كتب أكثر من قبل حضرت عبدالبهاء

الواح وصاياى مباركه حضرت عبدالبهاء
تذكرة الوفاء
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۱
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۲
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۳
رساله سياسيه حضرت عبدالبهاء
رساله مدنيه
مائده آسمانى جلد ۲
مائده آسمانى جلد ۵
مائده آسمانى جلد ۹
مجموعه مناجاتها حضرت عبدالبهاء
مفاوضات
مقاله شخصى سياح
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۱
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۲
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۳
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۴
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۵
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۶
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۷
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۸
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۱
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۲
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۳
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۴
Free Interfaith Software

Web - Windows - iPhone








حضرت عبدالبهاء : منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۶
منتخباتی از مکاتيب
حضرت عبدالبهاء
جلد ششم
مؤسسه مطبوعات امرى آلمان
هو الابهی

١- يا ايّها المسجون فی سبيل اللّه آنچه مرقوم نموده بوديد قرائت گرديد. سؤال از تکليف فرموده بوديد. بر ده ويران خراج و عشر نيست. در زندان اسير کند و زنجير و رهين تيغ و شمشير را چه تکليف توان نمود جز آنکه شب و روز مشغول به ذکر الهی شدن به نوعی که سبب تنبّه غافلان گردد و بيداری جاهلان و رقّت قلوب عوانان و آن به نوع خاصّی بايد واقع شود يعنی اگر به صريح من‌غير تأويل و تلويح بيان شود سبب غيظ قلوب بی‌خردان گردد و علّت شدّت تعرّض ستمکاران لهذا به مفاد و قولا له قولاً ليّناً ملائمت و مدارا لازم و اين به اين نوع ممکن که به تلاوت قرآن انسان مشغول شود و به مناسبت آيات وقايع واقعه در زمان انبيا و اعتراضات واقعه و مصائب وارده و بلاياء نازله و جسارت اقوام و کوری انام و حبس و سجن اولياء رحمن که ترجمه لفظی قرآن است بيان شود خود تو در ضمن حکايت گوش دار. باری به قسمی بايد حرکت نمود که آثار رقّت و تذکّر و انتباه و هوشياری و تضرّع الی اللّه واضح و مشهود باشد. تا توانی قرآن تلاوت کن و تفسير و تأويل نما و گاه‌گاهی مناجات و صحيفه سجّاد با نهايت خضوع و خشوع تلاوت کن و جناب امين روح المنجذبين لسجنه الفدآء را به کمال اشتياق ذاکريم و از فضل حقّ اميدواريم که موفّق و مؤيّدشان فرمايد و البهآء عليک و عليه. ع ع

٢- ... باری اليوم اعظم امور تبليغ امر اللّه است و نشر نفحات اللّه و اين به بيانست و جوهر تبيان. به طبع کتب و نشر الواح حاصل نگردد بلکه طبع و کثرتِ الواح در دست سبب شکست قدر آثار اللّه گردد. ملاحظه فرما که قرآن چون طبع شد در دکان عطّاری دوا پيچيدند و همچنين ملاحظه فرما که چه‌قدر طبع شد و نشر گرديد و در دست ملل سائره افتاده و تلاوت نمودند هيچ شنيدی که نفسی از تلاوت قرآن مؤمن به حضرت رسول روحی فداه شد خواه از نصاری خواه از يهود خواه از سائر طوائف. پس معلوم گرديد که به بيان و تبيان هدايت شدند نه نشر کتاب و تفريق الواح و طبع آثار لهذا آثار الهيّه را بايد قدر و حيثيّتی گذاشت...

٣- ... قرآن بيست و شش سال در نزد کتّاب وحی محصور بود. در زمان خلفا انتشار يافت و آن نيز محصور در نسخ معدوده بود...

هو الابهی

٤- يا من کشف عنه الغطاء و ازداد يقينا فاشکر اللّه علی هذه الموهبة العظمی و العطيّة الّتی قرّت بمشاهدتها اعين اهل البهاء الا و هی کشف الحجاب و رفع النّقاب و هتک السّتر و ظهور السّرّ المکنون و الرّمز المصون الموعود فی التّوراة و الانجيل و الزّبور و القرآن المحفوظ و البيان المنعوت الا و هو جمال القدم و السّرّ المنمنم و الاسم الاعظم روحی و روح من فی الوجود لتربته المقدّسة الفداء. تاللّه الحقّ انّ سکّان الملأ الاعلی يتهلّل وجوههم لما يسمعون صريخ اهل الوفاء يا بهاء الابهی و يطلبون النّصرة و الغلبة للّذين ينشرون راية کلمة اللّه و شراع موهبة اللّه و يدعون النّاس الی الظّلّ الممدود و الرّفد المرفود تحت اللّواء المعقود. ع ع

هو اللّه

٥- ای ثابت بر پيمان نامه ٢٧ اگست ١٩٢٠ رسيد در جواب مجبور به اختصارم. نظر به اعمال قبيحه نفوس نبايد کرد زيرا بسيار مشکل است اين ميزان امر اللّه نباشد. چه بسيار نفوس که به حسب ظاهر در ظلّ سدره مبارکه ولی به حقيقت بسيار دور و محروم بلکه از بيگانگان محروم‌تر و محجوب‌ترند. ميزان عملست نه قول چنانچه در آيه قرآن می‌فرمايد و من النّاس من يقول آمنّا باللّه و باليوم الآخر و ما هم بمؤمنين يخادعون اللّه و رسوله و ما يخدعون الّا انفسهم، چنانچه در هر عهد و عصر وقوع يافته. يهودای اسخريوطی در زمان مسيح روحی له الفداء رئيس حواريّين بود عاقبت به درهمی آن روح مجسّم را بفروخت و در زمان حضرت رسول عليه الصّلوة و السّلام چه‌قدر آشنايان بيگانه شدند اسمائشان در کتب مقيّد است. حضرت می‌فرمايد من اعمالهم تعرفونهم. از ثمر هر شجری شناخته می‌شود. باری الحمد للّه چون ذهب ابريز از آتش امتحان دوباره رخ برافروختی و نيّت آن داری که خدمتی به آستان مقدّس کنی. اين خدمت و عبوديّت در هندوستان ممکن و تحرير کتاب مفصّل در اثبات دليل بر فيض رحمانست و سفر به چين و ژاپان جائز و همچنين سفر به ايران و صلح با پدر مهربان آن نيز مقبول. هر کدام ازين چهار سهل الحصولست به آن بپردازيد. کتبی که به واسطه پست فرستاده بودی هنوز نرسيده و عليک البهاء الابهی. عبدالبهاء عباس ١٦ محرّم ١٣٣٩ حيفا.

هو اللّه

٦- ای سلاله حضرت ابراهيم جناب خطّاط خطّی مرقوم نموده‌اند و ستايش زائدالوصف از محبّت و انجذاب قلب تو فرموده‌اند که فی‌الحقيقه اين شخص آيت حضرت خليل است و ثابت و راسخ بر امر ربّ جليل، در سبيل الهی جانفشانی نمايد و باديه‌پيمائی، سبب گرمی احبابست و ساعی در اجتماع و الفت اصحاب. اين خبر سرور پرور بود که الحمد للّه آثار الطاف مخصوصه که در آيه مبارکه قرآن می‌فرمايد ظاهر و باهر قوله تعالی يا بنی اسرائيل اذکروا نعمتی الّتی انعمت عليکم و انّی فضّلتکم علی العالمين. اميدوارم که سرّ اين آيه مبارکه در اين عصر مجيد جمال ابهی روحی له الفدآء ظاهر و آشکار گردد و هرچه سلاله حضرت خليل تا به حال ذلّت کشيدند تلافی مافات شود. باری احبّای الهی را در آن صفحات به بشارات مشعوف و مسرور نما و چنان به جذب و وله آر که آيات بيّنات طلوع مجلّی طور گردند و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو اللّه

٧- ای ياران عزيز عبدالبهآء جناب محمود محمود نهايت ستايش از شما نموده که فی‌الحقيقه آرايش آن اقليمند و سبب آسايش آن بلد امين. بلد امين گفتيم تا از سهام شبهات ناقضين محفوظ و مصون ماند زيرا اين قوم پرلوم با وجود آنکه مظهر و ضربت عليهم الذّلّة و المسکنه و باءوا بغضب من اللّه شدند اصرار غريبی و انکار عجيبی دارند و به هر نحو که ممکن باشد خواهند که شبهه‌ای القا نمايند. در هر محفلی حاضر شوند از اراجيف تأليفی نمايند و از افترا و بهتان هزار عنوان کنند. دروغ را سبب فروغ شمرند و هذيان را حقيقت عرفان دانند. تا توانند به واسطه روايات و مفتريات و تحريف الواح القاء شبهه کنند و چون خود را عاجز بينند طبيعی گردند و به مقالات دهری‌ها پردازند تا آن بيچاره را در صحرای حيرت آواره کنند و مهر لعنتی به او زنند و رها کنند. به قسمی مخمود و منجمد شود که از نفخه اولی و نفخه اخری بلکه از نفحه ملکوت ابهی زنده نگردد. اينست وسواس هر خنّاس. لهذا از خدا خواهيم که مشامّ نفوس مقدّسه را از اين رايحه کريهه که مانند سمّ نقيعست محفوظ و مصون دارد. اين ناقضان متعفّن با بعضی از نفوس الفت و معاشرت نمودند و نتوانستند که القاء شبهه نمايند بلکه ثعبان مبين پيمان چنان حبال دسائس آنان را محو و نابود نمود که اثری باقی نگذاشت. با وجود اين کسالت و خمودت آن بيخردان در آنان تأثير نموده مخمود شدند و افسرده گشتند. چون باد خزان بر تنی مرور نمايد اگر بيمار نکند لابدّ کسالت آرد و همچنين نسيم جانپرور بهار روحانی اگر بر نفوسی بوزد و شفای تامّ نبخشد لابدّ اندکی تر و تازه نمايد. ای ياران حقيقی آفتی اعظم از خمودت و جمودت نيست زيرا موت مجسّم است. تا توانيد بر شوق و ذوق و فرح و بشارت و طراوت و لطافت بيفزائيد زيرا وجود افسرده و پژمرده مرده است اثر حيات ندارد و محبّت اللّه روحبخش است و وجد و طرب آرد و شوق و شعف. هر نفس افسرده‌ای بايد از برای خويش گوری بکاود و در تنگنای آن ظلمات مقرّ يابد و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی

٨- ای شمع روشن آنچه مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد و آنچه مسطور بود مشهود شد. فی‌الحقيقه نفحه روحانی بود که از رياض رحمت ربّانی وزيده و نسيم خوش جانی بود که از مهبّ انجذاب رسيده طوبی لک ثمّ طوبی لک من هذا الفضل العظيم. نظر عنايت غيبيّه شامل شماست و الطاف و مواهب لاريبيّه واصل و متتابع. از خصائص اين کور يختصّ برحمته من يشاء است و از مواهب اين قرن ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشاء و اللّه ذو فضل عظيمست. اگرچه در کورهای سابق نيز رحمت و فضل موجود ولکن اشراق و حرارت آفتاب جهانتاب را در برج اسد حکمی ديگر است و تأثيری ديگر و ظهور و بروزی ديگر و البهاء عليک. ع ع

هو الابهی

٩- ايّها المخلصون ايّها المنجذبون ايّها المقرّبون انّی لفی مسمع من آيات الهدی الّتی شاعت و ذاعت فی تلک الانحاء و احاطت انوار العرفان تلک العدوة القصوی و شکرت اللّه علی هذه الموهبة الّتی توقد و تضیء من الشّجرة المبارکة فی البقعة النّوراء و اتذلّل الی الحضرة الرّحمانيّه ان يقدّر اتّقاد الشّعلة النّورانيّه فی سيناء تلک الخطّة المبارکة الّتی کانت موطن الاصلی لشمس الحقيقة المشرقه علی آفاق الخليقه فالرّحمة عامّة و النّعمة شاملة ولکن التّعميم لا يمنع التّخصيص و من عباده من اختصّهم اللّه بامر ميّزهم به عن دونهم و هو وطنيّة نيّر الاعظم و التّدلّل فی ظلّ النّسبه الی جمال القدم و يختصّ برحمته من يشاء بناءً علی ذلک فرض اللّه عليکم التّسابق فی محبّة اللّه و الطّراد فی ميدان معرفة اللّه و منهم سابق الی الخيرات شمّروا الذّيول عن السّاق و اطلقوا اعنّة الايقان و اشرعوا اسنّه العرفان و اهجموا فی ميدان الکفاح و مضمار النّزال و شرّدوا فی القتال بسيف اللّسان و سنان العرفان لعمراللّه انّ حصون القلوب تتناثر احجارها و تتلاشی صخورها و تنقعر اصولها لسيف بيانکم البتار و تفتح ابوابها بمقامعکم المتناثر منها الشّرار و عليکم بهآء ربّکم المختار. ع ع

هو الابهی

١٠- ای مستشرق از شمس هدی هر رحمتی ممکن است که به استعداد و استحقاق و لياقت و قابليّت افاضه گردد مگر فيض ايمان و ايقان که صرف موهبت و مجرّد عنايتست و از متعلّقات يختصّ برحمته من يشاست. پس به حصول اين فضل لسان به شکرانه حضرت رحمن بگشا که به چنين موهبتی فائز شدی و به چنين عنايتی واصل. در چنين گلشنی داخل شدی و به چنين نعمتی نائل. از جام محبّت اللّه مست و مخمور شدی و از کوثر معرفت اللّه پر نشئه و شور. از بحر عطا لآلی غنا يافتی و بر گنج روان پی‌بردی و به وجه فاطر الأرض و السّموات توجّه نمودی و گوی سبقت و پيشی را از اعاظم علمای ارض ربودی. عبدالبهاء ع

اللّه ابهی

١١- ای مظهر رحمت رحمت بر دو قسم است خاصّه و عامّه، روحانی جسمانی. رحمت عامّهء جسمانی وسعت رحمته کلّ شیء امّا رحمت خاصّهء روحانی وجدانی رحمانی و يختصّ برحمته من يشآء. حال سميّ رحيمی بايد از فيض خاصّ جمال ابهی بهره و نصيب بری و از معين صافی عطآء و ما کان عطآء ربّک محظورا قسمتی گيری. اگر چنين موهبتی طلبی ثابت بر ميثاق باش و به نشر امر نيّر آفاق بپرداز، ابواب نجاح مفتوح يابی و علم فلاح فوراً برافرازی و البهآء عليک و علی کلّ من سعی فی اعلآء کلمة اللّه. ع ع

هو الابهی

١٢- ای مؤمن باللّه حضرت موسی با لکنت لسان به فصل الخطاب و تفسير کتاب موفّق شد، با وجود کندی زبان کليم‌اللّه گرديد. پس معلوم شد که فيض حقّ و عطای جمال مطلق صرف موهبت است نه استعداد و لياقت و مقام يختصّ برحمته من يشآء است نه قابليّت اهل انشآء. ع ع

هو اللّه

١٣- ای مهتدی به نار هدی حضرت موسی از شجره سينا ندای انا ربّک الاعلی شنيد فوراً فرياد بلی برآورد و در اين قرن عظيم ندا از شجره مبارکه انيسا سدره منتهی جمال ابهی بلند شد ولی اکثر رو بگرداندند و صد هزار بهانه برآوردند و اعتراض کردند و اغماض نمودند. سبحان اللّه حيرت اندر حيرتست يکی به شعله سراجی مهتدی به سبيل هدی شد و ديگری به شعاع آفتابی پی به راه نبرد. اينست مقامی که می‌فرمايد يختصّ برحمته من يشآء. تو حمد کن خدا را که نور هدی يافتی و شمع تقی برافروختی و عَلَم موهبت کبری برافراختی ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء و اللّه ذو فضل عظيم و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو اللّه

١٤- ای دو بنده حضرت مقصود الحمد للّه ربّ غفور شما را در يوم ظهور به عمل مبرور موفّق فرمود و به ايمان و ايقان نزد اهل اللّه معروف و مشهور. امّت دعوت بسيار ولکن مظهر اجتبا و اختصاص قليل و يختصّ برحمته من يشاء. زبان به شکرانه حقّ گشايم که آن دو دردانه را در آغوش صدف هدايت پرورش داد و عليکما البهاء الابهی. عبدالبهاء عباس ٢٩ صفر ١٣٣٨ حيفا.

هو الابهی

١٥- ای آيت رحمت در قرآن حضرت رحمن يختصّ برحمته من يشاء می‌فرمايد. تو که به حسب ظاهر نه مدّعی عرفان بودی و نه سرور اهل طغيان نه منبری نه محرابی نه منديلی و نه طيلسانی محض بخشايش الهی مظهر معرفت پروردگار گشتی و مطلع موهبت جمال کردگار، فاشکر اللّه علی ذلک الفوز العظيم و البهاء عليک. ع ع

هو الابهی

١٦- ای احبّای الهی در کره زمين قبائل و شعوب و ملل و دول پرتمکين موجود و مشهود. هر يک در معارف و علوم و فنون مشهور شرق و غرب و در حيّز وجود ولی به صرف بخشايش الهی شمس حقيقت از ايران اشراق فرمود و پرتو عنايت بر آفاق مبذول داشت و اين از خصائص يختصّ برحمته من يشاء و ذلک فضل اللّه يؤتيه من يشاء. پس اهل ايران بايد به شکرانه اين فضل عظيم خداوند جليل به فضائل و خصائلی در بين قبائل ظاهر گردند که زينت و طراز هيکل عالم انسانی گردد و اين تشريف الهی بر قامت اين ملّت برازنده آيد. ای دوستان در سايه عنايت يزدان آرميده‌ايد و از جويبار رحمت رحمان چون سرو آزاد روئيده‌ايد و از چشمه آب حيات نوشيده‌ايد. حال از خدا بخواهيد تا ثمر و تأثيرش در کينونات ظاهر و باهر گردد و البهاء عليکم. ع ع

هو اللّه

١٧- ای بنده پروردگار حضرت ربّ مختار جميع من علی الأرض را به مطلع انوار دعوت نمود ولکن نفوس مقدّس را به هدايت کبری موفّق و از بين طائفه بشر منتخب فرمود زيرا هدايت از آثار و لوازم فضلست نه عدل و از خصائص و موهبت خداوند جزيل النّعم يختصّ برحمته من يشآء و يهدی من يشآء و ذلک من فضل اللّه و يؤتيه من يشآء و اللّه ذو فضل عظيم. پس شکر نما که مظهر چنين فضل لايحصی گرديدی و مخاطب به خطاب عبدالبهآء و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو اللّه

١٨- ای ثابت بر پيمان نامه‌ات رسيد. آنچه آه و فغان نمائی و مضطرب و پريشان باشی حقّ با توست ولی سزاوار اينست که در نهايت اطمينان و ثبوت و ايقان خدمت به آستان رحمان نمائی زيرا اين محن و بلايا در سبيل کبرياست و تحمّل اين جام تلخ کام در محبّت جمال ابهی. بايد به نهايت سرور و شادمانی نوشيد و به درگاه يزدانی ستايش و نيايش و شکرانه نمود که الحمد للّه موهبت هدايت بخشيد و فضل عنايت فرمود و در سبيل محبّتش گرفتار بلايا و مصائب کرد و اين عين موهبت است و مقام يختصّ برحمته من يشآء و عليک البهآء الأبهی. ع ع

١٩- ... مواهب الهيّه بی‌پايانست ولی هدايت قياس به موهبت ديگر نگردد. اين فضل صرفست و احسان بحت، يختصّ برحمته من يشآء. لهذا بايد که شما در هر نفسی صد هزار شکر به درگاه احديّت نمائيد که به فيض هدايت فائز شديد. در حلقه عاشقان درآمديد و از جمله مشتاقان محسوب شديد. حال به شکرانه خداوند يگانه به موجب وصايای الهی حرکت و رفتار نمائيد بلکه آن صحرا را گلستان نمائيد و ريگستان را بوستان فرمائيد...

٢٠- ای ضيآء پرتوی از هدايت کبری يافتی و رخ را منوّر ساختی، نرد محبّت باختی و مقصود خويش را شناختی. اين موهبت مجرّد از الطاف حضرت احديّتست نه استحقاق و قابليّت. هرچند هر عنايتی را سزاواری چون ثابت بر پيمانی ولی اصل هدايت موهبت است يختصّ برحمته من يشآء و اللّه يؤتی من يشآء ما يشآء و هو الکريم المتعال.

٢١- ای دو شمع افروخته محبّت اللّه الحمد للّه کشف سبحات جلال شد و هتک السّتر لغلبة السّرّ گرديد و محو الموهوم و صحو المعلوم شد. انوار صبح توحيد درخشيد و ظلام اوهام محو و نابود گرديد. آيات هدی ترتيل شد و معانی تنزيل تأويل گرديد. فضلا و علما مصداق أ لم تر انّهم فی کلّ واد يهيمون گشتند زيرا خويش را دانا و ديگران را نادان می‌شمردند. الحمد للّه بينصيبان بهره و نصيب گرفتند و دوران نزديک شدند و محرومان محرم راز گشتند. فقيران به گنج روان پی بردند و علمای مغرور مخذول و منکوب شدند و مبتهلان مهجور فيض موفور يافتند. اينست که می‌فرمايد ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء و يختصّ برحمته من يشآء و عليکما البهآء الأبهی.

هو الابهی

٢٢- ای ثابت بر پيمان نامه مفصّل شما رسيد و قرائت گرديد مضمون نامه که جمعی از محــّرکين خفيّه عوام ناس را تحريک نمودند تا در ماه رمضان و محرّم ترک و تاجيک بتازند و خون مظلومان بريزند درين اثنا شلّيک بلند شد ولی فی‌الحقيقه ازين گذشته نصرت معنويّه الهيّه رسيد و ندا از ملکوت احديّت بلند شد و مفاد آيه مبارکه فسيکفيهم اللّه و هو السّميع العليم تحقّق يافت. ان ينصرکم اللّه فلا غالب لکم و ان يخذلکم من ذا الّذی ينصرکم بعده. جناب شيخ احمد و جناب آقا محمّد حسين و کربلای ميرزا محمّد اصفهانی و آقا محمّد حسين اخوان و اخويشان و آقا عبدالحسين روحانی و آقا ميرزا محمّد شيرازی فی‌الحقيقه اين نفوس مبارکه در مشکلات عظيمه افتادند ولی اين وقايع در راه خدا واقع. چون به حقيقت نگری جام بلا هرچند تلخست ولی تأثير شيرين دارد. به عواقب امور بايد نظر کرد. از راحت و خوشی هيچ وقت نتيجه‌ای حاصل نه، چون امواج می‌آيد و می‌گذرد و مانند کف دريا می‌آيد و می‌رود ولکن جام بلا به موهبت کبری سرشار است و باقی و برقرار است. هيچ شنيده‌ای که کسی از برای خوشی بزرگواران گذشته بزمی سرور بيارايد که فلان شخص از انبياء عليهم السّلام يا اوليا در فلان سال و فلان روز به خوشی و سرور شام نمودند ولکن ملاحظه کن که از برای شاه شهيدان حضرت سيّدالشّهدآء چه قيامتی برپاست. هزار و سيصد سال می‌گذرد و هنوز ماتم متحتّم است. در قرآن می‌فرمايد فأمّا الزّبد فيذهب جفاءً و امّا ما ينفع النّاس فيمکث فی الأرض. اين خوشی‌ها و راحت‌ها و منصب‌ها و بزم‌ها و رزم‌ها مانند کف درياست محو و نابود می‌شود ولکن محنت و مشقّت در سبيل حضرت احديّت تأثيرش مانند آب دريا باقی و برقرار. هيچ روزی بر شما گذشت که راحت کرديد و شبانگاه يا بامداد ممنون بوديد خوشنود بوديد لا واللّه. هر روزی که مشقّت زيادی کشيديد و شام سود و منفعت در تجارت يافتيد آن شام مانند صبح روشن بود و کمال سرور ميسّر. حال چنين است. اوقاتی که به خوشی و راحت می‌گذرد بعد خسران مبين است ولی ايّامی که از شدّت مصيبت مانند شام تاريکست و در پی انوار صبح ساطع سبب سرور و حبور مقرّبين است.

جناب آقا محمّد از اهل سنگسر اذن حضور دارد و به جناب آقا ميرزا مهدی و جناب آقا ميرزا عزيزاللّه و جناب آقا ميرزا يعقوب تحيّت ابدع ابهی برسانيد. مصيبت حضرت ابتهاج بکلّی ابتهاج در قلوب نگذاشت. آن مظلوم در مشهد فدا هدف تير مسموم شد و چشم‌ها گريان و دل‌ها بريان است که آن روح مجرّد مورد چنين ظلم و اعتساف گرديد. انصاف اينست که نفسی بود از جواهر وجود و مورد الطاف و عنايت حضرت مقصود و عليه البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس در حيفا چهارم جمادی الأولی ١٣٣٩.

هو

٢٣- ای مشرق انوار محبّت اللّه اگرچه اين مصيبت وارده از رزايای عظيمه و مصائب شديده است و فی‌الحقيقه جميع انجمن توحيد به اسف شديد افتادند حتّی اهل خباء عفّت در خدور عصمت گريستند و نحيب بکاء از جميع مخدّرات حرم بقا بلند شد و انّ هذا لحزن عظيم ولکن از اين جهت که اين مصيبت عظمی نزولش البتّه مبنی بر حکمت کبريست چه که حضرت رسول روح العالمين له الفداء يک طفل بزرگوار مسمّی به ابراهيم داشتند از قضاهای مبرمه الهی و تقديرات محتومه ربّانی چون فوت شدند اهل حرم جزع و فزع آغاز نمودند که اين جوهر منير طفل وحيد بود و حيات قلوب صغير و کبير، از افول و غروب اين کوکب نورانی افق حقيقت به سحاب کدورت مغموم گرديده، در جواب به حالت بکاء فرمودند اگر چنانچه مطّلع بر اين راز بوديد البتّه ناله و حنين از روی جزع آغاز نمی‌نموديد لکن چشم من اگرچه گريانست از رقّت قلب و لطافت وجدانست. حال بايد آن جوهر محبّت اللّه در نزول امتحان و افتتان چون جبل راسخ ثابت و استوار باشند و آيه و لنبلونّکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثّمرات را تلاوت فرمايند چه که صابرون به بشارت انّما يوفّی الصّابرون اجرهم بغير حساب مبشّرند و از فضل و الطاف حضرت رحمن اميدواريم که مظهر عنايت جليله گرديد و مطلع موهبت قديمه انّ فضله عليک عظيم عظيم. ع

هو اللّه

٢٤- ای اسير سبيل الهی و ای طير آشيان معنوی اگرچه از مصائب وارده و بليّات متتابعه البتّه ماء صافی قلب متکدّر و زجاجه فؤاد متکسّر گردد وليکن چون در سبيل محبوب آفاقست لا بأس فيه. در اين مقام احزان بشائر سرور است و مصيبات و بليّات طلايع فرح و حبور و اين گونه امتحانات لم‌يزل بر اوليای حقّ مثل غيث هاطل نازل چنانچه می‌فرمايد و لنبلونّکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثّمرات فبشّر الصّابرين الّذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا لِلّه و انّا اليه راجعون. فرمودند طوبی له ثمّ طوبی له که به روح لطيف پاک به افق عزّت شتافت و از امتحانات صافی و خالص درآمد و البتّه اين فضل صرف بود و لطف محض زيرا افتتان اين ايّام شديد است و ابتلا عظيم البتّه هر نفسی که از اسفل امکان به لامکان جمال رحمن صعود نمايد از ورطه خوف و حذر به مقعد الصّدق عند مليک مقتدر متعارج گردد. در اين صورت بايد به قضای حقّ راضی بود وليکن از اين جهت که آن جناب تنها مانده‌ايد بسيار محزون شديم. اين هم انشاءاللّه به عون اللّه پيدا می‌شود. ابداً محزون نباشيد و اهل و عيال ايشان را بسيار تسلّی بدهيد که به هيچ وجه مکدّر نباشند انّ اللّه وليّ المخلصين و حال در آنجا بمانند و حکايت مضبطه بسيار بجا بود و شما پی او را بگيريد که متّصل به تلغراف تأکيد بشود و به جناب آقا عبدالکريم تکبير برسانيد و آنچه در باره او مصلحت می‌دانيد معمول داريد و جناب آقا محمّد باقر را از قبل اين عبد و ساير احبّاء الله تکبير برسانيد. جناب آقا عمو و ميرزا محمّد علی و ميرزا محمّد قلی و آقا ميرزا آقا جان و ميرزا مجدالدّين و همچنين ساير دوستان کلّ تکبير می‌رسانند و به ذکر آن جناب مشغولند و انشاءاللّه اميدواريم که به واسطه اين شخص ابداً مکاتيب تأخير نيفتد. اين دفعه اين مختصر به جهت تجربه ارسال شد. اگر وصولش برسد انشاءاللّه من‌بعد متّصلاً ارسال خواهد شد. جناب جلال و جمال و کمال کلّ را از قبل اين عبد منتهای حبّ و مهربانی را بيان فرمائيد و همچنين جماليّه خانم را.

هو اللّه

٢٥- ای مؤمن ممتحن احوالاتی که مرقوم نموده بوديد اين امتحانات الهيّه است و امتحان ابرار را موهبت پروردگار و امّا اشرار را مانند شعله نار چنانکه در قرآن می‌فرمايد و لنبلونّکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثّمرات فبشّر الصّابرين. اگر حال راحت و آسايش باشد و نعمت و صحّت هر بنده‌ای صادق و ثابت است و مقرّب درگاه کبريا ولکن اگر عسرت رخ دهد و صبور و وقور و غيور باشد نصيبش کأس مزاجها کافور گردد. لهذا شما محزون مباشيد بلکه به شکرانه پردازيد چنانکه می‌فرمايد اذا وجدوا آثروا علی انفسهم و اذا فقدوا اشکروا اللّه شکراً جزيلاً هذه صفة الأبرار و سمة الأخيار. با وجود اين انّ مع العسر يسرا يا ايّها الّذين آمنوا لا تقنطوا من رحمة اللّه يا بنيّ لا تيأسوا من روح اللّه. پس بايد توکّل نمود و به تقوای الهی تمسّک جست و من يتّق اللّه يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لا يحتسب. نهايت تضرّع به ربّ جليل می‌نمايم تا گشايشی حاصل گردد.

به قرينه محترمه نهايت مهربانی ابلاغ دار و به دو صبيّه خويش تحيّت وافيه برسان و همچنين به دختر صغيره تا به مناجات پردازد و به صوت خوش قرائت نمايد. به ابناء من ادرک مقعد صدق عند مليک مقتدر جناب آقا سيّد مهدی و آقا سيّد هادی کمال محبّت و مهربانی از قبل من ابلاغ نمائيد. جناب آقا استاد ابراهيم را از قبل من اشتياق برسانيد. در حقّ آنان به درگاه احديّت عجز و نياز نمايم و الطاف بی‌نهايت طلبم و عليک البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس ٢٩ ذی‌الحجّه ١٣٣٧.

٢٦- ای بنده حقّ در حالتی که مصائب و بلا مانند امواج دريا از هر طرف در هجوم با وجود اين به شکرانيّت حقّ مشغول. نامه شما باز گشت و ناله و افغان شما استماع شد، بسيار سبب تعجّب گرديد که به جهت عسرت آرزوی رحلت از اين جهان نموديد علی‌الخصوص هلاکت سلاله و دودمان خواهيد. اين چه فکر باطلست و اين چه نيّت ناموافق. خداوند هميشه بندگان خود را امتحان می‌فرمايد تا صبور و شکور از شاکی و کفور امتياز يابد چنانچه در قرآن می‌فرمايد و لنبلونّکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثّمرات و بشّر الصّابرين الّذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا للّه و انّا اليه راجعون. حيف نباشد که مثل شمائی از احتياج چنين مضطرب و پريشان گردد. ما را اميد چنان بود که مثل شمائی اگر به فقر مدقع گرفتار شود بر سرور و شکرانه بيفزايد و ديگران را سررشته صبوری و شکوری دهد باز چنين است و قليلاً من عبادی الشّکور. اميدوارم که ثبات و استقامت بنمائی و صبر و قناعت کنی تا چشمه برکت بجوشد و حقيقت آيت و من يتوکّل علی اللّه فهو حسبه و من يتّق اللّه يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لا يحتسب ثابت شود و عليک التّحيّة و الثّنآء.

هو الابهی

٢٧- ای شمع روشن محفل احبّاء اللّه آثار قلميّه آن ورقاء حديقه عرفان مورث روح و ريحان گرديد. حمد جمال قدم روحی لاحبّائه فدا را که به موهبت کبری احبّای مخلصين را بر خدمت امرش موفّق فرموده. ای حمامه رياض عنايت وقت تغنّی و ترنّی و نغماتست و هنگام اشعال نار محبّت اللّه. اگر در اين قرن اعظم که چون آفتاب بين قرون سائره ساطع و روشن است انسان خاموش و مدهوش ماند در چه قرنی ناطق و متکلّم و مبيّن گردد و اگر نفسی در اين بهار الهی از نسائم قدس مهتزّ نگردد و از فيض سحاب رحمت رحمانی چون گل صدبرگ خندان نشکفد و از اشعّه ساطعه شمس حقيقت روشن و منوّر نگردد در چه عهد و موسمی به حرکت آيد و در چه ايّامی از افق عالم چون ستاره صبحگاهی بدرخشد. حکمت مذکوره در الواح مقصود آنست که و ائتوا البيوت من ابوابها و لا تأتوا البيوت من ظهورها. بايد چون شمع در زجاجه حکمت برافروخت نه آنکه خاموش و مخمود ماند.

آن دو نفر از احبّاء اللّه که اذن زيارت روضه مطهّره خواسته‌اند مأذونند با ولدشان. ديگر جميع احبّای آن ارض را از قبل اين عبد تکبير ابدع ابهی ابلاغ فرمائيد. جواب مکاتيب تعويق افتاد، اين از جهت ضعف شديد و علل جسمانی بود حال رفع شده است. ع ع

٢٨- ای فرع محمود شجره مبارکه نامه اخير را مضمون شهد و شير و کتاب منير بود و دليل تبتّل به ملکوت ربّ جليل. الحمد للّه آن فرع سدره مبارکه در نهايت طراوت و لطافتست و مستفيض از فيوضات رحمانيّت. حضرت افنان جليل رفيع روحی فداه را الحمد للّه در جميع عوالم الهيّه مقامی منيع و حتّی در اين جهان مانند تو يادگار و برگذاری و خليف حليفی و وارث حقيقی لطيفی. اسئل اللّه ان يجعلک سراجه المنير و خلفه الصّالح الباهر ليس له مثيل و نظير. در حقّ ياران رجا به آستان يزدان شد ولی آنان بايد که احتياط را از دست ندهند و به مقدار اندازه معامله نمايند و لا تلقوا بايديکم الی التّهلکه منظور نظر باشد. به کرّات و مرّات مشکلات حاصل شد و به سبب دعا انحلال يافت. اعتدال در جميع اوقات سبب حصول آمالست. وصيّتنامه حضرت فرع مقدّس مبارک من صعد به ربّ العزّة و الجلال الی مرکز الجمال روحی له الفدآء ملاحظه گرديد. فی‌الحقيقه آن سرور ابرار در عبوديّت آستان مقدّس هيچ امری واگذار نفرموده. از جمله اين وصيّتنامه است که فی‌الحقيقه قرائتش چنان در قلوب تأثير می‌نمايد که انسان را به عالم انقطاع آرد. اين وصيّتنامه مبارک و مقدّس است بايد در سجل‌های عالم ثبت شود تا ديگران بياموزند، و چون آن بزرگوار مرا مختار فرموده لهذا اين دو سهم از چهار سهم را که به من واگذار کرده‌اند که به هر نوع بخواهم مجری دارم من اين دو سهم از چهار سهم واردات را در ايّام حيات شما به شما واگذاشتم که در اکمال آن املاک صرف فرمائيد و مازاد علی ذلک را تصرّف فرمائيد. اين اراده قطعيّه عبدالبهاست، در اين خصوص مراجعت بار ديگر جائز نه. رجای آن دارم که مجری داريد، ابداً دم نزنيد. مبلغ پانصد منات از وجه مال‌الاجاره که ارسال نموده بوديد رسيد و انشآءاللّه زمينِ آن ضعيفه روسيّه نيز به دست خواهد آمد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

از قبل من نهايت محبّت و مهربانی ابلاغ داريد.

٢٩- ... بشارت قرب اتمام مشرق‌الأذکار و انتظام باغچه‌ها و عن‌قريب فوران فوّاره‌ها سبب سرور بی‌منتهی شد. فی‌الحقيقه بسيار مشرق‌الأذکار با روح و ريحان و باصفا خواهد شد. متانت و لطافت بنا و حسن انتظام خيابان‌ها و طرّاحی گل‌ها و غليان فوّاره‌ها و شکوفه درخت‌ها و لطافت هوا و حلاوت منظر جمع گردد جنّتی در نهايت صفا تشکيل گردد. فی‌الحقيقه بی مثيل و نظير شود و از خدا خواهم که احبّای خويش را نظر عنايتی فرمايد ولی و لا تلقوا بايديکم الی التّهلکه را نيز بايد منظور داشت، به اعتدال تجارت نمايند.

و همچنين مژده تأسيس معلّمخانه بنات و حسن انتظام معلّمخانه ذکور بسيار سبب سرور گرديد. جميع ياران الهی را تحيّت ابدع ابهی ابلاغ دار...

هو اللّه

٣٠- ای جواد من مراد فؤاد هر هوشمند ازدياد تقرّب درگاه کبرياست و آرزوی هر دانشمند رضايت جمال ابهی روحی لأحبّائه الفداست. المنّة للّه در آن آستان مقرّبی و به رضای حضرت بيچون مؤيّد. در ظلّ رايت يا بهآء الأبهی محشوری و با مقرّبان درگاه کبريا مألوف و مأنوس. رشحات سحاب عنايت مبذول و امواج بحر موهبت مکفوف و نسائم رياض الطاف در هبوب و مرور لهذا در آنچه و بر آنچه هستی خدمتست و مقبول عبدالبهآء. از خدا خواهم که حصل الدّنيا و الآخره گردی و مظهر ربّنا آتنا فی الدّنيا حسنة و فی الآخرة حسنة شوی و به فضل جمال قديم و اسم اعظم من کلّ عظيم در صون حمايت ربّ کريم از شرور اهل غرور و صدمات روحانی و جسمانی محفوظ و مصون مانی و انّی مکبّ بوجهی علی التّراب اناجی العزيز الوهّاب ان يناجی النّاجی عبده الجواد و يثبّته علی سبيل الرّشاد و يوفّقه علی النّجاح و الفلاح و اقول يا فالق الأصباح و منعش الأرواح و محيی الأشباح ادرک ذلک الرّقيق المستهام و اسير الوجد و الغرام بنفحات قدسک فی کلّ الأيّام. ربّ انّه مريض يريد الشّفآء و جائع يشتهی النّعم و الآلآء و ظمآن يطلب الرّوآء و متيّم يشتاق صهبآء اللّقآء قدّر له کلّ خير فی ملکوت الأبهی و اذکره فی الملأ الأعلی و اجعل له لسان صدق عليّا. ع ع

هو اللّه

٣١- ای مظهر هدايت کبری اگر صد هزار زبان بگشائی و به شکرانه حضرت يزدان پردازی که صبح هدايت دميد و نور حقيقت درخشيد و جان و دل به منتهای آرزو رسيد البتّه از شکرانه عاجز مانی و جز اظهار عجز و لابه چاره‌ای نيابی زيرا هر وجود محدود عاقبت نابود گردد مگر آنکه ساقی عنايت کأس هدايت بخشد و حيات ابديّه مبذول فرمايد. حال آن يار بيهمال الحمد للّه سرمست جام مل شد و بلبل گلشن اسرار گشت. از فضل ربّ غفور اميد موفور است که در جميع امور مؤيّد به فرح و سرور گردد و مظهر ربّنا آتنا فی الدّنيا حسنة و فی الآخرة حسنة شود، نهايت آرزو در دو جهان حصول يابد. تشرّف به بقعه مبارکه را به اوقاتی ديگر مرهون فرما. جناب شيخ حسين علی را از قبل من تحيّت ابدع ابهی ابلاغ دار و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو اللّه

٣٢- ای يار روحانی نامه ملاحظه گرديد و ناله و انابه مسموع شد. مزاحی به خاطر رسيد، عارفان گويند جان نايافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش. عبدالبهآء را نه لانه‌ای و نه آشيانه‌ای با وجود اين چگونه دعا نمايد و ياران را خانه و کاشانه طلبد. سی و پنج سالست که در اين سجن اعظم صاحب خانه هر روز از برای ما بهانه جويد، گاهی ناز کند و گاهی غمزه فرمايد و گهی عشوه بکار آرد و دمی مشتری حاضر فرمايد. مختصر اينست از خانه به خانه انتقال نمائيم و در سبيل دلبر يگانه نه لانه جوئيم و نه آشيانه. با وجود اين از خدا خواهم که ياران را از هر جهت معمور و آبادان فرمايد و سر و سامان بخشد و گنج روان مبذول دارد و مظهر آتنا فی الدّنيا حسنة و فی الآخرة حسنة فرمايد. اين رخنه‌ها سدّ گردد و اين خرق‌ها رفو يابد. مطمئن باش و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٣٣- ... نامه‌ای از امة‌اللّه ايزابلّا گرونسکی رسيد. اصل و جواب ارسال می‌گردد تا ملاحظه نمائيد و جواب را برسانيد. اگر چنانچه خانم محترم طبع و نشر کتاب خويش خواهد اگر احبّای الهی معاونتی نمايند و اعانتی کنند سبب تشويق و تحريص او گردد. نفوس متساوی نيستند، بعضی صرف للّه عمل نمايند و مساعی خويش را جز قربيّت درگاه کبريا مکافاتی نخواهند و اين صحيح و تامّ است ولکن بعضی اصحاب آتنا فی الدّنيا حسنة و فی الآخرة حسنة هستند. بايد به نفوس به رأفت معامله نمود والّا کار مشکل است...

٣٤- ای منجذب به نفحات اللّه نفحه مشکين که از خلد برين رياض محبّت اللّه مرور نمود مشام مشتاقان را معطّر کرد، تضرّع و تبتّل بود و ابتهال و توجّه. الحمد للّه ديده به مشاهده آيات کبری بينا گشت و سمع از ندای ملأ اعلی التذاذ يافت و قلب به تجلّيات انوار محبّت اللّه روشن و منوّر گرديد و موهبت کبری از جميع جهات احاطه نمود. حال وقت آنست که به شکرانه اين فضل و احسان زبان را به بيان حجّت و برهان بيارائيد و به عبوديّت آستان مقدّس حضرت يزدان قيام نمائيد. روز آرام نگيری و شب نياسائی و در نشر نفحات اللّه منتهای جهد مبذول داری تا آنکه فيض ابدی و فوز سرمدی حاصل گردد بلکه روی و موی را در سبيل الهی به خون مطهّر بيالائی يعنی قيام به سرّ فدا نمائی و آن قربانی در جميع مراتب و شئونست. يعنی هويّت خويش را بتمامها در جميع مقامات محو و فانی نمائی تا حقيقت و من النّاس من يشری نفسه ابتغآء مرضات اللّه تحقّق يابد. ای يار عزيز در اين جهان کون و فساد و انقلاب سروری از برای دل و جان نه مگر آنکه به پرتو روی جانان قلب را روشن نمايد و شب و روز به نفثات روح القدس دمساز گردد و به بيانی فصيح و لسانی بليغ به هدايت من علی الأرض قيام کند و عليک التّحيّة و الثّنآء.

هو اللّه

٣٥- ايّها الفاضل الرّحمانی جناب ابتهاج مرقوم نموده‌اند که مانند سراج در زجاج گيلان برافروختی و ديده از راحت و آسايش جهان فانی و ستايش هر زندانی در اين خاکدان ظلمانی دوختی و جان و دل را بکلّی سوختی و فروختی. ای آفرين بر همّت جانانه تو و من النّاس من يشری نفسه ابتغاء وجه اللّه. تا چنين نباشد جبين به نور مبين روشن نگردد. جمال قديم در توقيعی که به جهت عارفی مرقوم فرموده بودند اين بيت مندرج: يا برو همچون زنان رنگی و بوئی پيش گير

يا چو مـــــردان اندرآ و گوی در ميــــــدان فکن

حمد کن خدا را که در اين ميدان جولان نمودی و به چوگان همّت گوی موفّقيّت ربودی. ع ع

هو الابهی

٣٦- يا من اشتعل من نار محبّة اللّه و هاجر من اللّه الی اللّه وفّقنی اللّه و ايّاک علی الرّشف من کأس الفدآء فی سبيل اللّه. ورقه مطرّزه به بدايع ذکر اللّه وارد و از روايح خوش محبّة اللّه مهتزّ و مسرور گشتيم. الخطّ نصف الملاقات مشهور ولکن از قرائت کتاب آن جناب تمام ملاقات فی‌الحقيقه حاصل گشت. هنيئاً لک بما توجّهت الی ديار اللّه و ناديت باسمه بين بريّته و دعوت خلقه الی البحر الأعظم الّذی يتموّج فی ذاته و يقذف علی شواطئ الوجود من اللّآلی الّتی لاح انوارها العالمين. طوبی لأرض مشيت عليها فی سبيل اللّه و طوبی لهوآء استنشقته فی محبّة اللّه فيا بشری لک ممّا قدّر لک ربّک العزيز المهيمن القيّوم.

الطاف بينهايت سلطان احديّت در حقّ مخلصين اگرچه به ظاهر عند الغافلين مشهود نه ولکن عن‌قريب چون شموس لائحه در قطب امکان من‌دون ستر و حجاب ظاهر خواهد گشت. البتّه در آن حين محتوم نفوس متکاسله پشيمان و نادم و محروم خواهند شد. چه‌قدر غفلت است که انسان در اين يوم اعظم الهی که ذرّات وجود از شوق و وله لقا در رقص و اهتزازند هياکل انسانيّه که بايد مطلع آيات رحمانيّه گردد مخمود و منجمد. در اين بهار روحانی و ربيع الهی که اشجار و جبال و تلال حتّی الأحجار سرسبز و خرّم گشته‌اند اگر شجری از اين فضل اعظم محروم ماند و چون اعجاز نخل خاويه در زاويه انخماد و انجماد مهمل و معطّل گردد ديگر در چه موسمی مخضّر گشته به شکوفه و ازهار مزيّن آيد. ای مشتاقان اگر از اين نار موقده ربّانيّه مشتعل نگرديد برودت امکان و شئون افسرده مقتضيات بشريّت را به چه زائل می‌نمائيد و اگر به اين مصباح الهيّه که در زجاجيّه رحمانيّه موقد و مضیء است مستنير و مستضیء نشويد آيا به چه نوری هدايت شويد و اگر از ساحل بحر البحور حقّ تشنه برگرديد آيا از چه معينی به حيات جاودانی فائز گرديد. به نغمه الهی در اين گلشن باقی بر شاخسار حقيقت تغنّی نمائيد و به ذکر حقّ جهان مرده را زندگی و حيات روحانی ببخشيد، چون اغصان شجره وجود در کلّ احيان در اهتزاز باشيد. اليوم يوم جوشش است چون بحر بخروشيد و اوان اوان و سارعوا الی مغفرة من ربّکم، به جان و دل بکوشيد. از بلايا و رزايا در سبيل حقّ پژمرده نگرديد و به راحت و استراحت جسمانيّه آلوده نشويد. اگر شريان محبّة اللّه در قلب متحــّرک گردد جميع مصائب فی سبيل اللّه در کام از شهد شيرين‌تر و از جان گواراتر گردد. اين ايّام معدوده عن‌قريب بسر آيد و راحت و صفا و مشقّت و جفا جميع درگذرد. نه افسر و ديهيم سروران را وفائی و نه عسرت و زحمت بينوايان را بقائی. پس خوشا حال نفوسی که در مشرق ابداع به نور محبّة اللّه چون شمس درخشيدند و در اين جهان فانی به امری قيام نمودند که به حيات جاويد رسيدند و انوار آثار و خدماتشان در اعلاء کلمة اللّه در فجر امکان چون صبح نورانی طالع و ذکر اشتعالشان در محبّة اللّه در کلّ آفاق مشهور و حاضر و اجعل لی لسان صدق فی الآخرين. و اين معلوم است که آنچه مقصد ارجمند و همّت بلندتر سبيل وصول پرمشقّت‌تر أ حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا يأتکم مثل الّذين من قبلکم اصابتهم البأسآء و الضّرّآء و همچنين می‌فرمايد لم تکونوا بالغيه الّا بشقّ الأنفس و از اين گذشته فواللّه الّذی لا اله الّا هو که مصائب و بليّات در راه محبوب آفاق لذّت شاربين کأس عنايت از يد ساقی احديّت است. حضرت اعلی روح العالمين فداه می‌فرمايند الهی اگر بلايا و مصائب در سبيل محبّت تو نبود حيات و وجود از برای من لذّتی نداشت. قدری در اين بايد ملاحظه نمود که محن و آلام و مصائب و بليّات در سبيل اللّه عند اللّه به چه مقدار محبوب و عزيز است که جمال قدم بلاء اعظم را به جهت نفس مبارکش قبول فرموده و از امکان و اکوان جز سهام و سنان وارده متتابعه فی حبّ اللّه اختيار نفرموده فاعتبروا يا اولی الأبصار.

اللّهمّ اسئلک بحرمة دمآء الّتی هرقت فی سبيلک و قلوب الّتی رميت بسهام الظّلم فی محبّتک و صدور الّتی استهدفت النّبال هيماناً فی جمالک ان تؤيّد عبادک المخلصين علی الاشتعال من نار جذّابيّتک و توفّق احبّائک علی اعلآء کلمتک بين بريّتک و تنسيهم شئونهم الفانية الّتی تمنعهم عن القيام بما يليق لنسبتهم اليک. ای ربّ ثبّت اقدامهم علی امرک الّذی لا يثبت عليه الّا من جعلت رجليه حديداً بفضلک و احسانک و استقمهم بقوّة فردانيّتک علی ذکرک انّک علی ما تشآء قدير.

جميع احبّاء اللّه و اصفيائه و مستعدّی الاشتعال من مصباح هداية اللّه را به ذکر ابدع ابهی ذاکريم. آقا غلام حسين در ظلّ حقّ للّه الحمد مستريح و در ناصره ساکنند. به جهت بعضی نفوس الواح قدسيّه مبارکه که خواسته بوديد ارسال شد. نظر به حکمتی اسمائشان در سر الواح مرقوم نشد فاختر کلّ واحد منه لمن القی اللّه علی قلبک و البهآء عليک و علی احبّاء اللّه المخلصين. آقا

هو اللّه

٣٧- ای ناشر نفحات اللّه می‌دانم در اين سفر در زحمت و مشقّتی ولی چون نظر به نتيجه و اثر نمائی زحمت رحمت گردد و مشقّت آسايش و راحت شود. در بدايت امور نبايد نظر نمود. بايد با نيّت خالص در امور کوشيد و در نهايت منتظر نتائج بود. هرگز از آسايش و آرايش در هيچ موردی ثمری حاصل نشده. هر نتيجه و ثمری در هر قرن و عصری حاصل گرديده از زحمت و تحمّل مشقّات و جانفشانی حاصل گشته. لهذا بايد در اين سبيل هر قدر تعب و مشقّت پيش آيد به نهايت مسروريّت مقابلی نمود و در سير و سلوک مداومت کرد تا نتائج مستحسنه و ثمرات کلّيّه حاصل گردد. ملاحظه در نفوس مقدّسه اسلاف نمائيد که چه زحمات و مشقّاتی تحمّل نمودند و چه‌قدر بلايا و رزايا را به رضا مقابلی کردند تا آنکه آيات توحيد شدند و رايات ربّ مجيد گشتند. در قرآن می‌فرمايد احسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا يأتکم مثل الّذين کانوا من قبلکم اصابتهم البأسآء و الضّرّآء. باری شما نيز بايد تحمّل هر مشقّتی نمائيد والسّلام. ع ع

٣٨- ... در آيه مبارکه قرآن می‌فرمايد ام حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا يأتکم مثل الّذين کانوا من قبلکم اصابتهم البأسآء و الضّرّآء. اين از سنّت الهيست که ياران باوفا در سبيل هدی کأس بلا نوشند و انواع اذيّت و جفا بينند، مال و دل و جان فدای جانان نمايند. لهذا آنچه بر شما واقع فی‌الحقيقه موهبتی ساطع و لامعست زيرا دليل جليل بر سلوک در سبيل ربّ کريمست. خوشا به حال شما که در اين مورد بی سر و سامان شديد و از خانمان دور و بيزار گشتيد. تأسّی به جمال قدم روحی له الفدآء نموديد. ملاحظه نمائيد که از وطن مألوف به چه صدمه و جفائی دور گشتند. از طهران به عراق و از عراق به شهر مشهور و از آنجا به ديار بلغار و از آنجا به اين زندان بلا چهار مرتبه بی سر و سامان گشتند. پس معلوم و واضح گشت که پيروی حقّ نموديد و در مسلک اسم اعظم حرکت کرديد. شادمانی کنيد که مورد امتحان الهی شديد و در بوته افتتان مانند ذهب ابريز با رخی تابان شکفته گرديديد. از خدا خواهم که روز بروز بر استقامت و ثبات باقی و پايدار گرديد و هر دم به کمال سرور در محبّت الهی جامی سرشار از بلا بنوشيد و به شکرانه اين موهبت قيام فرمائيد. ملاحظه حال نکنيد، نظر در استقبال نمائيد. آيا کسانی که در صحرای طفّ بی سر و سامان گشتند و در راه خدا جان و دل قربان نمودند آنان گوی سبقت ربودند يا کسانی که در مهد آسايش و به انواع لذائذ ايّام بسر بردند. شبهه‌ای نيست که فدائيان مانند مه تابان از افق عالم درخشيدند و ديگران به زندان هلاکت ابديّه خزيدند. پس ما که بنده آستانيم و پاسبان درگاه حضرت رحمان بايد به آنچه لائق و سزاوار است قيام نمائيم و در فکر استقبال باشيم. به حال نظر نکنيم. جميع امور به نتائج مربوط، اگر نتيجه محمود هر مشقّت و زحمتی مقبول و محبوب...

٣٩- ... ای ياران الهی عنايات و مواهب اسم اعظم نسيان نشود و الطاف و احسان حضرت يزدان فراموش نگردد. به جان و دل بکوشيد که به وفای به او موفّق گرديم. وفا و صفا در اين است که جان رايگان برافشانيم و راحت و آسايش و خوشی و مسرّت خويش را در ره او فدا نمائيم زيرا محبّت او راحت جان و آسايش وجدان است. اينست کأس سرور و اينست فيض حبور و اينست جلوه لمعه طور و ظهور شعله نور. بدون آن هر رحمتی زحمت است و هر راحتی مشقّت و هر آسايشی تعب و هر نوشی نيش و هر درياقی زهر و هر لطفی قهر. ملاحظه فرمائيد که ياران سلف چه دستورالعمل به جهت ما که خلفيم گذاشتند و چه مسلکی به جان‌فشانی از برای ما نمودند. ما نيز انشآءاللّه بايد چون ياران قديم بر اين منهج قويم سلوک نمائيم. در قرآن می‌فرمايد ا حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا يأتکم مثل الّذين کانوا من قبلکم اصابتهم البأسآء و الضّرّآء. يعنی آيا گمان می‌نمائيد که به فيض موهبت الهيّه فائز گرديد و در جنّت رضا داخل شويد بدون آنکه مثل ياران قديم گرفتار صد هزار بلايا در سبيل حقّ شويد زيرا آنان در هر يومی به بلائی مبتلا گشتند و در هر ساعتی به مصيبتی گرفتار شدند و در سبيل رحمان سلوک نمودند. خلاصه ای ياران عبدالبهآء از اين جهان و آنچه در اوست بايد به حقيقت درگذشت و از مادون فی‌الواقع منقطع شد تا لياقت انتساب به آستان مقدّس يافت و موفّق به خدمت شد. الحمد للّه فضل او بی‌پايان است و عنايت او واضح و مشهود مانند مه تابان. بحر الطاف موّاج است و نسيم موهبت در مرور. سنگ را پرتو شمس حقيقت ياقوت و لعل نمايد و خاک سياه را فيض غمام رحمت گل و رياحين بروياند و اين مثال است نه مثل، ديگر معلوم است که فيوضات جمال قدم و موهبت اسم اعظم در عالم ارواح و قلوب چه تأثير و نفوذ نمايد طوبی للمستفيضين طوبی للمستضيئين طوبی للمستفيدين...

هو اللّه

٤٠- يا من تمسّک بذيل الالطاف مکاتيب آن جناب وارد و مضامين سبب افسردگی اين قلب حزين گرديد. سبحان اللّه به جهت حفظ روح و ريحان احبّاء اللّه اين عبد به جميع وسائط و وسائل تشبّث نمود ولی نتيجه به خون دل منتهی شد. لابدّ در اين حکمت بالغه بوده. عسی ان تکرهوا شيئاً و هو خير لکم. باری از تفکّر و تمعّن و تحيّر چاره‌ای جز اين نديد که حسم اين مشکلات و قطع اين محاججات و حلّ اين معضلات را به حضرت آقا سيّد علی اکبر عليه بهاء اللّه الانور حواله نمايد چه که ايشان در آن ديارند و در امور تجاريّه و حسابيّه مدقّق و فی‌الحقيقه در جميع امور خالص النيّه هستند لا تأخذه فی اللّه لومة لائم، لهذا مکتوبی به ايشان مرقوم شد و در جوفست تسليم نمائيد. اين عبد در اين خصوص يعنی مشکلات حاصله بين احبّاء اللّه در آن اقليم با وجود جميع اين مشقّات و مشغوليات البتّه يک جلد کتاب کبير مرقوم نموده، لهذا ملاحظه نمائيم که حضرت آقا سيّد علی اکبر چه خواهد نمود. ع ع.

هو اللّه

ورقه زکيّه مطمئنّه امة‌اللّه ضجيع را تکبير ابدع ابهی ابلاغ فرمائيد و ورقه لطيفه مهرانگيز را و البهاء عليها و عليها فی کلّ عشيّ و اشراق. ع ع

هو اللّه

٤١- ای عزيز طالعی عجيب داری. فکر ما چنان بود که در بقعه مبارکه اقامت نمائی و ايّامی به راحت بگذرانی و اصول تجارت بياموزی، ستمکاران دست تطاول گشودند کار به جائی رسيد که لازم شد شما را به کمال سرعت روانه کنيم و محافظت نمائيم و آواره و غريب نگذاريم. چنان تصوّر بود و چنين پيش آمد. لابد حکمتی در اين. عسی ان تکرهوا شيئاً و هو خير لکم. گر بمانديم جامه بردوزيم و اگر رفتيم در جهان ديگر خيمه برافرازيم و يکديگر را بنوازيم. در هر صورت تو نوميد مباش که بسی اميدهاست محزون مگرد زيرا حکمت گوناگون در پی دلگير مشو زيرا شهد و شير مقرّر. طفل رضيع را هرچند ثدی عزيز نعمت کبری است ولی چون از آن باز ماند فيها ما تشتهی الأنفس و تلذّ به الأعين. اميد چنين است تا خدا چه خواهد.

حضرت والد بزرگوار را تحيّت مشتاقانه برسان و به رضايت ايشان عمل نما و آنچه مصلحت بدانند مجری بدار. فکر خود را بگذار و آنچه که اراده ايشان است مجری دار. مقدار رأس شعری از رضايشان تجاوز منما و بدان که اينست سبب سعادت ابديّه تو و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو اللّه

٤٢- يا حبيبی قد وصلنی نميقتک الأخيرة النّاطقة بالواقعة الّتی وقعت علی الشّيخ الاکبر سميّ اصغر قال اللّه تعالی فی القرآن عسی ان تکرهوا شيئاً و هو خير لکم. لا شکّ انّ اخراجه من عتبات سبب النّجاة والّا وقع تحت مخالب ذئاب کاسره و براثن وحوش ضاريه و انّ هذا الاخراج صار سبباً للاشتهار و شاع و ذاع ذکر الحقّ فی تلک الدّيار و سيظهر له آثار و العواشق و الهويدر و يعقوبه تتنوّر بسطوع الأنوار اسئل اللّه ان يجعل اهاليها الأحبّآء اسوة حسنة لسائر الأودّآء و بلّغ تحيّتی الی الوالد و الوالدة و انّی ادعو لهما بالتّأييد بان ينزل اللّه عليها البرکة فی الحرکة الرّوحانيّة الرّحمانيّة و عليک البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس حيفا ٢٠ کانون ١٩٢٠.

هو الابهی

٤٣- ای منجذب به نفحات اللّه جناب آقا ميرزا حسين حاضرند عليه بهآء اللّه الأبهی و به مناسبتی ذکر آن جناب را نمودند بسيار سبب روح و ريحان گرديد. اگر چنانچه اسباب ظاهره و شئون فانيه پريشان و متفرّق گرديد ولی نتايجش انشآءاللّه جمعيّت خاطر و موهبت حتّی اجعل اورادی و اذکاری کلّها ورداً واحداً و حالی فی خدمتک سرمداً گردد و تشتّت امور سبب قوّت و جمعيّت شئون مقدّسه سلطان ظهور در هويّت قلوب شود و عسی ان تکرهوا شيئاً و هو خير لکم ظاهر و مشهود گردد. حال انشآءاللّه به فراغتی تمام مشغول به ذکر اللّه و استنشاق نفحات اللّه و نشر روائح محبّت اللّه شويد و به قوّتی رحمانی و جذبی صمدانی و بشارتی ربّانی و موهبتی آسمانی و عزّتی سبحانی و موهبتی وجدانی و رائحه‌ای رحمانی و تأييدی روحی و توفيقی ملکوتی بر خدمت امر اللّه قيام نمائی. اللّهمّ وفّقه علی الوصول بکنز لايفنی و التّجارة الرّابحة فی افقک الأبهی و الثّروة و الغنی فی جبروتک الأعلی. عبدالبهاء ع

٤٤- ای متوکّل علی الله جميع مسطورات آن جناب مطالعه گرديد و بر وقوعات اطّلاع حاصل شد. آنچه نصائحی که بايد و شايد مجری گشت و خير کلّ در عمل به آن بود. حال از قرائن معلوم می‌شود که اين کار پايان ندارد لهذا آن جناب نبايد پر متأثّر باشند و محزون و مهموم گردند. امر را تفويض نمائيد و تسليم قضا و قدر گرديد. آنچه حقّ مقدّر فرمايد همان خير است. البتّه حکمتی در اينست، بعد ظاهر خواهد شد. حقّ ابواب ديگر مفتوح می‌فرمايد انّه علی کلّ شیء قدير. عواقب امور از انظار مستور لهذا آنچه پيش آيد همان خير است. عسی ان تکرهوا شيئاً و هو خير لکم. آنچه فرض و واجب است توجّه الی الله و توکّل بر خدا و اشتغال به ذکر الله و اشتعال به نار محبّت الله. در اوّل اين شرکت ملاحظه شروط ايتلاف در مستقبل چنانچه بايد و شايد نشد. اينست اين مشکلات حاصل گرديد. تا خدا چه خواهد و قضا چه امضا نمايد. عن‌قريب جميع اين شئون زائل گردند و يبقی وجه ربّک ذو الجلال و الاکرام ثابت و محقّق شود. پس اندوه و غم نشايد و افسوس و ندم نبايد. ما من شرکة الّا تفرّقت و ما من لجنة الّا تشتّتت ما من وحدة الّا تکثّرت. پس بايد دل و جان را از افکار اين اوهام منزّه و مقدّس نمود و به آنچه سبب روح و ريحانست مشغول نمود. جناب ملّا حسين هيچ خوب نيست از تفصيل اين امور خبر شود. به مجمل بگذرانيد. باری ما دعا می‌کنيم که به جهت آن جناب توفيق عنايت شود.

جناب شيخ‌الرّئيس از عليّه وارد آن ارض البتّه تا به حال شده‌اند. بسيار اظهار محبّت و نوازش سرّاً به ايشان بنمائيد. معاشرت احبّا جائز نيست. بسيار ايشان را حتّی از احباب مستور بداريد. مکتوب جوف را به ايشان برسانيد. رعايتشان بسيار لازمست و البهآء علی اهل البهآء. ع ‌ع

هو الابهی

٤٥- ای طالب رضای الهی حسن روی بندگان حقّ بعضی در مقام حسن است و برخی احسن. حسن از فرائض حاصل و احسن از نوافل. يسئلونک ماذا ينفقون قل العفو در مقام حسن است و يؤثرون علی انفسهم ولو کانت بهم خصاصه اشراقات احسن و لا تلقوا بايديکم الی التّهلکة دلالت بر حسن است و من النّاس يشری نفسه در اخلاص احسن. پس تو بکوش که مطلع اشراق احسن گردی. ع ع

٤٦- ... يا حبيبی انّ الاتقان فی کلّ مشروع من نتائج الايمان و الايقان فعليک به حتّی تکون متمکّناً من الطّبّ و الجراح حقّ التّمکّن ولکنّ بقدر الامکان و هذا هو المأمول اذا وافق عليه الامير المعهود المحمود فيما اجراه معک من المعروف و لا تنسوا الفضل بينکم و من جاء بالحسنه فله عشرة امثالها هذه هی الطريقة المثلی عند اهل البهآء...

هو الابهی

٤٧- ای قائم به خدمت روضه مقدّسه اين خدمت تاجيست که از آسمان بر فرق تو نهاده شد، اين خدمت نوريست که در جبين تو چون صبح مبين روشن گشت، اين خدمت صيت کرامتيست که شرق و غرب را احاطه خواهد کرد، اين خدمت عَلَميست که بر فراز آسمان بلند خواهد شد، اين خدمت گوهريست که در تاج ملوک ملکوت می‌درخشد زيرا تابوتيست که در قرآن می‌فرمايد آية ملکه ان تأتيکم التّابوت فيه سکينه. اين سکينه جسد مطهّر است، اين سکينه روح مجسّم است، اين سکينه هيکل منوّر است، اين سکينه قميص نورانی جمال اطهر است، طوبی لک ثمّ طوبی لک. ع ع

هو الله

٤٨- ای غلامحسين به نام غلام جمال مبارکی و به کام فائز به موهبت خداوند عالم. چون بنده صدوق بودی حامل صندوق گشتی. اين صندوق نيست تابوت سکينه است چنانچه می‌فرمايد و آية ملکه ان يأتيکم التّابوت فيه سکينة. بعد می‌فرمايد تحمله الملائکه. پس حمد کن که ملک حامل تابوت بودی و اعظم از ملک طالوت و انشآءاللّه قاهر بر جالوت. شکر کن خدا را که به چنين خدمتی سرافراز شدی و از ديگران ممتاز گشتی و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

اللّه ابهی

٤٩- ای امة‌اللّه دست به ذيل عنايت جمال ابهی زن و تشبّث به عروة الوثقی کن. آن ذيل الطاف ميثاق نيّر آفاقست و آن عروه وثقی پرتو اشراق آن ذيل ممدود در کلّ آفاقست و آن عروه موثوق اهل وفاق. ع ع

هو الابهی

٥٠- يا من تمسّک بالعروة الوثقی بدان عروه وثقی که از اوّل ابداع در زبر و الواح و صحف اولی نازل عهد و ميثاق است و ايمان و پيمان مختار علی الاطلاق. اين عهد و پيمانست که زلزله بر ارکان آفاق انداخته و رجفه بر بنيان ناقضين ميثاق. پس خوشا به حال تو که متمسّک به ذيل کبريائی. ع ع

هو الله

٥١- ای امين الهی حضرت احديّت شما را سال‌ها به جهت اليوم تربيت فرمود تا امروز چون شمع ظلمت‌سوز برافروزی و جميع نفوس را بر عهد و ميثاق الهی ثابت و مستقيم سازی و اگر چون ذهب خالص در آتش مصائب بگدازی بسوزی و بسازی. حال وقت ميدان است و آزمايش مردان چه که بنيان عظيم امر الهی به ستون عهد و ميثاق قائم است و آسمان دين اللّه به کوکب پيمان روشن و تابان. معاذاللّه اگر اين عمود را شخص کنودی تعرّض نمايد سرادق الهی و سراپرده رحمانی را ميخی برقرار نماند و انجمن رحمانی را شمعی روشن برقرار نگردد. بيت معمور از بنياد و اساس مطمور گردد. کور مهمل شود و احکام معطّل گردد. بحر عنايت از موج باز ماند، نهر موهبت منقطع شود، نسيم حيات از هبوب بيفتد و سفينه نجات را شراع منطوی گردد. صبح نورانی شام ظلمانی شود، مشرق آمال به سحاب غموم مغموم و مستور گردد. جميع اين زحمات به هدر رود و اين خون‌های ريخته پاک بی‌ثمر شود. دم مطهّر شهدا هبآءً منبثّا شود و هدفی سينه مبارک حضرت اعلی به صد هزار تير بغضا ذکرش از ميان رود و تأثيرش مفقود شود و بلاياء پنجاه ساله جمال مبارک از تالان و تاراج و سجن و ضرب و توهين و زجر و دربدری و سرگونی و تهديد تيغ و شمشير و گرانی غلّ و زنجير کلّ به هدر رود و فراموش گردد و سبب تسخّر و استهزاء اعدا و ممنونيّت و خوشنودی اهل بغضا شود. پس در هر کوی و دشت که مرور نمائی فرياد برآر اين عهد عهد الست است و اين ميثاق ميثاق قويم نيّر آفاق. جنود ملکوت ناصر اين پيمان است و افواج ملأ اعلی حافظ اين بنيان. شعاع ثابت مستمرّ شمس حقيقت است و سراج باهر انجمن حضرت احديّت. حبل متين است و نور مبين. عروه وثقی است و ثمره شجره طوبی. لوح محفوظ است و کتاب مسطور و رقّ منشور. عهد است عهد، ميثاقست ميثاق، در جميع الواح و زبر مذکور است و در جميع صحائف اوّلين و الواح آخرين مسطور. حاکم سنه شداد است و ميزان يوم حساب. سفينه نجاتست و ملجأ يوم الاياب. نفحات قدس حضرت پروردگار است و نسمات حيات رياض کردگار. حصن حصين است و ملاذ متين. رکن شديد است و خلاصه کتب و صحف عهد قديم و جديد. هنيئاً لمن تمسّک به و تشبّث به و ثبت عليه و رسخ قلبه بآياته و حشر تحت راياته و البهآء عليک. ع ع

هو الابهی

٥٢- ای پاک‌جان اگرچه مدّتيست که نوشته‌ای مرقوم و مرسولی ارسال نگشت ولی ياد آن منجذب الی اللّه موجود و مونس قلوب بود. آنی فراموش نشده و نخواهيد شد. در جميع محافل ذکر به ياد شما هستيم و از ملکوت ابهی مستدعی هستيم که در کلّ شئون مهتزّ به نفحات قدس باشيد و مستبشر به نسائم انس. در تبليغ امر اللّه آيت نفس مسيحائی گرديد و در نشر نفحات اللّه بشير قميص يوسفی. نظر به قدرت و استعداد خويش منما، ملاحظه در موهبت جمال قدم روحی لأحبّائه المبلّغين فدآء کن. قسم به اسم اعظم که اگر شخص اصمّ ابکم به ثنای حقّ برخيزد به لسان فصيح بليغ ناطق گردد و چون عندليب گلستان عرفان به فنون الحان بر اغصان و افنان سدره منتهی نغمه‌سرائی نمايد و البهآء عليک و علی من ثبت علی عهد اللّه و ميثاقه الّذی هو العروة الوثقی الّتی لا انفصام لها. عبدالبهاء ع

هو الابهی الابهی

٥٣- الهی هذا افنون خضر نضر رشيق ريّان نابت من دوحة فردانيّتک و سدرة وحدانيّتک ای ربّ ادم عليه نسائم رحمانيّتک حتّی يستمرّ اهتزازه من نفحات رياض احديّتک و يتفتّح ازهاراً انواراً و يتزيّن اثماراً فی حديقة العرفان فردوس صمدانيّتک انّک انت المقتدر الموفّق الکريم. قد تلوت بملأ القلب روحاً و ريحاناً تلک الکلمات الّتی کانت تنبأ عمّا بين من الجوانح و الضّلوع من لواعج محبّة اللّه و شدّة اجيجها و ضجيج القلوب و وجدها و جواها فهنيئاً لک ايّها الفرع الجليل بما اقتبست الأنوار و اصطليت و وجدت الهدی علی لهيب النّار الموقدة فی سدرة الأسرار و نطقت بثنآء ربّک بين ملأ الأبرار و ثبتّ علی عهده و ميثاقه الّذی هو العروة الوثقی الّتی لا انفصام لها و هو اللّوآء المعقود و المقام المحمود و الظّلّ الممدود ينکشف عن شاهد و مشهود و البهآء و الثّنآء و الرّوح و الضّيآء علی من تمسّک و تشبّث بذلک الحبل المتين و سلک فی ذلک الصّراط المستقيم و ثبت و نبت و رسخ علی العهد القديم و الميثاق المحکم القويم و ويل لمن نقض و رفض و تزلزل و اضطرب و اضطهد و توقّف و جادل ببرهان اللّه و حارب بنفسه و انکر سلطانه و کان من الأخسرين و صلّ اللّهمّ علی الشّجرة الوحدانيّة و اغصانها و افنانها و اوراقها و اصولها و فروعها و شئونها و اثمارها. ع ع

هو الابهی

٥٤- ای موقن به آيات اللّه از قرار اخبار وارده اخوی‌زاده آن جناب يعنی بنتشان وفات نموده است لهذا تسلّينامه مرقوم شد و در طيّ اين مکتوبست. شما نيز تسلّی و تعزيت‌نامه مرقوم نمائيد و اين مکتوب را در جوفش گذاشته ارسال داريد. از قرار مسموع بسيار محزون و متأثّر شده است.

از تأييدات الهيّه و فضل بی‌نهايت ربّ البريّه مستدعی و ملتمسيم که احبّای الهی کلّ در ظلّ کلمه وحدانيّت مستريح باشند و بر عهد و پيمان رحمانی ثابت و برقرار چه که اينست عروه وثقی و حبل اللّه المتين بين ارض و سماء. باری هميشه در نظر بوده و هستيد و از خدا می‌خواهم که مؤيّد و موفّق گرديد. عبدالبهاء ع

هو الابهی

٥٥- ای مؤمن به آيات اللّه امروز اعظم آمال و اشرف اعمال که مغناطيس مواهب ملکوت ابهيست ثبوت و رسوخ بر عهد و ميثاق اللّه است چه که اينست سفينه نجات و اينست باعث حيات. اينست عروه وثقی اينست وسيله عظمی اينست آيت کبری اينست حبل ممدود بين الأرض و السّمآء اينست مرقات صعود به رفيق اعلی اينست مقام محمود در جبروت نهی. هنيئاً لمن شرب من هذه الکأس الطّافحة بصهبآء موهبة اللّه و البهآء عليک. عبدالبهاء ع

اللّه ابهی

٥٦- يا من تعلّق بأهداب ميثاق اللّه اعلم انّ عهد الّذی اخذه اللّه فی ظلّ شجرة انيسا هو العروة الوثقی و السّبب الأقوی و نور الهدی و شمس الضّحی و به استضاء الکون و انار افق الوجود و اکفهرّ کوکب الشّهود و تلاطم الطّمطام فی ذوات اهل الورد المورود و الأبرار يشربون من هذا المنهل العذب البارد السّائغ المحمود و الأشرار يفزعون و يهربون الی وادی البرهوت تعساً لهم و تبّاً لهم قد بدّلوا نعمة اللّه العزيز الودود. ع ع

هو الله

٥٧- ای نفس مؤيّد نامه فصيح و بليغ چون نافه مشک معطّر بود، رائحه ايمان و ايقان و ثبوت بر پيمان منتشر نمود. فی‌الحقيقه آيت حبّ بود و برهان ثبوت قدم در امر جمال قدم. به مجرّد قرائت توسّل و تبتّل به درگاه احديّت گرديد که ای خداوند مهربان اين بنده آستان را روح مؤيّد کن و نور مجسّم فرما. آرزوی دل و جان بخش و پاسبان عتبه عليا فرما. موفّق به نفثات روح القدس کن و در صون حمايت محفوظ و مصون دار. در دنيا مورد عطا کن و در جهان بالا محبوب اصفيا فرما. شفای حقيقی بخش و اطمينان نفس عطا کن. در دو جهان به عتبه مقدّسه مشرّف فرما. الهی الهی هذا عبدک المنجذب بنفحات قدسک المشتغل بذکرک المشتعل بنار محبّتک قد تأجّجت فی قلبه شعلة الهدی و توقّدت نيران الشّوق بين ضلوعه و الاحشاء و قام بالوفاء فی عتبة قدسک العلياء. ربّ رنّحه من کأس مزاجها کافور و ادخله فی حديقة السّرور بالفضل الموفور و يسّر له کلّ معسور و استجب دعائه و وفّقه فی جميع الامور. ربّ انّه اتّبع الهدی بين عصبة من اهل الهوی و ثلّة من اولی الشّقی قدّر له ما يتمنّی و اجعل له مقاماً عليّا.

ای ثابت بر پيمان آن شخص محترم به آيه مبارکه قرآن تمسّک فرمود قال او لم تؤمن قال بلی ولکن ليطمئنّ قلبی. اين آيت عين حقيقت است. هرچند اين طلب از لسان قوم بود ولکن حضرت خليل موفّق به ايمان تامّ به ربّ جليل شد بعد اطمينان عظيم خواست نه اينکه به جهت ايمان خدا را امتحان کرد. ليس لاحد ان يمتحن اهل الحقّ بل لاهل الحقّ ان يمتحنوا العباد. اقوام شتّی سرور کائنات حبيب حضرت کبرياء عليه التّحيّة و الثّناء را امتحان نمودند و اين را شرط ايمان قرار دادند. قومی گفتند لن نؤمن لک حتّی تفجّر لنا من الارض ينبوعا، حزبی گفتند او تکون لک جنّة من نخيل و عنب فتفجّر الانهار خلالها تفجيرا، رهطی گفتند او تسقط السّماء کما زعمت علينا کسفا و امثال ذلک. در جواب اينها مأمور شد که بفرمايد سبحان ربّی هل کنت الّا بشراً رسولا. لهذا آن شخص محترم بايد به ايمان تامّ فائز شود تا ليطمئنّ قلبی فرمايد. و مفاد اين آيه را حضرت ابراهيم از برای ضعفا خواست ولکن محض خضوع و خشوع نسبت به خود داد چنانچه حضرت حبيب نجّار در خطاب به قوم فرموده ما لی لا اعبد الّذی فطرنی و اليه ترجعون، مقصود مبارکش ما لکم لا تعبدون الّذی فطرکم و اليه ترجعون والّا حضرت خليل جليل بود نفس مطمئنّه بود راضية مرضيّه بود نفس قدسيّه بود. مع‌ذلک يؤيّد من يشاء علی ما يشاء فيما يشاء و لا تيأسوا من روح اللّه و لا تقنطوا من رحمة اللّه و اسئل اللّه ان يفيض عليه شآبيب رحمته و يجعل له من امره رشدا و يتيقّن بقوّة القلب انّ الشّفاء بيد اللّه ليس بيد الاطبّاء و يترک آلة التّحليل بيده لانّ تحليل الماء يورث التّرديد و ليس علاج الاطبّاء الّا وسيلة طفيفه له تأثير فی وصف الشّفاء لا فی اصل الشّفاء. شخص محترم اگر به ايمان تامّ راسخ ثابت چون خليل جليل فائز گردد شفا را حتماً مقضيّا داند و عنوان مستعار از برای ايشان محرم جنوبی باشد و عليک البهاء الابهی. عبدالبهاء عباس ٩ محرّم ١٣٣٩ حيفا.

٥٨- ... از آيه مبارکه ارنی کيف تحيی الموتی مقصود نه حيات جسمانيست بلکه حيات روحانی و آن حيات روح حقيقت است که در هياکل اصفيا دميده شده. مقصود اينست که طيوری که هر يک به شکلی و هيئتی و صورتی مختلفه موجودند در ظلّ کلمه وحدانيّت محشور شوند و حيات ابدی در آن نفوس سريان يابد.

امّا اشکال در آيه مبارکه کلمه و ليطمئنّ قلبی است و اين واضح و مشهود است که ايمان عبارت از تصديق است و اطمينان حصول حقيقت تجلّی تا قلب که آئينه ملکوتيست مستشرق از انوار شمس حقيقت گردد و اين طلوع و ظهور و جلوه اوّل در نفس مقدّس مظاهر الهيّه گردد و آمن الرّسول بما انزل اليه شاهد اين بيانست و بيشتر از اين فرصت بيان نه...

هو الابهی

٥٩- ای فروع و اوراق و ازهار آن شجره طيّبه الحمد للّه آن سرو بهشت برين فروع و برگ و بار مبارکی درين باغ فردوس ببار آورد، عائله‌ای تشکيل نمود که کلّ در ظلّ الطاف حضرت مقصود در نهايت ثبوت و رسوخند. در قرآن می‌فرمايد کحبّةٍ انبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مأة جلده و اللّه يضاعف لمن يشاء. اين خاندان دودمان مبارکی گردند و در ظلّ شجره عنايت روز بروز برکت يابند و ازدياد جويند و جميع منسوب به عتبه مقدّسه هستند. هر عائله که مشمول نظر عنايت الهی شد برکت عجيب يافت. در جميع اقاليم در روی زمين منتشر شد و هر يک افتخار به دوحه اصليّه می‌نمايند و به آن نام مذکورند. الحمد للّه تخمی که آن ورقه طيّبه پاشيد روز بروز در انباتست و در جميع آفاق منتشر خواهد شد. فاشکر اللّه علی هذه الموهبة الکبری بما اختصّکم بفضل من عنده و خصّصکم بموهبة من لدنه و انبتکم نباتاً حسناً و جعلکم آيات ذکره بين العالمين. عبدالبهآء را نيّت آنست که هر يک از افراد آن عائله روحانيّه را به ابدع اذکار در مکاتيب خويش ذکر نمايد ولی دقيقه‌ای فرصت ندارد لهذا به جميع يک نامه می‌نگارد ولی اين حکم يک کتاب دارد. چه بسيار که کتاب مفصّلی حکم يک کلمه دارد و چه بسيار يک کلمه حکم صحف و زبر غيرمتناهی دارد...

عبدالبهاء عباس ١٨ ذی‌حجّه ١٣٣٩ حيفا.
هو الله

٦٠- ای احبّای الهی حمد خدا را که در بحبوحه انقلاب و اضطراب و اين حرب شديد ياران ثابت و راسخ بر عهد و پيمان ماندند قصوری و فتوری نيافتند بلکه همّت موفور مبذول داشتند. حال که اين طوفان ساکن شد البتّه بيش از پيش به وجد و طرب آيند و به جانفشانی قيام نمايند. ملاحظه می‌نمائيد که در مزرعه امکان هر تخمی بيفشانی عاقبت پشيمان گردی نتيجه نبخشد ثمر ندهد امّا اگر تخم هدايت در مزرعه حقيقت افشانده گردد برکت اکبر ظاهر و آشکار شود و مظهر آيه مبارکه کحبّة انبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مأة جلدة و اللّه يضاعف لمن يشآء ظاهر و آشکار گردد. ملاحظه نمائيد که جميع من علی الأرض هر يک دهقانی و بزرافشانيست ولی کدام يک از اينها خرمنی اندوخت و ثمره جاودانی يافت. نهايت اينست که نهالی نشاند و حيات خويش را وقف آن نمود تا جان به لب آمد و ايّامی چند آن شجر ثمر داد پس از آن چوب و حطب گشت مگر دهقان الهی که آنچه کِشت ثمر برداشت و خرمن‌های جاودانی تشکيل نمود. پس بايد بکلّی همّت را به تخم‌افشانی در مزرعه حقيقت مبذول داشت هذا ما ينفعکم فی الدّنيا و الآخرة. از اين انقلابات حربيّه در ميان خلق استعدادی عجيب حاصل. تعاليم الهيّه روح اين عصر است و آذان مستعدّ استماع که بلکه انشآءاللّه وحدت عالم انسانی در قطب آفاق خيمه زند و اين تعصّبات دينی و مذهبی و تعصّبات جنسی حتّی تعصّبات وطنی از ميان برخيزد. خلق مانند اغنام الهی گردد و خدا شبان مهربان اين اغنام. با يکديگر الفت گيرند بيگانگی نماند و يگانگی رخ بگشايد.

باری ای احبّای الهی صور اسرافيل گرديد و روح حيات در جسم امکان بدميد و با يکديگر در نهايت محبّت و الفت باشيد بلکه جان فدای يکديگر نمائيد و اگر از نفسی قصوری حاصل شد به صفح و سماحت معامله نمائيد. نهايت آن باشد که در مقام نصيحت به کمال محويّت چند کلمه‌ای ذکر کنيد و آن نصيحت از روح و ريحان خارج نباشد و عليکم البهآء الأبهی. ٢٥ آذار ١٩١٩.

چون جناب آقا ميرزا محمود ممرّ معاش دائمی ندارند و عزّاً لامر اللّه مبلّغين بايد مستغنی از مخارج ضروری باشند تا به کمال استغنا حرکت نمايند لهذا از حقوق ماهی شصت ٦٠ روپيه به ايشان تقديم نمايند و عليکم البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس

هو الله

٦١- جناب آقا سيّد اسمعيل آنچه ارسال داشتيد رسيد تماماً و کمالاً و در موارد خيريّه و در اعظم مواقع مقدّسه مبارکه صرف شد و می‌شود و البتّه از تأثيرات اين اعمال مبروره برکت کلّيّه حاصل خواهد گرديد کحبّة انبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مأة حبّه و اللّه يضاعف لمن يشآء. باری از خدا خواهم که فضل را شامل و فوز را کامل فرمايد. ع ع

هو الله

٦٢- سبحانک اللّهمّ يا الهی هؤلآء عباد مکرمون و امآء قانتات سرعوا الی معين رحمانيّتک و هرعن الی ظلّ حمايتک و دعوا راحة نفوسهم و ودّعن ثروتهنّ توجّهوا الی ملکوت الجمال و تضرّعن الی جبروت الجلال ترکوا الهوی و تشبّثوا بالهدی و ابتهلوا و تضرّعوا الی ملکوتک الأعلی. ربّ ربّ انّهم اذلّاء بباب رحمتک و فقرآء الی کنز ثروتک و مستجيرون بجوار رحمتک و لائذون بکهف حفظک و حمايتک و مستغيثون الی سمآء موهبتک. ربّ ايّدهم بفضلک و احسانک و شيّدهم بعــّزک و سلطانک و علّمهم حجّتک و برهانک و انطقهم بثنائک و اخلص وجوههم لوجهک و نوّر قلوبهم بذکرک و اشرح صدورهم بآياتک و احشر ارواحهم تحت راياتک و اجعلهم سرج التّوحيد و معالم التّقديس و انوار التّنزيه حتّی يتهلّلوا بذکرک فی الآفاق و يستضيئوا من نورک السّاطع من مطلع الاشراق. ربّ انّهم انفقوا اموالهم فی بنآء مشرق‌الأذکار حتّی يذکروک فی الغدوّ و الأسحار و يعبدوک فی اللّيل و النّهار. ربّ اقبل منهم هذا الانفاق و ايّدهم علی الثّبوت علی الميثاق لا اله الّا انت العزيز الکريم الوهّاب.

ای ياران الهی از فضل و موهبت حضرت يزدان عباد و اماء رحمان منجذب جمال دلبر مهربان گرديدند و مشتعل به نار محبّت اللّه شدند. ديده کشف و شهود گشودند و مشاهده آيات کبری نمودند. به مقام يقين و اطمينان رسيدند و به نفحات قدس نفسی مشکين کشيدند. جانفشانی نمودند و به قربانگاه حقّ شتافتند و آهنگ ملأ اعلی به گوش جان شنيدند و وجد و وله و طربی انگيختند و جان و مال فدا نمودند تا در اين ايّام در بنيان مشرق‌الأذکار همّتی نمودند و اعانتی کردند. لهذا اين عبد به درگاه الهی عجز و زاری نمايد و رجای قبول اين خدمت کند. اميدوارم که فيض و برکت حاصل گردد و در مقابل اين انفاق و له عشرة امثالها تحقّق يابد. خداوند مهربان در قرآن می‌فرمايد مثل الّذين ينفقون اموالهم فی سبيل اللّه کحبّة انبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مأة حبّة و اللّه يضاعف لمن يشآء. اميد است که چنين گردد و فيض مبين جلوه نمايد، تأييد ربّ العالمين رسد و موهبت کبری رخ بگشايد و عليکم و عليکنّ البهآء الأبهی. ع ع

٦٣- ای دهقان رحمانی اگر توانی زرعی در اين کشت‌زار الهی نما تا مؤيّد به آيه مبارکه گردی که می‌فرمايد کحبّة انبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مأة جلده و اللّه يضاعف لمن يشآء. کشت و زراعت عقل و نهی جز به فيض ملکوت الهی نشو و نما ننمايد و فيض و برکت حاصل نکند زيرا قوّت وجود به مدد حضرت مقصود است، هر ثابتی نابت گردد و هر مستقيمی مورد فيض عظيم و عليک التّحيّة و الثّنآء.

٦٤- ای ثابت بر پيمان هرچند تا به حال آثار ايمان و ايقان از آن حضرت ظاهر و دلائل ثبوت و رسوخ بر پيمان واضح و باهر و از فضل و موهبت الهيّه دمبدم طلب تأييد و توفيق می‌گرديد حال الحمد للّه مجرّد به جهت رضای الهی در امر معهود نهايت همّت و سماحت و علوّيّت فطرت ظاهر و مشهود نموديد. از اين قضيّه غايت ممنونيّت و خوشنودی حاصل گرديد زيرا مشکلاتی چند حاصل گشته بود حال به همّت ياران انحلال يافت و همچو بدانيد که اين همّت مانند تخم‌افشانی بود که سبب برکت خرمن گردد و در قرآن می‌فرمايد کحبّة انبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مأة حبّه خواهد گشت. عن‌قريب نتائج ممدوحه و آثار مقبوله‌ای از اين عمل ظاهر و مشهود خواهد گرديد...

٦٥- ... به جناب شکری افندی تحيّت محترمانه برسان، بگو مائيم اهل قرآن مائيم مؤمن به رسول اللّه عليه الصّلوة و السّلام مائيم ثابت بر عهد و پيمان. در اين سبيل جان فدا نمائيم. مائيم مؤمن به جميع انبيا لا نفرّق بين احد من رسله زيرا ايمان ما حقيقت است نه مجاز تحقيقی است نه تقليدی. اگر ظالمان با سيف شاهر بر سر ما هجوم نمايند و بگويند يا انکار محمّد رسول اللّه عليه الصّلوة و السّلام نما يا گردنت می‌زنيم و با اين شمشير قطع می‌کنيم در زير شمشير نعره زنيم نشهد انّ محمّداً رسول اللّه و انّه الآية الکبری و الکلمة الجامعة للمعانی الالهيّه و انّه الموهبة الکبری قد فصّلت بکلّ الصّحف و الزّبر و الألواح روحی له الفدآء...

هو الابهی

٦٦- ربّ ربّ ترانی غريقاً فی بحور المشاغل و المتاعب و اسيراً تحت سلاسل المشاکل و المصائب و الأمور هاجمة کامواج البحور و الأشغال متتابعة کافواج مهاجمة علی الثّغور مع‌ذلک کلّ واحد من احبّائک يتمنّی ان اخاطبه مستمرّاً رأساً و انت تعلم يا الهی عدم تمکّن من ذلک و قلّة بضاعتی فی هذا. اسئلک بقدرتک الّتی قوّيت بها الضّعفآء و مددک الّذی احييت به الأعضآء و القوی ان توفّقنی فی خدمة احبّائک فوق ما يتمنّی انّک انت المقدّر المصوّر المؤيّد الکريم الجزيل العطآء.

ای دوستان الهی هرچند عبدالبهآء را نهايت آمال تفريح قلوب دوستان است و شادمانی جان و روان ياران و اين مسلّمست که آنچه مخابره بيشتر گردد ابواب فرح گشوده‌تر شود ولی از کثرت مشاغل و متاعب و هجوم مهامّ امور و کثرت فساد و فتنه اهل هوی و ظهور مشکلات بيمنتهی ابداً مجال نگارش نامه‌ای نه با وجود اين مخابره با شرق و غرب مستمرّ است ولی ممکن نه که با هر يک از احبّا در هر نقطه مخابره مستمرّه جاری گردد. ربّنا لا تحمل علينا ما لا طاقة لنا به. بناءً عليه بايد دوستان الهی اين عبد را معذور دارند زيرا به فضل و عنايت جمال ابهی روحی له الفدآء آفاق در جنبش و حرکت است و در هر يومی نفوس کثيره در اطراف و اکناف در ظلّ کلمه وارد با وجود اين چگونه توان با هر يک مخابره نمود. ولی شب و روز به درگاه احديّت تضرّع و ابتهال می‌گردد به اينکه احبّا هر يک چون شمعی لامع و نجمی ساطع و کوکبی باهر و آيتی واضح گردند و فيوضات ملکوت ابهی متتابع پی در پی رسد و البهآء عليکم و علی کلّ ثابت راسخ علی عهد اللّه و ميثاقه. ع ع

٦٧- ای ياران حقيقی و اماء ربّانی جناب فروغ هر يک از شما را در نامه خويش به بزرگواری نام برده و هر فردی از افراد شما را خطابی مخصوص و کتابی منصوص خواهش کرده ولی چه توان نمود که فرمايش و خواهش ايشان را اين عبد مجبور بر عدم امتثال است. حضرت احديّت با وجود آنکه فاعل مختار است لا يکلّف اللّه نفساً الّا وسعها می‌فرمايد و جناب فروغ که محکوم بی‌اختيارند لهذا تکليف مالايطاق نبايد بفرمايند. اين از بابت مزاح است که مرقوم می‌گردد والّا در عالم دل و جان به هر يک از شما نامه مفصّل مرقوم و در لوح محفوظ مشروح و مثبوت.

ای ياران و ای اماء رحمن حضرت احديّت افق عالم را به نور محبّت روشن فرموده و ارکان بيت اعظم را بر مهربانی و وفا اساس نهاده تا عاشقان رويش شور و ولهی وجدانی و آهنگی رحمانی و ساز و آوازی ربّانی در قطب امکان بلند نمايند و سبب نورانيّت اين جهان تاريک و تنگ گردند. بنيان بغض و عدوان براندازند و بنياد فضل و احسان بگذارند. با جميع ملل و نحل در نهايت محبّت و الفت از شدّت حلاوت عسل مصفّی گردند و با کلّ مذاهب از فرط صدق و صفا آب گوارا شوند يعنی سبب حيات باشند و دليل نجات گردند. حتّی اگر دشمن وثن باشد آنان شمن گردند و اگر بدخواه مار سياه باشد آنان افسون‌گر مهرپرور شوند. دلی نيازارند و جانی را نرنجانند. هذا من مواهب ربّکم الرّحمن فی هذا الدّور البديع و العصر الجديد. عبدالبهآء شب و روز به درگاه بی‌نياز نماز آرد و ياران را ترقّی و پرواز خواهد تا اسباب ملک و ملکوت فراهم آيد و فيوضات حضرت لاهوت مبذول گردد. جهان آفرينش آرايش يابد و دردانه وجود ياران آرايش عالم هستی گردد. بلبلان گلشن توحيد شوند و گلبانگ تقديس از حقائق و معانی زنند. شهنازی بلند کنند که آوازه‌اش جهانگير گردد و نغمه‌ای زنند که ملکوت ايجاد را به حرکت آرند. اينست سزاوار احبّای الهی و اماء رحمن. اسئل اللّه ان يوفّقکم علی هذا و عليکم البهآء الابهی.

هو الله

٦٨- ای دو مرغ حدائق ميثاق شکر کنيد حضرت حيّ توانا را که ثابت بر عهد و پيمان حضرت يزدانيد و راسخ بر عهد و ميثاق جمال مبارک روحی لأحبّائه الفدآء. در افق ايمان دو ستاره روشنيد و در ميدان ايقان دو تهمتن روئين‌تن. قسم به جمال قدم که در هر نفسی صد جانم فدای نامش باد که اگر اليوم ذبابی مستقيم بر عهد و پيمان گردد عقاب اوج عرفان شود و عصفوری ملک طيور و سلطان نسور گردد. موری سليمانی کند و گمنامی سلطنت جاودانی راند. چاه‌افتاده‌ای عزيز مصری شود و يوسف کنعانی. صيّاد ماهی شمعون صفا شود و چوپان بيابانی ابوذر غفّاری. آتش گلشن شود و اشتری ناقة اللّه در مرغزار و چمن. شبان با ثعبان مبين ظاهر گردد و نجّاری ناخدای فلک عظيم. باری اليوم امر مؤيّد در ملکوت ابهی ثبوت و رسوخ بر عهد و ميثاق اللّه است چه که فلک عهد را طوفان از جميع جهات احاطه خواهد نمود و اوراق شبهات و استدلال به متشابهات سرّاً منتشر شده جهراً منتشر خواهد شد و امّا الّذين فی قلوبهم مرض فيتّبعون ما تشابه منها. سبحان اللّه مبيّن منصوص محصور واضح و مشهود مهجور گشته و اطفال شارح و عارف و مبيّن الواح، و جمال قدم و اسم اعظم روحی لأحبّائه الفدآء واقف و اعلم بود که کار را به اين قسم محکم و امر را مستحکم فرمود. از بدايت فجر ظهور بلکه در تورات و انجيل و زبور بلکه در صحف ابراهيم اين ميثاق عظيم را ذکر فرمود و در جميع الواح و زبر تمجيد از متمسّکين و متشبّثين و توقير ثابتين و راسخين فرمود. حال با وجود مبيّن واضح و منصوص نوهوسان کلمه توجّهوا را تأويل و توجّه را به اقسام مختلفه متضادّه تفسير می‌نمايند و آخر فی‌الحقيقه معنی توجّه را به درجه اعراض و تفسيق و تخطئه می‌رسانند. ذلک مبلغهم من العلم ذرهم فی خوضهم يلعبون انّ ربّک لغنيّ عن العالمين و البهآء عليکما. و از همه عجيب‌تر آنکه اين عبد تا به حال امری به احدی ننمود و تکليفی به کسی نکرد که درجات به جهت توجّهوا قرار داده شود و شبهات به ميان آيد و آيات متشابهات تأويل شود. نهايت کلّ را به نشر نفحات اللّه دلالت و از اختلاف که هادم بنيان اللّه است منع نمودم. اگر اين قول مقبول نه خود می‌دانند اعتراضی به کسی ندارم و البهآء عليکما. ع ع

هو اللّه

٦٩- حمداً لمن اشرق و لاح و تجلّی علی الوجود بانوار الشّهود و اظهر المقام المحمود فی اليوم الموعود و جعل الآفاق منوّراً بفيضه فی اليوم المشهود و انطبعت و ارتسمت صور الملأ الاعلی فی صفائح القلوب بظهوره فی الجمال المعبود فخضعت الکائنات و خشعت الاصوات و ذلّت الرّقاب و عنت الوجوه للحيّ القيّوم و انشرحت به الصّدور و انجذبت به القلوب و قرّت به العيون و اهتزّت به الارواح بما دارت الاقداح فی محفل الافراح و نطقت الالسن بالثّنآء علی جمال المعبود فی يوم مشهود ولکنّ النّفوس الّتی احتجبت و غفلت عن ذکر ربّها و توارت فی حجاب کثيف و عمت عن مشاهدة آيات ربّها و ذلّت و انعدمت و اضمحلّت و اختارت الطّبقة السّفلی و تحجّبت فی حجباتها و حرمت من فضل بارئها و عطآء ربّها فتبّاً لها و سحقاً لها بما اختارت الذّلّة الکبری و ابتعدت عن العزّة العظمی فبئست النّشأة نشأتها الی ابد الآباد.

الهی الهی انّی اتضرّع اليک ان تکشف الغطآء و تسمح بالعطآء و تعفو عن الخطآء و تنوّر الاعين الّتی عمت عن الهدی و تسمع الآذان الّتی صمّت عن النّدآء و تنطق الالسن الّتی خرست عن الثّنآء و تحيی القلوب الّتی ماتت فی يوم البهآء انّهم يا الهی عجزة اذلّاء و اذلّة سفهآء لا يملکون لانفسهم نفعاً و لا ضرّاً فمن لم تهده يا الهی الی الافق الاعلی فليس له من هاد بين الوری و من لم تلق عليه کلمة التّقوی فمن له فی هذه الظّلمات الدّهمآء الّا ايّده شديد القوی يسعی اليک بقلب طافح بالولآء و يدرکه الطافک من ملکوتک الابهی و تنجيه من زمرة الاخسرين اعمالاً اذاً يا الهی اکشف الحجبات الّتی غشت البصائر و الابصار و اهد الکلّ الی سبيل النّجاة حتّی يطّلعوا علی الاسرار و يتذکّروا بذکرک فی العشيّ و الابکار و يقوموا علی خدمة امرک فی اللّيل و النّهار و ينادوا باسمک فی السّرّ و الاجهار و ينجذبوا الی جمالک السّاطع بالانوار انّک انت الکريم الرّحيم العظيم المقتدر الوهّاب يا مولی المتعال.

ايّها العالم النّحرير و الفاضل الشّهير قد اطّلعت بمضمون الکتاب و مفهوم الخطاب و اردت الجواب بفصل الخطاب ولکن القلب فی اهتزاز و اشتعال و الجسد فی اضطراب و اشتغال بما هجم الاحزاب بجنود الارتياب و کيف لی المجال مع اشتغال البال و انّی لی الاقتدار حتّی اشرح و افصّل عمّا سئلت عنه من معضلات المسائل بين الخلائق ولکنّنی ابيّن لک بالايجاز لانّه ضرب من الاعجاز اذاً فاعلم بانّ الکتب المنزلة من التّورية و الانجيل و الزّبور و الفرقان و الصّحف و الزّبر الالهيّه و البيان کلّها متطابقة متوافقة ولکنّ الّذين لم يطّلعوا باسرار الکلمات و غشت ابصارهم الحجبات لم يقتدروا علی حلّ المشکلات و التّوفيق بين العبارات المعضلات لانّهم تشبّثوا بالقشور و غفلوا عن المعنی المنشور و اللّبّ الخالص من ذلک المعنی المشهور لانّ کلمات اللّه و آياته منها محکمات و منها متشابهات امّا اولئک الانعام لم يعرفوا المحکمات فضلاً عن المتشابهات. و امّا ما اشرت اليها انّ الجديد من الآيات لم يطابق القديم من الکلمات بلی اذا نظرت الی ظواهرها و غفلت عن بواطنها رأيتها متخالفة متباينة لانّ البيان الجديد جوهر التّبيان و من آيات محکمات فاذا اردت تطبيق المحکمات الجديدة من الآيات بالمتشابهات القديمة من الکلمات لا يوافق بعضها بعضاً و امّا اذا نظرت بعين البصيرة الی الآيات المتشابهة من القرآن و اطّلعت بتأويلها لرأيت انّ کتب اللّه و صحفه متطابقة متوافقة فی کلّ القرون و الاعصار فلنذکر مسئلة من المسائل و هی مسئلة آدم و وجوده فی الجنّة و تقرّبه الی الشّجرة و خروجه منها و اذا نظرت بعين الحقيقة الی ظاهر هذه الکلمات لوجدتها من الممتنعات و لا يليق ظواهرها بصدورها من العقلآء فکيف بالّذی خالق الارضين و السّموات و امّا اذا نظرت الی تأويل تلک الکلمات التّامّات کما صار بيانه فی الصّحف الجديدة من الآيات لوجدته حقّا ثابتاً مطابقاً للواقع من جميع الجهات و يدلّ علی عظمة ربّک و کبريائه و عزّه و جلاله و سموّه و علائه و ما عدا ذلک انّ الامم القديمة من اليهود و النّصاری لم تحتجب فی يوم ظهور محمّد رسول اللّه عليه الصّلوة و السّلام الّا انّها لمّا طبقت القرآن بظواهر الانجيل و التّورية لم تجدهما متطابقين بل رأتهما متخالفين کما هو منصوص فی کتب القوم الّذين انکروا القرآن و اعترضوا علی ربّهم الرّحمن و احتجبوا عن العيان و ما علموا حقيقة التّبيان و لهذا انکروا الرّسول و تمرّدوا عن القبول بل جادلوا و حاربوا و سفکوا دمآء الاصفيآء و اذا اردت تفصيل هذا ليطول معنی الکلام فينبغی لذلک النّحرير الجليل ان يراجع القرآن و التّورية و الانجيل فاذا وجد آياتها متطابقة من حيث ظواهرها دون بواطنها فتکون الشّبهات الواقعة فی هذا الامر واقعة فی محلّها والّا عليک بالتّتبّع فی الکلمات الاولی و الآيات الاخری و استنباط المعانی الکلّيّة المندمجة المندرجة السّارية فی بواطنها و هکذا اعتراض اولی التّورية علی نصوص الانجيل بقولهم انّه يخالف کلّيّاً النّصّ الموجود فی التّورية و کتب سائر الانبيآء اذاً ينبغی لمثلک العالم النّبيل و الفاضل الجليل ان يدقّق النّظر فی المعانی و المبانی و الاسرار المودعة فی الکتاب کما قال و قوله الحقّ لا يعلم تأويلها الّا اللّه و الرّاسخون فی العلم.

و امّا قضيّة البرهان لقد ظهر ظهور الشّمس فی رابعة النّهار و اشتهر فی کلّ الاقطار و انّی لمتحيّر ان ابيّن ايّ برهان من البراهين الواضحة و الدّلائل اللّائحة و الحجج البالغة الّتی ظهرت فی هذا الدّور العظيم و القرن الکريم اذکر لک الصّحف المطهّرة و الزّبر المکمّلة الّتی عجزت عنها کلّ من فی الارض من فصحائها و بلغائها او اذکر لک قدرة الحقّ الظّاهرة و قوّته الباهرة و عزّته القاهرة الّتی احاطت الآفاق ام اذکر لک قوّة الکلمة و نفوذ الارادة و عظمة الامر ام اذکر لک الالواح الّتی نزلت خطاباً للملوک و تلين من استماعه القلوب القاسية کالصّخور و وقوع ذلک الخطاب فی عالم الشّهود بعد برهة من السّنين و الشّهور بلی اذا اذکر لک خوارق العادة ممّا وقعت و يعجز عنها کلّ العالمين انّها لم تکن برهاناً ساطعاً دامغاً لانّها امر مسموع غير مشهود والّا لذکرت لک اموراً تذهل منها العقول و تحتار من وقوعها النّفوس فلننظر الی ما قالوا المفسّرون للقرآن حيث نطقوا بانّ اعظم برهان للفرقان سورة الرّوم لانّ فيها صرّح الحيّ القيّوم بانّ الرّوم من بعد غلبهم سيغلبون و قد وقع هذا بعد بضع من السّنين فيا للانصاف لانّا اذا نظرنا الی الصّحف المطهّرة الّتی نزلت فی هذا القرون الاخيرة لرأينا لايعدّ و لايحصی من هذا القبيل قد نزلت آيات و اخبرت و انذرت و بشرت و ما قضت برهة من الزّمن الّا ظهرت اسرارها و اشتهرت آثارها و تحقّقت قضاياها و هذا امر اشتهر فی مشارق الارض و مغاربها منها الخطاب البليغ لعلج اهل الکتاب النّابليون العظيم المفتخر بنفوذ کلمته فی کلّ الاقاليم و عظمة سلطنته الّتی تموّجت راياتها علی صروح المجد بين العالمين و هو فی عزّه العالی و شرفه المتعالی خاطبه ربّ الجنود بخطاب يرتعد منه فرائص کلّ مختال فخور فاستغربت کلّ النّفوس کيف هذا الخطاب مع عظمة هذا الرّجل الفريد فی الآفاق حيث ذلّه و خذلانه ممتنع و مستحيل بهذه الاوقات فما مضت عدّة شهور الّا انثلّ عرشه العظيم و نکس علمه الرّفيع و سقط اکليله الجليل فاصبح اسيراً من دون نصير و اشتهر ندآء الامر فی کلّ الاقاليم و بمثل هذا و بمثل هذا و بمثل هذا و ليس لی مجال للاسهاب و الاطناب و اکتفيت بالايجاز حتّی تطّلع علی الحقيقة بعد المجاز و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٧٠- ايّها الکامل الجليل قد اطّلعت بمضمون کتابکم الکريم و خطابکم البليغ و فی صدر الخطاب خير الکلام ما قلّ و دلّ لهذا اخترت الايجاز و بيان الحقيقة دون المجاز و هو انّ الدّين عند اللّه الاسلام من آدم الی خاتم کما قال اللّه سبحانه و تعالی کان ابراهيم امّةً مسلمةً فجميع الأنبيآء و المرسلين کانوا مسلمين لانّهم کلّهم علی الحقّ المبين لا نفرّق بين احد من رسله و کلّ دين من الأديان الالهيّه ينحلّ الی قسمين قسم هو الأصل و الأساس و هو يتعلّق بالعقائد و هی وحدانيّة اللّه و نبوّة الأنبيآء تحسين الأخلاق و تحصيل الفضائل و الاستفاضة من الفيوضات الالهيّه و السّنوحات الرّحمانيّه و امثال هذه المواهب و هذا القسم لا يتغيّر و لا يتبدّل کما خاطب اللّه نبيّه عليه الصّلوة و السّلام و قال اتّبع ملّة ابراهيم حنيفاً و القسم الثّانی يتعلّق بالمعاملات و الأحکام و هذا القسم هو الفرع يتغيّر و يتبدّل باقتضآء الزّمان و المکان و امّا الأساس الأصلی لا تغيير و لا تبديل اصلاً و لن تجد لسنّة اللّه تبديلا. و امّا التّسمية بالبهآئيّه هذا حسب العادة کما يقال فلان اشعری او اصولی بالاختصار کلمة الاسلام لم تنسخ ابداً و من يبتغ غير الاسلام ديناً لن يقبل منه. فبقی شیء آخر و هو يا هل تری لفی اليوم من الأساس الأصلی الّذی لا تغيير و لا تبديل بين النّاس شیء بل اصبح نسياً منسيّا و انّی ادعو اللّه سبحانه و تعالی ان يثبّتنا علی الايمان و يقدّر لنا الأسوة برسول اللّه روحی له الفدآء و لکم فی رسول اللّه اسوة حسنه و عليکم التّحيّة و الثّنآء. حيفا ٦ ذی‌حجّه ١٣٣٩.

اللّه ابهی

٧١- ای صدف آن لؤلؤ لألآء، در آيه مبارکه فرقان خطاباً باحبّای رحمن می‌فرمايد لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون. هرچه عزيزتر است سزاوار انفاق است نه شیء حقير. متاع نفيس لائق فداست نه شیء خسيس. عزيزترين اشياء پاره جگر است علی‌الخصوص پسر در نزد پدر و مادر. شکر کن خدا را که عزيزترين اشياء را در راه خدا انفاق نمودی و نور ديده را فدا کردی. پس چه‌قدر نيک‌اختر بودی و در ساحت کبرياء مقبول و مکرّم. ع ع

هو الله

٧٢- ای بنده درگاه حضرت احديّت ستايش اعظم از اين نيافتم که ترا به آن بستايم. خداوند يزدان در قرآن لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون فرموده و چون عبوديّت آن آستان افسر عزّت قديمه و سلطنت ملکوتيّه عبدالبهاست لهذا ترا به اين خطاب مخاطب ساختم تا دل را از جميع حقائق و معانی پاک و مقدّس نمائی و در دبستان عبوديّت اين حقيقت را سبق دهی و هر کس را بياموزی و البهآء عليک. ع ع

اين ايّام ارض مبارکه چون در نهايت انقلابست بايد تأخير در حضور نمائيد و به وقتی ديگر مرهون فرمائيد. جميع دوستان را تکبير برسانيد. ع ع

هو الابهی

٧٣- ای بنده مخلص حقّ از فضل جمال ابهی کنز ملکوت به جهت احبّا مهيّا لهذا انفاق سبب حصول برکت از نيّر آفاق. پس تا توانی معاونت ياران نما و اعانت دوستان. لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون. معاونتی که در حقّ جناب ميرزا عبدالغفّار مجری داشتيد بسيار محبوب و اگر ممکن باشد که از مبرّات بشماريد و در صورت عدم امکان امهال الی ميسرة بسيار مقبول و البهآء عليک. ع ع

هو الله

٧٤- يا من بذل حياته لخدمة امر اللّه و حصر اوقاته فی نشر نفحات اللّه و واصل ليله بنهاره فی اعلاء کلمة اللّه و لمثله ينبغی هذا المقام الجليل و شرب هذه الکأس الّتی مزاجها زنجبيل لشدّة نفوذ سلافها و قوّة سورة شمولها. مضامين شکّرين کتاب مبين مذاق مشتاقان را حلاوت ماء معين و عين تسنيم بخشيد. در وقتی واصل شد که شدّت احزان محيط بر دل و جان. سبب راحت وجدان و تسلّی قلب و روان گرديد زيرا منبعث از فؤاد پر روح و ريحان بود. زحمات و مشقّات آن حضرت در سبيل ربّ عزّت بی حدّ و حصر و اين برهان اعظم بر مقبولی درگاه جمال انور و جليل اکبر، فاشکر اللّه علی ذلک. به جهت دو شمع افروخته تازه دو تحرير خواسته بوديد مرقوم گشت در طيّ مکتوبست. در ميان احبّای مصر به هر قسم ممکن است ولو به ظاهر ايتلاف لازم زيرا اغيار را جسور و سبب افتضاح امر اللّه می‌گردد و ضررش راجع به کلّ و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لا تفرقوا و البهاء عليک.

با حضرات ايادی در جميع اوقات مخابره لازمست و اظهار محبّت مفيد زيرا سبب ازدياد حرارت محبّت اللّه گردد. در آخر مسطور مرسوم آن جناب وعده‌ای به ارسال مکتوب ثانی فرموده که تفصيل مرقوم خواهد شد ولی مکتوب ثانی نرسيد منتظريم. جادعيد قدری محبّت دارد ولی جوان متلوّنست. با او اظهار محبّت فرمايند ولی محرميّتش جائز نه. جناب روفائيل شخص ساکنيست و بی‌غرض و خوش‌خلق، در تربيت و تعليم او همّت فرمايند. رسائل شبهات اهل فتور را البتّه ملاحظه فرموده‌ايد و حال تازه جمال پروبال نيز متّصل اوراق بی‌مآل نشر می‌نمايد و مفترياتی اراجيف نسبت به اين عبد می‌دهد که هر بی‌خردی نيز می‌فهمد که چنين عبارات سخيفه لائق آن افواه افکيّه است نه اين عبد. باری ورقه تازه آن معتوه ارسال می‌شود. ملاحظه فرمائيد که در چه صقعی محشورند و اگر فرصت باشد جوابی مرقوم فرمائيد. ع ع

هو الابهی

٧٥- قال اللّه تعالی و اعتصموا بحبل اللّه جميعا اعلموا يا احبّاء اللّه و اصفيائه و صفوته و خيرة خلقه انّ الاعتصام شدّة التّمسّک و التّشبّث بوجه لايعقبه الارتخاء و الانحلال و يمتنع الانفصام من المعتصم عن المعتصم حتّی يتحقّق الاتّصال بدرجة لا يبقی الوهن مجال و التّهاون محال رزقنی اللّه و ايّاکم هذا الاعتصام البرئ عن الانفصام. و امّا الحبل الوثيق المتين هو الميثاق المبين و العهد القديم و وصيّت اللّه العليّ العظيم الّذی اخذه فی ذرّ البقاء فی ظلّ شجرة انيسا و ذکره فی کلامه المکنون و سفره المخزون و لوحه المحفوظ و اسّس هذا العهد المعهود و عقد هذا اللّواء المعقود علی البنيان المرصوص کتابه النّاطق الاقدس النّاسخ لکلّ الزّبر و الالواح الّتی تعارضه فی الاحکام و الآثار فانّ الموحّدين المخلصين له الدّين لابدّ لهم من جهة جامعه و کلمة واحدة موحّده و حصن حصين و کهف منيع و ملاذ رفيع و سور متين و ملجأ امين اذا آووا اليه و سعوا اليه امنوا من الدّاهية الدّهماء و الغارة الشّعثاء و الرّجفة العظمی و الصّدمة الکبری و انّ الی ربّک الرّجعی و هذه الآيه لها معانی شتّی و حقائق راسخه فی صدور اولی النّهی فامّا انا انا اذکر المعنی الاصليّ النّزول و المورد القطعيّ الورود فانّه الحقيقة المقصوده و المعنی الّذی لا يسع لاحدٍ انکاره و شهوده. قوله جميعا ای حتّی لا يتباعد احد و لا يتأخّر نفس عن هذا الورد المورود و المعين العذب البارد لکلّ ظمآن ودود الطّالب للرّفد المرفود و بالجمله انّ الحضرة الرّحمانيّه و الحقيقة الفردانيّه و الذّات الرّبّانيّه يخاطب عباده الابرار و ارقّائه الاحرار الّذين طابت سيرتهم و حسنت سريرتهم و صفت حقيقتهم و انشرحت صدورهم و کملت نفوسهم و انقطعت الی اللّه ارواحهم و زادت افراحهم و انجلت ابصارهم و طابت اسرارهم و يقول لهم اعتصموا بحبلی المتين و ميثاقی المبين و عروتی الوثقی و السّبب الاوقی و الواسطة العظمی و الوسيلة الکبری حتّی تأمنوا من شرور النّفس و الهوی و مهاوی السّقوط الی الدّرکات السّفلی و الهبوط فی وهدة الغفلة و العمی انّ هذا هو الامر الواضح اللّائح الّذی ليس فيه امتراء و اذا تمسّکتم به و اعتصمتم بحبله و تعلّقتم باهداب رداء الکبرياء عند ذلک يتنوّر وجوهکم امام مشاهد الکبرياء و تعلو کلمتکم العليا بين الوری و يؤيّدکم جنود الملکوت الابهی و ينصرکم کتائب الافق الاعلی انّ فی هذا التّفسير لعبرة لاولی النّهی فسبحان ربّی الابهی. ع ع

هو اللّه الابهی

٧٦- يا من ابتلی فی سبيل اللّه و تأسّی بأبيه فی اقتدائه باوليآء اللّه و انقطاعه عمّا سوی اللّه و تجرّعه خمر علقم الضّرّآء و البأسآء فی محبّة اللّه بخّ بخّ لک يا ايّها المنجذب الی اللّه و المستبشر بعنايات اللّه و المشتعل بنار محبّة اللّه و المشتغل بذکر اللّه و اسئل اللّه ان يجعلک سراجاً وهّاجاً و قضيباً رطباً خضلاً نامياً مورقاً مزهراً مثمراً و ينوّر وجهک بنور الفلاح و النّجاح و يضیء جبينک باشعّة ساطعة من مصباح الهدی و يجعلک خليفة من فدی بکلّه فی سبيل اللّه و حليف الحبّ و الانقطاع عمّا سوی اللّه و قرين ذکره و ثنائه و انيس نفحات قدسه بين الوری.

خوشا به حال تو که سرمست جام بلا گشتی و مستوقد نار محبّة اللّه. زهر عذاب را عذب گوارا يافتی و شديد عقاب را شهد و شراب دانستی. تأسّی به آن متصاعد ملکوت ابهی نمودی و اقتدا به آن واصل به رفيق اعلی. ايّام بگذرد و انفاس منتهی شود ولی فرق است ميان آن که به راحت و آسايش و شهوات بگذراند و آن که به مصيبت و مشقّت و محنت و اسارت در سبيل خدا. آن عاقبتش سراب بقيع يحسبه الظّمآن مآء و اين پايانش و سارعوا الی مغفرة من ربّکم و رحمه. آن بدايتش مسرّت و نهايتش حسرت، اين اوّلش تلخ و پايانش دريای شهد و شکّر. آن ظاهرش سراج و باطنش استدراج، اين ظاهرش ظلمات و باطنش معين مآء حيات، العبرة فی العواقب و النّهايات ايّاک من الغرور بالبدايات. چون از بلاياء وارده آن جناب نهايت تأثّر حاصل گرديد لهذا اين مختصر مرقوم می‌گردد. انشآءاللّه عن‌قريب جواب مکاتيب شما ارسال خواهد شد. جميع احبّای الهی را تکبير ابدع ابهی ابلاغ داريد. در روضه مقدّسه مطاف ملأ اعلی به ذکر جميع دوستان مشغوليم و البهآء عليک و عليهم اجمعين. ع ع

هو الابهی

٧٧- ای کاظم خدا در قرآن عظيم می‌فرمايد الکاظمين الغيظ و اين را صفت موقنين می‌شمارد ولی تو چون از بحر عرفان نوشيدی و در ظلّ رحمن درآمدی انشاءاللّه و العافين عن النّاس و اللّه يحبّ المحسنين نيز می‌گردی و به جميع خصائل و فضائل اهل توحيد متّصف می‌شوی. ملاحظه کن که چه فضلی در حقّ تو نموده که از ظلمات سفلی تو را نجات داده و رخت را به انوار هدی روشن فرموده، فاشکر اللّه علی ذلک. ع ع

هو الابهی

٧٨- ای ناطق به ذکر الهی در قرآن کتاب الهی از خصائص اهل توحيد کظم غيظ بيان فرموده چنانچه می‌فرمايد الکاظمين الغيظ و العافين عن النّاس و اللّه يحبّ المحسنين. هرچند اين مقام عظيم است و حصولش صعب و عسير امّا اهل بها را روحی لهم فدا شأن ديگر است و مقامی ديگر. منتهای آمال و آرزويشان فدای جميع شئون است به جهت حيات عالم و احيای شعوب و قبائل امم. چون سالک به اين مقام بلند اعلی رسد اوّلاً غيظی از برای او حاصل نشود که کظم نمايد و خودی خود موجود نماند که عفو کند لکن اين جواهر وجود و لآلی خزائن ربّ ودود هنوز در پس پرده غيرت حقّ پنهانند عن‌قريب کشف نقاب و رفع حجاب نمايند و البهآء عليک. عبدالبهاء ع

هو الله

٧٩- ای دو نفس مبارک الحمد للّه ايّام قطع اخبار منتهی گشت باز پيک مبين و قاصد امين به عبور و مرور آمد فوراً به ياد شما افتادم و پيش از ورود نامه مشکور به تحرير اين رقّ منشور پرداختم تا واضح و مشهود شود که هر دم در خاطريد و در محضر حاضر. هرچند از طهران تا به حال جز دو تلغراف نامه‌ای وصول نيافت و خبری نرسيد ولکن به مفاد ما کذب الفؤاد ما رأی در تتابع سال‌های انقلاب در هر اقليمی ولو اندکی در امور فتور حاصل شد اميدوارم که طهران محفوظ و مصون مانده و در نهايت روح و ريحان باشد و احبّای الهی چنان که بايد و شايد محافظه حصن حصين و بنيان متين نموده‌اند و در نشر نفحات اللّه و انتشار تعاليم الهيّه و تربيت نفوس کوشيده‌اند تا نورانيّت اين امر اعظم در انظار مجسّم گردد و در صفحات قلوب مصوّر شود و تلافی سوء انقلاب و شدّت اضطراب و مضرّت احزاب و ويرانی ايران گردد. زيرا جميع احزاب واضح و معيّن شد بل مشخّص و مجسّم گشت که سبب اضطراب شدند بلکه احباب به عون و عنايت ربّ الأرباب سبب آسايش و راحت ايران بلکه عموم جهان گردند. مرور ايّام بايد نتيجه تامّ دهد. و امّا سائر ملل و اقوام فی‌الحقيقه اوقاتشان به اضغاث و احلام گذرد. ملاحظه فرمائيد در انقلاب ايران بل اضطراب عموم جهان در اين تماشاخانه چه پرده‌ها به ميان آمد و عاقبت کلّ منطوی گشت. نه ثمری و اثری و نه نتيجه و خبری جز ويرانی و پريشانی و پشيمانی نه غالب و مغلوب هر دو در خسران زيرا خون سی کرور نفوس هدر و عالم انسانی در خطر و مدن و قری زير و زبر شد و بی نتيجه و ثمر زيرا عالم خاک يک موج زند و جميع را از اوج به زير خيمه خويش آرد و اسير تنگنای قبور فرمايد و هر چيز فراموش گردد و تلک الأيّام نداولها بين النّاس. عاقبت زيان اندر زيانست مگر نفوسی که اساس عزّت ابديّه و پايه آسايش عالم آفرينش نهند و جهان را به نور موهبت رحمن زينت و آرايش بخشند، حتّی همسات اين نفوس الی‌الأبد باقی و ثابت و بی‌پايانست و عليکما التّحيّة و الثّنآء. عبدالبهاء عباس ٥ ربيع‌الثّانی سنه ١٣٣٦.

٨٠- ای پدر و پسر بزرگوار مهربان نامه شما رسيد و از قرائتش نهايت بهجت حاصل شد زيرا دلالت می‌نمود که مشام از نافه اسرار مشکبار است. عبدالبهآء سفری به اوروپا نمود و مدّتی در آنجا با هر گروهی همدم و همراز گشت و از عظمت امر الهی در مجامع عمومی صحبت داشت به سمع قبول استماع می‌نمودند. پاريس که مرکز طبيعيّون و مادّيّونست و مانند يخ در نهايت سردی بود حرارتی حاصل نمود و به حرکت آمد. حال امر اللّه در پاريس رو به نشو و نماست. عجيب‌تر اينکه نفوسی که اقبال نموده‌اند اکثر کهنه طبيعی بودند ولی به نفحات الهی منجذب گشتند. حال عزم سفر امريک دارم تا به عون و عنايت جمال مبارک و صون و حمايت حضرتش بلکه در آن صفحات ترتيل آيات باهرات گردد و سبب حيات ايران و ايرانيان شود زيرا آيات غيرباهره و حجج غيربالغه يعنی مجتهدين مهمل ايران را ويران کردند و بکلّی از انظار انداختند. حال بلکه به تأييد بها تأسيس عزّت قديمه در ممالک فرنگ و امريک از برای ايران و ايرانيان گردد و ليس ذلک علی اللّه بعزيز. ولی فتوحات بهائيان فتوحات معنويّه است و اين هزار مرتبه از فتوحات ظاهريّه اعظم‌تر زيرا اين فتح به محبّت است به معرفت است و صرف عنايتست و آن فتح جسمانی به تير است به شمشير است به تدبير است و تحقير است. اين فتح روح می‌بخشد زنده می‌نمايد و آن فتح بنيان براندازد و نفوس را به چاه هلاکت اندازد. اين فتح ابديست و آن فتح موقّت زيرا در قرآن می‌فرمايد و تلک الايّام نداولها بين النّاس. چه بسيار شد که غالب مغلوب گرديد و چه بسيار که مغلوب غالب شد. در زمان فردريک اوّل آلمان فرانسه را مسخّر کرد. در زمان ناپليون بر کشور آلمان غالب و مظفّر شد. در زمان کيليوم دوباره آلمان فرانسه را مغلوب و مقهور نمود. مقصود اينست که فتوحات جسمانيّه را اعتمادی نيست ولی فتوحات حضرت مسيح الی‌الآن باقی و برقرار و فتوحات حضرت رسول مانند اساس متين محکم و استوار. هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الّا الضّلال...

