" يا ملأ الفرقان و ملأ البيان و يا اهل الأديان، امروز يوم اللّه است و حقّ بنفسه ظاهر و در اثبات امرش به غير محتاج نبوده و نيست. اگر آيات را حجّت می دانند معادل جميع کتب الهی از قبل و بعد بل ازيد از سماء مشيّتش نازل و اگر بيّنات می جويند در سُوَر مُنزله ملاحظه نمايند تا آگاه شوند و از بحر علم الهی بياشامند. يا عبد حاضر، امروز تا از خليج اسماء عبور ننمايند به بحر اعظم وارد نشوند و فائز نگردند ."
" حضرت بهاءاللّه "" امروز روزی است که ذکر آن در جميع صحف و کتب و زبر الهی بوده و جميع نبيّين و مرسلين خلق را از جانب حقّ بدان وعده و بشارت دادهاند . چنانچه در فرقان که فارق بين حقّ و باطل است ميفرمايد: أنْ أَخْرجِ القَوْمَ مِنَ الظُّلُماتِ إلَی النُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَيّامِ اللّه و اين همان ايّامی است که موسی بذکر آن مأمور شد و عيسی وصف آنرا نمود ."
"حضرت بهاءاللّه "در همه اديان پيشين آمدن موعودی عظيم و پيدايش ظهوری جليل نويد داده شده
و پيروان آنها قرنها در انتظار فرارسيدن روز ميعاد و ظهور جمال موعود و درک ديدار
او بسر میبردند . سرانجام در نيمه دوم قرن نوزدهم ميلادی (برابر با نيمهء دوم قرن
سيزدهم هجری) روز ميعاد فرارسيد و جمال موعود پرده از روی خويش به يکسو کشيد.
آری، " آنکه پنهان بود آمده و خوب آمده . بر يک دستش آب زندگانی و بر دست ديگر
فرمان آزادی (١) " تا مردمان را " از بندگرفتاريها و تيرگی تاريکيها آزاد فرمايد و به روشنايی پاينده رساند (٢)."
پيروان اديان چشم براه و در انتظار پديدار شدن او بودند. اما هنگامی که او آمد با
نامش خرسند بودند و از " دارای نام " دور ماندند . با اسمش سرگرم بودند و از
شناسايی " مالک اسماء " محروم گشتند . زيرا نتوانستند از " خليج اسماء " بگذرند
تا خود را در دريای عرفان بيابند. آری، حضرت بهاءالله، يک زندانی روزگار و در
دست دژخيمان اسير و گرفتار خود را موعود کتابهای آسمانی و اديان پيشين خوانده و فرمود :
" تاللّه قد ظهر ما هو المسطور فی کتب اللّه ربّ العالمين. انّه لهو الّذی سمّی فی
التّورية بيهوه و فی الانجيل بروح الحقّ و فی الفرقان بالنّبأ العظيم"(٣). - مضمون
گفتار بفارسی اين است: بخداوند سوگند کسی که در کتاب های آسمانی از او
ياد شده است، اينک ظاهر و هويدا گشت . او همان کسی است که در تورات،
" يهوه " و در انجيل ، " روح راستی " و در قرآن ، " نبأ عظيم " ناميده شده است.
باری، ربّ الجنود آمد و کلام خداوند از اورشليم صادر شد . شاه بهرام با نشانهای
بسيار هويدا گرديد. بودا برای ديگر بار آشکار شد . پدر آسمانی با شکوه و جلال
ص ٣به جهان خاکی قدم گذارد . نبأ عظيم با قدرت و اقتدار
پديدار گشت . من يُظهره اللّه با فر و جاه ظاهر شد . اما
کمتر چشمی که ديد و گوشی که شنيد وقلبی که دريافت !" زيرا که کلّ از خمر باقی لطيف توحيد به ماء کثيف نبيد
اقبال نمودند و از کأس جمال باقی به جام فانی قانعو ناظر خار شده و نام آنرا گل گذاردند (٥) " . از اين رو
" از ملک فانی برتر نخراميدند و به ساحت هستی اندر نيامدند
و از ساغر معانی از يد غلام الهی نياشاميدند و از نيستی
و فنا و محنت و خطا فارغ نگرديدند (٦) "....ظهور حضرت بهاءاللّه، موعود کتابهای آسمانی نوشته شده
و هدف از نگارش آن بيان چگونگیظهور و پيدايش اوست . و چون حضرت موعود ، موعود اديان کور آدم
است ، بهتر آن ديده شد که از آغاز آغاز گردد تا انجامش بيشتر روشن
شود و همگان را بکار آيد و سودمند افتد.در بخش نخستين اين کتاب میبينيم که چگونه دوستی و محبت ايزد
مهربان مايه کشت نهال شجره آئين يزدان میگردد و پيدايش دين را
سبب میشود . سپس از آن گفتگو مینمائيم که چگونه اديان ديگرگون
گشته و بدين علّت آتش نافرمانی انسانها زبانه کشيده ، خانمانها
میسوزاند و دودمانها چون دود سياه مینمايد.در بخش دوم درباره پيامبران بزرگ مانند حضرت موسی – حضرت زردشت –
حضرت بودا - حضرت عيسی و حضرت محمّد سخن می رانيم .
در بخش سوم پيرامون بزرگترين علّت نافرمانی مردمانکرده و سخنی نيز در باره قيامت و حقيقت آن بميان خواهيم آورد .
در بخش چهارم از پيدايش ثمره شجره آئين يزدانیيعنی حضرت باب سخن گفته و هدف ظهورش را بيان خواهيم داشت .
ص ٥هيکل حضرت بهاءاللّه گفتگو کرده و از اظهار امرش سخن رانده
و درباره وزش بادهای مخالف نفس و هوی و سرانجام اشتعال فراوان
آتش افروخته يزدان گفتگو خواهيم نمود .در بخش هفتم از علّت اين اشتعال فراوان که نزول و ارسال الواح
به پادشاهان و پيشوايان اديان است سخن می گوئيم .اين گفتگو مینمائيم که چگونه آئين حضرت بهاءاللّه به
جهانيان و بزرگان آنان ابلاغ و اعلان میگردد .آری ، آدميان آفريدگانی فرمانبردار نيستند . با همه اين
ص ٦ايشان را بحال خود رها نمی کند و همواره از راهنمايی
و هدايت خويش برخوردار میسازد ....(١) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٥٨ .
(٢) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٧١ و ٢٧٢ .
(٣) - لوح عندليب - آثار قلم اعلی - جلد دوم - چاپ طهران ص ٢٨.
(٤) - اقتباس از کلمات مکنونه فارسی حضرت بهاءاللّه .
(٥) - اقتباس از کلمات مکنونه فارسی حضرت بهاءاللّه .
(٦) - اقتباس از کلمات مکنونه فارسی حضرت بهاءاللّه .
***************************" ملاحظه نمائيد که شجره لاشرقيّه و لاغربيّه که در عهد
آدم يد قدرت الهيّه در ارض مشيّت غرس نموده و در ادوار
سابقه در ارض ميعاد در عهد حضرت خليل و حضرت کليمعليهم اجمعين در مدت شش هزار سال متدرّجاً نشو و نما
نموده و به دم شهدای لاتعدّ و لاتحصی سقايت گشتهو با وجود هبوب ارياح مخالف و عواصف گوناگون ريشهاش
مستحکم گشته و اغصان و افنان و فروعش در ممالک و بلدان
در خاور و باختر تعدّد و امتداد يافته و بمرور ايّام به برگ
و شکوفه و گل آراسته و مزيّن گشته و سايه بر عالميان افکنده
و روائح معطّرهاش مشام مؤمنين و مؤمنات را در بسيط غبراء
ص ١٠معطّر نموده ، ... در سنه ستّين (٢) در اقليم فارس در مدينه طيّبه شيراز ثمره ...
قدسيّهاش را که در هويّتش مکنون و مخزون بوده پس از انقضای شش هزار سال
ظاهر و آشکار نمود و عالم کون را پس از طی مراحل طفوليّت و صباوت به مقام
بلوغ ذاتی برسانيد ... " (٣)آری، اين شجره لاشرقيّه و لاغربيّه (٤) درخت آئين يزدان بود که با
گذشت زمان بزرگ شد و ريشهاش استوار گشت و شاخهاش سر به
آسمان گذارد و به برگ و شکوفه و گل آراسته شد...در روزگار پيشين بشر جدا جدا از يکديگر ميزيسته است . بدين معنی که
جامعههای کنونی و تودههای امروزی در آن هنگام يافت نمی شدهاند. اما
از آنجا که بشر فطرتاً گرايشی به همزيستی دارد و ذاتاً آفريدهای اجتماعی میباشد و
همچنين بقای خود را در همکاری با ديگران میبيند کم کم دور هم گرد آمده و
خرد خرد جامعه خود را گسترش داده و دامنهاش را وسيعتر نموده تا به امروز رسيده است .
تشکيل اين اجتماع در آغاز در اثر تعارض منافع و تصادم افکار و گوناگون بودن ذوق
و سليقه انسانها مايه پيدايش دوگانگی و کشمکش و هرج و مرج گرديد. از اين رو برای
آنکه اين اجتماع بتواند به زندگانی خويش و افراد آن قادر باشند آزادانه و با آرامش خاطر
به حيات فردی و اجتماعی خود ادامه دهند، قانون و نظامی لازم و
ص ١٢ضروری بود تا از هرج و مرج و بینظمی جلوگيری کرده و هيکل
اجتماع را حراست و نگاهداری نموده و از فساد و تباهی بازدارد .
حضرت عبدالبهاء (٥) میفرمايد :" هيئت اجتماعيّه بشريّه بالطّبع محتاج روابط و ضوابط
ضروريّه است . چه که بدون اين روابط صيانت و سلامتآباد نگردد و مدائن و قری ترتيب و تزيين نيابد . عالم
منتظم نشود . آدم نشو و نما نتواند . راحت جان و آسايش
وجدان ميسّر نگردد ... و اين ضوابط و روابط که اساسپس نيازمنديهای ضروری آدميان در اثر همزيستی و اجتماع
خواستار قانون و نظامی گرديد که نگاهدارنده و رابطسوق دهنده ايشان بسوی ترقّی و کمال باشد . از اين رو
دين يا آئين از سوی خداوند مهربان به وسيلهء پيامبران در
تودههای گوناگون نوع انسان آشکار و پديدار گرديد .شدن نيازمنديهای آدميان اصول و قوانين منطقی و مناسب
اديان کم و بيش تبديل به اصول و قوانين غير منطقی و نا
مناسب گشته و اوهام و خرافاتی نيز داخل در حوزه آنها شده است .
با اين همه اين موارد نبايستی ما را از اصل و حقيقتاديان الهی دور نمايد . زيرا اديان برای آموزش و پرورش
انسانها پديدار ميشوند . از اين رو بايد به خواستههای
آنها پاسخ گويند و نيازهايشان را برطرف سازند و بازبان حال با آنان گفتگو نمايند تا مقصود حاصل گردد .
ص ١٤برخی کسان می گويند که چون اديان آکنده از اوهام و خرافات و اصول غير منطقی
است ، از اين رو از پايه باطل و از ريشه بیاساس است !
مثلاً میگويند چرا در تورات سفر پيدايش در باره تکامل و
چگونگی آن مانند تغيير تدريجی و تغيير شکل جهشی گفتگويی
نشده و بجای آن از يک سلسله مواضيع غير علمی و نادرست
سخن رفته است ؟ يا اينکه چرا در انجيل از روابطکارگر و کارفرما گفتگويی بميان نيامده است ؟! يا اينکه چرا
در قرآن درباره مباحث سياسی و اجتماعی در خور بشرامروزی و قوانين مربوط به روابط ميان کشورهای گوناگون
گيتی سخنی گفته نشده است ؟! و سرانجام چرا نوشتههای
کتابهای اديان نسبت بسطح فکر و دانش بشر کنونیهمه اين پرسشها بطور ساده مانند آنست که انسان بالغی بگويد :
در هنگام شيرخوارگی چرا به من تنها شير دادهاند و از خوراکهای
لذيذ امروزی مرا برخوردار نساختهاند ؟ !بايد از اينگونه کسان پرسيد : مگر سرچشمه علم و دانش
امروز ما انسانها با همه شکوه و جلال آن ، ساحری و جادوگری
که زائيده اوهام و خرافات بشر ابتدائی استنبوده است ؟ اکنون شايسته است که علم و دانش را باطل
و بيهوده انگاريم ، چون در آغاز از کوته فکری آدميان سر
چشمه گرفته است ؟ نه ... زيرا اين آشکار است کهغير از روابط ضروری و لازم ميان ما آدميان در اين زمان
بوده است . پس بايد به فرموده حضرت بهاءاللّه : " امروز
را نگران باشيد و سخن از امروز رانيد (٧) "." بهمچنين هيئت اجتماعيّه و هيکل عالم معرض عوارض ذاتيّه
و در تحت تسلّط امراض متنوّعه است . شريعت و نظاممزمنه آفاق پی برد و به انواع امراض و اعراض امکان واقف
گردد و تشخيص اسقام عالميان تواند و تشريح آلام هيئت
جامعه انسان داند و سرّ مکنون اعصار و قرون کشف تواند
تا به روابط ضروريّه منبعث از حقايق اشيا پی برد ونظام و قوانينی وضع نمايد که علاج عاجل باشد و دوای کامل ؟
شبهه ای نيست که ممتنع و مستحيل است ." پس معلوم و محقّق شد که واضع احکام و نظام و شريعت
و قوانين بين انام حضرت عزيز علّام است . چه که بهحقائق وجود و دقائق کلّ موجود و سرّ مکنون و رمز مصون
اعصار و قرون جز خدای بيچون نفسی مطّلع و آگاه نه ." (٨)
" دين " به فرموده حضرت بهاءاللّه ، " نوری استمبين و حصنی است متين از برای حفظ و آسايش اهل عالم .
چه که خشية اللّه ناس را به معروف امر و از منکر نهی نمايد .
ص ١٧اگر سراج دين مستور ماند ، هرج و مرج راه يابد ، نيّر
عدل و انصاف و آفتاب امن و اطمينان از نور باز مانند ." (٩)
کسانيکه میگويند : دين از بهر چيست و بچه کار آيد ؟
از اصل و حقيقت آن غافل و ناآگاهاند . زيرا آنرا عبارت
از اوهام و خرافات و اصول نادرست و تعصّبات غيرانسانی
میانگارند . در صورتيکه حقيقت دين جز اين است.روحانيون و علمای اديان بوده است . زيرا آنان از معانی حقيقی
کتب مقدّسه آگاه نشدند و متشابهات (١٠)آيات را اموری ظاهری و مادّی انگاشتند و به وهم و گمان
پرداختند و يا برای حفظ رياست و پيشوايی، تجديد دينو تغيير احکام دينی را امری ناشدنی دانستند . از اين رو
در هنگام ظهور هريک از پيامبران و فرستادگانيزدانی علم نافرمانی بلند کردند و پرچم روگردانی برافراشتند
و برای ذهب از مذهب گذشتند و بخاطر دنيا از راستی و حقيقت چشم پوشيدند .
********************************اکنون اگربه اين کودک بجای شير خوراکی سنگين خورانيم
نابودی او را سبب شدهايم .جز فساد و تباهی ثمره ديگری را نمی توانست ببار آورد .
از اين رو به فرموده حضرت بهاءاللّه : " شير باندازه بايد
داد تا کودکان جهان به جهان بزرگی درآيند و در بارگاه يگانگی جای گزينند (١١)".
عکس اين عمل نيز مايه پريشانی جامعه انسانی و سرمايه سستی
ص ٢١و عقب ماندگی و عدم توسعه و پيشرفت آن میگردد . بدين معنی
همچنانکه شير تنها برای رشد و نموّ و تندرستی شخص جوان
کافی نمی باشد و سبب بيماری و نابودی او نيزمیگردد ، همين طور هرگاه بخواهيم قوانين و نظامهائی
را که برای زمان محدودی مناسب و شايسته است در هنگام
ديگری بکار بنديم نه فقط به هدف خود که رفاه و آسايش
و نظام و قوام اجتماع است نمی رسيم ، بلکه بعکس علّت
بینظمی و نابسامانی و لجام گسيختگی و سرانجام فساد و تباهی آن نيز خواهيم گرديد.
اينک چون زمان میگذرد و نيروی خرد و انديشه بشرفزونتر میگردد در نتيجه دانش او نيز بيشتر میشود . پس
بشر بشر ديگر میگردد . و چون بشر ديگرگونه میشودتجدّد و تحوّل میگردد . اين ناموس طبيعت است و از لوازم ضروری جهان خلقت .
حضرت عبدالبهاء در اين باره میفرمايد :اين بود که چرا آئين پيغمبران ديگرگون گردد و روش وخشوران
مانند بوقلمون ؟ مهتر اسرائيليان را روشی بود و اختر
عيسويان را تابشی و سرور تازيان را فرمايشی و مهرو تبديل و انتقال از لوازم ذاتيّه امکان است و عدم تغيير
و تبديل از خصائص وجوب . لهذا اگر عالم کون را حال بر
يک منوال بود لوازم ضروريّهاش نيز يکسان میگشت . چون
تغيّر و تبدّل مقرّر و ثابت روابط ضروريّهاش را نيز انتقال
و تحوّل واجب ... بديده بينا ملاحظه کنيد که انساندر رحم مادر خونخوار است و در مهد و گهواره شيرخوار .
و چون نشو و نما نمايد برخوان نعمت پروردگار نشيند و از
هرگونه طعام تناول نمايد . زمان طفوليّت را حکمی و دم
شيرخوارگی را رزقی و سنّ بلوغ را اقتضائی و جوانی را قوّت
و قدرتی و ضعف و پيری را فتور و رخاوتی . در هر درجه
ص ٢٣انسان را خصوصيّتی و موسم دی را برودتی و وقت بهار را نسيم معطّری و شميم معنبری . " (١٢)
هيکل جامعه انسانی هيکل انسانی را ماند که با گذشت زمان و به علل مختلف و اسباب
متفاوت گرفتار بيماريهای گوناگونی میشود که حال او را دگرگون میسازد .
اکنون اگر بخواهيم برای درمان دردهای هيکل بيمارکهنه و از کار افتاده شده است کمک و ياری جوييم نه تنها
دردهای او را درمان نتوانيم بلکه بيشتر مايه پريشانی
و انقلاب درونی و شدّت بيماری او گرديم . " چونکه هر روز
را امری و هر حين را حکمی مقتضی ( ١٣) " است .از اين رو هر از چندی پزشکی دانا از سوی ايزد يکتا برای
درمان هيکل بيمار جامعه انسان و بهبود حال او برانگيخته
میگردد . و اين پزشک دانا براستی به روابط ضروری و لازم.
ميان ارکان و افراد هيکل اجتماع آشنايی داشته و از حال او
با خبر بوده و از نيازها و درمان دردهايش آگاهی دارد .
ص ٢٤و بدانايی درمان میکند . هرروز را رازی است و هر سر
را آوازی . درد امروز را درمانی و فردا را درمان ديگر ."(١٤)
نيز می فرمايد:"پيمبران چون پزشکان اند که به پرورش گيتی و کسان آن پرداخته اند
تا به درمان يگانگی ، بيماری بيگانگی را چاره نمايند. در کردار و
رفتار پزشک جای گفتار نه، زيرا که او بر چگونگی کالبد و بيماری های
آن آگاه است و هر گز مرغ بينش مردمان زمين به فراز آسمان دانش
او نرسد. پس اگر رفتار امروز را با گذشته يکسان نبينند، جای
گفتار نه، چه که هر روز بيمار را روش جداگانه سزاوار." (١٥)
همچنين حضرت عبدالبهاء میفرمايد:" حکمت کلّيّه اقتضای اين مینمايد که به تغيير احوال
تغيير احکام حاصل گردد و به تبديل امراض تغيير علاجتغيير داد و اگر ناموافق بود چرا در آغاز تجويز کرد ؟
ولی رنجور دانا اذعان نمايد و بر وجدان بيفزايد . " (١٦)
بايد از کسانيکه قوانين و اصول اديان را قوانينی ثابت
ص ٢٥و اصولی دائم و پايدار بشمار میآورند از آنرو که از جانب
قانونگذار حقيقی يعنی حضرت باری بجهت ابناء نوع انسانی وضع
گرديده است ، پرسيد ، مگر قوانين و احکام خداوندی برای
افراد بشری وضع نشده است ؟ اگر اين قوانين برای بشرو تکامل است ، به چه دليل و برهان قوانين و احکام مربوط
باو نبايستی با گذشت زمان تغيير و تبديل يابد و تازه و نوين گردد ؟
ناگفته نماند که اساس آئين روحانی در همه اديان يگانه و ثابت
و هميشگی است . اما اين امر را نمی توان شامل تمام قوانين
و احکام اخلاقی و اجتماعی و .... آنها دانست.از اين رو بايستی قوانين و احکام اديان را اموری نسبی و اعتباری
و نه مطلق و دائمی بشمار آورد. بديگر سخن اصول و قوانين
اديان با در نظر گرفتن زمان و مکان پيدايش آن همگی موافق و
مناسب با روح جوامع و تودههای دوران خود بوده است .
در اين زمان ديانت بهائی بر اين باور است که با اصول و
مباديش که جنبه کلّی و عمومی دارد و متناسب و سازگار
ص ٢٦با روح اين عصر و دوران میباشد ، قادر است آدميان را به
سرمنزل رفاه و اطمينان سوق داده و رهنمون گردد و اين
اصول و مبادی کلّی و همگانی نيز هميشگی نبوده بلکهبرای زمانی محدود است که کمتر از هزارسال نمی باشد .
************************گرفت و نسيم خوش ايزد مهربان وزيدن آغاز کرد و پيامبر
الهی برانگيخته شد و کتابی جديد و آياتی نوين برو مفاهيم حقيقی آن آگاه نبودند ، تمسّک جسته و از عرفان
و شناسايی او و آئينش بیبهره گرديدند . از اينروپرچم نافرمانی برافراشتند و علم انکار و تکفير بلند کردند
و وارد آوردند آنچه را که مايه نگرانی هوشمندان و سرمايه
شگفتی خردمندان بوده و هست . و علّت اصلی آن هم" وای بر شما ای کاتبان و فريسيان رياکار ! ... وای بر
شما . زيرا که مقابر انبياء را بنا میکنيد و پدران شما
ايشان را کشتند . پس به کارهای پدران خود شهادتحکمت خدا نيز فرموده است که بسوی ايشان انبياء و رسولان
میفرستم و بعضی از ايشان را خواهند کشت و بر بعضیجفا خواهند کرد ... وای بر شما ای فقهاء ! زيرا کليد معرفت را
برداشتهايد که خود داخل نمی شويد و داخل شوندگان را هم مانع میشويد ." (١٨)
ص ٢٩" افکلّما جائکم رسول بمالاتهوی انفسکم استکبرتم؟ ففريقاً کذّبتم و فريقاً تقتلون" (١٩)
ترجمه - آيا هر هنگام که پيامبری برخلاف خواستههای شما آمد مغرورانه از او روی بگردانديد؟
گروهی را تکذيب نموديد و گروهی را بکشتيد "" يا حسرةً علی العباد ! ما يأتيهم من رسول الّا کانوا به يستهزءون ." (٢٠)
ترجمه - ای افسوس بر بندگان ! زيرا پيامبری که او را مسخره نکرده باشند ، بسويشان نيامده است ."
موسی کليم با آن همه سختی و دشواری در سر زمينفراعنه از جور قوم خويش نيز در امان نبود . و روزی امور
چنان بر او سخت شد که دست نياز بسوی خداوند بینيازبلند کرد و فرمود : " با اين قوم چه کنم ؟ نزديک است مرا سنگسار کنند (٢١)
ص ٣٠بر موسی و هارون همهمه کردند و تمامی جماعت به ايشان
گفتند : کاش که در زمين مصر میمرديم يا در اين صحرا
وفات میيافتيم، و چرا خداوند ما را به اين زمين میآورد ؟
... پس موسی و هارون بحضور تمامی گروه جماعت بنی اسرائيل برو افتادند . "(٢٢)
عيسی مسيح از بی خانمانی خويش چنين سخن ميگويد:" روباهان را سوراخها و مرغان هوا را آشيانها است .
ليکن پسر انسان را جای سرنهادن نيست ." (٢٣)بر رسول اکرم چنان امور دشوار گرديد که خداوند به او فرمود : " و ان کان کبر عليک اعراضهم
فان استطعت ان تبتغی نفقاً فی الارض او سلّماً فی السّماء فتأتيهم باية "(٢٤)
ترجمه - و اگر اعراض آنان بر تو سخت و دشوار است اگر میتوانی
گودالی در زمين و يا نردبانی به آسمان بجو و نشانهای برای ايشان بياور . "
حضرت بهاءاللّه در اين باره میفرمايد :قوی و حجّتی است محکم . در مدت بيست سنه شربت آبی براحت ننوشيدم و
شبی نياسودم . گاهی در غلّ و زنجير و گاهی گرفتار و اسير . و اگر ناظر به دنيا و ماعليها
بوديم ، هرگز باين بلايا گرفتار نمی شديم ... "(٢٥)" به علما از قول بهاء بگو : ما بزعم شما مقصّريم، از نقطه
اولی روح ما سواه فداه چه تقصيری ظاهر که هدف رصاصشنموديد ؟ نقطه اولی مقصّر، از خاتم النّبيّين روح العالمين
فداه چه تقصيری باهر که بر قتلش مجلس شوری ترتيب داديد ؟
خاتم النّبيّين مقصّر، از حضرت مسيح چه تقصير و افترا
هويدا که صليبش زديد ؟ حضرت مسيح بزعم باطل شماکاذب، از حضرت کليم چه کذبی و افتراء آشکار که بر کذبش
گواهی داديد ؟ حضرت کليم بزعم باطل شما کاذب و مقصّر،
از حضرت خليل چه تقصيری هويدا که آتشش انداختيد ؟اگر بگوئيد : ما آن نفوس نيستيم، میگوئيم اقوال شما همان
اقوال و افعال شما همان افعال . "(٢٦)نيز در کتاب ايقان پيرامون علّت سختی و گرفتاری پيامبران
چنين میفرمايد: " و در همهء اوقات سبب صدّ عباد و منع
ايشان از شاطی بحر احديّه علمای عصر بودهاند که زمام
آن مردم در کف کفايت ايشان بود . و ايشان بعضی نظرمینمودند . چنانچه همه انبياء به اذن و اجازه علمای
عصر سلسبيل شهادت را نوشيدند و به اعلی افق عزّتپرواز نمودند . چه ظلمها که از رؤسای عهد و علمای عصر
بر سلاطين وجود و جواهر مقصود وارد شد . و به اينمحبوب بینصيب نمودند و گوش را از بدايع نغمات ورقاء مقصود محروم ساختند .... "(٢٧)
*****************************و سبل متعدّده را سبب و علّت بغضا ننمايند . اين اصول
و قوانين و راههای محکم متين از مطلع واحد ظاهر و از مشرق
واحد مشرق و اين اختلافات نظر به مصالح وقت و زمان و قرون و اعصار بوده . "(٢٨)
پيامبران فرستادگان پدر آسمانی همه افراد انسانی میباشند . يعنی از سوی يک حقيقت
میآيند و برای يک حقيقت میکوشند . از اين رو براستی تفاوت و گوناگونی
ميان آنان يافت نمی شود . چنانکه در قرآن میفرمايد : لانفرّق بين احد من رسله (٢٩)،
يعنی: ميان هيچيک از پيامبران او فرقی نمی گذاريم ."
ص ٣٤پيامبران مانند آينه در هنگامهای گوناگون در برابر آفتاب حقيقت حضرت بيچون جای
میگيرند و جذب انوار حقايق و معانی و درک اسرار نهفته و نهانی
مینمايند و به افراد بشری انتقال ميدهند . در واقع اين
" انسانهای کامل " وسايطی هستند ميان آفريدگار و آفريدگان
و وسايلی میباشند که خداوند يکتا آنها را برای برخوردار
ساختن انسانها از لطف و عنايت خود اختيار مینمايد .
اين پيامبران " صور يزدان " اند که او هر از گاهی در آن ميدمد و از صدای
آن که آواز و گفتار پيامبران است جسدهای مرده آدميان جانی تازه میگيرند و تنهای
پژمرده مردمان حياتی بیاندازه میيابند .همه پيامبران برای نيل به يک هدف و آرمان کوشيدهاند و آن بهسازی روش زندگانی
آدميان و در نتيجه رفاه و آسايش آنان است .شايد پرسيده شود : اگر حقيقت اديان يکی است پس چرا به
روشهای گوناگون پيرامونش سخن رفته و در نتيجه آنرا با نمايشهائی
گوناگون جلوه گر و نمايان ساخته است ؟ در پاسخ بايد گفت:
اين نمايشهای گوناگون از حقيقت يگانه اديان و گفتار يکتای
پيامبران از خود ما آدميان سرچشمه گرفته و در واقع " از ماست که برماست".
زيرا اين دگرگونی روش کيش آوران و تغيير فرمايش آنان بجهت
دگرگونی ما انسانها و تغيير و تبديل چگونگی حالتهای ما مردمان
با گذشت زمان است . و اگر ما عينک زمان و مکان را از برابر
چشم باطن خود برداشته و به اديان بنگريم همه آنها را دارای يک حقيقت بينيم .
از اين رو بايد اعتراف کرد که ديگرگونی تدريجی اوضاع و احوال آدميان علّت
اين تفاوتها و گوناگونيها شده و سبب آن گرديده است که هر از چندی حقيقت آيين
يزدان با جامهای تازه آراسته شده و با نمودی نوين و جلوهای جديد نمايان گردد . زيرا
انسان متغيّر نيازمند قانون متغيّر است . اکنون اگر ما خواستار حقيقت باشيم در هر جامهای
که هويدا شود و با هر ظاهری که آراسته گردد ، او را بازخواهيم
ص ٣٦" ای مؤمن باللّه ... ملاحظه در انسان نما که اگر او را بخود او عارف شوی در هر
قميص که او را ملاحظه نمائی میشناسی . ولکن اگر نظر بدون او از لباس و قميص
داشته باشی ، هرآن و يومی که قميص تجديد شود ، از عرفان او محتجب و ممنوع مانی."
پس نظر را از تحديدات ملکيّه و شئونات آفاقيّه و ظهورات اسمائيّه برداشته و به اصل
ظهور ناظر باشيد که مباد در حين ظهور از اصل شجره محتجب مانيد ... "(٣٠)
همچنين حضرت عبدالبهاء میفرمايد :" مثل شمس حقيقت مثل آفتاب است . شمس خارج را مشارق و مطالع متعدّد است.
روزی از برج سرطان طلوع نمايد و وقتی از برج ميزان . زمانی از برج دلو اشراق کند
و گهی از برج حمل پرتو افشاند . اما شمس ، شمس واحدنمايد ، ساجد گردند و حقيقت از هر نفس مقدّسی ظاهر شود ،
ص ٣٧طالب شوند. اين نفوس هميشه به حقيقت پی برند و از آفتاب جهان الهی محتجب نگردند ... "(٣١)
مولوی در اين باره چنين میسرايد :" ده چراغ ار حاضر آيد در مکان هر يکی باشد بصورت غير آن "
" فرق نتوان کرد نور هر يکی چون به نورش روی آری بیشکی "
" گر تو صد سيب و صد آبی بشمری صد نماند يک شود چون بفشری "
" در معانی قسمت و اعداد نيست در معانی تجزيه و افراد نيست " (٣٢)
يادداشتهای بخش نخست(١) - حضرت شوقی ربّانی – حضرت عبدالبهاء فرزند ارشد و جانشين حضرت بهاءالله،
در وصيّت نامهء خود نوهء خويش شوقی ربّانی را به سمت "وليّ امر بهائی" و پيشوای
بهائيان تعيين نمود. حضرت شوقی ربّانی در ٢٧ رمضان ١٣١٤ هـ. ق. برابر با اول مارچ
١٨٩٧ ميلادی در شهر عکّا به دنيا آمد و در ژانويهء ١٩٢٢ ميلادی پس از در گذشت
حضرت عبدالبهاء زمام امور جامعهء جهانی بهائی را بدست گرفت و در سيزدهم آبان ١٣٣٦
شمسی برابر با چهارم نوامبر ١٩٥٧ ميلادی در شصت سالگی بدرود زندگی گفت.
(٢) - سنهء ستّين )سال شصت( يعنی ١٢٦٠ هـ. ق. )1844ميلادی(، سال بعثت حضرت
باب در شيراز است.(٣) - توقيع ١١٠ بديع ( نوروز ١٣٣٢ شمسی ) - چاپ طهران ص ٤
(٤) - قرآن - سوره نور آيه ٣٥ : " أَللّهُ نورُ السّمواتِ وَ الأَرضِ مَثَلُ نورِه کَمِشْکوةٍ فيها مِصْباحٌ
المِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ الزُّجاجةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّيٌّ يُوْقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارکَةٍ زِيْتُونَةٍ لاشَرْقِيَّةٍ وَ
لا غَرْبيَّةٍ يَکادُ زِيْتُها يُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی نُورٍ يَهْدِی اللّهُ لِنُورِه مَنْ يَشاءُ وَ
يَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللّهُ بِکُلِّ شَيْءٍ عَليْمٌ ." - يعنی، " خداوند نور آسمانها و زمين
است . مثل نور او مثل چراغدانی است که در آن چراغی و آن چراغ در آبگينهای جای
گرفته باشد و اين آبگينه ستاره درخشانی را ماند که از شجره مبارکه لاشرقيّه و لاغربيّهء
زيتونه افروخته شده باشد و بزودی روغن آن شعله ور گردد گر چه آتشی آنرا نرسيده باشد.
و اين اشتعال نور در نور است و خداوند کسی را که بخواهد بسوی نورش راهنمايی و هدايت
می نمايد . خداوند برای انسانها مثلها می آورد و از همه چيز آگاه است."
(٥) - حضرت عبدالبهاء عبّاس، فرزند ارشد حضرت بهاءالله در شب پنجم جمادی الاولی
سال ١٢٦٠هـ. ق. (23 می ١٨٤٤ ميلادی( در طهران ديده به جهان گشود و در
سال ١٣٠٩هـ. ق. (1892 ميلادی) پس از درگذشت حضرت بهاءالله و بر طبق
کتاب وصيّت آن حضرت، به عنوان جانشين و مرکز عهد و پيمان، زمام امور
بهائيان را در دست گرفت و در هفتم آذر ماه 1300 شمسی برابر با بيست و هفتم نوامبر
١٩٢١ ميلادی در هفتاد و هفت سالگی در شهر حيفا چشم از جهان فرو بست.
ص ٣٨(٧) - لوح مانکچی صاحب - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين -
چاپ هند ص ٢٣٨ .(٩) - لوح اشراقات - مجموعه اشراقات - خط مشکين قلم - چاپ هند ص ١٣٢ .
(١٠) - متشابهات مطالبی است در کتابهای اديان که معانی آن روشن نبوده و بصورت
ظاهر عقلائی بشمار نمی آيد . از اينرو بايستی آن را اموری معنوی و روحانی تعبير
نمود . مانند اين آيات انجيل که می فرمايد : " و فوراً بعد از مصيبت آن ايّام آفتاب
تاريک گردد و ماه نور خود را ندهد و ستارگان از آسمان فرو ريزند ... و پسر انسان را
بينند که بر ابرهای آسمان با قوّت و جلال عظيم می آيد " (انجيل متی - باب ٢٤ –
آيه ٢٩ و ٣٠ ) همچنين در قرآن می فرمايد : " إِذا السَّماءُ انْفَطَرَتْ وَ إِذا الکواکبُ
انْتَثَرَتْ وَ إِذا البِحارُ فُجِّرَتْ وَ إِذا القبورُ بُعْثِرَتْ ." ( سوره انفطار - آيه ١ تا ٤ ) - يعنی:
" هنگاميکه آسمان بشکافد و زمانيکه ستارگان بگونهای پراکنده فروريزند و وقتيکه آب
درياها بيرون ريخته شود و هنگاميکه گورها واژگونه گردند ." و نيز: "إِذا الشّمْسُ
کُوِّرَتْ وَ إِذا النُّجوُمُ انْکَدَرَتْ و إِذا الجبالُ سُيِّرَتْ. "(سوره تکوير - آيهء ١ تا ٣) - يعنی:
"هنگاميکه آفتاب از تابش باز ماند و زمانيکه اختران بطور پراکنده فرو افتند و
وقتيکه کوهها بحرکت آيند."در فرهنگ نفيسی آمده است : " متشابهات - چيزهای مانند هم و شبيه بيکديگر و
مشکوک و دارای دو معنی و کلام مجاز و بطور کنايه و استعاره . آيات متشابهات –
آيههائی است از قرآن مجيد که دارای معانی باشند که حقيقت آن معلوم نباشد ضدّ
آيات محکمات . "در قرآن سوره آل عمران آيهء ٧ در باره آيات محکمات و آيات متشابهات چنين
آمده است : " هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَيْکَ الکِتابَ منْهُ آياتٌ مُحکَماتٌ هُنَّ أُمُّ
الکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ ... وَ ما يَعْلَمُ تَأويلَهُ إِلَّا اللّهُ و الرّاسِخونَ فِی العِلم."
- يعنی: اوست کسی که اين کتاب را بر تو نازل کرد که بخشی از آن آيات
محکم است و امّ الکتاب است و بخش ديگر آيات متشابه است که از
تأويل آن جز خداوند و راسخين در علم کسی آگاه نمی باشد."
(١١) - لوح مانکچی صاحب - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين -
چاپ هند ص ٢٤٥.(١٢) - مکاتيب عبدالبهاء - جلد اوّل - چاپ مصر ص ٤٥٣ .
(١٣) - لوح بشارات - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ١٢٢ .
(١٤) - لوح مانکچی صاحب - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين -
چاپ هند ص ٢٣٨.(١٥) – منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله – چاپ آلمان – نشر اول ص 58.
(١٦) - مکاتيب عبدالبهاء - جلد اوّل - چاپ مصر ص ٤٥٥ .
(١٧) - مثنوی معنوی - دفتر دوم : " فروختن صوفيان بهيمه مسافر را ... "
(١٨) - انجيل لوقا - باب ١١ - آيه ٤٤ تا ٥٣ .(٢٥) - لوح سلمان - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ١٥٧ .
(٢٦) - مجموعه نفحات قدس - چاپ هند ص ٩ .(٢٨) - مجموعه اشراقات - خط مشکين قلم - چاپ هند ص ١٣٣ و ١٣٤ .
(٢٩) - سوره بقره - آيه ٢٨٥ .(٣٠) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٦٧ .
(٣١) - مفاوضات عبدالبهاء - چاپ مصر ص ٥٧ .(٣٢) - مثنوی معنوی - دفتر اوّل : " در بيان آنکه جمله پيغمبران بر حقّند ".(ابيات 688 تا 691).
***************************در ميانهء هزاره دوم پيش از ميلاد مسيح جوانی عبرانی بنام موسی (١)
از خاندان لاوی قوم بنی اسرائيل (٢) خاک مصر را ترک کرده و بسوی
سرزمين مديان در فلسطين فرار نمود . او از بيم جان ترک يار و ديار کرد و بسوی
سرنوشت ناشناختهای رهسپار گرديد . زيرا يک مصری را از پای درآورده بود .
