الی ربّى من اهل الخمود والجمود جميعاً. فقد نسواسنّة‌الله و اخذوا الامر جزئيّاً. فلولا شفاعتک يا عين الاکرم ولو ما عنايتک يا وجه القدم لاخذهم الله بفقد حرف الّزاء من هذه الارض الغبراء ايّاماً قبل هذا غرمّياً. فها يا ها انّهم ما يستقّرون ولايات‌الله ما يخضعون. فيرحمهم‌الله برحمته و يدخلهم فى جنّة قربه حتميّاً.

جواب ورقه ثانى، فقد استقرّ قلب الزّاء بورودک و اطمأنّ نفسها بوفودک. فانت انت انت الحىّ القائم بامر الحىّ قويّاً. فمنک الّسلام و انت الّسلام لاهل الاسلام جميعاً. بلّغ الّسلام المتظّهر من حقيقتک الّصافية علی کلّ اهل‌الّسلام فى هذا الآن الاعظم عظيماً. فانّ سلامک يصعد و يرقع و يستقرّ و يشعشع علی الواح المصفّية بنور الرّب بدعيّاً. فو نورالمشعشع من وجه الاقتماص لو ينظر احد من اهل الاختصاص عين‌الله المودعة فيه فى مقام الاقتباس ليرى فى رجعک آياتاً علی الحقّ بعين الحقّ مشهوداً. فقد ظهر سرّ القيام و جاء آن النّظام من اسماء عزّ عظام الّذين بقيامهم يجيئ‌‌الله العظم رسميّاً. فانت انت انت يا احبّ الحبيب اسم الاعظم و النّورالمنمنم المنّور لّلظلم و مفرّج الهمّ فى هذه القيام القائميّة الرّبعية الّرجعية حتميّاً. بهائيّات القميصات تطلع منک شرقيّاً و هويّات الطلعيّات تظهر عنک غربيّاً و کأسيات الخمريّات تدور بک زجاجيّاً و لحميّات الّشعريّات تکور لک حقّياً و سرائر الّرفعيّات ترفع لک شعشعيّاً و مراکز الحقّيات تستقّر بامرک نوّرياً. فيا من حبّه عالية و وجهه دانية و قربه و حليته و جذبة حقّيّة و غمزه سکريّة و نشطه و لهيّته و سکنته جلاليّة و طلعته جماليّة و حرکته وصاليّة و قامته سوائيّة و منطقته روحانيّة. انّ الله هوالحىّ الآتى بوعده الحىّ فى آن انقطاع الاکبر من الکلّ حقّياً. فيا احبّ الحبيب لا تنسى الشّجرة فى کلّ‌الحالات و اذکرها بالورقات الّسطريّات سرّياً جدّياً عيانيّاً خفائيّاً. فان الامر قد رشحت من مکفهرّات الکوريّة عليها صعبيّاً و ضاقت قلبها من اشارات البعديّة جهتيّاً. فمن الحىّ الاحد اطلب بلسانه الحىّ العظيم الاعظم ليفرج عنّا فى هذه الآن بالّنظر الی وجهه الحىّ وصلّياً. لله الحمد قد صدّقنا وعده واورثنا الارض و هوالحىّ قد کان عطوفاً. فحينئذٍ تقولون لله‌الحمد قد صدّقنا وعده واورثنا الجّنة الآخريّة کلّياً‌‌‌.

١٧ _ مرقومه ديگرى از جناب طاهره (٤٨).

‌‌يا حقّ فريد بساحت عزّ من اظهره‌الله بالّسطوة الاکبر مترافع آيد. يا رافع الارفع ادرکنى بشفاعة نفسک فى الحين و ارزقنى لقائک فى ارضک علی وجه الّتمکين انّک انت البانى للحمد لنفسک رب‌ّ العالمين.

هوالحىّ لا اله الاّ هوالرّفاع الرّفيع

سبحان سبحان‌الله الاشهد الاشهد و الحمد لمليک الاوحد الاحمد و لا اله الاّالله الاحد الفرد الّذى ما اتّخذ لنفسه صاحبة و لا ولد و هو عالی الحدّ و قديم المجد و بسيط اليد و منزل الحدّ من عين الّسرمد بلا تعطيل و حدّ. تعالی حدّ ربّنا ما اتّخذ صاحبة ولا ولد قد نظر کينونة الّطاء بالّشهادة الا شهد لله العلّى الاعظم الاعلی و تلئلئت ساذجيّة الفاء بانوار الملئلاء من وجه مليک اقدم ابهى. الله اعظم تلقاء وجه الاشعشع تعظيماً بهيّاً ابهى. والله اعلی بلقاء الحقّ الامنع الامنع علّياً اعلی علّياً. اشهد انّ الّسماء قد انفطرت فطراً فطراً و الارض قد انشقّت شقّاً و الّشجرة قد اخضّرت خضراً خضراً و الّثمرة قد نضجت حقّاً. الله الله من تلئلاء الّنور الانور فى مشکوة‌البهاء و الله‌ابهى من تشعشع وجه المرآت بالصّفاء سبحان سبحان الّذى قد اظهره الله بالّضياء حين الّذى لا ذکر سواه و الحمد هوالّذى قد تقّمص بالّرداء لديه فى هيکل البهاء فى تلک الآن الّذى لا وجود الاّالله و کذلک قد نزّل الامر من مليک العماء و جبّار الارض و السّماء بذلک الامر الاعظم الاعلی. احمدالله الملک الاقهر باظهار کنز مخزونه الّذى حقّ عليه اظهاره و اسّبح‌الله بوجه الانور بابراز امره الّذى حقّ حقّ عليه ابرازه فقد عدمت الّنفوس عدماً عدماً و انقلبت الوجوه قلباً قلباً والله لهوالنّصر الانصر لا اله الاّ هوالاقهر حقّاً حقّاً. فقد اسجدّن لطلعة الّطلعا طلعاً طلعاً و لا عفّرنّ خدّى تلقاء الّلقاء عفراً عفراً. يا ايّتهاالّنفس الّزکيّة ارغمى انفک لمن وحدّتک بتصديقه بما اظهره‌الله فى هيکل الحسينيّة فى الحين صدقاً صدقاً‌‌‌.

١٨ _ يکى ديگر از مرقومات جناب طاهره (٤٩).

‌‌اى محبوب فؤاد اهل استعداد برسان بمعشر احبّاء که بترسيد از خدا و امرالله الاعظم را که دورها زد افلاک نور لاجل ظهور او. کوچک نشمريد بدانيد که امر بسيار لطيف و حکم از مثل و امثال مقدّس. چرا غافل آمديد و چرا تکاهل مى‌ورزيد. بترسيد از خداوند اجبر اقهر که امر خود را اقرب از لمح بصر ظاهر مى‌فرمايد و شماها را به مسامحه و مماطله مؤاخذه مى نمايد. عزيزان من چرا در تيه افتاده ايد. چرا از صراط گرديده‌ايد. چه مى‌شود مرا که علامت‌هاى مؤمنان را در شما نمى‌بينم که تريهم رکّعاً سجّداً يبتغون فضلاً من‌الله و رضواناً بالّشهادة و چه مى‌آيد مرا که صوت شما را نمى شنوم بانّا کنّا لله‌الحقّ قوّاماً. بدانيد پس بدانيد که خداوند را عاجز نمى‌فرمايد شىء نه درآسمانها و نه در زمينها و اوست مقتدر مهيمن قيّومى که خواهد امرى که خود بالغ او بود ظاهر فرمود وباب عدل انتقام خود را ان‌شاء‌الله گشود. در اين پرده يک رشته بيکار نيست. سر رشته بر ما پديدار نيست. چرا عمل به کتاب بيان نمى‌نمائيد الله‌اکبر چرا مرتکب منکر و فحشاء مى‌شوند. تالله‌الحقّ که سبب تعويق امر مى آيند. بگو که توبه نمايند و به تضرّع و مناجات بکوشند و از طعام غيرممسوس نخورند و اين ماه اعظم را صائم آيند و بزيارت اولياى رحمن در هر ليله و يوم خمس مرّات مشرّف شوند. الله‌اکبر انّه لهو النّصّار‌البديع‌‌.

١٩ _ مرقومه ديگر از جناب طاهره (٥٠).