هو الله

٨١- حضرت عندليب ورق مسطور رقّ منشور شد بر مضمون مطّلع گرديدم. مقصود اينست که به هر قسم و اسباب ممکنه که باشد ملاحظه نفوس را بايد داشت. خبر از حال عبدالبهآء نداری ولو کنت فظّا غليظ القلب لانفضّوا من حولک. باری قدوم مولود مبارک و محمود باد در شهود و عالم غيب وجود، البتّه سبب ميمنت است و نامش در ملکوت بنده حضرت مقصود يعنی عبدالبهآء و در بين خلق عبدالعلی و عليک التّحيّة و الثّناء. ع ع

هو الله

٨٢- ای عندليب گلشن اسرار هرچند بر شما سخت است و دشوار، صعب است و گران ولی محض خاطر عبدالبهآء با جناب شکوهی مدارا و مهربانی نمائيد. اگر شما با هر شخص که حبّ داريد ملاطفت نمائيد آسانست و آن را هر کس تواند ولی شما بايد للّه نفوس را به سبب ايمان و ايقان مراعات و محبّت فرمائيد که اسباب الفت در ميان نباشد اين تمامست. ولو کنت فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولک. باری به هر قسمی که ممکن نوعی نمائيد که او نيز از شما راضی گردد. آن وقت وسعت اخلاق واضح و آشکار شود. اين عبد نهايت حبّ را به شما چون دارم چنين تکليف نمايم. به جان عبدالبهآء که از اين تکليف محزون مشو و بدون کلفت ذکر می‌شود تا بر الفت قلب مطّلع گردی و ذلک من شدّة حبّی لک و فرط اطمئنانی بک انّ ربّک کريم وهّاب. در مقابل اين عنايات جزيله ظاهر خواهد فرمود و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

٨٣- ای رفيق سفر و عزيز، نامه‌های مفصّل شما رسيد. جميع دقائق امور در نزد عبدالبهآء معروف و مشهود و ضمائر و مقاصد معلوم ولی در قرآن می‌فرمايد ولو کنت فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولک. لهذا به قدر امکان به جميع ياران به نهايت رأفت معامله بايد کرد. حضرت مسيح می‌فرمايد که شبان مهربان اگر گوسفندی از گلّه گم گردد گوسفندهای ديگر را بگذارد عقب آن گوسفند گمگشته بدود. لهذا بايد به جميع قوی کوشيد تا ياری اغيار نگردد و نفسی دلتنگ نشود و آزرده نگردد. پس بايد شما به هر قسمی هست نوعی نمائيد که روح و ريحان به ميان آيد اغيار يار گردد. نفس امّاره شخصی فرض کنيم زمام از دست گرفته و او را به کوه و دشت و دره و سنگلاخ اندازد چون مقاومت نبيند عاقبت افسرده شود و آرام گيرد. حال بايد با نفوس به هر قسمی باشد مدارا نمود که بکلّی منصرف نگردد. مختصر مشرب اين عبد مرقوم شد تا حکمت مدارا بيان شود. و عليک البهآء الأبهی. ٧ شعبان ١٣٣٧ عبدالبهاء عباس

هو الله

٨٤- ای ثابت بر پيمان مکتوبی که به جناب آقا سيّد تقی مرقوم نموده بودی ملاحظه گرديد. از خبر تشکيل محفل رحمانی روح و ريحان حاصل شد زيرا آنچه در حيّز امکان موجود و سائر ناس به آن مألوف جان و وجدان را فرح و مسرّت نبخشد و قلب نورانی را به نفحه رحمانی همدم ننمايد بلکه هر خبر که مانند مشک و عنبر نفحه معطّر بخشد جانپرور است والّا عبارت از حوادث دهر بی‌نفع و بی‌ثمر. باری از پرتو عنايت نور حقيقت روحی لاحبّائه الفدا اميد است که آن محفل در نهايت حکمت سبب روشنائی قلوب شود و کاشف کروب گردد. در خصوص جلال مرقوم نموده بوديد. با او به کمال انسانيّت معامله کنيد. داروا ضعفائکم ما دمتم فی الدّار و حيّوا القوم ما دمتم فی الحيّ. ابداً کلمه‌ای که سبب گله گردد از لسان احدی صادر نشود. خدا در قرآن خطاب به حضرت رسول عليه السّلام می‌فرمايد ولو کنت فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولک. ياران الهی در هر صورت بايد مظهر کمال باشند و در نهايت تربيت و آداب. حضرت هرمز را رمزی در گوش بخوان و آن اينست که ثبوت و رسوخ و استقامت ابواب عزّت ابديّه بگشايد و در اين نشئه اولی و نشئه اخری دنيا و آخرت نهايت آمال حاصل گردد. جناب ميرزا يوسف خان و معتضدالحکما را تحيّت و ثنا برسان و حضرت رئيس انيس جليل را از قبل اين عبد به نهايت اشتياق تحيّت ابدع ابهی ابلاغ فرما و حضرت ابتهاج اميدوارم که سراج وهّاج باشد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٨٥- ... نامه شما رسيد جزع و فزع از امتحانات فرموده بوديد. حقّ با شماست ولی آيات قرآن را به خاطر آريد ولی اميد از الطاف جمال جانان چنانست که محفوظ و مصون مانيد. در خصوص استخاره بيان صريح شده بود که اگر محسّنات و منافع امری مهمّ يا مضرّات واضح و مشهود نه و ترديد داشته باشيد در چنين موقع استخاره از برای شما وحده جائز ولی در امور عاديه غير جائز. حال بايد بر آن منوال مجری داريد و اذا عزمت فتوکّل علی اللّه...

٨٦- ... آنچه مرقوم نموده بوديد مشهود و معلوم گرديد. از فضل جمال قدم اميدوارم که در جميع امور موفّق و مؤيّد باشيد. محاوره با حضرات رجال مقبول و بجا ولکن اصرار زيادی در ملاقات به نفسی ولو به جهت تفهيم بعضی امور مشتبه باشد مفرمائيد چه که مبادا گمان احتياج کنند. انّ ربّک غنيّ عن العالمين و يؤيّد امره بنفحات من ملکوته الابهی و ينشر انواره فی الآفاق بقوّة من جبروته الاعلی انّه لعلی کلّ شیء قدير. نظر اين عبد به ملکوت ابهيست و استمداد از آن افق تقديس می‌نمايد. قسم به مربّی وجود که تأييدات از آن ملأ اعلی پياپی چون امواج بحر اعظم و فيضان غمام اکرم می‌رسد و انّی لابتهل الی ملکوته ان يؤيّدک فی جميع الشّئون. ان ينصرکم اللّه فلا غالب لکم و ان يخذلکم من ذا الّذی ينصرکم بعده فعلی اللّه فليتوکّل المتوکّلون...

هو الله

٨٧- ای بنده حقّ نامه نمرو ٨ رسيد و همچنين نامه‌هائی که در طيّ آن بود. ولايت فارس بلکه اقليم ايران ويرانست. امناء عاقل و دانا بايد تا حسن انتظام يابد. اين مريض طبيب حاذق خواهد و اين مملکت امير ماهر جويد. حال تا اين طوفان برپاست ايران ويرانست. از خدا خواهيم که طبيب ماهری پيدا گردد تا اين بيمار را سبب شفای عاجل شود. آن مملکت فی‌الحقيقه معرض مرض‌های بی‌پايانست، از هر جهت مضطرب. يک قوّت ربّانی می‌خواهد که از عهده انتظام آن برآيد. قوای بشريّه تا يک درجه تمشيت امور تواند ولی چون خلل از هر جهت حاصل گشت يک قوّتی ربّانيّه و موهبتی رحمانيّه و عنايتی سبحانيّه لازم تا اين خلل برطرف شود. لهذا ما دعا می‌کنيم که الطاف حضرت احديّت شامل گردد و اين جسم مرده زنده شود و اين ناتوان توانا گردد، چاره‌ای جز اين نه. شما متوکّل بر خدا باشيد و متوسّل به ذيل کبريا. محزون مباش دلخون مگرد ان ينصرکم اللّه فلا غالب لکم و ان يخذلکم من ذا الّذی ينصرکم بعده و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٨٨- ای بنده صادق الهی صدق و راستی سبب هدايت تو گرديد و به اين موهبت فائز نمود. اگر صدق نداشتی البتّه تحرّی حقيقت نمی‌نمودی. صدق مانند عطش است و هدايت آب گوارا. تا تشنگی نيايد آب حيوان نيز ثمری ندارد چنانکه ملاحظه می‌کنی که دريای عذب فرات و معين حيات واضح و مشهود ولی تشنگان مفقود. در ايّام سيّدالشّهدآء روحی له الفدآء آن ينبوع علم الهی و منبع فيض ربّانی آب حيات جاری و ساری ولکن تشنه‌ای در ميان نبود. حال ملاحظه کن که جميع محبّان لب‌تشنه آن چشمه حيوانند و العطش العطش از جميع شيعيان بلند ولی حقيقت ندارد زيرا اگر حقيقت داشت البتّه به ساحل دريای آب حيات می‌شتافتند. يقولون بالسنتهم ما ليس فی قلوبهم. باری تو شکر کن خدا را که به عين تسنيم پی بردی و از کوثر رحمانی نصيب گرفتی. حقّ را شناختی و با دلبر مهربان نرد محبّت باختی. و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی الابهی

٨٩- ربّی و رجائی و ملجئی و منائی انّ عبدک الّذی اضفته الی اسمک الجليل و نسبته الی العبوديّة لجمالک المبين و نبئک العظيم و شرّفته بالسّجود لک و الخضوع بباب احديّتک و انت مشرق من افق المنير و مطلع کريم ای ربّ ايّده بسطوع انوار الهدی فی وجدانه من کوکب العلی و عطّر مشامه من نفحات تنتشر من رياض ملکوتک الأبهی و طهّر ثياب فؤاده بالمآء الطّهور المبارک النّازل المنهمر من سحائب جبروتک الاعلی ليثبّت الکلّ علی عهدک و ميثاقک الّذی تتلئلأ فی اوج ملکوت الانشآء و يصبح آية باهرة فی ملکوت الوجود و نوراً لامعاً فی سمآء الشّهود و کوکباً بازغاً فی مشرق الانفس و الآفاق بجودک يا قيّوم کلّ موجود انّک انت الموفّق المؤيّد العزيز الکريم. آنچه از قلم وفا بر لوح ولا مرقوم گشته بود به بصر حديد ملاحظه شد. از مضمون ثبوت و استقامت احبّای رحمن بر امر اللّه و تمسّک محکم به عهد و ميثاق الهی و سعی و کوشششان در اعلاء کلمة اللّه کمال روح و ريحان حاصل گشت. از تأييدات غيبيّه سلطان احديّت منتظريم که آن مجمع روحانی را به سطوع انوار رحمانی چون گلشن انجمن ربّانی منوّر و روشن فرمايد. و از خبر شهادت آقا مرتضای سروستانی از جهتی احزان شديد هجوم نمود چه آن مظلوم سبيل الهی چند سال بود که در تحت سلاسل و اغلال بود و از هر قسم محنت و بلايا را در راه خدا کشيد و نهايت به منتهای مظلوميّت در محبّت جانان جان بداد و از جهت ديگر اين شدائد بلايا را آن مظلوم راحت جان و لذّت وجدان يافت و بايد به شکرانه الطاف حضرت رحمن زبان گشود که الحمد للّه چنين نفوس مبارکی مبعوث فرموده که در زير زنجير و شمشير رقص‌کنان در سبل رحمن جان را رايگان نثار می‌نمايند. اين از اعظم عنايت الهيّه است که ارواحی را که عاقبت بی فائده و ثمر يقين است که از اين عالم می‌روند آنها را ربح عظيم عنايت فرموده در راه خويش قربان می‌فرمايد. لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احياء عند ربّهم يرزقون. ع ع

هو الله

٩٠- ای برادر آن ماه منوّر و مهر انور دو برادر عزيز چون دو پيکر سپهر برين از افق مبين به نور شهادت کبری چنان اشراق نمودند که پرتو شهادتشان به ملأ اعلی رسيد و السن سکّان ملکوت ابهی به ثنائشان ناطق شد. اگر از حيات عنصری محروم شدند ولی از جام بلور و کأس طهور لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احياء عند ربّهم يرزقون نوشيدند. ع ع

هو الابهی

٩١- ای احبّای الهی در اين کور رحمانی و دور اسم اعظم صمدانی نفوسی فائز شدند که از راحت جان و آسايش وجدان گذشتند. بلايای سبيل محبوب را به منتهای آرزو خواستند و مصائب و رزايا را چون مواهب و عطايا تمنّی نمودند. سموم مشئوم را چون سلسبيل عنايت چشيدند و جام پردرد بلا را چون شهد بقا از دست ساقی موهبت کشيدند. در سبيل جمال قدم روحی لشهدآء ميادين حبّه فدآء مال و جان فدا نمودند و در قربانگاه عشق چون ذبيح صبيح شتافتند و روح را به منتهای شادی و سرور در راه حضرت ربّ غفور انفاق نموده و نمايند. چنانچه ملاحظه نموديد که شهدای ارض يا کأس شهادت را به چه مسرّت از دست ساقی عنايت نوشيدند و در ميدان جانفشانی به چه روح و ريحان دويدند. فديت روحهم بروحی و جسمهم بجسمی و ذاتهم بذاتی و دمهم بدمی و کينونتهم بکينونتی. لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احيآء عند ربّهم يرزقون. حضرت اعلی نقطه اولی روحی لنفحات عبقت من رياض تقديسه فدآء در قيّوم اسما از لسان حوريّه فردوس می‌فرمايد تاللّه انّی لحوريّة ولدتنی البهآء فی قصر من الياقوت الرّطبة الحمرآء. بعد از لسان او باز می‌فرمايد و انّی و من فی الفردوس لمشتاق لنفس قد قتلت فی سبيله. ع ع

هو اللّه

٩٢- ايّها المشتعلون بنار محبّة اللّه قد اخذت راجفة الامتحان و رادفة الافتتان اقاليم ايران قد اصطفّت الصّفوف و هجموا الألوف و سلّوا السّيوف علی احبّاء الرّحمن فی ذلک القطر الوسيع و ما نقموا منهم الّا انّهم انتبهوا من نسمة اللّه و انجذبوا بنفحات اللّه و رتّلوا آيات التّوحيد و دلعت السنتهم بالتّمجيد علی الرّبّ المجيد. قد اقرّوا بوحدانيّة اللّه و اعترفوا بفردانيّته و آمنوا بآياته و صدّقوا بکلماته الّتی نزلت علی انبيآئه و رسله و انفقوا ما استطاعوا و هرعوا الی مشهد الفدآء فی سبيل ربّ الکبريآء و بذلک وقعوا تحت براثن الذّآب و انياب الضّاريات من الکلاب و هم تحت السّيوف يهتفون بذکر ربّهم و ينادون لا ضير انّا الی ربّنا لمنقلبون و لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احيآء عند ربّهم يرزقون و منهم من ينادی يا ربّی الأعلی و منهم من يضجّ بضجيج متواصل الی السّمآء و يقول يا بهآء الأبهی و منهم ينطق بالکلمة العليا يا ليت قومی يعلمون بما غفر لی ربّی و جعلنی من المکرمين و منهم من يقول و من النّاس من يشری نفسه ابتغآء مرضات اللّه و منهم من يقول لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون الی ان قطّعت اعضآئهم و سفحت دمآئهم و تناثرت لحومهم و سحقت عظامهم فاحرقوهم بنار البغضآء و نثروا رمادهم فی الهوآء فلن تجد لهم تربة و لا مرقداً و لا رمساً کانّ اجسادهم اصبحت هبآء منبثّا فللّه درّهم بهذه الاستقامة الکبری و للّه شهادتهم فی مشهد الفدآء. تاللّه الحق يتهلّل بذکرهم وجوه الملأ الأعلی و يتهلّل بثنآئهم اهل ملکوت الأبهی فيا بشری و يا فرحاً و يا طرباً لتلک العصبة النّورانيّة و الثّلّة الرّحمانيّة حزب الأبرار الّذين طارت ارواحهم الی ملکوت الأسرار و اسئل اللّه ان ينزل علينا برکة من نفحات قدسهم و موهبة من انجذابات قلوبهم و رحمة من الفيوضات الّتی ادرکت ارواحهم انّ ربّی لرحمن رحيم و انّه لعزيز کريم.

يا احبّاء اللّه انّ المنجذب الی اللّه سميّ احمد قد حضر الی هذه الأرض البيضآء و البقعة المبارکة النّورآء و زار التّربة الطّاهرة بالنّيابة عن الأحبّاء و بنيّة الأصفيآء و تضرّع الی اللّه طالباً شمول الألطاف علی کلّ عبد اتّصف بالانصاف فی هذا المصاف و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٩٣- ای ياران روحانی عبدالبهآء، نامه جناب خان با پيام وجدانی شما رسيد و ملاحظه گرديد. فی‌الحقيقه معانی بيان حقيقت بود و مضمون مشحون به احساسات دل پرخون. از تلاوتش نهايت روح و ريحان حاصل شد که آن ياران به ياد شهيدان مانند ابر گريانند و آرزوی آن ميدان پر روح و ريحان می‌نمايند. هرچند تا به حال روی زمين از خون شهيدان بسی رنگين شد ولی اين بار در يزد و نواحی آن چنان حشر و نشوری گرديد و در جشن قربانی و بزم جانفشانی چنان ترانه و آهنگی بلند شد که ملأ اعلی به جوش و خروش آمد. يکی لاريب انّا الی ربّنا لمنقلبون گفت و ديگری يا ليت قومی يعلمون فرمود و ديگری لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احياء عند ربّهم يرزقون فرياد برآورد و امثال ذلک بسيار، ولی بعضی در حين ضربت تيغ و خنجر از دست ستمگر ربّ اغفر لهم انّهم لا يعلمون نداء می‌کرد و ديگری نبات از جيب خويش برون آورده به قاتل داد که با دهن شيرين اين خون رنگين بريز تا مذاق تو چون کام من شکرين گردد. ملاحظه نمائيد که ياران روحانی به چه حالت و وجدانی جانفشانی نمودند و در زير تيغ و سنان چگونه از برای عوانان عفو و غفران طلب نمودند. اينست صفت يزدانيان اينست سمت بهائيان. پس ياران بايد با جميع ملل بی‌نهايت مهربان باشند و دلسوز و غمخوار نوع انسان. ايرانيانی که در آن صفحات هستند هر قدر اجتناب کنند شما نزديکی طلبيد و هر قدر اذيّت کنند شما محبّت بنمائيد و آنچه بد گويند شما ملاطفت فرمائيد. به هر وسيله که ممکن باشد نهايت دلجوئی را از آنها بنمائيد. از سبّ و لعن و هتک منزجر نگرديد بلکه مانند چشمه آب حيات منفجر شويد باز محبّت کنيد الفت نمائيد مهربانی بفرمائيد زيرا جاهلند و نمی‌دانند.

خواهش حضور نموده بوديد. حال حکمت اقتضا ننمايد. به وقت ديگر مرهون فرمائيد و عليکم التّحيّة و الثّناء.

٩٤- ای بنده الهی آقا مهدی الآن حاضر و می‌فرمايد کار پدر از من بهتر است زيرا در غربت است و منظور نظر و مخاطب به نامه مفصّل و مختصر امّا من از چنين موهبتی بی بهره و نصيبم لهذا غريبم و بعيدم اگرچه نزديک و قريبم و او حاضر محضر است ولو آواره آن صحرا و کشور است. گفتم بيا بدل نمائيم شما را به آن صفحات رهبر کنيم و پدر را حاضر اين محضر و ماهی يک نامه به تو خواهم نوشت ديگر آن پدر و پسر بايد با هم بدر روند من مداخله نمی‌نمايم مقصد من رضايت طرفين است ديگر تو می‌دانی. باری آنی فارغ منشين، در فکر استقامت و تمکين ياران ديرين باش که مخمود نگردند و مغموم نشوند. به بشارات الهيّه چنان به وجد و طرب آيند که هر يک مقاومت من علی الأرض نمايند و در زير تيغ و شمشير فرياد واشوقا الی الشّهادة الکبری برآرند و در زير خنجر نعره يا بهآء الأبهی از حنجر بدر آرند و آيه يا ليت قومی يعلمون تلاوت کنند و لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احياء عند ربّهم يرزقون بر زبان آرند. اينست صفت مخلصين اينست مسلک عاشقان جمال ذوالجلال و اينست نهايت آرزوی مشتاقان. به آقا حسين تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد و عليک التّحيّة و الثّناء.

هو الله

٩٥- ای بنده مقرّب درگاه الهی از قرار معلوم ابوی مرحوم جناب آقا محمّد رضا از دار دنيا به دار اخری ارتحال نمودند عليه الرّحمة و الرّضوان. شنيديم که جناب آقا محمّد رضا را محروم از ميراث نمودند لهذا آن حضرت بايد به قدر امکان کمال همّت را مبذول فرمائيد بلکه انشآءاللّه او نيز به سهم مفروض خويش برسد اگرچه مال موروث ملک محروس نگردد و للّه ميراث السّموات و الأرض. انسان بايد به کدّ يمين و همّت خويش کار بکند و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٩٦- و لِلّه ميراث السّموات و الارض. جناب آقا سيّد صادق و ورقه موقنه فائزه عليهما بهاء اللّه الابهی از روز ورود به اين ارض بقعه مبارکه تا وقت مراجعت متّصلاً التماس اين نمودند که آنچه تعلّق به ايشان دارد از اموال و املاک و عقار را اين عبد قبول نمايد. الی‌الآن اين عبد از نفسی نخواستم قبول نمايم ولکن از ايشان نظر به التماس زياد قبول شد. ع ع

٩٧- ... ای ياران عبدالبهآء و بندگان جمال ابهی خوشا خوشا که اين جام سرشار را از دست ساقی اسرار نوشيديد و چنان سرمست شديد که رقص‌کنان در اين ميدان دست در آغوش دلبر مهربان کرديد. يعنی به عرفان فائز شديد و به محبّت او منجذب شديد. زبان به نعت و ثنا گشوديد و به جان و دل در ره يزدان کوشيديد. اين موهبت عظيم است و نعمت بی مثل و نظير. ملاحظه نمائيد که در صحرای منشوريا دو کرور نفوس به جهت خاک جانفشانی نمودند و در فصل زمستان در سرما و بوران و برف و باران از صبح تا به شام در ميدان جانفشانی به نهايت همّت خونفشانی کردند، بجز خسران مبين ثمری نيابند بلکه روزی چند آن اقليم لئيم در دست آن و اين افتد و عاقبت در تحت تصرّف هيچ يک نماند و للّه ميراث السّموات و الأرض. حال آن گروه به جهت خاک سياه تحمّل چنين غم و اندوه نمودند و جز زيان و خسران ثمری نديدند و عن‌قريب هل اتی علی الانسان يوم من الدّهر لم يکن شيئاً مذکورا گردند. جميع اين زحمات هدر رود و کلّ اين مشقّت‌ها بی‌نتيجه ماند بلکه حرب و جدال و جنگ و نزال و ضرب و کفاح ننگ عالم انسانی و مانع فوز و فلاحست. پس ما که آشفته روی ياريم و پريشان آن زلف مشکبار بايد چگونه جانفشانی کنيم و به جانفشانی کامرانی نمائيم زيرا در سبيل حضرت احديّت کوشيم و حيات ابديّه يابيم و عزّت سرمديّه جوئيم. علمی بلند نموده‌ايم که منکوس نگردد و اميدی داريم که کسی مأيوس نشود. پس ای ياران عبدالبهآء تا توانيد ره رهبران گيريد و در سبيل يزدان جانفشانی کنيد و جميع خلق را يار مهربان باشيد و نوع بشر را مهرپرور گرديد. حکومت عادله را مطيع و منقاد باشيد و اعليحضرت شهريار را خادمی بااقتدار گرديد تا مظهر تأييدات الهيّه شويد و مطلع انوار ابديّه گرديد و عليکم التّحيّة و الثّنآء.

هو الابهی

٩٨- ای اماء جمال قدم هرچند در کور فرقان طائفه نساء جنس ضعيف شمرده شدند و در حقوق قليل النّصيب، الرّجال قوّامون علی النّسآء نازل و للذّکر مثل حظّ الأنثيين وارد ولی اهل فرقان پا از اندازه بيرون نهادند و از حدّ تجاوز کردند به قسمی که بيچاره نساء اسير و مانند زرخريد شدند. ولی الحمد للّه در اين کور عدل الهی چنان خيمه و خرگاهی در قطب آفاق زد که نساء در جميع حقوق سهيم و شريک رجال گشتند و علم و کم من ربّات الخدور و الحجال فاقت الرّجال برافراختند. در ميدان امتحان گوی سبقت و پيشی ربودند و در حمل شدائد و بلايا آيت کبری شدند و در عفّت و عصمت رايت ملکوت تقی گشتند و البهآء عليکنّ. ع ع

هو الله

٩٩- ای ورقه موقنه در هر کور رجال را از بحر فيوضات نصيب اوفر بود و بهره اعظم، الرّجال قوّامون علی النّسآء مبرهن الّا در اين کور اعظم که عدل و مساواتست الأقرب فالأقرب. ع ع

AC003//009/00129
هو الابهی

١٠٠- ای نهال بوستان محبّت اللّه خوشا به حال تو خوشا به حال تو که از صلب چنين پدری بوجود آمدی و در آغوش چنين مادری پرورش يافتی که در مهد صباوت از ثدی محبّت اللّه شير خوردی و در سنّ طفوليّت در حضن معرفت اللّه تربيت شدی. اين والدين آن والدين است که می‌فرمايد و اعبدوا اللّه و لا تشرکوا به شيئاً و بالوالدين احساناً و حقوقشان با حقوق ربوبيّت مقارن کرده. از خدا به تمام تضرّع و ابتهال بخواه که موفّق فرمايد که به شکر اين عنايت آنها قيام نمائی و البهاء عليک. ع ع

هو الله

١٠١- ای ثابت بر پيمان نامه شما رسيد الحمد للّه دليل جليل بر استقامت در سبيل الهی بود و برهان شوق و اشتياق جانفشانی در سبيل نيّر آفاق. سؤالی نموده بوديد. در قرآن می‌فرمايد خذوا حذرکم. اگر قافله‌ای کوه و صحرای پرخطری طيّ خواهد البتّه بايد محافظه خويش را ملاحظه نمايد و آنچه سبب حفظ است منظور دارد. احبّای الهی بايد با جميع ملل و طوائف عالم به نهايت محبّت و مهربانی جانفشانی کنند و با کمال صبر و تحمّل حذر از تعرّض ناگهانی نمايند. خلق بغايت بی‌انصافند و طينتشان مجبول ظلم و اعتساف. احبّای سروستان فی‌الحقيقه از راستانند و عاکفان آستان. عبدالبهآء نهايت رضا از آنان دارد که به کمال حبّ و خلوص به خدمت آوارگان نيريز پرداختند. فی‌الحقيقه جان عزيز فدا نمودند و در جميع موارد از هيچ بلائی خوف و پرهيز ننمودند. اينست صفت ثابتان اينست سمت راسخان بر عهد و پيمان. جناب آقا محمّد باقر و جناب ميرزا رجبعلی و جناب ميرزا علی آقا و جناب ميرزا اسمعيل را از قبل من نهايت اشتياق ابلاغ داريد. روزی بالنّيابه از ايشان به زيارت روم و سر بر آستان نهم و طلب عون و عنايت کنم که تأييدی جديد رسد و توفيقی بديع حاصل گردد. و همچنين جناب حيدر علی سروستانی را از قبل اين فانی محبّت و مهربانی مجری داريد و عذر نامه مخصوص منفرداً بخواهيد. به جان عزيز او که ابداً فرصت ندارم والّا مکتوب مفصّل مرقوم می‌نمودم و عليهم و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

١٠٢- دوستان حقيقی من جناب امين نامه خويش را به ذکر شما مشکين نمود و ياران دولت‌آباد را ستوده و تعريف و توصيف بی‌پايان نموده که هر يک در اين طوفان امتحان رخی چون مه تابان و قلبی مانند جبل فاران دارند. از جفا انديشه ننمايند و در نزد بيگانه به خون خويش بازی کنند و يار و اغيار را دل‌نوازی کنند. به ياد دوست سرمستند و به ذکر حقّ جام فرح در دست. بيان حقائق و معانی نمايند و اسرار رحمانی کشف فرمايند. در گلشن تجريد مانند بلبل معانی گلبانک توحيد زنند و آهنگ تسبيح و تقديس بلند نمايند. از اين خبر جانپرور سرور از برای اين عبد مکدّر حاصل شد که هرچند در ايران نائره امتحان شعله به آسمان زده ولی الحمد للّه ياران مانند خليل الرّحمن آتش را برداً و سلاماً يافتند. اهل وفا در ميدان فدا رقصکنان و پاکوبان آهنگ يا بهآء الابهی بلند نمودند و دوستان حقيقی با وجود هجوم جنود بغضآء نعره يا ليتنی کنتُ معهم فافوز فوزاً عظيما زنند و هر يک مانند جبل فاران مقاومت عواصف افتتان نمايند. ثبوت و استقامت در وقت راحت و امنيّت و سلامت هر مور ضعيف تواند ولی در وقت شدّت طوفان اگر کشتيبان در محيط اعظم بادبان بگشايد و سفينه براند و به ساحل سلامت رساند مهارت بنمايد و همچنين در يوم سرور و حبور هر جبانی جری و جسور است و در محفل بزم هر پرفتوری غضنفر غيور امّا شجاعت و بسالت و مردانگی و فرزانگی در ميدان رزم آشکار نه بزم. حمد خدا را که ياران الهی در چنين طوفانی و چنين مصيبتی شادمانی نمودند و کامرانی کردند و جانفشانی را اعظم مواهب رحمانی شمردند و عالم انسانی را مبهوت و حيران نمودند و عليکم و عليکنّ التّحيّة و الثنآء. ع‌ ع

هو الابهی

١٠٣- حضرات متعلّقين آن جناب محفوظاً مصوناً به بقعه مبارکه وادی ايمن برّيّه سينا و طور تجلّی بر موسی که نصّ آيه قرآنست واصل و فائز و زائر و مشرّف گشتند. فی‌الحقيقه جای شما خالی ولی در آن وادی مقدّس آستانه اقدس به دعای شما مشغولند و يقين است که آثار باهره اين ادعيه خيريّه در دل و جان و روح و وجدان و شئون و احوال آن جناب ظاهر شده و خواهد شد. تفکّر فرما دقّت کن ديده بصيرت گشا مشاهده خواهيد نمود. بايد آن جناب نهايت مسرّت را از تشرّف حضرات داشته باشيد. اگر حال اين موهبت حضرت احديّت قدرش مجهول باشد عن‌قريب ظاهر خواهد شد و خواهی گفت يا ليتنی کنت معکم فافوز فوزاً عظيما. ع ع

١٠٤- ... حال من ايّامی چند در اين قطعه مصريّه می‌گذرانم و حکمت بالغه در اين سفر بسيار، بعد ظاهر و آشکار گردد ولی بعضی از آشنا و بيگانه به اطراف چنان اشتهار داده‌اند که عبدالبهآء نعوذ باللّه از ابرار احرار نکوهشی در رسائل خويش نموده و از عبدالحميد ستمکار جفاکار نيايش کرده يعنی ظالم را مظلوم گفته و احرار ابرار را مذموم شمرده و اين اخبار از نجف اشرف از ناحيه مقدّسه حضرت امير عليه السّلام صادر شده. سبحان اللّه نفوسی که در آن ناحيه مبارکه ساکن و مجاور قبر مقدّس و جدث مطهّرند بايد مصدر حقيقت و ناشر صدق و استقامت و مربّی ملّت باشند، چگونه راضی شدند که بهتانی به اين عظيم تشهير گردد و حظيره مقدّسه به صدور اين افترا تحقير گردد. سلطان مخلوع عبدالحميد جمال مبارک را بيست سال در زندان اسير سلاسل و اغلال نمود و نهايت ظلم و عدوان مجری داشت و اين عبد را سی و چهار سال مسجون و به انواع تضييق مظلوم و مقهور نمود و در کتاب اقدس که سی سال پيش مطبوع و در ميان جميع ملل منشور گشته و به السنه مختلفه اوروپا ترجمه و منتشر گرديده صراحةً در حقّ او منصوص می‌فرمايد يا معشر الرّوم نسمع بينکم صوت البوم أ اخذکم سکر الهوی أم کنتم من الغافلين يا ايّتها النّقطة الواقعة فی شاطئ البحرين قد استقرّ عليک کرسيّ الظّلم و اشتعلت فيک نار البغضآء علی شأن ناح به الملأ الأعلی و الّذين يطوفون حول کرسيّ رفيع نری فيک الجاهل يحکم علی العاقل و الظّلام يفتخر علی النّور و انّک فی غرور مبين. و اين کلمات زجريّه و خطابات شديده ايضاً در کتب ردّيّه بر اين امر که در زمان سلطان مخلوع تأليف شده مروی و موجود. حال نفسی که به صريح کتاب اقدس بر سرير ظلم جالس و به بوم تسميه شده است و به جاهل تعبير گرديده ممکن است که اين عبد چنين شخصی را مظلوم گويد. نظير آنست که شخصی از فدائيان آل رسول تمجيد يزيد نمايد و يا سنان ابن انس را شاه مظلومان شمرد، اين الانصاف و اين نفوس اجتنبت الاعتساف. و حضرات احرار ابرار اين عبد را از سجن رهائی دادند و چنين عدل و انصافی منظور داشتند که الآن در نهايت روح و ريحان در کشور يوسف کنعان ايّامی با ياران می‌گذراند، چنين نفوس را چگونه اشرار گويم و ظالم غدّار را سرحلقه ابرار شمرم. فواللّه هذا افترآء تضحک منه الثّکلی زيرا صبيان تصديق چنين بهتان ننمايند تا چه رسد به عاقلان. عاقبت البتّه حقيقت واضح شود. الباطل له جوله و الحقّ له صوله. يريدون ان يطفئوا نور اللّه بافواههم. امّا ما شصت سال است که هدف سهام مفترياتيم لهذا به اينگونه تهمت‌ها خو کرده‌ايم کما قال الشّاعر:

رمـــانی الـدّهـــــر بالارزآء حتّی فــــؤادی فی حــــديـــــد من نبــــــــال

فصــــرت اذا اتتنی من ســـهام تکسّرت النّصال علی النّصال

ولی محلّ تأسّف اينجاست که از ناحيه مقدّسه نجف اشرف که بايد همواره نور حقيقت بتابد چنين تهمت و بهتان ما انزل اللّه به من سلطان صدور يابد زيرا آن خطّه مبارکه مرکز کوکب حقيقت و مرقد هيکل شاه ولايت است. در تفاسير آيه مبارکهء و لا تکن للخائنين خصيماً مطالعه نمائيد که آفتاب افق نبوّت کبری کوکب لامع يثرب و بطحآء عليه التّحيّة و الثّنآء از ايمان قبيله عظيمه بنی‌ظفار گذشتند و راضی نشدند که تهمت سرقت يک انبان آرد در حقّ شخصی يهودی ثابت شود بلکه حکم فرمودند که يهودی بری از اين بهتان و طعمه که يکی از افراد بنی‌ظفار بود سارق انبان است و قبيله بنی‌ظفار به جهت اين حکم سرور ابرار جميع مرتدّ شدند و از مدينه به نزد اشرار قريش شتافتند و به نهايت عداوت و بغضا قيام نمودند، فاعتبروا يا اولی الأبصار. فنعم ما قال يحيی عند خطابه جمهور الکبرآء قال ايّها الوجهآء اخلاقکم فرعونيّه و اطوارکم نمروديّه و قصورکم شدّاديّه و ثروتکم قارونيّه و نواياکم دنيويّه و دسائسکم شيطانيّه فأين المحمّديّه. از قرار حوادث اخيره حضرت فاضل محترم نحرير خراسانی ايّده اللّه تکذيب اين بهتان فرموده‌اند که اين دو شخص محض ترويج به اين ناحيه مقدّسه آمده بودند نه فکری ديگر. البتّه در نزد ايشان واضح و آشکار است که اهل بها از فساد بيزارند و از فتنه در کنار و البتّه سلطان مخلوع را که مانند علّت کابوس بر جسم جمهور مستولی بود مظلوم نخوانند و احرار ابرار که سبب آزادی اخيار شد اشرار ننامند. سبحان اللّه در ايّام سلطنت عبدالحميد به کرّات و مرّات از دشمنان آشنا و بيگانه لوايحی به مابين همايون تقديم شد که اين عبد با احرار عثمانيان همداستان است و شب و روز در هدم بنيان استقلال بذل مجهود می‌نمايد و به کرّات و مرّات هيئت تفتيش و تحقيق از مابين پادشاهی آمده و اين عبد را در تحت تضييق و تحقيق و تعذيب گرفت و صدمات شديده زد. در سجن نيز محاط به جواسيس ابليس بودم و در زندان محصور به مراقب و نگهبان. هر روز تلغراف رمزی در کار بود و هر شام حوادث مشئوم آشکار. گاهی تهديد نفی فيزان بود و گهی تخويف غرق در دريای بی‌پايان.

هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت
هيچ شامم با سر و سامان نيافت

حال که احرار ابرار به ميدان آمدند هر نامهربان ترويج و تشهير می‌نمايد که اين عبد ضدّ آزادگان است و مخالف حرّيّت‌پروران. فنعم ما قال الشّاعر:

لاله ساغر گير و نرگس مست و بر من نام فسق
داوری دارم خــــــدايا من که را داور کـــنــــم

باری ميدان بهتان وسيع است. به افترای ديگر پردازند، شايد عقول سقيمه قبول نمايد و ادراکات قاصره معقول شمرد. اين افترا و بهتان نه چنان واضح و نمايان است که محتاج مدافعه باشد...

هو الله

١٠٥- ای بندگان حقّ، مکاتيب شما رسيد. فرصت جواب‌های منفرد نيست لهذا به يک نامه جواب داده می‌شود. ای جناب آقا علی نقی اميد از فضل حقّ چنانست که ترا از مادون خويش مستغنی فرمايد و مظهر يوم يغنی اللّه کلّاً من سعته نمايد. ای جناب آقا عبّاسعلی نيّتی که داری بسيار موافق. کاری از اين بهتر نه که انسان سبب راحت و آسايش و معيشت ياران الهی گردد و نعم اجر المخلصين. اميدوارم که بر محبّت اللّه ثابت و مستقيم مانی. ای جناب محمّد تقی از درگاه حضرت احديّت از برای تو فيض برکت طلبم تا اسباب وسعت معيشت فراهم آيد انّ ربّی هو المعطی الکريم. ع ع

هو الله

١٠٦- ای بنده حقّ، حضرت پدر ايّام خويش را وقف سبيل الهی کرد و شب و روز به خدمت پرداخت، نفسی راحت نکرد و دمی نياسود. الحمد للّه تو نيز پيروی او نمودی تا مظهر الولد سرّ ابيه گردی. تا توانی در مسلک او سلوک نما و در جميع شئون متابعت او کن تا ايّامت را به بهترين موهبتی بگذرانی و به کنز ملکوت پی بری و مظهر يوم يغنی اللّه کلّاً من سعته شوی. در اين عالم فانی گنج شايگان عرفان حضرت رحمانست و محبّت دلبر دو جهان. الحمد للّه به آن سرفرازی و در نزد بيگانه و آشنا به نغمه و آهنگ خوشی دمساز و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

١٠٧- ای دوستان معنوی قلب عبدالبهآء از حرارت محبّت احبّا چون شعله سوزانست و البتّه شدّت سورت اين آتش در دل ياران تأثير نموده و می‌نمايد ديگر چه احتياج به خامه و نامه يوم يغنی اللّه کلّاً من سعته و البهآء عليکم. ع ع

هو الابهی

١٠٨- ای تشنه قطره‌ای از بحر غنای حقّ، در آيه مبارکه يوم يغنی اللّه کلّاً من سعته می‌فرمايد. اين غنا و سعت و وسعت رحمت شمول جميع مراتب وجود حقيقی دارد چنانچه ملاحظه می‌شود که از فضل جمال ابهی روحی لأحبّائه فدا دريای غنا در جوش است و روح توانگری در خروش. گنج رايگان چون نهر روان جاری و ساری و ثروت ملکوت ابهی بر آفاق دل و جان فائض و نازل. علوم اوّلين و آخرين از کلمه‌ای ظاهر و حقائق و معانی از هر حرفی باهر. فيوضات قديمه چون بحر موّاج و انوار رحمانيّه چون کوکب وهّاج. اينست ثروت و غنای حقيقی طوبی لمن هو غنيّ بهذا الغنآء. ع ع

هو الابهی

١٠٩- ای غنيّ از ما سوی اللّه غناء ذهب و فضّه سبب کثرت احتياج گردد و علّت انشغال شود چنانچه ملاحظه می‌نمائی که اعظم اغنيای عالم امکان تاجدارانند با وجود اين در اشدّ درجه احتياج و مديون و مغبون و مبتلی ولی نفوسی که از کأس طافحه يوم يغنی اللّه کلّاً من سعته نوشيده‌اند ولو به ظاهر فقير و قطميری مالک نيستند ولی گنج روان در آستين دارند و ملک لامکان زير نگين و خزائن ملکوت دفين و البهآء عليک. ع ع

١١٠- ... از پريشانی محزون مباش زيرا امريست مسنون. مقرّبان درگاه کبريا هميشه در اين دار دنيا مقدّس و منزّه از ثروت و غنا بودند ولی به کنز ملکوت پی بردند و ثروت جبروت به دست آوردند و فيض غنا از عالم لاهوت يافتند و مظهر يوم يغنی اللّه کـلّاً من سعته گشتند...

١١١- ... شمس حقيقت چون از افق ابداع به فيض نامتناهی اشراق بر آفاق نمود قلوب صافيه انطباعات رحمانيّه يافت و از اشعّه ساطعه مستشرق و منير گشت. حمد کن خدا را که پرتوی از آن فيض اعظم بر جان و وجدان تو زد. ساحت قلب روشن شد و بشارات روحانيّه جان و دل را احاطه نمود. شور و ولهی انگيخت و جذب و طربی بخشيد. به شکرانه اين موهبت عظمی بايد به نار محبّت اللّه چنان شعله زنی که شمع آفاق گردی و ستاره صبحگاهی در نهايت اشراق. نظر به ضعف خويش منما شديد القوی مؤيّد است و نگاه به فقر خويش مکن کنز ملکوت طافح است. هرچند پشه ضعيفيم ولی تأييد سليمان الهی شامل و هرچند فقيريم ولکن کوکب يوم يغنی اللّه کلّاً من سعته فائض. الطاف اسم اعظم و مواهب جمال قدم ذباب ناتوان را عقاب اوج آسمان نمايد و خاک سياه را رشحات سحاب عنايت گل و ريحان بروياند. لهذا اميد چنانست که آن اقليم به نفحات قدس جنّت النّعيم گردد و آن سرزمين به نسيم هدايت الهی غبطه بهشت برين شود. اليوم افواج ملکوت ابهی در اوج اعلی صف زده و منتظر آنست که نفسی در اين جهان سمند در ميدان جانفشانی براند تا جنود ملأ اعلی و جيوش ملکوت ابهی فوراً تأييد و نصرت فرمايد. پس به اين قوّت کلّيّه می‌توان يک‌سواره بر صفّ عالم زد و فرداً وحيداً مقاومت من علی الأرض نمود. انّ هذا من فضل ربّک فی هذا العصر النّورانی و القرن الرّحمانی...

٩

١١٢- يا من احبّه اللّه و احبّه قال تعالی يحبّهم و يحبّونه لو لا فيض محبّة اللّه الی عبده لما تحقّق الحبّ فی الخلق ابداً فکلّ منه و اليه و لا يملک الانسان لنفسه شيئاً و لمّا اشرق انوار الحبّ من الحقّ الی الخلق انطبعت آياته الکبری فی الأفئدة الصّافية النّوراء و تقابلت مراياء القلوب و تعاکست بذلک النّور المشهود فظهرت المحبّة من الخلق الی الخلق ولکنّ اللّه الّف بين قلوبهم بناءً علی ذلک احببتک و تلوت نميقتک الغرّاء و ابتهجت بمشاهدة صورتک النّوراء و اسئل اللّه ان يجعلک آية الفلاح و النّجاح فی الآخرة و الاولی و عليک التّحيّة و الثّناء. عباس

هو الله

١١٣- يا من احبّهم اللّه تجلّی نامتناهی الهی چون از افق يحبّهم اشراق نمود سرج نورانيّه يحبّونه در قلوب برافروخت و ارتباط بين قديم و حدوث حصول يافت و اين فيض جليل در ظهور نبأ عظيم ظاهر و آشکار گشت و ملاحظه شد که الطاف حضرت قديم چگونه شامل مظاهر حدوث گرديده لهذا بايد آتش عشق در مرکز صدور برافروزد و نائره محبّت اللّه در فضای قلوب شعله زند تا از حرارت اين فيض ربّانی جهان به شور و ولوله آيد و جان‌ها به اشراق طلعت جانان حيات تازه جويد. عبدالبهآء را نهايت آمال و آرزو اينکه در هر دمی جان بيفشاند و به قربانگاه عشق بشتابد و فدای آن دلبر مهربان گردد. ياران را نيز نهايت آمال و امانيّ اين. لهذا جناب آقا ميرزا حبيب‌اللّه و آقا ميرزا مهدی ترک راحت و آسايش خويش نمودند و دشت و صحرا پيمودند و به نشر نفحات اللّه پرداختند طوبی لهما و حسن مآب. اميدوارم که به تأسيس مشرق‌الأذکار و تشکيل محفل روحانی در کمال حکمت موفّق گرديد که مبادا سبب جزع و فزع ديگران گردد. بسيار مکتوم داريد و نام ديگر نهيد تا بيگانگان پی نبرند و در صدد هدم بنيان نيفتند. جميع احبّای الهی را فرداً فرداً از قبل من در نهايت حبّ و مهربانی اشتياق روحانی ابلاغ فرمائيد.

الهی الهی تری عبادک المنجذبين فی البلاد يهدون الی سبيل الرّشاد و ينطقون بالثّنآء عليک بين العباد و يقيمون الحجّة القاطعه علی فيضک الجليل علی القلوب و الفؤاد و لا يهابون من سطوة الالحاد و لا يخشون بأس الملوک فی يوم التّناد. ربّ اجعلهم اشجاراً ثابتة الأصول ممتدّة الفروع دانية القطوف بديعة الزّهور ريّانة الأوراق مائسة متمايلة فی حديقتک الغنّاء مهتزّة بنسائم الوفآء مرتفعة الی الأوج الأعلی انّک انت المقتدر علی ما تشآء. ربّ انّهم ضعفآء و انت القويّ العظيم و انّهم مرضآء و انت الطّبيب الکريم و انّهم فقرآء و انت الغنيّ عن العالمين فارحم يا الهی تلک الأجنحة المنکسرة و الطف يا الهی القوادم المنسوله ثمّ انبت فی الأجنحة اباهر منظومه و خوافی مکنونه حتّی يطيروا بقوّة تأييدک الی اوج هذا الفضآء و يرفرفوا فی هذا الهوآء و يصلوا الی غاية المبتغی و يدرکوا اعظم المنی و يسرعوا الی مشهد الفدآء بقلوب طافحة بالوفآء و صدور منشرحة بالولآء و ارواح مستبشرة بالصّعود الی ملکوت الأبهی انّک انت المقتدر علی ما تشآء و انّک انت القويّ العزيز الکريم لا اله الّا انت الرّبّ الرّؤوف الرّحمن الرّحيم. ع ع

هو الابهی

١١٤- ای محبّ مطلع انوار محبّت را مراتب اربعه مذکور و مشهور اوّل محبّت من اللّه الی العبد است آيه يحبّهم شاهد اين مطلب. ثانی محبّت من العبد الی الرّبّ است و يحبّونه دليل اين مقام. ثالث من العبد الی العبد است آيه رحماء بينهم حجّت اين مقال. رابعاً من الحقّ الی الحقّست فاحببت ان اعرف مثبت اين مآل. محبّت مظهر نفس اللّه و مطلع الهام هرچند من العبد الی العبد است ولی به حقيقت من الخلق الی الحقسّت چه که من احبّه فقد احبّ اللّه. پس چون نامت دلالت بر محبّت من سمّی بعلی فی ملکوت الاسماء دارد اميد که به آنچه از لوازم اين اسم مبارک و خصائص اين رسم مجلّل است قيام نمائی و موفّق گردی و آن همّت بر نشر نفحات اللّه و غيرت در ثبوت و رسوخ بر ميثاق اللّه است و البهاء عليک و علی کلّ ثابت علی العهد القديم. ع ع

هو الله

١١٥- يا حضرت فروغی عليک صلوات اللّه و سلامه يوم ولدت و يوم توفّيت و يوم بعثت حيّاً. تا به حال دو مکتوب از آن حضرت وصول يافت و هر دو را جواب مرقوم شد و ارسال گشت و در ضمن آن مکاتيب مکاتيب به ديگران ولی دير می‌رسد و شايد در بين راه مکاتيب از عدم انتظام بريد مفقود می‌شود. حال مکتوب ثالث رسيد. من نيز فوراً جواب می‌نگارم. به جناب محمّد عليخان آقاجان نهايت اشتياق دل و جان برسان. رؤيائی که ديدند رؤيای صادقه بود و برهان اينکه عريان بودند يعنی از هر ثيابی تا قميص تقديس پوشند و محرم بودند تا آفت هر مجرمی گردند و اين عبد ضعيف دست به شانه ايشان زد اين دليل رضايت و قبول زيرا در جميع تفاسير قرآن در آيه مبارکه سوف يأتی اللّه بقوم يحبّهم و يحبّونه مذکور است که چون اين آيه مبارکه نازل شد حضرت رسول روحی له الفدآء دست به شانه سلمان زدند و فرمودند هذا و ذووه لو کان العلم فی الثّريّا لناله رجال من ابنآء فارس. پس معلوم شد که اعظم دليل محبّت و قبول دست به شانه زدن است. باری تعبير اين رؤيا ظاهر و باهر خواهد گشت. الحمد للّه چه در سفر و چه در حضر چه در زمان آسودگی و چه در زمان آوارگی در جميع احوال به خدمت حقّ مشغولی و به ندای ملکوت اللّه مألوف و در تأليف قلوب ساعی و به ايقاد نار موقده در قلوب می‌کوشی. جميع ياران و اهل سرادقات تحيّت ابدع ابهی می‌رسانند. حال ايّامی چند در خراسان به کمال حکمت به تشويق و تحريص نفوس مبارکه بپردازيد و شور و ولهی در ميان احباب بيندازيد. بعد مخصوص آن حضرت را احضار خواهم نمود. عبدالبهاء عباس ١٨ شعبان ١٣٣٧.

١١٦- يا من احبّه اللّه و البرهان علی هذا قوله تعالی يحبّهم و يحبّونه ولو لا الحبّ من حضرت الرّحمن ما انجذب القلوب الی نور الجمال و ما انشرح الصّدور بترتيل آيات الحسن من ملکوت الجلال فالذّرّة منجذبة الی الشّمس و طيور القدس شائقة الی رياض الانس و المحبوب مغناطيس الحبيب و المريض يحنّ الی الطّبيب. هذا هو البرهان مع المشاهدة و العيان فاشکر اللّه علی هذا البيان و عليک الرّأفة و الرّضوان.

١١٧- ای بنده جمال ابهی خراسان را در عرف مورّخين مشرق زمين نامند و اين کلمه دالّ بر اشراق نمايد و از فحوای الواح الهيّه چنان استنباط گردد که آن کشور شرق را منوّر نمايد و نار اللّه الموقده چنان شعله‌ور شود که آتشکده نار سينا گردد. يعنی نور مبين از ملکوت غيب بها در آن بيدا جلوه و ظهوری نمايد که جنّت ابهی خيمه و خرگاه در قطب آفاق زند. پس ای يار مهربان تا توانی جانفشانی کن تا آن موهبت در اين مدّت پرده براندازد و رخ بگشايد. ياران الهی اگر به انجذابات روحانی موفّق گردند در اندک مدّتی علم هدی بلند شود و نور ملأ اعلی بتابد و فيض جمال ابهی احاطه نمايد. آنچه از قلم اعلی صادر حتمی الوقوع ولی ما بندگان بايد بکوشيم و بجوشيم و بخروشيم تا به اين خدمت موفّق گرديم و مظهر اين موهبت شويم والّا چنانکه در قرآن می‌فرمايد فسوف يأتی اللّه بقوم يحبّهم و يحبّونه و عليک التّحيّة و الثّنآء. ١٢ ذيقعده ١٣٢٠.

١١٨- ايّها الفاضل الجليل انّی قد اخذت بکلّ توقير کتابکم المنير و امعنت النّظر فی بديع معانيه و قد سرّتنی عباراته الفصيحة البليغة الدّالّة علی الوفآء و صفآء القلب و الثّبوت علی الوداد لعمرک فی هذا القرن اهل الوداد اقلّ من الاکسير الأعظم و نحمد للّه و نشکره علی ان ارانا فی هذه البلاد شخصاً جليلاً ثابتاً علی الوداد فالمحبّة اذا کانت سطحيّة منبعثةً عن احساسات طبيعيّه لا تکاد ان تکون محبّةً صميميّه ولکن اذا کانت منبعثةً من الفيض الالهی يحبّهم و يحبّونه رحمآء بينهم لا شکّ انّها حقيقيّه و صميميّه لا تکاد تتغيّر بمرور القرون و الأعصار بناءً علی ذلک فاطمئنّوا انّ فؤادی رهين الوداد اتمنّی الثّبات علی الوفآء الی ابد الآباد سوآءً کان فی هذه النّشئة الأولی ام فی النّشئة الأخری و عليک التّحيّة و الثّنآء و ارجوک ان تبلّغ حضرة حاکم الصّلح راغب افندی خالدی الّذی کان فی حيفا من طرفی الاشتياق و الثّبوت علی الميثاق و عليک و عليه التّحيّة و الثّنآء. بهجی ٢٠ شعبان ١٣٣٩.

هو الله

١١٩- ای منادی پيمان هرچند مانند باد صبا باديه‌پيمائی و سرگشته در کوه و صحرا ولی اميد چنانست که تشنگان را پيمانه‌ای بپيمائی و نور هدايت کبری بنمائی و به سرچشمه آب حيات دلالت فرمائی و در جهان ملکوت داخل نمائی. اينست موهبت حيات ابدی در اين جهان ممات سرمدی. ای يار مهربان هر آهنگی خاموش گردد مگر نغمه و آواز ربّانيان و هر دريائی از جوش و خروش افتد مگر بحر عشق و محبّت رحمانيان. از چند نفر از طائفه سيکه مرقوم نموده بوديد که يکی از آنها بسيار منجذب و مشتعل است ولی خائف از ملامت و شماتت خويش و پيوند. در قرآن می‌فرمايد لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم. انشآءاللّه چنين خواهد شد. حکيم سنائی می‌گويد:

ســـــــــوی آن دلبــــــر نپـــــــويـــــــــــد هيــــچ دل با آرزو

با چنين گلـرخ نخسبد هيچ کس در پيرهن
يا برو همچون زنان رنگيّ و بوئی پيش گير
يا چو مردان اندرآ و گوی در ميـــــــدان فکن

ولی بايد مدارا نمود. ربّنا لا تحمل علينا ما لا طاقة لنا. به آن شخص که صاحب روزنامه است بگو گوش را به جميع جهات بگشا آيا ندای الهی از کجا بلند است از شرق بلند است يا از غرب بلند است، از شمال بلند است يا از جنوب بلند است. به جان ياران قسم که از عکّا بلند است. انشآءاللّه تشويق بعضی از احبّای امريک نظر به خواهش شما به سفر هندوستان می‌شود. آنچه از رنگون به جهت مصارفات لازمه شما ارسال می‌نمايند جميع در درگاه احديّت مقبول. اميدوارم که شخص منفق مظهر فيض و برکت گردد. باری ای محمود من همّتی نما بلکه چند نفوس آزاده در آن کشور آماده گردند و امر اللّه در آن بقعه واسعة الأرجآء قوام يابد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی الابهی

١٢٠- جناب ميرزا محمّد و جناب عندليبان عليهما نفحات الرّحمن مکتوب شما که دلالت بر توجّه الی اللّه و توسّل به حبل عنايت و تشبّث بر ذيل رحمت کبری می‌نمود واصل گرديد. از تأييدات غيبيّه اميد چنانست که آن دو وجود را موفّق بر رضای الهی فرمايد و وجوهشان را در انجمن عالم به نور هدايت کبری منوّر نمايد و مشامشان را به نفحات عنايت معطّر گرداند ليس ذلک علی اللّه بعزيز تا به مقامی رسند که می‌فرمايد لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم. الحمد للّه شماها به حقيقت حال واقف. اندک بصيرت ابواب عنايت را مفتوح سازد. اگر چنانچه ممکن بود و در حقيقت امور فحص و تدقيق می‌شد واضح می‌گشت که لحظات اعين رحمانيّت هميشه شامل بوده اگرچه بعضی غافل بودند عن‌قريب آگاه خواهند گشت و انشاءاللّه به حقّ راجع. اين عالم فانی را مشاهده می‌نمائيد دلبستگی را نشايد و تقيّد نبايد. بايد چون مردان حقّ بی‌پروائی نمود و جان‌نثاری. افتخار انسان در ظهور خلوص است و انقطاع از نفوس. موفّق بر امری شويد که خلوص نيّت و توجّهتان به حقّ چون آفتاب ظاهر و مشهود گردد. پوسته تعجيل دارد. فرصت بيش از اين نيست و السّلام علی من اتّبع الهدی. ع ع

اللّه ابهی

١٢١- ايّها المتوجّه الی الملکوت الابهی تاللّه الحقّ انّ قبائل الملأ الاعلی يصلّين علی الثّابتين علی ميثاق اللّه و ينصرن عبادا لا تأخذهم لومة لائم فی الرّسوخ علی عهد اللّه و انّک انت يا من ذاق حلاوة شهد الميثاق لا تردّ بصرک عن نور الاشراق. لعمرک انّ شمس الحقيقه من ملکوت غيبها تبذل انوارها و شعاعها علی کلّ الآفاق ولکنّ المحتجبون لفی حجاب حالک مظلم صيلم ظلمات ثلاث بعضها فوق بعض و هم لا يهتدون. ع‌ ع

١٢٢- ... در خصوص اوراقی که نزد آن جناب ارسال شده مرقوم فرموده بوديد. هر نوع مصلحت بدانيد مجری فرمائيد. البتّه مقصد و مراد در نزد اهل قلوب صافيه واضح و مشهود است. از اينگونه اوراق بسيار منتشر خواهد شد ولی صاحبان بصر و موشکافان و واقفان اسرار الهيّه می‌دانند و می‌فهمند و ادراک می‌کنند. اگر جميع من فی الغيب و الشّهود جمع گردند و بخواهند کلمه‌ای من عند انفسهم القا نمايند چون صرّافان ملکوت ابهی زر خالص را از مغشوش جدا کنند و تميز دهند. مشامی که از نفحات قدس مطهّر و معطّر و معنبر از روائح متغيّرهء متنفّره ابداً مختلّ نگردد و از القای شبهات مضطرب نشود بلکه سبب ثبوت و رسوخش گردد چنانکه اين قضيّه در جميع جهات مشهود شد. باری آن جناب به حقيقت مقاصد چنانچه بايد و شايد مطّلع، چه احتياج به اسهاب و اطناب. انشاءاللّه از نفوسی معدود گرديد که مطلع تحسين اهل ملکوت ابهی شويد و به آنچه سبب نجات و حيات کلّ است متشبّث گرديد و از عبادی محسوب شويد که می‌فرمايد لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم تا باب عنايتی که در يوم ظهور بر روی شما گشود روز بروز وسعت و فسحت يابد و شجره اميد ثمره جديد بخشد و چشمه آمال به جوش آيد و قوّت تأييد ملکوت ابهی ظاهر گردد. قسم به آن تبسّم‌های جان‌افزا که ديدی که اگر نفسی اليوم چنان که بايد و شايد قدم استقامت بنمايد کون را خادم خويش کند و امکان را در ظلّ خود ملاحظه نمايد جرّب تطرب.

امّا در خصوص معاونت در جواب حضرات تا به حال اجوبه شتّی متتابعاً از اطراف وارد و اين عبد جميع را مخفی نمودم و ابراز ندادم چه که خوش نداشتم اين اجوبه را واسطه تبليغ و ترويج باشم چه که با کسی کلفتی ندارم، من شاء فليؤمن بميثاق اللّه و من شاء فليعرض انّ ربّک لعلی صراط مستقيم. با وجود اين چگونه امر به معاونت در جواب نمايم. اين بسته به ثبوت و رسوخ هر شخص است که حبّاً لِلّه و استقامةً علی عهده و ثبوتاً علی ميثاقه و حفظاً لامره و صيانةً لحصن حصينه در جرگه جنود ملکوت ابهی داخل و به جميع قوی لساناً قلماً به نشر ميثاق و ردع اهل شقاق پردازد. اين از آثار فتوح و علائم حيات روحست. بايد انسان طوعاً و شوقاً و حبّاً و انجذاباً و وفاءً اقدام نمايد و تأييد و توفيق و تحسين از ملکوت ابهی طلبد. تعلّقی به اين عبد ندارد. اين عهد را جمال قدم روحی لتربته الفداء گرفت و او حامی و معين متشبّثين است. البتّه وا نگذرد و اغماض نفرمايد. عن‌قريب متزلزلين را در خسران مبين افکند. اين ايّام عبد معدودی چند بوده به ظلّ جوار رحمة کبری فرار خواهم کرد و از توقير و تحقير هر دو آزاد خواهم شد و در ظلّ شجره انيسا آرام خواهم نمود. از جميع دوستان مستدعيم که دعائی در حقّ اين عبد نمايند که چنانچه آرزوی دل و جانست به عبوديّت آستان مقدّس موفّق گردم و بس. ديگر آمالی ندارم و راحتی نجويم و نعمتی نخواهم و عزّتی نطلبم و سُروری تحرّی نکنم و سنگ جفا را به کمال وفا تحمّل کنم و نسبت شرک و کفر و ارتداد را به کمال صبر و سکون تحمّل نمايم. ولی پشت و پناهم حيّ قدير است و معين و نصير شهريار فلک اثير، فسيعلم الّذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون...

اللّه ابهی

١٢٣- ای ثابت بر ميثاق الهی خوشا به حال تو که چون بنيان از صفائح حديد بر عهد جديد ثابت و پايدار گشتی و در امر جمال بيمثال مستقيم و استوار شدی و مظهر تحسين ملأ اعلی شدی و مورد تکريم سکّان جبروت او ادنی. در ستايشت اين بس که به هيچ حجابی محتجب نشدی و به هيچ غرضی منسوب نشدی. خداوند ستايش تو نموده و مدح و تمجيد تو فرموده لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم فرموده. اليوم ستايشی اعظم از ثبوت بر پيمان نه و تمجيدی اعلی از استقامت نيست. به اين موهبت عظمی مسرور و خوشنود باش و در انجمن ثابتان شمع مشهود باش چه که فيوضات مقام محمود بر تو فائض و الطاف سلطان وجود بر تو شامل، فاشکر اللّه علی ذلک. جميع ياران الهی را تکبير برسان. ع ع

هو الابهی

١٢٤- ای نفوس منصفه شما کسانی هستيد که لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم در حقّشان فرموده. به صرف فطرت توجّه به جمال نورانی نموده و انّی وجّهت وجهی للّذی فطر السّموات و الارض حنيفاً مسلماً و ما انا من المشرکين بر زبان رانده. طوبی لکم ثمّ طوبی لکم. از عتبه مبارکه استدعا می‌نمائيم که به حرمت ايمان و ايقان شما حقّ مرحوم پدر را نيز در جنّت رضای خويش داخل فرمايد و ليس هذا علی اللّه بعزيز. چه بسيار پسر که سبب آمرزش پدر در اين کور اعظم شد و البهاء عليکم. ع ع

هو الله

١٢٥- ای ورقه خالصه منقطعه خوشا به حال تو که به تمام خلوص در ظلّ حضرت منصوص محشور گشتی و چشم از مادون جمال رحمن پوشيدی و به هيچ حجابی محتجب نگشتی و به هيچ سببی ممنوع نگرديدی و از امائی معدودی که می‌فرمايد لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم. از عنايت غيبيّه التماس می‌نمائيم که در صون حمايت حضرت احديّتش محفوظ و مصون مانی و در هر آنی به موهبت جديدی سرافراز گردی تا چون ستاره صبحگاهی از فيض نامتناهی الهی به انوار الطاف بدرخشی و ليس ذلک علی اللّه بعزيز و البهاء علی اهل البهاء. ع ع

هو الله

١٢٦- يار وفادارا گويند عن‌قريب رجال جهان کيهان بيارايند و جشن صلح عمومی برپا نمايند و جميع ملل و دول از جنگ و قتال بياسايند. اگر ارکان صلح فی‌الحقيقه به خيرخواهی عالم انسانی قيام نمايند و مظهر آيه مبارکه لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم گردند اين بزم آشتی بنيان رزم براندازد و عالم آفرينش آسايش يابد ولی هنوز روايح نفس و هوی به مشامّ می‌رسد و مقاصد خفيّه در ميان و مکايد سياسيّه در جولانست. اميد از الطاف ربّ مجيد است که به قوّه قاهره اين انجمن را غبطه گلزار و چمن نمايد و آن جمع را ستاره‌های درخشنده عالم کند.

اين همه گفتيم ليک اندر بسيچ بی عنــايــات خــــدا هيچيم هيچ

بی عنـايات حقّ و خاصّـــــان حقّ گــر ملک باشد سياهستش ورق

تأييد و توفيق لازم و شمول الطاف مشروط و عليک البهآء الأبهی ٣ ربيع‌الثّانی ١٣٣٧ عبدالبهاء عباس

هو الله

١٢٧- ای ثابت بر پيمان نامه مفصّل به کمال دقّت ملاحظه گرديد ولی از عدم مجال مجبور بر اختصار در جوابم، البتّه معذور می‌داريد. نامه بشارت ثبوت و استقامت احبّای الهی بر امر نبأ عظيم داشت. از اين خبر کمال فرح روحانی و سرور وجدانی حاصل گرديد که الحمد للّه ياران بشرويه ثابت و نابتند و دوستان امّ قری مستقيم بر محبّت جمال ابهی و مظهر تحسين ملأ اعلی. جناب ميرزا عليمحمّد الحمد للّه به صحّت ابدی فائز و عافيت سرمدی نائل لهذا عوارض جسمانی را اهمّيّتی نه. بايد در مقام تسليم باشند و هو الرّحمن الرّحيم. دو صبيّه محترمه مرحوم حاجی محمّد علی جماليّه خانم و طوبی خانم را از قبل من به کمال مهربانی تحيّت محترمانه برسان. خدماتشان در آستان مقدّس مقبول و تأييد و توفيق مشمول. جناب ملّا غلامحسين زائر را به جان و دل عبدالبهآء مشتاق. ايشان از نفوسی هستند که می‌فرمايد لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم بلکه شماتت را در سبيل سلطان احديّت رعايت دانند و ملامت را سلامت شمرند. گمگشته کوی يارند و سرگشته آن زلف مشکبار. امة‌اللّه والده آقا اسداللّه و آقا اسداللّه و آقا غلامحسين و امة‌اللّه فاطمه، سلطان، طاهره، خانم آقا را از قبل من تحيّت ابدع ابهی ابلاغ داريد. چون فرصت نيست و مجال تحرير يک حرف نه لهذا به فرداً فرداً نامه نوشتن مستحيل و محال ولی همين که در نامه شما ذکر آنان را می‌نمايم بايد راضی و ممنون و خوشنود باشند.

در خصوص آن جناب به بعضی سفارش مرقوم گرديد. آنچه جناب شاه خليل‌اللّه در سنه گذشته معاونت نموده‌اند در درگاه کبريا مقبول. آنچه از برای مشرق‌الأذکار ارسال نموده بوديد رسيد و هر نفسی که به جهت تعمير مشرق‌الأذکار بشرويه همّتی فرموده سبب شمول الطاف بی‌پايان و حصول برکت و سعادت دو جهان گردد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو

١٢٨- جمال قدم قبل از عروج و صعود روزی ذکر خير از احبّای نيريز فرمودند و در حين صعود راضی بودند لهذا اميدواريم که بعد از صعود چنان ثابت و راسخ باشند که زلزله بر ارکان عالم افتد و بنيان شرک از بنياد برافتد و از آن نفوس محشور شوند که می‌فرمايد لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم. بشری لکم يا احبّآء اللّه من هذه البشارة العظيم. ع ع

هو الله

١٢٩- ای بنده بها آنچه نگاشتی ملاحظه گرديد و بر مضمون اطّلاع حاصل شد. هرچند نامه لفظاً مختصر بود ولی معنای مفصّل داشت زيرا دلالت بر هدايت کبری می‌کرد و اشتعال نار محبّة اللّه و استقامت بر امر اللّه. اين معنی جوهر معانيست و اين بيان حقيقت حکمت و تبيان. خوشا به حال نفوسی که در کلماتشان بحور معانی موّاج و در بيانشان حکمت ربّانی مندمج. آن نفوس البتّه روز بروز در مقامات معنويّه ترقّی نمايند تا آنکه به اوج رحمانی عروج کنند. احبّای الهی بايد هر يک آيت رحمانی گردند و سبب سرور و شادمانی عالم انسانی شوند. با يکديگر در نهايت رأفت باشند و همچنين با سائرين در غايت رحمت و مروّت و به کمال حبّ معاشرت کنند و به ذکر حقّ مشغول گردند، ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء و اللّه ذو فضل عظيم. جميع ياران الهی را تحيّت مشتاقانه عبدالبهآء برسان و بگو وقت جوش و خروش است و هنگام استماع آهنگ سروش. صبر و سکون را به کنار گذاريد و با زبانی ناطق و دلی آتش‌بار در بين يار و اغيار محشور شويد و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

١٣٠- ای ثابت نابت بر پيمان آنچه مرقوم نموده بوديد در خصوص زعيم‌الدّوله ملاحظه گرديد. جواب مرقوم شد در جوف است به واسطه معتبر نزد او فرستيد بدون آنکه خود آن جناب ببريد. در اين حکمتی و اگر چنانچه بعد ملاقات فرموديد ابداً صحبتی در اين خصوص مداريد مگر اظهار نهايت محبّت و مهربانی. اگر چنانچه او در اين خصوص سر صحبت را باز کرد بگوئيد از عکّا جواب آمد. آن جواب لابدّ تامّ بوده و ابداً سؤال منمائيد که چه خواهی مرقوم نمود. بکلّی اين بحث را با او منمائيد. محبّت و مهربانی کنيد و بس.

نزد مفتی افندی محمّد افندی عبده برويد و از قبل من سلام برسانيد و بسيار اظهار محبّت نمائيد و پيغام من را برسانيد و بگوئيد که شما با ما ملاقات فرموديد و اخلاق و افکار ما را سنجيديد و می‌دانيد که ما جميع انبيای الهی را جانفشانيم و به کلّ مؤمن و موقن ولی جريده مؤيّد و منار مرقوم نموده‌اند که ما منکر حضرت رسول اکرميم و اعدای انبيای الهی. از آن جمله در يک نسخه مرقوم کرده‌اند که واقعه يزد که دويست نفر از احبّای الهی را شرحه شرحه نمودند يکی لا ضَيْر انّا الی ربّنا لمنقلبون فرياد برآورد و ديگری لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احياء عند ربّهم يرزقون ندا درداد، يکی ربّ اغفر لهؤلاء لانّهم قوم لا يعلمون در زير شمشير نعره زد و ديگری قل يا اهل الکتاب هل تنقمون منّا الّا ان آمنّا باللّه و آياته صدا بلند کرد و ديگری ربّ لا تأخذ هؤلاء بسفک دمی انّک انت الغفور الرّحيم گفت و ديگری ربّ اسکرنی من الکأس الّتی سقيت الحسين قرّة عين رسول اللّه بر زبان راند و ديگری و ديگری و ديگری. خلاصه مظلومان با وجود آنکه ابداً خاطر موری نيازردند و جميع نوع انسان را دوست دارند و کلمه تهتّکی در حقّ حيوان نيز جائز ندانند جريده منار يا مؤيّد مرقوم نموده‌اند که چون بهائيان استغفراللّه استغفراللّه استغفراللّه العظيم سبّ حضرت رسالتپناهی نمودند و زبان به نالايق گشودند لهذا مسلمين يزد تحمّل ننمودند آنان را کشتند. ملاحظه نمائيد که چه افترائی زده‌اند. اگرچه اين قول فی‌الحقيقه باز به دلالت و تحريک ايرانيانست ولی صاحب منار و مؤيّد چون حقيقت‌پرستند نبايد چنين روايت را قبول نمايند و علی‌الخصوص در جريده خويش نشر کنند. ما از اينگونه امور مکدّر و محزون نشويم زيرا اين روايت نيز قطره‌ای از دريای مفتريات انا الغريق فما خوفی من البلل ولی حيرت از اين دست داد که با وجود آنکه اين دو جريده يعنی مؤيّد و منار هر دو تعلّق به حضرت مفتی افندی دارند با وجود اين بکلّی منافی حقيقت چنين افترائی بزنند و حال آنکه مفتی افندی می‌دانند امروز در روی زمين کسی که فی‌الحقيقه جان در راه انبيا فدا می‌نمايد بهائيانند، فتمنّوا الموت ان کنتم صادقين. باری باز ملاحظه می‌شود که اين روايات به تحريک ايرانيان بود و وقت غيبوبت جناب مفتی افندی بود اگر چنانچه ايشان در مصر بودند البتّه منع اين مفتريات را می‌فرمودند. باری مختصر اينست که عقائد و روش و سلوک اين عباد معلوم و مشهود و معروف. جميع مبغضان می‌دانند که ما به جهت يهود اثبات نبوّت مسيح را به دلائل و براهين می‌نمائيم و از برای نصارا اثبات نبوّت عامّه حضرت رسول را به ادلّه عقليّه و نقليّه و الزاميّه می‌کنيم و از برای مجوس به براهين واضحه اثبات نبوّت جميع انبيا و مرسلين از حضرت آدم تا خاتم می‌نمائيم و جان در سبيل انبيا فدا می‌کنيم و در زير شمشير فرياد برمی‌آريم. از اغرب وقوعات آنکه در اين روزها حضرات بنی اسرائيل ايران که بهائی گشته‌اند استدلاليّه محکمی در نبوّت حضرت رسول به نصارای امريکا مرقوم نموده‌اند و آنان نيز اظهار تشکّر نمايند و قبول کنند. سبحان اللّه يهود شرق به جهت نصارای غرب اثبات نبوّت حضرت رسول را نمايند و اسلام مرقوم نمايند که بهائيان استغفراللّه نعوذ باللّه نسبت به حضرت رسول روحی له الفدا زبان به سوء ادب گشايند، سبحان اللّه و لا حول و لا قوّة الّا باللّه سبحانک هذا بهتان عظيم. باری در وقت خلوت اين مطلب را بتمامه به جناب مفتی افندی بيان فرمائيد و البهاء و الثّناء عليک. ع ع...

هو الله

١٣١- ای مهتدی به نور هدی در سبيل محبوب ابهی هر چه جفا کشی دليل بر وفا است و آنچه اذيّت بينی سبب روحانيّتست و مقناطيس رحمانيّت. البتّه بايد که چنين باشد زيرا زاغان لئيم بر بازان سفيد هجوم نمايند و جغدان جفا پنجه تطاول به مرغان وفا گشايند. آن يک را گويند که چرا ياد ساعد شهريار نمائی و اين يک را گويند که چرا به گلبانگ الهی در گلشن رحمانی به ابدع الحان بسرائی. اين امر طبيعيست، شما محزون مشويد بلکه در مقابل به نهايت خلوص و محبّت قيام کنيد. اگر جام زهر دهند ساغر شهد بنوشانيد. اگر رسوائی کنند به ذيل ستر عيوب بپوشانيد و چون ضربت زنند بر زخم آنان مرهم نهيد و چون به تيغ و شمشير پردازند شهد و شير دهيد. قل يا اهل الکتاب هل تنقمون منّا ان آمنّا باللّه و آياته ا تقتلون رجلاً ان يقول ربّی اللّه و ما نقموا منهم الّا ان آمنوا باللّه العزيز الحميد. اين آيات را بخوانيد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

١٣٢- ای ياران باوفای جمال ابهی در اين غوغا و ضوضا که بيخردان برپا نمودند در مشکلات عظيمه افتاديد و به صدمات شديده مبتلا گشتيد. گروه ظلوم جهول برخاستند و جنگ و جدل خواستند و ميدان ستم را به خيل و حشم طغيان آراستند. کلّما اوقدوا ناراً للحرب اطفأه اللّه. آنچه در قوّه داشتند کم و کسر نگذاشتند و هر اذيّت و جفائی روا داشتند. الحمد للّه نصرت الهی در آن ميدان جلوه کرد. نيران فتنه و فساد را خاموش نمود و نائره غضب درندگان را مخمود کرد. عون و عنايت الهی حفظ و صيانت نمود و حراست و حمايت کرد تا حزب الهی منصور و مظفّر شد و الهامات غيبيّه قلوب اولياء امور را متنبّه و بيدار نمود تا عدل و انصاف مرعی دارند و ظلم و اعتساف را از ميان بردارند و الطاف اعليحضرت شهرياری و عدالت جناب صدارتپناهی مجسّم گشت و حقّانيّت ظاهر و محقّق شد. حال ای ياران الهی با حزب ستمکار به عُدوان مقابلی ننمائيد و در دفع مضرّت دست تطاول نگشائيد. جفا را به وفا مقابلی نمائيد و در مقابل اذيّت به محبّت رفتار کنيد. نهايت مهربانی و بردباری و صبر و تحمّل و خوش‌رفتاری را مرعی و مجری داريد. حزب طغيان آنچه کنند نتائج مضرّه‌اش به خود آنها راجع گردد مانند نفسی که سنگی را به خطّ مستقيم رو به آسمان به مرغ بيگناهی بيندازد آن سنگ از هوا بر سر خود او فرو آيد. پس بايد به حزب طغيان رحم نمود و مروّت فرمود زيرا آنان بر نفس خويش جفا نمودند و مغلوب و مقهور و مغدور و مظلوم نفس امّاره خود گشتند. ستمديده‌اند بايد مرحمت نمود و رحم کرد و چنان به وفا قيام نمود که مرهم زخم آن بيچارگان گردد و دوای درد آن دردمندان شود. ملاحظه نمائيد که چه قدر مظلومند. در دست دشمنی گرفتارند يعنی نفس امّاره که مانند عقاب کاسر که هجوم بر صعوه مظلوم نمايد اين نفس امّاره با صولتی بی‌اندازه ايلغار نمايد و اين بيچارگان نيز اسير و بی‌مجير و بی‌دستگير و ذليل و حقير ماندند و تا ادنی مراتب ذلّ و هوان و خذلان ابدی افتند. پس اسيران را بايد دستگير شد و بيچارگان را بايد مُعين و مجير گشت. مقصود اينست که ياران الهی بايد با ارباب ضوضا و اصحاب غوغا به نهايت مهر و وفا برخيزند بلکه انشاءاللّه سبب تنبّه و تربيت ايشان گردد. سبحان اللّه جاهلان چون تعدّی کنند خود را غالب و مظفّر شمرند و حال آنکه مغلوبيّتی و مقهوريّتی اعظم از اين نيست. آيا هيچ ذلّتی و حقارتی اعظم از تطاول بر نفوس است لا واللّه لکن درندگان افتخار نمايند تبّاً لهم من هذا الخسران المبين. شما ای ياران الهی در هر دمی صد هزار شکرانه به بارگاه احديّت تقديم نمائيد که الحمد للّه در سبيل الهی مورد ستم جاهلان گشتيد و در راه حقّ معرض تعدّی بيخردان و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

١٣٣- ای حبيب روحانی نامه مشکين ملاحظه گرديد يريدون ان يخمدوا نار محبّة اللّه بالبهتان العظيم فتزداد التهاباً و تأجّجاً و اشتعالاً. در قرآن می‌فرمايد کلّما اوقدوا ناراً للحرب اطفأها اللّه. باری شما مطمئن به فضل و موهبت حقّ باشيد، انّ ربّک يؤيّد المخلصين باعمال ينتشر بها نفحات اللّه ولکنّ الفاسقين فی خسران مبين. عبدالبهاء عباس

اللّه ابهی

١٣٤- ای ناشر ميثاق سپاه ملکوت ابهی و جنود جبروت اعلی متتابع از عالم بالا در هجوم است. صفوف و الوف ملل عالم ادنی متوالی مدحور و مذموم و مکسور. افواج چون امواج متواصل و جيوش پرخروش مترادف. با اين سطوت قاهره و شوکت باهره و قوّت غالبه و قدرت کامله البتّه عن‌قريب خضعت الأعناق و ذلّت الرّقاب و خشعت الأصوات تحقّق يابد. قل سيروا فی الأرض فانظروا کيف کان عاقبة المکذّبين. صد هزار مرتبه تجربه گشته و مشهود و واضح شده با وجود اين باز سهو و خطا می‌نمايند و خبط و نسيان می‌کنند. قدری بايد اهل فتور قرآن تلاوت نمايند و دقّت در قصص قرون اولی کنند و در آيه مبارکه جند هنالک مهزوم من الأحزاب فکر نمايند تا مظهر لعلّ يتذکّر او يخشی گردند. الحمد للّه آن شمع روشن محبّت اللّه در شبستان هندوستان به انوار ثبوت و رسوخ چنان برافروخت که آن جمع را بمثابهء شمع شد. عن‌قريب بارقه تأييد را چون انوار سحر منتشر بينی و آيات نصرت جمال غيب را مشروح و مشتهر مشاهده کنی. آهنگ ملکوت ابهی شنوی و نغمه يا بشری برآری و ناله و حنين محتجبين شنوی و امتازوا اليوم ايّها المجرمون ملاحظه کنی. باری کمر همّت را بر اعلاء کلمة اللّه بربند و عطر تقديس امر اللّه را منتشر کن و مجمع روحانيان را در آن سامان چنان گرم کن که صوت تکبير و تهليلش به مجامع ملأ اعلی رسد و آهنگ توحيدش به مسامع اهل ملکوت ابهی واصل گردد و البهآء عليک و علی کلّ ثابت علی الميثاق بقوّة نيّر الآفاق. ع ع

١٣٥- ... و در خصوص ميرزا مهدی حکمت مرقوم نموده بوديد. اين شخص صداقت ندارد و موافقت نخواهد. خائن است نه جاهل، کاذبست نه هامل. ولی بايد مدارا نمود، نه مأيوس کرد و نه اميدوار. وقتی صداقت او مثبوت می‌شود که تکذيب اقوال مفترين نمايد و حال آنکه روز بروز بر افترا بيفزايد و آنچه از دستش برآيد قصور ننمايد. انسان از روش و سلوکش و چشم و رويش سرّ مکنونش معلوم می‌گردد. هر وقت در رخ او بشاشت راستی ديديد و نورانيّت حسن نيّت مشاهده کرديد نهايت محبّت و مهربانی به او بنمائيد والّا انّ اللّه غنيّ عن العالمين. اين بساط بزم راستيست و جشن صدق و محبّت الهی. نفوسی که از بشارت رحمانيّه نصيب برند در جبين نور مبين درخشد و از روش و سلوک آثار راستی و درستی و دوستی و حقّ‌پرستی ظاهر و آشکار گردد. ابداً مستور نمی‌ماند. ما را با او کلفتی نه و عداوتی نيست. کاری به کار او نداريم. نه الفتی و نه کلفتی، نه اجتنابی و نه اجتذابی، نه منحتی و نه محنتی و به قدر امکان رعايت او را نيز به درجه‌ای که ضرر ندارد مجری داشته و خواهيم داشت و به موجب نصّ الهی عمل می‌نمائيم. کلمه خيری می‌گوئيم اگر مقبول افتاد فبها والّا او را به حال خود واگذاريم. قد تبيّن الرّشد من الغيّ من شاء فليحمد و من شاء فليلحد. انّی وجّهت وجهی للّذی فطر السّموات و الأرض حنيفاً مسلماً و ما انا من المشرکين قل انّ صلواتی و نسکی و محيای و مماتی للّه ربّ العالمين و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

١٣٦- يا من اتّبع ملّة ابراهيم حضرت خليل شمعی در آفاق افروخت که انوارش الی‌الآن در زجاج امکان به سطوعی بی‌پايان ظاهر و عيان و پرتوش بر آفاق اکوان تابان. يک اشراق بر وادی سيناء نمود حضرت کليم با ثعبان مبين مبعوث شد. پرتوش بر اوج و حضيض جبل ساعير زد نفحات قدس حضرت روح به مرور آمد. تجلّی نورانيش در کوه فاران جلوه نمود جمال انت الحبيب و انت المحبوب رخ گشود. آفتابش در خاور و مشرق زمين اشراق نمود جمال رحمانی نقطه اولی و حضرت اعلی روحی له الفداء پرده برانداخت. جميع اين مواهب از خلوص و خصوص و توجّه حاصل گشت انّی وجّهت وجهی للّذی فطر السّموات و الارض. ع ع

پس ای همنام او قدمی در اين صحرا زن و شبنمی از اين دريا ببر تا آيت هدی گردی و کوکب لامع از ملأ اعلی. قسم به جمال ابهی که ابواب فتوح مفتوح و انوار الطاف مشهود و سحائب مواهب فائض و ابر عنايت در نهايت ريزش و بخشش. خوشا به حال دوستان خوشا به حال ياران و البهاء عليک. ع ع

هو الابهی

١٣٧- ای ابراهيم سميّ خليل ربّ رحيم، همنام تو چون در ستاره آسمان نظر نمود به جهت تنبيه قوم خويش که عقيدت حقيقت تأثير اجرام سماويّه داشتند هذا ربّی فرمود و چون افول کرد لا احبّ الآفلين گفت. پس طلوع ماه تابان شد باز به جهت ايقاظ غافلان هذا ربّی فرمود و چون غروب کرد لا احبّ الغاربين گفت. پس ظهور خورشيد رخشان گشت باز تنبيهاً للمحتجبين هذا ربّی فرمود و چون افول نمود باز لا احبّ الآفلين فرمود. پس چون کلّ حقائق امکانيّه را در ظهور تجلّيات شمس افق تقديس محو و فانی مشاهده کرد توجّه به منظر اکبر فرمود و گفت انّی وجّهت وجهی للّذی فطر السّموات و الارض حنيفاً مسلماً و ما انا من المشرکين. حال تو نيز به مبارکی همنامی آن بزرگوار چشم از جميع کواکب ليل و نهار بپوش و به آفتاب حقيقی کلمه الهيّه که از افق توحيد مشرق و لامعست توجّه فرما و آن کلمه جامعه اليوم امر جمال قدمست که محيط بر جهان آفرينش است و نورانيّت وجود به سطوع و ظهور و بروز آنست. اليوم جميع حقائق صافيه و کينونات مجرّده بمنزله بدور است که بايد اقتباس انوار از شمس امر الهی و کوکب لامع شريعة اللّه نمايند و آنچه تقابل بيشتر واقع انوار بيشتر لامع. اين فضل و موهبت که از افق توحيد ظاهر و باهر است قدرش را بايد دانست و حرزش بايد نمود. هر موسمی بهار نه و هر صبحدمی بوی نسيم مشکبار نه. پس تا جان باقی و جانان با موهبتی عظيمه ممدّ و معين بايد همّتی نمود تا نصيب اوفر برد و بهره اعظم گرفت. عبدالبهاء ع

هو الله

١٣٨- ای بنده مقبل الی اللّه و مقبول درگاه کبريا آنچه نگاشتی و مضمر ضمير داشتی مشهود و معلوم گرديد. اين نامه مختصر دليل بر حدّت بصر بود که مشاهده آيات کبری نمودی و به آن دلبر يکتا توجّه فرمودی و آيه انّی وجّهت وجهی للّذی فطر السّموات و الأرض تلاوت کردی. خوشا به حال تو که دلبر آمال جلوه نمود و بعد از حرمان و هجران ابواب وصال حقيقی بگشود. به حقيقت مقصود پی بردی و فضای امکان طيّ کردی و به جهان لامکان رسيدی و از کأس ايمان و ايقان نوشيدی. طوبی لک بشری لک من هذا الرّحيق المختوم و من هذا الفضل المحتوم و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

١٣٩- ياران روحانی من حمد خدا را که مهدی‌آباد هدايت‌آباد شد و به الطاف حضرت احديّت مؤيّد و ممتاز گشت. جناب آقا حسين پرتو عنايت از نور المشرقين يافت و ياران اقتباس فيض هدايت از شمس حقيقت نمودند. لهذا منتظر آنم که آن قريه از پرتو الطاف ربّ البريّه امّ القری گردد و مشکاة انوار هدی شود. هر مطموره‌ای به فيض انوار الهی معموره گردد و هر خانه حقيری مقرّ سرير جهانگير شود. هر ويرانی به فيض الطاف حضرت رحمانی بنيان بی‌پايان گردد و هر حفره و کاشانه‌ای به خوان نعمت پروردگار قصر ملوکانه شود. لهذا اميد چنانست که آن کشور به گل و رياحين حديقه عرفان معطّر و معنبر گردد و عليکم البهآء الابهی. ع ع

هو الله

١٤٠- ای ياران روحانی هرچند کوشکک بلدی صغير است ولی از خدا خواهم که نفوس مبارکه‌ای از احبّای الهی را کوشک سلطانی گردد و مينوی رحمانی شود. يعنی شمس حقيقت بتابد و باران رحمت ببارد و نسيم گلشن رحمانی بوزد تا آن قريه امّ القری گردد و به نفحات رحمانيّه معمور و آباد شود تا از هر جهت غبطه قرايای سائره گردد. به اسم حقّ معروف شود و بی‌نهايت زينت يابد. آهنگ الهی از آن قريه به ملکوت ابهی رسد و گلبانگ معنوی در آن گلشن فرح و سرور به قلوب طالبان بخشد. حتّی به ظاهر ظاهر نيز معمور گردد و عليکم البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس

١٤١- ... در اين سنين انقلاب که نائره حرب جهان را خراب نموده الحمد للّه ياران الهی چون متابعت اوامر ربّانی نمودند و به موجب تعاليم رحمانی خدمت به عالم انسانی کردند و سبب ضرّ بر نفسی نشدند لهذا محفوظ و مصون ماندند و جميع وقايع که در اين سنين حرب واقع شد در الواح الهی چهل پنجاه سال پيش نازل و در جميع اقاليم عالم مطبوع و منتشر. از برای نفسی از اغيار مجال انکار نمی‌ماند که به اين صراحت وقايع قبل از وقوع پنجاه سال پيش نازل.

جناب حاجی غلامرضا امين امين عبدالبهآء هرچند مطلوبشان الی‌الآن باقی مانده ولی مطمئن به فضل حضرت رحمن باشند و با سپه‌سالار اگر اين قضيّه به خوشی بگذرد سبب منفعت و خوشی طرفين گردد زيرا مال دنيا را لياقت نزاع و جدال نه، ليس لأحد شیء. در قرآن می‌فرمايد و لقد جئتمونا فراداً کما خلقناکم اوّل مرّة و ترکتم ما خوّلناکم ورآء ظهورکم. می‌فرمايد که وقتی که به دنيا آمديد برهنه و دستی خالی داشتيد و همچنين وقتی که از اين عالم می‌رويد نيز عريان و بی سر و سامان با دستی خالی رحلت می‌نمائيد و آنچه به گمان خويش از مال و منال و کم و بيش داريد ترک می‌نمائيد. برهنه و تنها و در نهايت فقر و احتياج زير خاک می‌رويد. لهذا بايد انسان اهمّيّتی به اين امور ندهد...

هو الابهی

١٤٢- ای ناطق به حمد و ستايش پروردگار در اين محضر احمد باش يعنی به ستايش جليل اکبر مشغول شو و به ثنای پروردگار دهان باز کن تا آنکه و لئن شکرتم لازيدنّکم مشهود گردد و من جاء بالحسنة فله عشر امثالها معلوم شود. ای احمد اگر به آنچه بايد و شايد اليوم قيام نمائی قسم به مربّی وجود که در ملکوت الهی ممدوح و محمود گردی و البهاء عليک. ع ع

هو الابهی

١٤٣- ای ناطق به ثنای الهی خدمات فائقه آن جناب در درگاه احديّت مقبول و محبوب و زحمات مشکله متحمّله مذکور و معلوم. اگر در کور سابق من جآء بالحسنة فله عشر امثالها نازل الحمد للّه در اين کور اعظم صد هزار امثال مقدّر و مقرّر. اگر حال عظمت خدمات امر در انظار مشهود نه عن‌قريب ظاهر و عيان و مشهود و نمايان گردد و همچنين حقيقت اين الطاف در ملکوت ابهی محقّق شود. نموّ و نشو و علوّ و نضر و اوراق و زهر و بار و بر دانه در بطن ارض زير زمين نمودار نه بلکه در خارج که عالم اعلی و ملکوت اسمای اوست ظاهر و عيان گردد. ع ع

هو الله

١٤٤- ای ثابت بر عهد و پيمان پاکتی به اسم شباهنگ ارسال گرديد ارسال دارند ولی قسمی که مطمئن به وصولش باشيد. سر پاکت به اسم او يا شخصی ديگر که يقين الوصولست مرقوم نمائيد.

و امّا من الجهات السّائره نصحی لک ان لا تذکر انساناً بسوء ولو بکناية و اشارة. يکفيک ان تدعوا العباد الی الثّبوت و الرّسوخ علی عهد اللّه و ميثاقه العظيم الّذی لم تر عين الوجود بمثله و شبهه و اليوم به يتهلّل وجوه الملأ الاعلی و يهلّل السن المقدّسين فی جبروت اللّه المهيمن القيّوم فان اجابوا نوّر اللّه وجوههم و ان ابوا دعوهم بانفسهم و لا تحــّرک لسانک بذکرهم ابداً. کلّ نفس يعرف خلاصها و لا تزر وازرة وزر اخری دعهم دعهم و عليک بالمداراة و اللّين. ع ع

هو الله

١٤٥- ای بنده جمال ابهی مکتوب مفصّل شما ملاحظه گرديد. از کثرت مشاغل به جان عزيزت که فرصت تفصيل ندارم البتّه در کمال بشاشت قناعت به اختصار خواهيد فرمود. حرف همانست که وقت عزيمت به آن صفحات به شما گفتم. اگر می‌خواهی که تأييدات الهيّه از جميع جهات احاطه نمايد و ثمره حاصل گردد آن وصايای را مجری دار روش و سلوک مرا ملاحظه نما. الحمد للّه مدّتی با من بودی و مشاهده کردی اينست سبيل رضای جمال ابهی و انشاءاللّه موفّقی. با جميع من علی الارض مهربان باش و به روحانيّت با کلّ رفتار کن و خفيف و لطيف باش. کلّ بنده حقّ هستند. نظر به حقّ بايد کرد نه به خلق زيرا اگر انسان به خلق نظر کند کار مشکل است. هر ساعتی بايد روش و حرکت را تغيير دهد. پس بهتر آنست که مسلکی موافق روحانی به جهت خود انتخاب کند و از آن صراط مستقيم ابداً جدا نشود. بر يک ميزان سلوک نمايد. ديگر نظر به يمين و يسار نکند و کاری به کار کسی نداشته باشد. دع الخلق الی خالقه لا تزر وازرة وزر اخری. آنچه به جهت شما لازم است تحصيل بلاغت و فصاحت تامّ در لسان انگليسی و ترجمه مکاتيب مرسله و ترجمه بيانات و نطق حضرت ابی‌الفضائل و محبّت صميميّه با کلّ و سکون و وقار و استقرار. اين اموريست که نتائج مستحسنه می‌بخشد و آثار روحانيّت کبری ظاهر می‌گردد. امّا در نزد عبدالبهآء هر نفس که مؤمن به جمال اعلی و موقن به جمال مبارک ابهيست مقبولست زيرا در نفوس مراتب است. بايد نظر به مراتب نمود نه اينکه از کلّ هر کمالی را متوقّع بود. کلّ در مراتب خود ممدوحند زيرا مؤمن و موقنند. ما بايد نظر به حسنات نفوس نمائيم. باری انشاءاللّه موفّقی و مؤيّد و همواره اخبارات مسرّه از برای ما مرقوم می‌نمائی و به خدمت امر اللّه مداومت می‌فرمائی و سبب روحانيّت و سرور قلوب می‌شوی و عليک التّحيّة و الثّناء. ع ع

از کثرت مشاغل لايحصی جواب مکاتيب حضرت ابی‌الفضائل و جناب شما به پوسته آينده مرهون است زيرا مکاتيب متعدّده رسيده است و جواب مفصّل لازم است، انشاءاللّه مرقوم می‌شود و ارسال می‌گردد.

١٤٦- فرصت نيست پاداش دو قسم است خصوصی آن جزای اعمال خصوصيست مانند ظلم و طغيان لا تجزی نفس عن نفس شيئاً لا تزر وازرة وزر اخری و شموليست نظير انسانی که خود را به مرضی مبتلا نمايد که ساريست. ع ع...

هو الله

١٤٧- يا من وفّقه اللّه علی اعلآء کلمته بين الوری طوبی لک ايّها المنادی بملکوت الأبهی و الهادی الی نور الهدی المتلألأ من سدرة سينآء لعمر اللّه انّ کلّ کلمة تخرج من فم الأصفيآء فی نشر نفحات اللّه لأعظم شأناً ممّا خلق علی وجه الغبرآء و انظر الی آثار موهبة اللّه انزل من السّمآء مآءً مبارکاً يروی به البلد الطّيّب فخرج نباته باذن ربّه نباتاً حسنا الا و هو رياحين معرفة اللّه و ازهار محبّة اللّه و اوراد فيوضات اللّه فاشکر اللّه بما بعثک من مرقدک و جعلک منادياً باسمه فی تلک الأنحآء و لمثلک ينبغی هذا. اسئل اللّه ان يهدی بک نفوساً کثيرة و عليک البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس

هو الله

١٤٨- ايّها الشّخصان الرّشيدان الجليلان انّی اتضرّع الی العزّة الالهيّة و ابتهل الی العتبة الرّبّانيّة و ارجو لکما سطوع الأنوار من مرکز الأسرار و ظهور الآثار من مصدر القوّة و الاقتدار. أ ما تريان انّ الأرض زلزلت زلزالها و اخرجت اثقالها و حدّثت اخبارها بما ظهرت اسرارها و سطعت انوارها و ذاعت و شاعت آثارها. القرن جديد و العصر مجيد فيظهر فيه کلّ امر عجيب و نادی المناد من مکان قريب و لا يسمع و لا يری الّا من القی السّمع و هو شهيد و امّا من زاغ بصره و ضرب اللّه علی سمعه وقراً فلا يجد من هذا اثراً لا تغنی الآيات و النّذر فالحجر و المدر لا يکادان ان يتوقّدا من حرارة الشّرر و امّا زيت الشّجرة المبارکة يکاد يضیء ولو لم تمسسه نار فهذا من الاستعداد البلد الطّيّب يخرج نباته باذن ربّه و الّذی خبث لا يخرج الّا نکداً الشّجرة المبارکة تؤتی اکلها باذن ربّها و امّا شجرة الزّقّوم لا يکاد يؤتی ثمراً يلتذّ به الذّوق و هذا امر معلوم. الصّخرة الصّمّآء لا يفجّرها الّا اليد البيضآء و العظم الرّميم لا يحييه الّا الرّبّ الکريم ان اصبح ماؤکم غوراً فمن يأتيکم بمآء معين و عليکما التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی

١٤٩- ايّها الفنن الرّفيع من السّدرة المبارکه قد انجذب قلب العالم بالنّفحات الّتی تمرّ من حدائق ملکوت ربّک الأبهی و اشتعل العالم بالنّار الموقدة فی سدرة السّينآء قد تزلزلت ارکان العالم من زلزلة السّاعة الّتی بها وضعت کلّ ذات حمل حملها و اهتزّ الوجود بنسائم تهبّ من مهبّ عناية ربّک الودود و اوحی ربّک الی ارض الحقائق الممکنة فحدّثت اخبارها و اهتزّت و ربت و اخرجت اثقالها فأمّا التّربة المبارکه البلد الطّيّب اخرج نباته باذن ربّه و الّذی خبث لا يخرج الّا نکداً. تعالی الفائض ذو قوّة نابضة فی شريان الامکان فسبحان ربّی الأبهی ممّا يظنّون اولو الأوهام و يخرصون اولو الطّغيان عمّا يصفون و تری الأرض هامدة فاذا انزلنا المآء اهتزّت و ربت و انبتت من کلّ زوج بهيج و البهآء عليک و علی کلّ عبد ثابت مستقيم علی عهد اللّه و ميثاقه. ع ع

هو الله

١٥٠- يا طاهر انّ ربّک قد نزّل من غمام فيض رحمته مآءً طهوراً و فيضاً مشکوراً و طهّر به حقائق اهل التّوحيد و انبت به البلد الطّيّب فأخرج نباته باذن ربّه و امّا الأراضی الجرزة الخبيثة لم تنبت الّا نکداً فاسئل اللّه ربّک قوّةً طاهرةً فی الوجود حتّی تطهّر القلوب من وضر الغفلة عن الرّبّ الودود و تکون متقلّباً بين اهل السّجود. لعمری حينئذ تستنبأ من مقام محمود و البهآء عليک و علی کلّ من لم يتزلزل من الشّبهات الّتی انتشرت من اهل الاشارات و ثبت علی العهد العظيم. اين ايّام نشر نفحات الهيّه اعظم مثوباتست. در وقت موعود اذن حضور داده خواهد شد. ع ع

هو الله

١٥١- ای بنده حضرت مقصود کتاب بيان به کتاب اقدس منسوخ مگر احکامی که در کتاب اقدس مؤکّد و مذکور. مرجع بهائيان کتاب اقدسست نه کتاب بيان.

مولود جديد شخص جليل را نام اردشير مقبول و اين اسم مسعود نور مانند شمع کافور ضياء موفور يابد و در شبستان ربّانيان برافروزد. دوستان حقيقی را تحيّت رحمانی برسان علی‌الخصوص شخص محترم را و بگو که محزون و دلخون مباش. انشاءاللّه تو گرو بردی اگر جفت اگر تاق آيد. عن‌قريب ملاحظه نمائی که آنچه هست نيست است و بقاء و دوام و عزّت ابديّه مخصوص بندگان عزيز است و العاقبة للمتّقين کلّ آتٍ قريب. ع ع

هو الله

١٥٢- ای يار قديم نامه‌ات رسيد مختصر و مفيد بود. استقرار در لاهيجان چندان مناسب نيست لهذا در رشت مسکن فرمائيد و گاه‌گاهی به بهانه‌ای به لاهيجان عبور و مرور فرمائيد و ياران الهی را تشويق و تحريص بر نشر نفحات رحمان و اعلآء کلمة اللّه کنيد زيرا اليوم هر نفسی از خدمت امر اللّه يعنی هدايت نفوس محروم ماند شجره وجود ثمری نبخشد و عاقبت پشيمان و محزون گردد و ايّام حيات خويش را به کم و بيش بگذراند و العاقبة للمتّقين. جهان مانند بازار سوداگرانست هر صبحی هر کس به ميدان تجارت بشتابد و چون شام به لانه و آشيانه خويش آيد اگر ربحی نموده شادمانی کند و اگر اوقات را به مهملی گذرانده پشيمانی يابد و به ناکامی افتد. همچنين انسان در اين جهان اگر همّتی نمايد و جانفشانی کند و ارتباط به جهان ديگر جويد و به نشر نفحات اللّه پردازد چون ايّام عمر منتهی شود خود را ربح عظيم اندوخته بيند و نفحات روح‌پرور جنّت النّعيم استنشاق کند، مطلع وفا گردد و مظهر الطاف جمال ابهی، و اگر به هوی و هوس خويش پردازد نوميد گردد و به يأس شديد افتد و خسران مبين مشاهده کند و به عذاب جحيم مبتلا گردد. جناب شريعتمدار را از قبل من تحيّت ابدع ابهی ابلاغ دار و بگوئيد رتّل القرآن ترتيلاً عسی ان تکرهوا شيئاً و هو خير لکم. قد جعل اللّه لکلّ شیء قدراً لا تيئسوا من روح اللّه لا تقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذّنوب جميعاً و عليک و عليه البهآء الأبهی. ع ع

١٥٣- ... در خصوص جناب آقا موسی نهايت سعی و کوشش خواهد گشت. مطمئن باشيد که ذرّه‌ای فتور نخواهد گرديد. هنوز جواب آقا ميرزا حيدر علی نيامده است و انشآءاللّه می‌آيد و نهايت سعی و کوشش خواهد شد که بلکه انشآءاللّه اين مشکلات حلّ گردد. شما حال به قدر امکان به تمشيت امور مشغول شويد و ما به قدر امکان در اصلاح بکوشيم بهتر است. اگر اينجا بوديد شايد افکارتان پريشان‌تر می‌شد. از جمله آقا سيّد يحيی از روزی که مراجعت کرده است ابداً شب خواب ندارد و اظهار تحيّر می‌نمايد که هر کس چند قروش داشته نظر به امانت نزد من گذاشته و من آن را به شرکت روحانيّه فرستادم و صاحبان پول از جمله جناب فريبرز حال مطالبه می‌نمايند و من متحيّر مانده‌ام که چه کنم و از جناب حاجی خواستم، فرمودند که تو برو به فلانی بگو، حالا شما بيائيد در اين مسئله حکمی بکنيد. اين عبد به سکوت گذراندم. به هيچ وجه جواب نگفتم. مقصود اينست که شايد در اينجا از برای آن حضرت از اينگونه صحبت‌ها نيز دلتنگی حاصل گردد و آقا سيّد يحيی بی‌اختيار صحبت می‌دارد. لهذا به نظر چنين می‌آيد که شما در آنجا بکوشيد و ما در اينجا. اميد چنانست که انشآءاللّه عاقبت از برای شما اسباب راحت و آسايش فراهم آيد، العاقبة للمتّقين. از اينگونه مشکلات بسيار حاصل می‌شود ولی عاقبت سهل و آسان می‌گردد و يقين است از برای شما چنين خواهد شد. مطمئن که عاقبت خير خواهد بود. جمال مبارک عطوف و رؤوفست و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

١٥٤- يا ايّها المتعارج الی ملکوت العرفان قد سمع هذا العبد ضجيجک و صريخک و حنينک و انينک و اطّلع بمصائبک و بلاياک و غربتک و کربتک و کربک العظيم و فرط تضرّرک العظيم المبين ولو اطّلعت بضرّی و بلائی و حزنی و آلامی و حرقة قلبی و ضجيج فؤادی و اجيج احشائی لنسيت فرط همومک و شدّة غمومک و لا بأس من ذلک لانّنی من يوم الّذی رضعت من ثدی العنايه فديت نفسی و روحی و فؤادی و ذاتی و عظمی و لحمی و دمی و ما تمنّيت الّا کأس البلآء فی سبيل البهآء و طوبی لک بما کنت شريکی و سهيمی فی ذلک. لعمرک انّ العزّة و العلی و الحشمة و الرّفاه و القدرة و الغنی و السّلطنة و البقا لا يورث فی خاتمة الحيات الّا خيبة الآمال. اولئک خسروا الدّنيا و الآخرة و ذلک هو الخسران المبين و لا يهدی الّذين آمنوا الّا فاتحة الالطاف و العاقبة للمتّقين. فستسمع صوت هذا الصّور و نغمة هذا السّافور و نقر هذا النّاقور من الملأ الاعلی فسبحان ربّی الابهی.

به جناب سفير در نهايت مدارا ملاقات فرمائيد تا به آنچه ذکر نموده‌اند قيام کنند. به کمال محبّت رجوع ممکن شود ممدوحست و سکون و وقار منبعث از ايمان و ايقان بسيار مقبول. انّ هؤلآء يحبّون العاجله و يذرون الآخره و البهآء عليک و علی کلّ من توکّل علی اللّه. ع ع

هو الله

١٥٥- جناب منشادی محزون مباش، مغموم مگرد، راضی به قضا باش، العاقبة للمتّقين. ما در تحت پرتو رحمانيّت حضرت احديّتيم. ناقضان کار را به اين درجه رساندند ضرر ندارد. اين نيز بگذرد. ما در حقّشان دعا نمائيم و عليک التّحيّه. ع ع

هو الله

١٥٦- جناب منشادی نامه‌های شما ملاحظه گرديد. اظهار پريشانی نموده بوديد. به قول ناس حيف شما نباشد که چنين فرمايشات بفرمائيد. اين ايّام وقت شادمانيست وقت کامرانيست وقت جشن و وجد و طرب ربّانيست. ای جناب منشادی شادی کن که الحمد للّه کشت و مزرعه آب داده شده است و کلمه منتشر و نافذ و نفحات قدس شرق و غرب را معطّر نموده است. ديگر چه خواهی. اصل اينست فرع هرچه می‌خواهد باشد. ای جناب آقا سيّد تقيّا مگو واحسينا. در اين بلا بگو بخند بزن برقص و العاقبة للمتّقين را يقين بدان. ع ع

هو الله

١٥٧- ای ثابت بر ميثاق سواد مکتوب ابراهيم افندی رسيد، تلغراف دکتر نيز واصل، در ميان اين دو کدورت است. جواب نامه کروپر ارسال می‌شود و همچنين به تلميذش. از مکتوب اخير آثار حزن و کدورت نمايان. به يک تير از ميدان نبايد در رفت. نمی‌بينی که مصائب و غوائل عبدالبهآء به چه درجه است. با وجود اين الحمد للّه چون بنيان رصين در مقابل تصادم اين همه اين انقلابات به عبوديّت آستان مقدّس قائم. به هيچ وجه فتوری نه. اگر بلائی وارد اين به جهت اين است که شريک و سهيم من باشی و مورد مشقّت گردی. باری قلب محکم دار و مقاومت بلاياء کن. نتيجه را ملاحظه نما. تضييق را به وسعت قلب مقابلی کن. بعضی اوقات گذشت که اين عبد مستغرق در بحر ديون شد. اهل فتور ابواب مصروفی باز نموده بودند که مافوق الطّاقه بود. با وجود اين در نهايت صبر به قرض می‌گذشت و دارائی می‌شد تا آنکه خود اظهار استغنا نمودند. بعد به تفريق ديون ادا شد. باری مقصود اينست محزون مباش العاقبة للمتّقين. عنايت جمال قدم با توست. اوقات می‌گذرد. انشاءاللّه راحت و آسايش حاصل می‌گردد. غم مخور غمخوار تو من هستم و البهاء عليک فی الاوّل و الآخر. ع ع

هو الله

١٥٨- ای ثابت بر پيمان تحارير متعدّده واصل و معانی در نهايت حلاوت روحانی. از خبر انتشار امر اللّه انبساط و ابتسام حاصل گشت. خراسان هميشه منظور نظر الطاف حضرت رحمن بود. لابد جوش عظيم زند و خروش عجيب برآرد. ياران الهی بايد هر يک اهتمامشان در امر تبليغ باشد تا به تأييد ربّ فريد رکن شديدی بنياد نمايند و ترويجی جديد پديد آرند. از تعرّض اهل غرور فتور نيارند و از بلايا و رزايا در سبيل ربّ غفور مفتون و مقهور نگردند. دريای امتحان را چون طوفان شديد بينند شراع سفينه نجات را بلندتر کنند و سيل بلا را چون در طغيانی عظيم يابند بنيانی محکم مقاومت کنند و العاقبة للمتّقين بشارت قطعيّه است و انّ جندنا لهم الغالبون مژده موهبت عظيمه، و غلبه به صفات رحمانيّت است نه به قساوت و شدّت و سبعيّت. لهذا بايد هر بلائی را تحمّل کنيد و نورانيّت الهيّه را انتشار دهيد. در هر کاشانه‌ای سراج هدايت روشن کنيد تا جهان به نور محبّت رحمن منوّر گردد و نزاع و جدال نماند و جنگ و ستيز برافتد و حرب خونريز به صلح و آشتی و راستی تبديل گردد. درّندگی و تيزچنگی و خونخوارگی صفت ذئاب است و از خصائص سباع. انسان را محبّت و رأفت و رحمت و هدايت و مهربانی و سنوحات رحمانيّه لايق و سزاوار. به اين صفات متخلّق شويد تا عالم انسانی را شمعی نورانی گرديد و جهان ظلمانی را نجومی ربّانی شويد و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی

١٥٩- ای طالب تقوای الهی تقوی پرهيزکاری است و در کتاب مجيد و العاقبة للمتّقين می‌فرمايد چه که دائماً از مخاطر و فتن و مضارّ مهالک احتراز مقدّم و در فوائد و بشائر و صوالح و منافع اجتهاد مؤخّر چه که سدّ محکم در مقابل عروض امراض و احتراز از هجوم اعراض فی‌الحقيقه حقيقت صحّت و عافيت در آنست. پس در جميع احوال تقوای الهی را منظور دار و پرهيزکاری را ملحوظ نما تا از آفات عوالم نفس و هوی محفوظ و مصون مانی. ع ع

هو الله

١٦٠- ای ياران و اماء رحمن الحمد للّه ابواب رحمت کبری بر وجوه باز است و طيور جنّت ابهی همدم آهنگ و آواز. حضرت بی‌نياز بندگان و اماء خويش را محرم راز فرموده و به عيش و طرب روحانی همدم و دمساز فرموده. عواطف رحمانيّه شامل است و الطاف سبحانيّه کامل. در هر اقليم و ديار محافل روحانی برپا و مجامع رحمانی مهيّا و خوان نعمت نامتناهی مهنّا. غلغله عشق است که خاور و باختر را به يکديگر آميخته و نغمه و آهنگ ملکوتست که شرق و غرب را به حرکت آورده. چنين دمدمه و زمزمه البتّه بی حوادث و وقوعات نماند و اين رعد و برق و باران بی‌طوفان ممکن نباشد. لابدّ گاهی وقوعاتی حاصل گردد ولی العاقبة للمتّقين محقّق است و بشری للمخلصين مسلّم. شاعر مشهور گفته تا نگريد ابر کی خندد چمن. تا جانفشانی و تحمّل مشاقّ عالم فانی نگردد در جهان الهی شادمانی و کامرانی تحقّق نيابد، اين از لوازم عالم انسانی. و شدّت سرما و برف و باران و طوفان و بوران زمستان سبب شود که موسم ربيع جلوه نمايد و رايحه طيّبه گل و رياحين مشام‌ها معطّر کند. جهان زنده شود و عالم امکان جانی تازه يابد. بگذرد اين روزگار و منتهی شود و ساکن شود اين غبار و متلاشی شود اين ابر تاريک و شمس حقيقت در دائره نصف‌النّهار عاقبت بدرخشد بر اقاليم. ترک و تاجيک و آسيا و اروپ و امريک و افريک عموماً عن‌قريب صوت اين نغمه و آهنگ و شلّيک خواهند شنيد يومئذ يفرح المؤمنون. ع ع

هو الابهی

١٦١- ای طالب تقوای الهی در قرآن و العاقبة للمتّقين می‌فرمايد. متّقی پرهيزکار است. مقصد اين است که هرچند مريض پرهيز نمايد و به دلالت طبيب از مائده شيرين منع شود بلکه از داروهای سخت کام تلخ کند غير پرهيزکار يعنی مريض بی‌تميز تلخی نخواهد و شيرينی بجويد از هر نعمتی قسمتی برد شهد و شکّر بمزد بادام و تبرزد بياميزد ولی به پايان مريض پرهيزکار خوشنود شود غيرپرهيزکار دلخون گردد. آن تلخی شيرين شود و حنظل انگبين گردد و آن شهد و شکّر سمّ ستمگر و زهر گردد. اين است که می‌فرمايد و العاقبة للمتّقين. ع ع

هو الله

١٦٢- ای مشهدی علی تو را در نهايت مکتوب ذکر کردم تا ختامه مسک مشهود گردد و العاقبة للمتّقين مثبوت شود و من يريد ان يکون لکم اوّلاً ينبغی ان يکون لکم آخراً واضح گردد. ع ع

١٦٣- ای ثابت بر پيمان نامه نامی و نميقه روحانی واصل گرديد. خواندم و شکرانه بر زبان راندم که الحمد للّه به فيض الهی زنده‌ای و به فوز روحانی برازنده. به قدم راسخی و به دل ثابت و مانند شجر نابت. فوز و فلاح و فيض و نجاح مختصّ به احبّاء اللّه است و ليس لأحد دونهم نصيب فی الکتاب. اين حقّ مقرّر و تخصيص محقّق است. العزّة للّه و لعباده المخلصين. بايد نظر به عاقبت نمود و العاقبة للمتّقين. شماتت اعدا و ملامت اهل جفا مانند درمان دردمند است زيرا هرچند در بدايت تلخ ولی عاقبت شيرين گردد. آنچه در سبيل محبّت اللّه وارد آن غنيمت بارد.

گــــــر تيـــــــــر بلا آيـــــــد اينــــــک هـــــدفش دل‌ها

ور درّ عطا بخشد اينک صدفش جان‌ها
محزون مباش مخمود مشو خاموش منشين مدهوش مشو.

بگذرد اين روزگار تلختر از زهر بــار دگـــر روزگــار چون شکـــر آيــــد

امّا به حقيقت همه شيرينست تلخی در ميان نه. گواراست ناگواری در ميدان نيست. به قول شاعر:

داروی مشتاق چيست زهــــر ز دست نگــــار
مرهم عشّاق چيست زخم ز بازوی دوست

باری مقصود اينست خوشنود باش ممنون گرد مسرور شو که عبدالبهآء به ياد تو مألوف و به ذکر تو مأنوس. عن‌قريب زمانی آيد که آزادگان به آزادی به خدمت امر پردازند و مظلومان بی‌پرده آهنگ ملکوت ابهی بنوازند، مطمئن باش. ورقات محترمات را از قبل عبدالبهآء تحيّت ابدع ابهی ابلاغ دار. اميدوارم که روزی آرزو ميسّر گردد و حضرت حاجی انشآءاللّه عن‌قريب به يزد خواهند آمد.

و امّا مسئله تصدّی به صعود از اين عالم محض نجات از مالايطاق ابداً جائز نه. انسان بايد تحمّل هر مشقّت و بلا بنمايد و صابر و شاکر باشد. جميع ياران الهی را تحيّت مشتاقانه برسان و بازماندگان شهدا را روحی لهم الفداء نوازش و مهربانی نما و عليک البهاء الأبهی.

١٦٤- ای مير طالبان جيش قريش به کمال صولت و طيش مقاومت امر اللّه خواستند و در بدايت عيش و عشرت نمودند ولی عاقبت آن جيش پريشان شد و آن عيش منتهی به حرمان گشت. لوای الهی بلند شد و اعلام آن قوم پرلوم سرنگون گشت. در هر دور آغاز اهل حجاب اذيّت و آزار نمودند و هر جفاپيشه ستم به ابرار کرد ولی چندی نگذشت واضح و مشهود شد که آن بلايا عطايا بود و آن محن منح سلطان وفا. آن ظلم سبب شد که علم هدايت بلند گشت و آن اعتساف باعث شد که مدينه داد و انصاف آباد گرديد. آن ظلمت بدل به نور شد و آن کمون منتهی به ظهور گشت. انوار حقيقت آفاق را منوّر کرد و نفحات حديقه رحمن امکان را معطّر نمود و العاقبة للمتّقين.

هو الله

١٦٥- ای منادی پيمان مکاتيب واصل و از مضامين روح و ريحان دست داد. الحمد للّه که به خدمت آن دلبر مهربان موفّقی و به عبوديّت حضرت يزدان مؤيّد. قدر اين نعمت را بدان و زبان به شکرانه بگشا که به چنين موهبتی مفتخر گشتی و به چنين عون و عنايتی مؤيّد، ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء و اللّه ذو فضل عظيم. رؤيای مفصّل ملاحظه گشت ولی از کثرت مشاغل مجبور بر تعبير مختصريم امّا اين اختصار بهتر از هزار تفصيلست. ظهور حضرت نقطه اولی مبشّر جمال ابهی روحی له الفدآء در عالم رؤيا دليل بر جلوه انوار و انتشار آثار است. آن عمارت جليله بنيان الهيست يعنی دين اللّه و شريعت اللّه است و آن جمعيّت هياکل نورانی و مطالع موهبت رحمانی و دخول به محضر ربّانی دلالت بر آن نمايد که محرم اسراری و همدم مرکز انوار و وضع دو بستر در زير پای مبارک دليل بر موفّقيّت کلّيّه است در امر اللّه که راحت مظهر رحمانيّه است و جلوس در قرب حقّ دليل بر تقرّب درگاه احديّتست و بيان مبارک در اثبات حقيقت هآء بين الاثنين اين هآء هآء هويّتست که بين البآء و الالف واقع و دليل بر اين که ظهور اوّل در ضمن ظهور ثانيست و الظّهور الثّانی عبارة عن تمام الکلمه و واو عرش هآء است و آن عرش عظيم بين دو موعد واقع وعد اوّل و وعد ثانی و اذ واعدنا موسی ثلاثين ليلة و اتممناه بعشر. واو که عرش هآء بين موعد اوّل و موعد ثانی واقع بين القيامتين و بين النّفختين النّفخة الاولی و النّفخة الاخری و سرعت بيان دليل بر سرعت نفوذ امر رحمانست. فاکهه طيّبه فيض مخصوص است. هذا تعبير رؤياک. مجمل آنکه دليل اعلآء کلمة اللّه و ظهور آثار اللّه و تأييد مخصوص شماست و امّا رؤيای ثانيه آن نيز خلاصه تعبيرش مطابق رؤيای اوليست و دليل بر آنست که شخص محترم سبب تأسيس و تمکين بنيان الهی در عالم انسانی خواهند گشت...

١٦٦- ... و امّا شروح مسيو انژلمن در خطوط فصّ نگين اعظم هرچند به درجه‌ای مقارن حقيقت است ولی بايد که تعمّق زياد نمايند و تدبّر کلّی فرمايند زيرا مرکّب از دو باست و چهار هاء. شرح باء در تفسير بسم اللّه الرّحمن الرّحيم مرقوم گرديده بسيار مفصّل است در اين نامه نگنجد رجوع به آن شود. تکرّر باء اشاره مقام غيب و شهود است و امّا چهار هاء که ارکان اربعه بيت توحيد است و عددش متمّم عشره است زيرا يک با دو سه، سه و سه شش، شش و چهار ده و اشاره به اين مقام در آيه قرآنست که می‌فرمايد و اتممناه بعشره. باری هاء را عدد پنج است و اين هاء هاء هويّت و حقيقت رحمانيّه است. در عدد پنج که عدد باب است ظاهر و آشکار است. لهذا در فصّ نگين اعظم باء با هاء ترکيب شده است. و همچنين اسم اعظم از آن نقش ظاهر و عدد اسم اعظم نه است. چون نه را که عدد بهاء است در باب که عدد پنج است ضرب نمائيد نه پنج است که چهل و پنج گردد. و همچنين پنج را که عدد باب است در نه ضرب کنی که عدد بهاء است چهل و پنج است و اين عدد با عدد آدم مطابق است. و همچنين مفردات نه را چون جمع کنی چهل و پنج است: يک دو سه، سه و سه شش، شش و چهار ده، ده و پنج پانزده، پانزده و شش بيست و يک، بيست و يک و هفت بيست و هشت، بيست و هشت و هشت سی و شش، سی و شش و نه چهل و پنج. و همچنين چون عدد باب را جمع کنی پانزده گردد: يک و دو سه، سه و سه شش، شش و چهار ده، ده و پنج پانزده مطابق عدد حوّاست و موافق حديث انا و علی ابوا هذه الأمّه. مقصد از آدم حقيقت فائضه متجلّيه فاعله است که عبارت از ظهور اسماء و صفات الهيّه و شؤونات رحمانيّه است و حوّا حقيقت مقتبسه مستفيضه مستنبئه منفعله است که منفعل به جميع صفات و اسماء الهيّه است. باری اين ادنی رمزی از ترکيب اسم اعظم در فصّ نگين رحمانيست و همچنين ملاحظه کنيد که سطوح ثلاثه عالم حقّ و عالم امر و عالم خلق است که مصادر آثار است. عالم حقّ مصدر فيض جليل است و عالم امر مرآت صافيه لطيف که مستنبأ از شمس حقيقت است و عالم خلق مصدر اقتباس انوار است که به واسطه وسيله کبری المستفيضة من الحقّ و المفيضة علی الخلق حاصل گردد. باری باء حقيقی که حقيقت کلّيّه است چون در مراتب ثلاثه از ذروه اعلی تا به مرکز ادنی نزول و تجلّی کرد جامع و واجد جميع عوالم شد و در افق عزّت قديمه دو کوکب نورانی ساطع و لامع گرديد کوکبی از يمين و کوکبی از يسار و اين رمز عظيم دو شکليست که در يسار و يمين اسم اعظم در فصّ نگين محترم ترسيم گرديده و رمز از ظهور جمال ابهی و حضرت اعلی است و هرچند دو شکل يمين و يسار به صورت ستاره است ولی اشاره به هيکل انسانيست که عبارت از سر و دو دست و دو پاست و عليک البهآء الأبهی.