حضرت موسی در هشتاد سالگی بفرموده حضرت بهاءاللّه " به عصای امر و
بيضای معرفت از فاران محبّت الهيّه با ثعبان قدرت و شوکت صمدانيّه از سينای
نور به عرصه ظهور ظاهر شد (٣) ."موسی در آن هنگام پرتو روشنی بخش ايزدی را با چشم دل در طور جان بديد و ندای
جانفزای يزدانی را با گوش هوش از درخت افروخته هيکل انسانی خويش بشنيد .
آری، او پيشوا و پيامبر قوم اسرائيل گرديد و برای رهايی آنان از دست ستم ستمگران
و رهنمايی شان به سر منزل امن و اطمينان از سوی خدای مهربان برانگيخته شد . زيرا يهوه
او را مخاطب ساخت و فرمود : " و الآن اينک استغاثه بنی اسرائيل نزد من رسيده است و
ظلمی را نيز که مصريان بر ايشان میکنند ديدهام . پس اکنون بيا تا ترا نزد فرعون بفرستم
و قوم من بنی اسرائيل را از مصر بيرون آوری ." (٤)باری، موسی امانت خدا يعنی آئين ايزد يکتا را به دوش کشيد و بسوی سرزمين فرعون رهسپار
گرديد و جهاد روحانی خويش را در آن سامان آغاز کرد . او آنقدر کوشيد و آنچنان خروشيد
تا سرانجام فرعون مصر را مسس سوم را ناچار به آزاد ساختن برادران و خواهران ستم کشيده خود نمود
ص ٤٣و آنان را از ژرفای چاه خواری و پستی و ناتوانی به اوج ماه شکوه و ارجمندی و توانايی
سوق داد. موسی قوم بنی اسرائيل را بسوی نجات دهندهء حقيقی آنان يعنی يهوه خداوند
مهربان دعوت نمود و بنام او و بياری نيروی نافذی که در آن نهفته بود، ايشان را به سرمنزل
مقصود رهنمون شد و مايه رستگاری و نيکبختی آن قوم ستمديده و رنج برده و ساليان
دراز به کار گل واداشته شده، گرديد. مدت چهل سال طول کشيد تا دورنمای سرزمين موعود
نمايان گرديد . موسی در اين مدت شريعت خود را تأسيس نمود و احکام و قوانين آنرا به
قوم خويش آموخت و آنان را به اجرای آن دعوت کرد و فرمود :
" ای اسرائيل بشنو و به عمل نمودن آن متوجّه باش تا برای تو نيکو باشد و بسيار افزوده
شوی در زمينی که به شير و شهد جاريست . چنانکه يهوه خدای پدرانت ترا وعده داده است (٥) ."
مهمترين احکام حضرت موسی احکام دهگانه او است که عبارت است از :
ص ٤٤١- " من هستم يهوه خدای تو که ترا از زمين مصر و از خانه غلامی بيرون آوردم . ترا خدايان
ديگر غير از من نباشد ."٢- " صورتی تراشيده و هيچ تمثالی از آنچه بالا در آسمان است و از آنچه پائين در زمين است
و از آنچه در آب زيرزمين است برای خود مساز . نزد آنها سجده مکن و آنها را عبادت منما ."
٣- " نام يهوه خدای خود را بباطل مبر . زيرا خداوند کسی را که اسم او را بباطل برد بيگناه
نخواهد شمرد ."٤- " روز سبت را ياد کن تا آنرا تقديس نمائی . شش روز مشغول باش و همهء کارهای خود را
بجا آور، اما روز هفتمين سبت يهوه خدای تو است . در آن هيچ کار مکن ."
٥- " پدر و مادر خود را احترام نما ."همسايهات و غلامش و کنيزش و گاوش و الاغش و به هيچ چيزی که از آن همسايه تو باشد
طمع مکن ."(٦)باری، حضرت موسی در صدو بيست سالگی در نزديکی سرزمين موعود با قوم خويش وداع
گفت . او ديگر خسته و سالخورده و نيازمند به آرامش بود . يک آرامش ابدی و
يک آسايش سرمدی. او در راه خداوند بزرگ و اجرای فرامينش تا آنجا که در توانش
بود از بذل مساعی کوتاهی ننمود و کشتی اسرائيليان را به ساحل نجات رسانيد . اما خود
با آنان همراه نگرديد. زيرا راه ديگری در پيش داشت و آن راه او را بجهان پنهان و سرای
جاودان کشانيد. قوم بنی اسرائيل در سايه تعاليم و قوانين حضرت موسی
چنان پيشرفت و ترقّی نمود تا توانست سلطنت داود و سليمان را تأسيس نمايد و در آن
دوران مشهور آفاق شود و زبانزد خاص و عام گردد .در نخستين نيمه هزاره پيش از ميلاد مسيح حضرت زردشت در ايران ظهور نمود.
او از سرزمينی که رودخانهء " ارس " از آن میگذرد يعنی آذربايجان کنونی برخاست .
از اين رو در قرآن بنام پيامبر اصحاب " رسّ " از او ياد شده است (٧) .
زردشت چهل ساله بود که از سوی اهورامزدا به پيامبری برانگيخته شد و وخشور ايرانيان
و راهنمای آنان گرديد .زردشت از آنجائيکه " نبيّ بیحرمت نباشد ، مگر در وطن و خانه خويش (٨)"
از زادگاه خود رهسپار خاور گرديد و در آنجا آيين خويش را به شاه گشتاسب از دودمان
کيانی ابلاغ نمود . شاه گشتاسب به او گرويد و تعاليمش را گسترش داد و پس از آن
آيين زردشت آيين ايران زمين گرديد. در هنگاميکه زردشت پديدار شد ، ايرانيان را خدا
نشناسی و گمراهی در برگرفته بود . او توانست با نيروی ايزدی آئين يکتاپرستی را گسترش
دهد و با روش و فرمايش يزدان روح جديدی در کالبد ايرانيان بدمد و حيات تازهای به آن
ببخشايد. زردشت بيش از همه چيز مردمان را به نيک پنداری و نيک گفتاری و نيک
کرداری فرمان می دهد و آنان را از زشتپنداری و زشت گفتاری و زشت کرداری باز می دارد. زردشت گيتی را فرمانبردار
نيروی اهورامزدا ، مظهر نيکی و اهريمن ، نمودار زشتی می داند . از اين رو گروهی
پنداشتهاند که کيشاش کيش دوگانه پرستی است . اما اين باور او که
اهورامزدا سرانجام بر اهريمن چيره و پيروز خواهد شد گواه راستی يکتاپرستی آيين اوست .
همچنين برخی را گمان چنان است که آيين زردشت آيين آتش پرستی است و زردشتيان
را آتش پرست مینامند . زيرا زردشت آتش را بسيار ارجمند و ارزنده می داند و نيز
زردشتيان برآنند که زردشت آتشی همراه داشت که بیمايه و دود میسوخت . از اين رو آنان
آتشکده میسازند و آتش میافروزند و در روشن نگاهداشتن آن همواره میکوشند .
اما براستی منظور از آتش آتش آئين يزدان و فروغ بیپايان کيش ايزد مهربان است که مايه گرمی
و حرارت و سرمايه جنبش و حرکت و سرانجام حيات تازه در ميان
مردمان است . به سخن ديگر مقصود از آتش آتش محبتايزدی است و هدف از روشن نگاهداشتن آن ثبات و استواری
در ايمان و دوستی آفريدگار اين جهان بیکران است ." و چون حرارت را که مايه حرکت و صعود و سبب وصول به مقصود بود اختيار نمود،
لذا آتش حقيقی را به يد معنوی برافروخت و به عالم فرستاد تا آن آتش الهيّه کلّ
را به حرارت محبّت رحمانيّه به منزل دوست يگانه کشاند و صعود دهد .
" اينست سرّ کتاب شما (٩) که از قبل فرستاده شد و تا اکنون از ديده و دل مکنون و
پوشيده بود .... " (١٠)سرگرم نياز و نيايش به درگاه خداوند آفرينش بود ، سپاهيان
توران زمين بدرون آتشکده آمده و او و گروهی ديگر را از دم
تيغ گذراندند و زردشت در آن هنگام هفتاد و هفت ساله بود .
***********************در آغاز قرن پنجم پيش از ميلاد فرمانروای قوم ساکيا در شمال هندوستان )نپال کنونی( فرزندی
دارا شد که سيدارتا ( کسی که به هدف يا مقصود رسيده ) ناميده گشت .
سيدارتا در سی سالگی ره آزادگی پيش گرفت و ترک يار و ديار و شکوه و جلال نمود و سر به
کوه و صحرا گذارد و به سير در آفاق و انفس پرداخت . زيرا ديگر در خويشتن احساس آسايش
نمی کرد و خاطرش آرامش نمی يافت . از اين رو برای آسايش درون و آرامش
روح پريشان خود به خارج از محيط پرهياهو و غوغای زندگانی انسانها پناه برد .
سيدارتا شش سال در انديشه و تفکر پيرامون امور جهان و رازهای نهفته در آن بسر برد.
سپس از همه کس دوری جست و چهل و نه شبانه روز روزه گرفت و به تنزيه و
تقديس روح و ضمير خويش پرداخت . سرانجامديگرگون گرديد و روح خداوندی در کالبدش دميده شد و نور حقيقت قلبش را روشن
کرد و جانی تازه و حياتی بیاندازه به او بخشود. سيدارتا چنان تقليب شده بود که
گويی آفرينش تازهای يافته بود. لذا پس از آن او را " بودا " يعنی منوّر يا دانا خواندند
و مظهر خردمندی و بيداری و مايه نيکبختی افراد انسانی دانستند .
حضرت بودا از آن پس تا پايان زندگانی به آموزش و پرورش مردمان
پرداخت و به هدايت و راهنمايی آنان مشغول گرديد و در هشتاد سالگی بدرود حيات گفت.
بودا نادانی و جهالت را مايه همه بديها و گرفتاريها می داند . او معتقد است که نادانی
سبب می شود که ما آدميان از حقايق زندگانی خود غافل و بی خبر گشته
و پای بند شبه حقايق محيط خويش میشويم. بودا به انسانها اندرز ميدهد که با تمام قوی
در تزکيه نفس و صفای باطن خود کوشش نمايند . او کسی را پيروز و به هدف نزديک
می داند که بتواند اسب سرکش نفس امّاره خويش را با مهار اراده مهار کرده و آنرا بهر
سو که می خواهد راه برد .بودا به پيروان خود تعليم ميدهد که هميشه برای آرامش خاطر و
آسايش باطن خويش بکوشند . او سعادت را آرامش خاطر دانسته
و راه رسيدن به آنرا پندار نيک و دوری از افکار و انديشههای زشت و
پليد بر میشمرد. دستور بودا برای از ميان برداشتن مشکلات زندگی بکار
بردن روش مسالمت آميز و سلاح مدارا و بردباری است.او به پيروان خود
گوشزد میکند که برای تبليغ و نشر آئينش از اسلحه ملاطفت و مهربانی
ياری جسته و از زور و اجبار دوری نمايند .آئين بودا بر اين باور و اعتقاد است که: حيات و زندگی آدمی سراسر درد و رنج است
و سر چشمهء اين درد و رنج، هوی و هوس و صفات ناشايسته است. ترک هوی و هوس
از سويی و کسب صفات و فضايل شايسته از سوی ديگر، سبب نابودی درد و
رنج می گردد و سر انجام پيروزی و سعادت آدمی را با رسيدن و پيوستن به غايت و
کمال مطلوب يعنی "نيروانا" که همانا فنا و نيستی و آرامش مطلق و سلامت روحانی است،
به دست می دهد.بيش از دو هزار سال پيش ، حضرت عيسی در قريه کوچک بيت لحم در نزديکی
شهر اورشليم ( بيت المقدّس ) زاده شد. در آن هنگام قوم بنی اسرائيل زير يوغ
حکمرانان رومی بسر میبرد و از شريعت موسی نيز جز نامی باقی نمانده بود . زيرا
حقيقت از ميان رخت بربسته و جز رسم و آئين ظاهری چيز ديگری به چشم نمی خورد.
آن زمان موسم زمستان ديانت حضرت موسی بود. با ظهور مسيح بهار روحانی دوباره
آغاز شد و آئين نوين يزدانی با گذشت زمان مايه زندگانی و جنب و جوش تازهای
در ميان آدميان گرديد. عيسی در سی سالگی آغاز به ابلاغ کلمه خدا نمود و مردمان
را بسوی ملکوت آسمان دعوت فرمود. او با دم مسيحائی و جانبخش خود بيماران روحانی را شفا
ص ٥٦بخشيد و رنجوران دل و جان را سرزنده و شاداب نمود و مردگان
ايمانی را زندگانی روحانی ارزانی داشت .عيسی خود را فرستاده پدر آسمانی برای نجات و راهنمايی
قوم اسرائيل خوانده و فرمود : " فرستاده نشده ام مگر
بجهت گوسفندان گم شده خاندان اسرائيل." (١١)مالک آنها دانست . از اين رو آتش رشک و کينه علمای يهود
زبانه کشيد و بر مخالفت با او هم پيمان و هم داستان شده
و دمی وی را آسوده و راحت نگذاشتند و چنان زندگانیرا بر او سخت گرفتند تا باين گفتار گويا شد : " روباهان
را سوراخها و مرغان هوا را آشيانها است . ليکن پسرو از هياهو و غوغای علمای يهود نهراسيد و تا پای جان
ايستادگی و پايداری کرد و به راهنمايی و هدايت مردمان
پرداخت . زيرا فرمود : " چنانکه پسر انسان نيامدتا مخدوم شود بلکه تا خدمت کند و جان خود را در راه بسياری فدا سازد . " (١٣)
عيسی پس از سه سال پيامبری راستی اين گفتار خويش را با خون خود و بر فراز دار
بيرون شهر اورشليم به ثبوت رسانيد .تعاليم مسيح بيشتر دارای جنبهء روحانی و اخلاقی است، برخلاف احکام موسی
که جنبه سياسی و اجتماعيش فزونتر است.اين گفتار مشهور پايهء اخلاق آئين مسيح است که میفرمايد :
" شنيدهايد که گفته شده است : چشمی به چشمی و دندانی به دندانی (١٤)؟
ليکن من به شما میگويم : با شرير مقاومت مکنيد بلکه هرکه به رخساره راست تو طپانچه
زند ديگری را نيز بسوی او بگردان . " (١٥)همچنين از دستورهای اخلاقی اوست که میفرمايد : " شنيدهايد که گفته شده است:
همسايه خود را محبت نما و با دشمن خود عداوت کن (١٦) ؟ اما من به شما
ص ٥٨ميگويم که : دشمنان خود را محبت نمائيد و برای لعن کنندگان خود برکت طلبيد و به
آنانيکه از شما نفرت کنند احسان کنيد و بهرکه به شما فحش دهد و جفا رساند دعای
خير کنيد . " (١٧)" شنيدهايد که به اوّلين گفته شده است : زنا مکن (١٨) ليکن من به شما ميگويم:
هر کس به زنی نظر شهوت اندازد، هماندم در دل خود با او زنا کرده است ." (١٩)
همچنين :" اگر تقصيرهای مردم را نيامرزيد پدر شما هم تقصيرهای شما را نخواهد آمرزيد . " (٢٠)
نيز :"چونست که خس را در چشم برادر خود میبينی و چوبی که چشم خود داری نمی يابی؟" (٢١)
ص ٥٩باری، حضرت مسيح در سی و سه سالگی بر فراز دار جان تسليم جانان نمود . اما سرانجام
در سال ٣١٣ ميلادی با صدور فرمان " ميلان " از سوی کنستنتين کبير امپراتور روم(٢٢)
آزادی و رسميّت مسيحيان و آئين آنان اعلان شد و امپراتور نيز در زمره پيروان حضرت
عيسی درآمد . بدينگونه کليسای مسيح پيروز گرديد و دوران عظمت و جلال آن آغاز شد .
*************************************حضرت محمّد در سال ٥٧٠ ميلادی در شهر مکّه بدنيا آمد. قوم قريش که محمّد از
ميان آن برخاست مانند ديگر اقوام عرب مردمی بت پرست بودند و بتهائی چون
"منات " و " عُزّی " و " لات " (٢٣) را پرستش مینمودند و خانه کعبه در مکّه
در آن دوران بتخانه قبيلههای گوناگون بود.قوم قريش از ديگر اقوام عرب به کعبه نزديکتر بود و حفظ و نگاهداری و توليت آنرا
بعهده داشت . چون از آنها محترمتر بود .يهوديان و مسيحيان جز بعنوان مزدوری اجازه اقامت در مکّه را نداشتند و آنهم در
صورتی امکان داشت که اقامتگاهشان تا خانهء کعبه از همه دورتر باشد.
با اين ترتيب شهر مکّه کانون بت پرستی و بت پرستانی بود که از تعاليم موسی و
مسيح چندان بهرهای نداشتند. زيرا نه کسی را يارای بازگو نمودن آن بود و نه گوشی
آمادهء شنيدن آن.مکّه مرکز عيش و عشرت و بهره مندی از لذايذ جسمانی و دفع شهوات حيوانی بود.
مکّيان فراوان شراب می نوشيدند و پس از آنکه بنده و غلام آن میشدند ، چه زشتيها
که نمی کردند و چه پليديها که انجام نمی دادند. در آن دوران قبايل عرب چنان در
بربريّت و توحّش بسر میبردند که حتّی برخی از آنها از زنده بگور کردن دختران
خود شرم و واهمهای نداشتند . هميشه چهارماه از سال را به داد و ستد و رفت و آمد
پرداخته و هشت ماه ديگر را سرگرم جنگ و نبرد با يکديگر ميشدند و هرگز هم آرزوی
وحدت و يگانگی را با همديگر در سر نمی پروراندند . زيرا خوش داشتند که هر يک
بتنهائی و جداگانه بزندگانی خويش ادامه دهد. محمّد پيش از رسالت هر از چندی به غاری در
ص ٦٢کوه حراء ميرفت و در آنجا سر به جيب تفکّر فرو میبرد و در بارهء خود و مردمان و جهان
و رازهای نهفته در آن میانديشيد .باری، محمّد به چهل سالگی رسيد و به رسم گذشته و عادت ديرينه از زندگانی
و آلايش آن و مردمان و هياهوی آنان دوری گرفت و به کوه حراء پناه برد.
او همچنان در خود فرو رفته بود که ناگهان آواز سروش را با گوش هوش بشنيد
که میفرمود : " اقرأ باسم ربّک الّذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ و ربّک
الاکرم الّذی علّم بالقلم . علّم الانسان مالم يعلم . " (٢٤) - يعنی :
بخوان بنام پروردگارت که جهان را هستی بخشيد و آدمی را از خون آفريد.
بخوان و پروردگار تو از همه بخشندهتر است . اوست کسی که نوشتن را بوسيله قلم
تعليم داد و به انسان آنچه را که نمی دانست آموخت . "
محمّد در آن هنگام چنان بيمناک شد که بيدرنگ آهنگبازگشت بسوی خانه نمود و رخسارهاش آنگونه دگرگون گرديد که خديجه همسر وی گمان
برد که بيمار است. باری محمّد گليمی بخود پيچيد و در بستر آرميد تا بخسبيد.
پس از چندی ناگهان از خواب برخاست، زيرا ندای يزدان را ديگر بار با گوش
جان شنيد که فرمود :" يا ايّها المدّثّر قم فأنذر وربّک فکبّر و ثيابک فطهّر و الرّجز فاهجر و لا تمنن
تستکثر و لربّک فاصبر ." (٢٥) - يعنی :ای گليم بخود پيچيده ، برخيز و آدميان را از عذاب هشدار ده و پروردگارت را
به بزرگی ياد کن و جامه خود را پاکيزه نما و از گناه بپرهيز و آرزوی بيشتر خواستن
را از سر بدور کن و در راه خدا شکيبا باش."بدينگونه محمّد از سوی خداوند مأمور راهنمايی و هدايت قوم عرب گرديد و
برای مژده دادن به نيکوکاران و بيم نمودن بدکاران برانگيخته شد و آن در سال
٦١٠ از ميلاد مسيح بود. رسول اللّه رسالت خود را تا سه سال آشکارا اعلان
ننمود و جز برخی از نزديکان چون خديجه و پسر عمّش علی بن ابيطالب و ابوبکر
کسی از آن آگاه نبود .پس از سه سال اراده خداوند برآن قرار گرفت که محمّد مردم را آشکارا بسوی
توحيد دعوت نمايد . از اين رو به او فرمود : " و أنذر عشيرتک الأقربين و اخفض جناحک
لمن اتّبعک من المؤمنين . فان عصوک فقل : انّی بریءٌ ممّا تعملون." (٢٦) - يعنی:
و خويشاوندان نزديک خود را هشدار ده و در برابر پيروان مؤمن خويش فروتن باش . و اگر
ترا فرمان نبرند بگو : من مسئول آنچه شما میکنيد نمی باشم."
زان پس محمّد آشکارا به تبليغ آئين يکتاپرستی پرداخت و بت پرستان را بسوی
خداوند يگانه دعوت نمود و فرمود:" قل هو اللّه احد اللّه الصّمد لم يلد و لم يولد و لم يکن له کفواً احد." (٢٧) يعنی:
بگو اوست خداوند يگانه و پاينده. کسی که نزاده و زائيده نشده و همتايی برای او نبوده است."
ص ٦٥باری، در آن هنگام بزرگان مکّه دريافتند که ديگر سکوت روا نمی باشد . در آغاز
خواستند از در مسالمت محمّد را از تبليغ آيين خويش بازدارند . اما او از بيان
آنچه که بدان مأمور بود دست برنداشت . از اينرو آنان نيز بر مخالفتش قيام کردند
و چنان امور را بر او سخت گرفتند که ناگزير شد در شبی که ديگر جانش هم در خطر بود
همراه ابوبکر بسوی يثرب که پس از چندی مدينه ناميده گشت ، هجرت نمايد (٢٨) .
محمّد پس از هفت سال توانست مکّه را بآسانی فتح کرده و مکّيان را پيرو ديانت
اسلام و آيين توحيد نمايد. ديری نپاييد که همه قبايل عرب اسلام آوردند و رسم
ص ٦٦بت پرستی از ميان برافتاد و در سراسر عربستان پرچم "لا اله الّا اللّه" باهتزاز در آمد .
ناگفته نماند که محمّد پيش از فتح مکّه نامههايی به شاهان و
اميران کشورهای همسايه فرستاد و آنان را به پذيرش و قبول دين
اسلام دعوت نمود . از آن جمله هِرقل امپراتور روم شرقی و خسرو پرويز
شاهنشاه ايران و نجاشی پادشاه حبشه بودهاند .اما آنان ارزشی برای پيام محمّد رسول خدا قائل نگرديدند. زيرا از آينده
آگاهی نداشتند و از پستی و بلندی روزگار با خبر نبودند و نمی دانستند
که بيست سال بيشتر نمی گذرد که مصر و ايران و فلسطين و شامات در
زمان عمر خليفه دوم اسلام بتصرف مسلمانان پيروان محمّد رسول اللّه در خواهد آمد .
ص ٦٧باری ، محمّد چندی پس از بازگشت از آخرين حجّ خود در مکّه، در مدينه رحلت نمود
و آن در سال يازدهم هجری برابر با ٦٣٢ ميلادی بود .او مدت ٢٣ سال برای اجرای مأموريت بزرگ خود که برقراری آئين يکتاپرستی در بين
اعراب بت پرست و ايجاد وحدت و يگانگی در ميان قبايل ستيزه
خو و بخون يکديگر تشنه سرزمين عربستان بود ، کوشيد و در اين طريق از بذل
هيچگونه مساعی قصور و کوتاهی ننمود . سرانجام با انجامی نيکو و فرجامی
خوش برای خويش و قوم عرب به سرای جاودان رهسپار شد و نام والای خود را تا
به ابد زنده و پايدار گردانيد .(١) - يعنی از آب کشيده شده ( تورات - سفر خروج - باب ٢ - آيه ١٠ )
(٢) - قوم اسرائيل از دوازده خاندان تشکيل شد و سر سلسله هر يک از آن يکی از
پسران يعقوب نوه حضرت ابراهيم بود ( تورات - سفر خروج - باب ١ - آيه ١ تا ٧ ) .
(٣) - کتاب ايقان - چاپ مصر ص ٨ .(٧) - " کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نوح وَ اصحابُ الرَّسّ وَ ثَمود وَ عاد
و ... کُلّ کَذّب الرُّسُل فَحَقّ وَعيد . " ( سوره ق - آيه ١٢ تا ١4 )
يعنی : " پيش از آنان ( اهل مکّه ) قوم نوح و اصحاب رسّ و قوم ثمود و قوم
عاد و ... پيامبران خود را تکذيب کردند . همگی پيامبران خود را تکذيب
کردند . از اينرو عذاب لازم شد " .حضرت عبدالبهاء می فرمايد : " اما حضرت مه آباد و حضرت زردشت در قرآن
تلويحاً مذکور و نفسی تا بحال پی نبرده . چنانچه اصحاب رسّ و انبيائشان
ذکر نموده . و اين " رسّ " رود ارس است . و اين پيغمبران ذی شأن متعدّد
بودند . از جمله حضرت مه آباد و حضرت زردشت بود . " ( مکاتيب عبدالبهاء
- جلد دوم - چاپ مصر ص ٧٤ ) .امّا مفسّران اسلامی چون از معنای حقيقی " الرّسّ " آگاهی نيافتند ، عقايد
و نظرهای گوناگونی اظهار داشتند و از جمله آنرا چاه پنداشتند و اصحاب آن را
اهالی مديان در سرزمين فلسطين انگاشتند و پيامبر آنان را شُعَيْب پيغمبر
(يترون کاهن) پدر زن حضرت موسی دانستند .(١٠) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٧٢ و ٢٧٣
(١١) - انجيل متّی - باب ١٥ - آيه ٢٤ .(١٦) - تورات - سفر لاويان - باب ١٩ - آيه ١٨ - در محبت نمودن به همسايه و
تورات - سفر تثنيه - باب ٧ - آيهء ١ تا ٥ - در عداوت کردن با دشمن .
(١٧) - انجيل متّی - باب ٥ - آيهء ٤٣ و ٤٤ .(٢٣) - حضرت بهاءاللّه می فرمايد : " مُلحد نفوسی هستند که از اسماء الهی
اسمائی اشتقاق نمودهاند و به آن اسما عاکفند من دون اللّه . چنانچه
لفظ مَنات را از منّان و عُزّی را از عزيز و لات را از اللّه اخذ
نمودهاند و به آن اسما ساجد و عاکفند ." ( کتاب بديع ص ٢٨٣ ) .
ص ٦٩(٢٨) - مبدأ تاريخ اسلامی يا تاريخ هجری قمری سال هجرت حضرت محمّد از مکّه به مدينه
است که با سال ٦٢٢ ميلادی مقارن است . توضيح آنکه در سال هفدهم هجرت به
دستور عمر خليفهء دوم از خلفای راشدين تاريخ هجری قمری وضع گرديد.
***************************گذشته مورد بحث و گفتگو و علّت عدم پذيرش و قبول پيامبران
در هنگام ظهور هر يک از آنان بوده است ، موضوع خاتميّت است .
بدين معنی که پيروان هر دينی دين خود را آخرين دين و پيامبر
خويش را آخرين پيامبر و قوانينش را پسنديدهترين قوانين و سرانجام
کتابش را آخرين کتاب و نزول وحی الهی میپندارند .با آنکه باران بخشش پروردگار هيچگاه از ريزش باز نماند
و نسيم عنايت کردگار هيچ هنگام از وزش باز نايستد و آفتاب
رحمت آفريدگار هرگز از تابش باز نيفتد . ايزد مهربان
بندگان خويش را بخود رها نکند و يزدان پاک از بيانپند و اندرز به آدميان عهد و پيمان نشکند . زيرا اين دور
از داد و دهش آفريننده آفرينش است. از اين رو راهنمايی او
هميشگی و راهبريش سرمدی و لطف و عنايتش ابدی است .حضرت بهاءاللّه ميفرمايد : " در عالم ملک و ملکوت بايد کينونت و
حقيقتی ظاهر گردد که واسطهء فيض کلّيّه مظهر اسم الوهيّت و ربوبيّت
باشد تا جميع ناس در ظلّ تربيت آن آفتاب حقيقت تربيت گردند .....
اينست که در جميع اعهاد و ازمان انبياء و اولياء با قوّت ربّانی
و قدرت صمدانی در ميان ناس ظاهر گشته و عقل سليم هرگز راضی نشود
که نظر به بعضی کلمات که معانی آن را ادراک ننموده ، اين باب هدايت
را مسدود انگارد و از برای اين شموس و انوار ابتدا و انتهائی
تعقّل نمايد . زيرا فيضی اعظم از اين فيض کلّيّه نبوده
و رحمتی اکبر از اين رحمت منبسطه الهيّه نخواهد بود . " (١)
در قرآن میفرمايد :فی شکّ ممّا جاءکم به ، حتّی اذا هلک قلتم : لن يبعث اللّه
من بعده رسولا . کذلک يضلّ اللّه من هو مسرف مرتاب . "(٢)
ص ٧٣يعنی : و در گذشته يوسف با دلايل بسوی شما آمد و شما
پيوسته از آنچه که برايتان آورده بود در شکّ بوديد .
هنگاميکه درگذشت ، گفتيد : خداوند پس از او پيامبریاجماع در ردّ آن حضرت متمسّک نشدند ؟ و آيا مجوس در ردّ
سه شارع اعظم موسی و عيسی و رسول اللّه عليهم السّلام
بهمين اجماع تمسّک نجستند ؟ و آيا نصاری دين خودرا آخرين اديان و شريعت خود را آخرين ورق کتاب تشريع ندانستند ؟ ...
" بلی شک نيست که اين وبای عام دينی ( که دين ما هرگز
تغيير نخواهد کرد و شريعت ما هرگز نسخ نخواهد شد )و کابوس ثقيل کافّه امم و قبائل را فرو گرفته است . "(٤)
حضرت عبدالبهاء در اين باره میفرمايد :هستند و واسطهها را بين خلق و خالق لازم می دانند . نهايت
اينست که اسرائيليان آخر واسطه را حضرت موسی میگويند و
مسيحيان حضرت عيسی و مسلمانان حضرت محمّد رسول اللّه
و فارسيان حضرت زردشت . ولی اختلافشان بر سر اسم است .
اگر اسم را از ميان برداری جميع میبينند که مقصدشان مقصد
واحد بوده و هر شريعتی در عصر و زمان خود کامل و تجدّد
آئين يزدان و ظهور مظهر فيوضات رحمان در هر کوری لازم و
واجب . اين است که اهل حقيقت و معنی پی به اسرار الهی
بردند و از رموز کتاب واقف شدند و حقّ را مختار و فيوضات
او را غير محدود و ابواب رحمتش را غير مسدود دانستند .
به جميع انبياء مؤمن شدند و " لانفرّق بين احد من رسله
(٥) " گفتند . اما اهل صورت و مجاز به تقاليد تمسّکيهوديان آيات زير از کتاب مقدّس خويش را دليل هميشگی بودن شريعت حضرت
موسی و احکام او دانسته و نسخ آنرا ناممکن میپندارند :
" پس بنی اسرائيل سبت را نگاه بدارند نسلاً بعد نسل. سبت را بعهد ابدی مرعی دارند.
اين در ميان من و بنی اسرائيل آيتی ابدی است ." (٧)فرايض وی امين . آنها پايدار است تا ابد الآباد . " (٨)
همچنين :شريعت ترا دائماً نگاه خواهم داشت تا ابد الآباد . "(٩)
ص ٧٦اکنون برای روشن شدن موضوع و بيان معنای آيات بالا به شرح زير میپردازيم :
ارميای نبيّ در کتاب خود میگويد : " خداوند میگويد اينک من فرستاده تمامی
قبايل شمال را با بنده خود نبوکد رصَّر (١٠)پادشاه بابل گرفته ايشان را بر اين زمين و برساکنانش و برهمهء امتهائی که به اطراف
آن میباشند خواهم آورد و آنها را بالکلّ هلاک کرده دهشت و مسخره
و خرابی ابدی خواهم ساخت و از ميان ايشان آواز شادمانی
و آواز خوشی و صدای داماد و صدای عروس و صدای آسياو روشنايی چراغ را نابود خواهم گردانيد و تمامی اين زمين
خراب و ويران خواهد شد و اين قومها هفتاد سالپادشاه بابل را بندگی خواهند نمود . و خداوند میگويد
که بعد از انقضای هفتاد سال من بر پادشاه بابل و برآن امّت و بر زمين کلدانيان عقوبت گناه ايشان را خواهم
ص ٧٧رسانيد و آنرا به خرابی ابدی مبدل خواهم ساخت . "(١١)
در سال ٥٨٧ پيش از ميلاد بختنصّر پادشاه بابلبيت المقدّس را ويران و گروه بيشماری از يهوديان را اسير و
به بابل گسيل داد . و کورش بزرگ شاهنشاه ايران در سال
٥٣٩ ق . م . نبونيد پادشاه بابل را شکست داد و بابلرا تسخير نمود و اسيران يهودی را آزاد ساخت و در سال
٥٣٦ ق . م . نخستين فرمان تعمير و ساختمان بيت المقدّس را صادر کرد .
از آنچه گذشت روشن گرديد که اين " دهشتو خرابی ابدی " از هنگام حمله بختنصّر در سال ٥٨٧ ق . م .
تا شکست نبونيد و نجات اسرائيليان بدست کورش بزرگمعبد در اورشليم در زمان داريوش اوّل بسال ٥١٧ ق . م .
بطول انجاميده است . پس اين ابديت زمانی محدودو آنانيکه بتها میسازند با هم به رسوايی خواهند رفت .
اما اسرائيل به نجات جاودانی از خداوند ناجی خواهندشد و تا ابد الآباد خجل و رسوا نخواهند گرديد . "(١٢)
چنانکه می دانيم تيطوس فرزند امپراتور روم و سردارسپاه او در سال ٧٠ م . اورشليم را ويران و هيکل مقدّس
يهود را سوزاند و قوم اسرائيل را آواره و پراکنده ساخت
و گروه بيشماری از آنان را نيز سربازان رومی اسير نموده
و به بندگی فروختند . از اينرو مدت اين " نجاتجاودانی " و " تا ابد الآباد خجل و رسوا نخواهند شد " ،
از هنگام آزادی اسرائيليان بدست کورش بزرگدر سال ٥٣٩ ق . م . تا حمله تيطوس و خرابی بيت المقدّس
و پريشانی قوم يهود بسال ٧٠ م . بوده که بيش از ٦٠٩ سال بطول نيانجاميده است .
ص ٧٩سبت " و " پايدار بودن فرايض تا ابد الآباد " و " نگاهداری
شريعت تا ابد الآباد " اين نيست که فيوضات الهیداده شده است آنجا که میفرمايد : " خداوند میگويد اينک
ايّامی میآيد که با خاندان اسرائيل و خاندان يهوداعهد تازه ای خواهم بست . نه مثل آن عهدی که با پدران
ايشان بستم در روزی که ايشان را دستگيری نمودم تا از
زمين مصر بيرون آورم . زيرا که ايشان عهد مرا شکستند
با آنکه خداوند میگويد من شوهر ايشان بودم . اماو من خدای ايشان خواهم بود و ايشان قوم من خواهند بود ." (١٣)
ص ٨٠از برادرانت مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانيد . او را
بشنويد ... و خداوند به من گفت : آنچه گفتند نيکوگفتند . نبيّی را برای ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو
مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر
آنچه باو امر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هرکسی کهسخنان مرا که او باسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواهم کرد . " (١٤)
اگر چنين پنداشته شود که مقصد از اين نبيّ ،چه اندازه مرغ پندار خويش را در هوای خطا بپرواز آوردهايم .
زيرا آنان در عالم رؤيا به حقايق و اسرار پی میبرده ولی
حضرت موسی که نبيّ آينده نيز میبايستی همانند او باشد ، در
عالم کشف و شهود از حقايق و امور الهی آگاهی میيافته
است و اين آيات از تورات نيز شاهدی صادق و گواهیقاطع برای راستی اين گفتار است : " و او گفت : الآن سخنان مرا
بشنويد . اگر در ميان شما نبيّی باشد من که يهوه هستم خود را در رؤيا بر
ص ٨١او ظاهر میکنم و در خواب باو سخن میگويم . اما بنده
من موسی چنين نيست . او در تمامی خانه من امين است.با وی روبرو و آشکارا و نه در رمزها سخن میگويم و شبيه خداوند را
معاينه میبيند . پس چرا نترسيديد که بر بندهء من موسی شکايت آوردهايد ." (١٥)
از همه بالاتر حضرت موسی بنيانگذار آئينی نوين و واضع احکامی جديد بود،
در حاليکه انبيای بنی اسرائيل تنها مروّج و راهنمای آئين يهود و يهوديان بودهاند .
********************************عيسويان آيات زير از کتاب " عهد جديد " را برای اثبات ابدی بودن ديانت حضرت
عيسی و نسخ نشدن احکام انجيل و نيامدن پيامبری جديد شاهد و گواه میآورند :
" آسمان و زمين زايل خواهد شد ليکن سخنان من هرگز زايل نخواهد شد . " (١٦)
نيز :" تعجب ميکنم که بدين زودی از آن کس که شما را به فيض
مسيح خوانده است بر میگرديد بسوی انجيلی ديگر کههرگاه ما هم يا فرشته ای از آسمان انجيلی غير از آنکه ما
ص ٨٣بآن بشارت داديم به شما رساند اناتيما باد ( ملعون باد )
چنانکه پيش گفتيم الآن هم باز میگويم اگر کسی انجيلی
غير از آنکه پذيرفتيد بياورد اناتيما باد . " (١٧)" و اما شما آنچه از ابتدا شنيديد در شما ثابت بماند .
زيرا اگر آنچه از اوّل شنيديد در شما ثابت بماند شما نيز
در پسر و در پدر ثابت خواهيد ماند و اين است آن وعده ای
که او بما داده است يعنی حيات جاودانی . و اين را به
شما نوشتم در باره آنانيکه شما را گمراه میکنند . و اما
در شما آن مسح که از او يافتهايد ثابت است و حاجتو دروغ نيست . پس بطوری که شما را تعليم داد در او ثابت میمانيد . " (١٨)
ص ٨٤" پايدار بودن فرايض تا ابد الآباد " و "نگاه داری شريعت
تا ابد الآباد " در تورات بنا بر اعتقاد مسيحيان ، فقط تا
ظهور عيسی بطول انجاميده و شريعت موسوی تنها برایزمان محدود و معيّنی بوده است، همينطور نيز " زايل نشدن
کلام پسر انسان " و " نپذيرفتن مژدهای جز انجيل عيسی " و
" ثابت ماندن تعاليم مسيح در ميان مسيحيان " و " نيازمند نبودن
به تعاليم ديگران "، اموری نسبی و اعتباری بوده و دليلی برای نيامدن
پيامبری جديد و مژدهای نوين و احکام و دستورهايی تازه و
سرانجام آئينی جز آئين پيشين ، نبوده و نخواهد بود .
