كتب أكثر من قبل حضرت عبدالبهاء

الواح وصاياى مباركه حضرت عبدالبهاء
تذكرة الوفاء
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۱
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۲
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۳
رساله سياسيه حضرت عبدالبهاء
رساله مدنيه
مائده آسمانى جلد ۲
مائده آسمانى جلد ۵
مائده آسمانى جلد ۹
مجموعه مناجاتها حضرت عبدالبهاء
مفاوضات
مقاله شخصى سياح
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۱
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۲
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۳
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۴
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۵
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۶
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۷
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۸
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۱
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۲
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۳
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۴
Free Interfaith Software

Web - Windows - iPhone








حضرت عبدالبهاء : منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۴
منتخباتی از مکاتيب
حضرت عبدالبهآء
جلد چهارم
لجنهء نشر آثار امری به لسان فارسی و عربی
آلمان
ص الف
مقدّمه

در سال ١٩٧٩ميلادی تعدادی از الواح مبارکهء حضرت عبدالبهآء در ٣٠٩ صفحه بوسيلهء

مؤسّسهء مطبوعات بهائی در ويلمت (امريکا) تحت عنوان منتخباتی از مکاتيب حضرت

عبدالبهآء انتشار يافت و به سال ١٩٨٤ ميلادی جلد دوم آن کتاب که شامل تعداد

ديگری از الواح آن حضرت بود بوسيلهء مؤسّسهء مطبوعاتی مرکز جهانی بهائی در ٢٨٥

صفحه در انگلستان منتشر گرديد . سپس در سال ١٩٩٢ ميلادی اين لجنه به انتشار

جلد سوم اين مجلّدات در ٢٢٨ صفحه توفيق يافت وحال با نهايت مسرّت و خوشوقتی

جلد چهارم کتاب منتخباتی از مکاتيب حضرت عبدالبهآء را که بر اساس نسخ موثّق

مکاتيب آن حضرت تهيّه گرديده منتشر ميسازد و صميمانه اميد وار است که اين مجموعهء

نفيس مورد استقبال و مداقّهء اهل بصيرت قرار گيرد و چشم مشتاقان آثار مبارکهء

حضرت عبدالبهآء را روشن و منوّر سازد .
لجنهء نشر آثار امری
لانگنهاين _ آلمان
ص ١
هو الله

_ ١ای بندهء حضرت مقصود وقتی است که مشارق و مغارب مطالع صبح احديّت

گرديد شمس حقيقت اشراق کرد ولادت موعود کلّ وقوع يافت حلول اين

روز مبارک ترا شگون است و سبب فرح و سرور . ع ع
هو الله

_ ٢ای طالب حقّ مکتوب رسيد از من خواهش نگارش تاريخ نموده بودی و

همچنين نبوّاتی که در حقّ حضرت باب و حضرت بهاءالله است اين هر دو از

پيش مرقوم گرديده جستجو نمائيد خواهيد يافت . امّا حضرت بهاء از نسل

اسمعيل نيستند از سلالهء برادران ديگرند که به صفحات ايران و افغان

هجرت نمودند . زيرا حضرت ابراهيم غير از اسحق و اسمعيل شش پسر ديگر

داشت و آنان به ايران و افغان رفتند .

ای طالب صادق تا توانی ندا بملکوت آسمانی کن تا نفوس انسانی را به

هدايت ربّانی ملائکهء آسمانی کنی و در اين عصر بزرگوار سبب نشر صلح

عمومی شوی و خدمت به وحدت ملکوت انسانی نمائی و زندگانی جاويد يابی

و متابعت حضرت مسيح نمائی و رفيق راه عبدالبهآء شوی و عليک التّحيّة و الثّناء .

ص ٢
هو الله

_ ٣ای هموطن عبدالبهآء هر چند مولد در طهران و سنين متواليات آوارهء عراق

و مدّتی سرگون بلاد روميلی و چهل سال محبوس عکّا با وجود اين وطن

مازندران است يعنی ميان رود بلوک نور لهذا ترا هموطن خطاب نمايم .

باری نامهء نامی سبب تأثّرات روحانی گرديد خواندم و تحسين بر زبان راندم

نغمهء توحيد بود و رايت تجريد من نيز اشتياق روی تو دارم چون اسباب فراهم

آيد که به روح و ريحان بيائی در زمستان آينده مأذونی . سبحان الله در نهايت

هر نامه چون نام مازندرانی قرائت شود سبب سرور و حبور گردد زيرا موطن

اصلی خاندان جمال مبارک است و قلب خواهان آن است که آن اقليم جنّة

النّعيم گردد و نفوس به نبأ عظيم مؤمن و موقن گردند وعليک البهآءالابهی . ع ع

هو الله

_ ٤ای بندهء آستان الهی شمس حقيقت را موطن اصلی مازندران و منبت قديمی

اقليم طبرستان ، ما را گمان چنان بود که اين نار موقدهء ربّانيّه را در آن

اقليم فوران عظيم حاصل گردد و اين بحر موهبت را در آن سواحل هيجان شديد

ظاهر شود . حال از جميع آفاق حتّی زنگ و فرنگ ندای يا بشری يا بشری بلند و

از آن خطّه و ديار صدا و ندائی نه خاموشی و بيهوشی و خمودت احاطه

کرده است يا للعجب يا للعجب ، باری انشاء الله تو سبب حرارتی گردی . ع ع

ص ٣
هو الله

_ ٥ای هموطن جمال مبارک مرا از نامهء تو سروری زيرا از اهل نوری و آرزويم

چنان که اهل آن سامان در ظلّ حضرت رحمان در آيند زيرا هموطنان دلبر

آفاقند و منتسبان نيّر اشراق . تو حال الحمد لله گريبان به محبّت الله دريدی

و پرتو شمس حقيقت ديدی و جام معرفت الله نوشيدی و مانند ستارهء روشن از

افق ايمان دميدی زهی زهی ای جان پاک که به چنين موهبتی تابناک گشتی

منظور لحظات عين عنايتی و مشمول الطاف حضرت احديّت از خدا خواهم که

کامران در دو جهان گردی و سبب ايمان و ايقان هموطنان شوی . اگر

ممکن وقتی مرور به نور نما و در آن صفحات نفحه ای به کمال حکمت بدم

شايد آن بيچارگان بيدار شوند و از اين موهبت کبری بر خوردار گردند . به

والدهء محترمه تحيّت ابدع ابهی ابلاغ نما و بنويس که من در حقّ ايشان دعا

نمودم و از درگاه ‌احديّت طلب عون و عنايت کردم و عليک البهآء الابهی . ع ع

هو الله

_ ٦ای ياران ممتحن عبدالبهآء از قرار معلوم شخصی شرير در آن صفحات بر غنی

و فقير هجوم و ايلغار نمود و يار و اغيار اذيّت و آزار کرد تالان و تاراج

نمود و باج و خراج گرفت نفسی را معاف نداشت و فلسی نگذاشت .

فی الحقيقه مصيبت عظمی بود و بليّهء کبری چه که ياران در محنت و زيان

افتادند و بيگانگان در مشقّت بی پايان . اگر چنين نمی نمود شايد گرفتار

ص ٤

جزای اين رفتار نمی گشت عنقريب پريشان و بی سر و سامان گردد نام و

نشان نماند . ولی جميع اين مفاسد از شآمت سوء تدبير و خطا و تقصير آيات

منسوخه حصول و رسوخ يافت و از فتاوای حجج غير بالغه اين صاعقه ظهور و

بروز نمود . با وجود اين باز گروه نادان پيروی آنان مينمايند دست و دامن

بوسند و در آتش فتنه و فساد بسوزند . باری احبّای الهی بايد از بلايای

نامتناهی ملول نگردند ، محزون نشوند زيرا در حمل بلا شريک و سهيم جمال

ابهی شوند چه که هر چند آن مه تابان عموم خلق را رحيم و رؤف و مهربان

بود ولی نادانان چنان آتش افروختند و پردهء حيا سوختند که آن مرکز جمال

به سلاسل و اغلال مبتلا شد و ضرب تازيانه و شکنجهء روز و شبانه ديد

سرگشته و سرگردان کوه و هامون شد و نفی و سرگون و محبوس و مسجون

گشت بيست و پنج سال در زندان بود و معذّب و مُهان . پس بايد ياران

شکر حضرت يزدان نمايند که تالان و تاراج شدند و سهام ظلم و ستم را

آماج گشتند . قريهء جمال مبارک را در مازندران دوازده هزار سپاه ظلوم هجوم

نمود چنان تاراج کردند که اثری از امتعه و اموال حتّی غلّه از برای اهل

قريه نگذاشتند کاه را نيز آتش زدند و نفت را سوزاندند نفوسی بی گناه را

شهيد کردند و جميع رعايا را اسير زنجير نمودند و به طهران آوردند و به

زندان انداختند . حضرت روح الارواح ملّا عبدالفتّاح را ريش با چنه بريدند و

با زنجير با پای برهنه تا طهران کشيدند با وجود اين که پيری ناتوان بود

عوانان رحم نکردند ولی آن روح مجرّد در تحت سلاسل و اغلال پياده ميرفت

ص ٥

و خون از زنخ بريده ميريخت با وجود اين تا نفس اخير آن اسير به صوتی

جهير مناجات ميکرد و شکر ربّ الآيات مينمود که در سبيل جانان مورد

تاراج و تالان گشت و اسير کند و زنجير شد و با محاسن به خون رنگين

قطع طريق مينمود و به وصول طهران در زندان جان به جانان داد و قربان

يار مهربان گشت و مسرور و خندان فدای آن مه تابان گرديد . نعم ما قال الشّاعر:

ماند آن خنده بر او وقف ابد همچو جان پاک احمد با احد

باری ياران بايد شکر حضرت رحمن نمايند که از بلايا بهره و نصيب بردند

و صبر و تحمّلی عجيب کردند البتّه اين شام ظلمانی را صبحی نورانی در پی

و اين ابر کثيف را افقی لطيف از عقب . اين سمّ نقيع را شهدی فائق و اين

زخم شمشير را مرهمی نافع در پايان به عون و عنايت حضرت رحمن و عليکم

البهآء الأبهی . ع ع
هوالابهی

_ ٧ای استاد پاک نهاد چه نعمتی اعظم از اين که در بلا شريک حضرت اعلی

گرديدی و در صدمات سهيم جمال ابهی . حضرت نقطهء بيان را در

آذربايجان چوب زدند و آذر به جان روحانيان زدند و جمال قدم روحی

لاحبّائه الفدا را همين سياست در مازندران ارزان نمودند زمين و آسمان

بگريست ولی تو خندان باش که در صدمه و بلا انباز آن بی نياز گشتی چه

ص ٦
فضلی اعظم از اين و البهآء عليک . ع ع

٨ - ... از فقره ای در رسالهء خطاب به ذئب موجود سؤال نموده بوديد . ارض

ميم مازندران است جمال مبارک را در شهر آمل حبس نمودند و چون علما در

مسجد جمع گشتند و جمال مبارک را تسليم علما نمودند و آن بی انصافها به

ظلم برخاستند و انواع ستم و زجر روا داشتند و بی نهايت اذيّت کردند از

جمله جمال مبارک را چوب زدند به قسمی که پای مبارک مدّتی مجروح بود ...

هو الله

_ ٩ای يادگار آن دو مرحوم مغفور محترم نامهء شما رسيد و بی نهايت سبب فرح

و سرور گرديد که الحمد لله از بلوک نور ظهور و بروزی گرديده و نامه ای از

نفسی رسيده که از سلالهء ياران قديم است و هموطنان عزيز . سبحان الله

شرق به نور اشراق منوّر است و غرب به رائحهء محبّت الله معطّر افريک و امريک

و ترک و تاجيک و اروپا و صحرای آتريک به نفوذ امر الله پرشور و شعله

گرديده و لکن موطن جمال مبارک با وجود آن که عنوان نور دارد محروم و

مهجور مانده بيگانگان آشنا شدند و آشنايان بيگانه ماندند . بلال حبشی و

صهيب رومی و عداس آشوری و سلمان پارسی محرم راز گشتند و سيّد قرشی

ابو لهب و بستگان و خويشان جمال محمّدی محروم از انوار گرديدند . در

ص ٧

انجيل ميفرمايد که جميع انبيا در شهر و موطن خود بی قدر و مقدار بودند

فی الحقيقه چنين است و همچنين حضرت مسيح ميفرمايد که از شرق و غرب

عالم ميآيند و داخل ملکوت ميگردند و ابناء ملکوت خارج ميشوند . حال

صيت امر الله و آوازهء ظهور بهاءالله اقاليم سبعه را به ‌اهتزاز و حرکت آورده ولی

اهل بلوک نور محروم گشته ، فاعتبروا يا اولی الأبصار . جمال مبارک در

مراجعت از مازندران به طهران چون مرور از نور فرمودند در تاکر و در

دارکلا ولوله و شور انداختند جمّ کثيری مؤمن و موقن شدند و روز به روز در

ازدياد بودند . در تاکر مرحوم آقا ميرزا حسن و آقا ميرزا غلامعلی و ملّا

زين‌العابدين و ملّا عبدالفتّاح و ملّا علی بابای بزرگ و ملّا علی بابای صغير و

محمّد تقی خان و آقا محمّد تقی و عمو علی و آقا علی پسر ملّا زين‌العابدين و

عبدالوهّاب بيک خلاصه جمع کثيری منجذب به نفحات قدس گرديدند . بعد از

يک سال يحيای غير حصور توجّه به نور نمود در ايّام قليلی تزلزل و اضطراب

انداخت و چون عرصه را تنگ و احتمال خطر در آن بلد ديد ياران باوفا را

بگذاشت و سفر نمود و به لباس درويشی فرار به گيلان و مازندران و

کرمانشاه کرد و جميع آن بيچارگان را به کشتن داد فَرَّ يَفِرُّ فَراراً و ابرار را

گرفتار کرد . آن نفوس اکثر شهيد شدند لکن وضعی که در آن قريه

گذاشت و رفتاری که نمود سبب شد که نار محبّت الله در آن قريه بکلّی

مخمود شد حتّی بعض نفوس را واداشت که ميرزا خداوردی مرحوم را زدند .

به خاطر دارم من وقتی که طفل بودم و در نور بودم ميرزا خداوردی مرحوم

ص ٨

های های ميگريست ميگفت که من پنجاه سال خادم اين خانواده بودم آيا

جايز بود که به تحريک ميرزا يحيی گل بابا مرا علی رؤوس الاشهاد بزند و

دشنام دهد و براند . باری از سوء حرکات آن شخص نور ظلمت شد و ميان

رود مخمود گرديد . در دارکلا روزی در مجلس جمال مبارک چنان بيان

فرمودند و دليل و برهان گستردند که چون برخاستند چهار مجتهد که دو تا

داماد ميرزا محمّد تقی مجتهد ملّا عبّاس و ملّا ابوالقاسم بودند دويدند که

کفش مبارک را جفت کنند . آن وقت چنان شد و بعد چنين گشت . باری حال

الحمد لله تو هدايت يافتی و پدرت را آن وقت که من بودم نام عمو علی بود

ومن او را بسيار دوست ميداشتم و همچنين مرحوم ميرزا خداوردی را . شکر

خدا را که وجود آنان ثمری داشت حال تو بايد که بی نهايت شکرانه نمائی

که به اين فيض موفّق شدی و سبب شوی بلکه در نور شمعی بر افروزی .

جناب آقا ميرزا محمّد تقی ناظم و جناب ملّا محمّد عطّار و جناب ميرزا يوسف

علی و جناب ملّا يوسف علی و جناب ميرزا عبدالعلی و جناب آقا علی محمّد را

تحيّت ابدع ابهی برسانيد و عليک البهآءالابهی . ع ع
هو الله

_ ١٠ای دوستان حقيقی شمائل مبارک آن ياران رسيد و به نهايت اشتياق به کرّات

و مرّات دقّت گرديد وجوه نورانی بود و شمائل رحمانی چون نظر کردم

ياران را در محلّ انس حاضر ديدم و نهايت انبساط قلب و انشراح صدر

ص ٩

يافتم . سبحان الله اين چه الفت است و اين چه محبّت پرتو تجلّی انوار است که

از ملکوت ابهی احاطه نموده و قلوب را چنين محبّت و ارتباط بخشيده و نفوس

را روحانيّت و ابتهاج مبذول داشته که حکم يک جان و يک دل يافتند هزاران

فرسنگ مانع از ديدار نه و بعد مسافت مانع از استماع گفتار نيست .

ای ياران الهی ايّامی که جمال مبارک رو بقلعهء طبرسی تشريف ميبردند تا به

قريهء نيالا که قريب قلعه بود رسيدند ميرزا تقی نام حاکم‌آمل که برادر زادهء

عبّاسقلی خان بود چون خبر جمال مبارک را شنيد يقين کرد که رو به قلعه

تشريف ميبرند و قلعه محاصره بود لهذا جمّ غفيری از لشکر و غيره برداشته

نصف شب اطاقی که جمال مبارک در آن بودند محاصره نمود و از دور شلّيک

کردند و جمال مبارک را با يازده سوار به آمل آوردند و جميع علما و بزرگان

آمل بر شهادت جمال مبارک قيام نمودند ولی ميرزا تقی خان بسيار از اين

مسئله خوف داشت به هر نوعی بود حضرات را از قتل منع نمودند ولی

صدمات ديگر وارد گشت . تا آن که نامه ای از عبّاسقلی خان رسيد که ای

ميرزا تقی عجب خطائی کردی زنهار زنهار که يک موئی از سر جمال مبارک

کم گردد زيرا اين عداوت در ميان خاندان ما و خاندان ايشان الی‌الابد

فراموش نشود البتّه صد البتّه مهاجمين را متفرّق نمائيد و ابداً تعرّض نکنيد .

لکن چون حکومت آمل مطّلع شد و اردو نيز خبر دار گشت که جمال مبارک را

مقصد آن است که به هر قسم باشد به قلعه برسند بلکه اين آتش ظلم و

ص ١٠

اعتساف و حرب و نزاع را خاموش نمايند لهذا در نهايت مواظبت بودند و

مانع از تقرّب به قلعه شدند . پس جمال مبارک روحی لأحبّائه الفداء در بندر

جز تشريف بردند و سرکرده های جَزْ نهايت رعايت و احترام را مجری

داشتند . پس محمّد شاه فرمان قتل جمال مبارک را به واسطهء حاجی ميرزا

آغاسی صادر نمود و خبر محرمانه به بندر جز رسيد . از قضا در دهی از دهات

سر کرده‌ای روز بعد مدعوّ بودند . مستخدمين روسی با بعضی از خوانين بسيار

اصرار نمودند که جمال مبارک به کشتی روس تشريف ببرند و آنچه اصرار و

الحاح کردند قبول نيفتاد بلکه روز ثانی صبح با جمّی غفير به آن ده تشريف

بردند در بين راه سواری رسيد و به پيشکار دريا بيگی روس کاغذی داد

چون باز نمود به نهايت سرور فرياد بر آورد و به زبان مازندرانی گفت مردی

بمرده يعنی محمّد شاه مرد . لهذا آن روز را خوانين و جميع حاضرين چون

مطّلع بر اسرار شدند که محمّد شاه فرمان قتل جمال مبارک را صادر نموده

بود چنين شد جشن عظيمی گرفتند و به نهايت سرور آن شب را بگذراندند .

مقصود از اين حکايت آن است که احبّای الهی بدانند که يک وقتی انوار

مقدّسهء وجه مبارک بر آن ديار تافته است لابدّ تأثيرات عظيمه اش اين است

که نفحات قدس در آن محفل انس منتشر گردد و نفوس مبارکی در آن ديار

مبعوث شود تا به موجب تعاليم الهی روش و سلوک نمايد وسبب تربيت جمّی

غفير گردد و عليکم البهآء الابهی . ع ع
ص ١١
هو الله

_ ١١ای بندهء آستان الهی نامهء شما رسيد ولی از عدم فرصت مختصر جواب مرقوم

ميگردد از الطاف الهيّه اميدوارم که عسر بدل به يسر گردد و اسبابی فراهم

آيد که به راحت ايّام را بگذرانند . مرحوم عمّ آن جناب آقاميرزا صادق قائم

مقام به ساحت اقدس محبّت خصوصی داشت حتّی زمانی که قائم مقام

آذربايجان شد و صدر اعظم امر نموده بود که به تعجيل تمام حرکت کند

جمال مبارک از کربلا مراجعت فرموده بودند به حضور مبارک مشرّف شد که

من را آرزو چنان که يک مهمانی عمومی نمايم و جميع طايفهء نوری را دعوت

کنم که در حضور مبارک باشد لهذا به هر قسم باشد حرکت فردا را موقوف

ميکنم و استدعا می نمايم که مهمانی فردا را قبول بفرمائيد . جمال مبارک

فرمودند کسان ديگر دعوت کرده اند لهذا معذور داريد به درجه ای در

حضور مبارک التماس نمود که فرمودند جعفر قليخان مرحوم برادر صدر اعظم

از کسی که پيش دعوت کرده بود عذر بخواهد و به خانهء آقا ميرزا صادق

مرحوم تشريف بردند . آن روز جميع نوريها حاضر بودند مگر خود صدر

اعظم عبّاسقلی خان با برادرانش پسران زکی خان و عبد الله خان و خان بابا

خان و سهام الملک و جعفر قلی خان و نظام الملک و ميرزا داود خان و ساير

نوريها جميعاً حاضر بودند ، آن روز من طفل بودم و حاضر بودم و در نهايت

سرور گذشت . مقصد اين است که نهايت عنايت را به آقا ميرزا صادق

مرحوم داشتند . وقتی که به وزارت رسيد و بعد از ايّامی چند استعفا نمود او

ص ١٢

را روانه به قم کردند و هزار تومان مواجب تعيين کردند و چون فرمان

مواجب را به قم فرستادند منطوق فرمان اين بود به عاليجاه ميرزا صادق هزار

تومان مواجب احسان شد . چون فرمان را بخواند در جواب نوشت که عاليجاه

ميرزا صادق لايق هزار تومان مواجب نيست مواجب را رد کرد . جمال مبارک

از اين جواب او بسيار تبسّم فرمودند و ذکر خير او را کردند که آقا ميرزا

صادق علوّ همّت و سموّ منقبت دارد و عليک البهآء الأبهی .

هو الله

_١٢ای سالار جمع ابرار از حلاوت معانی نامهء شما کام جان و وجدان شيرين

گرديد زيرا دليل مبين بر ثبوت و استقامت در امر نبأ عظيم بود و اميد چنان

است که آن هموطن نوری شمع پر نوری گردد و مقتبس از انوار شمس حقيقت

شود و محرم اسرار گردد و مصدر آثار شود و سبب روح و ريحان اين حزب

پروردگار گردد . خاندان مرحوم زکی خان را با جمال مبارک خصوصيّتی

عظيم بود و الفتی قديم مرحوم ميرزا مهدی را و مرحوم عبّاسقلی خان را نهايت

محبّت به جمال مبارک بود در ايّام معزولی و منکوبی شب و روز در حضور

مبارک بودند . باری تفصيل دارد مختصر اين است که آن عنايات مبارک به

خاندان مرحوم زکی خان البتّه تأثيرات عظيمه بخشد و من نهايت تعلّق را به

جميع نوريان دارم و آنان را تأييدی آسمانی و توفيقی رحمانی و عزّتی ابديّه و

موهبتی سرمديّه خواهم زيرا اعاظم و اکابر نور جميع به ساحت اقدس در ايّام

ص ١٣

طهران مربوط بودند و هم هموطن ، لهذا به نوريان تعلّق فوق العاده دارم . اگر

ممکن که به نهايت روح و ريحان عزم کوی دوست نمائيد اجازهء حضور داريد

و عليک البهآءالأبهی .
هو الله

_١٣ای بندهء حقّ هميشه به ياد منی و فراموش ننمايم و فی الحقيقه پيش منی جناب

آقا محمّد مصطفی طهرانی را از قبل من تحيّت مشتاقانه برسان و جناب آقا

ميرزا حيدر را به نفحهء جانپرور دل و جان زنده نما . مکاتيبی که جناب آقا

محمّد حسن لر خواسته بودند مرقوم شد و ارسال ميگردد شما ها در آن

صفحات بايد همّتی نمائيد که انوار حقّ بتابد و موطن اصلی جمال مبارک

غبطهء سائر بلدان شود . الحمد لله امر الله در جميع آفاق رو به ترقّی و انتشار

است در مازندران بايد نار محبّت الله بيش از همه جا شعله زند زيرا

خصوصيّتی دارد ، موطن جمال مبارک است و ياران آنجا هموطنان نور حقيقت

ديگر بايد ملاحظه نمود که اين نسبت چه اقتضا مينمايد . جميع دوستان را

فرداً فرداً از قبل من ببوس و تحيّت مشتاقانه ابلاغ نما و عليک التّحيّة و الثّناء .

هو الله

_١٤ای ثابت بر پيمان نامهء شما رسيد و اثر خامه فرح روحانی بخشيد زيرا دلالت

بر آن می نمود که الحمد لله به همّت حضرت سالار و جناب جواد خان روح

ص ١٤

محبّت الله در عروق و شريان ساری ، ساری گرديد . اميد چنان است که همّت

ايشان و شما آناً فاناً قوّت يابد و نفوذ کلمة الله چنان سريان جويد که در

هيکل آن اقليم جانی تازه دميده گردد و پرتو شمس حقيقت بدرخشد و از

ساری به جميع طبرستان روح حيات انتشار يابد . کشور مازندران موطن دلبر

مهربان است و فی الحقيقه بايد بر جميع بلدان سبقت يابد اگر نفوس مبارکهء

آن سامان اتّفاق نمايند و همداستان شوند به آسانی اين آمال حصول پذيرد

و هر معسور ميسور گردد .

در خصوص مبلّغ مرقوم نموده بوديد موافق چنين ديده شد که جناب اخوان

صفا عليه بهاءالله دوباره رجوع به آنجا نمايند و به نشر نفحات الله پردازند

مثلی است در عرب که ميگويند العود احمد و عليک البهآءالأبهی .

هو الله

_ ١٥ای بندهء الهی طهران وطن آن دلبر مهربان است و منشأ آن نور لامکان تو نيز

در آن حديقه مغروس يد قدرت گشتی و از نسيم و هوا و آب گوارای آن بقعهء

نورآء نشو و نما نمودی همچنان که به ظاهر از وطن آن نور باهری اميدوارم

که به باطن نيز از اهل ملکوت آن کوکب زاهر باشی . اگر از حمّام ممنوعی

الحمد لله در چشمهء هذا مغتسل بارد و شراب غوطه وری و در سبيل جمال

مبارک مؤمن ممتحن و عليک التّحيّة و الثّناء . ع ع
ص ١٥
هو الله

_١٦ای بشير الهی نامهء تو چون ديوان محامد و نعوت جمال مبارک بود نهايت فرح

و سرور بخشيد هر کلمه يک آيت طربی است يک کلمه تار و طنبور است يک

کلمه مزامير آل داود يک کلمه چنگ و چغانه است يک کلمه غزلخوانی و ترانه

يک دست موسيقی مکمّل است که مستمعين را به وجد و سرور ميآرد . آهنگ

تو در آنجا ميزنی و عاشقان را در اينجا به وجد و طرب آری . الحمد لله که

نامه مشکين و الفاظ و کلمات مليح و نمکين برهان اتّحاد و اتّفاق احبّا

بود که عموماً مشتعلاً منجذباً متّحداً متّفقاً به اعلاء کلمة‌ الله و نشر نفحات

الله و تبليغ امر الله مشغول احدی ملالی ندارد . چهار صفحه که به خطّ مبارک

حضرت اعلی روحی له الفداء انعام به عبدالبهآء نموده بودی رسيد از در و

ديوار آهنگ وا طوبی وا طوبی بلند شد و آغاز نغمه و ترانه نمودند عبدالبهآء در

گوشه ای استماع اين نغمات مينمود احسنت احسنت که ما را به اين هديهء

دلپسند خوشنود نمودی .

اما تبديل هوا در شميران در مرغ محلّه موهبت رحمن است آن مکان محلّهء

مرغان نيست آشيانهء عنقاء مشرق است و لانهء سيمرغ کوه قاف . زيرا جمال

مبارک روحی لاحبّائه الفداء در آن مزرعهء پاک مطهّر يک سال در تابستان منزل

و مأوی فرمودند در باغ حاجی باقر که سه طبقه بود و مسلّط به درياچه محلّ

سرير مليک ملکوت بود ، و در بدايت امر بود در وسط درياچه تخت بزرگی از

ص ١٦

سنگ زده بودند در وسط تخت سراپرده و اطراف تخت باغچه قريب صد و

پنجاه نفر از احبّا مجتمع شب آهنگ تقديس بود که به ملأ اعلی ميرسيد بسيار

خوش گذشت هميشه جمال مبارک ذکر آن مکان را ميفرمودند حال خدا

چنين مکانی را به تو داده شکر کن خدا را که با ياران در آن مکان به

ذکر و ثنای ربّ جميل پرداختی هر قدر دلت ميخواست آواز خواندی و احبّا

را به وجد و نشاط آوردی و عليک البهآء الأبهی عبدالبهآء عبّاس ١٦ ذی‌ الحجّه ١٣٣٧ .

هو الله

_١٧يا امة ‌البهآء نامهء شما رسيد و از مضمون همّت و خدمت شما به ملکوت ابهی

معلوم گرديد . فی الحقيقه به جان و دل ميکوشی و من از تو بسيار راضی

هستم . کتابی که در حقّ قرّة ‌العين مرقوم نموده بودی به عربی ترجمه نمودم و

ترجمه بسيار فصيح و بليغ است و جميعش را به دقّت خواندم اگر لازم است

يک نسخهء عربی از برای شما بفرستم . در مسئلهء بدشت هر چند مطابق است

ولی مفصّل نيست و تفصيل اين است که قرّة ‌العين در باغی بود و جناب قدّوس

در باغی ديگر امّا جمال مبارک در خيمه بودند و خيمه و خرگاه مبارک ميان

دو باغ در کنار نهر بود . جمال مبارک به جناب قدّوس و قرّة العين فرموده

بودند که بايد اعلان اين امر را بتمامه کرد . روز بعد جمال مبارک را کسالت

مزاج حاصل شد جناب قدّوس آمد به حضور جمال مبارک نشسته بود و

ص ١٧

اطراف خيمه جميع احباب حلقه زده بودند در اين اثنا قرّة‌ العين از باغ بيرون

آمد فرياد زنان و نعره کنان داخل خيمه شد و نشست . جمال مبارک فرمودند

سورهء واقعه را بخوانيد سورهء واقعه را خواندند در حضور مبارک بعد فتنهء عظمی

شد بعضی فرار نمودند و بعضی گريه و فغان کردند و بعضی مضطرب شدند .

ملّا اسماعيل گردن خود را بريد و جمعيّت بدشت متفرّق شد .

باری شما در تأليف اين کتاب فی الحقيقه بسيار زحمت کشيده ايد و از خدا

خواهم که روز به روز زحمت و جانفشانی و خدمت و ثبوت و استقامت تو در

امر الله بيفزايد تا از افق ابدی ستاره ای درخشنده و روشن گردی ..

.

_١٨حکايت آوردن طاهره‌ از قزوين و ورود به طهران و رفتن به بدشت و وقوعات

بدشت چگونه بوده؟

حقيقت اين قضيّه مختصراً اين است که در آن اوقات بدايت امر بود و

هيچکس از تعاليم الهی خبر نداشت و جميع به شريعت قرآن عامل بودند و

جنگ و عقوبت و قصاص را مشروع ميدانستند . در قزوين حاجی ملّا تقی بر

سر منبر زبان به طعن گشود و دو نجم ساطع حضرت شيخ احمد احسائی و

جناب آقا سيّد کاظم رشتی را لعن نمود و در نکوهش و سبّ افراط کرد و

گفت اين حکايت باب که ضلالت محض است آتشی است که از قبر شيخ

احمد و سيّد کاظم رشتی زبانه کشيد ، بی نهايت بی حيائی نمود و سبّ و لعن

و طعن مکرّر نمود . شخص شيرازی از محبّين حاضر وعظ بود به گوش خود

ص ١٨

شنيد و چون نميدانست که من بعد تعاليم الهيّه چگونه خواهد گشت و شريعت

الله بر چه اساس وضع خواهد شد گمان مينمود که بايد به موجب شريعت

قرآن عمل نمود . لهذا بر انتقام قيام کرد پيش از طلوع صبح به مسجد حاجی

ملّا تقی مذکور رفت و در گوشه ای پنهان شد و چون ملّا تقی وقت طلوع صبح

به مسجد آمد اين شخص به عصائی که سر نيزه داشت به پشت و دهن حاجی

ملّا تقی زد . ملّا تقی افتاد و آن شخص فرار نمود . مردم چون حاضر شدند

شيخ را مقتول ديدند فزع و جزع عظيم بر خاست و از شهر فرياد و فغان بلند

شد بزرگان شهر بر اين متّفق شدند که قاتل شيخ رسول عرب و دو نفر

ديگرند و اين اشخاص از اعوان طاهره‌اند لهذا فوراً اين سه شخص را گرفتند

و طاهره نيز در ضيق شديد افتاد . آن شخص شيرازی چون ديد که ديگران

مبتلا شده‌اند سزاوار نديد و به پای خويش به مرکز حکومت آمد و گفت شيخ

رسول و رفقايش از اين بهتان و تهمت بری و بيزارند قاتل منم و تفصيل چنين

واقع شده بتمامه بيان نمود و اقرار و اعتراف کرد و گفت اين اشخاص بی

گناهند آنان را آزاد کنيد زيرا من قاتلم مرا قصاص نمائيد . او را گرفتند و

آنان را نيز نگاهداشتند خلاصه هر چهار را از قزوين به طهران آوردند . آنچه

اين شخص شيرازی فرياد بر آورد که اين اشخاص بی گناهند منم گنه کار و

اين گناه را به جهت آن ارتکاب نمودم که اين شخص سبّ و لعن جهاراً در

منبر بر مولای من کرد بر افروختم و تحمّل نتوانستم لهذا به اين سرنيزه

بر دهان او زدم کسی گوش به حرف او نداد بلکه پسر حاجی ملّا تقی در

ص ١٩

مقامات رسمی در نزد وزرای دولت فرياد بر آورد و قتل هر چهار نفر را خواست .

صدرالعلما که رئيس علما بود به حضور شاه رفت عرض کرد که حاجی ملّا

تقی شخص شهيری بود و معروف خاصّ و عامّ و اهل قزوين او را پرستش

مينمودند در قصاص قتل چنين شخصی ، شخص واحد اهمّيّتی ندارد بايد هر

چهار را تسليم ورثهء ملّا تقی کرد و به قزوين فرستاد تا آنان را در آنجا به قتل

رسانند و اين سبب سکون و سرور عموم گردد . پادشاه نيز محض خاطر

صدرالعلما و عموم اهالی قزوين اجازه به قتل هر چهار داد . آن شخص

شيرازی ملاحظه نمود که او را گرفتند امّا ديگران را آزاد ننمودند . در شبی

پر برف فرار نمود و به خانهء رضا خان رفت و با همديگر هم عهد شدند و به

قلعهء طبرسی رفتند و در آنجا شهيد شدند . امّا شيخ رسول و رفقايش را به

قزوين بردند و جميع مردم هجوم کردند آن سه نفر را به اشنع حال به قتل

رساندند لهذا طاهره در نهايت سختی افتاد ديگر کسی را با او مراوده نبود

و عموم خويشان حتّی شوهر و دو پسر در نهايت عداوت بودند و زجر و

عذاب و طعن ميکردند .

جمال مبارک از طهران آقا هادی قزوينی را فرستادند و به تدبيری مفصّل

طاهره را از قزوين فرار دادند و به طهران آوردند و يک سر به اندرون جمال

مبارک وارد کردند . هيچ کس خبر نداشت بعضی از خواصّ احباب مطّلع

شدند و نزد او آمدند در اطاقی نشسته بود و من طفل بودم و بر زانوی او

نشسته و مرا در آغوش خود گرفته بود و پرده افتاد و خواصّ احبّا در

ص ٢٠

بيرون پرده در اطاقی ديگر نشسته بودند و او صحبت ميداشت و موضوع

کلامش به دلائل و قرآن و حديث اين بود که در هر عهدی بايد شخص

جليل و ممتازی مرکز دائرهء ‌هدی و قطب فلک شريعت عظمی و امام مبين باشد تا

مرجع جميع ناس گردد و امروز آن شخص جليل ممتاز حضرت باب است که

ظاهر شده‌ است . هر چند نطقش گويا بود ولی چون ملتفت شد که جمال

مبارک را آهنگی ديگر است و جلوهء ديگر بسيار مشتعل تر شد به درجه ای رسيد

که وصف ندارد . صبر و آرامش نماند نزديک بود که پردهء کتمان بکلّی

بدرد شب و روز نعره ميزد يا ميگفت يا ميگريست يا ميخنديد . بعد جمال

مبارک او را با جمعی از احباب به سمت بدشت فرستادند . منزل اوّل باغی

بود در نهايت طراوت و لطافت طاهره با احباب به آنجا رسيدند و جمال

مبارک نيز تشريف بردند و آن شب را در آنجا ماندند . صبحی طاهره را با

احباب با تهيّه و تدارکی مفصّل به بدشت فرستادند بعد از چند روز جمال

مبارک نيز تشريف بردند چون به بدشت رسيدند جناب قدّوس از سفر

خراسان مراجعت نموده بود ايشان نيز به سمت بدشت آمدند ولی مخفی

بودند . در بدشت ميدانی بود و آب جاری داشت از دو طرف باغ بود جناب

قدّوس در باغی مخفی بودند و طاهره نيز در باغی ديگر منزل داشت . از

برای جمال مبارک در آن ميدان خيمه زده بودند و اصحاب جميعاً در آن

ميدان در خيمه ها منزل داشتند . شبها جمال مبارک و جناب قدّوس و طاهره

ملاقات مينمودند جمال مبارک با آنان قرار قطعی فرمودند که در بدشت

ص ٢١

حقيقت امر اعلان گردد ولی يوم مخصوص تعيين نشده بود . تصادفاً جمال

مبارک عليل شدند جناب قدّوس به محض اينکه خبر يافت از خفا بيرون ‌آمد و

به چادر جمال مبارک وارد شد طاهره خبر فرستاد که جمال مبارک را يا به

باغ من آريد و الّا من خواهم آمد جناب قدّوس گفتند احوال مبارک خوش

نيست نميشود تشريف بياورند و اين اشاره بود . طاهره وقت را غنيمت شمرد

برخاست از توی باغ بی حجاب بيرون آمد رو به چادر مبارک نعره زنان آمد و

ميگفت آن نقرهء ناقور منم و نفخهء صور منم ( دو علامت قيامت است که در قرآن

مذکور است) به همين قسم فرياد کنان به چادر مبارک آمد . به محض ورودش

جمال مبارک فرمودند سورهء ‌اذا وقعت الواقعة قرآن را بخوانيد و آن سوره

حکايت قيام قيامت است و قيامت اعلان شد و چنان وحشت و دهشت جميع

احبّا را فرو گرفت که بعضی فرار نمودند و بعضی واله و حيران شدند و

برخی زار زار گريستند بعضی چنان مضطرب شدند که بيمار گشتند . حتّی

حاجی ملّا اسمعيل چنان پريشان شد که از شدّت وحشت و دهشت سر

خودش را بريد ولی بعد از چند روزی سکون و قرار حاصل شد تشويش و

اضطرابی نماند و اکثر فراريها نيز دوباره ثابت شدند و مسئلهء بدشت منتهی شد .

هو الله

_ ١٩ای عبدالوهّاب در سفر اوّل جمال قدم به عراق عرب جوانی را ملاقات

ص ٢٢

فرمودند نامش ميرزا عبدالوهّاب بود بمجرّد مثول به حضور مبارک و استماع

بيان چنان منجذب و شادمان گرديد که خاندان را هدايت نمود و جميع را

بشارت داد و بعد از رجوع اسم اعظم به طهران پاکوبان کف زنان به ارض

مقدّسهء طهران شتافت و به وصول درقعر زندان مقرّ يافت و بعد از چند روز

نوبت شهادت او رسيد چون جلّاد داخل زندان شد و به فرياد نام او بر

زبان راند آن نو جوان برخاست و رقصی مکمّل در زندان نمود و خود را

تسليم جلّاد کرد بعد به شهادت کبری فائز شد و همواره جمال مبارک ذکر

او ميفرمودند . اميد وارم که روح و ريحان آن عبدالوهّاب در اين عبدالوهّاب

نيز جلوه نمايد و عليک البهآء الأبهی . ع ع

_٢٠ ... جواب سؤالات مختصراً مرقوم ميشود . جمال قدم روحی لاحبّائه الفدآء با

حضرت اعلی روحی له‌ الفداء بر حسب ظاهر ملاقات نفرمودند ...

هو الله

_٢١ای ثابت بر پيمان سؤال از سفر مبارک نموده بودی جمال مبارک روحی

لأحبّائه الفداء از طهران يک سر به همدان و از همدان به کرمانشاه و از

کرمانشاه يک سر به بغداد سفر نمودند ...

_٢٢ ... در بغداد شخصی از عرفا به حضور مبارک آمد و خلوت خواست که مشرّف

ص ٢٣

شود و چون فائز شد عرض کرد استدعا دارم سرّی از اسرار الهی به من

القا کنيد . فرمودند ما اهل سرّ نيستيم ما اسرار الهی را با طبل و علم در قطب

عالم کوبيديم سرّی نداريم ...

_٢٣... مرقوم نموده بوديد که احبّای عراق چون قصر مشيد ثابت و متين هستند .

جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء مدّتی مديده در آن مدينه به نهايت قوّت و

عظمت در مقابل جميع ملل و دو دولت شديد الشّکيمه قائم بوده اعلاء کلمة

الله به جميع آفاق ميشد يعنی عراق مرکز نيّر آفاق بود و مطلع اشراق البتّه ‌اين

موهبت بايد آثار باهره اش بر آن مملکت ظاهر و آشکار گردد . يقين است که

احبّای الهی قدر اين عنايت را دانسته در نهايت ثبوت و رسوخ جلوه مينمايند .

هيچ وقت امر الله از محرّکی از محرّکان فارغ نبوده با وجودی که در عراق

سطوت حقّ جميع را هراسان نموده بود باز ميرزا يحيی و سيّد محمّد و حاجی

محمّد رضا و حاجی ميرزا احمد و چند نفر ديگر در سرّ سرّ القاء شبهات

مينمودند تا توجّه احبّا را به جمال مبارک مانع شوند و شبهات آنان هزار مرتبه

از شبهات بيوفايان قوی تر بود . با وجود اين نور حقيقت درخشيد و به حرارت

شمس حقيقت اين ابرهای تيره و تاريک متلاشی شد ديگر ملاحظه نما که اين

شبهات پوسيدهء بيوفايان را چه قدر و شأنی . به جميع احبّاء فرداً فرداً تحيّت

ابدع ابهی برسان . عبدالبهآء عبّاس . حيفا ، غرّهء ربيع الاوّل ١٣٣٩ .

ص ٢٤

_٢٤ ... آن مظلوم آفاق با جميع خلق در نهايت خضوع و خشوع معامله ميفرمود . اين

مدّت مديده که در بغداد تشريف داشتند خاطر يک نفس مکدّر نشد جميع

اهل بغداد ممنون و متشکّر بودند . حال ما که بندهء آن آستانيم بايد تأسّی به

اقدام مبارکش نمائيم اين است سبب نجاح اين است سبب فلاح ...

_٢٥ ... آذربايجان از بدايت طلوع صبح هدی رايت ايمان و ايقان بر افراخت و

امر الله را انتشار عظيم حاصل گشت ولی بعد از شهادت حضرت اعلی روحی له

الفداء و سفر جمال مبارک از عراق به کردستان و مخفی شدن يحيی در زاويهء

نسيان امر الله در جميع اطراف حتّی آذربايجان بکلّی مخمود شد نفوس

قليله ای ثابت و ساکت ماندند تا آن که نيّر آفاق رجوع به عراق فرمود و

انوار به اشدّ اشراق بر اطراف تابيد دوباره حشرعظيم بر پا شد و نفحات

قدس آفاق را معطّر نمود . ياران آذربايجان به جذب و وله آمدند و به شور و

شوق و انجذاب پرداختند و روز به روز بيفزودند . حال نيز استعداد عظيم

دارد ولی همّتی شديد خواهد تا ياران به نهايت سرور و فرح به بشارت کبری

پردازند و به نفحهء قميص يوسف الهی مشام طالبان معطّر نمايند ...

_٢٦ ... عبدالبهآء به هيچ وجه اعتنا به هيچ مشکلی و مصيبتی و بلائی نمينمايد بلکه

بلايا را در بعض مواقع عين عطا ميشمارد . من جمله چهل سال سجن عکّا او را

گلشن بقا بود و اوقات بدايت سجن را که نهايت سختی و زندان بود

ص ٢٥

گلستان ميديد . تو نيز بايد رفيق من باشی از مصائب و بلايا از ميدان در نروی

عدم شکايت که سهل است بايد شکرانه نمائی . در بغداد روزی جمال

مبارک روحی لعبيده‌ الفدا خطاب فرمودند و اين بيت را تلاوت نمودند دع عنک

ذکر الحبّ او فارض بماجری کذاک جری الامر فی فرضی و سنّتی . همان

وقت عبدالبهآء فکر کار خود نمود . باری از الطاف بی پايان اميدوارم که

بار دگر روزگار چون شکر آيد ...
هوالابهی

_٢٧ يا من ذاق حلاوة کلّ بلاء فی سبيل الله و قام بروحه و ذاته و کينونته علی

خدمة امر الله و اعلاء کلمة‌ الله عليه بهاءالله الابهی . جناب آقاسيّد محمّد

رضا عليه بهاءالله الابهی از اهل مازندران چند روز است با جناب ملّا رمضان

عليه بهاءالله الابهی و يک نفر ديگر وارد و به زيارت رمس اطهر فائز و شب

و روز به ملاقات مشغوليم . در ايّام عراق روزی جمال قدم و اسم اعظم فديت

بروحی و ذاتی و کينونتی ارضاً وطئتها اقدام احبّائه فرمودند که فارس چون

موطن ربّ اعلی و نقطهء اولی بود و منتسب به آن ذات مقدّس کمال ميل دارم

که به نار محبّت الله مشتعل گردد . مدّتی جزئيّه نگذشت که جناب خال

حضرت افنان آمدند و مشرّف شدند و سؤالاتی نمودند و رسالهء خال که

مسمّی به کتاب ايقان است نازل شد و نار محبّت الله در ولايت فارس شعلهء

شديد زد و انوار عرفان از آن افق طالع و لائح شد و نفوس کثيره در ظلّ

ص ٢٦

کلمهء الهيّه داخل شدند و بعضی از جام عنايت سرمست شده به قربانگاه فدا

شتافتند و جان و دل باختند . حال از اين بيان مبارک معلوم و واضح ميشود

که ميل مبارک و ارادهء مبرمه نسبت به مازندران چگونه است . قسم به ذات

مقدّسش که اهل ملأ اعلی و ملکوت ابهی در انتظار که در آن ارض مبارک که

منتسب به جمال قدم روحی لاحبّائه فداست فوراً بحر محبّت الله به جوش و به

خروش آيد و شعلهء نار سدرهء سينا هر شجر خشک و تری را بسوزد نفوسی

مبعوث شوند که چون کواکب نورانی افق آسمانی را روشن نمايند و حقايقی

مشهود گردند که در اعلاء کلمة‌ الله آيات باهره و رايات شاهره شوند . لهذا

آن جناب بايد اين شأن عظيم را تفکّر فرمائيد و به جميع وسائل و وسائط

تشبّث نمائيد که بلکه ‌ارادهء قطعيّهء الهيّه را مظهر گرديد و در امر الله خدمت

جديدی و همّت بديعی نمائيد و البهآء عليک . ع ع

... _٢٨عيد رضوان چون بدايت اعلان ظهور من يظهره الله بود و جمال قدم

با وجود آنکه نفی و سرگون بودند در کمال سرور و عظمت و عزّت الهيّه

در باغ نجيب پاشا در خارج بغداد تجلّی و اشراق به کلّ آفاق فرمودند و

جميع اعناق خاضع بود و کافّهء اصوات خاشع ، لهذا اين ايّام بسيار مبارک

است . احبّا بايد نهايت وجد و سرور مجری دارند . سبحان الله الی الآن در

هيچ تاريخی ديده نشده است که با وجود آن که حرکت اسم اعظم از بغداد

به عنوان نفی و سرگون بود ولی به درجه ای عزّت و اقتدار و عظمت حضرت

ص ٢٧

کبرياء ظاهر و آشکار بود که والی و مشير نامق پاشا با جميع ارکان ولايت و

امراء لشکر کافّةً خاضع و خاشع بودند و لله ‌العزّة من قبل و من بعد مشهود

جميع انظار و ابصار بود ...
هو الله

_٢٩اللّهمّ يا الهی و محبوبی و مطلوبی و مقصودی انّ هذا يوم‌ الاوّل من الرّضوان قد

اتی بفرح و سرور و روح و ريحان فالارياح قد هبّت و الغيوم فاضت و الشّمس

اشرقت بفضلک و بسطت ريح الصّبا فی هذا الرّبيع علی السّهول و الحزون

بفيضک المشکور زرابيّة سندسيّة ينعکس منها ابدع الوان عبقريّة مرصّعة بحلل

الزّهور و الاوراق الّتی تخطف نضرتها الابصار و النّسيم رخيم و المعين نمير و

الرّوض انيق و الأيک نضير و الغمام مطير و الکوکب منير بفيض جودک و

عطائک فاصبحت الغبراء خضراء بعنايتک و البسيطة جنّة المأوی برحمتک اذ اتی

يا الهی يومک الرّضوان بعظمة و سلطان و کوکبة تملأ الامکان و موکبة من

الرّوح و الرّيحان و خيّم فی قطب الافاق بسطوع انوار الاشراق و ساق جيوشه و

بعث جنوده‌ الی المشارق و المغارب فی قطب الجنان فامتلأ قلب احبّائک فرحاً و

سروراً و انجذبوا بنفحاتک طرباً و حبوراً فقاموا علی ثنائک شوقاً و توقاً و

سقاهم ربّهم شراباً طهوراً و لک الحمد يا الهی علی ما انعمت و لک الشّکر يا

منائی علی ما اکرمت و لک المنّ يا محبوبی علی ما اعطيت الهی الهی انت

المقصود فافتح علی وجوه احبّائک فی هذا اليوم المشهود ابواب الفضل و الجود

ص ٢٨

و انشر علی رؤوسهم شراع الهدی فی السّفينة الحمراء و احشرهم تحت راية

الفضل و العطاء و انزل عليهم آية ‌التّأييد فی قطب‌ الانشاء ربّ ربّ اجعلهم نجوماً

باهرة و سرجاً ساطعة و کواکب لامعةً و شهباً ثاقبةً حتّی يقوموا علی خدمة

امرک بين خلقک و ايقاد نار محبّتک فی قلوب بريّتک و نشر آثارک فی بلادک و

تربية النّفوس فی مملکتک فتمتدّ فی الأرض مائدة سمائک و يصبح الامکان جنّة

الابهی بقدرتک و الغبراء غبطةً للخضراء بفيض حکمتک . اللّهمّ اجعل احبّائک

ملائکة سمائک فی ارضک و اصفيائک حزب ملکوتک فی ملکک هذا منتهی امل

عبدک الّذی خضع لسلطانک و سجد ببابک و تذلّل لعزّتک و اکبّ بوجهه علی

التّراب لسلطنتک انّک انت الکريم الرّحيم العزيز الوهّاب .

ای ياران روحانی عبدالبهآء در اين دم که کوکب عيد رضوان از مشرق

امکان درخشنده و تابان و جهان از وجد و طرب در نهايت روح و ريحان

جذب و سرور است وله و حبور و تجلّی يوم مشکور شادمانی است و کامرانی

روحانی است و وجدانی نغمه و آهنگ است و ترانهء چغانه و چنگ از هر جهت

آثار فرح ظاهر و از هر سمت انوار جذب و وله باهر ياران الهی در نهايت

شادمانی و اصفياء رحمانی در منتهای کامرانی زيرا يوم خروج اسم‌ اعظم است

در عراق از مدينة‌ الله به حديقهء نوراء و حضرت مقصود در آن يوم مشهود در

نهايت فرح و سرور بودند . لهذا اشراق آن بشاشت ملکوت وجود را احاطه

نمود و در آن روز فيروز اعلآء کلمة‌ الله بر جميع امکان گشت . پس ای ياران

ص ٢٩

الهی در اين عيد مبارک بايد کلّ چنان وجد و سروری نمائيد که ملکوت

وجود را به حرکت آريد . لهذا عبدالبهآء به بشارت کبری فائز و نهايت تضرّع و

ابتهال را به درگاه جمال‌ابهی مينمايد که جميع ياران را به روح و ريحان آرد

و سرور و شادمانی بخشد ...
هو الله

_٣٠ای مشتاقان جمال دلبر مهربان معشوق عالميان و محبوب روحانيان و مقصود

ربّانيان و موعود بيانيان چون از عراق اشراق فرمود ولوله در آفاق انداخت و

پرتوی نورانی بر اخلاق زد کون به حرکت آمد امکان مسرّت يافت حقائق

اشياء معانی الهی جست ذرّات کائنات دلبر ربّانی يافت شرق مطلع انوار شد و

غرب افق اشراق گشت زمين آسمان شد و خاک تيره تابناک گشت جلوهء

ملکوت در ملک گرديد و عالم ناسوت انتباه از عالم لاهوت يافت جهان جهان

ديگر شد و عالم وجود حياتی ديگر يافت . اين آثار روز به روز ظاهر و آشکار

شود و اين‌ انوار يوماً فيوماً بتابد و اين نفحهء مشکبار آناً فاناً بر اقطار عنبربار

گردد . ولی افسوس که ايرانيان هنوز مانند کوران و کران به خواب غفلت

گرفتارند نور نبينند و ندا نشنوند و انتباه نيابند و هوشيار نگردند . جهدی کنيد

سعيی نمائيد که ايران موطن دلبر مهربان است و فارس مبدأ طلوع صبح

تابان بلکه به همّت دوستان اهل آن سامان مشاهدهء پرتو مه تابان نمايند و از

فيوضات ربّ الآيات بهره و نصيب برند و عليکم البهآء الأبهی . ع ع

ص ٣٠
هوالابهی

_٣١ای مشتاق ملکوت الله عالم امکان مطلع انوار جمال رحمن شد و حيّز جهان

مرکز ظهور حضرت يزدان گشت فيوضات غير متناهيه احاطه نمود و تجلّيات

متتابعه رخ گشود . انوار شرق و غرب را روشن کرد و گلهای معانی و ريحان

الهی کوه و دشت را گلزار و گلشن نمود . جهان رشک فردوس جنان شد و

کيهان غبطهء آسمان گشت . عندليب حقايق در حدائق تقديس به الحان بديع

تغنّی کرد و ورقاء بيان بر افنان تبيان به ‌فنون ‌الحان ترنّی نمود . بلبل وفا بر

اغصان سدرهء منتهی به گلبانگ پارسی نغمه سازی نمود و حمامهء فردوس ابهی

بر شجرهء طوبی به لحن حجازی بسرود . افسر سلطان گل نمودار شد و با رخی

افروخته و عشّاقی جان سوخته عرض ديدار کرد و هر شکوفه و گياهی را

چمن آرائی آموخت . با وجود اين مواهب عظيمه که چشم امکان نديده مردم

مرده و پژمرده بودند و چشم دوخته و افسرده محشور شدند . زهی افسوس و

حسرت که چنين محروم شدند و هزار ندامت که چنين مهجور گشتند و البهآء

علی اهل البهآء بما فازوا بهذا الفضل العظيم . ع ع
هو الله

_٣٢سبحانک اللّهمّ يا الهی و سيّدی و مولائی ترانی مورداً لکلّ بلاء و هدفاً لکلّ

سهام و معرضاً لکلّ سنان ما من يوم الّا و سيوف شاهرة و سهام نافذة ‌متتابعة

علی صدر عبدک المسکين بين ‌العالمين . مع ذلک ترانی انشرح صدراً بنفحات

ص ٣١

قدسک و انجذب قلباً بآيات توحيدک و اقرّ عيناً بمشاهدة‌ انوارک و انتعش روحاً

بنسائم تهبّ من حديقة عنايتک و لا التفت‌ الی‌ السّهام و لا اعتنی بالسّنان و لا اهتمّ

بشأن من الشّئون بل اتشبّث بذيل الاصطبار و اتدرّع بدروع التّضرّع و الابتهال

و اطفأ النّيران الموقدة بيد الأشرار بدموع ساکبة فی اللّيل و النّهار . ربّ ايّدنی

علی عبوديتّک بين الأبرار و وفّقنی علی خدمة الأخيار و اجعلنی فدية لعبادک

الأحرار . ربّ آنسنی بالطافک و ارحمنی بفضلک و احسانک و احفظنی فی کهف

حفظک و حمايتک و اکفنی هجوم الأعدآء فی الجهر و الخفاء و انطقنی بالثّناء

بين الأحبّاء و اجعلنی آية الرّحمة بين الوری و حقّقنی بعبوديّة احبّائک فی کلّ

الأنحاء . انّک انت الکريم انّک انت العظيم انّک انت الرّحمن الرّحيم .

ای ياران با وفای عبدالبهآء کوکب ساطع خطّ استواء از نقطهء اعتدال در فصل

نوبهار اشراق بر جميع اقطار نمود و به ضيآء و حرارتی شديد برجميع اقاليم

فيض جديد و روح شديد مبذول فرموده . ‌از آن ضياء و حرارت جنبش و حرکت

در عروق و اعصاب آفاق افتاد . خلق بديع شد و روح جديد دميده گشت جسم

افسردهء امکان و جسد مردهء اکوان جان تازه‌ يافت و به موهبتی بی‌اندازه‌ موفّق

شد دور دور بديع گشت و خلق خلق جديد شد و نفخت فيه من روحی تحقّق

يافت . عالم امکان تزيين يافت و جهان به طلوع نور مبين روشن گشت در جميع

کائنات آثار نشو و نما هويدا گشت و در کافّهء موجودات ترقّيات عظيمه

آشکار گرديد . اهل انصاف معترفند که قرن تاسع عشر ميلاد عصر انوار بود و

ص ٣٢

فخر اعصار گشت در جميع مراتب وجود علويّت واضح و مشهود گرديد به

قسمی که اين يک عصر حکم صد عصر يافت و اين يک قرن از پنجاه قرون

آثارش بيشتر گشت . يعنی اگر آثار و صنايع و بدايع پنج هزار سال که عبارت

از پنجاه ‌قرن است جمع نمائی البتّه مقابلی به ‌آثار اين يکتا عصر الهی و قرن

رحمانی ننمايد مشروعات و اکتشافات پنجاه قرن مقابلی با اکتشافات و

مشروعات اين يک قرن نتواند و علوم و صنايع و آثار و بدايع متوازی نگردد .

ملاحظه نمائيد که چگونه آثار اشراق شمس حقيقت در جميع کائنات ظاهر و

باهر گرديد . با وجود اين اين خلق نادان يعنی جمهور غافلان هنوز در خواب

بی پايان مستغرق ابداً ملتفت نيستند که اين نشو و نما و اين ترقّی بی منتهی

منشأش از کجاست و اين بهار الهی از اشراق چه کوکبيست و اين فيض

نا متناهی از رشحات چه سحابی . حرکت مشاهده نمايند و لکن محرّک را به

خاطر نياورند طراوت و لطافت فصل ربيع رامعترفند و لکن‌ از فيوضات نامتناهيهء

نوبهار الهی بکلّی غافل غبار را بيابند ولی سوار را نبينند جوار منشآت

مشاهده کنند ولی هبوب ارياح را ادراک نکنند گلبانگ معنوی استماع کنند

ولی از بلبل معانی بی خبرند امواج بی پايان بينند ولی از بحر بيکران بی

خبرند ميوهء خوشگوار تناول نمايند و لکن از شجرهء ‌اسرار غافلند لمعان زجاج

مشاهده نمايند ولی از فيض سراج بی خبرند . باری اميد واريم که بيدار گردند

و از اين بادهء خوشگوار مست و هوشيار شوند .
ص ٣٣

ای ياران الهی فی الحقيقه شما سرمست صهبای وفائيد و لشکر منصور ملأ اعلی

در جميع آفاق منتشريد و به قوّهء ‌نافذهء کلمة‌ الله‌ منتصر سبب حيات‌ اهل آفاقيد

وسر حلقهء زمرهء عشّاق دليل راه ‌نجاتيد و قرين ‌آيات بيّنات‌ . ای ياران الحمد لله

علم توحيد در جميع اقاليم بلند است و آهنگ ملکوت ابهی مرتفع از ملأ اعلی

اسرافيل الهی در قلب آفاق نغمهء يا بهاء الابهی زند و قوّهء کلمة‌ الله روح حقيقی

به جسد امکان بخشد . پس ای ياران وفا بايد کلّ در جانفشانی و خدمت

آستان الهی و عبوديّت درگاه حضرت نامتناهی سهيم و شريک عبدالبهآء گرديد .

اگر به اين موهبت کبری موفّق شويد در اندک زمانی آفاق بتمامه اقليم اشراق

گردد و دلبر وحدت عالم انسانی در نهايت دلربائی جلوه در قطب امکان

نمايد . اين است آرزوی عبدالبهآء اين است منتهی آمال اهل وفا وعليکم‌ البهآء الابهی .

هو الله

_٣٣ربّ و رجائی انت المقدّس عن ثنائی و المنزّه عن محامدی و نعوتی و بيانی لک

الحمد بما اطلقت لسانی عند مناجاتی لأناجی فی جوف اللّيالی و ادعوک بقلبی

و جنانی و اشکرک بما يسّرت الأمانی و الهمت عبادک الحقايق و المعانی و

هديتهم الی المرکز الرّحمانيّ و جعلتهم ينجذبون الی جمالک النّورانيّ ربّ انّ

هؤلآء من خلّص الأصفياء قد هتکوا الأستار و ظفروا بالأسرار و تمنّوا مشاهدة

الأنوار و لم تأخذهم فی حبّک لومة لائم من الأشرار فالتحقوا بالأبرار و دخلوا

ص ٣٤

فی حديقة الأسرار و اقتطفوا الأزهار و تفکّهوا فی الأثمار فسمعوا نغمات

الأطيار و سمعوا ايقاع الأوتار بمزمار الأسرار المطرب للآذان المنعش للأرواح

المحيی‌ لقلوب‌ الأخيار ربّ‌ اجعلهم‌ انواراً ساطعة و اشجاراً باسقة و اعيناً فوّارة و

غصوناً نوّارة و طيوراً صادحة فی رياض محبّتک و حيتاناً سابحة فی حياض

رحمتک و أُسوداً زائرة فی غياض موهبتک انّک انت الکريم و انّک انت العظيم و

انّک انت الرّحمن الرّحيم .

ای ياران روحانی شکر کنيد و شهد و شير بياميزيد و مشک و عنبر بيزيد و

شوق و طرب انگيزيد که الحمد لله بارقهء هدايت منتشر شد و صبح صادق

عنايت مشتهر گشت و در اين حشر مستمرّ بدرقهء الطاف رسيد و هدايت کبری

حاصل گشت ديده بينا شد و گوش شنوا گرديد دل و جان هم آهنگ اهل راز و

نياز گشت و دلبر آمال پرده برانداخت و شاهد انجمن عالم بالا جلوه ‌نمود

سرّ مکنون مکشوف شد و رمز مصون معلوم گرديد . در هر دم موهبتی جديد

همدم ، هر نَفْس نفيس را نَفَس مسيحائی جانی تازه بخشد و موهبتی بی اندازه

عطا فرمايد و عليکم البهآء الابهی . ع ع
هوالابهی

_٣٤ای بندهء جمال قدم حضرت يوسف عليه السّلام در مصر جمال رخی افروخت و

جانهای صد هزار خريدار بسوخت لکن حال يوسف کنعان الهی و عزيز مصر

ص ٣٥

رحمانی با رخی چون آفتاب و جمالی خارج و زايد از وصف و نعت اولو الألباب

در قطب عالم کشف نقاب و خرق حجاب فرمود جميع خريداران به آب و گل

مشغول شدند و به شئون و هوای جان و دل پرداختند و از مشاهده و لقا

محروم شدند . تو حمد کن خدا را که از خريداران آن جمال حقيقی بودی و

از شيدائيان روی محبوب معنوی و البهآء عليک و علی الّذين انجذبوا بجمال الله .

عبدالبهآء عبّاس
هو العزيز القديم

_٣٥در اين وقت که بلبل گلزار بقا قصد آشيان وفا نموده و شاهد انجمن عاشقين

عزم ديار قسطنتين فرموده تا از شاخسار دارالسّلام بغداد به آشيان

دارالاسلام اسلامبول برپرد و از اين مرز و بوم به خطّه و ديار روم شتابد و

در آن گلستان به بدايع الحان قدسی تغنّی فرمايد که شايد انفس ترابی از

مقرّ فانی برپرند تا در ظلّ همای حقيقی مقرّ گزينند و چون اطيار عرشی به

گلشن باقی طيران نمايند اين عبد فانی خامه را با مداد قرين نموده که

شايد از تلاقی اين دو نالهء جانسوز فراق از عالم دل و جان به عالم ظهور و

بيان پيوندد و نمی از يمّ اشتياق به آفاق مترشّح گردد تا از اين رشحات

محبّت قلوب محبّان در خروش آيد و از اين آتش جگر سوز هجران دلهای

دوستان به جوش آيد و لکن چه توان نمود که قلم را اين الم در خور نه و الواح

را اين الحاح وسعت نه زيرا که هر عالمی بيش از قدر و اندازهء خود تحمّل

ص ٣٦

ننمايد و از عهده بر نيايد البتّه درياهای بی پايان عشق در نهر های امکان

جاری و ساری نشود و ارواح قدسيّهء لامکان در قالب مکان نگنجد . پس

خوشتر آن است که ابواب لسان را از عالم مجاز بر بنديم و به لب و زبان

حقيقت پردازيم و از عرصهء الفاظ به فضای جانفزای عوالم معنی پرواز نمائيم .

" با تو بی لب اين زمان من نو بنو راز های کهنه ميگويم شنو "

البتّه اين عالم خوشتر و دلکشتر است از عوالم ديگر زيرا که قاصد اين

مقصد ممنوع نگردد و فيض اين سحاب مقطوع نشود بلکه در مرور ايّام و

دهور اين پيک معنوی در سير و سلوک است و اين هدهد سبای قدسی در بشارت و سرور .

و امّا آن که سبب اين حرکت و علّت اين مسافرت آن است که دولت ايران

با تيغ و سنان از سه سال قبل تا به حال پاپی اينجانب شده اند و هرگز

ذرّه‌ای اهمال و اغفال نورزيدند بلکه به تمام جدّ و جهد مشغول بوده اند به

خصوص يک سال يا بيشتر است که در تدبير بيش از طاقت خود کوشيدند .

خلاصه در اوائل از دولت عثمانی خواهش نمودند و کوشش کردند که

ايشان را با جميع متعلّقان گرفته دست بسته تسليم ما نمائيد . دولت روم

جواب نمودند بعد دول ديگر را به توسّط انداختند و دول اجنبيّه از دولت

ايران حمايت و توسّط نمودند و لکن دولت روم بالمرّه جواب نمودند که دولت

ايران چنين خواهش و طلبی ننمايند زيرا که چنين امر محال و ممتنع است .

ص ٣٧

بحمدالله هر چه کوشش نمودند دست ايشان کوتاه گشت و شجرهء عنايت الهی

بلند تر شد و هر چه دام تزوير و شست تدبير از برای اين طيور هوای قدسی و

شاهباز فضای الهی نهادند خود به آن مبتلا گشتند و غافل از اين که

تقديرات الهی فوق تدبير ايشان است . بعد از يأس از اين مرحله از دولت روم

بتوسّط دول ديگر خواهش نمودند که وجود ايشان در عراق عرب که

سرحدّ ايران است سبب اضطراب قلب ماست و علّت انقلاب مملکت ايران

حال که شما ما را به آنچه طلب نموديم مأيوس نموديد پس ايشان در محلّ

ديگر باشند چه ضرور که در سرحدّ تشريف داشته باشند . باز دولت روم

قبول ننمودند بعد ميرزا حسينخان وزير مختار دولت ايران که دراسلامبول

است قهر کرده هفت روز از خانه بيرون نيامده و هر چه وکلای دولت روم در

عقب او فرستادند به مجلس نرفت . بعد صدر اعظم اسلامبول به نامق پاشا که

حاکم عراق است نوشت که دولت ايران ما را تنگ آوردند شما اين تفاصيل

را خدمت ايشان عرض نمائيد شايد ميل نمايند چند وقتی به اين صفحات

تشريف بياورند و شايد قدری داد و فرياد و ناله و نوحهء ايران کمتر

شود و لکن در کمال احترام نوشته بود و سفارش زياد به جهت مهمان دار راه

و مصارف طريق و سوار به جهت محافظت همراه کنند و به هر قسم که خود

ايشان ميل داشته باشند معمول دارند . بعد پاشا در روز سيّم عيد رمضان که

بنده و سرکار آقا عمو به ديدن عيد رفته بوديم پاشا بسيار اظهار اشتياق

نمود در اين که خدمت ايشان برسد و لکن تمنّای آن داشت که ايشان به

ص ٣٨

منزل او تشريف ببرند بعد ايشان جواب فرمودند که من در مقرّ حکومت ميل

ندارم وارد شوم اگر پاشا ميل ملاقات دارند قرار در مسجد ميدهيم . بعد

ايشان به مسجد تشريف بردند و پاشا آمد وارد مسجد شد و بر گشت و وزير

خود را با کاغذ های صدر اعظم در خدمت ايشان فرستاد که من آمدم در

مسجد و لکن از جمال شما خجالت ميکشم که در مجلس اوّل چنين عرايض را

نمايم . بعد وزير پاشا تفصيلات را عرض نمود و گفت که پاشا حرفش اين

است که‌ اگر ميل به تشريف بردن نداريد نوشته مرقوم بفرمائيد به صدراعظم

و ما ميفرستيم و اگر خير ميل به تشريف بردن داريد اعلام بفرمائيد . مقصود

اين است بسته به ميل خود شماست . ايشان جواب فرمودند که اگر دولت

عليّه کمال احترام را معمول ميدارند من به جهت بعضی مصالح به رفتن آن

صفحات چند وقتی بی ميل نيستم . بعد پاشا پيغام فرستاد که من آنچه

بفرمائيد و ميل داشته باشيد معمول خواهم داشت . خلاصه امروز که روز

چهارشنبه دهم ذيقعده‌ است درباغ نجيب پاشا هستيم چون چند روز است که

نقل مکان نموديم از بغداد به اين باغ و انشاء الله چند روزديگر عازم

اسلامبول هستيم . و چند روزقبل خود نامق پاشا به ديدن ايشان آمد به باغ

و بسيار اظهار اخلاص و محبّت نمود . باری در اوّل که ذکر رفتن اينجانب

شد اعدا فرح زيادی نمودند و لکن به مفادّ آيهء مبارکهء يريدون ان يطفئوا

نور الله بافواههم و يأبی الله الّا ان يتمّ نوره و لو کره‌ الکافرون خدا چنان

اسبابی فراهم آورد که فرح ايشان به حزن و اندوه تبديل شده به قسمی که

ص ٣٩

ايلچی عجم که در بغداد است بسيار پشيمان شده است از اين حيله و

تزويری که نمودند و نامق پاشا در آن روز که ‌آمد خدمت ايشان گفت پيش

اصرار به رفتن شما داشتند وحال بسيار اصرار به نرفتن شما و يمکرون و

يمکر الله و الله خير الماکرين .
هو الله

_٣٦ای ثابتان بر ميثاق نيّر اعظم اشراق چون از افق عراق طلوع فرمود و پرتوی

نورانی از منبع رحمانی بر آفاق نثار کرد جمهور خفّاشان با دبدبه و

کبکبه شان از جميع جهات هجوم نمودند که شايد آن نور مبين را از انظار

مقرّبين ستر نمايند و خود در ظلمات دهما پرواز نمايند و در ليلهء ليلا جولانی

در ميدان دهند . چون عاجز از مقاومت به حجّت بودند تدبير در مسافرت

جمال قدم کردند و صد هزار تزوير به کار بردند که شايد کوکب اشراق

از افق عراق غروب نمايد و پرتو تقديس از اوج احديّت باز ماند . اين بود که

جمال قدم را از اقليم شرق به کشور غرب بردند ولی اين هجرت و غيبت

سبب اعلاء کلمة‌ الله و علّت نشر نفحات الله گشت عقاب امر الله در اوج

عظمت پرواز نمود و آفتاب کلمة‌ الله در مشرق قوّت و قدرت اشراق کرد . اين

توهين سبب تأييد شد و اين تغريب سبب تقريب گرديد بنيهء امر الله قوّت يافت

و صيت امر الله شهرت گرفت . آوازهء اين امر در ايران شيوع داشت اين غربت

سبب شد که جهان گير گشت و در جميع جهان اشتهار يافت . اين قضيّه هر چند

ص ٤٠

سبب عبرت بود ولی نادانان را علّت غفلت گشت . چندی نگذشت که دوباره

رايت عناد برافراشتند و تخم کينه در سينه کاشتند و عوانانی را بر تعرّض

گماشتند وسيله‌ای بدست آوردند و واسطه‌ای پيدا نمودند و آن ميرزا يحيای

معهود بود . حضرت سفير اين شخص بی تميز را وسيلهء کبيره نمود و بر

فساد دلالت کرد . اين شخص چنان گمان نمود که اگر مصباح ملأ اعلی از

زجاجهء غرب انتقال نمايد امر جديد و فيض جليل اضمحلال جويد لهذا با

سفير همداستان شد و هزار فساد و فتنه در نهان و عيان احداث کرد گمان

مينمود که‌ اين ضرّ بر هيکل مکرّم وارد گردد و اين فساد سبب اذيّت جمال

قدم شود ولی او محفوظ و مصون ماند . هيهات هيهات آتش فتنه چون شعله ور

شد آن شخص نادان را پيش از جمال رحمن حرکت دادند الی الآن در بئر

خذلان و خسران در آه و فغان است . ولی آن مهر تابان چون از افق زندان

طلوع فرمود پرتو تقديس بر ارض مقدّس زد نار الله الموقده شعلهء شديد

برافراخت و حرارت محبّت الله در قلب امکان برافروخت حقيقت جامعهء کلمة

الله‌ از حضيض به‌ اوج اعلی رسيد و سرّ يريدون‌ ان يطفئوا نور الله بافواههم و

يأبی الله‌ الّا ان يتمّ نوره و لو کره‌ الکافرون آشکار گشت . فنعم ما قال ‌الشّاعر :

عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد . ملاحظه فرما که حکمت الهيّه چقدر

عظيم است در سه هزار سال پيش به لسان انبيا بشاراتی به ارض مقدّس داد

که ای ارض مقدّس مژده باد موطأ قدم رحمن خواهی شد و خيمهء حضرت

يزدان بلند خواهد گشت نفحات قدس مرور نمايد و نيّر تقديس پرتو افکند .

