كتب أكثر من قبل حضرت عبدالبهاء

الواح وصاياى مباركه حضرت عبدالبهاء
تذكرة الوفاء
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۱
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۲
خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۳
رساله سياسيه حضرت عبدالبهاء
رساله مدنيه
مائده آسمانى جلد ۲
مائده آسمانى جلد ۵
مائده آسمانى جلد ۹
مجموعه مناجاتها حضرت عبدالبهاء
مفاوضات
مقاله شخصى سياح
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۱
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۲
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۳
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۴
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۵
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۶
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۷
مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۸
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۱
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۲
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۳
منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۴
Free Interfaith Software

Web - Windows - iPhone








حضرت عبدالبهاء : مائده آسمانى جلد ۹
مائده آسمانى – جلد نهم
مطلب اوّل- انقلاب ارض ط
قوله الاحلی:
"از انقلاب ارض ط مرقوم نموده بوديد اين انقلاب در
الواح مستطاب مصرّح و بی‌حجاب ولی عاقبت سکون يابد
و راحت جان حاصل گردد و سلامت وجدان رخ بنمايد
سرير سلطنت کبری در نهايت شوکت استقرار جويد و آفاق

ايران بنورانيّت عدالت شهرياری روشن و تابان گردد ...

زنهار زنهار اگر در امور سياسی نفسی از احبّاء مداخله

نمايد و يا آنکه بر زبان کلمه‌ای براند. ياران الهی را

بنصّ قاطع ربّانی مدخل در امور سياسی نيست بلکه

مرجع کلّ تهذيب اخلاق است و تربيت نفوس و توحيد کلمه

و محبّت و مهربانی و اتّحاد و يگانگی و ظهور سنوحات رحمانی در عالم انسانی."

ص ٢
مطلب دوّم- مداخله بيانی‌ها در سياست
قوله الاحلی:
"از قرار مسموع بعضی از بيانی‌ها يعنی تابعين
ميرزا يحيی در امور سياسی مداخله نموده و مينمايند

سبحان اللّه بدخواهان اين را وسيله نموده و در محافل

و مجالس ذکر بهائيان مينمايند که آنان را نيز در امور

سياسيّه رأيی و فکری و مدخلی و مرجعی با وجود آنکه

بيانی‌ها خصم الدّ بهائيانند و اين را جميع اهل ايران

ميدانند ديگر بچه انصافی رفتار و گفتار آنان را نسبت

ببهائيان ميدهند سبحانک هذا بهتان عظيم."
مطلب سوّم- حضرت يونس و ماهی
حضرت يونس عليه السّلام چون مونس درون حوت
طبايع و عناصر شد و در ظلمات بحر امکان مبتلی گشت

يعنی از عالم ملکوت وجود که انوار لامکان است جدا شد

در حيّز امکان موجود گرديد پس حقيقت ذوالنون کينونت

شاخصه او و حوت جسد عنصری و هيکل بشری و حقيقت طاهره

او بحر عالم امکان است و شئون ظلمانی اکوان و چون در اين

تنگنای تنگ و تاريک افتاد از حقيقت جان و وجدان ندا کرد

سبحانک انّی تبت اليک.
ص ٣
مطلب چهارم- اطاعت حکومت
قوله الاحلی:
"از احزاب موجودهء در ايران کسی که بحکومت اطاعت

و تمکين دارد حزب الله است زيرا نه بتلويح بلکه بنصّ

صريح مأمور باطاعت حکومتند و صداقت بدولت بلکه

بجانفشانی بجهت عزّت ابديّه عالم انسانی و اگر چنانچه

نفسی از احبّاء بمنصبی رسد و مشمول نظر عنايت
اعليحضرت شهرياری گردد و بمأموريّتی منصوب شود بايد

در امور موکولهء خويش بکمال راستی و پاکی و صدق و عفّت

و استقامت بکوشد و اگر چنانچه ارتکابی کند و ارتشائی

نمايد مبغوض درگاه کبرياست و مغضوب جمال ابهی و حقّ

و اهل حقّ از او بيزار بلکه بمؤنه و مواجب خويش قناعت

نمايد و راه صداقت پويد و در ره ملک و ملک جانفشانی
فرمايد اينست روش و سلوک بهائيان و هر کس از اين
تجاوز کند عاقبت بخسران مبين افتد."
مطلب پنجم- اهمّيّت خدمت بعالم
انسانی علی الخصوص بايران
قوله الاحلی:
"اگر نفسی موفّق بر آن گردد که خدمتی نمايان بعالم
انسانی علی الخصوص بايران نمايد سرور سروران است
ص ٤

و عزيزترين بزرگان اينست غنای عظيم و اينست گنج روان و

اينست ثروت بی‌پايان و الّا ننگ عالم انسانی است چقدر

انسان بايد که غافل و نادان باشد و پست فطرت و پست

طينت که خويش را باوساخ ارتکاب و خيانت دولت بيالايد

واللّه حشرات ارض از او ترجيح دارند."
مطلب ششم- حفظ مراتب واجبست
قوله الاحلی:

"بايد حفظ مراتب نمود و قانون وجودی و ما منّا الّا له

مقام معلوم را رعايت کرد اصاغر بايد رعايت احترام اکابر

کنند و اکابر بايد عنايت و مهربانی در حقّ اصاغر نمايند

جوانان بايد خدمت و حرمت پيران نمايند و پيران بايد

محافظت و رعايت جوانان نمايند اين حقوق متبادله است".

مطلب هفتم- عصمت انبيای سلف
قوله الاحلی:
"ای بندهء الهی سؤال از عصمت انبيای سلف

نموده بودی مظاهر مقدّسه ما ينطق عن الهوی ان هو الّا

وحی يوحی هستند و مظهر و يحذّرکم الله نفسه بل نفس الله

القائمة بالسّنن هستند منزّه از ادراک مادونند و مقدّس

ص ٥
از اوهام اهل شبهات و ظنون. مراجعه بنصوص الهی

نمائيد بتصريح ذکر عصمت کبری در حقّشان ميفرمايد چه از

آثار حضرت اعلی و چه از آيات بيّنات جمال ابهی

از جمله زيارت سيّد الشّهداء عليه التّحيّة و الثّناء و امّا

قضيّه و عصی آدم و آيه ما تقدّم من ذنبک و ما تأخّر اين

مقام حسنات الابرار سيئات المقرّبين است و وجودک ذنب

لا يقاس به ذنب" همس در رخ آئينه نمودار و غبار موهوم

در ديده مورث اکدار حضرت اعلی ميفرمايد طلب حبّ
و قرب تو از برای من مانند شرک ديگران است حال

معاذ الله ميتوان گفت که طلب قرب الهی ذنب و شرکست ؟

لهذا مظاهر مقدّسه مظهر عصمت کبری نيستند ؟ استغفر الله

عن ذلک معصومند و محفوظ و مقدّسند و مصون ...
امّا در خصوص ملاقات در عالم رؤيا سؤال نموده بوديد

رؤيا را مانند بيداری فرض نمائيد چه بسيار که دو نفس

ملاقات نمايند و با يکديگر مذاکره و محاوره کنند يکی را در

خاطر مانده و ديگری بکلّی فراموش کند در عالم رؤيا
نيز چنانست و سبب نسيان اينستکه قضّيه چنانکه بايد
و شايد در محفظه قوّه حافظه محافظه نگردد"
ص ٦
مطلب هشتم- سفر جمال مبارک جلّ جلاله به مازندران
قوله الاحلی:
"جمال مبارک در مراجعت از مازندران بطهران چون

مرور از نور فرمودند در تاکر و در دارکلا ولوله و شور انداختند

جمّ کثيری مؤمن و موقن شدند و روز بروز در ازدياد بودند

در تاکر مرحوم آقا ميرزا حسن و آقا ميرزا غلام علی و ملّا زين العابدين

و ملّا عبد الفتّاح و ملّا علی بابای بزرگ و ملّا علی بابای صغير

و محمّد تقی خان و آقا محمّد تقی و عمو علی و آقا علی پسر

ملّا زين العابدين و عبد الوهّاب بيک خلاصه جمع کثيری

منجذب بنفحات قدسی گرديدند بعد از يکسال يحيای

غير حصور توجّه به نور نمود در ايّام قليلی تزلزل و اضطراب

انداخت و چون عرصه را تنگ و احتمال خطر در آن بلد

ديد ياران باوفا را بگذاشت و سفر نمود و بلباس درويشی

فرار بگيلان و مازندران و کرمانشاه کرد و جميع آن بيچارگان

را بکشتن داد فرّ يفرّ فرارا و ابرار را گرفتار کرد اين نفوس

اکثر شهيد شدند لکن وضعی که در آن قريه گذاشت

و رفتاری که نمود سبب شد که نار محبّت اللّه در آن قريه بکلّی

مخمود شد حتّی بعضی نفوس را واداشت که ميرزا خدا وردی مرحوم را زدند ...... "

ص ٧
مطلب نهم- تساوی حقوق رجال و نساء
قوله الاحلی:
"ای امة اللّه، در دوره‌های سابق جميع اناث هر چند

اقدام در خدمات نمودند و باديهء محبّت الله پيمودند باز

در صف رجال محسوب نميگشتند زيرا الرجال قوّامون

علی النّساء منصوص بود حال در اين دور بديع کار اناث

پيشی گرفت اين قيد برداشته شد کلّ محشور در صقع
واحدند هر نفسی قدم پيش نهد نصيب بيش برد و هر
سواری در اين ميدان جولان دهد بضرب چوگان گوی
بربايد خواه رجال خواه نساء خواه ذکور خواه اناث

ربّ ربّة الخدور فاقت الذکور و انتصرت علی جيش موفور

و حازت قصبات السبق فی مضمار الوجد و السّرور."
مطلب دهم- زيارت روضهء مبارکه و مقام اعلی
قوله الاحلی:
"من عازم ممالک غرب هستم ولی احباب بايد احرام

روضه مبارکه را بربندند و بعتبه مقدّسه مشرّف شوند و اذن

و اجازه دارند ولو اين عبد در اقصی بلاد عالم باشد زيرا

اصل زيارت روضه مبارکه و مقام اعلی است شدّ رحال از برای

اين دو لازم است در ضمن اگر ملاقاتی هم با اين عبد نمايند بی‌ثمر نخواهد بود."

ص ٨
مطلب يازدهم- خطاب برئيس
قوله الاحلی:

"از آيه مبارکه ان يارئيس قد تجلّينا عليک مرّة فی جبل

تيناء و مرّة فی زيتاء و فی هذه البقعة المبارکة و انّک

ما استشعرت بما اتّبعت هواک و کنت من الغافلين سؤال

نموده بوديد .... تينا و زيتا بظاهر دو جبلند در قدس

که بر انبيای الهی در آن دو جبل تجلّی رحمانی شد

و مراد از تجلّی خطابات الهيّه است که در کتب سماويّه

و اخبار بظهور کلّيّه است و اين بواسطه انبياء چنانکه

کتب مقدّسه را ملاحظه نمائيد بشارات الهی را در آن واضح

و مشهود می‌بينيد و همچنين تجلّی خطاب در بقعه مبارکه

بدون واسطه بر رئيس گرديده ولی آن رئيس خسيس از جميع

اين تجلّيات و اين مخاطبات غافل و ذاهل بود و همچنين

مقصود از جبل تينا حقيقت عيسی بود و از جبل زيتا حقيقت

محمّديه که مغرس شجره مبارکه زيتونة لا شرقيّه و لا غربيّه

يکاد زيتها يضیء ولو لم تمسسه نار نور علی نور بود تينا

و زيتا در لغت عبری تين و زيتون است و اين همان تين و

زيتون است که در قرآن قسم بآن ياد کرده زيرا محل تجلّيات

بودند اينستکه ميفرمايد و التّين و الزيتون و طور سينين

که محلّ تجلّی بحضرت موسی بود و هذا البلد الامين که

ص ٩
مکّه باشد لقد خلقنا الانسان فی احسن التقويم يعنی
فرد کامل انسان جامع جميع صفاتست."
مطلب دوازدهم- حقيقت الوهيّت
قوله الاحلی:
"ای بندهء الهی، حقيقت الوهيّت غيب منيع لا يدرک
ذات بحت لا يوصف منقطع الوجدانی بتصوّر انسان نيايد
و در حوصله عقل و فکر گنجايش نيابد لهذا مظاهر ظهور

محلّ توجّه‌اند در دوره حضرت رسول عليه السّلام جمال

محمّدی و حقيقت احمدی محلّ توجّه بود تا يوم ظهور
حضرت اعلی در يوم طلوع صبح بشارت کبری نقطه توجّه

حضرت اعلی روحی له الفداء بود و اليوم مرکز توجّه و مرجع

توسّل و تضرّع جمال ابهی روحی لاحبّائه الفداست

الی ظهور من يأتی من بعد الالف هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الّا الضلال المبين."

مطلب سيزدهم- ارتباط موجودات
قوله الاحلی:
"ای مشتاق ديدار، کاشفان اسرار کون و واقفان خواص

و سرائر مکنون برآنند که قوّه انجذابی عجيب و مغناطيس

ارتباطی غريب در اين موجودات غير متناهی و کائنات متوالی

ص ١٠
چه جسمانی و چه روحانی منتشر و محيط و مستولی است

و از اين قوّه کلّيّه است که جواهر فرديّه عناصر بسيطه مختلفه

مجتمع گشته از جهت تنوّع و تخالف اجزاء و تکاثر و تناقض

حقايق متنوّعه غير متناهيه موجودات وجود يافته جهان موادّ

گلستان بدايع و بوستان لطائف و ظرائف گشته و در حقيقت

هر شيئی از آن قوّه جاذبه کلّيّه بجلوه‌ای و طوری کشف نقاب

نموده و عرض جمال کرده و در کينونت انسان قوّه اشتياق

گشته و بشور و شوق و انجذاب آورده".
مطلب چهاردهم- يخرج الحيّ من الميّت
قوله الاحلی:
".... صبح صادق از جيب ليلهء ظلماء طلوع نمايد

و نور جهان افروز روز از خيمه تار و تاريک شب بدر آيد گل

رعنا از شاخ خار برويد و انواع رياحين از خاک غمناک انبات

شود ثمره شهيّه از چوب خشک نابت شود و يخرج الحيّ
من الميّت و يخرج الميّت من الحيّ تحقّق يابد. حضرت

امير به محمّد بن ابی بکر ميفرمودند که تو از نسل منی

معلوم شد که ابوّت و بنوّت جسمانی را حکمی نه کنعان

پسر نوح و ابراهيم پسر آذر آن پدر پيغمبر بود و پسر عاق

و ابتر و اين پدر بت پرست بود و پسر خليل جليل اکبر
ص ١١
از اين درج بی‌صفا لؤلؤ لالاء ظاهر شد و از آن صدف
نفيس پربها خزف خسيس پرغش و جفا."
مطلب پانزدهم- يتصرّف فی ملکه کيف يشاء
قوله الاحلی:

".... بزرگواری او اعظم از گنهکاری بندگان و نورانيّت

بخشش کاشف ظلمات طغيان حقيقت ظلم را رداء عدل
پوشاند و طغيان صرف را تاج عطا بر سر نهد يتصرّف
فی ملکه کيف يشاء لا يسئل عمّا يفعل".
مطلب شانزدهم- عنقريب است که اين پرده برافتد
قوله الاحلی:
"ملکوت وجود در حرکت است و عرصهء شهود در نهايت
لطافت و طراوت ولی چشمها کور است و گوشها محروم
عنقريب است که اين پرده برافتد و اين حجاب هتک شود

و اين نقاب برداشته شود آنوقت انظار مشاهده آثار مواهب

جمال ابهی نمايند و حيران گردند و پشيمان شوند که

اين چه موهبتی بود و ما از او غافل و اين چه عنايتی بود و

ما از او ذاهل صبح نورانی بود و ما گرفتار شام ظلمانی

نيل و فرات بود ولی بر ما جيحون پرخون زلف مشکين بود

ص ١٢

ولی ما را زنجير سنگين مائده آسمانی بود ولی ما را مضرّت

جاودانی اين چه بدبختی بود و اين چه بی‌طالعی

نعمت الهيّه ما را نقمت بود و رحمت زحمت و تنزّل من القرآن

ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الّا خسارا"

مطلب هفدهم- معنی لقاء
قوله الاحلی:

"ای موقن بالله، اصل لقاء ايمان بآيات الهيّه است ...