از اين گذشته اگر ما آيات پيشين آيه " آسمانو زمين زايل خواهد شد ... " را بخوانيم ، در میيابيم
که مقصود از زايل نشدن کلام پسر انسان زايلو دوباره آمدن خود از آسمان با شکوه و جلال بیپايان
نموده است و هيچ ارتباطی با احکام و دستورهای انجيلمبريد که آمده ام تا تورات يا صحف انبياء را باطل سازم ،
ص ٨٥نيامده ام تا باطل نمايم بلکه تا تمام کنم . زيرا هر آينه
بشما میگويم تا آسمان و زمين زايل نشود همزه ياشود . " (١٩) ، نيز گواه راستی اين گفتار است . زيرا اگر
حضرت مسيح همزه و يا نقطهای از تورات را زايل ننمود و
حتّی آنرا منوط به نابود شدن زمين و آسمان گردانيدپس چرا احکام " سبت " و " طلاق " و " انتقام " و مانند آنرا منسوخ کرد ؟
از اين رو همانطوری که زايل نشدن همزه و يا نقطهای از
تورات دليل نيامدن پيامبری جديد با احکامی نوين نگرديد
همينطور هم زايل نشدن کلام پسر انسان برهان عدم تجدّد دين و آئين نخواهد بود .
اما آيات پيشين و پسين آيه " آسمان و زمين زايلبعد از مصيبت آن ايّام آفتاب تاريک گردد و ماه نور خود
را ندهد و ستارگان از آسمان فرو ريزند و قوّتهای افلاک
متزلزل گردد . آنگاه علامت پسر انسان در آسمان پديدگردد و در آن وقت جميع طوائف زمين سينه زنی کنند و پسر
ص ٨٦انسان را بينند که بر ابرهای آسمان با قوّت و جلال عظيم
میآيد ... همچنين شما نيز چون اين همه را بينيدبفهميد که نزديک بلکه بر در است . هر آينه بشما میگويم
تا اين همه واقع نشود ، اين طايفه نخواهد گذشت .اينک اگر در آيات رساله پولس رسول دقيق شويم در میيابيم
که پولس رسول پس از آنکه يک چندی به مردم غلاطيه انجيل
مسيح را آموخت و در آن سامان بسر برد به دياری ديگر رهسپار گرديد .
در آنجا شنيد که شخصی اهل غلاطيه را به امر ديگری خوانده و
آنان نيز بدان سو گرائيدهاند . از اين رو نامهای نگاشت و ايشانرا اندرز
داد و از تمايلشان بسوی ديگر خرده گرفت و گفت : " بدين زودی از
آن کس ( منظور شخص خودش ) که شما را به فيض مسيح خوانده
است بر ميگرديد بسوی انجيلی ديگر ! "بنابراين مقصود اينست که در دور مسيح جز کتاب انجيل کتاب ديگری
ارزنده و غير از احکام آن احکام ديگری شايسته نبوده است .
چنانکه در دور موسی نيز چنين بوده است .دربارهء آيات رسالهء يوحنای رسول : اگر ما آيه ديگری پس از آن
آيات را بخوانيم آشکار میگردد که " ثابت ماندن تعاليم مسيح در
ميان مسيحيان " و نيازمند نبودن به تعاليم ديگران"، فقط تا ظهور
آينده وی خواهد بود . و اين ظهور آينده او نيز ظهور پيامبری
است که دارای صفات و کمالاتی روحانی همانند وی میباشد زيرا از يک
منبع ناشی میشود و از يک چشمه سرچشمه میگيرد . وآن اينست : " الآن ای فرزندان در او ثابت بمانيد تا چون ظاهر شود اعتماد داشته
باشيم و در هنگام ظهورش از وی خجل نشويم . " (٢١)اسلام را آخرين پيامبر الهی بر میشمرند . و آن عبارت است از :
" ما کان محمّد ابا احدٍ من رجالکم و لکن رسول اللّه و خاتم
النّبيّين . و کان اللّه بکلّ شیءٍ عليما . " (٢٢) - يعنی : محمّد پدر
هيچيک از مردان شما نبوده بلکه فرستاده خدا و خاتم انبيا است
و خداوند از همه چيز آگاه است . "" يا علی ! انت منّی بمنزلة هرون من موسی الّا انّه لانبيّ
بعدی . " (٢٣) - يعنی : ای علی تو و من مانند هارون( برادر موسی ) و موسی هستيم ، جز اينکه پس از من نبيّ نخواهد بود .
ص ٩٠" لا کتاب بعد کتابی و لا شريعة بعد شريعتی الی يوم القيامة ." (٢٤) - يعنی:
کتابی پس از کتاب من و آئينی بعد از آئين من تا روز رستاخيز نخواهد بود .
نيز :" اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتی و رضيت لکم الاسلام دينا." (٢٥) - يعنی:
امروز دين را برايتان کامل گردانيدم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را دينی برای
شما برگزيدم . "" و من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فی الاخرة من الخاسرين." (٢٦) - يعنی:
و کسی که جز اسلام دينی را خواهد، هرگز از وی پذيرفته نشود و در روز پسين از زيانکاران
شمرده گردد."اکنون برای پاسخ به برداشت و استنتاجی که اهل اسلام از آيات و روايات بالا نموده و
ص ٩١بر اين پايه سلسله اديان را پايان يافته و نزول وحی الهی
را انقطاع پذيرفته می دانند، بشرح زير میپردازيم :
ابوالفضائل در اين باره میگويد : " عجب نيست اگرفقهای ملّت اسلام نيز به کلمه مبارکه خاتم النّبيّين و حديث
لا نبيّ بعدی که ابداً دلالت بر عدم تجديد ديانت ندارد
ممتحن گردند و به امم ماضيه ملحق شوند . و حال آنکهمقصود آن حضرت از اين کلمه اين بود که ترقّی امّت اسلاميّه
را مکشوف دارد و افضليّت ائمّه هدی را از انبيای بنی
اسرائيل معلوم و واضح فرمايد . زيرا که بر مطّلعين بر کتب
مقدّسه و حالات امم ماضيه واضح است که انبيای بنی اسرائيل
از قبيل اشعيا و يرميا و دانيال و حزقيل و زکريا و امثالهم
کلّ بتوسّط رؤيا ازامور آتيه اخبار میفرمودند و رؤيای
صادقه خود را الهام تعبير مینمودند . چندانکه لفظنبيّ بر بيننده رؤيا در ميان قوم داير و مصطلح گشت و در
لغت عبريّه حقيقت ثانويّه يافت و در کتب عهد عتيق و عهد
جديد در مواضع کثيره مذکور و شايع گشت . پس چون فجريعنی نزول الهام به رؤيا مختوم و مسدود گشت و روح فؤاد
در صدور ارباب سداد سمت احاطه و کلّيّت گرفت و حقايق
روحانيّه که بر انبيای بنی اسرائيل به رؤيا افاضه ميشد بر
ائمّه اسلام عليهم السّلام به رؤيت و مشاهدت مبذول گشت
و معنی حديث " لانبيّ بعدی " و حديث صحيح " علماء امّتی
افضل من انبياء بنی اسرائيل " واضح و مکشوف شد و بجای
" کذا رأيت فی الرّؤيا " که در کلمات اوّلين مذکور بود " کأنّی
أری و کأنّی أشاهد " در بيانات آخرين ثابت و مسطور گشت . " (٢٧)
" رسول " و " نبيّ "بطور اخصّ و در عالم ظاهر و کثرت دارای يک
معنی نيستند . زيرا رسول فرستاده خدا و دارنده آئين و کتاب
است در حاليکه نبيّ برگزيده يزدان و ترويج دهنده آئين
و تعاليم ايزد مهربان و گوينده رويدادهای آينده بوسيلهء
الهام خدا در عالم رؤيا است . از اين رو است که در قرآن برخی
از برگزيدگان خدا رسول و برخی ديگر نبيّ ناميده شدهاند .
و اين نيز ناگفته نماند که هر رسولی میتواند نبيّ باشد وليکن هر
نبيّ دارای مقام رسالت نيست و آيات زير از قرآن مجيد گواه راستی
اين گفتار است : " فلمّا اعتزلهم و مايعبدون من دون اللّه وهبنا له
اسحق و يعقوب و کلّاً جعلنا نبيّا ... و اذکر فی الکتاب موسی
انّه کان مخلصا و کان رسولاً نبيّا .. و وهبنا له من
ص ٩٣رحمتنا اخاه هرون نبيّا . و اذکر فی الکتاب اسمعيل . انّه
کان صادق الوعد و کان رسولاً نبيّا ... و اذکر فی الکتاب
ادريس ، انّه کان صدّيقا نبيّا . "(٢٨) - يعنی : پساز آنکه از ايشان و آنچه پرستش میکردند غير از يزدان ،
دوری گرفت ( مقصود ابراهيم خليل است ) اسحاق ويعقوب را باو عنايت کرديم و آنان را از انبيا گردانيديم
... و ياد کن موسی را در کتاب ، او پاک نهاد و رسولنبيّی بود ... و از بخشش خويش برادرش هارون نبيّ را به
وی داديم . و ياد کن اسماعيل را در کتاب ، او راست وعده دهنده
و رسول نبيّی بود ... و ياد کن ادريس را در کتاب . او نبيّ راستگويی بود . "
همچنين :" و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبيّ الّا اذا تمنّی
القی الشّيطان فی امنيّته . فينسخ اللّه ما يلقی الشّيطان
ثمّ يحکم اللّه اياته و اللّه عليم حکيم . " (٢٩) - يعنی :
و هيچ رسول و نبيّی پيش از تو نفرستاديم مگر اينکه هر هنگام
آرزويی کرد ، شيطان در آرزويش القای شبهه نمود .و پس از آن آياتش را استوار میگرداند و اوست دانا و آگاه . "
اما "رسول" و "نبيّ" بطور اعمّ و در عالم باطن و وحدت از يک
معنی و مفهوم برخوردارند و از آنجائيکه خداوند به صريح آيهء
سوم از سورهء حديد در قرآن مجيد "هو الاوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن" است،
فرستادگان او نيز به هر اسم و رسم مظاهر و مرايای صفات و کمالات
و مصاديق اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت اويند. از اينرو هر يک
از پيامبران از جمله پيامبر اسلام، در دور و زمان رسالت ويژهء خود،
اول رسولان و آخر رسولان و اول انبيا و آخر انبيا به شمار آمده است.
بر اين پايه است که حضرت بهاءالله نه تنها رسول اکرم را خاتم انبيا
ناميده، بلکه آن حضرت را خاتم رسولان نيز بر شمرده است آنجا که می فرمايد:
"الصّلوة و السّلام علی سيّد العالم و مربّی الامم الّذی به انتهت الرّسالة و النّبوّة..." (٣٠)
بنا بر اين کلمه " خاتم النّبيّين " نبايد بهيچوجه سبب پيدايش اين فکر و
انديشه گردد که هدايت و راهنمايی حضرت يزدان و تحوّل و تجدّد اديان
با ظهور حضرت محمّد پيامبر اسلام، به انجام گرائيده است.
امّا در باره روايت " کتابی پس از کتاب من و ... " :
از اين حديث چنين بر میآيد که حضرت محمّد برای کتاب و شريعت
خويش زمانی تعيين نموده که انجام آن روز رستاخيز است . اکنون بايد
بدانيم رستاخيز يا قيامت چيست و هنگام آن کی میباشد ؟
قيامت در لغت بمعنای " الانبعاث من الموت "( برانگيخته شدن
پس از مرگ ) و روز قيامت بمعنای " يوم البعث من الأرماس"
( روز برانگيختن مردگان از گورها ) آمده است (٣١) ." مردگان " کيانند و اين " گورها " چه میباشد ؟ و زندگی چيست و زندگان کيانند ؟
در کتابهای آسمانی همه جا مقصود از " مرگ " مرگ روحانی و " زندگانی " زندگانی
ايمانی است نه اين مرگ جسمانی و زندگی ظاهری .در تورات میفرمايد : " اما از درخت معرفت نيک و بد زنهار
نخوری . زيرا روزی که از آن خوردی هرآينه خواهی مرد . " (٣٢)
همچنين :" پس فرايض و احکام مرا نگاه داريد که هر آدمی که آنها را بجا
آورد در آنها زيست خواهد کرد . من يهوه هستم . " (٣٣)
نيز در کتاب حزقيال نبيّ آمده است : " هر کسی کهگناه ورزد او خواهد مرد و اگر کسی عادل باشد و انصاف
و عدالت را بعمل آورد .. و به فرايض من سلوک نمودهو احکام مرا نگاه داشته به راستی عمل نمايد ، خداوند يهوه
میفرمايد که آن شخص عادل است و البتّه زنده خواهدبازگشت نمائيد تا گناه موجب هلاکت شما نشود .... زيرا
ص ٩٦مسرور نمی باشم . پس بازگشت نموده زنده مانيد . " (٣٤)
در انجيل آمده است :" و ديگری از شاگردانش بدو گفت : خداوندا اوّل مرا رخصت
ده تا رفته پدر خود را دفن کنم . عيسی وی را گفت : مرا
متابعت کن و بگذار که مردگان مردگان خود را دفن کنند . " (٣٥)
همچنين :" آمين آمين به شما میگويم ، هر که کلام مرا بشنود و به
فرستنده من ايمان آورد حيات جاودانی دارد و در داوری
نمی آيد ، بلکه از موت تا به حيات منتقل گشته است . " (٣٦)
نيز :سازيد مردگان را زنده کنيد ديوها را بيرون نمائيد، مفت يافتهايد مفت بدهيد . " (٣٧)
ص ٩٧می شنوند و من آنها را میشناسم و مرا متابعت میکنند و من
به آنها حيات جاودانی می دهم و تا به ابد هلاک نخواهند
شد و هيچ کس آنها را از دست من نخواهد گرفت . " (٣٨)
نيز پولس رسول میگويد :" و شما را که در خطايا و گناهان مرده بوديد زنده گردانيد
... ما را نيز که در خطايا مرده بوديم با مسيح زندهاز اينکه برادران را محبّت مینمائيم. هرکه برادر خود
را محبّت نمی نمايد در موت ساکن است . " (٤٠)" و ما يستوی الأعمی و البصير و لا الظّلمات و لا النّور و لا
الظِّلّ و لا الحَرور و ما يستوی الأحياء و لا الأموات . انّ اللّه
يُسْمع من يشاء و ما أنت بِمُسْمعٍ من فی القبور . إِنْ أنت
الّا نذير . " (٤١) - يعنی : و کور و بينا و تاريکی و روشنايی
و سايه و گرمی با يکديگر برابر نمی باشند و زندگانو مردگان نيز با هم يکسان نيستند . خداوند کسی را که
بخواهد میشنواند و تو توانايی شنوانيدن در گورخوابيدگان را دارا نيستی و تو بيم دهندهای بيش نمی باشی . "
ص ٩٩" أَو من کان ميتاً فأحييناه و جعلنا له نوراً يمشی به فی النّاس
کمن مثله فی الظّلمات ليس بخارج منها ؟ کذلک زُيِّنَ
للکافرين ماکانوا يعملون (٤٢) . " (٤٣) - يعنی : " آيا کسی
که مرده بود و او را زنده کرديم و نوری را که بدان در ميان
آدميان راه می رفت فرا راهش قرار داديم ، مانند کسی است که
در تاريکيها(ی جهل و نادانی و گمراهی ) بوده و به بيرون
از آن دسترسی نداشته است ؟ اين چنين اعمال کافران ايشان را فريفته است . "
همچنين :" و لا تحسبَنَّ الّذين قُتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احياءٌ
عند ربّهم يُرزقون . " (٤٤) - يعنی : " و گمان مبر کسانی که
در راه خدا کشته شدهاند مردهاند ، بلکه" و لا تقولوا لمن يقتل فی سبيل اللّه امواتٌ بل احياءٌ و لکن
لا تشعرون . "(٤٥) - يعنی: و مگوئيد کسانی که در راه
خدا کشته میشوند از مردگان شمرده میگردند ، بلکه از زندگانند و شما آگاه نيستيد . "
حضرت بهاءاللّه در اين باره میفرمايد :فيوضات سرمديّه و غمام رحمت ابديّه، حيات باقيه ابديّه
ايمانيّه يافت و هر نفسی که قبول ننمود به موت دائمی مبتلا شد.
و مقصود از موت و حيات که در کتب مذکور است موتخلاصه معنی آنکه هر عبادی که از روح و نفخه مظاهر قدسيّه
در هر ظهور متولّد و زنده شدند بر آنها حکم حياتخلاصه اگر قدری از زلال معرفت الهی مرزوق شويد ميدانيد که
ص ١٠١ايمان شاربند واز ثمره ايقان مرزوق و اين حيات را موت
از عقب نباشد و اين بقا را فنا از پی نيايد . " (٤٦)
اکنون با شرح بالا معلوم شد که اين " مرگ " مرگروحانی و " زندگانی " زندگانی ايمانی و اين " مردگان "
مردگان روحانی و " زندگان " زندگان ايمانی و اين " گورها "
گورهای غفلت و نادانی و گمراهی و بیايمانی است .گرفته و حياتی بیاندازه يافته و از گورهای نادانی و گمراهی
بپاخاسته و به جهان ايمان درآمده و در حلقه زندگاندل و جان قدم گذارند . اين هنگام ، هنگام قيامت است و اين زمان ، زمان رستاخيز بنی آدم .
حضرت بهاءاللّه می فرمايد :مقام واقف و حقّ نطق می فرمايد بآنچه اراده می فرمايد .
هريک از مردمان که بشنيدن آن فائز شد و قبول نمود او
از اهل جنّت مذکور . و همچنين از صراط و ميزان و آنچه
در روز رستخيز ذکر نمودهاند ، گذشته و رسيده و يوم ظهور يوم رستخيز اکبر است ." (٤٧)
همچنين حضرت مسيح ميفرمايد :" آمين آمين به شما می گويم که ساعتی می آيد بلکه اکنون
است که مردگان آواز پسر خدا را می شنوند و هر کهساعتی می آيد که در آن جميع کسانی که در قبور ميباشند
آواز او را خواهند شنيد و بيرون خواهند آمد . هرکهاعمال نيکو کرد برای قيامت حيات و هر که اعمال بد کرد
بجهت قيامت داوری . من از خود هيچ نمی توانم کرداست . زيرا که اراده خود را طالب نيستم بلکه اراده پدری را که مرا فرستاده است . " (٤٨)
نيز در انجيل يوحنا آمده است :" پس مرتا به عيسی گفت : ای آقا اگر در اينجا می بودی
ص ١٠٣برادر من نمی مرد وليکن الآن نيز می دانم که هرچه از
خدا طلب کنی خدا آنرا به تو خواهد داد . عيسی بدودانم که در قيامت روز بازپسين خواهد برخاست . عيسی بدو
گفت : من قيامت و حيات هستم . هرکه به من ايمان آورد
اگر مرده باشد زنده گردد و هرکه زنده بود و به من ايمان
آورد تا به ابد نخواهد مرد . آيا اين را باور می کنی . "(٤٩)
همچنين خداوند در کتاب قرآن فرارسيدن هنگام عذاب يعنی
روز قيامت را به برانگيختن پيامبران خويش در هر زمان وابسته نموده
و می فرمايد : " ما کنّا معذّبين حتّی نبعث رسولا " (٥٠) - يعنی:
عذاب ندادهايم مگر آنکه پيامبری را برانگيخته باشيم . "
ص ١٠٥و مشاهده نمی شود که احدی از شيعه يوم قيامت را فهميده
باشد . بلکه همه موهوماً امری را توهّم نموده که عند اللّه
حقيقت ندارد . و آنچه عند اللّه و عند عرف اهل حقيقت
مقصود از يوم قيامت است اينست که از وقت ظهور شجرهحقيقت در هر زمان بهر اسم الی حين غروب آن يوم قيامت
است . مثلاً از يوم بعثت عيسی تا يوم عروج آن ، قيامت
موسی بود که ظهور اللّه در آن زمان ظاهر بود به ظهور آن
حقيقت که جزا داد هرکس مؤمن به موسی بود بقول خود وشهد اللّه در آن زمان ما شهد اللّه فی الانجيل بود . و
بعد از يوم بعثت رسول اللّه تا يوم عروج آن ، قيامت عيسی
بود که شجره حقيقت ظاهر شده در هيکل محمّديّه و جزابيان الی ما يغرب قيامت رسول اللّه هست که در قرآن خداوند وعده فرموده . " (٥٢)
مولوی (٥٣) نيز اين حقيقت را در قالب شعر آورده و می گويد :
"هين که اسرافيل وقتند اوليا مرده را زيشان حيات است و نما "
"جانهای مرده اندر گور تن برجهد زآوازشان اندر کفن "
"گويد اين آواز ز آواها جداست زنده کردن کار آواز خداست "
"ما بمرديم و بکلّی کاستيم بانگ حقّ آمد همه برخاستيم " ....
"مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبد اللّه بود " ....
ص ١٠٧"گفت پيغمبر که نفحتهای حق اندرين ايّام می آرد سبق "
"گوش و هش داريد اين اوقات را در ربائيد اين چنين نفحات را "
"نفحه آمد مر شما را ديد و رفت هرکه را ميخواست جان بخشيد و رفت" ... (٥٤)
از آنچه گذشت دانسته گشت که روز قيامت هنگام ظهور پيامبری جديد و پيدايش
آئينی نوين است و روايت " کتابی پس از کتاب من و آئينی بعد از آئين من تا روز
رستاخيز نخواهد بود " ، دليلی برای تجديدنشدن اديان الهی و نيامدن کيش آوران يزدانی و تازه نگرديدن کتابهای آسمانی
بشمار نمی رود. در اينجا شايسته است آيات زير از قرآن مجيد را نيز برای
اثبات مقال شاهد آوريم:" و قالت اليهود : يد اللّه مغلولة . غلّت ايديهم و لعنوا بما
قالوا . بل يداه مبسوطتان ينفق کيف يشاء ." (٥٥) -و لعنت باد بر آنان برای آنچه که گفتهاند . بلکه دستهای
او گشاده است و می دهد آنچه را که می خواهد . "" يا بنی آدم امّا يأتينّکم رسل منکم يقصّون عليکم اياتی .
فمن اتّقی وأصلح فلاخوف عليهم ولاهم يحزنون ." (٥٦)-
يعنی : " ای فرزندان آدم ، البتّه پيامبرانی از ميان شما
بسويتان خواهند آمد تا آيات مرا بر شما بخوانند پسآنانکه پرهيزکار و نيک کردارند بيم و اندوهی برايشان نمی باشد . "
ص ١٠٩اليوم اکملت لکم دينکم ... " و " من يبتغ غير الاسلام ديناً
..." می کنند و از اين رو آئين اسلام را کامل و آمدن آئين ديگری
را لازم نمی دانند و آنرا تا روز پسين تنها دين برترين برای مردم
روی زمين می پندارند ، از آنان پرسش می کنيم که آيا آئين مسيح
آئينی کامل و جامع بوده است يا نه و آيا شريعت موسی شريعتی
کامل و تمام بوده است يا نه ؟ اگر بگويند که آئين مسيح و شريعت
موسی کامل و تمام بودهاند ، خواهيم پرسيد : پس چرا خداوند دانا
ديانت اسلام را برای بندگان خويش برگزيده در حاليکه بدان نيازی نبوده است ؟
اما اگر گويند : آن اديان کامل و جامع نبودهاند، خواهيم گفت که اين امر از عدل و داد خداوند
ص ١١٠بدور است که پيامبری را برانگيزد و او آئينی را بنياد نهد که ناقص و
غير کامل باشد . آيا اين امری خردمندانه است ؟ آيا مقصود از فرستادن
پيامبران و بنياد نهادن شرايع و اديان چيست ؟ آيا خداوند جز
راهنمايی انسانها هدف ديگری دارد ؟ مگر می توان باآئينی ناکامل و قوانينی ناقص قومی را راهنمايی و ملتی
را هدايت کرد ؟ چارهای نيست جز آنکه اذعان کنيم کهاين امر غيرممکن و بيرون از دانش و بينش آفريننده آفرينش است .
در کتاب مقدّس يهود آمده است : " شريعت خداوندآمده است : " و اما در شما آن مسح که از او يافتهايد
ثابت است و حاجت نداريد که کسی شما را تعليم دهد .بلکه چنانچه خود آن مسح شما را از همه چيز تعليم ميدهد
و حقّ است و دروغ نيست . پس بطوری که شما را تعليمقرآن مجيد به کمال و تماميّت و رحمت و هدايت تورات مقدّس
چنين گواهی و شهادت می دهد : " ثمّ آتينا موسی الکتاب
تماماً علی الّذی احسن وتفصيلاً لکلّ شیءٍ و هدی ورحمة
لعلّهم بلقاء ربّهم يؤمنون . (٥٩)" - يعنی : سپس به موسی
کتابی داديم که برای نيکوکاران کامل و تمام و برای هر
چيزی روشن گر و گويا و برای مردمان مايه هدايت و رحمت بود
که شايد آنان به ديدار پروردگارشان ايمان آورند ."همچنين در باره انجيل جليل می فرمايد : " و قفّينا علی
آثارهم بعيسی ابن مريم مصدّقاً لما بين يديه من التّورية
و آتيناه الانجيل فيه هدًی و نورٌ و مصدّقا لما بين يديه
من التّورية و هدًی و موعظةً للمتّقين . (٦٠)" - يعنی : " و پس
از آنان ( انبيای بنی اسرائيل ) عيسی پسر مريم را فرستاديم که
تصديق کننده تورات بود و باو انجيل را داديم که راهنمايی و روشنايی
و گواه راستی تورات و هدايت و نصيحت برای پرهيزکاران بود . "
اکنون بايد بگوئيم که کامل بودن آئين و تمام بودنشريعت امری مطلق نبوده و دليل هميشگی بودن آن بشمار نمی رود
و در هر عهد و عصر دين حقّ همان دينی است که خداوند برای آن
هنگام خواسته است. پس دين اسلام در زمان خود دين حقّ و آئين
مسيح در دوره خويش آئين راستی و شريعت موسی در عهد خود شريعت
کامل و جامع بوده است . از اين رو است که خداوند در قرآن می فرمايد :
" لکلّ امّة اجل ... " (٦١) - يعنی : " برای هر امّتی زمانی است ... "
نيز :" لکلّ امّة رسول ... " (٦٢) - يعنی : " برای هر امّتی پيامبری است ... "
همچنين :" ... لکلّ اجل کتاب ، يمحوا اللّه مايشاء و يثبت و عنده امّ
ص ١١٣الکتاب . " (٦٣) - يعنی : " ... برای هر زمانی کتابی
است . خدا آنچه را که بخواهد نسخ و نابود می گرداند و آنچه
را که بخواهد استوار می سازد و امّ الکتاب در نزد اوست . "
نيز :" ما نَنْسَخْ من آيةٍ أَو نُنْسِها نَأْتِ بِخَيرٍ منها أَوْ مِثْلَها.
أَلَم تَعْلَمْ أَنَّ اللّه علی کلّ شیءٍ قدير ؟ " (٦٤) - يعنی :
" هنگاميکه آيهای را منسوخ گردانيم و يا آنرا ترک نمائيم
بهتر از آن يا مانندش را می آوريم . آيا نمی دانی که خدا بر همه چيز توانا است؟"
اکنون از آنچه در اين بخش گذشت ، روشن گشت که(١) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ٣٤١ .
(٢) - قرآن - سوره مُؤمن ( غافر ) - آيه ٣٤ .(٣) - ١٢٦٠ - ١٣٣٢ هـ. ق. ( ١٨٤٤ - ١٩١٤ ميلادی ) - فاضل و محقّق و نويسنده و
مبلّغ بهائی.(٤) - کتاب فرائد - چاپ مصر ص ٢٧٦ - ميرزا ابوالفضل گلپايگانی که به ابوالفضائل
نيز ناميده شده است ، کتاب فرائد را در پاسخ ايرادات شيخ عبدالسّلام ،
شيخ الاسلام تفليس (قفقاز) به کتاب ايقان، در سال ١٣١٥ هـ. ق. (١٨٩٨ ميلادی)
در مصر برشتهء تحرير در آورد .(٥) - قرآن - سوره بَقَره - آيه ٢٨٥ - يعنی : " ميان هيچيک از پيامبران او فرقی نمی گذاريم ."
(٦) - پيام ملکوت - رسالهء وحدت اساس اديان ص ١٦٦ .
(٧) - تورات - سفر خروج - باب ٣١ - آيه ١٦ و ١٧ .(١٠) - نَبوکَدْ رَصَّر بزبان اِرْميای نبيّ و يا نَبوکَدْ نَصَّر بزبان اِشَعْيای نبيّ همان بَخْتَنَصَّر
يا بُخْتُ نَصَّر دوم پادشاه بابل ( ٦٠٥ تا ٥٦٢ ق . م . ) است که در سال ٥٨٧
ق . م. بيت المقدّس (يا) بيت المَقْدِس ( اورشليم ) را فتح نمود و آنرا بآتش کشيد
و هيکل سليمان را ويران ساخت و بسياری از يهوديان را باسيری به بابل گسيل داد.
ص(١٤) - تورات - سفر تثنيه - باب ١٨ - آيه ١٥ تا ١٩ .
(١٥) - تورات - سفر اعداد - باب ١٢ - آيه ٦ تا ٨ .(١٧) - رساله پولس به غلاطيان - باب ١ - آيه ٦ تا ٩ .
(١٨) - رساله اوّل يوحنای رسول - باب ٢ - آيه ٢٤ تا ٢٧ .
(١٩) - انجيل متّی - باب ٥ - آيه ١٧ و ١٨ .(٣٠) – مجموعهء اشراقات - خط مشکين قلم - چاپ هند ص ٢٩٣.
(٣١) - المنجد .(٣٩) - رساله پولس رسول به اَفَسُسيان - باب ٢ - آيه ١ و ٥ .
(٤٠) - رساله اوّل يوحنّای رسول - باب ٣ - آيه ١٤.(٤٢) - در اين آيه اشاره به حمزه عموی پيغمبر است که پيش از ايمان از مردگان
و پس از آن از زندگان شمرده شد و از تاريکی گمراهی رهايی يافت و به نور
ايمان فايز گشت . اما عکس اين امر در باره ابوالحکم ملقّب به ابوجهل
صادق آمد که تا پايان زندگانی در ظلمت جهل و بیايمانی باقی ماند.
(٤٣) - قرآن - سوره أَنعام - آيه ١٢٢.(٤٧) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٥٣.
(٤٨) - انجيل يوحنّا - باب ٥ - آيه ٢٤ تا ٢٩.(٥٠) - قرآن - سوره إِسراء ( بنی اسرائيل ) - آيه ١٥.
(٥١) - ظهور پيامبر الهی.(٥٣) - مولانا جلال الدّين محمّد بلخی مشهور به مولوی، و مولانا و ملّای رومی
عارف و شاعر قرن هفتم هجری.(٥٤) - مثنوی - دفتر اوّل - ابيات ١٩٧٨ تا ١٩٨٤ و ٢٠٠٢ تا 2004.
ص(٦١) - قرآن - سوره أَعراف - آيه ٣٤ و سوره يُونس - آيه ٤٩ .
(٦٢) - قرآن - سوره يُونس - آيه ٤٧ .زمان رشد و نمو نمود و روزبروز ريشهاش استوارتر و تنهاش
تنومندتر و شاخهاش بلندتر گرديد تابه برگ و شکوفه و گل آراسته شد.
در سال ١٨٤٤ ميلادی ( برابر با ١٢٦٠ هـ. ق. )شجره لاشرقيّه و لاغربيّه آشکار گرديد (١) . اين ثمره زيتونه
باب اللّه الاعظم (٢) ثمره مظاهر مقدّس الهی در کور آدم
ص ١١٨و بفرموده حضرت بهاءاللّه : " انّه لسلطان الرّسل و کتابه لامّ الکتاب ." (٣) بود .
طاهره (٤) گويد :حضرت باب اين ثمره شجرهء زيتونه در شب پنجم جمادی الاولی
سال ١٢٦٠ هـ. ق. برابر با ٢٣ می ١٨٤٤ م . در سن بيست و پنج سالگی
در شهر شيراز دعوی قائميّت خود را اظهار نمود .ملّاحسين بشرويی (٥) - از پيروان شيخ احمد احسائی (٦) بنيانگذار
مذهب شيخيه و از شاگردان جانشين او سيد کاظم رشتی (٧) که برای
يافتن موعود با گروهی از دوستان و همانديشان خويش از عراق عرب
آهنگ سفر و عزم جستجو و کاوش در بلاد دگر نموده بود، سر انجام
در شيراز به آرزوی خود رسيد . آری،چشمش به جمال محبوب روشن شد و قلبش با گفتار حضرت مقصود
آرامش پذيرفت و کالبدش از روح جديد معبود جانی تازه گرفت و هيجانی
بیاندازه يافت و سر انجام ندای جانفزای جانان را لبّيک گويان با دل و
جان اجابت کرد. او نخستين کسی است که دعوی حضرت باب را پذيرفت
و به باب الباب ناميده گشت .رموز " رسالهای که ملّاحسين از نشانههای بارز راستی و حقّانيّت
حضرت موعود می پنداشت، به او چنين خطاب فرمود :را امتحان کند . بندگان را روا نيست که با موازين مجعوله
خود خدا را آزمايش کنند . اگر من مشکلات ترا شرح و بسط
نمی دادم آيا دليل بر نقص علم من بود ؟ کلّا و حاشا . حقيقتی
که در قلب من تابنده و مشرق است هيچگاه به عجز و ناتوانی متّصف نشود .
امروز جميع طوايف و ملل مشرق و مغرب عالم بايد به درگاه
سامی من توجه کنند و فضل الهی را بوسيله من دريافت" و از حين ظهور شجره بيان الی مايغرب قيامت رسول اللّه
هست که در قرآن خداوند وعده فرموده که اوّل آن بعداز دو ساعت و يازده دقيقه از شب پنجم جمادی الاولی سنه
هزارودويست و شصت که سنه هزارودويست و هفتادبعثت (٩) می شود اوّل يوم قيامت قرآن بود و الی غروب
شجره حقيقت قيامت قرآن است . " (١٠)آسياب رنج و سختی و زندان و بیمهری کوبيده و فشرده شد .
اما با همه آن با روحی که در کالبد پيروان از جان گذشته
خويش دميد چنان ولوله در بنيان دولت و ملت و ملّايان
پرآفت انداخت و آنچنان طومار اوهام و خرافات و بساطظنّ و گمان و سنن و رسوم موجود را درهم پيچيد که مايه حيرت همگان از پير و جوان و
سرمايه شگفتی و اعجاب هوشمندان با انصاف گرديد .حضرت باب در توقيعی خطاب به محمّد شاه قاجار (١١) از قلعه ماکو (١٢) می فرمايد :
" حمد و سپاس بیمثل و قياس حضرت حيّ قيّوم را سزاست که
لم يزل بوده و شيئی در ساحت قدس کبريائی او با او نبوده
و لايزال بعلوّ کافوريّه کينونيّه ذات ازلی خود هستهمين دنيا در نار سخط خداوند که اشدّ و اکبر است از نار
جهنّم . الّا من استظلّ فی ظلّ شجرة محبّتی . فانّهم
هم الفائزون ... قسم بحقّ که امروز منم بيت اللّه واقعی
و کلّ خير . من احسن بی فکأنّما احسن باللّه و ملائکته
و کلّ احبّائه و من أساءبی فکانّما أساء باللّه و اولياء اللّه ." (١٣)
باری، در اين ميانه، حاجی ميرزا آقاسی صدر اعظم محمّد شاه
قاجار برای محو و نابودی آئين حضرت باب و تسکين و آرامش
هيجان عمومی، دستور صادر کرد که مجلس محاکمه ای باحضور وليعهد ناصرالدّين ميرزا و علمای بلند پايه و صاحب
نام شهر تبريز در دارالحکومه تشکيل شود تا با توهين و تحقير
و استهزا و سرانجام محکوميّت آن حضرت، اين آتش افروخته فرو
نشيند و اين آواز بر آمده به سکوت و خاموشی گرايد.حضرت باب در انجمن وليعهد ناصرالدّين ميرزا )شعبان ١٢٦٤ هـ. ق. - جولای ١٨٤٨ ميلادی(
در مقام پاسخ به پرسش علما چنين لب به گفتار گشود:قيام می کنيد و مشتاق لقای او هستيد و عجّل اللّه فرجه بر زبان می رانيد.
براستی می گويم بر اهل شرق و غرب اطاعت من واجب است." (١٤)
باری، دو سال پس از انجمن وليعهد دوباره باب اعظم را از قلعه
چهريق که " سجن شديد " ناميده شد (١٥) به تبريز آوردند
و در سربازخانه آن شهر سينهاش را با تيرهای کينهو بغضا و جور و جفا سوراخ سوراخ نمودند و خون پاکش را
ستمگرانه بروی خاک ريختند (١٦) و به آرزوی ديرينش که بجا آوردن
ص ١٢٤رسم وفا و شرط فدا و کشته شدن در سبيل محبّت بقيّة اللّه ( بهاءاللّه ) بود (١٧) رسانيدند .
در اين مقام شايسته است يادآور شود که هدف از رسالت باب اعظم علاوه بر
تأسيس ديانتی جديد و مستقل از اديان پيشين ، در وهله اوّل بشارت به ظهور و پيدايش
حضرت بهاءاللّه موعود کتابهای آسمانی و ظهور کلّی الهی و در مرحله دوم پروراندن افئده
و قلوب و مستعدّ ساختن افکار و عقول و آماده نمودن مردمان برای درک و پذيرش آئين
و تعاليم او بوده است .حضرت عبدالبهاء می فرمايد : " حضرت اعلی ... با آنکه تاجر بودند جميع علمای
ايران را عاجز فرمودند ... اين ذات محترم بقوّتی قيام نمود که زلزله بر ارکان شرايع
و آداب و احوال و اخلاق و رسوم ايران انداخت و تمهيد شريعت و دين و آئين نمود.
با وجود اينکه ارکان دولت و عموم ملت و رؤساء دين کل بر محويّت و اعدام او قيام نمود ...
عاقبت قمرش طالع شد و نجمش بازغ گشت و اساسش متينشد و مطلعش نور مبين گشت . جمّ غفيری را بتربيت الهيّه
پرورش داد و در افکار و اخلاق و اطوار و احوال ايرانيان
تأثير عجيب نمود و جميع تابعين را به ظهور شمس بهاءبشارت داد و آنان را مستعدّ ايمان و ايقان کرد . " (١٨)
********************************آماده کننده قلوب و عقول مردمان برای پذيرش و قبول امر
حضرت بهاءاللّه بوده است . زيرا بیاين آمادگی انسانها
قادر به فهم و درک و سرانجام پذيرش آئين بهائی نبودهاند .