هو الابهی اللّه ابهی

١٦٧- يا من انجذب بنفحات اللّه قد تجلّی جمال اللّه الابهی من سيناء الظّهور مشرق النّور شجرة الطّور و اشرق علی الآفاق بضياء الميثاق و سطع و برق و لاح و تلألأ و تشعشع فی الوجود بنور السّجود فابتهجت منه النّفوس و انشرحت منه الصّدور و تهلّلت منه الوجوه و انتعشت منه القلوب و قاموا اهل الوفاق و نادوا ملأ الآفاق و اداروا کأس الميثاق فی محفل الاشراق و انتشئوا و سکروا من صهباء العرفان و رنّحتهم بما هبّت عليهم نسمات القبول و سطعت عليهم انوار الوصول و نفحت عليهم نفحات ربّک الودود و قام مرکز العهد بعبوديّة لم تر عين الوجود مثلها مبتهلاً متذلّلاً متضرّعاً قانتاً لِلّه ربّ العالمين و اکبّ بوجهه علی تراب الذّلّ و الانکسار معفّراً جبينه بغبار الضّراعة و الابتهال و يقول ربّ ثبّت قدمی علی صراط العبوديّة فی عتبتک السّاميه انّک انت المتعال. ع ع

در جميع اوقات ظهور مظاهر مقدّسه که مقام ذرّ بقا و الست يوم لقاء بود اقداح ميثاقی به دور آمد و نيّر عهدی اشراق فرمود ولی مرکز ميثاق عند العموم غيرمعلوم و عند الخواصّ مرموز و محفوظ و مصون و عند العوام مجهول. مثلاً حضرت روح روحی له الفداء علم عهدی برافراختند مرکز عهد حضرت فخر رسل روحی له الفداء بود ولی مرموز و مستور و غيرمعلوم تا آنکه بعد از هزار سنه و چيزی ظهور فرمود و گفت اين ظهور محمّدی مرکز عهد عيسويست. گفتند آن مرکز عهد به علامات و شروطی که تعيين فرموده تحقّق يابد و به اوهامشان هيچ يک از آن علامات ظاهر نشد و هيچ يک از آن شروط مشهود نگرديد لهذا استکبار کردند. ولی در اين کور عظيم و دور جليل الحمد للّه مرکز ميثاق مشهود و معلوم و محور عهد واضح و مشهور لدی العموم. اهل آفاق عموماً شاهد ميثاق و شرق و غرب مطّلع بر پيمان نيّر آفاق. با وجود اين معدودی از پرورده مهد همّت گماشته‌اند که اين عهد را برهم زنند و صبيانی قيام نموده‌اند که بنيان پيمان براندازند هيهات هيهات صَغُر شأنهم و کَبُر استکبارهم. باری کلمه توحيدی بر زبان رانند و هر يک خويش را شريک و انباز حقّ شمرند و در ايّام مبارک زمزمه الوهيّت نمودند و دور باش فاخسأ انّک رجيم شنيدند و آن جناب بر نغمات سرّيّه بعضيشان مطّلع که در کبر نمرود بودند و به جميع حقود و حسود. جز هوی الهی نپرستند و جز نفس معبودی نجويند. در جميع احوال در فکر خويش بودند و به هر کسی نيش می‌زدند. حال اين نفوس و اطفالِ علقه و مضغه اضغاث و احلامی تصوّر نموده‌اند و نشر اراجيفی کرده‌اند که مظهر عبوديّت کبری و مطلع فقر و فنا نعوذ باللّه قيام بر امری نموده که بکلّی مخالف مشرب حقيقی و مباين اعتقاد صميمی اوست و آن بقای وجود و شهود هستی خويش است با وجود آنکه از اين قلم و لسان تا به حال جز عبوديّت محضه و فنای صرف کلمه‌ای صادر نه و در جميع احوال مکبّاً علی التّراب و منيباً الی ربّ الآيات بوده. خلاصه تا به واسطه اين اراجيف اذهان ضعفا را تخديش نمايند و قلوب ياران را به تشويش اندازند. پس آن جناب در آن صفحات بايد به قدرتی الهی و قوّتی معنوی و ثباتی ميثاقی و رسوخی ربّانی و نفحه‌ای روحانی و تأييدی آسمانی قيام نمائيد و چون سدّی از زبر حديد گرديد تا يأجوج نقض و مأجوج زلزال نقبی نتوانند و ثقبی نگشايند. رائحه کريهه‌ای انتشار ندهند و نفوس ضعيفه را نلغزانند. قسم به مربّی غيب و شهود چنان جنودی مؤيّد ثابتين است که سپاه شرق و غرب مقاومت نتواند و مقابلی نکند. بعضی از ياران مرقوم نموده بودند که آرزوی طواف مطاف ملأ اعلی را دارند. مأذونند و منظور، حيّ علی هذا الورد المورود حيّ علی هذا الرّفد المرفود. ع ع

هو الله

١٦٨- يا امة‌اللّه نامه شما رسيد مضمون معلوم گرديد. جواب مختصر مرقوم می‌شود. عالم ذرّ که گفته می‌شود حقائق و تعيّنات و تشخّصات و استعداد و قابليّات انسان در مرآت علم الهيست. چون قابليّات و استعدادات مختلف است، هر يک اقتضائی دارد، آن اقتضا عبارت از قبول و استدعاست. و امّا بعد از صعود انسان از حيّز امکان به جهان لامکان جميع شئون نعيم و جحيم امر روحانيست. اگرچه آن جهان منفصل از اين جهان نه ولی معنیً و حقيقةً منفصل است. مثل اينکه عالم انسانی معنیً و حقيقةً منفصل از عالم جماد است و عالم جماد از عالم انسان خبری ندارد.

و امّا انکشاف جمال مظاهر مقدّسه در وقت صعود به عوالم نامتناهيه عبارت از آنست که عوالم حواسّ و ادراکات جسمانی مجاز است و عالم روح عين حقيقت است. چون صبح حقيقت بدمد حقائق اشيا مشهود گردد. غافل هوشيار شود خفته بيدار گردد و مظاهر حقيقت را ظاهر و عيان بيند و کشفنا عنک غطائک و بصرک اليوم حديد. جناب محمّد تقی را تحيّت ابدع ابهی برسان و عليک البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس

هو الابهی

١٦٩- ای ناطق به کلمه بلی در يوم لقاء، صد هزار نفوس که در سرّ الست و يوم ذرّ وجود و حقيقت مقصود سال‌ها تفکّر نمودند و معانی‌ها تصوّر کردند و تأويلات در احاديث و آيات جستند و مشکلات حلّ نمودند و چون شمس تفريد از افق توحيد طلوع نمود و ندای الهی بلند گشت و صلای الست گوش‌زد کلّ اهل امکان شد جميع لال شدند و اصمّ و ابکم محشور گشتند و تو جواب ندا دادی و فرياد بلی برآوردی و در ظلّ کلمه توحيد درآمدی و از عين تسنيم نوشيدی و از کأس مزاجها کافور چشيدی و البهاء عليک و علی کلّ ثابت علی عهد اللّه. عبدالبهاء ع

جناب آقا سيّد نصراللّه عليه بهاء اللّه الابهی را از قبل اين عبد تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد.

هو الابهی

١٧٠- ای ورقه موقنه اگر به کنه الطاف که از حضرت رحمن در حقّ تو مبذول گشته پی بری پری بگشائی و به افق عزّت پرواز نمائی. در فجر وجود و صبح شهود به مشاهده انوار حضرت مقصود فائز گشتی و جواب الست را بلی گفتی و از جام حقّ سرمست شدی ولی نشئه اين صهبا را در جهان ديگر يابی و نتائج باهره فوز به لقا را در يوم الله در عالم انور مشاهده فرمائی. پس به شکرانه اين فضل بی‌منتهی بر عهد و ميثاق ثابت و مستقيم باش. ع‌ ع

کبّری من قبلی علی والدتک و اختک و خالتک و بنت خالتک اللّائی آمنّ بالله المهيمن القيّوم و ثبتن علی عهد الله و ميثاقه فی اليوم المعلوم.

١٧١- ای بندگان الهی آثار قدرت الهی در جميع اشيآء مانند آفتاب آشکار ولی کوران اين النّور المبين و اين الدّليل و اين السّبيل گويند. اين از مقتضای کوريست و محرومی والّا اگر ذرّه‌ای بصر باشد مشاهده آيات کبری نمايد و جميع اشيآء را دليل جليل بر وجود ربّ جميل ملاحظه نمايد، و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها و لهم قلوب لا يفقهون بها. اينست که در مقام محرومی از سمع و بصر اولئک کالأنعام بل هم اضلّ می‌فرمايد. بايد انسان به جان و دل بکوشد که احساسات روحانيّه روز بروز بيفزايد. گفتارهای بی‌اساس از بدايت دنيا بوده، تخصيص به اين ايّام ندارد لکن ملاحظه نمائيد هميشه قوّه وحی غالب بر اوهام و انوار الهام کاشف ظلام. اگر بصيرت باشد اين برهان کفايتست که لم‌يزل قوّه قاهره دين اللّه و شريعت اللّه غالب و اهل اوهام در باديه سرگردانی حيران و عليکم التّحيّة و الثّنآء.

هواللّه

١٧٢- ايّها الحبيب قد تلوت رقيمک المسطور و قد اطّلعت بســّرک المستور و تضرّعت الی الرّبّ الغفور ان يجعلک مطمئنّ النّفس فی هذا الظّهور بمشاهدة الآيات الکبری فی هذا اليوم المشهود. ا تبتغی الأمر المعهود و انت تتغاضی عن الشّاهد و المشهود. اَنّی للسّمک ان ينال السّمّاک فکيف الثّری يدرک الثّريّا الّا بفضل مولاک الرّبّ المشکور. النّجم بازغ و الأمر فارق و الکوکب شارق و النّخل باسق و الفجر ساطع. دع الأوهام و تمسّک بذيل ربّک العلّام فی طلعة البدر ما يغنيک عن زحل. ا احببت الامتحان فهل يجوز للطّالب ان يمتحن المطلوب او للقاصد يتمنّی تجربة المقصود. لعمر اللّه لا يجوز ان کنت تلوت القرآن تذکّر الآيه لو کنت اعلم الغيب لاستکثرت من الخير و ما ادری ماذا يفعل بی و بکم غداً. مع ذلک کيف احببت الامتحان ا يجوز ان اکون مهان مع ذلک دقّق النّظر فی الکلام و التفت الی الاشاره حتّی تطمئنّ نفسک بتلک العباره و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو اللّه

١٧٣- ای بنده الهی نامه شما رسيد. جوابی به ملّا جهان زير مرقوم گرديد البتّه خواهد رسيد. ولی آيا امتحان عبدالبهآء جائز است لا واللّه. مطلوب امتحان طالب نمايد نه قاصد امتحان مقصود. عبدالبهآء بايد ديگران را آزمايش نمايد تا خلوص آرايش قلوب گردد. مرقوم نموده بودی که سوادی از قرآن دارند. پس چگونه صريح قرآن ملاحظه نگرديد. جمال محمّدی به نصّ قرآن می‌فرمايد لو کنت اعلم الغيب لاستکثرت من الخير و ما ادری ماذا يفعل بی و بکم غدا. با چنين نصّ قاطعی چگونه امتحان به ميان آيد. حضرت امير عليه السّلام در محلّ بلندی ايستاده بودند. شخص منکری گفت يا علی مطمئن به حفظ الهی هستی، فرمودند بلی. پس گفت خود را از آن محلّ مرتفع بينداز و اعتماد به حفظ الهی نما. در جواب فرمودند مرا نرسد که امتحان حقّ نمايم بلکه حقّ را سزاوار امتحان عبد کند. باری با وجود اين چيزی مرقوم گرديد. اگر چنانچه بصر بصيرت باز شود ادراک شود قناعت حاصل گردد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

١١ جمادی الأولی ١٣٢٨.

١٧٤- ای بنده الهی چون به قلبی نورانی توجّه به درگاه رحمانی نمودی البتّه مقبول خواهيد گرديد. آنچه در عالم رؤيا کشف حقيقی شود رؤيای صادقست و مطابق واقع. از خدا می‌طلبم که در هر دم به فيضی جديد و فوزی بديع موفّق گرديد. به مشهدی اسکندر بگو که عبدالبهآء در ترازوی امتحان نگنجد و سزاوار امتحان نه. هر ممتحنی خود را ممتحن نمايد زيرا طالب را حقّ امتحان نه. حضرت امير عليه السّلام را شخصی بر بام يافت و گفت اگر ترا بر حفظ حقّ اطمينان کاملست خود را از زبر به زير انداز. حضرت امير عليه السّلام فرمود حقّ بايد مرا امتحان نمايد نه من او را و اين عبد مدّعی علم غيب نبودم تا سؤال از غيب نمائی. حضرت رسول می‌فرمايد و لا اعلم الغيب و لو علمت الغيب لاستکثرت من الخير و لا اعلم ما يفعل بی و بکم غداً و در هر وقت که آن حضرت را امتحان نمودند مأيوس شدند و هرچه طلب کردند جواب ردّ يافتند و اين نصّ قرآنست و آنچه شما سؤال نموده‌ايد جوابش شأن رمّال و جفّارهاست نه ابرار. در هيچ عهدی اوليای الهی به چنين ملعبه صبيان نپرداختند و اگر چنانچه سرّ پنهانی کشف نمودند آن بدون سؤال بود بلکه محض ظهور موهبت پروردگار و السّلام علی من اتّبع الهدی.

١٧٥- ای طالب حقيقت روزی حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام بر بالای بام بود. شخصی ناکام فرياد برآورد که يا علی يقين به حفظ الهی داری که در صون حمايت او محفوظ و مصونی، فرمود بلی. عرض کرد پس خود را به پائين انداز. فرمود طالب مطلوب را امتحان ننمايد بلکه مطلوب طالب را امتحان و آزمايش کند. قرآن را تلاوت کنيد. هر نفسی که زبان به امتحان گشود عاقبت به خسران افتاد زيرا کفّهء ميزان او تحمّل ثقل اعظم ننمود و ميزان متلاشی شد. از حضرت رسول روحی له الفدا از غيب سؤال کردند. جواب فرمودند لو علمت الغيب لاستکثرت من الخير و لا اعلم ماذا يفعل بی و بکم غدا. اين نصّ قرآنست روايت نيست ولکن انظر الی الاشارة و لک البشارة انّ الامر صعب مستصعب لا يحتمله الّا ملک مقرّب او نبيّ مرسل و هذا نصّ الحديث ثمّ اعلم انّ النّجم ثاقب و القلب راغب و البحر زخّار و الشّجر نوّار البيت معمور و القبر مطمور و السّعی مشکور. تمسّک بالعروة الوثقی الّتی لا انفصام لها و عليک البهآء الأبهی.

هو اللّه

١٧٦- ای امة‌اللّه المنجذبه يقين گوئی و می‌دانم چه گوئی. پس بهتر آنست که سدّ باب عتاب و گله از پيش نمايم ديگر چه حرفی توانی زد. به خطّ خويش نيز نگاشتم و از اين گذشته آن دو مرغ چمنستان هدايت در يک لانه آشيانه نموده‌اند و فی‌الحقيقه حکم نفس واحده دارند الّذی خلقکم من نفس واحده و اجعل منها زوجها و البهاء عليک. ع ع

هو الله

١٧٧- ای ثابت بر پيمان نامه مشکين که به حضرت حيدر قبل علی مرقوم نموده بودی در باغ رضوان ملاحظه گرديد. امروز با جميع ياران در باغ رضوان مجتمع و به ذکر حضرت رحمان مشغول و مأنوسيم و دمبدم به ياد دوستان الهی و ذکر احبّای رحمانی وجد و سرور يابيم و فی‌الحقيقه امروز همه ياران به دل و جان در اين باغ رضوان همدم و همرازند و حاضر و ناظر و دمساز. فضل و موهبت الهيّه ياران شرق و غرب را دست در آغوش داده و از صهبآء محبّت اللّه مست و مدهوش نموده و به آهنگ ملأ اعلی به جوش و خروش آورده. مدّتی بود که عبدالبهآء ممنوع از خروج و محروم از تشرّف به آستان مقدّس بود و از هر جهت تضييق شديد و هجوم اهل عدوان روز بروز در تزييد تا آنکه عرصه چنان تنگ شد که سجن اعظم به ناله و فغان آمد و فرياد و انين نمود. بغتةً يد قدرت سلاسل و اغلال را بگسيخت و ابواب بگشود و يمکرون و يمکر اللّه و اللّه خير الماکرين ظاهر گشت. قدرت الهيّه قيد و بند را از عبدالبهآء برداشت و بر گردن اهل عدوان در نهايت سختی گذاشت. آنان که ما را به قيد انداختند الآن مقيّدند و کسانی که اين آتش افروختند الآن در جهنّمند، فرجع کيدهم الی نحرهم انّ ربّک لبالمرصاد فلا تحسبنّ اللّه غافلاً عمّا کانوا يعملون و سيعلمون الّذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

١٧٨- ای ثابت بر پيمان دو نامه آن جناب وصول يافت مندرجاتش سبب مسرّات گرديد. دليل بر توکّل و توسّل و تمسّک بود و سلوک در سبيل تبتّل. عون و عنايت الهی ظهير و معين است و عنايات حيّ قيّوم شامل هر ثابت مستقيم. از حرارت محبّت ياران و اجتماع و اُنسشان مرقوم نموده بوديد. مورث روح و ريحان گشت. آنچه يگانگی و آزادگی و روابط الفت قلبيّه ازدياد يابد بيشتر سبب مسرّت جان و وجدان گردد. احبّای الهی اليوم بايد که به جميع قوای روحانی قوای عالم را مقاومت نمايند و اين مقاومت بدون جلوه وحدت اصليّه و روحانيّت حقيقيّه حاصل نگردد. باری از اجتماع و اتّحاد ياران نهايت روح و ريحان حاصل شد ولی حکمت را در اين ايّام بسيار ملاحظه نمائيد زيرا اعداء در کمينند و صيّادان گوشه‌نشين. بسيار لازمست که به حکمت و مقتضای حال حرکت نمود. اليوم در اين صفحات سکون و سکوت و قرار لازم تا اعداء چنين گمان نمايند که هيچ خبری نيست و يمکرون و يمکر اللّه و اللّه خير الماکرين. بايد در صفحات غرب يعنی اروپ کوشيد تا اساس الهی محکم و متين گذاشته شود و در کلّ آن اقاليم نشر نفحات گردد. آن وقت اگر اعداء در اين صفحات آنچه عَلَم فساد بلند کنند و فزع و ضوضاء نمايند و هر حوادث محزنه مؤلمه در اين صفحات واقع گردد و اين اراضی منقلب شود ضرّی به نشر نفحات در صفحات غرب حاصل نگردد. حال به سبب جزئی و حوادث قليل در مصر يا اين جهات مراجعه به مدينه کبيره نمايند و صد هزار جزع و فزع بلند نمايند ارض منقلب شود مبتديان غرب خمودت آرند. قدری بايد صبر نمود تا غرب مطلع آيات شرق شود. آن وقت هرچه واقع شود عين خير است امّا حال بايد سکون و قرار داد و تسکين هيجان اهل اديان نمود. لهذا نهايت حکمت را بايد ملاحظه نمود. مثلاً کسی از اجتماع شما خبر نگيرد و اجتماع در نهايت ستر باشد و از هر نفس عهد و پيمان محکم گيريد که پيش نفسی ذکری نکند زيرا البتّه جاسوس در ميان شما خواهند گذاشت و همچنين در ميان احبّاء شهرت بدهيد که تبليغ در اين صفحات ممنوعست که اگر جاسوس در جستجو درآيد کسی با او صحبتی ندارد.

سواد مکتوب آن جناب به ميرزا بديع‌اللّه ملاحظه گرديد. چه‌قدر بديع و بليغ و مناسب بود ولی در اين نفوس تأثير ننمايد زيرا خود را مربّای غرور نموده‌اند. امّا اين ايّام چنان خائب و خاسر گشته‌اند که وصف ندارد. اللّهمّ زدهم خسراناً فوق خسرانهم انّهم نقضوا الميثاق و قاموا بالشّقاق الا بعداً لهم اصحاب الحجاب. در خصوص قصر الحمد للّه به هيچ وجه تکليف در ميان نيست و عليک بهآء اللّه الابهی. ع ع

اللّه ابهی

١٧٩- ای ثابت بر عهد و ميثاق تاللّه الحقّ انّ سکّان ملکوت الابهی يصلّين علی کلّ عبد ثبت و استقام علی عهد اللّه و ميثاقه العظيم فانّ باستقامتهم تزلزل ارکان الشّقاق و ارتجّ بنيان النّفاق و اشرقت شمس الميثاق و شاع و ذاع فی الآفاق. طوبی لک و حسن مآب يا سراج الاحباب و السّالک فی منهاج الصّواب آنچه مرقوم نموده بوديد با اوراق سائره واصل و از حوادث و غفلت و سفاهت اهل فتور نهايت حيرت حاصل گشت که اين چه بلاهت است و اين چه سفاهت، اين چه ضلالت است و اين چه حکايت. سبحان‌اللّه آفتاب عهد را پنهان توان نمود و يا بدر تابان را مخفی توان کرد و يا به اين اراجيف پيرهن لطيف ماه کنعان را کثيف توان نمود و يا نصّ قاطع را به وصله راقع توان پنهان کرد. باری خدماتت هميشه مشکور. اهل فتور بسی اوراق مهمّه مرسوله را به وسائط مختلفه برده‌اند و بکلّی محو و نابود نموده‌اند و يمکرون و يمکر اللّه و اللّه خير الماکرين. باری آن جناب انشاءاللّه در آن صفحات بايد تأسيس ترويج دين اللّه فرمائيد و تشييد بنيان معرفت اللّه. نفوس موجوده را از نفحات حقّ جان بخشيد و قلوب افسرده خلق را به فيض سحاب محبّت اللّه تر و تازه فرمائيد. دوستان را تکبير برسانيد. ع ع

هو الله

١٨٠- ای سليل حقيقی حضرت خليل نامه تو رسيد و مذاکرات با آن شخص کليمی نيز معلوم گرديد. البتّه جند اللّه غالبند چنانکه ملاحظه می‌نمائی يک نفس بر دويست نفس مظفّر. در کتب سماوی نهايت يک مؤمن را مقابل ده منکر گرفته‌اند چنانکه در قرآن می‌فرمايد و ان يکن منکم عشرون صابرون يغلبوا مأتين. حال الحمد للّه در امر اللّه يک نفر غالب بر دويست نفر گرديده يک را بر نه ضمّ کن ده می‌شود. حال شما يک را بر صد و نود و نُه ضرب فرمائيد تا حاصل معلوم گردد. مزاح می‌کنم تا بخندی.

و امّا در خصوص جريده ثبات البتّه با جريده لسان حال نسخ متعدّده بدست آر و به طهران و همدان و شيراز و اصفهان و مشهد و عشق‌آباد و بادکوبه و تبريز و قزوين و کاشان بفرست ولی در ضمن پاکت. و امّا قضيّه شما البتّه طبّ و جرّاحی مقدّم بر شقّ ديگر است و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

١٨١- ای احبّای الهی حضرت فروغی عليه بهآء اللّه الأبهی از فروغ انوار در آن ديار حکايت می‌فرمايند که احبّای آن زمين چون حصن حصين حافظ سرّ مبينند و در معارج ثبوت بر ميثاق واصل به اعلی علّيّين. از شدّت حلاوت و لطافت ماء معينند و تشنگان سلسبيل هدايت را عين تسنيم. جز جمال ابهی ذکری ندارند و جز توجّه به ملأ اعلی فکری نجويند. ولی من گويم اين صيت و آواز بايد راز هر گوش گردد و اين نغمه و شهناز جانسوز شود پس چرا دوستان در خطّه طبرستان معدودند و دفتر نام مبارکشان محدود. نار محبّت اللّه در هر اقليمی شعله زند بمثابه روح در اجساد سرايت کند. فتوحات جسمانی را و ان يک منکم عشرون صابرون يغلبوا مأتين منصوص امّا فتوحات روحانيّه را و ان يک منکم واحد ثابت مشتعل منجذب راسخ کالبنيان المرصوص يهدی الألوف و يغلب الصّفوف. چون در اين کور اعظم جهاد اصغر حرب جسمانی ممنوع و مذموم لهذا ابواب فتوحات روحانيّه از هر جهت مفتوح. يک نفس حکم لشکری دارد و يک سوار حکم خيل بيشمار. لهذا بايد آن نفوس مبارکه آن اقليم را جنّت نعيم نمايند و آن کشور را افق منوّر کنند. نعره يابهآءالأبهی از جميع انحاء آن ديار بلند گردد و فرياد حيّ علی الفلاح از جميع اشطار آن خطّه بلند شود. حقيقت آيه مبارکه و رأيت النّاس يدخلون فی دين اللّه افواجاً واضح و آشکار شود. پس ای ياران در قطب امکان بايد ثابت نمائيد که از هموطنان جمال مبارکيد و از سرمستان باده ميثاق جمال قدم و البهآء عليکم. ع ع

هو الله

١٨٢- حضرت حکيمباشی در جميع شئون جانفشانی می‌فرمايند و يجاهدون فی سبيل اللّه باموالهم و انفسهم ولی زياده از درجه قوّت و استطاعت خويش. چندی پيش مبلغ هزار تومان ارسال نموده بودند و به حضرت ايشان مرقوم گرديد که ديگر چيزی تقديم نفرمائيد زيرا مصاريف مهمانی احبّا و نفوسی که عبور و مرور از قزوين می‌نمايند بسيار است با وجود اين باز هزار تومان ديگر تقديم فرموده‌اند. چون به نهايت خلوص تقديم نموده‌اند خجلت می‌کشم لهذا مجبور بر قبولم ولی من‌بعد را البتّه صد البتّه بايد آنچه از پيش مرقوم گشت مجری دارند.

الهی الهی انّ عبدک هذا انفق کلّ ما استطاع فی سبيلک ربّ انزل عليه برکة من عندک و ايّده بقدرتک و سلطانک انّک انت الکريم. ع ع

امة‌اللّه زهرا سلطان را تحيّت ابدع ابهی ابلاغ داريد. من از خدمات مشکوره او بسيار مسرورم. ع ع

هو الله

١٨٣- ای دوستان صادق اسم اعظم، در قرآن از خصائص اهل ايمان انفاق منصوص است و يجاهدون باموالهم و انفسهم نازل گشته. الحمد للّه شما به آن موفّق شديد علی‌الخصوص در اين مورد به بازماندگان شهدا که در نهايت مظلوميّت در پنجه اعدا هستند. اين انفاق به جهت بقايای نفوسی که به نهايت تضرّع و ابتهال و انجذاب به ملکوت جمال به مشهد فدا شتافتند و مال و جان فدا نمودند و جام شهادت کبری نوشيدند اين عمل سبب قربيّت درگاه کبريا گرديد. عن‌قريب برکت کلّی از برای منفقين حاصل شود و الطاف و عنايت حقّ شامل گردد و عليکم البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

١٨٤- ای منفقان برهان ايمان انفاق مال و جانست الّذين يجاهدون فی سبيل اللّه باموالهم و انفسهم. الحمد للّه شما قيام به آن داريد. اين اعمال مقبوله در ملکوت ابهی شکل مجسّمی يابد و ثمرات بی حدّ و پايان مبذول دارد. اين شجری که در حيّز امکان غرس می‌شود به شاخسار ملأ اعلی می‌رسد، پر برگ و شکوفه گردد و پر بار و ثمر شود و آن اثمار بر عالم وجود نثار گردد. يک عمل مبرور سبب فيض موفور شود. الحمد للّه شما به آن مؤيّد گشتيد و عليکم البهآء الأبهی.

الهی الهی انّ هؤلآء الأبرار يبذلون الأموال فی نشر العلوم باللّيل و النّهار و ينفقون فی السّرّ و الجهار و لا يألون جهداً بمقدار. ربّ توّجهم بتيجان الافتخار بين الأحرار و تجلّ عليهم باسم الجود فی آناء اللّيل و اطراف النّهار انّک انت المعطی الباذل الکريم الوهّاب. عبدالبهاء عباس حيفا ٦ جمادی‌الثّانی سنه ١٣٣٨.

هو الله

١٨٥- ايّتها المشتعلة بنار محبّة اللّه انّی طالعت نميقتک الغرّآء و تحريرک البديع الانشآء الدّالّ علی ثبوتک و استقامتک علی الايمان و الايقان و علی ترتيلک آيات التّقديس لربّک الرّحمن طوبی لک من هذه الموهبة العظمی بشری لک من هذه العناية الکبری. اعلمی انّ بنآء مشرق‌الأذکار اعظم اساس فی تلک الاقطار و قال اللّه فی القرآن انّما يعمّر مساجد اللّه من آمن باللّه و اليوم الآخر. فعليک و علی الکلّ حسن الاهتمام فی هذه الايّام ببنآء هذا الهيکل الجليل و رفع ضجيج الأذکار فيه فی جنح الأسحار و العشيّ و الابکار و عليکم و عليکنّ بالاتّحاد فی هذا الامر العظيم حتّی يؤيّدکم و يؤيّدکنّ الفيض الرّبّانی و النّفس الرّحمانی و انتنّ تزددن حماسةً و اقتدارا و تکتسبنّ اجراً و اعتبارا و انّی ابتهل الی اللّه و اتضرّع اليه ان يثبّت اقدامکنّ علی الصّراط المستقيم و المنهج القويم. ع ع

١٨٦- ... باری در خصوص عمارت جديدی که اشتراء فرموديد و مشرق‌الاذکار قرار داديد مرقوم نموده بوديد. اين عمل مبرور بسيار مقبول و محبوب. انشآءاللّه سبب فتوح باطن و ظاهر می‌شود. در قرآن می‌فرمايد انّما يعمّر مساجد اللّه من آمن باللّه و اليوم الآخر...

هو الابهی

١٨٧- ای مستضیء از نور الهی در قرآن مجيد می‌فرمايد يريدون ان يطفئوا نور اللّه بافواههم و يأبی اللّه الّا ان يتمّ نوره. با وجود اين ملاحظه نمائيد که علمای ارض ارکان دين در اين کور عظيم اطفای نور مبين خواستند و بزم اعتراض آراستند و جنود عالم با خيل و حشم تاختند و علم انکار برافراختند ولی شجره امر الهی روز بروز نشو و نمايش بيشتر شد و نمايشش عظيم‌تر گشت. انوار توحيد آفاق عالم را روشن نمود و نسائم ربيع الهی خاک سياه را گلزار و گلشن کرد. له الحمد علی ذلک و له الشّکر الجميل و البهاء عليک. ع ع

هو الله

١٨٨- ای بنده صادق جمال مبارک همواره محرّرات آن دوست حقيقی سبب مسرّاتست. مکتوبی که مرقوم نموده بوديد قرائت شد و بر تفاصيل اطّلاع حاصل گرديد. الحمد للّه آن صفحات رو به انتعاش است و احبّای الهی رو به ترقّی. از کتاب منهاج‌الشّياطين مرقوم نموده بوديد. اين کتاب بسيار خوبست زيرا از عبارات و اشارات و عنوان و حکاياتش بغض و عدوان و جهل و طغيان واضح و عيانست. هر نفسی که اندک انصافی داشته باشد به محض نظر به آن کتاب واقف گردد که منشأ صرف بغضا و جهل است. عبارات قبيحه‌اش عداوت صريحه است و فی‌الحقيقه جميع فرق عالم را ردّ کرده ماعدای طريقه بالاسری. آن را نيز از قرائن کلماتش معلومست اعتنائی ندارد. اين شخص از کثرت تفليس اين کتاب را دام تلبيس نمود که بلکه عطيّه‌ای گيرد و منفعتی برد چنانکه در ظهر کتابش صريح مرقوم نموده است ولی مانند ابليس مأيوس و نوميد شد. به جميع صفحات عالم فرستاده حتّی به ارض مقدّس و از اينگونه تأليفات بسيار خواهيد ديد. اينها ضرّی به امر نرساند. آنچه ضرّ امر است حرکتی مخالف رضای مبارک و عدم آراستگی به فضائل و خصائل اهل حقيقت. ياران الهی اگر مرکز سنوحات رحمانيّه گردند به شعاعی ساطع اين ظلمات را محو و نابود کنند. گواه عاشق صادق در آستين باشد. اين شخص نصف کتابش مفترياتست و بسيار از کلمات را تغيير و تبديل داده، فسوف يری نفسه فی خسران مبين. شما در آذربايجان به حکمت تامّ شهرت دهيد که اين شخص آنچه نوشته است مقصدش صرف افترا بوده، اگر حقيقت اين امر را بخواهيد کتب و رسائل استدلاليّه موجود ملاحظه نمائيد که هيچ اثری از اين مفتريات در آن مذکور و يا نفسی مقتدر بر جواب هست. چون از بيان و برهان عاجزند لهذا به اين مفتريات پردازند که شايد بدين سبب نار موقده را خاموش کنند. يريدون ان يطفئوا نور اللّه بافواههم و يأبی اللّه الّا ان يتمّ نوره ولو کره الکافرون. در ايّام حضرت رسول روحی له الفداء نيز از اين قبيل اشيا بسيار انشا و انشاد نمودند. مثلاً الفيل ما الفيل و ما ادراک ما الفيل له خرطوم طويل و اين را در محافل و مجالس می‌خواندند و قرآن می‌گفتند ولی آيا اين نزاع و جدال سبب اضمحلال امر اللّه شد لا واللّه بلکه سبب قوّت امر گرديد. پس مطمئن باشيد که امر عن‌قريب اوج گيرد و به يک موج اين خس و خاشاک‌ها را به وادی هلاک اندازد. شما در فکر تبليغ باشيد. ديگر آنکه احبّای الهی بايد نفوس مهمّه را که اظهار حمايت می‌نمايند مخفی و مستور بدارند. هر نفسی که داند به ديگری ابداً ابراز ندارد. مثلاً شايد امروز يکی از بزرگان با آن جناب ملاقات نمود و جستجوئی کرد. شما ابداً به ديگری ابراز نداريد و همچنين اگر کسی از شخص ديگری از احباب سؤالی کرد که دليل بر انصاف بود بايد او را مکتوم بدارد زيرا نفس شهرت سبب فرار او گردد چرا می‌ترسد که در معرض امتحان و افتتان افتد، فاعلم الکناية بصريح الاشاره. مقصود اينست که ياران الهی را چنين تعليم نمائيد و اگر چنانچه ممکن بشود که احبّا کلّ يکديگر را مستور بدارند و ذکری ننمايند اين ديگر بهتر خيلی مدار ترويج است و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

مثلاً يکی از ياران الهی نفسی را هدايت نمود بايد مکتوم بدارد و پيش ديگران ذکر هدايت او را اگر ننمايد البتّه بهتر است زيرا محفوظ و مصون ماند و از اين گذشته فوائد و منافع ديگر نيز حاصل گردد. ع ع

هو الله

١٨٩- ای ياران و اماء رحمن جناب آقا سيّد مهدی در هر چندی نامه‌ای نگارند و اسمائی به دفتر آرند. چنان ملاحظه نمايند همين قسم که به کمال سهولت ايشان اين اسما را پياپی می‌نگارند اين عبد نيز از کثرت وسعت اوقات نيز به کمال سهولت نامه‌ها نگارد و ارسال دارد و حال آنکه اوراق بی‌پايان بی‌جواب و معطّل و معوّق مانده و مسائل مسئوله جوابش در عهده تأخير باقی، فرياد است که از اطراف بلاد بلند است، با وجود اين چگونه وسعت در تحرير نامه‌های متعدّد يابد. مع‌ذلک مخاطباً بجميع شما محض خاطر ياران اين نامه نگاشته گشت تا بدانيد که در اين بساط چه‌قدر عزيزيد و در درگاه ملکوت مقبول و محبوب و مقرّب و محظوظ از هر چيز. اصل ياد دل و جانست نه اثر خامه و بنان. حضرت فخر رسل سرّ وجود به ظاهر به اويس قرن در يمن نه نامه‌ای نگاشت و نه ملاقاتی حاصل گشت با وجود اين انّی اجد رائحة الرّحمن من جانب اليمن می‌فرمود زيرا آن يمن کوی و وطن حضرت اويس قرن بود. پس معلوم شد که مخابرات روحانی عظيم‌تر و بهتر و شيرين‌تر است. عبدالبهآء در جميع احيان به ذکر ياران مشغول و از عتبه حضرت رحمن مستدعی عون و عنايت است تا شامل حال عموم گردد و تأييدات حيّ قيّوم جلوه نمايد. جميع ياران الهی و اماء رحمن را تحيّت ملکوت ابهی برسانيد و عليکم و عليکنّ التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

ای دوستان حقيقی من مدّتی است که اخبار مسرّه و حوادث مفرّحه از آن صفحات چنان که بايد و شايد نرسيده. اين ايّام بايد که احبّای الهی چنان وله و اهتزاز و انجذاب و اشتعالی ظاهر نمايند که اهل ملأ اعلی واله و حيران گردند. ابلهان بيخردان چنان پنداشتند که از مصائب يزد آتش موسی خاموش شد و روح مسيحا مقطوع گشت هيهات هيهات بلکه سراج امر مشعله شد و نجم بازغ محبّت اللّه جلوه آفتاب نمود. يريدون ان يطفئوا نور اللّه بافواههم و يأبی اللّه الّا ان يتمّ نوره و لو کره الکافرون. ع ع

هو الله

١٩٠- ای بنده حقّ فتح به دو قسم است فتوح قلاع و فتوح قلوب. فتح قلاع آسانست زيرا به مقداری از موادّ ملتهبه تسخير توان نمود ولی فتح قلوب مشکل مگر به قوّه اسم اعظم و جنود لم‌تروها. لهذا تو به جان و دل بکوش بلکه موفّق به فتوح قلوب گردی و صدر مشروح يابی و مستفيض از روح القدس گردی و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو اللّه تعالی شأنه العزيز

١٩١- ای مونس قلوب مشتاقين لِلّه الحمد که نفحه مشکين که از مهبّ خامه عنبرين سطوع يافته به مشام اين مشتاقان درآمد. جان را بشارتی بود و قلوب را فرح و مسرّتی. اگرچه المکاتبة نصف المواصله گفته‌اند وليکن فی‌الحقيقه اگر به بصر طاهر از شئون ظاهر ملاحظه شود البتّه شئون روحانيّه که مقاصد کلّيّه وجوديّه است و ربط تعلّقات آيات لاهوتيّه به محض توجّهات قلبيّه چون آفتاب حقيقی از مطلع الواح لطيفه نورانيّه طالع و مشرق گردد. طلب و اشتياق اين مهاجران مقناطيس اعظم است لهذا به مشاهده اثر کلک مشکبار آن يار جانی کانّه وصلت و قربيّت در هر عالمی چه صوری و چه معنوی حاصل گردد. امّا جمال قدم واقف و مطّلع بر اسرار قلوب اين عباد است که آنی و دمی نمی‌گذرد مگر آنکه از اين فرقت پرحرقت آن طير آشيان خلّت کمال تأثّر حاصل است. فی‌الحقيقه بليّه کلّيّه و مصيبت عظيمه بر آن جناب وارد شده است. از يک طرف غربت و کربت و از طرف ديگر نفی و محنت و اعظم کلّ اينکه در سبيل محبوب آفاق از قرب وثاق و شهد وصال دور مانده‌ايد. ولی اين فراق رأس کلّ وصال و اين بُعْد جوهر کلّ قربست زيرا لم‌يزل عنداللّه و عند اولی العلم جنّة رضا اعظم جنان بوده چنانچه در قرآن می‌فرمايد رضوان اللّه اکبر. حال آن جناب در اعلی الجنان رضا ساکن رضی اللّه عنهم و رضوا عنه. هيچ فضلی سبقت به اين فضل نگرفته. اين مقامست که هر بعيدی را قريب نمايد و هر قريبی را بعيد طوبی للمخلصين و حسن مآب. کلّ احباب به کمال اشتياق مشتاق و به ذکر تکبير فرداً فرداً مکبّرند.

جناب آقا محمّد باقر را از قبل اين عبد کمال حبّ را ابلاغ و به تکبير ابدع امنع مکبّر شويد و همچنين ميرزا جلال و ميرزا جمال و ميرزا کمال. انشاءاللّه عن‌قريب کلّ بايد خوش‌نويس شوند و جماليّه خانم را کلّ اهل حرم متّصلاً ياد می‌کنند و جميعشان در کلّ احيان به ذکر والده ميرزا جمال و همشيره ميرزا مشغولند.

از حوادث تازه خبری نيست. کار بر منوال سابقست چونکه تفصيلات را به ولايت نوشته‌اند و گويا ولايت نيز به اسلامبول نوشته‌اند، تا حال جواب نيامده وليکن احباب کلّ در کمال سرور به ذکر حقّ مشغولند.

و از آن هفت نفر که در زنجيرند سؤال فرموده بوديد. استاد محمّد علی دلّاک که در اسلامبول خدمت شما بود. آقا عبدالکريم، آقا محمّد ابراهيم ملّا احمد، استاد احمد نجّار، ميرزا حسين نجّار، جناب علّامی فهّامی مشهور به مجتهد العصر و الزّمانی آقا ميرزا جعفر يزدی، آقا حسين که به آشچی معروف است. سبحان اللّه آقا عبدالکريم عازم آن سمت بود و تا حيفا نيز آمد. واپور در آن سفر به حيفا لنگر نينداخت از دور گذشت. از اين سبب نشد که بيايد. لهذا ناچار مراجعت نمود و اين قضيّه واقع شد. ابداً اين کيفيّت به فکر و خيال کسی نمی‌گذشت. لا رادّ لقضاء اللّه و لا مانع لتقاديره والسّلام. مورّخه غرّه محرّم ١٢٨٩.

هو الله

١٩٢- حمداً لمن اشرق و طلع و لاح من الأفق الأعلی و بشّر بطلوع نيّر الآفاق من المطلع الأبهی و دعا الکلّ الی الانتباه من الرّقود و الــّرکوع و السّجود للجمال الموعود فی هذه النّشئة الأخری و اخذ العهد الوثيق من اهل البيان ان تعنوا وجوههم و تذلّ رقابهم و تخضع اعناقهم عند تشعشع نور التّبيان و ما من لوح الّا مشروح فيه هذا النّصح لأهل العرفان و اکّد الميثاق لأهل الوفاق حتّی عند ظهور الاشراق تخضع له الأعناق مع ذلک قد غفلوا اهل البيان و ترکوا العيان و تشبّثوا بالأوهام و انکروا جمال الرّحمن و ما استحوا من النّور المشرق علی الاکوان بل تاهوا فی هيمآء الغفلة و الغوی و اوغلوا فی ظلمات الصّمم و العمی و سرعوا الی حفر الظّلمة الدّلمآء حتّی لا يروا الأشعّة السّاطعة من الأفق الأبهی. تبّاً لهم من هذا الضّلال سحقاً لهم من هذا الوبال افّ لهم بما اکتسبوا عند ظهور ملکوت الجمال فسوف يرون انفسهم فی خسران مبين و يصدّقون انّهم کانوا فی ضلال عظيم و التّحيّة و الثّنآء علی اوّل جوهرة لمعت و تلألأت فی اکليل الوجود و اوّل نار توقّدت فی سينآء الشّهود و اوّل کوکب لاح من الأفق المحمود و اوّل بحر تلاطم من ارياح الملکوت علی اهل السّجود و الصّلوة و التّحيّة علی النّفوس الّتی ما حجبتهم ظلمات الأوهام و لا منعتهم سبحات اهل الضّلال عن مشاهدة الجمال و لمّا سمعوا النّدآء هرعوا الی مرکز الهدی و قالوا ربّنا انّا سمعنا منادياً ينادی للايمان فآمنّا الا انّهم من اصحاب اليمين متوجّهين الی العلّيّين ناظرين الی الأفق المبين مستمدّين من نفس مقدّسة کانت رحمة للعالمين.

ای منجذب جمال ابهی هرچند تا به حال تحريری ارسال نگشت ولی بنيان محبّت تأسيس يافت زيرا کلّ ناظر به افق واحديم و مستفيض از بحر واحد و مرتبط در جميع شئون و منجذب به جمال حضرت بيچون. حمد خدا را که اين قلوب در نهايت انجذابست و اين نفوس در غايت ارتباط. پس بايد به شکرانه اين فضل و موهبت به وصايا و نصائح الهی قيام کنيد و به آنچه سبب نورانيّت عالم انسانيست تشبّث جوئيد و آن محبّت الهيّه و انجذابات رحمانيّه و مواهب صمدانيّه است و محبّت حقّ مرتبط به محبّت خلق است يعنی بايد به جميع طوائف و امم همراز و همدم گرديم. يار و اغيار را مهربان شويم، بيگانه و آشنا را محبّت و وفا جوئيم. در اين دور کريم و عصر جمال قديم الحمد للّه فضل بر عمومست و موهبت شامل جمهور. خصائل رحمانيّه و فضائل روحانيّه مقيّد به قيودی نه. خوان نعمت الهی در شرق و غرب گسترده و فضل و موهبت ربّانی آفاق را احاطه کرده. لهذا ياران رحمانی بايد به هر بيگانه آشنا گردند و با اغيار يار وفادار شوند. دشمن را دوست دارند و اهل بغضا را اهل ولا و جفاکار را وفاکار و خونخوار را غمخوار گردند. ديگر معلومست که با دوستان چگونه بايد سلوک و حرکت نمايند.

امة‌اللّه والده را تحيّت محترمانه برسان و بگو در کور فرقان اهل ايمان ممنوع از طلب غفران به جهت خويشان غيرمؤمن بودند چنانچه می‌فرمايد ما کان للّذين آمنوا ان يستغفروا للّذين کفروا ولکن در اين دور جليل فضل و موهبت الهی شامل و عموميست. هر نفس مؤمنی از برای جميع ياران خويش بيگانه و خويش طلب غفران نمايد در درگاه احديّت مقبول شود. لهذا اين بنده آستان مقدّس به کمال تضرّع و ابتهال طلب غفران از برای مرحوم آقا رضا نمايم و البتّه اين تضرّع و ابتهال در درگاه ذوالجلال مقبول گردد. و همچنين امة‌اللّه ضلع خويش را تحيّت برسان و بگو قدر اين ايّام را بدان تا فيض ابدی يابی و حسن و خديجه دو طفل خويش را در نهايت عزّت ابدی يابی. جناب آقا محمّد نراقی را بشارت ده و بگو خدمت ياران سروری دو جهانست و عبوديّت دوستان موهبت حضرت رحمان.

الهی الهی قد غشت الأبصار حجبات الأفکار و عمت الأعين عن مشاهدة الأنوار و خرست الألسن عن الأذکار بما قامت ثلّة الأشرار و هجمت عصبة الضّلال و منعوا النّاس عن الورود علی عين التّسنيم و المآء المعين و السّلوک علی الصّراط المستقيم و القيام علی عبوديّة النّور المبين و سمّوا انفسهم اهل البيان و احتجبوا عن العيان و حرّموا علی انفسهم کأس التّبيان و قالوا اين ما وعد به اللّه فی الکتب و الألواح و کيف جآء الحقّ قبل ان يعمّ الضّلال و کيف نسخت الأحکام قبل الاجرآء و قال اللّه ما ننسخ من آية او ننسها نأت بخير منها او مثلها کما انّ اولوا الفرقان ارتفع منهم الضّجيج و العجيج لمّا ظهر الجمال الموعود و قالوا اين الدّجّال و اين السّفيانی من اهل الضّلال اين تزلزل الأرض و اين جنود الملائکة و اين قيام السّاعة و اين ارتجاج البسيط و اين الحساب و اين الميزان و اين الصّراط و اين الجنّة و اين النّار و اين الأعراف و اين لوآء الحمد و اين البعث و اين القيام و اين الحضور فی المعشر الکبری و بهذا احتجبوا عن جمالک الأعلی فی القيامة الکبری فنطق مظهر نفسک و قال قد قضيت هذا الأمور فی طرفة عين عندما لاح افق الشّهود بالنّيّر المحمود فما انتبهوا اهل البيان لسرّ التّبيان و اعترضوا کما اعترض اولوا الفرقان فياحسرتا لهم فی هذا العصر الّذی لاح نورک و تشعشع ظهورک و ارتفع ندائک و امتدّ ذيل ردائک و امطر سحابک و اشرق جمالک و تأنّق رياضک و تدفّق حياضک و زأرت اسود غياضک. لک الحمد يا الهی علی ما کشفت الحجاب و ازلت النّقاب و اورثت الکتاب الّذين آمنوا بک فی يوم الميعاد انّک انت العزيز الکريم الوهّاب و انّک انت الملک المقتدر المتعالی المؤيّد لأحبّائک فی المبدء و المآب. ع ع

١٩٣- ای ياران رحمانی حضرت اسم‌اللّه مکتوبی مرقوم و مرسول نمودند و ذکر آن ياران الهی فرموده بودند. از قرائت آن نامه و ملاحظه نام‌های احبّا فرح و سرور بيمنتهی حاصل که الحمد للّه در آن صفحات در هر نقطه‌ای نفسی قائم و در خدمت دائم. رخ‌ها به نور محبّت اللّه نورانی و دل‌ها به بشارات اللّه مسرور و رحمانی. زبان‌ها به ذکر حقّ ناطق و مشام‌ها به استنشاق رائحه گلشن الهی معطّر و صدور به ذکر الهی منشرح و منوّر. باری ايّام امتحانست. بايد احبّای الهی در نهايت استقامت مقاومت ارياح افتتان نمايند. در قرآن می‌فرمايد ا لم يروا يفتنون فی کلّ عام مرّة او مرّتين. هميشه محکّ امتحان در ميان و زر خالص از نحاس مغشوش واضح و نمايان. ياران الهی چون از معدن رحمانی هستند البتّه در نار امتحان رخ برافروزند و لطافت و ملاحت بی‌اندازه ظاهر فرمايند. صواعق اين امتحانات بر مرکز عهد واقع. الحمد للّه تا به حال ثابت و مستقيم و قائم و مقاوم. اميد است که من‌بعد نيز موفّق به استقامت در اين امر عظيم شود و ياران الهی نيز هر يک مانند جبل عظيم قدم ثبوت بنمايند و به نشر نفحات الهی پردازند. دقيقه‌ای راحت نخواهند لحظه‌ای آرام نجويند. از هيچ بلائی مضطرب نشوند و از هيچ مصيبتی متزلزل نگردند زيرا امر عظيمست و مقاومت روی زمين و تربيت و هدايت جميع اقاليم، البتّه چنين نفوس مورد صد هزار بلايا گردند و معرض هزار گونه رزايا ولی تأييد و توفيق نيز بيمنتهی. حرب شديد است امّا نصرت جنود ملأ اعلی نيز عظيم. باری ياران الهی بايد هر يکی در هر نقطه‌ای شمع نورانی گردد و انوار هدايت ربّانی مبذول دارد و هر نوع حوادث و وقوعاتی حاصل گردد ابداً تزلزل نيابد و مضطرب نشود بلکه آناً فآناً بر استقامت و ثبوت بيفزايد. ای ياران نصيحت می‌کنم شما را و وصيّت می‌نمايم که قدر اين موهبت الهيّه را بدانيد که در اين قرن عظيم عصر اشراق در ظلّ نيّر آفاق محشور شديد و در محفل تجلّی مشاهده آيات کبری نموديد و مظهر تحسين و تکريم ملأ اعلی گشتيد و آنچه در اين ارض اقدس از امتحانات و افتتانات الهيّه واقع شود ابداً غباری به خاطر ننشانيد بلکه در کمال ثبوت و روح و ريحان نداء رحمان را بلند کنيد تا ابواب تأييد را از جميع جهات مفتوح يابيد و آثار عنايت پروردگار را ظاهر و باهر مشاهده کنيد. اهل ملکوت ابهی منتظرند که نائره محبّت اللّه در اقليم خراسان چنان برافروزد که شعله بر آفاق زند ديگر اختيار با شماست...

هو الابهی

١٩٤- ای ضياء ساطع در مشکاة هدی اگرچه در لغت نور به معنی ضيا و ضيا به معنی نور آمده يعنی الفاظ مترادفند و معانی متوافق ولکن در قرآن و جعلنا الشّمس ضيآءً و جعلنا القمر نوراً فرموده. ضيا را اثر شمس و نور را اثر قمر گفته. پس تو چون نامت ضياست و الأسمآء تنزل من سماست انشآءاللّه آيت باهره شمس حقيقت باشی و شعاع لامع نيّر اوج احديّت تا مشارق و مغارب را به عون و عنايت حضرت رحمانيّت روشن کنی و ليس ذلک علی فضله و جوده بعزيز و البهآء عليک. ع ع

هو الله

١٩٥- ای يار حقيقی و حبيب روحانی جمعی برآنند که لقب آن جناب ناظر است. من می‌گويم خير، اسم و لقب و حقيقتشان کلّ حاضر است. بعضی برآنند که گمگشته صحرای فراق هستيد و برخی بر آن که در سبيل رحمن سرگشته آفاق و اين عبد بر آن که در جميع احيان داخل وثاق و طائف حول شمع الهی و حاضر محفل اهل اشتياق. ذلک ظنّهم و هذا علمی انّ الظّنّ لا يغنی عن الحقّ شيئاً. به وجه منير و روح لطيف و قلب سليمت قسم که در جميع اوقات در دل و جان مذکوری و در خاطر حاضر و مشهور. از لطف خفيّ و فضل عميم سلطان احديّت اميدواريم که آنچه اسباب سرور قلبی و فرح روحانی و انجذاب جان آن يار مهربانست عنايت و احسان فرمايد. اگرچه احبّای الهی فائز و مشرّف به موهبتی هستند که فرح و سرورشان را بدايت و نهايتی چون طمطام يمّ اعظم نبوده و نخواهد بود چونکه نظر به ملکوت تقديس داشته و چون شعاع انوار آفتاب از شدّت لطافت به کدورت عوالم جسمانی آلوده نگردند و اگر چنانچه ملالی گاهی حاصل گردد عوارض سريعة الزّوالست چون امواج روی دريا لکن و فی قعره سکون و قرار و طمأنينة و وقار و روح و سرور و انوار. ع

جناب ميرزا حبيب الحمد للّه در ظلّ الطاف مستظلّ و نظر عنايت در جميع جهات به ايشان بوده. جميع احباب را تکبير ابدع اعلا ابلاغ فرمائيد. ع

هو الله

١٩٦- ای ثابت بر ميثاق آنچه مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد. معانی بديعه بود و دلائل قويّه و حجج ظاهره باهره. شکر کن خدا را که به اقامه دليل بر ثبوت ميثاق موفّق شدی. خدا کوران را چشم دهد و کران را گوش عنايت فرمايد. أ انت تسمع الصّمّ ولو کانوا لا يسمعون أ انت تهدی العمی ولو کانوا لا يبصرون. باری انشآءاللّه درست ملاحظه خواهد شد زيرا کثرت مشاغل و غوائل فرصت نداد که به تفصيل ملاحظه گردد. فی‌الحقيقه مضامين رنگين است و البهآء عليک. ع ع

هو اللّه

١٩٧- سبحانک اللّهمّ يا الهی کيف اذکرک و عين الــّذکر تدلّ علی البقآء و حقيقة الثّنآء دالّة علی بقيّة ما و هذا هو الشّرک الخفيّ و الاحتجاب الجليّ و الغفلة الّتی ليس فوقها امر يدلّ علی العجز العظيم و کيف اخرس عن ذکرک و اسکت عن نعتک و محامدک روح فؤادی و نعوت تقديسک فرح قلبی و تبلّج صبح اوصافک نور بصری و تلجلج طمطام اذکارک حياة روحی فوعزّتک قد احترت فی امری و ذهلت عن رشادی و ابتليت بسهادی من عظيم ذهولی و شديد قنوطی و سريع هبوطی و عميق سقوطی فی وهاد الحيرة و هيمآء البهت العظيم دلّنی يا الهی علی الصّراط المستقيم فی هذا الأمر الخطير و بيّن لی منهجاً اسلک فيه يا محيّر العقول و مضيع الباب العارفين و اعظم من ذلک بلآء انّ المحتجبين من عبادک ممدودة آذانهم ليسترقوا السّمع و يخطفوا الخطفة و يعترضوا علی عبدک المسکين المتذلّل بباب احديّتک و يرفعوا علم الانکار و راية الاستکبار و يولولوا و يدمدموا و يزمزموا کزمزمة الرّعود فی الأصداف و لا اقتدر يا الهی ان اسمع الصّمّ الدّعآء و لا استطيع ان اُری العمی الطّريقة المثلی و المحجّة البيضآء و قلت و قولک الحقّ أ انت تسمع الصّمّ ولو کانوا لا يسمعون أ انت تهدی العمی ولو کانوا لا يبصرون اذاً يا الهی ارجع من مقام النّعوت و الأوصاف الی مقام الذّلّ و الانکسار و التّضرّع و الابتهال و اناجيک بلسان سرّی و روحی و ذاتی و کينونتی و اقول ربّ ربّ هذا عبد قد خلقته من عناصر القدرة و القوّة و ربّيته فی مهد اللّطف و الرّحمة و ارضعته من ثدی العناية و انشيته فی حجر الاحسان و حضن الاکرام حتّی بلغ رشده و ادرک اشدّه و خاض فی غمار المهامّ و توغّل فی مفاوز الأخطار يا ربّی العلّام و طلب العلی و سهر اللّيالی الدّلمآء و سامر النّجوم يا الهی و ترک الهجوع يا محبوبی حبّاً للوصول الی مراقی الفلاح و الصّعود الی معارج النّجاح حتّی فاق الأقران بتأييدک يا ربّی الرّحمن و توسّد فی دست العزّة و الوقار و تصدّر فی صدر العظمة و الافتخار و خدم السّلطنة العظمی و صدّق بالحسنی و کان لأولی الأمر صادقاً و اميناً و لمرکز الحکومة القاهرة خادماً مبيناً و ثبت اقتداره فی کلّ الأمور و وضح صدقه و صوابه فی خدمة مولاه الوقور الملک الغيور مع ذلک يا الهی مرّت عليه عواصف قضائک و هبّت عليه قواصف تقديرک حتّی رجع من القبول الی الخمول و من النّشاط الی الذّبول ای ربّ اجمع شمله و لمّ شعثه و انبت غصنه و امطر سحابه و انشر کتابه و اشرح صدره و اعل قدره و انر سراجه و لطّف زجاجه و اشرق به علی الآفاق بنور العدل و الانصاف و مکّنه فی الأرض يا خفيّ الألطاف و وفّقه علی اعظم المهامّ فی امر وليّ امره الهمام و عمّر به بلادک و ارح به عبادک و انصره فی جميع الأمور يا ربّی الغيور انّک انت الرّبّ الرّحمن و انّک انت العزيز الغفور. ع ع

١٩٨- ... ای مجذوبان آن دلبر رحمانی جمال باکمال الهی جلوه به عالم امکانی نمود و عالم انسانی را به نفحات رحمانيّه و سنوحات سبحانيّه و اشراقات ربّانيّه و تجلّيات صمدانيّه غبطه بهشت برين فرمود. ديده‌ها روشن شد و دل‌ها گلشن گشت و ارض غبراء جزيره خضراء گشت. باران رحمت کبری بباريد صبح اميد دميد نور الهی درخشيد شمس حقيقت به حرارت شديده تابيد و نسيم جانپرور بهار روحانی بوزيد. ارض نفوس به اهتزاز آمد و گل‌های حقائق و معانی بروئيد ولی صد حيف که بعضی نفوس مانند خار مغيلان سدّ راه طالبان گشتند و مانند گياه بيهوده در گلخن ضلالت و هوا روئيدند و از فيض ابدی محروم گشتند و ديگران را محروم ساختند. البلد الطّيّب يخرج نباته باذن ربّه و الّذی خبث لا يخرج الّا نکدا. ای ياران الهی از شماتت اعداء و استهزاء جهلاء و اذيّت خصماء و بغضاء اهل ريا محزون نگرديد مغموم نشويد بلکه خوشنود گرديد و سرور و حبور بيابيد زيرا از سنن اوّلين است و عادت قرون اولی. حزب معاندين حتّی به انبياء و مرسلين می‌گفتند و ما نری لکم علينا من فضل و همچنين می‌گفتند ان اتّبعک الّا من اراذلنا بادی الرّأی. شما از اينگونه اعتراضات و اذيّات ملول نگرديد زيرا دليل بر قبول در عتبه ربّ غفور است. قل يا اهل الکتاب هل تنقمون منّا الّا ان آمنّا باللّه و بما انزل اليکم و بما انزل الينا...

هو الابهی

١٩٩- ای سليل آن شخص جليل نامه اوّل و ثانی شما رسيد و تفاصيل معلوم و واضح گرديد. فی‌الحقيقه بعد از صعود آن هيکل وفا به مشقّات عظيمه مبتلا شدی. اين امتحانات الهی بود زيرا انسان ممکن نيست درين خاکدان هدف تير قضا نگردد. هر کس به قدر خويش گرفتار زحمتست ولی تو الحمد للّه قدم استقامت محکم نمودی مضطرب و پريشان نشدی لهذا من از روش و سلوک تو مسرورم. تو را نورانيّت اخلاق خواهم و تنزيه و تقديس رفتار تا از عنصر جان و دل آن مقرّب درگاه کبرياء گردی و الولد سرّ ابيه شوی و چنين خواهی شد. چه بسيار از ابناء که ننگ آباء شدند و سبب خجلت و شرمندگی پدران گرديدند. به اعمالی گرفتار شدند که مورد غضب پروردگار گشتند کانّه اين پسر نسل آن پدر نيست زيرا از عنصر آب و گل اوست نه جان و دل او. اينست که خطاب به نوح می‌فرمايد انّه ليس من اهلک انّه عمل غير صالح و مقصود کنعانست. باری تو شکر کن خدا را که می‌کوشی تا شمع آن بزرگوار را روشن کنی و بايد چنين باشی. اينست سزاوار تو و اميدوارم که مانند پدر صفدر گردی و چون گلشن روحانی مزيّن به گل‌های تنزيه و تقديس شوی و عليک البهاء الابهی ١٦ شوّال ١٣٣٩ حيفا عبدالبهاء عباس

هو الله

٢٠٠- ای نهال بوستان الهی جناب ابوی با قلبی رحمانی و روحی سبحانی و رخی نورانی در انجمن رحمانيان وارد و به زيارت آستان حضرت يزدان فائز و فی‌الحقيقه در سبيل الهی هر جام تلخی چشيد و هر باده امتحانی نوشيد ولی الحمد للّه ثابت و مستقيم بزيست. يقين است که آن پسر زاده جان و دل اين پدر است و از عنصر روحانی اين مهرپرور زيرا زاده عنصر ترابی اگر مؤيّد به بنوّت روحانی نباشد ابوّت جسمانی حکمی ندارد بلکه مخاطب انّه ليس من اهلک انّه عمل غير صالح گردد. اميد من چنين است که شبستان آن پدر را روشن نمائی و خاندان آن شخص محترم را گلشن کنی و چنان به نار محبّت اللّه افروزی که ديده حاسدان بدوزی و سبب روشنائی عالم انسانی گردی و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

٢٠١- ای طالب باقيات صالحات اولاد و احفاد که با شرف اعراق مؤيّد به حسن اخلاق هستند يعنی مستفيض از تجلّيات نيّر آفاق گردند از باقيات صالحات معدودند والّا مبغوض و مغضوب و مردود و پدر مخاطب بأنّه ليس من اهلک انّه عمل غير صالح. از فضل حقّ اميدواريم که چنين اولاد به شما عنايت فرمايد والّا فلا. تو مقبول درگاه جمال قدمی چه غم اولاد داری. ع ع

هو اللّه

٢٠٢- ايّها الرّجل الرّشيد، المطلوب فی القرآن المجيد اسئل اللّه ان يجعلک الــّرکن الشّديد فی تلک المدينة الّتی اهتزّت بنفحات اللّه فی هذا اليوم الجديد، فانظر الی آثار رحمة ربّک کيف انبت الارض بعد همودها و سعّر نار محبّة اللّه بعد خمودها فاهتزّت تلک المعاهد و الرّبی بعد جمودها و انّی اسئل اللّه تبارک و تعالی ان يجعلک روح حياتها و هادياً الی سبيل نجاتها حتّی يضیء نور الهدی و انت ترتّل آيات التّوحيد و تشرح بيّناتها و عليک البهآء الابهی. عبدالبهاء عباس

هو الله

٢٠٣- ای ياران رحمانی عبدالبهآء نامه شما که به تاريخ سنبله ١٣٠٠ نمرو ١٢٣٣ مورّخ بود رسيد. الحمد للّه که مضمون برهان ثبوت و استقامت در امر حضرت بيچون بود. امروز ثبوت و رسوخ بر امر لازم، استقامت واجب. خدا در قرآن می‌فرمايد انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائکة و همچنين می‌فرمايد فاستقم کما امرت. هر شجری که ريشه محکم دارد از طوفان و ارياح و گِردباد استفاده نمايد زيرا ريشه محکم است و هر شجری را که ريشه سُست از ارياح خفيفه متزلزل گردد تا چه رسد به اعصار و زوابع و گردباد ريشه‌کن زيرا امتحانات شديد است. اينست که می‌فرمايد النّاس هلکاء الّا المؤمنون و المؤمنون هلکاء الّا الممتحنون و الممتحنون هلکاء الّا المخلصون و المخلصون فی خطر عظيم. باری الحمد للّه آن ياران باوفا چون اطواد راسخه و اطوار شامخه در نهايت ثبوت و استقامت لهذا عبدالبهآء متضرّع به آستان مقدّس تا اين نفوس موفّق به خدمت امر اللّه گردند و سبب نشر نفحات و اعلآء کلمة اللّه شوند.

تلغرافی از کاشان رسيد که معارف مدرسه مبارکه وحدت بشر را بست. سبحان‌اللّه مدنيّت بر لسان می‌رانند و ريشه مدنيّت را براندازند. مدرسه بايد باز کرد نه مدارس بست. در جميع ممالک متمدّنه هر حزبی و هر ملّتی و هر مذهبی مدارس دارند و دولت و ملّت آن مملکت نهايت معاونت را مجری می‌دارند مگر ممالک متوحّشه نظير زنجيان که از کثرت درندگی کشته‌ها را می‌خورند لهذا به تمام قوّت مانع از نشر معارفند. بستن مدارس ريشه انسانيّت را قطع کند علی‌الخصوص مدرسه وحدت بشر که اساسش الفت و محبّت و وحدت بين جميع اديانست. چون دانايان اروپ و امريک و استراليا و افريک مطّلع بر اساس اين مدرسه شدند شلّيک سرور بلند نمودند ولی ايرانيان به دست خود بنيان خويش را ويران نمايند. يخرّبون بيوتهم بايديهم و ايدی المؤمنين. اگر مدرسه بهائيان در ايران بسته شد ولی مدارس متعدّده در ممالک متمدّنه در اروپ و امريک حتّی در جاپان تأسيس شد. البتّه روزنامه‌ای که در جاپان طبع می‌شود و ارسال شده بود خوانده‌ايد و فتوغراف مدرسه بهائی که در جاپان تأسيس شده ارسال می‌گردد. حضرات ايرانيان دير خبر شدند. وقتی که سلطان محمّد عثمانی فاتح قسطنطنيّه اسلامبول را محاصره نموده بود و هدف مرميّات مدافع نموده بود يکی از وزراء نزد پاطريق يعنی رئيس عموم کشيش‌های مسکونه رفت ديد که به نگاشتن پرداخته. وزير گفت سرکار رئيس عمومی روحانی چه می‌نگاری. رئيس جواب داد که کتابی ردّ بر محمّد ابن عبداللّه می‌نويسم. وزير گفت ای بی‌عقل نادان وقتی که پرچمش در حجاز بلند شد آن وقت بايد ردّ بنويسيد حال که محمّد ابن عبداللّه عليه السّلام قسطنطنيّه را به توپ بسته و عَلَمش در اروپا موج می‌زند به ردّ نوشتن مشغول شدی. ای بی‌عقل ای بيفکر پس سيلی بسيار سختی بر قفای رئيس زد و گفت پا شو برو گُم شو. حالا هم ايرانيان متعصّب می‌کوشند که مدرسه بهائيان را که اوّل خادم عالم انسانيست و اساس وحدت بشر است ببندند و حال آنکه در امريک و افريک و جاپان مدارس بهائی تأسيس می‌شود. از اينکه در ايران ببندند چه خواهد شد. ملاحظه کنيد در ايران در اطفای سراج الهی مدّتی پيش ملّت و دولت به نهايت قوّت قيام نمودند. عَلَم ظلم و عدوان برافراختند و هزاران بنيان بهائی را بنياد برانداختند و هزاران نفوس مبارکه را هدف سهام و سنان نمودند. اقلّاً بيست هزار نفر را شرحه شرحه کردند و تالان و تاراج نمودند. پدران را به ماتم پسران نشاندند پسران را بی‌پدر نمودند اطفال و زنان را بی سر و سامان کردند حتّی طفلان شيرخوار را به خنجر ظلم و ستم حنجر بريدند. چه بسياری را شکنجه نمودند و عقوبت کردند و داغ بر روی سينه نهادند و عاقبت سر بريدند. جميع اين ظلم و اعتساف از ظالمان بی‌انصاف ردع و قلع و قمع ننمود بلکه روز بروز آهنگ الهی بلندتر شد و نار محبّت اللّه شعله بيشتر زد تا به درجه‌ای رسيد که جهانگير شد و اروپ و امريک و ترک و تاجيک و آسيا و افريک مانند دو دلبر دست در آغوش يکديگر نموده و شلّيک وحدت انسانی بلند شده. نهايتش اينست که ايرانيان تبر و تيشه بر ريشه خود می‌زنند زيرا بهائيان چنان ايران را در انظار جلوه داده‌اند که امروز جمّ غفيری از اقاليم سبعه پرستش ايران می‌نمايند زيرا شمس حقيقت از آن افق طلوع نموده و وطن مقدّس حضرت بهآءاللّه است. ملاحظه کنيد که چه موهبتی حضرت يزدان در حقّ ايران و ايرانيان فرموده لکن چه فائده زيرا اگر لآلی و جواهر به دست اطفال افتد زينت تاج و افسر نشود و شايد از سنگ جفا خورد و پراکنده گردد چنانکه ملّای رومی گفته گوهری طفلی به قرصی نان دهد. باری ای احبّای الهی نظر به اعتساف و بی‌انصافی نادانان ننمائيد. ظلم را به عدل مقاومت کنيد و اعتساف را به انصاف مقابلی نمائيد و خونخواری را به مهربانی معامله نمائيد. در ترقّی ايران و ايرانيان خيرخواه باشيد و در مدنيّت عموميّه بکوشيد. اگر مدرسه بهائی بستند مدارسی بی نام و نشان باز کنيد و بر عموم ملل در بگشائيد. تا جان داريد جانفشانی نمائيد و تا توانائی داريد ترويج معارف و صنعت و فلاحت و تجارت نمائيد و اين آيه مبارکه را تلاوت نمائيد و قل لا اسألکم عليه اجراً ان اجری الّا علی اللّه ربّ العالمين و آيه ثانی ان تسألهم خرجاً فخراج ربّک خير. می‌فرمايد چون به خدمت حقّ پردازيد و سبب هدايت گرديد اجر و مزدی نطلبيد زيرا اجر و مزد شما بر خداست. باری محزون مباشيد، از دست تطاول ظالمان و اهل عدوان دلگير مگرديد. اينست شأن غافلان و اينست روش و سلوک بيخردان و انّ جندنا لهم الغالبون متيقّن و محتوم است. يريدون ان يطفئوا نور اللّه بافواههم و يأبی اللّه الّا ان يتمّ نوره ولو کره الکافرون و عليکم البهآء الأبهی عبدالبهاء عباس ٢٤ صفر ١٣٤٠.

اين نامه را جناب ميرزا علی اکبر ميلانی به خطّ خوشی مرقوم نمايند و انتشار در جميع آفاق دهيد. ع ع

هو الله

٢٠٤- ای يادگار آن نفس بزرگوار آنچه از قلم رقم يافته بود ملاحظه گرديد. خبر پرمسرّت صحّت و سلامت احبّای الهی بود، نهايت فرح و سرور رخ نمود. از فضل جمال قدم سائل و آمليم که در کلّ احيان در ظلّ شجره ميثاق به عبوديّت آستان جمال قدم قائم و از جميع حوادث محفوظ و مصون باشيد. اليوم اعظم امور استقامت بر امر اللّه است زيرا ارياح مفتريات شمع انجمن روحانی را احاطه نموده است و کلّ به جميع قوّت از جميع امم به مقاومت امر اللّه قيام نموده‌اند. بايد احبّای الهی در کمال استقامت مبعوث شوند تا بتوانند مصادمه و مقاومت جميع امم نمايند و علی‌الخصوص ياران آشنا از بيگانگان صد درجه بيشتر بر اطفای سراج قيام کرده‌اند و هر روز سهم جديدی بر سينه عبدالبهآء زنند و ظلم و افترای تازه‌ای روا دارند و فرياد و فغان واويلا بلند کنند. اخوان يوسف چون يوسف را در چه انداختند و به ثمن بخس دراهم معدوده فروختند شبانگاه چون نزد پدر آمدند گريه و ناله و ندبه آغاز نمودند. اينست که می‌فرمايد و جاءوا اباهم عشاء يبکون. باری نمی‌دانی که عبدالبهآء از دست اينها در چه آتشی افتاده. ابداً رحم نمی‌نمايند و از همه عجيب‌تر اينکه فرياد و ناله نيز می‌نمايند. باری اين عبد متوکّلاً علی اللّه به خدمت آستان مقدّس مشغول و همه اين تيرها را سينه هدف نموده و از حقّ آرزوی صعود به عالم ديگر می‌نمايد.

جناب اخوی آقا ميرزا جمال را تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد و همچنين جناب حاجی علی مندلاوی را و عذر مکتوب عليحدّه بخواهيد زيرا به جان عزيز ياران قسم که ابداً فرصت نفس ندارم و البهاء عليکم اجمعين. ع ع

هو الله

٢٠٥- ای دو برادر اخوّت و برادری چون در دو برادر روحانی حاصل همه‌اش شهد و شکر است و چون اخوّت معنوی جمع با جسمانی شود نور علی نور گردد ولی چون روابط روحانيّه محکم نباشد و محبّت قلبيّه مستحکم نشود و الفت منبعث از انبعاثات وجدانيّه نباشد آيه و جاءوا اباهم عشاءً يبکون تحقّق يابد و شروه بثمن بخس دراهم معدودات ثابت گردد. حال شکر نمائيد که دو برادر جانبرابريد و الفت روحانيّه و محبّت جسمانيّه هر دو حاصل و ميسّر. اين نعمتی بود که نظير و مثيل ندارد و راحتی که شبيه و عديل نخواهد داشت. و البهاء عليک و علی کلّ اخ لم يفرّط فی اخيه الحنون العطوف. ع ع

در اين ايّام نظر به حکمت خفيّه اذن زيارت داده نشد. انشاءاللّه در سنه آتيه داده می‌شود و من از قبل شما زيارت می‌نمايم. ع ع

هو الابهی

٢٠٦- ای اخوان روحانی الهی اخوّت بر دو قسم است جسمانی و روحانی. اخوّت جسمانی را حکمی نه زيرا منشقّ از عنصر آب و گلند نه جان و دل ولی اخوّت روحانی محکم و متين زيرا انشقاقش از هويّت روح مکرّمست و در نهايت عزيز و محترم. پس شکر کنيد حضرت قيّوم را که شما را اخوّت حقيقی عطا فرمود و چون اخوان يوسف کنعانی در چاه حسد نينداخت و بر ظلم عظيم متجاسر نکرد و آن ماه مصر الهی را به ثمن بخس نفروختيد و گريبان چاک نکرديد و گريان پيش پدر نيامديد. سبحان‌اللّه آن يوسف مظلوم را در چاه انداخته و به دراهم معدود فروخته باز چون مظلومان گريه آغاز نموده. اينست در قرآن می‌فرمايد و جاءوا اباهم عشاء يبکون. باری مقصود اينست که بايد در هر آنی صد هزار شکر بجای آريد که اخوان مهربانيد و برادران با جان برابر. ای سودائيان روی دوست هر چه هست از اوست و آنچه می‌بينيد آيت بخشش او. از فضل حقّ اميدوارم که در کلّ حين شما را به نور مبين هدايت نمايد و در فلک علّيّين درآرد تا به مواهب اين عصر موفّق گرديد انّه هو البرّ الرّؤوف الرّحيم. ع ع

هو الابهی

٢٠٧- ای فائز به تربت مقدّسه چنان مپندار که فراموشت نمودم محال است محال بلکه عدم مجال است. تحرير نتوانم تقرير ندانم که کثرت مشغوليّت به چه درجه است. اگر حاضر بودی با چشمی گريان و دلی سوزان نظر می‌کردی و تأسّف می‌خوردی. پس بهتر آنست که نبينی و ندانی. با وجود اين ملاحظه کن که از هند چه روائح منتشر است. به ظاهر از هند است به حقيقت از عکّاست چه که سرچشمه اينجاست. باری تو در اينجا بودی و روش و رفتار اين عبد و سکون و حلم اين فريد وحيد را مشاهده نمودی و صبر و تحمّل ملاحظه کردی. حال قضيّه برعکس شده است. ما غرق بلا، کسانی که در ساحل راحت و رخا هستند آغاز ناله نموده‌اند و فرياد واويلا بلند کرده‌اند و جاءوا اباهم عشآء يبکون تحقّق يافت و شروه بثمن بخس دراهم معدودة ظاهر گرديد. احبّا ما را بسيار ارزان فروختند و ناله و حنين آغاز نمودند و البهآء عليک. ع ع

هو الابهی

٢٠٨- ای مهتدی به نور هدی در ملکوت ابهی مقاميست که منتهی آمال مقرّبين و غايت آرزوی مخلصين است و آن مقام فنای محض در جمال مبارک است يعنی مقام شغفها حبّاً است که نفحات محبوب و جذبات مقصود چنان سالک را احاطه نمايد که روح مجسّم و نور مصوّر کند و رتبه حتّی اجعل اذکاری و اورادی کلّها ورداً واحداً و حالی فی خدمتک سرمداً ميسّر گردد. اين مقامست که سالک چون به آن فائز شود از جميع جهات ندای هاتف روحانی استماع نمايد و از کلّ اطراف مشاهده آيات کبری کند و چنان بر ترويج دين اللّه کوشد که مؤيّد به روح القدس گردد و البهآء عليک و علی کلّ ثابت علی عهد اللّه و ميثاقه. ع ع

هو الله

٢٠٩- ای ورقه مؤمنه فائزه در ايّام مصيبت کبری بودی و در ماتم و رزيّه جمال قدم گريبان چاک نمودی و خاک بر سر فشاندی و گريه و مويه کردی و رخ بخراشيدی و سمّ فراق چشيدی. حال به فيض ملکوتش مسرور باش و به عنايات و فضل حضرت بيچونش مشعوف و مشغوف، شغفها حبّا احاطه محبّت اللّه در جميع اعضا و ارکان و گوشت و خون و پوست و استخوان و اين قوّت و سورت باده محبّت اللّه در قرآن در حقّ نسوان نازل، و در حقّ رجال و الّذين آمنوا اشدّ حبّا للّه نازل و البهاء عليک. ع ع

هو الله

٢١٠- ای کنيز عزيز الهی الحمد للّه جناب خان در راه حضرت يزدان سه مرتبه سرگون از اصفهان شد. به مبارکی اين سرگون مظهر الطاف حضرت بيچون گرديد و عاقبت به زيارت اين زندان آمد. زندان مگو ايوانست چاه مگو اوج ماهست حبس مگو گلستانست قلعه مگو قصر آسمانست زيرا در سبيل محبّت آن مه تابانست. و اميدوارم که من‌بعد به مبارکی اين سرگونی موفّق به تأييدات کلّيّه حضرت رحمانی گردد و چنان در انجمن آفاق جلوه نمايد که از بدخواهان و ملامت‌کنندگان طوبی لک ثمّ طوبی لک شنود و بشری لک ثمّ بشری لک استماع نمايد. زنان مصر چون جمال يوسفی مشاهده نمودند از شدّت وله انگشتان خويش بريدند و ما هذا بشر ان هذا الّا ملک کريم گفتند و همچنين نفوس غافله عن‌قريب بيدار شوند و هوشيار گردند و ياران و اماء رحمان را کلمه تحسين بر زبان رانند و غبطه عبوديّت ايشان خورند و آرزوی خدمت آنان کنند و تاللّه لقد آثرکم اللّه علينا بر زبان رانند. پس تو شکر کن که به عنايت دلبر مهربان از فضل بی‌پايان در اين ايّام بهره و نصيب بردی و ثابت بر پيمانی و در ظلّ عفّت و عصمت چنين شخص محترمی و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٢١١- يا يوسف ان شئت ان تکن عزيزاً فی مصر الوجود اوف لعصبة الايادی کيل الميثاق و عبّر رؤياء العهد فی هذا العهد تاللّه الحقّ انّ نسوة البقاء يکرمنک و يقلن حاش للّه ما هذا بشر ان هذا الّا ملک کريم. ع ع

هو الابهی

٢١٢- ای فائز به موهبت عظمی در يوم لقا، در يوم ظهور مجلّی بر طور به شرف حضور فائز شدی و از کأس طهور مزاجها کافور شارب گشتی و به اصغای کلمات الهيّه از فم مطهّر مشرّف شدی و به خطاب ربّ الارباب مخاطب شدی. اين از خصائص مواهب تعزّ من تشاست و تؤتی من تشاء و عن‌قريب عظمت اين فوز لقا چنانچه در عوالم ملکوت الهی مشهود است در اين عالم ظاهر نيز واضح و مشهور گردد. آن وقت عاشقان جمال جانان به منکران حسن و آن وجه رحمن هذا الّذی لمتّننی فيه خواهند گفت و آنان نيز ندای ما هذا بشر ان هذا الّا ملک کريم از دل و جان برآرند چنانچه در کورهای سابق مشاهده نموديد و البهاء عليک و علی کلّ ثابت و راسخ علی عهد اللّه و ميثاق اللّه عبدالبهاء ع

هو الله

٢١٣- ای بنده جمال ابهی آنچه نگاشتی فی‌الحقيقه عين واقعست. انسان همواره در تحت سطوت نفس امّاره است. آنی فرصت نمی‌دهد و مهلت نمی‌بخشد. به جنود هوی و هوس هجوم نمايد. بيچاره انسان در مقابل اين لشکر بی‌پايان فريداً وحيداً چه نمايد مگر آنکه حفظ و حمايت حضرت احديّت چاره سازد و از شرّ اين ظالم ستمکار محافظه فرمايد. انّ النّفس لامّارة بالسّوء الّا ما رحم ربّی شاهد کافی وافی است. اين کافر منحوس مانند مرض کابوس مستولی بر انسان گردد به قسمی که نفس را منقطع نمايد. اعاذنا اللّه و ايّاکم من شرّها و مکرها و سلطتها انّ ربّی لطيف بعباده و هو علی کلّ شیء قدير. ع ع

هو الابهی

٢١٤- ای بصير ای بصّار ای ذو بصر حديد حمد خدا را که کشف غطا نمودی و بصر حديد گشودی و به منظر ابهی نظر نمودی و به آستان مقدّس توجّه نمودی و به ملکوت ابهی ديده باز کردی و به افق اعلی چشم روشن کردی. حضرت اسحق هرچند به ظاهر ضرير بود به حقيقت بصير. حضرت يعقوب هرچند و ابيضّت عيناه من الحزن بود ولی به مسّ قميص يوسفی ارتدّ بصيرا گشت. پس ای يعقوب اشتياق از شدائد فراق مغموم مشو. در ملکوت اعلی جمال يوسف بهاء مشاهده خواهی نمود و در محفل عزيز مصر الهی مأوی خواهی جست. زبان به ثنای جمال قدم و اسم اعظم بگشا و قصائد و نعوت در ستايش آستان مقدّسش انشا نما تا اين عبد بخواند و روح و ريحان يابد و البهاء عليک. ع ع

هو الابهی

٢١٥- ای مشتاق ملکوت جمال، پير کنعان در فرقت يوسف مصری خون از ديده بباريد و چندان گريست که ابيضّت عيناه من الحزن و هو کظيم گرديد. تو نيز يعقوب مشتاق باش و در فرقت جمال ابهی چون عبدالبهـآء چندان گريـه و مويـه کن که نحيب و حنينت به مـلکوت ابهی رسد و جميع قـوايت به تحليل رود. ع ع

هو الله

٢١٦- ای ثابت بر پيمان نامه نامی رسيد. از مضامين آشکار و پديد گشت که حين رجوع و وصول از آشنا و بيگانه حسن استقبال و رعايت موفور يافتی. العزّة للّه و لعباده المخلصين. عن‌قريب ملاحظه خواهيد نمود که انوار عزّت ابديّه بر رؤوس ياران چنان بتابد که شرق و غرب روشن شود و جميع احزاب به بندگان جمال قدم خطاب نمايند و تاللّه لقد آثرکم اللّه علينا گويند.

سؤال از زوجات ثلاثه نموده بوديد. البتّه بايد زوجه ثالثه را طلاق داد و عليک البهآء الأبهی. ع ع ١٥ جمادی الأولی ١٣٢٨.

٢١٧- ... چنديست که از کثرت موانع در نگارش نامه تأخير افتاد ولی در تأخير تحرير قصور و فتور نه زيرا قلب و روح به ياد ياران در فرح و سرور است و همواره به درگاه ربّ غفور عجز و نياز مستمرّ که آن ياران قديم و دوستان مقرّبين را قرين الطاف بی‌پايان فرمايد و به تأييدات الهيّه ثبوت و استقامت بيفزايد و روز بروز شعله و حرارت محبّت تزييد فرمايد. الحمد للّه حال در آن صفحات نفحات قدس در مرور است و امر اللّه يوماً فيوماً در علوّ و ارتفاع. عن‌قريب هر يک از ياران الهی منکرين را هذا الّذی لمتنّنی فيه خواهد گفت و آنان نيز در جواب تاللّه لقد آثرک اللّه علينا جواب خواهند داد. آن جمع روحانيان شمع آن سامان گردند و آن نفوس مقبله مظهر الطاف بی‌پايان شوند. حال بايد احبّای الهی به موجب تعاليم رحمانی روش و سلوک روحانی را بتمامه اجرا نمايند. آيت تقديس شوند و رايت تنزيه. صرف نور گردند و جوهر روح شوند. از جسم و جسمانی بيزار شوند و از هر چه جز جوهر محبّت اللّه است در کنار گردند. سرمست جام ميثاق شوند و سرگشته کوی نيّر آفاق. هر دردی را درمان شوند و هر زخمی را مرهم روح و جان. در سبيل الهی جانفشانی نمايند تا کامرانی ابدی دريابند. چنان سلوک و حرکتی فرمايند که در بين خلق ممتاز و مشار بالبنان شوند. کلّ شهادت بر خصائل و فضائل و بزرگواری ايشان دهند که اين شخص جليل فی‌الحقيقه در نهايت تنزيه و تقديس است. بهانه جز اينکه بهائيست کسی ننمايد. اگر احبّای الهی به اين نصائح حقيقی عمل نمايند تاللّه الحقّ در زمانی قليل علم جليل بر تلّ رفيع بلند شود و کلّ را هادی سبيل گردد...

هو الابهی

٢١٨- ايّتها الورقة الخَضِلة النّضِرة الرّيّانة بفيض سحاب موهبة اللّه، هرچند به ظاهر مکاتبه با آن ورقه مطمئنّه به ندرت واقع ولی جمال مبارک شاهد و واقف که در جميع اوقات حين مکالمه با ورقات ذکرت مذکور می‌گردد و يادت به قلب خطور می‌نمايد و قلّت مکاتبه فی‌الحقيقه از اين است که از شما مکتوبی نرسيد والّا البتّه کوتاهی نمی‌شد. تا نگريد ابر کی خندد چمن. باری اگر با شما مکاتبه به ندرت واقع ولی با حضرت اسم‌اللّه و جناب حبّ‌اللّه البتّه تا به حال يک مجلّد جامع. با وجود اين حضرت اسم‌اللّه نيز گله دارند و بيش از اين طلبند و چنين بايد باشد چه که مقتضای حبّ چنين است و سيری دليل بر کسالت و حصول ملال عظيم. ولی شما بايد هميشه به الطاف ابديّه مطمئن باشيد و به نسائم روحيّه مؤانس. اصل مکاتبه اينست و حقيقت مخابره. انّی اجد رائحة الرّحمن من يمن را فراموش منما و انّی اجد ريح يوسف لو لا ان تفنّدون را به خاطر آر. مقصد اينست که مطمئن باش و مسرور و مستبشر و پرحبور و البهاء عليک. ع ع

ورقه موقنه امة‌اللّه والده را به تکبير ابدع ابهی مکبّر شويد و نهايت رعايت را از قبل اين عبد مجری داريد.

ورقه مشتعله امة‌اللّه ضجيع جناب آقا حبّ‌اللّه را از قبل اين عبد تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد.

هو الابهی

٢١٩- ای طبيب قلوب دوستان مدّتيست که از شما نه سلامی و نه پيامی و نه نامه‌ای و نه نقش خامه‌ای. آيا چگونه گشته که آن قبسه نار محبّت الهی افسرده شده و آن نهال بوستان الفت حقيقی آزرده و پژمرده گرديده. ما را چنان گمان بود که اگر صد هزار دريا بر سر شما موج زند افسرده نگرديد و پژمرده نشويد و انشآءاللّه به هر قسم که منتها آرزوی شما است خدا ميسّر می‌فرمايد. آيه حتّی اذ استيأس الرّسل را در قرآن تلاوت فرمائيد ابواب رجا مفتوح می‌شود و العاقبة للمتّقين...

٢٢٠- ... مرقوم فرموده بودی که جمعی در کشمير به شخصی از مدّعيان ارادت حاصل نموده‌اند ولی در قرآن می‌فرمايد و انزلنا من السّمآء ماءً فسالت اودية بقدرها فاحتمل السّيل زبداً رابياً. بعد می‌فرمايد فامّا الزّبد فيذهب جفآء و امّا ما ينفع النّاس فيمکث فی الأرض. يعنی چون سيل برخيزد کف حاصل شود امّا کف زائل گردد ولی آنچه فائده‌بخش است يعنی آب باقی ماند. يعنی امر اللّه مانند درياست و نفوس ديگر مانند کفند. دريا باقی و کف فانی. مولوی صاحب مثنوی گويد:

ور نه اين بازان دغل افروختند بانگ بازان سپيـــــــد آموختند

بانگ هدهد گر بياموزد قطا راز هدهد کـــو و پيغام صبــــا

باری امواج بحر اعظم را هيچ قوّه‌ای مقاومت ننمايد ولی شما به قاديانی‌ها مدارا نمائيد مکدّرشان نکنيد همين بگوئيد که شما بايد حال را ملاحظه نمائيد نه گذشته را. امروز امر بهآءاللّه شرق و غرب را احاطه نموده و در انتشار است چون دريا موج می‌زند.

ولوله در شهر نيست جز شکن زلف يار
فتنه در آفاق نيست جز خم ابروی دوست...
هو الله

٢٢١- جناب عزيز ياران، حضرت احديّت چون نظر عنايت افکند هر بلائی عطا شود. ملاحظه نما اخوان پرجفا چون از آتش حسد سوختند يوسف کنعان را در بئر عميق انداختند و به ثمن بخس دراهم معدوده فروختند ولی نظر عنايت الهيّه از قعر چاه برون آورد و به اوج ماه رساند. عزيز مصر رحمانی شد و امير اقليم ربّانی. باری نظر عنايت چون شامل گردد هر نقصانی کامل گردد و هر زيانی سود شود. هر زحمتی رحمت گردد هر نقمتی نعمت شود. حمد کن حضرت احديّت را که ملحوظ نظر عنايتی و مشمول الطاف ربّ عزّت. در اين بساط خاطرت عزيز است و در اين انجمن معروف ياران پرتميز. توجّه به جمال قدم نما و لسان به شکرانه گشا تا آنکه مظهر لئن شکرتم لازيدنّکم گردی و البهاء علی اهل البهاء. ع ع

هو الله

٢٢٢- ای احبّای الهی الحمد للّه نفحه مشکبار جهان را عنبربار نموده و صيت جمال مبارک ولوله در آفاق انداخته. آوازه ملکوت تقديس شرق و غرب را به حرکت آورده و نعره يابهآءالأبهی از جميع اقاليم به ملأ اعلی رسيده. وقت سرور است و هنگام حبور که الحمد للّه پيش از آنکه از اين جهان فانی به جهان باقی شتابيم رايات امر اللّه را در هر کشوری مرتفع يافتيم. چه سروری اعظم از اين، چه حبوری اتمّ از آن ولی سزاوار چنان است که شب و روز به شکرانه قيام نمائيم زيرا و لئن شکرتم لأزيدنّکم منصوص و موعود کتاب الهی. و شکرانه اين است که بکلّی خود را فراموش کنيم و از ذکر خويش خاموش شويم. فانی محض گرديم و نسيان صرف. شب و روز در نشر نفحات کوشيم و در بيان آيات بيّنات. پرده شبهات اهل فتور بدريم و اصحاب غرور را نصيحت مشفقانه نمائيم شايد کشف غطا نمايند و از کوری و کری و گنگی رها يابند. اگرچه خداوند می‌فرمايد صمّ بکم عمی فهم لا يرجعون ولی قلب اميد به فضل رحمن دارد و رجا از موهبت يزدان که ظلمات طغيان زائل گردد و انوار رحمن بتابد. ای احبّای الهی، همدم عبدالبهائيد و همراز اين عبد پر عجز و نياز. شب و روز يادتان مونس جان است و روز و شب ذکرتان ورد لسان.

امّا قربانی حضرت هبة‌اللّه مقبول درگاه کبرياست. فی‌الحقيقه به مشهد فدا شتافت و جان را رايگان بباخت ولی دزدان را در بيابان مقاومت لازم و قطّاع الطّريق را جز به مجبوری تسليم جائز نه. احبّای الهی بايد حامی صلح و صلاح باشند و محبّ آشتی و فلاح. آسايش آفرينش جويند و راحت و دوستی بيگانه و خويش. به ضرّ موری راضی نگردند و مشقّت نفسی را سبب نشوند. ولی چون حضرت هبة‌اللّه اگر چنانچه در صحرا گير سارق افتند و به قطّاع الطّريق برخورند خويش را تسليم ننمايند تا پاره پاره کنند. به قدر امکان مدافعه نمايند و به حکومت شکايت فرمايند تا حکومت سياست نمايد و ديگری تعدّی نکند.

حضرت آقا محمّد جواد فرهاد در قزوين خدمتشان در آستان مقدّس مذکور و تحمّل مشقّتشان معروف و مشهود. ای کاش عبدالبهآء نيز به آن موفّق می‌گشت زيرا مدار مفخرت است و سبب عزّت ابديّه عالم انسان. جناب آقا عبدالوهّاب و امة‌اللّه والده محترمه‌شان در خدمت احبّای الهی سعی بليغ دارند و جهدی عظيم. منتهای اميد است که مظهر مکافات و عنايات ربّ المجيد گردند. خدماتشان مقبول است و تعبشان محبوب و علی الکلّ التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی

٢٢٣- ای امة‌اللّه حمد کن حضرت احديّت را که ترا به معين حيات هدايت فرمود و به راه نجات دلالت کرد. از کوثر معانی نوشاند و از مائده سمائی مرزوق کرد. شمع عرفان در زجاجه دلت افروخت و مصباح هدی در مشکات فؤادت روشن کرد. با وجود آنکه از زمره نساء بودی ترا فخر الرّجال فرمود و به انواع آرزو بهره‌مند کرد. شکر کن حمد نما تا اين نعم الهيّه افزون شود و لئن شکرتم لازيدنّکم تحقّق يابد و البهاء علی کلّ امة ثبتت علی الميثاق. ع ع

هو الله

٢٢٤- ای ثابت بر پيمان نظر عنايت از ملکوت عزّت شامل است و الطاف حضرت احديّت مانند غيث هاطل. تأييدات ملکوت ابهی سيل روان و الطاف جمال مبارک کوکب درخشان. چگونه شکرانه نمائيم که نابود بوديم موجود فرمود. عدم محض بوديم روح هستی بخشيد. نيستی صرف بوديم جلوه ربّانی عطا فرمود. تشنگان بوديم بر معين حيوان دلالت فرمود. برهنه بوديم خلعت فتبارک اللّه احسن الخالقين عطا فرمود. سرگشته بوديم سر و سامان بخشيد. گمگشته بوديم به پناه خويش هدايت فرمود. نابينا بوديم بصر بينا عطا کرد. ناشنوا بوديم قوّه استماع ندا بخشيد. مرده بوديم حيات جاودانی داد. پژمرده بوديم طراوت و لطافت روحانی عطا کرد. اين عبد که عاجز از حمد و ثناست مگر ياران اعانتی نمايند و موافقتی کنند و به ستايش و نيايش آفتاب عالم آفرينش برخيزند تا نعمت افزون گردد و لئن شکرتم لأزيدنّکم تحقّق يابد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

٢٢٥- ای اخوان صفا حمد کنيد حضرت کبريا را که کلّ از جام الست حضرت دوست سرمستيد و کلّ در حلقه بزم محبّت اللّه پيمانه به دست. شکر اين فضل عظيم را مجری داريد تا مظهر لئن شکرتم لازيدنّکم گرديد. عين عنايت ناظر به شما و انوار موهبت ساطع بر شما و نسيم رحمت محيی قلوب شما و البهاء عليکم. ع ع

هو الله

٢٢٦- ای ياران عبدالبهآء الحمد للّه آنچه از کلک پيمان در سنين هيجان و نهايت نفوذ و اقتدار مجلسيان در اعراق و اعصاب و شريان ايرانيان صادر در اين ايّام ظاهر و آشکار گشت تا کلّ يقين نمايند که اين قلم ملهم است. اساس شور از اعظم تأسيسات الهيّه ولی بايد اساس تقوای الهی و خيرخواهی عمومی باشد. امّا مجلس معهود در دست علماء سوء و امّت يحيای بی‌وفا بود و مقصود نهايت استبداد و استيلاء و عاقبت بر قطع شجره مبارکه قيام می‌نمودند. با وجود مداخله اين نفوس مانند ملک‌الاخرسين و صور و ناقور و شيخ‌الممالک و سيّد جمال چگونه موفّق و مؤيّد می‌شدند. انّ اللّه لا يصلح عمل المفسدين. باری حال بايد حکومت به شکرانه اين تأييد به عدل و انصاف پردازد و خونخواهی حضرت فاضل جليل شهيد آقا سيّد يحيی در سيرجان فرمايد زيرا آن بزرگوار را چند ماه پيش در نهايت ظلم و عدوان ستمکاران شرحه شرحه نمودند و همچنين حکومت بايد نهايت حمايت از مظلومان آفاق نمايد تا اين تأييد و توفيق مستمرّ باشد. شکر نعمت نعمتت افزون کند و لئن شکرتم لازيدنّکم.

در خصوص جناب شيخ‌الرّئيس احبّاء بايد ساکت و صامت باشند و به موجب نصوص الهی به نهايت اخلاق روحانی معامله کنند. اگر نفسی جزئی نسيانی نمود بايد نوعی حرکت و معامله کرد که خود او ملتفت گردد و عليکم البهاء. ع ع

٢٢٧- ... به جناب مولوی عبداللّه از قبل من تحيّت و ثنا برسان و بگو از خصائص حقّيّت مظاهر مقدّسه اينست که شجره مبارکه روز بروز نشو و نما نمايد و ريشه به هيچ تيشه منقطع نگردد. اگر جميع آفاق هجوم نمايند کاری نتوانند بلکه درخت بهشتی روز بروز ريشه محکم نمايد و فروع بروياند و شکوفه بنمايد و ثمرات طيّبه ببار آرد. مثل کلمة طيّبة کشجرة طيّبة اصلها ثابت و فرعها فی السّمآء و تؤتی اکلها فی کلّ حين. ملاحظه کن که اين سدره طوبی چگونه معرض کلنگ و تيشه اعدا گشت. البتّه بيش از بيست هزار شاخه و برگش به تيغ ظلم و ستم مقطوع گرديد. با وجود اين هزاران بلکه کرورها اوراق و فروع جديد انبات نمود تا آنکه در اين ايّام سايه بر جميع آفاق افکنده. شاخ خرّمش به کاخ امريک سايه انداخت و بوی معطّرش به آسيا و افريک رسيده و عن‌قريب سايه‌اش بر استراليا و اروپ افکنده گردد. اين قوّه الهيّه را چه قوّتی مقاومت تواند و اين اشعّه شمس حقيقت را چه ابری پنهان کند. اميدوارم که نفس مطمئنّه راضيه مرضيّه گردد زيرا با هوش و ادراک است و فطين و زکی و چالاک...

٢٢٨- ... و امّا قضيّه قاديانی که مرقوم نموده بودی که شخص هندی آمده و مردم را به احمد خان قاديانی دعوت می‌نمايد، حضرات قاديانی شنيده و در جرائد خوانده‌اند که بهائيان در امريکا موفّق شده‌اند اينها نيز گمان نموده‌اند که می‌توانند مذهب خويش را در امريکا ترويج کنند هيهات هيهات. بهائيان به تأييد روح القدس نافذند نه به کلام. در اسلامبول قاديانی‌ها کوشيدند ابداً ثمری نديدند حال در امريکا نيز چنين خواهد شد. شما متعرّض قاديانی‌ها نشويد. به رأفت معامله کنيد. اگر بتوانيد آن شخص قادينی را به کمال محبّت و مهربانی تبليغ نمائيد و به او بفهمانيد که اين تشبّثات شما بيفايده است نتيجه ندارد. امثال مرحوم احمد خان قاديانی بسيار در اسلام پيدا شدند. جميع عرفا همين ادّعا را داشتند بلکه بعضی از ايشان کوس ربوبيّت زد ولی بحر محمّدی يک موج زد و آنها را بيرون افکند. حال اثری از آنان موجود نه. بايزيد بسطامی لا اله الّا انا فاعبدونی می‌گفت و ليس فی جبّتی سوی اللّه بر زبان می‌راند و شکوه سلطنتی داشت. هر وقت سوار می‌شد در بسطام هفده ١٧ يدک جلوی آن می‌کشيدند. عاقبت بکلّی فراموش شد و همچنين سائر عرفا. اينها شجره بی‌ريشه هستند. شجره بی‌ريشه دوام ندارد لابدّ خشک می‌شود. به آن شخص قاديانی بگوئيد مثل کلمة طيّبه کشجرة طيّبه اصلها ثابت و فرعها فی السّماء و تعطی اکلها فی کلّ حين ولی به نهايت مهربانی. معترضانه صحبت نداريد. حقيقت‌جويانه صحبت بداريد. و عليک البهاء الابهی.

٢٢٩- ... و امّا قضيّه يموتی‌ها خدا در قرآن کلمه حقّ را به شجره طيّبه تعبير می‌فرمايد: مثل کلمة طيّبة کشجرة طيّبة اصلها ثابت و فرعها فی السّمآء و تؤتی اکلها فی کلّ حين. و امّا امر يموتی‌ها را به شجره خبيثه تشبيه می‌فرمايد: و مثل کلمة خبيثة کشجرة خبيثة اجتثّت فوق الأرض ما لها من قرار...

٢٣٠- ... از اعتراض بعضی از معترضين مرقوم نموده بوديد. ضرری ندارد بلکه همين اعتراض سبب اعلاء کلمات شود. معارضين معلوم عن‌قريب بکلّی بی نام و نشان و معدوم گردند و مثل کلمة طيّبة کشجرة طيّبة اصلها ثابت و فرعها فی السّمآء و تعطی اکلها فی کلّ حين اين شجره مبارکه الهيّه است و مثل کلمة خبيثة کشجرة خبيثة اجتثّت من فوق الأرض ما لها من قرار اين امر معارضين است. باری شما پاپی قاديان و قاديانی‌ها مگرديد زيرا سبب حمّيّت جاهليّه آنان گردد و در معارضه متعصّب شوند و چون مرقوم نموده بوديد که خود قاديانی در ذمّ چيزی ننوشته شما نيز از او ذکر سوء ننمائيد بلکه بالعکس با حزب او محبّت نمائيد منقلب گردند. آنان چون از صقع تقليد آباء و اجداد حرکت نموده‌اند قدری استعداد دارند...

٢٣١- ... خطّه بطحا وادی غير ذی زرع و سنگلاخ بود چنانچه نصّ قرآن است. از لسان حضرت ابراهيم می‌فرمايد ربّ انّی اسکنت من ذرّيّتی بواد غير ذی زرع. ريگستان بی آب و گياه و کوهستان سنگ سياه بود با وجود اين چون موطن رسول اللّه شد قبله آفاق گشت. ملاحظه کنيد که خاک به سبب آن انتساب مطاف اولوا الألباب شد. حال اقليم نور موطن مکلّم طور است ديگر ملاحظه کنيد که در ممرّ اعصار و دهور چه جلوه پرشکوه خواهد کرد. آشيان طيور ملکوت گردد و بيشه شيران ربّ غفور، مطاف مقرّبين شود و پناه ملائکه عالين گردد زيرا شعله طور در اقليم نور تجلّی کرد و نيّر اعظم از آن افق مبين طلوع نمود...

هو الابهی

٢٣٢- الحمد للّه الّذی اشرق بنور الميثاق علی الآفاق و اظهر اسرار العهد فی حيّز الشّهود من دون حجاب و غطآء بأثر من القلم الأعلی فاهتزّت به قلوب اهل النّهی و انشرحت به صدور اهل الهدی و طارت به فرحاً افئدة اهل الوفآء و اطلقوا الألسنة بالثّنآء علی جمال الأبهی بما کشف الحجاب و هتک السّتار و ايّد الکلّ بشديد القوی و نوّر الأرجآء بالنّور السّاطع من الملأ الأعلی کتاب عهده المبين و منشور ميثاقه العظيم و جعله ميزان الايقان و صراط الايمان و موهبة الرّحمن و عطيّة السّبحان و التّحيّة و الثّنآء علی الحقيقة النّورانيّة و الکلمة الوحدانيّة و الشّجرة الرّحمانيّة و الحقيقة الصّمدانيّة الفائضة علی الوجود فی حيّز الشّهود بالنّور المحمود تحيّة تتعطّر منها الآفاق و يظهر بها الرّوح بقوّة الانبثاق و يضیء بها الأرجآء بشعاع ساطع الاشراق اللّهمّ يا کاشف الغطآء و معطی العطآء و هاتک الأستار و مظهر الأنوار ايّد عبادک هؤلآء علی ما تحبّ و ترضی و نوّر وجوههم فی ملکوتک العظيم بفيضک القديم و لطفک العميم و اجعلهم آيات توحيدک السّاطعة الاشراق و رايات تمجيدک الخافقة علی الآفاق و امواج بحر عرفانک المتدفّقة علی قلوب اهل الوفاق انّک انت ربّ الميثاق و انّک انت الکريم المتعال.

ای بندگان الهی صبح هدی روشن است و قلوب اهل وفا گلزار و گلشن. نسمة اللّه در هبوب است و روح اللّه در مرور. دل‌های پژمرده تر و تازه است و هياکل افسرده در نهايت لطافت و طراوت بی‌اندازه. مشام را به گلشن ابهی متوجّه نمائيد نفحات روح القدس می‌وزد. نظر به ملکوت ابهی کنيد فيض قديم می‌رسد. توجّه به افق اعلی کنيد صبح اميد می‌دمد. اين فضل از خصائص قرن اعظم است که از بدايت تا نهايت مطلع نور شديد جمال قدمست. پس غنيمت شماريد و فرصت از دست مدهيد زيرا نسيم صبح احديّت هر دم نوزد و انوار شمس حقيقت در هر قرن به قوّه کلّيّه از مطالع آفاقيّه ندمد. اين عصر عصر اوّل است و اين قرن قرن معظّم. در قرون آتيه هرچند اعلام هدايت بر جميع اقاليم موج زند ولی قوّت تأييد در اين قرن اکمل از جميع قرون و نور توحيد به شعاعی شديد ساطع بر قلوب. يک قدم در اين دم حکم صد هزار قدم دارد و يک نفس در اين نفس حکم صد هزار انفاس زيرا بدايت فيض است و وقت شدّت نزول غيث. موسمش فصل ربيعست و نزهتش بسی لطيف و بديع. طراوتش در نهايت لطافت و صباحتش در غايت ملاحت. از فضل جمال قدم اميد است که آن دوستان الهی چنان ثبوت و استقامتی نمايند که بنيان مقاومت زير و زبر گردد و چنان تجلّی نور کنند که ظلام ديجور مضمحل شود. بر سواحل دل‌ها چنان موجی زنند که بحر يقين طوفان نمايد و چنان عطری منتشر کنند که مشام‌ها معطّر گردد. ای احبّای الهی وقت ثبوت و رسوخست. ای منجذبان بهائی وقت استقامت و مقاومت و انقطاع و توجّه و توسّل و تبتّل و حبور. اليوم مور ضعيفی چون بر عهد قديم قيام نمايد سليمان پرحشمت گردد و ذرّه حقيری چون در هوای ميثاق برپرد کوکب اشراق گردد. قطره موج دريا يابد و ذرّه اوج نيّر اعلی. اين امر مسلّم است و محتوم و تأثيرش نشئه رحيق مختوم. بنيان پيمان محکمست و متين و اشراق ميثاق نوری است مبين. قصور و فتور اهل غرور چون ظلام ديجور زائل و آفل و متلاشی گردد. آن منشور اثر خامه ربّ النّشور است و آن لوح محفوظ اثر کلک سلطان ظهور. در قرآن می‌فرمايد انّا نحن نزّلنا الذّکر و انّا له لحافظون. محفوظ است و مصون. مثبوت است و منصوص. بنيانش مرصوص، صفوف اوهام را مجالی نه و الوف بغضا را نفوذی نه. عن‌قريب ملاحظه می‌نمائيد که علم ميثاق موج بر آفاق زند و نور پيمان چون مه تابان بر اکوان درخشد يومئذ يفرح قلوب الثّابتين و يقشعرّ جلود النّاقضين الا انّهم فی خسران مبين و البهآء عليکم.

٢٣٣- يا حضرة بهجت ايّدک اللّه لقد تحمّلت المشقّة لم تکونوا بالغيه الّا بشقّ الأنفس ولکن الاتمام و هو ظهور الثّمر من الاکمام من شأن کلّ رجل همام. انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائکة. المأمول بذل الهمّة الوفيّه فی اتمام هذه الدّعوی الطّويلة و اذا تمّ ذلک اثر يبقی علی ممرّ العصور و الدّهور و الأحقاب حبيبی. عباس ٢٧ رمضان سنه ١٣٣٣.

٢٣٤- دوست مکرم مهربان مراسله شما واصل و از مشقّات و گرفتاری و ناچاری شما نهايت تأسّف و تلهّف حاصل گشت ولی الحمد للّه اين صدمات و مشقّات را در طريق طواف بيت اللّه و زيارت مرقد منوّر سيّد وجود روحی له الفدا کشيديد و اين زحمت فی‌الحقيقه رحمت است و اين نقمت عين نعمت. نبايد محزون و دلخون باشيد بلکه بالعکس نهايت شکرگزاری را به درگاه احديّت بنمائيد که مورد چنين زحمات و مشقّات در سبيل کعبه شديد و در آيه مبارکه می‌فرمايد لم تکونوا بالغيه الّا بشقّ الانفس. لهذا اين مورد شکرانه است نه شکايت و محلّ رضاست نه حزن و اندوه از بلا. البتّه اجر و ثوابش بيش از زحمت و عذابش خواهد بود...

٢٣٥- ای زائر مطاف ملأ اعلی در اين سفر تحمّل نهايت زحمت نموديد و مشقّت بی حدّ و حصر کشيديد. اين دليل بر خلوص نيّت و ثبات و استقامت آن حبيب روحانی بود زيرا می‌فرمايد لم تکونوا بالغيه الّا بشقّ الأنفس. باری ای حبيب روحانی بايد چنان بر خدمت امر اللّه قيام نمائی که سراج خال محترم و ابوی مکرّم و جناب آقا ميرزا حيدر علی معظّم را در مشکاة اردستان روشن نمائی زيرا صيت اردستان به همّت فتح اعظم به شرق و غرب رسيده و حال بايد به عون و عنايت حقّ آوازه‌اش به اقطار جهان واصل گردد...

٢٣٦- ... و امّا مقصود اين عبد اينست که اگر اسرار کتاب در هر عصر از مبيّن سؤال می‌شد اختلاف به هيچ وجه حاصل نمی‌گشت. و اسئلوا اهل الذّکر ان کنتم لا تعلمون و لا يعلم تأويله الّا اللّه و الرّاسخون فی العلم شاهد اين مقصود و حديث بخاری ائتونی بقلم و قرطاس لاکتب لکم شيئاً لا تضلّون بعده دليل مبين. مقصد من نکوهش نفسی نبوده، تلک امّة قد ضلّت، حال بايد در فکر حال بود. الحمد للّه مفتريات و کذب و شبهات اهل ارتياب در نزد آن جناب به مقام عيان رسيد و ملاحظه فرموديد که در جميع مراتب چگونه بر بغض و عداوت و کذب قيام نموده‌اند و چه‌قدر کوشيدند که بر اين عبد مشتبه نمايند که ثابت بر ميثاقند و متبرّی از نفاق ولی عبدالبهآء در صون حفظ و حمايت حضرت احديّت بود و حال آنکه واقف بر اسرار آن قدوه فجّار بود با وجود اين حلم نمود و ستر کرد و به جهت خاطر شما ملاقات نمود و به شما مرقوم نمود که مقصود اين شخص و نواياش مانند مقاصد آقا خان داماد يحيی است که در ايّام مبارک به عکّا آمد و به حضور مشرّف شد. بعد رفت و دفتری از مفتريات گشود و رواياتی کرد و بهتان زد. اين شخص را نيز مقصود اينست. الحمد للّه عبدالبهآء صادق و واقف بود...

اللّه ابهی

٢٣٧- يا من انقطع عن الوجوه الّا وجه اللّه دع الوری و تمسّک بالعروة الوثقی الّتی لا انفصام لها تاللّه الحقّ لا يغنيک شیء عن الحقّ و الحقّ يغنيک عن کلّ شیء فی الآخرة و الأولی فسبحان ربّی الأعلی فانظر الی القرون الأولی هل نفعتهم الشّبهات و المتشابهات و الکلمات الّتی تشبّثوا بها من دون بيان المبيّن کما قال و قوله الحقّ فاسئلوا اهل الذّکر ان کنتم لا تعلمون. ع ع

٢٣٨- ... رسائلی که در جواب نفوس ناقضه ميثاق تا به حال احبّای الهی مرقوم نمودند محض اينکه شايد ناقضين منتبه می‌شوند و متذکّر می‌گردند و لعلّ يتذکّرون او يخشون و يرجعون الی اللّه و يبتهلون اليه و يبکون و يصرخون و ينوحون و يقولون فی العراء يا اسفا علی ما فرّطنا فی جنب اللّه به اين ملاحظه اجوبه مذکوره ضبط شد و نشر نگشت. حال ملاحظه می‌شود که سبب جسارت شده است. متحيّريم که چه کنيم. باری علی العجاله رساله بشری نشر شد و به اطراف ارسال فرموديد. شخص معهود ردّ نوشته است. جواب ردّ او را نيز نشر نمائيد بلکه متذکّر شوند. اگرچه مشکل است زيرا ادراک و اذعان و احساس از اين فئه مفقود شده است و مظهر فما لهؤلاء القوم لا يکادون يفقهون حديثا گشته‌اند. چيزی را که شعار خويش نمودند عناد و حسد و جحد و انکار و افترا. اين نفوس يعرفون نعمة اللّه ثمّ ينکرونها هستند. مکاتيبی اين شخص پيش به قزوين نوشته بود. خوب بود کسی ملاحظه می‌نمود و همچنين اشعار. باری آنچه می‌کنند به خود می‌کنند...

هو الله

٢٣٩- يا من تمسّک بذيل الکبريآء اعلم انّ لسان الغيب من الملکوت الأبهی يخاطبک بهذا الاثنآء و يقول يا مهدی ثبّت القدم علی العهد القديم و قوّ القلب بالميثاق الوثيق و شنّف الآذان بلآلی ذکر ربّک الرّحمن الرّحيم. يا مهدی قد هاج اعاصير التّزلزل و الاضطراب و ماج طماطم التّذبذب و الانقلاب فالق علی القلوب ما تطمئنّ به النّفوس و تنجلی به الأبصار و هو عهد الّذی اخذه اللّه فی ذرّ البقآء لمرکز الميثاق و اليوم هجموا المتزلزلون هجوم الجراد و وثبوا وثوب السّباع و اطلقوا الأعنّه و اشرعوا الأسنّه و نادوا بالويل و انحدروا کالسّيل ليشتّتوا شمل الأحبّآء و يتزلزل اقدام الضّعفآء و يضطرب الجهلآء ولکن الّذين راقت سريرتهم زادت بصيرتهم و ازدادت استقامتهم و ثبتت اصولهم و تعدّلت فروعهم و امّا الضّعفآء سترونهم هائمين فی هيمآء العمی ذرهم يلعبون.

مکتوب آن جناب واصل و از مضمون قلب محزون شد و کمال تأثّر حاصل گشت ولی ای بنده قديم جمال قدم الحمد للّه صراط واضح و دليل لائح و سراج ساطع و حجّت بالغ و نور الهی لامع، عهد الهی مشهود، مرکز ميثاق موجود، مرجع منصوص و مبيّن مخصوص مشهور. جمال مبارک جای توقّف نگذاشتند و محلّ ترديد باقی ننهادند مگر آنکه نفسی امر را بر خود عمداً مشتبه نمايد و آفتاب را حجاب و آب زلال را سراب گمان کند و يعرفون نعمة اللّه ثمّ ينکرونها گردد. با وجود مبيّن منصوص به نصّ قاطع مخالفت نمايد و خودسرانه به تأويل متشابهات و القاء شبهات پردازد. البتّه از اوج عرفان به حضيض خسران افتد و در اسفل غفلت و ذهول مقرّ يابد. آن جناب بايد ضعفا را حفظ فرمائيد که مبادا به القاء زخرف قول از دور و نزديک پريشان گردند و گوش به اقوال بيخردان دهند. ع ع

هو الله

٢٤٠- ای بنده حقّ در نزد اين عبد جميع من علی الأرض مقبول. مطرودی نه و مغضوبی نيست و مبغوضی نه. يعنی جميع من علی الأرض را به کمال روح و ريحان الفت و مؤانست خواهم و از هيچ نفسی روگردان نيستم ولی نفوسی چند به سعی خود خويش را محروم نمودند و از رحمت پروردگار مأيوس و ما ظلمناهم ولکن کانوا انفسهم يظلمون. لهذا لفظ مطرود را موقوف نمودم و به جان و دل بکوشم که هر محزونی مسرور گردد و هر دلخونی مشعوف شود و هر بی‌نصيبی نصيب يابد و هر محرومی محرم راز گردد. الحمد للّه قوّت ميثاق چنان نفوذی در آفاق نموده که رايت نقض بکلّی منکوس گشته. لهذا ايّامی نگذرد مگر آنکه بکلّی آثار نقض محو و نابود شود کما رأيتهم قد وقعوا فی خسران مبين. حال از خدا خواهم که شما سبب شويد آن چند نفوس که از ظلّ سدره مبارکه دور مانده‌اند دوباره به سايه شجره اميد درآيند و از نوميدی نجات يابند. هذا خير لهم فی الآخرة و الأولی. الحمد للّه هر مقبلی مقبول، هر متوکّلی موصول. مطمئن باش و روز بروز بر اميد و رجا بيفزا. لا تقنطوا من رحمة اللّه و لا تيئسوا من روح اللّه و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی

٢٤١- ای ثابت بر عهد و پيمان ورقه ناطقه ملاحظه کرد و مضامين سبب حيرت شد ولی از جهتی ملاحظه گشت که چنين امر عظيم ميثاق شديد و عهد قديم ربّ کريم البتّه بی امتحان و افتتان کلّی و طوفان کبير نخواهد شد. تا شدّت شتا و برف و بوران و يخ و سرما و بادهای تند ريشه‌کن و هواء اشتداد نيابد بهار جانپرور نيايد و نسيم ربيع مشکبار نوزد و اوراد و ازهار نشکفد و دشت و صحرا رشک جهان جنان نگردد. گل صدبرگ بوی عبير و عنبر نشر ننمايد. ابر نيسان نگريد، ساحت گلزار و چمن نخندد. تا اين امتحان شديد به ميان نيايد و فرياد ضعفاء به آسمان نرسد و متزلزلون به ميان نيايد علم ميثاق در قطب آفاق مرتفع نگردد و نفحات حديقه عهد و پيمان مشام دل و جان معطّر ننمايد. تا متزلزلی پيدا نشود مقام عالی ثابتين واضح و مشهود نگردد. تعرف الاشياء باضدادها. تا ظلمت ليله ليلاء نباشد انوار شمس حقيقت مشهود نگردد. پس محزون مباشيد مغموم مگرديد. الم ا حسب النّاس ان يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون. البتّه آزمايش پيدا شود و متزلزلون در ميان آيند ولی بايد مدارا نمود و ملاحظه کرد. لفظ کريهی نسبت به نفسی نگفت. ناقضين را به جمال مبارک حواله کرد. احبّا را آگاه نمود و شبهات را باطل کرد و براهين قاطعه الهيّه را اقامه نمود و دلائل قويّه رحمانيّه را به لسان ملاطفت بيان کرد. بعضی را نصيحت مشفقانه نمود و بعضی را از خواب غفلت به نوع خوشی بيدار نمود و بيهوشان را هشيار کرد و جادلهم بالّتی هی احسن را بايد منظور داشت. باری در حقّ نفسی کلمه‌ای رکيک جائز نه. نهايت تعبير شديد تزلزل باشد و غفلت و احتجاب. فوق اين جائز نه، چه در حقّ متزلزلين اين حزب و چه در حقّ سائر ملل و امم. حضرت ابن ابهر عليه بهاء اللّه الابهی باحکمتند. ع ع

هو الله

٢٤٢- شيخ‌الاسلام تفليس به خيال خويش ردّ نفيسی بر اين امر تحرير نموده و برهان واضح بيان کرده. رساله ردّيّه‌اش عيناً ارسال می‌شود. بسيار واهی و عبارات و کلماتش عاميست. بعضی احباب خواهش جواب نموده‌اند. اين عبد اوّلاً که جائز نيست که به معارضه اين‌گونه نفوس پردازم چه که سبب طغيان و قطع اميد و يأس آن شخص مصنّف می‌گردد و ثانياً آنکه از کثرت مشغوليّت به تحرير و تقرير و سائر امور عظيمه مهمّه فرصت ندارم. لهذا اگر چنانچه آن جناب را فرصتی هست مختصر جوابی مرقوم داريد در نهايت مدارا و ملائمت و جادلهم بالّتی احسن. به لسان ملاطفت صرفه باشد که ابداً سبب تأثّر او نگردد و اگر ممکن شود زود نگارش يابد چه که هرچه زودتر جواب داده شود مفيدتر است.

هو الله

٢٤٣- ای منجذبين به نفحات اللّه از قرار معلوم محفل روحانی به آن نفوس رحمانی آراسته گشته و در آن سامان تأسيس انجمن يزدانی شده. اين خبر در قلوب اثر کرد و سبب سرور شد. به درگاه احديّت تضرّع و زاری گشت که آن نفوس را مؤيّد و موفّق به عبوديّت آستان مقدّس و خدمت درگاه رحمانی نمايد، انّ هذا لهو الفضل العظيم و اللّطف العميم و الأمر العظيم و الفوز المبين. تا توانيد به جميع اقوام و طوائف در نهايت مهربانی معامله نمائيد. از انکار و استکبار اشرار دلگير نشويد غمگين مگرديد نوميد نشويد بلکه برعکس معامله نمائيد. به نهايت محبّت بپردازيد الفت بنمائيد و به زبان شيرين و حلاوت منطق و براعت بيان و بلاغت تبيان آن نفوس را باز هدايت کنيد باز دلالت کنيد. کلمه سختی بر زبان نرانيد، به قول ليّن پردازيد و جادلهم بالّتی هی احسن مجری داريد. برهان الهی بنمائيد و دلائل واضح کنيد. اگر پذيرفت فنعم المطلوب والّا باز مهربانی کنيد و محبّت بنمائيد. کلمة اللّه غالب است و ملکوت اللّه محيط. عاقبت امکان را احاطه نمايد و وحدت عالم انسان در قطب امکان خيمه زند. به جميع احبّا تحيّت ابدع ابهی ابلاغ داريد و عليکم البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

٢٤٤- ای منادی پيمان نامه‌های آن جناب وصول يافت ولی عبدالبهآء از نقاهت مزاج و کثرت اشغال فرصتی نيافت که رازی گويد و جواب مقنعی بنگارد. حال چون حضرت افنان سدره مبارکه عليه البهآء الأبهی و التّحيّة و الثّنآء با مسافرين وارد و مزاج را بهبودی حاصل فوراً به تحرير اين نامه پرداختم و از فضل و موهبت جمال مبارک از برای آن حضرت صبر و سکون و تحمّل آن مشقّت گوناگون خواستم. اگرچه می‌دانم صبوری و شکور، غيوری و جسور با وجود اين عون و عنايت و صون و حمايت از حضرت احديّت می‌طلبم و آن جناب را با سليل مليح يقيناً اجازه طواف تربت مقدّسه خواهم داد ولی قدری صبر فرمائيد انّ فی کلّ الأمور لحکمةً بالغة. حال در عشق‌آباد و حوالی به نهايت محبّت و مهربانی و مدارا و قول ليّن به هدايت طالبان پرداز و شمع‌های خاموش برافروز و نفوس ميّته احيا نما. تحمّل گستاخی طالبان لجوج کن و جادلهم بالّتی هی احسن منظور دار و به هيچ هجوم و اعتسافی از سائر ملل شکست مخور. حکايت بولس و پطرس را به خاطر آر که به هر مجمعی وارد و بعد از تبليغ کتکی وافر می‌خوردند ولی در نهايت مهربانی و محبّت و مدارا و قول ليّن باز صحبت می‌داشتند. حال به احبّای الهی کلّ اعلان نما که با خلق علی‌الخصوص در آن صفحات چنين مجری دارند. از عناد خلق دلتنگ نشوند. از شتم و سبّ فرح و طرب انگيزند و از حدّت و شدّت ناس مسرّت يابند و از لعن و طعن مردم سرور در سرّ و علن جويند و اگر تيغ جفا بينند وفا دريغ ننمايند و اگر تلخی زهر دهند حلاوت شهد بخشند. باری اسماء نفوسی که به معاونت مشرق‌الأذکار مرو موفّق شده بودند مرقوم نموده بوديد. در حقّ جميع به عتبه مقدّسه عجز و زاری نمودم و عنايت و الطاف نامتناهی خواستم. امّا حضرات ثلاث آقا محمّد اسمعيل آقا نجفعلی آقا محمّد حسن که اذن حضور خواسته بودند محض شفاعت شما در بهار مأذونند و مکتوبی نظر به وساطت شما به جناب آقا شيخ محمّد نامقی مرقوم شد، در جوف است برسانيد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

اللّه ابهی

٢٤٥- ای ورقه مبتهله جناب آقا محمّد اسمعيل عليه بهاء اللّه الابهی در بقعه مبارکه سبحان الّذی اسری وارد و به خاک آستان مطاف ملأ اعلی روی و موی را منوّر و معطّر نمود. در شبستان دل نور توحيد برافروخت و حجبات اهل سبحات را بسوخت و به منتها آمال مقرّبين فائز گشت و در جميع مواقع به ياد و ذکر تو بود. پس شکر کن حضرت غيب قيّوم را که به چنين پسری موفّق گشتی که سبب قربيّت درگاه است و مقرّب بارگاه و از صعود و عروج ورقات محزون مباش چه که آن طيور به مطار الهی پرواز نمودند و در ظلّ سدره رحمانی مأوی جستند و از اثمار حديقه توحيد در سايه شجره انيسا مرزوق شدند. ع ع

هو الابهی

٢٤٦- ای ناظر به ملکوت ابهی آنچه قلم تحرير نمايد و لسان تقرير کند رشحی از بحر متموّج در حقيقت جان و وجدان شرح نتواند و چون قلوب تقابل نمايد و تفکّر و تصوّر تمکّن يابد اتّصال و اتّحاد و ائتلاف تحقّق جويد. در آن حين حقيقت اقرأ کتابک و کفی بنفسک اليوم عليک حسيباً ظاهر و آشکار گردد و جميع معانی روحانی که در حقيقت وجدانی انسانی مستور و مکنونست واضح و مشهود شود. پس ای ناظر الی اللّه و ناطق به ثنآء اللّه اگر وصل حقيقی در آستان الهی جوئی دل را نزديک کن و اگر قرب معنوی در درگاه رحمانی طلبی روح را مستبشر نما تا به وصلت حقيقی الهی فائز گردی و به قربی مؤيّد و موفّق شوی که تا ابدالآباد در ظلّ سدره فردانيّت مستقرّ گردی. ع ع

هو الله

٢٤٧- ای بنده الهی شکايت از عدم اتقان در صنايع متعدّده نموده بوديد. تعدّد صنايع سبب تفريق حواسّ است. به يکی از اين صنعت‌ها اهتمام کلّی نما و جهد و کوشش کن تا اتقان نمائی، اين بهتر از آنست که صنايع متعدّده همه ناقص ماند.