ص ٤١

ای ارض مقدّس شاد باش و شاد باش آن مه تابان در آسمانت لائح گردد و

آن خورشيد درخشان از خاورت بدرخشد . حضرت مقصود به حکمت بالغه

خواست که وعده های دو هزار و سه هزار سال انبيا را وفا فرمايد اعدای

خويش را برانگيخت و به قوّت نافذه در آويخت و آنها را واسطه نمود تا به

دست خويش ريش و ريشهء خود از بن و بنگاه‌ براندازند و همچه سراج منيری

را از زجاج وطن خود اخراج نمايند تا ارض مقدّس منوّر گردد و وعد انبيا

تحقّق يابد وادی‌ ايمن انجمن ياران الهی شود و بقعهء مبارکه مرکز معارک

روحانی گردد نور احديّت طلوع کند و ظلمت جهل زايل شود . هذا من حکمة

ربّکم البالغة و نعمة موليکم السّابغة و رحمة محبوبکم السّابقة . ع ع

الله ابهی

_٣٧ای ياران حقيقی و دوستان الهی شمع روشن است و قرن جمال ابهی گلزار و

گلشن . فجر ملکوت‌ ابهی ساطع است و کواکب ملأ اعلی لامع . نسيم رياض الهی

در هبوب است و شميم حدائق الهی در مرور . آهنگ ملکوت ابهی بلند است و

صلای ملأ اعلی در گوش هر مستمند . شمس عنايت در نهايت اشراق و بدر

موهبت تابنده‌ بر آفاق . الطاف‌ اسم‌ اعظم روحی لاحبّائه الفداء محيط و خوان

مائدهء ‌آسمانی ممدود در بسيط زمين اين مواهب از جميع جهات مهاجم . پس

ملاحظه نمائيد که تاج چه بخششی بر سر داريد و خلعت چه شهرياری در بر

به چه‌ لحاظ عنايتی ملحوظيد و به چه نظر موهبتی منظور . پس ‌از اذيّت ‌اهل عالم

ص ٤٢

محزون مگرديد و از صدمات دمبدم دلخون مشويد چه که در سبيل جمال

قدم وارد و در راه ‌اسم ‌اعظم نازل . ‌اين مصائب مواهب‌ است و اين رزايا عطايا

اين اسيری اميری است و اين زندان ايوان اين ملامت و شماتت مدح و

ستايش است و اين زنجير طوق سلطنت جهانگير اين بند و کند زينت پای هر

سعادتمند است و اين سلاسل و اغلال منتهی آمال اهل جلال و اين تيغ و

شمشير آرزوی گردنهای عاشق جمال منير . ملاحظه نمائيد که حضرت اعلی

روحی له‌ الفداء سينهء مبارکش هدف صد هزار تير رصاص شد و هيکل مقدّس

جناب قدّوس روحی له ‌الفداء پاره پاره گشت و زنجير و سلاسل و اغلال در

گردن مبارک‌ اسم ‌اعظم روحی لاحبّائه‌ الفداء گرانی نمود و به‌ اين حالت با

سر برهنه و پای برهنه از نياوران تا طهران کشان کشان ‌آوردند و صدمات

چندی که لسان قلم مضطرب از ذکرش بر آن جمال مطهّر در مدّت پنجاه سال

وارد که يکی از آن سرگونی از ايران و سرگونی ثانی از عراق به شهر

آل عثمان و از آن شهر سرگونی ثالث به‌ قطعهء اروپ عثمانيان و بلغارستان و

سرگونی رابع قعر اين زندان و سجن ‌اعظم جمال رحمن و همچنين صد هزار

محن و بلايا از داخل و خارج در اين مدّت وارد . و همچنين حضرت باب‌الباب

را ملاحظه نما روح المقرّبين له ‌الفداء که ‌آن شمع منوّر و کوکب مشرق‌ انور

در سبيل الهی چه بلايا و محن و رزايا کشيدند و چه صدماتی خوردند و

عاقبت در قلعهء فلاکت جام سرشار شهادت را چگونه نوشيدند و بر

بستگانشان چه‌ اذيّتها وارد گشت . و همچنين نفوس مقدّسی که سرج نورانيّهء

ص ٤٣

اين عالم بودند و نجوم بازغهء بنی‌آدم‌ انوار ساطع بودند و کواکب لامع کلّ

در سبيل جمال مبارک جانفشانی نمودند و پرتو افشانی اسيری کشيدند و

اذيّت شديد ديدند و تالان و تاراج شدند و به حبس و زندان افتادند و

عاقبت در نهايت مظلوميّت شربت شهادت نوشيدند . پس معلوم و واضح گشت

که بلايای سبيل دوست آرزوی دل مقرّبين ‌است و مصيبات راه حقّ منتهی امل

اهل علّيّين به ظاهر اگر چه زهر است به حقيقت شهد در کام متزلزلين اگرچه

تلخ است در مذاق ثابتين شکر و قند . پس به شکرانهء نعمت و اذيّت و جفائی

که در راه دلبر يکتا کشيديد به حرارت و اشتعالی مبعوث گرديد که جميع

من علی الأرض حيران گردند و البهآء عليکم يا احبّاء الله جميعاً ع ع

_٣٨ ... حضرت خليل از وطن خويش دور شد ولی آن دوری سبب سرور گرديد و

حضرت کليم از موطن خود مهجور گشت ولی مهجوری سبب مشاهدهء شعلهء طور

شد . حضرت يوسف آوارهء خطّهء مصر شد ولی از چاه به اوج ماه رسيد . حضرت

مسيح از ارض مقدّس به مصر روان شد ولی اين غربت سبب موهبت گشت .

حضرت رسول از بطحا آوارهء يثرب شد ولی اين هجرت سبب نصرت گرديد .

حضرت اعلی از شيراز به ساحل رود ارس سرگون شد ولی اين سرگون

پرشگون بود . جمال مبارک روحی لاحبّائه‌ الفداء از ايران به عراق و از عراق

به اسلامبول و از آنجا به روملی ‌ارض سرّ و از آنجا به سجن اعظم منفيّ گشت

ولی اين نفی پياپی سبب شد که شرق و غرب روشن شد ...
ص ٤٤
هو الله

_٣٩ای ثابت بر پيمان نامه ای که به جناب امين مرقوم نموده بودی ملاحظه

گرديد . اين نامه به نهايت خلوص و خير خواهی امر الله مرقوم شده بود . جناب

امين بسيار از شما راضی و نهايت ستايش مينمايد . از مصائب و بلايای وارده

محزون و مغموم مشو در ره عشق پست و بالاهاست جام بلانصيب اهل وفا و

اخوان صفا هذه من سنّة ربّک فی جميع القرون و الاعصار تا انقطاع اين نفوس

مبارکه و جانفشانی عاشقان جمال ذوالجلال در حيّز ظهور واضح و مشهور

گردد . ملاحظه کن که نفس مقدّس مبارک روحی لاحبّائه الفداء چقدر بلايا و

رزايا تحمّل نمود صهباء بلا از هر جام سرشار نوشيد و هدف سهام و سنان

اهل بغضا گشت شبی نيارميد و دمی سر به بالين راحت ننهاد گهی زير زنجير

بود و گهی مبتلا به دست تطاول هر يزيد پليد گهی سرگون عراق بود و

گهی منفيّ ممالک بلغار و عاقبت بيست و پنج سال مسجون قلعهء عکّا . پس بايد

احبّای الهی نهايت شکرانه به درگاه خداوند يگانه نمايند که تأسّی به جمال

مبارک نمودند و از جام بلا بهره و نصيب بردند . از اطوار بعضی نفوس دلگير

مباش محتسب حقيقی در کار است جميع اينها بگذرد و افق حقيقت از هر

ابری صاف و مبرّا گردد اگر کسی قصوری نمايد ظلم بر نفس خويش نموده

عاقبت نادم و پشيمان گردد وعليک البهآء الابهی . عبدالبهآء عبّاس

ص ٤٥
هو الله

_٤٠ای ياران عزيز عبدالبهآء آن دلبر بيهمتا تحمّل هر جفائی فرمود و حمل هر

بلائی کرد در هر نفس هدف تيری شد و مدّت بقا در تحت تهديد تيغ و

شمشير بود و شب و روز به نصايح و وصايای الهی پرداخت و جميع را به آنچه

سبب عزّت ابدی عالم انسانی است دلالت فرمود تا نفوسی تربيت شوند که

مظاهر تنزيه و تقديس الهی گردند و مطالع انوار تقوی در عالم انسانی حتّی از

ترک اولی اجتناب نمايند و از دام نفس و هوی خلاصی جويند جميع اعمال و

افعال را به نصوص قاطعهء الهيّه تطبيق کنند و به اخلاق رحمانی عالم انسانی

را تزيين بخشند تا اين جهان جهان ديگر گردد واين عالم ارضی جهان آسمانی شود ...

هوالابهی

_٤١ای فرع لطيف شجرهء مبارکه مکاتيب متعدّده واصل و معانی روحانيش حلاوت

مذاق رحمانی گشت . شکر جزيل ربّ جليل را که آن فرع طريّ و فنن لطيف را

به نفحات ملکوت ابهايش تازه و زنده نموده و بر سعی در سبيل رضايش موفّق

کرده . ای منجذب به نفحات الله ، جمال مبين کبرياء و آفتاب انور ملأ اعلی

از مشرق امکان طالع و لائح گشت و مشارق و مغارب را به انوار تقديس

روشن و منوّر نمود . آن ذات مقدّس با وجود تنزيه و عزّت قديمه جميع محن و

بلايا را تحمّل فرمود و همهء مصائب و رزايا قبول نمود از هر کأسی سمّ قاتل

ص ٤٦

چشيد و از هر جامی زهر هلاهل اسير اغلال و زنجير شد و ذليل سلاسل

حديد گشت در زندان قرين مجرمان شد و در سجن همدم گنه کاران مورد

عقاب شد و معرض عذاب گرديد ابعاد از خطّه و ديار شد ونفی به عراق و

بلغار گشت معذّب به انکار و استکبار شد و مبتلای دست هر ستمکار هدف

سهام طعن و بغضا شد و سپر سنان ظلم و عدوان در سجن اعظم مقرّ يافت و

در زندان مظلم مستقرّ جست جميع اوقات در تحت تيغ و شمشير بود و

در کلّ اوان اسير و دستگير . اين محن و بلايا را به ذات مقدّس قبول نفرمود

مگر به جهت آن که عاشقان را رسم عاشقی آموزد و دردمندان را آئين

بندگی ، مشتاقان را راه نمايد و دوستان را دلالت فرمايد که ‌اگر مدّعی

ايمان و ايقانيد و آشفتهء جمال رحمن و اگر دلدادهء جمال دلجوی ‌اوئيد و

پريشان روی و موی او جام بلا را چون شهد بقا بنوشيد و نيش هلاک را چون

نوش حيات بيابيد از راحت و آسايش بگذريد و از آلايش جهان آفرينش چشم

بپوشيد خار مغيلان را چون پرند و پرنيان بدانيد و آتش سوزان را گلشن و

گلستان شمريد ملح اجاج عذاب را چون عذب فرات بنوشيد و نوک سهام را

چشمهء حيات بدانيد و تيغ و سنان را چون شهد امان بطلبيد از بادهء بلا مست

و مخمور شويد و از حلاوت ابتلا ملتذّ و محرور . با وجود اين بلايا و رزاياء

جمال قدم فديت ارضاً وطئتها اقدام احبّائه ، ‌آيا جايز است که جز بلا منحهء

عظمی طلبيم و جز زخم مرهمی خواهيم و جز درد درمانی جوئيم جز موارد

خوف مأمنی خواهيم و جز مواقع ذلّ ملجئی جوئيم جز در ميدان فدا جولان

ص ٤٧

کنيم و به غير از تيغ جفا مونس جان خواهيم ؟ لا و نفسه ‌المهيمنة علی‌ العالمين .

ربّ ايّدنی علی الوفاء و الثّبوت علی امرک بين الوری و وفّقنی علی شرب کأس

البلاء و الوقوع فی غمرات‌ البأساء و الضّرّاء و التّجرّع من ‌اقداح الرّزايا و التّضلّع

من نسمات الوفاء فی سبيلک يا من بيده ملکوت الأرض و السّماء انّک انت

الکريم المتعال . ع ع
هو الله

_٤٢ای بندهء جمال ابهی شکايت از اذيّت و مشقّت نموده بوديد که احباب ايران

دائماً در تعب و زحمتند و از جور و ستم علمای شريعت و رعيّت در بلا و

مشقّت . ای بندهء صادق ، جمال قدم همواره پنجاه سال به بلايا و ضرّآء و محن

و رزايا و صدمات و جور و جفا گرفتار بود . حال دل و جان چگونه راضی

گردد که ما در امن و امان با راحت جان و آسايش وجدان بياسائيم ؟ آن

دلبر بيهمتا همواره تلخی سمّ نقيع چشيد ، ما چگونه جام شهد و شکر نوشيم ؟ او

صدمات شديده ديد ، ما چگونه راحت جديده جوئيم ؟ او در زير زنجير رفت ، ما

چگونه شکّر و شير بياميزيم ؟ اين وفا نبود و محبّت را نشايد بلکه بايد به عجز

و نياز و گريه و زاری و نهايت بيقراری استدعای بلاکنيم وپيش تيغ جفا سر

بنهيم و از قيد ما سوی برهيم و داد وفا بدهيم و عليک التّحيّة و الثّناء . ع ع

_٤٣ ... ای احبّای الهی در اين سنه تأييدات الهيّه از جميع جهات احاطه کرده

ص ٤٨

جنود ملکوت نصرت نموده و افواج ملأ اعلی هجوم کرده . پس به شکرانهء اين

الطاف بايد دمی نياسائيم و نَفَسی برنيآريم مگر آنکه به نشر نفحات الله

مشغول شويم و به ترتيل آيات هدی مألوف گرديم در اتّحاد و اتّفاق بکوشيم

ياران را بنوازيم و دوستان را بستائيم حتّی دشمنان را به‌ انواع ‌الطاف و نيّت

خالصه خوشنود نمائيم به نشر نفحات الله قيام کنيم و به ‌اعلاء کلمة‌ الله

پردازيم . جمال قدم و اسم اعظم محض هدايت ما پنجاه سال تحمّل صدمات و

بلا فرمود ، آيا سزاوار است که ما راحت و آسايش طلبيم راحت و آرايش

جوئيم به فکرخويش افتيم ونفس امّارهء خود را پرستيم ؟ لا و الله چنين سزاوار

نه بلکه بايد در هر دمی صد جان بيفشانيم و در هر نفسی هزار ساغر بلا

بياشاميم و به جان و دل بکوشيم و مانند نهنگ دريای فنا بخروشيم تا قطرهء

آخر از خون خويش را در سبيل حقّ بر خاک بيفشانيم و عليکم البهآء الابهی. ع ع

هوالابهی

_٤٤ای بندهء ‌قديم جمال قدم روحی لاحبّائه ‌الفداء آنچه ‌مرقوم نموديد ملحوظ شد و

هر چه تسطير و تحرير گرديد تفسير شد . به محامد حضرت احديّت و سلطان

ربوبيّت لسان گشوديم که آن بندهء ديرين جمال مبين در شدّت اشتعال و

فوران نار محبّت الله هستند و از نسائم مهبّ عنايت جانی پر شور و قلبی

پر جوش دارند هنيئاً لک و مريئاً لک هذه‌ الکأس‌ الانيق الدّهاق من فيض عناية

ص ٤٩

شمس الآفاق . اليوم يوم شعله و نيران و لمعه و فوران است . حضرت اعلی و

نقطهء ‌اولی روحی له ‌الفدا سينهء مبارک را هدف صد هزار رصاص فرمودند جمال

قدم و اسم اعظم فديت احبّائه بروحی وذاتی وکينونتی در هر آنی صد هزار

تير بغضاء را تحمّل فرمودند و در تحت سلاسل و اغلال بودند و بيست و پنج

سال در سجن اعظم مسجون گشتند از ايران به عراق و از عراق به مدينهء

کبيره و از آنجا به برّ روميلی و از آنجا به ‌اين قلعهء خراب سرگون شدند .

با وجود اين ما چگونه در فکر راحت و آسايش باشيم و يا دمی سر را بر

بالين پرند و پرنيان نهيم ؟ از حضرت‌احديّت سائل و آمليم که‌اين ‌ايّام قليله

را در بلايا در سبيل حقّ بگذرانيم و اين جان پژمرده و افسرده را در محبّت‌ او

فدا نمائيم . آيا آن يوم مبارک را مشاهده ‌نمائيم که‌اين خون بی قيمت ارزان

را رايگان در سبيل رحمن انفاق نمائيم و اين جسد رميم‌ ارباً ارباً بر خاک

مذلّت در ميدان وفا افتد ؟ ربّ وفّقنی علی هذه ‌الموهبة ‌العظمی و المنحة‌ الکبری

الّتی بها اضاء ملکوت الوجود من ‌الغيب و الشّهود برحمتک الّتی اختصصت بها

عبادک‌ الصّادقين الثّابتين يا موفّق الاصفياء انّک انت الرّحمن الرّحيم . ع ع

الله ابهی

_٤٥ای منجذب الی الحقّ آنچه مرقوم نموده بودی قرائت و تلاوت گرديد و به

نهايت روح و ريحان در مفهوم و معانيش دقّت شد زيرا مبشّر به اتّحاد و اتّفاق

احبّا بود و مژدهء ‌الفت و يگانگی و محبّت ما بين دوستان داد . قسم به تراب

ص ٥٠

مقدّس آستان مبارک چنان سبب سرور شد که از وصف خارج است . زيرا

حضرت‌اعلی روحی لدمه‌ الاطهر الفداء به کمال سرور به ميدان فدا شتافتند و

طلعات قدس به نهايت مسرّت جانفشانی نمودند و جمال قدم و اسم اعظم

روحی و ذاتی و کينونتی لعتبته ‌الطّاهرة ‌الفداء جميع بلايا و محن از ضرب و

شتم و سلاسل و اغلال و اسيری و نفی و سرگون و زندان و سجن قبول

فرمودند تا نفوسی در حيّز وجود مبعوث گردند که مظاهر الفت حقيقی

گردند و مطالع محبّت قلبی صميمی شوند . و تا اين انوار از افق قلوب به کمال

اشراق سطوع ننمايد کور نتيجه نبخشد و مقصود حاصل نگردد و اين سدرهء

مبارکه ثمر نبخشد و شجرهء طوبی بارور نگردد صبح اميد ندمد ظلمت نوميد

متواری نشود جهان جهان تازه نگردد و ملکوت ادنی مرآت ملکوت اعلی

نشود و جنّت ابهی نيارايد و انوار عطا نتابد . ع ع
هو الله

_٤٦ای ‌آوارگان عبدالبهآء آواره‌ايد آزرده‌ايد بی سر و سامانيد زيرا خانه و

کاشانه و لانه و آشيانه را به تالان و تاراج داديد مصيبتی عظيمه تحمّل

نموديد وجفائی شديد کشيده‌ايد فی‌الحقيقه مورد ظلم بی پايان ‌از اهل طغيان

شده‌ايد . و عبدالبهآء نيز در اين سجن اعظم گرفتار ولی من اين زندان را ايوان

يافتم و اين قيد را آزادی شمردم و اين قفس را گلشن روحانی ديدم و اين

اسيری را سرير ابدی مشاهده نمودم زيرا در راه خدا و سبيل محبّت جمال

ص ٥١

ابهاست روحی لاحبّائه الفداء چقدر پر لطافت است و پر حلاوت چقدر شيرين

است و نازنين . فی الحقيقه بلايا و مصائب آن ياران بسيار شديد بود امّا به

حقيقت فضل جزيل بود و قلوب مقرّبان درگاه احديّت را مانند صبح اميد .

ملاحظه نمائيد که بلا در راه خدا چقدر مبارک است . حضرت سيّد الشّهداء

روحی له الفداء در بحر مصائب به قعر دريا رسيدند و يزيد عنيد و وليد پليد

به حسب ظاهر در عالم جسمانی کامرانی نمودند و فرح و شادمانی کردند .

بعد واضح و مشهود شد که آن مصائب حقيقت مواهب بود و آن کامرانی

نقمت آسمانی و آن شادمانی قهر و غضب ربّانی . حال اين نيز چنين است

هر چند علمای رسوم و رؤسای جهول ظلوم به ظاهر عربده ای مينمايند و

جولانی ميدهند عنقريب ملاحظه خواهيد نمود که‌ اين قوم مانند بوم هر يک به

گوشهء خرابه ای خزيده و به زاويهء خسران ابدی دويده و در حفرهء لعنت

سرمدی افتاده آنان در وادی خذلان سر گشته و سر گردانند وياران الهی از

افق عزّت ابديّه درخشنده و رخشان . اگر خوب ملاحظه کنيد مصيبت در سبيل

حضرت فردانيّت موهبت است زيرا اسم اعظم جمال قدم روحی لاحبّائه الفداء

به نفس نفيس مبارک تحمّل صد هزار بلايا فرمودند و ما ذليلان را در مصيبت

بقدر استعداد سهيم و شريک خود فرمودند . انصافش اين است که اين مصيبت

مستحقّ شکرانيّت است واين بلايا عين عطايا وعليکم التّحيّة و الثّناء . ع ع

_٤٧ای مخموران پيمانهء الهی و ای منجذبان جمال رحمانی محبوب ابهی و

ص ٥٢

مقصود ملأ اعلی فديت احبّائه بروحی و ذاتی و کينونتی و هويّتی و حقيقتی

اين مدّت مديد جميع بلايا و رزايا و مصائب و نوائب و غلّ و زنجير و سجن

عظيم را به نفس مبارک تحمّل فرمود و شما را در ظلّ تربيت الهيّه تربيت

فرمود که در چنين روزی قيام بر امر الله و اعلاء کلمة الله بکنيد . حال آن

وقت است که چون حواريّين حضرت روح هر چه جز اوست فراموش نمائيد و

چون بحر اعظم در جوش و خروش آئيد تا نفحات حقّ شرق و غرب را معطّر نمايد . ع ع

_٤٨ ...جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء هر چند بی نهايت اذيّت و جفا ديدند و

شدّت ابتلا کشيدند و هيکل منير اسير زنجير سجن يوسف الهی گرديد و ايّام

بقاء در اين جهان فانی ابداً نياسود بلکه زار و زبون از مملکتی به مملکتی

سرگون شد و در سجن اعظم به ملکوت عزّت مرکز فيض ابدی صعود فرمود

ولی الحمد لله نفوسی تربيت فرمود که آن نفوس جواهر وجودند و از اصحاب

قلوب خالصند و صادقند سر پر شور دارند و شيدائی و سودائی دلبر آفاقند

مشتعل و منجذبند و قائم بر خدمت .
هو الله

_٤٩ای دو امة‌ البهآء جمال قدم و اسم اعظم روحی و کينونتی و ذاتی لتربته الفداء

در هر دمی درد و غمی داشت . گهی اسير جفا بود و گهی هدف تير بلا

ص ٥٣

گاهی سرگردان دشت بدشت بود و گهی مبتلا به بلايای نيالا دمی همدم

زنجير و غلّ و عذاب اليم درآمل گرديد و نفسی همنفس دشمنان زنيم عُتلّ

شد روزی مصادم کرب و بلا در کربلا گرديد شبی در آغوش صدمات در

اردوی بليّات آرميد يومی سر و پا برهنه در زير زنجير از شميران به طهران

شتافت و چهار ماه با کند و اغلال در زندان به سر برد و در هر دمی در

تحت تهديد تيغ و تير بود گهی سرگون به عراق شد و وقتی سر گردان

کردستان گرديد و با وحوش کوه و طيور بيابان مؤانست نمود زمانی مديد و

سالهائی دراز در زوراء محاط به هجوم اعداء بود و در اشدّ محن و بلا هر روز

آفتی و هر شبی مصيبت پر محنتی ، آنی نياسود و دمی نيارميد . پس سرگون به

مدينهء عظيمه شد و مطعون به سهام مفتريات شديده رجال اعاظم و افاخم کلّ

در صدد توهين بودند و ارکان ممالک در فکر تدمير پس به ارض سرّ منفيّ

نمودند و در شدائد عظيمه مستغرق عذاب اليم . نفسی را که در آغوش

عنايت از بدايت وجود پرورش داد و در هر دمی انواع نوازش فرمود به

کمال بغضاء بر خاست و چون خيل آفات بتاخت قصد سفک دم مطهّر نمود و

چون ثعبان هيکل مکرّم را بگزيد و ناله و فغان آغاز نمود و فرياد

ستمديدگان برآورد و اظهار مظلوميّت کرد و عنوان مقهوريّت نمود انين و

حنين بر آورد و زفير و شهيق آغاز کرد چون اخوان حسود يوسف مصر وجود

را در چاه ‌بئر ظلماء بينداخت و ناله و فغان برافراخت و گريه و زاری نمود و

جاءوا اباهم عشاءً يبکون ، بنمود . پس با بيگانگان همراز شد و با دشمنان

ص ٥٤

دمساز ، نسبت فتنه و فساد به جمال بيمثال داد و اوراق مزوّره در دست اهل

عناد انداخت تا شمع انجمن بالا خاموش شود و آئين ملأ اعلی فراموش

گردد صبح احديّت غروب کند و شمس حقيقت افول ، آيت هدايت منسوخ

گردد و عيد يوم الست مفسوخ . نتيجةً اسباب سجن اعظم فراهم آمد و بلای

مبرم رخ داد مظلوم آفاق در دست اهل شقاق مبتلا شد و هر ساعتی در بلا و

محنتی افتاد جميع ابواب مسدود شد و کلّ سبل مقطوع . سهام جفا بود که از

کلّ ممالک عالم چون باران دمادم پی در پی و تيغ شقا بود که از جنود بنی

آدم وارد بر آن هيکل بی ظلّ و فَيْء . باری در هر نفسی گرفتار جفای

بوالهوسی بود و در هر دمی اسير و گرفتار درد و غمی تا از افق امکان روی

نهان نمود و در مطلع لامکان اشراق فرمود . حال از افق ملکوت ناظر که

جنود ناسوت بر عبد فريدش چگونه مهاجم و بر بندهء وحيدش چگونه امواج

بلا متلاطم . قسم به ذات مقدّسش که اعين ملأ اعلی در اشدّ بکاء و حسرت ،

قلوب اهل ملکوت ابهی مؤثّر در حقائق ارض و سماء چه که بلاياء اين عبد

چنان که دانی و بينی خارج از حدّ احصاء . پس محزون مباشيد از اين

مصيبت وارده و مغموم مگرديد از اين رزيّهء حاصله دل به فضل و عنايت جمال

ابهی روحی و کينونتی و ذاتی لاحبّائه الفداء بنديد و به بشارات او مسرور

باشيد و از عنايات او محظوظ بحر الطافش بی پايان است و نفحات موهبتش

منتشر از هر کران نظر رحمتش شامل است و فيض عنايتش کامل

علی الخصوص به شماها که بازماندگان حضرت سلطان الشّهداء هستيد و

ص ٥٥

ستمديدگان راه حضرت کبرياء لحظات عنايت مخصوصی با شماست و پرتو

فيض منصوصی فائض بر شما . پس شکر نمائيد حضرت مقصود را که به اين

الطاف موفّقيد و به‌ اين احسان مؤيّد و البهآء عليکم يا آل سلطان ‌الشّهداء . ع ع

هوالابهی

_٥٠ای ياران الهی و دوستان ربّانی سالها بگذرد و ايّام به سر آيد و بساط اين

حيات منطوی گردد و صبح زندگانی به شام ظلمانی تبديل شود و بهار

جوانی به خزان ناتوانی . بنيان عافيت بر افتد و بنياد مسرّت و راحت بر باد

رود و شجر وجود بی ثمر ماند و کينونت مشهود بی اثر . دفتر آمال پيچيده

گردد و حقيقت اعمال سنجيده ، بنيهء قويّه عظام رميم شود و وجود محکم و متين

چون خاشاک و هشيم . پس ای ياران حقيقی وقت را از دست مدهيد و به

راحت جسم و مسرّت دل ، دل مبنديد تعلّق به ملکوت ابهی جوئيد و توسّل به

ذيل اطهر اعلی قدری به حرکت آئيد و پری بگشائيد پروازی بنمائيد موجی

بزنيد اوجی بگيريد از نفحات ملکوت مشامی معطّر نمائيد و از حدائق رياض

جبروت دماغی معنبر . جمال قدم و اسم اعظم ايّام را در تحت سلاسل و اغلال

گذراندند و اوقات را در تنگنای زندان ، در تحت سيوف ندا فرمود و در زير

قيود فرياد برآورد و ما را طريق عبوديّت آموخت و هر يک را به طريقی آزمود

و هر مشقّت و بلائی را به جهت هدايت عباد تحمّل فرمود و هر مصيبت و

ابتلائی را به جهت تربيت دوستانش حمل نمود تا آن که انوار يقين از افق

ص ٥٦

مبين بتافت وسراج علّيّين در مشکاة روی زمين روشن گشت . حال چون آن

شمس افق توحيد سر در حجاب نمود و رخ در نقاب فرمود ما که بندهء آن

آستانيم و بردهء آن درگاه ، آيا جايز است که ساکن نشينيم و راحت بجوئيم

آرام بخواهيم و مخمود بمانيم محروم بشويم؟ لاو الله ‌اين ‌انصاف نيست و از

خرد و عقل خارج . ما حال بايد سبب ازدياد نار محبّت الله گرديم و اسباب

نشر نفحات الله در هر انجمنی روشن باشيم و از برای هر نفسی گلشن

دقيقه‌ای آرام نجوئيم و ساعتی راحت نيابيم به اخلاق الهی و اطوار رحمانی و

صفاتی ربّانی و روشی آسمانی و جوششی قدّوسی و حرارتی سينائی در بين

ناس محشور گرديم . ع ع
هو الله

_ ٥١ای ياران عزيز عبدالبهآء يد قدرت الهيّه چون خيمهء عزّت ابديّهء وحدت عالم

انسانی را در قطب امکان بر افراخت ابواب رحمت کبری بر روی همهء ما

بگشاد و در کلمات مکنونه خطابات رحمانيّه فرمود و به عنوان ای بندگان

من سر افراز کرد نسبت به خويش داد و از اضطراب و تشويش برهاند خوان

نعمت گسترد و صلای عامّ زد و از هر مائدهء آسمانی و نعمت رحمانی و موهبت

سبحانی مهيّا فرمود از هر بار گران نجات داد و از هر حمل ثقيل آزاد کرد

مگر به اوامر و نواهی و تعليمی امر فرمود که روح را جان بخشد و جان را

به جانان رساند . جميع احکام گشايش است نه تضييق اطلاق است نه تقييد

ص ٥٧

روح و ريحان است نه تحديد . در جميع احکام و شرايع سالفه جهاد است و

تيغ و کمان و سهم است و سنان و شمشير است و زنجير و تهديد است و

ضرب اعناق هر جبّار عنيد . امّا اين بار گران را جمال مبارک در اين دور

بديع ازياران بينداخت و نزاع و جدال حتّی لجاج را نسخ و فسخ فرمود و

عاشروا الأديان بالرّوح و الرّيحان تأسيس کرد با جميع ملل و اديان ما را

خير خواه و مهربان فرمود و با جميع قبائل معامله به ‌احسن فضائل‌ امر فرمود

حتّی دشمنان را دوستان شمرد و بيگانگان را آشنا جلوه داد و اغيار را يار

دانست . اين بغض و عدوان و استعمال سهم و سنان چه بار گرانی بود

بالعکس لطف و احسان چقدر سبب روح و ريحان است . حال به شکرانهء اين

الطاف بی پايان بايد به موجب وصايا و نصايح و تعاليم و اوامر جمال مبارک

قيام نمائيم و به جان و دل بکوشيم که از صهبای الهی جام سرشار

بنوشيم و به گفتار و رفتار و کردار ابرار پردازيم و محبّت و مهربانی نمائيم و

به وفا و صفا ثابت کنيم که کلّ بندهء آن آستانيم و صادق و ثابت و پاسبان و

بهائيان حقيقی هستيم نه به لفظ و لسان . عبدالبهآء آرزوی آن نمايد که در

بندگی درگاه بهاء سهيم و شريک ياران باشد ولی مخجول وشرمسار است و

شب و روز ناله و ندبه نمايد و اين بيت را تکرار کند ،

" چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست که خدمتی به سزا بر نيآمد از دستم "

و عليک البهآء الابهی .
ص ٥٨
هوالابهی

_٥٢ای احبّای رحمان جمال ابهی از مطلع آمال به جميع اسما و صفات اشراق

فرمود و اين قرن عظيم را به اشراق جديد مظهر فيض مجيد فرمود و شمع

اتّحاد را در انجمن عالم ايجاد برافروخت و بر شاخسار حدائق و معانی به

انواع الحان يگانگی و نغمات وحدت رحمانی تغنّی فرمود تا جمع پريشان عالم

را در ظلّ کلمهء ‌الهيّه مجتمع و طوائف متخاصمهء متنازعهء امم را در تحت خيمهء

محبّت ربّانيّه متّحد و متّفق فرمايد . و در اين مقصد مقدّس و موضوع مسلّم منزّه

صد هزار تير بلا را سينه هدف فرمود و صد هزار زخم سنان را چون مرهم

اعظم به کمال سرور و رضا قبول فرمود . هيکل مبارک آنی نياسود و قلب

مقدّس دقيقه‌ای آرام نگرفت چه شبها که زير زنجير به سر برد و چون اسير و

دستگير دارالحرب به صد هزار مصيبت روز فرمود تير جفا را هدف وفا بود و

زهر بلا را چون شهد بقا نوش فرمود تيغ تيز را چون جام لبريز ببوسيد و

زندان جانگداز را چون آغوش ناز به کمال نياز آرزو فرمود اخراج بلد شد و

آوارهء صحرای تعب گشت نفی به عراق و بلغار شد و مسجون اخرب ديار

گشت . تا آن که با اين زحمت و مشقّت و تعب و مصيبت شجرهء توحيد را در

فردوس کور جديد غرس نمود و خيام اتّحاد و صلح و سلام را بر اعلی

الاعلام برافراخت صبح اميد دميد و بارقهء شمس حقيقت تابيد اشراق برآفاق

شد و نسائم صبحگاهی وزيد مژدهء ظهور رسيد و شعلهء نور و لمعهء شجرهء طور

درخشيد امواج بحر اتّحاد چون افواج رشاد بر ساحل اختلاف هجوم نمود و

ص ٥٩

لآلی وحدت و يگانگی بر اطراف فشاند بهار الهی احاطه کرد و شکوفه های

رحمانی بر شکفت ابر نيسانی فائض شد وارياح لواقح از هر جهت متحرّک تا

آن که اميد حاصل گشت که شاهد اتّحاد در انجمن عالم پرده بر اندازد و

رخ بر افروزد و جلوه بنمايد .

پس ای دوستان الهی و احبّای رحمانی به جان بکوشيد و بجوشيد که علم

اتّحاد را در قطب عالم برافرازيد و دريای يگانگی را به قوّت مردانگی به

جوش و خروش آريد تا هيکل عالم از پبراهن مختلف‌ اللّون و رداء متنوّع الکون

خلاصی يابد و رهائی جويد به قميص تقديس اتّحاد مزيّن و مخلّع گردد . اين

است مقصد اصلی و مراد حقيقی از بعث انبيا و ظهور اوليا و اشراق شمس

حقيقت در اين کور اعظم سلطان احديّت . و اگر اين مقصد جليل و مراد

حضرت ربّ مجيد در انجمن عالم رخ نگشايد و جلوه ننمايد کور و دور معطّل

و معوّق گشته بی ثمر ماند . جميع قوی‌ انشاء الله مصروف اتّحاد و اتّفاق باد و

البهآء علی کلّ من ثبت علی‌العهد و تشبّث بالميثاق ‌الالهيّ‌ الّذی يدفع به ‌الله

کلّ اختلاف . ع ع
هوالابهی

_٥٣ای ثابتان ای راسخان نور هويّت چون در افق احديّت طلوع و اشراق نمود

تجلّی وحدانيّت اشراق کرد و مشارق و مطالع وجود به فيض شهود روشن و

ص ٦٠

منوّر گرديد . شمس حقيقت چنان تابش و اشراقی فرمود و ابر رحمانيّت چنان

ريزش نمود که اراضی کينونات که مزرعهء پر انبات بود به اسرار ماکان و

ما يکون حامله گشت . آن اسرار در هويّت و حقيقت ارض وجود موجود و

مخزون و به حسب استعداد امکان برويد و سبزی چمن و ريحان و ياسمين و

سوسن گلشن گردد . حال نفوسی که همس و نفسشان چون سرمای دی و

زمستان است در اطراف و اکناف با اوراق شبهات منتشر که شايد به برودت

شديد نقض اراضی قلوب را افسرده نمايند و آن بذرهای حکمت الهيّه که

وديعهء رحمانيّه است معدوم و فاسد گردد . هيهات هيهات زيرا حرارت نار

ميثاق چنان شعله به ‌آفاق زده که هر ثلج و يخ دقيقه‌ای مقاومت نتواند و

هذا هو الحقّ . پس ای دوستان الهی کمر خدمت بر بنديد و به نار موقدهء الهيّه

چنان برافروزيد که شرق و غرب را روشن و منوّر نمائيد تا هر ناقضی در

گريز باشد و هر متزلزلی در پرهيز و اين موهبت منوط به ‌اتّفاق و اتّحاد و

يگانگی احبّای الهی . دوستان آن سامان چنان بايد سر مست بادهء اتّحاد

گردند که حکم يک بحر پيدا کنند هر چند امواج متعدّد است ولی بحر بحر

واحد تعدّد مانع وحدت نه . الحمد لله کلّ از يک شمس مستشرقيد و جميع از

يک نور مستنير از يک جام سرمستيد و در يک ميخانه می پرست آشفتهء روی يک

دلبريد و شيفتهء خوی يک مه‌رو از يک چشمه مينوشيد و از يک شهد ميچشيد

ولی بايد عموم کمال رعايت را در حقّ حضرات سابقين ايادی مجری دارند

زيرا اين نفوس محلّ ظهور الطاف و احسان و اکرام جمال مبارکند . ع ع

ص ٦١
هوالابهی

_٥٤ای دوستان حضرت يزدان در اين کور اعظم که شمس قدم از آفاق امم طالع

و لائح گرديد و به فيوضات غير متناهی شرق و غرب امکان را روشن و نورانی

فرمود و به نسائم حدائق ملکوت جميع جهات را روح حيات مبذول فرمود و به

بوی خوش ازهار رياض معانی مشام اهل عرفان را معطّر نمود ، قيامتی بر پا

فرمود و رايت حمايتی بر افراخت قسطاس مستقيم نصب کرد و صراط قويم

ممدود نمود . ارض محشر مبسوط گشت و حشر و نشر مشهود گرديد . افواج

ملائکهء مقرّبين چون امواج پياپی رسيد و جنود ملأ عالين چون صفوف طيور

اوج مبين متتابع پديد . اساس کور جديد در اين دور مجيد نهاد وبنيان عظيم

در اين جهان بديع و عالم مقيم بنياد کرد . ابواب ملکوت گشود و راه ‌نجات و

حيات بنمود . گلشن موهبت نا متناهی بياراست و محفل تجلّی مزيّن کرد . دست

بخشايش بگشود و يد بيضا بنمود . جميع را بر موائد ممدوده دعوت فرمود و

کلّ را بر خوان نعمت موضوعه خواند . هر ذرّه ای را استعداد افاضه عنايت

کرد و هر قطره ای را جوش و خروش بحور عظيمه احسان فرمود . تا کلّ متّفق

شده و در ظلّ کلمهء واحده به عهد و ميثاق الهی توسّل جسته در کمال قوّت و

قدرت به اعلاء کلمة‌ الله قيام نمائيم و به نشر نفحات‌ الله بپردازيم و در

سبيلش جان بيفشانيم و به جان و دل بکوشيم و بجوشيم تا نفحات قدس عالم

را معطّر نمايد و جذبات انس قلوب و افئدهء امم را مسخّر نار الهی در قطب

امکان شعله بر افروزد و شعلهء طور قلب اکوان را بسوزد نسائم روحبخش

ص ٦٢

اشجار وجود را سبز و خرّم کند و نغمات مزامير جانفزا مسامع ملأ اعلی را

ملتذّ نمايد . حال قلوب ساکن و نفوس صامت و وجوه محجوب و صدور

غير مشروح ، اين شئون جفاست نه فنون وفا آثار خمود است نه بشارت ربّ

ودود . پس ای احبّای الهی بيائيد سر از بالين ديرين برداريم و ديده را به

نور مبين روشن کنيم و چنانچه بايد و شايد به وفای به عهد قيام نمائيم و

در اين سبيل جان ببازيم و بسوزيم و بسازيم تا افق عالم روشن گردد و گلخن

جهان گلشن شود و آيات اسم اعظم در قطب عالم استقرار يابد . ع ع

هو الله

_٥٥طالب حقيقتا چون از زمرهء الّذين جاهدوا فينا بودی الحمد لله ‌از حزب لنهدينّهم

سبلنا گرديدی از ظلمات امکان منسلخ گشتی و از انوار لامکان بهره و

نصيب بردی پرده دريدی تعلّق بريدی ندا شنيدی پرتو حقيقت ديدی و به

مقصود اصفيا رسيدی . و آن هدايت کبری و فيض جديد ملکوت ابهی است

قدر اين موهبت را وقتی دانيم که به وصايا و نصايح جمال مبارک پردازيم . زيرا

هدايت دانائی و عرفان است و ثمرهء دانائی وقتی حاصل گردد که انسان

آنچه را به عرفان آگاه گردد مجری دارد . قلم اعلی محض لطف و عطا سبيل

هدی بنمود و طريق نجاح واضح فرمود تعاليمی نازل شد و نصايح و وصايائی

صدور يافت که نفوس مرکز سنوحات رحمانيّه گردند و مصدر انوار سبحانيّه

شوند هر يک افق حقيقت گردند و مرآت فيض ملکوت ابهی شوند بارقهء انوار

ص ٦٣

بتابد و نفحهء ازهار و نسيم اسحار بوزد و مشام روحانيان معطّر گردد . حال

وقت انتشار نور است و ظهور اسرار مجلّی طور و عليک البهآء الابهی فی کلّ

صباح و مسآء و غداة و عشآء من ربّ الآيات الکبری . ع ع

هو الله

_٥٦ يا سليل الرّجل الحبيب نامهء شما در اسکندريّه رسيد مدّتی بود خبری نبود

لهذا ورود اين نميقه سبب روح و ريحان گرديد . چهل و سه سال بود که

عبدالبهآء در مدينهء عکّا مسجون و روش و سلوکی نمود که جميع بيگانگان

معترف بر آن بودند که در جميع شئون موافق رضای حضرت بی چون است .

محبّت و مهربانی و رعايت انسانی به جميع به درجه ای بود که سبب حيرانی

جميع طوائف بود و کلّ در نهايت تعظيم و توقير بودند . فرمان پادشاه

بی انصاف در نهايت تشديد بود که در حبس شديد حتّی من تشرّف به ساحت

اقدس نيابم بلکه جمال قدم فرداً وحيداً در محلّی شب و روز در تحت نگهبان

باشند . لکن عبدالبهآء نوعی سلوک نمود که خيمهء جمال مبارک در نهايت

عظمت و شوکت فوق جبل کرمل منصوب بود و نفس مقدّس در خارج قلعهء

عکّا در نهايت اقتدار و احترام در يگانه قصر آن اقليم ساکن و ابداً اعتنائی

به نفسی نبود . متصرّف عکّا پنج سال پا پی من بود و خواهش اين داشت که

به ساحت اقدس مشرّف شود و اذن و اجازه نمی فرمودند . يومی از ايّام

عبدالبهآء عزم تشرّف به ساحت اقدس کرد و پياده از عکّا رو به قصر توجّه

ص ٦٤

نمود جميع مأمورين حتّی نفس متصرّف پياده به همراهی آمدند و از قضا

متصرّف اباظه پاشا شخص ملحّم سمينی بود در راه عرق مثل باران از او

ميريخت با اين حالت به قصر رسيديم جمال مبارک روحی لاحبّائه‌ الفداء از

حضرات حتّی پرسش حال نفرمودند . وقتی متصرّفی به عناد برخاست و با

هيئت حکومت متّفق گشت و شخصی را واداشت که لائحه ای خفيّاً به ما بين

ارسال نمود و در آن لائحه تفاصيل عجيبه بود . از ما بين لائحه را اعاده

نمودند و استعلام کردند بعد متصرّف با هيئت حکومت مضبطهء بسيار شديد

نگاشتند و به بغض و عناد بر خاستند اين عبد متصرّف را با هيئت حکومت

عزل کرد ، يعنی نفوذ به ‌اين درجه بود و اين را بيگانه و آشنا مطّلعند . حال

آشنايان کار را به درجه‌ای رساندند که بايد مدارا با يک نفر ضابطيّه نمود

از بس که‌ آنان تملّق مينمودند ملاحظه شد که بايد اوقات را جميع به هدر

داد و شب و روز به مدافعهء مفتريات پرداخت و حضرات آشنايان به جميع

وسائل متّصل متشبّثندکه عبدالبهآء را به‌ تهمتی عظيم‌ اندازند تا او را از مدينهء

عکّا تبعيد نمايند و ميدانی وسيع بدست‌ آرند و جولانی عظيم کنند . حال من

خود سفر اين‌ اقليم نمودم و ميدان را برای آنان گذاشتم تا معلوم گردد

که من و لو مفقود گردم آنان را عرضهء ادنی حرکت جز تملّق به زيد و عمرو

نبوده و نيست . اگر مرغ سحر ترک گلشن نمايد زاغ و زغن را جلوه ای

حاصل نگردد .
ص ٦٥

باری حال ما در اين کشور به خدمت آستان مقدّس مشغوليم و اميد چنان

است که از اين سفر به ثمری مؤيّد شويم و در ميدان عبوديّت جنبش و

حرکتی نمائيم . شماها دعا کنيد و به ‌ملکوت تقديس تضرّع و زاری نمائيد که

در عبوديّت آستان بهاء اين عبد از شرمساری اندکی نجات يابد بلکه

انشاء الله به قطره‌ای از دريای عبوديّت موفّق شود تا حال که جز خجلت

مقصدی حصول نيافت بلکه‌ انشاء الله‌ من بعد از ملکوت ‌ابهی تأييد و توفيقی

رسد و اندکی اين آرزو حصول پذيرد . ...
هو الله

_٥٧ای دو ستارهء فرقدان ‌الحمد لله به نور هدايت روی تابان داريد وخوی مشکين

و مقبول درگاه يزدان . اجازهء حضور خواسته بوديد البتّه‌ ارض مقدّس مشکاة

نور است و زجاجهء شعلهء طور . جمال مبارک در اين خاک پاک پرده از رخ

بگشود و به جميع ملوک و سلاطين ارض مخاطبه و مکاتبه فرمود ، زيارتش

آرزوی عشّاقان و طوافش نهايت آمال مشتاقان ، ولی خدمت به آستان در آن

سامان نيز از اعظم آمال مقرّبان . با وجود اين اختيار با شما است و عليک

البهآء الابهی . عبدالبهآء عبّاس ، حيفا ١٠ صفر ١٣٤٠

هوالابهی

_٥٨ايّها الثّابت‌ الرّاسخ فی امر الله جمال قدم روحی لاحبّائه ‌الفدا وقتی در ذيل

ص ٦٦

جبل کرمل در حيفا تشريف داشتند از آن ارض چندی قصص انبيا ذکر

فرمودند و بعضی بشارات که به آن ارض داده اند و جميع آن بشارات و

اشارات تحقّق يافت . در اين ايّام روزی من به حيفا رفتم دوست داشتم زمينی

به شما در آنجا نسبت پيدا کند چون ملاحظه نمودم قطعه زمينی بسيار با صفا

و در محلّ مرغوب و خوش هوا و وسيع و ارزان لهذا باسم شما خريدم . سی

هزار ذرع می شود به چهار صد ليرهء عثمانی و کسری . چون دو قطعه بود که

حکم يک قطعه دارد يک قطعه را خريدم قطعهء ثانيه نيز انشاء الله دو سه روز

بعد تمام می شود . حال علی العجاله دويست و بيست و هشت ليرهء عثمانی از

جبران سعد قرض شد و داده شد شما اگر ممکن بشود تمام مبلغ را ارسال

داريد با پساپورط مصدّق تا باسم شما حجّت دفتر خاقانی گرفته شود . در

تلغراف مرقوم شد که بيست هزار ذرع به چهار صد ليره حال به وسائلی سی

هزار ذرع شده است و ذرعی شصت و پنج پاره ، اوّل قرار بود که ذرعی دو

غروش . باری زمين بسيار ارزان تمام شد مبلغ را صرّه ‌بفرستيد با واپور نمسه

پساپورط نيز لازم‌ است زيرا قانوناً بايد پساپورط مصدّق از حکومت محلّيّه که

صحيحاً اين رعيّت ايران است در دست داشته باشد تا در ممالک عثمانيّه

تملّک اراضی کند .

در خصوص مسئلهء اسکندريّه ما منتظر انتهای اين مسئله بوديم که رفع اختلاف

شود باز نشد البتّه حکمتی در اين هست . باری از فضل و توفيق خدا اميدواريم

ص ٦٧

که به زودی اين مشکلات حلّ شود و اسباب آسايش و راحت قلوب احبّا

حاصل گردد تا من نيز از اين جهت از فکر راحت باشم زيرا با وجود جميع

محن و آلام و افکار و احزان و هجوم اعدا از اين جهت نيز فکرم مستريح

نيست . جناب ميرزا محمود و جناب ميرزا محمّد جواد را تکبير برسانيد و البهآء

عليکم . ع ع
هوالابهی

_٥٩ای فرع جليل سدرهء مقدّسهء مبارکه جمال قدم و اسم اعظم روحی لاحبّائه ‌الفدا

در وقتی که در حيفا تشريف داشتند موقعی را در جبل کرمل به کرّات و

مرّات تعريف فرمودند که آن محلّ بسيار با صفا و لطافت و نضارت و نظارت

است و امر فرمودند که آن محلّ را به هر قسم است بگيرند بسيار بسيار ميل

مبارک به گرفتن آن محلّ بود . چهار سال پيش به هر وسيله بود آن محلّ گرفته

شد و جزئی ترتيبی داده شد و مهيّا گشت . پس سفارش مخصوص به رنگون

داده شد و مکاتيب متعدّده مرقوم گشت و نقشهء صندوقی از رخام آن صفحات

که در جميع جهات معروف است کشيده شد و ارسال گشت و به مشقّت زياد

يک پارچه منبّت اتمام شد و بوسائط چندی حمل به اينجا گشت و البتّه در بين

راه در ورود به بعضی از شهر ها چه شد مسموع آن جناب گشته خلاصه با

صندوقی از بهترين خشب هندوستان چندی پيش وارد گشت . و يک سال قبل از

اينجا جناب آقا ميرزا اسد الله را مخصوص فرستاديم تا آن که با تخت روان

ص ٦٨

جسد مطهّر و هيکل مقدّس و عرش عظيم روحی لتربته الفدا را از ايران با

کمال توقير و خضوع و خشوع و احترام با چند نفر احباب حمل نموده وارد

ارض مقدّس نمودند . حال در جبل کرمل مشغول بنياد مقام مقدّس هستيم و

انشاء الله شما را نيز ميخواهيم تا با ما در سنگ و گل کشی در آن مقام

مقدّس مبارک شريک و سهيم گردی و اقتباس فيوضات غير متناهيه نمائی و به

اين شرف اعظم موفّق گردی وهذه بشارة لا تقابلها سلطنة الملک و السّموات .

فی الحقيقه چنان سرور و حبوری دست داده که وصف نتوانم زيرا آن عرش

مقدّس بسيار مورد اهانت اهل ظلمت شده بود الحمد لله به عون و عنايت

جمال قدم چنين اسباب فراهم آمد که در نهايت عزّت جميع اسباب مهيّا

گشت که محلّ حيرت کلّ خواهد شد و البهآء عليک و علی افنان السّدرة

المقدّسة هناک . ع ع
هو الله

_٦٠ايّها الفرع الکريم من الشّجرة ‌الرّحمانيّه ‌از کثرت مشاغل و غوائل غير متناهيه

جواب نامهء آن حضرت تأخير افتاد البتّه معذور خواهيد داشت زيرا مشاغل نه

چندان که شرح و بيان توان نمود . مع هذا الحمد لله که مخابره و مکاتبهء

عبدالبهآء با حضرات افنان دوحهء مقدّسه متتابع و متواصل است اين از شدّت

تعلّق اين قلب به محبّت جمال اعلی روحی له الفداست . الحمد لله مقام مقدّس

طبقهء تحتانيّه در نهايت متانت و لطافت و ظرافت بنايش تکميل شد و قطعهء

ص ٦٩

جسيمه ای زمين بالای مقام مقدّس بود که اگر دست بيگانگان باقی ميماند

يمکن در آينده در آنجا بنائی انشا مينمودند و محذوری عظيم حاصل ميشد و

آن زمين به کرّات و مرّات موطئ قدم مبارک شده بود و چند سروی در آن

موجود و جمال قدم روحی لاحبّائه ‌الفداء مراراً در سايهء آن سروها نشستند و

احبّای الهی به حضور مشرّف گشتند آن قطعه زمين نيز در اين ايّام مجبوراً به

دو هزار تومان خريده شد و به مقام مقدّس ملحق گشت .

امّا آب انبار چون قبل از بنايش اين عبد مسجون شد لهذا درمتانت و ترتيبش

چنان که بايد و شايد مهندسهای فرنگی و عثمانی ازعهده بر نيآمدند کار را

ناقص گذاشتند لهذا ديوار آب انبار از طرف دريا سقط شد و زحمتها قدری

به هدر رفت لکن عيبی نداشت دوباره به مهندسی خود اين عبد در کمال

متانت ساخته گشته و عنقريب تمام ميشود هر چند از جهت مسجونی نتوانستم

که خود به مقام مقدّس بروم ولی از دور به مهندسی پرداخته در نهايت متانت

عنقريب اتمام خواهد شد ولی آب انبار نيست درياست .

امّا در خصوص حضور ورقهء مقدّسهء شجرهء مبارکه انشاء الله عنقريب حکمت

اقتضا خواهد نمود و اذن و اجازه داده خواهد شد و عليک التّحيّة و الثّناء .

٢٨ شعبان ١٣٢١
ص ٧٠
هو الله

_٦١ای اهل جنّت ابهی نامهء شما رسيد الحمد لله دليل بر ثبات بر امر عظيم و

استقامت بر محبّت نور مبين بود . جميع مشمول لحاظ عنايت ربّ جليل جمال

مبارکيد و غريق دريای الطاف آن دلبر مهربان . الحمد لله مفتون روی او و

مجنون موی او و معتکف کوی او و متوجّه به سوی او و تشنه لب جوی او و

مستمع هوی او هستيد . اين چه موهبت عظيمه است و اين چه الطاف ربّ کريم

سزاوار هزار شکرانه است و سبب عزّت ابديّهء هر دوست و هدايت هر بيگانه .

آن دلبر آفاق نهايت صدمه و مشاقّ ما لايطاق را تحمّل فرمود در تحت شمشير

بود و اسير زنجير شد گهی در نيالای مازندران تاراج و تالان شد و دست

عوانان افتاد و ضرب شديد ديد و به هجوم علماء رسوم مبتلا گشت گهی به

زندان تنگ و تاريک مانند بئر عميق افتاد و گهی سرگون از وطن مألوف به

عراق گرديد و دمی از عراق به مدينهء مشهورهء آفاق تغريب و تبعيد شد و

روزی به سرگونی به بلاد بلغار گرفتار گشت و عاقبت بيست و پنج سال در

زندان عکّا مسجون ظلم و عدوان گشت و مسجوناً صعود فرمود . و تحمّل جميع

اين‌ بلايا ميفرمود تا ياران و اماء رحمان را نورانی‌ فرمايد رحمانی نمايد ربّانی

کند سبحانی نمايد . پس بايد شب و روز به شکرانهء اين الطاف زبان گشود

و ربّ لک الشّکر ولک الحمد بر زبان راند و عليکم و عليکنّ البهآء الابهی .

ص ٧١
هوالابهی

_٦٢ای ثمرهء شجرهء عرفان جمال رحمن و فاکههء حديقهء جنّت ايقان آنچه مرقوم

نموده بوديد در انجمن رحمانی قرائت شد و به بصر نورانی ملاحظه گشت از

معانيش نفحهء خوش محبّت الله‌ استشمام گشت و از مضامينش اشتعال به نار

موقدهء از سدرهء سيناء . هنيئاً لک‌ ايّتها الثّمرة‌ الزّکيّة‌ الشّهيّة‌ اللّطيفة علی شجرة

الفردوس فی حديقة الافريدوس بما ثبتْتِ علی عهد الله و ميثاقه و نبتْتِ من

فيوضات غمام رحمة الله و جوده و وفيْتِ بأَيمانک و استقمت علی إِيمانک بعد

ما تزلزلت‌ ارکان‌ اهل الامکان من صعود نيّر اوج الرّحمن و غروب شمس البهآء

و طلوعها من آفاق ممالکه الاخری و زلّت اقدام الضّعفآء من‌ الرّجال و ظنّوا

تزلزل ‌ارکان‌ امر الله و خمود نار محبّة الله و اطفاء سراج معرفة‌ الله‌ فبئس ما

هم يظنّون . عنقريب کلّ خائف و خاسر گشته ملاحظه خواهند نمود که از

عروج جمال مبارک سراج الهی روشن تر شد و آفتاب حقيقی با جلوه ‌تر گشت

بحر اعظم موجش شديد تر گرديد و نفحهء رياض الهی منتشرتر شد صيت امر

الهی در آفاق عالم بلند گشت وسطوت قدرت ربّانی ارکان ‌امم را به حرکت

آورد . بگو ای بی هوشان عنقريب جوش و خروش دريای الهی را مشاهده

خواهيد نمود و تأثيرات ندای سروش غيب را به گوش هوش استماع خواهيد

کرد . در مظاهر احديّه که از قبل بودند ، ملاحظه نمائيد صعود حضرت

روح الله سبب اطفای نار محبّة‌ الله بود و يا علّت شدّت اشتعال گشت وعروج

حضرت رسول به افق ممالک اخری باعث اضمحلال دين الله شد يا خود

ص ٧٢

بادی اعلاء کلمة الله گشت و همچنين سائر مظاهر احديّه . يهود عنود از

صعود کلمة الله در شوق و شور بودند و طوائف مشرکين حجاز از غروب

آفتاب يثرب در رقص و اهتزاز چنان گمان مينمودند که نسائم رياض احديّت

منقطع شد و اشعّهء ساطعهء از شمس حقيقت مظلم و مستتر بعد مشاهده نمودند

که موج اين بحر به اوج اعلی رسيد واشراق اين شمس به آفاق ارض وسما

فباطل ما کانوا به يظنّون . ع ع
هوالابهی

_٦٣ای ياران حقيقی الواح مسطوره و اوراق منشوره و اسماء مذکوره کلّ به بقعهء

مبارکه واصل ملاحظه گرديد و مسموع شد و مضامين دلنشين معلوم و مفهوم

گشت . حمد خدا را که به فضل و موهبت جمال قدم روحی لاحبّائه الفدا

عبادی در ظلّ لواء ميثاق محشور گشتند که از نفحات رياض قلوبشان آفاق

معطّر و از انوار وجوهشان اقليم اشراق منوّر مظاهر الطاف حيّ قديمند و مطالع

آثار نبأ عظيم مشارق نجوم هدايتند ومطالع رموز عنايت نسائم حدائق توحيدند

و روائح جنائن تجريد جبال راسخهء عهد و پيمانند ومنابع جاريهء وجد و ايقان

اشجار مثمرهء فردوس ايمانند و طيور قدس ايکهء عرفان سرج نورانيّهء انجمن

اسرارند و هياکل تقديس محفل ابرار مؤيّد به جنود ملکوت ابهی هستند و

موفّق به ملائکهء ملأ اعلی . ای دوستان جمال ابهی و ای ياران حضرت کبرياء

لسان به شکرانهء اين موهبت کبری بگشائيد و حضرت احديّت را بستائيد که

ص ٧٣

مظهر اين فضل و جود شديد و محشور در زمرهء اهل سجود کمر خدمت

بر بنديد و در جوق ملائکهء ملکوت احديّت داخل گرديد تا در ساحل بحر

اعظم صيد ماهيان لب تشنهء بحر عرفان نمائيد و در برّ وحدت شکار آهوان

چمنستان حقيقت نمائيد تا به عون و عنايت حضرت احديّت جميع ملل را در

ظلّ کلمهء وحدانيّت درآريد تا نفحات الهيّه شرق و غرب را احاطه نمايد و

انجذابات رحمانيّه حيّز امکان را به حرکت آرد و اسرار کور مقدّس ظاهر

گردد و آثار دور اسم اعظم باهر شود حديقهء کيهان بارور گردد و روضهء

امکان ميوهء تر بار آورد شمع توحيد برافروزد و حقيقت تحديد به شعله‌ای از

نار موقدهء الهيّه بسوزد انوار هدی بتابد و ظلمت جهل و عمی محو و نابود

گردد . حضرت مسيح چون به جهان فسيح شتافت يازده يار يادگار گذاشت و

چون به چشمی بينا و گوشی شنوا و زبانی گويا و عزمی ثابت جازم بر اعلاء

کلمة‌ الله قيام نمودند به ‌آن قسم نابت گشتند که أَصلُها ثابتٌ و فرعها فی

السّماء و تُؤتی أُکلها فی کلّ حين گشتند . شمعون صفا که بدر آن نجوم

هدی بود به ظاهر صيّادی در درياچهء طبريّا و چون به کمال استقامت و همّت

بر نشر آثار و حشر ابرار قيام نمود در افق وجود به انوار سجود چنان

درخشيد که ماه و خورشيد حيران و پروانهء آن شمع تابان گشت . حال جمال

قدم روحی لاسمه الاعظم الفدا حين صعود قريب پنجاه هزار نفر در اين

رهگذار بر گذار گذاشتند که جميع را به نفحات قدس تربيت فرمودند و

ابواب فيوضات بر وجوه گشودند و در آغوش عنايت پرورش دادند و در

ص ٧٤

دبستان بينش درس و سبق آموختند حيف نباشد که مخمود نشينيم و مبهوت

بمانيم راحت جان بجوئيم راه ‌آسودگی بپوئيم‌ اين وفا نباشد اين صفا نباشد

اين هدی نباشد . عنقريب ‌ايّام به سرآيد و مرغان چمن نغمهء رحلت بسرايند و

سراج عافيت منطفی گردد و ظلمت هلاکت مستولی شود و صبح نورانی آخرت

بدمد سعی نمائيم و بکوشيم تا با رخی نورانی در ملکوت رحمانی در آئيم و در

ملأ اعلی در حلقهء ثابتان و راسخان داخل گرديم . ملاحظه ‌فرمائيد که يازده

تن چون تحمّل انواع بلا و محن نمودند و به حقيقت قيام فرمودند چه نار

هدايتی در قطب‌ امکان‌ افروختند حال ما اگر چنانچه بايد و شايد قيام‌ نمائيم

با تأييد موعود ملکوت ابهی چه انواری مشهود گردد و چه آثاری موجود

گردد . قسم به جمال محمود و لواء معقود و ظلّ ممدود که نار وقود در قطب

وجود چنان زبانه کشد که حجر و مدر بگدازند . ای دوستان همّتی و ای

ياران جنبش و حرکتی خود را به روايات و حکايات متزلزلين ميثاق مشغول

ننمائيد چه که اضغاث و احلامست و مقالات صبيان از ثابتين بگوئيد و سبيل

راسخين بپوئيد .

از برای حقّ صحبت سالها باز گو حالی از آن خوش حالها

_٦٤ ... ای جان پاک اين کور عظيم و دور کريم برهانش ساطع دليلش لامع حجّتش

قاطع سطوتش قاهر عظمتش واضح است . قوّتش شرق و غرب را متحرّک نموده

و پرتوش جنوب و شمال را منجذب کرده در هر کشوری به برهانی ظاهر و

ص ٧٥

در هر اقليمی به حجّتی غالب زيرا در خاور اسرار کلمات خواهند و در باختر

آثار بيّنات جويند . ملاحظه فرما که مطلع ظهور مجلّی طور در سجن مطمور تحت

سلاسل و قيود امر عظيم بلند نمود و ياران قديم ارجمند کرد و علم نور مبين

بر افراخت و در شرق و غرب ولوله انداخت . آيا اين قدرت و قوّت شبه و نظير

دارد و در قرون قديم مُضاهی و مثيل دارد ؟ لا و الله . زيرا مظاهر الهيّه در

ازمنهء قديمه در ايّام خود اعلاء کلمه به سيف شاهر نمودند وضرب قاهر و يا

آن که بعد از سيصد سال انتشار يافت . امّا اسم اعظم در زير زنجير و شمشير

به تسخير شرق و غرب برخاست امرش نافذ شد و ذکرش غالب گشت

آوازه اش جهانگير شد و صيتش به ملکوت اثير رسيد در زندان ايوان سلطنت

آسمانی داشت و در چاه اوج ماه بياراست . چه قدرتی است اعظم از اين و چه

سطوتی است اکمل از اين ؟ و جميع فلاسفهء غرب اين قوّهء قاهره را اذعان

نمايند و حيران مانند که چگونه در سجن و محن اسم اعظم قدرت کامله

ظاهر فرمود و قوّهء قاهره ‌باهر شد هذه ‌آية من آياته و حجّة من حججه و بيّناته

طوبی للعارفين ...
هو الله

_٦٥ای طالب حقيقت ، قوّت و عظمت بهاء الله را ملاحظه نما که در اندک مدّت

شرق و غرب را به حرکت آورده و علم محبّت و الفت و يگانگی و صلح و

دوستی و آشتی و درستی در قطب عالم بلند نموده و جمّ غفيری را از

ص ٧٦

ملل مختلفهء متباغضه و اديان متنوّعهء متنازعه ازبغض و عداوت بيزار نموده و

در سايهء خيمهء الفت و محبّت و يگانگی آورده . اين چه قدرت است و چه قوّت

چه برهانی اعظم از اين خواهی؟ شرق و غرب را دست در آغوش يکديگر

آورده و وحيداً فريداً مقاومت با جميع عالم نموده و در سجن اعظم‌ امر عظيمش

را بلند کرد و در نهايت ذلّت تاج عزّت ابديّه بر سر يارانش نهاد . اگر

انصاف باشد اين برهان کفايت است .
هوالابهی

_٦٦ای متوجّهين به نور الهی جمال قدم و اسم‌ اعظم روحی لاحبّائه‌ الفداء هر چند از

اين جهان صعود فرمود و خيمه در جهان پنهان برافراشت ولی فيضش شامل

است و فضلش کامل نورش بازغ است و نجمش لامع کوکبش ساطع است و

نيّرش لائح . در ايّامش اشراقش از افق شهود بود و حال سطوعش از مطلع

غيب ، عالم هويدا تنگ‌ است و جهان غيب بسی واسع و پر گشايش . پس توجّه به

آن جهان بايد تا فيض از جميع جهات بلکه مقدّس ‌از جهات رسد ذلک ما بيّنّاه

لکم يا احبّاء الله . ع ع
هوالابهی

_٦٧ای ورقهء خَضِرهء نَضِرهء مستبشره از مصيبت کبری اگر صد هزار سال ناله و فغان

کنيم و آه و زاری آغاز جامه پاره کنيم و گريبان بدريم و اشک بريزبم و خاک

ص ٧٧

بر سر بيفشانيم و بسوزيم و بگدازيم اين درد درمان نيابد و اين زخم التيام

نپذيرد و اين شعله ننشيند . پس بايد خود را در هر نفسی عازم عالم عدم ديد

و به امری قيام نمود که سبب حيات باقيه گردد و علّت صعود و فوز به

ملکوت و مشهد لقا شود و البهآء عليک . ع ع
هوالابهی

_٦٨ای هوشيار ، جهانيان مدهوش اوهامند و بيهوشان صراحی و جام مدام . عکسی

از پرتو تجلّی در خمخانهء عاشقان افتاد جوش و خروش در خيل آشفتگان

افتاد و فرياد و فغان در قلوب عارفان . حال که‌ آن مجلّی طور با رخی تابان و

جعدی عنبر افشان و زلفی مشکين و لعلی نمکين و جمالی ظاهر و حسنی باهر

ساقی بزم امکان گشت و درهای ميکدهء ‌الهی را بر جهانيان گشود و می تجلّی

خوشگوار سبيل فرمود و الحان بديع به گوش ميگساران رساند خاموش و

محجوب و محروم ماندند . و چون حال را چنين يافت روی منير را در پس پرده

کرد و جمال عظيم را در سحاب غيب متواری فرمود . ع ع
هوالابهی

_٦٩ای نهال باغ وجدان ، يوم الله آفتاب حقيقی از افق الهی مشرق و ظاهر و لائح

بود و انوار ساطعهء از شمس حقيقت زمين و آسمان را روشن مينمود . حال در

فلک لامکان لامع و از افق امکان غارب ليل اليل احاطه نموده بايد احبّای

ص ٧٨
رحمن هر يک چون شمع برافروزند . ع ع
هوالابهی

_٧٠ای ناظر به ملکوت ابهی آفتاب حقيقت هر چند از افق عالم به سحاب جلال

مخفی و مستور گرديد لکن در افق اعلی طالع و لائح است و در ملکوت ابهی

مشرق و ساطع فيضش عظيم است و اشراقش شديد افقش مبين است و مطلعش

اعلی علّيّين شهابش ثاقب‌ است و کلمه اش نافذ آثارش باهر است و قوّه اش قاهر

آياتش لامع است و راياتش مرتفع عهدش قويم ‌است و ميثاقش وثيق

شمعش پر نور است و لمعه اش جلوهء طور . پس ای احبّای الهی بکوشيد که وقت

ظهور شئون رحمانی است و هنگام نشر نفحات الهی افسرده منشينيد و پژمرده

نمانيد جذوهء پر شعله باشيد و حديقهء پر نفحه . بعد از صعود جمال معبود

خاک بر سر وجودی که دقيقه ای راحت جويد و در بستر راحت بياسايد ...