‌‌الله‌اعظم يا الله الاشهد الاشهد يا مولاى الاعظم و محبوبى الاقدم و مجّدد عهدالله فى ذلک اليوم الّذى ينزل حکم المحکم بالحتم. قد شهدالله ان اضاق بک الفضاء و اخذ عليک اقطارالارض و الّسماء فسمع منک الّنداء و اجاب عنک الّدعاء و اشرقک من طلعة الّسحاب. فاسجد لوجه ربّى و ربّک و اکون و کن معى من الّساجدين اعلم يا حبيبى انّ‌القول و الکلام لن يبدّل و سنّته النقض و الابرام لن يحوّل‌...‌فقد جفّ القلم بانّ‌الله لا اله الاّ هو قديم بالعيان و بديع فى‌الّشأن. سبحانک فلا تضيق خلقک و لا تحبس نفسک و کن فى کلّ‌الاحوال نشّاطاً فرّاحاً بلاّجاً شرّاقاً. فانّ‌الله ربّک يحبّ ليسمع کلامکم الّذى يفور من شجرة‌البهاء ... کن فى کلّ الاحوال لله‌الاعلی ذاکراً بالّلسانين و لله شاکراً بالوجهين... الله يا ربّ صلّ علی عبدک المنّصر المظفّر الّذى بکرّه قد فرح کلّ ما هو فى عالم الابداع... قد اسجد لطلعة الحسين الّذى فد کرّثّم اخضع لوجه‌الاعظم الّذى قد آمن به و استقرّ بانّه لهوالّنقطة الّذى قد وعده‌الله‌... و لقد کتبنا فى‌الّزبور من بعد الّذکر انّ الارض يرثها عبادى الّصالحون و لقد نزّل بالبيان انّه لهو من يظهره‌الله. يا ربّ هل الّذى يظهر هو قد کان غير من ظهر لا و عزّتک الاعزّ الاقهر. لانّه قد ظهربالبيّنات و الّزبر و الاشراقات القدر... فيا ربّ اکشف الغطاء عن الکلّ ليشهدوا. و اسمع الّنداء من البعض فانّهم قد انقطعوا. و انّک انت المتّمم لما بدئت و انت المقوّم لما اعليت و انت المظهر لما سويّت. يا مالک القدر و جاعل البشر اللّهم انّک انت الاشهد بى و لتعلم بانّى من احد لم استنصر بل انّک انت نصرى. و تلک الآيات بالّسطر للاشراقيّات انوارالحسين. قد ظهر بانّه لهوالّشفيع بالّشفاعة الاکبر لدى الملک الاقدر الاقهر الاجبر و کذلک من الّشفعاء قد کان حرفاً من احرف الحىّ بالعظمة مصّور و بالقدرة مقدّر و ذلک هو امره قد ظهر من مالک القدر و منشىء البشر... ‌‌.

٢٠ _ يکى از ديگر مرقومات جناب طاهره (٥١).

‌‌هوالحىّ الاجود. بسم‌الله القدّوس الّرفيع. شهدالله انّه لا اله الاّ هو المليک العطوف و انّه لهوالمقتدر المجيب. الحمدلله الّذى قد اخرج الّنقطة من طرء الاوّل و استويها بسّرها علی رفرف البيضاء. ثمّ انزلها فى وادى لا يفقهون اهلها من بعض الّذّر شيئاً شيئاً. ثمّ الحمدلله الّذى اسکنها بربّهاالّذى يتجلّى عليها من مطلع البهاء بنور الّثناء فى کلّ آن بديعاً و ينزل عليها من آيات الّتى هى قد کانت فى خزينة‌القدس خفيّاً. احمده حمدالّذى يشرق من شعشعة جماله کلّ ما هو فى‌ارض الابداع بليجا و اشکره شکرالّذى يتلئلاء هو من قمص الالهيّة المعيّاً بما قد اقامنى فى ارض الطّتنجين و اطرزنى بطراز الاطرزين و اجملنى بجمال الاطلعين و اظهرنى بوجه الاوّلين و اغردنى علی شجرة‌البهاء بلحن الاوّلين. انّ ربى هولا اله الاّ هوالقائم علی‌الّطتنجين و النّازل بالوجهين و المنزل الآتين علی الجبلين. انّه لهو لا اله الاّ هو محبوب العارفين و مليک الّصادقين حبيب‌الّشاکرين... و کذلک هو الّرب الاحد الفعّال لما يشاء فى کلّ حين و قبل حين و بعد حين... قد اشرقت الالواح بانوارالجمال و اشعشعت الوجوه بجذب الفعّال... و اقام الهياکل فى مقام الاستواء بالاعتدال. انّ‌الله ربّنا لهو القديم المتعال و البديع الفعّال... و کذلک قد اصلّى علی احرف الحىّ آيات الجلال و علامات الفضال‌‌‌.

٢١ _ مرقومه ديگرى از جناب طاهره (٥٢).

‌‌يا کشّاف الکروب. الحمد هوثناء الّذى قد اشرق الالواح بنور کينونيّته. هو بهاء‌الّذى قد انور الوجود بعزّ ذاتيّته. اشهد انّه لا اله الاّ هوالمتوحّد بوحدانيّته الاوحدو المفرّد بفردانيّته السّرمد. و هو قد کان‌... قديم المجد و بسيط اليد و منزل المدّ‌من عين السّرمد بلا تعطيل و حدّ. بانّه لهو هولا اله الاّ هوالّذى ما اتّخذ لنفسه صاحبة ولا ولد. سبّوح سبّوح يا من من شعشعة جمالک زيّن الفردوس. قدّوس قدّوس يا من من المعيّة جلالک تزهرت الافريدوس. انزل من عماء مجد ازليّتک رشحة حرقاء و تنّزل من سماء فردانيّتک درّة بيضاء ... يا مبدع البدايع بابداع لطيف و يا ملطّف الّنظائر بانوار شريف... فقد يحرق بذکرى کلّ الحقائق و کيف اساکن فى تلقاء وجهک الاکرم‌...‌‌‌.

٢٢ _ يکى از ديگر مرقومات جناب طاهره (٥٣).

‌‌اى کنز مخفى و يا وجه محکى و يا کوکب درّى و يا جوهر مضيئ سلام سلام از مليک علاّم بر جنابت بالّتمام علی‌الّتمام. فداى همّت والايت که منقطع از ماسوى آمدى و از عين عنايت سرمدى نوشيدى. الله‌اعلی که قابل تحمّل بلی با قدر بلی شدى و از اطراز کرامت اعلی بيد قدرت ابهى نوشيدى. ان‌شاء‌الله که تاج ولايت ترا بر سر و خلعت کرامت ترا در بر. خواهى در مقعد صدق عند مليک مقتدر مصّدر آمد و از الطاف نهانيه لاخطر علی قلب بشر خواهى بهره‌مند گرديد. فداى همّت والايت پس فداى وجه خضعايت که در حين تراکم ابخره سجّين و در آن ولوله شياطين متوسّل بحبل‌المتين بنور ربّ‌العالمين آمدى. پس قابل استماع نداى غيبيه حقّ شدى و سرّ حقيقت را باجراء سنّت الهى در اوّلين يافتى که ايمان بغيب است و اطمينان بقلب. الم ذلک الکتاب لا ريب فيه هدى للمتّقين الّذين يؤمنون بالغيب. و امّا ما سطرت بيدک الاشرف من امرالفرج فقد شاء‌الله فرجنا قريباً اقرباً. فداى چشم حق‌بين اهل چشم. بنگر که چگونه کتاب جديد موعود حضرت قائم ظاهر گرديد و امر بالغ خداوند بعالم وجود قدم نهاد. عزيز من بدان که بعد از تصفيه احبّاء و تزکيه امناء اقرب از لمح البصر ما وعدالله فى‌الّسرر خواهد ظاهر گرديد و آسمان برکات خود را و زمين گنجهاى خود را خواهند بيرون ريخت. بحقّ حقيق حقّ که باقلّ از ذرّ محزون مباش و آينه دل مبارک را بخار خار غمّازين مخراش که تالله‌الحقّ شما برديد و عالمى باختند. الله‌اکبر که چه مقامات عاليات مرکوزه بجواهر را بدل کردند بخانهاى پرغبار و چه وجوهات ملألئات را بدل نمودند بوجوه مغبّره سوئى. الله‌اکبر که چه آلاء نعماء لابدء انتها را گذاشتند و چه طرازهاى باعزّ ابهى را ريختند. الله‌اکبر که از بقاء گذشتند و بفناء صرف بصدهزار کدورت توامان گشتند. الله‌اکبر واحسرتا علی العباد. خلاصه‌اى جان جهان و اى ناصر دين خداوند منّان بدان پس بدان که چادر فرح دوخته گرديد و امر الهى باتمام رسيد. بايد که بقدر لمح بصر شما از ذکر حىّ داور غافل مباشيد و در صدد تطهير انفس برآئيد که ملائکه نصر از آسمان در نزول و شمس حسبانى در شرف افول. بگو آن کلمه را که عرش از آن بپا. لا قوّة الاّ بالله المهيمن القيّوم و الحمدلله ربّ‌العالمين و سلام بجميع احبّاء برسان که اى حبيبان حقّ روح نازل است در نهايت لطافت و صفاء باشيد و آنى از ذکر خدا غافل نباشيد‌‌‌.

