كتب أكثر من قبل مجموعه آثار مباركه

ايام تسعه
مجموعه مناجات براى اطفال
نسائم الرحمن
پيام ملكوت
گلزار تعاليم بهائى
گنجينه حدود و احكام
Free Interfaith Software

Web - Windows - iPhone








مجموعه آثار مباركه : پيام ملكوت
پيام ملکوت
عبد الحميد اشراق خاوری
ص١
ص ٢
ناشر: مؤسّسهء ملّی مطبوعات امری - ١٣٠ بديع
ص ٣
رسالهء تحرّی حقيقت
-----------
مقدّمه : مشتمل بر ٣ فصل است
فصل اوّل
بشارات کتب مقدّسه در بارهء ظهور مربّی
آسمانی، موعود جميع کتب
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند : قوله الاحلی (١)

در جميع کتب مقدّسهء الهيّه بشاراتی است که بشارت ميدهد

روزی خواهد آمد که موعود جميع کتب ظاهر خواهد شد

و يک قرن نورانی تشکيل خواهد کرد. علم صلح و سلام بلند

خواهد شد(٢) وحدت عالم انسانی اعلان خواهد گرديد(٣)

در ميان اقوام و امم بغض و عداوت نماند جميع قلوب ارتباط

بيکديگر نمايد(٤). در تورات مذکور است در انجيل مذکور

است در قرآن مذکور است در زند اوستا مذکور است
--------------------------------------------

(١) خطابهء مبارک در نيويورک پنجم جولای ١٩١٢ ، خطابات ص ٨٢ طبع طهران .

(٢) برسالهء صلح عمومی مراجعه شود.
(٣) برسالهء وحدت عالم انسانی مراجعه شود.
(٤) بکتب استدلاليّه مراجعه شود.
ص ٤

در کتاب بودا مذکور است. خلاصه در جميع اين کتب مذکور

است که بعد از آنکه تاريکی عالم را احاطه نمود آن روشنائی

طلوع نمايد نظير آنست که چون شب خيلی تاريک شود
دليل بر ظهور روز است. و همچنين هر وقت که ظلمت

ضلالت عالم را احاطه کند و نفوس بشر بکلّی از خدا غافل

شوند و مادّيّات به روحانيّات غلبه نمايد جميع ملل مانند

حيوان غرق در عالم طبيعت گردند و از عالم حقّ بيخبر

و خدا را فراموش نمايند ..... در همچو وقتی آن آفتاب

طلوع خواهد نمود و آن صبح نورانی ظاهر خواهد شد.
فصل دوم
-------------
در بيان آنکه جهان را ظلمت فرا گرفت و
مطابق بشارات کتب مقدّسه موعود جميع کتب ظاهر شد
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند : قوله الاحلی(١)
"يا اسفا که اين عالم انسانی غرق دريای تقاليد شده
ابرهای اوهامات انوار حقايق را ستر نموده است و اين

غمامهای تقاليد عالم را تاريک کرده است ... ظلمت سبب

اختلاف شده است .... ناس در بحر تقاليد مستغرق شده

و بواسطهء اکتساب اين تقاليد بکلّی از طريق اتّحاد دور

---------------------------------------------------

(١) خطابات ص ٢٤٦
ص ٥

شده اند...... عالم مادّيّات روز بروز غلبه نمود و آن حقيقت

قدسيّهء اديان الهی مستور ماند. آفتاب چون غروب کند
اين خفاش ها پرواز کنند زيرا اينها مرغان شبند. چون

نورانيّت ديانت غروب کند اين مادّيّون خفاش آسا بپرواز

آيند زيرا طيور ليلند وقتی که نور حقيقت مخفی شد

اينها بپرواز آيند. باری چون اين عالم را تاريکی و ظلمت

احاطه کرد حضرت بهاءالله از افق ايران مانند آفتاب
درخشيد ظلمت تقاليد را دفع نمود تعاليم جديدی
گذارد و بآن تعاليم شرق را زنده کرد ......ً
فصل سوم
------------
اشارهء اجمالی بتعاليم مبارکهء حضرت بهاالله
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١)

ً اگر نفسی از عقلا بر تعاليم الهی اطّلاع يابد و منجذب

گردد نتايج عظيمه بخشد زيرا تعاليم جديده روح اين
عصر و نور اين قرن است . از جمله تحرّی حقيقت است

که هادم بنيان تقاليد است. از جمله وحدت عالم انسانی

است که جميع بشر اغنام الهی و خدا شبان مهربان و بجميع

اغنام خود در نهايت الطاف. و از جمله صلح عمومی است

و اين علاج فوری هر مرض در اين عصر نورانی. و از جمله

-----------------------------------------------------

(١) مکاتيب سوم ص ٢٧٦
ص ٦
دين بايد سبب الفت و محبّت گردد اگر چنانچه سبب بغض

و عداوت شود ثمری ندارد(١). از جمله تطبيق علم و عقل

و دين . از جمله ترک تعصّبات دينيّه و تعصّبات مذهبيّه

و تعصّبات جنسيّه و تعصّبات ترابيّه و تعصّبات سياسيّه

است (٢) . از جمله عدل و مساوات بلکه مواسات اغنيا

با فقرا از روی طوع و رغبت نه جبر و شدّت. از جمله مسئلهء

اقتصاد (٣) و اين مفصّل. و از جمله مساوات رجال و نساء

باستثناء در بعضی مسائل (٤). از جمله عدل و حقّ. از جمله

توحيد لسان (٥). از جمله تعليم عمومی(٦). از جمله تأييد

روح القدس (٧) و امثال ذلک . اين تعاليمی است که

روح اين عصر است و سبب سرور قلوب خيرخواهان عالم.انسانی " انتهی .

چون به حقايق مندرجه در ضمن فصول گذشته وقوف
حاصل گرديد برای طالبان در اين رساله شرح و تفصيل

تحرّی حقيقت را که يکی از تعاليم الهيّه در اين ظهور مبارک

-------------------------------------------------------

(١) برسالهء دين و علم مراجعه شود (٢) برسالهء الغای

تعصّبات مراجعه شود (٣) به رسالهء تعديل معيشت و حلّ

مشاکل اقتصادی مراجعه شود (٤) برسالهء تساوی حقوق
رجال و نسوان مراجعه شود (٥) برسالهء وحدت لسان

مراجعه شود (٦) برسالهء لزوم تعليم و تربيت مراجعه شود

(٧) برسالهء نفثات روح القدس مراجعه شود.
ص ٧

است مندرج ميسازد و ساير تعاليم مقدّسهء اساسيّه نيز

هر يک در ضمن رسالهء جداگانه شرح و تفصيل داده خواهد شد.

----------------
اين رساله مشتمل بر هفت مطلب است که در

فهرس بنحو اجمال اشاره شده وتفصيل آن در متن رساله مندرج است .

شرح تعاليم مبارکه در رسائل متعدّده مندرج گرديده
جميعاً از نصوص مبارکه و آيات الهيّه است .
طهران ١٠٤ بديع - ١٣٢٦ شمسی
اشراق خاوری
ص ٨
رساله تحرّی حقيقت
-------------------
مشتمل بر هفت مطلب
مطلب اوّل
----------
در بيان معنی حقيقت
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" حقيقت وحدت عالم انسانی است حقيقت محبّت

بين بشر است حقيقت اعلان عدالت است حقيقت هدايت الله

است حقيقت فضائل عالم انسانی است. انبيای الهی
جميعاً منادی حقيقت بودند" (١)
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
" ..... حقيقت علم است اساس اديان الهی علم است

علم سبب اتّحاد قلوب ميشود. حقيقت الفت بين بشر است.

حقيقت ترک تعصّبات است. حقيقت اينست که جميع بشر

را بندگان الهی ببينيد. حقيقت اينست که جميع اشياء را

زنده از يک فيض ببينيد. نهايت اينست در عالم وجود

مراتب است مرتبهء نقص است و مرتبهء کمال. ما بايد شب و

روز بکوشيم تا نقص مبدّل بکمال شود. مثلاً اطفال در عالم

طفوليّت نميدانند ولی مستحقّ نکوهش نيستند بايد اين

--------------------------------------------------------

(١) خطابات ص ٢٨٨
ص ٩

اطفال را تربيت کرد تا برتبهء بلوغ برسند. اين نهال را بايد

نشو و نما داد تا ثمر بدهد. اين زمين را بايد پاک کرد

تا تخم برکت ببار آرد. اين مريض را بايد معالجه کرد تا

شفا يابد. هيچ نفسی را نبايد مبغوض داشت جميع بشر

را بايد محبّت کرد. اگر اين اساس متين شود محبّت حاصل ميشود (١) .

و نيز ميفرمايند:
" حقيقت شريعت الله است. حقيقت هدايت الله است.

حقيقت محبّت الله است. حقيقت فيوضات الله است. حقيقت

فضائل عالم انسانی است. حقيقت نفثات روح القدس است (٢).

مطلب دوم
-----------
در بيان اينکه " متابعت تقاليد حقيقت را گم کرده "
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
امروز بکلّی مادّيّات بروحانيّات غلبه نموده در بين

بشر ابداً احساسات روحانيّه نمانده مدنيّت الهيّه نمانده

هدايت الله نمانده معرفت الله نمانده جميع غرق در
مادّه هستند. اگر چنانچه جمعی بکنائس و يا بمعابد

-------------------------------------------------------

(١) خطابات طبع مصر ص ٦٧
(٢) خطابات طبع مصر ص ٢١٢
ص ١٠

ميروند عبادت ميکنند اين بجهت تقاليد آباء و اجداد است

نه اينست که تحرّی حقيقت کرده اند و حقيقت را يافته اند

و حقيقت را ميپرستند از آباء و اجداد از برای آنها

تقاليدی ميراث مانده و بآن تقاليد متشبّث و عادت کرده اند

که بعضی اوقات بمعابد بروند و آن تقاليد را مجری دارند.

و برهان بر اين آنکه پسر هر يهودی يهودی است پسر هر
مسيحی مسيحی است پسر هر مسلمی مسلم پسر هر زردشتی
زردشتی. پس اين مذهب از آباء و اجداد ميراث از برای

او آمده است و تقليد آباء و اجداد مينمايد بجهت اينکه

پدرش يهودی بوده او هم يهودی شده نه اينکه تحرّی

حقيقت کرده و به تحقيق رسانيده که دين يهودی حقّ است

و متابعت آنرا کرده بلکه ديده که پدر و آباء و اجداد بر اين

مسلک بوده او هم اين مسلک را پيش گرفته است. مقصد
اين است که ظلمت تقاليد عالم را احاطه کرده متابعت

تقاليد طريق الهی را گم نموده نور حقيقت مخفی مانده.

اگر اين امم مختلفه تحرّی حقيقت کنند لابدّ بر اين است که

بر حقيقت پی برند و چون حقيقت را يافتند جميع ملل يک

ملّت گردند. امّا مادام متمسّک بتقاليدند و از حقيقت

محروم و اين تقاليد مختلف است لهذا نزاع و جدال در ميان

است بغض و عداوت بين ملل شديد است. امّا اگر تحرّی
ص ١١
حقيقت بکنند ابداً عداوتی نماند بغضی نماند جنگ

و جدالی نماند با يکديگر نهايت التيام را حاصل کنند(١) انتهی

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
" و جميع ملل بتقاليدی عاميانه تشبّث نموده اند

و از اينجهت با يکديگر در نهايت اختلاف و غايت نزاع و

جدالند. امّا ظهور حقيقت کاشف اين ظلمات است و سبب
وحدت اعتقاد زيرا حقيقت تعدّد قبول نکند(٢).
مطلب سوم
-------------
بر هر شخص بالغ تحرّی حقيقت فرض و واجبست
حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله تعالی:
" انسان چون بمقام بلوغ فائز شد بايد تفحّص نمايد

و متوکّلاً علی الله و مقدّساً عن الحبّ و البغض در امری که

عباد بآن متمسّکند تفکّر کند و بسمع و بصر خود بشنود

و ببيند چه اگر ببصر غير ملاحظه نمايد از مشاهدهء تجلّيات

انوار نيّر عرفان الهی محروم ماند. احزاب مختلفه در عالم

موجود و هر حزبی خود را حقّ دانسته و ميدانند بقوله

-------------------------------------------------------

(١) خطابات ص ١٨٣
(٢) خطابات ص ٢٥٣
ص ١٢
تعالی " کلّ حزب بما لديهم فرحون"(١)
و نيز ميفرمايند قوله تعالی:

" ديده را پاک و مقدّس نما تا تجلّيات انوار لا نهايات

از جميع جهات ملاحظه نمائی و گوش را از آلايش تقليد
منزّه کن تا نغمات عندليب وحدت و توحيد را از افنان
باقی انسانی بشنوی .... از تقييد تقليد بروضهء قدس
تجريد و فردوس عزّ توحيد بخرام"(٢):
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی(٣):
" بايد انسان تحرّی حقيقت کند و از تقليد دست

بکشد. زيرا ملل عالم هر يک تقاليدی دارند و تقاليد مختلف

است تقاليد سبب جنگ و جدال شده است و تا اين
تقاليد باقی است وحدت عالم انسانی مستحيل است.
پس بايد تحرّی حقيقت نمود تا بنور حقيقت اين ظلمات
زائل شود زيرا حقيقت حقيقت واحده است تعدّد و
تجزّی قبول نکند..... ملاحظه نمائيد حضرات يهود

منتظر ظهور حضرت مسيح بودند و بجان و دل آرزو ميکردند.

امّا چون غرق در تقاليد بودند چون حضرت مسيح ظاهر
شد ايمان نياوردند عاقبت بر صلب آنحضرت قيام نمودند

---------------------------------------------------

(١) مجموعهء بزرگ ص ٧٦ (٢) لوح احمد فارسی
(٣) خطابات امريکا ص ٢٤٧
ص ١٣

از اينجا معلوم ميشود که پيروی تقاليد کردند زيرا اگر تحرّی

حقيقت ميکردند البتّه بحضرت مسيح ايمان ميآوردند. اين

تقاليد عالم انسانی را ظلمانی کرده اين تقاليد سبب
حرب و قتال شده اين تقاليد سبب بغض و عداوت گشته.

پس بايد تحرّی حقيقت کنيم تا از جميع مشقّات خلاص شويم

و بصيرت روشن شود و بملکوت الهی راه يابيم " انتهی.
مطلب چهارم
-------------
تحرّی حقيقت را شرايطی است که بايد طالبان
حقيقت جميع آنها را رعايت نمايند
حضرت بهاءالله ميفرمايند:
" سالکين سبيل ايمان و طالبين کؤوس ايقان بايد نفوس

خود را از جميع شئونات عرضيّه پاک و مقدّس نمايند. يعنی

گوش را از استماع اقوال و قلب را از ظنونات متعلّقه بسبحات

جلال و روح را از تعلّق باسباب ظاهره و چشم را از ملاحظهء

کلمات فانيه و متوکّلين علی الله و متوسّلين اليه سالک

شوند تا آنکه قابل تجلّيات اشراقات شموس علم و عرفان

الهی و محلّ ظهورات فيوضات غيب نامتناهی گردند. زيرا

اگر عبد بخواهد اقوال و اعمال و افعال عباد را از عالم و

جاهل ميزان معرفت حقّ و اوليای او قرار دهد هر گز
ص ١٤

برضوان معرفت ربّ‌العزّه داخل نشود و بعيون علم و حکمت

سلطان احديّت فائز نگردد و هر گز بسر منزل بقا نرسد
و از جام قرب و رضا مرزوق نگردد .... شخص مجاهد که
اراده نمود قدم طلب و سلوک در سبيل معرفت سلطان

قدم گذارد بايد در بدايت امر قلب را که محلّ ظهور و بروز

تجلّی اسرار غيبی الهی است از جميع غبارات تيرهء علوم

اکتسابی و اشارات مظاهر شيطانی پاک و منزّه فرمايد و

صدر را که سرير ورود و جلوس محبّت محبوب ازلی است

لطيف و نظيف نمايد و همچنين دل را از علاقهء آب و گل

يعنی از جميع نفوس شبحيّه و صور ظلّيّه مقدّس گرداند

بقسمی که آثار حبّ و بغض در قلب نماند که مبادا آن حبّ

او را بجهتی بی دليل ميل دهد و يا بغض او را از جهتی

منع نمايد. چنانچه اليوم اکثری باين دو وجه از وجه باقی

و حضرت معانی باز مانده اند و بی شبان در صحراهای

ضلالت و نسيان ميچرند. و بايد در کلّ حين توکّل بحقّ نمايد

و از خلق اعراض کند و از عالم تراب منقطع شود و بگسلد و بربّ

الارباب در بندد و نفس خود را بر احدی ترجيح ندهد

و افتخار و استکبار را از لوح قلب بشويد و بصبر و اصطبار

دل بندد و صمت را شعار خود نمايد و از تکلّم بی فايده

احتراز کند چه زبان ناريست افسرده و کثرت بيان سمّی است

ص ١٥

هلاک کننده. نار ظاهری اجساد را محترق نمايد و نار لسان

ارواح و افئده را بگدازد اثر آن نار بساعتی فانی شود و اثر

اين نار بقرنی باقی ماند. و غيبت را ضلالت شمرد و بآن عرصه

هرگز قدم نگذارد زيرا غيبت سراج منير قلب را خاموش نمايد

و حيات دل را بميراند. بقليل قانع باشد و از طلب کثير فارغ.

مصاحبت منقطعين را غنيمت شمارد و عزلت از متمسّکين و

متکبّرين را نعمت شمرد. در اسحار باذکار مشغول شود و بتمام

همّت و اقتدار در طلب آن نگار کوشد. غفلت را بنار حبّ و

ذکر بسوزاند و از ما سوی الله چون برق در گذرد. و بر

بی نصيبان نصيب بخشد و از محرومان عطا و احسان دريغ

ندارد. رعايت حيوان را منظور نمايد تا چه رسد بانسان

و اهل بيان. و از جانان جان دريغ ندارد و از شماتت خلق

از حقّ احتراز نجويد. و آنچه برای خود نمی پسندد برای

غير نپسندد و نگويد آنچه را وفا نکند. و از خاطئان در کمال

استيلاء در گذرد و طلب مغفرت نمايد و بر عاصيان قلم عفو

در کشد و بحقارت ننگرد زيرا حسن خاتمه مجهول است.

ای بسا عاصی که در حين موت بجوهر ايمان موفّق شود و خمر

بقا چشد و به ملأ اعلی شتابد و بسا مطيع و مؤمن که در وقت

ارتقای روح تقليب شود و باسفل درکات نيران مقرّ يابد.

باری مقصود از جميع اين بيانات متقنه و اشارات محکمه

ص ١٦
آنست که سالک و طالب بايد جز خدا را فنا داند و غير
معبود را معدوم شمرد. و اين شرايط از صفات عالين
و سجيّهء روحانيّين است که در شرايط مجاهدين و مشی
سالکين در مناهج علم اليقين ذکر يافت(١) " انتهی
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند(٢) قوله الاحلی:
" چون اينمقام تحرّی حقيقت است و جستجوی واقع
مقاميست که تشنهء جانسوخته آرزوی آب حيات نمايد و
ماهی مضطرب بدريا رسد مريض طبيب حقيقی جويد و

بشفای الهی فائز شود قافلهء گمگشته براه حقّ پی برد و کشتی

سرگشته و حيران بساحل نجات رسد، لهذا طالب بايد متّصف

بچند صفات باشد. اوّل بايد که منصف باشد و منقطع از

ماسوی الله و قلبش بکلّی بافق اعلی توجّه کند و از اسيری

نفس و هوی نجات يابد زيرا اينها همه مانع است. و از اين

گذشته تحمّل هر بلائی لازم است و بايد در نهايت تنزيه و

تقديس باشد و از حبّ و بغض جميع ملل عالم بگذرد چه که

يحتمل حبّش بجهتی شايد مانع از کشف حقيقت آن شود.

اين مقام طلبست طالب بايد باين اخلاق و اطوار باشد و

تا باينمقام راه نيابد ممکن نيست که بشمس حقيقت پی برد. انتهی

------------------------------------------------------

(١)کتاب ايقان ص ١٦٠- ١٦٣
(٢)مفاوضات ص ٣٠ - ٣١
ص ١٧
مطلب پنجم
-----------
در بيان نتيجهء مطالب قبل
يعنی ببينيم تحرّی حقيقت يعنی چه؟
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
" اوّل اساس بهاءاللّه تحرّی حقيقت است.

يعنی بايد نفوس از تقاليدی که از آباء و اجداد موروث

مانده منزّه و مقدّس گردند. زيرا موسويان تقاليدی دارند

زردشتيان تقاليدی دارند مسيحيان تقاليدی دارند
بودائيها تقاليدی دارند هر ملّتی تقاليدی دارد گمان

ميکند که تقاليد خودش حقّ است و تقاليد ديگران باطل.

مثلاً موسويان گمان ميکنند تقاليد خودشان حقّ است و
تقاليد سايرين باطل. ما ميخواهيم بفهميم کداميک
صحيح است جميع تقاليد که صحيح نيست اگر بتقليدی

تمسّک داشته باشيم مانع است که تقاليد ديگران را درست

تحرّی نمائيم. مثلاً شخصی يهودی چون معتقد و متمسّک

بتقاليد موسويانست ممکن نيست بفهمد ديگران حقّ هستند

پس بايد تقاليد را بريزد و تحرّی حقيقت بکند و شايد
حقّ با ديگران باشد. پس تا ترک تقليد نشود حقيقت

جلوه ننمايد. مثلاً عبدهء اوثان ميگويند اوثان حقّست

ص ١٨
اگر ترک اين تقاليد نکنند ممکن نيست هدايت بيابند و
بوحدانيّت الهی پی برند. پس در تحرّی حقيقت انسان
بايد ترک تقليد بکند جميع ملل ترک تقليد کنند آنوقت

تحرّی حقيقت نمايند در اينصورت لابدّ حقيقت ظاهر ميشود.

مثلاً پنج نفر هستند اين پنج هر کدام ادّعا مينمايند که

هر يک اعلم از ديگری است بايد بمقام امتحان گذاشت تا

ترک تعصّب نکنيم، چگونه ميتوانيم حقيقت را بيان نمائيم؟

مجوسی ميگويد من حقّم يهودی ميگويد من حقّم مسيحی

ميگويد من حقّم بودی ميگويد من حقّم، چگونه ميشود حقّ

ظاهر شود؟ پس بايد موسوی ترک تعصّب کند مسيحی
ترک تعصّب بکند بودی ترک تعصّب بکند تا اينقسم نشود
ممکن نيست حقيقت ظاهر شود. شخص کامل عاقل که
طالب علم است علم مطلوب اوست هر کس بيان کند. نور
محبوب اوست در هر زجاج بدرخشد. گل محبوب اوست در
هر زمين که برويد. نيّر اعظم فيض بخش الهيست از هر
مطلعی طالع شود . نبايد تعصّب داشت بلکه بايد عاشق

آفتاب بود خواه از مطلع موسوی طالع شود خواه از مطلع

محمّدی خواه از مطلع عيسوی آفتاب آفتابست. پس
حقيقت مقصود انسانست از هر کس بشنود. اينست مسئلهء
تحرّی حقيقت. نتيجهء اين بحث، چه ميشود؟ نتيجه
ص ١٩

اينست که جميع ملل عالم بايد آنچه شنيده اند بگذارند

نه بهيچ ملّتی متمسّک باشند و نه از هيچ ملّتی متنفّر

شايد آن ملّتی را که متنفّر است آن حقّ باشد و آن ملّتی

که بآن متمسّک باطل باشد. وقتی که آنها را ترک کرد

نه ملّتی را متمسّک نه ملّتی را متنفّر آنوقت تحرّی حقيقت

ميکند و عاقبت ملاحظه مينمايد که حقيقت اديان الهی يکی

است اختلا ف در تقاليد است تحرّی حقيقت سبب ميشود که جميع

بشر متّفق ميشوند . اين يک اساس از اساس بهاءالله است.(١) انتهی.

مطلب ششم
-----------
اثرات و نتائج عظيمهء تحرّی حقيقت

حضرت بهاءاللّه بعد از بيان شرائط تحرّی حقيقت ميفرمايند:

" بعد از تحقّق اين مقامات برای سالک فارغ و طالب
صادق لفظ مجاهد در بارهء او صادق ميآيد و چون

بعمل "و الّذين جاهدوا فينا" مؤيّد شد البتّه ببشارت

"لنهدينّهم سبلنا" مستبشر خواهد شد. و چون سراج طلب

و مجاهده و ذوق و شوق و عشق و وله و جذب و حبّ در قلب

-----------------------------------------------------

(١) خطابات اروپا طبع مصر ص ١٣٩ - ١٤٢
ص ٢٠

روشن شد و نسيم محبّت از شطر احديّه وزيد ظلمت ضلالت

شکّ و ريب زائل شود و انوار علم و يقين همهء ارکان وجود

را احاطه نمايد. در آن حين بشير معنوی ببشارت روحانی

از مدينهء الهی چون صبح صادق طالع شود و قلب و نفس و

روح را بصور معرفت از نوم غفلت بيدار نمايد و عنايات و تأييدات

روح القدس صمدانی حيات تازهء جديد مبذول دارد بقسمی
که خود را صاحب چشم جديد و گوش بديع و قلب و فؤاد

تازه می بيند و رجوع بآيات واضحهء آفاقيّه و خفيّات مستورهء

انفسيّه مينمايد و بعين الله بديعه در هر ذرّه بابی مفتوح

مشاهده نمايد برای وصول بمراتب عين اليقين و حقّ اليقين

و نوراليقين و در جميع اشياء اسرار تجلّی وحدانيّه و آثار

ظهور صمدانيّه ملاحظه کند. قسم بخدا که اگر سالک سبيل

هدی و طالب معارج تقی باين مقام بلند اعلی واصل گردد

رائحهء حقّ را از فرسنگهای بعيده استنشاق نمايد و صبح

نورانی هدايت را از مشرق کلّ شیء ادراک کند و هر ذرّه و

هر شیء او را دلالت بر محبوب و مطلوب نمايد و چنان مميّز

شود که حقّ را از باطل چون شمس از ظلّ فرق گذارد. مثلاً

اگر نسيم حقّ از مشرق ابداع وزد و او در مغرب اختراع باشد

البتّه استشمام کند و همچنين جميع آثار حقّ را از کلمات

بديعه و اعمال منيعه و افعال لميعه از افعال و اعمال و

ص ٢١
آثار ما سوی امتياز دهد چنانچه اهل لؤلؤ ، لؤلؤ را

از حجر و انسان ربيع را از خريف و حرارت را از برودت (١). انتهی

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
" از جمله تحرّی حقيقت تا عالم انسانی از ظلمت
تقاليد نجات يابد و بحقيقت پی برد. اين قميص رثيث

هزاران ساله را بدرد و بيندازد و پيرهنی که در نهايت

تنزيه و تقديس در کارخانهء مشيّت بافته شده بپوشد. و چون

حقيقت يکی است تعدّد قبول نميکند لهذا افکار مختلفه
منتهی بفکر واحد گردد " (٢) انتهی.
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
" اگر ملل و اديان تحرّی حقيقت نمايند متّحد شوند.
حضرت موسی ترويج حقيقت کرد و همچنين حضرت مسيح و
حضرت ابراهيم و حضرت رسول و حضرت باب و حضرت
بهاءالله کلّ تأسيس و ترويج حقيقت نمودند(٣)".
و نيز ميفرمايند :
" اگر تحرّی حقيقت ميشد همه متّحد ميگشتند زيرا

حقيقت يکی است تعدّد ندارد و آن اساس جميع اديان است

---------------------------------------------------

(١) کتاب ايقان ص ١٦٣-١٦٤ طبع مصر
(٢) لوح مبارک لاهه (٣) خطابات ص ٢٣٦
ص ٢٢
.....(١) ". و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
" نفوسی که منصفند فحص ميکنند تحقيق و تدقيق
ميکنند همان فحص و تدقيق سبب هدايت آنها ميشود.
مثل اينست که کسی بگويد در فلان اطاق شمعی است
خاموش. بعد شخص سامع فحص کند ببيند روشن است.

ميشنود در فلان باغ درختان زرد برگ شکسته شاخ تلخ ثمر

است و گلها بد بو زنهار نزديک او نرويد. لابدّ نفوسی که

منصفند باين قناعت نميکنند بلکه ميگويند ميرويم ميبينيم و

تحرّی حقيقت مينمائيم. چون فحص و تدقيق نمايند می بينند

درختهای باغ در نهايت اعتدالست ساقه ها در نهايت

راستی برگها در نهايت سبزی شکوفه ها در نهايت معطّری

ميوه ها در نهايت حلاوت گلها در نهايت طراوت. پس ميگويد

الحمد للّه آن بدگو سبب شد که من باين باغ راه يافتم سبب هدايت من شد" (٢).

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
" اگر جميع ملل تحرّی حقيقت کنند شبهه نيست که کلّ

متّحد و متّفق شوند. جمعی از اديان و فرق و ملل مختلفه

چون در ايران تحرّی حقيقت نمودند نهايت متّحد و متّفق

گشتند و الآن در نهايت اتّحاد و اتّفاق در نهايت الفت و

-------------------------------------------------------

(١) خطابات ص ١٣٦ (٢) خطابات مصر ص ١٨٩
ص ٢٣

محبّت با هم زندگی مينمايند و ابداً رائحهء اختلاف در ميان آنها نيست"(١).

مطلب هفتم
------------
تشويق و تحريض نفوس به تحرّی حقيقت
" بايد انسان طالب حقيقت باشد آن حقيقت را در هر

ذات مقدّسی يابد واله و حيران گردد و منجذب فيض يزدان

شود مانند پروانه عاشق نور باشد در هر زجاجی بر افروزد

و بمثابهء بلبل مفتون گل باشد در هر گلشنی برويد و اگر

آفتاب از مغرب طالع شود آفتابست نبايد محتجب بمشرق
شد غرب را محلّ افول و غروب شمرد. و همچنين بايد

تحرّی فيوضات الهيّه و تجسّس اشراقات رحمانيّه کرد و در هر

حقيقتی واضح و آشکار يافت بايد واله و حيران شد.
ملاحظه کنيد که يهود اگر متمسّک بافق موسوی نبودند

بلکه ناظر بشمس حقيقت بودند البتّه آن شمس را در مطلع

حقيقی مسيحی در نهايت جلوهء رحمانی مشاهده مينمودند.

ولی هزار افسوس که بلفظ موسی متمسّک شدند و از آن فيض

-------------------------------------------------------

(١) خطابات امريکا ص ٢٤٧
ص ٢٤
الهی و جلوهء ربّانی محروم ماندند"(١) انتهی.
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
"...... بايد تحرّی حقيقت نمايند. اين قرن ، قرن
حقيقت است نه قصص و روايات زيرا روايات و تقاليد

مختلف است و مايهء اختلاف. بنی اسرائيل رواياتی دارند

مسيحيان رواياتی دارند مسلمانان رواياتی دارند
که هيچيک تصديق ديگری ننمايد و مخالف يکديگر.

پس بايد همهء اين روايات را کنار گذاشت و تحرّی حقيقت

نمود حقيقت مستور نميماند. شما تحقيق نمائيد انجيل را

بخوانيد ببينيد چقدر ستايش حضرت موسی است همچنين
در قرآن ستايش بسيار از حضرت مسيح و موسی. پس چرا
بايد بين اهل اين اديان نزاع و جدال باشد؟ چرا

دشمن يکديگر باشند؟ چرا ملّتی ملّت ديگر را قتل و غارت

کند؟ اين بی انصافی است اين جهالت است اين
نادانی است. واضحست که خدا جميع را خلق کرده خدا
رازق کلّ است شيطان آنها را خلق نکرده بلکه جميع را
خدا خلق کرده جميع را خدا محافظه ميفرمايد خدا

---------------------------------------------------

(١) مفاوضات ص ٦٠
ص ٢٥
جميع را بصورت و مثال خود خلق کرده فرموده انسان را
بصورت و مثال خود خلق کنم پس جميع بشر بصورت و مثال
الهی خلق شده اند. نهايت در بعضی صورت و مثال الهی
ظاهر است و در بعضی پنهان مانند اين چراغهائی که
بعضی روشنند و بعضی تاريک بايد بکوشيم تا همه روشن
شوند. نبايد بدگوئی و نزاع نمود بايد دانست که همه
بندگان يک خداوندند و در بحر رحمت او مستغرق نوع
انسان واحد است و جنس بشر واحد لکن از جهالت
اختلاف و ضلالت بميان آمده . ملاحظه نمائيد انسان
چقدر نادان است که اسير اين تعصّبات است ...جميع
بشر در بحر رحمت خداوند مستغرقند و خدا بجميع
مهربان است جميع را دوست ميدارد جميع را رزق ميدهد

چون کلّ را رزق ميدهد معلومست که به کلّ مهربان است،

چرا ما نامهربان باشيم؟ البتّه سياست ما اعظم از سياست

الهی نيست بايد سياست الهی را مجری داريم همينطور

که او بکلّ مهربانست ما هم مهربان باشيم چنانکه او بعموم

معامله مينمايد ما هم معامله نمائيم نزاع و جدال نکنيم.

اين قرن قرن نورانی است اين قرن قرن روحانی است
اين قرن قرن ترقّيات است اين تعصّبات سزاوار نيست
اينها منبعث از جهل است ...."(١)

---------------------------------------------------

(١) خطابات ص ١٠٧ - ١٠٩
ص ٢٦
بيانات مبارکه در اينخصوص بسيار است در اينمقام
يکی از خطابه های حضرت عبدالبهاء را که در کليسيای

موحّدين شهر سانفرانسيسکو با حضور دو هزار نفر در يوم

ششم ماه اکتبر سنهء ١٩١٢ القا فرموده اند نگاشته و
رسالهء تحرّی حقيقت را خاتمه ميدهد:
هوالله
پروردگار بجميع ماها مهربان است بجميع ماها

محبّت ميفرمايد بجميع ماها رزق عطا ميکند و جميع ماها را

حفظ ميکند باين درجه مهربان است زيرا کلّ در پناه

او راحت و آسايش مينمائيم. و خداوند از برای ما محبّت

خواسته است اتّحاد و اتّفاق خواسته است تعاون و
تعاضد خواسته است مهربانی خواسته است. چرا

ما اين موهبت را از دست بدهيم؟ چرا اين نور را بظلمت

تبديل کنيم؟ چرا اين حيات را مبدّل بممات نمائيم؟
چرا اين محبّت و الفت را مبدّل بحسد و بغض کنيم ؟

پروردگاری که جميع ماها را خلق فرموده و باين درجه بما

مهربان است، آيا سزاوار است که مخالف رضای او رفتار

نمائيم، بر ضدّ سياست او معيشت کنيم، بندگان او را صدمه

و اذيّت نمائيم، خون يکديگر را مباح بدانيم، اموال يکديگر

ص ٢٧

را غارت کنيم؟ خدا ما را ملائکه خلق فرموده است، آيا جائز

است حيوان درنده گرديم؟ چقدر سبب حسرت است اگر
انسان در اين وحشت بماند. باری، جميع مظاهر الهی
بجهت محبّت و الفت آمده اند، جميع کتب آسمانی بجهت
محبّت و الفت نازل گشته، جميع تعاليم سبحانی بجهت

محبّت و الفت بوده، لکن ما اين حقيقت را فراموش کرديم،

بتقاليدی گرويديم و چون تقاليد مختلف است، نزاع و جدال

بميان آمده و آتش حرب و قتال شعله زده. پس بهتر

آنست که رجوع بحقيقت کنيم يعنی حقيقت تعاليم الهی را

تحرّی نمائيم و هيچ شبهه ای نيست که حقيقت تعاليم
الهی يکی است و آن محبّت است و ترک جنگ و جدال.
حقيقت تعاليم الهی نور است و بغض و عداوت ظلمت.

حقيقت تعاليم الهی حيات است و لکن درندگی و خونخواری

ممات. تقاليد هادم بنيان انسانيست زيرا سبب
تعصّب است و تعصّب سبب جنگ ......" انتهی .
----------
-----
---
ص ٢٨
رسالهء وحدت لسان
مقدّمه - قسمتی از تعاليم حضرت بهاءالله
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی(١)
" حضرت بهاءالله مانند کوکب آفاق از مشرق ايران
طالع شد انوار هدايت کبری درخشيد و نورانيّت آسمانی
بخشيد و تعاليم بديعی تأسيس فرمود و فضائل عالم

انسانی تأسيس کرد و فيوضات آسمانی ظاهر فرمود و قوّهء

روحانيّه باهر ساخت و اين اساس را در عالم وجود ترويج فرمود:

اوّلاً تحرّی حقيقت. زيرا جميع ملل بتقاليدی عاميانه

تشبّث نموده اند و از اين جهت با يکديگر در نهايت
اختلاف و غايت نزاع و جدالند. امّا ظهور حقيقت کاشف

اين ظلمات است و سبب وحدت اعتقاد زيرا حقيقت تعدّد قبول نکند.

ثانياً وحدت عالم انسانی. يعنی جميع بشر کلّ

مشمول الطاف جليل اکبرند بندگان يک خداوندند و پروردهء

حضرت ربوبيّت رحمت شامل کلّ است و تاج انسانی زينت
هر سری از بندگان الهی. لهذا بايد جميع طوايف و ملل

خود را برادر يکديگر دانند و شاخ و برگ و شکوفه و ثمر

ص 29
شجرهء واحده شمرند. زيرا جميع سلالهء حضرت آدمند

و لئالی يک صدف نهايت اينست که محتاج تربيتند نادانانند

جاهلانند بايد هدايت نمود مريضانند بايد معالجه کرد
طفلانند بايد در آغوش مهربانی پرورش داد تا ببلوغ
و رشد رسند و جلا لازم تا درخشنده و روشن گردند.
ثالثاً آنکه دين اساس الفت و محبّت است و بنيان
ارتباط و وحدت. دين اگر سبب عداوت گردد الفت
نبخشد بلکه مورث کلفت گردد، عدم دين به از وجود
آنست و تجرّد از دين مرجّح بر آن.
رابعاً دين وعلم توأم است از يکديگر انفکاک ننمايد.

و از برای انسان دو بال است که بآن پرواز نمايد جناح

واحد کفايت نکند. هر دينی که از علم عاری است عبارت

از تقاليد است و مجاز است نه حقيقت لهذا تعليم از فرائض دين است.

خامساً آنکه تعصّب دينی و تعصّب جنسی و تعصّب
وطنی و تعصّب سياسی هادم بنيان انسانی است.
حقيقت اديان الهی واحد است زيرا حقيقت يکی است
تعدّد قبول نکند و جميع انبياء در نهايت اتّحادند.

نبوّت حکم آفتاب دارد در هر موسمی از نقطه ای طلوع نمايد

لهذا هر سلفی اخبار از خلف فرموده و هر خلفی تصديق
ص ٣٠
سلف کرده " لا نفرّق بين احد من رسله".
سادساً مساوات بين بشر است و اخوّت تامّ. عدل

چنين اقتضا مينمايد که حقوق نوع انسانی جميعاً محفوظ

و مصون ماند و حقوق عمومی يکسان باشد و اين از لوازم

ذاتيّهء هيئت اجتماعيّه است.
سابعاً تعديل معيشت نوع بشر است تا جميع از
احتياج نجات يافته هر کس بقدر امکان و اقتضاء رتبه
و مکان راحت يابد همچنانکه امير عزيز است و در نعمت
مستغرق فقير نيز رزق يومی داشته باشد در ذلّت کبری
نماند و از شدّت جوع از عالم حيات محروم نگردد.
ثامناً صلح اکبر است. بايد جميع ملل و دول

در سايهء خيمهء صلح اکبر راحت و آسايش يابند. يعنی از

جميع دول و ملل بانتخاب عمومی محکمهء کبری تأسيس شود

و اختلاف و نزاع دول و ملل در آن محکمهء کبری فيصل يابد تا منتهی بجنگ نگردد.

تاسعاً دين از سياست جدا است. دين را در امور
سياسی مدخلی نه بلکه تعلّق دين بعالم اخلاق است

و امری است روحانی و وجدانی تعلّق بقلوب دارد نه عالم

اجسام . رؤسای دين بايد بتربيت و تعليم نفوس پردازند

و ترويج حسن اخلاق نمايند ولی در امور سياسی مداخله ننمايند.

ص ٣١
عاشراً تربيت و تعليم و ترقّی و رعايت و حرمت

زنان است. زيرا آنان در زندگانی سهيم و شريک مردانند از حيثيّت انسانی يکسانند.

حادی عشر استفاضه از فيوضات روح القدس است

تا مدنيّت روحانيّه تأسيس شود. زيرا مدنيّت مادّيّه تنها

کفايت نکند و سبب سعادت انسان نشود. زيرا مدنيّت مادّيّه

مانند جسم است و مدنيّت روحانيّه مانند روح جسم بی روح زنده نگردد.

اين نبذه ای از تعاليم بهاءالله است و در تأسيس و

ترويج آن نهايت مشقّت و بلايا تحمّل نمود هميشه مسجون

و معذّب بود و در نهايت تعب ولی در زندان اين ايوان
رفيع را بنيان نهاد و در تاريکی سجن باين نور پرتو
بر آفاق انداخت. بهائيان را نهايت آرزو اجراء اين

تعاليم است و بجان و دل ميکوشند که جان خويش را فدای

اين مقصد کنند تا نور آسمانی آفاق انسانی را روشن نمايد.... انتهی

چون بقسمی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله اطّلاع
حاصل گرديد در اين رساله بشرح و بسط تعليم وحدت

لسان پرداخته و هر يک از ساير تعاليم مبارکه را نيز در

ص ٣٢
رسالهء جداگانه با شرح و تفصيل مندرج خواهيم ساخت.
رسالهء وحدت لسان
مشتمل بر چهار مطلب است از اينقرار:
مطلب اوّل
---------

نمونه ای از بيانات حضرت بهاءالله راجع به وحدت لسان.

مطلب دوم
---------
دستور مبارک در بارهء اجرای وحدت لسان
مطلب سوم
---------
در بيان اينکه چون اعظم امور امر عمومی است لهذا
لسان عمومی هم از اعظم امور محسوب است .
مطلب چهارم
----------
وحدت لسان سبب الفت بين قلوب است.
ص ٣٣
مطلب اوّل
---------

نمونه ای از بيانات حضرت بهاءالله دربارهء وحدت لسان.

حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله الاحلی:

" اشراق ششم اتّحاد و اتّفاق عباد است. لازال باتّفاق

آفاق عالم بنور امر منوّر و سبب اعظم دانستن خط و گفتار

يکديگر است. از قبل در الواح امر نموديم امنای بيت عدل

يک لسان از السن موجوده و يا لسانی بديع و يک خط از

خطوط اختيار نمايند و در مدارس عالم اطفال را بآن تعليم

دهند تا عالم يک وطن و يک قطعه مشاهده شود. انتهی.
و نيز ميفرمايند:

"..... از قبل فرموديم تکلّم بدو لسان مقدّر شد و بايد

جهد شود تا بيکی منتهی گردد و همچنين خطوط عالم

تا عمرهای مردم در تحصيل السن مختلفه ضايع نشود و باطل نگردد و جميع

ارض مدينهء واحده و قطعهء واحده مشاهده شود". انتهی ( کلمات فردوسيّه )

مطلب دوم
----------
دستور مبارک در بارهء اجرای وحدت لسان.

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی: (خطابات مصر ص ٢٣٣)

ص ٣٤
هواللّه
از جمله اوامر حضرت بهاءالله اينست که بايد جميع

ملّت از اهل معارف و علوم اتّفاق کرده يک لسان انتخاب

يا ايجاد نمايند و آن لسان عمومی باشد. و اين امر در کتاب

اقدس چهل سال پيش نازل شده و مضمون آن اينست
مسئلهء لسان بسيار مشکل شده زيرا لسان بسيار است
و اختلاف حاصل شده بين جميع اقوام و طوائف و تا
وحدت لسان حاصل نگردد ائتلاف مشکل و معاملات مختلّ
است. هر انسان محتاج بلسانهای بسيار است تا بتواند

بجميع بشر معامله و معاشرت و ملاقات نمايد و اين مستحيل

است. زيرا آنچه تا حال در آکاديمی معلوم و مسلّم شده

هشتصد لسان معيّن گشته و از برای انسان تحصيل اينهمه

ممکن نيست. پس بهتر اينست يک لسان ايجاد و يا انتخاب

شود تا آنکه لسان عمومی باشد. در اينصورت انسان بدو
لسان محتاج است يکی لسان وطنی يکی لسان عمومی
بلسان وطنی خودش با قوم خود گفتگو نمايد امّا بلسان
عمومی با جميع عالم محاوره نمايد و محتاج لسان ثالث

نميباشد و جميع بشر با يکديگر بدون مترجم الفت و مصاحبت

مينمايند. حال اگر چنين چيزی بشود فی الحقيقه سبب
ص ٣٥

راحت و آسايش و سرور جميع ملل عالم است. بعد از مدّتی

مديده شخصی پيدا شد اين لسان اسپرانتو را ايجاد کرد
فی الحقيقه زحمت کشيده خوب ايجادی کرده. لکن بجهت
آنکه تأمين و ترويج آن لسان لازمست لهذا عموم ملّت
از ارباب معارف بايد يک مجلس عمومی تشکيل دهند هر
ملّتی نفسی را انتخاب نمايد اينها انجمنی بيارايند

و معاونت آن شخص بکنند و لسان را از هر جهت اکمال نمايند

تا آن لسان انتشار حاصل نمايد و لسان منتخب عموم ملل

شود و بر ملّتی تعميم آن گران نباشد. زيرا حال بر بعضی

گران و مشکل است ميگويند اين لسان را ما ايجاد نکرده ايم

روس ايجاد کرده است لهذا تعلّق قلب چندان ندارند.
امّا اگر همچو انجمنی تشکيل شود جميع اعضاء تصديق

کرده اتمام و اکمال نمايند آنوقت جميع ملل بنهايت سرور

قبول مينمايند. و تا آن لسان ترويج نشود راحت و آسايش

آنطور که بايد و شايد برای بشر حاصل نميشود زيرا اختلاف

لسان بسيار سبب اختلاف و سوء تفاهم است . مثلاً ميانهء

آلمان و فرانسه چه تفاوتيست؟ تفاوت لسان است و بس.
ميانهء شرق و غرب يک سبب اختلاف لسان است اگر جميع

بشر بلسان عمومی تنطّق نمايند وحدت عالم بشر را خدمت

مينمايند. لهذا شما لسان اسپرانتو را خيلی دوست داشته

ص ٣٦
باشيد، چرا بدايت تأسيس است انشاءالله اکمال خواهد
شد و جميع من علی الارض راحت خواهند گشت" انتهی.
مطلب سوم
----------
در بيان اينکه هر امر عمومی اعظم امور است و لهذا
لسان عمومی هم از اعظم امور محسوبست.
حضرت عبدالبهاء می فرمايند قوله الاحلی (١):
" در عالم انسانی دو قضيّه است عمومی و خصوصی.
هر امری عمومی فوائدش بينهايت است و هر امر خصوصی
فوائدش محدود. مثلاً ملاحظه ميکنيد که مشروعی عمومی
چقدر فوائد دارد لکن هر مشروعی خصوصی فوائدش محدود
است .احکام عمومی فوائدش بسيار و سياست عمومی بسيار

مفيد . مختصر هر امر عمومی فوائد عظيم دارد. پس ميتوانيم

بگوئيم هر امر عمومی الهی است و هر امر خصوصی بشری.

ملاحظه مينمائيد که آفتاب بر همه ميتابد اين اشراق عمومی

و الهی است امّا اين نور سراج خصوصی است و بشری. پس

در عالم وجود اعظم امور امر عمومی است. لهذا ميتوانيم

بگوئيم لسان عمومی امريست مهمّ زيرا سوء تفاهم را از بين

ملل زائل نمايد قلوب عموم را بهم ارتباط دهد و سبب شود

------------------------------------------------------

(١)نجم باختر شمارهء ششم جلد دوازدهم
ص ٣٧

که هر فردی مطّلع بر افکار عمومی شود. در عالم انسانی

تفهيم و تفهّم که اعظم فضائل عالم بشری است مشروط
بوحدت لسان معلّم و متعلّم است. پس چون لسان عمومی
حاصل شود تعليم و تعلّم سهل و آسان گردد. در زمان
گذشته ملاحظه ميکنيم وحدت زبان چقدر سبب الفت
و وحدت شد. هزار و سيصد سال پيش قبطيان سريانيان
آشوريان ملل مختلفه بودند در شدّت نزاع و جدال. بعد
چون مجبور بتکلّم لسان عرب شدند وحدت لسان سبب شد

که حال جميع عربند و يک ملّت شده اند با آنکه اهل مصر

قبط و اهل سوريّه سريان و اهل بغداد کلدان و اهل
موصل آشور بودند لکن وحدت لسان جميع آنها را يک

ملّت نموده با هم مرتبط کرد ارتباطی که ابداً فصل ندارد.

و همچنين در سوريّه مذاهب مختلفه مثل کاتوليک ارتودکس

درزی شيعه سنّی نصيری هستند ولی بسبب وحدت

لسان مثل يک ملّتند. از هر يک سؤال کنی گويد من عربم

و حال آنکه بعضی رومانيند بعضی عبرانی و بعضی سريانی

و بعضی يونانی امّا لسان واحد آنها را جمع کرد . پس
وحدت لسان بسيار سبب الفت ميشود بعکس از اختلاف

لسان در اروپا يکی را آلمان يکی را انگليس يکی فرانسه

ميگويند اگر وحدت لسان بود البتّه الفت حاصل ميشد
ص ٣٨
بلکه يک ملّت بودند چنانچه در شرق ملل مختلفه ای که
لسان واحد دارند حکم يک ملّت پيدا کرده اند. مقصد
اينست که در عالم انسانی وحدت لسان خيلی سبب الفت

و اتّحاد است و بالعکس اختلاف لسان مايهء جدال و اين

واضح است. لهذا از جمله تعاليم بهاءالله پنجاه سال
پيش امر بوحدت لسان بود که تا لسان عمومی تأسيس
و ترويج نشود ارتباط تامّ بين بشر حاصل نگردد زيرا
سوء تفاهم مانع الفت است و اين جز بوحدت لسان زائل
نشود. بسبب اختلاف لسان اهل شرق عموماً از معلومات
اهل غرب و اهل غرب از معلومات اهل شرق بی خبرند

امّا بواسطهء لسان عمومی شرق افاضه از غرب نمايد و غرب

اقتباس انوار از شرق تواند و سوء تفاهم بين اديان زائل

شود. پس لسان واحد از اعظم وسائل الفت و ترقّی است

در عالم انسانی و سبب نشر معارف و معاونت و معاشرت عمومی...." انتهی

مطلب چهارم
------------
در بيان اينکه لسان عمومی سبب الفت بين قلوب است.
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:(١)

-----------------------------------------------------

(١) خطابات ص ٢٢٥
ص ٣٩
( خطابه در مجلس اسپرانتيستهای ادينبورگ اسکاتلند)
".... اعظم مشروع اين قرن وحدت عالم انسانی
است و همچنين وحدت لسان سبب الفت بين قلوب است
سبب حصول اتّحاد است سبب زوال سوء تفاهم است
سبب ظهور حقيقت است و سبب محبّت جميع بشر است

و سبب تفهيم و تفهّم است که اهمّ امور در عالم انسانی است.

هر فردی از افراد بشر بجهت وحدت لسان ميتواند بر
افکار عموم بشر اطّلاع يابد بسبب وحدت لسان انسان

ميتواند باسرار قرون ماضيّه مطّلع شود و بکمال سهولت

تحصيل علم و فنون موجوده کند. زيرا در مدارس شرق
و غرب اهالی بايد چند سال زحمت بکشند تا تحصيل السن

نمايند اوّل بايد چهار سال تحصيل لسان نمايند تا مباشرت

بعلم کنند. مثلاً شخصی از اهل هند يا ايران و ترکستان

و عربستان بخواهد تحصيل فنّ طبّ نمايد بايد اوّل چهار

سال تحصيل لسان انگليسی کند تا مباشرت بتحصيل طبّ
نمايد. لکن کسی لسان عمومی داشته باشد در صغر سنّ

آن لسان را تحصيل کند بعد بهر مملکتی رود بدواً بتحصيل

علم مشغول شود. و امروز اگر نفسی ده زبان داشته باشد

باز محتاج لسان ديگر است امّا اگر لسان عمومی باشد
چقدر آسان ميشود. فی الحقيقه نصف حيات بشر بايد
ص ٤٠
بتحصيل لسان صرف شود هر کس بخواهد در يکی از قطعات
عالم سفر کند بايد ده لسان بداند تا بتواند با عموم
معاشرت کند و تحصيل ده لسان يک عمر ميخواهد. امّا

يک لسان عمومی انسان را از همهء اين مشقّت ها راحت ميکند

خلاصه تفهيم و تفهّم منوط بلسان واحد است بايد

تلميذ و معلّم وحدت لسان داشته باشند تا تفهيم و تفهّم

حاصل شود. چه که در عالم انسان امری اعظم از تفهيم و

تفهّم نيست تربيت صحيح منوط بتفهيم و تفهّم است تعليم

علوم منوط باين است و اين است سبب تحصيل معارف عمومی

و باين سبب انسان از هر امری واقف شود. پس اگر وحدت

لسان باشد جميع افراد بشر بآسانی يکديگر تفهيم نمايند.

حکايت کنند که دو نفر بودند که لسان يکديگر را نميدانستند.

يکی بيمار شد ديگری بعيادت او رفت. رفيق از مريض پرسيد

باشاره که چطوری؟ جواب داد مردم. ولی رفيق چنين

فهميد که ميگويد بهترم. گفت الحمد للّه. باز باشاره پرسيد

چه خوردی ؟ جواب داد زهر. گفت شفای عاجل است.

باز پرسيد حکيم تو کيست؟ جواب داد عزرائيل. گفت قدمش

مبارک است. شخص ثالث که زبان هر دو را ميدانست
برفيق گفت: ميدانی چه جواب ميدهی؟ گفت چون من

چنين گمان کردم که ميگويد بهترم، گفتم الحمد لله. ميگويد

-----------------------------------------------------

ص ٤١

فلان دوا خوردم، گفتم شفای عاجل است. ميگويد حکيم من

فلان کس است، لهذا گفتم قدمش مبارک است. بعد چون
فهميد بعکس جواب داده خيلی محزون شد. و اين حکايت

را نوع ديگر مثنوی بيان ميکند. مقصود يکی است. خلاصه

هيچ چيز بهتر از تفهيم و تفهّم نيست و هيچ چيز از عدم

تفهيم و تفهّم بدتر نه. هر کس گير کرده ميداند چگونه انسان

متحيّر ميماند هيچ نميداند چه بکند از هر چيز باز ميماند.

امّا چون وحدت لسان حاصل شود همهء مشکلات حلّ

گردد. الحمد للّه لسان اسپرانتو پيدا شده و اين از خصائص

اين قرن و از اعظم مشروعات است انتهی.
پايان رسالهء وحدت لسان
ص ٤٢
رسالهء وحدت عالم انسانی

مقدّمه - در ذکر قسمتی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
هوالله

خداوند عالم جميع را از تراب خلق فرمود و جميع را از

يک عناصر خلق کرده کلّ را از يک سلاله خلق نموده جميع

را در يک زمين خلق کرده و در ظلّ يک آسمان خلق نموده

و در جميع احساسات مشترک خلق فرموده و هيچ تفاوتی
نگذاشته. جميع را يکسان خلق کرده جميع را رزق ميدهد

جميع را می پروراند جميع را حفظ ميفرمايد بجميع مهربان

است. در هيچ فضل و رحمتی تفاوتی بين بشر نگذاشته

انبياء را مبعوث فرموده تعاليم الهی فرستاده و آن تعاليم

الهی سبب الفت بين بشر است سبب محبّت بين قلوب

است. اعلان وحدت عالم انسانی فرموده آنچه را موانع اتّحاد

است مذمّت ميفرمايد و هر چه سبب اتّفاق و اتّحاد است

مدح مينمايد جميع بشر را بر اتّحاد در جميع مراتب تشويق

ميفرمايد. جميع انبيای الهی بجهت محبّت بين بشر مبعوث

شدند جميع کتب الهی بجهت اتّحاد عالم انسانی نازل شده

ص ٤٣

جميع انبياء خادم حقيقت بودند و تعاليمشان جميع حقيقت.

اين نهايت اسف است که تقاليدی بميان آمده که ابداً

دخلی باساس تعاليم انبياء ندارد. چون اين تقاليد مختلف

است لهذا سبب اختلاف شده و بين بشر نزاع و جدال

حاصل گشته و حرب و قتال بميان آمده که بنيان الهی را

خراب ميکنند مانند حيوانات درنده يکديگر را ميکشند

خانمان يکديگر را خراب مينمايند مملکت يکديگر را ويران

ميکنند. خدا انسان را بجهت محبّت خلق فرموده بعالم
انسانی تجلّی محبّت نموده. سبب اتّحاد کائنات محبّت
بوده جميع انبباء مروّج محبّت بوده اند. حالا انسان
مقاومت رضای الهی ميکند بآنچه مخالف رضای الهی است

عمل مينمايد. لهذا از بدايت تاريخ تا بحال عالم راحت

ننموده هميشه حرب و قتال بوده هميشه قلوب از همديگر
متنفّر بوده و بآنچه مخالف رضای الهی است عاملند.

هر محارباتی که واقع و خونريزی هائی که شده يا منبعث

از تعصّب دينی بوده يا منبعث از تعصّب جنسی بوده

يا منبعث از تعصّب وطنی بوده يا منبعث از تعصّب سياسی

لهذا عالم انسانی هميشه در عذاب است. در شرق تعصّب

بسيار بود زيرا آزادی نبود چنان تعصّب بود که بهيچوجه

آرامی نداشت ظلمت تقاليد احاطه کرده بود جميع طوائف
ص ٤٤

و اديان و اجناس در نهايت عداوت و نزاع بودند در همچو

وقتی حضرت بهاءالله ظاهر شد .
اوّلاً اعلان وحدت عالم انسانی فرمود که جميع خلق
بندگان خداوندند و جميع اديان در ظلّ رحمت يزدان
خدا به جميع مهربان است جميع را دوست ميدارد جميع

انبياء در نهايت الفت بودند کتب آسمانی تأييد يکديگر

مينمايد. باوجود اين چرا بايد بين بشر نزاع و جدال باشد؟

مادام جميع بشر خلق يک خداوندند و جميع اغنام در ظلّ

يک چوپان و يک چوپان کلّ را اداره ميکند. پس بايد

گوسفندان الهی با يکديگر در کمال الفت باشند اگر يکی

جدا شود او را بياورند و همراه نمايند. نهايت اين است

بعضی نادانند بايد دانا نمود ناقص هستند بايد کامل

نمود عليل هستند بايد شفا داد کورند بايد بينا کرد .

ثانياً حضرت بهاءالله اعلان فرمود که دين بايد
سبب الفت و محبّت باشد. اگر دين سبب عداوت شود

نتيجه ندارد بی دينی بهتر است زيرا سبب عداوت و بغضاء

بين بشر است. و هر چه سبب عداوت است مبغوض خداوند

است و آنچه سبب الفت و محبّت است مقبول و ممدوح. اگر

دين سبب قتال و درندگی شود آن دين نيست بی دينی

بهتر از آن است. زيرا دين بمنزلهء علاج است اگر علاج

ص ٤٥

سبب مرض شود البتّه بی علاجی بهتر است. لهذا اگر دين

سبب حرب و قتال شود البتّه بی دينی بهتر است .
ثالثاً دين بايد مطابق علم و عقل باشد اگر مطابق

علم و عقل نباشد اوهام است. زيرا خدا عقل بانسان داده

تا ادراک حقائق اشياء کند حقيقت بپرستد. اگر دين
مخالف علم و عقل باشد ممکن نيست سبب اطمينان
قلب شود چون سبب اطمينان نيست اوهام است آنرا دين

نميگويند. لهذا بايد مسائل دينيّه را با عقل و علم تطبيق

نمود تا قلب اطمينان يابد و سبب سرور انسان شود .
رابعاً تعصّب دينی تعصّب مذهبی تعصّب وطنی
تعصّب سياسی هادم بنيان انسانی است. اوّلاً دين يکی
است زيرا اديان الهی حقيقت است. حضرت ابراهيم ندا
بحقيقت کرد حضرت موسی اعلان حقيقت نمود حضرت مسيح
تأسيس حقيقت فرمود حضرت رسول ترويج حقيقت نمود.
جميع انبياء خادم حقيقت بودند جميع مؤسّس حقيقت
بودند جميع مروّج حقيقت بودند. پس تعصّب باطل است
زيرا اين تعصّبات مخالف حقيقت است . امّا تعصّب
جنسی. جميع بشر از يک عائله اند بندگان يک خداوندند

از يک جنسند تعدّد اجناس نيست مادام همه اولاد آدمند

ص ٤٦
ديگر تعداد اجناس اوهام است. نزد خدا انگليزی نيست
فرنساوی نيست ترکی نيست فرسی نيست جميع نزد خدا
يکسانند جميع يک جنسند اين تقسيمات را خدا نکرده
بشر کرده لهذا مخالف حقيقت است و باطل است
هر يک دو چشم دارد دو گوش يک سر دارد دو پا.

در ميان حيوانات تعصّب جنسی نيست در ميان کبوتران اين

تعصّب نيست کبوتر شرق با کبوتر غرب آميزش کند.
گوسفندان همه يک جنسند هيچ گوسفندی بديگری نميگويد
تو گوسفند شرقی هستی من غربی هر جا باشند با هم

آميزش نمايند. کبوتر شرق اگر بغرب بيايد با کبوتر غرب

در نهايت آميزش است به کبوتر غرب نميگويد تو غربی هستی

من شرقی. پس چيزی که حيوان قبول نميکند، آيا جائز است

انسان قبول نمايد ؟ و امّا تعصّب وطن. همهء روی زمين

يک کره است يک ارض است يک وطن است خدا تقسيمی
نکرده همه را يکسان خلق کرده پيش او فرقی نيست

تقسيمی را که خدا نکرده، چطور انسان ميکند ؟ اينها اوهام

است. اروپا يک قطعه است ما آمده ايم خطوطی وهمی

معيّن کرده ايم و نهری را حدّ قرار داده ايم که اينطرف

فرانسا و آنطرف آلمانيا و حال آنکه نهر برای طرفين است.

اين چه اوهامی است ؟ اين چه غفلتی است؟ چيزی را که
ص ٤٧

خدا خلق نکرده ما گمان ميکنيم و سبب نزاع و قتال قرار

ميدهيم. پس همهء اين تعصّبات باطل است و در نزد خدا
مبغوض. خدا ايجاد محبّت و مودّت نموده و از بندگانش

الفت و محبّت خواسته عداوت نزد او مردود است و اتّحاد و الفت مقبول .

خامساً از جمله تعاليم حضرت بهاءالله اينست که جميع عالم

بايد تحصيل معارف کنند تا سوء تفاهم از ميان بر خيزد

جميع بشر متّحد شوند و ازالهء سوء تفاهم بنشر معارف
است. لهذا بر هر پدری لازم است که اوّلاد را تربيت

نمايد اگر روزی عاجز باشد هيئت اجتماعيّه بايد اعانت

نمايد تا معارف تعميم يابد و سوء تفاهم بين بشر زائل گردد .

سادساً آنکه نساء اسير بودند حضرت بهاءالله

اعلان وحدت حقوق رجال و نساء فرمود که مرد و زن هر دو

بشرند و بندگان يک خداوند. نزد خدا ذکور و اناث نيست

هر کس قلبش پاک تر و عملش بهتر در نزد خدا مقرّب تر
خواه مرد باشد خواه زن. اين تفاوتی که الآن مشهود
است از تفاوت تربيت است زيرا نساء مثل رجال تربيت
نميشوند اگر مثل رجال تربيت شوند در جميع مراتب

متساوی شوند زيرا هر دو بشرند و در جميع مراتب مشترک

ص ٤٨
خدا تفاوتی نگذاشته .
سابعاً وحدت لسان لازم است که لسانی ايجاد نمايند

که جميع بشر تحصيل آن لسان نمايند. پس هر نفسی محتاج

دو لسان است يکی خصوصی يکی عمومی تا جميع بشر

زبان يکديگر بدانند و باين سبب سوء تفاهم بين ملل زائل

شود. زيرا جميع يک خدا را ميپرستند کلّ بندگان يک خداوندند

سوء تفاهم سبب اين اختلافات است چون زبان يکديگر را

بدانند سوء تفاهم نماند جميع با هم الفت و محبّت نمايند

شرق و غرب اتّحاد و اتّفاق کنند .
ثامناً عالم محتاج صلح عمومی است. تا صلح عمومی

اعلان نشود عالم راحت نيابد. لابدّ دول و ملل بايد محکمهء

کبری تشکيل نمايند تا اختلافات را بآن محکمهء کبری راجع

کنند و آن محکمهء کبری فيصل نمايد مانند اختلافاتی که بين

افراد است محکمه فيصل ميکند همينطور اختلافات دول و

ملل را محکمهء کبری فيصل نمايد تا مجالی برای قتال نماند.

حضرت بهاءالله پنجاه سال پيش بجميع ملوک نوشت جميع

اين تعاليم در الواح ملوک و الواح سائره مندرج و چهل

سال پيش در هند طبع و نشر شد تا تعصّب را از ميان بشر

محو کرد. کسانی که متابعت بهاءالله نموده اند با هم
در نهايت الفت و اتّحادند. چون در مجلسی وارد ميشوی
ص ٤٩
مسيحی يهودی زردشتی و مسلمان همه در نهايت الفت

و محبّتند جميع مذاکراتشان دربارهء رفع سوء تفاهم است.

باری، من چون بامريکا آمدم می بينم مردمانش خيلی محترم

حکومت عادل و ملّت در نهايت نجابت است از خدا ميخواهم

که اين دولت عادله و ملّت محترمه سبب شوند که اعلان صلح

عمومی و وحدت عالم انسانی شود اسباب الفت ملل شوند
چراغی روشن نمايند که عالم را روشنی بخشد و آن وحدت

عالم انسانی و اتّحاد عمومی است. اميدوارم شماها سبب

شويد که علم صلح عمومی در اينجا بلند گردد يعنی دولت و

ملّت آمريکا سبب شوند تا عالم انسانی راحت شود رضای
الهی را حاصل نمايند و الطاف الهی شرق و غرب احاطه
کند. پروردگارا مهربانا، اين جمع توجّه بتو دارند

مناجات بسوی تو نمايند در نهايت تضرّع بملکوت تو تبتّل

کنند و طلب عفو و غفران نمايند. خدايا اين جمع را محترم

کن اين نفوس را مقدّس نما انوار هدايت تابان کن قلوب

را منوّر فرما نفوس را مستبشر کن جميع را در ملکوت خود

داخل فرما و در دو جهان کامران نما. خدايا ما ذليليم

عزيز فرما عاجزيم قدرت عنايت فرما فقيريم از کنز ملکوت

غنی نما عليليم شفا عنايت کن. خدايا برضای خود دلالت

فرما و از شئون نفس و هوی مقدّس دار. خدايا ما را بر محبّت

ص ٥٠

خود ثابت نما بر جميع خلق مهربان فرما موفّق بر خدمت

عالم انسانی کن تا بجميع بندگانت خدمت نمائيم جميع

خلقت را دوست داريم و بجميع بشر مهربان باشيم. خدايا

توئی رحيم توئی غفور توئی بزرگوار . انتهی .
چون بقسمی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله اطّلاع
حاصل شد در اين رساله بشرح تعاليم مبارک وحدت عالم
انسانی مبادرت ميشود. قارئين گرامی برای تفصيل ساير

تعاليم مبارکه بجزوات و رسائل مخصوصه بهر يک مراجعه فرمايند .

××××××××××××
×××××××
ص ٥١
اين رساله مشتمل بر سه مطلب است از اينقرار:
مطلب اوّل - وحدت عالم انسانی که مقصود اصلی مظاهر
مقدّسه و اسّ اساس است .

مطلب دوم - وحدت عالم انسانی جز بقوّهء الهيّه ممکن نيست .

مطلب سوم - عالم انسانی واحد و اختلاف الوان زينت عالم انسانی است.

اينک شرح مطالب مزبوره :
مطلب اوّل
-------------

وحدت عالم انسانی اسّ اساس است و مقصود اصلی مظاهر مقدّسه

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:

" هر چند در قرون ماضيّه اين حقيقت نمايان نبود امّا

حال که عصر نورانی است و قرن علم و ترقّی عالم انسانی

بعون و عنايت الهی اين مسئله آشکار شد که جمعيّت بشر

بهم مرتبطند و جميع از يک عائله و اهل يک وطن و يک کره.

عصر وحدت عالم انسانی است و زوال اوهام قرون ماضيه.
ص ٥٢

هر دانشمندی احساس مينمايد که اين قرن وحدت و اتّحاد

است و تعصّبات وهميّه رو بزوال. لهذا اميدواريم سوء

تفاهم بين ملل بکلّی از ميان بر خيزد تا بدانند که اسّ اساس

رحمانی وحدت عالم انسانی است و مقصود اصلی مظاهر الهيّه تربيت عالم بشری.

مطلب دوم
-----------
وحدت عالم انسانی جز بقوّهء الهيّه حصول نپذيرد
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :(١)
"......آرزوی ما وحدت عالم انسانی است و مقصد ما

صلح عمومی پس در مقصد و آرزو متّحديم. و در عالم وجود

مسائلی از اين دو مسئله مهمّتر نميشود. زيرا وحدت عالم

انسانی سبب عزّت نوع بشر و صلح عمومی سبب آسايش جميع

من علی الارض لهذا در اين دو مقصد متّحديم و اعظم از اين

مقاصد نه .... اليوم يک قوّهء عظيمه ای لازم تا اين مقاصد

جليله مجری گردد. شماها ميدانيد که امر صلح اکبر خيلی

امر عظيمی است و جميع قوای آفاق امروز ضدّ استقرار اين امر.

اين ملل چنان گمان ميکنند که حرب سبب سرور است و چنان

گمان ميکنند که تفرقه سبب عزّت است بگمان اينکه اگر ملّتی

-------------------------------------------------------

(1) خطابات صفحهء ٩٢
ص ٥٣

بر ملّتی هجوم آرد و فتح و فتوحی نمايد و مملکت و دولتی

را مغلوب کند اين سبب ترقّی آن ملّت و دولت است و حال

آنکه اين خطاء محض است. ملل را ميتوان قياس بر افراد

عائله کنيم. عائله متشکّل از افراد است و هر ملّتی نيز متشکّل

از افراد و اشخاص و اگر جميع ملل را جمع کنيد يک عائلهء

عظيمه گردد. و اين واضح است که نزاع و جدال بين افراد

يک عائله سبب خرابی است همين نوع جنگ و حرب مابين

ملل مورث انهدام عظيم است. خلاصهء کلام جميع کتب الهی

و جميع انبياء الهی و جميع عقلاء بشر جميعاً متّحد و متّفق

بر آنند که جنگ سبب خرابی است و صلح سبب آبادی کلّ

متّفقند که جنگ بنيان انسانی بر اندازد. ولی يک قوّهء عظيمه

لازم که اين صلح را اجرا نمايد و اين حرب را منع کند

و وحدت عالم انسانی را اعلان کند زيرا مجرّد علم به شیء

کفايت نميکند. انسان اگر بداند غنا خوبست غنی نميشود

انسان اگر بداند که علم ممدوح است عالم نميشود انسان

اگر بداند عزّت مقبول است عزيز نميشود و علی هذاالقياس

دانستن سبب حصول نيست. کراراً بگوئيم از دانستن خوبی

صحّت انسان صحّت نمی يابد بلکه معالجه لازم دارد استعمال

ادويه لازم دارد حکيم حاذق لازم دارد که مطّلع بر جميع

اسرار امراض باشد و مطّلع بر جميع معالجات باشد و به حکمت

ص ٥٤

تامّ دستور العمل دهد تا صحّت کامل حاصل گردد. مجرّد

بدانيم که صحّت خوبست صحّت حاصل نميشود قوّت و عمل
لازمست. ديگر آنکه حصول هر شیء مشروط بسه چيز است :
اوّل دانستن دوم اراده سوم عمل در تحقّق هر مسئله

جميع اين سه چيز لازم . اوّل تصوّر خانه است بعد ارادهء

ساختن بعد عمل و عمل موکول بقوّهء ثروت آنوقت اميد
حاصل گردد. لهذا ما محتاج يک قوّهء عظيمه هستيم که

سبب اجرای اميدها شود. و اين واضح است که بقوای مادّيّه

اين مقصد و آمال حاصل نميشود اگر بگوئيم بقوّهء جنسيّت

حاصل می شود اجناس مختلفند. اگر بگوئيم بقوّهء وطنيّت ميشود

اوطان مختلف است. و اگر بگوئيم اتّحاد وحدت عالم انسان و

صلح عمومی بقوّهء سياسی ميشود سياسات ملوک مختلف است

زيرا منافع دول و ملل مختلف است. پس واضح شد که جميع

اينها مختلف و محدود است و ممکن نيست جز بقوّهء معنويّه

و قوّهء روحانيّه و فيوضات الهيّه و نفثات روح القدس که در اين

قرن عظيم جلوه نموده جز باين ممکن نيست و الّا اين مقصد

در حيّز قوّهء ميماند بحيّز فعل نخواهد آمد. انتهی.
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی:
" ..... جميع ملل عالم شهادت ميدهند که تا

وحدت عالم انسانی حاصل نگردد از برای بشر راحت و سعادت

ص ٥٥
حاصل نخواهد شد. محبّت است که سبب حيات عالم
انسانی است اتّحاد است که اسبات سعادت بشر است.
لکن هر چيز منوط باسباب است تا اسبابش مهيّا نشود

حاصل نميشود. و مثلاً اين چراغ را لابدّ لازم است که بلوری

مهيّا فتيله ای مهيّا شود تا روشن گردد. ما ميخواهيم که

در ميان بشر محبّت حاصل شود محبّت را روابطی لازم است.

يکوقتی است روابط محبّت روابط عائله است يکوقتی است
که اسباب محبّت روابط وطن است يکوقتی است که اسباب
محبّت وحدت لسان است يکوقتی است که روابط محبّت
روابط جنسی است يکوقتی است که روابط محبّت وحدت
منافع است يکوقتی است که سبب محبّت وحدت سياسی است
يکوقتی است که اسباب محبّت تعليم و تعلّم است. اين
اسباب جميعاً خصوصی است و محبّت عمومی حاصل
نخواهد شد بجهت اينکه اين سبب محبّت است ميانهء اهل
يک وطن امّا اهل اوطان ديگر محرومند. روابط جنسی
سبب محبّت ميانهء آن جنس است اين روابط سبب رابطهء

عمومی نميشود که روابط جنسی و تجارتی و سياسی و وطنی

اسباب ارتباط عمومی شود زيرا روابط جسمانی است

مادّی است روابط مادّيّه محدود است زيرا مادّه ای که

محدود است روابطش نيز محدود است. پس معلوم شد
ص ٥٦

اعظم روابط و وسيله بجهت اتّحاد بين بشر قوّهء روحانيّه

است چونکه محدود بحدودی نيست؟
مطلب سوم
------------

عالم انسانی واحد و اختلاف الوان زينت عالم انسانی است

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
" فی الحقيقه عالم انسانی يک خاندان و يک سلاله
است بحسب اختلاف مناطق بمرور دهور الوان مختلف شد.

در ممالک حارّه از شدّت تأثير آفتاب بمرور احقاب جنس

اسود پيدا شد و در مناطق شمالی از شدّت سرما و عدم تأثير

حرارت بمرور دهور جنس ابيض پيدا شد در منطقهء متوسّطه

جنس اصفر و جنس اسمر و جنس احمر حاصل گشت. امّا
فی الحقيقه نوع بشر يک جنس است چون جنس واحد است

البتّه بايد اتّحاد و اتّفاق حاصل گردد نه اختلاف و ابتعاد.

سبحان اللّه حيوان با وجود آنکه اسير طبيعت است و

طبيعت بتمامه حاکم بر آن است باز اهمّيّتی بالوان نميدهد.

مثلاً ملاحظه مينمائی که کبوتران سياه و سفيد و زرد و آبی

و الوان مختلفه با يکديگر در کمال ائتلاف ابداً اهمّيّت بالوان

نميدهند و همچنين اغنام و بهائم با وجود اختلاف الوان

ص ٥٧
در نهايت محبّت و اتّحادند. ولی انسان عجيب است که

الوان را مايهء نزاع قرار داده و در ميان سفيد و سياه نهايت

بعد و اختلاف است. چون بگلستان در آئيم ملاحظه
نمائيم که اين گلهای رنگارنگ چقدر جلوه دارد اختلاف
الوان زينت گلستان است اگر يک رنگ باشد جلوه ندارد
زينت گلستان در اين است که گلهای رنگارنگ باشد. پس

معلوم شد که اختلاف الوان زينت عالم انسان است پس نبايد سبب اختلاف گردد.

اميدوارم که شما سبب شويد و بجان بکوشيد که در ميان
سياه و سفيد الفت و محبّت حاصل گردد. (١)
**********************

----------------------------------------------------------

(١) لوح مبارک برای مستر ماکسول - شيکاغو
ص ٥٨

" اهمّ مقاصد نشر محبّت الله و الفت و اتّحاد بين نفوس است

اينست امتياز انسان از حيوان " حضرت عبدالبهاء
رسالهء دين بايد سبب الفت و محبّت باشد
--------------
مقدّمه - مجملی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :

" ..... امّا تعاليم حضرت بهاءالله اوّل تحرّی حقيقت

است. اساس جميع انبياء حقيقت است و حقيقت يکيست.
حضرت ابراهيم منادی حقيقت بود حضرت موسی خادم
حقيقت بود حضرت مسيح مؤسّس حقيقت بود حضرت محمّد
مروّج حقيقت بود حضرت اعلی مبشّر حقيقت بود و حضرت
بهاءالله نور حقيقت. حقيقت اديان الهی يکيست در
حقيقت اختلاف نيست. امّا تقاليد چون مختلف است

سبب اختلاف و جدال گشته. اگر تحرّی حقيقت و ترک تقاليد

شود جميع ملل متّحد گردند زيرا اختلافی در حقيقت
ص ٥٩
اديان نيست بلکه در تقاليد است .
ثانی تعليم حضرت بهاءالله وحدت عالم انسانی است
که فرمود جميع بندگان خداوندند کلّ را او خلق کرده

رزق ميدهد می پروراند جميع در بحر رحمت او مستغرق اند

و خدا بهمه مهربان. ما چرا بيکديگر نامهربان باشيم؟ ما بايد

اطاعت سياست الهی نمائيم. آيا ما از سياست الهی سياستی بهتر ميدانيم؟

ثالث فرمود دين با علم توأم است زيرا دين و علم
هر دو حقيقت است اگر دين مخالف حقيقت باشد وهم

است و هر مسئلهء دينی که مخالف علم صحيح و عقل کامل باشد

شايان اعتماد نه. پس تقاليد و رسوماتی که منافی علم و ترقّی است بايد زائل نمود.

رابع دين بايد سبب اتّحاد باشد قلوب را بيکديگر
ارتباط دهد. حضرت مسيح و انبياء الهی بجهت الفت

و اتّحاد آمدند پس اگر دين سبب اختلاف شود نبودن آن مرجّح است .

خامس تعصّب دينی و تعصّب جنسی و تعصّب وطنی
و تعصّب سياسی سبب جدال است و هادم بنيان انسانی
بايد جميع اين تعصّبات را ترک نمود.
سادس صلح اکبر است. عالم بشر بايد در صلح اکبر
ص ٦٠

باشد تا نور اين صلح بر دول و ملل عالم نتابد عالم انسانی آسايش نيابد.

سابع مساوات حقوق رجال و نساء است. بايد نساء

تربيت و تعليم يابند تا ترقّی کنند و بدرجهء رجال رسند.

از اين قبيل تعاليم بسيار. انتهی ( لوح مبارک )

چون بر اثر مطالعهء قسمتی از تعاليم مبارکه در ضمن بيان

مبارک مزبور مختصر اطّلاعی برای خوانندگان عزير حاصل گرديد

در اينمقام قسمتی از بيانات حضرت عبدالبهاء را که در بارهء

تشريح تعليم " دين بايد سبب محبّت باشد " فرموده اند،

مينگارد و شرح تعاليم ديگر هر کدام در رسالهء مخصوصه مندرج خواهد گرديد.

اين رساله مشتمل بر سه مطلب است از اينقرار :

مطلب اوّل - در بيان اينکه اديان الهيّه بجهت محبّت بين بشر نازل شده .

مطلب دوم - در بيان اينکه خداوند رحمت محض است
و شيطان بغض و عداوت صرف .

مطلب سوم - در بيان اينکه دين نه تنها سبب محبّت است

بلکه اعظم قوّتی است که در عالم وجود برای الفت و محبّت متصوّر است .

ص ٦١
مطلب اوّل
-------------

در بيان اينکه اديان الهيّه بجهت محبّت بين بشر نازل شده

حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله تعالی :
" اشراق نهم (١) دين الله و مذهب الله محض اتّحاد

و اتّفاق اهل عالم از سماء مشيّت مالک قدم نازل گشته و

ظاهر شده آنرا علّت اختلاف و نفاق مکنيد. سبب اعظم

و علّت کبری از برای ظهور و اشراق نيّر اتّحاد دين الهی

و شريعهء ربّانی بوده نموّ عالم و تربيت امم و اطمينان عباد

و راحت من فی البلاد از اصول و احکام الهی. اوست سبب

اعظم از برای اين عطيّهء کبری کأس زندگانی بخشد و حيات

باقيه عطا فرمايد و نعمت سرمديّه مبذول دارد . " انتهی

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی: (٢)
" اديان الهيّه بجهت محبّت بين بشر نازل شده
بجهت الفت نازل شده بجهت وحدت عالم انسانی نازل
شده ولی افسوس که صاحبان اديان نور را بظلمت مخلوط

کرده اند هر يک هر پيغمبری را ضدّ ديگری ميشمارند. مثلاً

------------------------------------------------------

(١) لوح مبارک اشراقات (٢) خطابهء مبارکه در انجمن
حرّيّت اديان در شهر بستن - امريکا ٢٥ ماه می ١٩١٢
ص ٦٢
يهوديان مسيح را ضدّ موسی ميدانند مسيحيان حضرت
زردشت را ضدّ مسيح ميدانند بودائيان حضرت زردشت
را ضدّ بودا ميدانند و کلّ حضرت محمّد را ضدّ جميع
ميدانند و جميع منکر حضرت باب و حضرت بهاءالله
و حال آنکه اين بزرگواران مبدئشان يکی است مقصدشان

يکی است و جميع متّحد و متّفقند اساس تعاليمشان يکی است

حقيقت شريعتشان يکی است جميع بيک خدا تبليغ کردند

و جميع شريعت يک خدا را ترويج کردند. مثلاً حضرت زردشت

پيغمبری بود بر مذاق حضرت مسيح تماماً و هيچ تفاوتی
در بين تعاليمشان نيست و همچنين تعاليم بودا ابداً

مخالفت با تعاليم حضرت مسيح ندارد و همچنين ساير انبياء.

اين نفوس مبارکه مبدئشان يکی بود مقصدشان يکی بود
شريعتشان يکی بود تعاليمشان يکی بود. و لکن يا اسفا

که بعد از آن تقاليدی در ميان آمد و آن تقاليد سبب اختلاف

شد زيرا اين تقاليد حقيقت نبود اوهام بود و بکلّی

مخالف شريعت مسيح و بر ضدّ تعاليم و نواميس الهی و چون

مخالف بود سبب نزاع و جدال گشت. در حالتيکه اديان بايد با

يکديگر نهايت الفت داشته باشند نهايت اختلاف را پيدا

کرده اند عوض آنکه دلجوئی از همديگر نمايند بقتال
برخاسته اند عوض آنکه تعاون و تعاضد يکديگر کنند
ص ٦٣

بمحاربه با يکديگر پرداختند. اينست که عالم انسانی از

بدايتش تا الآن راحت نيافته هميشه بين اديان نزاع و

جدال بوده و جنگ و قتال بوده. اگر نظر بحقيقت آنها کنيد

شب و روز گريه نمائيد زيرا امرالله را که اساس محبّت است

اسباب مخالفت کرده اند. زيرا شريعت الله مانند علاج
است و اگر در محلّ خود صرف شود سبب شفا است. و لکن

يا اسفا که اين علاجها در دست طبيب غير حاذق بود علاجی

که سبب شفا گردد سبب مرض شد عوض آنکه سبب حيات
باشد سبب ممات شد عوض آنکه سبب نورانيّت شود سبب
ظلمانيّت شد زيرا اين علاجها در دست طبيب غير حاذق
افتاد و طبيب غير حاذق حيات نبخشد و از علاجش ثمری
حاصل نگردد بلکه سبب ممات شود.
حضرت بهاءالله شصت سال پيش در ايران ظاهر شد
و در آن مملکت در ميان اديان و مذاهب و اجناس نهايت
بغض و عداوت حاصل بود بدرجه ای که رؤسای يکديگر را
سبّ و لعن ميکردند و جميع خون يکديگر را ميخوردند.
حضرت بهاءالله اعلان وحدت عالم انسانی کرد و اعلان
نمود که دين بايد سبب محبّت و الفت شود و سبب حيات
باشد اگر دين سبب عداوت باشد عدمش بهتر از وجود آن
است زيرا مقصد محبّت بين بشر است چون از دين عداوت
ص ٦٤
بين بشر حاصل شود البتّه معدوم باشد بهتر است ...."
مطلب دوم

در بيان اينکه خداوند رحمت محض است و شيطان بغض و عداوت صرف

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" اديان موجوده اساسشان اساس واحد بوده و آن اساس
حقيقت است و سبب الفت و محبّت بشر و علّت ترقّی نوع

انسانست. لکن بعد از هر يک از مظاهر الهيّه کم کم آن نور

حقيقت پنهان شد ظلمات اوهام و تقليد بميان آمد عالم
بشر گرفتار آن ظلمات گشت روز بروز عداوت شديد شد

تا بدرجه ای رسيد که هر ملّتی دشمن ملّت ديگر شد بشأنيکه

اگر موانع سياسی نبود همديگر را بکلّی معدوم و مضمحل

ميکردند. حالا ديگر بس است بايد تحرّی حقيقت کنيم

از اين اوهام بگذريم. الحمد لله کلّ بندگان يک خداونديم

جميع در ظلّ عنايت او هستيم مشمول الطاف اوئيم خدا

به جميع مهربان است، ما چرا نامهربان باشيم؟ خدا با جميع

صلح است، ما چرا در جنگ باشيم؟ نهايت بعضی نادانند

بايد تعليم نمود اطفالند بايد تربيت کرد عليل و مريضند

بايد معالجه نمود عليل را نبايد مبغوض شمرد طفل را
ص ٦٥

نبايد بد گفت بايد در چاره و علاج کوشيد. جميع انبياء

بجهت تربيت آمدند تا نفوس غير بالغه را ببلوغ رسانند

و الفت و محبّت بين جنس بشر اندازند نه بغض و عداوت.

زيرا خدا از برای بندگانش خير خواسته نه شرّ هر کس برای

بندگان او شرّ خواهد مخالف خداست و بر مسلک الهی
نيست بلکه بر مسلک شيطانست چه که صفت الهی رحمت
است و صفت شيطانی صفت نقمت هر کس با بندگان
مهربان باشد متابعت خدا نموده و هر شخص با بندگان
نامهربان مخالفت خدا کرده زيرا خدا رحمت محض است
محبّت صرف است و شيطان بغض محض است و عداوت صرف.
پس بدانيد که در هر محفلی محبّت است آن محفل محفل
رحمن است و هر جا عداوتست وسوسهء شيطان است .

انبيای الهی بجهت آن آمدند که نفوس مظاهر رحمن باشند

و در قلوب محبّت و وداد اندازند چه که حيوان اسير طبيعت

است و بمقتضای طبيعت حرکت مينمايد و ملاحظهء خير و شرّ

ندارد امّا انبياء بجهت تعليم خير آمدند نه شرّ تا

نفوس بمقتضای عدل و انصاف حرکت کنند نه بمقتضای طبيعت

هر امر که موافق عدل و عقل است مجری دارند ولو مخالف

طبيعت باشد و آنچه منافی عقل و انصاف است متروک شمارند

ولو موافق طبيعت باشد . پس انسان بايد متابعت رحمانيّت

ص ٦٦
الهی کند. امّا نفوس ناقصه تابع طبيعتند هر قسم ميل

طبيعت باشد مجری ميدارند اسير جسمانيّاتند از فيوضات

روحانيّه خبر ندارند. زيرا در انسان دو جنبه است جنبهء

رحمانی و جنبهء حيوانی. جنبهء رحمانی صلح و صفاست

و محبّت و وفا امّا جنبهء حيوانی نزاع و جدال است و حرب

و قتال. اگر در انسان جنبهء حيوانی غلبه کند اضلّ از حيوان

است اگر جنبهء الهی غالب شود ملائکهء يزدان است .

تعاليم انبياء بجهت اين بوده که جنبهء حيوانی مغلوب شود

تا نفوسی که اسير طبيعتند نجات يابند و جنبهء آسمانی

غلبه نمايد. و آن جنبهء الهی عبارت از فيض روح القدس است

عبارت از تولّد ثانی است هر کس دارای آن جنبه باشد

خير خواه عموم است بجميع خلق مهربان است با هيچ مذهبی

عداوت ندارد و از هيچ دينی تزييف نکند زيرا اساس اديان

الهی يکی است. اگر بآن اساس رجوع نمائيم متّحد شويم

امّا اگر بتقاليد رجوع کنيم مختلف شويم زيرا تقاليد مختلف

است و اساس اديان الهی واحد تقاليد سبب اختلاف

و کلفت است و اساس اديان الهی باعث اتّحاد و الفت ....

مظاهر الهيّه چقدر مهربانند که بر صليب طلب مغفرت

قاتلان ميفرمايند. پس ما بايد متابعت مظاهر الهيّه کنيم

بر مسلک انبياء مشی و سلوک نمائيم و از ظلمت تقاليد بگذريم.

ص ٦٧

از شماها سؤال ميکنم، آيا خدا ما را برای محبّت آفريده

يا برای عداوت ؟ يقين است بجهت الفت و محبّت خلق

فرموده. پس ما بايد ملتفت باشيم زيرا نفوسی را منافع

شخصيّه وا ميدارد که از حقّ چشم پوشند آنها غير ازمقصد

شخصی نخواهند و جز در ظلمات اعراض سير ننمايند.

ملاحظه نمائيد که چون حضرت مسيح ظاهر شد چقدر ناملايمات

ديد. با وجود اين عاقبت اقوام مختلفه و احزاب متنوّعه را

جمع فرمود اقوام رومانيان و يونانيان و سريانيان و مصريان

همه در نهايت عداوت بودند حضرت مسيح بنفثات روح القدس

جميع را متّحد فرمود الفت بين قلوب انداخت اختلاف

بر طرف شد نزاع و جدال از ميان رفت در ظلّ مسيح کلّ در

نهايت صلح زندگانی نمودند. آيا اينکه اطاعت مسيح
کردند بهتر بود يا اگر اطاعت شيطان و عداوت و طغيان

مينمودند ؟ حال اميد است که ملل و امم شرق و غرب در اين

قرن مبارک حضرت بهاءالله بنفثات روح القدس زنده شوند

و جميع متّحد گردند کلّ متابعت اساس اديان الهی کنند

و آن حقيقت واحد است اختلاف و تعدّد قبول ننمايد.
وقتی که کلّ تحرّی حقيقت کنند متّحد شوند وحدت عالم

انسانی جلوه نمايد صلح اکبر ظاهر شود . باری، در حقّ

شماها دعا ميکنم که ای پروردگار، اين جمع محض محبّت
ص ٦٨
باين محفل آمدند و با کمال حبّ و وفاق حاضر شدند.

خدايا رويها را منوّر کن ارواح را ببشارات کبری مستبشر

فرما چشمها را بمشاهدهء آيات هدی روشن کن و گوشها را

باستماع ندای احلی ملتذّ نما. پروردگارا خطاکاريم تو

مغفرت کن گنه کاريم تو عفو فرما در پناه خود پناه ده

نقصان را بغفران خود کامل کن اين نفوس را از عالم اوهام

برهان و بحقيقت دلالت نما تا تحرّی حقيقت کنند از عالم

ناسوت دور شوند و بعالم ملکوت نزديک گردند از جهان
ظلمانی بفضای نورانی درآيند از ظلمات امکان برهان

بانوار لامکان منوّر فرما مظاهر انوار کن و مطالع آثار نما

از غير خود بيزار فرما و مطّلع بر اسرار کن. ای پروردگار

تو آمرزگاری و دانا تو بخشنده ای و توانا و توئی قادر و بينا " (١)

---------------------------------------------------------

(١) خطابات مبارکه
ص ٦٩
مطلب سوم
----------
در بيان اينکه دين نه تنها سبب محبّت است بلکه اعظم

قوّتی است که در عالم وجود برای الفت و محبّت متصوّر است .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
هوالله
"..... اديان الهی بايد سبب الفت و محبّت بين بشر
شود زيرا اساس اديان الهی محبّت است. کتب مقدّسه
را مطالعه کنيد که اساس دين الهی محبّت است. هر چند
قوای ديگر هم ممکن است سبب الفت گردد لکن هيچ چيز

مثل دين سبب الفت نميشود. مثلاً ملاحظه کنيد که اساس

دين الهی درزمان مسيح و بعد از آن سبب الفت شد.
وقتيکه حضرت مسيح ظاهر شد امم رومان يونان کلدان

آشور مصر جميع با يکديگر در نهايت عداوت و بغضاء بودند

مع ذلک بزودی جميع متّحد و متّفق شدند و نهايت الفت و

محبّت با يکديگر پيدا کردند امم مختلفه امّت واحده شدند.

پس از اين فهميديم که دين الهی سبب محبّت و الفت
است سبب عداوت و بغضا نيست. همينطور وقت ظهور

-------------------------------------------------------

(١) نطق مبارک در لندن - خطابات ص ٢٢١
ص ٧٠
حضرت موسی نهايت اتّحاد بين بنی اسرائيل حاصل شد.

