كتب أكثر من قبل حضرت عبدالبهاء

الواح وصاياى مباركه حضرت عبدالبهاء
تذكرة الوفاء
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۱
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۲
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۳
رساله سياسيه حضرت عبدالبهاء
رساله مدنيه
مائده آسمانى جلد ۲
مائده آسمانى جلد ۵
مائده آسمانى جلد ۹
مجموعه مناجاتها حضرت عبدالبهاء
مفاوضات
مقاله شخصى سياح
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۱
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۲
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۳
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۴
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۵
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۶
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۷
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۸
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۱
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۲
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۳
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۴
Free Interfaith Software

Web - Windows - iPhone








حضرت عبدالبهاء : مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۸
مكاتيب عبدالبهاء
جلد هشتم
ص ٣
هُو اللّه

اللّهمّ يا فاتح مدائن القلوب بنفحات القدس فی اليوم المشهود و هادی الأمم

الی الأسم الأعظم و الوصول الی مقام محمود تری عبادک المخلصون منجذبون

بالنّفحات يرتّلون الأيات و يتمرّون فی البيّنات و يتلون الکتاب فی الغدوّ

و الآصال و تتهلّل وجوههم بانوار ملکوتک السّاطعة علی الآفاق ربّ اجعل

لهم قدم صدق عندک و مقاماً عليّاً فی جبروت قدسک و ايّدهم علی هداية

الخلق بنور الحقّ و تروية الظّماء العطاش بماء معين فی جنّة الأبهی و تفريح

القلوب ببشارة کبری و تنوير الابصار بمشاهدة الأنوار و تطهير الأذان باستماع

الألحان و احياء النّفوس بروح الحيوان انّک انت العزيز الکريم المنّان و انّک

انت المقتدر المهيمن علی الامکان لا اله الّا انت العزيز الوهّاب دوستان حقيقی

من جناب اسماعيل جليل با بيانی مليح ذکر ياران نموده و بيان شوق و

انجذاب فرموده که آن نفوس مقدّسه مهتدی بنور هدی گشتند و مقتدی

بملأ اعلی شدند از شجره طور اقتباس شعله نور نمودند و از مطلع اشراق استفاضه

ص ٤

انوار وفاق کردند و با قلبی مشتاق مبتهل بنيّر آفاق گشتند من چون نامه

خواندم بياد شما پرداختم و اين ورقه نگاشتم ای ياران روحانی راز پنهانی آشکار

گشت و جمال ابهی بر شرق و غرب فيض انوار مبذول داشت مطالع آفاق مواقع

اشراق شد و جميع جهات معرض آيات بيّنات گشت از هر امم بظلّ اسم اعظم

شتافت و از کافّه ملل تسبيح و تقديس جليل اکبر بلند شد حال چه بسيار

که در يک محفل ترک و تاجيک و فرس و امريک و فرنگ و افريک جمع گردند

و کلّ در نهايت وحدت و يگانگی و الفت و آزادگی آهنگ تقديس بملکوت

جمال بلند نمايند ملاحظه نمائيد که کلمة اللّه چه نفوذی نموده و قوّه ملکوت

ابهی چه ظهور و بروزی کرده ليس هذا الّا من فضل ربّی العزيز المحبوب

ياران بايد مسرور و شادمان باشند و مجذوب و کامران گردند که چنين

مواهبی رخ نمود و چنين رخ فرّخی جلوه کرد و در فکر نشر نفحات افتند و

بکمال قوّت بهدايت امم پردازند تا بغض و عدوان و کُره و طغيان از عالم

انسان زائل گردد جميع ملل خليل يکديگر گردند و کافّه شعوب و قبائل از اين

فضائل و خصائل نصيب برند و عليکم البهاء الابهی ع‌ع

هُو اللّه

الهی الهی قد خلقت نفوساً مقدّسة منجذبة الی ملکوت جمالک و نفثت

ص ٥

فيها بروح القدس و احييتها بنفحات ايّامک و اصطفيتهم لذکرک و ثنائک

و اجتبيتهم لنشر آياتک و اخترتهم من بين عبادک و انتخبتهم لظهور آثارک و

ارتضيت لهم القاء مثالک و احببت لهم التّخلّق باخلاقک منهم عبدک هذا

سمّيته بالشّاب الرّوحانی و الفتی الرّحمانی و ربّيته فی حجر الهدی و انشئته

فی حضن المحبّة و الولآء و البسته رداء التّقوی و ايّدته بقوّة من الملأ الأعلی

حتّی قام علی خدمتک و تردّی برداء عبوديّتک و دعا النّاس الی معين رحمانيّتک

و جذبهم بمغناطيس محبّتک الی مرکز فردانيّتک ربّ اجعله منار الهدی و عَلماً

يخفق بارياح محبّتک فی الأودية و الرُّبی و منادياً بين الوری و اسداً له زئيرٌ

فی اجمة الملکوت الأعلی و حمامة لها هدير فی الحديقة النّورآء و طاؤساً له

شهيق فی رياض الجنّة المأوی و سيفاً له سليل علی النّاکثين فی ميثاق اللّه

و قوساً له رَنين نافذ السّهام فی صدور المارقين من عهد اللّه ربّ انطقه

بالبراهين القاطعة و الحجج الدّامغة و الدّلائل السّاطعة و البراهين

اللّامعة فی اثبات امرک و طلوع نورک و ظهور جمالک و ثبوت آياتک و

تحقّق کلماتک و اجمع به شمل الاحبّآء و لمّ به شعث الاصفياء حتّی يصبح

عصبة شديدة القوی ساطعة الانوار لامعة الاسرار شائعة الآثار ذائعة الاوطار

حتّی ينصروا دينک و يخدموا نور مبينک و يعلوا کلمتک و يعمّموا رحمتک

ص ٦

و يثبّوا معرفتک و ينشروا شراع البشری علی سفينة الهدی و يدرکهم ارياح

القبول مبشّرات بين يدی رحمتک و يسيروا فی بحار العرفان بفضلک و

موهبتک و يصلوا الی ساحل النّجات بجودک و مکرمتک ربّ انّ الاحبّاء

فی ارض الخاء يتضرّعون اليک و يبتهلون الی ملکوتک و يفزعون الی عتبة

قدسک و يجزعون بين يديک و يهرعون الی حرم کبريائک و اعينهم ناظرة

الی مطلع الطافک و آذانهم ممدودة الی استماع ندائک و السنهم ناطقة بذکرک

و ثنائک ربّ اضرم فی قلوبهم نار محبّتک يرتفع اجيجها الی ملکوت الوهيّتک

و يلتقم لهيبها الحجبات السّادلة علی اعين الوری و الغشاوة المستولية علی

بصائر اهل العمی انّک انت المقتدر المؤيّد العزيز الکريم الوهّاب لا اله الّا

انت القادر الکاشف للقناع و الرّافع للنّقاب عن جمالک الّذی اندهش

منه عقول اولی النّهی و شاخصت من انواره بصائر اولی الألباب انّک

انت العزيز الوهّاب و انّک انت الکريم الرّحيم الغفّار ای جوان روحانی

اين عنوان و نام از فم مطهّر دلبر آفاق صادر لهذا نعتی به از اين نيافتم که ترا

بآن ستايم يک آرزو دارم و آن اينست که بلوازم و فضائل و خصائص و

شروط اين نام نامی و عنوان رحمانی موفّق و مؤيّد گردی و هذا خير

لک ممّا تطلع الشّمس عليها و تهتزّ الأرض لها ای جوان روحانی همّتی فرما

ص ٧

که ارض خا خاور شمس حقيقت گردد نور مبين بتابد نسيم خلد برين

بوزد ابر رحمت ببارد جنّت علّيّين گردد هوای روح پرور مشام عالميان

معطّر نمايد هذا ما اتمنّی من ربّ الآخرة و الأولی و افديه بروحی فی هذه

النّشئة الأولی و عليک البهآء الأبهی جميع احبّاء الهی را تحيّات مشتاقانه

عبدالبهآء برسان و بگو ای وجوه نورانيّه و ای نفوس رحمانيّه چگونه

آرام و قرار يابيد و عبدالبهآء بيقرار است چگونه صبر و اصطبار کنيد

و اين مسجون ساعی در ليل و نهار وقت صمت و سکوت نيست و زمان

هبوط و سقوط نه دم نغمه و آهنگ است هنگام عود و رود و چغانه

و چنگ تا ولوله در آفاق اندازيد و زلزله به بنياد اهل نفاق در آريد

وهلهله باهل اشتياق بخشيد و بشارت کبری بگوش طالبان رسانيد

انّ ربّکم يؤيّدکم بفضله و رحمته و ينصرکم بجنود من ملائکته و يثبّتکم علی

دينه انّ ربّی عزيز قدير مقتدر ناصر وهّاب ع‌ع
هُو الأبهی

ای احبّای رحمن و ای ياران حضرت يزدان، ابواب موهبت گشوده است

و انوار رحمت رخ نموده است افق اعلی و ملکوت ابهی از عالم غيب در فيض

و تأييد است و جنود لم تروها در نصرت و توفيق بايد از فضل جمال ابهی

ص ٨

روحی لأحبّائه فدا اين ملأ ادنی را صورت ملأ اعلی داد و اين عرصه

زمين را انعکاسات انجمن علّيّين نمود و اين معرض امکان را مطلع

آيات سلطان سرير لامکان کرد قسم بجمال قدم و اسم اعظم که اگر بوصايا

و نصائح حقّ حرکت و رفتار شود و کردار و گفتار مطابق اوامر جمال مختار

گردد اين عالم ظلمانی جهان نورانی شود و اين ظلمتکده عدم جهان

انور وجود و معرض آيات شهود گردد انوار حقّ تابان شود اسرار

حقّ آشکار و عيان گردد گلهای گلشن الهی بشکفد و ربيع رحمانی آفاق

و اکوان را احاطه نمايد و نعره سبحان المبدع سبحان المنشأ سبحان المقدّر

سبحان المصوّر از جميع جهات بلند شود و البهآء علی اهل البهآء ع‌ع

هُو اللّه

ای آواره سبيل الهی، پريشانی و بی ‌سر و سامانی در ره عشق کامرانی و

شادمانی است نظر بپايان کار نما زيرا عاقبت اين پريشانی جمعيّتست و

نهايت اين آوارگی پناه حضرت احديّت اگر از قطره محروم شدی

الحمدلله بحر بی‌پايان در مقابل داری و اگر از ذرّه محجوب شدی آفتابی

روشن در پيش داری از حقّ طلبم که آنچه نهايت آمال و آرزوی تست ميسّر گردد

و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
ص ٩
هُو اللّه

ای آوارگان راه حقّ، جهانيانرا آئين ديرين چنين است که دشمن

راستيند و بد‌خواه حقّ پرستی و معارض دوستی لهذا از آنچه واقع دلتنگ

مباشيد و نام و ننگ مجوئيد آهنگ جهان ديگر کنيد و نغمه ديگر زنيد

و در هوائی ديگر برپريد باده محبّت اللّه نوشيد و شهد معرفت اللّه چشيد

و جرعه صهبای توحيد بنوشانيد ملاحظه نمائيد که اوليای الهی و اصفيای

ربّانی از پيش چه کشيدند و چه سمّ قاتلی چشيدند و چه زهر هلاهلی نوشيدند

ولی آن بلا عين عطا بود و آن زهر عين شفا و آن زحمت رحمت بود

و آن مشقّت راحت. نظر بعاقبت بايد نمود نه بدايت اگر نظر بآغاز نمائيد

يزيد را عزّت و راحتی مزيد و وليد را هر دم خوشی و شادمانی جديد ولی

عاقبت عذابی شديد و نکبتی پديد ولی مظلوم دشت بلا شهيد کربلا

روح المقرّبين له الفدا را در بدايت سهم مسموم ولی عاقبت عزّت

ابديّه مقرّر و معلوم و در جهان ابدی حيات سرمديّه مثبوت و محتوم

نظر باين مقام نمائيد زيرا آن عزّت دنيويّه خوش درخشيد ولی دولت

مستعجل بود سرابست نه آب سايه است نه آفتاب تاريک است نه

تابناک پس لسان بشکرانه گشائيد که باين موهبت عظيمه فائز گرديديد

ص ١٠

آواره راه خدائيد و بيچاره آن محبوب بيهمتا و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای اهل ملکوت، نامه‌ئی که بعد از جشن نوروز مرقوم نموده بوديد ملاحظه

گرديد فرح و سرور حاصل گشت و تجلّی نور مشاهده شد از خدا خواهم

که در سال جديد از اين بهتر و خوشتر جشنی عظيم برپا نمائيد بزم الفت

و اتّحاد بيارائيد و توجّه بملکوت الآيات نمائيد و استفاضه از روح

القدس فرمائيد عبدالبهآء بجان و دل در جشن نوروزی شما حاضر

بود و در فرح و سرور و اتّحاد و اتّفاق شريک و سهيم گشت لهذا شکر کنيد

خدا را که چنين مونسی داشتيد که هزار فرسنگ بُعد مسافت بروح در

محفل شادمانی شما حاضر شد و احساسات وجدانی نمود اميدوارم که

اين سنه جديد مبارک و سعيد باشد و سبب حصول تأييد و توفيقی

شديد شود تا علّت اتّحاد عالم گرديد و يگانگی عالم انسانی را اعلان

نمائيد دشمنان را دوست کنيد و محرومانرا محرم اسرار صلح اکبر فرمائيد

از بلايای وارده و مصائب نازله بر اين مسجون اظهار پريشانی و اضطراب

نموده بوديد ابداً محزون مباشيد متأثّر نشويد پريشانی مخواهيد زيرا

سجن اين زندانی را بزم شادمانيست و بهشت جاودانی و بلايا و مصائب

ص ١١

از نعماء رحمانی اگر اين بلايا و مصائب در سبيل الهی نبود عبدالبهآء را سرور

بچه حاصل می‌شد تسلّی خاطر بظهور بلاست و حصول مصائب کبری. احبّاء

الهی را از قبل من تحيّت و ثنا ابلاغ داريد که اين مشتاق شب و روز تضرّع

بملکوت نيّر آفاق نمايد و يارانرا حصول موهبت کبری خواهد تا سبب

انتشار محبّت اللّه در شرق و غرب گردند و نفوس بشر را تربيت نمايند و

اين جهان ناسوت جلوه گاه مواهب حضرت لاهوت گردد جهان خاک

تابناک شود و روی زمين بهشت برين گردد و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع

هُوالأبهی

ای آيت باهره محبّت اللّه، در اين کور اعظم که آفتاب فلک قدم افق عالم را

روشن فرمود جمعی پريشان در ظلّ سدره انسان از اثر تربيتش جمع و حشر

شدند و بانواع الطاف و اعطاف و احسان و فيوضات پرورش يافته‌اند

و مظهر توجّهات رحمانيّه و مطلع انوار موهبت الهيّه شدند که در اين يوم

که يوم غيبت است و آن آن حسرت و فرقت پر حرقت بر اعلاء کلمة اللّه قيام نمايند

و سيف لسان و تيغ بيان از غلاف و نيام دهان برون کشند و بترويج و نشر

نفحات رحمن مشغول گردند و بفيض شامل و خلاق الهيّه جهانرا زنده کنند

و بنفحات قدس مشام روحانيانرا مطيّب نمايند و البهآء عليک ع‌ع

ص ١٢
هُو اللّه

ای آيت لطف حقّ، لطف الهی بايد پرتو رحمانی گردد يعنی در جميع احوال

و اخلاق بايد حکايت از اشراق نمايد تا شمع روشن محفل آفاق گردد و نور

انجمن وفاق و آن تخلّق باخلاق حضرت خلّاق علی الاطلاق ع‌ع

هُو الأبهی

ای آيت محبّت اللّه، اگر بدانی که اين قلب الآن در چه حالت و هيجانست

پيرهن چاک نمائی و در سبيل حقّ چالاک شوی آتش شوق برافروزی و

کبد آفاق بسوزی و جان رايگان در سبيل جانان فانی سازی وقت وقت

شعله و آتش است و زمان شور و شوق و سوختن جز اين مقام آنچه ملاحظه

نمائی کلّ سبب خمودت و جمودت و البهآء عليک ع‌ع

ورقه طيّبه امة اللّه ضلع آنجناب را بتکبير ابدع ابهی مکبّر شويد و بنفحات ذکر مبشّر

هُو اللّه

ای بنده ميثاق، شکر کن خدا را که مظهر الطاف نيّر آفاق بودی و مطلع انوار کوکب

اشراق و بعد از صعود ثابت بر پيمانی و منادی امر رحمن تا توانی جهد و کوشش

نما که مظهر موهبت الهی گردی و مطلع معرفت ربّانی در ترويج دين اللّه بکوش و در

تهذيب اخلاق بجان و دل سعی نما تا قلوب مطلع اخلاق الهی گردد و نفوس منزّه

ص ١٣

و مقدّس از شئون عالم فانی هر يک مجمع عالمرا شمع توحيد شوند و انجمن انسان را

سراج نورانی دليل جليل بر هدايت و عنايت و موهبت حضرت حقّ اينست که

صفات ظلمانی بنفحات روحانی تبديل شود و کثافت عالم حيوانی بنورانيّت ملکوتی

تقليب گردد تا خلقت جديد تحقّق يابد و حقيقت انسان از روح توليد شود

پاک و منزّه گردد و لطيف و مقدّس شود و تا اين موهبت کبری در جهان جان و وجدان

جلوه ننمايد ثمره حيات ابديّه حاصل نگردد جميع يارانرا دلالت بر اين صراط مستقيم

نما و هدايت بر اين منهج قويم کن هميشه منظور نظر عنايت بوده و هستيد

و خواهيد بود مطمئن باش فسوف يأتی ايّام يهتزّ منها النّفوس و ينشرح منها

القلوب و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای برادر آن مهر انور، آنچه مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد از مشقّات

وارده بر شما کمال تأثّر حاصل گرديد اميدوارم که اين زحمات و بليّات

سبب حصول عنايت حضرت کبرياء گردد و وسيله مقبولی در ملکوت

ابهی انشاء اللّه اين زحمت براحت و اين شدّت برخاء تبديل ميگردد

نور ديده روحانيان ميرزا ولی اللّه را تکبير مشتاقانه برسان در جميع

احوال بياد و فکر او هستم
ص ١٤
هو الأبهی

ای بريد سبيل ربّ مجيد، رويت در درگاه احديّت سفيد است و خدمتت

مقبول در حضرت مليک فريد چه که قوّه حيات در روح ممکنات الواح

الهيّه و کلمات تامّات ربّانيّه است و از آثار فضل و عنايت حمل اين

الواح و اوراقست بکلّ آفاق و دست يختصّ برحمته من يشآء اين فال را

بنام تو زد و اين تاج را بر سر تو نهاد تو حامل الواح و زبر گشتی و ناشر

کتب و صحف شدی از فضل حقّ عجيب نبوده و نيست حامل روائح طيّبه

يوسف کنعانی باد صبا بود که نسيم صبحدميست و بشير سليمان معنوی

هدهدی بود که طير بسته دميست اين تاج موهبت است و اکليل رحمت

و البهآء عليک و علی کلّ من ثبت علی عهد اللّه و ميثاقه عبدالبهآء ع‌

هُو اللّه

ای بشير الهی، جناب کريم چون عزم رحيل نمود با صوتی نحيف استدعای

نگارش نامه کرد و بعد مکتوبی نيز مرقوم و خواهش نگارش نمود اين عبد

با وجود صد هزار مشاغل و شواغل و غوائل باز بتحرير اين نامه پرداخت

که ای بشير الهی، از هر طرف هجوم بر سرت شديد است و اعدا در کمين

ولی چون اين مشقّت در سبيل دلبر پر ملاحت است عين مسرّتست

ص ١٥

گر دُرّ عطا بخشد اينک صدفش دلها ور تير بلا آيد اينک هدفش جانها

بگو و بنواز و بابدع آواز تغنّی فرما توکّل کن و توسّل نما هر چه بادا باد چنانچه

شاعر گفته ما که داديم دل و ديده بطوفان بلا گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر

انشاء اللّه بنياد نهاده ميشود نه برده و سيل غم فيض سرور ميگردد و طوفان

بلا باران وفا ميشود لا تخرن و لا تتکدّر انّ اللّه معک فی کلّ الأحوال و يؤيّدک

فی جميع الأمور و الشّوؤن فی المبدء و المآل ولی حکمت را بسيار ملاحظه داريد

و بقدر امکان نفوس را بحکمت بخوانيد ع‌ع
اللّه ابهی

ای بنّاء بنيان ثابت محکم متين، آنچه بينی از ابنيه عاليه هر چند سر بکهکشان

کشيده و بعنان آسمان رسيده عنقريب با خاک يکسان گردد اتبنون

بکلّ ريع آية تعبثون و تتّخذونها مصانع لعلّکم تخلدون هيهات هيهات

پس بنيانی بنه که کنگره ايوانش چتر سلطنت آن جهان باشد ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده ابهی، هر چه مرقوم گردد شرح حال دل و جان باز مستور ماند

و اين سرّ سربسته ممهور گردد چه که اقلام را کجا حوصله‌ئی که معانی بی‌پايان

بنگارد و مداد کجا امدادی که حقائق عالم دل و جان شرح و بسط دهد

ص ١٦

چاره‌ئی نه جز آنکه بر آينه حقيقت يعنی صفحات قلوب حواله‌ئی نمائيم ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده آستان مقدّس، نامه شما از مدينه کبری رسيد و چون وصول

تحرير طول کشيد بعد از ورود سبب تسلّی خاطر گرديد که الحمدلله صحيح و

سالميد پس بآستان جمال مبارک عجز و زاری می نمايم و ياران الهی را

عون و عنايت نامتناهی ميطلبم که موفّق بوفا در آستان مقدّس گردند و

هميشه عنايات و الطاف او را بخاطر آرند و جانفشانی کنند و هستی خويش را

رايگان در سبيل رحمن مبذول دارند از خدا تأييد ترا ميطلبم و توفيق ترا

ميجويم عبدالبهآء در عبوديّت آستان مقدّس عاجز و بی‌نهايت خجل

و شرمسار است شايد ياران الهی تلافی نمايند و بخدمت موفّق گردند جميع

يارانرا تحيّت ابدع ابهی برسان جناب آقا ميرزا علی اکبر صدقانی اجازه زيارت

عتبه مقدّسه دارد و عليک البهآء الابهی عبدالبهآء عبّاس

هُو اللّه

ای بنده آستان بها، مکتوبی از مراغه مرقوم نموده بوديد رسيد و نفحه

جديد وزيد زيرا دلالت بر روحانيّت ياران الهی در آن اقليم روحانی يعنی

محفل هُدی بيارايند و بنفحات قدس بياسايند و دامن بآلايش اينجهان

ص ١٧

فانی نيالايند باری اليوم ميزان نسيان بيگانگان و ثبوت بر پيمان و

سرور و شادمانی بفضل رحمن و انقطاع از اين جهان اميدوارم که جميع

ياران باين موهبت بی‌پايان موفّق گردند و عليک التّحيّه و الثّنآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای بنده الهی، الحمدلله خبر وصول و حصول لقای احبّای حضرت مقصود

رسيد و سبب فرح و سرور گرديد اميد است که حيّ قدير تأييدی فرمايد

که آنصفحات صحائف آيات بيّنات گردد و آن اقليم جنّت النّعيم شود و صراط

مستقيم شاهراه هر آگاه گردد و ياران الهی روش و سلوکی نمايند که هر يک

ملک الملوک جهان انقطاع شوند و عبد مملوک در گاه يزدان مقصدشان

جمال ذو الجلال گردد و معبدشان آستان حضرت رحمن در فکر

هدايت من علی الارض باشند و تربيت جميع قبائل و امم خواهند تا کلّ

ملل عالم براستی و حقّ پرستی و محبّت و الفت و مهربانی و يگانگی قيام نمايند

و ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء و اللّه ذو فضل عظيم ای مشتاق جمال

ابهی کاری کن که جمعی از باده محبّت اللّه مست و مخمور گردند و روش فرشتگان

عالم بالا گيرند تا در ملکوت ابهی در محفل تجلّی اقتباس انوار جمال نمائی

و عليک البهآء ع‌ع
ص ١٨
هُو الأبهی

ای بنده الهی، هر چند در جهان فانی نفسی را آسايش و خوشی و راحت جان

و مسرّت وجدان نه ولی اهل بهاء بنفحات ملکوت ابهی هميشه مستبشر

و مسرورند و مبتهج و مخمور پس در هر دمی سرور جديد طلب و در

هر نفسی بروحی بديع زنده شو تا نفست نفس مسيحائی گردد ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده الهی، صدمات شديده ديدی و مشقّات عظيمه کشيدی و بشماتت

و ملامت اعدا گرفتار شدی ملال نياوردی تحمّل نمودی حقّا که صبوری

و غيوری و شکوری بايد شکرانه نمائی که باين موهبت يگانه مؤيّد شدی

زيرا اين جام سرشار بلا در سبيل بها مخصوص ملأ اعلی است هر حلقی سزاوار

آن شراب نه و هر گياهی لائق فيض آن سحاب نيست در عشق جمال آن

گل بلبل معانی را جانفشانی لايق نه جُعل ظلمانی دلبر آفاق را عاشق

صادق آشفته و مشتاق نه هر کاذب بد اخلاق شمع نورانيرا پروانه رحمانی

سرگشته و سرگردان نه خفّاش کور نادان پس حمد خدا را که باين موهبت

موفّق شدی و باين عنايت مؤيّد باز بيشتر جانبازی کن و نغمه سازی نما

و بآهنگ و ترانه پرداز تا گوشها همدم راز گردند و بجهان خداوند بی‌نياز

ص ١٩
پی برند و عليک التّحيّه و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای بنده الهی، اهل عالم و جميع امم از مرض غفلت تب خيزند الحمدلله

تو بفضل هدايت تبريز زيرا ساغر محبّت اللّه لبريز است و نفحه ملکوت ابهی

مشکبيز ای عزيز از قيود وجود ناسوتی آزاد شو تا فُؤاد روحانی گردد و نورانی

شود مرغ دل بال و پر بگشايد و باوج اعظم پرواز نمايد قفس نفس بشکند

و انبساطی در جهان ديگر يابد اين را بدان که در اين خاکدان فانی نشئه و

شادمانی انسانی احساسات رحمانيّه است و بس و عليک التّحيّه و الثّنآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای بنده الهی، خطوط نقوش است و علائم و اشارات دالّه بر الفاظ و کلمات

و اين علامات در هر طائفه و اقليم مختلف و متفاوت و هر يک را از خطوط

اشاراتی مخصوص و حُسن خطّ عبارت از انتظام اين اشارات و علامات لهذا

اگر در خطّ دقّت نگردد و يا آنکه از اصل انتظام نداشته باشد گمان بی‌احترامی

بشما نشود و سبب اعتراض نگردد حضرت رسول در اصل امّی بودند و

اکثر از اولياء رحمن و انبيای عظام يک حرف مرقوم نفرمودند و مير عماد و

درويش و شفيعا در خطّ کرامت نموده‌اند و قدرت ظاهر کردند خطّ حضرت

ص ٢٠

قدّوس خوانده نمی‌شد پس در رتبه اوّليّه بايد در تحصيل معانی الهيّه

بکوشی و در طلب عرفان جهد نمائی و در رتبه ثانيه در تحصيل خطّ بکوشی

چه که اگر در خطّ استاد عماد گردی و شفيع شفيعا شوی و پيش از درويش افتی

و از عرفان الهی محروم جوی ثمر نبخشد ولی اگر امّی باشی و بعرفان فائز

در درگاه احديّت مقبولی و محرم اسرار حضرت مقصود امّا اگر بکمال و

فضائل معنويّه آراسته و بکمالات ظاهره نيز پيراسته اين اکمل است و البهآء عليک ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده بها، از بلايای وارده بدرگاه احديّت شکرانه نما زيرا مصيبت

در سبيل حضرت احديّت عين عنايت است و مشقّت صرف موهبت

ايّام حيات مانند سرابست و وجود موجودات موهوم است و بی‌بنياد

و معدوم آنچه هست حقيقت روحانيّه است و هويّت نورانيّه که بقا اندر بقا

و صفا اندر صفاست ثابت است و باقی نابت است و کافی مرور دهور رخنه

ننمايد و توالی اعصار و قرون فتور نرساند لهذا بايد آن لطيفه ربّانی محفوظ

ماند و آن آيت ربّانی مثبوت گردد و از غرائب وقوعات اينست که اعظم

وسيلهء صون و حمايت اين حقيقت نورانيّت هجوم اعداست و آلام و محن

ص ٢١

بی‌منتها زجاج آن سراج ارياحست و سبب سلامت آن سفينه شدّت

امواج لهذا بايد از بلاء ايّوب ممنون شد و از جفای اهل ذنوب بايد خوشنود

گشت زيرا سبب بقا و وسيله کبری و نعمت عظمی و موهبت بی‌منتهاست

و عليک البهآء الأبهی ع‌ع
هُو اللّه

ای بنده بها، نميقه غرّا واصل و مقصد و مراد واضح گرديد گله نموده

بوديد که جواب مکتوب نرسيد ای رفيق روحانی نميدانی که مکاتيب مانند

امواج از جميع آفاق عالم موج ميزند نفوس متعدّده لازم که بخوانند تا چه رسد

که جواب مرقوم شود و از اين گذشته سؤال از مسائل و از آن گذشته

غوائل و مشاغل لهذا نفس نامه جوابست چاره جز اين نه ديگر در اين

ضمن اگر جواب مکتوبی رسد اين را بايد از آثار خارق العاده شمرد از امور

عاديه ندانست باری مادام محبّت آن طلعت مهربان در دل نامه و پيام

ملأ اعلی متتابعست هر دمی پيک جديد ميرسد و پيام ربّانی جلوه نمايد

از خدا خواهم که قدم مستقيم نمائی و موفّق و مؤيّد بفيض آسمانی گردی

و عليک البهآء الأبهی ع‌ع
ص ٢٢
هُو اللّه

ای دوست روحانی، وقت آمد که بيگانه و خويش فراموش نمائی

و بکلّی سرگشته و سودائی و مفتون و شيدائی آن دلبر مهربان گردی

و سردفتر عاشقان شوی و سرخيل مشتاقان گردی شوری برانگيزی

و شهد و شکری آميزی و مشکی بيزی و قندی ريزی و اين عبارت نگاشتم

تا بدانی چه قدر عزيزی ع‌ع
هُو الأبهی

ای بنده بها، الحمدلله شمع شبستان محبّتی و نور انجمن معرفت ميوه

شجره موهبتی و شکوفهء گلستان رحمت از نسيم جنّة النّعيم در اهتزازی

و از تسنيم فردوس عنايت سيراب پس چون باين فضل موفّق گشتی

بايد ايّام عمر را در آنچه سبب قُربيّت درگاه کبرياست بگذرانی قُربيّت حقّ

در بلندی و پستی نه بلکه در تربيت و تبّتل و تضرّع و بندگی احبّای الهی

هر چه باين عبوديّت بيشتر موفّق گردی قُربيّت الهيّه بيشتر ميسّر گردد و

بحقّ نزديکتر شوی تا توانی بصفات و اخلاقی مبعوث شو که بکلّی در سبيل

الهی محو و فانی شوی يعنی اثر وجود در تو نماند کالميّت بين يدی الغسّال

يحرّکه احکام اللّه بارادة من اللّه معنی کالميّت بين يدی الغسّال اينست که

ص ٢٣

بکلّی خواهش و نيّتی و فکری و ذکری از برای انسان نماند و فانی در تعاليم الهی

گردد و مفتون اوامر رحمانی بآن قوّت متحرّک گردد و بآن تعاليم عامل

شود و بآن اخلاق مُتخلّق اينست مقام فنای فی اللّه و بقای باللّه و عليک البهآء ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده جانفشان بها، مکاتيب متعدّده شما رسيد مضامين شادمانی

بخشيد از محافل روحانی و محفل درس تبليغ بسيار مسرور شدم اينست

خدمت بدرگاه احديّت اينست عبوديّت آستان مقدّس اينست

مقرّبی درگاه کبريا اينست مغناطيس تأييد ملکوت ابهی و همچنين

محفل شرکت خيريّه اين بسيار مفيد است و سبب استراحت نفوس

از هر قبيل و همچنين جام اتّحادی که در محفل احبّاء بسبب ورود آقا

ميرزا طرازاللّه بدور آمد از خدا خواهم که ياران اين عهد اتّحاد و

اتّفاق را الی الأبد فراموش نکنند بلکه روز بروز بر متانت و قوّت و استحکام

بيفزايند اگر ياران باين عهد ارتباط و اتّحاد چنانکه بايد و شايد تمسّک

نمايند عنقريب ملاحظه خواهيد نمود که در عروق و شريان ايران

تأثير نمايد و چنان روحانيّتی حاصل گردد که شرق و غرب بجنبش

و حرکت آيد و عليک التّحيّه و الثّنآء ع‌ع
ص ٢٤
هُو اللّه

ای بندهء جمال ابهی، از غربت شکايت نمائی و از کربت و مشقّت ناله

و فغان فرمائی حقّ با شماست فی الحقيقه بسيار گرانست و تحمّل گداز

ولی هر چه هست اين غربت در سبيل حضرت احديّتست و اين

مشقّت در محبّت حضرت رحمانيّت لهذا اين آوارگی سرور آزادگيست

و اين بيسر و سامانی نهايت کامرانی و شادمانی ايّام در هر صورت باتمام

رسد و از برای هر آغازی عاقبت و انجامی و چون بساط حيات منطوی

شود گذشته چه تلخ و چه شيرين ولی آنان که سرمست جام غرور

بودند بقبر مطمور شتافتند و نفوسی که در سبيل الهی اسير بلاء موفور

بودند نافه اسرار بر جهان و جهانيان نثار فرمايند پس تو از بلا و محن

ممتحن مشو و مانند گل در اين چمن شکفته باش تا فرح روحانی يابی

و مسرّت وجدانی جوئی و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده جمال ابهی، در آنصفحات بعبوديّت محضه اين عبد در آستان

جمال ابهی ندا نما آن درگاه ملجأ و پناه من است و آن آستان اوج

بی‌پايان من دون آن مقامی نداشته و ندارم اين بيان سرور و شادمانی

ص ٢٥

من است و عزّت و کامرانی من مبادا نفسی تأويل کند يا تعبير نمايد

و يا تفسيری فرمايد اين است مذهب من اين است ملّت من اين است

طريقت من. من شآء فليتّبع انّ ربّی لعلی صراط مستقيم مکتوبی بجهة

ميرزا يوسف خان مرقوم شد و همچنين بجهت والده آقا عبدالمحمّد

نجّار در خصوص رجوع بقفقاز چه عيب دارد بسيار خوب است انشآء

اللّه مؤيّد و موفّق خواهی شد و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده جمال ابهی، مسائلی که سؤال نموده بودی ابداً فرصت جواب نه

در هر روز مکاتيبی ميرسد که در آن صد سؤال هست عبدالبهآء

با جميع اين مشاغل و غوائل که فرصت تنفّس ندارد و مسجون و اسير و از

جميع جهات هجوم متتابع چه از داخل و چه از خارج و اين سؤالات که

اکثر جوابش در کلمات موجود متّصلاً متتابعاً وارد ديگر ملاحظه فرمائيد

چگونه مشغول بجواب شود و کداميک را جواب دهد اين مسائل جميع

در کتب و الواح موجود مراجعت بالواح الهی نمايند اگر چنانچه مشکل حلّ

نشد آنوقت سؤال کنند نه اينکه هر نفس آنچه بخاطرش خطور نمايد بدون

مراجعت الواح الهی سؤال جديد نمايد و جواب جديد خواهد حضرت

ص ٢٦

موسی خوف از عدم ايمان فرعون داشت نه خوف جان چنانچه در

قرآن ميفرمايد انّی اخاف ان يفرطون ميفرمايد من می ترسم پيش از

تبليغ امر پيشی گيرند و تعرّض نمايند و خوف از طغيان و عصيان داشت

نه برای نفس خود و امّا مسئله خوف از حبال و عصاهای سحره خوف

از اين داشت که مبادا تأثير در نفوس نمايد نه خوف از اذيّت بر نفس خود

و اين حبال و عصا شبهات قوم است حضرت موسی از اين خائف بودند

که مبادا تأثير در نفوس نمايد و امّا امکان حصول مقام انبيا از برای

جميع خلق اين ممکن نه زيرا خلق بمراتب است مادون ادراک ما فوق را

ننمايد و خلقکم اطواراً سنگ خارا ياقوت حمرا نگردد و خذف و

صدف لؤلؤ لألا نشود حضرت قدّوس در ظلّ حضرت اعلی بودند

نه مستقل لکن حضرت عيسی و حضرت رسول ذات مستقل. مؤمنين

اين ظهور بمقام انبياء بنی اسرائيل رسند امّا نه انبيای اولوا العزم زيرا

آنان ظهور کلّی بودند باری مظاهر کلّيّه الهيّه که بالأستقلال اشراق

فرمودند مقامی ديگر دارند و شأنی ديگر هيچ نفس بمقام و رتبه آنان نرسد

و عليک البهآء الأبهی ع‌ع
ص ٢٧
هُو الأبهی

ای بنده جمال قدم، غلام او هستی ولی سرور عالم زيرا بنده حلقه بگوش

جمال ابهی ملک الملوک است يعنی سلطنت عالم باطن نمايد و شهرياری

اقليم معانی کند بر سرير عظمت و بزرگواری جالس است و در قصور

عاليه شهرياری ساکن پس بعبوديّت آستان مقدّس چون اين غلام

قيام نما که اعظم موهبت عالم وجود است و البهآء عليک ع‌ع

سليل نجيب را تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد ع‌ع
هُو اللّه

ای بنده جوينده يابنده يزدان، باديه طلب پيمودی و مجاهده فرمودی

سرّ حقيقت تحرّی نمودی تا آنکه پرتو هدايت درخشيد و چشمه معرفت

جوشيد عين اليقين جاری شد و حقّ اليقين حاصل گشت نور

مبين مشهود شد و روح مخمود نار ذات الوقود گشت سرّ وجود ظاهر

شد و حقيقت شهود پرده برانداخت پس بشکرانه پرداز و روش و سلوکی

گير که يگانه بنده خداوند يکتا گردی و بيگانه از نفس و هوی و عليک التّحيّة الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده حضرت مقصود، جناب ميرزا عبدالمجيد ستايش از افروختگی

ص ٢٨

روی تو نمود که الحمدلله مانند مه تابان نور هدايت در آن آشکار و عيانست

و فی وجوههم نضرة النّعيم شاهد و دليل بر آن اگر ناس اهل بصيرت

بودند روی مبارک ياران حجّت و برهان بود ولی صد حيف که کوران

محرومند و مأيوس و آن ياران روحانی بايد با جاهلان قدری مدارا

نمايند طفلان شيرخوار را اطعمه لذيذه نتوان بخشيد و بيمارانرا از

مؤائد لذيذه نبايد داد بايد مدارا کرد کم کم تا اعمی و ابکم بينا و گويا گردند

و لا تجادلوا اهل الکتاب الّا بالّتی هی احسن و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده حقّ، الحمدلله براستی در محفل تبتّل و تضرّع مجلس آراستی و در

صحرای محبّت اللّه باديه پيماستی و بدل و جان خواستی تا بر عهد و ميثاق

ثابت و پايدار مانی خوشا بحال تو که توجّه بملکوت ابهی داری و توسّل

بذيل کبريا من و تو و جناب آقا ميرزا حسين از اهل با بندگان آندرگاهيم

و پناه جو بآن آستان در حقّ يکديگر دعا کنيم و طلب موهبت کبری نمائيم

که بوصايای الهی قيام نمائيم و در اين ايّام مورد تأييد بی‌پايان گرديم و عليک

التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای بنده حقّ، در اين ايّام افتتان و امتحان که طوفان امکان را احاطه نموده است

ص ٢٩

تضرّع و زاری نما و گريه و بيقراری کن تا در ظلّ حفظ و حمايت حضرت

احديّت محفوظ و مصون مانی الطاف جمال غيب من غير شبهه و ريب

شامل دوستان است ولی آزمايش و امتحان نيز شديد است قسم

بالطاف رحمن رحيم که استخوان عبدالبهآء از خوف امتحانات جمال

ابهی ميگدازد و روح و قلب و جانش مضطرب ولی اميد از عنايت آن محبوب

مجيد است که اين عبد و دوستان را نااميد نفرمايد و نجات بخشد حال

تو خوشنود باش و مسرور که بآستان مقدّس رسيدی و بتربت پاک مطهّر

فائز گرديدی لهذا متوکلاً علی اللّه رجعت نما و شب و روز بذکر حضرت

دوست مشغول گرد ع‌ع
هُو الأبهی

ای بنده حقّ، در سبيل الهی جانفشانی کن و در محبّت محبوب آفاق شادمانی

نما و در ظلّ الطاف کامرانی تا آثار عنايت حقّ را از هر جهت مشاهده کنی و

برحمت بی‌پايان برسی و البهآء عليک ع‌ع
هُو الأبهی

ای بنده حقّ، هر چند مّدتی گذشت و اين عبد فرصت تحريری نيافت و

تقريری جواباً ارسال ننمود ولی در جميع احوال بياد ياران و ذکر دوستان

ص ٣٠

در آستان حضرت يزدان مشغول و مألوف. قسم بجمال قدم روحی لأحبّائه

الفدا چندان بياد دوستانم که از خويش بيخبرم اگر در جواب تأخيری رود از

هجوم غموم و کثرت متاعب و مصائب و مشاغل و همومست و الّا در هر

ساعتی کتابتی بهر يک از دوستان ارسال می شد امّا آنچه لازمست طلب

تأييد است انشآء اللّه قصور نخواهد شد در آستان مقدّس شب و روز

سر بخاک عجز و نياز گذاشته طلب تأييد بجهت جميع می شود مطمئن باش

اين از صد هزار خطاب و جواب بهتر است چه که رهبر نجاتست و علّت

حيات و مغناطيس عنايت است و قوّه تأييد و ظهور رحمت. ای بنده

بهاء، از خدا بخواه که مطلع هُديُ گردی و مظهر موهبت کبری و سبب

سطوع رائحهء محبّت اللّه تا حيات الهيّه و روح رحمانيّه در جميع شئون

جلوه نمايد و البهآء علی کلّ ثابت علی العهد ع‌ع
هُو اللّه

ای بنده حقيقی الهی، نظر عنايت شاملست و لطف و موهبت کامل

احسان الهی ملاحظه نما که بسرمنزل بقا تو را هدايت فرمود و از جام هُدی

مخمور و مست کرد اين نيست مگر از فضل قديم و جود عظيم و البهآء عليک ع‌ع

ص ٣١
هُو اللّه

ای بنده حقيقی الهی، مکتوب ملاحظه گرديد و از مضمون اطّلاع حاصل

گرديد حمد خدا را که از حدائق معانيش نفحات دلکش خلوص در امر اللّه

استشمام گرديد و از مطالع کلماتش انوار ثبوت و رسوخ مشاهده شد

و لمثلک يليق هذا چه که سالهای دراز است که در ظلّ عنايت تربيت

شده‌ئی و از معين رحمانيّت نوشيده‌ئی و بذيل رداء کبرياء متمسّک بودی

و بر جميع شئون مطّلع بودی چند هفته پيش مکتوبی عمومی و بنام آنجناب

خصوصی ارسال شد حال نيز چون مکتوب شما رسيد جواب ارسال ميگردد

از کثرت متاعب و مشاغل بجهت احبّاء فرداً فرداً مرقوم نمودن ممکن نبود

ولی آن دو شخص که طلب اذْن زيارت خواستند و نظر بحکمت امريّه اذن

تأخير شد محض اينکه محزون نگردند مکتوب مخصوص مرقوم گرديد و آقا

محمّد را چون آنجناب الحاح نموده بوديد نيز باو چند سطر ترقيم شد و البهآء

عليک و علی کلّ من تشبّث بالحبل المتين ع‌ع
هُو اللّه

ای بنده خاضع جمال ابهی، حمد کن خدا را که ذکرت در اين انجمن جاری

و يادت در قلوب احبّای الهی موجود و باقی از فضل حضرت احديّت است

ص ٣٢

که ياران شرق بياد دوستان غرب مشغول و احبّای جنوب باصدقای

شمال مأنوس اين از قوّه نافذه کلمة اللّه است که جميع اقاليم عالم را در

ظلّ قوّهء وحدانيّت جمع فرموده و شرق و غرب را دست در آغوش نموده

مطرب خاور بآهنگ باختر نغمه ساز نموده و اقليم سابع بنفحات

اقليم ثالث بحرکت و اهتراز آمده ملاحظه کنيد اين چه قدرت و قوّتی

است و اين چه عظمت و اقتداريست لمثل هذا الرّبّ الجليل يليق

التّسبيح و التّهليل يا احبّاء اللّه عليکم ان تبسطوا اکفّ الضّراعة و الابتهال

الی عتبة قدس ربّ الجلال و الجمال و تشکرّوا ربّکم المتعال علی هذه

النّعمآء و الآلآء الّتی احاطت الآفاق فی يوم الأشراق و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده درگاه، شکر کن حضرت يزدان را که در يوم عظيم بجمال مبين

اقبال نمودی و باعظم آمال فائز گشتی در حلقه شيدائيان روی

دوست درآمدی و در زمره سودائيان موی يار داخل گشتی مخمور

باده عرفان شدی و مقهور سلطان سرير عشق گشتی پس قدر اين

فضل و موهبت را بدان و بذيل ميثاق چنان تمسّک جو که اهل امکان حيران مانند ع‌ع

ص ٣٣
هُو الأبهی

ای بنده درگاه الهی، اگر چه هوا در شدّت گرما و شمس در وسط ضحی

و محلّ محاط بحرارت آفتاب از جميع جهات با وجود اين چون نسائم

جانبخش محبّت احبّاء اللّه در فضای قلوب ميوزد و جام مودّت اصفياء اللّه

لبريز و سرشار است نه حرارت هوا تأثير دارد و شدّت سورت اثير توفير

ميکند قلم در جولانست و قلب در نهايت روح و ريحان ای بنده حقّ،

احبّای الهی را خبر کن که دريای بيکران فضل و موهبت رحمن در موج و

هيجانست و غمام عنايت و رحمت يزدان در فيضان هر نفس اليوم

بنشر نفحات اللّه و سطوع انوار موهبت اللّه قيام نمايد نفس مؤيّد و ذات

موفّق ظهيرش جمال ابهی روحی لأحبّائه فداست و دستگيرش طلعت

اعلی کينونتی له الفدا قسم بآن طلعت نوراء و اشعّه ساطعه غرّاء که اگر

پشّه ضعيف اليوم باعلاء کلمة اللّه پردازد عالم ملک و ملکوت امکانرا متأثّر

سازد و چون عقاب جليل در اين اوج وسيع پرواز کند و البهآء عليک ع‌ع

هُو الأبهی

ای بنده در گاه الهی، فرج الهی فرح بعد از کدر و سرور بعد از غموم و شادی

بعد از هموم و رخاء بعد از شدّت و سرّاء بعد از ضرّاء است لکن آنچه

ص ٣٤

تعلّق بعالم اجسام دارد اوهامست و انعکاسات نامستدام چه که

نتيجه ندارد و ثمره نبخشد و باقی و پايدار نه عُسرش منتهی بيُسر و يُسرش

بپايان عُسر آنچه باقی و برقرار است محلّ اعتبار است و سزاوار آرزوی

ابرار پس از خدا بخواه که فرج الهی روحانی باشی و علّت روح و ريحان معنوی

تا جان عاشقان گردی و روان مشتاقان و البهآء عليک ع‌ع

هُو الأبهی

ای بنده در گاه جمال ابهی، انوار هدايت کبری چون از افق اعلی بتافت

در اوج سمآء بجميع جهات شعاع و پرتوی ساطع انداخت اهل بصيرت

ديده شان روشن گشت و خفّاش ظلمت ساکن گلخن. اهل شامّه محظوظ

از نفحات قدس شد و مزکوم محروم گرديد ع‌ع
هُو اللّه

ای بنده صادق حقّ، شکر کن خدا را که شبستان قلب بايقاد سراج هدی

منوّر گشت و جبين بپرتو نور مبين مزيّن شد جان منجذب ملکوت

ابهی گشت و وجدان مملوّ از احساسات حيّز لامکان در ايندم که

رشحات سحاب عنايت از ابر رحمت فائض من بياد آن ثابت راسخ پرداخته

و با وجود عدم فرصت بنگارش نامه مشغول گرديده تا بدرگاه احديّت

ص ٣٥

حمد و شکر نمائی و از الطاف سلطان احديّت شادمان و کامران گردی ع‌ع

اللّه ابهی

ای بنده صادق جمال اللّه، اليوم ميزان صدق ثبوت بر پيمان حضرت

رحمن است چه که صد هزار ايمان و ايقان بدون ثبوت بر عهد و پيمان

يزدان بجوی نيرزد چه که ايمان و اطمينان منوط بثبوت بر عهد و پيمانست و

بدون آن تحقّق نيابد و در جميع زبر و کتب و صحف و الواح الهی آشکار است

پس سمع را از وساوس شبهات متزلزلين پاک و مقدّس نما و بقوّه اسم

اعظم بر اثبات عهد اتمّ جمال قدم روحی لأحبّائه الفدا قيام نما ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده صادق جمال ابهی، اميدوارم که روز بروز در مراتب روحانيّه