زيرا قربيّت جسمانيّه را حکمی نه بلکه قربيّت عين ايمان

و ايقان است و خلوص نيّت و اطمينان عين قربيّت".
مطلب هيجدهم- طلوع و غروب حقيقت
قوله الاحلی:
"حقيقت کلّيّه را در اينجهان طلوع و غروبی و شب
و روزی ايّام ظهور مظاهر مقدّسه يوم اشراقست يوم
وصالست يوم سطوع انوار جمال است پس از افول شمس
حقيقت يوم فراق است وقت غياب است ليل هجران است

تا ظهور ثانی و طلوع ديگر نظر بآفتاب فرما شمس حقيقت را

مثال آفتاب آسمانی است امّا اين طلوع و غروب نسبت بعالم

ص ١٣

خلق است نه حقّ زيرا شمس حقيقت لم يزل در مرکز تقديس

خود مقدّس از طلوع و غروب بوده همواره انوار ساطع و اشراق

دائم و فيض مستمرّ است نظير آفتاب ظاهر ملاحظه فرما که

همواره در مرکز انوار بوده او را در ذات خويش طلوع و

غروبی نيست ولی طلوع و غروبش بالنسبه بکره ارض است

پس اگر نفسی گويد که آفتاب در مرکز خويش لم يزل و لا يزال

ساطع و لامعست صحيح گفته ولکن اگر گويد در کره ارض
شبی نيست همواره آفتاب موجود اين تصوّر مخالف حقيقت
است و وهم صرف لهذا از يوم شهادت حضرت مسيح تا
يوم ظهور جمال محمّدی ليل بوده ايّام ظهور مطالع

حقيقت يوم وصال است و ايّام افول مظاهر الهيّه ايّام

هجران است هذا هو الحقّ المبين."
مطلب نوزدهم- لوح ابو الفضائل
قوله الاحلی:
"بيروت حضرت ابو الفضائل عليه بهاء الله الابهی
هو الله

يا من ايّدک الله بجنود من الملأ الاعلی، دستخطّ شريف

و مضامين لطيف روح و ريحان زايدالوصف بخشيد زيرا دليل

بود که مزاج قرين اعتدال و کتاب فصل الخطاب قريب اتمام

ص ١٤
است مسافرت آن حضرت بطهران لزوم يافته زيرا خلق در
نهايت استعداد حتّی بسياری از فضلاء و حتّی الامراء

ولی مبلّغين در نهايت مشغول برتق و فتق امور و يحيائی‌ها

ميدان يافته‌اند هر کس طالب خفيّاً بخود ميخوانند و القاء

شبهات مينمايند و آن شخص را چون از بزرگان است مکتوم

ميدارند و هم مردم دانسته‌اند که يحيائی‌ها کسی را
شهرت نميدهند و جميع حتّی پسر دولت آبادی بظاهر

علی رؤوس الاشهاد تبرّی از بابی‌گری مينمايد ولی در باطن

در نهايت اجتهاد باری وجود آن حضرت در طهران در

نهايت لزوم اگر کتاب در زمان زمستان اتمام ميشد و در بهار

بطهران مسافرت ميفرموديد بسيار موافق بود ولی راحت

و انشراح قلب شما پيش من بر هر چيز مقدّم است اين قضيّه

را نيز بسيار ملاحظه داشته باشيد... "
مطلب بيستم- نعمت حقيقی
قوله الاحلی:
"نعمت حقيقی در اين جهان بر عالميان نفوس مبارکی

هستند که مائده سمائيّه و آلاء ابديّه مبذول ميفرمايند

و آن مائده لذيذه لم يتغيّر طعمه و لا يتبدّل ذوقه و لا تزول

حلاوته معرفت پروردگار و اسرار کردگار است ولی نعمت
ص ١٥
عالميان و سرور آدميان جواهر وجودی هستند که بلسان

مبارک و فم طيب مطهّر اين مائده باقيه ابديّه را در خوان

نعمت گسترده و صلای عام بر عموم انسان زنند اين مائده

است که حضرت روح از حقّ خواست ربّنا انزل علينا مائدة

من السّماء تکون لنا عيداً لاوّلنا و آخرنا."
مطلب بيست و يکم- شهادت شيخ صنعان
قوله الاحلی:
"تفصيل شهادت حضرت شيخ صنعان بسمع اين
دلسوختگان رسيد وقتی که اين لقب باو عنايت شد

معلوم شد که در اين سبيل ببلايای عظيم تصادم خواهد نمود

مدّتی در اين صحرای پرشور چوپان بود و اغنام متعلّقه

به مأدبة الله را شبان از صبح تا بشام در عالم خود بحالت

خوشی در اين بيابان‌ها بسر ميبرد و بنوای حقيقی خفيفی

در عشق جمال قدم غزلخوانی مينمود و ترانه سازی ميکرد

البتّه صد هزار مرتبه "جانم بفدايت" گفته "اينهمه کردی

نمردی زنده‌‌ای هان بمير ار يار جان بازنده‌ای" خوانده

و بلسان قلب "اقتلونی اقتلونی يا ثقاة انّ فی قتلی حياة

فی حياة" فرياد کرده و آيه مبارکه احسن القصص تلاوت

نموده تاللّه انّی لحوريّة ولدتنی البهاء فی قصر من الياقوت

ص ١٦

الرطبة الحمراء و انّی و من فی الفردوس لمشتاق الی نفس

قد قتل فی سبيله. باری از الطاف حقّ و عناياتش و تأييداتش

اميدواريم که ما هم انشاء الله از اين کأس نصيب بريم

و بهره برداريم."
مطلب بيست و دوّم- نسبت
قوله الاحلی:
"نسبت بر دو قسم است ميان آباء عظماء نجباء اسلاف

و اولاد و احفاد اخلاف نسبت جسمانيّه که متعلّق عنصر

آب و گل است و نسبت روحانيّه که از خصائص عنصر جان و دل

است آن را نسبت مجازيّه خوانند و اين را نسبت حقيقيّه

شمرند پس اگر حسن اخلاق تأييد شرف اعراق نمايد

نسبت حقيقيّه تحقّق يابد و جمال الولد سرّ ابيه رخ بگشايد

و اگر سوء اخلاق مخالف شرف اعراق آيد نسبت مجازيّه حکم

ندارد بلکه نسبت بالکلّيّه منقطع گردد چنانچه ميفرمايد

انّه ليس من اهلک انّه عمل غير صالح پس بکوشيد و بجوشيد

که زادهء عنصر جان و دل باشيد نه منحصر در نسبت آب و گل."

ص ١٧
مطلب بيست و سوّم- ارمغان حقيقی
قوله الاحلی:
"جناب حاجی عازم و ارمغانی بجهت آن دوستان
الهی طالب گفتم که عادت چنانست که ارمغان قند
هندوستان برند و يا گز اصفهان و يا نبات مصر يوسف
کنعان جواب دهد که از اين هدايا مذاق جسمانی
دقيقه‌ای شيرين گردد و کام ترابی دمی چاشنی گيرد
مرا ارمغانی از جهان الهی بايد و هديه‌ای از جواهر

حقايق و معانی که مذاق روح متلذّذ گردد و کام دل و جان

متنعّم شود آن ارمغان در هر جائی موجود و مبذول است
و اين هديه بس کمياب و ناياب باری ای سرگشته سودائی
بفضل سلطان جود مقامی از برای عاشقان جمال مقدّر که

ارواح مقرّبين از ذکرش پرواز نمايند و نفوس ملأ عالين

در اهتزاز آيند طوبی لکم و حسن مآب .... "
مطلب بيست و چهارم- صعود حضرت صدر الصدور
قوله الاحلی:
"از صعود حضرت صدر الصدور مرقوم نموده بوديد

آن مشکات نور و مقتبس شعله طور فی الحقيقه ايّام حيات را

وقف خدمت ربّ غفور نمود و بعبوديّت حضرت احديّت مداومت

ص ١٨

فرمودند نفوسی را زنده کردند و جمعی را آزاد فرمودند

تأسيس درس تبليغ کردند و بلسان بديع و بليغ تعليم
فرمودند اين تأسيس ابديست بتسلسل خواهد رفت

و روح آن بزرگوار در جهان اسرار الی الابد مسرور و پايدار

خواهد بود نام مبارکش در انجمن عالم آهنگی برافرازد
که طيور الهی را بحرکت و طيران آرد".
مطلب بيست و پنجم- خمر الهی
قوله الاحلی:
" اگر سرور بايد از آب کثيف نشايد و اگر سکر و نشأه
مطلوب از خمر الهی و باده رحمانی مطلوب و مقبول
آنچه در خم خانه داری نشکند صفرای عشق
زان شراب معنوی ساقی همی بحری بيار
مطلب بيست و ششم- تأويل عرفاء
قوله الاحلی:

"ای ياران عزيز عبدالبهاء، بايد دقّت در نصوص الهيّه

کرد و احکام شريعت الله مجری داشت و از تأويل عرفاء و

تشويش حکماء احتراز و اجتناب کرد زيرا نفوس را منجمد

و افسرده و کسل و لاابالی و پريشان و سرگردان نمايد
ص ١٩

و عاقبت ملّت الهيّه را ذليل و حقير در انظار عمومی کرده

فسقه و فجره محسوب دارد البتّه دوستان حقيقی جز تقوای الهی آرزو ندارند".

مطلب بيست و هفتم- زکاة
قوله الاحلی:

"ای ثابت بر پيمان، در خصوص زکوة مرقوم نموده بوديد

زکوة بر محصول باغ‌ها بعد از وضع مصارفات است که بايد

مصارفات باغ داده شود و آنچه باقی ميماند بر آن زکوة تعلّق گيرد."

مطلب بيست و هشتم- اصحاب کهف
قوله الاحلی:
"در خصوص اصحاب کهف سؤال نموده بوديد که در قرآن
مجيد تعيين عدد نشده است و حال آنکه واضح و مشهود

بيان شده ميفرمايد سيقولون ثلاثة و رابعهم کلبهم و يقولون

خمسة و سادسهم کلبهم رجما بالغيب يعنی مانند تيری که

در تاريکی اندازی پس اين قول صحيح نيست. بعد
ميفرمايد و يقولون سبعة ثامنهم کلبهم يعنی اين رجم

بغيب نيست و صحيحش اين است امّا تفسير اين آيه مفصّل

ص ٢٠
بجان عزيزت که مختصر فرصت ندارم تا چه رسد بمفصّل

با وجود اين در نهايت اختصار و مفيد کلمه‌ای چند مرقوم ميشود

و آن اينست که آن قوم در نوم جسمانی نبودند امّا خواب

غفلت از اين سراست و چون آن نفوس از اين جهان بکلّی

منقطع بودند و دل بعالم ديگر بسته بودند حکم نيام حاصل

نمودند و رؤيای حقيقی مشاهده کردند و آنچه در مدّت

مديده از برای خلق ميسّر نميگشت در مدّت قليله از برای

ايشان حاصل ميشد چون نظر باهل عالم بنمودی مسلکی

را که سيصد و چيزی از سنه ميتوانستند طيّ نمايند آن نفوس

مقدّسه در مدّت قليله آن مسافت بعيده را طيّ نمودند
و امّا قطمير آن شخص اميری بود که محافظ آن نفوس
از تعدّيات هر شرير بود."
مطلب بيست و نهم- ١٣٣٥ دانيال
قوله الاحلی:
"ای بنده الهی، هزار و سيصد و سی و پنج سنه مذکوره
بدايتش از يوم هجرت حضرت رسول محمّد المصطفی

عليه الصلوة و السّلام است که در آن تاريخ آثار علوّ و امتناع

و سموّ و اعتلاء از برای کلمة الله در شرق و غرب حاصل گردد."

ص ٢١
مطلب سی‌ام- توسيع دايره تعليم
قوله الاحلی:
"در توسيع دائره تعليم آنچه بيشتر کوشند خوشتر و
شيرين‌تر گردد حتّی احباب الهی چه صغير و چه کبير

و چه ذکور و چه اناث هر يک بقدر امکان در تحصيل علوم و

معارف و فنون متعارف چه روحانی و چه امکانی باشد بکوشند

و در اوقات اجتماع مذاکره کلّ در مسائل علميّه و اطّلاع بر

علوم و معارف عصريّه باشد اگر چنين گردد بنور مبين آفاق

روشن نمائيد و صفحه غبراء گلشن ملکوت ابهی گردد."
مطلب سی و يکم- کلام ملکوت
قوله الاحلی:
" (١).... حضرات حواريون بلسان ملکوتی تبليغ
مينمودند و آن لسان مطابق جميع السن است زيرا کلام

ملکوت عبارت از معانی الهيّه و اسرار ربّانيّه است و هر کس

بآن فائز شود حقايق و اسرار خليقه در نزد او آشکار است

و معانی الهيّه حقيقت جامعه جميع السن است لهذا

حواريون را روح القدس لسان ملکوتی تلقين نمود و هم زبان

____________________________________________________

(١) در جواب سائل که از تکلّم حواريون مسيح بالسنه مختلفه

سؤال کرده ميفرمايند
ص ٢٢
جميع ملل گشتند با هر نفسی از ملل و امم عالم چون

صحبتی ميداشتند بمثابهء همزبان بودند والّا لغات حاضره

معلومه مشهوره متجاوز از هزار لغت است لازم بود که

حواريون اقلاً انجيلی بلسان يکی از ساير ملل مرقوم نمايند

و حال آنکه مسلّم است که انجيل مجرّد بلسان عبرانی و يونانی

مرقوم شد حتّی بلسان رومانی انجيلی مرقوم نگرديده
با وجود آنکه در آن اوقات لسان رسمی بوده ولی چون

حواريون در لسان رومان مهارتی نداشتند انجيلی بلسان رومان مرقوم نگرديد".

مطلب سی و دوم- تفسير "هو الله"
قوله الاحلی:
در جواب سائلی که سؤال کرده چرا در اوّل الواح کلمه
هو اللّه نوشته ميشود ميفرمايند.
".... اين مصطلح اهل شرق از اسلام است مقصد

آنان آنکه در هر امری بايد ابتداء باسم خدا نمود امّا

در الواح الهيّه مقصود اينست که حقيقت ذات احديّت مقدّس

از ادراک و منزّه از تعبير است و مبرّا از تصوّر زيرا آنچه

در تصوّر آيد محاط انسانست و انسان محيط و البتّه محيط

اعظم از محاط است پس معلوم شد آنکه در تصوّر ميآيد
خلق است نه حقّ زيرا حقيقت الوهيّت مجرّد از اوهام
ص ٢٣

انسان است الآن جميع خلق عبدهء اوهامند زيرا يک خدائی

در عالم تصوّر آرند و او را عبادت کنند در وقت نماز اگر

سؤال از نفسی کنی که پرستش که مينمائی؟ ميگويد خدا
کدام خدا ؟ خدائی که در تصوّر من است و حال آنکه

آنچه در تصوّر اوست خدا نيست پس جميع ناس عبده اوهام

و افکارند پس از برای انسان راهی و مفرّی جز مظاهر مقدّسه

نيست زيرا چنانکه گفتيم حقيقت الوهيّت منزّه است مقدّس

است بتصوّر نميآيد آنچه تصوّر آيد آن مظاهر مقدّس الهيست

ديگر انسان محلّ توجّه ديگر ندارد اگر از او تجاوز کند

اوهام گردد پس مراد از کلمهء هو اللّه اينست که آن حضرت

مشهود جمال موعود شمس حقيقت است و مظهر اسرار الوهيّت

و ربوبيّت و مهبط اسرار رحمانيّت و منشاء آثار فردانيّت

و من ابتداء بنام مبارک او نمودم."
مطلب سی و سوّم- حکمت صيام
قوله الاحلی:
" (١).... حکمت الهيّه در صيام بسيار است از جمله
چون در اين ايّام مطلع شمس حقيقت بوحی الهی بنزول

آيات و تنظيم شريعت الله و ترتيب تعاليم پردازد بجهت

_________________________________________________

(١) در جواب کسيکه از حکمت روزه گرفتن سؤال کرد ميفرمايند

ص ٢٤
کثرت اشتغال و شدّت انجذاب حالت و وقت اکل و شرب

نماند چنانچه حضرت موسی وقتی که بکوه طور رفت و در آنجا

بتأسيس شريعت الله مشغول بود چهل روز صائم بود

بجهت تذکّر و تنبّه ملّت اسرائيليان صيام فرض کردند و

همچنين حضرت مسيح در بدايت تأسيس شريعت روحانيّه
و تنظيم تعليمات و ترتيب وصايا چهل روز از مقتضيات

جسمانيّه و اشتغال بخوردن و نوشيدن فتور حاصل نمودند

در بدايت حواريون و مسيحيون روزه ميگرفتند بعد جامع
رؤسای مسيحيين صيام را به پرهيز تبديل نمودند