٢٣ _ مکتوب ديگرى از جناب طاهره (٥٤)

‌‌هوالله الملک القادر العسوف الجبّار. نور اشرق من طراز البهاء و جوهر خرّ من عرش الّثناء تجلّى و استقرّ علی کرسىّ‌الانشاء منادياً متشهّقاً متبلبلاً متلّبساً بلباس الّسوداء الله‌اکبر من قبسات الّتى ينشىء من جذوات المکوّنة من حسرته. سبحان‌الله من شدّته و حرقته. بعزّة ربّى قد انقلب ماسوى من تقلّب حرف الواو بالهاء. يا ملاء‌الانوار و يا اهل‌الدّيار اسمعوا نداء هذه الّذرة المندّکة من مصيبة الّتى لم ترعين بمثلها و ما وقع فى الامکان بشبهها. لانّها قد خرجت من حجرة البهاء و ليست لها شبهاً و نظيراً بانّ‌الله ربّکم قد اتاکم ما لم يعط احداً قبلکم. فاعرفوا قدرکم و لا تنسوا حظّکم. بعزّة‌ربّ العزيز المبين قد احاطت عليکم من کلّ جانب نور اليقين فى هذاالايّام المبارک الّذى قد قام‌الّناس لربّ العالمين و انتم اعرضتم عن تجلّيات البديعة و اغمضتم عن اشارات المنيعة و اوردتم انفسکم فى مقام الهالکين٠ ياملاء الانوار اسمعوا ندائى و اخرجوا من القبور و حصوناً فى خباياالنّسيان مستور. اليس اليوم يوم الّنشور. اليس اليوم يوم‌الّظهور. اما ترون فوران تنوّر الّنور من عين الکافور. اما ترون جمرة وجه‌الله العلی الّشکور. اما ترون نزول ملائکة الّنصر وقوفهم بباب بيت معمور. اما ترون انّ الفردوس قد تشهّقت و الافريدوس قد تزلزلت عند صعود نور طلعة الاحديّة الی سماء الّظهور. يا ملاء‌الانوار ما تدرى هذا‌الاقّل ممّا احاط علم ربّها الجبّار. لاىّ يوم انتم تنظرون و باىّ طلعة ناظرون. اما سلب منکم الاختيار عند استماع هذا‌البليّات الّتى وصلت الی النّقباء الاخيار. بعزّة ربّى قد انقلب اللّيل و الّنهار و تزلزلت الارض و ما عليه الّدار. يا اخوانى اسمعوا نداء هذه المظلومة الّتى ابتليت بکلّ المصائب الامکانيّة و جرت عليها مقادير الدّهريّة بانّ‌الله قد امرکم بالخروج و قطع الّنظر عن اشارات الّشيطانيّة. فآه ثمّ آه من انجمادنا بعدالّذى اطّلع نارالله الموقدة. فوا اسفاه من وقوفنا فى ارض الانيّه و طلوع شمس الاحديّة من مشرق الّصمديّة. الله‌اکبر يا اخوان زکّوا انفسکم و القوا ما فى يمينکم و اعرفوا قدر هذاالّرنّات الّتى ينزل عليکم من عماء الفضل و البهاء ليجذبکم الی ساحة قدس ربّکم العلّى الاعلی. يا قوم اسرعوا و لا تقفوا و لا تنظروا الی القفاء لعلّکم تصعدون الی طورالّسيناء و ترون مقام الّذى لا عين رأت و لا اذن سمعت وما خطر علی قلب بشر مثلکم قبلها. يا قوم انظروا بنظرة‌العيان و تحرّکوا الی جبل فاران و لا تنجمدوا علی الفاظ و القشور الّتى عارية عن نورالبيان واعرفوا حکم ربّکم الغنّى الّسبحان و طوفوا حول ارادته ان تريدون وجهه قولوا انّ الحمد لله ربّ‌العالمين‌‌ .

٢٤ _ مرقومه ديگرى از جناب طاهره (٥٥).

‌‌هوالعلّى الاعلی العظيم. ربّ الجنودى را بنده‌ايم که تمامت مظاهر وجود را معبود مطلق است و موجود برحقّ جز او نيست. آن حقيقة‌الحقائقى را ستاينده‌ايم که ابتهاج بذاتش باعث برکشف اسرار وجود است و علّت نمود هر نابود. بزرگى او را سزاست و بس که بحکمت بالغه الهيّه خود در هر عصرى و زمانى در مجالی انسانى و عناصر روحانى جلوه خاصّ فرمود تا بساط هدايت منبسط شود و اساس غوايت مرتفع گردد. و چون بعلم الهى مى‌دانست که اين جلوات صفاتى که در مجلاّى انبياء و اولياء فرموده بايست بجلوه ذاتى تأکيد گردد تا اساس الله تأييد شود و دين آسمانى تشييد پذيرد لذا بر زبان تمام مظاهر امر وعده روز قيام داده شده و تمام اديان نيز حسب‌الوعده منتظر آن هستند. و نظر باينکه بيان انبياء و اولياء مرموز است لذا هرکسى را فکرى بخاطر اندر و منظورى در نظر. هرکسى را هوسى در سر و کارى در پيش امّا همه آنان چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند و از حقّ و حقيقت برکنار ماندند. از اينرو امروز که روز ظهور و يوم نشور است و قائم منتظر بقيام خود قيامت را آشکار ساخته‌است باز محتجبين در حجاب پندارند و از صراط مستقيم برکنار... امروز همان الف است الف قدّ تمام اديان ظاهر شده فقط بايست ديده گشود و ديد. والّسلام‌‌. ‍

زيرنويس‌بخش‌دوم
آثار‌منثور
١ _ تاريخ سمندر. صفحه ٣٤٥.
ب٢ _ رجوع فرمايند به‌:
الف _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحه ٧٠.
ب _ فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحه ٣١٢.

٣ _ فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحه ٢٥٧. عين عبارات شيخ‌سلطان در مکتوبى که بسال ١٢٦٣ هجرى قمرى (حدود ١٨٤٦ ميلادى) خطاب به بابيان ايران نوشته چنين است‌: ‌‌انّ‌الحاج محمّد کريم خان کتب کتاباً رادّاً علی‌الذکّر عليه‌الّسلام و انّ قرّة‌العين کتبت علی ردّه ردّاً‌‌‌.

٤ _ .God Passes Byصفحه ٢٣.
٥ _ رجوع فرمايند به‌:
الف _ نبيل زرندى. مطالع‌الانوار. صفحه ٢٨٢.

ب _ فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحات ٢٢ _ ٣٢١ و ٣٢٨.

پ _ تاريخ سمندر. صفحات ٨٤ و ٣٦٧.
ت _ آواره. کواکب‌الّدريّه. جلد نخست، صفحه ١١٨.

٦ _ براى نمونه در رساله صادره در جواب ايرادات ملاّجواد قزوينى و ملاّعبدالعلی هراتى مى‌نويسد‌:

بسم‌الله‌الّرحمن الّرحيم. الحمدلله الّذى لم يجعل للخلق علی معرفة نفسه سبيلاً و علا بعلّو ذاتيّة عن وصف الانشاء لانّه کان علّياً کبيراً‌‌ (ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحه ٤٨٤).

٧ _ براى نمونه در مکتوب خويش در ردّ افتراء برخى از مدّعيان محبّت مى‌نويسد‌: ‌‌بسم‌الله‌العلّى العظيم. لله‌الحمد حمداً شعشعانيّاً متلامعاً کما اثنى‌الله علی نفسه حمداً يفضل علی کلّ شىء کفضل‌الله علی خلقه و الّصلوة علی عبده الّذى اصطفاه لولايته و اجتباه لمحّبته و الّسلام علی مبدأ الاسماء و اوّل من سمّى بآية معرفته و علی انوار الساطعة من طراز القدرة و حروفات النّازلة من عماء الصّمدانيّة الدّالّة علی وحدته و علی الورقة المبارکة من شجرة الّتى قد غرسها بيد قدرته و الثّناء الابهى و البهاء المشرق من شمس الابداع علی حملة الانوار السّبحانيّة و السّابحين فى لجّة الوحدانيّة و المؤمنين بآيات‌الطّالعة من افق غيبه" (ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحه ٣٥٩).

٨ _ فاضل مازندرانى. ظهور‌الحقّ. جلد سوم، صفحه ٣٦٠.