ترقّی نمائی و از شئونات نفس شهوانيّه منزّه و مبرّا گردی در سبيل انقطاع

سلوک نمائی و در منهج تسليم و رضا مشی فرمائی باديه محبّت اللّه

پيمائی و پيمانه پيمان بنوشی نظر عنايت شاملست مطمئن باش و

فيض جمال ابهی عامّست يقين بدان بمجرّد استعداد آن فيض شامل

گردد و حيات ابديّه بخشد فاشکر اللّه علی هذا الفضل العظيم

انّ ربّک لرحمن رحيم ع‌ع
ص ٣٦
هُو اللّه

ای بنده صادق حقّ، زحمات و مشقّاتی که در خدمت پدر و برادر

خان و احبّای الهی کشيدی در درگاه احديّت مقبول و ممدوح و محبوب

افتاد فی الحقيقه اين خدمت بنور حقيقت جمال مبارک روحی لأحبّائه

الفدا بود و در آنساحت مقبول افتاد ملاحظه نما که بچه موهبتی

فائزی و بچه عنايتی مخصوص گشتی روح مقرّبين از آرزوی اين موهبت

پر بشارتست و تو باين آسانی و ارزانی بکف آوردی حال معلوم نيست

ولی عنقريب واضح و آشکار شود که خدمت ياران الهی سطلنت ابديست

و عبوديّت احبّای روحانی کامرانی جاودانی و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای بنده صادق جمال ابهی، طوبی لک ثمّ طوبی که مقصد جليل داری

و آرزوی جانفشانی در اين سبيل خدمت احبّا خواهی عبوديّت آستان

مقدّس جوئی عبدالبهآء بنهايت تضرّع و ابتهال از برای تو از درگاه

احديّت استدعای اين موهبت مينمايد و آرزو نمايد
که سهيم و شريک تو در اين خدمت گردد
و عليک البهآء الأبهی ع‌ع
ص ٣٧
هُو الأبهی

ای بنده قديم و موقن عظيم و ساجد جمال مبين، عليک بهآء ربّک

الکريم و فضل محبوبک الجميل و عناية مقصودک الجليل، از اوّل امر کأس

موهبت را از ايادی ساقی عنايت نوشيدی و از مطلع محبّت اللّه چون

کوکب ساطع درخشيدی و در جميع احوال و احيان مظهر الطاف جمال

قدم بودی و موفّق بعنايت اسم اعظم اين مقاميست که منتهی آمال

مقرّبين است و نهايت آرزوی مخلصين فاستبشر بهذا الفضل

العظيم حال بايد بشکرانه اين مقام اعظم اعلی چنان بنار موقده ربّانيّه

مشتعل باشی که سبب حرکت شوقيّه و انجذابات روحيّه جميع امم و ملل

شوی و البهآء عليک و علی کلّ ثابت علی عهد اللّه و ميثاقه عبدالبهآء ع‌

هُو اللّه

ای بندگان جمال ابهی و امآء رحمن، حضرت زائر بقعه مبارکه جناب آقا محمّد

تحمّل نهايت مشقّت و تعب نمود تا آنکه بعتبه عليا مسجود ملأ اعلی وارد جان

و وجدان بمشاهده آيات کبری خرّم و شادمان نمود بذکر دوستان مألوف

و بياد خويشان مأنوس گشتند و از ربّ العزّة طلب تأييد برای کلّ نمودند و

در هويّت قلب عبدالبهآء را سرّاً شفيع خواستند لهذا اين بنده درگاه جمال ابهی

ص ٣٨

با نهايت تضرّع و ابتهال بعتبه ذوالجلال عجز و زاری نمود و از برای شما عون

و عنايت نامتناهی طلب کرد تا توفيق ملکوتی رفيق گردد و صون و حمايت الهی

حفظ نمايد و انقطاع و انجذاب تزايد جويد و التهاب بنار محبّة اللّه شعله‌‌‌ئی زند

آن اقليم جليل گردد و آن کشور منوّر شود زيرا خونهای پاک در آن خاک ريخته گشت

و روحهای مبارکی در آن مملکت فدای يار مهربان شد عبدالبهآء در هر دمی

ندبه نمايد و بملکوت ابهی آه و ناله کند و طلب تأييدات غيبيّه نمايد و فيوضات

لاريبيّه جويد تا آن نفوس بثبات و استقامت مأنوس باشند و بالطاف جمال

ابهی مخصوص و بفضائل و خصائل عالم انسانی موصوف اللّهمّ يا ذاالطّول و

الحول و يا ربّ الألطاف علی المخلصين و ربّ الجود و الاحسان علی الموقنين

قد سبقت منک الرّحمة و کملت منک النّعمة علی الأبرار و المؤمنين ربّ تری

عبادک و امائک فی الحشر المستمرّ تحت لواء ميثاقک و قلوبهم طافحة بذکرک

و عيونهم منتظرة لبدايع رحمتک و نفوسهم منجذبة الی ملکوت جمالک و ارواحهم

معلّقة بنفحات قدسک ربّ اجعل الضّعيف منهم قويّاً علی خدمتک والذّليل

عزيزاً فی ملکوتک و الفقير غنيّاً بکنوز عطائک و الأسير اميراً بقوّة سلطانک

و العليل بريئاً من الأسقام و النّحيف ذوالقدرة و الاقتدار ربّ الهم

قلوبهم بآيات الهدی و اجعل وجوههم ناضرة بانوار التّقی و اعينهم متوجّهة

ص ٣٩

الی ملکوتک العلی و آذانهم ممدودة الی الملأ الأبهی ربّ انطقهم بالثّنآء

و اجزل عليهم العطاء و اغفر لهم الخطآء بفيض الطافک الّتی لا تتناهی انّک

فعّال لما تشآء و انّک انت القويّ المقتدر القدير ع‌ع

هُو اللّه

ای بندگان جمال ابهی و اماء الرّحمن، اسماء شما در آستان حضرت

کبرياء مذکور گرديد و آرزوی جان شما اينست که هر يک بنامه مخصوص

مخصّص گردد ولی عبدالبهاء مجال آنکه از بهر هر صد نفس يک کلمه بنگارد

ندارد زيرا احبّاء و اماء الهی در جميع اقاليم عالم موج ميزنند و هر يک مستدعی

نامه و مشاغل و غوائل عظيمه نيز بمثابه باران نيسان و هجوم ناقضان

چون درندگان با وجود اين چگونه فرصت نامه‌های مخصوص دارم البتّه

عذر عبدالبهآء مقبول عباد اللّه و اماء اللّه باری در محفل دل کلّ حاضريد

و در عالم قلب کلّ مذکور از عنايات حقيقت رحمانيّت اميدوارم که

شب و روز بذکر حضرت دوست موفّق گرديد و بنفحات رياض الفت و

اتّحاد و يگانگی و آزادگی و بيگانگی از نفس زنده باشيد و کلّ را مقصد و

آرزو آن باشد که در آستان مقدّس خدمتی نمايد و سبب عزّت امر اللّه

گردد يعنی باخلاق و آدابی مبعوث شود که در نزد جميع ناس تقديس و تنزيهش

ص ٤٠
ظاهر شود ع‌ع
هُو اللّه

ای بندگان صادق جمال مبارک، محفل روحانی آنسامان گلشن

حضرت يزدانست لهذا نَفَسی مشکين از آن بهشت برين ميرسد و مشام

مشتاقان عنبرين ميگردد هر چند ياران در آن ديار قليلند و غافلان

بسيار ولی اين قلّت به از آن کثرت است شاعر عرب سموئل گفته

تعيّرنا الأقوام انّا قليل عدادنا فقلت لهم انّ الکرام قليل فما ضرّنا

انّا قليل و جارنا عزيز و جار الاکثرين ذليل ميگويد که دشمنان ما را

ملامت بقلّت مينمايند در جواب گويم دانايان بزرگوار هميشه قليلند

و هر چند نفوس قبيله ما قليل است و لکن هر کس پناه آرد عزيز گردد

و بسا قبائل کثيره هستند که پناه ندهند و ملتجی ايشان ذليل گردد

حال ياران الهی نيز در آنسامان هر چند قليلند ولی جليلند و مورد مواهب

ربّ قدير و مشمول بلحاظ عنايت خداوند مجيد باری مطمئن بالطاف

بديع الاوصاف باشيد و همواره بوجد و طرب و سرور و حبور و الفت

و محبّت با يار و اغيار پردازيد احبّای الهی بايد هر يک جانفشان ديگری

باشد تا مفتون و مجنون همدگر گردند اگر اين محبّت و وحدت جلوه نمايد

ص ٤١

وصايا و نصايح جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء در حيّز شهود تحقّق

يابد و عليکم البهآء الابهی
هُو اللّه

ای بندگان و کنيزان الهی، حضرت فروغی نامه‌ئی مرقوم نموده‌اند و نهايت

ستايش از نيايش و پرستش آن ياران مهربان نموده‌اند که اين نفوس

طيّبه سُرُج نورانيّه‌اند و نجوم رحمانيّه آيات هدی هستند و رايات ملأ

اعلی اين خبر روح پرور بود زيرا اميدوار گشتيم که در خراسان نار محبّت اللّه

شعله شديد خواهد زد و انوار معرفت اللّه سطوع عظيمی خواهد نمود

و نهايت آمال و آرزوی اين عبد اينست که هياکل انسانی بخلعت رحمانی

مزيّن گردد و قلوب بنور هدايت کبری روشن شود لهذا بملکوت عزّت

تضرّع و زاری نمايم و جزع و بيقراری کنم که ابر رحمت بر آن اقليم ببارد و

انوار شمس حقيقت بر آن کشور بتابد و نسيم روح القدس بر آن خطّه

و ديار بوزد تا آن خطّه عليا جنّت ابهی شود و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای بنده مبتهل الی اللّه، از خدا بخواه که برضای جمال مبارک موفّق و مؤيّد

گردی و جميع احبّاء اللّه از قريب و بعيد و دور و نزديک واقف و مطّلعند

ص ٤٢

که رضای مبارک در چه بود و در چه هست و از اين گذشته در الواح

مثبوته محکمه الهيّه که مسلّم کلّ است واضح و مشهود است که اصل مقصود

الهی و اراده مقدّسه ربّانيّه اتّحاد من علی الارض است و اتّفاق جميع طوائف

مختلفه متضادّه متعانده عالم تا کلمه وحدانيّت حضرت احديّت در جميع

مراتب مجسّم و مصوّر و مشخّص گردد و ملکوت ادنی مطابق ملأ اعلی شود ع‌ع

هُو الأبهی

ای بنده موافق جمال ابهی، باين خطاب که جوهر ثواب در يوم ايابست

در بين ملأ اکوان مباهات و افتخار نما تاللّه الحقّ انّ عبوديّته تفتخر

علی سلطنة الکونين ع‌ع
هُو الأبهی

ای بنده مشتاق، لطف الهی شامل است و فوز و فلاح کامل از جمله

الطاف الهيّه اينست که بنور هدی مهتدی شدی و بجوهر تُقی مقتدی

از سرّ وجود بهره بردی و از کنز ملکوت نصيب موفور گرفتی موقن بجمال

ابهائی و مؤمن بطلعت اعلی و سامع نداء و مشتاق جمال کبرياء از

باز گشتن بوطن دلخون و مفتتن مشو انشاء اللّه بحظّ عظيم موفّق خواهی

شد و بمقام کريم مؤيّد الطاف حقّ بی‌پايان است و فقدانرا سمت

ص ٤٣
وجدان دهد و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای بنده ميثاق، جناب يوسفخان وارد و اليوم عازم امريکا گشت انشآء اللّه

مؤيّد و موفّق گردد شمايل مبارکه حضرت اعلی روحی له الفداء واصل

گرديد و زيارتش سبب سرور و حبور شد فی الحقيقه جناب آقا ميرزا سيّد

حسين همّتی عظيم در اين خصوص نمودند و بخدمتی نمايان موفّق گشتند

و انشآء اللّه بخطّ خوش در پای صفحه اسم ايشانرا مينگارم و عليک الّتحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای بهرام درخشان و لعل بدخشان، در خانه سرای داريد و منزل و

مأوی در لانه و آشيانه و کاشانه آوارگان نموده‌ايد من يک روز آسايش

در آن کلبه و خانه آرزو مينمايم و شما روز و شبانه چند سال در آن خانه

آرميده قدر اين مسکن بدانيد زيرا آن سرای مبارک است و پاسبانش

عنقريب ملوک عالم عبدالبهآء عبّاس
هُو الأبهی

ای بيسر و سامان، مدّتی است که از شما خبری نرسيده و حال آنکه قرار

چنين بود که در هر نقطه‌ئی هستی نامه بنگاری اگر در جواب تأخيری

ص ٤٤

يا فتوری حاصل اين از کثرت مشاغل و غوائل و مهالک و مصائب است

تو ميدانی در چه دريائی غرقم با وجود اين دردهای بيدرمان و هجوم

امور از اطراف جهان فرصت و مهلتم اقلّ قليل ديگر چگونه ميتوان نامه‌ها

را مثل امواج بحر بی‌پايان جواب تحرير نمود حال مکاتيب را در نهايت اختصار

مينگارم و نوع ديگر نميتوانم آن اوقات سفر گذشت و آن راحت فکر از

دست رفت چه ايّام مبارکی بود که هر روز در مرز و بومی و هر شب در

حدود و ثغوری باعلاء کلمه ترتيل آيات توحيد و ترويج تعاليم حضرت

مقصود روحی لاحبّائه الفداء در نهايت سرور و شادمانی در محافل نورانی

نعره زنان بشارت بملکوت اللّه ميداديم بقول اتراک کوتلر کجرکه خاطره

سی بر جهان دگر باری در هر جائی که هستی در صون حمايت ربّ ودود

باش و محفوظ از سهام هر لدود تا توانی بکوش تا نفس اخير از ملکوت اثير

مدد و تأييد رسد بجميع احبّاء از قبل من تحيّت و ثنا در نهايت اشتياق برسان

و عليک البهآء الابهی
هُو اللّه

ای تلميذان حقّ و شاگردان دبستان الهی، از قرار معلوم در محفل معانی

نزد اديب عشق بآموختن حقايق و اسرار مشغوليد و بسوختن حجبات اوهام

ص ٤٥

مألوف البتّه همّت نمائيد تا کاری از پيش بريد زيرا آنصفحات در نهايت

احتياج تا نفوس آگاه مبعوث شوند و بهدايت طالبان پردازند در اين

ايّام تشنه بسيار ولی ساقی اقلّ قليل تحصيل درس تبليغ بسيار لازم و

واجب گرديده اميدم چنانست که نورسيدگان بهائيان کلّ بتحصيل

درس تبليغ مشغول گردند آنان که روز فرصت ندارند شبها بگويند و بياموزند

ربّ و رجائی ايّد هؤلآء علی تحصيل العلوم الدّالة علی ظهور جمالک فی حيّز

الأکوان و علّمهم اسرار ما کان فی غيب الأمکان و انطقهم بالحجج و البرهان

و اکشف بهم الحجب و الأ ستار الّتی غشت البصائر و الأبصار و مهّد لهم

السّبيل و اوضح بهم الدّليل و اسق بهم السّلسبيل کلّ ظمآن ملتهب الاحشآء

يتمنّی قطرة من المآء ربّ اجعلهم آيات تدلّ علی اشراق انوارک و ظهور

برهانک و بروز آثارک و احاطة قيّوميّتک و ثبوت ربوبيّتک و وضوح الوهيّتک

انّک انت الکريم انّک انت العظيم انّک انت الرّحمن الرّحيم ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابتان ای نابتان، شکر کنيد خدا را که بشرف و موهبت کبری فائزيد

و بخدمت احبّاء قائم در عرصه وجود هر کسی مظهر فضل و جود گردد ناصيه

و خدود را بغبار نعال ياران غبار آلود نمايد و اين سجيّه را بايد مقام

ص ٤٦

محمود دانست عزّت و منقبتی اعظم از خدمت دوستان حضرت احديّت نه

و شرف و منزلتی اتمّ از عبوديّت آستان ربوبيّت نيست الحمدلله شما در اين

مقام مؤيّد و موفّقيد تا ببينيم ما چه خواهيم کرد انشآء اللّه بعون و عنايت حقّ

اين عبد نيز موفّق خواهد گشت فنعم ما قال چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست

که خدمتی بسزا بر نيامد از دستم و عليکم التّحيّة و الثنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابتان بر پيمان، وقت عصر است و اين عبد در کنار حديقه بذکر ياران الهی

مشغول و از خداوند مهربان مستدعی عون و عنايت يارانست تا آنکه کمر

همّت بربندند و بقوتی ملکوتيّه و قدرتی ربّانيّه و نيّتی رحمانيّه بر خدمت امر اللّه

قيام نمايند تخم وفا بيفشانند و نهال موهبت کبری بنشانند شب و روز بذکر

الهی مشغول گردند و صبح و شام بعجز و نياز در آستان رحمانی قيام کنند از حقّ

بطلبند که سبب نشر نفحات قدس شوند و مظهر الطاف جمال ابهی گردند

تا ياران روحانی شوند و اختران فلک رحمانی گل و ريحان بوستان عنايت

گردند و درختان بارور رياض احديّت شوند منادی باسم حقّ گردند و معانی

تعاليم الهی را تفسير و شرح و بيان نمايند قدوه ابرار گردند و سرور احرار. از اين

جهان بکلّی بيزار شوند و دل بجهان پروردگار بندند و بجميع شئون ياران جمال

ص ٤٧
ابهی گردند و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو الأبهی

ای ثابت بر امر اللّه، اليوم آنچه تکليف عموم و دليل بر ثبوت و رسوخ بر عهد

و پيمان جمال قيّوم است نسيان ما سوی اللّه و تشبّث بميثاق اللّه و توسّل

بعروه وثقای دين اللّه است و آثار باهره و دلائل زاهره اين مقام اينست که آنچه

در مصدر عبوديّت عظمی و مقرّ فقر و فنا در ساحت جمال ابهی ظاهر بقلب

صادق قبول و در نهايت جذب و وله و شوق و اشتعال در ارتفاع امر اللّه و

اعلاء کلمة اللّه کوشند هر فکری و ذکری را بايد فراموش نمود متّفقاً متّحداً

منقطعاً الی اللّه بايد در نشر نفحات اللّه و تربيت نفوس کوشيد و از آنچه

سبب ادنی اختلافست بايد اجتناب نمود الحمدلله جمال قدم و اسم

اعظم فديت احبّائه بروحی و ذاتی و کينونتی بقدر رأس ابره مدار اختلاف

باقی نفرمودند و کتاب اقدس که ناسخ اختلاف و کتاب عهد و ميثاق

که بنيان حصين و متين و سفينه نجات اين کور عظيم است و از خصائص

اين ظهور اعظم چون علم بر اعلام مشتهر و اين کافی وافی

و البهآء عليک و علی کلّ ثابت مستقيم ع‌ع
ص ٤٨
هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان الهی، آنچه از خامه ثبوت بر صفحه رسوخ تحرير گشته بود ببصر

بصير ملاحظه گرديد تأخير جواب را سبب شدّت مصائب و تعرّض

هر نفس شرير است که از شدّت هجوم ابداً فرصت اشتغال بذکر احبّای

الهی تحرير و تقرير نميدهند و الّا آنی فراموش نشده و نخواهيد شد فی الحقيقه

چنان ثبوت و رسوخی بر پيمان نمودی که يار و اغيار را حيران کردی هذا

ما ينبغی للمخلصين و يليق للموقنين اين سزاوار اهل بها و اهل سفينه

نجات است و عليک التّحيّة و الثّنآء و الموهبة و البهآء و المنحة والوفاء ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، آنچه مرقوم نموده بودی بدقّت تمام با وجود عدم فرصت

قرائت گرديد نهايت روح و ريحان حاصل شد الحمدلله در جميع موارد

مؤيّد و موفّق بوده و هستی اليوم هر کس ثابت بر ميثاق شود و منقطع از اهل

آفاق مستفيض از نيّر اشراق گردد زيرا ملکوت غيب فيض مستمر مبذول

ميفرمايد ای بنده صادق جمال ابهی، مطمئن بفضل و موهبت کبری باش

تأييدات شمس حقيقت همواره شامل است و توفيقات متواصل بتبليغ

مشغول شو که مغناطيس تأييد است فتور ميار و از هيچ واقعه‌ئی خاطر ميازار

ص ٤٩

در کمال حکمت بترويج حقيقت مشغول شو نه پرده دری اليوم عبدالبهآء

قائم و با جميع احزاب عالم مقابل ستر و حجاب را بکلّی سوخته با رخی افروخته

نعره زنان آهنگ يا بهاء الابهی در کلّ نقاط عالم بلند نموده و اعدای داخل

و خارج در جميع اقاليم باشدّ بغضا قائم لهذا حکمةً بايد احبّآء قدری مدارا

نمايند و پرده دری ننمايند تا سبب تسکين جزع و فزع عظيم احزاب شود

بحکمت حرکت فرمايند که حکمت منزله در کتاب خوشتر و دلکشتر است تو

مؤيّد بوده و خواهی بود مطمئن باش چنانچه مشاهده فرمودی اميدوار از

عون و عنايت پروردگارم که بخدمات کلّيّه موفّق گردی احبّای الهی بايد

بنهايت مهربانی قيام نمايند همچنانکه شما مجری داشتيد هر چه جفا

بيشتر بينند وفا بيشتر بنمايند تا سبب ظهور موهبت کبری در عالم ابداع

گردد مکاتيب جوف را برسانيد و عليک التّحيّة و الثنّآء ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، نامه شما رسيد بکمال اشتياق ملاحظه گرديد حمد

کن خدا را که ثابت پيمانی و مستقيم بر ميثاق هر نفسی که متشبّث بعهد

الهيست و متمسّک بذيل ميثاق. از جميع امتحانات محفوظ و مصون ماند

زيرا ثبوت و استقامت حصن حصين است و اطاعت امر جمال مبارک

ص ٥٠

حافظ مبين الحمدلله تو موفّق باستقامتی و مؤيّد بمحبّت جمال مبارک

حُبّ بها دِرع حديد است و وساوس نفوس مانند برگ کاه البتّه اين برگ

در رگ اين حصن حصين تأثير ننمايد مطمئن باش جميع ياران الهی را تشويق

و تحريص بر استقامت بر عهد مبين نما تا در اين ملاذ رفيع از امتحانات

نفوس ضعيفه محفوظ و مصون مانند و عليک و عليهم البهآء الابهی ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابتان بر پيمان، نامه‌ئی جناب ابن شهيد تربتی ارسال نموده و ذکر

جميل آن ياران نورانی فرموده که تأسيس محفل تبليغ نموده‌اند تا ترويج

آئين نور مبين گردد و بتعاليم الهی نفوس مبتدی مهتدی و آيات توحيد

منتشر گردد اين خبر پر اثر بود و سرور پرور بود و عبدالبهآء بدرگاه جمال

قدم تضرّع و زاری نمود و ياران روحانی را تأييد و توفيق صمدانی طلبيد

ايدوستان حقيقی حقّا که بهائی هستيد رحمانی هستيد نورانی هستيد

سبحانی هستيد اين حالات البتّه جالب تأييدات است و جالب توفيقات و

عليکم البهآء الأبهی عبدالبهآء عبّاس ١٧ رجب ١٣٣٨ حيفا

هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، نامه شما رسيد در جواب مجبور باختصارم شکر کن

ص ٥١

خدا را که موفّق بآن گشتی که بتعليم نونهالان جنّت ابهی پردازی و درين

ضمن سائر اطفال نيز بهره و نصيب يابند تعليم کودکان بنصّ صريح فرض

و واجب لهذا معلّمان خادمان حضرت رحمانند زيرا قائم باين خدمت

که عبارت از عبادتست لهذا بايد شما هر دمی شکرانه نمائيد که تربيت

اولاد روحانی می نمائيد پدر روحانی اعظم از پدر جسمانی است زيرا پدر

جسمانی سبب حيات جسمانی است امّا پدر روحانی سبب زندگانی

جاودانی اين است که از ورّاث بموجب شريعة اللّه معدودند حال

شما مفتامفت اين همه اولاد معنوی داری که بهتر از اولاد جسمانی است

زيرا اولاد جسمانی ممنون از پدر نيستند پدر را مجبور بر خدمت خود ميدانند

لهذا آنچه پدر کند بنظر نيارند امّا اولاد معنوی هميشه ممنون پدر مهربان

و هذا من فضل ربّک المنّان فاشکر اللّه علی ذلک بحضرت ابوی و امة اللّه

المقرّبه والده محترمه و اخوان و اخوات تحيّت ابدع ابهی از قبل عبدالبهآء

برسان و عليک البهآء الابهی عبدالبهآء عبّاس ١٧ رجب ١٣٣٨ حيفا

هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، جناب حيدر قبل علی اسکوئی در نامه خويش بشفاعت

زبان گشوده و از جناب آقا سيّد اسداللّه رجا نموده که عبدالبهآء

ص ٥٢

با وجود عدم فرصت و مهلت نامه‌ئی بشما تحرير نمايد اين شفاعت تأثير

سريع بخشيد جميع امور را گذاشته بنگارش اين نامه پرداختم تا بدانی که

دل و جان اين عبد بمحبّت ياران چون جام سرشار است علی الخصوص

بآن خلاصه ابرار مختصر اينست امروز روز مبارک است زيرا الطاف

جمال ابهی مانند سيل سائل و جيش صائل از جميع جهات مهاجم است

ياران خويش را چنان امر و تربيت فرموده که هر بيگانه خويش گشته و اغيار

يار شده ابواب رحمت کبری بر وجه عالميان گشوده و دوستانرا تاجی از موهبت

کبری بر سر نهاده قطره را حکم دريا بخشيده و سبزه را شجر با ثمر نموده حقيرانرا

در ملکوت خويش عزيز کرده و افتادگان را قيام ملکوتی بخشيده فقيران را

بگنج روان دلالت فرموده و گمگشتگانرا بشاهراه حقيقت رسانده پس

بشکرانهء اين الطاف و اعطاف و اسعاف بايد بر خدمت امرش قيام نمائيم

و بموجب وصايا و نصايحش عمل نمائيم تا جهان تاريک روشن شود و

گلخن غبطه گلزار و چمن گردد پرتو حقيقت چنان بتابد که عالم مجاز

نسياً منسيّا شود اينست صفت بهائيان و اينست سمت ربّانيان دوستانرا

فرداً فرداً از قبل من نهايت اشتياق ابلاغ داريد و روی و موی ببوسيد

و عليک البهآء الأبهی ع‌ع
ص ٥٣
هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، همواره در نظری و در محضری و اگر چه در حضری

دائماً در سفری يعنی از حيّز جهان خاکدان متصاعد بذروه آسمانی

و از خلق مسافر الی الحقّ. فيض ابدی جمال ابهی روحی له الفدآء شاملست

و کامل و تو بنده لايق و قابل البتّه اين فيض بايد تأثيرش ظاهر گردد

و تأييدش باهر شود موفّق بفضائل عالم انسانی گردی و مؤيّد بنفحات

رحمانی جوهر روح شوی و حقيقت نور قدوه احرار شوی و نخبه

ابرار صدف محبّة اللّه را دُردانه آبدار شوی و اکليل معرفت اللّه را

گوهر شاهوار بکلّی از خود غافل شوی و هستی و خوشی و زندگی و آلودگی

و آسودگی و آزادگی جميع را در سبيل محبّت جمال ابهی فدا کنی بدرجه‌ئی که

از وجود اثری نماند آنوقت انوار بها بتابد و شئون ملأ اعلی جلوه نمايد

و اين مقام بفقر و فنا و ذلّ و عنا چون ميسّر گردد انسان بخدمت کبری

موفّق شود و بعبوديّت آستان مقدّس مؤيّد و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، نامه شما رسيد و بدقّت ملاحظه گرديد حمد کن خدا

را که بر ميثاق مستقيمی و در سبيل جمال مبارک جانفشانی مينمائی

ص ٥٤

فرصت نيست مختصر جواب موقوم ميشود عهديکه در کلمات مکنونه

مذکور آن عهد و ميثاق است که در بقعه مبارکه فاران محبّت اللّه قبّة

الزّمان باثر قلم اعلی واقع گرديد و اهل مدين بقا و ملأ اعلی نفوسی

هستند که ثابت بر ميثاقند و ماعدای آنان متزلزل اهل نفس و هوی

اين مختصر جوابست ديگر تو تفکّر در آن نما تا بحقيقت بيان پی بری و

عليک البهآء الأبهی ع‌ع
هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، مدّتی بود که منتظر ورود نامه و پيام بوديم تا آنکه در

اين ايّام نامه فصيح بليغ بغتة جلوه بدر مُنير نمود مضمون قلوب را مفتون

کرد چه که برهان ثبوت و رسوخ بر امر حيّ قيّوم بود از صدمات و مشقّات

در سفر مرقوم نموده بوديد اين زحمات و مشقّات مانند امواج درياست

می آيد و ميگذرد همانست که مرقوم نموده‌ايد که مدار افتخار و موهبت

حضرت پروردگار چاکری خدّام آستان الهيست و بندگی اوليای حضرت

آمرزگار الحمدلله در جميع اقاليم عالم ندای الهی آهنگ آسمانيست و صلای

جمال قدم گلبانگ بلبل معانی و احبّای الهی مانند مرغان سحر سرمست

ساغر و صراحی و پر نشئه از صهبای ميثاق سبحانی بحضرت ابن ابهر و

ص ٥٥

حضرت سينا و حضرت نيّر تحيّت ابدع ابهی ابلاغ دار ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، نامه که گلشن روح و ريحان بود مورث سرور دل و

جان گرديد زيرا دليل بر ايمان و ايقان و حُسن نيّت و پاکی فطرت و آرزوی

خدمت بعالم انسان بود بمأموريّتی که تعيين شده‌ئی بايد در نهايت

امانت و صداقت و تقديس و پاکی از هر لوثی و آزادگی از منفعت پرستی

روش و حرکت نمائی تا بدانند که بهائيان جوهر تقديسند و ساذج تنزيه

اگر منصبی قبول نمايند مقصدشان خدمت بعالم انسانی است نه

منفعت پرستی و مرادشان احقاق حقّ است نه حظوظ نفس و ناسپاسی

باری اميدم چنانست که چنانکه ميخواهم باشی که منهج و مسلکت راستی

و درستی و عدالت پرستی باشد و امّا اقتران بصبيّه جناب حاجی

موسی مبارکست و ايشان و ضلع محترمه و صبيّه و جناب آقا ميرزا

ابوالحسن جميع را تحيّت ابدع ابهی برسان در حقّ تو بآستان مقدّس

تضرّع نمايم و تأييدات غيبی طلبم و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، نامه نامی که بجناب آقا سيّد اسداللّه مرقوم نموده بودی

ص ٥٦

ملاحظه گرديد مضامين از آغاز تا انجام بديع بود و مانند نسائم فصل

ربيع جانپرور بود زيرا هر کلمه بر ثبوت و استقامت دلالت داشت خواهش

اذن حضور تلغرافياً نموده بوديد ولی بملاحظه اينکه هنوز ايران سکون

و اطمئنان نيافته و ياران عراق محتاج بشما و ديگر آنکه فصل تابستانست

هوای اين صفحات قدری شديد است لهذا اگر اين سفر را بموسم خريف

مرهون نمائيد بهتر است که در بدايت زمستان در اينجا باشيد دشت و

صحرا خرّم و کوه و بيابان در نهايت طراوت و لطافت آنوقت بهتر است

لهذا تلغراف مرقوم نشد نامه نگاشته گشت و شما منفعت خواهيد برد

زيرا هم محرّرات ارسال گشت و هم اذن حضور داريد جميع ياران الهی را از قبل

من تحيّت ابدع ابهی ابلاغ داريد بجان و دل مشتاق ديدار ايشانم و اميدوارم

که هر يک در نشر نفحات اللّه بحکمت کوتاهی ننمايند جناب احتشام را از قبل

من تحيّت مشتاقانه برسانيد و اين پيام ابلاغ داريد که چه جفا تو ديدی

که وفا بريدی صيت عرفان و ايقان تو در جهان منتشر بود که مفتون آن

روی نورانی و مجنون آن خوی ربّانی هستی حال باز بايد شاهباز بلند

پرواز گردی و با نغمه و آواز شوی تا بملکوت راز پی بری و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

ص ٥٧
هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، مکاتيب متعدّده شما رسيد و هر وقت بمحض آنکه

فرصتی حاصل گردد فوراً جواب مرقوم ميشود در خصوص جناب ميرزا

يوسف خان مرقوم نموده بوديد در سنه ماضيه اذن حضور از برای ايشان

خواسته بوديد چون نهايت تعريف و توصيف را از ايشان نموده خواهش

اجازه حضور ببقعه مبارکه برای ايشان نموده بوديد لهذا نظر به نسبتی که

بکوکب منير افق مجيد جناب وحيد روح المقرّبين له الفدآء داشتند با وجود

منع کلّ بايشان اجازه حضور داده شد و مکتوبی در همان وقت در اين خصوص

بشما مرقوم گشت حال اين مسئله را بميل خودشان تفويض نمائيد

ديگر اصرار نکنيد و امّا قضيّه ارسال مکتوب مخصوص بجهة جميع احبّای

آذربايجان يکماه پيش بواسطه جناب آقا عبدالعلی و استاد عبدالغنی

مکتوب مفصّل مشروح در نهايت روحانيّت بجميع احبّای آذربايجان مرقوم

شده و ميرسد و امّا بجهة جناب عليخان و عزيز خان مکاتيبی مخصوص

مرقوم گرديد و از فضل و عنايت جمال مبارک روحی لأحبّائه الفدآء اميدوارم

که روز بروز بر شوق و وله و جذب و طرب احبّای آذربايجان بيفزايد

زيرا اسم اعظم نيّر حقيقت مُشرقه بر آفاق امم روحی لأحبّائه الفدآء را نظر

ص ٥٨

عنايت خاصّ بترکان آذربايجان بود نظر بآن نظر اميد چنان است که شعله

نورانيّهء الهيّه چنان در آن کشور برافروزد که آفاق مجاوره را بتمامها روشن

و منوّر نمايد و امّا قضيّه حضور خود شما حال اگر در اطراف آذربايجان

و سنه اردلان و کرمانشاه و آنصفحات بنشر نفحات پردازند اولی است

مع ذلک باز بميل شماست اگر چنانچه بخواهيد که روی و موی را بتراب

آستان مقدّس چند صباحی متبرّک نمائيد و بعد از استفاضه از مطاف

ملأ اعلی دوباره رجوع باطراف نمائيد آن نيز مقبول و محبوب و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، مکاتيب متعدّده از برای آنجناب ارسال شد و همچنين

مکتوبی بآميرزا يوسفخان مرقوم گشت و اذن حضور داده شد البتّه تا بحال

بعضی رسيده از استعداد اهالی آذربايجان مرقوم نموده بوديد اليوم استعداد

در جميع ذرّات عالم است کون در حرکت است و قوّه اشراق در هيکل

آفاق محرّک رگ شريان ولی طبيبان لازم و دهقان واجب اميدوار

بفضل پروردگارم که نفوسی مبعوث فرمايد که هر يک اقليمی را هدايت

و تربيت نمايند ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء و اللّه ذو فضل عظيم

ص ٥٩

و البتّه اين نفوس مقدّسه مبعوث گردند و اين نجوم باهره طلوع نمايند

و اين سُرُج مضيئه روشن گردند و اين نفحات قدس بمرور آيد و اين نسيم

جانپرور بوزد و در حدائق الهی اين گلهای معنوی با رخی افروخته جلوه نمايد

تا اين جام عطا نصيب که گردد و اين تاج موهبت کبری بر سر که نهاده شود

ذلک من فضل اللّه يوءتيه من يشآء و اللّه ذو فضل عظيم از برای بعضی

نفوس که نامه خواسته بوديد جميع از پيش مرقوم شد و ارسال گشت مخصوص

بجهت غلامرضا خان و جناب آقا سيّد حسين قمی از پيش نامه نوشته شده

و ارسال شد و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، نامه شما در اين ايّام وارد و از معانيش قلوب تسلّی

حاصل نمود الحمدلله در پناه حضرت رحمانی و در ظلّ حفظ و حمايت

خداوند يزدان بتبليغ امر اللّه مشغولی و بعبوديّت آستان مقدّس مألوف

شرط وفا نزد اهل ولا تحمّل مشقّت کبری است تا بسرّ فدا قيام نمايند

از خدا بخواه که مانند نسيم صبحگاهی در نهايت لطافت و روحانی بر رياض

قلوب انسانی مرور نمائی و حيات جاودانی بخشی اسئل اللّه ان يوفّقک

علی ما يحبّ و يرضی انّ ربّی رحمن رحيم و عليک التّحيّة و الثنآء ع‌ع

ص ٦٠
هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، حمد خدا را که از جام پيمان سرمستی و در انجمن

ياران ساقی می پرست توجّه بملأ اعلی داری و تضرّع بدرگاه کبريا از

عون و عنايت حضرت تقديس اميدوارم که آيت کبری گردی و از برای

عموم خلق رحمت عظمی. نور بارق شوی و نخل باسق حضرت شيخ

رحمانی و عالم ربّانی را تحيّت روحانی تبليغ نمائيد اميد از فضل و موهبت

آفتاب عنايت چنانست که آن اقليم را غبطه بهشت برين نمايند و آن

کشور را بعون و عنايت حقّ آئينه مهر انور و عليه التّحيّة و الثّنآء

ای بنده حقّ يارانرا بگو که بلايای سبيل الهی عطايای رحمانيست بجان

و دل آرزو نمائيد و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، تعبير رؤيا خواسته بوديد اين رؤيا نه بلکه کشف

روحانيست و شهود رحمانی تشرّف بساحت قدس حضرت اعلی روحی

له الفدآء دلالت بر تقرّب درگاه حضرت کبرياست علی الخصوص در

دالان حسينيّه اين رمز عجيبی است و سرّی غريب سيظهر آثاره و يلوح

انواره و امّا دو کتاب که در دست مبارک بود يکی کتاب اقدس است

ص ٦١

و ديگری کتاب عهد و آن شخصی که عنايت باو شد آن قاصد امين و

پيک مبين است که حمل بآفاق کند و بعد قيام در محراب دليل بر مقاومت

با اهل جدال و معارضين ميثاق حضرت ذوالجلالست زيرا محراب

محلّ حرب با شيطانست و انسان بسبب عبادت رحمن در محراب حرب با اوّل

من ابی و استکبر ميفرمايد جميع احبّای الهی را تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد

و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، نامه آنجناب نافه مشک بود مشام را معطّر کرد زيرا گلشن

ايمان و ايقان بود و رايحه طيّبه ثبوت و اطمينان انتشار داد مدينه ازغند

در بدايت ظهور وطن جناب آقا ميرزا احمد ازغندی بود و آن بزرگوار هر چند

در اينجهان بی‌نام و نشانست ولی در جهان بالا نامش شهره آفاق زيرا رکن

رکين بود و مبشّر عظيم لسان بتبليغ گشود و اقامه دليل بر ظهور ربّ

جليل کرد احاديث متتابعه بر وقوع ظهور اقامه نمود و امر حضرت ربّ

اعلی روحی له الفدا را باحاديث مأثوره و ادلّه معقوله ثابت ميفرمود ذکر

آنشخص جليل از قلم و لسان عبدالبهآء مکرّر تحرير يافت و عنقريب مظهر

و اجعل لی لسان صدق فی الآخرين خواهد گشت زيرا چيزی مکنون

ص ٦٢

و مستور نخواهد ماند دانه هرچند در زير خاک پنهان گردد ولی باران

رحمت بروياند و برگ و شکوفه نمايد و بار و ثمر بخشد شما از قبل من

خويشان آن ارجمند را تحيّت ابدع ابهی ابلاغ داريد و بگوئيد سراجی را که

جناب ازغندی برافروخت بدُهن ايمان و ايقان مدد نمائيد و تخم

پاکی را که آن بزرگوار افشاند آبياری نمائيد و بنيادی را که تأسيس کرد

بتکميل بکوشيد سزاوار چنين است تا زحمات آن بزرگوار هدر نرود

ازغند روشن شود و گلشن گردد و از نسيم رخيم جنّت ابهی غبطه گلزار

و چمن شود اينست اميد عبدالبهآء و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، مکتوب شما از قزوين رسيد و اسامی که مرقوم نموده

بوديد ممکن نبود از برای هر يک مکتوبی مخصوص مرقوم شود ولی يک

نامه بنام کلّ مسطور گرديد امّا فی الحقيقه حکم هزار نامه دارد زيرا

بروح و ريحانی مرقوم شد که وصف نتوان انشآء اللّه بنيايش پروردگار

و ستايش احبّاء اللّه و ترويج دين اللّه و اعلآء کلمة اللّه

در جميع بقاع موفّق گرديد و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

ص ٦٣
هُو الأبهی

ای ثابت بر پيمان، نامه‌ئی که بحضرات مسافرين مرقوم نموده بوديد ملاحظه

گرديد جان و وجدان را ترجمان فصيح بود و قلب و فؤاد را مبيّن ناطق

بليغ از مضامين شيرين شهد و انگبين چشيديم و از معانی بديع حلاوت

عبارت شکرين احساس شد جميع دليل ثبوت و رسوخ بود و کلّ برهان

استقامت بر امر حضرت ودود و لمثلک ينبغی ذلک احبّای ارض ق

بعد از صعود مستقيم‌تر گشتند و ترقّی بيشتر نمودند اين عبد از جميع

احبّای ارض ق راضی و مسرور زيرا مقصدی جز رضای جمال مبارک

ندارند و مرادی جز جمال بيمثال نجويند در اعلآء کلمة اللّه جانفشانی

کنند و در نشر نفحات اللّه بی‌اختياری و عبدالبهآء را سرور و فرحی جز

انتشار انوار صبح احديّت نه و آرزوئی بغير از پرتو اشراق شمس حقيقت

نيست الحمدلله احبّای ارض ق در عبوديّت آستان مقدّس شريک

و سهيم عبدالبهآء هستند اليوم قربيّتی اعظم از اين نه و خدمتی اتمّ از اين

نيست يا اسمعيل قلب اين عليل از تو راضی و از حقّ ميطلبم که موفّق

بخدمات فائقه در عتبه عاليه گردی و عليک التّحيّة و الثّنآء حضرت

سمندر و حضرت حاجی محمّد باقر ثابت راسخ مستقيم عليهما بهآء اللّه را

ص ٦٤

تکبير ابدع ابهی برسان و عليهم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای ثابت بر پيمان، چنديست که مکاتبه ننمودم و اين مجرّد از کثرت

مشاغل و غوائل صادر ولی جان و دل چنان بتو مُرتبط که فتور از

هر شئون مُستحيل و ممتنع هر دم بياد آئی و خدمات و خلوص و عبوديّتت

مسرّت بخشد فی الحقيقه حفيد آنشخص جليلی و نهايت آرزوی او را

در حيّز شهود مصوّر و مجسّم مينمائی در ملکوت ابهی در نهايت بشاشت

است که الحمدلله از سلاله او نفسی مبعوث گرديده که آيت هُدی است

و مظهر عواطف ملأ اعلی چه موهبتی اعظم از اين شکر کن خدا را

که در آن کشور رايت ملکوتی و آيت فيض لاهوت عبدالبهآء نهايت

تعلّق قلب و حُبّ شديد بآن خاندان مبارک دارد اميد چنانست

که در آن دودمان شمعهای روشن جلوه نمايد ولکن بايد حکمت را

بسيار ملاحظه نمائيد که سبب جزع و فزع محجوبان و ضعيفان نگردد

بسليل جليل جناب روح اللّه از قبل من نهايت محبّت و مهربانی مجری

دار از الطاف جمال مبارک مستدعيم که ريحان جنّت ابهی گردد و

عليک البهآء الأبهی عبدالبهآء عبّاس ٩ محرّم ١٣٣٩ حيفاء

ص ٦٥
هُو الأبهی

ای ثابت بر عهد و ميثاق، صبح است و بوی مشکين از رياض علّيّين

منتشر و انوار تقديس از افق ملکوت ساطع و تهليل و تکبير ملأ اعلی

صوتش متواصل آذان اهل بها و نسائم روحبخش رياض ملکوت

ابهی محيی ارواح و منعش قلوب اصفياء پس ای ثابت راسخ بر عهد اللّه

در سبيل جمال قدم جانفشانی کن تا مظهر آيات رحمانی گردی انّ

ربّک يؤيّدک علی النّصر انّه هو المقتدر القدير ع‌ع

هُو الأبهی

ای ثابت عهد و راسخ پيمان، حمد کن خدا را که صنوان شجره تقديسی

و برادر آن شهيد و نور حميد. آن روی تابان در ميدان فدا چنان برافروخت

که حجبات متزلزلين ميثاق را بسوخت شعله روح اللّه لمعه نور بود و

تجلّی مجلّی طور آن سراج در مشکاة ملکوت ابهی برافروخت و آن طير حديقه

وفا در حدائق ملأ اعلی چنان بسرود که مرغان چمنستان غيب و شهود را

بشور و وجد آورد عنقريب آثار باهره اين شهادت کبری را در جميع

عوالم مشاهده خواهی نمود در جميع اوقات در اين انجمن رحمانی مذکور

بوده و هستيد مطمئن باش جناب آقا عزيزاللّه مدّتيست در آستان

ص ٦٦

مقدّس حاضر و اکثر اوقات بزيارت و قرائت و کتابت مشغول و البهآء

عليک و علی کلّ ثابت علی الميثاق ع‌ع
هُو اللّه

ای ثابت عهد و راسخ پيمان، در ساحت اقدس هميشه مذکور بودی

و در انجمن رحمن مشهور هميشه بر سر تاج استقامت داشتی و مستظلّ

در ظلّ عنايت بودی و بلحاظ عين رحمانيّت مشمول حال نيز الحمد‌للّه

در محفل عهد شمع روشنی و در گلشن ميثاق درختی باردار کمر

خدمت و عبوديّت بربند و در امر جمال قدم جانفشانی نما اليوم سفينه

امر الهی را زوابع و عواصف شبهات احاطه نموده است جز بنسائم

قدس عهد و قوّت ميثاق محفوظ نماند و بمنزلگاه نجات و ساحل

حيات نرساند پس ای بنده خالص جمال قدم قد علَم نما و بکوش تا نفوس

ضعيفه بر ميثاق الهی ثابت و راسخ گردند و حقائق متزلزله متمسّک بعروهء

وثقی شوند جنود ملکوت ابهی مؤيّد شماست و ملائکهء ملأ اعلی ناصر

و البهآء عليک و علی کلّ ثابت راسخ علی ميثاق اللّه ع‌ع جميع ورقات

موقنات ثابتات راسخات که در آن بيت معمور هستند بتکبير ابدع ابهی

مکبّر شويد و البهآء عليک ع‌ع
ص ٦٧
هُو اللّه

ای ثابت راسخ بر عهد و ميثاق، قسم بربّ قديم و اسم عظيم که اهل

سرادق قدس در حدائق انس و رياض انس اهل ثبوت و رسوخ را تسبيح

و تقديس مينمايند و تحسين و تمجيد ميکنند پس تو بشکرانه اين موهبت

جمال قدم روحی لتربته الفدا زبان بگشا که بچنين عنايت مخصّص گشتی

و بچنين فضل حضرت احديّت موفّق شدی جای آن دارد که نعره

برآری و فرياد زنی طوبی لی من هذا الفضل العظيم بشری لی من هذا

الأحسان المبين بخّ بخّ لی من هذا الذّکر الحميد اليوم اعظم مواهب

الهيّه تمسّک بعهد و پيمانست و تشبّث بعروه وثقای حضرت رحمن چه

که سرادق امر اللّه باين عمود بر پاست و حصن دين اللّه باين

اساس مصون و محفوظ و شجره مبارکه باين ماء عذب سلسال نشو و نما

نمايد و اگر معاذ اللّه در اين اساس متين وهنی واقع گردد بکلّی اين بنيان

الهی منهدم شود و اين قصر مشيد متلاشی گردد ربّ ايّد عبادک الّذين

ثبتوا علی عهدک العظيم و ميثاقک المبين بجنود ملئک الأعلی و قبيل من

ملائکتک المقرّبين ای ربّ کما نوّرت وجوههم فی ملکوتک الأبهی فانشر

انوار وجوههم فی مشارق الأرض و مغاربها و شيّد بنيانهم فی جبروت الأولی

ص ٦٨
انّک انت الکريم ع‌ع
هُو الأبهی

ای ثابت بر ميثاق، در آستان الهی بعبد صادق مذکوری و در عتبه ساميه

به بنده ثابت و راسخ مشهود از افق محبّت اللّه نجم بازغی و از صبح معرفت

اللّه کوکب لامعی ديگر چه خواهی و چه طلبی قسم بطلعت نوراء جمال

ابهی روحی و کينونتی لأحبّائه الفدا که سُکّان ساحت کبرياء مرحبا ثمّ مرحبا

از ملکوت اعلی بثابتين ميثاق ميگويند آذان واعيه استماع نمايد و

عقول کلّيه ادراک نمايد ای بنده بها تاجی بر سر اهل ميثاق است که

لئاليش کلمات کتاب اقدس است و جواهر گرانبهايش آيات کتاب عهد

و تابندگی و درخشندگيش مواهب حضرت پروردگار و البهآء عليک ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابت نابت اکنون در مملکت مصر با ياران در نهايت روح و ريحان