و همچنين قرآن در رمضان نازل شد لهذا صيام فرض گرديد

و همچنين حضرت اعلی در بدايت ظهور از شدّت تأثير

نزول آيات ايّامی ميگذشت که بچای اختصار ميشد همچنين

جمال مبارک در ايّامی که بتأسيس تعاليم الهی پرداختند

و در ايّامی که متّصلاً آيات نازل ميشد از شدّت تأثير آيات

و هيجان قلب تناول طعام نميفرمودند مگر اقلّ قليل

مقصد اينست که بجهت متابعت مظاهر الهيّه و تنبّه و تذکّر

حالت ايشان بر عموم ملّت ايّامی چند تأسّی و اقتدا
فرض گشت. مسيحيون نيز چنانکه مرقوم گشت در بدايت
روزهء تام ميگرفتند زيرا هر نفس صادقی چون محبوبی

داشته باشد در هر حالتی که محبوب او باشد آروزی آن حالت

ص ٢٥

را ميکند اگر محبوبش در حالت حزن باشد آروزی حزن ميکند

اگر در حالت سرور باشد آروزی سرور ميکند اگر در حالت

راحت باشد آروزی راحت کند اگر در زحمت باشد آروزی زحمت

کند حال چون در اين ايّام حضرت اعلی اکثر ايّام روزه داشتند

و جمال مبارک از غذا و شراب باز ماندند يعنی قليل ميل

ميفرمودند و بعضی روزها هيچ ميل نميفرمودند بر احبّاء نيز

لازم شد که متابعت کنند چنانکه در زيارت ميفرمايد

و اتّبعوا ما امروا به حبّا لنفسک اين يک حکمت از حکمتهای

صيام است.
حکمت ثانی اينست که صيام سبب تذکّر انسان است

قلب رقّت يابد روحانيّت انسان زياد شود و سبب اين ميشود

که انسان فکرش حصر در ذکر الهی ميشود از اين تذکّر و تنبّه

لابد ترقّيات معنوی از برای او حاصل شود.
حکمت ثالث آنکه صيام بر دو قسم است جسمانی
و روحانی صيام جسمانی کفّ نفس از مأکولات و مشروبات

است که انسان از مشتهيات جسمانی پرهيز کند امّا صيام

معنوی روحانی است که انسان خود را از شهوات نفسانی

و غفلت و اخلاق حيوانيّه و شيطانيّه منع نمايد پس صيام

جسمانی رمزی است از آن صيام روحانی يعنی ای پروردگار

همچنانکه از مشتهيات جسمانيّه و اشتغال بطعام و شراب

ص ٢٦

باز ماندم دل و جانم را از محبّت غير خويش پاک و مقدّس

کن و نفسم را از شهوات هوائيّه و اخلاق شيطانيّه محفوظ و

مصون بدار تا روح بنفحات قدس انس گيرد و از ذکر دون تو صائم گردد."

" مطلب سی و چهارم- مقصود از سرّ
قوله الاحلی:
".... مقصود از سرّ مطالب و مسائلی است که
از عقول و ادراک خلق دور و مستور بعد چون شخص کاملی
کشف و بيان نمايد نفوس منصفه ادراک نمايند پس حقيقت

ظهور مسيح در دور موسی سرّی از اسرار بود که بعد ظهور

مسيح مکشوف و مشهود گرديد".
مطلب سی و پنجم- معاد و رجعت
قوله الاحلی:

"الفرق بين المعاد و الرجعة المعاد امر عينی و الرجعة

امر علمی من حيث الشؤون و الآثار يدلّ علی الوحدة
الحقيقيّة بين الابرار".
مطلب سی و ششم- تولّد عيسی
قوله الاحلی:

"ان اهل الخسران لمّا حضروا عند الرسول عليه التحيّة

ص ٢٧

و الثّناء قالوا له اتقول انت اعظم من عيسی و انّه روح الله فقال

انّ الکلّ مستفيض من بحر رحمة ربّک و لا نفرّق بين احد من رسله

ابداً فقالوا کلّا انّ عيسی لا يقاس فبايّ برهان تنطقون فی

هذا فقالوا له و يحک هل رأيت بشراً من دون اب بين الوری

فنزلت الآية الکبری انّ مثل عيسی عند الله کمثل آدم انظروا

کيف حاججوا تلک الطلعة النوّر بسخيف من الاقوال".
مطلب سی و هفتم- دعا
قوله الاحلی:
"دعا واسطه ارتباط ميانه حقّ و خلق است و سبب توجّه

و تعلّق قلب هر گز فيض از اعلی بادنی بدون واسطه تعلّق و

ارتباط حاصل نگردد اينست که بنده بايد بدرگاه احديّت

تضرّع و ابتهال نمايد و نماز و نياز آرد."
مطلب سی و هشتم- خلقت
قوله الاحلی:
"در خصوص خلقت بآن شخص مورّخ بگوئيد که همچنانکه

الوهيّت و ربوبيّت الهيّه را بدايتی نبوده همچنين خلّاقيّت و

رزّاقيّت و کمالات اصليّه الهيّه را بدايتی و نهايتی نخواهد بود

يعنی خلق از اوّل لا اوّل تا آخر لا آخر بوده و خواهد بود

و نوعيّت و ماهيّت اشياء باقی و بر قرار نهايت آنستکه در نوعيّت

علوّ و دنوّی حاصل گردد مثلاً نوعيّت انسان و ماهيّت بشريّه

لم يزل محفوظ و مصون بوده و خواهد بود چنانکه مشاهده

ميشود اجسام مجفّفه محنّطه قديمه انسان که از اهرام مصر

اخراج نموده‌اند و پنجهزار سال از موت آن اجسام گذشته

است بهيچوجه تغيير و توفيری مقدار رأس شعر از انسان در

آن موجود نه و همچنين صور حيواناتی که در اخميم مصر موجود

است بعينه حيوانات موجوده است بوزينه بوزينه است با
ص ٢٨

آن شمائل قبيح. انسان انسان است با آن روی صبيح مليح

لا تبديل لخلق الله و عليک التحيّة و الثناء."
مطلب سی و نهم- حکمت الهيّه
قوله الاحلی:
"ای بنده صادق حقّ، خبر موهش و مدهش مصيبت جديده

دلها را مکدّر نمود و جانها را محزون کرد فی الحقيقه اين مصيبت

شديد است ولکن حکمتی بالغه در آن ظاهر و پديد محزون

مباش مغموم مشو دلگير مگرد دلخون منشين حکمت بالغه در

اين قضيّه مندمج و مندرج است عنقريب واقف و آگاه گرديد

ولو اطّلعتم علی الغيب لاخترتم الواقع بر زبان رانيد بجان

عزيزت عبدالبهاء بيش از شما متأسف از اين قضيّه است ولی

چون مطمئن بحکمت الهيّه لهذا تسلّی يابد چه بسيار امور

که بظاهر غير مشکور ولی در حقيقت اسباب خفيّه دارد و حکمت

بالغه که اگر انسان مطّلع بآن گردد تسلّی تام يابد منجمله

اين قضيّه من بعد بر شما واضح و آشکار شود لهذا جزع

و فزع جايز نه بلکه تسليم و رضا واجب اين عبد در مورد چنين

مصيبت واقع شد (١) ولکن بهيچوجه حزن و المی حاصل نگشت

زيرا مطمئن بر آن بود که حکمت بالغه اقتضای آن نمود تو نيز هم

حال عبدالبهاء شو لهذا قلب را تسلّی بخش و تسليم تقدير

ربّ کريم شو هر چند نوجوان بود و در عنفوان حيات ولی خود

او مطّلع بر اسرار آن ميشد البتّه همين را اختيار مينمود انّ

هذا لامر عجز عن ادراک حکمتها الافکار الّا من نظر ببصيرة

ما زاغ البصر عن الاسرار."

_____________________________________________________

(١) مقصود حسين افندی پسر حضرت عبدالبهاست که در
صباوت وفات کرد.
ص ٢٩
مطلب چهلم- فتور نفوس
قوله الاحلی:
"اگر چنانچه در اقبال ناس حال فتوری مشاهده نمائی

محزون مباش و اين تخم پاک را بپاش يقين است که سبز و

خرّم گردد و اين باغ بثمر رسد ما مأمور بآنيم که تخم افشانی

نمائيم ديگر انباتش با خداست البتّه روزی باران رحمت

و حرارت آفتاب حقيقت بروياند.

در خصوص ترجمه و طبع الواح الهيّه مرقوم نموده بوديد

اين مناسب نيست حال زيرا عطش مردم تسکين شود بايد
اوّل نفوس را تشنه کرد بعد سلسبيل عذب فرات مبذول
داشت الآن اگر کتب مقدّسه ترجمه و طبع و نشر شود

هر کس لوحی بدست آرد و بقرائت آن اکتفا نمايد و گويد

من بر اساس اين طايفه مطّلع شدم ديگر احتياج بفحص ندارم

و حال آنکه الواح را بايد مبيّن بيان نمايد يعنی اوّل مبيّن

تأسيس کند بعد از تأسيس و استدلال يک لوحی قرائت

نمايد آنوقت تأثير ميبخشد ملاحظه کنيد که چقدر تورات

و انجيل را بالسن مختلفه ترجمه نمودند و طبع کردند و منتشر

نمودند يک نفس بقرائت اين کتب محبّت بحضرت مسيح

حاصل ننمود پس معلوم شد که طبع و نشر موافق مصلحت نه

اگر چنانچه بسيار لزوم بنظر آيد مقاله را ترجمه نمائيد

ص ٣٠
و طبع و نشر کنيد."
مطلب چهل و يکم- شهادت ملّا صادق
قوله الاحلی:
هو الله - ای ثابت و راسخ بر عهد و پيمان،
خبر شهادت حضرت ملّا صادق چون نور بازغ آفاق وجود

را روشن و بحرکت آورد و مطلع فدا را بنوری ساطع جديد

روشن نمود روح المقرّبين له الفداء از آن جوش و خروش

او معلوم و واضح بود که اين جام سرشار عنايت را از دست

ساقی موهبت نوش خواهد نمود چه که آن شعله و آن ناله
آن انجذاب و التهاب عاقبتش نشئه اين شراب است
طوبی له ثمّ طوبی له بشری له ثمّ بشری له جميع ملأ
اعلی و طيور حدائق ابهی بستايش و تمجيد او ناطق

و حوريّات فردوس فدا در خيام عزّت کبری بتحسين و توصيف

او ذاکر چه که آن جوهر وجود و حقيقت منجذبه بنفحات
حضرت معبود از رحيق مختوم چنان مست و مدهوش شد که
در کمال وجد و سرور بميدان فدا شتافت و جان باخت

ايکاش آن تير بر سينه اين اسير بود و آن رصاص در قلب

اين مشتاق داخل ميشد ولی نصيب او بود و سهم مصيب

او طعمهء هر مرغکی انجير نيست روحی له الفدا قسم بجمال

ص ٣١
قدم که هياکل تقديس غبطه مقام او را ميبرند و فرياد
يا ليتنی کنت معکم فافوز فوزاً عظيما برآورند.
باری در خصوص دعوای قتل ملاحظه نمائيد اگر سبب
بغضای عظيم باشد و شهودی در ميان نباشد و اسباب

فصل و تفريق گردد تعرّض ننمائيد ولی در اوقات ماتم و ذکر

مصائب و شهادت او بايد محفل دوستان در نهايت تأثير

باشد آن روح مجرّد آن نور مجسّم و آن علم مشخّص و آن

ايقان مصوّر از جوقه فدائيان بلکه سالار سپاه جانبازان

است از آن روز که جام رقيق رحيق محبّت الله نوشيد جان

و جنان و تن را در سبيل الهی قربان نمود و هر روز آرزوی

نوشيدن اين قدح پرمسرّت را ميفرمود ايکاش قطره‌ای بکام

ما ميريخت و للارض من کأس الکرام نصيب و البهاء عليه يوم

ولد و يوم استشهد فی سبيل الله."
مطلب چهل و دوّم- مناجات روز عيد نوروز
قوله الاحلی:
الله ابهی- الهی الهی هذا يوم النيروز و صباح

الالطاف يلوح بنور مشرق ساطع لائح من فيض ملکوتک الابهی

و اجتمع احبّائک فی هذا المحفل الّذی جمع فاوعی متذکّرين

بآياتک و متهلّلين بانوارک متضرّعين الی ملکوتک مبتهلين

ص ٣٢
الی جبروتک خضّعا و خشّعا رکّعا سجّدا لعظمتک و

سلطنتک يرجون ظهور آثار الطافک و يلتمسون اشراق انوار

احسانک ربّ تراهم يجزعون و يتضرّعون بما تذکّروا الايّام

الّتی کانت اشعّة جمالک ساطعة علی الآفاق باشدّ اشراق

و يحترق القلوب و تذرف الجفون بالدموع و ان النّفوس

لفی حسرات و الارواح لفی سکرات و الاعين تجری العبرات

من ذکر يوم الوصال المتنوّر بنور الآمال فيا الهی و محبوبی

بعد ما اجتببت بحلل الکمال و تواريت خلف سبحات

الجلال و تجلّلت بنقاب الغياب و حرّمت الاعين عن المشاهدة

و الآذان عن اصغاء الخطاب فافتح علی وجوهنا ابواب
الالطاف و وجّه انظارنا الی ملکوت الاحسان و ايّدنا

بجنود غيبک و انصرنا بجيش قدرتک و قوّتک و احيّ قلوبنا

بنفحات قدسک و نوّر ابصارنا بمشاهدة آيات عزّک و اشرح

صدورنا بآثار توحيدک و اجعلنا خدمة لامرک و المتوکّلين

علی عونک و صونک و السّاعين الی ميدان الفداء شوقاً الی

لقائک انّک انت الکريم الرّحيم ع ع
مطلب چهل و سوّم- تبريز
قوله الاحلی:

"اخبار تبريز قدری حزن انگيز است زيرا مجتهد بی‌تميز

ص ٣٣

ميرزا حسن آتشی افروخت و فتوی بقتل بهائيان عزيز داد

عطّار بزرگوار را بخنجر آبدار زخم زدند و آن نفس نفيس

را شهيد نمودند و بقتل جميع بهائيان فتوی داد ياران

گرفتار بودند و چاره‌ای جز فرار نديدند و غريب اين بود که

مجتهد ملحد اميد غلبه داشت هيهات هيهات با وجود
فتوای تعرّض بياران و خوف و خطر و قتل عام دوستان

چگونه تأييد و توفيق رفيق شود و فوراً فتح و ظفر محتوم و مقرّر

گردد مگر آنکه مجتهد ملحد را مداخله نماند و مخذول
گردد. اينست انقلاب آذربايجان و گمان چنانست که
اندک سرايتی بخراسان نمايد و اگر کار در دست ميرزا

فضل اللّه نوری و سيّد علی يزدی و ميرزا حسن تبريزی ماند

و پياپی فتوی بقتل ياران دهند البتّه در تأييد تأخير شود".

مطلب چهل و چهارم- آيه کتاب عهد
قوله الاحلی:
"در خصوص آيه مبارکه در کتاب عهد سؤال نموده بوديد

اين آيه مبارکه کتاب عهد مربوط بآيه مبارکه فرقان است

ثمّ اورثنا الکتاب للّذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم

لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات ورّاث را بسه

قسم فرموده ..... امّا ميراث معانی چندی دارد يک معنی

ص ٣٤

از معانيش توکّل و تفويض است که صريح عبارت است و معنای

ديگرش بقية الله خير لکم و معنای ثالثش يرثنی و يرث من

آل يعقوب و اجعله ربّ رضيّا و آن شئون و کمالات رحمانيّه

است هنيئاً لکلّ وارث يرث هذا الميراث و للّه ميراث

السّموات و الارض و من لم يرث فهو ظالم لنفسه ولو کان ممّن اصطفی."

مطلب چهل و پنجم- تربت مقدّسه
قوله الاحلی:
"ای زائر مشکين نفس، تربت مقدّسه مشک حقيقت است

و عنبر و عبير در مشام مظاهر رحمانيّت و غافلان خاک بينند

امّا عارفان جوهر پاک تابناک مشاهده کنند در نزد طفلان

صدف و خزف هر دو يکسان و در نزد جاهلان زجاج هم
سنگ لؤ لؤ وهّاج و نحاس ناچيز با ذهب ابريز هم عيار
ولی درّ فريد و ذهب مجيد چون ببازار جوهريان و دکّه

صرّافان رسد گرانبها گردد و قيمت و عيارش ظاهر و آشکار

شود بهمچنين رائحه طيّبه مرقد مقدّس را اهل ملأ اعلی

استشمام نمايند و نسيم جانبخش جدث اطهر را مظاهر

تقديس ملکوت ابهی يابند که خاکش جان پرور است و هوايش

روحبخش اهل بصر و نظر پس شکر کن که بچنين موهبت
ص ٣٥
عظمی موفّق گشتی و بچنين رحمت کبری مؤيّد شدی".
مطلب چهل و ششم- در خصوص معاملات
قوله الاحلی:
"در زمان حضرت رسول از حضرت سؤال از بعضی

معاملات نمودند حضرت فرمودند انتم اعلم بامور دنياکم

لهذا در خصوص جميع مبالغ که مرقوم نموده بوديد اين عبد

نيز ميگويد انتم اعلم بامور دنياکم در اينخصوص صامت مداخله ننمائيد."