اهل امريک در ازمنه قديمه از جهت شمال نزديک به آسيا بودند يعنی خليجی فاصله است. لهذا از آن جهت گويند عبور و مرور شده است و علائم ديگر نيز دلالت بر مراوده نمايد امّا به محلّی که صيت نبوّت نرسد آن نفوس معذورند. در قرآن می‌فرمايد و ما کنّا معذّبين حتّی نبعث رسولاً. البتّه در آن صفحات نيز در ازمنه قديمه وقتی ندای الهی بلند گشته ولکن حال فراموش شده است. از خدا می‌طلبيم که خدا شما را تأييد فرمايد تا صنعتی از صنايع را تکميل فرمائيد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٢٤٨- ... خداوند مجيد در قرآن کريم می‌فرمايد و کلّاً نمدّ هؤلآء و هؤلآء من عطآء ربّک يعنی عطای پروردگار امداد است و سبب هدايت و ارشاد. شکر کن خدا را که پرتوی از فيض ابدی در دل داری و کلاه پادشاهی در جهان نورانی بر سر. مورد عنايتی و مظهر فضل و موهبت و معرض سطوع شعاع هدايت. خوی دلجويت سبب فرح و سرور ياران الهيست و عارض مه‌رويت معرض بشارات نامتناهی. نفس مشکينت معطّر است و نفس نازنينت در اين انجمن محبوب و مشتهر. ملاحظه نما که چگونه منصور و مظفّری. جناب امين ستايشی زايدالوصف از آن مشتاق جمال رحمن نموده‌اند که خلقش بهشت برينست و حلقش مانند شهد و شکر پرحلاوت و شيرين. در هر دم از شبنم سحاب عنايت طراوتی دارد و در هر نفس از نسيم جانپرور هدايت لطافتی. اين توصيف و تعريف سبب تأليف قلوبست، در تأليف قلوب تفريح نفوس...

٢٤٩- ايّها الفتی الرّحمانی انّی رتّلت آيات شکرک للّه علی ما انعم عليک من فضله و رحمته و جعلک سالکاً فی سبيل الملکوت مستفيضاً من الطاف ربّک الودود و حمدت اللّه علی صونک و حفظک من ريب المنون و اسئل اللّه ان يجعلک محروساً عن کلّ آفة و عاهة و مصوناً من وساوس کلّ شيطان مردود و ان شئت ان تقترن بقرينة اطاعةً لوالدتک فلا بأس فی ذلک انّ الأمّهات لهنّ حقوق مقرونة بحقوق ربّ الآيات و قال فی القرآن و اخفض لهما جناح الذّلّ و قل ربّ ارحمهما کما ربّيانی صغيراً بناءً علی ذلک اطاعة الوالدة فی امر مشروع موهبة للانسان...

هو الله

٢٥٠- ای ورقات نورا آنچه مرقوم داشتيد ملحوظ گرديد و فرياد و فغان از شدّت اشتياق نموده بوديد و آرزوی طواف دو مرقد منوّر آفاق. هرچند در اين ايّام موانع بسيار و جميع ممنوع از حضور در اين ديار ولی نظر به امر محکم متين در کتاب مبين آت ذوی القربی حقّه مأذون حضوريد ولی به شرط ايّام معدود تا آن طيور پرواز به اين بيت معمور نمايند و توجّه به بلدة طيّبة و ربّ غفور لکلّ عبد شکور کنند. جميع افنان سدره مبارکه را علی‌الخصوص فرع دوحه بقا جناب حاجی ميرزا علی را تحيّت ابدع ابهی ابلاغ نمائيد و عليکنّ التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٢٥١- ... قناعت در هر موردی محبوبست حتّی در تجارت. مقصد سهولت معيشت است زيرا ثروت موقّت است و توسيع دائره تجارت سبب پريشانی حال و عاقبت ندارد. اينست که در قرآن می‌فرمايد لا تجعل يدک مغلولة الی عنقک و لا تبسطها کلّ البسط فابتغ بين ذلک سبيلا.

٢٥٢- ... خدا در قرآن می‌فرمايد لا تجعل يدک مغلولة الی عنقک و لا تبسطها کلّ البسط و می‌فرمايد و ابتغ بين ذلک سبيلا. شما نيز بايد بر اين منوال مجری داريد، معتدلانه حرکت فرمائيد...

هو الله

٢٥٣- ای ثابت بر پيمان در صريح قرآن می‌فرمايد من قتل مظلوماً لقد جعلنا لوليّه سلطاناً. مطمئن باش که عدل الهی انتقام از ظالمان گيرد و ستمکاران را به بلای عظيم گرفتار نمايد. يمهل و لا يهمل. مهلت می‌دهد لکن از ظلم و ستم نمی‌گذرد. انّ ربّک لبالمرصاد و لات حين مناص. امّا در خصوص حرکت شما به عشق‌آباد چه ضرر دارد. اميدواريم که در آنجا وسعت و تجارت بهتر حاصل گردد.

به جناب آقا محمّد ابراهيم سليل حضرت شهيد و بستگان چيزی مرقوم شد و ارسال می‌گردد. از فضل و عنايت الهيّه اميدوارم که اسباب راحت و آسايش فراهم آيد.

بگذرد اين روزگار تلخ‌تر از زهر بار دگــــر روزگــــار چــون شکــــر آيـــــد

اين نزاع و جدال و اختلاف در بين دولت و ملّت سبب خرابی ايران است. از خدا خواهم که ملّت اطاعت دولت نمايد و دولت عدالت ملّت فرمايد. انّ ربّی يؤيّد من يشآء علی ما يشآء و هو علی کلّ شیء قدير. شما محزون مباشيد مغموم مگرديد توکّل به خدا کنيد و توسّل به ملکوت اعلی جوئيد. در ايّام امتحان استقامت کنيد و از شدّت افتتان فتور مياريد. ارياح شديده درخت ضعيف را از ريشه براندازد ولی شجره ثابته راسخه را حرکت ندهد زيرا ريشه قوی دارد و متانت عظيمه می‌نمايد. ياران الهی بايد مانند جبال راسخه ثابت و برقرار باشند و در موارد بلا صبر اختيار کنند. از بلايای سبيل الهی شکرانه نمايند و سرور و شادمانی فرمايند و عليک البهآء الأبهی. ع ع

٢٥٤- ... ايران هنوز ويرانست و تا عدل و داد بنيان و بنياد نگردد روز بروز بدتر شود. تعدّيات بر حضرت فروغی از تحريک نفس غافليست از اهل عمائم که خود را خائب و خاسر خواهد يافت. آن شخص چنان گمان نمايد که امور چنين باقی ماند. ديگر نداند که ظلم و بيداد بنياد براندازد و عاقبت از بيخردان اثری نماند. من قتل مظلوماً لقد جعلنا لوليّه سلطانا. جناب فروغی جام سرشاری از بلا در سبيل بها نوشيد، طوبی له و حسن مآب. گاه‌گاهی بايد در مشهد فدا شمعی روشن کرد، هذه من سنّة اللّه و لن تجد لسنّته تبديلاً و لا تحويلا. اين فوز و فلاح است و شرف و نجاح زيرا بر خوان رنگين و شهد و انگبين و باده خلّار و جام سرشار هر کس بنده پروردگار است، عبوديّت حقّ در زير اغلال و زنجير و تير و شمشير ثابت و محقّق شود. ای کاش عبدالبهآء هدف آن رصاص بود و مؤيّد و موفّق به اين اقتصاص...

٢٥٥- ... يک معنی از معانی شجره ملعونه دخانست که مکروهست و مذموم و مضرّ است و مسموم. تضييع مال است و جالب امراض و ملال... و امّا معنی ديگر شجره ملعونه در قرآن آنست که در هر دوری مظهری دارد. در دور بيان اوّل من استکبر و در دور جمال مبارک اوّل من اعرض و در اين ايّام اوّل من نقض الميثاق...

هو الابهی

٢٥٦- ای بنده درگاه الهی هرچند تا به حال در مکاتبه فتور و قصور رفت ولی در عالم دل و جان در جميع احيان يادت مونس قلب و ذکرت انيس روح و ريحان بود. ياران الهی حاضر انجمنند و موجود در پيرهن. آنی فراغت از يادشان ممکن نيست، چگونه فراموشی و نسيان راه يابد. قسم به آن جمال پرکمال که دل و جان آرزوی جانفشانی در محبّت دوستان الهی دارد و اشتياق و حرقت فراق در نهايت اشتداد است. خطوط و رقم در هجران و حرمان اگرچه بهتر همدمست ولی نفحات حدائق قلوب تسلّی نفوس را واسطه اعظم. از فيوضات جليله ربّ مجيد چنان اميد است که اين پيک نيک‌پی نعم القاصد و البريد گردد و در کلّ اوان مشام از نسيم خوش رياض قلوب احبّاء اللّه عطری استشمام نمايد که رائحه طيّبه‌اش آفاق را حيات باقيه مبذول دارد تا حقيقت مقدّسه ولقد کرّمنا بنی‌آدم در قطب امکان به موهبت بی‌پايان مشهود و عيان گردد. آدم در اکوار الهيّه و ادوار مقدّسه رحمانيّه اوّل من آمن است چه که بديع اوّل است و بنی‌آدم نفوسی هستند که در آن کور در ظلّ آن کلمه رحمانيّه درآيند و بمنزله سلاله و نسل او هستند. لهذا و فضّلناه علی کثير ممّا خلق مراد فضيلت اين نفوس است بر سائرين ماعدا نفوسی که بمنزله آبا هستند چه که آن نفوس مستثنی هستند و همچنين نفوسی که از عالم بشريّت منسلخ شدند و به صفات ملکوتيّه متّصف گشته‌اند آن نفوس از ملأ عالين و ملائکهء مقرّبين محسوبند و به سمت ملکيّت موسوم. آن مظاهر اگرچه به ظاهر در هيکل بشری مبعوثند ولی فی‌الحقيقه هويّت مقدّسند و کينونت منزّه، اين حقائق مقدّسه نيز مستثنی هستند. تفکّر و تأمّل فی هذا التّفسير بالايجاز فانّه يغنی عن الاطناب ولو کان لی مجال و قلمی سيّال لفسّرت هذه الآية المبارکة تفسيراً تهتزّ له القلوب و تنشرح به الصّدور و تلتذّ باستماعه الآذان فانّه روح الحيات فی فؤاد الانسان ولکن ما يحمله و ما العلاج فانّ الآذان ممدوده ولکن الالسن ممنوعه و الموانع مشهوده و نرجو من اللّه ان يفتح علی قلوب الاحبّاء ابواب الفتوح و يشرح بنور معرفته الافئدة و الصّدور و ينطق السنتهم بابدع المعانی بين ملأ النّور. و البهاء عليک و علی کلّ من ثبت علی الميثاق و تمسّک بالعروة الوثقی الّتی لا انفصام لها فی يوم الحشر و النّشور فانّ الثّبوت علی الميثاق مغناطيس للفيض و الاشراق و جالب کلّ خير فی الآفاق. ع ع

هو الابهی

٢٥٧- ای ورقه طيّبه رحمانيّه تا به حال با وجود آنکه به شما مکتوب مرقوم شده است ولی حضرت قرين مصلحت چنين می‌بينند که مثبوت نگردد تا باز مرقوم شود. باری ما اصرار در ثبوت نموديم ايشان ابرام در فقود. با وجود ظهور سواد و شهود باز ايشان غلبه نمودند و ما سپر انداختيم و به نگارش اين ورقه پرداختيم. ای ورقه طيّبه فی‌الحقيقه شما تا به حال اسمی از ايشان در حفظ داشتيد، درست رسمی مشاهده ننموديد. يا اسير غلّ و زنجير بودند يا در تحت تهديد شمشير و يا در سفر پرخطر بودند و يا مجاور جوار جليل اکبر. امّا چون جميع اين زحمت و مشقّت و کربت و غربت در سبيل الهی بود با شما رسم شرکت فی‌الحقيقه داشته‌اند. چه بهتر از اين که در چنين نعيمی شريک و سهيم باشی و در چنين موهبتی رفيق و هم بهره و نصيب بری. اگرچه حال جمال اين موهبت جلوه در پس پرده دارد و لطافت اين گل صدبرگ در طبقات خفيّه غنچه لکن عن‌قريب اين دلبر پرده‌نشين شاهد انجمن گردد و اين غنچه دم‌بسته چاک پيرهن نمايد. آن وقت ملاحظه نمائی که در باطن و ظاهر به چه موهبتی اماء رحمانی مخصّص و در فلک ادنی و ملکوت ابهی به چه فيوضاتی مکرّم گشته‌اند و سرّ و لقد کرّمنا بنی آدم آن وقت مشهود و واضح گردد و البهاء عليک. ع ع

کبّری علی وجه امّک الّتی آمنت بربّها و اشتعلت بالنّار الموقدة فی سيناء تجلّی بارئها و قنتت لموجدها و سجدت لمبدعها و اخلصت وجهها للّذی فطر السّموات و الارض ثمّ بشّريها بفضل مولاها العظيم و البهاء عليک و عليها و علی کلّ امة ثبتت علی ميثاق اللّه العليّ العظيم. ع ع

هو الله

٢٥٨- ای آقا محمود در قرآن عظيم خطاب به حضرت حبيب و من اللّيل فتهجّد به نافلة لک عسی ان يبعثک ربّک مقاماً محمودا می‌فرمايد. اليوم مقام محمود ثبوت و رسوخ بر عهد و پيمان الهيست. پس به قوّت تأييد ملکوت ابهی تمسّک به عروه وثقی جو و البهاء عليک. ع ع

هو الله

٢٥٩- ای موقن باللّه در کتاب مبين عسی ان يبعثک ربّک مقاماً محمودا نازل. مقام محمود را تفاسير بيحدّ و بی‌پايانی نموده‌اند، ذکرش سبب تطويل است. مختصر اينست اين مقام محمود آفتابيست که در فلک نبوّت و سماء امر طالع و لائحست ولی پرتو و شعاعش در جميع مراتب ظاهر و نمودار است. در عالم خلق اين مقام عظيم و کرسيّ رفيع جامعيّت کبری است يعنی استفاضه انوار از سراج حقيقت و اقتباس نار از شجره احديّت است. ع ع

هو الله

٢٦٠- ای محمود ممدوح ودود در قرآن عظيم و کتاب مبين و نبعثک مقاماً محمودا نازل و اولو التّفسير تأويلی نمودند و تحقيقی کردند ولی معنی حقيقی آن جامعيّت جميع صفات کماليّه است که مقام خلافت کبرای عالم انسانيّت است چه که اين خلافت حقّست. ع ع

هو الابهی

٢٦١- ای مستفيض در مقام محمود، در قرآن عظيم به جمال محمّدی خطاب عسی ان يبعثک ربّک مقاماً محمودا می‌فرمايد. اين مقام محمود مستجمعيّت صفات کماليّه و فيض کامل و فضل شاملست يعنی مشيّت قدسيّه و مظهريّت جميع شئون رحمانيّت است. اين مقام چون بحر اعظم است، امواجش بر سواحل حقائق امکانيّه می‌زند و چون آفتاب انور است، پرتوش بر مجالی قلوب صافيه می‌رسد. پس تو ای طالب جمال معنوی بر ساحل اين بحر الهی وارد شو و ای خريدار جواهر معانی بر شاطی دريای گوهرفشان حاضر گرد و البهآء عليک. ع ع

هو الابهی

٢٦٢- ای بنده الهی در قرآن عسی ان يبعثک مقاماً محموداً می‌فرمايد و اين مقام محمود را معانی بسيار و تفاسير بيشمار نموده‌اند که چند جلد کتاب مملوّ گردد. ولی مقام محمود اليوم مقام تبليغ امر اللّه و نشر نفحات اللّه و اعلاء کلمة اللّه است. پس خوشا به حال نفوسی که مادون اين مقام را فراموش نموده‌اند و به ذيل اين مقام که جوهر تقديس است تشبّث نموده‌اند و البهآء عليک و علی کلّ ثابت مستقيم. عبدالبهاء ع

هو الابهی

٢٦٣- ای سميّ حضرت مقصود در عرصه وجود ديده شهود بگشا تا آنکه آيات صحف ملأ اعلی در منشور آفاق به قلم جلی مکتوب و مرقوم و مثبوت مشاهده نمائی و در صفحات صافيه لطيفه ملک دقّت نما تا صور ملکوت ابهی ملاحظه کنی و چون به اين شهود پی بری جميع حرکات و سکنات را تطبيق ملأ اعلی نمائی و ادخـلنی مدخـل صدق و اخرجنی مخرج صدق خـوانی. خـوشا به حال اهل ثبوت خـوشا به حال اهل رسوخ. ع ع

٢٦٤- ايّها الحبيب قد رتّلت آيات شکرک للّه بما وفّقک علی السّلوک فی سبيل الهدی و کشف عنک غطائک و جعل بصرک اليوم حديداً و هذا عون من شديد القوی و صون من ربّک الأعلی و قل ربّ ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطاناً نصيرا...

هو الابهی

٢٦٥- ای متوجّه الی الحقّ و قل جاء الحقّ و زهق الباطل انّ الباطل کان زهوقا. نظر در بدايت ننما عاقبت را ملاحظه کن. حضرت روح مصلوب شد حضرت سيّد شهدا مقتول و منهوب و اهلش مأسور امّا حال ملاحظه نما که آن دو بزرگوار چگونه از افق اقتدار واضح و آشکار و يهود و يزيد عنود مخذول و منکوب و محقور و مذلول و مرذول و در اشدّ عذاب و احتجاب. ع ع

هو الابهی

٢٦٦- ای ناشر نفحات، افق وجود چون به صبح نورانی از ملکوت ابهی منوّر گشت پرتو شمس حقيقت در جميع آفاق منتشر گرديد. بينايان چشمشان روشن شد و خفّاشان را حفره ظلمت مأوی و مسکن گشت. يکی فرياد واطربا برآورد و ديگری نعره وااسفا. يکی از جام الهی سرمست شد و ديگری پژمرده و افسرده از عهد الست. و ننزّل من القرآن ما هو شفآء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظّالمين الّا خساراً. باری تا توانی تبليغ امر اللّه نما و زبان به حجّت و برهان بگشا و نفوس را به جنّت ابهی دلالت کن و به ظلّ ممدود هدايت نما تا علم وفا بر اعلی قلل موهبت کبری برافرازی و مظهر عنايت عظمی گردی و البهآء عليک. ع ع

هو الابهی

٢٦٧- ای دوستان جانان، بوی جانی سوی جان‌ها می‌وزد يعنی از رياض ملکوت ابهی نفحات قدس منتشر و مشام اهل فردوس مهتزّ و معطّر. اين نفحه حيات بخشد و زندگانی ابدی مبذول نمايد ولی ضرير و مزکوم از انوار و طيب مشموم محروم. و ننزّل من القرآن ما هو شفآء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظّالمين الّا خساراً. اليوم متزلزلين ميثاق از هر موهبتی محرومند و از ادراک و احساس و استشعار و استبصار و استنشاق و استماع کلّ بی بهره و نصيب و البهآء عليکم يا احبّاء اللّه الثّابتين. ع ع

هو الله

٢٦٨- ای بندگان جمال ابهی، رقيم و نميقی که به جناب سيّد تقی مرقوم نموده بوديد ملاحظه و مضامين مفهوم شد. از تعدّيات تقی شقی مرقوم نموده بوديد که مانند استر شرور رفوس و شموس و حرون و جفولست و رفس متتابعش به جان آزادگان متواصل. اين نفوس عقرب‌صفت افعی‌سيرت ماررفتارند و رعيّت حتّی حکومت به شرّشان گرفتار ولی غافل از اينکه خداوند منتقم هرچند صبور است ولی غيور است. عن‌قريب چنان تيشه بر ريشه اين ستمکاران زند که اشجار آمالشان از بيخ برافتد، انّ ربّک لبالمرصاد. شما توکّل به خدا کنيد و در کمال مظلوميّت و صبر و محبّت و مهربانی و خوش‌رفتاری مقابله نمائيد. آنان اگر خنجر کشند شما شربت جان‌پرور دهيد. اگر زهر قاتل دهند شما شهد فائق بخشيد. آنان اگر سهام و سنان روا دارند شما روح و ريحان مبذول داريد. آنان اگر زخم به جگرگاه زنند شما مرهم بنهيد و درمان دل و جان گرديد و کلّ يعمل علی شاکلته. اين است وصايای الهيّه و نصايح رحمانيّه. ع ع

٢٦٩- ... اين ايّام در جميع بلدان ايران به سبب نصائح عبدالبهآء جميع احبّا در مهد امن و امان آرميده و در اين انقلاب کلّ احزاب در اشدّ اضطراب بوده‌اند ولی در صفحات خراسان الی‌الآن ياران در پنجه ظلم و عدوان مبتلا. در نامق هر فاجر فاسق دست تطاول گشاده، حصار آشيانه اشرار گرديده. مشغوليّت حکومت را فرصت يافتند و در ميدان درندگی چون گرگان دواسبه بتاختند هرچند احبّای الهی به جانفشانی فائز گشتند و گوی سبقت را از ميدان اين سعادت بربودند، فی‌الحقيقه سر نباختند بلکه برافراختند. هر سری که مظهر سرّ شهادت گردد در جهان بالا سرفراز شود و هر نفسی در سبيل حقيقت جان فدا نمايد در جهان جانان بقای ابدی جويد. ولی تأسّف و افسوس در اينست که در سائر اقاليم عالم گرگان خوی درندگی روز بروز رها کنند و از تيزچنگی بگذرند و خلق و روش و سلوک اغنام و غزالان يابند ولی در ايران آناً فآناً بر درندگی افزايند و تيزچنگی بيازمايند يا حسرة عليهم. در اخلاق انسانی سائر اقاليم حتّی زنگی جنگی ترقّی نموده ولی ايران که در ازمنه قديمه مرکز انسانيّت و مدنيّت بود و به بزرگواری شهير آفاق گشته حال به چنين اطوار و احوال گرفتار. نه شرم و حيائی نه عدل و وفائی و نه خشية اللّهی. ديگر معلوم است چه نتائج خواهد بخشيد مگر آنکه يد قدرت بنياد بيداد براندازد و ستمکاران را کيفر فرمايد تا در اين جهان به شرارت کردار گرفتار و در آن جهان نوميد و از خود بيزار شوند. نسئل اللّه بان يقطع دابرهم فقطع دابر قوم فاسقين. باری ما به کار خود مشغول و به جانفشانی مألوف و در عشق و محبّت دلدار آرزوی فراز دار داريم و قربانی و جانفشانی خواهيم، فليعمل کلّ علی شاکلته...

٢٧٠- ... در خصوص اعتراض شيخ عبدالرّحيم مرقوم نموده بوديد. در احاديث معصومين تبديل بعضی کلمات و بعضی حروف قرآن وارد و در کتب اهل سنّة نيز در بعضی مواقع ديگر غير از آيه و ما اوتيتم من العلم الّا قليلاً در آيه واحده دو کلمه متعدّده را وارد ذکر کرده‌اند که هر دو جائز و وارد است. با وجود اين جناب شيخ چرا خطا را به عثمان لنگ ندادند و به قلم عبوديّت کبری دادند. سبحان اللّه اين چه بی‌انصافيست. باری اين آيه در اصل و ما اوتيت من العلم الّا قليلاً بوده و برهان قل ربّ زدنی علما و سائر آيات قرآنيّه است و لا اعلم الغيب مسلّم و ساخبرکم غدا حديث است و در تفاسير مذکور...

٢٧١- ... البتّه در داستان راستان ملاحظه نموده‌ايد که روزی شخص سيه‌روزی به کوکب ساطع و نور لامع نيّر افق اثير حضرت امير عليه السّلام عرض کرد که اگر اعتماد بر عون و صون و حفظ و حمايت الهی داری خود را از بام به زير انداز. آن سرور متّقيان فرمود که بنده را نشايد مولای خويش را آزمايش نمايد بلکه مخدوم را بايد که خادم خويش را امتحان کند. از طالب آزمايش سزاوار نه بلکه امتحان از وظايف مطلوبست. يعنی بر من نرسد که حقّ را امتحان نمايم بلکه او امتحان فرمايد. ديگر آنکه طوائف عرب هر يک جمعاً به حضور حضرت رسول شتافتند و هر قبيله امتحانی خواست و استدعای معجزه و کرامتی نمود. يکی زبان او تأتی باللّه و الملائکة قبيلاً گشود ديگری او ترقی الی السّمآء گفت ديگری او تکون لک جنّة من نخيل و عنب فتفجّر الأنهار خلالها تفجيراً بهانه نمود ديگری حتّی تفجر لنا من الأرض ينبوعاً بيان کرد و کذلک ديگران هر يک آن سيّد اکوان را امتحان خواست. در جواب کلّ می‌فرمايد قل سبحان ربّی هل کنت الّا بشراً رسولا و همچنين در نصّ صريح قرآن می‌فرمايد ولو کنت اعلم الغيب لاستکثرت من الخير و ما ادری ما يفعل بی و لا بکم. اين آيات در مقابل طلب نفوسی صادر که خواستند آن نور حقيقت را امتحان نمايند و اين نهايت جسارتست. اينست جواب شديد شنيدند و مقصود هيچ يک حاصل نشد و کلّ بر انکار شديد قيام نمودند و اگر مقصد برهانست برهان عمومی است نه خصوصی والّا کار به بازيچه صبيان انجامد و محفل راز ميدان شعبده‌باز شود زيرا هر نفسی هوسی. پس بايد هادی امم در بين ملل ملعبه هر بی فکر و ادراک گردد و البتّه شما به اين راضی نشويد. مکرّر نفوسی اوراقی سفيد و ساده ارسال نمودند که اين عريضه است و جواب خواستند جواب مرقوم شد. بعد ملاحظه گرديد که مکاتيب از اين قبيل مستمرّ الورود شد کار به بازيچه انجاميد لهذا جواب را قطع نموديم. از جمله جناب آقا سيّد صادق در نفس طهران استفسار و تحقيق نمائيد که جواب صريح مرقوم گرديد. بعد نظر به اين ملاحظات که مخالف روش جميع انبيا و اوليا و بندگان درگه کبرياست اين باب مسدود شد...

٢٧٢- ... در قرآن مذکور که هفت قبيله به حضور سرّ وجود و جوهر مقصود حضرت رسول عليه السّلام آمدند. هر يکی ايمان خويش را مرهون به خارق عادتی کرد. يکی گفت از آسمان کتابی بيار و ديگری گفت پاره‌ای از آسمان را به زمين آر ديگری گفت چشمه‌ای جاری کن ديگری گفت به آسمان رو ديگری گفت پروردگار را با جنود به ما بنما ديگری گفت خزينه‌ای فراهم آر ديگری گفت بهشت برين بيار. در جواب همهء اينها می‌فرمايد قل سبحان ربّی هل کنت الّا بشراً رسولا. پاک و منزّه است خدا من غير از بشری رسول نيستم...

هو الابهی

٢٧٣- ای حبيب نجيب قومی برآنند که محبّت اعظم از خلّت است و استدلال بر اين نمودند که عنوان سيّد رسل و سرّ وجود روح الوجود لجوده فداء حبيب بود نه خليل آتش محبّت اصل و خلّت فرعست و قومی برآنند که خلّت اخصّ از محبّت و از خصائص حضرت خليل جليل است لکن فی‌الحقيقه اين دو عنوان شیء واحد و هر يک به نظری اخصّ از ديگری است و مخصوص تعلّق به جمال الهی. قل ادعوا اللّه او ادعوا الرّحمن فأيّا ما تدعوا فله الأسمآء الحسنی و البهآء عليک. ع ع

٢٧٤- ... بلّغ تحيّتی و ثنآئی علی الرّجل الرّشيد الشّخص الجليل نعمة ربّک الجميل و قل له انّ اصحاب الکهف و الرّقيم عباد فازوا بالفوز العظيم و آووا الی کهف رحمة ربّک الکريم رقدوا عن الدّنيآء و استيقظوا بنفحات اللّه و التجأوا الی ذلک الغار ملاذ الأبرار و ملجأ الأخيار شريعة ربّک المختار و شمس الحقيقة تقرضهم ذات اليمين و ذات الشّمال. و امّا خلق الجانّ من مارجٍ من نار فهذا العنصر النّاری لا يراه الأبصار بل خفيّ عن الأنظار و ظاهر من حيث الآثار و حيث انّ النّفوس المستورة تحت الأستار سوآءً کانوا من الأبرار ام من الأشرار طينتهم من مارجٍ من نار الّتی هی عنصر مخفيّ عن الأنظار ای امرهم مبهم و حقيقتهم مستورة عن اهل الآفاق. و امّا خلق الأنسان من صلصالٍ کالفخّار اراد به النّفوس المنجذبة بنفحات اللّه المشتعلة بنار محبّة اللّه باطنهم عين ظاهرهم سرّهم عين علانيتهم فيهم خلاصة الکائنات فالصّلصال الصّافی التّراب هو خلاصة الحمأ المسنون کثير البرکات ينبت رياحين معرفة اللّه و حديقة اوراد محبّة اللّه. و امّا الملائکه اولوا اجنحة مثنی و ثلاث و رباع المراد من الأجنحة قوآء التّأييد و التّوفيق لانّ بها يتعارج الانسان الی اعلی معارج العرفان و يطير الی بحبوحة جنّة الرّضوان بسرعة لا يخطر ببال الانسان و المراد من الملائکه الحقائق القدسيّة الّتی استنبئت عن مواهب ربّها و تنزّهت عن النّقائص و الرّذائل و تقدّست عن کلّ الشّوائب و اکتسبت جميع الفضائل و اطاعت ربّها بجميع الوسائل لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون...

اللّه ابهی

٢٧٥- ای طبيب روحانی نظر به شدّت امراض و سورت التهاب منما، مطمئن به تأثير اسم اعظم باش که کور را بينا و کر را شنوا و گنگ را گويا و مرده را احيا می‌نمايد. پس به اين درياق فاروق علاج علل مزمنه و دوای اسقام عضّاله فرما. اگرچه مجرّبان چون حضرت روح فرموده‌اند که اسم اعظم در سنگ خارا تأثير نمايد ولی در حقيقت احمق ابداً تأثير ندارد چه که حماقت غضب حضرت احديّت است و چاره ندارد و من يضلل فلن تجد له وليّاً مرشدا و البهاء عليک يا عبدالبهاء.

در خصوص ايليات اطراف خوب همّت مبذول شد. عن‌قريب نتائج عظيمه خواهد بخشيد، فاطمئن بفضل مولاک و استبشر بمواهب ربّک الکريم فسوف يؤيّدک بجنود من الملکوت الابهی و يجعلک سراجاً منيراً و نوراً يتلئلأ فی محافل الاصفياء و نجماً بازغاً فی مطلع التّبليغ و طيراً صادحاً فی رياض التّوحيد و حارساً لحصن امر اللّه العزيز الکريم و البهاء عليک. ع ع

هو الله

٢٧٦- يا امة المقصود مسرور باش و خوشنود که در اين عصر موعود به موهبت حضرت ودود موفّق شدی. سراج هدايت برافروخت و پرده اوهام بسوخت و شبستان دل به نور هدی منوّر گشت. مشام باز بود و نفس رحمان مرور نمود و رائحه حديقه محبّت اللّه دماغ را معطّر فرمود. پس ستايش باد نور مبين را که فضلی چنين مبذول داشت. من يهدی اللّه فهو المهتد و من يضلل فلن تجد له وليّاً مرشداً. نهال‌های بوستان محبّت اللّه را يعنی آقا بی‌بی و آقا ميرزا و آقا صدر را از قبل عبدالبهآء بينهايت مهربانی و نوازش نما و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٢٧٧- ای ورقات شجره محبّت اللّه جناب امين عليه بهآء اللّه، حمد خدا را که منتسب به نفسی هستيد که از بدو امر اللّه مشتعل به نار عشق الهی و منجذب جمال رحمانی گشته. چه بسيار زحمت‌ها و مشقّت‌ها که در سبيل دوست معنوی کشيده و چه بسيار باديه‌ها که در خدمت امر اللّه پيموده. بسا شب‌ها که به ذکر الهی و محامد و نعوت محبوب حقيقی صبح نموده و عاقبت به اشتياق حلقه‌های زلف يار در زير غلّ و زنجير رفته و اسير و دستگير ظالمان و ستمکاران روی زمين گشته. با وجود آنکه نفسی جز به صلاح و خيرخواهی دولت و عموم خلق برنياورده و جز به صدق و دعای خير در حقّ کلّ لب نگشوده عاقبت بيجرم از کذب مفترين از اهل فساد شمرده گشته و به عقوبت اهل عناد در سبيل الهی مبتلا شده. در غفلت و عدم تميز و اشتباه‌کاری اوليای امور مظلومی آن سردفتر صادقان و خيرخواهان دولت و ملّت کفايت است و نزد عقلا حقيقت حال واضح و روشن. سبحان اللّه با وجود آنکه حقّ سبحانه و تعالی مفسدين را ظاهر و واضح فرمود و بر نفاق قيام نمودند و شهره آفاق شدند و حجّت الهی بالغ شد باز حکومت مفسد را از مصلح نشناخت و خيرخواه را از بدخواه فرق و تميز ننهاد. عن‌قريب آه و انين مظلومان در قلب امکان تأثير نمايد و مفسدين به نکبت کبری مبتلا گردند. باری چون شما ورقات آن شجره صدق و صفا هستيد دعا کنيد خدا اين بيخردان را هدايت فرمايد و بصيرتی عنايت کند تا صادق را از کاذب فرق دهند و دوست را از دشمن بشناسند چه که می‌فرمايد من يهدی اللّه فهو المهتدی و من يضلل فلن تجد له وليّاً مرشدا. آن ورقات در جميع اوقات بين يدی الحقّ مذکور بوديد و نحن ندعو اللّه ان يعطّر مشامّکنّ بنفحات قدسه فی کلّ آن و حين. ع ع

هو الابهی

٢٧٨- ای مشتاق، نيّر آفاق در بزم ميثاق چنان عهدی گرفت که ارباب شقاق را مجال نفاق نماند مگر به وضوح عبارت چون اهل مهد استهزا به عهد نمايند. مقرّ و معترفند و مجتنب و معتسف. سبحان اللّه اين چه غفلت است که مقرّ به کتاب و وحی ربّ الأرباب نفسی بشود و انکار مضمون نمايد. مثل اين است که اعتراف به بسم اللّه بکند و رحمان و رحيم را انکار کند. جای حيرت است و خوف از نقمت حضرت احديّت و من يضلل فلن تجد له وليّاً مرشداً. از بدو ابداع الی‌الآن چنين امر عجيبی و ميثاق صريحی و عهد بليغی به اثر قلم اعلی واقع نگشته و چنين نقض قريبی و نکث غريبی مسموع نشده، فاعتبروا يا اولی الأبصار. الحمد للّه به حقيقت حال ياران مطّلعند، ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء و اللّه ذو فضل عظيم. ع ع

٢٧٩- ... الحمد للّه توجّه به ملکوت الهی نمودی و به مشاهده انوار تجلّيات چشم گشودی و به اقبال و ايمان گوی سبقت از ميدان ربودی و تحصيل معارف کردی. حال وقت آنست که منشأ اثری شوی و مصدر خدمتی گردی تا رويت در ملکوت ابهی روشن شود و خويت رشک گلزار و چمن گردد و مويت غبطه مشک ختا و ختن شود و اين موهبت وقتی حاصل شود که به ديار روس شتابی و ايرانيان و قفقازيانی که در آنجا هستند هدايت فرمائی. بگو به ايشان که ای ايرانيان شرق و غرب عالم در حرکت آمده و نفحات قدس مشام اقصی بلاد عالم را معطّر نموده، شما که ايرانيانيد چگونه محروم و در حرمانيد. اينچنين تاجی خداوند بر سر شما نهاده و چنين کوکبی از افق شما طلوع نموده، چگونه تا به حال در تاريکی سرگردانيد، اين عجيبست و غريب. من يهدی اللّه فهو المهتد و من يضلل فلن يجد له وليّاً مرشدا...

٢٨٠- ... در خصوص اصحاب کهف سؤال نموده بوديد که در قرآن مجيد تعيين عدد نشده است و حال آنکه واضح و مشهود بيان شده. می‌فرمايد سيقولون ثلاثة و رابعهم کلبهم و يقولون خمسة و سادسهم کلبهم رجماً بالغيب يعنی مانند تيری که در تاريکی اندازی يعنی اين قول صحيح نيست. بعد می‌فرمايد و يقولون سبعة و ثامنهم کلبهم يعنی اين رجم به غيب نيست و صحيحش اينست. امّا تفسير اين آيه مفصّل به جان عزيزت که مختصر فرصت ندارم تا چه رسد به مفصّل با وجود اين در نهايت اختصار و مفيد کلمه‌ای چند مرقوم می‌شود و آن اينست که آن قوم در نوم جسمانی نبودند. آن خواب غفلت از اين سرابست و چون آن نفوس از اين جهان بکلّی منقطع بودند و دل به عالم ديگر بسته بودند حکم نيام حاصل نموده بودند و رؤيای حقيقی مشاهده می‌کردند و آنچه در مدّت مديده از برای خلق ميسّر نمی‌گشت در مدّتی قليله از برای ايشان حاصل می‌شد. چون نظر به اهل عالم می‌نمودی مسلکی را که سيصد و چيزی از سنه می‌توانستند طيّ نمايند اين نفوس مقدّسه در مدّت قليله آن مسافت بعيده را طيّ نمودند و امّا قطمير آن شخص اميری بود که محافظ آن نفوس از تعدّيات هر شرير بود...

هو اللّه

٢٨١- ای مخموران باده ميثاق در عالم وجود و تأسيسات ملّيّه و ترويج تعاليم الهی و تربيت نفوس اعظم از مدارس دينيّه که مطابق مدارس ملکوتيّه است نبوده و نيست زيرا اطفال در بدايت نشو و نما در اين مکاتب و مدارس داخل گردند و تهذيب و تربيت شوند و مانند نهال‌های تازه دست‌نشان باغبان احديّت تربيت گردند و آداب و تعاليم و اخلاق انسانيّت و خصائل روحانيّه اکتساب نمايند و چون به ثمر رسند ميوه خوشگوار ببار آرند و گل و ريحان به بازار فرستند. تأسيس مدرسه سعادت سبب سعادت است ولی همّت بايد و غيرت بايد و به حسن نيّت صبر و تحمّل شايد. در خصوص مشکلات ملال نيايد و از وقوع صعوبات کلال نشايد. امر امر مهمّی البتّه مورث مشکلات است و تحمّل و مقاومت سبب حصول تسهيلات. اسئل اللّه ان يوفّقکم علی هذه الموهبات لعمری انّها هی الباقيات الصّالحات المذکور فی القرآن و الباقيات الصّالحات خير و ابقی. ع ع

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

٢٨٢- الحمد للّه الّذی نزّل الآيات بالحقّ و جعلها کالبحر المتلاطم الموّاج تقذف دراری التّأويل من التّنزيل علی شأن کلّ کلمة منها جامعة للأسرار الالهيّه و الحقائق الکونيّه و اندرجت و اندمجت فيها اسرار ما کان و ما يکون و لها مراتب و شئون فی کلّ مرتبة تری بعين البصيرة انّها تنبأ عن رموز و بيانات و اشارات لا يدرکها الّا من جعله اللّه مجاهداً فی امره و متشوّقاً الی مشاهدة آثاره و ظمآناً لکأس الطافه و متوجّهاً الی وجهه المعطی الغفور بحيث تری انّها مائدة ممدودة سماويّة محتوية علی کلّ النّعمآء و اعظم الآلاء و فيها ما يشتهيه النّفوس القدسيّه و يبتغيه الحقائق الرّوحيّه و کلّ انسان طالب يجد رزقه و ما يشتاقه موجودة فيها لانّها نعمة للکلّ فی کلّ مرتبة من مراتب الوجود من الغيب و الشّهود و انّها الرّحمة الواسعة و النّعمة المنبسطة المحيطة علی الکائنات المحتوية علی الحقائق و الآثار و الشّئون فاذا امعنت النّظر فی اطوارها مرّة تجدها انّها الأرض المبارکة الّتی تنبت رياحين التّقديس و اشجار التّنزيه و ازهار التّوحيد و اوراد التّفريد ففی کلّ حين تأتيک بآثار جديدة تذهل عنه العقول و تتحيّر فی مشاهدتها النّفوس و تجد طوراً انّها هی المآء المقدّس الطّهور الّذی نزل من السّمآء فسالت به اودية الحقائق المجرّدة عن التّعيّنات المحدودة و الکينونات الکاشفة للسّبحات الجلاليّه الهاتکة حجبات الانّيّة فاهتزّت و ربت و اخضرّت بالمعارف اللّدنّيّه کما قال و قوله الحقّ و علّمناه من لدنّا علماً و تارة تشهدها انّها النّور السّاطع و الکوکب اللّامع فانتشرت منها الأشعّة السّاطعة من شمس الحقيقة و اضاءت الوجود و ازالت الغيوم و محت الظّلمات عند شروقها و طلوعها و مرّة تبصرها انّها هی الشّجرة المبارکة المنبتة الّتی اصلها ثابت فی الأرض و فرعها فی السّمآء و تعطی اکلها فی کلّ حين و محتوية علی کلّ الفواکه النّورانيّه و الثّمرات الرّوحانيّه من کلّ لون و نوع لا يحصيه الّا اللّه العالم الخبير و جوهر الصّلوات و ازکی التّحيّات علی من اشرقت الأرض و السّموات بانوار کلماته الّتی دلّت علی کلّ معنی من المعانی الجارية السّارية فی حقائق کلّ شیء من الجزئيّات و الکلّيّات و البدايات و النّهايات و آله و عترته الطّاهرة الّذين تفجّرت ينابيع الحکمة و التّأويل و حقائق معانی التّنزيل من کلماتهم الجامعه و حکمهم البالغه و اسرارهم التّامّه و نطقوا و اوّلوا کلّ لفظ و حرف بمسائل و مطالب و دلائل لا يحصيها الّا المحصی الخبير.

يا ايهّا السّائل السّابح فی برّيّة الاشارات فاستمع لما يجيبک هذا العبد المتوسّل بذيل الطاف ربّه الرّحمن و تفکّر و تأمّل و انصف فی هذا الأمر الّذی تزلزل منه ارکان الوجود و اضطرب من سطوة ظهوره افئدة الّذين تاهوا فی بيدآء الحدودات و فلوات الاشارات ثمّ اکشف حجبات الأوهام و السّبحات المجلّله عند العوامّ و اهتک الأستار لغلبة الأسرار لتری بحور الحقيقة و العلم موّاجاً متلجلجاً عن يمينک و شمالک و عين الواقع مکشوف و مشهود امام عينک و تطير باجنحة الرّوح فی هذا الفضآء الأعظم الوسيع ايّاک ايّاک ان تأخذک اشارات القوم فی سلوکک فی سبيل ربّک و مجاهدتک فی اللّه و ان تنظر بعين الخلق فی شئون و آثار الحقّ و تحجبک الأستار عن مشاهدة الأنوار لأنّ تلک الشّئون حجبت الأبصار عند ظهور مطالع الوحی و مشارق القدس فی کلّ زمن و دور و ذلک يظهر لک عندما امعنت النّظر فی ظهورات الّتی سبقت من لدی اللّه المقتدر العزيز القيّوم ا ما تشهد بأنّ ملّة اليهود الی الآن ينتظرون ظهور الموعود و ملّة الانجيل يترصّدون طلوع الکوکب الجليل عن مطلع الآفاق بعدما اشرقت الأنوار و فاز الأبرار بالطاف ربّک العزيز المختار ا ما تمّت کلمة ربّک و ا ما بلغت الحجّة و ظهرت المحجّة و ا ما ظهرت العلامات و ا ما حرقت الحجبات فکيف احتجبوا و تاهوا فی سباسب الغفلة و العمی لعمرک لم تحرم عليهم مائدة العرفان و لا تکدّر عليهم کأس الايقان الّا انّهم اخذوا آيات اللّه و کلمات اوليائه باصطلاح اهل الجهل و العوامّ لذا غفلوا عن ذکر اللّه و اعرضوا عن آياته و اشرکوا بسلطانه و جعلوا انفسهم عن هذا الفضل الأعظم محروماً مأيوساً فواحسرةً عليهم و وااسفاً علی انفسهم بما لم يتّخذوا نصيباً من فضل اليوم الأعظم و لم يشربوا قطرة من هذا البحر الزّاخر العذب السّائغ الموّاج و لم يشمّوا رائحة من هذه الرّياض المتعطّرة منها الآفاق بل اشمأزوا منها و يميلون و ينجذبون الی المنتنة الدّفرآء ذلک مبلغهم من العلم کما قال و قوله حقّ ان يروا سبيل الرّشد لا يتّخذوه سبيلاً و ان يروا سبيل الغيّ يتّخذوه سبيلاً فما لهؤلآء القوم لا يکادون يفقهون حديثاً تبّاً لهم و سحقاً انّ شرّ الدّوابّ عند اللّه الصّمّ البکم الّذين لا يعقلون و انّک انت يا ايّها السّائل ان تسمع منّی دع هذه الاشارات عن ورائک ثمّ خذ باليمين کأس اليقين و باليسار مصباح الأنوار و ارکض فی برّيّة السّينآء و ناد باعلی النّدآء حتّی يسمع اهل ملأ الأعلی ضجيجک و صريخک فی حبّ مولاک القديم و ناج مولاک بهذا التّشبّث و الدّعآء:

اللّهمّ يا الهی انا الّذی انقطعت عن کلّ ما سواک و توسّلت بحبل الطافک و ذيل ردآء حضرة رحمانيّتک و ولّيت وجهی عن کلّ الوجوه متوجّهاً الی وجه فردانيّتک و اعرضت عن کلّ ملجأ ملتجئاً بکهف عزّ وحدانيّتک و استغنيت بک عن کلّ شیء مفتقراً الی جودک و احسانک. ای ربّ انّی مريض اهدنی الی معين شفائک و ای ربّ انّی ظمآن اسقنی من انهار کافور عطائک ای ربّ انّی مضطرب البسنی ردآء الاطمينان و طراز الايقان بجودک و افضالک ای ربّ قوّنی علی طاعتک و اشدد ظهری فی عبوديّتک و اطعمنی من نعمائک الّتی اختصصتها للمخلصين من خلقک و لا تجعلنی محروماً من الطافک و مأيوساً لدی باب احديّتک ای ربّ اصلح شئونی و کفّر عنّی سيّئاتی و اغفر جريراتی و اهدنی الی سبيل رضائک و اقمصنی من قمائص الطافک و امتنی فی حبّک و احينی بروح عنايتک و هيّأ لی فی امری رشدا انّک انت المقتدر علی ما تشآء و انّک انت الغفور العطوف الرّحيم. ای ربّ انّی مخمود اجّج فی قلبی نار محبّتک و مدهوش افقنی من سکرة الاشتغال بغيرک و اخرق بنورک حجبات الّتی حالت بينی و بينک انّک انت الفضّال الکريم.

فأمّا ما سئلت من الفرق بين التّأويل و التّحقيق فاعلم بأنّ مقام التّأويل هو باطن علم اليقين الّذی هو عين اليقين و امّا الحقيقة هو حقّ اليقين لأنّه التّحقّق بآثار الشّیء و شئونه و اکتساب دلائله و صفاته فاذا نظرت بعين الحقّ فی مراتب الوجود تری انّ النّفوس الّتی حشرت فی المراتب و المقامات منهم من کان فائزاً بمقام علم اليقين فهذا مثله مثل من سمع بوجود النّار و صفاتها و آثارها و لم يشهدها و منهم من ايّده اللّه بعين اليقين و هذا مثله من رأی النّار و صفاتها و صفائها و ادرک اسرارها و امّا من شرّفه اللّه بمقام الحقّ اليقين فهذا مثله عند ربّک من دخل النّار و اشتعل بها و احترق من حرارتها و ذاق شدّة لظيها و حدّة نفوذها ولکن النّاس اليوم غفلوا عن ذکر اللّه بشأن حتّی سدّت علی وجوههم ابواب علم اليقين فکيف ما فوقها و ودعوا الحقّ عن ورائهم ظهريّا ثمّ اعلم بأنّ التّفسير و التّأويل و التّحقيق و التّلميح و التّوضيح کلّ ذلک بالنّسبة الی الخلق والّا کلّ ذلک عند ربّک و الرّاسخين فی العلم سوآء ليس هنالک الّا العين الواقع و السّرّ الواضح و الرّمز اللّائح ولکن بالنّسبة الی مراتب الخلق و اطواره و شئونه تختلف التّعبيرات و ليس التّأويل کما زعموا القوم لأنّهم ظنّوا بانّ التّأويل عبارة عن اخراج معنی من المعانی من الآيات و الأحاديث بايّ وجه کان سوآء کان مطابق للواقع من کلّ الوجوه ام وجه من الوجوه و هذا هو عين الخطاء لأنّ التّأويل عبارة عن حقيقة المعنی الّذی قصد به القائل حقيقة و هذا يظهر عند بيان المبين و تظهر الحقيقه للتّطابق من کلّ الوجوه و ليس لأحد ان يأتی به الّا بعد ظهور البرهان و ثبوت الحجّة و السّلطان و النّاس لم يعلموا ذلک لأنّهم فی معزل من العلم لا يعلمون الّا قشوره فانظر بالبصر الحديد ليوم بعثة رسول اللّه صلّی اللّه عليه و آله فانّه اتی بالبرهان الّذی به ثبت نبوّة عيسی عليه السّلام عندذلک بيّن معانی الانجيل بالألحان الجليل فلم يبق عذر للّذين تديّنوا بدين اللّه الّا ان يذعنوا للحقّ بأنّ هذا التّأويل هو حقيقة معنی الانجيل ولکن النّاس لم يسمعوا و لم يؤمنوا بذلک فنزلت الآية المبارکه: مثل الّذين حملوا التّوراة و الانجيل ثمّ لم يحملوها کمثل الحمار يحمل اسفارا لانّهم کانوا يحاججون بظواهر الکتب المقدّسه متّخذينها بحسب اصطلاحهم و معرفتهم و کانوا ينکرون حقائق معانيه الّتی لا يعرفها الّا ملک مقرّب او نبيّ مرسل کما روی عن اهل البيت عليهم السّلام: حديثنا صعب مستصعب لا يحتمله الّا ملک مقرّب او نبيّ مرسل او عبد امتحن اللّه قلبه للايمان و کذلک الحديث المشهور المروی فی بحار الأنوار و عوالم و ينبوع عن الصّادق عليه السّلام: العلم سبعة و عشرون حرفاً فجميع ما جائت به الرّسل حرفان و لم يعرف النّاس حتّی اليوم غير الحرفين فاذا قام قائمنا اخرج الخمسة و العشرين حرفاً أ ليست هذه الخمسة و العشرين حرفاً من الحقائق و الأسرار و معالم التّأويل من مواقع التّنزيل و کذلک الحديث المشهور: نحن نتکلّم بکلمة و نريد منها احدی و سبعين وجهاً و لنا لکلّ منها المخرج. يا ايّها السّائل فانصف باللّه هل يقتدر احد من هؤلآء العلمآء بعد هذا الحديث ان يقول انّ المقصود من الأحاديث المأثوره عن نجوم سمآء الأحديّه ما اقوله او اعرفه بحسب ظاهره من دون حجّة و برهان ما لم ينزل اللّه به من سلطان لا فوالّذی خلقک ليس لهم ذلک الّا ان يفتروا علی اللّه بالبغی و الطّغيان اذا فاعرف بانّ الحقيقة الّتی هی فوق مقام التّأويل هی تأويل مؤيّد بحجج بالغة و براهين واضحة من اللّه و هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الّا الضّلال.

و امّا ما سئلت بأنّ منشأ هذا الأمر مستفاد من الأحاديث المأثوره عن ائمّة الهدی روح العالمين لهم الفدآء و مع ذلک ما صرح فی الأحاديث باسم الموعود و کنيته و لقبه و مکانه و زمانه بوضوح يعرفه العوامّ، فاعلم اوّلاً بأنّ الأئمّة صلوات عليهم اجمعين کلامهم جوهر الکلام و ساذج البيان و روح التّبيان و الکلام صفة المتکلّم هل يليق لملوک اقاليم الوجود بأن يتکلّموا بلسان السّوقة و المملوک لا فومالک الملوک. و ثانياً العوامّ هم الّذين غفلوا عن ذکر اللّه والّا من توجّه اليه بقلب خاضع خاشع سليم و جاهد فی اللّه حقّ جهاده ليهديه اللّه الی سبيله المستقيم ولو کان امّيّا کما سمعت انّ اباذر الغفاری و عمّار ياسر مع انّ احدهما کان راعياً و الآخر تمّارا و کلاهما امّيّان علما و عرفا تأويل کتب المقدّسه بقوله تعالی يهدی من يشاء ولکن ابا عامر الرّاهب و حيّ ابن اخطب و ابن هلال مع انّهم کانوا من اعلم العلمآء فی عصرهم و افقه النّاس بالتّوراة و الانجيل مع ذلک لم يعرفوا کلمة من تأويلهما و معانيهما لذا اعرضوا عن الحقّ و رجعوا الی حفرة العذاب. ثالثاً انّ معرفة کافّة الآيات و الأحاديث صعبة مستصعبة لا يختصّ بالأحاديث المنبئة فی ظهور القائم عليه السّلام و ليس فی وسع النّاس العوامّ بحسب الظّاهر ان يعرفوها اذا فکيف مکلّفون ليتّعظوا بها و يعرفوا معانيها و حقائقها لأنّ الکتاب لم ينزل خاصّة للعلمآء بل للعموم. رابعاً انّ معرفة اللّه اعظم و اصعب عن کلّ شیء و النّاس کافّة مکلّفون بها. خامساً انّ الأئمّة عليهم السّلام منعوا عن التّصريح کما روی عن ابی عبداللّه عليه السّلام ايّاکم و التّنويه يعنی لا تصرحوا و لا تشهروا بل لوحوا تلويحاً فيما نقول لکم من امر القائم و اخفوه عن المخالفين لانّه حکمة بالغة فما تغنی الآيات و النّذر عن قوم لا يؤمنون. سادساً هذا القول يرجع الی کلّ المظاهر المقدّسة من قبل بحيث لم يصرح فی التّوراة و الانجيل بوضوح العبارة فی زمانهم و مکانهم و اسمهم و لقبهم و کنيتهم بل لوحوا تلويحات لطيفه و اشارة بديعه. سابعاً کثر الأخبار عن ظهوره عليه السّلام ولکن النّاس لم يتفرّسوا فی کلمات اهل اللّه روحی لهم الفدآء و انّی اذکر لک بعضاً منها بوجه الايجاز و الاختصار. فی حديث المفضّل قال المفضّل للصّادق عليه السّلام: فکيف يا مولای فی ظهوره قال عليه السّلام فی سنة السّتّين يظهر امره و يعلو ذکره. عن ابی عبداللّه عليه السّلام حينما سئل عن المحرّم قال عليه السّلام يحرم فيه الحلال و يحلّ فيه الحرام سئل عليه السّلام عن الجماد قال عليه السّلام فيها الفتح من اوّلها الی آخرها. عن عليّ عليه السّلام العجب کلّ العجب بين جمادی و رجب و عن اميرالمؤمنين عليه السّلام فی الخطبة التّطنجيّه فتوقّعوا ظهور مکلّم موسی من الشّجرة علی الطّور و فی دعآء النّدبه و قدّمت لهم الذّکر العليّ و الثّنآء الجليّ و فی کتاب فوايد المخلصين من الشّيخ مفيد رحمه اللّه قوله حقّ و مقاله صدق الا قد طلعت انوار الحقيقة و ظهرت آثار الالهيّه فی اربعة مواضع الأوّل فی نبيّ بسيط ثمّ فی وليّ بسيط ثمّ فی ناحية التّرکيب و هو تقديم الولاية علی النّبوّة ثمّ القضيّة بالعکس الا کلّ ذلک نظراً الی التّعيّن و التّشخّص قال السّيّد حسين الاخلاطی يجیء ربّاً لکم فی النّشأتين و يحيی الدّين بعد الرّاء و غين و عن ابی عبداللّه عليه السّلام و من اعظم البليّه انّه يخرج اليهم صاحبهم شابّاً و هم يحسبونه شيخاً کبيرا و عن الشّاعر المشهور قد غاب فی نسبة اعجميّ الفارسيّ العلوی حسب الرّضی و امثال ذلک کثيره ولکن انّ الأمر اوضح من ان يحتاج فی ثبوته الی هذه الأدلّة لأنّه بنفسه مثبت بالبرهان القاطع و البيان الواضح و ما دونه محتاج اليه و السّلام علی من اتّبع الهدی.

٢٨٣- ... مسئله عزير عليه السّلام حقيقتش اينست که مقصود ملّت حضرت موسی بود که به هجوم بخت‌النّصر اسير و ذليل شده بودند و از ارض مقدّس هفتاد هزار نفر به بابل اسير برده بودند. اين ملّت صد سال مرده و مضمحل شده بود. حضرت عزير از اين واقعه محزون و مکدّر لهذا بشارت به او رسيد که اين ملّت دوباره جان گيرد چنانکه واقع شد.

و امّا حضرت خضر حقيقت موسی بود نه شخصی ديگر. به حکم حقيقت احکامی صادر می‌شد که عقول بشريّت از ادراک آن عاجز بود زيرا خارق‌العاده بود. مقصود از اين قضيّه اين است که مظاهر مقدّسه الهيّه يفعل ما يشآء و يحکم ما يريدند. آنچه بفرمايند بايد اطاعت نمود. ابداً شکّ و شبهه به خاطر نياورد که اين حکم به ظاهر موافق عدل و انصاف هست يا نيست. اين ذهول فکری منتهی به عصيان و طغيان گردد. اين است حقيقت مسئله که به اين عنوان بيان شده.

و امّا آيات در خصوص ذوالقرنين از آيات متشابهاتست تأويل دارد. معترضين اين حکايت را دام تزوير نمودند و سؤال کردند که شايد جواب مخالف آراء آنان صادر شود و اين سبب تزلزل اهل ايمان گردد. لهذا قضيّه ذوالقرنين به حسب ظاهر موافق آراء سائرين نازل شد تا اعتراض نتوانند ولی در هر کلمه رمزی. مقصد از ذوالقرنين حضرت امير بود که به قلب سير و سياحت در جميع آفاق نمود و تحرّی مظهر کلّی کرد. نهايت ملاحظه فرمود که شمس حقيقت در قالب ترابی و مآئی پنهانست...

هو القيّوم

٢٨٤- حمداً لمن خلق حقيقة نورانيّة و هويّة رحمانيّة و کينونة روحانيّة و جوهرة ربّانيّة و درّة نورآء و فريدة غرّآء و جعله واسطة الفيض العظمی و رابطة العهد الکبری و وسيلة الموهبة العليا ففاضت بمواهب ربّها و افاضت برغائب اهلها و تشعشعت و تلألأت و اضاءت و اشرقت و لاحت و اباحت بالأسرار و هتکت الأستار و شقّت الحجاب و ازاحت النّقاب عن وجه توارت به الشّمس فی السّحاب کلّ من عليها فان و يبقی وجه ربّک ذو الجلال و الاکرام و اقدّم التّحيّة و الثّنآء و التّسليم و البهآء علی تلک الدّرّة البيضآء و الياقوتة الحمرآء و الخريدة النّورآء الجوهرة الرّبّانيّة و الکينونة الصّمدانيّة و الذّاتيّة الرّوحانيّة و الانّيّة الوجدانيّة و اسئل اللّه ان يجعلنی مغترفاً من نهرها و مستغرقاً فی بحرها و مستفيضاً من فيضها و مستنيراً من اشراقها و مقتبساً من انوارها و مصطلياً من نارها و مستضيئاً من مشکاتها فسبحان من خلقها و انشأها و ابدعها و اختارها و اصطفاها علی العالمين. ع ع

قال اللّه تبارک و تعالی حتّی اذا بلغ مغرب الشّمس وجدها تغرب فی عين حمأة الآية. يا ايّها النّاظر الی الملکوت الأبهی فاعلم بأنّ فی هذه الآية المبارکة و الرّنّة الملکوتيّة و النّغمة اللّاهوتيّة و الحقيقة الرّوحيّة لآيات للمتبصّرين و آثار للشّاهدين فانظر بأنّ ذلک العالم البصير و العارف الواقف العليم المطّلع بأسرار الرّبّ القدير المشتاق الی مشاهدة انوار الجمال المنير قد ساح فی اقاليم الوجود و سافر فی مشرق الابداع و مغرب الاختراع و اشتاق الی المشاهدة و اللّقآء فما رأی کائناً من الکائنات و موجوداً من الموجودات الّا طلب فيه شهود نور الوجود و ملاحظة الحقيقة الفائضة علی کلّ موجود مرکز السّنوحات الرّحمانيّة و مطلع الأنوار الرّبّانيّة و السّرّ المستسرّ و الرّمز المکنون فی الکينونة الفردانيّة فساح فی عوالم الغيب و الشّهود و خاض فی بحار الکبريآء و مفاوز عوالم المخفيّة عن اعين اهل الانشآء حتّی اهتدی الی شاطئ البقآء السّاحل الّذی خفی عن الأنظار و ستر عن الأبصار و غاب عن عقول اهل الأفکار الفجر القدم و الاسم الأعظم و المطلع الأکرم و المغرب المنوّر الطّالع علی آفاق الأمم فوجد شمس الحقيقة الرّبّانيّة و النّيّر الأعظم الرّحمانيّة و الهويّة القدسيّة السّبحانيّة و الذّاتيّة النّورانيّة الصّمدانيّة غاربة ای مخفيّة مستورة مکنونة فی کينونة جامعة لمآء الوجود و حرارة النّار الوقود حيث انّ المظهر الرّحمانی و المطلع الرّبّانی و المغرب الصّمدانی له مقامان فی عالم الظّهور و مرتبتان فی حيّز الشّهود و فی المقام الاوّل هو فائض بمآء الحياة و سلسبيل النّجاة و الرّوح السّاری فی حقائق الموجودات و هذا الفيض العظيم و الجود المبين يعبّر بالمآء المعين و من المآء کلّ شیء حيّ و فی المقام الثّانی هو النّار الموقدة فی السّدرة المبارکة و الشّعلة السّاطعة فی سينآء المقدّسة و اللّمعة النّورانيّة فی طور البقعة الرّحمانيّة کما قال الکليم عليه السّلام امکثوا انّی آنست ناراً لعلّی آتيکم منها بقبس او لعلّکم منها تصطلون فالمآء الفائض من حقيقة الجود علی عالم الوجود فی حيّز الشّهود و الحرارة الشّديدة الّتی ظهرت من النّار الوقود اذا اجتمعا يعبّران بالعين الحمأة ای حامية بحرارة محبّة العزيز الودود.

يا ايّها النّاظر الی ملکوت الوجود فلنبيّن لک معنی ثانياً فی الآية المبارکة فانّ ذلک الاعلم السّالک فی عوالم الايجاد بقدم الفؤاد السّائح فی آفاق الکائنات بنور الرّشاد لمّا اشتدّ فيه الغرام و الصّبابة و الأشواق الی مشاهدة الاشراق من نور الآفاق تاه فی هيمآء مظاهر الکائنات و هام فی سباسب و صياصی مطالع الموجودات حتّی وصل الی قطب الرّحی مرکز دائرة الوجود فی الفلک الأعلی و محور الکرة العليا الدّائرة حول نفسها فی الفضآء الّذی لايتناهی فاهتدی الی نور الهدی و الکلمة العليا و السّدرة المنتهی و المسجد الحرام و المسجد الأقصی الّذی بورک حوله فوجد انّ شمس الحقيقة غاربة فی مغرب عين الحياة الحمأة ای معين مآء الوجود المختلط بحمأة ای طين من العناصر الموجودة فی حيّز الخارج المشهود فذلک النّور السّاطع اللّامع حقيقة الحقائق النّيّر الأعظم موجود فی هيکل بشريّ و قالب ترابيّ و جسم عنصريّ ای متجلّی بجميع الأسمآء و الصّفات و الأنوار فی هذه المشکاة اللّه نور السّموات و الأرض مثل نوره کمشکاة فيها المصباح و العين له سبعون معنی فی اللّغة منها عين جارية و عين باکية و بمعنی الشّمس و الشّعاع و السّحاب و الرّئيس و الحقيقة و الذّات و امثال ذلک و قال المفسّرون کأنّها تغرب فی عين حمأة. ع ع

هو الابهی

٢٨٥- ای واله الهی طالبان حقّ و مشتاقان جمال مطلق سطوع شمس حقيقت را در مشرق آفاق و انفس طلبيدند. بعضی لمعه‌ای مشاهده نمودند و برخی شعله‌ای و بعضی حيران و سرگردان گشتند. در خاک سرّ لولاک طلبيدند و در حقائق و اعيان حيوان و نبات و جماد حقيقت جامعه مبدء و معاد جستند. ذوالقرنين الهی چون خاور و باختر هستی را سير نمود و افق غيب و شهود را کشف کرد شمس حقيقت را در مطلع انوار هيکل بشری و قالب عنصری طالع و غارب ديد فوجدها تغرب فی عين حمئة. پس تو چون مظهر اين موهبت گشتی ستايش و نيايش نما. ع ع

هو الله

٢٨٦- ای ثابت بر پيمان نامه که به جناب آقا سيّد اسداللّه مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد. از مضمون نامه بهجت و سرور حاصل گرديد. شکر کن حيّ قيّوم را که در امر جمال معلوم ثابت و راسخ و ناطقی و انشاءاللّه مانند سدّ سکندری در مقابل يأجوج و مأجوج اوهام مقاوم. حال ملاحظه خواهيد فرمود که حکمت در منع حرکت چه بوده. سليمان خان به مظاهر اوهام معاشر و مجالس بود. باری از الطاف اسم اعظم رجا می‌نمايم که آن سرگشته و سودائی دلبر آفاق را شمع نورانی اشراق فرمايد و به فيض نامتناهی الهی گلشن توحيد فرمايد. ع ع

هو الله

جناب احتشام نظام را از قبل من نهايت احترام برسانيد. از تأييدات ملکوت ابهی اميدوارم که در اين اوقات که جميع احزاب در تلاطم و انقلابند احبّای الهی در نهايت سکون و قرار و انجذاب به نفحات اللّه و اشتعال به نار محبّت اللّه مبعوث گردند و چنان برافروزند که شرق و غرب را روشن و منوّر نمايند. الحمد للّه از اروپ و امريک شلّيک يابهاءالابهی بلند است و نغمه و آهنگ تقديس و تنزيه نيّر آفاق گوش‌زد هر مستمند و ارجمند و عليک البهاء الابهی. ع ع

هو الابهی

٢٨٧- ای بنده صادق جمال انور ابهی خبر شما از طهران می‌رسيد، حال از کرمانشاهان می‌رسد. شاعر عرب گفته فما حبّ الدّيار شغفن قلبی ولکن حبّ من سکن الدّيارا. حبّ اقبال شما را به آن ديار کشيد بسيار مقبول و موافق. انشاءاللّه موفّق به عزّت و اقبال می‌گردی. انشآءاللّه آن وقت دو اقبال داری و کوس ذوالقرنين می‌کوبی و يأجوج وساوس و مأجوج دسائس بی‌خردان را در پس سدّ قويّ البنيان محصور می‌نمائی. جناب حسن آقا عليه بهاء اللّه الابهی از احبّای قدماء هستند و در عراق به ساحت اقدس مشرّف شده‌اند لهذا خاطرشان عزيز است. اعانت ايشان اعانت من و رعايت ايشان رعايت من بل اعظم است و البهاء عليک. ع ع

جناب غفّار را به کمال اشتياق تحيّت برسانيد و بگوئيد حاضر غائبی و مشهود واضح يعنی محبوب قلوب دوستان و مذکور انجمن ياران. در عتبه مقدّسه به ذکر شما مشغوليم و در محافل تقديس به ياد شما مأنوس. غصّه دوری مخور قصّه دور نزديک بخوان. انّی اجد رائحة الرّحمن من جانب اليمن را به خاطر آر و مطمئن باش. ع ع

هو الابهی

٢٨٨- ای مير منير بر سرير ثبوت چنان جلوس نما که جنود ملکوت را در مقابل رو مصفوف بينی و چون بنيان مرصوص مقاومت يأجوج شبهات و مأجوج ترّهات نمائی و لسانی چون ذوالفقار حيدری از نيام دهان برآری و بر صفوف اهل متشابهات هجوم نمائی. قسم به جمال قدم که روبهانی چند در حفره حسد خزيده‌اند و شغالانی چند از فرط غيظ فرياد و فغانی نمايند. تو اسد شديد باش و هزبر دلير و البهآء علی اهل البهآء. ع ع

هو الابهی الابهی

٢٨٩- انين و حنين قلب و لسان آن مشتعل به نار محبّة اللّه به ساحت اقدس در افق اعلی و ملکوت ابهی واصل و لحظات اعين رحمانيّت در جميع شئون حاصل و شامل. مطمئن به الطاف الهيّه بايد بود و بر امر ثابت و مستقيم. در جميع الواح الهيّه ذکر افتتان و امتحان کلّی وارد و همچنين ذکر ناعق مذکور و مثبوت و همچنين می‌فرمايد چون شمس غروب نمايد طيور ليل در حرکت و جولان آيند. پس احبّای الهی بايد در نهايت انتباه و تيقّظ باشند که اگر نعيب و نعيقی بلند شود و طيور ليل به پرواز آيند چون شهاب ثاقب راجم شياطين باشند و چون نور مبين رسواکننده ضالّين و مبتدعين گردند. از کثرت تلاوت آيات و خطب و مناجات لابدّ بعضی از فقرات در ذهن و حفظ انسان می‌ماند. چون چيزی مرقوم نمايد آن عبارات به خاطر آيد و مرقوم کند ليکن بعضی ساده‌دلان همچو گمان برند که اين نبعان از قلب است و جاری در چشمه جان. اين اوهام ايشان را در مخاطرات عظيمه اندازد لهذا بايد احبّای الهی ملتفت باشند و به نصايح مشفقانه اينگونه اشخاص را بيدار نمايند که مبادا در حصن حصين امر وهنی وارد آيد و رخنه‌ای حاصل گردد چه که اخبارات جمال قدم البتّه کلّ ظاهر و محقّق گردد. در ايّام اخير ذکر بيانات مبارک در اين خصوص بود. از الطاف الهيّه اميدواريم که هر يک از احباب سدّ محکمی باشند مقابل هجوم يأجوج و مأجوج هوی و السّلام علی من اتّبع الهدی. ع ع

هو الله

٢٩٠- ای قرينه آن جوهر وجود آن باز سپيد اوج ملکوت هرچند به لانه و آشيانه عزّت عروج فرمود ولی بازی که مظهر هب لی من لدنک وليّاً يرثنی و يرث من آل داود يادگار گذاشت که شکارافکن و پرپرواز و تيز چنگ و منقار است. پس شکر کن که در کاشانه اين دار دنيا نيز تنها نمانده‌ای و آن عقاب سماء و عنقاء ملکوت ابهی از افق غيب نداء می‌نمايد که ای ضجيع، بحر موهبت پرموج است و بشائر عنايت خاصّه الهيّه از اوج عزّت قديمه متتابع و پرتو مواهب شامل کلّ آن خانمان و دودمان. ع ع

هو الله

٢٩١- ای سلاله آن ذبيح قربانگاه عشق چه شود که تو آن شجره متصاعده را شاخ و اجعل لی من لدنک وليّا چون زکريّا و يحيی گردی تا يرثنی و يرث من آل يعقوب و اجعله ربّ رضيّا ثابت و مشهود گردد. و البهاء عليک و علی کل حفيد احيی معالم جدّه الفريد. ع ع

٢٩٢- ... سؤال از آيه مبارکه فرقان يا اخت هارون نموده بوديد. چون حضرت هارون مشهور به زهد و ورع و تقوی بود حضرت مريم نيز چنان لهذا در ميان قوم لقب اخت هارون داشت يعنی در تنزيه و تقديس خواهر هارون بود و همچنين حضرت مريم به ابنة عمران خطاب می‌شد چنانکه در آيه می‌فرمايد و مريم ابنة عمران. اين نيز از جهت تقديس و تنزيه بود. امّا پدر حقيقی مريم عمران نيست چنانکه در کتاب مقدّس مذکور است...

هو الابهی

٢٩٣- ايّها الفرع المجيد من الشّجرة المبارکه النّاطقه فی سدرة السّيناء عليک بهاء اللّه و ثنائه و فضله و جوده و احسانه حضرت افنان کبير فرع جليل عليه بهاء ربّه العظيم و محبوبه الکريم از اين ظلمتکده فراق به خلوتگاه محبوب آفاق صعود فرمودند و به منتهای شوق ربّ ادرکنی گويان به ملکوت ابهی و افق اعلی شتافتند. آن منجذب الی اللّه از بدايت نشئت به چه فضل و موهبتی موفّق و مؤيّد شدند و به چه خلعتی مخلّع گشتند. از اشرف اعراق بودند و به اکمل اخلاق مشهود شدند. از سنّ طفوليّت و بدو صباوت منجذب ملکوت اعلی بودند و متوجّه جبروت اسمی. و چون نشو و نما نمودند در تحصيل علوم و حکم کوشيدند و جام عرفان را از يد ساقی عنايت چشيدند و چون انوار صبح الهی به فيض نامتناهی آفاق اکوان را منوّر نمود و نفحات قدس مشامّ مشتاقان را معطّر کرد چشمی روشن نمودند و جانی گلشن کردند. اقتباس انوار از مشکاة الهی نمودند و اکتساب فيض نامتناهی از غمام رحمانی. و چون شمس قدم از افق اسم اعظم طالع و لائح گرديد چون نجم بازغ استفاضه انوار از آن نيّر بزرگوار نمودند و به نور هدی در بقعه سيناء مهتدی شدند. فرع جليل اين سدره مبارکه شدند و افنون رفيع اين دوحه مقدّسه. سائق توفيق و دليل موهبت ربّ کريم در آفاق گرداند تا آنکه در ظلّ جمال قدم و پناه اسم اعظم روحی لاحبّائه فدا منزل و مأوی عنايت فرمود. مدّتی از عمر را در جوار جمال مبين و سايه حصن حصين بسر بردند و مظهر الطاف جليله و عنايات عظيمه و احسانات متتابعه بودند و چون زلزله بر ارکان وجود افتاد و کينونت اکوان و امکان از فراق جمال رحمن بگداخت و اين جهان سرور ظلمتکده غموم گشت و اين گلشن ازهار گلخن آتشبار گشت ارکان حقائق نفوس مقدّسه متلاشی شد و بنيان حيات ذوات منجذبه مهدوم گشت. صبر نماند و قرار به باد رفت. از آن ايّام حضرت افنان حالش دگرگون شد و شدّت حرقتش آناً فآناً افزون گشت تا آنکه فی‌الحقيقه مدّتی بود مدهوش و بيهوش بودند تا آنکه در اين ايّام پرِ اشتياق باز نمودند و به رفيق اعلی و افق ابهی پرواز نمودند و در آن گلشن تقديس در سدره منتهی آشيانه ساختند و در جوار رحمة کبری منزل و مأوی گرفتند و مظهر آيه مبارکه و السّلام عليّ يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيّا شدند. طوبی له ثمّ طوبی له بشری له ثمّ بشری له.

ربّ و رجائی و ملجئی و ملاذی هذا افنون من افنان شجرة رحمانيّتک و فرع من فروع سدرة ربّانيّتک قد احترقت کبده من نار الفراق و هزّته نسائم الاشتياق حتّی تأجّجت نيران الاشواق بين الضّلوع و الاحشاء و ابتهل الی ملکوتک الابهی ربّ ارجعنی اليک و نجّنی من وهدة النّوی و شدّة الجوی و ورطة الاسی بفضلک و جودک يا جمال الاعلی و ربّ الآخرة و الاولی و ادرکنی ادرکنی و فی جوار رحمتک اسکنّی و من موائد لقائک ارزقنی و من موائد عنايتک اطعمنی و بروح مشاهدتک احينی و بنور وصلک نوّرنی و من کأس البقاء فی ساحة اللّقا اسقنی و من نغمات طيور القدس فاسمعنی. ربّ اجب دعائه و استجب مسئوله و يسّر له امره و اشرح صدره و نوّر وجهه و افرح قلبه و سرّ روحه برحمتک الکبری و فضلک و جودک يا من بيدک ملکوت الاشياء انّک انت الفضّال المتعالی الکريم. ع ع

هو الله

٢٩٤- ای سرگشته و سودائی آيا وقتی آيد که در شرق و غرب مشهور به شيدائی گردی و رسوای عالم شوی و بی نام و نشان بين بنی‌آدم يعنی بکلّی دل و جان فدای جانان کنی و از خاندان و دودمان و سر و سامان بگذری. اگر بدانی اين مقام چه‌قدر عزيز است و اين مائده چه‌قدر لذيذ البتّه از هر چيز بگذری و جام لبريز به دست گيری و شور و شعف انگيزی و مشک و عنبر بيزی. ايّام انسان را گمنام نمايد. ملاحظه نما که مشاهير انام و ملوک بنام در زاويه نسيان خزيدند و لا تسمع لهم صوتاً و لا رکزاً. با وجود اين ديگر از برای من و تو چه بقائی و چه درمانی و چه هستی و چه خودپرستی. مجنون عالم آنانند که با وجودی که می‌بينند کورانند و می‌شنوند کرانند الجنون فنون. باری اگر هوشياری به کوی ديوانه‌ها پی بر و اگر عاقلی در آشيانه مجنونان محلّ گزين يعنی از شئون اين عالم ديوانه و بيگانه باش و به نفحات قدس آشنا و دانا و عاقل بيهمتا. بيخبر از اين عالم شو از آن جهان خبر گير. بيهوش اين خاکدان گرد و هوشيار جهان جاودان شو. بر قدم آزادگان حرکت کن و پی بزرگواران گير. خود را آزاد کن و از هر قيدی رها نما تا ستاره آسمان گردی و مه تابان شوی و از خسوف و از کسوف اين جهان رهائی يابی. آنچه کنی و بنمائی و بکوشی و بجوشی و بخروشی مانند پيشينيان گردی يعنی هيچ اثری و ثمری باقی و برقرار نماند مگر سرگشته آن دلبر گردی و مشتاق آن ماه انور شوی. ره عاشقان گيری و در پی مشتاقان دوی. آه جانسوزی برآری و آن کشور را به نار محبّت اللّه بسوزی. اينست نصيحت من، ان شئت فاقبل و ان شئت فاترک انّ ربّی لغنيّ عن العالمين و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی

٢٩٥- ای مستشرق از نور هدايت کبری حضرت کليم اللّه چون به صحرای طور شتافت شعله نور يافت و انّی اجد علی النّار هدی فرمود و ديده به ديدار مشاهده آيات کبری گشود و با يد بيضاء جهانی را روشن نمود لکن معمّمين گويند که آن شجر نباتی در تراب اغبر بود و در نصّ به شجر اخضر مذکور. حال الحمد للّه شما آن لمعه هدی و شعله موهبت کبری را از شجره لاشرقيّه و لاغربيّه مشاهده نموديد و آن انوار احديّه را از افق اعلی ملاحظه فرموديد. وقت آنست که با يد بيضای هدايت کبری از طور تجلّی رجوع نمائيد و در هر انجمنی چون شمع سطوع تا ديده‌های نابينا به نور هدی روشن گردد و گوش‌های ناشنوا استماع آهنگ ملأ اعلی نمايد. و البهاء عليک و علی کلّ من شام تألّق برق الهدی من حول الحمی. ع ع

هو الله

٢٩٦- ای مقتبس نور هدی حضرت موسی کليم اللّه فيض نور هويّت را از نار موقده در شجره خضرآء مشاهده نمود و استماع ندآء فرمود و انّی اجد علی النّار هدی گفت و انّی آنست ناراً فرياد برآورد. الحمد للّه که آن نار موقده الهيّه در شجره مبارکه لاشرقيّه و لاغربيّه انسانيّه شعله برافروخت و ندای جانفزای مجلّی طور به سمع روحانيان شرق و غرب رسيد و صوت تهليل و تکبير از وادی ايمن برخاست. بقعه مبارکه چنان روشن شد که انوارش بر آفاق بتافت. سبحان اللّه اين خلق جهول هنوز جحود و جدولند و انّ هذا لشیء عجاب گويند و استغراب نمايند. جلوه انوار را در کهسار جائز دانند ولی سطوع نور هويّت را از فجر ساطع انسانی محال و ممتنع شمرند. اين چه نادانی و اين چه سرگردانی. حمد کن خدا را که کشف غطا نمودی و پيمانه عطا پيمودی. پرتو تجلّی يافتی و نور حقيقت شناختی و نرد محبّت باختی و کار دنيا و آخرت ساختی فاشکر اللّه ربّک علی هذا الفضل العظيم.

اللّهمّ يا فائض النّور و المجلّی علی الطّور و کاشف الظّلام الدّيجور اسئلک بنيّر افق توحيدک السّاطع الفجر علی الشّرق و الغرب بان تؤيّد عبدک هذا علی نشر انوارک و کشف اسرارک و هتک استار ابصار عبادک حتّی تتنوّر البصآئر بمشاهدة آياتک الکبری الباهرة من ملکوتک الأبهی انّک انت المقتدر المتعالی العزيز الکريم و انت البرّ الرّؤوف الرّحيم. ع ع

هو الله

٢٩٧- ای منادی به اسم حقّ بين ملأ عالم، شکر کن جمال قدم را که به اسم اعظم حيات ابديّه يافتی و از شعله نورانيّه و لمعه ربّانيّه چون طلعت موسويّه او اجد علی النّار هدی آوردی. گويند آن شجر درخت سبزی بود و گياهی پربرگ و نغز ولی تو الحمد للّه آن ندای الهی را از سدره منتهی در بقعه مبارکه استماع نمودی و از نار موقده در شجره رحمان و هيکل انسان هدايت يافتی. پس به شکرانه اين مواهب الهيّه حال بکوش تا نفوس را بر عهد و پيمان الهی محکم و استوار نمائی چه که اليوم اين امر عظيم سبب حفظ و صيانت امر خداوند جليل است. ع ع

هو الابهی

٢٩٨- ای مهتدی به نار موقده الهيّه حضرت کليم چون از مدين اشتياق به سيناء اشراق بخراميد در شجره طور به لمعه‌ای از نور و شعله ظهور به هدايت کبری موفّق گشت و انّی اجد علی النّار هدی فرمود. حال ملاحظه فرما که نار حقيقت در اکثر اقاليم شعله برافروخت و پرده ستر و حجاب بسوخت و ندای الهی از فم رحمانی گوش‌زد شرق و غرب گرديد و تجلّيات رحمانيّه از جميع جهات به آيات واضحات اشراق نمود بشرقيّة غربيّه جنوبيّة شماليّه کلّ الجهات جهاتها. با وجود اين قوم مخموران و زمره مدهوشان چون خفّاشان کوران در ظلمات دهليز کدرانگيز محرومان و پنهان محشور شدند. زهی حسرت و اسف که مستعدّان به شعله‌ای محرم اسرار شدند و کاهلان با صد هزار لمعه محروم از مشاهده انوار. تو که فائز شدی شاد باش و شاد باش و البهآء عليک. ع ع

به جهت تمشيت امور اگر رفتن به اسلامبول لازم و مفروض است اجازه داده می‌شود والّا رأساً به زيارت مطاف اعلی اذن داريد و البهآء عليک. ع ع

هو الله

٢٩٩- ای بندگان حقّ در قرآن عظيم از لسان حضرت کليم او اجد علی النّار هدی بيان مبين است. حضرات علما گويند که اين نار هدايت در شجره اخضر شعله زد و حضرت کليم بر آن آتش ثابت و مستقيم گشت امّا معنی نه چنين است ولی به حسب فکر نازنين حضرات علما حقّ اليقين است. امّا شما الحمد للّه آن نار موقده را در شجره انسانی مشاهده کرديد و آن ندای الهی را از حقيقت رحمانيّه استماع نموديد. ديده به صبح توحيد گشوديد و مشاهده انوار نيّر تقديس کرديد. ندای الهی را از جميع جهات شنيديد و واله و سرگردان به وادی ايمن شتافتيد و طلعت مقصود را در سينای ظهور يافتيد.

امة‌اللّه ضجيع جناب علی بيک و انجال اجلّا و صبايای ثابتاتش را به تحيّت ابدع ابهی ذاکرم و اميدوارم که هر يک به دهن حکمت و شعله عرفان شمع آن سامان گردند و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی

٣٠٠- ای مهتدی به هدايت الهی حضرت کليم اللّه نور هدايت را از نار موقده در سدره سينا مشاهده فرمود و به کلام فقال لأهله امکثوا انّی آنست ناراً لعلّی آتيکم منها بقبس او اجد علی النّار هدی تفوّه نمود ولکن تو نور هدايت کبری را در طور ايمن ايقان وادی مقدّس رحمان نار موقده در شجره مبارکه انسان مشاهده نمودی و ندای جانفزای انّی انا اللّه ربّک و ربّ آبائک الأوّلين را از حنجر رحمانی استماع کردی. ملاحظه نما که به چه موهبتی مختصّ گشتی و به چه عنايتی مخصّص شدی فاشکر اللّه علی ذلک الفوز العظيم و البهآء علی من ثبت و نبت علی عهد اللّه و ميثاقه الغليظ. عبدالبهاء ع

هو الله

٣٠١- ايّها المنادون باسم اللّه و الممتلئون حبّاً بجمال اللّه و المنجذبون قلباً الی عبدالبهآء انّنی لازال ادعو ربّی فی بطون اللّيالی و الأسحار و اتضرّع اليه بکلّ ذلّ و انکسار ان يؤيّدکم بجنود من الملأ الأعلی و جيوش من ملائکة السّمآء و يجعل محفلکم هذا مصدراً لظهور آيات التّوحيد و انتشار نفحات القدس فی کلّ قطر سحيق حتّی يهرع الطّالبون الی ذلک المحفل الحافل من کلّ فجّ عميق و يقتبسوا انوار العرفان و ينجذبوا بنفحات الرّحمن و يتوقّد قلوبهم بالنّار الموقدة فی شجرة سينآء الّتی ارتفعت منها النّدآء قبلاً يا موسی انّی انا ربّک الأعلی فاخلع نعليک انّک بالوادی المقدّس طوی. يا احبّآئی الأعزّآء استبشروا بذلک الخطاب و اسلکوا فی منهج الصّواب و اهتزّوا بنسمة الرّبّ حتّی تحيی قلوبکم و تنتعش ارواحکم و تصفی ضمائرکم و تتنوّر بصائرکم و تلوح انوارکم و تظهر اسرارکم و تتقدّس آثارکم و تثمرّ اشجارکم، الحقّ اقول لکم سيبعث اللّه نفوساً مقدّسة منزّهة نورانيّة ملکوتيّة روحانيّة يتعارجون الی اوج الهدی و يشرقون اشراق النّجوم فی الأوج الأعلی و يعطّرون الآفاق بنفحات اللّه و يذيعون و يبثّون حکمة اللّه و ينطقون بالثّنآء علی اللّه و ينادون باسم اللّه انّی ارجو اللّه ان تتوفّقوا انتم علی هذه الفضائل و يختصّکم اللّه بهذه المواهب انّه کريم رحيم وهّاب و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو هو

٣٠٢- و ما تلک بيمينک يا موسی فاعلم بانّ اللّه تبارک و تعالی بمقتضی حکمته البالغة فضّل اليمين علی اليسار لأنّ موسی عليه السّلام لمّا سرع الی ناحية المقدّسة بقعة المبارکة وادی الايمن و توجّه الی مشرق البقآء مطلع الکبريآء و وصل الی مرکز الهدی و اهتدی بنار اللّه الموقدة فی الشّجرة العليا سمع النّدآء يا موسی انّی انا الهک و اله آبائک الأولی خذ هذه الآية الکبری و اهد بها کلّ الوری رفع يده اليمنی و بذلک سمّی يمينا ليمنه و برکته و خيره والّا فی عالم الأحديّة کلّ التّعيّنات و الحدود و الاشارات و الجهات معدومة لأنّ ذلک المقام ظهور احديّة کاملة و وحدة تامّة و وجود بحت ليس فی عوالم الغيبيّة اللّاهوتيّة غير وحدة صرفة و انّما الجهات حقّقت و نشأت من التّعيّنات الصّادرة من حقائق الممکنة عند فيضان آثار القدم و کذلک لعدم امکان بيان شأن من شئون الحقّ فی عالم الخلق الّا بتعبير و تمثيل حتّی يدرکوا النّاس اسرار المکنونة المخزونة عن الأبصار لذا قال ما تلک بيمينک يا موسی فاليمين بمعنی الخير و البرکة و اليد و القوّة ولکن فی هذا المقام اراد اللّه يا موسی ما هذه الآية الکلّيّة و القوّة التّامّة الّتی اعطيناک فقال هی عصای اتّکأ عليها ای هذه قوّة الّتی اعطيتنی بجودک و احسانک و اتّکآء وجودی عليها لأنّ بها اقوم علی امرک و اظهر قدرتک و سلطانک بين خلقک و اهدی النّاس الی منهجک القويم و صراطک المستقيم و اهشّ بها علی غنمی ای ارعی اغنامک و اسوقهم الی رياض العلم و الهدی و حدائق الحقيقة و التّقی و لی فيها بعونک و قدرتک مآرب اخری ای آثار و آيات و اعمال لايحصی.

٣٠٣- ... علم ذاتی مختصّ به حقّ است يعنی جمال قدم اسم اعظم ليس له شريک فی ذلک چنانکه نور ذاتی از خصائص شمس است نه اقمار. امّا علم فائض که از خصائص فيض رحمانست نورش تابان در قلب اشرف انسان مانند ماه روشن که شعاع و پرتوش از نور فائض از آفتاب است و قل ربّ زدنی علماً برهان اين بيان...

هو الله

٣٠٤- ای مشتاق ديدار نور حقيقت چنان جلوه نموده که بصر عين بصيرت گشته و مجاز جلوه حقيقت يافته علم اليقين عين اليقين گشته بلکه با حقّ اليقين توأم شده ولکن ربّ زدنی تحيّراً و ربّ زدنی علماً صفت روحانيانست و سمت رحمانيان. لهذا از حقّ می‌طلبم که جوهر عرفان شوی و مطّلع به سرّ مکنون و رمز مصون حضرت رحمن. جناب خان به ارض مقدّس واصل و کثرت فساد اهل عناد را اطّلاع حاصل فرمود. لهذا چندی صبر بفرمائيد تا محذور مرفوع گردد و معسور ميسور شود. انشآءاللّه تشرّف خواهيد نمود و تعطّف خواهيد ديد و از تکلّف خواهيد رهيد. اگر جميع ابواب فلاح و نجاح را گشوده خواهی همّت را به خدمت آن شخص جليل محصور نما تا تأييد و توفيق همدم و هم‌عنان گردد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٣٠٥- جناب بشير حضرت احديّت تجلّی رحمانيّت فرموده و امکان را مرآت منطبعه از صور لامکان نموده. حقائق تقديس چنان جلوه در قطب ابداع فرموده که مرکز مکان مطلع لامکان گشته. پس بايد نصيب موفور از اين مائده ربّ غفور برداشت و ربّ زدنی علماً گفت. اليوم بايد نفوس مقدّسه در اين ميدان جولان نمايند و از اين فيض بی‌پايان بهره‌ور گردند و به قوّت تأييد ملکوت هيکل عالم را قميص جديدی و ثوب بديعی پوشند. از انقلابات مکدّر مشو و محزون مگرد و فتور ميار. فضل عظيم ربّ کريم شامل است و البهاء عليک. ع ع

٣٠٦- ای مهتدی به نور هدی شکر کن خدا را که شمس حقيقت پرتوی نورانی در دلت افکند تا دلبر هدايت کبری در محفل قلب جلوه نمود و بدرقه عنايت رسيد و ترا به درگه حضرت احديّت کشيد. در درگاه او راه يافتی و به پناه او شتافتی و رخ از بيگانه بتافتی و آن دلبر يگانه را شناختی. خوشا به حال تو. حمد کن و شکر نما تا مظهر و لئن شکرتم لأزيدنّکم شوی و مطلع ربّ زدنی علما گردی و عليک التّحيّة و الثّنآء.

٣٠٧- ... و امّا ما سئلت عن الآية المبارکه فی القرآن و لقد عهدنا الی آدم الی آخر قد اخذ اللّه العهد عن آدم عليه السّلام ان لا يتقرّب هو و زوجته الشّجرة و قال فلا تقربا هذه الشّجرة فالشّجرة هی شجرة الحياة و الرّفرف الأعلی و سدرة المنتهی و شجرة طوبی و المسجد الأقصی مقام الحقيقة الکلّيّة و الکينونة الرّبّانيّة و الهويّة الفردانيّة و المظهريّة الکاملة الّتی اختصّت بسرّ الوجود و النّور المحمود فاراد آدم ان يظهر تجلّی الأوّل و السّرّ المنمنم و الرّمز المکنون المصون فی کوره و دوره ای کمال الجلآء و الاستجلآء فما امکن هذا...

٣٠٨- ... و معنی آيه مبارکه لم حشرتنی اعمی و کنت بصيراً اينست کلّ نفوس بر فطرت اصلی مخلوق، لن تری فی خلق الرّحمن من تفاوت و کلّ مولود يولد علی فطرة الاسلام و انّما ابواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه. اين حديث برهان واضح بر طهارت فطرت در بدء ايجاد است ولی به سبب ارتکاب مناهی و خوض در بحور ذنوب نامتناهی استعداد اصلی و قابليّت اساسی از ميان رود و بصيرت به کوری تبديل گردد و لم حشرتنی اعمی و کنت بصيراً تحقّق يابد. مثلاً استعداد اصلی جميع بشر اينست که از شهد منتفع شوند و از سمّ متضرّر. نفسی از اين قابليّت و استعداد مستثنا نه ولی بعضی اندک اندک سمّ تناول نمايند و قليلاً قليلاً معتاد گردند تا به درجه‌ای رسد که شهد فائق فائده نبخشد و سمّ نقيع سبب حيات شود زيرا آنان که معتاد سمومند ترياک را درياق اعظم شمرند و اگر تناول ننمايند هلاک گردند و حال آنکه در استعداد اصلی ترياک سبب هلاک بود و شهد معطی حيات. اين قابليّت و استعداد فطری بود. حال آن قابليّت و استعداد فطری به اکتساب جنايات چنان منقلب به قابليّت و استعداد جديد شد که شهد نافع مضرّ گشت و سمّ ناقع مفيد گرديد...

٣٠٩- ... در خصوص محرّرين جرائد مصر و مهدی مرقوم فرموده بوديد که نهايت نکوهش از آن جناب نموده و می‌نمايند. در جميع قرون شأن اهل غرور اين بوده قالوا اضغاث احلام بل افتراه بل هو شاعر و همچنين افتری علی اللّه ام به جنّة و همچنين و اذا رأوک ان يتّخذوک الّا هزواً و قس علی ذلک. بعد از آنکه مظاهر مقدّسه الهيّه را چنين تزييف نمايند ديگر معلومست به اين عبد و آن حضرت چه خواهند کرد ولی ابداً اهمّيّت ندارد بلکه اين نکوهش عين ستايش است و اين لعن اشرف از صلوات و اذا اتتک نقيصتی من ناقص فهی الشّهادة لی بانّی کامل. باری ابداً اعتنا ننمائيد و تعرّض به جواب نکنيد. لو کلّ کلب عوی القمته حجراً لاصبح الصّخر مثقالاً بدينار. در اينجا در کوچه و بازار ما را بالمواجهه به کلمات نالائقه اذيّت نمودند...

٣١٠- ... گويند که جعفر در لغت عرب نهر جاريست و ماء عذب ساری. پس تو ای نهر محاط از بحر محيط استمداد جو تا به آب خوش گوارا سبب حيات شوی و حقيقت و من المآء کلّ شیء حيّ ظاهر و آشکار گردد...

هو الله

٣١١- ای بنده آستان الهی نامه شما رسيد. چندی پيش نامه‌ای مرقوم گرديد. حال نظر به مسئله‌ای که نگاشته بوديد اين جواب مختصر نيز مرقوم می‌گردد. مرقوم نموده بوديد که يک دکان عطّاری تقديم عبدالبهآء نموده‌ايد. اين هديه مقبول ولی بايد آن را بفروشيد و قيمتش را انفاق بر فقرای احبّا بکنيد. به جميع ياران الهی از قبل من تحيّت ابدع ابهی برسان. احبّای يزد فی‌الحقيقه بندگان خاصّان حقّند و مقرّبين درگاه کبريا زيرا در سبيل الهی صدمات شديده ديدند و مشقّات کثيره کشيدند و در امتحانات عظمی ابداً نلغزيدند. در قرآن می‌فرمايد و لنبلونّکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثّمرات. ياران آن سامان درين امتحانات خمسه به اشدّ درجه افتادند ولی به قوّت ايمان و پيمان مقاومت جميع اين بلايا و رزايا کردند. چون ذهب ابريز در آتش آزمايش رخ برافروختند و مانند درختان محکم‌ريشه از عواصف و قواصف نلغزيدند. از نسيم عنايت سبز و خرّم گشتند. اين است معنی آيه مبارکه يا نار کونی برداً و سلاماً. لهذا عبدالبهآء به نهايت اشتياق به ذکر ايشان پرداخت و عليک البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس حيفا ٢ محرّم ١٣٣٩.

هو الابهی

٣١٢- ای خليل جليل حمد کن حضرت ربّ کبريا را که نار نمرود ضلالت و هوی به عنايت مولی الوری برداً و سلاما شد و گلخن جهالت و عمی گلشن نور و هدی گرديد و نفحات قدس جمال ابهی حقائق اهل بهاء را روح تازه بخشيد و اگر مطّلع بر الطاف حضرت مقصود کما هی حقّها گردی از فرح و سرور پر بگشائی و به ملکوت سرور برپری و از دست ساقی طهور کأس کان مزاجها کافور نوشی. پس حمد کن که به چنين موهبتی فائزی و به چنين فضلی فائز و البهاء عليک و علی کلّ من ينتمی اليک. ع ع

هو الابهی

٣١٣- ای سميّ خليل جليل در مقام خلّت الهيّه انسان از من فی الوجود غافل و غائب و به حقّ متنبّه و هوشيار و بيدار و حاضر. از عنايت مليک محمود و سلطان وجود اميدواريم که به نار موقده ربّانيّه چنان مشتعل گردی که نيران فرعون نفس و نمرود هوی چون گلشن صفا برداً و سلاماً گردد و مشعل خلّت شعله برافروزد و البهاء عليک. ع ع

هو الابهی

٣١٤- ای ماهی دريای بی‌پايان حضرت يونس عليه السّلام چون مونس درون حوت طبايع و عناصر شد و در ظلمات بحر امکان مبتلا گشت يعنی از عالم ملکوت وجود که انوار لامکانست جدا شد و در حيّز مکان موجود گرديد پس حقيقت ذوالنّون کينونت شاخصه او و حوت جسد عنصری و هيکل بشری و حقيقت ظاهره او و بحر عالم امکان است و شئون ظلمانی اکوان. و چون در اين تنگنای تنگ و تاريک افتاد از حقيقت جان و وجدان ندا کرد سبحانک انّی تبت اليک. پس تو که در قعر اين دريا افتادی تضرّع و ابتهال نما که رخت به ساحل نجات کشی و در ظلّ شجره مبارکه که راحت جان و آسايش وجدانست داخل شوی. عبدالبهاء ع

٣١٥- ... حضرت يونس ذوالنّون شد يعنی در درون ماهی امکان گرفتار شد. بعد خلاصی و نجات يافت. تو الحمد للّه از درون ماهی اوهام خلاص شدی و به ساحل نجات درآمدی. او به ظلّ شجره يقطين شتافت و تو به سايه شجره علّيّين تا آنکه به ارض مقدّس شتافتی و گشايش وادی ايمن ديدی و تجلّی سينه سيناء يافتی. قدر اين فضل و عطا بدان و در سبيل هدی سمند بران و صحيفه عجز و نياز بخوان و به جان آرزوی مشاهده روی جانان در جهان پنهان نما...

٣١٦- ... فرصت تفسير آيه حضرت يونس نيست. مختصر اينست که بطن حوت عبارت از ظلمات عالم طبيعت است و نجات و خلاصی ازين ظلمت بيابان بی‌پايان...

٣١٧- ... در الواح حضرت اعلی ذکر داودی هست که پيش از حضرت موسی بود. بعضی را گمان چنان که مقصود از حضرت داود ابن يسّی است و حال آنکه حضرت داود ابن يسّی بعد از حضرت موسی بود. لهذا مغلّين و معترضين که در کمينند اين را بهانه نمودند و بر سر منابر استغفراللّه ذکر جهل و نادانی کردند. امّا حقيقت حال اينست که دو داود هست يکی پيش از حضرت موسی يکی بعد از موسی چنانکه در قرآن دو اسمعيل، يک اسمعيل ابن ابراهيم و اسمعيل ديگر از انبيای بنی‌اسرائيل است...

هو اللّه

٣١٨- ای ثابت بر عهد و ميثاق نامه‌ات رسيد. چون فرصت بسيار کم است مختصر مرقوم می‌گردد. داود دو داود است يکی پيش از حضرت موسی و يکی بعد از حضرت موسی و روش و مشرب و مذاقشان مطابق لهذا حضرت اعلی داود را قبل از موسی فرموده‌اند مقصود داود اوّل است. نظير اسمعيل که متعدّد است. يکی اسمعيل پسر ابراهيم و ديگری اسمعيل که از انبيای بنی‌اسرائيل است و در قرآن مصرّح. و از برای منسوبين و متعلّقين آن جناب حرم و والده و پدر حتّی اجداد و امّهات امّهات طلب مغفرت شد.

ای ايزد مهربان خويش و پيوند لهراسب را از زندان اين جهان نجات دادی به ايوان گشتاسب برسان که مقرّب درگاه کبرياست و از اجلّه انبيا. ای بخشنده روی‌های فرخنده اين جمع را در ملکوتت درخشنده فرما و مانند مهر و ماه تابنده کن و عليک البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس ٢٢ رمضان ١٣٣٧.

هو الله

٣١٩- ای بنده بها شکر کن خدا را که به مراد فؤاد رسيدی و در سبيل رشاد سلوک نمودی و به آستان ربّ کريم جواد راه يافتی. حال به عبوديّت و وداد قيام کن تا امداد جنود علّيّين مشاهده نمائی و فيض اسعاف رحمة للعالمين ملاحظه کنی و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٣٢٠- ای طيفور قلبت پرنور باد و جانت پرسرور. آنچه خواستی مرقوم گرديد. حال بايد به شکرانه اين عنايت با جميع ياران در نهايت محبّت و اتّحاد حرکت نمائی و جميع را ستايش فرمائی. اگر از نفسی قصور مشاهده نمائی آفرين بر نظر پاک خطاپوشش باد فرمائی و مظهر آيت و ما ارسلناک الّا رحمة للعالمين گردی. اميد از فضل جمال ابهی که شما و جناب درويش مونس عليه بهاء اللّه الابهی هر دو به خدمات عظيمه در امر اللّه موفّق و مؤيّد گرديد. انشاءاللّه اين عبد در جميع مواقع و موارد و زحمات و مشقّات با شما مشارکت می‌نمايم. مطمئن باشيد و البهاء عليکم. ع ع

جميع ناس را به اخلاق جمال قدم روحی لتراب اقدام احبّائه الفداء تربيت نمائيد و به انوار تقديس آفاق را روشن نمائيد والّا تاريک است. ع ع

٩

٣٢١- هذه الأمّه لا تصلح اواخرها الّا بما صلح به اوائلها. کانت العرب مشتّة الشّمل مفرّقة الجمع خائضة فی غمار الجهل تائهة فی فيافی الضّلال ساقطة فی حضيض الوبال لا خلاص و لا مناص من الهبوط و السّقوط فی اسفل الدّرکات فشملتها نظرة من اللّحظات الرّحمانيّه و اختصّت بموهبةٍ من المواهب السّبحانيّه و ايّدت بقوّةٍ معنويّه و اشرقت عليها الأنوار و انکشفت لها الأسرار و شاعت و ذاعت فيها الآثار فانتهضت و انبعثت و اکتشفت و اتّحدت و ائتلفت و استشرقت و اضائت الآفاق بنور الاشراق و ترقّت فی مدّةٍ قليلة الی اعلی مراقی الفلاح و النّجاح فاصبحت فی اعظم درجة من الفضائل کاشفة لظلام الرّذائل مرکزاً للسّنوحات الرّحمانيّه و مرآتاً للفيوضات الرّبّانيّه سائقها الرّبّ الرّحيم و قاعدها النّبيّ الکريم ذو الخلق العظيم و ما ارسلناک الّا رحمةً للعالمين صلوات اللّه عليه و علی الأنبيآء و المرسلين فلا شکّ و لا شبهة انّ السّعادة الأبديّه فی النّشئة الأولی و النّشئة الأخرويّه موکولة علی القوّة المعنويّه السّارية الجاريه سريان الرّوح فی العروق و الشّريان و لها آثار خارقة للعادات بل معجزات ذهلت عنها العقول و الادراک قد ذلّت لها الأعناق و خضعت لها الرّقاب و خشعت لها الأصوات و اللّه يهدی من يشآء الی سوآء الصّراط و يختصّ برحمته من يشآء. عبّاس

اللّه ابهی

٣٢٢- ای امة‌اللّه الطاف جمال قديم و نور مبين و رحمة للعالمين روحی لتراب اقدامه الفدآء چون بحر وسيع و قلزم عظيمست. موجش به اوج اعلی، فيضانش بر ملأ اعلی، حيتانش موهبة کبری، اصدافش مملوّ از درّ عطا، طعمش عذب فرات سائغ و شراب. ع ع

هو الابهی

٣٢٣- ای موقن به جمال موعود جناب اخوی به مطاف ملأ مقرّبين فائز و جناب ابوی در جوار رحمة للعالمين مجاور. هر دو فائز و بر هر موهبتی حائز گرديدند. توفيق رفيق و رهبر بود که جناب ابوی اين صدمات شديده را در راه حقّ کشيدند و سمّ اذيّات را چشيدند و در هر بحری از بلايا غوطه خوردند و عاقبت به آستان حضرت تقديس رسيدند طوبی له ثمّ طوبی له. جناب اخوی را به جهت مشغوليّت به آن صفحات فرستاديم و البهآء عليک و علی کلّ ثابت علی عهد اللّه و ميثاقه. ع ع

اللّه ابهی

٣٢٤- ايّها المتذکّر المتفکّر دع الأفکار و اترک الأذکار و توجّه الی الأنوار السّاطع من ملکوت الأسرار و استمع النّدآء المتواصل من الملکوت الأبهی جبروت الغيب سبحان ربّی الأعلی و قل لک الحمد بما مننت علی عبدک هذا و هديت الی سويّ الصّراط و وطّدت المهاد و وفّقت علی الثّبات فی يوم تزلزل ارکان الکائنات و اشتعل قلوب الموجودات و وضعت کلّ ذات حمل حملها و ذهلت کلّ مرضعة عمّا ارضعت انّک انت الکريم الوهّاب. ع ع

هو الابهی

٣٢٥- ای صرّاف نقود قلوب در بازار جوهريان، خداوند در قرآن مجيد می‌فرمايد و تری الارض هامده فاذا انزلنا عليها الماء اهتزّت و ربت و انبتت من کلّ زوج بهيج. می‌فرمايد چون نظر به کره خاک در زمان خزان نمائی ملاحظه کنی توده خاک سياهی و تراب غمناکی بود. نه گلی نه سنبلی نه ريحانی نه ضيمرانی نه نسرينی نه ياسمينی نه سبزی نه خرّمی نه طراوتی نه لطافتی، دلبران بوستان را نه صباحتی نه ملاحتی. چون ابر آذاری و سحاب آذری ببارد و باران رحمت يزدان بريزد و فيض آسمانی برسد و غمام بگريد چمن بخندد و دشت و صحرا زنده گردد. گل و سنبل پرده براندازد، اوراد و ازهار برويد، صحرا و دمن گلبن و گلشن گردد. سرو ببالد قمری بنالد بلبل زاری نمايد سنبل گلعذاری کند. يعنی چون به نظر دقيق نظر کنی حقائق انسانيّه و کينونات بشريّه پيش از يوم ظهور که فصل خزان ظلمت و احزانست خاک سياه و تراب بی‌گياه را ماند که مرده و پژمرده و افسرده است. چون يوم ظهور گردد و شعله نور برافروزد و لمعه طور چون مصباح هدی در مشکاة کائنات بسوزد ابر رحمت يزدان برخيزد و باران موهبت رحمن درّ و گهر ريزد. فيض قديم مبذول گردد و نور مبين مشهود شود. اراضی حقائق مستعدّه مستفيض گردد. بقعه مبارکه نفوس زکيّه سبز و خرّم شود. گل‌های عرفان برويد و سنبل و ريحان ايقان برقع برافکند. سلطان ورد بر سرير سلطنت جالس شود. سرو جويبار عنايت به طراوت بی‌مثال بخرامد و انواع گل‌ها و رياحين‌های کمالات در حقيقت انسان آشکار گردد. شقائق حقائق جلوه نمايد و نسرين يقين بشکفد و ضيمران اطمينان پرده بدرد و کينونات مقدّسه از اين فيض شديد و فضل عظيم خلعت جديد بپوشد و به صفات مقدّسه رحمانيّه در عرصه وجود مشهود گردد، فطوبی للفائزين و بشری للواصلين و الحمد للّه ربّ العالمين. ع ع

هو الابهی

٣٢٦- ای ياران عزيز عبدالبهآء نامه يار مهربانی رسيد و نام‌های مبارک شما در آن مرقوم بود. به محض قرائت آن اسماء دل و جان به وجد و طرب آمد و روح مستبشر شد که الحمد للّه کرمان به هيجان آمده اميد است که آن خطّه نازنين بهشت برين گردد. استعداد اهل آن سامان بی‌پايان ولی شدّت زمهرير عقيم مانع از انبات و حاجب ظهور آيات بيّنات بود. حال چون ابر شديد ناپديد شد و حاجب غائب گشت و زمهرير به اعتدال ربيع مبدّل گرديد البتّه شمس حقيقت بتابد و اراضی هامده به اهتزاز آيد و انبات نمايد و من کلّ زوج بهيج بهجت چهره گشايد و تری الارض هامده و اذا انزلنا عليها الماء اهتزّت و ربت و انبتت من کلّ زوج بهيج. عواصف و قواصف خريف و شدائد و زوابع برد شديد البتّه زمين خرّم را افسرده و پژمرده نمايد ولی نسائم جان‌پرور بهار روحانی و فيضان ابر نيسانی و حرارت آفتاب يزدانی چنان به جوش آرد که روی زمين رشک بهشت برين گردد. مقصد آنست که وقت جنبش و حرکت کرمانست تا آن اقليم جنّت النّعيم شود و آن کشور به نفحات قدس معطّر گردد و آن مرز و بوم به قوّه حيّ قيّوم مواقع نجوم شود. باری ای ياران نظر عنايت متوجّه کرمانست و نفحات قدس در مرور بر آن سامان. بشائر الهی می‌رسد و آهنگ ملکوت ابهی به وجد و سماع آرد. اميدوارم که گلبانگ بلبل معانی ياران را مفتون گل رحمانی نمايد و مجنون دلبر ربّانی فرمايد تا يکی سودائی جمال باقی گردد و ديگری شيدائی دلبر آسمانی و ديگری سرگشته کوی حضرت سبحانی و ديگری گمگشته صحرای عشق محبوب حقيقی و عليکم البهاء الابهی. ع ع

هو الابهی

٣٢٧- ای مخمور جام الهی قصيده فريده غرّا و خريده لطيفه نورا که در مصيبت کبری و رزيّه عظمی از قريحه آن حمامه حديقه وفا جاری گشته بود تلاوت شد. نعم القصيدة هذه القصيدة و نعم المنشأ منشئها الفصيح البليغ ايّده اللّه علی محامده و نعوته و ذکره و ثنائه بين عباده و العمل بوصاياه فی زبره و الواحه و التّبشير بعناياته و التّحديث بنعمته السّابغة علی احبّائه و اصفيائه. اگرچه غمام ظلمانی احزان آفاق امکان را احاطه نموده و امواج اندوه و حرمان به اوج اعلی رسيده و ارياح شدائد از هر جهت وزيده و زلزله به ارکان وجود و بنيان غيب و شهود رسيده امّا وقت جانبازيست و هنگام سرمستی از صهبای الهی. بايد چون جوهر تقديس از هر آلايش پاک شد و در سبيل الهی چالاک و در اين ميدان سمند همّتی دواند و چوگان غيرتی زد و گوی موهبتی ربود. تا وقت باقی است و دلبر ساقی وقت را بايد غنيمت شمرد و سعادت ابديّه را از دست نداد. وقت هدايت گمراهان است و دلالت گمگشتگان. زمان تربيت نفوس است و احياء قلوب. اوّل بايد از عنايت الهيّه بهره و نصيبی جست و از فضل و موهبت رحمانيّه قسمت و بخششی يافت بعد آهنگ بلاد الهی نمود و يد بيضا نمود. مؤيّد به روح گشت و موفّق به فتوح. از عنايت يوم و معجزه آثار رحمت او استغراب منمائيد. پطرس حواريّ صيّادی بود و ديگری صبّاغی. چون آفتاب الهی از ملکوت ابهی بر اراضی کينونات بدرخشد و فيض ابر نيسان ربّانی بارانی ببخشد و دهقان رحمانی تخمی افشاند کوه و دشت و صحرا يقين سبز و خرّم گردد و شقائق عرفان در حدائق وجدان برويد و تری الأرض هامدة فاذا انزلنا عليه المآء اهتزّت و ربت و انبتت من کلّ زوج بهيج، ذلک بانّ اللّه هو الحقّ و انّه يحيی الموتی و انّه علی کلّ شیء قدير لعمر اللّه هذا هو الحقّ المبين. ع ع

هو الله

٣٢٨- ای ياران حضرت يزدان، در اين دم شبنمی از دريای عنايت جمال قدم بر مزارع قلوب اين مشتاقان باريده و هويّت دل‌ها طراوت و لطافت يافته و حقيقت آيه مبارکه و تری الأرض هامدة فاذا انزلنا عليها المآء اهتزّت و ربت و انبتت من کلّ زوج بهيج تحقّق يافته و عبدالبهآء از صبح تا شام در تحرير بوده و حال ايستاده در پای چراغ به نگارش اين نامه پرداخته تا واضح و مشهود گردد که قلب اين عبد به چه درجه مشغول به محبّت ياران است. پس ای ياران مهربان در هر دمی از بحر عنايت شبنمی بايد تا قلوب از قيد هموم رها يافته در نهايت طراوت و لطافت به نفحات قدس مألوف گردد و بر عهد و پيمان حضرت رحمن ثابت و مستقيم ماند و آن مغناطيس که جاذب شبنم يمّ تأييد است استقامت بر امر اللّه و نشر نفحات اللّه و خدمات احبّاء اللّه و خضوع و خشوع بين يدی اوليآء اللّه و مقام محو و فنا و تضرّع به ملکوت ابهی و محبّت با جميع مخلوق خدا و اطاعت و صداقت به سرير سلطنت کبری و دعای طلب تأييد برای مسند صدارت عظمی است ربّ ايّد عبادک. ع ع

٣٢٩- ... و امّا از بيان الف سنه در کتاب اقدس مراد اينست که قبل از الف قطعيّاً ظهور ممتنع و مستحيل است و جميع نفوس مقدّسه در ظلّ مبارک ولی بعد از الف سنه مصطلح بين ناس ممتنع و مستحيل نيست. حال آن مدّت احتمال امتداد دارد. می‌شود که هر روزی عبارت از هزار سال بشود چنانکه در قرآن می‌فرمايد انّ يوماً عند ربّک کالف سنةٍ. مقصود اينست که بعد از انقضآء الف سنه مصطلح بين ناس ظهور ثانی فوراً محتوم نيست. شايد امتداد زياد يابد...

٣٣٠- ... و سجع اين عبد اشاره به اين است يا صاحبی‌السّجن أ ارباب متفرّقون خير ام اللّه الواحد القهّار. و همچنين ربّ السّجن احبّ اليّ ممّا يدعوننی اليه. اشاره به اکثر آيات سوره يوسف است. مختصر ذکر شد شما مراجعت به سوره نمائيد حقيقت بر شما ظاهر خواهد شد... و امّا آيه مبارکه من يدّعی امراً قبل اتمام الف سنه، بدايت اين الف ظهور جمال مبارکست و هر روزش هزار سال انّ کلّ يوم عند ربّک کالف سنة و کلّ سنة ثلاث مائة و خمسة و ستّون الف سنه. اين بيان الف که فرمودند مراد نهايت اعداد است چه که اعداد منتهی به الف می‌شود: يک و صد و هزار، بعد تکرار است. زيرا کور جمال مبارک غيرمتناهيست. بعد از آنکه احقابی بگذرد و بکلّی صحف و کتب و آثار و اذکار اين اعصار فراموش شود که از تعاليم جمال مبارک چيزی در دست نماند ظهور جديدی گردد والّا تا آثار و صحف و تعاليم و اذکار و اسرار و انوار جمال مبارک در عالم وجود مشهود نه ظهوری نه بروزی و نه صدوری...

هو الله

٣٣١- ای منادی ميثاق نامه رسيد و مضمون معلوم گرديد. در وقتی که در بقعه مبارکه بوديد در خصوص دولتيان و ملّتيان صراحتاً با شما مفصّل بيان شد البتّه در محفل روحانيان ذکر نموده‌ايد. از قرار تلغراف جديد بشارت اتّحاد دولت و ملّت رسيد. اعليحضرت امر به اجراء مشروطيّت فرموده‌اند. الحمد للّه آنچه در نامه‌های عبدالبهآء مرقوم کلّاً و طرّاً متتابعاً ظاهر و مشهود می‌گردد. از قضای اتّفاق يک ماه پيش شخص مهمّی از امراء دستورالعملی خواست. در جواب مرقوم شد که فلاح و نجاح محصور در اتّحاد دولت و ملّت است. تا دولت و ملّت مانند شير و شکر نياميزد راحت و آسايش ممتنع و محال است. پس بايد که در ميان دولت و ملّت معاهده‌ای مجری شود و حقوق طرفين مثبوت و مضبوط و مبيّن و معيّن گردد تا هيچ يک تجاوز نتوانند و اين معاهده بين دولت و ملّت بهتر آنست که به اطّلاع دول خارجه گردد تا کافل اين معاهده باشند. چاره‌ای جز اين نه، هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الّا الضّلال المبين. البتّه آن نامه تا به حال رسيده يا خواهد رسيد. به واسطه شخص معهود مکتوم معلوم نزد شما منسوب شخص محترم ارسال و مرسول اين نامه بود، از او اطّلاع خواهيد يافت. و همچنين در آن نامه قضيّه سنگسر و شهادت حضرت سيّد يحيی در سيرجان و فتوای ميرزا حسن در تبريز مرقوم شد. باری الحمد للّه آنچه از قلم ميثاق صادر در اندک زمانی ثابت و ظاهر می‌شود، فاعتبروا يا اولی الأبصار. حال چون اعلان مشروطيّت شده وقت آنست که ياران الهی به نشر نفحات رحمانی مشغول گردند. هر نفسی در مدّت سال به يک نفس مؤانست و مجالست نمايد و به قوّه جاذبه محبّت اللّه او را منقلب کند و آن شخص را مکتوم دارد نزد کسی ذکر ننمايد و همچنين حال وقت آنست که به طائفه يحيائی پردازيد. جميع اوقات را صرف آنان نمائيد شايد به شطر موهبت الهيّه توجّه نمايند و از پيروی نفسی که می‌فرمايد انّ الّذين تدعون من دون اللّه لن يخلقوا ذباباً ولو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذّباب شيئاً لا يستنقذوه منه ضعف الطّالب و المطلوب دست بردارند. سبحان اللّه اين نفوس بيان را نمی‌خوانند که در هر آيه‌ای از آيات به تصريح می‌فرمايد که جميع بيان به يک کلمه‌ای از من يظهره اللّه مقابلی ننمايد زيرا آن کلمه ناسخ است و جميع بيان منسوخ و ايّاک ايّاک ان تحتجب بالواحد البيانيّه لأنّه خلق عنده او بما نزّل فی البيان. و واحد بيانی هجده حروف حيّ است و نوزدهم خود حضرت و حضرت قدّوس يک حرف از آن حروف حيّ و به صريح بيان عربی می‌فرمايد سيزده واحد مرآت در ظلّ حضرت قدّوس است و می‌فرمايد مبادا به من و مبادا به جميع حروف حيّ از او محتجب شوی. يعنی نظر به ما منما و به جميع آنچه در بيان نازل شده است محتجب مشو. و در جائی ديگر می‌فرمايد يوم ظهور مستور، اگر امروز ظاهر شود انا اوّل المؤمنين. با وجود اين بيانی‌ها به يک مرآت محتجب شده‌اند و حال آنکه در نصّ بيان می‌فرمايد هر مرآت که مقابل شمس است و متجلّی از آن چون شمس انتقال نمايد اگر مرآت نيز انتقال کند پرتو انوار باقی ماند والّا محتجب ماند. باری مسئله يحيائی‌ها قدری اهمّيّت حاصل نموده. ياران بايد به تبليغ آنان پردازند. در خصوص امورات خود شما مکتوبی مخصوص مرقوم می‌شود. به شخصی حضرت علی قبل اکبر را تکبير ابدع ابهی برسانيد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

٣٣٢- ... در اين ايّام ايرانيان بی‌فکر به جدال و نزاع مألوف و به عصيان و طغيان به حکومت مشغول. ياران الهی الحمد للّه بی‌طرفند و از هر نزاع و جدالی بيزار و در کنار. به نفحات روحانيّه مألوفند و به انجذابات رحمانيّه مأنوس. مطيع حکومتند و خيرخواه سرير سلطنت. بايد به جان و دل بکوشند تا ماهيان تشنه‌لب به دريای عذب فرات پی برند و گمگشتگان باديه حيرت به راه هدی درآيند. نفوس ربّانی شود و قلوب نورانی گردد. طفل رضيع بالغ رشيد شود و نطفه و جنين به مقام فتبارک اللّه احسن الخالقين رسد...

هو الابهی

٣٣٣- ای محبّ جمال قدم و اسم اعظم، هيکل عالم چون به حقيقت نگری بمثابه شخص انسانيست يعنی قالب جسمانی و امر مبارک و آثار ظهور اعظم مشابه روح حيات در اين جسم عظيم و مقناطيس اکبر قويم. اگر جهان و کيهان به اين جان که شئون و کمالات جانان و حضرت رحمن است زنده نبود و به اين نفحات الهيّه تر و تازه نگشته بود حکم جسم ميّت داشت و سمت جيفه و جسد غيرمتحــّرک. لطف روحست که هيکل عالم مظهر فتوحست و قوّت جانست که اين جسم در طيرانست. ولی چون نشو و نمای کالبد از فيض جان به تدريجست تا تدرّج در مراتب خلقت از نطفه و علقه و مضغه و کساء لحم و انشآء خلق آخر و فتبارک اللّه احسن الخالقين نمايد لهذا هيکل عالم نيز از اين روح مفخّم در بدايت درجات خلقت است. عن‌قريب آثار باهره فيض روح القدس الهی را در اين هيکل نورانی به قسمی مشاهده نمايند که عقول حيران و ابصار خيره نگران گردد. پس به جان و دل بکوش که تو بمنزله گوش هوش گردی و بمثابه نظر و بصر اين عالم اکبر شوی. قوای اعظم حيات باشی و شفای نجات از اسقام و عوارض از ممات. درياق اعظم حبّ جمال قدم و داروی اکبر ثبوت و استقامت بر امر مبرم و معجون قوّت و صحّت ثبوت و رسوخ بر عهد و پيمان حضرت رحمن است و البهاء عليک. عبدالبهاء ع

٣٣٤- ... سؤال از معانی مواليد ثلاثه نموده بوديد. مواليد ثلاثه به اصطلاح حکما جماد و نبات و حيوانست يعنی کائنات منحلّ به اين سه چيز است، يا جسم منجمد است مانند خاک و حجر و مدر و يا جسم نامی نابت است مانند گل و رياحين و شجر يا جسم حسّاس است يعنی قوای حسّاسه دارد مانند بصر و سمع و شامّه و ذائقه و لامسه. و اين کائنات ذيروح است و انسان را نوع ممتاز از اين جنس می‌دانند. باری انسان که نوع ممتاز است مظهر فتبارک اللّه احسن الخالقين است و شمس حقيقت را مرآت متجلّيه به نور مبين و انسان که گفته می‌شود مقصد فرد فريد کامل است...