ايّامی بياد دوستان ميگذرانيم و شب و روز در فکر آنم که بلکه بعون و

عنايت حضرت احديّت عبدالبهآء نيز بعبوديّتی موفّق گردد و بخدمتی

مؤيّد شود و تأسّی باصحاب نمايد شماها الحمدلله بآن موفّق و محظوظ

ولی من از شدّت خجالت چگونه سر برآورم بر دوست مگر آنکه ياران

ص ٦٩

دعا نمايند و عجز و ابتهال فرمايند و مرا تأييد و توفيق طلبند جميع ياران

تبريز را از شدّت حبّ جام لبريزم و در طلب عنايت بدرگاه احديّت سحر خيز ع‌ع

هُو اللّه

ای جوان رحمانی و ای وجود ربّانی، آنچه مرقوم نمودی و هر چه مشروح

فرمودی ملحوظ گرديد حقّ با شماست من اقرار ميکنم ولی با اين اقرار اظهار

مينمايم که مکاتيب بآنجناب مرقوم شد و همچنين باخوی محترمتان

کهل روحانی از قرار معلوم نرسيده بسيار اوراق در پستخانه‌ها بتاراج ميرود

و يا آنکه نسياً منسيّاً ميگردد علی الخصوص در اين صفحات اين را نيز حکمتی

است تا اوراق بدست بيگانگان افتد و سبب انتباه شود باری مطمئن

باش که نهايت محبّت و تعلّق بشما دارم دمی آسوده ننشينم و فراغت نجويم

و از ياد ياران باز نمانم از الطاف مليک ملکوت استدعا نمايم که ای

يار مهربانم آن عزيز جانم جوان روحانی و جان رحمانيرا در هر بامدادی

امدادی بخش و در هر شامی کامی عنايت کن صبحش را خندان کن و

شبش را روشنتر از مه تابان ديده‌اش را روشن کن و سينه‌اش را رشک گلزار

و چمن نما گلبن دلش را بطرّاحی گلهای معانی مزيّن فرما و روح پر فتوحش

را بفيض روح القدس مؤيّد کن نطقی گويا ده که حيرت بخش طوطيان

ص ٧٠

شکّرشکن گردد و حنجری خوش الحان عنايت فرما که شهنازش آفاق را

بجنبش و حرکت آرد خراسانرا گلستان نمايد و خاورستانرا گلشن آسمان

فرمايد ای خداوند بيهمتا جوان روحانی ناميدی روح اميد بدم و

رکنی شديد کن و در خضوع و خشوع و محويّت و فنا و انقطاع از ما سوی

وحيد و فريد فرما توئی مقتدر و توانا و توئی بخشنده و پر عطا و عليه التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای جوان رحمانی و جان جهان انسانی، آنچه بجناب سيّد مرقوم نموده

بوديد ملحوظ افتاد و قلب ياران محظوظ گرديد زيرا دلالت بر ثبوت در

عبوديّت جمال ابهی بود و خلوص در عبادت حضرت کبريا بشارت

هدايت روحانيان داشت و انجذاب قلوب رحمانيان در اين اوان که

اهل طغيانرا شورشی و عوانان را کوششی در هر ديار دست تطاول گشودند

و عَلَم ظلم و عدوان برافراختند و بر مظلومان در هر نقطه‌ئی هجوم نمودند

از قرار معلوم اين هجوم سرايت بعموم نمود در اصفهان ولوله انداختند

و در رشت زلزله افکندند در قزوين بظلم مبين برخاستند و همچنين

در جميع آن اقليم اين حرکت از شدّت حسد صادر و اين غبار از اشتداد

عواصف بغضا مرتفع با وجود آنکه کلّ ميدانند که ياران مظلوم آفاقند

ص ٧١

و خيرخواه عموم احزاب راه راستی پويند و با کلّ محبّت و دوستی جويند

از هستی خويش بيزارند و سرمست کأس محبّت پروردگار صادقند و ثابت

شارقند و باهر ناطقند و ماهر معين هر ضعيفند و پناه هر مستجير ملجأ

فقيرانند و مأمن خائفان درمان هر دردمندند و مرهم زخم هر مستمند

با جميع طوائفی تندخو و جنگجو طالب صلح اکبرند و با تمام احزاب معارض

ساکن و صامت و مهر پرور ولی شما از تطاول اعداء محزون نگرديد و

مغموم نشويد نور محبّت ظلمت عداوت را عنقريب متلاشی نمايد و پرتو

شمس حقيقت اين شب ديجور را متواری کند اين دوستی آسمانی و راستی

ياران الهی سبب راحت و آسايش عالم انسانی گردد احزاب متحاربه مصالحه

نمايند و اقوام متباغضه متحابّه گردند امم متعاديه متواليه شوند و

ملل متهاجمه متعانقه گردند اينست عزّت ابديّه در عالم انسانی و اينست

نورانيّت کليّه در جهان رحمانی باری مطمئن بعنايت دلبر ابهی باش که

منظور نظر عنايتی و ملحوظ عين رعايتی و محفوظ در کهف حفظ و حمايتی

و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو الأبهی

ای جوان نورانی، در اين محضر مذکوری و در اين انجمن مشکور

ص ٧٢

چه که روئی از پرتو اسرار نورانی داری و قلبی از لمعه رحمانی ربّانی غم مخور

عنقريب جميع سلاله و تبار بوجود تو افتخار نمايند و در ظلّ تو پايدار شوند

انوار ايوان الهی بطارم اعلی رسد و شعاع آفتاب حقيقی پرده شرق و

غرب درد کلّ از جام الست انشآء اللّه سرمست گردند ولی احبّاء بايد

روش و سلوکی گيرند که سبب انجذاب قلوب گردد نه فرار نفوس سليم

و حليم باشند و بُردبار و با جميع نفوس چه ابرار چه اشرار بملايمت و

ملاطفت رفتار نمايند تحمّل کنند و تلطّف نمايند ربّ لا تذره فرداً

و انت خير الوارثين و البهآء عليک و علی کلّ ثابت مستقيم ع‌ع

هُو الأبهی

ای جوان روحانی، ای منجذب رحمانی، مدّتيست مديده که نفحهء روحی

از آن خطّه و ديار شما بظاهر نرسيده با وجود آنکه بآنجناب اوراق عديده

ارسال گشته آن نفحات روحانی چه شد و آن نغمات رحمانی کجاست

آن آواز بربط و ارغنون و راز تار و عود و رود کجا رفت و آن آه و فغان

بلبل گويا در گلشن کبريا چه شد اگر صبح وصال غروب نمود و فجر قرب

افول کرد و ابواب لقا مسدود شد لکن الحمدلله دروازه رجا مفتوحست

و شمع وفا پر نور و عاشق صادق در حين وصال ساکت و يوم لقا صامت

ص ٧٣

چون آتش فراق پر شعله گردد و حرارت اشتياق شرر زند و فرياد و

فغان کند چشم گريان آرد و آه پنهان و دل سوزان ناله و زاری آغاز

کند و با فزع و بيقراری دمساز شود باری وقت خموشی نه و هنگام

فراموشی نيست قدمی در ميدان نه و سمندی بجولان آر کمندی از

فتراک باز کن و بندی در گردن شيران کن صيدی بگير و شکاری بنما

تا يوم باقی وقت را غنيمت شمار عنقريب بملکوت ابهی پرواز کنيم ع‌ع

هُو الأبهی

ای جوان روحانی، مدّتهاست که بظاهر از تو نه سلامی نه پيامی نه نامه‌ئی

نه نشانی نار نار ميثاقست شعله‌ئی بزن تجلّی تجلّی عبوديّت آستان جمال

قدمست شوری درانداز بانگ بانگ بندگيست آزادگی بنما صوت

صوت يگانگيست ريشه بيگانگی برانداز نور نور الطاف ملکوت ابهيست

اشراقی بکن فتوح فتوح جبروت اعليست دست و پائی بنما طوفان

طوفان محيط فضل است شنائی بکن امواج امواج بحر عنايت است

کشتی‌ئی بران حديقه حديقهء ملکوت ابهيست اقتطافی بکن و مائده

مائدهء سمآء عنايت است بهره‌ئی ببر دوستان را دلالت کن ياران را هدايت

نما و البهآء عليک و علی کلّ من ثبت علی الميثاق ع‌ع

ص ٧٤
هُو الأبهی

ای جوان روحانی ای مونس جانهای روحانی، آنچه بجناب آقا سيّد

تقی مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد رياض مضامينش را معانی بديعه

بود و حياض مبانيش را امواج لطيفه. شکر کن حضرت احديّت را که

چون بنيان مرصوص ثابت و مستقيم بر عهد منصوصی و چون شهاب

ثاقب راجم هر ناعق مخصوص افق محبّة اللّه را نجمی ساطعی و اوج معرفة اللّه

را شهابی لامع حال بشکرانه اين فضل و عنايت عظمی چون عبدالبهآء

بر عبوديّت جمال ابهی قيام کن و در رقّيّت آستان مقدّس بکوش تا

حلقه بندگی درگاهش را زينت گوش هوش نمائيم و بساط موهبتش

بگستريم و نافه مشکبارش بر آفاق نثار کنيم و تعاليم سماويش منتشر نمائيم

اينست فضل عظيم و جود مبين و البهآء عليک ع‌ع
هُو الأبهی

ای جوان روحانی، اگر بدانی که در اين انجمن رحمانی بچه نام و نشانی

مذکوری و بچه روح و ريحان معروف و مشهور قسم باسم اعظم که بال

و پر باز کنی و بسمآء فرح و شادمانی پرواز نمائی جام باده سُرور بدست گيری

و زلف يار بشست آری و رقص در ميانه ميدان کنی از فضل و مواهب

ص ٧٥

جمال قدم اميدواريم که در اين ايّام چنان بنار موقده ربّانيّه برافروزی

که جهانسوز گردی و حرارتت در عروق و شريان آن سامان چنان سريان

نمايد که جسم اقليم را جان گردی و مشکاة شهر را شمع تابان و افق عالم را

بدری روشن شوی و مطلع آمال دوستان را کوکبی طالع بر هر انجمن

آيت هُدی شوی و رايت ملکوت ابهی الطاف و عنايت جمال مبارک

در حقّ جوان روحانی بمثابه غيث نيسانی بود حال وقت آنست که آثار

باهره آن الطاف ظاهر و نمايان گردد و اعظم آثار آن مواهب الهيّه

دلالت و هدايت يارانست بر ثبوت و رسوخ بر عهد و پيمان حضرت رحمن

بقسمی که عواصف امتحان و قواصف افتتان چون بشدّت هبوب آيد

تأثيری نکند و تزلزلی نيارد و البهآء عليک و علی کلّ ثابت ع‌ع

هُو الأقدس الأعلی

ای جوان روحانی و الفتی الرّحمانی، آنچه بجناب سيّد تقی مرقوم گرديد

ملحوظ شد و مفهوم و معلوم گرديد الحمدلله که عبارات منبعث از شوق

و وله و جذب و طرب و استقامت و سرور در امراللّه بود و لمثلک ينبغی

هذا ای بنده مقبول درگاه جمال ابهی بی وفايان آن مه تابان و يار

مهربان را فراموش نمودند و روی از پيمان گرداندند و بهوی و هوس خويش

ص ٧٦

مبتلا گشتند بيا ما و تو و ياران الهی پيمانه وفا به پيمائيم و در باديه پيمان

بشتابيم و بعبوديّت آستان مقدّسش قيام کنيم و در اعلاء کلمه‌اش بکوشيم

و در سطوع صبح احديّتش جانفشانی نمائيم در ايّام اشراقش در ظلّ شجره

عنايتش اين جمع پريشان را پرورش داد تا در وقت افول جان را فدای جمال

جانان نمائيم و بکلّی خود را فراموش کنيم و بنفحات جانپرور غيب ملکوتش

مهتزّ گرديم حال ای يار روحانی وقت است وقت بايد بجميع قوّت تشبّث

نمود تا اين خدمت مجری گردد الحمدلله احبّای ارض خاء در نهايت بشارت

و شوق و شورند و از هر جهت مورد موهبت و مشمول نظر عنايت و از

درگاه الطاف آن محبوب مهربان و مقصود دو جهان سائل و آملم که

هر يک از آن يارانرا شمعی روشن فرمايد و نور انجمن و گل گلزار و چمن

تا از هر يک بفضل جمال ابهی رائحه خوش وفا استشمام گردد ع‌ع

هُو اللّه

ای جوينده حقّ، يابنده شو تا پاينده گردی زنهار امتحان منما زيرا کفّه ميزان

تحمّل اين ثقل اعظم ندارد و زنجير و حبل متين گسيخته شود ترازو را خورد

و ريز نمايد ميزان خلق مانند خردل است امتحان حقّ بمثابه جبل

خردل تحمّل جبل نتواند البتّه مضمحل گردد امّا انشآء اللّه تو گوش

ص ٧٧

هوشت باز است و بنشانه و اشاره البتّه بمقصودت پی ميبری دقّت نما

سخت است ولی قدرت حقّ سهل و آسان نمايد اميد وطيد است

ولی در پنجه تقدير مفوّض آينده جو پاينده خواه زيبنده باش جوينده گرد

و عليک التّحيّة و الثنآء ع‌ع
هُو الأبهی

ای حبيب روحانی، هر چند مُسمّی باسم حبيب اللّه در جهان بسيار ولی

کلّ اسم بی‌مُسمّی و نام بيمعنی مگر نفوسی که مظهر محبّت جمال قدم‌اند و وله

در دل دارند آن نفوس حبيب حقيقی الهی هستند و مقبول درگاه ربّانی

پس شکر کن که در محبّت مظهر حقيقتی نه مجاز و مطلع موهبتی نه حرص و آز

و البهآء عليک يا حبيب اللّه ع‌ع
هُو الأبهی

ای حبيب قديم، با کمال شوق و اشتياق بياد تو افتادم تا اين نامه بنگارم

اگر بدانی که در نزد ياران الهی در انجمن رحمانی چه قدر محبوب و ممدوحی البتّه

پر برآری و پرواز کنی زيرا از احبّای قديم جمال قدمی و از فدائيان ديرين اسم

اعظم و در جميع اوقات بجان و دل بخدمات دوستان الهی پرداختی و در سبيل

الهی هر مشقّتی تحمّل نمودی و اين تاج جليل بر سر نهادی حال نيز تا توانی

ص ٧٨

از اين خصلت ممدوحه که مفخرت اهل ملأ اعليست انفکاک منما تاللّه بها يتنوّر

وجهک فی الملکوت الأبهی و يشتهر صيتک فی الملأ الأعلی و البهآء عليک ع‌ع

هُو الأبهی

ای حزب مظلوم، حيّ قيّوم از حيّز ملکوت بلحظات عين عنايت بدوستانش

ناظر و انوار فيض برهانش در آفاق و انفس باهر شما که آيات باهره تکوينيد

از بيّنات لائحه او نصيب و بهره بريد و از فيض قدم اسم اعظم قسمت گيريد

قسم بانوار روی آن جمال نورانی و خوی رحمانی که آفاق را معطّر و معنبر نموده

اگر اليوم احبّای الهی ملتفت فضل غير متناهی ربّانی در حقّ خويش شوند واله و

حيران گردند و مبهوت و متحيّر شوند که اين چه عنايت است و اين چه موهبت

اين چه فضل است و اين چه جود سبحان اللّه عمّا يصفون پس ای سرمستان

باده الست قدر اين عنايت و موهبت را بدانيد و از لطف مخصوص در وجد و طرب آئيد ع‌ع

هُو اللّه

ای حکيم، حکمت نور هُدی است و طبابت درياق حبّ بها تا توانی اين معجون

رحمانی را بکار بر تا شفآء ابدی بخشی و معالجه برء السّاعة مجری داری عشق

و محبّت جمال ابهی روح حياتست و مفرّح ياقوتی ملأ اعلی ذرّه‌ئی از اين علاج

ص ٧٩

درمان هر درديست و شفآء هر صدری چنان شفائی بخشد که مرض از پس

ندارد و چنان دوائی بود که درمان هر درد بی درمان گردد و عليک التّحيّة والثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای حيدر بها، نامه‌ئی که باسير وفا مرقوم نموده بوديد قرين اطّلاع بنده حقير

بها گرديد بشارت روحانيّت آنصفحات را داد اين خبر بسيار خوش اثر بود زيرا

عبدالبهآء شب و روز سينه را هدف تير بلا نموده تا نفوس منقطعه و کينونات

منجذبه و حقائق نورانيّه و مطالع فيوضات رحمانيّه در ظلّ کلمه الهيّه محشور گردند

ای يار روحانی کاری کنيد که عالم ظلمانيرا نورانی نمائيد و نورانيّتش بخلق و

خوی حقّست انشآء اللّه کلّ موفّق بآن گردند کتاب مبين را جناب يوسفخان

بامريکا بردند و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو الأبهی

ای خادم احبّا اللّه، خادم احبّاء خادم جمال ابهی من احبّه خدم احبّائه اين عبد را

منتها آرزو اينست که در خدمت دوستان جمال ابهی خادم صادق گردم و چاکر

موافق شب و روز دامن خدمت بر کمر زنم و از شجره وجود ثمر برم قامتی که

در خدمت دوستان خميده نگردد خشب مسنّده است و قدّيکه در تحمّل مشقّت

ياران منحنی نشود اعجاز نخل خاويه است پس خوشا بحال تو که متحمّل خدمات

ص ٨٠

دوستانی و بندهحلقه بگوش ياران اين سلطنت کونين است و عزّت دارين ع‌ع

هُو اللّه

ای خسته تير جفا در سبيل الهی، جمال قديم در پنجه ستم هر لئيم و زنيم گرفتار

گشت تو که عبد منيب هستی بايد در بلايا شريک و سهيم باشی لهذا قطره‌ئی

از آن صهباء در کام تو ريخت تا نشئه مدام يابی و ناکام نگردی زنده شوی و آزاده

سرمست گردی و تر و تازه پس گوارا باد آن طعام لذيذ و جدی حنيذ يعنی

تازيانه‌های تر و تازه و نُوشت باد آن جام عزيز يعنی صدمات بی‌اندازه

قسم بروی و خوی او که اگر بدانی که چه چوب فرخنده و مبارکی بود آن تازيانه

هر آينه هر روز آرزو مينمودی و چنان اشتهای صافی پيدا مينمودی که ربّ

زدنی ميگفتی و ابيت عند ربّی و هو يطعمنی و يسقين بر زبان ميراندی و

البهآء عليک و علی کلّ من ابتلی فی سبيل اللّه و اضطهد فی محبّة اللّه ع‌ع

هُو اللّه

ای خيّاط، رشته مريمی بدست آر و زخم آفاق را رفو نما قميص يوسفی بدوز

تا نفحات قدسش مشام پير کنعان را معطّر فرمايد و ردای ممتاز برازنده بر هيکل

خويش بدوز تا ذيلش خطای ياران را بپوشاند و جناب آقا محمّد حسن عارفرا تحيّت برسان و بگو

نشان عاشق آن باشد که سردش بينی از دوزخ نشان عارف آن باشد که خشکش يابی از دريا

ص ٨١

ديگر تو ملاحظه فرما که عارف چگونه بايد از بحر الهی مغترف گردد تا عارف غارف

شود و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای درويش عوض، جان در ره جانان بباز ولی عوض مطلب زيرا مخالف

روش عاشقان و رأی منجذبانست از خدا ميطلبم که در عوض رضای

احبّای الهی باشد زيرا رضای احبّای الهی رضای حقّست و البهآء عليک ع‌ع

هُو اللّه

ای دو بنده الهی، نامه شما اثر خامه محبّت اللّه بود سبب سرور دلها گرديد

هر رايحه را تأثير ساعتی و تعطير در نفسی مگر رايحه محبّت آندلبر رحمانی تأثير

جاودانی دارد و مشامرا بنفحه ابدی معطّر نمايد در محضر احبّا نامه شما

گشودم و از عنوان تا پايان بنهايت دقّت ملاحظه نمودم معانی روحانی بود

و روح و ريحانی مبذول داشت که تأثيرش در جوارح و ارکان ظاهر شد اجازه

حضور خواسته بوديد فی الحقيقه مستحقّ احرام حرم مقصود هستيد امّا

با وجود اين ملاحظه حکمت نيز بايد نمود و در آنسامان بخدمت پرداخت زيرا

خدمت بآستان مقدّس يعنی نشر نفحات عين زيارتست و عبوديّت دل و

جان را طائف مطاف ملأ اعلی نمايد اگر قربيّت مکانی نه تشرّف روحانی

ص ٨٢

حاصل شاعر عرب گفته يا زائری روضة المختار من مضَر زرتم

جسوماً و زُرنا نحن ارواحا و عليکما التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای دو بنده درگاه الهی، هر چند بجسم در محضر روحانيان حاضر نيستيد و در

محفل ربّانيان جالس نه ولی قسم باسم اعظم که کلّ دوستان در شبستان

دل و جان با رخی چون بدر تابان در جلوه چه که حقيقت شاخصه بصورت

اصليّه و سيرت روحيّه و کمالات ايمانيّه و نعوت عرفانيّه در خلوتخانه

قلوب در جلوه و ظهور است پس مستبشر باشيد و مبتهج که در اين کور

رفيع بچنين فيض بديع موفّق گشتيد و بشکرانه اين نعمت عظمی ثابت

بر عهد و پيمان جمال ابهی گرديد و بقوّه الهيّه نفوس ضعيفه را راسخ

گردانيد چه که عنقريب جنود تزلزل هجوم نمايد و اوراق شبهات منتشر

گردد و نعاق هر ناعقی بلند شود يکی حسبنا کتاب اللّه گويد ديگری بتأويل

محکمات و ترويج متشابهات پردازد و با نفسی چون ثلج نار موقده قلوب اوليا را

خاموش کند و مواثيق عظيمه يوم الست را فراموش کند ع‌ع

هُو الأبهی

ای دو بنده صادق جمال ابهی، الحمدلله ناطقيد و موافق و مانند نخل

ص ٨٣

باسق ثمره طيّبه خدمت ببار آورده‌ايد و در باغ الهی شجرهء مثمره گشته‌ايد

يوم شنبه را مانند روز آدينه بتبليغ امر اللّه مبارک و پر ميمنت نموده‌ايد

در خانه باب تبليغ گشوديد و گوی سبقت از ميدان همّت ربوديد

در آستان حقّ بخادمی جمال مطلق مشهور گشتيد و منظور نظر عنايت

شديد بشکرانه اين موفّقيّت در کمال شوق و گرمی هر يوم تبليغ را مبارک و مانند روز

نوروز فيروز شماريد تا نور حقيقت جهان افروز گردد و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای دو بنده فرخنده اسم اعظم، هر چند تا بحال نامه‌ئی مرقوم نگرديد

ولی هر دم شما را تأييدی جديد خواستم و بدرگاه جمال مبارک عجز و لابه

نمودم و تضرّع و زاری کردم که شما را بفضل و جود خويش از بيگانه و خويش

ممتاز نمايد و بر امر مستقيم و ثابت بدارد کأس عطا بخشد و فضل و موهبت

کبری مبذول فرمايد اين آرزوی عبدالبهاست اميدم چنانست

که بآن مؤيّد و موفّق گرديد الهی الهی انّ عبدک الجليل و الحسن النّبيل

قد اخلصا وجههما لوجهک الکريم و تبتّلا الی ملکوتک العظيم و خضعا

لسلطنتک بين العالمين و خشعا لأحبّائک المخلصين و اختارا البلآء

ص ٨٤

علی العيش الرّغيد فی سبيلک يا ربّی المجيد ربّ اجعلهما طائرين مرفرفين

فی هوآء محبّتک و شجرين مرتفعين فی حديقة معرفتک انّک انت الکريم

انّک انت العظيم و انّک انت الوهّاب الرّحمن الرّحيم و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای دو بنده مقرّب درگاه کبريا، مکتوب ملاحظه گرديد نفحات محبّت اللّه

از گلشن معانی استشمام شد اين چه نفحه معطّريست که مشام روحانيانرا

معطّر نمايد و قلوب را روح و ريحان بخشد امروز اعظم امور روش و

سلوک ربّانيانست که مطابق وصايا و نصايح رحمانيست و تبليغ امر اللّه

پس بايد هر نفسی بجان و دل کوشد تا روش و سلوکی از او ظاهر گردد که سبب

عبرت و تنبّه و تذکّر غافلان شود و باين سبب کلمه توحيد القا نمايد

و نفوس محتجبه را بنور هُدی هدايت فرمايد اميدوارم که جميع ياران

الهی باين امر عظيم قيام نمايند من نهايت محبّت را بشما دارم و اشتياق

ملاقات نيز بی‌پايانست ولی حال حکمت اقتضا ننمايد و عليکما التّحيّة و الثنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای دو ثابت نابت، هر چند بلايا و محن از برای بشر عذاب گرانست ولی

چون جام لبريز در سبيل جانان شيرين و لذيذ فی الحقيقه صدمات

ص ٨٥

شديده وارد ولی چون در راه خدا بود عين هُدی بود و سبب اعلآء

کلمة اللّه هر چه بود گذشت ولی نتائج مقدّسه‌اش الی الابد باقی و برقرار

از فضل و موهبت حضرت احديّت اميدوارم که ياران الهی از محبّت جمال

باقی بلايا را عطايا دانند و رزايا را موهبت کبری شمرند محنت را منحت

دانند و زحمت را رحمت شمرند جميع دوستانرا از قبل عبدالبهآء تحيّات

مشتاقانه برسان و بگو ای ياران دمی نياسائيد و راحتی مجوئيد و صبر و سکون

مخواهيد با کمال حکمت بتربيت من علی الأرض پردازيد و بمحبّت و مهربانی

و صفت رحمانی با عالميان رفتار نمائيد و کلّ را باين سبيل مستقيم هدايت

کنيد و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای دو جان پاک، ايزد دانا ايران را تاريک يافت و سزاوار الطاف بی‌پايان

ديد پس آفتاب جهان بالا پرتو انداخت و آفاق آن اقليم را روشن و منير

فرمود پارسيان مظلومان که هزار سال بگوشه بينوائی خزيده و هزار بلای

ناگهانی ديده و بمنتها درجه ناتوانی رسيده بودند چون کوکب آسمانی افق

ايران را نورانی نمود انتعاش قلوب يافتند و وله و انجذاب دل و جان جستند

ندای الهی نشئه صهبا بخشيد و جهان جهان ديگر گرديد و آهنگ بديع

ص ٨٦

بمسامع روحانيان رسيد حال الحمدلله آن بينوايان موهبت آسمانی يافتند

و آن بيچارگان عزّت ابدی جستند و روز بروز در ترقّی و انتعاشند و دمبدم

موفّق ببخشايش ايزد متعال آن غبار و تاريکی زائل و الطاف حضرت پروردگار

کامل جانتان خوش باد ع‌ع
هُو الأبهی

ای دوستان الهی و ياران حقيقی، جمال قدم و اسم اعظم از افق عالم بانوار

ساطع بر حقائق وجود از حيّز غيب و شهود اشراق فرمود و جهان تاريک و

ظلمانی را بتجلّيات رحمانی روشن و نورانی فرمود حقائق صافيه کينونات

لطيفه از فيض اين تجلّی چون نجوم بازغه در مشارق و مغارب مشرق و لائح

گشتند و هياکل مقدّسه از رقد سکون و قرار بيدار شده در ميدان جذب

و اشتهار و در عرصه شوق و اشتعال مبعوث گشتند من جمله انوار شمس

چون از مطلع درخش درخشيد و صيت ظهور اعظم بآن خطّه و ديار رسيد

دانايان پر شور و شيدا شدند و عاقلان مجذوب و رسوا از شدّت عشق

عاقلان ديوانه گشتند و عارفان از دل و جان بيگانه توانگران از سر

و سامان گذشتند و عالمان از مسند و محراب و منبر مستغنی شدند

نار محبّت اللّه چنان شعله زد که آنچه غير دوست بود از مغز و پوست بسوخت

ص ٨٧

و شمع پر انوار ظهور از جميع جهات برافروخت حال چنديست که حرکت را

سکونيست و ظهور را بطونی و حال آنکه حال وقت شعله افروزيست

و هنگام آه جهان سوزی اين چند روز که از حيات باقی بايد سراجی روشن

نمود و گلشنی بياراست عنقريب ميگذرد و افسردگان را حسرت است ع‌ع

اللّه ابهی

ای دوستان جمال ابهی، وقت عصر است و ريح شمال در شدّت هبوب

چون صرصر و جمعی در محضر و اين عبد مشغول بياد ياران قديم و ياوران

هر بنده ربّ عظيم ملاحظه فرمائيد که هيچ مانعی از ياد رويتان مانع نه

و هيچ مجبری حائل نيست پس معلوم و واضح گشت که چون انسان

بصميم دل و جان توجّه بامری نمايد سدّ سکندر حائل نگردد و سيف

شاهر عدوّ صائل مانع نشود اليوم جمال قدم از ملکوت غيب و جبروت

لاريب احبّای خويش را خطاب ميفرمايد که ای دوستان ديرين وقت آنست

که قدم را ثابت و راسخ نمائيد و بقوّت تمام بحفظ عهد و ميثاق پردازيد

و حصن حصين پيمان را از هجوم اهل رجوم محافظه کنيد کمر خدمت

امر اللّه بر بنديد و در سبيل الهی جانفشانی کنيد ای فرخنده رخی که بخون

شهادت گلگون گردد و ای مبارک گردنی که در سبيلش اسير زنجير شود

ص ٨٨

نهايت آمال اين عبد آستان جمال ابهی جانفشانی در ميدان قربانی و

البهآء علی کلّ من انفق روحه و سرع الی مشهد الفدا فی سبيل اللّه ع‌ع

هُو الأبهی الأبهی

ای دوستان حضرت رحمن، در اين احيان در روزنامهای اخبار متوارد

و متواتر که ژاپونرا با چينيان جنگ و ستيز است و از اين گير و دار در خاور

زمين رسم رستخيز لشکر و سپاهست که جوق جوق چون سيل مياهست

ميدان رزمست که جولانگاه جنود پر عزمست آتش جنگ است که شعله

توپ و تفنگ است نيران حروبست که نائره جحيم کروپست سفائن

اژدر مثالست که در هجوم و جدال است بنياد حصونست که بر باد و مدفونست

قلاع متين است که مساوی قعر زمين است افواج چون امواجست که در

دريای هلاک غرق و نابود از مرگ بی‌علاج اجسام کشتگانست که در خاک

و خون غلطانست نهر دماء است که جاری و پر جريانست بنيان انسانست

که مهدوم و ويرانست اطفال صغير است که يتيم و اسير است پيران

سالخورده است که آلوده بخون و آزرده است گروه بيوه زنانست که سر‌‌‌‌گشته

و سرگردانست قراء معموره است که خراب و مطموره است مدائن

عظيمست که معرض ريح صرصر عقيم است قصور است که خرابه قبور است

ص ٨٩

اقليمی بکلّی خراب و دمار شد و کشوری نابود و بی‌آثار گشت مملکتی زير و زبر شد

و ملّتی بی‌پا و سر گشت ثمره و نتيجه جميع اين زلازل و طوفان که بر بنيان انسان

وارد آنکه ژاپون غالب گشت و چينی خائب و اين عبارت از وهمی چون سراب

بيابان و عکسی چون صور مرتسمه در آب روان چه که اين گونه ظفر

بی‌پا و بی‌بنيان و چون بدقّت نظر و حدّت بصر ملاحظه نمائی فتوح و ظفر

بر دو قسمست يکی فتوحات روحانيّه که در اقليم قلوب واقع و با لشکر نجات

مهاجم و چون جنود حقائق و معانی هجوم آرد و سپاه نفس و هوی و شياطين

غفلت و عمی طرد و رجوم گردد مدائن دلها فتح شود و قلاع قلوب مسخّر

گردد و ديگری فتوحات جسمانيّه است که اقليم و کشور محو و نابود گردد

و جمعيّت بشر معدوم و مفقود شود آباد ويران گردد زندگان اموات شود عدل

و داد مبدّل بظلم و عدوان گردد و راحت و آسايش زائل و جهان آفرينش

متزلزل و خائب شود تفاوت ميان اين دو فتح و ظفر اينست که فتوحات روحانيّه

چون استيلاء آفتابست که خاور و باختر را بتيغ شعاع فتح و آفاق و کشور را بحرارت

فيض مسخّر ميفرمايد و فتوحات جسمانيّه چون احاطه ظلّ و تسخير ظلامست

که محيط شرق و غرب و مستولی بر ايّامست و همچنين ظفر لشکر روحپرور

چون استيلاء ارواح بر اجسام است و تسخير اجسام چون ظفر و نصرت موت

ص ٩٠

بر اجساد و ابدان آن حيات جاودان بخشد و اين موت بی‌پايان آن طراوت

و لطافت عنايت کند و اين جمودت و بطالت آن فيض بی‌پايان مبذول

دارد و اين تعب بيکران پس ای احبّای الهی از خدا بخواهيد که غضنفر ميدان

قلوب باشيد و صفدر صفوف کروب سالار سپاه معانی باشيد و سردار

لشکر حقائق رحمانی شهسوار مضمار علوم باشيد و هژبران حدائق و

غياض حيّ قيّوم اينست فضل عظيم و لطف ربّ کريم که نمونه و انّک

لعلی خلق عظيمست از عنايات و مواهب جمال قدم اميدواريم که دوستان

حقيقی باين موهبت عظمی موفّق و مؤيّد گردند و البهآء عليکم و علی کلّ

من فتح مدائن القلوب بجنود نفحات اللّه ع‌ع
هُو اللّه

ای دوستان حقيقی، هر دم بآستان جمال قدم لسان بشکرانه گشايم

تا کلّ در عبوديّت آستان مقدّس شريک و سهيم و با بهره و نصيب گرديم اين

گمنام را لياقت و استحقاقی نه ولی فضل عميم شامل و مفاد يختصّ برحمته

من يشآء کامل ذرّه را چه استعداد که مورد فيض آفتاب گردد و صعوه را

چه اقتدار که باوج عقاب پرواز نمايد گياه خشگی را چه لياقت که درين

گلستان طراوت و لطافت يابد و شجره پر برگ و بار گردد لکن فيض ربّ

ص ٩١

جليل عظيمست و فضل ربّ قديم چون بحر محيط لهذا شب و روز بايد

بجوشيم و بکوشيم که شايد بشکرانه الطاف خداوند يگانه دم زنيم و جهان را

باين فيض موفور همدم نمائيم الحمدلله احبّای همدان همه دانند فی الحقيقه

جويبار محبّت اللّه را سرو روانند و خيابان معرفة اللّه را طرّاحی گلهای معانی

نمايند صبورند و غيور آنی فراغت ندارند از آن مقرّ سرير سلطنت قديمه

ايران خبرهای خوش ميرسد و از حدائق قلوب نسائم معطّری بمشام آيد اميد

چنين است که روز بروز روشنتر گردد و ترقّيات خارق العاده نمايد و عليکم

البهآء الأبهی عبدالبهآء عبّاس
هُو اللّه

ای دوستان حقيقی، شب و روز بذکر آن ياران الهی مشغولم و بياد آن مشتاقان معنوی

مألوف از حيّ قدير اميدوارم که هر يک در اين گلشن الهی نازنين گل سوری سرخ معطّری

گرديد و درخت باروری شويد و ميوه تر بخشيد و شکوفه معنبری بنمائيد ربّ ايّد هؤلآء

العباد ع‌ع

امة اللّه ورقه زکيّه طيّبه والده را از قبل اين آواره باديه محبّت اللّه ابدع اذکار ابلاغ داريد

هُو الأبهی

ای دوستان رحمانی، اين خاکدان فانی منزل جغدان بی وفاست و

آشيان خفّاشان نابينا ظلمتکده تاريک است و آتشکده نار نفی و نفاق

ص ٩٢

هر دور و نزديک شرابش سرابست و عذبش عذاب شهدش زهر است

و مهرش قهر گشايشش ضيق است و بخشايشش بخل بر اهل توفيق سرير

شهرياريش لحد ضريحست و تخت کامرانيش سنگ سخت کريه نجومش

رجومست و قصورش قبور نورش ظلماتست و سرورش سکرات پس جمال

قدم و اسم اعظم روحی لتراب اقدام احبّائه الفدا در اين جهان تأسيس

بنيان جاودانی بجهت احبّای خويش فرمود و در اين عالم ترابی مدارج

و معارج صعود بملکوت الهی نصيب فرمود و از اين روزنه صغير ابواب فلک اثير

بگشود تا اين طيور بال و پر آلودهء بآب و گل را باوج عزّت قديمه پرواز دهد

و اين نفوس پژمرده را بروح حيات ابديّه زنده فرمايد صفيری از ملأ اعلی زد

شور و نشور در جوق طيور افتاد برخی بقوّت آن صفير تا ملکوت ربّ قدير پرواز

نمودند و بعضی بالی گشودند و پری زدند ولی بوبال ملال و کلال مبتلا

گشتند و برخی بکلّی جناح را در طين ضلال غرق نمودند پس ای طيور حديقه

وفا شهپر تقديس بگشائيد و بقوّت اين صفير تا ملکوت ابهی پرواز نمائيد و البهآء

عليکم يا احبّاء الرّحمن ع‌ع
هُو اللّه

ای دوستان روحانی اين عبد، هر چند در تقرير و تحرير قصور و فتور پديد است

ص ٩٣

ولی اين تقصير از شغل کثير و هجوم افکار در اين يوم عسير است فراغتی نيست

تا بکتابت پردازم آسايشی نه تا بستايش ياران اوقات بگذرانم و بايد بشرق

و غرب مخابره نمايم و با هر فردی از ياران مکاتبه کنم چه قدر مشکلست با وجود

اين محض محبّت بياران ديرين بترقيم اين نامه مشکين پرداختم نامه مگو گلشن

است زيرا نفحات معطّر محبّت باحبّاء اللّه از آن در اهتزاز است و هر محرم راز گواهی

باين عجز و نياز ميدهد ای دوستان مظلوم آفاق بهر يک از شما عنايتی داشت

تا نهايت ايّام صعود هر دم از احبّای نجف آباد ذکری ميفرمود و اظهار الطاف

مينمود شما بشکرانهء چنين موهبتی بايد حُسن خدمت بنمائيد و بمنتهای

استقامت روش و سلوک بنمائيد که سبب تنبّه غافلان گردد و علّت بيداری

خفتگان شود و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای دوست حقيقی، خوب تدبيری نمودی حضرت افنان سدره مبارکه را واسطه

کردی تا حتماً بتحرير اين نامه پردازم ای رفيق تدبير اينست و ما دون آن تزوير

در قرآن ميفرمايد و المدبّرات امراً يعنی بايد در کار اتقان کرد يعنی اگر انسان

جستجوی واسطه نمايد بايد تشبّث بذيل واسطهء عظمی نمود حال حضرت

افنان سدره مبارکه واسطهء عظيمه هستند و من هم مجبور بر تحرير اين رقيمه

ص ٩٤

لکن ما هر دو باختيم و شما برديد زيرا جناب افنان اگر وساطت بجهت شما نبود

وساطت خويش ميفرمودند و من نيز فرصت کم و بيش نداشتم حال حسابش را

بکن فراموش منما اميدوارم که جميع در اين ميدان جانبازی گوی بربائيم و در

عبوديّت آستان مقدّس از يکديگر سبقت و پيشی گيريم حضرت افنان عبد

فائق و شما بنده صادق و اين عبد چاکر لاحق آنوقت از برای همه برُد است

و ما سوای آن جميع پاکباخت و عليک التّحيّة والثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای دو شمع محبّت اللّه، در کشور مصر در وقت عصر اوقات خويش را بتحرير حصر

نمودم تا بياد ياران پردازم و بذکر ياران مهربان مشغول گردم و تشويق و تحريص

بر آنچه بايد و شايد کنم امروز ايران بلکه خاوران و باختران استعداد عجيبی

حاصل نموده که استماع ندای حضرت رحمن نمايد گوشها باز شده و جانها

طالب شنيدن راز ديده‌ها آرزوی مشاهده انوار نمايد و دلها تمنّای

اطّلاع اسرار کند ميدان وسيع است و حرکت تقدّم شديد و سريع وقت

آن است که ياران از هر فکری فراغت يابند و بهدايت طالبان و دلالت گمگشتگان

پردازند اگر چنين کنند پرتو نور مبين در اندک مدّتی روی زمين را روشن و

منير گرداند اينست آرزوی هر يار باوفا و منتهی جهد شخص شنوا و گويا و بينا

ص ٩٥

جميع اهل و منتسبان را تکبير ابدع ابهی ابلاغ داريد و عليکما البهآء الأبهی ع‌ع

هُو الأبهی

ای دو شمع مشتعل، جهدی کنيد تا از نار موقده در شجره مبارکه اقتباس شعله

نمائيد يعنی قلب را چنان بآتش عشق جمال ابهی برافروزيد که شعله‌اش

جهانگير گردد و حرارتش بفلک اثير رسد نورش ساطع شود و شعاعش لامع

تا طالبان چون پروانه حول شمع پرواز نمايند و اقتباس نور عرفان کنند ع‌ع

هُو الأبهی

ای دو نفس زکيّه، تا توانيد درخدمت آستان احديّت حضرت مقدّسه

بکوشيد و چون عبدالبهآء بعبوديّت آستان جمال ابهی قيام نمائيد تا سرور

اهل توحيد گرديد و رهبر قافله ديار ربّ فريد از جام صهباء الهی سرمست

شويد و از فيض نامتناهی مستفيض دست بذيل جمال قدم زنيد و توکّل

بر آن قويّ قدير بی‌مانند کنيد و شب و روز را ببشارات الهيّه نوروز نمائيد ع‌ع

هُو الأبهی

ای رئيس عزيز، اهل فنون بر آنند که هيچ مادّه‌ئی مانند سيّاله برقيّه در

کره ارض سريع السّير و الحرکة نيست و قوّتش شديد است امّا از سرعت

و قوّت سيّاله الهيّه خبر ندارند سير و حرکت آن سيّاله را مدّت لازم

ص ٩٦

امّا سيل و حرکت اين سيّاله ابداً بوقت و زمان مرهون نه از ملأ ادنی

بدون طرفة العين بملأ اعلی رسد و از ملأ اعلی فوراً بملأ ادنی واصل گردد

سيمش معرفت اللّه است و اجزايش محبّت اللّه قوّت و نفوذش اکوان را

بحرکت آرد و تأثيرش تا ابد الآباد استمرار جويد پس ای رئيس يک سر سيم

در مرکز قلب نصب نما و سر ديگر بملأ اعلی ممدود و موصول کن تا سيّاله

الهام متمادياً حکمت رحمن بيان نمايد و عليک التّحيّة والثّنآء ع‌ع

هُو الابهی

ای رفيق حقيقی، شاد باش شاد باش که در تحت خيام عزّت قديمه منزل

نمودی و بکهف هُدی و ملاذ ملأ اعلی پناه جستی در جنّت ابهی داخل

شدی و از کأس عطاء مليک اسمآء و صفات نوشيدی و بآستان عبوديّت

عتبه مقدّسه پی بردی لهذا سرور آزادگانی و شهريار ملک جاودان و البهآء

علی اهل البهآء ع‌ع
هُو اللّه

ای روحانی من نورانی من ربّانی من، هر چند محن جسمانی مانند باران

آسمانی متتابعست بلکه مانند سيل کوهسار ولی ياد روی ياران مرکوز

و منطبع در دل و جان اين ايّام ارياح امتحان در اشتداد است و ياران

ص ٩٧

الهی بعضی مانند کوه گران در نهايت سکون و اطمينان و بعضی از ضعيفان در

زاويه خمول مخمود و پريشان الحمدلله احبّای خراسان هميشه پر نشئه و

شور بودند و همدم نغمه و سرور لهذا ما را چنان اميد است که يک آهنگ

جديدی بلند نمايند و شور و وله بديعی پديد نمايند و مانند چمن از

گريه ابر بهمن بخندند و بمثابه گل و رياحين در اين گلشن نفحات قدس منتشر

فرمايند و چون طيور اوج تقديس در اين رياض الهی گلبانگی زنند و آهنگی بنوازند

که اهل سرادق عزّت را بوجد و وله آرند باری ای روحانی من وقت آنست

که خورآسا خراسان را بانوار عرفان منوّر نمود و از هر گوشه و کنار نغمه جانبخش

يا بهآء الأبهی بلند کرد ياران بوجد و طرب آيند و غافلان بلرزه و تب مبتلا

شوند و انّی اغبّر جبينی بتراب عتبة مقدّسة نورآء و ادعو بالتّأييد للأحبّآء

و وفود جنود الملأ الأعلی مدداً من الملکوت الأبهی للأصفيآء فی نشر نفحات اللّه

فی بسيطة الغبرآء اللّهمّ يا ربّی الرّحمن اظهر دينک المبين علی الأديان و افتح

علی القلوب ابواب العرفان و انزل فی الأفئدة السّکينة و الأطمينان لينطقوا

بثنائک بين الأقوام و ينشروا تعاليمک فی عالم الأنسان و يسلکوا فی السّبيل

و يصلوا الی ملکوتک الجليل و يشفوا کلّ سقيم و عليل من کأس السّلسبيل

و ينشرح الصّدور بسطوع آيات النّور و تقرّ الأعين باکتشاف انوار الأسرار

ص ٩٨

السّاطعة من مشکاة الظّهور انّک انت الکريم العزيز الملک الغفور ع‌ع

هُو الأبهی

ای روی تو سوی حقّ، چه خوش روی و خوشخوی و مبارک و فرخنده مهر

جوی بودی که بکوی جمال ابهی راه يافتی و بر منزل جانان پی بردی اين

از فضل و الطاف بيکران حضرت يزدان بود و الّا من و تو دو بی‌نوا کجا و اين

فضل و عطا کجا محض لطف و احسان است که مثل منی و مثل توئی دو بينوا

دو بی‌سر و پا دو مسکين دو فقير دو بی‌سامان را در درگاه خويش قبول فرموده

واطربا من هذا واسرورا من ذلک ع‌ع
هُو اللّه

ای زائر تربت پاک، الحمدلله هيکل وجود را بخلعت موهبت کبری آراستی

و تاجی از هدايت عظمی بر سر نهادی و جبين را بنور محبّت نور مبين روشن

نمودی و مشامرا برائحه جنّت ابهی معطّر فرمودی و بزيارت مطاف کرّوبيان

موفّق شدی حال که مراجعت مينمائی بايد بنهايت فرح و مسرّت عودت

کنی و پاک يزدان را بستائی و زبان بشکرانه بگشائی که موفّق بچنين موهبتی

گرديدی و جميع يارانرا از قبل عبدالبهآء تحيّت ابدع ابهی

برسان ٩ محرّم ١٣٣٨ عبدالبهآء عبّاس
ص ٩٩
هُو اللّه

ای زائر مشکين نفس، حمد کن خدا را که بزيارت تراب مقدّس فائز شدی

و خاک آستانرا کحل البصر ديدگان نمودی فرح و سرور يافتی و بملکوت نور

مرور کردی قدر اين فيض و فوز بدان و خوض در اين دريای بی‌پايان نما

تا بلئآلی اسرار که در قعر اين بحار مستور و مکنونست پی بری از خدا خواهم نتائج

و آثار تشرّف بروضه مقدّسه ظاهر و آشکار گردد و در آن اقليم نفحات جنّة

النّعيم وزَد و نسيم موهبت از مهبّ عنايت مرور کند و يارانرا سراپا حلّه سرور

بپوشاند و سبب اين حظّ موفور تو باشی و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