باز مبرهن شد که دين نه تنها سبب محبّت است بلکه اعظم

قوّتی است که در عالم وجود برای الفت و محبّت متصوّر است

قوای سائره و سياسيّه نميتواند از عهدهء اين اتّحاد برآيد

نميتواند ارتباط بين قلوب دهد هکذا علم و معارف نميتواند

اينطور محبّت بين قلوب بيندازد آن قوّه قوّهء دين است

که حيات جاودانی ميبخشد قوّهء دين است که ريشهء عداوت

و بغضا را از بين بشر برمياندازد. بتاريخ رجوع و ملاحظه

کنيد که دين چگونه سبب الفت و محبّت شده. يعنی اساس
جميع اديان محبّت است لکن تقاليد سبب عداوت و بغضاء

است. چون اساس اديان الهی را تحرّی کنيم می بينيم خير

محض است و چون نظر به تقاليد موجوده کنيم می بينيم
شرّ است چه که اساس دين الهی يکی است لهذا سبب
الفت است و لکن تقاليد چون مختلف است لهذا سبب
بغض و عداوت است. الآن اقوام متحاربه در بالکان

اگر اساس دين الهی را بيابند فوراً با يکديگر مصالحه کنند

زيرا جميع اديان الهی دلالت بر وحدت و محبّت ميکند
و لکن هزار افسوس که اساس دين الهی را فراموش کردند
و متمسّک بتقاليدی شدند که مخالف اساس دين الهی است

لهذا خون همديگر ميريزند و خانمان يکديگر خراب ميکنند.

ص ٧١
انبيای الهی چقدر صدمات ديدند چقدر بلايا کشيدند
بعضی محبوس شدند بعضی سرگون شدند بعضی شهيد
شدند حتّی جان را فدا کردند . ملاحظه کنيد حضرت
مسيح چه بلايا کشيد آخر صليب را قبول فرمود تا آنکه

ببن بشر محبّت و الفت حاصل گردد و قلوب با يکديگر ارتباط

يابد و لکن وا اسفا که اهل اديان فراموش کردند و از اساس

اديان الهی غافل ماندند و باين تقاليد پوسيده متمسّک

شدند و چون اين تقاليد مختلف است لهذا با يکديگر

جنگ ميکنند. هزار افسوس که آنچه را خدا سبب حيات قرار

داده سبب ممات کردند امری را که خدا سبب نجات قرار
داده سبب هلاک کردند دين را که سبب نورانيّت عالم
انسانی است سبب ظلمت قرار دادند. صد هزار افسوس

بايد بر اديان گريه کرد چگونه اين اساس فراموش شده و

اوهامات جای آنرا گرفته و چون اوهامات مختلف است لذا

جنگ و جدال است. با وجودی که اين قرن قرن نورانی است

قرن علوم و فنون است قرن اکتشافات است قرن کشف
حقايق اشياء است قرن عدالت است قرن آزادی است
با وجود اين ملاحظه ميکنيد که حرب است بين اديان
حرب است بين اقوام حرب است بين دول حرب است بين
اقاليم. چقدر جای تأسّف است بايد نشست و گريست.
ص ٧٢
در زمانيکه در ايران حرب و جدال بود حرب بين اديان
بود حرب بين مذاهب بود اديان دشمن يکديگر بودند

از يکديگر احتراز ميکردند و يکديگر را نجس ميدانستند

حرب بين اقوام بود حرب بين دول بود حرب بين اقاليم
بود در همچو وقتی و همچو ظلمتی حضرت بهاءالله
ظهور کرد و آن ظلمات را زائل کرد اعلان وحدت عالم
انسانی فرمود اعلان وحدت عمومی کرد اعلان وحدت جميع
اديان کرد اعلان وحدت جميع اقوام کرد. کسانی که

آن حضرت را پذيرفتند الآن با يکديگر در نهايت الفتند

اين سوء تفاهمی که بين اديان بود زائل شد. الآن در ايران

و ساير بلاد شرق مجامعی تشکيل ميشود از جميع اديان

که با يکديگر در نهايت الفت و محبّتند. مثلاً ملاحظه ميکنی

مسيحی ، مسلمان ، يهود ، زردشتی ، بودائی در نهايت

الفت در يک انجمن جمع ميشوند و جميع متّحد و متّفقند

نه نزاعی نه جدالی نه حربی نه قتالی بلکه با يکديگر

در نهايت الفتند زيرا تقاليد را فراموش کردند و اوهامات

را کنار گذاشتند تمسّک به اساس اديان الهی کردند و چون

اساس اديان الهی يکی است حقيقت است و حقيقت تعدّد

قبول نکند لهذا با يکديگر در نهايت ارتباطند بدرجه ای که

يمکن جان خود را فدا ميکنند . امّا احزاب ديگر که نصائح

ص ٧٣
حضرت بهاءالله را قبول نکردند الی الآن در جنگ و

نزاعند ..... و ديگر از تعاليم حضرت بهاءالله اينست که

دين بايد سبب الفت و محبّت باشد اگر سبب بغض و
عداوت شود بی دينی بهتر است زيرا دين علاج امراض
انسانی است اگر علاج سبب مرض گردد البتّه ترک آن
اولی است اگر دين سبب عداوت گردد عين شرّ است
لهذا عدمش بهتر از وجود ..... انتهی
-----------
ص ٧٤
رسالهء لزوم تطابق دين با علم و عقل
------------

مقدّمه : اشارهء اجمالی بتعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
هوالله
"...... تعاليم بهاءالله جامع جميع تعاليم کتب
مقدّسه است. و از اين گذشته تعاليم مخصوصه دارد که
نورانيّت عالم انسانی است و روح اين عصر است .
اوّل - وحدت عالم انسانی است که جميع بشر

اغنام الهی و خدا شبان حقيقی و بجميع مهربان. پس جميع

شعوب و اقوام بايد با يکديگر در نهايت الفت و مهربانی باشند .

ثانی - تحرّی حقيقت است که جميع تقاليد را بايد
ترک نمود و تحرّی حقيقت کرد .
ثالث - آنکه حقيقت دين بايد سبب الفت و محبّت

و ارتباط و اتّحاد بين بشر باشد و الّا بی دينی بهتر.

رابع - اينکه بايد دين مطابق عقل و علم باشد و الّا اوهام است .

ص ٧٥
خامس - اينکه تعصّب دينی، تعصّب جنسی ، تعصّب

وطنی ، تعصّب سياسی هادم بنيان انسانيست و سبب قهر و غضب الهی.

سادس - مساوات بين رجال و نساء و امثال ذلک

و در نطقهای امريکا مفصّل مذکور مراجعه نمائيد واضح گردد. انتهی

چون برای قارئين گرامی از قرائت بيانات مبارکهء فوق

اطّلاع اجمالی ببعضی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله

حاصل گرديد اينک در اين رساله بتفصيل و تشريح لزوم

تطابق دين با عقل و علم می پردازد و ساير تعاليم مبارکه

نيز هر يک بطور مستقلّ و عليحده در ضمن رسالهء مخصوصه شرح و بسط داده خواهد شد .

رسالهء لزوم تطابق دين با علم و عقل مشتمل بر ٩ مطلب است از اينقرار :

مطلب اوّل - در بيان اينکه دين الهی مروّج علم است .

مطلب دوم - در بيان اينکه رکن اعظم دين علم و دانائی است .

مطلب سوم - اعظم منقبت عالم انسانی علم است .
مطلب چهارم - علم بر دو قسم است .
مطلب پنجم - مقام علماء
ص ٧٦

مطلب ششم - در بيان اينکه دين بايد با علم و عقل مطابق باشد.

مطلب هفتم - در بيان اينکه مقصود از علم و عقل علم
حقيقی و عقل کلّی الهی است .
مطلب هشتم - در بيان اينکه اگر عقل ضعيف ادراک
نکند قصور از عقل است نه از دين .
مطلب نهم - در بيان اينکه عقول جزئيّه مصدر
خطا هستند . و در بيان معنی عقل کلّی
الهی که دين بايد با آن مطابق باشد
مطلب اوّل
-------------
در بيان اينکه دين الهی مروّج علم است
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
"..... در اين ايّام بعضی از بی فکران چنان گمان

کرده اند که فنون مخالف حقائق و معانی منزله از ربّ بيچون

است. و حال آنکه آنچه بوحی الهی نازل حقيقت واقع

و آنچه از مسائل فنّيّه و افکار فلاسفه مخالف نصّ صريح

کتابست آن نقص در علوم و فنون است نه در حقائق و معانی

مستنبط از جمال معلوم. چنانکه در قرآن آياتی مصرّح

نازل که مخالف آراء حکميّه و مسائل فنّيّه و قواعد رياضيّهء

ص ٧٧
اهل فنون آن عصر بوده لهذا گمان شد که اين نصوص

الهيّه خلاف واقع زيرا مخالف قواعد فنّيّهء رياضيّهء مسلّمه

در آفاق بود. و در آن زمان مسائل رياضيّه بتمامها مؤسّس

بر قواعد بطلميوسيّه بود و مجسطی در جميع اقاليم مسلّم

جميع اهل فنون بود. و مبنای رصد بطلميوس بر سکون ارض

و حرکت افلاک بود و نصوص قرآنيّه چنانچه ميفرمايد
" و کلّ فی فلک يسبحون" مخالف آن. و همچنين از اساس

رصد بطلميوس آفتاب را حرکت فلکی قائل و نصّ قرآن آفتاب

را حرکت محوری ثابت چنانچه ميفرمايد " و الشّمس تجری

لمستقرّ لها ذلک تقدير العزيز العليم ". ولی بعد از آنکه

اصحاب فنون و رياضيّون هزار سال تدقيق کردند و تحقيق

نمودند و آلات و ادوات راصده ايجاد کردند و رصد نجوم

نمودند واضح و مشهود شد و ثابت و محقّق گشت که نصّ
صريح قرآن مطابق واقع و جميع قواعد بطلميوسيّه باطل

انّ فی ذلک لعبرة لاولی الالباب. سبحان الله بعضی اهل

معارف را گمان چنين که دين مخالف علم و معارض آن بلکه

نعوذ بالله سبب استيلاء جهل بر جميع مردمان زيرا گويند

که علم را دليل و برهان و دين را نه اساسی نه بنيان.

و حال آنکه دين الهی مروّج علم است و مؤسّس فنون و مبيّن

مسائل و شارح حقائق. چنانکه قوم عرب در نهايت جهالت
ص ٧٨
بودند بلکه کور و کر و بمثابه بهائم در جزيرة العرب

برحلة الشّتاء و الصّيف مألوف و به اقبح اعمال و اشنع عادات

موصوف. چون جمال محمّدی از افق يثرب و بطحاء جلوه

نمود دين الله چنان قدرت و قوّتی بنمود که در اندک زمانی

اين اقوام جاهله در جميع علوم و فنون سر حلقهء دانايان

شدند و نواقص علوم وفنون فيلسوفان را اکمال نمودند.

و همچنين در جميع مراتب ترقّی باوج اعلی رسيدند چنانکه

بغداد مرکز علوم شد و بخارا مصدر فنون گشت و علم چنان

رايتی در اندلس بلند نمود که جميع دانايان اروپ در مدارس

قرطبه و کوردوفان آمده اقتباس انوار علم را از مشکاة مدارس

اسلام مينمودند. از آنجمله جوانی از اهالی اروپ در مدارس

کوردوفان از ائمّهء دين اسلام تحصيل علوم و فنون نمود

و چون به اروپ مراجعت کرد چنان جلوه ای نمود که او را در

مدّتی قليله بسمت پاپ انتخاب نمودند و بجميع اقاليم

اروپا حکمران شد. و اين تفاصيل در تاريخ فرانساوی مذکور

و تاريخ مذکوره مطبوع. باری اين بنصوص تاريخيّه مثبوت.

و همچنين ملاحظه نمائيد که قوم اسرائيل در بلاد مصر

در نهايت ذلّت و اسيری بودند و در صحرای جهل و نادانی

سرگردان. چون حضرت کليم مهتدی بنار موقدهء الهی گشت

و از شعلهء طور لمعهء نور مشاهده فرمود بهدايت اسرائيل

ص ٧٩
برخاست آن قوم سرگشته و سرگردان و اسير ظلم ستمگران

و مخمود و محروم از جميع علوم و فنون را بارض مقدّسه

کشانيد و تأسيس دين الله فرمود و بنصايح پرداخت و
وصايای الهی مجری داشت. در اندک زمانی اسرائيل

در جميع علوم و فنون ترقّی نمود و آوازهء بزرگواری اسرائيل

بشرق و غرب رسيد و صيت دانائی اقاليم عالم را بحرکت

آورد. حتّی فلاسفهء يونان اکثری مانند سقراط و فيثاغورث

بارض مقدّس شتافتند و از اسرائيل تحصيل علوم و فنون

نمودند و ببلاد يونان شتافتند يونانيان را دانا کردند

و از خواب غفلت بيدار نمودند اين بود که فلاسفهء يونان

در علوم و فنون آن صيت و شهرت يافتند. حال با وجود اين

دلائل باهره و براهين قاطعه که بنصوص جميع تواريخ
امم ثابت، آيا انصافست که کسی بر زبان راند که دين

مخالف آئين معارف و علوم است ؟ استغفرالله عن ذلک (١)

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی (٢)
" ..... کرسيّ حکومت پاپ هميشه معارضه بعلم نمود
حتّی در اروپا مسلّم شد که دين معارض بعلم است وعلم
مخرّب بنيان دين و حال آنکه دين الله مروّج حقيقت و

--------------------------------------------------

(١) آفاقيّه ص ١٣٠ (٢) مفاوضات ص ١٠٣
ص ٨٠

مؤسّس علم و معرفت و مشوّق بر دانائی و تمدّن نوع انسانی

و کاشف اسرار کائنات و منوّر آفاق است. با وجود اين چگونه

معارضهء بعلم نمايد ؟ استغفرالله. بلکه در نزد خدا علم

افضل منقبت انسان و اشرف کمالات بشر است معارضهء بعلم

جهل است وکاره علوم و فنون انسان نيست بلکه حيوان
بی شعور. زيرا علم نور است حيات است سعادت است کمال
است جمال است و سبب قربيّت درگاه احديّتّست شرف
و منقبت عالم انسانی است و اعظم موهبت الهی علم عين
هدايت است و جهل حقيقت ضلالت. خوشا بحال نفوسی که

ايّام خويش را در تحصيل علوم و کشف اسرار کائنات و تدقيق

حقيقت صرف نمايند و وای بر نفوسی که بجهل و نادانی

قتاعت کنند و بتقاليدی چند دل را خوش دارند و در اسفل

درکات جهل و نادانی افتادند و عمر خويش را بباد دادند". انتهی .

مطلب دوم
-------------
در بيان اينکه رکن اعظم دين علم و دانائی است.
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" اساس متين دين الله را ارکان متين مقرّر و مسلّم
است. رکن اعظم علم و دانائی است و عقل و هوشياری و
ص ٨١

اطّلاع بر حقائق کونيّه و اسرار الهی لهذا ترويج علم و عرفان

فرض و واجب " انتهی. (١)
مطلب سوم
------------
در بيان اينکه اعظم منقبت عالم انسانی علم است .
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" اعظم منقبت عالم انسانی علم است زيرا کشف حقائق

اشياء است. و چون امروز خود را در مرکز علم می بينيم در اين

کلّيّه (٢) که شهرتش بآفاق رسيده لهذا نهايت سرور را دارم.

زيرا اشرف جمعيّتی که در عالم تشکيل ميگردد جمعيّت علما

است و اشرف مرکز در عالم انسانی مرکز علوم و فنون است.

زيرا علم سبب روشنائی عالم است علم سبب راحت و آسايش

است علم سبب عزّت عالم انسانی است. چون دقّت نمائيد
دولت علم اعظم از دولت ملوک است زيرا سلطنت ملوک

منهدم ميشود امپراطورها و قياصره مخلوع گردند و بکلّی

سلطنتشان زير و زبر ميشود امّا سلطنت علم ابدی است و

سرمدی انقراضی ندارد. ملاحظه کنيد فلاسفه که در قديم

بودند چگونه سلطنت آنها باقی است سلطنت رومان بآن
عظمت منقرض شد سلطنت يونان بآن عظمت منقرض شد
سلطنت شرق بآن عظمت منقرض شد و لکن سلطنت افلاطون

----------------------------------------------------------

(١) لوح مبارک احبّای عشق آباد (٢) کلّيّه بعربی يعنی دانشکده

ص ٨٢

باقی است سلطنت ارسطو باقی است. الآن در جميع کلّيّات

و محافل علميّه ذکر آنها باقی است و حال آنکه ذکر ملوک

بکلّی نسياً منسيّاً شده. پس سلطنت علم اعظم از سلطنت

ملوک است چه ملوک ممالک را بخونريزی تسخير کنند لکن
شخص عالم بعلم فتح کند ممالک قلوب را در زير نگين
اقتدار در آورد از اينجهت سلطنتش ابدی است" (١)
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (٢)
" اعظم منقبت عالم انسانی علم است و انسان بعقل

و علم ممتاز از حيوان است. انسان بعلم کاشف اسرار کائنات

است. انسان بعلم مطّلع بر اسرار قرون ماضيه گردد بعلم

کشف اسرار قرون آتيه کند. انسان بعلم کشف اسرار مکنون

کمون ارض نمايد. انسان بعلم کاشف حرکات اجسام عظيمهء

آسمان گردد. علم سبب عزّت ابديّهء انسان است. علم سبب

شرف عالم انسانی است. علم سبب حسن صيت وشهرت انسان

است. علم کشف اسرار کتب آسمانی کند. علم اسرار حقيقت

آشکار نمايد. علم خدمت بعالم حقيقت کند. علم اديان سابقه

را از تقاليد نجات دهد. علم کشف حقيقت اديان الهی کند.

علم اعظم منقبت عالم انسانی است. علم انسانرا از اسارت

طبيعت نجات دهد. علم شوکت و نواميس طبيعت را درهم

شکند. زيرا جميع کائنات اسير طبيعتند اين اجسام عظيمه

----------------------------------------------------

(١) خطابات ص ٢٠٧ (٢) خطابات طهران ص ٦٣
ص ٨٣
اسير طبيعت اند کرهء ارض باين عظمت اسير طبيعت است
عوالم نبات و اشجار و حيوان اسير طبيعت است هيچيک

ابداً از قانون طبيعت تجاوز نتواند. اين شمس باين عظمت

بقدر ذرّه از قانون طبيت خارج نشود. امّا انسان بعلم

خرق قانون طبيعت کند و بقوّهء علم نظام طبيعت را در هم

شکند. و حال آنکه ذيروح خاکی است در هوا پرواز نمايد

بر روی دريا تازد در زير دريا جولان نمايد شمشير از

دست طبيعت گيرد و بر جگرگاه طبيعت زند و جميع اينها را

بقوّهء علم کند. مثلاً ملاحظه ميکنيم که انسان اين قوّهء برقيّهء

عاصی سرکش را در شيشه حبس کند و صوت آزاد را حصر

نمايد و محيط هوا را بموج آرد و مخابره کند کشتی بر صحرا

راند خشکی را دريا کند و کوه را خرق نمايد شرق را همدم

غرب کند جنوب و شمال را دست در آغوش نمايد اسرار مکنونهء

طبيعت را آشکار کند و اين خارج از قانون طبيعت است.

جميع اين صنايع و بدابع را بقوّهء علم از حيّز غيب بعالم

شهود آرد. و جميع اين وقايع خارج قانون طبيعت است

ولی بقوّهء علم تحقّق و وجود يابد. خلاصه جميع کائنات

اسير طبيعت است مگر انسان آزاد است و اين آزادی بواسطهء

علم است علم قواعد احکام طبيعت بهم زند نظام طبيعت

درهم شکند و اين بقوّهء علم کند. پس معلوم شد که علم اعظم

ص ٨٤
مناقب عالم انسانی است علم عزّت ابدی است علم حيات
سرمدی است . ملاحظه کنيد حيات مشاهير علماء را که
هر چند جسم متلاشی شد ولی علمشان باقی است. سلطنت
ملوک عالم موقّتی است ولی سلطنت شخص عالم ابدی است
و صيت شهرتش سرمدی. انسان دانا بقوّت علم شهير
آفاق شود و کاشف اسرار کائنات گردد شخص ذليل بعلم

عزيز شود شخص گمنام نامدار گردد و مانند شمع روشن مابين

ملل درخشنده شود. زيرا علم انوار است و شخص عالم مثل

قنديل درخشنده و تابان. جميع خلق ميّت اند و علماء

زنده جميع خلق گمنامند و علماء نامدار. مشاهير علماء سلف

را ملاحظه کنيد که ستارهء عزّتشان از افق ابدی درخشنده است

و تا ابد الآباد باقی و برقرار. لهذا من نهايت سرور را دارم

که در اين دارالفنون حاضرم اميدم چنانست که اين مرکز

عظيم شود و بانوار علوم جميع آفاق را روشن کند کورها را بينا

کند کران را شنوا نمايد مردگان را زنده کند ظلمت زمين را

بنور مبدّل نمايد. زيرا علم نور است و جهل ظلمت چنانچه

در انجيل ذکر شده که حضرت اشعياء فرمود که اين خلق
چشم دارند ولی نمی بينند گوش دارند ولی نمی شنوند
عقل دارند ولی نميفهمند و حضرت مسيح در کتاب مقدّس

ميفرمايد که من آنها را شفا ميدهم. پس ثابت شد که نادان

ص ٨٥
ميّت و دانا زنده نادان کور و دانا بينا نادان کر

و دانا شنوا و اشرف مناقب عالم انسانی علم است. الحمد لله

در اين اقليم علم روز بروز رو بترقّی است و مدارس و دارالفنون ها

بسيار تأسيس شده است. و در اين مدارس تلامذه بنهايت
جهد ميکوشند و کشف حقائق عالم انسانی ميکنند. اميدم

چنانست که ممالک سائره اقتداء باين مملکت نمايند و مدارس

عديده برای تربيت اولادهای خود بر پا دارند و علم علم

را بلند کنند تا عالم انسانی روشن گردد و حقائق و اسرار

کائنات ظاهر شود اين تعصّبات جاهليّه نماند اين تقاليد

موهومه که سبب اختلاف بين امم است از ميان برود اختلاف

بدل به ائتلاف شود علم وحدت عالم انسانی بلند گردد

و خيمهء صلح عمومی بر جميع اقطار عالم سايه افکند. زيرا علم

جميع بشر را متّحد کند علم جميع ممالک را يک مملکت نمايد

جميع اوطان را يک وطن کند علم جميع اديان را دين واحد

نمايد زيرا علم کاشف حقيقت است و اديان الهی کلّ
حقيقت. ولی حال عالم بشر در بحر تقاليد غرق شده اند

و اين تقاليد اوهام محض است علم اين تقاليد را از ريشه

بر افکند و اين ابرهای ظلمانی که حاجب شمس حقيقت است

متلاشی نمايد و حقيقت اديان الهی ظاهر گردد و حقيقت
چون يکی است جميع اديان الهی متّحد و متّفق گردند
ص ٨٦

اختلافی در ميان نماند نزاع و جدال از پايه برافتد و وحدت

عالم انسانی آشکار گردد. علم است که ازالهء اوهام کند

علم است که نورانيّت ملکوت را هويدا نمايد. لهذا از خدا

خواهم که روز بروز علم علم بلندتر گردد و کوکب علم

درخشنده‌تر شود تا جميع بشر از نور علم مستنير گردند

عقول ترقّی کند احساسات زياد شود اکتشافات تزايد نمايد

انسان در جميع مراتب کمالات ترقّی کند و در ظلّ خداوند

اکبر نهايت سعادت حاصل شود و اين مسائل جز بعلم
حقيقی مطابق واقع تحقّق نيابد انتهی .
مطلب چهارم
-------------
علم بر دو قسم است

حضرت عبدالبهاء ميفرمايد: علم اعظم منقبت عالم انسانی

است علم سبب کشف حقائق است. ولی علم بر دو قسم است :

علوم مادّيّه و علوم الهيّه . علوم مادّيّه کشف اسرار

طبيعت کند علوم الهيّه کشف اسرار حقيقت نمايد. عالم
انسانی بايد تحصيل هر دو علم کند اکتفای بيک علم

ننمايد. زيرا هيچ پرنده ای بجناح واحد پرواز نکند بايد

بدو بال پرواز نمايد يک بال علوم مادّيّه و يک بال علوم

الهيّه اين علم از عالم طبيعت و آن علم از ماوراء الطّبيعه

ص ٨٧
اين علم ناسوتی آن علم لاهوتی. مقصود از علم لاهوتی
کشف اسرار الهی است ادراک حقائق معنوی است فهم
حکمت بالغه است کشف حقيقت اديان رحمانی است
و ادراک اساس شريعت الله است ٠٠٠٠٠ " انتهی (١)
مطلب پنجم
-------------

در بيان اينکه فلاسفه و علما دارای مقام عظيم ميباشند و بسيار محترمند.

حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله الاحلی : (٢)

" انّا نحبّ الحکماء الّذين ظهر منهم ما انتفع به النّاس

و ايّدناهم بامر من عندنا انّا کنّا قادرين. ايّاکم يا احبّائی

ان تنکروا فضل عبادی الحکماء الّذين جعلهم اللّه مطالع

اسمه الصّانع بين العالمين. افرغوا جهدکم ليظهر منکم

الصّنايع و الامور الّتی بها ينتفع کلّ صغير و کبيرا. انّا نتبرّء من

کلّ جاهل ظنّ بانّ الحکمة هی التّکلّم بالهوی و الاعراض عن

الله مولی الوری کما يسمع اليوم من بعض الغافلين .... " انتهی

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند:
" فلاسفهء الهيّون نظير سقراط و افلاطون و ارسطو

فی الحقيقه شايان احترام و مستحقّ نهايت ستايشند زيرا

-------------------------------------------------------------

(١) نطق مبارک ليلهء بعثت حضرت نقطهء اولی جلّ ذکره الاعلی

نجم باختر جلد سوم شمارهء ٦-٧-٨ (٢) لوح حکماء
ص ٨٨

خدمات فائقه بعالم انسانی نموده اند و همچنين فلاسفهء

طبيعيّون متفنّون معتدل که خدمت کرده اند. ما علم و

حکمت را اساس ترقّی عالم انسانی ميدانيم و فلاسفهء وسيع

النّظر را ستايش مينمائيم " (١)
مطلب ششم
-----------
دين بايد مطابق علم و عقل باشد
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" حضرت علی داماد حضرت محمّد فرموده اند هر مسئله

با علم موافق است بايد با دين نيز موافق باشد آنچه را عقل

ادراک ننمايد دين آنرا نبايد قبول کند دين و علم توأمند

هر دينی مخالف با علم باشد صحيح نيست (٢) . "
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :

" دين و علم توأم است از يکديگر انفکاک ننمايد. و از برای

انسان دو بال است که بآن پرواز نمايد جناح واحد کفايت

نکند. هر دينی که از علم عاريست عبارت از تقاليد است و مجاز است نه حقيقت (٢) "

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :

---------------------------------------------------------

(١) لوح دکتر فورال (٢) خطابهء پاريس
(٣) خطابات طبع مصر ٣٢
ص ٨٩
" رؤسای اديان امروز گمان ميکنند که دين عبارت از
تقليد آباء و اجداد است لهذا هر قومی تشبّث بتقاليد
نموده آنرا حقّ ميداند و اين تقاليد چون حقيقت نيست

لهذا مخالف با يکديگر است و از اين سبب اختلاف و عداوت

بين بشر حاصل شده. زيرا همچنين گمان ميکنند که دين

مخالف علم است و عقائد دينيّه را تفکّر و تعمّقی لازم نيست

و تطبيق بعقل و علم جائز نه زيرا عقل و علم مخالف دين

است. لهذا عقائد دينيّه بايد مجرّد عبارت از صرف تلقين

رؤسای روحانی باشد و آنچه آنان بگويند بايد معتقد شد

ولو مخالف علم و عقل است ...... ملاحظه در ملل عالم

فرمائيد چگونه غرق در تقاليد و اوهامند. يکی عبادت وهم

ميکند يکی خدائی در عقل جزئی خود تصوّر نمايد و آنرا

عبادت ميکند و حال آنکه آنچه در عقل گنجد آن تصوّراست

يکی عبادت آفتاب ميکند ديگری عبادت شجر و حجر

در ازمنهء قديمه بسياری عبادت باد ميکردند عبادت دريا

ميکردند عبادت گياه ميکردند. اينها جميعاً تقاليد است

جميعاً مخالف علم و عقل است و اين اختلاف را سبب نزاع

و جدال و قتال مينمودند . پس انسان بايد از جميع تصوّرات

و تقاليد آباء و اجداد عاری و بری باشد . مقصد اينست که

بدانيد خدا علم و عقل را خلق کرده تا ميزان فهم باشد

ص ٩٠

نبايد اينچنين قوّه ای را که موهبت الهی است معطّل و

معوّق کنيم جميع امور را بايد بآن موازنه نمائيم. زيرا

دين را عقل ادراک ميکند اگر انسان عقل نداشته باشد

دين را چگونه ميفهمد اين مشهود و واضحست که عقل و علم لازمست " انتهی (١) .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی (٢)
" مسيح فرمود پدر در من است لکن اين را بقوانين

علميّه و عقليّه بايد مطابق نمود چه اگر مطابق نباشد

اطمينان و يقين تامّ حاصل نشود. يوحنّا فم الذّهب ( غير

از يوحنّای مُعمّدانی است ) روزی در کنار دريا راه ميرفت

در اقانيم ثلاثه فکر مينمود که چطور سه يک ميشود و يک

سه ميخواست بعقل مطابق نمايد. ديد طفلی در کنار

دريا آب دريا را در کاسه ميريزد. باو گفت: چه ميکنی؟ جواب

داد: ميخواهم دريا را در کاسهء آب گنجايش دهم؟ گفت:

چقدر تو جاهل هستی، چگونه ميشود دريا را در کاسه جای داد

طفل گفت: کار تو از من غريب تر است که ميخواهی

اقانيم ثلاثه را در عقل بگنجانی. پس يوحنّا فهميد که ممکن

نيست اين مسئله را تطبيق بعقل نمود و حال آنکه هر چيز

را بايد تطبيق بعقل و علم نمود و الّا چگونه قابل قبول ميشود؟

----------------------------------------------------------

(١) خطابات مصر ص ٢٣٥ (٢) نطق مبارک شب ١٧ فوريه ١٩١٣

ص ٩١

اگر من مطلبی بگويم و عقل شما قبول نکند چگونه، قبول ميکنيد؟

پس بايد هر مسئله را تطبيق بعقل و علم نمائيم و تحقيق

تامّ کنيم که چگونه پدر در پسر است؟ اين ابوّت و بنوّت

تفسيری است. حقيقت مسيحی مانند آينه است که شمس

الوهيّت در آن جلوه نمود. اگر اين آينه بگويد اين چراغ

در من است يقين صادق است پس مسيح نيز صادق بود

و از اين تعدّد لازم نيايد آفتاب آسمان و آفتاب در آينه

يکيست تعدّد ندارد. اينطور بيان ميکنيم بايد تحرّی

حقيقت نمود نه تقليد زيرا يهود منتظر مسيح بودند شبها

گريه و زاری ميکردند که خدايا مسيح را بفرست ولی چون

اهل تقليد بودند وقتيکه حضرت مسيح ظاهر شد انکار کردند

اگر تحرّی حقيقت ميکردند او را بصليب نميزدند بلکه می پرستيدند " انتهی .

مطلب هفتم
-----------

در بيان آنکه مقصود از علم علم حقيقی و مقصود از عقل

عقل کلّی الهی است که دين بايد با آن مطابق باشد
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :

" علم و عقل نور است دين بايد مطابق علم و عقل باشد

ص ٩٢
دين که مطابق عقل کلّی نباشد جهل است. ميگوئيم علم
و جهل نور و ظلمت اگر دين ضدّ علم باشد آن جهل است
پس بايد دين مطابق عقل و علم باشد و اين اختلافی که
در بين بشر است جميع منبعث از جهل است. اگر آنها

دين را تطبيق بعقل الهی و علم بکنند همه پی به حقيقت برند

هيچ اختلافی نميماند جميع متّحد و متّفق ميشوند. اعظم

موهبت الهی برای انسان علم است و امتياز انسان از حيوان

بعقل و علم است پس اگر عقايد دينيّه منافی علم و عقل باشد

البتّه جهل است. انسان آنچه ميشنود بايد آنرا تطبيق

بعقل الهی و علم کند اگر علم و عقل قبول کند آن حقّ است

امّا اگر بهيچوجه علم حقيقی و عقل کلّی تصديق نکند آن جهل است (١)" انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :

" بايد دين و عقل مطابق باشند عقل سليم بايد تصديق نمايد " انتهی

مطلب هشتم
-------------

در بيان اينکه اگر عقل ضعيف ادراک نکند قصور از عقل است نه از دين :

-------------------------------------------------------

(١) خطابات مصر ص ٢٢٥
ص ٩٣
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١) :

" هر چيزی را بميزان علم و عقل بايد موازنه کرد زيرا

دين و عقل يکيست ابداً از هم جدا نميشود لکن شايد عقل

ضعيف ادراک نتواند آنوقت قصور از دين نيست از نقصان

عقل است. مثلاً طفل ممکن نيست امور کلّيّه را ادراک نمايد

اين از ضعف عقل طفل است و عقلش چون بدرجهء کمال رسد

ادراک کند. طفل تصوّرعظمت و مرکزيّت آفتاب و حرکت زمين

نميکند و اين را نميفهمد لکن چون عقلش بکمال برسد
خوب ادراک ميکند. پس اين مخالف عقل نيست ولو اينکه
عقل طفل ضعيف است ادراک آن نتواند.
و نيز ميفرمايند(٢) قوله الاحلی :
" آنچه بوحی الهی نازل حقيقت واقع و آنچه از مسائل

فنّيّه و افکار فلاسفه مخالف نصّ صريح کتابست آن نقص در

علوم و فنون است نه در حقايق و معانی مستنبطهء از جمال معلوم " انتهی . (٣)

مطلب نهم
----------

در بيان اينکه عقول جزئيّهء بشريّه مصون از خطا نيستند و از

اينجهت ميزان کامل نتواند بود:

----------------------------------------------------------

(١) خطابات مصر ٢٢٥ (٢) لوح مبارک (٣) اين بيان مبارک

در ضمن مطلب اوّل نگاشته شد و در اينمقام نظر بمقتضای مقام

بار ديگر مندرج گرديد گمان تکرار نفرمائيد - خطابات ص ٣٣

ص ٩٤
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" ميزان ادراک آنچه مسلّم است منحصر در چهار
موازين است يعنی حقائق اشياء باين چهار چيز ادراک
ميشود. اوّل ميزان حسّ است. ميزان ثانی ميزان عقل

است. و اين ميزان در نزد فلاسفهء اولی اساطين حکمت ميزان

ادراک بود بعقل استدلال ميکردند و بدلائل عقليّه
تشبّث مينمودند زيرا استدلالات ايشان جميعش عقلی

است. با وجود اين بسيار اختلاف کردند و آرائشان مختلف

بود حتّی تبديل فکر ميکردند يعنی يک مسئله را بيست سال

بدلائل عقليّه نفی آنرا مينمودند. حتّی افلاطون در بدايت

بادلّهء عقليّه اثبات سکون ارض و حرکت شمس را مينمود

و بعد بدلائل عقليّه اثبات نمود که شمس مرکز است و زمين

متحرّک و بعد فکر بطلميوس شهرت کرد و فکر افلاطون
بکلّی فراموش شد اخيراً راصد جديد دوباره احياء اين

رأی کرد. پس، چگونه حضرات رياضيّون اختلاف کردند و حال

آنکه کلّ مستدلّ بدلائل عقليّه بودند؟ و همچنين مسئله ای

را بدلائل عقليّه مدّتی اثبات مينمودند و بعد از مدّتی بدلائل

عقليّه نفی ميکردند. مثلاً يکی از فلاسفه مدّتی به رأيی

ثابت بود و در اثباتش اقامهء ادلّه و براهين مينمود بعد از

مدّتی از آن رأی منصرف ميشد و بدليل عقلی نفی آنرا ميکرد.

ص ٩٥
پس معلوم شد که ميزان عقلی تامّ نيست چه که اختلاف

فلاسفهء اولی و عدم ثبات و تبديل فکر دليل بر اين است که

ميزان عقل تامّ نيست چه اگر ميزان عقل تامّ بود بايد جميع

متّفق الفکر و متّحد الرّأی باشند " انتهی . (١)
مطلب دهم
-----------

در بيان مقصود از عقل کلّی الهی که بايد دين با آن مطابق باشد .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" امّا عقل کلّی که ماوراء طبيعت است آن فيض

قوّهء قديمه است و عقل کلّی الهيست محيط بر حقائق کونيّه

و مقتبس از انوار و اسرار الهيّه است آن قوّهء عالمه است

نه قوّهء متجسّسهء متحسّسه. قوای معنويّهء عالم طبيعت قوای

متجسّسه است از تجسّس پی بحقائق کاينات و خواصّ

موجودات برد. امّا قوّهء عاقلهء ملکوتيّه که ماوراء طبيعت است

محيط بر اشياست و عالم اشياء و مدرک اشياء و مطّلع بر

اسرار و حقايق و معانی الهيّه و کاشف حقايق خفيّهء ملکوتيّه.

و اين قوّهء عقليّهء الهيّه مخصوص بمظاهر مقدّسه و مطالع نبوّت

--------------------------------------------------------

(١) مفاوضات ص ٢١٩ - ٢٢٠
ص ٩٦

است و پرتوی از اين انوار بر مرايای قلوب ابرار زند که

نصيب و بهره از اين قوّه بواسطهء مظاهر مقدّسه برند ..... انتهی

رسالهء لزوم ترک جميع تعصّبات
ممممممممممممم
مقدّمه :
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١) :
" ای احبّای الهی از رائحهء تعصّب جاهلانه و عداوت

و بغض عاميانه و اوهام جنسيّه و وطنيّه و دينيّه که بتمام

مخالف دين الله و رضای الهی و سبب محرومی انسانی از

مواهب رحمانی است بيزار شويد و از اين اوهامات تجرّد يابيد

و آينهء دل را از زنگ اين تعصّب جاهلانه پاک و مقدّس کنيد

تا بعالم انسانی يعنی عموم بشر مهربان حقيقی گرديد و بهر

نفسی از هر ملّت و هر آئين و هر طائفه و هر جنس و هر ديار

ادنی کرهی نداشته باشيد بلکه در نهايت شفقت و دوستی
باشيد. شايد بعون و عنايت الهيّه افق انسانی از اين

غيوم کثيفه يعنی تعصّب جاهلانه و بغض و عداوت عاميانه

پاک و مقدّس گردد. روز بروز سبب الفت و محبّت در ميان

-------------------------------------------------------

(١) مکاتيب دوم ص ١٥٣
ص ٩٧

جميع ملل شويد و ابداً در امور حکومت و سياست مداخله

و تکلّم ننمائيد زيرا شما را خدا بجهت وعظ و نصيحت

و تصحيح اخلاق و نورانيّت و روحانيّت عالم انسانی خلق

فرموده اين است وظيفهء شما. و عليک التّحيّة و الثّناء ع ع.

چون بنحو اختصار بوظائف بهائيان اطّلاع حاصل

گرديد در اين رساله بشرح تعليم مبارک " لزوم ترک جميع

تعصّبات " ميپردازد. قارئين محترم برای شرح و بسط

ساير تعاليم مبارکه بسائر رسائل و جزوات منتشره مراجعه فرمايند٠

اين رساله مشتمل بر پنج مطلب و خاتمه است از اينقرار :

مطلب اوّل – نمونه ای از بيانات حضرت بهاءالله.

مطلب دوم - در بيان اينکه تعصّبات عالم را خراب کرده.

مطلب سوم - در بيان اينکه امتيازات جنسی و اختلافات قومی وهم محض است .

مطلب چهارم - در بيان اينکه اگر انسان صورت و مثال رحمانی

باشد نزد خدا مقرّبست خواه سياه باشد خواه سفيد .

مطلب پنجم - مضرّات تعصّبات دينی و جنسی و وطنی و غيرها.

خاتمه - قسمتی از نصوص الهيّه در بارهء عظمت کشور مقدّس ايران و مستقبل درخشان آن .

ص ٩٨
مطلب اوّل
------------
قسمتی از بيانات مبارکه
حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله تعالی:
" ابهی ثمرهء شجرهء دانش اين کلمهء علياست: همه
بار يک داريد و برگ يک شاخسار ليس الفخر لمن يحبّ
الوطن بل لمن يحبّ العالم" انتهی (اشراقات )
و نيز ميفرمايند :

" کلمة الله در ورق هفتم از فردوس اعلی - ای دانايان

امم از بيگانگی چشم برداريد و به يگانگی ناظر باشيد

و به اسبابی که سبب راحت و آسايش عموم اهل عالم است تمسّک

جوئيد. اين يک شبر عالم يک وطن و يک مقام است. از افتخار

که سبب اختلافست بگذريد و بآنچه علّت اتّفاقست توجّه

نمائيد. نزد اهل بها افتخار بعلم و عمل و اخلاق و دانش

است نه بوطن و مقام. ای اهل زمين قدر اين کلمهء آسمانی

را بدانيد چه که بمنزلهء کشتی است از برای دريای دانائی

و بمنزلهء آفتابست از برای جهان بينائی " انتهی .
مطلب دوم
-------------
در بيان اينکه تعصّبات عالم را خراب کرده
ص ٩٩
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند :
" حضرت بهاءالله ما را از هر تعصّبی نجات داد.

تعصّبات است که عالم را خراب کرده. هر عداوت و نزاعی

و هر کدورت و ابتلائی که در عالم واقع شده يا از تعصّب

دينی بوده يا از تعصّب وطنی يا از تعصّب جنسی يا
تعصّب سياسی تعصّب مذموم و مضرّ است هر نوع باشد.

وقتيکه امر تعصّبات از عالم دور شود آنوقت عالم انسانی

نجات يابد. ما برای اين مقصد عزيز ميکوشيم بيست هزار

نفر را فدای اين امر عظيم نموديم که در نهايت مظلوميّت

بجهت رفع اين تعصّبات و حصول اخوّت و يگانگی عالم انسانی

شهيد شدند. اين است عمل و جانفشانی ما که امم مختلفه

را الفت داده و احزاب متنوّعه را در ظلّ کلمهء واحده در آورده.

ولی سائرين فقط حرف ميزنند و يا بعضی بجهت فوائد
شخصيّه و شهرت اسم خود بامور حسنه مبادرت مينمايند

آنهم اموريکه محدود است. لکن بهائيان برای فوائد عمومی

و خدمت بعالم انسانی و عزّت سرمدی شب و روز جاهد و ساعيند .

مممممممممم
ص ١٠٠
مطلب سوم
------------
امتيازات جنسی وهم محض است
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" خدا جميع بشر را خلق کرده کلّ يک جنسيم اختلافی

در ايجاد نداريم امتياز ملّی در ميان نيست جميع بشريم

جميع از سلالهء آدم هستيم. با وجود اين وحدت بشر، چگونه

اختلاف کنيم که اين آلمانی است اين انگليسی است اين
فرانسه است اين ترک است اين روم است اين ايرانی
است؟ اين مجرّد وهم است. آيا بجهت وهمی جايز است که

نزاع و جدال کرد؟ فرقی را که خدا نگذاشته، ميتوان آن را اعتقاد

نمود و اساس قرار داد؟ جميع اجناس سفيد و سياه و زرد و قرمز

و ملل و طوايف و قبائل در نزد خدا يکسانست هيچيک امتيازی

ندارند مگر نفوسيکه بموجب تعاليم الهی عمل نمايند صادق

مهربان باشند محبّ عالم باشند رحمت پروردگار باشند.

اين نفوس ممتازند خواه سياه باشند خواه زرد خواه سفيد

هر چه باشند در نزد خدا اين نفوس مقرّبند اين نفوس

چراغهای روشن عالم بشرند و اين نفوس درختان بارور جنّت

ابهی هستند. لهذا امتياز بين بشر از جهت اخلاق و فضائل

و محبّت و عرفانست نه از جهت شرقی و غربی .

----------------------------------------------------------

(١) خطابات صفحه ١٦١
ص ١٠١
مطلب چهارم
-----------

در بيان اينکه اگر انسان صورت و مثال رحمانی باشد نزد

خدا مقرّبست خواه سياه باشد خواه سفيد
در سفر نامه جلد اوّل چنين مسطور است :
" فرمودند: اگر انسان صورت و مثال رحمانی داشته
باشد سياه يا سفيد نزد خدا مقرّب است. بعضی بمن

اعتراض نموده اند که، چرا الفت ميان سفيد و سياه ميخواهی؟

با آنکه اين اعتراض چقدر خطاست آن نفوس را می بينيد که

چقدر سگ خود را دوست ميدارند، چرا؟ بجهت وفای او
که محافظهء صاحبش نمايد. پس اگر صفت نيک سگ را عزيز

ميکند، چرا انسان را عزيز نکند؟ چرا با انسان نيک سيرت

الفت جائز نباشد در حالتيکه با حيوان شب و روز هم آغوشند؟

چرا با انسان با هوش معاشرت ننمايند؟ اميدوارم شماها

از تقاليد پاک و آزاد باشيد فکر و عقلتان وسيع و عالی باشد

حقيقت جو باشيد بندگان خدا را دوست بداريد
و سبب وحدت عالم انسانی شويد " انتهی.
مطلب پنجم
------------
مضرّات تعصّبات
ص ١٠٢
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
"٠٠٠٠٠ در عالم وجود هيچ قوّه مثل قوّهء محبّت نافذ

نيست بقوّهء حربيّه مردم از روی کره (٢) ساکن و ساکت

ميشوند امّا بقوّهء محبّت از روی ميل تمکين نمايند. در اين

وقت دول متّصل در تدارک حربيّه ميکوشند و اگر چه بظاهر

حرب نيست ولی فی الحقيقه حرب دائمی مالی است. زيرا اين

بيچاره های فقرا بکدّ يمين و عرق جبين چند دانه جمع
ميکنند آن وقت جميع صرف جنگ ميشود لهذا حرب مستمرّ

است. حالا اين اصرار و حرصی که در تجهيزات جنگی دارند

و اين افکاری که در توسيع علوم حرب بکار ميبرنداين سعی

و کوشش و اين همّت و فکر را اگر در محبّت بين بشر و ارتباط

دول و ملل و الفت اقوام صرف کنند، آيا بهتر نيست ؟عوض

اينکه شمشير بکشند خون يکديگر بريزند در فکر آسايش و

راحت و ترقّی يکديگر باشند، آيا خوشتر نيست؟ حضرات
اين صحبت را قبول نميکردند مجادله مينمودند. گفتم
آخر چه ثمری از اين خونريزی، چه نتيجه از اين ظلم؟

چه فايده از اين ظلم، چه فايده از اين عدوان و از اين

هجوم؟ از اوّل عالم تا بحال که تاريخ بشر خبر ميدهد

چه ثمره و نتيجه و چه فائده از جنگ گرفته شده؟ بر عکس

----------------------------------------------------

(١) خطابات صفحه ٥٨ (٢) بی ميلی
ص ١٠٣

ملاحظه کنيد که بقوّهء محبّت، چه اثمار لذيذه ظاهر شده،

چه فتوحات معنويّه جلوه نموده، چه آثار روحانيّه هويدا

گشته؟ لهذا چقدر نيکو و سزاوار است اگر افکار عقلای ارض صرف

نشر قوّهء محبّت شود. سبب الفت و التيام است سبب عزّت

ابديّه است سبب آسايش عالم انسانی است. حضرات زير اين

بار نميرفتند ولی سکوت نمودند اعتراف نکردند سکوت اختيار

نمودند. امروز می بينم همهء آلمانی های اينجا بواسطهء

خبر اعلان جنگ باندازه ای مغموم و محزون هستند که

وصف ندارد زيرا می بينند که در خطرند خطراتی که مبادا

آلمان شکست بخورد. پس چه لزوم مردم را در اين خطر

بيندازند؟ و حال آنکه اينها فی الحقيقه جميع از يک دينند

دين حضرت مسيح و از يک جنس و آن جنس آريان که از

آسيا در ازمنهء قديم باروپا آمدند و در قطعات مختلفه منزل

گرفتند. بعد از مدّتی جمعی خود را فرانسه جمعی آلمان

دسته ای انگليس و فرقه ای ايتاليا ناميدند و بعد کم کم از برای

خود اسباب اختلاف وضع کردند. امّا در اصل يک جنس
بودند بعد اوهاماتی در ميان آمد و اختلاف روز بروز
زيادتر شد. و همچنين چون درست تفکّر نمائيم ملاحظه
ميکنيم که اينها در يک قطعه زمين ساکنند در اروپا.
لهذا اگر بگويند که بجهت اختلاف دين است دين واحد
ص ١٠٤
دارند، اگر بگويند بجهت اختلاف جنس است کلّ از جنس
واحدند، اگر بگويند بجهت اختلاف وطن است کلّ

در قطعهء واحد منزل دارند. و از اينها گذشته جميع اينها

ازنوع بشرند از يک دوحه و از يک شجره روئيده شده اند.

در وقتيکه من در اروپا بودم هر ملّتی ميگفت وطن وطن وطن.

من ميگفتم: جانم اين چه خبر است، اينهمه هياهو از کجا

است؟ اين وطنی که شما برای آن داد و فرياد ميکنيد روی زمين

است وطن انسان است هر کس در هر جا ساکن شود وطن

او است خدا اين زمين را تقسيم نکرده است جميع يک کره

است. اين حدود که شما تعيين کرده ايد اين حدود وهمی
است حقيقت ندارد. مثل آنست که در اين اطاق يک خطوط
حدود وهمی بکشيم نصف آنرا آلمان و نصف ديگری انگليس

و فرانسه بگوئيم خطوط وهمی که ابداً وجود ندارد. اين حدود

وهميّه مانند تقسيمات و حدود کلّيّه است زيرا اسکانی چند

در يک ميدان ولی ميدان را بخطوط و حدود وهميّه ميان

خود تقسيم کنند و اگر يکی بخواهد از حدود خود تجاوز کند

ديگران بر او حمله نمايند و حال آنکه اين خطوط هيچ

وجود حقيقی ندارد. و از اين هم گذشته می بينيم اين وطن

که شما ميگوئيد: وای وطن، چه چيز است؟ اگر زمين است،

اين واضح است که انسان چند روزی روی زمين زندگی ميکند

ص ١٠٥

و بعد از آن الی الابد زير آن ميرود قبر ابدی او است.

آيا سزاوار است که بجهت اين گورستان ابدی انسان جنگ
کند خون برادران بريزد بنيان الهی ويران کند؟ زيرا

انسان بنيان الهی است، آيا اين سزاوار است؟ (١) انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
" ..... امتيازات جنسی و اختلافات قومی وهم محض

است زيرا نوع بشر يکی است کلّ يک جنسند و جميع سلالهء

يک شخص همه ساکن يک کرهء ارضند اختلاف جنس در آفرينش

--------------------------------------------------

(١) تذکّر اين نکته در اينمقام لازم آمد و آن اينستکه بيانات

مبارکه در بارهء مضرّات تعصّب وطنی منافی با مسئلهء حبّ وطن

نيست. بهائيان بموجب تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله
تعصّب وطنی ندارند و لکن محبّت بوطن خود دارند.

مقصود از تعصّب وطنی آنست که انسان بنام محبّت وطن خود

بخرابی و ويرانی اوطان ديگران بپردازد و محبّت بوطن

خويش را بهانهء تطاول باوطان ديگران قرار دهد. بهائيان

با اين رويّه همراه نيستند از طرفی وطن خود را در نهايت

درجهء علاقه و کمال دوست ميدارند و از طرف ديگر چون

مأمور بمحبّت و دوستی نسبت بجميع عالم و طوائف و امم

ميباشند هيچگاه تعصّب وطنی ندارند يعنی بنام محبّت وطن

سبب خراب و زوال و تطاول بديگران نميشوند. بديهی است

مادام که بهائيان جميع عالم را دوست ميدارند و خدمت و

محبّت بجميع طوائف و امم را وظيفهء خويش ميشمارند و بدان عاملند

البتّه نهايت محبّت و علاقه را بوطن خويش داشته و دارند

و چنانچه گفته شد محبّت بوطن دارند ولی تعصّب وطنی ندارند.

برای تفصيل حال بخاتمهء اين رساله مراجعه شود.
ص ١٠٦
و خلقت الهی نيست خدا جميع بشر را خلق کرده يکی را

انگليزی و ديگری را فرانساوی و ايرانی و امريکائی اجناس

مختلفه خلق ننمود لهذا اختلافی در جنس بشر نه جميع
برگهای يک درختند و امواج يک بحر اثمار يک شجرند

و گلهای يک گلستان. در عالم حيوانات ملاحظه کنيد در نوع

آنها امتيازی نيست گوسفندان شرق و غرب با هم ميچرند
هيچ گوسفندان شرقی گوسفندان غربی را بيگانه نشمرند

که اينها قوم ديگرند بلکه با هم در نهايت التيام و الفت

در چراگاه بچرند نزاع نوعی و ملّی در ميان آنها نيست.

و همچنين طيور شرق و غرب مانند کبوتران جميع در نهايت

الفت و ارتباطند ابداً امتيازات ملّيّه در ميانشان نيست.

اين امور در بين حيوانات که عاری از دانشند سبب اوهام

نميشود، آيا سزاوار است انسان اتّباع اينگونه اوهام کند؟

و حال آنکه عاقل است و مظهر وديعهء الهيّه است قوّهء مدرکه

دارد قوّهء متفکّره دارد، با وجود اين مواهب، چگونه اتّباع

اينگونه اوهام کند؟ يکی گويد من آلمانی هستم يکی گويد

من فرانسوی هستم يکی گويد من انگليزی هستم يکی گويد

من ايتاليائی هستم و باين اوهام با هم نزاع و جدال کنند

و حرب و قتال نمايند، آيا سزاوار است ؟ لا و الله.

زيرا حيوان راضی باين اوهام نميشود، چگونه انسان راضی

ص ١٠٧

ميشود با آنکه وهم است و محض تصوّر؟ امّا محاربات و اختلافات

اوطان که اين شرق است اين غرب است اين جنوب است

و اين شمال است، آيا اين جائز است ؟ لا و الله، اين نيز

اوهام است و صرف تصوّر و خيال. جميع ارض قطعهء واحده

است و وطن واحد لهذا نبايد بشر متمسّک باين اوهام

شود. حال الحمد لله چون من از شرق باينجا آمدم می بينم

اين مملکت بينهايت معمور است هوا در کمال لطافت است

اهالی در نهايت درجهء آداب و حکومت عادل و منصف، آيا

جائز است بگويم اينجا وطن من نيست و سزاوار اعتنا و عنايت

نه ؟ اين نهايت تعصّب است. انسان نبايد متعصّب باشد

بلکه بايد تحرّی حقيقت نمايد يقين است که جميع بشر نوع

واحدند و کرهء ارض وطن واحد. پس ثابت شد که باعث

هرگونه حرب و قتال صرف اوهام است ابداً اساسی ندارد.

ملاحظه در طرابلس نمائيد ببينيد از هجوم غير مشروع
ايتاليائی چه ميشود چقدر بيچاره ها در خون خويش
ميغلطند روزی هزاران نفوس از دو طرف تلف ميشوند
چقدر اطفال بی پدر چقدر پدران بی پسر ميشوند و چقدر

مادران که از مرگ فرزندان ناله و فغان مينمايند ؟ آخر

چه ثمری حاصل خواهد شد؟ هيچ، نه ثمری نه نتيجه ای
انصاف نيست که انسان آنقدر غافل باشد.
ص ١٠٨
ملاحظه در حيوانات مبارکه نمائيد که هيچ حرب ندارند
جدال ندارند هزاران گوسفندان با هم ميچرند هزاران

جوق کبوتران ميپرند و ابداً نزاع نکنند. لکن گرگان و سگان

درنده هميشه با هم در نزاع و جدالند ولی برای طعمه

مجبور بشکار لکن انسان محتاج نيست قوّت دارد ولی محض

طمع و شهرت و نام اين خونها ريخته ميشود. بزرگان بشر

در قصور عاليه در نهايت راحت آرميده اند ولی بيچارگان

را بميدان حرب ميرانند و هر روز آلت جديدی که هادم

بنيان بشر است ايجاد ميکنند ابداً بحال بيچارگان رحم

ننمايند و ترحّم بمادران نکنند که اطفال در نهايت محبّت

پرورش داده اند چه شبها که محض آسايش فرزندان آرام

نداشته اند چه روزها که در تربيتشان منتهای مشقّت ديده اند

تا آنها را ببلوغ رسانيده اند. آيا سزاوار است اين مادران

و پدران در يکروز هزاران جوانان اولاد خويشرا در ميدان

حرب پاره پاره بينند؟ اين چه وحشت است و اين چه
غفلت و جهالت و اين چه بغض و عداوت ؟ حيوانات
درنده محض قوّت ضروری ميدرند ولی گرگ روزی يک

گوسفند ميدرد امّا انسان بی انصاف در يک روز صد هزار

نفر را آغشتهء خاک و خون نمايد و فخر کند که من بهادری

کردم و چنان شجاعتی ابراز نمودم که روزی صد هزار نفس را

ص ١٠٩

هلاک کردم و مملکتی را بباد فنا دادم. ملاحظه کنيد که

جهالت و غفلت انسان بدرجه ای است که اگر شخص يک نفر

را بکشد او را قاتل گويند و قصاص نمايند او را بکشند يا

حبس ابدی نمايند. اگر انسانی چند هزار نفر را در روزی هلاک

کند او را جنرال گويند و اوّل شجاع دهر نامند. اگر شخصی

از مال ديگری يک ريال بدزدد او را خائن و ظالم گويند

امّا اگر شخصی مملکتی را غارت کند او را جهانگير نام نهند.

اين چقدر جهالت است چقدر غفلت است" انتهی
خاتمه

بر اثر مطالعهء آنچه از پيش نگاشتيم قارئين گرامی البتّه

ميدانند که محبّت نسبت بجميع عالم باعث عدم محبّت بوطن

نيست زيرا وطن هم جزو عالم است و کسيکه جميع جهان را

از دل و جان دوست بدارد البتّه محبّتش نسبت بوطن

زيادتر است . در اينمقام بنقل قسمتی از نصوص مبارکهء الهيّه

که در بارهء عظمت ايران و مستقبل درخشان آن نازل شده

می پردازيم تا معلوم شود که بهائيان جميع جهان بکشور ايران

بنظر احترام مينگرند و از دل و جان اين خطّهء مقدّسه را

که موطن حضرت بهاءالله جلّ ذکره الاعظم است می پرستند و تمجيد

و ستايش ميکنند . اينک قسمتی از بيانات مبارکهء حضرت بهاءالله:

ص ١١٠
در کتاب مستطاب اقدس ميفرمايند :
" يا ارض الطّاء، لا تحزنی من شیءٍ قد جعلک الله

مطلع فرح العالمين ..... افرحی بما جعلک الله افق النّور

بما ولد فيک مطلع الظّهور و سمّيت بهذا الاسم الّذی به لاح

نيّر الفضل و اشرقت السّموات و الارضون .... اطمئنّی بفضل

ربّک انّه لا تنقطع عنک لحظات الالطاف "
همچنين در لوح مبارکی ميفرمايد:
" با ارض الطّا، ياد آر هنگامی را که مقرّ عرش بودی

و انوارش از در و ديوارت ظاهر و هويدا. چه مقدار از نفوس

مقدّسهء مطمئنّه که به حبّت جان دادند و روان ايثار نمودند.

طوبی از برای تو و از برای نفوسی که در تو ساکنند. هر صاحب

شمّی عرف مقصود را از تو مييابد. در تو پديد آمد آنچه مستور

بود و از تو ظاهر شد آنچه پوشيده و پنهان. کدام عاشق

صادق را ذکر نمايم که در تو جان داد و در خاکت پنهان شد

نفحات قميص الهی از تو قطع نشده و نخواهد شد . ای ارض

طاء حال هم از فضل الهی محلّ و مقرّ دوستان حقّی طوبی

لهم و للّذين هاجروا اليک فی سبيل الله مالک هذا اليوم البديع ...."

و در لوح ديگر که مخصوص زائرين طهران نازل شده ميفرمايند :

" يا ايّها النّاظر الی الوجه، اذا رأيت سواد مدينتی

ص ١١١

قف و قل يا ارض الطّاء، قد جئتک من شطرالسّجن بنبأ الله

المهيمن القيّوم ابشّرک بعناية ربّک و اکبّر عليک من قبل الحقّ

علّام الغيوب. اشهد فيک ظهر الاسم المکنون و الغيب المخزون

و بک لاح سرّ ما کان و مايکون. يا ارض الطّاء، يذکرک مولی

الاسماء فی مقامه المحمود قد کنت مشرق امرالله و مطلع

الوحی و مظهر الاسم الاعظم الّذی به اضطربت الافئدة و القلوب.

کم من مظلوم استشهد فيک فی سبيل الله و کم من مظلومة

دفنت فيک بظلم ناح به عباد مکرمون. انّا نذکر اوليائی

هناک الّذين دخلوا السّجن فی سبيل الله مالک الملوک ..."

و در لوح مبارک ديگر ميفرمايد :

" در بارهء زبان نوشته بوديد. تازی و پارسی هر دو نيکو

است چه که آنچه از زبان خواسته اند پی بردن بگفتار
گوينده است و اين از هر دو ميآيد. امروز چون آفتاب

دانش از آسمان ايران آشکار و هويدا است هر چه اين زبان

را ستايش نمائيد سزاوار است " .
و نيز ميفرمايند:
" بنام دوست يکتا، نامهء آنجناب بلسان پارسی تلقاء
عرش الهی حاضر و بطرف عنايت ملاحظه شد. انشاءالله

کلّ بلسان ابدع فارسی مقصود عالميان را ذاکر شوند چه که

اين لسان مليح بوده و خواهد بود...." انتهی .
ص ١١٢
حضرت عبدالبهاء در الواح کثيره عظمت ايران و مستقبل
درخشان آنرا بيان فرموده اند از جمله ميفرمايد :
" پروردگار عالميان محض فضل و احسان هيکل ايران را

بخلعتی مفتخر فرموده و ايرانيان را تاجی بر سر نهاده که

جواهر زواهرش بر قرون و اعصار بتابد و آن ظهور اين امر

بديع است ... مشيّت الهيّه تعلّق گرفته و قوّهء معنويّه

در ايران نبعان نموده هذا امر محتوم و وعد غير مکذوب "

و همچنين ميفرمايد :

" افق ايران بسيار تاريک بود و جولانگاه ترک و تاجيک

و فارسيان را بنياد بر باد و بنيان ويران. تا آنکه شب

تاريک بپايان رسيد و صبح اميد بدميد و آفتاب حقيقت
بدرخشيد. عنقريب گلخن گلشن گردد و تاريک روشن شود

و آن اقليم قديم مرکز فيض جليل شود و آوازهء بزرگواريش

گوشزد خاور و باختر گردد و مرکز سنوحات رحمانيّه شود

و مصدر فيوضات ربّانيّه گردد عزّت قديمه باز گردد و درهای

بسته باز شود. زيرا نيّر يزدانی در اوجش بتافت و نور

حقيقت در قطبش علم بر افراخت آهنگ جهان بالا بلند

شد و پرتو ملأ اعلی بدرخشيد ملکوت الهی خيمه زد و آئين

يزدانی منتشر شد. عنقريب خواهی ديد که آن کشور بنفحات

قدس معطّر است و آن اقليم بنور قديم منوّر .... " .
ص ١١٣
و نيز ميفرمايد :

" مستقبل ايران در نهايت شکوه و عظمت و بزرگواری است.

زيرا موطن جمال مبارک است جميع اقاليم عالم توجّه و نظر

احترام بايران خواهند نمود و يقين بدانيد که چنان ترقّی

نمايد که انظار جميع اعاظم و دانايان عالم حيران ماند. هذه بشارة کبری

بلّغها لمن تشاء و هذا وعد غير مکذوب و ستعلمنّ نبأه بعد حين "٠

و نيز ميفرمايد :
" اميدواريم که از برای ايران اسبابی فراهم آيد که

سبب راحت و اطمينان عموم گردد عدل و انصاف بميان آيد

جور و اعتساف نماند. ما را در امور سياسی مدخلی نه

خير عموم خواهيم و ترقّی جمهور و بعالم آداب و اخلاق ايران

خدمت ميکنيم شب و روز ميکوشيم که خدا يک روح جديدی در جسم

ايران بدمد تا يک قوّه ای خارق العاده در بنيهء ايران و ايرانيان جلوه نمايد "٠

و نيز ميفرمايد :
" حضرت بهاءالله و حضرت باب هر دو ايرانی

بودند و بيست هزار ايرانی در اين سبيل جانفشانی نمودند

و من نيز ايرانی هستم حتّی با وجود اينکه شصت سال است

از ايران خارج شده ام هنوز راضی بآن نگشته ام که عادات

ص ١١٤

جزئيّهء ايرانی ترک شود. بهائيان ايران را ميپرستند.

امثال شما که فی الحقيقه خير خواه دولت و ملّتند و در نيکنامی

ايران ميکوشند و اهل دانشند چنين نفوسی را من از خويش

و پيوند خويش ميشمارم .... براستی ميگويم که من مشتاق ديدار تو

هستم زيرا تو خدمت بايران و ايرانيان مينمائی و من از جملهء ايرانيان هستم ".

و در لوح پاريس مستر سيدنی ميفرمايند :
" ای منجذب بنفحات، تا توانی همّت نما که زبان
پارسی بياموزی زيرا اين لسان عنقريب در جميع عالم

تقديس خواهد گشت و در نشر نفحات الله و اعلاء کلمة الله

و استنباط معانی آيات الله مدخل عظيم دارد. اميدوارم

که بتحصيل اين لسان موفّق بر هدايت جمّ غفيری شوی .... "

و نيز ميفرمايد :

" .... بهائيان چنان ايران را در انظار جلوه داده اند

که امروز جمّ غفيری از اقاليم سبعه پرستش ايران مينمايند

زيرا شمس حقيقت از آن افق طلوع نموده و وطن مقدّس
حضرت بهاءالله است. ملاحظه کنيد که چه موهبتی حضرت
يزدان در حقّ ايران و ايرانيان فرموده .... "
راجع به نور و مازندران ميفرمايد :
" آن حدود و ثغور منبت شجرهء مبارکه است و موطن
ص ١١٥

حضرت مقصود و عاقبت چنان آباد گردد که جميع ممالک عالم

غبطه خورند. کعبهء مکرّمه سنگستان بود و دور از آبادی

صحرايش غيرذی زرع بود و ريگزار بسيار گرم لکن چون

نسبت بحقّ يافت يعنی موطن حضرت رسول عليه السّلام بود

قبلهء آفاق گشت و مطاف مقرّبين و مخلصين درگاه کبريا.

هر سال صد هزاران نفوس مؤمنه از ديارهای بسيار دور بجان

و دل و قدم ميشتافتند تا آنکه مدينهء مبارکه را طواف کنند

و زيارت نمايند. مکّه ملجأ عالميان شد و ملاذ آدميان

چون موطن سرور کائنات بود. امّا در ايّام حضرت قدر و منزلتی

نداشت بعد از مدّتی اين قدر و منزلت جلوه نمود. حال

نيز هر چند حدود و ثغور نور بلد مطمور است و لکن عنقريب

بيت معمور گردد و عزّت ابديّه جلوه نمايد مطاف عالميان

گردد و اوّل اقليم جهان شود و اهل نور افتخار و مباهات

بر جمهور نمايند که ما سلالهء هموطنان جمال مبارکيم آباء

و اجداد ما بشرف لقا فائز شدند و بموهبت عظمی رسيدند ".

راجع به فارس و شيراز ميفرمايد:
" ای ياران الهی خطّهء شيراز منسوب بحضرت

بی نياز و موطن کاشف اسرار بر اهل راز. از آن کشور ماه

منوّر طلوع نمود و از آن اقليم صبح منير سطوع يافت

مبشّر جمال مبارک ندای الهی را از آن ارض نورانی بلند

ص ١١٦

فرمود و مژدهء موعود بيان را در احسن القصص بابدع بيان

گوشزد شرق و غرب کرد. اوّل ندا در آن خطّه و ديار

اوج گرفت و نفوس مبارکه نعرهء (( ربّنا انّا سمعنا منادياً

ينادی للايمان ان آمنوا بربّکم فامنّا )) برآوردند. حال

الحمد لله که آن کشور بنور عرفان منوّر است و آن خاک بپرتو عنايت حقّ تابناک.....".

و نيز ميفرمايد :
" الحمد لله ياران فارس فارِس ميدان عرفانند و حارس
حصن حصين رحمان .... يقين است که موطن آن نور مبين
بهمّت دوستان الهی عنقريب تزيين يابد و غبطهء بهشت

برين گردد ... از الطاف دلبر آفاق منتظريم که آن خطّه

و ديار را مشگبار فرمايد و آن اقليم را روضهء نعيم نمايد

شيراز پر آواز گردد و ندای الهی بلند شود و ياران الهی

بساز و آوازی دمساز شوند که جميع اصوات خاشع گردد ...."

و نيز ميفرمايد :
" سبحان الله هنوز ارکان حکومت ملتفت اين اعظم
موهبت نشده اند که خداوند چه عنايتی در حقّ اوليای

امور نموده. الآن در اقصی بلاد عالم حتّی امريک بمرکز سلطنت

ايران دعا مينمايند و نهايت ستايش را ميکنند و عنقريب

ملاحظه خواهد شد که دولت وطنی جمال مبارک در جميع
ص ١١٧

بسيط زمين محترم ترين حکومات خواهد گشت. اِنّ فی ذلک

عبرة للنّاظرين و ايران معمورترين بقاع عالم خواهد شد اِنّ هذا لفضل عظيم"٠

و از جمله ميفرمايند:
" بهاءالله ايران را روشن نموده و در انظار عمومی

عالم محترم نمايد و ايران چنان ترقّی نمايد که محسود

و مغبوط شرق و غرب گردد. اگر اين سجن و زنجير نبود

حال حضرت بهاءالله بر افکار عمومی اروپ مستولی شده بود

و ايران را جنّت رضوان نموده بود و ايرانيان را محترم

در نزد جميع دول و ملل بلکه کار بجائی رسيده بود که

مرجع جميع ملل و دول گشته بود. اگر بهاءالله در اروپ

ظاهر شده بود ملل اروپ غنيمت ميشمردند و تا بحال
بسبب آزادی جهانرا احاطه نموده بود ."
يکی از مناجاتهای حضرت عبدالبهاء :
بنام يزدان مهربان
پاک يزدانا، خاک ايران را از آغاز مشگبيز فرمودی
و شورانگيز و دانش خيز و گوهرريز. از خاورش همواره
خورشيدت نورافشان و در باخترش ماه تابان نمايان.
کشورش مهرپرور و دشت بهشت آسايش پر گل و گياه
ص ١١٨

جان پرور و کهسارش پر از ميوهء تازه و تر و چمن زارش رشک

باغ بهشت. هوشش پيغام سروش و جوشش چون دريای
ژرف پر خروش. روزگاری بود که آتش دانشش خاموش شد

و اختر بزرگواريش پنهان در زير روپوش. باد بهارش خزان شد

و گلزار دلربايش خارزار. چشمهء شيرينش شور گشت و بزرگان

نازنينش آواره و در بدر هر کشور دور. پرتوش تاريک شد

و رودش آب باريک. تا آنکه دريای بخششت بجوش آمد
و آفتاب دهش در دميد بهار تازه رسيد و باد جانپرور

وزيد و ابر بهمن باريد و پرتو آن مهر مهرپرور تابيد.

کشور بجنبيد و خاکدان گلستان شد و خاک سياه رشک
بوستان گشت جهان جهانی تازه شد و آوازه بلند گشت

دشت و کهسار سبز و خرم شد و مرغان چمن بترانه و آهنگ

همدم شدند. هنگام شادمانيست پيغام آسمانيست
بنگاه جاودانيست، بيدار شو بيدار شو. ای پروردگار

بزرگوار، حال انجمنی فراهم شده و گروهی همداستان گشته

که بجان بکوشند تا از باران بخششت بهره بياران دهند

و کودکان خود را به نيروی پرورشت در آغوش هوش پرورده رشک

دانشمندان نمايند آئين آسمانی بياموزند و بخشش يزدانی

آشکار کنند. پس ای پروردگار مهربان، تو پشت و پناه باش

نيروی بازو بخش تا به آرزوی خويش رسند و از کم و بيش در گذرند

ص ١١٩

و آن مرز و بوم را چون نمونهء جهان بالا نمايند. ع ع "

حضرت شوقی ربّانی وليّ امرالله ميفرمايد:
" مگذاريد که اوليای امور ادنی تکدّری حاصل نمايند.

اگر فی الحقيقه بموجب احکام و تعاليم الهيّه سالک و عامل

شويم و بنوع بشر و وطن خويش خدمت نمائيم عاقبت حقيقت

معلوم و مکشوف گردد و خود آن نفوس آگاه شوند و اقبال

نمايند. معذلک مگذاريد گمان کنند که بهائيان تعلّق
بوطن خويش ندارند بلکه براستی بدانند و يقين نمايند

که از همه بيشتر و از همه مخلص تر و از همه ثابت تر در احيای

ايران و تعزيز ايرانيان بوسائلی حقيقی ميکوشند و مطمئنّند

که ايران عاقبت عزيز و توانا خواهد شد ...."
و نيز ميفرمايد :
" اهل بها چه در ايران و چه در خارج آن موطن
جمال اقدس ابهی را پرستش نمايند و در احيا و تعزيز

و ترقّی و ترويج مصالح حقيقيّهء اين سرزمين منافع و راحت

بلکه جان و مال خويش را فدا و ايثار کنند "٠
قسمتی از مناجات حضرت وليّ امرالله :
" ای قويّ قدير، دست تضرّع ببارگاه قدست مرتفع

امنای امرت را مأيوس مفرما و السن کائنات بذکر بدايع

قدرتت ناطق ورّاث امرت را بيش از پيش مدد بخش.
ص ١٢٠
جمعی از ظهور خفيّات امرت و بروز لطائف حکمتت واله

و حيرانند مصداق وعود منصوصهء کتاب اقدست را بر عالميان

ظاهر و آشکار کن. ملائکهء تأييد پی در پی بفرست و آن موطن

اعلی را جنّت ابهی نما. صوت رجال امرت را گوشزد اقاليم

بعيده نما و مدينهء منوّرهء طهران را مطلع سرور عالميان و مطمح نظر جهانيان کن ".

در يکی از الواح ميفرمايد :

" تالله الحقّ هذا ما يليق لکم و لشأنکم و مقامکم و لکلّ

من سمع و اجاب ندائکم فی ذلک الصّقع الّذی اختصّه الله

بفضله و رفع شأنه و جعله موطن نفسه و مهد امره و مکمن

اسراره و کرسيّ اقتداره و حصن دينه و مهبط انواره و مطلع فرح العالمين ... "

" ارض طا موطن جمال اقدس ابهی مرکز سنوحات الهيّه
گردد و مطلع بهجت و فرح عالميان شود"
و نيز ميفرمايد :

" بترويج و تحکيم اساس اين آئين مقدّس که خادم مصالح

ايران و عالميان است در نهايت آزادگی و حکمت و متانت و

اقتدار شب و روز مشغول گردند و بتدريج تأسيس و ترويج

اسباب نجات و آسايش و عمران آن کشور مقدّس بلکه تمام جهان و جهانيان نمايند ".

ص ١٢١
" خطّهء ايران علی الخصوص مدينهء شيراز سراپا

روشن و منوّر گردد روح بعالم امکان دهد مطاف عالميان گردد".

و همچنين ميفرمايد :
" نهايت آمال و آرزوی دل و جانم زيارت آن مهبط
انوار است و طواف مسقط الرأس مبارک جمال اقدس ابهی
تشرّف بآن خاک تابناک است و سير و مرور بر آن اوديه

و جبال و اتلال مبارکهء آن خطّهء عليا استنشاق روايح قدس

از آن ديار است و شرب ماء معين از انهر جاريهء آن صفحات "

" حال ای برادران و خواهران روحانی دور دور ايران
است و زمان زمان نصرت و شادمانی عزيزان آن سامان.

بدايت بزوغ آفتاب سعادت ابديّه است و تباشير عصر عزّت

موعودهء آن ستمديگان. اگر در ممالک بيگانگان همچه آثار

عظيمه و ظهورات هائله و شئونات غريبه ظاهر و نمودار گشته

پس در موطن اصلی جمال قدم و اسم اعظم که بنصّ صريح مرکز

عهد اقوم حکومتش محترم ترين حکومات عالم و ابنائش مغبوط

و محسود اقوام و امم گردند، منبعد چه خواهد شد "
ص ١٢٢

"اين وعود الهيّه و بشارات ساميه که از قلم اعلی و کلک

ملهم مؤيّد مرکز عهد و ميثاق نازل گشته به مدلول اين آيهء

مبارکه حتميّ الوقوع است قوله الاحلی:

"و آنچه از قلم اعلی جاری البتّه ظاهر شده و خواهد شد و

لا يبقی من حرف الّا و قد يراه المنصفون مستوياً علی عرش الظّهور".

و نيز حضرت عبدالبهاء می فرمايند قوله الاحلی:
)خطابات ص ١٦٠(

"ميگفتند: مستقبل چه نوع است؟ گفتم مستقبل ايران را بيک

مثل از برای شما می گويم. بعد خودتان قياس کنيد اين دليل

کافی وافی است. اين مکّه يک قطعه سنگستان است وادی
غير ذی زرع است. ابداً گياهی در آن نميرويد آن صحرا
صحرای شن زار است و در نهايت گرما قابل اين که
آباد شودنيست. از سنگستان و شنزار بی آب چه خواهد
روئيد؟ ليکن جهت اين که وطن حضرت رسول بود اين

سنگستان اين سنگلاخ قبلهء آفاق شد. جميع آفاق رو به او

سجده ميکنند. ديگر از اين بفهميد که مستقبل ايران چه

خواهد شد. اين نمونه ای است. اين سنگلاخ بجهت

اينکه وطن حضرت رسول بود قبلهء آفاق شد. امّا ايران که

سبز است خرم است گلهای خوب دارد هوايش لطيف است
ص ١٢٣

مائش عذب است، از اين قياس کنيد که چه خواهد شد. اين ميزان کافی است "انتهی .

اين بود نبذه ای از بيانات مبارکه راجع بکشور مقدّس

ايران که محض مزيد استحضار خاطر ياران در اين اوراق درج

گرديد تا کلّ بيش از پيش باين اقليم جليل که موطن اعلی و

مشهد و مدفن شهداء فی سبيل الله و مطمح نظر اهل بها

بوده و خواهد بود خدمت نمائيم و از صميم قلب در سبيل

عزّت و بزرگواری و عظمت اين خاک پاک و کشور تابناک

بکوشيم و بر عالميان ثابت و مبرهن سازيم که مصداق اين

بيان مبارک حضرت وليّ امرالله ارواحنا فداه بوده و خواهيم بود.

قوله الاحلی :
" اهل بها چه در ايران و چه در خارج آن موطن
جمال اقدس ابهی را پرستش نمايند و در احياء و تعزيز

و ترقّی و ترويج مصالح حقيقيّهء اين سرزمين منافع و راحت

بلکه جان و مال خويش را فدا و ايثار کنند " انتهی .

ص ١٢٤
رسالهء تعديل معيشت و حلّ مشاکل اقتصادی
*******************
*******
**
مقدّمه :
در بيان برخی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :

" ..... اوّل تعليم حضرت بهاءالله تحرّی حقيقت است .

..... دوم تعليم حضرت بهاءالله وحدت عالم انسانی است .

..... ثالث تعليم حضرت بهاءالله اينست که دين
بايد سبب الفت باشد سبب ارتباط بين بشر باشد رحمت
پروردگار باشد و اگر دين سبب عداوت شود و سبب جنگ
گردد عدمش بهتر بی دينی به از دين است. بلکه
بالعکس دين بايد سبب الفت باشد سبب محبّت باشد
سبب ارتباط بين عموم بشر باشد .
تعليم چهارم حضرت بهاءالله آنکه دين بايد مطابق

علم باشد. زيرا خدا عقل بانسان داده تا حقايق اشياء را

تحقيق نمايد. اگر مسائل دينيّه مخالف عقل و علم باشد

وهم است زيرا مقابل علم جهل است. و اگر بگوئيم دين ضدّ

عقل است مقصود اين است که دين جهل است. لابدّ دين
ص ١٢٥

بايد مطابق عقل باشد تا از برای انسان اطمينان حاصل شود.

اگر مسئله ای مخالف عقل باشد ممکن نيست از برای انسان

اطمينان حاصل گردد هميشه متزلزل است .
تعليم پنجم حضرت بهاءالله آنکه تعصّب جنسی
تعصّب دينی تعصّب مذهبی تعصّب وطنی تعصّب سياسی

هادم بنيان انسانی است و تعصّب مخرّب اساس نوع بشر است

از هر قبيل باشد. تا آنکه اين تعصّبات زائل نگردد ممکن

نيست عالم انسانی راحت يابد. و برهان بر اين اينکه هر

حرب و قتالی و هر عداوت و بغضائی که در بين بشر واقع

شده يا منبعث از تعصّب وطنی بوده و يا منبعث از تعصّب

سياسی. شش هزار سال است که در عالم انسان راحت نيافته

و سبب عدم راحتش اين تعصّبات است و تا تعصّب باقی
جنگ باقی بغض باقی عداوت باقی اذيّت باقی. و اگر

بخواهيم عالم انسانی راحت باشد جميع اين تعصّبات را بايد

بريزيم و الّا ممکن نيست که آسايش يابد .
تعليم ششم حضرت بهاءالله تعديل معيشت حيات
است يعنی بايد قوانين و نظاماتی گذارد که جميع بشر
براحت زندگانی کنند يعنی همچنانکه غنی در قصر خويش

راحت دارد و بانواع موائد سفرهء او مزيّن است فقير نيز

لانه و آشيانه داشته باشد و گرسنه نماند تا جميع نوع انسان

ص ١٢٦

راحت يابند. امر تعديل معيشت بسيار مهمّ است و تا اين

مسئله تحقّق نيابد سعادت برای عالم بشر ممکن نيست.
تعليم هفتم حضرت بهاءالله مساوات حقوق است.
جميع بشر در نزد خدا يکسانند حقوقشان حقوق واحده
امتيازی از برای نفسی نيست کلّ در تحت قانون الهی

هستند مستثنائی نه. در نزد حقّ امير و فقير يکسانند عزيز و حقير مساوی .

تعليم هشتم حضرت بهاءالله تربيت عموم لازم است

و وحدت اصول و قوانين تربيت نيز از الزم امور تا جميع

بشر تربيت واحده گردند. يعنی تعليم و تربيت در جميع
مدارس عالم بايد يکسان باشد اصول و آداب يک اصول

و آداب گردد تا اين سبب شود که وحدت عالم بشر از صغر سنّ در قلوب جای گيرد.

تعليم نهم حضرت بهاءالله وحدت لسان است.

يک لسانی ايجاد شود و آنرا جميع آکادمی های عالم قبول

نمايند. يعنی يک کنگرهء بين المللی مخصوص تشکيل دهند

و از هر ملّتی نمايندگان و وکلاء دانا در آن جمع حاضر گردند

و صحبت و مشورت نمايند و رسماً آن لسان را قبول کنند و بعد

از آن در جميع مدارس عالم تعليم اطفال کنند. تا هر انسان

دو لسان داشته باشد يک لسان عمومی و يک لسان وطنی
ص ١٢٧
تا جميع عالم يک وطن و يک لسان گردد زيرا اين لسان
عمومی از جمله اسباب اتّحاد عالم انسانی است .
تعليم دهم حضرت بهاءالله وحدت رجال و نساء
است که رجال و نساء در نزد خداوند يکسانند جميع
نوع انسانند جميع سلالهء آدمند زيرا ذکور و اناث

تخصيص بانسان ندارد در عالم نبات ذکور و اناثی موجود

در عالم حيوان ذکور و اناثی موجود و لکن بهيچوجه

امتيازی نيست. ملاحظه در عالم نبات کنيد، آيا ميانهء نبات

ذکور و نبات اناث هيچ امتيازی هست ؟ بلکه مساوات

تامّ است. و همچنين در عالم حيوان ابداً بين ذکور و اناث

امتيازی نيست جميع در ظلّ رحمت پروردگارند. پس انسان

که اشرف کائنات است، آيا جائز است که اين اختلاف را
داشته باشد ؟ تأخّر جنس زن تا بحال بجهت اين بوده
که مثل مردان تربيت نميشدند اگر نسوان مانند مردان
تربيت ميشدند شبهه ای نيست که نظير رجال ميگشتند

چون کمالات رجال را اکتساب نمايند البتّه بدرجهء مساوات

رسند. و ممکن نيست سعادت عالم انسانی کامل گردد مگر
بمساوات کاملهء زنان و مردان .
تعليم يازدهم حضرت بهاءالله صلح عمومی است.

و تا علم صلح عمومی بلند نگردد و محکمهء کبرای عالم انسانی

ص ١٢٨

تشکيل نشود و جميع امور ما به الاختلاف دول و ملل در آن

محکمه قطع و فصل نگردد عالم آفرينش آسايش نيابد بلکه

هر روز بنيان بشر زير و زبر گردد و آتش فتنه زبانه کشد

و ممالک قريب و بعيد را مثل خاکستر کند جوانان نورسيده

هدف تير اعتساف گردند و اطفال مظلوم يتيم و بی پرستار

مانند و مادرهای مهربان در ماتم نوجوانان خويش نوحه
و ندبه نمايند شهرها خراب شود ممالک ويران گردد.
چارهء اين ظلم و اعتساف صلح عمومی است .
تعليم دوازدهم حضرت بهاءالله آنکه عالم انسانی

بقوای عقليّه و قوای مادّيّه تنها ترقّی نکند بلکه بجهت

ترقّی صوری و معنوی و سعادت فوق العادهء انسانی نفثات

روح القدس لازم است و بايد قوّهء الهيّه يعنی روح القدس

تأييد کند و توفيق بخشد تا آنکه هيئت بشر ترقّيات
فوق العاده نموده بدرجهء کمال برسد. زيرا جسم انسان

محتاج بقوای مادّيّه است ولی روح انسان محتاج بنفثات

روح القدس است. و اگر تأييدات روح القدس نبود عالم
انسانی خاموش ميشد و نفوس انسانی مرده بود. چنانچه
حضرت مسيح ميفرمايد مرده را بگذار مرده ها دفن کنند
و آنچه از جسد مولود شده است آن جسد است و آنچه از
روح مولود شده آن روح است و اين معلوم است که روحی
ص ١٢٩
که نصيبی از نفثات روح القدس ندارد آن ميّت است .

لهذا واضح شد که روح انسانی محتاج به تأييدات روح القدس

است و الّا بقوای مادّيّهء تنها انسان ترقّيات تامّه ننمايد بل ناقص ميماند.

چون بقسمتی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله
اطّلاع حاصل شد در اين رساله بشرح مسئلهء تعديل
معيشت و حلّ مسئلهء اقتصاد مبادرت ميشود و قسمتی از

نصوص مبارکه که در اين خصوص صادر گشته مندرج ميگردد.

قارئين محترم برای شرح و بسط ساير تعاليم مبارکه

به رسائل و جزواتی که برای هر يک از تعاليم مبارکه بطور

جداگانه تهيّه شده مراجعه فرمايند .
اين رساله مشتمل بر شش مطلب است از اينقرار :

مطلب اوّل - از جمله تعاليم حضرت بهاءالله تعديل معيشت است .

مطلب دوم - مسئلهء اقتصاد مطابق قانون الهی در اين ظهور اعظم .

مطلب سوم - بايد نظامی وضع نمود که هم مراتب باقی
و هم هيئت اجتماعيّه در راحت و آسايش باشند.
ص ١٣٠

مطلب چهارم - اعظم از اساس اشتراکيّون در تعاليم الهيّه موجود است .

مطلب پنجم - مسئلهء اعتصاب و علاج آن.

مطلب ششم - قسمتی از دستور مبارک در خصوص مطلب مزبور.

قبل از آنکه بشرح و بسط مطالب مزبوره بپردازيم
مختصری در بارهء بيت العدل که در ضمن نصوص مبارکه

مندرجه در اين رساله بدان اشاره شده از بيانات مبارکه

نگاشته ميشود و پس از آن بشرح مطالب می پردازد.
حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله العزيز:
" جمال قدم مخاطباً للامم ميفرمايد: در هر مدينه از
مدائن ارض باسم عدل بيتی بنا کنند و در آن بيت علی

عدد الاسم الاعظم از نفوس زکيّهء مطمئنّه جمع شوند. و بايد

اين نفوس حين حضور چنان ملاحظه کنند که بين يدی الله

حاضر ميشوند چه که اين حکم محکم از قلم قدم جاری شده

لحاظ الله بآن مجمع متوجّه. و بعد از ورود بايد وکالةً من

انفس العباد در امور و مصالح کلّ تکلّم نمايند. مثلاً تبليغ

امرالله اوّلاً چه که اين امر اهمّ امور است تا کلّ کنفسٍ

واحده در سرادق احديّه وارد شوند. و جميع من علی الارض

هيکل واحد مشاهده شوند. و همچنين در آداب نفوس
ص ١٣١

و حفظ ناموس و تعمير بلاد و السّياسة الّتی جعلها الله

اسّا للبلاد و حرزا للعباد ملاحظه کنند و تبليغ امرالله

نظر بحال اوقات و اعصار ملاحظه شود که چگونه مصلحت
است و همچنين ساير امورات را مجری دارند. و لکن
ملتفت بوده که مخالف آنچه در آيات الهی در اين ظهور
عزّ صمدانی نازل شده نشود چه که حقّ جلّ جلاله

آنچه مقرّر فرموده همان مصلحت عباد است انّه ارحم بکم

منکم انّه لهوالعليم الخبير. و اگر نفوس مذکوره بشرائط

مقرّره عامل شوند البتّه بعنايات خفيّه مؤيّد ميشوند. اين

امری است که خيرش بکلّ راجع ميشود و بسياری از اموراتست

که اگر اعتنا نشود ضايع و باطل خواهد شد. چه بسيار از

اطفال که در ارض بی اب و امّ مشاهده ميشوند اگر
توجّهی در تعليم و اکتساب ايشان نشود بی ثمر خواهند

ماند و نفس بی ثمر موتش ارجح از حيات بوده. و همچنين

در اغنياء و اعزّه که بعلّت ضعف و پيری و يا امراض بفقر

مبتلا شده اند بايد در کلّ اين امور و امورات ديگر که

متعلّق بارض است اين نفوس للّه تفکّر و تدبّر نمايند

و آنچه صوابست اجرا دارند. اگر عباد بصرف فؤاد ناظر

شوند يقين ميدانند که آنچه از مصدر امر نازل شده خير

محض است از برای من علی الارض. کلّ بايد بمثابه جناح

ص ١٣٢

باشند از برای يکديگر فخر انسان در حکمت و عقل و اخلاق

حسنه بوده نه در جمع زخارف و کبر و غرور " انتهی .
" امّا بيت العدل الّذی جعله الله مصدر کلّ خير
و مصوناً من کلّ خطاء بايد بانتخاب عمومی يعنی نفوس
مؤمنه تشکيل شود و اعضاء بايد مظاهر تقوای الهی و
مطالع علم و دانائی و ثابت بر دين الهی و خيرخواه
جميع نوع انسان باشند. و مقصد بيت عدل عمومی است.
يعنی در جميع بلاد بيت عدل خصوصی تشکيل شود و آن
بيوت عدل بيت عدل عمومی انتخاب نمايد. اين مجمع
مرجع کلّ امور است و مؤسّس قوانين و احکامی که

در نصوص الهی موجود نه و جميع مسائل مشکله در اين مجلس

حلّ گردد ..... اين بيت عدل مصدر تشريعست و حکومت

قوّهء تنفيذ تشريع بايد مؤيّد تنفيذ گردد و تنفيذ بايد ظهير

و معيّن تشريع شود .... مرجع کلّ کتاب اقدس و هر مسئلهء

غير منصوصه راجع به بيت عدل عمومی. بيت عدل آنچه

بالاتّفاق و يا باکثريّت آراء تحقّق يابد همان حقّ و مرادالله

است. من تجاوز عنه فهو ممّن احبّ الشّقاق و اظهر

النّفاق و اعرض عن ربّ الميثاق .... و آن اعضاء در محلّی

اجتماع کنند و در آنچه اختلاف واقع يا مسائل مبهمه و يا

مسائل غير منصوصه مذاکره نمايند و هر چه تقرّر يابد همان

ص ١٣٣

مانند نصّ است. و چون بيت عدل واضع قوانين غير منصوصه

از معاملات است ناسخ آن مسائل نيز تواند بود. يعنی
بيت عدل اليوم در مسئله ای قانونی نهد و معمول گردد
ولی بعد از صد سال حال عمومی تغيير کلّی حاصل نمايد

اختلاف ازمان حصول يابد بيت عدل ثانی تواند آن مسئلهء

قانونيّه را تبديل بحسب اقتضای زمان نمايد زيرا نصّ

صريح الهی نيست واضع بيت عدل ناسخ نيز بيت عدل " انتهی .

اين بود مختصری راجع به بيت العدل و تفصيل آن
در رسالهء جداگانه مندرج خواهد گرديد .
چون بنحو اختصار در بارهء بيت العدل اطّلاع حاصل

شد بشرح مطالب اين رساله می پردازد و موفّقيّت جميع را

از درگاه خداوند متعال خواهانست .
صصصصصصصصصصص
ص ١٣٤
مطلب اوّل - تعديل معيشت
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١) :
" از جمله اساس بهاءالله تعديل معيشت است.
طبقات ناس مختلفند بعضی در نهايت غنا هستند بعضی
در نهايت فقر يکی در قصر بسيار عالی منزل دارد يکی
سوراخی ندارد يکی انواع طعام در سفره اش حاصل
است يکی نان خالی ندارد قوّت يومی ندارد. و لذا
اصلاح معيشت از برای بشر لازم نه آنکه مساوات باشد
بلکه اصلاح لازم است و الّا مساوات ممکن نيست نظام

عالم بهم ميخورد نظم عالم چنين اقتضا مينمايد که طبقات

باشد نميشود بشر يکسان باشد. زيرا در ايجاد بشر
مختلفند بعضی در درجهء اوّل عقلند و بعضی درجهء

متوسّط و بعضی بکلّی از عقل محرومند. حال آيا ممکن است

نفسی که در درجهء اعلای عقل است با نفسی که هيچ عقل
ندارد مساوی باشد ؟ عالم بشر مانند اردوئی است

اردو را سردار لازم و نفر نيز لازم، آيا ممکن است که همه

سردار يا صاحب منصب باشنديا همه سرباز باشند ؟ البتّه مراتب لازم است . " انتهی

"جايز نيست که بعضی در نهايت غنا باشند و بعضی

در نهايت فقر بايد اصلاح کرد و چنان قانونی گذاشت که

---------------------------------------------------

(١) خطابات صفحه ٢٥١
ص ١٣٥
از برای کلّ وسعت و رفاهيّت باشد نه يکی بفقر مبتلا

و نه يکی نهايت غنا را داشته باشد. مثلاً شخصی غنی که

منتهی غنا را دارد نگذارد شخص ديگر منتهی فقر

را داشته باشد مراعات او را بکند تا او هم راحت باشد.