هو الابهی

٣٣٥- ای مشتعل به نار موقده در سدره سيناء، و شجرة تخرج من طور سيناء تنبت بالدّهن و صبغ للآکلين. حضرت کليم شعله نورانی هدايت رحمانی را از شجره مبارکه زيتونه لاشرقيّه و لاغربيّه مشاهده نمود و ندای الهی را از آن نار مشتعله استماع فرمود و اين حکايت را کلّ در کتاب مبين قرآن عظيم به تصريح من دون تلويح قرائت و تلاوت می‌نمايند و به هيچ وجه تعجّب و استغراب نمی‌نمايند ولی از ندای الهی که در سدره ربّانی و حقيقت مقدّسه انسانی بلند شده کلّ تعجّب و استغراب می‌نمايند. با وجود آنکه آن ندا مخاطب حضرت موسی بود و اين ندا موجّه جميع من فی الايجاد من ملأ الانشاء و دالّ بر هدايت کبری و محــّرک اجسام ميّته بالنّفخة الاخری. مراجعت به معانی و حقائق و مبانی و دقائق آن نداء در کتاب مقدّس شود و قدری نيز در اسرار منتشره و حقائق مقدّسه و سوانح ملکوتيّه و لوائح جبروتيّه و آثار رحمانيّه و براهين وحدانيّه و فيوضات صمدانيّه و تجلّيات ربّانيّه تفکّر گردد مشهود و واضح شود که چه قسم است. چه فائده که انصافی در ميان نيست و حقيقتی آشکار نه. غبار اوهامست که آفاق عقول را احاطه نموده است و غمام گمانست که سماء ادراکات را فرا گرفته است. چه خوب می‌گويد روا باشد انا الحقّ از درختی چرا نبود روا از نيکبختی و البهاء عليک...

٣٣٦- ... غضنفر نامه محرّر نموده و ستايشی بيحصر از شما کرده که الحمد للّه در اين ايّام به خدمت کلمة اللّه و نشر نفحات اللّه و ترويج آيات بيّنات و تبليغ نفوس طالبان پرداخته‌ايد. اگر چنين است اين نمونه طلايع جيش علّيّين است البتّه فتوحات قلوب ميسّر گردد و ابواب هدايت کبری بر وجه جمّی غفير مفتوح شود. انسان نهايت آنست که چندی به هوی و هوس در اين خاکدان ايّامی بگذراند و عاقبت زيان و خسران روی بنمايد و ابداً ثمر و نتيجه‌ای به دست نيايد. ملاحظه ملوک ايران نمائيد که در زمان شما بودند چون ساغر وجود آنان از باده حيات خالی شد چه نشئه‌ای باقی ماند. اينست که در قرآن می‌فرمايد و جعلناهم احاديث يعنی از آنان قصّه و افسانه‌ای باقی ماند. نه دانه و نه لانه و نه آشيانه و نه موهبت خداوند يگانه نه باده و نه ساغر و نه پيمانه، مانند سراب فانی زائل گرديد. حال شما بايد بنيانی بنهيد که بنيادش در ارض وجود و پايانش در اوج عزّت ابديّه باشد و آهنگی در بزم حيات بلند کنيد که نشئه و اهتزاز در ملکوت آيات اندازد. اينست نتيجه وجود. اينست سرّ شهود. اينست حقيقت مقصود...

هو الله

٣٣٧- ای دو بنده باوفای جان‌فشان جمال ابهی نامه رسيد و از قرائتش سروری حاصل گرديد که الحمد للّه محافل تبليغ رشک جنان است و مجالس احبّا غبطه گلزار و گلشن است و سبب هدايت هر انجمن. آفرين بر زور و بر بازوت باد. اليوم جنود تأييد در اوج اعلی طائف و بر محافل تبليغ متتابع وارد. از نفحات هدايت کبری که از محافل عليا منتشر مشام ملأ اعلی معطّر و از آهنگ يابهآءالأبهی که از شرق و غرب عالم مرتفع مسامع اهل ملکوت ابهی ملتذّ. ای ياران علمای سوء غافلان به خود پرداخته‌اند و روز بروز خود را در مشکلات اندازند. گهی به معارضه حکومت پردازند و گاهی به تمهيد اسباب عزّت اين عالم آغازند. نه فکر بکری و نه رأی صوابی و نه اتّحاد و اتّفاقی و نه يگانگی و آشنائی. جعلوا امرهم بينهم زبراً و کلّ حزب بما لديهم فرحون ذرهم فی خوضهم يلعبون. اعظم وسيله ترقّی در اين جهان ارتباط حکومت و ملّت است و اتّحاد تابع و متبوع. آنان از اين غافلند و در هر امری جاهل. الحمد للّه ياران الهی ازين فکرها فارغ و جمعيّت خاطر حاصل. به کسی نزاعی نه و با نفسی جدالی نيست. با کلّ در نهايت صلح و صفا و دوستی و وفا هستند. دوستان يگانه هر خويش و بيگانه‌اند و ياران وفادار دوست و اغيار. با کلّ صلح و آشتی دارند و با جميع راستی و دوستی و نوع‌پرستی. لهذا بايد در اين فترت به کمال فراغت به نشر هدايت پردازند و نفوس را به موهبت کبری و وحدت عظمی و الفت ملأ اعلی دلالت نمايند و عليکم التّحيّة و الثّنآء يا اهل البهآء. ع ع

هو الله

٣٣٨- ای خادم ميثاق اديب دبستان عرفان، مکتوبی که در طيّش مکتوب جناب بابائی کليمی بود رسيد و بر مطالب اطّلاع يافتيم. مجالس تدريس تبليغ از مهامّ امر الهی است، در تأسيسش تسريع واجب زيرا بنياد بنيانش اساس يزدان و نتيجه‌اش نشر نفحات رحمن. عجب است بعد از تأسيس بعضی تأخير شد. البتّه بايد به جميع وسائط توسّل جسته و هر يک از احبّا بايد در اين خصوص سعی و اهتمام نمايند. اين تکليف نيست تشويق بر عزّت ابديّه دو جهان است. البتّه نفوسی که بر اين سرّ نهان واقفند انفاس را وقف اين بنيان و اساس نمايند و حلاوت اين موهبت چنان کام را شيرين نمايد که حلاوتش در جهان ابدی ماند و نهايت مقصد و آرزوی ياران ديرين بود. به امور ديگر پرداختن خانه‌ای چون از نسج عنکبوت ساختن است امّا اين مقصد جليل مانند قصر مشيد بنيان جاودانی است و تأسيس رحمانی و موهبت دو جهانی. از خدا دعا و تمنّا می‌نمايم که جناب آقا ميرزا تقی و آقا ميرزا علی و آقا ميرزا حسين و آقا ميرزا رضا و سائر خويشان موفّق به خدمت آستان گردند. اينست اجر و مکافات و ان تسئلهم خرجاً فخراج ربّک خير. احبّای حضرت عبدالعظيم را تحيّت و تکريم برسان و مکتوب جوف را در محافل ياران قديم و جديد ترتيل نمائيد. و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٣٣٩- ای دو مؤمن موقن ثابت حمد خدا را که از شعله نور هدی سينای دل و جان روشن شد و وادی ايمن زجاجه قلب لمعه نور و شعله طور گشت. لهذا به شکرانه اين هدايت کبری و موهبت عظمی به کمال همّت به نشر تعاليم الهی پردازيد تا روز بروز بر تأييد و توفيق بيفزائيد. در خصوص حرمت نکاح پسر به زوجات پدر مرقوم نموده بوديد. صراحت اين حکم دليل بر اباحت ديگران نه. مثلاً در قرآن می‌فرمايد حرّم عليکم الميته و الدّم و لحم الخنزير، دليل بر آن نيست که خمر حرام نيست، انتهی. و در الواح سائره به صريح عبارت مرقوم که در ازدواج حکمت الهيّه چنان اقتضا می‌نمايد که از جنس بعيد باشد يعنی بين زوجين هرچه بعد بيشتر سلاله قوی‌تر و خوش‌سيماتر و صحّت و عافيت بهتر گردد و اين در فنّ طبّ نيز مسلّم و محقّق است و احکام طبّيّه مشروع و عمل به موجب آن منصوص و فرض. لهذا تا تواند انسان بايد خويشی به جنس بعيد نمايد و چون امر بهائی قوّت گيرد مطمئن باشيد که ازدواج به اقربا نيز نادرالوقوع گردد و در اين خصوص مکاتيب متعدّده مرقوم گرديده از جمله مکتوب مفصّلی است چند سال پيش به بادکوبه مرقوم شده. آن را تحرّی نمائيد بيان مفصّل است. و قبل از تشکيل بيت عدل اين احکام راجع به مرکز منصوص است.

و امّا مسئله زنا در الواح الهيّه در مسئله فحشا به قدری زجر و عتاب و عقاب مذکور که به حدّ حصر نيايد که شخص مرتکب فحشا از درگاه احديّت مطرود و در عالم مردود و در نزد ياران مذموم و نزد عموم بشر مرذول است. حتّی در بعضی کلمات بيان خسران مبين و محروميّت ابدی است. ولی در قصاص حکومتی سياسی چنين امری صادر نه زيرا حکومت الآن در جميع دنيا به زانی ابداً تعرّض ننموده و نمی‌نمايد لهذا محکوم رسوای عالم نگردد. اين جزا به جهت آن است تا رذيل و رسوای عالم گردد. محض تشهير است و اين اعظم عقوبت است. امّا به نصّ قرآن ابداً زنا ثابت نگردد زيرا شهود اربعه در آن واحد بايد شهادت به تمکّن تامّ از هر جهت بدهند، لهذا جز به اقرار زنا ثابت نگردد. آيا می‌توان نسبت اندک عدم اهمّيّت به قرآن داد لا واللّه فانصفوا يا اهل الانصاف...

هو الله

٣٤٠- ای طبيب روحانی الحمد للّه به درياق فاروق پی بردی و از معجون الهی صحّت و قوّت تامّه يافتی. چون مزاج اعتدال يافت قوای روحانی نهايت کمال حاصل کرد و کشف اسرار اعداد کرديد. علی‌الخصوص تطبيق ربّ الباب به اسم مبارک بسيار اين تطبيق محلّ تحسين است و همچنين تطبيق بهيّ الأبهآء به اسم اعظم در اصطلاح کور سابق و بسيار موافق و هذا الهام من اللّه. امّا قابل التّوب را به قالب التّوب اگر تبديل فرمائيد شيرين‌تر و موافق‌تر گردد. باری اميدوارم که روز بروز بر انجذاب به جمال اللّه و التهاب به نار محبّت اللّه بيفزائی. اين ثنا عين ثوابست و اين خطا حقيقت صواب. امّا اشعار بليغ فصيح بود و بديع و مليح. پس لسان ناطق بگشا و در محامد و نعوت ربّ الباب يد بيضا بنما و ثعبان مبين ظاهر و عيان کن. هدايت بايد چنين باشد که انسان از کتب آسمانی و ادلّه عقليّه کشف حقيقت نمايد و به ظهور مجلّی طور اقرار و اعتراف کند. اين مقامست که می‌فرمايد و کشفنا عنک غطائک و بصرک اليوم حديد. به کشف غطاء اين عطا حاصل گردد. واسطه‌ای در ميان نباشد. اين مقام جلوه و اشراق از مقام يکاد زيتها يضیء ولو لم تمسسه نار است. لطافت دهن استعداد مزداد گردد و بدون مسّ نار اشتعال يابد و انّی اشهد بانّک طويت التّلال و الوهاد و قطعت البيدآء و وصلت الی البيت الحرام و ادرکت المقصود و طفت الحرم المحمود. از خدا خواهم که قريحه سيّال گردد و اشعار مانند آب زلال و ماء سماء شود و از معين طبع جاری گردد و الهامات ربّانيّه تتابع يابد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٣٤١- يا من سمع نقرات النّاقور و نغمات الصّافور من الملأ الأعلی فسبحان ربّی الأبهی انّی تلوت نميقتک الغرّآء البديعة الانشآء ثمّ رتّلت آيات الشّکر للّه بما ثبتت علی الميثاق فی يوم تزلزلت ارکان اهل النّفاق و زلّت اقدام اهل الشّقاق و لمثلک ينبغی هذا ان تأخذ کتاب العهد باليمين و تتلو آياته علی کلّ عبد منيب آت ربّه بقلب سليم و تثبّت القلوب علی هذا العهد العظيم. تاللّه الحقّ انّ جنود العرش المرفوع ستشدّ الأزور و تقوّی الظّهور و تشرح الصّدور بهذا الميثاق الّذی هو اعظم اشراق من نيّر الآفاق فويل للّذين مرقوا عنه و نکثوا و نقضوا و بذلک ذلّوا و ضلّوا بل اضلّوا عن الصّراط المستقيم تبّاً لهم و سحقاً الی يوم الدّين و اسودّت وجوههم بين ملأ العالمين. و انّک انت اشکر اللّه بما جعلک آية الهدی بين الوری و نوّر بصيرتک بنور ساطع من ملکوته الأبهی و انطقک بالثّنآء علی ربّ الأسمآء الحسنی و هذا من فضله عليک فی هذا اليوم المشهود بالورد المورود و الرّفد المرفود.

ثمّ اعلم انّ المدرکات الانسانيّه تنحلّ الی معقول و محسوس فالمحسوس المفهوم مأنوس لا يحتاج الی تعبير و تلويح بل هو توضيح و تصريح و امّا المعقول حقائق روحانيّة معقولة لا محسوسة مجرّدة منزّهة مقدّسة ليس لها صور فی الخارج حتّی يتيسّر بيانه بصراحة من دون استعارة و اشارة. فلأجل ذلک يضطرّ المبيّن ان يضع الحقائق المعقولة فی قوالب الصّور المحسوسه تمثيلاً و تصويراً و تشبيهاً. و من هذه الحقائق المعقولة العلم و العقل و اذا اراد المبيّن ان يبيّنه فلابدّ له من وضعهما فی قالب صورة من الصّور المحسوسة حتّی يقتدر علی تصوّره المستمع فيقول انّهما نور لا النّور المدرک بالبصر بل نور حقيقی يدرکه البصيرة و انّما المقصد بهذا التّشبيه حتّی يدرک المستمعون و ينتبهوا الی المفهوم العقلی و الحقيقة المجرّدة عن الصّور و المثال فی عالم المعانی. فبناءً علی ذلک انّ اللّه سبحانه و تعالی لمّا اراد بيان النّعم الجليله و الآلآء الجزيلة المقدّرة فی جنّته البديعه و رياضه الأنيقه فی ملکوت قدسه و مقعد صدق انسه قد افرغ تلک الحقائق الرّوحانيّه و الماهيّات المعقولة الرّحمانيّه فی قوالب الصّور من الحور و القصور و الزّهور و النّهور و الحياض و الرّياض و الغياض حتّی ينتبه المستمعون لتلک النّعم الوافرة و الآلآء المتکاثرة و السّعادة الأبديّة و الحياة الطّيّبة القدسيّة فی النّشئة الأخری و المعارف الألهيّة و اللّذائذ الرّوحانيّة فی النّشئة الأولی هذا حکمة ما انزله اللّه فی القرآن بنفس الرّحمن.

و امّا ظهور النّور من شجرة الطّور انّ الشّجرة هی حقيقة الکليم و کانت شجرة مبارکة و النّار الّتی التهبت فيها هی نور الفيض القديم و الفوز العظيم و المجلّی هو الجمال المبين و النّبأ العظيم لانّ حدود الزّمان و المکان تحکم علی الأجسام المتحيّزة فی عالم الکيان و امّا النّور القديم و الفيض العظيم مقدّس عن هذه الحدود و الشّئون و الأوقات الثّلاثة فی عالم الجسوم و الرّسوم بل الأوّل عين الآخر و الظّاهر عين الباطن و کلّ الأزمان زمن واحد و کان و يکون و کائن.

و امّا شجرة انيسا هو الهيکل الکريم و سدرة المنتهی و شجرة الحياة و الزّيتونة الّتی لا شرقيّة و لا غربيّة يکاد زيتها يضیء ولو لم تمسسه نار. و امّا جبل فاران هو جبل مکّه الّذی قيل فی حقّه فی التّوراة فی الباب الثّالث و الثّلاثين من سفر الأستثنآء جآء الرّبّ من سينآء و اشرق لنا من ساعير و تجلّی من جبل فاران فسينآء معلوم مشهود و ساعير موطن المسيح الموعود و فاران وطن السّيّد المحمود و اشراقه ظهور فيضه و سطوع انواره و نزول کتابه و ارتفاع ندائه. و امّا الفرق بين المعاد و الرّجعة المعاد امر عينيّ و الرّجعة امر علميّ من حيث الشّئون و الآثار يدلّ علی الوحدة الحقيقيّة بين الأبرار و اَنّی لی المجال مع ضيق الأحوال الجولان فی هذا الميدان الّذی عجزت عن ادراک غايتها ذو الصّافنات الجياد و اشرنا لک اشارة بمعانيها و التزمنا الايجاز المعدود من الاعجاز فلا تؤاخذنا لعدم الاطناب و الاسهاب فالوقت مفقود و المجال معدوم و ما بيّنّا لک هذا الّا لفرط محبّتی لک فاشکر اللّه عليها و اسئل اللّه ان يؤيّدک فی کلّ الشّئون و يفرغ عليک الصّبر المنعوت فی الصّحف و الزّبر المنزلة من ربّک الودود.

و بلّغ تحيّتی الی امة‌اللّه الفاطمة الکبری و امة‌اللّه امّ الضّيآء عليهما بهآء اللّه الأبهی و بلّغ اشواقی الی المنجذب بنفحات اللّه محمّد باقر خان و سائر المؤمنين الموقنين بآيات ربّک الکبری و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو اللّه تعالی شأنه العزيز

٣٤٢- مکتوب آن جناب واصل گشت. گويا نسيم صبای جان بود که از سبای حبّ محبوب عالميان مرور نمود يا نفحه گلزار رياض احديّه بود که به مشام عاشقان جمال هويّت درآمد. فی‌الحقيقه آيتی از انقطاع الی اللّه بود و پرتوی از اشعّه منبعثه قلب خالی از ما سوی اللّه. للّه الحمد که بندگان حقّ دائماً در صعود به معارج انقطاعند و بر صراط قيّم امر به خطّ استوا سالک و برقرار، طوبی لهم و حسن مآب. عالمی در شرّ و شورند و به غير اللّه مسرور، اين طيور آشيان خلّت نيز به محبّت اللّه در غربت و کربت شادمان و پرحبور. جز حقّ چيزی نخواسته و نخواهيم و جز پناه او مأمنی نجسته و نجوئيم. دل به ذکر او مشغول و از غوغاء آفاق بی خبر و مهجور. جز نور مشرق تابان به قلوب روح و ريحان نبخشد و غير از شمع عالم‌افروز رحمن ظلمات امکان را محو ننمايد. اين گوشه عزلت از مسند عزّت رفيع‌تر است و اين غربت و کربت از صد هزار وطن و راحت دلپذيرتر. بر لوح امکان و صفحه وجود اين نقش ثابت و پايدار است و جز اين کسراب بقيع يحسبه الظّمآن ماء. هرچه سبب حيات عالم است پاينده و برقرار است و دون آن لباس عاريت و بی‌دوام. فامّا الزّبد فيذهب جفاء و امّا ما ينفع النّاس فيمکث فی الارض.

مرقوم فرموده بوديد که يحيی تقريضی بر مقامه حريری نوشته است. سبحان اللّه با وجود آنکه جناب نحرير فاضل و عالم کامل شيخ جليل در آن ديار موجودند چگونه اين شخص جسارت بر اين نمود. خزف به بازار جوهريان چگونه درآمد و نحاس مغشوش در مقابل ذهب خالص چگونه پرده برانداخت. اگرچه گوهرش آشکار گشت و جهلش پديدار قل هذا فضاء فيه کلّت اجنحة النّسر و العقاب فاين انت يا ذباب و هذه ايکة لَکِن فيها لسان العندليب من النّغمات فاين انت يا غراب و هذا مضمار زلّ فيه اقدام فوارس العلوم فاين انت ايّها الظّالع الجهول اطرق کری اطرق کری انّ النّعامة فی القری رحم اللّه امرءً عرف قدره و لم يتعدّ حدّه.

جميعا صحيح و سالم به ذکر آن جناب مشغولند. اسبابی که خواسته بوديد جميع حاضر است الّا استيکان‌ها که نوشته شده است که از اسلامبول ارسال نمايند. انشاءاللّه بعد از رسيدن کلّ ارسال می‌شود. جميع را سلام برسانيد. جناب مسافر جديد شما ک را بسيار بسيار عشق و نياز برسانيد و بگوئيد چون اسم شما کمالست و تا انسان جميع حالات دنيا را نيازمايد کامل نگردد لذا آنچه واقع شده است انشاءاللّه سبب علوّ و رفعت است، عيبی ندارد و مزاحاً اين آيه را بخوانيد يا عبادی الّذين اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذّنوب جميعا کما غفر عن رشدی عيوبی و بگوئيد آن دو مرغ آواره نيز در آشيان غربت اين طيور آواره منزل نموده‌اند. الحمد للّه حزن و المی ندارند. به ياد شما خوشند. انشاءاللّه نمی‌گذاريم از هيچ جهت محزون باشند والسّلام. عباس ٧ ربيع‌الاوّل ١٢٩٠ نمرو ١.

هو الله

٣٤٣- ای ثابت بر پيمان نامه شما رسيد. از عدم فرصت مختصر مرقوم می‌گردد. منظومه جناب قابل ملاحظه گرديد. فصيح بود و بليغ و ذکر شهادت نفوسی مبارکه در اين دور بديع، اهل سرادق عظمت با چشمی گريان و دلی سوزان و آهی پنهان ترتيل نمودند، انّما اجره علی الّذی انطقه و فی‌الحقيقه احبّای خراسان نظير جناب کربلائی رضا جز تبليغ امر اللّه آرزوئی ندارند و جز اعلاء کلمة اللّه مقصدی نجويند. هر تخمی که در کشت‌زار جهان هستی افشانده گردد عاقبت پژمرده شود و افسرده گردد و عاقبت چون زوان تلخ و بيفائده بار آورد و اين قضيّه عمومی از ملک الملوک بگير تا مملوک و صعلوک و مفلوک. مثلاً ناصرالدّين شاه پنجاه سال زرع و کشت نمود وقت خرمن حاصلاتش اين بود که هبآءً منبثّاً گرديد کأن لم يکن شيئاً مذکوراً. اينست که مساعی و مکاسب و اعمال غافلين را خدا در قرآن به سراب تشبيه فرموده می‌فرمايد و الّذين کفروا اعمالهم کسراب بقيعة يحسبه الظّمآن مآءً حتّی اذا جائه لم يجده شيئاً. مگر احبّای الهی که تخم پاک در زمين طيّب طاهر افشاندند عاقبت سبز و خرّم گردد و برگ و خوشه نمايد و خرمن‌های پربرکت تشکيل نمايد. اينست که باز در قرآن می‌فرمايد کزرع اخرج شطأه فاستغلظ و استوی علی سوقه يعجب الزّرّاع و آن تخم پاک تبليغ امر اللّه و نشر نفحات اللّه است.

امّا يعقوب ظلوم جهول عن‌قريب به حفره اعمال خويش گرفتار خواهد گشت. جناب ميرزا عبدالحسين را تحيّت ابدع ابهی ابلاغ دار. حضرت استيفا و جناب موسی و جناب بهاوردی و جناب رحمة‌اللّه و جناب ميرزا محمّد فی‌الحقيقه جانفشان ملکوت ابهی هستند. امّا درويش بدکيش عاقبت خائب و خاسر و دلريش شده و خواهد شد. امة‌اللّه المحترمه ضلع آقا سيّد آقای طبيب با همشيره حضرت شهيد اگر اسباب فراهم که با کمال رفاهيّت و روح و ريحان سفر نمايند مأذون حضورند. من استطاع اليه سبيل را فراموش ننمائيد. ياران نيشابور را از قبل عبدالبهآء تحيّت ابدع اعلی برسان علی‌الخصوص جناب منشی و جناب آقا محمّد اسمعيل و جناب آقا شيخ محمّد حسن را و عليک البهآء الأبهی. ع ع

٣٤٤- ... در خصوص مکالمه با نفوس مهمّه مرقوم نموده بوديد. مذاق ايرانيان بکلّی تغيير کرده مشرب دينی نمانده و عاقبت مشارب ناشايسته نيز در ايران تأثير خواهد بخشيد ولی مطمئن باشيد که قوّه امر اللّه عاقبت غالب گردد و امواجی از اين بحر بی‌پايان برخيزد و اين کف‌ها را از دريا به صحرا اندازد و انّ جندنا لهم الغالبون. اينست که در اشراقات به صريح عبارات می‌فرمايد دين نوريست مبين و حصنی است متين از برای حفظ و آسايش اهل عالم. اگر سراج دين مستور ماند هرج و مرج راه يابد. نيّر عدل و انصاف و آفتاب امن و اطمينان از نور باز مانند. هر آگاهی بر آنچه ذکر شد گواهی داده و می‌دهد. ملاحظه نمائيد حزب منحوس در روس چه کردند. ملّت به اين عظمت و سلطنت به اين عزّت را محو و نابود کردند و حال مأيوس شدند. کار به جائی رسيده که نسآء با عفّت و عصمت روس شکايت به دول عظمی جمعيّت امم نمودند که اين قوم بيدين ما را مجبور به تصرّف عمومی می‌نمايند. امير و فقير جميع ذليل شدند. پرده حيا بکلّی دريده و جمهور به درندگی رسيده. ملاحظه نمائيد که قلم اعلی سی سال پيش از اين قضيّه تحذير فرموده. انّ جندنا لهم الغالبون. عاقبت خائب و خاسر گردند و مجبور به اتّباع اوامر شوند. در ايران حال بدايت بی‌تقيّديست و آغاز ضعف دين. اگر به قوّه تعاليم الهيّه جلوگيری نشود عاقبت هرج و مرج و پريشانيست و ذلّت و نحوست ابدی. سبحان اللّه بر فرض محال که مظاهر مقدّسه در قرون اولی معروف نبودند و حقيقتشان غيرمکشوف امّا در اين دور رحمانی و عصر ربّانی علوّيّت و نورانيّت و حقيقت و بزرگواری امر الهی مانند آفتاب در جميع اقاليم عالم ظاهر و آشکار. جمهور عقلا خود شهادت می‌دهند که اين تعاليم الهيّه روح اين عصر است و نور اين قرن. عالم انسانی جز به ترويج اين تعاليم راحت و آسايش نيابد و حسن انتظام نجويد. عبدالبهآء در جميع معابد و مجامع و محافل غرب نعره‌زنان نشر تعاليم الهی نمود. نفسی مقتدر بر اعتراض نشد، شخصی نکته‌ای نگرفت. کلّ استماع نمودند و به تصفيق شديد به کمال تعظيم تحسين نمودند. نفسی پيدا نشد که بگويد ان هذا الّا اساطير الأوّلين. حتّی در مجمع زنادقه نطقی مفصّل القآء شد کلّ تحسين نمودند و در جرائد امريکا منتشر شد و همچنين در اکسفورد لندن نطقی القآء گرديد و همچنين در مدرسه کلّيّه کاليفورنيا در سانفرانسيسکو از تعاليم الهی نبذه‌ای بيان شد کلّ تحسين نمودند ولکن ايرانيان هنوز در خوابند. سبحان اللّه چنين موهبتی در ايران ظاهر و چنين تاج مرصّعی بر سر ايران گذاشته شده ولکن هزار افسوس که قدر نمی‌دانند و حال به ضعف دين نيز مبتلا گشته‌اند. خدا عاقبت را خير گرداند. سبحان اللّه جميع حوادث آتيه در الواح سابقه به صريح عبارت بعضی پنجاه سال پيش بعضی سی سال پيش واضحاً مشهوداً نازل گشته و جميع تحقّق يافته باز ايرانيان غافل و جمال قديم جلّ اسمه الأعظم اين امر عظيم را در زير زنجير بلند نمود و اين عَلَم نمايان را ميان زندان برافراخت و چنين ولوله‌ای در عالم انداخت باز ايرانيان غافلند. شرق در انظار اهل غرب از اقوام متوحّشه محسوب و جنس بی فصل محسوب و ذليل و منفور. حال قوّه اسم اعظم چنان در رگ و ريشه عالم غرب تأثير کرده که در جميع اقاليم عالم جمعی ايرانيان را می‌پرستند. با وجود ظهور اين قوّه عظمی باز ايرانيان غافلند و در بی‌قيدی منهمک، فاعتبروا يا اولی الأبصار من لم يجعل اللّه له نوراً فما له من نور. باری اميدواريم که احبّای الهی بر سبيل هدی مستقيم و در آستان جمال قديم معتکف و مقيم باشند...

هو الله

٣٤٥- ای ثابت بر پيمان ديروز مکتوب بسيار مفصّل به شما مرقوم گرديد، حال مکتوب اخير ملاحظه شد آن را نيز مختصر جواب مرقوم می‌شود. از انقلابات و اغتشاشات حاليّه ابداً مکدّر نباشيد موقّت است. عروسان را پيرايه باقی نخواهد ماند پيره‌زال عجوزان گردند. من لم يجعل اللّه له نوراً فما له من نور تعزّ من تشآء و تذلّ من تشآء. به جناب حاجی موسی تحيّت ابدع ابهی ابلاغ دار و بگو آستان مقدّس را فی‌الحقيقه بنده صادقی و خادم موافق. معاونت شما به جناب احمد در ارسال رسائل و تحمّل مشقّات فی‌الحقيقه سزاوار تحسين است. عبدالبهآء از تو بسيار ممنون و خوشنود. اميدم چنان است که ديگران نيز روش تو گيرند و چنين سلوک نمايند و عليک البهآء الأبهی.

ای جناب احمد قدری صبر فرمائيد کارها درست می‌شود. ع ع

هو الله

٣٤٦- ای عائله محترمه الحمد للّه آن خانواده مؤمن به خداوند يگانه‌اند و در سبيل الهی مورد طعن هر بيگانه. چنانکه مرقوم نموده بوديد همواره در هر عهد و عصری بيگانگان تشنيع و طعن و ملامت و لعن به ياران و اماء رحمن می‌نمودند. حتّی به نفس مبارک خود مظاهر مقدّسه الهيّه تحمّل هزار گونه شماتت و ملامت می‌نمودند. يکی زبان به دشنام می‌گشود و ديگری فرياد يااسفا عليکم بلند می‌نمود و ديگری ويل لکم ثمّ ويل لکم می‌گفت و ديگری ان تتّبعون الّا رجلاً مسحورا بر زبان می‌راند. حضرت خديجه را قريش بئسة النّتيجه می‌گفتند و در هر دمی سهمی روا داشتند ولی آن مخدّره نورانيّه و ورقه رحمانيّه شماتت و ملامت نفوس قبيحه را به کمال سرور و فرح و بشارت و بشاشت مقابلی می‌نمود که الحمد للّه در راه خدا به چنين رزيّه عظمی مبتلا لکن آن طعن مدح و ستايش شد و آن لعن پرستش و آرايش گشت. شماتت عنايت شد، ملامت عاقبت تحسين و آفرين گرديد. لهذا شما نيز در کمال سرور و فرح و بشارت و بشاشت شماتت و ملامت را تلقّی نمائيد. عن‌قريب خواهيد دانست که اين قدح عين مدح بود و اين مذمّت اعظم منقبت. شرق و غرب زبان به ستايش بندگان و اماء رحمن گشايند و تراب قدوم آنان را تبــّرک شمارند. از اين گذشته اگر اين قوم ظلوم جهول شماتت کنند الحمد للّه ملأ اعلی احسنت احسنت فرمايند و اگر اين نادانان لعنت بر لسان رانند ملائکه مقرّبين نهايت ستايش و آفرين خوانند. پس محزون مباشيد مسرور گرديد محظوظ شويد شادمانی نمائيد کامرانی فرمائيد زيرا حيّ قيّوم از برای کنيزان عزيز خويش عزّت ابدی مقدّر فرموده و حقارت و ذلّت ابداً خلق نفرمود. اگر جميع من علی الأرض جمع شوند از ملوک و مملوک نتوانند ادنی حقارتی وارد آرند زيرا هر حقارت و ذلّتی که در سبيل الهيست آن عزّت ابديست و هر صدمه و بلائی موهبت و عطائی. قتل حياتست و هلاکت نجات. زندان ايوان است و قعر چاه اوج ماه. با وجود اين که را يارا که توهينی نمايد و يا تحقيری کند. پس به فضل و موهبت حضرت مقصود مطمئن و مسرور باشيد که شما را در ظلّ شجره مبارکه پرورش داد و به مقام بلند اعلی رساند که سنگ طعن جميع خلق به آن اوج اعلی نرسد و عليکنّ و عليکم البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٣٤٧- ای مشتعل به نار محبّت اللّه از قرار نامه آن جناب عازم بيت اللّه العتيق شده‌ايد و به زيارت بعضی مواقع مقدّسه مشرّف خواهيد شد. يک زمانی نفحات مقدّسه الهيّه آن خطّه و ديار را معطّر نموده و ندای جمال محمّدی از جوانب و اطراف ارض حجاز بلند بود و آن نيّر هدی از آن مطلع بطحاء طلوع فرموده بودند و موائد سمائيّه نازل بود لکن در آن زمان آن اقوام جميعاً بر اذيّت آن حضرت قيام نمودند. دندان مبارکش را شکستند و پاشنه پای مبارکش را بسی سنگ زدند که خون جاری شد و در کوچه و بازار سخريّه و استهزا می‌نمودند. در آيه مبارکه حکايت می‌فرمايد و اذا رأوک ان يتّخذوک الّا هزوا ا هذا الّذی بعثه اللّه رسولاً. خاک بر سر مبارکش می‌ريختند و در راهش خار می‌انداختند و شب‌ها به جهت سفک دم مطهّرش مشورت می‌نمودند. يکی افتری علی اللّه ام به جنّة می‌گفت و ديگری بل قالوا اضغاث احلام بل هو شاعر بل افتراه فليأتنا بآية کما ارسل الاوّلون می‌راند. يکی زبان به طعن می‌گشود و ديگری سهام شتم و لعن رمی می‌نمود. کار به درجه‌ای در مکّه بر حضرت سخت شد که نيم‌شب از دست اعدا به مدينه فرار فرمودند. با وجود اين دست برنداشتند هر روز لشکری کشيدند و صفّ جنگی بياراستند و دوستان الهی را شهيد نمودند. اين تفاصيل جميع در قرآن مذکور است. حال از صد هزار فرسنگ به زيارت آن آستان می‌دوند و لبّيک گويان ولوله در آن بيابان می‌اندازند امّا در يوم ظهورش منکر و مغرض بودند. حال اهل مکّه به مجاورت افتخار می‌نمايند. اينست شأن مردم. تا جمال محمّدی روحی له الفداء ظاهر بودند از دست اعراض و انکار اين خلق چه کشيدند. حال به تراب منسوب به آن روح پاک افتخار می‌نمايند و من حيث لا يشعر حرکاتی می‌نمايند، ابداً ملتفت نيستند که در درگاه کيست که تضرّع و زاری می‌نمايند. باری شما چون عارف به شأن و مقام و قدر و عظمت و بزرگواری آن حضرت هستيد بايد در نهايت خضوع و خشوع آن مواقع مقدّسه را زيارت نمائيد و از خدا بطلبيد که نفحه معطّره آن حديقه تقديس الهی را از آن اراضی استشمام نمائيد. اگر چنانچه به خوشی و حکمت ميسّر شد که به اين ارض مشرّف شويد خيلی موافق و اگر موانع حاصل شد و محذور پيدا گشت ما بالنّيابه از شما زيارت خواهيم نمود. در هر جا هستی مؤيّد به حفظ و حمايت حضرت احديّت باش و البهاء عليک. ع ع

٣٤٨- ... اليوم امر اللّه مانند سراج در اوج اعظم می‌درخشد و جميع انظار واله و حيران که امری به اين عظمت چون مه تابان الی‌الآن در حيّز امکان ظاهر نشده. چون دقّت فرمائی ندآء يابهآءالأبهيست که زمزمه آفاقست و ياعليّ‌الأعلی است که دمدمه شرق و غربست. بيگانگان نيز شهادت بر عظمت امر اللّه می‌دهند. در جميع صحائف و جرائد غرب از عموم مذاهب و ملل شهادت بر عظمت امر موجود و اقرار بر اينکه جمال مبارک شخص شهير آفاق و معلّم اعظم عالم انسانی است مصرّح و مذکور. و اين اختصاص به امر مبارک دارد زيرا در ساير دورها به تصريح قرآن ان هذا الّا بشر مثلکم و افتری علی اللّه أم به جنّه فرياد می‌زدند و ما نری لکم علينا من فضلٍ بر زبان می‌راندند و اذا رأوک ان يتّخذوک الّا هزواً ا هذا الّذی بعثه اللّه رسولاً می‌گفتند امّا در اين دور جمال مبارک بالعکس السن جميع به ثنای جميل ناطق. نهايت اينست که اعتراف به مظهريّت کلّيّه ندارند ولی کلّ مقرّ که عظمت امر جمال مبارک مثل آفتاب ظاهر و باهر...

هو الله

٣٤٩- ای جام سرشار محبّة اللّه دو نامه از شما پی در پی وارد و هنوز فرصت قرائت به جان عزيزت حاصل نشد. در اين دو روزه قرائت گردد و جواب ارسال شود. حال در نيمه‌شب در جنح ظلام به خاطر آمد که به شما نامه‌ای نگارم و در آن نامه آه و ناله کنم زيرا مشام عبدالبهآء باز دائماً از جميع اطراف استنشاق روائح نمايد هرچند از خراسان رائحه طيّبه به مشام می‌رسد ولی چنانکه بايد و شايد و چنانکه آرزوی عبدالبهاست نفحات قدس در شدّت انتشار نيست و حال آنکه جمال مبارک روحی لاحبّائه الفدآء توجّه خاصّی به احبّای خراسان داشتند و در نظر عنايت ممتاز. حال ما را چنان اميد بود که از آن خاور نسيم جانپرور به اقليم باختر رسد و در ايّام مبارک نزديک بود که چنين گردد. باری آنچه در نيمه‌شب تفکّر شد اين به نظر آمد که آن حضرت سرّاً نه جهاراً بی‌کلفت و بی‌شهرت به کمال حکمت دائماً در آن خطّه و ديار از جائی به جائی مرور و عبور فرمايند. در هر مدينه‌ای دو سه روز اقامت نموده خفيّاً احبّا را ملاقات نمايند و تشويق و تحريص فرمايند و به حرارت و اشتعال آرند و اخبار اين ولا را برسانند و به عنايت الهيّه مژده دهند و نفوس را منقطع کنند و قلوب را متوجّه به ملکوت ابهی نمايند و به نشر نفحات اللّه دلالت کنند و بر روش و سلوک و رفتار و کردار مطابق تعاليم الهيّه دلالت فرمايند تا جميع بدانند که اليوم يوم اعمال است نه اقوال، وقت ميدان است نه آه و فغان. بايد احبّای الهی در هر شهری که هستند در صفات رحمانی و سکون و قرار و بردباری و مهربانی و خلوص و راستی و خيرخواهی عموم اهالی و نيّت صالحه به جميع خلق الهی و اطاعت حکم پادشاهی و انجذاب و اشتعال و وله و شعف و شوق و التهاب مشار بالبنان گردند. اگر اسناد کفر بدهند و افتری علی اللّه ام به جنّة گويند و اذا رأوک هل يتّخذوک الّا هزواً ظاهر کنند و قالوا اضغاث احلام بل افتريه بل هو شاعر بر زبان رانند و يقولون انّه لمجنون گويند و تکفير کنند و به شرک اسناد دهند ضرر ندارد. جميع اين قضايا سبب اعلاء کلمة اللّه و نشر نفحات اللّه است امّا به شرط آنکه بعد از تکفير اقرار و اعتراف کنند که در اعمال و گفتار و رفتار اين قوم ابداً اعتراض نتوان نمود زيرا از برای نوع بشر خير مجسّمند و بين افراد انسانی شخص آسمانی. بعد از اين شهادت بگويند امّا چه فايده که از دين برگشته‌اند. بسيار اين قول مقبول است و محبوب و بايد چنين باشد چه که اگر ستايش مذهب و مسلک و مشرب نمايند دليل بر آن است که احبّا با بيگانگان آشنايند و همحال و با نادانان هم‌سر و هم‌فکر و هم‌اعتقاد و محروم از موهبت اين عصر يزدان و قرن رحمن. البتّه من حيث المسلک و المذهب و المشرب بايد متباين باشند.

الهی الهی انّی اضع جبينی علی هذا التّراب الأغبر تذلّلاً اليک و تبتّلاً بين يديک ان تؤيّد عبدک الفروغی علی البلوغ الی ذروة عبوديّتک و الفروغ عن غير ذکرک و هداية خلقک و تشويق احبّائک و تحريض اصفيائک علی الخضوع و الخشوع بين خلقک و التّسعّر بنار محبّتک و الاهتزاز من نسيم رياضک و الارتشاف من غدير حياضک و النّزهة فی غياضک و القيام علی عبادتک و النّطق ببرهانک و اقامة حججک و برهانک و اظهار قدرتک و سلطانک ربّ ايّده و شيّده و ابّده فی ملکوتک و انصره بجنود الهامک و جيوش ملائکة قدسک انّک انت الموفّق المؤيّد الکريم الرّحيم. ع ع

هو الله

٣٥٠- ای ثابت بر پيمان نامه اخير واصل و فحوايش سبب روح و ريحان قلوب گرديد. بسيار مناسب و عين واقع با جناب مفخّم‌السّلطان محاوره نموديد، فنعم ما نطقت به. در هر صورت ما مأمور به ملاطفتيم. شخص معهود مهدی حسود از زمان ثريّا به عناد برخاست. اينها جميع از نتائج آن جرائد است. باری در هر صورت شما ملاطفت نمائيد و ابداً احبّا به روی خود نيارند که چنين چيزی بوده، و اذ مرّوا علی اللّغو مرّوا کراما. اوراقی که به اسم اين عبد گرفتيد بفرستيد زيرا آن شخص ملتمِسش اين بود و خواهشش چنين است. چون مقدارش قليل لهذا بودنش در نزد شما يا در نزد او توفيری ندارد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٣٥١- ای مقتبس نور هدی نامه مرقوم رسيد. الحمد للّه نهايت آرزوی آن دوست حقيقی حاصل گرديد. پرتو هدايت درخشيد و ظلام ديجور ضلال نابود گرديد. ديده مشاهده آيات کبری نمود و سمع ندای ملأ اعلی شنيد. لهذا به شکرانه اين هدايت دمبدم بايد سرور جديد يابی و به ملکوت ربّ مجيد توجّه نمائی و صبر و تحمّل کنی و با بندگان خدا با نهايت مهربانی رفتار نمائی. نظر به خلق مکن بلکه توجّه به خالق خلق نما و با جميع طوائف و ملل به نهايت مهربانی رفتار کن و اگر نفوسی در حقّ عبدالبهآء زبان به طعن گشايند و بدگوئی نمايند به آيه مبارکه قرآن عمل نمائيد که می‌فرمايد و اذا مرّوا علی اللّغو مرّوا کراما. تعرّض منمائيد. در جميع نامه‌های عبدالبهآء دستورالعمل موجود به موجب آن عمل نمائيد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

٣٥٢- ای ثابت بر پيمان دو نامه آن جناب وارد مضامين دليل بر استقامت و تمکين بود. اليوم اهمّ امور استقامت و ثبوتست زيرا امتحان شديد است. از جمله امتحانات حرکات و سکنات و گفتار و رفتار ميرزا مهدی خان است. شما بايد که در نهايت وقار و سکون حرکت نمائيد و ابداً تعرّضی به او ننمائيد نه به گفتار و نه به رفتار و اگر چنانچه نفسی سؤالی نمود ابداً کلمه سوئی در حقّ او نگوئيد. جوابتان اين باشد که از اين مقوله کتب و رسائل بسيار تأليف و نشر شده حدّ و پايانی ندارد لکن شعاع آفتاب حقيقت به اين ابرها مستور نگردد لابدّ پرتوش ظاهر شود و حقيقت امور ظاهر گردد. ما در حقّ چنين نفوس دعا می‌کنيم و اگر چنانچه ممکن باشد به قدر امکان رعايت و معاونت نيز می‌نمائيم زيرا مأمور به آنيم. بهر اغيار ياريم و به هر بيگانه آشنا، اينست تکليف ما. هر کس در افکار و اقوال آزاد است. ما کاری به کار کسی نداريم و عاقبت اين ابرهای تاريک متلاشی شود و شعاع حقيقت جلوه نمايد و السّلام علی من اتّبع الهدی. ابداً کلمه وهنی نسبت به او ذکر ننمائيد. در قرآن می‌فرمايد و اذا مرّوا باللّغو مرّوا کراماً. و بگوئيد ما از مهدی خان گله‌ای نداريم زيرا اين کتاب در حقّ ما نيست در حقّ نفوسيست که متّصف به اين صفات هستند و در اين افکار اوهامات...

هو الله

٣٥٣- ای بنده جمال ابهی در اين عصر بديع و قرن جديد زبان به ستايش ربّ قديم بگشا تا از نفس پاک مجمع روحانيان و محفل بهائيان را بوی دلجوی يار مهربان بخشی و از رخ تابناک انجمن نورانيان را روشن نمائی و در ملکوت وجود اثری گذاری تا ابدالآباد مظهر و اجعل لی لسان صدق فی الآخرين گردی. ع ع

هو الابهی

٣٥٤- ای امين درگاه الهی شکر کن حضرت مقصود و جمال معبود و سلطان غيب و شهود را که به اين چنين عنايتی مخصّص گشتی و به چنين موهبتی موفّق و به چنين لقبی ملقّب. جواهر وجود آرزوی ذکری در ساحت اقدس می‌نمودند و بلکه تمنّای ذکری در ميان خلق می‌نمودند يعنی خلقی که مؤمن باللّه و موقن به آيات اللّه بودند چنانچه در قرآن می‌فرمايد و اجعل لی لسان صدق عليّا يعنی ذکر خير مرا در ميان بندگانت منتشر فرما. حال تو موسوم به امين از ساحت اقدس گشتی و به اين ذکر در ملأ اعلی و ملکوت ابهی مذکور و مشهور و مألوف و معروف. پس اگر در هر آنی صد هزار لسان بگشائی و به هر لسان صد هزار شکر بنمائی از عهده شکر اين موهبت برنيائی...

٣٥٥- ای ثابت بر پيمان چون در حالت نقاهتم لهذا فرصت مکتوب مفصّل نه. نامه شما ملاحظه گرديد و بسيار سبب تأثّر و تحسّر شد. در حالتی که ناخوشی مستولی بود نامه گشودم و از مضمون بی‌نهايت محزون شدم. مختصر اينست که اين قضيّه بتمامه مصنّع است قطعيّاً از آن اثری در ارض مقدّس نه بلکه بالعکس جميع احبّا و ياران شب و روز به ستايش مشغول و نشريّات آن جناب را در نهايت سرور در محفل قرائت می‌نمايند و برهان اعظم اينکه فوراً به ايران ارسال شد و طبع و نشر گرديد. اگر چنانچه اين قضيّه مرقومه ادنی احتمالی می‌رفت آيا اين ممکن بود. نفس مکاتيب جوابيّه عبدالبهآء شاهد کامل و دليل وافيست. با وجود آن مکاتيب چگونه شما تصديق اين روايت نموديد و چنين نامه‌ای مرقوم داشتيد. اگر قرار بر اين باشد که چنين روايات تصديق شود کار مشکل است بلکه بايد چنان مطمئن باشی که اگر نفسی مثبوت الصّدق چنين روايتی نمايد در جواب گوئی که مرا مقصود خدمت به امر اللّه، نه ستايش و يا خود نکوهش نفوس. انّما اجری علی اللّه قل لا اسئلکم اجراً ان اجری الّا علی اللّه ربّ العالمين.

٣٥٦- ... حضرت فاضل فی‌الحقيقه در جميع شئون کاملست. در علم و فضل و خلوص نيّت و طيب طويّت و انقطاع الی‌اللّه و انجذاب به نفحات اللّه و فی‌الحقيقه مظهر اين آيه مبارکه است قل لا اسئلکم عليه اجراً ان اجری الّا علی اللّه ربّ العالمين و ان سئلتهم خرجاً فخراج ربّک خير. می‌فرمايد اگر در مقابل جانفشانی اجری می‌طلبی اجری که حضرت پروردگار احسان می‌فرمايد بهترين اجرهاست...

٣٥٧- ... حال شما به شکرانه اين تأييدات بايد متخلّق به اخلاقی گرديد از شهد شيرين‌تر و از مشک و عنبر معطّرتر يعنی بکلّی روش و سلوک قديم را فراموش نمائيد و به احبّای الهی در نهايت خضوع و خشوع باشيد. ابداً خاطری را نرنجانيد. مدّتی معاشر عبدالبهآء بودی و روش و سلوک و خضوع و خشوع او را مشاهده نمودی. اين دستورالعمل بود. حال جميع احبّا از شما شکايت دارند به درجه‌ای که به وصف نيايد. البتّه چنان رفتار نمائی که از جميع احبّا ستايش شما بيايد. به حضرت سرور انبيا و سردار اصفيا حضرت رسول خدا خطاب می‌فرمايد و اخفض جناحک للمؤمنين امر می‌کند. ديگر معلوم است که ما چگونه بايد باشيم. بايد خاک و خاکسار باشيم و در نزد ضعيف‌ترين احبّا خادم حقير باشيم تا چه رسد به احبّای اصفيا روحی لهم الفدآء...

هو الله

٣٥٨- با نفسی از ثابتين نوعی مفرمائيد که محزون و مکدّر شود، فاخفض جناحک للمؤمنين و انّی اتقبّل التّراب حيث وطئه اقدام اصفيآء اللّه فامش علی قدمی و اسلک علی صراطی و تأسّ بی و انقطع عمّا سوی اللّه و اخضع لکلمة اللّه و اخشع لأصفيآئه و البهآء من اللّه علی اهل البهآء.

٣٥٩- ... شعرای آفاق آنچه گفتند و در سفتند اکثر مخالف واقع بود لهذا مثل مشهور است اعظمهم اکذبهم و در قرآن می‌فرمايد الشّعرآء يتّبعهم الغاوون زيرا قصائد و مدائحشان لفظ است بی‌معنی، زجاج است بی‌سراج، جسم است بی‌جان. ولی تو شکر کن خدا را که ناطق به حقيقتی نه مجاز و قصيده‌ات تبريک عيد ربّ بی‌نياز لهذا با ايجاز و اعجاز زيرا مطابق واقع و معنی موافق لفظ و زجاج در نهايت صفا و سراج در غايت ضيا، نور علی نور فاشکر ربّک علی ما انطقک بهذه المحامد و النّعوت تهنئةً بيوم العيد فی هذا العام الجديد. فی‌الحقيقه تاريخ بسيار بديع و بليغ است هذا بتأييد من ربّک الرّحمن الرّحيم...

هو الابهی

٣٦٠- ای ثابت بر پيمان شمع ميثاق رغماً لاهل النّفاق پرتو عبوديّتش آفاق را منوّر نموده و صيت بزرگواری جمال مبارک چنان ولوله در عالم انداخته که ارکان امم در تزلزل افتاده. فرياد واويلا از جميع ملل عالم بلند است و نعره وادينا از جاهلان گوش‌زد شرق و غرب است. قوّت امر مبارک چنان جلوه‌ای نموده که مسلّم آفاق گشته و جميع طوائف و امم معترف و مقرّ به عظمت امر اللّه شده. اگر لطمات حزب غرور نبود اليوم عرصه امکان سرتاسر گلشن اعلی گشته و جنّت ابهی گرديده ولی اهل فتور غافل از کأس مزاجها کافور گمان چنان نمودند که می‌توان علم ميثاق را منکوس نمود و امم ناجيه را مأيوس کرد. اراجيفی در السن و افواه انداخته و مفترياتی ترتيب داده تا به اين وسيله نور آفتاب عهد الهی را ظلمانی نمايند و جام الست ميثاق را به تلخی نقض مشوب کنند، هيهات هيهات. حضرت مسيح روحی له الفداء در وقت صعود نفوس معدودی در ظلّشان موجود و بعد از صعود جميع ملوک عالم و فلاسفه امم و حکمای قبائل و علمای طوائف قيام بر توهين آن حضرت نمودند و عاقبت جميع اعلام مرتفعه ملل متعدّده منکوس شد و علم حضرت مسيح بر اعلی الجبال موج زد. حال الحمد للّه به عون و عنايت جمال مبارک و فضل و موهبتش صد هزاران از نفوس در ظلّ علم ميثاق محشور. قسم به مربّی غيب و شهود که مشهوداً ملاحظه می‌شود که سلاله اهل فتور نسبت خويش را ننگ شمرند و تبرّی از آباء و اجداد کنند چنانکه عکرمه پسر ابی جهل از پدر بيزار شد و خالد ابن وليد از وليد در کنار گشت. اين بيخردان چنان گمان نموده‌اند که قوّه ميثاق الهی قوّه بشريست و بنيان عهد چون ابنيه پرفتور عالم عنصريست لهذا به کمال دسائس و حيل در فکر تخريب اساس الهی هستند. سبحان اللّه قوّت اورليان امپراطور اعظم رومان عاجز از مقاومت شد اين بدپوزان می‌خواهند مقاومت نمايند، فاعتبروا يا اولی الابصار. نهايت تسلّط و تمرّد و تهتّک و دسائس و حيل حزب غرور اين خواهد بود که اين چند قطره دم عبدالبهآء را هدر دهند و سبب شوند که از اين عالم تنگ پرننگ رهائی يافته به جوار رحمت کبری در ظلّ ملکوت ابهی پرواز نمايد. ربّ قرّب ذلک الحين و اسقنی تلک الکأس الطّافحة برحيقک القديم و اذقنی حلاوت ذلک الفوز المبين و توّجنی باکليل ذلک الفضل العظيم فواشوقی لذلک المقام و واظمائی لذلک المعين الحيوان و سيعلم الّذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون. و حال آنکه بقای جسم عنصری عبدالبهآء حصن حصين ايشانست و هر دانائی شاهد بر اين مدّعاست. حال به خواب خرگوشی گرفتارند. عن‌قريب بيدار خواهند شد لکن لا يسمن و لا يغنی من الحقّ شيئا. جناب استاد محمّد جواد و جناب آقا ميرزا نصراللّه و جناب ملّا غلامحسين را اگر اسباب زيارت مهيّا که به کمال روح و ريحان حاضر شوند و مراجعت نمايند و مدّت اقامت در ارض مقدّس نه ٩ روز است در انتهای اين مدّت معاودت نمايند اذن دارند و عليهم البهآء. ع ع

هو الله

٣٦١- ای ورقه مبارکه فی‌الحقيقه مورد صدماتی گرديدی و مبتلا به آفاتی شدی که در تاريخ عالم کميابست. آن نفوس مقدّسه را در سبيل الهی شهيد و در دم مطهّر غريق يافتی. ملأ اعلی بر حال تو نوحه نمايند و اهل ملکوت ابهی ضجيج و صريخ بلند کنند ولی چون اين وقايع و شدايد در سبيل حيّ قيّوم واقع و در راه حضرت بيچون حاصل چون به عين حقيقت نگری مواهب است نه مصائب، عطاياست نه رزايا، سور و سرور است نه ماتم و حزن موفور، شادمانی و حبور است نه آلام و محن غيرمحصور. ملاحظه نما که يزيد پليد از حشمت و ثروت چه منفعت و عزّت يافت بلکه عاقبت يزيد نوميد شد و وليد پليد به اسفل السّافلين رسيد ولی سراج ملأ اعلی و کوکب درخشنده افق شهادت کبری حضرت سيّدالشّهدآء روحی له الفدآء اگرچه به مصائب کبری مبتلا خون مطهّر ريخته شد و عروق و شريان گسيخته گشت و اجساد با خاک آميخته گرديد اموال تالان و تاراج شد و نسآء و اطفال بی سر و سامان گرديد لکن منتهی به اشراق انوار شد و مورث عزّت پايدار گشت. سلطنت ابدی تشکيل يافت و حيات سرمدی ميسّر شد. فرق اينجاست. پس تو ناله و فغان مکن و آه و انين منما. گريه و زاری مکن و اضطراب و بيقراری منما. اگر مخدّره عذراء به جای تو بود و يا آسيه فرعون موسی البتّه شکرانه می‌نمود و به درگاه خداوند يگانه ستايش و نيايش می‌کرد که ای پروردگار حمد ترا که اين تاج شهادت کبری بر سر حاجی حيدر نهادی و اين لباس سياه موهبت عظمی در بر من فرمودی. آن بزرگوار را سهيم حضرت اعلی کردی و شريک شهدای دشت کربلا فرمودی و مرا همدم مريم نمودی و همنشين زبيده خاتون در ماتم کردی. شکر ترا که چنين موهبتی مبذول داشتی و به چنين اسراری محرم فرمودی.

امّا صمصام اگر فی‌الحقيقه به چنين ظلمی قيام کرده بايد منتظر انتقام خدا باشد و سيعلم الّذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون. عبدالبهآء به آستان مقدّس جمال ابهی دعا نمايد که بازماندگان محفوظ و مصون مانند و ستمديدگان محروس و ملحوظ گردند. تا اغتشاش برپاست اقامت در طهران بهتر. حضرت ايادی امر اللّه و امة‌اللّه فائزه محبّتی که به تو نموده‌اند و همّتی که در حقّ تو مبذول داشته‌اند آن را به من نموده‌اند و اگر به خود من می‌کردند يقين بدان که چنين ممنون و خوشنود نمی‌شدم و عليک البهآء الأبهی. ع ع

٣٦٢- ای بنده بها نامه مليح مفيد مختصر شما بسيار سبب راحت و مسرّت عبدالبهآء گشت. نامه بايد چنين باشد مختصر و مفيد زيرا اين عبد به هيچ وجه فرصت قرائت مسطورات مطوّله ندارد هرچه مختصر بهتر و خوشتر و دلکش‌تر و شيرين‌تر و مقبول‌تر است. ملاحظه نمائيد که حضرت سليمان وقتی که خواست منشور عظيم به اهل سبا مرقوم فرمايد به چه عبارت مختصره‌ای مرقوم فرمود عنوان انّه من سليمان و انّه بسم اللّه الرّحمن الرّحيم و متن فرمان ان لا تعلوا عليّ فأتونی مسلمين. چه‌قدر مختصر و مفيد چه‌قدر فصيح و بليغ است. منع از علوّ و غلوّ می‌فرمايد که اساس کلّ رذائل است و امر به تسليم و اطاعت می‌فرمايد که بنيان فضائلست. پس معلوم شد اختصار بهتر از اسهاب و اطناب. امّا خواهی گفت پس تو خود چرا مکتوب به اين مفصّل مرقوم نموده‌ايد. در جواب گويم الضّرورات تبيح المحذورات. بايد اين کيفيّت را بتمامها بيان نمايم. اميد به فضل و موهبت حضرت احديّت دارم که در جميع مراتب مورد عنايت شوی و مظهر الطاف رحمانيّت گردی و عليک التّحيّة و الثّنآء.

هو الابهی

٣٦٣- ای آقا غلامعلی تو غلام جمال ابهائی و بنده حضرت اعلی، قدر اين فضل را بدان و موهبت اين منقبت را عظيم بشمار. نظر مکُن که اليوم در انظار غافلان حقيری و در چشم بيخردان شخص سرگردان ولی در عتبه مقدّسه الهيّه مقرّبی و در قلوب ياران معنوی معزّز. در جهان جان معروفی و در اقليم رحمان شخصی عاکف آستان. پس در آن خطّه و ديار چون گذار نمائی پنهان و آشکار کلّ را به بشارات عنايات جمال مبارک مسرور و شادمان کن که آن دلبر مقدّس و آن يار منزّه محبوب آفاق پرتو عناياتش چنان اشراق نموده که مشرقين منوّر گشته و خافقين صبح انور شده. يارانش را ظهير و مُعين و بصير و نصير است. هر دم مددی رسد و صبح اميدی دمد و رائحه مشکينی به دماغ رسد و بوی عنبرينی مشامّ را حيات بخشد. عَلَم ميثاق بلند است و خيمه عهد مرتفع و ملائکه تأييد از شش جهت معين و نصير. لهذا قوای امکان عاجز گشته و قدرت اهل جهان قاصر شده و مقاومت انتشار اين نفحات نتوانند و ممانعت امتداد بارقه اين صباح نتوانند. تأييد و توفيق است که پی در پی می‌رسد و نصرت جديد است که متتابعاً ظاهر و پديدست. قوّه ملکوت جهان ناسوت را احاطه نموده و سطوت جبروت عالم ملک را عاجز کرده. فجر ساطع را هرچند ظلمات ليل دهماء مهاجم ولی بارقه انوار چنان ظلمات را محو و نابود نموده که مصداق آيه مبارکه گشته و تلک بيوتهم خاوية علی عروشها بما ظلموا و ما ظلمناهم ولکن کانوا انفسهم يظلمون.

باری ای رفيق، من و تو هر دو بنده يک آستانيم و محتاج يک احسان. تو از خدا بخواه که اين عبد ذليل را قبول نمايد و بنده ضعيف را نوازش فرمايد من نيز در حقّ تو عجز و نياز کنم و طلب عفو و غفران نمايم. ياران الهی را بشارت ده که ابواب فتوح ملکوت ابهی مفتوح و صلای فلاح و نجاح از ملأ اعلی مسموع. مائده سماويّه از افق رحمانيّه حاضر و تجلّيات ربّانيّه بر حقائق انسانيّه از ملکوت غيب جهان پنهان متواصل. تعطيلی نه و تعويقی نه تا که نصيب اوفر گيرد و حظّ اکثر برد و بهره اعظم يابد و قسمت بيشتر جويد بلکه انشاءاللّه کلّ ياران الهی خواجه‌تاشان عبدالبهآء گردند و در عتبه قدس سهيم و شريک اين بنده بی سر و پا و البهاء عليک. ع ع

٣٦٤- ... چون نظر در کائنات کنی آثار حکمت و قدرت قديمه مشاهده کنی. اتقن اللّه صنع کلّ شیء اين در عالم اعيانست و اعظم از آن در جهان حقائق و معانی صنع الهی جلوه عجيبی دارد چنان اتقانی که هوشيار حيران ماند. لهذا ترا صنيع الهی خواهم و بديع رحمانی جويم تا آنچه از لوازم اين حقيقت نورانيّه است در عرصه وجود مشهود گردد...

هو الابهی

٣٦٥- ای منظور به لحظات عين رحمانيّت يکی از بندگان ديرينه درگاه الهی به يکی از خادمان آستان نامه‌ای نگاشت و ذکری از آن سرگشته و سودائی باديه محبّت الهی نموده بود که از توجّه الی اللّه و اشتعال به نار محبّت اللّه شمعی در دل افروخته و چون پروانه جانی سوخته و چون عاشقان خاطری آشفته و چون عارفان قلبی آزاده دارد. ملاحظه فضل و موهبت الهيّه را در اين ظهور اعظم کن که به توجّهی عنايت انّی وجّهت وجهی للّذی فطر السّموات و الارض حنيفا مسلماً و ما انا من المشرکين تحقّق يابد و به تعلّقی موهبت و نريد ان نمنّ علی الّذين استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين رخ بگشايد. زبان به شکرانه اين فضل و جود که از مشرق الطاف سلطان وجود ظاهر بگشا و البهاء عليک و علی کلّ ثابت مستقيم. ع ع

هو الله

٣٦٦- يا من ثبت علی الميثاق جناب امين در محرّرات نهايت ستايش از استقامت و ثبات و همّت مبذوله در سبيل نجات از آن سرمست باده حيات نموده‌اند. گفتم آن شيدای روی حقّ شهره آفاقست و سرگشته کوی نيّر اشراق. آشفته و سودائيست و شيفته و رسوائی و اندر همه عالم مشهور به شيدائی. صيت ثبوتش به اوج ملکوت رسيده و قوّت رسوخش در قلب عالم رسوخ نموده. سوره زلزال را حقّ منسوخ نموده و امّت ضلال را ممسوخ فرموده. عن‌قريب ابواب تأييد را مفتوح بيند و صدر منير را مشروح يابد. افواج اوج اعلی را چون امواج بحر ملکوت ابهی مهاجم بيند و جنود نصر را با اعلام متتابع مشاهده کند. ای يار حقيقی اميد از فضل جديد ربّ قديم چنانست که آيه مبارکه و نريد ان نمنّ علی الّذين استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين تفسير گردد و سرّ يختصّ برحمته من يشآء در قطب آفاق خيمه برافرازد و نور ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء در زجاجه قلوب احبّاء اللّه برافروزد و چنان به قوّت ملکوت مؤيّد گردند که آفاق را از نور اشراق غبطه سبع طباق نمايند. زلزله بر ارکان عالم افکنند و ولوله در کوی و شهر اندازند. اين نفوس مؤيّد به جنود ملکوت ابهی هستند و موفّق به اعلاء کلمة اللّه و البهآء عليک و علی کلّ من ثبت علی الميثاق. اليوم تکليف کلّ ثبوت بر عهد و به جميع قوی نشر نفحات است. ع ع

هو الله

٣٦٧- ای يار مهربان من لوح مسطور رقّ منشور گشت و چون گشودم و در بدايع معانی نظر نمودم مضمون مشحون به روح محبّت نيّر آفاق بود و الفاظ اصداف دراری عرفان اللّه. اگر در جواب از پيش فتوری رفت و يا قصوری واقع اين تقصير بيوفايانست که از شدّت جفا فرصت و مجالی ندهند و شب و روز متمادياً مرا مشغول به دفع فساد کنند و اطفآء نار عناد. حال که به تبريز رسيديد جام لبريز گرديد و وله‌انگيز و مشکبيز. اگر بدانی در اين بساط چه‌قدر عزيزی البتّه از شدّت سرور پرواز نمائی و با نغمه و آواز دمساز گردی. الحمد للّه نسيم آذربايجان معطّر است و نفحات رياض قلوب احبّاء اللّه جانپرور. شمس حقيقت را عن‌قريب در آن کشور پرتو جهان‌افروزی ساطع گردد که عقول حيران ماند. پس تو به جان و دل بکوش که آئينه صافی گردی و پرتوی کافی وافی گيری. شمعت شعله جهانسوز گردد و سراجت لمعه عالم‌افروز. ريحانت شجر بارور گردد و جويت دريای پر درّ و گهر. به فضل جمال ابهی اميدوار باش که قطره را دريا نمايد و دخمه را صحرا کند. خارزار را گلزار نمايد و خزان را نوبهار جهان‌آرا فرمايد و نريد ان نمنّ علی الّذين استضعفوا فی الأرض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين. ع ع

هو الابهی

٣٦٨- ای نهال تازه بوستان الهی هرچند به ظاهر تا به حال نامه به تو ننگاشته‌ام ولی جمال مبارک روحی لاحبّائه المنجذبين فدا شاهد است که از وقتی که نامت مذکور و رسمت معروف از خدا خواسته‌ام که آيت عرفان گردی و مظهر موهبت رحمن شوی، دليل جليل و نريد ان نمنّ علی الّذين استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين گردی ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشاء و اللّه ذو فضل عظيم. عبدالبهاء عباس

هو الابهی

٣٦٩- ای احبّای الهی و اماء حضرت رحمانی لسان را به شکرانه الطاف ربّ مجيد بيارائيد و قلب را به احساسات ممنونيّت و خوشنودی از حضرت فعّال لما يريد مزيّن نمائيد که در اين کور اعظم محشور شديد و در اين دور اقوم مشهود گشتيد. در ظلّ سدره منتهی داخل شديد و در سايه شجره طوبی مأوی نموديد. بر شاطی بحر الهی وارد شديد و بر مناهل عذب فرات توحيد حاضر گشتيد. از حدائق رحمانی اثمار معانی چيديد و به سرمنزل بقا به فضل و موهبت کبری رسيديد. در دبستان الهی داخل شديد و نزد اديب رحمانی درس حقائق و معانی خوانديد. افاضل آفاق و نحارير ارض محروم شدند و شما فائز گشتيد. علماء و زهّاد و عبّاد از شريعه بقا مأيوس شدند و شما در بحر الطاف مستغرق شديد. امراء و حکماء و وزراء و وکلاء در باديه حرمان مبتلا گشتند و شما بر معين حيّ حيوان وارد گشتيد. مظهر آيه مبارکه و نريد ان نمنّ علی الّذين استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين شديد. پس به شکرانه اين رحمت و به حمد و ستايش معطی اين موهبت به کمال ثبوت و استقامت بر امر قيام نمائيد و به نفحات ملکوت ابهايش مستبشر گرديد و به ذکر و ثنايش مشغول شويد و از مادونش منقطع گرديد و در سبيل مرضاتش سلوک نمائيد و به قوّت جنود ملأ اعلايش مطمئن باشيد و به فيوضات جبروت ابهايش موفّق گرديد تا جنوداً لم تروها مشاهده کنيد و قوّت سلطان افق اعلی ملاحظه نمائيد و به احکام مقدّس و عهد و پيمان و ايمانش متشبّث و متوسّل گرديد تا ظهور الآية الکبری و علوّ و سموّ امر اللّه را مشهوداً به عين بصر و بصيرت ببينيد. ع ع

هو الابهی

٣٧٠- ای شمع انجمن ياران در سبيل محبّت رحمن چالاک شو و به پرهای عرفان به افلاک پاک پرواز نما. در اين عصر الهی و قرون رحمانی که پشه حکم عنقا گرفته و سُها حکم بيضا يافته ذرّه در شعاع آفتاب ظهور و جلوه شهود يافته و قطره امواج نهر و رود وسعت بحر وجود گرفته بايد احبّای جمال قدم به فضل و موهبت ايّام مطمئنّ و امّيدوار باشند. نظر به استعداد خويش ننمايند بلکه به الطاف حضرت ذو الجلال اتّکال و اعتماد نمايند تا مطلع انوار و نريد ان نمنّ علی الّذين استضعفوا فی الأرض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين شوند. ای نفوس زکيّه در اين مطلع الأنوار که دور حضرت پروردگار است نجوم هدی باشيد و کواکب تقی گرديد. اين شئون جنون که اشتغال به امور دنيای دون است سزاوار نسيان است و لايق ترک در کلّ احيان. آنچه سبب بزرگواری عالم انسانی آمال عاقلان و آرزوی هوشمندان است و الرّوح و البهآء علی اهل البهآء. ع ع

هو الابهی الابهی

٣٧١- ای احبّای الهی حمد حضرت احديّت را که به فيوضات نامتناهيه احبّای خويش را فائز فرموده و به موهبت آيه مبارکه و نريد ان نمنّ علی الّذين استضعفوا فی الأرض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين مشرّف شدند. اين موهبت از خصائص يوم اللّه است. پس ای سرمستان باده الست و ای عاشقان روی حقّ جهدی نمائيد که مطالع آيات توحيد و مشارق انوار ربّ مجيد گرديد. چون از فيض سمائی سيل خيزد هر اوديه‌ای به قدر خويش فيضان نمايد، و انزلنا من السّمآء مآءً فسالت اودية بقدرها فاحتمل السّيل زبداً رابياً و ممّا يوقدون عليه فی النّار زبد مثله فأمّا الزّبد فيذهب جفآءً و امّا ما ينفع النّاس فيمکث فی الأرض. پس بکوشيد و بجوشيد و بخروشيد تا بما ينفع النّاس فائز گرديد و البهآء عليکم يا اهل البهآء. عبدالبها عباس

هو الله

٣٧٢- ای ثابت بر پيمان پريروز نامه اوّل را جواب مرقوم شد و اليوم نامه ثانی را نيز مختصراً جواب مرقوم می‌شود. کتاب حسينقلی سه سال پيش ملاحظه گرديد. جناب ابوالفضائل مشغول به اجوبه آن کتب هستند و جواب مرقوم می‌شود. شما در حواشی آن الحاقات و تحريفات و مغالطات و اجحافات او را درست مرقوم نمائيد و به نفوس طالبه در آن سامان بيان کنيد و کمر همّت بربنديد تا نفوس از اين اوهام منحوس نجات يابند، اقلّاً امر محسوس را انکار ننمايند، انّک لا تهدی من احببت ولکنّ اللّه يهدی من يشآء. الحمد للّه اهل فساد هميشه خائب و خاسر و خيرخواهان اهل اللّه همواره مظفّر و منتصرند و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو اللّه الابهی

٣٧٣- يا من توجّه الی وجه اشرقت به الأرض و السّموات طوبی لک بما ثبتّ علی الميثاق بشری لک بما رسخت قدماک علی عهد اللّه تاللّه الحقّ انّ حقائق التّفريد و هياکل التّوحيد ينطقون بالثّنآء عليک و يکبّرون و يهلّلون ممّا جری من قلمک مخاطباً لمن وقع فی الاغمآء من وساوس اهل الهوی و انّ مظاهر آيات ربّک الکبری و مطالع انوار الهدی يقدّرونک حقّ قدرک و ينعتونک حقّ النّعت بما لم تأخذک فی اللّه لومة لائم و لم تمنعک روابطک العنصريّه عن الثّبوت علی ميثاق اللّه. ای ربّ هذا عبدک تشبّث بذيل ردآء الوهيّتک و تمسّک باهداب ازار محبوبيّتک و انقطع عن کلّ نسبة لم تربطه بحبل عبوديّته لآية رحمانيّتک. ای ربّ وفّقه علی الثّبوت و الاستقامة علی ما هو عليه بقوّتک القاهره و قدرتک الباهره لئلّا تسکن حرارة حبّه من برودة المتزلزلين و لا يخمد سراج ثبوته من شبهات المارقين بل زد فی حرارته فی کلّ حين و اجعله نجماً بازغاً فی افق اليقين و شهاباً ثاقباً علی المنجمدين و رادعاً فائقاً علی المرجفين انّک انت القويّ القدير.

نامه ناطق آن جناب واصل. مضمون حکمت مشحونش کاشف ثبوت و دالّ بر رسوخ بود و همچنين رساله جوابيّه فی‌الحقيقه برهان قاطع بود و دليل واضح و بيان متين بود و معنی مبين و اللّه هو المعين، ولی چه سود که آذان واعيه مشروط، انّک لا تهدی من احببت ولکنّ اللّه يهدی من يشآء. با وجود آن نصائح و دلائل و براهين کامل پيغام با استاد آقا دادند و من النّاس من يتّخذ لهو الحديث ليضلّ عن سبيل اللّه و من النّاس من يجادل فی اللّه بغير علم و لا هدی و لا کتاب منير. با وجود آنکه سواد آن مداد را بايد سرمه چشم نمايد و معانيش را جلاء بصر کند فلمّا قرأ عبس و اغبرّ و اصفرّ و اخضرّ. آن بيچاره را به حال خود نگذاريد. القاء شبهات بر او محيط و او محاط لهذا فرصت اين ندارد که چشم باز نمايد، تلقی عليه بکرة و عشيّا و حال آنکه پيش از صعود جمال مبارک که غرضی در ميان نبود کسی نامی از او نمی‌برد و اگر می‌مرد کسی عيادتی از او نمی‌کرد، اين عبد در شب و روز مهيمن به امور او نگذاشتم غباری بر او نشيند ولی بعد از صعود هر متزلزلی نهايت اظهار خلوص را به او می‌نمايد ديگر فکر نمی‌کند که من همان شخصم چه‌طور ورق برگشت. بيچاره گول اين چيزها را خورده فسوف تراه فی خسران مبين و انّک انت دع المتزلزلين فی خوضهم يلعبون. ع ع

هو الابهی اللّه ابهی

٣٧٤- يا مهدی انّ الهدی هدی اللّه و هو يهدی من يشآء و ما انت بهادی من فی القبور انّک لا تهدی من احببت ولکنّ اللّه يهدی من يشآء. اعلم انّ ربّک قد افاض بنور الميثاق علی الآفاق و رشّ علی الوجود من نور ذلک الاشراق فمن اصابه ذلک النّور فقد ثبت و رسخ قدماه علی ميثاق اللّه و من لم يصبه فقد زلّت قدماه و وقع فی بئر الخذلان و حفرة الهوان الا انّه من الأخسرين اعمالا و انّک انت ذکّر التّائهين فی هيمآء الاحتجاب و نبّه الرّاقدين فی مضاجع الانقلاب حتّی يشهدوا بوحدانيّة اللّه و فردانيّته و سلطنته و ربوبيّته و ظهوره و غيبوبيّته و انّی عبد آمنت به و بآياته و فديت روحی فی سبيله و ادعوا اللّه ان يقبل منّی هذه الهديّة. ع ع

٣٧٥- ... هدايت الهيّه از متعلّقات فضل است نه عدل، يهدی من يشآء و يضلّ من يشآء انّک لا تهدی من احببت ولکنّ اللّه يهدی من يشآء. هدايت تعلّق به مشيّت دارد نه سعی و همّت...

هو الابهی

٣٧٦- ای عبدالباقی آنچه در حيّز وجود بينی جميع فانی و هر که را در ظلّ ممدود يابی برقرار و باقی زيرا در ظلّ وجه داخل و در جنّت فضل وارد، کلّ شیء هالک الّا وجهه. پس تا توانی در بقا بکوش و خلعت هستی ملکوت الهی بپوش و با سروش ملأ اعلی همدم شو تا در هر دم الهام جديد يابی. ع ع

٣٧٧- دوست مهربانا حضرت سفير جليل جناب ميرزا فتح‌اللّه خان دام اقباله به کاشانه اين آوارگان ورود فرمودند. در رعايت و احترام چنانچه بايد و شايد جهد بليغ مبذول شد. بعد از چند روز مراجعت به قدس فرمودند، نامه‌ای جواب نامه شما مرقوم گشت و تسليم ايشان شد که برسانند. حال مسموع شد چندی مکث درين صفحات فرمودند لهذا اين نامه ثانی تقديم می‌شود. مختصر اينست که آنچنانی که ميل شما بود مجری شد و درين ايّام چهره‌نما در بعضی از ولايات چهره برافروخته است و اميدم چنانست که روز بروز بر جلوه بيفزايد تا بر جميع جرائد در استقبال تفوّق يابد. حال را ملاحظه منمائيد آينده را بنگريد. حضرت مرحوم معتمدالدّوله منوچهر خان حاکم اصفهان در زمان محمّد شاه اعلی اللّه مقامه شخص مسلّم بود و در نهايت عزّت و اقتدار. از جمله بيست و چهار کرور دولت داشت ولی آن حشمت و ثروت و عزّت بکلّی نسياً منسيّا شد ولی از قلم اعلی يک سطر در ذکر او صدور يافت حال نام و نشانی از او نمانده مگر اين ذکر. هر سال جمعی محض زيارت قبر او سفر به قم می‌نمايند و در مرقد او چراغ می‌افروزند حتّی طواف می‌نمايند. العزّة للّه و للّذين آمنوا ثابت و محقّق گشت. در قرآن عظيم می‌فرمايد کلّ شیء هالک الّا وجهه. محقّقين بر آنند که وجه عبارت از ادلّاء حضرت رسول است زيرا وجه عددش ١٤ است و ازين مقصود حضرات بزرگوار چهارده معصوم عليهم الصّلوة و السّلام است. باقی جانت خوش باد. بهجی ٢٤ شعبان ١٣٣٩.

هو الله

٣٧٨- ای حبيب روحانی از هبوب ارياح شديده سراج محبّت اللّه در مشکاة قلوب خاموش مباد بلکه بايد به زجاجه توکّل و انقطاع از ما سوی اللّه حفظ نمود. بايد چون شمس منير از افق امتحان و افتتان مشرق و لائح بود و چون جبال راسيات ثابت و برقرار. لهذا آنچه قواصف بليّات بيشتر وزيد نار محبّت اللّه در اين قلوب مشتعل‌تر شد و هرچه عواصف مصيبات شديدتر شد شجره توحيد در اراضی افئده ثابت‌تر گشت. البتّه آزمايش و امتحان لازمست چنانچه می‌فرمايد قوله عزّ و جلّ ا حسب النّاس ان يترکوا ان يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون و همچنين می‌فرمايد و لنبلونّکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثّمرات فبشّر الصّابرين. جميع اولياء اللّه به اين عروة الوثقای صبر و شکرانه بلايای سبيل اللّه متشبّث بودند و به اين واسطه به مقامات عاليه رسيدند.

جناب فاضل جليل عالم نبيل نحرير آفاق الّذی ما منعه سطوة الملوک عن ذکر مالک الملوک و ما خوّفه قهر الجبابره فی بيان احکام اللّه و شريعة رسوله حضرت الکامل الاوحد الشّيخ احمد سلّمه اللّه تعالی را از قِبل حضرت ايشان و همچنين از قبل اين عبد بسيار سلام و دعا برسانيد. انشاءاللّه اميدواريم که ملاقات با جناب شيخ روزی شود، بسيار مشتاقم. و آقا محمّد باقر و سائرين از اطفال مرحوم سيّاح افندی کلّ را سلام برسانيد. از اين طرف کلّ به ذکر شما مشغولند و سلام می‌فرستند و همگی الحمد للّه صحيح و سالمند کلّ به ذکر حقّ مشغولند.

ميرزا يحيی عجبا هنوز بر ديوانگيش باقيست. از ايران بسيار نامه‌های نصيحت به او نوشته بودند و فرستاده بودند که از اينجا بفرستيم لکن من ملاحظه نمودم که اين شخص دماغش خشک شده است عبث است لهذا نفرستادم. اگر ثمری دارد بنويسيد بفرستيم. آقا عبدالکريم با جمعی از دوستان به حجّ رفته است. امسال بسيار از اخوان به حجّ رفته‌اند.

هو الله

٣٧٩- تلغراف شما رسيد و به مژده شفای جناب حاجی نهايت روح و ريحان حاصل شد. در کتاب مبين ربّ العالمين می‌فرمايد الم ا حسبَ النّاس ان يترکوا ان يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون. امتحانات الهيّه از برای اهل قلوب صافيه است. انسان در چنين موارد بايد صبر و تحمّل نمايد و به قضای الهی راضی گردد. سر تسليم بنهد و از باده تفويض سرمست گردد. کار را به خداوند مهربان وا بگذارد. آنچه او خواهد همان حقيقت خير است ولی نفوس ضعيفه که نفس مطمئنّه نيستند در موارد امتحان به هيجان آيند و صبر و شکيب بنهند و از نهيب قضا چنان مضطرب و بيقرار گردند که زمام اصطبار از دست برود و در آيه مبارکه می‌فرمايد فبشّر الصّابرين، پس معلوم شد که مژده الهی مخصوص به اهل صبر و قرار است و در مقابل اين صبر و تحمّل عنايات رحمانيّه و فيوضات سبحانيّه محقّق و مقرّر. با وجود چنين فضل بی‌پايانی بايد در موارد بلا نهايت روح و ريحان داشت. اينست شأن مخلصين اينست صفت موحّدين اينست روش و سلوک سالکين. اميدوارم که شفای تامّ حاصل گردد و مرام رخ بگشايد و نهايت سرور و فرح و شادمانی و کامرانی حاصل گردد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٣٨٠- ای طالبان حقيقت از الطاف الهی می‌خواهم که مطلب هر يک از شما که مبنی بر نيّت صادقه است در درگاه احديّت مقرون به اجابت گردد اينست راز و نياز من ولی از سنن الهيّه است که مطلوب بايد طالب را امتحان نمايد نه طالب مطلوب را زيرا مطلوب ثقل اعظمست البتّه ترازوی فکر طالب تحمّل ننمايد و متلاشی گردد. در قرآن ملاحظه نمائيد صريحاً در آيات متعدّده مذکور است الم ا حسب النّاس ان يترکوا ان يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون، ا لم يروا انّهم يفتنون فی کلّ عام مرّة او مرّتين و همچنين در احاديث و اخبار وارد. حتّی در کتاب مثنوی منظوم که شخصی به امير مؤمنان روحی له الفدآء عرض کرد و سؤال نمود آيا به حفظ الهی مؤمن و مطمئنّی فرمود يقين دارم. بعد عرض کرد که خود را از فراز بام به نشيب انداز زيرا خدا حافظ است. فرمود عبد را لايق و سزاوار نه که خدای خويش را امتحان نمايد بلکه خدا را سزاوار که بنده خويش را آزمايش کند. با وجود اين من عجز و نياز کنم که آرزوی هر يک از شما که مبنی بر نيّت صادقه است به عون حقّ ميسّر گردد و حاجت روا شود، انّ اللّه غنيّ عن العالمين. حيفا ١٧ شوّال ١٣٣٩.

هو الابهی

٣٨١- ای خلف آن خادم درگاه الهی ورقه محرّره قرائت گرديد. سؤال از حجّيت آيات شده بود. حجّيت آيات از جميع جهات است ولی هر گروهی را از بحر الهی نصيبی. اهل فصاحت و بلاغت حيران سلاست و جامعيّت کلمات و سهل ممتنعی آن گردند. اهل معانی سرمست جام اسرار او شوند. اهل حقيقت واله حقائق و معانی کلّيّه که در هويّت آن ساری و جاريست شوند. اهل بها از جميع جهات برهان قاطعش ملاحظه نمايند و نفحات قدسش استشمام کنند و قوّت حياتبخشش ادراک کنند و بر کلّ حجّت بالغه و براهين واضحه است. مفرّی از برای کسی باقی نگذارد مگر کلّ مستکبر عنود که در حقّشان می‌فرمايد قالوا اضغاث احلام بل افتراه بل هو شاعر فليأتنا بآية کما ارسل الاوّلون و همچنين می‌فرمايد او لم يکفهم انّا انزلنا اليک الکتاب. مکتوبی که به جهت آن شخص خواستيد در جوف است. و البهاء عليک و علی جميع من انتسب الی ذلک الخادم الصّادق المغفور. ع ع

هو الله

٣٨٢- ای کنيز عزيز خدا گمان منما که در آن دياری و دور از اين آوارگان. به يقين بدان که حاضر محضری و موجود در اين انجمن. دوری جسمانی حکمی ندارد. بعيد قريب است و غائب حاضر زيرا الفت روحانی در ميان و ارتباط رحمانی موجود. پاک و مقدّس است يزدانی که اين قلوب را مألوف فرمود و اين نفوس را در سايه خيمه الطاف مجموع نمود. بيگانگان را آشنا کرد و دوران را نزديک نمود و به قوّه معنويّه چنان ارتباطی بخشيد که خاور و باختر در يک انجمن گنجيد. جميع را اشجار يک بوستان کرد و گل‌های يک گلستان. ای کنيز عزيز الهی جواب مکتوب آن جوان مرقوم گرديد و در طيّ اين مکتوبست به او برسانيد و تا توانی قلب را وسيع کن و به لسانی بليغ و نطقی فصيح به محامد و نعوت حيّ قدير پرداز و يقين بدان که تأييد می‌رسد. خدا در قرآن می‌فرمايد الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا، يعنی هر کس مجاهده نمود به سبيل الهی هدايت يافت. پس بايد به جان کوشيد و چنان جامی از صهباء محبّت اللّه نوشيد که ولوله در عالم انداخت و نشئه‌ای به عالم انسانی بخشيد تا شرق و غرب به حرکت آيد و به فضل و موهبت الهيّه به وجد و طرب پردازد. جناب مستر هريس را اسباب رفتن درست فراهم نيايد، بايد که در همان ديار به نطقی فصيح و لسانی بليغ به تبليغ پردازد. ولی مستر اوبرت بايد مستعدّ باشد، هر وقت اسباب فراهم آيد سفر کنند. جناب دکتر را از قبل من تحيّت مشتاقانه برسان. از خدا خواهم که نهايت آرزوی او ميسّر گردد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٣٨٣- ای سميّ حضرت مقصود همواره مجاهده نمودی تا به مقام مشاهده رسيدی و مکاشفه سرّ حقيقت فرمودی. الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا. عاقبت جوينده يابنده بود. نفس طلب دليل بر وصولست و عطش شديد دالّ بر حصول ماء معين. شمع تا نسوزد روشنی به جمع ندهد. آهوی برّ وحدت تا در چمنستان حقيقت ندود نافه مشکين نپرورد. عاشق صادق تا آه آتشبار نکشد جمال معشوق نبيند. ستايش پاک يزدان را که از باديه حيرانی ترا به کعبه مقصود دلالت نمود. مانند يوسف مصری از چاه برآورد و به اوج ماه رساند و مظهر يهدی من يشآء فرمود. در اين وادی صد هزار خيل عارفان حيران و گروه عالمان سرگردان ولی تو به نور حقيقت پی بردی و مظهر هدايت کبری گشتی. به سرّ مصون و رمز مکنون مطّلع شدی و لآلی معانی را از صدف کلمات الهی به دست آوردی. شکر کن خدا را و به شکرانه اين فضل و جود به جان و دل بکوش که در هر محفلی مانند سراج برفروزی و پرده اوهام بسوزی و در دبستان الهی آيين هدايت خلق بياموزی و اللّه يؤيّد من يشآء علی ما يشآء انّ ربّی لذو فضل عظيم و عليک التّحيّة و الثّنآء. ١٢ محرّم ١٣٢٢.

اللّه ابهی

٣٨٤- ای ياران جانی شمس حقيقت در حُلَل غيب و نقاب بطون مجلّل ولی اشراق از کلّ جهات محيط بر آفاق. حال ابر تيره‌ای برخاسته که پرده اشراق ميثاق گردد و آفاق را در ظلمات محاق اندازد و اين سحاب لم‌يزل حجاب و نقاب گشته و در جميع کورها سبب پريشانی جمع احباب گرديده و عزّت امر از ميان رفته. مسئله جديده نيست که علّت شبهات شود و يا مورث ارتياب گردد. ا لم يسيروا فی الارض فينظروا کيف کان عاقبة المکذّبين و ان کذّبوک الآيه. حال بعضی با وجود آنکه واقف بر سرّ اين استکبارند اغماض می‌نمايند و اعتراض می‌کنند و اظهار ارتياب می‌نمايند و کلّ می‌دانند که جمال مبين روحی لاحبّائه الفداء به نصّ قاطع کلّ را حتّی مقتدای اهل فتور را امر به اطاعت فرمودند. ع ع

اللّه ابهی

٣٨٥- ايّها المنادی الی الميثاق از حوادث ايّام محزون مباش و از تزلزل حزب ضلال و طيور ظلام دلخون مگرد، ذلک شأنهم فی الحيوة الفانيه. خود را به واسطه رسائل رسوای کلّ قبائل نمودند بل سوّلت لهم انفسهم امراً فصبر جميل، او لم يسيروا فی الارض فينظروا کيف کان عاقبة المکذّبين، فسوف ترونهم فی خسران مبين. آن جناب و جناب اديب بايد شب و روز بيدار باشيد و ناس را به نشر نفحات اللّه و تأييد ميثاق اللّه دلالت فرمائيد و جناب مشهدی عباد و جناب ميرزا عبداللّه خان را بسيار مراعات نمائيد و خيلی دلجوئی کنيد و نهايت محبّت را مجری داريد. نوعی نشود که اسباب کدورتی به جهت مشهدی عباد حاصل گردد زيرا ما مراعات جناب متصاعد را بسيار داريم و می‌خواهيم که آنها مسرور باشند. ع ع

هو الابهی

٣٨٦- ای موقن به جمال قديم و نبأ عظيم آثار رحمت پروردگار چون جهان انوار ظاهر و آشکار است انظر الی آثار رحمة ربّک کيف يحيی الأرض بعد موتها لکن اين آثار باهره و اين آيات زاهره را بصر بينا بيند و بصيرت دانا ادراک نمايد. کوران از مشاهده مه تابان ضريرند و کران از استماع نغمات عندليب بی‌نصيب. غافلان از فضل ايّام ذاهلند و بی‌همّتان در اعلاء کلمة اللّه کاهل. به مشتی خاک و ريگ دل بسته‌اند و در جهان ظلمانی و تاريک نشستند. اين گلخن فانی را اختيار نمودند و از گلشن باقی اجتناب کردند. عن‌قريب کل را خائب و خاسر يابی و محزون و ملهوف بينی جز جان‌های پاکی که جوهر تقديسند و ساذج توحيد. لطائف وجودند و مستفيض از مقام محمود. چون طيور شکور به چند دانه قناعت نموده در سدره منتهی لانه و آشيانه کرده در صباح و اسحار به ذکر پروردگار به انواع الحان در سرودند و البهآء عليک. ع ع

هو الله

٣٨٧- ای امة‌اللّه المحترمه شکر نما خدا را که ترا از مابين ورقات انتخاب نمود و مطّلع بر اسرار و منجذب جمال مختار و مشتعل به نار موقده در شجره انوار فرمود. حقّا که صابری و شاکر و ثابتی و راسخ و نابتی و متين و مستقيمی و رزين. لهذا مطمئن باش که الطاف ربّ جليل شاملست و عنايت جمال مبارک کامل و عاقبت ستمگر کيفر يابد و خدا راضی به ظلم و غدر نشود. اينست که می‌فرمايد نمتّعهم قليلاً ثمّ نضطرّهم الی عذاب غليظ هذا وعد غيرمکذوب مگر آنکه نادم و پشيمان شوند و تضرّع و انابه به درگاه حضرت رحمان نمايند. متعلّقين و متعلّقات شهيدين را از قبل عبدالبهآء نهايت مهربانی مجری دار و بگو اگر آن سرور ابرار و حيدر اخيار به ملکوت انوار پرواز نمود عبدالبهآء را اميد چنان که در مقام ايشان قيام نمايد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٣٨٨- ای ناظر به منظر اکبر تجلّيات رحمانيّه ربّ بشر افق عالم را به فيض نامتناهی منوّر و روشن نمود و باران رحمت جمال اکبر اراضی قابليّات را به سيل عرفان سقی و سيراب فرمود لکن از اراضی طيّبه سنبل و گل روئيد و نسرين و ضيمران نابت شد، سوسن و بنفشه دميد و نرگس و نسترن شکفته گرديد ولی از ارض جرزه خار و خاشاک پيدا شد و شوک مغيلان انبات گشت و ما خلقکم و ما بعثکم الّا کنفس واحده. هر ارضی به حسب استعداد و لياقت خويش گياهی انبات کرد لکن فيض فيض واحد بود و تجلّی تجلّی واحد. پس خوشا حال نفوسی که از اين کور اعظم نصيب اوفر بردند و از اين موهبت اتمّ اکسير اعظم يافتند و البهاء عليک و علی کلّ عبد منيب. ع ع

هو الابهی

٣٨٩- ای ناطق به ذکر الهی حسن و قبح در اشياء امری ذاتی نه و شأنی باقی نيست يعنی منبعث از کينونت ذات شیء من حيث الايجاد نه و ما خلقکم و ما بعثکم الّا کنفس واحده. حسن قبول در عتبه ساميه ملکوت ابهی است و قبح دوری و بعد از ساحت کبريا. پس اگر حسن حقيقی طلبی در درگاه احديّت بنده حلقه‌بگوش باش و گوش به بانگ سروش ده تا ندای طوبی لک ثمّ طوبی لک بشنوی و البهآء عليک و علی کلّ متمسّک بالعروة الوثقی. عبدالبهاء ع

هو الله

٣٩٠- ای سرمست پيمان باده پيمان، وقايع آباده البتّه سبب عبرت غافلان گشته و علّت انتباه خفتگان شده. بعد از آنکه در آباده هر ساده فريفته وساوس آن فرومايه گشته و آماده اذيّت احبّای الهی شده قهر الهی ظاهر و جند پادشاهی صائل و سحر خنّاس باطل گشت چنانچه می‌فرمايد و لقد اخذناهم بالعذاب الأدنی دون العذاب الأکبر لعلّهم يرجعون انّ ربّک لبالمرصاد ا و لم يسيروا فی الأرض فينظروا کيف کان عاقبة المکذّبين. الحمد للّه رايت امر اللّه مرتفع و نفحات اللّه منتشر و کلمة اللّه مشتهر، آفاق عالم به ذکر جمال قدم متحـّرک و هرچند افواج هَزَله و رَذَله و خَذَله نيز هر روز از شطری ظاهر و عاقبت چون اسد قشقائی ساحر معدوم و هالک گردند ولی شجره مبارکه يوماً فيوماً با وجود هجوم اعدا و ضرب تيغ و تيشه از جميع جهات باز در نشو و نماست چنانچه می‌فرمايد انّا نحن نزّلنا الذّکر و انّا له حافظون.

باری ای ياران الهی شکر کنيد خدا را که در ظلّ شجر رحمانی آرميده‌ايد و در سايه بنيان الهی منزل و مأوی نموده‌ايد. مشمول عنايتيد و محظوظ از موهبت حضرت احديّت. جميع ياران الهی را تکبير ابدع ابهی برسان و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٣٩١- ای منادی ميثاق مکاتيب متعدّده شما رسيد ولی فرصت جواب حاصل نشد لهذا به عهده تعويق افتاد. اگر بدانی که مشغوليّت عبدالبهآء به چه درجه است البتّه معذور داريد. و از اين گذشته مدّتی مديده بود که عوارض شديده بر اين جسم نحيف طارئ و مانع از تحرير بود لهذا تقصير حاصل. حال الحمد للّه به دعای احبّا در عتبه نوراء آثار شفا ظاهر گشته لهذا به تحرير مشغول گشتم.

از استيلای مرض وبا و شدّت ابتلا و عدم انتباه جهلا مرقوم نموده بوديد. در قرآن می‌فرمايد و لقد اخذناهم بالعذاب الأدنی دون العذاب الأکبر لعلّهم يرجعون. اين عذاب ادنی طاعون و وباست ولی انتباه کجاست ذرهم فی خوضهم يلعبون.

ديگر از فوت ثابت بر ميثاق آقا ملّا احمد علی مرقوم نموده بوديد. خبر رسيد و انشآءاللّه آنچه بايد و شايد مجری می‌گردد. امّا در خصوص استيذان حضور به جهت جناب آقا محمّد حسن و جناب آقا اسداللّه و جناب آقا محمّد و جناب آقا عبدالحسين پسر آقا اسداللّه نموده بوديد مأذون حضورند زيرا صدمات شديد در سبيل حقّ تحمّل نمودند. اميدوارم که احبّای الهی در صون حمايت جمال قدم محفوظ و مصون مانند اگرچه در اين موارد چنانچه در قرآن می‌فرمايد لا يصيبنّ الّذين ظلموا منکم خاصّة هست. با وجود اين يقين است بر احبّا خفيف می‌گذرد چنانکه در مدّت بيست و پنج سال که جمال قدم در عکّا بودند ناخوشی به کرّات مستولی بر اين اقليم شد و تا دروازه عکّا آمد و برگشت و جميع اهالی عکّا از جميع ملل شهادت بر اين می‌دهند. و به محض صعود اين مرض مستولی بر عکّا شد و اين عبد با منتسبين در خارج بود، چون اکثر احبّا در قلعه بودند تا با ياران همحال باشيم جميع منتسبين را برداشته به داخل قلعه آمديم. ما داخل می‌شديم و مردم ذکوراً و اناثاً کبيراً و صغيراً به خارج فرار می‌نمودند. مع‌ذلک الحمد للّه نفسی از احبّا معرض مرض وبا نگشت، کلّ رجالاً و نساءً کبيراً و صغيراً محفوظ و مصون ماندند و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٣٩٢- ای يار مهربان، اثر کلک مشکبار سبب سرور عبدالبهآء گرديد زيرا ذکر اتّحاد و اتّفاق و محبّت احبّا بود. آنچه سبب سرور و حبور است بشارت الفت قلوبست و برعکس خبر انشقاق و اختلاف مورث صد هزار احزان. الحمد للّه که اين نامه اخير ناطق بر محبّت و الفت ياران نازنين بود.

از وبا مرقوم نموده بوديد. در قرآن می‌فرمايد و لقد اخذناهم بالعذاب الأدنی دون العذاب الأکبر لعلّهم يرجعون. يعنی نفوس غافله را به عذاب دنيا مبتلا کرديم پيش از عذاب آخرت که شايد متنبّه شوند و رجوع الی اللّه نمايند. ولی اين مردم نه چنان در خواب که صور اسرافيل نيز بيدار کند تا چه رسد به صوت و نفير وبا و شيپور طاعون جفا. سبحان اللّه اين قوم جهول خروج از جنّت را از معجزات شيطان ظلوم فهميدند و تسلّط وبا را از بی‌حرمتی به خواجه بوالعلی شمرند. اين چه جهالتست و اين چه بلاهت ذرهم فی خوضهم يلعبون. و از اين کلمه که در نامه مرقوم بود که دشمنان خود را دوست دارند و مبغضان را خدمت نمايند و از برای کلّ رحمت طلبند چه‌قدر اين کلمه در کام اين مشتاق پر ملاحت و حلاوت بود. اميدوارم که ياران الهی بر حسب تعاليم ربّانی چنين تربيت شوند که سبب هدايت من علی الأرض گردند. باری لازم بود که ناس قدری متنبّه شوند و متذکّر گردند اقلّاً از درندگی و تيزچنگی و خونخواری بيزاری جويند ولکن همانست که گفتی، کلب را چون گوش و دم برند بدتر می‌شود و لا يزيد الظّالمين الّا خسارا. اين خلق مانند اطفالند. صبيان را تحريک مهد سبب استغراق در خوابست. اميدوارم که ياران الهی تلافی آن بنمايند. منکران هر قدر بر غرور و استکبار بيفزايند دوستان در تنبّه و تذکّر و جانفشانی بيشتر بشتابند.

خبر بهبودی جناب علی اکبر رفسنجانی بسيار سبب سرور گرديد. ای بنده الهی من از تو راضی، خدا از تو راضی، عموم ياران از تو راضی زيرا در تبليغ فی‌الحقيقه همّتی بليغ داری. در خصوص جناب شيخ محمّد علی آنچه بايد و شايد مجری گشت و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٣٩٣- ای ياران روحانی، جناب حاجی آقا محمّد به نهايت قوّت بر نصرت و معاونت شما قيام نموده و در نامه‌ای که به آقا ميرزا حسين مرقوم نموده خواهش نگارش تحريری به جهت شما از من فرموده. هرچند من فرصت و مهلتی ندارم ولی قوّت بازوی جناب حاجی آقا محمّد نه چنان شديد است که مقاومت توان نمود. بناء عليه در چنين وقتی که آفتاب آسمانی رو به غروب است و ريح سموم در شدّت هبوب و هوا به قسمی گرم که جناب قاضی افندی حاضر و الغوث الغوث می‌فرمايد با وجود اين من به تحرير مشغول تا بدانيد که روابط حبّيّه چگونه حکم بر انسان می‌نمايد. باری از کثرت عصيان و طغيان اهل ايران مرض وبا مستولی بر آن شد. در آيه مبارکه می‌فرمايد و لقد اخذناهم بالعذاب الأدنی دون العذاب الأکبر لعلّهم يرجعون لکن هيهات هيهات انتباه کجا و بيداری کجا. غفلت نه چنان احاطه نموده است که انذار بيدار نمايد و لا يزيد الظّالمين الّا خساراً لا تغنی الآيات و النّذر. باری اگر ديگران به خواب غفلت گرفتارند شما بيدار گرديد و شب و روز استغفار نمائيد و طلب عفو گناه فرمائيد. انّ اللّه يحبّ التّوّابين می‌فرمايد و همچنين می‌فرمايد اتّقوا فتنة لا تصيبنّ الّذين ظلموا منکم خاصّة، يعنی از بلای ناگهانی بپرهيزيد که اختصاص به ستمکاران ندارد. من اميد از فضل و موهبت خداوند مجيد دارم که ياران الهی مانند شمع نورانی به نور محبّت اللّه برافروزند و شب و روز به تضرّع و ابتهال پردازند و مناجات به درگاه ذوالجلال کنند و ربّنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا گويند. بايد در جميع احوال از امتحانات الهيّه در حذر بود. الم ا حسب النّاس ان يترکوا ان يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون ا فحسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا يأتکم مثل الّذين کانوا من قبلکم اصابتهم البأسآء و الضّرآء و زلزلوا حتّی يقول الرّسول و من معه متی نصر اللّه. باری مقصود اينست که بايد ياران الهی در مورد بلا و شدّت وبا و کثرت ابتلا در نهايت استقامت و وفا تضرّع به درگاه کبريا نمايند که فضل شامل و رحمت کامل و شفا حاصل و مرض زائل گردد و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٣٩٤- ای منادی پيمان آنچه مرقوم نموده بودی معلوم و مفهوم گشت. از سبّ و شتم و طعن و لعن اراذل قوم مرقوم نموده بوديد. اين عنوان بزرگواريست و دليل ثبوت و رسوخ احبّای الهی. اگر عوام کالأنعام دشنام ندهند دليل بر نقص است. ستايش جاهلان و نيايش نادانان دليل آشنائی ايشان و بيگانگی حضرت يزدان. نهايتش اينست که انسان فرعون و يا هامان گردد يا واعظ ديار شود و يا امام مسجد ضرار گردد. امّا فساد مدّعيان محبّت اين نيز تازگی ندارد. قرآن را بخوانيد مفصّل و مشهود است.

امّا مسئله خانه متعارجه الی اللّه صبيّه آقا محمّد صادق ضجيع آقا ميرزا اسداللّه آن سه دنگ خانه را بفروشيد و وجه را بتمامه به عشق‌آباد نزد حضرت افنان سدره مبارکه بفرستيد که در بنيان مشرق‌الأذکار صرف نمايند.

در خصوص مرض وبا که مستولی بر آن ديار شده مرقوم نموده بوديد. ايرانيان اگر متنبّه نگردند هرگز راحت و آسوده نخواهند بود. فی‌الحقيقه چنين است که مرقوم نموده‌ايد. لا تغنی الآيات و النّذر و لقد اخذناهم بالعذاب الأدنی دون العذاب الأکبر لعلّهم يرجعون. و امّا نسبت نزول اين بلا و قهر و غلا که به حضرات احبّا می‌دهند که آنان سببند بعينه در زمان حضرت رسول روحی له الفدآء در مدينه واقع شد. وقتی که هجرت به مدينه فرمودند از ظلم و نفاق نفوس خبيثه قحط و غلا حاصل شد ولی اين بلا را نسبت به رسول خدا دادند. پس اين آيه مبارکه نازل شد ان تصبهم من حسنة يقولوا هذه من عند اللّه و ان تصبهم من سيّئة يقولوا هذه من عندک قل کلّ من عند اللّه فما لهؤلآء القوم لا يکادون يفقهون حديثا.

در خصوص تبليغ مرقوم نموده بوديد. الحمد للّه لسان ناطق حقّ در همه جهان مشغول به تبليغست هرچند به ظاهر عيان نه ولی به نهانی در کار است، دست ناپيدا قلم بين خطّ گذار اسب پيدا بين و ناپيدا سوار. احبّای الهی اگر چنانکه بايد و شايد به عبوديّت آستان مقدّس قيام نمايند و به موجب تعاليم الهيّه رفتار کنند نفحات قدس تبليغ کند. اسئل اللّه ان يبعث نفوساً مقدّسة منزّهة ثابتة نابتة مبتهلة ناطقة بالحجج و البرهان بين اهل الأديان و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی

٣٩٥- يا من تشرّف بالمثول بين يدی من اضاء وجهه من افق التّقديس و تجلّی عليه بانوار بهرت اعين اهل السّموات و الارضين عليک بهآء اللّه. ناله جانسوز بلکه جهانسوز که از هويّت جان و دل برخاسته بود قلوب محترقه و اکباد متفتّته را شعله‌ای تازه و حرقتی بی‌اندازه افزود. قلب حزين به آه و حنين دمساز شد و جگری سوخته با شعله‌ای افروخته همراز گشت ذلک تقدير العزيز العليم. حال اگرچه از مشاهده انوار جمال مهجور شديم به نفحات قدس رياض احديّتش مشغول گرديم و از فيوضات يوم لقا دور مانديم به فيوضات شمس هدايتش که از افق بقا طالع و لائحست مستفيد گرديم. الحمد للّه آن جناب چندی در ساحت اقدس بوديد و عنايات عظيمه و الطاف عميمه‌اش را مشاهده فرموديد و از خلق و خوی حقّ و روش و سلوک و اطوار و گفتار و رفتار دلجوی او مطّلع و واقف شديد و عظمت و اقتدار الهی را در سجن اعظم ملاحظه نموديد. سررشته به دست آمد. بايد انشاءاللّه و لکم فی رسول اللّه اسوة حسنة خود بر اين اسوه حسنه قيام نموده سائر احبّا را نيز دلالت فرمائيد تا انشاءاللّه روائح طيّبه سلوک اهل اللّه و نفحات بيان منجذبين الی اللّه آفاق امکان را خوشبوی و معطّر نمايد. ع ع

جميع احبّای الهی را به جان و دل مشتاقيم و تکبير ابدع ابهی می‌رسانيم و به کمال تضرّع و ابتهال از فضل و عنايتش ملتمسيم که کلّ را بر امر ثابت و مستقيم و مشرق انوار تأييد و توفيق عظيم فرمايد و محفلی که تشکيل شده است يقين است که ملحوظ عين رحمانيّت است و مشمول توفيقات صمدانيّت. ربّ ايّد هؤلاء علی نشر روائح قدسک و انفاس طيبک فی مشارق ارضک و مغارب مملکتک انّک انت المقتدر العزيز القدير. ع ع

هو الله

٣٩٦- سبحانک اللّهمّ يا الهی لک الحمد بما اشرقت انوار الفلاح و النّجاح و تبلّج صباح الألطاف علی مشارق الأرض و مغاربها بما سطعت و لاحت شمس الحقيقه من حيّز الأرواح الی عالم الأشباح و دارت کؤوس الرّاح الطّافحة برحيق من ابدع المعانی و الأسرار. الهی الهی هؤلآء الأخيار انجذبوا الی ملکوت الأنوار و خاضوا فی غمار بحار الآثار و التقطوا لئالئ الحکمة و جواهر العرفان من المحيط العظيم المتتابع الأمواج علی سواحل الامکان. ربّ اشدد الأزور و قوّ الظّهور علی خدمتک و الثّبوت علی ميثاقک يا ربّی الغفور و انصر کلّ عبد شکور و وفّقه علی الأمر المبرور و رنّحه منَ الکأس الطّهور مزاجها کافور و انطق الألسن بابدع البيان بالحجّة و البرهان علی اشراق نورک فی بحبوحة الأکوان و اجعلهم آيات توحيدک فی حيّز الأکوان. ربّ ربّ اجعل احبّائک کلمات تامّات و حروف عاليات فی هذا اللّوح المحفوظ و الرّقّ المنشور صقع التّکوين المستنبأ الآيات من اسرار التّدوين. ربّ اجعلهم اشجاراً باسقة فی هذه الحديقة الغنّاء و اثماراً فائقه علی شجرة طوبی و رياحين معطّرة فی رياض الهدی و اسوداً زائرة فی غياض البقآء. ربّ وفّقهم علی العمل بما علّمتهم يوم الاشراق علی الآفاق ليدعوا النّاس بالأعمال الصّالحة الخاصّة بالأبرار المذکورة فی الصّحائف و الألواح. ربّ انشر بهم اعلام الفلاح و ارفع بهم شراع الآثار علی بحر الأسرار انّک انت العزيز المقتدر الکريم الرّحيم الوهّاب و انّک انت اللّطيف العظيم الباعث المهيمن المختار.

ای ياران الهی سراج امر ربّانی محاط به ارياح شبهات اهل هوی گشته و زجاجی جز فضل و موهبت پروردگار نداشته. جميع ملل عالم علی‌الخصوص حزب بيانی به القاء شبهات نامتناهی قيام نموده‌اند و بر طلعت مقصود حضرت موعود و اين مظلوم لسان افترا و بهتان گشوده‌اند. حضرت اعلی روحی له الفدآء در هر سطری بلکه هر آيه‌ای از بيان ايقاظ فرموده‌اند و وصايا و نصايح نموده‌اند بلکه عجز و زاری کرده‌اند و از اهل بيان بی‌ايقان خواهش و رجا نموده‌اند که در يوم ظهور جمال مشکور استکبار و غرور ننمايند و اعتراض بر زبان نرانند و به هيچ وسيله‌ای تشبّث نکنند و چون ملل سابقه به ظاهر آيات تمسّک نجويند بلکه به مجرّد اشراق ربّنا انّا سمعنا منادياً ينادی للايمان ان آمنوا بربّکم فآمنّا بگويند. حتّی به جناب شخصی جليل خطاب می‌فرمايند ايّاک ايّاک ان تحتجب بالواحد البيانی او بما نزّل فی البيان، يعنی مبادا که يوم ظهور به واحد بيانی محتجب شوی و واحد بيانی نفس مقدّس و هيجده حروف حيّ است يعنی اثبات ظهور او را مشروط به اقبال آنان مکن. همين بيان برهان کافيست که ظهور من يظهر در روزيست که اکثر واحد بيانی باقی و دليلی اعظم از اين نه و همچنين می‌فرمايد مبادا به آنچه در بيان نازل محتجب شوی يعنی نظير امم انجيل و فرقان و تورات مشويد که در يوم ظهور استدلال به کتاب نمودند و از جمال موعود محروم گشتند. يکی فرياد برآورد ولکنّه رسول اللّه و خاتم النّبيّين نصّ قرآن مبين است. ديگری گفت انّ السّمآء و الأرض يمکن ان يزولا ولکن کلام ابن الانسان لن يزول ابداً. ديگری نصّ تورات بيان کرد که من کسر السّبت ولو اتی بمعجزات فاقتلوه. باری جميع امم محتجبه تمسّک به ظواهر کتاب نمودند و از ربّ الأرباب محروم ماندند. زنهار زنهار ای اهل بيان به کتاب و واحد بيانی از جمال ربّانی محروم مگرديد. با وجود اين صراحت اهل بيان را ملاحظه نما که به چه درجه بر بغض و عداوت قيام نموده‌اند و به کلمه مستغاث تشبّث جسته‌اند و مکتب من يظهره اللّه را بهانه نموده‌اند و می‌گويند اين المستغاث و اين مکتب من يظهره اللّه. سبحان اللّه در نصّ بيان می‌فرمايد زنهار زنهار محتجب بما نزّل فی البيان مشو با وجود اين اين بيخردان جميع بيان را گذاشته و به ظاهر اين چند کلمه تشبّث جسته و بر محبوب طلعت اعلی و مقصود نقطه اولی زبان طعن گشودند با وجود آنکه به نصّ کتاب می‌فرمايد اگر امروز ظاهر شود فانا اوّل المؤمنين و همچنين خطاب به يحيی در الواح می‌فرمايد که اگر اشراق سطوع کند خاضع و خاشع شو. و از اينها گذشته جميع بيان را مطالعه نمائيد هيچ مقصدی و مرادی جز انجذاب به نفحات قدس طلعت موعود نه زيرا جميع مسائل را منتهی به ظهور من يظهره اللّه می‌فرمايند و ظهور او را مانند کتب اوّليّه سماويّه قطعيّاً مشروط به شروطی نفرموده‌اند. امّا در قرآن مبين ظهور موعود را به نصّ صريح شروطی و لقآء رحمن را علائم و دلائلی. از جمله قيام قيامت کبری و شروطی اخری مصرّح در آيات مبارکه قرآن. لهذا امّت فرقان فرياد برانگيختند و جزع و فزع نمودند و گفتند اگر اين حضرت موعود است و قيامت برپا گشته است اَيْنَ زلزلة الأرض زلزالها و اخراج الأرض اثقالها و اين التّحدّث باخبارها و اين انفطار السّمآء و انتثار نجومها و اين تکوير الشّمس و ظلام ضيآئها و اين انشقاق القمر و ارتجاج الأرض الغبرآء و سير جبالها و اين الملائکة و صفوفها و اين الجنود المجنّدة و سليل سيوفها و اين اتيان الرّبّ فی ظلل الغمام بقوّة قاهره و الملائکة قبيلها. اين صور اسرافيل و اين صيحة جبرائيل و اين الدّجّال و اين السّفيانی و اين طيّ الأرض و اين طيران النّقبآء و اين الصّراط و اين الميزان و اين الحساب و اين الکتاب و اين السّلاسل و الأغلال و اين الجحيم و ضرام نيرانها و اين جنّة النّعيم و عطريّة نفحاتها. اين الحور و اين الغلمان و اين تزيين الجنان اين الکوثر و السّلسبيل و اين التّسنيم و کأس مزاجها زنجبيل. حضرت اعلی روحی له الفدآء می‌فرمايد که جميع اين وقوعات در طرفة العين واقع گشت و يوم خمسين الف سنه در لحظه‌ای منطوی شد. يا للّه يا للّه يا للّه اَيْن اهل الانصاف، جميع اين وقايع عظيمه با يوم خمسين الف سنه در لحظه‌ای واقع شد و قضی الأمر الّذی فيه تستفتيان کامل گرديد امّا يک مستغاث و مکتب من يظهره اللّه در پنجاه سال منتهی نشد لا حول و لا قوّة الّا باللّه، فاعتبروا يا اولی الأبصار فانتبهوا يا اولی الأفکار و انصفوا يا اولی الأنظار. اينست که می‌فرمايد و ان يروا کلّ آية لا يؤمنوا بها فبعداً للقوم الغافلين.

الهی الهی اسئلک بقوّتک النّافذة فی حقائق الأشيآء ان تخرق الأستار عن الأبصار و تکشف السّبحات بآيات بيّنات و ترفع الغطآء عن جمال الهدی و تنقذ الغفلآء و حزب البلهآء. ربّ انّهم خذلة خلقک و رذلة بريّتک و هَزَلة عبادک و لمزة اهل بلادک و همزة اهل الشّبهات فی ارضک يحضرون المحافل الکبری و يطلقون الألسن بالشّبهات حتّی تزلّ به الأقدام. ربّ احفظ المخلصين عن سهام الرّيب و شبهات نفوس ترمی بالغيب و اجعل القلوب مرايآء الأسرار و العيون قريرة بمشاهدة الأنوار و الأرواح منجذبة الی ملکوت الأسرار انّک انت الکريم انّک انت الرّحيم انّک انت العزيز المقتدر المختار. ع ع

يا اهل اللّه امتحان شديدی در پيش و افتتان عظيمی حاصل. قدم ثابت نمائيد تا نابت گرديد و قوّه رسوخ بنمائيد و مانند جبل راسخ اين امتحان را مقاومت نمائيد و المخلصون فی خطر عظيم را فراموش ننمائيد. دو سال پيش مناجاتی به دهج ارسال گشت. حال ملاحظه نمائيد، هذا ما هو المذکور فی ذلک الرّقّ المنشور. ع ع

هو الله

٣٩٧- ای ثابت بر پيمان نامه تو رسيد. مضمون آيت استقامت بر امر حقّ بود و نشانه شناسائی يار بی‌نشان. جميع بشر هرچند به طراز خلعت انسانی مزيّن ولی از حقيقت آن بی‌خبر. اين موهبت کلّيّه در حقيقت انسانی جلوه نموده ولی انسان غافل و ذاهل. يک معنی از معانی آيه مبارکه انّه کان ظلوماً جهولا اينست. الحمد للّه احبّای الهی منتبه به اين الطاف و احسان و منجذب اين موهبت بی‌پايان. اذن حضور خواسته بودی. اگر به نهايت روح و ريحان ممکن و در حضور و رجوع راحت دل و جان مهيّا مأذونی والّا تا آنکه اسباب فراهم آيد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٣٩٨- ای ورقه مقبله جناب زائر ذکری از تو نمودند و از شدّت اشتعال قلبت به نار محبّت اللّه زبان گشودند. اگرچه به ظاهر از جرگه نسائی و به حسب اوهام ناس ضعيف و ناتوان امّا در ظلّ آفتاب حقيقت گوی سبقت و پيشی را از رجال ميدان ربودی و به قوّت و توانائی مبعوث شدی که حمل امانت کبری کردی و مظهر آيه فحملها الانسان گشتی. ع ع

هو الله

٣٩٩- ای مشغول به خدمت امر اللّه صد هزار شکر بايد نمود که آن خانمان به خدمت امر مؤيّد و آن دودمان به اين فضل اعظم مخصّص. اين نيست مگر از خلوص آن متصاعد الی اللّه. برکت آباء سبب موفّقيّت ابناء می‌گردد. کمر را بر خدمت امر محکم بند و در ثبوت و رسوخ ضعفاء بر عهد و پيمان بکوش چه که ميثاق الهی امانت ربّانيست که جبال و ارض و سموات حمل آن نتوانستند چگونه سست‌عنصران حمل توانند. انّا عرضنا الامانة علی السّموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها فحملها الانسان. زين مردمان سست‌عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست و البهآء عليک. ع ع

هو الابهی الابهی

٤٠٠- ای سلاله نفس مبارک مؤمن باللّه، پدر هرچند از اين خاکدان سفر کرد و به آستان جليل اکبر توجّه نمود ولی ترا به جای خويش مستقرّ نمود تا چون پدر شب و روز به ذکر ربّ بشر مستبشر گردی و تحصيل عرفان نمائی و به حقيقت تبيان پی بری. پس جميع افکار مختلفه را جمع و هموم متنوّعه را همّ واحد و قصد واحد نما تا توانی از عهده بندگی آستان مقدّس درآئی، اگرچه اين عبوديّت ثقل اعظمست و امانت کبری، کمرها را شکسته و قوای عظيمه را مضمحلّ نموده از آن جمله کمر عبدالبهآء به جمالش قسم که بکلّی منکسر گشته. ع ع

ربّ اغفر لمن قصد جوار رحمتک الواسعه و اعف عن عبدک الّذی توجّه الی عتبتک الرّحيبة الشّاسعه و اغرقه فی بحار غفرک و صفحک و انله کأس لطفک و عفوک انّک انت العفوّ الغفور الرّحيم. و ابلغ التّحيّة و التّکبير من قبلی الی الورقة الموقنه صبيّة محمّد کاظم الّتی آمنت باللّه و آياته و انتسبت الی من خدم ربّه فی طول حياته و البهآء عليک و عليه و عليها فی کلّ حين. ع ع

و جناب آقا محمّد ابراهيم را تکبير ابدع ابهی ابلاغ فرمائيد و البهاء علی کلّ اهل البهاء. ع ع

هو الله

٤٠١- ای اماء جمال قدم و ورقات سدره موهبت اکنون که چشم امکان به مشاهده آيات کبری روشن است و مشام روحانيان به نفحات قدس معطّر اين عبد در تضرّع و زاريم و تبتّل و بيقراری و از ملکوت وجود استمداد عون و صون و بزرگواری می‌نمايم زيرا از فرط گنهکاری و شرمساری سر بر ندارم و از شدّت خجلت در اضطرابم که در آستان مقدّس خدمتی از دست نيامد و از عهده عبوديّت برنيايم زيرا فضل محيط و اين الطاف ربّ فريد در هر آن سزاوار شکرانه بی حدّ و حصر و شکرانه قيام به عبوديّت حضرت يزدانست و اين عبوديّت امانتی است که در آيه مبارکه مذکور و آسمان و زمين از حملش عاجز و ضعيف. آيه انّا عرضنا الأمانة علی السّموات و الأرض و الجبال فأبين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انّه کان ظلوماً جهولاً را ملاحظه نمائيد که عبوديّت درگاه چه‌قدر صعب و سخت است. حال اين عبد ضعيف با جسمی نحيف و قوّتی طفيف حمل اين ثقل اعظم خواهد هيهات هيهات، لا کلّ ما يطلب الانسان يدرکه تجری الرّياح بما لا تشتهی السّفن. پس بايد پناه به حضرت احديّتش بريم و طلب عون و عنايت کنيم بلکه موفّق به خدمت گرديم. شما ای کنيزان حضرت بی‌نياز جهد و کوشش نمائيد تا به آنچه شرف و منقبت نساء است موفّق شويد و شبهه‌ای نيست که اعظم مفخرت نساء کنيزی بارگاه کبرياست و کنيزی درگاه آگاهی دلست و گواهی بر يگانگی خداوند بی‌مانند و محبّت قلبی ميان امآء اللّه و عصمت و عفّت بی‌منتها و اطاعت و رعايت ازواج و تربيت و مواظبت اطفال و سکون و تمکين و قرار و مداومت ذکر پروردگار و عبادت ليل و نهار و ثبوت و رسوخ بر امر و عهد حضرت کردگار و نهايت اشتعال و انجذاب. از حقّ می‌طلبيم که به جميع اين مواهب موفّق گرديد و عليکنّ التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٤٠٢- ... امّا آيه قرآن که در حقّ حامل امانت کبری ظلوم و جهول می‌فرمايد اين ظلوم و جهول مبالغه ظالم و جاهل نيست بلکه معنيش مظلوم و مجهولست. يعنی حامل امانت کبری مظلومست زيرا خلق انکار و استکبار می‌نمايند و مجهول القدر است قدر او را نمی‌دانند...

٤٠٣- ... جلّ مقصود اين عبد اينست که ياران مرا دست‌آويز اختلاف ننمايند و سبب تشتّت شمل امر اللّه نگردند زيرا مدّعی مقامی نبوده و نيستم و از زمره مستکبرين و اهل کبريآء نخواهم بود و اگر چنانچه مجبوريّت نبود و عبوديّت منظور نظر نه که امر اللّه در شرق و غرب مشتهر گردد و رايت وحدت و توحيد اديان مرتفع شود صلح عمومی تأسيس گردد و الفت روحانيّه عموم بشر تحقّق جويد نفحات قدس منتشر شود و نسيم جانپرور جنّت ابهی مشام‌ها را گلشن ملأ اعلی نمايد تا خاور و باختر مانند دو دلبر دست در آغوش يکديگر نمايد به جان عزيز آن يار و ياور روحانی بکلّی از خلق کناره می‌گرفتم و سر در گريبان نموده از آشنا و بيگانه عزلت جسته به تهذيب و تربيت خويش می‌پرداختم ولی چه توان نمود که امر الهی را جز اطاعت چاره‌ای نه و امانت اللّه را جز تحمّل و تجمّل چه توان نمود، فابين ان يحملنها را فراموش ننمايم...