هُو الأبهی

ای زين العارفين، عابد بسيار و زاهد بيشمار و امّا بعرفان الهی کم کسی هوشيار

يکی شب و روز در رکوع و سجود و ديگری در زاويه ورع و زهُد مخمود ديگری در

چاه طبيعت غافل از ماه اوج حقيقت ديگری در رياض علم رياضی سائح و

مشغول و غافل از نور احديّت و جلوه هويّت جميع اينها بغايت ممدوح و

مقبول با وجود عرفان حقّ چه که آن اصل اصول و مفتاح ابواب هر فنون ع‌ع

هُو الأبهی

ای ساعی در خدمات امر اللّه، مساعی آن مشتعل بنار موقده ربّانيّه محمود

ص ١٠٠

و مشکور و خدمت ممدوحه آنجناب مقبول و مشهود و مشهور از اعظم مواهب

الهيّه در حقايق انسانيّه شئون لامعه و سنوحات ساطعه که آيات مدلّه

بر حقيقت جامعه بوده حال آن منجذب بنفحات اللّه واسطه نشر فوحات

محبّت اللّه و رابطه قلوب احبّاء اللّه هستند و بشير قميص يوسف ذکر و معرفت

اللّه گشتند نسائم انعطافات و انجذابات را از حدائق قلوب برياض نفوس

واصل فرموده و ميفرمايند و مشامها را معطّر مينمايند پس بشکرانه اين

عنايت که از توفيق ربّ عزّت است زبان را بمحامد و نعوت جمال ابهی

روحی لأحبّائه الفدا بگشا تا تأييد دوام و استمرار احسان فرمايد و البهآء عليک ع‌ع

هُو اللّه

ای سالخورده سبيل الهی، شکر کن خدا را که موی سياه در اين راه مانند

سيم سفيد شد و مشک ختا عنبر سارا گرديد ايّام در وجد و طرب و عشق

و وله گذشت و مدّت حيات در عشق دلبر آفاق منقضی شد اگر سلطنت

سرير بود عاقبت ذلّت خاک حقير بود ولی الحمدلله تو موفّق بزندگانی‌ئی شدی

که عاقبتش شادمانی و کامرانيست و عزّت ابديّه در جهان الهی جميع ملوک

غبطه مقام تو خواهند خورد و رشک عزّت تو خواهند برد زيرا تاج هدايت

کبری بر سر نهادی که جواهر زواهرش بر قرون و اعصار پرتو اندازد و عليک

ص ١٠١
البهآء الأبهی عبدالبهآء عبّاس
هُو الأبهی

ای سرگشته دشت محبّت اللّه، از معين حيوان نوشيدی و از شهد عرفان

جمال رحمن چشيدی و بمنزلگاه محبوب بيهمتا رسيدی و از فجر محبّت اللّه

چون صبح روشن دميدی در ظلّ کلمه الهيّه محشور شدی و در عرصه شهود

بنور محمود درخشيدی بشکرانه اين موهبت بايد جان و جنانرا فدای جمال

رحمن نمائی و سر و گردنرا قربان دلبر مهربان در نشر نفحات اللّه بکوشی و

چون دريای پر جوش بخروش آئی و چون صبح صادق از افق مشارق و مغارب

طالع گردی ای جناب حيدر حيدر اسمی از اسمآء غضنفر است پس چون

هژبر بيشه وفا در غابات آن تلال و جبال نعره‌ئی بزن تا آن صوت عظيم اسد

عرين بغياض و رياض ملکوت مبين رسد و جنود ملأ اعلی مدد نمايد

و قبيل ملأئکهء مقرّبين نصرت فرمايد هر شغلی و همّی عاقبت خسران

مبين مگر اين شأن عظيم و امر کريم که افق وجود بآن منوّر است و از رائحه

طيّبه‌اش ارجاء عالم معطّر و البهآء علی اهل البهآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای سرگشته کوه و بيابان، احرام کعبه مقصود بربستی و اصنام نفس و هوا

ص ١٠٢

شکستی و از قيد راحت و آسايش رستی عازم کوی يار مهربان شدی

سدّی حائل شد و حوادثی مانع گشت مأمور برجوع شديد مأيوس مشو

محزون مشو مسرور باش زيرا اجر موفور محتوم است و موهبت زائرين

مقرّر و مقدور اميدوارم که بفضل حقّ در وقت رجوع بموطن معلوم

شعله‌ات بيشتر گردد و نار محبّتت افروخته‌تر شود زبان بثنای جمال

قدم بگشائی و از فضل حقّ طوبی لی ثمّ طوبی لی فرياد برآری و عليک التّحيّة والثّنآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای سرگشته کوی الهی، در اين بيابان بی پايان سرگشته و سرگردان شو

و در اين سرمنزل اهل عرفان مسکن و مأوی جو از سرچشمه يقين

ماء معين بنوش و از اين شجره يقين ثمره علّيّين اقتطاف کن باب فيض

مفتوحست و بشارات ملکوت غيب متتابع و مترادف چون بساحل بحر حيات

رسيدی دامنی از اصداف لئآلی عنايت پر کن تا آن جواهر زواهر در اکاليل وجود

باهر گردد و البهآء عليک و علی کلّ ثابت علی الميثاق ع‌ع سليل آن

حبيب را بابدع اذکار و تکبير اعظم ابهی مکبّريم ع‌ع

هُو القيّوم

ای سرگشته کوی او، اسم اعظم و جمال قدم تجلّی بر آفاق امم فرمود و از اين

ص ١٠٣

اشراق ملکوت وجود روشن و منير گشت و ارض غبراء غبطه فلک اثير شد

برخی حقيقت صافيه داشتند مستنبأ از اين فيوضات کلّيّه شدند و چون بلّور

نورانی حرارت شمس چنان در کينونتشان تأثير نمود که حرارت اثير يافت و

بعضی عکسی و شعاعی نصيب داشت و گروهی بکلّی محروم حمد خدا را که تو

از اين فيض نصيب وفير داشتی و از اين کوثر عنايت قدحی لبريز ع‌ع

هُو اللّه

ای سرگشته کوی دوست، تا کی دم فرو بسته دلخسته نشينی و بوجد و طرب

نيائی و زخم خويش را مرهم ننهی جام لبريز پيمانه عشق در کام طالبان نريزی

و در محفل عزيز مصر الهی مشک و عنبر نبيزی فرياد برنياری نعره نزنی وا طربا

نگوئی وا شوقا بلند نکنی فرصت از دست رود و سجلّ حيات منطوی شود

منشور موهبت ملفوف گردد و آه و حسرت باقی ماند ای بنده بها الحمدللّه

اکليلی از ملکوت جليل بر سر يارانست و کامرانی آن جهان سرير سلطنت ابديّهء

دوستان ديگر چه موهبتی اعظم از آن قدرش بدان و عليک التّحيّة والثّنآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای سرمست جام عنايت، فی الحقيقه آنچه گله نمائيد حتّی اگر شکايت فرمائيد

حقّ با شماست زيرا نظر ببحور محبّت رحمانيّه که در هويّت قلب موّاجست

ص ١٠٤

بايد هر ماهی بلکه هر هفته بلکه هر روزی استغفر اللّه هر دمی باحبّای الهی کتاب

مبينی نگاشت و صحف عظيمی مرقوم نمود زيرا اشتغال بذکر احبّاء اللّه انجذاب

بنفحات اللّه است و استشمام رائحه محبّت اللّه آرزوی دل و جان قسم بجمال

قدم روحی لأحبّائه الفدا که چون ذکر دوستان در انجمن ياران شود جان بروح

و ريحان آيد و چون خامه گرفته و بتحرير خلق و خوی احبّاء رحمن پردازم مشام

روح معطّر گردد پس واضح و مبرهن است که راحت و مسرّت بلکه فرح روحانی

و شادمانی وجدانی در ذکر و فکر ياران الهيست و اين منتهی آمال قلوب رحمانی

ولی چه نگارم که دستی از دور بر آتش داری نميدانی که امواج مشاغل عظيمه

از هر جهت چگونه بلند و مرتفع است و دقيقه‌ئی فراغت محال و ممتنع اگر حاضر

بوديد ملاحظه ميفرموديد که بچه درجه محبّت قلبيّه اين عبد نسبت بدوستان

متين و محکم است که با وجود جميع اين مشاغل شب و روز بذکر احبّای حقيقی

مشغولم هيچ مانعی مانع نه و هيچ حاجزی حائل نيست علی الخصوص يوم تشرّف

بروضه مبارکه و فوز بزيارت عتبه مقدّسه جميع دوستان را در محفل قلب

حاضر نموده زيارت تلاوت ميشود الهی الهی هؤلآء عباد ترکوا کلّ ذيل و تعلّقوا

بذيل ردآء کبريائک و ولّوا وجوههم عن کلّ شطر و توجّهوا الی وجه رحمانيّتک

و قطعوا الآمال عن کلّ الأبواب و قصدوا باب رحمتک ای ربّ آنسهم

ص ١٠٥

فی وحشتهم و جالسهم فی وحدتهم و نوّر ابصارهم بمشاهدة جنود تأييدک النّازلة

من ملکوتک الأبهی و اشرح افئدتهم بسطوع انوار تقديسک عليهم من ملئک

الأعلی و ثبّت اقدامهم علی دينک العظيم و اهدهم علی الاستضائة من نورک

المبين و احفظهم فی حصنک الحصين و قصرک المشيد و اجعلهم آيات التّوحيد

الدّالّة عليک و رايات التّجريد الخافقة بنسائم القدس بين يديک و اجعلهم

سُرُجا ساطعة بانوارک و نجوماً بازغة فی آفاقک و کواکب لامعة فی سمآئک و

طيوراً صادحة فی رياضک و حيتاناً سابحة فی حياضک ای ربّ اخذتهم الرّجفة

فی مصيبتک و احاطتهم الحسرة فی رزيّتک و تسعّرت نيران الحرمان فی قلوبهم

و نفذت سهام الهجران فی صدورهم و احترقت منهم الفؤاد و تفتّتت منهم

الأکباد ارحمهم برحمانيّتک و اشفق عليهم بفضلک و وهّابيّتک و احرسهم من

سهام الشّبهات و حجبات الأشارات و اجعلهم کالجبال الرّاسيات فی عهدک

القديم و ميثاقک الغليظ لئلّا تزلزلهم العواصف و الأعاصير و تحرّکهم القواصف

و الزّوابع الهابّة من شطر قلوب المسرفين ثمّ انزل عليهم کلّ خير قدّرته للمقرّبين

و خصّصت به المخلصين و اجعلهم يدعون باسمک و ينادون بظهورک و

ينشرون انفاس طيّب ثنائک انّک انت القويّ القدير ع‌ع

ص ١٠٦
هو

ای سرور وفا پرور روحانی و ای مهر جوی کامور رحمانی، ای جای تو خالی

ای جای تو خالی در محفل انسيم در محضر قدسيم هم ساکن فردوسيم ای جای

تو خالی ای جای تو خالی در گلشن اسراريم در گلبن ازهاريم در مکمن انواريم

ای جای تو خالی ای جای تو خالی در خلوتگه رازيم با دلبر دمسازيم با ناز و

نيازيم ای جای تو خالی ای جای تو خالی در جنّت مأوائيم در مسجد اقصائيم

در يثرب و بطحائيم ای جای تو خالی ای جای تو خالی در خلوت لاهوتيم

در فسحت ملکوتيم بيزار ز ناسوتيم ای جای تو خالی ای جای تو خالی در

ساحل دريائيم در سينه سينائيم در بقعه حمرائيم ای جای تو خالی ای

جای تو خالی در وادی ايمن پوئيم گلهای چمن بوئيم ديدار قدم جوئيم

ای جای تو خالی ای جای تو خالی در دشت صفائيم سرمست وفائيم

فارغ ز جفائيم ای جای تو خالی ای جای تو خالی اگر چه مدّتی بود که بواسطهء

خامه و مداد بياد روی و خوی آن راحت جان و فؤاد نيفتاديم لکن در دل

و روح و روان شب و روز بذکر ديدارت و خلق و صفاتت مشغول و از حضرت

رحمن در حقّ آن حضرت تمنّای فضل و احسان مينمودم علی الخصوص

در ساحتی و حالتی بتحرير اين عريضه پرداختم که حرفی به از کتابی بود و قطره‌ئی

ص ١٠٧

به از دريائی مقصود اينست چنان گمان مفرمائيد که آنی فارغ از يادم

و يا از دام محبّتت آزادم اسير زنجير محبّت قديم و الفت ديرينم از فضل و عنايت

يزدان پاک چنان اميدوارم که مشام مبارکت همواره بنفحات قدسش معطّر

و دماغ جان بعبير عنايتش معنبر باشد تا در اين يوم اعظم بموهبت کلّيه

الهيّه که منتهای آمال مقرّبين و کرّوبين است فائز باشيد باقی هميشه در

کهف حفظ و حمايت الهيّه محفوظ و مصون مانيد جناب ناظر عليه

بهاء اللّه الأبهی ملاحظه نمايند
هُو اللّه

ای سه برادر سه سراج جوان روحانی، گويند که نسر طائر آسمانی عبارت از

سه کوکب نورانيست حال آن اخوان ثلاثه انشآء اللّه هر يک در

افق عبوديّت جمال مبارک نجمی بازغند و کوکبی بارق و روز بروز روشنائيشان

بيشتر گردد تا هر يک چون ستاره سحری دليل سطوع انوار صبح احديّت گردد

و شرق و غرب آن ديار را بنار محبّت اللّه مشتعل نمايد و ليس هذا علی اللّه بعزيز ع‌ع

هُو الأبهی الأبهی

ای سلاله شخص خطير راضی و مرضيّ، درگاه حضرت ربّ قدير، وقت ضحی

و هنگام حرکت و اشتغال ناس بشئون نفس و هوی ست هر کس بهوسی گرفتار

و هر شخصی در غرضی نمودار يکی در بحر منافع مستغرق و ديگری در مفازه

ص ١٠٨

مکاسب مستهلک يکی راحت جان طلبد و ديگری مسرّت وجدان نفسی

شهد و شکّر جويد و کسی عود و عنبر بر آتش مجمر خواهد يکی در عيش و عشرتست

و ديگری در بند طيش و قيد راحت يکی آرزوی اوج عزّت نمايد و ديگری

تمنّای فوج نصرت و حمايت و اين عبد در زاويه خمول نشسته و حضرت

زين المقرّبين عليه بهآء اللّه الابهی حاضر و بعضی از امراء عسکر اين کشور

نيز موجود و بعضی از دوستان نيز داخل از جهتی با امراء عسکر در مکالمه

و مصاحبتم و از جهتی با دوستان در مؤانست و از جهتی مشغول بتمشيت

مهام امور داخله و خارجه و از جهتی مشغول بتحرير اين ورقه ملاحظه

کن دل چگونه بنار محبّت احبّاء اللّه مشتعل است که جميع اين موانع مانع

نميگردد و قلم بذکر دوستان و ياد ياران مشغولست و روح بنفحات محبتّشان

پر روح و ريحان و انّ هذا لهو الفضل العظيم و اللّطف المبين و الجود

الکثير ای دوستان الهی وقت شوق و اهتزاز است و هنگام نغمه و

آواز دم يابشری و يابشری است و نَفَس ياطوبی و ياطوبی آن شعله

و جوش است و حين هوش و خروش پژمرده نمانيد و افسرده نگرديد

دمی نياسائيد و آنی راحت نکنيد هميشه در پرواز باشيد و مدام در عجز

و نياز جمال مبارک را فراموش نکنيد و الطاف بی‌پايانرا از خاطر مبريد

ص ١٠٩

ملاحظه کنيد که آن ذات مقدّس بجهت هدايت ما چه بلايا و محن

تحمّل فرمود و چه رزايا در سرّ و علن بر نفس مبارک هموار نمود در فجر

ابداع بانوار مصيبت کبری طلوع فرمودند و در افق عالم انشآء بپرتو

رزيّه عظمی ظهور نمودند چه که آنمصائب و بلايا هر چند بر نفس مقدّس

سخت و دشوار بود ولی سبب هدايت و نورانيّت من فی الوجود گرديد

و علّت حيات و زندگانی عالم غيب و شهود پس بايد شب و روز اين مصائب

را بخاطر آريم و آن بلايا را ياد آوريم و آن عنايات را ذکر کنيم و بشکرانه آن

الطاف بعهد و پيمان محکم تمسّک جوئيم و ثابت و راسخ مانيم و بنشر نفحات

اللّه مشغول گرديم و در تعزيز امرش بکوشيم و در انتشار خُلق و خويش

جهد نمائيم ای پروردگار اين دوستان ياران تواند و اين جمع عاشقان

پريشان تو ملجئی جز پناه تو ندارند و مأمنی بغير از بارگاه تو نجويند پس

مدد فرما و عنايت و نصرت فرما و هدايت و بآنچه رضای خودت است

دلالت کن و بر امرت مستقيم و استوار بدار بيچارگانيم آوارگانيم درماندگانيم

افسردگانيم پژمردگانيم جانی بخش روانی بده دری بگشا گشايشی بنما

سر و سامانی بخش دارو و درمانی بنما زخم را مرهمی کن و زهر را شکری

نما ظلمات را انوار کن و زحمات را راحت آشکار جز تو نداريم جز تو ندانيم

ص ١١٠

جز تو نجوئيم جز نامت نگوئيم جز در باديه محبّتت نپوئيم مرحمت فرما

عنايت کن هدايت بخش انّک انت القويّ القدير ع‌ع
هُو الأبهی الأبهی

ای سليل آنشخص جليل و حفيد آن بزرگوار فريد، نامه‌ات رسيد و

ناله زارت تأثير شديد نمود چرا سرگشته و برگشته روزگاری استغفر اللّه

آغشته بمحبّت پروردگاری و سرشته طينت بموهبت آمرزگار جمال

مبارک روحی لاحبّائه الفدا نهايت عنايت را در حقّ جدّ بزرگوار داشته و در

الواح مقدّسه تمجيد از او فرموده همواره بلسان مبارک منعوت و موصوف

بود که آنشخص شهير در قرن ثالث عشر هجری امير اقليم تدبير بود و دبير بيمثل

و نظير حتّی در وقت ذکر او بشاشت از وجه مبارک ظاهر که اين دلالت بر نهايت

عنايت مينمود شکر کن که سراج او را روشن نمودی و سلاله او را شمع انجمن

کردی در جنّت ابهی لانه نمودی چگونه از آشيانه دوری و پرتوی از عزّت ابديّه

بر سر داری چگونه در صحرای مذلّتی. نامه‌های آنجناب از قبل و بعد جميع

ملاحظه گشت ولی جواب مشروط بوقت مرهون بود از فضل بديع ربّ مجيد

اميد است که آنچه آمال و آرزوی آن يار مهربان است ميسّر گردد و آنچه لازمه

آنجناب است اينست که بخدمت امر پردازی ولو بسوزی و بگدازی تا کشت

ص ١١١

آن بهشتی سرشت را آبياری نمائی و باغ اميد آن بزرگوار را پر طراوت و

لطافت و اثمار بنمائی صلح و صلاح آفاق جو و دوستی و آشتی و ارتباط و

اتّحاد بهر اهل امکان طلب سبب سرور و حبور باش و علّت حشر و نشور

جام پيمان بدست گير و از بزم الست خبر ده دام محبّت اللّه در اين بحر بی‌پايان

بينداز و ماهيان حقيقت را بشست آر گلبانگ توحيد بلند کن و آهنگ

سروش ملأ اعلی بشنو ندای جمال ابهی را از ملکوت غيب استماع کن و

بصوت تهليل و تکبير ملکوت وجود را بحرکت و نشاط آر چنين موهبتی

از برايت ميسّر چرا خود را پريشان و مخذول و مکدّر بينی از وجد و سرور پرواز

کن و ببشارات ملکوت ابهی دمساز شو و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای سليل حبيب قديم و رفيق ديرين من، پدر بزرگوار در ايّام عراق بحضور

نيّر آفاق شتافت و مدّتی در ظلّ مبارک بود و با اين عبد شب و روز انيس و

مجالس فی الحقيقه از حيثيّت اخلاق شهد آفاق بود در نهايت لطافت و

حلاوت آنی مرا بی‌بشاشت نميگذاشت دمبدم بهر وسيله‌ئی بود همدم

و همنشين را مذاق شيرين و شکرين مينمود تا آنکه حکمت اقتضای مراجعت

نمود رجوع بوطن کرد و از آنجا بطهران و از طهران بجهان بی‌پايان. آن سليل

ص ١١٢

محترم را از برای من يادگار گذاشت الحمدلله خلف از عنصر جان و دل سلف

است نه آب و گل نسبت حقيقی است الولد سرّ ابيه است از اين جهت بسيار

مسرورم مشعوفم خوشنودم که الحمدلله اين نهال ثمره آنشجر بخشيد و بطراوت

و لطافت و حلاوت آن درخت فرخنده بخت جلوه نمود حال خدمات شما

دمادم در مدرسه تربيت در قلب اينعبد مذکور که الحمدلله بهمّت شما مدرسه

تربيت پرتو هدايت گرفته و روز بروز ترتيبی جديدی مييابد اميدوارم که اين

مدرسه مغرس نهالهای بيهمال گلشن الهی گردد و مخرج نحارير آفاق شود

بسيار همّت فرمائيد چون بخدمت اطفال الهی مشغوليد هر روز بزيارت تربت

مقدّسه فی الحقيقه فائزيد و عليک البهآء الابهی ع‌ع

هُو اللّه

ای سليل سيّد مدينه تدبير و انشآء و امير اقليم عقل و نُهی، مدّتيست

که با تو گفتگوئی ننمودم و از راز درون دم نزدم حال بغتةً بتحرير اين نامه

پرداختم زيرا روی و خوی تو بخاطر آمد و خدماتيکه در امر مينمائی از پيش

نظر گذشت فی الحقيقه بجان و دل ثابتی و بتمام قوّت بامر خادم در رضای

الهی شيوه‌ئی نمانده که نزدی و در اعلای کلمة اللّه تدبيری نبوده که ننمودی

فی الحقيقه جدّ بزرگوار را سليل جليلی و خاندان آن سرور ابرار را شمعی منير

ص ١١٣

بسيار مسرور از آنيم که آن دودمان بنيان متينی نهادند و بنياد قصر مشيدی

گذاردند که اعلی غرفه‌اش بعنان آسمان ميرسد و روح آنشخص بزرگوار

در ملکوت ابهی افتخار مينمايد چه نويسم که از خلوص نيّت و فرط همّت و

پرستش حقيقت و عبوديّت درگاه احديّت آن يار وفادار در نهايت روح و

ريحانست و عليک البهآء الابهی عبدالبهآء عبّاس ٩ رمضان ١٣٣٧

هُو الأبهی

ای سرهنگ با فرهنگ، آهنگ ملأ اعلی نما و بآهنگ ملکوت ابهی ترانه‌ئی

ساز کن و چنگ و چغانه‌ئی بنواز تا بر اسرار مکنون و سرّ مصون خداوند بيچون

پی بری و چشم گشوده عالم بالا تماشا کنی ع‌ع
هُو الأبهی

ای سميّ ذبيح الهی، در قرآن عظيم و کتاب مبين و فديناه بذبح عظيم

وارد در اين آيه مبارکه سرّ فدا مشروح و نور هُدی مشهود چه که فدا و هدی

توأمند و قربان و ايمان يک بدن در دو پيرهن تا حقيقت فدا در کينونت

وجود تحقّق و ظهور نيابد انوار هُدی از مطلع کبرياء و مشرق او ادنی نتابد

يعنی تا از نار موقده ربّانيّه شئون هالکه کونيّه نسوزد انوار ملکوت ابهی مشکاة

قلب و زجاجه روح را نيفروزد "نار عشقی برفروز و جمله هستيها بسوز

ص ١١٤

پس قدم بردار و اندر کوی عشّاقان گذار" جسم را فدا نمودن آسان

لکن شئون منبعثه از حيّز وجود را که از لوازم ذاتی امکانست فدا نمودن مشکل

باری اميدواريم که ذبيح حقيقی گردی و فدای راه محبوب الهی و البهآء عليک

و علی کلّ ثابت راسخ علی عهد اللّه و ميثاقه عبدالبهآء ‌ع

هُو اللّه

ای سهيم عبدالبهآء در عبوديّت آستان کبرياء، رقّ منشور ملاحظه گرديد

مضمون رحيق مختوم بود و معانی شهد و شکرين سرور روحانی رخ نمود

که الحمدلله آن دشت گلگشت روحانيان است و آن صحراء و کهسار گلزار

ربّانيان باری روح و ريحان چنان دل جان را بذکر اسماء ياران احاطه

نمود که با وجود صد هزار شواغل و مشاغل و غوائل و عدم فرصت تحرير

کلمه و حرف واحد خامه برداشته و از برای هر يک بالانفراد بموجب خواهش

شما و تحسين و تنسيب حضرت هدی نامه مخصوص نگاشته ملاحظه نمايند

که عبدالبهآء چگونه بباده محبّت بندگان جمال ابهی سرمست است از

فضل و عنايت حقّ اميدوارم که ابواب هدايت چنان گشوده و باز گردد

که جميع ايرانيان در سايه خيمه رحمانيان
باقرب اوقات در آيند ع‌ع
ص ١١٥
هُو الأبهی

ای سيناء اشراق، خوشا بحال تو که محلّ تجلّی انوار محبّت اللّه گشتی و

مطلع سطوع اشعّه ذکر اللّه چه که بجان در نشر نفحات اللّه کوشيدی و

از کأس ثبوت بر عهد و ميثاق اللّه نوشيدی در عشق الهی جامه و گريبان

دريدی و واله و شيدا در صحرای انجذاب دويدی و از غير دوست بريدی

و بسر منزل مقصود رسيدی خوشا بحال تو خوشا بحال تو رويت در ملکوت

ابهی روشن باد قسم بجمال قدم روحی لتراب اقدام احبّائه فدا که اليوم

هر نفسی بر خدمت امر و هبوب نسائم رحمن بر قلوب قيام نمايد جنود ملکوت

تقديس حضرت احديّت پياپی هجوم نمايد و رجوم صناديد غفلت و جهل

گردد و البهآء عليک عبدالبهآء ‌ع
هُو اللّه

ای شريک و سهيم عبدالبهآء در عبوديّت آستان کبريآء، بيا دست بهم دهيم

و پا در اين صراط بندگی نهيم و بآنچه سزاوار اين امانت عظماست قيام

کنيم تا روی تابان کنيم و خوی رشک مشک موی

حور جنان اينست فضل بی‌پايان ع‌ع

ص ١١٦
هُو الأبهی

ای شاخ فرخنده و خجسته نهال حديقه رحمانيّه، وقت عصر است با کمال ضعف

قلم برداشته و بياد روی و خوی تو مشغولم ملاحظه فرما که نفحات انجذاب سدره

ربّانيّه چگونه اين مشت استخوانرا بحرکت و اهتزاز آورده که با کمال سُستی و فتور اصابع

بترقيم اين نميقه پرداخته خاطری بياد افنان دوحه صمدانيّه در کمال روح و ريحان داريم

و در اين حال بنهايت تضرّع و ابتهال از درگاه ذوالجلال استدعا مينمايم که موفّق بخدمت

امر اللّه گردی و در اين کور عظيم و دور جليل مظهر فيوضات نامتناهيه شوی و چنان قيام

نمائی که السن کائنات بستايش خدماتت ناطق گردد و بصر وجود بمشاهده آثار انقطاع

و خلوصت منوّر شود و البهآء عليک ع‌ع مدّتيست که از آنجناب مکتوبی نرسيده

البتّه در خصوص مکاتبه فتور مفرمائيد و البهآء عليک و علی کلّ فرع ثبت علی الميثاق

و تمسّک بالعروة الوثقی ع‌ع
هُو الأبهی

ای شمع افروخته محبّت اللّه، در اين عالم ترابی و خاکدان فانی جهدی کن

آيت باهرهء دوست معنوی گردی و رايت ظاهرهء مرتفعه الهی از مشرق وجود

با رخی روشن لائح گردی و در مطلع امکان با نوری چون پرتو انجم طالع شوی

چون ستاره صبحگاهی بدرخشی و چون نسيم صبا بر رياض قلوب مرور نمائی

و چون باين مقام بلند اعلی فائز شوی و باين موهبت کبری مؤيّد گردی

ص ١١٧

در مطلع ابداع نور هدی شوی و در مشرق بقا لمعه ضيا گردی طوبی

لکلّ من فاز بهذا المقام الکريم و الفضل العظيم و النّور المبين و البهآء عليک

و علی کلّ ثابت مستقيم و الحمد للّه ربّ العالمين ع‌ع

هُو اللّه

ای شمع هدايت، هدايت محبّت جمال احديّت است الحمدلله سراجش

در قلبت روشن و موهبت هدايت بسبيل ملکوت است الحمدلله قلبت

بآنفيض چون گلزار و چمن دستی از آستين برون آر و گنج روان در آفاق جهان

نثار کن زبان و بيانرا در ترويج دين اللّه و اعلآء کلمة اللّه بکار بر تا چون سيف

صقيل تسخير اقاليم نمائی و مانند نسيم صبحگاهی دلهای مشتاقانرا حيات

جديد بخشی و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو الأبهی

ای شيران بيشه توحيد، خورشيد آسمان ربّ مجيد و نور وحيد از افق

عالم بپرتوی جهان افروز دميد که فضای نامتناهی ملک و ملکوت را روشن

نمود و بسيط امکان را رشک گلزار و چمن کرد ابر بهمن بباريد و نسيم

بهاران بوزيد و پرتو حقيقت بدميد و مژده وصل رسيد و جمال مبارک

روحی لأحبّائه الفدا شاهد انجمن شد کشف غطاء فرمود هتک ستر

ص ١١٨

و حجاب کرد پرده برانداخت و کار جهانی بساخت عَلَم مبين برافراخت

و ابواب علّيّين بگشاد با وجود اين همه الطاف منجمدان محروم شدند

و محتجبان مغرور متکبّران محزون شدند و مدّعيان مغبون شما که

از آن بحر بی‌پايان نصيب برديد و از آن چشمه حيوان بهره گرفتيد و تاج

فوز و فلاح بر سر نهاديد و در جهان جانان سرفراز گشتيد بشکرانه اين

فضل و احسان بخدمت حضرت يزدان بپردازيد و تبليغ امرش نمائيد

تا در ملکوت ابهی سرور دو جهان گرديد و البهآء عليکم ع‌ع

هُو اللّه

ای ضيآء، روشن باش تا بعالم انسانيّت نورانيّت ابديّت دهی و ظلمت

پر اندوه بشريّت را زائل کنی نور افق اعلی گردی و شعاع ساطع از ملکوت

ابهی و عليک التّحيّة والثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ضيغم آجام رحمانی، نفوس بمنزله طيورند يک پرنده عقاب اوج عزّتست

و يک طير باز سفيد شکار افکن و مرغی قمری مرغزار و چمن طيری کبک

کهسار و صحراء و لاله زار و دمن و خلق اللّه النّفوس اطوارا ولی تو ضيغم

بيشه ذوالمنن باش و شکار افکن گرد تا در اين ميدان جولانی کنی و چوگانی زنی

ص ١١٩

و گوئی بربائی ولی بحکمت مسطور در کتاب. آن ديار موطن حضرت مقصود

روحی و ذاتی و کينونتی لأحبّائه الفداست و شماها هموطنان نيّر آفاق

ملاحظه فرمائيد که چه سزاوار است ع‌ع
هُو اللّه

ای طائف کعبهء عرفان، چنديست که در اين صفحات در بقعه مبارکه

و اطراف آن و ماحول مسجد اقصی اقامت و زيارت و طواف و حرکت مينمائی

و بشرف مجاورت فائزی ولی حال وقت جانفشانی و زحمت و خدمت

است نه سکونت و راحت لهذا بصفحات ايران مراجعت نما و بوطن

مألوف معاودت کن و در سبيل ربّ رئوف بکوش تا بلکه بروش و رفتار

و خلق و خوی و گفتار و خضوع و خشوع و عجز و ابتهال سبب تذکّر و تبتّل

و تنبّه بعضی از نفوس گردی و آيت رحمت ربّ العزّت گردی و سبب

هدايت شوی و اين عبد در کمال رضايت از شما بنگارش اين ورقه پرداخت

و عليک البهآء ع‌ع
هُو اللّه

ای طالب حقّ، اگر عرفان الهی خواهی و شناسائی جوئی قلب را از غير خدا

فارغ نما و بکلّی منجذب محبوب حقيقی گرد و تجسّس و تحرّی از او نما ببراهين

ص ١٢٠

عقلی و نقلی مراجعت کن زيرا براهين دليل سبيل است و باين واسطه

قلب متوجّه بشمس حقيقت گردد و دل چون توجّه بآفتاب يافت چشم

بينا گردد و آفتاب را بنفس آفتاب شناسد آنوقت محتاج دليل نماند

زيرا آفتاب غنيّ مطلقست و غنای مطلق محتاج بچيزی نيست از جمله

اشيا دليلست مثل توما مباش مانند پطرس شو اميدوارم که جسماً

و عقلاً و روحاً شفا يابی ع‌ع
هُو الأبهی

ای طالب عزّت و بزرگواری حقيقی در جهان الهی، بزرگواری در عالم عُنصری

امر موهوميست و تصوّر مذمومی چه نهايت مراتب عزّت اين جهان سلطنت

و جهانبانيست و شوکت و شهرياريست و حال آنکه چون بحقيقت نگری جسم

بيجانست و نقش بی روح و وجدان انعکاس بی‌اساس است و ظلال بی‌مآل

سرابست نه شراب نمايش است نه آب خلّب است نه سحاب پس بزرگی و

عزّت قديمه محصور در شئون رحمانی و دخول در ظلّ کلمه الهيست تا توانی

در اين بحر بی‌پايان خوض کن و از اين معين صافی يزدان بنوش و در سبيل حضرت

جليل بکوش تا بر سر تاج عزّت سرمدی نهی و بر سرير عظمت ابدی جالس شوی و از افق

امکان چون صبح نورانی طلوع نمائی و البهآء عليک و علی کلّ من ثبت علی عهد اللّه

و ميثاقه عبدالبهآء ‌ع
ص ١٢١
هُو الأبهی

ای طالب مشاهده انوار حقّ، در مشرق عالم آفتاب سپهر انور طالع گشت و

افق توحيد را روشن فرمود مظاهر شرکی قيام نموده‌اند که انوار مبينش را پنهان

نمايند و برهان عظيمش را مستور از انظار بهار روحانيش را خريف و خزان کنند

و قوّه ملکوتيش را ضعيف و ناتوان شمع روشنش را خاموش نمايند و صفای

گلشنش را پرده پوش بحر بی‌کرانش را بيجوش و خروش نمايند و اوج آسمانش را

بی‌هاتف و سروش ابر بهمنش را از فيض باز دارند و فردوس اعظمش را از طراوت

و لطافت بيمنتهی ممنوع نمايند هيهات هيهات بئس ما يعملون و باطل ما هم

يظنّون قوّه ناسوت با صولت لاهوتی چه تواند نمود و ظلمت امکانی با انوار

الهی چه تواند کرد از پيش تجربه شده است و البهآء عليک ع‌ع

هُو اللّه

ای طاهر مطهّر من، نامه‌ئی که بجناب حاجی سيّد جواد مرقوم نموده بوديد

ملاحظه گرديد دليل جليل و برهان مبين بر ثبوت بر صراط مستقيم بود لهذا

اميد چنين که در آن ديار آئينه انوار گردی و از پرتو شمس حقيقت آن کشور

منوّر گردد از روحانيّت و نورانيّت احبّای الهی مرقوم نموده بوديد که بتأسيس

محافل قيام نموده‌اند و بهدايت حابل و نابل پرداخته‌اند و بسيار سعی و کوشش

ص ١٢٢

مينمايند اين خبر سبب آسايش جان است و آرايش وجدان تا توانيد

در تبليغ سعی بليغ نمائيد تا يرليغ موهبت کبری از ديوان ملأ اعلی صادر گردد

جناب آقا سيّد ابوطالب اذن حضور دارد و همچنين جناب آقا احمد و آقا

محمّد قوموشائی و عليک و عليهم بهآء اللّه الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای طاهر مطهّر منوّر عبدالبهآء، مطمئن باش که آنی ترا فراموش ننمايم

و هميشه در خاطری و منظور ناظری و ملحوظ نظر عنايت خداوند قادر گمان منما که

در باديه هجرانی و بيداء حرمان هميشه پيش منی و حاضر انجمنی و امين و مؤتمنی

بجان نزديکی و بدل مونس ياران محفل از خدا ميطلبم که ترا و جميع آن ياران را

در پناه عهد و پيمان محفوظ و مصون دارد و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای طبيب حبيب، شفاء جسمانی بگياهی و معجونی و خلاصه و درياقی ميسّر

گردد و موقّت است عاقبت بيمار از دار اکدار بيزار گردد و ناچار روزی بدار القرار

پرواز کند ولی شفاء روحانی و صحّت و عافيت وجدانی مطلوب و محبوب و

منتهی آرزوی اصحاب قلوب زيرا شفای ابدی است و بقای سرمدی و مزاح

روح را علاج ماء طهور و کأس کان مزاجها کافور و فيض مجلّی طور و تعاليم

ص ١٢٣

ربّ غفور تا توانی خلق و خوی حقّ گير و واله و شيدای روی او شو و در سر

کوی او مأوی گزين و بوی دلجوی او بمشام آر و بسوی او نماز آر تا از جهان و جهانيان

بی‌نياز گردی و بعجز و ابتهال همراز و انباز عبدالبهآء شوی و عليک البهآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای طيّب طاهر، اصل طهر و پاکی قلب را بماء منزل از سماء تجلّی پاک و مقدّس

نمودنست و اين ماء لطيف نورانی کلمات الهيّه است که چون موج عنايت

از بحر اعظم برخاسته است و چون حقيقت کينونت را بزلال صافی معانی کلمات

الهيّه غسل دهی يعنی تخلّق باخلاق رحمانيّه که در هويّت آيات ربّانيّه است

نمائی هم طيّب شوی و هم طاهر هم زاهر گردی هم باهر اميدواريم که چنين شوی

و در جميع اوقات در خاطر بوده و هستی جناب اخوی هميشه ذکر شما را در روضه

مقدّسه نموده و بياد شما افتاده و البهآء عليک عبدالبهآء ‌ع

هُو الأبهی

ای طبيب قلوب احبّای الهی اليوم امراض شديده و علل و اسقام متنوّعه

بر هياکل روحيّه و قلوب و ارواح نفوس بشريّه مستولی شده است لهذا بعون

و عنايت جمال قدم بايد اطبّای حاذقه بدرياق فاروق اعظم معالجه نمايند

و اين طبيبان الهی بايد گاه گاهی باطراف و نواحی نيز عبور و مرور نمايند

ص ١٢٤

تا بقوّت روح القدس تأييد الهی بيمارها و کورها و کرهای اطراف را شفا بخشند.