٩ _ مأخذ بالا. صفحه ٣٦١.

١. _ عين بيان طاهره چنين است: "اسمعوا ندائى يا اهل الامکان و الاکوان انّى قد خرجت باذن ربّى لاعلاء کلمة الحقّ و اعرف منکم بمواقع البيان. و اعلموا انّ‌الله ربّکم قد امرکم بنصرى و اجتماع معى فتنقلبوا خاسرين. اسمعوا آيات المنزلة البديعة فى هذا‌الشّأن و لا تنسبوا الىّ و الی من معى من النّجباء الاتقياء کلمة الشّيطان. فانّ الله ربّى قد طهّرنى من الزّلل و اعصمنى من الخلل بفضله‌العظيم. و اعلموا انّ کلّ ما صدر منّى و من الّذين اتّبعونى حقّ و ان کان مخالفاً بما عندکم ... انّ الله قد امرنى رفع المتشابهات من الآيات بالمحکمات ..." (ظهور‌الحق. جلدسوم، صفحه ٣٥٠).

١١ _ عين بيان طاهره چنين‌است: "انا الورقة المطهّرة الطّاهرة الابهى. انا الّتى قد شهد ربّى فى حقّى و شهد بهذه ملائکة السّماء" (ظهور الحقّ. جلد سوم، صفحه ٣٦٣). در موضع ديگرى از همان مکتوب مى‌نويسد: "اسمعوا نداء موليکم الغفور فى حقّ الّتى زکت نفسها من اشارات الغيور".

١٢ _ فاضل مازندرانى. ظهور‌الحقّ. جلد سوم، صفحات ٥٠١_٥٠٠.

١٣ _ مأخذ بالا. صفحات ٨٥_٤٨٤.

١٤ _ از جمله رجوع فرمايند به‌مأخذ بالا صفحات ٣٤٥، ٤٨٦، ٤٨٧، ٤٩٣ و ٤٩٥.

١٥ _ مأخذ بالا. صفحه ٤٧٨.

١٦ _ عين بيان طاهره چنين است: "انّکم ما قرئتم الآيات البديعة من شجرة السّيناء بعد الّذى انتم مأمورون باخذ الرزق الطيّب من ثمرات جنّات عباراتها" (ظهور الحقّ. جلد سوم، صفحه ٣٤٥).

١٧ _ مأخذ بالا. صفحه ٣٤٧. عين بيانات طاهره چنين است: "ولو شاء النّاس ان يعرفوا آية من آيات البدع لن يستطيعنّ فکيف يدرنّ ان يأتوا بمثلها".

١٨ _ عين بيان طاهره چنين است‌: ‌‌يا ايّهاالملاء انّ هذا يوم عظيم فقد اتت الّساعة بالحقّ و انتم غافلون. ان اتّقوا‌الله فى ذلک الامر فانّه لقسم لو يعلموا‌الّناس عظيم عظيم. الا انّ هذا‌البحر انيق انيق و انّه لعميق عميق و انّ حکم هذاالّصراط دقيق دقيق‌‌‌ (ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحه ٣٤٧).

١٩ _ اصل بيان چنين است‌: ‌‌هذا يوم يدور عليه الايّام‌‌‌(مأخذ بالا. صفحه ٣٤٣).

٢٠ _ عين بيان طاهره چنين است‌: ‌‌قد دارت الادوار و کوّرت الاکوار... و قويت البنية لاستماع الاسرار لهذا الّدور الافخم و بروز هذا‌الاسم الاعظم و قد کان مخفيّاً فى خفيّات البطون‌...‌‌‌(مأخذ بالا. صفحه ٣٤١).

٢١ _ آواره. کواکب‌الّدريّه. جلد نخست، صفحه ٢٧٤.
٢٢ _ عيناً مأخذ بالا.
٢٣ _ عيناً مأخذ بالا.

٢٤ _ عين بيان جناب طاهره چنين است‌: ‌‌الله يا ربّ صلّ علی عبدک المنّصرالمظّفرالّذى بکرّه قد فرح کلّ ما هو فى عالم الابداع... قد اسجد لطلعة الحسين الّذى قد کرّ ثمّ اخضع لوجه الاعظم الّذى قد آمن به و استقرّ بانّه لهوالّنقطة‌الّذى قد وعده الله ... و لقد نزّل بالبيان انّه لهو من يظهره‌الله‌‌‌(مأخذ نسخه مرحمتى دائره مبارکه نصوص و الواح مرکز جهانى امرالله).

٢٥ _ فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحات ٦٤ _ ٣٦٣.

٢٦ _ مأخذ بالا. صفحه ٣٤٨.
٢٧ _ مأخذ بالا. صفحه ٤٩٦.
٢٨ _ مأخذ بالا. صفحات ٩٨ _ ٤٩٧.
٢٩ _ مأخذ بالا. صفحه ٣٦٠.
٣٠ _ مأخذ بالا. صفحه ٣٦٢.
٣١ _ مأخذ بالا. صفحات ٥٠١ _ ٤٨٤.

٣٢ _ ظاهراً لفظ عراق در استنساخ‌هاى بعدى باشتباه به قزوين بدل گشته‌است. زيرا جناب طاهره در آغاز ظهور حضرت باب در عراق بوده‌است.

٣٣ _ فاضل مازندرانى. ظهورالحقّ. جلد سوم، صفحات ٣٨ _ ٣٣٤.

٣٤ _ مأخد بالا. صفحات ٥٢ _ ٣٣٨.
٣٥ _ مأخذ بالا. صفحات ٥٦ _ ٣٥٢.
٣٦ _ مأخذ بالا. صفحات ٥٩ _ ٣٥٦.
٣٧ _ مأخذ بالا. صفحات ٦٢ _ ٣٥٩.
٣٨ _ مأخذ بالا. صفحات ٦٦ _ ٣٦٢.

٣٩ _ آواره. کواکب‌الّدريّه. جلد نخست، صفحات ٢٧ _ ٣٢٣.

٤٠ _ مأخذ بالا. صفحات ٧٤ _ ٢٧٢.

٤١ _ مأخذ‌: کتاب ‌‌قرّة‌العين‌‌‌تأليف ازليان. صفحات ٤٠ _ ٣٦.

٤٢ _ مأخذ بالا. صفحات ٤٢ _ ٤٠.
٤٣ _ مأخذ بالا. صفحات ٤٦ _ ٤٢.

٤٤ _ مأخذ بالا. صفحات ٤٨ _ ٤٦. باستناد اين مأخذ مرقومه جناب طاهره خطاب به شاه‌سلطان خانم (خواهر پدرى حضرت بهاء‌الله) است که بعداً به ازل پيوسته و نزد ازليان به عزّيه مشهور گشته‌است.

٤٥ _ مأخذ بالا. صفحات ٤٩ _ ٤٨.
٤٦ _ مأخذ بالا. صفحات ٥٢ _ ٥٠.

٤٧ _ مأخذ: ترجمه انگليسى تاريخ ميرزاحسين همدانى (New History) پيوست شماره چهار، صفحات ٣٧ _ ٤٣٤.

٤٨ _ مأخذ‌: نسخه موجوده در ارض اقدس حيفاء (مرحمتى دائره مبارکه نصوص و الواح).

٤٩ _ مأخذ بالا.
٥٠ _ مأخذ بالا.
٥١ _ مأخذ بالا.
٥٢ _ مأخذ بالا.
٥٣ _ مأخذ:
الف _ فاضل مازندرانى ظهورالحقّ جلد چهارم (خطّى).

ب _ خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر. جلد سوم، صفحه ١٥١.

٥٤ _ خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر. جلد سوم، صفحه ١٥٠. در صدر اين مکتوب مرقوم گرديده‌است‌:

‌‌سواد حکم ورقه مبارکه بر کلّ ارض از مسلمين ارسال فرمودند بامر حضرت ربّ‌العزّة. لا ينطق عن الهوى ان هو الاّ وحى يوحى‌‌‌.