٤٠٤- ای مؤتمن عبدالبهآء حضرت کبريا در حقيقت انسان آيت کبری وديعه نهاد، بعضی مؤتمن شدند و آن وديعه الهيّه را به کمال همّت محافظه و صيانت نمودند و بعضی ناسپاس در امانت خيانت کردند يعنی آن موهبت را هدر دادند. حمد کن خدا را که مؤتمن بودی و آن امانت الهيّه محفوظ و مصون ماند و مانند لؤلؤ مکنون در حيّز وجود جلوه نمود تا به نور حقيقت پی بردی و راه هدايت يافتی و به موهبت حضرت احديّت رسيدی. سليل آن جليل پاک‌جانی و يادگار آن يار مهربان پس بايد چراغ او برافروزی و پرده همگنان بسوزی و ديده از راحت و عزّت اين جهان بدوزی و بسوزی و بگدازی و بسازی تا به شکرانه آن موهبت پردازی و عليک التّحيّة و الثّنآء.

هو

٤٠٥- ای نفحه خوش روحانی ساعتيست که غمام رحمت در فيضان است و سيل از شدّت باران در جريان و دمدمه رعد و زمزمه سحاب مصادم آذان و خبر از قصر رسيد که آقا باجی در اين خاکدان فانی به اوج عزّت جاودانی عروج نموده. بعد از تحمّل محنت هشتاد سال و فوز به خدمت در عاقبت ايّام از عسرت عوالم جسمانی جسته رخت به گلزار رحمت الهی کشيد. با وجود آنکه به جهت تشييع عازم خارج قلعه هستيم در منزل جناب مجدالدّين قلم گرفته و به ذکر آن حبيب روحانی مشغول شدم. فضل و الطاف خاصّه الهيّه را ملاحظه فرمائيد که چه بسيار بنات ملوک و سلاطين جهان که دست از حشمت و عزّت دنيويّه بشستند و به آرزوی اطفال ملّت منسوبه به حقّ لباس راهبيّت اختيار نمودند و در يوم مشهود محروم گشتند و اين پير سال‌خورده که از قدم عالم حکايت می‌کرد به خدمت خانه حقّ فائز و مشرّف گشت تا حقيقت يختصّ برحمته من يشآء چون شمس تابان از افق امکان طالع و لائح گردد، ذلک من فضل الله يؤتيه من يشآء. مقصد اين بود که به ذکر يار حقيقی مشغول شويم سلسله کلام به اين مقام کشيد. باری حمد خدا را که مشمول لحظات اعين رحمانيّتيد و مظهر الطاف حضرت احديّت. در هر زمان در ساحت حقّ مذکوريد و به کلمه رضا مشهور. قدر اين مقام اعزّ ارفع اعلا را بدانيد و به شکرانه اين فضل در منتهای فرح و سرور باشيد. اعملوا آل داود شکراً و قليلا‌ً من عبادی الشّکور. ديگر جميع احبّای الهی را به ذکر بديع احلی مذکور و اشواق مشتاقان را ابلاغ فرمائيد. ع

٤٠٦- ای دوستان قديم نديم هرچند نديمی مشروط به اجتماع در يک بقعه و اقليم بلکه منوط به حضور در يک محفل بديعست ولی آن ياران الهی هرچند به جسم بعيدند ولی به روح قريب. به بصر دورند ولی به بصيرت قرين انجمن نور. کلّ در يک مجمعيم و در يک محضر. در ظلّ خباء مجديم و در رياض جنّت عدن. در سايه شجره طوبائيم و در پايه عرش اعلی. زنده به يک نسيميم و پاينده به يک روح بديع و فائز به فوز عظيم لهذا همراز و همدميم و هم آغوش و محرم. از فضل جمال ابهی مانند حلقه‌های زنجير زلف يار با هم مرتبطيم و مغتبط در موهبت کبری. چگونه شکرانه موهبت اين خداوند يگانه نمائيم و به حمد و ثنا نزد آشنا و بيگانه زبان گشائيم مگر آنکه به عجز اقرار نمائيم و ختم گفتار کنيم و قليلاً من عبادی الشّکور...

هو الابهی

٤٠٧- اللّهمّ انّی اتضرّع اليک تضرّع العانی الی المليک المتعالی و ابتهل اليک ابتهال اسير تحت السّلاسل الحديد الی الــّرکن الشّديد ان تؤيّد احبّائک فی هذا العصر الجديد و القرن المجيد علی ما تحبّ و تريد. ای ربّ ثبّت اقدامهم و ارفع اعلامهم و انشر انوارهم و نوّر اسرارهم و قوّ ظهورهم و اشدد ازورهم حتّی يکفهرّ نورهم انّک انت القويّ المقتدر القدير.

ايّها المستنبأ من النّبأ العظيم المستضیء من مصباح الملأ الاعلی فی هذا اليوم البديع اعلم انّ ربّک لمقتدر علی کلّ شیء يحيی العظام و هی رميم و يردّ الی اسفل السّافلين کما سقط المرود المريد و هو فی الفلک الاعلی ملک مجيد و مقرّب الی الرّبّ الفريد و لمّا استکبر علی عبد من عباد اللّه سقط من الملأ الاعلی الی الدّرجة السّفلی ولو کان اعظم ملائکة السّمآء قد اصبح فی الطبقة السّفلی حيث استکبر و قال انّی انا الاشرف الاعلی محتجباً بالعناصر عن النّور الباهر فنظر الی الهيکل الجسمانی و العنصر التّرابی و غفل عن السّرّ الالهی المودع فی ذلک الهيکل النّورانی و امعن النّظر فی المشکاة و غفل عن المصباح و رأی الاصداف الغبرآء و جهل عن الفريدة النّورآء و الخريدة الغرّآء المودعه فی ذلک الصّدف الاعلی تبّاً له من اعمی و اصمّ و ابکم يسير فی بيدآء الظّلمآء و يسيح فی اللّيلة اللّيلآء و يحتجب عن مشاهدة الشّمس المشرقة فی الافق الابهی ا فبعد هذا تتقيّد قدرة ربّک بشیء من الاشيآء لا واللّه بل يتصرّف فی ملکه کيف يشآء و يعطی الملک من يشآء و ينزع الملک عمّن يشآء يعزّ من يشآء و يذلّ من يشآء.

و امّا کلمة الاصطفآء کيف غفلت عنها مع انّ هذا مصرّح فی القرآن کما قال الرّحمان ثمّ اورثنا الکتاب و انتبه لباقی الآيه و دقّق النّظر فيها حتّی تطّلع بحقيقة الامر ثمّ تذکّر ما نزّل من لسان القدم فی حقّ ذلک الشّخص و هو مقرّ و معترف فی جميع رسائله بخطّه انّ تلک الآيه نزّلت فی حقّه اگر آنی از ظلّ امر منحرف شود معدوم صرف خواهد بود. مع هذه الصّراحة الکبری فهل من انحراف اعظم من نقض ميثاق اللّه فانتبهوا يا اولی الالباب و الی الآن لم يصدر من قلمی توهينا بحقّ احد من العباد الّا اشارة لايقاظ من فی البلاد من نوم الشّبهات فاجبرونی الآن حتّی ابلّغ اوامر ربّی الی شرق الارض و غربها ولکن انت ايّها الفاضل النّحرير دع هذه الاذکار و لا تتفکّر فی هذه الامور لانّها تلهيک عن سرّ الاسرار و نشر نفحات اللّه و اعلآء کلمة اللّه فاستخرنّ ما تريد باسم ربّک الرّحمن الرّحيم و اطلق العنان فی ميدان التّبليغ و ناد باعلی الصّوت ايّها المحتجبون قد ظهر سرّ المکنون و الرّمز المصون النّيّر الاعلی شمس البهآء و اشرق علی الآفاق بانوار خضعت لها الاعناق و ذلّت لها الرّقاب و تبدّل اللّيل الدّيجور بنور ساطع من شمس الظّهور و ليس بجماله احتجاب علی ممرّ الدّهور و العصور ولو تجلّل بغمام الغيب و خفی عن اعين اهل الرّيب ولکن فيضه العظيم سيل منحدر من الجبل الرّفيع و لازال مستمرّ ابديّ لا انقطاع له و لا نفاد له و امّا اهل الشّبهات يظنّون انّ يومه تبدّل باللّيل و انواره غابت فی غمام الظّلام تبّاً لهم من هذه الاوهام انظر الی انواره السّاطعة علی الارجآء و ندائه المرتفع بين الارض و السّمآء و امواج فيضه المتهيّجه بارياح قدرته الّتی ارتجّت منها الآفاق و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٤٠٨- يا من قام بکلّيّته علی خدمة الميثاق مکتوب مرسول از شخص معهود مربّای کبر و غرور است به حساب سؤال آخوندی فرموده. سبحان اللّه اين نفوس کاش به قدر يک طلبه ضعيف مدارس کثيف شعور داشتند اولئک يئسوا عن ميثاق اللّه و خسروا خسراناً مبينا. اينگونه نشريات از قبيل الغريق يتشبّث بکلّ حشيش و خارش زخم و ريش پشت و پيش است که عذاب عذب می‌گردد. از اينگونه عبارات بايد فرار نمايند افتخار می‌کنند. باری آن مغرور را جواب لازم و طبع و نشر واجب. ع ع

باری اين روزها به کمال های و هوی به کلمه اصطفينا عربده می‌نمايند و حال آنکه جمال قدم اين کلمه را مخصوص نازل فرمودند تا اهل بصيرت ملتفت شوند که تمام وقوعات بعد را خبر داده‌اند و لا تخفی علی اللّه خافيه. در فرقان می‌فرمايد ثمّ اورثنا الکتاب الّذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن اللّه ذلک هو الفضل الکبير و در لوح هيکل به صريح عبارت می‌فرمايد انّا اصطفينا احد اخواننا و رفعناه الی مقام اخذه الغرور و الاستکبار لذا ارجعناه الی آخر الآيه. خلاصه در هر دمی بهانه‌ای آورند، ذرهم فی خوضهم يلعبون. ع ع

٤٠٩- ... و امّا مسئله قد اصطفينا خدا تهيّأ و تدارک را هزار و سيصد سال پيش از اين ديد و از برای جناب معلوم عذر و بهانه موهوم نگذاشت. در قرآن به تصريح واضح فرمود ثمّ اورثنا الکتاب الّذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق الی الخيرات. می‌فرمايد پس وارث کتاب گردانيديم نفوسی از عباد را که مظهر اصطفينا هستند لکن آن مظاهر اصطفينا بر سه قسم هستند. بعضی بر نفس خود ظالمند و بعضی معتدلند يعنی ميانه‌رو هستند و بعضی سابق به خيرات هستند. جناب معهود از جمله فمنهم ظالم لنفسه است و می‌فرمايد قد اصطفينا الاکبر بعد الاعظم و ما بعد الحقّ الّا الضّلال المبين و برهان بر اين اينست که در نصوص هر دو کتاب الهی امر به اطاعت نمی‌فرمايد و امر به توجّه نمی‌کند بلکه کلمه توجّه و امر اطاعت چه در کتاب اقدس چه در کتاب عهد مختصّ به مرکز منصوص است و به صريح عبارت در لوح از پيش فرموده و خود معهود مقرّ و معترف که اگر آنی از ظلّ امر منحرف شود معدوم صرف خواهد بود و چه انحرافيست اعظم از نقض ميثاق...

٤١٠- ... در خصوص آيه مبارکه در کتاب عهد سؤال نموده بوديد. اين آيه مبارکه کتاب عهد مربوط به آيه مبارکه فرقانست ثمّ اورثنا الکتاب الّذين اصطفينا منهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سارع الی الخيرات. ورّاث را به سه قسم فرموده انظر الی الاشارة الّتی هی عين الصّراحة اين معلوم گشت. امّا ميراث معانيی چند دارد. يک معنی از معانيش توکّل و تفويضست که صريح عبارتست و معانی ديگرش بقيّة اللّه خير لکم و معنای ثالثش يرثنی و يرث من آل يعقوب و اجعله ربّ رضيّا و آن شئون و کمالات رحمانيّه است. هنيئاً لکلّ وارث يرث هذا الميراث و للّه ميراث السّموات و الأرض و من لم يرث فهو ظالم لنفسه و لو کان ممّن اصطفی...

٤١١- ... جواب سؤال اوّل بعد الاعظم می‌فرمايد. اين بيان مشروط به ثبوت بر ميثاق و امتثال امر بود بعد از مخالفت البتّه سقوط است چنانکه در الواح تصريح می‌فرمايند و جميع ناقضين حتّی نفس مرکز نقض نيز معترف به اين نصّ قاطع هستند که به صراحت جمال مبارک می‌فرمايند که ميرزا محمّد علی اگر آنی از ظلّ امر منحرف شود معدوم صرف بوده و خواهد بود. چه انحرافی اعظم از نقض ميثاق است. چه انحرافی اعظم از مخالفت امر است. چه انحرافی اعظم از تکفير مرکز ميثاقست. چه انحرافی اعظم از تأليف رسائل شبهات و نشر در آفاق بر ضدّ مرکز عهد است. چه انحرافی اعظم از افترا بر عبدالبهاست. چه انحرافی اعظم از فساد در دين اللّه است. چه انحرافی اعظم از اتّفاق با اعدای عبدالبهاست. چه انحرافی اعظم از تقديم لوائح بر ضدّ او به پادشاه ظالم سلطان مخلوع عثمانيانست و قس علی ذلک. اين انحراف نيست بلکه به جميع قوی مخالفت و بغضا و عداوت به عبدالبهآء مظلوم آفاقست. ديگر بعد الاعظم چه حکمی دارد. و اغصان محصور در اشخاص نه، تسلسل دارد. هر يک ثابت مقبول و هر يک متزلزل ساقط چنانکه در الواح و زبر منصوص است. و امّا کلمه اصطفی در قرآن البتّه قرائت فرموده‌ايد که می‌فرمايد ثمّ اورثنا الکتاب الّذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات. يعنی نفوسی که اصطفا شده‌اند بر سه قسم‌اند از جمله يک قسم ظالم لنفسه است. و همچنين بعد الاعظم را ملاحظه فرما که می‌فرمايد و ما بعد الحقّ الّا الضّلال المبين...

و امّا در آيه فرقان فی يوم کان مقداره خمسين الف سنه مقصد آنست که امور عظيمه و وقايع کلّيّه و حوادث بی‌نهايه که ظهور و اجرايش منوط به مدّت خمسين الف سنه است در آن يوم واحد مجری گردد. اينست که در مقام ديگر در لمح بصر می‌فرمايد و مقصود از اين آيه يوم ظهور جمال ابهی است که به مقدار خمسين الف سنه است نه خمسين الف سنه، چنانکه گفته می‌شود يک ساعت فراق مقدار هزار سال است...

هو الله

٤١٢- ای ورقه محزونه محزون مباش و دلخون مگرد. دنيا تا بوده است چنين بوده است، و هذه من سنّة اللّه و لن تجد لسنّته تبديلا و لا تحويلا، طابق النّعل بالنّعل. اين عبد اگرچه به ظاهر تنهاست ولی نفحات ملکوت ابهی در مرور و فيوضات جمال مبارک در نزول. به ياد روی او مأنوس و از دون او مأيوس. در اين صحرا سال‌ها حضرت روح لبّيک اللّهمّ لبّيک فرمود و در اين بيابان قرونی چند انبياء و اولياء به نفحات قدس مألوف. عطر اذکارشان کوه و دشت را معطّر نموده است و نسائم جانپرورشان صحرا و دريا را زنده کرده است. اگر سمع لطيف شود آن ناله‌ها و مناجات‌ها را الآن استماع می‌نمايد و آن الحان را به گوش جان می‌شنود. حضرت ورقه عليا و ثمره مقدّسه ابهی خانم را تکبير اشتياق برسانيد و همچنين ورقه مبارکه ضيا خانم و طوبی خانم و منوّر خانم و والده آقا ميرزا جلال و گوهر بگم و رضيّه بگم و سائر ورقات و اماء اللّه عليهنّ بهاء اللّه الابهی را. احوالم الحمد للّه بهتر است چه که در توجّه و تذکّر مشغولم و از هرچه غير اوست بيزار. از روايات مغموم مشو و از بعضی شئون مهموم مگرد. از اين اقوال و روايات مقصود منم. ظاهر شده و خواهد شد. در ايّام مبارک هر نفسی که بنای طغيان می‌گذاشت اوّل ذکر اين می‌نمود که عمّه قزی سبب جميع تغيّرات جمال مبارک است. پيش همقطاران خويش سرّاً می‌گفت چه کنم بی‌بی به من بی‌ارادت است و همه اين فتنه‌ها را در ساحت اقدس می‌نمايد. حال نيز ترا بهانه می‌کنند. مقصود منم نه تو. واضح شده و خواهد شد. مقصود اينست که شب و روز به ذکر جمال مبارک مشغول شويد و مادون را فراموش نمائيد. من به اينجا آمدم و ميدان را خالی گذاشتم تا هر کس از متزلزلين آنچه بخواهد بکند. سرّاً نکنند جهاراً بکنند. فسيعلم الّذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون. ع ع

اماء رحمن ورقات موقنات ثابتات راسخات هر يک را تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد.

هو الابهی

٤١٣- ای بنده باوفای جمال مبارک حقّا که منادی ميثاقی و جانفشان در ره نيّر آفاق. بعد از صعود حضرت مقصود روحی لاحبّائه الفداء فی‌الحقيقه بکلّی جسم و جان را فراموش نمودی و به وفا قيام فرمودی و تحمّل جفا نمودی و کوه و دشت و صحرا پيمودی و در هر خطّه و دياری ندای يابهاءالابهی برآوردی و اهل ملکوت ابهی طوبی لک ثمّ طوبی به مسامع سکّان بساط کبرياء رساندند و ملأ اعلی زبان به تمجيد گشودند. در ايران در هر نقطه‌ای به نشر نفحات اللّه پرداختی و در هر مجمعی مانند شمع به نور معرفت اللّه برافروختی. حال نوبت هندوستان است و عبوديّت آستان در آن سامان. پس مانند مرغ تيزپر بحر و برّ بپيما و خود را به آن کشور برسان و در انجمن ياران بالاخصّ پارسيان بلکه در جميع هندوستان چنان نعره‌ای بزن که کوه و دشت و بيابان را از مژده به وجد و طرب آری. و در آن اقليم ميدان صاف است و به سبب حرّيّت و آزادگی وقت مصاف ولی اوّل ورود با ديگران بياميز و الفت و معاشرتی کن تا آشنائی حاصل شود و قلوب مائل گردد. پس به مجمع ياران شتاب تا بگويند که اين سرور عارفان ما نيز سرگشته و سودائی آن مه تابان بود و از جمله رندان، ما نشناختيم. اوّل گول فصاحت و بلاغت و ديانت و معرفت او را خورديم و گمان می‌کرديم غراب گلخن ظلمانی است، آخر معلوم شد که اين بلبل گلشن رحمانيست. حيف صد حيف که با آن فصاحت گفتار و حسن کردار و خوشی رفتار و چشم ميگون و قامت موزون و جبين مبين و زبان نمکين و طراوت رخ و حلاوت وجه از جمله بهائيان بود. چه فايده که گول خورديم و گوی را از ميدان در ربود. هذا ما نطق به السّفهاء فی القرون الاولی يوم بعثة الانبياء و قالوا انّا تطيّرنا بکم لئن لم تنتهوا لنرجمنّکم و ليمسّنّکم منّا عذاب اليم و عليک التّحيّة و الثّناء. ع ع

هو الابهی

٤١٤- ای منجذب نفحات اللّه، شد مدّتی که با تو گفت و شنيدی نکرده‌ام. اين را نيز حکمتی بود. اميد است که چشم و گوش و دلت با بهره و نصيب گردند. چه بهره‌ای اعظم از اينکه از نفحات ملکوت الحمد للّه جانی زنده داری و از فيض انوار روئی فروزنده. از جور سلطان محبّت اللّه گريبانی چاک داری و از فيضان ماء طهور دلی طيّب و طاهر و پاک. متمسّک به حبل ميثاقی و متوجّه به جمال نيّر آفاق روحی لاحبّائه الفداء. اينست نصيب موفور و بهره مقرّبين در يوم ظهور. پس به شکرانه اين فضل عظيم و فوز مبين کمر بر خدمت امر بربند و تحمّل هر مشقّتی بنما چه که نهايت مصائب و بلايا را تحمّل نمودی و اشدّ صدمات را ديدی. ولی غصّه مخور و مکدّر مباش. عن‌قريب نفوسی که ملامت و سرزنش می‌نمايند خود و خاندان و سلاله و دودمان به وجود تو افتخار و مباهات نمايند و سرفراز گردند. ملاحظه در دورهای سابق و قرون اولی نمائيد که به انبيا و رسل و اوليا چه می‌کردند و چه می‌گفتند و چه سرزنش‌ها و ملامت‌ها می‌نمودند و خدا در قرآن حکايت می‌فرمايد قالوا انّا تطيّرنا بکم لئن لم تنتهوا لنرجمنّکم او يمسّنّکم منّا عذاب اليم. يعنی قوم به رسل می‌گفتند که شما چه‌قدر فال شومی برای ما بوديد يعنی سبب بدبختی و نکبت و سوء طالع ما گشتيد. ما در نهايت سرور و حبور و عزّت و راحت و نعمت و مسرّت بوديم، شما اسباب حزن و اندوه و کدورت و ذلّت و اذيّت ما گشتيد. لئن لم تنتهوا لنرجمنّکم او يمسّنّکم منّا عذاب اليم يعنی اگر چنانچه دست از اين روش و حرکت و سلوک و رفتار و گفتار برنداشتيد البتّه شما را سنگسار می‌نمائيم يا آنکه به عذاب اليم می‌اندازيم. اينچنين می‌گفتند و اينچنين می‌کردند. حال شما ملاحظه نمائيد که قدر و منزلت آن مظاهر الهيّه بلکه خادمان درگاهشان به چه درجه است. العزّة و العلوّ و السّموّ و المکنة و الشّوکة لاحبّاء اللّه فی القرون الاوّلين و الآخرين فسوف يظهر اللّه قدر احبّائه و شأن اصفيائه و عزّة اودّائه و عظمة مقام الموحّدين. لعمراللّه السن الکلّ تنطق بثنائهم و وجوه الکلّ تستبشر بانوارهم و حقائق التّقديس تنجذب باسرارهم و انّک انت فاطمئنّ بفضل مولاک و لا تبتئس بما کانوا يعملون. ع ع

هو الابهی

٤١٥- ای سرمست باده عشق ذی‌الجلال، مجنون ليلی می‌گويد لقد لامنی فی حبّها کلّ اقاربی ابی و ابن امّی و عمّی و خاليا. از لوازم عشق و محبّت محنت و ملامت و شماتت است. اينست که در سوره يس می‌فرمايد که معرضين می‌گفتند انّا تطيّرنا بکم لئن لم تنتهوا لنرجمنّکم او يمسّنّکم منّا عذاب اليم. باری از اذيّت خويشان آزرده مشو و از محنت بدکيشان محزون مباش. عن‌قريب حاش للّه ما هذا بشر ان هذا الّا ملک کريم خواهند گفت. اگر در آمدن شما سبب حرف نباشد يعنی باعث گفتگوی تازه نگردد ضرری ندارد لکن اگر تحمّل ممکن الآن عدم حرکت اولی و البهاء عليک. ع ‌ع

هو الله

٤١٦- ای ثابت بر پيمان نامه‌ای که به تاريخ ١٩ ذی‌القعده ١٣٣٩ بود رسيد. الحمد للّه معانی احساس روحانی بود و انجذاب رحمانی. سؤال نموده بوديد که آيا در يک شهر تأسيس دو محفل جائز. هرچند اين محافل مجرّد به جهت نشر نفحات و ترويج تعاليم الهی است نه بيت عدل ولی اگر تعدّد يابد مورث اختلاف شود و از اختلاف هزار مشکلات پديدار گردد. محافل احبّای الهی همه روحانيست نورانيست در هر جا هر موقع که احبّا مجتمع شوند و به تمام روح و ريحان به نفحات رحمن مشامّ معطّر کنند آن محفل نورانيست.

ای جناب قابل بايد کلمات مکنونه فارسی و عربی را ليلاً و نهاراً قرائت نمائيم و تضرّع و زاری کنيم تا به موجب اين نصائح الهی عمل نمائيم. اين کلمات مقدّسه به جهت عمل نازل شده نه به جهت استماع. باری عبدالبهآء چون نظر به اعمال خويش نمايد بی‌نهايت خجل و شرمسار گردد بلکه از خود بيزار شود. لهذا بايد کلّ در حقّ يکديگر دعا نمائيم و عون و عنايت طلبيم بلکه موفّق بر عمل به موجب نصايح و وصايای جمال مبارک گرديم. ولی شما در نهايت ملايمت رفتار نمائيد. حضرت حبيب نجّار چون خواست که مشرکين را از عبادت اصنام منع نمايد نسبت شرک را به خود داد و گفت ما لی لا اعبد الّذی فطرنی و اليه ترجعون امّا مقصدش ما لکم لا تعبدون الّذی فطرکم بود. نسبت شرک را به خود داد تا بر مسامع گران نيايد. اين دستورالعمل بود و عليک البهآء الأبهی. ٩ ربيع‌الأوّل ١٣٤٠. عبدالبهاء عباس

هو الله

٤١٧- ای ثابت بر پيمان سه ٣ سال پيش به دهج نامه‌ای و مناجاتی مرقوم گرديد و در ضمن دون تصريح به تلويح وقوعات حاليّه سيّد مهدی به لسان مناجات خبر داده گشت. حتّی در سر نامه دهج رهج مرقوم گرديد. حال آن اشارات بتمامها ظاهر گرديد. اشارات به نهج قول حبيب نجّار از اوصيای حضرت مسيح بود که می‌فرمايد ما لی لا اعبد الّذی فطرنی و اليه ترجعون که مقصودش اين بود که ما لکم لا تعبدون الّذی فطرکم و آن نامه به خود سيّد علی اکبر يعنی سيّد مهدی داده شد که بخواند و سبب انتباهش گردد و ارسال دارد ولی هيهات هيهات. باری مقصود اينست که اگر آن جناب بزودی سفری به آن صفحات يزد می‌فرموديد بسيار موافق و مناسب بود زيرا مکاتيب مفصّله مرقوم می‌نمايد و اکثر افترای محض، شايد بعضی ضعفا توهّم نمايند و اذا جآء الحقّ زهق الباطل به سفر شما حاصل گردد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٤١٨- ای موقن به آيات اللّه نفوسی به جوهر فؤاد توجّه به افق تقديس نمودند و در ظلّ کلمه توحيد داخل گشتند و از کأس عنايت سلسبيل موهبت نوشيدند و از جام محبّت اللّه صهبای رحمت چشيدند. چنان سرمست و مدهوش گشتند که با کمال فرح و سرور به ميدان شهادت و قربانگاه عشق دويدند و جان در سبيل جانان فدا نمودند و چون طيور قدس در اعلی فروع حدائق انس و رياض فردوس آشيان نمودند و به نغمات يا ليت قومی يعلمون بما غفر لی ربّی و جعلنی من المکرمين مشغولند. باری حال اين عباد بايد تأسّی به آن جواهر وجود نموده در سبيل حضرت مقصود چنان جانفشانی نمائيم که ثابت و مشهود گردد که اين نفوس نعم الاخلاف آن خير الاسلافند و مظهر الولد سرّ ابيه در انجمن آفاق شوند و البهاء عليک و علی کلّ ثابت علی عهد اللّه و ميثاقه. ع ع

ربّ و رجائی هذا عبدک فرع الشّجرة الّتی استأصلت فی سبيلک بايادی اعدائک و انقعرت فی محبّتک بزوابع عدوان اشتدّت من طغات عبادک. ای ربّ اجعل هذا الفرع اصلاً و هذا القضيب شجراً ناشئاً نامياً مخضّراً خَضِلاً نَضِراً فی حدائق توحيدک مزهراً مثمراً فی جنّة رحمانيّتک متشعّباً متفنّناً ممتدّاً بفضلک و جودک و اجعل ذلک الاصل متمائلاً فی فردوس ملکوت تقديسک و طريّاً خَضِراً ريّاناً من فيض سحاب رحمتک فی جنّة توحيدک انّک انت الکريم الرّحيم الرّحمن العطوف. ع ع

هو الابهی

٤١٩- يا من استشهد اخوه فی سبيل ربّه العزيز الغفور طوبی لک بما انتسبت الی النّفس الطّيّبة الطّاهرة القدسيّه طوبی لک بما انتميت الی الکينونة الصّادقة الصّافية النّورانيّه. لعمرک لو علمت علوّ مقام اخيک و سموّ مرتبته لفديت روحک و نفسک و جسمک و ذاتک و ما لک و عليک فی محبّته و قلت يا ليتنی کنت معک فافوز فوزاً عظيما. تاللّه الحقّ انّه الآن لفی الملکوت الابهی ينظر و يری و يشاهد و ينادی باعلی النّدا يا ليت قومی يعلمون بما غفر لی ربّی و جعلنی من المکرمين و انّک انت فاشکر اللّه ربّک بما حظيت بهذه النّسبة الّتی يفتخر بها اهل الملأ الاعلی و قل ربّ ايّدنی علی الاستقامة الّتی ايّدت بها اخی انّک اکرم الاکرمين. ع ع

هو الباقی

٤٢٠- ای نور حدقه ديده روحانيان اگرچه جميع چشم‌ها گريان و دل‌ها سوزان و جگرها از اين مصيبت عظمی چون شمع در سوز و گداز است ولکن چون آن هزار گلزار الهی به گلستان معنوی و گلشنسرای شادمانی روحانی عروج و صعود نمود و در فردوس اعظم بر شاخسار رحمت رحمانی به نغمات يا ليت قومی يعلمون بما غفر لی ربّی و جعلنی من المکرمين ناطق و مترنّم بايد آن روشنائی بصر مخلصين در نهايت صبر و تمکين متسلّی به الطاف و عنايت حضرت احديّت باشند. در اين خاکدان فانی فرقت امر حتميست ولکن چشم اين مشتاقان به افق وصلت باقيه دائمه نگرانست. ربّ افرغ عليّ و عليهم صبراً و اجعلنا راضيين بقضائک يا ربّ العالمين. ع

هو الابهی

٤٢١- اگر آن نور هدی از آن افق غروب نمود و آن نجم وفاء از آن مطلع افول ولی الحمد للّه که مثل آن جناب را يادگار و بقيّة الآثار گذاشت. آن بزرگوار شب و روز به خدمت احبّاء اللّه و ترويج کلمة اللّه و ترويح قلوب اولياء اللّه مشغول و مألوف بود و در جميع اطراف به اسم اللّه معروف تا آنکه شربت شهادت را از يد ساقی عنايت نوشيد و اليوم در افق ملکوت ابهی چون ستاره صبحگاهی در کمال درخشندگی و به ندای يا ليت قومی يعلمون بما غفر لی ربّی و جعلنی من المکرمين فرياد می‌نمايد ولی هر سمعی اين ندا را استماع نکند. حال شما چون از اعضاء جليله آن هيکل مکرّميد البتّه بايد به خلق و خوی او قيام نمائيد و به روش و سلوک او حرکت فرمائيد تا کشت او را آب دهيد و بنيان او را بلند کنيد تا صيت خدماتش جهانگير گردد و آوازه تقديسش به فلک اثير رسد و حقيقت المؤمنون کنفس واحده و الخلف رجوع السّلف تحقّق يابد. اميد از تأييد چنانست که موفّقيّت شما مزيد بر مؤيّدی آن متصاعد الی اللّه گردد و البهاء عليک و علی کلّ ثابت علی الميثاق. ع ع

٤٢٢- ... تعزيت‌نامه شما بر مصيبت کبری وفات ابی‌الفضائل سبب تسلّی قلوب گرديد. اميدواريم که باقی دوستان محفوظ و مصون در صون حمايت الهی باقی و برقرار باشند. امّا قضيّه ذکر آن نحرير جليل در جرائد ناسوتی ابداً اهمّيّتی ندارد زيرا در اندک زمانی فراموش شود. ملاحظه کنيد که جرائد عالم در تعزيت ملوک چه قيامتی برپا می‌نمايند ولی اندک زمانی نمی‌گذرد که بکلّی فراموش می‌شود. مادام چنين است چه اهمّيّتی دارد. امّا به جهت وفات آن شخص جليل از ملأ اعلی تعزيت می‌رسد زيرا اهل صوامع ملکوت در بارگاه قدس از صعود او مسرور و از درگاه احديّت از برای مصيبت‌زدگان در اين جهان تسلّی قلوب می‌طلبند و مناقب آن بزرگوار در لوح محفوظ و رقّ منشور مذکور و مشروح امّا حال معلوم نيست، عن‌قريب پرتو عالم بالا بر زير زند و جميع زبان‌ها به ستايش او پردازد. نفوس بزرگواری که از پيش گذشتند در تاريخ دقّت نمائيد که بعد از وفاتشان کسی ماتم نگرفت و در مصيبتشان آه و فغان ننمود. نه چشمی گريان شد و نه قلبی سوزان لکن بعد ببينيد که چه ماتمی شد و چگونه گشت. امّا ابی‌الفضائل الحمد للّه در عصر خويش به مجرّد انتشار خبر فوتش در شهرهای بعيده ماتم گرفتند و اشک ريختند و با آه و ناله همدم شدند و طلب علوّ درجات در حالت مناجات نمودند. ولی هموطنان عزيز در مصر نزديک جنازه او نيامدند که مبادا ذليل شوند با وجود آنکه آن وجود عزّت ايرانيان بود، عن‌قريب معلوم خواهد شد. در قرآن ملاحظه کن که چه می‌فرمايد يا حسرة علی العباد ما يأتيهم من رسول الّا کانوا به يستهزئون افکلّما جائکم رسول بما لا تهوی انفسکم استکبرتم ففريقاً کذّبتم و فريقاً تقتلون. بعد از آنيکه در حقّ مظاهر مقدّسه الهيّه و مطالع انوار و مشارق شمس حقيقت چنين مجری می‌داشتند تعجّب منما که حضرت ابی‌الفضائل را که بنده‌ای از بندگان الهی بود بی‌اعتنائی کنند. ذلک دأبهم فی الحياة الدّنيا...

هو الله

٤٢٣- ای بنده جمال مبارک نامه شما رسيد. پيام آشنا بود و دليل بر استقامت بر امر اللّه. رؤيا که ديده‌ای نتائجش عن‌قريب ظاهر گردد. ملاحظه شود که انشاءاللّه موت حياتست. بيش از اين بيان جائز نه. در خصوص حرکت آفتاب و زمين مرقوم نموده بودی. جميع کائنات متحـّرک است، ساکنی در ميان نه زيرا حرکت از لوازم وجود است و سکون از خصائص عدم. يعنی وجودی نيست که حرکت نداشته باشد. در الواح الهيّه اين قضيّه صريح است که جميع اجسام مضيئه و غيرمضيئه حتّی ذرّات کائنات متحـّرک است، يا بالاصاله يا بالتّبع. امّا يک حرکت نسبی در ميان است، البتّه جسم صغير متحـّرک حول جسم عظيم است. حرکت ليل و نهار واضح و مشهود است که از ارض است. برهانش لامع است و دليلش واضح. مثلاً جميع اين کره‌های نورانيّه در اين فضای نامتناهی در بيست و چهار ساعت ما عدا القطبين در مدّت يک شبانه روز دوری زنند و طلوع و افولی دارند. اين خارج از دو قسم نيست يا جميع را مرکز نقطه ارض است و کلّ اين محيط عظيم را در مدّتی قليله که عبارت از بيست و چهار ساعت است طيّ نمايند و يا آنکه کره ارض در اين مدّت قليله دوری بر محور خويش زند. اين واضح است که شقّ اخير صحيح است. از برای اين اجسام نورانيّه نامتناهيه حرکت واحده حول ارض محال است. و امّا حرکت سنويّه که از آن فصول اربعه تحقّق يابد آن نيز به دلائل عقليّه و نقليّه مثبت است که شمس دائماً در نقطه احتراق مستقرّ است و ارض منتقل و الشّمس تجری لمستقرّ لها ذلک تقدير العزيز العليم. يعنی شمس را حرکت مانند آسياب بر محور خويش است و به واسطه آلات و ادوات اکتشاف شده است که آفتاب را نيز مانند ماه کَلَفی و اين کلف در مدّت بيست و پنج روز و چيزی نمايان می‌شود و غائب می‌گردد. اين دليل بر آنست که آفتاب بر محور خويش متحـّرک است، نه حرکت سنويّه و نه حرکت ليل و نهار، اين مباحث رياضيّين است ولی ما بايد از شمس حقيقت دم زنيم که آن نيّر آسمانی طائف بر حول خويش است نه طائف حول نفسی و مستشرق از انوار احدی بل متجلّية بنفسها لنفسها و لا تتجلّی بقوّة غيرها و الکلّ يطوفون فی حولها و يقتبسون من انوارها و يستمدّون من حرارتها و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

٤٢٤- ای کنيز عزيز الهی نامه شما رسيد. از گلشن معانی رايحه معطّری استشمام گرديد. در پاريس بايد چنان تنزيه و تقديس ظاهر نمود که نفوس را از آلايش هوا و هوس بکلّی پاک و مطهّر کرد زيرا در آن مدينه نفوس در نهايت غفلت و منهمک در شهوات نفس. اگر قوّه ملکوتيّه ظاهر گردد البتّه نفوذ عظيم کند و آن نفوس را به نفثات روح القدس زنده نمايد. البتّه به جان بکوشيد که نفوس ميّته را زنده نمائيد و کوران را بينا کنيد و کران را شنوا نمائيد.

مرقوم نموده بودی که افکار فيلسوفی را چگونه تطبيق به افکار ديانتی نمائيم. بدان که ناسوت آئينه ملکوتست و هر يک با يکديگر تطبيق تامّ دارد. آراء صائبه ناسوتيّه که از نتائج افکار فلسفه حقيقيّه است مطابق آثار ملکوتيّه است و به هيچ وجه من الوجوه اختلافی در ميان نيست زيرا حقيقت اشياء در خزائن ملکوتست. چون جلوه به عالم ناسوت نمايد اعيان و حقايق کائنات تحقّق يابد. اگر چنانچه آراء فلسفيّه مطابق آثار ملکوتيّه نباشد يقين است که عين خطاست زيرا بعد از قرون و اعصار به تدقيق و تحقيق فلاسفه واضح و مشهود شود که بيان صريح ملکوتی صحيح و آراء فلسفه سقيم بوده چنانکه وقتی که قرآن نازل شد بعضی از آيات قرآنيّه مخالف آراء فلسفيّه بود مثل حرکت ارض و سائر کواکب بتمامها و حرکت محوريّه شمس که صريح قرآنست. فلاسفه آن زمان اين بيان را مخالف آراء فلسفيّه دانستند زيرا در آن زمان قواعد بطلميوسيّه در علوم رياضيّه مسلّم جميع آفاق بود و نصّ صريح قرآن مخالف آن. بعد از قرون و اعصار که فلاسفه رياضيّون تحقيق و تدقيق نمودند و آلات رصديّه ايجاد کردند و به واسطه آن آلات اکتشاف حالات وحرکات سيّارات نمودند واضح و مشهود شد که صريح قرآن حقيقت واقع است و آراء فلسفيّه آن زمان جميع باطل. زيرا اساس قواعد بطلميوسيّه در علوم رياضيّه سکون ارض است و حرکت شمس و قرآن تصريح به حرکت ارض می‌نمايد و شمس را حرکت محوريّه بيان می‌فرمايد. اگر چنانچه از لسان عربی بهره‌ای داشتی آيات قرآنيّه را می‌نوشتم ولکن چون لسان عربی ندانی لهذا مضمون آيات را بيان کردم.

و امّا سيّارات متعدّده و مسافات ما بين آنان که اليوم رياضيّين اوروپا آن را تأويل به عالمی که نفس در او زنده است می‌نمايند اين تصوّر صرف است نه تحقّق زيرا جميع سيّارات نامتناهيه عوالم جسمانيّه‌اند و عالمی که روح در آن باقی آن جهان روحانيست و عالم ملکوتست که باقی و ابديست زيرا جميع اجسام نورانيّه که در اين اوج نامتناهی موجود کلّ مرکّب از عناصر است و هر ترکيبی را تحليلی در عقب است لهذا از ابديّت محروم ولکن حيّز ملکوت چون مجرّد و مقدّس از ترکيب است لهذا باقی و برقرار.

و امّا قضيّه حادثه موت بدان که روح انسانی مقدّس و مجرّد است و منزّه از دخول و خروج زيرا دخول و خروج و حلول و صعود و نزول و امتزاج از خصائص اجسام است نه ارواح لهذا روح انسانی دخول در قالب جسمانی ننمايد بلکه تعلّق به اين جسد دارد و موت عبارت از انقطاع آن تعلّق است. مثلش آئينه و آفتاب است. آفتاب در آئينه دخول و خروجی ندارد و حلولی ننمايد ولی تعلّق به اين آئينه دارد و در او جلوه نمايد. چون تعلّق منقطع گردد آئينه از روشنی و لطافت و جلوه باز ماند. لهذا تعبير خروج روح از جسد تعبير مجازيست نه حقيقی و اين تعلّق شايد به تدريج منقطع گردد و شايد فوری باشد.

و امّا کولود کريانس مکتوبی به او مرقوم شد در جوف است برسانيد و از خدا اميدوارم که سبب شوی که در شهر پاريس نور تقديس جلوه نمايد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

٤٢٥- ... در خصوص علم هيئت سؤال نموده بوديد. عبدالبهآء چنان مبتلا که فرصت نگاشتن نامه ندارد تا چه رسد به رساله و کتاب. مختصر اينست که هيئت جديده اصحّ از هيئت قديمه است زيرا اين کشفيّات از نتائج عصر جديد است و بعضی مسائلش مطابق نصوص قرآن مجيد و کلّ فی فلک يسبحون و لقد خلقنا فوقکم سبع طرائق و الشّمس تجری لمستقرّ لها و امثال ذلک و در الواح الهيّه اشاره به اصحّيّت هيئت جديده است ولی در اين دور جديد کشفيّات عظيمه خواهد شد و رياضيّون جديد نيز هنوز پی به جميع مسائل رياضيّه نبرده‌اند و کشف ننموده ولی مسائل مجهوله نيز عن‌قريب کشف خواهد شد و در اين کور بديع حقائق اشيآء و اسرار کائنات ظاهر و عيان خواهد گرديد...

هو الله

٤٢٦- ای منظور نظر عنايت حضرت احديّت چون به صفت رحمانيّت تجلّی فرمود حقيقت وجود در حيّز شهود جلوه نمود. ظلمت زايل گشت، نور هدايت درخشيد، ظلام حالک هالک شد، بعثت کبری واقع گشت، قيامت عظمی برانگيخت، سرادق عزّت در ارض محشر برپا شد، رايت حشر و نشر در قطب امکان منتشر گرديد. شمس حقيقت جمال ابهی چنان پرتو حرارتی مبذول داشت که دانه اسرار مکنونه اراضی قابليّات انبات گشته اسرار آشکار گرديد. ندای معنوی بلند شد و امتازوا اليوم ايّها المجرمون واضح و عيان گرديد و انّ الأبرار لفی نعيم و انّ الفجّار لفی جحيم مشهود و واضح آمد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٤٢٧- ای کنيزان الهی عبدالبهآء چون فرصت نگارش نامه ندارد بلکه وقت نفس برآوردن ندارد لهذا در تحرير نامه فتور حاصل. اگر هزار قلم به حرکت آيد از عهده برنيايد تا چه رسد به يک قلم زيرا بايد با جميع آفاق مخابره کند و فرداً فرداً از احبّا و امآء توقّع آن دارند که رأساً با او مخابره نمايند و جميع مکاتيب را جواب صادر گردد. با وجود اين تا ممکن قصور نمی‌گردد ولی از فيوضات نامتناهی جمال مبارک اميدوارم که جواب هر يک به نامه روحانی و فيوضات از ملکوت ابهی رسد زيرا حرکت اين کلک شکسته محدود است ولی حرکت قلم اعلی نامحدود. اذا اراد لشیءٍ ان يقول له کن فيکون. باری يقين بدانيد که به قلبی خاضع و روحی خاشع همواره به آستان جمال مبارک عجز و لابه نمايم و شماها را تأييدات و توفيقات نامتناهی طلبم و عليکنّ البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٤٢٨- ای سميّ ذبيح الهی همنامت در ميدان قربانی يا ابت افعل ما تؤمر ستجدنی ان شآء اللّه من الصّابرين فرمود و به فديناه بذبح عظيم فائز گرديد و اين نبود مگر محض ظهور سرّی از اسرار الهی و بروز رمزی از رموز جمال رحمانی تا سرّ فدا در حيّز شهود ظهور و بروز نمايد و ذبح عظيم که فدای ربّ جليل است معروف و مشهور آيد. در آن مقام ميشی به فدائی در قربانگاه اسماعيل عليه السّلام تقديم شد و امّا در قربانگاه عاشقان جمال ابهی سرهای سرورانست که در زير شمشير افتاده و سينه‌های آزادگانست که خسته تير گرديده و جگرهای والهانست که به آتش حسرت سوخته است و دل‌های آشفتگان است که افروخته است. چه نعمتی اعظم از اينست که اين جسم ضعيف فدای ربّ جليل گردد و اين خون عتيق قربان دلبر بی مثل و مثيل شود و البهآء عليک. ع ع

هو الله

٤٢٩- ای ذبيح قربانگاه عشق، حضرت اسمعيل به حسب اعتقاد اهل فرقان و يا خود حضرت اسحق به حسب نصوص تورات در کمال سرور رقص‌کنان و پاکوبان به قربانگاه عشق شتافت و در زير تيغ و خنجر سر بنهاد. فی‌الحقيقه شيوه عاشقان بياموخت و شرط مشتاقان مجری داشت لکن آن قربانی به فدا مبدّل گشت. ولی تو و فديناه بذبح عظيم قبول مکن. خون بيفشان و جانبازی آغاز کن، اينست فوز عظيم. ع ع

هو الابهی

٤٣٠- از انتشار اجنحه طيور ليل مرقوم نموده بوديد. هذا ما اخبر به القلم الاعلی فی جميع الزّبر و الالواح فعليک بتلاوتها و امعان النّظر فيها حتّی يظهر البرهان الاعظم بانّ ربّک احاط بکلّ شیء علما ولکن انّک انت يا ايّها الثّابت الرّاسخ علی دين اللّه لا تبتئس بما کانوا يعملون و انّ جندنا لهم الغالبون. اين رفرفة الذّباب من حرکة اجنحة العقاب فی هذا السّماء الرّفيع و اين طيران البُغاث من النّسور الصّافّات فی هذا الاوج العظيم. عن‌قريب اشعّه آفتاب ملکوت توحيد آفاق کور جديد را چنان روشن نمايد که خفّاشان ظلمانی را اسير مهالک تنگ و تاريک گلخن فرمايد. فی الذّاهبين الاوّلين من القرون لنا بصائر. آيا در هيچ عهد و عصر بی مظاهر نفی يومی گذشته. در قرون اولی مظاهر بطلان که در مقابل مطالع رحمن بودند به حسب ظاهر وجودی و ظهور و بروزی داشتند. وقتی نمرود عنود بود که سرور جهانيان بود. زمانی فرعون اعظم بود که به ظاهر فيلسوف مصريان و شهير عالميان بود. مالک ممالک مصر بود و فريد ابناء عصر. وقتی قيافای بيحيا بود که سردفتر دانايان و حبر اعظم اسرئيليان بود و قس علی ذلک. حال حمد کنيد خدا را که شجره نفی در اين کور شخصی بوده مجهول و محقور و مرذول در نزد کلّ طوائف عالم و آثار جهل و بطلان و ذلّ و خذلان از جميع اطوار و آثار و افعال و نوشتجات و اشعار خود و اعمال قبيحه اولادش ظاهر و عيان. قبريس که در لسان ترکی به شيطان جزيره‌سی مسمّاست حال موجود و مهيّاست و جميع اهالی آنجا از تفاصيل مطّلع و آگاه. جناب ميرزا يحيی قزوينی در نهايت ارادت به آن جزيره وارد شدند و به خضوع و خشوعی که فوق آن تصوّر نتوان با آن شخص ملاقات فرمودند. بعد به اين ارض آمدند. چون به ساحت اقدس رسيدند و عظمت امر اللّه را مشاهده فرمودند و آثار علوّ و امتناع و ظهور سلطنة اللّه را در سجن اعظم مقابل جميع دول و ملل ملاحظه کردند و تنزيه و تقديس احبّای رحمن را ديدند و برهان واضح و دليل لائح و حجّة قاطعه و موهبت کامله لامعه را در جميع شئون حتّی در جزئيّات امور به عين بصيرت ادراک کردند و در حين نزول آيات در ساحت اقدس حاضر شدند از ظلمات بطلان بيزار شدند و به انوار رحمن پيوستند و آيه انّی وجّهت وجهی للّذی فطر السّموات و الارض تلاوت نمودند. از جمله از شخص مجهول نوشته‌ای به خطّ دست او داشتند، آيه مبارکه قرآن ما هذه التّماثيل الّتی انتم عليها عاکفون را عافکون نوشته بود و الآن در نزد ميرزا يحيی قزوينی موجود است. ملاحظه فرمائيد که مقتدای اين قوم عاکف را از عافک فرق نمی‌دهد و چگونه آيه صريحه کتاب اللّه را به خطّ خويش تحريف می‌نمايد. رغماً عن انفه از قلمش اين خطّ صادر تا واضح شود که رئيس اهل تحريف است و زعيم اهل جحيم. بعضی از تابعين آن مجهول با وجود آنکه به رأی العين اين را مشاهده نمودند باز بيدار نشدند تا ثابت کردند که همج رعاع اتباع کلّ ناعق يميلون بکلّ ريح هستند. هادی مضلّ در سر منابر از حضرت اعلی در اصفهان به کرّات تبرّی جست. حال اقلّاً خجالت بکشد ديگر اسم امر حضرت را نبرد. با وجود اين جسارت و شقاوت خود را صنم اکبر بعد از صنم اعظم می‌شمرد، فاعتبروا يا اولی الابصار. ع ع

هو الله

٤٣١- ای امين عبدالبهآء نامه واصل گرديد. آنچه مرقوم نموده بودی حقّست. اگر کلّ به سيرت تو عمل می‌نمودند جميع رخنه‌ها سدّ می‌شد و جميع زخم‌ها التيام می‌يافت. از ثبوت و رسوخ جميع احبّای الهی مرقوم نموده بودی. فی‌الحقيقه چنانست. در اين دور ميثاق نفوسی مبعوث شدند که مانند جبال راسياتند، در نهايت ثباتند و شب و روز در فکر انتشار آيات بيّنات. اين نفوس جنود ملکوت ابهی و مقرّبين درگاه کبريا بوده و هستند و انّ جندنا لهم الغالبون هستند.

در خصوص ملک حضرت ثمره مرقوم نموده بوديد. البتّه شما و جميع ياران الهی بکوشيد که ميانه او و محتشم‌نظام صلح بدهيد. اين مسئله مهمّ است. همّت نمائيد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

٤٣٢- ... الحمد للّه دولت نهايت عدالت خواهد ولی پيشوايان فتنه‌انديش گمان کنند اذيّت ياران الهی سبب عزّت ايشانست لهذا قلوب عوام را به تشويش اندازند تا آنکه فتنه‌ای ساز کنند. شما به آنچه به آن مکلّفيد قيام نمائيد و آن سکون و قرار است و تحمّل عذاب از جفاکار. توکّل به خدا نمائيد و توسّل به ذيل تقی جوئيد. در نهايت وقار حرکت کنيد بلکه بدخواهان را خيرخواه شويد و جفا را به وفا مقابلی نمائيد و عداوت را به محبّت مقاومت خواهيد. اگر زخمی خوريد مرهم باشيد و اگر طعن و لعن شنويد دعا و ثنا خوانيد و اگر جام تلخ دهند شهد صفا بخشيد. اگر اذيّت روا دارند محبّت بنمائيد و اگر ظلم کنند عدالت فرمائيد و اگر تيغ زنند شير و شکر دهيد. مقصد آنست که از فيض رحمت کبری آيتی باشيد و در روش و سلوک به موجب تعاليم الهی رايتی شويد تا مظهر و انّ جندنا لهم الغالبون گرديد زيرا غلبه به صفت رحمانيّت است نه به جلادت و خونخوارگی و تيزچنگی و سبعيّت. عن‌قريب ملاحظه خواهيد نمود که نفحات قدس شرق و غرب را احاطه نمايد و لوای يابهآءالأبهی در جميع آفاق موج زند. وجوه ابرار به فيض انوار بتابد و روحانيّت اخيار بر جسمانيّت اشرار غلبه کند، هنالک يفرح المؤمنون...

٤٣٣- ... در ارض سرّ روزی به تکيّه‌گاه اهل طريقت از اهل سنّت اتّفاقاً گذر افتاد. ملاحظه گرديد که جمعی محزون و دلخون گريان و سوزان به مرثيه حضرت سيّدالشّهدآء عليه السّلام پرداخته‌اند و فرياد برآرند اولدم که ايتديلر سنی قربان يا حسين. گفتم سبحان‌اللّه اين چه سرّ عجيب است. با وجود آنکه اين قوم سال‌های سال کوشيدند تا محبّت خاندان اموی را در قلوب خويش ثابت و راسخ نمايند هرچه زور زدند نشد. عاقبت خود ناله و حنين و فرياد بر شهادت حضرت سيّدالشّهدآء برآرند. ملاحظه کن که خداوند مهربان چگونه حامی مظلومانست که الآن سلاله جنود امويان که در ارض طفّ ظلم و طغيان نمودند در نهايت نفرت و برائت لعنت بر آن قوم می‌نمايند. اينست معنی و انّ جندنا لهم الغالبون. باری ای يار مهربان در حلقه مظلومان داخل شو تا هر ذلّتی عزّت ابديّه گردد و هر زحمتی رحمت کبری شود. فقر غنا گردد و درد صفا بخشد و نيستی جوهر هستی گردد و شهادت حيات ملکوت ابهی شود...

هو الله

٤٣٤- ای ناظر الی اللّه اگر احزاب امم و جموع ملل مجتمع گردند و کلّ مقاومت ميثاق خواهند به قوّت ملکوت ابهی جند هنالک مهزوم من الاحزاب گردند و خائب و خاسر شوند و سوف ترون المتزلزلين فی خسران مبين. عن‌قريب انوار ميثاق آفاق را منوّر نمايد و هذا حقّ معلوم و وعد غيرمکذوب. ع ع

هو الله

٤٣٥- ای بنده صادق جمال ابهی مکاتيب رسيد و بر آه و ناله و گريه و زاری شما در مصيبت احبّاء و هجوم اعدآء مطّلع گشتم. فی‌الحقيقه قلب عموم ياران از اين ظلم و عدوان سوزانست و جميع فرياد و فغان می‌نمايند و اگر چنانچه چشم‌ها خون ببارد و دموع نهر جيحون گردد باز آتش دل‌ها نيفسرد و احزان ساکن نگردد. اين از اين جهت ولی نظر را پاک و مطهّر نما ملاحظه کن که به چه موهبتی فائز شدند و چه عنايتی را حائز گشتند. لب‌تشنه به چه بحر عذب فراتی رسيدند و در نهايت فقر و فاقه به چه کنز عظيمی رو بردند. قطراتی از خون فدای حضرت بيچون کردند ولی خونبها را از جمال ابهی گرفتند و کأس فضل و عطا را از دست آن دلبر يکتا نوشيدند. و امّا از جهت امر اللّه اين واقعه عظمی سبب اعلآء کلمة اللّه گردد و نشر نفحات اللّه. نسمة اللّه به هبوب آيد و نيّر موهبت اللّه طلوع کند. امر صد مرتبه عظيم‌تر شود و رايت الهيّه بلندتر گردد. آيت تقديس ظاهر شود. جميع ملل عالم از هجوم جنود شهادت مغلوب و مقهور و مهزوم گردند. سطوت کلمة اللّه شرق و غرب را به حرکت آرد و جيوش ملأ اعلی چنان هجوم نمايند که جميع احزاب مهزوم گردند. اينست که می‌فرمايد جند هنالک مهزوم من الاحزاب، هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الّا الضّلال، مطمئن باش. ايرانيان کف‌زنانند چه عجب، پاکوبانند چه عجب، خندانند چه عجب، کامرانند چه عجب، رقص‌کنانند چه عجب، هذا دأب الاحزاب فی القرون الاولی ولی اين رقص را نقص عظيم در پی و اين خنده را گريه پاينده در عقب و اين سرور را عذاب قبور در پس و اين شادمانی را ندامت و پشيمانی مقرّر، فسوف ترونهم فی خسران مبين. شماها اعتنائی نکنيد اهمّيّتی ندهيد اظهار اضطرابی ننمائيد. مدارا کنيد به تبسّم بگذرانيد. اگر چنانچه رو برو شخصی ملامت نمود شماتت کرد به معقوليّت تمام بگوئيد حضرات شهدآء اقتدا به شهيدان دشت کربلا کردند يا ليت کنت معهم فافوز فوزاً عظيما. هميشه چنين بوده تازگی ندارد ليس هذا اوّل قارورة کسرت فی الاسلام والسّلام. پی حرف را نگيريد. اگر چنانچه ديديد مجادله خواهند طفره زنيد و به سکوت بگذرانيد. ع ع

صورتی از اين را به مصر ارسال داريد و همچنين به هند و هر جا که مصلحت دانيد. ع ‌ع

هو الابهی

٤٣٦- ای مظهر لسان صدق عليّا عليک فيوضات بهآءاللّه فی مبدئک و مثواک. در جميع احوال توجّه به منظر اعلی و مشرق ابهی کن و در هر امری استمداد و استنصار از مدد غيبی آن عالم الهی کن. اگر جنود قوّت و قدرت الهيّه تأييد نمايد جميع فرق و دول و ملل عالم جند ما هنالک مهزوم من الاحزاب واضح و مشهود گردد والّا و ان يخذلکم من ذا الّذی ينصرکم من بعده ظاهر و لائح شود. پس جهد نما که مؤيّد گردی و موفّق شوی و البهاء عليک. ع ع

٤٣٧- ... حضرت موسی در صحرای سينا ندای ربّ اعلا را از شجره خضرا استماع نمود و جميع ملل آفاق در اين مسئله متّفق و متّحد. هيچ کس استغراب ننمود و تعجّب نکرد و شبهه‌ای نياورد با وجودی که آن نار احمر در شجر اخضر مشتعل شد. حال آن نار موقده ربّانيّه در شجره لاشرقيّه و لاغربيّه انسانيّه برافروخت و ندا از آن شعله نورانيّه الهيّه به ملأ اعلی بلند شد. اين بيهوشان و بيخردان و کوران و کران استغراب نمايند و تعجّب کنند و شبهه نمايند. ملاحظه کن که چه‌قدر نادانند و اين نادانی منتهی شود به چه پشيمانی. چند کلمه مرقوم می‌شود، دقّت تامّ نما و امعان نظر کن تا پی به مقصد بری و آن اينست يوسف صديق تا در قيد چاه بود به مسند عزّت مصر الهی نرسيد. چون از قعر چاه بدر آمد به اوج ماه رسيد. پس آزادی خوش است. تأييد بايد با انسان باشد والّا هر آبی آتش است و هر جندی سبب انهزام و شکست. يکّه و تنها باش و شهسوار ميدان رحمن تا جميع سپاه را مغلوب بينی و هر لشکری را مهزوم. در قرآن می‌فرمايد جند هنالک مهزوم من الأحزاب. پيشينيان گويند که شجاعت عبارت از استقامت است و دو لشکر چون به هم درآويزند هر يک پايدارتر غالب‌تر هذا حقّ معلوم. چشمه آسمانی هميشه در فوران و چشمه خاکی در پايان فانی و بی‌بنيان...

٤٣٨- ... جناب ميرزا داود خان عليه بهآء اللّه الأبهی را از قبل اين عبد تکبير برسان و بگو که خدا در قرآن می‌فرمايد يا داود انّا جعلناک خليفة فی الأرض. اين خلافت اتّصاف به صفات رحمن و تخلّق به اخلاق حضرت يزدان محبوب امکانست. جناب ميرزا محمود به عنايت حضرت معبود اميدواريم که مستفيض از فيوضات مقام محمود باشند تا در حيّز شهود چون آيت ظلّ ممدود موجود و مشهود گردند.

هو الابهی

٤٣٩- ای طائف حول ضريح مطهّر حمد کن خدا را که به چنين موهبت الهيّه فائز شدی و به چنين نعمت غيرمتناهيه واصل. در مقامی وارد شدی که مطاف ملأ اعلاست و کعبه اهل ملکوت ابهی. انوار رحمن از افقش طالع و کواکب اسرار از مطلعش لائح. ترابش عبير و عنبر است و غبارش در مشامّ روحانيان مسک اذفر. خطّه‌اش در جميع کتب و صحف الهيّه بالارض المقدّسه مشهور و مرز و بومش بالبقعة المبارکه مذکور. اقليمش وادی طُويست و قطرش البقعة البيضاء. جبلش طور سيناست و تلالش مواقع تجلّی ربّ السّموات العلی. حضرت کليم‌اللّه را وادی ايمن است و حضرت خليل‌الله را ملجأ امن و ملاذ و مأمن. حضرت لوط را رکن شديد است و حضرت يعقوب را موطن مجيد. حضرت داوود را محراب عبادتست و حضرت سليمان را سرير ربّ هب لی ملکاً لا ينبغی لاحد من بعدی. حضرت زکريا را مسجد تبتّل و عبوديّت است و حضرت يحيی را وادی ملکوت و صحرای بشارت. حضرت روح‌اللّه را محلّ تجلّياتست و حضرت حبيب‌اللّه را سبحان الّذی اسری. معاهد انبياست و مشرق انوار آيات ربّه الکبری. مطلع تقديسست و مشکاة انوار ربّ مجيد. معهد لقاست و محلّ معراج سيّد او ادنی. هر اشراق و ظهوری يا مبدئش از اين ارض مبارک است و يا محلّ هجرت آن نيّر مکرّم و يا منتهايش راجع به اين ارض مقدّسه. اين دلائل واضحه و براهين قاطعه اگرچه چون آفتاب روشن واضح و مبرهن است و کسی را مجال توقّف و گمان و ظنّ نه چه که صريح الواح و زبر الهيست و نصوص صحف و کتب ربّانی و شايع و شهير در نزد جميع طوائف و قبائل کره ارض لکن حقّ تا امری را ظاهر نفرمايد هرچند مشهورتر از آفتابست و معروف‌تر از ماه عالمتاب باز در تحت استار است و در خلف پرده مخفی نه آشکار و چون پرده را حقّ بردارد واضح گردد و الرّوح و البهاء عليک. ع ع

هو الله

٤٤٠- ای مقبل الی اللّه حضرت ايّوب تحمّل امراض و علل و مشقّت عظمی نمود تا در چشمه شفا غوطه خورد و از دآء بی دوا شفا يافت. تو بدون تحمّل اين زحمت و مشقّت و رنجوری در چشمه شفای حقيقی غوطه خوردی و صحّت حيات ابدی يافتی. از هر رنجوری رهائی جستی و از هر علّت شفا يافتی. اينست صحّت ابديّه و سلامت سرمديّه و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٤٤١- ای دو سلاله جليله حضرت ابراهيم نامه شما رسيد و به دقّت ملاحظه گرديد زيرا دلالت بر ايمان و ايقان و سکون و اطمينان می‌نمود. به آستان ربّ جليل تذلّل و تضرّع گرديد که آن دو يار مهربان را در چشمه حضرت ايّوب غوطه دهد و از هر خطا و گناهی پاک و طيّب و طاهر نمايد. اميد چنان است که در عراق آيت اشراق باشيد و چون وسائط ذهاب و اياب مهيّا که بيائيد و به روح و ريحان مراجعت نمائيد اذن حضور در زمستان آينده داريد و عليکما البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

٤٤٢- ای ثابت بر پيمان هين مشو نوميد بس اميدهاست که پس از ظلمت بسی خورشيدهاست. جناب آقا ميرزا حيدر علی اسکوئی در نهايت عجز و نياز به ملکوت راز تضرّع و ابتهال نمود و از برای شما غفران بی‌پايان يعنی چشمه ايّوب‌آسا هذا مغتسل بارد و شراب خواست تا در نهايت صحّت و عافيت و سلامت مبعوث شوی و در ظلّ لواء معقود محشور گردی. عبدالبهآء نيز لسان به شفاعت گشود و به عتبه حضرت احديّت مراجعت کرد و طلب فضل و جود از مليک وجود خواست. يقين است که پرتو شمس حقيقت ظلام ديجور را زائل نمايد و امواج بحر عنايت انسان را طيّب و طاهر کند. پس بايد با عزمی ثابت و ثبوتی محکم به تلافی مافات پرداخت تا مانند آيت هدی بدرخشی و به الطاف جمال ابهی حياتی تازه يابی و به اشتعال نار محبّت اللّه حرارتی جديده پيدا کنی. نجل جليل را از قبل من تحيّت ابدع ابهی ابلاغ داريد. ع ع

هو الله

٤٤٣- ای ثابت بر پيمان، نامه رسيد و مضمون مفهوم گرديد. شکايت از تنهائی نموده بودی. تنها نيستی، خدا با تست و عبدالبهآء به دل و جان همدم و مونس تو. چرا تنها هستی؟ هر کس در ظلّ عنايت جمال ابهيست همدم ملأ اعليست. تو بکوش تا در آن ديار تبليغی نمائی و به ظاهر نيز همدم و يار بيابی و مونس دل و جان بجوئی. هرچند از حمّام يحموم محرومی الحمد للّه محرم هذا مغتسل بارد و شراب يعنی در عين ايّوب غوطه خوردی. باری با خلق در آن دهکده نهايت مهربانی بنما. اعتنا به اعراض و اعتراض و غلوّ و استکبار آنان ننما. للّه با کلّ مهربانی کن. يقين است که اثر خواهد نمود و همدم خواهی يافت و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٤٤٤- يا من استقرّ فی ارض السّکون هنيئاً لک بما انقطعت عن کلّ الشّئون و تشبّثت بذيل ولاء ربّک القيّوم و رسخت قدماک علی الصّراط القيّم الممدود فی ملکوت الوجود و رجح منک الميزان و سلمت من النّيران و خضت فی بحار العرفان و تغسّلت فی مغتسلٍ باردٍ و شراب من الغفران. لعمرک يغبطک فی ذلک کلّ ذی عزّة و سلطان ربّ اشرح صدره فی کلّ آن. ع ع

در خصوص تشرّف حال مناسب نه. انشاءاللّه در وقتش ميسّر می‌گردد. حال آن جناب بايد مشغول به کاری باشيد.

٤٤٥- ٣ جمادی‌الثّانی ١٣٢٤

ای متوجّه الی اللّه نامه رسيد و شوق و انجذاب معلوم گرديد و اميد چنين است روز بروز تعلّق به ملکوت ابهی مزيد يابد. ای ثابت بر پيمان ايمان سبب غفرانست زيرا چشمه ايّوبست، هذا مغتسل بارد و شراب. هر نفسی در آن غوطه خورد از جميع امراض و علل روحانی شفا يابد. لهذا مطمئن باش که از سيّئات سابقه پاک و طيّب و طاهر گردی و از دلبر ابهی اميد شفای باطن و ظاهر است. از خداوند می‌طلبم که ترا چنان نمايد که تو خواهی. ع ع

٤٤٦- ... الحمد للّه به فضل و عنايت جمال مبارک عوارضی که عارض بود زائل شد و شما آرزوی آن نموده بوديد که اين عوارض از من زائل گردد و انتقال به شما يابد حال به فضل حقّ زائل شد و انتقال به شما نيافت زيرا عبدالبهآء را نهايت آرزو آنست که در جميع مراتب فدای ياران گردد نه اينکه ياران فدای او شوند. اگر مخيّر شوم که بلائی به ياری عارض گردد يا بر نفس خودم البتّه شقّ ثانی را اختيار نمايم و مسرور و خوشنودم. مختصر اينست که الحمد للّه در نهايت صحّت ايّامی در اقليم يوسف کنعانی می‌گذرد و مشغول به عبوديّت آستان مقدّسم.

و امّا رؤيای آن جناب مقصود از خطاب اوّل غسل کن و بعد دست بزن اينست که بايد در چشمه ايّوب خود را بشوئی و در قرآن می‌فرمايد هذا مغتسل بارد و شراب يعنی از عالم بشری تجرّدی حاصل نما و به اغتسال در چشمه حيات ابدی از جميع آلودگی‌ها پاک و مبرّا گرد آن وقت دست به عمل کيميای حقيقی زن و به اکسير الهی بپرداز. اميدوارم که به موجب رضای الهی و تعاليم جمال مبارک روش و سلوک نمائی، اينست اکسير اعظم...

هو الله

٤٤٧- ای ثابت بر پيمان نامه اخير وصول يافت و از گفتگوی با شخصين محترمين بشاشت حاصل گشت. ما در حقّ ايران و سروران محترم ايرانيان تبتّل و تضرّع به آستان يزدان نمائيم تا خدا چاره‌ای نمايد. اين جسم ضعيف ايران علل مزمنه پيدا کرده است، طبيبان عادی علاج نتوانند، طبيب حاذق آن حضرت رحمن است تا ترياق فاروقی دهد و معجون الهی عنايت فرمايد. چاره‌ای جز اين نيست. من اميدوارم که اين جسم عليل شفای ربّ جليل يابد و امراض و اعراض خفّت يافته اسباب غيبی فراهم آيد. مستقبل ايران در نهايت شکوه و عظمت و بزرگواريست زيرا موطن جمال مبارکست. جميع اقاليم عالم توجّه و نظر احترام به ايران خواهند نمود و يقين بدانيد که چنان ترقّی نمايد که انظار جميع اعاظم و دانايان عالم حيران ماند، هذه بشارة کبری بلّغها لمن تشآء و هذا وعد غيرمکذوب و ستعلمنّ نبأه بعد حين.

در خصوص ميرزا حبيب‌اللّه البتّه نهايت همّت را خواهد نمود. به شخصين محترمين که مذاکره فرموديد اگر تصادفاً ملاقات کنيد ابلاغ نمائيد که ما در حقّ ايشان دعا کنيم و در آنچه سبب عزّت ابديّه ايران و ايرانيان است بکوشيم. به حضرت اخوی نهايت مهربانی از قبل من برسانيد و بگوئيد که در هر دائره‌ای از دوائر حکومت چون مستخدم گردد شب و روز آرام نگيرد، به خدمت دولت و ملّت پردازد و نهايت راستی و صداقت و امانت و پاکی و آزادگی اثبات نمايد و به مواجب خود ولو جزئی باشد قناعت کند و از جميع آلودگی‌ها منزّه و مقدّس باشد تا واضح گردد که بهائيان فرشتگان آسمانند و جز خدمت به عالم انسانی علی‌الخصوص وطن خويش آرزوئی ندارند و اين وصايا بايد دستورالعمل جميع بهائيان که به خدمت و منصبی مخصّص گشته‌اند گردد. آنچه ارسال نموده بوديد قبض وصولش ايّامی چند پيش ارسال شد و عليک البهآء الابهی. ع ع

هو الله

٤٤٨- يا امين الأمين انّی تلوت نميقتک البديعة الانشآء و اطّلعت بمضمونها ولکن عدم المجال مانع عن الاسهاب فی الجواب فاختصر فی الکلام. فاعلم انّ الروح الانسانی اذا آنس من جانب الطّور ناراً و تعرض لنفحات اللّه لها حکم الحيات و لنحيينّه حياة طيّبه و انّه فی النّشئة الأخری يتذکّر ما ورد عليه فی النّشئة الأولی و کشفنا عنک غطآئک و بصرک اليوم حديد و امّا اذا کان ساقطاً فی اسفل درکات الجهل و العمی لا يکاد ان يدرک شيئاً بل هو خائض فی ظلمات ثلاث. فالأرواح الثّلاث النّباتی و الحيوانی و الانسانی ای النّفس النّاطقه ليس لها عود بعد الوفات الی هذه الدّار النّشئة الأولی و امّا الرّوح الايمانی الّذی عبارة عن نور الهدی و الرّوح الرّحمانی الّذی عبارة عن حقيقة الوحی فلهما العود فی کلّ دورٍ و کور فی هذه النّشئة الأولی و هذا جواب مختصر لما سئلت و عليک البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس

٤٤٩- ... اقاليم عالم و مدن و قری در شرق و غرب محاط به ظلمات جهل و طغيان، ظلمت نادانی ظلمت استکبار ظلمت نفس و هوی اجتماع نموده ظلمات ثلاث بعضها فوق بعض تشکيل کرده، حيران و سرگردان و غريق دريای غفلت و نسيانند مگر شهری که در آن نور هدايت درخشيده و بدرقه عنايت رسيده و آيات توحيد ترتيل گشته آن شهرها نورانی شود. حتّی اگر دهکده‌ای به اين فيض عظمی موفّق گردد مدينه کبری شود...

هو الابهی

٤٥٠- ای بلبل باغ پيمان، عندليب بوستان هرچند گلبانگش دل‌ها را به پرواز آرد ولی بلبل باغ ميثاق را آوازی ديگر است و آهنگی ديگر. نغمه مرغ گلشن را تأثير دمی ولی ترانه بلبل معنوی را تأثير سرمدی و ابدی. گلبانگ آن بماحول رسد و آهنگ اين از عالم ادنی به ملأ اعلی واصل گردد. از صوت آن سرمستان باده انگوری به شوق و طرب آيند و از ترانه اين می‌پرستان الهی در ملکوت رحمانی به اهتزاز و انبساط و انشراح آيند. نغمه آن بانگ و صدائی و نعره اين حقايق و معانی. ملاحظه فرما که چه‌قدر تفاوت است، هل يستوی الّذين يعلمون و الّذين لا يعلمون. باری ای بلبل به هزار هزاردستان الهی اقتدا کن و نعره يابهاءالابهی بلند نما، گلبانگی در گلشن محبّت اللّه زن و آهنگی از مزامير ملأ اعلی ساز کن تا الحان بديعت اهل ملکوت ابهی را به وجد و شور آرد و عليک البهآء. ع ع

هو الابهی

٤٥١- ای ساعی در نشر نفحات اللّه، ترويج معارف و تعميم تعاليم و نشر علوم نافعه و تشويق بر اطّلاع اسرار خلقه و کشف رموز مودوعه در حقائق کونيّه و تحصيل معلومات مفيده و وقوف بر حقائق خفيّه ارضيّه و وصول به اعلی مدارج اسرار فلکيّه از روابط کلّيّه ضروريّه عالم انسانيست بلکه از اعظم وسائل نجاح و فلاحست و در دين الهی نهايت تشويق و تحريص مذکور و منصوص است و در جميع الواح مثبوت و مسطور و هيچ عملی مقبول‌تر و ممدوح‌تر از اين نه. هل يستوی الّذين يعلمون و الّذين لا يعلمون. باری خبر ترتيب مکتب مخصوص به جهت نورسيدگان محبّت اللّه سبب حصول روح و ريحان گرديد. از الطاف خفيّه حضرت احديّت اميدواريم که اطفال احبّای الهی در اين دبستان در جميع شئون تربيت شوند يعنی به تربيت الهيّه اوّل در عقائد ربّانيّه و ايمان و ايقان و دلائل کلّيّه و حجج بالغه بر حقّيّت امر اللّه و اين به غايت سهولت تعليم گرديده شود مثلاً معلّم هر روز يک مسئله از اين مسائل الهيّه را در بين اطفال طرح نمايد که به هم مذاکره نمايند، خود اطفال به نهايت شوق آيند در مدّتی قليله طفل صغير استدلال به آيه و حديث نمايد، و در رتبه ثانيه تعليم آداب و اخلاق و حسن اطوار و حسن اعمال و افعال و قرائت و کتابت و جبر و حساب و هندسه و لسان و تاريخ و جغرافيا و سائر علوم مفيده. باری بسيار سرور حاصل که شما مؤيّد بر اين شديد. البتّه نهايت همّت را بگماريد که اين قضيّه خدمت امر است بلکه به نيّت خالصه احبّای الهی اسبابی فراهم آيد که در اندک زمانی ابنای احباب تربيت شوند و جوانان هوشمند دانشمند منجذب مشتعل مبعوث شوند و به بيانی فصيح و لسانی بليغ و اطّلاعی کامل مؤيّد بر تبليغ امر اللّه گردند. اطفال احباب در سائر مکتب‌های ملل مختلفه فرستادن و تربيت نمودن سبب جمودت و خمودت گردد. و البهاء عليک و علی کلّ ثابت راسخ علی عهد اللّه و ميثاقه. عبدالبهاء عباس

هو الله

٤٥٢- ای ثابت بر پيمان نامه شما رسيد و سبب نهايت مسرّت گرديد که الحمد للّه در همدان تأسيس اعانه خيريّه گرديد. اميدوارم که سبب نجاح و فلاح کلّی گردد و اسباب راحت و آسايش فقرا و ضعفا و تعليم اطفال و تربيت ايتام حاضر و مهيّا شود. مسئله تربيت اطفال و پرستاری ايتام بسيار مهمّ است و همچنين تربيت و تعليم بنات اهمّ‌ترين امور است زيرا اين دختران وقتی مادران گردند و اوّل مربّی اطفال امّهاتند، اطفال را هر قسم تربيت نمايند نشو و نما کنند و مادام الحيات آن تربيت تأثيرش باقی و تبديل و تغيير بسيار مشکل. مادر بی‌تربيت و نادان چگونه تربيت و تعليم اطفال نمايد. پس معلوم شد که تربيت و تعليم دختران اعظم و اهمّ از پسرانست. اين کيفيّت بسيار اهمّيّت دارد. بايد نهايت همّت و غيرت را مبذول داشت. خدا در قرآن می‌فرمايد لا يستوی الّذين يعلمون و الّذين لا يعلمون. پس جهل مطلقاً مذموم خواه در ذکور و خواه در اناث بلکه در اناث مضرّتش بيشتر است. لهذا اميدوارم که احبّا اطفال را چه ذکور چه اناث در نهايت همّت تربيت و تعليم نمايند، هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الّا الضّلال المبين.

در خصوص آمدن مرقوم نموده بوديد. حال به اين کار پردازيد. بعد از اتمام انشاءاللّه خواهيد آمد و عليک البهآء الابهی. ع ع

هو الله

٤٥٣- ای دوست حقيقی هرچند از تقادير ربّانی به امتحان عظيمی افتادی و درد شديدی کشيدی ولی الحمد للّه بر بلا صبر نمودی و در مشقّت نهايت رضايت را بنمودی و حال نيز به شکرانه الطاف حضرت يزدان مشغولی. اين صبر و شکيبائی و اين تحمّل و اصطباری سبب گشايش ابواب گردد و باعث سرور قلب اصحاب. شبهه نيست که بعد از اين درد درمانست و بعد از زخم مرهم دل و جان. از عتبه حضرت رحمن استدعا می‌نمائيم که آن تلخی به شهد و شکّر منتهی شود و آن سمّ نقيع به درياق اعظم مبدّل گردد. در قرآن می‌فرمايد انّما يوفّی الصّابرون اجرهم بغير حساب و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٤٥٤- ای يار عبدالبهآء از روز فراق آنی نگذرد که به خاطر نيائی و دمی نرود که به يادت نيفتم. فی‌الحقيقه ايّام حضور بسيار پر وجد و شور بود زيرا آن حبيب روحانی متحمّل و صبور. انّما يوفی الصّابرون اجرهم بغير حساب به حضرت رسول خطاب. ان تسئلهم خرجاً فخراج ربّک خير. اجر و خرج آن حضرت در زحمات و صدمات و مشقّت نيز موفّقيّت بر خدمت امر اللّه است. يعنی انشاءاللّه چون بولس حواری که بعد از کتک‌های چرب و نرم و مشت بر سر و طپانجه بر رخ و سيلی بر قفا و وقوع در دشت بلا و بيهوشی از صدمه طاقتفرسا برخاست و به مدينه قريبه شتافت و به افصح بيان و ابدع تبيان تبليغ امر اللّه نمود شما نيز بعد از اين صدمات و مشقّات و زحمات و بليّات در تبليغ ايليات به کمال قوّت و شجاعت و صفا خواهيد برخاست و به تأييد تضرّعات عبدالبهآء حکماً موفّق و مؤيّد خواهيد گشت. شخص معقول کارش چنين است. ابداً وقت را از دست نمی‌دهد. الوقت سيف قاطع گويد و در کمال معقولی دامن به کمر زند و شب و روز آرام نگيرد و دمی راحت نجويد علی‌الخصوص حکيم باشد و طبيب ديگر معقوليش بيشتر باشد زيرا درياق اعظم بکار برد و به معجون الهی معالجه نمايد. گاهی ناخوشی بهانه کند و بر سر بيمار رود و پرستار شود و جسم و روح هر دو را معالجه نمايد و علاج برء السّاعة بکار برد. باری طبابت اينست، حکمت اينست، موهبت اينست و البهاء عليک. ع ع

٤٥٥- ... حيات انسانی در اين جهان فانی منوط به امتزاج و ارتباط عناصر مختلفه است. چون اساس حيات به قدرت الهيّه ارتباط و ائتلاف اين جواهر بوده لابدّ روزی مبدّل به اختلاف گردد و انحلال حاصل شود. لهذا نفسی را از وفات خلاصی نه و کسی را از اين گرداب فنا نجاتی نيست. سرور کائنات آفتاب جهان الهی فخر ممکنات عليه و علی آله الصّلوات با وجود آنکه حقيقت لولاک لولاک لما خلقت الأفلاک بود باز در قرآن عظيم و کتاب مبين انّک ميّت و هم ميّتون مخاطب گشت. پس معلوم و واضح شد که بجز حقيقت لاهوت که حيّ باقی لايموتست جميع موجود لابدّ روزی فانی و به ظاهر نابود گردد زيرا تبدّل و کون و فساد و انقلاب از لوازم ذاتيّه کائناتست و لزوم ذاتی ابداً انفکاک نيابد. لهذا از فوت آن شخص شخيص و سرور عزيز محزون مباشيد دلخون مگرديد زيرا اين جام نصيب هر بزرگواری و بهره هر نيکوکرداريست و از اين گذشته آن مغفرت‌پناه از اين جهان فانی به عالم باقی شتافت و آن مرغ سحر از اين گلخن ظلمانی به گلشن ربّانی پرواز نمود و آن غريب خاکدان به جهان جاودان راه يافت و آن اسير و بند جهان ناسوت از قيود آزاد شد و به درگاه لاهوت پيوست و در آن جهان فرح و شادمانی و سرور و کامرانی يافت زيرا آن سرور کامل و عاقل و ضعيف‌پرور بود. کردار و رفتار و گفتاری داشت که يقيناً در درگه پروردگار مقرّب بود. چه موهبتی اعظم از اينست. حيات دنيا موقّت است. عن‌قريب جميع ملوک و مملوک در زير خاک مقرّ يابند ولکن بايد از زندگی انسانی نتيجه‌ای ربّانی حاصل شود و آن نوايای خيريّه و اعمال طيّبه و افعال مستحسنه و اخلاق رحمانيّه است. الحمد للّه مرحوم متّصف به آن بود. حال اگر غمی هست از جهت بازماندگانست. آن نيز اميدوارم که به فضل پروردگار و همّت بلند آن کامکار جميع متعلّقين در نهايت رفاهيّت حال زندگانی کنند و موفّق به عزّت دنيوی و اخروی گردند. اميدوارم که موفّق به عمل به اين آيه مبارکه گرديد که می‌فرمايد فبشّر الصّابرين الّذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا للّه و انّا اليه راجعون...

هو القيّوم

٤٥٦- ربّ و رجائی و منتهی آمالی و غاية رجائی اسئلک بسلطان غفرانک الّذی احاط الموجودات و سعة بحر عفوک الّذی استغرق فيه العصاة من الممکنات و بغيوث صفحک الّذی فاضت علی الکائنات بان تشمل هذا العبد بجميل عفوک و تؤيّده بجنود غفرک و تعامله بفضلک و لا تعامله بعدلک و تنجز وعدک بحقّ عبدک قلت و قولک الحقّ يا ايّها الّذين آمنوا لا تقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذّنوب جميعا. ای ربّ هو ضعيف قوّه بقدرة عنايتک و فقير انفق عليه من کنوز عطائک و ذليل ارشح عليه من سحاب رحمتک رشحات موهبتک انّک انت المعطی العزيز الغفور التّوّاب الرّحيم. ع ع

٤٥٧- ای کنيز عزيز الهی نامه شما رسيد و مضمون به کمال دقّت ملاحظه گرديد. فی‌الحقيقه گرفتاری و در اشدّ زجر و بلا ولی بايد در بلايای وارده بر اصفيا فکر نمائی که جميع مصائب تو قطره‌ای از آن درياست و بمثابه کاهی از آن کوه. لهذا دلتنگ مباش صبر و درنگ کن. اميدوارم از فضل و عنايت الهيّه آسايش و رامش و خواهش شما ميسّر گردد و ليس هذا علی فضل ربّک الرّحمن الرّحيم بعزيز و لا من جوده ببعيد. با جناب خان به نهايت محبّت و صداقت و مدارا معامله نمائيد. از شدّت و طيش او مضطرب نگرديد محزون نشويد. بگذرد اين ايّام و اوقات خوشی پيش آيد انّ مع العسر يسرا. در قرآن می‌فرمايد لا تقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذّنوب جميعا...

هو الله

٤٥٨- ای يار ديرين تحرير منير ملاحظه گرديد. به جناب محمود خان جواب مرقوم شد در طيّ مکتوبست برسانيد. مرا مقصد چنان بود که جناب عين‌السّلطنة و ساير احبّای الهی در اين امور سياسی قطعيّاً مداخله ننمايند. با هيچ حزبی همدم نگردند و با هيچ گروهی دمساز نشوند. به نفحات قدس الهی مأنوس باشند و به ذکر آن يار مهربان مشغول شوند. خلق را تحسين اخلاق بياموزند و ناس را از خلق و خوی نسناس نجات دهند. اعلآء کلمة اللّه کنند و با جميع قبائل و امم و اهل عالم ابواب صلح و آشتی گشايند. نه با انجمنی الفتی و نه با جمعی کلفتی بلکه اسرار محبّت اللّه آشکار کنند و به نفحات نافه عرفان جهان مشکبار فرمايند. ما را کاری به اين کارها نه. مقصد اصلاح عموميست و مراد صلح و سلام در بين جميع احزاب انسانی. در اين صورت با هيچ حزبی ارتباطی نداريم و با هيچ قومی اختلافی نجوئيم. جز نشر نفحات اللّه و اعلآء کلمة اللّه و بثّ تعاليم اللّه و القآء حبّ بين قلوب عباد اللّه کاری نداريم. ولکن ايشان چون انسانند جائزالنّسيانند، ضرری ندارد چنانچه می‌فرمايد يا عبادی الّذين اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذّنوب جميعاً سأستغفر له ربّی انّ ربّی لرؤوف رحيم. ولی به شرط آنکه ديگر در چنين موارد مداخله نفرمايند. خود را بکلّی فدای کلمة اللّه نمايند حتّی اجعل اذکاری و اورادی کلّها ورداً واحداً و حالی فی خدمتک سرمداً. نفوسی که رائحه محبّت جمال مبارک در مشام دارند از هيچ نفحه‌ای جز رائحه گلشن وفا استنشاق ننمايند و به اهتزاز نيايند و عليک البهآء الأبهی. ع ع

ای يوسف روحانی اگر نفسی از مشاهير رجال اقبال نمايد البتّه او را بايد از کلّ مکتوم و مستور داشت زيرا محذور واقع گردد. ع ع

هو الابهی

٤٥٩- ای قربان، قربانی و در راه دلبر يکتا فدائی هر آن، زيرا ياران هر دم در خطری عظيمند و در موردی مخوف شديد. جميع ملل چون گرگان خونخوار در هجوم و ايلغارند و جميع قبائل چون سباع درنده مهاجم هر بار. با وجود اين خطر شبهه‌ای نيست که جان در هدر است و خان و مان زير و زبر. پس فی‌الحقيقه ياران کلّ قربانند و دوستان جميعاً فدائيان. غصّه پدر و مادر و برادر و خواهر و همدم مهرپرور مخور. بحر غفران بيکرانست و فيض احسان بی‌پايان. نظر عنايت شامل کلّ و فيض مغفرت فائض بر کلّ. جناب خداوردی وِردی از بر نمايند که تمام غفران باشد و دليل فضل و رحمت يزدان. چنان انوار عنايت ساطعست که ظلمات ذنوب و قصور محو و نابود. ظلام ديجور به تجلّی نور زائل گردد و تاريکی اندوه به طلوع کوکب سرور فانی شود. وردی از آيه مبارکه يا عبادی الّذين اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذّنوب جميعاً بهتر نبوده و نيست. حضرت ملّا عليمحمّد را از قبل اين عبد تمجيد نما و بگو ای مطلع آيت هدی ای مشتعل به نار موقده در شجره سينا خوشا خوشا که نداء جمال ابهی را بلی گفتی و به افق اعلی دل بستی. در انجمن روحانيان بر مسند تمکين نشستی و دل به انوار طلعت نوراء بستی و از هر قيد و دام و تعلّق رستی و از تنگنای امتحان و افتتان جستی و البهاء عليک. ع ع

هو

٤٦٠- ای رضای من لا تقنطوا من رحمة اللّه آيت منصوصه است و لا تيأسوا من رحمة اللّه مسلّم اين نفوس، لهذا محزون مباش ولی حال صبر داشته باش. ع ع

هو اللّه المعين المجيب للمضطرّين

٤٦١- هين مشو نوميد بس اميدهاست. حصول و وصول موکول به ثبوت است، ثمّ استقاموا برهان مشهود. مصراعيست مشهور: مرغ زيرک چون به دام افتد تحمّل بايدش. لا تقنطوا من رحمة اللّه. مقاصد ارجمند را عقبات شديده مسلّم و العاقبة للمتّقين مقرّر. بگذرد اين روزگار انّ ربّک يؤيّدک بفضل من عنده انّه علی کلّ شیء قدير. ع ع

٤٦٢- ... از تغيير و تبديل در مأمورين سفارت عظمی مرقوم نموده بوديد. اميد است که سروران جديد در تمشيت مهامّ امور موفّق به تأييد ربّ مجيد گردند و حقوق ملّت باهره و دولت قاهره تجديد شود و اين حکومت مشروطه مشکوره گردد. بايد به نهايت همّت ثبات و استقامت نمود و در خير دولت و ملّت کوشيد و اتّحاد و اتّفاق تامّ تأسيس کرد تا جميع ايران حکم يک تن و يک جان يابند. اگر چنين وحدتی تأسيس گردد يقين بدانيد که دلبر آمال شاهد انجمن شود و عزّت ابديّه ايران و ايرانيان جلوه نمايد. ما شب و روز به دعا مشغول و در اين گوشه بی‌توشه دست تضرّع و ابتهال گشوده از حضرت بی‌نياز عون و عنايت طلبيم تا در صون حمايتش اين ملّت قديمه محفوظ و مصون مانند. فی‌الحقيقه مشکلات عظيمه در پيش امّا تأييدات و توفيقات الهيّه نيز حلّ هر مشکلی نمايد و ابر تاريک و تيره بلايا را حرارت آفتاب تأييد عاقبت متلاشی کند و آيه لا تقنطوا من رحمة اللّه مانند شمع در انجمن ايرانيان برافروزد...

اللّه ابهی

٤٦٣- يا احبّاء اللّه و اصفيائه انّ الارض لفی تزلزل و السّماء لفی تفطّر و انّ البحور لفی سجور و انّ الجبال لفی مرور و انّ الميزان لمنصوب و انّ الصّراط لممدود و انّ النّيران لتفور و انّ اللّجج لتغور و انّ النّجوم لتنتثر و انّ العاصفة لتستمرّ و الاعجاز من النّخل لتنقعر و النّيّر المبيّن بنور اليقين ليکفهرّ و الماء المعين لينبع فی بحبوحة جنّة النّعيم و الکوثر و التّسنيم ليجری فی فردوس عظيم و الابرار يترنّمون و يفرحون و يطربون و الخذلة يحزنون و يقنطون و يفزعون هذا فی نعيم مقيم و هذا فی جحيم اليم و کان اليوم واحداً و النّور واحداً و التّجلّی واحداً و النّداء واحداً ولکن النّفوس لفی بون عظيم و انّ الخلق لفی مراتب يختلف بعضها عن بعض بخطّ مستقيم. طوبی للّذين صفت ضمائرهم و طابت سرائرهم و لطفت فطرتهم و توسّعت قطرتهم و رقّت راووقهم و دقّت انظارهم و حدّت ابصارهم و زاد سرورهم و عظم حبورهم لعمر اللّه انّ فوزهم لعظيم.

اگرچه آثار قيامة کبری و طامّه عظمی مختصّ به يوم ظهور مجلّی طور بود ولی احکامش مستمرّ و فيضش منهمر و نورش بازغ و فجرش لامع است چه‌که هر کوری يوميست و هر دوری مدّت ممتدّه بين ظهورين است. حال اگرچه آفتاب حشر عظيم به ظاهر آفل است ولی احکامش به حقيقت جاری و کامل است. اينست که ملاحظه می‌نمائی که اليوم احکام حشر و نشر واضح و باهر است. پس ای دوستان الهی از نفخ صور و صوت سافور ربّ غفور دائماً مست و مخمور باشيد و آنی فيوضات جمال ابهی روحی لاحبّائه الفداء را فراموش ننمائيد. آن فضل قديمست و آن لطف عظيم. مستمرّ است و مستقرّ و دائمست و قائم و نريکم من افقی الابهی بيان احلی است. پس بايد توجّه نمائيم و تفيّض کنيم. ع ع

هو الله

٤٦٤- اللّهمّ يا من تجلّی بنور الجمال من افق الجلال و اشرقت به الأرض و السّمآء فی کلّ غدوّ و آصال و نفخ فی الصّور صور الحقائق و المعانی و العرفان فانصعق من فی الأرض و السّموات ثمّ نفخ نفخة اخری فأحيی به الأموات و الأنام قيام ينظرون و کلّ حزب بما لديهم فرحون. لک الحمد يا الهی بما وضعت الميزان و اقمت الحسبان عندذلک ظهر من ثقلت له الموازين و من خفّت له فی القسطاس المستقيم و امتازوا المجرمون و المخلصون، ثلّة فائزون بالنّور المبين و عصبة خائضون فی اسفل درک من الجحيم. ربّ لک الشّکر بما هديت الأصفيآء الی سويّ الصّراط و انعمت علی الأذکيآء بالورود فی الجنّة العليا و الفوز بالمشاهدة و اللّقآء و تتبّع آياتک الکبری. ربّ انّ هؤلآء الأرقّـــــآء النّقبآء النّجبآء قد ترکوا النّفس و الهوی و اتّبعوا نور الهدی و سلکوا فی منهج التّقوی و ترنّحوا من صهبآء الوفآء و قاموا علی ثنآء جمالک الأبهی. ربّ ثبّت قلوبهم علی حبّک بين الوری و انر ابصارهم بمشاهدة انوارک السّاطعة من الأفق الأعلی و ادم عليهم هذه النّعمآء و لا تحرمهم عمّا قدّرته لنفوس زکيّة ملائکة فلک العلی. ربّ تريهم منجذبين اليک ناطقين بثنائک متحمّلين کلّ مشقّة فی سبيلک صابرين علی بلائک مضطهدين من عبادک. ربّ هيّأ لهم من امرهم رشدا و اجعلهم سرجاً ساطعة علی الملا و نجوماً بازغة فی کبد السّمآء و شهباً ثاقبة لمن يسترق السّمع من النّاکثين الضّعفآء و اهد بهم ائمّة الضّلال و انشر بهم الوية العرفان بين اهل الامکان انّک انت الکريم الرّحيم المقتدر العزيز المنّان و انّک انت الرّؤف المهيمن القادر الکريم الوهّاب. ع ع

هو الابهی

٤٦٥- ای موقن به يوم قيام، در يوم ظهور نفخ صور شد و نقر ناقور گشت. موقن و مرتاب هر دو محشور شدند ولی موقن بيدار شد و هوشيار گشت و از موت و حيات خبردار گشت و از صراط مرور نمود و در جنّت تقديس داخل شد ولی غافل از موت و حيات هر دو بی‌خبر و ما يشعرون ايّان يبعثون. ع ع

هو الله

٤٦٦- ای اهل بصيرت و استقامت در ملکوت ابهی نامتان مذکور و يادتان مستمرّ و مشهور و نسيم هدايت از مهبّ عنايت در مرور. پرتو بخشش است که تابان است و ريزش باران نيسان است که در فيضان است. شمع کافور است که در سوز و گداز است و جام طهور است که سرشار در محفل راز است. صلای ملکوتست که بلند است و سطوت جبروتست که محيط بر هر مستمند و ارجمند. نيّر اوج معانی پرتوافشانست و کوکب افق رحمانی درخشنده و تابان. از فضل جمال ابهی روحی لأحبّائه الفدآء صبح است نه شام نور است نه ظلام بشاراتست نه حسرات مسرّاتست نه سکرات چه که فضل او عظيم است و سلطنت او مستديم. فيض او مستمرّ است و سرير او مستقرّ. تاج او وهّاج است و سراج او هادی منهاج. پس ای دوستان بياييد دست در آغوش يکديگر نمائيم و چون گروه ملائکه حول عرش رحمانيّت طواف نمائيم و تری الملائکة حافّين حول العرش يسبّحون بحمد ربّهم. عرش او امر اوست و سرير حکومت او احکام و شريعت او. به خدمت پردازيم و ابواب هدايت بگشائيم. ع ع

هو الله

٤٦٧- يا ربّ العفو و الغفران و ستّار العيوب و سريع الاحسان و اثنيت علی نفسک فی صريح القرآن قابل التّوب غافر الذّنب و انّ اللّه يغفر الذّنوب جميعاً. اسئلک بسطوع انوار الغفران و انکشاف ظلام العصيان و بزوغ نيّر الفضل و الاحسان ان تغفر لعبدک المرتعد الفرائص خوف العقاب مرتجف الأرکان خشية العذاب. ربّ اکشف الغمّه و استر الحوبه و تُب علی عبدک الوافد علی بابک مجرّداً عن الزّاد فارغ الفؤاد متوکّلاً عليک و معتمداً علی عفوک فی يوم المعاد انّک لطيف بالعباد و کريم علی کلّ عبد اوّاب لا اله الّا انت العزيز الوهّاب. ع ع

هو الله

٤٦٨- ای فرع رفيع شجره مبارکه از قرار معلوم معاندين يزد مقصودشان اينست که به هر قسمی باشد فتنه‌ای برپا نمايند و فسادی کنند. حتّی سيّد علی معلوم و عونه او را مقصد آنست که اسبابی فراهم آرند که حضرت حاکم مهربان نيز از عهده محافظه نتوانند برآيند يعنی هجوم عمومی شود. لهذا احبّا بايد به نهايت حکمت حرکت نمايند و پرده‌دری ننمايند. قدری تأسّی به مؤمن آل فرعون کنند و قال رجل مؤمن من آل فرعون يکتم ايمانه. باری مقصود اينست که اگر آن سرور مهربان نبود تا به حال هزار مرتبه معاندين فساد برپا نموده بودند ولی حمايت و صيانت ايشان محافظه نموده است. قدری اگر ملاحظه شود ثمرات ديگر نيز دارد. از جمله فصل واقع نمی‌شود زيرا اگر پرده‌دری شود عناد زياد شود و فصل حاصل خواهد شد و چون فصل شود امر تبليغ مختلّ گردد. پس جميع احبّا را تنبيه نمائيد که به حکمت منصوص در الواح عمل نمايند. قدری مدارا کنند و ملاحظه نمايند و پرده‌دری ننمايند و با علما و سائرين به نهايت مهربانی و مراعات و ملاحظه معامله نمايند. ع ع

هو الله

٤٦٩- ايمان و ايقانت مسلّم و اقبال و عرفانت مصدّق و قال رجل مؤمن من آل فرعون يکتم ايمانه ا تقتلون رجلاً ان يقول ربّی اللّه. اين کتمان اعظم از اذعانست زيرا در آن حکمتی بی‌پايان. از جمله به خدمت پردازد و با هر کس طرح الفت اندازد و به کمال روحانيّت بيگانه را آشنا سازد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٤٧٠- ای ياران رحمانی فيض وجدانی و فوز نورانی از نتائج ثبوت بر محبّت الهی و استقامت در سبيل ربّانيست. در آيه مبارکه می‌فرمايد انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائکه. اين ملائکه تأييد است اين ملائکه توفيق است اين ملائکه رحمتست اين ملائکه موهبت است اين ملائکه الهامست اين ملائکه اطمينان و ايقانست. يعنی اين مقامات عاليه و فضائل رحمانيّه از نتائج ثبوت و استقامتست. نفس ثابت نابت گردد و شخص مستقيم مظهر فيوضات علّيّين شود. شجر چون ريشه نمايد سبز و خرّم گردد و برگ و شکوفه نمايد و ميوه خوشگوار ببار آرد. بنيان چون پايه متين دارد ايوان شود، قصر مشيد گردد و رکن شديد شود. پس تا توانيد ثبوت و استقامت بنمائيد تا مظهر الطاف ربّ جليل گرديد. تجلّيات رحمانيّه مشاهده کنيد و فيوضات غيبيّه ملاحظه نمائيد. من در صبح و شام به درگاه احديّت تضرّع و لابه نمايم و شما را تأييدات سبحانيّه و توفيقات سمائيّه طلبم تا در اين عالم ظلمانی جلوه نورانی کنيد و به اخلاق و فضائل انسانی عالم وجود بيارائيد. شب و روز بکوشيد تا امر خيری از شما سر زند و روز و شب تضرّع و زاری نمائيد تا به خدمت عالم انسانی موفّق شويد. اين است موهبت کبری و عليکم البهاء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٤٧١- ای مستقيم بر صراط امر اللّه استقامت اعظم منقبت عالم انسانی و ابهی موهبت حضرت رحمانيست چنانچه می‌فرمايد الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائکه. و دليل اين استقامت و برهان اين موهبت جانفشانی و همّت و غيرت در سبيل الهيست. هر شجری بيخ محکم کند و ريشه مستحکم گرداند ثمر و بر برآورد و ميوه تر مبذول دارد. يعنی نفوس ثابته مستقيمه در امر اللّه موفّق بر اعمالی گردند و مؤيّد بر اطواری شوند که سبب حصول روح و ريحان دوستان گردد و علّت خوشنودی قلوب ياران. در اوقاتی که حضرت علی قبل اکبر عليه بهاء اللّه الابهی در سبيل الهی قرين اغلال بودند و انيس زندان از بلايای متتابعه در محبّت نور مبين در گردن طوق زرّين داشتند و سلاسل چون حمائل ملوک روی زمين آن جناب نهايت تفقّد احوال از منتسبان فرمودند و تسلّی دادند. لهذا ايشان از اين همّت آن جناب زبان پرشکری باز نمودند و به شکرانه آغاز فرمودند.

ربّ و رجائی هذا عبدک الّذی تشبّث بذيل الطافک و انجذب بنفحات قدسک و اشتعل بالنّار الموقدة فی سدرة فردانيّتک و قام بجميع قواه علی اعلاء کلمتک و نشر نفحاتک و سطوع انوارک و ظهور اسرارک و تعظيم شعائرک و تزيين معالمک و تشهير مناقبک و تعميم مراحمک. ای ربّ ايّده بتأييداتک و اجعله علماً مبيناً فی امرک و سراجاً منيراً فی زجاجة حبّک و معيناً عذباً لظماء احبّتک و حديقة مؤنّقة لطيور رحمتک و ادم عليه فيوضاتک و افض عليه وابل برکاتک انّک انت الکريم العزيز الرّحيم. ع ع

ورقه طيّبه زکيّه امة‌اللّه ضلع را به تکبير ابدع ابهی مذکور داريد و همچنين انجال عظام و جناب مستشار و جناب ميرزا صادق و اخوان و منتسبان را. از فضل حقّ اميدواريم که کلّ در ظلّ سدره منتهی مستريح و به تأييدات ملکوت ابهی مؤيّد باشند و البهاء عليک و علی کلّ ثابت علی ميثاق اللّه. ع ع

هو الابهی

٤٧٢- ای مشتعل به نار محبّت اللّه حمد کن جمال کبريا را که بر عهد و ميثاق الهی متشبّثی و بر پيمان و ايمان باقی و برقرار. قسم به جمال مقصود و مليک وجود که جنود ملأ اعلی مؤيّد هر ثابت و راسخی بر عهد و ميثاق اللّه است. اليوم نفوسی مؤيّدند که چون بنيان مرصوص و حصن محکم مرصود بر عهد سلطان وجود ثابت و استوارند. هر ثابت نابت است و هر مستقيم مؤيّد به ملائکه مقرّبين. انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائکه. ای احبّای الهی در نشر نفحات اللّه بکوشيد. ای طيور حديقه توحيد در رياض تجريد برپريد. ای غزالان برّ وحدت در اين بيابان بدويد و ای طوطيان مصر احديّت از قند مکرّر ذکر الهی بچشيد.

مناجاتی به جهت جناب ع ا ک عليه بهاء اللّه الابهی ارسال شد برسانيد و جميع احبّای رحمن را به ابدع اذکار مذکور داريد. ع ع

هو الله

٤٧٣- ای کنيز عزيز الهی شکر کن خدا را که عاقبت محمود بود و خاتمة المطاف فاتحة الألطاف گشت. اگر ثابت بمانی کنيز مقرّب درگاه کبريا گردی زيرا استقامت شرط است و در قرآن می‌فرمايد انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائکه. انسان در هر امری استقامت کند مغناطيس تأييد و توفيق الهی شود. حال تو شکر کن خدا را که چنين سه پسری به تو عطا فرموده که مانند علی اصغر عليه السّلام يکی طفل صغير بود جام شهادت کبری نوشيد و دل‌های مقرّبين درگاه کبريا الی‌الآن از اين مظلوميّت در سوز و گداز است و يکی خادم درگاه کبريا و مقرّب بارگاه اله و ديگری منجذب نفحات اللّه، علی‌الخصوص که امّ شهيد و ضلع شهيدی. قدر اين موهبت بدان و در هر دم هزار شکرانه نما و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٤٧٤- ای ناظر به ملکوت آيات وقت آنست که کلّ آيات انفسيّه را در حقيقت کينونت مشاهده نمائی و کلّ آيات آفاقيّه را در هر ذرّه‌ای ملاحظه فرمائی تا کلّ شیء فيه معنی کلّ شیء را به بصر و بصيرت بنگری و به مقام سير و سلوک سنريهم آياتنا فی الآفاق و فی انفسهم برسی و به مقعد صدق لنريه من آيات ربّه الکبری فائز شوی و از کوثر يقين بنوشی و از شهد حقّ اليقين بچشی و به مقام مشاهده و شهود برسی و البهآء عليک.

ع ‌‌ع
هو الابهی

٤٧٥- ای آيت رحمن، حيّ قيّوم چون شمس خرق حجاب غيوم فرمود از مطلع انوار دو آيات ظاهر و باهر گرديد آيات تدوينيّه و آيات تکوينيّه. آن در کتب و زبر و صحائف و الواح مسطور گشت و اين در لوح محفوظ و رقّ منشور آفاق مبعوث شد. آن به فصاحت و بلاغت و حقائق و معانی معجزه عظيمه بود و اين به قوی و کمالات و شئون و اسما و صفات آيات باهرات گرديد. آن مبيّن اسرار شد و اين مشرق انوار گرديد. آن ملکوت عرفان را بياراست و اين قطب اکوان و حيّز امکان را رشک گلستان جنان کرد. سنريهم آياتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتّی يتبيّن لهم انّه الحقّ. و البهاء عليک من ملکوت الغيب جبروت الطاف ربّک الرّحمن الرّحيم. ع ع

٤٧٦- ای ياران اين زندانی نامه‌ای به نظر گذشت نام‌های مبارک دوستان مرقوم بود. از تلاوت نهايت بشارت حاصل گرديد زيرا دليل جليل بر عبوديّت آستان الهی بود که الحمد للّه آن نفوس مقدّسه در ظلّ شجره مبارکه در نهايت محبّت و الفت با يکديگر محشورند و مستفيض از فيض جليل موفور. ياران الهی هرچند از يکديگر به تن دور و مهجورند ولی به جان در محفل تجلّی نور مألوف و مأنوس. جميع گل‌های يک حديقه‌اند و اشجار يک رياض. امواج يک بحرند و طيور يک اوج. نسائم يک جنّت‌اند و باران رحمت يک سحاب. در اين صورت فرقتی در ميان نه و جدائی مشهود نيست. لهذا به دوستان متفرّق در بلاد يک نامه نگارم و هر يک را به جان و دل مشتاقم و از برای کلّ از فضل و موهبت الهيّه فيض عظيم می‌طلبم و فوز جليل می‌خواهم تا مانند نجوم در سماء موهبت حيّ قيّوم به نهايت درخشندگی تابنده گردند و به شرق و غرب انوار محبّت‌اللّه مبذول دارند.

الهی الهی هؤلاء عباد خرقوا الحجبات و هتکوا السّبحات و شاهدوا الآيات البيّنات المودعة فی حقائق الموجودات و وعدت فی کتابک الکريم و القرآن العظيم سنريهم آياتنا فی الآفاق و فی انفسهم. الهی الهی انر ابصارهم بنور معرفتک و نوّر بصائرهم بشعاع ساطع من شمس موهبتک و اضرم فی قلوبهم نار محبّتک و اشرح صدورهم بنور حکمتک و اجعلهم آيات التّوحيد و انوار التّفريد و کلّ يوم فی شأن جديد حتّی يذکروک فی جنح اللّيالی و الأسحار و ينشرح قلوبهم باکتشاف الرّموز و الأسرار و تقرّ اعينهم بالتّمعّن فی الآثار انّک انت الکريم الرّحيم الغفّار و انّک انت المحبوب المقصود العزيز المختار...

٤٧٧- ... جناب امين نهايت ستايش را در حقّ آن جناب نموده‌اند که در کمال ثبوت و رسوخ در امر اللّه به ذکر حقّ مشغول و مشغوف و مشعوف. اين خاکدان سست‌بنيان هيچست هيچست ولی از فضل حضرت پروردگار از برای ابرار دبستان عرفانست و لوح منشور آيات ربّ رحمن. سنريهم آياتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتّی يتبيّن لهم انّه الحقّ...

هو الله

٤٧٨- ای فرع رفيع سدره مبارکه شکر کن حضرت پروردگار را که ثابت و راسخ بر عهد و پيمانی و ممدوح و مقبول و مقرّب درگه حضرت يزدان. در ظلّ شجره مبارکه آرميده‌ای و به منتهی آمال مقرّبين رسيده. قدر اين مقام را بدان و شب و روز به حمد و ثنا قيام فرما و مناجات کن و بگو:

ای خداوند فضل و عنايتی و حفظ و حمايتی و لطف و صيانتی تا نهايت ايّام ممتاز از بدايت گردد و خاتمة الحيات فاتحة الألطاف شود. هر دم لطف و عنايتی رسد و هر نَفَس عفو و رحمتی مبذول گردد تا آنکه در ظلّ ممدود تحت لواء معقود به ملکوت محمود راجع گردم. توئی منّان و مهربان و توئی ربّ الجود و الاحسان.

در خصوص کلمه عسق مرقوم نموده بوديد که روايت از حضرت باقر عليه السّلامست که از لفظ عسق مقصد سنين ظهور حضرت قائمست. اگر چنانچه فرصت داشتم شرح مفصّلی می‌نگاشتم ولی چه توان نمود که فرصت تنفّس و مهلت بيان ايجاز نه چه جای اسهاب و اطناب ولی دو کلمه به نهايت اختصار مرقوم می‌شود و از برای ابرار عبارت از صحف و اسفار است و آن اينست و بيانی واضح‌تر از اين نمی‌شود و اشاره‌ای اعظم‌تر از اين نه، عسق عددش دويست و سيست که مضاف و منسوب به باب حطّه است. چون عدد باب بر عدد عسق اضافه گردد دويست و سی و پنج شود و اين سنه تولّد نور هدی قائم موعود آل عبا نقطه اولی حضرت اعلی روحی له الفداست و بهذا کفاية و السّلام علی من اتّبع الهدی. ع ع

هو الله

٤٧٩- ای يار مهربان نامه شما رسيد و چون رجوع از آن اقليم سحيق گرديد و به اين قطر قريب وصول شد فرصتی دست داد لهذا عبدالبهآء فوراً به جواب نامه پرداخت زيرا در اروپا مجال نفس کشيدن نبود تا چه رسد به نگاشتن. در حين سفر از احبّا اعتذار نمودم که مرا چند ماهی مهلت دهند و از جواب نامه معذور دارند. حال الحمد للّه در ظلّ عنايت جمال ابهی روحی لعتبة تربته الفدآء عودت نمودم و به جان و دل می‌کوشم که نامه‌های ياران عزيز را به قدر قوّه جوابی سريع دهم. شما از قبل من از جميع عذر بخواهيد. جواب سؤال اوّل ارواح چون از عالم اشباح نجات يابند تحقّقی ديگر دارند. حقيقتی ملکوتيّه گردند و مقدّس و منزّه از عوارض ناسوتيّه. امّا اين کرات نامتناهيه جميع از عالم عناصرند و کائناتش اسير ترکيب و تحليل و جهان ملکوت منزّه از ترکيب و تحليل. ولی واضح است که هر ظرفی را مظروفی و هر مکانی را مکينی. هر گلستانی را گلی و هر بوستانی را سرو و بلبلی. البتّه اين مکوّنات عظيمه خالی و فارغ نيست و عبث و بيهوده آفرينش نيافته. حتّی صريح قرآن است ولی مفسّرين بی‌وجدان با وجود صريح عبارت به حقيقت پی نبردند چنانچه می‌فرمايد و من آياته خلق السّموات و الأرض و ما بثّ فيهما من دابّه. می‌فرمايد از آيات باهرات الهيّه اين آسمان و زمين است و کائنات حيّ متحـّرکی که در اين آسمان و زمين خلق شده‌اند. ملاحظه نمائيد که صريح می‌فرمايد که در آسمان کائناتی ذی‌روح هست. دابّه در لغت ذيروح متحـّرک بالاراده است. فرصت بيش از اين نيست. از الطاف بی‌پايان حضرت رحمن اميدم چنان است که جانی تازه يابی و فتوحی بی‌اندازه جوئی و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٤٨٠- ای بنده جمال ابهی نامه شما رسيد. ابداً فرصت تحرير يک کلمه نيست با وجود اين جواب مختصر مرقوم می‌گردد. از عنايت خفيّ الألطاف رجا می‌نمايم که در جميع اعمال حسنه و خدمات مستحسنه موفّق گردی و اميدم چنانست که عاقبت صلح عمومی تقرّر يابد.

کواکب آسمانی هر يک را خلقی مخصوص. اين کره ارض که بالنّسبه بينهايت صغير است خالی و بيهوده نه تا چه رسد به اين اجسام درّی درخشنده عظيمه و در قرآن صريح است و من آياته خلق السّموات و الأرض و ما بثّ فيهما من دابّة. فيهما می‌فرمايد نه فيها. صريح است که در هر دو خلق ذيروح موجود زيرا دابّه ذيروح متحـّرک است. با وجود اين صراحت کسی تا به حال ملتفت نشده.

الحمد للّه در تربيت و تدريس اطفال نورسيدگان مشغول و موفّقی و طلب غفران از برای ابوين جليلين آن جناب از آستان جمال قدم گرديد. امّا مکاشفات يوحنّا آن بيست و چهار نفر بعد جميعاً کشف خواهد شد، حال ممکن نه. به جميع احبّا تحيّت ابدع ابهی برسان و عليک البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس طبريّا ٧ رجب ١٣٣٩.

هو الله

٤٨١- ای بندگان حضرت بهآءاللّه نامه شما در پاريس رسيد قرائت گرديد. مطلبی سؤال نموده بوديد که شرح مفصّل لازم دارد ولی فرصت و مهلت بکلّی مفقود با وجود اين نبذه‌ای مرقوم می‌شود و آن اينست که در قرآن می‌فرمايد و نصّ صريحست و من آياته خلق السّموات و الارض و ما بثّ فيهما من دابّة. يعنی در آسمان و زمين هر دو ذی روح موجود. پس معلوم شد که جميع اين اجسام نورانيّه مسکونست و نور حقيقت در جميع البتّه درخشنده و تابان. خداوند اين اجسام نورانيّه نامتناهی را عبث خلق نفرمود. عبدالبهاء عباس

هو الابهی

٤٨٢- ای منجذب الطاف ربّ قديم در اين حشر اعظم که آفتاب فلک قدم در نقطه احتراق طلوع نمود چنان حرارتی مبذول داشت که آنچه در هويّت اراضی قابليّات و کمون حقايق موجودات مستور و مکنون بود به عرصه شهود قدم گذاشت. هر تخمی انبات شد و هر دانه‌ای روئيده گشت. يکی سنبل و ريحان ببار آورد و ديگری گل صدبرگ خندان و ديگری خار و خس بی‌پايان. شجری ميوه مبارکی داد و درختی زقّوم مشئوم تلخی هر کام. اين شکوفه و ازهار و بدايع ثمار و زقّوم و خار احوال و اطوار و اعمالست. زنهار به گفتار کفايت منما، در خوشی رفتار بکوش و به مجرّد اقوال قناعت مکن، افعال را محک اعتبار بدان و البهاء عليک. ع ع

هو الابهی

٤٨٣- ای ورقه زکيّه اليوم نسآء و آنسات ارض کلّ در ظلّ شجره زقّوم ساکن و به ظلّ يحموم ساعی، هرچند حال معلوم و واضح نيست بلکه مستور و مکنون، ولی عن‌قريب واضح و لائح گردد، چون اين درخت شکوفه و برگ نمايد و حقيقت خويش را ظاهر کند و گوهر ببار آرد. ولی تو در ظلّ شجره طوبائی و در سايه سدره منتهی. ع ع

هو الله

٤٨٤- يا من استجار من الأغيار الی ربّه المختار اعلم انّ کلّ ظلّ يحموم الّا ظلّه الظّليل و کلّ ثمر زقّوم الّا فاکهة جنّة ملکوته العظيم و دون کلّ باب خيبة الآمال الّا باب رحمته المفتوح علی وجوه اهل السّموات و الأرضين و الحمد للّه ربّ العالمين. ع ع

اخوين جناب آقا حسن و جناب آقا علی اکبر عليهما بهآء اللّه الأبهی را تکبير برسان.

هو الابهی

٤٨٥- الهی الهی تری و تشهد ذلّی و هوانی و قلّة نصرتی و شدّة کربتی و عظيم بلائی و شديد ابتلائی بين بريّتک و انت وعدتنی بنزول ملمومة مهاجمة من ملکوتک الابهی و جبروت سلطنتک الّتی خضعت لها اعناق اهل الارض و السّماء. ای ربّ انجد بتلک الجنود اهل السّجود و ارفع اللّواء المعقود و انصر المقام المحمود و ادم الظّلّ الممدود بفضلک و جودک. ای ربّ انصر احبّتک الّذين قاموا لنصرة امرک و اعلاء کلمتک و ترويج ميثاقک و تنوير آفاقک و تعميم اشراقک. ای ربّ لک الشّکر علی ما ابديت من شديد بأسک و عظيم اقتدارک فی حقّ احبّائک فی بلادک و صوناً لاودّائک فی مملکتک و اورثت به عزّة اصفيائک و ذلّة معانديک صناديد القوم و ائمّة الضّلال الّذين يهدون الی عذاب السّعير و هتکوا حرمتک علی المنابر و طعنوا بجمالک فی المحاضر و استهزءوا بطلعتک فی المحافل و اسندوا اليک الشّرک علی رؤوس الاشهاد فی المعابر و افتوا بقتل احبّتک و هرقوا دماء صفوتک. ای ربّ حرقوا تلک الاجساد اللّطيفه بروح توحيدک و قطعوا تلک الرّؤوس المتوّجه باکليل تفريدک و حکموا عليهم انّهم ارتدّوا عن دينک و اشرکوک بمعبودهم الّذی هو هويهم کما قلت و قولک الصّدق ا فرأيت الّذی اتّخذ الهه هواه. ای ربّ ادّعوا الايمان بمظاهر امرک و اعترضوا علی جمالک المبين و ادّعوا معرفة الکتاب و قوّت الاستنباط و الاجتهاد ثمّ استفتحوا فی الافتاء بقتل جمالک الاعلی و تشبّثوا بآية من کتابک و صلبوا جمالک و فوّقوا اليه سهام الرّصاص و قالوا هذا ادّعی النّبوّه و خالف صريح نصوص القرآن ما کان محمّد ابا احد من رجالکم ولکنّه رسول اللّه و خاتم النّبيّين. ای ربّ تمسّکوا بمفاهيمهم من الکتاب و افتوا بقتل من خضع له الالواح و الصّحائف و فصل الخطاب. ای ربّ لم يکتفوا بذلک بل افتوا علی جمالک الابهی و قالوا انّه نطق بالخطاء و اتّبع النّفس و الهوی و لم يعلّمه شديدی القوی و جعل نفسه شريکاً للّذی خلق فسوّی و اهانوه بکلّ حقد و بغضاء فی الخلأ و الملأ و المجامع الکبری و ما استحوا من انواره السّاطعة علی الارجاء. ای ربّ لک الحمد بما قطعت دابرهم و ازهقت باطلهم و ابعدت عُدْوتهم و اظلمت غُدْوتهم و نکست اعلامهم و کسرت اقلامهم و اطفئت سراجهم و اظهرت اعوجاجهم انّک انت القاهر القادر العزيز المقتدر القيّوم. ای ربّ وفّقنی و عبادک المستقيمين علی عهدک و ميثاقک فی عبوديّة عتبتک السّاميه و الخضوع و الخشوع عند باب احديّتک الباهيه و ايّدنا علی خدمة دينک المبين و الهداية الی صراطک المستقيم انّک انت الکريم الرّحيم.

آنچه مرقوم فرموده بوديد ملاحظه گرديد. فی‌الحقيقه اين مواعظ بموقع و مسموع و اين ادلّه واضح و مبين و مشهود ولی در فرقان حضرت رحمن به مظهر فيض يزدان خطاب می‌فرمايد ا فانت تهدی العمی ولو کانوا لا يبصرون ا فانت تسمع الصّمّ ولو کانوا لا يسمعون. اين نفوس بطلان آنچه را می‌گويند می‌دانند، يعرفون نعمة اللّه ثمّ ينکرونها. حضرت روح فرار به اعلی قلل جبال می‌فرمود. سبب سرعت و شتاب را شخصی استفسار نمود. فرمود از احمق نادان گريزانم. عرض نمودند قوّت اسم اعظم بکار بر. فرمودند به فيض روح القدس و روح مسيحائی کور بينا گرديد و کر شنوا و لال گويا و مرده احيا ولی صد هزار اسم اعظم به احمق نادان تأثيری نبخشيد و فائده‌ای ننمود چه که حماقت غضب و قهر حضرت ربّ عزّتست، چاره‌ای ندارد و علاجی نپذيرد. حال سست‌عنصران در عهد و پيمان مظهر حماقت و نادانی‌ای هستند که صد هزار اسم اعظم تأثير نکند تا چه رسد به وعظ و نصيحت. باری ثمری که از نصائح آن حضرت حاصل شد اين بود که در سرّ سرّ به هر سست‌عنصر رساندند که جناب حاجی با ما سرّاً مکاتبه دارند و اين را شهرت دادند. لهذا آن جناب بايد به کمال سرعت اين مکتوبی را که به خرطومی مرقوم نموده‌ايد بعضی مواقع را قدری جرح و تعديل فرمائيد و حقيقت حال بی‌خردان دنيا و آخرت و مقاومان ميثاق حضرت احديّت را به حقيقت چنانکه کشف و تحقيق فرموده‌ايد بيان نمائيد تا کلّ بدانند که در سرّ سرّ آنچه به سست‌عنصران در حقّ ثابتان گفته‌اند کذب محضست و آن حضرت در عمّان پيمان مستغرق و از شمس ميثاق چون ماه منوّر بهره‌وريد. نور مبين را فدای ظلام سجّين نمی‌فرمائيد و عهد قديم ربّ کريم را قربان نعيق اقرع لئيم نمی‌نمائيد. باری نه چنان حيل و خداعی در ميان آورده‌اند که به تعبير درآيد. به محض اينکه نفسی به ايشان سلامی کند در سرّ شهرت دهند که اين شخص نيز با ما همدمست تا سبب نفرت دوستان گردد و علّت عداوت و بغضاء آن شخص شود و چون آتش بغضاء روشن شد نقض عهد و ميثاق فوراً محقّق گردد ولی ثمری از اين تدبير و تزوير نديدند. هيهات هيهات بلبل گلستان پيمان در گلخن نسيان جای نگزيند و طوطی شکرشکن ميثاق عهدشکن نگردد. نزد آن که از معين حيوان حيات جاودان يافت و آب خوشگوار نوشيد ملح اجاج گوارا نيايد. شيدای جمال ابهی و رسوای دلبر عهد را کسی مخمود نکند. سرمست پيمانه پيمان چنان نشئه يابد که آفاق و ما فيه را محو و فانی بيند و جنود ملوک عالم را سينه سپر نمايد و پای استقامت بنمايد.

باری ای يار ديرين نه چنين انين و حنين در دل است که بيان توان کرد. شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر. ای حبيب، انوار توحيد و اشراق تفريد شرق و غرب را روشن نموده و سراج وهّاج ميثاق آفاق را منوّر کرده. امواج بحر ملکوت سواحل وجود را غرق نموده و سحاب الطاف بر جميع اطراف فائض گشته. عن‌قريب علم پيمان يزدان در قطب امکان موج زند و صبح مبين عزّت قديمه پرتوش خاور و باختر را روشن کند. آهنگ ملکوت ابهی در مشارق اذکار بلند شود و سرهای سروران در کمند محبّت اللّه درآيد. اين خفّاشان اسير بصر ضعيف گردند و از شعاع آفتاب عهد ضرير شوند.