از قرار معلوم در نواحی قفقاز از جمله ايروان عليل مستعدّ معالجه و متمنّای شفا

بسيار و آنجناب طبيب حاذق اگر ممکن بشود يک سفر بآنصفحات فرمائيد

بسيار بجا و مقبول خواهد واقع شد و البهآء عليک ع‌ع

هُو اللّه

ای طيّب طيّب، اشعار بليغانه ملاحظه گرديد اين سخن آهنگ روحانی بلبل

چمن بود هر چند در نهايت حلاوت بود ولی فصاحت و بلاغت آنست که

قصائدی در ستايش جمال قدم انشاء و انشاد گردد زيرا اسم اعظم وحده بايد

ممدوح روحانيان باشد و مقصود عارفان و محبوب عاشقان من نهايت

محبّت را بآن يار مهربان دارم و هميشه بياد او هستم فی الحقيقه منجذبی و مشتعل

و ثابتی و راسخ و متذکّری و مبتهل و متضرّعی و متذلّل لهذا البتّه انواع الطاف

شامل گردد و آثار روح و ريحان لائح شود و کام دل و راحت جان در دو جهان

ميسّر گردد اگر چنانچه اسباب بجهت حضور و رجوع مهيّا که بنهايت روح و ريحان

و رفاهيّت تامّ مشرّف بآستان شوی و سر بتربت پاک نهی و درگاه حضرت

دوست را زيارت نمائی مأذونی جميع احبّای الهی را از قبل عبدالبهآء تحيّت و ثنا

و نهايت محبّت و ولا ابلاغ نما در اين کشور مصری هر صبح و عصری بافق ابهی

ص ١٢٥

عجز و نياز آرم و تضرّع و نماز کنم و ياران روحانی را تأييدی ربّانی طلبم و عزيزان

سمنانرا موهبت رحمان جويم و آن نفوس مبارکه را توفيق بر نشر نفحات خواهم

يقين است که رجای عبدالبهآء در ساحت کبريا روا خواهد گشت و آن مرغان

گلشن هدايت و تذروان حديقه حقيقت بنغمه و آهنگ آيند و ولوله و غلغله‌ئی

در اين جهان افکنند و چنان ضجيجی بلند نمايند که بملکوت ابهی رسد ولی

بحکمت و عليهم البهآء الأبهی ع‌ع
هُو الأبهی

ای عاشق جمال ذو الجلال، چشمی بگشا که نور ملأ اعلی مشاهده نمايد گوشی

باز کن که آهنگ ملکوت ابهی بشنود مشامی مستعد کن که نفحات قدس استشمام

نمايد و زبانی بگشا که بيان اسرار حقّ نمايد و قدمی بردار که از مکان تا لا مکان در

نفَسی طی نمايد و کفی بيفشان که دراری درّی مواهب مبذول نمايد ع‌ع

هُو الأبهی

ای عاشق جمال ذوالجلال، در مراسله اين بيت مسطور غير تسليم و رضا کو چاره‌ئی

در کف شيری نری خونخواره‌ئی ولی من ميگويم خوش بود تسليم خوشتر زان رضا

پيش يار مهربان باوفا زيرا آنچه کند جوهر صفاست و روح وفا باری چون

آتش عشق در هويّت قلب برافروزد قصور و فتور و ذنوب و کروب را بکلّی بسوزد

ص ١٢٦

در آنمقام حکومت سلطان محبّت نمايد و سلطنت شهريار عشق راند از فضل

حقّ اميد گشايش است و حصول آسايش انّ ربّی کريم کريم ع‌ع

هُو الأبهی

ای عبداللّه، اميدوارم که در عبوديّت جمال قدم چون عبدالبهآء ثابت

قدم گردی و جانفشانی نمائی و سر تا قدم خضوع و خشوع گردی و اسم اعظم

نقش خاتم کنی و در اقليم عزّت پايدار چون سليمان پر حشمت گردی و بخدمت

دوستان و چاکری ياران پردازی و کمر خدمت محکم بربندی ع‌ع

هُو الأبهی

ای عبد الهی، بامداد است و نسيم رحمن از وادی ايمن فؤاد در مرور است

و ساقی گلچهره وله و انجذاب شاهد انجمن احباب .امة البهآء طلب نگارش

اين ورق نمود که ذکرت در اين محفل گردد و نامت در دفتر اهل ميثاق رقم شود

توجّه بغيب ملکوت کن و چون عبد بهآء بعبوديّت جمال قدم بپرداز تا تاج

مباهات بر سر نهی ع‌ع امة اللّه ورقه موقنه ضجيع را تکبير ابدع ابهی برسانيدع‌ع

هُو اللّه

ای عبد جمال قدم، منظوم چون لئآلی منثور منظور گشت فصيح و بليغ بود

و بديع و لطيف دلالت بر کمال محبّت مينمود و بلسان فصيح مدح و ستايش جمال قدم

ص ١٢٧

بود از اين جهت نهايت مسرّت رُخ نمود و فی الحقيقه شايان ستايش و ثنا بود

و امّا آنچه تعلّق باين عبد داشت اين نه اوصاف من است وصف اينعبد

و نعت و محامدم عبوديّت آستان مقدّس است جُز اين سِمتی نجويم و بغير از

اين صفتی ندانم درمان هر دردم بندگی درگاه الهی است و مرهم هر زخمم

عبوديّت بارگاه غير متناهی ستايش بايد موافق حقيقت و روش باشد

و الّا آزمايش است شخص ممدوح در امتحان و افتتان افتد و معاذ اللّه از برای

خويش قدر و شأنی بيند آنوقت باسفل نيران افتد ما را فخر و مباهات باين

است که بنده اين درگاهيم و خاک آستان اين بارگاه اينست عُلوّيت

آسمانی اينست منقبت رحمانی و اينست موهبت سُبحانی چرا از اين

موهبت چشم پوشيم و معاذ اللّه از برای خود مقامی گمان کنيم ما کِه‌ايم ما

چه‌ايم آنچه بوده و هست او است و آنچه فائض بر عالم وجود است اسمآء

و صفات حضرت دوست. پس تو در اين گلستان چون بلبل بديع الالحان

شهنازی و آوازی در عبوديّت آستان بهر اين اسير حرمان بر آر تا دل و جانم

شادمان گردد و ضمير و وجدانم کامران شود و السّلام ع‌ع

هُو الأبهی

ای عبيد رشيد و امآء ربّ مجيد، قرنها بگذرد و دهرها بسر آيد و هزاران اعصار

ص ١٢٨

منقضی شود تا شمس حقيقت در برج اسد و خانه حمل طلوع و سطوع نمايد

حال شماها الحمدلله در عصر حضرت مقصود جمال محمود آفتاب جهان ملکوت

نيّر اعظم لاهوت روحی لعباده الفدا مبعوث و محشور شديد چه قدر شکرانه

لازم و چه قدر حمد و ثناء سزاوار که باين نعمت عظمی موفّق و مؤيّد گشته‌ايم

صد هزار جان فدای اين فوز و فلاح صد هزار جهان قربان چنين لطف و نجاح

اوليآء پيشينيان چون تصوّر و تخطّر عصر جمال مبارک مينمودند منصعق ميشدند

و آرزوی دقيقه‌ئی ميکردند حال الحمدلله ما فائز و در بحرش مستغرق ع‌ع

هُو اللّه

ای عطّار، تا توانی نفحه مشکبار بر عالم نثار کن تا مشامها از نافه اسرار معطّر گردد

عطّار بلسان عربی عطر فروش را گويند لهذا چنين خطاب گرديد و هر چند مشک و

عنبر خوشبوی و معطّرند ولی انتشار آن بمسافتی محدود محصور امّا نافه اسرار

شرق و غرب را مشکبار نمايد زيرا اگر گل گلستان الهی در خاور بشکفد بوی جانبخش

در باختر دلهای مرده زنده نمايد پس ای عطّار در چنين فکری باش تا گل بهشت

برين گردی و پر طراوت و لطافت و رنگين شوی و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای غلامان و کنيزان جمال ابهی، آنچه نگاشته بوديد ملاحظه گرديد و بر مضمون

ص ١٢٩

اطّلاع حاصل شد شکر کنيد خدا را که بظلّ شجره رحمانيّت در آمديد

و در جنّت احديّت داخل شديد از عين تسنيم نوشيديد و از مآء معين نصيب

موفور يافتيد تشبّث بذيل کبريا نموديد و بانوار هدی مهُتدی شديد

اين از فضل بی‌پايان حضرت يزدانست که چنين موهبتی ارزان فرمود و

چنين نعمتی رايگان کرد پس شما نيز در مقابل چنين فضل جليلی در سبيل

محبّت اللّه رهرو و رهبر گرديد تا نفستان بوی مشک و عنبر دهد و کلماتتان

دُرّ و گهر گردد و رويتان ماه منوّر شود و خويتان گل معطّر گردد اگر چنانکه

بايد و شايد بنفحات الهی منجذب شويد البتّه هر دمی موهبتی جديد يابيد و

در هر نفَسی نفَس مشکبار استشمام کنيد و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای غلام بها، آن يوسف رحمانی در مصر ربّانی جلوه نمود بازار دلبران

از حُسن در شکست و بر سرير دلبری بنشست پرده برانداخت و جلوه بآفاق نمود

قبطيان نادان محروم شدند و از اين فضل موفور مأيوس گشتند آن مه تابان

بجهان پنهان جلوه ديگری کرد و از ملکوت غيب پرتو جانسوزی بزد ولوله بآفاق

انداخت و زلزله بارکان کيهان افکند حال تو خريدار ديدار او شو تا در ملکوت غيب

مشاهده نمائی و جهانرا مژده و بشارت دهی و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

ص ١٣٠
هُو اللّه

ای غلام بها، در ايندم بياد تو همدم شدم زيرا نامه سررشته دار خواندم

و سررشته‌ئی از حال تو يافتم ديدم که مستحقّ خطابی و مستعدّ ورود کتاب

لهذا بنگارش اين چند کلمه پرداختم تا وجدانت وجد و طرب يابد و جانت

خوی جانان گيرد و مشامت بوی گلشن پيمان يابد و عليک بهآء اللّه الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای متمسّک بحبل متين، آنچه مرقوم نموده بوديد معلوم و مفهوم شد

صحائف بود نه صفحه رسائل بود نه نامه چه که در الفاظ مختصره مطالب

مفصّله و معانی مکثّره مندمج و مندرج بود کلام بر دو قسم است يکی جوامع

الکلم و فصل الخطاب که بغايت موجز و مفيد است ديگری اساطير و حکايات

که مسهب و طويل و مطنب است ولی معانی قليل و کمياب پس نفوسی که

در ظلّ کلمه توحيد داخل اهل معانيند نه الفاظ و طالب حقايقند نه

مجاز جميع لسانها نزدشان مقبول و مرغوب اگر معانی محبوب موجود چه

لُری و چه کُردی و چه تازی و چه دری و چه پهلوی و اگر در الفاظ معانی مفقود

مردود چه فارسی و چه عربی و چه عراقی و چه حجازی در خاطر دارم که در

عراق روزی بحضور نيّر آفاق شخصی از لُرهای بروجرد حاضر و آنشخص بظاهر

ص ١٣١

عامی صرف بود چون جمال قدم و اسم اعظم کمال اظهار عنايت فرمودند

رويش باز شد و بکمال اشتعال و توجّه مخاطباً لوجه اضاء به ملکوت السّموات

و الارض اين ابيات را در نهايت شور و وله و شوق و شعف عرض نمود و

چند شعر لُری خواند از آنجمله اين بيت بود هر کجا ميزَری و پا سر خاک مِهَليْ

مه دراز ميشوم و در خاک گل و پَل مُکُنُم مه دلم خو ميشوه تا زلف تو قِنقِل

مُکُنهَ باری جمال مبارک آنقدر تبسّم فرمودند و اظهار عنايت کردند که حدّ و وصف

ندارد باری مقصود اينکه شما در نهايت فصاحت و بلاغت مکتوب را مرقوم

فرمائيد و آن لسان محبّت است ای لُر شکر کن خدا را که آب کُری و پاک و

طاهر و مطهّر بی‌محابا رو زبانرا بر گشا و البهآء علی اهل البهآء ع‌ع

هُو اللّه

ای متمسّک بعروه وثقی، چشم بصيرت گشا نور حقيقت بين آثار فيوضات

ملکوت ابهی از جهان نهان کيهان را احاطه نموده است و چون بچنين

فيض مدرار و منبع اسرار پی بری بگو سبّوح قدّوس ربّ الملآئکة و الرّوح

عين عنايت جمال قدم باز است و فضل و جودش
شامل هر بنده آزاد و البهآء علی اهل البهآء ع‌ع
ص ١٣٢
هُو الأبهی

ای متمسّک بميثاق، از الطاف حضرت احديّت مترصّديم که در آن

اقليم جسيم نفوسی مبعوث فرمايد که حصن حصين امر اللّه را محافظ امين

باشند و نور مبين ميثاق اللّه را مشکاة لطيف جميع يارانرا شمع روشن

گردند و محفل دوستان را زينت و حرارت و طراوت و لطافت و بشارت

دمبدم گلشن توحيد را طوطی شکر شکن گردند و گلستان تجريد را بلبل خوش

الحان و شيرين سخن باری آن نفس زکيّه بايد در سبيل ميثاق چنان جان

انفاق فرمايد که آفاق بنور اشراق منوّر گردد و جهان آذربايجان رشک جنان

شود صبح هُدی پرتوی منتشر نمايد که ظلمت دهماء محو و فنا گردد فانطق

بما نطق طير الوفاء فی سدرة المنتهی تاللّه الحقّ ينجذب به قلب العالم ع‌ع

هُو الأبهی

ای متمسّک بميثاق، مطمئن از الطاف حقّ باش که بميمنت ثبوت

بر ميثاق موفّق خواهی شد و عنايت الهی شامل گردد نظر بحقّ داشته باش که

هر تأييد از اوست و هر توفيق از او ثابتون موفّقند و راسخون چون سدّ

محکم عنقريب ملاحظه فرمائی که عَلَم عهد بلند است و پرچم نقض سرنگون

ص ١٣٣

در هاويه ذلّ و هوان و البهآء عليک ايّها الثّابت ع‌ع

هُو الأبهی

ای متوجّه الی اللّه، شمعی يد قدرت در زجاجه قلوب برافروخت که

پرتوش باوج ملکوت ميرسد و شعاعش شرق و غرب روشن نمايد آن

شمع محبّت جمال ابهی و عبوديّت آستان مقدّس پس اين تاج را بر سر

نه و بر سروران افتخار نما ع‌ع
هُو الأبهی

ای متوجّه بملکوت ابهی، وقت يگانگی و اتّحاد است و هنگام الفت قلوب

و وداد مظاهر مقدّسهء الهيّه از افق عالم بجهت ارتباط و اتّحاد من علی

الأرض بعالم جسمانی قدم گذاشتند و قبول ثوب هيکل بشری نمودند

و جميع اين مصائب و بليّات را در سبيل اين مقصد عظيم و مراد جليل تحمّل

نمودند حال احبّای الهی چنان بايد از افق توحيد طلوع نمايند که جميع من

علی الأرض از جام صهبای وحدت مست و مخمور گردند و در بحر تفريد

مستغرق شوند و از اثمار جنّت تجريد مرزوق شوند ای احبّای الهی شما

امواج يک بحريد و رشحات يک ابر از انوار يک شمس مستضيئيد و از اشعّه

يک نيّر اعظم مستنير يزدان پاک ميفرمايد همه بار يکداريد و ميوه يکشاخسار

ص ١٣٤
و البهآء عليک و علی احبّاء اللّه ع‌ع
هُو الأبهی

ای متوجّه بمنظر انور، شکر صفت راستانست و حمد سمت بندگان آسمان

پس تو بشکرانه لطف پروردگار لسانی بگشا و همتّی بنما و آن دلالت و تشويق بر ثبوت

و رسوخ بر عهد و ميثاقست و تمسّک بر پيمان و ايمان محبوب آفاق ع‌ع

هُو الأبهی

ای متوجّه بنار محبّت اللّه چون طيور چمنستان حقيقت بنغمه و آواز آيند

مسامع اهل ملکوت مهتزّ گردد و قلوب اهل فردوس بوجد و طرب آيد ولی

غراب و ذئآب را سرود و آهنگ ملأ اعلی صيحه عقابست و جغدان حسود را

بانک شهباز وجود صاعقه عذاب ملاحظه فرما که مظهر چه عطا گشتی و مطلع

چه احسان از مشکاة توحيد انوار موهبت ربّ فريد اقتباس نمودی و از امواج بحر

عظيم نصيب گرفتی مهتدی بنور هُدی شدی و مستفيض از ملکوت ابهی ع‌ع

هُو الأبهی

ای متوجّه بوجه اللّه، يکی از احبّای رحمن در مکتوب خويش ذکر وله و انجذاب

آنجناب را نموده بود از اين ذکر روح و ريحان حاصل گشت قسم بجمال قدم و

ظهور اعظم بروحی و ذاتی احبّائه المنجذبين که چون ذکر دوستان الهی از لسان جاری

ص ١٣٥

شود يا قلم باسمشان رقم زند چنان حالتی دست دهد که خامه و نامه بوجد

و طرب آيد و مداد فرياد کند روحی لهم الفدا. ای ناظر الی اللّه، جمال قدم فضل

و موهبتی فرموده که قلوب صافيه بروابط قويّه مرتبط گشته و ارواح چون جنود

مجنّده مبعوث شده احساسات وجدانيّه بدرجه‌‌‌‌‌ئی رسيده که قلوب حکم يک قلب

يافته و نفوس حکم يک نفس تو بشکرانه اين عنايات زبان بستايش آنجوهر الجواهر

بگشا تا امواج بحر لأن شکرتم لأزيدنّکم را مشاهده فرمائی ع‌ع

هُو اللّه

ای متوکّل علی اللّه، جهدی نما تا خادم کلمه توحيد گردی و ساجد حضرت

ربّ مجيد تو جهانی را در صحرای هلاک گمگشته مشاهده مينمائی و خود را

بچشم بصيرت در درگاه احديّت ملاحظه ميفرمائی با وجود اين چگونه شکر ننمائی ع‌ع

هُو اللّه

ای مرتضی، چه خوش بخت و فرخنده طالع بودی که بخدمت ياران و خصوصاً

حضرت افنان موفّق گشتی اين خدمت نيست سلطنت است خادمی نيست

بزرگواريست منصب من است و مأموريّت من در ملأ اعلی افتخار نمايم که

کمترين خادم ياران جمال ابهی هستم و در ملکوت ابهی مباهات ميکنم که کهين

چاکر دوستان اسم اعظمم پس تو نيز افتخار کن و مباهات نما ع‌ع

ص ١٣٦
هُو الأبهی

ای مرغ چمن ايقان، در گلشن الطاف آشيانه کن تا در شاخسار ميثاق لانه نمائی

در فضای توحيد پرواز کن تا باوج عهد قديم رسی لسان بستايش روی مبين

بگشا تا از نبأ عظيم با خبر شوی و البهآء علی اهل البهآء ع‌ع

هُو اللّه

ای مسجون محزون، آشفته مباش و آزرده مگرد پژمرده منشين و افسرده مباش

زيرا زندان بمحبّت آن يار بی‌نشان ايوان گردد و سلسله زنجير سجن يوسفی شود

چاه اوج ماه گردد و تنگنای حبس صحرای جانفزا شب و روز بنفحات گلشن

تقديس همدم باش و بياد بلايا و محن جمال قدم مشغول شو آنچه را آن دلبر

مهربان در مدّت مديده کشيده ما در ايّام عديده تحمّل نتوانيم و از ديده خون

بباريم تو حمد کن خدا را که در حبس در سبيل حقّ زجر ديدی و ببلايا و محن

مبتلا گشتی ايّام راحت بگذرد و نتيجه‌ئی نبخشد امّا هر دقيقه که در سبيل الهی

زجر کشيده شود آنرا نتائج غير متناهيست و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای مشامت معطّر از رائحه طيّبه قميص يوسف بقا، حمد کن خدا را که در اين

ايّام در ظلّ سدره منتهی مستظل شدی و بر شريعه ايمان و ايقان وارد

ص ١٣٧

از کلمة اللّه در حشر اعظم مبعوث شدی و از مائده معرفت اللّه مرزوق

بشاطی بحر موهبت اللّه بشتافتی و بتراب آستان مطاف ملأ اعلی روی و

موی مزيّن نمودی و ديده را باين کُحل بينش روشن و منوّر کردی حال متوکّلاً

علی اللّه متشبّثاً بذيل عنايته محمّر الخدود بنار محبّته منجذب الفؤاد بنفحات

قدسه رجوع بوطن مألوف نما و جميع احبّای رحمن را قوّه جذب و مغناطيس

محبّت اللّه باش چنان بال و پری بزن و از دريای محبّت موجی بر آر که جميع

بجوش و خروش آيند تا هر مخمودی آتش افروزد و هر خاموشی روشن گردد

هر منجمدی جاری شود و هر ساکنی طاير تا آيت باهرهء محبّت اللّه شوی و رايت

مرتفعه ذکر اللّه جميع احبّاء اللّه را تکبير برسان و الرّوح و البهآء عليک و علی

کلّ ثابت مستقيم ع‌ع
هُو اللّه

ای مشتاق جمال نيّر آفاق، چندی پيش مکتوبی ارسال گشت و حال نيز نامه‌ئی

بخامه اشتياق نگاشته ميگردد تا سبب شدّت انجذاب گردد و بکلّی زمام اختيار

از يد اقتدار بدر آيد و چنان ترا سرمست جام الست نمايد که قدح بدست

رقصی در ميدان فدا نمائی و جان و دل بکف گرفته نثار پای دلبر مهربان نمائی

ولی از حکمت خارج مشو حکم حکمت بنصّ قاطع حضرت احديّت جاری و واجب

ص ١٣٨
و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای مشتعلان بنار ميثاق، در اين اقليم سقيم ترابی گشايش و آسايش تصوّر نتوان

نمود زيرا تنگ است و تاريک و پراندوه است و با صد هزار زحمات و هجوم

جميع قبائل از عرب و ترک و تاجيک جهان گشايش ملکوت مليک آفرينش است

و عرصه وسيع عالم روح و ملک بخشش و دهش و بينش تا توجّه بجهان خاک

داری از انوار افلاک محجوبی و تا دلبسته جهان زيری از جهان بالا غافل و

ذاهلی پس توجّه را بکلّی بجهانی ديگر کنيد و تعلّق بعالم ديگر يابيد تا جميع ايّام

فرح اندر فرح گذرد و تمام اوقات شادمانی جاودانی رخ دهد اينست وصيّت

عبدالبهآء ع‌ع
هُو اللّه

ای مشتعل بذکر الهی نميقه‌ئی که بجناب ناظر مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد

فی الحقيقه بوی خوشی و نفحه دلکشی از رياض معانيش متضوّع بود البتّه چنين است

چه که حقائق موقنه چون در ظلّ سدره سينای عهد و پيمان الهی در آيند جان و

دلشان بهشت برين گردد و کلام و بيانشان شهد و انگبين قدر اين مقام را بدان

و از خدا بخواه ثابت و راسخ مانی و البهآء عليک ع‌ع

ص ١٣٩
هُو الابهی

ای مشتعل بنار سيناء، هيچ از ياد نروی و فراموش نشوی زيرا در نهانخانه

دل منزل و مأوی داری بجان جانان قسم که چون حول مطاف قلوب

لاهوتيان طواف نمايم فوراً ترا بخاطر آرم و در حين سقايه باغچه مرکز

دوائر غير متناهيه کوزه‌ئی بدوش بنيّت شما بالوکاله کشم و آب دهم ملاحظه

نما که مظهر چه عنايتی و مطلع چه نورانيّتی و البهآء عليک ع‌ع

هُو الأبهی

ای مشتعل بنار محبّت اللّه، جان پاک بايد که نثار سبيل الهی گردد و

دل مقدّس از آب و گل بايد که قابل فيض رحمانی شود سنگ سياه ياقوت

رخشان نگردد و حجر و مدر لعل بدخشان نشود خزف درّ صدف نگردد

و حصاة بی‌اعتبار گوهر آبدار نشود پس تو که پرتو از آفتاب حقيقت گرفتی

مستحق موهبت بودی و روشنی از شمع عنايت يافتی پروانه محبّت بودی طوبی

لک و حُسن مآب ع‌ع
هُو الأبهی

ای مشتعل بنار محبّت اللّه، ملاخطه نما که بچه فضلی مخصوصی و بچه موهبتی

محظوظ منطور نظر عنايت جمال قيّومی و ملحوظ لحاظ رحمانيّت پروردگار

ص ١٤٠

غيب و شهود پرتو انوار رحمت کبری بر تو تابيده و اشراق آفتاب افق ابهی

بر تو درخشيده و نفحات قدس ملأ اعلی بمشام رسيده و درظلّ الطاف خدای

بيهمتا آرميده پس بشکرانه اين فيض نامتناهی الهی زبانی ناطق باش و شجری باسق

صبحی لامع شو و سحری بارق جامی لبريز شو و آتشی شرر انگيز شهره آفاق شو

و بهره اشراق خواه ماهی لب تشنه شو و بحر عذب فرات بجو پروانه جانسوز

شو و شمع شب افروز طلب طوطی شکر خوار شو قند مکرّر بجو مرغ سحرخيز شو

نغمه جگر سوز زن جانهای مرده زنده کن و قلوب افسرده را تر و تازه نما تا تحسين

ملکوت ابهی بينی و ندای تلطيف ملأ اعلی شنوی و البهآء عليک ع‌ع

هُو الأبهی

ای مشتعل بنار موقده ربّانيّه، در فجر ابداع کلمه جامعه اختراع در هيکل انسانی

تحقّق يافت و چون اين حقيقت نورانيّه بشئون و مراتب و تشخّصات و تعيّناتش

در حيّز شهود ظاهر و اطوار و اسرارش باهر گشت آن کلمه جامعه شرح و تفسير

شد و عالم ايجاد بحقائق انوجاد و احکام و تجلّيات حقيقت کليّه و هويّت جامعه

متجلّی شد حال عالم حبّه است عنقريب از اين حبّه شجر عظيم برويد و از اين

ذرّه فروع و دوحه و اوراق مخضره و شکوفه و ثمره پديدار گردد آنوقت آيه مبارکه

و تری الأرض هامدة و اذا انزلنا عليها المآء اهتزّت و ربت و انبتت من کلّ زوج

ص ١٤١

بهيج رخ بگشايد مبدء کون عالم ذرّ آن کور است پس جميع شئون ظاهر

شود و البهآء عليک ع‌ع
هُو الأبهی

ای مشتعل بنار موقده در سدره سينآء، در اين صبح رحمانی چون کوکب نورانی

از افق عالم طالع شو و چون شمع در هر انجمنی ساطع انوار نجوم آسمان اعراضيست

يعنی کيفيّتی بود فائض ولی انوار ساطعه نجوم لامعه الهيّه حقيقتی ثابته يعنی

فيض حياتست که از نتائج سلوک سبيل نجاتست و سرّ اسما و صفاتست که

روحبخش کائناتست و جامعيّت کمالاتست که زينت عالم موجوداتست پس

ای حبيب بکوش و بجوش و بخروش و دلالت فرما که انشآء اللّه بفيض نامتناهی

جمال ابهی نفوسی از احبّاء در صقع امکان محشور شوند که واجد اين کمالات

باشند و جامع اين صفات و البهآء عليک و علی کلّ ثابت راسخ فی عهد اللّه

و ميثاقه ع‌ع اسمائيکه مرقوم نموده بوديد با وجود عدم فرصت و مجال مختصراً بجهت کلّ

مکتوب مرقوم گشت
هُو الأبهی

ای مصلح احبّاء، صلح و صفاء از لوازم محبّت اللّه است حمد خدا را که موفّق

بر اصلاح بين احبّاء گشتی و دوستانرا الفت دادی و هذا من فضل ربّک ع‌ع

حقّا که تو برای وصل کردن آمدی و از عهده در آمدی خوشا بحال تو خوشا ع‌ع

ص ١٤٢
هُو الأبهی

ای مطرّز ديباجه عرفان، جناب آقا سيّد اسداللّه ذکر آن منجذب الی اللّه را

در مکتوب خود نموده بودند از ذکر اسم آن مشتعل بنار محبّت اللّه نفحه خوشی

بمشام مشتاقان رسيد لهذا قلب و لسان بيادت مشغول گرديد ای ناظر

بملکوت تقديس از فضل اعظم جمال قدم روحی لأصفيائه الفدا التماس

و استدعا نما که کتاب وجود و لوح منشور عالم شهود را بنقوش رحمانيّه و رسوم

ربّانيّه مزيّن نمائی تا باين آثار باهره ديباجه امکان و اکوان رشک روضه

جنان و غبطه بهشت و گلستان گردد و فی الحقيقه اين صنعت آنجناب

آيت عظمای ربّ رحمن است چه که خدمت الواح مقدّسه و صحايف الهيّه را

مينمايد طوبی لک ثم طوبی لک و البهآء عليک ع‌ع
هُو اللّه

ای مفتون جمال انور ابهی، فضل بيمنتها را ملاحظه نما که پرتو هدايت کبری

بتابيد و ظلمات غفلت متواری گشت صبح محبّت اللّه دميد و ساحت قلب

رشک بهشت برين گرديد ندای الهی بسمع در آمد و آهنگ ملأ اعلی بگوش

رسيد اين چه موهبت است و اين چه عنايت اين چه مرحمت است و اين

چه هدايت ليس هذا الّا من فضل ربّک الرّحمن الرّحيم پس بشکرانه فيض

ص ١٤٣

عنايت کبری شب و روز بنشر نفحات اللّه مشغول گرد تا جنود الهام تأييد نمايد

و انوار تجلّيات بتابد قلب بجوش آيد و زبان بگفتگو پردازد ای بنده الهی لسان

فصيح بگشا و نطق بليغ بنما و بيان براهين بکن تا نفوس سائرين که باسفل سافلين

افتاده‌اند باوج علّيّين پرواز نمايند و از عين يقين بنوشند و بمشاهده نور

مبين ديده روشن کنند و عليک التّحيّة و الثنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای مفتون دلبر آسمانی، الحمدلله از زيارت تربت مقدّسه بصر جلا يافت

جان مطلع انوار گرديد دل ينبوع مآء حيوان شد و دليل بر آن اينکه چون

رجوع بوطن مألوف نموديد اسباب چنان فراهم آمد که باطراف شتابی و لسان

باوصاف حضرت بديع الألطاف گشائی شعله‌ئی بدلها زنی و شوق و ولهی

بجانها دهی و سبب اعلاء کلمة اللّه گردی اين از آثار تأييدات الهيّه است که

در روضه مبارکه بشما افاضه گرديده و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای مقبلان، در اين يوم مشهود و قرن محمود و عصر مليک وجود که انوار

فيوضات ملکوت غيب حيّز شهود را روشن نموده شکر نمائيد که به ورد مورود

وارد گشتيد و به رفد مرفود نائل گرديديد جام بلّور مزاجه کافور را از دست

ص ١٤٤

ساقی الست نوشيديد و سرمست در بزم عبوديّت آستان مقدّس برقص و

حرکت آمديد اينست معنی يختصّ برحمته من يشآء اينست حقيقت تعطی

الملک من تشآء اينست آيت ذلک من فضل اللّه يؤتيه من يشآء باری بشکرانه

اين نعمت ابديّهء بی‌پايان بخُلق و خوی حقّ در بين خلق محشور گرديد و در

رداء تقديس درآئيد تا سبب علوّ امراللّه و عزّت قديمه خويش شويد ع‌ع

هُو الأبهی

ای مقبل الی اللّه، هر چند مدّتيست که خبری از تو نرسيده ولی من در کلّ

اوقات در جستجوی حال تو هستم فراموشت ننموده و نخواهم نمود و از ملکوت

ابهی سائل و آملم که بروحی جديد زنده گردی و چون هزبر بيابان عرفان

در ميدان ثبات بر عهد و پيمان شخص فريد شوی و ديگرانرا باعث حيات جديد

گردی و البهآء عليک و علی کلّ خالص فی امر اللّه ع‌ع

هُو الأبهی

ای ممتحن در سبيل الهی، اگر بدانی که بلايای سبيل الهی چه عزّتی پايدار است

و چه موهبتی بيمثال است هر آينه هر روز آرزو نمائی که در سبيل خدا شيدا و

رسوا گردی و سر و پا برهنه در کمال شوق و انجذاب بمشهد فدا بشتابی

آنچه ذلّت بينی آن عزّت الهيّه است ع‌ع
ص ١٤٥
هوالله

ای منادی ملکوت اللّه، در عالم وجود و حيّز شهود جاذب تأييد مقام

محمود تبليغ امر اللّه و تشويق بر سلوک در سبيل هُدی است الحمدلله آن يار

موافق چون صبح صادق بنور هُدی روشن و در اين گلشن مانند طيور گلزار

و چمن بآهنگ خوشی در نغمه و آواز از فضل حضرت بی‌نياز اميد است شهنازی

برآری که مستمعان را بوجد و طرب آرد حتّی کران استماع نمايند و کوران مشاهده

کنند و گنگان بنطق آيند و مردگان زنده گردند توجّه بملکوت ابهی کن و تأييد

از روح القدس طلب بر خدمت او قيام نما تا سبب هدايت جمّی غفير گردی

تشنگانرا سلسبيل نوشانی و بی‌نصيبانرا از موهبت کبری بهره و نصيب بخشی

و عليک البهآء الأبهی ع‌ع
هُو الأبهی

ای منتسبان در گاه احديّت، جناب آقا محمّد صادق نامه مختصر نگاشت ولی

رجای مفصّل نمود از برای هر يک شما شرح مبسوطی استدعا نمود امّا با وجود

مشاغل غير محصور اين پر قصور چگونه از عهده برآيد مقصود ذکر امآء رحمان است

و ياد احبّای يزدان جمعاً خوشتر و دلکشتر و شيرين‌تر و بامزه‌تر است زيرا دلالت

بر اتّفاق و اتّحاد و وحدت حال مينمايد که آن اشخاص معدوده حکم شخص واحد دارند

ص ١٤٦

و آن نفوس کثيره مظهر فيوضات واحد حقيقی هستند ملاحظه فرمائيد که چه قدر

شيرين و خوشتر و دلکشتر است ديگر برهانی بهتر از اين نميشود و عذر و گريز دلپذيرتر

از اين نخواهد شد انشآءاللّه اگر وقت فرصت حاصل شد بکمال دقّت بنگارش

نامه بهر يک ميپردازم و خاطر کلّ را می نوازم و عليکنّ و عليکم التّحيّة والثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای مُنتسبين درگاه الهی، هر چند احبّای مازگون بقانون و زاکون الهی بايد در هر دم

مظهر انعطاف گردند و محلّ توجّه و الطاف. مکاتبات با ايشان مُستمرّ و مدام بايد

ولی چه توان نمود که امواج غوائل چون جبال از هر سمت مُهاجم و شدائد و مصائب

چون غيث هاطل و مشغوليّت فوق طاقت بشريّت است لهذا قصور و فتور ميشود

ولی من اميدوارم که احبّای الهی محتاج بمکاتبات ظاهری نباشند بلکه نسائم

روحانی از مهبّ عنايت استشمام نمايند و فيوضات نامتناهی را از ملکوت غيب

اقتباس و استفاضه کنند پيک عنايت از جهان پنهان پی در پی رسد و نامه‌های

روحانی از ملأ اعلی مُتتابعاً وارد گردد قلوب مطلع بشارات شود و نفوس مرکز

سنوحات در جميع اوقات در آستان مقدّس طلب تأييد از برای ياران ميشود

و شبهه‌ئی نيست که فيض جليل از ملکوت ابهی مترادفاً ميرسد در اينصورت اگر

من قصوری نمايم الحمدلله ربّ غفور عطای موفور دهد و امواج ملأ اعلی بمطالع

ص ١٤٧

امکان برسد فاشکروا اللّه علی ذلک انّه لطيف بعباده انّه هو البرّ الرّوؤف ع‌ع

هُو الأبهی

ای منجذب الی اللّه جناب زائر نامه‌ئی نوشته و ذکر شما را در نامه نموده لهذا

من بياد تو افتادم و اين نميقه مينگارم از ملکوت ابهی تو را تأييد بی‌منتهی طلبم

که در جميع شئون موفّق بالطاف حضرت بيچون گردی انسان چون بخدا توجّه

نمايد می فرمايد من تقرّب اليّ شبراً اتقرّب اليه ذراعاً يعنی هر بنده‌ئی که يکوجب

بمن نزديک شود من يک ذراع باو نزديک خواهم شد مقصد آنست که ادنی

توجّهی از انسان سبب قربيّت لامکان گردد يک قدم چون در راه حقّ بردارد

تأييدات جمال قدم متتابعاً رسد پس مطمئن بفضل الهی باش و بر اين صراط

مستقيم سلوک نما تا فيض نامتناهی يابی و مظهر الطاف ربّانی گردی و عليک البهآء

الأبهی ٤ ذی حجّه ١٣٣٩ حيفاء عبدالبهآء عبّاس
هُو الأبهی

ای منجذب بملکوت ابهی، شکر کن خدا را که باشراقات انوار شمس احديّت

قلبت روشن گشت و جانت گلشن گرديد آيت کبرای جمال کبريا را مشاهده نمودی

و بپرتو انوار شمس احديّت هدايت يافتی کأس عرفانرا از يد ساقی الطاف نوشيدی

و سلسبيل ايقان را از معين رحمانيّت چشيدی اين فضل اعظم چون ستاره

ص ١٤٨

صبحگاهی از افق جاودانی روشن و منير است ولکن جاهلان و غافلان محجوب

و محروم از اين موهبت رحمانی عنقريب آثار باهره اين بخشش الهی از مطلع آمال

ظاهر و باهر گردد و آيات لامعه اين فيض نامتناهی در لوح منشور آفاق و انفس

تلاوت شود و البهآء عليک و علی کلّ موقن کريم ع‌ع

هُو اللّه

ای منجذب بنفحات اللّه، ايّام نوروز است و ايرانيان مشغول بعيش و نوش

و اين آوارگانرا از ميدان امتحان هر دم خبری رسد بعضی گويند که اين ارض

مضطرب گردد برخی بر آنند که اين آوارگانرا بصحرای بی‌پايان برند بعضی

گمان کنند که بکلّی نابود نمايند و نفوسی معتقدند که اين طوفان ساکن گردد

و اين غبار بنشيند و امن و امان حاصل گردد امّا ما در فکر هيچيک نيستيم

و الحمدلله از جميع فکرها در کنار جز روی يار ندانيم و جز آن زلف مشکبار نطلبيم

زمان و مکانرا فراموش نموده‌ايم و مترصّد آواز و راز هاتف و سروش آنچه حقّ خواهد

آن واقع گردد و مادون حقّ ليس لهم من الأمر شيئا و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای منجذب جمال ابهی، شکر کن خدا را که مؤيّد بخدمتی گرديدی که برهان

عبوديّت حضرت کبرياست منشور عزّت ابديّه است و فضل موفور حيات

ص ١٤٩

سرمديّه و اکليل درخشنده موهبت الهيّه هر چند الآن جلوه‌اش ظاهر

و عيان نه ولی اين نور محمود را بر اعصار و قرون تجلّی ظهور و شهود و اين موهبت را

چنان لمعان و جلوه که چشمهای اهل فتور خيره و کور گردد و انّی ادعو اللّه

و ارجوه بکلّ ذلّ و انکسار ان يجعلنی شريکا لک فی هذا العمل المبرور و سهيماً

لک فی هذا السّعی المشکور انّ ربّی لمعطٍ عزيزٍ غفور نظر بوعدی که بضجيع

محترم نمودی رجای زيارت درگاه ربّ غفور داری ولی در سر کاری انجام ده

بقسميکه احتياج بسرکاری نداشته باشد آنوقت بحسب وعد عمل نما احرام حرم

بيمثال بر بند و عازم عتبه حضرت مقصود شو بکلّ فرح و سرور و انجذاب و

حبور و خضوع و خشوع موفور با حرم محترم بيا و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

هُو الأبهی

ای منجذب فيوضات ملکوت، در اين عرصه شهود بموهبت ربّ ودود

خوشنود باش که خاک را زر پاک نمايد و ظلمتکده دل را نور افلاک کند

سنگ سياهرا لعل بدخشان نمايد و صخره صمّا را ياقوت رمّان کند پشّه

ضعيف را صولت عقاب بخشد و ذرّه حقير را روشنی آفتاب قطره فانيرا

موج يمّ معانی بخشد و شاخ خشک را طراوت حديقه روحانی شخص ناقص را

عقل مصوّر کند و بنده صادق را روح مجسّم بال و پر شکسته را نسر طائر فلک

ص ١٥٠

باهر کند بی‌سر و پائی را شهره آفاق نمايد غلام حبشی را وجه نورانی بخشد

و بنده زنگی را سرور خيل روميان نمايد سُبحان اللّه اين چه فضل و موهبتی

است و اين چه عنايت و مرحمتی و لمثل هذا المولی الجليل ينبغی التّسبيح

و التّهليل و البهآء عليک و علی کلّ عبدٍ منيب سليم ع‌ع جناب رفيع

جليل را عليه بهآء اللّه الأبهی بذکر اللّه متذکّريم ع‌ع

هُو اللّه

ای منجذب ميثاق، نيّر ملأ ابهی چون شاهد انجمن بالا شد ولوله در ارکان

عالم افتاد و زلزله در بنيان امم انداخت زيرا يجعل اعلاکم اسفلکم و

اسفلکم اعلاکم تقرّر يافت پس پاک و مقدّسست حضرت احديّتی که اهل

عجز و نياز را همدم راز نمود و با دلبر راز دمساز فرمود ای دوست خدا پرست

مطمئن بفضل و موهبت جمال مبارک باش و مستبشر ببشارات اللّه انّ

فضل ربّک عليک عظيم ع‌ع
هُو اللّه

ای منجذب نفحات قدس، هر چند تا بحال قلم بذکر آن بنده جمال قدم

نپرداخت ولی قلب بياد ياران همدم و جان در نهايت تسلّی و مشغول

بذکر دوستان اسم اعظم زيرا بندگان آستان جمال ابهی را روابطی معنوی

ص ١٥١

در کار و تعلّق روحانی ثابت و بر قرار اگر بظاهر بتحرير نپردازند و بلسان تقرير

ننمايند بباطن اسير محبّت يکديگرند و مؤانس و مجالس همدگر لهذا بيقين بدان

که دائماً در خاطری و همواره پيش نظر حاضر انفکاکی نيست و انفصالی نه بلکه اجتماع

است و ائتلاف و اتّحاد است و ارتباط پس بشکرانه الطاف حضرت احديّت پرداز

که چنين روابطی در ميان و تعلّق خاطری ظاهر و عيان ای يار روحانی نظر بفضل

نامتناهی نما که اين زندانی از هزار فرسنگ بذکر و ياد آنحبيب نورانی شاد و خرّم

اين چه اتّحاديست و ارتباطيست و اين چه التياميست و انجذاب سبحان من

الّف بين القلوب و جمع النّفوس تحت لوائه المعقود و جعلهم آيات التّوحيد

ناطقة بالطاف سيّد الوجود و رايات شاهرة تخفق بارياح رحمة ربّک العزيز

الغفور. جناب آقا طاهر را از قبل عبدالبهآء تحيّت مشتاقانه برسان و بگو

ای عزيز روحانی، و نفس رحمانی فاطمئن بانّ عبدالبهآء لازال يذکرک بقلب

منجذب الی ملکوت الأبهی و لا ينسی انسک فی ايّام اللّقاء و لا يشغله شیء عن

الذّکری بمحبّة الأصفيآء و انّی ابتهل الی اللّه ان ينزّل عليک جنداً ينصرک من

الملأ الأعلی و يجزيک جزآءً حسناً بما حملت البلا و واظبت

الأطفال و ربّيتهم فی حضن الوفآء و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

ص ١٥٢
هُو اللّه

ای منجذبان حقّ، شجره اميد چون در جنّت ابهی غرس شد روز بروز بايد نشو

و نما نمايد گل و شکوفه باز کند و ميوه بخشد و طراوتی بی‌اندازه ظاهر و عيان نمايد

اگر چنين نباشد پژمرده گردد افسرده شود و لطافت و طراوت نماند حال شجرهء

آمال را در آن رياض بنشانيد تا از فيوضات ملأ اعلی روز بروز بر سبزی و خرّمی

بيفزايد و نفحاتی منتشر نمايد که مشام آفاق را معطّر کند الحمدلله الطاف بی‌پايان

جمال ابهی عالم وجود را احاطه نموده دريای فضل از هر جهت پر موجست

و نفحات قدس در جميع آفاق منتشر و ندای الهی از ملکوت غيب بلند و ملأ

مقرّبين لبّيک کنان منجذب و سرمست عبدالبهآء را اميد چنانست که نار

محبّت اللّه در آن کشور چنان شعله ور گردد که حرارتش بملکوت اعلی رسد

ای ياران کنز عظيم مشهود و مکشوف و فضل عميم معروف و مشهور و ميدان

عرفان در نهايت اتّساع و گوی موهبت کبری مانند آفتاب متلئلأ بر ارض و سما

تا کدام فارسی بچوگان محبّت اللّه اين گوی موهبت اللّه را از اين ميدان معرفت اللّه

بربايد و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای موقن بآيات اللّه، از غرائب آثار و عجائب اسرار پروردگار در هر کور

ص ١٥٣

و دوری سرّ فدا بود يعنی جمعی از کأس مآء طهور مزاجها کافور سرمست و

مدهوش شده رقص کنان بقربانگاه فدا ميشتافتند و بآتش انجذاب ميگداختند

و هلهله گويان و پا کوبان خندان و شادمان نعره طوبی لی بشری لی بعنان ملأ

اعلی می رساندند ولی تا بحال چنين وجد و سرور و جذب و حبور که در ميدان

جانفشانی از حضرت روح اللّه بظهور رسيد از نفسی مسموع نشد چه که آن طفل

صغير هنوز بوی شير از فم مطهّرش ميآمد با کمال صباحت و ملاحت چون بدر

منير از افق اغلال و زنجير رويش تابان و لبش خندان و لسانش ناطق بذکر رحمن

و بصرش متوجّه بملکوت يزدان بود در تحت سلاسل و اغلال چنان نعره

يا بهآء الأبهی برآورد و زبان بتبليغ گشود که شور و وله در ملکوت وجود انداخت

و عوانان را مات و متحيّر ساخت و خندان و رقصان و پاکوبان در ميدان فدا

جانفشانی نمود يا ليت کنت معه فافوز فوزاً عظيماً باری اينست قدرت و قوّت

انجذاب در دور جمال مبارک روحی لشهدآء سبيله الفدا تا بحال چنين واقع

نگشته که کودکی خوردسال گوی سبقت و پيشی را از مردان ميدان ببرد و از افق

فدا با کمال انقطاع با رخی تابان طلوع نمايد اينست شأن نفوس مقدّسه در اين

کور عظيم و اشراق مبين ملاحظه فرمائيد طفل صغيری چون بر ميثاق الهی

ثابت و مستقيم بود بچه سلطان مبينی مبعوث شد که هر منکری مبهوت گشت

ص ١٥٤

اينست شأن متمسّکين بعهد و پيمان الهی بعضی از گماشتگان که در طريق نگهبان

بودند روايت نمودند که آن نوگل بوستان الهی در بين راه در تحت سلاسل و

اغلال خندان و غزلخوان بود و البهآء عليک ع‌ع
هُو الأبهی

ای موقن بآيات اللّه، در سبيل حقّ چالاک شو و قصد معارج افلاک کن

توجّه بمنظر ابهی نما و توسّل بملکوت اعلی بنفحات قدس زنده شو و بجذبات

روح تر و تازه بر استقامت بر امراللّه قيام نما و بر ثبوت و رسوخ بر عهد و پيمان،

استقرار ياب و البهآء عليک ع‌ع
هُو اللّه

ای موقن باللّه در جميع اوقات ملحوظ نظر عنايت جمال مبارک بوده و هستی

مطمئن باش و مستريح و ساکن از خدا بخواه که در کلّ احوال موفّق برضا باشی و

راضی بقضاء اين عالم هر قسم باشد ميگذرد و بساطش منطوی ميگردد و صبح

يقين ميدمد و بعالم مبين منتهی ميشود توکّل بر حقّ کن و توسلّ باو جو حال

حکمت مقتضی حضور نيست مکث بفرمائيد انشآء اللّه وقتش می آيد و

خبر داده ميشود لکلّ شیء وقت معلوم و البهآء عليک ع‌ع

ص ١٥٥
هُو الأبهی

ای مهتزّ از نفحه ميثاق، مرقوم مقروء شد مضمون مفهوم گرديد عجز و الحاح

بود و تبتّل و تضرّع از درگاه ملکوت ابهی استدعای اجابت مسئول شد مقرون

بقبول گشت بخدمت احبّای الهی بتوفيق حقّ موفّق خواهيد گشت پسر آن پدری

و ثمر آن شجر اخلاق مطابق اعراق آمده بفضل حقّ مطمئن باش تأييد ميرسد

و البهآء علی اهل البهآء ع‌ع ورقه موقنه والده را تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد

از عنايت جمال قديم ملتمسيم که همواره دل و جانش را بنفحات عنايت و نسيم

رحمت زنده و منشرح و محظوظ فرمايد ربّ اغفر عبدک الحسين و عطّر مشامه

برائحة عفوک انّک انت الکريم الرّحيم المتعال ای ربّ ايّد امتک هذه علی الاستقامة

علی امرک و خدمة الّذين ثبتوا علی ميثاقک الّذی زلّت به اقدام المستکبرين انّک انت

الکريم الرّحيم ع‌ع جناب ابوی را تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد از فضل الهی اميد

وصول باعظم مقاصد اهل توحيد هستيم و ثبوت بر ميثاق حيّ قديم و البهآء عليه ع‌ع

هُو اللّه

ای مؤمنان ای موقنان، ايمان و ايقانتان در آستان حضرت يزدان مانند مه

تابان مشهود و عيان در آن درگاه مذکوريد و مشهور و معلوميد و مشهود لهذا

مطمئن بفضل بی‌پايان حضرت رحمن باشيد اگر خامه عبدالبهآء قاصر است

ص ١٥٦

اين از کثرت مشغوليّت متواتر است و الّا قصور و فتور نميشد از خدا ميجويم که روز

بروز بيشتر برافروزيد و در درگاه حقّ مقرّبتر گرديد و عليکم التّحيّة والثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای ناشر نفحات اللّه، از الطاف جمال ابهی اميدوارم که در کمال جذب و وله

و عشق و شوق همواره بنشر نفحات اللّه مشغول گردی و ابواب تأييد را مفتوح

يابی بنده باوفای اسم اعظم باشی راحت و آسايش خوشی و سرورت کلّ در خدمت

آستان مقدّس باشد ع‌ع
هُو اللّه

ای ناطق بثنآء، در اين پهن فضای سير و سلوک الی اللّه چون فارس ميدان هُدی

جولانی کن و در اين سبيل وسيع معرفت اللّه سير و حرکتی نما باخلاق روحانيّين

متخلّق شو و بصفت کرّوبين متّصف تا نور حقيقت و شعاع معرفت از رخت عيان

گردد و آثار عنايت تابان شود ع‌ع
هُو الأبهی

ای ناطق بثنای الهی، در اين بساط مذکوری و در اين وثاق موجود در حديقه

قلوب مشهودی و در حدقه عيون منظور در حقيقت از جام حضور مست و

مخموری نه دور و مهجور پس بشکرانه اين فضل جليل و لطف عظيم دهن بگشا

ص ١٥٧

و زبان باز کن تا معتکفين کعبه قرُبرا بذکر الهی مسرور و خوشنود نمائی و جميع طالبانرا

باين مقام بلند اعلی دلالت نمائی و تشويق و تحريص کنی تا آيات توحيد در اين

مصحف مجيد تلاوت نمايند و در اين رياض احديّت استشمام نفحات قدس کنند

هنيئاً للواصلين هنيئاً للعارفين و البهآء و الثّنآء علی احبّاء اللّه فيکلّ آن و حين ع‌ع

هُو الأبهی

ای ناطق بثنای پروردگار اگر شمع روشن طلبی سراج محبّت اللّه برافروز اگر

نور تابان جوئی در انجمن رحمن داخل شو اگر کوکب رخشان خواهی از افق عهد

و پيمان، پيدا گرد اگر بحر بی‌پايان طلبی فيوضات ملکوت ابهی جو و اگر آفتاب انور

فلک اعلی آرزو کنی بکلمه الهيّه نظر نما و اگر جام صهبای الهی خواهی قدح عرفان

جمال رحمن بدست گير و اگر مائدهء سمائی جوئی معانی کلمات الهيّه ادراک نما

و اگر تشنه عين تسنيميد از اين مآء معين بنوشيد و اگر سرمست جام محبّت اللّه

هستيد بميدان فدا بشتابيد و اگر آشفته جمال ابهی هستيد اشتياق رفيق اعلی کنيد

و البهآء عليک ع‌ع
هُو الأبهی

ای ناطق بثنای حضرت يزدان، در موسم زمستان آنچه طغيان طوفان شديدتر

و باران و بوران عظيمتر در فصل نو بهار گلشن و گلزار طراوت و لطافتش بيشتر گردد

ص ١٥٨

و حلاوت و زينت چمن و لاله زار زيادتر شود گريه ابر سبب خندهء گل گردد

و دمدمه رعد نتيجه‌اش زمزمه بلبل شود و شدّت برد جمال ورد ببار آورد

و طوفان سرد باغ را بشکوفه‌های سرخ و زرد بيارايد ارياح شديد منتجّ نسائم

لطيف گردد و باد صبا شميم گل حمرا گيرد سفيدی برف سبزی چمن شود و

افسردگی خاک شکفته‌گی نسرين و نسترن گردد و پژمردگی شتا تری و تازگی بهاری

شود و شدّت سرما اعتدال هوا گردد سرو ببالد فاخته بنالد بلبل بخواند

گل چهره برافروزد لاله ساغر گيرد نرگس مخمور گردد بنفشه مدهوش شود

اشجار سبز و خرّم شود و اوراق طراوت جويد ازهار بدمد اثمار نمودار شود

گلشن مجلس انُس شود و چمن محفل قدس گردد جميع اين فيوضات و تجلّيات

بهاری بر اثر مصيبات زمستانست و کل سرور و حبور گلشن و گلزار از اثر شدّت

برودت فصل شتا لهذا ای اسير سلاسل و اغلال و رهين وثيق و سجن در راه

پروردگار اگر چه در بلايای شديده افتادی و در رزايای عظيمه گرفتار شدی

کأس بلا نوشيدی و زهر ابتلا چشيدی بسا شبها که از ثقل اغلال نيارميدی

و بسا روزها که از اذيّت اهل ضلال نياسودی انيست صدمات قويّه بود و

جليست بليّات شديده اميدواريم که اين مشقّات جسمانيّه راحت و مسرّت

روحانيّه آرد و اين آتش سوزان عوانان روح و ريحان قلب و وجدان آرد

ص ١٥٩

اين عُسرت علّت مسرّت گردد و اين زحمت باعث رحمت شود و اين نقمت

سبب نعمت جاودانی گردد و اين تنگی سجن گشايش جهان الهی شود قسم

بسلطان وجود و عالم غيب و شهود که اين بليّات سبيل محبوب از جان عزيزتر است

و از شهد و شکر لذيذتر ع‌ع
هُو الأبهی

ای ناطق بثنای جمال مختار، شکر جمال قيّوم و سلطان ملک عزّت قديمه را

که احبّای باوفايش در اين کشور فنا و اقليم جفا از لانه و آشيانه گذشتند و قصد

معارج بقا و رفارف ابهی نمودند از موج سراب چشم بستند و باوج ربّ الارباب

شتافتند از خاک تيره جهان فانی گذشتند و بجهان نورانی و فضای روحانی

آسمانی صعود نمودند اين چه موهبت ربّ عزّت است و اين چه عنايت

سلطان احديّت که موران ضعيف را بر سرير سليمانی نشاندند و طفلان صغير را

عارفان ربّانی نمودند نفوس امّی را اديب دبستان تبيان کردند و اشخاص بيسواد

را واقف اسرار بيان نمودند و نريد ان نمنّ علی الّذين استضعفوا فی الارض

و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين و الحمد للّه ربّ العالمين ع‌ع