هو الله

_٧١ای ناظر به ملکوت جلال ، پرتو جمال آفاق عالم را نورانی نمود و فيض

رحمانی مبذول داشت دلبر آفاق اشراق کرد و عاشقان را مفتون جمال

خويش نمود . حال هر چند آن شمس افول نمود ولی از ملکوت پنهان اشراق

دارد و فيض ابدی بر آفاق مبذول داشته و ميدارد . صاحبان بصيرت جهان را

به پرتو شمس حقيقت روشن بينند ولی نابينايان از مشاهدهء نور محروم

ص ٧٩

گرديدند روز را گويند شب است و صبح را فرياد بر آرند که شام است .

بگو ای بينوا آن آفتاب را افولی نه و آن نيّر ملأ اعلی را غروبی نيست

افول و غروب بالنّسبه به‌ اهل ارض است امّا در آفتاب چه طلوعی چه غروبی

همواره در نقطهء احتراق مشرق است و در اعلی ذروهء فيض ساطع و لامع و

عليک البهآء الابهی .
هو الله

_٧٢ای ياران الهی جمال قدم و اسم اعظم با يد بيضائی از صلح و صفا در بين

اهل عالم ظاهر گشت جميع را به صلاح دعوت نمود و از نزاع و جدال منع

فرمود ابواب حبّ و الفت گشود و اساس يگانگی و محبّت بنهاد ظلمت جنگ

و جدال را مکروه داشت و نور وداد و روح و ريحان را ممدوح شمرد . پنجاه

سال در تربيت نفوس به صبر و بردباری و اصلاح و بی آزاری کوشيد تا آن

که اين جهان تنگ و تاريک را ترک فرمود و به جهان روشن و وسيع صعود

نمود . از خدا بخواهيد که به مدد ملکوت ابهی مظهر محبّت و مودّت بر

جميع نوع بشر گرديد تا در درگاه ‌احديّت مقبول شويد و محبوب آئيد و

البهآء عليکم يا احبّاء الله . ع ع

_٧٣ ... اليوم که آتش فرقت پرحرقت محبوب آفاق دل وجان دوستان حقيقی را

سوخته و بنياد حيات جسمانی و روحانی و قلبی وفؤادی عاشقان جمال

ص ٨٠

حقيقی را بر انداخته اگر سيل اشک چون سيحون و جيحون جاری و ساری

گردد آتش سوزان دل خفّت نيابد و آلام و احزان و حسرت وجدان ساکن

نگردد اين از تأثيرات شديدهء مصيبت کبراست ... .
هوالابهی

_٧٤احبّای الهی که از خليج کليم به بحر ربّ عظيم و طمطام جمال قديم توجّه

نموده اند در جميع احيان در ساحت جود و حضور ربّ جنود مذکور بودند .

حال چون آفتاب‌ افق تقديس به ملکوت اعلی صعود و از مطلع ملأ ابهی طلوع

فرموده جميع احبّای ثابت راسخ در آن محضر عظيم و عالم قدس بين يدی

المحبوب مذکورند . از رزيّهء کبری و مصيبت عظمی مأيوس مشويد زيرا اگر

جمال قدم ‌از افق عالم پنهانند و لکن در ملکوت ‌اعظم و سماء قدم طالع و لائح .

انوار قديم که‌ از مطلع کليم ظاهر بود بعد از عروج آيا افول نمود؟ لا و الله

بلکه طلوع و ظهورش بيشتر گشت و شعلهء نورانی ذکر الهی بلند تر شد . حال

مشاهده خواهيد نمود که‌انوار احديّت الهيّه چگونه ملکوت وجود را عنقريب

احاطه مينمايد و رايات کلمات‌ الهيّه بر جبال عاليهء حقائق موجودات بلند

ميگردد . استير زنی بود چون موفّق به نيّت خالصه گشت و توجّه الی الله

نمود به چه خدمتی موفّق شد و مؤيّد گرديد . حال شما مرقد آن پاک زاد را

ملاحظه کنيد ببينيد که صد هزار پادشاه عظيم در ايران و توران و سائر

ممالک عالم بر سرير سلطنت حکمرانی نمودند حال اثر و ذکر و رسمی از

ص ٨١

هيچيک آنها نه کلّ معدوم صرف شدند و مذلول بحت و لکن اين فخر رجال

چون نفسی در سبيل رحمن کشيد هنوز آثارش باقی و ذکرش در ميان انجمن

دوستان الهی مذکور فاعتبروا يا اولی الابصار . ع ع
هو الله

_٧٥ای مظهر هدايت ، نور حقيقت چون درقطب عالم بتافت در مشرق احديّت علم

افراخت بينايان به جوش و خروش آمدند و بانگ يا بشری زدند وجد

و طرب نمودند و ديده روشن کردند جشن اعظم گرفتند بزم سرور آراستند و

به خدمت برخاستند تا صيت جمال ابهی جهانگير شد و شام شب يلدا صبح

منير گشت جنبش و حرکت در جهان آفرينش افتاد و ظلمت جهل به پرتو

دانش مبدّل گشت . ولی صد حيف که اولو الفرقان و اهل بيان به وادی جهل و

حرمان ‌افتادند و مانند خفّاشان‌ انکار آن مه تابان نمودند . پس تو حمد کن

خدا را که به ‌آن نور مبين مستنير گشتی و به درگاه احديّت مستجير شدی و

به آن موهبت موفّق و مؤيّد گرديدی و عليک التّحيّة و الثّناء . ع ع

هوالابهی

_٧٦ای عاشق جمال ذی الجلال اين احزان و اشجان و حسرت و اندوه و بلايا و

رزايا اگر چه‌ اعظم از حدّ بيان و تعريف لسان ‌است و جبال و تلال و زمين و

آسمان تحمّل نتواند لکن بايد به قوّت تأييد الهی و قدرت توفيق صمدانی و

ص ٨٢

تحسين ربّانی از اوج عزّت سلطنت الهيّه در ملکوت ابهی توفيق خواست و

تحمّل نمود وکمر خدمت به منتهای استقامت محکم بربست و زبان بگشود و

تأييد روح القدس طلبيد و به هدايت من علی الارض برخاست . اليوم يومی

است که بايد ثابت و مبرهن کرد و در انظار عموم عالم مشهود ومعلوم نمود

که عروج و صعود شمس حقيقت مورث وهن و هوان در امر الله نشد بلکه

اشراقش در افق ادنی بود حال از افق اعلاست و نورش تابانتر گشت و

شعاعش روشنتر شد و البهآء عليکم و الثّناء . ع ع
هوالابهی

_٧٧ای سرمست بادهء عرفان تجلّيات شمس حقيقت از مشرق بقا دائم و مستمرّ و

امواج بحر اعظم بر سواحل امکان از لامکان متتابع و متواصل بوی پيراهن

يوسف مصر الهی به کنعان عاشقان منتشر و فيضان سحاب رحمت رحمانی

مترادف و شمع توحيد در زجاجهء قلوب ابرار روشن و منير و نفحهء مشکبار آن

يار بی نشان در صحرای دل و جان متهيّج و محيط . پس چرا افسرده و

خاموشيد و پژمرده و مدهوش ؟ آواز سروش ميرسد و بانگ پر خروش از عرش

قدم به گوش اهل هوش ميآيد صلای‌الهی از ملکوت باقی بلند و ندای ربّانی

از فلک اعظم مشتهر و مستمرّ . وقت است که احبّای الهی چون شمع برافروزند و

از حرارت آتش عشق بسوزند و چون عندليب گلشن تجريد بر شاخسار گلزار

توحيد به‌ ابدع الحان بخوانند تا جميع خفتگان بيدار گردند و بی نصيبان

ص ٨٣

بهره برند و بی همّتان پرشور و وله گردند و کوران بينا شوند و کران

بشنوند و گنگان بسرايند . اگر به اين خدمت موفّق گردی در افق ابهی با

رخی نورانی و وجهی رحمانی و فيضی سبحانی طالع و لائح گردی و البهآء

عليک . ع ع
هو الله

_٧٨يا من عتبتک السّامية ملجئی و ملاذی و ساحة قدسک مرجعی و معاذی اتضرّع

بقلب مضطرم بنار محبّتک و دمع منسجم فی شوقی‌الی لقائک و توقی الی ملکوت

بهائک و ذوقی حلاوة وفائک أن تؤيّد بنفحات قدسک و جذبات انسک و تنصر

بافواج ‌احزاب ملکوتک‌ الابهی و امواج بحور موهبتک‌ الکبری هذا العبد المنجذب

الی ملئک ‌الاعلی‌ المشتعل بلظی نيران محبّتک بين‌ الارقّاء المشتغل بخدمة‌ امرک

بين الوری النّاطق بثنائک بين الوزراء و الامراء النّاشر لنفحاتک فی محافل

الذّکری و الرّافع للوائک فی‌ الملأ المتوجّه ‌الی ساحة‌ الکبرياء السّاطع بنور الثّبوت

فی عهدک و ميثاقک و السّاعی فی تثبيت الاقدام علی ما امرت به جميع اصفيائک

و حتمت علی اوليائک و ختمت به خطابک ای ربّ ايّده بجنود لن يروها خلقک و

شيّده بهجوم من ملائکة قدسک و اجعله نجماً ناجماً و نيّراً منيراً و نوراً مبيناً و

نسيماً من رياض احديّتک و شميماً من عرار نجد رحمانيّتک و سطوعاً من انوار

ملکوت ربّانيّتک و بزوغاً من شمس جبروت فردانيّتک و عَلَماً متموّجاً علی صروح

عزّک و وحدانيّتک ای ربّ اشدد ازره بشديد القوی و قوّ ظهره بعظيم سلطانک

ص ٨٤

بين الوری و اجعل الافئدة تنجذب اليه و العقول تذهل بين يديه و الآذان

ممدودة لاستماع بيانه و الابصار شاخصة من مشاهدة بشاشته و القلوب هائمة

فی ملاحظة نضرة وجهه ‌انّک‌ انت‌ المقتدر المتعالی‌ العزيز الغفور الرّحيم‌ الودود . ع ع

در اين ايّام هر چند اين مستمند ابداً فراغت و فرصت مکاتبت ندارد ولی

نفحات محبّت‌ احبّاء الله چنان ‌اين قلب را منجذب نموده که در تحرير زمام‌ از

دست بکلّی ميرود من دون اختيار مرقوم ميگردد و بالاخصّ چون به ياد آن

منجذب الی الله افتم تحرير سبب روح و ريحان ميگردد و کتابت بادی مسرّت ،

مشقّت راحت جان گردد و زحمت رحمت وجدان . باری اليوم بايد جميع در

ظلّ کلمهء توحيد جمع شويم و در هر انجمنی چون شمع برافروزيم و در آتش

عشق بسوزيم . بعد از صعود جمال محمود و غروب آفتاب ملکوت به چه عالمی

دل بنديم وبه چه راحتی چشم داريم و چگونه بياسائيم و به چه ‌اميد محفل

قلب بيارائيم ؟ صد هزار حسرت اگر دقيقه‌ای آسوده نشينيم و صد هزار افسوس

اگر به جز بلايا و محن و آلام سبيلش راحت و نعمتی بجوئيم . آن جان پاک

ايّامش را تحت سلاسل و اغلال بگذراند و اوقاتش در تحت تهديد تيغ و

شمشير منتهی گشت دمی نياسود و نفسی راحت نيافت شبی در بستر راحت

نيارميد و بر بالين آسايش سر ننهاد . جميع طيور و وحوش در لانه و آشيانهء

خويش آرميده و جمال مبارک در آتش اذيّت اعداء محترق و کلّ نفوس در

ص ٨٥

بستر راحت غنوده و اسم اعظم دمی نياسوده ونفسی راحت نيافته ، ديگر به چه

انصاف راحت و آسايش طلبيم و به چه وفا آسودگی جوئيم؟ حمد خدا را که

آن جناب ليلاً و نهاراً به خدمات امر الله مشغولند و در نشر نفحات الله ساعی

و در انتشار انوار معرفت الله جاهد . لعمرک هذا لموهبة من مواهب الله الّتی

لاتعادلها موهبة فی عالم الوجود فسوف تتشعشع انوارها و تفوح نفحات مسک

نوافجها و تمرّ نسائم رياضها و تتدفّق مياه حياضها عند ذلک تری الشّامّتين

شاکرين و تجد الشّاکين حامدين و تنظر الآسفين حاسدين و تقطّع ايديهنّ

اللّآئمات و يقلن حاش لله ما هذا بشراً ان هذا إلّا ملک کريم و العاقبة للمتّقين .

باری حضرت قيّوم بعد از صعود آنچه وعد فرمود وفا نمود و شفای صدور عطا

کرد و نسائم سرور به مرور آورد احبّای خويش را به جنود غيب تأييد کرد و

به قوای ملکوت نصرت فرمود در جميع نقاط ارض دوستان را ياری کرد و

در کلّ اقاليم يارانش را ياوری نمود . در شرق انوارش ساطع شد و در غرب

آثارش باهر گشت اعدايش در جميع اقاليم ذليل شدند و دشمنانش در کلّ

ممالک بی ناصر و معين . هر ذی قوّتی ضعيف شد و هر ذی فساد و سطوتی

حقير و بی مجير . ملاحظه فرمائيد که اسباب غيبی فراهم آمد که جهلای ارض بر

فساد و فتنه بر خاستند و حکومت دولت ايران را به ستوه آوردند و شورش

نمودند و آشوب افکندند تا معلوم گردد که اسّ فسادند و اصل عناد و تا

آن که مصلح از مفسد ممتاز شود و وقوعات کاشف راز و اثبات شود که

ص ٨٦

گرگانند در لباس شبان و دزدانند در صورت نگهبان جهان وجود را ظلمت

شديدند و راحت و آسايش عمومی را مانع عظيم . به همچنين در مدينهء کبيره

جمعی معاندين اجتماع نموده و به‌ انواع حيل و خداع و مکر در تضييع امر الله

بوده و تشتيت شمل احبّاء الله و تفريق جمع حزب الله . قسم به جمال قدم که

آن حزب الدّاء چون به جمال الدّين بی حيا ملحق شدند چنان آتشی در مدينهء

کبيره افروختند که بيم آن بود که نائره‌اش به کنگرهء مطاف عالميان رسد و

صدمه اش به بنيان امر الله دستی از ملکوت غيبش در آمد و آن جمع را چنان

پريشان کرد که هباءً منبثّا شد و به هلاکت ابدی گرفتار گرديد . پس اين

عباد بايد به شکرانهء تأييدات الهيّه اش شب و روز در اعلاء کلمه اش بکوشيم

و در آتش محبّتش بجوشيم و به ذکر و ثنايش بخروشيم . با وجود اين عنايت و

اين موهبت و اين نصرت و اين تأييد چگونه صامت نشينيم و ساکت گرديم؟

فوا اسفا علينا لو مکثنا و صبرنا و ما فدينا الارواح و تعلّقنا بالاشباح و ما شربنا

ذلک الرّاح و وا حسرةً علينا اذا اشتغلنا بهوی انفسنا و التهينا بشئون دنيانا و

ابتلينا باهواء تحرمنا عن تلک الفيوضات و تمنعنا عن هذه ‌التّجلّيات لعمری انّ

هذا لخسران مبين . ع ع
هوالابهی الابهی

_٧٩ای دردمند خردمند در هر دمی چشم به ملکوت ابهی باز نمائيم که ای

محبوب يکتا و پروردگار بيهمتا محض فضل و جود درهای بخشش گشودی و

ص ٨٧

رخ برافروختی و دلها ربودی و غمها زدودی و نغمه‌ای سرودی که قلبها مفتون

شد و عقلها مجنون چه شد که پرده نشين گشتی و روی دلنشين پوشيدی

جانها محزون شد و ياران دلخون بساط سرور بر چيده شد و شاخ حبور پژمرده

و خميده نسيم جانبخش ساکن شد و آب حيات راکد . پس ای پروردگار

نفحات‌ اسرار از ملکوت ابهايت منتشر نما و پرتو انوار از جبروت اعلايت لامع

فرما تا آفاق معطّر و منوّر ماند . ع ع
هوالابهی

_٨٠الهی الهی تسمع ضجيجی و صريخی و انينی و حنينی فی جنح‌ اللّيالی و تری ذلّی

و انکساری و صبری و اصطباری و فقری و اضطراری و توجّعی و تفجّعی و بثّی

و حزنی فی ايّامی المتوالی . ای ربّ لک‌ الحمد علی هذا البلاء الّذی اعدّه من

اعظم‌ النّعماء و الآلآء لأنّه ‌فی سبيل محبّتک‌ الملتهبة ‌لظی نيرانها بين ‌الضّلوع و

الاحشاء هذا منائی و رجائی يا الهی و هذا برد لوعتی يا محبوبی و هذا روآء

غلّتی يا طبيبی و هذا کاشف غمّتی يا حبيبی و انّی ابسط اليک اکفّ الدّعاء و

اتضرّع اليک فی کلّ بکور و مساء مستجيراً بعتبتک السّامية العليا مستشفعاً

بکلمة وحدانيّتک النّقطة الأولی الّتی تشبّک صدرها فی سبيلک بالف رصاص

مرشوق من يد الأعدآء و بجمال القدس الّذی آنسته بطلعتک الرّحمانيّة عند

طلوع شمس ساطعة‌ الفجر علی الافق الاعلی ان تقدّر لعبدک هذا کأس الفناء

من يد العطاء و اکشف‌ الغطاء بالصّعود الی عتبتک السّامية البنآء فی ملکوتک

ص ٨٨

الابهی و خلّصنی من هجوم اهل الجفاء و رشق سهام الطّعن و البغضاء و تتابع

نبال الشّحنآء و تکسّر نصال الافتراء بعضها علی بعضها من الزّعمآء انّک انت

العطوف الرّؤف الرّحمن . ع ع

يا حبيب عبدالبهآء شمس حقيقت هر چند از افق ناسوت افول فرمود و له الفضل

و الجود که از افق غيب ملکوت جهان جان عالم پنهان در نهايت سطوع و

اشراق است . بعد از صعود جميع دول و ملل منتظر آن بودند که کوکبش

غارب گردد و ظلّش زائل ، علم مبينش سرنگون شود و نور جبينش محو و

نا بود شود له الفضل و الاحسان که سراج امرش لامع شد و صبح عنايتش

ساطع طور احديّتش شامخ شد و طود وحدانيّتش باذخ رايت سلطنتش بلند

شد و آيت قدرتش ثابت و واضح نزد هر هوشمند کوس الوهيّتش ولوله در آفاق

انداخت و ناقوس ربوبيّتش ندای يا بهاءالابهی از شرق و غرب برافراخت گاه

شعله به امريک زد گاه پرتو به افريک و ترک و تاجيک گه نعره در سقلاب

انداخت گه آتش به قبچاق زد . اليوم در آفاق عالم اين صيت ذائع و شايع و

جميع طوائف و امم درجستجو ولی بيفکرانی چند فرياد برآرند که ليلهء يلدا

شده است و ظلمت دهماء امر الله از ميان رفته و شريعت الله منسوخ گشته

مدّعی ظهور جديدی پيدا شده ندای انّی انا الله بلند شده و تفوّق به جمال

قديم نموده مقصود به اين اراجيف نقض خويش مستور دارند و به لعاب

عنکبوت پرده بر سرادق ميثاق حيّ لايموت کشند در غمرات اوهام مستغرقند

ص ٨٩

و کلمهء توحيد بر زبان رانند نقض ميثاق کنند اسم نيّر آفاق بر زبان رانند در

ليل ديجور شبهات متوقّفند و اين النّور من ملکوت الغيب‌ الابهی السّاطع علی

الجهات گويند . باری نفوس پاک چون جناب ميرزا ابوالفضل عليه بهاءالله

الابهی شب و روز در اثبات امر مبارک به دلائل قاطعه و حجج ساطعه و بيان

واقع و کشف قناع و ترويج دين الله و نشر نفحات مشغول و نفوسی چون طيور

ليل در نشر شبهات جاهد و منفور ، ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا . ما

را مقصود چنان که آفاق مشکبار گردد و بعضی را مراد چنين که رايحهء

کريههء اختلاف مشام عالم و دماغ امم را معذّب نمايد . باری گاهی نسبت به

اين عبد ادّعای ربوبيّت دهند و اين را اساس مخالفت بيان کنند و حال آن

که عبدالبهآء سلطنت دو جهان را به عبوديّت آستان مقدّس تبديل ننمايد و

تاج وهّاجش خاک عتبهء مقدّسه است ولی مفتری به خطّ خويش و مهر خويش

مرقوم نموده است و الآن حاضر است که ادّعای شمسيّت و ظهوری اعظم از

جمال مبارک نموده و اين نصّ عبارتی از عبارات‌ اوست که ميگويد تالله الحقّ

قد ظهر شمس الله الاکبر و کلّ شمس عنده من کلّ صغير اصغر الی قوله و

نزّلت عليّ هذه‌ الآيات و انا صغيراً و جمال مبارک اين قول او را ردّ فرمودند و

از همان وقت آن توقيع صادر که اگر آنی از ظلّ امر الخ .

بلی در نوشتجات اين عبد عبارتی موجود که شمس حقيقت از برج حمل

طلوع نمود و اينک از برج اسد مشرق ، اين عبد حاضر بايد به فرمايش شما

از من سؤال نمايند نه‌ به‌ اوهامات خويش و اغراض نفسانيّه ‌تأويلاتی نمايند و

ص ٩٠

حال آن که مقصد اين عبد کور حضرت اعلی و کور جمال مبارک روحی لهما

الفداست . ظهور نقطهء اولی سطوع آفتاب از برج حمل بود و اينک شمس

حقيقت جمال مبارک از برج اسد طالع و لائح يعنی اين کور مبارک به‌ انوار

شمس حقيقت از برج اسد که در اشدّ شعاع و حرارت و ظهور است مزيّن است .

امّا کلمهء چشم همه روشن ، آن از حضرت ورقاء شهيد روحی له الفداست

همچنان که مرقوم فرموده اند آن جناب درست است .

و امّا کلمهء من يدعو النّاس باسمی فهو منّی ، اين کلمهء مبارک جمال ‌ابهی

روحی لاحبّائه الفداست دخلی به‌ اين عبد ندارد اخطأ الرّاوی و النّاشر و

النّاقل ضعف الطّالب و المطلوب .

باری ‌آن جناب‌ بايد انشاء الله ‌به ‌قوّه‌ای ملکوتيّه و قوّتی ميثاقيّه و الهاماتی ربّانيّه

مقاومت شبهات اهل فتور نمائيد زيرا همسات حضرات بکلّی نار موقدهء ربّانيّه

را در قلوب مخمود مينمايد . شعله ای بزن و آتشی از محبّت الله بر افروز و البهآء عليک . ع ع

٦١ صفر ٧١٣١

١٨ -...جناب‌ اسم الله‌ آنچه مرقوم نموده‌ بوديد ملاحظه گرديد ، زاد اخروی و توشهء

راه ملکوت الهی طلب گرديده ، در نزد آن جناب واضح است که‌اليوم زاد و

توشه ثبوت و رسوخ دادن نفوس ضعيفه است بر عهد و ميثاق و نشر نفحات

ص ٩١

الله و صون حصن امر الله و حفظ معالم دين الله چه که در ملکوت ابهی

هديه ای خوشتر از اين نه و در ملأ اعلی ارمغانی دلکشتر از اين نيست . پس

آن جناب بايد در اين امر مهمّ شب و روز نهايت جهد را مبذول دارند که

وحدت کلمهء الهيّه به تشتيت نينجامد و تفريق در اين عهد محکم و پيمان وثيق

حاصل نگردد ، وا اسفا علی الکلّ اذا زلّت الاقدام و تزلزلت القلوب . و اين عبد

را منتهای آمال و اقصی الامانی اين که جميع در ظلّ کلمهء وحدانيّت مجتمع

شويم و هر اوهامی را فراموش نمائيم جز روی او نجوئيم و جز در کوی او

نپوئيم و به غير از راز او نگوئيم ، فی الحقيقه‌ بکلّی فدای او گرديم و فنای

سبيل او شويم و در نشر طيب حبيب بکوشيم . سالهای دراز اين بندگان را

در آغوش الطاف پرورش داد و به ظهور رحمانيّت و فرط عنايت تربيت فرمود و

تفهيم کرد و تعليم داد و چون مشفق مهربان طفلان آموزگار را رسم ادب

بياموخت و در دبستان الهی درس و سبق داد که بعد از صعود جمال منيرش

بر روش و سلوک اهل وفا قيام نمائيم و به خدمت امر الله و اعلاء کلمة‌ الله

بکوشيم وعدهء ‌تأييد فرمود و نويد توفيق داد و نريکم من‌ افقی الابهی و ننصر

من قام علی نصرة‌ امری بجنود من ‌الملأ الاعلی و فريق من الملائکة‌ المقرّبين

فرمود . حمد و شکر حضرت احديّتش را که به آنچه وعد فرمود وفا کرد و

هر چه نويد داد مهيّا ساخت جميع سبل وعره را مستوی فرمود و کلّ راههای

سنگلاخ را هموار کرد ابواب فتوح گشود و نفحات روح القدس مبذول داشت

جنود ملکوت‌ ابهايش هجوم نمود و سپاه بی پايان ملأ اعلايش با سيف مسلول

ص ٩٢

نزول فرمود صفوف اعدايش در هم شکست و جند احزاب را مهزوم کرد در

هر نقطهء عالم آثار قدرتش را ظاهر فرمود و در هر اقليمی امر عظيمش را

آشکار نمود . در ملک فرنگ آهنگ تقديسش بلند شد و در بلغار و سقلاب آثار

ظهورش نمودار گرديد در امريک سراجش نور بخش شب تاريک شد و هادی

هر دور و نزديک در ايران صيت عظمتش بلند شد و در طهران بندگانش به

حقيقت ارجمند گرديد به قسمی که قياس به سابق نتوان نمود در مدينهء

کبيره در اين ايّام صناديد شيطان را اسير خذلان کرد و فسادشان را

واضح و عيان بکلّی آن آتش را خاموش نمود و بتمامه آن داستان را از

اذهان فراموش . فی‌الحقيقه تجمّع اعظم مفسدين عالم و مفترين بر جمال قدم

در چنين نقطهء مهمّه‌ای و شب و روز و به ‌انواع وسايط و وسائل در هدم ‌امر

الله ساعی و مجتهد و به انواع وساوس و دسائس متشبّث ، خطر عظيمی بر

امر الله بود و اسباب فساد شديدی در حقّ احبّاء الله . جميع يمين مؤکّد نموده

بودند که ‌اين ارض را منقلب نمايند و بواسطهء جمال‌الدّين ‌افغانی در جميع

محافل وزراء راه يافته حتّی در خلوت پادشاهی که ما بين گفته ميشود به

واسطهء آن شخص بار جسته بودند و داماد يحيی کاتب خصوصی جمال الدّين

شده بود و شيخ احمد از اعضاء دائمی مجلس او وسيله ای نگذاشتند که در

هدم بنيان الهی و اذيّت اين آوارگان تشبّث ننمودند و افترائی نماند که

نزدند و ما متوکّلاً علی‌ الله به حبل تسليم تشبّث نموديم و به قلب سليم صبر

و توسّل . عاقبت دستی از غيب در آمد و پردهء تزوير و خداع آن قوم پر لوم را

ص ٩٣

بدريد فسادشان آشکار شد و فتنه شان پديدار اوراق فسادشان نمودار شد و

به جزای اعمال خويش گرفتار شدند به پنجهء عدالت درافتادند و به ‌ايران

ارسال گشتند . شما ملاحظه فرمائيد که در نزد ناس عوام کار مشتبه نشود

مقصود اين است که بعد از صعود صد مرتبه امر مبارکش را بيشتر تأييد

فرمود و اين عاجزان را توفيق عنايت کرد و لمثل هذا الرّبّ ينبغی التّسبيح

و التّهليل و التّقديس و التّمجيد .

باری منتها آرزوی اين عبد اين مقصد جليل و آن خدمت امر الله ، از خود خيالی

نداشته و ندارم و در تلقاء آيات احديّتش وجودی به جهت خويش نشمارم . امّا

در صيانت حصن حصين دين مبينش ميکوشم و از تحريف و تأويل و تفريق و

تشتيت هراسانم که مبادا هزار سال بعد اين گونه امور واقع گردد و در

کلمهء توحيد تفريق حاصل شود چه که اين کيفيّت هادم بنيان است و قالع و

قامع اصل و اساس ايوان يزدان ، کلّ مأيوس شويم و محروم و مدحور و مذموم

تشتّت شمل و تفرّق جمع چنان واقع گردد که هر يک از احبّاء در مفاوز هلاک

گم و نابود گردد و از هيکل امر الله‌ اسم غير مهمّی در زاويهء تاريخ عوام ماند .

پس بايد به جميع قوا تشبّث نمود که حصن امر مصون ماند و بنيان دين‌ الله مأمون .

امّا در خصوص عقد مجالس عهد مرقوم فرموده بوديد هيچ قضيّه ای اعظم و

ص ٩٤

اقوی و اشدّ و اکبر از نفس ميثاق الهی و ايمان و پيمان ربّانی تصوّر نتوان

نمود چه که در هيچ کوری چنين امری واقع نشده که در کتاب اقدس بيست

و پنج سال پيش از صعود اين نصّ صريح صحيح منصوص گردد و جمال قدم

جميع احبّايش را به اين فيض الهی پرورش و تربيت فرمايد و بعد به‌ اثر قلم

اعلی عهدی به اين محکم و متين بگيرد در جميع ‌الواح و زبرش ذکر اين عهد

را بفرمايد و تشويق و تمجيد متشبّثين را بنمايد و تبرّی‌ از ناقضين بکند . اگر

کسی به اين حبل متين و زنجير حديد مرتبط نگردد به چه حبلی او را توان

بست سلاسل و اغلال عالم وجود او را نبندد . ولی آن جناب اگر بخواهند که

در اين خصوص اسبابی فراهم آرند که سبب شدّت تشبّث گردد آيات و

کلماتی که در اين خصوص عهد و ميثاق در جميع الواح الهی نازل جمع

فرمائيد و بعد از قرائت کتاب عهد درمجلس آن کلمات را تلاوت فرمائيد که

شأن ثابتين چه و شأن متزلزلين چه ، اين از جميع امور اعظم است .

هو الله

_٨٢حمداً لمن ادار اقداح الهدی فی محفل اهل الوفآء و سقاهم خمر العطاء فثملوا

من الرّحيق الاحلی و نطقوا بالثّناء و انجذبوا الی الحديقة ‌النّوراء و اقتبسوا من

النّار الموقدة فی سدرة سيناء و سمعوا نداء الله من تلک الشّجرة‌ الخضراء و خرّوا

مَغْشيّاً عليهم فی صقع‌ التّجلّی عند مسجد الاقصی ثمّ افاقوا عند ما تکرّر النّداء من

الافق الابهی و بعثوا عن مرقد النّفس و الهوی بيد بيضاء و ايّدوا بسلطان مبين

ص ٩٥

بين الوری نفسی لهم الفداء روحی لهم الفداء کينونتی لهم الفداء بما سعوا الی

مشهد الفداء و انفقوا ارواحهم فی سبيل الله و لم تأخذهم لومة لائم حبّاً بالجمال

الاعلی و عليهم التّحيّة و عليهم البهآء و الثّنآء .

ای ثابت بر ميثاق بارقهء کوکب اشراق مانند پرتو صبح منتشر در آفاق گشته

و ظلمات جهل و نفاق محو و نابود گرديده . نيّر اعظم چون از افق عالم

درخشيد پرتوش در جميع اقاليم منتشر گرديد و حال آثار آشکار گرديد . قوم

جهول در آن عهد اسير اوهام و ظنون بودند و چون بيان مبارک را استماع

مينمودند سخره و استهزا ميکردند که اين شخص سرگون به عراق چگونه

شعله به آفاق زند و اين نفس مظلوم را چه قدرت که بنيانی رحمانی و قصری

آسمانی تأسيس نمايد . حال واضح و مشهود شد که بيان او برهان مبين بود و

سبيل او صراط مستقيم معاندان مانند حشرات به زاويهء حسرات خزيدند و به

خسران مبين رسيدند جمال احديّت پرده گشود و در قطب آفاق جلوه نمود

صيت الهی شرق و غرب را احاطه کرد و ولوله و زلزله در خاور و باختر

انداخت با وجود اين حشراتی چند باز آغاز جدال نمودند و خفّاش صفت

تيرگی آفتاب ميثاق خواستند و جُعل آسا حديقهء پيمان را مبغوض داشتند و به

رائحهء کريههء گلخن نقض الفت يافتند . اين چه نادانی است اين چه

سر گردانی اين چه جهالت است و اين چه غباوت اين چه کوری است و اين

چه مهجوری ؟ يا اسفا علی ما فرّطوا فی امر الله و قد رموا انفسهم فی خسران

ص ٩٦
مبين .

حال ياران الهی بايد در آن سامان اين اذکار را بکلّی فراموش نمايند و

ذرهم فی خوضهم يلعبون گويند ، به تبليغ امر الله پردازند بر عزّت‌ ابديّهء جمال

ابهی اقامهء دليل کنند و هدايت سبيل نمايند و ذکر ربّ جليل بلند کنند و

مانند اسرافيل حيات جديده در قلوب و نفوس بدمند . اين است مغناطيس تأييد

اين است قوّت جاذبه در اين دور جديد اين است واسطهء کبری اين است

سبب وصول به منظر اعلی اين است کوکب لا افول له و سراج لا خمود له و

بحر لاسکون له و عليک التّحيّة و الثّنآء .

ربّ ربّ لک الحمد بما حطمت اجنحة طيور اللّيل و منعتهم عن السّير و کشفت

الظّلماء واظهرت فجر الهدی بشعاع ساطع علی الارجاء و لک الشّکر بما رفعت

اللّواء و اعلنت النّداء و وفّقت علی التّقی و انقذت من الشّقی و ادرت کأس

الصّفاء و سقيت الکلّ من حميّاء الوفاء و اسکرتهم فی محفل اللّقاء ربّ عجزت

الالسن عن ‌الثّنآء و قصرت ‌النّفوس شکراً علی الموائد و الآلآء شاخصة الابصار

عند سطوع النّور من ‌الافق ‌الاعلی . ربّ‌ ايّدنا علی خدمتک و وفّقنا علی عبوديّة

عتبتک و ارزقنا اثمار دوحة معرفتک و ادخلنا فی حديقة موهبتک و اخلدنا فی

جنّة ‌احديّتک و اجعلنا ارقّآء لک نبهآء فی امرک و ورثآء انبيائک و رسلک عباد

مکرمون لايسبقونه بالقول وهم بامره ‌يعملون . ربّ ‌اهد ثلّة‌ المحرومين و عصبة

ص ٩٧

المجرمين و نجّهم من غمار الهوی و انقذهم من بحار الشّقی و نوّر وجوههم بنور

الميثاق و اجعلهم‌ آيات‌ الحبّ تتلئلأ علی ‌الآفاق و ارفع عن ‌اعناقهم ‌الاغلال انّک

انت‌ الکريم ‌العزيز الوهّاب و انّک‌ انت الرّحيم عظيم الآلآء لا اله الّا انت العزبز

المتعال . ع ع
هو الله

_٨٣ای احبّای الهی و اماء رحمن شمس حقيقت که از افق تقديس بر آفاق اشراق

نمود انوار وحدت افکار وحدت آراء وحدت عقائد و وحدت حقيقت مبذول

داشت تا عالم انسانی از جهت افکار وعقايد در نقطهء واحده ‌اجتماع نمايد و

بکلّی اختلاف و نزاع و جدال ازعالم انسانی بر خيزد و نور واحد که ساطع

از شمس حقيقت است جميع قلوب را روشن نمايد . و به جهت اين وحدت تامّه

و الفت کامله جميع بلايا و رزايا و مصائبی را به نفس مبارک تحمّل فرمود که

چشمها گريان و قلبها الی الابد بريان است . الحمد لله در سائر ممالک شرق

احبّای الهی اعتقاد واحد و فکر واحد و قول واحد دارند و به حقيقت واحده

متمسّکند ولی از قرار مسموع در صفحات امريکا احبّای الهی اختلاف در

عقايد دارند و اين اختلاف هادم بنيان الهی است . لهذا به عبارت صريح و

صحيح مرکز ميثاق بيان اين مسئله را مينمايد تا ابداً اختلافی نماند کلّ متّحد

و متّفق شوند و به سبب اين اتّحاد نورانيّت حقيقت عالم انسانی را روشن

نمايد و آن اين است که حضرت اعلی روحی له الفداء موعود قرآن است يعنی

ص ٩٨

مهدی و قائم موعودی که بعد از حضرت محمّد ظاهر خواهد شد و صبح

روشن افق هدی بودند و مبشّر جمال ابهی . و جمال مبارک روحی لاحبّائه

الفداء من يظهره‌ الله موعود جميع کتب والواح حضرت باب است و عبدالبهآء

مرکز ميثاق الهی لکن غصن فرع شجره است . امّا اصل شجره است اساس

شجره است و حقيقت کلّيّه شجره است . در کتب جميع ملل به دو موعود

وعده داده شده چنانچه در انجيل آمدن ايليا و حضرت مسيح است و از آن

مراد حضرت باب و حضرت بهآء الله است ديگر ظهور ثالثی نيست . تا هزار

سال هر نفسی که پيدا شود و لو در نهايت کمال باشد در ظلّ جمال مبارک

است بندهء اوست تلميذ اوست و مقتبس از انوار او و مستفيض از فيوضات او .

او بمنزلهء ستاره و ماه ‌است و جمال مبارک به منزلهء آفتاب ، ماه از آفتاب

اقتباس‌انوار نمايد . اين‌ است اعتقاد صميمی قلبی عبدالبهآء و جميع مکلّفند

که آنچه از قلم ميثاق صادر کلّ به آن متمسّک گردند ومعتقد شوند . اين

است اساس امر الهی اين است نور حقيقت اين است عقيدهء عبدالبهآء . لهذا

عبدالبهآء را نهايت ‌آرزو چنين است که در آستان جمال مبارک خادم امين و

بندهء صادق باشد . هر نفسی که محبّت تامّه به من دارد و ثابت بر ميثاق است

بايد مرا بندهء آستان جمال مبارک داند ولی مرکزميثاق مرجع کلّ‌ اهل‌ آفاق

است و مبيّن کتاب و بهائيان کلّ در ظلّ او . اگر نفسی به خودی خود

کتاب الهی را مخالف نصّ صريح قلم ميثاق تفسيرنمايد مقبول نيست و سبب

اختلاف در ميان احبّاء الله است . مقصود اين است که جمال مبارک مثل و

ص ٩٩

نظيری ندارد متفرّد در ذاتست و منزّه و مقدّس در صفات من در ظلّ او هستم

و بندهء آستان او . اميدم چنان است که بعد از اين نصّ صريح که از قلم

ميثاق صادراست ديگر ابداً اختلافی نماند و احبّای آمريک نظير ياران ‌ايران

کلّ در عقائد متّحد و متّفق شوند تا اين سبب سرور قلب عبدالبهآء گردد و

باعث علوّ امر الله در امريکا و اين نامه را طبع کنيد و در جميع امريکا

انتشار دهيد و عليکم وعليکنّ البهآء الابهی .

اگر نفسی ايرانی از شرق به آن صفحات آيد و لو فرض محال پسر من باشد

يا دختر عبدالبهآء باشد و سندی مأذونی به خطّ و امضای من نداشته باشد

ملاقات و مکالمهء با او حرام است زيرا هر کس بدون اذن آيد جز فساد و

نقض ميثاق مقصدی ندارد . عبدالبهآء عبّاس . Abdu'l-Bahá Abbas

هوالابهی

_٨٤ای مدهوش صهبای الهی و پر جوش در آتش محبّت ربّانی در شب و روز آنی

نميگذرد مگر آن که در خاطر مشتاقان گذری و به ياد ياران‌ آئی با وجود

اين چگونه گمان کنی که محرومی و مهجور و منسيّ و متروک و حال ‌آنکه

مخصوص آن جناب ورقه ای ارسال شد همچو مدان که آنی فراموش شوی و يا

دقيقه‌ای از فکر بروی هميشه مذکور بوده و هستی و در مجامع قلوب حاضر و

موجود بوده وخواهی بود . اين روابط معنويّه حبل متين‌الهی ‌است وهن و فتور

ص ١٠٠

و سستی و قصوری درآن ممکن نه . به يقين مبين بدان که احبّای با وفای حقّ

در اين محضر ذکرشان چون شمع ساطع است و يادشان چون شمس لامع .

از فضل‌ اعظم جمال قدم‌ اميدواريم که روابط قلبيّهء ‌ايشان يوماً فيوماً شديدتر

گردد و انجذابات روحيّه شان عظيمتر شود از مواهب اين قرن مبارک مطلع

عنايات حضرت احديّت گردند و از الطاف عظيمهء ايّام مشرق کواکب افق

رحمانيّت شوند . کور عظيم است و صاحب کور جمال مبين سمايش شريعت

تقديس است و فائض بر مزرعهء هر عزيز و خسيس و شمسش حقيقت ذات

الوهيّت است که جميع مظاهرش در سائر اکوار به مقام عبوديّت بودند

ارضش ارض حقائق کلّيّهء مستفيضهء از اشعّهء ساطعهء از نيّر اعظم است و بحرش

محيط اکبر است حدائقش جنان فردوس است و شقائقش معطّر به نفحات

قدس چشمه اش عين تسنيم است و کوثرش ماء معين فيه شفاء للشّاربين

اثمارش ما لا رأت عين و لا سمعت اذن و لا خطر علی قلب بشر و نغماتش

الحان طيور بقا است و اصواتش ترنّمات حمامهء وفا نغمه‌اش حقائق و معانی

است و رنّه اش بدايع آيات رحمانی بحرش عذب فرات است نهرش زلال آب

حيات قطره اش چون دريا در جو ش و خروش است و ذرّه اش چون آفتاب

مشهور و معروف . مقصد از اين اذکار آن که ما منتظريم که ‌انشاء الله مؤيّد به

خدمت امر الله گردی و موفّق بر اعلاء کلمة‌ الله در اين صورت چگونه

فراموش شوی ‌استغفر الله عن ذلک مطمئن به عنايت باش و البهآء عليک . ع ع

ص ١٠١
هو الله

_٨٥ای ثابتان ای صادقان نامهای مبارک شما در نامهء حضرت سميّ معنوی

عبدالبهآء مرقوم و مذکور بود لهذا قلب در نهايت انعطاف و جان و وجدان

متضرّع به درگاه خفيّ ‌الألطاف تا از ملکوت ‌ابهی فيضی جديد ظهور يابد و در

انجمن مشتاقان و لانه و آشيانهء عاشقان سطوع فرمايد . در اين قرن نورانی

چو ن بدقّت نظر نمائيد ذرّات کائنات در جنبش و حرکت است و حقائق

کلّ شیء در اهتزاز و بشارت ولی از محرّک و موجد بی خبر . آهنگ بديعی به

گوش جان و وجدان کلّ ميرسد ولی از مغنّی خبر ندارند . حرکت فائقهء وجود

و عقول را معترفند و قوّهء شديدهء سرّ وجود را مشاهده نمايند ولی مرکز اين

فيض عظيم را ندانند و غافلند که هر چند انوار اسرار آفاق را نور بار نموده ولی

مرکز نور شمس حقيقت است که از ملکوت اسرار تجلّی و اشراق فرموده .

الحمد لله ياران‌ الهی از اين خواب بيدار شدند و از اين غفلت هوشيار گشتند

توجّه به‌ آفتاب آسمانی نمودند و اقتباس انوار از نيّر رحمانی کردند در پی

شعاع ندويدند به مرکز انوار توجّه نمودند لهذا بر بصر و بصيرت آنان

سطوع انوار استمرار دارد ولی ديگران چون سرگرم شعاعند اگر فی الجمله

حاجبی در ميان آيد فوراً محروم گردند . از جميع خلق اگر سؤال شود گويند

که ‌اين قرن جليل قرن‌ انوار است و مستثنا و ممتاز از قرون‌ اولی ولی از مرکز

محروم و محتجب در ليل و نهار . پس بايد هر دم سر به سجود نهيد و شکر

ربّ ودود نمائيد که ما را مستفيض از اين مقام محمود نمود ، سرگشتهء کوی

ص ١٠٢

ياريم و دلبستهء روی دلبر آفاق و به جان و دل بکوشيم که‌ اقتباس فيوضات از

ملکوت ابهی نمائيم و به موجب تعاليم و وصايا و نصايح الهی رفتار کنيم و

عليکم و عليکنّ البهآء الابهی . ع ع
هو الله

_٨٦ای محمود محمود چون يوم موعود رسيد و نور جمال معبود درخشيد صبح

هدی دميد و نسيم گلشن معانی وزيد نفوسی از اين بشارت کبری چنان به

وجد و طرب آمدند که صيحه زنان و دست افشان و کف زنان و پاکوبان به

مشهد فدا بی محابا شتافتند وهر چند در مشکاة‌ ترابی خاموش شدند امّا در

زجاجهء ملأ اعلی افروختند و چنان ساطع و لامع گشتند که ‌افق وجود را تا

ابد الآباد روشن نمودند . و نفوسی چون ندا بلند شد روی گرداندند و اصابع

خويش را در گوش نهادند تا آن ندا را نشنوند يجعلون‌ اصابعهم فی‌آذانهم

حذر الموت . افسوس که خود را محروم نمودند و معدوم کردند و از رزق

مقسوم مأيوس شدند . پس تو حمد کن خدا را که از اين فيض مشهود نصيب

موفور بردی و از اين رفد مرفود سهم مفروض گرفتی و بر اين ورد مورود وارد

شدی و از عين تسنيم ماء معين نوشيدی و عليک التّحيّة و الثّنآء . ع ع

هو الله

_٨٧ای متمسّک به عهد و ميثاق ، جمال قدم و اسم اعظم روحی لاحبّائه ‌الفداء اعظم

ص ١٠٣

اشراق و تجلّيش به نور ميثاق از افق عهد بود . پس به شکرانهء اين فضل عظيم

بايد کلّ چنان به عبوديّت جمال مبين قيام نمائيم که چشم آفاق روشن گردد

و حقيقت تبتّل و توجّه و تضرّع شمع اين انجمن شود و مقامی اعظم از اين

جوهر هدی و نور تقوی نه ، لو عرفتم شأن هذا المقام لبهر الوجوه فی مطلع

الجمال بنورٍ اشرق به الآفاق . ع ع
هو الله

_٨٨ای طالب حقيقت آنچه نگاشتی ملاحظه گرديد ملکوت الهی شفا خانهء روحانی

عالم انسانی است هر دردی را درمان موجود و هر زخمی را مرهمی حاضر

توجّه به جمال ابهی نما که مليک ملکوت است و طبيب ارواح و قلوب تعاليم

الهيّه و وصايا و نصايح بهآءالله سبب نجاح و فلاح در ملک و ملکوت است هر

نفسی به ‌آن تعاليم رفتار کند و محبّ عالميان گردد وخير خواه کلّ طوائف از

نوع انسان ، قلب را از بيگانگی کلّ پاک و مطهّر نمايد و روح را به يگانگی با

کلّ مستبشر فرمايد آن وقت نار محبّت الله شعله زند و شمع ملکوت در دل

برافروزد و ابواب عرفان مفتوح گردد و تأييدات ملکوت برسد و نفثات روح

القدس تأثير نمايد و عليک البهآء الابهی .
هو الله

_٨٩ای اُفنون سدرهء مبارکه در ادوار سابقه يا ظهور تجلّی جمال بود و يا سطوع

ص ١٠٤

انوار جلال يا طلوع شعاع و انّک لعلی خلق عظيم بود و يا سطوع انوار انّ ‌الله

بریء من المشرکين يا پرتو نيّر باهر بود و يا بارقهء سيف شاهر . ولی در اين

کور عظيم و قرن کريم با وجود آن که نه قوّهء قاهره ‌بود و نه قدرت ظاهره نه

تيغ باهر و نه سيف شاهر جلال و جمال دست در آغوش نموده در يک طلعت

نوراء تجلّی و ظهور نمود . با وجود آن که جمال قدم روحی لاحبّائه‌ الفداء فريد و

وحيد در دست اعداء اسير و در زير زنجير و شمشير مبتلا و سرگون بلاد و

ديار آسيا و اروپا و عاقبت در سجن اعظم و اليه المنتهی درکمال جلال و

جمال از افق عزّت قديمه طالع و لائح و ساطع و مشرق و نور بخشا خضعت له

الاعناق و ذلّت له الرّقاب و عنت له الوجوه و خشعت له الاصوات . ع ع

هو الله

_٩٠ای مهتدی به نور هدی الحمد لله در شبستان دل و جان شمع هدايت روشن

گشت و ساحت خاطر رشک گلزار و چمن شد يزدان پاک تجلّی خاصّ فرمود

و دلها را تابناک کرد بندگان خويش را غافل از بيگانه و خويش نمود و به

نفحات قدس مأنوس فرمود . اين چه فضل است و اين چه موهبت که خاک را

تابناک کرد و ارض غبرا را حديقهء غلبا فرمود شجرهء پژمرده را برگ و بار

بخشيد و ميوهء خوشگوار احسان فرمود اين نيست مگر صرف عنايت و مجرّد

موهبت شکر کن خدا را و عليک التّحيّة و الثّنآء . ع ع

ص ١٠٥
هو الله

_٩١ای مهتدی به نور هدی پرتو شمس حقيقت مانند صبح نورانی از افق ايران

طلوع نمود نور هدايت در ساحت دل و جان بر افراخت بر زجاجهء قلب و

مشکاة ‌ارکان پرتو انداخت جميع روشن گرديد . اميد چنان است که روز به

روز نورانی تر گردد و ربّانی تر شود . ملاحظه نما که از مواهب الهيّه چه تاج

وهّاجی بر سر نهادی که جواهر زواهرش درخشنده گوهر هدايت الله است که

بر قرون و اعصار بتابد . پس شکر کن خدا را . عبدالبهآء عبّاس

هو الله

_٩٢ای احبّای الهی شمع ميثاق روشن است و عرصهء آفاق گلزار و گلشن جنّت

ابهی بهشت برين است و فيوضات ملکوت ابهی نور مبين فيض ملأ اعلی دمبدم

است و سيل غمام رحمت ابهی دمادم انوار تقديس ساطع است و آيات توحيد

واضح ملکوت وجود در حرکت است و عرصهء شهود در نهايت لطافت و

طراوت ولی چشمها کور است و گوشها محروم . عنقريب اين پرده برافتد و اين

حجاب هتک شود و اين نقاب بر داشته شود . آن وقت انظار مشاهدهء آثار مواهب

جمال ابهی نمايند و حيران گردند و پشيمان شوند که‌اين چه موهبتی بود و

ما ازو غافل و اين چه عنايتی بود و ما ازو ذاهل صبح نورانی بود و ما گرفتار

شام ظلمانی نيل و فرات گوارا بود ولی بر ما جيحون خون زلف مشکين بود

ولی ما را زنجير سنگين مائدهء آسمانی بود ولی ما را مضرّت جاودانی . اين چه

ص ١٠٦

بدبختی بود و اين چه بی طالعی؟ نعمت الهيّه ما را نقمت بود و رحمت ربّانيّه

ما را زحمت بود و ننزّل من القرآن ما هو شفآء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد

الظّالمين الّا خساراً . پس ای احبّای الهی در هر دمی به شکرانهء جمال ابهی

همدم گرديد که فضلش عظيم است و نورش مبين محض عنايت شما را در

ظلّ شجرهء رحمانيّت آرام داد ودر جنّت احديّت کامران گردانيد از بيگانگی

آزاد گرديديد و به فيض يگانگی او در کمال اتّحاد و اتّفاق در جنّت

ابهايش محشور شديد، به اعلاء کلمة‌ الله پردازيد و به نشر نفحات الله و

البهآء عليکم . ع ع
هوالابهی الله‌ ابهی

_٩٣ای دوستان الهی اليوم انوار جمال قدم و اسم اعظم از افق وجود بر هياکل

توحيد تابيده و نفحات قدس مشام اهل سرادق عزّت را معطّر نموده و امواج

محيط الهی بر سواحل وجود مهاجم و لئالی الطاف و احسان می افشاند . پس

دامنی از اين درّ و گهر پر نمائيد و بر اهل آفاق نثار کنيد . و اين لؤلؤ لالاء

درّ معانی الهی و حقائق اسرار رحمانی است که در صدف کنز مخزون پرورش

يافته و در دريای قدم توليد گشته و به لطافت و صفائی ظاهر شده که روشنی

چشم کرّوبيان و قوّت قلب روحانيان است . حال از فضل جمال ابهی روحی

لاحبّائه الفداء درج اين دراری نوراء مملوّ از فرائد غرّاست و رايگان نثار

ميشود و البهآء عليکم يا احبّاء الله . ع ع
ص ١٠٧
هوالابهی

_٩٤ای ناظر الی الله چه نويسم زيرا تجلّيات عنايت جمال ابهی ملکوت وجود را

احاطه نموده و ندای هاتف الطاف از ملأ اعلی بلند است که‌ ای طالبان ، باب

موهبت کبری مفتوح است و فيوضات سحاب رحمت عظمی مشهود توجّه به

قلوب نمائيد تا مظاهر تأييد حضرت محبوب گرديد و مطالع الطاف جمال

مطلوب تا در مشاهد کبريا انوار درخشندهء افق اعلی مشاهده‌ نمائيد و البهآء

عليک و علی کلّ ثابت نابت . ع ع
هوالابهی‌الابهی

_٩٥ای موقن به آيات‌ الله و منجذب به نفحات الله دراين قرن اعظم و دور اکرم

که حقائق لطيفهء صافيه از اشعّهء ساطعه از شمس حقيقت مستفيض گشته و

هياکل توحيد از اين فضل کامل و فيض شامل در عرصهء وجود محشور شده اند

بايد نفوس مستعدّه اين لطف جليل و فيض اعظم را غنيمت شمرند و در اين

کور اعظم به انوار تجلّی شمس قدم منوّر شده از مشرق عالم بر سائر امم بذل

و کرم فرمايند . پس ای عاکف کوی الهی و آشفتهء روی محبوب حقيقی همّتی

کن که نور مبين گردی و مطلع الطاف ربّ العالمين شوی شجر بارور پر ثمری

گردی و گوهر درخشندهء پر هنری شوی همّت را بلند و مقصد را ارجمند کن .

روز اميد است و تجلّی تجلّی فعّال لما يريد حقائق نحاسيّه به تماسّ اين

اکسير اعظم ذهب ابريز گردد و صدور طالبين که اوعيهء استفاضه هستند از

ص ١٠٨

اين فيضان چون جام لبريز شود . وقت را از دست مده و عنايت را از کف منه

سعی بليغ کن و جهد عظيم نما تا به اين مقصد جليل رسی . ع ع

هوالابهی

_٩٦ای ناظر به ملکوت ابهی جمال قدم و اسم اعظم روحی لعتبته الطّاهرة ‌فداء به

نفحات قدس شرق و غرب امکان را معطّر فرمود و روايح مشک جان ارجاء

امکان را معنبر کرد و بوی خوش رحمن از يمن يزدان بر مشام جهانيان مرور

نمود ولی بعضی نفوس مرده که به شئون احتجاب و اوهام پژمرده بودند از

اين فيض قديم بی نصيب شدند و ازاين لطف عميم محروم و بعيد . پس خوشا به

حال تو که بر اين بحر بی پايان ره بردی و از اين بخشش بی منتها نصيب

گرفتی و البهآء عليک و علی کلّ ثابت علی الميثاق . ع ع

هوالابهی

_٩٧ای مشتعل به نار محبّت الله از قرار مسموع آتشی افروخته داری و جانی چون

پروانهء بال و پر سوخته در زجاجهء دل شمعی روشن داری و در خلوتخانهء قلب

دلبری شاهد انجمن . سبحان الله اين چه سرّ سر بسته بود و اين چه حقيقت

عجيبه که يار خلوتی شهرهء کوی و بازار است و دلبر در پس پرده رخ گشودهء

هر ديار . آن جمال باقی به ملکوت جاودانی صعود نمود و آن آفتاب اوج

توحيد در غيم غيب پنهان گشت مع ذلک انوار تقديسش از مطلع قلوب مظاهر

ص ١٠٩

تسبيح در سطوع و بحر عظيمش در غيوم متراکمهء امکان مستور ولی امواج

جليلش بر سواحل وجود و مناهل شهود واضح و موجود . پس در عين پنهانی

آشکاراست و دربحبوحهء غيبت از جميع مطالع و مشارق و مغارب پديدار .

ع ع
هوالابهی

_٩٨ای متوجّه‌ الی الله فاطر الأرض و السّموات عليک بهاءالله فی ‌المبدء و المآل و

عليک نفحات الله فی الغدوّ و الآصال احبّای‌ الهی را به بشارات معنوی بشارت

ده که جمال ابهی روحی لارقّائه فدا نچنان ابواب فضل و عنايت بر وجه

احبّای خويش باز فرموده‌اند که وصف توان نمود . يک آيه از آيات فضلش طلوع

شمس جمالش ازمشرق امکان و يک اثر از آثار موهبتش فيوضات جليلهء عرفان

و يک نفحه از رياض احسانش تأييدات روح القدس در جان و وجدان و يک

اشراق از شمس جودش جامعيّت عالم انسان و يک موج از بحر الطافش عزّت

کونين در زمين و آسمان حقيقت عنايتش روشنائی روی و رستگاری ابدی در

ملکوت ابهی و جبروت اعلی و رفيق اسمی مقام فوز و لقاء . ع ع

هوالابهی

_٩٩ای ناطق به ذکر الله همچو بدان که قلوب اين مشتاقان در کلّ احيان به

نفحات ذکر و فکر دوستان الهی در حرکت و اهتزاز است و به ياد احبّای

ص ١١٠

الهی در ولوله و انجذاب . ای سر مستان بادهء عرفان وقت شور و نشور است و

زمان ندای به امر مکلّم طور . در اين عصر رحمانی که فيض ربّانی ملکوت

وجود را احاطه نموده است و تجلّيات شمس احديّت آفاق را منوّر کرده

دريای بيکران فضل و موهبت به هيجان آمده و نسيم مشکبوی عنايت منتشر

گشته و آيات قدرت سلطان وجود ملکوت موجود را در تحت استيلا آورده

بايد احبّای جمال قدم چون عقاب اوج عزّت در هوای شوق و عشق و هيمان

و غرام چنان پرواز نمايند که شرق و غرب امکان را درنفسی طيّ فرمايند و

در لحظه‌ای از حضيض سکون و افسردگی به اوج اشتعال و اهتزاز عروج کنند

و البهآء علی احبّاء الرّحمن فی کلّ الشّئون . ع ع
هوالابهی

_١٠٠ای ثابت بر پيمان حمد کن خدا را که از مطلع آمال انوار جهانتاب طالع و

لامع و از صبح احديّت کوکب الطاف بازغ و باهر آثار مواهب الهيّه شرق و

غرب را احاطه نموده و آيات فضل و جود در مجامع ملکوت به ابدع الحان

ترتيل ميشود و به مسامع اهل بها رسيده ظلمات امکانيّه محو و زائل شده و

انوار لدنّيّه واضح و لائح گشته . اين است که در هر اقليم اين نسيم مرور نموده

و در هر کشور اين مه ‌انور پرتو افکنده . امروز امر الله چنان نفوذ کرده که از

جميع اقطار نعرهء ‌يا بهاء الابهی بلند است و از قطعات خمسهء عالم نسيم جانبخش

محبّت الله در هبوب است . سبحان الله اين سراج قريب شصت سال است در

ص ١١١

مشکوة ايران برافروخته و هنوز زجاجهء آن کشور مخمود است وچنان که بايد

و شايد از پرتو تقديس منوّر نگشته . در اين ايّام سراج محبّت الله در زجاجهء

کرمانشاه پرتوی ساطع افروخته‌ اميدواريم که جميع آن‌ اقليم به همّت ياران و

انقطاع دوستان و سعی مخلصان و جهد محبّان و قوّت يزدان روشن و منوّر

گردد و ليس ذلک علی الله بعزيز و عليک البهآء . ع ع
هو الله

_١٠١يا من‌ اهتزّ من نفحات الله نور هويّت چون در زجاجهء احديّت روشن گشت

آفاق و انفس نورانی گرديد و خاکدان ظلمانی مطلع آيات رحمانی شد

سنريهم ‌آياتنا فی‌الآفاق و فی‌انفسهم حتّی يتبيّن لهم ‌انّه ‌الحقّ . با وجود اين

آثار باهره‌ انظار از توجّه محروم گشت و ابصار از مشاهده‌ ممنوع و چون به ‌افق

عزّت عروج فرمود نقض ميثاق مشتهر در آفاق گشت فبئس هذا الشّأن‌ المذموم .

ع ع
هوالمحبوب

_١٠٢ای بندهء جمال قدم انوار الطاف از ملکوت ابهی ساطع است و نجوم مواهب از

افق اعلی لامع ، شمع امر الله در هر محلّی روشن و ذکر جمال قدم در هر

مجمعی واضح و مبرهن . اليوم قواء ملکوت و وسائط ناسوت کلّ خادم امر الله

و البهآء عليک . ع ع
ص ١١٢
هو الله

_١٠٣ای مستبشر به بشارات الله در هر عصر و قرنی مطلع آفاق به تجلّی خاصّی

مشرق و لائح و آيت کبرائی باهر . در عصر خليلی افق وجود به انوار خلّت

ساطع ، در عصر کليمی مشرق شهود به پرتو لمعهء طور لامع ، در قرن روح ‌اللّهی

انحاء وجود به نفحات قدس معطّر ، در يوم طلوع نيّر يثربی فجر ابداع به

شعاع محبّت و عظمت منوّر و در وقت کشف غطاء از جمال نقطهء اولی صبح

هدی به اشعّهء ساطعهء بشارت کبری مزيّن و در ظهور اعظم و طلوع جمال قدم

آفاق عالم به جميع فيوضات و تجلّيات و اسماء و صفات محاط و مستفيض و

مبرهن و مکمّل . چه که محيط اعظم دارنده و جامع جميع کمالات کلّ بحور و

خلجان و نهور و عيون و شئون است .

به قلم سر شکسته مرقوم شده بود قلم تغيير يافت مطلب تفصيل جست .

ملاحظه در آثار جمال مبارک در جميع مراتب فرمائيد حقيقت واضح و مشهود

گردد . اشاره ميشود در آثار قلم اعلی ملاحظه شود و موازنه با سائر آثار

گردد و ظهور عظمت و اقتدار دقّت شود که فرداً وحيداً من غير ناصر و

معين در سجن اعظم در کمال سلطنت و عزّت مقاومت با جميع ملل و دول

عالم فرمودند . مثلاً منکرين در زمان حضرت رسول روح‌ العالمين له‌ الفدا به

صريح آيهء قرآن وَ إِذا رَأَوْکَ إِن يَتَّخِذُونَکَ إِلّا هُزُواً و أَ هذَا الَّذی بَعَثَه ‌الله رسولاً

ميگفتند . و در اين ظهور اعظم کلّ السن از مقبل و مدبر و معرض و منکر به

عظمت امر ناطق و بزرگواری جمال مبارک ، نهايت مؤمن و موقن به اصل‌ امر نه .

ص ١١٣

چنانچه ‌ملاحظه‌ فرموديد که جميع اوراق منشورهء عالم شهادت داده و ميدهند و

خضوع و خشوع اعدا در جميع مواقع حتّی در سجن عظيم اکبر دليل است و

همچنين آثار ظهور و علوّ طلوع که پرتوش برجميع وجود افتاده چنانچه جميع

مورّخين اين عصر مجيد و قرن جديد را سلطان اعصار و قرون شمرده و

آثارش را فائق و زايد بر جميع اعصار اوّليّه مشاهده کردند يعنی‌ آثار صد قرن

را چون موازنهء به آثار اين يک قرن کنی مقابلی ننمايد . باری ‌اين ظهور در

جميع شئون مستثنا و ممتاز است . پس به شکرانهء اين الطاف وعنايات بايد

جميع مراتب را به قوّهء شغف و حبّ جمال مبارک فراموش نمود و به کمال قوّت

و قدرت فکر و ذکر را در تبليغ امر الله و نشر نفحات‌ الله حصر کرد . اليوم

اين امر مؤيّد است يعنی تبليغ امر الله و موعود به نصرت جنود ملکوت ابهی .

قسم به جمال قدم روحی لتراب اقدام احبّائه فداء که اگر اضعف موجودات

اليوم قيام بر اين امر اعظم يعنی نشر نفحات الهی نمايد اقوی الممکنات

گردد قطره حکم دريا يابد و ذرّه قوّت آفتاب . هدهد اگر چه طير ضعيف و

طائر نحيف بود لکن سپاه سليمانی در عقب ظهير بود لهذا بلقيس با جميع

جنود مقاومت نتوانست و جز تسليم چاره ندانست . حال اگر نفسی بر انتشار

رائحهء رحمن قيام نمايد جنود ملکوت‌ ابهی ظهير و معين ‌است و ربّ عظيم پناه و مجير .

ص ٤١١
هوالابهی

_١٠٤ای طبيب روحانی جسد امکان به امراض شديده و عوارض مزمنه و علل ساريه

و حمّای مطبقه مبتلا گشت . دريای بخشش الهی به جوش آمد و ابر حقيقت و

عنايت در جهان آفرينش به خروش آمد آفتاب فلک توحيد بدرخشيد و نفحات

جانبخش از حدائق تجريد بوزيد و نفس مسيح الهی برسيد پزشک دانا کشف

نقاب نمود و طبيب حاذق صادق پرده بدريد اجزائی از جواهر مکنونه و

عقاقيری از لطائف مخزونه ترتيب داده درياق فاروق ‌اعظم عطا فرمود و باد زهر

درمان اکمل احسان کرد معاجين روحانی ترکيب فرمود و مفرّحات از لئالی و

يواقيت رحمانی ترتيب نمود معرّقات و مخدّرات و محلّلات از جواهر توحيد و

خلاصات تجريد تعريف و تعليم داد تا اين جسم عليل و جسد ذليل از حرارت

و غليل ضلالت و جهل و شدّت و اضطراب آلام غفلت و عقر نجات يافته به

صحّت تامّهء الهيّه و عافيت کاملهء ربّانيّه فائز گردد . لکن طبيبانی جاهل و

حکيمانی کاهل در ميان‌ افتادند و ادويهء برء ‌السّاعهء الهيّه را منع و آنچه سبب

طغيان مرض و عصيان عرض است بذل مينمايند . تو که به ‌اجزا خانهء لاهوتی و

ادويهء قاطعهء رحمانی پی بردی همّتی فرما که بلکه راحت کبری و صحّت

عظمی چون نور هدی از مطلع شفا لائح گردد و ظلمت هالک امراض و

مصيبت مهلک اعراض زائل شود . ع ع
ص ٥١١
هو الله

_١٠٥ای بندگان و کنيزان عزيزان الهی عالم انسانی از عجز و ناتوانی خاک سياه،

چون ابر رحمت خداوند آگاه ببارد تراب اغبر لالهء احمر بروياند و خاک سياه

گلشن روشن ملأ اعلی گردد . هر چند ما عاجز و نا توانيم ولی الطاف جمال

مبارک بی حدّ و بی پايان . در شکرانه چاره ای جز اعتراف به قصور نداريم و

علاجی غير از صمت و سکوت ندانيم زيرا عاجزيم و قاصر کليليم و عليل . پس

ستايش خداوند آفرينش را که به موهبتش اين موران ضعيف سليمانی نمايند و

اين پشه های عجز و نياز شهباز اوج راز گردند و سبب ظهور الطاف حضرت

بی نياز شوند .

امّا حديث وارد که در ايّام سابق دو حرف صادر ولی در ايّام قائم جميع

حروف ديگر ظاهر گردد . مقصود اين است که آنچه از آثار و علوم و

احکام و قانون و بدايع وصنايع و کمالات عالم انسانی در ايّام سابق ظاهر

شده به منزلهء دو حرف بوده ولی دراين ظهوربديع و بروز کنز منيع کمالات و

فضائل عالم انسانی و علوم و فنون نامتناهی به درجه‌ای رسد که بمثابه جميع

حروف ديگر باشد يعنی اين دور بديع از دورهای سابق اينقدر امتياز و فرق

دارد . چنان که ملاحظه مينمائيد که هنوز قرن اوّل است در اين مدّت قليله

چقدر اسرار کائنات از حيّز غيب به عالم شهود آمده چه سرّهای مکنون و

رمز های مصون که در غيب امکان بوده ظاهر شده و چه اکتشافها از اسرار و

ص ٦١١

حقايق اشياء تحقّق يافته و چه صنايع و بدايع جلوه نموده ديگر ملاحظه نما که

من بعد چه خواهد شد .