اين را بايد بقوانين اجرا کرد نفوس اغنيا بايد خودشان

زيادی مال خود را بفقرا انفاق کنند و همچنين قوانين

مملکت بايد نوعی باشد که بموجب شريعت الله هر گونه آسايش داشته باشد " انتهی

مطلب دوم - حلّ مسئلهء اقتصاد مطابق قانون الهی در اين ظهور اعظم.

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١)
" .....اين مسئلهء اقتصادی جز بموجب اين تعاليم
حلّ تامّ نيابد بلکه ممتنع و محال. و آن اينست که

اين مسئلهء اقتصاد را بايد از دهقان ابتدا نمود تا منتهی

باصناف ديگر گردد. زيرا عدد دهقان بر جميع اصناف
اضعاف مضاعف است لهذا سزاوار چنانست که از دهقان

ابتدا شود و دهقان اوّل عامل است در هيئت اجتماعيّه.

باری، در هر قريه ای بايد که از عقلاء آن قريه انجمنی

---------------------------------------------------

(١) سفر نامه جلد اوّل ص ١٨٩
ص ١٣٦
تشکيل شود که قريه در زير ادارهء آن انجمن باشد
و همچنين يک مخزن عمومی تأسيس شود و کاتبی تعيين
گردد و در وقت خرمن بمعرفت آن انجمن از حاصلات عموم
مقاديری معيّن بجهت آن مخزن گرفته شود. اين مخزن
هفت واردات دارد: واردات عشريّه رسوم حيوانات
مال بی وارث ، لقطه يعنی چيزی که يافته شود و صاحب
نداشته باشد ، دفينه اگر پيدا شود ثلثش راجع باين

مخزن است ، معادن ثلثش راجع باين مخزن است و تبرّعات.

خلاصه هفت مصرف دارد: اوّل مصارف معتدلهء عمومی

مانند مصارف مخزن و ادارهء صحّت عمومی ثانی ادای عشر

حکومت ثالث ادای رسوم حيوانات بحکومت رابع ادارهء
مکتب سابع اکمال معيشت ضروريّهء فقرا.
اوّل واردات عشر است و آن بايد چنين گرفته شود.

مثلاً ملاحظه ميشود که يکنفر واردات عموميّه اش پانصد

دولار است و مصارف ضروريّه اش پانصد دولار از او چيزی

عشر گرفته نميشود . شخص ديگر مصارفاتش پانصد دولار
است ولی وارداتش هزار دولار از او عشر گرفته ميشود
زيرا زيادتر از احتياجات ضروريّه دارد اگر عشر بدهد
در معيشتش خللی وارد نگردد . ديگری مصارف او هزار

و وارداتش پنجهزار از او يک عشر و نصف گرفته ميشود زيرا

ص ١٣٧
اضافه زياد دارد. شخصی ديگر مصارف لازمه اش هزار
دولار است ولی وارداتش ده هزار از او دو عشر گرفته
ميشود زيرا اضافه زيادتر دارد. شخصی ديگر مصارف
ضروريّه اش چهار يا پنجهزار دولار است ولی وارداتش

صد هزار از او ربع گرفته ميشود. ديگری حاصلاتش دويست

دولار است ولی احتياجات ضروريّه اش که قوت لايموت باشد

پانصد دولار و در سعی و جهد قصوری ننموده ولی کشتش

برکتی نيافته اين شخص را بايد از مخزن معاونت نمود تا

محتاج نماند و براحت زندگانی نمايد. و در هر ده هر قدر

ايتام باشد بجهت اعاشهء آنان از اين مخزن بايد مقداری

تخصيص نمود. از برای عجزهء ده بايد مقداری تخصيص داد.

از برای نفوس از کار افتادهء محتاج بايد از اين مخزن

مقداری تخصيص نمود. از برای ادارهء معارف مقداری از اين

مخزن بايد تخصيص نمود. از برای صحّت اهل ده از اين

مخزن بايد مقداری تخصيص نمود. و اگر چيزی زياد بماند

آنرا بايد نقل بصندوق عمومی ملّت بجهت مصارف عمومی کرد.

چون چنين ترتيب داده شود هر فردی از افراد هيئت

اجتماعيّه در نهايت راحت و سرور زندگانی نمايد و مراتب

نيز باقی ماند در مراتب ابداً خللی واقع نگردد زيرا

مراتب از لوازم ضروريّهء هيئت اجتماعيّه است. هيئت اجتماعيّه

ص ١٣٨
مانند اردوئی است در اردو مارشال لازم جنرال لازم

کلنل لازم کاپيتان لازم و نفر لازم ممکن نيست که کلّ صنف

واحد باشد حفظ مراتب لازمست. ولی هر فردی از افراد

اردو بايد در نهايت راحت و آسايش زندگانی نمايد. و همچنين

شهر را والی لازم قاضی لازم تاجر لازم غنی لازم اصناف

لازم و زارع لازمست البتّه اين مراتب بايد حفظ شود
و الّا انتظام عمومی مختلّ گردد " انتهی .
مطلب سوم - در بيان اينکه بايد نظامی وضع نمود

که هم مراتب باقی ماند و هم هيئت اجتماعيّه در راحت و

آسايش باشد . در سفر نامه جلد اوّل ص ٢٩١ چنين مسطور است :

چون از مسائل اقتصادی سؤال نمود مسائل مفصّله ای
درجواب ايشان فرمودند از جمله اينکه " بايد کوشيد
تا نوع انسان سعادت ابدی يابد قواعدی در اينخصوص

لازم که هم مراتب باقی ماند و هم افراد هيئت اجتماعيّه

در کمال آسايش باشند. زيرا هيئت اجتماعيّه مانند اردوئی

است که جنرال و سردار و نايب و نفر همهء اجزاء را لازم دارد

نميشود جميع سردار باشند يا سرباز بلکه طبقات لازمست

و تفاوت مراتب واجب. مثل جمعيّت يک خانه که لابدّ بزرگ و

کوچک آقا و خانم و نوکر و ملازم لازم دارند. امّا بايد

ص ١٣٩

جميع در تحت نظامی باشند که هر يک در مقام خود با کمال

راحت زندگانی نمايد نه آنکه آقا راحت و نوکر در زحمت

باشد اين بی انصافی است و همچنين نميشود که جميع
خادم باشند يا همه آقا نظم بهم ميخورد. ( عرض کرد
آيا زود اين سعادت حاصل ميشود ؟ ) فرمودند: چون
بمقتضای زمان است لابدّ جاری ميشود ولی بتدريج هر

امری را منع و مقاومت ميتوان نمود مگر اقتضای زمان را. حال

بايد دول اين مسئله را علاج نمايند رنجبران را راحت کنند و الّا

اگر اين مرض مزمن شود علاج مشکل گردد و منتهی بانقلاب عظيم شود .

مطلب چهارم - اعظم اساس در تعاليم الهيّه موجود است .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١) ٠
" اعظم از اساس اشتراکيّون در اديان الهی موجود.

مثلاً در حکم الهی (( و يؤثرون علی انفسهم ولو کان بهم خصاصةٌ ))

است. ميفرمايد که از خصائص و مايحتاج اموال خود انفاق

نمايند و ديگران را بر خود ترجيح دهند ولی برضايت و

نهايت روحانيّت . امّا اشتراکيّون ميخواهند اشتراک و مساوات

بزور جاری نمايند با آنکه مواسات که حکم الله است مشکلتر

----------------------------------------------------------

(١) سفر نامه جلد اوّل ص ٢٥١
ص ١٤٠
است چه که صاحب نعمت بايد ديگران را مقدّم بر خود
داند. اين جاری ميشود و سبب آسايش خلق و مؤيّد نظام

عالم است زيرا موکول برغبت و رضايت منفق است ولی اشتراک

و مساوات با آنکه سهلتر است و صاحب نعمت با ديگران

مساويست نه مؤخّر اين جاری نميشود و باعث فتنه و آشوبست

زيرا منوط بعنف و جبر است. بلی در الواح حضرت بهاءالله

هست که اگر صاحب ثروتی در تربيت اولادش کوتاهی نمايد

محفل عدل بايد او را مجبور بر اعانت و تربيت کند ولی اين

راجع بخاندان آن غنی و در تحت انتظام آنجمع عدل است.

مقصد آن بود که اعظم از مساوات و اشتراک در دين الله

موجود است و نفوسی در امرالله مانند سلطان الشهداء

بودند که در ايّام سختی جميع اموال خود را صرف فقرا و ضعفا

مينمودند. در ايران بدرجه ای نفوس فدائی يکديگر بودند

که يکی از بهائيان مهمان بهائی ديگر بود چون حکومت

آن مهمان بهائی را خواست دستگير نمايد مهماندار خود را

باسم مهمان تسليم حکومت نمود و بجای او شهيد شد
و فدای مهمان و برادر خويش گرديد " . انتهی .
مطلب پنجم - مسئلهء اعتصاب و علاج آن
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١) :

--------------------------------------------------------

(١) مفاوضات چاپ مصر
ص ١٤١
" از مسئلهء اعتصاب سؤال نموديد. در اين مسئله
مشکلات عظيمه شده و ميشود و مورث اين مشکلات دو چيز
است يکی شدّت طمع و حرص اصحاب معامل ١ و کارخانه ها

و ديگری غلوّ و طمع و سرکشی عمله و فعله ها ٢ . پس بايد

چارهء هر دو را کرد. امّا سبب اصلی اين مشکلات قوانين

طبيعی مدنيّت حاضره است. زيرا نتيجهء اين قوانين اينکه

نفوسی معدود بيش از لزوم ثروت بی پايان يابند و اکثری

برهنه و عريان و بی سر و سامان مانند اين مخالف عدالت و

مروّت و انصاف و عين اعتساف و مباين رضای حضرت رحمن.

و اين تفاوت مختصّ بنوع بشر است امّا در سائر کائنات

يعنی جميع حيوان تقريباً يکنوع عدالت و مساوات موجود.

مثلاً در بين گلهء اغنام و دستهء آهو در بيابان مساوات و همچنين

در بين مرغان چمن در دشت و کوهسار و بوستان هر نوعی
از انواع حيوان تقريباً يک قسم مساواتی حاصل چندان

در معيشت تفاوت از يکديگر ندارند لهذا در نهايت راحتند

و بسعادت زندگانی نمايند بخلاف بنی نوع انسان که
نهايت اعتساف و عدم انصاف در ميان. ملاحظه ميکنی که

فردی از افراد انسان گنجی اندوخته و اقليمی را مستعمرهء

خويش نموده ثروت بی پايان يافته و منافع و واردات بمثابه

سيل روان مهيّا ساخته ولی صد هزار نفر از بيچارگان ديگر

--------------------------------------------------------

١- معامل : کارخانه ها ٢- عمله و فعله : کارگران
ص ١٤٢

ضعيف و ناتوان و محتاج يک لقمهء نان مساوات و مواساتی

در ميان نيست. لهذا ملاحظه ميکنی که آسايش و سعادت

عمومی مختلّ و راحت نوع بشر بقسمی مسلوب که حيات جمّ

غفيری بی ثمر. زيرا ثروت و عزّت و تجارت و صنايع مختصّ

بنفوسی معدود و سائرين در زير بار گران مشقّت و زحمت

نامحدود و از فوائد و منافع و راحت و آسايش محروم . پس

بايد نظام و قانونی ترتيب داد که معدّل ثروت مفرط نفوس

معدود گردد و باعث سدّ احتياج هزار مليون از فقراء جمهور

شود تا اندکی اعتدال حاصل شود. ولی مساوات تامّ نيز

ممکن نه چه که مساوات تامّ در ثروت و عزّت و تجارت و فلاحت

و صناعت سبب اختلال و پريشانی و اغتشاش معيشت و ناکامی

عمومی شود و بکلّی انتظام امور جمهور بر هم خورد زيرا

در مساوات غير مشروع نيز محذور واقع. پس بهتر آنست که

اعتدال بميان آيد و اعتدال اينست که قوانين و نظاماتی

وضع شود که مانع ثروت مفرط بی لزوم بعضی نفوس شود و

دافع احتياج ضروريّهء جمهور گردد. مثلاً اصحاب فبريک

صاحب کارخانه ها هر روز کنزی بدست آرند ولی بيچارگان

عمله بقدر کفايت معيشت يوميّه اجرت نگيرند اين نهايت

اعتساف است البتّه انسان منصف قبول ننمايد. پس يا بايد

نظامات و قوانينی گذاشت که گروه عمله اجرت يوميّه از صاحب

ص ١٤٣

فبريک بگيرند و شرکتی در ربع و يا خمس منافع باقتضای وسع

فبريک داشته باشند و يا در منافع و فوائد گروه عمله يا صاحب

فبريک بنوع معتدلی مشترک گردند يعنی رأس المال و اداره

از صاحب فبريک و شغل و عمل از گروه فعله و يا آنکه عمله

بقدر معيشت معتدله اجرت يوميّه گيرند و چون سقط يا

عاجز يا ناتوان گردندبقدر کفايت حقّ استفاده از واردات

فبريقه داشته باشند و يا اجرت باندازه ای باشد که عمله

بصرف مقداری از اجرت قناعت نمايند و اندکی از برای روز

عجز و ناتوانی اندوخته کنند. چون کار بر اين منوال باشد

نه صاحب فبريق هر روز کنزی اندوخته نمايد که بهيچوجه

از برای او مثمر ثمر نيست زيرا ثروت اگر بينهايت شود

شخص صاحب ثروت در زير حمل ثقيل افتد و در غايت زحمت

و محنت افتد و ادارهء دائرهء ثروت مفرطه بسيار مشکل شود

و قوای طبيعی انسان مضمحل گردد و نه عمله و فعله از نهايت

تعب و مشقّت از پا افتند و در نهايت عمر بشدّت احتياج

مبتلا گردند. پس معلوم و مسلّم گرديد که اختصاص ثروت

مفرط بنفوس معدوده يا احتياج جمهور ظلم و اعتسافست

و همچنين مساوات تامّ نيز مخلّ زندگانی و راحت و انتظام

و آسايش نوع انسانی . پس در اينصورت اعتدال از همه بهتر

و آن اينست که اهل ثروت بايد در اکتساب منافع اعتدال را

ص ١٤٤

ملاحظه نمايند و مراعات فقرا و اهل احتياج را منظور دارند

و آن اينست که عمله و فعله را اجرتی يومی معلوم و مقرّر گردد

و از منافع عموميّهء فبريق نيز نصيب و بهره يابند. مختصر اينست

در حقوق مشترکه ما بين صاحبان فبريق و عموم عمله و فعله بايد

قانونی گذاشته شود که سبب منافع معتدلهء صاحب فبريک

گردد و اسباب معيشت لازمهء فعله و تأمين استقبال ايشان

شود که اگر عمله عاجز و سقط و يا خود پير و ناتوان گردند

و يا فوت نمودند و اطفال صغير گذاشتند از شدّت فقر
مضمحل نگردند بلکه اندک حقّ معيشت از واردات نفس

فبريق داشته باشند. و همچنين بايد عمله غلوّ و تمرّد

ننمايند و بيش از استحقاق نطلبند و اعتصاب ننمايند و اطاعت

و انقياد کنند و اجرت فاحش نخواهند بلکه حقوق معتدلهء

مشترکهء طرفين بقانون عدل و حقّانيّت رسماً محقّق و مسلّم

شود و هر طرف تجاوز نمايند بعدالمحاکمه محکوم گردند و قوّهء

نافذه جزای قطعی مجری دارند تا امور انتظام يابد و مشکلات

بر طرف گردد. و مداخلهء قضا و حکومت در مشکلات حاصلهء

بين اصحاب فبريق و عمله مداخلهء مشروعه است مانند معاملهء

عادی بين عمله و صاحبان کار جزئی نيست که خصوصيّت

و دخلی بعموم ندارد و حکومت را حقّ مداخله نيست. زيرا مسئلهء

فبريق و عمله هر چند خصوصی بنظر آيد ولی از مشکلات
ص ١٤٥

حاصله در ما بين مضرّت عمومی حاصل گردد. زيرا امور تجارت

و صنعت و فلاحت بلکه اشغال عمومی ملّت کلّ مرتبط بيکديگر

است اگر در يکی فتوری حاصل شود مضرّت بعموم رسد

لهذا مشکلات حاصله بين عمله و صاحبان فبريق سبب مضرّت

عمومی گردد و قضاء و حکومت حقّ مداخله دارد. و چون

اختلاف ما بين دو نفس در حقوق جزئی واقع شود ثالثی بايد

که دعوا را فصل نمايد و آن حکومتست پس مسئلهء اعتصاب

که سبب اختلال مملکت و گاهی منبعث از شدّت اعتساف

عمله و يا کثرت طمع صاحبان فبريق است، چگونه ميشود که

مهمل ماند؟ سبحان الله انسان چون نفوسی را از بنی نوع

خويش گرسنه و برهنه و بی سر و سامان بيند، چگونه در قصر

عالی خود راحت و آسايش کند؟ و کسانی را در نهايت احتياج

بيند با وجود اين، چگونه از ثروت خود ممنون و خشنود

گردد؟ اينست که شرائع الهيّه مقنّن و مقرّر که اهل ثروت

محض اعاشهء فقرا و دستگيری ضعفا هر سالی مبلغی از مال

خويش را بايد انفاق نمايند و اين از اساس شريعت الهيّه

است و بر جميع فرض عين است. و چون در اين خصوص بحسب

ظاهر انسان از طرف حکومت مجبور نيست و محکوم نه بلکه

بصرافت طبع و طيب خاطر در نهايت روح و ريحان انفاق

بر فقرا مينمايد بسيار محبوب و مرغوب و شيرينست و مقصود

ص ١٤٦

از اعمال مبروره که در کتب و الواح الهی مذکور اينست و السّلام " انتهی .

مطلب ششم - برخی از دستورات مبارکه در بارهء مسئلهء اقتصاد و تعديل معيشت .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١) :
" سؤال در مسائل اقتصادی ماليّون و رنجبران شد،

فرمودند: اين يکی از مسائل اساسيّهء حضرت بهاء الله است

امّا معتدلانه نه متهوّرانه و اگر اين مسئله بطور محبّت

التيام نيابد عاقبت بجنگ خواهد کشيد. اشتراک و تساوی

تامّ ممکن نيست زيرا امور و نظام عالم مختلّ ميگردد. امّا يک

طريق معتدلانه دارد که نه فقرا اينطور محتاج بمانند و نه

اغنياء اينطور غنی گردند هم فقرا هم اغنيا بر حسب درجات

خود براحت و آسايش و سعادت زندگانی نمايند. در دنيا

اوّل يک شخص بود که اين فکر را کرد و او پادشاه مملکت

اسپارته بود و سلطنتش را فدای اين کار کرد حياتش قبل از

ولادت اسکندر يونانی بود. اين فکر در سر او افتاد که خدمتی

بکند که ما فوق آن خدمتی نشود و در اين عالم سبب سعادت

جمعی شود. لهذا اهالی اسپارته را سه قسم نمود يک

قسمتش اهالی قديمه بودند که زرّاع بودند يک قسمتش اهل

-------------------------------------------------------

(١) خطابات ص ٢٧١
ص ١٤٧
صنعت بودند يک قسمتش يونانی بود که اصلشان از
فنيکيان بود. لوکورکوس که اسم اين پادشاه بود خواست
مساوات حقيقی بين اين سه قسم بگذارد و باين وضع

تأسيس حکومت عادلانه نمايد. گفت اهالی قديمه که زرّاع هستند

بهيچ مکلّف نيستند مکلّف بدادن ده يک از حاصلات

خود هستند مکلّف بچيز ديگر نيستند. اهل صنعت و تجارت

هم سنوی خراج بدهند ولی مکلّف بچيز ديگر نه. امّا

طبقهء سوم که نجبا و سلالهء حکومت بودند و مناصب و حرب

و دفاع از وطن و سياست ملک وظيفهء آنها بود جميع

اراضی اسپارته را مساحت کرد و بالتّساوی در ميان اين فرقه

تقسيم کرد. مثلاً آنها نه هزار نفر بودند جميع اراضی را

نه هزار قسمت تقسيم نمود و هر يک از اين فرقه سر آمد آنرا

يک سهم داد بالمساوات و گفت هر عشری که از آن زمين

بيرون آيد مال صاحب آن ملک باشد. و در ميان اهالی بعضی

قوانين و نظام های ديگر نيز گذارد و چون اين امور را حکم

داده بر حسب دلخواه خود بانجام رسانيد ملّت را در معبد

خواست گفت من ميخواهم بروم بسوريا لکن ميترسم بعد از

اينکه من بروم اين قوانين مرا بهم بزنيد لهذا شماها قسم

ياد کنيد که پيش از آمدن من اين قوانين را ابداً بهم نزنيد.

آنها هم در معبد قسمهای مؤکّد خوردند که ابداً تغيير ندهند

ص ١٤٨

و هميشه متمسّک باين قوانين باشند تا آنکه پادشاه مراجعت

نمايد. ولی او از معبد بيرون آمد و سفر کرد و ديگر بر نگشت

و از سلطنت خود گذشت تا اين قوانين محفوظ بماند. و اين

مسئلهء اشتراکيّه چيزی نگذشت که سبب اختلاف شد زيرا يکی

از آنها پنج اولاد يکی سه اولاد و ديگری دو اولاد پيدا

کرد و تفاوت حاصل شد و بهم خورد لهذا مسئلهء مساوات
مستحيل است. امّا آنچه هست اين است که اغنيا رحم

بفقرا کنند امّا بميل خودشان نه مجبوراً اگر مجبوری باشد

فائده ندارد نه آنکه بجبر باشد بل بموجب قانون تا

بر حسب قانون عمومی هر کس تکليف خود را بداند. مثلاً شخص

غنی حاصلات زيادی دارد شخص فقير حاصل کم دارد يا
آنکه روشن تر بگوئيم يک شخص غنی ده هزار کيلو حاصل
دارد و شخص فقير ده کيلو دارد حالا انصاف نيست که
از هر دو يک ماليات بگيرند بل شخص فقير در اين موقع

بايد از ماليات معاف باشد اگر آن شخص فقير عشر ماليات

بدهد و شخص غنی هم عشر ماليات بدهد اين انصاف نيست.

پس در اينصورت بايد قانونی وضع نمود که اين شخص فقير

که فقط ده کيلو دارد و بجهت قوّت ضروری خود جميع را

لازم دارد از ماليات معاف باشد ولی شخص غنی که ده هزار

کيلو دارد اگر عشر يا دو مقابل عشر ماليات بدهد ضرری

ص ١٤٩

باو نميرسد. مثلاً اگر دو هزار کيلو بدهد باز هشت هزار

کيلو دارد و آدمی که پنجاه هزار کيلو دارد اگر ده هزار

کيلو بدهد باز چهل هزار کيلو دارد. لهذا قوانينی بر اين

منوال لازم است . اين قوانين اجرت را بايد بکلّی بهم زد

اگر امروز صاحبان فابريقه ها بر مزد کارگران ضمّ کنند باز

يکماه يا يکسال ديگر فرياد برآورده اعتصاب نموده بيشتر

خواهند خواست اين کار انتهائی ندارد. حالا شريعت الله

را بشما بگوئيم. بموجب شريعة الله مزد به اينها داده نميشود

بل فی الحقيقه شريک در هر عملی ميشوند. زرّاع در دهی

زراعت ميکنند از زراعت حاصلات ميگيرند و از اغنيا و فقرا

بر حسب حاصلاتشان عشر گرفته ميشود و در آن ده انبار عمومی

ساخته ميشود که جميع ماليات و حاصلات در آنجا جمع گردد.

آنوقت ملاحظه ميشود کی فقير است کی غنی و زرّاعی که فقط

بقدر خوراک و مخارج خود حاصل بدست آورده اند از آنها

چيزی گرفته نميشود . باری جميع حاصلات و ماليات که

جمع شده در انبار عمومی جمع ميشود و اگر عاجزی در ده موجود

بقدر قوّت ضروری به او داده ميشود و از طرف ديگر شخص

غنی که فقط پنجاه هزار کيلو لازم دارد ولی پانصد هزار کيلو

حاصلات بعد از مصارفات دارد لهذا دو برابر عشر از او گرفته

ميشود و در آخر سال هر قدر در انبار زيادی مانده خرج

ص ١٥٠

مصارف عمومی ميشود . اين مسئلهء اشتراکيّون بسيار مهمّ

است و باعتصاب مزدوران حلّ نخواهد شد بايد جميع

دول متّفق شوند و يک مجلسی قرار دهند که اعضاء آن از

پارلمانهای ملل و اعيان منتخب گردد و آنها در نهايت

عقل و اقتدار قراری بدهند که نه ماليّون ضرر زيادی بکنند

و نه عمله ها محتاج باشند در نهايت اعتدال قانونی
بنهند بعد اعلان کنند که عمله ها حقوقشان در تحت
تأمينات محکم است و همچنين حقوق ماليّون حفظ ميشود.
و چون اين قرار عمومی برضايت هر دو طرف مجری گردد

اگر اعتصابی اتّفاق افتد جميع دول عالم بالتّمام مقاومت

کنند و الّا کار بخرابيهای زياد ميکشد علی الخصوص در اروپا

معرکه خواهد شد و از جمله يکی ازاسباب های حرب عمومی

در اروپا همين مسئله است. مثلاً اصحاب اموال يکی معدن

دارد يکی فابريقه دارد اگر ممکن باشد صاحبان معادن

و فابريقه در منافع با کارگران شريک باشند معتدلانه از

حاصلات صدی چند بعملجات بدهند تا عمله غير از مزد

نصيبی نيز از منافع عموميّهء کارخانه داشته باشد تا بجان

در کار بکوشد در آينده احتکار باقی نميماند مسئلهء
احتکار بکلّی بهم ميخورد. و همچنين هر فابريقه که

ده هزار سهم دارد از اين ده هزار سهم از منافع دو هزار

ص ١٥١

سهم را باسم کارگران نمايد که مال آنها باشد و باقی مال

ماليّون بعد آخر ماه يا سال هر چه منفعت ميشود بعد از

مصارفات و مزد بر حسب عدد اسهام در ميان هر دو طرف
تقسيم کنند. فی الحقيقه تا بحال خيلی ظلم بعوام شده

بايد قوانين گذارد زيرا کارگران ممکن نيست باوضاع حاليه

راضی شوند هر سال هر ماه اعتصاب کنند و آخرالامر

ضرر ماليّون است. اعتصابی در قديم در عسکر عثمانی واقع شد

گفتند بحکومت معاش ما کم است بايد زياد کرد دولت
مجبوراً ضمّ کرد بعد از چندی دوباره اعتصاب کردند

عاقبت جميع ماليات در جيب عسکر رفت کار بجائی رسيد که

سلطان را کشتند که چرا ماليات را زيادتر نکردی که ما

بيشتر بگيريم. يک مملکتی ممکن نيست براحت زندگی کند
بدون قانون بايد قانون محکمی در اينخصوص گذاشت که
جميع دول حامی آن قانون باشند . جوهر کلام اينکه
اعتصاب سبب خرابی است امّا قانون سبب حيات است بايد

قانونی گذارد بايد بقانون طلبيد نه باعتصاب و جبر و عنف " انتهی .

×××××××××
ص ١٥٢
رسالهء وحدت اساس اديان
مقدّمه

اشارهء اجماليّه ببرخی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءاللّه

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١) :
هوالله
" ..... اين عصر عصر حقيقت است افکار پوسيدهء

هزاران ساله منفور عاقلا ن با هوش و عالمان پر جوش و خروش.

در اين قرن عظيم جميع اصول پوسيده بکلّی متروک

شده در هر خصوص افکار جديده بميان آمده. مثلاً معارف

قديمه متروک معارف جديده مقبول سياسيّات قديمه متروک

سياسيّات جديده مقبول علوم قديمه بکلّی متروک علوم
جديده مرغوب آداب قديمه فراموش شده آداب جديده

بميان آمده مشروعات جديده و اکتشافات جديده و تحقيقات

جديده و اختراعات جديده حيرت بخش عقول گرديده جميع

امور تجدّد يافته. پس بايد که حقيقت دين الهی نيز تجدّد

يابد تقاليد بکلّی زائل شود و نور حقيقت بتابد تعاليميکه

روح اين عصر است ترويج گردد و آن تعاليم حضرت بهاءالله

که مشهور آفاق است و نفثات روح القدس است. از جمله

-----------------------------------------------------

(١) خطابات مبارک
ص ١٥٣

تحرّی حقيقت است که بايد بکلّی تقاليد را فراموش کرد

و سراج حقيقت را روشن نمود. من جمله وحدت عالم انسانی

است که جميع خلق اغنام الهی هستند و خدا شبان مهربان

و بجميع اغنام الطاف بی پايان مبذول ميدارد نهايت اينست

بعضی جاهلند بايد تعليم داد بعضی عليلند بايد

علاج نمود بعضی طفلند بايد ببلوغ رساند نه اينکه طفل

و عليل و نادان را مبغوض داشت بالعکس بايد بينهايت
مهربان بود. از جمله دين بايد سبب الفت و محبّت بين
بشر باشد و اگر چنانچه سبب بغض و عداوت باشد فقدانش
بهتر. از جمله بايد دين و عقل مطابق باشند عقل سليم
بايد تصديق نمايد . از جمله حقّ و عدل است و مساوات
و مواسات طوعی يعنی انسان طوعاً و بکمال رغبت بايد
ديگری را بر خود ترجيح دهد ولی نه بجبر بلکه بمحبّت
الهی چنان يکديگر را دوست دارند که جان فدا نمايند
چنانکه بهائيان در ايرانند. و من جمله تعصّب دينی
تعصّب جنسی تعصّب ترابی تعصّب سياسی هادم بنيان

انسانی است. تا اين تعصّبات موجود عالم انسان هر چند

بظاهر متمدّن ولی بحقيقت توحّش محض است و جنگ و جدال

و نزاع و قتال نهايت نيابد. از جمله صلح عمومی است.

و از جمله تأسيس محکمهء کبری تا جميع مسائل مشکله دولی

ص ١٥٤

و مللی در محکمهء کبری حلّ گردد. از جمله حرّيّت الهی

يعنی خلاصی و نجات از عالم طبيعت. زيرا انسان تا اسير

طبيعت است حيوان درنده است. از جمله مساوات رجال

و نساء. زيرا عالم انسانی را دو بال يکی ذکور و يکی اناث

تا هر دو بال قوی نگردند عالم انسان پرواز ننمايد و فلاح

و نجاح حاصل نکند . از جمله اينکه دين حصن حصين است

و عالم انسانی اگر متمسّک بدين نباشد هرج و مرج گردد و بکلّی

انتظام امور مختلّ شود . از جمله اينکه مدنيّت مادّی بايد

منضمّ بمدنيّت الهی باشد. مدنيّت مادّی مانند زجاج است

و مدنيّت الهی مانند سراج مدنيّت مادّی مانند جسم است

ولو در نهايت جمال باشد مدنيّت الهی مانند روح است .

جسم بی روح فائده ای ندارد. پس عالم انسانی محتاج
بنفثات روح القدس است بدون اين روح مرده و بدون اين
نور ظلمت اندر ظلمت است. عالم طبيعت عالم حيوانيست

تا انسان ولادت ثانی از عالم طبيعت نيابد يعنی منسلخ

از عالم طبيعت نگردد حيوان محض است تعاليم الهی

اين حيوان را انسان نمايد. و از اين قبيل تعاليم بهاءالله

بسيار که حيات ميبخشد و جهان را روشن مينمايد هر چيز

تجدّد يافته است البتّه بايد تعاليم دينی نيز تجدّد يابد ..... ع ع "

ص ١٥٥
چون خوانندگان محترم بر اثر مطالعه و قرائت بيانات

مبارکه فوق مجملاً از قسمتی از تعاليم حضرت بهاءالله

با خبر شدند در اين رساله در بارهء دين و اثرات عظيمه

و لزوم آن شرح و تفصيل داده ميشود و ساير تعاليم مبارکه

نيز هر يک مستقلّاً در رسالهء مخصوصه شرح و بسط داده خواهد شد .

فهرست رسالهء وحدت اساس اديان
مقدّمه
اشارهء اجماليّه بتعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله :

مطلب اوّل - در بيان اينکه اوّل موهبت الهی دين است.

مطلب دوم - در بيان مقصود از دين.
مطلب سوم - لزوم دين.
مطلب چهارم - در بيان عدم انقطاع فيض الهی.
مطلب پنجم - در بيان اينکه اديان سبب اختلاف
نيستند و اساس اديان الهيّه يکی است .

مطلب ششم - در بيان اينکه نتيجهء ظهور انبيا الفت بشر است .

مطلب هفتم - در بيان علّت اختلاف پيروان اديان با يکديگر.

ص ١٥٦
مطلب هشتم - در بيان اينکه تقاليدی که باسم دين
مشهور شده علّت اجتناب نفوس از دين گرديده است .

مطلب نهم - در بيان اينکه اديان الهی در هر دوری تجديد ميشود و علّت آن.

مطلب دهم - در بيان اينکه دين بايد مطابق مقتضيات وقت باشد .

مطلب يازدهم - در بيان اينکه ديانت دارای نتائج عظيمه است .

مطلب دوازدهم - در بيان اينکه دين الله عبارت از اعمالست نه اقوال .

مطلب سيزدهم -در بيان اينکه انسان بحيات روحانی انسان است .

مطلب چهاردهم - خلاصهء مندرجات مطالب گذشته .
اينک بنگارش تفصيل و شرح مطالب گذشته مبادرت ميشود.

مندرجات اين رساله جميعاً از نصوص مبارکه و بيانات مقدّسهء الهيّه است .

ص ١٥٧
مطلب اوّل - در بيان اينکه اوّل موهبت الهی دين است
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١) :
هوالله
اوّل موهبت الهيّه در عالم انسانی دين است زيرا دين

تعاليم الهی است. البتّه تعاليم الهيّه بر جميع تعاليم مقدّم

و فائق است. دين انسان را حيات ابدی دهد. دين
خدمت بعالم اخلاق کند . دين دلالت بسعادت ابديّه

نمايد. دين سبب عزّت قديمهء عالم انسان است. دين سبب

ترقّی جميع ملل است. برهان بر آن اينکه چون در اديان

بنظر حقيقت نظر و تحرّی نمائيم می بينيم دين سبب ترقّی

و سعادت ملل بوده. حال بايد تحرّی نمائيم که دين سبب

نورانيّت عالم است يا نه ؟ دين سبب ترقّی فوق العادهء

عالم انسانی است يا نه ؟ ولی بايد بنظر حقيقت ببينيم

نه تقاليد چه اگر بتقاليد باشد هر يک عقايد خود را مرجّح

داند. بعضی گويند که دين سبب سعادت نيست مايهء

ذلّت است. پس اوّل بايد تحرّی آن کنيم که دين سبب ترقّی

است يا تدنّی سبب عزّت است يا ذلّت تا برای ما شبهه ای

---------------------------------------------------------

(١) خطابهء مبارکه در معبد يهوديان سانفرانسيسکو ١٢ اکتبر ١٩١٢

ص ١٥٨
باقی نماند .
مطلب دوم - مقصد از دين.
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" ..... مقصد از دين نه اين تقاليدی است که در
دست ناس است اينها عداوت است سبب نفرت است سبب
جنگ و جدال است سبب خونريزی است. ملاحظه کنيد در
تاريخ دقّت نمائيد که اين تقاليدی که در دست ملل
عالمست سبب جنگ و حرب و جدال عالمست. مقصدم از دين
انوار شمس حقيقت است و اساس اديان الهی يکيست يک

حقيقت است يک روح است يک نور است تعدّد ندارد ". انتهی (١) .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
" ديانت عبارت از عقايد و رسوم نيست ديانت عبارت از

تعاليم الهی است که محيی عالم انسانی است و سبب تربيت

افکار عالی و تحسين اخلاق و ترويج مبادی عزّت ابديّهء عالم انسانی است (٢)٠

مطلب سوم - در بيان لزوم دين برای جهان و جهانيان.
حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله تعالی :

--------------------------------------------------------

(١) خطابات چاپ مصر ص ٦٦
(٢) مکاتيب سوم ص ٣٧٦
ص ١٥٩
" قلم اعلی در اين حين مظاهر قدرت و مشارق اقتدار

يعنی ملوک و سلاطين و رؤسا و امرا و علما و عرفا را نصيحت

ميفرمايد و بدين و بتمسّک بآن وصيّت مينمايد. آن است

سبب بزرگ از برای نظم جهان و اطمينان من فی الامکان.

سستی ارکان دين سبب قوّت جهّال و جرأت و جسارت شده.

براستی ميگويم آنچه از مقام بلند دين کاست بر غفلت اشرار

افزود و نتيجه بالاخره هرج و مرج است. اسمعوا يا
اولی الابصار ثمّ اعتبروا يا اولی الانظار (١)."
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (٢) :
" مدنيّت بر دو قسم است مدنيّت عالم طبيعت و مدنيّت

عالم حقيقت که تعلّق بعالم اخلاق دارد و تا هر دو در هيئت

اجتماعيّه جمع نشود فلاح و نجاح حاصل نشود. ملاحظه

نمائيد که در جهان اروپ مدنيّت طبيعيّه خيمه بر افراخته

و لکن چقدر تاريک است جميع افکار متوجّه منازعهء در بقاست

هر روز تجديد سلاح است و تزييد مواد التهاب آرام بکلّی

منقطع و نفوس در زير بار گران ذلّت و حيران زيرا مدنيّت اخلاق

و روحانيّت و انجذاب بنفحات الله بکلّی مفقود. باری
همچنانکه در عالم طبيعت مربّی لازم همچنين در عالم
حقيقت يعنی عالم جان و وجدان و شيم و اخلاق و فضائل

---------------------------------------------------------

(١) کلمات فردوسيّه (٢) لوح مبارک
ص ١٦٠

بی پايان و کمالات حقيقی عالم انسانی و سعادت دو جهان

معلّم و مربّی واجب. مؤسّس مدنيّت طبيعی فلاسفهء ارضند

و معلّم مدنيّت حقيقت مظاهر مقدّسهء الهيّه اند. لهذا اگر

عالم انسانی از مربّی طبيعی و مربّی حقيقی محروم ماند

يقين است باسفل درکات عالم حيوانی مبتلا گردد. و مدنيّت

طبيعی مانند زجاج است و مدنيّت الهی مانند سراج مدنيّت

جسمانی مانند جسم است و مدنيّت الهی مانند روح اين
زجاج را سراج لازم و اين جسد را روح واجب. رسالهء

جالينوس حکيم را مطالعه نما که در ترقّيات مدنيّت عالم انسانی

تأليف نموده. ميگويد عقائد دينيّه اعظم وسائط عالم مدنيّت

و انسانيّت است چنانکه در اين زمان ملاحظه ميکنيم گروهی

را که مسيحيانند چون در عقائد دينيّه ثابت و مستقيمند

عوام اين فرقه فيلسوف حقيقی هستند زيرا باخلاق و اطواری

مزيّنند که اعظم فيلسوف بعد از زحمت و سلوک و رياضت سنين

کثيره تحصيل مينمايند عوام اين فرقه در نهايت کمال بفضائل متجلّی هستند " انتهی .

پس معلوم شد از برای عالم انسانی مربّی حقيقی عمومی

لازم تا احزاب متفرّقه را در ظلّ کلمهء واحده جمع کند و ملل

متخاصمه را از چشمهء واحده بنوشاند و عداوت و بغضا را

مبدّل بمحبّت و ولا نمايد و جنگ و جدال را بصلح و سلام

ص ١٦١

انجام دهد. چنانچه حضرت رسول عليه الصّلوة و السّلام

قبائل متحاربهء متخاصمهء متوحّشهء عربان باديه را بيکديگر

التيام داد و در ظلّ خيمهء وحدت در آورد. اين بود که آن عربان

باديه ترقّی عظيم نمودند و در عالم کمالات معنويّه و صوريّه

علم برافراختند و عزّت ابديّه يافتند. و همچنين حضرت مسيح

عليه السّلام ملل متنافرهء متباغضهء متخاصمهء يونان و رومان

و سريان کلدان آشوريان اجبتيان را که در نهايت بغض و

عداوت بودند بر معين واحد جمع کرد و ارتباط تامّ بخشيد.

پس واضح و معيّن شد که از برای عالم انسانی مربّی و معلّم

عمومی لازم و آنان مظاهر مقدّسهء الهيّه اند. و اگر نفوسی

گويند که ما از خاصّانيم و احتياج بتعليم نداريم مثل آنست

خواصّ امرای لشکری بگويند ما در فنون حرب ماهريم محتاج

بسردار نيستيم. پس واضح است که اين قول بی اساس است

جميع لشکر چه از خواصّ و چه از عوام کلّ محتاج بسردارند

که مربّی عمومی است و هذا کافٍ وافٍ لمن القی السّمع و هو شهيد " انتهی

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی (١) :
" امّا بايد در مدارس ابتدا تعليم دين گردد بعد

از تعليم ديانت و انعقاد قلوب اطفال بر محبّت حضرت احديّت

------------------------------------------------------

(١) لوح مبارک
ص ١٦٢
بتعليم سائر علوم پرداخت ..... انتهی .
مطلب چهارم در عدم انقطاع فيض الهی
حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله تعالی:
" جود سلطان وجود بر همهء ممکنات بظهور مظاهر

نفس خود احاطه فرموده و آنی نيست که فيض او منقطع شود

و يا آنکه امطار رحمت از غمام عنايت او ممنوع گردد " انتهی (١)

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (٢) :
" همچنين که ذات الهی قديم است فيض الهی نيز
قديمست و فيوضات او من علی الارض را احاطه نموده.
خداوند من حيث الذّات نا محدود است من حيث الاسماء

و الصّفات نيز غير محدود. حقيقت الوهيّت چون نامحدود

است فيض او نيز نامحدود الوهيّت او قديمست نهايتی
ندارد کمالات او قديم است نهايتی ندارد ربوبيّت او

قديمست نهايتی ندارد. پس همان قسم که نفثات روح القدس

او مستمرّ است انتهائی ندارد نميتوانيم بگوئيم که فيض او بآخر

رسيده است. اگر بگوئيم فيض او منتهی ميشود الوهيّت او

منتهی ميشود. فيض آفتاب و حرارت آفتاب ابديست و

سرمدی است و اگر روزی بيايد که فيض و حرارت آفتاب منقطع

گردد آفتاب در ظلمت ماند زيرا شمس بدون حرارت و ضيا

------------------------------------------------------------------------

(١) کتاب مبارک ايقان (٢) خطابهء مبارکه در انجمن تئاسوفيهای امريکا ماه می ١٩١٢

ص ١٦٣
شمس نيست تاريکست. پس اگر بخواهيم فيوضات الهی را
محدود کنيم خود خدا را محدود کرده ايم . باری
مطمئن بفضل و عنايت حقّ باشيد مستبشر ببشارات الهی

باشيد. آن خدائی که بر امم سابقه بفضل و رحمانيّتش معامله

کرد آن خدائی که در ازمنهء قديمه روح الهی بخشيد
آن خدائی که فيض ابدی عطا فرمود همان خدا در هر

زمان در هر وقت مقتدر است که عالم انسانی را مهبط انوار

ملکوت نمايد. لهذا اميدوار باشيد آن خدائی که از پيش

داده حالا هم ميتواند بدهد و در هيکل انسان صورت

و مثال خويش ظاهر نمايد. آن خدائی که نفحه روح القدس

دميد حال هم قادر است بدمد و خواهد دميد فضل او
انقطاعی ندارد اين روح هميشه ساری است اين فيض

الهی است و فيض الهی جايز نيست که منقطع شود. ملاحظه

کنيد که هيچ ذرّات جزئيّه را توان محدود کرد؟ زيرا در هيچ

نوعی از انواع کاينات فی الحقيقه محدوديّت جايز نه. آيا

ميتوانيد بگوئيد که اين طبقه منتهی شد و طبقهء ديگر نيست

دريا منتهی باين دريا شد بعد دريائی نيست باران
منتهی باين باران شد بعد از اين بارانی نيست اشراق
شمس منتهی شد و بعد از اين اشراق شمس نيست ؟ ممکن

است اين ؟ استغفرالله. وقتيکه می بينيم در کاينات جماديّه

ص ١٦٤

فيض الهی مستمرّ است، پس چگونه توان گفت که آن فيض ربّانی

آن قوّهء روح القدس آن فيوضات ابدی منقطع شود؟ ... " الخ

مطلب پنجم - در بيان اينکه اديان الهيّه سبب اختلاف
نيست و اساس اديان الهيّه يکيست .
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" اديان الهی سبب اختلاف نيست و محدث عداوت
و بغضا نه. زيرا اساس جميع اديان حقيقت است و حقيقت
يکی است تعدّد ندارد و اين اختلافات از تقاليد است
چون تقاليد مختلف است لهذا سبب اختلاف و جدالست

اين ظلمات تقاليد آفتاب حقيقت را پنهان نموده . " انتهی

مطلب ششم - در بيان اينکه نتيجهء ظهور انبيا الفت بشر است .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" عقلای بشر که مفتون حقيقتند در نزد آنان واضح

و مسلّم است که مقصد از ظهور مظاهر مقدّسهء الهيّه و انزال

کتب و تأسيس دين الهی الفت بشر است و محبّت بين عموم

افراد انسان. دين اساس وحدت روحانيّه است وحدت افکار

است وحدت حسّيّات است وحدت آداب است و روابط
ص ١٦٥

معنويّه بين عموم افراد تا عقول و نفوس بتربيت الهی نشو و نما

نمايند و تحرّی حقيقت کنند و بمقامات عاليهء کمالات انسانی

رسند و مدنيّت الهيّه تأسيس گردد. زيرا در عالم وجود

دو مدنيّت است يکی مدنيّت طبيعی مادّی که خدمت بعالم

اجسام نمايد و ديگری مدنيّت الهی که خدمت بعالم اخلاق

نمايد. مؤسّس مدنيّت مادّی عقلای بشرند و مؤسّس مدنيّت

الهيّه مظاهر مقدّسهء الهی. دين اساس مدنيّت الهيّه است.

مدنيّت مادّيّه بمنزلهء جسم است و مدنيّت الهيّه بمنزلهء روح

جسم بی روح مرده است ولو در نهايت طراوت و لطافت باشد.

باری، مقصد ازدين روابط ضروريّهء وحدت عالم انسانيست

و اين است اساس دين الهی اين است فيض ابدی الهی

اين است تعاليم و نواميس الهی اين است نور حيات ابدی.

هزار افسوس که اين اساس متين متروک و محجوب جميع اديان

ولی تقاليدی ايجاد کرده اند که هيچ ربطی باساس دين
الهی ندارد و چون اين تقاليد مختلف است از اختلاف
جدال حاصل و جدال منتهی بقتال گردد خون بيچارگان

ريخته شود اموال بتالآن و تاراج رود و اطفال بی کس و اسير

مانند دين که بايد سبب الفت باشد مورث کلفت شود دين

که بايد سبب نورانيّت عالم انسانی باشد سبب ظلمات شده

است دين که سبب حيات ابدی است سبب ممات گشته.
ص ١٦٦

پس تا اين تقاليد در دست است و اين دام تزوير در شست

از دين جز مضرّت بعالم انسانی حصول نپذيرد. پس بايد
اين تقاليد کهنهء پوسيده را که معمول به اديان است

بتمامها ريخت و تحرّی اساس اديان الهی کرد و چون اساس

اديان الهی يکی است حقيقت است و حقيقت تعدّد و تجزّی

قبول ننمايد، لهذا الفت و اتّحاد تامّ بين جميع اديان حاصل شود

دين الهی در نهايت کمال و جمال در انجمن عالم انسانی جلوه نمايد (١) .

مطلب هفتم - در بيان علّت اختلاف پيروان اديان با يکديگر .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" اساس اديان الهيّه يکی است و مقصد امم و مذاهب
عالم مقصد واحد. زيرا جميع معتقد بوحدانيّت الهی
هستند و واسطه ها را بين خلق و خالق لازم ميدانند
نهايت اينست که اسرائيليان آخر واسطه را حضرت موسی
ميگويند و مسيحيان حضرت عيسی و مسلمانان حضرت محمّد
رسول الله و فارسيان حضرت زردشت ولی اختلافشان

بر سر اسم است اگر اسم را از ميان برداری جميع می بينند که

----------------------------------------------------------

(١) لوح مبارک مورّخ ١٦ جولای ١٩١٣
ص ١٦٧

مقصدشان مقصد واحد بوده و هر شريعتی در هر عصر و زمان

خود کامل و تجدّد آئين يزدان و ظهورمظهر فيوضات رحمن

در هر کوری لازم و واجب. اينست که اهل حقيقت و معنی

پی باسرار الهی بردند و از رموز کتاب واقف شدند و حقّ

را مختار و فيوضات او را غير محدود و ابواب رحمتش را غير

مسدود دانستند بجميع انبياء مؤمن شدند (( ولا نفرّق بين

احد من رسله )) گفتند. امّا اهل صورت و مجاز بتقاليد تمسّک

جستند و باوهام افتادند متشابهات آيات را وسيلهء انکار امر ربّ البيّنات نمودند " انتهی .

و از جمله علل اختلاف پيروان اديان با يکديگر سوء تفاهم است .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
هوالله

" چون نظر بتاريخ کنيم ملاحظه مينمائيم که از اوّل عالم

الی يومنا هذا بين بشر جنگ و جدال بوده يا جنگ بين

اديان بوده يا حرب بين اجناس بوده يا نزاع و جدال بين

دول بوده يا بين دو اقليم. و جميع اينها از جهل بين بشر

ناشی و از سوء تفاهم و عدم تربيت منبعث و اعظم نزاع و قتال

بين اديان بوده. و حال آنکه انبيای الهی بجهت اتّحاد

و الفت بين بشر آمدند زيرا آنان شبان الهی بودند نه
ص ١٦٨
گرگان شبان بجهت حفاظت و جمع گوسفندان است نه برای

تفريق آنها هر شبان الهی جمعی از اغنام متفرّقهء را جمع کرد.

از جمله حضرت موسی بود که اغنام اسباط متفرّقهء اسرائيل را

جمع کرد و با يکديگر الفت داد و بارض مقدّس برد بعد از تفريق

آنها را جمع نمود و با يکديگر التيام داد و سبب ترقّی ايشان

گرديد. لهذا ذلّتشان بعزّت تبديل شد و فقرشان بغناء
رذائل اخلاقشان بفضائل مبدّل گشت بدرجه ای که سلطنت
سليمانی تأسيس يافت و صيت عزّتشان بشرق و غرب رسيد.

پس معلوم شد موسی شبان حقيقی بود زيرا اغنام متفرّقهء

اسرائيل را جمع نمود و با هم التيام داد. و چون حضرت مسيح

ظاهر شد او نيز سبب الفت و اجتماع اغنام متفرّقه گشت اغنام

متفرّقهء اسرائيل را با اغنام متشتّتهء يونان و رومان و کلدانيان

و سوريان و مصريان جمع فرمود. اين اقوام با هم در نهايت

جدال و قتال بودند خون يکديگر را ميريختند و مانند
حيوانات درنده يکديگر را ميدريدند لکن حضرت مسيح

اين ملل را جمع و متّفق و متّحد نمود و جميع را ارتباط داد و

نزاع و جدال را بکلّی بنيان بر انداخت. پس معلوم شد که

اديان الهی سبب الفت و محبّت بود. دين الله سبب نزاع

و جدال نيست اگر دين سبب جدال گردد عدم آن بهتر است
زيرا دين بايد سبب حيات گردد اگر سبب ممات شود
ص ١٦٩

البتّه معدوم خوشتر و بی دينی بهتر است. زيرا تعاليم

دينی بمنزلهء علاج است اگر علاج سبب مرض شود البتّه عدم

علاج خوشتر است. همچنين وقتيکه عشاير عرب در نهايت

عداوت و جدال بودند خون يکديگر را ميريختند و اموال را

تاراج مينمودند و اهل و اطفال را اسير ميکردند و در جزيرة

العرب مقاتلهء دائمی داشتند نفسی راحت نبود هيچ

قبيله ای آرام نداشت، در چنان وقتی محمّد ظاهر شد و آنها

را جمع کرد و قبائل متفرّقه را الفت داد و با يکديگر متّحد و

متّفق نمود ابداً قتال و جدال نماند عرب بدرجه ای ترقّی

کرد که سلطنت آندلس و خلافت کبری تأسيس نمود. از اين

فهميديم که اساس دين الهی از برای صلح است نه جنگ
و اساس اديان الهی يکيست و آن محبّت است حقيقت است
الفت است و ارتباط است. ولی اين نزاعها منبعث از
تقاليديست که بعد پيدا شد اصل دين يکيست و آن حقيقت
است و اساس اديان الهی است اختلاف ندارد و اختلاف

در تقاليد است چون تقاليد مختلف است لهذا سبب اختلاف

گردد. اگر چنانچه جميع اديان عالم ترک تقاليد کنند و اصل

اساس دين را اتّباع جميع متّفق شوند نزاع و جدالی نماند

زيرا دين حقيقت است و حقيقت يکی است تعدّد قبول ننمايد."

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : ( خطابات ص ١٩٩ )
ص ١٧٠

" .... بقدر امکان بايد سعی و کوشش نمود تا سوء تفاهمی

که بين ملل حاصل شده زائل شود. لهذا بايد يک قدری
بحث در سوء تفاهمی که بين اديان است بنمائيم و اگر

سوء تفاهم زائل شود اتّحاد کلّی حاصل گردد جميع ملل با

همديگر نهايت الفت حاصل نمايند. سبب اصلی اين اختلاف

و اين جدال از علمای ملل است زيرا آنها بملّت خود چنان

تفهيم ميکنند که سائر ملل مغضوب خدا هستند و محروم از

رحمت پروردگار. روزی در طبريّه بودم در جنب معبد يهود

بودم و خانه مشرّف بمعبد يهود ديدم خاخام يهود وعظ

ميکند. ميگويد: ای قوم يهود، شما امّت خدا هستيد و سائر ملل

امّت غير او خدا شما را از سلاله حضرت ابراهيم خلق کرده و

فيض و برکت بشما داده و شما را از جميع ملل ممتاز نموده. از شما

اسحاقی برگزيده حضرت يعقوبی فرستاده حضرت يوسفی
برانگيخته حضرت موسائی مبعوث نموده حضرت هارونی
فرستاده حضرت سليمانی و حضرت داودی و حضرت اشعيائی

و حضرت ايليائی فرستاده جميع اين پيغمبران از شماها هستند.

از برای شما فرعونيان را غرق نمود دريا را شکافت از آسمان

برای شما مائده فرستاد از سنگ آب جاری کرد. شما امّت

مقبوله نزد خدا هستيد، ای بنی اسرائيل شما ابناء خدائيد

و از جميع ملل ممتازيد موعود شما مسيح ميآيد آنوقت شما عزيز

ص ١٧١

ميشويد و بر جميع ملل عالم حاکم و امير ميگرديد و امّا سائر ملل

خذله رذله گردند . يهوديها آنقدر از حرف او مسرور

بودند که وصف ندارد و همينطور سائرين سبب اختلاف و نزاع

و جدال آنها علمای ملّت بوده اند. امّا اگر اينها تحرّی

حقيقت ميکردند البتّه اتّحاد و اتّفاق حاصل ميشد زيرا

حقيقت يکی است تعدّد قبول ننمايد. شما ای طالبان

حقيقت آنچه در حقّ سرور کائنات حضرت محمّد عليه السّلام

تا بحال شنيده ايد جميع روايات از روی غرض و تعصّب

جاهلانه بوده ابداً مقارن حقيقت نبوده. حال من حقيقت

واقع را از برای شما بيان مينمايم و روايات نميکنم بميزان

عقل صحبت ميشود زيرا وقايع ازمنهء سابقه را به ميزان عقل بايد

سنجيد اگر مطابق آيد مقبول است و الّا سزاوار اعتماد

نيست . اوّلاً اينکه آنچه در حقّ حضرت رسول عليه السّلام

در کتب قسّيسها ميخوانيد مانند شرح حال حضرت مسيح است در

کتب يهود. شما ملاحظه کنيد مسيح باين بزرگواری را خلق

در حقّش چه نسبتها ميدادند و حال آنکه حضرت مسيح
با آن وجه صبيح و نطق فصيح مبعوث شده بود. حال نصف
عالم بت پرست است و نصف ديگر دو قسم است قسم اعظم
مسيحی است و قسم ثانی مسلمان ولی ملل ديگر قليلند.

اين دو قسم مهمّ است هزار و سيصد سال است ميان مسلمان

ص ١٧٢
و مسيحی نزاع و جدال است و حال آنکه بسببی جزئی اين
عداوت اين بغض اين سوء تفاهم زائل ميشود و نهايت
الفت حاصل ميگردد نه جدال ميماند نه نزاع و نه ضرب

و قتال. و آن اينست که ميگويم حضرت محمّد عليه السّلام

چون مبعوث شد اوّل اعتراض باقربای خويش کرد گفت، چرا

به مسيح و موسی مؤمن نشديد چرا بانجيل و توراة مؤمن

نشديد؟ و اين بموجب نصّ قرآن است، حکايت تاريخی نيست.

چرا بجميع انبياء مؤمن نشديد ؟ چرا به بيست و هشت

پيغمبران مذکور در قرآن مؤمن نشديد ؟ بنصّ قرآن ميفرمايد

توراة کتاب خدا است انجيل کتاب خداست حضرت موسی
نبی عظيمی بود حضرت مسيح از روح القدس تولّد يافت

و روح الله و کلمة‌الله بود حضرت مريم مقدّس بود حتی

در قرآن ميفرمايد حضرت مريم نامزد کسی نبوده و حضرت مريم

در اورشليم در قدس الاقداس معتکف و منزوی بود شب و روز

مشغول عبادت بود مائده از آسمان برای او ميآمد. حضرت

زکريّا پدر يحيی هر وقت ميآمد ميديد مائده پيش مريم است

سؤال ميکرد که مريما، اين مائده از کجااست؟ مريم ميگفت

از آسمان آمده. حضرت مسيح در گهواره تکلّم کرد حضرت

مريم را خدا بر جميع زنان عالم ترجيح و تفوّق داد. اين نصوص

قرآن در حقّ حضرت مسيح است . حضرت محمّد عليه السّلام

ص ١٧٣

قوم خود را توبيخ و ملامت کردکه، چرا مؤمن بمسيح و موسی

نشديد؟ قوم گفتند ما مؤمن ميشويم بمسيح و موسی و توراة

و انجيل، امّا آباء و اجداد ما چه ميشوند يعنی آباء و

اجداد ما که بآنها افتخار مينمائيم؟ حضرت محمّد فرمود

که هر کس به حضرت مسيح و موسی مؤمن نبود از اهل نار است.

اين نصّ قرآن است تاريخ نيست. حتّی فرمود چون پدران
شما مؤمن بحضرت مسيح و انجيل نبودند در حقّ آنها
طلب مغفرت ننمائيد بخدا واگذار کنيد و اين قسم قوم

خود را ملامت کرد. حضرت محمّد ميان قومی مبعوث شد که

آنها بهيچوجه انسانيّت تربيت مدنيّت نداشتند بدرجه ای

درنده بودند که دخترهای زندهء خود را زير خاک دفن ميکردند

و زنان پيش آنها از حيوان پست تر بودند. وقتی ميخواستند

عطر بخودشان بزنند بول شتر استعمال ميکردند و بول شتر

را ميخوردند. حضرت محمّد ميان اينها ظاهر شد اين قوم

جاهل را همچو تربيت کرد که در اندک زمان تفوّق بر سائر

طوائف نمودند عالم شدند دانا شدند اهل صنايع شدند.
نصّ قرآن است که ميفرمايد نصاری دوست شما هستند لکن

بت پرستان عرب را از بت پرستی و درندگی بقوّت منع نمائيد.

اصل حقيقت اسلام اينست امّا نگاه بمعاملات بعضی از امراء

اسلام نکنيد زيرا تعلّق بحضرت محمّد ندارد. توراة را بخوانيد

ص ١٧٤
ببينيد احکام چگونه است ولی ملوک يهودچه کردند؟
انجيل را بخوانيد ببينيد رحمت صرف است مسيح همه را
منع از حرب کرد وقتی پطرس شمشير کشيد گفت بگذار در

غلاف امّا امراء مسيحی چقدر خونريزی نمودند و ظلم شديد

کردند بعضی از قسّيس ها بر خلاف مسيح معامله نمودند
اينها دخلی بمسيح ندارد. باری مقصد اينجاست
مسلمانان معترف بر اين هستند که حضرت مسيح روح الله
است کلمة‌الله است مقدّس است واجب التّعظيم است
حضرت موسی نبيّ ذی شأنی بود صاحب آيات باهرات بود

توراة کتاب الله است. خلاصه مسلمانان رئيس مسيحيان و

رئيس موسويان را نهايت تمجيد و تقديس مينمايند اگر

مسيحيان هم رئيس اسلام را مقابله بالمثل تمجيد و تقديس

کنند اين نزاع برداشته ميشود. آيا از اين قضيّه ايمان آنها

کاسته ميشود ؟ استغفرالله. آيا مسلمانان چه ضرر از
ستايش رئيس مسيحيان ديدند و چه گناهی نمودند بلکه
بالعکس مقبول درگاه الهی شدند که انصاف دادند و

حضرت مسيح را روح الله و کلمة‌الله گفتند. آيا نبوّت

حضرت محمّد بدلائل باهره ثابت نيست ؟ ...." انتهی
ص ١٧٥
مطلب هشتم - در بيان اينکه تقاليدی باسم دين شهرت

يافته و سبب اجتناب نفوس از اديان الهيّه گرديده است.

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" امروزاعظم علاج عاجل و ترياق فاروقی که حکيم
الهی تجويز فرموده وحدت عالم انسانی و صلح عموميست

و توضيح و تبيين اصول اديان الهيّه و دفع تقاليد و رسوماتی

که منافی علم و عقل است. زيرا يک سبب بزرگ بجهت
بی دينی نفوس همين است که رؤسای اديان مثل کشيشهای

کاتوليک قدری نان و شراب را دست گرفته نفسی بآن ميدمند

و می گويند اين نان جسد مسيح است و اين شراب خون

مسيح. البتّه شخص عاقل قبول اوهام نميکند و ميگويد اگر

بنفس کشيش اين نان و شراب جسد و خون مسيح ميشود
پس بايد خود کشيش بالاتر از مسيح باشد. لهذا حضرت

بهاءالله فرمودند هر مسئله ای که مخالف علم و عقل صحيح

است و منافی اساس اصلی اديان الهی آن مانع ترقّی است

و سبب اجتناب و دوری نفوس از آئين يزدانی (١) "
و نيز ميفرمايند (٢) :
" چون نفوس تربيت يافته می بينند که کشيشها نان

و شراب را در دست گرفته نفسی بآن ميدمند و ميگويند اين

-------------------------------------------------------

(١) سفر نامه جلد اوّل ص ٢٩٦ (٢) سفر نامه ج
ص ١٧٦

نان و شراب جسد و خون مسيح است و يا باقرار گناه نزد

قسّيسها عفو خطايای نفوس ميشود، البتّه از مشاهدهء اينگونه

امور مردمان با شعور از مذهب بيزاری ميجويند و بکلّی بی دين ميشوند .."

مطلب نهم - در بيان علّت تجديد اديان
حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله تعالی :
" رگ جهان در دست پزشک دانا است درد را ميبيند

و بدانائی درمان ميکند. هر روز را رازی است و هر سر را

آوازی درد امروز را درمانی و فردا را درمان ديگر امروز

را نگران باشيد و سخن از امروز رانيد. ديده ميشود گيتی را

دردهای بيکران فرا گرفته و او را بر بستر ناکامی انداخته

مردمانی که از بادهء خودبينی سرمست شده اند پزشک دانا

را از او باز داشته اند. اينست که خود و همهء مردمان را گرفتار

نموده اند نه درد ميدانند نه درمان ميشناسند راست

را کژ انگاشته اند و دوست را دشمن شمرده اند. بشنويد

آواز اين زندانی را بايستيد و بگوئيد شايد آنانکه در خوابند بيدار شوند " انتهی (١) .

و در لوح ديگر ميفرمايند قوله الاحلی :
" اليوم دين الله و مذهب الله آنکه مذاهب مختلفه

----------------------------------------------------------

(١) مجموعهء بزرگ الواح - چاپ مصر ص ٢٦١
ص ١٧٧

و سبل متعدّده را سبب و علّت بغضا ننمايند. اين اصول

و قوانين و راههای محکم متين از مطلع واحد ظاهر و از مشرق

واحد مشرق و اين اختلافات نظر بمصالح وقت و زمان و قرون و اعصار بوده " انتهی .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" پرسش نخست اين بود که، چرا آئين پيغمبران ديگرگون

گردد ....؟ بدان که جهان و آنچه در اوست هر دم دگرگون

گردد و در هر نفس تغيير و تبديل جويد زيرا تغيّر و تبدّل

و انتقال از لوازم ذاتيّهء امکان است و عدم تغيّر و تبدّل از

خصائص وجوب. لهذا اگر عالم کون را حال بر يک منوال بود

لوازم ضروريّه اش نيز يکسان ميگشت چون تغيّر و تبدّل مقرّر

و ثابت روابط ضروريّه اش را نيز انتقال و تحوّل واجب.

مثل عالم امکان مثل هيکل انسانست که در طبيعت واحده

مداوم نه بلکه از طبيعتی بطبيعتی ديگر و از مزاجی بمزاجی

ديگر انتقال نمايد و عوارض مختلف گردد و امراض متنوّع شود.

لهذا پزشک دانا و حکيم حاذق درمان را تغيير دهد

و علاج را تبديل نمايد ... اين تغيير و تبديل عين حکمت

است زيرا مقصد اصلی صحّت و عافيت است. و چون علاج را

تغيير دهد نادان گويد اين دليل بر نادانی حکيم است.

اگر داروی اوّل موافق بود، چرا تغيير داد و اگر ناموافق

ص ١٧٨

بود، چرا در آغاز تجويز کرد؟ ولی رنجور دانا اذعان نمايد و بر وجدان بيفزايد ....." انتهی (١)

و نيز حضرت عبدالبهاء ميفرمايند (٢) قوله الاحلی :
" شريعت الله بر دو قسم منقسم يک قسم اصل اساس

است روحانيّات است يعنی تعلّق بفضائل روحانی و اخلاق

رحمانی دارد اين تغيير و تبديل نميکند اين قدس الاقداس

است که جوهر شريعت آدم و شريعت نوح و شريعت ابراهيم
و شريعت موسی و شريعت مسيح و شريعت محمّد و شريعت
حضرت اعلی و شريعت جمال مبارک است و در دورهء جميع

انبياء باقی و برقرار ابداً منسوخ نميشود. زيرا آن حقيقت

روحانيّه است نه جسمانيّه آن ايمان است عرفان است
ايقان است عدالت است ديانت است مروّت است امانت

است محبّت الله است مواسات در مال است رحم بر فقيران

است و فرياد رسی مظلومان و انفاق بر بيچارگان و دستگيری

افتادگان است پاکی و آزادگی و افتادگی است و حلم
و صبر و ثبات است اين اخلاق رحمانی است اين احکام

ابداً نسخ نميشود بلکه تا ابد الآباد مرعی و برقرار است.

اين فضائل عالم انسانی در هر دوری از ادوار تجديد گردد

زيرا در اواخر هر دوره شريعت الله روحانيّه يعنی فضائل

----------------------------------------------------

(١) مکاتيب دوم ٦٧ - ٦٥ (٢) مفاوضات
ص ١٧٩

انسانيّه از ميان ميرود و صورتش باقی ميماند. مثلاً در ميان

يهود در اواخر دور موسوی مقارن ظهور عيسوی شريعة الله

از ميان رفت صورتی بدون روح باقی ماند قدس الاقداس
از ميان رفت و صحن خارج قدس که عبارت از صورت شريعت
است در دست امّتها افتاد و همچنين اصل شريعت حضرت

مسيح که اعظم فضائل عالم انسانی است از ميان رفته و صورتش

در دست قسّيسين و رهابين مانده و همچنين اساس شريعت

حضرت محمّد از ميان رفته و صورتش در دست علمای رسوم مانده.

آن اساس شريعت الله که روحانی و فضائل عالم انسانی است

غير منسوخ و باقی و برقرار و در دوره هر پيغمبری تجديد

ميگردد. باری قسم ثانی از شريعت الله که تعلّق بعالم

جسمانی دارد مثل صوم و صلوة و عبادات و نکاح و عتاق و

محاکمات و معاملات و مجازات و قصاص بر قتل و ضرب و سرقت

و جروحات اين قسم از شريعت که تعلّق بجسمانيّات دارد

در هر دوری از ادوار انبياء تبديل و تغيير يابد و منسوخ

گردد. زيرا در سياسات و معاملات و مجازات و سائر احکام

باقتضای زمان لابدّ از تغيير و تبديل است " انتهی .
و نيز حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" احکام نيز بسبب تبدّل و تغيّر زمان تبديل شود.

مثلاً در زمان موسی مقتضی و مناسب حال شريعت موسويّه بود

ص ١٨٠
و چون در زمان حضرت مسيح آن حال تبدّل و تغيّر يافت

بقسمی که ديگر شريعت موسويّه مناسب وموافق عالم انسانی

نبود لهذا نسخ گرديد چنانچه حضرت روح سبت را شکست

و طلاق را حرام فرمود و بعد از حضرت مسيح حواريّون اربعه

من جمله پطرس و پولس حيوانات محرّمهء تورات را تحليل

کردند ماعدای لحم مخنوق و قرابين اصنام و خون و همچنين

زنا اين احکام اربعه را باقی گذاشتند بعد پولس لحم

مخنوق و ذبائح اصنام و دم را نيز حلال نمود وتحرّيم زنا

را باقی گذاشت چنانکه پولس در آيهء ١٤ از فصل ٢٤ از رسالهء

خود باهل روميّه مينويسد ( من ميدانم و معتقدم بربّ مسيح

که هيچ چيز نجس العين نيست بلکه هر چيز نجس است

بجهت آن کس که نجس ميشمرد ) و همچنين در آيهء ١٥ از فصل

١ از رسالهء بولس بطيطوس مذکور ( جميع اشياء بجهت پاکان

پاک است و از برای ناپاک چيزی پاک نيست زيرا آنان کلّ

نجسند حتّی عقول و ضمائرشان ). حال اين تغيير و تبديل

و نسخ بجهت آن بود که عصر مسيح قياس بعصر موسی نميشد بلکه حال

ومقتضی بکلّی تغيير و تبديل يافت لهذا آن احکام منسوخ گرديد " (١) انتهی .

------------------------------------------------------------------

(١) مفاوضات
ص ١٨١
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
" .... اديان الهيّه از يوم آدم الی الآن پياپی

ظاهر شده و هر يک آنچه بايد و شايد مجری داشته خلق را

زنده نموده و نورانيّت بخشيده و تربيت کرده تا از ظلمات

عالم طبيعت نجات يافتند بنورانيّت ملکوت رسيدند. ولی هر

دينی و هر شريعتی که ظاهر شد مدّتی از قرون کافل سعادت

عالم انسانی بود و شجر پر ثمر بود ولی بعد از مرور قرون

و اعصار چون قديم شد بی اثر و ثمر ماند لهذا دوباره تجديد

شد. دين الهی يکی است ولی تجدّد لازم. مثلاً حضرت
موسی مبعوث شد و شريعتی گذاشت بنی اسرائيل بواسطهء

شريعت موسی از جهل نجات يافته بنور رسيدند و از ذلّت

خلاص گشته عزّت ابديّه يافتند ولی بعد از مدّتی مديده آن

انوار غروب کرد و آن نورانيّت نماند روز شب شد. و چون

تاريکی اشتداد يافت کوکب ساطع حضرت مسيح اشراق نمود
دوباره جهان روشن شد. مقصد اينست دين الله يکی است

که مربّی عالم انسانی است و لکن تجدّد لازم. درختی را

چون بنشانی روز بروز نشو و نما نمايد و برگ و شکوفه کند

و ميوهء تر ببار آرد لکن بعد از مدّت مديد کهن گردد از ثمر

باز ماند لهذا باغبان حقيقت دانه همان شجر را گرفته

در زمين پاک ميکارد دوباره شجر اوّل ظاهر ميشود. دقّت

ص ١٨٢

نمائيد در عالم وجود هر چيز را تجدّد لازم. نظر بعالم

جسمانی نمائيد که حال جهان تجدّد يافته مشروعات و

اکتشافات تجدّد يافته ادراکات تجدّد يافته پس، چگونه

ميشود که امر عظيم دين که کافل ترقّيات فوق العادهء عالم

انسانی است و سبب حيات ابدی و مروّج فضائل نامتناهی

و نورانيّت دو جهانی بی تجدّد ماند؟ اين مخالف فضل و

موهبت حضرت يزدانی است (١) .
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
هوالله
الحمد لله قرون ظلمانی گذشت قرن نورانی آمد

الحمد لله آثار اوهام و تقاليد زائل شد و عقول و افکار بشر

توسيع يافت اختراعات تجدّد جست علوم و فنون تجدّد
يافت مشروعات تجدّد حاصل نمود اکتشافات تجدّد
جست جميع اشياء تجدّد يافت قوانين عالم تجدّد پيدا

نمود. لهذا اقتضا چنان بود که آئين الهی نيز تجدّد يابد

حقيقت اديان الهيّه تجديد شود. زيرا تعاليم الهيّه
فراموش شده جز تقاليدی در دست نمانده بود. اساس
اديان الهی يکيست و آن حقيقتست و مورث محبّت و الفت

و سبب وحدت عالم انسانی. امّا تقاليد مختلف است و علّت

اختلاف و هادم بنيان رحمانی. پس بشارت باد که شمس

-------------------------------------------------------

(١) لوح ميسيز جوليا
ص ١٨٣
حقيقت تجلّی نمود بشارت باد بشارت که نورانيّت
آسمانی آفاق را احاطه کرد بشارت باد بشارت که ابواب

ملکوت مفتوح گرديد بشارت باد بشارت که آهنگ ملأ اعلی

بلند شد بشارت باد بشارت که نفثات روح القدس حيات
بخش است و عالم انسانی در تجدّد. ای اهل عالم بيدار
شويد بيدار ای احزاب و امم هشيار گرديد هشيار.

بنيان نزاع و جدال را بر اندازيد از تقليد و تعصّب که سبب

درندگيست بگذريد تا بحقيقت پی بريد و انوار وحدت عالم

انسانی مانند آفتاب ظاهر و عيان گردد علم صلح عمومی
بلند شود الفت و اتّحاد کامل بين اجناس و اديان و
اوطان حاصل گردد عالم انسانی آسايش جويد و صورت
و مثال الهی يابد. اينست پيام من " انتهی .
و نيز می فرمايند قوله الاحلی:
" جهان ملکوت يکی است نهايت آنست که بهار تجدّد
نمايد و در کائنات حرکت و جنبشی جديد و عظيم بنمايد

کوه و دشت زنده شود درختان تر و تازه گردد و برگ و شکوفه

و ثمر به طراوتی بی اندازه جلوه نمايد. لهذا ظهورات سابقه

با ظهورات لاحقّه نهايت ارتباط دارد بلکه عين يکديگرند

امّا کون که ترقّی نمايد شعاع شديدتر است و فيض عظيم تر

و آفتاب در دائرهء نصف النّهار جلوه نمايد. ای طالب ملکوت

ص ١٨٤
هر ظهوری جان عالم است و طبيب حاذق هر دردمند. عالم

بشر مريض است آن طبيب حاذق علاج مفيد دارد و بتعاليم

و وصايا و نصائحی قيام نمايد که درمان هر درد است و مرهم

هر زخم. البتّه طبيب دانا احتياجات مريض را در هر موسمی

کشف نمايد و به معالجه پردازد. لهذا تعاليم جمال ابهی

را تطبيق بلوازم و احتياجات زمانه نما ملاحظه مينمائی که

جسم مريض جهان را علاج برء السّاعه است بل درياق شفای

ابديست. و معالجه اطبّای حاذق سلف و خلف نوع واحد
نيست بلکه بمقتضای مرض مريض است هر چند علاج تغيير

و تبديل يابد ولی کلّ بجهت صحّت مريض است. در ظهورات

سابقه جسم عليل عالم تحمّل علاج قويّ فائق نداشت اينست

که حضرت مسيح فرمود امور بسياری است که لازم است بيان

شود و لکن حال شما نتوانيد استماع نمود و لکن چون آن

روح تسلّی دهنده که پدر ميفرستد بيايد حقيقت را از برای

شما بيان کند."
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی (١):

"جميع موجودات در تحت تغيير و تبديلند هر جوانی پير و هر

نهالی درخت کهن ميشود و هر کهنه ای متلاشی ميگردد .

اديان عالم نيز هر يک در هر عصری سبب ترقّی بود ولی حال

مانند درختهای کهن گشته و بی ثمر مانده اند. ملل موجوده

-------------------------------------------------------

(١) سفر نامه ج
ص ١٨٥

متوقّعند که اين درختها باز شکوفه و خرمی حاصل نمايند و اين

محالست مثل اينکه هنود و بوديست توقّع ترقّی زمان کوتم و برهما را دارند."

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
" اساس دين الهی يکی است (١) همان اساس که مسيح
گذارد و فراموش شد حضرت بهاءالله آنرا تجديد کرد.
زيرا اساس اديان الهی يکی است يعنی هر دينی بدو قسم

منقسم است. قسمی اصل است و تعلّق باخلاق دارد و تعلّق

بحقائق و معانی دارد و تعلّق بمعرفت الله دارد و آن يکی

است ابداً تغيير ندارد زيرا حقيقت است حقيقت تغيير

و تبديل ندارد. و قسمی ديگر فرع است و تعلّق بمعاملات

دارد اين در هر زمانی باقتضای آن زمان تغيير يابد.
مثلاً در زمان حضرت موسی اساس و اصل دين الهی که
تعلّق باخلاق داشت در زمان مسيح تغيير نيافت ولی

در قسم ثانی اختلاف حاصل شد. زيرا در زمان موسی برای

مبلغ جزئی سرقت دست بريده ميشد بحکم توراة هر کس
چشمی را کور ميکرد چشمش را کور ميکردند دندانی
می شکست دندانش را ميشکستند اين باقتضای زمان
موسی بود امّا در زمان مسيح مقتضی نبود مسيح نسخ

-------------------------------------------------------

(١) خطابات ص ١٤٨
ص ١٨٦
فرمود همچنين طلاق از کثرت وقوع بدرجه ای رسيد که

حضرت مسيح منع فرمود. باقتضای زمان حضرت موسی ده حکم

قتل در تورات بود و در آن وقت جز بآن محافظهء امنيّت نميشد

زيرا بنی اسرائيل در صحرای تيه بودند در آنجا جز باين

احکامات سخت ضبط و ربط ممکن نبود امّا در زمان مسيح
مقتضی نبود تغيير کرد. اختلاف در اين قسم فرع است

اهمّيّتی ندارد و متعلّق به معاملات است امّا اساس دين

الهی يکی است. لهذا حضرت بهاءالله همان اساس را

تجديد فرمود. امّا اساس امر مسيح همه روحانی بود و اصل

بود فروعاتی جز مثل طلاق و سبت تغيير نکرد جميع
بيانات مسيح تعلّق بمعرفت الله و وحدت عالم انسانی
و روابط بين قلوب و احساسات روحانی داشت و حضرت
بهاءالله تأسيس سنوحات رحمانيّه باکمل وجوه فرمود.

دين ابداً تغيير ندارد زيرا حقيقت است و حقيقت تغيير

و تبديل ندارد. آيا ميشود گفت توحيد الهی تغيير مينمايد

يا معرفت الله و وحدت عالم انسانی و محبّت و يگانگی تغيير

ميشود؟ لا و الله تغيير ندارد چرا که حقيقت است ...." انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی (١) :

-------------------------------------------------------

(١) مفاوضات ص ١٢٥
ص ١٨٧
" دين الله در ميان طوايف بر اساس اصلی باقی نماند

بلکه بتدريج تغيير و تبديل نمايد تا آنکه بکلّی محو و نابود

گردد. لهذا ظهور جديد شود و آئين جديد تأسيس

گردد زيرا اگر تغيير و تبديل ننمايد احتياج بتجديد نشود.

اين شجر در بدايت در نهايت طراوت بود و پر شکوفه و ثمر

بود تا آنکه کهنه و قديم گشت و بکلّی بی ثمر شد بلکه خشک

و پوسيده گشت. اينست که باغبان حقيقت باز از سنخ و صنف

همان شجر نهال بيهمالی غرس نمايد که روز بروز نشو

و نما نمايد و در اين باغ الهی ظلّ ممدود گسترد و ثمر محمود

دهد. به همچنين اديان از تمادی ايّام از اساس اصلی تغيير

يابد و بکلّی آن حقيقت دين الله از ميان برود و روح نماند

بلکه بدعتها بميان آيد و جسم بی جان گردد اينست که تجديد شود " انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
" .... اساس دين الهی يکی است. ميخواهم اين

مسئله را برای شما شرح دهم. هر يک از اديان مقدّسهء الهيّه

که تا حال نازل شده منقسم بدو قسم است. يک قسم روحانيّات

است معرفت الله است موهبت الله است فضائل عالم

انسانی است کمالات آسمانی است که تعلّق بعالم اخلا ق

دارد. اين حقيقت است و اين اصل است و جميع انبياء
ص ١٨٨
الهی بحقيقت دعوت کردند حقيقت محبّت الله است
حقيقت معرفت الله است حقيقت ولادت ثانويّه است
حقيقت استفاضه از نفثات روح القدس است حقيقت وحدت
عالم انسانی است حقيقت الفت بين بشر است حقيقت
دوستی است حقيقت عدل است حقيقت مساوات بين بشر
است. جميع انبياء الهی اين تأسيس و ترويج کردند

پس اديان الهی يکی است. و قسم ديگر که تعلّق بجسمانيّات

دارد و فرع است در آن بحسب اقتضای زمان تغيير و تبديل

حاصل ميشود. مثل اينکه در شريعت توراة طلاق جائز
در شريعت مسيح جائز نه در شريعت موسی سبت بود
در شريعت مسيح نسخ شد اين تعلّق بجسمانيّات دارد

اهمّيّتی ندارد بحسب اقتضاء زمان تغيير و تبديل ميشود.

عالم امکان مثل هيکل انسان ميماند گاهی صحّت دارد
گاهی عليل و مريض است لهذا معالجات نظر باختلاف
امراض که متفاوت است يک روز علّت از حرارت است بايد

تبريد شود يک روز مرض از رطوبت است بايد علاج ديگر گردد.

مراد اينست که آن قسم از شريعت الله که تعلّق بعالم
جسمانی دارد آن تغيير و تبديل حاصل ميکند و اين نظر
باقتضای زمان است. در زمان موسی يکنوع اقتضائی بود

در زمان مسيح نوعی ديگر در زمان موسی طفل شيرخوار بود

ص ١٨٩
شير لازم داشت در زمان مسيح غذا خوار شد. ملاحظه

کنيد که انسان از بدايت حيات تا نهايت در جميع اطوار

يک شخص است همينطور دين الله در جميع ادوار يک
دين است. انسان در بدايت جنين است بعد از آن طفل
شيرخوار بعد از آن طفل راهق بعد از آن ببلوغ ميرسد

بعد از آن جوان ميشود بعد بکمال ميرسد بعد پير ميشود

هر چند احوال و اطوار مختلف پيدا ميکند لکن باز يکی است.

همينطور دين الهی يک دين است زيرا حقيقت است

و حقيقت تعدّد قبول نکند. اين اختلافی که ملاحظه ميکنيد

در اديان الهی مثل اختلاف انسان است از بدايت حيات

تا نهايت حيات. مثلاً آنکه الآن پير است همان انسان جنين

است هر قدر که متفاوت و مختلف است و بحسب ظاهر اختلاف

دارد ولی باز انسان واحد است. همينطور دين الهی

هر چند ظواهر آن در ايّام انبياء مختلف است لکن حقيقت

واحد است. پس بايد بآن حقيقت متوسّل شويم تا کلّ ملل

عالم متّفق شوند تا اين نزاع و جدال بکلّی زائل شود

جميع بشر متّحد و متّفق شوند. از خدا ميخواهم که شماها

سبب وحدت عالم انسانی شويد تا جميع بشر دست در آغوش

يکديگر نمايند و عزّت ابديّهء عالم انسانی جلوه نمايد " (١) انتهی

---------------------------------------------------------

(١) خطابات
ص ١٩٠

مطلب دهم - در بيان اينکه دين بايد مطابق مقتضيات وقت باشد .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١)

" مظاهر کلّيّهء الهيّه مطّلع بر حقائق اسرار کائناتند

لهذا شرايعی تأسيس نمايند که مطابق و موافق حال
عالم انسانست. زيرا شريعت روابط ضروريّه است که

منبعث از حقائق کائناتست. مظهر ظهور يعنی شارع مقدّس

تا مطّلع به حقائق کائنات نباشد روابط ضروريّه که منبعث

از حقائق ممکنات است ادراک ننمايد البتّه مقتدر بوضع

شريعتی مطابق واقع و موافق حال نگردد. انبياء الهی

مظاهر کلّيّه اطبّاء حاذقند و عالم امکان مانند هيکل بشری

و شرايع الهيّه دوا و علاج. پس طبيب بايد که مطّلع
و واقف بر جميع اعضاء و اجزاء و طبيعت و احوال مريض
باشد تا آنکه دوائی ترتيب دهد که نافع بسمّ ناقع
گردد. فی الحقيقه حکيم دوا را از نفس امراض عارضهء
بر مريض استنباط کند زيرا تشخيص مرض نمايد بعد
ترتيب علاج علّت مزمنه کند تا تشخيص مرض نشود

چگونه ترتيب علاج و دوا گردد. پس بايد طبيب بطبيعت و

اعضاء و اجزاء و احوال مريض نهايت اطّلاع داشته باشد

-------------------------------------------------------

(١) مفاوضات
ص ١/١٩٠

و بجميع امراض واقف و بکافّهء ادويه مطّلع تا آنکه دوای موافقی

ترتيب دهد. پس شريعت روابط ضروريّه ايست که منبعث

از حقيقت کائناتست و مظاهر کلّيّهء الهيّه چون مطّلع باسرار

کائناتند لهذا واقف بآن روابط ضروريّه و آنرا شريعة الله قرار دهند " انتهی .

ص ٢/١٩٠
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" آئين الهی درمان هر دردی است زيرا بمقتضای
حقائق اشياست. علمای قانون در اين مسئله خيلی بحث

کرده اند مشاهير آنها گفته اند که قانون بايد از روابط

ضروريّه باشد و آن بمقتضای حقائق اشياست لکن مظاهر

مقدّسهء الهيّه فرمودند که تشريع چنين قانون از قوّهء بشر

خارج است زيرا عقل بشری احاطه بحقائق اشياء ندارد

و محيط بمقتضيات روابط ضروريّه نيست لهذا قانون الهی

لازم است که محيط بحقائق و نافذ در اشياست " انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (٢)
" ..... امروز جميع ملل عالم جنگجو هستند و جميع

دول عالم در تهيّه و تدارک آلات و مهمّات جهنّميّه علی

الخصوص قطعه اروپ که مخزن مواد التهابی شده است موقوف

بيک شراره است که آن جهنّم شعله بآفاق زند. لهذا هنوز

آهنگ صلح عمومی بگوش آنان تأثير ندارد و همچه گمان

ميکنند که سبب فلاح و نجاح هر دولتی قوّهء حربيّه است

هر چه عظيمتر سعادت آن دولت و ملّت بيشتر. ملوک عالم اذعان

اين نمی نمايند که صلح عمومی سبب حيات عالم انسانی است

و همچنين اعاظم و ارباب نفوذ آنان نيز سعادت خود را در

--------------------------------------------------------

(١) سفر نامه ج اوّل ص ٢٧٩ (٢) لوح مبارک
ص ١٩١

تهيّهء اسباب جنگ ميدانند لهذا ممکن نيست که از برای

اهل عالم قناعت حاصل شود مگر بقوّه ايمان زيرا ايمان

حلّال هر مشکلی است. پس بايد کوشيد که دين الله نفوذ يابد

بقوّه دين الله هر امر مشکلی آسان گردد قوّه دين ملوک

را خاضع کند و اصحاب نفوذ را مغلوب نمايد. پس بکوشيد

که دين حقيقی که روح حيات بعالم انسانی ميدمد انتشار

يابد اينست علاج جسم مريض عالم اين است درياق سمّ نقيع بشر " انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
هوالله
" ..... مظاهر الهی اوّل معلّمين و مروّجين حقيقت

هستند. چون عالم تاريک و ظلمانی گردد و غفلت پيدا شود

خدا يک نفر الهی را ميفرستد. حضرت موسی آمد در وقتيکه

مصر تاريک بود و جهل و نادانی احاطه نموده نفوسی

در منتهی درجه توحّش بودند. حضرت موسی معلّم الهی بود

تعليم آيات ربّانی کرد ملّت اسرائيل را تربيت نمود از جهل

و ذلّت نجات داد بمنتهی درجهء اوج عزّت رسانيد و در علوم

و فنون ماهر کرد و مدنيّه تامّه از برای آنان مهيّا نمود

خزانه عالم انسانی ميانه آنها منتشر کرد. بعد کم کم آن آثار

الهی محو شد و هوی و هوس شيطانی غلبه نمود ظلمت
ص ١٩٢
احاطه کرد. بعد دو باره صوت احديّت بلند شد شمس
حقيقت درخشيد نفثات روح القدس دميد ابر رحمت باريد
انوار هدايت عالم را روشن کرد عالم يک لباس جديدی
پوشيد خلق خلق جديد گرديد وحدت بشر اعلام شد

اين عالم بهشت برين گرديد قبائل مختلفه و شعوب متنوّعه

متّحد شدند. بعد از مدّتی مردم اين نواميس الهی را فراموش

کردند اين نصائح ربّانی از صفحه قلوب محو شد تعاليم
حقيقی نماند ظلمت غفلت و نادانی احاطه نمود. حال
حضرت بهاءالله آمد و آن اساس اصلی را تجديد کرد

آن تعاليم الهی زمان مسيح را و آن فضائل عالم انسانی را

دوباره ظاهر کرد تشنگان را سيراب نمود و غافلان را هوشيار

محرومان را محرم اسرار نمود و وحدت عالم انسانی را اعلام

مساوات بشريّه را نشر داد. پس شماها جميعاً بايد بجان و دل

بکوشيد و در ميان جميع بشر بمحبّت زندگی کنيد تا اتّحاد کلّی

حاصل شود تعصّبات جاهلانه نماند و جميع متّحد گردند " انتهی .

مطلب يازدهم - در بيان اينکه ديانت دارای نتائج عظيمه است .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
ص ١٩٣
" آفتاب جهانتاب آسمانی را طلوع و غروبی و از اين

جهت کيهان را ربيع و خريفی و فصل تابستان و زمستانی.

اين دور دائم است و از انوار ذاتيّهء عالم وجود تغيير

ندارد و تبديلی نجويد. چون موسم ربيع آيد آفتاب فيض
جديدی نمايد حرارت و شعاع بتابد ابر نيسان ببارد
و نسيم جان پرور بوزد ابر بگريد و چمن بخندد نسيم
بهار مشکبار گردد و دشت و کهسار گلشن و گلزار شود
اعتدال ربيعی جلوه نمايد جهان روح تازه يابد و حشر
جديد بر پا گردد. همچنين شمس حقيقت را طلوع و غروبی
و عالم جان و وجدان موسم ربيعی و خريفی چون اشراق

فرمايد انوار بتابد و حيات ببخشد نسيم گلشن عنايت بوزد

و ابر رحمت ببارد و حيات جديد بدمد و حشر بديع بر پا

نمايد قيامت کبری گردد طامّه عظمی رخ بگشايد حقيقت

کائنات بحرکت آيد و ترقّی در نفوس و ارواح و عقول حصول

پذيرد جهان جهان ديگر گردد و عالم انسانی از فيض

جليل اکبر نصيب وافر يابد. و بعد از اين بهار روحانی

موسم صيف آيد و اشجار بثمر رسد و دانه ها خرمن گردد

يعنی شجرهء عالم انسانی بثمر آيد و فضائل نامتناهی مزيّن

شود بعد موسم خريف روحانی آيد مواهب ربيع الهی

نماند و آثار ربّانی رو بزوال نهد کمالات رحمانی نقصان

ص ١٩٤

يابد وعلويّت عالم انسانی مبدّل گردد موسم زمستان آيد

شدّت برودت احاطه کند خمود و جمود جلوه نمايد يأس و
حسرت رخ بگشايد ظلمت احاطه کند غفلت و ضلالت خيمه

برافرازد عالم جهان و وجدان از نفس رحمان محروم گردد

و طيب مشموم مقطوع شود دوره منتهی گردد. دوباره صبح
نورانی از افق هدايت کبری بدمد و شمس حقيقت از افق

اعتدال بتابد و حشر و نشر اکبر گردد و نيّر آفاق چنان

اشراق نمايد که حقائق کائنات فيض ابدی يابد و انوار موهبت

کبری شرق و غرب را روشن نمايد و جهان دل و جان روضه

رضوان گردد و فضائل عالم انسانی در قطب آفاق خيمه زند

و علم هدايت کبری در اوج اعلی زند. لهذا وقتی شمس
حقيقت از افق موسوی اشراق کرد و فيض نامتناهی بخشيد
بعد از آن نقطه غروب نمود از افق عيسوی اشراق کرد و

بفيوضات ابديّه جهان را مه تابان نمود و نفخه روح القدس

در جسد امکان دميد و حيات ابديّه بخشيد. پس از او مطلع

محمّدی اشراق نمود و عالم امکان را منوّر فرمود و ظلم و بيداد

برانداخت عدل و انصاف خيمه برافراخت. پس از او مطلع

نقطهء اولی طلوع کرد و عالم وجود را ببشارت کبری زنده نمود

انوار هدايت مبذول داشت و اسرار حقيقت آشکار کرد.