مطلب چهل و هفتم- فارسی و عربی و ترکی
قوله الاحلی:
"ای ناظر الی اللّه، فارسی و عربی و ترکی هر سه
لسان عاشقان جمال جانان است عشق را خود صد زبان
ديگر است مقصد معانی است نه الفاظ حقيقت است نه
مجاز صهبای حقايق و معانی در هر کأس گوارا خواه

جام زرّين باشد خواه کاسهء گلين ولی البتّه جام بلور

و مرصّع لطيف‌تر است."
ص ٣٦
مطلب چهل و هشتم- وظائف ايادی امر اللّه
قوله الاحلی:
"وظائف اصليّه ايادی امر اللّه تأليف کتب مفيده و

رسائل بديعه در اثبات الوهيّت و وحدانيّت و حقيّت مظاهر

مقدّسه است علی الخصوص در اين ايّام بقواعد فلسفی

و طبيعی و دلائل عقلی و براهين منطقی زيرا اکثر اهل عالم

از منقول دور و بمعقول متشبّث و مقتنع و مسرور."
)لوح اديب ايادی امر الله )
مطلب چهل و نهم- تحقّق وعود الهيّه
قوله الاحلی:
"در خصوص ارض ط آنچه بشارت شده بعد تحقّق

خواهد يافت امّا در خصوص نهر رين هر چند آن واقعه‌ای

بود که در ايّام ناپليون ثالث واقع شد و خون‌های زياد

در شاطی آن جوی ريخته گشت ولی باز باقی دارد.

و امّا مسئله نقطه واقعه بين البحرين آنست که واقع شد

سرير ظلم در هم شکست ولی استقرار نيافته است دعا کنيد

که انتظام و استقرار يابد اشعار جناب ميرزا نعيم را طبع نمائيد

و در ميان احبّاء نشر کنيد".
)لوح ميرزا حيدر علی اسکوئی)
ص ٣٧
مطلب پنجاهم- تبليغ
قوله الاحلی:

"اليوم تبليغ امر الله اعظم امور است و هر نفسی قيام بر

آن نمايد نفحات معطّره تربت مقدّسه از دور بمشام او رسد

و حکم زائر يابد تأييدات غيبيّه احاطه کند و توفيقات صمدانيّه رخ بگشايد."

مطلب پنجاه و يک و پنجاه و دوّم
سرّ فدا- شأن متمسّکين بعهد و پيمان الهی
هو اللّه
ای موقن بآيات اللّه، از غرابت آثار و عجائب اسرار

پروردگار در هر کور و دوری سرّ فدا بود يعنی جمعی از

کأس ماء طهور مزاجها کافور سرمست و مدهوش شده رقص

کنان بقربانگاه فدا ميشتافتند و بآتش انجذاب ميگداختند

و هلهله گويان و پاکوبان خندان و شادان نعره طوبی لی

بشری لی بعنان ملأ اعلی ميرساندند ولی تا بحال
چنين وجد و سرور و جذب و حبور که در ميدان جانفشانی
از حضرت روح الله بظهور رسيد از نفسی مسموع نشد
چه که آن طفل صغير هنوز بوی شير از فم مطهّرش ميآمد
ص ٣٨

با کمال صباحت و ملاحت چون بدر منير از افق اغلال و زنجير

رويش تابان و لبش خندان و لسانش ناطق بذکر رحمن

و بصرش متوجّه بملکوت يزدان بود در تحت سلاسل و اغلال

چنان نعره يا بهاء الابهی بر آورد و زبان بتبليغ گشود که

شور و وله در ملکوت وجود انداخت و عوانان را مات و متحيّر

ساخت و خندان و رقصان و پاکوبان در ميدان فدا جانفشانی

نمود يا ليت کنت معه فافوز فوزاً عظيما. باری اينست
قدرت انجذاب در دور جمال مبارک روحی لشهداء سبيله
الفداء تا بحال چنين واقع نگشته که کودکی خردسال

گوی سبقت و پيشی را از مردان ميدان ببرد و از افق فدا

با کمال انقطاع با رخی تابان طلوع نمايد اينست شأن
نفوس مقدّسه در اين کور عظيم و اشراق مبين. ملاحظه
فرمائيد طفل صغيری چون بر ميثاق الهی ثابت و مستقيم
بود بچه سلطان مبينی مبعوث شد که هر منکری مبهوت
گشت. اينست شأن متمسّکين بعهد و پيمان الهی

بعضی از گماشتگان که در طريق نگهبان بودند که آن نوگل

بوستان الهی در بين راه در تحت سلاسل و اغلال
خندان و غزلخوان بود و البهاء عليک ع ع"
ص ٣٩
مطلب پنجاه و سوم- معجزات انبياء
قوله الاحلی:
".... معجزاتی که در حرب بنی اسرائيل با کفّار واقع

گرديده و در کتاب مقدّس مذکور تأويل و معانی دارد معذلک

بهائيان معجزات انبيا را ممتنع و محال ندانند".
مطلب پنجاه و چهارم- مناجات در باره
متصاعدين الی الله
قوله الاحلی:
هو اللّه- ای ربّ غفور اين طيور شکور را تن اسير

قبر مطمور گرديد و جان ببيت معمور پرواز نمود از دام خاکدان

رهائی يافتند تا در جهان آسمان حيات جاودانی يابند

و بظلّ شجره اميد بشتابند و در جنّت ابهی ملکوت اعلی

بر شاخسار بقا لانه و آشيانه نمايند و بالحان بديع و نغمات

مليح بتسبيح و تهليل پردازند ای خداوند مهربان

اين نفوس مرغان چمن تواند و بلبلان گلشن تو در حديقهء

غفران لانه عطا کن و بمحفل تجلّی ابدی و جلوهء ربّانی

و لقای سرمدی فائز فرما و تا ابد پاينده و بر قرار دار

توئی آمرزنده و بخشنده و مهربان ع ع
ص ٤٠
مطلب پنجاه و پنجم- در باره آقا موسی
قوله الاحلی:

"قضيه جناب آقا موسی ايشان در جميع عالم اعلان نمودند

که مشرق الاذکار بنا مينمايند و دو مرتبه خريطهء مشرق الاذکار

بارض مقدّس فرستادند و استيذان نمودند و اذن و اجازه

داده شد نهايت چنين امر عظيم متروک ببنای چهار خانه

که دو مليون منات خرج دارد پرداختند بايد در اين قضيّه

قدری تفکّر نمود و حال آنکه در وقتی که در نهايت پريشانی

بود بجناب آقا ميرزا حيدر علی نوشته بود و خواهش دعا کرده

بود صريحاً وعده برکت داده شد و آنچه از لسان ميثاق

جناب ميرزا حيدر علی باو مرقوم فرمودند بوصول آن خبر

فوراً موفّقيّت عظمی در جميع امور حاصل نمود" انتهی .

)مقصود از آقا موسی همان آقای موسی نقی اوف مليونر معروف است).

مطلب پنجاه و ششم- تولستوی
قوله الاحلی:
)در لوح ميرزا علی اکبر نخجوانی):
هو اللّه

ای عزيز عبدالبهاء، نامه شما رسيد و تقرير "غراف تولستوی"

ص ٤١

نيز قرائت گرديد فی الحقيقه بهمّت شما غراف بنای انصاف

گذاشته و از اعتساف سابقه بکلّی بيزار گشته .... با غراف

مذکور مکاتبه نمائيد و ترجمه بعضی الواح که مناسب حال

اوست و مطابق مذاق او اگر ارسال داريد بد نيست

ولی نه بنوعی که دولت روس گمان نمايد که شما در جميع

مبادی حتّی در مداخله بامور سياست با او متّفق و همداستانيد

زيرا غراف مذکور در امور سياسی مداخلهء موفور دارد.
مطلب پنجاه و هفتم- تربيت
قوله الاحلی:
"خارها بتربيت باغبان الهی گل گردند و زاغان بلبل

شوند زيرا فيض علوم مانند آب حيات است و وسيلهء نجات.

هر گروه که در تحصيل معارف و فنون قدم پيش نهند
بهره و نصيب بيش برند".
مطلب پنجاه و هشتم- مسئله تثليث
قوله الاحلی:
هو الله- ای طالب حقيقت، مسئله تثليث بعد از
حضرت مسيح الی الآن معتقد مسيحيان و تا بحال جميع

فضلای ايشان در اين مسئله واله و حيران و کلّ اعتراف

ص ٤٢
نموده‌اند که اين مسئله از عقل خارج است زيرا سه يک
نشود و يک سه نگردد. جمع ميان اين دو مستحيل است

يا يک است يا سه است اگر بگوئيم حقيقت الوهيّت منقسم

است ولو بوجهی از وجوه انقسام از لوازم امکان و حدوث

است و قدم مبرّی اگر گوئيم که واحد در اصل واحد بود بعد

منقسم شد تغيير و تبديل در ذات احديّت لازم آيد و تغيير

و تبديل از لوازم امکان است نه ذات الوهيّت و اگر گوئيم

اين تعدّد قديم است سه قديم لازم آيد و لابد ما بين اين

سه ما به الامتيازی هست آن نيز قديم است در اينصورت

پنج قديم حاصل شد و در ما بين اين پنج نيز ما به الامتياز

موجود نه قديم لازم آيد و هکذا الی ما لا نهاية لها در اينصورت

تسلسل لازم آيد و بطلان تسلسل مسلّم است و همچنين آيات

توحيد در جميع کائنات موجود و واضحست اگر جميع کائنات

را جمع کنی دو دانه نيابی که در جميع شئون مساوی باشد

لابدّ از فرق است در اينصورت آيت توحيد در جميع اشياء

ظاهر و آشکار است تا چه رسد بموجد اشياء امّا در

انجيل عباراتی صريح است که دالّ بر اقانيم ثلاثه است

از جمله "پدر در پسر است" و "پسر در پدر" چون
مسيحيان پی بمعنی اين عبارت نبردند لهذا افکارشان
پريشان شد امّا حقيقت اين مسئله اينست که
ص ٤٣

وحدانيّت الهيّه ثابت است ولی تجلّی در حقايق مقدّسه

ميفرمايد شمس شمس واحد است ولی در مرايای متعدّده
تجلّی مينمايد اگر نظر در مرآت نمائی و تجلّی شمس

مشاهده کنی گوئی آفتاب در آئينه است و آن آفتاب ظاهر

در آئينه هر چند همان آفتاب آسمان است و هر چند
دو آفتاب است ولی بحقيقت يکی است ولی با وجود اين

آفتاب از علوّ تقديس و تنزيه تدنّی ننموده و در اين آئينه

منزل و مأوی نگرفته امّا تجلّی فرموده حقيقت مسيحيّه

مانند آئينه مجلّی بود و شمس حقيقت از افق تقديس
در آن آئينه تجلّی فرموده بود لهذا واضح شد که شمس
من حيث الحقيقه واحد است ولی در مرايای متعدّده
تجلّی فرموده اين مسئله بمفصّلی از برای ميس بارنی

بيان گرديد و او بر ورقی مرقوم نمود عنقريب بآن اطّلاع

خواهيد يافت و اين مسئله مشکله بتمامها واضح و مشهود

و مبرهن گردد و عليک التّحيّة و الثّناء ع ع
مطلب پنجاه و نهم- در لوح جناب ابو الفضائل
گلپايگانی نازل
قوله الاحلی:
".... از طهران چند مکتوب رسيد که اوليای سفارت
ص ٤٤

فرانسه اصرار دارند که بعضی از مبلّغين بصفحات افريق

يعنی تونس و جزائر توجّه نمايند و از اوليای دولت فرانسه

نهايت رعايت خواهد شد تا جماعت آن سامان را تبليغ

نمايند آنچه در اين خصوص فکر شد نفسی که از عهدهء اينکار

بر آيد موجود نديدم مگر آنکه آن حضرت اگر ممکن باشد

يک سفری بآن صفحات نمائيد تا نگاشته و سفارش نامه استحصال

شود و همچنين در عشق آباد بعضی از ممتازين دوستان
را حکومت احضار نمود و خود والی بالذات ملاقات کرد
و مذکور داشت که از صدارت دولت امپراطوری رقمی وارد

مضمون اينکه باين طايفه پيغام مرا تبليغ کنيد و سند ممهور

دالّ بر پيغام مذکور بگيريد و پيغام آنکه ما در خصوص

شاه مغفور (١) تحقيق دقيق نموديم بوضوح پيوست برائت

اين طايفه لهذا شما در نظر حکومت ملّت محترميد و در صف

اوّل رعايای خيرخواه و بعد نهايت مهربانی را نمود
و مرخص فرمودند ملاحظه نمائيد که اين بيسر و سامان

شب و روز با وجود سوزش در آتش حرمان در اعلاء کلمات الله

و نشر نفحات الله مشغول بجای آنکه کلّ معاونت نمايند

بالعکس باهانت برخيزند و بخمودت کوشند و در نشر اوراق

_________________________________________________

(١)مقصود ناصرالدين شاه است که بدست پيروان سيّد جمال افغانی کشته شد.

ص ٤٥
شبهات پردازند يا حسرة علی العباد ما در بحبوحهء

معرکه با تمام ملل عالم و صف حرب در جنگ و جدال بغتةً

ياران جفاکار در پشت افواج بتفريق سپاه نجات کوشند

يا سبحان اللّه داوری دارم خدايا من که را داور کنم ؟".

مطلب شصتم- لوح کد خدا
قوله الاحلی:

"ای کدخدا، همّت را بلند کن و مقصد را ارجمند تا کد

بکشور ابد مبدّل گردد و در آن اقليم روحانی کشور خدا

گردی. کد بلسان فرس قديم بمنعی خانه است و خدا
بمنعی صاحب ترجمه‌اش صاحبخانه چنانچه بانوی خانه
را کدبانو گويند."
مطلب شصت و يکم- عدد دوازده
قوله الاحلی:
)در خصوص سؤال صفی عليشاه که حکمت عدد دوازده در
نجوم ائمه هدی در دوره حضرت رسول (ص) چه بوده
فرمودند:
"صفی عليشاه مطّلع بر سرّ و حکمت اين مسئله هستند
ولی نظر بحکمتی اين سؤال را نموده‌اند لذا نظر بآن
ص ٤٦

حکمت جواب داده ميشود بنويس که اوّلاً چون آفتاب اثير را

در فلک بروج دوازده برج محقّق و مقرّر است لذا حکمت

الهيّه چنين قرار گرفت که شمس حقيقت را هم در فلک احديّت

دوازده برج مقرّر باشد چه که تثليث را که حقيقت ولايت

است چون در تربيع که حقيقت نبوّت است ضرب نمائی عدد
دوازده ظاهر گردد اينست که منجّمان ميگويند

انّ التثليث عين التربيع و ديگر آنکه چون حروف کلمه توحيد

که لا اله الّا الله است و کلمه نبوّت که محمّد رسول الله است

ترکيب از دوازده حرف است مقتضی حکمت الهيّه چنين بود

که مظاهر ولايت که عبارت از تفصيل اجمال هستند نيز

در عدد دوازده ظاهر گردد تا هر حرفی از اين حروف در عالم

ملک مطلع و مشرق انوار احديّت باشند لانّهم حروف

کلمة التوحيد و نجوم سماء التفريد و بدور افق التجريد

و هذا من السّنن الالهيّة فی الظهورات الاوّليّة کما

رأی يوسف فی المنام بان سجدت له احدی عشر کوکباً

و هو الثّانی عشر و هذا کان فی کور الخليل و امّا فی کور الکليم

عليه السّلام کان اثنی عشر سبطاً او اثنی عشر نقيباً فهم

کانوا بروج الحقيقة العرفانيّة و حروف کلمة الوحدانيّة فی

ذلک الزّمان و کذلک فی کور المسيح عليه السّلام کان عدد

الرّوحانيين النّورانيين حضرات الحواريين اثنی عشر نفساً

ص ٤٧

و کذلک تعلّقت بل تحقّقت بارادة ربّ القدر فی کور سيّد البشر

بائمّة الحقّ اثنی عشر فهم نجوم زاهرة و بدور لامعة

و سرج ساطعة و بروج عالية فی سماء الانوار و فلک الاسرار"