باش تا صبح دولتش بدمد اين همه از نتائج سحر است

و عليکم و عليکنّ البهآء الابهی . ع ع
هوالابهی

_١٠٦يا من تحمّل البلايا و الرّزايا فی سبيل‌ الله و اشتدّت ارياح ‌الامتحان عليه فی

محبّة الله و ثبتت و رسخت قدماه علی عهد الله و ميثاق‌ الله طوبی لک ثمّ طوبی

بما فزت بعناية ‌الله وشربت من عين التّسنيم و کأس السّلسبيل فی حديقة‌ الرّبّ

الجليل من فيض رحمة‌ الله لعمرک لو علمت ما قدّر لک فی الملکوت‌ الابهی لَطِرْتَ

بجناح الشّوق و اباهر الانجذاب و قوادم‌ الاشتياق‌ الی‌ الرّفيق ‌الاعلی و الافق

الانور الاسمی فسبحان ربّی الابهی قال تعالی و لَسوف يعطيک ربّک فترضی .

احبّای الهی را صلای حيّ علی الموهبة العظمی حيّ علی‌ المنحة‌ الکبری حيّ علی

العطيّة الجُلّی زن و بگو اين عصر قرن حضرت کبرياست و اين عهد زمان

شدّت سطوع انوار ملأ ابهی وقت جوش و خروش است و زمان اشتعال در

قطب عالم قِدم . قدم در سبيل رحمن نهيد و علم بر اعلی قلل جبل آفاق زنيد

از اشراق نيّر اعظم جهان پر غم را فرح و سرور بخشيد و آتش عشق به جان

عالم و آدم زنيد هر يک در فلک هدی ستارهء روشنی گرديد و در فلک نجات

ص ١١٧

مأمن و مسکن گزينيد . اين ايّام را فدای آمال پرآلام مکنيد و اين جوهر نفيس

را تبديل به شیء خسيس ننمائيد فضل عظيم است و جمال قدم روحی لاجسام

احبّائه ‌الفداء رحيم و کريم . فاستخيروا ما تريدون من فضل ربّکم‌ الرّحمن ‌الرّحيم

و البهآء عليکم يا عباد الرّحمن و علی کلّ ثابت مستقيم علی عهد الله و ميثاقه الغليظ . ع ع

هوالابهی

_١٠٧ای احبّای الهی عنايات و فيوضات جمال قدم چون بحر اعظم ملکوت وجود را

از غيب و شهود احاطه نموده است و نسائم جود حضرت معبود اراضی نفوس

را زنده فرموده و فيضان سحاب نيسان عنايت خطّهء قلوب را سبز و خرّم کرده

و تری‌ الأرض هامدة‌ فاذا انزلنا عليها‌ الماء اهتزّت و ربت و انبتت من کلّ زوج

بهيج . بشارات ملکوت ابهی متتابع و نفحات قدس حدائق کبرياء منتشر و

ساطع لحظات عين رحمانيّت شامل و اوديهء حقائق به فيض سيل عنايت و

هدايت سائل . چشم مشتاقين متوجّه ملکوت ابهی است و مشام مخلصين معطّر از

شميم رياحين رياض افق اعلی بحر بخشايش پر موج است و لئالی حکمت الهيّه

بر سواحل حقائق منثور و کواکب موهبت از افق سماء رحمانيّت مشرق و ظاهر

و آيات کبری در ملکوت اعلی طالع و باهر . با وجود اين محجوبان مخمودند و

منجمدان مخمور جسمانيان در برودت شئون فانيه گرفتار و تن پروران به

لذائذ دنيويّه مسرور و معتاد فطوبی للمخلصين من الفضل العظيم . ع ع

ص ١١٨
هوالابهی

_١٠٨ای مؤمن بالله و موقن به ‌آيات ‌الله در اين ايّام که جميع آفاق ‌امکان‌ از آثار

قدرت و عظمت امر حضرت رحمن مشرق و لائح و تأييدات ملکوت اعلی و

فيوضات جبروت‌ ابهی متتابع و متواصل و قلوب مخلصين از اين انوار چون صبح

صادق لامع و ساطع و نسائم جانبخش از رياض الطاف در هبوب و ظاهر و از

جهتی‌ ارياح شديدهء افتتان و امتحان در هيجان و امواج بلايا و رزايا متواصل به

اوج آسمان و از جهتی اعداء الله از جميع جهات مهاجم و سهام بغضاء مترادف

و آتش ظلم و طغيان ستمکاران شعله انگيز و از جهتی دسايس و فساد و فتنهء

اهل بيان متواصل و اين بندهء درگاه ‌ابهی فريد و وحيد سپر جميع اين سهام

گشته و بايد ليلاً و نهاراً به‌ مدافعه در جميع نقاط ارض قيام و مهاجمهء کلّ را

مقابله نمايد ، لهذا بايد جميع احبّای الهی که دراطراف و اکناف هستند شب

و روز به کمال تضرّع و ابتهال به درگاه الهی عجز و نياز آرند و گريه و زاری

کنند که جنود ملأ ابهی از ملکوت غيب نصرت و ياری فرمايد . زيرا اين شدّت

صدمات را قوّتی ملکوتی مقاومت تواند و اين کثرت مهاجمات را سدّی

جبروتی شايد که مقابل‌ايستد و همچنين نصرت اين امر الهی به اعمال خالصهء

لله و شيم مرضيّهء اهل الله و اخلاق و روش و سلوک عباد مخلصين درگاه

جمال ابهی و طلعت نورآست . باری مشام در کلّ احيان متوجّه و در انتظار

که نفحات قدس از آن اشطار برسد و سمع مترصّد که اخبار روح و ريحان

واصل گردد . لهذا بايد آن جناب به نصائح هر غافلی را که تصادف نمائيد

ص ١١٩

بيدار کنيد که اليوم ذرّه ای از اعمال که لله نباشد خسران مبين است و

کلمه ای که لِلّه گفته نشود شعله انگيزاست . روش و سلوک اهل الله در جميع

الواح الهيّه نازل به موجب آن عمل شود .. . ع ع
هو الله

_١٠٩ياران عزيز عبدالبهآء همواره خبر استقامت و حسن نيّت و پاکی طينت و آرزوی

خدمت شما به سمع مشتاقان رسد و سبب روح و ريحان گردد . عالم هستی

مانند درياست و اين تعيّنات کائنات امواج آن دريا هر چند وجود و شهودی

دارد لکن حکم معدوم و مفقود يابد مگر حقائق مقدّسهء نفوس رحمانيّه ،

هر چند آنان نيز تعيّنات وجودند ولی مستفيض از مقام محمود مستمدّ از ظلّ

ممدود در عالم وجود تحقّق ابدی يابند و تعيّن سرمدی جويند . اين است معنی

کلّ شیءٍ هالک الّا وجهه . لهذا آن نفوس مبارکه بايد هر دمی به آستان

مقدّس حضرت مقصود سجدهء شکرانه نمايند و به محامد و نعوت آن ذات

يگانه پردازند و به موجب وصايت و نصائح او قيام نمايند تا در جهان

ظلمانی سرج نورانی گردند و در عالم امکانی نجوم لامکانی شوند افق معانی

را انوار رحمانی گردند و گلستان الهی را گل صد برگ خندانی شوند رياض

هدايت را ازهار حقيقت گردند و حياض عنايت را حيتان موهبت شوند به

جميع اقوام و ملل عالم آشنا و بيگانه متّحد و يگانه گردند . يعنی يار مهربان

شوند و دوست غمخوار گردند نظر به بغض و عداوت و ظلم و اذيّت نفوس

ص ١٢٠

ننمايند بلکه‌ توجّه به جمال نورانی در ملکوت رحمانی کنند زيرا آن مه تابان

آفاق امکان را روشن نموده و نسيم جانپرور آن يار مهربان شرق و غرب را

معطّر کرده دريای موهبتش سواحل هستی را مستغرق نموده و آفتاب عنايتش

خاور و باختر را روشن کرده فيض عموم است و فضل محيط بر عالم آفرينش .

ياران حقيقی بايد استفاضه ‌از مواهب عمومی الهی نمايند و با جميع من علی

الأرض در نهايت عدل و انصاف و محبّت و ائتلاف و صدق و وفا روش و

سلوک نمايند . اين دور عظيم جمال ابهی روحی لاحبّائه الفداء دور مواهب است

و کور الطاف روشن است ، گلشن است و در مجمع آفاق شاهد انجمن .

اميدواريم که خلل و فتور و خطا و قصوری که در ادوار سابقه حاصل گشت

در اين دور عظيم و کور جمال کريم رخنه ننمايد و ياران در نهايت صدق و

امانت و حسن نيّت خدمت به سرور خويش نمايند و متابعت متبوع مفخّم

فرمايند وفا چنين اقتضا نمايد صدق و صفا براين مجبور کند ايمان و ايقان

چنين حکم فرمايد و عليکم التّحيّة و الثّناء . ع ع
هو الله

_١١٠ای بندهء جمال ابهی چون غضنفر الهی از بيشهء رحمانی برون شتافت چنان زئير

و نعره‌ای زد که روبهان جهل و شغالان رنگين از خم رنگ از ميدان گريختند و

طرح حيله و تزوير ريختند و غبار ظلم و جفا انگيختند و بر فرق خويش خاک

مذلّت بيختند وحال در زاويهء خمول و خمود به ناله و حنين آميختند ذرهم فی

ص ١٢١

زاوية النّسيان انّهم نسوا الله فانساهم انفسهم انّهم قوم سوء اخسرين وعليک التّحيّة و الثّناء . ع ع

هوالابهی

_١١١ای ناظر به ملکوت الهی در هر دمی از ملکوت ابهی يمی از فيوضات فائض و

در هر ساعتی هزار ساحتی از غيث هاطلش سبز و خرّم و ناضر ابواب فتوحات

روحانيّه گشاده و اسباب فيوضات رحمانيّه آماده مجلس‌ انس به ‌انوار تأييد

ملکوت ابهی رشک بهشت برين است و محفل قدس به فيض جبروت اعلی غبطهء

جنّت نعيم ، طوبی للواصلين بشری للواردين علی مناهل موهبة‌ الله و شرايع عناية الله ... ع ع

هوالابهی

_١١٢ای دوستان الهی و ياران رحمانی در اين کور عظيم و نعيم مقيم که فيوضات

الهيّه و تجلّيات رحمانيّه شرق و غرب عوالم غيبيّه و آفاق شهوديّه را احاطه

نموده است به قسمی که هر شراره ای شهاب ثاقب شده و هر ذرّه ای جبل

باذخ گرديده سرج حکم مشاعل يافته و نجوم سطوع شموس نموده قطرات

موج بحور يافته مستضعفين ائمّه و وارثين گشته هياکل ساده قميص دانائی

پوشيده و رؤوس باکلاه عَلَم علم برافراخته مستمندان به گنج بی پايان پی

برده ، بايد احبّای الهی چون دريا به جوش آيند و چون ابر در خروش چون

ص ١٢٢

عندليب در حدائق تقديس به لحن حبيب بسرايند و چون نجوم هدی از مطلع

صفات و اسماء حسنی بدرخشند اشجار بارور گردند و ازهار لطيف معطّر

دراری صدف عرفان شوند و مجاری ماء حيوان ايقان ، از سلسبيل عنايت

بنوشند و بنوشانند و از صهبای موهبت بچشند و بچشانند . و اين مقام اعزّ

اکرم اعلی ميسّر نگردد مگر به شوق و شعف و انجذاب و ذوق و شغف و

اشتعال و اشتغال و ثبوت و رسوخ بر عهد و پيمان ربّ ‌الارباب و البهآء عليکم . ع ع

هو الله

_١١٣ای بندهء حقّ صبح هدايت پرتوی بر شرق زد خاور را روشن نمود و شعاعی بر

غرب زد باختر را منوّر کرد . الحمد لله که صيت جمال ابهی جهانگير

شد و آوازهء ظهور اسم‌ اعظم ولوله در آفاق افکند از هر کشوری ندائی بلند و

از هر اقليمی نسيمی جانپرور در مرور ولی افسوس که بيوفايان به کمال جهد

ميکوشند که سراج منوّر را خاموش کنند و نسيم معنبر را مقطوع نمايند و

رائحهء معطّر راممنوع کنند . هيهات هيهات پرتو آفتاب را هرچند غمام حائل

شود عاقبت غيوم کثيفه متلاشی گردد و اشعّهء ساطعه اشراق نمايد و عليک التّحيّة و الثّناء . ع ع

ص ١٢٣
هوالابهی

_١١٤ای مؤمن به جمال قدم حضرت احديّت و سلطان ربوبيّت بر عرش عظمت

استقرار يافت و به جميع اسماء و صفات تجلّی و بر سرير الوهيّت جلوس

فرمود و صلای عامّ داد . سرير در اين مقام مراد امر الهی است و شريعت

ربّانی و کور عظيم و عصر مجيد و جلوس عبارت از ظهور و بروز و سطوع و

اشراق و حضوراست . جمعی را جبين چون نور مبين مزيّن از پرتو اشراق

گشت و حزبی را اين نور سحر سحر مستمرّ آمد سبحان الله‌ اشراق اشراق

واحد و طلوع طلوع واحد و مجلّی مجلّی واحد و لکن تأثير بر دو قسم و ننزّل

من‌ القرآن ما هو شفاء للمؤمنين و لا يزيد الظّالمين‌ الّا خساراً و البهآء عليک .

ع ع
هوالابهی

_١١٥ای زنده به نفحات وادی ايمن يمن رحمن ، آن شمس هدی نيّر اعظم ملکوت

اعلی از افق غيب ابهی ناظر و فائض و مشرق و لائح است چه که‌ از برای

کينونت ذاتش و هويّت اسماء و صفاتش غروب و افولی و صعود و نزولی و

عروج و هبوطی نبوده و نيست لم يزل معطی فيض بوده و خواهد بود . اين ظهور

و غياب و ستر و حجاب عبارت از حلول غمام و سحاب است و اين به حسب

انظار و ابصار اين عباد است که گهی محفوظ و مرزوق و دمی مأيوس و

محروم ‌است فوا اسفا علينا من هذا الفراق و وا حسرتا علينا من هذا الحجاب

ص ١٢٤

الّذی احترقت به کبد الآفاق و اين نيز نظر به حکمت بالغهء الهيّه است و لم

يطّلع بها الّا نفسه العالم الخبير . و چون به ‌نظر دقيق ملاحظه شود بعضی‌ از

اسرار صعود مشهود شود يعنی نفحه ای از آن رياض به مشام رسد . مثلاً اگر

نيّر اعظم‌ آفاق دائماً بازغ در دائرهء نصف‌ النّهار گردد جميع مواليد موجوده و

ممکنات و اعيان مشهوده محترق و نابود گردد نه‌ بهاری ماند نه گلزاری و نه

شجری و ثماری نه ‌تابستانی نه خزانی نه ‌ارديبهشتی نه‌ آبانی نه طيوری و ذی

روحی و انسانی پس واضح است که دلائل حکمت است و البهآء عليک .

عبدالبهآء ع
هوالابهی

_١١٦ای بندهء الهی صبح است و کوکب مشرق از افق طالع و لائح و عبدالبهآء در

ظلّ شعاع او ساکن حرارتش تأثير به اجسام مينمايد و برودت و رطوبت هوا

را زايل ميکند . اميدواريم که‌ از حرارت شمس حقيقت که در افق غيب طالع و

لائح است برودت و رطوبت قلوب و افئده نيز زائل گردد تا حقائق مقدّسه به

حرکت آيد و از حرارت آن آفتاب فلک تقديس جنبشی نمايد که عالم کون را

به حرکت و گردش آرد . قسم به جمال قدم روحی لاحبّائه الفداء اگر ذرّه‌ از

حرارت آن آفتاب مستفيض گردد عالم امکان را به حرکت آرد و در شعاعش

چنان نمايشی حاصل نمايد که زينت عالم آفرينش گردد و عليک البهآء . ع ع

ص ١٢٥
هو الله

_١١٧ای موقن به ‌آيات‌ الله گويند که قوای اعظم عالم قوّهء‌ سلطنت قاهره و سطوت

حکومت باهره است و حال آن که نهايت اقتدارش اين است که اجسام را

محاصره‌ نمايد و قلاع حصينه را مسخّر کند و اين قوّت و قدرت نيز به واسطهء

جيوش جرّاره و جنود قهّاره ظاهر ميشود . امّا تو در قوّت و قدرت و سطوت و

سلطنت اسم اعظم ملاحظه نما و تفکّر کن که با وجود آن که وحيد و فريد و

بی ناصر و معين بود به قوّتی‌ الهيّه و قدرتی ربّانيّه و سطوتی ملکوتيّه ملکوت

وجود را مسخّر فرمود و مدائن قلوب را فتح نمود آفاق امکان را بگشود و

کشور هستی را در تحت تصرّف آورد يک سواره بر صف عالم زد و تنها جنود

عنود ضلالت را شکست داد ولی آثار اين فتوح اليوم در غيب وجود است و

در استقبال در حيّز شهود خواهد آمد آن وقت ملاحظه خواهد شد جند هنالک

مهزوم من ‌الأحزاب ميفرمايد . در صحراها سير و تماشا نمائيد مثل مدائن صالح

و ثمود و احقاف قرارگاه قوم هود و مدائن لوط و مدينهء سبا و مدائن اصحاب

رسّ و مدين و سائر جهات را سير و تماشا نمائيد که مثل اردوهای شکسته

در اين بيابان ريخته و پاشيده‌اند . مقصد اين است که‌ انبيای الهی و اوليای

رحمانی در هر عهد و عصری و لو اين که فريد و وحيد بودند و جميع قبائل و

شعوب مهاجم با وجود اين نورشان ساطع شد و کوکبشان لامع و سراجهای

عالم جميع خاموش شد ... ع ع
ص ١٢٦
هوالابهی

_١١٨ای ياران حقّ وقت عصر است و آفتاب پرتوش در تناقص ولی شمس حقيقت از

غيب ملکوت تابش و رخشش جهان افروزش روز به روز در تزايد و تکاثر .

اگر چه‌ از برای‌ اشراق او تزايد و تناقصی نه ولی غمامهای حائل و بخارهای

متکاثف هر چه بيشتر متلاشی گردد سطوع شمس حقيقت بيشتر شود و اشراق

نيّر آفاق عظيمتر گردد . خلق جاهل و عوام کاهل را گمان چنان بود که

سحابهای متراکم وغمامهای متراکب آفتاب اوج مواهب را تيره‌ نمايد و در

مغرب زوال متواری کند ولی به يک اشراق پر احتراق از مطلع غيب ملکوت

چنان غيوم متکاثفه را مضمحلّ و متلاشی فرمود که عقول حيران گرديد . و

حال خفّاشان ملل عالم در فکر آنند که از برای خويش در ظلمات آبار و

بطون حفرات تاريک و تار ملجأ و ملاذی و مسکن و مأوائی مهيّا نمايند زيرا

بکلّی مأيوس گشتند و قدرت امر الله را محسوس ديدند علی الخصوص بعد از

صعود حضرت مقصود زيرا سلطنت جمال قدم اعظم شد و قدرتش اتمّ ظاهر

گشت و السّلطنة و الاقتدار و القدرة و السّطوة ‌له فی کلّ‌ العوالم و الشّئون و

الظّهور و الکمون . ع ع
هو الله

_١١٩ای دوستان الهی الحمد لله که نسيم مشکبار و شميم عنبر نثار از حدائق قدس

در انتشار است و انوار تأييد از افق ملکوت پرتو افشان است بحر الطاف است

ص ١٢٧

که پر موج است و موج احسان است که رو به اوج است تجلّيات رحمن است

که پرتو بخشای آفاق جهان است و فيض بخشايش يزدان است که از سحاب

رحمت در جريان است نغمهء ورقاء طيور است که حيرت بخش عقل و شعور

است بوی خوش رياض حديقهء معانی است که محيی قلوب ربّانی است و مفرّح

دلهای رحمانی . پس‌ای ياران يزدان شکر کنيد که‌ اين ابواب مفتوح است و

اين متون مشروح قسم به جمال قدم که ‌اليوم ثبوت و رسوخ بر عهد و پيمان

الهی مغناطيس کلّ خير است و جاذب جميع کمالات ، روح تأييد است و ظهور

توحيد . عنقريب گرد باد شبهات جميع جهات را احاطه نمايد و زلزلهء تزلزل بر

عهد و ميثاق نفوس را رجفه‌ آرد و افتتان و امتحان سنهء شداد آثارش ظاهر

گردد اشجار عظيم منقعر شود و ريح سموم نقض ميثاق مستمرّ ای ياران

تمسّک به عهد محکم مستحکم نمائيد . عبدالبهآء عبّاس
هوالابهی

_١٢٠ای دوستان معنوی حضرت احديّت اشراق انوار هدايت فرمود و فيض عنايت

مبذول داشت وموهبت بی پايان شايان نمود ظلمت ضلالت متواری شد و

غيوم کثيفه متلاشی گرديد هيکل هستی به خلعت جديد بديع مزيّن گشت و

عالم ‌امکان به‌ آثار رحمت رحمن آرايش يافت . حال طيور ليلی‌ از حفرات شبهات

فرياد برآرند که نور حقيقت معدوم شد و آثار موهبت حضرت احديّت مفقود

گشت بساط رحمانی منطوی گرديد و خيمهء الهی از بن برافتاد نسيم موهبت

ص ١٢٨

مقطوع شد و پرتو شمس هدايت مظلم و تاريک گشت آفاق از اشراق محروم

شد و بر شرق و غرب چون قلوب آن حزب بی ادب ظلمت شب مستولی گشت

گلشن الهی گلخن ظلمانی شد و جنّت ابهی خارستان جسمانی گرديد نعوذ

بالله من ذلک کورانند و کران گنگانند و بی خردان خراطين زير زمين اند و

کرم مهين اسفل سافلين ‌از جهان روشن علّيّين خبری ندارند و از سپهر برين

رحمة للعالمين اطّلاعی نيافته‌اند در طبقات سفلی های و هوی و حرکتی دارند

و از کثافات شبهات فيض و برکتی جويند . اين است رزق مقسوم اهل شجرهء

زقّوم فليملئوا منه ‌البطون هذا جزائهم بما نقضوا ميثاق الحيّ القيّوم .

ای ياران الهی به شکرانهء ثبوت نا متناهی بر عبوديّت آستان حضرت

يزدان قيام نمائيد و به صلوة و صيام پردازيد و در نشر نفحات بکوشيد و

ترويج آيات بيّنات نمائيد سبحات را بدريد حجبات را خرق نمائيد سلسبيل

حيات ببخشيد و طريق نجات بنمائيد . هذا ما يوصيکم به عبدالبهآء فی کلّ

صباح و مساء و عليکم التّحيّة و الثّناء . ع ع
هوالابهی

_١٢١ای ثابت بر ميثاق شمع آفاق در شعله و اشراق است و کلمة‌ الله ‌المطاعه

چون آفتاب ، کلّ وجود از پرتوش روشن و لامع گشته . آن کلمه معانی کلّيّهء

الهيّه است که در حقائق کلّ شیء چون سريان روح ساری و جاری است کلّ

ص ١٢٩

در ظلّ آن کلمه هستيم و از اشراقش مقتبس و از انوارش مستفيد . توکّل به

حقّ کن و توسّل به غنای مطلق نما تا به غنای الهی مستغنی از کلّ شیء

گردی و چون عبدالبهآء به عبوديّت صرفهء محضه و فقر و فنا در آستان مقدّس قيام نمائی ...

هوالابهی

_١٢٢ای احبّای روحانی و ياران حقيقی جمال قدم ، انوار عزّت قديمه بر آفاق

اشراق نموده و شمس حقيقت بر شرق و غرب از افق غيب جلوه کرده .

بيگانگان به يگانه پی بردند و خويش و آشنا گشته‌اند ندای جمال قدم در

جميع اقطار در انتشار است و صيت اعظم در کلّ اطراف محيط بر آفاق . فرياد

يا عليّ الاعلی بلند است و نعرهء يا بهاء الأبهی متصاعد از هر هوشمند . نفحات

قدس جنّت احديّت معطّر هر مشام است و شميم نسيم رياض هويّت محيی ارواح

و منعش اجسام . زيرا جسم متابعت روح نموده در حرکت و اهتزاز است و تن

موافقت دل کرده در عجز و نياز است . پس ای جانهای پاک که جسم امکان

را روحيد و طالبان راه خدا را باب فتوح همّتی نمائيد و سمندی برانيد و

جولانی بدهيد . زيرا عنقريب ميدان از دست برود و گوی موهبت ربوده شود . ع ع

ص ١٣٠
هوالابهی

_١٢٣ای بندهء شکور ، ربّ غفور عناياتش غير متناهی و الطافش بی پايان عواطفش محيط

است و رحمتش منبسط در بسيط نورش ساطع است و نيّرش لامع . از جملهء

الطافش ايمان است ايقان است عرفان است پس چگونه به شکرانهء اين

عنايت بی نهايت قيام توان نمود مگر به قدر وسع بشر و مقدار طاقت زبان و

بيان چون درّ و گهر پس به قدر مقدور به شکرانه بپرداز . ع ع

هوالمشرق من افق الوفاء

_١٢٤ايّها الابتهاج الوهّاج ، الحمد لله سراج افروخته و منهاج واضح و مشهود گشته

نسيم عنايت جان پرور است و شمس حقيقت درخشنده و روشن . حضرت مسيح

را وقت صعود يازده نفر مؤمن موجود حال ببين چه خبر است . الحمد لله نداء

در افريک بلند است و در آسيا ترک و تاجيک هوشمند و از امريک شلّيک

وحدت عالم انسانی گوشزد هر مستمند و ارجمند پس قياس فرما که عنقريب چه خواهد شد ...

هو الله

_١٢٥ای مهتدی به نور هدايت شعلهء نورانيّهء هدی در طور سينا برافروخت و حرارتش

به همهء آفاق رسيد . حال آن شعلهء رحمانيّه از ملکوت غيب ملأ ابهی اشراق بر

آفاق مينمايد جهدی تا از اشراقش اشتعال حاصل گردد و از تجلّيش نهايت

ص ١٣١
انجذاب ميسّر شود ...
هوالابهی

_١٢٦اگر چه شمس حقيقت به ظاهر به غمام غيبت مجلّل لکن چون به چشم بينا

نگری و گوش شنوا بشنوی وقلب آگاه بينديشی انوار نيّر اعظم شديدتر شد

و شعاع سراج الهی روشنتر ، بحر اعظم کبريا امواجش عظيمتر گشت و

فيوضات سماء رحمن قويتر و ظاهرتر چه که تا به حال غمام هيکل بشری مانع

مشاهدهء آفتاب حقيقت بود . حال‌ آن بدر منير و آفتاب فلک اثير از افق ‌اعلی و

ملکوت‌ ابهی فی‌الحقيقه مقدّس از جميع شئون طالع و لائح است و نريکم من

افقی‌ الابهی وننصرمن قام علی نصرة ‌امری بجنود من ‌الملأ الاعلی و قبيل من

الملائکة‌ المقرّبين نصّ قاطع ، چنانچه در ظهور مظاهر احديّه من قبل مشهود و

واضح گشت که بعد از صعود و عروج عظمت امر الله مشهود و سلطنت کلمة

الله معلوم و واضح گشت . مثلاً در کور روح بعد از عروج معدودی قليل و به

حسب ظاهر عديدی ذليل بودند چون اين نفوس ضعيفه به استقامت کبری

قيام نمودند از تأييد و توفيق الهی و فيوضات روح القدس معنوی از مشرق

امکان چنان طالع و لائح گشتند که انوار سرمديّه‌اش آفاق جهان فانی و

جهان باقی را روشن و منير مينمايد . البدار البدار يا احبّاء الله و امنائه ‌الی هذا

الفضل ‌الاعظم‌ الوحی الوحی يا خيرة‌ الخلق و صفوتهم‌ الی هذا المقام المتعالی المفخّم . ع ع

ص ١٣٢
هوالابهی

_١٢٧ای دوست الهی اگر چه در جميع مراتب فيوضات حضرت حيّ قديم چون غيث

هاطل نازل و کلّ ذرّات از تجلّيات اسما و صفات با نصيب و با بهره ولی

تجلّيات‌ الهيّه چون آيات مستودعه باشد و اين عبارت‌ از امر عاريت و عارضهء

بی ثبات و بی ماهيّت است بقائی و نتايج کلّيّه‏ای ندارد . و امّا چون تجلّيات

حقيقيّه که‌ آيات مستقرّهء ‌الهيّه ‌است تحقّق يابد آثار باهره‌اش‌ آفاق‌ امکان را

احاطه نمايد و شرق و غرب عالم وجود را روشن و منوّر کند . مثلاً برق را

ملاحظه نمائيد که عبارت‌ از نمايشی بود هر چند متتابع ظاهر گردد راه ديده

نشود و کوه و دشت و صحرا مکشوف نگردد آنچه آرايش آفاق است و

کاشف علی الاطلاق اشراقات نيّر اعظم است و السّلام . ع ع

هوالابهی

_١٢٨ای بندهء مبتهل متضرّع به ملکوت ابهی در اين صبح بقا که ‌انوار ملکوت نُهی

ممالک غيب و شهود را غرق انوار نموده و فيض اعظم عوالم وجود را احاطه

فرموده شمس حقيقت از اوج اعظم در دائرهء‌ نصف‌ النّهار اشراق فرمود و چنان

فيض و شعاعی مبذول داشت که غيب امکان را به حرکت شوقيّه آورد . شجر

و حجر و مدر به شور و شعف آمدند بحر و برّ مزيّن و مبهّج گرديد بحور محلّ

آثار قوّت ظهور شد هواء محلّ طلوع و پرواز اجسام ثقال گشت جبال عظيم بر

صحاری و تلال و قفار دويدن گرفت و شرق و غرب آواز راز يکديگر شنيدن

ص ١٣٣

يافت صنايع و بدايع چون بحر به موج آمد و حقائق و دقائق اسرار طبيعت

معتدلهء تامّهء اشياء اوج يافت . باری اين آثار ظهور آن نيّر اعظم‌ است درنقطهء

خاک ديگر ملاحظه نما که چه آثار باهره در قلوب و افکار حاصل است . ع ع

هوالابهی

_١٢٩ای مشتاق به نار هدايت الهيّه پرتوی از انوار جمال بی مثال تجلّی بر سيناء و

طور و فاران نمود طور متلاشی شد و سيناء از سناء الهی روشن گشت و فاران

به فوران آمد موسای حقّ بيهوش شد و نقبا و نجبا مدهوش شدند و بنی

اسرائيل پريشان گشت . حال به فضل و موهبت الهيّه شمس حقيقت از مشرق

احديّت طالع شد و به انوار ظهور جهان وجود را روشن و منوّر فرمود و

تجلّيات الهيّه عالم شهود را غرق انوار جمال مليک مقصود فرمود . فنعم ما قيل :

" وادی ايمن سراسر گلشن توحيد اولوب چون که روشن ايلدی نور خدا سينای حقّ".

پس حمد کن خدا را که به اين فضل اعظم فائز شدی و به اين موهبت

حضرت ربّ جليل واصل شدی . ع ع
هوالابهی

_١٣٠ای ناطق به ذکر محبوب آفاق ، فيض اعظم و فضل اقدم که از مشرق الطاف

جمال قدم ظاهر شد نفوس قدسيّه و هياکل توحيد از مراقد استعدادات بيدار

ص ١٣٤

و از مضاجع قابليّات و خواب سکون هوشيار نمود . حال وقت حرکت و سير و

سلوک و کوشش و جوشش است که ثمرهء بيداری و هوشياری ظاهر شود . ع ع

هوالابهی

_١٣١ای مخمور جام الهی ، در برّيّهء ارض مقدّسه صحرای سيناء بقعهء مبارکه وادی

طوی طور تجلّی برموسی سدرهء منتهی مرتفع گرديد وآتش موسی نمود رخ و

ندای حقّ بلند شد و ولوله در اقطار عالم انداخت و گوشزد شرق و غرب

گرديد . هر اذن واعيه چون استماع اين ندای جانفزا کرد لبّيک گويان شد

و فرياد ربّنا انّا سمعنا منادياً ينادی للايمان‌ ان‌ آمنوا بربّکم فآمنّا از جان

برآورد و هر نفسی مظهر صمّ بکم عمی فهم لايرجعون بود إن هذا الّا اساطير

الاوّلين گفت . سبحان الله نفوسی که از شجر و حجر و مدر بلکه علف صحرا

به ادّعای خويش ندای الهی می شنيدند و چون از سدرهء انسان در کمال

فصاحت و بلاغت به ابدع الحان بلند شد انکار نمودند ، اينجا محلّ حيرت

است و جای حسرت تا انوار يهدی من يشاء در زجاجهء يختصّ برحمته من

يشاء روشن و ظاهر گردد هذا هو الحقّ .

ربّ ايّد عبدک الّذی استشرق انوار احديّتک من مصباح هدايتک و سمع نداءک

الاحلی المرتفع من ملکوتک الابهی و ايّده بشديد القوی و نوّر قلبه بالآية

الکبری و اشرح صدره‌ بفيوضاتک الاعلی من جبروتک‌ الاسمی انّک مالک‌ الآخرة

ص ١٣٥
و الأُولی . ع ع
هوالابهی

_١٣٢ای احبّای الهی چون شمس حقيقت از افق اسماء و صفات اشراق نمود و

آفاق وجود و شهود را به ‌انوار فيض مشهود روشن و منوّر فرمود ابواب کلّ

شیء را بر وجه احبّای خويش گشود و صلای عمومی بر جميع من فی ‌الوجود

فرمود . قومی در تيه کبر سرگردان بود و حزبی در باديهء غفلت سرگشته و

حيران جمعی مست بادهء غرور و گروهی مخمور و بی شعور طائفه‌ای به حجاب

علم محجوب گشتند و قبيله‌ای به مراقبه و وهم مکاشفه ممنوع و محروم

شرذمه‌ای به شهوات نفسانيّه ‌مشغول و فرقه‌ای به هفوات هوائيّه‌ مألوف . کسی

در اين ميدان سمند تاخت وعلم همّت برافراخت که‌ از جميع شبهات رسته و

به حليهء انقطاع آراسته بدرقهء عنايت رسيد و هاتف ربّ عزّت به گوش هوشش

رسانيد که وقت بخشايش است و هنگام شکر و ستايش بحر اعظم موّاج است

و شمس قدم طالع از افق بهّاج هنگام حشر و نشور است و وقت شوق و شور .

جمعی از اين نفوس قدسيّه در ظلّ کلمهء ‌الهيّه درآمدند و به قوّتی رحمانيّه و

قدرتی ربّانيّه و انبعاثاتی وجدانيّه و جذباتی صمدانيّه در حشر اعظم محشور

شدند و چون کواکب رحمانی از افق تقديس طالع گرديدند . پس شما که از

کأس طهور مزاجها کافور در يوم ظهور نوشيديد زبان به شکرانه بگشائيد و

بر عهد و پيمان الهی ثابت و راسخ مانيد . ع ع
ص ١٣٦
هوالابهی

_١٣٣ای مستشرق از شمس هدايت کبری حضرت موسی از شجرهء خضراء شعلهء ناری

مشاهده نمود و ندائی استماع فرمود مدهوش و بيهوش شد و همراز هاتف و

سروش گشت ثعبان مبين آورد و يد بيضاء از جيب عظيم برآورد . تو نار موقدهء

ربّانيّه را در سدرهء لاشرقيّه و لاغربيّه‌ مشاهده ‌فرمودی و ندای جانفزای ‌الهی را

از شعله نورانی در شجرهء انسانی شنيدی طوبی لک ثمّ طوبی لک . ع ع

_١٣٤ ... ياران فاران را مژده به موهبت کبری ده که نظر عنايت آن مهر تابان از

ملکوت پنهان شامل جميع ياران است و آهنگ ملکوتش زلزله در آفاق انداخته و

قوّت جنودش علم ميثاق در قطب امکان افراخته صبح بشاراتش خاور و باختر

را روشن نموده و رشحات سحاب عنايتش بسيط زمين را گلشن کرده . آهنگ

يا بهآء الابهاست که‌ از جميع آفاق بلند است و زمزمهء يا ربّی الاعلاست که به

ملکوت ابهی مستمرّ دمبدم قوّهء نورانيّتش پرده های ظلمانی را دريده و از

سطوت ملک الملوکش قامت سروران عالم خميده مژدهء جلوهء ربّانيّتش به جميع

گوشها رسيده و نور فجر رحمانيّتش از صبح هدی دميده . فالعزّة ‌لله و لاحبّآئه و

امآئه الی ابديّ الأدهار علی ممرّ القرون و الأعصار و عليک و عليهم و عليهنّ

البهآء و الثّنآء و التّحيّة و السّلام .
ص ١٣٧
هو الله

_١٣٥ای دوستان‌ الهی و ياران معنوی خداوند عالميان در قرآن حکيم ميفرمايد

و لکم فی رسول‌ الله أُسْوةٌ حسنةٌ ، يعنی متابعت حضرت اسوهء حسنه است و

اقتداء به آن مقتدای حقيقی سبب حصول نجات در دو عالم . امّت رسول مأمور

به‌ اتّباع در جميع‌ امور و شئون بودند و چون ‌افرادی اين منهج قويم را صراط

مستقيم دانسته سلوک نمودند در اقليم راستان و کشور خاصّان ملوک

گرديدند و نفوسی که در راحت و حصول آسايش کوشيدند خود را از جميع

مواهب محروم نمودند و در اسفل حفرهء يأس معدوم يافتند ايّامشان به سرآمد

و خوشيشان به پايان رسيد صبح روشنشان تاريک شد و جام صافيشان

دُرد آلود و غبار آگين نجم بازغشان آفل شد وکوکب لامعشان غارب . امّا آن

نفوس مقدّسی که تأسّی نمودند در افق اعلی چون نجوم هدی بدرخشيدند و

در مطلع آمال به انوار بی مثال ساطع گشتند بر سرير سلطنت جاودانی

نشستند و بر تخت کامرانی رحمانی استقرار يافتند آثارشان باهر است و

انوارشان لامع کوکبشان درّی است و موکبشان‌ افواج ملائکهء افلاک سرمدی

قصرشان مشيد است و بنيادشان وطيد نورشان جهان افروز است و حرارتشان

جهانسوز . حال قياس نمائيد نفوسی که تأسّی به آن نور مبين نمودند به

چنين مواهب و مراتب فائز شدند حال ما اگر تأسّی به جمال ابهی و حضرت

اعلی روحی لمن استشهد فی سبيلهما الفداء نمائيم چه خواهد شد . حضرت

اعلی از بدايت طلوع جمالش تا يوم شهادت کبری شب و روز را در اشدّ

ص ١٣٨

بلا در سبيل خدا گذراندند و آخر الکأس سينه را هدف هزار تير بلا فرموده

با سينهء شرحه شرحه به ملکوت ابهی شتافتند . جمال قدم اسم ‌اعظم زهر هر

بلائی چشيدند و جام لبريز هر ابتلائی نوشيدند سينه را هدف هر تير نمودند

و گردن را رهين هر شمشير فرمودند . اسير زندان گشتند و بستهء زنجير

بی امان عُرضهء هجوم اعدا شدند و هدف رجوم اشرار مقهور سلاسل و اغلال

گشتند و مغلول وثاق و اصفاد ، بعيد از اوطان گرديدند و سرگون بلاد بلغار

و سقلاب شدند در سجن اعظم مبتلای بلای مبرم گشتند و اسير ظلم و ستم .

در اين زندان جفا و بئر ظلماء ايّام مبارکش به سرآمد و صعود به ملکوتش

فرمود . حال ای دوستان با وفا و ياران آن طلعت نوراء آيا سزاوار است که

ديگر دقيقه ای ما آسوده نشينيم و صبر پيشه گيريم و آسايش و راحت جوئيم

تا در آزمايش و کسالت افتيم و به خيالات خويش پردازيم و به بيگانه و

خويش دل بنديم ؟ لا و الله . بايد شب و روز آنی نياسائيم ودل پاک را به

آلايش‌اين عالم ‌نيالائيم ، بزم ‌فدا بيارائيم و جشن عشق برپا نمائيم و با چنگ و

دف و نی به ‌آهنگ ملکوت ابهی نغمه سرائيم و رقص کنان شادمان و خندان به

قربانگاه‌ فدا بشتابيم و جان و تن و سر و بدن‌ انفاق نمائيم . ای ياران وفائی

و ای دوستان ثبوت واستقامتی ای مبتهلان تشبّث و توسّلی‌ ای متضرّعان تعلّق

و تمسّکی هر يک بايد مشوّق ديگری گرديم و محرّک سائرين شويم و در نشر

نفحات‌ الله کوشيم و به ‌اعلاء کلمة ‌الله پردازيم ‌از نسيم گلشن عنايت دائماً

مهتزّ گرديم و از شميم گلزار احديّت ملتذّ شويم در قلب ابرار شوق و شور

ص ١٣٩

افکنيم و در دل احرار وله و سرور اندازيم . حمد خدا را که جنود ملکوت

ابهی در هجوم است و نجوم افق اعلی در سطوع و سجور علم هدی در جنبش

است و سحاب عنايت در ريزش و نيّر افق معانی در تابش جشن و عيش

ملکوت در نهايت مسرّت است و صبح عنايت ناشر پرتو هدايت آهنگ ملکوت

ابهی است که از ملأ اعلی ميرسد:
ای مردهء بی جان و دل جاندار شو جاندار شو ،
ای خفتهء در آب و گل بيدار شو بيدار شو ،
ای مست و مدهوش و مضلّ هوشيار شو هوشيار شو .
آفاق عنبر بار شد احداق پرانوار شد ،
اشراق آتش بار شد از جان و تن بيزار شو بيزار شو .
هنگام قربانی بود انفاس رحمانی بود ،
اسرار ربّانی بود بر عاشقان سردار شو سردار شو .
گلبانگ مرغ خوش سخن بر شاخ سرو اندر چمن

درس معانی ميدهد تو محرم اسرار شو تو محرم اسرار شو . ع ع

هوالابهی

_١٣٦ای مشتعل به نارمحبّت الله دراين عالم ظلمانی اشراقات انوار شمس رحمانی

آفاق کائنات را به پرتوی روشن فرموده و ملکوت وجود را به اشعّهء ساطعه

ص ١٤٠

رشک گلزار و چمن کرده انوار تابان و احسان بی پايان عيان لکن کوران

محجوب و پس پرده نهان و البهآء عليک . ع ع
هوالابهی

_١٣٧ای دوستان الهی شمس حقيقت نيّر اعظم افق مبين چون در مشرق اعلی طلوع

فرمود اشعّهء ساطعه‌اش آفاق کيهان را رشک روضهء جنان و غبطه جنّت رضوان

فرمود . حرارت شعاع چون به سورت تمام تابيد اراضی و حدائق حقائق

موجودات انبات گل و رياحين و سنبل و نسرين کمالات انسانی کرد . طرف

جويبار سبز و خرّم شد و ساحت چمن مزيّن به سرو و سمن گرديد . بلبلان

الهی درس مقامات معنوی آغاز نمودند و عندليبان رحمانی با نغمه و ساز

معانی دمساز گشتند و سلطان گل در صحن چمن افسر شاهنشاهی بر سر

نهاد و آغاز ناز و دلبری نمود . طيور سحری رسم آشفتگی و دلدادگی

گذاشتند و نغمهء انقطاع و آزادگی نواختند و به تمجيد مطلع توحيد دهان باز

نمودند و زاغان گلخنی رسم ستمگری بيشتر نمودند و غرابان ظلمانی آهنگ

جفا کاری کردند و بر اعتراض و انکار لب گشودند و دام حيل گذاشتند و

صد هزار گونه ظلم و تعدّی نمودند . آن گل صد برگ خندان چون اين ظلم و

عدوان مشاهده فرمود به گلشن اصلی خويش شتافت و به ملکوت تنزيه و

تقديس بتاخت و با جمال خود نرد محبّت باخت و عالم را بر چشم طيور

حديقهء توحيد تنگ و تاريک فرمود . لهذا بلبلان گلزار حقيقی آهنگ گلشن باقی

ص ١٤١

دارند و عندليبان بقا هوای گلبن رحمانی در سر گرفتند هر يک به

کمال شوق آرزوی صعود و عروج دارد و تحمّل فراق و اشتياق نيارد . پس

اگر فی الحقيقه دلدادهء آن دلبريم و آشفتهء آن روی انور بايد از جهان و

جهانيان بيزار شويم و آهنگ آن گلزار نمائيم . لاکن رجوع به دو قسم ‌است ،

يک رجوع خاک به ساحت لولاک است و رجوع ديگر رجوع شعاع به آفتاب .

اگر به خدمت امر موفّق گرديم و به نشر نفحات الله بپردازيم و در اعلاء

کلمة ‌الله بکوشيم و چون نسائم صبحگاهی بر بلاد الله مرور نمائيم و مرده را

جان تازه بخشيم و پژمرده را نشاط و انبساط بی‌اندازه دهيم هياکل جهل را به

معين علم دلالت نمائيم و حقائق غافله را متنبّه کنيم و خفتگان را بيدار نمائيم

آن وقت چون سلاطين با شوکت و شکوه و لشکر انبوه طبل و دهل بکوبيم و

از افق ادنی به ملکوت‌ ابهی شتابيم و ندای جانفزای الهی را به تحسين تمام

از جبروت اعلی شنويم . آن رجوع رجوع ذرّه به آفتاب است و عود بلبل به

گلزار و السّلام علی من اتّبع الهدی . عبدالبهآء ع
هو الله

_١٣٨ای ثابت بر پيمان الحمد لله از مذهب لوثريان به ملکوت بهائيان پی بردی و

معانی کتاب مقدّس را ادراک خواهی پس به تعاليم حضرت بهاءالله عمل نما تا

اطمينان حاصل گردد و شکّ مبدّل به يقين شود آن وقت به جميع اسرار و

رموز کتاب مقدّس پی بری ابواب معانی بر رخت گشوده گردد و اسرار ربّانی

ص ١٤٢

آشکار شود . اگر برهان خواهی الحمد لله به سراج حجّت الهی آفاق روشن

است جمال مبارک جميع شئونش معجزه‌ بود از جمله در سجن اعظم در حالتی

که اسير بود اين امر اعظم را بلند کرد و ولوله درشرق و غرب انداخت به

امتحانات اعتنا منما متين باش و قوی و ثابت باش و مستقيم توجّه به ربّ

الملکوت کن و در اسحار به ذکر يا بهاء الابهی مشغول گرد نورانيّت اين امر

بر تو ظاهر خواهد شد و عليک البهآء الابهی .
هوالابهی

_١٣٩ای مهتدی به هدايت کبری شکر کن خدا را که شمس حقيفت نور هدايت

مبذول داشت و آفاق دل و جان روشن و منوّر گشت صبح هدی طلوع نمود و

ظلمت دهماء زايل گشت پرده و حجاب برافتاد و دلبر مقصود جلوه نمود پيک

عنايت رسيد و مژدهء موهبت کبری داد . فضای جان وسعت و فسحت جنان

يافت و نسيم جانفزا وزيد ابر رحمت امطار عنايت مبذول داشت و حقائق

حدائق تقديس شد افئده و قلوب ينبوع عرفان گشت و کينونات ممکنه

مستفيض از فيض شمس وجوب شد . اين از فضل و موهبت حضرت بی چون

است که جهان را به خون شهيدان گلگون فرمود تا اين آثار باهره چون

نجوم زاهره‌ به قوّتی قاهره در حقيقت امکان تأثير نمايد و عنصر حقير را غبطهء

فلک اثير فرمايد . فافرح بهذه البشارة‌ الکبری و الموهبة العظمی انّک عند ربّک

امين و مکين و امين و عليک السّلام . ع ع
ص ١٤٣
هوالابهی

_١٤٠ای مخموران صهبای الهی نفحهء رحمانی‌ از رياض باقی ميوزد و صبح نورانی از

افق معانی ميدمد و صلای بيداری از ملکوت ابهی ميرسد و گلبانگ هوشياری

عندليب حديقهء تقديس ميزند . گلشن توحيد در رياض تجريد باز و گشوده و

گلهای معانی و ازهار حقايق رحمانی خندان و شکفته . اوراد و رياحين سبز و

خرّمند و اشجار حدائق سبحانی بارور و ريشه محکم . انهار تسنيم جاری و

چشمهء فيض جاودانی جوشنده و ساری . سرو آزاد در باليدن است و قمری

مشتاق در ناليدن . ليلای حقيقی با رخی افروخته مشهود و مجنون وجدانی با

دلی سوخته مشهور . بلبل گلستان الهی به نغمات معنوی دمساز و هزار دستان

روحانی با روی گل ربّانی همراز . از هر سمت صدای نغمه و آواز است و از هر

جهت دلهای عاشقان در سوز و گداز و از هر شاخی صوت رود و ترانه بلند

است و از هر کاخی نوای چنگ و چغانه . زمزمهء تار و اوتار الهی بشنويد و آواز

مثالث و مثانی روحانی استماع کنيد عود و بربط بر داريد و در اين رياض

تقديس به‌ الحان توحيد به تمجيد ربّ مجيد بنوازيد که طيور اين حدائق ايد و

شئون اين حقايق مظاهر الطاف ربّ ودوديد و مطالع انوار شمس وجود عون

الهی با شما است و فيض نامتناهی شامل حال شما . عنقريب آثار عنايت حقّ

ظاهر گردد و انوار الهی شرق و غرب را روشن کند و البهآء عليکم يا احبّآء الله . ع ع

ص ١٤٤
هوالابهی

_١٤١ای ياران چه خوش بخت و بلند اختر و همايون طالع بوديد که در چنين کور

و دوری مولود و در چنين قرن و عصری موجود و بر چنين موردی وارد و در

چنين آستانی ساجد و درسايهء چنين شجری مستريح و از چنين ثمری مستفيد

شده ايد . کور کور جمال قدم قرن عصر اسم اعظم مورد مورد شريعت الله

آستان درگاه جمال ابهی شجر شجر انيسا ثمر ثمرهء سدرهء منتهی . طوبی

للفائزين بشری للواردين فرحاً للواصلين سروراً للمستظلّين و الحمد لله ربّ

العالمين . جميع دوستان را تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد . ع ع

هوالابهی

_١٤٢ای مستقيمين و ثابتين بر امر جمال قدم و متشبّثين بالعروة‌ الوثقی الّتی لا

انفصام لها اين بنيان الهی از زبر حديد تأسيس شده و ايوانش بسی عالی و

بلند و اين حصن حصين حقّ بسی شاهق و بنيادش متين و محکم . بی خردان

چنان گمان کنند که در اين قصر مشيد فتوری حاصل شده يا در اين بنيان

رفيع قصوری توان به اوهام انداخت . فبئس ما هم يظنّون و يقولون و لا يشعرون

ذرهم فی خوضهم يلعبون و فی وادی الغفلة يتيهون . اين بنيان رحمن و ايوان

يزدان پايه اش در ارض تقديس است و کنگره اش بر اوج آسمان توحيد ربّ

حاميش حضرت قيّوم است و دست بانيش يدالله فوق ايديهم أنّی يؤفکون . ای

احبّای الهی بنيان متين است و حصن امر حصين سدرهء الهيّه بارور است و

ص ١٤٥

شجرهء مبارکه مثمر و مخضرّ به موهبت تؤتی اکلها فی کلّ حين ظاهر . وقت

چيدن اثمار است و هنگام ثمرهء طيّبهء سائر اشجار زمان حصاد است و حين

اتّحاد . وقت قيام‌ است نه نيام و حين قبول است نه خمول يوم خروش است و

دم استماع صلای ملکوت ابهی به گوش هوش . از فضل جمال رحمن ميطلبيم

که‌ توفيق عنايت شود و تأييد پياپی رسد تا هر يک شمع اقليمی شويد و انوار

مبين مبذول داريد تا نتيجهء مقدّسة المقصود من حيّز الوجود حاصل گردد و

البهآء عليک . ع ع
هوالابهی

_١٤٣ای بندهء حقّ صبح هدی چون از افق اعلی طلوع نمود پرتوش بشارت کبری

بود و مژده‌اش ظهور جمال ابهی و در احسن ‌القصص قيّوم‌ اسما واضح من دون

خفا در جميع بيان جميع امور منتهی به‌ اين ذکر ابدع احلی‌ انّ يوم‌ القيامة من

اوّل ما يطلع شمس‌ البهآء الی‌ان يغرب و ايّاک ‌ايّاک‌ ان تحتجب بالواحد البيانيّة

و ايّاک ايّاک ان تحتجب بما نزّل فی البيان . و از جملهء واحد بيان خود آن

حضرت است ، هيجده حروف حيّ و نوزدهم خود حضرت است و يکی از

حروف حيّ حضرت قدّوس است که ميفرمايد سيزده واحد مرآت در ظلّ

اوست . پس به محتجبين بفرما که حضرت اعلی با وجود اين که ميفرمايد

زنهار زنهار محتجب از آن جمال کبريا به توجّه به من مگرد و يا به ‌آنچه که

در بيان نازل شده ‌با وجود اين ای بيهوشان از هر طرفی فريادی برآريد . يکی

ص ١٤٦

گويد اين ظهور من يظهره‌ الله و ديگری گويد اين قصور من يظهره الله ديگری

فرمايد اين مکتب دروس من يظهره الله و ديگری گويد اين مهد نشور من

يظهره‌ الله . حضرت‌اعلی ميفرمايد ايّاک ‌ان تحتجب بالواحد البيانيّة ‌او بما نزّل

فی البيان . لکن اين بيهوشان ظواهر آيات را بهانه نموده و بر آن جمال بی

مثال که جميع بيان به ذکر او نازل شده اعتراض نمايند فما لهؤ لآء القوم

لايکادون يفقهون حديثا . ميفرمايد اگر اليوم ظاهرشود فانا اوّل ‌العابدين ثمّ

انتم فی سنة التّسع کلّ خير تدرکون ثمّ و ثمّ‌ الی آخره . اوّل ملاحظه فرما که

به چه استناد فتوی بر خون حضرت اعلی روحی له الفدا دادند . ملّا محمّد

ممقانی گفت‌ ايّها النّاس خدا در قرآن ميفرمايد ذلک الکتاب لاريب فيه هدی

للمتّقين يعنی هدايت عالميان است وبه نصّ صريح ميفرمايد و لکنّه رسول‌ الله و

خاتم‌ النّبيّين . ما چنين نصّ صريح را چگونه سبب ضلالت دانيم با وجود اين

که عين هدايت است . اين شخص که گويد اولاد رسولم بنيان رسول را

بر انداخت پس بعضی از احکامی که در بيان منصوص است و به کتاب اقدس

نسخ شده است يک يک را شمرد بعد گفت که علامت سيادت را از سر

مبارک حضرت بر داشتند و به کمال بغضا آن فتوی را بی محابا داد . بگو آيا

قوم يهود به چه متمسّک شدند و آن يار را زينت دار کردند؟ جز به ظواهر

آيات توراة تشبّث نمودند و از آن فيض مسيحائی محروم گشتند؟ به نصّ توراة

تشبّث نمودند و از آن منزل توراة محتجب گشتند و فريسيان که اعلم علمای

عصر و زمان بودند حضرت مسيح را مسيخ ناميدند و آن وجه صبيح مليح را

ص ١٤٧

قبيح شمردند . اين است شأن امم در وقت اشراق نيّر عالم . و همچنين

نفحات قدس احمدی شطر بطحا و يثرب را معطّر نمود و نسيم جانپرور تعاليم

الهی جزيرة ‌العرب را معرض بهار روحانی کرد علمای مسيحيّين متشبّث به

ظواهر کتاب مبين گشتند و از اشراق آفتاب علّيّين محروم ماندند زيرا به

نصوص قاطعهء ظاهرهء انجيل جليل بشارتی بعد از حضرت مسيح نخواهد بود .،

کشيشان و قسّيسان به اين عبارات متمسّک شدند و از نور يقين که از افق

مبين ساطع و لامع بود محتجب ماندند . خلاصه جميع ملل در يوم ظهور نور

رحمن متمسّک به ظواهر آيات کتاب گشتند و از فيض يزدان خود را بی بهره

و نصيب نمودند اين سهل است اکثر علما از کتب استنباط فتوی بر قتل

سلاطين وجود و انوار غيب و شهود نمودند . امّا آن ملل اگر محتجب از مليک

آفاق گشتند چندان جای تعجّب نبود زيرا وصايای صريحهء واضحه در کتب و

نصايح مکمّلهء در صحف مثل بيان نبود . امّا حضرت اعلی روحی له الفدا از

برای نفسی محلّ توقّف نگذاشتند بکلّی پرده ‌برداشتند و به صريح عبارت در

جميع بيان فرمودند که مقصد از جميع الواح و زبر آن نيّر اعظم‌ است زينهار به

صريح کتاب و تأويل خطاب و اشارات آيات محتجب از آن نيّر آفاق نگرديد .

آيا چنين وصايا و نصايحی در توراة و انجيل يا فرقان جليل موجود ؟ لا و الله .

اين مختصّ به اين ظهور اعظم است که صبح هدی جمال اعلی روحی له الفدا

کشف غطا فرمودند و سبيل هدی در نهايت وضوح و صفا نمودند . و از اين

گذشته بعد از شهادت آن سرّ وجود و مقام محمود اين قوم عنود کجا

ص ١٤٨

بودند؟ هر يک در زاويهء خذلان ابدی خزيده و رو را از يار و اغيار پوشيده در

نهايت خوف و هراس مخفی از جميع ناس بودند تا آنکه آن جمال قدم و اسم

اعظم روحی لاحبّائه ‌الفدا امر الله را بلند فرمودند . آن وقت اين ماران و موران

از حفرهء خفا بدر آمده جولان نمودند ولی ايّامی نگذشت مگر آن که فساد

کردند وعلم عناد بلند نمودند و خود را به حفرهء عذاب انداختند لا تسمع

لهم ذکراً و لا همسا . اين وقايع اخيره را ملاحظه نما وقتی که اين آوارگان

در زير تهديد شمشير بودند سلطان الشّهدا و محبوب الشّهدا روحی لهم الفدا

و همچنين سائر شهدا به مقام شهادت کبری فائز گشتند شهداء يزد را پاره

پاره نمودند و شهيدان خراسان را سوختند و رماد اجسادشان را به باد

دادند و هم چنين در شيراز و سائر جهات، رئيس اين قوم عنود در منابر

اصفهان و طهران به صريح عبارت تبرّی از حضرت اعلی مينمود ، آيا اين را هم

ميتوان پنهان کرد؟ داستان اصفهان و طهران شده بود حال که ملاحظه

مينمايد که آوازهء امر الله شرق و غرب را به حرکت آورده و صيت اسم اعظم

جنوب و شمال را احاطه کرده قوّهء کلمة ‌ الله قوّات عالم را به زلزله ‌انداخته و

ندای الهی جهان انسانی را به بشارات روحانی حيات بخشيده دوباره ‌از حفرهء

خمودت بيرون آمده عربده‌ای مينمايد و اظهار وجود ميکند که‌ ما اهل بيانيم و

اساس اين بنيان . هيهات هيهات سنينی چند قبل از اين کجا بودند ، کدام

يک از اينها در سبيل ربّ اعلی جام بلا نوشيد يا زحمتی کشيد؟ جز تبّری و

بيزاری ابداً چيزی صادر و ظاهر نشد و به غير از فسق و فجور بروز و ظهوری

ص ١٤٩

نگشت . حال نيز اگر امتحانی به ميان آيد و الله الّذی لا اله الّا هو فوراً

ملاحظه نمائيد که بر فراز منبر بر آيند و ندای نحن بريئون بلند نمايند بلکه

لعن و طعن فرمايند .

ای جناب يک سؤال صواب از اين نفوس بنما و بگو ای اهل انصاف بالله

بعد از سفک خون مطهّر حضرت اعلی اين ميرزا يحيی چه کرد جز آن که

دمادم به فکر عروسی افتاد وهر روز حرمی در بر گرفت حتّی تجاوز به حرم

محترم نمود که امّ المؤمنين بود وبه نصّ جميع شرايع الهی اين بی حرمتی

قطعيّاً جايز نه . با وجود اين ابداً مراعات ظاهری نيز ننمود خود تصرّف نمود

و به اين کفايت نکرد به ديگری بخشيد ، جز اين فعل فظيع چه نصرتی در

امر الله نمود؟ کدام نفسی را تبليغ کرد وکدام مسئله را تشريح نمود و در

چه موقعی به جانفشانی برخاست ، و در چه موردی نفس رحمانی اظهار کرد؟

اين خواصّ اتباع اوست که ملاحظه مينمائيد حتّی از آداب ظاهری محرومند

يکی پرتستان است و ديگری اندلف در کليسای روميان . اين چه بلاهت است

و اين چه حماقت اين چه غفلت است و اين چه جهالت . يا ايّها النّاسُ ضُرِبَ

مثلٌ فاسْتَمِعوا له‌ إِنّ الّذينَ تَدْعونَ مِنْ دونِ‌ الله‌ لَنْ يَخْلُقوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمعوا له

وَ إِن يَسْلُبْهُمُ الذّبابُ شيئاً لا يَسْتَنْقِذوهُ مِنْه ضَعُفَ الطّالبُ و المطلوب . و همچنين

ميفرمايد يدعوا من دون الله ما لا يضرّه و ما لا ينفعه ذلک هو الضّلال البعيد

يدعوا لمن ضرّه اقرب من نفعه لبئس المولی و لبئس العشير و انّ هذا هوالحقّ

اليقين . ملاحظه نمائيد که شهاب ثاقب ميثاق چگونه به قلب آفاق زد و چه

ص ١٥٠

اشراقی از ملکوت غيب در صفحات سقلاب و افلاق افتاد ، شرق منوّر نما

غرب معطّر نما نور به سقلاب ده روح به افلاق بخش . با وجود اين اين

منکران مانند خفّاشان در زاويهء خمول خويش خزيده ‌انکار آفتاب کنند . فنعم

ما قال فهبنی قلت هذا الصّبح ليل أ يعمی النّاظرون عن‌ الضّياء ؟ لا و الله . فسوف

تسمع نغمات هذا الصّور و نقرات هذا النّاقور من الملأ الاعلی فسبحان ربّی

الابهی و عليک التّحيّة و الثّناء .
هو الله

_١٤٤ای حضرت امين عليک بهاءالله و ثنائه . خدمات آن جناب در آستان الهی چه

در ايّام ظهور چه بعد از صعود مشهود و اين از اعظم فيوضات ربّ جنود است .

فاشکر الله علی ذلک و اثن عليه . اين از فضل جمال مبارک است که چون من

و چون امثال من به اين مواهب موفّق و مؤيّد می گردد . پس کف‌ ابتهال را به

درگاه ذوالجلال باز کن و آغاز اين نياز فرما که پروردگارا محض فضل عظيم

و لطف عميم نابود و تباهی را پناهی عنايت فرمودی و در بارگاه‌ الهی راه

دادی و آگاهی بخشيدی و به نور صبحگاهی و فيض نامتناهی هدايت فرمودی

و بر خدمت موفّق کردی احسان و جودت چنان وجود را احاطه نموده است

که ذرّات حکم نيّرات يافته است و قطرات موج بحيرات پيدا نموده ‌از فضل و

فيض دمادمت و پرتو آفتاب موهبتت هر گياهی درخت بارور شده است و هر

اعشابی گل و ريحان و سنبل و ضيمران گرديده است اين عبد را تا نفس

ص ١٥١
پايان بر خدمتت مستدام بدار . ع ع

چند مراسله پياپی ‌ارسال گرديد انشاء الله خواهد رسيد عنقريب در اين ايّام

ارياح امتحان از شطر افتتان به هبوب آيد و گردباد آزمايش از هر جهت به

حرکت آيد و آنچه در الواح الهيّه اخبار داده شده است کلّ ظاهر گردد و

چون امر عظيم است البتّه امتحان عظيم خواهد بود . هر سال که بهارش رشک

فردوس جنان است و ربيعش لطيف و بديع و گل و ريحانش و سنبل و

ضيمرانش در غايت طراوت و لطافت و ميوه و بارش و فواکه مشکبارش در

نهايت حلاوت البتّه طوفان بارانش و بوران زمستانش و برف و يخ و طغيان

سيل روانش نيز شديد است . تا اين شدّت برودت احاطه ننمايد آن بهار جان

پرور جهان را نيارايد و جمال گل چهره نگشايد و مرغان چمن نسرايد و کوه

و دشت رشک بهشت برين نگردد . باری امر الله آنچه امتحانش عظيم و افتتانش

شديد شود قوّت و قدرتش در عالم ظهور پديد گردد و انوارش در شرق و

غرب جهان ساطع ومضیء شود .

حمد جمال قدم و اسم اعظم را که ارکان نفاق را در مدينهء کبيره‌ از بنياد

بر انداخت و ريشهء شقاق را بکلّی قطع نمود . شيخ احمد عنود و آقاخان

مردود را با جميع عونه اسير ذلّ و خذلان فرمود و در جميع نقاط عالم ‌امرش

را تأييد کرد دوستانش را در کلّ مواقع به جنود ملأ اعلی نصرت کرد و

ص ١٥٢

معاندان را درجميع مقامات ذليل نمود صدق طويّت و خيريّت نيّت و صداقت

و امانت و ديانتشان را نزد کلّ واضح و مشهود فرمود و فساد و عناد و فتنه

و کينهء بد خواهان را مشهود و معلوم کرد در نزد جميع حکومات عالم ثابت و

مقرّر داشت که اين حزب مأمور به اطاعت و وفاقند و ممنوع از مخاصمه و

شقاق خير خواهان دولتند و محبّان و دوستان سلطنت سرير شهرياری را مطيع

و منقادند و درگاه خسروی را به جان و دل بندهء آزاد ، طوعاً خادمند و به

طيب خواطر ملازم . اين کيفيّت تا به حال مجهول بود بلکه برعکس مشتبه و

و نامعلوم حال الحمد لله به عون و عنايت اسم‌ اعظم حقيقت حال معلوم و

مشهود گرديد جميع راهها استوار شد و هر سنگلاخ هموار ، از خارج مشکلی

نماند و از اعداء صنديد معاندی نماند معاندان باقی را شأن و وجودی نه و

دشمنان صميمی را قدر و شهودی نيست اين از جهت طوائف سائره و اعداء خاسره .

امّا در امر مبين و نبأ اعظمش نيز بيست و پنج سال پيش در کتاب اقدس

عظيمش که لوح محفوظ الهی و امّ الکتاب ربّانی بود به نصّ صريح و فصل

خطاب صحيح منهج قويم قديم و صراط مستقيم را واضح و دليل جليلش را لائح

فرمود و شريک و سهيم در امر عظيم و سلطان مبينش نگذاشت و جميع

دوستان را چون طفل رضيع از اين ثدی عزيز در اين مدّت مديده شير داد و

رکن شديد را آشکار و پديد کرد . پس به اثر قلم اعلی از ملأ انشاء و اهل

ص ١٥٣

ملأ اعلی و اهل سرادق قدس خلف حجبات بقا عهد و پيمان گرفت و قسم و

ايمان ياد فرمود که ثابتين را به جنود ملکوت ‌ابهی نصرت فرمايد و راسخين

را به قبيل ملائکه ‌از افق ‌اعلی حمايت ، مارقين را اسير خذلان کند و متزلزلين

را اجير شيطان ، امری را مستور نداشت و شبهه ای نگذاشت ولی پيمان به اين

عظيم را البتّه تزلزل شديد حاصل گردد و ميثاق به‌ اين وثيق را البتّه ناقض

ناقص غير مستقيم مشهود آيد اين از سنن الهيّه ‌است و از امتحانات لاريبيّه و

لن تجد لسنّة ‌الله تبديلاً . اميدوارم که‌ اين گونه امور واقع نگردد و از اين

قبيل وساوس به‌ ميدان نيايد . اوّلاً اين که ‌ميثاق شديد و بنيان پيمان‌ از زبر

حديد ، ثانياً آن که اين عبد را با نفسی کلفتی نه و تعرّضی نيست تکليفی

ندارم و تميّزی نجويم درگاه جمال مبارک را عبد فانيم و آستان مقدّس را

پاسبانی دانی با کسی معارضه نکنم و منازعه ننمايم سر تسليم دارم و قلبی

سليم من شاء فليتمسّک بعروة اللّه الوثقی و حبله ‌المتين و من شاء فليتزلزل فی

ميثاقه‌ الغليظ و امره‌ المبين . باری اين را بدان‌ اگر کلّ‌ احبّای‌ الهی نعوذ بالله

متزلزل شوند اين عبد در حقّ نفسی توبيخ روا ندارم و حرفی بر زبان نرانم به

خدا واگذارم و به عروهء تسليم و رضا تشبّث نمايم . ولی ‌اين را بدان که ‌اين نور

مبين را هيچ حجابی حائل نگردد و هيچ نقابی ساتر نشود فسوف تری

المتزلزلون فی خسران مبين . ع ع
ص ١٥٤
هوالابهی

_١٤٥ای گلهای بوستان عرفان در اين اوقات که ‌امم عالم مقاومت با امر اسم ‌اعظم

خواهند و احزاب ممالک و ملل مقابلی با جمال قدم جويند صعود و عروج

آفتاب فلک توحيد را وسيله نمودند و به گمان و ظنون خويش بهانه کردند

غباری از اوهام برانگيختند و بند عهد و پيمان گسيختند و آبروی انصاف و

عدل را بريختند و با حقّ درآويختند . ولی غافل از آن که شمع الهی را بادهای

مخالف خاموش ننمايد و آفتاب فلک هستی به غبارهای اوهام مخفی و پنهان

نگردد بحر بخشش رحمانی از امواج باز نماند و ابر نيسان ربّانی‌از فيضان

ممنوع نشود نسائم جود از مهبّ عنايت مقطوع نگردد و روايح مواهب از

گلزار رحمت‌ انقطاع نيابد يريدون‌ ان يطفئوا نور الله بافواههم و يأبی‌ الله ‌الّا

ان يتمّ نوره و لوکره الکافرون . ای دوستان شهاب ثاقب باشيد و سيوف قاطع

گرديد انوار لامع باشيد و نجوم ساطع گرديد اشجار توحيد شويد و اثمار

تفريد بار آوريد تمسّک بعروة ‌الوثقی جوئيد و توسّل به ذيل مطهّر جمال ابهی

نمائيد و البهآء عليکم يا احبّاء الله و اودّائه فی کلّ بکور و اصيل . عبده عبّاس

هو الله

_١٤٦ای خليل اگر در سبيل الهی رهبر و دليلی طلبی جمال مبين و سرّ القديم و

کوکب منير بود چه که هادی و دليل و مقصود جليل و کعبهء عاشقان روی

معشوق حقيقی بود . آن کينونت قدم جميع اهل عالم را دلالت بر ثبوت بر

ص ١٥٥

پيمان الهی فرمود و تمسّک به ميثاق حضرت غيرمتناهی . حال نو هوسانی چند

اين عهد که اسم اعظم است بهشتند و به قوّهء اجتهاد و استنباط خويش تمسّک

جستند و مبيّن و ناطق منصوص را فراموش نمودند . ع ع
هو الله

_١٤٧ای کنيز خدا نامه‌ات رسيد شکايت از محفلتان نموده بودی که در اضطراب

است . هر مرضی را علاجی و هرمصيبتی را فرجی علاج سريع اين مرض که به

محفل عارض شده تذکّر و تفکّر در عهد و ميثاق است که آيا اين عهد و

ميثاق را جمال مبارک به جهت اطاعت کلّ گرفته‌اند يا به جهت مخالفت . اگر

به جهت مخالفت گرفته اند حرفی نداريم و اگر به جهت اطاعت و موافقت

گرفته اند تزلزل سبب خسران مبين است و عدم اطاعت و عدم توجّه ضلالی

عظيم . حضرت مسيح روحی له الفداء در حقّ پطرس يک کلمه فرمودند نه به

خطّ خويش نگاشتند و آن کلمه اين است تو سنگی و بر آن سنگ کليسای

خود را بنا نمايم . اين يک کلمه است چندان اهمّيّتی ندارد و اين روايت

است نه کتابت و نه به قلم مسيح مرقوم شد ، با وجود اين جميع حواريّين

خاضع و خاشع شدند . حال جمال مبارک به خطّ خود به اثر قلم اعلی و

صريح عبارت کلّ را امر قطعی بر اطاعت و توجّه فرمودند يا بايد گفت جمال

مبارک نعوذ بالله نادان بودند و خطا کردند که کلّ را امر به‌ اطاعت مرکز

عهد فرمودند و مبيّنی کتاب را حصر در مرکز عهد به صريح عبارت فرمودند

ص ١٥٦

يا بايد اطاعت کرد و توجّه نمود . عجبا ، در ملکوت الهی چه جواب به جمال

مبارک خواهند داد همين قدر ملاحظه کفايت است اگر انصاف در ميان باشد

و اگر انصاف نباشد و به اعتساف سخن رانند مسئلهء ديگر است . باری اين

ناقضين و مخالفت جميع نظير کف درياست بقائی ندارد زائل گردد و دريا

که سبب حيات است باقی و برقرار . ملاحظهء بعد از مسيح را بکنيد که چقدر

نفوس بر فساد و فتنه در امر حضرت قيام نمودند ولی عاقبت خائب و خاسر

شدند و حقيقت عَلَم بر افراخت . اين نقض عهد نيز چنين است مثل سراب است

عنقريب محو و نابود خواهد شد و عليک التّحيّة و الثّناء . Abdu'l-Bahá Abbas

٢٤ حزيران ١٩١٩
هو الله

_١٤٨ای کنيز الهی نامهء شما رسيد مضامين دلالت بر ثبوت بر ميثاق داشت لهذا

اميد چنان است که در جميع موارد موفّق گردی زيرا اليوم اهمّ‌ امور ثبوت و

رسوخ بر عهد و ميثاق است زيرا وحدت بهائی به هيچ چيز محافظه نگردد

مگر به ميثاق اگر چنانچه وحدت بهائی به چيز ديگر محافظه ميشد البتّه

جمال مبارک به آن امر ميفرمود . در کتاب اقدس که مرجع کلّ است و

کتاب عهد که لوح اخير جمال مبارک است و اثر قلم اعلی است جميع را

خطاب واضح صريح ميفرمايند اوّل اغصان بعد افنان را بعد منتسبين را بعد

سائر احبّا را که به مرکز عهد توجّه داشته باشند آياتی در کتاب اقدس

ص ١٥٧

نازل شده است که بعد از صعود توجّه به فرع منشعب از اصل قديم کنيد .