حال نيّر اعظم کوکب ملأ اعلی از افق موهبت کبری حضرت

ص ١٩٥

بهاءالله نهايت اشراق بر آفاق فرمود حشر جديد رخ نمود

و نشر بديع انتشار يافت شرق منوّر گرديد و انوار آفتاب

در غرب منتشر شد بهار در نهايت عظمت جهان فانی را

مظهر فيوضات نامتناهی نمود و حرکتی فوق العاده در عالم

عقول و نفوس حصول يافت وحدت عالم انسانی علم برافراخت

و خيمهء الفت و محبّت در قطب آفاق سايه افکند بدايع

و آثار و حقايق و اسرار کاينات در اين قرن بر صد قرن افزود

و چنان جلوه نمود که عقول اولی الالباب حيران گرديد " انتهی . (١)

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (٢)
" اعظم روابط و وسيله بجهت اتّحاد بين بشر قوّهء
روحانيّه است چونکه محدود بحدودی نيست. دين است
که سبب اتّحاد عالم ميشود توجّه بخدا است که سبب
اتّحاد من علی الارض ميشود دخول در ملکوتست که
سبب اتّحاد اهل عالم ميشود چون اتّحاد حاصل شد
محبّت و الفت حاصل ميشود. لکن مقصد از دين نه اين
تقاليدی است که در دست ناس است اينها سبب عداوت
است سبب نفرت است سبب جنگ و جدال است سبب

خونريزی است. ملاحظه کنيد در تاريخ و دقّت نمائيد که

------------------------------------------------------------------

(١) خطابات طبع مصر ص ٢٥٤ (٢) نطق مبارک در پاريس ٢٣ اکتبر سنهء ١٩١٣

ص ١٩٦
اين تقاليدی که دست ملل عالم است سبب جنگ و حرب
و جدال عالم است. مقصد از دين انوار شمس حقيقت است
و اساس اديان الهی يک اساس است يک حقيقت است يک
روح است يک نور است تعدّد ندارد. از جمله اساس دين

الهی تحرّی حقيقت است که جميع بشر تحرّی حقيقت بکنند

چون حقيقت واحد است جميع فرق عالم را جمع ميکند. حقيقت

علم است اساس اديان الهی علم است علم سبب اتّحاد قلوب

ميشود. حقيقت الفت بين بشر است حقيقت ترک تعصّب
است حقيقت اين است که جميع بشر را بندگان الهی
ببينيد حقيقت اينست که جميع ملل عالم را بندهء يک

خداوند بدانيد حقيقت اينست که جميع کائنات را روشن از

يک نور ببينيد حقيقت اين است که حقايق اشياء را زنده از

يک فيض ببينيد. نهايت اينست در عالم وجود مراتب است

مرتبه نقص است و مرتبه کمال ما بايد شب و روز بکوشيم تا

نقص مبدّل بکمال شود. مثلاً اطفال در عالم طفوليّت نميدانند

ولی مستحقّ نکوهش نيستند بايد اين اطفال را تربيت کرد

تا برتبه بلوغ برسند. اين نهال ها را بايد نشو و نما داد تا

ثمر بدهد اين زمين را بايد پاک کرد تا تخم برکت ببار آرد.

اين مريض را بايد معالجه کرد تا شفا يابد هيچ نفسی

را نبايد مبغوض داشت جميع بشر را بايد محبّت کرد اگر اين

ص ١٩٧
اساس جمع شود محبّت حاصل ميشود. و همچنين بايد
هميشه مناجات بکنيم که خداوند در قلوب محبّت ايجاد

نمايد تضرّع و زاری کنيم تا شمس حقيقت بر کلّ بتابد تا جميع

در بحر رحمت پروردگار غرق شويم تضرّع و زاری کنيم تا جميع

ناقصها کامل شوند تضرّع و زاری کنيم تا جميع اطفال

ببلوغ برسند آفتاب محبّت بر شرق و غرب بتابد و از نور

محبّت الله جميع قلوب روشن شود و از روح فيوضات الهيّه

جميع نفوس زنده شوند چشم ها روشن شود گوشها شنوا گردد

قلوب منجذب بنفحات قدس شود ارواح مستبشر ببشارات گردد " .

مطلب دوازدهم - در بيان اينکه دين الله فی الحقيقه
عبارت از اعمالست نه اقوال .
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
هوالله
" دين الله فی الحقيقه عبارت از اعمال است عبارت
از الفاظ نيست. زيرا دين الله عبارت از علاج است
دانستن دوا ثمری ندارد بلکه استعمال دوا ثمر دارد.

اگر طبيبی جميع ادويه را بداند امّا استعمال نکند چه

فايده دارد؟ تعاليم الهيّه عبارت از هندسه و خريطه بنا

ص ١٩٨
است اگر هندسه شود و خريطه کشيده گردد و ساخته نشود
چه ثمری دارد ؟ تعاليم الهی بايد اجرا گردد بايد
عمل شود مجرّد خواندن و دانستن ثمری ندارد. مثلاً

در تعاليم حضرت مسيح ميفرمايد اگر کسی سيلی بر يمين شما

زند يسار را پيش آريد، کسی شما را لعن کند صلوات
بفرستيد، بدخواه را خيرخواه باشيد. اين تعاليم حضرت
مسيح است سبب نورانيّت است سبب حيات عالم است

سبب صلح و صلاح عالمست. امّا چه فايده وا اسفا که می بينی

چقدر خونريزی ميشود چقدر نفوس که در اين مدّت از طرف

ملّت مسيح کشته شدند در مسئلهء پروتستان و کاتوليک
بموجب تاريخ نهصد هزار نفس کشته شد. حال اين قضيّه،

چه مناسبت با تعاليم حضرت مسيح دارد؟ با آنکه حضرت مسيح

چنين تعاليمی فرموده بکلّی بعکس آن معامله نمودند.
جميع مسيحيان اين بيان حضرت را در انجيل ميخوانند

و لکن عمل نميکنند از اين خواندن چه ثمر اگر بموجب آن

عمل ميکردند آنوقت ثمر داشت .... " انتهی .

مطلب سيزدهم - در بيان اينکه انسان بحيات روحانی انسان است

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
ص ١٩٩
" انسان بحيات روحانی انسان است و سبب اين
حيات کمالات معنوی و صفات رحمانی است و خدمت بعالم

انسانی و استفاضه از فيوضات باقيه و اخلاق حسنه و يگانگی

و محبّت الله و فرزانگی و معرفت الله. و الّا اگر مراد حيات

جسمانی باشد اين خلقت نتيجه ای ندارد و انسان شرافت

و برتری از ساير مخلوقات نيابد. زيرا اعظم لذائذ جسمانی

و صفای منظر و فراغت بال عالم حيوانی را حاصل است و بهتر

از همه طيوری لذّت جسمانی دارند که بر بلندترين شاخه های

درختها لانه و آشيانه ميکنند بهترين هوا را استنشاق

مينمايند جميع لانه ها و خرمن ها ثروت آنهاست و آبهای

خوشگوار و سير صحرا و چمن و کوه و دمن و تماشای باغ
و گلها سبب نشاط و سرورآنها نه غمی دارند نه المی
نه آمال و آرزوئی نه جنگ و جدالی و نه حرب و قتالی.

اگر مقصد لذّت و حيات جسمانی باشد حيوان و انسان يکسانند بلکه

مرغان گلشن راحت و لذّت دارند نه نفوس پر آلام و محن " انتهی (١)

مطلب چهاردهم - اين خطابه مبارکه که حاوی خلاصهء

مطالب مندرجهء سابقه است در اين مقام که خاتمهء رساله

است نگاشته ميشود قوله الاحلی :

-------------------------------------------------------

(١) سفر نامه جلد اوّل صفحهء ٢٨٤
ص ٢٠٠
" اوّل موهبت الهيّه در عالم انسانی دين است زيرا

دين تعاليم الهی است البتّه تعاليم الهيّه بر جميع تعاليم

مقدّم و فائق است. دين انسان را حيات ابدی دهد
دين خدمت بعالم اخلاق نمايد دين دلالت بسعادت
ابديّه کند دين سبب عزّت قديمهء عالم انسان است دين

سبب ترقّی جميع ملل است. برهان بر آن اينکه چون در اديان

بنظر حقيقت نظر و تحرّی نمائيم می بينيم دين سبب ترقّی

و سعادت ملل بوده. حال ما تحرّی بايد بکنيم که، آيا دين

سبب نورانيّت عالم است يا نه، دين سبب ترقّی فوق العادهء

عالم انسانيست يا نه؟ ولی بايد بنظر حقيقت ببينيم نه به تقاليد

چه اگر بتقاليد باشد هر يک عقايد خود را مرجّح داند.

و بعضی گويند که دين سبب سعادت نيست و مايهء ذلّت
است. پس اوّل بايد تحرّی آن کنيم که دين سبب ترقيست

يا تدنّی سبب عزّتست يا ذلّت؟ تا برای ما شبهه ای باقی نماند.

لهذا ذکر انبياء و وقايع ايّام آنها را ميکنيم نه برواياتی که

بعضی انکار توانند بلکه بياناتی که مسلّم عمومست منکری

ندارد. و آن اينست که از جملهء انبياءحضرت ابراهيم بود

بجهت آنکه منع عبادات اصنام کرده دعوت بوحدانيّت الهيّه

نمود او را اذيّت نمودند و از بلد اخراج کردند. لکن ملاحظه

ص ٢٠١

کنيد که چگونه دين سبب ترقّی است که آنحضرت عائله ئی

تشکيل فرموده خدا آنرا برکت داد و مبارک نمود بسبب

دينی که از برکت آن انبياء از آن عائله پيدا شد اشخاصی

مانند يعقوب مبعوث شد يوسفی مبعوث گرديد موسائی
ظهور نمود هارون داود سليمان و انبيای الهی از آن
عائله ظاهر شدند ارض مقدّسه در تصرّف آنها آمد
مدنيّت کبری تأسيس گشت بسبب دين الهی که تأسيس
شده بود. پس دين سبب عزّتست دين سبب سعادت

عالم انسانيست اينست که حضرت ابراهيم الی الآن خاندانش

در جميع عالم منتشر است. اعظم از آن اينکه حضرات
بنی اسرائيل در مصر اسير بودند در تحت تعدّی قبطيان
بودند و در نهايت ذلّت قوم قبطی چنان ضدّ سبطی و

غالب بود که در هر کار پر زحمتی که داشتند سبطی را ميگماشتند.

بنی اسرائيل در نهايت درجهء فقر و ذلّت و جهالت و توحّش

بودند که حضرت موسی مبعوث شد. با آنکه بظاهر چوپانی
بود لکن بقوّت دين عظمت و اقتداری عجيب ظاهرنمود
نبوّتش در عالم شيوع يافت شريعتش مشهور آفاق گرديد

با آنکه فريد و وحيد بود بقوّت دين جميع بنی اسرائيل را

از اسيری خلاص نمود و بارض مقدّسه برد تأسيس مدنيّت

عالم انسانی نمود چنان بنی اسرائيل را تربيت کرد که به منتهی

ص ٢٠٢
درجهء عزّت رسيدند از حضيض اسارت باوج نجات رسيده
در کمالات انسانی ترقّی نمودند در مدنيّت ترقّی

کردند در علوم و فنون ترقّی نمودند در حکم و صنايع ترقّی

کردند بالاختصار ترقّی و علومشان در عصر خود بدرجه ای

رسيد که فلاسفهء يونان به ارض مقدّس آمده از بنی اسرائيل

تحصيل حکمت نمودند. و اين بحسب تاريخ مسلّم است که

حتّی سقراط حکيم بارض مقدّس آمد تحصيل حکمت از عظماء

بنی اسرائيل کرد چون مراجعت بيونان نمود تأسيس

وحدانيّت الهيّه فرمود و ترويج مسئله بقاء روح بعد موت

کرد جميع اين حقايق را از بنی اسرائيل تحصيل نمود.
و همچنين بقراط خلاصه اکثر فلاسفه در ارض مقدّسه از
انبيای بنی اسرائيل تحصيل حکمت نمودند چون بوطن

مراجعت مينمودند انتشار ميدادند. حال از امری که چنين

ملّت ضعيف ذليل را چنان قوی نمود و از اسارت بسلطنت

رسانيد و از جهالت بمقام علم و حکمت کشانيد و فلاح و نجات

داد تا در جميع مراتب ترقّی کردند معلوم ميشود که دين

امری است سبب ترقّی و عزّت عالم انسانی و آن اساس
سعادت ابديست . امّا تقاليدی که بعد پيدا شد آن

سبب محويّت و خرابی ملّت و مانع ترقّيات است. چنانچه

در تورات و تواريخ مذکور که چون يهود بتقاليد افتادند

ص ٢٠٣
غضب الهی مستولی شد بجهت آنکه اساس الهی را ترک
کردند خدا بختنصّر را مبعوث کرد رجال يهود را
کشت اطفال را اسير نمود بيت المقدّس را خراب کرد

هفتاد هزار نفر بعراق اسير برد و تورات را آتش زد. پس

دانستيم که اساس دين الهی سبب عزّت و ترقّی است

و تقاليد علّت ذلّت و حقارت. باين سبب دولت يونان و رومان

مستولی بر يهود گرديد و آنها را در تحت تعدّی انداخت

طيطوس سردار رومان ارض مقدّسه را محاصره نمود يهود
را آواره کرد جميع رجال را کشت اموال را غارت نمود

بيت المقدّس را خراب کرد تفرقه ای در بنی اسرائيل افتاد

که هنوز مشهود است. پس اساس دين الهی بواسطهء
حضرت موسی سبب عزّت ابدی و ترقّی و تربيت و حيات
بنی اسرائيل بود لکن بعد تقاليد سبب ذلّت و پريشانی

آنها گرديد که بکلّی از ارض مقدّس خارج و در جميع عالم

متفرّق گشتند. باری مقصد از بعثت انبياء سعادت نوع

بشر و تربيت عالم انسانی است انبياء معلّم عمومی هستند.

اگر بخواهيم ببينيم انبياء معلّم بوده اند يا نه بايد

تحرّی حقيقت نمائيم اگر نفوس را تربيت کرده اند و از اسفل

جهل و نادانی باعلی درجهء دانش رسانيده اند يقين است

پيغمبر بر حقّ هستند اين را کسی انکار نتواند احتياج

ص ٢٠٤

بذکر ديگر نيست که بعضی انکار نمايند بلکه اعمال حضرت

موسی خود برهان کافی است احتياج بدليل ديگر نيست.
اگر انسانی بی غرض باشد و منصف و تحرّی حقيقت نمايد
بی شبهه شهادت ميدهد که حضرت موسی مربّی اعظم بود.
باری بر سر اصل مطلب رويم امّا منصفانه گوش دهيد
تعصّبی در ميان نباشد همهء ما بايد حقيقت جو باشيم
بدانيم که مقصد از اديان الفت بين بشر است لهذا
اساس اديان الهی يکی است تعدّد ندارد. زيرا هر دينی

منقسم بدو قسم است: قسمی تعلّق بعالم اخلاق دارد و آن

علويّت عالم انسانی و ترقّيات بشر و معرفت الله و کشف

حقايق اشياست و اين امر معنويست و اصل اساس الهی
ابداً تغيير نميکند و اساس جميع اديان است لهذا
اساس اديان الهی يکيست. قسم ثانی تعلّق بمعاملات

دارد و آن فرع است و باقتضای زمان تغيير ميکند. در زمان

نوح مقتضی بود که انسان حيوانات بحريّه را بخورد در زمان

ابراهيم چنان مقتضی بود که انسان خواهر خود را نکاح نمايد

چنانچه هابيل و قابيل نمودند لکن در تورات حرام است

و ديگر حضرت موسی در بيابان بود برای مجرمين چون محبس

نبود اسباب نبود باقتضای آنوقت فرمود اگر کسی چشمی را

کور کند او را کور نمايند اگر دندانی بشکند دندانش را

ص ٢٠٥

بشکنند. آيا حال ممکن است؟ ده حکم قتل در تورات موجود

که حالا هيچيک ممکن نيست جاری شود. در يک مسئلهء قتل

قاتل حالا جميع عقلا در بحثند که قاتل را نبايد کشت.

پس آن احکام تورات همه حقّ است لکن باقتضای آن زمان که

برای يک دالر دست دزد بريده ميشد. آيا حالا ميشود

برای هزار دالر دست بريده شود ؟ اينگونه احکام باقتضای

وقت در هر دوری تغيير ميکند و فرع است. امّا اساس اديان

که تعلّق باخلاق و روحانيّات دارد تغيير نميکند و آن اساس

يکيست تعدّد و تبدّل ندارد همان اساس را حضرت مسيح
تأسيس نمود همان اساس را حضرت محمّد ترويج فرمود
جميع انبيای الهی بحقيقت دعوت نمودند مقصود کلّ يکی

است و آن ترقّی و عزّت عالم انسانی و مدنيّت آسمانی است.

باری گفتيم دليل بر نبوّت و برهان وحی نفس اعمال آن نبی

است. اگر اسباب ترقّی عالم انسانی است شبهه‌ای نيست
حقّ است. حال بانصاف شهادت دهيد در وقتيکه ملّت

يهود اسير بود و آنرا دولت رومان محو کرده بود و اساس

دين الله و شريعت الله از ميان رفته بود در همچو وقتی

حضرت مسيح ظاهر شد اوّل اعلان نبوّت حضرت موسی

را فرمود که تورات کتاب الهی است و انبيای بنی اسرائيل

جميع بر حقّ بودند نبوّت موسی را در عالم انتشار داد نام

ص ٢٠٦

حضرت موسی را در اقاليم دنيا منتشر کرد. قبل از مسيح در

ايران هندوستان و اروپا ذکری از حضرت موسی نبود يک
کتاب تورات در آن صفحات يافت نميشد حضرت مسيح سبب
شد که تورات به ششصد زبان ترجمه شد مسيح علم انبيای

بنی اسرائيل را بلند فرمود که اکثر ملل مؤمن شدند باينکه

بنی اسرائيل شعب الهی و مقدّس و برکت يافته بودند و جميع

انبيای بنی اسرائيل مشارق وحی و الهام و از افق ابدی

مانند انجم درخشان. پس مسيح ترويج امر حضرت موسی

نمود نبوّت موسی را انکار نکرد بلکه ترويج نمود تورات را

محو نفرمود بلکه منتشر ساخت. نهايت اينست آن قسم
اوامری که تعلّق بمعاملات داشت بعضی را نظر باقتضای

زمان تغيير داد اين اهمّيّتی ندارد امّا اساس موسی را

ترويج کرد. و همچنين بقدرتی فائق و نفوذ کلمة الله اکثر

ملل شرق و غرب را جمع فرمود آن ملل با وجود آنکه در نهايت

جدال و نزاع بودند جميع را در ظلّ خيمهء وحدت عالم

انسانی جمع کرد و تربيت نمود تا ملّت رومان و ملّت يونان

و ملّت سريان و ملّت کلدان و ملّت آشوريان و ملّت اجبتيان

کلّ اتّحاد و اتّفاق نموده تأسيس مدنيّت آسمانی گشت.

حال اين نفوذ کلمه و قوّت آسمانی که خارق العاده است

البتّه برهان کافی وافی بر حقيقت حضرت مسيح است.
ص ٢٠٧

ملاحظه نمائيد که سلطنت آسمانيش هنوز باقی و بر قرار است

اينست برهان قاطع و دليل واضح. باز گوش دهيد حضرت

محمّد اوّل خطابی که بقوم خود کرد گفت موسی پيغمبر خدا

و تورات کتاب خداست شما بايد مؤمن بموسی و تورات
و جميع انبيای بنی اسرائيل شويد و موقن بحضرت مسيح
و انجيل جليل گرديد. هفت مرتبه تاريخ موسی را که در
جميع ستايش آنحضرت است مکرّر ميفرمايد که حضرت موسی
از انبياء اولوالعزم و صاحب شريعت بود در صحرای طور

خطاب الهی شنيد با خدا تکلّم نمود الواحی بر او نازل

شد. با اينکه جميع اقوام و قبائل عرب ضدّ او بر خاستند

عاقبت خدا او را غالب کرد زيرا حقّ بر باطل غالب است.

ملاحظه نمائيد که حضرت محمّد در بين اقوام وحشی عرب تولّد

يافت و زندگانی فرمود بظاهر امّی و بی خبر از کتب مقدّسهء

الهيّه بود و اقوام عرب در نهايت جهالت و همجی بقسميکه

دختران خود را زنده زنده زير خاک مينمودند و اين را نهايت

حميّت و علوّ فطرت ميشمردند و در تحت حکومت ايران و رومان

در نهايت ذلّت و اسارت زندگانی ميکردند در بادية‌العرب

پراکنده بودند و دائما با يکديگر در حرب و قتال. چون نور

محمّدی طالع شد ظلمت جهالت از بادية العرب زائل گشت

آن اقوام متوحّشه در اندک زمانی بمنتهی درجهء مدنيّت

ص ٢٠٨

رسيدند چنانکه از مدنيّت ايشان در اسپانيا و بغداد اهالی

اروپا استفاده کردند. حال چه برهانی اعظم از اين است و

اين دليل واضح است مگر آنکه انسان چشم از انصاف
بپوشد و بنهايت اعتساف برخيزد. مختصر حضرات مسيحيان

مؤمن بموسی هستند که پيغمبر بود مسلمانها مؤمن بموسی

هستند و نهايت ستايش ميکنند. آيا از اين ستايش مسيحيان

و مسلمانان ضرری برای آنها حاصل شد ؟ نه ابداً بلکه

بالعکس از اينکه تصديق موسی و تثبيت تورات ميکنند انصاف

آنها ثابت ميشود. چه عيب دارد بنی اسرائيل نيز ستايش

از مسيح و محمّد نمايند تا اين نزاع و قتال دو هزار ساله از ميان

بر خيزد و اين اختلافها و فسادها زائل شود؟ آنها ميگويند

موسی کليم الله بود چه ضرر دارد که موسويان هم بگويند

مسيح روح الله و محمّد رسول الله بود تا ديگر نه نزاعی ماند

نه جدالی نه حربی و نه قتالی. حال من ميگويم حضرت

موسی کليم الله و نبيّ الله و صاحب شريعت الهيّه بود و مؤسّس

اساس سعادت عالم انسانی، چه ضرر دارد؟ آيا اين ضرری

ببهائی بودن من دارد ؟ نه والله بلکه نهايت فائده دارد

بلکه حضرت بهاءالله از من راضی ميشود و مرا تأييد ميکند که

خوب انصاف دادی بی غرضانه تحرّی حقيقت کردی که مؤمن

پيغمبر خدا و کتاب او شدی. مادام ممکن است باين جزيی

ص ٢٠٩

انصاف اين حرب و نزاع و قتال را برداريم تا بين جميع

اديان الفت حاصل شود، چه عيب دارد؟ چنانچه سايرين
ستايش حضرت موسی مينمايند بنی اسرائيل نيز ستايش
انبيای ايشان نمايند کلّ ستايش رؤسای يکديگر کنند

تا سبب سعادت کبری و وحدت عالم انسانی و عزّت ابديّهء

بشر و يگانگی و الفت عموم گردد. مادام خدا يکی است

جميع را او خلق کرده و بجميع رزق ميدهد و جميع را حفظ

ميفرمايد و چنين مهربان است، چرا ما نامهربان باشيم
و نزاع و جدال نمائيم؟ اين قرن قرن علم است اين قرن
قرن اکتشاف اسرار طبيعت است اين قرن قرن خدمت
بعالم انسانی است اين قرن قرن ظهور حقايق است اين

قرن قرن وحدت عالم انسانی است. آيا سزاوار است در چنين

قرنی باين تعصّبات و تقاليد تمسّک نمائيم ؟ آيا سزاوار است

خرافات قديمه و افکار پوسيده را سبب منازعه و مقاتله کنيم

و از يکديگر نفرت جوئيم و يکديگر را لعن کنيم ؟ آيا بهتر

نيست در نهايت الفت و محبّت باشيم ؟ آيا بهتر نيست
يکديگر را دوست داشته باشيم ؟ آيا سزاوار نيست سرود
عالم انسانی را بآهنگ ملأ اعلی بعنان آسمان رسانيم

و وحدانيّت خدا و تمجيد انبيا را در مجامع کبری و محافل

عمومی ترتيل نمائيم تا جهان جنّت ابهی شود روز موعودی

ص ٢١٠

که گرگ و ميش از يک چشمه نوشند و باز و کبک در يک آشيانه

لانه نمايند شير و آهو در يک چراگاه بچرند؟ آيا معنی

اينها چيست ؟ اينست که اقوام مختلفه و اديان متعدّده

که با يکديگر مانند گرگ و ميش مخاصمه و منازعه داشتند

در نهايت الفت و محبّت با يکديگر معاشرت نمايند و در نهايت

محبّت و يگانگی باشند. اينست مقصد از بيان حضرت اشعيا

و الّا هرگز گرگ و ميش شير و آهوبا يکديگر انس و الفت نيابند

زيرا آهو طعمه شير است و گوسفند طعمه گرگ دندانهای

شير کج است و گوشت خوار زيرا دندانهای آسياب ندارد و

علف و دانه بريدن نتواند و نرم نکند بايد گوشت بخورد.

پس مقصد از اين بشارت الفت ملل و اقوامی است که مانند

گرگ و ميشند و ميانشان مشکل است که الفت حاصل شود

ولی در يوم موعود متّحد شوند و مجتمع گردند. باری آن قرن

آمده که جميع ملل با يکديگر در نهايت الفت باشند آن قرن

آمده که جميع عالم صلح عمومی نمايند جميع اقاليم عالم

اقليم واحد شود تا نوع بشر بتمامه در ظلّ خيمهء وحدت

عالم انسانی زندگانی نمايند " انتهی .
××××××××××××
××××××
××
ص ٢١١
رسالهء تعليم و تربيت اجباری عمومی

مقدّمه - در ذکرمجملی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله

که بهائيان در نشر آن ميکوشند .
حضرت وليّ امرالله ميفرمايند قوله الاحلی : (١)

" ...... وظائف محافل روحانيّه که در بلدان شرق به تبشير

دين الله مشغولند در الواح مقدّسه مصرّح و مثبوت. تحسين

اخلاقست و تعميم معارف، ازاله جهل و نادانی و دفع

تعصّبات است و تحکيم اساس دين حقيقی در قلوب و نفوس،

اعتماد بر نفس است و اجتناب از تقليد، حسن ترتيب و نظم

در امور است و تمسّک بلطافت و نظافت در جميع احوال
و شئون، راستی و صداقت است و جرئت و صراحت و شجاعت،

ترويج صنعت و زراعت است و تشييد ارکان تعاون و تعاضد،

حرّيّت و ترقّی عالم نساء است و تعليم اجباری اطفال

از بنين و بنات، استحکام اصول مشورت در بين تمام طبقات

است و دقّت در حسن معاملات، تأکيد در امانت و ديانت
است و صدق نيّت و طيب طينت و نجات از قيود عالم

طبيعت تقديس و تنزيه از شرور و مفاسد قويّهء مستوليه

-----------------------------------------------------

(١) لوح مبارک
ص ٢١٢

بر بلاد غرب است و تمسّک باعتدال در جميع شئون و اوقات،

تفنّن و تدقيق در علوم و فنون عصريّه است و حصر نظر در ترويج مصالح جمهور .... ً

چون برای قارئين محترم با نگارش بيانات مبارکهء فوق

مختصر اطّلاعی در بارهء قسمتی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله

که وظائف اهل بهاست حاصل گرديده در اين رساله

بشرح و تفصيل تربيت و تعليم اجباری عمومی که از تعاليم

مبارکه است ميپردازد. خوانندگان گرامی برای شرح و تفصيل

ساير تعاليم مقدّسه بسائر رسائل که تنظيم و تهيّه شده

مراجعه فرمايند. شرح و بسط هر يک از تعاليم مبارکه

در رسالهء جداگانه فراهم شده است و جميعاً از نصوص صريحه

و بيانات مقدّسه استخراج و تنظيم گرديد.
اين رساله مشتمل بر شش مطلب از اينقرار است :

مطلب اوّل - در بيان اينکه مسئلهء تربيت و تعليم امر اجباری

عموميست و از جمله فرائض حتميّه محسوبست.

مطلب دوم - در بيان اينکه تربيت مقدّم بر تعليم است .

مطلب سوم - در بيان قسمتی از دستورات مبارکه در بارهء تعليم و تربيت بنين و بنات

مطلب چهارم - در وحدت تربيت
ص ٢١٣

مطلب پنجم - در بيان اينکه بايد اوّل اطفال را با تعاليم دينيّه آشنا کرد.

مطلب ششم - قسمتی از بيانات مبارکه در فضيلت علم و مقام علما و دانشمندان .

اينک بشرح مطالب مزبور مشغول ميشويم اميد که ارباب
بصيرت بنظر انصاف ملاحظه نمايند .
صصصصصصصصصصصص
ص ٢١٤

مطلب اوّل - در بيان اينکه مسئلهء تعليم و تربيت امر

اجباری عموميست و از جملهء فرائض حتميّه محسوبست .
حضرت بهاءالله ميفرمايند .(١)

" قلم اعلی کلّ را وصيّت ميفرمايد بتعليم و تربيت اطفال

.... (و نيز ميفرمايند) .... حزب الله را وصيّت ميفرمايد

بتربيت اولاد. اگر والدين در اين امر اعظم که از قلم مالک

قدم در کتاب اقدس نازل شده غفلت نمايند حقّ پدری
ساقط شود و لدی الله از مقصّرين محسوب " (٢)
و نيز ميفرمايند :
" بايد اطفال کمال جهد را در تحصيل علم و خط

مبذول دارند ..... اگر چه خط بقدريکه رفع ضرورت نمايد

از برای بعضی کافی است اگر وقت را در علوم نافعه صرف نمايند اولی و انسب (٣)

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند:
" تعليم و تربيت بنصّ قاطع جمال مبارک فرض است
هر کس قصور نمايد از موهبت کبری محروم ماند "
و نيز ميفرمايد:
" در کتاب الهی در اين دور بديع تعليم و تربيت امر

-------------------------------------------------------

(١) اشراقات (٢) لوح مبارک (٣) لوح مبارک
ص ٢١٥

اجباری است نه اختياری يعنی بر پدر و مادر فرض عين است

که دختر و پسر را بنهايت همّت تعليم و تربيت نمايند ٠٠٠٠"

مطلب دوم - در بيان اينکه تربيت و آداب اعظم از تحصيل

علومست از قلم مبارک جاری شده قوله العزيز :
" تربيت و آداب اعظم از تحصيل علوم است. طفل طيّب
و طاهر و خوش طينت و خوش اخلاق ولو جاهل باشد

بهتر از طفل بی ادب کثيف و بداخلاق ولو در جميع فنون

ماهر گردد. زيرا طفل خوش رفتار نافع است ولو جاهل و طفل

بد اخلاق فاسد و مضرّ است ولو عالم ولی اگر علم و ادب

هر دو بياموزد نور علی نور گردد. اطفال مانند شاخهء تر

و تازه اند هر نوع تربيت نمائی نشو و نما کنند. باری در بلندی

همّت اطفال بسيار کوشش نمائيد که چون ببلوغ رسند مانند

شمع بر افروزند و بهوی و هوس که شيوهء حيوان نادان است

آلوده نگردند بلکه در فکر عزّت ابديّه و تحصيل فضائل عالم انسانی باشند " انتهی .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند :
" مدارس علوم بايد دبستان تعليم و ادب باشد

و در آداب و اخلاق بيشتر از علوم و فنون اهتمام نمايند زيرا

آداب و نورانيّت اخلاق مرجّح است. اگر اخلاق تربيت نشود

ص ٢١٦

علوم سبب مضرّت گردد. علم و دانش ممدوح اگر مقارن حسن

ادب و اخلاق گردد و الّا سمّ قاتل و آفت هائل و طبيب

بد خو و خائن سبب هلاک گردد و علّت انواع امراض. اين

قضيّه را بسيار ملاحظه داشته باشيد که اساس دبستان

اوّل تعليم آداب و اخلاق و تحسين اطوار و کردار باشد " انتهی .

مطلب سوم - در ذکر قسمتی از دستورات مبارکه در بارهء تربيت و تعليم اجباری عمومی .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)

" امّهات از صغر سنّ اولاد را بتربيت تامّ تربيت نمايند

و حسن اخلاق بياموزند و بفضائل عالم انسانی دلالت نمايند

و از صدور حرکات مذمومه منع کنند و در آغوش تربيت بهائی

پرورش دهند تا آنکه طفلان نورسيده از ثدی معرفة الله

و محبّت الله شير بنوشند و نشو و نما نمايند و حسن سلوک و علوّ

فطرت و همّت و عزم و جزم در امور و استقامت در هر کار و علويّت

افکار و حبّ و ترقّی و بلندی همّت و عفّت و عصمت آموزند

هر کاری که شروع نمايند از عهده بر آيند. زيرا در خصوص

تربيت اطفال امّهات بايد نهايت اهمّيّت بدهند و همّت

بگمارند زيرا شاخه تا تر و تازه است هر نوع تربيت نمائی

تربيت شود. پس امّهات بايد طفلان خردسال را مانند
ص ٢١٧

نهال ها که باغبان می پرورد پرورش دهند شب و روز بکوشند

که در اطفال ايمان و ايقان و خشيت رحمان و محبّت بر
آفاق و فضائل اخلاق و حسن صفات تأسيس يابد. مادر

اگر از طفل حرکت ممدوحی بيند ستايش کند و تحسين نمايد

و تسرير خاطر طفل کند و اگر ادنی حرکت بی قاعده ای
صدور يابد طفل را نصيحت کند و عتاب ننمايد و بوسائط

معقوله حتّی زجر لسانی جزئی اگر لازم باشد مجری دارد ولی

ضرب و شتم ابداً جائز نيست بکلّی اخلاق اطفال از ضرب و شتم مذموم گردد " انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
" .... و امّا اطفال از پنج سالگی بايد در تحت

تربيت داخل شوند يعنی روزها در محلّی که مربّيان هستند

محافظه شوند و ادب آموزند و بتحصيل بعضی حروف و
کلمات و قرائت مختصربعنوان بازی تعليم شوند چنانکه

در بعضی بلاد حروف و کلمات را از شيرينی ساخته به طفل

می دهند. مثلاً شکل الف از شيرينی ساخته اند اسمش
الف است و باز از شيرينی ب ساخته اند اسمش باست

و همچنين سائر احرف بطفل خردسال ميدهند اطفال زود حرف را ياد ميگيرند " .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
ص ٢١٨

" ای احبّای الهی و اماء رحمانی جمهور عقلاء بر آنند

که تفاوت عقول و آراء از تفاوت تربيت و تعلّم آداب است

يعنی عقول از اصل متساوی است ولی تربيت و تعليم
آداب سبب گردد که عقول متفاوت شود و ادراکات متباين

و اين تفاوت در فطرت نيست بلکه در تربيت و تعليم است و

امتياز ذاتی از برای نفسی نيست لهذا نوع بشر عموماً
استعداد وصول باعلی المقامات دارند. و برهان بر اين

اقامه نمايند که اهالی مملکتی نظير افريقا جميع مانند

وحوش ضاريه و حيوانات برّيّه بی عقل و دانشند و کلّ متوحّش

يک نفس دانا و متمدّن در ما بين آنان موجود نه. و بعکس

آن ملاحظه مينمايند که ممالک متمدّنه جميع اهالی در نهايت

آداب و حسن اطوار و تعاون و تعاضد وحدّت ادراک و
عقل سليم هستند الّا معدودی قليل. پس معلوم و محقّق

شد که علوّ و دنوّ عقول و ادراکات از تربيت و تعليم و عدم

آنست. شاخ کج بتربيت راست شود و ميوهء برّی جنگلی

ثمر بستانی شود و شخص نادان بتعليم دانا گردد و عالم

توحّش به فيض مربّی دانا جهان تمدّن گردد عليل بطبابت

شفا يابد و فقير بتعليم فنّ تجارت غنی شود و تابع بسبب

کسب کمالات متبوع عظيم گردد و شخص ذليل بتربيت مربّی

از حضيض خمول باوج رفيع رسد اينست برهان آنان.
ص ٢١٩

انبياء نيز تصديق اين رأی را ميفرمايند که تربيت نهايت

تأثير در بشر دارد ولی ميفرمايند عقول و ادراکات در
اصل فطرت نيز متفاوت است و اين امر بديهی است قابل

انکار نه. چنانکه ملاحظه مينمائيم اطفالی هم سنّ و هم وطن

و هم جنس بلکه از يک خاندان در تحت تربيت يک شخص
پرورش يابند با وجود اين عقول و ادراکاتشان متفاوت

يکی ترقّی سريع نمايد و يکی پرتو تعليم بطیء گيرد و يکی

در نهايت درجهء تدنّی ماند. خزف هر چه تربيت شود
لؤلؤ لالا نگردد و سنگ سياه گوهر جهانتاب نشود

و حنظل و زقّوم بتعليم و تربيت شجرهء مبارکه نگردد. يعنی

تربيت گوهر انسانی را تبديل نکند و لکن تأثير کلّی نمايد

و بقوّهء نافذه آنچه در حقيقت انسان از کمالات و استعداد

مندمج و مندرج بعرصهء ظهور آيد. تربيت دهقان حبّه را

خرمن کند و همّت باغبان دانه را درخت کهن نمايد
لطف اديب اطفال دبستان را باوج رفيع رساند و عنايت
مربّی کودک حقير را بر سرير اثير نشاند. پس واضح

و مبرهن گرديد که عقول در اصل فطرت متفاوت است و تربيت

را نيز حکمی عظيم و تأثيری شديد. اگر مربّی نباشد جميع

نفوس وحوش مانند و اگر معلّم نباشد اطفال کلّ مانند

حشرات گردند. اينست که در کتاب الهی در اين دور بديع

ص ٢٢٠

تعليم و تربيت امر اجباری است نه اختياری. يعنی بر پدر

و مادر فرض عين است که دختر و پسر را بنهايت همّت تعليم

و تربيت نمايند و از پستان عرفان شير دهند و در آغوش

علوم و معارف پرورش بخشند و اگر در اينخصوص قصور کنند

در نزد ربّ غيور مأخوذ و مذموم و مدحورند و اين گناهی

است غير مغفور. زيرا آن اطفال بيچاره را آوارهء صحرای

جهالت کنند و بدبخت و گرفتار و معذّب نمايند

مادام الحيات طفل مظلوم اسير جهل و غرور و نادان و بی

شعور ماند و البتّه اگر در سنّ کودکی از اينجهان رحلت

نمايد بهتر و خوشتر است. در اين مقام موت بهتر از حيات

و هلاکت بهتر از نجات و عدم خوشتر از وجود و قبر بهتر از

قصر و تنگنای گور مطمور بهتر از بيت معمور. زيرا در نزد خلق

خوار و ذليل و در نزد حقّ سقيم و عليل و در محافل خجل

و شرمسار و در ميدان امتحان مغلوب و مذموم صغار و کبار

اين چه بدبختی است و اين چه ذلّت ابدی است. پس بايد

احبّای الهی و اماء رحمانی بجان و دل اطفال را تربيت

نمايند و در دبستان فضل و کمال تعليم فرمايند در اين

خصوص ابداً فتور نکنند و قصور نخواهند البتّه طفل را اگر

بکشند بهتر از اينست که جاهل بگذارند زيرا طفل معصوم

گرفتار نقائص گوناگون گردد و در نزد حقّ مؤاخذ و مسئول

ص ٢٢١
و در نزد خلق مذموم و مردود اين چه گناهی است و اين

چه اشتباه. اوّل تکليف ياران الهی و اماء رحمانی آن است

که بايّ وجه کان در تربيت و تعليم اطفال از ذکور و اناث

کوشند و دختران مانند پسرانند ابداً فرقی نيست جهل
هر دو مذموم و نادانی هر دو نوع مبغوض و هل يستوی

الّذين يعلمون و الّذين لا يعلمون در حقّ هر دو قسم امر

محتوم. اگر بديدهء حقيقت نظر گردد تربيت و تعليم

دختران لازم تر از پسران است زيرا اين بنات وقتی آيد که

مادر گردند و اولاد پرور شوند و اوّل مربّی طفل مادر

است. زيرا طفل مانند شاخهء سبز و تر هر طور تربيت شود

نشو و نما نمايد اگر تربيت راست گردد راست شود و اگر

کج کج شود و تا نهايت عمر بر آن منهج سلوک نمايد.

پس ثابت و مبرهن شد که دختر بی تعليم و تربيت چون مادر

گردد سبب محرومی و جهل و نادانی و عدم تربيت اطفال

کثير شود. ای ياران الهی و اماء رحمان تعليم و تعلّم

بنصّ قاطع جمال مبارک فرض است هر کس قصور نمايد از موهبت

کبری محروم ماند زنهار زنهار اگر فتور نمائيد البتّه بجان

بکوشيد که اطفال خويش را علی الخصوص دختران را تعليم

و تربيت نمائيد و هيچ عذری در اين مقام مقبول نه تا عزّت

ابديّه و علويّت سرمديّه در انجمن اهل بها مانند شمس ضحی

ص ٢٢٢

جلوه و طلوع نمايد و قلب عبدالبهاء مسرور و ممنون شود و عليکم البهاء الابهی ع ع "

مطلب چهارم - در وحدت تربيت
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند : قوله الاحلی (١)
" تعليم هشتم حضرت بهاءالله تربيت عموم لازم است

و وحدت اصول و قوانين تربيت نيز از الزم امور تا جميع بشر

تربيت واحد گردند يعنی تعليم و تربيت در جميع مدارس

عالم بايد يکسان باشد اصول و آداب يک اصول و آداب گردد تا

اين سبب شود که وحدت عالم بشر از صغر سنّ در قلوب جای گيرد " انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (٢)
" حضرت بهاءالله وحدت تربيت را اعلان نموده که

بجهت اتّحاد عالم انسانی لازم است که جميع بشر يک تربيت

شوند رجالاً و نساءً و دختر و پسر تربيت واحد گردند.

و چون تربيت در جميع مدارس يک نوع گردد ارتباط تامّ
بين بشر حاصل شود و چون نوع بشر يک نوع تعليم يابد

وحدت رجال و نساء اعلان گردد بنيان جنگ و جدال بر افتد

و بدون تحقّق اين مسائل ممکن نيست زيرا اختلاف تربيت

مورث (موجب ) جنگ و نزاع " انتهی

--------------------------------------------------------

(١) خطابات ص ٤٩ تعليم هشتم (٢) خطابات ص ٢٣٢
ص ٢٢٣

مطلب پنجم - در بيان اينکه اوّل بايد اطفال را بآداب دين تعليم داد و تربيت نمود .

حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله الاحلی :

" کلمة‌الله در ورق هشتم از فردوس اعلی. دارالتّعليم

بايد در ابتدا اولاد را بشرايط دين تعليم دهد تا وعد

و وعيد مذکور در کتب الهی ايشان را از مناهی منع نمايد و بطراز اوامر

مزيّن دارد و لکن بقدريکه بتعصّب و حميّت جاهليّه منجر و منتهی نگردد "

و نيز ميفرمايند :
آباء بايد کمال سعی را در تديّن اولاد مبذول دارند

چه اگر اولاد باين طراز اوّل فائز نگردد از اطاعت ابوين

که در مقامی اطاعت الله است غافل گردد ديگر چنين اولاد

مبالات نداشته و ندارد يفعل باهوائه ما يشاء "
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند :
" در مدارس بايد ابتدا تعليم دين گردد بعد از

تعليم ديانت و انعقاد قلوب اطفال بر محبّت حضرت احديّت

بتعليم ساير علوم پرداخت ...."
و نيز ميفرمايند :

" معلّمانی در نهايت تقديس و تنزيه جامع آداب و کمال تعيين نمايند "

ص ٢٢٤
و نيز ميفرمايند :
اطفال هر صبح توجّه بملکوت نموده بذکر حقّ
مشغول گردند و در نهايت ملاحت و حلاوت مناجات کنند.

آن اطفال بمثابه نهالند و اين تعليم و مناجات مانند باران

که طراوت و لطافت بخشد و بمثابه نسيم محبّت الله که باهتزاز آرد "

مطلب ششم - در بيان فضيلت علم و مقام علماء و دانشمندان

حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله تعالی :
" تجلّی سوم علوم و فنون و صنايع است. علم بمنزلهء
جناح است از برای وجود و مرقات است از برای صعود

تحصيلش بر کلّ لازم و لکن علومی که اهل ارض از آن منتفع

شوند نه علومی که بحرف ابتدا شود و بحرف منتهی گردد.

صاحبان علوم و صنايع را حقّ عظيمست بر اهل عالم يشهد

بذلک امّ البيان فی المآب نعيماً للسّامعين. فی الحقيقه

کنزحقيقی از برای انسان علم اوست و اوست علّت عزّت و نعمت

و فرح و نشاط و بهجت و انبساط " انتهی .
و نيز ميفرمايند قوله تعالی :
" طراز ششم دانائی از نعمتهای بزرگ الهی است

تحصيل آن بر کلّ لازم. اين صنايع مشهوده و اسباب موجوده

ص ٢٢٥

از نتايج علم و حکمت اوست که از قلم اعلی در زبر و الواح نازل

شده ٠٠٠٠٠٠ " انتهی .
و نيز حضرت بهاءالله می فرمايند :
" يا حزب الله علمای راشدين که بهدايت عباد مشغولند

و از وساوس نفس امّاره مصون و محفوظ ايشان از انجم سماء

عرفان نزد مقصود عالميان محسوب احترام ايشان لازم.

ايشانند عيون جاريّه و انجم مضيئه و اثمار سدرهء مبارکه

و آثار قدرت الهيّه و بحور حکمت صمدانيّه " (١)
و نيز ميفرمايند قوله العزيز : (٢)

" صاحبان علوم و صنايع را حقّ عظيم است بر اهل عالم ".

و نيزميفرمايند :
" اين مظلوم حکما را دوست داشته و ميدارد يعنی

آنانکه حکمتشان محض قول نبوده بلکه اثر و ثمر در عالم

از ايشان ظاهر شده و باقی مانده بر کلّ احترام اين نفوس

مبارکه لازم طوبی للعاملين و طوبی للعارفين ."
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند :
" ترويج معارف و تعميم تعاليم و نشر علوم نافعه

و تشويق بر اطّلاع اسرار خليقه و کشف رموز مودوعه و حقايق

--------------------------------------------------------

(١) لوح دنيا (٢) تجلّيات
ص ٢٢٦

کونيّه و تحصيل علوم مفيده و وقوف بر حقايق خفيّهء ارضيّه

و وصول بر اعلی مدارج اسرار ملکيّه از روابط کلّيّهء ضروريّهء

عالم انسانی است بلکه از اعظم وسائل نجاح و فلاح است

٠٠٠٠٠ و هيچ عملی مقبولتر و ممدوح تر از اين رتبه نه "

رسالهء تساوی حقوق نساء و رجال
" عالم نساء در اين دوره از فيوضات جمال ابهی
در جوش و خروش است و از صهباء الطاف
مست و مدهوش روز بروز در ترقّی است.
عنقريب ملاحظه مينمائيد که در بين نساء
نفوسی چنان منجذب مبعوث شوند که
سبب حيرت گردند شمع روشن شوند و ناطق
بحجج و برهان ربّ ذوالمنن گردند "
( حضرت عبدالبهاء )
رساله تساوی حقوق نساء و رجال
------------
مقدّمه - در بيان مجملی از تعاليم حضرت بهاءالله
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" تعاليم حضرت بهاءالله که مشهور آفاق است و نفثات

------------------------------------------------------

(١) مکاتيب جلد سوم صفحهء ٣٣٢
ص ٢٢٧
روح القدس است از جمله تحرّی حقيقت است که بايد

بکلّی تقاليد را فراموش کرد و سراج حقيقت را روشن نمود.

منجمله وحدت عالم انسانی است که جميع خلق اغنام
الهی هستند و خدا شبان مهربان و بجميع اغنام الطاف
بی پايان مبذول ميدارد نهايت اينست بعضی جاهلند
بايد تعليم داد بعضی عليلند بايد علاج نمود بعضی

طفلند بايد ببلوغ رساند نه اينکه طفل و عليل و نادان

را مبغوض داشت بالعکس بايد بينهايت مهربان بود.

از جمله دين بايد سبب الفت و محبّت بين بشر باشد و اگر

چنانچه سبب بغض و عداوت باشد فقدانش بهتر. از جمله
بايد دين و عقل مطابق باشند عقل سليم بايد تصديق

نمايد . از جمله حقّ و عدل است و مساوات و مواسات طوعی

يعنی انسان طوعاً و بکمال رغبت بايد ديگری را بر خود

ترجيح دهد ولی نه بجبر بلکه بمحبّت الهی چنان يکديگر

را دوست دارند که جان فدا نمايند چنانکه بهائيان
در ايرانند. و منجمله تعصّب دينی تعصّب جنسی تعصّب
ترابی تعصّب سياسی هادم بنيان انسانيست تا اين
تعصّبات موجود عالم انسانی هر چند بظاهر متمدّن ولی
بحقيقت توحّش محض است و جنگ و جدال و نزاع و قتال

نهايت نيابد . از جمله صلح عمومی است. و از جمله تأسيس

ص ٢٢٨

محکمهء کبری تا جميع مسائل مشکله دولی و مللی در محکمهء

کبری حلّ گردد. از جمله حرّيّت الهی يعنی خلاصی و نجات

از عالم طبيعت. زيرا انسان تا اسير طبيعت است حيوان
درنده است . از جمله مساوات رجال و نساء. زيرا عالم

انسانی را دو بال يکی ذکور و يکی اناث تا هر دو بال قوی

نگردند عالم انسانی پرواز ننمايد و فلاح و نجاح حاصل

نکند. از جمله اينکه دين حصن حصين است و عالم انسانی

اگر متمسّک بدين نباشد هرج و مرج گردد و بکلّی انتظام

امور مختلّ شود. از جمله اينکه مدنيّت مادّی بايد منضمّ

بمدنيّت الهی باشد مدنيّت مادّی مانند زجاج است

و مدنيّت الهی مانند سراج مدنيّت مادّی مانند جسم است

ولو در نهايت جمال باشد مدنيّت الهی مانند روح است
جسم بی روح فائده ای ندارد. پس عالم انسانی محتاج
بنفثات روح القدس است بدون اين روح مرده و بدون اين
نور ظلمت اندر ظلمت است. عالم طبيعت عالم حيوانيست

تا انسان ولادت ثانی از عالم طبيعت نيابد يعنی منسلخ

از عالم طبيعت نگردد حيوان محض است تعاليم الهی اين

حيوان را انسان نمايد. و از اين قبيل تعاليم بهاءالله

بسيار که حيات ميبخشد و جهان را روشن مينمايد ...." انتهی .

ص ٢٢٩
چون بواسطهء مطالعهء بيان مبارک مزبور قارئين محترم
بقسمتی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله آشنا شدند

در اين رساله شرح مختصری در بارهء تساوی حقوق رجال و نساء

از نصوص مبارکه استخراج کرده مينگارد و ساير تعاليم مبارکه را

نيز هر يک در رساله جداگانه شرح و تفصيل داده مندرج ميسازد.

اين رساله مشتمل بر هفت مطلب است از اينقرار :

مطلب اوّل - در بيان اينکه يد عنايت نسوان را در اين

دور بديع از حضيض ذلّت نجات داد .

مطلب دوم - در بيان اينکه مساوات حقوق بين ذکور و اناث مانع حرب و قتالست .

مطلب سوم - در بيان اينکه تا مساوات بين ذکور و اناث

در حقوق حاصل نشود عالم انسانی
ترقّيات خارق العاده ننمايد .
مطلب چهارم - در بيان اينکه ترقّی نسوان سبب اجرای
اموری ميشود که حاليّه اجرای آن مشکل است .
مطلب پنجم - در بيان اينکه زن و مرد بايد بجان

و دل خدمت يکديگر کنند و در اين قسمت هم مساوات داشته باشند .

ص ٢٣٠
مطلب ششم - در حدود تساوی حقوق بين رجال و نسوان .

مطلب هفتم - بيان مبارک در بارهء زنهای مشهور جهان .

اينک بشرح مطالب مزبوره پرداخته موفّقيّت جميع را از حقّ منيع سائل و آمليم .

صصصصصصصصصصص
صصصصص
ص ٢٣١

مطلب اوّل - در بيان اينکه يد عنايت نسوان را در اين دور

بديع از حضيض ذلّت نجات داد .
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" در اين دور بديع اماء رحمن بايد هر دم هزار

شکرانه نمايند که يد عنايت نساء را از حضيض ذلّت نجات

داد و باوج عزّت رجال رسانده. ملاحظه نمائيد که چه
موهبتی است زيرا حزب نساء بدرجه ای در شرق ساقط
بودند که در لسان عربی چون ذکر زن را ميخواستند
اجلّک الله نسوان ميگفتند نظير آن اجلّک الله حمار

ميگفتند و در لسان ترکی " حاشا حضوردن قاری در " و در

لسان فارسی در ذکر زن "بلانسبت" ميگفتند و تعبير بضعيفه مينمودند.

حال الحمد لله در ظلّ عنايت مبارک نساء در نهايت احترامند ..... " انتهی .

اينک برخی از بيانات مبارکهء حضرت بهاءالله در بارهء مقام نسوان در امر مبارک بهائی:

حضرت بهاءالله ميفرمايد:

" ..... امروز اوراق سدره بايد بکمال تقديس و تنزيه اماء ارض را

بافق اعلی راه نمايند. امروز اماءالله از رجال محسوب طوبی لهنّ و نعيماً لهنّ .... "

---------------------------------------------------------

(١) لوح مبارک
ص ٢٣٢
و نيز می فرمايند :

" امروز هر يک از اماء که بعرفان مقصود عالميان فائز

شد او در کتاب الهی از رجال محسوب "
و نيز ميفرمايند :
" .... ای کنيزان مردانه بر امر حقّ قيام نمائيد.

بسی از نساء که اليوم عندالله از رجال مذکور و بعضی رجال

که از نساء محسوب. چون نظر رحمت ستر فرموده لذا امتياز

آن مستور انّ ربّک لهو السّتّار الغفور الرّحيم " انتهی .

مطلب دوم - در بيان اينکه مساوات حقوق بين ذکور و اناث

مانع حرب و قتال است.
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :

" ...... و همچنين وحدت نوع را اعلان نمود که نساء و

رجال کلّ در حقوق مساوی بهيچوجه امتيازی در ميان نيست.

زيرا جميع انسانند فقط احتياج بتربيت دارند اگر نساء

مانند رجال تربيت شوند هيچ شبهه ای نيست که امتيازی

نخواهد ماند. زيرا عالم انسانی مانند طيور محتاج بدو

جناح است يک اناث و يکی ذکور مرغ با يک بال پرواز
نتواند نقص يک بال سبب وبال بال ديگر است. عالم بشر
عبارت از دو دست است چون دستی ناقص ماند دست
ص ٢٣٣

کامل هم از وظيفهء خويش باز ماند. خدا جميع بشر را خلق

کرده جميع را عقل و دانش عنايت فرموده و جميع را دو چشم

و دو گوش داده دودست و دوپا عطا کرده در ميان
امتيازی نگذارده است. لهذا چرا بايد نساء از رجال
پست تر باشند؟ عدالت الهی قبول نميکند عدل الهی کلّ
را مساوی خلق فرموده در نزد خدا ذکور و اناثی نيست
هر کس قلبش پاک تر عملش بهتر در نزد خدا مقبول تر
خواه زن باشد خواه مرد. چه بسيار زنان پيدا شده اند
که فخر رجال بوده اند مثل حضرت مريم که فخر رجال

بوده مريم مجدليّه غبطهء رجال بود مريم امّ يعقوب قدوه

رجال بود آسيه دختر فرعون فخر رجال بود سارا زن ابراهيم

فخر رجال بود و همچنين امثال آنها بسيار است. حضرت
فاطمه شمع انجمن نساء بود حضرت قرّة‌العين کوکب

نورانی روشن بود. و در اين عصراليوم در ايران زنانی هستند

که فخر رجالند عالمند شاعرند واقفند در نهايت شجاعت

هستند. تربيت نساء اعظم و اهمّ از تربيت رجال است. زيرا

اين دختران روزی مادران شوند و اطفال را مادر تربيت

ميکند اوّل معلّم اطفال مادرانند. لهذا بايد در نهايت

کمال و علم و فضل باشند تا بتوانند پسران را تربيت کنند

و اگر مادران ناقص باشند اطفال نادان و جاهل گردند.

ص ٢٣٤

همينطور حضرت بهاءالله وحدت تربيت را اعلان نموده که

بجهت اتّحاد عالم انسانی لازم است که جميع بشر يک

تربيت شوند رجالاً و نساءً دختر و پسر تربيت واحد گردند.

و چون تربيت در جميع مدارس يک نوع گردد ارتباط تامّ بين

بشر حاصل شود. و چون نوع بشر يک نوع تعليم يابد وحدت

رجال و نساء اعلان گردد بنيان جنگ و جدال بر افتد و بدون

تحقّق اين مسائل ممکن نيست. زيرا اختلاف تربيت مورث
(موجب ) جنگ و نزاع، مساوات حقوق بين ذکور و اناث
مانع حرب و قتال است زيرا نسوان راضی بجنگ و جدال
نشوند اين جوانان در نزد مادران خيلی عزيزند هرگز
راضی نميشوند که آنها در ميدان قتال رفته و خون خود

را بريزند. جوانی را که بيست سال مادر در نهايت زحمت

و مشقّت تربيت نموده، آيا راضی خواهد شد که در ميدان

حرب پاره پاره گردد؟ هيچ مادری راضی نميشود ولو
هر اوهامی بعنوان محبّت وطن و وحدت سياسی وحدت
جنسی وحدت نژاد و وحدت مملکت اظهار دارند و بگويند

که اين جوانان بايد بروند و برای اين اوهامات کشته شوند.

لهذا وقتيکه اعلان مساوات بين زن و مرد شد يقين است
که حرب از ميان بشر برداشته خواهد شد و هيچ اطفال
انسانی را فدای اوهام نخواهند کرد ..... " انتهی .
ص ٢٣٥
مطلب سوم - در بيان اينکه تا مساوات تامّه بين ذکور

واناث در حقوق حاصل نشود عالم انسانی ترقّيات خارق العاده ننمايد .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" تا مساوات تامّه بين ذکور و اناث در حقوق حاصل
نشود عالم انسانی ترقّيات خارق العاده ننمايد. زنان

يک رکن مهمّ از دو رکن عظيمند و اوّل مربّی و معلّم انسانی.

زيرا معلّم اطفال خردسال مادرانند آنان تأسيس اخلاق
کنند و اطفال را تربيت نمايند بعد در مدارس کبری

تحصيل ميکنند. حالا اگر مربّی و معلّم ناقص باشد چگونه

مربّی کامل گردد؟ پس ترقّی نساء سبب ترقّی مردان است.

لهذا بايد نساء را تربيت کامل نمود تا بدرجه رجال رسند

زنان هم همان تعليمات و امتيازات را بدست آرند تا

همچنانکه در حيات مشترک با رجالند در کمالات عالم انسانی

نيز مشترک شوند و البتّه اشتراک در کمال از نتائج تساوی

در حقوق است. عالم انسانی را دو بال است يک بال ذکور

و يک بال اناث بايد هر دو بال قوی باشد تا عالم انسانی

پرواز کند. امّا تا يک بال قوی و يک بال ضعيف مرغ پرواز نکند

-----------------------------------------------------------

(١) نجم باختر شماره ٦ سال ١٩٢٢ جلد ١٣
ص ٢٣٦
حرکتش بطیء است. خداوند هر دو را بشر خلق کرده و در
جميع قوی مشترک فرموده هيچ امتيازی نداده. چيزی که

خداوند نداده، چگونه ما بدهيم؟ ما بايد تابع سياست الهی

باشيم. از اين گذشته در عالم حيوان نيز ذکور و اناث است

امّا هيچ امتيازی نيست در عالم نبات ذکور و اناث است

و هيچ امتيازی نه با وجود آنکه از عقول محرومند قوّهء مميّزه

ندارند. ما که بفيض عقل موفّقيم و قوّه مميّزه داريم، چگونه

چنين چيزی را روا بداريم که مخالف عقل است؟ ...." انتهی

مطلب چهارم - ترقّی نسوان سبب اجرای امور بسياری است

که حال از عهده بر نمی آيند.
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
هوالله
" .... در عالم نساء هيجان عظيم است نهايت آمال
و آرزو ترقّی است و خدمت بعالم انسانی شبهه ای نيست

جمعيّت نساء در اين عصر ترقّی مينمايند و ميکوشند تا با رجال

همعنان گردند اين نيّت بزرگی است. اگر جمعيّت نساء

ترقّی و اقتدار پيدا نمايند بسياری از اموری را که حال

از عهده بر نميآيند جاری و مجری خواهند داشت. امروز

-----------------------------------------------------------

(١) خطابات صفحه ٩١
ص ٢٣٧
اعظم مصائب عالم حرب است عالم انسانی راحت نيست و

حرب دائمی است. زيرا جميع دول مستمرّاً در تهيّهء حربند

جميع اموال صرف حرب ميشود اين بيچارهء زارع بکدّ يمين

و عرق جبين شب و روز ميکوشد تا چند دانه بدست آيد

و خرمنی اندوخته گردد ولی چه فايده زيرا حاصل آن تجهيز

حرب ميشود و خرج توپ و تفنگ و قورخانه و کشتيهای جنگ

ميگردد و اين حرب مالی دائمی است. ديگر ملاحظه

اتلاف نفوس نمائيد که در ميدان حرب چگونه پايمال ميشوند.

هر چند حرب جانی يعنی نفوس محدود و مخصوص است

امّا حرب مالی دائمی است و عمومی و ضرر آن راجع بعموم

بلکه عالم انسانی از آن متضرّر. حال چون زنان در اين قرن

به حرکت آمده اند بايد اين را مدّ نظر داشته باشند تا

امر صلح عمومی ترويج شود وحدت عالم انسانی ظاهر گردد

فضائل بشر جلوه نمايد قلوب ملل بهم ارتباط جويد تعصّب

دينی و مذهبی بر طرف شود تعصّب جنسی زائل گردد

تعصّب سياسی نماند و تعصّب وطنی از ميان برخيزد. زيرا

جمعيّت بشر يک عائله اند و جميع اولاد آدم همه فرزندان

خدا هستند جميع ممالک يک کره و يک وطن است و جميع
امم بندگان يک خداوند ..... " انتهی
صصصصصصصصصص
ص ٢٣٨

مطلب پنجم - در بيان اينکه زن و مرد بايد بجان و دل خدمت يکديگر کنند .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" شخص محترمی با خانمش نزد من ميآمدند قدری

غبار بر کفش آن خانم محترمه نشسته بود فوراً بشوهرش گفت

کفشهای مرا پاک کن. آن مرد بيچاره غبار کفش خانم را پاک

نمود و نگاهی بمن کرد. من گفتم خانم آيا شما هم کفش شوهر

خود را پاک ميکنی ؟ گفت من لباس او را پاک ميکنم. گفتم

نشد اين مساوات نيست شما هم بايدکفش او را پاک نمائيد.

باری حالا شما گاهی هم خوبست طرف داری مردها نمائيد.

وقتی زنی آمريکائی مدّتها بود باروپا رفته بود و براحت

مشغول امّا مرد بيچاره در امريکا زحمت ميکشيد مصاريف

برای او مهيّا مينمود و ميفرستاد اغلب اغنيا و متوسّطين غرب

شرح حالشان چنين است. و حال آنکه بايد مساوی باشند

بايد حالتی تحصيل کنند که زن و مرد حقوق خود را فدای

يکديگر نمايند بجان و دل خدمت بيکديگر کنند نه به جبر

و عنف. و اين مقام جز بقوّهء ايمان حاصل نشود قلوب بايد

منجذب بنفحات الله باشد تا هر نفسی ديگری را بر خود مقدّم

--------------------------------------------------------

(١) سفر نامه جلد اوّل
ص ٢٣٩

شمرد نه آنکه خود را مقدّم داند. يکی از بهائيان فارسی

بعکّا آمد از من طلب ذکر خيری برای حرم مرحومهء خود

مينمود و های های برای آن مرحومه گريه ميکرد و ميگفت که

چهل سال آن زن در خانهء من زحمت کشيد چون من ثروت

نداشتم او هيچوقت راحت نبود. خلاصه احساسات روحانيّه

بايد چنين باشد حالات بايد الهی باشد حالات جسمانی

شأن حيوان است و نورانيّت ملکوتی سزاوار انسان " انتهی .

مطلب ششم - در حدّ تساوی حقوق .
حضرت وليّ امرالله ميفرمايند قوله الاحلی :
" رجال و نساء احبّاءالله بايد در مقامات وحدت و

يگانگی و عفّت و فرزانگی ترقّيات روز افزون داشته باشند

بدرجه ای که امم سائره بآنها تأسّی نمايند و شيفتهء اعتدال

احوال و اخلاق ايشان شوند ..... تساوی در تحصيل

علوم و فنون و صنايع و بدايع و کمالات و فضائل عالم انسانی

است نه حرّيّت مضرّهء عالم حيوانی " انتهی .
مطلب هفتم - بيان مبارک در بارهء زنهای مشهور جهان.
در شب پانزدهم اپريل سنهء ١٩١٣ در تالار موزهء ملّی

بوداپست خطابهء مفصّلی ادا فرمودند از جمله فرمودند:

ص ٢٤٠
" در تورات است که خدا فرمود انسانی را خلق کنم
به صورت و مثال خود و در حديث رسول الله ميفرمايد :

(( خلق الله آدم علی صورته )). مقصد از اين صورت صورت

رحمانی است يعنی انسان صورت رحمان است و مظهر
صفات يزدان خدا حيّ است انسان هم حيّ است خدا
بصير است انسان هم بصير است خدا سميع است انسان هم
سميع است خدا مقتدر است انسان هم مقتدر است.
پس انسان آيت رحمن است صورت و مثال الهی است
و اين تعميم دارد و اختصاص برجال دون نساء ندارد.

چه نزد خدا ذکور و اناثی نيست هر کس کاملتر مقرّب تر

خواه مرد باشد خواه زن. امّا تا حال زنان مثل مردان

تربيت نشده اند اگر آن قسم تربيت شوند مثل مردان ميشوند.

چون بتاريخ نظر کنيم ببينيم چقدر از مشاهير زنان بوده اند

چه در عالم اديان چه در عالم سياسی. در دين موسی
زنی سبب نجات و فتوحات بنی اسرائيل شد در عالم
مسيحی مريم مجدليّه سبب ثبوت حواريّون گرديد. جميع
حواريّان بعد از مسيح مضطرب شدند لکن مريم مجدليّه

مانند شير مستقيم ماند. در زمان محمّد دو زن بودند که

اعلم از ساير نساء بودند و مروّج شريعت اسلام گشتند.

پس معلوم شد زنان نيز مشاهيری دارند و در عالم سياست

ص ٢٤١

البتّه کيفيّت زنوبيا را در پالمير شنيده ايد که امپراطوری

آلمان را بزلزله در آورد هنگام حرکت تاجی بر سر نهاد

لباس ارغوانی پوشيد موی را پريشان نمود شمشير را در دست

گرفته چنان سرداری نمود که لشکر مخالف را تباه ساخت.

آخر خود امپراطور مجبور بر آن شد بنفسه در حرب حاضر

شود مدّت دو سال پالمير را محاصره کرد نهايت نتوانست

بشجاعت حمله کند چون آذوغه تمام شد تسليم گرديد.

ببينيد چقدر شجاع بود که در مدّت دو سال امپراطور بر او

غلبه نتوانست. و همچنين حکايت کلوپترا و امثال آن را شنيده ايد.

در اين امر بهائی نيز قرّة‌العين بود در نهايت فصاحت

و بلاغت ابيات و آثار قلم او موجود است جميع فصحای
شرق او را توصيف نمودند چنان سطوتی داشت که در

مباحثه با علماء هميشه غالب بود جرئت مباحثه با او نداشتند.

چون مروّج اين امر بود حکومت او را حبس و اذيّت نمود

ولی او ابداً ساکت نشد در حبس فرياد ميزد و نفوس را
هدايت ميکرد عاقبت حکم به قتل او دادند او در نهايت

شجاعت ابداً فتور نياورد. در خانهء والی شهر حبس بود

از قضا در آنجا عروسی بود و اسباب عيش و طرب و ساز و نغمه

و آواز واکل و شرب جميع مهيّا لکن قرّة‌العين چنان

زبانی گشود که جميع اسباب عيش و عشرت را گذارده دور او

ص ٢٤٢
جمع شدند کسی اعتنائی بعروسی ننمود همه حيران

و او تنها ناطق بود. تا آنکه شاه حکم بقتل او نمود او با آنکه

در عمر خود زينت نميکرد آن روز خود را زينت نمود همه

حيران ماندند باو گفتند: چه ميکنی؟ گفت عروسی من است.

در نهايت وقار و سکون بآن باغ رفت همه ميگفتند او را ميکشند

ولی او همان نحو فرياد ميزد که آن صوت صافور که در انجيل

است منم با اينحالت در باغ اورا شهيد کرده بچاه انداختند . انتهی.

رسالهء صلح عمومی
صصصصصصصصصص
از وقتيکه آتش حرب در اطراف جهان شعله زده روز

بروز در ازدياد است و احزاب عالم مانند گرگان خونخوار

يکديگر را دريده و ميدرانند ..... جميع در فکر آنند که

بنيان انسانی خراب کنند ما در فکر آنيم که بنيان انسانی

بلند نمائيم. جميع ميکوشند که نفوسی را هلاک نمايند
ما در فکر آنيم که حيات ببخشيم. احزاب سائره جميع
در دست سيف شاهره دارند و ما الحمد لله در دست

شاخ زيتون و گل و رياحين داريم. و يقين بدان که عاقبت ما

غالبيم و بعون و عنايت حقّ ريشه قتال و نزاع را براندازيم

و اساس محبّت و الفت بين جميع بشر بگذاريم .... ( حضرت عبدالبهاء )

ص ٢٤٣
رسالهء صلح عمومی
صصصصصصصصص
مشتمل بر مقدّمه و هفت مطلب از اينقرار:
مقدّمه مشتمل بر ٣ فصل :
فصل اوّل - قسمتی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله.

فصل دوم - جز بقوّهء کلمة‌الله صلح و سلام پايدار و مستقرّ

نيست و شرحی از آثار عظيمهء صلح.
فصل سوم - در بيان اينکه تأسيس وحدت عالم انسانی

اصل و تفرّعات آن صلح عمومی و محبّت ملل مختلفه است .

مطلب اوّل - خدا حرب نخواسته است .

مطلب دوم - صلح عمومی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله

است و برخی از نصوص حضرت بهاءالله.

مطلب سوم - در بيان اينکه نزاع و جدال سبب حرمان است.

مطلب چهارم - خدا انسانرا نورانی خلق کرده ولی انسان خود را ظلمانی نموده .

مطلب پنجم - عالم انسانی بتعب و مشقّت افتاده و چارهء آن صلح عمومی است .

مطلب ششم - مضرّات جنگ و لزوم تشکيل محکمهء کبرای بين المللی.

مطلب هفتم - قسمتی از انذارات نازله از الواح مبارکه.

ص ٢٤٤
مقدّمه
مشتمل بر سه فصل :
فصل اوّل - قسمتی از تعاليم مبارکه :
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" ای اهل عالم طلوع شمس حقيقت محض نورانيّت عالم
است و ظهور رحمانيّت در انجمن بنی آدم نتيجه و ثمر
مشکور و سنوحات مقدّسه هر فيض موفور رحمت صرفست و
موهبت بحت نورانيّت جهان و جهانيان ائتلاف و

التيام است و محبّت و ارتباط بلکه رحمانيّت و يگانگی

و ازالهء بيگانگی و وحدت با جميع من علی الارض درنهايت

آزادگی و فرزانگی. جمال مبارک ميفرمايند همه بار
يک داريد و برگ يک شاخسار عالم وجود را بيک شجر

و جميع نفوس بمنزلهء اوراق و ازهار و اثمار تشبيه فرموده اند.

لهذا بايد شاخه و برگ و شکوفه و ثمر در نهايت طراوت

باشند و حصول اين لطافت و حلاوت منوط بارتباط و الفت

است. پس بايد يکديگر را در نهايت قوّت نگهداری نمايند

و حيات جاودانی طلبند. پس احبّای الهی بايد در عالم
وجود رحمت ربّ ودود گردند و موهبت مليک غيب و شهود

نظر بعصيان و طغيان ننمايند و نگاه بظلم و عدوان نکنند

نظر را پاک نمايند و نوع بشر را برگ و شکوفه و ثمر شجر

ص ٢٤٥

ايجاد مشاهده کنند. هميشه باين فکر باشند که خيری بنفسی

برسانند و محبّت و رعايتی و مودّت و اعانتی بنفسی نمايند

دشمنی نبينند و بدخواهی نشمرند جميع من علی الارض را

دوست انگارند و اغيار را يار دانند و بيگانه را آشنا شمرند

بقيدی مقيّد نباشند بلکه از هر بندی آزاد گردند.
اليوم مقرّب درگاه کبريا نفسی است که جام وفا بخشد
و اعدا را درّ عطا مبذول دارد حتّی ستمگر بيچاره را
دستگير شود و هر خصم لدود را يار ودود. اين است
وصايای جمال مبارک اين است نصايح اسم اعظم.
ای ياران عزيز جهان در جنگ و جدال است و نوع انسان

در نهايت خصومت و وبال ظلمت جفا احاطه نموده و نورانيّت

وفا پنهان گشته جميع ملل و اقوام چنگ تيز نموده و با يکديگر

جنگ و ستيز مينمايند. بنيان بشر است که زير و زبر است

هزاران خانمان است که بی سر و سامان است در هر سالی
هزاران هزار نفوس در ميدان حرب و قتال آغشته بخاک و
خون است و خيمهء سعادت و حيات منکوس و سرنگون.

سروران سرداری نمايند و بخونريزی افتخار کنند و بفتنه انگيزی

مباهات نمايند. يکی گويد که من شمشير بر رقاب امّتی آختم

ديگری گويد مملکتی با خاک يکسان ساختم و يکی گويد

من بنياد دولتی برانداختم اين است مدار فخر و مباهات

ص ٢٤٦

بين نوع بشر. در جميع جهات دوستی و راستی مذموم و آشتی

و حقّ پرستی مقدوح، منادی صلح و صلاح و محبّت و سلام

آئين جمال مبارک است که در قطب امکان خيمه زده
و اقوام را دعوت مينمايد. پس ای ياران الهی قدر اين

آئين نازنين را بدانيد و بموجب آن حرکت و سلوک فرمائيد

و سبيل مستقيم و منهج قويم پيمائيد و بخلق بنمائيد آهنگ

ملکوت بلند کنيد و تعاليم و وصايای ربّ ودود منتشر
نمائيد تا جهان جهان ديگر شود و عالم ظلمانی منوّر
گردد و جسد مردهء خلق حيات تازه جويد هر نفسی بنفس
رحمانی حيات ابديّه طلبد. اين زندگانی عالم فانی در
اندک زمانی منتهی گردد و اين عزّت و ثروت و راحت و
خوشی خاکدانی عنقريب زائل و فانی شود خلق را بخدا

بخوانيد و نفوس را به روش و سلوک ملأ اعلی دعوت کنيد

يتيمان را پدر مهربان گرديد و بيچارگان را ملجأ و پناه

شويد فقيران را کنز غنا گرديد و مريضان را درمان و شفا

معين هر مظلومی باشيد و مجير هر محروم. در فکر آن باشيد

که خدمت بهر نفسی از نوع بشر نمائيد و باعراض و انکار و استکبار

و ظلم و عدوان اهمّيّت ندهيد و اعتنا نکنيد بالعکس معامله

نمائيد و بحقيقت مهربان باشيد نه بظاهر و صورت.

هر نفسی از احبّای الهی بايد فکر را در اين حصر نمايد که

ص ٢٤٧
رحمت پروردگار باشد و موهبت آمرزگار بهر نفسی برسد
خيری بنمايد و نفعی برساند و سبب تحسين اخلاق گردد

و تعديل افکار تا نور هدايت تابد و موهبت حضرت رحمانی

احاطه نمايد. محبّت نور است در هر خانه بتابد و عداوت

ظلمت است در هر کاشانه لانه نمايد. ای احبّای الهی
همّتی بنمائيد که اين ظلمت بکلّی زائل گردد تا سرّ

پنهان آشکار شود و حقايق اشياء مشهود و عيان گردد. ع ع"

فصل دوم - در بيان اينکه صلح و سلام جز بقوّهء کلمة الله

پايدار و مستقرّ نيست .
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
هوالله
ای اهل عالم چون در جميع عالم سير و سياحت نمائيد

آنچه معمور است از آثار الفت و محبّت است و آنچه مطمور

است از نتايج بغض و عداوت. با وجود اين عالم بشر متنبّه

نشود و از اين خواب غفلت بيدار نگردد باز در فکر اختلاف

و نزاع و جدال افتد که صف جنگ بيارايد و در ميدان جدال

و قتال جولان کند. همچنين ملاحظه در کون و فساد وجود

و عدم نمائيد که هر کائنی از کائنات مرکّب از اجزاء متنوّعهء

متعدّده است و وجود هر شیء فرع ترکيب است يعنی
ص ٢٤٨

چون بايجاد الهی در بين عناصر بسيطه ترکيبی واقع گردد

از هر ترکيبی کائنی تشکيل شود جميع موجودات بر اين منوال

است و چون در آن ترکيب اختلال حاصل گردد و تحليل
شود و تفريق اجزاء گردد آن کائن معدوم شود يعنی
انعدام هر شیء عبارت از تحليل و تفريق اجزاست. پس

هر الفت و ترکيب در بين عناصر سبب حيات است و اختلاف

و تحليل و تفريق سبب ممات. بالجمله تجاذب و توافق اشياء

سبب حصول ثمره و نتايج مفيده است و تنافر و تخالف اشياء

سبب انقلاب و اضمحلال است از تآلف و تجاذب جميع
کائنات ذيحيات مثل نبات و حيوان و انسان تحقّق يابد

و از تخالف و تنافر انحلال حاصل گردد و اضمحلال رخ بگشايد.

لهذا آنچه سبب ائتلاف و تجاذب و اتّحاد بين عموم بشر

است حيات عالم انسانی است و آنچه سبب اختلاف و تنافر

و تباعد است علّت ممات نوع بشر است. و چون به کشتزاری مرور

نمائی و ملاحظه کنی که زرع و نبات و گل و رياحين پيوسته

است و جمعيّتی تشکيل نموده دليل بر آنست که آن کشتزار

و گلستان بتربيت دهقان کاملی انبات شده است و چون

پريشان و بی ترتيب مشاهده نمائی دليل بر آنست که از تربيت

دهقان ماهر محروم و گياه تباه خود روئيست. پس واضح شد

که الفت و التيام دليل بر تربيت مربّی حقيقی است و تفرّق

ص ٢٤٩
و تشتّت برهان وحشت و محروميّت از تربيت الهی. اگر

معترضی اعتراض نمايد که طوائف و امم و شعوب و ملل عالم

را آداب و رسوم و اذواق و طبايع و اخلاق مختلف و افکار

و آراء متباين با وجود اين، چگونه وحدت حقيقی جلوه نمايد

و اتّحاد تامّ بين بشر حاصل گردد ؟ گوئيم: اختلاف بدو

قسم است، يک اختلاف سبب انعدام است و آن نظير

اختلاف ملل متنازعه و شعوب متبارزه که يکديگر را محو نمايند

و خانمان بر اندازند و راحت و آسايش سلب کنند و خونخواری

و درندگی آغاز نمايند و اختلاف ديگر که عبارت از تنوّع

است آن عين کمال و سبب ظهور موهبت ذوالجلال .

ملاحظه نمائيد گلهای حدائق هر چند مختلف النّوع و متفاوت

اللّون و مختلف الصّور و الاشکالند ولی چون از يک آب نوشند

و از يک باد نشو و نما نمايند و از حرارت و ضياء يک شمس

پرورش يابند آن تنوّع و اختلاف سبب ازدياد جلوه و رونق

يکديگر گردد. چون جهت جامعه که نفوذ کلمة الله است
حاصل گردد اين اختلاف آداب و رسوم و عادات و افکار

و آراء و طبايع سبب زينت عالم انسانی گردد. و همچنين اين

تنوّع و اختلاف چون تفاوت و تنوّع فطری خلقی اعضاء و اجزای

متنوّعه در تحت نفوذ سلطان روح است و روح در جميع اعضاء

و اجزاء سريان دارد و درعروق و شريان حکمران است
ص ٢٥٠

اين اختلاف و تنوّع مؤيّد ائتلاف و محبّت است و اين کثرت

اعظم قوّهء وحدت. اگر حديقه ای را گلها و رياحين و شکوفه

و اثمار و اوراق و اغصان و اشجار از يک نوع و يک لون و يک

ترکيب و يک ترتيب باشد بهيچوجه لطافتی و حلاوتی ندارد

و لکن چون از حيثيّت الوان و اوراق و اثمار و ازهار گوناگون

باشد هر يکی سبب تزيين و جلوهء ساير الوان گردد و حديقهء

منبته شود و در نهايت لطافت و طراوت و حلاوت جلوه نمايد.

و همچنين تفاوت و تنوّع افکار و اشکال و آراء و طبايع و اخلاق

عالم انسانی چون در ظلّ قوّهء واحده و نفوذ کلمهء وحدانيّت

باشد در نهايت عظمت و جمال و علويّت و کمال ظاهر و آشکار

شود. اليوم جز قوّهء کلّيّهء کلمة الله که محيط بر حقائق اشياست

عقول و افکار و قلوب و ارواح عالم انسانی را در ظلّ شجرهء

واحده جمع نتواند اوست نافذ در کلّ اشياء و اوست محرّک

نفوس و اوست ضابط و رابط در عالم انسانی. الحمد لله

اليوم نورانيّت کلمة الله بر جميع آفاق اشراق نموده و از هر فرق

و طوائف و ملل و شعوب و قبائل در ظلّ کلمه وارد و در نهايت

ائتلاف مجتمع و متّحد و متّفقند " انتهی .
و نيز ميفرمايند :
" در عالم انسانی صلح و وحدت يا از ارتباط وطنی است

که بواسطهء هموطنی جمعی بهم مربوط ميشوند يا از ارتباط

ص ٢٥١

جنسی است يا از ارتباط سياسی ولی هيچيک کفايت ننمايد.

چه بسيار هموطنان که با يکديگر در جنگ و جدالند و علاوه

هر کس وطن خود را دوست دارد دوستی وطن خود سبب

دشمنی با ديگران ميشود. همينطور ارتباط جنسی و سياسی

بسبب اختلاف قومی و اختلاف منافع ممکن نيست سبب صلح
و اتّحاد عمومی گردد. پس چه باقی ماند قوّهء الهی

لازم است تا سبب چنين صلح و اتّحادی گردد " (١) انتهی

و نيز ميفرمايند :
" درندگی سزاوار حيوانات وحشيّه است سزاوار انسان

الفت و محبّت است. خدا جميع انبياء را فرستاده که الفت و

محبّت در بين قلوب اندازند کتب سماويّه بجهت الفت بين

قلوب نازل شده انبياء و اوليای الهی جان خود را فدا

کردند تا در قلوب بشر اتّحاد و اتّفاق حاصل شود و لکن

وا اسفا که هنوز بشر بخونخواری مشغولند. چون نظر بتاريخ

نمائيم می بينيم چه در قرون اولی و چه در قرون وسطی و چه

در قرون اخيره هميشه اين خاک سياه بخون بشر رنگين شده

بشر مانند گرگان درنده يکديگر را پاره پاره کرده اند.

با اينکه حالا اين عصر نورانی رسيده عصر مدنيّت است

عصر ترقّيات مادّيّه است عقول ترقّی کرده است احساسات

--------------------------------------------------------

(١) خطابات ص ١٥٥
ص ٢٥٢
انسانی زياد شده با وجود اين هر روز خونريزی است.

ملاحظه کنيد که در طرابلس چه ميشود، اين بيچارگان در چه

بلائی افتاده اند؟ ايطاليا مملکت وسيع خويش را گذاشته

پاپی اعراب بيچاره در صحرای بی آب و علف
شده است. چقدر جوانان از دو طرف کشته ميشوند چقدر

خانمانها خراب ميشود چقدر مادرها بی پسر ميشوند چقدر

اطفال بی پدر ميگردند فوج يتيمان موج ميزند چه بسيار

نهال ها که در بدايت نشو و نما ريشه کن شدند چه بسيار

مرغان خوش آواز بآهنگ نيامده خاموش گشتند و نتيجه ای

نيست جز حرص و طمع. پس از اين واضح ميشود که ترقّی
مادّی سبب تحسين اخلاق نميشود ترقّيات مادّی تعديل

اخلاق نميکند. در ازمنهء سابقه که چنين ترقّيات مادّيّه

نبود باين شدّت هم خونريزی نبود توپ کروپ نبود

تفنگ موزر نبود متراليوز و ديناميت نبود مواد جهنّميّه

نبود کشتيهای زره پوش کشتيهای توربيت نبود. حالا که

مدنيّت مادّيّه ترقّی کرده آلات آفات بنيان بشر نيز ترقّی

کرده حال از اين موادّ جهنّميّه در زير عموم اروپا مهيّای

التهاب است زيرا از موادّ التهابيّه پر است خدا نکند

آتش بگيرد اگر آتش بگيرد کرهء ارض زير و زبر ميشود. خلاصه

مقصد اينکه واضح و مشهود است که ترقّيات مادّيّه سبب آسايش

ص ٢٥٣

عالم انسانی و ترقّی عالم اخلاق نيست بلکه اگر منضمّ

باحساسات روحانيّه شود آنوقت ترقّی حاصل ميشود. اگر
تعاليم الهی انتشار يابد و وصايای انبياء تأثير کند
و نصايح الهی قلوب را روشن نمايد نفوس را احساسات

روحانيّه حاصل گردد. چون اين ترقّی مادّی منضمّ بترقّی

روحانی شود نتيجه حاصل ميشود زيرا تعاليم الهی مانند

روح است و ترقّيات مادّيّه مانند جسد جسد بروح زنده
شود و الّا مرده است .... " انتهی (١)

فصل سوم - صلح عمومی از تفرّعات وحدت عالم انسانی است .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند:
" اين قرن نورانی در تاريخ انسان مثيل و نظير ندارد

از جميع قرون ممتاز است بفضائلی اختصاص يافته که کوکب

درخشندهء تأييدات آسمانی از افق اين قرن بر قرون و اعصار

بتابد. از جمله خارق عادات اين قرن که فی الحقيقه
معجزه است تأسيس وحدت عالم انسانی است و تفرّعات آن

صلح عمومی طوائف و اتّحاد ملل مختلفه در اين نشئهء انسانی .

----------------------------------------------------------

(١) خطابات صفحهء ٤٩
ص ٢٥٤
مطلب اوّل - در بيان اينکه خدا حرب نخواسته است .
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" خدا حرب نخواسته اين نزاعها مخالف رضای

الهی است او بجهت بندگانش صلح و صفا خواسته. اميدواريم

اين تاريکی ها زائل شود نورانيّت ملکوت احاطه نمايد
خدا بجميع خلق مهربان است ما هم بايد با يکديگر
مهربان باشيم برای مشتی خاک جنگ ننمائيم اين خاک

قبر ابدی ماست. آيا سزاوار است برای قبری اينهمه نزاع

و جدال کنيم ؟ با وجودی که خدا برای ما اقاليم قلوب

مقرّر داشته مملکت ابدی عنايت فرموده، آيا سزاوار است از چنان

عزّت ابدی چشم پوشيم و برای خاک نزاع و جدال نمائيم . " انتهی .

مطلب دوم - صلح عمومی از جمله تعاليم مبارکه است که آثارش ظاهر شده .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
" اين قضيّهء صلح ملل را حضرت بهاءالله در ايران
در شصت سال پيش يعنی در سنهء پنجاه و يک مسيحی

-------------------------------------------------------

(١) سفر نامه جلد اوّل
ص ٢٥٥

تأسيس نمود. و در اين مدّت در اينخصوص لوايح و الواح

بسيار اوّل در ايران نشر فرمود و بعد در سائر جهات نيز

انتشار داد تا آنکه در کتاب اقدس که قريب پنجاه سال

پيش نازل شده مسئلهء صلح عمومی را تصريح فرموده و بعموم

بهائيان تکليف فرموده که بجان و دل در اين امر عظيم
جانفشانی نمايند حتّی جان و مال خويش را فدا کنند
وترويج الفت ملل و مذاهب نمايند و اعلان وحدت عالم

انسانی در جميع اقاليم عالم کنند. در ايران ملل متعدّده

موجود مسلمان و مسيحی و يهود و زردشتی و مذاهب

متعدّده نيز موجود بقوّت تعاليم بهاءالله چنان تأليف

و محبّت در ميان اين ملل و امم حاصل گرديده که حال مانند

برادر و يا پدر و پسر و مادر و دختر با يکديگر متّحد و متّفق

و آميزش مينمايند چون در محفلی اجتماع کنند اگر شخصی

وارد گردد از شدّت الفت و محبّت آنان حيران ماند
ابداً اثر اختلاف و جدائی نبيند " انتهی .

در اينمقام قسمتی از دستورات مبارکهء حضرت بهاءالله نقل ميشود .

حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله تعالی :
" اشراق دوم - جميع را بصلح اکبر که سبب اعظم
است از برای حفظ بشر امر نموديم. سلاطين آفاق بايد
ص ٢٥٦

باتّفاق به اين امر که سبب بزرگست از برای راحت و حفظ

عالم تمسّک فرمايند ايشانند مشارق قدرت و مطالع اقتدار الهی " انتهی .

و نيز می فرمايند قوله الاحلی:

" سلاطين آفاق وفّقهم الله بايد باتّفاق باين امر که

سبب اعظم است از برای حفظ عالم تمسّک فرمايند. اميد آنکه

قيام نمايند بر آنچه سبب آسايش عباد است. بايد مجلس بزرگی

ترتيب دهند و حضرات ملوک و يا وزراء در آن مجلس حاضر

شوند و حکم اتّحاد و اتّفاق را جاری فرمايند و از سلاح

باصلاح توجّه کنند. و اگر سلطانی بر سلطانی بر خيزد سلاطين

ديگر بر منع او قيام نمايند در اينصورت عساکر و آلات و ادوات

حرب لازم نه الّا علی قدر مقدور لحفظ بلادهم. و اگر

باين خير اعظم فائز شوند اهل مملکت کلّ براحت و مسرّت

بامور خود مشغول گردند و نوحه و ندبهء اکثری از عباد

ساکن شود. نسئل الله ان يؤيّد هم علی ما يحبّ و يرضی انّه

هو ربّ العرش و الثّری و مالک الاخرة و الاولی. احسن و اولی

آنکه در آن مجلس خود سلاطين عظام حاضر شوند و حکم

فرمايند و هر يک از سلاطين که بر اين امر و اجرای آن قيام فرمايد او

سيّد سلاطين است عندالله طوبی له و نعيماً له" انتهی ( لوح ابن الذئب )

ص ٢٥٧
سوم - در بيان اينکه نزاع و جدال سبب حرمانست .
حضرت عبدالبهاء می فرمايند قوله الاحلی:
هوالله
"خداوند عالميان عالم انسانی را جنّت عدن خلق

فرموده اگر صلح و سلام و محبّت و وفا چنانکه بايد و شايد

تأسيس يابد جنّت اندر جنّت گردد و جميع نعمای الهی

فراوان و سرور و طرب بی پايان شود و فضائل عالم انسانی

آشکار و عيان و پرتو شمس حقيقت از هر سو نمايان گردد.

ملاحظه کنيد که حضرت آدم و سائرين در جنّت بودند بمجرّد

اينکه در جنّت عدن در ميان حضرت آدم و شيطان نزاعی
حاصل گشت جميع از جنّت خارج شدند تا آنکه نوع انسان
عبرت گيرد و آگاه شود که نزاع و جدال سبب حرمان است

حتّی با شيطان. لهذا در اين عصر نورانی به موجب تعاليم

الهی حتّی با شيطان نزاع و جدال جائز نه. سبحان الله

با ظهور اين برهان، چگونه انسان غافل است؟ باز می بينی

عالم انسان از کران تا بکران جنگ و نزاع است جنگ است

بين اديان جنگ است بين اقوام جنگ است بين اوطان
جنگ است بين سروران. چه خوش بود اگر اين ابرهای
سياه از افق عالم متلاشی ميشد و نور حقيقت ميدرخشيد
ص ٢٥٨
غبار حرب و قتال می نشست و نسيم عنايت از مهبّ صلح

و سلام ميوزيد جهان جهان ديگر ميشد و روی زمين استفاضه

از نور مبين ميکرد. اگر اميدی هست از الطاف ربّ مجيد است

که عون و عنايت برسد و جنگ و ستيز و تلخی تيغ خونريز

مبدّل بشهد دوستی و آشتی و راستی و درستی گردد کامها

شهدانگيز گردد و مشامها مشکبيز شود " انتهی (١)

مطلب چهارم - در بيان اينکه خدا انسان را نورانی خلق

فرموده ولی انسان خود را ظلمانی نموده.
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی:
هوالله
تا بحال در تاريخ عالم چنين جنگی اتّفاق نيفتاده

ولی در اين حکمتی است که بعد ظاهر ميشود. اگر حالا بگويم

گوشها قوّهء استماع ندارد بايد در اين اوقات صبور و وقور

باشيد. خدا رحم و مروّتی باين ملوک بدهد کشتن صد

هزار نفر در نظر آنها از آب خوردن آسان تر است. در ماه

قبل شنيده شد که جميع ساکنين پاريس سياه پوش بودند

و خود آلمانی ها اعتراف ميکنند که تا بحال پانصد هزار نفر

از آنها کشته شده است. چقدر همّت ها پست است که

----------------------------------------------------------

(١) خطاب مبارک بقارئين جريدهء کريستن کامن ولث
ص ٢٥٩

در سبيل خاک اينقدر جانها فدا ميکنند ولی در راه خدا

راضی نيستند که يک قطره خون آنها ريخته شود. در اغلب

مجامع ميگفتم که شما اين وطنی که ميگوئيد، اين وطن چه چيز

است که در راه آن اين قدر خونريزی و جانفشانی ميکنيد

و خون ديگران را برای آن ميريزيد ايّامی چند در روی آن

حرکت ميکنيد بعد از چند روز قبر ابديست برای شما؟

آيا انسان برای قبر ابدی جانفشانی ميکند ؟ حالا خيلی

خوب تعلّق داريد چه عيب دارد ولی چرا برای آن خونريزی

ميکنيد؟ چقدر بآن تعلّق دارند چقدر دلبستگی دارند

چقدر باين خاک آلوده هستند. اين اوطان مثل قفس ميماند

برای انسان اينها هيچ اهمّيّتی به مرغها نميدهند تمام

اهمّيّت را به قفس ميدهند. اين اوطان مثل آشيانه و لانه است

و نفوس آن مثل طيور. حالا اين طيور بجهت لانه و آشيانه

جانفشانی ميکنند عاقبت هم اين آشيانه قبر آنها ميشود.