مطلب شصت و دوّم- صبح فدا
قوله الاحلی:
هو الابهی

"ای متوجّه الی اللّه، امروز صبح فدا بانوار طلعت روح الله

روشن و منوّر گشته است و جام هدی بصهبای انقطاعش

طافح شده رويش چون بدر منير در فلک اثير تابان و بوی

خُوَيش چون گل و ريحان بر دو جهان عنبرفشان اين

طفل خردسال گويا از ثدی فدا پرورده شده بود و از جام

جانفشانی سرمست گشته بود اليوم در ملکوت ابهی با رخی

چون آفتاب و طالع فرّخی جهانتاب فرياد يا ليت قومی
يعلمون بما غفرلی ربّی و جعلنی من المکرمين ميزند
گوش هوش اين سرود سروش ميشنود ع ع".
مطلب شصت و سوّم
تفسير آيه مبارکه سوره احسن القصص
ص ٤٨
هو اللّه تعالی شأنه العظمة

الحمد لله الّذی جعل الخطّ المتکوّن من النقطة الاوّليّة

الظاهرة بالباء طراز الختم الاسميّة المهيمنة علی الاسماء

ثمّ قسّمه قسمين بالسرّ المستسرّ بين الامرين و اخذ الواحد

مع الآخر بالحکمة المکنونة تحت حجاب القدر اذاً تمّ الکتاب

الاکبر و تزيّن به من فی الارض و السّماء ليشهدنّ مطالع

الاثبات عند النفی بما شهدت سدرة القضاء علی البقعة النورا

و يتوجّهنّ الی مشرق البداء عند مشهد الفداء مقرّ الّذی

فيه تقمّصت الکلمة العليا ثوب الحمراء فی ملکوت الانشاء

و ليسمعنّ اهل الملکوت اطوار الورقات المعلّقات علی السّدرة

المنتهی فی ذکر هذا الذکر الّذی ظهر برايات الآيات

لمن فی الارضين و السّموات و الحمد للّه الّذی جعل السّاعة

برهاناً لهذه السّاعة الّتی اذا نطقت بالکلمة الاولی نصب

ميزان الاعلی و اذا اهتزّت بنفسها لنفسها تحرّک اهل

القبور من اهتزاز نفحات مالک الاسماء مرّة ظهرت بطراز

القدم فی سرّ اسمه الاعظم و استجذب منه الامم و طوراً ظهر

بامر سرعت الاشياء الی الله منزل الآيات و الحمد لله الّذی

جعل النفخة الاولی بشارة لأهل البهاء المستقرّين علی

الفلک الحمراء و الاخری فتنة لاهل البيان الّذين تمسّکوا

بغير ما انزله الرّحمن و تعقّبوا اهل الفرقان فيما عندهم

ص ٤٩

من الظّنون و الاوهام و اعرضوا عن البدع الظاهر من جميع

الجهات الّذی شهد له لسان العظمة فی سرادق الاجلال

و جعله مقدّسا عن الاشباه و الامثال و اظهره بقوّة اللاهوت

فی قطب الجبروت المجلّی علی الملکوت بحجج باهرات و ظهورات

لائحات و الحمد للّه الّذی نطق بفصل الخطاب فی المآب

بين الاحزاب ليعرف کلّ عبد موليه و يتوجّه الی ملجئه

و مثواه منقطعاً عمّا سواه اذاً انصعق اهل الاهواء الی

الارض الغبراء و اهل البغضاء علی تيه الاغضاء و جعل

طراز الصحو بعد المحو لاهل هذا الفضاء الّذی کان ضيائه

من انوار الجمال بالمآل و به فصّل بين الحزبين من اهل

الانشاء و قدّر للاولی رحيق الحيوان من کأس اسمه الرّحمن

و ارجع الآخر الی مقرّ القهر فی اسفل النيران بما انکروا

ظهور نور الذّات عند قيام السّاعة الممتنعة البديعة

المتجلّية علی مطالع الاسماء و الصّفات ان يا ايّها المصطلی

بنار الموقدة المشتعلة الملتهبة فی الشّجرة المبارکة الّتی

نبتت علی بقعة السّيناء ساحة الکبرياء قطب الافريدوس

بحبوحة الفردوس و تسمع من زفيرها نداء الرّحمن بابدع

الالحان انّه لا اله الّا انا المقتدر العزيز المنّان لو تهبّ

نسمة الاذن من مهبّ ارادة ربّک لتصغی من حفيف افنانها

ما تنصعق به طيور البقاء فی اجمة اللاهوت و تتحيّر عقول

ص ٥٠
سکّان حدائق الجبروت و تزهل الباب اهل المعانی

و العرفان فی رياض الملکوت و تفور فی عنصر التّراب لهيب

النّار علی شأن تشتعل البحور بنار محبّة الله و تذوب الصخور

من حرارتها و تحيی العظام الرّميمة فی القبور من اثرها

و تهتزّ النفوس من شعفها و تقرّ العيون من مشاهدتها

و تسرّ القلوب من تقرّبها و تنشرح الصّدور بطلوعها و تفرح

الارواح بظهورها و تتعطّر الآفاق من نشر روايحها

و تستنير الامکان من انوارها و تستضیء الاکوان بضيائها

و تحترق احجاب الحدود و الاشارات من اهل سبحات

الجلال بجذوة منها و تنهتک الاسيال عن الاعين و الابصار

بقوّتها ولکن لمّا سبقت ارادة ربّک بانّ الاسرار الرّبانيّة

و المعارف الصّمدانيّة اللاهوتيّة الّتی هی الموائد السّمائيّة

و الآلاء الباقية الالهيّة تنزل علی حسب استعداد الامکان و

قابليّة اهل الاکوان لذا سکت الورقاء من هديرها و افنان

سدرة البقاء عن حفيفها ولکن لمّا اشرقت شمس الاذن و الامر

من افق مشيّة اللّه ربّ الارباب و رأيناک السّائل الآمل

لدی الباب و ناظراً الی ربّک الوهّاب فی المآب و مشتعلاً من

جذوات جذبات اللّه بين ملأ الاکوان و ناطقاً بذکره

بين الاديان و منادياً باسمه الرّحمن لذا هاجت ابحر المحبّة

فی قلبی و سالت اودية الشوق فی فؤادی و اردنا ان نذکر

ص ٥١

للمنقطعين من اهل البهاء ما يقرّبهم الی ساحة الکبرياء

و يبلّغهم الی مقام القدس و القرب و اللقاء مقرّ الّذی لا يری

فيه الّا تجلّيات مالک الاسماء علی من فی ملکوت الارض و السّماء

و ليشربنّ المخلصون رحيق الوصال من الکأس الظاهرة علی

هيئة الهاء المقدّسة عن الواو الحاکية عن الجهات فی

ناسوت الانشاء الّذين سافروا من مفازة الظّنون و الاوهام

مقبلين الی افق الايقان و شقّوا ستر الموهوم باسمه القيّوم

الّذی کان مهيمناً علی الآفاق و طاروا باجنحة الرّوح و الرّيحان

فی جوّ هذه السّماء الّتی ارتفعت علی اعلی الجنان و تزيّنت

بمطلع شمس القدم و مشرق نيّر الاعظم فهنيئاً لهم بما زکت

نفوسهم و صفت قلوبهم و انشرحت صدورهم و تنوّر عيونهم

و حدّت ابصارهم و وعت آذانهم و انجلت عقولهم و هامت
ارواحهم و لطفت و رقّت افئدتهم علی شأن انطبعت فيها

تجلّيات انوار صبح القدم اذ تجلّی باسمائه الحسنی علی

من فی الارض و السّماء و انّک انت يا ايّها السّائل الجليل

فاعلم بانّ التفسير و البيان ولو کان بابدع التبيان عنوان

للظّهور و العيان عند المتعارجين الی معارج العرفان

و المتدندنين حول حمی ربّک العزيز المنّان و المستشرقين

من الانوار الّتی اشرقت و لاحت بها الآفاق فی هذا اليوم

الّذی التّفت السّاق بالسّاق و احتجبت اولی النفاق عن مبدأ

ص ٥٢

الاشراق و دخل اهل الوفاق فيهذا الوثاق بما وفوا بالميثاق

لذا لا ينبغی ان يتوجّه اليهما من اتی بفصل الخطاب

بسلطان ربّک العزيز الوهّاب و انّک لو تنظر بعين الحقيقة

لتری بانّهما فی الحقيقة الاوّليّة ختما بالاسمين الاعظمين

الّذين کانا منادياً فی برّيّة الرّوح وادی الجذب و مبشّراً

بظهور اللّه و برّه لما سواه ليعرف الکلّ ملجأه و مثواه فبعد ما

ادبرت ليلة الدّلماء و تنفّس صبح الهدی و لاحت شمس

البقاء و اشرقت الارض و السّماء و طلعت الاقمار و اکفهرّت

النّجوم بالانوار و اشتهرت الآثار و دارت الادوار و تکوّرت

الاکوار و جرت الانهار و اثمرّت الاشجار و تفتّحت الازهار

و تزيّنت الحدائق بشقايق الحقايق و نصب الميزان و مدّ

صراط الايقان و تسعّر النّيران و فار الحسبان و ازلفت الجنان

و نزلت ملائکة العاديات برايات من الآيات و خرقت الاحجاب

و حرقت الاسبال و انشقّت الاستار و جاء ربّک العزيز الجبّار

فی ظلل من غمام الحقايق و المعانی و الاسرار فرأيت المقرّبين

مهطعين الی ساحة نور الانوار و حافّين حول عرش اللّه

الملک القهّار اذاً لا تحتاج الی التّفسير مع هذا الکشف

و الشّهود ولو کان بمزامير آل داود لانّ جوهر العيان مغنی

عن البيان و مثل التفسير عند اولی الافئدة کمثل المصباح

انّها يلوح الی الصّباح متی اشرق شارق اليقين من افق

ص ٥٣

مبين اذاً لتدندن حول سراج التّفسير من قبيل غضّ النّظر

عن المنهاج الجليل و السّلوک فی اضيق السّبيل ليس اليوم

يوم الخوض فی اعماق الکلمات لاخراج لئالئ التأويل من

اصداف التنزيل بل آن اوان المکاشفة و الشّهود و الوفود الی

مقام محمود و الوصول الی المرفد المرفود بما اتی الوعد و ظهر

الموعود من لدی اللّه العزيز الودود قل يا اولی الاحجاب

من الاحزاب هذا يوم الأياب و حسن المآب و نعم الثّواب

و ظهور ربّ الارباب و قطع الاسباب و خلع الاثواب الی متی

تهيمون فی فيافی الشّک و الارتياب و تتوارون فی مغرب

الاحتجاب و لن تدخلوا فی مدينة اللّه العزيز الوهّاب

بعد ما فتحت الابواب و تيسّر الاسباب اتقنعون بالسّراب

من اعذب الشراب اتحتجبون بما عندکم عن منزل الکتاب

اتشتغلون باقبح الوجوه عن جمال تشوّق الی الوفود ببابه

مطالع القدس فی الاکوار و تمنّوا الشهادة فی سبيله

مشارق الانوار فی الادوار اتحسبون انفسکم علی علم من

الکتاب لا و ربّ الاسماء و الصّفات بل انتم اغتنمتم ظنوناً

من العلوم و غفلتم عن جمال المعلوم و اشتغلتم باوهام

من الفنون و ترکتم جواهر المقصود الّذی کان مکنوناً فی

کتب اللّه العزيز الودود هل ينفع السّراج بعد ما استضاء

الآفاق بنيّر الاعظم الوهّاج ام يشفی السّقيم ماء الحميم

ص ٥٤

بعد الّذی ظهر الدّرياق الاعظم و الاکسير الاکمل الاتمّ ام يروی

الغليل العليل ماء الصديد بعد ما تلاطمت طمطام

السّلسبيل بظهور ربّ مجيد فانصفوا يا ملأ الاکوان هل

برايحة نافخة روح ربّکم الرّحمن تتعطّر الامکان و تهتزّ

الارواح بروح و ريحان ام برايحة الدّفراء الّتی تنشر من

برهوت الحسبان هل بفيض غمام موجدکم العزيز المنّان
سالت اودية المعانی و البيان و اهتزّت و ربت اراضی

التبيان ام بريح السّموم الّتی تمرّ من وادی النيران

قل هذا مقام لا يجول فی مضماره فوارس القدرة و الاقتدار

من الابرار و الاحرار فکيف هؤلاء الضعفاء من الاشرار

بل من ترک کلّ حديث و خلع کلّ ثياب رثيث و استوهب

من فضل مولاه الملک القيّوم جناح الروح فی ظلّ هذا الجمال

المعلوم ليطير فی هذا السّماء و يدور حول هذا الحمی

فی الافق الاعلی و الرّفيق الابهی و انت يا ساذج الحبّ

قل للمتلجلجين من امواج بحر المخزون المکنون و المتبلّجين

من انوار السّاطعة من شمس الحقّ علی هياکل الانزعيّة من

سگّان الجبروت فاطلقوا الاعنّة فی هذا الميدان متّکلاً علی

فضل محبوبکم المّنان و متوکّلا علی ذی الجود و الاحسان

ثمّ انصبوا مقناطيس الجذب فی قطب الاکوان لينجذب

قلوب اهل الامکان الی الملکوت و يغضوا الانظار عن التوجّه

ص ٥٥

الی النّاسوت ثمّ حرّضوا احبّاء اللّه ان يظهروا بين الخلق

بشيم الحقّ و يترقّوا الی مقام يصبحوا مرايا لظهور اسمائه

بين الوری و مجالياً لطلوع صفاته فی ملأ الانشاء حتّی

تتضوّع رايحة الحقّ من کلّ شؤونهم من حرکتهم و سکونهم

قل يا ايّها الاحباب کونوا کنسايم الاسحار خفيفاً عن

ثقل العالم ثمّ مرّوا علی اشجار هياکل العباد تاللّه

اذاً من هزيزکم ينتبه العالم بذکر مالک القدم و من رايحة

السّاطعة عنکم يحيی رمم عظام الامم و يتزيّن هياکل الوجود

بحلل مواهب العزيز الودود اذاً ترون الامکان کأنّه
قطعة الجنان و روضة الخلد فی الاکوان و آية الکاملة