٥٥ _ مأخذ بالا. صفحه ١٤٩. از جناب طاهره مرقومات ديگرى نيز موجود است که از نقل آنها صرفنظر گرديد تا حجم کتاب کاهش يابد. از جمله مرقومه‌ايست که با عبارات ‌‌‌هوالّسلطان المقتدر العسوف‌‌‌آغاز مى‌شود و نسخه‌اى از آن را دائره مبارکه نصوص و الواح جهت اين عبد ارسال فرموده‌اند. مکتوب مفصّل استدلالی ديگرى وسيله مؤسّسه جليله معارف بهائى نزد اين عبد ايفاد گشته‌است. جناب فاضل مازندرانى نيز در مجلّد چهارم ظهورالحقّ (خطّى) چند مکتوب از جناب طاهره نقل کرده‌است. مکتوب نخست با عبارات ‌‌الله اعلی من مقامات مقومة قد بنيت‌‌‌مکتوب دوم با عبارات‌‌بسم الله الاوحد يا قوم لا تشتّتوا آرائکم ان کنتم بالله توقنون و مکتوب سوم با عبارات ‌‌‌الله اعلی سبحان‌الا شهد الا شهد و الحمدلله الاوحد الاحمد و لا اله الاّ هوالفردالّصمد ‌‌آغاز مى‌گردد. در مجلّد سوم ظهورالحقّ نيز چند مکتوب بخطّ طاهره و خطاب به منسوبانش کليشه شده است. همچنين جناب ابوالفضائل يکى از رسالات جناب طاهره را در آخر کتاب کشف‌الغطاء درج کرده‌است. بحقيقت در نظر داشته‌در آخر کتاب درج نمايد و جناب سيّدمهدى گلپايگانى بدين امر مبادرت نموده‌است. جناب ابوالفضائل در اين خصوص در کتاب کشف‌الغطاء چنين مى‌نويسد‌: ‌‌اين خلاصه و مختصر تاريخ حيات قرّة‌العين است که بدون تعصّب عرض شد. امّا مقدار علم و فضل او اگرچه از آنچه سيّد آلوسى مفتى بغداد نوشته و در کتاب مقاله شخصى سيّاح مذکور گشته‌است بالاجمال معلوم مى شود ولی نزد من رساله‌ايست بعربى فصيح که قرّة‌العين آنرا در اثبات حقّيت امر نقطه اولی مرقوم داشته بحکم انّ‌الاثر (يدّل) علی المؤثّر بر مقدار بلوغ او در معارف بهترين شواهد است. و اگر خداى تعالی خواهد و وقت اقتضاء نمايد در آخر اين کتاب مندرج گردد و نسخ اين رساله را نخست تاجرى از سکّان اسکندرونه که مرحوم والدش از سکنه بغداد بوده و بخطّ خود استنساخ نموده براى من فرستاده و نسخه ديگر را ميرزافضل‌الله عراقى استنساخ کرده بخطّ کاتبى حبيب الله نام بمن عطاء فرمود‌‌‌(صفحات ١١ _ ١١٠).


کتاب شناسى
BIBLIOGRAPHY
الف _ کتب و مقالات فارسى و عربى

* آواره عبدالحسين. الکواکب‌الّدريّه فى مآثر البهائيّه. جلد نخست، قاهره مصر: مطبعة‌الّسعاده، ١٩٢٣.

* ابن الفقيه همدانى احمد. اخبارالبلدان. نسخه عکسى موجود در کتابخانه ملّى فرهنگ (طهران).

* اديب حسن (ايادى امرالله). شرح احوال جناب طاهره. مندرج در چهاررساله تاريخى صفحات ٤٤ _ ٦٥ (رجوع فرمايند به افنان ابوالقاسم).

* ارباب فروغ. اختران تابان. جلد نخست، طهران‌: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٢٦ بديع.

* آرين‌پور يحيى. از صبا تا نيما (تاريخ ١٥٠ سال ادب فارسى) جلد نخست، طهران: شرکت سهامى کتابهاى جيبى، ١٣٥٠ شمسى.

* اشراق خاورى عبدالحميد. پيام ملکوت. طهران‌: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٣٠ بديع.

* اشراق خاورى عبدالحميد. تاريخ امرى همدان (خطّى).

* اشراق خاورى عبدالحميد رحيق مختوم. جلد نخست، طهران: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٣٠ بديع و جلد دوم، طهران‌: لجنه ملّى نشر آثار امرى، ١٠٣ بديع.

* اشراق خاورى عبدالحميد. گنج شايگان. طهران: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٢٤ بديع.

* اشراق خاورى عبدالحميد. مائده آسمانى. طهران: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، جلد دوم، ١٢٩ بديع. جلد پنجم و هشتم ١٢١ بديع و جلد نهم ١٢٢ بديع.

* اشراق خاورى عبدالحميد. محاضرات. جلد نخست، طهران: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٢٠ بديع.

* اصفهانى حيدرعلی (حاج‌ميرزا). ترجمه احوال ابوالفضائل (خطّى). تکثير دارالآثار ملّى بهائيان ايران، مجموعه شماره ٢٠ شهرالعلاء ١٣٢ بديع.

* اعتمادالّسلطنه محمّدحسن. المآثر و الآثار. طهران ١٣٠٦ هجرى قمرى و چاپ جديد بکوشش ايرج افشار، طهران ١٣٦٣ شمسى.

* اعتماد السّلطنه محمّد حسن. تاريخ منتظم ناصرى. جلد سوم، تصحيح دکترمحمّد اسمعيل رضوانى.طهران‌: انتشارات دنياى کتاب، ١٣٦٧ شمسى.

* اعتماد السّلطنه محمّد حسن. خيرات حسان فى ترجمة مشاهيرالّنسوان. سه جلد، طبع طهران، ٧ _ ١٣٠٤ هجرى قمرى.

* اعتماد السّلطنه محمّد حسن. مرآت‌البلدان ناصرى. چهارجلد، طهران : دارالّطباعه دولتى، ١٢٩٤ هجرى قمرى.

* اعتماد السّلطنه محمّد حسن. مطلع‌الّشمس. مجلّدات نخست، دوم، و سوم طهران: فرهنگسرا، ١٣٦٢ شمسى.

* افشار محمّد. بحرالعرفان. تاريخ و محل طبع نامعلوم.

* افنان ابوالقاسم. چهاررساله تاريخى در باره طاهره قرّة‌العين. يادبود سومين مجمع ادب و هنر دوره طاهره (سپتامبر ١٩٩١). از انتشارات انجمن ادب و هنر، آکادمى لندگ، سويس، ١٤٨ بديع.

* افنان محمّد (دکتر). ‌‌توقيعات حضرت نقطه اولی خطاب به جناب طاهره ‌مندرج در خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، جلد سوم (دوره طاهره). انجمن ادب و هنر، آکادمى لندگ، سويس، ١٤٩ بديع (صفحات ٧٩ _ ٦٧) و‌‌آثار منثور طاهره‌‌‌در همان مجلّد صفحات ١٠٦ _ ٨٩.

* اقبال لاهورى محمّد. کليّات اشعار فارسى. حواشى و تعليقات از م. درويش. طهران‌: سازمان انتشارات جاويدان. چاپ دوم، ١٣٦١ شمسى.

* امين‌محسن. اعيان‌الّشيعه. بيروت‌: دارالّتعارف للمطبوعات، ده مجلّد.

* انجيل (کتاب جليل عهد جديد). لندن، انگلستان: انجمن پخش کتب مقدّسه، ترجمه فارسى، ١٩٠٤ ميلادى.

* ايشيک آقاسى احمد. حديقة‌الّشعراء. با تصحيح، تکميل و تحشيه عبدالحسين نوائى، طهران‌: چاپ زرّين، ١٣٦٤ شمسى.

* بامداد مهدى. تاريخ رجال ايران. جلد نخست، طهران: کتابفروشى زوّار. و جلد دوم (چاپ سوم) ١٣٦٣ شمسى.

* بغدادى محمّدمصطفى. شرح حيات طاهره. ترجمه جناب ابوالقاسم افنان و مندرج در چهار رساله تاريخى ، صفحات ٤٤_١٨ (رجوع فرمايند به افنان ابوالقاسم).

* بهاء‌الله (حضرت). کتاب ايقان. طبع مصر، ١٩٣٣ ميلادى.

* بهاء‌الله (حضرت). کتاب مبين (خطّ جناب زين‌المقرّبين) طهران‌: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٢٠ بديع.

* تاج‌الّسلطنه طوبى. خاطرات (خطّى) نسخه موجود در کتابخانه مرکزى دانشگاه طهران.

* تنکابنى محمّد. قصص‌العلماء. طبع طهران، ١٣٠٤ هجرى قمرى.

* تورات (کتاب مقدّس عهد عتيق). لندن، انگلستان‌: انجمن پخش کتب مقدّسه (ترجمه فارسى) ١٩٠٤ ميلادى.

* جديدالاسلام حسينقلی. منهاج‌الّطالبين. بمبئى، ١٩٠٢ ميلادى.

* جکسون ابراهيم ويليام. سفرنامه (ايران در گذشته و حال) ترجمه فارسى، طهران‌: شرکت سهامى افست. ١٣٥٧ شمسى.