ای حبيب در خصوص يحيی مرقوم نموده بوديد. همچو تصوّر نموده بود که عبدالبهآء غافل از وساوس و دسائس است. لهذا چندی پيش مکتوبی به جدّه مرقوم گشت سواد آن در جوف است ارسال می‌شود ملاحظه فرمائيد لتتيقّن انّ عبدالبهآء حلمه عظيم و صبره شديد و اذا جاء الامر نطق و رقم و نادی هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الّا الضّلال. ای حبيب چنان فرياد ميثاق برآر که گوش کر ناقضين شنوا گردد و چنان در انجمن ثبوت برافروز که چشم کور ناکثين بينا شود و البهاء علی کلّ ثابت علی ميثاق ربّک العظيم. ع ع

٤٨٦- ربّ ربّ قد اشتدّ الظّلام و خرب الخيام علی رؤوس الأنام و حجبت الأبصار غشاوة الاستکبار عن مشاهدة الأنوار و طبع علی قلوبهم لا يکادون يفقهون الأسرار يخوضون فی غمار الانکار و ينهمکون فی الغفلة و النّفار و يظنّون انّهم الأبرار. ربّ قد جهلوا جهلهم و غرّتهم الأوهام و ظنّوا انّها علوم و فنون تهدی الی الرّشاد. قد تعلّموا يا الهی الألفاظ و احتجبوا عن المعانی و الرّموز فی الزّبر و الألواح. حفظوا العبارات و غفلوا عن الاشارات و ترکوا البشارات و ما کان علومهم الّا سراب الأوهام او خوار العجول و الأنعام. مع‌ذلک اخذهم الاستکبار و غرّتهم الألفاظ و الکلمات و ظنّوا انّها آيات بيّنات کلّا ليس نحوهم الّا محواً و لا صرفهم الّا انصرافاً و لا منطقهم الّا سلباً و لا المعانی الّا لفظاً و لا فقههم الّا تقهقراً و لا اصولهم الّا فروعاً فحکمتهم نکبة يا الهی و تفسيرهم تقصير يا مولائی يتلقّون الأحاديث و هم احاديث و تماثيل يرتّلون القرآن و هم فی غفلة من البرهان يصلّون فی اللّيل و النّهار و ما کانت صلاتهم الّا مکاء و تصدية من دون شبهة و ارتياب ولو انّهم علموا يا الهی لآمنوا بک و بآياتک و خضعوا لسلطانک و خرّوا سجّداً لجمالک و نطقوا بثنائک و نشروا آثارک. قلت و قولک الحقّ و اضلّه اللّه علی علم و فرحوا بما عندهم من العلم و قالوا قلوبنا غلف ای اوعية العلوم و بها احتجبوا من المعلوم و حرموا علی انفسهم الرّحيق المختوم و ما يدرون انّی يبعثون. فقلت فی کتابک واضحاً جهاراً مثل الّذين حملوا التّوراة ثمّ لم يحملوها کمثل الحمار يحمل اسفاراً فالعلم ما ينقذ من الموهوم و يدلّ علی جمال المعلوم و ينکشف بها الغيوم و تظهر شمس الحقيقه فی نقطة الاحتراق بشعاع ساطع لامع علی الأفئدة و القلوب و ما هی الّا موهبة من لدنک و موعظة من عندک و اشراق من نيّر الآفاق و فيض مدرار يحيی قلوب اهل الوفاق. ربّ لک الحمد بما سقيت هذا العبد کأس الميثاق و نجّيته من الفراق و دعوته الی معين يندفق منه العلوم باشدّ انبثاق و کشفت عن بصره الغطآء فابصر انوار التّجلّی المتلألأ فی کبد السّمآء فانجذب بمجامع قلبه الی مرکز الجمال قطب الجلال ملتهباً فی قلبه نار محبّتک بين الوری ناطقاً بالثّنآء بين الملا منقطعاً عن کلّ ما سوی متوجّهاً الی الملکوت الأعلی ربّ مهّد له السّبيل و اجعله علی ملکوتک الدّليل و جرّعه من عين التّسنيم و کأس السّلسبيل و قدّر له الفيض الجزيل و الفوز الجميل حتّی ينشر آثار رحمتک فی البسيطة الغبرآء و يبثّ ادلّة وحدانيّتک بين اهل النّهی و يحيی القلوب بمآء مبارک نازل من السّمآء و يشرح الصّدور بترتيل آياتک علی لحن الورقآء ربّ کفّ عنه اکفّ السّوء و احفظه من کلّ سبع ضاری يزئر فی تلک الرّبوع انّک انت الحافظ القادر المقتدر المتعالی و انّک لعلی کلّ شیء قدير.

اللّه ابهی

٤٨٧- يا من ادّخره اللّه لحفظ الميثاق بانگ بانگ ميثاقست و نور شعله اشراق. شمع روشن است و محامد و ستايش جمال قدم شاهد هر انجمن. ندای الست بلند است و پيمان الهی در آن بزم از دست به دست. انوار حقيقت چون مه تابان و اسرار ربوبيّت مکشوف در انجمن رحمن. شمس ميثاق در اشدّ اشراق و نيّر پيمان پرتوبخش بر آفاق امکان. اگر چنانچه طيوری پرتو خاوری را انکار نمايند و يا خود ضعف بصر خويش را آشکار نمايند ضرری ندارد. عن‌قريب شمس ميثاق به قسمی اشراق نمايد که اين طيور به حفره خمول دوند و اين ضعفاء در پس پرده اختفا برآيند و لا تسمع لهم صوتاً و لا رکزا. ملاحظه فرمائيد که ميثاق به اين عظمت می‌شود که بی‌طوفان باشد، استغفراللّه. شما ملاحظه فرمائيد کلمه اللّهمّ وال من والاه از لسان مظهر نفس رحمن در کور فرقان چه طوفان داشت. حال می‌شود که عهد و ميثاق الهی را اهل تزلزل و شقاق حاصل نگردد و جميع فرياد از صميم فؤاد برآرند آمنّا و صدّقنا. در قرآن حضرت رسول روحی له الفداء می‌فرمايد ما کنت بدعاً من الرّسل. باری عاقبت امور را بايد ملاحظه کرد. حضرت روح روحی له الفداء با آن عظمت ابن اللّهی و قوّت مسيحائی و نفس اسم اعظمی يازده نفر از مؤمنين به تورات اذعان نمودند. اين عبد با ضعف و ناتوانی و وحدت و تنهائی و عجز و انکسار ظاهری و باطنی حال مبلغی بر عهد و پيمان باقی، بايد شکر الهی کرد. ولی عاقبت را ملاحظه کن که نفوسی که در ظلّ حقّ بود هرچند در بدايت محقور شدند ولی در نهايت چون علم مبين سر برآوردند و چون کوکب منير از افق اثير اشراق کردند. ع ع

يا من استبشر و بشّر ببشارات اللّه قم و ناد باعلی النّداء من فی الابداع حتّی تسمع الصّمّ النّداء من اهل ناسوت الادنی الی اقصی ملکوت الاعلی حيّ علی الميثاق حيّ علی الوفاق حيّ علی الاشراق حيّ علی الانوار السّاطعة فی اشرف نقطة من الآفاق. تاللّه الحقّ انّ سطوة العهد و رجفة الميثاق قد اخذت من فی الآفاق و المستضعفون فی خوضهم يلعبون و يتحسّرون و يضطربون و يستکبرون و يبکون و ينوحون و الثّابتون يستبشرون بفضل ربّهم و يفرحون و يطربون و يخضعون و يخشعون و يحمدون و يشکرون علی هذه الموهبة الّتی توقد و تضیء کالسّراج فی زجاج الامکان و الرّحمة الّتی احاطت الاکوان و السّطوة الّتی خشعت و خضعت لها الرّقاب و الاعناق و انّک انت يا منادی الميثاق لا تبتئس بما کانوا يتوهّمون. دع الضّعفاء فی وهاد الجهلاء و اسمع الحديث عصبة خلقت من عناصر القوّة و الاقتدار و ذوّتت من معادن العظمة و الجلال فانّهم نصرائک فی الامر و رفقائک فی الحبّ و قرنائک فی البلاء و جلسائک فی المحنة الکبری و خلصائک فی الوفاء يسمعون قولک و ينتبهون لبيانک و يستيقظون من رقد الاضطراب و يتخلّصون من زلّة الزّلزال اولئک امناء اللّه العزيز المنّان عليهم صلوات من ربّهم و رحمه و اولئک هم المفلحون و البهاء عليک و علی کلّ ثابت شکور.

ای بنده بهاءاللّه در آذربايجان به قراء و قصبات چون نسيم روح عبور و مرور نمائيد و در هر جا مناسب ديديد عدد اسم اعظم نفوسی را معيّن نمائيد که به تعاون يکديگر نشر نفحات اللّه نمايند و حفظ ميثاق اللّه و محافظه و صيانت احبّاء اللّه و چون اين ايّام يوم ربح عظيمست و همچنين خسران مبين بايد در هر مملکت نفوسی باشند که هادی سُبُل و مروّج دين اللّه و منادی ميثاق اللّه باشند. ع ع

هو الابهی

٤٨٨- ايّها الفرع الجليل من السّدرة الرّبّانيّه در بعضی از الواح الهی از قلم اعلی اين مضمون نازل و اين معانی باهر که افنان سدره منتهی را اعظم مقامات و اکمل موهبات تبليغ امر اللّه و اعلاء کلمة اللّه است زيرا علوّ سدره الهيّه و ارتفاع شجره رحمانيّه به حسب جميع عوالم الهيّه از غيب و شهود حتّی ظاهر ظاهر علوّ و سموّ افنانست. پس بايد به کمال قوّت و همّت و منتهای سعی و جهد در نشر نفحات اللّه کوشند و به جميع وسائل تشبّث نمايند. الآن وجود آن حضرت در آن ارض لازم بل الزمست. چگونه انفکاک خواهيد و هجرت و ارتحال جوييد. نهايتش اينست که مشقّت و مصيباتش بی حدّ و شمار است فاصبر کما صبر اولوالعزم بلکه لذّت و حلاوتش فی‌الحقيقه در وجود اين بلاياء و محن است. اگر بلايای سبيل الهی نبود انسان به چه لذّتی دل خوش می‌نمود چه که سائر لذائذ فی‌الحقيقه دفع آلامست و البهاء عليک و علی کلّ ثابت علی العهد و الميثاق. ع ع

هو الله

٤٨٩- ای ثابت بر پيمان از پيش نامه مفصّل به شما ارسال گرديد. حال نيز مختصر مرقوم می‌شود. جميع آنچه مرقوم فرموده بوديد از اختلال و اعتلال و اغتشاش و فتنه و ولوله در ايران جميع نتيجه عبارتيست که به محفل روحانی مرقوم گرديد که اگر چنانچه به شکرانه خونخواهی حضرت آقا سيّد يحيی در سيرجان بشود علوّ و سموّ مستمرّ والّا يفعل اللّه ما يريد و يشآء. اگر چنانکه در آن نامه و در نامه‌های ديگر مرقوم شد معمول می‌گشت تا به حال ايران در نهايت اطمينان بود و حفظ و امان حاصل شده بود. خدا می‌فرمايد ان تنصروا اللّه ينصرکم. با وجود سنگساری ياران در سنگسر و شهادت آن هيکل مقدّس در سيرجان و فتوای بر قتل عموم ياران از مجتهد جحود در تبريز و شهادت دو نفس عزيز آيا امان و اطمينان ممکن لا واللّه. مقصود اينست اگر چنين نشده بود نهايت امن و امان حاصل شده بود. حال ما جميعاً به درگاه احديّت نهايت تضرّع و ابتهال می‌نمائيم که اين ابر سياه از افق ايران متلاشی گردد و اين غبار تيره بنشيند و اين آتش افروخته خاموش شود. دولت با ملّت مانند شير و شکر آميخته گردند. در حقّ جميع دعا می‌نمائيم. ياران الهی بايد قطعيّاً تعليلی نفرمايند و مقدار ذرّه‌ای خودرأی نباشند. به موجب دستورالعمل عمل فرمايند و آن اينست که اطاعت حکومت کنند و به دو طرف خيرخواه باشند و تا توانند سبب صلح و آسايش گردند ولی در نزاع و جدال قطعيّاً مداخله نکنند. هر نفس به موجب اين تعليم صريح عمل نمود يقين است که موفّق گردد والّا من الأخسرين اعمالا. ع ع

جناب آقا ميرزا علی اکبر، تفصيل مجلس مبعوثان شهرهای امريک که در شيکاغو به جهت بنای مشرق‌الاذکار جمع شده در جوفست. به زودی طبع نمائيد و به اطراف بفرستيد. ع ع

هو الابهی

٤٩٠- ای بنده جانفشان جمال ابهی در قرآن حضرت رحمان می‌فرمايد ان تنصروا اللّه ينصرکم و در اين دور الهی نصرت به اخلاق رحمانی است و بيان حِکَم و اسرار آسمانی. الحمد للّه احتياج به سيف و سنان و تيغ بُرّان و قوّت بازوی مردان نه. روح است و ريحان، امن است و امان، صُلح است و صلاح، صدقست و ايقان، انقطاعست و وجدان. صد هزار جان قُربان بيان حضرت جانان که در الواح اشراقات می‌فرمايد. در آن معانی دقّت نمائيد و ملاحظه فرمائيد که جنّت ابهی چه‌قدر پُر ملاحت و حلاوت و طراوت و لطافت است فاعتبروا يا اولی الابصار. قياس به قرون اولی نمائيد. عن‌قريب اين پرتو تقديس چنان بدرخشد که شرق و غرب عالم مطلع آفتاب حقيقت گردد و عليک البهآء يا من انجذب بنفحات اللّه. ع ع

هو الله

٤٩١- يا ابا الفتوح هنيئاً لک هذا الصّبوح هرچند فتح ملوک خونريزی مملوکست لکن فتح اهل بها سلوک در سبيل هدی و خدمت اصفيا و عبوديّت درگاه کبريا و تمشيت مهامّ امور و حسن نيّت و خيرخواهی جمهور. الحمد للّه شما موفّق به آن به شهادت عموم. علی‌الخصوص جناب خان بينهايت از شما شادمان و مسرور است. حتّی عبدالبهآء از ستايش ايشان آسايش دل و جان يافت که الحمد للّه سروستان چنين سروی آزاد دارد و چنين نفسی نفيس معدن عدل و داد و اميدم وطيد است که به همّت آن يار روحانی احبّای رحمن در نهايت روح و ريحان باشند و عليک البهآء الابهی. ع ع

هو الله

اله کلّ به سيّد رسل انّا فتحنا لک فتحاً مبينا خطاب فرمود. هرچند اين فتح در عالم رؤياء بشارت داده شده بود ولی چون تأخير افتاد بعضی را ترديد حاصل گشت و چون مکّه مفتوح شد ياران مسرور شدند. حال من نيز ترا فتوحی خواهم ربّانی رحمانی سبحانی کامرانی دوجهانی. ع ع

٤٩٢- ای يار مهربان وقت آن آمد که نامی حقيقی يابی. امروز از آهنگ ملأ اعلی يا بهآء الأبهی به مسامع اهل صوامع لاهوت می‌رسد زيرا دور دور بهآءاللّه است لهذا به جان و دل بکوش که بهاقلی گردی تا تاج سلطنت ابديّه بر سر نهی که جواهر زواهرش بر قرون و اعصار الی‌الأبد بدرخشد. ملاحظه فرمودی که در فرنگ چه آهنگ بلند شد. هزاران ملوک عبور و مرور نمودند ابداً نه صدائی و نه ندائی جز آنکه در جرائد مرقوم که حضرت امپراطور آلمان يا ايطاليا در فلان روز به احتفال عظيم وارد و در مهمانی‌ها حاضر و در فلان روز به مملکت خويش راجع شدند و استقبال به غايت اجلال اجرا گشت و در ضيافت به سلامت يکديگر جامی دور زد و در فلان مسئله شور گشت والسّلام لکن عبدالبهآء با وجود ناتوانی و بی سر و سامانی بی نام و نشانی وارد به آن اقاليم گرديد چون به عبوديّت عتبه مبارکه مذکور و مشهور بود منشور انّا فتحنا لک فتحاً مبينا در مجامع کبری ترتيل گرديد و در جرائد و اوراق سائره آن صحبت‌های مفصّله مندرج شد و در شرق و غرب عالم انتشار يافت. پس معلوم و واضح گرديد که امروز عبوديّت ملکوت ابهی محفوف به تأييدات کبريست.

باش تا صبح دولتش بدمد اين همه از نتائج سحر است

و عن‌قريب آن صبح نورانی بدمد و در جميع مدن و قرای اوروپا بدرخشد و عليک البهآء الأبهی.

هو الله

٤٩٣- ای ثابت بر پيمان در آيه فرقان يد اللّه فوق ايديهم نازل و اين محقّق و ثابت و واقع و الأسمآء تنزل من السّمآء انشآءاللّه در حقّ شما مطابق. پس ای بنده الهی جهدی کن و همّتی بنما تا معنی اين اسم و مدلولش از تو ظاهر و عيان گردد و چنان ترقّی در مراتب عشق و شوق و وله بنمائی که کون در ظلّ خويش مشاهده کنی و حقيقت يد اللّه فوق ايديهم در تو تحقّق يابد و ترقّيات معنويّه در تو مشهود گردد. جميع احبّای الهی را تکبير برسان و به تبليغ امر اللّه در کلّ احيان بايد بپردازند و عليهم بهآء اللّه. ع ع

هو الله

٤٩٤- ای ياران عبدالبهآء الحمد للّه از سروستان نفحات گلستان محبّت اللّه منتشر و رائحه معرفت اللّه ساطع و نور هدی لامع و آيات کبری ظاهر و باهر. اقليم جليل فارس چون مطلع نيّر آفاق بود عبدالبهآء را نهايت آرزو چنان که در قطب عالم خيمه برافرازد و علم سبقت و پيشی بر کلّ اقاليم بلند فرمايد. الحمد للّه در اين ايّام حرکتی نموده بالأخصّ سروستان و نيريز. حال از آن کشور هزيز ارياح لواقح محبّت اللّه به گوش جان می‌رسد، طوبی لکم و حسن مآب و بشری لکم بفيض من ربّ الأرباب. عبدالبهآء به ملکوت ابهی عجز و نياز می‌نمايد و تضرّع و ابتهال می‌کند که کشت الهی در آن کوه و دشت روز بروز نشو و نما نمايد و سبز و خرّم گردد و خوشه و دانه و خرمن فرمايد کزرع اخرج شطأه فاستغلظ و استوی علی سوقه يعجب الزّرّاع و اميدم چنان است که هر خوشه‌ای خرمن گردد و هر دانه‌ای فيض و برکت حضرت ذوالمنن شود. ای ياران جميع طوائف و امم منجمد و مخمود و جميع قبائل و ملل گرفتار يأس و قنوط. اهل بها بايد چنان حرکت و جنبشی نمايند که کافّه اهل ارض را به اهتزاز آرند و چنان پرتوی افروزند که شرق و غرب را منوّر نمايند و به رفتار و کرداری پردازند که شهير آفاق شوند و مظاهر فيض کوکب اشراق گردند و عليکم البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

٤٩٥- ای ياران نورانی عبدالبهآء، در ايّام نيّر آفاق در آن خطّه و ديار تخم پاکی افشانده شد حال الحمد للّه بدايت انباتست و انبته نباتاً حسناً و همچنين می‌فرمايد کزرع اخرج شطأه فآزره فاستغلظ فاستوی علی سوقه يعجب الزّرّاع. اميد چنانست که آن بذر طيّب طاهر چنان انبات گردد که آن اقليم جنّة النّعيم شود و گلشن حقيقت گردد. الحمد للّه ياران کرمان و سيرجان در شور و ولهند و در جذب و طرب. طوائف متعدّده در آن دو اقليم عَلَم برافراختند و ولوله انداختند و نهايت سعی و کوشش مبذول داشتند ولی عاقبت نداشت. جميع زحمات و مشقّات به هدر رفت لا تسمع منهم صوتاً و لا رکزاً. حال الحمد للّه روح حقيقت سريان نموده و حيات جاودان بخشيده. نور مبين پرتو انداخته و روشنی اقليم گرديده. نسيم جانپرور از مهبّ عنايت می‌وزد البتّه آن اشجار تر و تازه گردد و لطافت بی‌اندازه يابد. مطمئن باشيد که اين شجره مبارکه ريشه خواهد نمود، مثل کلمة طيّبة کشجرة طيّبة اصلها ثابت و فرعها فی السّمآء و تؤتی اکلها فی کلّ حين. ولی ياران بايد مقتبس از اخلاق نيّر آفاق گردند و به اعمال بيش از اقوال ترويج و تبليغ فرمايند. از پيش مکاتيب مفصّله در روش و سلوک احبّای الهی و آنچه بايد و شايد مرقوم گرديده البتّه مطالعه نموده‌ايد. احبّای سيرجان و کرمان مقرّ در دل و جان دارند. دقيقه‌ای فراموش نشوند و ابداً از خاطر نروند. يادشان چون نقش بر حجر است، ذکرشان مورث سرور هر انجمن. فرداً فرداً را نهايت اشتياق دارم و از نيّر آفاق پرتو اشراق می‌طلبم تا هر يک کوکب نورافشان گردند و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ١٥ ذی‌القعده ١٣٣٨ عبدالبهاء عباس

هو الله

٤٩٦- ای متعلّقان حضرت زائر جناب آقا ميرزا محمّد ايّامی چند است که مونس و همدمست و همراز و محرم و همواره در نهايت سرور و فرح به ياد ياران مشغول و به ذکر متعلّقان مألوف و دليل بر آن اين نامه مخصوص که به خواهش ايشان نگارش يافت. ای ياران و ای کنيزان عزيز رحمن جميع نفوس عالم چه نفيس و چه خسيس در اين خاکدان مانند هوامّ و همج ايّامی زندگانی نمايند و عاقبت کلّ نوميدی و ناکامی و حسرت و پشيمانی زيرا از زندگی طرفی نبستند و در حيات سبيل نجات نپيمودند. در بازار امکان هرچند سوداگران بودند ولی سودی نبردند و از اين تجارت ربحی نيافتند و عاقبت زيان و خسران است مگر نفوسی که از نفس رحمن زنده شدند و جان‌هائی که به جانان رسيدند و دل‌هائی‌که واله و حيران شدند و آزادگانی که از ظهور اسم اعظم روح و ريحانی يافتند. اين رجال به آمال رسيدند و اين نساء فيض عظمی يافتند. در اين جهان ظلمانی مشعلی افروختند و در اين خاکدان فانی بنيانی نهادند که بنيادش جاودانيست و علوّش عنان آسمانی. باری اگر بدانيد که به چه موهبتی مخصوص گشته‌ايد و به چه الطافی مشمول گرديده‌ايد البتّه از شدّت سرور مانند ابر بهمن بگرييد و از شدّت فرح بمثابه چمن بخنديد. اين الطاف الآن مانند تخم پاک است که در خاک طيّب طاهر بيفشانی. چون انبات گردد و سبز و خرّم شود و برگ و خوشه نمايد و خرمن تشکيل کند معلوم گردد که چه فيض و برکتی است و چه موهبت و عنايتی. فنعم ما قال:

دانه چون اندر زمين پنهان شود ســـــرّ آن ســــــرسبــــــزی بســـــتـــــان شود

کزرع اخرج شطأه فاستغلظ و استوی علی سوقه يعجب الزّرّاع. در قرون اولی ملاحظه نمائيد. نفوسی که بی نام و نشان بودند چون به ظلّ حضرت رحمن شتافتند هر يک کوکبی درخشنده و تابان شدند. اعلام ملوک قاهره عاقبت سرنگون شد ولی رايات آن نفوس مؤمنه در اوج عزّت ابديّه موج زد. بنياد سلاطين جهان برافتاد ولی بنيان ضعيف آنان ايوان شد و از کيوان گذشت. حال ملاحظه کنيد که الطاف جمال مبارک چه موهبتی مبذول داشت و چه عزّتی شايان فرمود و چه علوّيّتی رايگان بخشيد، فاشکروا اللّه علی هذا الفضل العظيم فی هذا القرن المجيد و عليکم و عليکنّ البهآء الأبهی.

ربّ و رجائی و غاية منائی انّ عبدک محمّد يتضرّع الی ملکوتک و يبتهل الی جبروتک و يطلب عفوک و مغفرتک لأبيه الجليل و اخيه الخليل. ربّ انّه عبدک المنيب و رقيقک الوفيق قد سلک اقوم الطّريق و ترنّح من رحيق الطافک فی الکأس الأنيق. ربّ اجعله مشفّعاً بعنايتک الکبری و اجب دعائه برحمتک العظمی و اغفر لأبيه و اخيه الذّنب و الخطآء و ادخلهما فی حديقة الفضل و العطآء و قدّر لهما الخلود فی جنّة اللّقآء و ارزقهما من مائدة السّمآء و اجعلهما آيتی عفوک و مغفرتک فی ملکوتک الأبهی انّک انت الغفور الکريم و انّک انت التّوّاب الرّحمن الرّحيم. ع ع

هو الله

٤٩٧- اللّهمّ يا مبدع الأکوان و بارء الانسان و منوّر الامکان بظهور آيات التّوحيد بالحجّة و البرهان و مؤيّد الوجود بسرّ السّجود فی اليوم الموعود و الفيض المحمود تحت اللّوآء المعقود انّی اضع جبينی علی العتبة النّورآء و اتضرّع بکلّ تذلّل و خشوع و انکسار و انادی و اقول ربّ ايّد الأديب بجند شديد من ملکوتک الأبهی و انصره بقوّة نافذة فی حقائق الأشيآء حتّی يثبّت المتزلزلين علی الصّراط المستقيم و يدعو الطّالبين الی الفوز العظيم و يهدی المشتاقين الی الفيض المبين. ربّ انطق لسانه و اطلق بيانه و قوّ ظهره و اشدد ازره و اشرح صدره و اجعله آية باهرة بين الثّابتين و راية خافقة بين الرّاسخين. ربّ انّ جسمه نحيل و جسده ضعيف ولکن روحه قويّ بتأييداتک و قلبه ثابت بتوفيقاتک و عينه ناظرة اليک و روحه متوکّل عليک لم يتّخذ غيرک ملجأ و معتمداً و دون حماک ملاذاً و مراما. الهی الهی ايّد المؤيّد و قوّ امور القوام بقدرتک و سلطانک انّک انت المقتدر العزيز المهيمن القيّوم لا اله الّا انت الکريم الرّؤف العزيز المحبوب.

ای منادی پيمان از پيش تبشير به تأييد مؤيّد و قوام گرديد. يکی را در نامه اشاره شد و ديگری به واسطه شما تلميح گشت. بايد هر دو به شکرانه الطاف حضرت مقصود زبان بگشايند و ربّ زدنی فضلاً و جوداً به زبان رانند. مترجم فرنساوی را به هر وسائطی که ممکن بايد تصحيح مسموعات شود. در خصوص حضرت حاجی صدر چيزی مرقوم شد. در خصوص وجوه خيريّه بايد احبّای الهی مساعی جميله مبذول نمايند و هر نفس مقتدر قصور نبايد نمايد. به جناب ميرزا علی خان مهاجر نهايت اشتياق اين مسجون ابلاغ نما و بگو انشآءاللّه به حقوق خويش خواهی رسيد مطمئن باش.

ای منادی پيمان وقت تخم‌افشانی است و زراعت و دهقانی کزرع اخرج شطأه فاستغلظ و استوی علی سوقه يعجب الزّرّاع و اين امر مبرور جز به وفا و صفا و محبّت و ولا و ثبوت بر ميثاق ميسّر نگردد. جميع را پيام من برسان و بگو ای ياران الهی فرصت را غنيمت دانيد. وقت وحدت و يگانگی است و هنگام الفت و فرزانگی. ظهير يکديگر شويد و دست در آغوش همديگر نمائيد تا به قوّتی الهيّه و تأييداتی ملکوتيّه و فيضی ربّانی و جندی آسمانی سبب فتح حصون قلوب شويد و نفوس را تربيت فرمائيد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

٤٩٨- ای ثابت بر پيمان آنچه مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد. فی‌الحقيقه حقّ با شماست امّا ما نبايد اعتنائی به مثل ميرزا مهدی خان کنيم. اين شخص شأنی ندارد که به مدافعه در مقابل او پردازيم، ذرهم فی خوضهم يلعبون. اين شخص را مقصد اينست که به اين کذب و افترا جميع ملل و دول را بر ما بشوراند تا ماها را آتش زنند. اگر چنين امری واقع شود از جهت ما نعم المطلوب فافوز فوزاً عظيما. امّا ميرزا مهدی و امثال آن بايد فکر کنند که بعد از اين قضيّه چه خواهد شد. ميرزا مهدی نقلی ندارد امّا عجب از صاحبان بعضی جرائد مثل هلال و منار است که آنچه آن مفتری گويد فوراً در جريده خويش درج نمايند. خدا در قرآن می‌فرمايد ان جائکم فاسق بنبأ فتبيّنوا. الحمد للّه ميرزا مهدی از فسق بيزار است زيرا از بدو طفوليّت حسن تربيت ديده جميع ايّامش را به عبادت و تقدّس و پاکی گذراند. ديگر اين شاهد را نمی‌توان گفت که شهادتش مقبول نيست و بايد مفترياتش را تحقيق کرد زيرا خدا می‌فرمايد ان جائکم فاسق بنبأ فتبيّنوا، نمی‌فرمايد ان جائکم رجل مؤمن موقن باللّه و آياته فتبيّنوا. لابدّ بايد بدون تأمّل تصديق او کرد. اگر در تنزيه و تقديس و طهارت و پاکی ميرزا مهدی کسی شبهه دارد بايد از آذربايجان پرسيد آن وقت معلوم می‌شود که چه‌قدر پاک و پاکباز و طيّب و طاهر است. من باب مزاح مرقوم شد. اگر چنانچه کسی ذکر او را نمود بگوئيد در ايّام انبيا و رسل چه بسيار نفوسی بودند از اين شخص قوی‌تر و شديدتر و مفتری‌تر و مهيّج‌تر بلکه بعضی از فلاسفه عصر و مشاهير رجال بودند نه ميرزا مهدی، مع ذلک خدا می‌فرمايد و ضلّ سعيهم فی الحيوة الدّنيا. اين نيز چنين خواهد شد. ما با او نزاعی نداريم جدالی نجوئيم. اگر از دست برآيد از او اعانت نمائيم. امّا حضرت پيغمبر فرموده من حفر بئراً لأخيه اوقعه اللّه فيه والسّلام و عليک التّحيّة و الثّنآء.

٤٩٩- الجواب و لم يکن له کفواً احد. العاقل يکفيه الاشاره و لا يحتاج الی قائل و ناقل. حضرت امير عليه السّلام می‌فرمايد کشف سبحات الجلال من غير اشاره. حتّی اشاره را جائز ندانستند و کشفنا عنک غطائک و بصرک اليوم حديد. من لم يستيقظ بنسائم الأسحار لا تنفعه نفحات الأزهار و ما جعلنا الرّؤيا الّتی اريناک الّا فتنة للنّاس. اطفأ السّراج و قد طلع الصّبح و ان زدنا علی ذلک يتلاعب بنا الصّبيان و عليک البهاء الأبهی.

٥٠٠- ای دو مجاهد فی اللّه هيچ نفسی را سزاوار نه که عبدالبهآء را آزمايش نمايد زيرا همين امتحان سبب افتتان خود او گردد. ثقلت قليله را به اين موازين توان سنجيد امّا ثقل اعظم چگونه در اين موازين گنجد بلکه ميزان را متلاشی نمايد. ولی اشارتی بايد تا بشارتی حاصل شود و کرشمه‌ای شايد تا هدايتی رخ بگشايد. ای دو يار مهربان با وجود همدمی عدم اتّفاق در موضوع واحد چرا حاصل. در قرآن فکشفنا عنک غطائک واقع و خطاب به کسانيست لقد کنت فی غفلة عن ذلک. انصاف بايد نه اعتساف و تحرّی دليل ثبوت شايد نه نفی اوصاف. به هر کس رسيدم بگفتم که اوست تا جمال مقصود معلوم گردد و نهايت آرزو ميسّر شود. اگر آن رأی صحيحست و ميزان صريح چرا استقرار در آن نيست و تردّد حاصل. گهی به نظر آيد که ميزان اينست و برهان چنين پس چرا دمی ديگر خلل در اين رأی حاصل. ميزان در دست حقّست نه در دست خلق والّا هر يک ميزانی قرار دهند و موازين نامتناهی گردد و عليکما التّحيّة و الثّنآء.

٥٠١- ... از جيم و طمع عظيم اين سقيم مرقوم نموده بوديد. شما شاهديد که اين عبد چه‌قدر در فکر تسکين طمع او بودم، حتّی آنچه تقديم نموديد گفتم به او تسليم نمائيد شايد آتش حرص تسکين يابد. با وجود اين ثمری مشاهده نشد و يوم نقول لجهنّم هل امتلئت و تقول هل من مزيد. باری منصفين را طمع اين شخص برهانی کافی وافی است. فرض کنيم که حقّی نيز داشته، آن قدر الحاح و ابرام و اصرار چرا. شخص منقطع از بهر درم دم نزند و از بهر دينار اصرار ننمايد و حال آنکه زخارفی چند فراهم آورده و تجارتی راه انداخته و بيش از احتياج منافع و فوائد درهم و دينار دارد، فاعتبروا يا اولی الابصار. اين ايّام ناقضی بر آن ديار مرور نمايد البتّه بايد چنان ثبوت و رسوخی بنمائيد که نفسی نزند و رائحه کريهه غفلت از حقّ هوای آن خطّه و ديار را متغيّر ننمايد...

هو الله

٥٠٢- ای ثابت بر پيمان نامه‌ای که به جناب آقا سيّد اسداللّه مرقوم نموده بودی ملاحظه گرديد. مضمون مشحون به معانی در نهايت ملاحت بود سبب ابتسام گرديد. علی قول من ادرک لقآء ربّه حضرت قائممقام بزرگوار گوده ملّا که لوده خداست چون يابوهای قره‌باغ پرخور کم‌دو فتنه کاه آفت جو. حال خدا پدر اينان را بيامرزد که آفت شيرينی شدند. اگر به اين قناعت نمايند مستحقّ رعايتند. فقط اين کار مشکل که مظهر و يوم نقول لجهنّم هل امتلأت فتقول هل من مزيد هستند. پس شما بايد آنان را گاهی به شيرينی و پلو رهن و گرو بگذاريد تا ساکت و صامت مانند. باری اميدوارم که در جميع امور مؤيّد و موفّق باشيد و نصرت ملکوت ابهی دمبدم برسد. چون اين ايّام جميع صفحات ايران منقلب است لهذا بايد آن جناب با احتشام سکون و قرار داشته باشيد و به تمشيت امور پردازيد و ضبط و ربط نمائيد. انشآءاللّه بعد از استقرار امور و راحت و آسايش جمهور عزم حضور فرمائيد و عليکم البهآء الأبهی. ع ع

٥٠٣- ... چهار حرف که منطوق حديث امام عليه السّلام است که بايد با حضرت موعود نازل گردد اين مراتب اربعه است. رتبه عبوديّت است که موعود به آن در اوّل قيام نمود و رتبه امامت است که فرمود انّنی انا القائم الّذی انتم بظهوره توعدون. ثالث مقام نبوّت است که فرمود مظاهر مقدّسه را ابتدا و انتهائی نه. رابع کلمه انّنی انا اللّه است ما ينطق عن الهوی ان هو الّا وحی يوحی...

٥٠٤- ... سؤال از عصمت انبيای سلف نموده بودی. مظاهر مقدّسه ما ينطق عن الهوی ان هو الّا وحی يوحی هستند و مظهر و يحذّرکم اللّه نفسه بل نفس اللّه القائمة بالسّنن هستند. منزّه از ادراک مادونند و مقدّس از اوهام اهل شبهات و ظنون. مراجعت به نصوص الهی نمائيد به تصريح ذکر عصمت کبری در حقّشان می‌فرمايند چه از آيات حضرت اعلی و چه در آيات بيّنات جمال ابهی از جمله زيارت سيّدالشّهداء عليه التّحيّة و الثّناء. و امّا قضيّه و عصی آدم ما تقدّم من ذنبک و ما تأخّر اين مقام حسنات الابرار سيّئات المقرّبين است و وجودک ذنب لا يقاس به ذنب. همس در رخ آئينه نمودار و غبار موهوم در ديده باعث اکدار. حضرت اعلی می‌فرمايد طلب حبّ قرب تو از برای من مانند شرک ديگران است. حال معاذاللّه می‌توان گفت که طلب قرب الهی ذنب و شرک است لهذا مظاهر مقدّسه مظهر عصمت کبری نيستند، استغفر اللّه عن ذلک. معصومند و محفوظ، مقدّسند و مصون...

و امّا مسئلهء عدم ذکر صريح جمال قدم در نصّ قديم، اين تخصيص به جمال قدم ندارد بلکه در انجيل جليل نيز نصّ صريح از خاتم انبيا نه و همچنين در آيات تورات بيان صريح از حضرت مسيح نه و حال آنکه جميع تورات عبارت از ذکر مسيح و جميع انجيل حکايت از بعثت نبيّ کريم و جميع قرآن نصوص بعثت نقطه اولی و جميع بيان بيان ظهور طلعت ابهی است ولکن لا يعلم تأويله الّا اللّه و الرّاسخون فی العلم. حکمت اين سرّ مکنون آن است که بدون آن يوم الفصل تحقّق نيابد و امتازوا اليوم ايّها المجرمون آشکار نگردد و محرم و محروم از هم ممتاز نشود و صادق و کاذب امتياز نيابد لهذا اين رمز و تأويل دورباش عزّت شود بيگانه به يگانه پی نبرد.

مدّعی خواست که آيد به تماشاگه راز دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد...

هو الابهی

٥٠٥- ای منجذب محبّت اللّه صد شکر کن خدا را که به انوار نار شجره طوبی در سدره سيناء راه هدايت پيمودی و از يد ساقی عنايت باده موهبت پيمودی. از جيب عرفان يد بيضای ايقان نمودی و در طور مناجات به ربّ ارنی انظر اليک زبان گشودی. اگر چنانچه فيض لقا در افق ادنی حاصل نشد انشاءاللّه در ملکوت ابهی فائز شوی و به استفاضه از غمام مقام دنی فتدلّی فکان قاب قوسين او ادنی موفّق گردی. و البهاء علی کلّ ثابت نابت فی امر اللّه. ع ع

هو الابهی

٥٠٦- يا من ثبت علی الميثاق هرچند به ظاهر حاضر نيستی و به چشم ظاهر ناظر نه که در اين محضر به چه وجه ناضری حاضری و به چه قلب مستبشری موجود نظر عنايت از ملکوت ابهی شامل و پرتو رحمت از مقام قاب قوسين او ادنی واقع. بحر الطاف بر سرت موّاج چه که رشته گسسته انشاءاللّه دوباره التيام يافت و بنيان متزلزل محکم و استوار گرديد. اگر چنانچه نوعی شود که اين کار نهايت مثمر ثمری گردد بسيار موافقست. جناب آقا ميرزا جواد را تکبير ابدع ابهی ابلاغ فرمائيد و به جهت آقا ميرزا محمود و دو نفر ديگر که تازه تصديق نموده‌اند مکتوب ارسال شد در جوفست و البهاء عليک. ع ع

حضرات ما شما را بسيار زحمت داده‌اند. حقيقةً سبب خجلت من شده‌اند. نسئل اللّه بان يؤيّدک و يوفّقک فی جميع الاحوال. ع ع

هو الابهی

٥٠٧- ای وليّ الهی واضع اسماء و معطی حقيقی اسمت را وليّ اللّه وضع نمود و صفتت را حبيب اللّه فرمود. پس به شگونی اين اسم مبارک و رهنمونی آن نعت و صفت دالّ بر حبّ جمال لايشارک قدم در ميدان و يجاهدون فی سبيل اللّه بنه تا از مسجد الحرام صبر و سکون به مسجد الاقصای انّ اللّه يحبّ الّذين يجاهدون سير و حرکت نمائی و مشاهده آية اللّه الکبری نمائی و ملاحظه مقام دنی فتدلّی و کان قاب قوسين او ادنی کنی و در اين کور اعظم مجاهده نشر نفحات اللّه و ترويج امر کلمة اللّه است. اگر عون آسمانی خواهی در فوج روحانی داخل شو و به قوّت بيان و سطوت تبيان و رؤيت عيان و سلاح تقوی و تأييد جنود ملکوت ابهی صفدر و صفّ‌شکن شو تا قدرت جنود لم‌تروها بينی و صولت سپاه ملأ اعلی مشاهده کنی و فتوحات مدن و قراء قلوب ملاحظه نمائی و تسخير قلاع و حصون نفوس نظر کنی. و البهاء عليک و علی کلّ من سعی فی نشر نفحات اللّه. ع ع

هو الابهی

٥٠٨- يا کاظم کظم غيظ از خصائص ابرار است و خصائل احرار. تا توانی بردبار باش و متحمّل جفای اشرار. محزون مشو مغموم مشو مخمود مشو تا به مقام محمود پی بری و در ظلّ حضرت مقصود درآئی. اينست سدره منتهی و مسجد اقصی و قاب قوسين او ادنی بالنّسبه نفوسی که در صقع انشا واقع و البهآء عليک و علی کلّ متمسّک بعهد اللّه. ع ع

هو الله

٥٠٩- ای کوکب روحانی چون موکب نيّر رحمانی رسيد کوکب اقبال روحانيان دميد. از شعشعه جمال قلوب را منوّر نمود و از کوکبه جلال نفوس را مستبشر ساخت. بنيان جهل و نادانی برانداخت و عَلَم علم و دانائی برافراخت. اوهام ضلالت محو نمود و اعلام هدايت منتشر فرمود. پس تو که در ظلّ سدره منتهائی مطمئن به فضل بی‌منتها باش که جهل در اهلت نماند بل لطف حقّ فرزندت را به مقام علم و عرفان رساند. در تربيت ايشان بکوش و نوميد از ترقّی آنان مباش که ليس للإنسان الّا ما سعی.

جناب حکيم را از قديم فضل عظيم شامل بوده و البتّه احفادش کامل گردند. او را از قبل عبدالبهآء تحيّت ابدع ابهی ابلاغ نما و بگو ای نديم قديم من همواره در نظری و پيوسته در مدّ بصر و از آستان مقدّس رجا می‌نمايم که مورد الطاف جليل اکبر گردی. اميدوارم طاهره طاهر شود و عزّت عزّت ظاهر گردد. محترم محترم ماند و عطا عطا يابد و شاه بيگم چون ماه و انجم شود و عليک البهاء الابهی. عبدالبهاء عباس

هو الله

٥١٠- ايّها النّحرير الجليل انّی اشکر اللّه علی ما قدّر و هدی و اشرق و تجلّی و تلألأ نيّر الملأ الأعلی و تشعشع بالنّور و الضّيآء فی فؤاد کلّ من خرق الحجبات الظّلمآء و هتک الأستار و اطّلع بالأسرار و کشف الحقيقة السّاطعة من عالم الأنوار و لمثلک ينبغی هذا و لا يکاد الانسان ان يطّلع بالسّرّ المکنون فی غيب الامکان الّا بعد الخوض فی غمار البحار و الفوز بعمق الأسرار عند ذلک يری الآيات الباهره و الدّلائل السّاطعه و البراهين القاطعه و الحجج اللّامعه انظر الی سرّ الوجود و البرهان المشهود انّ ربّک الودود قد جعل کلّ ممکن الوجود اسير الأحکام الطّبيعه و ذليلاً لقوانينها کما تری انّ الأشياء کلّها تحت سلطة ناموس الطّبيعه و مخذول تحت صولتها و مجبور عند ظهور قدرتها و دولتها حتّی الشّمس النّيّر الأعظم لا تکاد تنحرف رأس شعرةٍ من قوانينها بل هی مطيعة لحکمها ذليلة عند ظهور سطوتها فلا تتعدّی مدارها و هذا المحيط الموّاج مع عظمته و اتّساعه لا يکاد يتخلّص من اسرها و لا يتحرّر من سلاسلها و کذا کلّ الأجسام العظيمه المتلئلئه المتحـّرکة الدّرهرهه فی هذا الفضآء الّذی لايتناهی کلّها تحت احکام الطّبيعه باسرها و اذلّاء عند ظهور قدرتها ضعفآء عند بروز قوّتها و لا تکاد تتعاطی حرکة دون امرها الّا هذا الانسان الصّغير الجسم الوسيع الفکر العظيم النّهی الشّديد القوی انّه يحکم علی الطّبيعه و يخرق قوانينها و يهدم مبانيها و يکسر شوکتها و يخذل دولتها و يقطع صولتها و لا يعتنی باحکامها و يزدری باصولها و نواميسها کما تری انّ الانسان بمقتضی قوانين الطّبيعه هو حيوان دبّاب علی التّراب ولکنّه يکسر نواميس الطّبيعه و يطير فی الهوآء و يخوض فی غمار البحار و يطارد علی صفحات المآء و تری القوّة البرقيّه الخارقة للجبال العاصية العاتية بقانون الطّبيعه انّها اسيرة حصيرة بيد الانسان فی زجاجة صغيرة و لا شکّ انّ هذا خرق لقانون الطّبيعه و الصّوت الحرّ المنتشر فی هذا الفضآء يحصره الانسان فی آلةٍ صمّآء و هذا ايضاً خرق لقانون الطّبيعه و الظّلّ الزّائل يجعله الانسان ثابتاً علی صفحات الزّجاج و هذا خرق ايضاً لقانون الطّبيعه و اذا نظرت بنظر دقيق تری انّ کلّ هذه الصّنايع و البدايع و العلوم و الفنون و الاکتشافات و الاختراعات انّها يوماً ما کانت من الأسرار المکنونة و الحقائق المصونة فی غياهب الطّبيعه ولکنّ الانسان اکتشفها و هی فی حيّز الغيب و اخرجها الی حيّز الشّهود و هذا خرق عظيم لقوانين الطّبيعه اذاً لا شبهة انّ الانسان خارق لشرايع الطّبيعه هادم لصولتها کاسر لشوکتها ناسخ لقوانينها فاسخ لنواميسها مع هذا البرهان اللّامع و الحقيقة السّاطعة الدّالّة علی قوّة قدسيّة للانسان ورآء الطّبيعه کيف يتخاذل الانسان و يتنازل الجاهل و يتعبّد للطّبيعه و يسجد لها من دون اللّه و يعتقد انّها هی الحقيقة الجامعه و الدّرّة البيضآء السّاطعه و الکينونة الحائزة المعنی التّامّ و الهويّة المحتوية علی الکمالات بتمام معانيها استغفر اللّه عن ذلک بل انّ الحقيقة السّاطعة الخارقة للطّبيعة و احکامها الکاشفة لأسرارها الکاسرة لقوانينها و نظامها هی الانسان و هذا اعظم برهان و اقوم دليل لعلوّ الانسان و سموّه علی الطّبايع کلّها فامعن النّظر حتّی تری البرهان الّذی انزله الرّحمن فی القرآن خلق الانسان علّمه البيان انّما البيان عبارة عن الحقيقة السّاطعه و الأسرار المودعة فی حقيقة الانسان تعالی الرّحمن الّذی خلق هذا النّور المبين المؤيّد بالفکر و الذّکر العظيم و امتازه اللّه من الکائنات حتّی عن الطّبيعه الّتی يعبدونها من دون اللّه و اذا نظرنا الی النّواميس المرتبطة بها جميع الکائنات فی حيّز الطّبيعه نری بوضوح البيان انّ الانسان بقانون الطّبيعه اسير للسّباع الضّاريه ولکنّه بقوّة معنويّة مودعة فيه ياما اسر السّباع الضّاريه و ياما ذلّل و قهر الذّئاب الکاسره و هذا خرق عظيم ايضاً لنواميس الطّبيعه و انّ الانسان يدع آثار القرون الخاليه و الفنون الحاضره مواريث للقرون الآتيه و هذا خرق عظيم ايضاً لنواميس الطّبيعه و انّ الانسان له آثار باهره بعد غيابه من هذه النّشئة الحاضره و الحال انّ الآثار تابعة للمؤثّر حيث الأثر و المؤثّر توأمان و لا يجوز وجود الأثر المستمرّ مع فقدان المؤثّر و هذا خرق و انّ الانسان يجعل للأشجار الفاقدة الثّمار قطوفاً دانيه و هذا خرق و انّ الانسان يجعل السّموم المهلکة بقانون الطّبيعه سبباً للشّفاء و العافيه و هذا خرق و انّ الانسان يستخرج المعادن الّتی هی کنوز الطّبيعه و اسرارها المکنونة المصونة فی باطنها و لا يجوز ظهورها بحسب قانونها و هذا خرق و انّ الانسان بقوّةٍ معنويّه يمزّق قوانين الطّبيعه کلّ ممزّق و يغتصب السّيف الشّاهر من يد الطّبيعه و يضربها به ضربةً دامغه و هذا خرق بل تمزيق لقانون الطّبيعه ثمّ انظر انّ الانسان کاشف لأسرار الطّبيعه و الطّبيعة غافلة عنه و عنها و انّ الانسان يخابر الشّرق و الغرب طرفة عين و هذا خرق و انّ الانسان مستقرّ فی مرکزه و يشاهد و يکالم و يخابر النّواحی القاصيه و هذا خرق و انّ الانسان حال کونه فی حيّز الثّری له اکتشافات فی السّمآء و هذا خرق و انّ الانسان مخيّر و الطّبيعة مجبور و انّ الانسان مستشعر و الطّبيعه فاقدة الشّعور انّ الانسان حيّ مريد و الطّبيعه فاقدة الحيات و الاراده انّ الانسان يکتشف الحوادث الآتيه و الطّبيعه عاجزة عنه و انّ الانسان بقضآياءٍ معلومه يستدلّ علی القضاياء المجهوله و الطّبيعة جاهلة عنها اذاً ثبت بالبرهان السّاطع انّ فی الانسان قوّة قدسيّه و الطّبيعة محرومة عنها و انّ فی الانسان صفة جامعة لکمالات شتّی من حيث السّمع و البصر و الفؤاد و الفضائل الّتی لاتتناهی و الطّبيعة فاقدة لها و انّ الانسان له التّرقّی المستمرّ و لا يتراخی و الطّبيعة لازالت علی الحالة الأولی ازلاً ابداً و انّ الانسان مؤسّس للفضائل و الطّبيعة داعية للرّذائل و المفاسد الّتی هی منازعة البقآء و الخصائل المذمومة الّتی جبل الحيوان عليها و انّ الانسان يتصرّف بقانون العقل و النّهی و انّ الطّبيعه تتصرّف بقانون الظّلم و الجفآء فالخير و الشّرّ متساويان عندها و امّا فی عالم الانسان الخير ممدوح و الشّرّ مکروه و انّ الانسان يبدّل و يغيّر القوانين المؤسّسة باقتضاء الزّمان و المکان و الطّبيعة لا تکاد تنفکّ عن قوانينها لانّها مجبورة عليها و هذه الآفات و المخاطر کلّها اعتساف الطّبيعه و سبب للهلاک و الدّمار و امّا الانسان جامع للفضائل کلّها المنبعثة من القوّة المعنويّه الوديعة الالهيّه و انّها ماورآء الطّبيعه لانّها کاسرة لشوکة الطّبيعة و قوانينها و مع هذه البراهين الواضحه و الدّلائل السّاطعه و الحجج البالغه ما اغفل الانسان و ما اجهله اذا خرّ ساجداً للطّبيعة و شئونها و عبدها من دون اللّه و مع ذلک يعدّ نفسه فيلسوفا نفيسا استغفر اللّه بل هو فيلفوس حسيس انّ الانسان لأعظم شأناً و اقوم سلطاناً و اجلّ برهاناً من الطّبيعه الّتی ما انزل اللّه بها من سلطان يا للّه ما هذه الغفلة العظمی و ما هذه البلادة الکبری ان تذهل الانسان عن الحيّ القدير و تتعامی عن الوديعة الالهيّه المودعة فيه بفيض مقدّس من الرّبّ الجليل و يدع عقله اسيراً للطّبيعه و ذليلاً لها انّ هذا لتعمّی القلوب الّتی فی الصّدور و الصّمم الحقيقی الّذی يورث النّفور صمّ بکم عمی فهم لا يعقلون و عليک البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس

هو الله

٥١١- ای کنيز مقرّب الهی نامه تو رسيد و معانی معلوم گرديد. دليل بر ثبوت و استقامت بر امر الهی بود و برهان ايمان و ايقان به ظهور ملکوت ربّانی. از اين جهت سرور حاصل گرديد که الحمد للّه آن منجذبه ملکوت ترتيل آيات لاهوت می‌نمايد و به قدر امکان به نشر آثار و ابدع اذکار مشغول. اميدوارم که سبب بيداری خفتگان گردی و علّت هوشياری غافلان شوی و در سرور و فرح قلوب دوستان کوشی.

از جنّ سؤال نموده بودی که در کتب سماويّه مذکور است. جنّ عبارت از قوای غيرمحسوسه است که در نفوس انسانی تأثير نمايد و لفظ جنّ در عربی به معنی پنهانست يعنی حقايق و قوائی که ديده نمی‌شود و همچنين شياطين و آنچه ناس گمان می‌کنند اوهام محض است ابداً وجود ندارد و همچنين نفوس مؤمنه موقنه به ملائکه تعبير می‌شوند و نفوس غيرمؤمنه به شياطين و اجنّه تسميه گردند و همچنين نفوسی که مؤمن و موقن و آشکار هستند و به ايمان و ايقان مشهور بين خلقند آنان را اِنس تعبير نمايند و نفوس مؤمنه که ايمان خويش را ستر و مخفی می‌دارند آنان را نيز جنّ گويند زيرا ايمان و ايقان آنان مخفی و پنهانست. باری ای کنيز عزيز الهی مستبشر به بشارات الهی باش و مسرور از فيض نامتناهی تا موهبت کبری يابی و به آنچه منتهی آرزوی بنات ملکوتست رسی. مستر اسپراگ را از قبل من تحيّت محترمانه برسان و بيان اشتياق کن. از فضل حقّ اميدوارم که همواره مؤيّد و موفّق به خدمت امر اللّه گردد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

٥١٢- ... مراد از جنّ در آيه مبارکه فرقان نفوسی هستند که ايمان و انکارشان مستور و مخفيست. جنّ موجوديست پنهان. اين است که می‌فرمايد يرونکم من حيث لا ترونهم يعنی آنان به ايمان و ايقان به شما واقف و مطّلعند ولی ايمان و ايقان آنان در نزد شما پنهان. من استجنّ فيه نور الايمان او نار الطّغيان... و آيه و يزلقونک بابصارهم کنايه از حدّت و شدّت نظر از روی غضبست...

٥١٣- ... جناب غلامحسين را تحيّت مشتاقانه برسان و بگو ربّ المشرقين و ربّ المغربين و شمس الخافقين از ملکوت غيب پرتو انوار بر فرق ابرار می‌زند و هر دم صبح عنايت می‌دمد و نسيم موهبت می‌وزد و صلای هوشياری از جهان پنهان می‌رسد. به اين فضل مسرور باش و مشعوف و شکر کن خدا را...

هو الله

٥١٤- يا من انجذب بنفحات اللّه انّ الرّب المجلّی علی الطّور بقوّة الظّهور مرج البحرين بحر الظّلام و بحر النّور يلتقيان هذا عذب فرات سائغ و بارد و شراب و ذاک ملح اجاج بل منتن و سراب و جعل بينهما برزخاً و حجرا لا يختلطان و لا يمتزجان اين الضّلال من الهدی و اين الظّلام من الضّياء فانّ کلمة اللّه فرّقت بين الاحزاب و شتّت شمل اهل الارتياب انّ الابرار لفی نعيم و انّ الفجّار لفی جحيم و امّا المظاهر المقدّسة الّتی تأتی من بعد فی ظلل من الغمام من حيث الاستفاضه هم فی ظلّ جمال القدم و من حيث الافاضه يفعل ما يشاء. ع ع

جواب آن جناب در چند سطر مختصر از کثرت مکاتبات و اجوبه مرقوم گرديد والّا يک کتاب مفصّل مرقوم می‌شد ولی اين مختصر جامع هر مفصّل است و اين ايجاز اعجاز هر اطناب و اسهاب چه که مختصر مفيد بهتر از مفصّل غيرمفيد از مدّعيانست و فرق عيانست. حمد خدا را که فطانت و ذکاء آن جناب مغنی از بيانست و البهاء عليک و علی الّذين شربوا من معين جری عن يمين عرش الرّحمانيّه و ثبتوا علی ميثاق اللّه و عهده القديم. ع ع

در وقتش انشاءاللّه شما را اجازت زيارت می‌دهيم. حال حکمت چنين اقتضا می‌کند.

هو الله

٥١٥- نفحه خوشی که از رياض محبّت اللّه هبوب يافته بود مشام روح را معطّر و قلوب را به نور روح و ريحان منوّر نمود. در عالم وجود روح حقيقی که سبب حيات قلوب و نفوس و محيی ارواح و عقولست رايحه جانپرور محبّت اللّه است و مادون آن سبب زوال و انعدام. کلّ من عليها فان و يبقی وجه ربّک ذو الجلال و الاکرام. حمد مقصود عالميان را که احبّای روحانی را به اين موهبت غيرمتناهی سرافراز فرموده و وجوه مخلصين را به اين لطيفه ربّانيّه روشن و منوّر نمود. در جميع ايّام در عالم قلب و روح به ياد و ذکر شما مشغوليم. اگر به ظاهر در تحرير تأخيری شود از کثرت موانع و مشغوليّت است. در خدمت جميع احبّای الهی مراتب اشتياق اين عبد را ابلاغ فرمائيد خصوصاً جناب آقا محمّد و آقا سيّد علی و آقا علی اکبر و ميرزا مهدی و آقا غلامحسين و آقا علی اصغر و آقا علی و سائرين ادام اللّه عليهم هبوب ارياح روايح قدسه. ع

هو الابهی

٥١٦- ای ناظر به ملکوت ابهی آنچه مرقوم شده بود مشهود و معلوم گرديد و هرچه مسطور گشته منظور آمد، هنيئاً مريئاً لک هذه الکأس الطّافحة بصهباء موهبة اللّه. از فضل حضرت ودود سلطان وجود سائل و آمليم که آن نونهال بوستان محبّت اللّه در جنّت ابهی که در قطب امکان خيمه و خرگاه برافراشته چنان بار و شکوفه نمايد و شاخه و برگ بروياند که تزيين اين گلزار شود و زينت اين جويبار گردد و به اثمار بديعه لطيفه بارور شود. ای ناظر الی اللّه جميع آنچه مشهود و موجود و معلومست عن‌قريب ملاحظه نمائی که فانی محض و اوهام صرفست و اَعلام ملکوت ابهی فوق صروح عظمت کبری متموّج و آفتاب افق توحيد در فلک بقا طالع و لائح و واضح و ساطع، طوبی لکم يا اهل البقاء بشری لکم يا اهل الوفاء بما انعم عليکم سلطان العماء البقاء فی ملکوته الابهی و کلّ من عليها فان و يبقی وجه ربّک ذوالجلال و الاکرام. عبدالبهاء ع

هو المقصود

٥١٧- ای بنده آستان مقدّس آنچه به جناب آقا سيّد تقی مرقوم نمودی ملاحظه گرديد. حمد جمال قدم را که در صون حمايت حضرت احديّت محفوظ بوده و هستيد. از قرائن و اشارات معلوم بود که از اين سفر ممنون و محظوظ بوده‌ايد زيرا در جميع مواقع مرور و عبور احبّای الهی را در شوق و شور ملاحظه نموده‌ايد لهذا کلّ را تکبير مشتاقانه عبدالبهآء ابلاغ نمائيد ولی به درجه‌ای که سبب سرور و حبور گردد و البهآء عليک.

ع ع

ذکر موت و فوت بعضی گرگان که به صورت شبانند نموده بوديد. نفوسی که معارض حقّند و مجاحد آيات و منکر پروردگار و کور از ديدن انوار و کر از شنيدن اسرار کلّ را خاکسار بلکه در تحت طبقات خاک مشاهده خواهی نمود تا حقيقت کلّ من عليها فان و يبقی وجه ربّک ذو الجلال و الاکرام مشاهده نمائی و البهآء عليک. ع ع

جميع حوادث که مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد، بعضی سبب سرور گشت. انشآءاللّه من‌بعد جميع اخبار در جميع جهات سبب سرور کلّ باشد يعنی وقوعاتی که سبب حزن است منقطع گردد. ع ع

هو الله

٥١٨- ای مقرّبان درگاه کبريا نامه شما رسيد. ورقه‌ای که جوف بود بسيار سبب سرور گرديد که آن شخص محترم چنين اقدامی فرمود و چنين انفاقی نمود. آنچه در مدّت حيات همّت فرمودند و مجری داشتند و مبذول کردند جميع فراموش می‌شود اين امريست طبيعی ولکن اين همّت که تعلّق به ماورآء الطّبيعه دارد هرگز فراموش نخواهد شد و الی‌الأبد در مرور قرون و اعصار مشام‌ها را نافه مشکبار نثار خواهد کرد زيرا اين قضيّه در ظلّ وجه واقع، کلّ من عليها فان و يبقی وجه ربّک ذو الجلال و الاکرام. و همچنين سبب عزّت ابديّه در دو جهان خواهد گشت. سليل جليل ايشان در پاريس ملاقات شد و نهايت الفت حاصل گشت. فی‌الحقيقه شايان و سزاوار و بزرگوار است. و همچنين ملاحظه نمائيد که قوّه امر اللّه چگونه در ظهور و بروز است که همچنين شخص جليلی از برای چنين موقعی که آن جسد معطّر يک شب دو شب در آنجا امانت گذاشته شده بود اين جسد مطهّری که از خوف اهانت اعدا پنجاه سال ممکن نشد در جائی قرار يابد زيرا اعدا در صدد بودند و اگر به دست اعدا افتاده بود آتش می‌زدند حال به مقامی رسيده که چنين نفس محترمی در موقعی که رائحه‌ای از آن جسد معطّر وزيده چنين جانفشانی می‌نمايد و هذا من فضل ربّی فاعتبروا يا اولی الأبصار و عليکم البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس حيفا ١٠ رجب ١٣٣٨.

هو الله

٥١٩- يا من تشبّث بذيل الميثاق مکتوب مرغوب بر وجه مطلوب دقّت در مضمون گرديد. اليوم در ملکوت وجود امری اهمّ از ثبوت و رسوخ بر عهد و ميثاق الهی نبوده چه که حصن حصين حيّ قيّوم به اين قوّت الهيّه محفوظ و مصون گردد و شأن و مقام نفوس معلوم شود والّا بنيان بر باد رود و مسجد آدينه خرابات شود و جميع سرگردان و حيران. آن وقت رفاقت نماند و رشتهء الفت بگسلد. شمع خاموش شود و جمع فراموش گردد. مراتب ثبوت و رسوخ آن جناب معلوم لکن بيان مراتب حبّ نيز محبوب و مطلوب. آنچه مرقوم شد مقصد اظهار محبّت بود نه بسط مقالت. اين عبد را چنان اميد است که به قوّه ثبوت آن جناب هر متزلزلی ثابت گردد و هر نوهوسی خائب. جميع راجع به عهد و پيمان گردند و ملتفت سقوط در خسران. عن‌قريب علم ميثاق متموّج در شواهق آفاق گردد، آن وقت قدر نصائح و وصايای شما معلوم شود. باری کمر همّت را بربند و به صوت بلند بگو يا معشر الجنّ و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السّموات و الارض فانفذوا فلا تنفذون الّا بسلطان. جناب ميرزا حبيب را تکبير برسان و بگوئيد که من ريشه را انشاءاللّه آبيارم، مطمئن باش. عن‌قريب گل و شکوفه بار آرد و پر برگ و ميوه خوشگوار شود. جميع دوستان ثابت راسخ را مشتاقم. ع ع

٥٢٠- ... باری مرقوم نموده بوديد خلق عموماً گرفتارند و سرمست کار خود. فی‌الحقيقه وقت فرصت است و آنچه شايان و رايگانست اينست که انديشه و افکار صرف اخلاق و اطوار و افکاری شود که مطابق تعاليم و وصايا و نصايح جمال مبارکست والّا خسران اندر خسرانست و زيان اندر زيان نظير نوهوسان. با وجود آنکه به مرّات تجربه شده است که هر نفسی به رضای الهی حرکت ننمود و به هوا و هوسی افتاد و به تدابير سرّيّه پرداخت عاقبت خائب و خاسر شد باز عبرت نمی‌گيرند. الواح الهی را تلاوت کنيد ملاحظه نمائيد که چه می‌فرمايد. امر اللّه زجاجه سراج اين آيه مبارکه است که در قرآن می‌فرمايد يا معشر الجنّ و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السّموات و الأرض فانفذوا لا تنفذون الّا بسلطان. باری من نيز دائماً آن آيه که در صلوة کبير است تلاوت می‌نمايم الهی الهی لا تنظر الی اعمالی و آمالی بل الی ارادتک الّتی احاطت السّموات و الأرض، اينست نهايت رجای عبدالبهآء...

هو الابهی

٥٢١- يا ايّها الطّائر بجناح الايقان الی افق العرفان هنيئاً لک بما شربت الرّحيق من هذا الکأس الأنيق و انجذبت من النّفحات الّتی نفحت من رياض کلمات اللّه فی هذا العهد القويم و الميثاق العظيم. لعمری انّ ملکوت القدرة و القوّة لتؤيّد من ثبت علی هذا العهد الّذی اخذ من جميع المقرّبين و سلطان الحقّ ظهير لمن تمسّک بهذه العروة الوثقی الممدودة بين السّموات و الأرضين. و انّک انت يا ايّها النّشوان من کوثر الرّحمن فاطلق العنان فی ميدان البيان و ذکّر القوم بفيوضات هذا اليوم من غمام رحمة ربّک الرّحمن الرّحيم. تاللّه الحقّ انّ ملکوت الوجود فی رکوع و سجود لکلمة اللّه المطاعة الّتی خرجت من فم ارادة ربّک القويّ العزيز و الکلّ فی ظلّ الکلمة و انّها لمحيطة بالعالمين و انّها لسمآء احاطت الوجود من الغيب و الشّهود و ليس لأحد النّفوذ من اقطارها. قل يا معشر الجنّ و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السّموات و الأرض فانفذوا و لن تنفذوا الّا بسلطان و السّلام علی من اتّبع الحقّ فی هذا الصّراط القويم. ع ع

٥٢٢- ای سميّ عبدالبهآء عبّاس در لغت عرب به معنی غضنفر است ولی اين اسم را مسمّی لازم و اين عنوان را آثار باهره واجب. پس خوشتر آنست که به آنچه از لوازم اين نامست قيام نمائی يعنی چنان نعره ثبوت و رسوخ زنی که روبهان نقض به حفره خمول و نسيان فرار نمايند زيرا نفسی از ارکان نقض مفتری و کذّاب به آن صفحات محض القای شبهات توجّه نموده. هرچند مظهر تعرف المجرمون بسيماهم بوده ولی با وجود اين شايد به ضعفائی ملاقات نمايد و القاء شبهات کند. بايد ياران الهی مانند آيات بيّنات دافع شبهات گردند و آن گمنام نادان را به قوّه برهان برانند...

هو الله

٥٢٣- ايّها الفرع النّجيب من الشّجرة الرّحمانيّه تحريری که به حضرت اسم‌اللّه مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد. مکتوب يار شاطرم را جواب نوشتم و هر مکاتيب از رجال آن در خانه به ارض مقدّس رسيد جواب مرقوم شد. الحمد للّه امر اللّه در جميع اطراف رو به علوّ است و يوماً فيوماً شجره مبارکه در نشو و نما. چنان ولوله و غلغله و هلهله در آفاق افتاده که ملأ اعلی در وجد و طربند، مگر بيوفايان که در منتهای خمودت و فساد و فتنه و اندوه و غم. نقض مانند مرض جَرَب شده کثافت از سر و صورتشان می‌ريزد، تعرف المجرمون بسيماهم. سبحان اللّه هر يک مانند بوم شوم در هر خرابه‌ای خزيده و به انکر اصوات گاه‌گاهی زفير و شهيقی برآرد. شما نهايت صيانت را در حقّ سائرين علی‌الخصوص ورقات شجره طوبی مجری داريد که مبادا وساوس و شبهاتی نفسی بر آنان شفاهاً و يا تحريراً القا نمايد.

تحريری در جوفست برسانيد. عباهای مرسل واصل گرديد. نظر به اينکه مرسل بسيار عزيز است يکی را مخصوص به جهت زمستان جبّه دوختيم. جميع ياران را تکبير ابدع ابهی ابلاغ فرمائيد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٥٢٤- ای سرور آوارگان خداوند مهربان در نصّ قرآن می‌فرمايد فيهما من کلّ فاکهة زوجان و شما الحمد للّه در سبيل حضرت يزدان دوباره آواره گشتيد و آيه و کلّ شیء خلقناه زوجين اثنين را تفسير و توجيه نموديد. هر کس در اين جهان يک باره آواره گردد. معلومست که تو در بارگاه احديّت چه‌قدر عزيزی که مکرّر آواره و بی سر و سامان شدی. جمال مبارک روحی لأحبّائه الفدآء وقتی از طهران آواره به عراق شدند، وقتی ديگر از عراق به مدينه کبری سرگون گشتند و زمانی در ارض بلغار غريب الدّيار شدند و مدّتی مديده در سجن اعظم همدم صد هزار مصائب و الم گرديدند. علی‌العجاله شما دو دفعه از اين جام سرشار سرمست شديد تا ببينيم عاقبت کار به کجا انجامد. اميدواريم که منتهی شده باشد، من‌بعد اسباب راحت و آسايش فراهم آيد و بساط آزمايش منطوی گردد.

بگذرد اين روزگار تلخ‌تر از زهر بــار دگــر روزگــار چـون شکـــر آيـــد

شکر کن خدا را که عبدالبهآء در نهايت بشاشت با تو مخاطبه می‌نمايد در حالتی که تب مستوليست و جسم بنای عرق گذاشته و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٥٢٥- ای احسان در قرآن می‌فرمايد هل جزاء الاحسان الّا الاحسان. با وجود اين چرا مخجولی بلکه بايد مسرور و خوشنود باشی. الحمد للّه در ظلّ فضل و عنايت حضرت احديّت مشمول الطاف جمال مقصودی و مقبول عتبه مقدّسه ربّ معبود. تحيّت و مهربانی عبدالبهآء را به اخوی ضيا افندی ابلاغ فرما و همچنين به جناب حسين اقبال افندی. اميد از فضل قديم چنين است که کلّ موفّق در جميع امور گرديد. امة‌اللّه الموقنة المطمئنّه والده را تکبير برسانيد. ع ع

هو الله

٥٢٦- ای يار وفادار در صون حمايت پروردگاری و در ظلّ الطاف آمرزگار. منظور نظر عنايتی و مشمول الطاف حضرت احديّت. مطمئن به محبّت عبدالبهآء باش و به جان و دل مسرور و شادمان گرد. اعانتی که در حقّ بازماندگان حضرت صدرالصّدور بالوکاله از من نمودی بسيار مقبول و محبوب افتاد. آن اطفال بازماندگان منند و منسوب درگاه جمال مبارک. هر نفسی در حقّ آنها رعايتی نمايد مظهر عنايتی گردد لهذا مطمئن باش که در مقابل اين خدمت موهبت ابديست. عموی آن جناب من صعد الی ملکوت الجمال حاجی ميرزا کمال در عراق به حضور نيّر آفاق شتافت و با اهل و عيال مدّتی مشرّف بود، و همچنين مقرّب حضرت مقصود حضرت ابوی محمود نيز مشرّف گشت و مظهر عنايت کبری شد و همچنين شما و اخوی ميرزا نصراللّه خان هميشه مصدر خدمات به امر اللّه بوده‌ايد و در درگاه احديّت مقرّب بارگاه و از سلاله سابقون هستيد السّابقون السّابقون اولئک هم المقرّبون و انتم نعم اللّاحقون و عليک و علی اخيک البهآء الأبهی. ع ع

ای مقرّب درگاه جمال مقصود انتساب شما بسيار سبب روح و ريحان گرديد. اميد است که هر دم جديد گردد و فی عهد شديد گردد و هر روز خوشتر و بهتر شود. قويّ متين باش و پرتمکين. ع ع

هو الله

٥٢٧- ای ياران قديم و امآء ربّ کريم عليکم بهآء اللّه و نوره و الطاف يوم ظهوره و عليکم الفضل الموفور و لکم السّعی المشکور. نجف‌آباد از بدايت طلوع صبح ساطع مستنير و لامع گرديد و تا به حال نفحات قدس در آن کشور مستمرّ لهذا ياران آن ديار و امآء رحمن مقرّب درگاهند، السّابقون السّابقون اولئک هم المقرّبون. عبدالبهآء هرچند در تحرير نامه قصور و فتور نمايد زيرا مجال ندارد و حوادث فرصت ندهد ولی به جان و دل از احبّای نجف‌آباد مسرور و از ربّ غفور فيض موفور طلبد. ای عاکفان حَرَم پيمان و طائفان کعبه رحمن جمال مبارک روحی لأحبّائه الفدآء نظر عنايت به نجف‌آباد داشتند و همواره در پيشگاه حضور ذکر آن احبّای ربّ غفور بود. نفوس مبارکی از آن خطّه مبعوث شد که به قربانگاه عشق شتافتند و کف‌زنان و رقص‌کنان جان باختند. از عرصه ناسوت به جهان لاهوت تاختند و عَلَم شهادت کبری در ملأ اعلی برافراختند و حال ديگران نيز جانفشانند. اين چه اکليل درخشنده‌ايست که بر سر دارند. عبدالبهآء در نهايت تضرّع و ابتهال به آستان ملکوت ابهی عجز و نياز نمايد و دوستان آن ديار را مشامّ مشکبار خواهد و نافه اسرار نثار کند. اليوم بايد کلّ به عزمی ثابت و قدمی راسخ و قلبی منجذب و روحی مستبشر به خدمت عتبه مبارکه جمال ابهی قيام نمايند و به عبوديّت آستان مقدّس پردازند. پس تشنگان را آب گوارا گرديد و گمگشتگان را شمع هدی شويد. خفتگان را آهنگ صبحگاه گرديد و مخمودان را گلبانگ سحرگاه. پژمردگان را نسيم عنايت شويد و مردگان را نفثات روح القدس از عالم بالا و اين اعظم الطاف حضرت بهآءاللّه. امروز اعظم امور تبليغ امر اللّه و مبلّغين مقرّبين درگاه کبريآء و شايسته نهايت محبّت و تعلّق قلوب احبّاء اللّه. تا توانيد بکوشيد که مبلّغين جديد مبعوث گردند و به ترويج دين اللّه پردازند. آئين محبّت اللّه پيش گيرند و در انجمن عالم جلوه بی‌منتهی نمايند.

الهی الهی هؤلآء نفوس مطمئنّة بذکرک راضية بقضائک مرضيّة فی ساحة قدسک ايّدهم بجنود مجنّدة فی الملأ الأعلی و جيوش مشدّدة من ملکوتک الأبهی و اجعل السنتهم اسنّة مشروعة فی ذکرک و سيوفاً شاهرة فی تبليغ امرک حتّی يفتحوا مدائن القلوب و الأرواح بنفحات قدسک انّک انت العزيز المقتدر الرّبّ القيّوم و انّک انت المعطی الوهّاب. عبدالبهاء عباس

هو الله

٥٢٨- ای يار قديم و آشنای ديرين تو از سابقينی و از زمره مقرّبين، السّابقون السّابقون اولئک هم المقرّبون. سزاوار هر ستايشی و لايق هر بخشش. من به درگاه يزدان آگاه پناه برم و عجز و نياز نمايم تا ترا از مادون بی‌نياز نمايد و به نفحات قدس دمساز و همراز کند انّ ربّی لکريم رحيم وهّاب. ع ع

هو الله

٥٢٩- ای بنده صادق جمال ابهی افلاطون شهير طبيب جسمانی بود و شخصی انسانی ولی چون به همّتی عظيمه قيام نمود مقبول آفاق گشت و مشهور در عالم اخلاق. حال تو در ظلّ الطاف ربّ الميثاقی، طبّ جسمانی خوب تحصيل نمودی لهذا بکوش تا در طبابت روحانی نيز مهارت تامّه يابی. اگر به اين مقام موفّق شوی از افلاطون درگذری و بيشتر مشهور آفاق گردی زيرا در تو دو موهبت جمع گردد و به تأييد ربّ الجنود موفّق شوی. احبّای عواشق را از قبل من تحيّت برسان تا مانند شواهق جبال ثابت و راسخ مانند و به ترويج محبّة اللّه پردازند. علی‌الخصوص خليل جليل را نهايت محبّت و مهربانی از قبل من ابلاغ دار و همچنين در بعقوبه جواد ماطر را که يار شاطر است و آيتی باهر و در هويدر شارود ودود را به عنايت ربّ ودود در ملکوت وجود بشارت ده و همچنين جناب مصطفی عرب را که از سابقين است السّابقون السّابقون اولئک هم المقرّبون او را به تحيّت ابدع ابهی سرفراز کن و از قبل من بنواز و نهايت محبّت ابلاغ دار و جميع را تأکيد نما که بايد در ثبوت بر ميثاق چنان محکم باشند که تأثير به آفاق کند زيرا امتحانات در اين ايّام شديد است و ثابت قليل ولی اميدم چنانست که احبّای عراق جنود حصن حصين باشند و سهام شبهات را درعی متين شوند و عليکم البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس ١١ اکتوبر ١٩١٩.

هو الله

٥٣٠- ای ورقات منجذبه به نفحات اللّه مرا مقصد چنان بود که به هر يک نامه مخصوص نگارم ولی افسوس که کار از وقت بيش است بلکه هزار درجه است. مثلاً هر ساعتی بايد کار هزار ساعت ديده بشود. ملاحظه کنيد که چه خبر است. لهذا ممکن نبود که منفرداً مرقوم گردد و البتّه ورقات طيّبه معذور می‌دارند و اين نامه را خطاب به هر يک منفرداً می‌شمارند. عبدالبهآء را بعد از چهل سال سجن عکّا ابواب حرّيّت باز شد فوراً مصمّم بر آن گشت که به اطراف جهان شتابد و روی از راحت و آسايش خويش بتابد و با ضعف و ناتوانی در دريا و صحرا بتازد ولی امراض مزمنه‌ای مدّت سجن در اين جسم ضعيف لانه و آشيانه نموده بود لهذا مانع از حرکت بود. عاقبت متوکّلاً علی اللّه معتمداً عليه به خطّه و ديار غرب شتافت و به عون و عنايت جمال مبارک روحی لعتبة تربته الفدآء در ضعف و ناتوانی خفّت حاصل شد يعنی بعضی از آن علل زايل گرديد. تأييد ملکوت ابهی رسيد و نصرت ملائکه مقرّبين جلوه نمود. هرچند اين مور ضعيف ناتوان بود ولی عون و صون احديّت مشهود و عيان. لهذا ندای رحمانی به سمع اعالی و ادانی رسيد و آهنگ تضرّع و ابتهال به مسامع مظاهر عظمت و جلال واصل شد. ولوله‌ای در آن کشور افتاد و نظر عنايت جمال مبارک جمعی را هدايت کرد و گروهی را به حرکت آورد. علی‌الخصوص ورقات مبتهله آن صفحات را ملاحظه شد که نساء بيش از رجال همّت دارند و طالب حقيقتند و جهد و کوشش می‌نمايند و در اطوار و آداب در نهايت وقارند. به ظاهر بی‌پرده‌اند ولکن در حقيقت در نهايت عفّت و عصمت مگر گروه اراذل چه از رجال و چه از نساء، آنان رسوای عالمند و بی‌شرم و بيحيا. باری ورقات طيّبه بسيار با عقل و هوشند و پرجوش و پرخروش. از طيش و عيش هر دو بيزار و از تن‌پرستی و خمودت در کنار. حال اميد چنان است که پرده‌نشينان شرق که در سبيل جمال مبارک جام بلا نوشيدند و در هر روزی به مصيبتی مبتلا گشتند و از هر جام تلخی آشاميدند و هر زحمتی کشيدند آنان چنان به وجد و طرب آيند که پرتو سرور آنان بر ممالک غرب زند و جهان فرنگ را به آهنگ آرد تا ورقات اروپا استمداد انجذاب از نساء احباب در ايران نمايند زيرا ورقات شرق سبقت دارند و السّابقون السّابقون اولئک هم المقرّبون مقرّر. از خدا خواهم که کنيزان عزيزان الهی در شيراز به تسبيح و تقديس خداوند بی‌نياز آواز و شهنازی برآرند که مخدّرات غرب را به وجد و حرکت آرند و عليکنّ البهآء الأبهی. ع ع

٥٣١- ... نور هدايت از افق اعلی ساطع شد و کوکب عزّت ابديّه از مطلع امکان طالع گرديد. عجيب است که هندوستان با وجود استعداد تا به حال از اين اشراق روشن نگرديده، کار تأخير افتاده. ولی عاقبت يقين است که اين نور تقديس همچنان که در امريک در نهايت اشراق درخشيد بر هندوستان نيز به قوّه رحمان پرتو اندازد. پس آن جناب بايد بر کلّ سبقت گيريد تا از زمره السّابقون السّابقون اولئک هم المقرّبون گرديد...

٥٣٢- ... همچنين جناب پروفسر برکت‌اللّه هندی را از قبل من نهايت اشتياق ابلاغ دار و بگو که خداوند مهربان محض لطف و عنايت توفيق عظيم به تو داده و ترا به آن ديار فرستاده تا سبب انتشار انوار گردی. انسان بايد در بوستانی تر و تازه پر طراوت و لطافت به طرّاحی گل‌های معانی و نشاندن نهال‌های رحمانی پردازد تا از اين باغبانی ثمره و فائده و برکت کلّيّه حاصل گردد زيرا اين حديقه جديده است و قوّت نشو و نما در آن واضح و آشکار است. اگر چنين همّتی فرمايد البتّه برکت‌اللّه برکت ملکوت ابهی گردد و اين اسم مطابق مسمّی شود. بگو در اين ميدان جولانی نما تا گوی السّابقون السّابقون اولئک المقرّبون را بربائی...

٥٣٣- ... الحمد للّه از سابقين در ايمان هستيد، السّابقون السّابقون اولئک هم المقرّبون. از عنايت خفيّ الألطاف برای تو اسعاف و تبليغ امر اللّه می‌طلبم. توجّه به ملکوت ابهی کن و تأييد بی‌منتهی بطلب و با سری پرشور و قلبی پرسرور زبان بگشا البتّه تأييد می‌رسد. نجل سعيد اسداللّه را اميدوارم که نفحات حقّ منجذب نمايد. تکليف شما اين است که دائماً در حالت انجذاب و انقطاع باشيد تا سبب هدايت ديگران گرديد...

٥٣٤- ... هرچند ايّامی در باختر بگذشت ولی همواره ياران خاور در خاطر بودند زيرا آنان مصداق السّابقون السّابقون اولئک هم المقرّبون هستند و مؤمن ممتحنند و در آتش امتحان مانند ذهب ابريز رخ برافروخته‌اند و به نار محبّت اللّه دل و جان سوخته‌اند و در ره جانان جانفشانی نموده‌اند لهذا مقدّمند و مقرّب و محترمند و مجرّب...

هو الابهی

٥٣٥- ايّها المنجذب بنفحات اللّه قد نفخ فی الصّور و نقر فی النّاقور و الارض زلزلت و الشّمس کوّرت و النّجوم انطمست و البحور سجّرت و الجبال نسفت و السّمآء انفطرت و اتت بدخان مبين و غشی النّاس هذا عذاب اليم و فاز المقرّبون و غاظ المجرمون فاصحاب اليمين تهلّلت وجوههم و طارت نفوسهم و انجذبت قلوبهم و ابتسمت ثغورهم و استبشرت ارواحهم و قالوا انّ هو هذا لَفوز العظيم فی جنّة النّعيم و امّا اصحاب الشّمال فاقشعرّت جلودهم و اغبرّت وجوههم و شعثت شعورهم و عميت عيونهم و اشمئزّت نفوسهم و قالوا انّ هذا هو العذاب اليم فی اسفل الجحيم اذاً اشکر اللّه بما جعلک من اصحاب اليمين و حشرک فی زمرة المقرّبين و سقاک من المآء المعين و هداک الی النّور المبين و جعلک آية الرّحمه للعالمين و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٥٣٦- ای مؤمن به آيات اللّه مسطورات آن جناب ملحوظ گشت و مضمون مشحون به معانی پر روح و ريحان بود و اشارات لوائح بشارات بود که متتابعاً به جان و وجدان ياران روحانی از ملکوت رحمانی می‌رسد. پس ملاحظه فرما که در چه کوری به عرصه وجود آمدی و در عرصه شهود آرميدی و به ظلّ ممدود حضرت مقام محمود در تحت لوای مقصود درآمدی. قدر اين مقام عظيم را بدان و به شکر دست بگشا که ای خداوند يفعل ما يشآء تعزّ من تشآء و تذلّ من تشآء شکر که در عالم ابداع و انشاء در بين اصحاب اليمين محشور نمودی. پس از اصحاب شمال دور و مهجور نما و در بحر عنايت مغمور فرما و در بيت معمور داخل کن و چون به فضل و جود در وثاق ميثاق درآوردی به انوار عهدت چنان اشراق بر قلب نما که احداق اهل آفاق خيره گردد. ای کريم ثبوت و قنوت بخش و رسوخ و رکوز عنايت فرما. ع ع

٥٣٧- ... ای ياران الهی محزون مباشيد مغموم مگرديد دلخون مشويد آزرده مگرديد. عون و عنايت حقّ شامل است و نظر عنايت کامل، تأييد ملکوت ابهی متواتر. ملاحظه کنيد که جميع اقوام در ايران در نهايت ذلّ و اضطراب. در هر اقليم خون‌ها ريخته و نفوس بسيار تلف گرديده. خانمان‌ها به باد رفته مدن و قری خراب گرديده. باز احبّای الهی از جميع محفوظ‌تر و به فضل و عنايت الهی محظوظ‌تر. اگر در دياری مانند نيريز فتنه‌جويان ولوله‌ای برانگيختند اين نيز مبنی بر حکمت کبريست و در مکاتيب سائره بيان گرديده فرصت تفصيل نيست البتّه اطّلاع خواهيد يافت و اگر نفسی از احباب حفظاً للمال و الأولاد غفلت نمود و از ذات اليمين به ذات الشّمال شتافت به زبان خوش و بيان ليّن او را نصيحت نمائيد بلکه انشآءاللّه نادم و پشيمان گردد ولو خفيّاً باشد والّا نقمت شديد مقرّر و اخذ عزيز مقتدر محتوم و متيقّن. لا تحزنوا عن زلّة الأقدام و لا تتکدّروا من ضعف الأنام، امر به اين عظيمی لابدّ وقوعات شديده دارد. در ايّام حضرت رسول روحی له الفدآء با وجود انتشار قوّت در يثرب در يک روز جمّ غفيری از بنی ظفر با اهل و عيال و اطفال ارتداد نمودند و به اعدا التحاق يافتند. در حرب احزاب يوم خندق چون بلا و شدّت جوع اشتداد يافت اصحاب حضرت قريب ششصد و هفتصد بودند سيصد نفر نفاق ابراز کردند و در ايّام حضرت مسيح روحی له الفدآء اسخريوطی که رئيس حواريّين بود به جحيم راجع گشت. اين وقوعات بسيار ولی عاقبت جميع پشيمان و از خود بيزار گشته. مقصود اينست که امر عظيم است و عون و عنايت جمال مبارک مانند مهر منير، در جميع آفاق انوار اشراق درخشنده و تابان، لابدّ بعضی وقوعات نيز حادث گردد اهمّيّتی ندارد. من شآء فليثبت و من شآء فليتزلزل انّ ربّکم غنيّ عن العالمين.

هو الابهی

٥٣٨- ای ثمره شجره مقدّسه آنچه از قلم روحانی در صفحه وجدانی مرقوم نموده بودی ملاحظه گرديد. صد هزار شکر نما که در اين طوفان امتحان سفينه حيات را به ساحل نجات واصل نمودی و از عين صافی ثبات نوشيدی و از ريح سموم نقض و يحموم تزلزل پژمرده نگشتی. اين نبود مگر از آثار فضل و مواهب حضرت احديّت و صون و صيانت و عون و عنايت جمال وحدانيّت. پس شب و روز به جان و دل بکوش تا روز بروز در معارج ثبوت بيشتر صعود نمائی و در مدارج رسوخ زيادتر عروج کنی. قسم به جمال قدم در اين صورت چنان بدرخشی که از افق ملکوت چون نجم بازغ طلوع نمائی و آيت عظمای جمال قدم روحی لاحبّائه الفداء گردی. حوريات فردوس عرفان را مؤانس يابی و طلعات قدس ايقان را مجالس بينی و در قطب جنان يا طوبی لی بما اختارنی ربّی للتّوقّد بنار شجرة الميثاق فی قلب الآفاق گوئی. ع ع

ورقه موقنه سوسن را تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد و همچنين سائر ورقات مؤمنات را. ع ع

هو الابهی

٥٣٩- ای دوستان الهی در اين ايّام که افتتان و امتحان لوح فتنه جميع آفاق را احاطه نموده است و شدائد سنه شداد جميع بلاد را متزلزل نموده اوراق شبهات است که منتشر در سائر جهات است و عين يحموم است که نابع در ارض مقصود است. رائحه گلخن است که منتشر در هر انجمن است و رايات جهل است که بر فراز هر کوه و تلال است. معارضه با حقّست که در هر خطّه و بومست. ای دوستان پناه به جمال مبارک بريد و ندای منادی الی الحقّ شنويد. بانگ ديوانست که بلند از هر گوشه ايوانست و همسات غافلانست که مضلّ بيچارگانست. زلزله ميثاقست که در ارکان اهل آفاقست و روائح نفاقست که مهلک اهل وفاقست. پس بکوشيد تا خمر ثبوت بنوشيد و به عروه وثقی تمسّک نمائيد و به حبل تقوی تشبّث نمائيد تا از کوثر کافور حقّ بنوشيد و البهآء عليکم. ع ع

هو الابهی

٥٤٠- يا من انجذب بنفحات القدس الهابّ من مهبّ الميثاق در خصوص حديث مروی در حقّ عين بقر سؤال نموديد. اما تری و تشاهد بعين اليقين انّ عين البقر قد نبعت فی هذه الارض و البقار يشربون منها و البهائم الصمّ البکم العُمی يستعذبونها. تاللّه الحقّ انّها العين الحميم و المآء المنتن الآسن الّذی ينبع من اصل الجحيم فمن شرب منها يتقطّع احشائه من شدّت العذاب ولکن هم فی رقدٍ و سکر عظيم فسوف ينتبهون و يرون انّ ظلّهم يحموم و مائهم حميم. الم تسمع ما اخبر به محبوبک الأبهی فی الزّبر و الالواح و اخطر الاحبّاء و بيّن و عيّن تلک العين المنتنة من ضريع بلسان واضح مبين و الحمد للّه ربّ العالمين. ع ع

احبّای الهی را تکبير ابدع ابهی ابلاغ فرمائيد. ع ع
هو اللّه

٥٤١- ای احبّای باوفای جمال قديم چون شمس حقيقت از افق مبين افول فرمود و به افق اعلی صعود ميثاق خويش را سراج منير فرمود و عهد خود را چون مصباح در مشکات امکان به نور بی‌پايان روشن نمود تا کلّ به اين پرتو تجلّی که مه تابان اکوان و کيهانست در مقام استفاضه فيوضات غيرمتناهيه برآيند و مظاهر تأييدات غيب احديّه گردند و نصرت جنوداً لم‌تروها مشاهده نمايند و قوّت جيوش ملأ اعلی ملاحظه کنند. ولی افسوس که مدّعيان محبّت چنين ميثاقی را که در ظلّ شجره انيسا گرفته شده فراموش نمودند و چنين فيض موفوری را انکار کردند. از ظلّ ممدود گريختند و فوراً به ظلّ يحموم پناه بردند. از معين عذب فرات گذشتند و بر غدير ملح اجاج وارد شدند. شمس حقيقت را بکلّی مقطوع الفيض انگاشتند و ظلمات بعضها فوق بعض را مقتدای خويش دانستند. قد خسئوا و خسروا و يئسوا من روح اللّه الا انّهم فی خسران مبين. الحمد للّه ارض خا از اين روائح کريهه بغضا منزّه و مبرّاست و هذا من فضل يختصّ اللّه به من يشآء و اللّه ذو فضل عظيم. احبّای ارض خا بايد در هر دمی صد هزار شکرانه نمايند که آن ارض منزّه و مقدّس از اين اوساخست. ع ع

هو الله

٥٤٢- ای ياران عزيز، عبدالبهآء از سجن اعظم رغماً لأنف اولی البغضآء به تأييدات الهيّه و توفيقات صمدانيّه در نهايت روح و ريحان به اقليم ماه کنعان رحلت نمود و از الطاف حضرت رحمن اميد چنانست که به عبوديّت آستان موفّق گردد. مختصر اينست که وداع زندان نمود و به ايوان عبوديّت شتافت و در هر دمی به عتبه مقدّسه جمال ابهی توجّه نموده ياران روحانی و دوستان حقيقی را تأييدی ربّانی و الطافی سبحانی و قوّتی ملکوتی طلبد. البتّه اين تضرّع و ابتهال و تبتّل و اجتراح در درگاه عظمت ربّ الفلاح و النّجاح مقبول و مستجاب خواهد گشت. ای دوستان عزيز عبدالبهآء اين قلب مشتاق به نار محبّت ياران در اشدّ احتراق. هيچ صبحی بی ياد ياران بيدار نگردم و هيچ شامی جز به ذکر دوستان سر و سامان نجويم. در اين دم به عجز و نياز همدمم و دل و جان منجذب دلبر آفاق و ديده به ملکوت ابهی گشوده و آن مطالع هدايت کبری را حيات ملکوتی طلبم و عون و عنايتی نامتناهی خواهم. از خدا طلبم که جميع ياران خراسان را مواقع نجوم فرمايد و مظاهر الطاف حيّ قيّوم نمايد. مطمئنّ به نتايج اين رجا باشيد. با جناب کربلائی رضا متجاوز از سی سال است که مفارقت حاصل ولی هنوز ديدار و گفتار آن يار حقيقی در خاطر. الحمد للّه به خدمت مشغول بود و به نفحات محبّت اللّه مألوف و عليکم و عليه بهآء اللّه الأبهی. ع ع

مقصود بود که به هر يک نامه مخصوص مرقوم گردد ولی به جان عزيز ياران که ابداً فرصت ندارم. ع ع

هو الابهی

٥٤٣- ای ناظر به ملکوت قدس رحمانی اگرچه به ظاهر فاصله مواقع و منازل صد مراحل بلکه هزاران فرسنگ و فراسخست و بسا دشت و صحراء و باديه و بيابان و جبال و وديان در ميان حاجز و مانع و حائل ولکن قسم به جمال مقصود و حضرت معبود روحی لاحبّائه فدا که آنی نمی‌گذرد مگر آنکه روح و جان به نفحات ذکر احبّای رحمن در حرکت و اهتزاز است و قلب و فؤاد به قوّه اشتياق ياران در نهايت پرواز. از ملکوت ابهی به کمال تضرّع و ابتهال التماس می‌نمائيم که آن هياکل مجسّمه محبّت اللّه را چنان به نسائم حدائق قدس به حرکت و سرور آرد که از شدّت وجد و حبور چون طيور رياض جمال مشکور به نغمات محامد و نعوت سلطان ظهور حيرتبخش زوايای شعور گردند. ای احبّای الهی اليوم يوم نداست، ای ياران معنوی امروز روز اعلاء کلمة اللّهست، ای دوستان حقيقی اين آن ا لم يأن للّذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر اللّهست. تمسّکوا بعهد اللّه و ميثاقه العظيم ثمّ ذروا المستضعفين فی خوضهم يلعبون.

ع ‌ع

٥٤٤- ای دوست آواره الحمد للّه در آوارگی شريکی و با وجود مهجوری نزديک ولی آوارگی شما مدّتی قليل ولکن اين مظلوم از بدايت حيات تا حال آواره بوده و هست و اين آوارگی انشآءاللّه سبب آزادگی گردد، اميد چنين است. شما را فراموش ننموده و نخواهم نمود. اندک زمان ملاقات شما هميشه در نظر است و آن يار مهربان پيش بصر و اميد حصول ثمر، و ملاقات مستمرّ منوط و مشروط نه زيرا حجر و مدر اگر هزار سال در آتش بگدازد اثر نکند ولی فتيله سراج به مجرّد مسّ نار فوراً برافروزد. اين مقارنت قليله فتيله اعظم از اقتران هزار سال حجر است. باری اميدوارم که از مقام يکاد زيتها يضیء و لو لم تمسسه نار استفاضه نمائی، ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء و اللّه ذو فضل عظيم. ا لم يأن للّذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر اللّه طوبی لمن قال بلی يا ربّ آن و حان. ايّام زندگانی به پايان رسد، راحت و مشقّت عزّت و ذلّت ثروت و مسکنت منتهی شود ولی بنيان الهی باقی ماند و نفوس رحمانی به ايوان الهی ره يابند و از افق حقائق و معانی به انوار نامتناهی بدرخشند. از خدا بخواه که از اين باده سرمست شوی و در اين خمخانه می‌پرست گردی فاستخرنّ ما تريد باسم ربّک الرّحمن الرّحيم و عليک التّحيّة و الثّنآء.

هو الابهی

٥٤٥- ای منفق فی سبيل اللّه در قرآن عظيم که نصّ جليل حضرت رحمن رحيم است از خصائص اهل ايمان اين است که می‌فرمايد و يؤثرون علی انفسهم ولو کانت بهم خصاصة و مثل ما ينفقون فی سبيل اللّه کحبّة انبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مأة جلدة و اللّه يضاعف لمن يشآء. پس ای منفق فی سبيل اللّه مطمئن باش که آنچه انفاق نمودی در درگاه احديّت مقبول است و از فضل و احسانش اميدواريم که فيض و برکت کلّيّه عنايت نمايد تا هر حبّه‌ای صد هزار دانه بلکه خرمن گردد و البهآء عليک و علی کلّ منفق کريم. عبدالبهاء ع

هو الله

٥٤٦- ای بنده الهی هرچند اين ايّام حکمت اقتضای حضور نمی‌نمايد ولی چون تو در حقّ ديگری شفاعت کردی و رجای اجازه حضور نمودی نه در حقّ خويش پس اين عمل مبرور سبب شد که مرا مجبور بر اذن و اجازه نمود. لهذا جناب استاد حسن يزدی مأذون به توجّه به بقعه مبارکه هستند و هذا الفضل لک بما آثرت غيرک علی نفسک کما قال فی القرآن و يؤثرون علی انفسهم و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو اللّه

٥٤٧- ای مؤمن موقن از جمله اسماء الهی در قرآن مؤمن است چنانچه فرموده است يعنی در حديث المؤمن مرآت المؤمن، يعنی مؤمن موقن از بندگان محلّ ظهور آثار يزدانست. حال الحمد للّه آن جناب آيت رحمن و رايت عنايت بی‌پايان هستند و جناب ابن ابهر عليه بهاء اللّه الانور نهايت مسرّت را از آن جناب دارند و در شب و روز متّصل لسان به ستايش گشايند که در ايّام سجن نهايت اعانت و رعايت و معاونت نموده‌اند. از ثابتين بر عهد و ميثاق چنين لائق و سزاوار است که در زمان اسارت و سجن به خدمت مسجونين سبيل الهی کوشند و البهاء عليک. ع ع

هو الابهی

٥٤٨- ای پاکباز از قرار مسموع در جرگــهء مفلسان داخل شديد و در زمره بينوايان وارد. جمعت پريشان شد و شخصت بی سر و سامان. تجارت به غارت رفت و موجود غرامت گشت. اندوخته پراکنده شد و گنجينه ويرانه گرديد. ثروت به عسرت تبديل شد و توانگری به مفلسی تحويل گشت. طوبی لک ثمّ طوبی لک. شما اگر طبل افلاس را تازه و حديث بکوفتيد ما از قديم شيپورش را بنواختيم و توبش را انداختيم. با ما همداستان گشتی و به راه راستان درآمدی لکن شرطش اينست که دوباره خويش را آلوده ننمائی و در بحر تجارت که عاقبتش رسوائی و خسارت است باز خويش را مستغرق ننمائی بلکه فراغت طلبی و انقطاع جوئی و در فکر ربح عظيم و نفع جليل و تجارت در بازار حضرت سلطان احديّت افتی. به فراغت در اعلاء کلمة اللّه کوشی و به کمال همّت در نشر نفحات اللّه جهد نمائی. اين تجارت‌ها را تجربه نمودی و امتحان کردی. ثروت قديم خسران مبين شد و منفعت کلّيّه مضرّت عظيمه گشت. ربح عظيم ضرّ شديد گرديد و سود و نفع جسيم نقص پديد شد. سود زيان گشت و گنج حسرت بی‌پايان گرديد. يک چند خدمت معشوق و می کنيم. در قرآن می‌فرمايد يا ايّها الّذين آمنوا اذا نودی للصّلوة فی يوم الجمعه فاسعوا الی ذکر اللّه و ذروا البيع. پس در اين يوم اکبر بايد به اعظم صلواة که تبليغ امر اللّه است پرداخت. تاللّه الحقّ انّها لتجارة رابحه و ثروة کامله و سلطنة قاهره و عزّة باهره و ملک دائم و سرير قائم و شأن عظيم عند کلّ ذی حظّ عظيم و البهآء عليک و علی کلّ مفلس مقلّ فقير. ع ع

٥٤٩- ... در خصوص تعمير بيت مرقوم فرموده بوديد که سبب ضوضا خواهد شد. فی‌الحقيقه حضرت آقا ميرزا آقای افنان عليه بهآء اللّه الأبهی نهايت شکايت را از بلايای متتابعه بر بلاد فارس و يزد مرقوم نموده بودند و استدعای دعا در روضه مبارکه کرده بودند. اين عبد را منظور چنان بود که اين بلايا به اسبابی رفع شود که سبب علوّ امر اللّه و اعلاء کلمة اللّه باشد لهذا تعهّد اين کيفيّت را نمودم که چون آن بيت معمور و مطاف جواهر وجود آباد و معمور گردد اين بلايا بتمامها زائل شود و تا اليوم نفسی در هيچ عهد به اين قسم واضح و مشهود تعهّد اينگونه امور ننموده. مراد اين بود تا حجّت الهيّه بالغ شود و شرف و منقبت آن بيت عظيم مقدّس ظاهر و باهر گردد. حال که اسباب ضوضا و فساد اهل طغيانست البتّه ملاحظه حکمت لازمست. پس تدبيری بايد نمود که فی‌الجمله تسهيل و تخفيف در بلا حاصل گردد و تا اين بلايا خدا نکرده استمرار نيابد و آن اينست که گفته شود که مسجد جديدی که قرب آن بيت ربّ جليل است و خرابست شخصی از اوليا که در جفر جامع ماهر است استخراج کرده است که اگر چنانچه آن مسجد تعمير تامّ گردد اين بلايای مبرمه تخفيف يابد و اين غيوم مظلمه کشف شود. چاره اکنون آب و روغن کردن است زيرا اين مسجد شرف قرب جوار دارد به قدر اين جواريّت حکم و تأثير دارد. بنيان بيت معمور نيست ولی آب‌پاشی آستان است و جاروب‌کشی ميدان. همچو به نظر نمی‌آيد که از اين چندان حرفی حاصل شود و اگر ملاحظه فرمائيد که اين نيز منجر به روايات و حکايات و فزع ناس و جزع خلق و ضوضا می‌شود بايد سر تسليم داشت. البتّه حکمت از اوامر الهيّه است. ملاحظه لازمست و محافظه الزم و آنچه اليوم اهمّ امور است ثبات و استقامت کلّ بر عهد و ميثاق الهيست امّا نه چنان ثبات بعضی که عبارت از لفظ است و بس چون شهادت به رسالت حضرت رسول از بعضی واللّه يشهد انّک لرسوله و انّ المنافقين لکاذبون. ع ع

هو الله

٥٥٠- يا امين الامين توکّل به الطاف الهی نما و در نهايت آسايش و اطمينان زندگانی کن. در قرآن می‌فرمايد و من يتّق اللّه يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لا يحتسب. يعنی هر کس از خدا بپرهيزد يعنی مظهر خشية اللّه باشد گشايش يابد و خدا او را از جهاتی که هيچ گمان ندارد رزق احسان نمايد. فاطمئن انّ ربّک هو المعطی الکريم. محزون مباش. امين حقّ هميشه مفلسست. هذه من سنّة اللّه و لن تجد لسنّة اللّه تبديلا. کن غنيّاً بذکر ربّک، اين گنج روانست و کنز بی‌پايان. فاطمئن بفضل اللّه. مانند رفيق خويش مطمئن و مستريح باش. انّ رفيقک لا يملک شيئاً و لا عليه دين هذا هو الغناء و عليک البهاء الابهی. عبدالبهاء عباس ١٣ ربيع‌الثّانی ١٣٣٨ حيفا.

هو الله

٥٥١- ای بنده حقّ مراسله روحانی آن جناب واصل. از مضمون اگرچه به جهتی محزون شديم زيرا دلالت بر تأثّر و حزن آن قلب منير نمود ولی از جهتی ديگر تسلّی کامل حاصل زيرا دلالت بر آن می‌نمود که شهره آفاقی و رسوای مشتاق. يعنی به خريداری آن يوسف رحمانی مشهوری و به سرگشته و شيدائی معروف.

ای عشق منم از تو سرگشته و سودائی واندر همه عالم مشهور به شيدائی

در نـامـه مجنـونـان از نــــــــام من آغازنـــــــد زين پيش اگر بودم سردفتــــــر دانائی

باری شکر کن خدا را که به عشق او شهره آفاق شدی و به شيدائی آن دلبر بيهمتا شهير اهل اشراق. زنجيری از آن زلف مشکبار در گردن داری و بندی از آن کمند عنبرنثار در حلق. چه عزّت است اعظم از اين که رسوای عشق او هستی و جويای روی او. ملاحظه نما که آن شخص شهير چه‌قدر نويد به شما دادی ولی بعد از حصول مقصد جليل غفلت ورزيد. رسم وفا بنهاد و رسم جفا مجری داشت. پس بدان که بغير از خداوند مهربان يار وفاداری نه. انشآءاللّه تفقّدی خواهد نمود و دل افسرده را فرحی بی‌اندازه عطا خواهد کرد. توکّل به او نما و از دون آن آزاد باش. اتّکال بر وزرا وزر است و اعتماد بر امرا ذلّت کبری. ای رفيق اين را بدان که جز خدا کسی به کار انسان نمی‌خورد. توکّل به او کن و يوم يغنی اللّه کلّاً من سعته بشارت کبری است. به آن شخص جواب مرقوم نما من يتوکّل علی اللّه فهو حسبه، انّ اللّه يکفی کلّ شیء عن کلّ شیء و لا يکفی عن اللّه ربّک من شیء. و در قرآن می‌فرمايد و من يتّق اللّه يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لا يحتسب. من اميد به ربّ مجيد دارم و اوست مجير و دستگير. اين شهرت عزّت ابديّه من است و اين رسوائی کامرانی سرمدی من. جميع اولياء الهی در ايّام خويش رسوای عالم شدند ولی آن رسوائی نبود عزّت ابديّه بود، آن بدنامی نبود کامرانی جاودانی بود چنانکه حال ملاحظه می‌نمائی که کامکاران عالم به نسبتی از آن رسوائيان فخر و مباهات می‌نمايند. ميرزا آقا خان نوری صدر اسبق به واسطه شخص مورّخ نوری چون نسبت سلسله خانواده خويش را به جاريه اباصلت هروی رساند عموم آن خاندان جشن عظيم گرفتند که الحمد للّه اين دودمان سلسله نسبشان به جاريه اباصلت مهربان رسيد و اباصلت در زمان خويش رسوای عالم بود و بدنام بين امم. حال مثبوت شد که رسوائی در سبيل الهی عزّت ابديست و سلطنت سرمدی، فاعتبروا يا اولی الأبصار. اميد از عون و عنايت حقّ چنين است که او ظهير و نصير گردد و شما را از منّت هر امير و وزير مستغنی فرمايد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٥٥٢- ای دوست حقيقی روحانی جناب ميرزا حبيب الآن از حيفا وارد و در اين ساعت راجع لهذا به سرعت تمام مباشرت به تحرير اين مختصر مشغول شدم. مقصد آنکه از پريشانی امور آن حبيب مهربان به نهايت متفکّر و در هر دقيقه متذکّرم و از الطاف سلطان احديّت اميدوارم که انشاءاللّه نوعی مقدّر و مقرّر شود که اسباب آسايشی فراهم آيد و من يتوکّل علی اللّه فهو حسبه. البتّه آنچه در حيّز امکانست سعی و جهد خواهد شد. ديگر به خدا می‌سپارمت. ع

هو الله

٥٥٣- ای بنده آستان مقدّس نامه شما رسيد. از عسرت و مشقّت شما نهايت تأسّف حاصل گرديد و به عتبه کبريا تبتّل و تضرّع شد تا عسر را يسری حاصل گردد و ضيق معيشت را وسعتی رخ دهد ولی آن جناب بايد در جميع موارد نيّت را خالص نمائيد و به نهايت امانت و ديانت حرکت و سلوک کنيد. اين مفتاح کلّ خير است و من يتّق اللّه يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوکّل علی اللّه فهو حسبه لو أنّ اهل القری آمنوا و اتّقوا لفتحنا عليهم برکات من السّمآء هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الّا الضّلال المبين. اذن طبابت داريد ولی به شرط آنکه ادويه لطيفه خفيفه استعمال نمائيد و در حين دادن به مريض توجّه به حضرت کبريا نمائيد و به نهايت خلوص قلب طلب شفا کنيد و با مريض مدارا نمائيد و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

٥٥٤- ای يار نازنين من آنچه مرقوم نموديد مفهوم شد. شکايت از ضيق معيشت و کثرت ديون و طلبکار ستمکار فرموده بوديد. فی‌الحقيقه تحمّل اين غوائل هائل بسيار مشکل است ولی همکاريم و سهيم و شريک در دست ستمکار. امروز شخص ترسائی بيمحابا طلب ادای دين نمود و به هيچ وجه ملاحظه آشنائی فيمابين نفرمود زيرا نقود کعبه مقصود اوست و ملاحظه بکلّی مفقود. ما مهلت خواستيم تا فرصت تدارک مبلغ نمائيم. شخص معتمدی فرستاديم و به زحمت زياد سه ماه مهلت گرفتيم. مقصود اينست که از کثرت ديون محزون مشو. انشآءاللّه اين عسر سبب يسر گردد و اين زحمت بادی راحت شود. تا زحمتی حاصل نگردد رحمت جلوه ننمايد. انّ مع العسر يسرا فرموده. حال ايّام عسرتست، مطمئن باش که زمان يسر و راحت نيز خواهد آمد. اين عسر و يسر و فقر و غنا و راحت و زحمت اهمّيّتی ندارد. در آنچه مهمّست بکوش.

گر در آتش رفت بايد چون خليل ور چو يحيی می‌کنی خونم سبيل

ور چو يوســف چــاه و زندانم کنی ور ز فقــــــــــرم عيسی مــــــــريـــــــم کنی

ســر نگــــردانم نگـــــردم از تــــو من بهــــــر فـــــــرمــان تـــــــو دارم جـــــان و سر

و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٥٥٥- ... و امّا معنی آيه مبارکه يجعل اللّه بعد عسر يسرا اينست که هر وقت امتحانات شديده ظاهر شد احبّای الهی در بليّات عظيمه افتادند و قدم استقامت بنمودند بعدش نهايت سرور و حبور و غلبهء کلمة اللّه ظاهر و آشکار گردد...

هو الله

٥٥٦- ای بنده پروردگار نفحه مشکبار از نافه اسرار بر جميع اقطار نثار گشت مشام ابرار معطّر شد و دماغ احرار معنبر گشت. رائحه طيّبه نفوسی را زنده نمود و نسيم گلزار معنوی جمعی را تر و تازه فرمود. اگر از اهل اين ميدانی و متوکّل بر حضرت رحمن بايد به صفات اهل حقّ محشور شوی و به فضائل و خصائل انسانی مشهور گردی. دشمنان را دوست بينی و بيگانگان را آشنا يابی. دوران را نزديک بينی و کوران را بينا يابی. مقصود اينست که به جميع بندگان الهی از شرق و غرب از جميع طوائف و ملل به يگانگی و نهايت صدق و مهربانی معامله نمايند. حضرت پروردگار جميع بشر را انسان خلق فرموده و در يک رتبه با مقام لن تری فی خلق الرّحمن من تفاوت تصريح نموده. پس بايد به جميع خلق به خلق انسانی معامله نمود و با جميع بشر به محبّت رحمانی الفت و مؤانست فرمود. اميدوارم که مرد اين ميدان گردی و سراج نورانی در عالم انسان و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی

٥٥٧- ای امة‌اللّه در صدر ابداع و مبدء ايجاد آيه لن تری فی خلق الرّحمن من فتور و لن تری فی خلق الرّحمن من تفاوت مشهود و موجود شد. در استفاضه از سحاب رحمت پروردگار رجال و نساء يکسانند و کلّاً نمدّ هؤلاء و هؤلاء و ما کان عطاء ربّک محظورا مثبوت و در اين مورد جائز الاجراست. پس قميص تقديس محبّت اللّه و خلعت مبارک معرفت اللّه بر هر قامتی موزون و موافق است خواه ذکور و خواه اناث، خواه کبار خواه صغار. پس ای امة‌اللّه دست موهبة اللّه را از آستين محبّت اللّه درآر و به فيض غمام ملکوت ابهی مستفيض شو و بر اماء الرّحمن درهای معرفت اللّه نثار کن تا از فحول رجال محسوب شوی و البهاء عليک. ع ع

جميع احبّای الهی را به ابدع اذکار متذکّر نما و تکبير اين عبد را برسان.

هو الله

٥٥٨- يا من ادّخره اللّه لخدمة امره العظيم جناب احمد بيک مصری وارد و دو دفعه ملاقات نمود. از اساس امر اللّه که وحدت عالم انسانی و يگانگی و آزادگی بشری و عموميّت فضل و موهبت ربّانی و لن تری فی خلق الرّحمن من تفاوت است صحبت گرديد و بس. بعضی سؤالات نمود، نظر به حکمت جواب مجمل داده شد. اين شخص سياسی محض است. با او بايد احبّا نظير شيخ فرج‌اللّه به مدارا صحبت بدارند. جميع مصاحبتشان مسئله وحدت عالم انسانی و انس و الفت طوائف مختلفه و رفع نزاع و جدال باشد و بس. ع ع

هو الله

٥٥٩- ای اسماعيل جميل صحف و کتب به دو نوع در عالم وجود موجود، يکی صحائف قلوب که به قلم تقديس ن و القلم و ما يسطرون مرقوم و ديگری کتب و زبر ظاهری که به خامه معلوم منقوش. اين صحائف ظاهره اثری از آن لوائح الواح قلوب است. پس بکوش تا آن الواح را مذهّب گردی. ع ع

هو الله

٥٦٠- ای بنده آستان مقدّس نامه جناب آقا علی اکبر رسيد و در حاشيه نيز بيان آن يار باوفا ملاحظه گرديد. رفسنجان جانی يافته بود و مانند جنان گرديده بود، از نحوست آن ناقض که تلميذ خرطومی بود رخاوتی حاصل شد و سنسمه علی الخرطوم معلوم لهذا ياران هر يک بايد بحر منجمد باردی را به شعله‌ای متلاشی و يابس نمايند تا چه رسد به اين قطرات منجمد که مانند جسد بی‌روحست. باری جميع آفاق از نور اشراق روشن و در نهايت اشتياق ندای الهی را استماع نمايند. در بوم و برّی نيست که شور و ولهی نه و کشوری نيست که از انوار تقديس منوّر نه. رفسنجان که مانند جان بود بايد روز بروز در فوران باشد. از ناقضين مأيوس باشيد زيرا خاکسترند و زمين شوره‌زار. هر تخمی از دلائل و براهين يا نصائح و وصايای الهی افشانده شود فاسد گردد، ابداً نرويد، زحمت بيهوده است. به تربيت نفوس طالبه پردازيد و نور هدايت در مشکاة قلوب صادقه برافروزيد. تا يک ناقض را ثابت کنيد صد نفوس را هدايت می‌نمائيد. الحمد للّه ضربت عليهم الذّلّة و المسکنه و باءوا بغضبٍ من اللّه. چه برهانی اعظم از اين. همّتی نمائيد که آن خطّه و ديار مشکبار گردد و آن سرزمين بهشت برين شود و عليکم البهآء الابهی. ع ع

بنده آزاد جمال مبارک عبدالبهاء.

ای بنده حضرت بهآءاللّه در اسکندريّه اين مرقوم شد، از لندن ارسال می‌گردد و در اين مدينه اين دو کلمه در نصف‌شب مرقوم می‌شود. ابداً فرصت نيست زيرا نعره يا بهآء الابهی در محافل ورد شب و روز من است. ع ع

هو الله

٥٦١- الهی الهی ترانی قد اخذنی ضعف الصّيام و القيام و قد وهن منّی القوی فی جنح هذه اللّيالی الظّلمآء و لا اقتدر ان احصی الثّنآء علی جمالک الأبهی و اکبّ بوجهی علی التّراب تذلّلاً لعظمتک و عزّتک الّتی ظهرت ظهور الشّمس فی رابعة النّهار يوم الاياب و ادعوک ان تنصر عبدک المملوک باقر الأسرار قاهر الأشرار و تؤيّده بجنود مجنّدة عرمرم من الفضل و الاحسان فی کلّ زمان و مکان انّک انت العزيز المنّان و انّک انت الرّبّ المستعان.

ای ثابت بر پيمان روح القدس تأييد به زبان ياران نمايد و اعانت به قلم تحرير ثابتان فرمايد. آيه ضعف الطّالب و المطلوب در موقع حقيقی بيان شده بود و سنسمه علی الخرطوم مشهود و معلوم. اين نوهوسان را گمان چنان بود که جميع ياران کورانند و کران و امر اللّه ملعبه صبيان لهذا تمسّک به اوهن بيوت بيت عنکبوت نمودند و خود را به وادی برهوت انداختند و يهلک و يموت گشتند. آيات محکمات کتاب اقدس فراموش شد و نصوص عهد مقدّس متروک گشت. شبهات منتشر شد و مفتريات مشتهر گشت و در اين ايّام شخص مبغض عنود لجوج جحود جهود بدفطرت جهرمی را به اطراف شيراز فرستادند که شايد به سبب القاء شبهات و مفتريات در بنادر فارس و طرف جهرم رخنه نمايد. البتّه آن جناب با احبّای ثابتين بايد مانع و رادع آن جحود جهول گرديد فنعم اجر الرّادعين. مقصد اينست که اين نفوس در گوشه و کنار می‌کوشند و اظهار ثبوت بر پيمان می‌نمايند تا نفسی ضعيف را به چنگ آرند و بر آن القاء شبهات نمايند. هيهات هيهات، ظلمت مقابلی به نور ننمايد و شيطان خاسر مقاومت شهاب باهر نکند و جعل کثيف رائحه لطيف جنّت ابهی را منع نتواند فسوف تری النّاقضين فی خسران مبين. ع ع

هو الله

٥٦٢- ای بنده جمال ابهی نامه که به تاريخ ٥ رجب سنه ١٣٢٥ مورّخ بود رسيد. بسيار از مضمونش مسرور شدم زيرا برهان قاطع بر خيرخواهی آن جناب در حقّ جناب حاجی آقا محمّد بود، صد آفرين. ياران الهی بايد در يوم مصائب غمخوار يکديگر گردند و در خلاصی دوستان عقد مشورت کنند و به قدر امکان سبب آسايش جان و وجدان همديگر گردند. احبّای الهی در جميع حقوق مشترکند و فی‌الحقيقه حکم يک نفس دارند. هر يک زيان نمايد کلّ زيان کرده‌اند، هر يک سود نمايد کلّ سود نمايند زيرا روابط محکم است و اساس وحدت حال مستحکم.

امّا در خصوص خرطومی مرقوم نموده بوديد. خداوند عاقبت داغ بر خرطوم او نهاد چنانچه می‌فرمايد سنسمه علی الخرطوم. آن پيغامی که به واسطه شما فرستادم که به او برسانيد گوشه‌اش به او می‌گرفت و تعلّقی به او داشت امّا آن ابله ملتفت نشد زيرا منتظر اين بود که عبدالبهآء به ملکوت ابهی شتابد و مظهر نقض عجلاً جسداً در مقام عبدالبهآء استقرار يابد، حکايت سليمانست و عجلاً جسداً، و خرطومی وزير وزرا گردد و وکيل وکلا شود، هيهات هيهات لما توعدون. هنوز باقی دارد. حکايت روضه‌خوان عمر به خاطر داريد. باری آنان هر قدر متزلزلند الحمد للّه شماها ثابت و راسخ و هر قدر آنها جاهلند شماها دانا و عاقل. ياران الهی هر يک مقاوم شعوب روی زمين است و مقابل جميع امم عالم چون بنيان متين، و کم رجل يعدّ بالف. حال الحمد للّه با وجود اين حزب يحيی و امّت نقض يک و احبّاء الهی هزاران. آن بيخردان عدّة معدودات و در نهايت کثافت و اضمحلال. بعد از صعود به ايّامی چند مرقوم گرديد و آن جناب نيز مطالعه فرموده‌اند فسوف تری النّاقضين فی خسران مبين. اينست که آثار نکبت کبری احاطه نموده. از اين حدّ و درجه بدتر خواهد شد، به مقامی خواهد رسيد که سلاله آنان انکار انتسابشان به آنان نمايند و به جائی روند که کسی نداند و نشناسد که آنها از سلاله آنانند و هذا وعد غير مکذوب و امر محتوم. ياران به چشم خود خواهند ديد. به قول پيشينيان سامری کيست تا مقابلی با يد بيضا نمايد و خُوار عجل و ريسمان سحر چگونه مقاومت ثعبان مبين کند. و قل جاء الحقّ و زهق الباطل انّ الباطل کان زهوقاً. ع ع

٥٦٣- ای بنده جمال مبارک نامه شما رسيد و سبب فرح و سرور گرديد زيرا دليل بر آن بود که آن دوست قديم بر عهد قويم ثابت و مستقيم و از روايات شبهه‌ای حاصل نشد زيرا بی‌فکران را دأب چنين، به جميع قوی خواهند که نفسی را متّهم نمايند تا از نظر اندازند و محروم کنند. من گفتم که مرغ گلشن پيروی طير گلخن ننمايد و مشامی که به نفحات جمال مبارک معطّر البتّه از رايحه کريهه جحيم متلذّذ نگردد. شيران بيشه ميثاق ذليل شغالان باديه نقض نگردند و اسير روبهان وادی خسران نشوند. اين سزاوار شخصی مانند خرطوميست که جمال مبارک او را در جميع الواح به خرطومی لقب فرمودند و سنسمه علی الخرطوم نصّ قرآن کريمست. می‌فرمايد که بر خرطوم او عن‌قريب داغی نهيم و علامتی بگذاريم که رسوای آفاق گردد و به آن نشانه شناخته شود. ملاحظه نمائيد که اين داغ و نشانه نقض ميثاق بوده، فاعتبروا يا اولی الأبصار...

هو الابهی

٥٦٤- ای ناظر به جمال ابهی از خدا بخواه که در اين زمان امتحان که ارياح افتتان از جميع جهات چون زوابع ريشه‌کن در هبوبست در پناه عهد و پيمان رحمن چون بنيان مرصوص ثابت و محکم و استوار مانی چه که بسا اشجار قطور از اين صرصر غدور چون اعجاز نخل خاويه از اصل و ريشه برافتادند و ابداً ملتفت نيستند بلکه چنان گمان کنند که در نهايت استقامت سر به آسمان کشيده‌اند و آمال و آرزويشان که چون سراب بقيع است ميسّر نگردد. سراب شراب نگردد و اسرار خفيّه وهميّه آخر شب نور صبحدم نشود. جميع احبّای الهی می‌دانند و در جميع الواح و زبر ربّانی خوانده و می‌خوانند که از ذکر ذرّه‌ای اختلاف جمال مبارک روحی لاحبّائه فداء چنان برمی‌افروختند که وجه مبارک تغيير می‌کرد و هر يک از اشخاص موجوده البتّه صد مرتبه به گوش خويش از فم مطهّر شنيده‌اند که به کرّات به کمال تأثّر می‌فرمودند من اگر ببينم که امر اللّه سبب اختلاف ميان دو نفس می‌شود از امر اللّه می‌گذرم. حال با وجود آن نصوص الهيّه و آن بيانات فم مطهّر و آن آه و ناله و فغان جمال مبارک که واللّه الّذی لا اله الّا هو صخره صمّاء آب می‌شد ملاحظه فرمائيد که چه نغمه‌های سرّيّه پيدا شده است. يا سبحان اللّه ذرّه‌ای رحم در قلوب نمانده. جميع خارجی‌ها بر بلايا و محن و رزاياء و ابتلای اين عبد تأسّف می‌خورند و دعای طلب نصرت و تأييد می‌کنند لکن از احبّاء است که زخم بر جگرگاهست و همچو گمان نمی‌کنم که کسی سبب ذرّه‌ای اختلاف در امر مبارک شود خواه سرّی و خواه جهری و خير ببيند، عن‌قريب معلوم خواهد شد و هذا وعد غيرمکذوب. رفاقت سبب سستی و رخاوت در عهد و ايمان و پيمان الهی گشته. از بس محزون و دلخونم بی‌اختيار به جهت آن نهال بوستان الهی درد دل می‌نمايم. عبدالبهاء عباس

در خصوص آقا ميرزا حبيب‌اللّه چون دو سالست به صنعت سرّاجی نزد فرنگی مشغول است و قدری تحصيل کرده است و الآن با جناب ناظر در حيفاست بايد هر دو را ملاقات کنم و جواب نويسم. اگر او ممکن نشد کس ديگر به جهت شما پيدا می‌نمايم. ع ع

٥٦٥- دوست محترم مهربانا نامه شما که به تاريخ ٢١ شهر ربيع‌الثّانی سنه ١٣٣٩ بود رسيد. مضامين دلنشين بود. مرقوم نموده بوديد که از شرّ تحت‌الحنک بايد فغان به فلک رساند. اين نفوس را خدا در قرآن می‌فرمايد کاعجاز نخل خاويه يعنی اينها هرچند بلند و قطورند و جریء و جسور ولی نظير نخل کهنه و پوسيده‌اند. در هر عصری بوده‌اند و کاری جز عربده نداشته‌اند و عاقبت به حفره هوان و خذلان ابدی گرفتار گشته‌اند. در مدّتی قليله ملاحظه نمائيد فوج فوج اين نفوس غيرنفيسه را بنيان برافتاد و بنياد بر باد رفت. اينست در قرآن می‌فرمايد و امّا الزّبد فيذهب جفآءً و امّا ما ينفع النّاس فيمکث فی الأرض. اين نفوس مانند کف سيل‌اند. کف فانی و زائل گردد و آب که سبب حياتست باقی و برقرار ماند. در شيراز نسبت به آن جناب بعضی از بی‌خردان بی پا و سر زبان‌درازی نموده‌اند ولکن فوراً خائب و خاسر گشتند. اين عربده و هذيان سبب گردد که چهره‌نما چهره گشايد و اين جريده فريده اهمّيّت عظمی در حال و استقبال يابد. جناب ميرزا عبدالحسين فی‌الحقيقه خدمتی عظيم به چهره‌نما نموده. حال در ايران اغتشاش به درجه‌ايست که از وصف خارج است. همه به خود مشغول شده‌اند، فرصتی که به ديگری پردازند ندارند. اين صدا و ضوضا و غوغا بتمامه نسياً منسيّا می‌شود. باری شما قدری راحت باشيد. اين گونه حوادث و وقائع مانند زمزمه پشه در گوش فيلست و قدح ازين نفوس در نزد عاقلان عين مدح است چنانکه تجربه شده است. اينها تعلّقی به شما نداشتند ولی حال نفوس مبارکی تعلّق به شما خواهند يافت يعنی تعلّق ابدی. شاعر عرب گفته:

و ان اتتک نقيصتی من ناقص فـهـی الـشّهـــادة لی بـــانّی کــامـــل

باری شما در چهره‌نما ديگر ذکری ننمائيد که سبب ازدياد هياهوی کسی بشود و عليک التّحيّة و الثّناء. حيفا ٢٦ ربيع‌الثّانی ١٣٣٩.