التّامّة الظاهرة الباهرة الحاکية عن جمالکم المتجليّة عن

مجلّی الظاهر باسمه الاعظم بين العالم سبحانک اللّهمّ

يا الهی تری ضعف عبادک و مسکنة ارقّائک و عجزهم و

انکسارهم تلقاء ظهور قدرتک و سلطانک و فقرهم و اضطرارهم

عند آثار غنائک فانظر اليهم بلحظات اعين الطافک و عاملهم

بفضلک و جودک و احسانک فلمّا امرتهم بجوهر تقديسک

و ساذج تنزيهک و اظهار امرک بين بريّتک اذاً وفّقهم علی

ان ينالوا الی هذا المقام الاعزّ الاعلی و هذا المکمن الالطف

الاقدس فی رفيقک الابهی ليحکوا بجودهم عن ساذج امرک

بين خلقک و يظهروا بطرازک بين عبادک و يتردّوا برداء

ص ٥٦

آثارک فی ملکوت انشائک و يتحلّوا بحلل انوارک فی جبروت

امرک و سلطانک لانّهم فقراء فی فناء غنائک و اذلّاء بباب

عزّک و علائک و انتسبوا اليک بين الامم و استظلّوا فی ظلّ

اسمک الاعظم و لاذوا بکهف ذکرک الاکرم ای ربّ عاملهم

بما يليق لعلوّ جودک و موهبتک و ينبغی لسموّ عطائک و

الطافک حتّی تصحّ نسبتهم اليک فی کلّ العوالم من اعلی

حقايق جوهريّاتهم الی منتهی دقايق انباتهم انّک انت

اللطيف المعطی الرّؤوف الرّحيم ان يا حبيب، فاعلم بانّ

فی غيب هذه الآية المبارکة و الکلمة التّامّة و الرنّة الغيبيّة

و النّغمة اللاهوتيّة تجری اودية اسرار لا بداية لها و لا نهاية

لانّها تجری من جبل القدم و تفيض من العين الصّافية

النابعة الجارية عن يمين عرش اسم الاعظم ولو اراد هذا القلم

الاعلی ان يجول فی شرح معانيها السّاطعة فی فجر

الاکرم و الصبح الافخم المتلئلأ بانوار اللائحة من مشرق

بيان مالک القدم بالحان الّتی قد خلقها اللّه فی سرّه

المکتوم و نغماته الّتی قدّرها اللّه فی سرّه المستسرّ بالسرّ

المخزون المکنون لينتهی ابحر الوجود مداداً و ينطوی

الواح الغيب و الشّهود کتاباً و اثباتاً ما لا يسکن موج من

امواج هذا البحر الزّخّار العجّاج و لا تنفد قطرة من هذا النهر

الطافح الثجّاج لانّ هذا الخليج مستمدّ و متّصل بالطمطام

ص ٥٧

الجهنّام الاعظم و انشعب من قمقام اللّه المهيمن العزيز

القيّوم و فی قطرة الفائضة منه غرقت و غابت کلّ العوالم

من الغيب و الشّهود و لکن لا يسعنی مجال الذکر و البيان

فی هذا الاوان و الاحوال لذا امسکت الزّمام و اختصرت

فی الکلام و اجريت قطرة من مجاری الاقلام علی الالواح

معتمداً متوکّلاً علی فضل ربّی المتعال قال جلّ ذکره

و ثنائه و عزّ جنابه من ان يتصاعد طيور عقول اهل العروج

الی معارج سمة اسمه العليّ العظيم يا قرّة العين فاعلم

بانّ القرّة هی برودة العين الحاصلة بعد سکون احتراق

القلب و التهابه لوصوله الی مآربه او انقطاع بکائها او

مشاهدتها ما تشتاق اليه فی بدئها و عودها بمنتهی مناها

و فی هذا المقام تأتی طبقاً عيناً بکلّ معانيها فانظر

ببصر الحقيقة الی کلّ عالم من العوالم الکلّيّة و الجزئيّة

فتراه ظاهراً علی هيئة الانسان باکمل الارکان و احسن

الابداع و اعدل الاعضاء حتّی عالم الملک الّذی هو مقام

التفصيل بالنظر للحقايق الکونيّة و الّا بالنّظر للحقايق

الملکوتيّة اذا نظرت بعين الحقّ هو اجمال الاجمال

و غاية الاختصار و ظلّ من دون قرار بالجملة انّ الوجود

فی کلّ المراتب علی احسن التّقويم و اکمل مثال قويم و مرآة

مستقيم يحکی عن حقيقة الانسان و ظواهره و شؤونه و بواطنه

ص ٥٨
غير انّ کلّ شأن فيکلّ عالم من العوالم يظهر بمقتضی

ذلک العالم و مؤسّس علی هويّة الدّاعية لکيفيّة کلّيّة

او جزئية فما اشتمل عليه حقيقة ‌الانسانيّة القواء الحاسّة

الخاصّة بالکيفيّة المعلومة و انّ اعظم القواء الظاهرة

و اتمّها و اکملها الّتی هذا الوجود قائم بها و تحتاج اليها

قوّة الباصرة الظاهرة فی هذا العضو الشّامخ الرّفيع و کذلک

هذه القوّة موجودة فی کلّ العوالم بمنتهی الکمال و الاتقان

کعالم الانسان الّذی هو عنوان لکلّ عوالم الامکان و کذلک

ساير القوی فقال روح العالمين له الفدا متوجّهاً الی

جماله الابهی فی کرّة الاخری يا قرّة العين ای يا من

قرّت عيون کلّ الاشياء بمشاهدة جمالک و انجلی ابصار
کلّ العوالم عند اشراق انوار طلعتک و جددت قمايص

الوجود بظهورک و تزيّنت الملکوت بطلوع آثارک کما احترق

کبد الآفاق من نار فراقک و ذاب قلب العوالم من حرارة

شوقک و اشتياقک و حميت عبرات عين الوجود من لهيب
المتصاعد من احشائه فی بعدک و هجرانک فبظهورک

قرّت عينه و بردت لوعته و رويت غلّته و شفيت علّته و طابت

سريرته و ربحت تجارته و تنوّرت ظلمته و کشفت کربته و انجبر

انکساره و توسّع انحصاره و انجلی غمّه و ذال همّه و تبيّن

رشده و بلغ اشدّه و عظم قدره و فخم شأنه و تبدّل بالنّور

ص ٥٩

ديجوره و انقلب بالميسور معسوره و کمل سروره و حبوره

و وصل غاية بغيته و حصل منتهی منيته ثمّ قال روح العالمين

له الفدا فاضرب علی اهل المدينة ضرباً علی المثلين
ای فاظهر سرّ الشأنين من النفسين بسلطانک علی اهل

مدينة الوجود و السّاکنين فی امکنة الواقعة بين البحرين

من الحقيقة و الحدود لانّ حقيقة التّمثيل عند الحقّ هی

بيان الشیء بالايجاد مع الظهور و العيان فی عوالم الرّحمن

و اکماله من حيث الحقيقة و الذّات و عند اولی الرّوح المؤيّدين

بمشعر الغيب الممثّل عين المثل به کينونة و ذاتاً و صفة

و حقيقة لا فرق و امتياز بينهما بشأن من الشؤون و عند

اولی الافئدة المثل هو الممثّل ای متّفق و متشابه مع الممثّل

به ولو بوجه من کلّ الوجوه نفياً و اثباتاً و امّا عند اولی العلم

المثل ما هو المشابه للمثل به ما و هذا ممّا لا يعتدّ به

عند الّذين رکبوا علی سفينة البقاء و ساحوا علی قلزم

الکبرياء و شربوا رحيق الاصفی من کأس الکافور و وصلوا الی

ذروة الغبطة و السّرور فلنرجع الی ما کنّا فيه فقلنا فی بيان

فاضرب لاهل المدينة ضرباً علی المثلين فی النفسين
ای حقّق بقدرتک و سلطانک و قوّتک و اقتدارک حقيقة

کينونة النّفسين و ذاتيّتهما و هويّتهما فی عالم الظّهور

و الشّهود بعد الکمون لينتبه بذلک سکّان ملکوت الانشاء

ص ٦٠

و ينقطعنّ عن کلّ شیء مقبلاً الی فناء باب عزّ احديّتک

و متّکلاً علی فضلک و الطافک و معتمداً علی جودک و احسانک

و لائذاً بکهف حفظک و کلائتک و منقطعاً انظارهم من
استعدادهم و استحقاقهم آملاً من خفيّ رأفتک و رحمتک

لانّ الّذی تنقطع عنه سوابق فضلک و تأييدات غيب احديّتک

اقلّ من طرفة عين لينزل من اعلی الدّرجات العليا الی

ادنی مراتب الجهل و العمی و يتساقط عن ذروة العزّة

و العلی الی درک اسفل الذّلّ و الشّقی ليس لاحد المناص

عند اشتداد قواصف الامتحان و استمرار عواصف الافتتان

الّا من حفظته فی سرادق حفظک و حرسته بلحظات اعين

رحمانيّتک انّک انت الحافظ الغفور الرّحيم فامّا النّفسين

احدهما اوّل من اصطبح سلاف الالطاف من ايادی الفضل
و الاحسان و ذاق حلاوة فاکهة البقا من الشجرة الّتی
اصلها ثابت فی الارض و فرعها فی السّماء و اوّل فجر

استشرق باشراق انوار اللّه العزيز القيّوم و اوّل نهر انشعب

من طمطام اللّه الملک المهيمن الغفور و اوّل نفس انبعثت

عن رقد الاوهام و طلعت و لاحت عن مطلع الايقان و اوّل من

تردّی برداء العزّ فی کور البيان و سمع نداء اللّه الملک

العزيز العلّام من الذروة العليا و المرکز الاعلی و نادی

بکينونته و ذاته و حقيقته و قلبه و فؤاده و لسانه بلی

ص ٦١
يا ربّ بلی و نشر اجنحة القدس فی ذلک الهواء الّذی

جعله اللّه مقدّساً عن عرفان اهل الانشاء دنی فتدلّی

فکان قاب قوسين او ادنی و دخل الجنّتين المدهامّتين

و شرب من العينين النّضاختين و خاض فی البحرين الاعظمين

و جاس خلال الدّيارين و اقطف من ثمرة الشجرتين المرتفعتين

و احتوی المقامين الاعليين و اشتمل علی الحرفين الاکملين

و جمع الکلمتين التّامّتين و طلع عن افق الکبرياء کظهور

النّيّرين الانورين و الاح الخافقين و اضاء المشرقين و اشرق

المغربين فکان خطّ الفاصل بين الظلّ و النّور و نهاية الليل

و مبدأ صبح الظّهور و مطلع الفجر بطلوع شمس الحقّ علی

هياکل الّذين شربوا من کأس الکافور و هو الذّکر الاوّل و الطراز

الاوّل و المشيّة الاوّليّة فی کور البيان فامّا النفس الاخری فهی

ظلمة الدّيجور و اصل الشّرور المختال الفخور و المتکبّر الکفور

المحتجب بسبحات الجلال عن الّذی جاء فی ظلل من

الانوار المسمّی باسم الخوار من لدی اللّه العليّ المقتدر

القهار ثمّ قال جلّ و عزّ قد قدّر اللّه لاحدهما حول الباب

جنّتين من الشّجرين المرتفعين ای قدّر اللّه الّذی استنار

بوجهه الآفاق فی يوم الميثاق مقامين من الاسمين الاعظمين

المشرقين من المشرقين المستضیء بهما المغربين الظاهر

علی شکل التربيع فی هيئة التثليث فی الافقين و احتوت جنّة

ص ٦٢

الاولی علی مشاهدة الذات من دون الحجبات و ظهور الحقّ

بجميع الاسماء و الصّفات و فی خلالها تجری انهار الکافور

من ذروة الغيب باطن الظهور و فيها تنبع عين الّتی تشرب

منها المقرّبون و ارتفعت قصورها الی ان اتّصلت الی مقام

الّذی انقطع الذکر عن علوّها و سموّها فی ملکوت الابداع

و تزيّنت حوريّاتها بحلل البقاء و ظهرت بطراز اللّه و شؤونه

بين ملأ الاعلی و استقرّت شمسها فی کبد السّماء منتهی

نقطة الاوج خطّ الاستواء من ازل الآزال و تلئلأ نجومها

عن افق التقديس الی دهر الداهرين و امّا الجنّة الاخری

فهی مقام اهل التوحيد المتقمّصين بقمص التّفريد الّذين

سکنوا تحت عرش الکبرياء و يطوفون حول کرسيّ الرّفيع

مقام لا يسمع فيه صوت الاّ صوته و لا يصغی ذکر الّا ذکره

و لا يشهد شیء الّا و يدّل بکينونته و ذاته و صفاته و افعاله

علی جوهر الحقّ الظّاهر بملکوت الاشياء فی هيکل المکرّم

و الاسم الاعظم و الرّمز المنمنم و لقد زيّن اللّه کلتا الجنّتين

المدهامّتين بالشجرين المرتفعين بالحقّ علی اتلال القوّة

و القدرة ارض الزّعفران جبل المسک کثيب الاحمر و کلّ واحد

منهما انشعبت اغصانه و تفنّنت افنانه و تورّق و ازهر و اثمرّ

و امتدّ و نشأ و استطال حتّی ملأ الآفاق من جواهر
الانجذاب و احاط کلّ العوالم و هذان الشّجران هما
ص ٦٣

مقام الظّهور و مقام البطون قال عزّ و جلّ احدهما يسقی

الماء فی الحوضين ای انّ ماء التجلّی الّذی انزله من

سماء الغيب و غمام الوجود علی اراضی الحقايق و الانبات

و فاض علی اتلال کينونات المنبعثة بظهور کلمة التوحيد

علی هيکل المکرّم و المطلع الاقدس و الاعظم و سالت اودية

القدس علی اسم اللّه العزيز الافخم انّه جمع فی هذين

الحوضين المتدفّقين الطّافحين احدهما بزلال سلسال

التکوين و الآخر بفرات السلسبيل التشريع علی الممکنات

و حقايق الابداع و جواهر الاختراع تفيض منهما و کلّ
الموجودات مغترفون من هذين المآئين الفائضين فی

الحوضين بفضل اللّه المقتدر المهيمن العليّ الکريم و قال

عزّ و جلّ و الآخر يشرب الماء فی الکأسين ای کأس الحيوة

الباقية الابديّة الالهيّة و کأس العلم الّذی کان موهبة

من لدی اللّه العليّ الابهی و هو کطمطام يتموّج فی ذاته

و يقذف علی سواحل قلوب السّائلين من لئالئ الحکمة الّتی

من اوتيها فقد اوتی خيراً کثيراً قوله جلّ و عزّ و هما قد کانا

باذن اللّه حول النّار ای حول النّار الموقدة الّتی اشتعل

منهما العالم و ظهر من زفيرها نداء اللّه الملک المقتدر القيّوم

و تلهّبت فی قطب الامکان و اثّرت فی الاکوان علی شأن

ذابت منها الاحجار و تأجّجت منها البحار و سيّرت الجبال

ص ٦٤

و اندکّت الاتلال و احترق منها کبد الشّمس و ذاب قلب کلّ

کوکب سيّار قوله عزّ ذکره فی المائين موقوفاً ای ماء الوجود

و الحياة الّذی فاض من سحاب الامر فی کور البديع علی اکمل

موجود و ماء العلم الّذی کان مستقرّ العرش الرّحمن قبل

خلق الاکوان و لقد جری عليه حکم الماء لانّ به احييت الممکنات

و اهتزّت الموجودات و به حياة العالم و به ربت اراضی

المعرفة و انبتت سنبلات المعانی و الحکمة و کذلک يعبّر

بالنّار لانّ به اوقدت نار محبّة اللّه فی قلوب الاخيار

من الابرار و احترقت حجبات الاحرار و ظهرت حرکة الکلّيّة

فی شريان الوجود بحيث لو اجتمع الثقلان علی ان يمنعوا

هذه الحرکة من العالم لن يقدروا و لن يستطيعوا ولو
کان بعضهم لبعض ظهيرا و کذلک يطلق عليه حکم الهواء

لانّ باهتزازه اهتزّ کلّ شیء و انّه کنسائم الرّبيع ما مرّ علی

شجر من اشجار هياکل المقبلين الّا و البسه خلع العرفان

و زيّنه باوراق المعانی و البيان و کلّله بازهار الحکمة و التبيان

و کذلک قلع اشجار هياکل المحتجبين من اصلها و اسّها

عن ارض الوقوف و جعلها لايقاً للنيران و حطباً لجحيم الحرمان

و کذلک يطلق عليه اسم التراب لانّ به کان و يکون سکون

الوجود و اطمينان القلوب و استقرار النّفوس و وقار المخلصين

و سکينة المقرّبين لو لاه لاضمحلّت حقايق الممکنات
ص ٦٥
و انعدمت کينونة الموجودات و انفطرت سماء الابداع