هرگاه زمانی را که نقطه بيان امرش را آشکار نموددر نظر آريم و مقتضيات زمان و مکان را در پيش چشم نهيم
و زندگانی آدميان و عادات و تقليدات و اوهام و خرافات
و انديشههای آنان را بطور دقيق با محک تحقيق بيازمائيم،
آن هنگام است که بکمال سياست خدا و تماميّت تدبير ايزد
دانا و حسن انتخاب روش برای آماده ساختن انسانهاعمارتی نو دارا باشيم بايد چه کنيم ؟ آيا عمارت نو را بر
روی ساختمان کهنه بنا می کنيم ؟ نه .. بايد در آغازساختمان کهنه را ويران ساخت و زان پس عمارتی نو بر پا داشت
تا برای استفاده آماده و شايسته و مناسب باشد. همچنين برای ويرانی
و نابودی ساختمانی که ساخته و پرداخته انديشههای کهنه و پندارهای
پوسيده و تقاليد کورکورانه مردم آن دوره بود ، نيرويی توانا و دستورهايی
نافذ و ديانتی خارق العاده لازم و ضروری بود ، تا پس از سپری شدن دوره
ويرانی و آمادگی برای آبادانی ، آغاز به ايجاد کاخی نوين و نظمی بديع
و آئينی جديد گردد.اين بسی آشکار است که ظهور حضرت باب ظهوری خارق العاده بوده است.
اگر ما عينک زمان پيدايش آنرا به چشم گذاريم و اجتماع آن هنگام را بنگريم.
آيا مردمانی که ملّايان و باصطلاح دانايان آنان پيوسته ايّام در مباحث نجاسات
و طهارات و موارد واجبات و منهيّات و مانند آن با يکديگر بحث و جدل می کردند
و همديگر را توبيخ و تکفير می نمودند ، با چه طرز فکری زندگی می کردهاند و افکار و
عقايدشان چگونه بوده است ؟ آيا برای مردمی که افراد خارج از دين اسلام را نجس
ص ١٢٨همه ابناء انسانی از يهود و مسيحی و مسلمان و زردشتی و جز آن
و نيز دستور " سراپردهء يگانگی بلند شد ، به چشمنقطه اولی و فرمانی جز فرمان حضرت اعلی بر نسخ و نابودی
همه کتابها غير از کتاب بيان و آنچه بدان منسوب است ،
قادر به تقليب آنان و آماده و مستعدّ ساختن ايشان برای درک
و قبول امر حضرت بهاءاللّه بوده است ؟حضرت شوقی افندی، وليّ امر بهائی دربارهء کتاب بيان و چگونگی
احکام و فرامين مندرج در آن چنين توجيه و توضيح می فرمايد:
"اين منشور الهی متضمّن اصول و قواعد و احکام و فرائضی است
که متعمّداً بنحو شديد و غليظ تشريع گرديده و منظور از آن انهدام
تأسيسات عتيقهء باليه و ايقاظ رؤسای دين و انتباه غافلين از رقد غفلت
و خمودت و ايجاد انقلاب و تحوّل جديد در قلوب نفوس و تمهيد
سبيل برای ظهور دور بديع بوده است". (٢٠)در ظهور جديد بابيان تازه در نيمه اوّل چهارمين سال امر حضرت
باب باين حقيقت پی بردند که آئين بابی آئينی نوين و ظهوری
جديد و ناسخ آئين پيشين يعنی اسلام ، شرع مبين است .
اين حقيقت در هنگام اجتماع گروهی از بابيان از جملهحضرت بهاءاللّه و قدّوس (٢١) و طاهره در بدشت (٢٢) آشکارا
اعلان و عملاً بمنصّه ظهور رسيد . اين رويداد شگرفالعاده و بینظير و شايان توجّه و درخور اهمّيّت بسيار
است . چه که در آن هنگام " کسر حدود " و " نسخ قيود "
آئين اسلام اعلان و دوره فرمانبرداری از تعاليم و احکام
بيان آغاز و شريعت قديم منسوخ و ديانت جديد جايگزين آن گرديد .
نبيل زرندی پيرامون اين واقعه مهمّ و تاريخی چنين می نويسد :
" باری ، در ايّام اجتماع ياران در بدشت هر روز يکیاز تقاليد قديمه الغاء می شد . ياران نمی دانستند که اين تغييرات از طرف
کيست و اين اسامی به اشخاص از طرف چه کسی داده می شود ؟ ...
حضرت بهاءاللّه را يک روز نقاهتی دست داد و ملازمو ملاحظه اندام و مشاهده سايه آن حضرت هم جايز نيست ...
" حضار را آثار خوف و دهشت در چهره پديدار بود . همه
مضطرب و پريشان بودند . خشم و غضب از طرفی و ترسآن حال با دست خود گلوی خويش را بريد و از مقابل حضرت
طاهره فرار کرد و فرياد زنان دور شد . چند نفر ديگر نيز
از اين امتحان بيرون نيامدند و از امر تبرّی کرده به عقيدهء
سابق خود برگشتند . عدّه زيادی روبروی حضرت طاهرهايستاده بودند ، مبهوت و حيران شده بودند و نمی دانستند
چه بکنند ؟ ... اما جناب طاهره ابداً اعتنائی نداشت .
آثار متانت و اطمينان در چهرهاش پيدا بود . ياران را
مخاطب ساخت و ... فرمود : " من هستم آن کلمهای کهحضرت قائم بآن تکلم خواهد فرمود و نقباء از استماع آن کلمه
فرار خواهند نمود ... خوب فرصتی داريد. غنيمت بدانيد ، جشن
بگيريد . امروز روز عيد و جشن عمومی است . روزی است که قيود
تقاليد سابقه شکسته شده ."" باری آن روز تاريخی تغيير عجيبی در رويّه و عقايد حاضرين داد .
از اجتماع ياران در بدشت مقصود اصلی که اعلان استقلال امر
مبارک و آغاز نظام جديد بود حاصل شد. آن روز بمنزله نفخ صور بود .
احکام و قواعد جديده اعلان گشت."(٢٣)حضرت شوقی افندی وليّ امر بهائی در باره اهداف دوگانه
اجتماع بابيان در بدشت چنين می فرمايد:" هدف اصلی و اساسی اين اجتماع عظيم آن بود که اوّلاً
بوسائل مقتضی استقلال امر بيان و انفصال شريعترحمان از رسوم و آداب و سنن و شرايع قبليّه بنحو مؤثّر
و نافذ اعلام گردد و در ثانی موجبات استخلاص مولی ومسأله اولی که الغاء تقاليد قديمه و قطع تعلّق و ارتباط
با اديان سالفه بود بنحو مطلوب انجام پذيرفت ، ليکن مقصد
ثانی يعنی تمهيد وسائل استخلاص آن نور مبين از قبضهسطوت ظالمين از همان آغاز با عدم موفقيت مواجه شد و اجرائش
باراده محتومه الهيّه غير ميسور گرديد . " (٢٤)زنگ حدود زدود و عقول را از زنجير قيود رهانيد و افکار و
انظار را يکسره از توجّه بدوران گذشته و آنچه بدان پيوسته
بود بازداشت و از سوی ديگر مردمان را سخت نگرانمنسوب است را جايز ندانست و از طرف ديگر فرمود : " قسم
بذات مقدّسی که شريک از برای او نبوده و نيست که در يوم
من يُظهره اللّه يک آيه از آيات او را تلاوت نمودن اعظمتر
است از کلّ بيان و آنچه در بيان مرتفع شده . زيرا که آن
روز حکم ايمان بر آن تالی می شود اگرچه بنفس آيه واحده
باشد و بر غير او نمی شود اگر چه باعلی درجه علوّ بيان
رسيده باشد . الّا آنکه راجع شود الی اللّه . "(٢٥)نيز آن حضرت اجرای احکام بيان را در دور من يظهره اللّه
وابسته و منوط به پذيرش و قبول ايشان نمود و فرمود :
"و همچنين من يظهره اللّه قبول نمی فرمايد شيئی که منسوب به بيان
است الّا آنکه منسوب به کتاب او شود ."(٢٦)مراقب نفس خود بوده که بر من يظهره اللّه حکم نکرده که
اون قبل از آنکه بشناساند به نفسی نفس خود را که اعلی جنّت
اوست ، بحدود بيان حکم خواهد فرمود . ولی حين ظهور" آن روز اگر نظر به مبدء امر نمايند محتجب از او نمی مانند
بظهورات مرتفعه در بيان که در نزد هر حکمی نفوس مالا
نهايه خوابيده و بآن مفتخر و عاملند . چنانچه امروز ديده
می شود که کلّ اين ظهورات بيانيّه نزد او در ظلّ يک کلمهء
او است که بفرمايد : قد ارفعناه. ولی آن را رفع نمی فرمايد
تا اعظم از آن نازل فرمايد . " (٢٨)اراد (٢٩) " فرمود و بمفاد آيه " انّا لمّا اردنا الفضل
فصّلناها بالحقّ و خفّفنا مااردناه لکم (٣٠) " ، برخی از
احکام بيان را تصديق و بعضی را تعديل و احکامی را هم که
مناسب روح زمان و درخور مقتضيات عالم انسان نبود ، نسخ نمود .
ص ١٣٤برداشتيم فضلاً من لدی اللّه مبعث هذا النّبأ العظيم . "
نيز : " بشارت يازدهم، تحصيل علوم و فنون از هر قبيل
جايز ولکن علومی که نافع است و سبب و علّت ترقّی عباد است ." (٣١)
همچنين : " بياری باری شمشيرهای برنده حزب بابی به گفتار
نيک و کردار پسنديده به غلاف راجع . لازال اخيار بگفتار
حدايق وجود را تصرف نمودند . " (٣٢)همچنانکه يحيی در بيابان يهوديّه هويدا شد و يهوديان را
مخاطب ساخت و گفت : " توبه کنيد زيرا ملکوت آسماننزديک است (٣٣) " و آنان را با آب توبه تعميد داد و پاک
و پاکيزه از رنگهای آفرينش ، آماده برای درک ظهورباب اعظم نيز مردمان را در بيابان بيان به ورود موعود
جهانيان و ظهور کلّی يزدان مژده داد و ايشان را برای
ديدار رويش و ادراک امرش و پيروی از آئينش آماده ساخت .
حضرت بهاءاللّه در اين باره می فرمايد :تعميد دهنده ) مرّة اخری . انّه نادی فی برّيّة البيان :
يا خلق الاکوان طهّروا عيونکم قد اقترب يوم المشاهدة
و اللّقاء ثمّ يا ملأ الانجيل أن اعمروا السّبيل قد اقترب اليوم
الّذی فيه يأتی الرّبّ الجليل أن استعدّوا للدّخول فی الملکوت . " (٣٤)
مضمون گفتار بالا بفارسی اينست : " ای عيسويان ،يوحنّا را ديگر بار بسوی شما فرستاديم . او در بيابان
بيان آواز در داد که ای جهانيان ، چشمها را پاکيزه نمائيد ،
زيرا روز ديدن و ديدار نزديک است . و ای مسيحيان ، راه را
هموار سازيد ، زيرا روز آمدن پروردگار بزرگ بر در است ، پس
خود را برای دخول در ملکوت آماده کنيد . "حضرت باب در کتاب بيان (٣٥) در مقام بشارت به حضرت موعود " من
يظهره اللّه ( کسی که خداوند او را ظاهر می کند ) می فرمايد :
" ... الی يوم من يظهره اللّه که او است ميزان و امر
او است ميزان و احوال او است ميزان و کلمات او است ميزان
و دلالات او است ميزان . ماينسب الی الميزان ميزان . " (٣٦)
همچنين :ثمرات ليل (٣٧) خود را باطل کنيد . اگر آنچه که مؤمن
به بيان هستيد در حين ظهور آيات او گفتيد : اللّه ربّنا و
لانشرک به احداً و انّ هذا ما وعدنا اللّه من مظهر نفسه
لن ندعو معه شيئاً و به آنچه بر او هستيد اطاعت او کرديد ،
ص ١٣٧ثمره بيان را ظاهر کردهايد و الّا لايق ذکر نيستيد نزد
خداوند . ترحّم بر خود کرده اگر نصرت نمی کنيد مظهرربوبيّت را محزون نکرده که ظاهر می شود بمثل آنکه من ظاهر شدم . " (٣٨)
نيز :من يظهره اللّه . زيرا که غير او رافع او نبوده و نيست .
چنانچه منزل او غير او نبوده و نيست . و بيان و مؤمنين
به بيان مشتاقترند بسوی او از اشتياق هر حبيبی به محبوب خود . " (٣٩)
همچنين :" ظهور اللّه در هر ظهور که مراد از مشيّت اوّليّه باشد
بهاءاللّه بوده و هست که کلّ شیء نزد بهاء او لا شیء
بوده و هستند ... ولی مراقب ظهور بوده که قدر لمحهفاصله نشود مابين ظهور و ايمان کلّ من آمن بالبيان ...
کسی عالم بظهور نيست غير اللّه . هر وقت شود بايد کلّ
تصديق بنقطه حقيقت نمايند و شکر الهی بجا آورند . " (٤٠)
ص ١٣٨نمی شود از بعد الّا آنکه احلی و انظم از نظم اوّل می گردد.
طوبی لمن ينظر الی نظم بهاءاللّه و يشکر ربّه . فانّه
يظهر و لا مردّ له من عند اللّه فی البيان الی أن يرفع اللّه
مايشاء و ينزل مايريد . انّه قويّ قدير . " (٤١)من يظهره اللّه هم اين قسم ظاهر است که از مقعد آن منع
می نمايند او را چونکه نمی شناسند او را لاحترام او باسم او .
ولی او می شناسد کلّ را و می خندد بر عبادی که از برای
اسم او اين نوع اعظام و احترام ملاحظه می نمايند ولی يوم
ظهور او از او محتجب می مانند . " (٤٢)من يظهره اللّه اگر کسی يک آيه از او شنود و تلاوت کند
ص ١٣٩بهتر است از آنکه هزارمرتبه بيان را تلاوت کند ... و بدان
که در بيان هيچ حرفی نازل نشده مگر قصد شده کهاطاعت کنند من يظهره اللّه را که او بوده منزل بيان قبل از ظهور خود . " (٤٣)
همچنين :" قل انّما القبلة من نظهره . متی ينقلب ينقلب الی ان يستقرّ . " (٤٤)
نيز آن حضرت اشاره به سال " ٩ " که سال ولادت آئين حضرت بهاءاللّه در
سياه چال طهران است کرده و می فرمايد: " فی سنة تسع کلّ خير تدرکون . " (٤٥)
نعيم (٤٦) گويد :" گفتم ای قوم غير من يظهر در بيانم نبوده مدّ نظر (٤٧) "
" گفتم اندر بيان ببانگ بلند قبلهای نيست غير من يظهر (٤٨) "
" گفتم اين دم اگر شود ظاهر منم او را نخست فرمانبر (٤٩) "
ص ١٤٠" گفتم از صدر جای او بنهيد شايد اين دم درآيد از در (٥٠) "
" گفتم اثبات امر مبرم او بنويسيد بهر يکديگر (٥١) "
" گفتم از او سؤال جايز نيست دايه شد مهربانتر از مادر (٥٢) "
" گفتم آن دم که می کند اظهار من يقول لم بم فکفر (٥٣)"
" گفتم آن کس که می کند انکار عدم است از وجود او بهتر (٥٤) "
" اسم او آنچه در بيان خير است ذکر هر دون خير از غير است (٥٥)" (٥٦)
يادداشتهای بخش چهارم(١) - قرآن - سوره نور - آيه ٣٥ - به يادداشت شماره سه در يادداشتهای بخش
نخست مراجعه شود .(٢) - ميرزا سيّد عليمحمّد شيرازی که پس از اظهار امر به لقبهائی مانند باب ، نقطه
اولی ، نقطه بيان و ربّ اعلی ناميده شد ، در شب اوّل محرّم سال ١٣٣٥ هجری
قمری برابر با ٢٠ اکتبر سال ١٨١٩ ميلادی در شهر شيراز در خانوادهای تاجر پيشه
بدنيا آمد . او در دوران خردسالی يک چندی به آموختن تحصيلات ابتدائی پرداخت
و در پانزده سالگی رهسپار بندر بوشهر شد و در آنجا تجارت را پيشه خود ساخت .
(٣) - لوح احمد - مجموعه ادعيه حضرت محبوب - چاپ مصر ص ١٩٥ .
(٤) - نامش فاطمه و امّ سَلْمه و لقبش قُرّة العين و طاهره و در ميان خويش و پيوند مشهور
به زرّين تاج بود. طاهره در سال ١٢٣٣ هـ. ق. ( ١٨١٧ م . ) در قزوين بدنيا آمد و
در سال ١٢٦٨ هـ. ق. ( ١٨٥٢ م .) در طهران بشهادت رسيد. او در زمره هيجده تن
مؤمنين نخستين حضرت باب است که به " حروف حيّ " ناميده شدهاند .
ص(٥) - ١٢٢٩ - ١٢٦٥ هـ. ق. - ملّاحسين بشرويی در سال ١٢٦٥ هـ. ق. در واقعه
قلعه شيخ طبرسی در مازندران بشهادت رسيد .(٦) - ١١٥٧ - ١٢٤٢ هـ. ق. - به اعتقاد اهل تسنّن و تشيّع اصول دين اسلام عبارت
است از: توحيد و نبوّت ومعاد. امّا شيعيان دو اصل ديگر به عنوان اصول مذهب شيعه بر
اصول سه گانهء بالا افزودند که عبارت است از: عدل و امامت. از اينرو شيعيان پنج اصل
را پايهء اعتقاد خود ميدانند. شيخ احمد احسائی بنيانگذار مکتب يا طريقت شيخيّه از ميان
اين پنج اصل، سه اصل توحيد و نبوّت و امامت را پذيرفت و اصل ديگری را که اصل نائبيّت
امام يا مقام رکن رابع است، برآن افزود.(٨) - مطالع الانوار ( تلخيص تاريخ نبيل زرندی ) ص ٥٤ .
(٩) - اعلام بعثت پيامبر اسلام به اهل مکّه در سال ٦١٢ ميلادی يعنی ده سال پيش
از سال هجرت ( ٦٢٢ ميلادی ) به مدينه بوده است .(١١) - محمّد شاه قاجار در سال ١٢٥٠ هـ. ق. ( ١٨٣٤ م . ) به شاهی رسيد و در سال
١٢٦٤ هـ. ق. ( ١٨٤٨ م . ) درگذشت .(١٢) - حضرت باب نزديک به ٩ ماه ، شعبان سال ١٢٦٣ تا جمادی الاولی سال ١٢٦٤
هـ. ق. ( ١٨٤٧ - ١٨٤٨ م . ) در قلعه ماکو محبوس بود - شهر ماکو در شمال
غرب آذربايجان ايران نزديک مرز ترکيه واقع است .(١٤) - مطالع الانوار ( تلخيص تاريخ نبيل زرندی ) ص ٣٢٠ .
(١٥) - حضرت باب بيش از دوسال ، جمادی الاولی سال ١٢٦٤ تا شعبان سال ١٢٦٦
هـ. ق. ( ١٨٤٨ - ١٨٥٠ م . ) در چهريق زندانی بود - شهر چهريق در غرب آذربايجان
نزديک مرز ترکيه واقع است .(١٦) - در نيمروز ٢٨ شعبان سال ١٢٦٦ هـ. ق. برابر با ٩ جولای سال ١٨٥٠ ميلادی .
(١٧) - حضرت باب در کتاب قيّوم الأسمآء - سورة الحزن )سورهء 58( چنين می فرمايد:
"يا بقيّة اللّه قد فديت بکلّی لک و رضيت السّبّ فی سبيلک و ما تمنّيت إِلّا القتل
فی محبّتک و کفی باللّه العليّ معتصماً قديماً ." - يعنی ، ای بقيّة اللّه ، با همه
وجود خود را فدای تو نمودم و در سبيل تو ناسزا و دشنام را از دل و جان پذيرا شدم
و جز کشته شدن در راه محبت تو آرزويی نداشتم . و شهادت خداوند بزرگ و پشتيبان
و قديم برای من کفايت است .(١٩) - لوح مانکچی صاحب - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين -
چاپ هند ص ٢٤٤.(٢٠) – کتاب قرن بديع - جلد اول - چاپ طهران - ص ١٥٢
(٢١) - ملّا محمّد علی بارفروشی ملقّب به قدّوس - قدّوس از شاگردان سيد کاظم رشتی
و هيجدهمين و آخرين نفر از نخستين مؤمنين حضرت باب است که به حروف حيّ
موسوم گرديدند . او در سال ١٢٣٩ هـ. ق. در شهر بارفروش ( بابل ) متولّد
گرديد و بسال ١٢٦٥ هـ. ق. در همان شهر بشهادت رسيد .
(٢٢) - روستای بدشت از روستاهای بسطام در استان مازندران است .
(٢٣) - مطالع الأنوار ( تلخيص تاريخ نبيل زرندی ) ص ٢٩٥ تا ٢٩٩ .
(٢٤) - کتاب قرن بديع - جلد اوّل ص ١٧٠ - حضرت وليّ امراللّه، شوقی افندی بمناسبت
يکصدمين سال اظهار امر حضرت باب کتاب God Passes By " " را برای بهائيان
مغرب زمين برشتهء تحرير در آورد ٠ اين اثر در چهار جلد زير عنوان " کتاب
قرن بديع " توسط نصرالله مودت بزبان فارسی برگردانده شد .
(٢٥) - کتاب بيان - باب ٦ - از واحد ٦ .(٣١) - لوح بشارات - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ١١٧ و ١٢١ .
(32) - لوح دنيا - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢١٥.
(33) - انجيل متّی - باب ٣ - آيه ٢.(34) - لوح پاپ - آثار قلم اعلی - جلد اوّل ( کتاب مبين ) - خط زين المقرّبين ص ٤٣.
ص(35) - کتاب بيان امّ الکتاب آئين باب بسال ٤-١٢٦٣ هـ. ق. در قلعه ماکو از قلم
آن حضرت نازل گرديد . چنانکه در همان کتاب ( باب ٨ - از واحد ٦ ) می
فرمايد : " و تا آنکه امروز محلّ مقصود خود را در جبل قرار دادهايد .
و حال آنکه بر آن حجّتی که دين کلّ مسلمين بر او برپاست ظاهر شده که بعد
از انقطاع وحی تا ظهور اين آيات احدی ظاهر نشد که اتيان به آيهای
نمايد." و همچنين در باب ٧ از واحد ٢ می فرمايد: "و اخذ ثمرهء اسلام نيست
الّا ايمان به او وتصديق به او و حال که ثمرهء بر عکس بخشيده... و او را بغير حقّ
در جبل ماکو ساکن می کنند."(37) - ا ز زمان شهادت حضرت باب تا ظهور من يُظْهِرُهُ اللّه .
(38) - کتاب بيان - باب ٧ - از واحد ٢ .(46) - ميرزا محمّد سدهی اصفهانی متخلّص به نعيم ، اديب و شاعر بهائی
١٢٧٢ - ١٣٤٤ هـ. ق.(47) - کتاب بيان - باب ٣ - از واحد ٣ - " .... ملخّص اين باب آنکه مدّ نظر
بيان نيست الّا بسوی من يظهره اللّه . زيرا که غير او رافع او نبوده و
نيست . چنانچه منزل او غير او نبوده و نيست ... "(48) - کتاب بيان عربی - باب ٧ - از واحد ٨ - " .... قل انّما القبلة من نظهره .
متی ينقلب ينقلب الی أن يستقرّ ... "(49) - توقيع ملّا باقر تبريزی حرف حيّ - " .... اگر در اين حين ظاهر شود من
اوّل عابدين و اوّل ساجدينم ..."(50) - کتاب بيان - باب ١ - از واحد ٩ - " .... و هر مجلس عزّی که منعقد گردد
بلا عدل سزاوار است که مکان عدد واحد را خالی گذارده که اگر آن ساعت من
يظهره اللّه با حروف حيّ ظاهر گردند کسی مقترن نگردد بجواهری که از بيان
اخذ ميشود در آن ظهور و اگر مجلسی وسيع نباشد محل يک نفس اذن زياده داده
نشده و همچنين هر مقعدی محل يک نفس سزاوار است که خالی گذارند ..."
(51) - کتاب بيان عربی - باب ٣ - از واحد ٧ - " .... و انتم فی کلّ واحدٍ کتاب
اثبات لمن نظهره بعضکم الی بعضٍ تکتبون لعلّکم يوم ظهوره بما تکتبون
لتعملون ..."(52) - کتاب بيان - باب ١٣ - از واحد ٣ - " .... ملخّص اين باب آنکه سؤال
عمّن يظهره اللّه جايز نيست الّا از آنچه لايق باو است . زيرا که مقام
او مقام صرف ظهور است حتّی نفس ظهور در نفس ظهور در ظلّ او ظاهر ..."
(53) - کتاب بيان - باب ٤ - از واحد ٨ - " .... ثمره آن اينکه لعلّ در يوم
قيامت هيچ نفسی از اوامر من يظهره اللّه محتجب نماند که اگر بر کلّ
وجود امر کند امر او امر اللّه بوده و هست و هر که لم و بم گويد در امر
خدا گفته ..."(54) - کتاب بيان - باب ١٥ - از واحد ٨ - " .... ملخّص اين باب آنکه در اين عالم
اعظم ثمراتی که خداوند بعد از ايمان باو و حروف واحد و آنچه در بيان نازل
فرموده داده اخذ ثمرهای است از وجود خود .... لعلّ ورقی شود از اوراق
جنّت اگر ايمان آورد بمن يظهره اللّه و الّا ورقی ميگردد از اوراق نار و
اگر موجود نشود اولی است عدم آن از وجود آن بهتر است ... "
(55) - کتاب بيان - باب ٥ - از واحد ٢ - ".... ملخّص اين باب آنکه هر اسم خيری
که در بيان نازل شده مراد من يظهره اللّه است بحقيقت اوّليّه ..."
(56) - گلزار نعيم - چاپ هند ص ٧٠ .می دهد روزی خواهد آمد که موعود جميع کتب ظاهر خواهد
شد و يک قرن نورانی تشکيل خواهد کرد . علم صلح و سلام
بلند خواهد شد . وحدت عالم انسانی اعلان خواهد گرديد .
در ميان اقوام و امم بغض و عداوت نماند . جميع قلوب ارتباط به يکديگر نمايد .
" در تورات مذکور است . در انجيل مذکور است . در قرآن
مذکور است . در زند اوستا مذکور است . در کتابکه بعد از آنکه تاريکی عالم را احاطه نمود آن روشنايی
طلوع نمايد . نظير آن است که چون شب خيلی تاريکشود دليل بر ظهور روز است . و همچنين هر وقت که ظلمت
ضلالت عالم را احاطه کند و نفوس بشر بکلی از خدا غافل
ص ١٤٤شوند و مادّيّات به روحانيّت غلبه نمايد ، جميع ملل مانند
حيوان غرق در عالم طبيعت گردند و از عالم حقّ بی خبر و
خدا را فراموش نمايند ... در همچو وقتی آن آفتاب" در ايّامی که در شرق ظلمت ضلالت در نهايت قوّت بود و
غرق در تقاليد بدرجهای که اين ملل شرق تشنه خونيکديگر بودند ، يکديگر را نجس می شمردند و ابداً با يکديگر
ملاقات نمی کردند ، در همچو وقتی حضرت بهاءاللّه درشرق ظاهر شد و بنيان تقاليد را برانداخت . نور حقيقت سطوع کرد . " (١)
با همه اين نبايستی چنين پنداشت که حقّانيّتو راستی امر حضرت بهاءاللّه منوط به بشارتهای پيامبران
گذشته بوده و يا مربوط به خبرهائی است که آنان از پيش
دادهاند. زيرا به گفتهء مولانا:" آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد از وی رخ متاب"
از اين روست که حضرت بهاءاللّه می فرمايد : انّدليله نفسه ثمّ ظهوره و من يعجز عن عرفانهما جعل الدّليل له
آياته و هذا من فضله علی العالمين . " (٢) )مضمون بيان به فارسی:
دليل و نشانهء راستی و حقّانيّت او خود اوست و سپس ظهور او.
و کسی که از شناسايی و عرفان او از اين دو راه عاجز و ناتوان باشد،
از فضل و عنايتش، آيات و نوشته هايش را دليل و نشانهء راستی و
حقّانيّتش برای او قرار فرموده است(.يوم اللّه است و حقّ وحده در او ناطق . لا يذکر فيه الّا هو . " (٣)
نيز می فرمايد :و بعد بياد اين يوم مبارک عيش اعظم برپا . طوبی از برای
نفسی که فائز شد و به مقام يوم آگاه گشت . " (٤)در کتابهای مقدّس يهود به ظهور ربّ الجنود يا يهوه صبايوت بشارت داده شده است .
از آن جمله می فرمايد :ابدی، برافرازيد تا پادشاه جلال داخل شود . اين پادشاه
جلال کيست ؟ يهوه صبايوت پادشاه جلال اوست . "(٩)" خدا خدا يهوه تکلّم می کند و زمين را از مطلع آفتاب تا به مغربش
می خواند از صهيون که کمال زيبايی است خدا تجلّی نموده است .
خدای ما می آيد و سکوت نخواهد کرد . " (١٠)" و در ايّام آخر واقع خواهد شد که کوه خانهء خداوند
بر قلّه کوهها ثابت خواهد شد و فوق تلّها برافراشتهو قومهای بسيار عزيمت کرده خواهند گفت : بيائيد تا به
کوه خداوند و به خانه خدای يعقوب برآئيم تا طريقهایخويش را بما تعليم دهد و به راههای وی سلوک نمائيم .
زيرا که شريعت از صهيون و کلام خداوند از اورشليم صادر
خواهد شد و او امّتها را داوری خواهد نمود و قومهایبرای گاو آهن و نيزههای خويش را برای ارهها خواهند
شکست و امّتی بر امّتی شمشير نخواهد کشيد و بار ديگر جنگ را نخواهند آموخت . " (١١)
همچنين :خود ملاقات نمائی . زيرا اينک آنکه کوهها را ساخته و باد
را آفريده است و انسان را از فکرهای خودش اطلاع ميدهد
و فجر را بتاريکی مبدّل می سازد و بر بلندی های زمين
ص ١٤٩می گويد که اينک می آيم و در ميان تو ساکن خواهم شد .
و در آن روز امّتهای بسيار به خداوند ملصق شده قومخود به تصرّف خواهد آورد و اورشليم را بار ديگر خواهد
برگزيد . ای تمامی بشر به حضور خداوند خاموش باشيد .
زيرا که او از مسکن مقدّس خود برخاسته است . " (١٣)طالب او می باشيد ناگهان بهيکل خود خواهد آمد. يعنی آن
رسول عهدی که شما از او مسرور می باشيد . هان او می آيد .
قول يهوه صبايوت اين است . اما کيست که روز آمدن او را متحمّل تواند شد؟
و کيست که در حين ظهور وی تواند ايستاد ؟ " (١٤)در کتاب عهد جديد به آمدن پدر آسمانی و ملکوت آسمان و
پديدار شدن دوباره حضرت عيسی مژده داده شده است .تا بگوئيد مبارک است او که بنام خداوند می آيد ." (١٥)
نيز :" ای پدر ما که در آسمانی ، نام تو مقدّس باد . ملکوت
تو بيايد . اراده تو چنانکه در آسمان است بر زمين نيز کرده شود . "(١٦)
همچنين :داد و آنچه بشما گفتم بياد شما خواهد آورد ... بعد از
اين بسيار با شما نخواهم گفت . زيرا که رئيس اين جهان
می آيد و در من چيزی ندارد . "(١٨)است . زيرا اگر نروم تسلّی دهنده نزد شما نخواهد آمد .
اما اگر بروم او را نزد شما می فرستم و چون او آيد جهان
را بر گناه و عدالت و داوری ملزم خواهد نمود ... و بسيار
چيزهای ديگر نيز دارم بشما بگويم لکن الآن طاقت تحمّل
آنها را نداريد وليکن چون او يعنی روح راستی آيد شما را به
جميع راستی هدايت خواهد کرد . زيرا که از خود تکلّم نمی کند
بلکه به آنچه شنيده است سخن خواهد گفت و از امور آينده
بشما خبر خواهد داد . او مرا جلالخواهد داد . زيرا که از آنچه آن من است خواهد گرفت و به شما خبر
خواهد داد . هرچه از آن پدر است از آن من است. از اين جهت گفتم
که از آنچه آن من است می گيرد و بشما خبر خواهد داد . "(١٩)
نيز :"ولی از آن روز و ساعت غير از پدر هيچکس اطّلاع ندارد،
نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم ... پس بيدار باشيد .
زيرا نمی دانيد که در چه وقت صاحبخانه (٢٠) می آيد،در شام يا نصف شب يا بانگ خروس يا صبح . مبادا ناگهان
آمده شما را خفته يابد.اما آنچه بشما می گويم بهمه می گويم. بيدار باشيد ." (٢١)
**************************در قرآن مجيد به آمدن پروردگار و قيام روح و لقاء اللّه و ظهور نبأ عظيم و فرا رسيدن
روز راستی بشارت داده شده است." اذا دکّت الأرض دکّا دکّا و جاء ربّک و الملک صفّا صفّا ."
(٢٢) - يعنی ، هنگامی که زمين کوبيده کوبيده شود و پروردگار
تو با فرشتگان صف در صف بيايند."" عمّ يتساء لون ؟ عن النّبأ العظيم الّذی هم فيه مختلفون ؟
کلّا سيعلمون ثمّ کلّا سيعلمون"(٢٣) - يعنی ، از چه می پرسند ؟ از نبأ
ص ١٥٦عظيمی که در باره آن گونه گون میانديشند ؟ نه چنين است بزودی خواهند دانست."
نيز :" مَنْ کانَ يَرْجوا لِقاءَ اللّه فَإنَّ أَجَلَ اللّه لَآتٍ وَ هُوَ السَّميعُ العَليم." (٢٤) – يعنی:
کسانی که ديدار خدا را آرزو کردهاند بدانند که هنگام ديدار خدا فراخواهد
رسيد و اوست شنوا و دانا . ""يوم يقوم الرّوحُ و الملئکةُ صفّاً لا يتکلّمونَ إِلّا مَنْ أَذِنَ له
الرّحمن و قال صَواباَ. ذلک اليوم الحقُّ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إلی
رَبِّهِ مآباً." (٢٥) - يعنی، روزی که روح و فرشتگان صف کشيده
قيام نمايند. و در آن روز هيچکس سخن نگويد جز کسی که
خداوند مهربان او را به نيکی اجازت فرمايد . آن روز روز راستی
است، پس کسی که بخواهد، راه بازگشت را به سوی پروردگارش بر گيرد."
ص(١) - خطابات حضرت عبدالبهاء - جلد دوم - چاپ طهران ص ١٦١ تا ١٦٤ .
(٢) - لوح اشرف - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ٢١٣
(٣) - توقيع قرن خطاب به احبّای شرق - نوروز ١٠١ بديع ( ١٣٢٣ شمسی ) چاپ طهران
سال ١٢٣ بديع .(٤) - توقيع قرن خطاب به احبای شرق - نوروز ١٠١ بديع ( ١٣٢٣ شمسی ) چاپ طهران
سال ١٢٣ بديع(٥) - اشاره به بيان حضرت محمّد است که هنگامی خداوند را خطاب کرد و فرمود : "ما
عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ " – يعنی، " نشناختيم ترا آن گونه که سزاوار شناسايی توست."
(٦) - اشاره به آيه ١٤٣ سوره أعراف در قرآن است که در بارهء حضرت موسی می فرمايد:
" وَ لمّا جاءَ مُوسی لِميقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرَ اِلَيْکَ . قالَ لَنْ تَرينِی ."
- يعنی، " و هنگامی که موسی به فرمان خدا به وعده گاه آمد و پروردگار با او تکلّم نمود،
موسی گفت ، پروردگارا خود را بمن بنما تا ترا ببينم . خداوند فرمود، هرگز مرا
نخواهی ديد . "(٧) - اشاره به آيه ٢٦٠ سوره بقره در قرآن است که در باره حضرت ابراهيم می فرمايد:
" وَ إِذ قالَ إِبراهيمُ ربِّ أَرِنی کَيْفَ تُحْيِی المَوْتی . قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ . قالَ بَلی وَ لکِنْ
لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِی " - يعنی ، " و ابراهيم گفت ، اينک ای پروردگار، بمن بنما که چگونه
مردگان را زنده می کنی؟ خداوند فرمود ، آيا باور نداری؟ ابراهيم گفت، آری، باور دارم
و ليکن می خواهم ببينم تا قلبم مطمئن گردد"(١٩) - انجيل يوحنّا - باب ١٦ - آيه ٧ و ٨ و ١٢ تا ١٤ - مسيحيان معتقدند که
تسلّی دهنده يا روح راستی همان روح القدس است که پس از شهادت مسيح بوقت
اقامت رسولان در اورشليم در کالبد آنان دميده شد و به ايشان نيرو بخشيد
( چنانکه در کتاب اعمال رسولان باب دوم آمده است ) و مسيح نيز پس از
برخاستن از مرگ پيدايش آنرا به حواريون وعده فرمود ( انجيل لوقا باب ٢٤).
اما در پاسخ بايد گفت، چگونه ممکن است مردمانی که در زمان زندگانی حضرت
مسيح استعداد و توانايی درک همه حقايق را دارا نبودند ، پس از اندک
زمانی، از آن برخوردار گرديدند !(٢٤) – قرآن - سورهء عنکبوت آيهء ٥ - حضرت بهاءاللّه در باره لقآء اللّه چنين می فرمايد:
" در جميع کتب الهی وعده لقاء صريح بوده و هست و مقصود از اين لقاء لقاء
مشرق آيات و مطلع بيّنات و مظهر اسماء حسنی و مصدر صفات عليای حقّ جلّ
جلاله است . حقّ بذاته و بنفسه غيب منيع لايدرک بوده پس مقصود از لقاء لقاء
نفسی است که قائم مقام اوست مابين عباد." (رساله ابن ذئب - چاپ مصر ص ٨٧)
(٢٥) - قرآن - سوره نبأ - آيهء ٣٨ و 39." فی سنة تسع کلّ خيرٍ تدرکون (٢) " ، آشکار گرديد و
ص ١٦٠روغن لطيف ميوه درخت آئين خدا در هيکل حضرت بهاءاللّه
در سياه چال طهران بوسيله کبريت محبّت ايزد مهربان شعله ور گشت . (٣)
ص ١٦١انّا ننصرک بک و بقلمک . لا تحزن عمّا ورد عليک و لا تخف
انّک من الآمنين . سوف يبعث اللّه کنوز الأرض و هم رجال
ينصرونک بک و باسمک الّذی به احيی اللّه افئدة العارفين ...
در ايّام توقّف در سجن ارض طا اگر چه نوم از زحمت سلاسل
و روائح منتنه قليل بود ولکن بعضی از اوقات که دسترفيعی بر ارض بريزد و به آن جهت از جميع اعضاء آثار نار
ظاهر و در آن حين لسان قرائت می نمود آنچه را که بر اصغاء آن احدی قادر نه . " (٥)
ص ١٦٢همچنين در باره چگونگی سياه چال می فرمايد : " ما را
اخذ نمودند و از نياوران که در آن ايّام مقرّ سلطنت بوده
سربرهنه و پای برهنه پياده با زنجير به حبس طهران بردند .