هُو الأبهی

ای ناطق بذکر الهی، هر چند در نهايت خستگی و مشقّت و ناتوانی و کسالت

ص ١٦٠

در اين ساعت هستم چه که از طلوع فجر تا بحال بکتابت و يا بجواب مسائل

بعضی از ارباب فضيلت و يا خود در مهام امور و يا آنکه در کوشش و جوشش

با اهل قبور مشغول بودم با وجود اين مؤانست يار و مجالست اغيار نيز در جای

خود مستمر و برقرار است با وجود اينها همه من بياد دوستان چنان پر روح و ريحانم

که گويا در بحبوحه جنانم و در وسط جنّت رضوان باری در اين ايّام بکوشيد که

چون نجوم هُدی از مطالع صفات و اسمآء طالع گرديد البهآء عليک ع‌ع

هُو اللّه

ای ناظر بافق اعلی، راه رضا پيما و بفضای جانفزای ملکوت ابهی روی نما

و باده پيمان به پيما نفحه قدس از کوی دوست بگير و منجذب روی يار مهربان

شو تا آشفته آن موی مشگبار گردی و خوی عاشقان بيقرار جوئی و در کوی

جانان مقرّ گزينی مرغ گلستان حقيقت شوی و مانند بلبل در گلشن معنوی

گلبانگ الهی بلند کنی و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای ناظر بملکوت ابهی، جمال قدم ابوابی بر وجوه احبّايش گشوده و آثار موهبتی

از افق مبين نموده که جهانرا بانوار الطاف روشن کرده در انجمن روحانيان

بساط الفت و محبّت گسترده و در محفل نوريان سراج محبّت مشتعل فرموده

ص ١٦١

از عين حيوان عذب فرات ساری کرده و در اراضی قلوب مقبلان انهار

عنايت جاری نموده ابر موهبت است که در ريزش است و آفتاب انوار است

که در فيض نور و بخشش نجوم زواهر است که از افق عزّت ساطع و باهر و سرج

هدايت است که در مشکاة امکان لامع و زاهر اين الطاف را بشکرانه مقابلی

کن يعنی بشکرانه اين الطاف بستايش و نيايش پروردگار قيام فرما و البهآء علی

اهل البهآء ع‌ع
هُو الأبهی

ای ناظر بملکوت ابهی، اين عالم امکان ميدان اکتساب شئون رحمانيّه

است و اتّصاف بصفات ربّانيّه و همچنين محلّ وقوع در مهالک نفسانيّه

و سقوط در ظلمات شهوانيّه انوار حقائق معنويّه در حقيقت انسان

چون شعاع در هويّت شمع مکنون و مستور پس بجهت ظهور اين حقائق

نورانيّه رحمانيّه در اين زجاجه لطيفه ربّانيّه محرّک و مربّی لازم و از برای اين

شمع افروزنده‌ئی واجب اينست تا انسان در ظلّ تربيت الهيّه داخل نشود

و بنار کلمه الهيّه مشتعل نگردد انوار توحيد در زجاجه قلب نيفروزد آيه مبارکه

و قل جآء الحقّ و زهق الباطل انّ الباطل کان زهوقا تحقّق نيابد ع‌ع

هُو الأبهی

ای ناظر بملکوت الهی، در سبيل محبّت پروردگار زيرک و چالاک شو

ص ١٦٢

تا بقدمی افلاک را طی نمائی و در سرير املاک نشينی در عالم ملکی ملکوتی شوی

و سر از جيب جبروت بر آری و بفضای لاهوت بشتابی انسان آسمانی شوی و

غلام آستان رحمانی گردی در حلقه خاصان در آئی و از انجمن راستان شمرده

گردی خزف وجود لعل بدخشان شود و سنگ حقيقت ياقوت رخشان سراج روح در

زجاجه ملکوت برافروزد و هستی امکانی بجميع شئون بسوزد و البهآء عليک ع‌ع

هُو الأبهی

ای ناظر بملکوت ابهی، آنچه مرقوم شده بود مشهود گشت هرچه مسطور بود

معلوم گرديد حمد خدا را که آن جواهر انسانی و لئآلی صدف رحمت ربّانی از فيض

نامتناهی الهی و باران نيسان رحمانی بلطافت روحانی در بين ملأ امکان ظاهر

شدند اين جود مبين ربّ کريم است و اين فيض قديم سلطان عظيمست

اين موهبت يوم حشر اکبر است و اين نعمت عظمای فردوس اعظم که در اين

کور جمال قدم روحی لأحبّائه الفدا نفوسی از رقد هوی مبعوث شدند و در

صقع هُدی محشور که مظاهر الطاف گشتند و معادن احسان شدند لکن

اين مواهب و رغائب هنوز چون تخم پاک در کمون خاک مستور و محفوظ و

عنقريب مشهود و معروف گردد و چون انوار ساطعه و نجوم لامعه معلوم و

مشهور شود و البهآء علی اهل البهآء من هذا الفضل العظيم دفتری که

ص ١٦٣
ارسال نموده بوديد نسخه صحيحش ارسال شد ع‌ع
هُو الأبهی

ای ناظر بمنظر اکبر، فيوضات نامتناهيه الهيّه عالم وجود و حيّز شهود را

احاطه نموده و انوار تقديس حضرت ربّ مجيد آفاق ممکنات را منوّر نموده و

بحر اعظم الطاف موّاج گشته و لئآلی حکمت بالغه بر سواحل ايجاد ايثار و نثار

ميفرمايد پس ای طالب جواهر معادن الهی دامن را از دُرّهای اسرار حکم بالغه

الهيّه که در هويّت آيات و آثار مبارکه مندمجست پُر کن تا گنج نهان بينی و کنز

بی‌پايان يابی ع‌ع
هُو الأبهی

ای ناظر بمنظر اکبر، جمال ابهی و کمال اعلی بتجلّيات ملکوتی و فيوضات

لاهوتی و عنايات جبروتی افق ناسوت را روشن و منوّر فرمود و بجميع اسمآء

و صفات مشرق امکان و مطلع اکوانرا مزيّن نمود پاک جان از اين موهبت

رحمن از حضيض لا باوج بالای الّا عروج نمود و آلوده باوساخ و شئون امکان

افسرده و پژمرده در اسفل سافلين افتاد خوشا نفوسی که از بحر اعظم لئآلی حکمت

بالغه التقاط نمودند و حبّذا نفوسيکه از معدن موهبت جواهر فيض معانی

استخراج کردند و در قطب امکان آيت رحمن شدند و بذروه عليا شتافتند

و البهآء عليک ع‌ع
ص ١٦٤
هُو اللّه

ای نفوس زکيّه، جميع ملل منتظر طلوع شمس حقيقت بودند هر يک

بلقب و عنوانی قل ادعوا اللّه او ادعوا الرّحمن فَاَيّاً ما تدعوا فله الأ سمآء

الحُسنی ولی پرده اوهام ديده‌ها را کور نمود و منتظرانرا محروم نمود و

مشامها را مزکوم کرد و از عطر مشموم بی‌بهره و نصيب گشتند حقّ عيان

چون مهر رخشان آمده حيف کاندر شهر کوران آمده آن نور حقيقت

ساطع بر شرق و غرب گرديد و در سحاب جلال پنهان شد و از اين جهان

غروب نمود و در افق غيب امکان الی ابد الآباد درخشان و تابانست با وجود

اين هنوز خفتگان بيدار نشده‌اند و محرومان محرم راز نگشته‌اند يا حسرة

علی العباد بما احتجبوا عن مشاهدة الأنوار و عموا عن ملاحظة الآثار و صمّوا

عن استماع الأسرار ولی شما که بيدار شديد و هشيار گشتيد و پی بعالم اسرار

برديد و مشاهده انوار کرديد بايد هر دم بشکرانه دلبر يگانه پردازيد و با خلق

بياميزيد و بکمال مهربانی و ملاطفت و يگانگی معامله نمائيد جميع خلق را

دوست داريد و با کلّ بشر مهر پرور گرديد و در فکر احياء نفوس باشيد و تعليم

روش و سلوک ملائکه فردوس نمائيد جهانيانرا بمحبّت پرورش دهيد و

آدميانرا بحسن الفت دعوت کنيد تا محبّت حقيقی در بين جميع ملل عَلَم افرازد

ص ١٦٥

و جهانيرا از تعصّبات جاهلانه نجات دهد و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو الأبهی

ای نهال بارور بوستان ايقان، از مواهب يوم ظهور الأبرار يشربون من کأس

مزاجها کافور است رحيق عنايت کلّيّه که ممزوج بکافور محبّت اللّه و زنجبيل

معرفت اللّه گردد شدّت نفوذ پيدا کند بقسميکه اجسام صلبه قاسيه را

که عبارت از قلوب غافله است نرم نمايد بلکه آب کند پس تا توانی اين کأس

الهی را در دست گير و بازار جاهلان و بيخردانرا شکستی ده قسم بجمال قدم

که آفاق عالم را روشن کنی و شمعی برافروزی که بدوام ملکوت نورپاش و پرتو

افشان گردد و هرگز خاموش نشود والبهآء عليک ع‌ع
هُو اللّه

ای نهالهای باغ الهی، شکر کنيد خدا را که در اين عصر رحمانی و قرن روحانی

قدم بعرصه وجود نهاديد و در مهد شهود آرميديد و از ثدی محبّت اللّه نوشيديد

و در آغوش معرفت اللّه پرورش يافتيد سليل آنشخص جليليد و انجال رجل

رشيد پدر در خدمت حقّ قصور ننمود حال نوبت بچند پسر رسيده بايد اختران

مطلع محبّت اللّه گردند و شهب ثاقبه اوج ميثاق اللّه آيات توحيد شوند

و بيّنات ربّ مجيد گردند درس تبليغ بخوانند و يرليغ بليغ موهبت اللّه بدست گيرند

ص ١٦٦

منشور هدايت کبری بخوانند و لوح محفوظ معرفت اللّه از بر نمايند تا سبب

بصيرت طالبان گردند و واسطه هدايت مشتاقان پسران آن پدر باشند

و نهالهای آن شجر گردند و پر ثمر شوند چون درختان بيهوده و بی‌شکوفه محروم

از برگ و ميوه تر نگردند اميدوارم که موفّق بآرزوی عبدالبهآء گرديد و هر يک

شمع روشنی شويد و عليکم التّحيّة و الثّنآء يا اهل البهآء روحی فداء لمن قام

علی خدمة امر اللّه بهذا الأثنآء و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای نو جوان ربّانی، چه قدر رحمانی بودی که مستوجب فضل سبحانی شدی

و مستحقّ توفيق صمدانی از وادی غفلت رهيدی و بساحل حقيقت رسيدی و از

چشمه هدايت نوشيدی و بسوی کعبه مقصود دويدی ندای حقّ شنيدی و

حول مطاف ملأ اعلی گرديدی و اکتساب فيوضات نامتناهيه نمودی و با رخی

روشن از گلشن الهی رجوع بآن ديار نمودی پس نفوس را مژده ده و مشتاقانرا

بشارت بخش که فيض ابدی و موهبت آسمانی در اين عالم فانی و جهان باقی شامل

احبّای الهيست و نصيب بندگان آستان مقدّس ربّانی و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای نوگل رياض محبّت اللّه، در هر دم در ياد و خاطری و فی الحقيقه بجان و دل

ص ١٦٧

در محضر حاضری دوری اين جهان حکمی ندارد و الحمدلله نزديکی جهان جان

موجود و محقّق پس همچو گمان منما که دوری و مهجور بل در انجمنی و حاضر

حضور از لطف ربّ غفور اميد است که روز بروز نزديکتر گردی و از اين

فيض عظمی نصيب بيشتر بری ع‌ع
هُو الأبهی

ای واثق بفضل و عنايت حقّ، شکر بی‌پايان حضرت ربّ جليل را

که آفتاب فلک احديّتش از افق اعلی طالع و ساطع و آثار قدرتش از افق ابداع

چون شمس واضح و لائح يک آيه از آيات توحيدش ثبوت و استقامت احبّآء

اللّه در امر مبارکش بوده چون جبال رزين و رصينند و چون سدّ ذوالقرنين

از حديد و متين جان در سبيل جانان رايگان انفاق نمايند و در مشهد

فدا چون طيور وفا از سرور و شادمانی پرواز نمايند و در قربانگاه عشق بکمال

شوق بشتابند و صهبای جان نثاريرا در نهايت سرور از دست ساقی فنا بنوشند

هنيئاً لمرتضی الّذی سرع الی مشهد الفدا ابتغآء لمرضات اللّه ع‌ع

هُو الأبهی

ای واقف در مواقف عبوديّت، از مقتضای عبوديّت خلوص نيّت و فنا و

محويّت است يعنی در جميع شئون فنای محض و فقر صرف و فدائی کلّی تامّست

ص ١٦٨

يعنی اثری و شائبه‌ئی از وجود و هستی او باقی نماند و بفرائض محويّت که از

شرائط عبوديّت است قيام نمايد در اين حال از مشرق تقديس انوار توحيد

چنان بر او بتابد که همه انوار گردد و البهآء عليک ع‌ع

هُو الأبهی

ای وليّ الهی، واضع اسمآء و معطی حقيقی اسمت را وليّ اللّه وضع نمود و صفتت را

حبيب اللّه فرمود پس بشکونی اين اسم مبارک و رهنمونی آن نعت و صفت دالّ بر حبّ

جمال لايشارک. قدم در ميدان و يجاهدون فی سبيل اللّه بنه تا از مسجد الحرام صبر

و سکون بمسجد الاقصای انّ اللّه يحبّ الّذين يجاهدون سير و حرکت نمائی و مشاهده

آية اللّه الکبری نمائی و ملاحظه مقام دنی فتدلّی و کان قاب قوسين او ادنی کنی و در

اين کور اعظم مجاهده نشر نفحات اللّه و ترويج امر کلمة اللّه است اگر عون آسمانی

خواهی در فوج روحانی داخل شو و بقوّت بيان و سطوت تبيان و رؤيت عيان

و سلاح تقوی و تأييد جنود ملکوت ابهی صفدر و صف شکن شو تا قدرت

جنود لم تروها بينی و صولت سپاه ملأ اعلی مشاهده کنی و فتوحات مدن

و قرآء قلوب ملاحظه نمائی و تسخير قلاع و حصون نفوس نظر کنی و

البهآء عليک و علی کلّ من سعی فی نشر نفحات اللّه ع‌ع

ص ١٦٩
هُو اللّه

ايّها الرّجل الجليل الفاضل النّبيل المشتعل بنار محبّة اللّه المنجذب بنفحات اللّه،

انّی رتّلت آيات شکرک للّه و تبتّلک الی ربّ الآخرة و الأولی و صعود زفيرک الی

الملکوت الأبهی و لهيب اجيجک اشتياقاً الی العتبة العليا و انّی اشتاق اليک

اشتياق الظّمآن الی المآء العذب الفرات و لکنّ اليوم مقاومة اهل اللّوم و

ترويج تعاليم اللّه و نشر نفحات القدس اعظم موهبة من اللّه فعليک بهذه النّعمة

الکبری فثبّت الأقدام و اجذب القلوب بمغناطيس التّقديس حتّی تتمکّن من

النّفوس تمکّن الأرواح من الأجسام تنشر نفحات اللّه فی تلک الأرجآء ثمّ تحضر

بصدر منشرح و قلب منجذب و روح مستبشر و فؤاد مضطرم و صبر منصرم

و دمع منسجم الی العتبة المقدّسة و المقام الأعلی و بلّغ فرط حنينی و شدّة حبّی

و غاية تعلّقی بآقا علی بک و انّی اتمنّی له الوصول الی اعلی المقامات و اسمی

الدّرجات فی هذه النّشأة الاولی و النّشأة الأخری و عليک و عليه البهآء الابهی

عبدالبهآء عبّاس ٢٢ رمضان ١٣٣٧
هُو اللّه

ايّها الفرع البديع من السّدرة المبارکه، اگر چه چنديست نظر بحکمت بالغه

الهيّه حمامهء ايکه ابتهال از بيان مقامات معنوی ساکت گشته ولی در جميع

ص ١٧٠

احيان از حضرت بيمثال بتضرّع و ابتهال استدعا شده و ميشود که آن شاخ

سدره مبارکه را بنسائم عنايت تازه و سبز و خرّم نمايد و در کلّ شئون تأييد

فرمايد اگر تأييد ملکوت ابهی خواهی بر عهد و پيمان، چنانچه بايد و شايد

ثابت و راسخ باش و تمسّک بذيل عنايت حضرت رحمن جو لعمر اللّه انّ

هذا هو الحبل المتين و الميثاق العظيم و البهآء عليک ع‌ع

هُو الأبهی

ايّها الفرع الخضر النّضر الرّفيع من السّدرة المبارکه، آنچه مرقوم بود معلوم شد

و هر چه مسطور بود مشهود شد ارواح بلطائف معانيش مسرور شد و دلها

ببدايع مبانيش محظوظ گشت هر کلمه‌ئی که از منبع خلوص در امر اللّه صادر چون

مآء زلال که از غمام بهار نازل دل را طراوتی بخشد و روح را لطافتی و نفوس را

بشارتی فی الحقيقه از برای اين گمگشتگان باديه محبّت اللّه تسلّی مفقود جز

نفحات قلوب احبّاء اللّه و فسحتی معدوم جز مشاهده آثار ثبوت و رسوخ بر امر اللّه

زيرا اين اصل متين قائمه امر است و منشأ آثار قضا و قدر انوار يقين باين قوّت

آفاق وجود را احاطه نمايد و اسرار محبوب العالمين باين آثار ملکوت وجود را روشن

کند پس ای مبارک شاخ سرو حقيقت نورانيّه جميع انظار را متوجّه اين امر اتمّ

اعظم کن که احبّای رحمن ثابت و راسخ مانند ... و البهاّء عليک ع‌ع

ص ١٧١
هُو اللّه

ايّها الفرع المبتهل الی ملکوت الأصل القديم، الحمدلله تضرّع و زاری اين عبد

بدرگاه احديّت رسيد و بعد از ظلمت گرفتاری صبح اميد دميد و فی الجمله آنجنابرا

راحتی حاصل گرديد چون ثبوت و رسوخ بر عهد و پيمان، حضرت رحمن موجود

هر مشکلی آسان گردد و هر مشقّتی بدل براحت دل و جان تأييدات ملکوت

رسد و توفيقات جمال موعود شجره رجا ثمرهء اميد بار آرد و بحر آمال لؤلؤ جديد

نثار نمايد حقيقة روح فتوح يابد و دريای دل طوفان نوح جنود ملکوت ابهی

رايت حمايت برافرازد و مليک جبروت بقا آيت عنايت بنمايد بر عهد و پيمان،

ثابت و راسخ باش و بفضل و عنايت پروردگار مطمئن ... ع‌ع

هُو الأبهی

ايّها الفرع المنشعب الممدود المرتفع من الشّجرة المبارکة الّتی ارتفعت بالحقّ فی

سينآء الظّهور بقعة النّور وادی الأيمن فاران الرّحمن صحراء الطّور، قد تلوت ما

هدرت به ورقاء الحبّ علی افنان دوحة الأشواق بکلّ ضجيج و اجيج و احتراق

تشکو بثّها و حزنها من هذا الفراق الّذی به اظلمت الآفاق و تواری نيّر الأشراق

و ذابت المقل و الأحداق و جرت دمعاً من الأجفان و الآماق و التهبت لواعج

الأشجان و الأحزان بين الجوانح و ضلوع اهل الوفاق و فوقهم غمام القضآء يمطر

ص ١٧٢

الحزن و الشّجن و البلآء و تحتهم بحار تتدفّق بالجوی و الأسی بين حسرات و سکرات

و عبرات حتيّ غلق قلب النّبيل الأعظم و خفق فؤاده و اضطرم نيران الحرمان فی

احشآئه و تزلزلت اعضائه و ارتعدت ارکانه و ارتجّ بنيانه و صاح و ناح فی جنح الليالی

و اطراف النّهار فی البوادی و الوادی و الشّواطی مناجياً ربّه فلم تبرد لوعته و لا تروی غلته

الی ان اغرق نفسه فی لجج البحر المتّصل بالبحر الأعظم متضرّعاً مبتهلاً مشتاقاً

متوجّهاً الی الملکوت الأبهی و الجبروت الاعلی جوار رحمة ربّه الکبری فاشتدّت

الأحزان علی اهل اللّه و عظمت رزيّته لأنّها اردفت بالمصيبة الکبری يا ليت

کان مع هذا الانقطاع الی اللّه و الأنجذاب بنار محبّة اللّه صبر و تحمّل و تجلّد و رکض

فی بيدآء الوجود و نادی و بشّر بنفحات اللّه و اطلق اللّسان بثنائه و ذکره فی ملکوت

الأنشآء و لکن کان ذلک تقدير من عزيز عليم ع‌ع
هُو الأبهی

ايّها المتوجّه الی اللّه، خطابت مسموع و ندايت اصغا گرديد از مضمون معنی

مطبوع مفهوم شد دليل بر انجذاب بود و برهان بر ابتهال خوشا بحال تو که توجّه

بملکوت ابهی نمودی و تفکّر در آيات کبری کردی توسّل بحبل متين نمودی

و تمعّن در نور مبين منظور نظر عنايت شدی و مظهر روح هدايت پس پای

استقامت بفشار و قدم ثبوت راسخ کن کمر همّت بربند و بخدمت حضرت احديّت

ص ١٧٣

قيام کن تا رخت در ملأ اعلی روشن گردد و شمعت در عالم بالا سراج انجمن و نجمت

بازغ شود و نخلت باسق و سخنت فارق و کوکبت شارق و امّا قضيهء تحيّر آنجناب

در اعمال بعضی نظر را پاک کن و بصر را مقدّس و طاهر نظر بخالق کن نه خلق

و دقّت در معنی کن نه لفظ تا غافر از افق رحمانيّت طالع و لائح لابد عاصی و مذنب

و قاصر در باطن و ظاهر موجود ولی اين دخلی بسلطان وجود ندارد اگر سراج

خاموش باشد و مخمود دخلی بمهر رخشان و بدر تابان ندارد شما توجّه و

نظر بشمس داشته باشيد نه ذرّه در بحر بنگريد نه قطره و البهآء عليک ع‌ع

هُو اللّه

ايّها المنتسب الی الفضل، اين نام نامی معنيش مظهريّت فضل الهيست و

از لوازمش اينست که در اطوار و رفتار و گفتار نظر باستعداد و استحقاق خلق ننمائی

بلکه در هر صورت سيّئآت را بحسنات مقابلی نمائی و نکوهش را بستايش برابری

فرمائی بدخواه را خيرخواه شوی و جفا کار را وفا دار گردی پس بايد که آن يار

عزيز در بين خلق مانند جام لبريز صهبای نشئه انگيز بخشد هر زخمی را مرهم شود

و هر دردی را درمان گردد اميد وطيد است که بعون و عنايت رکن رشيد

موفّق بر اين نعت مجيد گردی و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

ص ١٧٤
هُو اللّه

ايّها المشتعل بنار محبّة اللّه، ابشر بنور الهدی و الهداية الکبری و الطّريقة

المُثلی انّ ربّک اختارک للدّخول فی هذه الحديقة النّورآء الّتی تعطّرت من نفحات

طيبها کلّ الأقطار فعليک بالشّکر الجزيل للرّبّ الجليل علی هذه الموهبة الّتی

تتلئلأ انوارها علی الآفاق و قل ربّ زدنی عرفاناً و ايماناً و ايقاناً و اجعل لی قوّة

و سلطاناً و اجعل لی حجّة و برهاناً حتّی اخرج يد قدرتی من جيب قلبی بيضاء

للنّاظرين و اقوم علی هداية العالمين بقوّة ناطقة الّتی هی الثّعبان المبين حتّی

يلقف حبال اوهام المحتجبين انّک انت الکريم و انّک انت الرّحمن الرّحيم ع‌ع

هُو اللّه

ايّها المقبل الی اللّه، قم بقوّة محبّة اللّه و انطق بالثّنآء علی اللّه و قل ايّها

المقبلون قد تنفّس صبح الوفآء و عسعس ليل الجفاء و تهلّل وجه الهدی واغبرّ

وجوه عليها قترة الغفلة و الهوی و انشرح صدر الأصفيآء بنفحات معطّرة عبقت

من حديقة الميثاق و نسائم محيية لقلوب اهل الوفاق حيّوا الی النّعمة العظمی

حيّوا علی الموهبة الکبری حيّوا الی العطيّة الّتی يتلئلأ انوارها علی الأرجآء

هذا باب الفلاح و هذا سبيل النّجاح و من دون هذا يا اهل خوسف سدّت الأبواب

و جفّت الأقلام و طويت الصّحف اشکروا اللّه بما کشف الغطآء بيد عهده الأوفی

ص ١٧٥

و اظهر کلّ شیء لأهل التّقی و منّ علی الأصفيآء بميثاقه الأبهی باثر من قلمه الأعلی

و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران، از عدم فرصت مختصر مرقوم ميشود جناب آقا حسن ابن آقا حسينقلی

را بجان مشتاقم و جناب استاد اکبر مسيحی را بنهايت وفا دوست دارم جناب

عبّاسعلی و جناب سلمان و جناب استاد محمّد علی جولا را بکمال اشتياق ياد نمايم

و در وفا در سبيل بها در حقّ نفسی قصور نخواهم و اميدوارم که پرتو حقيقت بتابد

و نور ملکوت جان و دل روشن نمايد جناب آقا رجبعلی را تحيّت محترمانه ميرسانم

جناب کربلائی رستم را بجان و دل مشتاقم جناب مرتضی عليخان را اميدوارم که

بآنچه رضای جمال مبارکست موفّق گردد و نصوص الهيّه را مجری دارد امة اللّه

ضلع کربلائی رستم را تحيّت ميرسانم جناب آقا بيک را بنصائح الهی و نوازش رحمانی

و الطاف سبحانی وصيّت مينمايم و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای ياران عزيز عبدالبهآء، بايد دقّت در نصوص الهيّه کرد و احکام

شريعت اللّه مجری داشت و از تأويل عرفاء و تشويش حکما احتراز و اجتناب نمود

زيرا نفوس را منجمد و افسرده و کسل و لاابالی و پريشان و سرگردان نمايد و عاقبت

ملّت الهيّه ذليل و حقير و در انظار عمومی گروه فسقه و فجره محسوب دارد البتّه

ص ١٧٦
دوستان حقيقی جز تقوای الهی آرزو ندارند ع‌ع
هُو الأبهی

ای ياران الهی، صبح است و مهر خاوريرا تابش درخششی و آفتاب جهان تاب

الهی را فيض و بخششی اين کوکب مشرقی را موکب پرتوی از جهان عنصری و آن

نيّر الهی را شعاع ساطعی از عالم معنوی اين روی زمين بيارايد آن در جهان علّيّين

رخ بگشايد اين از مطلع کيهان جبين برافروزد آن از افق مبين پردهء ظلمات

متتابعه عالمين بسوزد اين فيضش دمی و دريايش شبنمی آن پرتوش مستمر

و فيضش منهمر و آيتش مستقر و نجمش مکفهرّ پس پاک و منزّه است خداونديکه

بفيضی از ملکوت تقديس جهان و جهانيانرا زنده نموده و حيات بخشيده و بر کينونات

اهل حقيقت درخشيده و ابواب فيض لاهوت گشوده و عالم ناسوت را تختگاه

مليک ملکوت فرموده. ای ياران الهی اين موهبت کبری را از دست ندهيد

و اين فرصت عظمی را غنيمت شمريد وقت استفاضه است و هنگام افاضه

يوم اشتعال و اشتغال است و روز حصول آمال بحر اعظم موّاجست و نور اقدم

هادی منهاج و مشکاة عالم مزيّن بسراج وهّاج اگر در اين قرن خداوند مجيد

روی نيفروزيد و خوی معطّر ننمائيد و چشم نگشائيد و در ظلّ سدره الطاف

نيارميد در چه زمان و چه اوقات رخ روشن نمائيد و جهانرا گلشن کنيد

ص ١٧٧

فضل جمال قدم عظيم است و موهبت رحمة للعالمين و البهآء عليکم و علی

کلّ من ثبت علی عهد اللّه و ميثاقه العظيم ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران الهی، حمد خدا را نور هدی از افق ارض صاد در نهايت تلئلأ پديدار

گشته در قلوب شوق و شوری جديد افتاده و در نفوس اهتزاز تازه‌ئی آشکار

گشته مدّتی بود در نهايت سکون بود حال بحرکت منتهی شد ياران آغاز

آوازی نمودند و در اين گلشن تقديس شهنازی زدند انسان اگر بکلّی مفقود

گردد بهتر از آنست که مخمود شود مرده البتّه بهتر از افسرده و پژمرده است

زيرا مرده معذور است حول و قوّتی ندارد ولی افسردگی و پژمردگی از سيّئآت

سابقه و لاحقه حاصل گردد حال حمد خدا را که اين تيرگی مبدّل بروشنائی

شد و اين افسردگی بافروختگی منتهی گشت ايّام جميع انام در نهايت ظلام

ميگذرد در ظلمات ثلاث که در قرآن مذکور است مستغرقند لا يعلمون

المبدأ و لا المنتهی و لا يطّلعون بحقائق الأشيآء و العاقبة يرجعون الی الحفرة

الظّلمآء والدّرکات السّفلی قد خسروا الحيوة الدّنيآء و حرموا من النّشئة

الأخری فيا اسفاً لهم من هذه الغفلة العميآء اسئل اللّه بان يهديهم الی

سبيل الرّشاد و ينوّر ابصارهم بالنّور السّاطع من الأفق الأعلی باری ای

ص ١٧٨

ياران اين اوان وقت همّتست و سعی و اجتهاد تا بجهد بليغ آن اقليم را

باهتزاز آرند و بنفحات قدس زنده نمايند ترويج وحدت عالم انسانی کنند

و تأسيس يگانگی بشری نمايند يار و اغيار بنوازند و کار هر دردمند بسازند

و در اين گلشن جنّت ابهی بابدع الحان نغمه و آوازی بنوازند که گوشها

محرم راز گردد و جميع بشر همدم و هم آواز شود تأييدات غيبيّه پياپی ميرسد

و توفيقات صمدانيّه متتابعست اگر نفسی کلال آرد و يا آرام جويد خود را

محروم نمايد و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران الهی، الحمدلله دريای بی‌پايان در موج و هيجان و ابر نيسان

يزدان در فيضان شمس حقيقت از افق پنهان در نهايت اشراق است

و نفحات قدس از مهبّ عنايت در غايت انتشار و مشام روحانيان معطّر

و معنبر از اين نفحه مشکبار عالم امکان در فورانست و حقيقت کيهان

مستفيض از اين فيضان و نيّر الطاف چون مه تابان مشرق و لائح

بر جميع جهان. شکر کنيد خدا را که در چنين قرن عظيمی از عالم عدم

بعالم وجود قدم نهاديد و در ظلّ سدره عنايت در آمديد و از جام ميثاق

سرمست شديد حال دم آنست که هر يک مانند گل رحمانی در چمن

ص ١٧٩

الهی رخ برافروزيد و نفحات قدس منتشر نمائيد سبب الفت گرديد و مؤسّس

بنيان محبّت تا نزاع و جدال بکلّی زوال يابد و انوار جمال بر کافّه آفاق بتابد

جميع مانند طيور تجريد شهپر تقديس بگشايند و باوج عزّت ابديّه پرواز نمايند

در اين دور جمال ابهی اساس الفت عظماست و پرتو محبّت عالم اعلی اگر اين

افسردگان اهل فتور نبودند حال ملاحظه مينموديد که نيّر ظهور اشراقش

آفاق را احاطه نموده است و انوار محبّت بکلّی ظلمات بغض و عداوت را

از عالم امکان زائل نموده ولی چه توان نمود که آشنايان بيگانه شدند و

بيگانگان بخلوتگاه رحمن راه يافتند چنانکه حضرت مسيح ميفرمايد از

شرق و غرب گروه گروه در ملکوت داخل گردند و ابنآء ملکوت خارج

شوند فبئس ما فعلوا و حرموا علی انفسهم نعمة اللّه المهيمن القيّوم و عليکم

التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران الهی، هر چند نامه‌های متعدّده در اين مدّت مديده باحبّای قديمه

و جديده نگاشته شد ولی نامهء تازه وارد و اسمآء آن سروران کشور محبّت اللّه

در آن مذکور از قرائت آن اسمآء حالتی دست داد که زمام از دست رفت بی‌اختيار

بذکر ابرار مشغول شدم تا شوق و شعف اين قلب پرتوی بر جهان دل و جان

ص ١٨٠

آزادگان زند و شرق و غرب روشن گردد اگر بدانيد که بچه شور و شعفی

الآن بأملای اين نامه پرداختم البتّه از وجد و طرب در قميص جسد نگنجيد

ارواح بپرواز آيد جانها همدم راز گردد و دلها بسرور ابدی دمساز شود

اين نيست مگر از فضل و احسان حضرت يزدان و عليکم التّحيّة و الثّنآء

الهی الهی ايّد هؤلآء العباد علی رفع راية الميثاق و اعلآء کلمتک فی الآفاق و

اغفر يا ربّی الجليل لعبدک عبّاسعلی ( من اهل ريز لنجان ) الّذی شرب کأس البأسآء

والضّرّآء فی سبيلک و ابتلی باضطهاد المبغضين من اعدآئک و جرّعوه کأس

العذاب و زجروه اشدّ العقاب حتّی عرج اليک و وفد ببابک مبتهلاً اليک

ساجداً بين يديک ربّ انزله نُزُلاً مبارکاً و قدّر له کلّ خير فی ملکوتک الأعلی

انّک انت الکريم المقتدر الوّهاب ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران الهی، جناب آقا ميرزا حسن وارد و زبان بستايش شما گشود و اظهار

ممنونی و خشنودی فرمود که در حقّ او نهايت رعايت مجری نموديد و از

هر جهت مهربانی فرموديد ممنونيّت ايشان سبب مسروريّت اين مسجون

گرديد که الحمدلله ياران الهی مهربانند و سبب سرور قلوب دوستان پس

تا توانيد دلها را مسرّت بخشيد و جانها را بشارت دهيد غريبانرا ملجأ و پناه

ص ١٨١

گرديد و بی‌کسانرا سر و سامان بخشيد هر دردی را درمان باشيد و

هر زخمی را مرهم دل و جان با کلّ ملل عالم همدم گرديد و با جميع امم مونس

محترم شويد تعاون و تعاضد را اعظم سبب نجاح دانيد و محبّت و مهربانيرا

سبب آسايش عالم انسانی شمريد دوستان الهی امواج يک بحرند و قطرات

يک نهر گلهای يک بوستانند و رياحين يک گلستان نجوم يک آسمانند

و سراجهای يک شبستان بايد غمخوار يکديگر باشند و مهربان همديگر

من از لطف و محبّتی که در حقّ آقا ميرزا حسن نموده‌ايد مسرور و مشعوفم و

محظوظ و ممنون و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران اين مظلوم، جناب زائر آقا محمّد حسن وارد و ايّامی چند در اين

جمع همدم و همراز بود و در کمال عجز و نياز از درگاه حضرت بی‌نياز طلب

عون و عنايت کرد و از برای کلّ تأييد و توفيق خواست حال چون رجوع

بآن ديار نمايد ارمغان روحانی خواست تا پيامی از اين گمنام بانجمن مشتاقان

رساند لهذا بتحرير اين نامه پرداختم تا آنکه قلوبرا بشارتی و نفوس را مسرّتی

و ارواح را حرارتی حاصل گردد ای ياران مقصود از اشراق شمس حقيقت

و نفخ در صور و ارتفاع ندآء و تحمّل صد هزار مشقّت و بلا و حشر در مشهد فدا

ص ١٨٢

و قربانی شهدا اين بود که اين جهان تاريک روشن گردد و اين عالم ظلمانی

نورانی شود عرصه ناسوت جلوه گاه لاهوت گردد و روی زمين بهشت برين

شود نزاع و جدال بکلّی بر افتد بقسمی که جنگ و پرخاش از خصائص اراذل و اوباش

گردد بنيان بغضا برافتد و بنياد جفا خراب گردد و شجره محبّت و وفا غرس شود

و عالم خاک آئينه جهان پاک گردد اهل زمين آسمانی گردند و نفوس ظلمانی

نورانی شوند و انفس شيطانی رحمانی گردند محبّت و مهربانی آغاز کنند و با نوع

انسانی از هر قبيل در نهايت محبّت و الفت سلوک و حرکت فرمايند ای ياران

وصايا و نصايح جمال قدم را بگوش جان استماع کنيد و تا توانيد خاطری

ميازاريد و دلی را محزون مکنيد سبب سرور قلوب باشيد و باعث شادمانی

عالم انسانی گرديد نظر بخلق نکنيد بلکه توجّه بحقّ نمائيد متخلّق باخلاق الهی

شويد و منجذب بنفحات قدس ربّانی گرديد آيات رحمت حقّ باشيد و بيّنات

موهبت آسمانی گرديد دشمنانرا دوست جانی شويد و اعدا را يار روحانی گرديد

اگر ضربتی خوريد رحمتی بنمائيد اگر زخمی گيريد مرهمی بنهيد اگر سمّ قاتل چشيد

شهد فائق بدهيد بلکه بالطاف بی‌پايان حضرت رحمان مانند شمع هر جمعی را

روشن نمائيد تا جانها بشارت يابد و دلها مسرّت جويد چشمها روشن شود

گوشها همراز مرغ چمن گردد اينست وصايا و نصائح عبدالبهآء اميدوارم

ص ١٨٣
بآن موفّق شويد و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران، بانگ بانگ ميثاق است و نغمه نغمه وفاق بر اهل اشراق افق

وجود روشن است و مطالع آفاق منوّر بنور ربّ الألطاف و المنن ديده بگشائيد

تا مشاهده آيات کبری بنمائيد و در سايه شجره طوبی بياسائيد و محافل وجود را

بفيض ثبوت و رسوخ بيارائيد تا روی و موی را بخون خويش در قربانگاه عشق

بيالائيد اينست شرف عالم انسانی و اينست موهبت حضرت رحمانی و عليکم

التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران حقيقی اين زندانی، بشارت جشن و سرور شما در ايّام عيد رسيد

نهايت وجد و طرب حاصل گرديد اين مسجون را آرزو آنست که دوستان

بزم محبّت بيارايند و جشن مسرّت مهيّا سازند در نهايت شادمانی بموهبت

يزدانی کامرانی کنند و بفضل ربّ غفور محفل فرح و سرور مهيّا سازند عود

و رود ساز کنند و بآهنگ تسبيح و تقديس دمساز گردند هر روز عيش روحانی

ساز کنند و به بادهء محبّت اللّه نشئه بديعی آغاز نمايند بصهبای معانی و باده انجذاب

ربّانی مستغنی از خمور مزيل شعور گردند و بنهايت تقديس و پاکی و آزادگی

با خلق محشور شوند ای ياران الهی دلبر موهبت پرده برانداخته و شاهد عنايت

ص ١٨٤

عرض ديدار نموده بايد از فضل بيمنتهای جمال مبارک جام سرشار باشيد

و از الطاف شمس حقيقت شمعی روشن و نور بار و بتأييدات غيبيّه مظفّر و

منصور و بتوفيقات صمدانيّه پر سرور و حبور گرديد و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای ياران رحمانی عبدالبهآء، اگر بيان اشتياق خواهم اوراق کفايت ننمايد

اگر آرزوی ديدار کنم الحمدلله در جهان جان و دل حاضر و آشکاريد اگر تشويق

بر خدمت خواهم الحمدللّه بخدمت قائميد و اگر تحسين رفتار و گفتار جويم

الحمدلله بذکر حقّ ناطقيد و موفّق بنيّت صادق پس بهتر آنست که شما را

تأييد الهی طلبم و توفيق آسمانی جويم و از فضل و موهبت جمال ابهی عون

و عنايت جديد خواهم که اجزاء آنمحفل هر يک شمعی روشن گردد و درختی

بارور شود ستاره‌ئی درخشنده گردد و آيت موهبت خداوند آفرينش شود

مطمئن بالطاف جمال ابهی گرديد و مستريح در ظلّ سدره منتهی و اميدوار

بصون و عون بيمنتهی و عليکم البهآء الأبهی از عدم فرصت مختصر مرقوم شد ع‌ع

هُو اللّه

ای ياران رحمانی عبدالبهآء، هر چند شبانگاهست ولی صبحگاهی

ملکوت الهی است يعنی انوار ساطعست و وجوه لامع فيض قديم جمال ابهی

ص ١٨٥

نديم هر قلب سليم است و تجلّی مجلّی طور همدم هر ثابت مستقيم ندای جانفزای

جمال قدم از جهان غيب گوشزد هر پاک حبيب است و بشارات و اشاراتش

بخشش فيض لاريب صيت عظمتش شهره آفاق است و صوت مرغان

چمنستان حقيقتش روح بخش اهل اشراق پس بايد کلّ نعره برافرازيم

و ولوله در اين جهان فانی بقوّه الهی اندازيم تا حيات جاودانی در اين جهان

فانی رخ بگشايد و موهبت آسمانی تجلّی بنمايد و فيض ابدی جنّت ابهی

جهانرا بيارايد خمودت تا چند و خاموشی تا کی شعله نورانيّهء نار موقده

الهی در قطب آفاق بلند است و شمع روشن هدی شاهد انجمن اگر از حرارت

اين شعله الهيّه نيفروزيم بچه آتش جانسوزی افروخته گرديم اگر از اين

صهبای خمخانه الهی سرمست نگرديم از چه باده پر نشئه‌ئی قدح بدست گيريم

و اگر در محفل تجلّی بادهء خلّر روحانی در ساغر رحمانی نيندازيم در چه بزمی

پر جوش و خروش گرديم ای ياران الهی بانگ بانگ جمال ابهاست از ملکوت

غيب و آهنگ آهنگ ملأ اعلی در وجد و طرب آئيد و در جذب و وله که

عبدالبهآء اسير زنجير سجن يوسفی شده تا در بازار بندگی رخ برافروزد و در مصر

عبوديّت تاج بلا بر سر نهد و طوق موهبت کبری در گردن اندازد ها بشری

ها بشری ها اهل طرب بشری و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

ص ١٨٦
هُو اللّه

ای يار روحانی، الحمدلله شمع رحمانی در انجمن يزدانی غبطه آفتاب فلک

اثير است و پرتو الطاف ربّانی چون مهر منير ساقی باقی در بزم الهی باده ميثاق

ميدهد و دلبر پرده نشين از جهان پنهان جلوه اشراق ميفرمايد جام

حقّ سرشار است و آهنگ بلبل ملأ اعلی نغمه مطرب مرغان گلزار و مرغزار

در هر دم ترانه بديعی بلند و در هر نفسی نغمه جانبخشی از طيور چمن در گوش

هر هوشمند آواز تسبيح و تقديس است و آهنگ توحيد و تهليل که بملکوت

ابهی ميرسد و ملأ اعلی را بعيش و طرب و جشن و وله آورده زيرا گلبانگ

مرغان اين چمن سبحان ربّی الأبهيست و نغمه و آهنگ اعلان عبوديّت

آستان مقدّس حضرت کبرياء ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران روحانی، هر چند بظاهر از همديگر دور و مهجوريم ولی بحقيقت

در محفل سرور و حبور مجموع و مألوف در ظلّ عنايت ربّ غفوريم و سرمست

کأس مزاجها کافور زيرا فيض بحر البحور شاملست و فوز موفور حاصل امواج

يک بحريم و قطرات يک نهر پرتو يک آفتاب يافتيم و برشحات يک سحاب

نشو و نما نموديم در اينصورت همدميم و محرم و مأنوسيم در هر شام و

ص ١٨٧

صبحدم فراقی نيست و جدائی نه پيدا و هويدائيم و سودائی و شيدائيم

از فضل حضرت بيچون اميدم چنانست که مؤيّد بالطاف الهی گرديد و

موفّق بفيض نامتناهی و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران روحانی، شب و روز در اين محضريد و صبح و شام حاضر انجمن

دمی از ياد ياران فراغتی نجويم و نَفَسی بی ذکر دوستان زندگانی نخواهم

همواره با چشم اشکبار و آه آتش بار بدرگاه احديّت تضرّع و نياز خواهم که

دوستان خويش را منقطع از کم و بيش نمايد و فارغ از بيگانه و خويش فرمايد

بکلّی گرفتار آن زلف مشکبار کند و مبتلای آن رخسار پر انوار در هر آنی تأييدی

فرمايد و در هر دمی مرهمی بخشد تا هر جريح مستريح گردد و هر منجمدی

مشتعل شود هر ساکتی ناطق گردد و هر جامدی نابت شود ملال و کلال

نماند و انوار جمال احاطه کند نشاط و انبساط حاصل گردد و فرح الهی

رخ بگشايد قوّه معنويّه نمودار گردد و موهبت کبری جلوه کند و دلبر

آمال شاهد انجمن گردد و اميدوارم که آن ياران چنان مؤيّد و موفّق گردند

که آشنا و بيگانه حيران شوند و انوار خداوند يگانه آن سامانرا درخشنده

و تابان نمايد و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
ص ١٨٨
هوالله

ای ياران عبدالبهآء، اعظم خدمت در آستان مقدّس تشکيل مجلس

تبليغ است پس شما ای ياران الهی و رفيقان عبدالبهآء و بقول ترکها

يولداش و ارقاداش اين غريق بحر فنا بايد در تأسيس محافل تبليغ نهايت

همّت بنمائيد تا تأييدات ملکوت ابهی احاطه کند و انجذابات ملأ اعلی

جلوه نمايد و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران عبدالبهآء، خوشا خوشا بحال شما که بخدمت مشغوليد و

از دون حقّ منفور و بنصيب موفور محظوظ زبان بتبليغ گشائيد و ببيان

بليغ نطق مينمائيد و ادلّه و براهين جمال مقصود بانظار مينمائيد و بابدع

الحان در آذان طالبان مينوازيد مؤيّديد و موفّق معطّريد و منوّر معزّزيد

و محترم عزيزان عبدالبهائيد و مقرّبان درگاه کبريا بايد در هر دم صد

هزار شکرانه نمائيد که الحمدلله هر يک در آستان الهی کاشانه‌ئی بنياد نهاديد

و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران عبدالبهآء، جهدی کنيد که در محفل روحانی مصدر سنوحات

ص ١٨٩

رحمانی شويد و باعث ترويج دين الهی شب و روز جز خير عموم بشر

نينديشيد و بغير از صلاح عالم انسان مپسنديد بخدمت عالميان پردازيد

و بمحبّت آدميان همدم گرديد نور مجسّم شويد و روح مصوّر تا سبب

حيات بشر و شرف حجر و شجر و مدر گرديد يعنی در هر مکانی که در آئيد

آن مکان مبارک گردد و در هر بوستانی که داخل شويد ميمنت يابد و در

هر وثاقی که مجتمع گرديد تهنيت گردد و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای ياران عبدالبهآء، نامه‌ئی که بمتصاعد الی اللّه جناب منشادی مرقوم