چقدر خدا انسان را مقدّس و منزّه خلق فرموده چقدر

انسان را آزاد خلق کرده چقدر انسان را مبارک خلق کرده

چقدر انسان را نورانی و روحانی خلق کرده ولی انسان
خود را ظلمانی مينمايد چقدر اسير مينمايد چقدر ذليل

و آلوده مينمايد و محروم از رحمت پروردگار. يک روز اسير

مالست يک روز اسير جاه است يک روز اسير اهل و عيال است

ص ٢٦٠

يک روز اسير شهرت است يک روز اسير غفلت است (١) انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
" خداوند انسان را بصورت و مثال خود خلق کرده ...

ولی حال بالعکس از حيوانات درنده بی رحم تر و بی باک تر

است. زيرا حيوان درنده هر روزی برای خوراک نهايت

يک شکار مينمايد ولی انسان بی رحم روزی صد هزار نفر را

برای شهرت و رياست ميدرد. اگر گرگی گوسفندی را بدرد

آن را ميکشند امّا اگر شخصی صد هزار نفر را بخاک و خون

آغشته نمايد او را مارشال و جنرال گويند و تعظيم و تکريم

کنند. اگر انسانی انسانی را بکشد يا خانه ای را بسوزاند

او را قاتل و مجرم خوانند امّا اگر اردوئی را بر باد نمايد

و مملکتی را زير و زبر کند او را فاتح نامند و پرستش کنند.

اگر کسی يک دولار بدزدد او را حبس نمايند امّا اگر خانمان رعايا را

غارت و شهری را تالآن و تاراج کند او را سردار نامند و آفرين گويند " (٢) انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
" عالم بشر در ظلّ خداوند اکبر است جميع بندگان خدا
هستند جميع در سايهء شجر الهی راحت نموده اند خدا

کل را خلق کرده جميع را رزق ميدهد جميع را تربيت ميفرمايد

-------------------------------------------------------------

(١) نطق مبارک در عکّا ١٩١١ (٢) سفرنامه جلد اوّل ص ٢٨٧

ص ٢٦١

جميع را حفظ مينمايد. مادامی که او بجميع مهربان است ما

چرا نامهربان باشيم؟ خدا جميع بندگانش را دوست ميدارد،

ما چرا بغض و دشمنی نمائيم؟ خدا با کلّ صلح است، ما چرا

بجنگ و جدال مشغول شويم؟ خدا ما را برای محبّت و اخوّت

خلق کرده نه برای دشمنی. خدا ما را برای صلح و سلام
خلق نموده نه جنگ و جدال. اين چنين صفات رحمانی را

چرا بصفات شيطانی تبديل نمائيم چنين نورانيّت را چرا

بظلمت مقاومت کنيم چنين محبّت الهی را چرا با عداوت

مقابله کنيم ؟ شش هزار سال است که با هم منازعه و مخاصمه

مينموديم حال در اين قرن نورانی بايد محبّت و دوستی

بهمديگر نمائيم. امروز عداوت و بغضاء عظيمی در بين اديان

است، آيا از اينها چه ثمری حاصل شده چه فائده ای از

برای بشر مرتّب گرديده آيا اين کفايت نيست ؟ اين عصر

عصر نورانی است اين عصريست که از اين اوهام بايد آزاد

گرديم اين عصريست که بايد خصومت و بغضا محو شود
اين عصری است که بايد اديان يک دين گردند مذاهب

متّحد شوند و با محبّت و خوشی با همديگر الفت جويند. زيرا

جميع بندهء يک خداونديم از يک رحمت عظمی بوجود آمده ايم

از يک شمس نورانی شده ايم از يک روح حيات يافته ايم.

نهايت اينست يکی مريض است بايد بنهايت مهربانی
ص ٢٦٢
معالجه نمود يکی جاهل است بايد تعليم کرد يکی طفل

است بايد تربيت نمود تا شمس اخوّت آسمانی اين ابرهای

تاريک را پراکنده نمايد. نبايد کسی را مبغوض دانست

نبايد با کسی تعرّض نمود جميع پدرانند جميع مادرانند

جميع برادرانند جميع خواهرانند. اتّحادی را که خداوند

موجود نموده نبايد ماها سبب انفصال آن گرديم بنيانی

را که خدا برای محبّتش نهاده خراب نکنيد مقاومت ارادهء

الهی ننمائيد پيروی سياست الهی نمائيد بموجب آن حرکت

کنيد. البتّه سياست الهی ما فوق سياست انسان است زيرا

هر قدر سياست انسان ترقّی نمايد کامل نيست امّا سياست

الهی کامل است ما بايد از سياست الهيّه اقتباس کنيم

هر نوعی که خدا با بندگان خود معامله ميکند همان نوع

رفتار نمائيم اقتدا بخدا کنيم. ما مشاهده ميکنيم رحمت او را

مشاهده ميکنيم قوّت و قدرت او را بايد دست از اوهامات

و تقاليد برداريم و تمسّک بحقّ نمائيم و از اختلافات و افتراق

اجتناب کنيم. معاذالله هر گز انبياء الهی باين راضی
نبودند انبياء الهی جميع يک روح بودند بجميع بشر
يک تعليم دادند و تعليمات انبيای الهی روح محض است
حقيقت محض است محبّت محض است الفت محض است
پس ما بايد متابعت انبياء الهی کنيم " انتهی .
ص ٢٦٣
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
هوالله
" .... اوّل تعليم حضرت بهاءالله محبّت است
که بايد بين بشر نهايت محبّت حاصل شود زيرا محبّت
بندگان الهی محبّت الله است و خدمت بعالم انسانيست.

لهذا تضرّع بملکوت ابهی کردم که شما مانند ستاره از افق

محبّت الله بدرخشيد قدراين ايّام را بدانيد اين قرن
قرن جمال مبارک است اين عصر عصر نورانيست اين دور

دوری است که جميع انبياء خبر دادند ايّام تخم افشانی

است ايّام غرس است فيوضات الهی پی در پی است.

هر کس تخمی بيفشاند شقايق حقائق برويد و آن محبّت الله

است معرفت الله است فيوضات آسمانيست عدل عمومی است

صلح اکبر است و وحدت عالم انسانيست. اگر چنين تخمی را

نفسی در اين عالم بيفشاند در جميع عوالم الهی برکت يابد.

اليوم جميع اهل عالم منهمک در شهواتند مشغول اغراض

نفسانيّه اند مبتلای بغض و عداوتند در فکر محو و اضمحلال

يکديگرند ميخواهند بکلّی يکديگر را محو نمايند لکن شما

جمعی هستيد که جز محبّت بعموم مقصدی نداريد و غير از

خدمت بنوع بشر آرزوئی نخواهيد. پس بايد بجميع قوا

بکوشيد و بموجب تعاليم بهاءالله عمل کنيد با جميع بشر

ص ٢٦٤

بمحبّت و يگانگی معامله کنيد تا اين تخم پاک برويد برکت

آسمانی يابد انوار ملکوت بتابد و فيوضات الهی کامل گردد.

قدر اين فيض را بدانيد بجان و دل بکوشيد تا انوار

و آثار بهاءالله از اعمال و رفتار و گفتارتان ظاهر شود

بقسمی که کلّ شهادت دهند که شما بهائی حقيقی هستيد.
اگر چنين نمائيد سعادت ابديّه برای شماست و فيوضات

الهيّه متواتر نازل بر شما تا هر يک شجرهء مبارکه گرديد و اثمار

باقيه ببار آريد. زيرا اين عصر جمال مبارکست بهار الهی

است و موسم گل و ريحان است و هنگام سبزی و خرمی است

قدر آنرا بدانيد شب و روز سعی نمائيد تا بين قلوب کمال

محبّت حاصل شود و در نهايت اتّحاد باشيد چه که هر قدر

اتّحاد زياد گردد تأييد بيشتر شود .... انتهی (١)

مطلب پنجم - عالم انسانی به تعب و مشقّت افتاده و چارهء آن صلح عمومی است .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (٢)
هوالله
جهان را ظلمت غفلت احاطه نموده و افق عالم را به

ابرهای تاريک پنهان کرده عالم انسانی به تعب و مشقّت

------------------------------------------------------------

(١) نطق مبارک در نيويورک امريکا ١٩١٢ (٢) لوح مبارک

ص ٢٦٥

افتاده و جميع طوائف عالم حيران و سرگردانند. از بدايت

تاريخ بشر الی الآن چنين شعلهء جانسوز نيفروخته و
چنين نائره ای شعله بآفاق نزده جميع چشمها گريان
است و جميع دلها سوزان خطّهء اروپ بتمامها ميدان
خونريزی است و جولانگاه درندگی بقول شاعر :
"نوک خاری نيست کز خون شهيدان سرخ نيست"
فرياد و فغان است که باوج آسمان است سرشک يتيمان
است که مانند سيل روان است حزن و اندوه پدران است

که در ماتم پسران است ناله و حنين مادران است که سبب

حسرت قلب و جان است. از هر سو آه و حنين از قلوب

حزين استماع ميشود و از هر جهت ذئاب کين در کمين است

و اين انسان ضعيف مورد چنين مصائب شديد. با وجود اين

کلّ بخواب غفلت گرفتار و از الفت و محبّت بيزار نه تنبّهی

و نه تذکّری نه تفکّری نه تعمّقی نه مناجاتی و نه طلب

حاجاتی نه عجز و زاری و نه توبه و انابه بدرگاه باری.

با وجود آنکه در ايّام سفر در ممالک فرنگ و آمريک در جميع

کنائس و محافل و مجامع نعره زنان تحذير و انذار ميشد

که: ای جمع محترم، گوش باز کنيد زيرا خطر عظيمی در پيش

است و آفتی شديد در آينده رخ بگشايد اقليم اروپا

بتمامها جبّه خانه و قورخانه شده و مواد التهابيّه مخزون

ص ٢٦٦

و مکنون موقوف بيک شراره است فوراً نائره بعنان آسمان رسد

و از يک شرر زير و زبر گردد. ای حاضرين، بتمام قوی بکوشيد

تا اين آتش را خاموش کنيد و اين زلزلهء اعظم را مانع گرديد

و الّا آفت مانند صاعقه از هر جهت آتش بر بنيان بنی آدم

زند ممالک ويران گردد و مدائن بی امن و امان شود

جميع پريشان و پشيمان گردند. ولی از ندامت، چه منفعت؟

پس بهتر آنست که تعاليم آسمانی بياموزيد و آهنگ خوشی

در جميع آفاق بنوازيد و علم وحدت عالم انسانی برافرازيد

و به تأسيس صلح عمومی بپردازيد. از يوم بدو تاريخ که قريب

به شش هزار سال است هميشه جنگ و جدال بود و حرب
و قتال درندگی بود و خونريزی دمی عالم انسانی راحت

نکرد و آسايش نيافت. الحمد لله که اين قرن قرن انوار است

و اين عصر عصر حقيقت و ظهور اسرار و اين واضح و آشکار که

عداوت و بغضا هادم بنيان انسان و محبّت و وفا زندگی
جاودان. جنگ آفت و ممات است صلح چشمهء آب حيات

جنگ مورث غم و اندوه است و صلح و سلام سبب سرور و حبور

حرب و قتال حزن و ماتم است و صلح و آشتی جشن اعظم.

پس تا توانيد بکوشيد و بجوشيد تا علم وحدت عالم انسانی

در قطب امکان موج زند و شمس حقيقت آفاق را بنور محبّت

روشن نمايد سيف و سنان بر افتد و نسيم جان پرور الفت و

ص ٢٦٧
وداد حيات تازه بخشد ظلمت نکبت عالم انسانی زائل
گردد و نورانيّت سعادت آسمانی شرق و غرب را روشن
نمايد خارستان گلستان گردد و بهار جانپرور بر کوه و

صحرا خيمه زند. و جميع حاضرين تصديق مينمودند که چنين

است. با وجود اين در بستر غفلت خفته ابداً فکر ننموده و

سعی و کوشش نکرده تا آنکه اين شراره آتش بر بنيان بشر

زد و خاور و باختر در اين اضطراب عظيم افتادند و اين

ريح عقيم جميع اشجار تر و تازه را از ريشه برانداخت.

سبحان الله اين چه نادانی است و اين چه غفلت

و سرگردانی چاه در راه و رونده بينا و آگاه با وجود اين

"حيرتم از چشم بندی خدا" که انسان بپای خود خويش را در

سقر افکند بادهء صافی را درد آلود نمايد و چشمهء عذب

فرات را ملح اجاج کند شمع روشن را خاموش نمايد و صبح

نورانی را ظلمانی کند و شهد وفا را به سمّ جفا تبديل نمايد

و با وجود اين افتخار کند . باری تعاليم جمال مبارک روحی

له الفدا نعره زنان در امريک و بريطانيا و فرانسه و آلمان

در مجامع عظمی و کنائس کبری بيان شد و شرح و تشريح

گشت لهذا حجّت برکلّ بالغ گرديد چون نپذيرفتند و مجری

نداشتند آنچه که در الواح صريحاً مذکور بوقوع پيوست.

اميدواريم که بعد از اين حرب ديده ها بينا شود و گوشها

ص ٢٦٨

شنوا گردد و علم وحدت عالم انسانی در قطب آفاق موج زند

و خيمهء صلح عمومی سايه بر شرق و غرب افکند شجرهء مبارکه

نشو و نما کند وصايا و نصايح جمال مبارک منتشر گردد " انتهی .

مطلب ششم - مضرّات جنگ و لزوم تشکيل محکمهء کبرای بين المللی .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" ..... جنگ هادم بنيان انسانی است سبب خرابی

عالم است و ابداً نتيجه ای ندارد و غالب و مغلوب هر دو

متضرّر ميشوند مانند آنست که دو کشتی بهم بخورد اگر يکی

ديگری را غرق کند کشتی ديگری که غرق نشده باز صدمه
ميخورد و معيوب ميگردد. نهايت اين است که يک دولتی

موقّتاً بر دولت ديگر غلبه ميکند اين غلبه موقّت است ايّامی

نميگذرد که دوباره مغلوب غالب ميشود. چقدر واقع شده

که فرانسه بر آلمان غلبه يافته بعد آلمان بر فرانسه غلبه

نموده عجب است که اوهام چقدر در قلوب تأثير دارد

و حقيقت تأثير ندارد خيلی غريب است. مثلاً اختلاف جنسی

امر وهمی است چقدر تأثّر در آن است با وجود اينکه جميع

------------------------------------------------------------

(١) خطابات صفحه ٧١
ص ٢٦٩
بشرند جمعی نامشان سقلاب جمعی جنس آلمان جمعی
جنس فرانسه جمعی جنس انگليس. ملاحظه نمائيد اين

اختلاف جنس امر موهوم است ولی چقدر تأثير و نفوذ دارد

و حال آنکه جميع بشرند. اين حقيقت است که جميع بشر

نوع واحدند ولی اين حقيقت تأثير ندارد امّا اين اختلاف

جنسی که امر موهوم است و مجاز است تأثير دارد. اينهمه

جنگ شده است و خون ريخته شده است اينهمه خانمانها
خراب شده اينهمه شهرها ويران شده هنوز از جنگ سير
نشده اند هنوز قلوب و دلها سخت است هنوز تنبيه برای
ناس حاصل نشده است هنوز بيدار نشده اند که اين بغض
و عداوت هادم بنيان انسانی و حبّ و الفت سبب راحت و
آسايش نوع بشر. چقدر امروز مردم مضطربند چقدر پدرها

امشب ناله و فغان ميکنند و آرام ندارند چقدر مادرها گريه

مينمايند بدرجه ای پريشانند که وصف ندارد. چه مجبور

کرده است اينها را بر اين کار؟ محرّکين حرب در نهايت

آسايش در خانهء خود جالس و اين بيچاره فقرا را بهم اندازند

که در ميدان يکديگر را پاره پاره کنند. چقدر بی انصافی است.

در حالتيکه راضی نميشوند که يک موئی از سر خود کم شود

هزاران هزار نفوس را در ميدان حرب و قتال ميکشند. چه لزوم

دارد؟ حال مشکلاتی ميان نمسه و صرب حاصل شده است
ص ٢٧٠

حلّ اين مشکلات را اگر حواله بيک محکمهء عمومی نمايند

آن محکمهء کبری تحقيق نمايد اگر چنانچه قصور از نمسه است

حکم کند اگر قصور از ديگری است حکم نمايد اين جنگ

چه لزوم محکمهء کبری حلّ اين مسئله را ميکرد. ميان افراد

اگر مشکلات حاصل شود اين مشکلات را محکمهء قضاوت

حلّ مينمايد همينطور يک محکمهء کبری تشکيل شود مشکلات

بين المللی و بين دولی را فيصل نمايد. چه بهتر از اين است

چه ضرری دارد؟ خود دولت ها و ملوک راحت ميشوند

و نهايت آسايش يابند. واقعاً از بدايت عالم که تاريخ نوشته

شده الی الآن از حسّ الفت و محبّت و صلح ابداً هيچ
ضرری از برای نفسی حاصل نشده است سبب سرور کلّ

و راحت کلّ بوده و از جنگ از برای کلّ مضرّت حاصل شده.

با وجود اين بشر مصرّ در جنگ است و هميشه در جنگجوئی

ميکوشد و عجب در آنجاست که اين ملل اساس دين الهی را

بر جنگ پنداشته اند چقدر غفلت است و چقدر بی عقلی
است مثل اينکه در قلوب ذرّه ای محبّت نيست. ملاحظه
نمائيد درندگی انسان دارد امّا تهمت بحيوان ميزند.

حيوان درنده يک شکار نمايد از غير نوع خود و بجهت طعمه

مجبور بر آنست. مثلاً گرگ را درنده ميگويند بيچاره گرگ

يک گوسفندی ميدرد آنهم بجهت خوراک خود زيرا اگر
ص ٢٧١
ندرد از گرسنگی ميميرد چه که گوشتخوار است. ولی
يک انسان سبب ميشود يک مليون نفوس پاره پاره ميگردد

آنوقت بيچاره حيوان را تهمت ميزند. ای مرد تو يک مليون

نفوس را بکشتن دادی آنوقت ميگوئی من فاتحم مظفّرم

دليرم شجاعم، به اين کشتن افتخار ميکنی ؟ با وجود اين

خيلی عجب است که گرک و خرس را درنده ميگوئی ؟ " انتهی

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" حضرت بهاءالله ميفرمايد که بايد هيئت محکمهء کبری
تشکيل شود زيرا جمعيّت امم هر چند تشکيل شد ولی

از عهدهء صلح عمومی بر نيامد امّا محکمهء کبری که حضرت

بهاءالله بيان فرموده اند اين وظيفهء مقدّسه را بنهايت

قدرت و قوّت ايفا خواهد کرد. و آن اينست که مجالس ملّيّهء

هر دولت و ملّت يعنی پارلمانت اشخاصی از نخبهء آن

ملّت که در جميع قوانين حقوق بين دولی و بين مللی مطّلع

و در فنون متفنّن و بر احتياجات ضروريّهء عالم انسانی در اين

ايّام واقف دو شخص يا سه شخص انتخاب نمايند بحسب

کثرت و قلّت آن ملّت. اين اشخاص که از طرف مجلس ملّی

يعنی پارلمانت انتخاب شده اند مجلس اعيان نيز تصديق

نمايند و همچنين مجلس شيوخ و همچنين هيئت وزراء و همچنين

--------------------------------------------------------

(١) لوح لاهای مکاتيب جلد سوم ص ١١١
ص ٢٧٢

رئيس جمهور يا امپراطور تا اين اشخاص منتخب عموم آن ملّت

و دولت باشند. از اين اشخاص محکمهء کبری تشکيل ميشود

و جميع عالم بشر در آن مشترکست زيرا هريک از اين نمايندگان

عبارت از تمام آن ملّتست. چون اين محکمهء کبری در مسئله ای

از مسائل بين المللی يا بالاتّفاق يا بالاکثريّه حکم فرمايد

نه مدّعی را بهانه ای ماند نه مدّعی عليه را اعتراضی.

هرگاه دولتی از دول يا ملّتی از ملل در اجرای تنفيذ حکم

مبرم محکمهء کبری تعلّل و تراخی نمايد عالم انسانی بر او

قيام کند زيرا ظهير اين محکمهء کبری جميع دول و ملل عالمند.

ملاحظه فرمائيد که چه اساس متينی است و لکن از جمعيّت

محدود و محصور مقصود چنانکه بايد و شايد حصول نيابد

اين حقيقت حالست که بيان ميشود. تعاليم حضرت بهاءالله

را ملاحظه نمائيد که بچه قوّتست در حالتيکه حضرتش در سجن

عکّا بود و در تحت تضييق و تهديد دو پادشاه خونخوار

با وجود اين تعاليمش بکمال قوّت در ايران و ساير بلاد انتشار يافت....".

مطلب هفتم - قسمتی از انذارات نازله در الواح مبارکه .

حضرت بهاءالله ميفرمايند.
" ای اهل ارض، براستی بدانيد که بلای ناگهانی
ص ٢٧٣

شما را در پی است و عقاب عظيمی از عقب گمان مبريد که

آنچه را مرتکب شده ايد از نظر محو شده. قسم بجمالم که

در الواح زبرجدی از قلم جلی جميع اعمال شما ثبت گشته (١)."

و نيز ميفرمايند :
" عالم منقلب است انقلاب آن يوماً فيوماً در تزايد

و وجه آن بغفلت و لامذهبی متوجّه و اين فقره شدّت خواهد

نمود و زياد خواهد شد بشأنی که ذکر آن حال مقتضی نه.

و مدّتی بر اين نهج ايّام ميرود فاذا تمّ الميقات يظهر بغتةً

ما ترتعد به فرائص العالم اذاً ترتفع الاعلام و تغرّد العنادل علی الافنان " (٢)

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
هوالله
" اينکه در ضعف عباد و عدم توجّه نفوس غافله بحقّ

منيع نوشته بوديد، الحقّ معک. بلی وجه عالم بر لامذهبی

بوده در کلّ سنين بل در کلّ شهور بل در کلّ ايّام از ايمان

و ايقان و عرفان بعيد و بظنون و اوهام نزديک و تا مدّتی

باين نحو خواهند بود چنانچه ميقات آن در کتاب الهی
نازل ثبت شده. و لکن محزون مباش چه که اشراقات شمس

---------------------------------------------------------

(١) کلمات مکنونه (٢) لوح حاجی محمّد ابراهيم که در سنهء

١٢٩٥ هجری قمری نازل شده .
ص ٢٧٤
حقيقت رطوبات زائدهء طبيعت را جذب خواهد نمود

و تشتّتات حروف را جمع خواهد نمود. و اين فقره نه مخصوص

باين عصر است بلکه از قبل هم چنين بوده. چنانچه رشحی

از رشحات منشوره در بحر علم الهی در لوح مقدّس حکمت
نازل شده طوبی لمن نظر و قرء و قال لک الحمد يا
مبيّن العالمين. بعد از انقضای مدّت مذکوره در کتاب

بغتةً امرالله مرتفع و جميع نفوس بآن متوجّه انّ ربّک

لهوالمخبر الصّادق المتکلّم النّاطق الامين " انتهی (١)

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند :
" لابدّ حرب و انقلاب عظيمی در عالم ظاهر خواهد شد

بدرجه ای که جميع بشر بر رؤسای ارض قيام خواهند نمود

و خواهند گفت که شما در قصرهای خود در کمال سرور

می نشينيد با نهايت لذّت ميخوريد و با نشاط و انبساط

ميخوابيد غذاهای بسيار لذيذ داريد در باغهای خوش منظر

و با صفا سير و تفرّج ميکنيد امّا برای شهرت و نام خود

رعايا را بحرب مياندازيد خون ما را ميريزيد جسمهای

ما را پاره پاره ميکنيد ولی خاری بدست شما نمی نشيند

و دقيقه ای در آسايش شما فتور حاصل نميشود ". انتهی (٢)

و نيز ميفرمايند : (٣)

-------------------------------------------------------

(١) لوح علی (٢) سفر نامه جلد اوّل ص ٣٢ (٣) خطابات ص ٨٠

ص ٢٧٥

" ..... حضرت بهاءالله تقريباً پنجاه سال پيش تعاليمی

انتشار فرمود و آهنگ صلح عمومی بلند کرد و در جميع الواح

و رسائل بصريح عبارت از اين وقايع حاليّه خبر داد که

عالم انسانی در خطری عظيم است و در استقبال حرب عمومی

محتوم الوقوع زيرا مواد ملتهبه در خزائن جهنّميّهء اروپا

به شراره ای منفجر خواهد گشت از جمله بالکان ولکان خواهد

گرديد و خريطهء اروپ تغيير خواهد يافت. لهذا عالم
انسانی را دعوت بصلح عمومی فرمود و الواحی بملوک
و سلاطين نگاشت و در آن الواح مضرّات شديدهء جنگ
بيان فرمود و فوائد و منافع صلح عمومی آشکار کرد که
حرب هادم بنيان انسانی است و انسان بنيان الهی
صلح حيات مجسّم است و حرب ممات مصوّر صلح روح الهی
است جنگ نفثات شيطانی صلح نور آفاق است و جنگ
ظلمت علی الاطلاق. جميع انبياء عظام و فلاسفه قدما

و کتب الهيّه بشير صلح و وفا بودند و نذير جنگ و جفا

اين است اساس الهی اينست فيض آسمانی اينست اساس شرايع الهی .....

باری مقصود اينست تقريباً پنجاه سال پيش حضرت

بهاءالله تحذير از اين خطر عظيم فرمود. هر چند مضرّات

جنگ پيش دانايان واضح و آشکار بود ولی حال نزد عموم
ص ٢٧٦

واضح و معيّن گشت که حرب آفت عالم انسانی است و هادم

بنيان الهی و سبب موت ابدی و مخرّب مدائن معموره و

آتش جهانگير و مصيبت کبری. لهذا نعره و فرياد است که

از هر طرف باوج اعلی ميرسد و آه و فغان است که زلزله

بارکان عالم انداخته است اقاليم معموره است که مطموره

ميگردد از ضجيج اطفال بی پدر است که چشمها گريان

است و از فرياد وا ويلای زنان بيچاره است که دلها در سوز

و گداز است و نعرهء وا اسفا و وا ويلا است که از دلهای مادرها

بلند است و آه و فغان است که از پدرهای سالخورده باوج

آسمان ميرسد. عالم آفرينش از آسايش محروم است صدای

توپ و تفنگ است که مانند رعد ميرسد و مواد ملتهبه است

که ميدان جنگ را قبرستان جوانان نورسيده مينمايد

آنچه بگويم بدتر از آن است. ای دول عالم رحمی بر عالم

انسانی. ای ملل عالم عطف نظری بر ميادين حرب. ای

دانايان بشر از حال مظلومان تفقّدی. ای فلاسفهء غرب

در اين بليّه عظمی تعمّقی. ای سروران جهان در دفع

اين آفت تفکّری. ای نوع انسان در منع اين درندگی تدبّری.

حال وقت آنست که علم صلح عمومی بر افرازيد و اين سيل

عظيم را که آفت کبری است مقاومت نمائيد ....." انتهی

حضرت وليّ امرالله در لوح مورّخ سنهء ٨٩ بديع بعد از

ص ٢٧٧

ذکر و نقل قسمتی از آيات نازله در الواح جمال قدم جلّ

جلاله و بيانات حضرت عبدالبهاء راجع بانقلاب عظيم عالم ميفرمايند قوله الاحلی :

" ملاحظه نمائيد که چگونه قلم اعلی و کلک اطهر حضرت

عبدالبهاء در الواح قدسيّه و زبر قيّمهء مقدّسهء الهيّه

تلويحاً و تصريحاً اخبار از وقوعات حاليّه نموده و تصريح

فرموده که اين تعصّبات جاهليّه ازدياد يابد و مفاسد
قويّه شدّت نمايد و حرکتهای تازهء عمومی بر هيجان و
انقلاب بيفزايد و غفلت و لامذهبی در بين جميع طبقات
رواج يابد و آفات و بليّات من کلّ الجهات هيئت

اجتماعيّه را احاطه نمايد و عاقبت الامر طغيان اين طوفان

منتهی بانقلابی گردد که شبه آنرا چشم عالم نديده و در هيچ

تاريخی ثبت و مدوّن نگشته. و اين انقلاب اعظم بنفسه ممدّ

آئين الهی است و مؤسّس وحدت عالم انسانی تعصّبات

را زائل نمايد و کافّهء دول و امم را در بسيط زمين متوجّه

و متمسّک و مروّج وحدت اصليّه گرداند جهانيان را بتأسيس

محکمهء کبرای الهی دلالت فرمايد و رؤسای ارض را به رفع لواء

صلح اعظم مطابقاً لما نزّل من القلم الاعلی و من مبيّن آياته

الکبری مؤيّد و مفتخر گرداند عالم را يک وطن نمايد

و مصداق اذن تری الارض جنّة الابهی برکافّهء انام ظاهر

ص ٢٧٨

و آشکار فرمايد و ملکوت الله را ترويج و تأسيس نمايد و بسيط

غبرا را آئينه ملأ اعلی گرداند ..... " انتهی .
رسالهء عالم محتاج بنفثات روح القدس است

مقدّمه - در بيان مجملی از تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" افق عالم را ابرهای بسيار تاريک احاطه کرده اينست
که ملاحظه مينمائی که جميعش جنگ و جدال است و نزاع
و قتال عالم انسانی در زحمت بی پايان است. در چنين

ظلمات شديدی از افق ايران شمس حقيقت طلوع نمود و بر جميع

آفاق پرتو افکند و پرتو اين آفتاب تعاليمی است که از قلم

اعلی صادر و آن تعاليم را از الواح مقدّسه استنباط خواهی

نمود. از جملهء تعاليم تحرّی حقيقت است و از جملهء تعاليم

اينکه بايد دين سبب الفت و اتّحاد و يگانگی باشد نه سبب

کلفت. اگر دين سبب خونخواری گردد لزوم از برای عالم
انسانی ندارد. و از جملهء تعاليم اينست که دين بايد

---------------------------------------------------------

(١)مکاتيب جلد سوم صفحهء ٣٩٧
ص ٢٧٩
مطابق عقل و علم باشدنه اوهاماتی که عقل بهيچوجه

تصديق آن ننمايد و از اين قبيل تعاليم بسيار. از جملهء تعاليم

صلح عمومی است که تفاصيل آن در الواح مشروح اطّلاع
خواهيد يافت. و اين تعاليم آسمانی پنجاه سال پيش

از قلم اعلی صادر و يک يک اين تعاليم در کار است تجلّی

بر افکار عمومی مينمايد ..... " انتهی
چون بنحو اجمال بقسمتی از تعاليم مبارکهء حضرت

بهاءالله برای قارئين محترم اطّلاع حاصل گرديد در اين

رساله بشرح تعليم مبارک " عالم محتاج بنفثات روح القدس

است " ميپردازد و راجع بساير تعاليم مبارکه در رساله های

ديگر هر تعليم را بنحو مستقلّ مندرج ميسازد. اين رساله

مشتمل بر شش مطلب است از اينقرار :

مطلب اوّل - در بيان اينکه عالم مادّی هر قدر ترقّی کند

باز محتاج نفثات روح القدس است .
مطلب دوم - روح القدس واسطه بين حقّ و خلق است .
مطلب سوم - مقصود از روح القدس.
مطلب چهارم - نفثات روح القدس حيات ابديّه ميدهد.
مطلب پنجم - وحدت عالم انسانی که جوهر تعاليم

مظاهر مقدّسه است جز بقوّهء نفثات روح القدس در عالم تحقّق نيابد .

ص ٢٨٠
مطلب ششم - در بيان اينکه نفثات روح القدس چنان
انسان را منقلب نمايد که بکلّی اخلاق مبدّل گردد .

اينک بشرح مطالب مزبوره پرداخته و موفّقيّت جميع را از حقّ تعالی مسئلت مينمائيم .

مطلب اوّل - در بيان اينکه عالم مادّی هر قدر ترقّی کند

باز محتاج نفثات روح القدس است :
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
هوالله
عالم مادّی هر قدر ترقّی کند لکن باز محتاج تعليمات

روح القدس است زيرا کمالات عالم مادّی محدود و کمالات

الهی نامحدود است. چون کمالات عالم مادّی محدود است
لهذا احتياج انسان بکمالات الهی است زيرا کمالات
الهی نامحدود است . ملاحظه در تاريخ بشر نمائيد

کمالات مادّی هر چند بدرجهء اعلی رسيد لکن باز محدود

بود امّا کمالات الهيّه نامحدود پايانی ندارد. لهذا

--------------------------------------------------------

(١) خطابات ص ٣٥٠
ص ٢٨١
محدود محتاج نامحدود است مادّيّات محتاج روح است

و عالم جسمانی محتاج نفثات روح القدس. جسد بی روح ثمر

ندارد هر قدر جسد در نهايت لطافت باشد احتياج بروح
دارد. قنديل هر قدر لطيف باشد محتاج سراج است بی
سراج زجاج ثمری ندارد جسد بی روح ثمری ندارد
تعليم معلّم جسمانی محدود است و تربيت او محدود.

فلاسفه گفتند که مربّی بشرند ولی در تاريخ نظر کنيد قادر بر

تربيت خود يا معدودی قليل بودند لکن تربيت عمومی را

از عهده بر نيامدند ولی قوّهء روح القدس تربيت مينمايد.

مثلاً حضرت مسيح تربيت عمومی کرد ملل کثيره را از عالم

اسارت بت پرستی نجات دا د جميع را بوحدت الهی
دلالت کرد ظلمانی را نورانی کرد جسمانی را روحانی
کرد عالم اخلاق را روشن نمود و نفوس ارضی را آسمانی

فرمود. و اين بقوّهء فلاسفه نميشود بلکه بقوّهء روح القدس

ميشود لهذا هر قدر عالم انسانی ترقّی نمايد باز ممکن نيست

بدرجهء کمال برسد الّا بتربيت روح القدس ..... " انتهی .

مطلب دوم - در بيان اينکه روح القدس واسطه بين خدا و خلق است .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند : ( مفاوضات صفحهء ١٠٥)
ص ٢٨٢
"روح القدس واسطه بين حقّ و خلق است مثل آئينه

است مقابل آفتاب. چگونه آئينه اقتباس انوار از آفتاب کند

و بديگران فيض رساند بهمچنين روح القدس واسطهء انوار

تقديس است که از شمس حقيقت بحقايق مقدّسه رساند و او

متّصف بجميع کمالات الهيّه است در هر وقت ظهور کند

عالم تجديد گردد و دورهء جديد تأسيس شود و هيکل عالم

انسانی را خلعت جديد پوشاند. مثلش مثل بهار است
هر وقت بيايد عالم را از حالی بحالی ديگر نقل کند.

بقدوم موسم بهار خاک سياه و دشت و صحرا سبز و خرم گردد

و انواع گل و رياحين رويد اشجار حيات جديد يابد و اثمار

بديع پيدا گردد دور جديد تأسيس شود. و ظهور روح القدس

مثالش اينست هر وقت ظاهر شود عالم انسانی را تجديد

کند و بحقايق انسانيّه روح جديد بخشد عالم وجود را خلعت

محمود پوشاند ظلمات جهل را زائل نمايد و انوار کمالات

ساطع نمايد. مسيح باين قوّت اين دور را تجديد نمود و بهار

الهی در نهايت طراوت و لطافت در جهان انسانی خيمه

بر افراخت و نسيم جان پرور مشام نورانيان را معطّر نمود.

و همچنين ظهور جمال مبارک (حضرت بهاءالله) مانند فصل

ربيع بود و موسم جديد که با نفحات قدس و جنود حيات

ابديّه و قوّهء ملکوتيّه ظهور و سرير سلطنت الهيّه را در قطب

ص ٢٨٣

عالم نهاد و بروح القدس نفوسی را زنده فرمود و دور جديد تأسيس نمود "انتهی.

مطلب سوم - مقصود از روح القدس.
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی(١):
"مقصود از روح القدس فيض الهيست و اشعّهء ساطعه
از مظهر ظهور.... روح القدس را صعود و نزول و دخول

و خروج و مزج و حلول ممتنع و محال است نهايت اينست که

روح القدس مانند آفتاب جلوه در مرآت نمود...."انتهی.

مطلب چهارم - در بيان اينکه نفثات روح القدس حيات ابديّه ميدهد.

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی(٢):
هوالله
عالم وجود مثل هيکل انسان است قوای مادّيّه مانند
اعضاء و اجزای آن هيکل. ولی اين جسد روحی لازم دارد

تا باو متحرّک باشد باو زنده شود و حيات يابد باو قوّهء

باصره قوّهء سامعه قوّهء حافظه قوّهء مدرکه پيدا کند تا نور عقل

در او ساطع شود و باين قوّه کاشف حقايق اشياء گردد

---------------------------------------------------

(١) مفاوضات صفحهء ٨٢ (٢) خطابات صفحهء ٤١
ص ٢٨٤

و ترقّيات عالم انسانی حاصل کند. در حال فقدان روح هر قدر

در نهايت صباحت و ملاحت باشد اين نتائج حاصل نگردد
نقشی است جان ندارد ادراک ندارد هوش ندارد بی

بهره از کمال است. بناء عليه جسد امکان هر چند در عالم

مادّی در نهايت طراوت و لطافت است ولی بی روح است
روحش دين الهی است دين الهی روح عالم امکان است

امکان باو نورانی است اکوان باو مزيّن است و باو کامل.

لهذا همچنانکه فکرتان منعطف به ترقّيات مادّيّه است

بايد در ترقّيات روحانيّه نيز بکوشيد همين قسم که در مدنيّت

جسمانيّه ميکوشيد بايد اعظم از آن در ترقّيات روحانيّه سعی

بليغ نمائيد چنانچه جسد را اهمّيّت ميدهيد روح را نيز

اهمّيّت لازم. اگر در هيکل انسان روح نباشد از جسد چه

فايده جسد مرده است همين قسم جسد امکان اگر از
ترقّيات معنويّه محروم باشد جسمی است بی جان. انسان
بصورت حيوان است فرق ما بين انسان و حيوان اينست که
انسان قوايی روحانی دارد و حيوان محروم از آن انسان

از خدا خبر دارد و حيوان بی خبر از آن انسان ادراک حقائق

اشياء ميکند و حيوان غافل و جاهل انسان بقوّهء اراده

حقائق مکنونهء موجودات راظاهر و آشکار ميکند و حيوان

بی بهره و نصيب از حقيقت انسانيّه. کمالات مانند انوار ساطعهء

ص ٢٨٥
سراج ظاهر چنانچه نور ظهور کمالات اين سراج است
و همچنين دين سبب ظهور کمالات انسان است. اين فضائل

است که انسان را بر حيوان برتری ميدهد نفحات روح القدس

است که حيات ابدی ميدهد. پس اگر عالم انسانی از روح دين

محروم ماند جسدی است بيجان و از نفثات روح القدس

محروم مانده از تعاليم الهی بی نصيب گشته چنان انسان

حکم ميّت دارد. اينست که حضرت مسيح ميفرمايد واگذاريد

مرده ها را تا دفن کنند مرده ها را زيرا آنچه از جسد

زائيده شده جسد است و آنچه از روح توليد شده روح است

مقصود از روح حقيقت دين است. پس واضح شد که اگر نفسی

از فيوضات روح القدس محروم شد ميّت است ولو کمالات صوريّه

داشته باشد و دارای صنايع و علوم باشد ....." انتهی .

مطلب پنجم - در بيان اينکه وحدت عالم انسانی که جوهر

تعاليم مظاهر مقدّسه است جز بقوّهء نفثات روح القدس تحقّق نيابد .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله احلی (١)
هوالله

" ..... من چون باين بلاد آمدم ديدم مدنيّت جسمانيّه

--------------------------------------------------------

(١) خطابات صفحهء ٥٦
ص ٢٨٦
در نهايت ترقّی است تجارت در نهايت درجهء توسيع

است صناعت و زراعت و مدنيّت مادّيّه در منتهی درجهء کمال

است و لکن مدنيّت روحانيّه تأخير افتاده. حال آنکه مدنيّت

جسمانيّه بمنزلهء زجاج است و مدنيّت روحانيّه بمنزلهء سراج.

اگر اين مدنيّت جسمانيّه با آن مدنيّت روحانيّه توأم شود

آنوقت کامل است. زيرا مدنيّت جسمانيّه مثل جسم لطيف است

و مدنيّت روحانيّه مانند روح اگر در اين جسم لطيف آن روح

عظيم ظهور نمايد آنوقت دارای کمال است. حضرت مسيح

آمد که باهل عالم مدنيّت آسمانی تعليم دهد نه مدنيّت

جسمانيّه در جسم امکان روح الهی دميد و مدنيّت نورانی

تأسيس کرد. از جمله اساس مدنيّت الهيّه صلح اکبر است

از جمله اساس مدنيّت روحانيّه وحدت عالم انسانی است

از جمله مدنيّت روحانيّه فضائل عالم انسانی است از جمله مدنيّت

الهيّه تحسين اخلاق است. امروز عالم بشر محتاج وحدت
عالم انسانی است محتاج صلح عمومی است و اين اساس

عظيم را يک قوّهء عظيمه لازم تا ترويج يابد. اين واضح است

که وحدت عالم انسانی و صلح عمومی بواسطه قواء مادّيّه

ترويج نشود بواسطه قوّهء سياسی تأسيس نگردد چه که

فوائد سياسيّهء ملل مختلف است و منافع دول متفاوت و متعارض

ص ٢٨٧

و بواسطهء قوّهء جنسی و وطنی نيز ترويج نشود چه که اين

قواء بشريّه است و ضعيف و نفس اختلاف جنس و تباين وطن

مانع از اتّحاد و اتّفاق است. معلوم است ترويج اين وحدت

عالم انسانی که جوهر تعليم مظاهر مقدّسه است ممکن نيست

مگر بقوّهء روحانيّه مگر بنفثات روح القدس ساير قوا ضعيف

است نميتواند ترويج نمايد. از برای انسان دو بال لازم است

يک بال قوّهء مادّيّه و مدنيّت جسمانيّه است يک بال قوّهء

روحانيّه و مدنيّت الهيّه است بيک بال پرواز ممکن نيست

دو بال لازم است. هر قدر مدنيّت جسمانيّه ترقّی کند بدون

مدنيّت روحانيّه بکمال نرسد. جميع انبياء بجهت اين

آمدند که ترويج فيوضات الهيّه نمايند مدنيّت روحانيّه

تأسيس کنند اخلاق رحمانی تعليم نمايند .... " انتهی .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی :
" اگر بتدقيق و تحقيق در جميع تواريخ ملاحظه کنيم

می بينيم که اساس اتّحاد و اتّفاق هميشه اديان الهی بوده

و اعظم سبب بجهت وحدت بشر بوده است يعنی اساس

اديان الهی نه تقاليدی که الآن در دست ناس است. زيرا

اين تقاليدی که الآن در دست است بکلّی مباين يکديگر
است لهذا سبب نزاع است سبب حرب است سبب بغض
است سبب عداوت است ولی مقصد ما اساس اديان الهی
ص ٢٨٨
است. حال ببينيم اساس اديان الهی چه چيز است ؟
اوّل اساس وحدت ايجاد است دوم وحدت اجناس است
سوم وحدت اوطان است چهارم وحدت سياست است

يعنی امتيازات شخصی و امتياز جنسی امتياز سياسی نماند.

مثلاً ملاحظه فرمائيد که حضرت مسيح ظاهر شد امم مختلفه

را جمع کرد ملل متحاربه را صلح داد ترويج وحدت عالم

انسانی کرد ملّت رومان که ملّت قاهره بود ملّت يونان که

ملّت فلسفه بود ملّت مصر که ملّت تمدّن بود و ساير ملل

مثل سريان و آشوريان و کلدانيان و غيره را جمع نموده.

اينها در نهايت اختلاف و نزاع و جدال بودند حضرت

مسيح اين اقوام مختلفه را جمع کرد و تباين و نزاع و جدال

را از ميان برداشت. اين کار را بقوّهء جنسيّه نکرد بقوّهء وطنيّه

نکرد بقوّهء سياسيّه نکرد بلکه بقوّهء الهيّه کرد بقوّهء

روح القدس مجری داشت لهذا جز باين وسائط امکان ندارد و

الّا همين تخالف و تنازع الی الابد باقی خواهد ماند ..... " انتهی .

مطلب ششم - در بيان اينکه نفثات روح القدس چنان

انسان را منقلب مينمايد که بکلّی اخلاق مبدّل گردد .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : ( خطابات ص ٦٦ )

ص ٢٨٩
" راحت و آسايش عالم آفرينش در تحسين اخلاق عمومی

عالم انسانی است و اعظم وسيله بجهت تربيت اخلاق علوّ

همّت و توسيع افکار است بايد عالم انسانی را باين منقبت

عظيمه دعوت نمود. ملاحظه فرمائيد که مبادی مرعيّهء اصليّهء

هر فردی از افراد بشر جلب منفعت خويش و دفع مضرّت است

در فکر آسايش و شادمانی خود است و آرزوی تفرّد در زندگانی

مينمايد و ميکوشد که از جميع افراد ديگر در راحت و ثروت

و عزّت ممتاز گردد. اينست آرزوی هر فردی از افراد بشر

و اين نهايت دنائت و بدبختی و پستی فکر است. انسان

چون اندکی ترقّی فکر يابد و همّتش بلند گردد در فکر آن

افتد که عموم عائله را جلب منفعت و دفع مضرّت نمايد. زيرا

راحت و نعمت عموم خاندان خويش را سعادت خود داند

و چون فکرش توسّع بيشتر يابد و همّتش بلندتر گردد در فکر

آن افتد که ابناء ملّت و ابناء وطن خويش را جالب منفعت

و دافع مضرّت شود. هر چند اين همّت و فکر از برای خود

او و خاندان او بلکه عموم ابناء ملّت و وطن او مفيد است

و لکن از برای ملل سائره مورث ضرر است. زيرا بجان بکوشد

که جميع منافع عالم انسانی را راجع بملّت خويش و فوائد

روی ارض را بعائلهء خود و سعادت کلّيّهء عالم انسانی را

تخصيص بخود دهد و همچو داند که ملل سائره و دول مجاوره

ص ٢٩٠

هر چه تدنّی نمايند ملّت خويش و وطن خود ترقّی نمايد

تا در قوّت و ثروت و اقتدار باين وسيله بر سايرين تفوّق

يابد و غلبه کند. امّا انسان الهی و شخص آسمانی از اين

قيود مبرّاست و وسعت افکار و علويّت همّت او در نهايت

درجه است و دائرهء افکار او چنان اتّساع يابد که منفعت

عموم بشر را اساس سعادت هر فردی از بشر داند و مضرّت

کلّ ملل و دول را عين مضرّت دولت و ملّت خويش بلکه خاندان

خود بلکه عين مضرّت نفس خود شمرد. لهذا بجان و دل بقدر

امکان بکوشد که جلب سعادت و منفعت از برای عموم بشر

و دفع مضرّت از عموم ملل نمايد و در علويّت و نورانيّت و سعادت

عموم انسان بکوشد فرقی در ميان نگذارد. زيرا عالم انسانی

را يک خاندان داند و عموم ملل را افراد آن خاندان

شمرد بلکه هيئت اجتماعيّهء بشر را شخص واحد انگارد و هر يک

از ملل را عضوی از اعضاء شمرد. انسان بايد علويّت همّتش

باين درجه باشد تا خدمت باخلاق عمومی کند و سبب عزّت

عالم انسانی گردد. حال قضيّه بر عکس است جميع ملل عالم

در فکر ترقّی خويش و تدنّی سايرينند بلکه در فکر جلب منفعت

خود و مضرّت ديگرانند واين را تنازع بقا شمرند و گويند

اساس فطری عالم انسانی است. ولی اين بسيار خطاست

بلکه خطائی از اين اعظم نه. سبحان الله در بعضی از حيوانات

ص ٢٩١
تعاون و تعاضد بقا است ملاحظه ميشود که در مورد خطر

بر يکديگر سبقت ميگيرند. روزی در کنار نهری صغير بودم

ملخ های صغير که هنوز پر بر نياورده بجهت تحصيل رزق

از اينطرف نهر بطرف ديگر عبور ميخواستند. لهذا آن ملخهای

بی بال و پر هجوم نمودند و هر يک بر ديگری سبقت گرفتند

و خود را در آب ريختند تا مانند پلی از اينطرف نهر تا

آنطرف نهر تشکيل نمودند و ملخهای ديگر از روی آن عبور

کردند و از آن سمت نهر بسمت ديگر گذشتند ولی آن
ملخهائی که در روی آب پلی تشکيل نموده بودند هلاک
شدند. ملاحظه کنيد که اين تعاون بقاست نه تنازع بقا
مادام حيوانات را چنين احساسات شريفه ای است ديگر
انسان که اشرف کائنات است چگونه بايد باشد و چگونه

سزاوار است علی الخصوص که تعاليم الهيّه و شرايع سماويّه

انسان را مجبور بر اين فضيلت مينمايد و در نزد خدا امتيازات

ملّيّه و تعاليم وطنيّه و خصوصيّت عائله و قيود شخصيّه مذموم

و مردود است. جميع انبياء الهی مبعوث و جميع کتب سماوی

بجهت اين مزيّت و فضيلت نازل شد و جميع تعاليم الهی

محصور در اين است که اين افکار خصوصيّت منافع از ميان زائل

گردد و اخلاق عالم انسانی تحسين شود و مساوات و مواسات

بين عموم بشر تأسيس گردد تا هر فردی از افراد جان خويش

ص ٢٩٢
را بجهت ديگران فدا نمايد. اين است اساس الهی
اين است شريعت سماوی و چنين اساسی متين جز بيک

قوّت کلّيّهء قاهره بر احساسات بشريّه تأسيس نيابد. زيرا

هر قوّتی عاجز است مگر قوّت روح القدس و نفثات روح القدس

چنان انسان را منقلب نمايد که بکلّی اخلاق مبدّل گردد

ولادت ثانويّه يابد و بنار محبّت الله که محبّت عموم خلق است

و ماء حيات ابديّه و روح القدس تعميد يابد. فلاسفهء اولی

که نهايت همّت در تحسين اخلاق داشتند و بجان و دل
کوشيدند ولی نهايت تربيت اخلاق خويش توانستند نه

اخلاق عمومی بتاريخ مراجعت نمائيد واضح و مشهود گردد.

ولی قوّهء روح القدس تحسين اخلاق عمومی نمايد عالم انسانی

را روشن کند علويّت حقيقی مبذول دارد و عموم بشر را تربيت

کند. پس خير خواهان بايد بکوشند تا به قوّت جاذبه تأييدات

روح القدس را جذب کنند. اميدم چنان است که آن جمع

محترم انجمن خيری عالم انسانی مانند آئينه اقتباس انوار

از شمس حقيقت نمايند و سبب تربيت اخلاق عموم بشر گردند " انتهی

××××××××
ص ٢٩٣
رسالهء اثبات الوهيّت

اين رساله مشتمل بر يازده مطلب است و خاتمه، از اينقرار :

مطلب اوّل - حقيقت الوهيّت مقدّس از ادراک عارفين است .

مطلب دوم - در تشريح مطلب سابق و ادلّه عقليّه بر وجود الوهيّت.

مطلب سوم - کثرت بايد بوحدت منتهی شود و انتها به مؤثّری

يابد که از مؤثّر ديگر متأثّر نيست .
مطلب چهارم - دليل ترکيب و اقسام آن .

مطلب پنجم - نفس محدود دليل بر وجود غير محدود است .

مطلب ششم - شرح دليل ترکيب و اقسام آن مشروح تر از سابق.

مطلب هفتم - دلائل اثبات الوهيّت ( مفاوضات اوّل آن )

مطلب هشتم - وقوع انذارات دليل بر وجود قوّهء ماوراء الطّبيعه است .

مطلب نهم - انتظام جهان دليل بر وجود مدير مدبّر است .

مطلب دهم - تحقّق صدوری.

مطلب يازدهم - فخر انسان در اينست که از خدا با خبر باشد .

خاتمه - لوح دکتر فورال چون حاوی مطالب مهمّه است .
هر چند قسمتی از آن در ضمن مطلب نقل شد،
در خاتمه تمام آن را مينگارد.
ص ٢٩٤

مطلب اوّل - در بيان اينکه حقيقت الوهيّت مقدّس از ادراک عارفين است .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١) :

" و امّا مسئلهء حقيقت الوهيّت چنانست که از پيش گفتم

و تو خوب فهميدی. حقيقت الوهيّت مقدّس از ادراک عارفين

است و منزّه از احاطهء عقول انسانی بشر باين مقام راهی

ندارد عاجز است. مثلاً اين درخت که از عالم نبات است

هر چه ترقّی نمايد و طراوت و لطافت حاصل کند از عالم

انسانی خبری نيابد اين فوق ادراک اوست. پس چون در

عالم خلق تفاوت مراتب مانع از ادراک است که هر رتبهء مادونی

ادراک رتبه ما فوق ننمايد و مستحيل و محال است، پس

چگونه عقول انسانی ادراک آن حقيقتی که مقدّس از جميع

اوصاف است تواند نمود؟ اينست که از برای نفوس مرجعی جز

حقائق مقدّسه نيست بايد توجّه بمظاهر مقدّسهء الهی
نمايند و الّا عبده اوهامند ..... " انتهی .

مطلب دوم - تشريح مطلب سابق و ادلّه عقليّه بر وجود الوهيّت

-----------------------------------------------------------

(١) نجم باختر شمارهء نهم جلد ١٢ سال ١٩٢١
ص ٢٩٥
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١) :
هوالله
" ای حقيقت جو، شخص محترم .... امّا وجود الوهيّت

بدلائل عقليّه ثابت است ولی حقيقت الوهيّت ممتنع الادراک

است. زيرا چون بنظر دقيق نظر فرمائی هيچ مرتبه دانيه

ادراک مرتبه عاليّه ننمايد. مثلاً عالم جماد که مرتبهء دانيه

است ممتنع است که عالم نبات را ادراک تواند بکلّی اين

ادراک ممتنع و محال است و همچنين عالم نبات هر چه

ترقّی نمايد از عالم حيوان خبر ندارد بلکه ادراک مستحيل

است چه که رتبهء حيوان فوق رتبهء نباتست. اين شجر تصوّر

سمع و بصر نتواند و عالم حيوان هر چه ترقّی نمايد تصوّر

حقيقت عقل که کاشف حقيقت اشياء است و مدرک حقائق

غير مرئيّه تصوّر نتواند زيرا مرتبهء انسان بالنّسبه بحيوان

مرتبه عاليه است و حال آنکه اين کائنات تماماً در حيّز

حدوثند ولی تفاوت مراتب مانع از ادراکست. هيچ مرتبهء

ادنی ادراک مرتبه اعلی نتواند بلکه مستحيل است ولی

مرتبه اعلی ادراک مرتبه ادنی کند. مثلاً حيوان ادراک مرتبه

نبات و جماد کند انسان ادراک مرتبهء حيوان و نبات و جماد

نمايد ولی جماد مستحيل است که ادراک عوالم انسانی

---------------------------------------------------------

(١) مکاتيب جلد سوم ص ٣٨٠
ص ٢٩٦
کند. اين حقائق در حيّز حدوث است با وجود اين هيچ

مرتبهء ادنی مرتبهء اعلی را ادراک نتواند و مستحيل است.

پس چگونه ميشود که حقيقت حادثه يعنی انسان ادراک حقيقت

الوهيّت کند که حقيقت قديمه است؟ تفاوت مراتب بين

انسان و حقيقت الوهيّت صد هزار مرتبه اعظم از تفاوت بين

نبات و حيوان است. و آنچه انسان تصوّر کند صور موهومهء

انسان است و محاط است محيط نيست يعنی انسان

بر آن صور موهومه محيط است و حال آنکه حقيقت الوهيّت

محاط نگردد بلکه بجميع کائنات محيط است و کائنات محاط

و حقيقت الوهيّتی که انسان تصوّر مينمايد آن وجود ذهنی

دارد نه وجود حقيقی امّا انسان هم وجود ذهنی دارد
و هم وجود حقيقی پس انسان اعظم از آن حقيقت موهومه

است که بتصوّر آيد. طير ترابی نهايتش اينست مقداری از

اين بعد نامتناهی را پرواز تواند ولی وصول باوج آفتاب

مستحيل است و لکن بايد ادلّهء عقليّه يا الهاميّه بوجود

الوهيّت اقامه نمود يعنی بقدر ادراک انسانی . اين

واضح است که جميع کائنات مرتبط بيکديگر است ارتباط تامّ

مثل اعضای هيکل انسانی. چگونه اعضاء و اجزاء هيکل
انسانی بيکديگر مرتبط است. همين قسم اعضای اين کون

نامتناهی جميع بيکديگر مرتبط است. مثلاً پا و قدم مرتبط

ص ٢٩٧

بسمع و بصر است بايد چشم ببيند تا پا قدم بردارد بايد

سمع بشنود تا بصر دقّت نمايد هر جزئی که از اجزاء انسانی

ناقص باشد در سائر اجزاء فتور و قصور حاصل گردد. دماغ

مرتبط بقلب و معده است و شش مرتبط بجميع اعضاء است

و همچنين سائر اعضاء و هر يک از اين اعضاء وظيفه ای دارد آن

قوّهء عاقله خواه قديم گوئيم خواه حادث مدير و مدبّر جميع

اعضاء انسان است تا هر يک از اعضاء بنهايت انتظام وظيفهء

خود مجری نمايد. امّا اگر در آن قوّهء عقليّه خللی باشد جميع

اعضاء از اجرای وظائف اصلی خود باز ماند و در هيکل

انسانی و تصرّفات اعضاء خلل عارض شود و نتيجه نبخشد.

همچنين در اين کون نامتناهی ملاحظه نمائيد لابدّ قوّهء

کلّيّه موجود است که محيط است و مدير و مدبّر جميع اجزاء

اين کون نامتناهی است و اگر اين مدير و مدبّر نبود عالم

کون مختلّ بود و نظير مجنون ميبود. مادام ملاحظه مينمائيد

که اين کون نامتناهی در نهايت انتظام است و هر يک از اجزاء

در نهايت اتقان وظايف خود را مجری ميدارد که ابداً خللی

نيست واضح و مشهود ميگردد که يک قوّهء کلّيّه موجود که

مدبّر و مدير اين کون نامتناهی است هر عاقلی اين را ادراک مينمايد " انتهی .

ص ٢٩٨

مطلب سوم - در بيان اينکه کثرت بايد منتهی به وحدت شود.

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی (١).
" ..... و ديگر آنکه هر چند جميع کائنات نشو و نما

مينمايد ولی در تحت مؤثّرات خارجه اند. مثلاً آفتاب حرارت

ميبخشد باران ميپروراند نسيم حيات ميبخشد تا انسان

نشو و نما نمايد. پس معلوم شد که هيکل انسانی در تحت

مؤثّرات خارجی است بدون آن مؤثّرات نشو و نما ننمايد.

آن مؤثّرات خارجه نيز در تحت مؤثّرات ديگری است. مثلاً

نشو و نمای وجود انسانی منوط بوجود آبست و آب منوط

بوجود باران و باران منوط بوجود ابر و ابر منوط بوجود

آفتاب تا برّ و بحر تبخّر نمايد و از تبخّر ابر حاصل شود

اينها هر يک هم مؤثّرند و هم متأثّر. پس لابدّ منتهی بمؤثّری

ميشود که از کائن ديگر متأثّر نيست و تسلسل منقطع ميگردد

ولی حقيقت آن کائن مجهول و لکن آثارش واضح و مشهود.

و از اين گذشته جميع کائنات موجوده محدود و نفس محدوديّت

اين کائنات دليل بر حقيقت نامحدود چه که وجود محدود
دالّ بر وجود نامحدود است ....." انتهی

-----------------------------------------------------------

(١) مکاتيب سوم ص ٣٨٣
ص ٢٩٩
مطلب چهارم - دليل ترکيب و اقسام آن .

حضرت عبدالبهاء در لوح دکتر فورال ميفرمايند قوله الاحلی :

" ما چون در فيوضات الهيّه نظر کنيم متيقّن بوجود

الوهيّت گرديم. مثلاً ملاحظه مينمائيم که وجود کائنات عبارت

از ترکيب عناصر مفرده است و عدم عبارت از تحليل عناصر،

زيرا تحليل سبب تفريق عناصر مفرده گردد. پس چون نظر

در ترکيب عناصر کنيم که از هر ترکيبی کائنی تحقّق يافته و

کائنات نامتناهی است و معلول نا متناهی، پس علّت چگونه

فانی؟ وترکيب محصور در سه قسم است لا رابع له :
ترکيب تصادفی و ترکيب التزامی و ترکيب ارادی. امّا
ترکيب عناصر کائنات يقين است که تصادفی نيست، زيرا

معلول بی علّت تحقّق نيابد. و ترکيب التزامی نيز نيست، زيرا

ترکيب التزامی آنست که آن ترکيب از لوازم ضروريّه اجزاء

مترکّبه باشد و لزوم ذاتی از هيچ شیء انفکاک نيابد

نظير نور که مظهر اشياست و حرارت که سبب توسّع عناصر

و شعاع آفتاب که از لزوم ذاتی آفتاب است. در اينصورت

تحليل هر ترکيب مستحيل زيرا لزوم ذاتی از هر کائنی

انفکاک نيابد. شقّ ثالث باقی ماند و آن ترکيب ارادی است

که يک قوّهء غير مرئيّه که تعبير بقدرت قديمه ميشود سبب

ص ٣٠٠

ترکيب اين عناصر است و از هر ترکيبی کائنی موجود شده است " انتهی .

مطلب پنجم - در بيان اينکه نفس محدود دليل بر وجود غير محدود است .

حضرت عبدالبهاء در لوح دکتر فورال (١) ميفرمايند :
" نفس محدود دليل بر وجود غير محدود است. زيرا

محدود البتّه بغير محدود شناخته ميشود چنانکه نفس عجز

دليل بر وجود قدرتست و نفس جهل دليل بر وجود علم

و نفس فقر دليل بر وجود غنا. اگر غنائی نبود فقری نيز نبود

اگر نوری نبود ظلمت نيز نبود نفس ظلمت دليل بر نور است

زيرا ظلمت عدم نور است "
و در مفاوضات ميفرمايند قوله الاحلی :

" و از جمله دلائل و براهين الوهيّت آنکه انسان خود را

خلق ننموده بلکه خالق و مصوّر ديگری است و يقين است و

شبهه ای نيست که خالق انسان مثل انسان نيست. زيرا

--------------------------------------------------------

(١) دکتر هانری اگوست فورال از فلاسفه و اطبّای معروف آلمان

در سنهء ١٩٢٠ ميلادی بواسطه دکتر ارتوربراونس بتصديق

امر فائز و بخدمت امر مشغول و در ٢٧ ژوئيه ١٩٣١ ميلادی

در سنّ ٨٢ سالگی در سويس وفات کرد .
ص ٣٠١
يک کائن ضعيف کائن ديگر را خلق نتواند و خالق فاعل

بايد جامع جميع کمالات باشد تا ايجاد صنع نمايد. آيا

ممکن است که صنع در نهايت کمال باشد و صانع غير کامل ؟

آيا ميشود که نقش در نهايت اتقان باشد و نقّاش در صنعت

خويش ناقص ؟ چه که صنعت اوست و خلق اوست بلکه
نقش مثل نقّاش نباشد اگر نقش مثل نقّاش بود خود را

نقش مينمود و نقش هر چند در نهايت کمال باشد امّا بالنّسبه

بنقّاش در نهايت نقص است. لهذا امکان معدن نقائص

است و خدا معدن کمال نفس نقائص امکان دلالت بر کمالات

حقّ ميکند. مثلاً چون انسان را نگری ملاحظه نمائی که عاجز

است همين عجز خلق دليل بر قدرت حيّ قديری است.

زيرا تا قدرت نباشد عجز تصوّر نگردد پس عجز خلق دليل

بر قدرت حقّ است و تا قدرت نباشد عجز تحقّق نيابد

و از اين عجز معلوم شد که قدرتی در عالم هست. مثلاً در عالم

امکان فقر است لابدّ غنائی هست که فقر در عالم تحقّق يافته

و در عالم امکان جهل است لابدّ علمی هست که جهل تحقّق

جسته چه که اگر چنانچه علم نبود جهل تحقّق نميگرفت
چرا که جهل عدم علم است اگر وجود نبود عدم تحقّق

نمييافت. جميع امکان مسلّم است که در تحت حکم و نظامی است

که ابداً تمرّد نتواند حتّی انسان نيز مجبور بر موت و خواب و

ص ٣٠٢
سائر حالات است يعنی در بعضی مراتب محکوم است
لابدّ اين محکوميّت حاکمی دارد مادام که صفت ممکنات
احتياج است و اين احتياج از لوازم ذاتی اوست پس يک

غنی هست که غنيّ بالذّات است. مثلاً از نفس مريض معلوم

است که صحيحی هست اگر صحيحی نبود مريض اثبات نميشد.

پس معلوم شد که حيّ قديری هست که او جامع جميع کمالات

است چه که اگر جامع جميع کمالات نبود او نيز مثل خلق بود.

و همچنين در عالم وجود ادنی صنعی از مصنوعات دلالت بر

صانع ميکند مثلاً اين نان دلالت ميکند بر اينکه صانعی دارد.

سبحان الله تغيير هيئت کائنات جزئيّه دلالت بر صانعی

ميکند و اين کون عظيم غير متناهی خود بخود وجود يافته

و از تفاعل عناصر و مواد تحقّق جسته ؟ اين فکر چقدر بديهيّ

البطلان است. و اينها ادلّهء نظريست برای نفوس ضعيفه

امّا اگر ديدهء بصيرت باز شود صد هزار دلائل باهره مشاهده

ميکند. مثلش اينست که چون انسان احساس روح داشته باشد

مستغنی از دليل وجود روح است امّا از برای نفوسی که از

فيض روح محرومند بايد دلائل خارجه اقامه نمود.

مطلب ششم - شرح دليل ترکيب و اقسام آن مشروح تر از سابق

( نطق مبارک حضرت عبدالبهاء در پاريس روز ٩ فوريه ١٩١٣ :

ص ٣٠٣
هوالله
امروز شخصی از وجود الوهيّت سؤال کرد که، چه

برهان بر وجود الوهيّت داريد؟ چه که ناس بر دو قسمند

قسمی معترف به الوهيّتند و قسمی منکر. لهذا امروز بدليلی

از دلائل عقليّه ميخواهم اثبات وجود الوهيّت نمايم زيرا

دلائل نقليّه را ميدانيد و نزد کلّ معلوم است. در جميع

کائنات موجوده چون نظر ميکنيم می بينيم هر کائنی از کائنات

از ترکيب عناصر مفرده پيدا شده. مثلاً عناصر و اجزاء فرديّه

ترکيب شده و از آن انسان پيدا گشته عناصر بسيطه ای

ترکيب شده و از آن اين گل پيدا گرديده اجزاء فرديّه ای

ترکيب گشته و اين سنگ پيدا شده. خلاصه جميع کائنات
وجودشان از ترکيب است و چون اين ترکيب تحليل شود

آن موت و انعدام است. امّا عناصر بسيطه باقی و بر قرار

ولی ترکيب متلاشی می شود. پس معلوم و مسلّم شد
ترکيب عناصر بسيطه سبب حيات است و تحليل آن
انعدام و ممات ولی از عناصر اصليّه باقی و بر قرار

چرا که بسيط است و شیء بسيط معدوم نميشود. امّا ترکيب

تحليل ميشود يعنی وجود کائنات از ترکيب است و انعدام

از تحليل و اين مسئله فنّی است نه اعتقادی، فرق است بين

مسائل اعتقاديّه و فنّيّه، اعتقاديّه مسموعات تقليديّه است

امّا مسائل عقليّه مؤيّد به براهين قاطعه لهذا فنّاً ثابت

است که وجود کائنات عبارت از ترکيب است و فنا عبارت از

ص ٣٠٤

تحليل. مادّيّون گويند مادام وجود کائنات از ترکيب است

و انعدام از تحليل، ديگر چه احتياجی بخالق حيّ قدير؟

چه که کائنات نامتناهی بصور نا متناهی ترکيب ميشود و از هر

ترکيب کائنی موجود گردد. امّا الهيّون جواب دهند که ترکيب

بر سه قسم است يا ترکيب تصادفی است يا ترکيب الزامی
است يا ترکيب ارادی چهارم ندارد زيرا ترکيب حصر در
اين سه قسم است. اگر بگوئيم اين ترکيب تصادفی است
واضح البطلان است چه که معلول بی علّت نميشود لابد

معلول علّت دارد و اين تصادفی واضح البطلان است و هر

کس آن را ادراک مينمايد. ترکيب ثانی الزامی است يعنی

اين ترکيب مقتضای ذاتی هر کائنی و لزوم ذاتی اين عناصر

است. مثل اينکه حرارت لزوم ذاتی آتش است و رطوبت لزوم ذاتی

آب. پس اگر اين ترکيب لزوم ذاتی باشد ديگر انفکاک ندارد

چنانچه ممکن نيست حرارت از آتش و رطوبت از آب انفکاک

يابد مادام اين ترکيب لزوم ذاتی است اين انفکاک ممکن

نيست. پس اين هم نيست چه اگر اين ترکيب کائنات لزوم
ذاتی بود ديگر تحليل نداشت لهذا الزامی هم نيست.
باقی چه ماند؟ ترکيب ارادی يعنی اين ترکيب کائنات

و وجود اشياء باراده حيّ قدير است. اين يکی از دلائل است

و چون اين مسئله بسيار مهمّ است بايد در آن فکر کنيد

ص ٣٠٥

و در ميان خود مذاکره نمائيد زيرا هر چه بيشتر فکر کنيد

بيشتر مطّلع بر تفاصيل ميشويد ...." انتهی .

و نيز در لوح قابل آباده ای ميفرمايند قوله الاحلی :

هوالله
ای ثابت بر پيمان نامهء شمارسيد مضمون بسيار

عجيب زيرا اين شبهات تازه اشتهار نيافته قرون و اعصار

متواليه است که در اروپا اين زمزمه بلند است و همچنين

در قرون اولی در آسيا انتشار داشت. ولی در هر عهد قوّهء

نافذهء کلمة‌الله بنيان اين شبهات بر انداخت و نور مبين

مانند آفتاب اشراق نمود چه که ادلّه و براهين اين
بيخردان اوهن از بيت عنکبوت و در نهايت سستی و ضعف

مشهود . هر چند غافلان ايران متابعت مادّيّون فرنگيان

خواهند و پيروی طبيعيّون اروپ تقليد آرزو دارند ولی

از قواعد و اصول آنان بيخبرند و از ادلّه و حجج و موضوع

و محمول ايشان بی اطّلاع. اروپائيان در مذهب طبيعی بحسب

فکر و آرای خويش محقّقند ولی طبيعيّون ايران مقلّد لهذا

با فرنگيان در اين مسئله مباحثه و بيان آسان. زيرا بقاعده

و دليل صحبت ميدارند و انسان بقاعده جواب ميدهد

ولی با اين مقلّدان ايران بسيار مکالمه مشکل است زيرا

آنچه ميگويند صرف مدّعاست نه دليل و نه برهان. مثلاً

ص ٣٠٦

مسئلهء عناصر نه چنين است که ايرانيان ميگويند. علمای

طبيعيّون اين مسئله را چنين ترتيب ميدهند و بر اين اساس

جميع مسائل طبيعيّه را تأسيس مينمايند زيرا اين اصل

مذهب آنان است و مسائل ديگر بتمامها فروع. و آن اينست

که در عالم وجود عناصر بسيطه هر يک جزء واحد است و قابل

تجزّی و تفصيل نيست و جميع کائنات ترکيب اين عناصر مفرده

يعنی مرکّب از اجزاء متنوّعه اند يعنی عناصر بسيطه را

تشبيه بحروف نمايند و حروف تجزّی نشود. مثلاً الف مفرد

است اين را از هم تجزّی نتوان نمود. امّا کائنات سائره

بمنزلهء کلمه اند که مرکّب از حروف متعدّده اند کلمه را تفصيل

و تجزّی توان نمود . باری گويند که چون در جميع موجودات

ملاحظه نمائی واضح و مشهود است که اين عناصر بسيطه

بصور نامتناهيه منحلّ و ترکيب شده است هر ترکيبی کائنی

از کائنات موجوده و چون اين ترکيب تحليل گردد عدم نسبی

و اضافی تحقّق يابد زيرا عدم محض را مستحيل و محال دانند.

مثلاً گويند اجزائی ترکيب شده است و از آن ترکيب انسان

تحقّق يافته چون اين ترکيب تحليل گردد اين کائن بشری

از ميان برود ولی آن اجزاء اصليّه و عناصر فرديّه باقی

و بر قرار است. پس تحقّق کائنات از ترکيب است و تشتّت

موجودات از تحليل اين ترکيب و تحليل متتابع و مترادف و

ص ٣٠٧

مستمرّ، در اينصورت چه احتياج بحيّ قدير ؟ اين خلاصهء

برهان آنان و دليلشان بزعم ايشان واضح و عيان

در وقت بحث اين مسئله را تأسيس نمايند. چون اين مسئله

مبنی بر قواعد و اصول است لهذا جواب آسان و بکمال
اختصار بيان بطلان اين قضيّه ميتوان نمود چنانکه با

فلاسفهء اروپ و امريک بتکرار اين مسئله در ميان آمد و بچند

کلمه جواب قناعت نمودند و تسليم گرديدند. در جواب گفته شد

که اين ترکيب که اسّ اساس وجود و سبب حيات کائنات است

از اقسام ثلاثه ترکيب، کدام يک است؟ زيرا ترکيب يا تصادفی

است يا لزوم ذاتی و يا ارادی يعنی تحت ارادهء الهيّه.

اگر بگوئيم ترکيب کائنات تصادفی است معلول بی علّت لازم

آيد و اين ممتنع و محال است که معلول بی علّت تحقّق يابد

بطلان اين قضيّه بديهی است. و اگر اين ترکيب لزوم ذاتی

است در اينصورت تحليل ممتنع و مستحيل ابديّت و سرمديّت

از لوازم ذاتيّهء آن اينهم که نيست. پس چه ماند ؟ ترکيب

ارادی يعنی بارادهء حيّ قديم هذا هوالحقّ و ما بعد
الحقّ الّا الضّلال المبين " انتهی .
×××××××××
×××
ص ٣٠٨
مطلب هفتم - دلائل اثبات الوهيّت
" طبيعت کيفيّتی است و يا حقيقتی است که بظاهر
حيات و ممات و بعبارة اخری ترکيب و تحليل کافّه
اشياء راجع باوست. و اين طبيعت در تحت انتظامات

صحيحه و قوانين متينه و ترتيبات کامله و هندسهء بالغه

است که ابداً از او تجاوز نميکند بدرجه ای که اگر بنظر

دقيق و بصر حديد ملاحظه کنی ذرّات غير مرئيّه از کائنات

تا اعظم کرات جسيمهء عالم وجود مثل کره شمس و يا سائر

نجوم عظيمه و اجسام نورانيّه چه از جهت ترکيب و خواه

از جهت هيئت و خواه از جهت حرکت در نهايت درجه

انتظام است و می بينی که جميع در تحت يک قانون کلّی است

که ابداً از او تجاوز نميکند. و چون بخود طبيعت نظر ميکنی

می بينی که استشعار و اراده ندارد. مثلاً آتش طبيعتش

سوختن است بدون اراده و شعور ميسوزاند و آب در طبيعتش

جريانست و بدون اراده و شعور جاری ميشود و آفتاب
در طبيعتش ضياست و بدون اراده و شعور ميتابد و بخار

در طبيعتش صعود است و بدون اراده و شعور صعود می نمايد.

پس معلوم شد که جميع کائنات حرکات طبيعيشان حرکات

مجبوره است و هيچ يک متحرّک باراده نيست مگر حيوان و

ص ٣٠٩
بالاخصّ انسان و انسان مقاومت و مخالفت طبيعت تواند

زيرا کشف طبايع اشياء را کرده و بواسطهء کشف طبايع اشياء

بر نفس طبيعت حکم ميکند و اينهمه صنايع را که اختراع

کرده بسبب کشف طبايع اشياست مثلاً تلغراف اختراع

کرده که بشرق و غرب کار ميکند. پس معلوم شد که انسان

بر طبيعت حاکم است. حال چنين انتظامی و چنين ترتيبی

و چنين قواعدی که در وجود مشاهده ميکنی، ميشود گفت که اين

از تأثيرات طبيعت است با وجود اينکه شعور ندارد و ادراک هم

ندارد؟ پس معلوم شد که اين طبيعتی ک ادراک و شعور

ندارد او در قبضه حقّ قدير است که او مدبّر عالم طبيعت

است بهر نوعی که ميخواهد از طبيعت ظاهر ميکند. از جمله

اموری که در عالم وجود حادث ميشود و از مقتضيات طبيعت

است گويند وجود انسانی است در اينصورت انسان فرع است

و طبيعت اصل، ميشود که اراده و شعور و کمالاتی در فرع

باشد و در اصل نه ؟ پس معلوم شد که طبيعت من حيث

ذاته در قبضه قدرت حقّ است و آن حيّ قدير است که طبيعت

را در تحت نظامات و قوانين حقيقی گرفته و حاکم بر اوست."

××××××××××
××××
ص ٣١٠

مطلب هشتم - وقوع انذارات دليل بر وجود قوّه ماوراء الطّبيعه است .

حضرت عبدالبهاء در لوح مرحوم ميرزا قابل آباده ای ميفرمايند قوله الاحلی :

" انذارات جمال مبارک بملوک ارض بنهايت صراحت

بدون تأويل و احتياج تفسير در اثبات قوّه قدسيّه ماوراء

الطّبيعه برهان کافی وافی است. سور ملوک را مطالعه

نمائيد و خطابهای شديد را دقّت کنيد و انذارات عظيمه

را ملاحظه نمائيد و خطاب (( يا ايّتها النّقطة الواقعة بين

البحرين )) را تمعّن فرمائيد و خطاب به طهران را نيز اندک

ملاحظه کنيد و خطاب به سواحل نهر رين را از نظر بگذرانيد

و تطبيق بوقوعات حاصله کنيد که جميع اين انذارات در مدّتی

قليله تحقّق يافت. آيا بادراک بذکاء طبيعی کشف اين

وقوعات در ايّام قليله تصوّر ميشود ؟ لا و الله مگر آنکه بقوّه مليک

مقتدر تحقّق يابد و بکلمه نافذه اش مجری کند و از پيش خبر دهد . " انتهی .

مطلب نهم - انتظام جهان دليل بر وجود مدير مدبّر است.

حضرت عبدالبهاء در لوح مهندس مقدّم ميفرمايند :
ص ٣١١
" اين واضح است که جميع کائنات مرتبط بيکديگر است

ارتباط تامّ مثل اعضای هيکل انسانی چگونه اعضاء و اجزاء

هيکل انسانی بيکديگر مرتبط است. همين قسم اعضای

اين کون نامتناهی جميع بيکديگر مرتبط است. مثلاً پا و قدم

مرتبط بسمع و بصر است بايد چشم ببيند تا پا قدم بر دارد

بايد سمع بشنود تا بصر دقّت نمايد هر جزئی که از اجزاء

انسانی ناقص باشد در ساير اجزاء فتور و قصور حاصل گردد.

دماغ مرتبط بقلب و معده است و شش مرتبط بجميع اعضاء است

و همچنين ساير اعضاء و هر يک از اين اعضاء وظيفه ای دارد.

آن قوّه عاقله خواه قديم گوئيم خواه حادث مدير و مدبّر بر

جميع اعضاء انسانست تا هر يک از اعضاء در نهايت انتظام

وظيفهء خود مجری نمايد. امّا اگر در آن قوّه عقليّه خللی باشد

جميع اعضاء از اجرای وظايف اصلی خود باز ماند و در هيکل

انسانی و تصرّفات اعضاء خلل عارض شود و نتيجه نبخشد.

و همچنين در اين کون نامتناهی ملاحظه نمائيد لابدّ قوّه

کلّيّه موجود است که محيط است و مدير و مدبّر بر جميع اجزاء

اين کون نامتناهی است و اگر اين مدير و مدبّر نبود عالم کون

مختلّ بود و نظير مجنون ميبود. مادام ملاحظه مينمائيد که

اين کون نامتناهی در نهايت انتظام است و هر يک از اجزاء

در نهايت اتقان وظايف خود را مجری ميدارد که ابداً خللی

ص ٣١٢

نيست واضح و مشهود ميگردد که يک قوّهء کلّيّه موجود که مدبّر و مدير اين

کون نامتناهی است هر عاقلی اين را ادراک مينمايد" انتهی (مکاتيب جلد سوم )

مطلب دهم - تحقّق صدوری. در سفر نامه جلد اوّل چنين مسطور است :

" جوانی بسيار موقّر و محترم مشرّف شد و عرض نمود که،

وجود مبارک در چه مدرسه ای تحصيل فلسفه نموده اند؟
فرمودند: در مدرسه ای که حضرت مسيح تحصيل نمود.

عرض کرد: طبيعت چه نسبتی به خدا دارد آيا خدا در صور

اشياست يا قوّه ای خارجست و طبيعت خلق اوست ؟

فرمودند: بعضی از فلاسفه را عقيده اينست که او حقيقت

فائقه ای است که در هر انسانی شراره ای از آن قوّهء فائقه

موجود و او خود در نهايت قوّتست و جميع کائنات هر يک

بحسب استعداد خويش مظهريّت او را دارند لهذا
آن وجود واجب منحلّ بصور نامتناهيه شده، اين مسئلهء

افلاطون است. لکن ما بيان مينمائيم که وجود مفهومی ذهنی

که ما او را ادراک ميکنيم و ميفهميم او عارض بر اشياء است

اشياء بمنزلهء جواهر و او بمنزلهء عرض است جسد انسان

جوهر است و وجود قائم بآن. و همچنين اين جسد بمنزلهء

ص ٣١٣

مادّه است آنوجود بمنزلهء قوّه ای که عارض بر مادّه است.

امّا وجود واجب چنين نيست بلکه مقصد وجود حقيقی است

که قائم بالذّات است نه وجود مفهومی ذهنی، وجودی است

که اشياء باو تحقّق يابد اشياء بمنزله فعل اوست و جميع

کائنات قائم باو. ما او را تعبير بوجود ميکنيم زيرا محتاج به

تعبيری هستيم نه آنکه آنوجود بادراک ما بگنجد و مقصد از

تعبير ما يتحقّق به الاشياء است. و تحقّق اشياء دو قسم است

ظهوری و صدوری. امّا ظهوری مثل اينست که اين گل از اين

درخت بيرون آمده اين تحقّق ظهوريست ولی مقصد ما

تحقّق صدوريست مثل اينکه اشعّه از آفتاب صدور يافته همچنين

کائنات از آنوجود حقيقی صادر شده پس کائنات از اوست نه اوست " انتهی .

مطلب يازدهم - فخر انسان در اينست که از خدا با خبر باشد .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند ( نطق مبارک در مونتريال کانادا در

منزل مستر ماکسول - دوم سپتامبر ١٩١٢) قوله الاحلی :

" جميع حيوانات طبيعی هستند جميع مادّيّون مثل

حيوانات احساسات جسمانی دارند احساسات روحانی ندارند

منکر خدا هستند هيچ خبری از خدا ندارند هيچ خبری از انبياء ندارند

ص ٣١٤

از جنّت الهی خبر ندارند. جميع حيوانات نيز از تعاليم

الهی بی خبرند جميع حيوانات اسير محسوساتند فی الحقيقه

نظير فلاسفهء اين زمان حيواناتند چنانکه آنها از خدا

از انبيا از احساسات روحانی از فيض روح القدس از ماوراء

الطّبيعه خبر ندارند و هر حيوانی دارای اين کمالاتست

بدون زحمت. فيلسوفها بعد از تحصيل بيست سال خدا را انکار

کنند قوای روحانی الهامات الهی را انکار نمايند حيوان

بدون زحمت فيلسوف کامل است مثل حضرت گاو که از هيچ
چيز خبر ندارد از خدا خبر ندارد از احساسات روحانی

خبر ندارد از روحانيّات خبر ندارد. جميع حيوانات از روح

بی خبرند اين فيلسوفها نيز جز از محسوسات خبری ندارند

نظير حيوانات با وجود اين ميگويند ما فيلسوفيم زيرا جز

محسوسات نميدانيم حال آنکه حضرت گاو بدون تحصيل

علوم اين فضيلت را دارد در کمال تشخّص. اين فخر نميشود

فخر اينست که انسان از خدا خبر يابد احساسات روحانی

داشته باشد از ماوراء الطّبيعه خبر گيرد فخر انسان در

اينست که از نفثات روح القدس بهره يابد فخر انسان
اينست که از تعاليم الهی خبر گيرد اينست فخر انسان

و الّا بی خبری فخر نيست جهل است نادانی جهلست ... " خاتمه

ص ٣١٥

لوح مبارک دکتر فورال - هر چند برخی از آن در ضمن مطالب

نقل شد ولی چون حاوی مطالب مهمّه است تمام آنرا در خاتمه مينگارد :

هوالله
" ای شخص محترم مفتون حقيقت، نامهء شما که
بيست و هشتم جولای ١٩٢١ مورّخ بود رسيد. مضامين

خوشی داشت و دليل بر آن بود که الحمد لله هنوز جوانی

و تحرّی حقيقت مينمائی قوای فکريّه شديد است و اکتشافات

عقليّه پديد. نامه ای که به دکتر فيشر مرقوم نموده بودم نسخ

متعدّدهء او منتشر است و جميع ميدانند که در سنهء ١٩١٠

مرقوم گرديده و از اين نامه گذشته نامه های متعدّده باين

مضمون قبل از حرب مرقوم و در جريده کلّيّهء سانفرانسيسکو

نيز اشاره ای باين مسائل گرديده تاريخ آن جريده مسلّم

و معلوم و همچنين ستايش فلاسفه وسيع النّظر در نطقی که

در کلّيّه داده شد در نهايت بلاغت. لهذا يک نسخه از آن

جريده در جوف اين مکتوب ارسال ميشود. تآليف آن جناب

البتّه مفيد است. لهذا اگر چنانچه مطبوع است از هر يک

نسخه ای از برای ما ارسال داريد.

مقصد از طبيعيّونی که عقايدشان در مسئلهء الوهيّت ذکر شد حزبی از

طبيعيّون تنگ نظر محسوس پرست است که بحواسّ خمسه مقيّد و ميزان

ص ٣١٦

مهمّ ادراک نزدشان ميزان حسّ است که هر محسوس را محتوم

شمرند و غير محسوس را معدوم و يا مشبوه دانند، حتّی وجود

الوهيّت را بکلّی مظنون نگرند. مراد جميع فلاسفه عموماً

نيست همان است که مرقوم نموده ای، مقصود تنگ نظران

طبيعيّونند. امّا فلاسفهء الهيّون نظير سقراط و افلاطون

و ارسطو فی الحقيقه شايان احترام و مستحقّ نهايت
ستايشند زيرا خدمات فائقه بعالم انسانی نموده اند

و همچنين فلاسفه طبيعيّون متفنّنون معتدل که خدمت کرده اند.

ما علم و حکمت را اساس ترقّی عالم انسانی ميدانيم و فلاسفهء

وسيع النّظر را ستايش مينمائيم. در روزنامهء کلّيّهء سانفرانسيسکو

دقّت نمائيد تا حقيقت آشکار گردد. امّا قوای عقليّه از خصائص

روح است نظير شعاع که از خصائص آفتاب است. اشعه

آفتاب در تجدّد است و لکن نفس آفتاب باقی و بر قرار.

ملاحظه فرمائيد که عقل انسانی در تزايد و تناقص است و

شايد عقل بکلّی زائل گردد و لکن روح بر حالت واحده است.

و عقل ظهورش منوط بسلامت جسم است جسم سليم عقل

سليم دارد ولی روح مشروط بآن نه. عقل بقوّهء روح ادراک و

تصوّر و تصرّف دارد ولی روح قوّهء آزاد است. عقل بواسطهء

محسوسات ادراک معقولات کند و لکن روح طلوعات غير محدوده

دارد. عقل در دائره ای محدود است و روح غير محدود.عقل

ص ٣١٧

ادراکات بواسطهء قوای محسوسه دارد نظير باصره و سامعه

و ذائقه و شامّه و لامسه و لکن روح آزاد است چنانکه ملاحظه

مينمائيد که در حالت يقظه و حالت خواب سير و حرکت دارد

شايد در عالم رؤيا حلّ مسئله ای از مسائل غامضه مينمايد

که در زمان بيداری مجهول بود. عقل بتعطيل حواسّ خمسه

از ادراک باز ميماند و در حالت جنين و طفوليّت عقل بکلّی

مفقود لکن روح در نهايت قوّت. باری دلائل بسيار است که

بفقدان عقل قوّهء روح موجود. فقط روح را مراتب و مقاماتی:

روح جمادی و مسلّم است که جماد روح دارد حيات دارد

ولی باقتضای عالم جماد چنانکه در نزد طبيعيّون نيز اين

سرّ مجهول مشهود شده که جميع کائنات حيات دارند چنانکه

در قرآن ميفرمايد کلّ شیءٍ حيّ و در عالم نبات نيز قوّهء ناميه

و آن قوّهء ناميه روح است و در عالم حيوان قوّهء حسّاسه است

ولی در عالم انسان قوّهء محيطه است و در جميع مراتب

گذشته عقل مفقود و لکن روح را ظهور و بروز. قوّهء حسّاسه

ادراک روح ننمايد و لکن قوّهء عاقله استدلال بر وجود آن

نمايد و همچنين عقل استدلال بر وجود يک حقيقت غير مرئيّه

نمايد که محيط بر کائنات است و در هر رتبه ای از مراتب

ظهور و بروزی دارد ولی حقيقتش فوق ادراک عقول. چنانکه

رتبهء جماد ادراک حقيقت نبات و کمال نباتی را ننمايد

ص ٣١٨
و نبات ادراک حقيقت حيوانی را نتواند و حيوان ادراک

حقيقت کاشفهء انسان که محيط بر ساير اشياء است نتواند.

حيوان اسير طبيعت است و از قوانين و نواميس طبيعت

تجاوز نکند ولی در انسان قوّهء کاشفه ايست که محيط بر

طبيعت است که قوانين طبيعت را در هم شکند. مثلاً جميع

جماد و نبات و حيوان اسير طبيعتند. اين آفتاب باين
عظمت چنان اسير طبيعت است که هيچ اراده ندارد

و از قوانين طبيعت سرموئی تجاوز نتواند و همچنين ساير

کائنات از جماد و نبات و حيوان هيچيک از نواميس طبيعت

تجاوز نتواند بلکه کلّ اسير طبيعتند ولی انسان هر چند

جسمش اسير طبيعت و لکن روح و عقلش آزاد و حاکم بر
طبيعت. ملاحظه فرمائيد که بحکم طبيعت انسان ذيروح

متحرّک خاکی است امّا روح و عقل انسان قانون طبيعت را

ميشکند مرغ ميشود و در هوا پرواز ميکند و بر صفحات دريا

بکمال سرعت ميتازد وچون ماهی در قعر دريا ميرود و

اکتشافات بحريّه ميکند و اين شکستی عظيم از برای قوانين

طبيعت است. و همچنين قوّه کهربائی، اين قوّهء سرکش

عاصی که کوه را ميشکافد انسان اين قوّه را در زجاجه حبس

مينمايد و اين خرق قانون طبيعت است. و همچنين اسرار
مکنونهء طبيعت که بحکم طبيعت بايد مخفی بماند انسان
ص ٣١٩

آن اسرار مکنونهء طبيعت را کشف نمايد و از حيّز غيب بحيّز شهود

ميآورد و اين نيز خرق قانون طبيعت است. و همچنين
خواصّ اشياء از اسرار طبيعت است انسان او را کشف

مينمايد. و همچنين وقايع ماضيه که از عالم طبيعت مفقود

شده و لکن انسان کشف مينمايد. و همچنين وقايع آتيه

را انسان باستدلال کشف مينمايد و حال آنکه هنوز در عالم

طبيعت مفقود است و مخابره ومکاشفه بقانون طبيعت

محصور در مسافات قريبه است و حال آنکه انسان بآن قوّه

معنويّه که کاشف حقايق اشياء است از شرق بغرب مخابره

مينمايد اين نيز خرق قانون طبيعت است. و همچنين
بقانون طبيعت سايه زائل است ولی اين سايه را انسان

در آئينه ثابت ميکند و اين خرق قانون طبيعت است. دقّت

نمائيد که جميع علوم و فنون و صنايع و اختراعات و اکتشافات

کلّ از اسرار طبيعت بود و بقانون طبيعت بايد مستور ماند

ولی انسان بقوّه کاشفه خرق قانون طبيعت کرده و اين

اسرار مکنونه را از حيّز غيب بحيّز شهود آورده و اين خرق

قانون طبيعت است. خلاصه آن قوّه معنويّه انسان که

غير مرئی است تيغ را از دست طبيعت ميگيرد و بفرق طبيعت

ميزند و سائر کائنات با وجود نهايت عظمت از اين کمالات

محروم. انسان را قوّه اراده و شعور موجود و لکن طبيعت

ص ٣٢٠
از آن محروم. طبيعت مجبور است و انسان مختار. طبيعت
بی شعور است و انسان با شعور. طبيعت از حوادث ماضيه

بی خبر و انسان با خبر. طبيعت از وقايع آتيه جاهل و انسان

بقوّه کاشفه عالم. طبيعت از خود خبر ندارد و انسان از هر چيز

با خبر. اگر نفسی تخطّر نمايد که انسان جزئی از عالم طبيعت

است و چون جامع اين کمالات است اين کمالات جلوه ای از

عالم طبيعت است پس طبيعت واجد اين کمالات است نه

فاقد، در جواب گوئيم که جزء تابع کلّ است ممکن نيست که در

جزء کمالاتی تحقّق يابد که کلّ از آن محروم باشد. و طبيعت

عبارت از خواصّ و روابط ضروريّه است که منبعث از حقايق

اشياء است و اين حقائق کائنات هر چند در نهايت اختلاف

است ولی در غايت ارتباط و اين حقايق مختلفه را جهت

جامعه ای لازم که جميع را ربط بيکديگر دهد. مثلاً ارکان

و اعضاء و اجزاء و عناصر انسان در نهايت اختلاف است ولی

جهت جامعه ای که آن تعبير بروح انسانی ميشود جميع را

بيکديگر ربط ميدهد که منتظماً تعاون و تعاضد حاصل گردد

و حرکت کلّ اعضاء در تحت قوانين منتظمه که سبب بقای وجود

است حصول يابد. امّا جسم انسان از اينجهت جامعه بکلّی

بی خبر و حال آنکه به ارادهء او منتظما وظيفه خود را ايفا مينمايد .