و انشقّت ارض الاختراع و تفتّتت جبال الهويّات و انعدمت

الحقايق و القابليّات و عند تصادم سطوات يوم الهول

الاکبر و الفزع الاعظم و الزلزال الّذی ارتجّ منه قوائم العالم

فلنرجع الی ما کنّا فيه قال عزّ ذکره و علی الآخر نهرين

فی ارض المغربين ای الّذی ابی و استکبر و اعرض و ادبر

و عبس و انکر و نکص علی عقبيه و اضلّ صاحبيه و رهق وجهه

غبرة النّار الملّقب بالخؤار فکان فی اسفل النيران محترقاً

بلهيب الحرمان و لقد من الله عليه بالورود علی النهرين

المنشعبين من البحر الاعظم الجاريين باسم اللّه الارحم

الاقدم الاسمين الاعليين و الرّسمين المنمنمين الّذين کانا

يبشّران الامم بظهور جمال القدم نقطة الاولی و ييقظون

النّاس بطلوع نيّر الاعظم من افق الهدی و ينادون باعلی

النّداء و يصرخون فی برّيّة البقاء قد اقترب ملکوت اللّه

و انّ الاوان ان يضع الامکان حمله و يتجدّد اثواب الوجود

و يحيی خلق البديع فی کور الجديد و ينشأ رايات الحقّ

علی اتلال القوّة و القدرة و يأتی جنود الغيب من سماء الامر

و تنزّل ملائکة النّور و تنکشف ظلمات المستجنّة فی غياهب

القلوب و هذان النّهران العذبان السّائقان السلسبيلان

قد جريا باسم اللّه فی ارض المغربين ای فی نهاية کور

ص ٦٦

الفرقان عند فقود الآثار و افول اشعّة السّاطعة عن شمس

الحقّ فی ذلک الدور و الاوان بحيث غاب نوره و توار نجومه

و غربت شمسه و اختفی بدره و احاطت الظلمات مشارق

الوجود و مغاربه و بذلک ايقن المخلصون بانّ اقترب صبح

الهدی و طلوع شمس الحقيقة عن مشرق البقاء و انّ الاوان

ان يبعث الانام عن رقد الاوهام بين يدی اللّه العزيز

العلّام ثمّ قال عزّ و جلّ و قد کان له حيتان فی احدی

الخليجين ای قد کان لهذه النّفس الخبيثة المجتثّة الباطلة

حيتان ای اتباع و اشباع من الّذين کانوا حيتانا فی احدی

الخليجين ای کانوا داخلين فی ظلّ الاسم الجليل و السرّ

النبيل و الخليج المنشعب من البحر الاعظم و النّور المکرّم

.... و خاضوا فيه و انتسبوا اليه لکن لمّا رجع هذا الخليج

الکريم الی البحر الاعظم دخلوا هذا الحيتان فی برّيّة

برهوت هذا الشيطان و وقعوا فی الذّلّ و الخسران و غفلوا

عن الماء العذب الحيوان الجاری عن يمين عرش الرّحمن

و احتجبوا باوهام شرّ الانعام عن جمال اللّه العزيز العلّام

فظلّوا خائضا فی غمرات الجهل و العمی و تائهاً فی

مفازة الغيّ و الطّفی و محترقاً من يحموم الغلّ و البغضاء

و محجوباً عن کوثر الحيوان و محروماً عن الفيض الّذی نزّل

من غمام ظهور مالک الاسماء و الصّفات ثمّ قال روح من

ص ٦٧

فی الملک فداه فقال لصاحبيه الاوّلين انّکما علی الامر

فی الآخرين و انّی ما اظّن الحقّ فی السّاعتين قائمتين

ای قال ذلک المغرور الجهول لصاحبه الاوّلين ای الاسمين

الاسبقين المبشّرين انّکما علی المنهج القويم و الصّراط

المستقيم و اقرّ و اعترف بهما و استظلّ فی ظلّهما ولکن اعرض

عن خالقهما و رازقهما بقوله انّی ما اظنّ الحقّ فی السّاعتين

قائمتين ای انکر السّاعتين و جحد القيامتين بعد ما قد

قامتا بالحقّ و ظهر الحشر الاکبر بما کشف الغطاء عن وجهه

جمال الاطهر و قامت الطامّة الکبری بما طلع جمال القدم

عن مطلع البقاء و هاتان السّاعتان التقتا و التصقتا فکانت

الاخری باطن الاولی و بذلک تزلزلت الارض و انفطرت السمّاء

و ارتجّ ارکان ملکوت الانشاء و نسفت الجبال و تسجّرت البحار

و انطمست النّجوم و انخسفت الاقمار و وضعت کلّ ذات حمل

حملها و ضجّت القبائل و الامم و صرخت الاقوام و الملل

و قبض الرّوح من کلّ ذی روح بالنفخة الاولی ثمّ نفخ نفخة

اخری اذاً کلّ قيام ينظرون و اشرقت ملکوت الانشاء بما اشرق

و الاح جمال اللّه العليّ الابهی من مطلع العماء و قرّت

عيون کلّ الاشياء بلقاء ربّها و انجلت ظلمات الدّهماء

و ظهرت ملکوت الاعلی و نزلت الآيات من جبروت مليک الاسماء

و الصّفات ثمّ قال روحی له الفداء و هو علی الکفر باليقين

ص ٦٨
للانفس نفسه للنفسين بعده ای هذه النّفس الخبيثة

المجتجثّة الباطلة الموقوفة علی شفا حفرة النّار الواردة علی

شفا جرف هار علی الکفر و الطغيان و الضّلالة و الخسران

للانفس الّتی هی نفسه و النّفسان المردودان الّذان کانا

صاحبتيه فی العداوة و البغضاء علی اللّه المهيمن القيّوم

المقبلان بالبعل و العجل الغشوم لانّهم اوّل من نقض

الميثاق و اظهر النّفاق و استکبر علی اللّه و اعترض عليه و جحد

برهانه و انکر سلطانه و ارتفع نباحه و صعد قباعه فی کور

البيان و بذلک رجع الی اسفل النيران و رهقته وجهه غبرة

الخذلان و کان فی الاخسرين اعمالاً و الاثقلين اجمالاً و الاسفلين

درکاً و مکاناً فتبّاً له ثمّ ذهقاً له و لامثاله و اعوانه فبئس

مثوی المعرضين ثمّ قال جلّ اسمه تاللّه الحقّ فانصفوا

بالحقّ فايّ النفسين فی حزيين قد کان حول النّار مجهودا

الا يا معشر الوجود فانظروا لبصر الاطهر الّذی انجلی بالکحل

الانور و ما ارتدّ من منظر الاکبر فی يوم ظهور مالک القدر

و احکموا بالحقّ الخالص فايّ النفسين فی الحزيين قد

کان حول النّار الموقدة الرّبانيّة الّتی اشتعل منها العالم

معهوداً مقبولا احدهما اقبلت الی ربّها بوجه ناضر و جبين

باهر و عين ناظرة و اذن واعية و لسان ناطق بذکر اللّه و قلب

مشتعل بنار محبّة اللّه و روح متولّه فی جذباته و فؤاد منطبع

ص ٦٩

فيه آياته و اقرّت بوحدانيّته و اعترفت بفردانيّته و خضعت

لجنابه و خشعت لحکمه و سلطانه و فدت روحها و ذاتها

و کينونتها فی سبيل ربّها و استفاضت من الفيوضات الالهيّة

و استشرقت من انوار شمس الحقيقة فکانت مشيّة الاوّليّة

و مبدأ الوجود فی کور البديع و الذّکر الاوّل و الطراز الاجلّ

و النّور السّاطع و البرق اللامع و الکلم الجامع و اليقين الواقع

و استنار الآفاق من اشراقها و تزيّن الفردوس بجمالها

و دارت کؤوس رحيق المختوم باسمها و جرت انهار الکافور

بذکرها و لهجت السن المخلصين بثنائها و غنّت الطّيور

فی حديقه السّرور و الحبور بنعتها و اوصافها و طارت الی

ملکوت الاعلی باجنحة قدسها و صعدت الی الرّفيق الابهی

بقوّة القوی و نالت الدرجة العليا بفضل ربّها العليّ الابهی

طوبی لها و حسن مآب فامّا النّفس الاخری ولّت وجهها

مدبراً و ارتدّت عن فناء الحقّ مستکبراً و رجعت الی الجحيم

خائباً خاسراً و سُقِيَتْ حميماً و غسّاقاً جزاء وفاقاً و ذاقت

من شجرة الزقّوم بغضاً و شقاقاً الا يا معشر الوجود فانصفوا

ای النّفسين فی النشأتين قد کان بالحقّ علی الصراط القيّم موقوفا"

انتهی
ص ٧٠
مطلب شصت و چهارم
از لسان مبارک جاری شده
قوله الاحلی:
زلف دلبر دامدر خال سياهی دانه در
مرغ دل هر تارنه آرامی يوق ديوانه در
خوشه چين خود پرست اسرار ليلی آکلامز
راز عشقه آشنا مجنون دُر پروانه در
بو گو گل معمور ايدی آباد ايدن لطف خدا
ليک عشق آباد اولنجه سر تا سر ويرانه در
نوحه و ندبه ديمه آه و فغان زارمی
عاشقانه نغمه در آهنگی خوش مستانه در
بستر راحت آر ارقور قار هر روبه صفت
کربلای عشقه قوشمق جنبشم شيرانه در
عشق قربانگاهيدر اهل وفانگ مقصدی
جسم و جانی صاقليان بيواپه*(بيوايه) در بيگانه در
يوق بنم خوف و رجا جانی دريغ ايتم سگا
دلبرا سالار عشقگ حمله سی مردانه در
نرگس شهلای چشمک ناتوان يانقين ايکن
هپ نظرگاه نگه خونحوار آلای مژگانه در
ص ٧١
زلف پيچاپيچ دلبر مسک عنبر درولی
جان يورک لقمه و طعمه بويله بر ثعبانه در
تيغ ابرويه فتيل بو زخمه مرهم در محال
دردمندم فکر و ذکرم بسبتون درمانه در
ملک عشق سالاريم خيل و حشم عشّاقدر
مست و مخمورم نديمم ساغر و پيمانه در
ملک هستی بسبتون هشيارلر مست و خراب
جام عشقه سرخوشم قلعه بکاميخانه در
کشف اسرار حقايق ايستينلر بيلسه لر
بوفلاکتگاه عرفان خمر نه خمخانه در
نائره عشق خدا در شاه مظلومان حسين
يورگی يا نغين يوزی خونين گوزی جانانه در
جسم پاک نازنينک شرحه شرحه ايتديلر
حنجری مقطوع خنجر نيشتر شريانه در
قو شدی صحرای بلايه عشق حقّ سايق اوگا
هپ نظرگاه نگاهی بسيتون ميدانه در
جاننی جاناننه قربان ايدوب بودر وفا
تيغ عشقک جوهری خونخوار خونريزانه در
آشيانک گه عراق و گه روميلی گه قلاع
سير اهل عشق آنجق عکّه دن فيزانه در
ع‌ع
ص ٧٢
مطلب شصت و پنجم
درلوح حضرت علی قبل اکبر ميفرمايند
قوله الاحلی:
"دولت روس چون در کشور خويش جمعی کثير از اين حزب

مشاهده نمود و روز بروز در تزايد و تکاثر ديد لهذا خواست

که بحقيقت مقاصد اين حزب پی برد جميع نوشتجات و الواح

و کتب را از اطراف جمع کرد بقسمی که حقيقت انسان حيران

ميماند که چطور اين قسم توانست که جمع نمايد و محفلی از

نفوس متعدّده که در لغات شرقيّه نهايت مهارت را دارند

تشکيل کرد و جميع اين الواح و کتب و رسائل را تحقيق

و تدقيق نمودند و بحقيقت مسلک و مقاصد و نوايای اين حزب

و تعاليم الهيّه و احکام پی بردند بعد از اين تحقيقات

و تدقيقات چون بحقيقت حال واقف گشت نهايت حمايت را
در حقّ اين حزب مظلوم در مملکت خود مجری داشت حال

اين دو مفتری ميخواهند مسئله‌ای را که دول تحقيق و تدقيق

آن نموده و بحقيقت پی برده آنرا مشتبه نمايند ... "
مطلب شصت و ششم
عشق آباد جناب ابوطالب عليه بهاء الله الابهی

هو الابهی- ای مستضیء از انوار شمس حقيقت، از قرار مسموع

بل از آثار مثبوت بل استغفر الله مشهود و مشهور که آن بنده

ص ٧٣

جمال مقصود را پيراهن تنگ است و بقاء در بدن و تن عار

و ننگ شب و روز آرزوی جانفشانی دارند و هوای آتش فشانی

و لئالئ افشانی مقام فدا بسيار مقبول و مطلوب ولی اليوم بايد

چنان بود که در هر ساعتی شهيد گشت و در هر دقيقه

هزار جان فدا نمود امّا شهادت يکدفعه جان باختن و تا

فضای اوج اعظم تاختن است ولی خوشتر آنکه در اين بساط

بکمال فرح و انبساط هر آن صد هزار جان فدا نمود و بخدمت

امر حضرت احديّت قيام کرد و بميدان بسالت و هدايت
بتاخت و جنود ضلالت و ظلمت را بانوار مشرق احديّت

متشتّت کرد و صفوف سپاه غفلت را در هم شکست و صف جنگ

روحانی بياراست و سپاه معانی ترتيب داد و علم دانائی

برافراخت و هجوم شديد بر لشکر جهل و نادانی نمود

و چون ازين رزم مظفّر عودت گرديد عزم بزم ملکوت ابهی کرد

با کوس و حشم و چتر و علم حرکت نمود و با کمال بشارات

عنايات به ملکوت ابهی با کوس و آيات ظفر و فتح و رايات

نصرت و غلبه شتافت اين خوشتر و دلکش‌تر است.
عبدالبهاء عباس
ص ٧٤
مطلب شصت و هفتم
مناجات قبل از خوردن غذا

ربّ و رجائی لک الحمد علی ما انزلت علينا هذه المائدة

الرّوحانيّة و النّعمة الرّبانيّة و البرکة السماويّة ربّنا وفّقنا

علی ان نطعم من هذا الطعام الملکوتی حتّی يدبّ جواهره

اللطيفة فی ارکان وجودنا الروحانيّة و تحصل بذلک القوّة

السّماويّة علی خدمة امرک و ترويج آثارک و تزئين کرمک

باشجار باسقة دانية القطوف معطّرة النفحات انّک انت

الکريم انت ذو فضل عظيم و انّک انت الرّحمن الرّحيم ع ع

مطلب شصت و هشتم
مناجات بعد از طعام

ربّ و رجائی لک الشّکر علی هذه النّعماء و لک الحمد علی

هذه الموائد و الآلاء ربّ ربّ اعرج بنا الی ملکوتک و اجلسنا

علی موائد لاهوتک و اطعمنا من مائدة لقائک و ادرکنا
بحلاوة مشاهدة جمالک لانّ هذا منتهی المنی و المنحة
الکبری و العطيّة العظمی ربّ ربّ يسّر لنا هذا انّک

انت الکريم الوهّاب و انّک انت المعطی العزيز الرّحيم

و عليک التّحية و الثّناء ع ع
ص ٧٥
مطلب شصت و نهم
هو المؤيّد لمن يشاء لما يشاء

ای ثابت بر پيمان، در اين ايّام ستمکاران از هر طرف

دست تطاول گشوده‌اند و گرگان دندان تيز نموده‌اند
و اغنام الهی در خطری عظيم. در اصفهان بستگان شيخ

يکنفر از مظلومان را در وسط روز علی رؤوس الاشهاد پاره پاره

نمودند ابداً کسی قاتلان را عتاب ننمود تا چه رسد
بقصاص. در دهج يزد ميرزا هبت الله را شهيد کردند

در حصار خراسان در يکسال قريب بيست نفر را کشتند رئوس

بعضی را بر سر نيزه نمودند و با طبل و دهل در کوچه
و بازار گرداندند و بعد از شکايتهای زياد بطهران و
دادخواهی و فرياد و ناله بازماندگان کار راجع بهيئت
عدليّه خراسان گرديد ظلم خونخواران و تعدّی آخوند
نامق و حصار ثابت گشت ولی نتيجه اين گشت که هيئت

عدليّه بمظلومان ستمديده گفتند برويد در نزد ملّای ظالم

تربت اثبات دعوی نمائيد و حکم بگيريد تا مجری گردد

و ما بيش از اين در حقّ شما دادرسی نتوانيم. در شيراز

اين روزها گرگان خونخوار اتّفاق نمودند و قرار داده‌اند

که شش نفر معلوم الاسماء را بقتل رسانند و ششصد نفر را

سرگون و نفی نمايند. باری از هر طرف ظالمان در جولانند

ص ٧٦

و اين مظلومان در نهايت خطر و ابتلا با وجود اين اطاعة

لامر الله ساکت و صابر در دربار حکومت تظلّم و داد خواهی

کنند ولی حکام ابداً اعتنا ننمايند. دو نفر اسماعيلی را

کشتند حکومت چون دادخواهی کرد تعدّی بر اسماعيليان
تمام شد. حال اگر حمايت اسماعيليان از اين جهت است

که آن نفوس منتسب بمحمّد خان رئيس اسماعيليانند و او در تحت

حمايت دولت خارجه است لهذا دادخواهی شد اين

مظلومان نيز در ظلّ حضرت احديّتند بحضور اشرف اولياء

امر عرضه داريد از سرشک ديده يتيمان ستمديدگان حذر

لازم زيرا سيل خيز است و از دود آه مظلومان پرهيز بايد

زيرا شررانگيز است تأييد و توفيق از عدل و دادخواهی
حاصل گردد واللّه وليّ المظلومين اين آوارگان شب

و روز بدرگاه احديّت بگرييم و بزاريم و عادلان را نصرت طلبيم. ع ع

مطلب هفتادم- سطوت ميثاق
مشهد- بواسطه جناب آقا ميرزا احمد فروغ

حضرت فروغی عليه بهاء الله الابهی (٢٠ ربيع الاوّل ١٣٢٨)

الهی الهی هذا عبدک الخاضع الخاشع بباب

احديّتک المتذلّل المنکسر الی ملکوت رحمانيّتک المنجذب

ص ٧٧
المشتعل بنار محبّتک المبتهل المتضرّغ الی افق قدس
ربّانيّتک ای ربّ قد ضاق عليه الفضاء و اشتدّت عليه

الشدّة و البأساء و وقع تحت مخالب الاعداء و هو منفرداً

يقاومهم بکلّ قوّة و قدرة حيرت العقول و الافکار ربّ اجعله

علماً خافقاً فی الآفاق و نجماً بازغاً فی افق الالطاف و شجراً

رشيقاً فی حديقة الوجود و کاساً انيقاً طافحة بصهباء

المحبّة بين اهل الشّهود انّک انت الکريم انّک انت
العظيم انّک انت الرّحمن الرّحيم.
ای منادی الهی، نامه شما که بتاريخ ١٨ محرّم سنه