در کتاب عهد صريح ميفرمايد که مقصود مرکز عهد است و به صريح عبارت

در لوح مخصوص که پيش کلّ مسلّم است ميفرمايد مرکز نقض فلان شخص ،

اسم صريحش را ميفرمايد ، اگر ادنی انحرافی از ظلّ امر بجويد از غصنيّت

ساقط است ، ديگر چه صراحتی اعظم از اين ميشود؟ حال يا بايد گفت جمال

مبارک مخطی بود و سبب ضلالت ناس بود زيرا کلّ را دلالت بر اطاعت نفسی

فرمود که جائز نه ، يا آن که بايد گفت ادنی انحراف‌ از عهد و ميثاق سبب

محروميّت از الطاف نيّر آفاق است ، از اين دو شقّ يک شقّ صحيح است ثالث

ندارد . باری وحدت بهائی را جز به ميثاق‌ الهی محافظه ممکن نه ‌امروز قوّهء

محرّکه در جسم آفاق ميثاق است ، اگر ميثاق مهمل شود به چه قوّتی حرکت

نمايد؟ عبارتی که روايةً حضرت مسيح درحقّ پطرس فرمود انت الصّخرة و علی

هذه الصّخرة‌ ابنی کنيستی اين کلمه هزار سال وحدت مسيحی را محافظه کرد

بعد از هزار سال به اسباب سياسی اختلاف حاصل شد . حال اين کلمه از

مسيح هزار سال وحدت مسيحی را محافظه کرد ديگر معلوم است کتاب عهد

که‌ اثر قلم اعلی است چه خواهد نمود . ولی نوهوسانی چند که ‌اوّل ثابت بر

ميثاق بودند و درخصوص ثبوت و برائت‌ از ناقضين رسائلی نوشتند ناقضين را

مردود درگاه کبريا شمردند و آن رسائل موجود است حال به جهت غرض

نفسانی از ميثاق منحرف شدند و متابعت اهل نفاق نمودند نظير يهودای

اسخر يوطی اين به طمع چند درهم درخون مسيح داخل شد فاعتبروا يا اولی

ص ١٥٨

الالباب . و اگر چنانچه تو ثابت و راسخ بر عهدی با کنونشن روابط محکم

متين داشته باش و از هر نفسی که رائحهء انحراف استشمام نمودی بيزارشو

و کناره کن تا در صون حمايت ميثاق محفوظ و مصون مانی و مانند شمع به

نور استقامت بر افروزی من به جميع خلق مهربانم و به هيچ نفسی اعتراض

ننمايم در حقّ کلّ دعا نمايم تا نظر عنايت الهی شامل کلّ گردد اين عهد و

ميثاق را جمال مبارک گرفته‌اند من نگرفته‌ام جواب او را بدهند من ‌اعتراضی

ندارم بر من است که به کلّ نفوس مهربان باشم ‌انتقام راجع به جمال مبارک

است به من نيست من به کلّ مهربانم و اگر کلمه ای مرقوم شود مقصد بيان

حقيقت است و محافظهء دين الله تا وحدت بهائی محفوظ ماند اگر نفوسی

بخواهند و حدت بهائی را بهم بزنند خود ميدانند . اگر جمال مبارک در

ملکوت ابهی بفرمايد ای احبّا من به اثر قلم اعلی و صريح کتاب اقدس آيا

شما را به اطاعت امر کردم يا به مخالفت آيا نفس مرکز نقض را امر ننمودم

که اطاعت کند و توجّه کند چطور شما مرکز منصوص صريح مرا مخذول

کرديد من امر کردم توجّه به‌ او نمائيد چگونه روگردانيديد و وحدت بهائی

را بهم زديد ، چه جواب خواهند گفت؟ احبّا در امور دقّت بايد نمايند ديگر

هر قسم مناسب بدانند مجری دارند من تکليفی ندارم . در امريکا هر صدائی

بلند شود لابدّ چند روزی چند نفسی پر هوس بيهوش حول او جمع شوند حتّی

در گرين عکّا ملاحظه شد که شخصی از اهل مالطه نفوس را به شدّت

گرسنگی دعوت مينمود و اجرت ميگرفت با وجود اين چند نفر حول او جمع

ص ١٥٩

شده بودند و از گرسنگی مثل مرده بودند و به آن شخص اجرت ميدادند . ...

هو الله

_١٤٩ای طالب حقيقت آن عباراتی که مرقوم نمودی از جمال مبارک متمّم ‌آيه‌ای ‌است

که ميفرمايد بايد اغصان و افنان و منتسبين طرّاً به غصن اعظم ناظر باشند

انظروا ما انزلناه فی کتابی الاقدس اذا غيض بحر الوصال و قضی کتاب

المبدء فی المآل توجّهوا الی من اراده‌ الله‌ الّذی‌ انشعب من هذا الأصل‌ القديم

مقصود از اين آيهء مبارکه غصن اعظم بوده کذلک اظهرنا الأمر فضلاً من عندنا

و انا الفضّال الکريم . و اگر کسی بدون درج عبارت اوّل عبارت ثانی را

مرقوم دارد آن که نميداند در شکّ و شبهه افتد . امّا غصنيّت به صريح بيان

مبارک مشروط به توجّه و اطاعت مرکز ميثاق و نقطهء عهد است در صورت عدم

توجّه غصنيّت بکلّی ساقط چنان که به صراحت در حقّ ميرزا محمّد علی

ميفرمايند اگر آنی از ظلّ امر منحرف شود ساقط است و اين به نصّ صريح

اسم و رسم بيان مبارک است و خود ميرزا محمّد علی مقرّ و معترف به اين نصّ

قاطع ديگر چه انحرافی اعظم از نقض ميثاق است . بلی غصنيّت موهبت الهی

است امّا به شرط ثبوت بر ميثاق و نقض ميثاق سبب سقوط است اين است که

در فصل پانزدهم از انجيل يوحنّا ميفرمايد من تاک حقيقی هستم و پدر من

باغبان است هر غصنی در من که ميوه نياورد او را نزع ميکند و دور ميسازد

و هر چه ميوه‌ آرد آن را پاک ميکند تابيشتر ميوه آرد تا آن که ميفرمايد من

ص ١٦٠

تاک هستم و شما شاخه ها ، آن که در من ميماند و من در او ميوهء بسيار

ميآورد زيرا که جدا از من هيچ نميتوانيد کرد اگر کسی در من نماند مثل

غصن بيرون انداخته ميشود و ميخشکد و آنها را جمع کرده در آتش

مياندازند و سوخته ميشود . و همچنين در انجيل يوحنّا درفصل هشتم ميفرمايد

جواب گفتند که ما ذريّهء ابراهيم هستيم و ابداً بندگی کسی را ننموديم بعد

در آيهء سی و نهم ميفرمايد جواب گفتند به مسيح پدر ما ابراهيم است فرمود

يسوع اگر اولاد ابراهيم بوديد هر آينه ‌اعمال ‌ابراهيم را مجری ميداشتيد لکن

شما الآن ميخواهيد مرا قتل نمائيد . باری به صريح نصوص مبارک هرنفس و لو

از اعلی درجه باشد و از اغصان باشد بمجرّد نقض ميثاق ساقط است اين

نصّ صريح است و در حقّ ميرزا محمّد علی به تصريح ميفرمايند به اسمه و

رسمه اگر آنی از ظلّ امر منحرف شود ساقط است و در انجيل ملاحظه فرما

که به چه تصريح بيان ميفرمايد . و اين شخص نه اين است که نقض ميثاق

نمود و بس ، سبب تضييع امرالله در جميع آفاق شد و سبب ذلّت امر الله گشت

و در خون عبدالبهآء کوشيد و سند در دست است و تحريف کلمات جمال

مبارک نمود . شما رسالهء‌ آقا ميرزا بديع الله را بدست بياوريد و بخوانيد و ببينيد

که چگونه تحريف کتاب الله نموده و برهان موجود در دست . و امّا مکتوب

ثانی شما جوابش را در عالم رؤيا استماع خواهی نمود مفصّل است و عليک

التّحيّة و الثّناء . ع ع ، ٢٣ اغسطس سنهء ١٩٠٤
ص ١٦١
هو الله

_١٥٠ای بندهء بهاء چه نويسم و چه انديشم جمال قدم و اسم اعظم روحی لاحبّائه

الفدا از بدو امر اساس عهد و ميثاق را از زبر حديد متين و رزين و رصين

نهاد و اين بنيان بلند پيمان را ايوان رحمن قرار داد . هر نفس اندک انصاف

دهد ملاحظه مينمايد که‌ از بدايت نشئهء انسانی تا اين کور رحمانی چنين عهد

و پيمانی در قطب ملأ اعلی و مرکز ملکوت ابهی تأسيس نگشت . از بدايت

ظهور شعلهء نورانی طور تا غروب آفتاب انور جمال مشکور هيچ لوحی نازل نشد

مگر آن که صراحةً يا کنايةً يا اشارةً ذکر اين عهد الست و ميثاق قديم

فرمودند و متمسّکين را حمد و ستايش ومدح و نيايش فرمودند و متزلزلين و

ناقضين و ناکثين را زجر و نکوهش . پس به اثر قلم و نقوش خطّ ابهی در

صفحات بيضاء از من فی الوجود از غيب و شهود عهد و پيمان گرفتند و

کتاب عهدی فرمودند و وصيّت الله اين که ثبت نمودند . انصاف بايد داشت

که جمال مبارک چقدر احتياط مجری داشتند حتّی در کتاب اقدس که ناسخ

کلّ کتب است به بيان واضح صريح نه اشاره و کنايه و تلويح در مواضع

متعدّده به چه قوّت و قدرت مشدّده بيان فرمودند . با وجود اين خاک بر سر

خلق احمق که ما محلّ ظنون و اوهام گوناگون واقع شديم بلکه به سهام و

سنان شبهات مطعون . ولی اينقدر بدان که سراج الهی روشن گردد و نجم

بازغ ساطع بر انجمن بحر الهی بجوش آيد و نهنگ دريای رحمانی در خروش

عندليب گلستان بهائی در نغمه و شور آيد و بلبل گلشن ربّانی در ترانهء بی

ص ١٦٢

فتور . آن وقت گوش شنوا که معتاد استماع نغمهء بلبل است آواز سروش شنود

که سبّوح قدّوس اين است عندليب گلزار من اين است بلبل باغ من اين است

شمع آفاق من و البهآء عليک .

_١٥١ ... در خصوص احبّای پيتسبرگ مرقوم نموده بودی که سوء تفاهمی در ميان

احباب واقع شده ، سوء تفاهم ممکن نيست به هيچ قوّه‌ای زائل شود مگر به قوّهء

ميثاق . قوّهء ميثاق کلمهء جامعه است و حلّال مشکلات زيرا به نصّ صريح به ‌اثر

قلم اعلی ميفرمايد هر سوء تفاهمی که حاصل شود مراجعت به مرکز عهد

کنيد او حلّال مشکلات است لهذا هيچ قوّه ای سوء تفاهم را ميان احبّا زائل

نمينمايد مگر عهد و ميثاق الهی . لهذا جميع احبّا را تشويق و تحريص بر

ثبوت بر عهد و ميثاق نما . حضرت مسيح در حقّ پطرس فرموده است تو سنگی

و بر اين سنگ بنيان کنيسهء خود را بنهم . اين اثر خامهء حضرت مسيح

نيست و صريح بر توجّه نيست و در کتاب حضرت مسيح نازل نشده است

مجرّد يک روايت حواريّون است . اين روايت سبب شد که کلّ اطاعت کردند

و سوء تفاهم در ميان حواريّين و مسيحيان نماند . حال اين کتاب عهد است

نه روايت و به اثر قلم اعلی است نه حکايت و صريح ميفرمايد که بعد از من

توجّه به مرکز عهد کنيد و آنچه سوء تفاهم در کتاب واقع ميشود او مبيّن

است و آنچه او بگويد صحيح است و حصر فرمودند و اين لوح اخير است که

از اثر قلم اعلی پبش از صعود ظاهر شده ‌است . جميع الواح سابقه در ظلّ

ص ١٦٣

کتاب عهد است چون کتاب عهد مؤخّر است و جميع الواح سابقه مقدّم و

اسمش را کتاب عهد مرقوم نموده است . ديگر ملاحظه کنيد اگر احبّا بر عهد

و ميثاق ثابت بمانند، آيا ممکن است ميانهء ايشان سوء تفاهم حاصل شود؟ لا

و الله . مگر نفوسی که غرض و مرض خصوصی داشته باشند و در فکر رياست

بيفتند که يک حزبی تشکيل کنند آن نفوس با وجود آن که با قلم خود رسائل

نوشته‌اند و ناقضين عهد را لعنت کرده اند که ناقضين هادم بنيان حضرت

بهآءالله هستند وحضرت بهآءالله‌ اين عهد را به قلم‌ اعلی مرقوم نموده ‌است

هر کس ذرّه‌ای از مرکز ميثاق انحراف کند از اهل نفاق است و سزاوار غضب

الهی ، حال همان نفوس از ارکان نقضند اين از روی غرض است . زيرا آن نفوس

خواستند که رياستی حاصل نمايند و ثروتی بدست آورند چون ملاحظه نمودند

که در ثبوت بر ميثاق هوای نفس آنها ميسّر نشود لهذا منحرف از ميثاق شدند

اين نفوس يا اوّل صادق بودند حال کاذب و يا اوّل کاذب بودند حال

صادق در هر صورت کذب آنها ثابت . با وجود اين بعضی نفوس که خبر ندارند

از القای شبهات آنها متزلزل گردند شما همه را بيدار کنيد ...

_١٥٢ ... امروز مغناطيس تأييد ملکوت‌ الله ثبوت بر عهد و پيمان است و ما عدای آن

کلام هذيان ، زيرا وحدت بهائی به چه چيز محافظه گردد آيا به‌ اقوال مزخرفهء

بعضی؟ استغفر الله عن ذلک . حضرت مسيح به جهت محافظهء وحدت مسيحی يک

کلمه خطاب به پطرس فرمود انت الصّخرة و علی هذه الصّخرة ابنی کنيستی .

ص ١٦٤

اين کلمه هشتصد سال وحدت مسيحی را محافظه کرد و حال آن که روايت

است . امّا کتاب عهد روايت نيست اثر قلم اعلی است و مجرّد به جهت حفظ

وحدت بهائی نازل شده است تا مردم پريشان و سرگردان نشوند و هر روز

از برای خود بتی نتراشند و مرجع جديدی انتخاب نکنند و فتنه جويان ميدانی

نيابند . سبحان‌ الله با وجود اين بعضی نوهوسان و بی خردان ميخواهند که‌ به

تملّق و حلاوت کلام نفوس را از صراط مستقيم منحرف نمايند و در صحرای

اوهام سفيل و سر گردان کنند خود ميدانند بر ماست بيان حقّ هر کسی

خواهد قبول نمايد و هر کسی نخواهد انّ‌ الله غنيّ عن‌ العالمين و عليک‌ التّحيّة

و الثّناء . ١٨ تموز ١٩١٩ Abdu'l-Bahá Abbas

_١٥٣ ... خلق هنوز از قوّهء ميثاق غافلند اين عهد نه روايت است و نه حکايت به قلم

اعلی از حضرت بهاء الله در نهايت قوّت اين ميثاق تأسيس يافته و البتّه اگر

جميع من علی الأرض جمع شوند و رخنه ای خواهند البتّه عاقبت خائب و خاسر

شوند تا چه رسد به معدودی قليل . قوّهء ميثاق مانند آفتاب است و نفوسی که

حرکت مخالف نمودند مانند پارچه های ابر خفيف ، شمس ميثاق ابرهای بسيار

کثيف را محو و متلاشی نمايد تا چه رسد به اين ابر های وهمی . چنان که

ملاحظه ميکنی که در جميع بلاد ندای ميثاق بلند است و در نفوذ تامّ .

حضرت مسيح فرموده است به پطرس که تو سنگی و بر اين سنگ کليسای

خود را بنا می کنم . اين کلمه را جميع اهل عالم مقاومت نتوانست عاقبت ثابت

ص ١٦٥

و محقّق شد . حال حضرت بهاءالله به اثر قلم اعلی در کمال وضوح به صريح

عبارت اين عهد و ميثاق را تأسيس فرمود ديگر ملاحظه نمائيد چه قوّتی دارد .

حال بعضی نو هوسان مثل خفّاش در تاريکی با يکديگر وسوسه مينمايند و به

همديگر خفيّاً ميگويند که اين آفتاب ميثاق کسوف يابد و مه تابان عهد

خسوف خواهد يافت ، لکن آفتاب عهد به يک اشراق اين خفّاشان را خائب و خاسر نمايد ...

_١٥٤ ... سراج امر الله را بايد بواسطهء زجاج از بادهای مخالف حفظ نمود وطيور

مظلوم را بايد از طيور درنده مصون داشت گلهای شکفته را بايد از دست

تطاول محافظه کرد و اغنام الهی را بايد از شرّ گرگان محفوظ نمود . اگر

حصن حصين‌ امر الله به قوّهء ميثاق محفوظ نماند در يک روز در بهائيان هزار

مذهب پيدا شود چنانچه در دورهای سابق حاصل شد ولی در اين دور مبارک

محض صيانت امر الله که تفريق در بين حزب الله نشود جمال مبارک روحی له

الفداء به اثر قلم اعلی عهد و پيمان گرفت و مرکزی معيّن فرمود که مبيّن

کتاب است و رافع اختلاف آنچه او بنگارد و بگويد مطابق واقع و در صون

حمايت جمال مبارک از خطا محفوظ . مقصد از اين عهد و ميثاق رفع اختلاف از آفاق است ....

ص ١٦٦
الله ابهی

_١٥٥الهی الهی قد غشت القلوب غاشية الاضطراب و حجبت الابصار سبحات

الاعتساف و حُرمت‌ الاعين عن مشاهدة‌ الانوار و مُنعت ‌الآذان من استماع الاسرار

ای ربّ اخرق الاستار و احرق الحجب السّاترة للابصار و اکشف الغطاء عن

البصائر يا ذا العطاء انّک انت الکاشف الخارق للحجاب و السّحاب و مظهر

الشّمس فی رابعة النّهار .

ای بندهء حقّ ، حقّ عيان چون مهر رخشان آمده ، حيف کاندر شهر کوران آمده .

جمال ابهی روحی لاحبّائه الفداء سی سال قبل از صعود کلّ را به مرجع

مخصوص دلالت و به کرّات و مرّات احبّاء حاضرين را دلالت ، بعد در کتاب

اقدس به نصّ صريح چون بنيان مرصوص به مقام منصوص هدايت فرمودند و

شب و روز احبّاء را گاهی به تصريح گهی به تلويح گهی به کنايه گهی به

اشاره‌ اخطار و ايقاظ ميفرمودند تا آن که کتاب مبين و لوح محفوظ ميثاق ‌الهی

به اثر قلم ‌اعلی مرقوم شد و مرکز ميثاق مشروح گشت آفتاب عهد بتابيد نور

هدايت کبری بدرخشيد تا باز بعد از صعود اختلاف حاصل نگردد و اجتهاد

به ميان نيايد و هر کس به هوای خويش نپرد . خليفهء ثانی حسبنا کتاب‌الله

نگويند ، خليفهء ثالث ‌انا ذوالنّورين نفرمايند مرکز ميثاق معلوم باشد و مبيّن

آيات نيّر آفاق منصوص ، صغير و کبير کلّ اطاعت نمايند عظيم و حقير کلّ

هدايت جويند . حال مرکز منصوص متروک و مرجع مخصوص مخذول و منکوب

ص ١٦٧

احزاب مهزومه در جولان و شبهات استنباطيّه مستولی بر قلب هر جبان و هزار

افترا ورد زبان ، يکی گويد نسخ شريعت نمودند ديگری گويد نماز و روزه را

بر داشتند حزبی گويند چنين و حزبی گويند چنان . جميع اين روايات و

حکايات محض القاء شبهات است و الّا دين دين الله است و شريعت شريعت

لا تتغيّر و لا تتبدّل الی يوم الله . ما کلّ در ظلّ شريعت‌ الهيّه مستظلّ و به

احکام الهی مکلّف تخلّف نتوانيم و تمرّد نخواهيم‌ ، اين چه تصوّر است و اين چه

تفکّر؟ از اين تدبير ثمری جز تفضيح خويش نبينند و مفرّی از برای خود

نيابند مقصودشان از اين افترا تخديش اذهان است و تشويش‌ افکار اين عبد

اوّل من تمسّک بشريعة الله و اوّل من‌ اتّبع اوامر الله فاحضر لتری . ولی نفوسی

که اين افترا را ميزنند ، آيا از شريعت‌ الله خبر دارند يا از احکام ‌الهی چيزی

عمل نموده‌اند؟ شما استفسار نمائيد شريعتشان القاء شبهات و دينشان ‌اتّباع

متشابهات مثل سائر ملل غابر است . قوم موسی خويش را اوّل مطيع حضرت

موسی ميدانند و به جميع احکام عامل ولی حضرت روح را به صليب زنند و

همچنين ديگران لب و دندان پيغمبر بشکنند ، قوم فرقان خويش را اهل

شريعت دانند و احکام مجری دارند و شبی هزار رکعت نماز کنند ولی صد

هزار گلوله به سينهء مبارک حضرت اعلی زنند و اهل بيان نماز کنند و روزه

بگيرند امّا در هر ساعتی هزاران تير به صدر منوّر زدند ولی اين عباد مؤمن

بالله و موقن به‌ آيات ‌الله و تابع شريعت‌ الله و عامل به‌ احکام ‌الله و ثابت و

راسخ بر ميثاق الله ولی نزد حضرات هر کس ثابت بر ميثاق فاجر است کافر

ص ١٦٨

است خاسر است تارک الصّلات است فاطر الصّيام است هاتک الشّرع است و لو

عبادت اوّلين و آخرين را بنمايد ...
هو الله

_١٥٦ای ثابت بر پيمان نامهء شما رسيد و از مضمون اطّلاع حاصل گرديد به

موجب دستور العملی که مرقوم ميشود بيان نمائيد و کلمه‏ای زائد برآن

صحبت مفرمائيد . و آن اين است که حضرت ابراهيم عليه ‌السّلام عهد موعود

حضرت موسی را گرفت و بشارت به ظهور او داد و حضرت موسی عهد

حضرت موعود حضرت مسيح را گرفت وعالم را به بشارت ظهور او مژده داد

و حضرت مسيح عهد فارقليط را گرفت و بشارت به ظهور او داد و حضرت

رسول محمّد عهد حضرت باب را گرفت و باب موعود حضرت محمّد بود زيرا

بشارت به ظهور او داد وحضرت باب عهد جمال مبارک حضرت بهاء الله را

گرفت و بشارت به ظهور او داد زيرا جمال مبارک موعود حضرت باب بود و

جمال مبارک عهد موعودی گرفت که بعد ازهزار سال يا هزاران سال ظهور

خواهد نمود . و همچنين به اثر قلم اعلی عهد و ميثاقی عظيم از جميع

بهائيان گرفت که بعد از صعود متابعت مرکز ميثاق نمايند و سر موئی از

اطاعت او انحراف نجويند و در کتاب اقدس در دو موقع صراحتاً امر قطعی

فرمودند و به تصريح مبيّن کتاب را تعيين کردند و در جميع الواح الهيّه

ص ١٦٩

علی الخصوص سورهء غصن که معانی آن جميع عبوديّت عبدالبهآء است يعنی

عبدالبهآء آنچه بايد و شايد از قلم‌ اعلی نازل و عبدالبهآء چون مبيّن کتاب

است ميگويد اين سورهء غصن يعنی عبدالبهآء عبوديّت عبدالبهآء است و بس .

باری از خصائص اين دور حضرت بهاء الله که در دورهای سابق نبوده‌ است

يکی اين است که حضرت بهاءالله مجال اختلاف نگذاشت زيرا در يوم

مبارکش به اثر قلم اعلی عهد و ميثاق گرفته و مرجع کلّ را بيان فرموده و

مبيّن کتاب را تصريح کرده و ابواب تأويل را مسدود نموده جميع بايد شکر

خدا کنند که در اين دور مبارک کلّ را راحت فرموده و مجال تردّد نگذاشته

لهذا بايد اطاعت و انقياد نمود و توجّه تامّ داشت . امّا کلام بايد حصر در

اين باشد ابداً تجاوز از اين ننمايد تا سبب ائتلاف و دافع اختلاف باشد و

عليک البهآء الابهی . ع ع
هوالابهی

_١٥٧يا من انجذب من نفحات الله البدار البدار الی مغفرة من ربّک و رحمة العجل

العجل‌ الی معين الفضل و الرّأفة حيّهل حيّهل‌ الی منبع‌ الجود و الموهبة ‌الا و هو

القيام علی‌اعلاء کلمة‌ الله و النّشر لنفحات ‌الله و السّعی فی سطوع ‌انوار الله و

الايقاد لنار محبّة‌ الله و التّمسّک بالعهد و ميثاق‌ الله و الثّبوت بعون‌ الله علی‌ امر

الله و لمثلک ينبغی ‌ان تکون کالعلم علی‌الأعلام تخفق بارياح‌ القدس‌ الهابّة‌ من

رياض عناية ربّک القديم و تهتزّ من نفحات منبعثة من الملکوت الأبهی فسبحان

ص ١٧٠
ربّی الاعلی ع ع

مسطورهء ناطقه به ثبات و استقامت احبّاء رحمن برعهد و ميثاق قرائت و تلاوت

گرديد . اين معلوم و واضح است که در هر کور و دوری محض حفظ کلمهء

وحدانيّت و صون امر الله از خلل و اتّحاد جميع نفوس مستظلّه در ظلّ سدرهء

رحمانيّت به اشاره امری گشته تا حصن حصين امر الله در تحت ظلال کلمهء

واحده‌ محفوظ و مصون ماند چون فی الحقيقه‌ اشاره‌ بوده نه به صحيح عباره ، مثل

من کنت مولاه الخ و لکن دراين کوراعظم عهد و ميثاق الهی گرفته شده است

و به ‌اثر قلم اعلی کتاب عهدی صدور يافته و در جميع الواح و زبر الهی ذکر

اين عهد قديم و ميثاق عظيم شده تا کلمهء وحدانيّت در جميع مراتب و مقامات

در هيئت تفريد جلوه و ظهور نمايد وانوار توحيد مشرق و مغرب وجود را

روشن فرمايد و جميع من علی الأرض بر معين واحد جمع و بر شريعهء واحده

مجتمع گردند . و چون آن جناب براسرار مودعهء در امر الله مطّلع لهذا بايد

دائماً ملتفت باشند که ‌از جهتی از جهات ارياح افتتان به وجود ضعفا نرسد و

سستی تأويلات و شبهات نفوس را متزلزل ننمايد و البهآء عليک . ع ع

_١٥٨ ... ای ياران الهی سراج ميثاق نور آفاق است و حقيقت عهد موهبت اشراق

کوکب پيمان مه تابان است و اثر قلم اعلی بحر بی پايان . ربّ مجيد در ظلّ

شجرهء انيسا عهد جديدی بست و ميثاق عظيمی بنهاد کلّ را بر محبّت جمالش

ص ١٧١

دعوت فرمود و جميع را به آيات بيّنات بشارت داد اساس خلاف را

برانداخت و بنيان موهبت را بر افراخت شمع هدی روشن فرمود و جهان را به

فيض ملکوت ابهی گلزار و گلشن کرد عهد الست ظاهر فرمود و پيمانه به

دست در بزم ظهور جلوه فرمود ندای عظيم بلند کرد و آوازهء عهد به گوش

هر هوشمند رساند تا اهل غرض رخنه در حصن حصين ننمايند و نادانان ماء

معين را به ظنّ اوهام نياميزند در قطب امکان ندا فرمود و صرير قلم اعلی

مرتفع گشت جميع گوشها در شرق و غرب گلبانگ روح القدس را بشنيد و بر

مضمون عهد و پيمان واقف شد . با وجود اين توضيح و تشريح و تصريح جمعی

لسان تأويل گشودند و به هوی و هوس خويش تفسير نمودند معانی محکمه را

به شبهات رکيکه مشوب کردند و حکم صريح را به قيود قبيح معلّق نمودند .

اين چه جهالت است و اين چه بلاهت اين چه ضلالت است و اين چه بلادت

از نور مبين چشم پوشند و به ذيل خراطين ارض درآويزند صبح هدی نجويند

و در ظلمت جفا بپويند آيات محکمات نخوانند و تأويل رکيک شبهات بگويند

ذرهم فی خوضهم يلعبون و دعهم فی سکرتهم يعمهون انّهم يُؤفکون و يَخرصون

و يَخبطون و لا يبصرون الا انّهم فی غمار بحار الوهم يخوضون و سيعلمون ايّ

منقلب ينقلبون .

شما ای احبّای الهی ملاحظه نمائيد که آيا در هيچ عهد و عصری و زمان و

قرنی چنين عهدی تحقّق يافته و يا ميثاقی به‌ اثر قلم اعلی ديده شده؟ لاو الله .

آيا اين نفوس در جهان پنهان چگونه جواب حضرت يزدان را دهند؟ محبوب

ص ١٧٢

ابهی اگر بفرمايد ، ای بی نوايان ندای ميثاق را آيا نشنيديد و صريح کتاب

عهد را آيا نديديد و نصوص پيمان را آيا ادراک ننموديد چگونه انحراف

جستيد و اعتراض کرديد ؟ آيا مبيّن مخصوص منصوص نه و مرکز ميثاق

محسوس نيست؟ وفا ننموديد جفا چرا اقرار نکرديد استکبار چرا اقبال

ننموديد اصرار چرا؟ تيغ و شمشير زديد و نصرت هر شرير نموديد تير و

سهام روا داشتيد و نيش و سنان بکار برديد اذيّتی نماند مگر آنکه مجری

داشتيد روايتی نماند مگر آنکه افترا زديد حکايتی نماند مگر آنکه مدار

شکايت کرديد نور را ظلمت گفتيد و هدايت را ضلالت شمرديد عهد قديم را

ملعب صبيان نموديد و نصوص پيمان را ازمقولهء هذيان شمرديد پيرهن يوسف

غيب ابهی خونين است و قميص جمال قدم رنگين .

باری ای احبّای الهی در ملأ اعلی فرياد و فغان است و اهل ملکوت ابهی

همدم حنين و انين بی پايان جميع ملل عالم مهاجمند و جميع قبائل و امم

مجادل ومخاصم و عبدالبهآء درميدان بلا هدف هر تير جفا انصاف چه شد و

حيا و خجالت کجا رفت به جای آن که زخم خنجر اغيار را مرهم گرديد تيغ

به حنجر زديد و به جای آن که سهام جفای ملل را سدّ و سپر شويد در هر

دمی نشتری روا داشتيد و ضربتی شديد بر جسم نحيف وارد آورديد . فبئس ما

فعلتم و يا حسرة عليکم بما ترکتم ‌الوفاق و اخترتم ‌الشّقاق و نقضتم ‌الميثاق و

اشتدّ السّاقُ بالسّاقِ و انّ الی ربّکم المَساق .
ص ١٧٣

باری ای ثابتان بر پيمان شکر و ثنا نمائيد که در ظلّ خيمهء ميثاقيد و در

کهف صون و حمايت نيّر آفاق عنقريب ملاحظه نمائيد که ناقضين در حفرات

شبهات پرده نشين گشتند و ناکثين چون خراطين در اسفل درکات زمين

منزل و مأوی جستند يومئذ يفرح المخلصون ...

_١٥٩ ... شما بايد هوشيار باشيد و نفوس را از نفثات خفيّه و همسات سرّيّه

محافظه نمائيد و ثابت بر ميثاق به نصّ صريح الهی بنمائيد که برهان قاطع

است تا وحدت بهائی محافظه گردد و الّا هر روز مذهب جديدی پيدا شود و

بکلّی تفرقه حاصل گردد و امر الله محو و نابود شود . اگر چنانچه محافظهء

وحدت بهائی به قوّهء ديگر ممکن بود همه را به آن ميخواندم و لکن ملاحظه

فرمائيد که آيا وحدت بهائی حفظش به هيچ قوّه‌ای ممکن جز به قوّهء ميثاق؟

لهذا کلّ را به تمسّک به ميثاق وصيّت مينمائيم محض محافظهء وحدت بهائی

اگر چه نظر به وقايع دورهای سابق بشود حرکات نقضيّهء اين کور هيچ اهمّيّتی

ندارد . بعد از مسيح آريوس باطريک اسکندری مذهب جديدی ايجاد نمود و

بسيار متکلّم و متهوّر و ناطق و مقتدر بود که يک مليون و نيم از نفوس را به

ظلّ خويش آورد حتّی امپراطور قسطنطين را ولی چون منحرف از ميثاق مسيح

بود عاقبت محو و نابود گشت و آن ميثاق اين بود که خطاب به پطرس

ميفرمايد انت‌ الصّخرة و علی هذه الصّخرة ابنی کنيستی و اين روايت است که

بعضی از حواريّين حکايت از لسان مسيح کرده اند با وجود اين هشتصد سال

ص ١٧٤

وحدت مسيحی را اين ميثاق تلويحی محافظه کرد . حال ميثاق تصريحی موجود

روايت نيست به اثر قلم ‌اعلی است که ‌اوّل خطاب به ناقضين صراحةً ميفرمايد

و نام ‌آن را کتاب عهد گذاشتند و اين کلمه به اثر قلم اعلی در جبههء لوح

مرقوم ديگر حرکات و سکنات و ايماء و اشارات و تلويح و تغيير و تفسير

عبارات از اهل شبهات چه حکمی دارد نهايت اين است که خود را محروم

نموده و مينمايند وعاقبت به بئر ظلماء خسر الدّنيا و الآخرة ‌می‌افتند و لابدّ

است که هر دريای پر موجی را کفی و هر ذهب ابريز را در آتش کفی هل

رأيت محيطاً موّاجاً خالياً من‌ الزّبد او ذهباً ابريزاً بلا غشّ فی‌ لهيب من‌ النّار و

صرّح بهذا الکتاب قال و قوله‌ الحقّ و انزلنا من السّماء ماء فسالت‌ اودية بقدرها

فاحتمل السّيل زبداً رابياً و علی الّذی يوقدون عليه فی‌النّار زبد مثله (يعنی

الذّهب الابريز) فامّا الزّبد فيذهب جفآءً و امّا ما ينفع النّاس فيمکث فی‌الأرض .

ملاحظه کنيد که چگونه تصريح فرموده‌اند ، حال بحر ميثاق‌ الی‌الأبد باقی و

بر قرار است و هذا ما ينفع النّاس و به موجی از آن اين کفها يذهب جفآءً ليس

له قرار ذرهم فی خوضهم يلعبون . الحمد لله تو دوست جانی و يگانه يار

وفادار منی بايد حامی ميثاق باشی و حافظ نفوس از زلّت و لغزش و عليک ‌البهآء

الابهی . ١ آب ١٩١٩عبدالبهآء عبّاس
هوالابهی

_١٦٠ای احبّای الهی اين قرن قرن جمال مبارک است و اين عهد از اعصار شمس

ص ١٧٥

حقيقت طلوعی عجيب دارد و ظهوری غريب آفتابش در نقطهء احتراق است و

مه تابانش در اشدّ اشراق اخترانش کواکب خاورند و شهب ثاقبه اش نافذ در

کبد باختر آفاقش روشن است و آثارش شاهد هر انجمن بحورش مسجور است

و غيوثش ماء منهمر مسکوب رياضش مؤنّق است و حياضش متدفّق گلهايش

معطّر است و رياحينش معنبر آهنگش نغمهء ملکوت ابهی است و بانگش خروش

نهنگ ملأ اعلی الحان طيورش محيّر عقول و شعور است و نغمات حمامات

قدسش مزامير آل داود دلبرش در نهايت صباحت و ملاحت است و خطيبش

در نهايت فصاحت و بلاغت اديبش آيات لاهوت ترتيل مينمايد و ربيبش اسرار

ملکوت تفسير می کند رضيعش از ثدی عنايت پرورش يافته و وضيعش بر سرير

عزّت ابديّه استقرار جسته . با اين مواهب و عطا و شواهد و وفا چرا آتش

موسی جلوه ننمايد و نفس مسيح روح نبخشايد قلوب چرا پرواز نکند و ارواح

چرا با عجز و نياز دمساز نشود؟ موهبت اندر موهبت است و بخشش اندر

بخشش و البهآء عليکم . ع ع
هو الله

_١٦١ای احبّای الهی کور عظيم است و اشراق شديد و عصر خداوند مجيد ، امکان

در حرکت است و اکوان در وجد و بشارت حقائق کائنات در شوق و

شورند و ذرّات موجودات در طرب و سرور ارواح در فوز و فلاحند و احباب

در علوّ و نجاح انوار در سطوع است و آثار روشنی بخش اقليم و ربوع صيت

ص ١٧٦

بزرگواری جمال قدم جهانگير گشته و نيّر عظمت حضرت احديّتش مشرق و

منير جميع محافل عالم به ذکر اسم‌ اعظم مزيّن و کلّ مجامع امم به خبر ظهور

نيّر اکرم مستخبر شرق از انوارش منوّر است و غرب از نفحاتش معطّر بسيط

غبرا از فيض سحابش گلشن است و فسيح و رفيع خضرا از انوار آفتابش روشن

حقيقت کلّ شیء در حشر و نشور است و کينونت کلّ شیء در شوق و شور

اشجار طيّبه در نشو و نما است و اثمار لطيفه پر حلاوت و صفا علم ميثاق

است که منشور بر آفاق است دريای عهد و پيمان است که موجش بی پايان

است و طوفانش در نهايت شدّت و طغيان و مزلزل ارکان .

جمال قدم روحی لاحبّائه الفداء در اين کور اعظم بر جميع احبّا حجّت را بالغ

و رحمت را سابق و نعمت را سابغ و برهان را واضح و دليل را لائح فرمودند .

در کتاب اقدس که ناسخ جميع الواح و زبر است و مهيمن بر کلّ به نصّ

صريح واضح مبين صراط را معلوم و منهج نجات را منصوص نمودند و بيست و

پنج سنه جميع را از ثدی مقدّس شير داده پرورش فرمودند و در جميع الواح

و کتب و لوائح و صحف ذکر عهد و ميثاق نمودند و ثابتين و متمسّکين را

تحسين و تمجيد فرمودند و متزلزلين را توهين و تزييف بلکه انذار به عقوبت

الهيّه و تخويف به نقمت ابديّه نمودند و لوح سنهء شداد که سنهء صعود است

نازل گشت و در جميع اطراف منتشر شد و بيان شدّت امتحان و کثرت

افتتان را واضح و مشهود فرمودند . بعد به اثر قلم اعلی کتاب عهد مرقوم شد

ص ١٧٧

و لوح محفوظ ميثاق مکتوب و کلّ را به توجّه و انقياد و اطاعت و اتّباع به امر

واضح و صريح امر فرمودند تا چون دريای امتحان و افتتان سنهء شداد به موج

آيد نفسی سر گردان نگردد و مضطرب و حيران نشود صراط مستقيم و منهج

قويم و نور مبين موضّح و معيّن و محقّق و منصوص و معلوم باشد و مجال همسی

برای نفسی نماند و وحدانيّت کلمهء الهيّه محفوظ ماند و اختلافی حاصل نشود .

حال نو هوسانی چند پيدا شده‌اند درسرّ سرّ زمزمه ای بنا گذاشته اند و چون

مطمئن گردند از نفسی ، واضح نيز ذکر نمايند . يکی گويد جمال مبارک کلّ

را غنی فرمود احتياجی باقی نگذاشت ، مقصد سرّش اين است که به مقام

منصوص احتياجی نيست . ديگری گويد که عصمت محصور در جمال مبارک

بود ديگر کسی معصوم نيست ، مراد باطنش اين است که من اراده الله جائز

الخطا است، ديگر نفسی که در ايّام مبارک مقبول بود يا معرض بود يا لوحی

به جهت او نازل نمی شود که مردود گردد ، مقصد حقيقيش اين است که

اگر مخالفت رضا کند و به خصومت اجتسار ضرّی ندارد و از اين قبيل اقوال

در سرّ و اجهار ترويج نمايند و مقصد از اين اقوال کلّ نقض عهد و ميثاق

است و اين آن نعاقی است که در جميع الواح محبوب آفاق خبر داده است .

ای احبّای الهی بيدار باشيد بيدار هوشيار گرديد هوشيار چه که امتحان و

افتتان بسيار شديد است و متزلزلين در نهايت تدبير و تدمير ، به ظاهر گويند

که ما اوّل متمسّک به ميثاق هستيم و در باطن تيشه به ريشهء شجرهء عهد و

ميثاق زنند . ع ع
ص ١٧٨

_١٦٢ ... اليوم اکثر ناس از قوّت عهد و ميثاق الهی غافل و ذاهلند با وجود آنکه

در هيچ عهد و عصری اخذ عهدی واقع نگشت . اولی الفرقان ميگفتند که

حضرت رسول روح العالمين له الفدا درغدير خم فرمودند من کنت مولاه ‌فهذا

عليّ مولاه و نصارا ميگفتند که حضرت روح روح الوجود له الفدا فرموده‌اند

مخاطباً لشمعون که معروف به پطرس است انت الصّخرة و علی هذه الصّخرة

ابنی کنيستی . حال در اين کور اعظم به نصّ صريح و بيان واضح و لائح

من دون تفسير و تأويل در کتاب اقدس که ناسخ جميع کتب و احکامش

ناسخ احکام جميع الواح که مطابق نباشد ، به بيان شافی کافی بيان شده و

در کتاب عهد و ميثاق الهی به‌ اثر قلم‌ اعلی اخذ عهد از من فی الوجود گرفته

شده و کتاب عهد ناميده شده و در جميع الواح و مناجات تشبّث به عهد و

ميثاق الهی را اعظم وسيلهء موهبت شمرده تا کلّ به عظمت عهد و پيمان الهی

پی برند . حال بعضی ملتفت قوّت اين عهد و پيمانند و بر صراط مستقيم ثابت و

راسخ و بعضی چنان که بايد و شايد ملتفت نيستند . احبّای خلّص جمال

مبارک بايد ناس را بيدار نمايند چون اين حصن حصين متين و محفوظ و مصون

ماند شما اندوه ننمائيد جميع امور فروع است به کمال سهولت به دو کلمه

درست ميشود مطمئن باش و اميدوار باش و ثابت و راسخ باش و البهآء عليک

و علی احبّاء الله . ع ع ...
ص ١٧٩
هوالابهی

_١٦٣ای ثابت راسخ بر عهد و ميثاق الهی ای روی تو در ملکوت ابهی روشن و ای

خوی تو در انجمن عالم گلشن چه که بر عهد و ميثاق ثابتی و بر ايمان و

پيمان چون جبل راسخ . اليوم عروهء وثقی و وسيلهء عظمی و سفينهء نجات و معين

حيات و حبل الله ‌المتين و کتاب مبين و آفتاب علّيّين و لوح محفوظ و رقّ منشور

و رکن شديد و سدّ زبر حديد عهد و پيمان الهی است که از اوّل ابداع تا به

حال عهدی چنين به‌ اثر قلم اعلی توأم به کتاب اقدس که باحکامه المذکورة

فيه ناسخة لکلّ ذکر و حکم لم تطابقها فی سائر الزّبر و الالواح گرفته نشده

است . ملاحظه فرمائيد که جمال مبارک روحی لاقدام‌ احبّائه‌ الثّابتين فداء مثل

سائر کورها امر را به قدر شعری رخنه نگذاشتند که احدی بتواند نفسی

بزند . با وجود اين اهل شبهات پيدا شده و به کنايه و اشارات ميخواهند که

وهنی به اين اساس اعظم وارد شود هيهات هيهات فسوف يرون انفسهم فی

خسران مبين . و انّک انت تمسّک بهذه العروة الّتی جعلها الله ممدودة من هذه

العُدْوة الدّنيا الی ملکوت الابهی واستبشر بفضل ربّک الاعلی و استقم علی

الامر و ثبّت قدميک و کن حصناً حصيناً و سدّاً منيعاً مقاوماً ليأجوج الشّبهات و

مأجوج الاشارات قل تالله‌ الحقّ انّ‌ الامر اظهر من ان يتستّر بالرّوايات‌ الخفيّة و

الشّبهات السّرّيّة . الحمد لله آن حضرت در جميع احوال مطّلع و در حين و ايّام

صعود حاضر بوديد و بر کلّ امور واقف دع هذه الاذکار و توجّه الی لاهوت

ربّک المختار و استمدد من جنود الملکوت الابهی فسوف يؤيّدک بقبيل من

ص ١٨٠
الملائکة‌ المقرّبين . ع ع ...

_١٦٤ ... جمال مبارک به قلم اعلی نصّ قاطع کتاب عهد مرقوم فرمودند اوّل از

اغصان و افنان و منتسبين و بعد از عموم ‌احباب عهد گرفتند که کلّ توجّه به

مرکز ميثاق داشته باشند و به صريح عبارت در کتاب اقدس ميفرمايند ، يا

اهل الانشاء اذا طارت الورقاء عن ايک الثّنآء و قصدت‌ المقصد الاقصی الاخفی

ارجعوا ما لا عرفتموه ‌من الکتاب الی الفرع المنشعب من هذا الاصل‌ القويم و

همچنين ميفرمايد ، اذا غيض بحر الوصال و قضی کتاب‌ المبدء فی ‌المآل توجّهوا

الی من اراده ‌الله ‌الّذی انشعب من هذا الاصل القديم و قلم اعلی به صريح

عبارت در کتاب عهد مرقوم فرمودند که مقصد از اين دو آيهء مبارکه غصن

اعظم است و در حقّ مرکز نقض درالواح مرقوم فرمودند که اگر آنی از ظلّ

امر منحرف شود ساقط است . حال يا بايد به مرکز عهد تشبّث نمود و يا

گفت نعوذ بالله که جمال مبارک خطا فرمودند و عالم نبودند و واقف نبودند

لهذا جميع را به توجّه به مرکز عهد فرمودند و مبيّن کتاب مقرّر داشتند و اين

خطای محض بود و جهل صرف ، نعوذ بالله من هذا الظّنّ . در هيچ کور و

دوری کتاب عهد در ميان نبود و به اثر قلم اعلی نبود به ‌اين صريح عبارت نبود ...

ص ١٨١
هوالابهی

_١٦٥ای ياران الهی ای مقبولان درگاه حضرت غير متناهی حضرت شهيد چون نور

سعيد از مطلع توحيد ساطع و لامع و واضح و مشهود ولی بصائر محروم با چهرهء

تابان و جبين مبين و جمال دلنشين از اعلی افق علّيّين نداميکند ، ای ياران

من ای بزرگواران من ، من کأس طافح از موهبت کلّيّه نوشيدم و شهد ملکوت

ابهی را از دم شمشير چشيدم پيراهن کهن برانداختم و در افق عزّت علم

افراختم واز عالم خاک به اعلی افق افلاک سمند شهادت تاختم . از اين افق

روشن ندا مينمايم ای عزيزان من ابواب موهبت کبری مفتوح است و صدور

اهل بها مشروح و کأس عطا در دوران است و نغمات طيور فردوس اعلی

واصل به آذان . نسيم رياض ملکوت ابهی عنبر شميم است و نديم خلوتگاه حقّ

هر شخص حليم . صلای عامّ است که بلند از درگاه عزيز علّام است ندای

يا بشری است که متتابع از ملأ اعلی است قدر اين فضل را بدانيد و قيمت اين

موهبت را بشناسيد رحمت حقّ بحر بی پايان است و الطاف جمال ابهی چون

مه تابان . اگر بدانيد چه فيضی شامل است و چه فوزی کامل قسم به روی

دلجوی محبوب ابهی و آن تبسّمهای جان فزای آن دلبر بی همتا رقص کنان

جان فشانی کنيد و پاکوبان به ميدان قربانی ميشتابيد يک دست جام لبريز

شهادت را در دست گيريد و يک دست صيد موهبت کبری را به شست آريد

و طوبی طوبی گويان و بشری بشری فرياد کنان در ميدان فدا دست در

آغوش دلبر شهادت کبری کنيد . ای ياران دل و جان من دمی مخسبيد و

ص ١٨٢

نفسی ميارميد و آنی تأنّی نکنيد به کمال فرح و سرور و ثبوت بر عهد و ميثاق

ربّ غفور و اميد وصول به افق پرنور در نشر نفحات الله کوشيد و در ترويج

امر الله منادی ميثاق گرديد و مبشّر به عهد و پيمان از ثدی عنايت بنوشيد و

به کمال همّت بکوشيد و در آتش محبّت الله بجوشيد و به جان و دل

بخروشيد تا محرم اين سروش گرديد و همدم اين ادراک و هوش . اين جهان

جهان سلطنت جمال ابهاست و اين عالم مقرّ سرير حکومت حضرت اعلی

آفتابش طالع من دون غروب قمرش لائح من دون افول نجومش ساطع من دون

نزول افقش روشن من دون غيوم بحورش پر موج و طيورش در اعلی مرکز اوج

انهارش تسنيم و سلسبيل است و اشجارش نهالهای باغ ربّ جليل فسحتش

وسعت لا مکان اقليمش کشور جهان جان سرورش لقای ربّ غفور مائده اش

فيوضات جمال مشکور کأسش کان مزاجها کافور عنوانش منشور حيات ابدی

مقدّس ازکرور دهور . ای ياران من بانگ بانگ ميثاق است و عهد عهد محبوب

آفاق و موهبت موهبت نيّر اشراق تأييد ابدی است توفيق سرمدی است قدرت

حضرت الهی قوّت موهبت حضرت رحمانی ، ديگر چه خواهيد و چه جوئيد و در

چه راهی پوئيد ؟ البدار البدار يا اصحاب ، البدار البدار يا احباب و البهآء عليکم . ع ع

_١٦٦ ... از جمله اخبارات به ظهور مبارک در کتاب دانيال در اصحاح ثانی عشر در

آيهء يازدهم ، و من وقت ‌ازالة‌ المحرقة ‌الدّائمة و اقامة رجس المخرب الف و مئتان

ص ١٨٣

و تسعون يوماً . طوبی لمن ينتظر و يبلغ الی الالف و الثّلاث مئة و الخمسة و

الثّلاثين يوماً . امّا انت فاذهب الی النّهاية فتستريح و تقوم لقرعتک فی نهاية

الايّام . محرقه محلّ آتشی بود در قدس به موجب شريعت تورات قربان را بر

او می سوزانيدند . ميفرمايد از ازالهء آن محرقه يعنی نسخ شريعت تا هزار و

دويست و نود روز وعده داده و به اين حساب بعثت حضرت رسول است که

ده سال با هجرت تفاوت دارد و اين حساب در سنهء هزار و دويست و هشتاد

واقع ميشود که سنهء ثمانين است و ورود جمال قدم به ارض سرّ و اعلان امر

مبارک واضحاً مشهوداً . و در اخبار از حضرت رسول در کتاب مکاشفات

يوحنّا در باب دوازدهم در آيهء اوّل ميفرمايد ، و ظهرت آية عظيمة فی السّمآء

امرأة‌ متسربلة بالشّمس و القمر تحت رجليها و علی رأسها اکليل من اثنی عشر

کوکباً . اين امرأة در اصطلاح يوحنّا به معنی شريعت الله است و در بعضی

مواقع شريعت‌ الله را به مدينهء مقدّسهء اورشليم تعبير مينمايد ، ميفرمايد متسربلة

بالشّمس ، آفتاب علامت دولت ايران است و قمر علامت دولت عثمانيان ، يعنی

آن شريعت الهی که دو دولت شمس و قمر در ظلّ او هستند ، بعد ميفرمايد ، و

علی رأسها اکليل من اثنی عشر کوکباً . تاجی از دوازده ستاره که ائمّهء

اطهارند و در آيهء ششم ميفرمايد ، و المرأة‌ هربت الی البرّيّة ، يعنی شريعت الله به

باديهء عرب رفت ، حيثُ لها موضع معدّ من الله ، محلّی خدا از برای او مهيّا کرده

است در آنجا ، لکی يعولوها تا آن که خدا از او نگهداری کند و در آنجا

باقی الف و مأتين و ستّين يوماً ، در هزار و دويست و شصت روز و هر روز

ص ١٨٤

عبارت از يک سنه است و از عبارت رأيت سمآءً جديدة و ارضاً جديدة لانّ

السّماء الأولی و الأرض الأولی مضتا و البحر لا يوجد فی ما بعد و انا يوحنّا

رأيت المدينة‌ المقدّسة اورشليم الجديدة‌ نازلة‌ من السّمآء من عند الله مهيّأة

کعروس مزيّنة لرجلها ، که مقصود از اورشليم الجديدة و الامرأة ‌المتسربلة

شريعت الله جديده است واضح گردد و اخبار ظهور جمال مبارک را در آخر

اصحاح مذکور يعنی بيست و يکم از مکاشفات يوحنّا ملاحظه نما ، ثمّ رأيت

سمآءً جديدة و ارضاً جديدة لانّ السّماء الأولی و الأرض الأولی مضتا و البحر

لايوجد فی ما بعد و انا يوحنّا رأيت المدينة المقدّسة اورشليم‌ الجديدة نازلة من

السّمآء من عند الله مهيّأة کعروس و سمعت صوتاً عظيماً من السّماء قائلاً هو ذا

مسکن الله مع النّاس و هو سيسکن معهم وهم يکونون له شعباً و الله نفسه

يکون معهم الهاً لهم .

و در اخبار از حضرت رسول در اصحاح تاسع عشر از مکاشفات يوحنّا

ميفرمايد، ثمّ رأيت‌ السّماء مفتوحة و اذاً فرس ابيض و الجالس عليه يدعی اميناً

و صادقاً (الصّادق الأمين اسم ولقب آن حضرت است) و بالعدل يحکم و

يحارب و هو متسربل بثوب مغموس بالدّم و يدعی اسمه کلمة‌ الله و الأجناد

الّذين فی السّمآء کانوا يتّبعونه علی خيل بيض لابسين بزّاً ابيض نقيّاً فمن فمه

يخرج سيف ماض لکی يضرب به الأمم و هو سيرعاهم بعصا من حديد و هو

يدوس معصرة خمر سخط و غضب الله القادر علی کلّ شیء و له علی ثوبه و

ص ١٨٥
علی فخذه اسم مکتوب ملک الملوک و ربّ الارباب .

در کتاب ايّوب فصل بيست و نهم آيهء بيست و پنجم و بيست و ششم و بيست و

هفتم که آن شخص استدلال به تناسخ کرده است چقدر منافی حقيقت است و

واضح است چرا ميفرمايد من ميدانم که وليّ من زنده‌ است و در ايّام ‌آخر بر

زمين خواهد بر خاست . اين عبارت‌ از بعث روحانی است زيرا ميفرمايد بعد از

آنگاه ‌اين پوست من تلف شود بدون جسدم نيز خدا را خواهم ديد ، ميفرمايد

بدون جسد خواهم ديد اين مشاهدهء روحانی‌است و اين بيان را جمال مبارک

در رسالهء ايقان فرموده اند که مراد عود و رجوع صفات است و تشبيه

ميفرمايند که‌ اين گلی که در اين بهار شکفته چون نظر به ‌لطافت و رائحه و

لون کنی بعينه گل پارسال را ماند چنانچه گفته ميشود بهار آمد و باز گل

آمد نه مقصود حقيقت مرکّبهء آن است .

و امّا قضيّهء شاخهء نابت از يسّه در فصل يازدهم آيهء اوّل از کتاب اشعيا

ميفرمايد از دوحهء يسّه بيرون آمده شاخه ای از ريشه هايش خواهد شکفت .

حضرت مسيح از طرف مادر از دوحهء يسّه پسر يعقوب نبودند بلکه مريم از

سلالهء هارون بود و هارون از نسل لاوی و ميفرمايد روح خداوند بر آن غصن

قرار خواهد گرفت ، يعنی روح حکمت و فهم و روح مشورت و قوّت و روح معرفت

و ترس خداوند تفسير کرده و ميفرمايد او به ديدهء خود حکم و داوری

ص ١٨٦

خواهد نمود نه به ‌مسموعات و به جهت مظلومان زمين به راستی حکم خواهد

کرد و جهان را به عصای دهان خود زده اشرار را به نفخهء لبهای خود

خواهد کشت . يعنی به بيان حکم خواهد نمود امانت و عدالت از خصائص

اوست و در ايّام او وحوش و طيور و درنده جميع باهم مأنوس خواهند شد

يعنی‌اقوام ‌مختلفهء متنوّعهء متجادلهء متعارضهء متباغضه ‌با هم معاشرت و سلوک

خواهند نمود . يسّه به معنی اجر و مزد است و دوحهء ربّانيّه به جهت ربّانيان

اجر جليل است و فضل عظيم و از آن جمله در آخر ميفرمايد که قوم ‌اسرائيل

را از آشور و مصر و فتروس و حبش و عيلام و شنعار و حماة و از جزيره های

دريا در ارض مقدّس جمع خواهد نمود ، يعنی آوارگان اسرائيل را جمع خواهد

کرد و پراکندگان اولاد يعقوب را از چهار طرف جهان فراهم خواهد آورد و

اين وقوعات بعد از حضرت مسيح نشده است ولی در اين ايّام آوارگان

اسرائيل در اجتماعند .

و امّا آيهء چهاردهم از فصل ثالث يوئيل تا آيهء هفدهم اخبار به ظهور جمال

مبارک است و تفسير آفتاب و ماه تاريک ميشوند و ستاره ها از نور باز ميمانند و

زمين متزلزل ميشود معانی اين آيات در کتاب ايقان موجود ملاحظه کنيد

ميفرمايد پس خواهيد دانست که من يهوه خدای شما در کوه مقدّس خويش

صهيون ساکن ميباشم .
ص ١٨٧

و امّا بشارات ظهور نقطهء اولی و بشارات اشراق شمس ابهی در کتب مقدّسه

جناب آقا ميرزا ابوالفضل جمع کرده‌اند عبدالبهآء اينقدر صدمات و بلا دارد

که فرصت دقيقه‌ای آرام ندارد تا به تأليف کتب ورسائل پردازد . ای ثابت

بر پيمان نميدانيد که چه خبر است و الله الّذی لا اله ‌الّا هو که ‌اگر جبال

راسيات تحمّل اين مشقّات را تواند .

و امّا مسئلهء حضرت آدم و شجره مراد نه چنان است که عوام ميفهمند .

مقصد از شجره مقام ظهور بلوغ هيکل امر الهی است به اعلی المقامات و آن

مشروط به يوم موعود وقبل از يوم موعود ظهور و بلوغ و رشد ممکن نه .

حضرت آدم خواست که شريعت الله به نهايت درجهء بلوغ رسد ممکن نشد

زيرا بلوغ و رشد امر الله ‌منوط و مشروط به يوم موعود مبارک بود . مثلاً طفل

در سنّ شيرخواری ممکن نه که کمالات انسانی به تمامها در او ظاهر شود و

از اطعمهء لذيذه ‌تناول نمايد بلکه بايد به شير اکتفا کند تا به سنّ رشد رسد

و کمالات عالم انسانی در او ظاهر و لائح گردد و الّا نه اين است که

حضرت آدم عصيان نمود و خطا کرد . اين عصيان عبارت از حسنات الأبرار

سيّئات‌ المقرّبين است نه خطا وعصيانی که عوام ميفهمند و حضرت اعلی نيز

يک معنی نزديک به ‌اين معنی بيان فرموده‌اند و مراد از حوّا حقيقت نفس‌ آدم

است اين بيان مختصر است مفصّل ابداً فرصت ندارم و باقی جواب مسائل

شما انشاء الله در پوستهء آتيه .
ص ١٨٨

الهی الهی ايّد عبدک هذا علی اعلاء کلمتک و ترويج دينک و نشر نفحاتک و قوّ

ظهره و اشدد عضده و اجعله سراجاً يتلئلأ بنور الانقطاع و شجرة نامية بفيض

الألطاف و انصره علی‌الّذين نقضوا العهد و الميثاق و اجعله منادياً باسمک فی کلّ

الجهات انّک انت الکريم الرّحيم الرّحمن .

از جمله اخبارات از حضرت رسول در انجيل يوحنّا در فصل اوّل در آيهء بيست

و پنجم ، فما بالک تعمّد ان کنت لست المسيح و لا ايليا و لا النّبيّ ، يعنی مقصود

تو چيست اگر مسيح نيستی و ايليا نيستی و آن نبيّ معهود نيستی؟ الف و لام

عهد است يعنی آن پيغمبر معهود از اين واضح ميشود که منتظر سه شخص

بودند يکی مسيح و ديگری ايليا و ديگری نبيّ معهودی .

و در فصل سابع از يوحنّا آيهء چهلم ، فکثيرون من الجمع لمّا سمعوا هذا الکلام

قالوا هذا بالحقيقة هو النّبيّ . آخرون قالوا هذا هو المسيح ، ميفرمايد بعضی‌ از

حضرات يهود که وعظ آن حضرت را شنيدند به دو فرقه شدند فرقه ای گفتند

فی الحقيقه اين شخص آن نبيّ معهود است فرقهء ديگر گفتند مسيح موعود

است و البهآء عليک . ع ع
هو الله

_١٦٧ای ياران عزيز عبدالبهآء مکتوب مفصّل که مرقوم نموده بوديد رسيد و به

ص ١٨٩

کمال دقّت قرائت گرديد از گلشن معانی نفحهء معطّری به مشام رسيد و از

عبارات و اشارات آثار خلوص نيّت واضح گرديد که الحمد لله هر يک از آن

جمع مانند شمع روشنند و به نارمحبّت الله‌ افروخته و از جهان و جهانيان

ديده دوخته و پردهء اوهام سوخته و کنز حقيقت اندوخته لسان شکرانه به

درگاه احديّت گشودم و پاک يزدان را حمد و ستايش نمودم که آن نفوس

را موفّق بر خدمت ملکوت نمود و چنين محفلی در نيويورک تشکيل گرديده

که عاقبت سبب هدايت آن اقليم گردد .

در خصوص رجوع ثانوی حضرت مسيح مرقوم نموده بوديد که در ميان احبّا

اختلاف‌ است ، سبحان الله به کرّات و مرّات ‌از قلم عبدالبهآء جاری و به نصّ

صريح قاطع صادر که مقصود در نبوّات از ربّ الجنود و مسيح موعود جمال

مبارک و حضرت اعلی است و بايد عقايد کلّ مرکوز بر اين نصّ صريح قاطع

باشد . امّا نام ‌من عبدالبهآء ذات ‌من عبدالبهآء صفت ‌من عبدالبهآء حقيقت من

عبدالبهآء ستايش من عبدالبهآء زيرا عبوديّت جمال مبارک ‌اکليل جليل من

است و خدمت کلّ بشر آئين ديرين من . از فضل و عنايت جمال مبارک

عبدالبهآء رايت صلح اکبر است که در اوج اعلی موج زند و به موهبت اسم

اعظم مصباح سلام عام است که به نور محبّت الله درخشد منادی ملکوت

است تا شرق و غرب را بيدار نمايد و صوت دوستی و راستی و حقيقت

پرستی و آشتی است که ولوله در آفاق انداخته و هيچ اسمی و رسمی و ذکری

ص ١٩٠

و نعتی جز عبدالبهآء ندارد و نخواهد داشت . اين است آرزوی من و اين است

اوج اعلای من و اين است غايت قصوای من و اين است حيات ابديّهء من و اين

است عزّت سرمديّهء من . آنچه از قلم من جاری همان را بگوئيد اين است

تکليف کلّ . لهذا بايد ياران الهی در عبوديّت حقّ و در خدمت بشر و

خير خواهی عالم انسانی و محبّت و مهربانی رحمانی عبدالبهآء را موافقت و

معاونت نمايند .

ای ياران الهی الفاظ به ظهور جمال مبارک منسوخ شد و معانی مشهود گشت

زمان مجاز گذشت و حقيقت جلوه نمود بايد عبوديّت مجسّم شد و محبّت

مشخّص گرديد و روحانيّت مصوّر شد و رحمانيّت محقّق ، سبب حيات گرديد و

غافلان را نجات داد نفوس را به کمالات انسانی خواند و امم را به ‌اتّحاد و

يگانگی دلالت کرد بيگانگی را بنياد و اساس بر انداخت و کلّ را يار و

آشنا نمود اين نفوس غافله را مانند اطفال خويش ديد و در کمال محبّت

نوازش و تربيت نمود تا نادانان دانا گردند و کوران بينا شوند و کران

شنوا گردند . ای ياران الهی زنهار زنهار از اختلاف زيرا بنيان ‌الهی ‌از اختلاف

برافتد و شجرهء مبارکه از ارياح اختلاف از ثمر باز ماند گلشن توحيد از

زمهرير تباين افکار پژمرده گردد و نار محبّت الله افسرده شود .

ای ياران الهی عبدالبهآء مظهر عبوديّت است نه مسيح خادم عالم انسانی

است نه رئيس مفقود است نه موجود فانی محض است نه باقی و از اين

مباحث نتيجه و ثمری نه بلکه بايد ما کلّ اين گونه مباحثات و منافسات را

ص ١٩١

در کنار نهيم بلکه فراموش کنيم و به آنچه که امروز واجب و لازم است قيام

نمائيم زيرا اين مباحث لفظ است نه معانی مجاز است نه حقيقت . حقيقت واقع

اين است که کلّ متّحد و متّفق شده اين عالم ظلمانی را روشن نمائيم و اين

عداوت و بيگانگی بين بشر را بنياد بر اندازيم به نفحات قدس خُلق و خوی

جمال ابهی جهان را معطّر کنيم و به نور هدايت شرق و غرب را منوّر نمائيم

خيمهء محبّت الله برافرازيم و جميع را در سايهء آن درآوريم و کلّ را در ظلّ

شجرهء مبارکه راحت و آسايش بخشيم دشمن را از شدّت مهربانی حيران کنيم

و گرگان درندهء خونخوار را آهوان صحرای محبّت الله نمائيم . ظالم را حلاوت

مظلومی بچشانيم و قاتل را تمکين و تسليم مقتولان بياموزيم‌ آيات توحيد منتشر

نمائيم و محامد و نعوت ربّ جليل ترتيل کنيم نعرهء يا بهآء الابهی به اوج اعلی

رسانيم و فرياد اشرقت الأرض بنور ربّها به مسامع اهل ملکوت رسانيم . اين

است حقيقت اين است هدايت اين است خدمت اين است علويّت عالم بشريّت .

ای احبّای الهی هرنفسی بايد مردم را به عبوديّت عبدالبهآء خواند نه مسيحی

و هيچ نفسی نبايد سرّاً و جهراً مخالف و مباين تعاليم عمومی تنطّق نمايد و

نبايد عبدالبهآء را ظهور ثانوی مسيح داند بلکه او را مظهر عبوديّت و مرکز

وحدت عالم انسانی شمرد و منادی حقّ در جميع آفاق به قوّهء روحانی داند و

مبيّن کتاب به نصّ الهی شمرد و فدائی هر يک از احبّاء الله در اين جهان فانی

داند و اين مکتوب را طبع نموده انتشار دهيد و عليکم البهآء الأبهی . ع ع

ص ١٩٢

_١٦٨ ... مسئلهء سرّ التّنکيس لرمز الرّئيس .. تنکيس دو معنی دارد يکی به معنی عود

است و ديگری به معنی سرنگونی، ميفرمايد يوم ظهور موعود کور سابق به

جميع شئون عود مينمايد يعنی در کور سابق چه قيامتی برپا شد کتاب جديد

آمد و شريعت جديده نازل شد آسمان اديان منطوی گشت به همچنين در کور

لاحق عيناً مثل سابق عود خواهد کرد . اين است که حضرت رسول عليه

السّلام ميفرمايد طابقوا النّعل‌ بالنّعل و معنی ثانوی که سرنگونی‌است مقصد آن

است که در يوم موعود يجعل اعلاکم اسفلکم و اسفلکم اعلاکم اين مختصر

بيان است که ذکر شد ...

_١٦٩ ... قد ظهر سرّ التّنکيس لرمز الرّئيس . اين اشارت به عبارت حضرت شيخ

احسائی‌است که در اخبار به ظهور ميفرمايد سرّ التّنکيس لرمز الرّئيس ، اين

دو معنی دارد يکی سرنگونی يعنی انقلاب عظيم حاصل ميشود اعلاکم

ادناکم ميشود و معنی ثانی مقصد تغيير شديد است يعنی جميع آثار و احکام

و وقايع از انقلاب و نسخ و تبديل و تغيير وقايع عظيمه که در ظهور قبل

گرديد دوباره عود مينمايد طابقوا النّعل بالنّعل ...