نموده بوديد ملاحظه گرديد چون آن گل بگلستان حقيقی صعود نمود

و آن طير بآشيان الهی پرواز کرد و آن مشتاق بمحفل تجلّی نيّر آفاق بشتافت

و آن پروانه قصد سراج ملأ اعلی کرد لهذا اين عبد بتحرير جواب پرداخت

از ائتلاف و انُس و اجتماع ياران پارسی و دوستان رحمانی مرقوم نموده بوديد

چه بهتر از اين که مانند گلهای حقايق و معانی در گلشن الهی در نهايت

طراوت و لطافت و حلاوت با يکديگر بياميزند و بنشينند و برخيزند و وجد

و طرب انگيزند مظاهر احديّه در عوالم بشريّه جلوه نمايند تا خلق را الفت

و محبّت بياموزند و نوع انسانرا انعطافات وجدانی تعليم نمايند تا بيگانگی

ص ١٩٠

از عالم انسانی برافتد و يگانگی حقيقی چهره گشايد نظر بعَرض نکنند دقّت

در گوهر عالم انسانی نمايند باری شکر ايزد پاک را که بر جهان انسانی اشراق

انوار نامتناهی فرمود قلوبرا نورانی کرد و نفوس را رحمانی فرمود جان

و وجدانرا بپرتو حقيقت روشن کرد شمع هدايت برافروخت فيض و

عنايت مبذول داشت بينوا بوديم از کنز ملکوت بانوا کرد و از الطاف

بی‌پايان بهره و نصيب داد بسايه شجره اميد خواند و بمواهب جديد

نويد بخشيد ای ياران وقت شادمانيست و هنگام مسرّت وجدانی از

خبر راحت و خوشی و مسرّت بازماندگان شهدای الهی بينهايت فرح و مسرّت

حاصل گرديد نهايت آرزوی عبدالبهآء خوشی و سرور بازماندگان

شهداست من آرزوی خدمت آنان نمايم و منتهای آمالم اينکه کاری

از دست بر آيد که سبب راحت و آسايش آنان گردد عليهم بهآء اللّه الأبهی

و عليهم ثنآء اللّه الأوفی و لهم البشارة الکبری و الموهبة العظمی ع‌ع

هُو اللّه

ای ياران عبدالبهآء، تجلّی کلمة اللّه مانند پرتو آفتابست که کون و امکانرا

تسخير نمايد و جهان تاريک را روشن و منير کند آنچه در هويّت کائناتست

از حيّز کمون بحيّز شهود آرد و آنچه در زمين خاک پنهان گشته انبات نمايد

ص ١٩١

از تراب پاک گل و رياحين روياند ولی از شوره زار جُز خار و خس بيمقدار

نرويد پس حمد کنيد خدا را که الحمدلله ارضی طيّب و طاهر بوديد که گل

و رياحين ايمان و ايقان انبات نمود اين موهبت شايان هزار شکرانه است

و اين گلشن سزاوار هزار ترانه و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع

هُو الأبهی

ای ياران عزيز عبدالبهآء، همواره منتظر ورود اخبار مسرّه شما هستم که

روز بروز بنور هدايت روشنتر و ترقّی بيشتر نمائيد الطاف حضرت بهاءاللّه

يمی است بی‌پايان نمی از آن حيات جاودان لهذا امواجش بر قلوب ياران

متتابع ميرسد و از آن امواج انبعاثات وجدانی و انجذابات روحانی حاصل

و زمام از دست ميرود و بی‌اختيار تضرّع و ابتهال بملکوت اللّه ميگردد

پس تا توانيد قلب را فارغ نمائيد تا از اشراق شمس حقيقت هر دم پرتوی جديد

يابيد جميع در قلب عبدالبهآء موجوديد و هر دم بدرگاه احديّت توجّه

مينمايم و شما را موهبت کبری ميطلبم عبدالبهآء عبّاس

هُو اللّه

ای ياران عزيز عبدالبهآء، حضرت جوان روحانی در نامه نامی خويش

نهايت ستايش و ثنا از آن ياران باوفا نموده که هر يک در محفل رحمانی شمعی

ص ١٩٢

افروخته‌اند و در گلشن ربّانی بلبلی جان سوخته بقسميکه طيور چمنستان

آفاق را الحان بديع آموخته‌اند و فی الحقيقه چنين است و اين خبر سبب

سرور اين قلب حزين است که الحمدلله جمال ابهی در آغوش تربيتش نفوسی

پرورش داده که نور هدی در جبين و نطقی شکرين و جلوه مانند طاووس علّيّين

ای ياران عبدالبهآء، هر يک سزاوار نامه‌های متعدّديد ولی عبدالبهآء

از کثرت مشاغل و غوائل فرصت تحرير حرفی ندارد با وجود اين الآن در نهايت

روح و ريحان بذکر شما مشغول و بنگاشتن مألوف امّا اصل اين است که

قلب بياد شما قرين و مذاق شکّرين و اين از نَفَس مشکين از روح الأمين

لهذا نامه‌های روحانی در هر آنی پی در پی از جهان قلب ارسال ميگردد پيک

روحانی در ميانست و قاصد رحمانی عيان گوش هوش باز داريد و آن نغمه

و آواز را بشنويد که همواره بگوش دل ميرسد و جان و روان می پرورد

ای ياران عبدالبهآء الحمدلله مواهب اسم اعظم مانند آفتاب پرتوش ظاهر

و شعاعش باهر و کلّ در ملکوتش حاضر بپاداش اين بخشايش بايد دمی نياسائيد

و نَفَسی بر نياوريد و سکونی نجوئيد و صبر و قراری نطلبيد چون شعله طور برافروزيد

و مانند کأس مزاجها کافور سرشار گرديد تا جام لبريز بعزيزان بخشيد و باده

شورانگيز بکام ياران ريزيد و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

ص ١٩٣
هوالله

ای ياران عزيز مهربان، بلسان قلم هر قدر تحرير و تقرير مراتب اشتياق نمايم

از عهده بر نيايم زيرا خامه و مداد بيگانه و صفحه قرطاس نامحرم ياران يگانه

پس خوشتر آنکه بنطقی ديگر بيان آرزوی جان و وجدان نمايم اگر بدانيد

که در ايندم اين دل چگونه بياد شما همدمست و چه احساسی مستولی بر قلب

و چه تلاطمی در بحر اشتياق چون محيط اعظم البتّه از شدّت سرور و حبور

کأس مزاجها کافور نوشيد و چنان جوش و خروشی زنيد که خاور و باختر بهوش

آريد اميدوارم که چنين شويد و مرغان آشيان علّيّين گرديد در اين

گلشن الهی برشاخسار معنوی مانند طيور سحر چنان گلبانگی زنيد که آهنگش

ملأ اعلی را باهتزاز آرد ملاحظه نمائيد که در مدّتی قليل شکوه سروران

و شوکت سرداران و عزّت بزرگان چگونه محو و نابود گشت هر يک از قصر

معمور بقبر مطمور افتاد و از اوج عزّت در خاک مذلّت مأوی جست کان

لم يغنوا فيها بلکه هبآء مُنبثّا گشت و سراب بقيع يحسبه الظّمآن مآء گرديد

او لم يسيروا فی الأرض فينظروا کيف کان عاقبة المکذّبين با وجود اين شهود

ديگر عاقل را چه مبالاتی و انسانرا چه مباهاتی و بحيات دنيا چه تعلّقاتی در اين

عالم ترابی تحقّق وجود نيز مختصّ باهل سجود است باز آثار آنان باقی و صيت

ص ١٩٤

آنان بلند و نسيم آنان در مرور و پرتو آنان در ظهور در جميع عوالم الهی حتّی

نقطه ترابی عَلَمشان بلند است و صيتشان ارجمند رغماً عن انف کلّ متکبّر

مغرور و ملحد منفور از يوم آدم تا ايندم چه قدر سروران جهانگير در روم و

ترک و تاجيک پيدا شدند کو آن تاج و تخت و کو آن طالع بخت و کو آن شکوه

ملوکانی و کو آن شوکت کشورستانی کلّ بباد رفت لکن بنده ضعيفی از ياران

الهی که در ابتدای ابداع بود الی ختم اختراع در جميع عوالم الهی حتّی در نقطه ترابی باقی

و ساقی و برقرار چنانچه مشاهده ميکنيد که الی الآن از دست مبارک آن آزادگان

صهبای محبّت اللّه نوشانوش است پس قدر اين ايّام را بدانيد و مگذاريد که

بيهوده بگذرد تا توانيد بکوشيد و بخروشيد تا جامی لبريزی از باده شورانگيز

از دست يار عزيز بنوشيد و عليکم التّحيّة و الثّنآء اللّهمّ يا من تجلّی علی الطّور

و ظهر فی السّاعير و اشرق من فاران و انار من الأفق الأعلی و ظهر من ملکوت

الأبهی انّی امرّغ جبينی و اعفّر وجهی بالتّربة المقدّسة الّتی فاحت نفحاتها

من مرکز الأشراق و عطّرت الآفاق و اتضرّع اليک بقلب خافق و عيون دافق

بدموع فائضة فی محبّتک و صدر منشرح بذکرک و روح مستبشر بالطافک

ان تعطف علی هؤلآء الأصفيآء باعين رحمانيّتک و تشملهم بفيوضات ربّانيّتک

و تجعل لهم مخرجاً و ترزقهم من مآئدة سمآء احديتّک ربّ اجعلهم مشاعل

ص ١٩٥

ذکرک و مهابط الهامک و مصادر جودک و مواقع نجومک ليهدوا الخلق

الی مرکز وحدانيّتک و يُهدوهم من عطايآء خزآئن صمدانيّتک و يقودوهم

الی مرکز الهدی و يقودوهم بفضلک و موهبتک بين الوری حتّی يردوا الی

المورد العذب الفرات وَ يَفِدوا وفداً علی رحاب قدسک يا مولی الوری

انّک انت الکريم الرّحيم العزيز القدير الجميل الرّحيم الرّحمن ع‌ع

هُوالأبهی

ای ياران معنوی، لحظات عين عنايت شامل شماست و توجّهات

الطاف رحمانيّت فائض بر شما مشمول عواطف عظيمه حضرت ربّ

جليليد و مستغرق در بحر الطاف خداوند کريم قديم در اين قرن اعظم کبريآء

که غبطه قرون اولی و مجلّی بر قرون اُخراست همّتی بلند بنمائيد و مقاصدی

ارجمند بکنيد که بآنچه از لوازم اين موهبت است ظاهر و هويدا گردد اليوم

هر نفسی متمسّک بعهد و ميثاق الهی شود و متشبّث بپيمان و ايمان رحمانی گردد

و در نشر نفحات اللّه کوشد روح القدس تأييد کند و روح الأمين تلقين بنمايد

و بامری موفّق گردد که نفحات طيّبه‌اش اهل ملأ اعلی را مشام معطّر کند و

ندای تحسين را از ملکوت ابهی بشنود و البهآء عليکم
و علی کلّ من سعی فی نشر نفحات اللّه ع‌ع
ص ١٩٦
هوالله

ای ياران مهربان، حمد کنيد خدا را که قطع دريا نموديد و مسافة بعيده طی

کرديد و باين آستان رسيديد توجّه بخدا کرديد و توسّل بساحت حضرت

کبريا جستيد از غير حقّ بيزار شديد و مشام برايحه محبّت اللّه مشکبار نموديد

ياران پارسی رفيق و انيس منند زيرا راه راستی پويند دوستی جويند راز صلح و آشتی

گويند و حقّ پرستی نمايند من از آنان شادمانم و در هر دم بدرگاه حضرت يزدان

عجز و نياز کنم و تأييد و توفيق طلبم شما آنانرا مژده دهيد تا بدانند که عون و

عنايت حقّ همدم است و فضل و موهبتش همراز و محرم بجان و دل بکوشند تا اين

جام بخشش سرشار گردد و ابر رحمت چنان ريزش نمايد که کلّ را غرق دريای هوش

و بينش کند و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران و امآء رحمن، الحمدلله که در موسم بهار الهی و فصل ربيع رحمانی که نفحه

حيات ابدی در حقائق نورانيّه دميده شده در ظلّ عَلَم يا بهآء الأبهی محشور شديد

و مانند مرغان چمن بر شاخه‌های سرو و سمن بابدع الحان بتسبيح و تهليل

حضرت رحمن پرداخته‌ايد مدهوش صهبآء حقيقتيد و مسرور در اين گلشن

حضرت احديّت خلعت هُدی در بر داريد و سايه موهبت حضرت بهآاللّه

ص ١٩٧

بر سر از اوهام زاغ و زغن رهيديد و از ترانه مطرب گلزار و چمن بوجد و طرب

آمديد آهنگ ملأ اعلی شنيديد و گلبانگ بلبل باغ هدی استماع نموديد

از مائده آسمانی بهره و نصيب گرفتيد و در فيض ملکوت ابهی سهيم و شريکيد

اينست فضل و موهبت کبری که احاطه باهل بها کرده پس در نهايت سرور

و شادمانی و حبور و کامرانی بشکرانه اين الطاف الهی پردازيد تا حقيقت و ان

شکرتم لأزيدنّکم تحقّق يابد و عليکم و عليکنّ البهآء الأبهی عبدالبهآء عبّاس

احبّای الهی و اماء الرّحمن عليهنّ و عليهم بهاء اللّه الأبهی

ای ياران، وقت آنست که بلبل معانی در گلشن توحيد بسرايد و طيور حديقه

تقديس در رياض تمجيد گلبانگ رحمانی زند زبان بذکر حقّ بيارائيم و ديده بافق

عنايت بگشائيم و توجّه بحضرت احديّت نمائيم و بکمال جانفشانی در ميدان

معانی بکوشيم و بجوشيم و بخروشيم تا جهان خاک تابناک گردد و افق وجود بنور

سجود روشن و منوّر شود بيگانگان آشنا گردند و اغيار يار شوند کوران

بينا و کران شنوا و نادانان دانا و مردگان حيّ توانا شوند اگر باين امر جليل موفّق

و مؤيّد شويم در جهان الهی رخ برافروزيم و مانند شمع در انجمن عالم بسوزيم و

موهبت دو جهان اندوخته گردد و پرده اوهام سوخته شود سبب نورانيّت

جهانيان گرديم و موهبت عالميان شويم و الّا ايّام معدود مفقود گردد و

ص ١٩٨

حيات موقّت بوفات ابدی انجامد عزّت مبدّل بذلّت شود و سود و ربح

زيان و خسران گردد و ذلک هوا الخسران المبين تحقّق يابد پس تا توانيد مياسائيد

محفل بذکر رحمن بيارائيد و جلوه نورانی نمائيد و فرياد عاشقان

برآريد و نعره مشتاقان بزنيد تا عالم وجود بحرکت و اهتزاز آيد و جميع نفوس محرم

راز گردند اينست سزاوار ياران و اينست شايان عاشقان جمال رحمن

ربّ ربّ ايّد المخلصين علی التّوجّه بالأفق المبين و اجتذب قلوبهم بالأنوار

السّاطعة من الکوکب المنير و احی افئدتهم بمآء معين و نوّر ابصارهم بمشاهدة

آثار قدرتک فی السّموات و الأرضين و اجعلهم متمسّکين بالحبل المتين و

منجذبين اليک بين العالمين انّک انت الکريم انّک انت العظيم و انّک انت

الرّحمن الرّحيم ع‌ع
هُو اللّه

ای يار جانی، آنچه نگاشتی و راز درون داشتی معلوم و مکشوف شد و سبب سرور

ياران الهی گشت زيرا دليل بر انجذاب بود و برهان بر التهاب نار محبّه اللّه ای خوشا

بحال تو که مورد الطاف رحمانيّت گشتی و مشمول نظر عنايت شدی پس بشکرانه

اين موهبت ما دون آن دلبر مهربانرا فراموش کن و در ترويج دين و آئينش بکوش

و نشر تعاليمش بنما زيرا تعليم آن يار قديم راحت دو جهانست و آسايش دل و جان

ص ١٩٩

صلح اعظمست و آسايش و سلامت قبائل و امم آرايش جهان آفرينش است و

بخشش معطی دانش و بينش جان جهانست و حيات عالم امکان نورانيّت رحمانيتّست

و روحانيّت عالم انسانيّت تا توانی در اين امر مبرور بذل مجهود کن تا مانند

چراغ در اين بارگاه بدرخشی و بمثابه گل در طرف اين چمن شکفته گردی

و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای يار حقّ پرست، کلمه حقّ در افواه ناس متداول ولی کلّ از آن غافل لفظی

بر زبان برانند ولی از معنای آن ذاهل نام بپرستند نه صاحب نام بدامن اسم

بياويزند ولی با مسمّی نياميزند اينست سبب احتجاب کلّ الحمدلله تو حقّ را

يافتی و صاحب نام را شناختی و بآتش محبّت حقّ بگداختی و عَلَم ثبوت بر پيمان

برافراختی در آينده انشاء اللّه مأذون حضور خواهی شد و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای يار حقيقی، بکمال عجز و زاری در آستان مقدّس تضرّع نمايم که آيت هدی

شوی و رايت ملأ اعلی شمع انجمن توحيد شوی و شاهد بزم تقديس نطق

فصيح بگشائی و بيان بليغ بنمائی بلبل گلشن اسرار شوی و گلبانگ حقائق و معانی

زنی و بيان آثار فيض نامتناهی فرمائی و درس مقامات روحانی دهی ع‌ع

ص ٢٠٠
هُو اللّه

ای يار ربّانی، اين مطرب از کجاست که برگفت نام دوست نامه شما را جناب

آقا ميرزا حيدر علی نزد من فرستاد چون نظر بر آن سطور افتاد بهجت و فرحی زايد

الوصف رخ داد زيرا از يار روحانی بود ايّامی که در ساحت حضرت مقصود الفت

ميشد و مشام بنفحات آنگلشن تقديس معطّر بود و مسامع از خطاب رحمن متلذّذ

و قلوب بمشاهده جمال مستبشر آن الفت ابداً از خاطر نرود دائماً مفرّح

جان و دل است باری چون قرائت نامه منتهی شد با جان و وجدان در نهايت

انجذاب تضرّع بدرگاه حضرت نامتناهی گشت که آنجوان روحانی نوجوانی

از سر گيرد و ايّام شباب و زندگانی تازه نمايد يعنی بقوّت جديدی از ملکوت

ابهی مؤيّد شود و مانند دريا از هبوب ارياح وفا بجوش و خروش آيد موجی

زند اوجی گيرد و هر چند وحيد است قوّت فوجی يابد و کم رجل يعدّ بالف

مَثَل در نزد عرب است باری اقترانی که در نظر است متيمّن و مبارکست امّا

مَهر بنصّ کتاب متجاوز از پنج واحد دِرْهم يا دينار جائز نه هذا حکمٌ صارمٌ حتمٌ

مقضیٌ من اثر القلم الأعلی حضرت رفيق جانی و انيس ربّانی و مونس وجدانی

کهل روحانی را بجان مشتاقم و تکبير ابدع ابهی ميرسانم

و عليک البهآء الأبهی ع‌ع
ص ٢٠١
هُو اللّه

ای يار روحانی، در اين سنه مبارکه آثار نصرت الهی از جميع جهات مانند نور

سحر در جميع آفاق درخشنده و تابان و آيات برهان در مدن و قری ترتيل

ميگردد و سلسبيل عنايت در انجمن عالم سبيل ميشود از هر کرانه‌ئی نغمه‌ئی

و از هر اقليمی آهنگ و دمدمه‌ئی بلند است و اين از مواهب کلّيّه خداوند

پس نعره يا بهآء الأبهی بشنو که از اينجهان بمسامع ملأ اعلی رسد و آهنگ

يا عليّ الأعلی استماع کن که اهل صوامع ملکوت را بوجد و طرب آرد

لهذا احبّا بايد در نهايت شوق و شعف بسرور و حبور پردازند که الحمدلله

آنچه آرزوی دلهای پاک و نهايت آمال جانهای تابناک است بفضل و

عنايت حضرت مقصود ميسّر و مشهود گرديده بقسميکه دلبر آرزو در نهايت

جمال شاهد انجمن گشته و بر جميع ياران عرض ديدار مينمايد جناب امين

نهايت تحسين از محافل روحانی احبّای کليمی مينمايد که فی الحقيقه در خدمت

امر اللّه اقدام کلّی و اهتمام عظيم دارند بقسمی که مرا آرزو چنين که بياد هر يک

از آن ياران دلنشين پردازم و نامه نگارم امّا ذکر هر يک فرداً فرداً فرصت نه

لهذا جمعاً ذکر ميشوند و جناب امين ذکر کلّ را نموده‌اند الحمدلله در اين

دور اعظم نظر عنايت شامل اسرائيل است تا جميع وعدهای انبيا در حقّ

ص ٢٠٢

ايشان در عالم وجود و شهود تحقّق يابد ای ياران اسرائيل، حضرت کليم

در ملکوت تقديس تمجيد از اشتعال و انجذاب شما ميفرمايد و لاهوتيان

تحسين نمايند و ربّانيان توصيف کنند و اهل ملأ اعلی در هر دمی ندای

طوبی لکم طوبی لکم برآرند لهذا اميدم وطيد است که ياران اسرائيل خدمتی

نمايان در اين اوان بربّ جليل نمايند و حضرت ابراهيم خليل را در ملکوت

رفيع سبب ازدياد روح و ريحان گردند و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای يار روحانی، جناب حاجی محمّد حسن آقا بعد از زيارت روضه مقدّسه

مطهّره يثرب و طواف کعبهء بطحآء باين بقعه مبارکهء نورآء وارد گشتند و ايّامی چند

با اين قلعه بند بسر بردند و ياران خورسند گشتند اين بند نيست رهائيست

اين زحمت نيست موهبت آسمانيست اين زندان نيست ايوانست اين

قعر چاه نيست اوج ماهست و دليل بر اين نهايت شادمانی در محفل اين

زندانی بلکه کامرانی دو جهانی حاصل از خدا ميطلبيم که ايشانرا مؤيّد فرمايد

و اين حجّ مبرور را سبب حصول فضل موفور فرمايد و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای يار ديرين، الحمدلله رويت جنّة النّعيم است و خويت بهشت برين

ص ٢٠٣

همواره بخدمت حضرت يزدان مشغول بوديد و هميشه بعبوديّت آستان

مألوف نظر عنايت شامل بود و الطاف بی‌نهايت کامل از بدايت حيات

در ظلّ شجره رحمانيّت بوديد و از طفوليّت مظهر انوار موهبت قدم

ثبوت بنموديد و رخ را بانوار رسوخ روشن کرديد و حال نيز موفّق

برضائيد و مؤيّد بوفا ياران الهی را روش چنين بايد و خلقی چون بهشت

برين شايد همواره در خاطريد و هميشه در محفل حاضر و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای يار ديرين من، ايّاميکه همراز و همنشين بودی در خاطر است ابداً

فراموش نگردد الحمدلله روشنی و از نار محبّت اللّه مانند سمندر در آتشی خوشی

و دلکشی در کوه و صحرا در جميع شهرها مانند باد باديه پيما باش و پيمانه

پيمان بدست گير و باده الطاف جمال مبارک بنوشان لسان بليغ بگشا

و قوّه تبليغ بنما تا خفتگان بيدار گردند و محرومان از فيض جمال مبارک

بهره و نصيب يابند و عليک البهآء الأبهی عبد البهآء عبّاس

هُو اللّه

ای يار عزيز، هميشه در خاطر عبدالبهائی بلکه در محضر حاضر تمثال تو

در پيش بصر است و شمائلت در نظر همواره از آستان جمال مبارک

ص ٢٠٤

استدعای الطاف بی‌پايان ميشود تا آن يار نيکخوی از پرتو عنايت دلبر دلجوی

مشکاة انوار شود و مصباح اسرار گردد يقين است که تأييدات غيبی و توفيقات

لاريبی پياپی ميرسد و انتشار انوار مه تابان در آنسامان ميگردد الحمدللّه آذربايجان

جان يافته و آذری در دل افروخته کلمة اللّه در انتشار است و دلبر موهبت

پروردگار بی‌پرده و حجاب ياران روحانی عبدالبهآء با رخی نورانی و موهبتی

آسمانی و فيضی سبحانی و قوّتی ربّانی مؤيّدند جميع را از قبل من با نهايت شوق

و مهربانی تحيّت ابدع ابهی ابلاغ داريد هميشه منتظر آنم که خبرهای پر سُرور

از آن اقليم برسد که الحمدلله بفيض ملکوت ابهی جنّت النّعيم شده و بياران

تُرک من اين پيام ترکی من برسان عزيز يارانم و معزّز ياورانم دلبر آفاق جمال ابهی

انجمن عالمده کشف حجاب و رفع نقاب ايدرک کون کبی طوغوب پارلاق

پارلاق جلوه جمال بيور مشدر گوزلری آچق ديده‌لری بينا اولان زيرک

و زکی ترکلر يوزلری کولوب گوزلری پارلايوب واله و حيران قالمشلر در

عشق اولسون انلره آفرين اولسون او دانا و بيناتر گلره انجق بر طاقم خفّاش

صفت سفله‌لر گوزلرينی يوموب ظلماتده مستغرق اولمغه برابر هانی انوار هانی

اسرار هانی آثار ديورلر و کور اولد قلرينی اعلان ايدرلر آچق گوزلره مبارک

کون طوغنجه او کون پر شکون در حقيقة رهنمون در تسلّی قلب محزون در

ص ٢٠٥

امّا کور مکدن محروم اوغر سرّ مجنون بر انسان محزون اولور و هلاکت

قويويه يوزی سرنگون اولر دلخون اولر زار و زبون اولر حضرت بيچونه

شکر ايتملی ثنا ايتملی ستايش ايتملی زيرا بزی قبول ايلدری و مسرور ايلدری

و درگاه احديّتنه بندگان مخصوص ايلدی و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای يار قديم و رفيق و نديم، اگر بدانی که عبدالبهآء الآن بچه حالتی و

شوق و ولهی بنگارش اين نامه پرداخته البتّه از شدّت وجد و طرب برقص

آئی و فرياد يا بشری و يا طوبی لی برآری حلول عيد مولود حضرت موعود

مبارک است و متيمّن و عليک البهآء ع‌ع
هُو اللّه

ای يار قديم و همدم و نديم، آنچه بنگارم شرح حال درون نتوانم که

اين قلب مشتاق چگونه بياد ياران وفاق پر انجذابست فی الحقيقه بنده

صادقی و يار موافق جز جانفشانی و راهنمائی و شعلهء نورانی کاری نداری

اهل ملأ اعلی تحسين مينمايند قلبت بهشت برين است و خويت رشک

روضه نعيم البتّه عون و عنايت الهی نصير و معين گردد تا مانند نافه مشکين

آن سر زمين را معطّر از مسک اذفر بنمائی حق ظهير است و دستگير ديگر

ص ٢٠٦

چه مطلبی مطمئن باش و مستبشر توکّل بخدا کن و توسّل بذيل کبريآء

باقی خدا با تو باد ع‌ع
هُو اللّه

ای يار قديم، نامه‌های متعدّده در اين مدّت از شما رسيده که جميع در

پورتسعيد جمع شده بود و ممکن نبود ارسالش بارض مقصود لهذا يکدفعه وارد

و ملاحظه گرديد و ايضاً اخيراً که بتاريخ نهم شهر جمادی الأولی سيصد و

سی و هفت بود اين ايّام رسيد چون اين نامه اخير قريب التّاريخ است لهذا

ممکن است که جواب مرقوم گردد امّا اگر بخواهم جميع مکاتيب را جواب

بنويسم ابداً مجال نيست امّا ستايش از دوستان وطن جمال مبارک مخصوص

بارفروش نموده بوديد من از ياران بارفروش و سمنان و سنگسر و امامزاده قاسم

و ساری و شهميرزاد نهايت رضايت را دارم فی الحقيقه در سبيل الهی بقدر

امکان جانفشانند از متعلّقين جناب آقا سيّد محمّد رضا مرقوم نمائيد و از

قبل من تحيّت ابدع ابهی و نهايت مهربانی و تعلّق قلبی ابلاغ داريد فی الحقيقه

جناب ايشان در سبيل رحمن مشقّات و صدمات شديده در ايّام حيات

کشيدند لهذا تعلّق قلبی بايشان دارم و همچنين متعلّقين ايشان

در قرآن ميفرمايد و لا تنسوا الفضل بينکم حضرت بصّار را از قبل من

ص ٢٠٧

تحيّت برسان چند روز پيش مکتوبی بايشان مرقوم شد و ارسال گشت

و باطفال حضرت شيخ نهايت محبّت و تعلّق قلبی من ابلاغ داريد و عليک

البهآء الأبهی ٢ ايار ١٩١٩ عبدالبهآء عبّاس
هُو اللّه

ای يار مهربان، سمع مشتاقان همواره منتظر استماع خبر دوستانست

و قلب تفقّد نام و نشان ياران نمايد ديگر معلوم است ورود نامه چه تأثير

بخشد ميدانم که ترک راحت و آسايش خويش نمودی و بيگانه و خويش را

فدا کردی و منقطعاً الی اللّه و منجذباً بنفحاته و مشتعلاً بنار محبّته و مستبشراً

بالبشارة الکبری حرکت بحوالی آنسامان نمودی گاهی شهميرزاد و گاهی سمنان

گهی در صحرا و گهی در مُدن و گهی در قُری نعره زنان ندای ملکوت بلند نمائی

مقصدی جز نشر نفحات الهی و مرادی جز اعلاء وصايا و نصايح ربّانی نداشتی

شکر کن حضرت احديّت را که باين فضل موفور مؤيّدی و در بحر سرور مستغرق

و در اين جهان آب و گل شادمانی محال و ممتنع مگر آنکه انسان دل بجهان ديگر

بندد و سير در عالم ديگر کند و مقصدش بلند و مرادش ارجمند باشد چون

خود را موفّق بيند درهای شادمانی گشوده شود و دلبر آمال و آرزو جلوه نمايد

اين سرور ابديست و فرح سرمدی و الّا هر شادمانی را ناکامی در پی و هر

ص ٢٠٨

کامرانی را پشيمانی در عقب اينست که لذائذ اين عالم ظلمانيرا بسراب فانی

تشبيه فرموده‌اند کسراب بقيعة يحسبه الظّمآن ماء حتّی اذا جآئه لم يجده

شيئاً باری اگر بدانی بسبب عبوديّت آستان مقدّس و خدمت امر مبارک

چه قدر عزيزی البتّه جام لبريز بدست گيری و از صهبآء محبّت اللّه شورانگيز

شوی و نغمه و آهنگی زنی که شجر و حجر و مدر را باهتزاز و حرکت آری ياران

الهی را جميعاً تحيّت مشتاقانه برسان و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای يار مهربان، در اين دم بياد تو همدم گشتم و از خداوند ميطلبم که بعون

و عنايت بتأييد غيب احديّت موفّق گردی بنيان عدالت بنهی و بروش و

سلوک نجوم هدايت کبری دولت‌آباد را بهشت‌آباد کنی و عراق را منوّر بنور

نيّر آفاق سبب راحت رعيّت گردی و باعث اشراق نور هدايت بسرير

تاجداری در کمال امانت و صداقت خدمت بنمائی و نفوس بشر را تربيت کنی

و قلوبرا روحانيّت بخشی و بنار محبّت اللّه چنان شعله زنی که حرارتش در کبد

اثير تأثير نمايد و شعلهء پر نور لمعه طور گردد و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای ياران و دوستان من، در ايّام رضوان جشنی بر پا نموديد و بزمی آراستيد

ص ٢٠٩

که آهنگ بديعش بملأ اعلی رسيد و ترانه عاشقانه‌اش بعالم بالا پيوست

و سبب سرور و فرح روحانيان شد در اين جهان فانی عاقبت هر باده

صافی دُرد است و نهايت هر درمانی درد راحت وجدانی نه و مسرّت دل

و جانی نيست سراب اوهام است و آلام پی در پی در جميع ايّام بزمش رزم است

جشنش ماتم شهدش زهر است لطفش قهر امّا بزم روحانيان بهشت برين است

و جشن ربّانيان تجلّی نور مبين حمد کنيد خدا را که چنين محفلی آراستيد

و عيش و عشرتی خواستيد و منجذب عالم بالاستيد و از فضل و موهبت

يزدان هر يک درياستيد در هر دم شکری نمائيد و ذکری فرمائيد و با چنگ

و چغانه نغمه و آهنگی بلند نمائيد تا جهانرا باهتزاز آريد و نفوس را همدم و همراز

ملأ اعلی نمائيد و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع
هُو الأبهی

ای يادگار سه نفس مقدّس شهيد، حمد خدا را که در ظلّ الطاف حضرت

احديّت مدّت الحيات آرميدی و مظهر الطاف بی‌پايان شدی و بشرف

لقآء فائز گشتی و مورد عنايات الهيّه گرديدی و بلحظات عين رحمانيّت

ملحوظی پس بايد مظهر رحمت الهيّه باشی و مطلع جود و فضل سلطان

احديّه حضرت روح روحی له الفدا را چون بدار زدند شخصی سپاهی

ص ٢١٠

سنانی بپهلوی مبارک زد آن روح مقدّس فوراً مناجات فرمود که ای

پروردگار بيامرز اين نفوس را زيرا نادانند اگر بدانند نميکنند ولی نميدانند

لهذا عفو فرما ع‌ع

انشآء اللّه اذن حضور بشما داده ميشود قدری صبر بفرمائيد

هُو اللّه

جناب آقا سيّد اسداللّه، اگر بدانی مشغوليّت عبدالبهآء بچه درجه است

البتّه حيران ميمانی شب و روز هجوم عمومست و سؤالات مثل دريای

بی‌پايان و تبليغ متتابع و مجامع عمومی هر روز و در مجمع طوائف سائره

نيز وعده ميگيرند و نطقهای مفصّل بحسب استعداد و قابليّت حاليّه

اوروپا ميشود باری نميدانی چه خبر است تلافی مصر و اسکندريّه شد

اوروپا فی الحقيقه حال در اهتزاز و هيجانست تا بعد چه بشود باحبّای

الهی مرقوم نما که مرا يک دو ماه مهلت دهند که من اوقات را جميعاً صرف

و حصر تبليغ نمايم انشآء اللّه بعد تلافی ميشود ع‌ع

هُو اللّه

جناب آقا سيّد اسداللّه، هر وقت در نظری و ملحوظ لحاظ رأفت

در اين سفر از اشتغال به تبليغ و نشر نفحات اللّه و خطابه‌های شب و

روز ابداً فرصت تحرير نبود حال عازم اسکندريّه هستم انشآء اللّه تلافی

ص ٢١١

مافات ميشود الحمدلله در اين صفحات عون و عنايت جمال قدم

شامل حال اين پشّه بی‌توشه شد و نصرت ملکوت ابهی ظاهر گشت

الطاف اسم اعظم روحی لعتبة تربته الفدا چنان ظاهر و هويدا گشت که

عقول حيران شد و من تقرّب اليّ شبراً اتقرّب اليه ذراعاً مشهود گرديد

باری نصف شب است اندک فرصتی يافتم و بتحرير پرداختم ع‌ع

هُو اللّه

جناب اسد، بجان ياران قسم که وقت گفتن و خفتن و نگاشتن ندارم

و اين دو کلمه را مانند تنقّل مينگارم زيرا مشغول کارم و سنگين بارم تو ميدانی

و از مختصر مفصّل ميخوانی صحّت حاصل راحت زائل شب ميدان خطابست

روز انهماک در جوابست صبح غلغله است شام ولوله است ظهر دمدمه است

نيمه شب زمزمه است وقت سحر همهمه است ديگر ملاحظه کن که چه خبر است ع‌ع

هُو اللّه

ربّ ربّ انّ هؤ لآء عباد مکرمون مخلصون لک فی جميع الشّؤون قد ثبتت

اقدامهم و استضآئت قلوبهم و تهلّلت وجوههم و طابت نفوسهم و ارتفعت

رؤوسهم فی يوم اشتدّت زوابع الأمتحان و صواعق الأفتتان فاستحقّوا الطافک

و فضلک و احسانک ربّ ربّ ايّدهم بملآئکة السّمآء و شديد القوی

ص ٢١٢

و خصّصهم بتتابع الآلآء و ترادف النّعمآء حتّی يقتدروا علی القيام بثبوت يتزلزل

به ارکان الأنام و يرتعد به فرائص العوام انّک انت القويّ المقتدر العزيز العلّام

ای ياران مهربان، در يوم امتحان عَلَم ثبوت مرتفع نموديد و در نار افتتان مانند

خليل الرّحمن رخ برافروختيد و شدّت آتش ظلم را برداً و سلام يافتيد اينست

موهبت کبری اينست سلطنت عظمی اينست منقبت اصفيا از خدا خواهم

که نفحاتی از حديقه قدس بمرور آيد که احزان ياران مبدّل بسرور و اُنس گردد

انّ ربّی علی ذلک لمقتدر قدير ای ياران مهربان در ايّام زمستان هر چند

برف و باران و زمهرير شديد مستولی گردد صواعق است و شدائد و زوابعست

و عواصف ولی اين صدمه زمهرير را بهاری لطيف در عقب و اين شدّت

سرما را موسمی در نهايت اعتدال در پی اگر طوفان شتا نبود گل و رياحين

ربيع عرض جمال نمينمود و اگر ارياح عقيم در فصل سقيم بمرور نيامده بود

نسيم جانپرور بهار مشامها را مشکبار نميفرمود پس بدانيد که اين طوفان امتحانرا

زمانی در پی که رويها مانند شکوفه در نهايت طراوت و لطافت جلوه نمايد مطمئن

بفضل حضرت مقصود گرديد و مؤيد و منصور شويد انّ

ربّکم ليؤيّدکم بجنود لم تروها و ينصرکم بتأييد من ملکوت

الأبهی و عليکم التّحيّة و الثنآء ع‌ع
ص ٢١٣
هُو اللّه

روحانيا نورانيا ربّانيا، مدّتيست که تحريری از آنشخص خطير مشتاقان را

تسرير ننمود و کوکب بيان و تبيان از سمت درخش ندرخشيد هر چند

از ساير ياران نامه و پيام رسيد ولی از آنحضرت نامه‌ئی ملاحظه نگرديد

انسان چون از ديدار مهجور ماند آرزوی گفتار کند و اطّلاع اسرار خواهد

و اين بنگارش نامه منوط و مشروط است اگر چه الطاف نيّر آفاق قلوب مشتاق را

چنان ارتباط داده که فراقی در ميان نيست بلکه کلّ در سايه يک خيمه‌ايم

و تشنگان يک چشمه هر چند متفرّقيم ولی در يک بحر مستغرق لهذا زبان

ساکت و صامت ولی دلها در گفتگوی روحانی مداوم بصيرت در مشاهده

و شهود ولی بصر در جستجو با وجود اين گوش سر را نيز نصيبی بايد

و ديده و بصر را نيز بهره‌ئی شايد لهذا مکاتبه بايد مستمر باشد و اساس مخابره

ثابت و مستقيم شايد شاعر عرب متضرّعاً الی اللّه گفته و مُنّ علی سمعی

بلن ان منعت ان اراک و فيه لمن کان قبلی لذّة يعنی گوش مرا بخطاب

خويش ولو کلمه لن ترانی باشد منّت بگذار و مشرّف فرما زيرا حضرت موسی عليه

السّلام پيش من از اين کلمه متلذّذ شد يعنی نفس خطاب پر حلاوتست

و لّذت بسمع ميدهد و لو کلمه لن ترانی باشد باری ما همواره بذکر ياران

ص ٢١٤

شادمانيم و بيادشان مانند بحر در هيجان شب و روز عجز و زاری نمائيم

و جزع و بيقراری کنيم يارانرا عون و صون از حافظ حقيقی طلبيم چنديست

که از جناب آقا محمّد رضا نامه‌ئی نرسيد پيام مشتاقان بايشان برسان تا

منجذب القلب مستبشرالرّوح ياد آوارگان نمايد و بذکر دوستان پردازد

از قرار معلوم در آن سامان اقليم خراسان ندا بلند است و قوّه انجذاب

مغناطيس قلوب هر هوشمند آهنگ ملکوت ابهی جهانرا بحرکت آورده

شرق و غربرا روح جديد بخشيده و از هر طرف آوازه جهانگير است و صيت امر اللّه

منبسط در بسيط زمين افسوس که اهل ايران اکثر محروم از اين فضل بی‌پايان

در انجيل ميفرمايد از اطراف جهان گروه گروه آيند و در ملکوت داخل شوند

و ابنآء ملکوت خارج ميشوند حقيقةً طرفه حکايتی و غريب واقعه‌ئی

ايران که منبت شجرهء مبارکه است بسيار نفوس از ظلّ شجره هنوز گريزان

ولی اهالی اقاليم سائره در نهايت شور و وله و انجذاب انّ هذا لشیء عجاب

باری مقصود اينست که در الواح مبارکه نازل از ارض خاء اعلآء کلمة اللّه

گردد و نشر نفحات اللّه شود و نفوس در ظلّ شجره مبارکه استقرار يابند

اين بشارات سبب است که همواره منتظر آنيم که شمس حقيقت پرتو شديد

بر آن اقليم زند که در جميع انحاء ارض خاء ندا بلند گردد و اقليم معرض نور

ص ٢١٥

مبين شود و اين موهبت بشدّت اشتعال قلوب و انشراح نفوس و

انجذاب ارواح جلوه نمايد لهذا اميد چنانست که آنحضرت بيش از کلّ

در انتشار آثار و ظهور اسرار جهد بليغ و سعی منيع فرمايند زيرا آن مقرّب درگاه

کبريا از بدو جوانی در ظلّ الطاف حضرت سبحانی مانند نهال تازه برشحات

سحاب رحمانيّت نشو و نما نموده و شجره‌ئی بارور گرديده حال وقت ظهور

ثمر است جميع ياران الهی را تحيّت ابدع ابهی از قبل عبدالبهآء ابلاغ داريد

و عليک البهآء الأبهی ع‌ع
هُو اللّه

يا ربّی و يا الهی و يا نور الأنوار و مرکز الأسرار و جاذب قلوب الأبرار انّی

بقلب خافق و دمع هامع اتضرّع اليک و اتبتّل بين يديک ان تنزّل

کلّ خير علی عبدک المنجذب الی جمالک المنخفض الجناح لجلالک الّذی

آمن بک و بآياتک و سمع کلماتک و حيّ بنفحاتک و اهتزّ من نسائم رياضک

و شاهد انوارک و اطّلع باسرارک و لبّی لندآئک عندما ارتفع من سمآئک

و استقام علی حبّک و ثبت علی امرک و نطق بثنائک و سلک علی الصّراط

السّوی منجذباً اليک و محدّثاً بنعمتک و داعياً اليک و منادياً باسمک

ربّ احفظه من کلّ السّهام و صنه من نبال الآلام و ادخله فی کهف

ص ٢١٦

الأمان و اخلده فی فردوس السّلام و ايّده بجنود الالهام و اشرح صدره

بالفيض و الأنعام و ظلّل علی تلک العائله بسدرتک الرّحمانيّه و اشملهم

الطافک الربّانيّه و احفظهم فی صون حمايتک و احرسهم بعين رعايتک و

ادخلهم فی حصن عونک و کلائتک انّک انت السّبّوح القدّوس الملک

المهيمن القيّوم. ای يار ديرين عبدالبهآء، دائماً در خاطری و لسان

و جنان بيادت مشغول و بذکر اسمت مألوف زيرا دوست قديمی و در

عراق همدم و نديم آن ايّام در ظلّ حضرت احديّت در نهايت سرور

همدم بوديم و هم آغوش و از باده الطاف جمال مبارک مست و مدهوش

سرور آن ايّام و حظوظ آن اوقات و رفقای آنوقت هرگز از خاطر نروند

بلکه دمبدم عزيزتر و خوشتر و شيرين‌تر گردند جميع آن عائله را از قبل

اين آواره تحيّت ابدع ابهی ابلاغ دار و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

هُو الأبهی

يا غلام، در صقع رضا هر کس محشور گشت در يوم نشور جام فرح و سُرور

از دست ساقی ظهور نوشيد و در مآء طهور از اوساخ شئون امکان پاک

و مقدّس گشت پس تو انشآء اللّه غلام درگاه حضرت ربّ علّامی از اين

کأس هميشه مدهوش و سرمست باش تا در اين توده خاک نَفَس پاکی کشی

ص ٢١٧

و جلوهء انجم افلاک نمائی و ليس هذا علی ربّک القديم بعزيز اين نجوم

اجسام عنصری و از جهان طبايعند چون در عالم خود يعنی جهان عناصر

لطافتی دارند در فجر و افق عالم روشن و منيرند پس ملاحظه کن

اگر حقيقت انسانيّه که از جهان الهيست چون در مراتب وجود ترقّی نمايد

و لطافت و صفا و نورانيّت و فيض بها اکتساب کند چگونه از افق وجود

بنور شهود مشهود گردد و البهآء عليک ع‌ع
هُو اللّه

يا من امتحن من هو ميزان الأمتحان، حکايت کنند که روزی حضرت

امير عليه السّلام بر لب بامی بود شخص بيگانه‌ئی عرض نمود يا علی مطمئن

بحفظ و حمايت و صيانت حقّ هستی فرمودند کيف لا و انا اوّل مؤمن باللّه

عرض کرد پس اعتماد بر حفظ حقّ نما و خود را از لب بام فرو انداز فرمودند

هر عالی دانيرا بايد امتحان نمايد نه هر کس در هر جا للمولی ان يمتحن العبد

و ليس للعبد ان يمتحن المولی اينست که هفت قبيله از قبائل عرب در حضور

حضرت رسول روحی له الفدا حاضر و هر يک امتحاناً معجزه‌ئی خواستند يکی

حتّی تفجّر لنا من الأرض ينبوعاً گفت ديگری او تأتی بکتاب من السّمآء بر زبان

راند ديگری او يکون لک بيت من زخرف گفت ديگری او ترقّی الی السّمآء

ص ٢١٨

بر زبان راند چون مقصدشان امتحان بود جواب کلّ قل سبحان ربّی هل

کنت الّا بشراً رسولا شد و انّک انت استفت قلبک فتری انّ الکلمة اشتقّت

و الاحرف استنطقت و النّقاط تفرّقت و الحقيقة ظهرت و الآية نطقت و انوار

الوحی تشعشعت هل بعد النّور الّا الدّيجور و هل بعد الضّحی و الآصال

الّا جنح اللّيالی الظّلمآء فاختر ما تشآء انّ ربّک يهدی من يشآء ع‌ع

هُو الأبهی

يا من انجذب بنفحات اللّه، آنچه مرقوم نموده بوديد بکمال اشتياق قرائت

گرديد و مضامين چون شهد و انگبينش مذاق را شيرين نمود چه که مدلّ

بر استقامت بر امر اللّه و ثبوت و رسوخ بر عهد و ميثاق اللّه بود جمال مبارک

روحی لعتبته السّامية فدا اين ذرّات فانيه را محض الطاف خفيّه تربيت فرمود

و بفضل و موهبت قبول نمود که در اين ايّام بفرائض عبوديّت قيام نمائيم

و در آستان مبارک پاسبان باشيم و ذرّه آسا در شعاع شمس دين اللّه محو و

نابود باشيم و بخدمت بپردازيم و خدمتش تبليغ امر مبارک است که بشرق و

غرب نمائيم چون بفرائض عبوديّت موفّق شويم رخی در ملکوت ابهی روشن

کنيم کل بنده او هستيم و ذرّهء فانيه در شعاع و نور او ع‌ع اذن تشرّف

بآستان مطاف ملأ اعلی داريد طوبی لک و بشری لک من ذلک

ص ٢١٩
هوالأبهی

يا من انجذب من نفحات اللّه، چون نيّر اعظم از آفاق امم اشراق فرمود

حقائق ظلمانيّه که عدوّ انوار بودند پرده بر ديده کشيدند و در هاويه سقوط

و هبوط خزيدند و از شدّت غلّ و بغضآء بهمسات و نفثات افکيّه و

همزات و لمزات شرکيّه خواستند که آن نور ساطع و شعاع لامعرا از جميع

ابصار و بصائر مستور و پنهان نمايند شمس حقيقت بپرتوی جميع آنحجبات

و سبحات را خرق و مضمحل فرمود و در قطب سمآء و خطّ نصف النّهار

چنان اشراق نمود که امکان مشرق انوار لامکان گرديد و ظلمتکده آفاق

ملکوت اشراق افق اعلی گشت ذلّت الأعناق لقوّة برهانه و عنت الوجوه

لعظيم سلطانه و سجدت النّفوس لباهر آياته و خرّت و انصعقت من سطوع

تجلّياته سبحانه ما اعظم شأنه و اکبر برهانه و اقوی سلطانه العظيم و سبحان

اللّه با وجود آنکه در ايّام ظهور مظاهر تقديسش تجربه نموده بودند که از

صعود فتوری در امرشان حاصل نگشت در صعود نيّر اعظم باز اهل وساوس

و ظنون بحرکت آمدند و گمان کردند که بلکه خمودتی در نار سدره ربّانيّه

حاصل گردد و انوار نيّر اعظم از آفاق امم بکلّی زائل شود طيور ليل بجناح

آمال و اميد بپرواز آمدند و جولانی کردند و عربده‌ئی نمودند و ميدانی جُستند

ص ٢٢٠

و کوشيدند و جوشيدند حمد محبوب عالم را که عاقبت کلّ خائب و خاسر

گشتند و انامل حسرت گزيدند و بآتش حرمان سوختند عضّوا عليکم الأنامل

من الغيظ قل موتوا بغيظکم انوار شمس حقيقت سطوعش بيشتر گشت و

کلمة اللّه علوّش عظيمتر صيت امر اللّه بلندتر شد و آوازه حزب اللّه شرق و

غرب را احاطه نمود له الحمد و له الشّکر علی هذا الفضل العظيم ع‌ع

هُو الأبهی

يا من انجذب بنفحات انتشرت من ملکوت الأبهی، در اين صبح نورانی که

پرتو انوار رحمانی آفاق وجود را روشن و منوّر نموده و غمام فيوضات ملکوت

ابهی غيب و شهود را سيراب کرده نفوسی حقائقشان چون ارض طيّبه

مبارکه از اين فيض اعظم استفاضه نموده و انبات کرده و نفوسی چون

ارض جُرُزه خبيثه محروم مانده تو از خدا بخواه که دست قدرت الوهيّت که

تقليب ماهيّت مينمايد اين اراضی جرزه را ارض طيّبهء مبارکه نمايد و اين

خارستان جفا را گلستان وفا فرمايد اين نفوس محروم را محرم سراپردهء

اسرار کند چه که قدرت محيطه خار را گل نمايد و خاک را

ريحان سُنبل قطرات مآء را لؤ لؤ لئلآء و
سنگ خارا را دُرّ گرانبهاء نمايد ع‌ع
ص ٢٢١
هُو اللّه