چه که يک ظالمی سواره همراه کلاه از سر برداشت. و بسرعت
تمام با جمعی از ميرغضبان و فراشان ما را بردند و چهار
شهر در مقامی که شبه و مثل نداشت مقرّ معيّن نمودند .
اما سجن که محلّ مظلوم و مظلومان (٦) بوده فی الحقيقه
دخمهای تنگ و تاريک از آن افضل بوده . و چون وارد حبس
شديم ، بعد از ورود ما را داخل دالانی ظلمانی نمودند .
از آنجا از سه پلهء سراشيب گذشتيم و به مقرّی که معيّن
نموده بودند رسيديم . اما محلّ تاريک و معاشر قريبصدو پنجاه نفس از سارقين اموال و قاتلين نفوس و قاطعين
طرق بوده. مع اين جمعيّت محلّ منفذ نداشت جز طريقیکه وارد شديم . اقلام از وصفش عاجز و روائح منتنهاش
خارج از بيان و آن جمع اکثری بیلباس و فراش . " (٧)
ص ١٦٣با همه اين ، روز موعود فرارسيد و جمال مقصود از جهان پنهان
به جهان عيان در آمد و راز سال " ٩ " هويدا گرديد. چنانکه می فرمايد:
" در سنه تسع اين ظهور اعظم از مشرق اراده الهی مشرق و لائح . "(٨)
اما بخواست خداوند دانا اين راز بزرگ همچنان پوشيده و مستور بماند
تا در ميقات مقدّر از پس پرده برون خرامد و در وقت معيّن مکشوف و آشکار گردد .
عندليب (٩) گويد :حضرت بهاءاللّه پس از شهادت حضرت باب، در رابطه با رويداد تير اندازی بابيان
به ناصرالدّين شاه بسال ١٨٥٢ ميلادی برابر با سال ١٢٦٨هـ. ق. گرفتار و
مدت چهار ماه در سياه چال طهران زندانی بود تا آنکه پس از برائت از اين
اتّهام، رهايی يافت و پس از چندی بفرمان دربار قاجار
بناچار جلای وطن کرد و در موسم زمستان و هنگام برف و
يخبندان با خانواده به عراق عرب آهنگ سفر نمود .دوری گرفت و هجرت اختيار نمود و مدت دو سال در کوههای
سليمانيه با جانوران بيابان و پرندگان آسمان بزيست .
او در آن هنگام توسن انديشه را در ميدان درونشبجولان آورده و از همگان بريده و بخدای خويش پيوسته بود و بر کنار
از دنيا و آنچه در اوست و مردمان و آنچه نزد آنهاست روزگار می گذرانيد .
اما سرانجام بازگشت و به آموزش و پرورش بابيان پرداخت
و آنان را برای درک آئين نوين و پذيرش امر جديد آماده ساخت .
*****************************اهل بيان " (١١) بسر آمد و دست خداوند توانا پردههای
مانع را دريد و اشتعال نار افروخته را آشکار و هويدا ساخت .
باری ، هنگام اظهار امر آشکارای حضرت بهاءاللّهروز بروز نزديکتر می شد . در آن روزها برخی از بابيان
کم و بيش عارف به مقام ارجمند ايشان بودند و هردم آرزوی
ظهور و بروزش را می کردند . تا ايّام رضوان فرارسيد و دوران
هجر و فراق سپری گرديد و زمان ديدن و ديدار جمال يار آغاز شد .
در بهار سال ١٨٦٣ م . برابر با ١٢٧٩ هـ. ق.حضرت بهاءاللّه در سن ٤٦ سالگی در باغ نجيبيّه بيرون
شهر بغداد خود را موعود بيان " من يُظهره اللّه " و موعود
همه کتابهای آسمانی و ظهور کلی الهی خوانده و بهپيروان حضرت نقطه بيان اظهار و اعلان فرمود . از اين رو
عيد اعظم بهائيان در اين هنگام است . (١٢)موعود عالميان به زبان حال ندا درداد:" ای بلبلان الهی،
از خارستان ذلّت به گلستان معنوی بشتابيد و ایياران ترابی، قصد آشيان روحانی فرمائيد . مژده به جان
دهيد که جانان تاج ظهور بر سر نهاده و ابوابهای گلزار
قدم را گشوده . چشمها را بشارت دهيد که وقت مشاهدهآمد و گوشها را مژده دهيد که هنگام استماع آمد . دوستان
بوستان شوق را خبر دهيد که يار بر سر بازار آمد و هدهدان
سبا را آگه کنيد که نگار اذن بار داده . ای عاشقان روی
جانان، غم فراق را به سرور وصال تبديل نمائيد و سمّآری ، دوران انتظار دلدادگان بسر آمد و هنگام صبر و بردباری
آنان به پايان رسيد . زيرا جمال موعود پرده از رخ برگرفت و پرتو رويش
ص ١٦٨روشنی بخش جهان و جهانيان گرديد. ورقی از دفتر روزگار زده شد و
روح جديدی در کالبد آدميان دميده گشت . جهان جهان ديگر شد
و زمان زمان ديگر. و به فرمودهء حضرت بهاءاللّه:" گيتی به انوار نيّر ظهور منوّر . چه که در سنه ستّين (١٤)
حضرت مبشّر روح ماسواه فداه به روح جديد بشارت داد و
در سنه ثمانين (١٥) عالم به نور جديد و روح بديع فائز گشت ." (١٦)
حبيبان جمال يار چنان از باده الست سرمستشدند و از آتش افروخته يزدان آتش گرفتند که يکسره از
خود بيخود گشته و ولوله در بنيان اين و آن انداختندو زلزله در ارکان مردمان افکندند و آشوبی در آفاق بپا کردند .
ص ١٦٩بيفزود و آتش در دل و جان بسياری از نفوس آماده بينداخت
و هر يک از آنان را چون کره نار فروزان بساخت . آن چنان که
دست از جان شسته و از نثار جسم و جان در ره جانانآری ، آنان اين گفتار را با گوش جان شنيدند و با اين همه
به کوی جانان با سر و جان دويدند و چون بر سر آتش رسيدند
تاب و توان خودداری در خود نديدند و جان در قربانگاه عشق
از کف بدادند. زيرا بگفته سعدی :حضرت بهاءاللّه خود شاهد و گواه اين جانبازيها و فداکاريها
بوده است. چنانکه می فرمايد: "يا عبد حاضر يک ذبيح (٢٠)
در عالم يافت شد و از آن يوم تا حين السنخلايق و کتب موجوده بذکرش ناطق و بر علوّ مقامش شاهد .
و ما در هر مقامی ذبيحی فرستاديم و کلّ از قربانگاه دوست
زنده برنگشتند . هريک اکليل حيات را رايگان بکمال شوق
و اشتياق نثار قدوم محبوب امکان نمودند . " (٢١)حضرت بهاءاللّه بسبب کينه و دشمنی ملّايان و درخواست دربار
قاجار و فرمان سلطان عبدالعزيز، سر انجام در آخرين روز "ايام رضوان"
برابر با دوازدهم ارديبهشت ماه و مقارن سوم ماه می سال ١٨٦٣ ميلادی،
بسوی اسلامبول پايتخت عثمانيان رهسپار گرديد. و بيش از چهارماه
از مدت اقامت او در آن ديار نگذشت که دوباره در اثر رشک و ستم
رؤسای دولت و دين از آنجا آهنگ سفر به ادرنه کرد و نزديک به پنج سال (٢٢)
در آن سامان بسر برد . سپس به عکا در ارض مقدّس تبعيد گرديد و بيش از
دو سال (٢٣) در قشلهء نظام (٢٤) زندانی شد . پس از آن نيز تا پايان زندگانی
در شهر عکا و اطراف آن سکونت اختيار نمود .حضرت وليّ امراللّه، شوقی افندی پيرامون نخستين سالهای اقامت
ص ١٧٣حضرت بهاءاللّه در ادرنه می فرمايد : در سنين اوّليّهء
ورود جمال ابهی به ارض سرّ، مطلع اعراض و منبعاغماض يحيی بیحيا (٢٥) که به شهادت قلم اعلی در ابداع شبه
اين نفس در حبّ رياست و جاه ديده نشده و جميع اهلدفعتاً بدريد و چون حيّه رقطاء جمال کبريا را بگزيد . آن طير
قبيح بانسر سماء علّيّين دعوی همپری نمود و بهخلافت مجعوله متمسّک گشت و بر نفسی که خلافت و ولايت
و رسالت و مافوق آن باشاره اصبعش تحقّق يافته(٢٦) به محاربه قيام
کرد ... به تحريک و دلالت آن وسواس خنّاس (٢٧)و هيکل اعزّ ابهی را مسموم نمود و يکی از خدّام (٢٩) را برقتل
مظهر معبود بگماشت . متّحداً و متّفقاً بنشر اراجيف و اباطيل
ص ١٧٤و نسبتهای نالايقه و مفتريات عجيبه و ايقاد نائره فساد و
فتنه در ادرنه ومدينه کبيره (٣٠) مشغول گشتند و افکار
دولتيان را مشوّش نمودند . آتش حرص و طمع افروخته گشت
و الواح ناريه (٣١) در بلاد منتشر شد . آنچه از قلم ابهی
در حين مهاجرت از عراق در الواح شتّی نازل تحقّقنعاق ناعق اعظم مرتفع گشت (٣٣) . فصل اکبر واقع شد (٣٤)
سنين شداد (٣٥) چهره بگشود . جمال قدم از کلّيوسف بهاء در جبّ حسد بيفتاد (٣٦) و نيّر آفاق پس از اشراق
از افق عراق به کسوف مبتلا گشت و ارکان امر متزلزل گرديد . " (٣٧)
ص ١٧٥حضرت بهاءاللّه در آن هنگام پر فتنه و آشوب به اين گفتار گويا :
" قسم به آفتاب معانی که از ظلم اين ظالمان قامتم خم
شده و مويم سفيد گشته . البتّه اگر بين يدی العرش حاضر
شوی جمال قدم را نمی شناسی . چه که طراوتش از ظلمنيز در بارهء ميرزا يحيی می فرمايد : " مثلاً در نفس معروف
که به محاربه برخاسته ، ملاحظه نما . قسم به آفتاب افق
معانی که ليلاً و نهاراً طائف حولم بوده و در اسحار که
در فراش بودم تلقاء رأس قائم بوده و آيات اللّه بر او القاء
می شد و در تمام ليل و نهار بخدمت قائم . و چون امرمرتفع شد و ملاحظه نمود اسمش مشهود، لون اسم و حبّ رياست
چنان اخذش نمود که از شاطی قدس احديّه محروم ماند . " (٣٩)
ص ١٧٦الهی آن با اطمينان به فرمان آسمانی " انّک انت يا ملّاح،
لاتضطرب من الارياح . لانّ فالق الإصباح معنا فیهذه الظّلمة الّتی احاطت العالمين." (٤٠) و با نيرو و
تدبير خداوندی ، سفينه امر الهی را بیبيم و هراس به
ساحل نجات رسانيد و به سر منزل امن و اطمينان نزديک گردانيد .
****************بادهای مخالف نفس و هوی آتش افروخته يزدان را از شعله و
اشتعال باز نداشت و افسرده و خاموش ننمود . بلکه بيشتر مايه
فوران و سرمايه نورافشانی ذرههای فروزان آن گرديد و آرزوی کسانی را که
خيال بازی با نار امر الهی داشتند ، برآورده نکرد . و مردمانی که
می خواستند با آب اعراض و انکار و جور و جفا به مظهر امر و پيروان
از جان گذشتهاش آتش آئين نوين را بيفسرند ، چه راه خطا و بيهودهای
را در پيش گرفتند و چه انديشه واهی و خامی را در سر پروراندند . زيرا
همه اين جور و جفا و ستم و بلا بسان آب درخت آئين الهی را آبياری نمود و
چون روغن چراغ يزدان را پر فروغ و روشن نگاهداشت . چنانکه حضرت
بهاءاللّه می فرمايد: " اين همج رعاع گمان نمودهاند که به قتل و غارت و
نفی احبّای الهی از بلاد توانند سراج قدرت ربانی را بيفسرند
ص ١٧٨و شمس صمدانی را از نور بازدارند . غافل از اينکه جميع
اين بلايا بمنزله دُهن است برای اشتعال اين مصباح . " (٤١)
باری، آن ناری که در سال " ٩ " ( ١٨٥٣ ميلادی ) در سياه چال طهران
افروخته شد در ايّام رضوان سال "١٩" (١٨٦٣ ميلادی ) اشتعالش
بيشتر گشت و سرانجام در هنگام اقامت حضرت بهاءاللّهدر ادرنه و عکا به منتها درجه اشتعال رسيد ( ١٨٧٣ ميلادی ).
رسيدن به اين درجه اشتعال بواسطه نزول و ارسال الواح پادشاهان و
پيشوايان اديان و مذاهب بود . در اين هنگام بود که امر حضرت بهاءاللّه
آشکارا به جهانيان و بزرگان آنان ابلاغ و اعلان گرديد.
حضرت بهاءاللّه در اين باره می فرمايد:"اين ايّام بعد از ورود سجن اعظم اراده الهيّه به آن تعلّق يافته که جميع بريّه را به
شاطی احديّه مجدّداً به اعلی النّداء ندا فرمايد . لذا مخصوص هر نفسی از رؤسای
ارض لوحی مخصوص از سماء مشيّت نازل ... تا جميع اهل ارض يقين نمايند و به بصر
ظاهر و باطن مشاهده کنند که مالک اسماء در هر حال غالب بر کلّ بوده و خواهد بود .
ص ١٧٩بلايا و محن سلطان سرّ و علن را از اظهار امر منع ننموده
و نخواهد نمود ... و ظهور اين عمل از مالک علل دو اثر
بخشيده . هم سيوف مشرکين را حديد نموده و هم لساناين اقدام بزرگ از سوی بنيانگذار آئين بهائی اقدامی بس
خطير و در تاريخ اديان بینظير و مثيل بود. در اين الواح و
رسائل حضرت بهاءاللّه مقصود از ظهور خويش را بيان داشت .
خود را موعود کتابهای آسمانی و پيامبران الهی خواند . امرش را
به آنان و اتباع و پيروانشان ابلاغ نمود و شناسايی و پيروی از
تعاليمش را که کافل صلح و سلام و ضامن رستگاری و نيکبختی
ابناء بشری است ، از ايشان خواستار شد . آنانرا نصيحت فرمود و آگاه نمود که اگر در اين طريق پی پيش
ننهند و گامی برندارند ، فرجام وخيمی در انتظارشانبوده و زيان و خسران ناگواری گريبانگيرشان خواهد شد .
به همه آنان مژده داد که هنگام صبر و انتظار پايانيافته و زمان هجر و دوری جمال يار بسر آمده ، زمان زمان
آخر شده و وقت صلح و آشتی و برادری و برابری در ميان
ص ١٨٠در کالبد پژمرده جهان بشری دميده شده و بهار الهی و موسم
نسايم يزدانی آمده است .(١) - حضرت شوقی ربّانی، وليّ امر بهائی در رساله امر بهائی می فرمايد
( ترجمه ) : " اساس اين تقويم بقلم حضرت اعلی در کتاب الاسماء گذارده شد
و حضرت بهاءاللّه در باره آن چنين می فرمايند (ترجمه) : " سنه ستّين
که سال اظهار امر حضرت اعلی است بايد مبدأ تاريخ بديع گرفته شود " .
بنابراين تاريخ بهائی بحساب شمسی از شب بعثت مبارک حضرت باب در پنجم
جمادی الاولی سنه ١٢٦٠ هجری مطابق با ٢٣ می سال ١٨٤٤ ميلادی شروع می
گردد و ابتدای سال بهائی نوروز است که همه ساله با اعتدال ربيعی و ٢١
مارچ مقارن می شود".توضيح آنکه در بخش "يادداشت ها" و توضيحات "ملحقه به "کتاب
اقدس" از جمله چنين آمده است: " حضرت نقطهء اولی تقويم جديدی وضع فرموده اند
که به تقويم بديع يا تقويم بهائی معروف شده است... حضرت بهاءالله اين تقويم را
تأييد... فرموده اند...با توجّه به تحويل آفتاب، روز نوروز ممکن است با ٢٠، ٢١ يا ٢٢
مارس مقارن گردد. جمال اقدس ابهی تفاصيل بسياری از احکام را به تشريع بيت العدل
اعظم موکول فرموده اند. جزئيات مربوط به تقويم بهائی از جملهء مطالبی است که بيت العدل
اعظم بايد دربارهء آن تصميم بگيرند. حضرت وليّ امرالله می فرمايند که برای تعيين دقيق
وقت نوروز بايد نقطهء مشخّصی روی کرهء زمين در نظر گرفته شود و وقت تحويل سال در آن
نقطه ميزان بدايت سال نو در سراسر عالم قرار گيرد. انتخاب اين نقطه را منوط به تصميم
بيت العدل اعظم فرموده اند.")يادداشت شمارهء ٢٦ ("(٣) - ميرزا حسينعلی نوری که در ايّام اجتماع بابيان در بدشت ، بهاء و
پس از اظهار امر در بغداد بنامهايی مانند بهاءالله و جمال قدم و اسم اعظم و جمال
مبارک موسوم شدند ، در شب دوم ماه محرّم سال ١٢٣٣ هـ. ق. ( برابر با ١٢
نوامبر سال ١٨١٧ م .) در شهر طهران ديده به جهان گشودند . پدرشان ميرزا
بزرگ نوری از بزرگان و در دربار فتحعلی شاه قاجار شاغل بود . ايشان در
سال ١٢٦٠ هـ. ق. ( ١٨٤٤ م . ) پس از آگاهی از آئين بابی در زمره پيروان باب
اعظم در آمدند و به تبليغ و ترويج آن پرداختند. حضرت بهاءالله، پس از رويداد
تيراندازی به ناصرالدّين شاه از سوی تنی چند از بابيان در تابستان سال ١٢٦٨
هـ. ق. (١٨٥٢ م.)، به اتّهام شرکت در اين سوء قصد نافرجام با
گروهی از بابيان گرفتار و در سياه چال طهران مدت چهار ماه زندانی شدند .
سرانجام پس از ثبوت بی گناهی رهايی يافته و به بغداد تبعيد گشتند و در بهار سال ١٢٧٩
هـ. ق. ( ١٨٦٣ م . ) دعوی خويش را به عنوان برگزيدهء يزدان و موعود
حضرت باب "من يُظْهِرالله " آشکارا اعلان و آئين بهائی را بنيان گذاردند .
ص(٤) - قرآن - سوره نور - آيه ٣٥ - به يادداشت شماره ٢ در يادداشتهای بخش
نخست مراجعه شود .(٥) - رساله شيخ ( ابن ذئب ) - چاپ مصر - ص ١٦ و ١٧ ٠
(٦) - مقصود بابیهائی هستند که پس از رويداد تيراندازی به ناصرالدين شاه در
سال ١٢٦٨ هـ. ق. ( ١٨٥٢ م . ) دستگير و با حضرت بهاءاللّه در سياه چال
طهران زندانی گرديدند و گروهی از آنان نيز در همان هنگام بشهادت رسيدند .
(٧) - رساله شيخ ( ابن ذئب ) - چاپ مصر ص ١٥ و ١٦ .
(٨) - رساله شيخ ( ابن ذئب ) - چاپ مصر ص ١٠٥ .(٩) - ميرزا علی اشرف لاهيجانی متخلّص به عندليب ، مبلّغ و اديب و شاعر بهائی .
(١٠) - توقيع ١١٠ بديع ( ١٣٣٢ شمسی ) حضرت وليّ امراللّه ، شوقی افندی خطاب به
بهائيان شرق - چاپ طهران ص ٢٢ .(١١) - حضرت باب در کتاب بيان - باب سوم - از واحد ششم در باره سنين مهلت اهل
بيان چنين می فرمايد : " و در ظهور من يُظهره اللّه خداوند عالم است که
در چه حدّ از سن ظاهر فرمايد او را . ولی از مبدء ظهور تا عدد واحد مراقب
بوده که در هر سنه اظهار ايمان به حرفی ظاهر گردد از کلّ خلق که بعد از
اون ديگر نتوانند اظهار ثمرات ظهور قبل را نمايند الّا بظهور بعد ."
(١٢) - حضرت بهاءاللّه در کتاب اقدس می فرمايد : " قد انتهت الأعياد إلی
العيدين الأعظمين . امّا الأوّل أيّام فيها تجلّی الرّحمن علی من فی الامکان
بأسمائه الحسنی و صفاته العليا ... قل إنّ العيد الأعظم لسلطان الأعياد. اذکروا
يا قوم نعمة اللّه عليکم إذ کنتم رقداء أيقظکم من نسمات الوحی و عرّفکم سبيله
الواضح المستقيم." – مضمون گفتار به فارسی: "به دو عيد بزرگ همهء
اعياد منتهی گرديد. عيد اول ايامی است که در آن خداوند مهربان
با اسماء حسنی و صفات عليا بر اهل جهان تجلّی فرمود... بگو اين عيد اعظم
سلطان اعياد است. ای مردمان، نعمت خداوند را که به شما ارزانی فرمود، به
ياد آريد، هنگاميکه در خواب بوديد و او از نسايم وحی شما را بيدار نمود و راه راست
و روشن را به شما شناسانيد".(١٣) - لوح عاشق و معشوق - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ٣٣٤ و ٣٣٥
(١٤) - سنه ستّين ( سال شصت ) يعنی سال ١٢٦٠ هـ. ق. ( ١٨٤٤ م . ) سال بعثت
حضرت باب در شيراز است .(١٥) - سنه ثمانين ( سال هشتاد) يعنی سال ١٢٧٩ - ١٢٨٠ هـ. ق. ( ١٨٦٣ م . )
سال اظهار امر آشکارای حضرت بهاءاللّه در بغداد است .
(١٦) - لوح دنيا - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٢١.
(١٧) - ميرزا عليمحمّد يزدی شهيد متخلّص به ورقا ، مبلّغ و شاعر بهائی.
(١٨) - توقيع ١١٠ بديع ( نوروز ١٣٣٢ شمسی ) حضرت وليّ امراللّه ، شوقی افندی
خطاب به بهائيان شرق - چاپ طهران ص ٢٤.(١٩) - حضرت بهاءاللّه - از قصيده " ساقی از غيب بقا " از آثار نازل شده در
سليمانيه (کردستان عراق ) که مطلع آن اينست:(٢٠) - حضرت ابراهيم برای اثبات ايمان خود به خدا، يگانه پسر خويش را به کوهستان
برد تا قربان کند . در آن هنگام از سوی خدا فرشتهای قوچ بدست پديدار شد
و ابراهيم را از انجام مقصودش بازداشت و قوچ را باو داد تا بجای پسر قربان کند.
در تورات - سفر پيدايش - باب ٢٢ يگانه پسر ابراهيم را اسحق نام می برد و
مفسّرين اسلامی در تفسير سوره صافّات در قرآن ، اسماعيل را ذکر می نمايند .
(٢١) - مائده آسمانی - جلد هفتم ص ٢١٦.(٢٢) - دسامبر ١٨٦٣ تا اوت ١٨٦٨ م. ( ١٢٨٠ تا ١٢٨٥ هـ. ق. )
(٢٣) - اوت ١٨٦٨ تا اکتبر ١٨٧٠ م. ( ١٢٨٥ تا ١٢٨٧ هـ. ق. )
(٢٤) – به زبان ترکی عثمانی بمعنای سربازخانه است.(٢٥) - مقصود ميرزا يحيی ازل برادر نا تنی حضرت بهاءاللّه است . او در سال ١٢٤٧
هـ. ق. ( ١٨٣٠ م.) در طهران متولد شد و بسال ١٣٣٠ هـ. ق. ( ١٩١٢ م .)
در قبرس درگذشت . ميرزا يحيی سيزده سال ازحضرت بهاءالله کوچکتر بود و
در هنگام بعثت حضرت باب در شيراز ١٤ سال از عمرش می گذشت .
(٢٦) - حضرت بهاءالله در اين باره چنين می فرمايد: "قل: انّ النّبيّ من سمع نبأی و آمن
بنفسی و الرّسول من بلّغ رسالاتی و الامام من قام أمام وجهی و فاز بايّامی و الوليّ
من دخل حصن ولايتی و انقطع عن سوائی و الوصيّ من وصّی نفسه ثمّ العباد بحبّی
و ثنائی" )کتاب بديع - خط زين المقرّبين - چاپ طهران ٤٠٩ و ص ٤١٠(
مضمون بيان به فارسی: همانا نبی کسی است که نبأ مرا شنيده و به من گرويده است.
و رسول کسی است که نوشته های مرا به ديگران رسانيده است. و امام کسی است که
در برابر من ايستاده و به درک ايام من فائز شده است. و ولی کسی است که در پناه
ولايت من در آمده و از جز من گذشته است. و وصی کسی است که خود و ديگران را
به دوستی و سپاس و ستايش من پند و اندرز داده است.(٢٧) - وسواس خنّاس - در لغت بمعنای شيطان وسوسه کننده و بدکار است . و در اينجا
مقصود سيّد محمّد اصفهانی محرّک و انگيزندهء ميرزا يحيی ازل است که دجّال
عهد ابهی و نيز سامريّ ناميده شده است .(٢٨) - منظور ميرزا يحيی ازل است که پيمان شکن پيمان حضرت باب در ظهور "من
يُظْهِرُهُ اللّه" است .(٣٠) - اسلامبول ، پايتخت امپراطوری عثمانی است به معنای شهر اسلام که تحريفی از
نام استانبول است.(٣١) - مقصود نوشتههای ميرزا يحيی ازل و ياران اوست .
(٣٢) - بنا بر آنچه که در قرآن سوره " طه " آمده است ، سامريّ نام کسی است
که در هنگام بودن حضرت موسی در کوه طور از زر و زيور بنی اسرائيل گوساله
( عِجْل ) زرينی بساخت و آنان را بجای " يَهُوَه " به پرستش آن فراخواند.
اما در تورات سفر خروج باب ٣٢ ، هارون برادر موسی را سازنده
گوساله زرين نوشته است . بهر ترتيب در اينجا مقصود از " سامريّ " ، سيّد
محمّد اصفهانی و مراد از " عِجل " ميرزا يحيی ازل است . حضرت بهاءاللّه
می فرمايد : " ولکن بعضی از اهل بيان به اسبابی که سبب تفريق و اختلاف
است مشغول . اصل را گذاشتهاند و در فکر آنند عِجْلی يافت شود و به آن
تمسّک نمايند و سبب فتنه اخری گردند . " ( مجموعهء اشراقات - خط مشکين
قلم - چاپ هند ص ٢٧٢ و ٢٧٣)(٣٣) – نعاق، صدای کلاغ را گويند و مقصود از " ناعق اعظم " ميرزا يحيی ازل است
که در برابر " ورقاء الهی " ( حضرت بهاءاللّه ) بصدا در آمد .
(٣٤) - فصل اکبر - مقصود فصل و جدايی ميان امر حضرت بهاءاللّه و پيروان ايشان
و ادّعای ميرزا يحيی ازل و هواداران اوست .(٣٥) - سنين شِداد بمعنای سالهای سخت و دشوار است و منظور دوران پيمان شکنی و
نافرمانی ميرزا يحيی ازل و هواداران اوست .(٣٦) - اشاره به داستان پسران حضرت يعقوب در تورات سفر پيدايش باب ٣٧ - است که
برادرشان يوسف را از روی رشک و حسد در چاه انداختند و در اين زمان نيز
ميرزا يحيی ازل برادر خود حضرت بهاءاللّه را در چاه رشک و حسد بيفکند .
(٣٧) - توقيع قرن حضرت وليّ امراللّه، شوقی افندی خطاب به بهائيان شرق در نوروز
١٠١ بديع ( ١٣٢٣ شمسی ) - چاپ طهران سال ١٢٣ بديع ص ٧٥ و ٧٦.
(٣٨) - توقيع قرن حضرت وليّ امراللّه، شوقی افندی خطاب به بهائيان شرق در نوروز
١٠١ بديع (١٣٢٣ شمسی ) - چاپ طهران سال ١٢٣ بديع - ص ٧٦.
(٣٩) - لوح سلمان - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ٤٩ .
(٤٠) - مائدهء آسمانی – جلد هفتم ص 237 - مضمون گفتار به فارسی اين است:
"تو ای کشتيبان، از بادها مهراس، زيرا آفرينندهء بامداد در اين تاريکی جهان فراگير با ماست."
(41) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ٣٧٠ .
(42) - لوح نبيل - مجموعه اقتدارات - خط مشکين قلم - چاپ هند ص ٢٩٧ و ٢٩٨ .
********************************************سوره ملوک يا پيام عمومی حضرت بهاءاللّه در نيمهء دوم زمان
اقامت ايشان در ادرنه (١٨٦٣ - ١٨٦٨ م . ) نازل گرديد .
آن زندانی روزگار در آن پيام عمومی پادشاهانگيتی را مخاطب ساخته و می فرمايد : اتّقوا اللّه يا معشر
الملوک و لاتحرموا أنفسکم عن هذا الفضل الأکبر . فألقوا
ما فی ايديکم فتمسّکوا بعروة اللّه العليّ العظيم و توجّهوا
بقلوبکم الی وجه اللّه ثمّ اترکوا ما امرکم به هويکم و لاتکوننّ
من الخاسرين ... و ان لن تستنصحوا بما أنصحناکم فیالجهات و يأتيکم اللّه بعدله . اذاً لاتقدرون أن تقوموا
معه و تکوننّ من العاجزين ... أن يا عبد (١) ذکّرالعباد بما ألقيناک و لا تخف من احد و لا تکن من الممترين .
فسوف يرفع اللّه امره و يعلو برهانه بين السّموات و الارضين .
فتوکّل فی کلّ الامور علی ربّک و توجّه اليه ثمّ أعرض عن
المنکرين . فاکف باللّه ربّک ناصراً و معين . انّا کتبنا علی
نفسنا نصرک فی الملک و ارتفاع امرنا و لو لن يتوجّه اليک احد من السّلاطين . "
مضمون گفتار بالا بفارسی اينست : " ای پادشاهان ازمسازيد . آنچه را داراييد رها کنيد و به ريسمان محکم آئين
پروردگار تمسّک جوئيد . اوامر نفس و هوی را واگذاريد
و با دل و جان به سوی حضرت يزدان روی آوريد . اگرپند نياموزيد عذاب شما را از هر سو فراگيرد و عدل الهی آشکار گردد.
در اين هنگام خود را عاجز و ناتوان در پيشگاه قادر متعال خواهيد
يافت... ای بنده من، از آنچه به تو دادهايم مردمان را آگاه
نما و از هيچکس باک نداشته باش . خداوند بزودی امرشرا بلند و برهانش را در عالم ارجمند فرمايد . در همه
حال به پروردگار توکّل کن و باو متوجّه باش و به نصرت
و ياریاش کفايت نما . بر ماست که ترا ياری دهيم و امر
ص ١٨٥و قدم از حدود و احکام او فراتر ننهند و از اوامر الهی
پيروی نمايند . ايشان را زنهار می دهد که مبادا بر کسی
ستم روا دارند ، بلکه همواره در طريق عدل و داد سالک
شوند . آنان را نصيحت می کند که با يکديگر صلح و آشتی
نمايند و از سپاهيان خود بکاهند تا هزينه هاشان کاسته شود
و راحت و آسايش يابند . و چنانچه دو گانگی و اختلاف را از
ميان بردارند ديگر به لشکر و سپاه بسيار محتاج نباشند مگر
بشمار لازم برای حفظ و حراست ممالک و ديار : " اتّقوا اللّه يا
ايّها الملوک و لاتتجاوزوا عن حدود اللّه ثمّ اتّبعوا بما
امرتم به فی الکتاب و لا تکوننّ من المتجاوزين . ايّاکم
ان لاتظلموا علی احد قدر خردل و اسلکوا سبيل العدلو انّه لسبيل مستقيم ثمّ أصلحوا ذات بينکم و قلّلوا فی
العساکر ليقلّ مصارفکم و تکوننّ من المستريحين . و ان
ترتفعوا الاختلاف بينکم لن تحتاجوا الی کثرة الجيوشالّا علی قدر الّذی تحرسون بها بلدانکم و ممالککم . "
نيز در آن پيام پادشاهان مسيحی را بويژه چنين خطابتقرّبتم به لتفوزوا بلقائه و تکوننّ من الفائزين ؟ و فی مقام
آخر يقول : " فاذا جاء روح الحقّ الآتی فهو يرشدکم . " (٣)
و اذا جائکم بالحقّ ما توجّهتم اليه و کنتم بلعب انفسکم
لمن اللّاعبين و ما استقبلتم اليه و ما حضرتم بين يديه
لتسمعوا آيات اللّه من لسانه و تطّلعوا بحکمة اللّه العزيز
الحکيم . و بذلک منعت نسمات اللّه عن قلوبکم و نفحات
اللّه عن فؤادکم و کنتم فی وادی الشّهوات لمن المحبرين . "
مضمون بيان فوق بفارسی اينست : " ای پادشاهان مسيحیآيا نشنيدهايد که مسيح فرمود : " من ميروم و می آيم . "
پس از چه رو هنگامی که در ابرهای آسمان آمد به او نزديک
نشديد تا از ديدارش برخوردار گرديد ؟ و در جای ديگر می فرمايد
" وليکن چون او يعنی روح راستی آيد شما را به جميع راستی هدايت
خواهد کرد." اما وقتی که او براستی آمد بخود مشغول بوديد
ص ١٨٧گرديد . از اينرو نسايم ايزدی بر قلوبتان مرور ننمود و شما
همچنان در وادی خواهشهای نفسانی حيران و سرگردان مانده ايد . "
همچنين در آن پيام همگانی آن زندانی ملکوتینمايد و از سنن شيطانی ستمکاران دست و دل هر دو بردارد .
به خزانههای خود اطمينان نکند بلکه به فضل و عنايتپروردگار مطمئن باشد . از او می خواهد که در امور زياده
روی را پيشه خود نسازد و در ميان زيردستان به عدلو انصاف رفتار نمايد و همواره اعمال خويش را با ميزان الهی
بسنجد و پيش از آمدن روز حساب به حساب خود برسد : " يا ملک
اتّبع سنن اللّه فی نفسک و بارکانک و لا تتّبع سنن الظّالمين
ص ١٨٨لاتفرط فی الامور . فاعمل بين خدّامک بالعدل ... ثمّ
انصب ميزان اللّه فی مقابلة عينيک . ثمّ اجعل نفسک فی
مقام الّذی کانّک تراه ثمّ وزّن اعمالک به فی کلّ يوم بل
فی کلّ حين و حاسب نفسک قبل أن تحاسب فی يوم الّذیلن يستقرّ فيه رجل احد من خشية اللّه و تضطرب فيه افئدة الغافلين . "
حضرت بهاءاللّه در يکی از الواح در بارهء سلطان عبدالعزيز
چنين می فرمايد :ظلم قيام نمود و ما را به حصن عکّا فرستاد و در فرمان
شاهانه مقرّر داشت که احدی پيش ما نيايد و به شدّت تمام
مبغوض خاص و عام باشيم . لذا دست قدرت ربّانی بزودیانتقام کشيد و سميرين و وزيرين بینظيرينش عالی و فؤاد (٥)
را اوّل بباد فنا داد و بعد از آن دست قدرت به برچيدن بساط
عزّت " عزيز " گشاد و اخذه أخذ عزيز مقتدر . " (٦)علّت ارسال اين لوح در يکی از الواح چنين می فرمايد :
" ای طبيب، قبل از ارسال بديع حجّت الهی بر اهل آنديار ( ايران ) کامل و بالغ نه . چه که رئيس (١١) از
ص ١٩٠تفصيل بتمامه مطّلع نبوده و نفسی هم جهرتاً کلمه حقّی بر
او القا نکرده ولکن بعد از ظهور بديع به قدرت منيعهالهيّه و ابلاغ کلمه ربّانيّه و کتاب الهی حجّت و برهان کامل و بالغ شده . " (١٢)
حضرت بهاءاللّه در لوح ابا بديع (١٣) در بارهبديع می فرمايد : انّا لمّا اردنا خلق البديع احضرناه
وحده و تکلّمنا بکلمة . اذاً اضطربت ارکانه امام الوجه علی
شأن کاد أن ينصعق . عصمناه بسلطان من لدنّا . ثمّشرعنا فی خلقه الی أن خلقناه و نفخنا فيه روح القدرة
و الاقتدار .... فلمّا تمّ خلقه من کلمة ربّک و خلقه من نسمة
الوحی ابتسم تلقاء الوجه و توجّه الی مشهد الفداء بقدرة و
سلطان .... قد اخذه الابتهاج علی شأن طار بقوادم الانقطاع
لنصرة ربّک مالک الابداع. به قرّت عيون النّصر و زيّن هيکل الأمر ...
ص ١٩١کأحد من العباد ؟ لا و مالک الايجاد . به أخذت الزّلازل
کلّ القبائل و اضطرب ارکان الظّلم (١٤) و اشرق وجه النّصر
من افق الاقتدار ... کذلک زيّنّا سماء البيان بشمساستقامة اسمنا البديع و سماء القدرة بذاک النّجم المشرق من افق الافاق . " (١٥)
مضمون گفتار بالا بفارسی اينست : " هنگامی که خواستيم
" بديع " را بيافرينيم او را به تنهايی فراخوانديم و با او سخن
گفتيم . در اين وقت بنيان وجودش بلرزه درآمد و نزديک بود
به بيهوشی گرايد . با قدرت خود او را حفظ نموديم و به آفريدن
او آغاز کرديم. تا او را آفريديم و روح قدرت و توانايی در او دميديم .
پس از آنکه آفرينش او از کلمه پروردگار به انجام رسيد و خوی
او از نسيم وحی آفريدگار برخوردار گرديد ، تبسّم نمود و با اقتدار
بسوی قربانگاه شتافت . شادمانی چنان او را فراگرفت که
ص ١٩٢آراسته گشت . آيا او را مرده می پنداری ؟ نه، سوگند به
مُنزل آيات . آيا او را چون يکی از مردمان می شمری ؟ نه،
قسم به دارای جهان . بواسطه او در ارکان قبايل لرزهسماء بيان را با آفتاب استقامت نام بديع خود آراستيم
و آسمان توانايی را با آن اختر تابنده مزيّن ساختيم . "
باری، بديع لوح سلطان را از عکا به طهران آورد وسه شبانه روز برفراز سنگی نزديک به خيمه و خرگاه سلطانی
در انتظار ديدار ناصرالدّين شاه بسر برد . هنگامی که
شاه او را بار داد واز مقصود پرسش نمود ، بديعبنبأٍ عظيمٍ (١٦) ." و سپس لوح را به او عرضه داشت و تنها
پاسخی که دريافت کرد شکنجه و عذاب و سرانجام جانفشانی
در سبيل حبّ بهاء بود . (١٧) چنانکه حضرت بهاءاللّهمضمار انقطاع اکليل ثمين حيات را نثار دوست يکتا نمود . " (١٨)
باری، حضرت بهاءاللّه در لوح سلطان ، ناصرالدّين شاه
را خطاب کرده و می فرمايد : " يا سلطان انّی کنت کاحد
من العباد و راقداً علی المهاد . مرّت عليّ نسائم السّبحان
وعلّمنی علم ماکان . ليس هذا من عندی بل من لدنعزيز عليم ... هل يقدر احد أن يتکلّم من تلقاء نفسه بما
يعترض به عليه العباد من کلّ وضيع و شريف ؟ لا فو الّذی
علّم القلم اسرار القدم الّا من کان مؤيّداً من لدن مقتدر
قدير ... تاللّه يا ملک لوتسمع نغمات الورقاء الّتیتغنّ علی الافنان بفنون الالحان بامر ربّک الرّحمن لتدع الملک
عن ورائک و تتوجّه الی المنظر الاکبر و تنفق ما عندک ابتغاء لما عند اللّه.