ص ٣٢١

امّا فلاسفه بر دو قسمند: از جمله سقراط حکيم که معتقد

بوحدانيّت الهيّه و حيات روح بعد از موت بود. چون رأيش

مخالف آراء عوام تنگ نظران بود لهذا آن حکيم ربّانی

را مسموم نمودند. و جميع حکمای الهی و اشخاص عاقل دانا

چون در اين کائنات نامتناهی نظر نمودند ملاحظه کردند

که نتيجه اين کون اعظم نا متناهی بعالم جماد شد و نتيجه

عالم جماد عالم نبات گشت و نتيجه عالم نبات عالم حيوان

و نتيجه عالم حيوان عالم انسان. اين کون نامتناهی با اين

عظمت و جلال نهايت نتيجه اش انسان شد و انسان ايّامی

چند در اين نشئه انسانی به محن و آلام نامتناهی معذّب

و بعد متلاشی بی اثر و ثمر گشت. اگر اين است يقين است

که اين کون نامتناهی با جميع کمالات منتهی بهذيان

و لغو و بيهوده شده نه نتيجه ای و نه ثمری و نه بقا و نه

اثری عبارت از هذيان ميگردد. پس يقين کردند که چنين
نيست اين کارخانهء پر عظمت باين شوکت محيّرالعقول

و اين کمالات نامتناهی عاقبت منتهی باين هذيان نخواهد

گشت، پس البتّه يک نشئه ديگر محقّق است. چنانکه نشئه

عالم نبات از نشئه عالم انسانی بی خبر است ما نيز از آن نشئه

کبری که بعد از نشئه انسانيست بی اطّلاع هستيم ولی
عدم اطّلاع دليل بر عدم وجود نيست چنانکه عالم جماد
ص ٣٢٢

از عالم انسان بکلّی بيخبر و مستحيل الادراک ولی عدم

ادراک دليل بر عدم وجود نيست و دلائل قاطعه متعدّده

موجود که اين جهان بی پايان منتهی بحيات انسانی نگردد.

امّا حقيقت الوهيّت فی الحقيقه مجرّد است يعنی تجرّد حقيقی

و ادراک مستحيل زيرا آنچه بتصوّر انسان آيد آن حقيقت

محدوده است نه نامتناهی محاط است نه محيط و ادراک
انسان فائق و محيط بر آن. و همچنين يقين است که
تصوّرات انسانی حادث است نه قديم و وجود ذهنی دارد

نه وجود عينی. و از اين گذشته تفاوت مراتب در حيّز حدوث

مانع از ادراکست، پس چگونه حادث حقيقت قديمه را ادراک کند؟

چنانکه گفتيم تفاوت مراتب در حيّز حدوث مانع از ادراک است.

جماد و نبات و حيوان از قوای عقليه انسان که کاشف حقايق

اشياء است بيخبر است ولی انسان از جميع اين مراتب
با خبر. هر رتبه عالی محيط بر رتبه سفلی است و کاشف

حقيقت آن ولی رتبهء دانی از رتبهء عالی بی خبر و اطّلاع

مستحيل است. لهذا انسان تصوّر حقيقت الوهيّت نتواند

ولی بقواعد عقليّه و نظريّه و منطقيّه و طلوعات فکريّه و

اکتشافات وجدانيّه معتقد بحضرت الوهيّت ميگردد و کشف

فيوضات الهيّه مينمايد و يقين ميکند که هر چند حقيقت

ص ٣٢٣

الوهيّت غير مرئيّه است و وجود الوهيّت غير محسوس ولی ادلّهء

قاطعهء الهيّه حکم بوجود آن حقيقت غير مرئيّه مينمايد ولی

آن حقيقت کما هی مجهول النّعت است. مثلاً مادّهء
اثيريّه موجود ولی حقيقتش مجهول و به آثارش محتوم.
حرارت و ضياء و کهربا تموّجات اوست از اين تموّجات

وجود مادّهء اثيريّه اثبات ميگردد. ما چون در فيوضات الهيّه

نظر کنيم متيقّن بوجود الوهيّت گرديم. مثلاً ملاحظه مينمائيم

که وجود کائنات عبارت از ترکيب عناصر مفرده است و عدم

عبارت از تحليل عناصر زيرا تحليل سبب تفريق عناصر مفرده

گردد. پس چون نظر در ترکيب عناصر کنيم که از هر ترکيبی

کائنی تحقّق يافته و کائنات نا متناهی است و معلول نامتناهی

پس علّت چگونه فانی؟ و ترکيب محصور در سه قسم است لارابع

له: ترکيب تصادفی و ترکيب الزامی و ترکيب ارادی. امّا

ترکيب عناصر کائنات يقين است که تصادفی نيست زيرا معلول

بی علّت تحقّق نيابد و ترکيب التزامی نيز نيست زيرا ترکيب

التزامی آنست که آن ترکيب از لوازم ضروريّهء اجزاء مترکّبه باشد

و لزوم ذاتی از هيچ شیء انفکاک نيابد نظير نور که مظهر

اشياء است و حرارت که سبب توسّع عناصر و شعاع آفتاب که

از لزوم ذاتی آفتاب است. در اينصورت تحليل هر ترکيب
مستحيل زيرا لزوم ذاتی از هر کائنی انفکاک نيابد.
ص ٣٢٤

شقّ ثالث باقی ماند و آن ترکيب ارادی است که يک قوّهء

غير مرئيّه ای که تعبير بقدرت قديمه ميشود سبب ترکيب

اين عناصر است و از هر ترکيبی کائنی موجود شده است. امّا

صفات و کمالاتی از اراده و علم و قدرت و صفات قديمه که

از برای آن حقيقت لاهوتيّه ميشماريم اين از مقتضيات مشاهدهء

آثار وجود در حيّز شهود است نه کمالات حقيقی آن حقيقت

الوهيّت که ادراک ممکن نيست. مثلاً چون در کائنات ملاحظه

نمائيم کمالات نامتناهی ادراک کنيم و کائنات در نهايت

انتظام و کمالست. گوئيم که آن قدرت قديمه که تعلّق بوجود

اين کائنات يافته البتّه جاهل نيست پس ميگوئيم که عالم است

و يقين است که عاجز نيست پس قدير است و يقين است که
فقير نيست پس غنی است و يقين است که معدوم نيست پس
موجود است. مقصود اينستکه اين نعوت و کمالاتی که از

برای آن حقيقت کلّيّه ميشماريم مجرّد بجهت سلب نقائص

است نه ثبوت کمالاتی که در حيّز ادراک انسان است لهذا

ميگوئيم که مجهول النّعت است. باری آن حقيقت کلّيّه

با جميع نعوت و اوصافش که ميشماريم مقدّس و منزّه از عقول

و ادراکات است. ولی چون در اين کون نامتناهی بنظر واسع

دقّت ميکنيم ملاحظه مينمائيم که حرکت و متحرّک بدون محرّک

مستحيل است و معلول بدون علّت ممتنع و محال و هر کائنی

ص ٣٢٥

از کائنات در تحت تأثير مؤثّرات عديده تکوّن يافته و مستمرّاً

مورد انفعالند و آن مؤثّرات نيز بتأثير مؤثّراتی ديگر تحقّق

يابد. مثلاً نبات بفيض ابر نيسانی تحقّق يابد و انبات شود

ولی نفس ابر نيز در تحت تدبير مؤثّرات ديگر تحقّق يابد

و آن مؤثّرات نيز در تحت تأثير مؤثّرات ديگر. مثلاً نبات

و حيوان از عنصر ناری و از عنصر مائی که باصطلاح فلاسفهء

اين ايّام اکسيجن و هيدرجن نشو و نما نمايد يعنی در

تحت تربيت و تأثير اين دو مؤثّر واقع امّا نفس اين دو مادّه

در تحت تأثّرات ديگر وجود يابد و همچنين سائر کائنات

از مؤثّرات و متأثّرات، اين تسلسل يابد و بطلان تسلسل

واضح و مبرهن. پس لابدّ اين مؤثّرات و متأثّرات منتهی

بحيّ قدير گردد که غنيّ مطلق و مقدّس از مؤثّرات است

و آن حقيقت کلّيّه غير محسوسه و غير مرئيّه است و بايد چنين

باشد زيرا محيط است نه محاط و چنين اوصاف صفت معلول

است نه علّت. و چون دقّت کنيم ملاحظه نمائيم که انسان مانند

ميکرب صغيريست که در ميوه ای موجود آن ميوه از شکوفه

تحقّق يافته و شکوفه از شجری نابت شده و شجر از مادّه سيّاليّه

نشو و نما نموده و آن مادّهء سيّاليّه از خاک و آب تحقّق يافته.

حالا چگونه اين ميکرب صغير ميتواند ادراک حقايق آن بوستان

نمايد و به باغبان پی برد و حقيقت آن باغبان را ادراک کند؟

ص ٣٢٦

اين واضح است که مستحيل است ولی آن ميکرب اگر هوشيار

گردد احساس نمايد که اين باغ و بوستان و اين شجر و شکوفه

و ثمر بخودی خود باين انتظام و کمال تحقّق نيابد و همچنين

انسان عاقل هوشيار يقين نمايد که اين کون نامتناهی باين

عظمت و انتظام بنفسه تحقّق نيافته. و همچنين قوای غير مرئيّه

در حيّز امکان موجود از جمله قوّه اثيريّه چنانچه گذشت که

غير محسوسه و غير مرئيّه است ولی از آثارش يعنی تموّجات و

اهتزازش ضياء و حرارت و قوّه کهربائيّه ظاهر و آشکار شود

و همچنين قوّه ناميه و قوّهء حسّاسه و قوّهء عاقله و قوّه متفکّره

و قوّه حافظه و قوّه واهمه و قوّه کاشفه اين قوای معنويّه

کلّ غير مرئی و غير محسوس ولی بآثار واضح و آشکار. و امّا قوّه

غير محدوده، نفس محدود دليل بر وجود غير محدود است زيرا

محدود البتّه بغير محدود شناخته ميشود چنانکه نفس
عجز دليل بر وجود قدرت است و نفس جهل دليل بر وجود

علم و نفس فقر دليل بر وجود غنا. اگر غنائی نبود فقری نيز

نبود اگر علمی نبود جهلی نيز نبود اگر نوری نبود ظلمتی

نيز نبود نفس ظلمت دليل بر نور است زيرا ظلمت عدم نور

است. امّا طبيعت عبارت از خواصّ و روابط ضروريّه است که

منبعث از حقايق اشياء است و اين حقايق غير متناهيه

هر چند در نهايت اختلاف است و از جهتی در نهايت ائتلاف

ص ٣٢٧

و غايت ارتباط و چون نظر را وسعت دهی و بدقّت ملاحظه

شود يقين گردد هر حقيقتی از لوازم ضروريّهء ساير حقايق

است. پس ارتباط و ائتلاف اين حقائق مختلفهء نامتناهی

را جهت جامعه ای لازم تا هر جزئی از اجزای کائنات

وظيفه خود را بنهايت انتظام ايفا نمايد. مثلاً در انسان

ملاحظه کن و از جزء بايد استدلال به کلّ کرد اين اعضاء

و اجزای مختلفه هيکل انسانی ملاحظه کنيد که چقدر ارتباط

و ائتلاف بيکديگر دارند. هر جزئی از لوازم ضروريّهء ساير اجزا

است و وظيفهء مستقلّه دارد ولی جهت جامعه که آن عقل است

جميع را بيکديگر چنان ارتباط ميدهد که وظيفهء خود را منتظماً

ايفا مينمايند و تعاون و تعاضد و تفاعل حاصل ميگردد

و حرکت جميع در تحت قوانينی است که از لوازم وجوديّه

است. اگر در آن جهت جامعه که مدبّر اين اجزا است خلل و

فتوری حاصل شود شبهه نيست که اعضاء و اجزاء منتظماً

از ايفای وظايف خويش محروم مانند. و هر چند آن قوّه جامعهء

هيکل انسان محسوس و مرئی نيست و حقيقتش مجهول لکن

من حيث الآثار بکمال قوّت ظاهر و باهر. پس ثابت و واضح

شد که اين کائنات نامتناهی در جهان باين عظمت هر يک در

ايفای وظيفهء خويش وقتی موفّق گردند که در تحت اداره حقيقت

کلّيّه ای باشند تا اين جهان انتظام يابد. مثلاً تفاعل

و تعاضد و تعاون بين اجزای مترکّبه وجود انسان مشهود

ص ٣٢٨

و قابل انکار نيست ولی اين کفايت نکند بلکه جهت جامعه ئی

لازم دارد که مدير و مدبّر اين اجزاست تا اين اجزای مرکّبه

با تعاون و تعاضد و تفاعل وظايف لازمه خويش را در نهايت

انتظام مجری دارند. و شما الحمد للّه واقفيد که در بين جميع

کائنات چه کلّی و چه جزئی تفاعل و تعاضد مشهود و مثبوتست.

امّا در بين کائنات عظيمه تفاعل مثل آفتاب آشکار است و بين

کائنات جزئيّه هر چند تفاعل مجهول ولی جزء قياس بکلّ

گردد. پس جميع اين تفاعل ها مرتبط بقوّه محيطه ای که

محور و مرکز و محرّک اين تفاعل هااست. مثلاً چنانکه گفتيم

تعاون و تعاضد در بين اجزای هيکل انسان مقرّر و اين

اعضاء و اجزاء خدمت بعموم اعضاء و اجزاء مينمايد. مثلاً

دست و پا و چشم و گوش و فکر و تصوّر معاونت بجميع اعضاء و

اجزاء مينمايد ولی جميع اين تفاعل ها مرتبط بيک قوّه غير

مرئيّهء محيطه ايست که اين تفاعل ها منتظماً حصول مييابد

و آن قوّه معنويّه انسان است که عبارت از روح و عقلست

و غير مرئی. و همچنين در معامل و کارخانه ها ملاحظه نمائيد

که تفاعل بين جميع آلات و ادوات است و بهم مرتبط ولی

جميع اين روابط و تفاعل مرتبط به قوّه عموميّه ای که محرّک و محور

و مصدر اين تفاعلها است و آن قوّهء بخار يا مهارت استاد

است. پس معلوم و محقّق شد که تفاعل و تعاضد و ارتباط بين

ص ٣٢٩

کائنات در تحت اداره و اراده يک قوّه محرّکه ای است که مصدر

و محرّک و محور تفاعل بين کائنات است. و همچنين هر ترتيب

و ترکيب که مرتّب و منظّم نيست آنرا ترکيب تصادفی گوئيم

امّا هر ترکيب و ترتيب که منظّم و مرتّب است و در ارتباط با

يکديگر بنهايت کمال است يعنی هر جزئی در موقع واقع و از

لوازم ضروريّه ساير اشياء است گوئيم اين ترکيب از اراده و شعور

ترتيب و ترکيب شده است. البتّه اين کائنات غير متناهيه و ترکيب

اين عناصر منفرده که منحلّ بصور نامتناهيه شده از حقيقتی

صادر گشته که فاقد الشّعور و مسلوب الاراده نيست. اين در

نزد عقل واضح و مبرهن است جای انکار نيست. ولی مقصود

اين نيست که آن حقيقت کلّيّه را يا صفات او را ما ادراک

نموده ايم نه حقيقت و نه صفات حقيقی او را هيچيک
ادراک ننموده ايم ولی ميگوئيم اين کائنات نامتناهيه

و روابط ضروريّه و اين ترکيب تامّ مکمّل لابدّ از مصدری صادر

که فاقدالاراده و شعور نيست و اين ترکيب نامتناهی که

بصور نامتناهی منحلّ شده مبنی بر حکمت کلّيّه است. اين

قضيّه قابل انکار نيست مگر نفسی که مجرّد بعناد و الحاد

و انکار معانی واضحهء آشکار بر خيزد و حکم آيه مبارکه صمّ

بکم عمی فهم لا يرجعون پيدا کند. و امّا مسئله اينکه

قوای عقليّه و روح انسان يکی است، قوای عقليّه از خصائص

ص ٣٣٠

روح است نظير قوّه متخيّله و نظير قوّهء مدرکه که از خصائص

حقيقت انسان است. مثل شعاع آفتاب که از خصائص آفتاب

است. و هيکل انسانی مانند آئينه است و روح مانند آفتاب

و قوای عقليّه مانند شعاع که از فيوضات آفتابست و شعاع از

آئينه شايد منقطع گردد و قابل انفکاک است ولی شعاع از

آفتاب انفکاک ندارد. باری مقصود اينست که عالم انسانی

بالنّسبه بعالم نبات ماوراء الطّبيعه است و فی الحقيقه

ماوراء الطّبيعه نيست ولی بالنّسبه به نبات حقيقت انسانی

و قوّه سمع و بصر ماوراء الطّبيعه است و ادراک حقيقت انسان

و ماهيّت قوّه عاقله از برای عالم نبات مستحيل است. و همچنين

از برای بشر ادراک حقيقت الوهيّت و حقيقت نشئه حيات

بعد از موت ممتنع و مستحيل. امّا فيوضات حقيقت رحمانيّت

شامل جميع کائنات است و انسان بايد در فيوضات الهيّه که

منجمله روح است تفکّر و تعمّق نمايد نه در حقيقت الوهيّت

اين منتهای ادراکات عالم انسانی است. چنانچه از پيش
گذشت اين اوصاف و کمالاتی که از برای الوهيّت

ميشمريم اين را از وجود و شهود کائنات اقتباس کرده ايم

نه اينکه بحقيقت و کمالات الهيّه پی برده ايم. اينکه ميگوئيم

حقيقت الوهيّت مدرک و مختار است نه اين است که اراده و

اختيار الوهيّت را کشف نموده ايم بلکه اين را از فيوضات

ص ٣٣١

الوهيّت که در حقايق اشياء جلوه نموده است اقتباس نموده ايم.

امّا مسائل اجتماعيّهء ما يعنی تعاليم حضرت بهاءالله که

پنجاه سال پيش منتشر شده جامع جميع تعاليم است و واضح

و مشهود است که نجاح و فلاح بدون اين تعاليم از برای عالم

انسانی مستحيل و ممتنع و محال و هر فرقه ای از عالم انسانی

نهايت آمال خويش را در اين تعاليم آسمانی موجود و مشهود

بيند. اين تعاليم مانند شجريست که ميوهء جميع اشجار

در او موجود بنحو اکمل. مثلاً فيلسوفها مسائل اجتماعی را

بنحو اکمل در اين تعاليم آسمانی مشاهده مينمايند و همچنين

مسائل حکميّه بنحو اشرف که مقارن حقيقت است و همچنين

اهل اديان حقيقت دين را در اين تعاليم آسمانی مشهوداً

می بينند که بادلّه قاطعه و حجّت واضحه اثبات مينمايند

که حقيقت علاج حقيقی علل و امراض هيئت عمومی عالم انسانی

است. اگر اين تعاليم عظيمه انتشار يابد هيئت اجتماعی

عموم انسانی از جميع مخاطرات و علل و امراض مزمنه نجات

يابد. و همچنين مسئله اقتصاد بهائی نهايت آرزوی عمّال

و منتهی مقصد احزاب اقتصاد است. بالاختصار جميع احزاب

را بهره و نصيبی از تعاليم بهاءالله. چون اين تعاليم در

کنائس در مساجد در سائر معابد ملل اخری حتّی بوذه ئی ها

و کونفيشيوزيها و کلوب احزاب ها حتّی مادّيّون اعلان گردد

ص ٣٣٢

کلّ اعتراف نمايند که اين تعاليم سبب حيات جديدی از برای

عالم انسانيست و علاج فوری جميع امراض هيئت اجتماعی.

ابداً نفسی تنقيد نتواند بلکه بمجرّد استماع بطرب آيد

و اذعان باهمّيّت اين تعاليم نمايد و گويد هذا هوالحقّ

و ما بعدالحقّ الّا الضّلال المبين. در آخر قول اين چند کلمه

مرقوم ميشود و اين از برای کلّ حجّت و برهان قاطع است.

تفکّر در آن نمائيد که قوّه اراده هر پادشاه مستقلّی در ايّام

حياتش نافذ است و همچنين قوّه ارادهء هر فيلسوفی در چند

نفر از تلاميذ در ايّام حياتش مؤثّر، امّا قوّه روح القدس که در حقايق

انبيا ظاهر و باهر است، قوّه اراده انبياء بدرجه ای که

هزاران سال در يک ملّت عظيمه نافذ و تأسيس خلق جديد

مينمايد و عالم انسانی را از عالم سابق بعالم ديگر نقل مينمايد

ملاحظه نمائيد که چه قوّه ايست اين قوّهء خارق العاده است

و برهان کافی بر حقّيّت انبياء و حجّت بالغه بر قوّت وحی است.

و عليک البهاء الابهی. حيفا ٢١ سپتمبر ١٩٢١ عبدالبهاء عبّاس"

××××××××××
ص ٣٣٣
رساله اثبات مظاهر مقدّسهء الهيّه

رسالهء اثبات مظاهر مقدّسهء الهيّه مشتمل بر سه فصل :

فصل اوّل مشتمل بر سه مطلب است از اينقرار :
مطلب اوّل - چون عرفان ذات غيب ممتنع و محال است
عرفان مظاهر مقدّسه الهيّه عين عرفان الله است .
مطلب دوم - مظاهر مقدّسهء الهيّه از حيث حقيقت
واحدند و از جنبه جسمانی متعدّد و متفاوت.
مطلب سوم - مظاهر الهيّه بمنزلهء شموس هستند .
فصل دوم - مشتمل بر نه مطلب از اينقرار :
مطلب اوّل - مظاهر مقدّسه مربّيان آسمانی هستند .
مطلب دوم - در اثبات حضرت ابراهيم .
مطلب سوم - حضرت موسی
مطلب چهارم - حضرت زردشت
مطلب پنجم - بودا و کنفوسيوس
مطلب ششم - حضرت مسيح
مطلب هفتم - حضرت رسول
ص ٣٣٤
مطلب هشتم - حضرت باب
مطلب نهم - حضرت بهاءالله

فصل سوم - اثبات مظاهر مقدّسه از کتب مقدّسه مشتمل بر

سه مطلب از اينقرار :
مطلب اوّل - اثبات حضرت مسيح از تورات
مطلب دوم - اثبات حضرت رسول از تورات و انجيل

مطلب سوم - اثبات حضرت باب و جمال مبارک از تورات و انجيل و قرآن

خاتمه - يکی از خطابه های حضرت عبدالبهاء

در بارهء حقّانيّت مظاهر مقدّسهء الهيّه که در رملهء اسکندريّه

در هوتل ويکتوريا از لسان اطهر جاری گرديد .
پايان رساله .
چون قارئين محترم بمندرجات اين رساله بنحو اجمال

اطّلاع يافتند در اين مقام بشرح و تفصيل مطالب مذکوره

پرداخته و نظر ارباب انصاف را بمسائل مهمّهء مندرجه در اين

رساله معطوف ميدارد . خوانندگان گرامی برای اطّلاع از

ساير تعاليم مبارکهء حضرت بهاءالله و شرح و بسط هر يک

بساير رسائلی که برای آنها تنظيم گرديده مراجعه فرمايند

زيرا برای هر يک از تعاليم مبارکه در رساله جداگانه از نصوص

مقدّسه و بيانات مبارکه مطالبی استخراج و تنظيم شده است .

ص ٣٣٥
فصل اوّل :
مطلب اوّل - در بيان اينکه چون عرفان ذات غيب ممتنع

و محالست عرفان مظاهر مقدّسهء الهيّه عين عرفان الله است

حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله العزيز (١) :

" حمد مقدّس از عرفان ممکنات و منزّه از ادراک مدرکات

مليک عزّ بی مثالی را سزاست که لم يزل مقدّس از ذکر دون

خود بوده و لايزال متعالی از وصف ما سوی خواهد بود.

احدی بسماوات ذکرش کما هو ينبغی ارتقاء نجسته و نفسی

بمعارج وصفش علی ماهو عليه عروج ننموده. و از هر شأنی

از شئونات عزّ احديّتش تجلّيات قدس لانهايه مشهود گشته

و از هر ظهوری از ظهورات عزّ قدرتش انوار لابدايه ملحوظ

آمده. چه بلند است بدايع ظهورات عزّ سلطنت او که جميع

آنچه در آسمانها و زمين است نزد ادنی تجلّی آن معدوم

صرف گشته و چه مقدار مرتفع است شئونات قدرت بالغه

او که جميع آنچه خلق شده از اوّل لااوّل الی آخر لا آخر

از عرفان ادنی آيه آن عاجز و قاصر بوده و خواهد بود.

هياکل اسماء لب تشنه در وادی طلب سرگردان و مظاهر
صفات در طور تقديس ربّ ارنی بر لسان. موجی از طمطام

------------------------------------------------------

(١) مجموعهء بزرگ الواح طبع مصر
ص ٣٣٦
رحمت بی زوالش جميع ممکنات را بطراز عزّ هستی مزيّن

نموده و نفحه ای از نفحات رضوان بيمثالش تمام موجوداترا

بخلعت عزّ قدسی مکرّم داشته و برشحه مطفحه از قمقام بحر

مشيّت سلطان احديّتش خلق لانهايه بما لا نهايه را از عدم

محض به عرصهء وجود آورده. لم يزل بدايع جودش را تعطيل

اخذ ننموده و لايزال ظهورات فيض فضلش را وقوف نديده

از اوّل لا اوّل خلق فرموده و الی آخر لا آخر خلق خواهد

فرمود. و در هر دوری از ادوار و کوری از اکوار از تجلّيات

ظهورات فطرتهای بديع خود خلق را جديد فرمود تا جميع

آنچه در سماوات و ارضند چه از آيات عزّ آفاقيّه و چه از

ظهورات قدس انفسيّه از باده رحمت خمخانهء عزّ احديّتش

محروم نمانند و از رشحات فيوضات سحاب مکرمتش مأيوس
نگردند. چه قدر محيط است بدايع فضل بی منتهايش که

جميع آفرينش را احاطه نموده بر مقاميکه ذرّه ای در ملک مشهود نه

مگر آنکه حاکی است از ظهورات عزّ احديّت او و ناطق است

بثنای نفس او و مدلّ است بر انوار شمس وحدت او. و بشأنی

صنع خود را جامع و کامل خلق فرموده که اگر جميع صاحبان

عقول و افئده ارادهء معرفت پست ترين خلق او را علی ما هو

عليه نمايند جميع خود را قاصر و عاجز مشاهده نمايند
تا چه رسد بمعرفت آن آفتاب عزّ حقيقت و آن ذات غيب
ص ٣٣٧
لايدرک. عرفان عرفاء و بلوغ بلغاء و وصف فصحاء جميع

بخلق او راجع بوده و خواهد بود. صد هزار موسی در طور

طلب بندای لن ترانی منصعق و صد هزار روح القدس

در سماء قرب از اصغاء کلمهء لن تعرفنی مضطرب. لم يزل به علوّ

تقديس و تنزيه در مکمن ذات مقدّس خود بوده و لايزال

به سموّ تمنيع و ترفيع در مخزن کينونت خود خواهد بود.

متعارجان سماء قرب عرفانش جز بسر منزل حيرت نرسيده اند

و قاصدان حرم قرب و وصالش جز به وادی عجز و حسرت قدم

نگذارده اند. چقدر متحيّر است اين ذرّه لا شیء از تعمّق

در غمرات لجّه قدس عرفان تو و چه مقدار عاجز است از تفکّر

در قدرت مستودعه در ظهورات صنع تو. اگر بگويم ببصر در آئی

بصر خود را نبيند، چگونه تو را بيند؟ و اگر گويم بقلب ادراک

شوی قلب عارف بمقامات تجلّی در خود نشده، چگونه تو را

عارف شود؟ اگر گويم معروفی، تو مقدّس از عرفان موجودات

بوده و اگر بگويم غير معروفی، تو مشهودتر از آنی که مستور

و غير معروف مانی. اگر چه لم يزل ابواب فضل و وصل و

لقايت بر وجه ممکنات مفتوح و تجلّيات انوار جمال بيمثالت

بر اعراض وجود از مشهود و مفقود مستوی، مع ظهور اين فضل

اعظم و عنايت اتمّ اقوم شهادت ميدهم که ساحت جلال
قدست از عرفان غير مقدّس بوده و بساط اجلال انست
ص ٣٣٨

از ادراک ما سوی منزّه خواهد بود بکينونت خود معروفی

و بذاتيّت خود موصوف. و چه قدر از هياکل عزّ احديّه که

در بيداء هجر و فراقت جان باخته اند و چه مقدار از ارواح

قدس صمديّه که در صحرای شهود مبهوت گشته اند. بسا

عشّاق با کمال طلب و اشتياق از شعله ملتهبه نار فراق محترق

شده و چه بسيار از احرار که برجای وصالت جان داده اند.

نه ناله و حنين عاشقين بساحت قدست رسد و نه صيحه

و ندبه قاصدين و مشتاقين بمقام قربت در آيد. و چون ابواب

عرفان و وصول بآن ذات قدم مسدود و ممنوع شد محض

جود و فضل در هر عهد و عصر آفتاب عنايت خود را از مشرق

جود و کرم بر همه اشياء مستشرق فرموده و آن جمال عزّ احديّه

را از ما بين بريّهء خود منتخب نمود و بخلعت تخصيص مخصوص

فرموده لاجل رسالت تا هدايت فرمايد تمام موجودات را

بسلسال کوثر بی زوال و تسنيم قدس بی مثال تا جميع ذرّات

اشياء از کدورات غفلت و هوی پاک و مقدّس شده بجبروت

عزّ لقاء که مقام قدس بقاست در آيند. اوست مرآت اوّليّه

و طراز قدميّه و جلوه غيبيّه و کلمه تامّه و تمام ظهور و بطون

سلطان احديّه و جميع خلق خود را باطاعت او که عين

اطاعة‌الله است مأمور فرموده. تموّجات ابحر اسميّه از اراده اش

ظاهر و ظهورات يمايم صفتيّه از امرش باهر و عرفان موجودات

ص ٣٣٩

و وصف ممکنات از اوّل لااوّل الی آخر لا آخر راجع باين

مقام بوده و احدی را از اين مقام بلند اعلی که مقام عرفان

و لقای آن شمس احديّت و آفتاب حقيقت است تجاوز و ارتقاء

ممکن نه چه که وصول بغيب لايدرک بالبديهه محال

و ممتنع بوده پس تموّجات آن بحر باطن در ظاهر اين ظهور

سبحانی مشهود و اشراقات آن شمس غيب از افق اين طلوع

قدس صمدانی من غير اشاره طالع و ملحوظ. و اين کينونات

مشرقه از صبح احديّه را به حجّتی ظاهر فرموده که دون آن

کينونات مشرقه مرسله از اتيان بمثل آن عاجز بوده اند

تا احدی را مجال اعراض و اعتراض نماند چه که من دون

حجّت واضحه و برهان لائحه حجّت الهی و برهان عزّ صمدانی

بر هياکل انسانی تمام نبوده و نخواهد بود و لکن تخصيص

آن حجّت بآيات منزله و يا اشارات ظاهره و يا دون آن

منوط و مشروط باراده آن سلطان مشيّت بوده و خواهد بود

و منوط و معلّق باراده دون او نبوده. حال ای طالبان هوای

قرب قدس صمدانی بطلب تمام و جهد و سعی کامل از
سلطان جود و مليک شهود مسألت نموده که شايد از
طماطم يمايم جود و فضل خود تشنگان را از سلسبيل

بيزوال و تسنيم بی مثال خود محروم نفرمايد چه که جميع

مقامات ما لا نهايه عرفان و منتهی ثمره وجود انسان وصول

ص ٣٤٠

و بلوغ باين رتبه بلند اعلی و مقام ارجمند ابهی بوده.

جهدی بايد تا از لا و مظاهر آن که اليوم عالم را احاطه

نموده فارغ شده باصل شجره مرتفعه مبارکهء الّا فائز شويد

که اينست تمام رستگاری و اصل آن و حقيقت فوز و مبدأ

و منتهای آن. و ديگر آنکه بايد آن آفتاب وحدت و سلطان

حقيقت را از ظهورات بوارق انوار مستشرقه از آن کينونت

احديّه بشناسند و عارف شوند چه که آن ذات اوّليّه

بنفس خود قائم و معروف بوده و حجّت او هم از نفس او ظاهر

و لائح خواهد بود. دليل بر ظهور شمس همان انوار شمس است

که از نفس خود شمس لائح و مشرق و مضیء است. و همچنين

کلّ عباد بنفسه مأمور بعرفان آن شمس احديّه بوده اند

ديگردر اين مقام ردّ و اعراض و يا توجّه و اقبال عباد برای

احدی دليل و حجّت نبوده و نخواهد بود.
باری، ای مؤمن بالله در هر ظهوری ناظر بخود امر

و ظهورات ظاهرهء من عند او بوده تا از صراط الهی نلغزی.

مثلاً ملاحظه در انسان نما که اگر او را بخود او عارف شوی

در هر قميص که او را ملاحظه نمائی ميشناسی و لکن اگر نظر

بدون او از لباس و قميص داشته باشی هر آن و يومی که قميص

تجديد شود از عرفان او محتجب و ممنوع مانی. پس نظر

را از تحديدات ملکيّه و شئونات آفاقيّه و ظهورات اسمائيّه

ص ٣٤١

برداشته و باصل ظهور ناظر باشيد که مبادا در حين ظهور

از اصل شجره محتجب مانيد و جميع اعمال و افعال شما

عاطل و باطل شود و از اثبات بنفی راجع شويد و شاعر بآن

نباشيد. و نعوذ بالله عن ذلک فلتراقبنّ يا ملأ البيان

لتعرفوا الظّهور بنفسه و بما يظهر من عنده لا بما دونه

لأنّ دونه لن يغنيکم و لو يکون کلّ من فی السمّوات و الارض.

و هذا خير النّصح منّی عليکم ان انتم تقبلون. باری بصر

سرّ و شهاده را از توجّه ما سوی الله پاک و مقدّس نموده تا

بجمال او در هر ظهور فائز شويد و بلقای او که عين لقاءالله

است مرزوق گرديد. و اين است قول حقّی که سبقت نگرفته

او را قولی و از عقب در نيايد او را باطلی لم يزل در مشکاة

کلمات چون سراج منير ربّانی روشن و مضیء بوده و خواهد

بود. چه نيکوست حال نفسی که بنفس خود بانوار اين ضياء

قدس صمدانی منير گردد. فهنيئاً للعارفين "

و نيز ميفرمايند قوله العزيز : ( مجموعهء بزرگ صفحه ٣٤٠ – ٣٤٢)

" چون ما بين خلق و حقّ و حادث و قديم و واجب و ممکن

بهيچوجه رابطه و مناسبت و موافقت و مشابهت نبوده و
نيست لهذا در هر عهد و عصر کينونت ساذجی را در عالم

ملک و ملکوت ظاهر فرمايد. و اين لطيفه ربّانی و دقيقه صمدانی

را از دو عنصر خلق فرمايد عنصر ترابی ظاهری و عنصر
ص ٣٤٢

غيبی الهی و دو مقام در او خلق فرمايد يک مقام حقيقت

که مقام لاينطق الّا عن الله ربّه است که در حديث ميفرمايد :

" لی مع الله حالات انا هو و هو أنا الّا أنا أنا و هو هو "

و همچنين " قف يا محمّد انت الحبيب و انت المحبوب "
و همچنين ميفرمايد :
" لا فرق بينک و بينهم الّا انّهم عبادک".
و مقام ديگر مقام بشريّت است که ميفرمايد :

" ما انا الّا بشر مثلکم و قل سبحان ربّی هل کنت الّا

بشراً رسولا ". و اين کينونات مجرّده و حقايق منيره وسايط

فيض کلّيّه اند و بهدايت کبری و ربوبيّت عظمی مبعوث شوند

که تا قلوب مشتاقين و حقايق صافين را بالهامات غيبيّه و

فيوضات لاريبيّه و نسائم قدسيّه از کدورات عوالم ملکيّه ساذج

و منير گردانند و افئده مقرّبين را از زنگار حدود پاک و منزّه

فرمايند تا وديعهء الهيّه که در حقايق مستور و مختفی گشته

از حجاب ستر و پردهء خفا چون اشراق آفتاب نورانی از فجر

الهی سر برآرد و علم ظهور بر اتلال قلوب و افئده برافرازد.

و از اين کلمات و اشارات معلوم و ثابت شده که لابدّ در عالم

ملک و ملکوت بايد کينونت وحقيقتی ظاهر گردد که واسطه

فيض کلّيّهء مظهر اسم الوهيّت و ربوبيّت باشد تا جميع ناس

در ظلّ تربيت آن آفتاب حقيقت تربيت گردند تا باين مقام و

ص ٣٤٣

رتبه که در حقايق ايشان مستودع است مشرّف و فايز شوند.

اينست که در جميع اعهاد و ازمان انبياء و اولياء با قوّت

ربّانی و قدرت صمدانی در ميان ناس ظاهر گشته. و عقل سليم

هرگز راضی نشود که نظر ببعضی کلمات که معانی آنرا ادراک

ننموده اين باب هدايت را مسدود انگارد و از برای اين

شموس و انوار ابتدا و انتهائی تعقّل نمايد زيرا فيضی

اعظم از اين فيض کلّيّه نبوده و رحمتی اکبر از اين رحمت

منبسطه الهيّه نخواهد بود. و شکّی نيست که اگر در يک آن عنايت

و فيض او از عالم منقطع شود البتّه معدوم گردد. لهذا لم

يزل ابواب رحمت حقّ بر وجه کون و امکان مفتوح بوده

و لايزال امطار عنايت و مکرمت از غمام حقيقت بر اراضی

قابليّات و حقايق و اعيان متراکم و مفيض خواهد بود. اينست

سنّت خدا من الازل الی الابد . "
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" حقيقت الوهيّت و کنه ذات احديّت تنزيه صرف

و تقديس بحت يعنی از هر ستايشی منزّه و مبرّاست جميع

اوصاف اعلی درجه وجود در آن مقام اوهامست غيب منيع
لايدرک و ذات بحت لايوصف. زيرا ذات الهی محيط است

و جميع کائنات محاط و البتّه محيط اعظم از محاط. لهذا

---------------------------------------------------------

(١) مفاوضات ص ١١٠ - ١١٢
ص ٣٤٤
محاط پی بمحيط نبرد و ادراک حقيقت آن ننمايد. عقول

هر چه ترقّی کند و بمنتهی درجهء ادراک رسد نهايت ادراک

مشاهده آثار و صفات او در عالم خلق است نه در عالم حقّ.

زيرا ذات و صفات حضرت احديّت در علوّ تقديس است و

عقول و ادراکات را راهی بآن مقام نه السّبيل مسدود و الطّلب

مردود. و اين واضح است که مدرکات انسانيّه فرع وجود انسانست

و انسان آيت رحمانست، چگونه فرع آيت احاطه بموجد آيت

کند؟ يعنی ادراکات که فرع وجود انسانست بحضرت يزدان

پی نبرد. لهذا آن حقيقت الوهيّت مخفی از جميع ادراکات

و مستور از عقول جميع بشر است و صعود بآن مقام ممتنع و محال.

ملاحظه مينمائيم که هر مادونی عاجز از ادراک حقيقت

مافوقست. مثلاً حجر و مدر و شجر آنچه صعود نمايند ادراک

حقيقت انسان نتوانند و تصوّر قوّه باصره و قوّهء سامعه و سائر

حواسّ نکنند و حال آنکه کلّ مخلوقند. پس انسان مخلوق،

چگونه پی بحقيقت ذات پاک خالق برد؟ در آن مقام نه

ادراک را راهی و نه بيان را اتّساعی و نه اشاره را مجال

و جوازی. ذرّهء خاک را با جهان پاک چه کار و عقل محدود را

با عالم نامحدود چه انتساب؟ عجزت العقول عن ادراکه و

حارت النّفوس فی بيانه لاتدرکه الابصار و هو يدرک الابصار

و هو اللّطيف الخبير. لهذا در اين مقام هر ذکر و بيانی قاصر

ص ٣٤٥

و هر تعريف و توصيفی غير لايق و هر تصوّری ساقط و هر تعمّقی

باطل. ولی آن جوهرالجواهر و حقيقة الحقائق و سرّ الاسرار

را تجلّيات و اشراقات و ظهور و جلوه در عالم وجود است.

و مطالع آن اشراق و مجالی آن تجلّی و مظاهر آن ظهور

مطالع مقدّسه و حقايق کلّيّه و کينونات رحمانيّه اند که آنان

مرايای حقيقی ذات مقدّس الهيّه اند و جميع کمالات و فيوضات

و تجلّيات از حقّ در حقيقت مظاهر قدسيّه ظاهر و باهر است

مانند آفتاب که در مرآت صافيه لطيفه بجميع کمالات و فيوضات

ساطع گردد. و اگر گفته شود که مرايا مظاهر آفتابند و مطالع

نيّر اشراق مقصود اين نيست که آفتاب از علوّ تقديس تنزّل

نموده و در اين آئينه مجسّم گشته و يا آنکه آن حقيقت نا

محدود در اين مکان مشهود محدود گرديده استغفرالله

عن ذلک اين اعتقاد طائفهء مجسّمه است ولی جميع اوصاف

و محامد و نعوت راجع به اين مظاهر مقدّسه است يعنی هر چه

اوصاف و نعوت و اسماء و صفات ذکر نمائيم کلّ راجع باين

مظاهر الهيّه است. امّا بحقيقت ذات الوهيّت کسی پی نبرده

تا اشاره ای نمايد يا بيانی کند و يا محامد و نعوتی ذکر نمايد.

پس حقيقت انسانيّه آنچه داند و يابد و ادراک کند از اسماء و

صفات و کمالات راجع باين مظاهر مقدّسه است و راهی بجائی

ديگر ندارد السّبيل مقطوع و الطّلب مردود ...".
×××××××××××
ص ٣٤٦

مطلب دوم - در بيان اينکه مظاهر مقدّسه الهيّه از حيث

حقيقت واحدند و از جنبه جسمانی متعدّد و متفاوت .
حضرت بهاءالله در کتاب مستطاب ايقان ميفرمايد:

" حاملان امانت احديّه که در عوالم ملکيّه بحکم جديد

و امر بديع ظاهر ميشوند چون اين اطيار عرش باقی از سماء

مشيّت الهی نازل ميگردند و جميع بر امر مبرم ربّانی قيام

ميفرمايند لهذا حکم يک نفس و يک ذات را دارند، چه جميع

از کأس محبّت الهی شاربند و از اثمار شجرهء توحيد مرزوق.

و اين مظاهر حقّ را دو مقام مقرّر است. يکی مقام صرف تجريد

و جوهر تفريد و در اين مقام اگر کلّ را بيک اسم و رسم موسوم

و موصوف نمائی بأسی نيست چنانچه می فرمايد: " لانفرّق بين

احد من رسله " زيرا که جميع مردم را بتوحيد الهی دعوت

می فرمايند و بکوثر فيض و فضل نامتناهی بشارت ميدهند و کلّ

بخلع نبوّت فائزند و به رداء مکرمت مفتخر. اينست که نقطه فرقان

می فرمايد : " امّا النّبيّون فانا " و همچنين ميفرمايد :

منم آدم اوّل و نوح و موسی و عيسی و همين مضمون را

طلعت علوی هم فرموده اند. و امثال اين بيانات که مشعر بر

توحيد آن مواقع تجريد است از مجاری بيانات ازليّه و مخازن

لئالی علميّه ظاهر شده و در کتب مذکور گشته. و اين طلعات

ص ٣٤٧

مواقع حکم و مطالع امرند و امر مقدّس از حجبات کثرت و عوارضات

تعدّد است. اينست که ميفرمايد (( و ما امرنا الّا واحدةٌ )). و چون

امر واحد شد البتّه مظاهر امر هم واحدند. و همچنين ائمّه

دين و سراجهای يقين فرمودند (( اوّلنا محمّد و آخرنا محمّد

و اوسطنا محمّد )). باری معلوم و محقّق آنجناب بوده که جميع

انبياء هياکل امرالله هستند که در قمايص مختلفه ظاهر شدند.

و اگر بنظر لطيف ملاحظه فرمائی همه را در يک رضوان ساکن

بينی و در يک هوا طائر و بر يک بساط جالس و بر يک کلام

ناطق و بر يک امر آمر. اينست اتّحاد آن جواهر وجود و

شموس غير محدود و معدود. پس اگر يکی از اين مظاهر

قدسيّه بفرمايد: من رجوع کلّ انبياء هستم صادق است .... " انتهی .

و نيز حضرت بهاءالله ( جمال مبارک ) در کتاب بديع ميفرمايند :

" مظاهر احديّه از جهتی متّحد و از جهتی بظهورات

مختلفه ظاهر. از آن جهت که کلّ از مشرق امر مشرق و من

عندالله تکلّم نموده اند و کلّ به تبليغ ناس مأمور گشته اند

کلّ واحد بوده. اينست که ميفرمايد (( لا نفرّق بين احد منهم ))

و در مقام ديگر که مقام شرايع و اسم و جهات ملکيّه است

هر کدام به اسمی و شريعتی و هيکل و هيئتی ظاهر شده اند

ص ٣٤٨

و اگر بديده بصيرت ملاحظه نمائی فوالله الّذی لا اله الّا هو

که کلّ را بحقيقت واحد و ظهور واحد و حرکت واحده و فعل واحد و عمل

واحد و شريعت واحد و اسم واحد و رسم واحد مشاهده نمائی " انتهی .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" در مظاهرمقدّسه فيض قديم مانند سراج است و حقيقت
شاخصه بمثابه زجاج و هيکل بشری مانند مشکاة. اگر
مشکاة منهدم گردد مصباح مشتعل است. و مظاهر الهيّه
مرايای متعدّده هستند زيرا شخصيّت مخصوصه دارند

امّا مجلّی در اين مرايا يک شمس است. معلوم است که حقيقت

مسيحيّه غير از حقيقت موسويّه است و البتّه حقيقت مقدّسه

از بدايت واقف بر سرّ وجود است و از سنّ طفوليّت آثار

بزرگواری از آن ظاهر و واضح است. پس چگونه ميشود که

با وجود اين فيوضات و کمالات استشعار نباشد؟ در مظاهر

مقدّسه ذکر سه مقام کرديم: مقام جسد است و مقام حقيقت

شاخصه و مظهريّت کامله. مثلاً شمس و حرارت و ضيائش و سائر

نفوس نيز مقام جسد و مقام نفس ناطقه يعنی روح و عقل

دارند. پس در مقاماتی که ذکر ميشود من خوابيده بودم و

مرور کرد نفحات الهی بر من و بيدار شدم مثل بيان حضرت

-------------------------------------------------------

(١) مفاوضات ص ١١٧
ص ٣٤٩
مسيح است که ميفرمايند: جسد محزونست و روح مستبشر

يا آنکه در مشقّتم يا در راحتم يا در زحمتم. اينها همه

راجع بمقام جسد است دخلی بآن حقيقت مشخّصه ندارد

و دخلی بآن مظهريّت حقيقت رحمانيّه ندارد. مثلاً ملاحظه

ميکنيد که در جسد انسان هزار انقلابات حادث ميشود و لکن

روح ابداً از آن خبر ندارد يمکن در جسد انسان بعضی از

اعضاء بکلّی مختلّ ميشود لکن جوهر عقل باقی و بر قرار

صد هزار آفت بلباس وارد ميشود لکن بر لابس هيچ خطری

نيست. اينکه بيان ميفرمايند جمال مبارک که در خواب بودم

و نسيم بر من مرور نمود و من را بيدار کرد اين راجع بجسد

است. در عالم حقّ زمان ماضی و مستقبل و حال نيست ماضی

و مضارع و حال همه يکيست. مثلاً مسيح ميفرمايد (( کان فی البدء

الکلمة)) يعنی بود و هست و خواهد بود چرا که در عالم حقّ

زمان نيست زمان حکم بر خلق دارد بحقّ حکم ندارد. مثلاً

در صلوة ميفرمايد: نام تو مقدّس باد، مقصد اينست که نام تو

مقدّس بوده و هست و خواهد بود. مثلاً صبح و ظهر و عصر

بالنّسبه بزمين است امّا در آفتاب صبح و ظهر و عصر و شام نيست . "

×××××××××××
ص ٣٥٠

مطلب سوم - در بيان اينکه مظاهر مقدّسه الهيّه بمنزله شموس هستند .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" مثل شمس حقيقت مثل آفتابست. شمس خارج را مشارق

و مطالع متعدّد است. روزی از برج سرطان طلوع نمايد و وقتی

از برج ميزان زمانی از برج دلو اشراق کند و گهی از برج

حمل پرتو افشاند امّا شمس شمس واحد است و حقيقت واحده.

ارباب دانش عاشق شمسند نه مفتون مشارق و مطالع و اهل

بصيرت طالب حقيقتند نه مظاهر و مصادر. لهذا آفتاب از

هر برج و مشرقی طلوع نمايد ساجد گردند و حقيقت از هر

نفس مقدّسی ظاهر شود طالب شوند اين نفوس هميشه
بحقيقت پی برند و از آفتاب جهان الهی محتجب نگردند.

عاشق آفتاب و طالب انوار دائماً توجّه بشمس دارد خواه

در برج حمل بدرخشد خواه در برج سرطان فيض بخشد

خواه در برج جوزا بتابد. امّا جاهلان نادان عاشق بروجند

و واله و حيران مشارق نه آفتاب و وقتی که در برج سرطان

بود توجّه داشتند بعد آن آفتاب ببرج ميزان انتقال کرد

چون عاشق برج بودند متوجّه و متمسّک ببرج شدند و

-----------------------------------------------------

(١) مفاوضات صفحه ٦٠
ص ٣٥١

و محتجب از آفتاب چه که آفتاب انتقال کرد. مثلاً يکوقتی

شمس حقيقت از برج ابراهيمی پرتوی انداخت بعد در برج

موسوی شفقی زد و افقی روشن نمود بعد از برج مسيحی در

نهايت قوّت و حرارت و اشراق طلوع کرد. آنان که طالب

حقيقت بودند آن حقيقت را در هر جا ديدند ساجد شدند امّا

آنهائی که متمسّک بابراهيم بودند وقتی که تجلّی بر طور نمود

و حقيقت موسی را روشن کرد محتجب شدند و آنهائی که متمسّک

بموسی بودند وقتی که شمس حقيقت از نقطهء مسيحی در نهايت

نورانيّت جلوه ربّانی کرد محتجب شدند وقس علی ذلک..."

فصل دوم مشتمل بر ٩ مطلب است از اينقرار :

مطلب اوّل - در بيان اينکه مظاهر مقدّسه الهيّه مربّيان حقيقی کامل هستند .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" چون ما نظر بوجود ميکنيم ملاحظه مينمائيم که وجود

جمادی و وجود نباتی و وجود حيوانی و وجود انسانی کلّاً

و طرّاً محتاج بمربّی هستند. اگر زمينی مربّی نداشته باشد

جنگل ميشود گياه بيهوده ميرويد امّا اگر دهقانی پيدا شود

و زرعی نمايد خرمنها بجهت قوّت ذوی الارواح مهيّا گردد.

----------------------------------------------------------

(١) مفاوضات صفحهء ٥
ص ٣٥٢

پس معلوم شد که زمين محتاج بتربيت دهقانست. اشجار را

ملاحظه کنيد اگر بی مربّی بمانند بی ثمر ميشوند و اگر بی ثمر

مانند بی فائده اند امّا اگر در تحت تربيت افتند آن درخت

بی ثمر با ثمر شود و درختهای تلخ ميوه بواسطه تربيت

و ترکيب و پيوند ميوه شيرين بخشد. و اينها ادلّهء عقليّه است.

اليوم اهل عالم را دلائل عقليّه لازم است. و همچنين در

حيوانات ملاحظه نما که اگر حيوان تربيت شود اهلی گردد

و چون انسان بی تربيت ماند حيوان گردد بلکه اگر او را

بحکم طبيعت گذاری از حيوان پست تر شود و اگر تربيت کنی

ملائکه گردد. زيرا اکثر حيوانات ابناء نوع خود را نخورند امّا

انسان در سودان در اواسط افريقا ابناء نوع خويش را بدرد

و بخورد. پس ملاحظه کنيد که تربيت است که شرق و غرب را

در ظلّ حکم انسان ميآورد، تربيت است که اينهمه صنايع

عجيبه را ظاهر ميکند، تربيت است که اين علوم و فنون عظيمه

را ترويج می نمايد، تربيت است که اين اکتشافات و مشروعات

جديده را مينمايد. و اگر مربّی نبود بهيچوجه اينگونه اسباب

راحت و مدنيّت و انسانيّت فراهم نميشد. اگر انسانی را در

بيابانی بگذاری که ابناء نوع خويش نبيند شبهه ای نيست

که حيوان محض گردد. پس معلوم شد که مربّی لازم است. لکن

تربيت بر سه قسم است: تربيت جسمانی، تربيت انسانی
ص ٣٥٣
و تربيت روحانی. امّا تربيت جسمانی بجهت نشو و نمای
اين جسم است و آن تسهيل معيشت و تحصيل اسباب راحت

و رفاهيّت است که حيوان با انسان در آن مشترکند. و امّا

تربيت انسانی عبارت از مدنيّت است و ترقّی يعنی سياست

و انتظام و سعادت و تجارت و صنعت و علوم و فنون و اکتشافات

عظيمه و مشروعات جسيمه که مدار امتياز انسان از حيوان

است. و امّا تربيت الهيّه تربيت ملکوتيست و آن اکتسابات

کمالات الهيّه است و تربيت حقيقی آنست. زيرا در اين مقام

انسان مرکز سنوحات رحمانيّه گردد و مظهر " لنعملنّ انساناً

علی صورتنا و مثالنا " شود و آن نتيجه عالم انسانی است.

حال ما يک مربّی ميخواهيم که هم مربّی جسمانی و هم

مربّی انسانی و هم مربّی روحانی گردد که حکم او در جميع

مراتب نافذ باشد. و اگر کسی بگويد که من در کمال عقل و

ادراکم ومحتاج بآن مربّی نيستم او منکر بديهيّات است مثل

طفلی که بگويد من محتاج تربيت نيستم بعقل و فکر خود

حرکت مينمايم و کمالات وجود را تحصيل ميکنم و مثل آنست

که کوری گويد که من محتاج بچشم نيستم چونکه بسيار
کوران هستند که گذران ميکنند. پس واضح و مشهود است

که انسان محتاج بمربّی است. اين مربّی بی شکّ و شبهه بايد

در جميع مراتب کامل و ممتاز از جميع بشر باشد. چه که اگر

ص ٣٥٤
مثل سائر بشر باشد مربّی نميشود علی الخصوص که بايد
هم مربّی جسمانی باشد و هم مربّی انسانی و هم مربّی
روحانی يعنی نظم و تمشيت امور جسمانی دهد و هيئت

اجتماعيّه تشکيل کند تا تعاضد و تعاون در معيشت حاصل

گردد و امور جسمانيّه در جميع شئون منتظم و مرتّب شود.

و همچنين تأسيس تربيت انسانی کند يعنی بايد عقول و افکار

را چنان تربيت نمايد که قابل ترقّيات کلّيّه گردد و توسيع علوم

و معارف شود و حقايق اشياء و اسرار کائنات و خاصّيّات

موجودات کشف گردد و روز بروز تعليمات و اکتشافات و

مشروعات ازدياد يابد و از محسوسات استدلال و انتقال به

معقولات شود. و همچنين تربيت روحانيّه نمايد تا عقول و

ادراک پی بعالم ماوراء الطّبيعه برد و استفاضه از نفحات

مقدّسه روح القدس نمايد و بملأ اعلی ارتباط يابد و حقايق

انسانيّه مظاهر سنوحات رحمانيّه گردد تا اينکه جميع اسماء

و صفات الهی در مرآت حقّيقت انسان جلوه کند وآيه مبارکه

(( لنعملنّ انساناً علی صورتنا و مثالنا )) تحقّق يابد. و اين

معلوم است که قوّهء بشريّه از عهده چنين امر عظيم بر نيايد

و بنتائج فکريّه تکفّل چنين مواهب نتوان نمود. شخص واحد

چگونه تأسيس اين بنيان رفيع بی ناصر و معين تواند؟

پس بايد قوّه معنويّه ربّانيّه تأييد کند تا بتواند از عهده

ص ٣٥٥

اين کار بر آيد. يک ذات مقدّس عالم انسانی را زنده کند

و هيئت کره ارض را تغيير دهد و عقول را ترقّی بخشد و نفوس

را زنده نمايد و تأسيس حيات جديد کند و اساس بديع وضع

نمايد نظم عالم دهد و ملل و امم را در ظلّ رايت واحده

آرد خلق را از عالم نقائص و رذائل نجات دهد و بکمالات

فطريّه و اکتسابيّه تشويق و تحريض نمايد. البتّه اين قوّه بايد

قوّه الهيّه باشد تا از عهده اين کار برآيد. بايد بانصاف

ملاحظه کرد اينجا مقام انصاف است. امری را که جميع دول

و ملل عالم با جميع قوی و جنود ترويج نتوانند و اجرا نکنند

يک نفس مقدّس بی ناصر و معين اجرا نمايد. آيا اين

بقوّت بشريّه ممکن است ؟ لا واللّه. مثلاً حضرت مسيح

فرداً وحيداً علم صلح و صلاح را بلند فرمود و حال آنکه

جميع دول قاهره با جميع جنود در اين کار عاجزند. ملاحظه

کن که چقدر از دول و ملل مختلفه بودند مثل روم و فرانسه

و آلمان و روس و انگليز و سايرين کلّ در زير يک خيمه درآمدند.

مقصد اينست که ظهور حضرت مسيح سبب الفت فيمابين اين

اقوام مختلفه گرديد حتّی بعضی از آن اقوام مختلفه که

مؤمن بحضرت مسيح شدند چنان الفتی حاصل نمودند که

جان و مالشان را فدای يکديگر کردند تا در زمان قسطنطين

که او سبب اعلای امر حضرت مسيح شد و بعد به سبب غرضهای

ص ٣٥٦

مختلفه بعد از مدّتی باز اختلاف در ميان افتاد. مقصود

اين است که حضرت مسيح اين امم را جمع کردند امّا بعد

از مدّتی مديده دول سبب شدند که باز اختلاف حاصل شد.

اصل مقصود اين است که حضرت مسيح باموری موفّق شد

که جميع ملوک ارض عاجز بودند بجهت اينکه ملل مختلفه را

متّحد کرد و عادات قديمه را تغيير داد. ملاحظه کنيد

ميان رومان و يونان و سريان و مصريان و فنيکيان و اسرائيليان

و سائر ملل اروپ چقدر اختلاف بود حضرت مسيح اين

اختلاف را زائل کرد و مسيح سبب حبّ ميان جميع اين قبائل

شد هرچند بعد از مدّتی مديده دول اين اتّحاد را بهم

زدند لکن مسيح کار خود را کرد. مقصد آنکه مربّی کلّی بايد

که مربّی جسمانی و مربّی انسانی و مربّی روحانی باشد

و ما فوق عالم طبيعت دارنده قوّتی ديگر گردد تا حائز مقام

معلّم الهی شود. و اگر چنين قوّتی قدسيّه بکار نبرد تربيت

نتواند زيرا خود ناقص است، چگونه تربيت کمال تواند؟

مثلاً اگر خود نادان باشد، چگونه ديگران را دانا نمايد

و اگر خود ظالم باشد، چگونه ديگران را عادل کند و اگر خود

ناسوتی باشد، چگونه ديگران را الهی نمايد؟ حال بايد

بانصاف ببينيم اين مظاهر الهی که آمدند حائز جميع اين

صفات بودند يا نه؟ اگر اين صفات را نداشتند و حائز اين

کمالات نبودند، مربّی حقيقی نبودند. پس بايد بدلائل
ص ٣٥٧

عقليّه بجهت عقلا نبوّت حضرت موسی و نبوّت حضرت مسيح

و سائر مظاهر الهی را اثبات نمائيم و اين دلائل و براهين

که ذکر ميکنيم دلائل معقوله است نه منقوله. بدلائل عقليّه

ثابت شد که مربّی در عالم در نهايت لزوم است و آن تربيت

بايد به قوّهء قدسيّه حاصل گردد و شبهه ای نيست که آن قوّهء قدسيّه

وحی است و باين قوّه که ما فوق قوّه بشريّه است تربيت خلق لازمست."

مطلب دوم - در اثبات نبوّت حضرت ابراهيم
حضرت بهاءالله ميفرمايد قوله العزيز: (١)
" .... و بعد جمال خليل کشف نقاب نمود و علم هدی

مرتفع شد و اهل ارض را بنور تقی دعوت فرمود. هر چه مبالغه

در نصيحت فرمود جز حسد ثمری نياورد و غير غفلت حاصلی

نبخشيد الّا الّذينهم انقطعوا بکلّهم الی اللّه وعرجوا

بجناحی الايقان الی مقام جعله الله عن الادراک مرفوعا.

و تفصيل آنحضرت مشهور است که چه مقدار اعداء احاطه

نمودند تا آنکه نار حسد و اعراض افروخته شد. و بعد از حکايت

نار، آن سراج الهی را از بلد اخراج نمودند چنانچه
در همهء رسائل و کتب مذکور است ... "

-----------------------------------------------------------

(١) ايقان ص ٨-٩
ص ٣٥٨
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند : (١)
حضرت ابراهيم

دارنده اين قوّه و مؤيّد اين قوّه از جمله حضرت ابراهيم

بود. و برهان بر اين آنکه حضرت ابراهيم در بين النّهرين

از يک خاندان غافل از وحدانيّت الهيّه تولّد يافت و مخالفت

با ملّت و دولت خويش حتّی خاندان خود کرد جميع آلهه

ايشان را ردّ نمود و فرداً وحيداً مقاومت يک قوم قوی فرمود.

و اين مخالفت و مقاومت سهل و آسان نه مثل اينست که

کسی اليوم نزد ملل مسيحيّه که متمسّک بتورات و انجيل

هستند حضرت مسيح را رد کند و يا در دائره پاپا کسی
حضرت مسيح را استغفرالله دشنام گويد و مقاومت جميع

ملّت کند و در نهايت اقتدار حرکت نمايد. و آنان يک اله

نداشتند بلکه به آلهه متعدّده معتقد بودند و در حقّ آنان

معجزات نقل مينمودند. لهذا کلّ بر حضرت ابراهيم قيام

کردند کسی با او موافقت نکرد مگر برادر زاده اش لوط و يکی

دو نفر ديگر هم از ضعفا. بعد در نهايت مظلوميّت حضرت ابراهيم

از شدّت تعرّض اعدا از وطن خارج شد و فی الحقيقه حضرت

ابراهيم را اخراج بلد نمودند تا قلع و قمع گردد و اثری از او

باقی نماند. حضرت ابراهيم باين صفحات که ارض مقدّس است

--------------------------------------------------------------

(١) مفاوضات صفحهء ٩
ص ٣٥٩
آمدند. مقصد اين است اين هجرت را اعدای حضرت
اساس اعدام و اضمحلال شمردند و فی الحقيقه اگر شخص

از وطن مألوف محروم و از حقوق ممنوع و از هر جهت مظلوم

گردد ولو پادشاه باشد محو شود. ولی حضرت ابراهيم قدم

ثبوت بنمود و خارق العاده استقامت فرمود و خدا اين

غربت را عزّت ابديّه کرد تا تأسيس وحدانيّت نمود. زيرا جميع

بشر عبدهء اوثان بودند اين هجرت سبب شد که سلالهء
ابراهيم ترقّی نمود، اين هجرت سبب شد که ارض مقدّس
بسلاله ابراهيم داده شد، اين هجرت سبب شد که تعاليم
ابراهيم منتشر گشت، اين هجرت سبب شد که از سلاله

ابراهيم يعقوبی پيدا شد و يوسفی آشکار گشت که عزيز مصر

شد، اين هجرت سبب شد که از سلاله ابراهيم مثل حضرت
موسائی ظاهر گشت، اين هجرت سبب شد که مثل حضرت
مسيحی از سلالهء ابراهيم ظاهر گشت، اين هجرت سبب شد

که هاجری پيدا شد و از او اسماعيلی تولّد يافت و از سلاله

او حضرت محمّدی پيدا شد، اين هجرت سبب شد که از سلاله اش

حضرت اعلی ظاهر شد، اين هجرت سبب شد که انبيای

بنی اسرائيل از ابراهيم ظاهر شدند و همچنين تا ابدالآباد

ميرود، اين هجرت سبب شد که جميع اروپا در ظلّ اله

اسرائيل درآمدند و اکثر آسيا نيز در اين سايه وارد شد.

ص ٣٦٠
ببين چه قدرتيست که شخص مهاجری همچنين خاندانی

تأسيس کرد و همچنين ملّتی تأسيس نمود و همچنين تعاليمی

ترويج فرمود. حال کسی ميتواند بگويد اينها همه تصادفی

است ؟ پس انصاف بايد داد، اين شخص مربّی بود

يا نبود؟ و قدری دقّت بايد نمود که هجرت ابراهيمی از ارفهء

حلب بسوريّه بود و نتائجش اين گشت. آيا هجرت جمال

مبارک از طهران ببغداد و از آنجا باسلامبول و از آنجا

بروميلی و از آنجا بارض مقدّس، چه نتايجی خواهد داشت؟

پس ببين که حضرت ابراهيم چه مربّی ماهری بوده است":
مطلب سوم - حضرت موسی عليه السّلام
حضرت بهاءالله ميفرمايند قوله تعالی : (١)
" ... نوبت بموسی رسيد و آنحضرت بعصای امر

و بيضای معرفت از فاران محبّت الهيّه با ثعبان قدرت و شوکت

صمدانيّه از سينای نور بعرصه ظهور ظاهر شد و جميع من

فی الملک را بملکوت بقا و اثمار شجره وفا دعوت نمود. و شنيده

شد که فرعون و ملأ او چه اعتراضها که نمودند و چه مقدار

احجار ظنونات از انفس مشرکه بر آن شجره طيّبه وارد آمد.

تا بحدّی که فرعون و ملأ او همّت گماشتند که آن نار

------------------------------------------------------------

(١) ايقان مبارک ص ٩-١٠
ص ٣٦١

سدرهء ربّانيّه را از ماء تکذيب و اعراض افسرده و مخمود

نمايند. و غافل از اينکه نار حکمت الهيّه از آب عنصری

افسرده نشود و سراج قدرت ربّانيّه از بادهای مخالف

خاموشی نپذيرد. بلکه در اين مقام ماء سبب اشتعال شود

و باد علّت حفظ لو انتم بالبصر الحديد تنظرون و فی

رضی اللّه تسلکون. و چه بيانی خوش فرمود مؤمن آل فرعون

چنانچه حکايت او را ربّ العزّه برای حبيب خود ميفرمايد

(( وقال رجل مؤمن من آل فرعون يکتم ايمانه اتقتلون رجلاً

ان يقول ربّی اللّه و قد جائکم بالبيّنات من ربّکم و ان يک

کاذباً فعليه کذبه و ان يک صادقاً يصبکم بعض الّذی

يعدکم انّ الله لا يهدی من هو مسرف کذّاب )) و بالأخره

امر بجائی کشيد که همين مؤمن را بنهايت عذاب شهيد
نمودند الا لعنة الله علی القوم الظّالمين."

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی ( مفاوضات صفحهء ١١)

" امّا حضرت موسی مدّت مديده در صحرا چوپانی ميکرد
و بظاهر شخصی بود که در خاندان ظلم پرورده شده بود

و بين ناس مشهور بقتل گشته و چوپان شده و در نزد دولت و

ملّت فرعون بينهايت مبغوض و مغضوب گشته. همچنين

شخصی يک ملّت عظيمه ای را از قيد اسارت خلاص کرد و اقناع

نمود و از مصر برون آورد و بارض مقدّسه رساند. و آن ملّت

ص ٣٦٢
در نهايت ذلّت بودند بنهايت عزّت رسيدند اسير بودند

آزاد گشتند جاهلترين اقوام بودند عالمترين اقوام شدند.

از تأسيساتش بدرجه ای رسيدند که ببن جميع ملل مفتخر
شدند صيتشان بآفاق رسيد. کار بجائی کشيد که امم

مجاوره اگر ميخواستند کسی را ستايش کنند ميگفتند يقيناً

اين اسرائيلی است. تأسيس شريعت و قانون کرد که ملّت

اسرائيل را احيا نمود و بنهايت درجه مدنيّت در آن عصر

رسيدند. و کار بجائی رسيد که حکمای يونان ميآمدند و از

فضلای اسرائيل تحصيل کمالات مينمودند. مثل سقراط که

بسوريّه آمد و تعليم وحدانيّت و بقای ارواح را بعد از ممات

از بنی اسرائيل گرفت و بيونان مراجعت نمود و تأسيس اين

تعليم را کرد. بعد اهالی يونان مخالفت کردند و حکم

بقتلش دادند و در مجلس حاکم حاضر کردند و سمّش دادند.

حال شخصی که زبانش کالّ بود و در خانهء فرعون بزرگ شده

بود و در بين خلق شهرت بقتل يافت و مدّتی مديده از خوف

متواری شد و چوپانی نمود، چنين شخصی بيايد و چنين
امر عظيم در عالم تأسيس فرمايد که اعظم فيلسوف عالم

بهزار يک آن موفّق نشود. اين بديهی است که خارق العاده

است. انسانی که در زبانش لکنت باشد البتّه يک صحبت
عادی نتواند تا چه رسد که چنين تأسيساتی کند. اين
ص ٣٦٣

شخص را اگر قوّه الهيّه تأييد نمينمود ابداً چنين موفّقيّت

بر اين امر عظيم حاصل نميکرد. اينها دلائلی نيست که کسی

بتواند انکار کند. حکمای مادّی فلاسفه يونان عظمای رومان

که شهير آفاق شدند با وجود اين هر يکی در فنّی از فنون

ماهر بودند. مثلاً جالينوس و بقراط در معالجات ارسطو

در نظريّات و دلائل منطقيّه افلاطون در اخلاق و الهيّات

معروف بمهارت شدند، چطور ميشود که شخص چوپانی تأسيس

جميع اين شئون نمايد؟ شبهه ای نيست که اين شخص مؤيّد

بقوّه خارق العاده بوده. ملاحظه نمائيد که اسباب امتحان

و افتتان از برای خلق فراهم ميآيد. حضرت موسی در مقام

دفع ظلم يک مشتی بآن شخص قبطی زد ميانه مردم بقتل

شهرت يافت علی الخصوص مقتول از ملّت حاکمه بود و فرار

نمود بعد به نبوّت مبعوث شد. با وجود اين بدنامی، چگونه به قوّتی

خارق العاده موفّق بر تأسيسات عظيمه و مشروعات جسيمه گشت؟

مطلب چهارم - حضرت زردشت .
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)

" از جمله مظاهر مقدّسهء الهيّه حضرت زردشت بود. نبوّت

--------------------------------------------------------

(١) خطابات مبارک ص ١٢٦-١٢٩
ص ٣٦٤
حضرت مثل آفتاب واضح و روشن است برهانش ساطع
است و دليلش لائح و حجّتش قاطع. حضرت زردشت وقتی
ظاهر شد که ايران ويران بود و اهل ايران در نهايت
خذلان مدّتی محاربات دائمی در ميان ايران و ترکستان

بود. در ايّام لهراسب جزئی آرامی يافت زيرا لهراسب بنده

حقّ بود و تحرّی حقيقت مينمود بعد گشتاسب بر سرير
سلطنت نشست. باری ايران را ظلمات ذلّ و هوان احاطه
کرده بود. در چنين وقتی حضرت زردشت ظاهر شد ايران

را روشن کرد و اهالی ايران را بيدار و هوشيار فرمود.

بعد از آن که قوای ايران به تحليل رفته بود و از هر جهت

تدنّی حاصل شده ايرانيان گمراه و ظلمت نادانی مستولی

دوباره بتعاليم حضرت زردشت جانی تازه گرفت و رو بترقّی

گذاشت. تعاليم حضرت زردشت واضح است که تعاليم
آسمانی است و نصايح و وصايای حضرت زردشت واضح
است که الهی است. اگر حضرت زردشت ظاهر نميشد
ايران محو و نابود شده بود اگر تعاليم حضرت زردشت

نبود ايرانيان بکلّی بی نام و نشان شده بودند از فضائل

عالم انسانی بکلّی محروم ميگشتند و از فيوضات ربّانيّه بکلّی

محجوب. ولی آن کوکب نورانی افق ايران را روشن کرد

عالم اخلاق را تعديل فرمود و ايرانيان را بتربيت الهی

ص ٣٦٥
تربيت کرد. باری نبوّت حضرت زردشت مثل آفتاب واضح
و آشکار است عجب است که نبوّت حضرت موسی را قائلند
و حضرت زردشت را انکار ميکنند. باری چون حضرت زردشت

در قرآن صريحاً مذکور نيست لهذا اهل فرقان انکار او کردند

و اعتراض بر او داشتند. و حال آنکه در قرآن بعضی انبياء

باسم مذکورند واکثری از انبياء بصفت مذکور. جميع انبياء که

در قرآن اسمشان مذکور است بيست و هشت پيغمبر است
ماعدای آنها بدون تصريح اسم اکثرشان مذکور. در خصوص
حضرت زردشت ميفرمايد پيغمبری که در سواحل رود ارس
مبعوث شد باين عنوان حضرت زردشت را به پيغمبر

اصحاب الرّسّ در قرآن ذکر ميفرمايد. حضرات مفسّرين چون

نفهميدند رسّ را بمعنی چاه تفسير کردند و چون حضرت
شعيب در مديان بودند و اهل مديان آبشان از چاه بود
لهذا گمان کردند پيغمبری که در رسّ مبعوث شد حضرت
شعيب بود. و بعضی از مفسّرين ذکرکرده اند که مقصود

از رسّ ارس است پيغمبرهای متعدّد در آنجا مبعوث شدند

ولی اسمشان در قرآن ذکر نشده چنين گفتند. خلاصه کلام

اين است که حضرت زردشت در قرآن بعنوان پيغمبر سواحل

رسّ ذکر شده و بزرگواری حضرت مثل آفتاب است. تا يوم ظهور

جمال مبارک بزرگواری حضرت زردشت مستور بود بعد جمال مبارک

ص ٣٦٦

اسم حضرت را بلند نمودند و در الواح ذکرش فرمودند که

حضرت زردشت يکی از مظاهر مقدّسه الهيّه بود. چون ابر

ببارد و نسيم بوزد و آفتاب بتابد آنچه در کمون زمين است

ظاهر و آشکار گردد. بهمين قسم چون شمس حقيقت جمال

مبارک ظهور نمود و انوارش بر آفاق بتابيد جميع حقائق و

اسرار ظاهر و آشکار شد از جمله مسئلهء حضرت زردشت
بود. فارسيان هزار سال و چيزی سرگردان بودند و بی

سر و سامان بودند الحمد لله جمال مبارک فارسيان را در

آغوش عنايت خود گرفت و بعد از هزار سال از اين ذلّت و از

اين مشقّت نجات داد و نبوّت حضرت زردشت را اعلان فرمود.

و اين قضيّه نيز سبب الفت و محبّت و ارتباط و وحدت عالم

انسان است. جمال مبارک جميع امم را در ظلّ جناح عنايت

خويش گرفت و کلّ را دلجوئی فرمود و بجميع مهربانی کرد.

لهذا امرش رحمت عالميان است و ظهورش سبب نجات من
علی الارض و مسرّت جميع ملل حکم سيف را برداشت بجای

سيف محبّت حقيقيّه گذاشت نفرت و اجتناب را محو فرمود

الفت و اجتذاب در ميان عموم تأسيس فرمود. الحمد لله ما را

از هر قيدی آزاد کرد و ما را با جميع ملل صلح و آشتی داد

محبّ عالميان کرد و از بهائيان شمرد. لهذا بايد هر دم صد

هزار شکرانه نمائيم و به عبوديتّش قيام کنيم اين است نهايت

ص ٣٦٧

آمال و آرزوی ما. ملاحظه کنيد که چه موهبتی فرموده الآن

اين جمع هر يک از جائی و هر نفسی از اقليمی و کشوری چقدر

ما بين ما اختلاف بود چقدر نزاع بود چقدر اجتناب بود

بصفت رحمانيّت بر ما تجلّی کرد همه ماها را جمع کرد الفت

داد متّحد کرد و کلّ در نهايت محبّت و الفت و اتّحاد

و يگانگی بر سر اين سفره جمعيم و مقصدی جز عبوديّت

آستان مبارک نداريم و مرادی جز محبّت و الفت نخواهيم

قلوب با يکديگر مرتبط است و جان ها کلّ بعنايت
جمال مبارک مستبشر. از اين جمعيّت واضح است که بعد

چه خواهد شد و چگونه بين ملل و مذاهب و شعوب و قبائل

مختلفهء متحاربه متنازعه الفت و اتّحاد و يگانگی حاصل خواهد

گشت. اين عنوان است ديگر معلوم است که متن و شرح اين

نامه چگونه است اين مجلس ديباچه کتاب است لهذا
معلوم است حقائق و معانی اين کتاب چگونه است. اميدم

چنان است که تماماً هر يک چون بموطن خود يا مسکن خود

مراجعت کنيد آيتی از آيات الهيّه باشيد موهبتی از مواهب

ربّانی باشيد سبب الفت قلوب گرديد و سبب اتّحاد
و ارتباط نفوس بوحدت انسانی خدمت کنيد خادم جميع
بشر باشيد و محبّ جميع من علی الارض آشنا و بيگانه
ندانيد يار و اغيار نشمريد با جميع بنهايت محبّت و
ص ٣٦٨
مهربانی سلوک و حرکت نمائيد. اين است نهايت آمال
و آرزوی ما يقين است که معمول خواهيد داشت ."
مطلب پنجم - حضرت بودا وکنفوسيوس
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی :
بوذه نيز تأسيس دين جديد و کنفيوش تجديد

سلوک و اخلاق قديم نمود ولی بکلّی اساس آنان بر هم خورد

و ملل بوذيّه و کنفوشيّه ابداً بر معتقدات و عبادات مطابق

اصل باقی و بر قرار نماندند. مؤسّس اين دين شخص نفيس

بود تأسيس وحدانيّت الهيّه نمود ولی من بعد بتدريج

اساس اصلی بکلّی از ميان رفت و عادات و رسوم جاهليّه

بدعت شد تا آنکه منتهی بعبادات صور و تماثيل گرديد.

مثلاً ملاحظه نمائيد که حضرت مسيح بکرّات و مرّات توصيه به

وصايای عشرهء در تورات و اتّباع آن فرمودند و تأکيد تشبّث

به آن کردند و از جملهء وصايای عشره اينست که صورت و تمثالی

را پرستش منما. حال در کنائس بعضی از مسيحيّين صور و

تماثيل کثير موجود. پس واضح و معلوم شد که دين الله
در ميان طوائف بر اساس اصلی باقی نماند بلکه بتدريج

تغيير و تبديل نمايد تا آنکه بکلّی محو و نابود گردد. لهذا

ظهور جديد شود و آئين جديد تأسيس گردد زيرا اگر
ص ٣٦٩
تغيير و تبديل ننمايد احتياج بتجديد نشود. اين شجر

در بدايت در نهايت طراوت بود و پر شکوفه و ثمر بود تا آنکه

کهنه و قديم گشت و بکلّی بی ثمر شد بلکه خشک و پوسيده

گشت اينست که باغبان حقيقت باز از سنخ و صنف همان

شجر نهال بيهمالی غرس نمايد که روز بروز نشو و نما نمايد

و در اين باغ الهی ظلّ ممدود گسترد و ثمر محمود دهد.

بهمچنين اديان از تمادی ايّام از اساس اصلی تغيير يابد

و بکلّی آن حقيقت دين الله از ميان رود و روح نماند بلکه

بدعتها بميان آيد و جسم بيجان گردد اينست که تجديد
شود. مقصود اينست که ملّت کونفيوش و بوذه حال عبادت

صور و تماثيل نمايند بکلّی از وحدانيّت الهيّه غافل گشته اند

بلکه به آلهه موهومه مانند اعتقاد قدماء يونان معتقدند

امّا اساس چنين نبوده بلکه اساس ديگر بوده و روشی ديگر.

مثلاً ملاحظه کنيد که اساس دين مسيح چگونه فراموش گرديده

و بدعتها بميان آمده. مثلاً حضرت مسيح منع از تعدّی و انتقام

فرموده بلکه امر بخير و عنايت در مقابل شرّ و مضرّت نموده.

حال ملاحظه نمائيد که در نفس طائفه مسيحيان چه جنگهای

خونريز واقع و چه ظلمها و جفاها و درندگی و خونخواری

حاصل و بسياری از حربهای سابق بفتوای پاپ واقع. پس

معلوم و واضح گرديد که اديان از مرور ايّام بکلّی تغيير و

ص ٣٧٠
تبديل يابد پس تجديد گردد.")مفاوضات(
مطلب ششم - حضرت عيسی بن مريم مسيح عليه السّلام
حضرت بهاءالله در ايقان ميفرمايند قوله تعالی :
" عيسی بن مريم روزی بر کرسيّ جالس شدند و بنغمات

روح القدس بياناتی فرمودند که مضمون آن اين است " ای

مردم غذای من از گياه ارض است که بآن سدّ جوع مينمايم

و فراش من سطح زمين است و سراج من در شبها روشنی

ماه است و مرکوب من پاهای من است، و کيست از من غنی تر

بر روی زمين؟ قسم بخدا که صد هزار غنا طائف حول اين
فقر است و صد هزار ملکوت عزّت طالب اين ذلّت."
و نيز در ايقان مبارک ميفرمايند قوله تعالی :

" ديگر آنکه روزی عيسی بن مريم را يهود احاطه نمودند

و خواستند که آنحضرت اقرار فرمايد بر اينکه ادّعای مسيحی

و پيغمبری نمودند تا حکم بر کفر آنحضرت نمايند و حدّ قتل

بر او جاری سازند. تا آنکه خورشيد سماء معانی را در
مجلس فيلاطس و قيافا که اعظم علمای آن عصر بود حاضر

نمودند و جميع علما در آن محضرحضور بهمرساندند و جمع

کثيری برای تماشا و استهزاء و اذيّت آنحضرت مجتمع شدند.

و هر چه ازآنحضرت استفسار نمودند که شايد اقرار بشنوند

ص ٣٧١

حضرت سکوت فرمودند و هيچ متعرّض جواب نشدند. تا آنکه

ملعونی برخاست و آمد در مقابل آنحضرت و قسم داد آنحضرت

را که، آيا تو نگفتی که منم مسيح الله و منم ملک الملوک و منم

صاحب کتاب و منم مخرّب يوم سبت ؟ آنحضرت رأس مبارک

را بلند نموده فرمودند (( اما تری بأنّ ابن الآنسان قد جلس

عن يمين القدرة و القوّة ؟)) يعنی آيا نمی بينی که پسر انسان

جالس بر يمين قدرت و قوّت الهی است؟ و حال آنکه بر حسب

ظاهر هيچ اسباب قدرت نزد آنحضرت موجود نبود مگر

قدرت باطنيّه که احاطه نموده بود کلّ من فی السّموات و الارض

را. ديگر چه ذکر نمايم که بعد از اين قول بر آنحضرت چه وارد

آمد و چگونه باو سلوک نمودند. بالاخره چنان در صدد ايذاء

و قتل آنحضرت افتادند که بفلک چهارم فرار نمود."

مطلب هفتم - حضرت رسول اکرم عليه الصّلاة و السّلام .

حضرت بهاءالله ميفرمايند : (١)

" حضرت خاتم انبياء روح ما سواه فداه از مشرق امر الهی

ظاهر و با عنايت کبری و فضل بی منتهی ناس را بکلمهء مبارکه

توحيد دعوت نمودند. و مقصود آنکه نفوس غافله را آگاه فرمايند

و از ظلمات شرک نجات بخشند و لکن قوم بر اعراض و اعتراض

-------------------------------------------------------------

(١) مجموعهء بزرگ الواح - چاپ مصر صفحهء ٢٧٠
ص ٣٧٢

قيام کردند و وارد آوردند آنچه را که معشر انبياء در جنّت

عليا نوحه نمودند. در انبيای قبل تفکّر نما هر يک باعراض

قوم مبتلا گشتند. بعضی را بجنون نسبت دادند و برخی را

سحّار گفتند و حزبی را کذّاب. بمثابه علمای ايران سالها

از حقّ جلّ جلاله ظهور اين ايّام را ميطلبيدند و چون افق عالم منير

و روشن گشت کلّ اعراض نمودند و برسفک دم اطهرش فتوی دادند..."

و نيز ميفرمايند : (١)
" سلطنت حضرت رسول حال در ميان ناس ظاهر و هويدا

است و در اوّل، امر آنحضرت آن بود که شنيديد. چه مقدار

اهل کفر و ضلال که علمای آن عصر و اصحاب ايشان باشند

بر آن جوهر فطرت و ساذج طينت وارد آوردند. چه مقدار

خاشاکها و خارها که بر محلّ عبور آن حضرت ميريختند. و اين

معلوم است که آن اشخاص بظنون خبيثه شيطانيّهء خود

اذيّت بآن هيکل ازلی را سبب رستگاری خود ميدانستند زيرا

که جميع علمای عصر مثل عبدالله اُبَيّ و ابو عامر راهب و کعب

بن اشرف و نَضر بن حارث جميع آنحضرت را تکذيب نمودند

و نسبت بجنون و افترا دادند و نسبتهائی که نعوذ بالله من

ان يجری به المداد او يتحرّک عليه القلم او يحمله الالواح.

بلی اين نسبتها بود که سبب ايذای مردم نسبت بآنحضرت

---------------------------------------------------------

(١) ايقان مبارک صفحهء ٨٧ - ٩٠
ص ٣٧٣
شد و اين معلوم و واضح است که علمای وقت اگر کسی را

ردّ و طرد نمايند و از اهل ايمان ندانند چه بر سر آن نفس می آمد

چنانچه بر سر اين بنده آمد و ديده شد. اينست که آن حضرت فرمود :

" ما اوذی نبيٌّ بمثل ما اوذيت ". و در فرقان نسبتها

که دادند و اذيّتها که بآنحضرت نمودند همه مذکور است

فارجعوا اليه لعلّکم بمواقع الامر تطّلعون. حتّی قسمی بر

آنحضرت سخت شد که احدی با آنحضرت و اصحاب
او چندی معاشرت نمينمود و هر نفسی که خدمت آنحضرت

ميرسيد کمال اذيّت را باو وارد می نمودند. در اينموقع يک آيه

ذکر مينمايم که اگر چشم بصيرت باز کنی تا زنده هستی بر

مظلومی آنحضرت نوحه و ندبه نمائی. و آن آيه در وقتی نازل شد

که آنحضرت از شدّت بلايا و اعراض ناس به غايت افسرده

و دلتنگ بود، جبرئيل از سدرة المنتهای قرب نازل شد

و اين آيه تلاوت نمود " و ان کان کبرعليک اعراضهم فان استطعت

ان تبتغی نفقاً فی الارض او سلّماً فی السّماء "که ترجمهء آن

اينست که اگر بزرگ است بر تو اعراض معرضين و سخت

است بر تو ادبار منافقين و ايذای ايشان، پس اگر مستطيعی

و ميتوانی طلب کن نقبی در زير ارض يا نردبانی بسوی

آسمان، که تلويح بيان اينست که چاره نيست و دست از تو

ص ٣٧٤

بر نميدارند مگر آنکه در زير زمين پنهان شوی و يا بآسمان

فرار نمائی. و حال امروز مشاهده نما که چقدر از سلاطين

باسم آن حضرت تعظيم مينمايند و چه قدر از بلاد و اهل آن

که در ظلّ‌ او ساکنند و به نسبت بآنحضرت افتخار دارند

چنانچه بر منابر و گلدسته ها اين اسم مبارک را بکمال

تعظيم و تکريم ذکر مينمايند. و سلاطينی هم که در ظلّ آنحضرت

داخل نشده اند و قميص کفر را تجديد ننموده اند ايشانهم

ببزرگی و عظمت آن شمس عنايت مقرّ و معترفند. اينست

سلطنت ظاهره که مشاهده ميکنی. و اين لابدّ است از برای

جميع انبياء که يا در حيات و يا بعد از عروج ايشان بموطن

حقيقی ظاهر و ثابت ميشود چنانچه اليوم ملاحظه ميگردد. و

ليکن آن سلطنت که مقصود است لم يزل و لايزال طائف

حول ايشانست و هميشه با ايشانست و آنی انفکاک نيابد و آن سلطنت

باطنيّه است که احاطه نموده کلّ من فی السّموات و الارض را .... "

و نيز ميفرمايند قوله تعالی :

" .... خاتم انبياء روح ما سواه فداه در مقام خود شبه

و مثل و شريک نداشته. اولياء صلوات الله عليهم بکلمهء او خلق

شده اند. ايشان بعد از او اعلم و افضل عباد بوده اند

و در منتهی رتبه عبوديّت قائم. تقديس ذات الهی از شبه و

ص ٣٧٥

مثل و تنزيه کينونتش از شريک و شبيه بآنحضرت ثابت و ظاهر.

اينست مقام توحيد حقيقی و تفريد معنوی و حزب قبل از اين

مقام کما هو حقّه محروم و ممنوع. حضرت نقطه روح ما سواه فداه ميفرمايد

اگر حضرت خاتم بکلمه ولايت نطق نميفرمود ولايت خلق نميشد (١) .... انتهی .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (٢)
" امّا حضرت محمّد. اهل اروپا و آمريکا بعضی روايات

از حضرت رسول شنيده اند و صدق انگاشته اند. و حال آنکه

راوی يا جاهل بوده و يا مبغض و اکثر راويها قسّيسها
بوده اند. و همچنين بعضی از جهله اسلام روايتهای
بی اصل از حضرت محمّد نقل کرده اند و بخيال خود مدح

دانسته اند. مثلاً بعضی از مسلمانان جاهل کثرت زوجات

را مدار ممدوحيّت دانسته اند و کرامت قرار داده زيرا

اين نفوس جاهله تکثّر زوجات را از قبيل معجزات شمرده اند.

و استناد مورّخين اروپا اکثرش بر اقوال اين نفوس جاهله است.

مثلاً شخص جاهلی در نزد قسّيسی گفته که دليل بزرگواری

شدّت شجاعت و خونريزی است و يک شخص از اصحاب حضرت

محمّد در يک روز صد نفر را در ميدان حرب سر از تن جدا کرد.

آن قسّيس گمان نمود که فی الحقيقه برهان دين محمّد قتل

است. و حال آنکه اين صرف اوهام است بلکه غزوات حضرت

---------------------------------------------------------

(١) اشراقات (٢) مفاوضات
ص ٣٦٧

محمّد جميع حرکت دفاعی بوده. و برهان واضح آنکه سيزده

سال در مکّه چه خود و چه احبّايش نهايت اذيّت را کشيدند

و در اين مدّت هدف تير جفا بودند. بعضی اصحاب کشته
گشتند و اموال بيغما رفت و سائرين ترک وطن مألوف

نمودند و بديارغربت فرار کردند و خود حضرت را بعد از

نهايت اذيّت مصمّم بقتل شدند. لهذا نصف شب از مکّه

بيرون رفتند و به مدينه هجرت فرمودند. با وجود اين اعداء

ترک جفا نکردند بلکه تعاقب تا حبشه و مدينه نمودند.

و اين قبائل و عشائر عرب در نهايت توحّش و درندگی بودند

که برابره و متوحّشين امريکا نزد اينها افلاطون زمان بودند.

زيرا برابره امريکا اولادهای خويش را زنده زير خاک نمينمودند

امّا اينها دختران خويش را زنده زنده زير خاک ميکردند

و ميگفتند که اين عمل منبعث از حميّت است و بآن افتخار

مينمودند. مثلاً اکثر مردان بزن خويش تهديد مينمودند که

اگر دختر از تو متولّد شود ترا بقتل رسانم حتّی الی الآن قوم

عرب از فرزند دختر استيحاش کنند. و همچنين يک شخص

هزار زن ميبرد اکثرشان بيش از ده زن در خانه داشتند.

و چون اين قبائل جنگ و پرخاش با يکديگر مينمودند هر قبيله

که غلبه ميکرد اهل و اطفال قبيله مغلوبه را اسير مينمود

و آنها را کنيز و غلام دانسته خريد و فروش مينمودند. و چون

ص ٣٧٧
شخصی فوت مينمود و ده زن داشت اولاد اين زنان بر سر

مادران يکديگر ميتاختند و چون يکی از اين اولاد عبای خويش

را بر سر زن پدر خود ميانداخت و فرياد مينمود که اين حلال

منست فوراً بعد اين زن بيچاره اسير و کنيز پسر شوهر خويش

ميشد و آنچه ميخواست بزن پدر خود مينمود ميکشت و يا آنکه

در چاهی حبس ميکرد و يا آنکه هر روز ضرب و شتم و زجر ميکرد

تا بتدريج آن زن هلاک ميشد بحسب ظاهر و قانون عرب

مختار بود. و حقد و حسد و بغض و عداوت ميان زنان يک شوهر

و اولاد آنها واضح و معلومست و مستغنی از بيان است.

ديگر ملاحظه کنيد که از برای آن زنان مظلوم چه حالت و

زندگانی بود. و از اين گذشته معيشت قبايل عرب از نهب و

غارت يکديگر بود بقسمی که اين قبائل متّصل با يکديگر حرب

و جدال مينمودند و همديگر را ميکشتند و اموال يکديگر را

نهب و غارت ميکردند و زنان و کودکان را اسير مينمودند

و به بيگانگان ميفروختند. چه بسيار واقع که جمعی از دختران

و پسران اميری در نهايت ناز و نعمت روز را شب نمودند

ولی شام را در نهايت ذلّت و حقارت و اسارت صبح کردند

ديروز امير بودند و امروز اسير ديروز بانو بودند و امروز کنيز.