* حقايق نگار محمّدجعفر. حقايق‌الاخبار ناصرى. جلد نخست، طهران‌: دارالّطباعه دولتى، ١٢٨٤ هجرى قمرى.

* حقيقت (رفيع) عبدالّرفيع. تاريخ نهضت‌هاى فکرى ايرانيان در دوره قاجاريّه. بخش سوم،‌طهران‌:‌شرکت‌مؤلّفان‌و‌مترجمان ايران، ١٣٦٨ شمسى.

* حمدالله مستوفى احمد. تاريخ گزيده. بکوشش عبدالحسين نوائى، طهران‌: اميرکبير، ١٣٦٢ شمسى.

* خاضع اردشير. تذکره سخنوران يزد. حيدرآباد دکن: کتاب فروشى خاضع، ١٣٤١ شمسى.

* دائره مطالعه نصوص و الواح مرکز جهانى بهائى. بهائيّه‌خانم حضرت ورقه عليا. لانگهاين، آلمان: لجنه ملّى نشر آثار امرى بزبانهاى فارسى و عربى، ١٤٢ بديع.

* درّى جهانگير. ‌‌مطالعات تاريخى بابى و بهائى در آثار موّرخين و نويسندگان روسيّه. بخش اوّل‌: از آغاز تا انقلاب کبير‌‌‌. مندرج در خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، جلد هفتم (دوره نبيل اعظم) نشر آکادمى لندگ، سويس، ١٥٣ بديع، صفحات ٥٠ _ ١٢٥.

* دهخدا علی اکبر. لغت‌نامه. در پنجاه مجلّد، طبع طهران‌: سازمان لغت‌نامه، جلد هشتم (از ال تا اى‌يون) ١٣٤٢ شمسى، جلد دهم (از باقرخان تا بژير) ١٣٤٣ شمسى، جلد بيست و هفتم (از ز تا ژيهلاوا) ١٣٣٩ شمسى، جلد سى و سوم (از ط تا ظيقى) ١٣٣٥ شمسى، جلد سى و هشتم (از ق تا قيه‌لی) ١٣٣٩ شمسى و جلد چهل و ششم (از ملکشاه تا مى‌نيز) ١٣٥٠ شمسى٠

* ذکائى بيضائى نعمت‌الله. تذکره شعراى قرن اوّل بهائى. در پنج مجلّد، جلد سوم، طهران‌: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٢٦ بديع.

* رأفتى وحيد.‌‌نبيل اعظم زرندى‌‌‌مندرج در خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، جلد هفتم، انجمن ادب و هنر، آکادمى لندگ، سويس، صفحات ٥٧ _ ٢٩ و ‌‌تاريخ نبيل زرندى‌‌‌در همان مجلّد، صفحات ٨٥ _ ٧٦.

* رافعى قزوينى ابوالقاسم. الّتدوين فى اخبار قزوين. نسخه عکسى موجود در کتابخانه ملّى فرهنگ (طهران).

* رجبى محمّدحسن. مشاهير زنان ايرانى و پارسى‌گوى از آغاز تا مشروطه. طهران: انتشارات سروش، چاپ نخست، ١٣٧٤ شمسى.

* رستگار نصرالله. تاريخ حضرت صدرالّصدور. طهران‌: لجنه ملّى نشر آثار امرى. ١٠٤ بديع.

* رشتى کاظم (سيّد). رساله اصول عقايد (و رساله در جواب محمّدرضاميرزا) بخطّ محمّدحسن رضوى. مجموعه شماره چهاردارالآثار ملّى بهائيان ايران، ١٣٣ بديع.

* زرقانى محمود. بدايع‌الآثار (سفرنامه حضرت عبدالبهاء) جلد نخست، طبع لانگهاين آلمان‌: لجنه نشر آثار امرى بزبانهاى فارسى و عربى، ١٤٤ بديع، جلد دوم، طبع بمبئى، ١٩٢١ ميلادى.

* سپهر محمّدتقى. تاريخ قاجاريّه معروف به ناسخ‌الّتواريخ. تصحيح و تحشيه محمّدباقر بهبودى. مجلّد سوم و چهارم، طهران‌: کتاب‌فروشى اسلاميّه، ١٣٥٣ شمسى.

* سليمانى عزيزالله. مصابيح هدايت. مجلّدات دوم، پنجم و هفتم طبع طهران : مؤسّسه ملّى مطبوعات، بترتيب سالهاى ١٢١، ١١٧ و ١٢٩ بديع، جلد سوم طبع طهران‌: لجنه ملّى نشر آثار امرى، ١٠٩ بديع.

* سمندر کاظم. تاريخ سمندر و ملحقات. طهران‌:‍مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٣١ بديع.

* شريعتمداريان عبدالکريم. شرح زندگى ملاّمحمّد حمزه شريعتمدار (خطّى) تکثير دارالآثار ملّى بهائيان ايران. ١٣٢ بديع.

* شيخ‌الاسلامى وحيد (و ديگران). جغرافياى کامل ايران. طهران‌: شرکت چاپ و نشر ايران، چاپ نخست، ١٣٦٦ شمسى.

* شيرازى لطفعلی‌ميرزا. تاريخچه خطّى.

* صدر حاج‌سيّدجوادى احمد (و ديگران). دائرة‌المعارف تشيّع. طهران‌: بنياد اسلامى طاهر، چهارمجلّد، ١٣٦٦ شمسى.

* صفا ذبيح‌الله. تاريخ ادبيّات ايران. بخش هاى دوم و سوم از جلد پنجم، طبع طهران‌: انتشارات فردوس بترتيب سالهاى ١٣٦٩ و ١٣٧٠ شمسى.

* طهرانى آقابزرگ. الّذريعه الی تصانيف الّشيعه. جلد ششم، نهم، يازدهم و شانزدهم، بيروت، ١٤٠٣ هجرى قمرى.

* طهرانى آقا بزرگ. طبقات اعلام‌الّشيعه. قم: مؤسّسه اسمعيليان، ٥ مجلّد، ٨٨ _ ١٣٧٣ هجرى قمرى.

* عبدالهاء (حضرت). الّنور الابهى فى مفاوضات عبدالبهاء . ليدن Leyden هلند مطبعه بريل Brill ، ١٩٠٨ ميلادى.

* عبدالبهاء (حضرت). تذکرة‌الوفاء فى ترجمة حياة قدماء الاحبّاء. حيفاء : مطبعه عبّاسيّه، ١٩٢٤ ميلادى.

* عبدالبهاء (حضرت). خطابات. جلد دوم، طهران‌: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٢٧ بديع.

* عبدالبهاء (حضرت). مقاله شخصى سيّاح که در تفصيل قضيّه باب نوشته‌است. طهران: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١١٩ بديع.

* عبدالبهاء (حضرت). مکاتيب. جلد نخست، طبع مصر‌: مطبعه کردستان العلميّه، ١٩١٠ ميلادى، جلد دوم طبع همان مطبعه ١٣٣٠ هجرى قمرى، جلد سوم طبع مصر: مطبعه فرج‌الله زکّى الکردى، ٧٠ بديع، جلد هفتم طبع طهران‌: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٣٤ بديع.

* عزيّه‌خانم (شاه‌سلطان خانم). تنبيه‌الّنائمين. تاريخ و محلّ طبع نامعلوم.

* عضدالدّوله احمد‌(ميرزا). تاريخ عضدى. کرج: انتشارات سرو، ١٣٦٢ شمسى.

* فاضل قائنى محمّد (ايادى امرالله). تاريخ بديع بيانى (خطّى و تصحيح تاريخ خطّى جناب ميرزاحسين همدانى). نسخه موجود در کتابخانه فتح اعظم (کتابخانه حظيرة‌القدس ملّى بهائيان ايران).

* فاضل مازندرانى اسدالله. اسرارالآثار. (در پنج مجلّد) طبع طهران: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، جلد نخست و دوم ١٢٤ بديع، جلد سوم ١٢٨ بديع، جلد چهارم و پنجم ١٢٩ بديع.

* فاضل مازندرانى ظهورالحقّ. جلد سوم، طبع طهران: چاپخانه آزردگان، ١٣٢٢ شمسى(؟) جلد چهارم (خطّى) جلد هشتم، طهران‌: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، قسمت اوّل ١٣١ بديع و قسمت دوم ١٣٢ بديع.

* فوريه ژان باپتسيت (دکتر) سه سال در دربار ايران. ترجمه عبّاس اقبال. طهران‌: انتشارات علمى، چاپ دوم، ١٣٦٣ شمسى.

* فيض کاشانى محسن (ملاّ) تفسير صافى. جلد پنجم، طهران. مکتبة‌الّصدر، ١٣٧٤ شمسى.