اتّصال نهر اردن به بحر اعظم بيانش واضح و مبرهن است ، از جمله اشاره به

تشرّف جمال مبارک بحر اعظم به شواطی نهر اردن است و آن نهر در اين

بلاد است يعنی حضرت مقصود ربّ الجنود در بقعهء مبارکهء ارض مقدّس وادی

ص ١٩٣
ايمن آيد و به انوار تقديس تجلّی و جلوه فرمايد ...

_١٧٠ ... از آيهء ‌مبارکهء قرآن ‌آتيناک سبعاً من المثانی سؤال نموده ‌بودی ، سبعاً من

المثانی را علمای رسوم حواميم سبع و يا سورهء فاتحه تفسير کرده‌اند و مثانی

به جهت آنکه گويند سورهء فاتحه دو مرتبه نازل شد يک دفعه در مکّه و دفعهء

ديگر در مدينه و هفت آيت است لهذا مثانی است و همچنين گفته اند که چون

سورهء ‌فاتحه در صلات قرائتش تکرّر می يابد لهذا بالسّبع‌المثانی تعبير شده ‌يعنی

دو باره و لکن حقيقت معنی مقصد سرّ احديّت است و فيض رحمانيّت و آن

بشارت به ظهور بعد است که ذوالحروف السّبع تکرّر پيدا کرده است حروف

سبع اوّل علی محمّد و سبع مکرّر ثانی حسين و علی . اين است معنی سبع

مثانی يعنی هفتی که دوباره تکرّر يافته يا آن که مظهر کلّی در کور فرقان

جمال محمّدی بود با سيزده بزرگوار چهارده ميشود مکرّر هفت است

فرصت نيست اين معنی مختصر مفيد است ...
هوالابهی الابهی

_١٧١ای ثابت بر پيمان درعنوان مکتوب خطاب يا عبدالبهآء بود اين چه نداء بود

که جان را به هيجان آورد و روح را مهتزّ کرد بشارت از جميع جهات احاطه

نمود چشم روشن شد و جان و وجدان نفحهء گلزار و چمن يافت . اين نداء

چون آهنگ ملأ اعلی عبدالبهآء را به وجد و طرب آورد فو الّذی نوّر وجهی بنور

ص ١٩٤

العبوديّة‌ الصّرفه لعتبته ‌المقدّسة که هيچ ترانه‌ای اين مشتاق را به وجد و طرب

نيارد مگر آهنگ يا عبدالبهآء و الحان طيور گلشن سبب سرور و حبور نگردد

الّا گلبانگ يا عبدالبهآء اين نغمه به رقص و طرب‌ آرد و اين لحن بديع وله و

جذب دهد ولی به شرط آنکه مرادف نعت ديگر نباشد و مقرون به لقب ديگر

نگردد عنوان مجرّد عبدالبهآء باشد تا جان و وجدان را بهجت بی پايان

بخشد هذا صفتی و هذا سمتی و هذا لقبی و هذا منقبتی و هذا منائی فی

اولائی و اخرائی . از احبّای الهی ستايش فرموده بوديد که در نهايت پرستش

و نيايشند و پيمانهء پيمان بدست گيرند و سر مست در بزم الهی لسان به

شکرانهء حضرت رحمان گشايند . البتّه بايد چنين باشند و جز اين اليوم سبيلی

از برای ياران نه و دليلی از برای پاکان نيست از فضل عميم ربّ کريم

مستدعی و راجيم که قلوب دوستانش را مهبط الهامات ربّانيّه فرمايد و مطلع

اشراق فيوضات نا متناهيه تا کلّ در کمال الفت و اتّحاد و يگانگی از

بيگانگی عالم غرور بيزار شده در نهايت خضوع و خشوع با يکديگر محشور

گردند ابداً رائحهء وجود از اعمال و اطوار و رفتار و گفتارشان استشمام

نشود بزرگواری در خاکساری است و عزّت ابديّه در تذلّل و انکسار و

عبوديّت بندگان حقّ هذا هو الفوز العظيم فی هذا اليوم المبين .

از آيهء مبارکهء يدبّر الامر من السّماء الی الأرض ثمّ يعرج اليه فی يوم کان

مقداره الف سنة ممّا تعدّون سؤال نموده بوديد . اين يوم يوم قيامت کبری و

ص ١٩٥

طامّهء عظمی است زيرا در آن يوم آثار و وقايعی و انوار و حوادثی و شئون و

بدايعی و حقائق و اسراری و احکام و آثاری ظاهر گردد که پنجاه هزار سال

گنجايش ظهور آن انوار و آثار را نداشته باشد و ديگر آن که در آن يوم که

ميقات يوم معلوم بود احکام و شرايع و آثار و فيوضات و تعاليمش هزار سال

بلکه پانصد هزار سال جاری و ساری است اين هزار سال يا پنجاه هزار سال

حدود تقريبی است و کنايه از احقاب و دهور است و در آن يوم موعود

فيوضات الهيّه واضحاً از ملکوت رحمانيّت و سماء فردانيّت نازل و چون آن

فيوضات در عالم ادنی الی الابد استقرار نيابد بلکه آن نور ساطع باز به

کوکب لامع عود نمايد و آن باران رحمت که از فيوضات بحر احديّت است

باز به محيط عظيم راجع گردد چنانچه ملاحظه نموديد که در يوم ظهور نقطهء

فرقان روحی له الفداء انوار فيوضات از آن نيّر لامع بر عالم امکان واضح و

مشهود و ساطع گشت و هزار سال آن فيض رحمانی بر تلال و ديار و حقائق

ممکنات فائض بود و چون دور منتهی شد آن آثار و انوار راجع به ملکوت

غيب گشت . پس اشراق جديد شد و نور بديع طلوع نمود صبح احديّت دميد

و نيّر آفاق درخشيد محيط عظيم به موج آمد و امواجش اوج ملأ اعلی گرفت

ابر رحمت بر خاست و باران موهبت باريد نور حقيقت طلوع نمود راه هدايت

واضح گشت دليل جليل ظاهر شد و سبيل حضرت رحيم مکشوف و آشکار شد

بهار الهی چنان بذل و بخشش نمود که در آغوش تربيت جنّت ابهی را زينت

بخش ملکوت اعلی کرد اين نور جديد که در يوم سعيد عَلَم افراخت فيوضات

ص ١٩٦

و انوار و اسرار و آثار و آيات و بيّناتش تا پانصد هزار سال حکمش جاری

است . بيش از اين به جان عزيزت فرصت تحرير ندارم و الّا اين آيهء مبارکه را

شرحی بديع در سفری جليل مينمودم و عليک البهآء . ع ع

_١٧٢ ... جمال مبارک برسرير ربوبيّت مستوی و جميع ما در سلک عبوديّت مبتدی و

در بندگی آستان مقدّس در يک سلسله ايم امری اعظم از اين از برای ياران

تصوّر نتوان کرد که شريک و سهيم عبدالبهآء در عبوديّت آستان مقدّسند . هر

زمان که سورهء يوسف ميخوانی چون در احسن القصص يعنی تفسير سورهء يوسف

حضرت اعلی روحی له الفداء يوسف را به يوسف حقيقی جمال مبين تفسير

فرموده‌اند و به سيّدنا الاکبر تعبير نموده‌اند هر دم بخوانی گريان گردی و

بر مظلوميّت جمال مبارک سوزان و بريان شوی ...
هو الله

_١٧٣و انت الّذی يا الهی تقدّست اسمائک الحسنی و تنزّهت امثالک العليا عن ادراک

عقول زهت و ادرکت حقائق الاشياء لأنّ عناکب الاوهام ‌انّی لها يا الهی ان

تنسج بلعاب ادراکها علی اعلی قباب کلّت عن الوصول ‌اليها اطيار الافکار مع

ذلک هل يقتدر اولو النّهی و الأفهام‌ ان يعرفوا اسرار حقيقتک‌ المکنونة عن حيّز

الاکوان ربّ انّ حقيقة ‌الامکان تعجز عن ادراک اسرار حيّز الکيان فکيف يا

الهی لها ان تدرک السّرّ المصون و الرّمز المکنون الّذی ما اطّلع به الحقائق

ص ١٩٧

النّورانيّة فی حيّز الوجود فی عالم الکمون . الهی‌الهی کلّت اجنحة ‌الافکار عن

الصّعود الی ملکوت الاسرار و ذهلت عقول الابرار عن الوصول الی الجواهر

المکنونة خلف الاستار ربّ انّ حقيقة الادراک فی حيّز الامکان من حيث هی

هی قاصرة‌ عاجزة بالبرهان عن الاحاطة بسرّ من اسرار الرّحمن لانّ کلّ ادراک

محيط بالحقيقة المدرکة‌ فی حيّز الوجود فکيف الحدوث يحيط بالسّرّ القديم الّا

ان يکون القديم محاطاً و الحدوث محيطاً و هل يمکن ذلک لانّ المحيط اعظم

من المحاط و العالم محيط بالمعلوم مع ذلک کيف الطّريق اليک و السّبيل الی

ملکوت قدسک فليس لنا الّا العجز و الفقر عند ظهور اسرار الابداع فکيف

الحقيقة المنيعة‌ الغائبة عن حيّز الاوهام و الافکار و لکن‌ انّک بفضلک‌ العظيم و

جودک المبين و رحمتک‌ الّتی سبقت‌ العالمين قد ابدعت حقيقة نورانيّة و کينونة

صمدانيّة و هويّة رحمانيّة و جعلتها مرآةً صافيةً لامعةً حاکيةً مستفيضةً عن غيب

الامکان و مشرقةً لائحةً فائضةً علی الاکوان حتّی تنقذ عبادک المخلصين من

عبادة اوهام انطبعت فی قلوب العارفين اذاً ما دون الاصفياء يا الهی عند ما

يناجون او يسجدون او يرکعون تتصوّر فی اوهامهم حقيقةً‌ موهومةً محاطةً مدرکةً

للعقول والافکار و يعبدونها و هم خائضون فی بحور الظّنون و الاوهام لأنّ

غيبک المنيع لايدرک و ذاتک البحت لا يوصف السّبيل مسدود و الطّلب مردود و

مهما تعارج اهل العروج انّما يرجعون الی آية‌ اودعتها فی حقيقة‌ الاشياء سرّ

الوجود و هذا منتهی الارتقآء لاهل الشّهود و تلک الآية عالية من ان تعرف

بجميع شئونها فی حيّز الصّعود فلک الحمد بما هديتنا الی مرکز الجلال معرض

ص ١٩٨

الجمال مطلع الانوار مشرق الآثار مهبط وحيک بين‌ الابرار و انقذتنا من ‌الظنّون و

الاوهام و نجّيتنا عن عبادة ‌الاصنام الّتی تصوّرها العقول و الافهام و لک الشّکر

علی ما فتحت ابواب العرفان علی اهل الايقان و انزلت من سماء الطافک ماءً

طهوراً و سالت اودية القلوب بذلک الفيض المدرار و السّيل المنحدر من مرکز

الاسرار ربّ ربّ قد اظهرت السّبيل و اقمت الدّليل و هديت الکلّ الی ملکوتک

الجليل قد شاعت الآثار و ذاعت الاسرار و تزلزلت ارض الحقائق و ارتعدت

الفرائص و اکفهرّت النّجوم و انتثرت الکواکب و اظلمت الشّمس و تساقطت

الثّوابت و ظهر البرهان و اشرق شمس العرفان و بانت کلّ سرّ غامض فی حيّز

الاکوان و تجلّی جمالک بقوّة قاهرة علی الآفاق و قدرة محيطة علی الملوک و

المملوک فی يوم الاشراق . ما من اذن صاغية الّا سمعت النّداء و ما من نفس

قدسيّة الّا اهتزّت من النّفحات قد سبقت نفوذ کلمتک بين الابرار و الاخيار و

شهدت الالسن بعظمة ظهورک فی عصر الانوار مع ذلک يا الهی احتجبت عن هذا

النّور المبين عصبة‌ الانکار و اعرضت عن جمالک المنير ثلّة الاغيار انّهم ما آمنوا

بجمالک الاعلی و مظهر نفسک الجامعة لفيوضات لا تتناهی کم من آيات نزّلت و

کلمات تمّت و آثار دوّنت فما اقنعت تلک القدرة العظيمة‌ الغفلاء و ما اعنت تلک

القوّة القديمة البلهآء و لا نفعت تلک الآيات البيّنات و لا افادت تلک الصّحف و

الزّبر الجامعة الکلمات ثمّ بعد ذلک بما اظهرت قوّتک القاهرة علی الکائنات

فقاوم مطلع الانوار کلّ الملل و الأمم فی هذا السّجن العظيم و اعلی کلمته تحت

السّلاسل و الاغلال فی هذا الحصن المنيع و انتشرت آثاره فی الآفاق و شاع و

ص ١٩٩

ذاع صيت امرک فی الاقاليم الشّاسعة الاقطار و هذا برهان ساطع و دليل قاطع

لاولی البصائر و الابصار . الهی الهی اسئلک بالطافک الّتی اخترت بها المخلصين

بين العالمين و بها فضّلتهم علی من فی السّموات و الأرضين بان تکشف الغطاء

عن الابصار و تجزل العطاء علی الابرار و تهدی الغافلين الی الماء المعين و

تسلک بهم فی هذا الصّراط المستقيم انّک انت الکريم انّک انت العظيم ‌انّک انت

الرّحمن الرّحيم .

ای ثابت بر پيمان در جميع صحف و الواح الهی که از حضرت نقطهء اولی روحی

له الفدآء نازل حجّت کلّيّه ‌آيات الهيّه است و در جميع الواح بيان به ظهور من

يظهره الله بشارت فرموده و ظهور آن نيّر اعظم را به هيچ شرطی مشروط

نفرموده بلکه جميع امور را منتهی به تحريص و تشويق‌ ايمان به جمال رحمان

فرموده . بيان را مطالعه نمائيد در هر فصلی از فصول منتهی به‌ آن گردد که

مبادا در يوم ظهور نفوس محجوب مانند و معاذ الله به نفس بيان احتجاج و

اعتراض بر جمال رحمان کنند . از جمله ميفرمايد ايّاک ايّاک ان تحتجب

بالواحد البيانی او بما نزّل فی البيان لانّه خلق عنده . و واحد بيانی نفس

مقدّس است و حروفات حيّ ثمانی عشر يا به آنچه که در بيان نازل ملاحظه

فرمائيد که به صريح عبارت ميفرمايد و به چه‌ تأکيد بيان ميفرمايد که ‌مبادا

به واحد بيان محتجب از آن شويد و يا به آنچه در بيان نازل محتجب گرديد .

اين معلوم است که حضرت نقطهء اولی نفس مقدّسه روحی لتربته ‌الفداء واقف بر

ص ٢٠٠

يوم ظهور و جمال موعود و سرّ مکنون و رمز مصون بودند اين تصريح به جهت

تأکيد است تا مبادا نفسی اعتراض نمايد که فلان شخص چون موقن به اين

ظهور اعظم نشد محلّ شبهه و ريب است . حال اهل بيان را ملاحظه کن که به

چه اوهامی تشبّث نموده‌اند فرياد بر آرند أَيْنَ مکتب من يظهره ‌الله و أَيْنَ ملوک

البيان و أَيْنَ المعابد و أَيْنَ شهداء البيان و حال آن که‌ اگر کار بر اين منوال

باشد اهل فرقان نعره زنند و فرياد بر آرند و بگويند أَيْنَ الطّامّة ‌الکبری و أَيْنَ

القيامة ‌العظمی و أَيْنَ تکوّر الشّمس و أَيْنَ انشقاق ‌القمر و أَيْنَ انتثار النّجوم و

أَيْنَ تزلزل الأرض و أَيْنَ انفطار السّماء و أَيْنَ سير الجبال و أَيْنَ حشر الوحوش

و أَيْنَ تسجّر البحور و أَيْنَ الحشر و أَيْنَ النّشر و أَيْنَ الصّراط و أَيْنَ الميزان و

أَيْنَ ملائکة العذاب و أَيْنَ يوم کان عند ربّک خمسون ‌الف عامّ و ‌أَيْنَ‌النّعيم و أَيْنَ

الجحيم و أَيْنَ‌ النّار الموقدة و أَيْنَ‌ الجنّة ‌المزلفة و أَيْنَ‌ الکوثر و السّلسبيل و أَيْنَ

عين‌ التّسنيم و الماء المعين و أَيْنَ‌ ملائکة ‌العذاب و أَيْنَ زبانية‌ النّار و أَيْنَ و أَيْنَ

و أَيْنَ . حضرت اعلی روحی له ‌الفداء ميفرمايد جميع اين وقايع در يوم ظهور در

طرفة العين منقضی شد خمسين الف عام در ساعتی منتهی گشت . پس چون

جميع ‌اين وقايع عظيمه در لحظه‌ای از لحظات وقوع يافت آيا مکتب من يظهره

الله در خمسين عام منتهی نميشود؟ ملاحظه کنيد که چقدر اسير اوهامند .

اين که ميفرمايد او بما نزّل فی البيان مقصود همين است که اهل بيان

نگويند أَيْنَ ملوک البيان و أَيْنَ مکتب من يظهره‌ الله . سبحان‌ الله ‌اين قوم آن

ظهوراعظم را مشروط به اين قضيّه مينمايند که مانند طفلان در دبستان

ص ٢٠١

صبيان داخل شود واين برهان ثبوت حقّيّت اوست فما لهؤلآء القوم لا يکادون

يفقهون حديثا . سبحان الله بعد از شهادت حضرت اعلی روحی لتراب اقدامه

الفداء شخص معهود چه قيامی نمود و چه اقدامی کرد و چه لسان فصيحی

گشود و چه بيان بليغی ظاهر کرد؟ جميع ياران الهی شاهد و گواهند که بعد

از شهادت حضرت اعلی روحی له الفداء غيبوبت نمود مختفی شد به صفحات

نور فرار کرد و از آنجا با لباس درويشی در نهايت ابتذال به صفحات

مازندران و گيلان حرکت نمود تا به کرمانشاه رسيد . در وقتی که جمال

مبارک را از ايران اخراج نمودند با وجود سطوت پادشاهی و عداوت و

بغضای جميع اهالی درنهايت وقار به کرمانشاه وارد شدند شخص معهود ابداً

جسارت ملاقات ننمود و چون جمال مبارک وارد عراق شدند آن شخص خفيّاً

با لباس تبديل وارد بغداد گرديد و در محلّهء عرب منزل و مأوی نمود و ابداً

جسارت ملاقات به نفسی نکرد . کاری که از ايشان حاصل شد ، خدمتی که

ظاهر گشت اين بود که از اطراف بنات معدوده طلب نمود و به آنان اقتران

کرد من جمله امّ المؤمنين همشيرهء ملّا رجبعلی که از زوجات مطهّرهء حضرت

اعلی بود و ابداً اقتران به صريح بيان جائز نه با وجود اين مؤانست کرد و

بعد از ايّام معدوده به سيّد محمّد مشهور بخشيد و آن مخدّره تا نهايت حيات

در تحت نکاح سيّد محمّد بود اين قضيّه در نزد کلّ معلوم و مشهود است .

ملاحظه‌ فرمائيد که جوهر وجود آن حقيقت نورانيّه و کينونت صمدانيّه و لطيفهء

ربّانيّه در ميدان فدا جانفشانی فرمود و دم مطهّرش ميدان آذربايجان را

ص ٢٠٢

رنگين کرد بعد از اين مصيبت کبری و رزيّهء عظمی اگر در آن شخص معلوم

ذرّه‌ای وفا بود ديگر خود را به مؤانست نساء و الفت زوجات و تعدّد قرينات

هيچ آلوده‌مينمود؟جمال مبارک از بدايت امر الی يوم صعود واضحاً مکشوفاً

من دون ستر و حجاب در مقابل جميع امم و ملل و ملوک مقاومت فرمودند و

اعلاء کلمة الله فرمودند و الواح ملوک نازل شد و سرّ سجود ظاهر گشت و

واضحاً مشهوداً من دون تأويل خطاب شديد صريح به اکثر ملوک فرمودند و

آنچه از قلم اعلی نازل پی در پی ظاهر گشت و اخبارات واقع شد و بشارات

لامع گشت و انذارات واضح گرديد . هل يستوی الظّلمات و النّور لا و ربّک

الغفور و لکنّ النّاس فی خوضهم يلعبون و لا يبصرون و لا يسمعون و لا يفهمون

يَدْعون من دون‌ الله ما لا يَضُرّهم و ما لا يَنْفعهم ذلک هو الضَّلال‌ البعيد يَدْعو لَمن

ضَرّه‌ اقربُ من نفعه لَبِئس المَوْلی و لبئس العَشير و عليک البهآء الابهی . ع ع

هو الله

_١٧٤الهی الهی هؤلآء عباد کشفت عن اعينهم الغطاء و جزلت لهم العطاء و نوّرت

ابصارهم بمشاهدة‌ آياتک الکبری حتّی ترکوا الضّلالة و العمی و اهتدوا الی نور

الهدی و انقذتهم من غمار الضّلالة و الغوی و نجّيتهم من ظلام حالک مستول علی

الوری ربّ کلّ واحد منهم رضيع ثدی عنايتک و غريق بحر هدايتک و متوجّه اليک

و منجذب‌ الی ملکوت فردانيّتک لک الحمد بما هتکت الاستار و اظهرت الاسرار

و اشرقت بالانوار و اظهرت الآثار حتّی لاح نور الايقان و اضاء صبح الاطمينان

ص ٢٠٣

و تنوّر القلوب و الوجدان و قاموا علی خدمة امرک و اعلاء کلمتک و نشر

ذکرک و نثر لئالئ معرفتک و ايقاد نار محبّتک و لک الشّکر علی ذلک انّک انت

المعطی الهادی المهيمن الکريم‌ اللّطيف الودود لا اله‌ الّا انت الملک‌ الحقّ

المقتدر العزيز الرّؤوف .

ای ياران عبدالبهآء در هر دمی صد هزار شکرانه به ملکوت قدم نمائيد که

بدرقهء عنايت رسيد و صبح هدايت دميد و نسيم موهبت وزيد و آهنگ ملأ اعلی

به مسامع روحانيان رسيد و آذان نغمهء ‌يا بهاء الابهی شنيد . سبحان‌ الله ‌با وجود

آن که حضرت اعلی روحی له الفداء در جميع زبر و الواح ذکری جز ستايش

من يظهره‌ الله نفرمودند و جميع احکام و مسائل و حقائق و معانی بيان را

مشروط و موکول به تصديق اسم اعظم نمودند و به صريح عبارت بيان

فرمودند که ‌اگر اليوم خود را ظاهر فرمايد انا اوّل المؤمنين بعد در خطاب

به شخص بزرگواری ميفرمايد ايّاک ايّاک ان تحتجب بالواحد البيانی لانّهم خلق

عنده ، يعنی در ظهور مجلّی طور مبادا محتجب به واحد بيانی گردی و واحد

بيانی عبارت از هيجده حروف حيّ و نفس مبارک است که عدد واحد تمام

شود با وجود اين غافلان محتجب به آن گشتند که چرا فلان موقن نشد و

حال آن که حضرت اعلی روحی له الفداء چنين فرمودند . ای کاش آن شخص

را ميديدند و اطوار و احوال و کردار او را به ميزان الهی می سنجيدند تا

واضح و معلوم شود که به سبب انحراف حتّی عقل و شعور مسلوب شده تا چه

ص ٢٠٤

رسد به اسرار و عرفان ربّ غفور . اهل فرقان اعتراض به حضرت اعلی روحی

له الفداء مينمودند و ميگفتند اين القيامة ‌الکبری و اين‌ الطّامّة‌ العظمی‌ اين

الميزان و اين امتداد الصّراط اين السّؤال و الجواب و اين الحساب و الکتاب

اين الحشر و النّشور و اين قيام اصحاب القبور اين طلوع الشّمس من مغربها و

اين‌ انتثار النّجوم‌ من مطالعها و اين زلزلة‌ الأرض‌فی مشارقها و مغاربها اين‌ النّفخ

فی‌ الصّور و اين‌ النّقر فی ‌النّاقور اين تسعّر النّار و اين تزيين ‌الجنّة بفاکهة‌ الثّمار

اين الکوثر و السّلسبيل و اين الماء المعين . باری اعتراض مينمودند که اين

وقايع عظمی صريح کتاب الله و شروط قيامت کبری است . امّا حضرت اعلی

ميفرمايند که جميع اين وقوعات خمسين الف سنه در دقيقه‌ای در طرفة ‌العين

واقع و منقضی شد با وجود اين اهل بيان گويند اين ملوک‌ البيان و اين معابد

اهل التّبيان اين اجراء الاحکام و اين مکتب من يظهره الله فتبّاً لکلّ جاهل و

سحقاً لکلّ متجاهل . قدری بايد در حجبات اهل فرقان نظر کرد و اشکالات

و شبهات آنان صد هزار مرتبه اعظم از اين است . گذشته از اين جمال مبارک

در ايّام عراق دو سال غيبوبت فرمودند شخص معهود در پس پردهء خوف

چنان محجوب که نام و اثر بکلّی مفقود کار به درجه ای رسيد که ذکری

از امر الله نماند نفوسی بودند معدود و مخمود و در زاويهء خمول مخفی و

مستور تا آن که جمال قدم روحی لاحبّائه‌ الفداء مراجعت فرمودند . به محض

ورود به عراق چنان پرتو انوار به آفاق زد که عقول واله و حيران شد صيت

امر الله بلند گشت و آوازهء اشراق شمس حقيقت به شرق و غرب رسيد فريداً

ص ٢٠٥

وحيداً به نفس مقدّس مقابل من علی الأرض قيام فرمودند و واضح و آشکار

بدون ستر و حجاب به اعلاء کلمة‌ الله در آفاق پرداختند خضعت له‌ الاعناق و

ذلّت له الرّقاب و خشعت له الاصوات و شخص معهود در زاويهء خمول خزيده و

از ترس و خوف در صفحات بصره و سوق الشّيوخ نام خويش را حاجی علی

گذاشته و کفش و کچ فروشی مينمود و اين قضيّه را حتّی بيانيان شاهد و

گواهند نفسی انکار نتواند . و چون به قوّت اسم اعظم امر الله را عظمتی

حاصل و خوف و خشيت از ميان رفت شخص معهود اظهار وجود فرمود و حال

در جزيرهء قبريس چون تحت حمايت انگليس است به مکاتبه پرداخته زيرا

ابداً خوفی نيست حرّيّت اديان و آزادی هر ملّتی موجود . يا لله اين شخص

محترم قريب چهل سال است که در جزيرهء قبريس است چه قدرتی بنمود

با وجود حرّيّت و کمال آزادگی اديان و ملل که انسان واضحاً صريحاً در

ميادين و معابر و معاهد اقامهء حجّت و برهان ميتواند که بنمايد آيا اين شخص

محترم توانست که يک نفس هدايت نمايد و يا آن که در مجمعی و محفلی

لسان نطق بگشايد و يا آن که شخصی را مذعن به اندک دانائی خويش نمايد

و يا آن که حرکتی نمايد که ذکرش در محلّی و يا روزنامه ای مذکور شود؟

آيا عجزی اعظم از اين تصوّر توان نمود؟ لا و الله . امّا جمال مبارک در سجن

اعظم در کمال اقتدار مقابل من علی الأرض قيام فرمود و به ملوک و سلاطين

الواح مرقوم و ارسال فرمود حتّی به مرحوم ناصرالدّين شاه لوح مخصوص

فرستاد و در جميع اوروپا آن لوح نشر گرديد . مختصر اين است که امر

ص ٢٠٦

مبارکش را در سجن اعظم فی الحقيقه درتحت سلاسل و اغلال بلند فرمود

چه قدرتی است اعظم ازاين؟ و الله الّذی لا اله ‌الّا هو اگر اندک انصافی باشد

همين برهان کفايت است و به برهان ديگر احتياج نيست . و از اوّل ابداع تا

به حال هيچ مظهر مقدّسی از مظاهر الهيّه در يوم خود امر خويش را در سجن

اعظم در تحت سلاسل و اغلال بلند نکرد و اين قضيّه در ايّام خود ما واقع

گشت حکايت و روايت نيست که ادنی شبهه حاصل شود صيت الهی از سجن

اعظم بلند شد و آوازهء امر حقّ در سجن اعظم جهانگير گشت و ندای الهی از

تحت سلاسل و اغلال آفاق را به حرکت آورد فانصفوا يا اولی الانصاف . و از

اين گذشته البتّه ميدانيد که شخص معهود حال در چه حالت است به ظاهر

ظاهر نيز در خسران مبين است جميع اولاد هر يک در حالتی عجيب يکی

ترسا شده و ديگری در کليسا پارسا يکی وقف شرابخانه است و ديگری

خادم بتخانه البتّه اين تفاصيل به گوش کلّ رسيده غافلان اگر انکار کنند

شخصی معتمد بفرستند تا تماشا کند مقصد اين است حال مقتدا چنين فيا

اسفا علی الاتباع و البنات و البنين . ولی بحر اعظم را اين گونه کفها مقاومت

ننمايد يک موج زند و خاشاک و خس را به کنار اندازد و دريا در نهايت صفا

جلوه نمايد کلّاً پريشان و پشيمان گردند و نادم و بی نشان شوند فسوف

ترون الغافلين فی خسران مبين و عليکم البهآء الابهی .

ص ٧٢٠
هو الله

_١٧٥ای بندهء حقّ در دورهای سابق آثار قدرت الهيّه و حقيقت امر هر چند واضح و

باهر بود ولی به ظاهر امتحانات الهی شديد و جاهلان را مدار تردّدی حاصل

زيرا شمس حقيقت از خلف سحاب رقيق ساطع و لامع چه که حضرت موعود

را به حسب نصوص قاطعهء صريحه شروطی در الواح الهی نازل و عوام آن

نصوص را به ظاهر ظاهر تفسير مينمودند و چون مطابق فکر خويش نمی يافتند

محجوب و محروم می ماندند . مثلاً ظهور حضرت قائم را شروطی مانند ظهور

دجّال و سفيانی و لوای قاهر و سيف شاهر و سلطنت ظاهر و پيش آهنگی

تُيوس سبعه و پرواز نقبا و نجبا از اطراف عالم به کعبه و ظهور آثار عجيبه و

فتوح شرق و غرب و خضوع عجم و عرب و سفک دماء علما و گردش هفت

آسياب به خون آن سفها و در انجيل شرايط ظهور نيز منصوص و آن کسوف و

خسوف و سقوط نجوم و تزلزل ارض و ارتجاج جبال و فرياد و فغان قبائل و

امم و نزول موعود بر سحاب مرکوم و هبوط جنود ملائکه و نفخ صور و صوت

صافور و امثال ذلک . لهذا محتجبان را به حسب ظاهر اسباب عذری در دست

و همچنين ظهور قيامت کبری را شروط تزلزل ارض و بعث قبور و خروج اموات

و تکوّر شمس و انشقاق قمر و انتثار نجوم و نسف جبال و حشر وحوش و

انفطار سما و امتداد صراط و نصب ميزان و حشر اجسام و تسعّر نيران و

تزيين جنان و حور و غلمان و فاکهه و رمّان و حوريّات لم يطمثهنّ إنس قبلهم و

لا جانّ بود . يعنی قيامت موقوف بر ظهور جميع اين آثار بود و جميع اين وقايع

ص ٢٠٨

عظمی و قيامت کبری را حضرت اعلی روحی له الفداء ميفرمايد در طرفة العين

واقع و در نفسی حاصل شد و نفسی بوئی نبرد و ابداً ملتفت نشد . امّا اين

ظهور اعظم را الحمد لله شروطی نه و عهودی نيست حجابی در ميان نه و

وسيلهء حرمانی در دست نيست . اوّلاً آن که حضرت اعلی روحی له الفداء

خطاباً به اعظم ‌ارکان بيان ميفرمايد ايّاک ايّاک ان تحتجب بالواحد البيانی او

بما نزّل فی البيان . يعنی درظهور من يظهره الله زنهار زنهار به واحد بيانی

محتجب نشو لانّه خلق عنده ، زيرا واحد بيان خلق من يظهره الله است و واحد

بيان هيجده حروف حيّ‏اند و نوزدهم خود حضرت اعلی روحی له الفداء است و لا

بما نزّل فی‌البيان و همچنين ميفرمايد زنهار زنهار مبادا به ‌آنچه در بيان نازل

به آن از او محتجب گرديد يعنی مبادا بگوئی که در بيان چنين مذکور است

اين دلالت بر اين ميکند که من يظهره‌ الله بايد دو هزار سال بعد ظاهر شود ،

ديگر عدم شروط و عهود از اين صريحتر چه ؟ پس معلوم شد که در اين دور

اعظم ابداً اسباب احتجابی نه حضرت اعلی روحی له الفداء ميفرمايند که

وقوعات قيامت کبری که در يوم خمسين الف سنه بايد وقوع يابد در طرفة

العين واقع شد با وجود اين بيانيها ميگويند چرا مکتب من يظهره‌ الله‌ امتداد

نيافت و با صبيان محشور نگرديد و الف با تا نخواند و طفل ابجد خوان

نگشت ملاحظه نمائيد که چقدر غافل و ابله و بليد و محتجبند .

و از اين گذشته ملاحظه نمائيد که در اين دور الهی چگونه قدرت نامتناهی

ص ٢٠٩

ظاهر و آشکار شد . در سلف محتجبين به مظاهر الهيّه استناد جهل و عجز

ميدادند يکی ان تتّبعون الّا رجلاً محسورا ميگفت و ديگری افتری علی الله‌ أم

به جِنَّة بر زبان ميراند و ديگری و اذا رأوک ان يتّخذونک الّا هزواً أ هذا الّذی

بعث الله رسولا تکلّم ميکرد و در کور مسيح به يا مريم ما کان ابوک امرء سوء

و ما کانت امّک بغيّاً اعتراض ميکردند و در کور حضرت موسی انّه لکبيرکم

الّذی علّمکم السّحر فرعون بر زبان ميراند و اقوام به سائر انبيا و ما نراک

اتّبعک الّا اراذلنا بادی الرّأی به کمال استهزاء ميگفتند . امّا در اين يوم ‌الهی

و عصر ربّانی و قرن رحمانی نفسی به اين کلمات تفوّه ننمود کلّ قبائل و امم

از ترک و فرنگ و تاجيک و امريک و افريک شهادت بر عظمت و بزرگواری مظهر

الهی دادند نهايت اين است که انکار حقّيّت و مظهريّت نمودند و بس و اليوم

در جميع اوراق و جرائد عالم امم متمدّنه شهادت بر عظمت جمال مبارک

ميدهند پس ببين قوّت و قدرت کلمة الله چگونه در عروق و اعصاب هيکل

عالم تأثير نموده حتّی بيانيها نيز از نفوذ امر بهاءالله و سطوع انوار ملکوت

ابهی و قوّهء ‌نافذهء کلمة‌ الله در ميان اغيار اعتباری حاصل نموده زيرا خلق کلّ

را يک طايفه ميدانند . مثلاً ملّا هادی دولت آبادی در اصفهان در حضور ذئب

نجفی محض حفظ روح بی فتوحش بر روی منبر تبرّی تامّ استغفر الله از حضرت

اعلی نمود و لعنت نمود و جان در برد و چون به طهران آمد صُمٌ بُکْمٌ عُمْیٌ

فَهُمْ لايرجعون بود . پس از آن که نفوذ امر بهآءالله در ارکان عالم تأثير کرد

شرق معطّر شد و غرب منوّر گشت و حکومت مأيوس از قلع و قمع شد و اکثر

ص ٢١٠

ناس در سرّ سرّ طالب اطّلاع بر حقيقت حال شدند شخص معهود با متعلّقين

و منتسبين خويش در نزد اکابر و اعاظم طهران اظهار وجود نمودند و

مشغول به ترويج اوهامات خويش گشتند جمهور ناس نيز جميع را يک طائفه

ميدانستند لهذا از طالبان بعضی پذيرفتند اين بايد سبب شکرانهء ايشان باشد

بالعکس به کفران بر خاستند و در ميان يار و اغيار اهل حقّ را هزار افترا

زدند و بد نام نمودند فسوف يرون انفسهم فی خسران مبين . از اين گذشته

جميع يار و اغيار حتّی افراد بيانيها مطّلعند که جناب ميرزا يحيی بعد از

شهادت حضرت اعلی احباب را امر بر تحريک فتنه نمود و خود تاج درويشی

بر سر نهاد و کشکول فقر بدست و پوست طريقت بر دوش از مازندران به

اين وضع فرار نمود و جميع ياران را گير داد و خود در نهايت تقيّه و خفا

در مازندران و رشت سير و گشت مينمود . عاقبت چون جمال مبارک در

کمال ظهور و شکوه به بغداد وارد شدند او نيز خفيّاً به لباس تبديل حاضر

و چون جمال مبارک به سليمانيّه تشريف بردند او در سوق الشّيوخ بغداد و

سماوه و بصره به کفش فروشی مشغول و مشهور بود و چون عودت به بغداد

از راه نجف نمود به حاجی علی لاص فروش يعنی گچ فروش معروف بود ابداً

ذکری از امر باقی نمانده بود و چون جمال مبارک مراجعت فرمودند و اعلاء

کلمة الله فرمودند و سفر اسلامبول شد و صيت و صوت حقّ جهانگير گشت

و خوف و خطر نماند هر کس از پس پرده برون آمد و ميدانی يافت و جولانی

کرد. کسی نگفت که ای شهسوار ميدان قبريس متظلّل در ظلّ انگليس تا به

ص ٢١١

حال کجا بودی يازده سال بغداد در چه حفره خزيده بودی بعد از شهادت

حضرت اعلی روحی له الفداء چه نصرتی شد و چه استقامتی ظاهر گشت و در

مقابل اعدا چه مقاومتی حاصل شد جز اين که به هفت شهيد به اصطلاح

توقيع مرقوم گشت از جمله ملّا جعفر در کاشان و سيّد محمّد مليح در طهران

و ديگران و در آخر هر يک توقيع ارسلوا لنا بکراً مرقوم بود و هيچ يک هم نيز

الحمد لله ارسال ننمود و در لوح مسطور مرقوم گشت انّ الله يحبّ ان يراک

بين الفين من‌ الحوريّات و هر چه ممکن بود تزييد نساء شد ، ازشيراز امّ احمد

از تفرش بدری از مازندران رقيّه و از بغداد متعدّد با وجود اين به‌ اينها قناعت

نشد حرم محترمهء حضرت اعلی همشيرهء ملّا رجبعلی امّ المؤمنين که به نصّ

قاطع حضرت اعلی ازدواج جائز نه او نيز تصرّف شد و بعد از چند روز به

حاجی سيّد محمّد بخشيده گشت . ديگر نه صدائی نه ندائی نه ذکری و نه

ثنائی بکلّی امر حضرت اعلی روحی له الفداء محو و نابود گرديد و اگر

جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء از سفر کردستان مراجعت نفرموده بودند

و الله الّذی لا اله ‌الّا هو اسمی از اين امر باقی نمانده بود و جميع خويش و

بيگانه به اين شهادت ميدهند . باری حال نيز در قبريس تحت حمايت

انگليس الحمد لله به راحت و سرور مشغول و بيچارگان مريدان در طهران به

مواعد عرقوبيّه و رمل و اسطرلاب وهميّه ترغيب وتحريص بر فساد و فتنه در

حقّ حکومت گرديد که چنين و چنان خواهد شد و به واسطهء مريدان بی

خردان تاج و صولجان بخشيده شد و جميع گرفتار گشتند و آن بيچارگان به

ص ٢١٢

نکبت ابدی و خسران سرمدی مبتلا شدند و خود در کمال راحت نه خوفی

نه باکی و نه بيم از موقع خطرناکی در کمال نعمت و آسودگی ايّامی

ميگذراند . باری مقصود اين است اين مريدان که در طهران عربده مينمودند

و مطمئن به وعد و وعيد او بودند لازم بود که او را بخواهند که به طهران

قدم رنجه فرمايد و سرور و سردار گردد و چنين تشويقات و تحريصات را در

آنجا مجری بدارد . مظاهر الهيّه و اوليای الهی آنچه به ديگران تکليف

مينمودند اوّل خود متصدّی آن ميشدند لکن جناب معلوم در قبريس در مهد

امن و امان آرميده و بيچارگان مريدان را دم توپ انداخت و به دار کشيد

اگر نفسی انصاف دهد همين کفايت است و عليک البهآء الابهی . ع ع

هوالابهی

_١٧٦ای منجذب الی الله صبح هدی چون از افق اعلی طلوع نمود بشارتی بود ابرار

را و نقمتی بود اشرار را بينايان سرور بی پايان يافتند وعاشقان در بحر فرح

بی کران غوطه زدند مشتاقان شادمان شدند و طالبان جنّت رضوان رايگان

ديدند ولی سيه دلان خفّاش صفت به حفرات شبهات خزيدند و به متشابهات

تشبّث نمودند و از آيات محکمات محروم گشتند . يکی نعرهء و لکنّه رسول الله و

خاتم‌ النّبيّين برآورد و ديگری فرياد افتری علی الله کذباً أم به جنّة بلند کرد

يکی گفت شريعت غرّا نصوص قاطعه مستمرّ الاحکام و ابديّ الاجراست و

ديگری گفت قيامت کبری مشروط به وقايع و حوادث عظمی يکی گفت اينَ

ص ٢١٣

الدّجّال و اينَ الحمار ديگری گفت اينَ زلزلة الأرض زلزالها و اينَ يومئذ تحدّث

اخبارها و اينَ الصّراط و اينَ الحساب و اينَ الميزان و اينَ الحشر و النّشر و

النّيران و اينَ ملائکة العقاب و اينَ السّؤال و الجواب اينَ النّار و جحيمها و اينَ

الجنّة و نعيمها . باری هر يک از جاهلان بهانه ای نموده و شبهاتی القا کرده و

از ظهور شمس حقيقت خفّاش صفت محتجب گشتند و حال آن که اهل

حقيقت جميع اين آثار را در کمال وضوح فهميده مشاهده نمودند طوبی لهم و

حسن مآب . پس به شکرانهء حضرت احديّت پرداز که اين حجبات را هتک

نمودی و اين سبحات را کشف کردی نور حقيقت يافتی و شعلهء نورانيّهء

هدايت کبری برافروختی و در ظلّ سدرهء منتهی منزل و مأوی جستی و در

حديقهء جنّت ابهی داخل شدی . حال اهل بيان را ملاحظه نما که با وجود آن

که ظهور حضرت اعلی به جميع اين شروط مشروط و به ظهور اين علائم کبری

و وقوعات عظمی منوط و حضرت اعلی روحی له الفداء ميفرمايند که اين وقايع

عظيمه و قيامت کبری در طرفة العين واقع و در کمال شکوه وقوع يافت و

گذشت و محتجبين ابداً ملتفت نشدند و از خواب غفلت بيدار نگشتند باز

محتجبين بيان نعره ‌ميزنند اينَ ملوک البيان‌ اينَ معابد البيان‌ اينَ صوامع البيان

اينَ انتشار البيان اينَ مکتب من يظهره الله ؟ با وجود آن که حضرت اعلی به

صريح عبارت و مسلّمی در نزد عموم در غياض بيان و رياض تبيان مانند

غضنفر الهی فرياد ميفرمايد ايّاک ايّاک ان تحتجب بالواحد البيانی او بما نزّل

فی البيان . از جملهء ما نزّل فی البيان مکتب من يظهره الله است و از اين بهتر

ص ٢١٤

که ميفرمايد به واحد بيان از او محتجب مشو و واحد بيان ذات مقدّس و

هجده حروف حيّ است . ا ز جملهء حروف حيّ حضرت قدّوس است که به نصّ

حضرت اعلی سيزده واحد مرآت در ظلّ اوست . ميفرمايد ملاحظه به واحد

بيانی نکن که مؤمن به من يظهره‌ الله ميشوند يا نمی شوند اين از شدّت تأکيد

است و فرط تشويق تا نفسی بهانه نکند که فلان شخص مرآت مشخّص است و

فلان نفس آيت مصوّر و فلان ذات رايت مجسّم و چون ايمان نياوردند لهذا ما

نيز مجبور بر انکار و ناچار بر استکباريم . خلاصه در دور فرقان ابداً اين

تصريحات نبوده با وجود اين حضرات بيانی استغراب مينمايند که چگونه اهل

فرقان تمسّک به اين شروط و علامات نمودند و چون به ظاهر واقع نشد

اعراض و استکبار کردند و حال خود ايشان از اهل فرقان بد تر و در غرقاب

اوهام گرفتار و در بحور شبهات مستغرقند . سبحان الله فما لهؤلآء القوم

لا يکادون يفقهون حديثا .

_١٧٧ ... در اين ايّام که نار موقدهء الهيّه شعله به آفاق زده و پرتو اشراق شرق و

غرب را روشن نموده ونفوذ کلمة‌ الله ذوی العقول را حيران کرده و امر الله

احاطهء کبری يافته و خوف و خطری نمانده مدّعيان فرصت يافته و مرد ميدان

گشته خاموشان زاويهء نسيان و خفّاشان خائف هراسان که بر رؤوس منابر در

اصفهان و طهران تبرّی از حضرت اعلی روحی له الفداء نمودند بيرون

دويده‌اند و ادّعای‌اصالت مينمايند و بی خبرانی چند را خفيّاً اقناع نموده‌اند

ص ٢١٥

و به القاء شبهات پرداختند در سرّ سرّ پاپی اين و آنند که هر يک را به

وسيله ای از صراط مستقيم بگردانند و يا اذيّتی برسانند . رئيس قوم را جميع

آشنا و بيگانه ميدانند که در ايّام خطر به لباس درويشی به هر بوم و بر سفر

ميکرد و در رهگذر کشکول بدست شيئاً لله ميگفت . وقتی که حکايت

صادق و ناصرالدّين شاه شد جميع احباب را در تحت شمشير و زنجير در

بلوک نور گذاشت و خود فوراً فرار به مازندران و گيلان نمود و رشته‌ای بر

سر بست و پوست درويشی در بر و نام خويش درويش علی نهاد و در کوه و

دشت سر گردان بود تا آن که جمال قدم نفی و سرگون به عراق عرب

گرديد او نيز از پی به بغداد به پناه مبارک سفر کرد ولی مخفی و خائف از

جميع بشر . پس جمال مبارک سفر به کردستان فرمودند و در ايّام غيبوبت اسم

اعظم جميع ياران عراق و ايران از قدمای احباب ميدانند که گاهی در

صفحات سوق الشّيوخ و بصره به لباس تبديل سفر مينمود و نام او حاجی علی

بود و دسته ای از کفشهای عرب در دست داشت و مشهور به حاجی علی

کفش فروش گرديد بعد به نجف شتافت و در آنجا لاص خريد و به لاص

فروش مشهور گشت حتّی به لباس عرب بود و اسم ايرانی را از خود سلب

نمود و بکلّی در آن دو سال غيبوبت جمال مبارک نام و نشانی از امر

نماند و بعد از شهادت حضرت اعلی و غيبت حضرت مقصود آن غير حصور

همّتی مشکور نمود که حتّی غيور بغدادی مشهور از آن عمل منفور بود و آن

اين است که بعد از شهادت کبری ازدواج به حرم حضرت اعلی امّ المؤمنين

ص ٢١٦

که به صريح بيان حرام بر جميع است نمود و چون مطبوع طبع نيفتاد کفايت

به اين تحقير نگشت بلکه آن محترمه يعنی خواهر ملّا رجبعلی حرم حضرت

اعلی به سيّد محمّد اصفهانی احسان شد . اين بود همّت و اقتدار و قوّت و

اشتهار او که شب و روز به تعدّد زوجات اشتغال گرديد حتّی خواهر حرم

خويش مسمّی به رقيّه خانم از مازندران طلب شد و به او نيز ازدواج گرديد و

جمع بين‌ الاختين شد و خواهر ميرزا نصر الله تفرشی نيز بعقد و نکاح آمد و

والدهء ميرزا احمد نيز زوجهء مشروعه بود و به بنت عربی نيز اقتران حاصل

گشت و تجاوز از نصّ صريح بيان گرديد . اين تزوّجات متعدّدهء بغداد است

ما عدای زوجات طهران و مازندران اگر تحقيق شود اين بيت واضح و مشهود

گردد ، آفتی بود آن شکار افکن کزين صحرا گذشت . ما شرح و بسط در

اين خصوص ننمائيم مقصود اين است که سيّد حصور اجرای چنين امور

مخالف نصّ قاطع ربّ غفور فرمود و شب و روز به اين امر موهوم مشغول بود يا

لله در اين مدّت چه نصرتی شد و چه خدمتی به امر حضرت اعلی گشت؟ آيا

يک نفس هست که بگويد او مرا تبليغ نمود يا آن که در مدّت چهل سال در

قبريس توانست که نفسی را هدايت نمايد بلکه از تربيت اطفال خويش نيز

عاجز ماند ديگر آيا عجزی اعظم از اين ميشود؟ يدعون من دون الله ما

لا ينفعهم وما لا يضرّهم لبئس المولی و لبئس العشير .

جمال مبارک وقتی که از کردستان مراجعت فرمودند در ايران ياران عدّتی

معدود بودند و عراق منجمد ومخمود نه صدائی نه ندائی و اگر نفسی در

ص ٢١٧

اطراف بود در نهايت يأس و خوف و حذر بود ولی اسم اعظم محض ورود به

بغداد در را گشودند و صلای عمومی زدند و ندای الهی بلند شد و صيت

امر الله در اطراف منتشر گشت . رؤسا و علمای جميع ملل شب و روز در

محضر حاضر و سؤال و جواب مستمرّ و جميع به قناعت از جواب معترف تا

کار به جائی رسيد که خوف و هراس ناصرالدّين شاه را بی صبر و قرار نمود

و به جميع وسائل تشبّث کرد و به خطّ خويش به سلطان عبدالعزيز نامه نوشت

و رجای نفی جمال مبارک را از بغداد کرد که ايران در خطراست و حکومت

پر حذر و عاقبت ضرر به هر دو دولت رسد . اين بود که فرمان عبدالعزيز وارد

و قرار بر سفر جمال مبارک گرديد با وجود آن که مسئلهء نفی و سرگون بود

ولی در نهايت اقتدار به باغ نجيب پاشا نقل مکان فرمودند و دوازده روز در

آنجا به قسمی امر الله اعتلا يافت و والی نامق پاشا و جمع ارکان اردو و

ولايت و علمای مملکت و وجهای ملّت شب و روز به زيارت می آمدند و مشرّف

ميشدند و حال آن که به ظاهر سرگونی بود ولی از نفوذ امر الله در آن ايّام

معدوده و علوّ کلمة‌ الله و انتشار نفحات‌ الله ‌آن ايّام چنان به سرور و حبور

گذشت که عيد رضوان شد و به کمال اقتدار حرکت فرمودند و جميع خلق

عراق گواه و شاهدند . امّا حضرت حصور با لباس درويشی با ظاهر نامی

عرب گاهی سفر هند خواستند و گاهی مسافرت به ممالک مصر انديشه

نمودند نهايت خبر فرستادند که من بعد از رفتن شما خائفم لهذا پيش از

شما به موصل شتافتم و در آنجا منتظر هستم و چون در آن اوقات شهرت

ص ٢١٨

داشت که جمال مبارک و جميع احبّا را در کرکوک که ميانهء بغداد و موصل

است و نزديکی حدود عجم تسليم به دولت ايران خواهند نمود لهذا شخص

معلوم ميفرمود که من در موصل به شما ملحق خواهم شد زيرا ملاحظه مينمود

که هر واقعه ای واقع شود پيش از موصل واقع خواهد شد .

باری چون به موصل و در کنار دجله سراپرده بلند شد و بزرگان

موصل‌ از مأمورين و غيره دسته دسته به حضور مبارک مشرّف می شدند نيمهء شب

ظاهر عرب مذکور آمد که جناب معلوم در خانی بيرون شهر منزل و مأوی دارد

و با يکی ملاقات خواهد جناب آقا ميرزا موسای عمو نيم شب رفتند و او را

ملاقات کردند سؤال از اهل و عيال خويش کرد گفتند که همراهند و

خيمه‌ای مخصوص آنها گرديده اگر ميل داريد بيائيد گفت من ابداً مصلحت

خويش را در اين نمی بينم ولی قافله ای موجود که با شما حرکت خواهد کرد

من در ميان آن قافله هستم تا آن که به دياربکر رسيد و بر همين منوال رشتهء

سياهی در سر و کشکولی در دست و در ميان قافله معاشر و مجالس ترک و

عرب بود . چون به ديار بکر رسيديم خبر فرستاد که من شبها نزد متعلّقين

خويش خواهم آمد و صبح باز مراجعت به قافله نمايم آن نيز مجری شد و چون

حاجی سيّد محمّد او را ميشناخت ديده و دريافت و به عنوان اين که ‌اين

درويشی است ايرانی و آشنای من است ملاقات نمود ولی ساير احباب چون

او را نديده بودند اوّل نشناختند تا آن که در ميان او و سيّد محمّد نزاعی

ص ٢١٩

حاصل گشت و جناب حصور در حضور احبّا که الآن هستند آمد و شکايت از

سيّد محمّد نمود . چون سيّد محمّد حضور يافت عرض کرد در مسئله ای ميان

من و او اختلاف است او ميگويد که مرآت هميشه روشن است من ميگويم

ميشود که مرآت محتجب از شمس گردد تا در مقابل است روشن است و چون

منحرف گردد تاريک شود بعد جمال مبارک سيّد محمّد را زجر فرمودند که

چرا نزاع و جدال ميکنی و در اين خيل ابرار منازعه برپا مينمائی ؟ بعد در

کمال اقتدار موکب رحمانی وارد مقرّ سرير سلطانی گرديد در نهايت استغنا

حرکت شد اسم اعظم ابداً به وزرا و وکلا ملاقات نفرمودند و اعتنائی نکردند .

هو الله

_١٧٨لک الحمد يا الهی بما کشفت الغطاء و رفعت النّقاب عن وجه الحقيقة لعبدک

المبتهل الی ملکوت رحمانيّتک ‌المتضرّع‌ الی جبروت فردانيّتک و هديته‌ الی معين

الهدی و سقيته کاساً دهاقاً من صهبآء الوفآء و رفعت‌ الغشآء عن ‌الأعين ‌الرّمدآء

حتّی رأت آياتک الکبری السّاطعة علی‌ الأرجاء ربّ ‌ايّده علی‌ الثّبوت فی‌المنهج

البيضاء و الاستقامة علی هذا النّبأ العظيم‌ الّذی نشر الجناح علی ‌الآفاق فی يوم

الميثاق انّک انت الکريم و انّک انت الرّحيم و انّک انت الهادی لکلّ قلب سليم .

ای مفتون حقيقت شکر کن خدا را که شبهات زائل و اوهام محتجبين باطل و

ص ٢٢٠

نور حقيقت ساطع گرديد . حزب مخمود چون سطوع انوار و ظهور اقتدار و

شيوع آثار و نفوذ کلمة‌ الله در اقطار ديدند از حفرهء خمود و خمول درآمدند

و آرزوی اوج قبول مينمايند . جميع اهل اصفهان واقف و مطّلعند که رئيس آن

قوم در حضور عموم بر فراز منبر به صريح عبارت تبرّی از حضرت نقطهء اولی

روحی له الفداء به اقبح عبارات نمود و همچنين سليل آن شخص دراين ايّام

در روزنامهء چهره نما بکلّی انکار و استکبار نموده و شخص غير حصور چهل

سال است که در جزيرهء مزبوره در نهايت خمول و خمود بوده نه نامی و نه

نشانی و نه نصرتی و نه اعلائی . سبحان الله در مدّت چهل سال نفسی را

دلالت نکرد حتّی از تربيت خانوادهء خويش عاجز ماند با اين عجز و ضعف

که در ايّام خوف و ترس مخفی و مستور و در دشت و صحرا سر گردان و

مخذول اوقات ميگذراند و جمال ابهی روحی له الفداء در عراق و ايران و

استامبول و روميلی و ارض مقدّسه در سجن اعظم در نهايت اقتدار مقاوم جميع

امم بودند در زير زنجير و شمشير اعلاء کلمة الله فرمودند و شرق و غرب به

حرکت و اهتزاز آوردند . چون طيور ليل اين عزّت امر الله را ديدند مغتنم

شمردند و بدين واسطه باز در سرّ سرّ به پنهانی از يار و اغيار القای شبهات

نمايند که ما اصليم و فرع و اساس اين امريم از قبل و بعد و بدين وسيله

بی خبران را پريشان کنند و بی خردان را به عالم نسيان اندازند . مثلی‌است

مشهور اگر کعبه بعيد است مسجد نزديک است . سر گذشت اين شخص از

بدايت امر تا امروز و تفاصيل حال و حرکت جمال مبارک در جميع بلدان و

ص ٢٢١

ديار معروف و مشهور اين دو را قياس نمائيد . و از اين گذشته کلمات

غير حصور و مکاتيب او در دست اهل فتور است اين نوشتجات را با آثار

جمال مبارک مقابله نمائيد تا حقيقت حال معلوم و مشهود شود و اگر به عين

انصاف در بيان ملاحظه گردد به صريح عبارت جميع ذکر جمال مبارک است

واز احکام بيان مقصود اجرا و انفاذ نبوده بلکه مقصود ذکر من يظهره‌ الله

و نعت و ستايش او بوده چنان که در هر باب و فصلی منتهی به ذکر آن

جوهر وجود ميگردد و اگر اين نبود بيان را چه ثمره و نتايجی بود؟ انصاف

بايد داد . از جملهء احکام بيان ضرب اعناق اهل آفاق و حرق جميع کتب و

صحف و زبر و اوراق و فتح شرق و غرب و هدم بقاع مرتفعه . آيااين احکام

در اين عصر ممکن الوقوع است؟ لا و الله . بلکه مستحيل و محال پس نظر در

کتاب اقدس نمائيد که جميع احکام مانند روح در جسم امکان است و چون

جميع طوائف و ملل‌ اطّلاع يابند و لو ايمان نياورند فرياد برآرند هذا هو العدل و

هذا هو الموافق لهذا العصر و هذا هو روح هذا القرن، چه برهانی اعظم از اين؟

الحمد لله‌ امر الله علم وحدت عالم انسانی در قطب امکان برافراخته و خيمهء

عموميّت بشری و مساوات تامّ و مواسات حقيقی بلند گرديده بغض و عداوت

ملل به الفت و محبّت مبدّل شده سيف و سنان معطّل جنگ و جدال محرّم شده

بنيان بيگانگی برافتاده رايت يگانگی برافراخته دشمن دوست گرديده ‌بيگانه

آشنا شده دور نزديک گرديده مهجور و محروم به ايوان در آمده . حال ملاحظه

فرما چنين قوّتی را که روح عالم و محرّک‌ امم‌ است آيا ميتوان مقاومت نمود ؟ لا

ص ٢٢٢

و الله ، انّ هذا لهو البنيان المرصوص و انّ هذا هو الاساس المتين لا تزعزعه

قوّات من علی الأرض اجمعين و عليک البهآء الأبهی . ع ع

هو الله

_١٧٩ای سليل عزيز آن مستغرق دريای مغفرت الهی مدّتی است مديده تحريری نشد

و تقريری نگشت اين از مشاغل کثيره بود که دقيقه ای فرصت ندهد و مهلت

نبخشد و بلايا و محن نيز منضمّ از جمله در اين ايّام ‌از کثرت فساد اهل فتور

و لوائح مبسوطهء مشروحهء مضرّه که در حقّ عبدالبهآء به مدينهء کبری

فرستاده اند و وسايطی ديگر چند تشبّث نموده که ذکرش جايز نه تا آن که

عبدالبهآء را دوباره در سجن عکّا مسجون نمودند . حزب غرور را اميد چنان

بود که‌ اين بلا حصر در عبدالبهآء خواهد شد غافل از اين که خود را به چاه

خذلان و هوان ابدی خواهند انداخت خود آنان نيز مسجون خواهند گشت .

اين قضيّه مثل قضيّهء يحيی شد طابقوا النّعل بالنّعل يحيی را گمان چنان بود

که فساد سبب اذيّت جمال مبارک گردد اين بود که سيّد محمّد را به مدينهء

کبيره فرستاد و انواع حيله و تزوير به کار برد تا جمال مبارک را درخطر

عظيم‌انداخت چون نار فتنه شعله زد فوراً خانمان يحيی را بسوزانيد او را پيش

از جمال مبارک از ارض سرّ سرگون نمودند خسروا الدّنيا و الآخرة و ذلک هو

الخسران المبين . عبدالبهآء از اين مصيبت و بلاء در سرور و فرح بی منتهی

زيرا کامرانی و شادمانی احبّای الهی بعد از صعود جمال ابهی آشوب و

ص ٢٢٣

بلاست و صدمهء بی منتهی يعنی چاه اوج ماه است و حصير ذلّت سرير سلطنت

سلاسل و اغلال نهايت آمال است و کند و زنجير آزادگی و عيش و عشرت

بی مثل و نظير . اين واضح است که سرور اين آوارگان به سازندگان و

خوانندگان و بازندگان نيست بلکه به تحمّل مشقّات و صبر در مصيبات و

انقطاع از کلّ کائنات و اعلاء کلمة الله و نشر نفحات الله است هذا هو

الفضل العظيم وهذا هو الفيض المبين و عليک التّحيّة والثّناء اين مکتوب

را به اطراف بفرستيد . ع ع
هوالابهی

_١٨٠يا من ‌اهتدی الی ‌الصّراط المستقيم قد اشرقت الأرض بنور ربّها و اضائت الآفاق

باشراق صبح الهدی من افق العراق وتزيّنت الجنان بمشاهدة جمال ‌الرّحمن و

اخضرّت الرّياض بفيض سحاب العرفان و فاضت الحياض بامواج بحر الايقان و

انتعش الوجود بنفحات قدس انتشرت من ساحة الجود و مرّت نسمات الله و

احيت الامکان بروح الرّحمن و الغافلون فی خسران عظيم و المحرومون فی

خذلان مبين و انّک فاشکر ربّک الکريم علی هذا الفضل العظيم بما هداک الی

هذا المعين العذب السّائغ السّلسبيل و نوّر بصرک بمشاهدة‌ الانوار و شرح

صدرک بفيوضات الاسرار و ادخلک فی ظلّ سدرة المنتهی فسبحان ربّی الابهی .

ع ع
ص ٢٢٤

ای طالب رضای الهی بعضی از نفوس کلمه ای از کتاب الهی نفهميدند و خود

را مقتدای عالم خوانند و از بحر معانی قطره ای نچشيدند و خويش را بحر

اعظم اسرار ربّانی شمرند عمرو را به الف نويسند و عاکفون را عافکون

بنگارند و خود را مطلع اسماء و صفات شمرند و از اين عجيب تر بی خردانی

چند نيز پيروی کنند و وسيلهء حيات و نجات طلبند . و اين ظهور اعظم با وجود

آن که به شئونی ظاهر شد که ملکوت وجود مبهوت گرديد و جميع السن به

نعت و ثنايش ناطق گشتند در مدّت چهل سال از علما و فضلای جميع عالم و

نحارير امم در ساحت اقدس حاضر گشتند و هر يک از غوامض مسائل الهيّه

سؤال مينمود و از معضلات حقائق حکميّه استفسار ميکرد و جميع جواب مقنع

استماع مينمودند به قسمی که جميع به امواج علميّهء بحر حضرت کبريا اقرار

نموده و الآن مينمايند و از اين گذشته بحر آيات بود که از فم مطهّر در

هيجان بود باوجود اين ، قطرهء محدوده را با اين بحر اعظم مقارن گمان

کردند و ذرّهء مفقوده را به شمس قدم مماثل دانستند ای کاش به اين قدر

کفايت مينمودند بل ظنّوا ما ظنّوا و اعترضوا و استکبروا علی ربّ العالمين . ع ع

_١٨١ ... ای بندهء حقّ کار از آن گذشته که ما نشسته به استدلاليّه به جهت اهل

بيان مشغول شويم و رساله‌ای تأليف نمائيم‌ آوازهء ‌امر الله شرق و غرب را گرفته

و صيت جمال ابهی عالم امکان را به حرکت آورده شرق در جوش است غرب

ص ٢٢٥

در خروش شمال پر بشارت است و جنوب پر مژده و مسرّت گلشن الهی جنّت

ابهی درقطب امکان خيمه زده و روائح گلهای حقائق و معانی مشام لاهوتيان

حتّی ناسوتيان را معطّر نموده معدودی از اهل بيان مانند جعل از اين رائحهء

مبارکه احتراز نموده و در حفرهء خمود و خمول خويش زبان انکار بگشايند

ذرهم فی خوضهم يلعبون . رساله ای در جواب اهل بيان جمال مبارک از لسان

آقا محمّد علی مرقوم فرموده اند آن را به دست آوريد کفايت است و

عليک التّحيّة و الثّناء .
هوالابهی

_١٨٢ای قبسهء پر شعلهء نيران محبّت‌ الله ‌اقوام عالم هر يک به حجابی‌ از جمال معلوم

و مليک قيّوم محتجب شدند . قومی طالب حشمت و دولت بودند و مشتاق عظمت

و عزّت چون بلايای سبيل الهی را ديدند فرار کردند و بيقرار شدند . حزبی

علامات و اشارات ظهور را به حسب اصطلاح عوام گرفته اند و از حقيقت

مقصد سيّد انام غافل شدند . جمعی از برای حقّ به حسب اوهام خويش صفت

و سمتی و هويّت و صورتی معنوی تصوّر نمودند چون مخالف آن يافتند درپس

پرده ماندند . باری تو که جميع اين حجبات را دريدی و اين سبحات را خرق

نمودی شکر کن خدا را شکر کن خدا را . عبدالبهآء عبّاس

ص ٢٢٦
هو الله

_١٨٣ای صحّاف چون به صحف الهيّه و صحائف ربّانيّه رجوع نمائی و در معانی

مندمجهء مندرجهء در آن تامّل فرمائی جميع بشارات و آيات بر ظهور نور حقيقت

و مرکز رحمانيّت است . حديث کلّ ما فی التّوراة و الانجيل و الزّبور فی ‌القرآن

و کلّ ما فی القرآن فی الفاتحة و کلّما فی الفاتحة فی البسملة و کلّما فی

البسملة فی‌ البا را فراموش منما و لکن چه فايده که ناس را چشمی نابينا و

گوشی ناشنوا چه خوش گفته:
نکتهء رمز سنائی پيش نادانان چنان
پيش کر بربط سرا و پيش کور آئينه دار

سبحان الله چه امر عجيبی است و چه کيفيّت غريب اهل کتاب متواری در

حجاب و نفوس امّی واقف بر اسرار خطاب و هذا من فضل ربّی العزيز الوهّاب

و عليک التّحيّة و الثّناء . ع ع

_١٨٤ ... حمد خدا را که شفق صبح صلح و سلام دميده اميدواريم که در مستقبل

آفتاب سلام عامّ‌ از افق عالم به موجب تعاليم آسمانی در نهايت اشراق طلوع

نمايد زيرا جميع وقايع اين سنين‌ انقلاب بتمامها در پنجاه سال پيش از قلم

اعلی صادر و جميع فرداً فرداً تحقّق يافته و من جمله‌ اخبار از صلح عمومی

است که عاقبت در عالم انسانی جلوه نمايد ولی حال بدايت طلوع صبح است

اميدواريم من بعد آفاق منوّر گردد ...
ص ٢٢٧
هو الله

_١٨٥ای ثابت بر پيمان نامهء شما رسيد الحمد لله در لندن ملاحظه فرموديد که

آنچه در پنجاه سال پيش از قلم اعلی صادر و جميع ممتنع و مستحيل ميدانستند

بلکه جاهلان استهزاء می کردند حال نماينده های دول و ملل در پايتخت

دولت عادلهء انگليس محفل عمومی بياراستند و صلح عمومی مذاکره مينمايند

تعاليم الهيّه رغماً عن‌ انوف مانعين در حيّز وجود تحقّق می يابد . حال نمايندگان

غافلند نميدانند که اين آهنگ از کجاست و اين نور از تجلّيات شمس حقيقت

ولی عاقبت خواهند دانست ، عاقبت اقرار و اعتراف به اين حقيقت خواهند

نمود . علی العجاله اين مجمع نمايندگان دول و همچنين روزنامه های مهمّه

به مذاکرهء صلح عمومی وخلع اسلحه و ترک آلات جنگ محاوره می نمايند . باری

اين انجمن تشکيل خواهد گشت خواه در امريک خواه در لندن و خواه در

پاريس تفاوت نمی کند ...
هو الله

_١٨٦يار عزيز مهربان تحرير بليغ که به تاريخ چهارم مارت سنهء ١٩٠١مورّخ بود

رسيد . از حديقهء عنوانش بوی خوش به مشام رسيد دماغ جان معطّر شد و قلب

منوّر و مشام معنبر گشت زيرا مضمون به معانی وفا مشحون و فحوی دقائق سرّ

مکنون . شکايت از جنگ و جدال و حرب و قتال در خطّهء ‌افريک نموده بوديد و

بيان تأسّف فرموده بوديد که آيا اين خصومت اهل غرور بی فاصله و فتور

ص ٢٢٨

مستمرّ در اعصار و دهور است يا آن که دلبر دلنشين الفت و محبّت در انجمن

عالم روزی جلوه خواهد نمود ؟ آنچه از قلم اعلی صادر البتّه ظاهر و باهر

خواهد شد ولی هنوز عالم انسانی بتمامه مستعدّ اين کامرانی نيست اندک

اندک اين موهبت آسمانی از افق جان و وجدان طلوع کند . و چون اين پرتو

منير در اوج رفيع و قطب اثير بدرخشد ظلمات شديده زائل گردد و انوار

وحدت الهيّه بسيط زمين را احاطه کند . طفل رضيع بايد سالها درآغوش پدر

پرورش يابد تا به سنّ رشد و بلوغ رسد الآن بدايت آن صبح نورانی است

اندک اندک پرتوی چون شفق صباح مشهود و محسوس ميشود . اميدواريم که به

عون و عنايت الهی و فضل و موهبت غير متناهی آگاهی کماهی حاصل گردد و

ميمنت و مبارکی صلح و صلاح و فوز و فلاح و دوستی و آشتی ظاهر و واضح

شود . هر چند به حسب قرون اولی و تجربهء قرون وسطی و وقوعات قرن اخير

اين قضيّه ‌امر عسير بلکه ممتنع التأثير مينمايد امّا چه بسيار امور که در ايّام

سلف ممتنع و معسور ولی حال آسان و ميسور بهمچنين اين موهبت که آسايش

جهان آفرينش است اميدواريم که شاهد انجمن گردد و روش و پرورش و

آرايش بنی آدم شود .