هو الله

٥٦٦- الهی الهی هؤلآء عباد کشفت عن اعينهم الغطآء و جزلت لهم العطآء و نوّرت ابصارهم بمشاهدة آياتک الکبری حتّی ترکوا الضّلالة و العمی و اهتدوا الی نور الهدی و انقذتهم من غمار الضّلالة و الغوی و نجّيتهم من ظلام حالک مستول علی الوری. ربّ کلّ واحد منهم رضيع ثدی عنايتک و غريق بحر هدايتک و متوجّه اليک و منجذب الی ملکوت فردانيّتک. لک الحمد بما هتکت الأستار و اظهرت الأسرار و اشرقت بالأنوار و اظهرت الآثار حتّی لاح نور الايقان و اضآء صبح الاطمينان و تنوّر القلوب و الوجدان و قاموا علی خدمة امرک و اعلآء کلمتک و نشر ذکرک و نثر لئالی معرفتک و ايقاد نار محبّتک و لک الشّکر علی ذلک انّک انت المعطی الهادی المهيمن الکريم اللّطيف الودود لا اله الّا انت الملک الحقّ المقتدر العزيز الرّؤوف.

ای ياران عبدالبهآء در هر دمی صد هزار شکرانه به ملکوت قدم نمائيد که بدرقه عنايت رسيد و صبح هدايت دميد و نسيم موهبت وزيد و آهنگ ملأ اعلی به مسامع روحانيان رسيد و آذان نغمه يابهآءالأبهی شنيد. سبحان اللّه با وجود آنکه حضرت اعلی روحی له الفدآء در جميع زبر و الواح ذکری جز ستايش من يظهره اللّه نفرمودند و جميع احکام و مسائل و حقائق و معانی بيان را مشروط و موکول به تصديق اسم اعظم نمودند و به صريح عبارت بيان فرمودند که اگر اليوم خود را ظاهر فرمايد انا اوّل المؤمنين بعد در خطاب به شخص بزرگواری می‌فرمايد ايّاک ايّاک ان تحتجب بالواحد البيانی لانّهم خلق عنده يعنی در ظهور مجلّی طور مبادا محتجب به واحد بيانی گردی و واحد بيانی عبارت از هيجده حروف حيّ و نفس مبارکست که عدد واحد تمام شود با وجود اين غافلان محتجب به آن گشتند که چرا فلان موقن نشد و حال آنکه حضرت اعلی روحی له الفدآء چنين فرمودند. ای کاش آن شخص را می‌ديدند و اطوار و احوال و کردار او را به ميزان الهی می‌سنجيدند تا واضح و معلوم شود که به سبب انحراف حتّی عقل و شعور مسلوب شده تا چه رسد به اسرار و عرفان ربّ غفور. اهل فرقان اعتراض به حضرت اعلی روحی له الفدآء می‌نمودند و می‌گفتند اين القيامة الکبری و اين الطّامّة العظمی اين الميزان و اين امتداد الصّراط اين السّؤال و الجواب و اين الحساب و الکتاب اين الحشر و النّشور و اين قيام اصحاب القبور اين طلوع الشّمس من مغربها و اين انتثار النّجوم من مطالعها و اين زلزلة الأرض فی مشارقها و مغاربها اين النّفخ فی الصّور و اين النّقر فی النّاقور اين تسعّر النّار و اين تزيين الجنّة بفاکهة الثّمار اين الکوثر و السّلسبيل و اين المآء المعين. باری اعتراض می‌نمودند که اين وقائع عظمی صريح کتاب اللّه و شروط قيامت کبريست امّا حضرت اعلی می‌فرمايند که جميع اين وقوعات خمسين الف سنه در دقيقه‌ای در طرفة العين واقع و منقضی شد. با وجود اين اهل بيان گويند اَيْنَ ملوک البيان و اَيْنَ معابد اهل التّبيان اينَ اجراء الاحکام و اين مکتب من يظهره اللّه فتبّاً لکلّ جاهل و سحقاً لکلّ متجاهل. قدری بايد در حجبات اهل فرقان نظر کرد و اشکالات و شبهات آنان صد هزار مرتبه اعظم از اينست. گذشته از اين جمال مبارک در ايّام عراق دو سال غيبوبت فرمودند. شخص معهود در پس پرده خوف چنان محجوب که نام و اثر بکلّی مفقود. کار به درجه‌ای رسيد که ذکری از امر اللّه نماند. نفوسی بودند معدود و مخمود و در زاويه خمول مخفی و مستور تا آنکه جمال قدم روحی لأحبّائه الفدآء مراجعت فرمودند. به محض ورود به عراق چنان پرتو انوار به آفاق زد که عقول واله و حيران شد. صيت امر اللّه بلند گشت و آوازه اشراق شمس حقيقت به شرق و غرب رسيد. فريداً وحيداً به نفس مقدّس مقابل من علی الأرض قيام فرمودند و واضح و آشکار بدون ستر و حجاب به اعلاء کلمة اللّه در آفاق پرداختند. خضعت له الأعناق و ذلّت له الرّقاب و خشعت له الأصوات. و شخص معهود در زاويه خمول خزيده و از ترس و خوف در صفحات بصره و سوق الشّيوخ نام خويش را حاجی علی گذاشته و کفش و گج فروشی می‌نمود و اين قضيّه را حتّی بيانيان شاهد و گواهند، نفسی انکار نتواند. و چون به قوّت اسم اعظم امر اللّه را عظمتی حاصل و خوف و خشيت از ميان رفت شخص معهود اظهار وجود فرمود و حال در جزيره قبريس چون تحت حمايت انگليس است به مکاتبه پرداخته زيرا ابداً خوفی نيست. حرّيّت اديان و آزادی هر ملّتی موجود. يا للّه اين شخص محترم قريب چهل سالست که در جزيره قبريس است، چه قدرتی بنمود. با وجود حرّيّت و کمال آزادگی اديان و ملل که انسان واضحاً صريحاً در ميادين و معابر و معابد اقامه حجّت و برهان می‌تواند که بنمايد آيا اين شخص محترم توانست که يک نفس هدايت نمايد و يا آنکه در مجمعی و محفلی لسان نطق بگشايد و يا آنکه شخصی را مذعن به اندک دانائی خويش نمايد و يا آنکه حرکتی نمايد که ذکرش در محلّی و يا روزنامه‌ای مذکور شود. آيا عجزی اعظم از اين تصوّر توان نمود لا واللّه. امّا جمال مبارک در سجن اعظم در کمال اقتدار مقابل من علی الأرض قيام فرمود و به ملوک و سلاطين الواح مرقوم و ارسال فرمود حتّی به مرحوم ناصرالدّين شاه لوح مخصوص فرستاد و در جميع اوروپا آن الواح نشر گرديد. مختصر اينست که امر مبارکش را در سجن اعظم فی‌الحقيقه در تحت سلاسل و اغلال بلند فرمود. چه قدرتيست اعظم از اين. واللّه الّذی لا اله الّا هو اگر اندک انصافی باشد همين برهان کفايت است و به برهان ديگر احتياج نيست. و از اوّل ابداع تا به حال هيچ مظهر مقدّسی از مظاهر الهيّه در يوم خود امر خويش را در سجن اعظم در تحت سلاسل و اغلال بلند نکرد و اين قضيّه در ايّام خود ما واقع گشت. حکايت و روايت نيست که ادنی شبهه حاصل شود. صيت الهی از سجن اعظم بلند شد و آوازه امر حقّ در سجن اعظم جهانگير گشت و ندای الهی از تحت سلاسل و اغلال آفاق را به حرکت آورد فانصفوا يا اولی الانصاف. و از اين گذشته البتّه می‌دانيد که شخص معهود حال در چه حالتست. به ظاهر ظاهر نيز در خسران مبين است. جميع اولاد هر يک در حالتی عجيب، يکی ترسا شده و ديگری در کليسا پارسا. يکی وقف شرابخانه است و ديگری خادم بتخانه. البتّه اين تفاصيل به گوش کلّ رسيده. غافلان اگر انکار کنند شخصی معتمد بفرستند تا تماشا کند. مقصد اينست حال مقتدا چنين فيا اسفا علی الأتباع و البنات و البنين. ولی بحر اعظم را اين گونه کف‌ها مقاومت ننمايد. يک موج زند و خاشاک و خس را به کنار اندازد و دريا در نهايت صفا جلوه نمايد. کلّاً پريشان و پشيمان گردند و نادم و بی‌نشان شوند فسوف ترون الغافلين فی خسران مبين و عليکم البهآء الأبهی.

٥٦٧- ... به جناب حاجی عبدالغفّار تحيّت برسانيد و بگوئيد عبدالبهآء فرصت تحرير يک سطر ندارد با وجود اين چگونه به تفسير آيات پردازد. مختصر اينست که مدلول آيه مبارکه اينست که نار جحيم بشره را يعنی روی را دگرگون می‌نمايد، تر و تازگی نمی‌گذارد، سوخته و بدرنگ می‌نمايد. يعنی نيران اعراض و انکار روی انسان را می‌سوزاند و تعرف المجرمون بسيماهم می‌گردد. لطافت و بشاشت و نضارت و نور ايمان نمی‌گذارد چنانچه در آيه ديگر می‌فرمايد و وجوه عليها غبره ترهقها قتره. می‌فرمايد در يوم قيامت بر بعضی وجوه غبار می‌نشيند و موکّلين اين نار که نفوس مستحقّه را در آتش اندازند در يوم قيامت کبری ١٩ نفرند و آن ١٩ نفر ملائکه عذابند و عدّه اين نوزده ملائکه عذاب نظير عدّه ملائکه رحمتند و خازن جنّت رضوان که حروف حيّند...

هو الله

٥٦٨- ای ثابت بر پيمان تحرير اخير وصول يافت. از قضا چند روز پيش نامه‌ای به شما مرقوم گرديده با وجود اين با عدم فرصت دقيقه‌ای باز به نگارش جواب پرداختم. اليوم ندای الهی احاطه به آفاق نموده از هر شطری نغمه و آهنگ بلند است. بايد افکار را حصر در تبليغ امر اللّه نمود. فرصت کار ديگر نيست. مرقوم نموده بوديد که مجبور بر بعضی سؤالات هستيد. امروز مجبوريّتی جز اعلاء کلمة اللّه نه و امّا سؤالات را توجّه به ملکوت ابهی نمائيد و تفکّر کنيد، جواب الهام می‌گردد. جناب ملک محمّد بادکوبه‌ای مأذون حضور است. اليوم جرائد عالم کلّ به ذکر اين امر مشغولند. جريده‌ای نيست که ذکری از اين امر ننموده و ننمايد. لهذا بايد ياران الهی همّتی نمايند تا امر اللّه خيمه وحدت عالم انسانی را در قطب امکان برافرازد و جميع ملل دست در آغوش يکديگر نمايند و در نهايت محبّت و الفت چون شير و شکر با يکديگر بياميزند.

و امّا مسئله أ يحسب الانسان ان لن نجمع عظامه بل انّا قادرين ان نسوّی بنانه، ازين مقصود بعث روحانی است که نفوس ميّته در قبور هوی به نفخه صور ملکوت ابهی مبعوث از خمودت کبری و موت ابدی گردند. بعضی نهايت آرزو دارند و بعضی انکار و استکبار کنند. در اين جواب مختصر تمعّن فرمائيد معانی مفصّل واضح و مشهود گردد.

و امّا ما نزّل من قلم الأبهی قوله عزّ من تأمّل و امّا ما سقط من الأوراق فسوف ينبته اللّه انّه لهو المنبت الحکيم، مقصود آن است که اوراق سدره مبارکه يعنی مؤمنين و مؤمنات اگر به ظاهر در عالم جسمانی سقوط و هبوط يابند ولی به نهايت قوّت انبات گردند. مثلاً شهدا را ملاحظه نما هرچند به ظاهر ساقط تراب شدند ولی در جميع عوالم الهی انبات گشتند. لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه امواتا بل احيآء عند ربّهم يرزقون. اين نيز مختصر است، امعان نظر فرمائيد تا ابواب مفتوح گردد. ابداً فرصت بيش از اين نبود. معذور داريد و عليک البهآء الأبهی.

سواد مقاله جريده پترسبورگ ملاحظه گرديد. من‌بعد از اين جرائد بسيار مطالعه خواهيد فرمود و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٥٦٩- يا حبيبی الرّوحانی قد تلوت الکتاب الکريم النّاطق بالبرهان المبين علی ثبوتک فی محبّة اللّه و رسوخک فی دين اللّه و خلوصک فی سبيل اللّه فهنيئاً لک و لمن انجذب بنفحات اللّه و اشتعل بنار اللّه الموقدة فی سدرة السّيناء و لمثلک ينبغی مثل هذا. فانّک شربت کأس الّتی مزاجها کافور من يد عطاء ربّک قبل ان ينفخ فی الصّور و يرتفع صوت السّافور و الاعين محجوبة عن تلک الطّلعة اللّامعة المجلّلة بالنّور. طوبی لک ثمّ طوبی لک لا اکاد انسی ايّام العراق يوم الاشراق حينما کنت کشعلة النّار بين الابرار و الاخيار تحرق حرارة حبّک القلوب المنجذبة فی الصّدور و النّاس فی وهم و فتور و شغل يلعبون و اسئل اللّه ان يزيدک ثبوتاً و رسوخاً و يضیء بک قلوب الاحرار و البهاء عليک. ع ع

بلّغ تحيّتی علی الاحبّاء جناب حاجی عبّاس و جناب آقا عبّاس و جناب جاسم و حاجی علی و حاجی علی طهرانی و ابن ميرزا عبداللّه و السّائرين. و نقبل وجنات حسين افندی و سائر المحروسين.

هو الابهی

٥٧٠- ای مشتاق ديدار، انوار فيض ربّ مختار از جميع اشطار بر کلّ اقطار تابيده و نفوس مقدّسه که مرايای صافيه هستند فوج فوج از پرتو تقديس انعکاس يافته مشغول نشر آثارند. تو که از اين فيض اعظم استفاضه نمودی و از اين سيل اکمل استفاده بايد شب و روز دامن همّت بر کمر زنی و قامت خدمت برافرازی و به نفحات آيات مشام اهل عالم را معطّر سازی. به روش و سلوک و مدارا و خلق و خوی جمال قدم در بين اهل عالم محشور شو تا حشر و نشور بينی و از کأس مزاجها کافور نوشی و البهاء عليک. ع ‌ع

هو الله

٥٧١- يار مهربانا من و تو هر دو بنده اين آستانيم و خادم و پاسبان. بيا دست در آغوش يکديگر نمائيم و به جان و دل بکوشيم و بجوشيم و بخروشيم شايد بدرقه عنايت رسد و گوی خدمتی از ميدان عبوديّت بربائيم. آن وقت سرور اندر سرور است و حبور اندر حبور. روح و ريحانست و نشئه صهبای خمخانه جانان. کأس طهور است، مزاجها کافور است، حشر و نشور است، موهبت ربّ غيور است، نور علی نور است. اين مواهب در عبوديّت آستان مقدّس پرتو افکند و جلوه نمايد و رخ بگشايد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٥٧٢- ای متوجّه الی اللّه از فيوضات يوم نشور از ماء طهور نوشيدی و مظهر و الابرار يشربون من کأس کان مزاجها کافور گشتی. از جام مدام محبّت اسم اعظم مخمور و سرمست شدی و از نار موقده در جبل فاران محترق و متوقّد گرديدی. اين فضل صرف بخشايش مليک آفرينش است و اين جود از الطاف شهريار کشور وجود. پس حمد کن خداوند را که در اين بساط راه يافتی و از اين نشاط و انبساط نصيب بردی و البهاء عليک و علی کلّ موقن باللّه. ع ع

هو الله

٥٧٣- ای احبّای الهی در اين دم که همدم پيک روحانيم نامه‌ای از يکی از احبّاء اللّه به جناب سيّد تقی واصل و در آن نامه نام آن ياران مذکور. جناب سيّد تقی نامه مذکور را چون رقّ منشور در حضور اين مهجور آورد. چون اسماء ياران قرائت شد حرارتی در جان و وجدان پديدار آمد. بحر محبّت بجوشيد و از مجرای لسان موجی به ساحل اوراق زد و چون پرتو آتش محبّت اشراق کرد به تحرير اين ورقه دلالت نمود. ای ياران الهی ايّام و دهور در مرور است و حيات جسمانی پرفتور و آرايش و آلايش اين جهان متاع غرور. در فکر آن باشيد که جام سرور و حبور بنوشيد و از کأس مزاجها کافور سرمست گرديد. آن جام بشارات الهيّه است و آن صهبا نفحات رحمانيّه. صد هزار جام فدای قطره‌ای از آن باده کنيد و آماده قربانگاه عشق گرديد. سر بدهيد تا سر چون علم برافرازيد. جان بيفشانيد تا نهال آمال و آرزو را در حديقه موهبت حضرت احديّت بنشانيد. قدری تأمّل و تفکّر کنيد که در چه يومی از قبر غفلت مبعوث شديد و در سايه چه علم مبين محشور گشتيد. فوعزّة البهآء اگر بدانيد رقص‌کنان واطرباگويان پاکوبان کف‌زنان در ميدان فدا به قربانگاه عشق بشتابيد و عليکم التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٥٧٤- ايّها المؤمنون ايّها الموقنون ايّها المنجذبون ايّها المخلصون ايّها الثّابتون ايّها الرّاسخون طوبی لکم بما لبّيتم للنّدآء و اجبتم داعی اللّه و انجذبتم بنفحات اللّه و استشرقتم من بارقة الصّبح فی افق الهدی و خضتم فی بحور معرفة اللّه انّ هذا لهو الفضل الموفور و عطآء غيرمحظور و المآء الطّهور و کأس مزاجها کافور. خرّوا سجّداً للّه علی هذا الفيض المشکور فی البيت المعمور و ادخلوه بسلام آمنين ثمّ اعلموا بانّ کلمة اللّه قد نفذت فی قلب الآفاق و انتشر نور الاشراق فی کلّ الأقطار فما تسمع الّا تلبية النّدآء من کلّ الأنحآء و صوت التّهليل و التّکبير من کلّ الأرجآء فتزلزلت قوّات الأرض کلّها و ارتفعت ندآء يابهآءالأبهی الی الملأ الأعلی مع ذلک تری البهل من اصحاب الغرور و اهل الفتور فی واد الشّبهات يهيمون و فی غمار الظّنون يخوضون ذرهم فی خوضهم يلعبون. و انّی اعفّر جبينی بصعيد من وصيد باب الهدی مبتهلاً الی الملکوت الأعلی ان يجعلکم اللّه سرجاً موقدة بيد الرّحمة الکبری حتّی تضيئوا تلک المعاهد و الرّبی بنور ساطع من فيض جمال الأبهی و عليکم التّحيّة و الثّنآء.

٥٧٥- ... در فضل و موهبت الهيّه نظر نما و به لطف و عنايت حضرت کبريا تفکّر کن که درمان هر درد است و گنج روان هر مستمند. در خود نبايد نظر کنيم زيرا فقيريم و حقير و نابوديم و مستجير بلکه در عنايت و الطاف حضرت بيچون بايد نظر نمود که بحر بی‌پايانست و کوکب درخشنده آسمان. در خصوص حجّاج که مرور و عبور از آن ديار می‌نمايند از پيش مرقوم شده بود. مقصود اين بود که بايد به حرارت و انجذابی و محبّت و الفتی و بشارت و سروری با اين نفوس به قدر امکان ملاقات نمود بلکه نفحه‌ای از رياض محبّت اللّه به مشامشان رسد و بيدار گردند. نفس رفتار خوش و گفتار شيرين تأثير در سنگ خارا نمايد و يقين است که اين قضيّه را مجری نموده و خواهيد نمود. انّما نطعمکم لوجه اللّه و ما نريد منکم جزاءً و لا شکورا بفرمائيد...

هو الابهی

٥٧٦- ای ثابت بر پيمان حمد کن خدا را که جبينی از انوار ساطعه آفتاب عهد روشن داری و لسانی به ستايش الهی چون مرغ گلزار و چمن. نظر عنايت شامل است و غيث رحمت هاطل. آن اخوان الحمد للّه در يوم ظهور ملحوظ به عين عنايت مجلّی طور بودند و در عصر ميثاق مشهور آفاق. از فضل غيرمتناهی الهی رجا می‌نمائيم که از اثر تضرّع و ابتهال صبحگاهی در حصن حصين و کهف امين محفوظ و مصون مانی. آن ذات محترم آنچه در حقّ آقا غلام حسين ممتحن مجری فرمودند سبب نهايت روح و ريحان گشت. اين عمل مجرّد حسبةً للّه است و مفاد آيه مبارکه انّما نطعمکم لوجه اللّه. البتّه اين شجر مثمر گردد و اين مبادی نتائج مستحسنه بخشد. باری دعا می‌کنيم که مؤيّد و موفّق گردند و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

٥٧٧- ... از قرار مسموع شما را نيّت چنان که مهمانخانه‌ای به جهت مسافران مهيّا نمائيد. اين مقصد مقبول و ارجمند و دلپسند، البتّه نتائج ممدوحه بخشد و فوائد عظيمه حاصل آيد. متيمّن و مبارکست ولی بايد به حکمت باشد مبادا غافلان فتنه انگيزند و برخيزند و بستيزند. امور را بايد به حکمت انجام داد و معنی حکمت اينست که جوشيد و خروشيد و دقيقه‌ای آرام و قرار نيافت امّا به عقل و تدبير بايد حرکت نمود و المدبّرات امراً. آذربايجان استعدادی حاصل نموده. بايد اين استعداد را هدر نداد. پس بايد احبّای الهی به نهايت محبّت و مهربانی و حسن سلوک با مبغضان معامله نمايند و به قدر قوّت به هدايت نفوس پردازند. هر نفسی از احبّا در سالی يک نفر هدايت نمايد در مدّتی قليله آن اقليم بهشت برين گردد...

هو الابهی

٥٧٨- ای دوستان الهی جناب آقا احمد ذکر آن ياران را در نامه خويش نموده‌اند که الحمد للّه اين نفوس به جهت خدمت امر اللّه مُعيّن گشته‌اند که در جزئی و کلّی امور تفکّر و تدبّر نمايند تا مظهر و المدبّرات امراً شوند. فی‌الحقيقه شور از اعظم خصائص اين کور است که بايد اهل بها در مهامّ امور شور را ملحوظ دارند و اين امر مهمّ را خير محتوم شمرند علی‌الخصوص در اموری که راجع به عموم است. آن شور خدمت حقّ است و آن مصادمه افکار سبب کشف حقيقت که چه نوع بايد و چه قسم شايد. اسّ اساس ترقّی در جميع مراتب کون مشورت است و تا اين تأسّس تامّ پيدا نکند امور بر محور مطلوب نگردد. بسيار در اين خصوص تقيّد لازمست به قسمی که در جزئيّات امور نيز احبّاء بايد با يکديگر مشورت نمايند. در کلّ احيان به درگاه بی‌نياز عجز و نياز می‌شود که انجمن مشورت مظهر عون و صون و عنايت الهيّه گردد و موفّق به خدمت امر اللّه شود و جميع ياران را غمخوار مهربان باشند و در فکر راحت و آسايش و مسرّت و بشارت سائر دوستان افتند. اينست صفت مخلصين اينست سمت مقرّبين و البهاء عليکم اجمعين. ع ع

هو الابهی

٥٧٩- ای مشتعل به ذکر الهی شاطر در لغت عرب به معنی ماهر آمده پس تو که به اين اسم مسمّی شدی شطارت و مهارت را در امر اللّه ظاهر و مشهود نما و درايت و کفايت را در نشر نفحات اللّه. در امور دنيويّه و شئون اين دار فانيه مهارت و اقتدار دليل بر درايت و امتياز نيست چه که عنکبوت مهندسی بی‌بديل است و زنبور بنّای عجيب و غريب. سگ بيدار و هوشيار است، مور مدبّر و مواظب فصول و مواسم ليل و نهار. کرم مهين در زير زمين صد هزار استادی و زيرکی و فطانت می‌نمايد و درايت و کفايت اظهار می‌کند لکن جميع شئون اسفل سافلينست نه ظهور آيات باهرات اعلی علّيّين. پس تو که شاطر يعنی ماهری اقتدار و مهارت را در شئون رحمانی بنما و درايت و کفايت را در مراتب روحانی تا مظهر و المدبّرات امراً گردی و مطلع لنريه من آيات ربّه الکبری شوی و قدرت و توانائی از تو ظاهر گردد که ثابت و مبرهن شود که درايت و شطارت از فيوضات ملکوتست و مهارت و قدرت تو از تأييدات جبروت و اين فضل اکبر وقتی مشهود گردد که به جميع قوی بر اعلاء کلمة اللّه قيام نمائی و البهآء عليک. ع ع

هو الله

٥٨٠- ای بنده حضرت احديّت ايّام افتتان است و جنود شبهات در انتشار. گردباد تزلزل در شدّت هبوبست و طوفان نقض ميثاق و ترک محکمات و تمسّک به متشابهات در نهايت تهيّج. پای مستحکم دار و قدم ثابت کن و جام عهد به دست آر و سرمست رقص در ميدان کن و فرياد برآر اين عهد عهد الست است و اين ميثاق ميثاق نيّر آفاق، ای نوهوسان آسان مشماريد و ای سست‌عنصران پرده خود مدريد. اين بنيان خداوند عظيم است، متين و حصين است، و يوم يفرّ المرء من امّه و ابيه و اخته و اخيه است. سبحان اللّه اگرچه به ظاهر دور و مهجوری ولی نزديکتر از نزديکان دوری. ع ع

هو الله

٥٨١- ای امة‌اللّه چه خوش‌طالعی که خود و اولاد و احفادت در ظلّ کلمه وحدانيّت مجتمع شديد و در پناه حقّ ملتجی گشتيد. اين نعمت عظمی نصيب هر کس نه چه که يوم يفرّ المرء من امّه و ابيه و اخته و اخيه و صاحبته و بنيه است. امّا تو الحمد للّه در اين امتحان نيفتادی. ع ع

٥٨٢- ای سميّ عبدالبهآء در فرقان کتاب مبين الهی می‌فرمايد يوم يفرّ المرء من امّه و ابيه و اخته و اخيه و صاحبته و بنيه. يعنی در يوم موعود که قيامت کبريست انسان از پدر و مادر و برادر و خواهر و قرينه و پسر فرار می‌نمايد زيرا شايد انسان مؤمن و موقن باللّه گردد و خويش و پيوندش معرض عن اللّه. چون چنين يابد فرار اختيار نمايد. پس تو از جور خويشان و جفای برادر محزون و مکدّر مباش زيرا اين از خصايص يوم حشر اکبر است. امّا اگر برادر جفا نمود تو وفا نما و اگر او زحمت و اذی داد تو راحت و صفا خواه و در حقّ او دعا کن که بلکه انشاءاللّه مهتدی به نور هدی گردد. و حال چون از وطن مألوف به سبب تعرّض نفوس معروف سفر به بقعه مبارکه نمودی و مطاف ملأ اعلی را زيارت نمودی و سر به آستان مقدّس نهادی و به موهبت کبری فائز گشتی حال به عشق‌آباد رو و به آن گلشن و گلزار برپر تا صفت مهاجرين يابی که در سبيل الهی هجرت نمودند و از بيگانگان نفرت کردند و در کمال سرور و شعف و شوق و شغف به مدينه عشق شتابند و در آن خطّه و ديار مشغول کار شوند. و چون در آن اقطار بنيان اوّل مشرق اذکار بلند است و ياران الهی به کمال شادمانی به خدمت خورسند تو نيز از قبل من در آن بنياد دين اللّه يک روز خدمت کن و به خاک‌کشی و فعله‌گی مشغول شو تا روح من در اين ارض مقدّس مسرور و مستبشر گردد. اين خدمت عظمی را به تو و رفيق آقا علی محوّل نمودم و از خدا خواهم که در جميع احوال موفّق و مؤيّد باشی.

اللّه ابهی اللّه ابهی اللّه ابهی

٥٨٣- ايّها المخلصون الموقنون و المؤمنون الممتحنون تاللّه لقد آثرکم اللّه علی کثير من عباده و اصطفاکم بفضله و رحمته و اختصّکم بنفحات قدسه و خصّصکم بالثّبوت و الرّسوخ علی عهده و ميثاقه و جعلکم مصابيح الرّحمه و تباشير صبح المعرفه و رايات الذّکری و آيات الهدی و نجوماً بازغة فی الافق الاسمی تکفهرّون بانوار العطاء من مواهب الملکوت الابهی و السّلام عليکم يوم حشرتم تحت لواء عقدته انامل ارادة ربّکم الرّحمن الرّحيم.

ای ياران معنوی در اين کور الهی وجوهی به نور ميثاق چون شمع آفاق روشن و وجوهی به ظلام فتور و شبهات مغبّر و مظلم. وجوه يومئذ ناضره الی ربّها ناظره. به قوّه بصيرت در روی‌ها نظر نمائيد، قسم به جمال قدم که غبره نار را واضحاً مشاهده می‌نمائيد، و وجوه يومئذ عليها غبره ترهقها قتره. باری از فضل جمال قدم روحی له الفداء اميد شديد است که موفّق بر آن گرديد که هر ناقض حائض را نوميد و عقيم و يائسه فرمائيد. قل موتوا بغيظکم قد ارتفع علم الميثاق فی الآفاق و يخفق فوق صروح المجد و ينشر آثار الاشراق. ع ع

هو الابهی

٥٨٤- الهی الهی قد اشتدّت زوابع الامتحان و قويت ارياح الافتتان علی جميع الأرجآء و الأنحآء و اقلعت الأشجار و هدمت الأبنية الشّاهقه و الأمکنة العاليه و هلکت النّفوس العظيمه و اعدمت الهياکل الجسيمه مع ذلک يا الهی لک الحمد بما حفظت عهدک و صنت ميثاقک و اتممت اشراقک و اعلنت يا محبوبی کلمتک و نشرت نفحاتک و اثبتّ حجّتک و اظهرت برهانک و وقيت عبادک المخلصين و ارقّائک الصّالحين و جعلتهم سدوداً من زبر الحديد تقاوم يأجوج الشّقاق و مأجوج النّفاق و تردع اهل الفتور و تحفظ صحائفک عن تحريف المحرّفين و تبديل المارقين. ای ربّ احفظ عبادک الضّعفآء عن شبهات اهل الهوی و تحريف آيات محکمات و اتّباع المتشابهات و تأويل اهل الشّهوات انّک انت المقتدر العزيز الوهّاب و انّک انت الحافظ العظيم. ع ع

آتش محبّت اللّه از جهتی افروخته و حجبات اهل شبهات را سوخته و علم ميثاق افراخته و در قطب آفاق در موج و حرکت و از جهتی نعيب نقض بلند است و نعيق نکث مرتفع و اوراق شبهات و تحريف آيات متتابع. فرع منشعب را به زيادی واوی فروع می‌نمايند و از آيات کلمه‌ای علاوه می‌کنند يا حذف می‌نمايند و می‌گويند ما مرقوم می‌نموديم آيات را تا آنکه اذهان احبّاء اللّه را تخديش نمايند و تشويش دهند. ای دوستان رحمان بيدار باشيد هوشيار باشيد. نظر به هيئت و چشم و رؤيت متزلزلين نمائيد کفايت است. تاللّه فی وجوههم غبرة النّار ترهقها قترة نقض الميثاق و فيها عبرة للأولی الأبصار. هميشه در انجمن رحمان در آستان مقدّس مذکور بوده و هستيد. در هر کوری اين نعيب و نعيق بلند شد ولی ثابتين در جنّت نعيم خلود يافتند و متزلزلين در اسفل جحيم قرار يافتند. همسات متزلزلين و بعضی از ناکثين بر شما مرور خواهند نمود، البتّه استقامت بر امر نمائيد و البهآء عليکم يا احبّاء اللّه. ع ع

هو القيّوم

٥٨٥- قال اللّه سبحانه و تعالی فی کتابه الحکيم يوم يقوم النّاس لربّ العالمين. اعلم يا ايّها السّالک فی المنهج القويم و المتوجّه الی وجه ربّک الکريم انّ المظاهر الرّحمانيّه و المطالع القدسيّه و الهياکل الصّمدانيّه و مهابط وحی ربّک فی العوالم الرّوحيّه لهم سمة و صفة و نعت و خصوصيّة بالنّسبة بشئون دورهم و استعداد عالم الکون و استحقاقه و قابليّته و تعيّنه من حيث المراتب فی الوجود و انتقال الشّمس فی منطقة البروج کالشّمس فی کلّ نقطة من نقاط دائرة الابراج لها شأن معلوم و تأثير محتوم و تجلّی يختلف و يتفاوت عند اولی الابصار و الواقفين بمواقع النّجوم. ففی نقطة تظهر بصفة الجلال و فی نقطة تشرق بسمة الجمال و فی نقطة تطلع بنور الکمال و کذلک شمس الحقيقة لها تجلّی خاصّ فی کلّ مطلع من مطالع الحقيقه و البروج الکريمه و لها ظهور و بروز و لمعة و شعلة و شعاع و قوّة و ضياء و تأثير و تدبير و تقدير فی کلّ مشرق من المشارق الالهيّه و افق من آفاق الرّحمانيّه و امّا فی هذا الظّهور البرج رحمانيّ الهيّ و الکوکب نيّر اعظم لامع مشرق لائح واضح سبحانی.

٥٨٦- ٣ جمادی‌الثّانی ١٣٢٤
هو الله

ای ثابت بر پيمان از مشاهده صفحه لطيفه که آئينه شمائل ثابت ميثاق و نونهالان بيهمال باغ الهی بود نهايت روح و ريحان حاصل گرديد. الحمد للّه در آن وجوه نورانی آثار موهبت رحمانی واضح و آشکار است. سبحان اللّه رخ‌ها آئينه دل‌هاست. اينست که می‌فرمايد و فی وجوههم نضرة النّعيم و همچنين نفوسی که غافل از ذکر حقّ هستند غبار غفلت و هوی از وجوه آنان ظاهر و آشکار چنانکه می‌فرمايد و وجوه يومئذ عليها غبره ترهقها قتره. باری نورانيّت روی تو برهان قاطعست بر خوی تو. به درگاه حضرت احديّت تضرّع و ابتهال نمايم و از برای تو عون و عنايت خواهم تا با حضرت برادر از جان بهتر آقا سيّد اسداللّه در جميع موارد موفّق و مؤيّد باشيد و در دو جهان به کام دل و راحت جان موفّق شويد و همچنين نهالان نورسيده رياض ملکوت جميع را از قبل اين زندانی تحيّت و مهربانی ابلاغ نمائيد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٥٨٧- ای امه صادقه نور ايمان از جبين انسان چه رجال چه نسوان پرمهر تابان عيان و نمايان و فی وجوههم نضرة النّعيم. اين نور از فيوضات ملکوتست و از تجلّيات حضرت ربّ ودود. ملاحظه کن اين شعاع چه‌قدر ساطعست که ما در اينجا از صد هزار فرسنگ در جبين تو آن نور را مشاهده می‌کنيم. ع ع

٥٨٨- ... نامه نامی رسيد و اراده صادق معلوم گرديد. حلاوت لفظ و ملاحت معنی و فصاحت گفتار سبب سرور ابرار گرديد زيرا آيت ايمان و ايقان بود و برهان اذعان و اطمينان. نامه‌ای چنين البتّه اثر کلک مشکين است. اميدوارم که پرتو نور مبين در جبين چنان جلوه نمايد که آيه مبارکه و فی وجوههم نضرة النّعيم واضح و آشکار گردد. تا توانی بکوش تا ديوان الهی را خدمت نمايان کنی تا به ايوان رحمانی درآئی و تأييد آسمانی يابی و سنوحات سبحانی جوئی...

٥٨٩- ای ياران عزيز عبدالبهآء صفحه‌ای در نهايت تزيين ملاحظه گرديد. تصوير احبّای الهی هر يک مانند طاوس علّيّين در بهشت برين پرجلوه و نازنين. از مشاهده‌اش ديده‌ها روشن گرديد زيرا آن وجوه نورانيّه پرتوی از فيوضات رحمانيّه يافته و فی وجوههم نضرة النّعيم مجسّم گرديده. از خدا خواهم که هر يک را شمع انجمن نمايد و بلبل گلزار و چمن فرمايد تا در آن کشور نجوم منوّر گردند و سبب روشنائی عالم انسانی شوند. به لسان و دل منجذب گردند و به جان مستبشر شوند و به نطق هدايت فرمايند و به روش و سلوک سبب تنبّه مملوک و ملوک گردند...

هو الابهی

٥٩٠- ای بنده ميثاق الحمد للّه استفاضه از مقام محمود نمودی و مظهر فيوضات شاهد مشهود گشتی. از اصحاب اخدود نجات يافتی و به رکن شديد حضرت عزيز ودود التجا جستی. به يقين مبين بدان که از سهام اوهام محفوظ و مصون شدی و در پناه حيّ قيّوم منزل و مأوی کردی. نسيم موهبت را از شطر عنايت يافتی و نصيب رحمت را از ايادی عاطفت گرفتی. نظر عطا شامل است و فيض اعطاف کامل. يار دلنشين مهربان است و فيض علّيّين چون سيل نيسان. در هر دمی شکرانهء جمال قدم بجا آر که به چنين الطافی مخصّص گشتی و به چنين موهبتی موفّق. عن‌قريب ملاحظه خواهی نمود که اين گوهر محبّت اللّه چه‌قدر دُرّی و درخشنده و پُرلمعان است. ابصار خيره گردد و انظار حيران ماند و عليک البهآء. ع ع

اللّه ابهی

٥٩١- ای بنده حقّ، مقام محمود ظلّ ممدود است و شاهد و مشهود سلطان وجود ولی صد هزار افسوس که چون آن شمس به نور شهود طلوع فرمود خلق خفّاش‌سيرت در زاويه ظلمات خزيدند و در مغائر زير زمين دويدند و انوار مبينش نديدند و چون افول فرمود حال از سوراخی چند برون آمدند و در جوّ هوا پريدند و عربده‌ای درانداختند و صد هزار حيله و تدبير نمودند ولی غافل از اينکه بدر منير امر اللّه و دين اللّه به پرتوی اين طيور ظلمانی را به مقرّ اصلی يعنی مغاره‌های طبيعی اعاده می‌نمايد. ع ع

هو الابهی

٥٩٢- ای محمود درگاه سلطان غيب و شهود، در اين کور اعظم مقام محمود ثبوت و رسوخ و استقامت بر امر جمال معبود است چه که هرچه امر عظيم‌تر افتتانات و امتحانات شديدتر و سريع‌تر است. بحور صغيره که در وسط قارّه آسيا و اوروپ و افريق چون بحر ابيض و بحر اسود و يا خود بين آسيا و افريق چون بحر احمر موجش قليل و اضطرابش خفيف است لکن طوفان اعظم در محيط اکبر واقع و امواج کالجبال در اوقيانوس اعظم حاصل. پس بحر هرچه وسيع‌تر و عميق‌تر شدّت موجش اوج بيشتر گيرد و طوفانش شديدتر شود. لهذا مقام محمود در اين کور حضرت شاهد و مشهود ثبوت و رسوخ بر عهد و ميثاقست و البهآء عليک. ع ع

هو الابهی

٥٩٣- ای واله شيدائی هر جمعی پريشان گردد و هر انجمنی بی سر و سامان شود بجز جمعی که چون موی يار پريشان روی دلجوی آن جمال بيمثال شوند و در ظلّ لواء معقود و مقام محمود و ظلّ ممدود و شاهد و مشهود درآيند. اين جمع را از پی پريشانی نه و اين ملجأ و پناه را از عقب خراب و ويرانی نيست. اين مستی را خماری نه و اين هستی را فنا و اضمحلالی نيست. اگر حلقه اين جمع طلبی پريشان او شو و اگر ملجأ مصون جوئی بی سر و سامان در سبيل او گرد. از افق نيستی امکان متواری شو و از مشرق هستی لامکان طالع گرد تا شکوه ملکوت ابهی بينی و شوکت ملأ الأعلی مشاهده کنی و البهآء عليک. عبدالبهاء ع

هو الابهی

٥٩٤- ای ناظر به ملکوت سلطان وجود، آن جمال موعود و طلعت محمود در قطب وجود به فيض شهود شاهد و مشهود گرديد لکن نابينايان چون بی بصر و بصيرت محشور گشتند از مشاهده آفتاب حقيقت با آن اشعّه پرقوّت محجوب و محروم ماندند، فالمقلة العميآء محرومة من فيض شمس الضّحی. نفحات قدس در شدّت سطوع و انتشار است لکن مزکوم از طيب مشموم محروم. بحر اعظم پرموجست لکن گمگشته صحرای مهلک بی‌آب بی‌بهره و بی‌نصيب و بی‌نصاب. و عجب اينست که خود را از فضل نامتناهی الهی محروم نموده‌اند سهلست جان‌های تشنه سلسبيل عنايت را نيز ممنوع می‌خواهند بنمايند هيهات هيهات. گويا آيه مبارکهء قرآن را تلاوت ننموده‌اند که می‌فرمايد انّ عبادی ليس لک عليهم سلطان. اين نفوس از منهل عذب صافی چشيدند، ملح اجاج در مذاقشان گوارا نيايد و اين مشام از عطر عنايت معطّر گشته، رائحه کريهه را خوش ندارند. ع ع

٥٩٥- ... اوّل من آمن به حضرت نقطه اولی روحی له الفدآء حضرت ملّا حسين بشرويه‌ای جناب باب‌البابست نه حضرت قدّوس. در شاهرود حزب عنود تعرّض به اصحاب اخدود نمودند قتل اصحاب الأخدود بالنّار ذات الوقود اذ هم عليها شهود و ما نقموا منهم الّا ان آمنوا باللّه العزيز الحميد. سزاوار هر ظلوم جهولی تطاول و عدوانست و لايق هر نفس مبارک ودود تحمّل مشقّت و بلا در راه حضرت کبريا مبشّر الصّابرين. ايّام منقضی گردد و حيات دنيوی منتهی شود ولی فرق است در ميان اشخاصی که بر پرند و پرنيان گذراندند و نفوس مبارکه‌ای که در سبيل الهی در تحت سهم و سنان افتند. آن رفاهيّت و خوش‌گذرانی نتيجه‌اش خسران ابديست و اين بی سر و سامانی نتيجه‌اش کاميابی و کامرانی. هل يستوی الّذين استغرقوا فی الشّهوات و الّذين استهدفوا السّهام فی سبيل ربّ الآيات لا يستوون...

هو اللّه

٥٩٦- ای خادم صادق اين خادمی سروريست و اين بندگی آزادگی و اين غلامی پادشاهی. هرچند در اين جهان آب و گل پنهانست ولی در جهان يزدان آشکار و عيان. عبيد ولکنّ الملوک عبيدهم و عبدهم اضحی له الکون خاضعاً. ياران يزد فی‌الحقيقه چنان جانفشانی نمودند که اهل جهان آسمانی را واله و حيران نمودند و نعره يا بهآء الأبهی را در زير تيغ و شمشير به فلک اثير رساندند روحی لهم الفدآء کينونتی لهم الفدآء و حياتی لهم الفدآء و مماتی لهم الفدآء. سبحان اللّه از خون شهيدان آن دشت و صحرا گلزار و لاله‌زار گشت ولی مشام غافلان هنوز به زکام مبتلا. عن‌قريب چنان بروياند خدا که اهل مشرق و مغرب مبهوت و حيران مانند ولی آن ستمکاران بلکه جميع اهل آن کشور را جليل اکبر بلايا مسلّط نمايد. در قرآن می‌فرمايد فمهّل الکافرين امهلهم رويدا. می‌فرمايد مهلت ده، تعجيل مکن. نقمت عاقبت مقرّر است مگر آنکه متضرّع و مبتهل گردند و توبه نمايند. پشيمان شوند و ندامت آرند و مناجات کنند و عفو گناهان خواهند، انّ ربّی غفور رحيم. ولی احبّای الهی بايد که آن ستمکاران را خيرخواه شوند و از خدا عفو و غفران طلبند و در مقابله چنان معامله نمايند که هر کس از مهربانی ايشان حيران ماند زيرا آن نفوس بيچاره مانند گرگان در دست نفس امّاره اسير و گرفتار لهذا بايد بر اسيران رحم نمود و از برای ايشان طلب عفو کرد. هر ستمگر چنان به نائره غضب افروخته است که زمام از دستش رفته سبعيّت او را مجبور بر غرور نموده که مانند مست مخمور از کردار خويش ممنون و مسرور است. بايد بر اين نفوس رحم نمود و سيّئات را به حسنات مقابله نمود. شأن ياران الهی چنين است و روش و سلوک روحانيان چنان. دعا کنيد و به درگاه احديّت فزع و جزع نمائيد که اين نفوس را از اين خونخوارگی نجات دهد و به اخلاق آسمانی حيات بخشد. به جناب آقا اسمعيل گازر جوابی مرقوم شد در جوفست برسانيد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٥٩٧- ای بنده حقّ مناجاتی طلب مغفرت به جهت غريق بحر رحمت آقا ميرزا حبيب‌اللّه به درگاه احديّت گرديد و اميدوارم که فضل و موهبت خداوند در آن جهان شامل حال آن بنده صادق حضرت يزدان گردد.

از آيه و الفجر و ليال عشر سؤال نموده بوديد. اين عبد فرصت تقرير و تحرير تفسير اين آيات مبارکه ندارم ولی مختصراً ذکر می‌شود که فجر در اين آيه مبارک مقصود فجر نبوّتست که آفاق عالم به آن شعاع ساطع و نور لامع روشن و منوّر گرديد و ليال عشر ده شب است و اين شب‌ها را بعضی گفته‌اند که ليالی عشره عاشوراست و ليالی ماتم و شهادت حضرت سيّدالشّهدا روحی له الفداست و بعضی بر آنند که ليالی عشره اخيره ماه مبارک رمضانست و بعضی بر آنند که ليالی عشره اوّل ذی‌القعده است و بعضی بر آنند که اين عشره ليال متمّم ميقات حضرت موسی عليه السّلامست چنانچه در آيه مبارکه می‌فرمايد و اتممناها بعشر و بعضی بر آنند که اين ليالی عشره شب عيد نوروز و شب عيد قربان و شب عيد رمضان و شب عيد غدير و ليله اسری و ليله مولود حضرت رسول روحی له الفدا و ليله عاشورا و ليله تاسع و عشر رمضان و ليله مولود حضرت امير و ليلة‌القدر است ولی حضرت رسول پيش از اظهار و اعلان امر ده شب در غار حرا تشريف داشتند و در آن ليالی عشره بحر فيوضات موج می‌زد و انوار تجلّيات ساطع بود. امّا چون به دقّت نظر نمائی ملاحظه کنی که اعداد منتهی به ده می‌شود زيرا مبدأ واحد و منتهی واحد است و اين عدد دارنده سائر اعداد است لهذا واحد اوّل چون عود نمايد عشر حاصل گردد. و بعضی از عاشقان جمال نورانی حضرت رسول کبريا عليه الصّلوة و السّلام بيان نموده‌اند که فجر روی روشن نورانی جمال محمّديست و ليالٍ عشر دو ابرو چهار مژگان دو شارب و لحيه سعادت و شعر رأس است، چنين تعبير نموده‌اند. اين تفسير عاشقانست. ديگر شما هر يک بخواهيد قبول فرمائيد و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٥٩٨- ای بنده صادق جمال مبارک تحارير متعدّده شما ملاحظه گشت. الحمد للّه دليل بر روح و ريحان بود و ثبوت بر عهد و پيمان. در خصوص ميرزا مهدی خان مرقوم نموده بوديد. انّ ربّک لبالمرصاد. آن شخص آنچه نمود به خود نمود. عن‌قريب به وبال اعمال خود گرفتار گردد. تا به حال نفسی تعرّض به امر اللّه ننمود مگر آنکه به اشدّ بلا مبتلا گرديد، فی الذّاهبين الاوّلين من القرون لنا بصائر. ما را با او الفتی نيست و کلفتی نه و اگر گمان مماشات نمی‌نمود خلعتی به او می‌داديم ولکن ربّ الملکوت هر مفتری جسور را به عذاب موفور مبتلا نمايد. اين مقتضای عدل الهی است. با حاجی رضای قوّاص بسيار خوب مذاکراتی نموديد. عين واقع است و مقتضای روش و سلوک بهائی صادق و همچنين مکالمه‌ای که در مجلس جنرال قونسل نموديد جميع بموقع و بجا.

امّا در خصوص امور اسکندريّه هرچند حال پرملالست ولی اميدوارم که در استقبال تلافی مافات گردد و اسباب انتظام امور فراهم آيد، انّ مع العسر يسرا. اين موجی است آمد قرار ندارد می‌گذرد. آن جناب بايد که کدورتی به قلب خود راه ندهيد و محزون نشويد. سرور قلب شما تفوّق بر هر چيز دارد. امور دنيا ممکن نيست که دائماً مطابق رضای انسان حاصل گردد. هوا گاهی صافست و گاهی ابر. گهی روح و ريحان و گهی برف و بوران و گهی موج و طوفان. اصل اساس عبوديّت حضرت رحمانست. چون آن حاصل هر صعوبتی آسانست. ياران الهی را تحيّت ابدع ابهی ابلاغ داريد و عليکم البهآء الأبهی. ع ع

هو الله

٥٩٩- ای ثابت بر پيمان نامه شما نمره ٦ به تاريخ ١٥ شعبان رسيد و مضامين سبب بشاشت گرديد که يد قدرت چگونه ريشه هر بدخواه گمراه را برکند و در بين جمهور مفتضح و رسوا نمايد. صاحب حبل الوهين به عذاب مهين افتاد. الحمد للّه که احبّا توهين او ننمودند ولی خود او به نکبت آن عبارت به اسفل جحيم افتاد. انّ ربّک لبالمرصاد و انّه لعلی کلّ شیء قدير. هرچند نامه شما به ميرزا محسن بود ولی چون او در حيفاست محض محبّت به شما من جواب می‌نگارم. مختصر اين است که هر نفسی ناقض گردد و يا به امر اللّه توهين نمايد و يا از ظلّ امر اللّه آنی انحراف جويد ساقط گردد ولو خود را از اعلی علّيّين شمرد. الحمد للّه اين مظلومان را با نفسی نه نزاعی و نه جدالی نه عتابی نه خطابی نه شکايتی نه مقاومتی. اگر زهر دهند شهد بخشيم و اگر زخم زنند مرهم روا داريم و اگر سبّ کنند مدح و ستايش نمائيم و در نهايت محبّت و مهربانی معامله کنيم ولی حقّ بيدار است و شديد الانتقام. ملاحظه کنيد که ابداً از ظلم و عدوان نمی‌گذرد و يمهل و لا يهمل. هر نفس پاداش کردار خود و جزای اعمال خويش را عن‌قريب مشاهده می‌نمايد. من از تو راضی هستم لهذا هر وقت به تو نامه نگارم به تبسّم می‌نويسم و شوخی و مزاح خواهم. الحمد للّه هرچه خواهش داشتی از ذلّت ظالمان و قطع دست تطاول ستمکاران و رسوائی اهل طغيان و پريشانی عوانان جميع را به چشم خود ديدی. انّ ربّک لشديد الانتقام و عليک البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٦٠٠- ايّها الفرد النّحرير قد سمعت هدير ورقآء ايک البقآء و صفير طير الأوج الأعلی بأبدع الألحان و بفنون الايقاع علی الأفنان و اذاً يقولان و يترنّمان و يرتّلان سبحان من تجلّی فی فاران و اشرق علی السّينآء و ظهر فی السّاعير و کلّ ذلک اشراق بارق لاح و اضآء من فيض قدسه القديم ثمّ تزلزلت الأرض و ارتعدت ارکان الوجود و انفطرت السّمآء و کوّرت الشّمس و انتثرت النّجوم و قامت القيمة و ظهرت الطّامّة و جآء ربّک و الملک صفّاً صفّاً فمن النّاس من حوسب و خفّت موازينه و غبن و اوتی کتابه بشماله و وقع فی حفرة الهاوية شرّ وباله و منهم من استبشر و ثقلت موازينه و ربحت تجارته و اوتی کتابه بيمينه و استضاء وجهه و تبسّم ثغره و طار قلبه فرحاً بلقآء ربّه و شوقاً لمشاهدة جمال بارئه و تمتّع بالنّعيم و شرب من مآء معين و تنوّر بصره بملاحظة النّور المبين السّاطع من صبح اليقين و البهآء عليک ايّها المؤمن بالرّبّ الرّحيم. ع ع

٦٠١- ... اين مسئله امام دوازدهم و قائم موعود در احاديث مسلسله بسيار متزلزلست. اگر نفسی انصاف داشته باشد هيچ يک از اين روايات مختلفه متباينه متعارضه را اعتماد ننمايد. حضرات شيعيان هر يک از ائمّه اطهار را در يومش قائم می‌دانستند و منتظر خروج او بودند. بعد از حضرت امام حسن عسکری رؤسا ملاحظه کردند که بنيان اميد شيعيان بکلّی ويران خواهد شد و مأيوس و مضمحلّ خواهند گشت. خواستند به وسيله‌ای نگهداری کنند لهذا کنايه و استعاره و مجاز و تأويل بکار برده و روايات مختلفه پديدار شد و حقيقت حال اينست که شيعيان بعد از امام حسن عسکری عليه السّلام سه قسم شدند. قسمی به امامت جعفر نادان تشبّث نمودند و او را تهنيت و تبريک به امامت کردند و قسمی بکلّی منصرف شدند و قسمی ديگر به غيبوبت تشبّث نمودند و هر روز منتظر خروج بودند. هزار سالست که انتظاری می‌کشند و هنوز کلال و ملال نياورده‌اند. سبحان اللّه ظهور حقّ با وجود آنکه به نصّ صريح من‌دون تفسير و تأويل منصوص قرآنست قوله تبارک و تعالی و جاء ربّک و الملک صفّاً صفّاً در اين شبهه نمايند و تزلزل بنمايند و تأويل رکيک کنند و به رواياتی که در نهايت تزلزلست تشبّث نمايند و نصّ صريح گمارند و به آن معارضه کنند. اين چه بلاهت است و نادانی و اين چه حماقت است و سرگردانی...

هو الله

٦٠٢- ای ثابت بر پيمان نامه مورّخ به ١٩ جمادی‌الثّانی سنه ١٣٣٨ رسيد. الحمد للّه حضرت خان بهائی به آن اقليم شتافت و به تشويق و ترغيب پرداخت. مجالس تبليغ منعقد گشت محفل نساء تأسيس شد انجمن تأييد تأسيس گرديد. اميدم چنانست که فيوضات الهيّه شايان و ارزان گردد و نفوس منتبه و متنبّه شده به مقام اطمينان رسند. راضی از خدا گردند و مرضيّ درگاه کبريا شوند. در قرآن می‌فرمايد يا ايّتها النّفس المطمئنّه ارجعی الی ربّک راضية مرضيّة. حضرت خان فی‌الحقيقه جانفشانند و از قدمای ياران. با وجود ناتوانی جوان برنا هستند و در عبوديّت الهيّه در نهايت همّت می‌کوشند. از خدا خواهم که ايشان و شما و عموم ياران موفّق به عبوديّت آستان گرديد. به طهران مرقوم داريد که به هر قسمی باشد شخص کاملی به کرمانشاه بفرستند. اگر آقا ميرزا يوسف خان همّت نمايند بسيار موافق و جناب ميرزا محمّد خان تبريزی نيز عاقبت سفر به حضور آن ديار خواهند فرمود و عليکم البهآء الأبهی. عبدالبهاء عباس ٢٥ رمضان ١٣٣٨.

هو الابهی

٦٠٣- ای ناطق به ذکر الهی هرچند به ظاهر در باديه هجران و وادی حرمان حيران و سرگردانی حمد کن که در قلوب عاشقان روی جانان موجودی و مشهودی. يا ايّتها النّفس المطمئنّة ارجعی الی ربّک راضية مرضيّة فادخلی فی عبادی ای قلب عبادی و ادخلی جنّتی. اين ارتباط و اتّصال و اتّحاد و اتّفاق از خصائص اين کور اعظم است که شمس حقيقت از مشرق احديّت افاضه انوار توحيد بر هياکل تجريد فرموده و بحر اعظم بر سواحل ممکنات لآلی نورانی تفريد و تجريد مبذول نموده. هر دامنی که وسيع‌تر است نصيب بيش برد و البهآء عليک. ع ع ١٢ ربيع‌الثّانی ١٣١١.

هو الله

٦٠٤- ای فاضل جليل نامه شما رسيد و به ملاحظه‌اش صبح شادمانی از افق قلب دميد زيرا دليل بر اين بود که کشت حضرت صدرالصّدور را آبياری می‌نمائی و باغ آمال او را باغبانی کنی و در حدائق قلوب به طرّاحی گل‌های معانی مشغولی. امّا جميع تدريس و تعليم بايد درس تبليغ باشد تا تلامذه در تبليغ مهارت پيدا کنند والّا اگر به نحو و صرف و منطق و بديع و بيان و امثال ذلک بپردازند و بعد درس تبليغ بخوانند سال‌های سال بگذرد و فرصت از دست برود. پس در دلائل اثبات الوهيّت و براهين وحدانيّت و تنزيه و تقديس حقيقت بحت مجهول النّعت و اثبات لزوم وحی و براهين حقّيّت مظاهر مقدّسه به دلائل عقليّه و نقليّه بايد مهارت يابند و جميع آيات و احاديثی که دليل بر يوم ظهور است حفظ کنند. اين قضيّه در دو سال حاصل شود و آن وقت به تبليغ پردازند.

در خصوص ناقه صالح سئوال نموده بوديد. عبدالبهآء فرصت قرائت عشر مکاتيب متوارده ندارد تا چه رسد به اجوبه مفصّله و مشاغل سائره نيز بی حدّ و پايان. با وجود اين کجا فرصت تفسير آيات و تأويل کلمات و توضيح اشارات و تشريح بشارات کتب منزله سابقه دارد. هر روز البتّه صد سؤال وارد و جواب می‌طلبند. لهذا اين عبد به اهمّ پرداخته که لزوم قطعی دارد و جواب می‌نگارد و سؤالات سائره را به وقت مرهون موکول می‌نمايد. ناقه صالح در آثار مبارک اشاره است که نفس مقدّس صالح بود و از لبن معانی که پستان رحمانی آن وجود مبارکست رزق روحانی و لبن رحمانی نازل امّا نفوس خبيثه آن ناقه الهيّه را پی نمودند و انکار کردند و تکذيب نمودند و به عذاب اليم حرمان و کفران و طغيان گرفتار شده به هلاکت ابدی افتادند. و امّا آن چشمه چشمه حيات اين جهان بود و من المآء کلّ شیء حيّ. آن قوم عنود خواستند که زندگی اين جهان فانی بتمامه شايان ايشان باشد لهذا به انکار و استکبار و اذيّت و اضطهاد قيام کردند و آن ناقه الهی را پی نمودند و چون آن ناقه الهی را انکار کردند نتيجه و اثر آن حضرت از ميان آن قوم خروج نمود و غائب گرديد. اينست که مذکور است که نتيجهء ناقه رو به کوه و صحرا نهاد و غائب گرديد و آن قوم به خسران ابدی افتادند و به انعدام سرمدی مبتلا گشتند. محو و نابود شدند، نه ثمر و اثری و نه ذکر و خبری و نه حياتی و بقائی، لا تسمع لهم صوتاً و لا رکزاً.

در خصوص کتاب تازه که ردّاً علی اللّه و مظاهر نفسه تأليف شده خواهش اجازه نگارش جواب فرموده بوديد، بسيار موافق. معلوم است چون نفسی از اهل ارتياب چنين اسرافی نمايد بايد اهل انصاف به دفع اعتساف او کوشند، جوابی مقنع مکمّل مرقوم نمائيد و عليک بهآء الأبهی. ع ع

هو الله

٦٠٥- ای دوستان ای راستان حضرت اسم‌اللّه در نامه خود ذکر ياران را نمود و از کلّ ستايش فرمود که الحمد للّه در نهايت توجّه و تضرّع و عجز و نيازند و به ياد آن دلبر آفاق دمساز و همراز. شب و روز به ذکر حقّ مشغولند و در صبح و شام در نهايت انجذاب و التهاب. ای ياران الهی فضل نامتناهی سبب انتباه و آگاهی شما گشته زيرا جميع خلائق به بازی و ملاعب و هوس و هوی مشغول و شما به ذکر آن دلبر مهربان مألوف. اينست فضل موفور، اينست سعی مشکور، اينست موهبت ربّ غفور. ايّام حيات کلّ به خوض در ظلمات مستغرق و نتيجه‌ای جز هلاک و آفات نه و عاقبت چون سراب محو و ناياب گردند ولی ياران روحانی را هر قدمی در صراط مستقيم تقرّب به ملکوت قديم حاصل و تأييد و توفيق متواصل و نظر عنايت شامل و الطاف حضرت احديّت کامل. حيات ابديّه در پيش است و فراغت و راحت از هر بيگانه و خويش. جميع اسير آن زلف مشکبار و بی سر و سامان در هر ديار. اينست مقام يختصّ برحمته من يشآء، اينست رتبه ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء. اگر در هر نفسی صد هزار شکرانه نمائيد البتّه از عهده شکر يک فضل برنيائيد ولی به قدر امکان بايد پاس اين نعمت داشت و عَلَم امّا بنعمة ربّک فحدّث برافراشت و فرح و شادمانی نمود و خوشی و کامرانی کرد.

الهی الهی هؤلآء عبادک الأمنآء و ارقّائک الغربآء قد ترکوا الأوطان و آووا الی تلک الأنحآء. منهم من ضاقت عليه الأرض برحبها و ما اقتدر علی السّکون فی الوطن المألوف بما لعبت به ايادی الظّلم و الاعتساف و منهم من نوی نشر نفحاتک فی تلک الجهات و منهم من اراد لمّ شعثه بعد ما شتّت شمله الأعدآء. فما منهم احد الّا قصد ملکوتک الأعلی و انجذب بنفحات قدسک بين الوری. ربّ ربّ ايّد الکلّ علی ما يحبّ و يرضی و لا تجعله قانطاً عن رحمتک فنوّر جبينه بنور الهدی و اشرح قلبه بالسّرور و البشاره فی کلّ حين و آن انّک انت الکريم الرّحيم العزيز المنّان لا اله الّا انت المؤيّد الموفّق اللّطيف المستعان. ع ع

هو الله

٦٠٦- يا من تحدّث بنعمة ربّه تحدّث به نعمت الهيّه اينست که انسان حيات خويش را به جهت آنچه خلق شده صرف نمايد. پس اگر نفسی در سبيل محبّت جمال قدم روحی لعتبته المقدّسة الفدآء جان فدا نمايد تحدّث به نعمت نموده است. پس از اين عنوان و خطاب بسيار مسرور باش و به مقتضی آن قيام نما و البهآء عليک و علی کلّ ثابت مستقيم. ع ع

٦٠٧- ... و امّا از کيفيّت صورت قبور ابرار مرقوم نموده بوديد. حال چون سبب فزع عظيم است اگر بر حسب سابق بنا شود جائز، فاينما تولّوا فثمّ وجه اللّه، ولی من‌بعد در زمانی که محذوری نباشد البتّه بايد متوجّهاً الی قبلة اهل البهآء ساخته و انشا گردد.

و امّا آن جناب ای کاش که کلّ مثل شما به وفا بر خدمت جمال ابهی روحی لأحبّائه الفدآء قيام می‌نمودند. فی‌الحقيقه مؤيّديد و موفّقی. هرچند انسان بايد در هر صورت در آستان حقّ خجل و شرمسار باشد و معترف به قصور و گناه و اميدوار به عفو و مغفرت پروردگار و امّا از جهت ديگر و امّا بنعمة ربّک فحدّث. بايد شکر نمائی که الحمد للّه بنده شرمنده پايدار آن دلبر آفاقی و بعد از صعود به فکر راحت و آسايش خويش نيفتادی بلکه همواره به قدر طاقت به خدمت پرداختی و مؤيّد و موفّق گشتی...

هو الله

٦٠٨- يا من تجلّی من غيب الامکان علی الأکوان و اشرق بانوار الجمال علی آفاق الامکان فظهرت آياته بالحجّة و البرهان و خلق الانسان علی احسن التّقويم و هيئة التّکريم و هيکل التّعظيم بين صور نامتناهية فی حيّز الکيان. ربّ انّ هذين العبدين خلقتهما بقوّة و سلطان و هديتهما الی معين الحيوان و سقيتهما کأس الايمان و رنّحتهما من صهبآء الايقان و انطقتهما بابدع الألحان فی محافل العرفان و اقمتهما علی خدمتک و نشر آياتک و ترتيل کلماتک و تربية اطفال ولدوا فی حضن محبّتک و رضعوا من ثدی عنايتک و نشأوا فی حجر هدايتک و نموا برشحات سحاب الطافک. ربّ ايّدهما علی اعلآء کلمتک بين بريّتک و وفّقهما علی نشر راياتک بين خلقک انّک انت القويّ الکريم الرّحمن الرّحيم. ع ع

هو الله

٦٠٩- از آيه مبارکه ان يا رئيس قد تجلّينا عليک مرّةً فی جبل تينآء و مرّةً فی زيتآء و فی هذه البقعة المبارکه و انّک ما استشعرت بما اتّبعت هويک و کنت من الغافلين سؤال نموده بوديد. هرچند فرصت تفسير و تشريح و توضيح ابداً ندارم يک قلم است و بايد با جميع آفاق مکاتبه کند ديگر چنين خامه کجا فرصت تفسير و تأويل دارد با وجود اين مختصر مرقوم می‌گردد تا آنکه امعان نظر فرمائيد و ابواب معانی از هر جهت مفتوح شود. تينا و زيتا به ظاهر دو جبلند در قدس که بر انبيای الهی در آن دو جبل تجلّی رحمانی شد و مراد از تجلّی خطابات الهيّه است که در کتب سماويّه و اخبار به ظهور کلّيّه است و اين به واسطه انبيا، چنانکه کتب مقدّسه را ملاحظه نمائيد بشارات الهی را در آن واضح و مشهود می‌بينيد. و همچنين تجلّی خطاب از بقعه مبارکه بدون واسطه‌ای بر رئيس گرديده ولی آن رئيس خسيس از جميع اين تجلّيات و مخاطبات غافل و ذاهل بود. و همچنين مقصد از جبل تينا حقيقت عيسی بود و از جبل زيتا حقيقت محمّديّه که مغرس شجره مبارکه زيتونة لاشرقيّة و لاغربيّه يکاد زيتها يضیء ولو لم تمسسه نار نور علی نور بود. تينا و زيتا در لغت عبری تين و زيتونست و اين همان تين و زيتون است که در قرآن قسم به آن ياد گرديده زيرا محلّ تجلّيات بودند. اينست که می‌فرمايد و التّين و الزّيتون و طور سينين که محلّ تجلّی به حضرت موسی بود و هذا البلد الأمين که مکّه باشد لقد خلقنا الانسان فی احسن تقويم يعنی فرد کامل انسان جامع جميع کمالاتست. اين مختصر بيانست که شد. بيش از اين فرصت نيست البتّه معذور می‌داريد. در هر روزی مکاتيب متعدّده پر از سؤالات از جميع اطراف می‌رسد که اگر صد قلم به تحرير پردازد از عهده جواب سؤالات برنيايد تا چه رسد به مکاتيب سائره. لهذا احبّای الهی بايد توجّه به ملکوت ابهی نمايند و طلب فيض نامتناهی کنند تا کشف اسرار گردد و حقايق و معانی جلوه نمايد.

مرقوم نموده بوديد که در شب اوّل و ثانی محرّم در بيت مبارک اجتماع نموده بوديد و به کمال سرور و فرح شب را صبح فرموديد. حضرت موقّر فی‌الحقيقه به خدمت قائمند. عبدالبهآء ولو به جسم غائب ولی در انجمن به جان و دل حاضر بود، جسم در مصر و دل در شيراز. ولی ملاحظه بيت مبارک بسيار لازم تا سبب دقّت نظر بيگانگان نگردد زيرا خطر دارد. ايرانيان هنوز از درندگی و بی‌باکی و ويران نمودن نگذشته‌اند. در چنين قرنی نورانی که مدنيّت و آداب عموم آفاق را احاطه نموده، بعد از ششصد سال تعرّض به مقبره سعدی و حافظ می‌نمايند. لهذا شايد از اجتماع اطّلاع يابند و در وقت شورش و انقلاب بی‌ادبی به بيت مقدّس کنند. لهذا محلّ اجتماع در جای ديگر باشد بهتر و اولی‌تر است و عليکم البهآء الأبهی. ع ع

هو الابهی

٦١٠- ای مشتعل به نار موقده ربّانيّه در قيامت کبری و طامّه عظمی و حشر اعظم هر نفسی که بر هيکل احسن التّقويم محشور شد به نبأ عظيم موقن و از صهبای قديم مخمور گشت. برقع از چهره برانداخت و ندای يا ليت قومی يعلمون بلند ساخت و خيمه و خرگاه بر اعلی المقام برافراخت و عهد و پيمان الهی را ملجأ و پناه خويش بساخت و البهآء عليک و علی کلّ ثابت. عبدالبهاء ع

هو الله

٦١١- ای غلام مظهر ولايت، ابره‌ای به دست آر که نفوذش شديد باشد و نوکش تند و تيز تا در هر قماشی کارگر گردد و در هر پارچه شديد الأثر. پيرهن يوسفی دوزد و خلعت ملکوتی مهيّا سازد و رداء جليل از کار بيرون آرد و تشريف لقد خلقنا الانسان فی احسن تقويم رفو کند. ع ع

هو الابهی

٦١٢- ای ياران عبدالبهآء و بندگان جمال ابهی شمس حقيقت در منطقة البروج دور زد تا در قلب الاسد اشراق فرمود و نور به آفاق بخشيد و چنان حرارت و سورتی مبذول داشت و بر کائنات بتافت که حقايق اشياء را بتمامها از حيّز کمون به عرصه وجود مشهود و ظاهر نمود و حقيقت زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان ما لها يومئذ تحدّث اخبارها بانّ ربّک اوحی لها تحقّق يافت و سرّ مکنون و رمز مصون که در اراضی قابليّات مستور بود واضح و آشکار شد. بهار الهی آمد و فيض نامتناهی نازل شد. ابر رحمت فيض جاودانی بخشيد و شمس حقيقت تابش برج سرطانی نمود. عرصه وجود مانند بوستان در جهان کيهان جلوه کرد، يکی شجره مبارکه شد و ديگری الشّجرة الملعونه. يکی چون گل و نسرين روائح عنبرين منتشر نمود و ديگری مانند خار سبب آزردگی خاطر اهل علّيّين گشت. يکی ثمره طيّبه ببار آورد و ديگری ميوه تلخ پرزهر آورد. بوم و برّی گلشن‌سرای هدايت شد و شوره‌زار بداختری خار خس ضلالت انبات کرد. يکی بلد طيّب شد و مظهر يخرج نباته باذن ربّه گشت و ديگری حقيقت و الّذی خبث لا يخرج الّا نکدا را واضح و آشکار نمود. باری ای احبّای الهی هرچند فيض نامتناهی است ولی تباه‌کاران را چه فائده روحانی و چه عائده جسمانی. بکلّی محرومند و ممنوع و مأيوس و مدحور و معذّب و مقهور. انوار صبحگاهی را چه گناهی اگر خفّاش ظلمانی جز حفره شبهات نامتناهی پناهی نجويد. نفحات قدس را چه خطائی اگر جعل را روائح طيّبه گوارا نگردد و مشامّ معطّر نشود. پس ای دوستان حقيقی و ثابتان پيمان الهی شکر کنيد عنايات رحمانی را که حرباء شديد نه خفّاش و بلبل گشتيد نه جعل. اشجار طيّبه شديد نه درختان پژمرده. گلبن تر و تازه گشتيد نه گلخن افسرده و هذا من فضل ربّکم الرّحمن الّذی احاط الامکان و عليکم التّحيّة و الثّناء. ع ع

اللّه ابهی

٦١٣- ای ثابت بر ميثاق اليوم ثبوت و رسوخ ميزان ملأ اعلی و ملکوت ابهی و امّا من ثقلت موازينه فهو فی عيشة راضيه و امّا من خفّت موازينه فأمّه هاويه. پس خوشا نفوسی که چون کوه آهن ثابت و غير ممتحن و وای بر نفوسی که از سستی چون کاه در دست همسات هر اهريمن. مثل کلمة طيّبه کشجرة طيّبه اصلها ثابت و فرعها فی السّمآء و مثل کلمة خبيثة کشجرة خبيثة اجتثّت من فوق الأرض ما لها من قرار. حال من و تو بايد انشآءاللّه کمر همّت بر عبوديّت جمال قدم بربنديم و به جان و دل در اعلای کلمة اللّه بکوشيم تا در افق عالم انوار قدم و نفحات اسم اعظم منتشر گردد و ظلمات شئون حادثه زائل شود و در قطب وجود دلبر کمالات الهيّه رخ بگشايد و در محفل آفاق طلعت رحمانيّت جلوه نمايد. بکوش جانا که دم کوشيدن و جوشيدن آمد چه که عنايات حقّ و خاصّان حقّ همدمست و تأييد ملکوت ابهی يار فرخنده‌قدم و البهآء عليک. ع ع

هو الله

٦١٤- ای ثابت بر عهد چنديست که چيزی به شما ننگاشتم ولی اگر صد کاتب موجود گردد از عهده تحرير برنيايد. اگر در هر قرنی سطری مرقوم شود باز بسياری از جواب محروم مانند. در اين صورت ملاحظه نما که محبّت در دل به چه درجه است که مکاتيب متعدّده متکاثره تا به حال به شما مرقوم گرديد. با وجود اين يا حبيبی زدنی می‌فرمائيد تا مظهر آيت انّا اعطيناک الکوثر شويد. باری کوثر اصلش مشتقّ از کثرت است که به معنی ازدياد است. کوثر الهی اليوم نفحات قدس است که محيی ارواحست. ع ع

هو الله

٦١٥- يا من انجذب بنفحات اللّه قد اقبل الشّهر الصّيام بجيوشه الجرّارة و جنوده الکرّارة و الکلّ مهزوم من الأحزاب و عبدالبهآء يذکرک الآن بروحه و قلبه و لسانه بکلّ وله و انجذاب و ادعو اللّه ان يجعلک آية الانقطاع و راية الهُدی و سراجاً متلئلأً بنور العرفان و روضة مؤنّقة بفيض سحاب الايقان. يا حبيبی انّ الأرض قد دنت و الجبال سيّرت و البحور سجّرت و النّجوم انتثرت و الشّموس کوّرت و القيامة قامت و اتی ربّک الأبهی فی ظلل الغمام بجنود لم يروها الغافلون الی الآن و نفخ روح الحيات فی القلوب و الأرواح طوبی للفائزين بشری للمخلصين و يا طربا للمؤمنين و يا فرحا للسّامعين و يا اسفا علی المحرومين و انّک انت اطمئنّ بفضل مولاک و اعتمد علی عون ربّک سيؤيّدک بنفحات الالهام و يوفّقک علی اعلآء کلمته و نشر نفحاته فی کلّ الجهات. قم بقوّة تزعزع ارکان الاحتجاب و تکشف الغطآء عن اعين المحتجبين من اولی الشّبهات و تهتک حجبات الأوهام علی وجوه الأنام و يعلو بها ذکر ربّک فی تلک الأقطار انّ ربّک ملاذک و معاذک و مجيرک و سميرک و نصيرک و انّه لهو العزيز المختار. جميع ياران الهی را فرداً فرداً از قبل عبدالبهآء تکبير برسانيد و بگوئيد که ای ياران الهی همّت بگماريد تا يوم يدخلون النّاس فی دين اللّه افواجاً در زمان ما ظاهر گردد والّا حسرت اندر حسرتست که ديگران من‌بعد موفّق به اين خدمت شوند و ما محروم مانيم و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الله

٦١٦- ای ياران الهی و عزيزان روحانی هرچند در عالم جسمانی شامگاه است ولی الحمد للّه از جهت روحانی در بحبوحه صبحگهيم و بدايت اشراق زيرا مبدء انتشار صبح نورانيست و آغاز هبوب نسائم الهی. نزديک است که حقيقت و تری النّاس يدخلون فی دين اللّه افواجاً در ايران تحقّق يابد ولی بايد که احبّای روحانی به خلق و خوی رحمانی رفتار و کردار نمايند تا نفحه مشکبار موهبت الهيّه مشامّ آفاق را معطّر نمايد. مقصود از هدايت حصول کمالات انسانيّه است و اين فضائل و خصائل ثمره شجره ايمانست چنانچه حضرت مسيح روحی له الفداء می‌فرمايد هر داری را از بارش بشناسيد. پس معلوم شد اصل مقصود ثمره است. لهذا بايد احبّای الهی حکم ملائکه مقرّبين يابند و به خلق و خوی اهل علّيّين جلوه نمايند. علم و دانش جويند و هوش و بينش طلبند. به صداقت و امانت و سخاوت و ديانت و محبّت و الفت و راستی و دوستی و گفتار و کرداری خوش با جميع من علی الارض بلااستثنا معامله نمايند و در هيچ موردی خود را بر نفسی ترجيح ندهند و فی‌الحقيقه مهربان به نوع انسان باشند. سنوحات رحمانيّت از جميع حالات و حرکتشان ظاهر و آشکار باشد و معنی انسان بهائی اين است والّا کار بسيار دشوار. هر فردی از افراد احبّا در هر بلدی از بلدان باشد بايد به فضائل عالم انسانی مشار بالبنان گردد تا به حالات و صفات و اخلاقش استدلال نمايند که شبهه‌ای نيست اين شخص بهائی است. هذا شأن المخلصين و هذا خصلة المقرّبين.

ای احبّای الهی حکومت عادله آن سامان فی‌الحقيقه تا به حال حفظ و صيانت احبّای الهی نموده و از ظلم ستمکاران و تعدّی فتنه‌جويان حمايت فرموده. احبّا بايد قدر اين عدالت و حمايت را بدانند و به کمال صدق و استقامت و خيرخواهی دولت قيام نمايند و اوامرش را به طوع و رضا مجری دارند و سر موئی از اوامر و احکام حکومت آشکار و پنهان تجاوز ننمايند و اين نصّ کتاب است و عليکم التّحيّة و الثّناء. ع ع

هو الله

٦١٧- ای منادی پيمان نامه ٦ شعبان واصل و از مضمون سرور کامل حاصل گرديد زيرا دليل بر حصول شفا و راحت جسم و جان آن يار مهربان بود. اين سفر هرچند خطر دارد زيرا غربت است زحمت است مشقّت است ولی اميدوارم نتيجه‌اش ظهور موهبت گردد و مغناطيس فضل و عنايت شود. در هندوستان بدايت تأسيس است لهذا قدری مشقّت دارد ولی چون اساس وضع گردد به کمال راحت و آسانی نور هدايت بتابد و رأيت النّاس يدخلون فی دين اللّه افواجا تحقّق يابد. مقصود اينست اگر چنانچه تعب شديد است ولی سبب حصول فضل جديد گردد. لهذا در نهايت استقامت و متانت انکار و استکبار نادانان را مقاومت نما. دلتنگ مشو و ملال ميار. کبر و غرور علمای شرور را به قلب سليم صبر و تحمّل نما زيرا عاقبت اين تلخ شيرين گردد و مرارت اين صبر شکرين شود و لهيب اين نار جحيم مبدّل به ماء معين گردد. عن‌قريب ملاحظه خواهی نمود که اين سفر عزّت پايدار بود و موهبت حضرت پروردگار. جميع ياران را تحيّت ابدع ابهی ابلاغ دار. مکاتيبی که خواسته بودی مرقوم گرديد و در طيّ اين مکتوب است. ع ع

چندی بود که ضعف جسمانی مستولی بود و مانع از تحرير و تقرير روحانی لهذا جواب نامه تأخير افتاد. حال چون بيماری اندکی خفّت يافت فوراً به تحرير پرداختم. امّا جواب نامه‌های جناب علی قبل اکبر کلّ داده شد، امّا ايشان عجله دارند، چون مکتوبی جوابش اندکی تأخير افتد به نظر ايشان بسيار تأخير آيد. ع ع

هو الله

٦١٨- ايّتها المنجذبة بنفحات اللّه انّی تلوت تحريرک الجديد و انشرحت بمضمونها اللّطيف ايقنی انّ بُعد الدّار لا يمنع سطوع الأنوار و انّما الزّمان و المکان يحکم علی الأجسام دون الأرواح المجرّدة عن قيود الامکان و الحقآئق المقدّسة عن شوآئب الأکوان فالرّوح اذا نفحت فی الشّرق ظهرت آثاره فوراً فی الغرب و له سلطنة روحيّة نافذة فی ارکان العالم ثمّ اعلمی بانّ اللّه ما قدّر فرحاً و سروراً اعظم من کشف الحجاب بمشاهدة ملکوت اللّه و الحضور فی محفل التّجلّی بسنوحات رحمانيّة لا يدرکها العقول و الأفکار.

يا امة‌اللّه انّ الاحتجاج سيشتدّ عليکنّ و الانکار و الاستکبار يزداد يوماً فيوماً و يقومون النّاس علی الجفآء و يعذّبوکنّ بما آمنتنّ باللّه و انجذبتنّ بنفحات اللّه و نطقتنّ بذکره بين الامآء و يشمتون و يشتمون و يسبّون و يعذّبوکنّ بالسن حدّاد فلا تکترثی بهذا بل زيدی ثباتاً و استقامةً فی امر اللّه لأنّ بالبلآء انجذب قلب عبدالبهآء و بالعذاب انشرح صدر عبدالبهآء و بتحمّل الجفآء اثبت الوفآء عبدالبهآء و بالسّجن انتعش روح عبدالبهآء و يتمنّی فی کلّ حين تجرّع کأس الفدآء فی سبيل اللّه. يا امة‌اللّه سيزول الاحتجاج و يتقشّع غيوم مظلمة فی الآفاق و يشرق انوار الميثاق عند ذلک يظهر قدرکنّ بين ملل العالم و تقوم علی ثنائکنّ القبآئل و الأمم و لک العبرة فی الأدوار السّابقة و المظاهر المقدّسة السّالفة. يا امة‌اللّه انّ الأمر عظيم عظيم يدخلون فيه افواجاً افواجاً و لابدّ من رجوع اناس علی اعقابهم لعدم خلوصهم فی امر اللّه و حبّهم بانفسهم و انانيّتهم. يا امة‌اللّه انّ البحر الطّاهر لا يقبلُ الجسم الميّت و لابدّ ان ترمی الأمواج عاقبة الأمر الأموات علی السّواحل. يا امة‌اللّه اذا ارتدّت نفوس عن محبّة اللّه لا بأس فی ذلک ا ليس رئيس الحواريّين يهوذا الأسخريوطی ارتدّ حسداً بپطرس الحواری و هکذا لابدّ ان يرتدّوا اناس حسداً بغيرهم و انّک انت اعتبری بالأسلاف فی الأخلاف و نزّهی قلبک عن دون اللّه فی کلّ الأحوال و لمّا کنت فی عکّا اشرنا لک بذلک.

يا امة‌اللّه اذا اشتدّت عليک الاحزان و الآلام تذکّری ما القيت عليک حين حضورک فی هذه الجهات فيزول عنک کلّ حزنٍ و ينشرح صدرک بنفحات اللّه فی هذه الأيّام. استبشری ببشارات اللّه کونی ککرة النّار تنتشر منها حرارة محبّة اللّه قدّسی نفسک عن شئون النّاسوت و تنزّهی عن اوهام الخلق و تخلّقی بصفات روحانيّة. کونی جبل السّکون و بحر الحلم و نور المحبّة و آية الخضوع و راية الانقطاع حتّی تکونی ابديّة فی ملکوت اللّه. انّ النّور سيحيط بامآء منجذبات بنفحات اللّه و يشرق من وجوههنّ علی الأقطار. يا امة‌اللّه زيدی سروراً و حبوراً فی کلّ آن من موهبة اللّه و انّ الورقة العليا و الورقات النّورانيّة کلّهنّ يذکرنک فی اللّيل و النّهار ثمّ اعلمی انّ السّجن فردوسی البديع فی حبّ البهآء و ملاذی الرّفيع و قصری المشيد و سريری المجيد فلا تحزنی من ذلک بل اطلبی من اللّه ان يجرّعنی کأس الفدآء فی سبيل البهآء و عليک التّحيّة و الثّنآء. ع ع

هو الابهی

٦١٩- الحمد للّه از تأييدات ملکوت الابهی و هجوم جنود ملأ اعلی انوار تقديس شرق و غرب را منوّر کرده و نفحات قدس جميع آفاق را زنده کرده و کلمة اللّه در جميع اقاليم مرتفع گشته و رايات آيات در کلّ اتلال بلند شده، صيت امر اللّه جهان را احاطه نموده کلّ ملل و امم عالم به جوش و خروش آمده و در کمال اشتعال و انجذاب محشور گشته‌اند و رأيت النّاس يدخلون فی دين اللّه افواجا تحقّق يافته، جز ناقضين ميثاق که در بحر شقاق مستغرق و مخمود و عنود و حسود و حقود مانده‌اند و چنان بارد و منجمد که اگر نفسشان به آتش رسد ثلج گردد و جز القاء شبهات و نشر ترّهات کاری ندارند، خسروا الدّنيا و الآخره و ذلک هو الخسران المبين. باری آن جناب بايد نهايت توجّه را مجری دارند که مبادا تفوّهات يا نشريّات اين محتجبان در ضعفاء تأثير نمايد و صفاء قلب سادگان را مکدّر کند يا نفس سردشان بی‌خردان را افسرده نمايد زيرا شبهات در جميع اوقات حکم سمّ نقيع دارد که جسد صحيح را سقيم بلکه هلاک نمايد. لهذا آن جناب بايد متشبّثاً بالميثاق چون طبيب شفيق منع اين زهر سريع کنند و علاج شديد اين مرض عتيد نمايند. ع ع

هو الله

٦٢٠- دوست حقيقی کمال رضا از آن حضرت حاصل زيرا در فکر قوّت امر اللّه و اعلاء کلمة اللّه هستی. در اين ايّام استعداد عجيبی در ايران و سائر جهان حاصل. وقت را بايد غنيمت شمرد، فرصت هدر نداد. لهذا بايد ايادی امر اللّه جميع اوقات را صرف تبليغ نمايند. عن‌قريب نصرت ملکوت فوق مأمول ظاهر گردد و رأيت النّاس يدخلون فی دين اللّه افواجاً تحقّق يابد. جميع دوستان را فرداً فرداً تحيّت مشتاقانه ابلاغ فرمائيد.

ع ع

٦٢١- ... ايّها الخبير البصير الواقف علی السّرّ المکنون و الرّمز المصون فی صحائف اللّه المهيمن القيّوم تمعّن فی حقيقة الأمور و کيف غفل النّاس عن هذا النّور المشهود. انّ الشّرق قد لاح و انّ الغرب قد استضآء بالکوکب المحمود و يدخلون النّاس فی البلاد القاصيه افواجاً فی الظّلّ الممدود و يحشرون تحت اللّوآء المعقود و موطن الاشراق و مطلع نيّر الآفاق اقليم ايران الی الآن تحت الحجاب و الغمام انّ فی ذلک لحيرة لأولی الألباب...

فهرست آيات قرآن
شمارهء
لوح متن آيه شمارهء

آيه سوره ٥ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِينَ * يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ ٨-٩ البَقَرَة (٢) ٢٢٢ صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ ١٨ ٦ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ ٤٧ ١٤٦ وَاتَّقُوا يَوْمًا لَا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئًا وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلَا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلَا هُمْ يُنْصَرُونَ ٤٨ ٧، ٥٦٠ وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نَصْبِرَ عَلَى طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنْبِتُ الأَرْضُ مِنْ بَقْلِهَا وَقِثَّائِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْرًا فَإِنَّ لَكُمْ مَا سَأَلْتُمْ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمْ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنْ اللَّهِ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ ٦١ ٤٢٢ وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَقَفَّيْنَا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَ فَكُلَّمَا جَاءَكُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقًا كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقًا تَقْتُلُون ٨٧ ٤٨٦ وَقَالُوا قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلاً مَا يُؤْمِنُونَ ٨٨ ١٣٠ قُلْ إِنْ كَانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خَالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ ٩٤ ٨-٢١، ٣٦٦، ٤٠٥، ٦٠٥ ما يَوَدُّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ اَهْلِ الكِتابِ وَ لَا الْمُشْرِكِينَ اَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اللّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشآء وَ اللّهُ ذُو الفَضْلِ العَظِيم ١٠٥ ١٩٢ مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ١٠٦ ٦٠٧ وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ ١١٥ ٢٢ فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوا وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا هُمْ فِي شِقَاقٍ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ١٣٧ ٢٣-٢٦، ٣١١، ٣٧٨، ٣٧٩، ٤٥٥ وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الأَمْوالِ وَالأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ * الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ ١٥٥- ١٥٦ ٢٠٩ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ ١٦٥ ٥١٠ وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لَا يَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ ١٧١ ٣٣٩ إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنزِيرِ وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلَا عَادٍ فَلَا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ١٧٣ ٢٧ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ١٨٩ ٢٨-٢٩، ٤٥ وَأَنفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ١٩٥ ٣٠-٣٣ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ٢٠١ ٣٤-٣٥، ٤٥، ٩٢ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ ٢٠٧ ٣٦-٣٩، ٣٩٣ أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ ٢١٤ ٤٠-٤٤، ١٥٢ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ٢١٦ ٤٥ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا وَيَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ ٢١٩ ٣٩٣ وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذًى فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِي الْمَحِيضِ وَلَا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ ٢٢٢ ٤٦ وَإِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَقَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ مَا فَرَضْتُمْ إِلَّا أَنْ يَعْفُونَ أَوْ يَعْفُوَ الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ وَأَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَلَا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ٢٣٧ ٤٧-٤٨ وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلَائِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنتُمْ مُؤْمِنِينَ ٢٤٨ ٤٩-٥٦، ١٣٥ لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنْ الغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ٢٥٦ ٢٨٣ أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى يُحْيِي هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَى حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ٢٥٩ ٥٧-٥٨ وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ٢٦٠ ٥٩-٦٤، ٥٤٥ مَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ ٢٦١ ٥٨، ٦٥، ٧٠ آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَقَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ ٢٨٥ ٦٦، ٦٧، ١١٩ لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ ٢٨٦ ٦٨-٦٩، ٢٣٦، ٥٠٤ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُوا الأَلْبَابِ ٧ آل عِمْران (٣) ٣٩٣ رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ ٨ ٧٠ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الإِسْلَامُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ وَمَنْ يَكْفُرْ بِآيَاتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسَابِ ١٩ ٣٤٥، ٤٠٧ قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ٢٦ ٥٠٤ لَا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ ٢٨ ٤٩٥ فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنْبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّا كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقًا قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ ٣٧ ٧٠ مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلَا نَصْرَانِيًّا وَلَكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ٦٧ ٧٠ وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ ٨٥ ٧١-٧٣، ٩٢ لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ ٩٢ ٧٠ قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ٩٥ ٣٤٣ فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنًا وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ ٩٧ ٧٤-٧٥ وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ١٠٣ ٣٦، ٧٦ وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ ١٣٣ ٧٧-٧٨ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ١٣٤ ٧٩-٨٠ إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَتِلْكَ الأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدَاءَ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ ١٤٠ ٨١-٨٤، ٨٥ فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ ١٥٩ ٢٢، ٨٦-٨٧، ٤٣٦ إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمْ وَإِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ١٦٠ ٨٨ وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُوا وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا قَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالاً لَاتَّبَعْنَاكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِيمَانِ يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ ١٦٧ ٨٩-٩٤، ١٣٠، ٥٦٨ وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ١٦٩ ٩٥-٩٧، ٤١٠ وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْرًا لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلِلَّهِ مِيرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ ١٨٠ ٣٨٤ فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ جَاءُوا بِالْبَيِّنَاتِ وَالزُّبُرِ وَالْكِتَابِ الْمُنِيرِ ١٨٤ ١٩٢، ٣٩٦ رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الأَبْرَارِ ١٩٣ ٩٨ يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ وَإِنْ كَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ لَا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعًا فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا ١١ النِّسآء (٤) ٩٨-٩٩ الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللَّهُ وَاللَّاتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا ٣٤ ١٠٠ وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَى وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ مَنْ كَانَ مُخْتَالاً فَخُورًا ٣٦ ١٠١ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانفِرُوا ثُبَاتٍ أَوِ انفِرُوا جَمِيعًا ٧١ ١٠٢-١٠٣، ٤١٩، ٤٣٥، ٤٩٨ وَلَئِنْ أَصَابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يَالَيْتَنِي كُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا ٧٣ ٢٣٨، ٣٩٤ أَيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِکْكُمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَإِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هَذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هَذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَمَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا ٧٨ ١٠٤ إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ وَلَا تَكُنْ لِلْخَائِنِينَ خَصِيمًا ١٠٥ ١٠٥-١١١، ٥٥١ وَإِنْ يَتَفَرَّقَا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ وَكَانَ اللَّهُ وَاسِعًا حَكِيمًا ١٣٠ ٤٠، ١١٢-١١٨، ١١٩-١٢٨، ١٢٩، ١٦٥، ٢٧٨، ٣٦٨، ٥٠٧، ٦٠٥ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ ٥٤ المائـِدَه (٥) ١٣٠-١٣١، ١٩٨ قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ هَلْ تَنقِمُونَ مِنَّا إِلَّا أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَأَنَّ أَكْثَرَكُمْ فَاسِقُونَ ٥٩ ١٣٢-١٣٣ وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِنْهُمْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيَانًا وَكُفْرًا وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ كُلَّمَا أَوْقَدُوا نَارًا لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ ٦٤ ١٣٤ قُلْ سِيرُوا فِي الأَرْضِ ثُمَّ انظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ ١١ الاَنْعام (٦) ٣٩٦ وَمِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَا يُؤْمِنُوا بِهَا حَتَّى إِذَا جَاءُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ ٢٥ ١٧٤، ٢٧٠ قُلْ لَا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلَا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ ٥٠ ١٣٧ فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الآفِلِينَ ٧٦ ١٢٤، ١٣٥-١٣٨، ٣٦٥، ٤٣٠ إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ٧٩ ٣٩٢، ٤٩٨ وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلَى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنزَلَ الْكِتَابَ الَّذِي جَاءَ بِهِ مُوسَى نُورًا وَهُدًى لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرَاطِيسَ تُبْدُونَهَا وَتُخْفُونَ كَثِيرًا وَعُلِّمْتُمْ مَا لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَلَا آبَاؤُكُمْ قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ ٩١ ١٣٩-١٤٠ وَهَذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بالآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَهُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ ٩٢ ١٤١ وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَكْتُمْ مَا خَوَّلْنَاكُمْ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ وَمَا نَرَى مَعَكُمْ شُفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكَاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَضَلَّ عَنكُمْ مَا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ ٩٤ ١٤٢-١٤٣ مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَى إِلَّا مِثْلَهَا وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ ١٦٠ ١٣٥ قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ١٦٢ ١٤٤-١٤٦ قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَهُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ وَلَا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْهَا وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ ١٦٤ ٥١٢ يَابَنِي آدَمَ لَا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْآتِهِمَا إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ ٢٧ الاَعْراف (٧) ١٤٧-١٥٠، ١٩٨، ٦١٢ وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِي خَبُثَ لَا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِدًا كَذَلِكَ نُصَرِّفُ الآياتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ ٥٨ ١٥١-١٦٤، ٢١٩، ٤٦١ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا إِنَّ الأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ ١٢٨ ١٦٥-١٦٦، ٥٩٧ وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقَالَ مُوسَى ِلأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ ١٤٢ ٥٠٥ وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ١٤٣ ٢٨٢ سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَا يُؤْمِنُوا بِهَا وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا عَنْهَا غَافِلِينَ ١٤٦ ٥٦٢ وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لَا يُكَلِّمُهُمْ وَلَا يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَكَانُوا ظَالِمِينَ ١٤٨ ١١ وَاكْتُبْ لَنَا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ إِنَّا هُدْنَا إِلَيْكَ قَالَ عَذَابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشَاءُ وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالَّذِينَ هُمْ بِآيَاتِنَا يُؤْمِنُونَ ١٥٦ ١٦٧-١٧٠ وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ ١٧٢ ١٧١ وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ ١٧٩ ١٧٢-١٧٥، ٢٧١ قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ١٨٨ ١٧٦ هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا فَلَمَّا تَغَشَّاهَا حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِيفًا فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَيْتَنَا صَالِحًا لَنَكُونَنَّ مِنْ الشَّاكِرِينَ ١٨٩ ٣٩١، ٣٩٣ وَاتَّقُوا فِتْنَةً لَا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ ٢٥ الاَنْفال (٨) ١٧٧-١٧٩ وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ ٣٠ ٤٨٦ وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ ٣٥ ١١٢ وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعًا مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ٦٣ ١٨٠-١٨١ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتَالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفًا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَفْقَهُونَ ٦٥ ١٨٢-١٨٤ إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوا وَنَصَرُوا أُوْلَئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا وَإِنِ اسْتَنصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلَّا عَلَى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ٧٢ ١٨٥-١٨٦ إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَلَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ فَعَسَى أُوْلَئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ ١٨ التَّوْبَة (٩) ١٨٧-١٨٩، ٢٠٣ يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ ٣٢ ١٩٠ إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ٤٠ ١٩١ وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ٧٢ ١٩٢ مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُوا أُوْلِي قُرْبَى مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ ١١٣ ١٩٣، ٣٨٠ أَوَلَا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لَا يَتُوبُونَ وَلَا هُمْ يَذَّكَّرُونَ ١٢٦ ١٩٤ هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ مَا خَلَقَ اللَّهُ ذَلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ ٥ يُونِس (١٠) ٨٠، ٢٨٢، ٣٣١، ٤٠٩، ٤١١، ٤٣٥، ٤٥٢، ٤٨٥، ٥٥٣ فَذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ فَأَنَّا تُصْرَفُونَ ٣٢ ١٩٥ وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ ٣٦ ١٩٦-١٩٧، ٤٨٥ وَمِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ أَفَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَلَوْ كَانُوا لَا يَعْقِلُونَ * وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْظُرُ إِلَيْكَ أَفَأَنْتَ تَهْدِي الْعُمْيَ وَلَوْ كَانُوا لَا يُبْصِرُونَ ٤٢-٤٣ ١٤٨، ٢٨٢، ٣٩٣-٣٩٤ قُلِ انْظُرُوا مَاذَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا تُغْنِي الآيَاتُ وَالنُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لَا يُؤْمِنُونَ ١٠١ ١٩٨، ٣٤٨ فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلَّا بَشَرًا مِثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ ٢٧ هُود (١١) ١٩٩-٢٠١ قَالَ يَانُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ ٤٦ ٥١، ٢٠٢، ٤٣٩ قَالَ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ ٨٠ ٤١٠ بَقِيَّةُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنتُمْ مُؤْمِنِينَ وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ ٨٦ ٢٠٣ فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ١١٢ ٢٠٤-٢٠٧ وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ ١٦ يُوسُف (١٢) ٣٨٥ وَجَاءُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ ١٨ ٢٠٥، ٢٠٧ وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ ٢٠ ٢٠٨-٢٠٩ وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ ٣٠ ٢١٠-٢١٢، ٤١٥ فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ ٣١ ٢١٢، ٢١٧ قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِنَ الصَّاغِرِينَ ٣٢ ٣٣٠ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ ٣٣ ٣٣٠ يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ ٣٩ ٣٩٦ يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْرًا وَأَمَّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِيَ الأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ ٤١ ٢١٣ وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ ٥٣ ٢١٤-٢١٥ وَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ ٨٤ ٢٥، ٥٧، ١٥٢، ٢٤٠ يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَيْئَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَيْئَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الكَافِرُونَ ٨٧ ٢١١ فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ ٨٨ ٢١٠، ٢١٦-٢١٧ قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِنْ كُنَّا لَخَاطِئِينَ ٩١ ٢١٨ وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِ ٩٤ ٢١٤ فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ ٩٦ ٢١٩ حَتَّى إِذَا اسْتَيْئَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَنْ نَشَاءُ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ ١١٠ ٢٢، ٢٢٠، ٣٤٢، ٣٧١، ٥٦٥ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ ١٧ الرَّعْد (١٣) ١٤٢، ٢٢١-٢٢٦، ٣٠٦ وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ ٧ اِبراهيم (١٤) ٢٢٧-٢٣٠، ٢٨٢، ٤٩٥، ٦١٣ أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَيَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ * وَمَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ ٢٤-٢٦ ٢٣١ رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ ٣٧ ١٧٧ وَلَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّمَا يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الأَبْصَارُ ٤٢ ٢٣٢، ٣٩٠ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ٩ الحِجْر (١٥) ٥٩٤ إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ ٤٢ ٥٧٤ ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِينَ ٤٦ ٣٦، ٢٣٣-٢٣٥ وَتَحْمِلُ أَثْقَالَكُمْ إِلَى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بَالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الأَنفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَءُوفٌ رَحِيمٌ ٧ النَّحْل (١٦) ٢٣٦-٢٣٧ وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ٤٣ ٢٣٨-٢٣٩، ٤٨٥ يَعْرِفُونَ نِعْمَةَ اللَّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا وَأَكْثَرُهُمُ الْكَافِرُونَ ٨٣ ٣٧٥ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَلَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ٩٣ ٤٤٨ مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ٩٧ ٢٤٠ وَعَلَى الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا مَا قَصَصْنَا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَكِنْ كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ١١٨ ٢٤١-٢٤٤ ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ١٢٥ ٢٤٥ سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ ١ الاسْرا‌ء (١٧) ٢٤٦ اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا ١٤ ٢٤٧ مَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً ١٥ ١١، ٢٤٨، ٥٥٧ كُلًّا نُمِدُّ هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ وَمَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا ٢٠ ٢٤٩ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا ٢٤ ٢٥٠ وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا ٢٦ ٢٥١-٢٥٢ وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا ٢٩ ٢٥٣-٢٥٤ وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلَا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنصُورًا ٣٣ ٢٥٥، ٤٩٩، ٦١٢ وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْيَانًا كَبِيرًا ٦٠ ٢٥٦-٢٥٧ وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً ٧٠ ٥٣، ٥٥، ١٢٣، ٢٥٨-٢٦٢، ٥٣٦، ٥٩٠-٥٩٣ وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا ٧٩ ٢٦٣-٢٦٤ وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا ٨٠ ٢٦٥، ٤١٧، ٥٦٢ وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ٨١ ٢٦٦-٢٦٧، ٣٩٢-٣٩٣ وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا ٨٢ ٢٦٨-٢٦٩ قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلاً ٨٤ ٢٧٠ وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً ٨٥ ٥٧، ٢٧١ وَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأَرْضِ يَنْبُوعًا * أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأَنهَارَ خِلَالَهَا تَفْجِيرًا ٩٠-٩١ ٥٧، ٢٧٢ أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفًا أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَالْمَلَائِكَةِ قَبِيلاً * أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِي السَّمَاءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَرًا رَسُولاً ٩٢-٩٣ ٢٥١-٢٥٢، ٢٧٣ قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَيًّامَا تَدْعُوا فَلَهُ الأَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَلَا تَجْهَرْ بِصَلَاتِكَ وَلَا تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلاً ١١٠ ٢٧٤ أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا ٩ الكَهْف (١٨) ٢٧٤-٢٧٩ وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَتْ تَزَاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِدًا ١٧ ٢٨٠ سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَيْبِ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مَا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِرًا وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَدًا ٢٢ ٢٠١، ٢٨١ الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلاً ٤٦ ٢٨٢ فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا ٦٥ ٢٨٣ قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا * قَالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِي صَبْرًا * وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا * قَالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا * قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًا ٦٦-٧٠ ٢٨٣ وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْرًا ٨٣ ٢٨٤-٢٨٥ حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِنْدَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَاذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا ٨٦ ١٦٧، ٢٨٦-٢٨٩، ٥٨٤ قَالُوا يَاذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا ٩٤ ٤٩٨ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا ١٠٤ ٢٩٠-٢٩١، ٤١٠ وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِنْ وَرَائِي وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِرًا فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا ٥-٦ مَريَم (١٩) ٢٩٢ يَاأُخْتَ هَارُونَ مَا كَانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَمَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا ٢٨

٢٩٣ وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا ٣٣ ٣١٧-٣١٨ وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولاً نَبِيًّا * وَكَانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ وَكَانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا ٥٤-٥٥ ٢٩٤، ٤٨٧، ٤٩٥، ٦٠٤ وَكَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزًا ٩٨

٢٩٥-٣٠٠ إِذْ رَأَى نَارًا فَقَالَ ِلأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى ١٠ طه (٢٠) ٣٠١ إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِي الْمُقَدَّسِ طُوًى ١٢ ٣٠٢ وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَامُوسَى * قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَى ١٧-١٨ ٤٧٤، ٥٧٩ لِنُرِيَكَ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَى ٢٣ ١، ١٣٤ فَقُولَا لَهُ قَوْلاً لَيِّنًا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى ٤٤ ٢٧٠، ٣٠٣-٣٠٦ فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا ١١٤ ٣٠٧ وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا ١١٥ ٥٠٤ فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى ١٢١ ٣٠٨ قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَى وَقَدْ كُنتُ بَصِيرًا ١٢٥ ٣٠٩، ٣٤٧، ٣٤٩، ٣٨١ بَلْ قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ بَلِ افْتَرَاهُ بَلْ هُوَ شَاعِرٌ فَلْيَأْتِنَا بِآيَةٍ كَمَا أُرْسِلَ الأَوَّلُونَ ٥ الاَنبِياء (٢١) ٢٣٦-٢٣٧ وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلَّا رِجَالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ٧ ٢٧٤ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ ٢٧ ٢٨٤، ٣١٠، ٦٠٤ أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ أَفَلَا يُؤْمِنُونَ ٣٠ ٤٢٥ وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ ٣٣ ٤٣٠ إِذْ قَالَ ِلأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هَذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ ٥٢ ١٠٢، ٣١١-٣١٣ قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ ٦٩ ٣١٤-٣١٦ وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ٨٧ ١٩٢، ٣١٩-٣٢٣ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ ١٠٧ ٣٢٤ يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَمَا هُمْ بِسُكَارَى وَلَكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ ٢ الحَجّ (٢٢) ١٤٩، ٣٢٥-٣٢٨ يَاأَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَمِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا وَتَرَى الأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ ٥ ٣٢٧ ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ يُحْيِي الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ٦ ٣٧٣ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدًى وَلَا كِتَابٍ مُنِيرٍ ٨ ٣٦٣ فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا وَهِيَ ظَالِمَةٌ فَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا وَبِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَشِيدٍ ٤٥ ٣٢٩-٣٣٠ وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَإِنَّ يَوْمًا عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ ٤٧ ٣٣١، ٥٦١ يَاأَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لَا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ ٧٣ ٣٣٢-٣٣٤ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ ١٤ المؤمِنُون (٢٣) ٤٢٥ وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَمَا كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِينَ ١٧ ٣٣٥ وَشَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَيْنَاءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَصِبْغٍ لِلآكِلِينَ ٢٠ ٣٤٨ فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلَائِكَةً مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الأَوَّلِينَ ٢٤ ٣٣٦ ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَى كُلَّ مَا جَاءَ أُمَّةً رَسُولُهَا كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُمْ بَعْضًا وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ فَبُعْدًا لِقَوْمٍ لَا يُؤْمِنُونَ ٤٤ ٣٣٧ وَإِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ * فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُرًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ ٥٢-٥٣ ٢٠٣، ٣٣٨، ٣٥٦، ٤٥٤ أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجًا فَخَرَاجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ ٧٢ ٣٤٤ لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هَذَا مِنْ قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ ٨٣ ٣٣٩ وَالَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِينَ جَلْدَةً وَلَا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَدًا وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ٤ النُّور (٢٤) ٢٨٤، ٣٤٠-٣٤١، ٥٤٤، ٦٠٩ اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ٣٥ ٧٦، ٣٤٢-٣٤٣ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ ٣٩ ٣٤٤-٣٤٥ أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ ٤٠ ٣٤٦ أَوْ يُلْقَى إِلَيْهِ كَنزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْهَا وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلاً مَسْحُورًا ٨ الفُرقان (٢٥) ٣٠٩، ٣٤٧-٣٤٩ وَإِذَا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُوًا أَهَذَا الَّذِي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً ٤١ ٣٥٠-٣٥٢ وَالَّذِينَ لَا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا ٧٢ ٩٢، ١٣٠ قَالُوا لَا ضَيْرَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ ٥٠ الشُّعَراء (٢٦) ٣٦، ٣٥٣-٣٥٤ وَاجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الآخِرِينَ ٨٤ ٢٠٣، ٣٥٥-٣٥٦ وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ ١٠٩ ٣٥٧-٣٥٨ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ٢١٥ ٣٥٩ وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ ٢٢٤ ٢١ أَلَمْ تَرَى أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ ٢٢٥ ١٢٢، ١٧٧، ٣٦٠-٣٦١، ٤١٢ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا وَانتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ ٢٢٧ ٣٦٢ إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَأْتُونِي مُسْلِمِينَ ٣٠-٣١ النَّمْل (٢٧) ٥١٨ قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ ٤٠ ٣٦٣ فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةً بِمَا ظَلَمُوا إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ ٥٢ ٣٦٤ وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ ٨٨ ٣٦٥-٣٧١ وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ ٥ القِصَص (٢٨)

٢٨٤، ٤٤٨ فَلَمَّا قَضَى مُوسَى الأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ ِلأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ ٢٩ ٤٣٩ فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يَامُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ ٣٠ ٣٧٢-٣٧٥ إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ٥٦

٣٧٦-٣٧٧ وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ٨٨

٢٤١، ٣٧٨-٣٨٠، ٣٩٣ الم * أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ ١-٢ العَنكَبُوت (٢٩) ٣٨١ أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ يُتْلَى عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَرَحْمَةً وَذِكْرَى لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ٥١ ٣٨٢-٣٨٣ وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ ٦٩ ٣٨٤-٣٨٥، ٣٩٠ أَوَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَيَنظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثَارُوا الأَرْضَ وَعَمَرُوهَا أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوهَا وَجَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِنْ كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ٩ الرُّوم (٣٠) ٣٨٦ فَانظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَةِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِي الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَلِكَ لَمُحْيِ الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ٥٠ ٣٧٣ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ ٦ لُقْمان (٣١) ٣٨٧ نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلَى عَذَابٍ غَلِيظٍ ٢٤ ٣٨٨-٣٨٩ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ ٢٨ ٣٩٠-٣٩٤ وَلَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذَابِ الأَدْنَى دُونَ الْعَذَابِ الأَكْبَرِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ٢١ السَّجْدة (٣٢) ٧٠، ٣٩٥ لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا ٢١ الاَحْزاب (٣٣) ٣٩٦، ٤٨٥ مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا ٤٠ ٧٠، ٥٥٠ سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً ٦٢ ٣٩٧-٤٠٤ إِنَّا عَرَضْنَا الأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولاً ٧٢ ٣٠٩، ٣٤٧-٣٤٩ أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بالآخِرَةِ فِي الْعَذَابِ وَالضَّلَالِ الْبَعِيدِ ٨ سَبَأ (٣٤) ٢٦، ٤٠٥-٤٠٦ يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاءُ مِنْ مَحَارِيبَ وَتَمَاثِيلَ وَجِفَانٍ كَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَاسِيَاتٍ اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُكْرًا وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ ١٣ ٢٥٠ لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتَانِ عَنْ يَمِينٍ وَشِمَالٍ كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَاشْكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ ١٥ ٢٧٤ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلَائِكَةِ رُسُلاً أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ١ فاطِر (٣٥) ٤٠٧-٤١١ ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ وَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ ٣٢ ٤١٢ اسْتِكْبَارًا فِي الأَرْضِ وَمَكْرَ السَّيِّئِ وَلَا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّةَ الأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَحْوِيلاً ٤٣ ٤١٣-٤١٥ قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ ١٨ يس (٣٦) ٥٧، ٤١٦-٤١٧ وَمَا لِيَ لَا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ٢٢ ٩٢، ٩٤، ٤١٨-٤٢١ قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَالَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ * بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنْ الْمُكْرَمِينَ ٢٦-٢٧ ٤٢٢ يَاحَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُون ٣٠ ٤٢٣-٤٢٥ وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ ٣٨ ٤٢٥ لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ ٤٠ ١٣٤، ٤٢٦، ٥٠٤ وَامْتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ ٥٩ ٤٢٧ إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ٨٢ ٤٢٨ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَابُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ ١٠٢ الصَّافَّات (٣٧) ٤٢٨-٤٢٩ وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ ١٠٧ ٣١٤-٣١٦ وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ١٣٩ ١٥٨، ٢٠٣، ٣٤٤، ٤٣٠-٤٣٣ وَإِنَّ جُندَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ ١٧٣ ٢٥٣ كَمْ أَهْلَكْنَا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنَادَوْا وَلَاتَ حِينَ مَنَاصٍ ٣ ص (٣٨) ١٣٤، ٤٣٤-٤٣٧ جُندٌ مَا هُنَالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الأَحْزَابِ ١١ ٤٣٨ يَادَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ ٢٦ ٤٣٩ قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لَا يَنْبَغِي ِلأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ ٣٥ ٤٤٠-٤٤٦ ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ٤٢ ٤٤٧ وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ ٨٨ ١٢١، ٤٤٨-٤٤٩ خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَأَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الأَنْعَامِ ثَمَانِيَةَ أَزْوَاجٍ يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ خَلْقًا مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ ٦ الزُّمَر (٣٩) ٤٥٠-٤٥٢ أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الأَلْبَابِ ٩ ٢٣، ٤٥٣-٤٥٤ قُلْ يَاعِبَادِ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةٌ وَأَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسَابٍ ١٠ ٤٥٥ إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ ٣٠ ٥٧، ١٥٢، ٢٤٠، ٣٤٢، ٤٥٦-٤٦٢ قُلْ يَاعِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ٥٣ ٤٦٤-٤٦٥ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الأَرْضِ إِلَّا مَنْ شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَى فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنْظُرُونَ ٦٨ ٤٦٦ وَتَرَى الْمَلَائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَقُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَقِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ٧٥ ٤٦٧ غَافِرِ الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقَابِ ذِي الطَّوْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ ٣ غَافِر (٤٠) ١٣١، ٤٦٨-٤٦٩ وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كَاذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ ٢٨ ٤٨٦ فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَحَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُون ٨٣ ٢٠٣، ٢٣٣، ٤٦١، ٤٧٠-٤٧٣ إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ٣٠ فُصَّلَتْ (٤١) ٤٧٤-٤٧٧ سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ٥٣ ٤٧٨ عسق ٢ الشُّوری (٤٢) ٤٧٩-٤٨١ وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا بَثَّ فِيهِمَا مِنْ دَابَّةٍ وَهُوَ عَلَى جَمْعِهِمْ إِذَا يَشَاءُ قَدِيرٌ ٢٩ ٤٨٢-٤٨٤ إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ * طَعَامُ الأَثِيمِ * كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ * كَغَلْيِ الْحَمِيمِ ٤٣-٤٦ الدّخان (٤٤) ٤٨٥، ٤٨٦ أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ٢٣ الجَاثِيَة (٤٥) ٢٧١، ٤٨٧ قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ ٩ الاَحْقَاف (٤٦) ٤٨٨ فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا سَاعَةً مِنْ نَهَارٍ بَلَاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفَاسِقُونَ ٣٥ ٤٨٩-٤٩٠ يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ ٧ مُحَمَّد (٤٧) ٤٩١-٤٩٢ إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا ١ الفَتْح (٤٨) ٥٠٤ لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطًا مُسْتَقِيمًا ٢ ٤٩٣ إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا ١٠ ٨٨ سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأَعْرَابِ شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَأَهْلُونَا فَاسْتَغْفِرْ لَنَا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئًا إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعًا بَلْ كَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا ١١ ١١٤، ١١٨، ٣٤٣، ٤٩٤-٤٩٧ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا ٢٩ ٤٩٨ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ ٦ الحُجُرَات (٤٩) ٤، ١٦٨، ٢١٤، ٢٦٤، ٣٤٠، ٤٤٨، ٤٩٩-٥٠٠ لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ ٢٢ ق (٥٠) ٥٠١-٥٠٢ يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ ٣٠ ٥٢٤ وَمِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ٤٩ الذَّاريات (٥١) ٥٠٣-٥٠٤ وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى ٣-٤ النَّجْم (٥٣) ٥٠٥-٥٠٨ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى ٨-٩ ٥٠٩ وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى ٣٩ ٢٤-٢٥ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ ٥٥ القَمَر (٥٤) ٥١٠ خَلَقَ الإِنسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَيَانَ ٣-٤ الرَّحمن (٥٥) ٢٧٤ خَلَقَ الإِنسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ ١٤ ٢٧٤، ٥١١-٥١٢ وَخَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مَارِجٍ مِنْ نَارٍ ١٥ ٥١٣ رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَرَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ ١٧ ٥١٤ مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ * بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَا يَبْغِيَانِ * فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ * يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ ١٩-٢٢ ٥١٥-٥١٨ كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ ٢٦-٢٧ ٥١٩-٥٢١ يَامَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ فَانفُذُوا لَا تَنفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍ ٣٣ ٥٢٢-٥٢٣، ٥٦٧ يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوَاصِي وَالْأَقْدَامِ ٤١ ٥٢٤ فِيهِمَا مِنْ كُلِّ فَاكِهَةٍ زَوْجَانِ ٥٢ ٥٢٥ هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ ٦٠ ٥٢٦-٥٣٤ وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ١٠-١١ الوَاقِعَة (٥٦) ١٩٢، ٥٣٥-٥٣٧ وَأَصْحَابُ الْيَمِينِ مَا أَصْحَابُ الْيَمِينِ ٢٧ ٥٣٥-٥٣٧ وَأَصْحَابُ الشِّمَالِ مَا أَصْحَابُ الشِّمَالِ ٤١ ٤٨٣-٤٨٤، ٥٣٨-٥٤١ وَظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ ٤٣ ٣٢٦، ٥٤٢ فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ ٧٥ ٥٤٣-٥٤٤ أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ ١٦ الحَديد (٥٧) ٥٧٣ اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الأَمْوالِ وَالأَوْلَادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا وَفِي الآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ ٢٠ ٢٠٣ هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِنْ دِيَارِهِمْ لأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الأَبْصَارِ ٢ الحَشْر (٥٩) ٤٥، ٥٤٥-٥٤٦ وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ٩ ٥٤٧ هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ ٢٣ ١٦-١٧، ٢١، ١٢٩، ٣٦٦ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ٤ الجُمُعَة (٦٢) ٢٨٢، ٤٨٦ مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ٥ ٥٤٨ يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ٩ ٥٤٩ إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ ١ المُنَافِقُون (٦٣) ٣٧٧ يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ ٨ ٢٥-٢٦، ١٥٢، ٥٥٠-٥٥٣ فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَأَشْهِدُوا ذَوَى عَدْلٍ مِنْكُمْ وَأَقِيمُوا الشَّهَادَةَ لِلَّهِ ذَلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا ٢-٣ الطَّلَاق (٦٥) ٥٥٥ لِيُنفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا ٧ ٢٩٢ وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِنْ رُوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِ وَكَانَتْ مِنَ الْقَانِتِينَ ١٢ التَّحْرِيمِ (٦٦) ٣٠٨، ٥٥٦-٥٥٨ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُور ٣ المُلْک (٦٧) ١٤٨ قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ ٣٠ ٥٥٩ ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ ١ القَلَم (٦٨) ٥٦٠-٥٦٣ سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ ١٦ ٣٤٩ وَإِنْ يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ٥١ ٥٦٤-٥٦٥ سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا فَتَرَى الْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَى كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ ٧ الحَاقَّة (٦٩) ٣٩٦، ٤١١، ٥٦٦ تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ ٤ المَعَارِج (٧٠) ١٥٢ أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً ٤ المُزَّمِّل (٧٣) ٥٦٧ لَا تُبْقِي وَلَا تَذَرُ * لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرِ * عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ ٢٨-٣٠ المُدَّثِّر (٧٤) ٥٦٨ أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَنْ نُسَوِّيَ بَنَانَهُ ٣-٤ القيامة (٧٥) ٥٨٣ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ * إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ ٢٢-٢٣ ٩٧ هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا ١ الانسَان (٧٦) ٥٦٩-٥٧٤ إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا ٥ ٥٧٥-٥٧٦ إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا ٩ ١٥٤ إِنَّ هَؤُلَاءِ يُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلاً ٢٧ ٥٧٧-٥٧٩ فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا ٥ النَّازِعَات (٧٩) ٥٨٠-٥٨٢ يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ * وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ ٣٤-٣٦ عَبَس (٨٠) ٥٦٧، ٥٨٣-٥٨٤، ٥٨٦ وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ * تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ ٤٠-٤١ ٤٢٦، ٥١٤ إِنَّ الأَبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ * وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ ١٤-١٣ الانفطار (٨٢) ٥٨٥ يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ ٦ المُطَفِّفين (٨٣) ٥٨٦-٥٨٩ تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ ٢٤ ٥٩٠-٥٩٤ وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ ٣ البُرُوج (٨٥) ١٣١، ٥٩٠، ٥٩٥ قُتِلَ أَصْحَابُ الأُخْدُودِ * النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ * إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ * وَهُمْ عَلَى مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ * وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ ٤-٨ ٥٩٦ فَمَهِّلِ الْكَافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدًا ١٧ الطّارِق (٨٦) ٥٩٧ وَالْفَجْرِ * وَلَيَالٍ عَشْرٍ ١-٢ الفَجْر (٨٩) ١٧٧، ٢٥٣، ٢٦٨، ٣٩٠، ٥٩٨-٥٩٩ إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ ١٤ ٦٠٠-٦٠١ وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا ٢٢ ٦٠٢-٦٠٣ يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَادْخُلِي جَنَّتِي ٢٧-٣٠ ٦٠٤ فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاهَا ١٤ الشَّمْس (٩١) ٦٠٥-٦٠٧ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ ١١ الضُّحَی (٩٣) ٢٥، ٤٥٧، ٥٥٤، ٥٩٨ فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا * إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا ٥-٦ الانشِراح (٩٤) ٦٠٨-٦١١ وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ * وَطُورِ سِينِينَ * وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ * لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ١-٤ التِّين (٩٥) ٦١٢ إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا * وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا * وَقَالَ الْإِنسَانُ مَا لَهَا * يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا * بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَى لَهَا ١-٥ الزَّلْزَلَة (٩٩) ٦١٣ فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ * فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ * وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ * فَأُمُّهُ هَاوِيَةٌ ٦-٩ القَارِعَة (١٠١) ٦١٤ إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ ١ الكَوثَر (١٠٨) ١٨١، ٦١٥-٦٢١ وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ٢ النَّصْر (١١٠)

فهرست اعلام و اهمّ مواضيع
1
مکاتیب ٦

Table of Contents: Albanian :Arabic :Belarusian :Bulgarian :Chinese_Simplified :Chinese_Traditional :Danish :Dutch :English :French :German :Hungarian :Italian :Japanese :Norwegian :Persian :Portuguese :Romanian :Russian :Spanish :Turkish :Ukrainian :