* فيضى محمّدعلی. حضرت نقطه اولی. طهران‌: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٣٢ بديع.

* قباديانى ناصرخسرو. سفرنامه. طهران: چاپ آفتاب، ١٣٦٦ شمسى.

* قرآن (کلام‌الله شريف). بخطّ طاهر خوشنويس تبريزى از روى قرآن سلطانى. طهران‌: کتابفروشى اسلاميّه، ١٣٧٧ هجرى قمرى.

* قرّة‌العين. بياد صدمين سال شهادت نابغه دوران. مؤلّف ازلی نامعلوم. محلّ طبع نامعلوم، ١٣٦٨ هجرى قمرى‌(؟).

* کحاله عمررضا. اعلام‌النّساء فى عالمى العرب و الاسلام. بيروت‌: مؤسّسة‌الّرسالة، پنج جلد، ١٩٨٤ ميلادى.

* کسروى احمد. بهائيگرى. طهران‌: چاپ مرد امروز، ١٣٣٥ شمسى.

* کشاورز صدر. از رابعه تا پروين (زنانى که به فارسى شعر گفته‌اند) طهران‌: بنگاه ميرمحمّدى، ١٣٢٤ شمسى.

* گلريز محمّدعلی. مينودر يا باب‌الّجنه قزوين. جلد نخست، طهران‌: چاپخانه دانشگاه طهران، ١٣٣٧ شمسى، جلد دوم از انتشارات طه.

* گلپايگانى ابوالفضل و سيّدمهدى. کشف‌الغطاء عن حيل الاعداء. طبع ترکستان ١٩١٩ ميلادى (؟).

* گوبينو جوزف آرتور. مذاهب و فلسفه در آسياى وسطى. ترجمه علی‌محمّد فره‌وشى (مترجم همايون). تاريخ ومحلّ طبع نامعلوم.

* مجلسى محمّدباقر. بحارالانوار الجامعة لدرر‌اخبار الائمة الاطهار. طهران: چاپ اسلاميّه.

* محمّدحسينى نصرت‌الله. ‌‌پژوهش تحليلی در باب حيات طاهره‌‌‌مندرج درخوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، مجلّد سوم، انجمن ادب و هنر، آکادمى لندگ، سويس، ١٤٩ بديع.

* محمّدحسينى نصرت‌الله. ‌‌جناب فاضل مازندرانى‌‌‌مندرج در سالنامه جوانان بهائى ايران، طهران، ١٧ _ ١١٦ بديع، صفحات ١٠ _ ٢٠٢.

* محمّدحسينى نصرت‌الله. تاريخ امر بهائى در شهر قم (خطّى).

* محمّدحسينى نصرت‌الله. تاريخ امرى اردستان (خطّى).

* محمدّحسينى نصرت‌الله. ‌‌منابع تاريخ امر بهائى‌‌‌مندرج در خوشه‌هائى از خرمن ادب و هنر، جلد هفتم (دوره نبيل اعظم) انجمن ادب و هنر، آکادمى لندگ، سويس، ١٥٣ بديع، صفحات ١٢٤ _ ٨٨.

* محمّد‌حسينى نصرت‌الله. "نبيل‌اعظم و تاريخ جاودانه او" مندرج در نشريه بانگ سروش، طبع پاکستان، شماره‌هاى سالهاى ٤٧ _ ١٤٦ بديع.

* محمّد‌حسينى نصرت‌الله. يوسف بهاء در قيّوم‌الاسماء. طبع دانداس، آنتريو(کانادا): مؤسّسه معارف بهائى، ١٤٨ بديع.

* مدّرس تبريزى محمّدعلی. ريحانة‌الادب فى تراجم المعروفين بالکنية و الّلقب. جلد نخست، طهران‌: چاپ خيّام، ١٣٦٩ هجرى قمرى.

* معلّم حبيب‌آبادى محمّدعلی. مکارم الآثار. طبع اصفهان. چاپخانه نشاط، جلد نخست و دوم ١٣٦١ شمسى، جلد سوم ١٣٥١ شمسى، جلد پنجم ١٣٩٦ هجرى قمرى و جلد ششم ١٣٦٤ شمسى.

* معين محمّد. فرهنگ لغت. جلد پنجم (اعلام) طهران‌: اميرکبير ٢٥٣٦ شاهنشاهى (١٩٧٨ ميلادى) جلد ششم (اعلام) در همان مطبعه، ١٣٥٨ شمسى.

* معين‌الّسلطنه تبريزى محمّد. تاريخ (خطّى) تکثير دارالآثار ملّى بهائيان ايران.

* مفتون يزدى فتح‌الله. باب و بهاء را بشناسيد. حيدرآباد دکن، ١٩٥١ ميلادى.

* ملک الکتّاب شيرازى محمّد. تذکرة‌الخواتين. بمبئى: چاپ سنگى، ١٣٠٦.

* ملک‌خسروى محمّدعلی. اقليم نور. طهران: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١١٨ بديع.

* ملک‌خسروى محمّدعلی. تاريخ شهداى امر. جلد سوم، طهران‌:مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٣٠ بديع.

* مودّت نصرالله. کتاب قرن بديع (ترجمه فارسى God Passes By اثر حضرت ولىّ‌امرالله). دانداس، آنتريو(کانادا): مؤسّسه معارف بهائى، ١٤٩ بديع.

* موسوى خوانسارى محمّدباقر. روضات الجنّات فى احوال العلماء و الّسادات. طهران، ١٣٠٧ هجرى قمرى.

* مؤيّد حبيب (دکتر). خاطرات حبيب. طهران: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١١٨ بديع.

* مهدوى مصلح‌الّدين. تذکره شعراى معاصر اصفهان. اصفهان‌: کتابفروشى تأييد. ١٣٣٤ شمسى.

* مهرابخانى روح‌الله. رسائل و رقائم جناب ميرزاابوالفضل گلپايگانى. طهران : مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٣٤ بديع.

* مهرابخانى روح‌الله. زندگانى جناب ميرزا‌ابوالفضل گلپايگانى. طهران‌: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، ١٣١ بديع.

* مهراز رحمت‌الله. بزرگان شيراز. طهران‌: انجمن آثار ملّى، ١٣٤٨ شمسى.

* معيّرالممالک دوستعلی(خان). رجال عصر ناصرى. طهران‌: چاپخانه نقش جهان، ١٣٦١ شمسى.

* ناطق هما. ايران در راه‌يابى فرهنگى (٤٨ _ ١٨٣٤). پاريس: انتشارات خاوران، ١٩٩٠ ميلادى.

* نبيل زرندى يارمحمّد. مطالع‌الانوار. طهران: مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى، نشر سوم، ١٢٣ بديع

* نجفى محمّدباقر. بهائيان. طهران‌: کتابخانه طهورى، ١٣٥٧ شمسى.

* نقطة‌‌الکاف. تاريخ منسوب به حاج‌ميرزاجانى کاشانى و مطبوع بکوشش پروفسور ادواردگرنويل براون. لندن، انگلستان‌: لوزاک و شرکاء (Luzac and Co.) ‌ ١٩١٠ ميلادى.

* نوائى عبدالحسين. فتنه باب (حاوى تاريخ متنبئيّن تأليف علی‌قلی ميرزا اعتضادالسّلطنه) طهران: چاپ مسعود سعد، ١٣٥٠ شمسى.

* نيکلا اى. ال. ام. سيّدعلی‌محمّد باب. ترجمه فارسى وسيله علی محمّد فره‌وشى (مترجم همايون) محلّ و تاريخ طبع متن فارسى نامعلوم.

* وردى علی. لمحات اجتماعيّه من تاريخ العراق الحديث. جلد دوم، بغداد: مطبعة الارشاد، ١٩٧١ ميلادى.

* وردى علىّ. هکذا قتلوا قرّة‌العين. کلن‌: منشورات الجمل، ١٩٩١ ميلادى.

* ولىّ‌امرالله (حضرت). حصن حصين امرالله (Citadel of F‌aith) مجموعه توقيعات مبارکه حضرت ولىّ‌امرالله خطاب به جامعه بهائيان آمريکا (٥٧ _ ١٩٤٧). ترجمه جناب فؤاد اشرف، هوفهايم آلمان: لجنه نشر آثار امرى به لسان فارسى و عربى، ١٥٤ بديع.

* هدايت رضاقلی. روضة‌الّصفاى ناصرى (مجلّد دهم از مجلّدات روضة‌الّصفاء) قم: مطبعه حکمت، ١٣٣٩ شمسى.