ای يار مهربان خصومت اگر از هر طرف باشد وقوعش غريب و عجيب نه ولی

با وجود عدم مقاومت و نهايت ملاطفت بالعکس از طرف مدّعيان مداومت در

مخاصمت اين بسيار غريب است و بعيد . مثلاً ملاحظه فرمائيد که حضرت

روح الله روح الوجود له‌ الفداء و يا خود سرمستان صهبای او حقيقت محبّت و

ص ٢٢٩

ملاطفت و وحدت و الفت را تمثال مجسّم و مثال مشخّص بودند با وجود اين

اسرائيل آن شخص جليل را عدوّ بی مثيل شمرد و مرکز بغض و عدوان و

هادم بنيان گفت ، هدف سهم و سنان نمود و فرياد الامان برآورد آن نور

هدی را ظلمت دهماء دانست وآن مير وفا را مار هائل جفا شمرد و الی الآن

زبان تقبيح به حضرت مسيح گشايند و با منظری قبيح آن وجه صبيح مليح را

مسيخ نامند ولی در بازار جوهريان آن گوهر تابان را جلوهء لعل بدخشان است

و در نظر اهل بصيرت آن نيّر حقيقت را نمايش مهر رخشان . عاقبت غوغاء و

ضوضاء بگذشت و غبار مفتريات بنشست حقيقت عيان شد و مدّعيان رسوای

عالميان اساس تعاليم الهی مرصوص شد و صلح و صلاح و فوز و فلاح و محبّت

و سلام منصوص گشت جهان گلشن الهی شد و کيهان مرکز انجمن رحمانی

اقوام و قبائل متخاصمه ملل متحابّه گشت و شعوب و طوائف متباعده‌ امم

مقاربه بلکه متعانقه گرديد تا آنکه فضائل و خصائل روحانيّه حقيقت‌ انسانيّه

را تزيين کرد و تعاليم و نصائح الهيّه جبابرهء خونخوار را غمخوار بلکه سرور

ابرار نمود . مقصود اين است که قوم جهول ابن بتول را مصلوب نمودند و

مبغوض و مغضوب شمردند با وجود اين آن حضرت ربّ اهد قومی انّهم

لا يعلمون فرمودند معذلک زبان بشکايت گشودند و صد هزار روايت نمودند

زيرا در حقّ مسيح اراجيفی در کتب تلمود مرموز که سزاوار درندهء جهانسوز

اين است غريب و عجيب .
ص ٢٣٠
بر من مسکين جفا دارند ظنّ
که وفا را شرم می آيد ز من

پس بايد که محرمان حريم حکمت رحمان و روحانيان بزم محبّت يزدان در

عبوديّت آستان حقيقت بکوشند و غمخوار و مهربان با جهانيان باشند هر

زخمی را مرهم گردند وهر دردی را درمان شوند و هر خائفی را ملجأ امن و

امان و به روايت و شکايت و حکايت مدّعيان محزون و دلخون نگردند زيرا

الحمد لله مانند آن جناب منصفان را بصيرتی و دانايان را در تحرّی حقيقت

استعداد و کفايتی البتّه حرارت آتش حقد و حسد را احساس نمايند و لطافت

نسيم جانبخش گلشن وفا را ادراک کنند و گوش به عربده و فرياد اهل جفا

ندهند متينند و رزين و پر صبر و تمکين وعاقبت حقيقت البتّه مشهود اولی

الابصار گردد ،
جغد ها بر باز استم ميکنند
پر و بالش بی گناهی ميکنند
جرم او اينست کو باز است و بس
غير خوبی جرم يوسف چيست پس؟

از تأسّف آن جناب در محاربات حاضره بسيار متأثّر شدم فی الحقيقه اهل

حميّت را سبب حسرت است و انسان را مورث احزان بی پايان اميد از فضل

ربّ ودود چنان است که عاقبت مخمود گردد و سهم و سنان به امن و امان

تبديل شود و نائرهء حرب و ضرب به بارقهء حبّ و فرح و طرب مبدّل گردد .

ص ٢٣١
عبّاس ، ٨ نيسان سنهء ١٩٠١
مدير محترم جريدهء لامپ

_١٨٧ای مدير محترم معارف پرور و خيرخواه عموم بشر ايران وقتی بهشت برين بود

و آئينی نازنين داشت اهالی ايران سر دفتر علم و عرفان بودند و دانايان

ايران مربّی و معلّم نوع انسان عزّتش پايدار بود و صيت عظمتش جهانگير

اخلاقش فضائل عالم انسانی و اطوارش کمالات رحمانی ولی افسوس که آن

روشنائی رو به تاريکی نهاد واهل ايران با يکديگر درآويختند تا به طوائف

ديگر آميختند خاک ايران جولانگاه بيگانگان شد و ملل شرق و غرب هجوم

کردند و بنيان قديم ايرانيان به تزلزل آمد و بنياد برافتاد آن بهشت برين

گلخن غمگين گشت و آن افق روشن به ابرهای تيره متواری شد نشانه ای از

فضائل پيشين نماند و از اوج عزّت به حضيض ذلّت افتاد . حال حضرت

پروردگار نظر عنايت فرمود و شاهد موهبت آسمانی در خطّهء ايران جلوه نمود

شمس حقيقت طلوع کرد و پرتو عنايت بر آن کشور انداخت و تعاليم آسمانی

انتشار يافت و آئينی رحمانی به ميان آمد . اميد چنان‌ است که پرتو اين آفتاب

خطّهء ايران را فضای آسمان نمايد يعنی نفوسی تربيت شوند که مانند ستاره

های روشن در اوج آن کشور بدرخشند . هر چند حال نفوس مبارکی پيدا

شدند که به آئين جديد فخر قديم گردند و شب و روز جان فشانند و در اين

سبيل رقص کنان به ميدان فدا شتافتند و جان باختند و هر مصيبت و بلائی

ص ٢٣٢

تحمّل نمودند ولی افسوس که هنوز اکثر ايرانيان در خوابند و از اين موهبت

کبری بی خبر و بيزار صاحب خانه به در خانه آمده ولی اهل خانه در را

بربستند آشنا را بيگانه‌ انگاشتند و يار را اغيار دانستند که ما در اين ذلّت

خوشيم و در اين پريشانی و بی سر و سامانی بياسائيم و صاحب خانه را

نخواهيم و آئين او را نجوئيم از الطاف او بيزاريم و از لطف و عنايت او در کنار

اين پدر مهربان بيگانه است و لو آن که در نزد جميع ملل عالم يگانه و

آوازه اش جهانگير است و صيت بزرگواريش گوشزد غنی و فقير ملل سائره از

اطراف جهان فوج فوج به سايهء مبارک او درآيند و تعاليم ‌او پذيرند و از خوان

نعمت او بهره گيرند ولی ما مانند بوم در اين آشيان ويران راحت و شادمانيم

آهنگ مرغ سحرنخواهيم و سايهء همای اوج عزّت نجوئيم ترقّيات معنويّه نخواهيم

فضائل عالم انسانی نطلبيم و گوئيم که ما توانگريم محتاج اين خوان نعمت

نيستيم گنج روان داريم زحمت دل و جان نخواهيم . افسوس هزار افسوس که

امريک بيدار شد و ايران در خواب غفلت گرفتار ولی اميد چنان است که

شعاع شمس حقيقت اين ابر غفلت را متلاشی نمايد و افق ايران روشنی به

آفاق بخشد ياران بيدار گردند و ايرانيان هوشيار شوند و عليک التّحيّة و الثّناء .

هوالابهی

_١٨٨يا من وقف حياته لاعلاء کلمة‌ الله‌ آنچه مرقوم فرموده بوديد ملحوظ گرديد و

ص ٢٣٣

به دقّت تمام حسب الوصيّت قرائت گرديد . کلّما کرّرته زادت حلاوة تا آن

که معانيش چون قند مکرّر مذاق را پر از شهد و شکّر نمود چه که منبعث از

خير خواهی بود . مرقوم فرموده بوديد که کلّ موقن به کتاب اقدس و کتاب

عهد هستند هيچ منکری ندارد پس اين اختلاف چيست و از کجاست؟

نزد آن جناب واضح است که يقولون بالسنهم ما ليس فی قلوبهم و از اين

گذشته استقامت شرط است به مجرّد قول تمام نگردد ، انّ الّذين قالوا ربّنا

الله ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائکة . با وجود اقرار و اعتراف به کتاب

اقدس و کتاب عهد مخالفت در جميع شئون مطابق نيايد . مثلاً بعضی‌ از احبّاء

ارض اقدس به لسان در نهايت فصاحت و بلاغت اظهار ثبوت و رسوخ بر عهد

و پيمان مينمايند ولی با وجود تنبيهات شديدهء‌ اين عبد نظر به حکمت‌ الهيّه که

بدون اطّلاع نفسی به جهات چيزی مرقوم ننمايد خفيّاً متّصلاً مکاتيب به

اطراف فرستاده که به انواع وسائل شبهات در قلوب افکند اين اقرار با اين

اصرار در القاء شبهات ، بسی مباين . اين نبذه‌ای از مباينت هاست و قس عليها

البواقی . اين عبد نظر به اين که مبادا از اين جهات نفسی چيزی نگارد که

نفحات ديگر داشته باشد چنين زحمتی را تحمّل نمود که جميع مکاتيب را

با وجود مشاغل بی پايان قرائت کند و آنچه‌ اشارةً يا کنايةً مناسب نه محو

نمايد . چهار سال به جان عزيزت که هر روزی در محو بعضی عبارات مبلغی

مرکّب ميخورم و به اين اميد که به قدر امکان محافظه خواهد شد بعد يک

دفعه ملاحظه گرديد که از اطراف مکاتيب سرّيّه دسته دسته اعاده

ص ٢٣٤

مينمايند و چون به مضامين نظر شد جميع مکاتيب مملوّ از القاء شبهات .

ديگر ملاحظه نمائيد حالت تأثّرات اين عبد را که در حالتی که مستغرق در

بحر بلاست و جميع اعداء از جميع نقاط مهاجم و مشکلات بی پايان و زحمات

و مشقّات بی کران با وجود اين شب و روز در اعلاء کلمة‌ الله مشغول و فريداً

وحيداً در بين احزاب عالم مقهور . با وجود اين دوستان نيز جميع اوقات و

امورشان را حصر در خرابی اين عبد نمايند شب و روز درنهايت رفاهيّت و

نعمت و آسودگی گذرانده جميع اوقات را صرف تخريب بنيان عهد و پيمان

نمايند ، آيا ثمرهء کتاب اقدس اين شد؟ آيا نتيجهء کتاب عهد اين است ؟ آيا

مضمون وصيّت الله اين بود؟ آيا نصوص الهی اين مقتضی داشت ؟ فأنصفوا يا

اولی الانصاف . و اين معلوم است چون زمام امور از دست اين عبد برود البتّه

در جميع امور فتور حاصل گردد و هر کس به حسب فکر خويش حرکت نمايد .

حضرت روح خطاب به اصحاب ميفرمايد انتم ملح الأرض اذا فسد الملح بما ذا يملح؟

و امّا سبب اين اختلافات چيست و کيست مرقوم فرموده بوديد .

آن جناب بحقّ اليقين و عين اليقين اساس و جهت و سبب را بتمامه مطّلع

هستيد اتّقوا من فراسة ‌المؤمن فانّه ينظر بنور الله . ولی‌ اين عبد قسم به حضرت

مقصود که با نفسی جدال ندارم و نزاع نکنم و شخصی را رئيس المشرکين به

کنايه و اشاره ‌نفهمانم و شيعهء شنيعه نگويم و طيور ليل نخوانم و ناعق ننامم و

ضمناً تفسيق و تکفير ننمايم کلّ را احبّای الهی گويم و دوستان جمال مبارک

ص ٢٣٥

خوانم نهايتش اين است که گويم در ميثاق الهی متزلزل نشويد و در امر الله

اختلاف نيفکنيد عزّت پايدار را محض افکار بی پائی از دست مدهيد تيشه بر

اين بنيان نزنيد و ريشهء کلّ را مکنيد الطاف و عنايات جمال مبارک را روحی

لاحبّائه الفداء به خاطر آريد و بر زحمات و بلايا و مشقّات و زنجير و اسيری

او رحم کنيد خون مطهّر حضرت اعلی را روحی لتربته الغائبة فداء هدر ندهيد .

صد هزار نفوس مقدّسه با کمال وجد و طرب در امر الهی جانبازی نمود و با

وجد و طرب به قربانگاه ربّانی شتافت خانمان بر باد داد و مال و منال به

تاراج ، اطفال خرد سال به اسيری داد و اهل و عيال بی معين و دستگير

گذاشت حال شما که در نهايت عزّتيد و در منتهای راحت نه غمی نه غصّه ای

نه بلائی نه زحمتی از جميع اهل عالم مستريح تر حتّی از زحمات و مشقّات و

تحمّل تکليفات دولت بی خبر زحمات آن فدائيان را اقلّاً از ميان نبريد و ذلّت

کبری از برای امر الله و خود روا مداريد لکن لا حيات لمن تنادی . با وجود

اين ‌الحمد لله تا به حال نه قلماً و نه لساناً و نه کنايةً و نه‌ اشارةً و نه ضمناً

نفسی را تفسيق ننمودم تا چه رسد به تکفير و انشاء الله به کلّ شب و روز

خدمت نموده و خواهم نمود ابداً نظر به قصور احدی نخواهم کرد بلکه

محض عبوديّت به آستان مقدّس جانفشانی خواهم نمود . ملاحظه فرمائيد چند

روز پيش از ايران خبر رسيد که امّت يحيی جشن گرفته اند و رقص کرده اند

که الحمد لله بعضی از اهل ارض اقدس در حقّ فلان ردّ نوشته اند و اعلان

کرده‌اند و بر دو فرقه شده‌اند و فلان را رئيس المشرکين دانسته اند و حزب

ص ٦٢٣

شيعهء شنيعه شمرده . اين عبد به قسمی متأثّر شد که ‌آن شب را تا به صبح به

ناله و مناجات مشغول شد و چنان احتراقی درقلب حاصل گشت که صبح در

وجه‌ اثر غريبی از احتراق نمودار شد که معلوم گرديد که در کبد چنان

تأثير نموده که شبه ‌آن در وجه ظاهر شده . ‌با وجود اين ابداً ذکری ننمود و

شکايتی نکرد ولی بعضی‌ از احبّاء از اين خبر ابداً متأثّر نشدند بلکه متبسّمانه

استماع نمودند يا حسرة علينا نتيجهء عهد و ميثاق نيّر آفاق اين شد که

دوستان حقّ چون آن جناب خون بگريند و دشمنان رقص و طرب نمايند و

اگر سستی و فتور دوستان ‌الهی در پيمان رحمانی چنين ‌استمرار يابد به عتبهء

مقدّسه روحی لترابه الفداء قسم که بدتر از اين گردد و بکلّی‌اساس ‌الهی

متزلزل شود و جميع در بئر ظلماء خذلان ‌ابدی گرفتار آئيم . اين عبد حال

در شب و روز اميد و رجائی که از درگاه‌ احديّت دارم‌ اين ‌است که ‌انشاء الله

به زودی‌ از اين دام گرفتاری نجات يافته ‌به عالم ديگر شتابم ‌تا در آن عالم

نه از ستايش احبّاء و نه از سنگ طعنهء مکفّرين به اشاره و ايما خبر گيرم .

و امّا چارهء اين کار استفسار فرموده بوديد .

تا دوستان را اميد باقی که توان به تدبير و اراجيف‌ اين عين حيات ميثاق را

از مجرای اصلی تحويل نمود و اين کوکب منير را از فلک اثير به برج ديگر

نقل کرد ابداً اين فساد ها تمام نشود و اين غمام ظلمانی ‌از افق ‌امر الله زائل

نگردد . امّا اگر ياران چنان که بايد و شايد بر عهد و پيمان قيام نمايند و

ص ٧٢٣

ثبوت و رسوخ بنمايند ديگران از تغيير و تحويل مرکز ميثاق نوميد شوند و

ترک تحريک و تدبير نمايند کم کم‌ افق نورانی امر الله ‌از اين ‌ابر غليظ پاک و

مقدّس گردد و دوستان حقيقی و ياران صميمی چون آن يار مهربان روح و

ريحان يابند و دشمنان حضرت يزدان محزون و مأيوس و سر گردان باديهء

خذلان گردند و جميع اجزاء در ظلّ سدرهء منتهی از هر آفتی محفوظ و مصون

مانند . بعد از صعود به قوّت توکّل و نيروی تأييد جمال قدم روحی لاحبّائه

الفداء در جميع آفاق علم کلمة الله چنان مرتفع گرديد که اعداء خون

گريستند و دوستان اميدوار گشته بی نهايت مسرور و محظوظ گشتند . حال از

نشر اين نفحات غير مرضيّه قضيّه بر عکس گرديده و عنقريب سوء نتيجه و

خذلان ابدی موجود و مشهود گردد قد ظهر الفساد فی البرّ و البحر و اين

عبد همدمی جز چشم گريان و دل سوزان ندارد، عالمی در عيش و نوش و ما

و چشم اشکبار ، انّما اشکو بثّی و حزنی الی الله .

و ديگر آنکه از ضدّيّت قديمه بين احباب و اين وسيلهء فتور در ميثاق گشته

مرقوم فرموده بوديد .

اوّلاً آنکه اهل فتور را سبب مشهود و مشهور است و پيش از صعود و تلاوت

کتاب عهد ميان جهتين اصلاً اسباب نقار در ميان نبود بلکه اکثر با هم ‌الفت

داشتند و در ميان بعضی که جزئی کلفتی بود به الفت تبديل شد و ميان

نفوس ديگر که الفت بود به سبب ثبوت يکی و تزلزل ديگری بالعکس کلفت

ص ٢٣٨

حاصل گشت . در ميان متزلزلين دوستان به قسمی عداوت بود که نسبت به

يکديگر هر اسنادی مينوشتند و تفسيق و تجهيل و تحقير مينمودند که فلان

سبب تضييع‌ امر الله گشته و به سبب شدّت جبانت اين طائفه را رسوای خاصّ

و عامّ نموده و استشهاد تمام کرده که شيعهء خالص مخلص مرتضی علی‌ است

و از هر مذهبی جز اثنی عشری بيزار است ديگری نسبت به ديگری مرقوم

مينمود که اين شخص نه چنان به فسق و فجور مشغول شده که شرح توان

داد سبب ملامت و شماتت اعداء شده و از اين قبيل بسيار و اين عبد جميع

اين ‌اوراق را در زاويهء نسيان می انداخت و از اوراق بيهوده ميشمرد و به

احترام و ايتلاف و رعايت و خدمت امر ميکرد . حال به جهت فتور در ميثاق

منتهای اتّفاق را حاصل نموده‌اند پس معلوم شد که‌اساس اصلی اختلاف و

ايتلاف بين نفوس احبّاء ثبوت و تزلزل است ثابتون متّفق و اهل فتور نيز متّحد

پس بايد به عون وعنايت جمال مبارک توکّل نمائيد و در حقّ ‌اين عبد دعا

نمائيد که بلکه ‌انشاء الله به عبوديّت جمال قدم کما هوحقّه قيام نمايم و

همچنين درحقّ اهل فتور دعا فرمائيد که خدا يک قدری عقل و فکر و انصاف

احسان کند يخرّبون بيوتهم بايديهم‌ اگر آنها محتاج به دعا نيستند ادّعا

مينمايند اين عبد در نهايت احتياج است و به جز دعای خالص منبعث از

حقيقت قلب دوستان و تضرّع و ابتهالشان در اين نشئهء انسان سبب تأييد و

علّت حصول توفيقی نداند .
ص ٢٣٩

و ديگر آنکه اهل فتور پاپی اين عبد پر قصورند و اين عبد حال مدّت چهار

سال است که تحمّل جفا و انکار و افترا و اراجيف و تزييف و تحقير و بلکه

تکفير نموده و مينمايد چنانچه اگر در بعضی اوراق و مکاتيب دقّت فرمائيد

ملاحظه ميکنيد که جميع ايّاک اعنی يا جار است و خود در ضمن حکايت

گوشدار . گاهی ثابتين مشرکين شمرده شده است مقصد اين است که به

تصريح مشرکين تلويح رئيس مشرکين نمايند و قس علی ذلک . ولی اين عبد به

فضل و عنايت جمال مبارک دلبسته و از اين نسبتها آزرده نگشته با وجود اين

با کمال محبّت با کلّ رفتار کرده و خير کلّ را خواسته و شب و روز منتهای

زحمت را به جهت راحت کلّ ميکشم و سمّ عذاب را ميچشم و تير جفا را

هدف ميشوم و آه‌ برنيآرم و ناله نکنم و فرياد و فغان ننمايم . لکن از جهت اهل

فتور هر ساعتی هزار شکوه و شکايت صادر حکايتی را خلق نمايند و خود

تشهير دهند و بعد اظهار شدّت تأثّر و تأثير نمايند تا سبب رقّت قلوب گردد

و علّت تحسّر نفوس تا به اين سبب بغضی از اين عبد در نفوس حاصل شود .

ملاحظه نمائيد هيچ‌ افترائی ماند که ‌به جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء زده

نشد هرکس در مهد راحت آرميده و به نهايت آسايش در بستر آرايش غنوده و

جمال مبين هدف سهام کلّ مبغضين بود و حصن حصين کلّ مؤمنين با وجود

اين شکايت ضمنی ‌از ظلم جمال مبارک مينمودند و فرياد و آه و ناله ميکردند .

سبحان الله اين عبد شکايت از ظلم بر ميثاق و تعدّی بر عهد و تعرّض به ‌اين

عبد و حصول جميع اين بلايا و رزايا ندارد اهل فتور به اين قناعت ننموده

ص ٢٤٠

فرياد شکايت را به عَيّوق رسانده اند ، چه خوش گفته عجيب حادثه ای و غريب

واقعه ای ، انا اصطبرت قتيلا و قاتلی شاکی . احبّای پر فتور از جهتی سهم جفا

به جگر گاه اين عبد روا دارند و از جهتی ناله و فغان آغاز کنند تا به ‌اين

وسيله نيز در قلوب شبهه ای اندازند فباطل ما هم يعملون و مکروا مکرهم و

عند الله مکرهم . سبحان الله نور حقيقت را به سبحات شبهات پنهان توان

نمود و يا آفتاب راستی را به سحاب مفتريات نهان توان کرد؟ لا و الله ، مگر

آنکه اغراض بصيرت را بکلّی کور و بصر را بتمامه محروم و مهجور نمايد

در اين صورت احتياج به سحاب و سبحات نيز نماند .

" چون دهد قاضی بدل رشوت قرار کی شناسد ظالم از مظلوم زار "

" چون غرض آمد هنر پوشيده شد صد حجاب از دل به سوی ديده شد "

باری مقصود اين است که حزب فتور پاپی اين طيور شکورند و آنی فراغت از

حرکات و سکنات پر وحشت ننمايند و فوراً ناله بلند کنند که پاپی ما هستند

و متعرّض بما و اين عبد دائماً مساءً و صباحاً احبّا را وعظ و نصيحت مينمايم

که حضرات کلّ دوستان جمال مبارک بوديم و در ظلّ خيمهء حيات حال اگر

چنانچه روش و حرکت متفاوت شده تعرّض ننمائيد و پاپی نشويد هر کس

هر قسم ميخواهد حرکت نمايد ليس لک من الامر شیء وَ لَسْتَ عَليهم بِمُسَيْطِرٍ .

کاری به کسی نداشته باشيد لسان حيف نيست که به ذکر مادون مشغول

شود به ذکر حقّ مأنوس شويد در محافل و مجامع به تلاوت آيات و مناجات

ص ٢٤١

و بيان دلائل و حجج و برهان بپردازيد و وصايای مبارک را تکرار کنيد و از

روی و خوی او حکايت و از روش و سلوک او روايت نمائيد و از فضل و

جودش بشارت دهيد تا محفل ابرار گلشن اسرار گردد و مجلس احرار افق

انوار شود . و هر يک از احبّاء به جائی مکتوبی مرقوم نمايد با وجود مشاغل

عظيمه آن مکتوب بقدر امکان قرائت ميشود که اگر نسبت به نفسی مخصوص

کلمه ای باشد محو ميشود ديگر چه کنم . الآن مدّت دو سال است که از

مدينه‌ای رائحهء فتور پر زور استشمام مينمايم به قسمی که به ‌قوّت تمام بر محو

ميثاق قيام نموده‌اند با وجود اين تا به حال ابراز ندادم و ستر کردم و

مراجعت در بعضی امور نمودند بلا فتور به ترويج بر خاستم ديگر چه کنم لکن

اين نفوس نه به سکوت ساکن گردند و نه به پاپی شدن ساکن به دو چيز

سکون برايشان حاصل گردد يکی به تحويل مرکز ميثاق و اجرای سلسبيل

عهد در مجرای ديگری و يا خود مأيوسی از تأثير تدبير . مختصر اين است

تا تمام قوّت را در تشويش افکار و تخديش اذهان و تشتيت شمل امر رحمن و

تفريق جمع دوستان مبذول ننمايند آرام نگيرند و آن جناب نيز اندکی به اين

کيفيّت پی برده‌ايد چه که از بعضی وقايع جزئيّه ‌اطّلاع يافته‌ايد و بر شما اين

قضيّه مجهول نيست ، ولی غافل و ذاهلند که اين غبار و گرد آفتاب عهد را

پنهان ننمايد و اين تدبير جلوهء تقدير را نهان نکند و اين سدّها امواج اين

بحر را صدّ ننمايد و اين گرباد ها شجرهء انيسا را از بيخ و ريشه نکند .

عنقريب نفوسی به فيوضات ملکوت ابهی مبعوث گردند که سيف شاهر ميثاق

ص ٢٤٢

را بر هيکل آفاق بياويزند و نور عهد قديم را از افق جبين طالع فرمايند و علم

پيمان را در قطب امکان برافرازند يومئذ يستبشر المؤمنون . امّا اين عبد مقام

نفسی را اعتراض ننمايم و از حقوق نفسی اغماض ننمايم در هر صورت رعايت

کلّ نمايم و خدمت به جميع کنم چه که کلّ در ظلّ سدرهء مبارکه بودند

معزّزند و محترم و موقّرند و مکرّم کسی نبايد بر کسی اعتراض کند و يا خود بهانه نمايد .

وامّا قضيّهء ادّعای الوهيّت و ربوبيّت .

اين عبد الحمد لله از بدو نشئت طينتم به ماء عبوديّت مخمّر گشته و کينونتم

به نسيم جانبخش رقّيّت نشو و نما نموده چنانچه سه سنه قبل از اين به احبّای

عراق مرقوم شده است اعلموا انّ العبوديّة بعتبته السّامية هی اکليلی الجليل و

تاجی الوهّاج و بها افتخر بين ملکوت السّموات و الأرضين . و چندی پيش سؤال

نموده بودند جوابی مرقوم شد لازم شد که سوادش دراين مکتوب مرقوم گردد .

هوالابهی

ايّها الخليل الجليل قد تلوت آيات شکرک لله ربّ السّموات و الأرضين بما

کشف الغطاء و جزل العطاء و ارسل السّماء مدراراً و انزل من معصرات‌ الحيات

مآءً ثجّاجاً و احيی به بلدة طيّبة انبتت باذن ربّها و اهتزّت و ربت و اخضرّت و

ص ٢٤٣

تزيّنت بکلّ زوج بهيج و لمثلک ينبغی ان يستبشر ببشارات الله فی هذه‌ الايّام

الّتی فاضت بفيوضات ربّک القديم تالله الحقّ انّ الاشعّة السّاطعة قد سطعت و

انّ نسائم رياض الاحديّة قد هبّت و انّ بحور الحيوان قد ماجت و ينابيع

الحکمة قد نبعت و انوار العرفان قد لمعت و نجوم الهدی قد بزغت و مطالع

الآيات قد اضائت و مشارق البيّنات قد اشرقت بالنّور المبين و ابواب ‌الملکوت

مفتوحة علی وجوه اهل السّموات و الأرضين و انّک انت يا ايّها المتمسّک بذيل

رداء الکبرياء و المتشبّث بالعروة ‌الوثقی دع ‌المتزلزلين ‌الضّعفاء المستغرقين فی

بحور الشّبهات‌ الغافلين عن ‌المرجع‌ الوحيد المنصوص بميثاق الله من ربّک الکريم

لانّهم فی معزل من مواهب ربّک و فی عمهٍ عظيم تالله الحقّ سوف تری راية

الميثاق تخفق فی‌اعلی قلل الآفاق و انّ نيّر عهد ربّک يشرق اشراقاً تشخص منه

الابصار عند ذلک تری المتزلزلين فی خسران مبين و الغافلين فی حسرة و يأس شديد .

ای خليل مکتوب آن جناب واصل و از نفحات رياض معانيش چنان مفهوم شد

که بعضی مستفسرند که اين عبد چه مقامی را طالب و مدّعی ، قسم به جمال

قدم که اين عبد از رائحه ای که بوی ادّعا نمايد متنفّر و در جميع مراتب

ذرّه‌ای از عبوديّت را به بحور الوهيّت و ربوبيّت تبديل ننمايم چه که ‌اظهار

الوهيّت و ربوبيّت بسياری نمودند . حضرت قدّوس روحی له الفداء يک کتاب

تفسير صمد نازل فرمودند از عنوان کتاب تا نهايتش انّی انا الله است و

ص ٢٤٤

جناب طاهره انّی انا الله را در بدشت تا عنان آسمان به اعلی النّداء بلند

نمود و همچنين بعضی احبّا در بدشت و جمال مبارک در قصيدهء ورقائيّه

ميفرمايد کلّ الألوه من رشح امری تألّهت و کلّ الرّبوب من طفح حکمی تربّت .

ولی يک نفس را نفرمودند که به عبوديّت کما هی حقّها قيام نمود و اگر

چنانچه مقامی را بخواهيم خدا نکرده از برای خويش چه مقامی اعظم از فرع

منشعب از اصل قديم است تالله الحقّ ذلّ رقاب کلّ مقام و خضع اعناق کلّ

مقام و رتبة لهذا المقام العظيم . ع ع
هو الله
قزوين
جناب عبدالحسين عليه بهآء الله ‌الابهی
الله ابهی

ای عبدالحسين روحی لاسمک الفداء من و تو همناميم تو خوشکام و من گمنام

تو به عبوديّت او قائم و من هنوز در وادی عصيان و باديهء نسيان هائم . تو چون

موفّق بر عبوديّت او شدی دعائی نيز در حقّ من نما شايد به عجز و نياز و

نفس پاک ياران اين عبد نيز در ميدان عبوديّت حرکتی نمايد . ع ع

باری اين عبد حصير عبوديّت را به سرير ربوبيّت تبديل ننمايد و بندگی

آستان جمال مبارک را به خداوندی عالميان مبادله نکند بهانه جويان بهتر

ص ٢٤٥

آنکه بهانهء ديگر کنند و به جهت تشويش اذهان و تخديش افکار ياران

متزلزلان اراجيف ديگر بجويند چه که اين تير سهم نافذ نه و زخم اين خنجر

بر جگر وارد نه . جمال مبارک در سورهء هيکل ميفرمايد : قد خلقت للالوهيّة

مظاهر و للرّبوبيّة مطالع و در رسالهء ابن ذئب ميفرمايد : سبحان‌ الله ذکر الوهيّت

و ربوبيّت که از اوليا و اصفيا ظاهر شده آن را اسباب اعتراض و انکار قرار

داده‏اند . حضرت صادق فرموده العبوديّة جوهرة کنهها الرّبوبيّة و حضرت ‌امير

در جواب اعرابی که ‌از نفس سؤال نموده فرموده و ثالثها اللّاهوتيّة‌ الملکوتيّة

و هی قوّة لاهوتيّة و جوهرة بسيطة حيّة بالذّات الی ان قال عليه السّلام فهی

ذات الله العليا و شجرة طوبی و سدرة المنتهی و الجنّة ‌المأوی . و همچنين در آن

رساله از لسان حقّ صادر که حضرت امير فرموده ‌انا الّذی لايقع عليه‌ اسم و لا

صفة و همچنين فرموده ظاهری امامة و باطنی غيب لا يدرک . و همچنين ازلسان

ابی عبد الله عليه ‌السّلام روايت فرموده ‌که گفته‌اند نحن کعبة‌ الله و نحن قبلة

الله و نحن وجه الله . و همچنين ميفرمايد روی جابر عن ‌ابی جعفر عليه ‌السّلام

قال ياجابر عليک بالبيان و المعانی فقال عليه ‌السّلام‌ امّا البيان هو ان تعرف

الله سبحانه ليس کمثله شیء فتعبده و لا تشرک به شيئاً و امّا المعانی فنحن

معانيه و نحن جنبه و يده و لسانه و امره و حکمه و علمه و حقّه اذا شئنا

شاء الله و يريد ما نريده . انتهی

حال ملاحظه فرمائيد که از لسان اولياء چه نغماتی صادر و چه آهنگی بلند و

اسم اعظم روحی لاحبّائه ‌الفداء به ‌آن اقامهء حجّت و برهان بر منکر ميفرمايند و

ص ٢٤٦

اين عبد جز فنای محض و انعدام صرف تحريراً و تقريراً ذکر ننموده باز مورد

صد هزار اعتراض و انکار است . وا ويلا اگر معاذ الله به کلمه ای از اين

کلمات تفوّه نمايد آن وقت چه آتشی افروخته گردد و چه شورشی از حزب

فتور بر خيزد . ای ياران الهی و منصفان حقيقی در رسالهء خال قدری ملاحظه

فرمائيد که در حقّ خاک پاک حضرت سيّد الشّهداء روحی له الفداء چه

ميفرمايد ، قوله الحقّ :مثلاً ملاحظه فرمائيد غلبهء ترشّحات دم ‌آن حضرت را که

بر تراب ترشّح نموده و به شرافت و غلبهء آن دم تراب چگونه غلبه و تصرّف

در اجساد و ارواح ناس فرموده چنانچه هر نفسی برای استشفا به ذرّه‌ای از

آن مرزوق شد شفا يافت و هر وجود که برای حفظ مال قدری از آن تراب

مقدّس را به يقين کامل و معرفت ثابتهء راسخه در بيت داشت جميع مالش

محفوظ ماند . و اين مراتب تأثيرات آن است در ظاهر و اگر تأثيرات باطنيّه را

ذکر نمايم البتّه خواهند گفت تراب را ربّ الارباب دانسته و از دين خدا

بالمرّه خارج گشته . انتهی

حال ملاحظه فرمائيد که در وصف خاک عطرناک يک حرف از حروف فرقان

چنين اوصاف و نعوت بيان فرموده اگر شرک اين است که حزب فتور

فهميده اند در اين صورت نفس مقدّس محلّ اعتراض واقع گردد . در زيارت

حضرت سيّد الشّهداء روحی له الفداء جمال قدم روحی لتربته الفداء به نعت و

ستايشی خطاب فرموده‌اند که از اوّل ابداع تا يومنا هذا چنين اوصاف الوهيّت

ص ٢٤٧

و نعوت ربوبيّت در حقّ مظهری از مطالع مقدّسه نشده‌ است ، مثلاً ميفرمايد: آه آه

من ظلم به اشتعلت حقائق الوجود و ورد علی مالک الغيب و الشّهود من الّذين

نقضوا ميثاق‌ الله و عهده و انکروا حجّته و جحدوا نعمته و جادلوا بآياته . فآه آه

ارواح الملأ الاعلی لمصيبتک الفداء يابن سدرة‌ المنتهی و السّرّ المستسرّ فی

الکلمة‌ العليا . و همچنين ميفرمايد: لو لاک ما ظهر حکم الکاف و النّون و ما فتح

ختم الرّحيق المختوم و لو لا ک ما غرّدت حمامة البرهان علی غصن البيان و

ما نطق لسان العظمة بين ملأ الاديان بحزنک ظهر الفصل و الفراق بين ‌الهاء و

الواو . و همچنين ميفرمايد:بک ظهرت قدرة‌ الله و امره و اسرار الله و حکمه لو

لاک ما ظهر الکنز المخزون و امره‌ المحکم المحتوم و لو لاک ما ارتفع النّداء من

الافق الاعلی و ما ظهرت لئالئ الحکمة و البيان من خزائن قلم الابهی . و

همچنين ميفرمايد : انت الّذی باقبالک اقبلت‌ الوجوه ‌الی مالک الوجود و نطقت

السّدرة الملک لله مالک الغيب و الشّهود . و همچنين ميفرمايد: کلّ الوجود

لوجودک الفداء يا مشرق وحی الله و مطلع الآية الکبری و کلّ النّفوس لمصيبتک

الفداء يا مظهر الغيب فی ناسوت الانشاء . و همچنين ميفرمايد: بک اشرقت

شمس الظّهور و نطق مکلّم الطّور و ظهر حکم العفو و العطاء بين ملأ الانشاء

اشهد انّک کنت صراط الله و ميزانه و مشرق آياته و مطلع اقتداره و مصدر

اوامره المحکمة و احکامه النّافذة . و همچنين ميفرمايد: اشهد انّک کنت کنز

لئالئ علم الله و خزينة جواهر بيانه و حکمته بمصيبتک ترکت النّقطة مقرّها

الاعلی و اتّخذت لنفسها مقاماً تحت ‌الباء انت‌ اللّوح الاعظم‌ الّذی فيه رقم‌ اسرار

ص ٢٤٨

ما کان و ما يکون و علوم الاوّلين و الآخرين و انت القلم ‌الاعلی الّذی بحرکته

تحرّکت الأرض و السّماء . بعد ميفرمايد: سبحانک اللّهمّ يا اله الظّهور و المجلّی

علی غصن الطّور اسئلک بهذا النّور الّذی سطع من افق الانقطاع و به ثبت

حکم التّوکّل و التّفويض فی الابداع . انتهی

و امثال اين بيانات بسيار و در کتب و الواح الهی بی شمار و انّی ادرجت فی

هذه ‌الورقة نبذة‌ منها لتکون بصيرة لاولی‌ النّهی و لئلّا يزلّ ‌الاقدام من صراط الله

اذا سمعت‌ الآذان محامد و نعوتاً لتراب انتسب لعتبته‌ السّامية فی عالم‌ الکيان

بعد البيان و ظهور العيان . اين ستايشی بود که اسم اعظم روحی لاحبّائه

الفداء در حقّ ذات مقدّسی از ادلّاء فرقان فرموده‌اند فاعتبروا يا اولی ‌الابصار .

و معاذ الله از ذکر اين کلمات الهيّه همچو گمان نرود که اين عبد مدّعی يک

کلمه از اين مقامات است . استغفر الله عن ذلک انّی عبد آمنت بالله و آياته و

ليس لی شأن الّا الذّلّ و الانکسار و الضّعف و الانعدام فی جميع الشّئون و

الاطوار و ليس لی امل الّا العبوديّة المحضة لله الحقّ العزيز الجبّار .

باری امواج شبهات است که مرتفع از بحر مفتريات است و ترويج متشابهات

است که در شرق و غرب کافّهء جهات است . اميد اين عبد چنين بود که جميع

احبّای الهی بمنزلهء جناح اين طير مظلوم باشند تا در فضای خدمات امر الهی

بال و پری بگشايد و مقاومت جنود مهاجمهء اعداء تواند . حال جمعی از

ص ٢٤٩

دوستان کمر بر بسته و به سنگ طعن بکلّی بال اين مرغ بی آشيان را

شکسته و به اين قناعت ننموده فرياد از ظلم و ستم نمودند و گريه و زاری

آغاز کردند با وجود آن که تعليمات خفيّه متتابع ‌است و مکاتيب سرّيّه مترادف

و جميع هادم بنيان ميثاق ثابت لائح . ولی اين طير مظلوم را عقاب حيّ قيّوم

مجير و ظهير و اين مرغ بال و پر شکسته را عنقاء مشرق احديّت معين و نصير

سهام طعن را سينه سپر نمايم و سنان طغيان را جان و دل هدف کنم هر

بلائی را در سبيل او قبول نمودم و هر مصيبتی را به جان و دل آماده گشتم

از رفتار کلّ شکرانه نمايم و از کردار جميع چشم پوشم و شب و روز به

خدمت امر الله وحده پردازم هيچ اسمی و رسمی نخواهم و هيچ نام و نشانی

نجويم از هر وصفی بيزارم و از هر نعتی در کنار . جمال مبارک روحی لاحبّائه

الفداء در يوم ولادت اوّل اسمی که عنايت فرمودند عبّاس است و بعد از

چندی در ايّام طفوليّت اين عبد را احضار و بعد از اظهار عنايت کبری و موهبت

عظمی مهر جدّ بزرگوار روحی له‌ الفداء را التفات فرمودند و آن دو مهر منوّر

است که سجع يکی از آن مهر حسّاس عبده عبّاس است اين است اسم و لقب

و نعت و ستايش‌ اين عبد و لا ارضی لی صفةً و لا نعتاً و لا اسماً و لا سمةً الّا

هذا الاسم القديم . ديگر آنچه از قلم اعلی در کتاب اقدس و کتاب عهد و

سائر الواح نازل محض جود و فضل است . ای احبّای الهی تقيّد به اسماء و

تشبّث به اوصاف سر گردانی است و چون باد باديه پيمائی کمر خدمت

بربنديد و در نشر نفحات الله بکوشيد و در اعلای کلمة الله جانفشانی

ص ٢٥٠

نمائيد قدری در حالت انقطاع حضرت روح الله ملاحظه نمائيد که آن روح

مجسّم و نور مصوّر در سنّ دوازده سالگی به چه آزادگی به مشهد فدا به چه

شوق و اشتياق شتافت و چگونه جان فشانی نمود . کار از دو شقّ خارج نه يا

به خدمت امر مقدّس مؤيّد ميگرديم يا نه اگر به اين موهبت کبری موفّق شويم

جميع اسماء حسنی طائف حول و اگر مأيوس و محروم شويم از اسماء و القاب

و اوصاف و احساب چه ثمر پديدار فاستغنوا عن کلّ اسم و صفة فی ظلّ ربّکم

الرّحمان الرّحيم ، تالله ‌الحقّ اذا حفظتم وصايا الله و ثبتّم علی ميثاق الله

يخدمکم کلّ الاسماء الحسنی و يتباهی بکم کلّ الصّفات العليا دعوا هذه

الاوهام ثمّ ‌ابذلوا جهدکم فيما يتنوّر به وجوهکم‌ فی ملکوت‌ الله ‌المهيمن ‌القيّوم

و تتلقّيکم به ملائکة القدس و تدرککم به بشائر الفوز و الفلاح من جبروت ربّکم القديم .

باری ملاحظه فرمائيد که‌اين عبد در چه بلائی و چه اضطرابی از جهتی هجوم

ملل اولی و از جهتی جنون سائر اعداء و از طرفی دسائس امّت يحيی و از

سمتی وساوس بد خواهان سياسی در مراکز عليا و از شطری ادارهء امور معضلهء

عکّا و از هر جهت مکاتبه و مراسله به سائر جهات و جواب مسائل معضلات و

وقتی سر گردانی در تمشيت مهمّات و ساعتی حيرانی در تأديهء ديون ، در

بعضی اوقات و شب و روز در حسرت و تأسّف از هجوم جنود شبهات و نشر

متشابهات . با وجود اين دوستان اکتفا به بلايای اين عبد ننمايند آنان نيز به

ص ٢٥١

کمال تدبير در سرّ سرّ تعليمات خفيّه به اطراف ارسال نمايند و نشر اراجيف

کنند و بنيان پيمان را فتور خواهند و در وهن قصور نکنند با وجود آن که هيچ

زحمتی ندارند و هيچ تعبی ندانند و هيچ فکری نينديشند و از هيچ چيز نه

جزئی و نه کلّی مسئول نباشند و مکلّف نگردند ،

" لاله ساغر گير و نرگس مست و بر من نام فسق داوری دارم خدايا من که را داور کنم ".

الهی تری وحدتی و غربتی و کربتی و تشاهد نحول جسمی و ذهول نفسی و

خسوف بدری و کسوف شمسی و ضعف ارکانی و تزلزل اعضائی و تزعزع

وجودی و تضيّق صدری و خفقان قلبی و زهاق روحی و عدم شروحی و شدّة

بلائی فی سبيلک و کثرة ‌ابتلائی فی محبّتک ای ربّ استأصلت الزّوابع دوحتی

النّاشئة و اقلعت‌ الزّلازل ارومتی‌ الثّابتة و اخذتنی اعاصير البلوی و اهلکتنی

شدائد البأساء و الضّرّاء ای ربّ ضاقوا بی ذرعاً و استأثروا بی هواناً و رشقوا

عليّ سهاماً و رضيوا لی حرماناً و انّی بعزّتک فريد وحيد فی ملکک و ليس لی

ملجأ منيع و لا ملاذ رفيع الّا ملکوتک الابهی و ليس لی مناص و لا مجير الّا

جوار رحمتک الکبری ای ربّ فارفعنی حتّی تخمد هذه النّار المؤجّجة فی قطب

الاضلاع و الاحشاء و يسکن هذا الطّوفان المتواصل و الغبار المثار الی کبد

السّماء حينئذ يستريح روحی و ينتعش قلبی و يفرح ذاتی و ينشرح بفضلک و

موهبتک لانّ احبّتک استثقلونی و عبادک وقعوا فی حرج من وجودی و انّی

احاطنی القصور و ما تمکّنت ممّا کنت ارجوه فی يوم النّشور يا ربّی الغفور

ص ٢٥٢

ادرکنی ادرکنی نجّنی نجّنی من هذا الوهاد و خلّصنی من هذا السّنين الشّداد

انّک انت مخلّص کلّ عبد اوّاب .

امّا قضيّهء زجر احباب از بعضی اوضاع ، اين معلوم آن جناب است که اهل فتور

و حزب حشر و نشور در نهايت شين و شورند و به هيچ وسيله ای ساکن

نگردند و اگر اين عبد با احبّا نيز با گرز و چماق درافتم ديگر کسی در

ميدان باقی نماند بکلّی بايد انّا لله و انّا اليه راجعون خواند و از هر چيز

چشم پوشيد . اين عبد به مجرّد اين که به نفسی نصيحتی نمايم فوراً حزب

فتور اطراف او را گيرند و از عهد و ميثاق منحرف نمايند چنانچه به کرّات در

اين ارض تجربه شد . حال بکلّی پا و دست اين عبد بسته و به گوشه ای

نشسته و سير و تماشا مينمايد تا خدا چه راهی بنمايد و قضا چه امضا کند .

شخصی از ياران ذکر نموده بود که بعضی رئيس موهومند، گفتم لا و الله

مرؤوس مظلوم به قول شما اين رياست موهومه است و چنين مغبوطه ، وای اگر

رياست معلومه بود چه ميشد با وجود آن که عبارت از بلا و محن است چنين

رشک و غبطهء هر انجمن است . وای اگر کام دل و راحت جان بود . حال

نقلی نشده است اين عبد به روضهء مطهّره قسم گوشه ای گيرد و توشه ای

نپذيرد نفسی اين ثقل اعظم را چندی حمل نمايد چه ضرر دارد و الله سبب

روشنی چشم اين عبد شود و علّت راحت جان و آسايش وجدان گردد و اگر

کسی در اين قضيّه شبهه نمايد تجربه کنند چه ضرر دارد و الله الّذی لا اله

ص ٢٥٣

الّا هو آن يوم يوم عيد اين عبد است و اگر به صدق و راستی اقدام شود

البتّه فوائد کلّی بخشد و من به جان و دل تأييد نمايم و تعليمات سرّيّه به

جائی نفرستم و تخديش افکار نکنم و تشويش اذهان ننمايم و تفريق کلمة‌ الله

نجويم و مظهر باطن و مظهر ظاهر تشکيل ننمايم به صدق محض و راستی

صرف اقدام نمايم و جميع اين مشکلات را حلّ کنم ادّعای مظلوميّت نکنم و

کسی را نسبت زاغ ندهم و خويش را بلبل ننمايم و ابداً به وهن احدی راضی

نشوم و چون اهل اروپ مذهب سرّی تأسيس ننمايم و خفيّاً با نفسی مخابره

نکنم . حضرت روح ميفرمايد : آيا کسی سراج را زير فانوس حديد مينهد؟ لا

و الله . سراج به دست گرفته و واضح به هر ديده مينمايد هر امر سرّی ظلام

است و هر نجوی مذموم در کتاب عزيز علّام .

باری مختصر اين است که در اين مدّت به جان عزيزت نهايت رعايت و مدارا

ملحوظ شد و همچو ملاحظه نفرمائيد که اين عبد روش و حرکت را تغيير

ميدهد اين روش سجيّهء اين عبد است اگر آشنايان انکار کنند الحمد لله

جميع بيگانگان شهادت ميدهند که اين عبد به هرنفسی خواه محسن و خواه

دون آن کمال محبّت و شفقت را مينمايد و ابداً تعرّض نميکند اگر استشهاد

لازم شود جميع اهل برّيّة ‌الشّام مهر نمايند وبه سوگند تأکيد کنند ، سبحان

الله روش و سلوک و جميع شئون اين عبد نزد بيگانگان مسلّم ولی آشنايان

انکار کنند ، و الفضل ما شهدت به الاعداء .
ص ٢٥٤

ای دوستان الهی گمان ننمائيد که در ضمن اين بيان مقصود اشخاص

مخصوصند بلکه مقصود حزب فتور است و شما را به جمال قدم قسم ميدهم

کسی را توهين ننمائيد و خواری به جهت نفسی مخواهيد آنچه نسبت شرک و

کفر و الحاد و ضرّ و ضلال و وبال به ما تصريحاً او تلويحاً او ضمناً بدهند

ابداً تعرّض ننمائيد و کسی را تسفيق نکنيد وشخص معلومی را و لو مدافعه

باشد مقاومت و معارضه ننمائيد به کمال ملاطفت و محبّت و دوستی و

خير خواهی و دلسوزی رفتار نمائيد ، روش روحانيان گيريد ومسلک کرّوبيان

جوئيد در حقّ کلّ دعا کنيد و خير کلّ را از خدا بخواهيد . هر نفسی را به

کمال ادب ذکر نمائيد و شخصی را مبغوض مداريد و با هر کس مهربان

باشيد و اگر به سمع خويش کنايةً يا اشارةً يا تلويحاً يا تصريحاً توهين ‌اين

عبد را شنويد آشفته نشويد کمال حلم و سکون را چون اين عبد ملحوظ

داريد و به نفحات قدس مأنوس گرديد ولی گول نفسی را نخوريد و گوش به

تملّق بعضی ندهيد زود پی به شبهات اهل متشابهات بريد اهل فراست باشيد

منخدع نگرديد مفتون مداهنهء اهل فتور نشويد به ‌نور الله ناظر باشيد و مظهر

اتّقوا من فراسة‌ المؤمن فانّه ينظر بنور الله گرديد ،

" ور نه‌ اين جغدان دغل افروختند بانگ بازان سپيد آموختند "

" بانگ هدهد گر بياموزد قطا راز هدهد کو و پيغام سبا " .

ای ياران قسم به حضرت يزدان که اين عبد در حقّ نفسی وهنی راضی نشده

ص ٢٥٥

و قصوری ننموده بلکه اين قصور از آفتاب ميثاق است که بر آفاق اشراق

نموده ليس هذا من عندی بل من عنده ، الله اعلم حيث يجعل رسالته ، أ هم

يقسمون رحمة ربّک؟ نحن قسمنا بينهم معيشتهم ،

" جرم او اين است کو باز است و بس غير خوبی جرم يوسف چيست پس؟ "

ای ياران روحانی ، جمال نورانی مربّی رحمانی آفتاب انور جهان الهی روحی

لمرقده الفداء و نفسی لارقّائه ‌الفداء تحمّل تير و زنجير و تهديد شمشير نموده

در سلاسل و اغلال ايّام را بسر بردند مدّتی در زندان بودند و به کرّات در

تحت عذاب اليم عوانان ، روزی سرگون به عراق شدند و دمی متّهم به شقاق

در السن اهل آفاق ، يومی در بزم مصائب جام بلا بدست گرفت و شبی در

جشن وفا از کؤوس جفا مدهوش و مست شد ، سالی در بدشت بازار يوسفان

شکست داد و از فرط دليری اسير هر ستمگری شد و زمانی خانمان به تالان

و تاراج داد و بی سر و سامان هر اقليم و کشوری گرديد ، وقتی چون شمع در

زجاجهء غربت بگداخت و زمانی فريد و وحيد در جبال شاهق و مغار

کردستان بی انيس و رفيق ماند ، مدّتی در زوراء سينه هدف سهام اعداء کرد

و سالهائی در مقابل هجوم اهل بغضاء چون حصن مرصوص مقاومت مخصوص

فرمود ، گاه‌ آوارهء شرق شد و گاه راندهء غرب، گهی به بلغار افتاد و گهی به

سقلاب تا آن که در سجن اعظم در زندان عميق در افتاد تا آخر ايّام به

سرآمد و يوم‌ الله منتهی شد و آفتاب لقا افول نمود و ليلهء ليلاء هجوم کرد و

ص ٢٥٦

ياران باوفا در آتش حرمان سوختند و آتش حسرت بر افروختند . باری

آفتاب توحيد در مصائب شديد تحمّل هر بلای عظيم فرمود تا جمعی بی نوايان

را با نوا فرمايد و نفوس پريشان را مجتمع نمايد افسردگان را برافروزد و

پژمردگانرا طراوت و لطافت بخشد مردگان را جان مبذول دارد و آوارگان

را سر و سامان دهد مستمندان را به گنج روان دلالت فرمايد و نادانان را

دانائی بخشد . اين مدّت مديده با رأفت کبری و ملاطفت عظمی اين نفوس را

در آغوش عنايت تربيت کرد و به انواع فيض پرورش داد تا در يوم فراق بر

وفای حقيقی و وفاق قيام نمائيم و کمر خدمت بربنديم و به جان و دل کوشيم

و چشم‌ از جميع شئون بپوشيم مظهر حتّی اجعل اورادی و اذکاری ورداً واحداً

و حالی فی خدمتک سرمداً گرديم . حال هنوز قميص تقديس تر و طری و بالين

نازنين در نهايت تازگی و رنگين ، ما جميع آن وصايا را فراموش نمائيم و

خاموش نشينيم و همهء آن الطاف را نسيان کنيم و راه عصيان بپيمائيم و چون

عزم و حرکتی نمائيم طوفان اختلاف برانگيزيم و با هر کس در ستيزيم بر

بالين پرند و پرنيان بخسبيم و فرياد و فغان بر آريم ، در ايوان راحت جان

بياسائيم و شکايت‌ از تطاول مظلومان نمائيم هر چه خواهيم بکنيم و بگوئيم و به

آفاق انتشار دهيم و از جهتی الغوث الغوث به عنان آسمان رسانيم ، خدمتی که

نکرديم سهل است اهانت به هيکل امرش چرا بنمائيم؟ نصرت که ننموديم

بس است تيشه به ريشهء شجرهء مبارکه اش چرا زنيم ؟
ص ٢٥٧

ای پروردگار از خواب غفلت بيدار فرما و از بی هوشی هوشيار کن ديده را

نوری بخش و گوش را شنوائی عنايت کن قدری انصاف عطا فرما و به جزئی

وفا مؤيّد نما بلکه تيشه خفيف تر گردد و طوفان قدری سکونت يابد توئی

مقتدر و توانا و توئی واقف و دانا . ع ع

باری مقصود اين است که حزب فتور را مقصد چنان است که در هر نفسی

قصوری از اين عباد در انظار جلوه دهند و به اين سبب سيّئات تزلزل خويش

را بپوشند و جميع را از صراط مستقيم منحرف نموده در اطراف خويش جمع

نمايند و علم خلاف برافرازند و اساس اختلاف بنهند . مثلاً ملاحظه فرمائيد

که از هندوستان چه اراجيف کذبی و اسنادات کفر و شرکی نسبت به حاجی

محمّد حسين دادند و به مصر نوشتند تا آن جناب را نيز از او بی نهايت

مکدّر کردند و به حسب روايت شکايت در مکاتيب اوّليّه نموده بوديد و چون

محض لطف الهی حاجی مذکور مغدور به مصر رسيد ملاحظه فرموديد که

اراجيف بود چنانچه در مکتوب اخير مرقوم فرموده بوديد که : جناب حاجی

محمّد حسين اصفهانی از بمبئی وارد مصر شدند به دقّت مطالب ايشان

استماع شد ابداً کلمهء مغايری از ايشان مسموع نگشت چرا بعضی احباب

اغراق نويسی را شعار خود ساخته‌اند ، اين بندهء خدا غرضی جز اتّفاق‌ احبّا بر

کلمهء واحده و ثبوت و رسوخ کلّ بر عهد الهی ندارد و هتک حرمت نفسی را

هم نميخواهد خداوند تبارک و تعالی ميداند چيزها نوشته بودند که عقل از

ص ٢٥٨
استماع آن متحيّر و قلب مضطرب ميشد . انتهی

حال ملاحظه فرمائيد که مقصدشان از اين مفتريات چه بود و مفتريات هند

مقتبس از مفتريات عکّاست و شما ميدانيد که مقصود طعن به حاجی نبود

مقصود اين عبد است شما همين را ميزان قرار دهيد حقيقت حال مشهود

گردد . ای کاش به همين کفايت نمودند . تالله الحقّ انّ صدری مشبّک من

سهام المفتريات و قلبی متقطّع من طعان سنان الرّوايات و صرت اذا اتتنی من

سهام تکسّرت النّصال علی النّصال . ملاحظه فرمائيد اين عبد خود را فدای هر

يک از بندگان جمال مبارک مينمايد و فديتهم بروحی و نفسی و ذاتی و

کينونتی ميگويد و مينگارد با وجود اين در افواه شهرت ميدهند که ‌اين عبد

ادّعای اعظم مراتب و مقامات نموده که ذکرش از قلم جاری نمی شود با وجود

آن که اکثری از متزلزلين اظهار تذلّل و انکسار و تبتّل و ابتهال و تنزّل و

افتقار اين عبد را بهانه و وسيلهء تزلزل خويش نموده که فلان روحی لاحبّائه

الفداء او لتراب اقدام احبّائه مرقوم مينمايد، پس چگونه برتری بر احدی دارد

يا آن که مرکز ميثاق است که دائرهء کتاب اقدس و کتاب عهد بر آن مرکز

منصوص مثبوت دائر است؟ پس جميع امثال و اقران بلکه برتری بر او دارند .

با وجود اين اين عبد اين مقام را نيز اعظم از مقام خويش می شمرد .

باری ای دوستان الهی در دين الله تکفير و تفسيق نبوده و نيست و تزييف و

ص ٢٥٩

تحقير جايز نه ، با کسی مجادله ننمائيد و منازعه نکنيد وذلّت از برای احدی

مطلبيد و نام نفسی را به وهن مبريد و ضرّ نفسی را مخواهيد و لسان را به

طعن کسی نيالائيد غيبت نفسی ننمائيد و پرده از کار کسی بر نداريد تا

نفسی اظهار ثبوت مينمايد تعرّض مکنيد و او را رسوا ننمائيد و همين کلمات

را نفسی وسيلهء نزاع و اعتراض نکند به ثبوت و رسوخ بنيان تزلزل را از بنياد

براندازيد و به تمسّک و تشبّث اساس دين الله را محکم نمائيد حزب فتور را

به حال خويش گذاريد و حواله به صاحب عهد و ميثاق نمائيد آن حيّ قديم

قويّ قدير است و هادم بنيان هر مکر و تدبير . نصوص کتاب اقدس لوح

محفوظ الهی منسوخ نگردد و مرکز ميثاق الهی نلغزد علم مبين سرنگون نشود

کوکب صبح منير آفل نگردد بحر محيط از فيض منقطع نشود شمس شهير

در پس سحاب شديد نماند نسيم عنايت منقطع نگردد و باب رحمت مسدود نشود

مواهب جمال ابهی مفقود نگردد و موارد فرات سائغ بارد و شراب

مقطوع نشود . عنقريب کوکب ميثاق اشراق بر آفاق نمايد و آفتاب عهد بر

شرق و غرب بتابد اهل فتور نادم و پشيمان گردند و حزب عجول متشتّت و

پريشان و هذا وعد غير مکذوب . ع ع
هو الله

_١٨٩ای ربّ تری هجوم الأمم و جولتها و غرور الملل و صولتها علی عبدک الفريد

الواحد الغريب فی سجنک‌الاعظم و تنظر توارد السّهام و تتابع الرّماح و تکاثر

ص ٢٦٠

السّيوف و تکاثف الصّفوف من کلّ الارجآء و الانحآء فاصبحت النّصال هالةً

حول الجسم النّحيل کالهلال و غدت تکاثر توارد السّيوف الحداد تجعله تحت

الظّلال و مع هذه البليّة‌ الدّهماء و المصيبة‌ العمياء قام الاحبّاء علی اشدّ الجفاء و

دخلوا يا الهی فی ميدان الکفاح بسهام و سنان و سيوف و رماح و صوّبوا

النّبال الی عبدک الاعزل من السّلاح و ظنّوا يا الهی بانّ هذا هو الفلاح و

النّجاح هيهات هيهات فسوف يرون انفسهم فی مهاوی الرّدی و حفرات الشّقی و

غمرات العمی و ينوحون و يبکون علی ما فرّطوا فی جنب الله و هتکوا حرمة

الله و نقضوا ميثاق الله و نکسوا راية‌ الله و فرّقوا کلمة الله و شتّتوا شمل

مرکز العهد و نثّروا ما نظمه يد الفضل . ای ربّ اتّخذوا ميثاقک هزواً و عهدک

ملعباً و صعودک مغنماً و مرکز ميثاقک سخريّاً . ای ربّ اغفر ذنوبهم و استر

عيوبهم و کفّر عنهم سيّئاتهم و ارجعهم اليک و اجمعهم تحت لوآء ميثاقک و اخلع

عنهم القميص الرّثيث و البسهم ردآء التّقديس انّک انت الکريم الرّحيم . ع ع

ای رفيق اگر بدانی که به چه حبّی قلم گرفته و به تحرير اين نميقه پرداخته

البتّه به مجرّد ملاحظه در شوق و شعف آئی و وجد و طرب کنی که الحمد لله

چنين غمخوار غمگساری دارم و چنين يار مهربانی که در چنين احزانی و

بلايا و مصائب بی کرانی و گرداب عذابی به اين محبّت به نگارش جواب

نامه پرداخته و با ياد ياران همدم گشته در يومی که تَذْهَلُ کلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا

أرْضَعَتْ و تَضَعُ کلُّ ذاتِ حَمْل حَمْلها و تَرَی النّاسَ سُکاری و ما هُمْ بِسُکاری

ص ٢٦١

و لکنّ عذابَ الله شديد ، او به ذکر بديع دوستان سديد پرداخته و به درگاه

احديّت عجز و نياز مينمايد که تأييد و توفيق بخش و عنايت فرما . ع ع

ای رفيق آيا يادت می آيد که در ايّام تشرّف به لقاء الله به چه اشتعال و

انجذاب با تو ملاقات مينمودم و به چه مهربانی صحبت ميکردم و چقدر محبّت

به شما داشتم . آن الفت و محبّت و مؤانست فراموش نشود قدر آن را بدان

اگر تو فراموش نمائی من ننمايم و از فضل و جود حضرت احديّت ملتمسم که

آثار و آيات آن ملاقات را اليوم ظاهر و عيان فرمايد . ای رفيق در هر کور

اگر چه امر الله ظاهر ولی به وضوح اين کور اعظم در هيچ کوری امر واضح و

عيان نبود چه که‌ اين دور مبين در جميع شئون ممتاز و در کلّ مراتب بی مثل

و بی نظائر و اشباه و در اين کور نيز هيچ امری به وضوح و ثبوت و قوّت و

عظمت عهد و ميثاق نه . جمال قدم و اسم اعظم روحی لعباده‌ الفداء از جميع

جهات ابواب وساوس و دسائس و شبهات را مسدود فرمودند و از برای

نفسی محلّ تردّد نگذاشتند سی سال قبل از صعود در مواضع متعدّده از

کتاب اقدس که ناسخ و مهيمن بر جميع کتب است به صراحت و توضيح من

دون تأويل و تلويح سبيل را واضح و دليل را لائح فرمودند و تکليف الهی و

دينی و روحی و ظاهری و باطنی کلّ را تعيين کردند وسی سال جميع اطفال

ملکوت را از پستان کتاب اقدس شير عنايت فرمودند تا اين ضوابط و روابط

الهيّه در کينونات بشريّه تمکّن تامّ حاصل نمايد و حصن رزين امر الله چون

ص ٢٦٢

سدّ سديد حديد حصين و متين شود و کسی رخنه نتواند مبيّن کتاب مبين را

به اوضح تصريح تعيين فرمودند و مرکز ميثاق را شهرهء آفاق کردند و گذشته

از بيان شفاهی به اثر قلم اعلی و نصّ صريح ابهی کتاب عهد نازل و جميع

شبهات محتمله را زائل فرمودند به قسمی که دور و نزديک و اهل افريک و

امريک و ترک و تاجيک کلّ از اين آوازه در غلغله و ولوله ‌افتادند و صيت اين

عهد و صوت اين ميثاق گوش زد جميع اهل آفاق شد . با وجود اين معدودی

محدود هوس سروری نمودند و اوهام مهتری با کلاه تتری تاج برتری جويند و

به قوّتی چون بعوض نفوذ در ميثاق خواهند و راه ستمگری پويند که مرکز

ميثاق را منسيّ آفاق کنند و قطب دائرهء عهد را خارج ازمحيط اشراق ، هيهات

هيهات هرگز آفتاب عهد به قوّت اهل مهد پوشيده نشود و رخ مهر تابان به

همسات خفّاشان رنجيده نگردد و سيل فيض بهاران به مشتی خاک مسدود

نشود و نسيم رياض ميثاق مقطوع نگردد فسوف يسمعون نقرات هذا النّاقور و

نغمات هذا السّافور من الملأ الاعلی سبحان ربّی الابهی هنالک ينطقون

المؤمنون و المتزلزلون تالله لقد آثرک‌ الله علينا . حال ملاحظه‌ فرمائيد که ‌اين

تزلزل و تردّد چه ثمری به جهت اهل فتور دارد آيا در بحر رحمت اخروی

مغمور گردند يا خود در شئون دنيوی معمور شوند؟ لا و الله بلکه عاقبت هر

متزلزلی درتحت اطباق خذلان ابدی مطمور گردد . يا لله نسيان عهد و عصيان

ميثاق سبب نورانيّت وجه در جبروت اعلی و ملکوت ابهی است يا افترای بر

مرکز ميثاق و ابتلای وحيد فريد آفاق سبب روشنائی روی در ملأ اعلی است؟

ص ٢٦٣

اگر به اين دلائل و براهين کفايت نه نصّ کتاب اقدس و کتاب عهد را

نشان هر ملّتی از ملل عالم ميدهيم و بدون گفتگو سؤال مينمائيم که به موجب

اين نصوص الهيّه چه ‌اقتضا مينمايد آيا چه حکم خواهند نمود خواهند گفت که

اين نصوص به جهت اطاعت است يا مخالفت ، به جهت اعانت است يا اهانت

به جهت خصومت است يا رعايت ؟ آيا در هيچ کوری نصوص کتاب اقدسی بود

و يا فصوص خاتم عهدی بود؟ با وجود اين آباء و اجداد حضرت اعلی و جمال

قدم و اسم اعظم روحی لهم الفداء چون شيعه بودند به جهت کلمهء من کنت

مولاه فهذا عليّ مولاه از سايرين متنفّر بودند و حال حضرات متزلزلين آباء و

اجداد جمال قدم و حضرت اعلی را به جهت اين که عمری نبودند شيعهء

شنيعه دانند و در جميع اوراق شبهاتشان تکفير حزب شيعه نموده‌اند . بلی در

آثار مبارک ذکر شيعهء شنيعه هست ولی مراد شيعيانی بود که اعراض از

حضرت اعلی در يوم ظهورش نمودند و صد هزار نفوس شهيد کردند نه

شيعيانی که تابع حضرت امير و ائمّهء اطهار عليهم السّلام بودند ، چه که جميع

اجداد جمال قدم و اسم اعظم و حضرت اعلی روحی لعباد هما الفداء شيعه

بودند و بری از هر مخالفی پس در اين صورت اصلاب طاهره چه شد بايد

گفت اين دو شمس حقيقت استغفر الله از اصلاب شنيعه بودند . سبحان الله

ملاحظه فرمائيد که غرض چه ميکند که بکلّی انسان کور ميشود و تمييز

ميان صحيح و سقيم و غثّ و ثمين نميدهد . و اين کلمهء کفايت کتاب من دون

مبيّن اصلش از عمر است که گفت حسبنا کتاب الله و به چيز ديگر محتاج

ص ٢٦٤

يعنی مبيّن نيستيم و اساس نزاع و جدال و خصومت و تشتيت و تفريق را

گذاشت و عداوت و بغضاء بين دوستان و اصحاب حضرت انداخت . اين

کلمه اساس جميع ظلمها و طغيانها و عصيانها بلکه سبب خونريزيها گشت و

چون مطّلع بر حقايق وقايع بعد از حضرت رسول گرديد شهادت ميدهيد که

اسّ اساس دين الله ازاين کلمه بر هم خورد و جنود نفس و هوی هجوم آورد

و راسخ در علم معزول و مهمول گشت و هر شخص مجهول و مخمول چون ابو

هريره و ابو شعيون معزّز و مقبول گرديد . اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه

اسير و حقير و خانه نشين شد و لعن الله ‌النّاقة و راکبها و قائدها يار دلنشين

گشت . لا فتی الّا عليّ لا سيف الّا ذوالفقار سر گشتهء تلال و قفار شد و

الشّجرة الملعونة فی القرآن بر عرش خلافت و سرير سلطنت استقرار يافت .

الفاطمة بضعة منّی من آذاها فقد آذانی در بيت الحزن گريست تا هلاک شد و

عايشهء بی باک به حرب آن جان پاک با قومی سفّاک و هتّاک شتافت و به تَبَغّلتِ

و تَجَمّلْتِ وَ لَو عِشْتِ تَفَيّلْتِ معزّز و مکرّم گشت . اين کلمهء حسبنا کتاب الله

تيغ و شمشير شد و بر سر مبارک حضرت امير خورد و سيف صارم ابن آکلة

الاکباد گشت . اين کلمه در ليلة الهرير نار سعير برافروخت و چهار هزار نفر

حفظهء قرآن اجلّهء اصحاب حضرت امير را هَزَله و رَذَله و خذلهء خوارج کرد . اين

کلمه تشتيت شمل احبّا نمود و تفريق جمع اهل ولا کرد . اين کلمه حبّ

احبّای جمال محمّدی را به سيف و سنان و حيف و عدوان تبديل نمود . اين

کلمه خنجر کين شد و در ارض طفّ حنجر جمال مبين را قطع کرد و خاک

ص ٢٦٥

را به خون مطهّرش رنگين نمود . اين کلمه در صحرای کربلاء آن مصيبت

کبری و آن فضيحهء عظمی را بر پا نمود . اين کلمه جميع ائمّهء‌ اطهار را اسير و

مسجون و مظلوم و محکوم هر غدّار کرد . اين کلمه سبب شد که در بين امّت

مرحومه جدال و نزاع و قتال و حرب و ضرب انداخت و خون کرورها از

مسلمانان ريخت . اين کلمه کور فرقان را زير و زبر نمود و بوستان الهی و

جنّت محمّدی را جنگل سباع و ذئاب تيز چنگ کرد . اين کلمه هزار و دويست

سال به خونريزی غبراء را گلگون و حمرآء نمود . اين کلمه صد هزار گلوله

گشت و بر سينهء مبارک حضرت اعلی خورد . اين کلمه زنجير شد و در گردن

مقدّس جمال قدم افتاد . اين کلمه غربت عراق و کربت بلغار و مصيبت سجن

اعظم شد . زيرا خليفهء ثانی چون خواست که مبيّن کتاب حضرت امير را مقهور

و در زاويهء نسيان محصور نمايد و راسخ در علم را مبتذل و فاسق پر جهل را

معزّز و محترم کند و منصوص من کنت مولاه فهذا عليّ مولاه را محتقر نمايد

در مقابل نصّ ، يکفنا کتاب الله و حسبنا القرآن گفت و استدلال به لارَطْبٍ و

لا يابِسٍ الّا فی کتاب مبين نمود و تمسّک به اليوم اکملت لکم دينکم جست و

تشبّث به ‌او لم يکفهم انّا انزلنا اليک الکتاب کرد و مبيّن کتاب ، راسخ در علم ،

حضرت امير را خانه نشين نمود و هر راوی ضعيف را شير گير کرد . يکی لو

کان نبيّ من بعدی لکان عمر روايت کرد ، ديگری حديث عشرهء مبشّره قرائت

نمود ، ديگری عثمان ذوالنّورين و عثمان رفيقی فی‌الجنّة تلاوت کرد ، ديگری لَوِ

اتَّخَذْتُ غير الله خليلاً لَاتَّخَذْتُ ابابکر خليلاً از قول حضرت حکايت نمود .