يا من آنس من سدرة سينآء نار الهدی، قد رتّلت آيات شکرک للّه علی ما هدی

الی المحجّة البيضآء و الطّريقة المثلی و الشّريعة السّمحة النّورآء و الحقيقة

الفائضة العليا و انّ هذه موهبة اشرقت بها الأرض و السّمآء و تلئلئت

انوارها فی الأوج الأعلی و انکشفت بها الغياهب الظّلمآء و تزيّنت بها فضآء

الخضرآء و استضآئت منها آفاق الغبرآء فاطمئنّت بها القلوب و انشرحت

بها الصّدور و طابت بها الأرواح و تسعّرت بها نيران محبّة اللّه بين الضّلوع

و الأحشآء فهنيئاً لک بما اخترت البصيرة علی العمی و شاهدت آيات ربّک

الکبری و استظللت فی ظلال سدرة المنتهی و آويت الی الکهف الأوقی و

نلت الحظّ الأوفی و حزت القدح المعلّا و شربت قدحاً دهاقاً طافحاً بصهبآء

محبّة اللّه و عليک التّحيّة و الثّنا ربّنا قدّر لنا حسن الرّضآء و الصّبر

علی القضآء و التّجلّد عند البلآء و المسابقة الی المشهد الفدآء فی ساحة الکبربآء

و نوّر ابصارنا بضيآء مشرق من ملکوتک الأعلی يا واهب العطآء و فائض النّعمآء

و جليل الآلآء ادرکنا بتأييدک و توفيقک فی کلّ حين و آن انّک انت الکريم الرّحيم

علی عبادک الضّعفآء و انّک انت اللّطيف الجميل لأرقّآئک الفقرآء. ای بنده

الهی، در خصوص مصارف وجوه بريّه که از اوقاف جدّ مرحوم است مرقوم نموده بوديد

ص ٢٢٢

اين را بفقرای ضعفا و عجزه و ايتام چه از يار و چه از اغيار توزيع نمائيد و امّا

آن خاک پاک که بودايع الهيّه يعنی رؤس مقطوعه شهدا مشرّفست البتّه مقدّس

است و تابناک بلکه رفيعتر از اوج اعظم افلاک ملآئکهء ملأ اعلی طائف آن بقعه

نورآء و قلوب مشارق هدی ساجد آن ارض بيضآء بقدر امکان بقسميکه مخالف

حکمت نباشد محافظه و صيانت آنقطعه زمين نازنين از اعظم مشروعات مقبوله

درگاه حيّ توانا و مرهم زخم دل عبدالبهآء فديت بروحی اولئک الشّهدآء وا شوقی

لزيارة تلک المقبرة البيضآء و وا ولهی لمشاهدة تلک البقعة النّورآء ربّ اسقنی تلک

الصّهبآء و انلنی کأس موهبتک الّتی هی نشوة اولئک الأزکياء النّقبآء النّجبآء

برحمتک الکبری انّک انت الکريم المنّان و انّک انت المقتدر العزيز المستعان

جناب عمّ بزرگوار را بالنّيابه از اين بندهء گنهکار تحيّت مشتاقانه برسان و بگو يادت

هميشه در خاطر موجود و از ربّ غفور استدعای تأييد موفور ميگردد ع‌ع

هُو اللّه

يا من انطقه اللّه بالحجّة و البرهان، مدّتيست که نامه‌ئی از شما نرسيده

و پيامی بسمع مشتاقان واصل نگرديده سمع و قلب بی‌اختيار در انتظار است

و جان و جنان مشتاق ديدار اين مسجونرا فکر چنان که اگر وقتی مساعد حاصل

شود و مانع و ملاحظه‌ئی نباشد بعنوان سياحت هندوستان و ژاپون سفری

ص ٢٢٣

بامريک و اوروپ فرمائيد زيرا استعداد غرب روز بروز در ازدياد است

و از شرق بايد انوار بتابد ديگر بسته بعزم و نيّت و قصد شما و مساعده وقت است

ربّ ادعوک بلسان الذّلّ و الأنکسار و قلب خال فارغ من العزّ و الأستکبار

و جزع و فزع و اضطرار ان تؤيّد عبدک الرّئيس علی اعلآء کلمتک فی کلّ قطر سحيق

لو اطّلع کلّ فجّ عميق حتّی يخدم العهد الوثيق و ينال اعلی الرّفيق فی ملکوتک

الرّفيع انّک انت الکريم و انّک انت الرّحمن الرّحيم ع‌ع

هُو الأبهی

يا من تمتّع من نسيم عرار حديقة الرّحمن، چه نگارم که بحر معانی چون محيط

اکبر پرموج ولی فرصت و فراغت تحرير بکلّی مفقود و ممتنع الوجود ولی باز

از جواذب حبّ و سائق شوق بنگارش پرداختم که ای سرگشته باديه محبّت اللّه

ناله جانسوزی بزن و ای گمگشته صحرای اشتياق يک آه آتشبار برآر ای

حمامه رياض عرفان نغمه‌ئی آغاز کن و ای هزبر غياض رحمن نعره‌ئی برآر خاموشی

بيهوشی آرد و خمودت ظلمت بيفزايد مهر رخشان باش و بدر تابان و البهآء

عليک و علی کلّ متمسّک بعهد اللّه و ميثاقه ع‌ع
هُو اللّه

يا من تمسّک بالعروة الوثقی، چون کأس هدايت را از دست ساقی عنايت نوشيدی

ص ٢٢٤

و حلاوت معرفت اللّه را از فضل جمال مبارک چشيدی پس حال بباده

حبّ جمالش سرمست شو و در اين بزم الهی قدح بدست گير و باده عهد الست

بنوشان تا جميع نفوس در ظلّ ممدود و سايه مقام محمود و تحت لواء معقود

درآيند و بوجد و طرب آيند و ولوله و شور افکنند و آثار باهره فيض جليل جمال مبارک

را بافعال و اعمال بين ملأ عالم ظاهر و عيان سازند و البهآء عليک ع‌ع

هُو الأبهی

يا من توجّه الی ملکوت الأبهی، بشری لکلّ ثابت طوبی لکلّ راسخ لعمر

الحقّ انّ حوريّات جنّة المعانی و قاصرات الطّرف فی غرفات الملکوت الرّحمانی

تشتهنّ الدّخول فی ظلّ المتمسّکين بالميثاق الرّبّانی و انّ ملآئکة النّصر

تحوم حول کلّ متشبّث بذيل الصّمدانی فسوف تسمعون نغمات طيور

القدس فی رياض الميثاق و تشربون صهبآء ملکوتيّه من کأس دهاق و تذوقون

مائدة سمائيّه من خوان نيّر الآفاق عند ذلک يتلئلأ کوکب الأفراح بانوار الالطاف

فی مطلع الآثار ع‌ع
هُو الأبهی

يا من ثبت و نبت و اراد الخير لأحبّاء اللّه، آنچه مسطور بود ملحوظ افتاد

و آنچه مذکور شد مسموع گشت فی الحقيقه کار همان قسم است که

مرقوم نموده‌ايد اين حوادث پريشان مينمايد و روح و ريحان ميبرد

ص ٢٢٥

اليوم يوم اتّحاد است و وقت وقت اتّفاق باتّحاد و اتّفاق کمر اهل نفاق

شکسته گردد و بمحبّت و يگانگی بيگانگی از عالم محو شود احبّای الهی بايد

اسباب الفت و محبّت و يگانگی عالم گردند تا نور وحدت الهيّه در جميع

مراتب طلوع و سطوع نمايد مطابق خواهش چيزی مرقوم شد ع‌ع

هُو الأبهی

يا من خرّ مغشيّاً صعقاً من تجلّی الرّحمن، صبح است و جمعی از دوستان

چون شمع در اين جمع روشن و خاطرها بياد دوست چون ساحت گلزار

و چمن پر گل و سنبل و سمن اين عبد قلم برداشته و بياد روی و خويت

پرداخته قسم باسم اعظم که ياد ياران راحت جان و مسرّت وجدانست

و چنان روح و ريحان آرد که دل بوجد و طرب آيد و روان بشوق و وجد

زيرا حقيقت شاخصه هر يک در بزم الهی معينی از مآء حيات و جمال باکمال

هر يک در فردوس عرفان مطلع نوری از انوار پس ملاحظه فرما که در بصر

و نظر اين عبد چه قدر بزرگواری چه که مشاهده آيات کبری هر چند در سائر

ممکنات و موجودات ميسّر ولی آيت عظمی و حقيقت نورآء و کلمه عليا و الرّحمة

الّتی سبقت الأشيآء در مجالی حقائق احبّاء و مظاهر و مطالع انوار فائضه از شمس

بها ظاهر و باهر ع‌ع ورقهء طيّبهء زکيّه امة اللّه ضجيع آنجناب نوری بگم

ص ٢٢٦

بنفحات قدس مذکّريم از لطف الهی اميد است که در انجمن امآء الرّحمن آيت

هدی و شعله نورآء باشد و کلّ را بنفحات يوم اللّه مشام معطّر نمايد ورقه

مطمئنّهء طيّبهء زکيّه امة البهآء راضيه بگم هميشه بذکر ايشان مشغول است

و التماس صدور آثار مواهب ميکند ع‌ع
هُو اللّه

يا من طاف حول مطاف الملأ الأعلی، الحمدلله صحرا و باديه پيمودی تا پيمانه

پيمان پيمودی و بفوز عظيم فائز گشتی و بتقبيل آستان مقدّس موفّق شدی

لسان بستايش حيّ قديم بگشا که بچنين موهبتی موفّق گرديدی و بچنين

عنايتی مخصّص شدی از فضل الهی چنان مأمول که در کمال روح و ريحان

مراجعت باوطان نمائی و چون حضرات آوارگان کوی دوست دراويش را

ملاقات نمائی تکبير ابدع ابهی ابلاغ نمائيد و البهآء علی اهل البهآء ع‌ع

هُو اللّه

يا من ليس لأحد عليه سلطان، فاشکر اللّه و تبتّل اليه بما هداک الی

نور الهدی و اختارک من بين الوری و جعلک رکناً شديداً قائماً علی نصرة امر اللّه

و محفوظاً فی صون حماية اللّه و هذه من اعظم موهبة من اللّه کلّ النّفوس

محجوبة و محرومة عن مواهب اللّه الّا الّذين جلت بصآئرهم و طابت ضمائرهم

ص ٢٢٧

و ابتهجت قلوبهم و اهتزّت نفوسهم بانفاس طيب عبقت من رياض

محبّة اللّه و انّی اسئل اللّه ان يجعلک عَلَماً مبيناً يخفق فی اوج العلی

و نجماً منيراً فی الأفق المبين و شجرةً نابتةً ناشئةً ناميةً متظلّلةً فی غياض

معرفة اللّه و يؤيّدک ربّک علی ما تحبّ و ترضی و يهيّأ لک ما تتمنّی

انّ ربّی لعلی کلّ شیء قدير ٣ شوّال ١٣٣٧ عبدالبهآء عبّاس

هُو اللّه

ای ياران الهی، شما را فراموش ننموده و نخواهم نمود دائماً گوش هوش منتظر

استماع خبر يارانست تا نهايت سرور حاصل گردد شما دوستان آن دلبر مهربانيد

چگونه فراموش گرديد و آشفته آن موی پريشانيد چگونه از خاطر رويد و مشتاق

فيوضات مه تابانيد چگونه نسياً منسيّا شويد همواره بياد ياران چون دريا

پُر جوش و خروشيم و سراپا چشم و گوش تا جلوه ياران بينيم و آهنگ جانبخش

دوستان شنويم ای دوستان حقيقی وقت آنست که اوقات خود را حصر در

مشاهده جلوه ربّانی نمائيد و بموجب وصايا و نصائح الهی حرکت و سلوک فرمائيد

تا سبب تنبّه ديگران و تذکّر آن غافلان گرديد ای ياران من حضرت يزدان

انسانرا تاج فضل و احسان بر سر نهاده تا بهر ذی روحی ودود و مهربان باشد

و سبب ظهور علويّت عالم انسان گردد رحمت پروردگار شود و موهبت

ص ٢٢٨

آمرزگار لهذا با جميع خلق با حسن خُلق رفتار نمائيد و با عالميان در نهايت

رأفت و فضل و احسان سلوک نمائيد در اين دور عظيم و عصر بديع بموجب

تعاليم الهيّه انسان بايد چنان مظهر تحسين اخلاق گردد که دشمن را

دوست شمارد و بدخواه را خيرخواه گمارد اغيار را يار پندارد و بيگانه را

آشنا شناسد يعنی با بيگانه و اغيار و غدّار و ستمکار چنان رفتار نمايد

که ديگران با يار و آشنا نمايند و با اهل وفا مجری دارند ای ياران در

تحصيل علوم و عرفان بکوشيد و در اکتساب کمالات صوری و معنوی

جهد بليغ نمائيد اطفال را از صغر سنّ بتحصيل هر علمی تشويق کنيد

و باکتساب هر صنعتی تحريص نمائيد تا قلب هر يک بعون و عنايت حقّ

مانند آئينه کاشف اسرار کائنات گردد و بحقيقت هر شيئی پی برد و در

علوم و معارف و صنايع مشهور آفاق شود البتّه صد البتّه در تربيت اطفال

قصور و فتور مفرمائيد و باخلاق رحمانی پرورش دهيد و مطمئن

بموهبت و عنايت حضرت پروردگار باشيد و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای مقبلان ای عارفان ای عاشقان، حمد کنيد خدا را که بملکوت

وجود اقبال نموديد و بجمال موعود عرفان يافتيد آشفته و پريشان

ص ٢٢٩

آن دلبر مهربان گشتيد و شيدا و رسوای عالميان شديد سر دفتر

عاشقان شديد و عنوان نامه مجذوبان گشتيد اين از فيض ابدی حضرت

يزدانست که مانند ما گمگشتگان را بکعبه رحمن دلالت فرمود و مانند شما

تشنگانرا بعين حيوان هدايت کرد هر خوشبختی از اين الطاف بهره

و نصيب برد و هر دلسختی مأيوس و محروم گشت پس محرمان خلوتگاه

اسرار بايد بشکرانه الطاف جان نثار نمايند و جهان انسانی را بنسيم

محبّت اللّه مشکبار فرمايند هذا ما يليق لکلّ عبد شکور و ينبغی لکلّ

حبيب غيور و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای شمعهای شبستان محبّت اللّه، الحمدلله ابواب فضل مفتوح و

صدور اهل فتوح بآيات هدی مشروح تأييدات ملکوت ابهی پی در پی

متوالی و انوار حقيقت از افق جان و دل متلالی آهنگ ملأ اعلی بمسامع

اهل بها ميرسد و صلای موهبت کبری دمبدم بگوش هوش آيد

اين فضل و جود گوناگون از حضرت بيچون مانند بحور در نهايت موج

و هيجانست لهذا يد غيبی تربيت نفوسی ميفرمايد که هر يک گلشن

الهی را سرو روانند و حديقه رحمانيرا گل صد برگ خندان در مجامع

ص ٢٣٠

لاهوتيان شمع روشنند و در صوامع ملکوتيان شاهد انجمن حضرت

امين ببيانی مبين ستايش از آن ياران نازنين نموده که فی الحقيقه اين جوانان

خلق جديدند و اين نورسيدگان تربيت يافته نور مبين شب و روز آنی

فراغت ندارند و راحت نجويند همواره در گفتگويند و هميشه در جستجو

راه حقيقت پويند مفتون آن روی دلجويند و اسرار هدايت گويند و

چون جناب امين گواه آگاه است و امين درگاه ستايش ايشان سبب

آسايش دل و جان گرديد دست تضرّع بدرگاه مليک ملکوت مرتفع شد

و عزيزان را از درگاه الهی طلب تأييد نامتناهی گرديد يقين است که مظاهر

الطاف رحمان گردند و بفوز عظيم رسند و سبب انتشار آثار نور مبين

شوند تا جهان خلد برين شود و نفحات مشکبار جنّت ابهی روی زمين را

معطّر و عنبرين نمايد و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع
هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، غزل فصيح بليغ قرائت شد و سلاست و بلاغت بيمنتهی

داشت از خدا ميطلبم که اين عبد حزين را در عبوديّت آستان مقدّس با تو قرين

نمايد تا در عبوديّت شريک و سهيم گرديم لحاظ عنايت الهيّه شاملست و موهبت

رحمانيّه کامل هر چند عاجز و قاصريم ولی او غافر است و اگر گنه کاريم

ص ٢٣١

او بزرگوار اميد بتأييد است و رجا بعطای جمال ابهی اگر بيچارگانيم ولی

سرگشته کوی اوئيم و تشنه جوی او و مفتون روی او و مجنون موی او و

رهبر سوی او لهذا مطمئن بفضل آمرزگاريم و اميدوار بموهبت پروردگار

تا توانی قدم ثابت دار تا نابت گردی و استقامت بجو تا مقاومت بنمائی اين

طريق راه روحانيانست و اين سبيل منهج ربّانيان تا تحمّل خار نشود

الفت با گل در گلزار ميسّر نگردد و تا نيش نبينيم نوش نيابيم و تا فنا نجوئيم

بقا نبينيم الحمدلله بنور محبّت اللّه رخی منوّر داری و بنفحات قدس مشامی

معطّر پس تا توانی جانفشانی کن تا شادمانی جوئی و کامرانی يابی هر دم همدم

ياد توام و در هر نَفَس بذکر تو مشغولم از فضل حقّ اميدوارم که مانند پدر

بزرگوار از صهبای محبّت اللّه همواره سرشار باشی و گرفتار آن موی مشکبار

و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو الأبهی

ای آيت جود سلطان وجود، چندی پيش نامه‌ئی ارسال گشت و عقد لئالی نثار

شد و حرفی از لوح اسرار محبّت اللّه اظهار گشت حال نيز چون بحر وفا بموج

آمد و نفحه مسک ولا از اوج عُلی ساطع شد قلب در وجد و حرکت آمد و جان

در وله و بشارت خامه ذکر برداشته که نامه‌ئی بياد آن سرگشته باديه عشق

ص ٢٣٢

الهی بنگارم که تا قميص جديد پوشد و بصر حديد بگشايد و روحی تازه يابد

و حرارتی بی‌اندازه شعله‌ئی زند و نعره‌ئی بر آرد جامه‌ئی دَرد آواز رازی

برآرد محفلی بيارايد و ميوه‌ئی ببار آرد آستينی بيفشاند و بآنچه لايق و سزاوار

ايّامست قيام نمايد ع‌ع
هُو اللّه

ای دوستان رحمن و ياران يزدان، جهان جولانگاه سواران حقيقت

است و ميدان رزم جنود ملکوت سلطان احديّت تا سپاه ضلالت را

صف شوکت بشکنند و لشکر جهالت را دفع صولت کنند و جنود

نور بشهاب ثاقب هجوم آرد و افواج ظلمت ديجور را مقهور کند و نورانيّت

هدايت کبری عرصه کيهانرا رشک سپهر رخشان نمايد و صولت و شوکت

پرتو يزدان قوّت و سطوت اهريمنان را نابود فرمايد حال جمعی نی سواران

در ميدان در جولانند و عربده‌ئی در پهن دشت کيهان انداختند هوس

استيلا دارند و سودای فتح و ظفر بر قلاع و ديار هيهات هيهات ای شهسواران

مضمار توحيد و ای لشکر مظفّر ملک تجريد شما مؤيّد بجنود ملکوت ابهی

هستيد و منصور بقبيلٍ من ملأئکة الملأ الأعلی همّتی کنيد و در اين

ميدان جولانی نمائيد و گوئی بيفکنيد و چوگانی بزنيد و بسيف انقطاع

ص ٢٣٣

از ما سوی اللّه و سنان توجّه الی اللّه و تيغ بيان و تير تبيان هجوم آريد

تا ظلمات بکلّی از مطالع آفاق مفقود گردد و جهان تاريک روشن شود

ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران عبدالبهآء، الحمدلله در سبيل الهی جام بلا نوشيديد و سمّ جفا

چشيديد و از مادون آن دلبر يکتا بريديد و باوج رفيع پريديد و بمقصود

جميع اوليا رسيديد ندای الهی شنيديد و آيات کبری ديديد و مفتون

آن مه تابان گرديديد جانفشانی نموديد و بجانفشانی کامرانی فرموديد

آن يار مهربانرا بنده باوفا شديد و جانانرا دل و جان فدا کرديد ولی

ستمکاران جفا روا داشتند و درندگان بخونخواری برخاستند يکی

مانند يزيد پليد تشنه خون مرغان گلشن توحيد گرديد ديگری مانند

وليد عنيد بدرندگی اغنام الهی پرداخت آنچه خواستند نمودند و دست

تطاول گشودند ولی حمد خدا را که احبّای الهی در صون حمايت حضرت

نامتناهی قدم ثبوت نمودند و مقاومت آن سيل ضلالت کردند جام

بلا را شهد بقا شمردند و سمّ قاتل را قند مکرّر دانستند و بچوگان همّتی

گوی عافيت از ميدان ربودند شکر کنيد خدا را که چنين استقامت نموديد

و قدم ثابت راسخ نموديد و جانرا رايگان در سبيل جانان شايان فرموديد

ص ٢٣٤

عنقريب ملاحظه فرمائيد که رايت کلمة اللّه بلند است و آيت موهبت در

انجمن ياران بالحان روحانيان بلند انوار هدايت کبری از ملکوت ابهی

چنان بدرخشد که ظلمات پی در پی بکلّی متلاشی گردد هر نفس عنودی

فرياد برآرد که من هر چند بظاهر بيگانه ولکن بدل آشنا بودم و پيش از

ظهور مؤمن گشتم و قبل از خطاب الست بلی گفتم يومئذ يفرح المؤمنون

الحمد للّه نفوذ کلمة اللّه آفاق را مسخّر نموده و نفحات قدس مشام اهل خاور

و باختر را معطّر فرموده جميع ملل حيرانند که اين چه صوتيست و چه

صيتی و چه آهنگيست و چه گلبانگی و چه اشراقی و چه نقطه احتراقی

و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران عبدالبهآء، حمد خدا را که نسيم جنّت ابهی ياران را بوله و حرکت

آورده و رشحات سحاب عنايت طراوت و لطافت بخشيده و نغمه و آهنگ

ملکوت ابهی بوجد و طرب آورده اين خبر سبب سرور و حبور عبدالبهآء ء

شده لهذا وجدی موفور و شوقی ما فوق تصوّر اهل شعور حاصل گرديده

و بدرگاه احديّت عجز و نياز شده که ياران را وجدی جديد و سروری بديع

حاصل گردد و روز بروز نفحات الهيّه انتشار يابد و نفوس ترقّی کند

ص ٢٣٥

و قلوب پاک و مقدّس از هوا و هوس گردد نور وحدت انسانی پرتو افکند

و يگانگی آزادگان و اتّحاد ياران جلوه نمايد سرور و حبوری بی‌اندازه

حاصل گردد عقول حيران ماند و نفوس شادمان شود و عليکم البهآء الأبهی ع‌ع

هُو اللّه

ای ثابتان بر پيمان، جمال مبارک بقلم اعلی عهد وثيقی و ميثاق عظيمی

تأسيس نمود و بموجب عهد و ميثاق بايد کلّ اطاعت و انقياد نمايند

مفرّی از برای نفسی باقی نگذاشتند و بشرطی مشروط نفرمودند لهذا

در هر امر مهمّی که تعلّق بعموم دارد بايد احبّای الهی استيذان نمايند

و اجازه طلبند و آنچه از قلم ميثاق صادر مجری دارند هذا هو الحقّ حال

احبّای الهی بايد شب و روز بکوشند تا ترويج کلمة اللّه گردد و نشر نفحات اللّه

شود اين امر مهمّ است و تشبّث بمادون سبب فتور گردد هر چند نوايا

خالص است و مقاصد خدمت امر ولی بايد آنچه از قلم ميثاق صادر مجری

گردد و آن اينست که احبّای الهی حصر افکار در تبليغ امر اللّه نمايند اوّل

بايد ما يحتاج بنا را حاضر کرد پس به بنيان پرداخت تا سنگ و آهک بدرجه

کفايت مهيّا نگردد دست به بنيان زدن و يا بفکر نقش و نگار افتادن سبب

ص ٢٣٦

فتور شود حال مانند عبدالبهآء بايد جميع احبّا فکر خويش را حصر در اعلاء

کلمة اللّه نمايند بعد از حصول مقصود بايد بنظم و ترتيب پرداخت افکار را

متفرّق ننمائيد زيرا تشتّت حاصل ميشود جميع همّت را حصر در امريکه

اعظم امور است نمائيد و آن تبليغ امر اللّه است چنانکه جميع الواح مبارکه

حصر در اينست در هيچ لوحی ذکر دون آن نه ما آنچه بکوشيم و تصوّر نمائيم

البتّه آنچه از قلم اعلی صادر آن موافق در ايّام مبارک چگونه بود همان بايد

مجری شود و مادون آن اهميّتی ندارد عبدالبهآء بجهت اعلآء کلمة اللّه

و نشر نفحات اللّه از عتبه مقدّسه که روح و روان اوست هجرت نموده و

از تقبيل آستان آرزوی دل و جان مهجور گشته محض اينکه بلکه موفّق بخدمتی

و عبوديتّی شود و هيچ فکر و ترتيبی جز اعلآء کلمة اللّه ندارد چگونه

سر ز خجالت برآورم بر دوست که خدمتی بسزا بر نيامد از دستم ع‌ع

هُو اللّه

يا نعيم عبدالبهآء، همواره در قلب حاضری و در خاطری از يادت فراغتی نه

و از ذکرت فراموشی نيست زيرا مؤمنی و سالک موقنی و مهربان ثابتی

و نابت مطيعی و منقاد منجذب جمال ابهائی و متوجّه بطلعت اعلی

ناطقی بثنآء و مبلّغی بين الوری حضرت صدر الصّدور روحی لرمسه الفداء

ص ٢٣٧

تأسيس درس تبليغ نمودند و بنهايت همّت سعی بليغ فرمودند و در اين

گلشن الهی نهالهای تازه پرورش دادند و لطافت و طراوت بی‌اندازه

بخشيدند مرغان صامت را ناطق کردند و طفلان بيخبر را مبشّر بجمال

جليل اکبر فرمودند اين تأسيس تسلسل يابد و اين انوار بر قرون و اعصار

بتابد حال آن روح پاک بملکوت ابهی عروج نمود و آن ورقآء بايکهء بقا

طيران کرد و آن پروانه بحول سراج ملأ اعلی پرواز نمود لهذا محلّش در ملأ

ادنی خالی ماند عبدالبهآء را آرزو و مقصد چنان که اين تاج را بر سر تو گذارد

تا در محلّ آن بزرگوار نوجوانانرا درس تبليغ دهی و حجّت و برهان بياموزی

و دليل و آيات و اخبار بنمائی نورسيدگان ملکوت ابهی را تربيت کنی و بفيض

ملأ اعلی نشو و نما بخشی تا اين تعزيت منتهی شود و تهنيت جديد جلوه

نمايد و سبب تسلّی قلب عبدالبهآء گردد زيرا از مصيبت حضرت صدر

الصّدور بعد از مصيبت کبری بسيار متأثّر شدم و اين درد را درمانی

و اين زخم را مرهمی جز آن نه که ملاحظه شود که جای آن بزرگوار شخصی استوار

يافته و بنفحه مشکبار مشامها را معطّر مينمايد و اين را بدان که هر نفسی

پی آن روح مجرّد گيرد و بتعليم و تدريس پردازد تأييدات متتابعاً و متوالياً

در رسد حتّی خود او حيران ماند و عليک البهآء الأبهی ع‌ع

ص ٢٣٨
هُو اللّه

ای ياران باوفای جمال ابهی، هر چند جميع دوستان در ميدان عرفان

سمند الهام برانند ولی نفوسيکه در امتحان افتادند و در آتش افتتان

چهره افروختند و قدم ثبوت و استقامت نمودند آنانرا مقامی ديگر و

منزلتی ديگر و موهبتی ديگر است در ايّام خوشی و آسايش هر نفسی خود را

مظهر بخشش خداوند آفرينش بيند ولی روز آزمايش معلوم و واضح گردد

يکی مانند ذهب ابريز در آتش امتحان جلوه نمايد و رخ بگشايد ديگری

مانند نحاس منحوس افسرده و پژمرده و سيه رو گردد يکی چون شمع شاهد

انجمن شود ديگری مانند بوم شوم در گوشه گلخنی حفره مأمنی جويد

يکی فرياد يا بهآء الأبهی بلند کند ديگری نعره انّی بریء ‌من اللّه زند يکی

سرمست صهبای شهادت کبری شود و ديگری مخمور خمر غرور گردد

و باهل شرور پيوسته گردد باری شما حمد کنيد خدا را که بفضل و

موهبت الهيّه در صراط مستقيم ثابت مانديد و عنقريب نابت خواهيد

گشت هر چند بيچاره و آواره شديد ولی عنقريب شادمان و کامران خواهيد

شد صد هزار آسودگی فدای اين آوارگی و هزاران سرور و حبور قربان

اين کأس مزاجها کافور از خدا خواهم که سبب ثبوت ديگران شويد

ص ٢٣٩

و اسباب مسرّت دل و جان و عليکم التّحيّة و الثّنآء ع‌ع

هُو اللّه

ای رفيق ديرين، الحمدلله رفاقت و محبّت و الفت پا برجاست زيرا

همدمی ما در عتبه مقدّسه حضرت کبرياست هر دو در آن آستان همرازيم

و هم آواز تو فرياد يا بهآء الأبهی برآری و من يا ربّی الأبهی نعره زنم تو بانگ

مردگانند در اين انجمن اندر ره دوست زنی من آهنگ ای مسيحای

زمان هان نفسی گرم برآر بلند کنم تو در خمخانه محبّت اللّه کهنه باده نوشی

و من در ميکده عبوديّت بها گريبان دريده و برهنه و ديوانه و مدهوش

پس بيا دست در آغوش کنيم و آنچه سروش در گوش ميدمد متابعت نمائيم

يعنی بجوشيم و بخروشيم و فرح و شادمانی نمائيم و بجانفشانی سرور و کامرانی

جوئيم و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ياران عزيز عبدالبهآء و امآء رحمن، صبح است و نسيم جانپرور

جنّت ابهی بجميع کائنات مرور کند ولی تأثير در قلوب صافيه نمايد و

مشام پاک را معطّر فرمايد پرتو آفتاب را ديده بينا بيند و آهنگ ملأ اعلی

را گوش شنوا شنود باران رحمت نيسانی و فيض آسمانی هر چند بر عموم

ص ٢٤٠

اراضی فائض است ولی از خاک پاک انبات نمايد امّا از شوره زار بيزار

است زيرا آثار فيض ظاهر و آشکار نه حال نفحات قدس ملکوت ابهی

در هر ديار منتشر ولی نفوس زکيّه منتفع و منجذب. از فضل حيّ قيّوم

اميد اين مظلوم چنانست که بقوّه باهره کلمة اللّه مشام غافلان باز گردد

و از رائحه گلستان راز نصيب و بهره گيرند ای ياران الهی دوستان

حقيقی طبيبان حاذقند و تعاليم الهی درياق رحمانی و درمان وجدانی

مشامهای مزکوم باز نمايند و از طيب مشموم نصيب موفور بخشند

خفتگانرا بيدار کنند غافلانرا هوشيار فرمايند محرومانرا نصيب بخشند

و مأيوسانرا اميدوار فرمايند اليوم اگر نفسی بموجب وصايا و نصائح

الهيّه روش و حرکت نمايد عالم انسانيرا طبيب روحانی گردد و مردگان

امکانيرا صور اسرافيل شود زيرا تأييدات ملکوت ابهی پی در پی است

و نصرت ملأ اعلی همدم هر نيک پی. پشّه ضعيف عقاب قوی گردد

و عصفور نحيف شهباز اوج عزّت قديم شود لهذا نظر باستعداد

و قابليّت خويش ننمائيد بلکه اعتماد برعون و عنايت و فضل و

موهبت جمال مبارک روحی لأحبّائه الفدآء نمائيد و در ميدان

جانفشانی سمند همّت را جولان دهيد تا گوی الطافرا از اين ميدان وسيع بربائيد

ص ٢٤١

ای امآء رحمن، بانوهای جهان سر ببالين خاک نهادند و محو و نابود

گشتند نه اثری و نه ثمری نه نامی و نه نشانی نه جودی و نه وجودی

ولی کنيزان درگاه احديّت هر يک در افق عزّت قديمه مانند ستاره

درخشيدند و بر قرون و اعصار تابيدند و در ملکوت ابهی بمنتهای آرزو

رسيدند و از شهد لقا در محفل کبريا چشيدند اين نفوس از وجود

بهره‌ئی گرفتند و ثمره‌ئی بردند و ماعدا قد اتی عليهم حينٌ من الدّهر

لم يکونوا شيئاً مذکوراً. ای ياران اين مظلوم نظر را از مشاهده غير

پاک نمائيد بيگانه نبينيد بلکه جميع را آشنا دانيد زيرا با وجود ملاحظه

بيگانی محبّت و يگانگی مشکل است و در اين دور بديع بنصوص الهی

بايد با جميع طوائف و ملل يگانگی نمود و نظر بعنف و شدّت و سوء نيّت

و ظلم و عداوت ننمود بلکه بافق عزّت قديمه بايد نظر کرد که اين کائنات

هر يک آيتی از ربّ الآياتند و بفيض الهی و قدرت ربّانی بعرصه وجود قدم

نهادند لهذا آشنا هستند نه بيگانه يار هستند نه اغيار و باين نظر

بايد معامله نمود پس ياران بايد در نهايت مهربانی و محبّت با دوست

و بيگانه هر دو الفت و محبّت نمايند و ابداً نظر باستحقاق و استعداد

نکنند در هر صورت نهايت مهربانی فرمايند از شدّت عناد و جدال

ص ٢٤٢

و بغضا و عدوان خلق شکست نخورند اگر آنان تير زنند اينان شهد

و شير بخشند اگر زهر دهند قند بخشند اگر درد دهند درمان بياموزند

اگر زخم زنند مرهم بنهند اگر نيش زنند نوش روا دارند الهی الهی انّ

هؤ لآء عبادک الضّعفاء و ارقّائک الأمنآء و امآئک اللّائی خضعن لکلمتک

العليا و خشعن لعتبتک النّورآء و اعترفن بوحدانيّتک الّتی ظهرت ظهور

الشّمس فی وسط الضّحی و سمعن ندائک من ملکوتک الأخفی و لبّين

لدعائک بقلوب خافقة بالمحبّة و الولآء ربّ افض علی الجميع سجال رحمتک

و امطر علی الکلّ من سحاب موهبتک و انبتهم نباتاً حسناً فی حديقة

رحمانيّتک و اجعل هذه الرّياض نضِرةً خضِلةً خضرةً ريّانةً بفيوضات غمام

احديّتک و مؤنّقة هذة الرّياحين النّابتة النّاميه بمياه حياض الألطاف

انّک انت المقتدر المتعالی العزيز قيّوم الأرض و السّموات لا اله الّا انت ربّ

الآيات البيّنات ع‌ع
هُو الأبهی

ای ياران الهی، همواره در ارض مقدّس در آستان پاک مذکور بوده

و هستيد و هميشه مورد عنايت خواهيد بود آن قطعه مبارکه صيت

امر اللّه را بآفاق رسانيد و هزاران نفوس در کمال سرور جانفشانی نمودند

ص ٢٤٣

و روح و روان و مال و منال و خانمان در ره يزدان رايگان انفاق کردند

حال ياران الهی بايد که کشت آن کشتگانرا آبياری کنند و نهال آن فدائيانرا

پرورش دهند شب و روز در نشر نفحات کوشند و بکمال حکمت تأسيس

بنيان کنند هر يک آيت هدی گردند و موهبت ملکوت ابهی شمع هدايت

افروزند و مشکاة موهبت را ساطع و لامع کنند ای ثابتان ای راسخان

وقت بيداری است و هنگام هوشياری و دم بيقراری ايّام اين عالم در

گذر است و فنای ابدی از برای نفوس غافله مقرّر تا وقت هست فرصت

غنيمت دانيد شمعی برافروزيد عَلَم تقديس برافرازيد آيات توحيد ترتيل

کنيد و بنيان جاويد تأسيس نفحات قدس محفل اُنس را معطّر نمايد

و انجذابات قلبيّه عالم کونرا بحرکت آرد اينست نصيحت عبدالبهآء

بجان بکوشيد و محبّ عالم باشيد خادم صلح و صلاح شويد و کافل فوز

و فلاح گرديد خيرخواه عموم عالم باشيد و خدمت بهيئت عالم انسانی

کنيد جمعيّت بشر را صلح اکبر گرديد و شرق و غرب را آشتی پرور نمائيد

تا توانيد روح حيات بخشيد و راحت و سلامت بآسايش عموم عالم

آرزو کنيد و عليکم البهآء ع‌ع
ص ٢٤٤
هُو اللّه

ای بنده منجذب جمال ابهی، نامه‌ات رسيد و مضمون مفهوم گرديد

دليل جليل بر سلوک در سبيل الهی بود و برهان واضح بر انجذاب بآنجمال

نورانی. تا توانی جهانسوز گرد و شمع شب افروز شو تا ايّام را همه نوروز يابی

آرام مجو سکون و قرار مطلب سر ببالين راحت منه و در بستر پرند و پرنيان

مخسب روز و شب شور و وله طلب و ذوق و طرب نما و شوق و جذب

خواه چون دريا بجوش آ و مانند نهنگ الهی خروش نما تا آن اقليم را که بخون

شهيدان رنگين است بهشت برين نمائی و جنّة النّعيم فرمائی از فضل

پروردگار تعجّب مدار پرتو عنايتش چون شامل گردد مور سليمانی کند

و پشه نسر طاير آسمانی گردد ذباب حقير عقاب اوج اثير شود آنچه کند

پرتو عنايت کند يؤيّد من يشآء علی ما يشآء بما يشآء و يختصّ برحمته من يشآء

و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای افنان سدره مبارکه، بر تفاصيل مرقومه از حوادث طهران اطّلاع

حاصل شد فی‌الحقيقه چنانست که مرقوم نموديد که از احزاب موجوده

در ايران کسی که بحکومت اطاعت و تمکين دارد حزب اللّهست زيرا نه

ص ٢٤٥

بتلويح بلکه بنصّ صريح مأمور باطاعت حکومتند و صداقت بدولت

بلکه بجانفشانی بجهت عزّت ابديّهء عالم انسانی و اگر چنانچه نفسی از احبّآء

بمنصبی رسد و مشمول نظر عنايت اعليحضرت شهرياری گردد و بمأموريّتی

منصوب شود بايد در امور موکوله خويش بکمال راستی و پاکی و صدق و عفّت

و استقامت بکوشد و اگر چنانچه ارتکابی کند و ارتشائی نمايد مبغوض درگاه

کبرياست و مغضوب جمال ابهی و حقّ و اهل حقّ از او بيزار بلکه بمئونه

و مواجب خويش قناعت نمايد و راه صداقت پويد و در ره ملک و ملّت

جانفشانی فرمايد اينست روش و سلوک بهائيان و هر کس از اين تجاوز

کند عاقبت بخسران مبين افتد ای بهائيان گروه مکروه ايرانرا ويران نمودند

شما همتّی کنيد بلکه روحی در جسم آن اقليم بدميد و زنده نمائيد تا تلافی

مافات گردد و آيات بيّنات جلوه نمايد انسانرا عزّت و بزرگواری بپاکی

و راستی و خيرخواهی و عفّت و استقامتست نه بزخارف و ثروت اگر

نفسی موفّق بر آن گردد که خدمتی نمايان بعالم انسانی علی الخصوص بايران

نمايد سرور سرورانست و عزيزترين بزرگان اينست غنای عظيم و

اينست گنج روان و اينست ثروت بی‌پايان و الّا ننگ عالم انسانيست

ولو در نهايت شادمانی است چه قدر انسان بايد که غافل و نادان باشد

ص ٢٤٦

و پست فطرت و پست طينت که خويش را باوساخ ارتکاب و خيانت بدولت

بيالايد و اللّه حشرات از او ترجيح دارد انتهی

ای افنان، آنجناب در حقّ ورقه مبارکه المنتسبه اليک بايد برأفت و عدالت

بحکم الهی معامله نمائی يا آنانرا بطهران بخواهی يا خود بيزد بشتابی سالهای

چند است که مهجور و محزون و مأيوس مانده‌اند بيش از اين جائز نه

و عليک التّحيّة و الثّنآء ع‌ع
هُو اللّه

ای ثابت بر پيمان، نامه نامی مشحون بجواهر و لئآلی و حقائق و معانی

سرور مبذول نمود و حبور مشهود کرد فی الحقيقه چنانست که مرقوم

نمودی ياران از هر فساد و فتنه در کنار و مجتنب از حرکات و سکنات

اهل استکبار ساکت و خاموش سرمست و مدهوش و از نفحات قدس

در جوش و خروش نه با اهل سياست همراز و نه با حرّيت طلبان دمساز

نه در فکر حکومت نه مشغول بذمّ احدی از ملّت از جميع جز ذکر حقّ غافل

و بيزار و بنصّ قاطع مطيع حکومت شهريار و بامر شديد منقاد سرير

سلطنت بخود مشغولند و بسلوک در سبيل رضای الهی مألوف تعديل

اخلاق کنند و تشويق بصفات ممدوحه انسان بتصفيه قلوب پردازند

ص ٢٤٧

و بتزکيه نفوس مشغول گردند زيرا در جهان دل و جان تأثير و نفوذ

جويند و از عالم امکان و شئون نفس و هوی بيزارند باری ياران بايد

بر مسلک خويش برقرار باشند و از غلوّ و استکبار بيگانگان تغيير و

تبديل در روش و سلوک ندهند در هيچ امری مداخله نکنند و بهيچ

مسئله‌ئی از مسائل سياسيّه نپردازند شب و روز منجذب بنفحات قدس

گردند و متذکّر بذکر حقّ در محافل اُنس از راز و نياز دَم زنند و بافق عزّت

پرواز کنند و بآهنگ و نغمه و آوازی پردازند که عالم آفرينش را بوجد و طرب

آرند اينست روش و تکليف بهائيان اينست مسلک روحانيان اينست

مشرب ربّانيان طوبی لمن فاز بهذا الأمر العظيم و قام علی اطاعة ربّه الکريم

انّ ذلک لهو الفوز العظيم و عليک البهآء الأبهی جميع متعلّقانرا از ذکور

و اناث تحيّت ابدع ابهی ابلاغ داريد ع‌ع
هُو الأبهی

اوراق آنجناب ملاحظه شد جميع اذکار منبعث از محبّت و خلوص بود و

تفاصيل موجود و مرقوم و چون اثر قلم آنجناب بود اين عبد با وجود

عدم فرصت دقيقه‌ئی بکمال شوق قرائت نمود ولی اهمّ را اليوم بايد بر مهمّ

ترجيح داد اليوم يوميست که اين عباد بايد کلّ اوقات و اذکار و احوال را

ص ٢٤٨

حصر در نشر نفحات اللّه نمائيم بکلّی خود و غير خود را و مقامات و مراتبشانرا

فراموش نمائيم و بکلّی گرفتار جمال مبارک گرديم جز او ندانيم غير از او

نبينيم جز او نينديشيم اصل شجره وحدانيّت را خدمت کنيم چه که ذکر او

مغنی از ذکر کلّ است و نعت و ستايش او ثنای عموم اين عبد خود را

در نزد عبدی از عباد مخلصين او فانی می‌بيند و مضمحل و دانی ميشمرد و

گمان وجود را شرک محض ميداند با وجود اين فنا و اضمحلال چگونه تصوّر

مقامات و مراتب نمايد قطره را چه شأنی از نسبت خويش بدريا دم زند

و ذرّه را چه جسارت که از ارتباط خود بآفتاب شرح دهد کلّ عباد له و

کلّ بامره يعملون باری جميع اذکار و اوراد را منحصر بذکر واحد فرما

و شب و روز در اعلاء کلمة اللّه بکوش و در نشر دين اللّه، تا بنفحات قدس

مشام روحانيان را معطّر نمائی و بدرياق فاروق اعظم جسم عالم و امم را

بشفای باقی الهی فائز کنی قسم بمربّی غيب و شهود که اگر باين مقام چنانچه

بايد و شايد کسی موفّق گردد ندای تحسين را از ملکوت ابهی و جبروت اعلی بگوش

باطن و ظاهر استماع نمايد اينست اليوم فوز عظيم اينست اليوم جود مبين

طوبی لمن سعی و اجتهد و اشتعل و انجذب و البهآء عليک و علی اهلک و اولی

قرابتک و احبّائک و اودّائک عبدالبهآء ع‌

Table of Contents: Albanian :Arabic :Belarusian :Bulgarian :Chinese_Simplified :Chinese_Traditional :Danish :Dutch :English :French :German :Hungarian :Italian :Japanese :Norwegian :Persian :Portuguese :Romanian :Russian :Spanish :Turkish :Ukrainian :