حضرت محمّد در ميان اين قبائل مبعوث شد و سيزده سال

بلائی نماند که از دست اين قبائل نکشيد. بعد از سيزده سال

ص ٣٧٨
خارج شد و هجرت کرد ولی اين قوم دست بر نداشتند

جمع شدند و لشکر کشيدند و بر سرش هجوم نمودند که کلّ را

از رجال و نساء و اطفال محو و نابود نمايند. در چنين

موقعی حضرت محمّد مجبور بر حرب با چنين قبائلی گشت

اين است حقيقت حال. ما تعصّب نداريم و حمايت نخواهيم

ولی انصاف ميدهيم و بانصاف ميگوئيم شما بانصاف ملاحظه

کنيد. اگر حضرت مسيح در چنين موقعی بود در بين چنين

قبائل طاغيه متوحّشه و سيزده سال با جميع حواريّين تحمّل

هر جفائی از آنها ميفرمود و صبر ميکرد و نهايت از وطن مألوف

از ظلم آنان هجرت به بيابان مينمود و قبائل طاغيّه باز دست

برنداشته تعاقب ميکردند و بر قتل عموم رجال و نهب اموال

و اسيری نساء و اطفال ميپرداختند، آيا حضرت مسيح در مقابل

آنان چه نوع سلوک ميکردند؟ اين اگر بر نفس حضرت وارد عفو

و سماح مينمودند و اين عمل عفو بسيار مقبول و محمود ولی

اگر ملاحظه ميکرد که ظالم قاتل خونخوار جمعی از مظلومان را

قتل و غارت و اذيّت خواهد کرد و نساء و اطفال را اسير

خواهد نمود البتّه آن مظلومان را حمايت و ظالمان را ممانعت

ميفرمود. پس اعتراض بر حضرت محمّد چيست؟ اينست که

چرا با اصحاب و نساء و اطفال تسليم اين قبائل طاغيه نگشت؟

و از اين گذشته اين قبائل را از خلق و خوی خونخواری خلاص

ص ٣٧٩
کردن عين موهبت است و زجر و منع اين نفوس محض عنايت
است. مثلش اينست که شخصی قدح سمّی در دست دارد و

نوشيدن خواهد يار مهربان آن قدح را بشکند و خورنده را

زجر نمايد. و اگر حضرت مسيح در چنين موقعی بودند البتّه

رجال و نساء و اطفال را از دست اين گرگان خونخوار بقوّه

قاهره نجات ميدادند. حضرت محمّد با نصاری محاربه

ننمود بلکه از نصاری بسيار رعايت کرد و کمال حرّيّت بايشان

داد. در نجران طائفه ای از مسيحی بودند و حضرت محمّد گفت

هر کس بحقوق اينها تعدّی کند من خصم او هستم و در نزد

خدا بر او اقامهء دعوی کنم. اوامری که نوشته است در آن صريحاً

مرقوم که جان و مال و ناموس نصاری و يهود در تحت حمايت

خداست. اگر چنانچه زوج مسلمان باشد و زوجه مسيحی

زوج نبايد زوجه را از رفتن کليسا منع کند و نبايد او را مجبور

بر حجاب نمايد و اگر چنانچه فوت شود بايد او را تسليم قسّيس

کند. و اگر چنانچه مسيحيان بخواهند کليسا سازند اسلام

بايد آنها را اعانت کند. و ديگر اينکه در وقت حرب حکومت

اسلام با دشمنان اسلام بايد نصاری را از تکليف جنگ معاف

بدارد مگر بدلخواهی خود آرزوی جنگ نمايند و معاونت

اسلام کنند زيرا در تحت حمايتند ولی در مقابل اين معافيّت

بايد يک چيز جزئی در هر سال بدهند. خلاصه هفت امر نامه

ص ٣٨٠

مفصّل است از جمله صورت بعضی از آنها الی الآن در قدس

موجود است. اينست حقيقت واقع اين را من نميگويم فرمان

خليفهء ثانی در قدس در نزد باطريق ارتودکس موجود است

و ابداً شبهه در آن نيست. ولی بعد از مدّتی در ميان ملّت

اسلام و نصاری حقد و حسد حاصل شد هر دو طرف تجاوز

نمودند. ماعدای اين حقيقت، حال آنچه مسلمانان و نصاری

و غيره گويند روايت و حکايت محض است منشأ آن اقوال

يا تعصّب و جهالت است و يا آنکه از شدّت عداوت صادر شده.

مثلاً اسلام گويند که شقّ القمر کرد و قمر بر کوه مکّه افتاد خيال

ميکنند که قمر جسم صغيريست که حضرت محمّد او را دوپاره

کرد يک پاره بر اين کوه انداخت و پارهء ديگر بر آن کوه

اين روايت محض تعصّب است. و همچنين رواياتی که قسّيسها

مينمايند و مذمّت ميکنند کلّ مبالغه واکثر بی اساس است.

مختصر اينست که حضرت محمّد در صحرای حجاز در جزيرة العرب

ظاهر شد بيابانی بی زرع و بی اشجار بلکه ريگزار و بکلّی

از عمار بيزار و بعضی مواقع مثل مکّه و مدينه در نهايت گرمی

اهالی باديه نشين اخلاق و اطوار بيابانی از علوم و معارف

بکلّی عاری حتّی خود حضرت محمّد امّی بود و قرآن را روی کتف

گوسفند مينوشتند و يا برگ خرما از اين نمونه بفهميد که چه

اوضاعی بود و محمّد ميان اينها مبعوث شد. اوّل اعتراضی

ص ٣٨١

که بر اينها کرد گفت: چرا تورات و انجيل را قبول نداريد

و به عيسی و موسی ايمان نياورديد؟ اين حرف بر اينها بسيار

گران آمد بجهت آنکه گفتند: حال آباء و اجداد ما که بتورات

و انجيل مؤمن نبودند چگونه بود؟ جواب داد که آنان گمراه

بودند شما بايد از نفوسی که بتورات و انجيل مؤ من نبودند

تبرّی جوئيد ولو اينکه آباء و اجداد باشند. در چنين اقليمی

بين چنين قبائل متوحّشه شخصی امّی کتاب آورد که آن کتاب

بيان صفات الهيّه و کمالات الهيّه و نبوّت انبياء و شرائع

الهيّه و بيان بعضی از علوم و بعضی از مسائل علميّه در نهايت

فصاحت و بلاغت است. از جمله ميدانيد که قبل از راصد شهير

اخير در قرون اولی و قرون وسطی تا قرن خامس عشر ميلاد

جميع رياضيّون عالم متّفق بر مرکزيّت ارض و حرکت شمس بودند

و اين راصد اخير مبدأ رأی جديد است که کشف حرکت ارض

و سکون شمس نموده تا زمان او جميع رياضيّون و فلاسفه

عالم بر قواعد بطلميوس ذاهب بودند و هر کس کلمه ای مخالف

رأی بطلميوس ميگفت او را تجهيل ميکردند. بلی فيثاغورث

و همچنين افلاطون را در آخر ايّام تصوّر آنکه حرکت سنوی شمس

در منطقة البروج از شمس نيست بلکه از حرکت ارض حول شمس

است. ولی اين رأی بکلّی فراموش شد و رأی بطلميوس مسلّم

در نزد جميع رياضيّون گشت. امّا در قرآن مخالف رأی و قواعد

ص ٣٨٢

بطلميوسيّه آياتی نازل از آنجمله آيه قرآن " و الشّمس تجری

لمستقرّ لها " ثبوت شمس و حرکت محوری آن و همچنين در آيه

ديگر "و کلّ فی فلک يسبحون" "حرکت شمس و قمر و ارض و

سائر نجوم مصرّح. بعد از اينکه قرآن انتشار يافت جميع

رياضيّون استهزاء نمودند و اين رأی را حمل بر جهل کردند

حتّی علمای اسلام چون آيات را مخالف قواعد بطلميوسيّه

ديدند مجبور بر تأويل گشتند زيرا قواعد بطلميوسيّه مسلّم بود

و صريح قرآن مخالف اين قواعد. تا در عصر خامس عشر ميلاد

که قريب نهصد سال بعد از محمّد رياضيّ شهير رصد جديد

نمود و آلات تلسکوپ پيدا شد و اکتشافات مهمّه حاصل
گشت و حرکت ارض و سکون شمس ثابت شد و همچنين حرکت

محوری شمس مکشوف گشت و معلوم گرديد که صريح آيات قرآن

مطابق واقعست و قواعد بطلميوس اوهامات محض. مختصر

اينکه جمّ غفيری از امم شرقيّه هزار و سيصد سال درظلّ شريعت

محمّديّه تربيت و در قرون وسطی که اروپا در نهايت درجه

توحّش بودند قوم عرب در علوم و صنايع و رياضيّات و سياست

و سائر فنون بر سائر ملل عالم تفوّق داشتند. محرّک و مربّی

قبائل بادية العرب و مؤسّس مدنيّت کمالات انسانيّه در ميان

آن طوائف مختلفه يک شخص امّی يعنی حضرت محمّد بود.

آيا اين شخص محترم مربّی کلّ بود يا نه ؟ انصاف لازم است."

ص ٣٨٣
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" در ايّام نور هدی و سراج ملأ اعلی حضرت رسول

محمّد بن عبدالله عليه آلاف من التّحيّة و الثّناء مطّلع نيستند.

يکی فرياد ميکرد " أفتری علی الله کَذِباً أمْ به جِنَّةُ ". يکی نعره

ميزد "إن تَتَّبعونَ إلّا رجلاً مَسْحورا". ديگر " يا ايّها الّذی

نُزِّلَ عليه الذّکر إنّکَ لَمَجْنونٌ " ميگفت. ديگری " إِنْ هذا إلّا أَساطيرُ

الاوّلين". ديگری " أَضْغاثُ أَحلامِ بَلِ افتريهُ بَلْ هُوَ

شاعرٌ " تقرير ميکرد. و ديگری " و إذا رَأَوْکَ إِنْ يَتَّخِذُونَکَ إِلّاهُزُواً " معامله

مينمود. و ديگری " أ هذا الّذی بَعَثَ الله رسولاً " فرياد ميزد. و ديگری

از مشاهير علمای آن عصر نضر بن حارث" اللّهُمَّ إنْ کانَ هذا

هو الحقَّ مِنْ عندکَ فَأَمْطِرْ عَلَينا حِجارةً مِنَ السّماءِ " جسارت ميکرد.

و از اين قبيل وقايع بسيار. بايد هر انسانی در آن تأمّل نمايد

تا بداند که هر وقت کوکبی درخشنده از افق نبوّت کبری

درخشيد خفّاشان چه کردند و چه گفتند و چگونه اذيّت

و آزار وارد آوردند و درجه غرور و استکبار بچه مقامی بود و

چگونه پدران بر پسران مهتدی ملامت و شماتت مينمودند.

وليد منکر و معرض پسرش مؤمن، ابوجهل منکر پسرش عکرمه

مقبل. آن دو پدر شهير بدين دو پسر مؤمن موقن فقير چه قدر

شماتت و ملامت نمودند. و حضرت رسول عليه السّلام هر وقت

------------------------------------------------------------------

(١) لوح مبارک
ص ٣٨٤

اين دو پسر را ميديدند ميفرمودند " يخرج الحيّ من الميّت و

يخرج الميّت من الحيّ ". باری محزون مباش دلخون مگرد

عنقريب خويش و پيوند فرياد برآرند: تالله لقد آثرک اللهُ

علينا. شما بايد نهايت احترام و رعايت را بجناب پدر مجری

داريد اين از وصايای الهی در اين دور است. از الطاف
الهی اميدواريم که نفوس مظهر اين آيه مبارکه گردند:

" رَبَّنا إِنَّنا سمعنا منادياً يُنادِی للايمان أَن آمنوا بربّکم فَآمنّا".

حضرت موسای کليم وقتيکه ظاهر شد فرياد برآوردند که

شخص قاتلی فراری حال مراجعت نموده و دعوی نبوّت مينمايد.

و يوم بعثت حضرت مسيح صبيح مليح روحی له الفداء علماء

يهود فرياد برآوردند وا ويلا اين بی پدر دعوی تأييد بروح

القدس مينمايد و خطاب بمريم مينمودند " يا أُخْتَ هارونَ

ماکان أَبوکِ امْرأَ سُوءٍ و ماکانتْ أُمّکِ بَغِيّاً " و در يوم ظهور نيّر

هدايت کبری حضرت محمّد مصطفی روحی له الفداء " إنْ هذا

الّا بشراً مثلنا يأْکُلُ الطّعامَ وَ يَمْشِی فی الأَسواقِ لو لا أُنْزِلَ إليه

مَلَکٌ فيکون معه نذيرا"، فرياد ميزدند. باری بکرّات حلقوم

مبارک را چنان فشردند که نزديک بود" إنّا لله و إنّا اليه

راجعون" بفرمايد. چنانکه مذکور در کتب است که روزی ابی

جهل حلق آنحضرت را در خانهء کعبه چنان فشار داد

که نزديک تسليم روح شدند. در اين اثناء حمزه عموی حضرت

ص ٣٨٥
از شکار مراجعت مينمود کمانی در دست داشت هجوم بر

ابی جهل نمود و حضرت را از اذيّت آن بدبخت نجات داد.

پس ابی جهل گفت مگر تو نيز متابعت اين شخص نمودی؟
تا آن زمان حمزه مؤمن نبود ولی حميّتش بجوش آمد

در جواب گفت: بلی من نيز متابعت او نمودم. همين حمايت

سبب شد که بنور ايمان موفّق گشت. حضرت چون عناد اهل

مکّه را بنهايت شدّت ملاحظه فرمود بسمت طائف شتافت بلکه

آنان کلمهء حقّ استماع کنند. جوانان و اوباش طائف بر سر

حضرت جمع شدند و به تحقير پرداختند و به پاشنهء پای آنحضرت

سنگ زدند تا آنکه خون جريان نمود از شدّت الم حضرت

نشستند. معرضين آمدند حضرت را بلند کردند گفتند بايد

بروی چون حرکت فرمودند باز به پاشنهء مبارک سنگ زدند

و سبّ و شتم روا داشتند. تا آنکه حضرت بباغ يکی از بزرگان

رسيد احتراماً بصاحب باغ متعرّضين عقب کشيدند. صاحب
باغ با مهمان خويش در بالا دم دريچه نشسته بودند.
مهمان گفت که اين شخص بسيار صدمه خورده و خسته شده

از برای او خوشهء انگوری بفرست. صاحب باغ امتناع کرد

مهمان اصرار نمود مجبوراً بواسطهء غلام خويش که نام او عداس

بود خوشهء انگوری فرستاد. عداس چون از اهل نينوا بود

و از امّت يونس عليه السّلام حضرت از او سؤال فرمودند

ص ٣٨٦

تو از کجائی ؟ گفت از نينوا هستم. فرمودند نينوا مدينه

يونس عليه السّلام است. غلام چون از اهل حجاز نام يونس

عليه السّلام را نشنيده بود با نهايت استغراب عرض کرد که

شما يونس را ميشناسيد ؟ جواب فرمودند: بلی يونس

برادر من است و از انبيای الهی است و صاحب آيات باهره.

غلام از بيان حضرت بسيار شادمان گشت دست حضرت را
بوسيد. صاحب بستان بمهمان خويش گفت ديدی چگونه

غلام من از دست رفت و اين شخص او را اضلال نمود زيرا

دست او را بوسيد؟ باری عداس مورد مؤاخذه گشت تا اينکه

مجبور بر فرار شد. مقصود اينست که بعضی را گمان چنان

که در زمان اشراق نور نبوّت جميع خلق فرياد برآورند

سمعنا و اطعنا، ديگر نميدانند چه بلايائی بر آن جواهر

وجود وارد شد و چه انکار و استکبار از عموم ديدند؟ اين

است که ميفرمايد أ فکلّما جائکم رسول بما لا تهوی انفسکم

استکبرتم؟ فقريقاً کذّبتم و فريقاً تقتلون " انتهی
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" ..... از جمله برهان حضرت محمّد قرآن است که
بشخص امّی وحی شده. و يک معجزه از معجزات
قرآن اين است که قرآن حکمت بالغه است
شريعتی در نهايت اتقان که روح آن عصر بود تأسيس

ميفرمايد. و از اين گذشته مسائل تاريخيّه و مسائل رياضيّه

---------------------------------------------------------

(١) خطابات ص ١٩٩
ص ٣٨٧

بيان مينمايد که مخالف قواعد فلکيّه آن زمان بود بعد ثابت

شد که منطوق قرآن حقّ بود. در آن زمان قواعد فلکيّه
بطلميوس مسلّم آفاق بود و کتاب مجسطی اساس رياضيّه
بين جميع فلاسفه ولی منطوقات قرآن مخالف آن قواعد

مسلّمه رياضيّه. لهذا جميع اعتراض کردند که اين آيات

قرآن دليل بر عدم اطّلاع است. امّا بعد از هزار سال تحقيق

و تدقيق رياضيّون اخير واضح و مشهود شد که صريح قرآن

مطابق واقع و قواعد بطلميوس که نتيجه افکار هزاران رياضيّ

و فلاسفه يونان و رومان و ايران بود باطل. مثلاً يک مسئله

از مسائل رياضی قرآن اين است که تصريح بحرکت ارض نموده

ولی در قواعد بطلميوس ارض ساکن است. رياضيّون قديم

آفتاب را حرکت فلکيّه قائل ولی قرآن حرکت شمس را محوريّه

بيان فرموده و جميع اجسام فلکيّه و ارضيّه را متحرّک دانسته.

لهذا چون رياضيّون اخير نهايت تحقيق و تدقيق در مسائل

فلکيّه نمودند و آلات و ادوات اختراع کردند و کشف اسرار

نمودند ثابت و محقّق شد که منطوق صريح قرآن صحيح است

و جميع فلاسفه و رياضيّون سلف بر خطا رفته بودند. حال بايد

انصاف داد که هزاران حکما و فلاسفه و رياضيّون از امم

متمدّنه با وجود تدرّس و تدريس در مسائل فلکيّه خطا

نمايند و شخص امّی از قبائل جاهلهء بادية‌ العرب که اسم

ص ٣٨٨
فنّ رياضی نشنيده بود با وجود آنکه در صحرا در وادی

غير ذی زرع نشو و نما نموده بحقيقت مسائل غامضهء فلکيّه

پی برد و چنين مشاکل رياضيّه را حلّ فرمايد. پس هيچ شبهه

نيست که اين قضيّه خارق العاده بوده و بقوّت وحی حاصل گشته. برهانی

از اين شافی تر و کافی تر ممکن نيست و اين قابل انکار نه ..... " انتهی .

مطلب هشتم - حضرت باب اعظم جلّ ذکره الاعلی .

حضرت بهاءالله پس از استدلال بآيات نازله از قلم مبارک

حضرت باب بحقّانيّت آنحضرت و نقل آيات مبارکه قرآنيّه و

شرح و تفصيل ادلّه متقنهء ديگر در کتاب ايقان (١) راجع

بحقّانيّت حضرت ربّ اعلی باب اعظم ميفرمايند قوله تعالی:

" و از جملهء ادلّه بر اثبات اين امر آنکه در هر عهد و عصر که

غيب هويّه در هيکل بشريّه ظاهر ميشد بعضی از مردمی که

معروف نبودند و علاقه بدنيا و جهتی نداشته اند بضياء

شمس نبوّت مستضیء و بانوار قمر هدايت مهتدی ميشدند

و بلقاء الله فائز ميگشتند لهذا اين بود که علمای عصر و اغنيای

عهد استهزاء مينمودند چنانچه از لسان آن گمراهان ميفرمايد:

" فقال الملأ الّذين کفروا من قومه ما نراک الّا بشرا مثلنا

-------------------------------------------------------------

(١) ايقان ص ١٨٧ - ١٩٣ طبع مصر
ص ٣٨٩

و ما نراک اتّبعک الّا الّذين هم اراذلنا بادی الرّأی و ما نری

لکم علينا من فضل بل نظنّکم کاذبين " اعتراض مينمودند

و بآن مظاهر قدسيّه ميگفتند که متابعت شما نکرده مگر اراذل ما

که اعتنائی بشأن آنها نيست و مقصودشان اين بوده که علماء

و اغنياء و معارف قوم بشما ايمان نياوردند و باين دليل و

امثال آن استدلال بر بطلان من له الحقّ مينمودند. و امّا

در اين ظهور اظهر و سلطنت عظمی جمعی از علمای راشدين

و فضلای کاملين و فقهای بالغين از کأس قرب و وصال مرزوق

شدند و بعنايت عظمی فائز گشتند و از کون و امکان در سبيل

جانان گذشتند. بعضی از اسامی آنها ذکر ميشود که شايد

سبب استقامت انفس مضطربه و نفوس غير مطمئنّه شود. از آنجمله

جناب ملّاحسين است که محلّ اشراق شمس ظهور شدند.

لو لاه ما استوی الله علی عرش رحمانيّته و ما استقرّ علی کرسيّ

صمدانيّته. و جناب آقا سيّد يحيی که وحيد عصر و فريد زمان خود

بودند و ملّا محمّد علی زنجانی و ملّا علی بسطامی و ملّا سعيد

بار فروشی و ملّا نعمة‌الله مازندرانی و ملّا يوسف اردبيلی

و ملّا مهدی خوئی و آقا سيّد حسين ترشيزی و ملّا مهدی کندی

و برادر او ملّا باقر و ملّا عبدالخالق يزدی و ملّا علی برقانی

و امثال آنها که قريب چهار صد نفر بودند که اسامی جميع

در لوح محفوظ الهی ثبت شده. همهء اينها مهتدی و مقرّ

ص ٣٩٠
و مذعن گشتند برای آن شمس ظهور بقسمی که اکثری

از مال و عيال گذشتند و برضای ذی الجلال پيوستند و از

سر جان برای جانان برخاستند و انفاق نمودند بجميع

آنچه مرزوق گشته بودند. بقسميکه سينه هاشان محلّ تيرهای

مخالفين گشت و سرهاشان زينت سنان مشرکين. چنانچه
ارضی نماند مگر آنکه از دم اين ارواح مجرّده آشاميد

و سيفی نماند مگر آنکه به گردنهاشان ممسوح گشت. و دليل

بر صدق قولشان فعلشان بس. آيا شهادت اين نفوس قدسيّه

که باين طريق جان در راه دوست دادند که همهء عالم از

ايثار دل و جانشان متحيّر گشتند کفايت نميکند برای اين

عبادی که هستند، و انکار بعضی عباد که دين را بدرهمی

دادند و بقا را بفنا تبديل نمودند و کوثر قرب را بچشمه های

شور معاوضه کردند و بجز اخذ اموال ناس مرادی نجويند؟

چنانچه مشاهده ميشود که کلّ بزخارف دنيا مشغول
شده اند و از ربّ اعلی دور مانده. حال انصاف دهيد

که شهادت اينها مقبول و مسموع است که قولشان و فعلشان

موافق و ظاهرشان و باطنشان مطابق بنحوی که تاهتِ

العقول فی افعالهم و تحيّرت النفوس فی اصطبارهم و بما

حملت اجسادهم و يا شهادت اين معرضين که بجز هوای

نفس نفسی بر نيارند و از قفس ظنونات باطله نجاتی نيافته اند؟

ص ٣٩١

و در يوم سر از فراش برندارند مگر چون خفّاش ظلمانی در

طلب دنيای فانيه کوشند و در ليل راحت نشوند مگر در

تدبيرات امورات دانيه کوشند. بتدبير نفسانی مشغول گشته

و از تقدير الهی غافل شده اند. روز بجان در تلاش معاشند

و شب در تزيين اسباب فراش. آيا در هيچ شرع و ملّتی جايز

است که باعراض اين نفوس محدود متمسّک شوند و از اقبال

و تصديق نفوسی که از جان و مال و اسم و رسم و ننگ و نام

در رضای حقّ گذشته اند اغفال نمايند؟ آيا نبود که از قبل

امر سيّد الشّهدا را اعظم امور و اکبر دليل بر حقّيّت

آنحضرت ميشمردند و ميگفتند در عالم چنين امری اتّفاق

نيفتاد و حقّی باين استقامت و ظهور ظاهر نشد؟ با اينکه امر

آنحضرت از صبح تا ظهر بيشتر امتداد نيافت و ليکن اين

انوار مقدّسه هيجده سنه ميگذرد که بلايا از جميع جهات

مثل باران بر آنها باريد و بچه عشق و حبّ و محبّت و ذوق

که جان رايگان در سبيل سبحان انفاق نمودند چنانچه

بر همه واضح و مبرهن است. با وجود اين چگونه اين امر را

سهل شمرند. آيا در هيچ عصر چنين امر خطيری ظاهر شده

و آيا اگر اين اصحاب مجاهد فی الله نباشند ديگر که مجاهد

خواهد بود ؟ و آيا اينها طالب عزّت و مکنت و ثروت بودند؟

و آيا مقصودی جز رضای حقّ داشتند؟ و اگر اين همه اصحاب

ص ٣٩٢

با اين آثار عجيبه و افعال غريبه باطل باشند ديگر که

سزاوار است که دعوی حقّ نمايد؟ قسم بخدا که همين فعلشان

برای جميع من علی الارض حجّت کافی و دليل وافی است

لو کان النّاس فی اسرار الامر يتفکّرون." و سيعلم الّذين ظلموا

ايَّ مُنقلبِ ينقلبون". و از همه گذشته علامت صدق و کذب

در کتاب معلوم و مقرّر شده بايد ادّعا و دعاوی کلّ عباد باين

محک الهی زده شود تا صادق را از کاذب تميز دهد.

اينست که ميفرمايد " فتمنّوا الموت ان کنتم صادقين". حال

ملاحظه فرمائيد با اين شهدای صادق که نصّ کتاب شاهد
بر صدق قول ايشان است چنانچه ديده ايد که همه جان

و مال و زن و فرزند و کلّ مايملک را انفاق نموده اند و باعلی

غرف رضوان عروج فرمودند، شهادت اين طلعات عاليه و انفس

منقطعه بر تصديق اين امر عالی متعالی مقبول نيست و
شهادت اين گروه که برای ذهب از مذهب گذشته اند
و برای جلوس بر صدر از اوّل ما صدر احتراز جسته اند

بر بطلان اين نور لائح جائز و مقبولست؟ با اينکه جميع

مردم ايشان را شناخته اند و اينقدر ادراک نموده اند که از

ذرّه ای از اعتبار ظاهری ملکی در سبيل دين الهی نميگذرند

تا چه رسد بجان و مال و غيره. حال ملاحظه فرمائيد که

چگونه محک الهی بنصّ کتاب تفصيل نمود و خالص را از غشّ

ص ٣٩٣

تميز داده و مع ذلک هنوز شاعر نشده اند و در نوم غفلت

بکسب دنيای فانيه و رياست ظاهريّه مشغول شده اند.

يا ابن الانسان قد مضی عليک ايّام و اشتغلت فيها بما

تهوی به نفسک من الظّنون و الاوهام. الی متی تکون راقداً علی

بساطک ارفع رأسک عن النّوم انّ‌ الشّمس ارتفعت فی وسط

الزّوال لعلّ تشرق عليک بانوار الجمال. و السّلام. و لکن

معلوم باشد که اين علما و فقها که مذکور شد هيچيک رياست

ظاهره نداشته اند چه که محال است علمای مقتدر معروف

عصر که بر صدر حکم جالسند و بر سرير امر ساکن تابع حقّ

شوند الّا من شاء ربّک. چنين امری در عالم ظهور ننمود مگر

قليلی "و قليل من عبادی الشّکور." چنانچه در اين عهد احدی

از علمای مشهور که زمام ناس در قبضه حکم ايشان بود اقبال

نجستند بلکه بتمام بغض و انکار در دفع کوشيدند بقسميکه

هيچ گوشی نشنيده و هيچ چشمی نديده. و ربّ اعلی
روح ما سواه فداه بخصوص بجميع علمای هر بلدی توقيعی

صادر فرموده اند و مراتب اعراض و اغماض هر کدام را در توقيع

او بتفصيل ذکر فرموده اند، "فاعتبروا يا اولی الابصار " .

و نيز ميفرمايند قوله تعالی (١) :
" دليل و برهان ديگر که چون شمس بين دلائل

------------------------------------------------------------

(١) ايقان مبارک ص ١٩٦
ص ٣٩٤

مشرقست استقامت آن جمال ازلی است بر امر الهی که با اينکه

در سنّ شباب بودند و امری که مخالف کلّ اهل ارض از وضيع

و شريف و غنی و فقير و عزيز و ذليل و سلطان و رعيّت بود

با وجود اين قيام بر آن امر فرمود چنانچه کلّ استماع نمودند

و از هيچکس و هيچ نفس خوف ننمودند و اعتنا نفرمودند.

آيا ميشود اين، بغير امر الهی و مشيّت مثبتهء ربّانی؟ قسم

بخدا که اگر کسی فکر و خيال چنين امری نمايد فی الفور

هلاک شود و اگر قلبهای عالم را در قلبش جا دهی باز جسارت

بر چنين امر مهمّ ننمايد مگر باذن الهی باشد و قلبش متّصل

بفيوضات رحمانی و نفسش مطمئن بعنايات ربّانی. آيا اين

را بچه حمل ميکنند؟ آيا بجنون نسبت ميدهند چنانچه

بانبيای قبل دادند و يا ميگويند برای رياست ظاهره و جمع

زخارف دنيای فانيه اين امور را متعرّض شده اند؟

سبحان الله در اوّل از کتب خود که آن را قيّوم اسماء

ناميده و اوّل و اعظم و اکبر جميع کتب است اخبار از شهادت

خود ميدهند و در مقامی اين آيه را ذکر فرموده اند "يا بقيّة

الله قد فديت بکلّی لک و رضيت السّبّ فی سبيلک و ما تمنّيت

الّا القتل فی محبّتک و کفی باللّه العليّ معتصماً قديما".

و همچنين در تفسير هاء تمنّای شهادت خود را نموده اند

" کانّی سمعتُ مُنادياً يُنادی فی سرّی إفْدِ أَحبّ الاشياء اليک

ص ٣٩٥
فی سبيل الله کما فدی الحسين عليه السّلام فی سبيلی

و لو لا کنت ناظراً بذلک السّرّ الواقع فو الّذی نفسی بيده

لو اجتمع ملوک الارض لن يقدروا ان يأخذوا منّی حرفاً

فکيف العبيد الّذين ليس لهم شأن بذلک و انّهم مطرودون"،

الی ان قال "ليعلم الکلّ مقام صبری و رضائی و فدائی

فی سبيل الله." آيا صاحب اين بيان را ميتوان نسبت داد

که در غير مراد الهی مشی مينمايد و يا بغير رضای او امری

طلب نموده؟ در همين آيه نسيم انقطاعی مکنون شده که اگر

بوزد جميع هياکل وجود جان را انفاق نمايند و از روان

در گذرند. حال ملاحظه نمائيد که چقدر ناس نسناسند و
بغايت حقّ ناسپاس که چشم از جميع اينها پوشيده اند

و بعقب مرداری چند که از بطنشان افغان مال مسلمانان ميآيد

ميدوند و با وجود اين چه نسبتهای غير لائقه که بمطالع قدسيّه ميدهند ".

و نيز ميفرمايند قوله تعالی . (١)
" استقامت بر امر حجّتی است بزرگ و برهانيست عظيم

..... چنانچه ميفرمايد "فاستقم کما امرت". حال ملاحظه

فرمائيد که اين سدره رضوان سبحانی در اوّل جوانی چگونه

تبليغ امرالله فرمود و چه قدر استقامت از آن جمال احديّت

------------------------------------------------------------

(١) ايقان مبارک ص ١٩٦- ٢٠٠
ص ٣٩٦
ظاهر شد که جميع من علی الارض بر منعش اقدام نمودند
حاصلی نبخشيد. آنچه ايذاء بر آن سدره طوبی

وارد ميآوردند شوقش بيشتر و نار حبّش مشتعل تر ميشد.

چنانچه اين فقرات واضح است و احدی انکار ندارد تا آنکه

بالاخره جان خود را درباخت و برفيق اعلی شتافت. و از جملهء

دلائل ظهور غلبه و قدرت و احاطه که بنفسه از آن مظهر

وجود و مظهر معبود در اکناف و اقطار عالم ظاهر شد.

چنانچه آن جمال ازلی در شيراز در سنهء ستّين ظاهر شدند

و کشف غطا فرمودند. مع ذلک باندک زمانی آثار غلبه و قدرت

و سلطنت و اقتدار از آن جوهرالجواهر و بحرالبحور در جميع

بلاد ظاهر شد. بقسمی که از هر بلدی آثار و اشارات و دلالات

و علامات آن شمس لاهوتی هويدا گشت و چه مقدار قلوب

صافيه رقيقه که از آن شمس ازليّه حکايت نمودند و چه قدر

رشحات علمی از آن بحر علم لدنّی که احاطه نمود جميع

ممکنات را با اينکه در هر بلد و مدينه جميع علماء بر منع

و ردّ ايشان برخاستند و کمر غلّ و حسد و ظلم بر دفعشان

بستند. و چه نفوس قدسيّه را که جواهر عدل بودند بنسبت

ظلم کشتند و چه هياکل روح را که صرف علم و عمل از ايشان

ظاهر بود ببدترين عذاب هلاک نمودند. مع کلّ ذلک هر يک

از آن وجودات تا دم مرگ به ذکر الله مشغول بودند
ص ٣٩٧

و در هوای تسليم و رضا طاير. و بقسمی اين وجوات را تقليب

نمودند و تصرّف فرمودند که به جز اراده اش مرادی نجستند و

بجز امرش امری نگزيدند رضا برضايش دادند و دل به خيالش

بستند. حال قدری تفکّر نمائيد، آيا چنين تصرّف و احاطه

از احدی در امکان ظاهر شده؟ و جميع اين قلوب منزّهه

و نفوس مقدّسه بکمال رضا در موارد قضا شتافتند و در مواقع

شکايت جز شکر از ايشان ظاهر نه و در مواطن بلا جز رضا

از ايشان مشهود نه. و اين رتبه هم معلوم است که کلّ اهل

ارض چه مقدار غلّ و بغض و عداوت باين اصحاب داشتند.
چنانچه اذيّت و ايذای آن طلعات قدسی معنوی را

علّت فوز و رستگاری و سبب فلاح و نجاح ابدی ميدانستند.

آيا هرگز در هيچ تاريخی از عهد آدم تا حال چنين غوغائی

در بلاد واقع شد ؟ و آيا چنين ضوضائی در ميان عباد
ظاهر گشت؟ و با اينهمه ايذاء و اذيّت محلّ لعن جميع

ناس شدند و محلّ ملامت جميع عباد. و گويا صبر در عالم کون

از اصطبارشان ظاهر شد و وفا در ارکان عالم از فعلشان

موجود گشت . باری، در جميع اين وقايع حادثه و حکايات

وارده تفکّر فرمائيد تا بر عظمت امر و بزرگی آن مطّلع گرديد

تا بعنايت رحمن روح اطمينان در وجود دميده شود و بر
سرير ايقان مستريح و جالس شويد. خدای واحد شاهد است
ص ٣٩٨

که اگر فی الجمله تفکّر نمائيد علاوه بر همهء اين مطالب مقرّره

و دلائل مذکوره همين ردّ و سبّ و لعن اهل ارض بر اين

فوارس ميدان تسليم و انقطاع اعظم دليل و اکبر حجّت بر

حقيقت ايشانست. و در هر آن که تفکّر در اعتراضات جميع

مردم از علماء و فضلاء و جهّال فرمائی در اين امر محکمتر

و راسختر و ثابت تر ميشوی. زيرا که جميع آنچه واقع شده از قبل

معادن علم لدنّی و مواقع احکام ازلی خبر داده اند .
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" امّا حضرت اعلی روحی له الفدا در سنّ جوانی يعنی

بيست و پنج سال از عمر مبارک گذشته بود که قيام بر امر

فرمودند. و در ميان طائفه شيعيان عموماً مسلّم است که ابداً

حضرت در هيچ مدرسه ای تحصيل نفرمودند و نزد کسی
اکتساب علوم نکردند و جميع اهل شيراز گواهی ميدهند.

با وجود اين بمنتهای فضل بغتةً در ميان خلق ظاهر شدند

و با آنکه تاجر بودند جميع علمای ايران را عاجز فرمودند.

بنفس فريد بر امری قيام فرمودند که تصوّر نتوان زيرا

ايرانيان بتعصّب دينی مشهور آفاقند. اين ذات محترم

بقوّتی قيام نمود که زلزله بر ارکان شرايع و آداب و احوال و

اخلاق و رسوم ايران انداخت و تمهيد شريعت و دين

-------------------------------------------------------------

(١) مفاوضات
ص ٣٩٩

و آئين نمود. با وجود اينکه ارکان دولت و عموم ملّت و رؤساء

دين کلّ بر محويّت و اعدام او قيام نمود منفرداً قيام فرمود

و ايران را بحرکت آورد. چه بسيار از علما و رؤساء و اهالی

که در کمال مسرّت و شادمانی جان در راهش دادند

و بميدان شهادت شتافتند. و حکومت و ملّت و علمای دين

و رؤسای عظيم خواستند که سراجش را خاموش نمايند
نتوانستند عاقبت قمرش طالع شد و نجمش بازغ گشت
و اساسش متين شد و مطلعش نور مبين گشت. جمّ غفيری

را بتربيت الهيّه پرورش داد و در افکار و اخلاق و اطوار

و احوال ايرانيان تأثير عجيب نمود و جميع تابعين را بظهور

شمس بها بشارت داد و آنان را مستعدّ ايمان و ايقان کرد.

و ظهور چنين آثار عجيبه و مشروعات عظيمه و تأثير در عقول

و افکار عموميّه و وضع اساس ترقّی و تمهيد مقدّمات نجاح و فلاح

از جوانی تاجر اعظم دليلست که اين شخص مربّی کلّی
بوده. شخص منصف ابداً توقّف در تصديق نمينمايد ".
مطلب نهم - حضرت بهاءالله
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)

" امّا جمال مبارک، در زمانی که ممالک ايران در چنين

-------------------------------------------------------------

(١) مفاوضات
ص ٤٠٠
ظلمت و نادانی مستغرق و در نهايت تعصّب جاهلانه

مستهلک و تفصيل اخلاق و اطوار و افکار ايرانيان را در قرون

اخيره در تواريخ اروپا مفصّلا البتّه خوانده ايد تکرار لزوم

ندارد مختصر اينست که به درجه ای از انحطاط رسيده بود که

جميع سيّاحان اجنبی تأسّف ميخوردند که اين مملکت در

قرون اولی در نهايت درجهء عظمت و مدنيّت بود حال چنين

ساقط و ويران گشته و از بنياد بر افتاده و اهالی بدرجه

همجی رسيده اند. باری، جمال مبارک در چنين وقتی
ظاهر شدند. پدرشان از وزا بود نه از علما و در نزد
جميع اهالی ايران مسلّم که در مدرسه علمی نياموختند

و با علما و فضلا معاشرت ننمودند. در بدايت زندگانی در

کمال خوشی و شادمانی ايّامی بسر بردند و مونس و مجالسشان

از بزرگان ايران بودند نه از اهل معارف. بمجرّد اينکه

باب اظهار امر کردند فرمودند که اين شخص بزرگوار سيّد

ابرار است و بر جميع ايمان و ايقان لازم و بر نصرت حضرت

باب قيام فرمودند و ادلّه و براهين قاطعه بر حقّيّت حضرت

باب اقامه مينمودند. و با وجود آنکه علمای ملّت دولت عليّهء

ايران را مجبور بر نهايت تعرّض و اهتمام نمودند و جميع علما

فتوی بر قتل و غارت و اذيّت و قلع و قمع دادند و در جميع

ممالک بکشتن و آتش زدن و غارت حتّی اذيّت نساء و اطفال

ص ٤٠١
پرداختند مع ذلک حضرت بهاءالله در کمال استقامت

و متانت باعلاء کلمه حضرت باب قيام داشتند. ابداً يک

ساعت پنهان نشدند واضحاً مشهوداً در بين اعداء مشهور

بودند و به اقامهء ادلّه و براهين مشغول و باعلاء کلمة الله

معروف و بکرّات و مرّات صدمات شديده خوردند و در هر
دقيقه ای در معرض فدا بودند و در زير زنجير افتادند

و در زير زمين مسجون گشتند و اموال باهظه موروثه کلّ

بتالآن و تاراج رفت و از مملکتی بمملکتی چهار مرتبه سرگون

شدند و نهايت در سجن اعظم قرار يافتند. با وجود اين دائماً

نداء بلند بود و صيت امرالله مشتهر و بفضل و علم و کمالاتی

ظاهر شدند که سبب حيرانی کلّ اهل ايران شد. بقسمی که

در طهران و در بغداد و در اسلامبول و روميلی و در عکّا

هر نفسی از اهل علم و معارف چه محبّ و چه مبغض که
بحضور حاضر شد هر سؤالی که نمود جواب شافی کافی

شنيد و کلّ مقرّ و معترف بر آن بودند که اين شخص در جميع

کمالات فريد و وحيد آفاق است. و در بغداد بسيار واقع که

در مجلس مبارک علمای اسلام و يهود و مسيحی و ارباب معارف

اروپا حاضر و هر يک سؤالی مينمود و با وجود اختلاف مشارب

جميع جواب کافی ميشنيدند و مقنع ميگشتند. حتّی علمای

ايران که در کربلا و نجف بودند شخص عالمی را انتخاب کردند

ص ٤٠٢
و توکيل نمودند و اسم آن شخص ملّا حسن عمو بود آمد

بحضور مبارک بعضی سؤالات از طرف علما کرد جواب فرمودند.

و بعد عرض کرد که علما در علم و فضل حضرت مقرّ و معترفند

و مسلّم عمومست که در جميع علوم نظير و مثيلی ندارند و اين هم

مسلّم است که تدرّس و تحصيل نکرده اند و لکن علما ميگويند

که ما باين قناعت ننمائيم و بسبب علم و فضل اقرار و اعتراف

بحقّيّتشان نکنيم لهذا خواهش داريم که يک معجزه ای
بجهت قناعت و اطمينان قلب ظاهر فرمايند. جمال مبارک

فرمودند: هر چند حقّ ندارند زيرا حقّ بايد خلق را امتحان

نمايد نه خلق حقّ را ولی حال اين قول مرغوب و مقبول.

امّا امر الله دستگاه تياتر نيست که هر ساعت يک بازی

در بياورند و هر روز يکی چيزی بطلبد در اين صورت امرالله

بازيچهء صبيان شود. ولی علما بنشينند و بالاتّفاق يک معجزه ای

را انتخاب کنند و بنويسند که بظهور اين معجزه از برای ما

شبهه ای نميماند و کلّ اقرار و اعتراف بر حقّيّت اين امر مينمائيم

و آن ورقه را مهر کنند و بياوريد و اين را ميزان قرار دهند. اگر

ظاهر شد از برای شما شبهه نماند و اگر ظاهر نشد بطلان

ما ثابت گردد. آن شخص عالم بر خاست و زانوی مبارک را بوسيد

و حال آنکه مؤمن نبود و رفت و حضرات علما را جمع کرد

و پيغام مبارک را تبليغ نمود. حضرات مشورت کردند و گفتند

ص ٤٠٣
اين شخص سحّار است شايد سحری بنمايد آنوقت از برای

ما حرفی نميماند و جسارت نکردند. ولی آن شخص در اکثر

محافل ذکر نمود و از کربلا رفت بکرمانشاه و طهران و تفصيل

را بجميع گفت و خوف و عدم اقدام علما را ذکر نمود. مقصود

اين است که جميع معارضين شرق معترف بر عظمت و بزرگواری

و علم و فضل جمال مبارک بودند و با وجود عداوت جمال مبارک

را به بهاءالله شهير تعبير مينمودند.

باری، اين نيّر اعظم بغتةً در افق ايران طالع شد در حالتی که جميع

اهالی ايران چه از وزرا چه از علما چه از اهالی جميعاً

بمقاومت در کمال عداوت برخاستند و اعلان کردند که اين

شخص ميخواهد دين و شريعت و ملّت و سلطنت ما را محو و

نابود نمايد چنانچه در حقّ مسيح گفتند. ولی جمال مبارک

فرداً وحيداً مقاومت کلّ فرمودند و ابداً ذرّه ای فتور حاصل نشد.

نهايت گفتند تا اين شخص در ايرانست آسايش و راحت

نيابد پس بايد اين را اخراج کرد تا ايران آرام بگيرد.

پس بر جمال مبارک سخت گرفتند تا از ايران اذن خروج

طلبند بگمان اينکه باين سبب سراج امر مبارک خاموش ميشود

ولی بالعکس نتيجه بخشيد امر بلندتر شد و شعله افزونتر

گشت در ايران وحده منتشر بود اين سبب شد که در سائر

بلاد منتشر گشت. بعد گفتند که عراق عرب نزديک ايرانست

ص ٤٠٤

بايد اين شخص را بممالک بعيده فرستاد اين بود که حکومت

ايران کوشيد تا آنکه جمال مبارک را از عراق باسلامبول فرستادند.

باز ملاحظه کردند که ابداً فتوری حاصل نشد گفتند اسلامبول

محلّ عبور و مرور اقوام و ملل مختلفه است و ايرانيان بسيار

لهذا ايرانيان کوشيدند تا جمال مبارک را بروميلی فرستادند

ولی شعله پر زورتر شد امر بلندتر گرديد. عاقبت ايرانيان

گفتند اين محلّات هيچ يک موقع اهانت نبود بايد بمحلّی

فرستاد که توهين واقع گردد و محلّ زحمت و اذيّت باشد

و اهل و اصحاب بنهايت درجهء بلا مبتلی گردند پس سجن

عکّا را انتخاب نمودند که حبسخانهء عصاة و قاتلها و سارقها

و قطّاع طريق است و فی الحقيقه در زمره اين نفوس داخل

کردند. امّا قدرت الهيّه ظاهر شد و اعلاء کلمه گرديد و عظمت

بهاءالله مشهود شد که در چنين سجنی در تحت چنين

اهانتی ايران را از برزخی ببرزخی ديگر نقل نمود جميع

اعدا را مقهور کرد و بر کلّ ثابت کرد که مقاومت اين امر نتوانند

و تعاليم مقدّسه اش سرايت در جميع آفاق نمود و امرش ثابت

گشت. باری، در جميع ولايات ايران اعدا به کمال بغضاء

قيام نمودند بستند و کشتند زدند و سوختند و بنيان

هزار خانمان را از بنياد برانداختند و در قلع و قمع بهر وسيله

تشبّت کردند که امرش را خاموش کنند. با وجود اين در سجن

ص ٤٠٥

قاتلها و قطّاع طريق و سارقها امرش را بلند کرد تعاليمش

را منتشر فرمود و اکثر نفوس را که در اشدّ بغضاء بودند

متنبّه نمود و موقن کرد و کاری کرد که نفس حکومت ايران

بيدار شد و از آنچه بواسطهء علماء سوء واقع پشيمان گشت.

و چون جمال مبارک باين سجن در ارض مقدّس رسيدند

دانايان بيدار شدند که بشاراتی که خدا در دو سه هزار

سال پيش از لسان انبيا داده بود ظاهر شد و خداوند

بوعده وفا نمود. زيرا ببعضی انبيا وحی فرموده و بشارت

بارض مقدّس داده که ربّ الجنود در تو ظاهر خواهد شد. جميع

اين وعدها وفا شد و اگر چنانچه تعرّض اعدا نبود و اين نفی

و تبعيد واقع نميگشت عقل باور نميکرد که جمال مبارک از ايران

هجرت نمايند و در اين ارض مقدّس خيمه برافرازند. مقصود

اعدا اين بود که اين سجن سبب شود و بکلّی امر مبارک محو

و نابود گردد و حال آنکه سجن مبارک تأييد اعظم شد
و سبب ترويج گشت صيت الهی بشرق و غرب رسيد و اشعّه
شمس حقيقت بجميع آفاق درخشيد. سبحان الله با وجود

آنکه مسجون بودند ولی در جبل کرمل خيمه بلند بود و د ر

نهايت عظمت حرکت ميفرمودند و هر کس از آشنا و بيگانه

بحضور مشرّف ميشد ميگفت اين امير است نه اسير. و بمحض

ورود سجن خطابی بناپلئون مرقوم فرمودند و بواسطه سفير

ص ٤٠٦

فرانسه ارسال شد مضمون اينکه، سؤال نمائيد جرم ما چه بود

که سبب اين سجن و زندان گشت؟ ناپليون جواب نداد بعد
توقيعی ثانی صادر شد و آن در سوره هيکل داخل. مختصر

خطاب اينکه ای ناپليون چون استماع ندا ننمودی و جواب

ندادی عنقريب سلطنتت بباد رود و بکلّی خراب گردی.

آن توقيع بواسطه قيصر کتفاکو (١) با پوسته ارسال شد و باطّلاع

جميع مهاجرين صورت اين خطاب بجميع اطراف ايران رفت.

زيرا کتاب هيکل در آن ايّام بجميع ايران نشر شد و اين خطاب

از جملهء مندرجات کتاب هيکل است اين در سنه هزار و هشتصد

و شصت و نه ميلادی بود. و چون اين سورهء هيکل در جميع

ايران و هندوستان منتشر شد در دست جميع احباب افتاد و

کلّ منتظر نتايج اين خطاب بودند. اندک زمانی نگذشت

سنهء هزار و هشتصد و هفتاد ميلادی شد و آتش حرب ميان

آلمان و فرانسه برافروخت. با وجود آنکه ابداً کسی گمان

نميکرد ناپليون شکست فاحش خورد و تسليم دشمن گشت
و عزّتش بذلّت کبری مبدّل شد. و همچنين الواح بسائر
ملوک فرستاده شد از جمله توقيعی بجهت اعليحضرت

ناصرالدّين شاه فرستاده شد. و در آن توقيع ميفرمايد من را

احضار کن و جميع علما را حاضر نما و طلب حجّت و برهان کن

تا حقّيّت و بطلان ظاهر شود. اعليحضرت ناصرالدّين شاه

------------------------------------------------

) ١ ( - قيصر کتفاکو )- Cesar Ketaphakou پسر قنسول فرانسه (

ص ٤٠٧

توقيع مبارک را نزد علما فرستاد و تکليف اين کار کرد ولی

علما جسارت ننمودند. پس جواب توقيع را از هفت نفر مشاهير

علما خواست بعد از مدّتی توقيع مبارک را اعاده نمودند که

اين شخص معارض دينست و دشمن پادشاه. اعليحضرت
پادشاه ايران بسيار متغيّر شدند که اين مسئله حجّت
و برهانست و حقّيّت و بطلان، چه تعلّق بدشمنی حکومت
دارد ؟ افسوس که ما احترام اين علما را چقدر منظور

نموديم و از جواب اين خطاب عاجزند. باری، آنچه که در

الواح ملوک مرقوم جميع بوقوع پيوست بايد از تاريخ سبعين

مسيحی گرفت تطبيق بوقوعات کرد جميع ظاهر شده است

و قليلی مانده که من بعد بايد ظاهر شود. و همچنين طوائف

خارجه و ملل غير مؤمن نسبت بجمال مبارک امور عظيمه نسبت

ميدادند و بعضی معتقد بولايت جمال مبارک بودند.
حتّی بعضيها رسائلی نوشتند من جمله سيّد داودی از
علمای اهل سنّت در بغداد رسالهء مختصری نوشته بود
و در آن بمناسبتی چند خارق العاده از جمال مبارک
روايت مينمود و الی الآن در شرق در جميع جهات کسانی

هستند که بمظهريّت جمال مبارک مؤمن نيستند امّا اعتقاد

ولايت دارند و معجزات روايت کنند. مختصر اين است که چه

از موافق و چه از مخالف نفسی بساحت اقدس مشرّف نشد
ص ٤٠٨
که مقرّ و معترف بر بزرگواری جمال مبارک نگشت نهايت

اينست که ايمان نياورد ولی بر بزرگواری جمال مبارک شهادت

داد بمحضی که در ساحت اقدس مشرّف ميشد ملاقات

جمال مبارک چنان تأثير مينمود که اکثر حرف نميتوانستند

بزنند. چه بسيار واقع که نفوس پر عداوتی از دشمنان
پيش خود مصمّم ميشد و قرار ميداد که چون بحضور رسم
چنين گويم و چنان مجادله و محاججه نمايم. ولی چون

بساحت اقدس ميرسيد مات و متحيّر ميشد و جز صمت و سکوت

چاره ای نداشت. جمال مبارک لسان عرب نخواندند و معلّم

و مدرّسی نداشتند و در مکتبی وارد نشدند ولی فصاحت

و بلاغت بيان مبارک در زبان عرب و الواح عربيّ العبارة محيّر

عقول فصحا و بلغای عرب بود و کلّ مقرّ و معترفند که مثل و مانندی

ندارد. و چون در نصوص تورات دقّت نمائيم هيچيک از مظاهر

الهيّه اقوام منکره را مخيّر نفر‌مود که هر معجزه ای که بخواهيد

من حاضرم و هر ميزانی که قرار دهيد من موافقت نمايم و در

توقيع شاه واضحاً فرموده اند که علما را جمع کن و من را بطلب

تا حجّت و برهان ثابت شود. پنجاه سال جمال مبارک در مقابل

اعدا مانند جبل ايستاده و کلّ محويّت جمال مبارک را ميخواستند

و جميع مهاجم بودند و هزار مرتبه قصد صلب و اعدام نمودند

و در اين مدّت پنجاه سال در نهايت خطر بودند و ايرانی که

ص ٤٠٩
الی الآن باين درجهء همجيّت و ويرانی است جميع عقلا

از داخل و خارج که مطّلع بر حقائق احوالند متّفق بر آنند

که ترقّی و تمدّن و عمران ايران منوط بتعميم تعاليم و ترويج

مبادی اين شخص بزرگوار است. حضرت مسيح در زمان مبارکش

فی الحقيقه يازده نفر تربيت فرمود و اعظم آن اشخاص پطرس

بود مع ذلک چون بامتحان افتاد سه مرتبه حضرت مسيح را

انکار نمود با وجود اين بعد امر حضرت چگونه نفوذ در ارکان

عالم نمود. حال جمال مبارک هزاران نفوس تربيت فرمود که

در زير شمشير نعره يا بهاء الابهی باوج اعلی رساندند

و در آتش امتحان مانند ذهب رخ برافروختند ديگر ملاحظه

نمائيد که من بعد چه خواهد شد . باری حال انصاف بايد

داد که اين شخص بزرگوار چگونه مربّی عالم انسانی بود و چه آثار

باهره از او ظاهر شد و چه قدرت و قوّتی از او در عالم وجود تحقّق يافت " .

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" ..... اساس دين الهی يکی است شريعة الله
يکی است جميع انبياء برای نشر آن مبعوث شدند لهذا
هر ملّتی بموجب نصائح الهی عمل نمود بحقيقت رسيد.

تعاليم الهی يکی است بنيان محبّت الله يکی است و اين

-------------------------------------------------------------

(١) خطابهء لندن نجم باختر
ص ٤١٠
سبب وحدت و يگانگی بشر است. جمال مبارک در اين سبيل
خيلی صدمات ديدند در حبس زير زنجير رفتند چوب و

تازيانه خوردند بعد از آن نفی به بغداد شدند. با وجود

اين ناصرالدّين شاه آرام نگرفت آن پادشاه مستبد کوشيد

تا جمال مبارک را بعکّا فرستاد و باتّفاق عبدالحميد در حبس

انداخت. قلعه عکّا سجنی است که تصوّر نتوان کرد هيچ

محبوسی تحمّل يکسال نميکند. جمال مبارک تمام عمرشان را

صرف کردند تا آنکه وحدت بين قلوب بشر تحقّق يابد

نوع انسان بيکديگر مهربان گردد نزاع نماند جدال نماند

قتال نماند محاربه نماند عالم بشر يک خاندان شود

و جميع افراد حکم وحدت پيدا کند. حال ملاحظه نمائيد که

جمال مبارک چه فيضی احسان نمودند چه سراجی روشن

کردند چه تجلّی بر شرق و غرب فرمودند بقوّه روح القدس

اعلام وحدت نمودند در اين سبيل صدمات را تحمّل کردند

حال الحمد لله نتايج آن مشهود ...... " انتهی
××××××××××
××××
ص ٤١١
فصل سوم
اثبات مظاهر مقدّسه از کتب مقدّسه
مشتمل بر سه مطلب از اينقرار :
مطلب اوّل - اثبات حضرت مسيح (ع ) از تورات
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)

" در کتاب دانيال از تجديد عمارت بيت المقدّس تا يوم

شهادت حضرت مسيح را به هفتاد هفته معيّن کرده که
بشهادت حضرت مسيح قربانی منتهی شود و مذبح خراب
گردد. اين خبر از ظهور حضرت مسيح است و بدايت تاريخ

اين هفتاد هفته تجديد و تعمير بيت المقدّس است. و در اين

خصوص چهار فرمان از سه پادشاه بتعمير بيت المقدّس صادر شد .

اوّل از کورش است که در سنه ٥٣٦ قبل از ميلاد صادر
شد و اين در کتاب عزراء در فصل اوّل مذکور است .

فرمان ثانی بتجديد بنای بيت المقدّس از داريوش فارس است که

در تاريخ ٥١٩ قبل از ميلاد صادر شده و اين در فصل ششم عزراء مذکور است .

فرمان ثالث از ارتحشستا در سنهء سابع از حکومتش در تاريخ

---------------------------------------------------------

(١) مفاوضات
ص ٤١٢

٤٥٧ قبل از ميلاد صادر شده و اين در فصل هفتم عزراء مذکور است .

فرمان رابع از ارتحشستا در سنهء ٤٤٤ قبل از ميلاد
صادر اين در فصل دوم نحمياست. امّا مقصد حضرت

دانيال امر ثالث است که ٤٥٧ قبل از ميلاد بود. هفتاد هفته

٤٩٠ روز ميشود هر روزی بتصريح کتاب مقدّس يک سال
است در تورات ميفرمايد يوم ربّ يک سالست پس ٤٩٠ روز

٤٩٠ سال شد. فرمان ثالث که از ارتحشستاست ٤٥٧ سال قبل

از تولّد مسيح بود و حضرت مسيح وقت شهادت و صعود سی

و سه سال داشتند سی و سه را چون بر پنجاه و هفت ضمّ کنی

٤٩٠ ميشود که دانيال از ظهور حضرت مسيح خبر داده.

امّا در آيهء بيست و پنجم از اصحاح تاسع دانيال نوع ديگر

يعنی هفت هفته و شصت و دو هفته بيان ميکند و اين بظاهر

اختلاف دارد با قول اوّل. بسياری در تطبيق اين دو قول

حيران مانده اند که چطور در جائی هفتاد هفته و در جائی

شصت و دو هفته و هفت هفته ذکر نموده و اين قول با آن قول

مطابقت ندارد. و حال آنکه دانيال دو تاريخ بيان ميفرمايد :

يک تاريخ بدايتش صدور امر ارتحشستاست که برای عزراء به بنای

اورشليم صدور يافت اين هفتاد هفته است که منتهی بصعود

مسيح ميشود و ذبيحه و قربانی بشهادت حضرت مسيح
ص ٤١٣

منتهی شد. تاريخ ثانی در آيهء بيست و ششم است که بعد از

اتمام تعمير بيت المقدّس است که تا صعود مسيح اين شصت

و دو هفته است. هفت هفته عمارت بيت المقدّس طول کشيد

که عبارت از چهل و نه سال باشد. اين هفت هفته را چون به

شصت و دو هفته ضمّ کنی شصت و نه هفته ميشود و در هفته

اخير صعود حضرت مسيح واقع گشت. اين هفتاد هفته تمام
شد در اينصورت اختلافی باقی نماند .

مطلب دوم - اثبات حضرت رسول صلّی الله عليه و آله از کتب مقدّسه .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (١)

" در باب يازدهم آيهء اوّل از مکاشفات يوحنّا ميفرمايد :

" و نئی مثل عصا بمن داده شد و مرا گفت بر خيز و قدس خدا

و مذبح و آنانی را که در آن عبادت ميکنند پيمايش نما و صحن

خارج قدس را بيرون انداز و آنرا مپيما زيرا که به امّت ها

داده شده است و شهر مقدّس را چهل و دو ماه پايمال خواهند

نمود" . از اين نی مقصود انسان کامليست که تشبيه به نی

گشته و وجه تشبيه اينست. نی چون درونش فارغ شود و از هر

چيز خالی گردد نغمات بديعی حاصل کند و همچنين

---------------------------------------------------------

(١) مفاوضات
ص ٤١٤

آواز و آهنگ او از خود او نيست بلکه الحان فی الحقيقه از

نائيست که در او ميدمد. همچنين آن نفس مبارک قلب

مقدّسش از ماسوی الله فارغ و خالی و از تعلّق بسائر شئون

نفسانی بيزار و بری و دمساز بنفس رحمانيست و هر بيانی

که ميفرمايد از او نيست بلکه از نائی حقيقی و وحی الهی است

اينست که به نی تشبيه ميفرمايد. و آن نی مانند عصاست يعنی

معين هر عاجز است و شخص امکانرا تکيه گاهست و عصای
شبان حقيقی است که بواسطه او اغنام خويش را شبانی

ميفرمايد و در چمن زار ملکوت سير و حرکت ميدهد. و ميفرمايد

که آن شخص بمن گفت " برخيز و قدس خدا و مذبح و آنانکه

در آن عبادت ميکنند بپيما " يعنی موازنه کن ذرع نما
ذرع کشف کميّت است يعنی آن شخص گفت که قدس الاقداس

و مذبح و آنان را جستجو کن و کشف نما که در چه رتبه و مقامی

هستند و بچه شئون و کمالات و سلوک و صفات هستند و باسرار

آن نفوس مقدّسه ای که در قدس الاقداس مقام تقديس و تنزيه

استقرار دارند مطّلع شو " و صحن خارج قدس را بيرون انداز

و آنرا مپيما زيرا به امّت ها داده شده ". در اوائل قرن سابع

ميلاد که اورشليم استيلا شد قدس الاقداس بظاهر ظاهر

نيز محفوظ ماند يعنی آن بيت که سليمان ساخته امّا بيرون

قدس الاقداس صحن خارج ضبط شد و به امّت ها داده شد.
ص ٤١٥

"و شهر مقدّس را چهل و دو ماه پايمال خواهند نمود " يعنی

امّتها چهل و دو ماه که عبارت از هزار و دويست و شصت روز است

و هر روزی عبارت از يک سال که باين حساب هزار و دويست

و شصت سال ميشود که مدّت دور قرآنست اورشليم را ضبط

و استيلا مينمايند. زيرا بنصّ کتاب مقدّس هر روز عبارت از يک

سال است چنانچه در اصحاح چهارم از کتاب حزقيال در آيهء

ششم ميفرمايد " پس چهل روز متحمّل گناه خاندان يهودا

خواهی شد هر روزی را بجهت تو سالی قرار داده ام". اين

اخبار از مدّت ظهور اسلام است که اورشليم پايمال شد

يعنی احترامش باقی نماند ولی قدس الاقداس محفوظ و مصون

و محترم ماند و اين قضيّه هزار و دويست و شصت سال امتداد

داشت و اين هزار و دويست و شصت سال اخبار از ظهور
حضرت اعلی باب و جمال مبارکست که در هزار و دويست
و شصت هجری واقع شد. و چون مدّت هزار و دويست و شصت
روز منقضی شد حال اورشليم شهر مقدّس دوباره بنای
معموری و آبادی گذاشته و هر کس اورشليم را شصت سال

پيش ديده بود حال نيز ببيند ملاحظه ميکند که چقدر معمور

و آباد گشته و دوباره محترم شده. اين معنی آيهء رؤيای يوحنّاست

بظاهر .... باری از کلمهء قدس الاقداس مقصد آن شريعت

روحانيّه است که ابداً تغيير و تبديل نميکند و منسوخ نميشود

ص ٤١٦

و مقصد از شهر مقدّس شريعت جسمانيّه است که منسوخ ميشود

و اين شريعت جسمانيّه که تعبير بشهر مقدّس فرموده هزار

و دويست و شصت سال پايمال ميشود. " و بدو شاهد خود
خواهم داد که پلاس پوشيده مدّت هزار و دويست و شصت

روز نبوّت نمايند ". مقصود از اين دو شاهد حضرت محمّد

رسول الله و جناب علی بن ابی طالبست. در قرآن مذکور است

که خدا بمحمّد رسول الله خطاب ميفرمايد " انّا جعلناک

شاهداً و مبشّرا و نذيرا " يعنی تو را شاهد و تبشير دهنده

و تخويف کننده از قهر خدا قرار داديم يعنی شاهد اين

است که امور بتصديق او ثابت ميگردد و اين دو شاهد احکامشان

هزار و دويست و شصت روز که هر روز عبارت از يک سالست

جاری است. امّا حضرت محمّد اصل بود و علی فرع مثل

حضرت موسی و يوشع. ميفرمايد " آن دو شاهد پلاس در بر

کرده " يعنی بظاهر لباس جديدی در بر ندارند لباس
قديم دارند يعنی در بدايت در انظار ملل سائره رونقی

ندارند و امرشان امر جديدی بنظر نيايد زيرا روحانيّات

شريعتش مطابق روحانيّات حضرت مسيح در انجيل است

و احکام جسمانيّاتش اغلب مطابق احکام تورات است لباس

قديم کنايه از آنست. بعد ميفرمايد اينانند دو درخت

زيتون و دو چراغدان که در حضور خداوند زمين ايستاده اند "

ص ٤١٧

اين دو نفس را بدو درخت زيتون تشبيه ميفرمايد زيرا در آن

زمان چراغهای شب جميع بروغن زيتون روشن ميشد يعنی

دو نفس که از آنان دُهن حکمت الهيّه که سبب روشنائی عالم

است ظاهر خواهد گشت و انوار الهی ساطع و لامع خواهد
شد لهذا بچراغدان نيز تشبيه شدند. چراغدان محلّ

نور است از آن نور ساطع ميشود بهمين قسم از اين وجوه

نورانيّه نور هدايت مشرق و لائح است. بعد ميفرمايد که

" در حضور خداوند ايستاده اند " يعنی بخدمت حقّ

قيام دارند و خلق خدا را تربيت ميکنند مثل آنکه قبائل

عربان متوحّش باديه را در جميع جزيرة‌ العرب چنان تربيت

نمودند که در آن زمان باعلی مراقی مدنيّت رسيدند و صيت

و شهرتشان جهانگير شده. " و اگر کسی بخواهد بديشان
اذيّت رساند آتشی از دهانشان بدر شده دشمنان

ايشان را فرو ميگيرد " مقصد اينست که نفسی مقاومت ايشان

نتواند يعنی اگر نفسی بخواهد در تعليماتشان و يا در شريعتشان

وهنی وارد آرد بموجب شريعتی که از دهانشان اجمالاً و

تفصيلاً ظاهر شده احاطه بآنها کند آنها را تمام نمايد

و هر کس قصد اذيّت و بغض و عداوت ايشان کند حکمی از
دهان ايشان صادر شود که دشمنان ايشانرا محو نمايد
چنانچه واقع گشت که جميع اعدای ايشان مغلوب و مهزوم
ص ٤١٨

و معدوم گشتند و بظاهر ظاهر خدا آنان را نصرت فرمود. بعد

ميفرمايد " اينها قدرت بر بستن آسمان دارند تا در ايّام

نبوّت ايشان باران نبارد " يعنی در آن دوره سلطانند
يعنی شريعت و تعاليم حضرت محمّد و بيان و تفسير علی
فيض آسمانيست چون بخواهند اين فيض را بدهند مقتدر

بر آنند و چون خواهند باران نبارد باران در اينجا بمعنی

فيض است. بعد ميفرمايد " و قدرت بر آبها دارند که آبها

را بخون تبديل نمايند " يعنی نبوّت حضرت محمّد چون
نبوّت حضرت موسی است و قوّت حضرت علی چون قوّت حضرت

يوشع است که اگر خواهند آب نيل را بر قبطيان و منکران

خون نمايند يعنی آنچه سبب حيات آنانست بسبب جهل

و استکبارشان علّت موت آنان نمايند. مثلاً سلطنت و ثروت

و قدرت فرعون و فرعونيان که سبب حيات آن قوم بود از اعراض

و انکار و استکبار علّت موت و هلاکت و اضمحلال و ذلّت

و مسکنت گرديد لهذا آن دو شاهد اقتدار بر اهلاک

اقوام دارند. و ميفرمايد " جهان را هر گاه بخواهند بانواع

بلايا مبتلا خواهند کرد " يعنی قدرت و غلبهء ظاهريّه نيز

دارند که اشقيا و نفوسی که ظلم و اعتساف صرفند آنان را

تربيت نمايند زيرا خدا باين دو شاهد قدرت ظاهره و قوّت

باطنه عنايت فرموده چنانچه اشقيا و خونخواران و ستمکاران

ص ٤١٩

عربان باديه را که مانند ذئاب و سباع درنده بودند تأديب

نمودند و تربيت کردند. بعد ميفرمايد " و چون شهادت خود

را باتمام رسانند" يعنی چون آنچه را که مأمورند مجری

دارند و تبليغ رسالات الهيّه نمايند و ترويج شريعة الله

کنند و تعاليم سماويّه منتشر کنند تا آثار حيات روحانی

در نفوس پديدار گردد و انوار فضائل عالم انسانی بتابد

و ترقّيات کلّيّه در اقوام باديه حاصل گردد. ميفرمايد " آن وحش

که از هاويه بر ميآيد با ايشان جنگ کرده غلبه خواهد يافت و

ايشان را خواهد کشت " مقصد از اين وحش بنواميّه است
که از هاويه ضلالت هجوم نموده و همچنين واقع گشت که

بنواميّه بر شريعت محمّديّه و حقيقت علويّه که محبّة الله باشد

هجوم نمودند. و ميفرمايد " با اين دو شاهد جنگ نمود "

مراد جنگ روحانی يعنی بکلّی مخالف تعليمات و روش و سلوک

آن دو شاهد حرکت نمايند و فضائل و کمالاتی که بقوّه آن دو

شاهد در ميان اقوام و قبائل منتشر شده بود بکلّی زائل

و شئون حيوانيّه و شهوات نفسانيّه غالب خواهد گشت لهذا

آن وحش با ايشان جنگ کرده غلبه خواهد يافت. يعنی

ظلمت ضلالت آن وحش آفاق عالم را استيلا خواهد نمود و آن

دو شاهد را خواهد کشت يعنی حيات روحانی ايشانرا

در ميان ملّت محو خواهد کرد و بکلّی آن شرايع و تعليمات

ص ٤٢٠

الهيّه را از ميان خواهد برد و دين الله را پايمال خواهد نمود

و باقی نخواهد ماند مگر يک جسد مرده بی روحی. بعد
ميفرمايد " و بدنهای ايشان در شارع عام شهر عظيم که
بمعنی روحانی بسدوم و مصر مسمّی است جائی که خداوند
ايشان نيز مصلوب گشت خواهد ماند ". مقصود از بدنهای

ايشان شريعة‌الله است و مقصود از شارع عام معرض عمومی است

و مقصود از سدوم و مصر جائی که خداوند ايشان نيز مصلوب

گشت اين قطعهء سوريّه است و بالاخصّ اورشليم چونکه

بنی اميّه در اينجا سلطنت داشتند و شريعة‌الله و تعاليم

الهيّه اوّل در اينجا از ميان رفت و يک جسد بی روحی

باقی ماند و مقصود از بدنهای ايشان شريعة الله است که

مثل جسد مرده بی روح مانده بود. بعد ميفرمايد " و گروهی

از اقوام و قبائل و زبانها و امّتها بدنهای ايشان را سه روز و

نيم نظاره ميکنند ولی اجازت نميدهند که بدنهای ايشانرا

بقبر سپارند". چنانچه از پيش بيان شد که باصطلاح کتب

مقدّسه سه روز و نيم عبارت از سه سال و نيم است و سه سال

و نيم عبارت از چهل و دو ماه و چهل و دو ماه عبارت از هزار و

دويست و شصت روز است و هر روز بنصّ کتاب مقدّس عبارت از

يک سال است يعنی هزار و دويست و شصت سال که
عبارت از دوره فرقانست امّتها و قبائل و اقوام جسد
ص ٤٢١

ايشانرا نظاره ميکنند يعنی شريعة الله را تماشا ميکنند

لکن بموجب آن عمل نمينمايند ولی اجازت نميدهند که بدن های

ايشان يعنی شريعة الله بقبر سپرده شود. يعنی اينها

بظاهر بشريعة الله تشبّث نمايند و نگذارند که بکلّی از

ميان برود و جسد بکلّی محو و نابود گردد بلکه بحقيقت

ترک نمايند ولی بظاهر شريعة الله را ذکری و اسمی باقی

بگذارند. و مقصود از اين قبائل امم و مللی بود که در ظلّ

قرآن محشور هستند که نگذارند بکلّی امرالله و شريعة الله

بظاهر ظاهر نيز محو و نابود گردد چنانچه نماز و روزه در

ميان بود ولی اسّ اساس دين الله که آن اخلاق و رفتار و

اسرار و روحانيّات است از ميان رفت انوار فضائل عالم

انسانی که از نتائج محبّة الله و معرفة الله است غروب نمود

و ظلمات ظلم و اعتساف و شهوات و رذائل شيطانی غالب
گشت و شخص شريعة الله چون جسد مرده در معرض عمومی

موجود بود. و در مدّت هزار و دويست و شصت روز که هر روزی

عبارت از يک سالست و اين مدّت دور محمّديست آنچه
اين دو نفر تأسيس کردند و اساس شريعة الله بود امّت
از دست دادند فضائل عالم انسانی را که مواهب الهيّه
و روح اين شريعت بود آنرا محو کردند بقسمی که صداقت

و عدالت و محبّت و الفت و تنزيه و تقديس و انقطاع جميع

ص ٤٢٢

صفات رحمانيّه از ميان رفت از شريعت يک صلوة و صيام باقی

ماند و ١٢٦٠ سال که عبارت از دورهء فرقانست اين حال

امتداد يافت و مانند آن بود که اين دو شخص فوت شده باشند

و جسدشان بی روح باقی مانده باشد. بعد ميفرمايد
" و ساکنان زمين برايشان خوشی و شادمانی کنند و نزد
يکديگر هدايا خواهند فرستاد ازآن رو که ايندو نبی

ساکنان زمين را معذّب ساختند". مقصود از ساکنان زمين

ملل و اقوام سائره چون امم اروپا و اقصی بلاد آسياست که

چون ملاحظه نمودند که اخلاق اسلام بکلّی تغيير کرده و

شريعة الله را ترک نموده اند و فضائل و حميّت و غيرت از ميان

رفت اخلاق تبديل يافت خوشی و شادی نمودند که فساد

اخلاق در ملّت اسلام حاصل گشت مغلوب اقوام سائره خواهند

شد چنانچه اين قضيّه در کمال وضوح ظاهر شد. ملاحظه

مينمائيد که اين ملّت که در نهايت درجهء اقتدار بود حال

چگونه اسير و ذليل گشته و اقوام سائره نزد يکديگر هدايا

فرستادند يعنی معاونت يکديگر نمودند زيرا اين دو نبی

ساکنان زمين را معذّب ساختند يعنی ملل و اقوام سائره

عالم را غالب شدند و مغلوب نمودند. بعد ميفرمايد

" بعد از سه روز و نيم روح حيات از خداوند بديشان درآمد

که بر پاهای خود ايستادند و بينندگان ايشانرا خوفی عظيم

ص ٤٢٣
فرو گفت". سه روز و نيم يعنی ١٢٦٠ سال چنانچه
تفصيلش از پيش گذشت آن دو شخص که جسمشان بی روح
افتاده بود يعنی تعاليم و شريعتی که حضرت محمّد

تأسيس و حضرت علی ترويج کرده بود و حقيقتشان از ميان

رفته بود و صورتی باقی مانده بود دوباره روحی بآن جسد

آمد يعنی آن اساس و تعاليم دوباره تأسيس شد يعنی

روحانيّات شريعة الله که بجسمانيّات و فضائلی که برذائل

و محبّة الله که ببغضاء و نورانيّتی که بظلمات و اخلاق رحمانی

که بشيطانی و عدلی که بظلم و رحمتی که ببغض و صدقی که

بکذب و هدايتی که بضلالت و طهارتی که بشهوات نفسانيّه

تبديل شده بود بعد از سه روز و نيم که باصطلاح کتب مقدّسه

١٢٦٠ سالست دوباره آن تعاليم الهيّه و فضائل و کمالات

رحمانيّه و فيوضات روحانيّه بظهور حضرت اعلی و تبعيّت

جناب قدوس تجديد شد و نفحات قدس وزيد و انوار حقيقت
تابيد و موسم بهار جان پرور رسيد و صبح هدايت دميد
آن دو جسم بی جان دو باره زنده شدند..."
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی: (١)

" از اخبار ظهور جمال احمدی که بالحان جليل در حديقه

انجيل مذکور سؤال رفته بود. بدانکه ظهور آن نيّر اعظم

----------------------------------------------------------

(١) مکاتيب جلد دوم صفحهء ٥٧-٦٢
ص ٤٢٤

و کوکب مکرّم در انجيل بکمال وضوح مثبوت و مذکور است. و لکن

از اين جهت که الحان بديع ورقاء احديّه را جز نفوسی که بر

معين صافيه علم و عرفان وارد ادراک ننمايند لذا ناس از

ادراک معانی آيات جليله انجيل محروم گشته اند و در تيه

وهم و هوی حيران و سرگردان شده اند. از جملهء مواضعی

که در انجيل ذکر حضرت احمدی شده در انجيل يوحنّا باب

شانزدهم از آيهء هفتم تا آيهء پانزدهم است که به افصح عبارت و

اوضح اشارة بيان ميفرمايد. اين نصّ عبارت است که در انجيل

يوحنّا از لسان حضرت مسيح منقول و مسطور است که ميفرمايد :

" لکنّی اقول لکم الحقّ انّه خير لکم ان أذهب لانّه ان لم انطلق

لا يأتيکم المعزّی و لکن ان ذهبت أرسله اليکم و متی جاء ذلک

يبکّت العالم علی خطيئته و علی برّ و علی دينونة" تا آنکه ميفرمايد :

"لی امور کثيرة لاقول لکم و لکن لاتستطيعون ان تحتملوا

الآن و أمّا متی جاء ذاک روح الحقّ فهو يرشد کم الی جميع

الحقّ لانّه لايتکلّم من نفسه بل کلّما يسمع يتکلّم به و يخبرکم

بامور آتية" که خلاصهء ترجمهء آن اين است که می فرمايد: صعود

من بافق اعلی از برای شما بهتر است زيرا تا من بمقعد صدق عند

مليک مقتدر متعارج نشوم آن روح تسلّی دهنده نميآيد چون

صعود نمايم او را ميفرستم و چون آن روح پاک در عالم خاک

ظاهر شد الزام ميفرمايد ناس را بسه چيز بر گناه و نيکوئی

ص ٤٢٥

و جزا. بعد از چند آيه ميفرمايد امور و اسرار بسيار در خزينه

قلب مستور مانده و لئالی حکمت ربّانيّه در صدف سينه محفوظ

و باقی مانده و لکن شما استطاعت استماع آنرا نداريد و حمل

اين کلمه اعظم را نتوانيد و امّا چون آن روح حقّ ظاهر

گردد ارشاد ميکند شما را بر جميع حقّ زيرا آنچه او ميفرمايد

از نزد نفس خود نميگويد بلکه آنچه استماع ميفرمايد تکلّم

ميکند. اين يک نغمه از نغمات انجيل است که در خصوص
فخر رسل نازل شده و لکن چون معشر انجيل درتيه ضلالت

و عمی افتاده اند اين تصريح من غير تلويح را هيچ انگاشتند

و بتأويلات موهومه تشبّث جسته اند و گفته اند که مقصود از اين

آيات روح القدس است که بعد از صعود حضرت مسيح

بر حواريّين نازل شده. و اين عادت کلّ امم است که از معانی

محکمه آيات الهيّه چشم ميپوشند و بتأويلات وهميّه متشابهه

متشبّث ميشوند. حال شما ملاحظه بفرمائيد که چقدر اين

قول سخيف و واضح البطلان است. اوّلاً ميفرمايند تا من

نروم او نميآيد. اين دليل بر اينست که آن روح تسلّی دهنده

در زمان حضرت مسيح موجود نبوده بعد خواهد آمد و لکن
روح القدس لم يزل ملازم آن حضرت بوده ديگر اين معنی

ندارد تا من نروم او نميآيد. و ثانی آنکه ميفرمايد که

امور بسياری هست که شما استطاعت استماع آنرا نداريد که

ص ٤٢٦

من بگويم و لکن آن روح مقدّس بيان ميفرمايد و بر تمام حقّ

ارشاد ميفرمايد. حال ملاحظه فرمائيد که در نزد مسيحيّين

روح القدس اقنوم ثالث و روح الله مسيح اقنوم ثانی است

بعد از آنکه از اقنومين اعظمين حجبات جهليّه ناس خرق

نشد و بنفحات قدسيّهء اين نورين اعليين موفّق بر رشد و هدايت

تامّه نشدند بعد از صعود آن نيّر اعظم اسرار مکنونهء غيبيّه

و حکم خفيّه ربّانيّه را از اقنوم ثالث که روح القدس است

تلقّی نمودند و مستطيع بر استماع و متحمّل گشتند. و حال

آنکه اين واضح است که در ظلّ تربيت آن جوهرالجواهر

و روح الارواح مع تأييدات روح القدس اگر نفسی تربيت نشود

و سبحات ظلمتيّه او بنار موقده ربّانيّه محترق نگردد صد هزار

سال نفحه روح القدس او را تأثير نبخشد و هذا هوالحقّ

المعلوم. پس واضح و مبرهن شد که اين آيه مبارکه دليل بر

آن است که بعد از جمال عيسوی روح مکرّمی و جمال اعظمی

ظاهر ميشود که تربيت او اعظم از تربيت روح الله است.

و ثالثاً ميفرمايد: او من عند نفس خود بيان نميفرمايد بلکه

مؤيّد بجنود وحی الهيّه است و آنچه از ملکوت عزّت بسمع

مبارکش ميرسد بيان ميفرمايد. ملاحظه کنيد که چگونه واضح

است که آن روح تسلّی دهنده شخصی است که ملهم

بالهامات سمائيّه و منبع و معين وحی ربّانيّه است زيرا

ص ٤٢٧

روح القدس را سمعی نبوده که استماع نمايد. خلاصهء کلام

در مواضع ديگر نيز بسيار اشارات ظهور احمدی واضح است

و اشاراتی که حواريّين از توراة بظهور حضرت روح استدلال

نموده اند ابداً باين تصريحی نبوده چنانچه اگر توراة

مطالعه شود واضح و مبرهن ميگردد. و اليوم يهود نيز

آن اشارات توراة را تأويلات ميکنند و فی الحقيقه اشارات

توراة حکم تلويح دارد نه تصريح ع ع".
و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
" از پيش گذشت که مراد از شهر مقدّس و اورشليم الهی

در کتب مقدّسه در اکثر مواضع شريعة ‌الله است که گاهی

بعروس تشبيه ميفرمايد و گهی باورشليم تعبير مينمايد و گهی

به آسمان جديد و زمين جديد تفسير ميفرمايد: چنانچه در باب

بيست و يکم از مکاشفات يوحنّا می فرمايد: "ديدم آسمانی

جديد و زمينی جديد چونکه آسمان اوّل و زمين اوّل در گذشت

و دريا ديگر نمی باشد و شهر مقدّس اورشليم جديد را ديدم

که از جانب خدا از آسمان نازل ميشود حاضر شده چون

عروسی که برای شوهر خود آراسته است. و آوازی بلند از آسمان

شنيدم ميگفت اينک خيمهء خدا با آدميانست و با ايشان

ساکن خواهد بود که ايشان قومهای او خواهند بود و خود

-----------------------------------------------------------

(١) مفاوضات ص ٥٢- ٥٦
ص ٤٢٨
خدا با ايشان خدای ايشان خواهد بود". ملاحظه نمائيد

که چگونه واضح و مشهود است که مقصد از آسمان و زمين اوّل

ظواهر شريعت سابق است زيرا ميفرمايد آسمان و زمين اوّل

در گذشت و دريا ديگر نميباشد يعنی ارض ارض محشر است

و در ارض محشر دريا نبود يعنی تعاليم و شريعة الله در روی

زمين جميعاً منتشر گردد و کلّ بشر در امر حقّ داخل گردد

و کره ارض بتمامه مسکن انسان مؤمن شود. پس دريا نماند

زيرا مسکن و مأوای انسان ارض يابس است يعنی در آن دور

ميدان آن شريعت جولانگاه انسانست و ارض مستقرّ است

اقدام بر آن نلغزد. و همچنين شريعة الله را بشهر مقدّس

اورشليم جديد تعبير مينمايد و اين واضح است که شهر
اورشليم جديد که از آسمان نازل ميشود شهر سنگ و آهک
و خشت و خاک و چوب نيست شريعة الله است که از آسمان

نازل ميشود و تعبير بجديد ميفرمايد: زيرا اورشليم که از سنگ

و خاکست واضح است که از آسمان نزول ننمايد و تجديد نشود

و آنچه تجديد ميشود شريعت است. و همچنين شريعة الله

را تشبيه بعروس آراسته فرموده که در نهايت تزيين جلوه نمايد

چنانچه از پيش گذشت در فصل بيست و يکم از رؤيای يوحنّا که

شهر مقدّس اورشليم جديد را ديدم که از جانب خدا از آسمان

نازل ميشود حاضر شده چون عروسی که برای شوهر خود آراسته

ص ٤٢٩

است. و در فصل دوازدهم از رؤيای يوحنّا مذکور است که

ميفرمايد " علامتی عظيم در آسمان ظاهر شد زنی که

آفتاب را در بر دارد و ماه زير پاهايش و بر سرش تاجی

از دوازده ستاره است". اين زن آن عروس است که شريعة

الله است که بر حضرت محمّد نازل شد و آفتاب و ماه که

در بر و زير قدم دارد دو دولت است که در ظلّ آن شريعت

است دولت فرس و دولت عثمانی زيرا علامت دولت فرس
آفتابست و علامت دولت عثمانی هلالست که ماه است

اين آفتاب و ماه رمز از دو دولت است که در ظلّ شريعة الله

است. و بعد ميفرمايد که بر سرش تاجی از دوازده ستاره است

و اين دوازده ستاره عبارت از دوازده ائمّه است

که مروّج شريعت محمّديّه بودند و مربّيان ملّت که مانند

ستاره در افق هدايت ميدرخشيدند. بعد ميفرمايد

" و آبستن بوده از درد زه و عذاب زائيدن فرياد بر ميآورد "

يعنی اين شريعت در مشکلات عظيمه افتد و زحمات و مشقّات

عظيمه کشد تا ولدی کامل ازين شريعت حاصل گردد يعنی
ظهور بعد و موعود که ولدی کاملست در آغوش اين شريعت

که مانند مادر است پرورش يابد. و مقصود ازين ولد حضرت

اعلی و نقطه اولی است که فی الحقيقه زاده شريعت محمّديّه

بود يعنی حقيقت مقدّسه ای که طفل و نتيجه شريعة الله که

ص ٤٣٠
مادر است و موعود آن شريعت است در ملکوت آن شريعت
تحقّق يافت ولی از تسلّط اژدرها نزد خدا ربوده شد
بعد از ١٢٦٠ روز اژدرها محو شد آن زاده شريعت الله

موعود ظاهر گشت. " و علامتی ديگر در آسمان پديد آمد که

اينک اژدرهای بزرگ آتش گون که او را هفت سر و ده شاخ

بود و بر سرهايش هفت افسر و دمش ثلث ستارگان آسمان را

کشيده بر زمين ريخت". آن اژدرها بنو اميّه است که
مستولی بر شريعت محمّديّه شدند و هفت سر و هفت افسر
عبارت از هفت مملکت و سلطنت است که بنو اميّه بر آن

استيلا يافتند، مملکت روم که در برّيّة الشّام بود، مملکت فرس،

مملکت عرب، مملکت مصر، مملکت افريکا يعنی تونس و جزائر

و مراکش، مملکت اندلس که الآن اسپانياست، مملکت ترک

ماوراء النّهر، بنی اميّه بر اين ممالک استيلا يافتند و ده شاخ

که عبارت از ده اسم از ملوک بنی اميّه است که بدون تکرار

ده پادشاهند يعنی ده اسمند که رياست و سلطنت کردند.

اوّل ابی سفيانست و آخر مروان زيرا اسماء بعضيشان تکرّر

يافت من جمله دو معاويه و سه يزيدند و دو وليد

و دو مروان اينها مکرّر شده اند چون من دون تکرار اسماء

حساب شود ده ميشوند. و اين بنو اميّه بدايتشان ابو

سفيانست که وقتی امير مکّه بوده وسر سلسله امويانست و

ص ٤٣١

آخرشان مروان، ثلث نفوس مقدّسه مبارکه را از سلاله طاهره

که ستارگان آسمان بودند محو کردند. "و اژدرها پيش آن

زن که ميزائيد بايستاد تا چون بزايد فرزند او را ببلعد".

اين زن شريعة الله است چنانچه از پيش گذشت و ايستادن

در نزد آن يعنی آن اژدرها مراقب بود تا آن زن بزايد

فرزند او را ببلعد و اين فرزند آن مظهر موعود بود که زاده

شريعت محمّديّه است و بنو اميّه هميشه منتظر آن بودند

که آن شخص موعود که از سلاله حضرت محمّد خواهد آمد

و موعود است او را بدست آرند و محو و نابود کنند. زيرا نهايت

خوف از ظهور مظهر موعود داشتند و هر جا نفسی را از سلاله

حضرت محمّد يافتند که در انظار محترم بود او را هلاک نمودند.

"پس پسری زائيد که همه امّتهای زمين را بعصای آهنين حکمرانی

خواهد کرد". اين پسر بزرگوار مظهر موعود است که از

شريعت الله تولّد يافت و در آغوش تعاليم الهيّه پرورش شد

و عصای آهنين کنايه از قوّت و قدرتست نه شمشير يعنی

بقوّت و قدرت الهيّه جميع امّتهای زمين را شبانی خواهد

فرمود. مقصود از اين فرزند حضرت اعلی است. "و فرزندش

بنزد خدا و تخت او ربوده شد". اين اخبار از حقيقت
حضرت اعلی است که صعود بحيّز ملکوت عرش الهی مرکز
سلطنت الهيّه فرمودند. ملاحظه نمائيد که چقدر مطابق
ص ٤٣٢

واقعست. "و زن به بيابان فرار کرد " يعنی شريعة الله

بصحرا فرار کرد يعنی بصحرای واسع حجاز و جزيرة العرب

انتقال نمود. "و در آنجا مکانی از برای وی از خدا مهيّا شده

است " يعنی جزيرة العرب مأوی و مسکن و مرکز شريعة‌الله

شد " تا او را مدّت هزار و دويست و شصت روز بپرورند".

و اين هزار و دويست و شصت روز هر روزی باصطلاح کتاب

مقدّس عبارت از يک سالست چنانکه از پيش گذشت و شريعة

الله هزار و دويست و شصت سال در باديه عرب صحرای

عظيم پرورش يافت و مظهر موعود از او تولّد گشت ديگر حکمی

بعد از هزار و دويست و شصت سال از برای آن شريعت نماند

زيرا ثمره آن شجر ظاهر گرديد و نتيجه حاصل شد. ملاحظه

فرمائيد که چقدر نبوّتها مطابق يکديگر است. در مکاشفات

ظهور موعود را چهل و دو ماه تعيين نمايد و دانيال نبی

سه روز و نيم تصريح کند اين نيز چهل و دو ماه ميشود و

چهل و دو ماه هزار و دويست و شصت روز ميگردد. لهذا در

مکاشفات يوحنّا در جای ديگر صراحةً هزار و دويست و شصت

روز بيان کند و در کتاب مقدّس منصوص است که هر روزی عبارت

از يک سالست و از اين صريحتر ممکن نيست که جميع اخبار

با يکديگر توافق نمايد و حضرت باب در سنه هزار و دويست و

شصت از هجرت حضرت محمّد که تاريخ عموم اسلامست ظاهر
ص ٤٣٣

شد و در کتاب مقدّس اخباری از اين صريحتر در حقّ هيچ

ظهوری نيست. اگر انصاف باشد توافق اين اوقات مذکوره
از لسان بزرگواران اعظم برهانست و بهيچوجه تأويل

بر نميدارد. خوشا بحال نفوس منصفه که تحرّی حقيقت نمايند.

امّا اگر انصاف نباشد و محاججه کنند و مجادله نمايند و انکار

امر واضح کنند مانند فريسيان در ظهور مسيح که در نهايت

لجاجت انکار تفاسير و بيان حضرت مسيح و حواريّين مينمودند

و بجهله عوام امر را مشتبه ميکردند که اين اخبار در حقّ اين

يسوع نيست بلکه در حقّ موعود است که من بعد بشروط مذکوره

در تورات خواهد آمد و از جمله شروط سلطنت و جلوس بر

سرير داود و ترويج شريعت تورات و ظهور عدالت کبری و اجتماع گرگ

و ميش بر چشمه واحد است لهذا ناس را محتجب از مسيح نمودند .

مطلب سوم - در اثبات حضرت اعلی و حضرت بهاء الله از کتب مقدّسه .

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : (مفاوضات )
" چون ظهور حضرت مسيح باخبار دانيال ثابت شد

حال باثبات ظهور حضرت بهاءالله و حضرت اعلی پردازيم.

و تا بحال ادلّه عقلی ذکر کرديم حال بايد ادلّه نقلی

ص ٤٣٤
ذکر کنيم . در آيه سيزدهم فصل هشتم از کتاب دانيال

ميفرمايد : و مقدّس متکلّمی را شنيدم و هم مقدّس ديگری را که

از آن متکلّم ميپرسيد که رؤيای قربانی دائمی و عصيان

خراب کننده تا بکی ميرسد و مقام مقدّس و لشکر بپايمالی

تسليم کرده خواهد شد و بمن گفت که تا بدو هزار و سيصد

شبانه روز آنگاه مقام مقدّس مصفّی خواهد گرديد. تا آنکه

ميفرمايد: اين رؤيا نسبت بزمان آخر دارد يعنی اين فلاکت

و اين خرابيّت و اين حقارت تا کی ميکشد يعنی صبح ظهور

کی است پس گفت تا دو هزار و سيصد شبانه روز آنگاه مقام

مقدّس مصفّی خواهد شد. خلاصهء مقصد اينجاست که

دو هزار و سيصد سال تعيين ميکند و بنصّ تورات هر روزی يک

سالست. پس از تاريخ صدور فرمان ارتحشستا بتجديد بنای

بيت المقدّس تا يوم ولادت حضرت مسيح ٤٥٦ سال است

و از يوم ولادت حضرت مسيح تا يوم ظهور حضرت اعلی ١٨٤٤

سنه است و چون ٤٥٦ سال را ضمّ بر اين کنی دو هزار و

سيصد سال ميشود يعنی تعبير رؤيای دانيال در سنهء ١٨٤٤

ميلادی واقع شد و آن سنه ظهور حضرت اعلی بود بنصّ خود

دانيال. ملاحظه نمائيد که بچه صراحت سنه ظهور را معيّن

ميفرمايد و ديگر اخبار ظهور ازين صريحتر نميشود. و حضرت

مسيح در اصحاح بيست و چهارم از انجيل متّی آيهء سيّم

ص ٤٣٥

تصريح ميفرمايد که مقصود ازين اخبار دانيال زمان ظهور

است و آن آيه اينست " و چون بکوه زيتون نشسته بود

شاگردانش در خلوت نزد وی آمده گفتند بما بگو که اين امور،

کی واقع ميشود و نشان آمدن تو و انقضای عالم چيست؟"

از جملهء بيانات حضرت مسيح که در جواب ايشان گفت اين

بود " پس چون مکروه ويرانی را که بزبان دانيال نبی گفته

شده است در مقام مقدّس بر پا شده بينيد هر که خواند
دريافت کند " انتهی و جواب را حواله باصحاح ثامن

از کتاب دانيال فرمود که هر کس آن اصحاح را بخواند آن زمان

را دريافت خواهد نمود. ملاحظه فرمائيد که چگونه ظهور

حضرت اعلی صريح تورات و انجيل است.