ص ٢٦٦

خلاصه مجتهد زياد شد و فتاوی بيشمار گشت غبار کذب و اراجيف بلند شد

و نور آفتاب صدق مکدّر گشت اختلاف شديد شد و ايتلاف ناپديد گشت آراء

مختلفه به ميان آمد و اختلاف کلمه عيان شد شريعت الله متروک شد و مبيّن

کتاب الله مخذول گشت ابن عفّان مقتول شد ابن آکلة الاکباد منصوب

گشت حرب جمل بر خاست مکر و دغل به ميان آمد حميراء بر ناقهء شهباء

سوار شد و جولان در ميدان عصيان نمود و خونخواهی ابن عفّان کرد معاويه

سر از زاويه بيرون کرد و در ماتم عثمان از ديده خون بباريد بر سر منبر رفت

و اصبع مقطوع حرم داماد پيغمبر بنمود و پيرهن پر خون عثمان نشر کرد و با

چشمی گريان آغاز فرياد و فغان نمود که اين قميص پر خون ذوالنّورين است

واين اصبع مقطوع نورعين وا ويلا وا دينا وا شريعتا جميع حاضرين گريستند و

در مقاومت به حضرت امير زيستند . غبار تيرهء ليلة‌ الهرير به فلک اثير رسيد و

هزاران از نخبهء اصحاب رسول در خاک و خون مقتول افتاد و علی هذا المنوال

سائر الاحوال . و اگر خليفهء ثانی اطاعت به راسخ در علم و مبيّن کتاب

حضرت امير مينمود و حسبنا کتاب الله بر زبان نميراند ابداً اين فتن و فساد

رخ نمی نمود و اين فتک و هتک به ميان نمی آمد و سی هزار مجتهد در مقابل

راسخ در علم به منازعه و محاججه بر نمی خاست چه که هر يک از اصحاب

رسول خويش را مجتهد مستقلّ شمرده از آيات و احاديث استنباط احکام و

عبادات و اعتقادات مينمود در اين ميان کسی که مهمول و معزول بود

حضرت امير بود . و همچنين ملّا محمّد ممقانی و ساير مجتهدين حسبنا کتاب

ص ٢٦٧

الله ميدانستند و از مبيّن کتاب حضرت اعلی روحی له الفداء خويش را مستغنی

ميشمردند لهذا به ‌آيهء مبارکهء و لکنّه رسول الله وخاتم النّبيّين تشبّث و تمسّک

جسته فتوی بر قتل حضرت اعلی دادند و اگر چنانچه از برای کتاب مبيّنی

واجب ميدانستند اعتماد بر فهم خويش نميکردند در حکم قتل تردّد

مينمودند . پس معلوم و واضح گشت که جميع اين فساد و فتن وبلايا و محن

از عدم اطاعت مبيّن مبين و عبارت حسبنا کتاب الله منبعث گشت . باری اگر

چنانچه کتاب کفايت ميکرد مبيّن منصوص چه لزوم و آيهء کتاب اقدس چه

لازم . کتاب عهد به جهت چه ؟ اين آيات که در نزد کلّ احبّاء موجود

ميخواندند و به موجبش عمل مينمودند نهايت هر يک از احبّاء مجتهدی ميشد و

استنباطی ميکرد و حکمی مجری ميداشت و نهايتش اين بود که استنباطها

مختلف ميگشت کار به مجادله ميرسيد مجادله به منازعه منجر ميشد و منازعه

به مقاتله ميانجاميد و عاقبت صد هزار خون ريخته ميشد چيز ديگر نميشد .

حال با وجود عهد و ميثاق نيّر آفاق ، حسبنا کتاب ميگويند وای اگر آيات

کتاب اقدس و کتاب عهد در ميان نبود آن وقت و الله گوشت و پوست اين

عبد را با درفش فوراً پاره ‌پاره مينمودند . و از غرابت وقوعات اين که يکی از

احباب گفته بود که اين رساله چگونه اوراق شبهات است با وجود آن که صد

آيه در آن مندرج چگونه آيات بيّنات شبهات ميشود؟ در جواب بفرمائيد تير

شبهات ردّاً علی الباب تأليف شخص کرمانی نيز محتوی بر صد آيات بيّنات

قرآن ، در اين صورت تير شبهات را کتاب صواب بايد خواند ؟ گذشته از اين

ص ٢٦٨

رسالهء يکی از يحيائی ها که در ردّ جمال مبين و نبأ عظيم مرقوم نموده جميع

اعتراضات و احتجاجات خويش را مستند بر آيات بيان نموده و به زعم خود

نصوص بيان را ردّ قاطع بر جمال مبارک شمرده و آيات حضرت اعلی روحی له

الفداء را درج کرده، در اين صورت بايد گفت آن رسالهء مهملهء آن شخص کتاب

مبين است يا الهام علّيّين؟ و از اغرب غرائب آن که اعتراضات اهل زلزال بر

اين عبد مطابق احتجاجات اهل ضلال بر جمال ذوالجلال است طابقوا النّعل

بالنّعل ولی از برای اين عبد مفترياتی جعل کردند و برآن ردّ نوشته اند و

ولوله در آفاق انداخته اند و آتشی بر افروختند و خرمن بيگانه و خويش

بسوختند و اذا قيل لهم لا تفسدوا فی الأرض قالوا انّما نحن مصلحون الا انّهم

هم المفسدون و لکن لا يشعرون . ملاحظه نمائيد ادّعائی از برای اين عبد خلق

نمودند پس محاججه به آيهء من يدّعی قبل الالف نمودند و حال آن که جمال

قدم و اسم اعظم روحی لتربته الفدا اين عبد را از کودکی رضيع ثدی عبوديّت

فرمود و در آغوش خضوع و خشوع و رقّيّت پرورش داد و به خلعت بندگی

درگاه احديّت الهيّه هيکل محويّت را زينت بخشيد تا در قطب امکان علم ميثاق

به نسيم عبوديّت کبری موّاج گردد و سراج عهد در زجاج رقّيّت به محويّت

عظمی وهّاج شود عبوديّتی در ابداع ظاهر گردد که در جميع عوالم تحقّق

يابد و شبه و مثل و نظيری در اين عهد نداشته باشد . لهذا اين عبد

سلطنت عزّت ابديّه را به اين عبوديّت صميمه تبديل ننمايم و سرير اثير را به

اين حصير حقير مبادله ننمايم و اين حضيض ادنی را به اوج اعلی تحويل

ص ٢٦٩

نجويم راه بندگی پويم و اسرار عبوديّت گويم در دامن کبريا درآويزم و اشک

حسرت ريزم و عجز و نياز آرم که :

ای دلبر يکتايم و خداوند بی همتايم قوّت و قدرتی بخش و تاب و توانی عطا

فرما قوی را نيروی ملأ اعلی بخش و اعضا را تأييد ملکوت ابهی جوارح را

سوانح غيبی ده و ارکان را لوائح ملکوتی فرما تا بر عبوديّت جمال احديّتت

چنان که لائق و سزاوار مؤيّد گردم و بر بندگی آستان مقدّست چنان که

بايد و شايد موفّق شوم . ای محيط در بسيط فقر و فنا راه ده ای مهيمن در

خلوتکدهء محو و هباء مسکن بخش خاک ره دوستانت کن و غبار آستانت فرما

عبوديّت ملکوتی بخش که فوق توانائی بشری است و رقّيّت ناسوتی ده که

انزل مراتب بندگی است توئی قوی و قدير توئی مقتدر و بی نظير . شمعی

برافروز که پرتوش روشنی بخش آفاق شود و ناری ايقاد کن که حرارتش شعله بر

سبع طباق زند دلها را مهبط الهام کن و جانها را مشرق انوار . ای پروردگار

دردمندان را درمان کن و هوشمندان را محرم ايوان افق علّيّين را به نور مبين

روشن نما و ساحت دلها را رشک گلزار و گلشن کن هر يک از احبّا را نجم

هدی نما و هر يک از اهل وفا را کوکبی ساطع در افق اعلی نهالهای حديقهء

رحمانيّت را طراوت و لطافت بخش و نو رسيدگان بارگاه احديّت را صباحت و

ملاحت ده بندگان ديرينت را انوار علّيّين فرما و آزادگان قديم را شهرياران

اقليم نعيم کن رويشان برافروز و خويشان را مشک جان فرما و آفاق را معطّر و

ص ٢٧٠

معنبر نما دستشان يد بيضاء نما و لفظشان لؤلؤ لالا برهانشان ثعبان مبين کن

و دليلشان سنوحات علّيّين ظهيرشان شديد القوی کن و نصيرشان جنود ملکوت ابهی .

باری مقصد متزلزلين اين که به‌ اين وسائل و اراجيف بنيان ميثاق را بکلّی از

بنياد بر اندازند و اساس عهد را از بيخ و بن بر کنند ولی از اين غافل که

فيض شامل نجم آفل نگردد و غيث هاطل شیء باطل نشود انوار ملکوت

ظلمات ليل ديجور نشود و آيات لاهوت منسوخ اهل غرور نگردد . عنقريب

رايات آيات عهد موّاج گردد و انوار ساطع ميثاق کوکب وهّاج اين سيل عظيم

آبياری هفت اقليم نمايد و اين نور مبين پرتو افشانی بر روی زمين بسيط غبراء

محيط سماء گردد و کشور خاک سپهر افلاک شود آب جوی ماء معين شود و

شعلهء دلجوی نور مبين .

باری ای همدم قديم اين عبد را اميد وطيد بود که ياران مهربان در تهاجم

بلايا و تتابع رزايا و هجوم عموم برايا و شدّت مصيبت کبری و بليّهء عظمی و

تسلّط اعداء و تموّج بحر قضا هر يک زهر هلاهل را درمان گردند و زخم هائل

را مرهم کامل شوند عدوّ صائل را حائل گردند و تير و شمشير دشمنان

را مانع و دافع . حال آنان نيز تيغ جفا کشيدند ونصيحت مير وفا نشنيدند و

محو و اضمحلال اين عبد بهاء را پسنديدند عهد و ميثاق را مدار شقاق

کردند و واسطهء ايتلاف را اسّ اختلاف نمودند نور مبين را ليل بهيم خواندند

ص ٢٧١

و اشراق علّيّين را احراق سجّين شمردند حصن حصين را گذاشتند و دخمهء

گلين را ملجأ متين گمان نمودند نصّ قاطع را نسياً منسيّاً نمودند و برهان

لامع را هزواً سخريّا گرفتند مبيّن منصوص را مقصوص الجناح کردند و بنيان

مرصوص را مهدوم الاساس انگاشتند . يکی رئيس المشرکين ناميد و ديگری

عدوّ مبين شمرد يکی بی عصمت گفت و ديگری بی عفّت خواند يکی

شکايت کرد و ديگری روايت . از بدو صعود آتش فساد بر افروخت و مرکز

جحد نقض عهد آموخت اطفال مهد آئين سروری گذاشتند و به وهم و گمان

مهتری خواستند و برتری جستند و به هر وسيله ای تخديش اذهان و تشويش

ياران نمودند . جميع اوراق اخبار در اقطار و اشطار خبر صعود نيّر آفاق را با

نقض ميثاق توأم‌ اعلان نمود ، از جمله ‌اختر روزنامهء ايرانيان در اسلامبول اين

خبر مهول را با طبل و دهل اعلان کرد و در اروپا بعضی رساله تأليف نمودند

و اين متاع کثيف را در انظار عموم عرضه کردند . اين ناقضين مدّتی در کمين

نشستند عاقبت بعد از سه سال ادّعائی از برای اين عبد فرض و تخمين

نمودند و با کوس و کرنا عربده ای در روی زمين انداختند و اين عبد را

مصداق آيهء مبارکهء، من يدّعی امراً قبل اتمام الف سنة کاملة انّه کذّاب مفترٍ

نسئل الله ان يؤيّده علی الرّجوع ان تاب انّه هو التّوّاب و ان اصرّ علی ما قال

يبعث الله عليه من لا يرحمه انّه شديد العقاب، دانسته اند و اين آيه را در کلّ

رسائل خويش با قلم جليّ مرقوم نموده اند . ولی دقّت نمائيد که چه فتوی در

حقّ اين عبد فريد وحيد داده اند در درون رساله ذکر ادّعای الوهيّت و

ص ٢٧٢

ربوبيّت و شرکت با جمال مبارک مرا نموده اند و در ظهر رساله ها و داخل

اين آيه را مرقوم نموده‌اند، ديگر تا کی اين فتوی مجری گردد و من لا يرحمه

بشديد حديد حبل وريد اين وحيد را مقطوع نمايد ؟ ولی اين عبد در حقّ

نفسی فتوی ندهم و تکفير و تفسيق ننمايم و اسناد شرک ندهم نهايت اين

است که نصيحت کنم و به رجوع بر ميثاق دلالت نمايم ، فمن شاء فليعمل و من

شاء فليترک انّ‌ الله غنيّ عن العالمين و ما أَنْتَ عليهم بوکيل ، گويم وَ لَسْتَ عَلَيْهِمْ

بِمُسَيْطِر، خوانم و عليکم بِأَنفسِکُمْ، دانم و دست تضرّع گشايم و زبان ابتهال

باز کنم و ربّ اهد قومی فانّهم لا يعلمون، گويم و سينه را هدف صد هزار تير

جفا نمايم و چهرهء وفا تيره ننمايم و زخم افترا را مرهم‌ ابتهال نهم و درد اهل

بغضا را درمان سريع العلاج جويم صبر و تحمّل خواهم و نسک و تبتّل جويم

گريه و زاری کنم و مويه و بيقراری نمايم عجز و نياز آرم و فرياد و فغان نمايم که :

ای پاک يزدان اين قوم در ظلّ سدرهء منتها بودند و در رياض جنّت مأوی ،

آتشی در قلوبشان شعله زد و مغلوب الهوی و مسلوب النّهی عربده‌ای انداختند

و علم ولوله ای افراختند و نرد اوهامی باختند که شايد علم ميثاق منکوس

گردد و حقيقت رجا مأيوس ، نور مبين افول نمايد و ظلام ليل بهيم حصول

جويد مرکز پيمان فراموش شود و نار الله الموقده خاموش گردد و زمام عهد

در دست اطفال مهد افتد و شمع شب افروز پيمان از ارياح بغضا مخمود

ص ٢٧٣

گردد نيّر ميثاق غروب کند و خفّاش شقاق خيمه به بيرون زند پرتو حقيقت

مفقود و مکنون گردد و ظلمت مجاز سراپرده به گردون زند مرکز عهد

تبديل يابد و محور ميثاق تحويل . حال اين عبد را در صون حمايت مصون

نمودی و ميثاقت را محفوظ و مثبوت، بنيان پيمان را برافراختی و دست تطاول

ناقضين را کوته ساختی ولی نقض عهد گردن گير شد و مانند اغلال و زنجير

و انّا جعلنا فی أَعناقهم الأَغلال فهی الی الأَذقان فهم مُقْمحون، تحقّق يافت . ای

پروردگار به قوّت و اقتدار اين زنجير بردار و اعناق را از اغلال رهائی بخش

گردنها را آزاد کن و دلهای قير گون را روشن و شاد فرما خفتگان را بيدار

کن و بيهوشان را هوشيار اطفال رضيع را به ثدی عزيز دلالت فرما و

کودکان بی خرد را به دبستان عنايت هدايت نما مست بادهء غرور را رسم

خضوع و خشوع آموز و زنجير شکن کبر و محن را آداب عبوديّت تعليم نما . اين

بيچارگان نادانند و اين کودکان نو هوسان و بی خردان ندانند و نشناسند و

انجام نبينند نام جويند و راه جفا پويند تو انتباه بخش و اشتباه را از ميان

بردار هدايت کن و عنايت فرما و به ظلّ سدرهء ميثاق دلالت نما تا کلّ در

سايهء شجرهء انيسا راحت جان يابند و کام دل جويند و به مسرّت بی پايان

رسند و مقامشان بلند گردد و قدرشان ارجمند عزّت قديمه يابند و موهبت

عظيمه از آغاز سر فرازتر گردند و از پيش عنايت بيشتريابند . ای پروردگار

تأييد بخش و توفيق عنايت کن اين ابر تيره را زائل کن و اين غمام حائل را

متلاشی و باطل نسيم جان بخشی بوزان و دلهای مرده را زنده کن باران رحمتی

ص ٢٧٤

ببار و اين گياه افسرده را تر و تازه نما حدائق قلوب را جنّت ابهی کن و

حقائق نفوس را رياض ملأ اعلی . ای قدير رجای اين عبد بپذير توئی توانا توئی بيهمتا .

و از اغرب غرائب آن که سه سال قبل نوشته ای از مدينة الله عراق نزد جناب

آقا محمّد مصطفی عليه بهاءالله ارسال ميشود و ازايشان سؤال مينمايند که ،

اين لوح مبارک است يا دون آن ؟ جناب مذکور آن ورق مزبور را نزد جناب آقا

ميرزا اسد الله ارسال مينمايند و استفسار از حقيقت کيفيّت ميکنند . آن ورقه

چون ملاحظه گرديد بعضی از آثار مبارکه را پراکنده نفسی جمع نموده يعنی

چند فقره از اينجا چند فقره از آنجا جمع نموده و در ميان اين فقرات ع ع

مرقوم نموده و آن ورقه بعضی فقراتش اين است : سرّ الله من سدرة النّار من وراء

قلزم النّور علی بقعة الامر قد کان بالرّوح مشهودا و بعد اين مرقوم : فسبحانک

اللّهمّ اسئلک بذاتک الغيب فی مکمن البقاء و بذکرک العليّ الاعلی ع ع و

بجمال القدس فی فردوسک الابهی . باری در جواب به آقا ميرزا اسد الله

تأکيد شد و به آقا محمّد مصطفی عليه بهاء الله مرقوم گرديد که اين لوح

بعضی فقراتش از جمال قدم و بعضی نه اين را بعضی از متزلزلين مخصوص

ترتيب داده اند و در افواه ‌احبّای الهی انداخته اند تا شيوع يابد و چون شايع

گشت خواهند گفت که اين را ثابتين ترتيب داده اند و اين را سبب تخديش

اذهان ضعفا خواهند نمود پس بايد هر کس اين نوشته در دستش آمد محو

ص ٢٧٥

نمايد . اين قضيّه در سه سال پيش واقع و الآن جواب در بغداد موجود و

جميع احبّای بغداد مطّلع و چون جناب فروغی در اين ارض به زيارت آستان

مقدّس مشرّف شد در نزد جمعی ذکر اين نوشته شد به کرّات و مرّات و

تکرار گفته شد و تأکيد گشت که اين نوشته اصل ندارد بلکه ترتيب

متزلزلين است و بايد بکلّی محو شود . حال اين ايّام سرّ مکتوم مکشوف شد

حضرات آن نوشته را دست آويز کرده و ضعفا را تشويش ميدهند که تحريف

شده و حال آن که تحريف متزلزلين چون آفتاب مشهود و واضح و مطبوع و در

جميع آفاق منتشر آيات سورهء هيکل بعضی را بکلّی از سورهء هيکل برداشته و

بعضی را تغيير داده‌اند . حال ملاحظه فرمائيد که اين مظلوم ساکت و صامت

و اهل فتور چقدر جسور و اعظم شرور را به ثابتين نسبت داده اند و حال آن

که در اکثر اوراق به خطّ کاتب تحريف واقع و آنچه خواستند کرده‌اند . و به

نصّ جليل اين عبد مبيّن کتاب مبين است و آثار آنچه در تحت تصديق اين

عبد نه شايان اعتماد نيست مگر به اثر قلم اعلی آن نيز بايد نهايت دقّت و

فحص دقيق شود که نقطه ای تزييد و تنقيص و تصحيف نگردد قضيّهء فاقبلوه

بتصحيف فاقتلوه شد از خاطر نرود . پادشاه شام نورالدّين سلجوقی امرنامه‏ای

به حلب نگاشت عبارتش اين اذا وصلکم امری هذا فاحصوا کلّ اليهود فی

حلب يعنی جميع يهود حلب را بشماريد . کاتب بعد از توقيع و تمهير فرمان

غفلت نمود مگسی نقطه ای از فضلات بالای حای احصوا گذاشت اخصوا شد .

به ورود فرمان جميع يهود مظلوم را جمع نموده بلای عظيمی برآن بيچارگان

ص ٢٧٦

وارد آوردند . چون کيفيّت منتشر و مسموع پادشاه گشت بسيار بر آشفت و

دشنام گفت و از غضب بر افروخت و کاتب را مورد عتاب ساخت چون

حقيقت مسئله معلوم گشت مشهود شد که اين تصحيف و تحريف را يک ذبابهء

ضعيف نموده . ملاحظه فرمائيد تصحيف وتزييد نقطه‌ای چه ظلم عظيم و فساد

شديد برپا نمود از اين قياس کنيد علی الخصوص جميع امانات و اوراق اين

عبد را متزلزلين غصب و ضبط نمودند . حقيقت اين قضيّه آن که جمال قدم و

اسم اعظم روحی و ذاتی و کينونتی لعتبته ‌المقدّسة ‌الفدا در ايّام ‌اخيره وقتی

که در فراش تشريف داشتند اين عبد به قصر رفت و شب و روز در ساحت

اقدس بودم دلها پر خون و اشک مانند جيحون و با اين حالت به اکثر

خدمات مبارک مشغول بودم . روزی فرمودند اوراق من را جمع کن از اين

فرمايش چنان طپش و اضطرابی در قلب حاصل گشت که شرح نتوانم مکرّر

امر قطعی فرمودند محض اطاعت با کمال ارتعاش دل و دست مباشرت به

جمع اوراق نمودم و دو جانطهء بسيار بزرگ بود که در وقت تشريف بردن به

قصر و مراجعت به عکّا جميع اوراق و ما يتعلّق محبوب آفاق در آن دو جانطه

گذاشته ميشد . باری اين عبد مشغول به جمع کردن بود که ميرزا مجدالدّين

وارد شد اين عبد چنان متأثّر و مضطرب بود که خواست به زودی از تأثّرات

جمع اوراق خلاص شود بی اختيار به‌ او گفتم تو نيز معاونت نما . باری جميع

اوراق و امانات و خواتم و سجعهای مهرهای مقدّس را در آن دو جانطه

گذاشته بستيم فرمودند تعلّق بتو دارد . بعد رزيّهء کبری رخ نمود و ارکان

ص ٢٧٧

عرش متزلزل و ظلمت فراق آفاق را احاطه نمود صبح نورانی به شام ظلمانی

تبديل گشت شمس حقيقت به ظاهر از ابصار افول نمود و بر آفاق بصائر

سطوع فرمود سراج هدی از ملأ ادنی صعود نمود و در زجاجهء ملأ اعلی

بر افروخت دلها غرق خون شد و جگر ها پر سوز و گداز گشت ناله و حنين

بلند شد و گريه و زاری به اوج اثير رسيد جميع ملل از وضيع و شريف در

قصر جمع شدند و کافّةً متأثّر و متحسّر مصيبت کبری و لا تسمع لهم همساً .

فضلا و علما و ادبای ملل شتّی از سنّه و شيعه و نصاری قصائد غرّا در ماتم و

رزيّهء کبری انشا نموده در کمال تأثّر و تأسّف و تحسّر علی ملأ الأشهاد

قرائت و تلاوت مينمودند و جميع در ستايش و نيايش و بزرگواری نيّر آفاق بود

و اعتراف بر عظمت و جلال و جمال و کمال حضرت کبرياء ، و الفضل ما

شهدت به کلّ البرايا .

باری اين عبد در اين فزع عظيم و اضطراب شديد با چشمی گريان و قلبی

سوزان و کبدی بريان وارد غرفهء مبارک با اغصان شد چون خواستم جسد

مطهّر را غسل و آب پاک و ماء طهور را به نفحات آن تن چون بلّور معطّر نمايم

يکی‌ از اهل فتور به‌ اين عبد گفت اين دو جانطه را بدهيد بدهم ميرزا بديع الله

به غرفهء خويش برد و محافظه نمايد زيرا در اينجا آب موج خواهد زد . اين عبد

از شدّت صدمهء کبری و قوّت رزيّهء عظمی مدهوش و محو و فانی گشته و به

هيچ وجه گمان چنين ظلم نميگشت لهذا آن دو جانطه را بتمامه تسليم نمودم .

باری ديگر مپرس که در آن روز چه حسرت و ماتمی بود و آن بامداد چگونه

ص ٢٧٨
شام گشت .

" گر بگويم قلبها پر خون شود ور نويسم اشکها جيحون شود" .

قسم به جمال قدم که بکلّی از حواس و احساس بيزار و بيگانه گشتم و تا الی

صباح گريستم و يوم ثانی و ثالث نيز بر اين منوال گذشت . ليلهء رابع نصف

شب از بستر با خون جگر برخاستم که قدری مشی نمايم بلکه فتوری در

حرقت و سوزش جگر حاصل شود ملاحظه کردم که اوراق را باز نموده اند و

جستجو مينمايند چنان حالتی دست داد که وصف نتوانم دوباره رجوع به

فراش نمودم که مبادا ملتفت شوند که اين عبد اين قضيّه را مشاهده نمود .

در پيش خود گفتم که چون حضرات کتاب عهد جمال قدم را نديده اند

گمان ميکنند که‌به واسطهء اوراق مبارک ميتوانند در امر الله ‌اخلالی کنند لهذا

بهتر اين است که اين عبد سکوت نمايد و يوم تاسع کتاب عهد تلاوت شود

آن وقت اهل فتور نادم و پشيمان خواهند گشت و اين اوراق را اعاده خواهند

نمود . چون يوم تاسع تلاوت کتاب عهد گشت و معانی ميثاق در مذاق اهل

وفاق حلاوت شهد بخشيد حزبی مسرور و مستبشر گشتند و بعضی مغموم و

متحسّر آثار بشارت کبری در وجوه احبّا ظاهر گشت و غبار کدورت عظمی در

بشرهء اهل هوی نمودار گرديد به قسمی که جميع حاضرين ملتفت شدند و از

همان يوم اساس نقض گذاشته شد و دريای وهم به موج آمد آتش فساد

بر افروخت و قلوب مخلصين بسوخت . روز به روز اين آتش شعله ور گشت و اين

غبار بلند تر شد تا يکی از حضرات افنان توقيعی جديد داشت و استدعا

نمود که فوق توقيعش به خاتم مبارک مزيّن گردد ذکر شد که يک خاتم از

ص ٢٧٩

خاتمهای مبارک را بدهيد تا اين توقيع را مزيّن نمايم درجواب گفتند خبری از

خاتمهای مبارک ندارم . گفته شد که جميع خاتمهای مقدّس در جانطه و در

گنجهء مبارک بود و جانطه را من تسليم شما نمودم گفت من نديدم و نميدانم .

از اين جواب قسم به روح صواب چنان ارتعاشی در بدن حاصل شد که وصف

نتوانم حيران و سرگردان ماندم و گريان و نالان شدم که اين چه فتنهء

عظمی بود و چه ظلمت دهما که ظاهر گشت . باری جميع آثار مقدّسه و الواح

متعلّقه به اين عبد و سائر دوستان جميع را از ميان بردند حتّی احکامی که

تعديلش در نزد اين عبد موجود ، ملاحظه فرمائيد که تعدّی به چه درجه رسيد

و اين عبد ساکت و صامت بود که مبادا اين رائحهء کريهه بکلّی نشر در

آفاق گردد و اين حوادث مخيفه بتمامه معروف در نزد اهل شقاق شود در

آتش ميسوختم و ميساختم ميگريستم و ميزيستم . بعد ملاحظه شد که بلايائی

که بر جمال قدم وارد يک يک پی در پی مستولی بر اين عبد ميگردد تا آنچه

در علوّ ربوبيّت ظاهر گشته انعکاسش در دنوّ عبوديّت نمايان و عيان شود :

" صورتی در زير دارد آنچه در بالاستی ". چون اين مصيبت بعينها بر جمال قدم

وارد پس بايد صدمه ای از آن نصيب اين عبد گردد تا عبدی أَطعنی حتّی

أَجعلک مثلی تحقّق يابد چنانچه در مناجات بيان ميفرمايد و فی‌ الحقيقه ‌اين فقره

مناجات از لسان اين عبد است قال و قوله الحقّ:

قد اخذتنی الاحزان علی شأن منع القلم الاعلی عن الجريان ولسان الابهی عن

ص ٢٨٠

الذّکر و البيان و قد رأيت يا الهی فی حبّک ما لارأت عيون الاوّلين و سمعت ما

لا سمعت اذن العالمين و قد اری يا الهی عبادک الّذين نزّلت عليهم البيان و

خلقتهم لنفسی احجب من ملل القبل کلّها بحيث يفتخرون بخاتمک و يضربونه

علی الالواح لاثبات رياساتهم بعد الّذی انّی ارسلته‌ اليهم لعلّ يستشعرون لا فو

عزّتک لم يکن خاتمک الّا فی اصبعی و لا يفارق منّی ابداً و لن يقدر احد ان

يأخذه منّی طوبی لمن يقرء ما نقش فيه من اسرارک المستورة و آياتک الاحديّة و

ثناياک المستودعة ، انتهی بيانه البديع .

ملاحظه بفرمائيد که چگونه اين عبد را از بلاياء واردهء بر جمال قدم نصيب

عظيم است آنچه بر آن مطلع انوار وارد بعينه بر اين خاکسار وارد قد تحلّبت

دموع الملأ الاعلی لبلائی و تلهّبت زفرات اهل الملکوت الابهی لکربی و ابتلائی

و اعين اهل سرادق القدس تذرّف بالعبرات من حسراتی و اکباد الملأ العالين

تتفتّت من احزانی و آلامی .

الهی الهی تری اجيج ناری و ضجيج سرّی و احتراق کبدی و شعلة قلبی و کيّ

احشائی و فيض دموعی و سيل عيونی و شدّة کربی و بلائی و حرقة فؤادی و

ابتلائی . ای ربّ اکمنوا لی فی المراصد و فوّقوا اليّ سهام المفاسد و سلّوا عليّ

سيف العدوان من کلّ جانب و اطلقوا العنان و اشرعوا السّنان و اغاروا علی

هذا العبد الذّليل بکلّ طغيان . ای ربّ ليس لی نصير و لا ظهير و لا مجير الّا

ص ٢٨١

انت و بقيت فريداً وحيداً اسيراً ذليلاً بين احبّائک و حيراناً فی امری . کلّما

انظر الی‌ اليمين اری نبالاً طائرة و انظر الی اليسار اری نصالاً متتابعة و التفت

الی الامام اجد سيوفاً شاهرةً و اتوجّه الی الخلف احسّ رماحاً نافذة و ارفع

رأسی اری غيوماً متکاثفة و اطرق الی الأرض اری حبائل و اشراک متواصلة

وضعوها لی مصائد اولی العدوان حتّی يرمونی فی اخدود النّيران و يعذّبونی

باشدّ هوان . ای ربّ و غاية رجائی اتضرّع اليک و ابتهل اليک و ضجيجی يرتفع

الی ملکوتک الابهی و صريخی يتصاعد الی ملئک الاعلی ان تقرّب ايّام رجوعی

اليک و ورودی عليک و وفودی بين يدک . ای ربّ ضاقت عليّ الأرض برحبها و

اشتدّت عليّ الازمّة باسرها و احاطتنی جنود الشّبهات من جميع الجهات و

اغارت عليّ جموع الخصماء من کلّ الانحاء انجدنی بقبيلٍ من الملائکة المقرّبين

من ملکوتک الابهی و انصرنی بنزول جيوش متوسّمين من ملئک الاعلی کما

وعدتنی حين اندکّ طور وجودی من تجلّيک علی سيناء الظّهور مشهد اللّقآء و انّی

مطمئنّ القلب متيقّن الفؤاد انّک تنجز وعدک الحقّ و قولک الصّدق يا محبوب من

فی الأرض و السّماء . فاخلق اللّهمّ نفوساً زکيّةً و قلوباً صافية و وجوهاً نوراء و

جباهاً بيضآء و صدوراً منشرحةً بآيات قدسک يا ربّی الابهی و السناً ناطقة

بذکرک يا ذا الاسمآء الحسنی و کينونات لطيفة صافية مستنبئة عنک يا ربّ

السّموات العلی ليقوموا علی نشر الآيات و اعلاء الکلمة و اشهار البيّنات

متمسّکين بالميثاق و متشبّثين بعهدک يا ربّ الرّايات و يفتحوا قلاع القلوب و

معاقل النّفوس و يسخّروا الارواح فانّهم جنود ملکوتک الاعلی يا ربّی الابهی .

ص ٢٨٢

اين عبد در ساحت اقدس جمال قدم از شدّت خجلت و شرمساری سر بر

ندارد و از کثرت قصور در حسرت فتور نيارد چه که با دستی تهی و گناهی

عظيم و ذنوب و عصيان و نسيان قائم در آستانم و جز عفو و غفران ملجأ و پناه ندارم .

ای يزدان مهربان سراپا گنهيم و خاک رهيم و متضرّع در هر صبحگهيم . ای

بزرگوار خطا بپوش و عطا ببخش وفا بفرما صفا عنايت کن تا نور هدايت

تابد و پرتو موهبت بيفزايد شمع غفران بر افروزد پردهء عصيان بسوزد صبح

اميد دمد ظلمت نوميد زائل گردد نسيم الطاف بوزد شميم احسان مرور نمايد

مشامها معطّر گردد و رويها منوّر شود توئی بخشنده و مهربان و درخشنده و تابان . انتهی

ولی حمد نمايم حضرت احديّت را که اهل فتور پس از پنج سال غور و شور و

شور قصوری که بر اين عبد وارد آوردند اين بود که به کنايه و اشاره و عباره

و تلويح و حال به توضيح تفهيم کلّ مينمايند که ‌اين عبد مدّعی مقامی و شأنی

و ظهور جديدی و طلوع بديعی هستم يعنی خود را مطلع وحی ميدانم و مظهر

الهام شمرم و به نصّ کتاب الله وحی مختصّ به حضرت اعلی و جمال مبارک

است و تا هزار سال وحی منقطع و بعث مظاهر ممتنع است پس به سبب اين

ادّعای وحی کفر ثابت و حکم يبعث الله عليه من لا يرحمه لاحق چه که اين

ص ٢٨٣

متمّم آيهء من يدّعی امراً قبل اتمام الف سنة کامله است . باری چنين افتراء

صريحی زدند و تهمت شديدی روا داشتند و فتوای عظيمی دادند . فنعم ما

قال :" طوعاً لقاضٍ اتی فی حکمه عجبا افتی بسفک دمی فی الحلّ و الحرم "،

" چون قلم در دست غدّاری فتاد لاجرم آن يار بر داری فتاد " . باری در سنهء

صعود به عراق مکتوبی ارسال گشت که مضمونش به اين معانی مشحون ، اعلم

انّ العبوديّة ‌فی عتبته ‌السّامية هی تاجی‌ الوهّاج و اکليلی ‌الجليل و بها افتخر بين

الملأ العالين و همچنين صفحه‌ای مرقوم گشت که‌ از عنوان تا ختام عبدالبهآء

بود و مضمونش از اين عبارات دالّه بر فقر و فنا، اعلم انّ اسمی عبدالبهآء و

لقبی عبدالبهآء و نعتی عبدالبهآء و کينونتی عبدالبهآء و ذاتيّتی عبدالبهآء

و مسجدی‌ الاقصی عبدالبهآء و سدرتی‌ المنتهی عبدالبهآء و جنّتی‌ المأوی عبدالبهآء

و امثال ذلک الی الانتهاء . و اين دو نوشته در عراق الآن به خطّ اين عبد

موجود و همچنين مکتوبی که سه چهار سنه قبل به جناب آقا محمّد علی

المشهور به رجال الغيب مرقوم گرديد صورتش اين است .
هوالابهی

ای طالب صادق و حبيب موافق آنچه مرقوم نموده بودی ملاحظه گشت و به

منتهای دقّت تلاوت گرديد . اليوم تکليف کلّ اين است که آنچه از قلم اعلی

نازل آن را اتّباع نمايند و آنچه بيان صريح واضح اين عبد است اعتقاد کنند

ابداً تأويل و تفسير ننمايند و تلويح ندانند . قسم به مربّی غيب و شهود هر

ص ٢٨٤

نفسی تصوّری نمايد و يا تخطّری کند سبب احتجاب او گردد و علّت ارتياب

شود اين است اعتقاد صميمی حقيقی صريحی بديهی اهل ملکوت ابهی و

سکّان جبروت اعلی که ظهورات کلّيّه که نقاط اوّليّه و شموس حقيقيّه و مبادی

فيوضات رحمانيّه هستند منتهی به ظهور اعظم و جمال قدم روحی لاقدام ‌احبّائه

الفدا شد تا قبل از موعد مذکور در کتاب الله يعنی الف سنه جميع نفوس

مقدّسه که موجود شوند ادلّاء و عباد و ارقّاء بل تراب آستان جمال مبارکند

کلّ در نزد آن آفتاب حقيقی بمنزلهء سرج مستضيئه و نجوم مستنيره هستند

که به شعاعی از اشعّهء آن شمس حقيقت مستفيض گشتند کلّ عباد له و کلّ

بامره يعملون . سبحان الله چه نسبت است بين تراب و ربّ الارباب و چه

مشابهت است بين ذرّه و آفتاب جهانتاب . و امّا اين عبد مقامش عبد

عبدالبهاست و ذرّه ای از خاک آستان جمال ابهی در ساحت احبّايش محو و

نابودم و در آستان بندگانش تراب بی وجود استغفر الله عن دون ذلک يا

احبّاء الله ولی‌اين مطلب رابه کمال محبّت و رأفت تفهيم کلّ نمائيد نه به

عنف و زجر که سبب اختلاف شود . عبدالبهآء ع

ملاحظه بفرمائيد که اين عبد در چه مقام قائم و در چه فکر و انديشه و

مستغرق بحور متلاطم با قوّت تأييد ملکوت ابهی چون اضعف ناس فانی و محو

و نابود و با ظهور قوّت نصرت جمال ابهی چون احقر عباد در صقع وجود

مشهود با وجود اين اهل فتور چه قدر مفتری و جسور که انتشار ميدهند اين

ص ٢٨٥

عبد نعوذ بالله مقامی فوق مقام جمال ابهی ادّعا نموده و اين قضيّه بر اهل فتور گران آمده .

الهی انت تعلم و تشاهد و تشهد بانّ طينة عبدک مخمّرة‌ بماء العبوديّة لعتبتک

العالية و جبلّة رقيقک مربّية بروح الفناء و المحويّة‌ فی حضرتک القدسيّة و حقيقة

عبدک کالطّفل الرّضيع قد رضع من ثدی العبوديّة و نما فی حضن التّعبّد لطلعتک

المنيرة و نشأ فی حجر التّخشّع لسلطنتک القديمة مع ذلک کيف سلّوا سيوف

السنتهم المؤتفکة علی عبدک و رشقوا سهام الطّعن المسمومة علی ابن امتک .

ای ربّ افتح بصيرتهم و طيّب سريرتهم و نظّف ضمائرهم و لطّف بواطنهم و

ظواهرهم و اهدهم الی المنهج القويم و صراطک‌ المستقيم انّک‌ انت‌ الکريم الرّحيم .

باری ملاحظه فرمائيد که‌اين قضيّه بعينها بر جمال قدم در عراق وارد که صد

هزار تير طعن بر سينهء مبارک زدند و مفترياتی چند اعلان نمودند که ناس را

از ماء معين محروم نمايند و از نور مبين محجوب کنند چنان که در مناجات قلم بيان ميفرمايند:

بل قضيت عليّ ما لا قضی علی احدٍ من قبلی و اجريت ما لايجری علی نفسٍ

من بعدی و لکن لن يعرفه احد دونک و لن تحصيه نفس سواک لانّک کما لا تعرف

بالابصار و کذلک فعلک لا يدرک بالافکار و انّک انت العزيز الجبّار و نزل کلّ

ص ٢٨٦

ذلک حين الّذی اسمعتنی اختلاف عبادک فی شأنی بعد الّذی ما قدّرت لی من

شأن دون العبوديّة لنفسک و الخضوع لدی باب رحمتک و الخشوع عند ظهورات

انوار وجهتک لانّک لم تزل کنت سلطاناً عليّ و لاتزال کنت عابداً لوجهک و

کنت مالکاً لنفسی و کنت مملوکاً لنفسک و ذليلاً عند جنابک و حقيراً لسلطنتک

و معدوماً لدی ظهور قدرتک و مفقوداً عند تجلّی انوار عزّ ازليّتک رغماً للّذين

يريدون ان يفسدون فی ارضک و يعلون فی بلادک و يحدثون فی الملک ما

لا قدّرت لانفسهم و مراتبهم فسبحانک سبحانک عن کلّ ذلک و عن کلّ ما

وصفتک به لانّک لاتدرک حتّی تذکر بالوصف و لا تعرف لکی تدرک بالنّعت بل انّ

عبدک هذا يکون عابداً لمن يعبدک و ساجداً لمن يسجدک وخادماً لمن يکون

خادماً لنفسک و خاضعاً لسلطنتک و معيناً لمن يطلبک و ناصراً لمن ينصرک فی

سمائک و يريد نصرک فی بلادک . فو عزّتک لم اجد لنفسی عزّاً اکبر من ذلک و

لا رتبة اعظم من هذا و من کان فی قلبه وله من شوقک وشغف فی حبّک يعرف

حبّ الّذی شرّفتنی به من جواهر رحمتک و مجرّد مکرمتک و يستنشق من هذه

الورقة ‌الورديّة ‌ارياح حديقة‌ البقاء و اطياب مدينة الوفاء و يشهد کيف يحرق و

يذوب هذا الشّمع فی مصباح قلبه فيما ورد عليه و نزل فی امر مولاه . انتهی

باری ، اين عبد با اين عبوديّت عظمی در کمال محويّت و فنا در آستان اقدس

قائم و چون ذرّهء ‌مفقود و معدوم و نابود در مقام بندگی ثابت و راسخ و دائم

هيچ اسمی نخواستم و خويش را به هيچ لقبی نياراستم و ادّعای وحی ننمودم

ص ٢٨٧

حتّی خويش را ملهم نخواندم نه مستضیء دانستم و نه مستنير نه مستشرق نه

مستبرق در جميع احيان خود را عبّاس ناميدم و در بين ناس خود را به‌ اين

اسم شهير نمودم بلکه منتهای آرزوی اين عبد انعدام صرف و فناء بحت است

که بی نام و گمنام شوم و بی اثر و بی نشان گردم تا به حقيقت عبوديّت که

عدم بحت و فنای صرف است متحقّق شوم . ولی به انصاف ملاحظه نمائيد که

نفوسی که‌ افترا باين عبد روا داشتند چه ادّعاها نموده‌اند و چه عربده ها

کرده اند و چگونه دعوی ظهور جديد نموده اند و چه قسم ادّعای نزول آيات

و وحی کرده اند به قسمی تعجيل نمودند که فرصت صعود به جمال مبارک

روحی لمرقده المطهّر فدا ندادند . در وقتی که آن شمس حقيقت در افق مبين

طالع و لائح و سلطان ملکوت توحيد بر سرير تفريد در حيّز شهود جالس،

پرتو آفتاب اوج عزّت شرق و غرب را منوّر نموده و نيّر اعظم به اشدّ اشراق

ابصار را خيره‌ فرموده در چنين وقتی و چنين روز فيروزی اظهار وجود نموده‌اند

و علم‌ ادّعا برافراختند و دعوی وحی نمودند و چنان عربدهء معهوده در قزوين

انداختند و توقيعات نوشتند و عبارات خود را آيات الهيّه خواندند و خويش را

سلطان روح ناميدند و چون از اين تفوّهات و حرکات آشوب و فتنه در قزوين

بر خاست، توقيع ساطع چون سيف قاطع صادر گشت ، قوله جلّ ذکره : اگر آنی

از ظلّ امر منحرف شود معدوم صرف خواهد بود . انتهی و اين سواد کلماتی

است که به خطّ و مهر مدّعی عيناً موجود : هو العزيز ان يا علی اسمع ندائی و

لا تکن من‌ الغافلين قد انزلنا اليک کتاباً بلسان عربيّ مبين و ما ارسلناه ‌لحکمة

ص ٢٨٨

لن ينالها الّا الّذين انقطعوا عن کلّ من فی السّموات و الأرضين فسوف نرسله

عندک اذا شاء الله و اراد و انّه ما من اله ‌الّا هو يحکم ما يشاء و انّه لعليم

حکيم . مهر محمّد علی

هو البديع فی افق عزّ منيع ح ع ب د تبارک الّذی ارتفع السّموات بغير عمد و

استوی علی الماء عرشه و انّه بکلّ شیء شهيدا و انّه لا اله الّا هو و انّه بکلّ

علم عليما قل يا عبد اتّبع ما ينطق لک الرّوح بلسان صدق عظيما ثمّ ابلغ النّاس

بهذه الآيات ليذکّروا فی انفسهم و لن يتّبعوا خطوات کلّ کافر اثيما قل يا قوم

آمنوا بالله‌ الّذی خلقکم و رزقکم و لا تعترضوا به علی قدر نقير و قطميرا قل يا

ملأ لم تکفرون بالله بارئکم و تعرضون بهذه الآيات لانّ هذا قد نزل من عند

الله ‌المقتدر العليم‌ الحکيما ثمّ قل يا قوم تالله قد ظهر غضنفر الله فی الأرض و

فرّ منه کلّ حمير ذی رجلين و ملأ قلوبهم من خيفة‌ الله‌ المقتدر القديرا و ما آمن

احد منهم ايّاکم ان لا تکونوا بمثلهم مشرکاً مرتدّاً کفوراً . الی ان قال ثمّ

اشرب ما يسقيک ساقی الرّوح من هذا الکوب الّذی کان من ذهب الايقان

مصنوعا ثمّ ارزق من ثمرات هذه الشّجرة الّتی غرست فی هذا السّيناء بيد ربّک

العليم الحليم الحکيم الرّحيما . ثمّ قل يا قوم اسمعوا نداء هذا الّذی ظهر بين

السّموات و الأرض و يقول بان يا قوم آمنوا بالله الّذی خلقکم بامره و کونوا

بقوله سمّاعاً سامعاً سميعا و بجماله بصّاراً باصراً بصيرا و بجلاله نظّاراً ناظراً

نظيرا . الی ان قال و انّه توّاباً کريماً علّاماً رحيماً . من‌ النّبيل قبل علی . مهر محمّد علی

ص ٢٨٩

هو الله ‌الارفع‌ الابهی الاعلی ذکر الله عبده عليّا ليستقيم علی امر مولاه و يکون

بربّه صدّيقا . الی ان قال ان يا عبد اسمع ندائی ثمّ انقطع عن نفسک و هواک

و وجّه بشطر مولاک و انّ هذا لقول الصّادق ان انت له سميعا و الرّوح عليک و

علی من استشرق من هذه النّور الّذی ظهر عن هذه الشّمس الّتی کانت فی قطب

الزّوال مضيئا . عبد الله العليّ محمّد علی . ما نزل علی فؤاد محمّد قبل علی ان

يا غلام الرّوح اسمع نداء ربّک الکريم من هذا المنظر العظيم . الی ان قال ثمّ

ابلغ الکائنات الی مولاک فمن صدّق بقولک و آمن بآيات‌ الله بشّره بلقاء ربّک

الرّحمن الرّحيم و من کفر فانذره بالنّار و انّ ربّک سيجزيه عذاب عظيم و ما

عقبی الظّالمين‌ الّا الجحيم و الله ‌مخبر عليم قل يا عبد اسمع ما يلهمک قلم الامر

فی آخر اللّوح ان استقم علی امره ان يمطر علی رأسک السّيف لا تتّبع خطوات

الشّيطان و اتّبع ملّة ‌الرّحمن و انّه لا اله ‌الّا هو و انّه لسلطان حقّ مبينا ثمّ اشکر

ربّک بانّه ينصرک بنصره و انّه ينصر من يشاء و انّه لعلی کلّ شیء شهيدا و انّه

لناصر کلّ عبد فقير و الرّوح و التّکبير و البهآء عليک و علی کلّ مؤمن منيبا . ما

نزل علی فؤاد محمّد قبل علی . هو البهيّ الابهی فی الافق الاعلی ع م ص

سبحان الّذی خلق کلّ شیء بمقدارهم و انّه لعلی کلّ شیء قديرا و انّه لا اله

الّاهو و انّه لعلی کلّ خلق عليما ان يا قوم ‌آمنوا بالله و صدّقوا بآياته بانّه لا

اله الّا الّذی فطر السّموات بغير عمد و استوی عليه عرش العليّ عظيما قل يا

قوم اسمعوا ندائی و کونوا علی صراط الله قائماً مستقيماً يا ملأ آمنوا بالله

الّذی خلقکم و رزقکم و صوّرکم و انّه بکلّ شیء شهيدا له الخلق و الامر من

ص ٢٩٠

قبل و من بعد و انّه لسلطانا مقتدرا عزيزا عظيما کبيرا . ان يا ملأ البيان

اسمعوا ندائی و لا تکونوا کالملأ الفرقان کافراً مرتدّاً اثيما ثمّ ‌اشهدوا بانّه لا

اله الّا هو و انّه لسلطان حقّ مبينا يا قوم اسمعوا ندائی و لا تکفروا بآياته و

بيّناته بانّه قد خلقکم من قبل من قطرة مآء و طينا آمنوا بالله يا ملأ المشرکين

و لا تکذّبوا بهذه الآيات لانّ هذا قد نزل من عند الله المقتدر العليم القديرا و

انّه لأصرف الطّوفان عن فلک النّوح و انّه لأصرف ريح العاصف عن الهود و

الّذين معه و اورد المشرکين فی الجحيم و انّه جعل نار الخليل رضوانا و انّه

لأغلب علی النّمرود بعوضة من السّماء قتله و انّه لجعل‌ البحر لبنی اسرائيل سبيلا

و غرق‌ الفرعون و ملأه کلّهم اجمعينا و انّه لأرسل علی الخلق من عنده الانبيآء

حتّی يدعوا الخلق اليه و انّه لقادر عليما . يا قوم هذه آيات الله لا تکفروا و

لاتعترضوا بالله نازله هنيئاً لمن صدّق به و يشهد بانّه لا اله‌ الّا هو و انّه لعلی

کلّ شیء قديرا ان يا معشر البشر تالله قد اشرق شمس الله الاکبر و انتم

اعرضتم عنه و کنتم من اصحاب الکفر و انّه لا اله الّاهو و انّه لسلطاناً مقتدراً

و کلّ خلقتم بقولی و انّه لعليّ قاهر مقتدر لا اله الّا هو و انّه لسرّ الله ‌المستسرّ

قد ورد فی الجحيم کلّ من اعرض به ثمّ ادبر ان يا ملأ البشر لم تفرّون من هذا

المشرق الانور تالله لم يکن لاحد مفرّ لا اله الّا هو سبحانه و تعالی عمّا يصفون

هؤلآء الکفر فسبحانک اللّهمّ يا الهی انت الّذی خلقتنی و رزقتنی و انّک لقادر

مقتدر يا من لا اله الّا انت فاظهر لنا سرّ المستسرّ انّک لسلطان ملک الوهّاب لن

تنهر قل يا قوم تالله قد ظهر ظهور الله الاکبر عن مشرق القدس کشمس لائح

ص ٢٩١

انور و کشف النّقاب عن وجهه الاطهر و انّه من کلّ الشّموس و الاقمار و

النّجوم انور اکبر بل ‌انّه لسلطان السّموات و الأرض و انّه لنور الله الانور بل

الشّمس عنده من کلّ صغير اصغر . قل يا ملأ البيان اليوم قد غفر الله ذنوبکم

الله الّذی کان بکلّ شیء عليما ايّاکم‌ ان لا تفتروا عليّ کما افتروا المشرکون

من قبل و لا تقولوا فی حقّی بانّک درست کما قالوا الکفّار اذ جاء عليّ بالحقّ

بآيات الله و بيّناته خافوا عن‌ الله و لا تفتروا عليّ و انّی کتبت هذا اللّوح حين

الّذی کنت صغيراً يا قوم انتم کبرآء فی الأرض ايّاکم ان لا تختلفوا فی‌ الدّين

و کونوا علی صراط الله قائماً مستقيما .

و مکتوب ديگر چون مفصّل بود اين مختصری از آن است که نوشته ميشود . :

قل يا قوم‌ انّی سمندر ناريّ امشی فی النّار و آکل من النّار و اسير فی‌ النّار و انّ

مقصودی من النّار هو حبّ الله المهيمن القيّوم و من اکل النّار هو اکل معارف

ربّی و المشی فی النّار هو المشی فی سبيل حبّه و السّير فی النّار هو السّير فی

درجات شوقی و جذبی الی محبوبی الباقی المحبوب اذاً لا تقتلونی باسياف

شرککم‌ اتّقوا الله و لا تنکرونی و لا آياتی الّتی اوحيت اليّ من عند ربّی و انزله

علی لسانی و نطقت بها فی ايّام صغری اذاً فارحموا عليّ و لا تقطعوا رأسی

بسيوف النّفس و الهوی و هذا ما نصحتکم به بما امرت من لدی الله المقتدر

القيّوم ان انتم تسمعون .

حال ای اهل انصاف قدری انصاف دهيد نفسی که نوشته است واضحاً

ص ٢٩٢

مشهوداً قل يا قوم تالله قد ظهر ظهور الله الاکبر عن مشرق القدس کشمس

لائح انور و کشف النّقاب عن وجهه الاطهر و انّه من کلّ الشّموس و الاقمار و

النّجوم انور و اکبر و همچنين بل الشّمس عنده من کلّ صغير اصغر و همچنين

کلّ خلقتم بقولی و همچنين لا تنکرونی و آياتی الّتی اوحيت‌ اليّ من عند ربّی

و انزله علی لسانی ، اين نفس اعتراض بر نفسی که خويش را عبد عبد بهاء

خواند مينمايد که تو دعوای الوهيّت نمودی و خود را صاحب آيات و وحی

دانستی و شريک جمال قدم روحی له الفدا شمردی . ای منصفين انصاف دهيد

ای بی بصران قدری تبصّر در امور نمائيد . کسی که طينتش و فطرتش به ماء

حيات عبوديّت جمال قدم مخمّر متهوم به ادّعاست و نفسی که واضحاً مشهوداً

در ايّام مبارک ادّعا نموده و در حقّش نازل شد که اگر آنی از ظلّ امر

منحرف شود معدوم صرف خواهد بود، اين شخص حال مثبت توحيد شده و

قولش ميزان گشته و مرکز ميثاق که کلّ مأمورند حتّی اين شخص به اطاعتش ،

مُهان و مضطهد و مبغوض، فاعتبروا يا اولی الابصار . برهان از اين واضحتر و

دليل‌ از اين لائحتر ؟ لا و الله و لکن لا تغنی آلايات و النّذر و لو تأتيهم بکلّ آية

لن يؤمنوا بها . ملاحظه نمائيد که امر چگونه بر اشتباه است و افترا به چه

درجه است . قسم به آن روی و خوی مبارک جمال ابهی روحی لعباده الفدا که

جميع متزلزلين عکّا بحقّ اليقين ميدانند که ‌اين عبد در عالم روح و قلب و فؤاد

و کينونت هيچ آرزوئی جز عبوديّت جمال ابهی نداشته و ندارد يعرفون نعمة

الله ثمّ ينکرونها ولی متزلزلين هر يک در هوائی پرواز مينمايد و هر يک را هوس

ص ٢٩٣
اوج و سمائی .

ای ربّ تعلم و تشهد انّ هذا المتذلّل مکبّ بوجهه علی التّراب و يناجيک فی

خفيّات سرّه و يقول الهی‌ الهی حقّقنی بعبوديّة عتبتک الطّيّبة ‌الطّاهرة و ثبّت رقّيّتی

بحضرتک المقدّسة العاطرة و اجعلنی فانياً فی ساحة احبّتک الرّحيبة و قانتاً فی

رحبة ارقّائک الفسيحة . ای ربّ قدّر لی الفناء البحت و الاضمحلال الصّرف فی

امرک حتّی يندکّ طود وجودی عند سجودی بباب احديّتک من سطوات آيات

فردانيّتک و يضمحلّ حقيقة ذاتی عند مناجاتی بفناء حضرت ربوبيّتک . ای ربّ

ليس لی نار اشدّ من بقائی عند ظهور آيات توحيدک و ليس لی جحيم اعظم من

وجودی عند تلئلأ انوار تفريدک . ای ربّ خلّصنی من هذه الورطة الموحشة و

نجّنی من هذه اللّجّة المدهشة . انّک انت الکريم انّک انت الرّحيم يا ذا الفضل العظيم .

باری، ملاحظه فرمائيد که‌ اين عبد در چه عالمی و متزلزلين در چه وادی ، شتّان

بين مشرق و مغرب . هرگز انوار چنين عبوديّتی مستور نماند و شمع چنين

محويّتی خاموش نگردد امواج چنين بحری ساکن نشود و هبوب چنين نسيمی

مقطوع نشود فباطل ما هم يعملون . ملاحظه فرمائيد که متزلزلين هر يک از

دوستان ارض مقدّسه را ميکوشند که به انواع وسائل متزلزل نمايند و به

اطراف مينويسند که اين عبد به زخرف دنيا نفوس را به ميثاق الهی دلالت

ص ٢٩٤

مينمايد . شما را به حقّ قسم ميدهم در آن سفر که به ساحت اقدس مشرّف

شديد در نزد اين عبد آثار زخرف مشاهده نموديد و اين عبد را به اين

هوسها مبتلا ديديد و يا متزلزلين را ؟ اين دائم روش متزلزلين بود و الآن نيز

واضح و مشهود جميع داخل و خارج ميدانند خلاصه شخص مکرّمی نوشته به

يکی از احباب که مبلغ سيصد تومان به فلان يعنی شما داده شده‌ است که

ثابت بر ميثاق شويد و الآن خطّ آن شخص حاضر و موجود و گله از اين عبد

نموده‌ اين کيفيّت اگر چنانچه بر کلّ مشتبه باشد بر شما که مشتبه نميشود

که کذب است . ملاحظه نمائيد که به چه‌ افتراها ميخواهند که بنيان ميثاق را

براندازند هيهات هيهات بنيان ميثاق از زبر حديد است و اساس پيمان

تأسيس خداوند مجيد اگر جميع من علی الأرض جمع شوند و به قوای وجود

قيام نمايند در اين اساس متين رخنه نتوانند . قدری ملاحظه نمائيد که ملوک

بنی اميّه به چه دسائس و وساوسی برخاستند و چه روات کذبه‌ای از بعضی از

اصحاب حضرت ترتيب دادند و چه ولوله در عالم انداختند و چه فتنه ها برپا

نمودند به قسمی که نائرهء فساد و عناد به عنان آسمان رسيد و به قوّت

حکومت نفاق را در آفاق منتشر نمودند و جميع خلق را بر بغض من کنت

مولاه فهذا عليّ مولاه دلالت نمودند تا آنکه آن مظلوم را مقهور نمايند .

حضرت امير طعمهء شمشير شد و حضرت سيّد الشّهداء هدف صد هزار تير

بغضاء گشت آل و حريمش دستگير و اسير شدند و هفتاد سال در کلّ منابر

اسلام سبّ و لعن آن جمال منير نمودند با وجود اين عاقبت چه شد؟ حضرت

ص ٢٩٥

امير چون بدر منير تابان شد و سرّ شهادت حضرت سيّد الشّهداء آفاق را

عنبر بار کرد چشمها در مصيبتش گريان شد و دلها سوزان گشت . خاندان

اُمَوی بر افتاد و دودمان سفيانی محو و نابود شد حتّی ابناء نفس اعداء به

نکوهش آباء و اجداد بر خاستند نور تقديس بتابيد و ظلمت تلبيس محو و

نابود شد و جاء الحقّ و زهق الباطل تحقّق يافت منکری باقی نماند و معرضی

استقرار نيافت با وجود آن که نه عهد و ميثاقی بود و نه پيمان و ايمانی بلکه

حضرت فرموده بودند که هر کس مرا دوست دارد بايد علی را دوست بدارد .

حال در اين کور عظيم ايمان و پيمان الهی است و عهد و ميثاق حضرت ربّانی

جام الست است که به يد جمال ابهی در بزم الهی به دور آمد و نوشانوش در

گرفت هر کس سر مست آن صهباء شد به آهنگ ملکوت ابهی لک الحمد يا ربّی

الابهی گفت و هر کس محروم شد هر روز بهانه ای جست و هر دم به دام و

دانه‌ای افتاد نه نصيحت تأثير داشت و نه ملاطفت تغيير داد عاقبت در

غمرات نقض مستغرق شد و در باديهء رفض سر گردان گشت . ای احبّای الهی

ملاحظه فرمائيد که نصّ عهد الهی متروک و مهمول و قول عمر و عمروبن عاص

يکفينا کتاب‌ الله مقبول ، فاعتبروا يا اولی الابصار . و همچنين عند اختلاف

مرجع منصوص مخصوص در کتاب عهد مرکز ميثاق است و مبيّن آيات نيّر

آفاق و حال مرجع و مبيّن سائر جهات و حال آن که به نصّ صريح کلّ مأمور

به توجّه علی الخصوص اغصان و افنان و آل ، حال به عوض توجّه ردّ بر مرکز

ميثاق مرقوم ميشود و نشر در آفاق ميگردد، فانتبهوا يا اصحاب القلوب . آيا

ص ٢٩٦

به گمان ميرفت که بعد از نصّ صريح کتاب اقدس که مهيمن بر کلّ کتب

است و سلطان مبين کتاب عهد که مبيّن آيات کتاب اقدس است ديگر کسی

اشتباه نمايد و يا نفسی رخنه نمايد؟ لاو الله . حال ‌آيات صريحهء کتاب ‌اقدس

نسياً منسيّا شد و نصّ قاطع کتاب عهد اضغاث احلام گشت و قول عمر

شريعت الله شد و دسيسهء عمرو بن عاص روش و سلوک عامّ و خاصّ گرديد .

ميگويند آيات‌ الله ميزان‌ است ، که ميگويد نيست ، لکن از برای اين آيات مبيّن

منصوص مخصوص تعيين شده نه آن که هر مغلّ مبغضی و يا جاهل طالب عوضی

دخل و تصرّف در آيات الله نمايد و به هوای خود معنی نمايد ، لايعلم تأويله

الّا الله و الرّاسخون فی العلم . حال راسخ در علم به موجب نصّ صريح کتاب

عهد و کتاب اقدس واضح و مشهود با وجود اين، چگونه جائز که مبغوض و

متروک گردد و ابو شعيون و ابو هريره و مالک ، مبيّن کتاب و مجتهد العصر و

الزّمان گردند ؟ ای احباب شما را به خدا قسم تبسّم نمائيد، اذا غيض بحر

الوصال و قضی کتاب‌ المبدء فی‌ المآل توجّهوا الی من اراده‌ الله الّذی انشعب

من هذا الاصل القديم، منسوخ گشت و حسبنا کتاب الله عمر مثبوت شد و آيهء

منصوصهء، يا اهل الانشاء اذا طارت الورقاء عن ايک الثّناء و قصدت المقصد

الاقصی الاخفی‌ ارجعوا ما لا عرفتموه من الکتاب‌ الی ‌الفرع المنشعب من هذا

الاصل القويم، مهمول و فراموش شد و دسيسهء عمرو بن عاص که قرآن سر

نيزه کرد و ندعوکم الی کتاب الله گفت مقبول و معمول شد و وصيّت الله

آنکه بايد اغصان و افنان و منتسبين طرّاً به غصن اعظم ناظر باشند انظروا ما

ص ٢٩٧

انزلناه فی کتابی الاقدس اذا غيض بحر الوصال و قضی کتاب المبدء فی المآل

توجّهوا الی من اراده الله الّذی انشعب من هذا الاصل القديم مقصود از اين آيهء

مبارکه غصن اعظم بوده کذلک اظهرنا الامر فضلاً من عندنا و انا الفضّال

الکريم، از لوح قلوب محو شد و روايات کعب الاحبار مشهور اقطار شد . و

البهآء عليک و علی من يخدمک و يطوف حولک و الويل و العذاب لمن يخالفک و

يؤذيک، هباءً منبثّا شد و اقوال هر بی تمکين منتشر در روی زمين گرديد .

طوبی لمن والاک و السّقر لمن عاداک منسيّ هر خس و خاشاک شد و مبغوض

حقّ به منزلهء خواجهء لولاک گشت . و هو النّاطق علی ما يشاء يا غصنی الاعظم

قد حضر لدی المظلوم کتابک و سمعنا ما ناجيت به الله ربّ العالمين انّا

جعلناک حرزاً للعالمين و حفظاً لمن فی السّموات و الأرضين و حصناً لمن آمن

بالله الفرد الخبير نسئل الله بان يحفظهم بک و يغنيهم بک و يلهمک ما يکون

مطلع الغنی لاهل الانشاء و بحر الکرم لمن فی العالم و مشرق الفضل علی‌ الأمم

انّه لهو المقتدر العليم الحکيم و نسئله ‌ان يسقی بک الأرض و ما عليها لتنبت منها

کلأ الحکمة و البيان و سنبلات العلم و العرفان انّه وليّ من والاه و معين من

ناجاه لا اله الّا هو العزيز الحميد ، از افکار زائل شد و حکايات و قصص

مؤتفکه ورد زبان حاضر و غائب گرديد و امثال اين بسيار . حال نصّ کتاب

اقدس و صريح کتاب عهد که اسّ اساس شريعت الله و دين الله و حکم الله

و امر الله است مهجور و مهمول و غير مذکور و اموری مشهور و منشور که حتّی

اهل قبور از آن منفور تا چه رسد به اصحاب ربّ غفور .

ص ٢٩٨

ای خدا تو بينائی که در چه عذابی و بلائی گرفتارم و از چه درد و محنتی

مضطرب و بی قرار يار و اغيار هر دو تير و کمان کشيده و آشنا و بيگانه هر

دو بهانه جسته بلکه يار سهمش مسمومتر از اغيار و آشنا زخمش شديدتر از

بيگانه . ای پروردگار تو گواهی که درد هر يک را درمان بودم و زخم هر يک

را مرهم دل و جان هر بيماری را طبيب و پرستار بودم و هر بيقراری را حبيب

اشکبار هر دلشکسته ای را سبب تسلّی بودم و هر ماتم ديده ای را وسيلهء تعزّی

هر مسمومی را درياق بودم و هر مغمومی را علّت سرور در آفاق خادم کلّ

بودم و صادق کلّ غمخوار کلّ بودم و دوست غمگسار کلّ . و چون مبتلا به

هجران جمالت گشتم و در وادی حرمان افتادم و به نيران فراق بسوختم و

چون شعلهء آتش بر افروختم مرهمی نديدم جز صد هزار تير پرتاب ، داروئی

نديدم جز صد هزار خروار زهر سريع الاهلاک . ای پروردگار تو بيامرز و عفو

فرما چه که نادانند و صبيان کودکانند و بی خردان شب و روز اين عبد به

خدمت امرت مشغول و آنان در صدد اذيّت عبدت که به تدبير و تعميق چه

فتنه ای برپا نمايند .

مختصر اين که از اوّل ابداع تا به حال چنين عهد صريحی و پيمان واضحی

و ميثاق آشکاری واقع نشد و ظهور نيافت و همچنين چنين نقضی و چنين نکثی

ديده و شنيده نشد . بلی عهود واقع ولی در ظلّ شجرهء انيسا نه و در سايهء

سدرهء منتهی نه و مرکز ميثاق مجهول بود و مرجع پيمان غير معروف ابداً

تصريح و توضيح نشده بود بلکه به اشاره ای تلويح گشته که در اواخر ايّام

ص ٢٩٩

شخصی ظاهر گردد با علامات عظيمهء آسمانی و شروط شديدهء قهر و سطوت

نا متناهی و او مرجع اين عهد است لکن در اين کور عظيم و دور مبين چنين نه

بلکه مرجع ميثاق مشهور آفاق و مرکز پيمان معروف اهل جهان ابداً گمان

نميرفت که چنين فتنه و ولوله درميان افتد و چنين اشتباه کاری پيش آيد اين

است که ميفرمايد روحی و روح الوجود لاحبّائه الفدا قوله تعالی : هل يمکن بعد

اشراق شمس وصيّتک من افق اکبر الواحک تزلّ قدم احد عن صراطک المستقيم؟

قلنا يا قلمی الاعلی ينبغی لک ان تشتغل بما امرت من لدی الله العليّ العظيم و

لا تسئل عمّا يذوب به قلبک و قلوب اهل الفردوس الّذين کانوا حول امری

البديع لاينبغی لک ان تطّلع علی ما سترناه انّ ربّک لهو السّتّار العليم . ملاحظه

بفرمائيد که چه ميفرمايد آيا ممکن است که بعد از اشراق شمس وصيّت تو

از افق بزرگترين الواحت ديگر قدم کسی بلغزد يعنی ديگر نفسی نقض ميثاق

کند؟ پس ميفرمايد ای قلم اعلی به آنچه مأموری مشغول باش و سؤال مکن از

چيزی که دل مبارکت از آن ميسوزد و ميگدازد و قلب منير اهل فردوس از

استماعش خون ميگردد سزاوار نيست اطّلاع شود به آنچه بعد از شمس

وصيّت واقع خواهد شد و ما ستر نموديم و پروردگار ستّار عليم است .

ملاحظه فرمائيد که جمال مبارک روحی لاحبّائه الفدا چگونه اخبار از وقوعات

نقض و نکث فرموده و قلب مبارک چگونه محزون بوده . حال ملاحظه کنيد که

تير جفا چگونه از جميع جهات پرّان است و آتش فتنه چگونه سوزان . هنوز از

صعود چند روزی نگذشته بود و قميص مبارک هنوز تر بود که در روزنامه ها

ص ٣٠٠

نقض و اختلاف را اعلان نمودند از جمله روزنامهء اختر به مجرّد وصول خبر

صعود اختلاف را نيز اعلان نمود ملاحظه فرمائيد چقدر اهل نقض سريع

النّکث بودند ، فسوف تری النّاقضين فی خسران مبين و الحمد لله ربّ العالمين . ع ع

هو الله

_١٩٠ای جان پاک پاکی و آزادگی در انقطاع از ما سوی الله است و تشبّث به عهد

و ميثاق الله چه که عهد الهی بمثابهء چشمهء آب صافی هذا بارد و شراب

مغتسل ايّوبی است که چون در آن نفسی غوطه خورد از جميع امراض و

اعراض پاک و مطهّر گردد و به صحّت کامله بهره ور شود رخ چون گل

بشکفد و دل گوهر کان بدخشان گردد و جان همدم جبريل شود و سينه

سينا گردد و ساحت وجدان گلشن باغ عنايت شود طوبی للفائزين بشری

للمخلصين من هذا العهد المحکم العظيم . ع ع

Table of Contents: Albanian :Arabic :Belarusian :Bulgarian :Chinese_Simplified :Chinese_Traditional :Danish :Dutch :English :French :German :Hungarian :Italian :Japanese :Norwegian :Persian :Portuguese :Romanian :Russian :Spanish :Turkish :Ukrainian :