اذاً تجد نفسک فی علوّ العزّة و الاستعلاء و سموّ العظمة و الاستغناء ... "
مضمون گفتار بالا بفارسی اينست: " ای سلطان،يزدان مرور نمود و دانش جهان را به من آموخت . آيا کسی
می تواند امری را ادعا کند که همگان بداناعتراض نمايند ؟ نه، سوگند به خداوند . مگر آن کس که از
تأييدات پروردگار برخوردار است ..." ای سلطان، قسم به حضرت رحمان که اگر به نغمههای اين ورقاء
معنوی که بر شاخسار شجره ظهور الهی بيان حقايق و اسرار معانی
آغاز کرده، گوش فرادهی ، از عالم و عالميان درگذری و بسوی
اين منظر اکبر روی آری. در اين هنگام است که خود را در
اوج جلال و بزرگی و بر فراز آسمان شکوه و بینيازی بيابی . "
همچنين در آن نامه پرمايه بزبان فارسی می فرمايد :اين طائفه امری که به آن معروفند آن را حقّ دانسته و اخذ
کردهاند . لذا از ما عندهم ابتغاءً لما عند اللّه گذشتهاند .
و همين گذشتن از جان در سبيل محبت رحمن گواهیمشاهده شده که عاقل من غير دليل و برهان از جان بگذرد ؟
و اگر گفته شود اين قوم مجنونند . اين بسی بعيداگر اين نفوس که للّه از ماسويه گذشتهاند و جان و مال
در سبيلش ايثار نمودهاند تکذيب شوند بکدام حجّتو برهان صدق قول ديگران علی ما هم عليه در محضر سلطان ثابت می شود ؟ ...
" اين طائفه بيست سنه متجاوز است که در ايّام و ليالی
بسطوت غضب خاقانی معذّب و از هبوب عواصف قهر سلطانیهريک به دياری افتادهاند ... و در اين سنين معدودات
من غير تعطيل از سحاب قضا سهام بلايا باريده. و معجميع اين قضايا و بلايا نار حبّ الهی در قلوبشان بشأنی
مشتعل که اگر کل را قطعه قطعه نمايند از حبّ محبوبعالميان نگذرند . بلکه بجان مشتاق و آملند آنچه را در سبيل
الهی وارد شود . ای سلطان نسمات رحمت رحمن اينعباد را تقليب فرموده و به شطر احديّه کشيده . گواه عاشق صادق در آستين باشد ...
" ای کاش رأی جهان آرای پادشاهی بر آن قرار می گرفتکه اين عبد با علمای عصر مجتمع می شد و در حضور حضرت
سلطان اتيان حجّت و برهان مينمود . اين عبد حاضر و از
ص ١٩٦نيز می فرمايد : " فو نفسه الحقّ لا اجزع من البلايا
فی سبيله و لا عن الرّزايا فی حبّه و رضائه . قد جعل اللّه
البلاء غادية لهذه الدّسکرة الخضراء و ذبالة لمصباحه
الّذی به اشرقت الأرض و السّماء ... لا اجزع و اصبر کما
صبر اولو الحزم و اصحاب العزم بحول اللّه مالک القدم و خالق
الامم و اشکر اللّه علی کلّ الاحوال و نرجو من کرمه تعالی
بهذا الحبس يعتق الرّقاب من السّلاسل و الأطناب ... لم
ادر الی متی يرکبون مطيّة الهوی و يهيمون فی هيماءالغفلة و الغوی ؟ أيبقی عزّة من عزّ و ذلّة من ذلّ أم يبقی من اتّکأ علی
الوسادة العليا و بلغ فی العزّة الی الغاية القصوی؟ لا و ربّی الرّحمن . "
مضمون گفتار بالا بفارسی چنين است : " سوگند به راستی
خداوند که نه از بلايای وارده در سبيلش نالانم و نهاز سختيهای طريق محبت و رضايش در آه و فغان . خداوند
بلا را چون باران لطيف بجهت کشتزار امرخود و بسان روغن افروزنده برای چراغ آئين خويش مقرّر
فرموده است . نمی نالم بلکه به ياری پروردگار شکيبا و بردبارم
ص ١٩٧و در همه حال او را سپاسگزار و از عنايتش خواستار که اين زندان
را مايه آزادی ابناء انسانی از قيد و بند اسارت و بندگی فرمايد ...
" نمی دانم تا چند بر اسب سرکش نفس و هوی می رانند و تا کی
در بيابان نادانی و گمراهی آواره و سرگردانند ؟ آيا عزّت
بزرگان باقی و ذلّت زيردستان دائمی است ؟ آيا کسی که
بر اورنگ بلند تکيه زده و به اوج شکوه و جلال رسيده برای هميشه
است ؟ نه، قسم به پروردگار مهربان . "حضرت بهاءاللّه در هنگام اقامت در ادرنه لوحی برای ناپلئون سوم (١٩)
امپراطور فرانسه فرستادند . اما پاسخی دريافت نکردند . از اين رو پس از چندی لوحی
ديگر (٢٠) از عکّا برای وی ارسال داشتند . (٢١)حضرت بهاءاللّه در باره فرستادن آن دو لوح چنين می فرمايد:
" در ارض سرّ يک لوح امنع اقدس مخصوص ملک پاريس نازل و ارسال شد ...
و بعد از ارسال مدتی جواب نيامد . بالاخره وزيرش عريضه عرض نمود باين
مضمون : " من نامه شما را با وزير خارجه به حضور امپراطور برديم و تفصيل را ذکر نموديم.
نامه را اخذ و پهلوی خود گذاشت و تا حال جوابی در اين فقره از او ظاهر نه.
ص ١٩٩لذا لوح ثانی از سماء مشيّت الهی نازل و شخصی از ملأ ابن که به اقبال فائز
عرض نمود : " بلسان فرانساوی ترجمه نموده ، ارسال داشتم . " (٢٢)
در لوح دوم حضرت بهاءاللّه ناپلئون سوم آن امپراطور مغرور و خودخواه را از زندان
عکا فرمان می دهد که به کشيشان بگويد زنگ کليساها را ديگر ننوازند .
زيرا " ناقوس افخم " بهيکل " اسم اعظم " ( بهاءاللّه )
پديدار گشته است . او را امر می فرمايد که به خدمتخداوند و نصرت امرش قيام نمايد . او را نصيحت می نمايد
که خود را با زيور نام وی و لسانش را با زينت ستايش وی
و قلبش را با زيب مهر و محبّت وی بيارايد . باو مژده می دهد که
شجره طور و روح القدس در اين زمان باين بيان ناطقندکه حضرت مقصود با قدرت مشهود آمده است : " يا ملک الباريس
نبّأ القسّيس بأن لا يدقّ النّواقيس . تاللّه الحقّ قد ظهر النّاقوس الافخم
علی هيکل الاسم الاعظم و تدقّه أصابع مشيّة ربّک العليّ الأعلی فی
جبروت البقاء باسمه الأبهی ... قم علی خدمة اللّهو نصرة امره . انّه يؤيّدک بجنود الغيب و الشّهادة و يجعلک
ص ٢٠٠سلطانا علی ما تطلع الشّمس عليها ... زيّن هيکلک بطراز
اسمی و لسانک بذکری و قلبک بحبّی العزيز المنيع ...انّ شجرة الطّور تنطق فی صدر العالم و روح القدس ينادی
بين الامم قد أتی المقصود بسلطان مبين . "همچنين گوشزد می فرمايد که ندای ستمديدگان امپراطور را هوشيار
ننمود (٢٣) بلکه فرمان نفس و هوی او را به مدد و ياری
آنان برانگيخت . بيان ميدارد که او ادعایرانده (٢٤) در صورتی که به لوح نخستين اعتنائی نکرده
و بر گفتار خود صادق نبوده است :" نشهد بأنّک ما أيقظک النّداء بل الهوی . لأنّا بلوناک
وجدناک فی معزل ... لوکنت صاحب الکلمة مانبذتکتاب اللّه وراء ظهرک اذ أرسل اليک من لدن عزيز حکيم .
إِنّا بلوناک به ما وجدناک علی ما ادّعيت . "او را انذار می فرمايد که چون به لوح نخستين وقعی ننهاده
و امر جديد را ناچيز شمرده ، اوضاع کشورش بزودیديگرگون گشته و زمام امور از يد اقتدارش بيرون شده و ذلّت
و خواری گريبانگيرش خواهد گرديد . جز آنکه بر جبرانفعلت تختلف الامور فی مملکتک و تخرج الملک من کفّک جزاء
عملک . اذاً تجد نفسک فی خسران مبين و تأخذ الزّلازل
کلّ القبائل فی هناک . الّا بأن تقوم علی نصرة هذا الامر
و تتّبع الرّوح فی هذا السّبيل المستقيم ."پيوست و زمان ذلّت و خواری امپراطور خودخواه فرانسه فرارسيد
و آفتاب عزّتش در پس ابرهای نگون بختی پنهان و ازشکست خورد و اسير گرديد و دستگاه امپراطوری فرانسه برای
هميشه برچيده شد و ناپلئون سوم نيز در سال ١٨٧٣ م . در
نزديکی شهر لندن در تبعيد درگذشت .لوح تزار روسيه (٢٦) الکساندر دوم (٢٧) در عکّا نازل و برای او فرستاده شد.
در اين لوح حضرت بهاءاللّه تزار را از اينکه سفيرش در طهران برای رهايی ايشان
از زندان سياه چال کوشيده بود، مورد لطف و مرحمت قرار داده و او را برای
حفظ و نگاهداری اين مقام و منزلت پند و نصيحت می نمايد:
" قد نصرنی احد سفرائک اذ کنت فی السّجن تحت السّلاسل و الأغلال. بذلک
کتب اللّه لک مقاماً لم يحط به علم احد الّا هو. ايّاک أن تبدّل هذا المقام العظيم."
همچنين به او مژدهءآمدن پدر آسمانی را می دهد و او را امر به قيام و ياری آئين يزدان در
ميان جهانيان می نمايد : " قد أتی الأب و الابن فی الواد المقدّس
يقول : لبّيک و الطّور يطوف حول البيت (٢٨) و الشّجر ينادی بأعلی
النّداء: قد أتی الوهّاب راکباً علی السّحاب .... قم بين النّاس بهذا الأمر
المبرم ثمّ ادع الامم الی اللّه العليّ العظيم . "نيز او را امر می فرمايد که با دل و جان آهنگ کعبه جهانيان نمايد. به او
بشارت ميدهد که نبأ عظيم الهی پديدار شد و موعود کتابهای آسمانی هويدا آمد:
" أقبل الی قبلة العالم بقلبک ... قل هذا نبأ استبشرت به افئدة النّبيّين و المرسلين.
هذا لهو المذکور فی قلب العالم و الموعود فی صحائف اللّه العزيز الحکيم . "
همچنين در اين لوح آن گرفتار در دست دژخيمان گروه کاخ نشينان را از
تنگنای زندان سرزنش می نمايد از اينکه خود را در قصور و سلطان ظهور
را در ويرانهترين بيوت می بينند ، غافل از آنکه در قبورند و آگاه نيستند .
زيرا از نسايم وحی رحمان بهيجان نيامده و از مردگان بشمار آيند. از اين رو
آنان را امر می کند که از گورهای نفسو هوی بپاخيزند و بسوی ملکوت پروردگار اقبال کنند تا به ديدار جمال
موعود فائز شوند : " يا ملأ الغرور، أترون انفسکم فی القصور
و سلطان الظّهور فی أخرب البيوت ؟ لا لعمری انتم فی القبور
لو تکوننّ من الشّاعرين . انّ الّذی لن يهتزّ من نسمة اللّه
فی ايّامه انّه من الأموات لدی اللّه مالک الأسماء و الصّفات.
قوموا عن قبور الهوی مقبلين الی ملکوت ربّکم مالک العرش
و الثّری لتروا ما وعدتم به من قبل من لدن ربّکم العليم . "
************************لوح ملکه انگلستان (٢٩) الکساندرينا ويکتوريا (٣٠) در عکا نازل و ارسال شد .
در اين لوح حضرت بهاءاللّه ملکه بريتانيا را به آمدن پدر آسمانی
با جلال و شکوه عظيم و تحقّق وعدههای انجيل چنين نويد می دهد :
" انّه قد أتی فی العالم بمجده الأعظم و کمل ما ذکر فی الانجيل . قد
تشرّف برّ الشّام ( ارض مقدّس ) بقدوم ربّه مالک الأنام و اخذ
سکر خمر الوصال شطر الجنوب و الشّمال . طوبی لمن وجد
عرف الرّحمن و أقبل الی مشرق الجمال فی هذا الفجر المبين . "
او را پند می دهد که خواهشهای نفسانی را واگذارد" دعی هويک ثمّ اقبلی بقلبک الی موليک القديم . انّا
ص ٢٠٧نذکرک لوجه اللّه و نحبّ ان يعلو اسمک بذکر ربّک خالق الأرض و السّماء . "
او را برای از ميان برداشتن رسم بردگی (٣١) ستوده و می فرمايد:
" قد کتب اللّه لک جزاء ذلک . انّه موفّی اجور المحسنين . "
همچنين برای تشکيل مجلس شوری او را تقدير فرموده و نمايندگان
مجلس را اندرز داده که می بايستی خود را نمايندگان همه مردم جهان
دانسته و راستی و درستی را هميشه پيشه خود سازند . آنان و اعضای
مجالس کشورهای ديگر را نصيحت می نمايد که برای اصلاح و بهبود
اوضاع و احوال جهان و اهل آن بينديشند و دربارهاش بحث و گفتگو کنند .
به آنان گوشزد می فرمايد که عالم انسانی هيکل انسانی را ماند که سالم
و تندرست آفريده شد و به علل گوناگون گرفتار بيماريهای گوناگونی گرديد و چون در دست
پزشک نمايانی چند افتاد ، از نعمت سلامت و تندرستی بیبهره و نصيب بماند .
ص ٢٠٨که مظهر امر الهی است ، امکان پذير نيست . آنان را يادآور
می شود که هرگاه آن سبب اعظم ظهور نمود، پزشک نمايان
مردمان را از توجّه به او بازداشتند. و در اين ايّام نيز آنان بر مخالفت
با مظهر يزدان که برای حيات روحانی جهان و وحدت و يگانگی
اهل آن آمده است ، قيام کردهاند : " سمعنا انّک اودعت زمام المشاورة
بايادی الجمهور و نعم ماعملت . لأنّ بها تستحکم اصول ابنية الامور و
تطمئنّ قلوب من فی ظلّک من کلّ وضيع و شريف. ولکن ينبغی لهم بأن
يکونوا امناء بين العباد و يرون انفسهم وکلاء لمن علی الارض کلّها ...
يا اصحاب المجالس فی هناک و ديار اخری تدبّروا و تکلّموا
فيما يصلح به العالم و حاله لو أنتم من المتوسّمين. فانظروا العالم
کهيکل انسان . انّه خلق صحيحا کاملاً فاعترته الأمراض بالاسباب
المختلفة المتغايرة و ما طابت نفسه فی يوم بل اشتدّ مرضه بما وقع
تحت تصرّف اطبّاء غير حاذقة ...و الّذی جعله اللّه درياق الاعظم و السّبب الاتمّ لصحّته هو اتّحاد من علی الأرض
علی امر واحد و شريعة واحدة. هذا لايمکن ابداً الّا بطبيب حاذق کامل مؤيّد ... کلّما
أتی ذاک السّبب الاعظم و أشرق ذاک النّور من مشرق القدم منعه المتطبّبون و
صاروا سحاباً بينه و بين العالم ... فانظروا فی هذه الأيام الّتی أتی جمال القدم
و الأسم الاعظم لحيوة العالم و اتّحادهم. انّهم قاموا عليه باسيافٍ شاحذةٍ ."
در اين لوح حضرت بهاءاللّه پادشاهان جهان را از زائد بودن سپاهيان انبوه
و مخارج هنگفت جنگ و تحميل ستمگرانه آن بر مردم کشورها آگاه
می کند و آنان را به تقليل شمار سربازان و کاهش هزينهها از راه تأسيس
صلح و سلام پايدار امر می نمايد:" يا معشر الملوک، انّا نراکم فی کلّ
سنة تزدادون مصارفکم و تحملونها علی الرّعيّة . ان هذا الّا ظلم عظيم ... أن
اصلحوا ذات بينکم اذاً لا تحتاجون بکثرة العساکر و مهمّاتهم الّاعلی
قدر تحفظون به ممالککم و بلدانکم."ره اتّحاد و يگانگی پيش گيرند تا طوفان اختلاف و بيگانگی برافتد و رفاه
و آسايش برای مردم جهان فراهم آيد و چنانچه پادشاهی بر پادشاهی
از در جنگ و ستيز بپا خيزد، عدل و داد جايز و روا داند که پادشاهان
ديگر بر دفع او قيام نمايند: " أن اتّحدوا يا معشر الملوک . به تسکن ارياح
الاختلاف بينکم و تستريح الرّعيّة و من حولکم . ان انتم من العارفين.
إن قام احدٌ منکم علی الآخر قوموا عليه . إن هذا الّا عدلٌ مبينٌ ."
******************بهاءاللّه نازل گرديد . در آغاز اين لوح صدراعظم عثمانی عالی
پاشا (٣٣) را خبر می دهد که ندای خداوند بلند شده وغوغای او و هياهوی اطرافيانش مانع آن نگشته است . او را
آگه می کند که کلمه الهی بهيکل انسانی هويدا آمدهو مايه حيات روحانی مردمان گرديده است : " أن يا رئيس،
اسمع نداء اللّه الملک المهيمن القيّوم . انّه ينادی بين
الأرض و السّماء و يدع الکلّ الی المنظر الأبهی و لا يمنعه
قباعک و لا نباح من فی حولک و لا جنود العالمين . قد اشتعل العالم
من کلمة ربّک الأبهی و انّها ارقّ من نسيم الصّبا قد ظهرت
علی هيئة الانسان و بها احيی اللّه عباده المقبلين . "
در اين لوح حضرت بهاءاللّه از کردههای ناشايسته اوياد کرده و همدستی او را با شاه ايران ، ناصرالدّين شاه
ص ٢١١برای آزار " محبوب عالميان " بيان داشته و نيز فرجام
ناگواری را برای او و کشورش و آوازه بلندی را بجهت آئين
خويش پيش بينی می نمايد : " يا رئيس، قد ارتکبت ما ينوح
به محمّد رسول اللّه فی الجنّة العليا .... فسوف تجد نفسک
فی خسران مبين. واتّحدت مع رئيس العجم ( ناصرالدّين شاه )
فی ضرّی بعد الّذی جئتکم من مطلع العظمة و الکبرياء بامر به قرّت
عيون المقرّبين ... هل ظننت أنّک تقدر أن تطفئ النّار الّتی اوقدها
اللّه فی الآفاق ؟ لا و نفسه الحقّ لو انت من العارفين. بل بما فعلت زاد
لهيبها و اشتعالها . فسوف يحيط الأرض و من عليها .... فسوف تبدّل ارض
السّرّ ( ادرنه ) و ما دونها و تخرج من يد الملک ( سلطان عبدالعزيز ) و
يظهر الزّلزال و يرتفع العويل و يظهر الفساد فی الاقطار و تختلف الأمور بما
ورد علی هؤلآء الأسراء من جنود الظّالمين."همچنين در آغاز ورود به زندان عکا در لوح ديگری (٣٤) او را مخاطب ساخته و به
زبان فارسی می فرمايد:" ای نفسی که خود را اعلی النّاس ديده و غلام الهی (٣٥)
را که چشم ملأ اعلی به او روشنو منير است ادنی العباد شمردهای . غلام توقّعی از تو
و امثال تو نداشته و نخواهد داشت . چه که لازال هر يک
از مظاهر رحمانيّه و مطالع عزّ سبحانيّه که از عالم باقی به
عرصه فانی برای احيای اموات قدم گذاردهاند و تجلّیفرمودهاند امثال تو آن نفوس مقدّسه را که اصلاح اهل
عالم منوط و مربوط به آن هياکل احديّه بوده از اهل فساد
دانستهاند و مقصّر شمردهاند . قد قضی نحبهم فسوف" به زعم تو اين محيی عالم و مصلح آن مفسد و مقصّر بوده، جمعی
از نسوان و اطفال صغير و مرضعات چه تقصير نمودهاند که
محلّ سياط قهر و غضب شدهاند؟ ... البتّه ناله اين اطفال
و حنين اين مظلومان را اثری خواهد بود ...سوف يأخذکم بقهر من عنده و يظهر الفساد بينکم و يختلف
ممالککم . اذاً تنوحون و تتضرّعون و لن تجدوا لأنفسکم من
معين و لا نصير ... منتظر باشيد که غضب الهی آماده شده
زود است که آنچه از قلم امر نازل شده مشاهده نمائيد .
آيا عزّت خود را باقی دانستهايد و يا ملک را دائمشمردهايد؟ لا و نفس الرّحمن، نه عزّت شما باقی و نه ذلّت
ما. اين ذلّت فخر عزّتها است ولکن نزد انسان ..." ای صاحب شوکت، اين اطفال صغار و اين فقراء باللّه
ميرآلای (٣٦) و عسکر لازم نداشتند ... ولکن جميع اين
سموم بلايا در کام اين غلام اعذب از شهد بوده . ای کاش
در کل حين ضرّ عالمين در سبيل الهی و محبت رحمانی بر
اين فانی بحر معانی وارد می شد . از او صبر و حلم می
طلبيم چه که ضعيفيد نمی دانيد . چه اگر ملتفتمی شدی و به نفحهای از نفحات متضوّعه از شطر قدم فائز
می گشتی ، جميع آنچه در دست داری و به آن مسروری میحضرت بهاءاللّه در کتاب اقدس (٣٧) اسلامبول جايگاه سلطنت سلطان عبدالعزيز
را مرکز ظلم و جور محسوب می دارد و کانون آتش کينه و عدوان برمی شمرد . يادآور
می شود که در آن نادان بر دانا و تاريکی بر روشنايی حکومت می کند . اما او
از شکوه و جلال ظاهری سرمست و مغرور است . غافل از آنکه
بزودی دستخوش زوال و نابودی می گردد: " يا ايّتها النّقطة الواقعة فی
شاطئ البحرين (٣٨( قد استقرّ عليک کرسيّ الظّلم و اشتعلت
ص ٢١٦العاقل و الظّلام يفتخر علی النّور و انّک فی غرور مبين . أغرّتک
زينتک الظّاهرة ؟ سوف تفنی و ربّ البريّة و تنوح البنات
و الأرامل و ما فيک من القبائل . کذلک ينبئک العليم الخبير ."(39)
سلطان عبدالحميد دوم (40) در سال ١٨٧٦ ميلادی پس از خلع
سلطان عبدالعزيز اول و جانشين او سلطان مراد به سلطنت رسيد. در سال ١٩٠٨
ميلادی با قيام حزب جوانان ترک حکومت مشروطه استقرار يافت و سر انجام
پس از چند ماه، سلطان عبدالحميد دوم با همهء تلاش و کوشش
نافرجامش برای براندازی مشروطيّت و الغای قانون اساسی، در سال
١٩٠٩ ميلادی از سلطنت معزول و به اسارت به شهر سالونيک
در مقدونيّه از مستملکات امپراطوری عثمانی تبعيد گرديد.
شهر سالونيک نيز ديری نگذشت که در سال ١٩١٢ ميلادی بدست
يونانی ها افتاد و عبدالحميد دوم به اروپا گريخت و در همان جا در گذشت.
با آغاز جنگ جهانی اول (١٩١٤ - ١٩١٨ ميلادی ) بتدريج
مستملکات اروپائی هر يک بگونهای از قلمرو امپراطوری عثمانی جدا گرديد و
کشورهای عربی نيز از حوزه آن خارج شد . سرانجام در سال ١٩٢٣ ميلادی
با قيام آتاتورک (41) ، سلطان عبدالعزيز دوم ، سی و هشتمين
سلطان عثمانی از سلطنت خلع گرديد . بدينگونه دودمان آل عثمان پس از
شش قرن منقرض شد و حکومت جمهوری برقرار گرديد و نام مملکت عثمانی به
ترکيه تغيير يافت و بجای اسلامبول ، شهر آنکارا پايتخت آن کشور گرديد .
حضرت بهاءالله در اين کتاب، امپراطور اتريش و هنگری فرانسوا ژزف (42) را
سرزنش می کند از اينکه در هنگام زيارت بيت المقدّس از مطلع نور احديّت
( حضرت بهاءاللّه ) پرسش ننموده و در همه حال به فرع ناظر و از اصل غافل بوده
و حول اسم طائف و از مالک آن محروم و ممنوع شده است. او را امر می نمايد که
ص ٢١٧چشم حقّ بگشايد و آفتاب جمال موعود را که از مشرق ظهور
در تابش و نمايش است ببيند و بشناسد: " يا ملک النّمسة کان
مطلع نور الاحديّة ( حضرت بهاءاللّه ) فی سجن عکّا اذ قصدت
المسجد الأقصی ( بيت المقدس ) . مررت و ما سئلت عنه بعد اذ رفع
به کلّ بيت و فتح کلّ باب منيف . قد جعلناه مقبل العالم لذکری و
أنت نبذت المذکور اذ ظهر بملکوت اللّه ربّک و ربّ العالمين . کنّا
معک فی کلّ الاحوال و وجدناک متمسّکا بالفرع غافلاً عن الأصل .
انّ ربّک علی ما اقول شهيد . قد اخذتنا الأحزان بما رأيناک تدور لاسمنا
و لا تعرفنا امام وجهک . افتح البصر لتنظر هذا المنظر الکريم و تعرف من
تدعوه فی اللّيالی و الايّام و تری النّور المشرق من هذا الافق اللّميع . "(43)
نيز امپراتور آلمان ويلهلم اوّل (44) را نصيحت می نمايد که مبادا غرور و
خودخواهی او را از شناسايی مطلع ظهور الهی بازدارد و يا هوی و هوس
وی را از اقبال بسوی مالک زمين و آسمان منع نمايد . درباره ناپلئون سوم
با او گفتگو می فرمايد که چگونه لوح الهی را در پشت سرنهاد و خود نيز
بزودی در نهايت خواریکار او و امثال خود که به تسخير بلاد و حکومت بر عباد
روزگار گذرانيدند، انديشه نمايد و عبرت گيرد :انّه لا اله الّا انا الباقی الفرد القديم . ايّاک ان يمنعک
الغرور عن مطلع الظّهور او يحجبک الهوی عن مالک العرش
و الثّری . کذلک ينصحک القلم الاعلی انّه لهو الفضّال الکريم.
اذکرمن ( مقصود ناپلئون سوم است ) کان اعظم منک شأناً
واکبر منک مقاماً. اين هو و ماعنده ؟ انتبه و لا تکن من
الرّاقدين . انّه نبذ لوح اللّه ورائه اذ اخبرناه بما ورد
علينا من جنود الظّالمين . لذا أخذته الذّلّة من کلّ
الجهات الی أن رجع الی التّراب بخسران عظيم ( اشاره به
شکست ناپلئون سوم و در تبعيدگاه جان سپردن اوست ) .يا ملک تفکّر فيه و فی امثالک الّذين سخّروا البلاد و حکموا
علی العباد . قد انزلهم الرّحمن من القصور الی القبور
اعتبر و کن من المتذکّرين ."(45)همچنين در اين کتاب " ناله برلين " را پيش بينی نموده
و می فرمايد : " يا شواطئ نهر الرّين، قد رأيناک مغطّاة
بالدّماء بما سلّ عليک سيوف الجزاء (46) و لک مرّة اخری
ص ٢١٩و نسمع حنين البرلين و لو انّها اليوم علی عزّ مبين ."(47)
در جنگ جهانی اوّل (١٩١٤ - ١٩١٨ م .) که سرانجام منجر به
شکست آلمان گرديد ناله برلين بلند شد و مصداق بيان حضرت بهاءاللّه
پس از نيم قرن نمودار گشت.حضرت بهاءاللّه پادشاهان و رؤسای جمهور قاره امريکا را نيز مخاطب ساخته
و از فرارسيدن روز ميعاد و ظهور جمال موعود آنان را آگه می نمايد . ايشان را
پند می دهد که هيکل ملک را با زيور داد و راستی و رأس آنرا با ديهيم ستايش
آفريننده آسمان بيارايند:" يا ملوک امريقا و رؤساء الجمهور فيها، اسمعوا ما تغنّ به الورقاء علی غصن
البقاء انّه لا اله الّا انا الباقی الغفور الکريم . زيّنوا هيکل الملک بطراز العدل
و التّقی و رأسه باکليل ذکر ربّکم فاطر السّماء من لدن عليم حکيم . قد
ظهر الموعود فی هذا المقام المحمود الّذی به ابتسم ثغر الوجود من الغيب
و الشّهود . اغتنموا يوم اللّه انّ لقائه خير لکم عمّا تطلع الشّمس عليها ان أنتم
من العارفين."(48)همچنين در اين کتاب آن " زندانی روزگار " از زندان عکّا همهء پادشاهان
جهان را هشدار می دهد که آنان بندگانی بيش نيستند زيرا خداوند
ص ٢٢٠خود خواهی آنان را از مشرق وحی الهی باز دارد و يا گيتی
ايشان را از آفريدگار آسمان ممنوع سازد . به آنان امر
می فرمايد که به خدمت آئين پروردگار قيام کنند وبلکه بجهت تسخير قلوب آدميان هويدا آمده است : " يا معشر الملوک
انتم المماليک قد ظهر المالک باحسن الطّراز و يدعوکم الی
نفسه المهيمن القيّوم . ايّاکم ان يمنعکم الغرور عن مشرق الظّهور
او يحجبکم الدّنيا عن فاطر السّماء . قوموا علی خدمة المقصود الّذی
خلقکم بکلمة من عنده و جعلکم مظاهر القدرة لما کان و ما يکون .
تاللّه لانريد أن نتصرّف فی ممالککم بل جئنا لتصرّف القلوب .
انّها لمنظر البهاء يشهد بذلک ملکوت الأسماء لو أنتم تفقهون."(49)
يادداشتهای بخش هفتم(٢) - " شنيدهايد که من بشما گفتم ميروم و نزد شما می آيم ... " . ( انجيل
يوحنا - باب ١٤ - آيهء ٢٨ ).(٤) - ١٨٣٠ - ١٨٧٦ م . - سلطان عبدالعزيز در سال 1861 م. به سلطنت رسيد و در سال
١٨٧٦ م . از سلطنت برکنار و پس از دو هفته در قصری که در آن زندانی بود بگونهای
نامعلوم درگذشت.(٥) - منظور عالی پاشا صدر اعظم و فؤاد پاشا وزير امور خارجه در زمان سلطنت
عبدالعزيز سلطان عثمانی است .(٦) - توقيع قرن حضرت وليّ امراللّه، شوقی افندی خطاب به بهائيان شرق نوروز ١٠١
بديع ( ١٣٢٣ شمسی ) چاپ طهران سال ١٢٣ بديع ص ١٠٠ .(٧) - آثار قلم اعلی - جلد اوّل ( کتاب مبين ) ص ٦٦ .
ص(٨) - ١٢٤٧ - ١٣١٣ هـ. ق. ( ١٨٣١ - ١٨٩٦ م . ) - ناصرالدين شاه قاجار در سال
١٢٦٤ هـ. ق. ( ١٨٤٨ م . ) به شاهی رسيد و بسال ١٣١٣ هـ. ق. ( ١٨٩٦ م .)
در آستانهء برگزاری جشن پنجاهمين سال سلطنتش در حرم شاه عبدالعظيم در شهر ری
در جنوب طهران بدست ميرزا رضا کرمانی از پيروان سيد جمال الدين اسد آبادی
)يا افغانی( با گلوله از پای درآمد .(٩) - " و بعد از ورود اين عبد به اين بلد که موسوم به ادرنه است ... " ( لوح
سلطان - آثار قلم اعلی - جلد اوّل ص ٧٤). توضيح آنکه کلمهء "ادرنه"
به حساب ابجدی برابر است با کلمهء "سرّ" يعنی: ٢٦٠ (الف – 1 + د – 4 + ر – 200 +
ن – 50 + هـ – 5 = 260 (و) س – 60 + ر – 200 = 260).
(١٠) - در سال ١٢٨٦ هـ. ق. برابر با ١٨٦٩ ميلادی.(١٢) - مجموعه اقتدارات - خط مشکين قلم - چاپ هند ص ٣١٨ .
(١٣) - حاج عبدالمجيد شهيد نيشابوری پدر بديع. نامبرده از مؤمنين اوّليّهء حضرت
باب در خراسان و از بقيّة السّيف قلعهء شيخ طبرسی بود و سر انجام در سال
١٢٩٤ هـ. ق. برابر با ١٨٧٧ ميلادی در شهر مشهد به شهادت رسيد.
(١٤) - مقصود ناصرالدّين شاه و يا دستگاه سلطنت اوست .
(١٥) - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ١٩٠ .
(١٦) - کنايه از کوی دوست است . در قرآن سوره "نَمْل " در باره آمدن هُدهُد
از شهر سبا و آوردن خبر از ملکه و اهل آن ديار حکايت ميکند و در آيه
٢٢ هدهد به سليمان چنين می گويد : " وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَأِ بنبأٍ يَقِيْنٍ ".
در فرهنگ فارسی معين چنين آمده است : " سبا - شهری در عربستان قديم ، در
ناحيه يمن که ملکه آن بنام بلقيس مشهور است . و او بروايت تورات با
پادشاه يهود ، سليمان ملاقات کرده و با او روابط دوستانه داشته و طبق
روايات اسلامی سليمان او را بزنی گرفت ."(١٧) - مکان شهادت و محل دفن " بديع " در روستای گلندوک واقع در شمال شرق طهران
و زمان آن تابستان سال ١٢٨٦ هـ. ق. برابر با ١٨٦٩ ميلادی است .
(١٨) - رساله شيخ محمّد تقی نجفی ( ابن ذئب ) - چاپ مصر ص ٥٤ .
ص(١٩) - ١٨٠٨ - ١٨٧٣ م . - شارل لوئی ناپلئون بناپارت ( ناپلئون سوم ) از سال
١٨٥٢ تا ١٨٧٠ م . امپراطور فرانسه بود .(٢٠) - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ٤٧ .
(٢١) - ١٨٦٩ ميلادی .(٢٣) - اين بيان کنايه از آن است که ناپلئون سوم در پاسخ به پرسش تزار روسيه
نيکلای اوّل که پرسيده بود چرا او در جنگهای کريمه ( ١٨٥٤ - ١٨٥٦ م .
ميان روسيه و عثمانی ) به عثمانیها که مردمی مسلمانند کمک و ياری کرده
است ، گفته است : مرا ندای بيچارگانی که کشتیهاشان را در دريای سياه
غرق نموده و آنان را به ژرفنای آن فرستاده بودی، هوشيار نمود و به حمايت و
ياری شان واداشت . ( اقتباس از لوح حضرت بهاءاللّه - مائده آسمانی -
جلد هفتم - باب ششم ص ١٩٦ و ١٩٧ ) .(٢٤) - اشاره به آنست که ناپلئون سوم در مجلس نمايندگان فرانسه گفته بود که او
حامی بيچارگان و پشتيبان ستمديدگان است و از اين رو کوشش می نمايد که حقّ
آنان را از دست ستمگران و اهل جور و عدوان باز پس ستاند . ( اقتباس از
لوح حضرت بهاءاللّه - مائده آسمانی - جلد هفتم - باب ششم ص ١٩٦ )
(٢٥) - صدر اعظم آلمان - ١٨١٥ - ١٨٩٨ م . - او از بنيان گذاران اصلی وحدت آلمان
بشمار می رود .(٢٦) - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ٥٧ .
(٢٧) - ١٨١٨ - ١٨٨١ ميلادی - تزار روسيه در اين سال در شهر پطرزبورگ در اثر
انفجار يک بمب دستی که از سوی انقلابيّون نيهليست به طرفش پرتاب شد
بسختی زخمی گرديد و پس از چند ساعت چشم از جهان فروبست . انقلابيون
نيهليست با نظامات کهنه و ارتجاعی مخالفت می کردند .
ص(٢٨) - حضرت بهاءاللّه می فرمايد : " اين است حرم الهی در مابين شما و اين است
بيت رحمانی که مابين اهل عالم در هيکل انسانی حرکت می نمايد و مشی می
فرمايد ." ( لوح نصير - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ١٨٥ )
(٢٩) - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ٦١ .
(٣٠) - ١٨١٩ - ١٩٠١ ميلادی .(٣١) - ملکه ويکتوريا در سال ١٨٣٧ م . به سلطنت انگلستان رسيد و بسال ١٨٥٣ م .
دولت انگليس فرمان الغای بردگی را در مستعمرات خود صادر نمود .
(٣٢) - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ١١٣ - اين لوح پس از خروج حضرت
بهاءاللّه از ادرنه و پيش از ورود به بندر گاليپولی برای سفر با کشتی بسوی عکّا در سال
١٢٨٥ هـ. ق.(٨186 ميلادی) در قريه کاشانه بافتخار حاج محمّد اسماعيل کاشانی
ملقّب به ذبيح و انيس نازل گرديد .(٣٣) - عالی پاشا در سال ١٢٨٨ هـ. ق. ( ١٨٧١ م .) درگذشت . نامبرده بفرمودهء
حضرت وليّ امراللّه، شوقی افندی در کتاب قرن بديع ( God Passes By ) قسمت
دوم صفحه ٣٣٣ " چند سنه بعد از نفی حضرت بهاءاللّه به عکا از مقام خود
معزول گرديد و شهرت و عظمتش از دست برفت و در زاويه خمول و نکبت بيفتاد."
(٣٤) - منظور لوح فارسی رئيس است - مجموعه اقتدارات - خط مشکين قلم - چاپ
هند ص ٣٠٢.(٣٦) - آلای بزبان ترکی عثمانی بمعنای هنگ يا فوج است و مير آلای - سرهنگ را گويند.
(٣٧) - حضرت وليّ امراللّه ، شوقی ربّانی می فرمايد : " کتاب اقدس پس از انتقال جمال
اقدس ابهی به بيت عودی خمّار )در سال 1873 ميلادی).... از سماء مشيّت رحمانيّه
نازل گرديده است" ( کتاب قرن بديع - چاپ کانادا - قسمت دوم ص ٤٢٦).