* هدايت رضاقلی. رياض‌العارفين. اسلام‌آباد‌: مرکز تحقيقات فارسى ايران و پاکستان، ١٩٧٦ ميلادى.

* هدايت رضاقلی.‌مجمع‌الفصحاء‌جلد‌نخست، طهران: اميرکبير، ١٣٣٦ شمسى.

* ياقوت حموى شهاب‌الّدين. معجم البلدان. نسخه موجود در کتابخانه ملک طهران.

* يزدانى احمد. مقام و حقوق زن در ديانت بهائى. طهران‌: لجنه ملّى نشر آثار امرى، ١٠٧ بديع.

ب _ کتب‌و‌مقالات انگليسى‌(و ساير‌زبانهاى اروپائى)

* Algar Hamid.Religion and State in Iran (1785-1906). University of California Press, 1969.

* Amánat Abbás. Resurrection and Renewal.The Making of the Bábí Movement in Írán, 1844 - 50. New York: Cornell University Press, 1989.

* Bankier Jonna and Deirdre Lashgari Eds. Women Poets of the World. New York: MacMillan Publishing Company, 1983.

* Barney Laura Clifford. God's. Heroes. London. Kegan Paul, 1910.

* Bernhart William F.(ED). Granger's Index to Poetry. New York. Columbia University Press. Eight edition, 1986.

* Blomfield S. The Chosen Highway. Wilmette, Illinois: Bahá'íPublishing Trust,1967.

* Brown Sarah Graham. Images of Women. New York:Columbia University Press, 1988.

* Browne Edward Granville. A Literary History of Persia. 4 Vols. Cambridge, 1902-24.

* Browne Edward Granville.A Traveller's Narrative. 2 Vols. Vol. 1 Persian Text. Vol. 2 English Translation and Nots. Cambridge, England, 1891.

* Browne Edward Granville. A Year Amongst the Persians. London, England: A. and C. Black, 1893.

* Browne Edward Granville. Materials for the Study of the Bábí Religion. Cambridge University Press, 1918

* Browne Edward Granville. Selections of the Writings of E. G. Browne on the Bábí and Bahá'í Religions. ( Ed. Moojan Momen) Oxford, England: George Ronald, 1987.

* Browne Edward Granville. Some Remarks on the Bábí Texts. Edited by Baron Rosen. Journal of the Royal Asiatic Society, 1892, pp. 637-710.

* Browne Edward Granville. The Bábís of Persia. Their Literature and Doctrines. Journal of the Royal Asiatic Society, 1889, pp. 881-1009

* Browne Edward Granville. The Tárikh-i-Jadíd or New History of Mírzá Alí Muhammad the Báb. By Mírzá Husiyn of Hamadán, translated from the Persian, with introduction, illustrations. and appendices, Cambridge University press, 1893.

* Bályuzí H.M. Bahá'u'lláh: the King of Glory. Oxford, England: George Ronald,1975.

* BályuzI H. M. Edward Granville Browne and the Bahá'í F‌aith. Oxford, England: George Ronald, 1975.

* Bályuzi H. M. The Báb. Oxford , England: George Ronald, 1975.

* Cheyne Thomas Kelly. The Reconciliation of Races and Religions. London, England:A. and C. Black, 1914.

* Chirol Valentine. The middle Eastern Question. London, England: John Murray, 1903.

* Cobb Stanwood. The World-Wide Influence of Qurratu'l-ayn. The Bahá'í World. Vol. 2 (1926-28) p. 257.

* Constance Elizabeth Maud. The F‌irst Persian F‌eminist. In the F‌ortnight Review, 1913, London, England: pp. 1175-82.

* Curzon G. N. (Lord). Persia and the Persian Question. London, England:Longmans, Green and Co., 1892.

* Dolgrukov (Dolgrouki) D. (Prince). Excerpts from Dispaches Written During 1848-52. Translated into English by Dr. F‌íruz Kázimzádih, World Order, F‌all 1966, pp. 17-24.

* Edge Clara. Táhirih. Grand Paradise, Michigan: EdgewayPublications, 1964.

* F‌errier Joseph Philippe. Caravan Journey and Wandering in Persia, Afganistan, Turkistan and Baluchistan. London, England:1856.

* Gail Marzieh. "The Whithe Silk Dress." The Bahá'í World, vol. 9 (1940-44) pp.814-21.

* Gail Marzieh. and Dimitri Amasianof. Therals of yearning Love: A Story of Tahirih. World Order , vol. 6 (1972) No. 4, pp. 7-42.

* Garis M. R. Martha Root: Lioness at the Threshols. U.S.A. Bahá'í Publishing Trust.

* Gobineau Joseph Arthur. Des Religions et Philossophies dans l' Asie centrale. Paris, 1865.

* Hadi Hasan. A Golden Treasury of Persian Poetry. New Delhi: Indian Council for Cultural Relations, 1972, pp. 412-15.

* Hornby Helen. Lights of Guidance: A Bahá'í Reference F‌ile. New Delhi: Bahá'í Publishing Trust, 1983.

* Hossain Hedayat. A F‌emale Martyr of the Bábí F‌aith. In the Proceedings in the Idári-i-Maárif-i-Islámí (A convention held in Lahore In 1933).

* Ishaque M. F‌our Eminent Poetesses of Iran. Calcutta: Iran Society, 1981.

* Ishaque M. Qurrat'u'l-Ayn: A Bábí Martyr. Indo Iranica, Vol. 3 (1981) No.1 Ann Arbor, Michigan University.

* Khan Bahadur Muhammad. Some Notes on Bábism. English translation of parts of the unpublished history written by Ahmad Sharif Shirazi. Journal of the Royal Asiatic Society. July 1927, pp. 443-69.

* Kazem Beg Alexander. Báb et les Bábís, Journal Asiatique (1866).

* Lofts norah. Women in the Old Testament. New York: MacMillan Company, 1949.

* Longrigg Stephen Memsley. F‌our Centuries of Modern Iran. Oxford: Clarendon Press, 1925.

* Mahmudi Hoda. Tahira: An Early Iranian F‌eminist. Women and the F‌amily in Iran. E. J. Brill.

* Mehrabkhani Ruhullah. Mullá Husayn: Disciple at Dawn. Los Angeles: Kalimat Press, 1987.

* Momen Moojan. The Bábí and Bahá'í Religions. 1844-1944: Some Contemporary Western Accounts. Oxford, England: George Ronald, 1981.

* Nabil Zarandi Muhammad. The Dawn Breakers: Nabil's Narrative of the early days of the Bahá'í Revelation. Translated from the original Persian and edited by Shoghi Effendi. Wilmette, Illinois: Bahá'í Publishing Trust, 1974.

* Naqavi Alireza. Bábism and Bahá'ísm: A Study of their History and Doctrines . In Islamic Studies, 1975, No. 14, pp. 147-217.

* Nicolas A.L.M. Seyyed Ali Mohammad di le Báb. Paris: Dujarric et Cie, 1905.

* Polak J.E. Persiens: Das Land und Seine Bevohner. Leipzig:, 1865.

* Renan Ernest. The Apostles. London, England: 1969 (English translation of "Les Apotres).

* Root Martha. Tahirih's Message to Modern World. The Bahá'í World, vol. 8 (1938-40) pp. 918-21.

* Root Martha. Tahirih the Pure. Revised edition with an intoductory essay by Marzieh Gail. Los Angles, California: Kalimat Press, 1981.

* Schimmel Annemarie. Introduction to Rabía the Mystic and her fellow saints in Islam. Cambridge University Press, 1984

* Schimmel Annemarie. Qurratal-Ayn Tahirih. The Encyclopaedia of Religion, New York: MacMillian Publishing Company, vol. 12, pp. 179-80.

* Sheil Mary L.W. Glimpses of Life and Manners in Persia. London, England: John Murray, 1856.

* Shoghi Effendi. Citadel of the F‌aith (Messages to America - 1947-1957).Wilmette Illinoise: Bahá'í Publishing Trust, 1970.

* Shoghi Effendi. God Passes By. Wilmette, Illinois: Bahá'í Publishing Trust, 1970.

* Tahirzadeh Adib. Revelation of Bahá'u'lláh. Vol. 3, Oxford, England: George Ronald, 1984.

* Watson R. Grant. History of Persia from the beginning of the Nineteenth Century to the year 1858. London, England: 1866.

* Younghusband F‌rancis (Sir). Gleam. 1923.

Table of Contents: Albanian :Arabic :Belarusian :Bulgarian :Chinese_Simplified :Chinese_Traditional :Danish :Dutch :English :French :German :Hungarian :Italian :Japanese :Norwegian :Persian :Portuguese :Romanian :Russian :Spanish :Turkish :Ukrainian :