باری، حال بيان تاريخ ظهور جمال مبارک را از تورات نمائيم:

تاريخ ظهور جمال مبارک بسنه قمری از بعثت و هجرت
حضرت محمّد بيان مينمايد زيرا در شريعت حضرت محمّد
سنه قمری معتبر است و معمول بها زيرا در آن شريعت
در هر خصوص از احکام عبادات سنه قمری معمول به است.
در اصحاح دوازدهم آيه ششم ازکتاب دانيال ميفرمايد:
"و به يکی مرد ملبّس شده بکتان که بالای آبهای شهر

ميايستاد گفت که انجام اين عجائبات تا بچند ميکشد؟ و آن

مرد ملبّس شده بکتان را که بالای آبهای شهر ميايستاد

ص ٤٣٦
شنيدم در حالی که دست راست و دست چپ خود را بسوی

آسمان بلند کرده بحيّ ابدی سوگند ياد نمود که برای يک

زمان و دو زمان و نصف زمان خواهد بود. و چون پراکندگی

قوّت قوم مقدّس بانجام رسد آنگاه همه اين امور بانجام

خواهد رسيد". روز را هر چند از پيش بيان نمودم ديگر

احتياج بيان ندارد ولی مختصر ذکری ميشود که روز اب عبارت

از يک سالست و هر سال عبارت از دوازده ماه است پس سه

سال و نيم چهل و دو ماه ميشود و چهل و دو ماه هزار و

دويست و شصت روز است و هر روزی در کتاب مقدّس عبارت

از يک سالست. و در سنه ١٢٦٠ از هجرت محمّد تاريخ اسلامی

حضرت اعلی مبشّر جمال مبارک ظاهر شد. و بعد در آيه

يازدهم ميفرمايد " و از هنگام موقوف شدن قربانی دائمی و

نصب نمودن رجاست ويرانی هزار و دويست و نود روز خواهد

بود. خوشا بحال آنکه انتظار کشد و بهزار و سيصد و سی و پنج

روز برسد". بدايت اين تاريخ قمری از يوم اعلان نبوّت حضرت

محمّد است بر عموم اقليم حجاز و آن سه سال بعد از بعثت

بود. زيرا در بدايت نبوّت حضرت مستور بود و کسی جز خديجه

و ابن نوفل اطّلاع نداشت بعد از سه سال اعلان گرديد.

و جمال مبارک در سنه هزار و دويست و نود از اعلان نبوّت حضرت

محمّد اعلان ظهور فرمودند.
ص ٤٣٧

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : ( مفاوضات صفحه ٤٣ )

" بعداز سه روز و نيم که باصطلاح کتب مقدّسه ١٢٦٠

سالست دوباره آن تعاليم الهيّه و فضائل و کمالات رحمانيّه

و فيوضات روحانيّه بظهور حضرت اعلی و تبعيّت جناب قدّوس

تجديد شد و نفحات قدس وزيد و انوار حقيقت تابيد و موسم

بهار جان پرور رسيد و صبح هدايت دميد آن دو جسم

بی جان دوباره زنده شدند و اين دو بزرگوار يکی مؤسّس

و ديگری مروّج قيام کردند و دو چراغدان بودند زيرا بنور

حقيقت جهان را روشن نمودند. بعد ميفرمايد "آوازی از
آسمان شنيدند که بديشان ميگويد باينجا صعود نمائيد

پس در ابر بآسمان بلند شدند "، يعنی ندای حقّ را از آسمان

پنهان شنيدند که آنچه بايد و شايد از تعليم و تبشير مجری

داشتيد و پيام مرا بخلق رسانيديد و ندای حقّ را بلند نموديد

و تکاليف خود را مجری داشتيد. حال بايد مانند مسيح
جان را فدای جانان کنيد و شهيد گرديد و آن آفتاب
حقيقت و قمر هدايت هر دو مانند حضرت مسيح در افق
شهادت کبری غروب نموده بآسمان ملکوت صعود نمودند.
بعد ميفرمايد " و دشمنانشان ايشان را ديدند"، يعنی
دشمنان ايشان بسياری بعد از شهادت مشاهده علوّ

منزلت و سموّ منقبت ايشان را نمودند و شهادت بر عظمت و

ص ٤٣٨
کمالات آنان دادند. بعد ميفرمايد " و در همان ساعت

زلزله ای عظيم حادث گشت که ده يک از شهر منهدم گرديد

و هفت هزار نفر از زلزله هلاک شدند". اين زلزله در شيراز

بعد از شهادت حضرت اعلی واقع گرديد که شهر زير و زبر شد

و نفوس بسياری هلاک شدند و همچنين اضطراب شديد

از امراض و وبا و قحط و غلا و جوع و ابتلا حاصل گشت که مثل

و مانند نداشت. بعد ميفرمايد " و باقی ماندگان ترسان گشته

خدای آسمان را تمجيد کردند". چون زلزله در فارس واقع

جميع بازماندگان شب و روز ناله و فغان مينمودند و بتمجيد

و تسبيح مشغول و چنان خائف و مضطرب بودند که شبها

خواب و راحت نداشتند. پس ميفرمايد " وای دوم در گذشته

است اينک وای سوم بزودی ميآيد". وای اوّل ظهور حضرت

محمّد بن عبدالله عليه السّلام، وای دوم حضرت اعلی له

المجد و الثّناء وای سوم يوم عظيم است که يوم ظهور ربّ جنود

و تجلّی جمال موعود است و بيان اين مطلب در کتاب حزقيال

فصل سی ام مذکور است چنانچه ميفرمايد " و کلام خداوند

بر من نازل شد گفت ای پسر انسان نبوّت کرده بگو خداوند

يهوه چنين ميفرمايد ولوله کنيد و بگوئيد وای بر آن روز زيرا

که آن روز نزديک است و روز خداوند نزديک است". پس معلوم

شد که روز وای روز خداوند است زيرا در آن روز وای بر غافلانست

ص ٤٣٩

وای بر گنه کارانست وای بر جاهلانست اينست که ميفرمايد

وای دوم در گذشت اينک وای سوم بزودی ميآيد. و اين وای

سوم روز ظهور جمال مبارکست يوم الله است و نزديک است

بيوم ظهور حضرت اعلی. بعد ميفرمايد " و فرشته هفتم
بنواخت که ناگاه صداهای بلند در آسمان واقع شده که
ميگفتند سلطنت جهان از آن خداوند ما و مسيح او شد
و تا ابد الآباد حکمرانی خواهد کرد".

آن فرشته انسانست که بصفات ملکوتيّه متّصف که بخلق و خوی

فرشتگان مبعوث شود و نداهائی بلند شود که ظهور مظهر

الهی نشر و اعلان شود که يوم ظهور ربّ جنود است و دوره

دوره رحمانی حضرت پروردگار. و در جميع کتب و صحف انبيا

موعود و مذکور که در آن يوم خداوند سلطنت الهيّه روحانيّه

تشکيل ميشود و جهان تجديد ميگردد و روح جديدی در

جسم امکان دميده ميشود و موسم بهار الهی آيد ابر رحمت

ببارد و شمس حقيقت بتابد و نسيم جان پرور بوزد و عالم

انسانی قميص تازه در بر نمايد روی زمين بهشت برين گردد

عالم بشر تربيت شود جنگ و جدال و نزاع و فساد از ميان

برخيزد و راستی و درستی و آشتی و خداپرستی بميان آيد

و الفت و محبّت و يگانگی جهان راحاطه کند و خداوند

تا ابدالآباد حکمرانی خواهد کرد يعنی سلطنت روحانيّه

ابديّه تشکيل ميشود و آن يوم الله است. زيرا جميع ايّامی

ص ٤٤٠

که آمده و رفته است ايّام موسی بوده ايّام مسيح بوده

ايّام ابراهيم بوده و همچنين ايّام سائر انبيا بوده. امّا

آن يوم يوم الله است زيرا شمس حقيقت در نهايت حرارت و

اشراق طلوع خواهد کرد. بعد ميفرمايد " و آن بيست و
چهار پير که در حضور خدا بر تختهای خود نشسته اند

بروی در افتاده خدا را سجده کردند و گفتند ترا شکر ای

خداوند، خدای قادر مطلق که هستی و بودی و خواهی

آمد زيرا که قوّت عظيمه بدست گرفته بسلطنت پرداختی".

و در هر دوری اوصيا و اصفيا دوازده نفر بودند. در ايّام

حضرت يعقوب دوازده پسر بودند و در ايّام حضرت موسی

دوازده نقيب رؤسای اسباط بودند و در ايّام حضرت مسيح

دوازده حواری بودند و در ايّام حضرت محمّد دوازده امام

بودند و لکن در اين ظهور اعظم بيست و چهار نفر هستند

دو برابر جميع زيرا عظمت اين ظهور چنين اقتضا نمايد.

اين نفوس مقدّسه در حضور خدا بر تختهای خود نشسته اند

يعنی سلطنت ابديّه ميکنند. و اين بيست و چهار نفوس
بزرگوار هر چند بر سرير سلطنت ابديّه استقرار دارند

با وجود اين بآن مظهر ظهور کلّی ساجدند و خاضع و خاشع

و گويند که ترا شکر ميکنيم " ای خداوند قادر مطلق که

بودی و هستی و خواهی آمد زيرا قوّت عظيم خود را بدست

ص ٤٤١
گرفته بسلطنت پرداختی"، يعنی تعليمات خود را بتمامه
اجرا خواهی کرد و جميع من علی الارض را در ظلّ خويش

جمع خواهی نمود و تمام بشر را در سايه يک خيمه خواهی

آورد. و هر چند سلطنت دائما لله بوده و هميشه خدا
سلطنت داشته و دارد و لکن در اينجا مقصد سلطنت
مظهرنفس اوست که جميع احکام و تعاليمی که روح عالم

انسانی و حيات ابديست اجرا خواهد کرد و آن مظهر کلّی

بقوای روحانيّه جهانرا بگشايد نه بجنگ و جدال و بصلح

و سلام بيارايد نه بسيف و سنان و اين سلطنت الهيّه را

بمحبّت صحيحه تأسيس کند نه بقوّت حربيّه و اين تعاليم

الهيّه را بمهربانی و صلاح ترويج نمايد نه بدرشتی و سلاح.

و چنان تربيت کند که امم و ملل هر چند در تباين احوال و

اختلاف عادات و اخلاق و تنوّع اديان و اجناس، مانند

گرگ و بره و مار و طفل شير خواره و پلنگ و بزغاله با هم همدم

و هم آغوش و هم راز گردند بکلّی منافرت جنسی و مخالفت

دينی و مباينت ملّی زائل و کلّ در ظلّ شجره مبارکه نهايت

الفت و التيام خواهند يافت. بعد ميفرمايد " و امّت ها

خشمناک شدند". زيرا که تعاليم تو مباين هوای نفسانی

سائر ملل بود. "غضب تو ظاهر گرديد"، يعنی کلّ بخسران

مبين مبتلی شدند زيرا متابعت وصايا و نصايح و تعاليم تو

ص ٤٤٢

ننمودند و از فيض ابدی تو محروم گشتند و از انوار شمس

حقيقت محجوب شدند. بعد ميفرمايد " و وقت مردگان رسيد

تا بر ايشان داوری شود"، يعنی وقت آن رسيد که مردگان

يعنی نفوسی که از روح محبّة الله محروم و از حيات مقدّسهء

ابديّه بی نصيب هستند بعدالت حکم شوند، يعنی بآنچه
استحقاق و استعداد دارند مبعوث گردند و حقيقت اين

اسرار را واضح گردانی که در چه درجه پستی در عالم وجود

هستند که فی الحقيقه حکم اموات دارند. بعد ميفرمايد

"تا بندگان يعنی انبيا و مقدّسان و ترسندگان نام خود را

چه کوچک و چه بزرگ اجرت دهی"، يعنی تا ابرار را بفضل

بی منتهی مختصّ بگردانی و آنان را مانند ستاره های آسمانی

از افق عزّت قديمه درخشنده فرمائی، بروش و سلوکی موفّق

فرمائی که روشنی عالم انسانيست و سبب هدايت و علّت

حيات ابديّه در ملکوت يزدانی، بعد ميفرمايد" و مفسدان

زمين را فاسد گردانی"، يعنی نفوس غافله را بکلّی محروم

کنی زيرا کوری کوران ظاهر گردد و بينائی بينايان آشکار

شود جهل و نادانی اهل ضلالت مشهود شود و علم و
دانائی اهل هدايت واضح گردد و از اينجهت مفسدان
فاسد شوند. بعد از اين مقام ميفرمايد " و قدس خدا
در آسمان مفتوح گشت"، يعنی اورشليم الهی پيدا شد
ص ٤٤٣
و قدس الاقداس ظاهر گشت. قدس الاقداس در اصطلاح
اهل عرفان جوهر شريعت الهی و تعاليم حقيقی ربّانی

است که در هيچ دوری از ادوار انبيا تغيير نيافته است

چنانچه از پيش بيان شد. و اورشليم شامل حقيقت شريعت

الهيّه است که قدس الاقداس است و جامع احکام و معاملات

و عبادات و قوانين جسمانيّه است که شهر اورشليم است
اين است که اورشليم آسمانی گفته ميشود. خلاصه چون

در آن دوره شمس حقيقت انوار الهی در نهايت سطوع درخشنده

گردد لهذا جوهر تعاليم الهی در عالم امکانی تحقّق يابد

و ظلمات جهل و نادانی زائل گردد جهان جهان ديگر
شود و نورانيّت احاطه نمايد لهذا قدس الاقداس ظاهر

گردد. بعد ميفرمايد " و قدس خدا در آسمان مفتوح گشت"،

يعنی بسبب انتشار اين تعاليم الهيّه و ظهور اين اسرار

ربّانيّه و اشراق شمس حقيقت ابواب فلاح و نجاح در جميع

جهات مفتوح گردد و آثار خير و برکات سماويّه آشکار شود.

بعد ميفرمايد " و تابوت عهد نامهء او در قدس او ظاهر شد"،

يعنی کتاب عهد او در قدس او ظاهر شود و لوح ميثاق
ثبت گردد و معانی عهد و پيمان آشکار شود صيت الهی

شرق و غرب گيرد و آوازهء امرالله جهانگير شود اهل نقض

خوار و ذليل شوند و اهل ثبوت عزيز و جليل گردند زيرا

ص ٤٤٤

بکتاب عهد متمسّکند و در ميثاق ثابت و مستقيم. بعد ميفرمايد

" و برقها و صداها و رعدها و زلزله و تگرگ عظيمی حادث شد"،

يعنی بعد از ظهور کتاب عهد طوفان عظيمی پيدا شود
و برق قهر و غضب الهی درخشد و صدای رعد نقض ميثاق
بلند گردد و زلزلهء شبهات حاصل شود و تگرگ عذاب

بر ناقضين ميثاق ببارد و مدّعيان ايمان بفتنه و امتحان افتند".

و نيز ميفرمايند قوله الاحلی : (١)
اصحاح يازدهم از اشعيا آيه اوّل ميفرمايد " و نهالی

از تنه يسَّی بيرون آمده شاخه ای از ريشه هايش خواهد شکفت

و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت يعنی روح حکمت
و فهم و روح مشورت و قوّت و روح معرفت و ترس خداوند

و خوشی او در ترس خداوند خواهد بود و موافق رؤيت چشم

خود داوری نخواهد کرد و بر وفق سمع کوشهای خويش

تنبّه نخواهد نمود بلکه مسکينانرا بعدالت داوری خواهد

کرد و بجهت مظلومان زمين براستی حکم خواهد نمود

و جهانرا بعصای دهان خويش زده شريران را بنفخه لبهای

خود خواهد کشت و کمربند کمرش عدالت خواهد بود و کمربند

ميانش امانت و گرگ با بره سکونت خواهد داشت و پلنگ با

-----------------------------------------------------------

(١) مفاوضات ص ٤٨ - ٥٢
ص ٤٤٥

بزغاله خواهد خوابيد و گوساله و شير و پرواری با هم و طفل

کوچک آنها را خواهد راند و گاو با خرس خواهد چريد

و بچه های آنها با هم خواهند خوابيد و شير مثل گاو کاه

خواهد خورد و طفل شيرخواره بر سوراخ مار بازی خواهد

کرد و طفل از شير باز داشته دست خود را بر خانهء افعی

خواهد گذاشت و در تمامی کوه مقدّس من ضرر و فسادی نخواهد

کرد زيرا که جهان از معرفت خداوند پر خواهد بود مثل
آبهائی که دريا را ميپوشاند " انتهی .
اين نهال از دوحه يسی هر چند در حقّ حضرت مسيح

صادق ميآيد زيرا يوسف از سلاله يسَّی پدر حضرت داود بود،

ولی چون حضرت بروح الهی موجود شده بودند خود را

ابن الله ناميدند اگر چنانچه چنين نبود اين تفسير مطابق

بود. و از اين گذشته وقوعاتی را که بيان ميفرمايد که در زمان

آن نهال خواهد شد در صورتی که تأويل شود بعضی بوقوع

انجاميده نه جميع اگر چنانچه تأويل نشود قطعاً هيچيک

از آن علامتها در زمان حضرت مسيح وقوع نيافته. مثلاً پلنگ

و بزغاله و شير و گوساله و مار و طفل شيرخواره را کنايه و رمز

از ملل و امم مختلفه و طوائف متباغضه و شعوب متنازعه که

در ضدّيّت و عداوت مانند گرگ و بره هستند گوئيم که بنفحات

روح حضرت مسيح روح الفت و اتّحاد يافتند و زنده گشتند

ص ٤٤٦

و با هم آميزش نمودند. امّا " در تمامی کوه مقدّس من ضرر و

فسادی نخواهند کرد زيرا که جهان از معرفة الله پر خواهد

بود مثل آبهائی که دريا را ميپوشاند"، اين کيفيّت در ظهور

حضرت مسيح وقوع نيافت زيرا الی الآن ملل مختلفه متباغضه

در دنيا موجود و مقرّ به اله اسرائيل قليل و اکثر از معرفة الله

بی بهره اند. و همچنين صلح عمومی در ظهور حضرت مسيح

نشد يعنی در ميان ملل متعاديه متباغضه صلح و صلاح نشد

و نزاع و جدال مندفع نگشت و آشتی و راستی حاصل نشد
چنانچه الی الآن در نفس طوائف و شعوب مسيحيّه عداوت
و بغضا و حرب در نهايت اشتداد است. امّا اين در حقّ

جمال مبارک بتمامه مطابقست حرفاً بحرف. و همچنين در اين

دور بديع جهان جهان ديگر گردد و عالم انسانی در کمال

آسايش و زينت جلوه نمايد نزاع و جدال و قتال به صلح و

راستی و آشتی مبدّل خواهد گشت در بين طوائف و امم و

شعوب و دول محبّت و الفت حاصل شود و التيام و ارتباط

محکم گردد عاقبت حرب بکلّی ممنوع شود. و چون احکام کتاب

مقدّس اجرا گردد منازعات و مجادلات در محکمه عموميّه

دول و ملل بنهايت عدالت فيصل خواهد يافت و مشاکل
متحدّثه حلّ خواهد گشت قطعات خمسه عالم حکم يک قطعه

يابد و امم متعدّده يک امّت شود و روی زمين يک وطن و نوع

انسان يک طائفه شود و ارتباط اقاليم و امتزاج و ايتلاف

ص ٤٤٧

و التيام اقوام و طوائف بدرجه ای رسد که نوع بشر حکم يک

خاندان و يک دودمان يابد نور محبّت آسمانی بدرخشد

و ظلمات بغض و عداوت بقدر امکان زائل گردد صلح عمومی

در قطب امکان خيمه بر افرازد و شجره مبارکهء حيات چنان نشو

و نما نمايد که بر شرق و غرب سايه افکند اقويا و ضعفا و اغنيا

و فقرا و طوائف متنازعه و ملل متعاديه که مانند گرگ و بره

و پلنگ و بزغاله و شير و گوساله هستند در نهايت محبّت

و ايتلاف و عدالت و انصاف باهم معامله نمايند و جهان

از علوم و معارف و حقايق و اسرار کائنات و معرفة‌الله

مملوّ خواهد گشت. حال ملاحظه نمائيد که در اين عصر عظيم

که قرن جمال مبارک است علوم و معارف چقدر ترقّی نموده

است و اسرار کائنات چقدر کشف شده است و مشروعات عظيمه

چقدر ظهور يافته است و روز بروز در ازدياد است. و عنقريب

علوم و معارف مادّيّه و معرفت الهيّه چنان ترقّی نمايد

و معجزاتی بنمايد که ديده ها حيران ماند و سرّ اين آيهء

اشعيا " زيرا که جهان از معرفة الله پر خواهد بود"، بتمامه

ظاهر خواهد گشت. و همچنين ملاحظه نما که در اين مدّت

قليله که ظهور جمال مبارک شده است از جميع ملل و اقوام

و طوائف در ظلّ اين امر داخل شده مسيحی و يهود و زردشتی

و هنود و بوذی و ايرانی کلّ در نهايت الفت و محبّت با

ص ٤٤٨

يکديگر آميزش نمايند کانّه اين نفوس هزار سالست که خويش و

پيوند با يکديگرند بلکه مانند پدر و فرزند و مادر و دختر و

خواهر و برادرند. اين يک معنی از معانی الفت گرگ و بره

و پلنگ و بزغاله و شير و گوساله است. و از جملهء وقايع جسيمه

که در يوم ظهور آن نهال بيهمال وقوع خواهد يافت عَلَم الهی

بجميع امّت ها بلند خواهد شد، يعنی جميع ملل و قبائل در ظلّ

آن علم الهی که نفس آن نهال ربّانی است درآيند و ملّت

واحده گردند و ضدّيّت دينيّه و مذهبيّه و مباينت جنسيّه

و نوعيّه و اختلافات وطنيّه از ميان برخيزد کلّ دين واحد

و مذهب واحد و جنس واحد و قوم واحد شوند و در وطن واحد

که کره ارض است ساکن گردند صلح و آشتی عمومی در بين
جميع دول حاصل گردد. و آن نهال بيمهال جميع اسرائيل
را جمع خواهد کرد، يعنی اسرائيل در دوره آن در ارض
مقدّس جمع خواهند شد و امّت يهود که در شرق و غرب و

جنوب و شمال متفرّقند مجتمع شوند. حال ملاحظه نمائيد که

اين وقايع در دوره مسيح واقع نگشته زيرا امّتها در زير عَلَم

واحد که آن نهال الهيست در نيامدند و در اين دورهء ربّ الجنود

کلّ ملل و امم در ظلّ اين عَلَم وارد خواهند گشت. و همچنين

اسرائيل پراکنده در جميع عالم در دوره‌ مسيحی در ارض مقدّس

مجتمع نشدند امّا در بدايت دوره جمال مبارک اين وعد الهی

ص ٤٤٩
که در جميع کتب انبيا منصوص است بنای ظهور گذاشته.

ملاحظه مينمائيد که از اطراف عالم طوايف يهود بارض مقدّس

آيند و قَرايا و اراضی تملّک نموده سکنی کنند و روز بروز

در ازديادند بقسمی که جميع فلسطين مسکن آنان گردد."
خاتمه - يکی از خطابه های حضرت عبدالبهاء در باره

حقّانيّت مظاهر مقدّسه الهيّه که در رملهء اسکندريّه در هوتل

ويکتوريا از لسان اطهر جاری گرديده است :

حضرت عبدالبهاء ميفرمايند قوله الاحلی : ( خطابات مبارکه )

" مظاهر مقدّسه الهيّه هر يک عالم امکان را شمسی
در نهايت اشراق بودند، هر يک وقت طلوع عالم را روشن
نمودند ولی کيفيت طلوع تفاوت دارد. حضرت موسی کوکبش

اشراق کرد بر آفاق ولی بقوّه قاهره شريعت الله را در ميان

بنی اسرائيل منتشر نمود ولی تجاوز بجائی ديگر نکرد بلکه

حصر در بنی اسرائيل بود. يعنی کلمة الله روح ايمان
به بنی اسرائيل بخشيد و آن ملّت در ظلّ شريعت حضرت

در جميع مراتب ترقّی کرد و توسيع يافت تا رسيد بزمان

سليمان و داود و پانصد سال طول کشيد تا چنانکه بايد و

شايد امر منتشر شد. در زمان فرعون بنی اسرائيل نفوسی در

ص ٤٥٠
نهايت ذلّت و ضعف بودند و مستغرق در هوی و هوس و در

نهايت درجه سوء اخلاق، بقوّه معنويّه حضرت موسی ترقّی

کردند و از ظلمات نجات يافتند و سبب نورانيّت آفاق شدند

و تحت تربيت الهی تربيت گشتند تا بمنتهی درجه ترقّی
رسيدند. بعد منحرف از صراط مستقيم و منصرف از منهج
قويم گشتند دو باره بذلّ قديم افتادند تا دوره حضرت
مسيح آمد کوکب عيسوی طلوع نمود. در ايّام آن حضرت
معدودی قليل مهتدی بنور هدايت شدند و مشتعل بنار

محبّت الله گشتند منجذب شدند و منقطع از ما سوی الله

گشتند از راحتشان از دولتشان از حياتشان گذشتند
و جميع شئونشان را فراموش نمودند ولی معدودی قليل

بودند. مؤمنين حقيقی فی الحقيقه دوازده نفر بودند و يکی

از آنها اعراض کرد و استکبار نمود محصور در يازده نفر و چند

زن شد. سيصد سال طول کشيد تا امر حضرت انتشار يافت

و کلمة الله نافذ شد و ندای ملکوت الله بجميع اطراف ارض

رسيد و روحانيّت و نورانيّت حضرت جهان را زنده و روشن

کرد. زمان حضرت رسول عليه السّلام رسيد نيّر حضرت رسول

طلوع نمود ولی در يک بيابانی شن زار خالی از آب و علف که

از سطوت ملوک دور بود و قوّه عظيمه مفقود. قوای نافذه

سائر ممالک در آنجا نفوذی نداشت بلکه محصور در چند
ص ٤٥١

قبائلی بود که در نهايت ضعف بودند فقط بالنّسبه بيکديگر

صولتی داشتند و قبيله اعظم آنها قريش بود که قوّه اعظم آنها

هزار نفر بود که در مکّه حکومت مينمودند و در بادية العرب

زندگانی ميکردند از انتظام و اقتدار فی الحقيقه عاری بودند

و سلاحشان عبارت از شمشير و نيزه و عصا بود. حضرت بقوّه

قاهره امرالله را بلند نمود. و اين معلوم است که هر نفسی که

قوّه قاهره بيند فوراً خضوع کند و خاشع گردد هر عاصی فوراً

مطيع شود. اگر انسانی را هزار کتاب نصايح بخوانی متأثّر

نشود دلالت کنی و بياناتی نمائی که در سنگ تأثير نمايد

در او ابداً اثر نکند بجزئی قوّه قاهره چنان متأثّر شود که

فوراً خاضع و خاشع گردد و امتثال امر نمايد. حضرت بقوّه

قاهره امرشان را بلند کردند و علمشان را بر افراختند

و شريعت الله انتشار يافت. امّا جمال مبارک و حضرت اعلی

در زمانی ظاهر شدند که قوّه قاهره دول زلزله بر ارکان عالم

انداخته بود در محلّی معتکف دور از عمار نبود در قطب

آسيا ظاهر شدند و اعدا بجميع انواع اسلحه مسلّح بودند.

حکايت قبيله قريش نبود هر دولتی با پنج هزار توپ ده کرور

لشکر در ميدان حرب جولان ميداد يعنی جميع دول در نهايت

قوّت و عظمت. اگر بتاريخ رجوع نمائيد از بدايت تاريخ الی

يومنا هذا در هيچ عصر و قرنی دول عالم باين اقتدار نبودند

ص ٤٥٢

و ملل عالم باين انتظام نبودند. در همچو وقتی شمس حقيقت

از افق رحمانيّت طلوع نمود ولی در نهايت مظلومی وحيد

و فريد و بی معين و نصير و قوای عالم بر مقاومت جمال مبارک

دائماً قيام داشت. در موارد بلا هر مصيبتی بر وجود مبارک

وارد شد بليّه ای نماند که بنهايت درجه بر وجود مبارک

وارد نيامد جميع تکفير کردند تحقير نمودند ضرب شديد

زدند مسجون کردند سرگون نمودند و عاقبت در نهايت مظلوميّت

از وطن اخراج و نفی بعراق نمودند دوباره باسلامبول

و از اسلامبول بار سوم به روميلی منفی نمودند و بعد بخراب

ترين قلعه های عالم مانند قلعهء عکّا فرستادند و در آنجا

مسجون نمودند. ديگر از اينجا موقعی بدتر اعظم برای نفی

و حبس متصوّر نميشد و سرگونی اعظم از اين ممکن نه که چهار

مرتبه و بالاخره در قلعه ای مثل عکّا مسجون کردند. چنين

واقعه ای يعنی چهار مرتبه نفسی از محلّ سرگونی بمحلّ نفی

و از محلّ نفی بسجن اعظم افتد در تاريخ نيست. با وجود اين

در سجن در زير زنجير مقاومت به من علی الارض يعنی با

جميع ملوک و ملل فرمودند. در وقتيکه در زير چنگ و زجر آنها

بود آن الواح ملوک صدور يافت و انذارات شديده شد

و ابداً در سجن اعتنائی بدولتی نفرمودند. مختصر اينست که

امرش را در سجن جهانگير کرد در زير زنجير آوازه‌ کلمة الله

ص ٤٥٣
بشرق و غرب رساند و رايت ملکوت مرتفع نمود و انوارش
ساطع گرديد و جميع قوای عالم مقاومت نتوانست. هرچند

بظاهر مسجون بود ولی از ساير مسجونين ممتاز بود چه که

هر مسجونی در سجن ذليل است حقير است و قاعده چنين

است ولی او چنين نبود. مثلاً جميع ارباب مناصب و مأمورين

که بودند در ساحت اقدس خاضع و خاشع بودند و جميع

زائرين احباب مشاهده عياناً مينمودند که بعضی از امراء

ملکيّه و عسکريّه نهايت التماس مينمودند که مشرّف شوند

قبول نميفرمودند. متصرّف عکّا مصطفی ضياء پاشا خواست پنج

دقيقه مشرّف شود قبول نشد فرمان پادشاهی اين بود که جمال

مبارک در اطاقی مسجون باشند و اگر نفسی بخواهد به
حضور مبارک مشرّف شود حتّی متعلّقين مبارک نگذارند

و در نهايت مواظبت باشند که مبادا نفسی بحضور رود. در

همچو وقتی مسافرخانه بر پا بود و خيمهء مبارک در کوه کرمل

برپا و مسافرين از شرق و غرب ميآمدند. باوجودی که حکم

پادشاهی اين بود ولی ابداً بحکم پادشاه بتضييق حکومت

اعتناء نميفرمودند در سجن بودند امّا کلّ خاضع بودند،

بحسب ظاهر محکوم بودند امّا بحقيقة حاکم، بحسب ظاهر
مسجون بودند ولی در نهايت عزّت. مختصر اينست که
جمال مبارک امرش را در زير حکم زنجير بلند نمود اين
ص ٤٥٤

برهانی است که کسی نميتواند انکار کند. هر نفسی را سرگون

مينمودند زار و زبون ميشد معدوم ميشد ولی جمال مبارک

را سرگونی سبب علوّ امر شد. و هر نفسی را مسجون ميکنند

سبب اضمحلال اوست امّا مسجونی جمال مبارک سبب
استقلال او شد. هر نفسی را بر او جمهور هجوم ميکنند
معدوم ميشود، لکن هجوم جمهور بر جمال مبارک سبب
اشراق نور گشت انوارش ساطع شد آياتش لامع گشت

حجّتش کامل شد برهانش واضح و لامع گرديد ..... " انتهی

پايان رساله
ص ٤٥٥
رساله علامات و
کمالات مظاهر الهيّه
مشتمل بر مقدّمه و هفت مطلب
مقدّمه :
مطلب اوّل - کلّيّه انبيا دو قسمند.
مطلب دوم - کلّيّه مراتب مظاهر ظهور سه رتبه است.
مطلب سوم - مراتب جسمانيّه و روحانيّهء مظاهر ظهور.
مطلب چهارم - درجهء نفوذ و تأثير مظاهر الهيّه.
مطلب پنجم - کيفيّت علم مظاهر ظهور.
مطلب ششم - مظاهر کلّيّه دارای عصمت ذاتيّه اند.
مطلب هفتم - در لزوم متابعت مظاهر مقدّسه.

اينک بشرح مطالب مزبوره پرداخته قارئين گرامی برای تفصيل

ساير تعاليم مبارکه برسائل متعدّده که تنظيم گرديده مراجعه فرمايند .

ص ٤٥٦
مقدّمه : حضرت عبدالبهاء ميفرمايند :
"بدانکه حقيقت الوهيّت و کنه ذات احديّت تنزيه صرف

و تقديس بحت يعنی از هر ستايشی منزّه و مبرّاست. جميع

اوصاف اعلی درجه وجود در آن مقام اوهامست غيب منيع
لايدرک و ذات بحت لايوصف. زيرا ذات الهی محيط است

و جميع کائنات محاط و البتّه محيط اعظم از محاط لهذا

محاط پی بمحيط نبرد و ادراک حقيقت آن ننمايد. عقول

هر چه ترقّی کند و بمنتهی درجه ادراک رسد نهايت ادراک

مشاهدهء آثار و صفات او در عالم خلق است نه در عالم حقّ. زيرا

ذات و صفات حضرت احديّت در علوّ تقديس است و عقول

و ادراکات را راهی بآن مقام نه السّبيل مسدود و الطّلب

مردود. و اين واضح است که مدرکات انسانيّه فرع وجود
انسانست و انسان آيت رحمانست، چگونه فرع آيت احاطه
بموجد آيت کند؟ يعنی ادراکات که فرع وجود انسان است

بحضرت يزدان پی نبرد. لهذا آن حقيقت الوهيّت مخفی از

جميع ادراکات و مستور از عقول جميع بشر است و صعود به آن

مقام ممتنع و محال . ملاحظه مينمائيم که هر مادونی عاجز

از ادراک حقيقت مافوقست. مثلاً حجر و مدر و شجر آنچه

صعود نمايد ادراک حقيقت انسان نتواند و تصوّر قوّه

باصره و قوّه سامعه و سائر حواسّ نکنند و حال آنکه کلّ

ص ٤٥٧
مخلوقند. پس انسان مخلوق چگونه پی بحقيقت ذات پاک

خالق برد؟ در آن مقام نه ادراک را راهی و نه بيان را اتسّاعی

و نه اشاره را مجال و جوازی. ذرّه خاک را با جهان پاک

چه کار و عقل محدود را باعالم نامحدود چه انتساب؟ عجزت

العقول عن ادراکه و حارت النّفوس فی بيانه لاتدرکه الابصار

و هو يدرک الابصار و هواللّطيف الخبير. لهذا در اين مقام

هر ذکر و بيانی قاصر و هر تعريف و توصيفی غير لايق و هر

تصوّری ساقط و هر تعمّقی باطل. ولی آن جوهرالجواهر

و حقيقة الحقائق و سرّ الاسرار را تجلّيات و اشراقات و ظهور

و جلوه در عالم وجود است. و مطالع آن اشراق و مجالی آن

تجلّی و مظاهر آن ظهور مطالع مقدّسه و حقايق کلّيّه

و کينونات رحمانيّه اند که آنان مرايای حقيقی ذات مقدّس

الهيّه اند و جميع کمالات و فيوضات و تجلّيات از حقّ در

حقيقت مظاهر قدسيّه ظاهر و باهر است مانند آفتاب که

در مرآت صافيه لطيفه بجميع کمالات و فيوضات ساطع گردد.

و اگر گفته شود که مرايا مظاهر آفتابند و مطالع نيّر اشراق

مقصود اين نيست که آفتاب از علوّ تقديس تنزّل نموده و در اين

آئينه مجسّم گشته و يا آنکه آن حقيقت نا محدود در اين مکان

مشهود محدود گرديده استغفرالله عن ذلک اين اعتقاد

طائفه مجسّمه است. ولی جميع اوصاف و محامد و نعوت راجع

ص ٤٥٨

باين مظاهر مقدّسه است يعنی هر چه اوصاف و نعوت و اسماء

و صفات ذکر نمائيم کلّ راجع باين مظاهر الهيّه است. امّا

بحقيقت ذات الوهيّت کسی پی نبرده تا اشاره نمايد يا

بيانی کند و يا محامد و نعوتی ذکر نمايد. پس حقيقت انسانيّه

آنچه داند و يابد و ادراک کند از اسماء و صفات و کمالات

راجع باين مظاهر مقدّسه است و راهی بجائی ديگر ندار د

السّبيل مقطوع و الطّلب مردود. امّا ما از برای حقيقت الوهيّت

اسماء و صفاتی بيان کنيم و ببصر و سمع و قدرت و حيات و علم

ستايش نمائيم. اثبات اين اسماء و صفات نه بجهت اثبات

کمالات حقّ است بلکه بجهت نفی نقايص است. چون در

عالم امکان نظر کنيم مشاهده نمائيم که جهل نقص است و علم

کمال لهذا گوئيم که ذات مقدّس الهيّه عليم است و عجز

نقص است و قدرت کمال گوئيم که ذات مقدّس الهيّه قادر است.

نه اينست که علم و بصر و سمع و قدرت و حيات او را کماهی

ادراک توانيم زيرا آن فوق ادراک ماست چه که اسماء و

صفات ذاتيّه الهيّه عين ذاتست و ذات منزّه از ادراکات و اگر

عين ذات نبود تعدّد قدما لازم آيد و ما به الامتياز بين

ذات و صفات نيز متحقّق و قديم لازم آيد لهذا تسلسل
قدما نامتناهی گردد و اين واضح البطلان است. پس
جميع اين اوصاف و اسماء و محامد و نعوت راجع بمظهر
ص ٤٥٩

ظهور است و آنچه ماعدای او تصوّر نمائيم و تفکّر کنيم

اوهام محض است زيرا راهی بغيب منيع نداريم. اينست که

گفته شده: کلّما ميّزتموه باوهامکم فی ادقّ معانيکم فهو مخلوق

مثلکم مردود اليکم. اين واضح است که اگر بخواهيم حقيقت

الوهيّت را تصوّر نمائيم آن تصوّر محاطست و ما محيط و البتّه

محيط اعظم از محاط. از اين ثابت و واضح شد که اگر يک

حقيقت الوهيّتی تصوّر نمائيم دون مظاهر مقدّسه آن اوهام

محض است زيرا راهی بحقيقت الوهيّت که منقطع وجدانيست

نه و آنچه بتصوّر ما آيد اوهام است. لهذا ملاحظه نما که

طوائف عالم طائف حول اوهام و عبده اصنام افکار و تصوّر و ابداً

ملتفت نيستند و اوهام خويش را حقيقت مقدّسه از ادراکات و

منزّه از اشارات شمرند و خويش را اهل توحيد و ملل سائره

را عبده اوثان شمرند. و حال آنکه اصنام را باز وجود جمادی

محقّق امّا اصنام افکار و تصوّر انسان اوهام محض حتّی وجود

جمادی ندارند فاعتبروا يا اولی الابصار. و بدانکه صفات

کماليّه و جلوهء فيوضات الهيّه و انوار وحی در جميع مظاهر

مقدّسه ظاهر و باهر ولی کلمة الله الکبری حضرت مسيح

و اسم اعظم جمال مبارک را ظهور و بروزی ما فوق تصوّر زيرا

دارندهء جميع کمالات مظاهر اوّليّه بودند و ما فوق آن بکمالاتی

متحقّق که مظاهر سائره حکم تبعيّت داشتند. مثلاً جميع

ص ٤٦٠

انبيای بنی اسرائيل مظاهر وحی بودند و حضرت مسيح نيز

مهبط وحی لکن وحی کلمة الله کجا و الهام اشعيا و ارميا

و ايليا کجا. ملاحظه نما که انوار عبارت از تموّجات مادّهء

اثيريّه است که عصب بصر از آن تموّجات متأثّر گردد و مشاهده

حاصل شود. حال سراج را تموّجات مادّهء اثيريّه موجود و آفتاب

را نيز تموّجات مادّه اثيريّه مثبوت امّا نور آفتاب کجا و نور

ستاره و چراغ کجا. روح انسانی را در رتبهء جنينی جلوه و

ظهوری و همچنين در رتبه طفوليّت و رتبه بلوغ و رتبه کمال

اشراق و بروزی. روح روح واحد است امّا در رتبه جنينی

فاقد مناقب سمع و بصر ولی در رتبه بلوغ و کمال در نهايت

ظهور و جلوه و اشراق. و همچنين حبّه در بدايت انبات ورقه

است و جلوه گاه روح نبات و در رتبهء ثمره نيز مظهر آن روح

يعنی قوّه ناميه در منتهای کمال ظاهر ولی مقام ورقه کجا

و مقام ثمره کجا زيرا از ثمره صد هزار ورقه ظاهر گردد ولو

اينکه کلّ بروح واحد نباتی نشو و نما کنند. دقّت نما که

فضائل و کمالات حضرت مسيح و اشراقات و تجلّيات جمال مبارک

کجا و فضائل انبيای بنی اسرائيل مثل حزقيل و اشمويل کجا

کلّ مظاهر وحی بودند ولی فرق بی منتهی در ميان .و السّلام." (مفاوضات)

صصصصصصصصص
ص ٤٦١

مطلب اوّل – "کلّيّه انبيا بردو قسمند. قسمی نبيّ بالاستقلالند

و متبوع و قسمی ديگر غير مستقلّ و تابع انبيای مستقلّه

اصحاب شريعتند و مؤسّس دور جديد که از ظهور آنان
عالم خلعت جديد پوشد و تأسيس دين جديد شود کتاب
جديد نازل گردد و بدون واسطه اقتباس فيض از حقيقت

الوهيّت نمايند نورانيّتشان نورانيّت ذاتيّه است. مانند

آفتاب که بذاته لذاته روشن است و روشنائی از لوازم ذاتيّه

آن مقتبس از کوکبی ديگر نيست. اين مطالع صبح احديّت
منبع فيضند و آينه ذات حقيقت. و قسمی ديگر از انبيا
تابعند و مروّج زيرا فرعند نه مستقلّ اقتباس فيض از

انبيای مستقلّه نمايند و استفاده نور هدايت از نبوّت کلّيّه

کنند. مانند ماه که بذاته لذاته روشن و ساطع نه ولی

اقتباس انوار از آفتاب نمايد. آن مظاهر نبوّت کلّيّه که بالاستقلال

اشراق نموده اند مانند حضرت ابراهيم حضرت موسی
حضرت مسيح و حضرت محمّد و حضرت اعلی و جمال مبارک و

امّا قسم ثانی که تابع و مروّجند مانند سليمان و داود و اشعيا

و ارميا و حزقيا. زيرا انبيای مستقلّه مؤسّس بودند يعنی

تأسيس شريعت جديده کردند و نفوسی را خلق جديد

نمودند و اخلاق عموميّه را تبدبل کردند و روش و مسلک جديد

ص ٤٦٢
ترويج نمودند کور جديد شد و تشکيل دين جديد گرديد.

ظهور آنان مانند موسم ربيع است که جميع کائنات ارضيّه

خلعت جديد پوشند و حيات جديد يابند. و امّا قسم ثانی

انبيا که تابعند اين نفوس ترويج شريعة الله نمايند

و تعميم دين الله و اعلای کلمة الله از خود قوّت و قدرتی ندارند

بلکه از انبيای مستقلّه استفاده نمايند." (مفاوضات)
مطلب دوم - کلّيّه مراتب مظاهر مقدّسه سه رتبه است.
بدانکه مظاهر مقدّسه را هر چند مقامات کمالات

غير متناهيه است ولی کلّيّه مراتب ايشان سه رتبه است:

رتبهء اولی جسمانيست رتبهء ثانيه انسانی است که نفس

ناطقه است و رتبهء ثالثه ظهور الهی و جلوهء ربّانی است.

امّا مقام جسمانی محدث است چه که مرکّب از عناصر است

و لابدّ بر اينست که هر ترکيب را تحليلی هست ممکن نيست

که ترکيب تفريق نشود. و مقام ثانی مقام نفس ناطقه است

که حقيقت انسانيست اين نيز محدث است و مظاهر مقدّسه

در آن با جميع نوع انسان مشترکند. بدانکه نفوس بشريّه در

اين کره ارضيّه هر چند اعصار و دهور متواليه است ولی

حادث است و چون آيت الهی است لهذا بعد از وجود

باقی. روح انسانی را بدايت است ولی نهايت نه الی الابد

ص ٤٦٣

باقی است. و همچنين انواع موجوده در کره ارض حادث است

زيرا مسلّم است که يک وقتی در جميع روی زمين اين انواع

نبوده بلکه اين کره ارض موجود نبوده امّا عالم وجود بوده

چه که عالم وجود منحصر بکره ارض نيست. مقصد اينجاست که

نفوس انسانی هر چند حادث است ولی حال باقی و ابدی

و مستمرّ است. زيرا عالم اشيا عالم نقايص است بالنّسبه بانسان

و عالم انسان عالم کمالست بالنّسبه باشيا نقايص وقتی که

بدرجه کمال رسد بقا پيدا کند اين مثل است ميگويم تو پی

بمقصد بر. و مقام ثالث ظهور الهی و جلوه ربّانی است
کلمة الله است و فيض ابديست و روح القدس است آن نه

اوّل دارد و نه آخر چه که اوّليّت و آخريّت بالنّسبه بعالم

امکانست نه بالنّسبه بعالم حقّ امّا عند الحقّ اوّل عين آخر

است آخر عين اوّل. مثل اينکه اعتبار ايّام و اسبوع و شهور

و سنه و ديروز و امروز بالنّسبه به کرهء ارض است امّا در آفتاب

چنين خبری نيست نه ديروزی نه امروزی نه فردائی نه

ماهی نه سالی همه مساويست. بهمچنين کلمة الله از جميع

اين شئون منزّه و از حدود و قيود و قوانينی که در عالم

امکانست مقدّس است. امّا حقيقت نبوّت که کلمة الله و مظهريّت

کامله است بدايتی نداشته و نهايت ندارد ولی اشراقش
متفاوت مانند آفتابست. مثلاً طلوعش در برج مسيح در
ص ٤٦٤
نهايت اشراق و سطوع بود و اين باقيست و سرمدی. ببين

چقدر ملوک جهانگير آمدند و چقدر وزير و امير اولی التّدبير

آمدند جميع محو شدند لکن نسائم مسيح همينطور ميوزد
و انوارش هنوز ساطع است آهنگش هنوز بلند است و علمش
هنوز مرتفع است جيشش در جنگ است و هاتفش خوش آهنگ

ابرش گهرريز است و برقش شعاع انگيز تجلّيش واضح و لائح

است و جلوه اش ساطع و لامع. و بهمين طور نفوسی که در ظلّ

او هستند و مستضیء از انوار او .پس معلوم شد که مظاهر

ظهور سه مقام دارند: يکی مقام بشريّه است و مقام نفس

ناطقه و مقام ظهور ربّانی و جلوه رحمانی. مقام جسدی

البتّه متلاشی شود امّا مقام نفس ناطقه هر چند اوّل دارد امّا

آخر ندارد بلکه مؤيّد بحيات ابديّه است. امّا حقيقت
مقدّسه که مسيح ميفرمايد "الاب فی الابن" نه بدايت
دارد نه نهايت بدايت عبارت از مقام اظهار است که

ميفرمايد. و در مقام تشبيه سکوت را تعبير بخواب ميفرمايد

مثل اينکه شخصی خواب بود و چون زبان گشود مثل آنست
که بيدار گشت و آن شخص که در خوابست چون بيدار شود

باز همان شخص است تفاوتی در مقام و علوّ و سموّ و حقيقت

و فطرت او حاصل نگشته مقام سکوت تشبيه بخواب شده و

مقام ظهور تعبير به بيداری گشته. انسان چون خواب باشد

ص ٤٦٥

يا بيدار همان انسان است آن خواب يک حالتی از حالاتست

و اين بيداری حالتی از حالاتت زمان سکوت را تعبير بخواب

ميفرمايد و ظهور و هدايت را تعبير به بيداری. در انجيل

ميفرمايد در بدء کلمه بود آن کلمه نزد خدا بود. پس
واضح و مشهود شد که حضرت مسيح بمقام مسيحی و اين

کمالات در وقت غسل تعميد نرسيدند که روح القدس بصورت

کبوتر بر حضرت مسيح نزول نمود بلکه کلمهء الهيّه لم يزل

در علوّ تقديس بوده و خواهد بود و السّلام." (مفاوضات)

مطلب سوم - مراتب جسمانی و روحانيّهء مظاهر ظهور :
"گفتيم که در مظاهر ظهور سه مقام است: اوّل حقيقت
جسمانيّه که تعلّق باين جسد دارد، ثانی حقيقت شاخصه

يعنی نفس ناطقه، ثالث ظهور ربّانی و آن کمالات الهيّه

است و سبب حيات وجود و تربيت نفوس و هدايت خلق و
نورانيّت امکان. اين مقام جسد مقام بشريست و متلاشی

ميشود زيرا ترکيب عنصريست و آنچه از عناصر ترکيب ميشود

لابد تحليل و تفريق ميگردد. امّا آن حقيقت شاخصهء مظاهر

رحمانيّه يک حقيقت مقدّسه است و از اينجهت مقدّس است

که من حيث الذّات و من حيث الصّفات ممتاز از جميع اشياست.

مثل اينکه شمس من حيث الاستعداد مقتضی انوار است و قياس

ص ٤٦٦

باقمار نميشود. مثلاً اجزاء مرکّبهء کرهء شمس قياس باجزاء مرکّبهء

کرهء قمر نميگردد آن اجزاء و آن ترتيب مقتضی ظهور

شعاع است امّا اجزاء مرکّبهء قمر مقتضی شعاع نيست مقتضی

اقتباس است. پس سائر حقائق انسانی نفوسی هستند مثل

ماه که اقتباس انوار از شمس ميکنند امّا آن حقيقت مقدّسه

بنفسه مضیء است. و مقام ثالث نفس فيض الهی و جلوهء

جمال قديم است و اشراق انوار حيّ قدير. و حقيقت شاخصهء

مظاهر مقدّسه انفکاکی از فيض الهی و جلوهء ربّانی ندارد

لهذا مظاهر مقدّسه صعودشان عبارت از اين است که اين
قالب عنصری را ترک کنند. مثل اينکه سراجی که تجلّی
در اين مشکاة دارد شعاعش از مشکاة منقطع ميشود يعنی

اين مشکاة خراب گردد امّا فيض سراج منقطع نميشود. باری،

در مظاهر مقدّسه فيض قديم مانند سراج است و حقيقت

شاخصه بمثابه زجاج و هيکل بشری مانند مشکاة اگر مشکاة

منهدم گردد،.مصباح مشتعل است. و مظاهر الهيّه مرايای

متعدّده هستند زيرا شخصيّت مخصوصه دارند امّا مجلّی

در اين مرايا يک شمس است. معلوم است که حقيقت مسيحيّه

غير از حقيقت موسويّه است. و البتّه حقيقت مقدّسه از بدايت

واقف بر سرّ وجود است و از سنّ طفوليّت آثار بزرگواری از آن

ظاهر و واضح است پس، چگونه ميشود که با وجود اين فيوضات

ص ٤٦٧

و کمالات استشعار نباشد؟ در مظاهر مقدّسه ذکر سه مقام

کرديم: مقام جسد است و مقام حقيقت شاخصه و مظهريّت

کامله مثلاً شمس و حرارت و ضيائش. و سائر نفوس نيز مقام

جسد و مقام نفس ناطقه يعنی روح و عقل دارند. پس در

مقاماتی که ذکر ميشود من خوابيده بودم و مرور کرد نفحات

الهی بر من و بيدار شدم مثل بيان حضرت مسيح است که

ميفرمايند جسد محزونست و روح مستبشر يا آنکه در مشقّتم

يا در راحتم يا در زحمتم، اينها همه راجع بمقام جسد است

دخلی بآن حقيقت مشخّصه ندارد و دخلی بآن مظهريّت

حقيقت رحمانيّه ندارد. مثلاً ملاحظه ميکنيد که در جسد

انسان هزار انقلابات حادث ميشود و لکن روح ابداً از

آن خبر ندارد يمکن در جسد انسان بعضی از اعضاء بکلّی

مختلّ ميشود لکن جوهر عقل باقی و بر قرار صد هزار آفت

بلباس وارد ميشود لکن بر لابس هيچ خطری نيست. اينکه

بيان ميفرمايند جمال مبارک که در خواب بودم و نسيم بر من

مرور نمود و من را بيدار کرد اين راجع بجسد است. در عالم

حقّ زمان ماضی و مستقبل و حال نيست ماضی و مضارع
و حال همه يکيست. مثلاً مسيح ميفرمايد کان فی البدء

الکلمة يعنی بود و هست و خواهد بود چرا که در عالم حقّ

زمان نيست زمان حکم بر خلق دارد بحقّ حکم ندارد. مثلاً

ص ٤٦٨

در صلوة ميفرمايد نام تو مقدّس باد مقصد اينست که نام تو

مقدّس بوده و هست و خواهد بود. مثلاً صبح و ظهر و عصر

بالنّسبه بزمين است امّا در آفتاب صبح و ظهر و عصر و شام نيست. (مفاوضات)

مطلب چهارم - درجهء نفوذ و تأثير مظاهر الهيّه:
"در عالم وجود يعنی کائنات جسمانيّه ملاحظه نمائيد.

دائرهء شمسيّه مظلم و تاريک و در اين دائره آفتاب مرکز انوار

و جميع سيّارات شمسيّه حول او طائف و از فيوضات آن مستشرق.

شمس سبب حيات و نورانيّت است و علّت نشو و نمای کافّهء

کائنات در دائرهء شمسيّه است. و اگر فيوضات شمسيّه نبود

در اين دائره کائنی از موجودات تحقّق نداشت بلکه کلّ

تاريک و متلاشی ميشدند. پس واضح و مشهود شد که آفتاب

مرکز انوار و سبب حيات کائنات در دائرهء شمسيّه است.

بهمچنين مظاهر مقدّسهء الهی مرکز انوار حقيقتند و منبع

اسرار و فيوضات محبّت، تجلّی بر عالم قلوب و افکار نمايند و

فيض ابدی بر عالم ارواح مبذول فرمايند، حيات روحانی
بخشند و بانوار حقائق و معانی درخشند، روشنائی عالم

افکار از آن مرکز انوار و مطلع اسرار است. اگر فيض تجلّی

و تربيت آن نفوس مقدّسه نبود عالم نفوس و افکار ظلمت اندر

ص ٤٦٩
ظلمت است و اگر تعاليم صحيحه آن مطالع اسرار نبود

عالم انسانی جولانگاه اخلاق و اطوار حيوانی بود و وجود

کلّ مجازی و حيات حقيقی مفقود. اينست که در انجيل ميفرمايد:

در بدء کلمه بود يعنی سبب حيات کلّ شد. حال ملاحظه

نمائيد نفوذ آفتاب را در کائنات ارضيّه که از قرب و بعد آفتاب

و طلوع و غروب چه آثار و نتائج واضح و آشکار. گهی
خزانست گهی بهار گهی صيف گهی شتا. و چون بخطّ
استوا گذرد بهار روح بخش جلوه نمايد و چون بسمت رأس

رسد فواکه و اثمار بدرجهء کمال رسد و حبوب و نباتات نتيجه

بخشد و کائنات ارضيّه بمنتهی درجهء نشو و نما فائز گردد. و

همچنين مظهر مقدّس ربّانی که آفتاب عالم آفرينش است

چون تجلّی بر عالم ارواح و افکار و قلوب نمايد بهار روحانی

آيد و حيات جديد رخ بگشايد قوّهء ربيع بديع ظاهر گردد

و موهبت عجيب مشهود شود. چنانچه ملاحظه مينمائيد که در

ظهور هر يک از مظاهر الهيّه در عالم عقول و افکار و ارواح

ترقّی عجيبی حاصل شد. از جمله در اين عصر الهی ملاحظه

نما که چقدر ترقّی در عالم عقول و افکار حاصل گرديده.

و حال بدايت اشراق است عنقريب ملاحظه شود که اين
فيوضات جديده و اين تعاليم الهيّه اين جهان تاريکرا

نورانی نمايد و اين اقاليم غمگين را بهشت برين فرمايد.

ص ٤٧٠

و اگر به بيان آثار و فيوضات هر يک از مظاهر مقدّسه پردازيم بسيار بتطويل

انجامد شما خود فکر و تعمّق نمائيد، بحقيقت اين مطلب پی بريد." (مفاوضات)

مطلب پنجم - کيفيّت علم مظاهر ظهور .
( حضرت عبدالبهاء در مفاوضات ميفرمايند ) :
"علم بر دو قسم است: علم وجودی و علم صوری يعنی علم

تحقّقی و علم تصوّری. علم خلق عموماً بجميع اشياء عبارت از

تصوّر و شهود است يعنی يا بقوّهء عقليّه تصوّر آن شیء نمايند

يا آنکه از مشاهده شیء صورتی در مرآت قلب حصول يابد
دائره اين علم بسيار محدود است چه که مشروط باکتساب

و تحصيل است. و امّا قسم ثانی که عبارت از علم وجودی و تحقّقی

است آن علم مانند دانائی و وقوف انسان بنفس خود انسان

است. مثلاً عقل انسان و روح انسان واقف بر جميع حالات

و اطوار و اعضاء و اجزاء عنصری و مطّلع بر جميع حواسّ جسمانی

وهمچنين قوی و حاسّيّات و احوال روحانی خود هستند.
اين علم وجوديست که انسان متحقّق بآنست احساس آنرا

ميکند و ادراک آنرا مينمايد زيرا روح محيط بر جسم است

و مطّلع بحواسّ و قوای آن. اين علم باکتساب و تحصيل نيست

امريست وجودی موهبت محض است. حقائق مقدّسه مظاهر

کلّيّهء الهيّه چون محيط بر کائنات من حيث الذّات و الصّفاتند

ص ٤٧١

و فائق و واجد حقائق موجوده و متحقّق بجميع اشياء لهذا

علم آنان علم الهی است نه اکتسابی يعنی فيض قدسی

است و انکشاف رحمانی. مثلی ذکر نمائيم اين مثل مجرّد بجهت

تصوّر اين مطلب است. مثلاً اشرف موجوات ارضيّه انسانست

انسان متحقّق بعالم حيوان و نبات و جماد است يعنی

اين مراتب در او مندرج است بنحوی که دارندهء اين مقامات

و مراتب است و چون دارنده اين مقاماتست واقف باسرار

آنست و مطّلع بسرّ وجود آن اين مثل است نه مثل. مختصر

اينکه مظاهر کلّيّهء الهيّه مطّلع بر حقائق اسرار کائناتند لهذا

شرايعی تأسيس نمايند که مطابق و موافق حال عالم انسانست.

زيرا شريعت روابط ضروريّه است که منبعث از حقائق کائناتست.

مظهر ظهور يعنی شارع مقدّس تا مطّلع بحقائق کائنات نباشد،

روابط ضروريّه که منبعث از حقائق ممکناتست ادراک ننمايد،

البتّه مقتدر بوضع شريعتی مطابق واقع و موافق حال نگردد.

انبياء الهی مظاهر کلّيّه اطبّاء حاذقند و عالم امکان مانند

هيکل بشری و شرايع الهيّه دوا و علاج. پس طبيب بايد

که مطّلع و واقف بر جميع اعضاء و اجزاء و طبيعت و احوال مريض

باشد تا آنکه دوائی ترتيب دهد که نافع بسمّ ناقع گردد.

فی الحقيقه حکيم دوا را از نفس امراض عارضه بر مريض استنباط

کند زيرا تشخيص مرض نمايد بعد ترتيب علاج علّت مزمنه کند.

ص ٤٧٢

تا تشخيص مرض نشود، چگونه ترتيب علاج و دوا گردد؟ پس

بايد طبيب بطبيعت و اعضاء و اجزاء و احوال مريض

نهايت اطّلاع داشته باشد و بجميع امراض واقف و بکافّهء

ادويه مطّلع تا آنکه دوای موافقی ترتيب دهد. پس شريعت

روابط ضروريّه ايست که منبعث از حقيقت کائناتست و مظاهر

کلّيّهء الهيّه چون مطّلع باسرار کائناتند لهذا واقف بآن

روابط ضروريّه و آنرا شريعة الله قرار دهند".
مطلب ششم: مظاهر کلّيّه دارای عصمت ذاتيّه اند.
حضرت عبدالبهاء ميفرمايند:
"بدانکه عصمت بر دو قسم است: عصمت ذاتيّه و عصمت

صفاتيّه و همچنين سائر اسماء و صفات مثل علم ذاتی و علم

صفاتی. عصمت ذاتيّه مختصّ بمظهر کلّی است زيرا عصمت

لزوم ذاتی شمس است و انفکاک از شمس نکند علم لزوم ذاتی

حقّ است از حقّ انفکاک ننمايد قدرت لزوم ذاتی حقّ است

از حقّ انفکاک نکند. اگر قابل انفکاک باشد حقّ نيست
اگر شعاع از آفتاب انفکاک کند آفتاب نيست. لهذا اگر

تصوّر انفکاک در عصمت کبری از مظاهر کلّيّه گردد آن مظهر

کلّی نيست و از کمال ذاتی ساقط. امّا عصمت صفاتی لزوم

ذاتی شیء نه بلکه پرتو موهبت عصمت است که از شمس

حقيقت بر قلوب بتابد و آن نفوس را نصيب و بهره بخشد.

ص ٤٧٣
اين نفوس هر چند عصمت ذاتی ندارند ولی در تحت حفظ
و حمايت و عصمت حقّند يعنی حقّ آنان را حفظ از خطا

فرمايد. مثلاً بسياری از نفوس مقدّسه مطلع عصمت کبری نبودند

ولی در ظلّ حفظ و حمايت الهيّه از خطا محفوظ و مصون

بودند زيرا واسطهء فيض بين حقّ و خلق بودند. اگر حقّ

آنان را از خطا حفظ نفرمايد خطای آنان سبب گردد که کلّ

نفوس مؤمنه بخطا افتند و بکلّی اساس دين الهی بهم خورد

و اين لايق و سزاوار حضرت احديّت نه. ما حصل کلام اينکه

عصمت ذاتيّه محصور در مظاهر کلّيّه و عصمت صفاتيّه موهوب

هر نفس مقدّسه. مثلاً بيت العدل عمومی اگر بشرايط لازمه يعنی

انتخاب جميع ملّت تشکيل شود آن عدل در تحت عصمت و

حمايت حقّ است آنچه منصوص کتاب نه و بيت العدل باتّفاق

آراء يا اکثريّت در آن قراری دهد آن قرار و حکم محفوظ

از خطاست. حال اعضای بيت عدل را فرداً فرد عصمت
ذاتی نه و لکن هيأت بيت عدل در تحت حمايت و عصمت
حقّ است اين را عصمت موهوب نامند. باری ميفرمايد که

مطلع امر مظهر يفعل مايشاست و اين مقام مختصّ بذات مقدّس

است و مادون را نصيبی ازين کمال ذاتی نه يعنی مظاهر

کلّيّه را چون عصمت ذاتيّه محقّق لهذا آنچه از ايشان صادر

عين حقيقت است و مطابق واقع. آنان در ظلّ شريعت
ص ٤٧٤
سابق نيستند آنچه گويند قول حقّ است و آنچه مجری
دارند عمل صدق هيچ مؤمنی را حقّ اعتراض نه بايد

در اين مقام تسليم محض بود. زيرا مظهر ظهور بحکمت بالغه

قائم و شايد عقول از ادراک حکمت خفيّه در بعضی امور

عاجز لهذا مظهر ظهور کلّی آنچه فرمايد و آنچه کند محض

حکمت است و مطابق واقع. و لکن اگر بعضی نفوس باسرار خفيّه

حکمی از احکام و يا عملی از اعمال حقّ پی نبرند نبايد اعتراض

کنند چه که مظهر کلّی يفعل مايشاست. چه بسيار واقع که

از شخص عاقل کامل دانائی امری صادر و چون سائرين از

ادراک حکمت آن عاجز اعتراض نمايند و استيحاش کنند که،

اين شخص حکيم چرا چنين گفت و يا چنين نمود؟ اين اعتراض

از جهل آنان صادر وحکمت حکيم از خطا مقدّس و مبرّا.
و همچنين طبيب حاذق در معالجهء مريض يفعل مايشاست

و مريض را حقّ اعتراض نه آنچه طبيب گويد و آنچه مجری

دارد همان صحيح است بايد کلّ او را مظهر يفعل مايشاء

و يحکم مايريد شمرند. البتّه طبيب بمعالجاتی منافی تصوّر

سائرين پردازد، حال از نفوس بی بهره از حکمت و طبّ اعتراض

جائز است ؟ لا و الله بلکه بايد کلّ سر تسليم نهند و آنچه

طبيب حاذق گويد مجری دارند. پس طبيب حاذق يفعل

مايشاست و مريضان را نصيبی در اين مقام نه. بايد حذاقت

ص ٤٧٥
طبيب ثابت شود چون حذاقت طبيب ثابت شد يفعل
مايشاست. و همچنين سردار جنود چون در فنون حرب
فريد است آنچه گويد و فرمايد يفعل مايشاست و ناخدای

کشتی چون در فنون بحريّه مسلّم کلّ آنچه گويد و فرمايد

يفعل مايشاست و ناخدای کشتی چون در فنون بحريّه مسلّم

کلّ آنچه گويد و فرمايد يفعل ما يشاست و مربّی حقيقی چون شخص

کامل است آنچه گويد و فرمايد يفعل مايشاست. باری مقصد از يفعل

ما يشاء اينست که شايد مظهر ظهور امری فرمايد و حکمی

اجرا دارد يا عملی فرمايد و نفوس مؤمنه از ادراک حکمت

آن عاجز، نبايد اعتراض بخاطر احدی خطور نمايد که چرا

چنين فرمود و يا چنين مجری داشت. امّا نفوس ديگر که در

ظلّ مظهر کلّی هستند آنان در تحت حکم شريعة الله هستند

بقدر سرموئی آنان را تجاوز از شريعت جائز نه و بايد جميع

اعمال و افعال را تطبيق بشريعة الله کنند و اگر تجاوز نمايند

عندالله مسئول و مؤاخذ گردند البتّه آنان را از يفعل

ما يشاء بهره و نصيبی نه زيرا اين مقام تخصيص بمظهر کلّی

دارد. مثلاً حضرت مسيح روحی له الفداء مظهر يفعل مايشاء

بود و لکن حواريّون را نصيبی از اين مقام نبود چه که در ظلّ

حضرت مسيح بودند بايد از امر و ارادهء او تجاوز ننمايند و السّلام." (١)

------------------------------------------------------------

(١) مفاوضات صصصصصصصصصص
ص ٤٧٦

مطلب هفتم - در وجوب متابعت نمودن تعاليم مظاهر مقدّسه :

سؤال :
نفوسی که باعمال خيريّه و خيرخواهی عمومی موفّقند و
اخلاق مرضيّه دارند و جميع خلق را محبّت و مهربانی

مينمايند و فقرا را ميپرورند و در صلح عمومی ميکوشند، ديگر

چه احتياج بتعاليم الهی دارند؟ لهذا خود را مستغنی
ميشمرند. حال اين نفوس چگونه است ؟
جواب :

بدانکه اين اعمال و رفتار و گفتار ممدوح است و مقبول

و شرف عالم انسانيست ولی مجرّد اين اعمال کفايت ننمايد

زيرا جسديست در نهايت لطافت ولی بی روح. بلکه سبب

حيات ابديّه و عزّت سرمديّه و نورانيّت کلّيّه و فوز و فلاح حقيقی

اوّل عرفان الهی است. و اين معلوم است که معرفت حقّ

مقدّم بر هر عرفانيست و اين اعظم منقبت عالم انسانيست. زيرا

در وجود معرفت حقايق اشيا فوايد جسمانی بخشد و مدنيّت

صوری ترقّی نمايد امّا عرفان الهی سبب ترقّی و انجذاب

روحانی و بصيرت حقيقی و علويّت عالم انسانی و مدنيّت ربّانی

و تعديل اخلاق و نورانيّت وجدان گردد. و ثانياً محبّة الله

است که بعرفان حقّ نور محبّة‌الله در زجاجهء قلب بر افروزد

ص ٤٧٧

و اشعّه ساطعه اش آفاق را روشن نمايد و وجود انسان را

حيات ملکوتی بخشد و فی الحقيقه نتيجهء وجود انسانی

محبّة‌الله و محبّة الله روح حياتست و فيض ابديست. اگر

محبّة الله نبود عالم امکان ظلمانی بود، اگر محبة‌الله نبود

قلوب انسان مرده و محروم از احساسات وجدانی بود، اگر

محبّة الله نبود کمالات عالم انسانی محو و نابود بود، اگر

محبّة‌الله نبود ارتباط حقيقی در نشأهء انسانی نبود، اگر

محبّة‌الله نبود اتّحاد روحانی مفقود بود، اگر محبّة الله نبود

نور وحدت عالم انسانی مخمود بود، اگر محبّة ‌الله نبود

شرق و غرب مانند دو دلبر دست در آغوش يکديگر نمينمود،

اگر محبّة‌الله نبود اختلاف و انشقاق بدل بايتلاف نميگشت،

اگر محبّة‌الله نبود بيگانگی به يگانگی منتهی نمی شد،

اگر محبّة‌الله نبود اغيار يار نميشد و محبّت عالم انسانی اشراقی

از محبّة‌الله و جلوه ای از فيض موهبة الله است. و واضح است

که حقائق نوع انسان مختلف است و آراء متباين و احساسات

متفاوت و اين تفاوت آراء و افکار و ادراکات و احساسات بين

افراد نوع انسان منبعث از لوازم ذاتيست زيرا تفاوت در

مراتب وجود کائنات از لوازم وجود است که منحلّ بصور

نامتناهی است. پس محتاج بيک قوّهء کلّيّه هستيم که آن غالب

بر احساسات و آراء و افکار کلّ گردد و بآن قوّت اين اختلاف

ص ٤٧٨

را حکمی نماند و جميع افراد را در تحت نفوذ وحدت عالم

انسانی در آرد. و اين واضح و مشهود است که اعظم قوّت در عالم

انسانی محبّة‌الله است ملل مختلفه را بظلّ خيمهء يگانگی

آرد و شعوب و قبائل متضادّه و متباغضه را نهايت محبّت

و ايتلاف بخشد. ملاحظه نمائيد که بعد از حضرت مسيح

بقوّت محبّة‌الله چقدر امم و اجناس و قبائل و شعوب مختلفه

در ظلّ کلمة الله درآمد و مباينت و اختلاف هزار ساله بکلّی

محو و نابود شد، اوهام جنس و وطن از ميان برفت و اتّحاد

جان و وجدان حاصل گرديد و کلّ مسيحی حقيقی و روحانی

گرديدند. وثالث منقبت عالم انسانی نيّت خير است و نيّت

خير اساس اعمال خيريّه است. و بعضی از محقّقين نيّت را

مرجّح بر عمل دانسته اند زيرا نيّت خيريّه نور محض است

و از شوائب غرض و مکر و خدعه منزّه و مقدّس ولی ممکن که

انسان بظاهر عمل مبروری مجری دارد ولی مبنی بر اغراض

نفسانی باشد. مثلاً قصّاب گوسفندی را پروراند و محافظه

کند ولی اين عمل مبرور قصّاب مبنی بر غرض انتفاع است

و نتيجه اين پرورش ذبح گوسفند مظلوم است. چه بسيار از اعمال

مبرورکه مبنی بر اغراض نفسانيّه است امّا نيّت خيريّه مقدّس

از اين شوائب . باری، بعد از عرفان الهی و ظهور محبّة‌الله

و حصول و انجذاب وجدانی و نيّت خيريّه اعمال مبروره تامّ و

ص ٤٧٩

کاملست و الّا هر چند اعمال خيريّه ممدوح است ولی بدون آنکه

مستند بعرفان الهی و محبّت ربّانی و نيّت صادقه باشد

ناقص است. مثلاً وجود انسانی بايد جامع کمالات باشد تا

کامل گردد. بصر بسيار محبوب و مقبول ولی بايد مؤيّد بسمع

باشد و سمع بسيار مقبول ولی بايد مؤيّد بقوّهء ناطقه باشد

و قوّهء ناطقه بسيار مقبول ولی بايد مؤيّد به قوّهء عاقله باشد و قس

علی ذلک سائر قوی و اعضاء و ارکان انسانی. و چون اين

جمعيّت قوی و حواسّ و اعضاء و اجزاء حاصل گردد کامل شود.

حال در عالم بعضی نفوس پيدا شده اند فی الحقيقه خير عموم

خواهند و بقدر قوّه بمعاونت مظلوم و اعانت فقرا قيام نمايند

و مفتون صلح و آسايش عمومی هستند. هر چند از اين جهت

کاملند لکن از عرفان الله و محبّة‌الله محروم و ناقص.

جالينوس حکيم در کتاب خويش که شرح رسالهء افلاطون در

سياست مدنيّه است مينويسد که عقايد دينيّه دخل عظيمی

در مدنيّت صحيحه دارد. و برهان بر اين اينکه "جمهور ناس

سياق اقوال برهانيّه را ادراک نتوانند و از اين جهت محتاج

کلمات رموزيّه از اخبارات ثواب و عقاب در دار آخرتند.

و دليل بر ثبوت اين مطلب آنکه اليوم مشاهده ميکنيم که

قومی را که مسمّی بنصاری اند و بثواب و عقاب معتقد و مؤمن

از اين طائفه افعال حسنه صدور مينمايد مثل افعال نفسی که

ص ٤٨٠

فيلسوف حقيقی است چنانچه جميع ما عياناً مشاهده مينمائيم

که از موت مخافتی ندارند و از کثرت حرص و اشتياقشان
بعدل و انصاف از متفلسفين حقيقی محسوبند" انتهی .
حال شما دقّت نمائيد که صدق و جانفشانی و احساسات

روحانيّه و نوايای صادقه و اعمال خيريّهء نفوس مؤمن بمسيح

بچه درجه بود که جالينوس حکيم فيلسوف با وجود آنکه از

ملّت مسيح نبود شهادت بر اخلاق و کمالات آن نفوس داده

که ميگويد اين نفوس فيلسوف حقيقی هستند. اين فضائل

و خصائل بمجرّد اعمال خيريّه حاصل نگردد. اگر مقصد مجرّد

حصول و صدور خير است، اين چراغ نيز الآن روشن است و اين

محلّ را منوّر نموده هيچ شبهه ای نيست که اين روشنائی

خير است. با وجود اين اين سراج را ستايش ننمائی. اين

آفتاب که جميع کائنات ارضيّه را تربيت مينمايد و بحرارت

نشو و نما ميدهد، ديگر چه خيری اعظم از آنست؟ و لکن چون

اين خير صادر از نيّت خير و محبّت الهيّه و عرفان الهی

نيست ابداً نمايش و جلوه ندارد ولی يک شخص انسان
چون جامی آب بديگری دهد ممنون و متشکّر آن گردد.
حال انسان بی فکر ميگويد اين آفتاب را که جهان روشن

نموده و اين فيض عظيم از او ظاهر بايد پرستش نمود و ستايش

کرد چرا ممنون و متشکّر آن نباشيم و انسانی را که منقبت

ص ٤٨١
جزئی محدود دارد بستائيم؟ امّا چون بحقيقت نگريم
ملاحظه مينمائيم که اين منفعت جزئی انسان منبعث از
احساسات وجدانست لهذا سزاوار ستايش است ولی آفتاب
اين نور و حرارتش منبعث از احساس و وجدان نه لهذا

لايق مدح و ثنا نيست و سزاوار ممنونيّت و شکرانيّت نه.

و همچنين نفوسی که اعمال خيريّه از آنان صادر هر چند

ممدوحند ولی اين اعمال خيريّه چون منبعث از عرفان

حقّ و محبّة الله نه البتّه ناقص است. و از اين گذشته چون

بانصاف نگری ملاحظه مينمائی که اين اعمال خيريّهء نفوس

سائره نيز از اصل منبعث از تعاليم الهی است. يعنی انبيای

سلف نفوس را دلالت بر آن نموده اند و محسّنات آنرا بيان

نموده اند و تأثيرات حسنهء آن را شرح داده اند اين

تعاليم ميان بشر منتشر شده مسلسل و متتابع باين نفوس

رسيده و قلوب را متوجّه باين کمالات کرده. و ناس چون ديدند

که اين اعمال مستحسن است و در عالم انسانی سبب سعادت

وکامرانی لهذا متابعت نمودند. پس اين نيز از تعاليم الهيّه

است ولی قدری انصاف لازم است نه محاججه و مجادله.

الحمد لله شما بايران رفتيد و ملاحظه نموديد که از نفحات

قدس بهاءالله ايرانيان چگونه بنوع انسان مهربانند و

پيش هر نفسی را از سائر طوائف تصادف مينمودند نيش ميزدند

ص ٤٨٢
و نهايت عداوت و بغض و کينه داشتند حتّی تنجيس
مينمودند و انجيل و تورات را ميسوختند و اگر دستشان

آلوده بآن کتاب ميشد ميشستند. حال اکثر از مضامين اين

دو کتاب را در محافل و مجالس بالمناسبه ترتيل مينمايند

و تفسير ميکنند و معانی و رموز آنرا شرح و تفصيل ميدهند

و دشمنان خويش را ميپرورند و گرگان خونخوار را مانند

غزال صحرای محبّة‌الله نوازش نمايند. روش و سلوک آنان را

ديدی و اخلاق سائر ايرانيان را شنيدی اين تقليب

اخلاق و تعديل رفتار و گفتار، آيا جز بمحبّة‌ الله حصول

يافت ؟ لا و الله. اگر ميخواستيم که بوسائط معارف و علوم

ترويج اين اخلاق و اطوار کنيم البتّه هزار سال ميگذشت و بين

عموم تعميم نمييافت. حال بسبب محبّة الله بنهايت سهولت

حصول يافت فاعتبروا يا اولی الالباب . (١)
×+×+×+×+×+×+
××××××××
××

------------------------------------------------------------

(١) مفاوضات
ص ٤٨٣
فهرست مطالب و مندرجات کتاب پيام ملکوت
صصصصصصصصصصصصصصصصصص
موضوع صفحه
---------- ---------
رسالهء تحرّی حقيقت :

فصل اوّل - بشارات کتب مقدّسه در بارهء ظهور مربّی آسمانی و موعود جميع کتب ٣

فصل دوم - در بيان آنکه جهان را ظلمت فرا گرفت و مطابق بشارات کتب

مقدّسه موعود جميع کتب ظاهر شده ٤

فصل سوم - اشارهء اجمالی بتعاليم مبارکهء حضرت بهاء الله ٥

مطلب اوّل ) در بيان معنی حقيقت ٨

مطلب دوم ) در بيان اينکه متابعت تقاليد حقيقت را گم کرده ٩

مطلب سوم ) بر هر شخص بالغ تحرّی حقيقت فرض و واجب است ١١

مطلب چهارم ) تحرّی حقيقت را شرايطی است که بايد طالبين حقيقت

جميع آنها را رعايت کنند ١٣
ص ٤٨٤
موضوع صفحه
-------- ----------

مطلب پنجم ) در بيان نتيجهء مطالب قبل يعنی ببينيم تحرّی

حقيقت يعنی چه؟ ١٧

مطلب ششم ) اثرات و نتايج عظيمهء تحرّی حقيقت ١٨

مطلب هفتم ) تشويق و تحريض نفوس به تحرّی حقيقت ٢٣

رسالهء وحدت لسان ٢٨

مطلب اوّل ) نمونه ای از بيانات حضرت بهاء الله در بارهء وحدت لسان ٣٣

مطلب دوم ) دستور مبارک در بارهء اجرای وحدت لسان است ٣٣

مطلب سوم) لسان عمومی از اعظم امور محسوب است ٣٦

مطلب چهارم - لسان عمومی سبب الفت بين قلوب است ٣٨

رسالهء وحدت عالم انسانی – مقدّمه ٤٢

مطلب اوّل ) وحدت عالم انسانی اسّ اساس است و مقصود اصلی مظاهر مقدّسه ٥١

ص ٤٨٥
موضوع صفحه
--------- -------

مطلب دوم ) وحدت عالم انسانی جز بقوّهء الهيّه حصول نپذيرد ٥٢

مطلب سوم ) عالم انسانی واحد و اختلاف الوان زينت عالم انسانی است ٥٦

رسالهء دين بايد سبب الفت و محبّت باشد - مقدّمه ٥٨

مطلب اوّل ) اديان الهی جهت محبّت بين بشر نازل شده ٦١

مطلب دوم ) در بيان اينکه خداوند رحمت محض است و شيطان بغض

و عداوت صرف ٦٤

مطلب سوم ) دين نه تنها سبب محبّت است بلکه اعظم قوّتی است

برای الفت و محبّت در عالم وجود ٦٩

رسالهء لزوم تطابق دين با علم و عقل - مقدّمه ٧٤

مطلب اوّل ) در بيان اينکه دين الهی مروّج علم است ٧٦

مطلب دوم ) رکن اعظم دين علم و دانائی است ٨٠
مطلب سوم ) اعظم منقبت عالم انسانی علم است ٨١
مطلب چهارم ) علم بر دو قسم است ٨٦

مطلب پنجم ) فلاسفه و علما دارای مقام عظيم ميباشند ٨٧

مطلب ششم ) دين بايد مطابق علم و عقل باشد ٨٨
ص ٤٨٦
موضوع صفحه
--------- --------

مطلب هفتم ) مقصود از علم ،علم حقيقی و عقل، عقل کلّی الهی است که دين

بايد مطابق آن باشد. ٩١

مطلب هشتم ) اگر عقل ضعيف ادراک نکند قصور از عقل است نه از دين ٩٢

مطلب نهم - عقول ضعيفهء بشری مصون از خطا نيست و ميزان کامل نتواند بود ٩٢

مطلب دهم ) مقصود از عقل کلّی الهی که دين بايد مطابق با آن باشد ٩٥

رسالهء لزوم ترک جميع تعصّبات – مقدّمه ٩٦
مطلب اوّل ) قسمتی از بيانات مبارکه ٩٨
مطلب دوم ) تعصّبات عالم را خراب کرده ٩٨
مطلب سوم ) امتيازات جنسی وهم محض است ١٠٠

مطلب چهارم ) اگر انسان صورت و مثال رحمانی باشد نزد حقّ مقرّب است

خواه سياه باشد خواه سفيد ١٠١

خاتمه - نصوص مبارکه در بارهء عظمت ايران و مستقبل آن و طهران که

مولد جمال مبارک است و شيراز ١٠٩
مناجات : پاک يزدانا خاک ايران را ١١٧
ص ٤٨٧
موضوع صفحه
---------- ------

رسالهء تعديل معيشت و حلّ مشاکل اقتصادی ١٢٤

مقدّمه : در بيان بعضی از تعاليم مبارکه ١٢٤
مطلب اوّل ) تعديل معيشت ١٣٤

مطلب دوم ) حلّ مسئلهء اقتصاد مطابق قانون الهی ١٣٥

مطلب سوم ) در بيان اينکه بايد نظامی وضع نمود که هم مراتب باقی ماند و هم

هيئت اجتماعيّه در راحت و آسايش باشد. ١٣٨

مطلب چهارم ) اعظم اساس در تعاليم الهيّه موجود است ١٣٩

مطلب پنجم ) مسئلهء اعتصاب و علاج آن ١٤٠

مطلب ششم ) برخی از دستورات مبارکه در مسئلهء اقتصاد و تعديل معيشت ١٤٦

رسالهء وحدت اساس اديان – مقدّمه: اشاره ببرخی از تعاليم مبارکه ١٥٢

مطلب اوّل ) در بيان اينکه اوّل موهبت الهی دين است ١٥٧

مطلب دوم ) مقصد از دين ١٥٨

مطلب سوم ) در بيان لزوم دين برای جهان و جهانيان . ١٥٨

مطلب چهارم ) در عدم انقطاع فيض الهی ١٦٢
ص ٤٨٨
موضوع صفحه
---------- ------

مطلب پنجم ) در بيان اينکه اديان الهيّه سبب اختلاف نيست و اساس اديان

الهيّه يکيست ١٦٤

مطلب ششم ) در بيان اينکه نتيجهء ظهور انبيا الفت بشر است ١٦٤

مطلب هفتم ) در بيان علّت اختلاف پيروان اديان با يکديگر ١٦٦

مطلب هشتم ) در بيان اينکه تقاليدی باسم دين شهرت يافته و سبب

اجتناب نفوس از اديان الهيّه گرديده است ١٧٥
مطلب نهم ) در بيان علّت تجديد اديان ١٧٦

مطلب دهم ) در بيان اينکه دين بايد مطابق مقتضيات وقت باشد ١٩٠

مطلب يازدهم ) در بيان اينکه ديانت دارای نتايج عظيمه است ١٩٢

مطلب دوازدهم ) در بيان اينکه دين الله فی الحقيقه عبارت از اعمالست نه اقوال ١٩٧

مطلب سيزدهم ) در بيان اينکه انسان بحيات روحانی انسان است ١٩٨

ص ٤٨٩
موضوع صفحه
--------- --------

مطلب چهاردهم ) اين خطابهء مبارکه حاوی خلاصهء مطالب مندرجهء سابقه است ١٩٩

رسالهء تعليم و تربيت اجباری عمومی ٢١١

مطلب اوّل ) در بيان اينکه مسئلهء تعليم و تربيت امر اجباری عموميست و از جمله

فرائض حتميّه محسوبست ٢١٤

مطلب دوم ) در بيان اينکه تربيت و آداب اعظم از تحصيل علومست ٢١٥

مطلب سوم ) در ذکر قسمتی از دستورات مبارکه در بارهء تربيت و تعليم اجباری ٢١٦

مطلب چهارم ) در وحدت تربيت ٢٢٢

مطلب پنجم ) در بيان اينکه اوّل بايد اطفال را به آداب دين تعليم داد و تربيت نمود ٢٢٣

مطلب ششم ) در بيان فضيلت علم و مقام علماء و دانشمندان ٢٢٤

رسالهء تساوی حقوق نساء و رجال ٢٢٦

مطلب اوّل ) در بيان اينکه يد عنايت نسوان را در اين دور بديع از حضيض

ذلّت نجات داد ٢٣١
ص ٤٩٠
موضوع صفحه
--------- ------

مطلب دوم ) در بيان اينکه مساوات حقوق بين ذکور و اناث مانع حرب

و قتال است ٢٣٢

مطلب سوم ) در بيان اينکه تا مساوات تامّه بين ذکور و اناث در حقوق

حاصل نشود عالم انسانی ترقّيات خارق العاده ننمايد ٢٣٥

مطلب چهارم ) ترقّی نسوان سبب اجرای امور بسياری است که حال از

عهده بر نمی آيند ٢٣٦

مطلب پنجم ) در بيان اينکه زن و مرد بايد بجان و دل خدمت يکديگرکنند ٢٣٨

مطلب ششم ) در حدّ تساوی حقوق ٢٣٩

مطلب هفتم ) بيان مبارک در بارهء زنهای مشهور جهان ٢٣٩

رسالهء صلح عمومی ٢٤٢
فصل اوّل - قسمتی از تعاليم مبارکه ٢٤٤

فصل دوم - در بيان اينکه صلح و سلام‌جز به قوّهء کلمة‌ الله پايدار و مستقرّ نيست ٢٤٧

فصل سوم - صلح عمومی از تفرّعات وحدت عالم انسانی است ٢٥٣

مطلب اوّل ) در بيان اينکه خدا حرب نخواسته است ٢٥٤

ص ٤٩١
موضوع صفحه
----------- -------

مطلب دوم ) صلح عمومی از جملهء تعاليم مبارکه است که آثارش ظاهر شده ٢٥٤

مطلب سوم ) در بيان اينکه نزاع و جدال سبب حرمانست ٢٥٧

مطلب چهارم ) در بيان اينکه خدا انسان را نورانی خلق فرموده ولی انسان

خود را ظلمانی نموده ٢٥٨

مطلب پنجم ) عالم انسانی بتعب و مشقّت افتاده و چارهء آن صلح عمومی است ٢٦٤

مطلب ششم ) مضرّات جنگ و لزوم تشکيل محکمهء کبرای بين المللی ٢٦٨

مطلب هفتم ) قسمتی از انذارات نازله در الواح مبارکه ٢٧٢

رسالهء عالم محتاج بنفثات روح القدس است ٢٧٨

مطلب اوّل ) در بيان اينکه عالم مادّی هرقدر ترقّی کند باز محتاج

نفثات روح القدس است ٢٧٨

مطلب دوم ) در بيان اينکه روح القدس واسطه بين خدا و خلق است ٢٨١

مطلب سوم ) مقصود از روح القدس ٢٨٣
ص ٤٩٢
موضوع صفحه
-------- -------

مطلب چهارم ) در بيان اينکه نفثات روح القدس حيات ابديّه ميدهد ٢٨٣

مطلب پنجم ) در بيان اينکه وحدت عالم انسانی که جوهر تعاليم

مظاهر مقدّسه است جز بقوّهء نفثات روح القدس تحقّق نيابد ٢٨٥

مطلب ششم ) در بيان اينکه نفثات روح القدس چنان انسانرا منقلب

مينمايد که بکلّی اخلاق مبدّل گردد ٢٨٨

رسالهء اثبات الوهيّت ٢٩٣

مطلب اوّل ) در بيان اينکه حقيقت الوهيّت مقدّس از ادراک عارفين است ٢٩٤

مطلب دوم ) تشريح مطلب سابق و ادلّهء عقليّه بر وجود الوهيّت ٢٩٤

مطلب سوم ) در بيان اينکه کثرت بايد منتهی بوحدت شود ٢٩٨

مطلب چهارم ) دليل ترکيب و اقسام آن ٢٩٩

مطلب پنجم ) در بيان اينکه نفس محدود دليل بر وجود غير محدود است ٣٠٠

ص ٤٩٣
موضوع صفحه
---------- --------

مطلب ششم ) شرح دليل ترکيب و اقسام آن مشروح تر از سابق ٣٠٢

مطلب هفتم ) دلائل اثبات الوهيّت ٣٠٨

مطلب هشتم ) وقوع انذارات دليل بر وجود قوّهء ماوراء الطّبيعه است ٣١٠

مطلب نهم ) انتظام جهان دليل بر وجود مدير مدبّر است ٣١٠

مطلب دهم ) تحقّق صدوری ٣١٢

مطلب يازدهم ) فخر انسان در اينست که از خدا با خبر باشد ٣١٣

لوح مبارک دکتر فورال ٣١٥

رسالهء اثبات مظاهر مقدّسهء الهيّه ٣٣٣

فصل اوّل - :

مطلب اوّل ) در بيان اينکه چون عرفان ذات غيب ممتنع و محالست عرفان

مظاهر مقدّسهء الهيّه عين عرفان الهی است ٣٣٥

مطلب دوم ) در بيان اينکه مظاهر مقدّسهء الهيّه از حيث حقيقت

واحدند و از جنبهء جسمانی متعدّد و متفاوت ٣٤٦
ص ٤٩٤
موضوع صفحه

--------- ---------

مطلب سوم ) در بيان اينکه مظاهر مقدّسهء الهيّه بمنزلهء شموس هستند ٣٥٠

فصل دوم - مشتمل بر ٩ مطلب :

مطلب اوّل ) در بيان اينکه مظاهر مقدّسهء الهيّه مربّيان حقيقی کامل هستند ٣٥١

مطلب دوم ) در اثبات نبوّت: حضرت ابراهيم ٣٥٧

مطلب سوم ) حضرت موسی عليه السّلام ٣٦٠

مطلب چهارم ) حضرت زردشت ٣٦٣
مطلب پنجم ) حضرت بودا و کنفوسيوس ٣٦٨
مطلب ششم ) حضرت عيسی بن مريم مسيح عليه السّلام

مطلب هفتم ) حضرت رسول اکرم عليه الصّلوة و السّلام ٣٧١

مطلب هشتم ) حضرت باب اعظم جلّ ذکره الاعلی ٣٨٨
مطلب نهم ) حضرت بهاء الله ٣٩٩

فصل سوم - اثبات مظاهر مقدّسه از کتب مقدّسه مشتمل بر سه مطلب ٤١١

ص ٤٩٥
موضوع صفحه

--------- --------

مطلب اوّل ) اثبات حضرت مسيح از تورات ٤١١

مطلب دوم ) اثبات حضرت رسول صلّ الله عليه و آله از کتب مقدّسه ٤١٣

مطلب سوم ) در اثبات حضرت اعلی و حضرت بهاء الله از کتب مقدّسه ٤٣٢

خاتمه - يکی از خطابه های حضرت عبدالبهاء در بارهء حقّانيّت مظاهر مقدّسه ٤٤٩

رسالهء علامات و کمالات مظاهر الهيّه مشتمل بر مقدّمه و هفت مطلب ٤٥٥

مقدّمه ٤٥٦

مطلب اوّل ) کلّيّهء انبيا بردو قسمند ٤٦١

مطلب دوم ) کلّيّهء مراتب مظاهر مقدّسه سه رتبه است ٤٦٢

مطلب سوم ) مراتب جسمانی و روحانيّهء مظاهر ظهور ٤٦٥

مطلب چهارم ) درجهء نفوذ و تأثير مظاهر الهيّه ٤٦٨

مطلب پنجم ) کيفيّت علم مظاهر ظهور ٤٧٠

مطلب ششم ) مظاهر کلّيّه دارای عصمت ذاتيّه اند ٤٧٢

مطلب هفتم ) در وجوب متابعت نمودن تعاليم مظاهر مقدّسه ٤٧٦

! پايان کتاب

Table of Contents: Albanian :Arabic :Belarusian :Bulgarian :Chinese_Simplified :Chinese_Traditional :Danish :Dutch :English :French :German :Hungarian :Italian :Japanese :Norwegian :Persian :Portuguese :Romanian :Russian :Spanish :Turkish :Ukrainian :