ص(41) - مصطفی کمال پاشا ملقّب به آتاتورک يعنی پدر ترک - ١٨٨١ - ١٩٣٨ ميلادی .
(42) - ١٨٣٠ - ١٩١٥ ميلادی . - فرانسوا ژوزف در سال ١٨٦٩ ميلادی از اورشليم
)بيت المقدّس( ديدن کرد.(44) - ١٧٩٧ - ١٨٨٨ م . - ويلهلم اوّل در سال ١٨٧١ م . به امپراطوری آلمان رسيد .
(45) – کتاب اقدس – بند 85.(46) - مقصود جنگ پروس با فرانسه بسال ١٨٧٠ ميلادی است که منجر به شکست
ناپلئون سوم و تبعيد او به انگلستان و نيز سبب ايجاد وحدت و امپراطوری آلمان گرديد .
(47) – کتاب اقدس – بند 90.کنت ماستای - فرّتّی (١) در سال ١٨٤٦ ميلادی يعنی دو سال پس از بعثت
حضرت باب بمقام پاپی برگزيده شد و مدت ٣٢ سال بنام پاپ پی نهم پيشوای
روحانی مسيحيان کاتوليک جهان بود تا درگذشت. اين پاپ در سال ١٨٥٤ م .
" آبستن شدن مريم عذراء از روح القدس " را يکی از عقايد جزمی (٢) آئين مسيح اعلان
کرد و در سال ١٨٧٠ م . نيز عقيده " عصمت پاپها " را برعقايد جزمی ديگر بيفزود .
ص ٢٢٤حضرت بهاءاللّه در لوح پاپ (٣) که بسال ١٨٦٩ ميلادی در عکا نازل
شد او را از آمدن ربّ الارباب چنين آگاه می فرمايد : " يا پاپا،
أن اخرق الأحجاب قد أتی ربّ الارباب فی ظلل السّحابو قضی الأمر من لدی اللّه المقتدر المختار . أن اکشف
السّبحات بسلطان ربّک ثمّ اصعد الی ملکوت الأسماء و الصّفات . "
نيز " دوباره آمدن مسيح " را نويد می دهد و او رانصيحت می فرمايد که مبادا مانند پيشوايان دينی قوم يهود در نخستين
بار بر اعراض و انکار قيام نمايد : " انّه قد اتی من السّماء
مرّةً اخری کما أتی منها اوّل مرّة (٤) ايّاک ان تعترض
ص ٢٢٥عليه کما اعترض الفريسيّون من دون بيّنة و برهان . "
همچنين او را سرزنش می نمايد از اينکه در قصور سکنیگزيده در حاليکه " سلطان ظهور " در ويرانهترين بيوت منزل و
مأوی کرده است . او را نصيحت می فرمايد که آن را بهاهلش واگذارد و با سرور و شادمانی بسوی ملکوت آسمانی
شتابد : " أسکنت فی القصور و سلطان الظّهور فی اخرب البيوت؟
دعها لأهلها ثمّ أقبل الی الملکوت بروح و ريحان . "مژده می دهد که امروز روزی است که " پطرس " بآواز بلند ندا
می دهد که پدر آسمانی ظاهر شد و وعدههای الهی کامل گرديد. اين
همان کلمهای است که تاکنون مکنون و پوشيده بود و چون ميقات
آن فرارسيد از افق اراده پروردگار آشکار گرديد: " هذا يوم فيه تصيح الصّخرة
باعلی الصّيحة و تسبّح باسم ربّها الغنيّ المتعال . قد أتی الأب و کمل ما
وعدتم به فی الملکوت . هذه کلمة کانت محفوظة خلف حجاب العظمة
فلمّا أتی الوعد اشرقت من افق المشيّة بآيات بيّنات . "
ص ٢٢٦همچنين او را نصيحت می فرمايد که آنچه دارد بفروش رساند
و در راه خدا انفاق نمايد : " يا رئيس القوم، أن استمع لما
ينصحک به مصوّر الرّمم من شطر اسمه الأعظم. بع ما عندک
من الزّينة المزخرفة ثمّ انفقها فی سبيل اللّه مکوّر اللّيل و النّهار . "
نيز آن زندانی روزگار و گرفتار در دست آدميان ستمکار ،
پيشوای گروه بيشماری از مسيحيان جهان را که بمنزله آفتاب
آسمان آئين عيسی بود اندرز می دهد و انذار می فرمايد که در
حفظ اين مقام سعی و کوشش نمايد که مبادا تاريکی او را فرا گيرد و
از تابش و درخشش باز دارد : " انّک من شموس سموات الاسماء .
أن احفظ نفسک لئلّاتغشيها الظّلمة و تحجبک عن النّور. أنظر ما نزّل فی الکتاب
من لدن ربّک العزيز الوهّاب . " (٦)حضرت بهاءاللّه در اين لوح به علما و روحانيّون مسيحی دستور می دهد که در
برابر بر آمدن بانگ قلم اعلی، قلم هاشان را از حرکت باز دارند و آنچه را
دارايند، واگذارند و آنچه را که او داده، برگيرند." يا معشر العلماء، أن امسکوا اقلامکم قد ارتفع صرير القلم الاعلی بين
الأرض و السّماء ضعوا ما عندکم و خذوا ما ارسلناه اليکم بقدرة و سلطان ."
نيز رؤسای دين مسيح را سرزنش می نمايد که با وجود قرائت
انجيل به ربّ جليل اعتراف نمی کنند . به آنان بشارت می دهد
که اوست " تسلّی دهنده " و اوست همان " پدر سرمدی "و " سرور سلامتی"، چنانکه می فرمايد : " أتقرئون الانجيل
و لا تقرّون للرّبّ الجليل ؟ هذا لاينبغی لکم يا ملأ الأحبار
(٧) ... هذا لهو الوالد الّذی اخبرکم به اشعيا (٨)و المعزّی الّذی اخذ عهده الرّوح (٩) أن افتحوا الابصار يا ملأ
الأحبار لتروا ربّکم جالساً علی عرش العزّة و الاجلال ."
همچنين تارکان دنيا را پند می دهد که مبادا " ذکر " آنان را از
"مذکور" بازدارد و "عبادت" از "معبود" دور نمايد. به ايشان مژده
می دهد که پدر آسمانی برای حيات عالم انسانی و وحدت و يگانگی
آن آمده است. به آنان امر می نمايد که از صومعهها برون آيند و
آدميان را به ملکوت آسمان داخل نمايند . به آنان بشارت می دهد که
کلمه مکنون الهی بهيکل انسانی هويدا شده و پدر آسمانی با شکوه و
جلال پديدار آمده است : ايّاکم أن يمنعکم الذّکر عن المذکور و العبادة
عن المعبود . أن اخرقوا حجب الأوهام هذا ربّکم العزيز العلّام قد اتی لحيوة
العالم و اتّحاد من علی الأرض کلّها . أن أقبلوا يا قوم الی مطلع الوحی و لا
توقّفوا اقلّ من ان ... أن اخرجوا من اماکنکم ثمّ أدخلوا العباد فی ملکوت
اللّه مالک يوم التّناد (١٠) . قد ظهرت الکلمة الّتی سترها الابن (١١).
انّها قد نزّلت علی هيکل الانسانفی هذا الزّمان . تبارک الرّبّ الّذی هو الأب قد أتی بمجده الاعظم بين الامم. "(١٢)
نيز مسيحيان را آگاه می کند که حضرت موعود در موسم درو ظهور نمود و
گندم را از کاه جدا فرمود . گندم را در انبار عدالت انباشت و کاه را در
آتش سوزنده مجازات انداخت: " انّه قد أتی يوم الحصاد و فصل بين
الأشياء، خزن ما اختار فی اواعی العدل و ألقی فی النّار ما ينبغی لها (١٣).
کذلک حکم ربّکم العزيز الودود فی ذلک اليوم الموعود ."
باری با حمله ويکتور امانوئل دوم (١٤) پادشاه ايتاليا در سال
ص ٢٣٠پاپها پس از قرنها حکومت برچيده شد و برای هميشه سلطه سياسی
و دنيائی خود را از دست داد و پاپ پی نهم نيز ناچار شد شهر رم را
با همه شکوه و جلالش رها کند و در شهر کوچک واتيکان تا پايان
زندگانی روحانی و جسمانی خود ساکن گردد. و همان گونه که
حضرت بهاءاللّه فرموده بود ، آفتاب اقبالش را تاريکی فراگيرد. (١٥)
*************************حضرت بهاءاللّه اسقفان را مخاطب ساخته و بر پايه وعده تغيير ناپذير
مسيح از سقوط و فروريختن آنان که بمنزله ستارگان آسمان علم در آئين
آن حضرت بشمار می روند، چنين اخبار می نمايد:" يا ملأ الأساقف انتم انجم سماء علمی . فضلی لايحبّ أن تتساقطوا
علی وجه الأرض ولکن عدلی يقول : هذا ما قضی من لدی الابن (١٦)
و لايتغيّر ما خرج من فمه الطّاهر الصّادق الامين (١٧) ." (١٨)
نيز کشيشان را به ترک ناقوس ها و خروج از کليساها و قيام به تبليغ آئين اسم اعظم
در ميان ملل و امم امر می فرمايد : " يا ملأ القسّيسين، دعوا النّواقيس ثمّ اخرجوا
ص ٢٣٢من الکنائس . ينبغی لکم اليوم بأن تصيحوا بين الامم بهذا
الاسم الاعظم : أتختارون الصّمت بعد الّذی کلّ حجر و شجر
يصيح باعلی النّداء : قد أتی الرّبّ ذو المجد الکبير ؟" (١٩)
آنان را به آمدن روح راستی برای هدايت و راهنمايی" قد جاء روح الحقّ ليرشدکم الی جميع الحقّ . انّه لا يتکلّم
من عند نفسه بل من لدن عليم حکيم . قل : هذا لهو الّذی
مجّد الابن و رفع امره (٢٠) ." (٢١)نيز مسيحيان را بدان گوشزد می فرمايد که به اسم از مالک
آن محروم شدهاند و بسوی کسی که شب و روز در انتظارظهورش بودهاند ، نشتافتهاند. آنان را سرزنش می نمايد از اينکه
از کسی که سختيهای روزگارحياتشان ساخته، دوری می گزينند. به آنان مژده ميدهد که آن
ساعتی که از همه کس پنهان و پوشيده بود ، فرارسيده است : " يا
ملأ الابن، أ احتجبتم باسمی عن نفسی ؟ مالکم لا تتفکّرون ؟
کنتم ناديتم ربّکم المختار باللّيل و النّهار . فلمّا أتی من سماء القدم بمجده
الأعظم ما اقبلتم و کنتم من الغافلين ... انّا جئنالکم و حملنا مکاره الدّنيا
لخلاصکم . أتهربون من الّذی فدی نفسه لحيوتکم؟ .... قد قضت السّاعة
الّتی سترنا علمها عمّن علی الأرض کلّها و عن الملئکة المقرّبين (٢٢)." (23)
*******************************حضرت بهاءاللّه يهوديان را مخاطب ساخته و می فرمايد: " امروز روزی
است که کرسيّ ربّ ما بين شعب ندا می کند جميع ساکنين ارض را و
امر می نمايد به تسبيح و تقديس پروردگار . امروز روزی است که ملائکههای
آسمان به اکواب بيان و اباريق عرفان در کلّ احيان نازل می شوند و بنفحات
مقدّسه طيّبه معطّر شده راجع ميگردند . بگو اله موعود (24)
می فرمايد: ای ملأ يهود، شما از من بوديد و بمن راجع.
چه شده که حال مرا نمی شناسيد با آنکه بجميع علامتها
ظاهر شده ام ؟ دشمنان را دوست گرفتهايد و دوستتوجّه نمائيد نداء اللّه را می شنويد (25) . جميع اشياء
اليوم شما را ندا می نمايد و به ربّ دعوت می کند .و شما چنان از خمر غرور مستيد که در آنی ملتفت آن نشدهايد .
گوش از برای شنيدن ندای منست و چشم از برای مشاهدهء جمالم (26) ." (27)
همچنين می فرمايد: " ميقات امم منقضی شد و وعدههای الهی که در کتب
مقدّسه مذکور است ، جميع ظاهر گشت و شريعت اللّه ازهمچنين می فرمايد: " يا ابناء الخليل و ورّاث الکليم، قدّسوا آذانکم
لاصغاء کلمتی العليا الّتی بها انجذبت الاشياء و نادت، الملک للّه
ربّ العالمين . قد تجلّی عليکم اللّه بمشرق آياته و مظهر نفسه الّذی
اتی من مطلع البقاء ... انّ الطّور طاف حول الظّهور و ارتفع نداء السّدرة
فی سيناء العرفان. طوبی لمن سمع و فاز ... " (31)مضمون گفتار بالا بفارسی اينست: " ای فرزندان ابراهيم خليل
و ای بازماندگان موسی کليم ، گوشها را برای شنيدن کلمه والايم
پاکيزه سازيد ، کلمهای که بواسطه آن همهء اشيا در شور و انجذاب
آمده و ندا در دادهاند که جهان از آنِ پروردگار عالمهاست که
بواسطه مظهر ظهور خود بر شما تجلّی فرموده است .کوه طور گرد ظهور او طواف نموده و ندای سدره در سينای عرفان
بلند شده است . نيکوست حال کسی که شنيد و رسيد ."حضرت بهاءاللّه دستوران زردشتی را مخاطب ساخته و می فرمايد :
" ای دستوران ، از خواب برخيزيد و از بيهوشی بهوش گرائيد .
آواز بینياز را به گوش جان بشنويد و به آنچه سزاوار روز خداوند
است رفتار نمائيد . امروز مهتر کسی است که ديد و آگاه شد و کهتر
کسی که گفتار دانا را نيافت و دوست تازه را در جامه تازه نشناخت . " (32)
" ای دستوران ، گوش از برای شنيدن راز بینياز آمده و چشم از برای ديدار،
چرا گريزانيد؟ دوست يکتا پديدار ، می گويد آنچه را که رستگاری درآنست."
" ای دستوران ، اگر بوی گلزار دانائی را بيابيد ، جز او نخواهيد
ص ٢٤٠و دانای يکتا را در جامه تازه بشناسيد وازگيتی و گيتی خواهان
چشم برداريد و به ياری برخيزيد . " (33)" ای دستوران ، محبوب عالميان در زندان شما را به يزدان
می خواند . از او بپذيريد و بلايای بیپايان را از برای
خلاصی شما قبول نموده از او مگريزيد ... "" ای دستوران ، کردار احدی امروز مقبول نه . مگر نفسی
که از مردمان و آنچه نزد ايشان است گذشته و بسمت يزدان
توجه نموده . امروز روز راستگويان است که از خلق گذشتهاند
و به حقّ پيوستهاند و از ظلمت دوری جسته به روشنايی نزديک شدهاند . " (34)
قلم اعلی همچنين زردشتيان را خطاب کرده و می فرمايد:
" ای دوست آنچه در نامهها مژده دادهاند ظاهرو هويدا گشت . نشانها از هر شطری نمودار . امروز يزدان
ندا می نمايد و کل را به مينوی اعظم بشارت می دهد . گيتی
بانوار ظهورش منور ولکن چشم کمياب . از يکتا خداوندمردمان بچشم خود بنگرند ، امروز جهان را بروشنايی تازه
روشن بينند . بگو : خورشيد دانايی هويدا و آفتاببينش پديدار . بختيار آنکه رسيد و ديد و شناخت ... "
" امروز کيش يزدان پديدار . جهاندار آمد و راه نمود .
کيشش نيکوکاری و آيينش بردباری . اين کيش زندگی پاينده
بخشد و اين آيين مردمان را به جهان بینيازی رساند .
اين کيش و آيين دارای کيشها و آيينها است بگيريد و بداريد ... " (35)
نيز می فرمايد: " آنچه از پيش گفته شد ، در اين روزگار پديدار . بگو
ای دوستان ، خود را از دريای بخشش يزدانی دور منمائيد.
چه که او بسيار نزديک آمده . آنکه پنهان بود ، آمدهفرمان آزادی . بگذاريد و بگيريد . بگذاريد آنچه در جهان
ص ٢٤٢ديده می شود و بگيريد آنچه را که دست بخشش می بخشد .
آمده آنچه چشم روزگار مانند آن نديده."" ای دوستان ، بشتابيد بشتابيد ، بشنويد بشنويد . کردار
دستوران مردمان را از کردگار دور نمود . بجای نياز آز
نمودار . راه خداوند خدا را گم کردهاند . گمراهند و خود
را دارای راه می دانند . پيشوايان را گواه نموديم و آگاه
کرديم تا در اين روز گواهی دهند و بندگان را به پاک يزدان رسانند ... " (36)
ص ٢٤٣" روز کردار آمد، وقت گفتار نيست . پيک پروردگار آشکار،
هنگام انتظار نه . چشم جان بگشا تا روی دوست بينی .گوش هوش فرادار تا زمزمه سروش ايزدی بشنوی ... " (37)
************************از طرف " انجمن اکابر صاحبان پارسی بمبئی " برای آگاهی
از وضعيت زردشتيان به ايران آمد . و از هنگام ورود تا پايان
زندگانی يعنی سی و شش سال متوالی برای بهبود وضع آنان
کوششی فراوان نمود . او توانست در سال ١٨٨٢ م.سرانجام فرمان " الغای رسم جزيه " را از ناصرالدّين شاه
قاجار دريافت دارد و زردشتيان را از جزيه دادن معاف نمايد . (39)
مانکچی صاحب در سال ١٢٧٠ هـ. ق. (١٨٥٤م.) هنگام اقامت حضرت بهاءاللّه
در بغداد بديدار ايشان رسيد . او پس از چند سالبه پرسشهايی چند گرديد . از اين رو حضرت بهاءاللّه در سال ١٢٩٥ هـ. ق.
( ١٨٧٩ م .) لوحی (40) نازل و برای او فرستادند چنانکه ميفرمايد :
" نامه شما در زندان به اين زندانی روزگار رسيد . خوشی
آورد و بر دوستی افزود و ياد روزگار پيشين را تازه نمود .
سپاس دارای جهان را که ديدار را در خاک تازی روزی نمود .
ديديم و گفتيم و شنيديم . اميد چنانست که آن ديداررا فراموشی از پی در نيايد و گردش روزگار ياد او را از دل نبرد
و از آنچه کشته شد گياه دوستی برويد و در انجمن" دلبر پارسی زبان " پديدار گشته شايسته چنان است که
زبان تازی رها شده و به زبان پارسی سخن رانده و نوشته
گردد . از اين رو پاسخ نامه خويش را به زبان پارسی سره خواستار شد .
حضرت بهاءاللّه با اين توضيح که " تازی و پارسی هر دو
نيکوست چه که آنچه از زبان خواستهاند پی بردن به گفتار
گوينده است و اين از هردو می آيد و امروز چون آفتابدانش از آسمان ايران آشکار و هويداست ، هرچه اين زبان را
ستايش نمائيد سزاوار است "، درخواست او را پذيرفت .پزشک داناست . درد را می بيند و بدانايی درمان می کند .
هر روز را رازی است و هر سر را آوازی . درد امروز را درمانی
و فردا را درمان ديگر . امروز را نگران باشيد و سخن از امروز
رانيد . ديده می شود گيتی را دردهای بیکران فراگرفته
و او را بر بستر ناکامی انداخته . مردمانی که از باده
خودبينی سرمست شدهاند پزشک دانا را از او بازداشتهاند .
اينست که خود و همه مردمان را گرفتار نمودهاند . نه
درد می دانند نه درمان می شناسند . راست را کژ انگاشتهاند
و دوست را دشمن شمردهاند ... "همچنين در اين حضرت بهاءاللّه از جمله به اين سخنان گويا :
" يزدان پاک می فرمايد : آنچه در اين روز پيروز شما را از
آلايش پاک نمايد و به آسايش رساند همان راه راست و راه منست .
پاکی از آلايش پاکی از چيزهايی است که زيان آرد و از بزرگی
مردمان بکاهد و آن پسنديدن گفتار و کردار خود استهمان روشنی است که در نامههای آسمانی بآن مژده داده شد ..."
"بگو ای دوستان، سراپرده يگانگی بلند شد ، به چشم بيگانگان يکديگر
را مبينيد . همه بار يک داريد و برگ يک شاخسار ..."" بگو ای دارای چشم ، گذشته آيينهء آينده است ببينيد و
آگاه شويد . شايد پس از آگاهی دوست را بشناسيد و نرنجانيد ..."
" بگو ای مردمان ، سخن باندازه گفته می شود تا نورسيدگان
بمانند و نورستگان برسند . شير باندازه بايد داد تا کودکان جهان
به جهان بزرگی درآيند و در بارگاه يگانگی جای گزينند ..."
يادداشتهای بخش هشتم(١) - ) Count Giovanni Maria Mastai-Ferretti١٧٩٢ - ١٨٧٨ ميلادی).
(٢) - رأی و عقيده جزمی ( Dogma ) - بر پايه اعتقاد کليسای کاتوليک هر گاه
در گفتههای حضرت مسيح و رسولان عقايدی روشن و آشکار ابراز نشده باشد،
کليسا مسئول و مختار است که هنگام بروز آراء ونظريههايی در باره خدا و عيسی و کليسا رأی و نظر و عقيده خود را که
برای همگان قاطع و بیچون و چرا پذيرفتنی است ، اظهار نمايد مانند تثليث يا
اعتقاد به اقانيم ثلاثهء اب، ابن و روح القدس که در سال ٣٢٥ ميلادی در
شورای نيقيّه يا نيکيا نزديک شهر اسلامبول کنونی که در حال حاضر ايزنيک يا
اِزنيق خوانده می شود، به تصويب رسيد و عقيده " صعود جسمانی مريم عذرا
به آسمان " که در سال ١٩٥٠ ميلادی از سوی پاپ پی دوازدهم بيان گرديد .
(٣) - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ٣٨ .
(٤) - مقصود از آسمان ، آسمان آئين يزدان است نه اين آسمان ظاهری . زيرا بصورت
ظاهر مسيح از مادر زاده شد و از هيچ نقطهای از آسمان پائين نيامد . در صورتيکه
می فرمايد : " و کسی به آسمان بالا نرفت مگر آن کس که از آسمان پائين آمد يعنی
پسر انسان که در آسمان است . " ( انجيل يوحنا - باب ٣ - آيه ١٣ ) . از اين رو
اين صعود و نزول اموری روحانی و معنوی است نه ظاهری و جسمانی .
ص(٥) - شمعون نام اصلی نخستين پيرو و حواری حضرت عيسی است . نام آرامی يا
سُريانی و يا عبری "کيفا" را که در زبان يونانی "پطرس" و در عربی صخره
( تخته سنگ ) است، حضرت مسيح بر او می نهد آنجا که می فرمايد:
"و من نيز ترا می گويم که توئی پطرس و برين صخره کليسای خود را بنا می کنم
و ابواب جهنم بر آن استيلا نخواهد يافت و کليدهای ملکوت آسمان را بتو
می سپارم و آنچه بر زمين ببندی در آسمان بسته گردد و آنچه در زمين گشايی
در آسمان گشوده شود . " ( انجيل متّی - باب ١٦ - آيه ١٨ و ١٩ ) - توضيح آنکه،
پطرس را "شمعون صفا" نيز می خوانند و کلمهء "صفا" در زبان عربی که از زبان سريانی
گرفته شده جمع کلمهء "صفاة" است به معنای سنگ سخت )المنجد).
(٦) - "و فوراً بعد از مصيبت آن ايّام آفتاب تاريک گردد." (انجيل متّی - باب ٢٤ - آيه ٢٩).
(٧) - رؤسای دين مسيح يا دين يهود . مفرد آن " حبْر " است و حبر اعظم ، پاپ را گويند.
(٨) - " زيرا که برای ما ولدی زائيده و پسری بما بخشيده شد و سلطنت بر دوش او
خواهد بود و اسم او عجيب و مشير و خدای قدير و پدر سرمدی و سرور سلامتی
خوانده خواهد شد . ترقّی سلطنت و سلامتی او را بر کرسيّ داود و بر مملکت
وی انتها نخواهد بود . " ( اشعْيای نبيّ - باب ٩ - آيه ٦ و ٧ ) .
(٩) - " زيرا اگر نروم تسلّی دهنده ( المُعَزِّی ) نزد شما نخواهد آمد ."
( انجيل يوحنا - باب ١٦ - آيه ٧ )(١٠) - " ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدّس باد . ملکوت تو بيايد . اراده تو
چنانکه در آسمان است بر زمين نيز کرده شود." (انجيل متّی - باب ٦ - آيه ٩ و ١٠).
(١١) - " و بسيار چيزهای ديگر نيز دارم بشما بگويم لکن الآن طاقت تحمّل آنها را
نداريد . "(انجيل يوحنا - باب ١٦ - آيه ١٢).(١٢) - " از اين پس مرا نخواهيد ديد تا بگوئيد مبارک است او که بنام خداوند می
آيد . " (انجيل متّی - باب ٢٣ - آيه ٣٩).(١٣) - " او غربال خود را در دست دارد و خرمن خود را نيکو پاک کرده گندم خويش را
در انبار ذخيره خواهد نمود ولی کاه را در آتشی که خاموشی نمی پذيرد ،
خواهد سوزانيد ." ( انجيل متّی - باب ٣ - آيه ١٢ ) .
(١٤) - ١٨٢٠ - ١٨٧٨ ميلادی .(١٥) - " و فوراً بعد از مصيبت آن ايّام آفتاب تاريک گردد ." ( انجيل متّی - باب
٢٤ - آيه ٢٩ ) .(١٦) - " و فوراً بعد از مصيبت آن ايّام ... ستارگان از آسمان فرو ريزند . "
(انجيل متّی - باب ٢٤ - آيه ٢٩ )(١٧) - " آسمان و زمين زايل خواهد شد ليکن سخنان من هرگز زايل نخواهد شد . "
( انجيل متّی - باب ٢٤ - آيه ٣٥ ) .(١٨) - لوح اقدس - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ١٤١ - گفته می شود
اين لوح در پاسخ به نامه قسّيس فارِس از مردم سوريه از قلم حضرت بهاءاللّه بسال
١٨٦٨ ميلادی در عکّا نازل گرديده است . نامبرده در زندان اسکندريه ( مصر )
بوسيله نبيل زرندی به آئين بهائی گرويد .(١٩) - لوح اقدس - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل - ص ١٤١ .
(٢٠) - " وليکن چون او يعنی روح راستی آيد شما را به جميع راستی هدايت خواهد کرد
زيرا که از خود تکلّم نمی کند بلکه به آنچه شنيده است سخن خواهد گفت و از
امور آينده به شما خبر خواهد داد . او مرا جلال خواهد داد . " ( انجيل
يوحنا - باب ١٦ - آيه ١٣ و ١٤ ) .(٢١) - لوح اقدس - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ١٤٠ و ١٤١.
(٢٢) - " ولی از آن روز و ساعت غير از پدر هيچکس اطلاع ندارد نه فرشتگان در
آسمان و نه پسر هم . " ( انجيل مَرْقُس - باب ١٣ - آيه ٣٢ )
ص(٢٣) - لوح اقدس - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ١٣٨ تا ١٤٠ ) .
(٢٤) - " و در آن روز خواهند گفت اينک اين خدای ما است که منتظر او بودهايم و
ما را نجات خواهد داد . اين خداوند است که منتظر او بودهايم . پس از
نجات او مسرور و شادمان خواهيم شد . " ( اشعيای نبيّ - باب ٢٥ - آيه ٩ )
(٢٥) - " و خداوند از صهيون نعره می زند و آواز خود را از اورشليم بلند می کند
." ( يوئيل نبيّ - باب ٣ - آيه ١٦ و ١٧ ) .(٢٦) - " بيابان و زمين خشک شادمان خواهد شد و صحرا بوجد آمده مثل گل سرخ خواهد
شکفت . شکوفه بسيار نموده با شادمانی و ترنّم شادی خواهد کرد . شوکت
لبنان و زيبايی کرمل و شارون به آن عطا خواهد شد . جلال يهوه و زيبايی
خدای ما را مشاهده خواهند نمود . " ( اشعيای نبيّ - باب ٣٥ - آيهء ١ و ٢ )
(٢٧) - کتاب امر و خلق - جلد دوم ص ٢٤٢ .(٢٨) - " زيرا که شريعت از صهيون و کلام خداوند از اورشليم صادر خواهد شد . "
( اشعيای نبيّ - باب ٢ - آيه ٣ ) .(٢٩) - " از صهيون که کمال زيبايی است خدا تجلّی نموده است . " ( مزامير داود -
باب ٥٠ - آيه ٢ ) .(٣٠) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ٢٦٨ .
ص(31) - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد هفتم ص ١٨٤ و ١٨٥ .
(32) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٥٩ .
(33) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٤٨ .
(34) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٨٧ و ٢٨٨
(35) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٤٨ و ٢٤٩
- ٢٥١ و ٢٥٢ .(36) - مجموعهالواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٥٨ و ٢٥٩ .
(37) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٧٤ .
(38) - ١٨١٣ - ١٨٩٠ م .(39) - " جزيه : مالی ( جنس يانقد ) که اهل کتاب هر سال به دولت اسلامی
پردازند . " ( فرهنگ فارسی معين ) .(40) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٣٦ .
**************************************و محبوب الشّهداء (١) در اصفهان لوح برهان (٢) را خطاب
ص ٢٥٢در اين لوح قلم اعلی شيخ باقر را " ذئب " ( گرگ ) و امام
جمعه را " رقشاء " ( ماری که بدنش از خط و خال سياهو سفيد پوشيده است - افعی) ناميده است . از اين رو که بيرحمانه
اسباب شهادت آن دو جانباز راه خدا را فراهم آوردند و
مايه آن شدند که دژخيمان خون پاک آن دو فارِسميدان فدا را بريختند و قربانيان از قربانگاه عشق زنده برنگردند .
حضرت بهاءاللّه در اين لوح شيخ باقر را بسببمی نمايد که چگونه مردمان را به سبّ و لعن او برانگيخته
در حاليکه او را نديده و دمی هم با او مؤانس نبوده است ؟!
او را يادآور می شود که اگر اين امر را انکار نمايد ، بکدام
دليل و برهان امری را که بدان پای بند است اثباتتواند ؟ او را آگاه می فرمايد که عالم کسی است که به ظهورش
اعتراف کند و از دريای دانشش بياشامد و در هوای محبّتش پرواز
نمايد و از جز او بگذرد و آنچه از اوست، بر گيرد.او را محکوم می نمايد که بدو پرده حرمت آفريدگار پاره
شد و سفينه آئين کردگار وارونه گشت و ناقه امر پروردگار
پی شد و مسيح در جايگاه رفيع بناليد . او را نصيحت می فرمايد
که گوش هوش فرادارد تا سروش ايزدی را از سدره الهی بشنود .
سوگند ياد می کند که بلا او را عاجز نکرده و اعراض علما او را
ضعيف و ناتوان ننموده و در همه حال باين گفتار گويا که
باب فضل باز شده و مظهر امر الهی ظاهر گشته است. او را انذار
فرموده و مطمئن می سازد که به قدرت و توانايی خود متّکی نباشد.
زيرا مثل او مثل باقيمانده پرتو آفتاب بر فراز کوهها است و بزودی زوال
و نابودی گريبانگيرش خواهد گرديد : " يا باقر، قد افتيت علی الّذين
ناح لهم کتب العالم و شهد لهم دفاتر الأديان کلّها و انّک يا ايّها البعيد فی
حجاب غليظ ... يا ايّها الموهوم، اخرق حجبات الظّنون و الأوهام لتری شمس
ص ٢٥٤العلم مشرقة من هذا الأفق المنير ... يا ايّها الغافل، انّک ما رأيتنی و
ماعاشرت و ما آنست معی فی اقلّ من آن فکيف أمرت النّاس بسبّی؟
هل اتّبعت فی ذلک هواک أم موليک؟ ... انّک لوتنکرنی بايّ برهان
يثبت ماعندک؟ يا ايّها الجاهل اعلم انّ العالم من اعترف بظهوری و
شرب من بحر علمی و طار فی هواء حبّی و نبذ ما سوائی و أخذ
ما نزّل من ملکوت بيانی البديع ... بک انشقّت ستر الرّبوبيّة و غرقت
السّفينة (٣) و عقرت النّاقة (٤) و ناح الرّوح فی مقام رفيع (٥) ...
افتح سمع فؤادک لتسمع ما تنطق به السّدرةالّتی ارتفعت بالحقّ ... تاللّه ما عجزنی البلاء و ما أضعفنی اعراض
العلماء و أنطق أمام الوجوه قد فتح باب الفضل و أتی مطلع العدل
بآيات واضحات و حجج باهرات ... يا باقر، لا تطمئنّ بعزّک و اقتدارک.
مثلک کمثل بقيّة الشّمسعلی رؤوس الجبال سوف يدرکها الزّوال . "
حضرت بهاءاللّه در باره سرانجام شيخ باقر در يکی از الواح می فرمايد :
ص ٢٥٦" و اخذنا الذّئب بوجع مااطّلع به الّا اللّه ربّ العالمين. و کان
ذلک فی اوّل سنة اعترض علی اسمی الحاء ( ميرزا حسن و
ميرزا حسين ) . انّ ربّک لهو المنتقم الشّديد. لعمری لايبرئه الدّواء
و لا يعالجه ما فی ملکوت الانشاء. يزيد و لا ينقص الی أن يرجع
الی مقرّه . اذاً يری ما لايحصيه الذّکر و لا کلّ محص عليم . " (٦)
در لوح برهان از رقشاء يعنی امام جمعه اصفهان سؤال می فرمايد
که بچه جرمی فرزندان رسول خدا را گزيده و ثروت و مال آنان را
بيغما و تاراج برده است ؟ او را از فرارسيدن روز ميعاد آگاه نموده
و از ظهور مشرق وحی و مطلع الهام باخبر می سازد .او را يادآور می شود که حديث قربان شدن يکبار ديگر تکرار شد.
اما بسبب او قربانی از قربانگاه عشق زنده باز نگشت.دوستان حقّ از بزرگی و عظمت مقام امر کاسته نمی گردد.
او را انذار می نمايد که چون بر خاموشی فروغ آئين يزدانی قيام
نموده ، بزودی نار وجودش را زوال و نابودی فراخواهدگرفت : " أنصفی يا ايّتها الرّقشاء، بأيّ جرم لدغت ابناء الرّسول
و نهبت اموالهم ؟ ... أ تنکر آيات ربّک الّتی اذ نزّلت من سماء
الامر خضعت لها کتب العالم ؟ ... هذا يوم فيه أتی مشرق الوحی
بآيات بيّنات عجز عن احصائها المحصون .. يا ايّها الغافل،
تاللّه قد رجع حديث الذّبح (٧) و الذّبيح توجّه الی مقرّ الفداء
و مارجع بمااکتسبت يدک يا ايّها المبغض العنود.أظننت بالشّهادة ينحطّ شأن الأمر ؟ لا و الّذی جعله اللّه
مهبط الوحی إن أنت من الّذين هم يفقهون . ويلٌ لک يا
ايّها المشرک باللّه و للّذين اتّخذوک إماماً لأنفسهم من دون
بيّنة و لا کتاب مشهود .. قد قمت علی إِطفاء نور الأمر سوف
تنخمد نارک امراً من عنده انّه هو المقتدر القدير . " (٨)
ص ٢٥٨همچنين حضرت بهاءاللّه در لوح " برهان " علما را سبب و
علّت انحطاط ملّت و سرنگونی پرچم و نابودی عزّت آئين
اسلام برميشمرد و يادآور می شود که هرهنگام شخص مصلحی
برای سربلندی اسلام قيام نمود همهمه مخالفت و زمزمهمعاندتشان به آسمان رسيد. نيز آنان را امر می فرمايد که آنچه
را با قلم وهم و گمان نگاشتهاند ، رها کنند . زيرا آفتاب دانش
از افق يقين در تابش و نمايش است : " يا معشر العلماء،
بکم انحطّ شأن الملّة و نکس علم الاسلام و ثلّ عرشه العظيم .
کلّما اراد مميّز أن يتمسّک بما يرتفع به شأن الاسلام ارتفعت
ضوضائکم . بذلک منع عمّا اراد و بقی الملک فی خسران کبير ...
" يا معشر العلماء، ضعوا ما الّفتموه من قلم الظّنون و الأوهام.
تاللّه قد اشرقت شمس العلم من افق اليقين ... "حضرت بهاءاللّه لوحی (٩) برای شيخ محمّد تقی اصفهانی
مشهور به آقا نجفی پسر شيخ محمّد باقر مجتهد نامبرده نازل
فرمود. و از آنجائيکه قلم اعلی در لوح برهان شيخ باقر را
ذئب ناميده ، پسر او نيز به ابن ذئب معروف گرديد. شيخ
محمّد تقی هم تا پايان زندگی تا آنجا که توانست از مخالفت و ستيز
با آئين جديد و پيروان آن کوتاهی ننمود و ردّيّه ای هم زير عنوان "الرّدّ
علی البابيّه" بنوشت.در اين رساله حضرت بهاءاللّه فرارسيدن روز ميعاد را مژده می دهد و از اينکه
او بی دليل و برهان به اعراض و اعتراض قيام کرده و به سبّ و لعن و قتل
مظهر امر و احبّايش فتوی داده ، اظهار شگفتی می نمايد. او را اندرز می دهد
که قصد کرانه بحر اعظم نمايد و در سفينه آئين خدا که در کتاب قيّوم الاسماء
برای اهل بهاء مقرّر گشته وارد شود تا از نجات و رستگاری
ص ٢٦٠برخوردار گردد واز هلاکت و گمراهی برکنار ماند . به او
اطمينان می بخشد که اگر دارای گوش شنوا باشد، ندایشجر طور را می شنود که بآواز بلند می گويد : مکلّم من
با آياتی روشن و براهينی آشکار برخلاف خواستههایمردم نادان و گمراه، آمده است : " يا ايّها العالم الجليل،
اسمع نداء المظلوم . انّه ينصحک لوجه اللّه و يعظک بما
يقرّبک اليه فی کلّ الاحوال . انّه هو الغنيّ المتعال . اعلم
انّ الآذان خلقت لاصغاء النّداء فی هذا اليوم الّذی کان مذکوراً
فی الکتب و الزّبر و الالواح ... يا شيخ، انّا سمعنا أنّ جنابک
أعرضت عنّا و اعترضت علينا حيث امرت النّاس بسبّی و افتيت
علی سفک دماء العباد . للّه درّ من قال:" طوعاً لقاض أتی فی حکمه عجبا أفتی بسفک دمی فی الحلّ و الحرم " (١٠)
" ... يا شيخ قصد شاطی بحر اعظم فرما ثمّ ادخل فی السّفينة
الحمراء الّتی قدّر اللّه لأهل البهاء فی قيّوم الاسماء (١١)
و إنّها تمرّ علی البرّ و البحر . من دخل فيها نجا و من
ص ٢٦١أعرض هلک ... يا عالم، هل لک اذن لتسمع نداء الحقّ و تنصف
فی هذا الظّهور الّذی اذ ظهر نطق الطّور : قد أتی مکلّمی بآياتٍ
واضحات و براهينٍ لائحات رغماً لکلّ غافل بعيد؟ ... "
ص ٢٦٢همچنين در اين رساله او را خطاب کرده و به زبان فارسی می فرمايد :
" يا شيخ ... ضغينه و بغضای مذهبی ناری است عالم سوز
و اطفاء آن بسيار صعب مگر يد قدرت الهی ناس را از اين
بلاء عقيم نجات بخشد ... ولکن تا افق آفتاب عدل از سحاب
تيره ظلم فارغ نشود ، ظهور اين مقام مشکل بنظر می آيد . و
سحاب تيره مظاهر ظنون و اوهامند يعنی علمای ايران ... "
" امروز روزی است که عقلا از اين مظلوم اخذ رأی نمايند و از حقّ
بطلبند آنچه را که سبب عزّت و آسايش است . ولکن کلّ بر
عکس بر اطفاء اين نور ساطع لميع جاهد و ساعی و هر نفسی
در صدد آنست که تقصيری ثابت نمايد و يا ايرادی وارد آورد .. "
" يا شيخ اين حزب از خليج اسماء گذشتهاند و بر شاطی
بحر انقطاع خرگاه برافراشتهاند . ايشان صد هزار جان
رايگان نثار نمايند و بما اراده الاعداء تکلّم ننمايند . به
ارادة اللّه متمسّکند و از ما عند القوم فارغ و آزاد . سر دادند
ص ٢٦٣و کلمه نالايقه نگفتند . تفکّر نمائيد گويا از بحر انقطاع نوشيدهاند .
زندگی دنيا ايشان را از شهادت در سبيل الهی منع ننمود ... "
" يا شيخ در آنچه ذکر شده تفکّر فرما . شايد به قوّت اسم
قيّوم از رحيق مختوم بياشامی و بيابی آنچه را که کلّ از ادراکش
عاجزند . کمر همّت را محکم نما و قصد ملکوت اعلی کن . شايد
در حين تنزيل نفحات وحی و الهام را بيابی و به آن فائز
شوی . براستی می گويم از برای امر الهی شبه و مثلی نبوده
و نيست . حجبات اوهام را خرق نما ... تا وقت باقی و سدره
مبارکه ما بين بريّه به اعلی النّداء ناطق خود را منع منما ... براستی
می گويم امروز کلمه مبارکه " ولکن رسول اللّه و خاتم النّبيّين (١٢)
" به " يوم يقوم النّاس لربّ العالمين (١٣) " منتهی شده ... "
" يا شيخ امر عظيم است و نبأ عظيم . به صبر و سکون در آيات
باهرات و کلمات عاليات و ماظهر فی هذه الايّام تفکّر نما .
شايد اسرار مکنونه در کتب را بيابی و بر هدايت عباد همّت نمائی ... "
*******************لوح قناع (١٤) در پاسخ به ايرادهای حاج محمّد کريم خان کرمانی از قلم
حضرت بهاءاللّه در ادرنه نازل گرديد . نامبرده پس از درگذشت سيّد کاظم رشتی ادّعای
جانشينی نمود و خود را پيشوای شيخيه برشمرد و در شهر کرمان دستگاه رياست بپا کرد .
در مقدّمه لوح (١٥) چنين آمده است : " يکی از احبّای الهی(16) مکتوبی
به حاجی محمّد کريم خان نوشته و در آن مکتوب سؤالات چندی نموده
و از قراری که استماع شد خان مذکور از معانی غافل شده به الفاظ
تمسّک جسته و اعتراض نموده ... لذا از مظهر امر در جواب اعتراض او
اين لوح ابدع اقدس اطهر نازل ..."توضيح آنکه اعتراض نامبرده اين بوده که کلمهء "قناع" ويژهء زنان است و در
مورد مردان نبايستی بکار برده شود.حضرت بهاءاللّه در اين لوح او را نکوهش می نمايد برای آنکه از حقيقت و
راستی روی گردانيده و بر يکی از دوستان حقّ که قصد راهنمايی و هدايت
او را کرده خرده گرفته و بدين گونه پی نادانان گرفته وآبروی خود ريخته است :
" يا ايّها المعروف بالعلم و القائم علی شِفا حفرة الجهل، انّا سمعنا بانّک
أعرضت عن الحقّ و اعترضت علی احد من احبّائهالّذی ارسل اليک کتابا کريما ليهديک الی اللّه ربّک و ربّ العالمين. انّک
اعترضت عليه و اتّبعت سنن الجاهلين و بذلک ضيّعت حرمتک بين عباد اللّه ..."
او را گوشزد می نمايد که مبادا با کلماتی چند به کسی که آيات
در برابرش خاضع و خاشع است اعتراض کند . او را پند می دهد که
از سرزنش کسانی که مال و جان خود را برايگان در ره يزدان
انفاق نمودهاند ، دست و دل هر دو بردارد و از خواب غفلت بيدار شده
به پروردگار خود پيوندد و از آنچه دارد بگذرد و آئين خدا
را جويد . او را امر می فرمايد که چشم دل بگشايد ، زيرا
امر خدا هويدا گشته و گوش هوش فرا دارد ، زيرا درختطور گويا شده است. به او بشارت می دهد که يگانه ملجأ
و پناه عالميان ظاهر گشته و او همان کسی است که سيّد کاظم رشتی
و شيخ احمد احسائی و جميع انبيا و پيامبران از او خبر و آگاهی
دادهاند : " ايّاک ان تعترض بالکلمات علی الّذی خضعت الآيات
لوجهه المشرق المنير . خف عن اللّه الّذی خلقک و سوّاک و لا تشمت
الّذين آمنوا و أنفقوا أنفسهم و أموالهم فی سبيل اللّه الملک العزيز القدير ...
قم عن رقد الهوی ثمّ اتّبع ربّک العليّ الاعلی . دع ما عندک
ص ٢٦٦ورائک وخذ ما اتاک من لدی اللّه العزيز الحکيم ... أن افتح البصر انّ
الامرعلا و ظهر و الشّجر ينطق باسرار القدر . هل تری لنفسک من مفرّ؟
تاللّه ليس لاحد مفرّ و لا مستقرّ الّا لمن توجّه الی المنظر الاکبر هذا
المقام الاطهر الّذی اشتهر ذکره بين العالمين ... انّ هذا هو الّذی
اخبرکم به کاظم (١7) و احمد (١8) و من قبلهما النّبيّون و المرسلون ."
همچنين بزبان فارسی از جمله می فرمايد :" بشنو نصح اين مسجون را و به بازوی يقين سدّ محکم متين بنا کن (١9).
شايد از يأجوج نفس و هوی (20) محفوظ مانی و به عنايت خضر ايّام (٢1)
به کوثر بقا فائز شوی و به منظر اکبر توجّه نمائی ... قلب را از اشارات قوم
مقدّس نما تا به تجلّيات اسماء و صفات الهی منوّر شود . چشم اعراض بربند
و بصر انصاف بگشا و بر احبّای الهی اعتراض مکن. قسم به شمس افق
ظهور که اگر از علوم ظاهره هم کما هو حقّها نصيب می بردی، هر آينه از
لفظ قناع بر دوستان مالک ابداع و اختراع اعتراض نمی نمودی ...
تو و امثال تو گفتهاند که کلمات باب اعظم و ذکر اتمّ غلط است و
مخالف است بقواعد قوم . هنوز آنقدر ادراک ننمودهای که کلمات منزله
الهيّه ميزان کلّ است و دون او ميزان او نمی شود . هريک از قواعدی
که مخالف آيات الهيّه است ، آن قاعده از درجه اعتبار ساقط ...
بشنو ندای داعی الی اللّه را و لا تکن من المحتجبين . شايد از نفحات ايّام الهی
در اين ظهورعزّ رحمانی محروم نمانی ... ".باری، حاجی محمّد کريمخان کرمانی تا آنجا که در قدرت و توان داشت با
ظهور جديد مخالفت و دشمنی ورزيد و در آثار و نوشته های خود در ردّ و ابطال
آن سعی و کوشش نمود و از جملهء آن کتابی است به زبان فارسی با نام
"ردّ باب خسران مآب" که در سال 1283 هـ. ق. به نام ناصرالدّين شاه به چاپ رسانيد.
***********************************حضرت بهاءاللّه پيروان ديانت اسلام را مخاطب ساخته و از
فرارسيدن روز ميعاد و ظهور جمال موعود آگه نموده و گوشزد می نمايد
که مبادا امور دنيا و دنيا داران آنان را از حقّ و راستی بازدارد .
آنان را فرمان می دهد که اوامر نفس و هوی را واگذارند و اوامر خدا را
مطيع و فرمانبردار گردند : " يا ملأ الفرقان قد أتی الرّحمن بسلطان
مشهود . ايّاکم أن تمنعکم شئونات الخلق عن الحقّ دعوا اهوائکم
خذوا ما أمرتم به من لدی اللّه مالک الغيب و الشّهود . " (٢2)
ص ٢٦٩به آنان هشدار می دهد که روز موعود فرارسيده و حضرت قيّوم به آواز
رسا ندا می نمايد که از خواب غفلت و هوی بپاخيزند و بسوی خداوند دانا
بشتابند . زيرا بساط وهم و گمان برچيده شده و امر عظيم خداوند هويدا
آمده است . و اين همان نبأ عظيمی است که ايزد مهربان در قرآن از آن
سخن گفته است : " يا قوم خافوا اللّه قد أتی اليوم و القيّوم ينادی بأعلی
النّداء : قوموا عن رقد الهوی مسرعين الی اللّه العليم الحکيم. قد طوی
بساط الأوهام و أتی الرّحمن بأمر عظيم. انّه هو النّبأ العظيم الّذی أنزل
ذکره الرّحمن فی الفرقان (٢3) ." (٢4)نيز علمای اسلام را نصيحت می نمايد که مبادا مانند حجاب ميان او و
مردمان قرار گيرند و مبادا کلمه نبيّ ايشان را از نبأ عظيم بازدارد و
يا امر ولايت آنان را از ولايت خداوند قدير منع نمايد . زيرا هر اسمی
به قول او خلق شده و هر امری به امر او وابسته و منوط گرديده است .
اين همان امری است که بواسطه آن بتهای وهم و گمان شما مضطرب و پريشان
شده است : استعيذوا باللّه يامعشر العلماء و لا تجعلوا انفسکم حجاباً
بينی و بين خلقی ... ايّاکم أن يمنعکم ذکر النّبيّ عن هذا النّبأ
الأعظم او الولاية عن ولاية اللّه المهيمن علی العالمين . قد خلق
ص ٢٧٠کلّ اسم بقوله و علّق کلّ أمر بأمره ... هذا أمر اضطرب منه
ما عندکم من الأوهام و التّماثيل . " (٢5)آنان را آگاه می فرمايد که در زمان رسول اکرم چوپان گوسفندها به او
گرويد و دارنده علوم و حکمتها از او روی بگردانيد . يادآور می شود
که افتخار به داشتن علوم نيست بلکه فخر و مباهات به عرفان و شناسايی
حضرت معلوم است . ايشان را نکوهش می نمايد از اينکه بعد از ارتفاع
آواز قلم اعلی قلم بر کاغذ گذارند و به فرمان نفس و هوی به نگارش
پردازند . به آنان امر می کند که آنچه را دارايند واگذارند و دم
فروبندند و به آنچه لسان مظهر شکوه و جلال خداوند می گويد گوش فرادهند:
" يا معشر العلماء أن اذکروا اذ أتی محمّد رسول اللّه أعرض
عنه من يری نفسه أعلم النّاس (٢6) و آمن به من يرعی الاغنام (٢7) .
ليس الفخر بالعلوم بل بعرفان المعلوم . تفکّروا يا اولی الاحجاب .
فانظر فی قلّة عقولهم . يکتبون بأقلامهم ما يأمرهم به أهوائهم
بعد الّذی ارتفع صرير القلم الأعلی بين الأرض و السّماء .
قل : ضعوا ما عندکم وانصتوا ثمّ استمعوا ما يتکلّم به لسان
العظمة و الاجلال . " (٢8)حضرت بهاءاللّه در کتاب اقدس اهل بيان را مخاطب ساخته و گوشزد
می نمايد که او به مکتب الهی وارد شد هنگاميکه آنان خوابيده بودند
و لوح را ملاحظه نمود وقتيکه آنان غنوده بودند . سوگند ياد
می نمايد که او آن لوح را پيش از نزولش قرائت نموده زمانيکه
آنان غافل بودند . ايشان را اندرز می دهد که مبادا با مظهر امر خدا
به مجادله و ستيز پردازند . آنان را آگه می کند که اين امر امری
نيست که بخواهند آنرا بازيچه اوهام خود سازند و اين مقام مقامی
نيست که هر ترسوی وهم زدهای راهی بجائی داشته باشد . به خداوند
قسم ياد می نمايد که اين امر عرصه مکاشفه و انقطاع و ميدان
مشاهده و ارتفاع است که جز شهسواران پاکباز حضرت بینياز در آن
تاخت و تاز نتوانند . هشدار می دهد که مبادا کتاب بيان و آنچه در آن
است ، آنان را از توجّه به پروردگار بازدارد : " يا ملأ البيان
انّا دخلنا مکتب اللّه اذ أنتم راقدون و لاحظنا اللّوح (٢9) اذ أنتم
نائمون . تاللّه الحقّ قد قرئناه قبل نزوله و أنتم غافلون .
ايّاکم أن تجادلوا فی اللّه و أمره . انّه ظهر علی شأن أحاط
ماکان و مايکون ... ليس هذا أمر تلعبون به بأوهامکم و ليس
هذا مقام يدخل فيه کلّ جبان موهوم . تاللّه هذا مضمار
المکاشفة و الانقطاع و ميدان المشاهدة و الارتفاع لا يجول
فيه الّا فوارس الرّحمن الّذين نبذوا الامکان ... ايّاکم أن
يمنعکم ما فی البيان عن ربّکم الرّحمن ."" ای ملأ بيان، خود را از نفس قدس رحمان ممنوع منمائيد
و تشبث باين و آن مجوئيد ... آيا ملاحظه ننمودهايد که
در عشرين از سنين در مقابل اعدا بنفس خود قيام فرمودم ؟
بسا از ليالی که جميع در بستر راحت خفته بوديد و اين
جمال احديّت در مقابل مشرکين ظاهر و قائم و چه ايّامها که
خوفاً لأنفسکم در حجبات ستر خود را محفوظ و مستور می
داشتيد (30) و جمال عزّ تمکين در مابين مشرکين واضحو لائح و هويدا ... باری، راضی مشويد که مثل اهل فرقان باشيد که به اسماء
تمسّک جوئيد و از منزل اسماء محجوب مانيد و کلماتیتلاوت نمائيد و از مظهر و منزل آن محروم گرديد . چه که
اليوم اگر کلّ من فی السّموات و الأرض مرايای (٣1) لطيفه شوند و
بلّورات رفيعهء منيعه ممتنعه گردند و به عبادت اوّلين و آخرين
قيام نمايند و اقلّ من حين در اين امر بديع توقّف نمايند
عند اللّه لا شیء محض مشهود آيند و معدوم صرف مذکور گردند ... " (٣2)
همچنين در آن لوح اهل بيان را نصيحت می فرمايد که خود را از شناسايی
مظهر ظهور خدا محروم نسازند و بتهای نفس و هوی را شکسته و با
شمشير گفتار برای تبليغ آئين پروردگار به مردم جهان بپاخيزند. به خدا سوگند
ياد می نمايد که او همان کسی است که يکبار بنام " روح " پديدار شده
و بار ديگر بنام " حبيب " نمودار گشته و يکبار نيز بنام " علی " آشکار گرديده
و سرانجام باسم " بهاء " هويدا آمده است : " يا ملأ البيان لا تحرموا انفسکم عن
ص ٢٧٥منظر الرّحمن . کسّروا أصنام الهوی باسمی الأبهی ثمّ أخرجوا سيف البيان
من غمد اللّسان و غنّوا برنوات الأحلی بين ملأ الانشاء لعلّ النّاس يستشعرنّ
فی أنفسهم و يخرجنّ عن خلف حجاب محدود... تاللّه هذا لهو الّذی قد
ظهر مرّة باسم الرّوح ( مسيح ) ثمّ باسم الحبيب ( محمّد ) ثمّ باسم علی
( باب اعظم ) ثمّ بهذا الاسم المبارک المتعالی المهيمن العليّ المحبوب
( بهاءاللّه ) ."(٣3)حضرت بهاءاللّه در لوحی ديگر اهل بيان را بدينسان پند و اندرز می دهد :
" ای اهل بيان، ... بشنويد پند اين مظلوم را . نعيق را به ناعقين
بگذاريد و به حفيف سدره منتهی توجه نمائيد . غدير اوهام
را به اهل ظنون دهيد و به بحر حيوان که امروز باسم رحمن
ظاهر است بشتابيد . از عرصه الفاظ بگذريد و از مضمار
روايات فارغ و آزاد شويد . امروز روز اباهر و خوافی نيست ،
به قوادم انقطاع پرواز نمائيد که شايد از هزيز ارياح انّه لا اله الّا
هو استماع کنيد . از جداول و انهار چشم برداريد، چه که بحر
اعظم امام وجوه است . از ناسوت و شئونات آن که سبب و علّت
بغی و فحشا و ضغينه و بغضاست بگذريد و بر فراز ملکوت مقرّ گزينيد . " (٣4)
يادداشتهای بخش نهم(١) - مير سيد محمّد حسن و مير سيد محمّد حسين دو برادر و بازرگان اصفهانی بودند
که در سال ١٢٩٦ هـ. ق. ( ١٨٧٩ م . ) در اصفهان بشهادت رسيدند .
حضرت بهاءاللّه در باره اين دو جانباز پاکباز چنين می فرمايد : " ثروت
ايشان را از تقرّب منع ننمود و شوکت ايشان را از انفاق مال و جان باز
نداشت . حسن آسمانی در ارض جان فدا نمود و حسين ديار معانی در ظاهر جان
در باخت . آيا آن چه نوشيده بود و اين چه آشاميد ؟ سبحان اللّه عقول
آدميان متحير و مبهوت . چه خوب گفت آن صحرائی بيابان نشين ، يک جو نمدم به
کلّ عالم نمدم . مقصود از نمد اظهار حبّ و خلوصش بوده . سبحان اللّه نفوس
مذکوره مع آنکه صاحب ثروت و جاه ظاهره و عزّت و رفعت ما بين بريّه بودند ما
عندهم ايشان را از ما عند اللّه منع ننمود." (مائده آسمانی - جلد چهارم ص ١١٤)
ص(٢) - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ٥٣ .
(٣) - مقصود از سفينه ، آئين يزدان است . در اينجا اشاره به اينست که کشتی شريعت
نوح نيز در عالم معنی از اين ظلم جانکاه چنان پريشان شد که واژگون گرديد
(داستان کشتی نوح در تورات سفر خروج باب ششم و در قرآن در سوره هود آمده است).
(٤) - مقصود از ناقه (شتر ماده)، ناقة اللّه يعنی امر خداست . اين اصطلاح در
داستان صالح پيامبر قوم ثمود در قرآن آمده است آنجا که می فرمايد : " و
يا قوم هذه ناقة اللّه لکم آيةً . فذروها تَأْکُلْ فی ارض اللّه و لا تمسّوها بسوءٍ فيأخذکم
عذابٌ قريبٌ " ( سوره هود آيه ٦٤ ) - يعنی ، و ای قوم، اين ناقه خدا نشانهای
است برای شما . بگذاريد در سرزمين پروردگار بچرد ( بديگر سخن بگذاريد
سرزمين دلهای آدميان را تصرف کرده و در آن نشو و نما نمايد ) و او را آزار
نرسانيد . در غير اين صورت بزودی به عذاب خدا گرفتار خواهيد گرديد."
اما آن قوم نادان ناقه يزدان را پی کردند ، يعنی آئين خدا را نپذيرفتند و پرچم
نافرمانی و دشمنی افراشتند و در جهل و نادانی و کفر و بیايمانی که عذاب الهی
است باقی ماندند .(٥) - منظور حضرت مسيح است که در جايگاه رفيع خويش که درگاه الهی است ، از اين
رويداد جانگداز به ناله و فغان آمد .در باره جايگاه رفيع حضرت مسيح در انجيل مَرْقُس باب ١١ - آيهء ١٩ چنين
آمده است : " و خداوند بعد از آنکه به ايشان سخن گفته بود بسوی آسمان
مرتفع شده بدست راست خدا نشست . "همچنين در قرآن سوره نساء - آيه ١٥٧ و ١٥٨ می فرمايد : " وَ قَوْلِهِمْ إِنّا قَتَلْنَا
الْمَسيحَ عِيسَی ابْنَ مَرْيَم رَسُولَ اللّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِن شُبِّهَ لَهُمْ ... وَ
ما قتَلُوهُ يَقيناً بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ وَ کانَ اللّهُ عَزيزاً حَکيماً."
يعنی " و می گويند که ما عيسی مسيح پسر مريم ، رسول خدا را کشتيم .
اما آنان او را نکشتند و بصليب نکشيدند بلکه اين امر بر ايشان مشتبه گرديد
... و اين يقين است که او را نکشتند ، بلکه خداوند او را بسوی خويش بلند نمود
و خداوند توانا و آگاه است . "(٦) - مائده آسمانی - جلد چهارم ص ١٠٧ - مضمون گفتار بفارسی اينست : " و ذئب را
به دردی گرفتار کرديم که جز پروردگار کسی از آن آگاهی نداشت . و اين در
نخستين سالی بود که نامبرده بر حسن و حسين اعتراض نمود . سوگند بجانم که
دارويی او را درمان نتواند ، دردش افزايش يابد و کاهش نپذيرد ، تا آنکه رهسپار
ديار ديگر شود . در اين هنگام است که می بيند آنچه را که به گفتار در نيايد."
(٧) - اشاره به داستان حضرت ابراهيم و بردن فرزندش به کوهستان برای قربان کردن در
راه خداست . اما خداوند قوچی باو عنايت فرمود تا بجای فرزند قربان کند.
( به شمارهء ٢٠ يادداشتهای بخش ششم مراجعه شود ).(٨) - حضرت بهاءاللّه در يکی از الواح می فرمايد : " در ارض صاد ( اصفهان )
ملاحظه نمائيد . آن خبيث اعظم ( امام جمعه ) که سبب و علّت شهادت نورين
نيّرين بود به بدترين عذاب اخذ شد بشأنی که جميع من فی البيت از او
اجتناب نمودند . " ( رحيق مختوم - جلد اوّل ص ٥١٩ )(٩) - لوح شيخ يا رساله ابن ذئب در آغاز سال ٩١٣٠ هـ. ق. ( ١٨٩١ م . ) در عکّا نازل گرديد.
(١٠) - اين بيت شعر از ابن فارض مصری )شاميّ الاصل( عارف و شاعر معروف قرن ششم
و هفتم هجری )دوازده و سيزده ميلادی( است. دو قصيدهء تائيّه و يائيّهء او بويژه معروف
و مشهور است. مضمون بيت اين است: حکم قاضی را مطيع و پذيرنده ام با آنکه
از صدور آن در شگفت و تعجّبم. زيرا که او هم در حرم کعبه و هم در محوطّهء حِلّ که
گرداگرد حرم است به کشتن من فتوی داده است! توضيح آنکه "حرم" به خانهء کعبه
اطلاق می گردد و چنانچه گناهکار خود را به آنجا رساند از کيفر و مجازات معاف گردد
و حتّی صيد و شکار هم در آن مکان حرام است، در صورتيکه در محوطّهء "حِلّ" که
گرداگرد خانهء کعبه است آزاد است. و چکيدهء سخن ابن فارض در اين
بيت اين است که اين قاضی بی انصاف و خدا نشناس، در هر
دو حال، چه گناهکار و چه بی گناه ، حکم و فتوی بر کشتن من داده است!
(١١) - حضرت باب در کتاب قيّوم الأسماء - سورة الاکسير )سورهء 57)چنين می فرمايد:
" و لقد خلق اللّه فی حول ذلک الباب بحوراً من ماء الاکسير ( مقصود آب اکسير
روحانی است که در کلام الهی موجود و غير مؤمن را به مؤمن تبديل می نمايد ) محمرّاً
بالدّهن الوجود و حيواناً بالثّمرة المقصود و قدّر اللّه له سفناً من ياقوتة الرّطبة الحمراء و
لا يرکب فيها الّا أهل البهاء باذن اللّه العليّ و هو اللّه قد کان عزيزاً حکيماً . "
حضرت بهاءاللّه در اين باره می فرمايد : " اهل بهآء امروز بر سفائن حمرا راکب و
اين سُفن بر بحر و برّ جاری و ساری . طوبی لمن تمسّک بها منقطعاً عن الدّنيا و
ذکرها و ما فيها . " ( مائده آسمانی - جلد هفتم ص ٢٠٢)
ص(١٤) - قِناع : " پارچهای که بدان زنان سر خود را پوشانند. روسری. ج: أَقناع، أَقْنِعَه".
(فرهنگ فارسی معين) - مجازاً به معنی: پرده و حجاب و نقاب است.و گفته اند:
"کَشَفَ القِناعَ عن الشّیءِ" يعنی: از )يا( دربارهء چيزی روشن و آشکارو بی پرده سخن
گفتن - پرده و نقاب از روی چيزی برداشتن - امری را ظاهر و آشکار ساختن.
(١٥) - مجموعه اقتدارات - خط مشکين قلم - چاپ هند ص ١٩٠ .
(١٦) – يکی از احبّای الهی - مراد: آقا محمّد رضا قنّاد شيرازی است. او در بغداد ساکن بود
و در آنجا به آئين حضرت باب ايمان آورد. به هنگام تبعيد حضرت بهاءالله از بغداد
به اسلامبول و ادرنه و عکّا، همواره همراه و از خادمان نزديک و باوفای آن حضرت بود.
در دورهء حضرت عبدالبهاء، نامبرده، بر عهد و پيمان ثابت و راسخ ماند و سرانجام در
سال ١٩١٢ ميلادی به سرای جاودان شتافت.(١٩) - " سدّ سکندر - در اصطلاح مسلمانان " ديوار چين " ، زيرا تصوّر می کردند
که اسکندر مقدونی آنرا برای جلوگيری از حملات يأجوج و مأجوج ساخته
است . " ( فرهنگ فارسی معين )در اينجا مقصود از بنا کردن سدّی محکم و متين ، دارا شدن عرفان و ايمانی
راستين و استوار و خلل ناپذير است .(٢٠) - " يأجوج و مأجوج - نام دو قوم است که در تورات و قرآن کريم و مکاشفات
يوحنّا ذکر شده است . در قرآن کريم بنام مردمی مفسد خوانده شدهاند که
ذوالقرنين برای ممانعت از هجوم آنان به اقوام مجاور ايشان ، سدّی بست..."
)فرهنگ فارسی معين(در تورات کتاب حزقيال نبيّ - باب ٣٨ و ٣٩ در باره جوج و مأجوج سخن گفته
که خلاصه آن اينست که اين اقوام قوی و نيرومند در ايّام آخر برای از ميان
بردن اسرائيل و مردم آن به آن سرزمين از سوی شمال حمله و يورش خواهند
آورد . اما خداوند يهوه با وبا و خون بر آنها عقوبت خواهد رسانيد و باران سيل آسا
و تگرگ و آتش و گوگرد بر آنها بارانيده و آنها را بهلاکت خواهد رسانيد .
صدر کتاب عهد جديد در باب بيستم مکاشفات يوحنا آيات ٧ تا ١٠ چنين آمده
است : " و چون هزار سال بانجام رسد شيطان از زندان خود خلاصی خواهد يافت
تا بيرون رود و امّتهائی را که در چهار زاويه جهاناند يعنی جوج و
مأجوج را گمراه کند و ايشانرا بجهت جنگ فراهم آورد که عدد ايشان چون ريگ
درياست . و بر عرصه جهان برآمده لشکرگاه مقدّسين و شهر محبوب را محاصره
کردند . پس آتش از جانب خدا از آسمان فروريخته ايشان را بلعيد و ابليس که
ايشانرا گمراه ميکند به درياچه آتش و کبريت انداخته شد جائيکه وحش و
نبيّ کاذب هستند و ايشان تا ابد الآباد شبانه روز عذاب خواهند کشيد . "
در قرآن سوره کهف آيات ٨٣ تا ٩٨ در باره شخصی بنام ذوالقرنين يعنی صاحب
دو شاخ گفتگو می کند - (مفسّرين اسلامی او را اسکندر مقدونی دانستهاند )
- که برای جلوگيری از يورش و هجوم قبايل وحشی و فاسد يأجوج و مأجوج
سدّی آهنين در برابر آنان بنا نمود .در اينجا منظور از محفوظ ماندن از يأجوج نفس و هوی ، برکنار ماندن از
آسيب خواهشهای نفسانی و گزند اوهام و خرافات و تعصّبات غير انسانی و نيز
دوری از دلبستگی به نام و مقام و شئون دنيوی است .(٢١) - " خضر - نزد مسلمانان ، نام يکی از انبياست که موسی را ارشاد کرده و نزد صوفيان
نيز مقامی ممتاز دارد . محقّقان غربی در تشخيص هويّت او اختلاف دارند.
بعضی گويند دو شخصيت "ايليا" ی نبيّ و "جرجيس "قدّيس بصورت خضر در
آمده. بموجب روايات اسلامی وی از جاويدانان است." (فرهنگ فارسی معين).
" آب حيات - طبق روايات ، نام چشمهای است در ناحيهای تاريک از شمال که
موسوم به ظلمات است . آشاميدن آن آب زندگی جاودانی بخشد . گويند اسکندر
بطلب آن شد و نيافت ، و خضر پيغمبر بدان رسيد و از آن آب آشاميد و جاويد
گشت ." ( فرهنگ فارسی معين ) .مراد از خضر ايّام حضرت بهاءاللّه ، مظهر ظهور يزدان در اين ايّام است و
مقصود از کوثر بقا ، آئين و تعاليم او . حضرت بهاءاللّه می فرمايد :
" آب زندگانی بيان الهی است و همچنين بيّناتش . جهد نمائيد شايد اهل عالم
از اين کوثر باقی به حيات ابدی فائز شوند و به نور حکمت و بيان امکان را
منوّر دارند ." ( کتاب امر و خلق - جلد دوم ص ١٨٣ )(٢٣) - "عَمَّ يَتَسائَلُونَ عَنِ النَّبَأِ الْعَظيمِ الَّذِی هُمْ فيْهِ مُخْتَلِفُونَ کَلّا سَيَعْلَمُونَ ثُمَّ کَلّا سَيَعْلَمُونَ."
( سوره نبأ - آيه ١ تا ٥ )(٢٤) - لوح عبدالوهّاب - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ١٦٠.
(٢٥) - کتاب اقدس بند ١٦٧.(٢٦) - عمروبن هُشام ملقّب به ابوالحکم از علمای دوره جاهليّت و از دشمنان سر
سخت اسلام است که پيامبر اکرم او را ابوجهل لقب داده است .
(٢٧) - ابوذر چوپان .(٢٨) - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ١٤٦ .
(٢٩) - منظور از مکتب الهی ، مکتب من يظهره اللّه است و مقصود از لوح ، توقيعی
است از حضرت اعلی که " در مکتب خانه من يظهره اللّه منوّر فرمايند ."
حضرت عبدالبهاء در اين باره میفرمايد : " .... در خصوص لوح معهود سؤال
نموده بوديد . آن لوحی است که حضرت اعلی مرقوم نمودهاند که در مکتب
من يظهره اللّه تقديم حضور مبارک شود . حضرات بيانی ها اين را وسيله
تخديش اذهان نمودهاند که من يظهره اللّه بايد طفل باشد تا آن عريضه در
مکتب خانه تقديم حضور مبارک گردد . پس چون جمال مبارک طفل نبودند من
يظهره اللّه نيستند . جمال مبارک در کتاب ميفرمايند که مکتب من يظهره
اللّه مکتب صبيان نيست و مدرسه اطفال نادان نه . آن مکتب معانی و بيان
است که مقدّس از ادراک من فی الامکان . ميفرمايد در آن مکتب لوح حضرت اعلی
را که هديه بديعه الهيّه بود مشاهده نمودم .... " ( مائده آسمانی - جلد دوم ص ٧٩ )
(٣٠) - اشاره به رفتار ميرزا يحيی ازل است که بفرموده حضرت عبدالبهاء : " بعد
از شهادت حضرت اعلی احباب را امر بر تحريک فتنه نمود و خود تاج درويشی بر
سر نهاد و کشکول فقر بدست و پوست طريقت بر دوش از مازندران باين وضع
فرار نمود و جميع ياران را گير داد و خود در نهايت تقيّه و خفا در مازندران و رشت
سير و گشت می نمود . عاقبت چون جمال مبارک در کمال ظهور و شکوه به بغداد
وارد شدند ، او نيز خفيّاً بلباس تبديل حاضر ... " )مجموعهء منتخباتی از مکاتيب
حضرت عبدالبهاء - جلد چهارم - چاپ آلمان ص ٢١٠(.(٣١) - مرايا - آيينههای بيان - لقب مرآت ( آيينه ) را حضرت باب به برخی از
پيروان خويش عنايت فرمود که از آن جمله ميرزا يحيی ازل است .
(٣٢) - لوح نصير - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ١٨٠ و ١٨١ و ١٩٣ .
(٣٣) - لوح نصير - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ١٩٥ و ١٩٦ .
(٣٤) - لوح حاج ابوالحسن امين اردکانی - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد ششم ص ١٦١.
*********************************************جهان و بزرگان آنان اعلان گرديد . و بدين گونه " نعمت
تمام و حجّت کامل و برهان ظاهر و دليل ثابت آمد (١) ."
آری جمال موعود پرده از رخ برگرفت و ندای وصل بهبارگاه والای خويش دعوت نمود و به آواز بلند فرمود :
" جهان خوش آمده ، غمگين مباشيد . راز نهان پديدارشده ، اندوهگين مشويد . اگر به پيروزی اين روز پی بريد
از جهان و آنچه در اوست بگذريد و به کوی يزدان شتابيد ."(٢)
ص ٢٧٧حضرت بهاءاللّه بار امانت خدا يعنی شريعت ايزد يکتا را با دل وجان به
دوش کشيد و مدّت سی و نه سال صادقانه از دست آسيب و گزند
دزدان و نابکاران، حفاظت و نگاهداری فرمود. اما ديگر آماده
برای ترک دنيا و اهل آن شده بود . زيرا مأموريتش در اين عالم
خاکی پايان يافته و رسالتش در اين جهان فانی به انجام گراييده بود.
ستم ستمکاران او را از ظهور بازنداشت و شکوه پادشاهان او را
از اظهار خواستههايش منع ننمود . فتوای ملّايان او را از اثبات
امرش منصرف نکرد و غوغای جاهلان قلم اعلايش را از حرکت
بازنداشت و هياهوی غافلان صدايش را خاموش ننمود .و گمان را دريد و حقايق الهی و رازهای نهانی را آشکارا
به گوش افراد انسانی رسانيد . آئين بهائی را بنيانکتاب عهدش را نگاشت و هيکل امرش را با آن زره پولادين
آراست و به نصّ قاطع " وصيّة اللّه آنکه بايد اغصان و افنان
و منتسبين طرّاً به غصن اعظم ناظر باشند" (٣) و آيه " اذا غيض بحر
الوصال و قضی کتاب المبدأ فی المآل توجّهوا الی من اراده اللّه
الّذی انشعب من هذا الأصل القديم "(٤)، فرزند ارشد خود
حضرت عبدالبهاء را بعنوان مرکز عهد و پيمان ومبيّن آيات و
آثار و مرجع و پيشوا و مثل اعلی برای پيروان خويش برگزيد و سپس
جهان گذران را گذارد و به سرای جاودان شتافت . (٥)باری، آدميان نافرمان گفتار کسی را که قرنها در انتظار ظهورش بودند
و هنگام ديدارش را آرزو می کردند و از خدای خويش خواستار وفای به
عهدش می شدند ، به بازيچه گرفته و امرش را ناچيز شمرده و بيهوده
انگاشتند. آری، آنان کلمه حقّ را نپذيرفتند و به وهم و گمان پرداختند و
" به گفتار اغيار از يار دور ماندند و از سخن دشمن از دوست گذشتند." (٦)
با اين همه، باز هم خرسند نشدند و آرامش نگرفتندو آسايش نيافتند . زيرا موعود عالميان و مقصود جهانيان
را در بند و زنجير نمودند و ديار به ديار رهسپار کردند
و در جايهای گوناگون زندانی نمودند و تا پايان زندگانی
يعنی ٣٩ سال از آغاز رسالتش او را در تنگنای رنجو سلوک آنان با کسی که بجهت آزاديشان زندان را با دل
و جان قبول فرمود و برای رهاييشان زنجير اسارت را با
شادی و سرور بر خود هموار نمود .اما او با همه آن چون شمع فروزان انجمن عالم انسان را
روشن نمود و پردههای وهم و گمان را بسوخت و تا واپسين
نفس دمی نياسود و با پرتو هستی بخش خويش دل و جانآنان را روشن و زنده گردانيد و هميشه مصداق اين گفتار
بود که فرمود : " لو يسترون النّور فی البرّ انّه يظهر من قطب البحر
و يقول: انّی محيی العالمين"(٧) - مضمون گفتار بفارسی اينست: اگر اين نور
را در زير خاک پنهان سازند ، او سر از دريا برآرد و بگويد ، اينک منم زندگی
بخش جهان و جهانيان.باری، سر انجام آتش افروخته يزدان از ديدگان آدميان پنهان گرديد
و " بلبل قدس معنوی " از " بيان اسرار معانی " ممنوع شد . اما
" طوبی لنفس اشتعلت بنار أوقدها الرّحمن فی الامکان الّتی
يسمع من زفيرها : قد أتی المقصود بسلطان لم تخوّفه صفوف
العلماء و لا جنود الأمراء ينادی بأعلی النّداء أمام من فی
الأرض و السّماء : قد أتی الوعد و هذا من کان مسطوراً فی الکتاب
من قلم اللّه منزل الآيات" (8) - مضمون گفتار بفارسی اينست : خوشا برای کسی
که از آتش افروخته يزدان در جهان شعله ور گرديد . آن آتشی که از
زبانهاش اين سروش به گوش می رسد : اينک مقصود جهانيان
با قدرتی پديدار شده که علما و امرا او را بيمناکنساخته اند. او به آواز رسا ندا می کند : اکنون وعده الهی
بسرآمد و اين همان موعودی است که در کتابهای آسمانی از او سخن رفته است.
ص(٢) - اقتباس از مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٧٥ و ٢٧٦.
(٣) - کتابُ عَهْدِی - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ٣٩٩ .
(٤) - کتاب اقدس - بند ١٢١.(٥) - دوم ذی القعده ( هفتادم نوروز ) سال ١٣٠٩ هـ. ق. برابر با ٢٩ می ١٨٩٢ م . در هفتاد و
پنج سالگی در قصر بهجی نزديک شهر عکّا.(٦) - اقتباس از مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٧٤.
(٧) - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد اوّل ص ٤١٩ .
(٨) - آثار قلم اعلی - چاپ طهران - جلد دوم ص ٤٦ .