١٣٢٨مورّخ بود رسيد مرقوم فرموده بوديد که جواب نامه‌ها

نرسيده و حال آنکه آنچه مکاتيب مهمّه از شما وارد شد

در هر وقت با عدم مجال فوراً جواب مرقوم گرديد قسم

بروی و خوی حقّ که مجال بکلّی مفقود اگر جميع ايّام خويش

را فدای قرائت مکاتيب کنم از عهده برنيايم ديگر ملاحظه

نما اين جسم عليل و شخص وحيد بايد رسائل مفصّله که

تأليف ميشود هر يک را بکمال دقّت ملاحظه نمايد و همچنين

جميع مکاتيب وارده بايد قرائت شود و آنچه مهمّ است
ناچار بايد جواب داده شود و از اين گذشته مشاغل و
شواغل بيحدّ و حساب فانصفوا يا اولی الانصاف

الحمد لله که حضرت حيّ توانا اعدا را بجزای خويش رسانيد

ص ٧٨
و ظالمان را مقهور و معدوم فرمود اسد روباه شد

سالار فرار کرد و سائرين را نيز بجزای خويش گرفتار فرمود

و مصداق ما صدر من قلم الميثاق ظاهر و عيان شد که مرقوم

شد لا تبتئس بما فعل کلّ عتلّ زنيم ستستقرّ الامور

و النصر لکلّ عبد غيور واضح و پديدار شد و انّ جندنا لهم

الغالبون محقّق گشت. ذکری از شخص معهود نموده بوديد

اينگونه اشخاص و صد هزار امثال آنها بقدر خردلی اهمّيّت

ندارند عنقريب ملاحظه خواهيد فرمود که کلّ با عنق منکسر

خائب و خاسر با کثافت بشره بباد لقوه مبتلا گردند
جمال مبارک ناصر ميثاق است و حامی عهد خويش اين

نفوس بمنزله بعوضند چندی در گل و کثافات خويش ميغلطند

يک عربده‌ای مياندازند و عاقبت کان لم يکن شيئاً مذکورا

معدوم گردند. بکرّات و مرّات تجربه شده است لايق ذکر

نيستند و انّک انت فاشدد ازرک علی خدمة امر اللّه و قوّ

ظهرک علی عبوديّة ربّ الملکوت ثمّ اطمئنّ بفضل مولاک

بما جعلک شريکا و سهيماً لعبد البهاء فی عبوديّة البهاء

اگر جميع ملوک ارض با جميع قوی بخواهند مقاومت عبدالبهاء

نمايند فو ربّی و مولائی که عاقبت کلّ مخذول و منکوب

ميشوند و بدرک اسفل السّافلين راجع گردند اينها که

لايق ذکر نيستند . ملاحظه فرما آنچه از قلم ميثاق تا بحال

ص ٧٩

صادر فرداً فرداً کلّ واقع ديگر چه تأييدی اعظم از اين

است. اين بتوفيقات جمال ابهی است و هو يکفينی عن کلّ

شیء و لا يکفينی عنه شیء من الاشياء انّ ربّی لعلی صراط مستقيم ع ع".

مطلب هفتاد و يکم- فضائل ذاتيّه انسان
هو الاقدس الاعلی
ای متفکّران، چون کشف حقايق کائنات شود جميع

اعيان در حيّز افتقار مشاهده گردد عناصر متنوّعه متفاعله

متألّفه متفارقه در نهايت انتظام بنظم حقيقی مشهود و

واضح ترکيب و تفصيل و اجتماع و تفريق و امتزاج و امتشاج

بر نهايت اتقان و ترتيب مباين تصادفی ببصر حقيقی جمال

حقيقت رخ گشايد و بمشام پاک رائحه طيّبه استشمام گردد

قوّه اثيريّه چون تموّج نمايد نورانيّت در آفاق مشهود شود

هر چند حقيقتش مستور ولی تموّجاتش معلوم حرقت و آه و

فغان ظاهر و عيان ولی حقيقت عشق پنهان آيا پنهانی
سبب فقدان گردد و پرده نشينی دليل بر فقدان دلبر
دلنشين شود ؟ جميع اعيان خارجه مرده انسان حقيقی
زنده عالم مشهود چون جسم بيجان و انسان جان حقّ

و جانان اين روح چون بی‌فتوح گردد مرده صد ساله بينی

ص ٨٠
و اين جان چون بی‌جانان شود خاک پژمرده و افسرده
مشاهده کنی حيوانات در احساسات شديد ولی انسان
صاحب بصر حديد حقايق محسوسه مدرک هر جنبنده امّا

حقايق معقوله مکشوف و ملحوظ دانای بيننده. پس از خصائص

ذاتيّه انسان و فضائل غير متناهيه نوع جليل ادراک حقايق

معقوله بود نه محسوسه و کشف اسرار مجهوله بود نه اشتغال

بموادّ معلومه مشهوده و البهاء علی اهل البصيرة ع ع.

مطلب هفتاد و دوّم- اهمّيّت صلوة و صيام

مياندوآب برادر حضرت شهيد جناب آقا ميرزا حسين عليه بهاء الله:

هو اللّه

ای ثابت بر پيمان، از قرار معلوم بعضی از نفوس که از يزدان

بيزارند و باهرمن همراز و هم‌گفتار در سرّ سرّ نغمه‌ای آغاز

کنند و ناس را از راه راست منحرف و منصرف نمايند گويند

که بعد از جمال مبارک روحی لاحبّائه الفدا قبل الالف

المنصوص فی الکتاب ممکنست نفسی نعوذ باللّه شريک عظمت

و جلال او گردد و بابدع جمال جلوه نمايد معاذ اللّه
هذا بهتان عظيم تا چه رسد باعظم از آن پناه بخدا
پناه بخدا اين اقوال منبعث از صرف اغراض است و
ص ٨١

مردود درگاه کبرياء و عبدالبهاء از چنين اشخاص بيزار

همچنين صلوة و صيام از اعظم فرائض اين دور مقدّس است

اگر نفسی تأويل نمايد و تهاون کند البتّه از چنين نفوس

احتراز لازم و الّا فتور عظيم در دين الله حاصل گردد.

بايد حصن حصين امر اللّه را از سهام نقض و کين چنين

اشخاص محافظه نمود و الّا بکلّی اساس دين الهی منهدم

گردد البتّه صد البتّه که اگر رائحه آن کلمه که از ذکرش

خجلت ميکشم و بخدا پناه ميبرم از کسی استشمام نمائيد

بکلّی احتراز کنيد. جمال مبارک از چنين شخص بيزار

و حضرت اعلی در کنار و عبدالبهاء را عدوّ خونخوار است

جميع احبّا را باخبر کنيد تا در حذر باشند.
و عليک التّحيّة و الثّناء ع ع
مطلب هفتاد و سوّم
هجرت مظلوم آفاق به عراق
مصر- جناب جبران افندی صاصی
يا من تعطّر مشامه بنفحات من روح القدس، .... امّا
ارسالک ترجمة الاوراق الی الکونت (١) فنعم ما عملت

فخاطب کلّ امير او عظيم او فيلسوف شهير او سياسی جليل

________________________________________________

(١) مقصود کونت لئون تولستوی نويسنده شهير روسی است.

ص ٨٢

.... و امّا قضيّة اخذّ التعهّد من مظلوم آلافاق و اجباره

علی الخروج جبراً من وطنه الی سائر الاقطار و عدم قبول

سائر الدول و قبول الدولة العليّه (١) مع شروط قويّه هذا

الکلام اخترعه المرجفون من الاعداء فلا اصل له ابداً

لانّ الجمال المظلوم طلب بنفسه من دولة الايران اذن

الهجرة الی العراق و الی الآن الاوراق الرّسميّه من صدارة

ايران و سفارة الدولة العليّه (٢) فی طهران موجودة فی اليد

و ناطقة مصرّحة بانّ الجمال المظلوم هو الّذی طلب الهجرة

و لم يجبره علی ذلک احد فبوقتها السفارات الاجنبيّه
اظهرت کلّ رعاية و لکن مظلوم الآفاق طلب الهجرة الی
العراق فاذنت له دولة الايران و ما راجع احدی الدول
لهذا الخصوص قطّ و التوصية من سفارة الدولة العليّه
فی طهران الی والی العراق موجودة حاضرة يظهر منها

کلّشیء ولکن اعدائنا من الايرانيين فی العليّه اشهروا

بانّ الجمال المظلوم فرّر هارباً من ايران الی بغداد و لم يفحص

احد من اولياء الامور هذه القضيّة بل صدّقوهم من دون

بيّنة و برهان هذا حقيقة الامر و الاوراق الرّسميّه الموجودة

ناطقة لهذا و شاهدة عليه فاذا صادف وجودکم لهذا
الجهات ننشر لکم تلک الاوراق ...

_______________________________________________________

(١) مقصود از دولت عليّه دولت عثمانی است که آنزمان عراق

جزو متصرّفات عثمانی بوده است. (٢) مقصود اسلامبول است.

ص ٨٣
مطلب هفتاد و چهارم
اعطاء کلّ ذی حقّ حقّه
مصر جناب جبران افندی صاحبی المحترم:

و امّا ما رسمت فی حقّ الکونت انّه رجل يحبّ الخير لعالم

الانسان هذا هو الصحيح ولکن لم يهتد للطريق الموصل

الی هذا الآمال فخاض فی بحار السياسة و الافکار و تاه فی

بيداء التصوّرات الّتی ما انزل الله بها من سلطان و ظنّ

انّ تلک الوسائط الطفيفة يتيسّر الترقّی و النجاح للارواح و

الاجسام تلک مبان کانت لبعض الفلاسفة فيما غبر من الازمان

فلم ينجحوا و لم يفلحوا بل ذهبت مساعيهم سدی و خاب

المنی و حدث الفوضی و کانت البليّة الکبری و امّا سعادة

الوری ففی العدل المألوف و حبّ المعروف و اعطاء کلّ ذی

حقّ حقّه من طبقات الخلق لانّ الايجاد الالهی متفاوت الدرجات

من حيث العقول و الهمم و الادراکات فکيف يمکن المساوات

و هل من الممکن الغاء المکافات و المجازات فهذان امران

مداران للتمايزيين الانسان و ليس قطع الاجرام فی حيّز

الامکان المستدعية للمجازات و هی ترمی فی اسفل الدّرکات

هل يستوی العقلاء و البلهاء ام يتساوی السهيل

و السها کلّا بل خلق الله النفوس اطواراً و جعل لکلّ واحد

منهم شأناً و مقداراً منهم الذئاب و منهم العقاب
ص ٨٤

منهم البغاث و منهم البازی الاشهب المغوار منهم الشجرة

المبارکة البديعة الفاکهة و منهم شجرة الزقّوم الشديدة

السموم و منهم الصدف اللطيف و منهم الخزف الکثيف
و منهم الفريدة النوراء و منهم الحجرة السوداء فکيف
التساوی و التعادل فی جميع الشؤون و الاقوال بل يجب

العدل و الصيانة و الفضل حتّی يصبح الکلّ فی عيشة راضية

و راحة وافية، و سعادة کافية و نعمة وافرة و امّا حضرتکم

فارسلوا لذلک الشخص الجليل ترجمة الالواح من الاشراقات

و التجلّيات و البشارات ....
مطلب هفتاد و پنجم
اثر مناجات و ادعيه
لوح حاجی آقا محمّد علاقبند... قوله الاحلی:
"تلاوت مناجات و ترتيل آيات و طلب غفران خطيئات

سبب عفو قصور است و علوّ درجات مؤمنين و مؤمنات و چون

در اين عالم ضعف طبيعت و مقتضای بشريّت حجاب و نقاب
است چون روح انسانی بجهان الهی شتابد عالم انوار

است و مقتضی انوار کشف اسرار و هتک استار پرده برافتد

و حقيقت جلوه نمايد ارواح مؤمنين احبّای الهی را بمقتضای

جهان روحانی ديدار ابدی و وصلت سرمدی حاصل گردد... "

ص ٨٥
مطلب هفتاد و ششم
وحدت اصليّه
لوح حاجی آقا محمّد ... قوله الاحلی:
"بايد جمله بجان بکوشيم و بجوشيم تا وحدت
حقيقيّه در کينونات متعدّده جلوه نمايد يعنی
کلّ بنده يک درگاهيم و پاسبان يک آستان بايد
وحدت اصليّه چنان جلوه نمايد که حکم يک بحر
و يک شعاع و يک روح و يک نفس پيدا کنيم. اگر
متعدّد است الحمد لله پرتو فيض از شخص واحده است
اجسام اگر چه مختلف است الحمد لله حيات بروح واحد
و آن فيض قدم جمال ابهی از ملأ اعلی. باری
اليوم نصرتی از برای ميثاق الهی اعظم از اتّحاد
و اتّفاق نه و همچنين اهانتی اعظم از اختلاف

و شقاق نيست. واللّه الّذی لا اله الّا هو اگر اتّحاد

و يگانگی در ميان ما بکمال درجه چنانکه رضای
جمال قدم است حاصل نگردد کور اعظم نتيجه
نبخشد بلکه اين حزب چون احزاب سابقه باشد
که بکلّی محو گردد .... "
ص ٨٦
مطلب هفتاد و هفتم- عذاب دنيا
لوح سر رشته دار .... قوله الاحلی:

"از وبا مرقوم نموده بوديد در قرآن ميفرمايد و لقد اخذناهم

بالعذاب الادنی دون العذاب الاکبر لعلّهم يرجعون

يعنی نفوس غافله را بعذاب دنيا مبتلا کرديم پيش از عذاب

آخرت که شايد متنبّه شوند و رجوع الی الله نمايند ولی اين

مردم نه چنان در خواب که صور اسرافيل نيز بيدار کند

تا چه رسد بصوت و نفير وبا و شيپور طاعون جفا سبحان الله

اين قوم جهول خروج از جنّت را از معجزات شيطان ظلوم

فهميدند و تسلّط وبا را از بی‌حرمتی بخواجه بوالعلی شمردند

اين چه جهالت است و اين چه بلاست ذرهم فی خوضهم يلعبون".

مطلب هفتاد و هشتم
تشبيه ايّام ظهور بدوره حضرت رسول اکرم
در لوح علی قبل اکبر .... قوله الاحلی:
در خصوص مرض وبا که مستولی بر آن ديار شده مرقوم
نموده بوديد ايرانيان اگر متنبّه نگردند هرگز راحت
و آسوده نخواهند بود فی‌الحقيقه چنين است که مرقوم
نموده‌ايد لا تغنی الآيات و النذر و لقد اخذناهم
بالعذاب الادنی دون العذاب الاکبر لعلّهم يرجعون
ص ٨٧

و امّا نسبت نزول اين بلا و قهر و غلا که بحضرات احبّا ميدهند

که آنان سببند بعينه در زمان حضرت رسول روحی

له الفدا در مدينه واقع شد وقتيکه هجرت بمدينه فرمودند

از ظلم و نفاق نفوس خبيثه قحط و غلا حاصل شد ولی اين

بلا را نسبت برسول خدا دادند پس اين آيه مبارکه نازل شد

ان تصبهم فی حسنة يقولوا هذه من عند الله و ان تصبهم

من سيّئة يقولوا هذه من عندک قل کلّ من عند الله فما

لهؤلاء القوم لا يکادون يفقهون حديثا ...
مطلب هفتاد و نهم
امتحانات الهيّه سبب انقطاع از ما سوی اللّه است
لوح ابن ابهر .... قوله الاحلی:

"از امتحانات هيچ محزون نگرديد زيرا امتحان و افتتان

حصار اشرار و سبب ظهور کمالات ابرار است لهذا بايد

بسيار ممنون و خوشنود بود چه که مقصد از ظهور نور مبين

تربيت نفوس مبارکه است و اين جز بامتحانات الهيّه ممکن نه

بلکه جميع مستغرق بحر هوی و هوس ميماندند چون
شدائد امتحان بميان آيد نفوس منقطع گردند و منجذب

بحقّ و متوجّه الی اللّه و متخلّق باوصاف رحمانی و مستمدّ

از فيوضات آسمانی شوند".
ص ٨٨
مطلب هشتادم
امتياز دودمان مؤمنين در دور اسلام و اين دور
عظيم
در لوح حاجی آقا محمّد علاقه بند .... قوله الاحلی:
"ما چون بدين ديار آمديم ملاحظه شد که جميع بزرگان

اين اقليم و سروران کشور از سلاله نفوسی هستند که بحضور

حضرت رسول روحی له الفدا رسيدند يعنی اغلب بزرگان

مملکت از خاندان انصار و مهاجرانند که مسلسل اين دودمان

از عهد حضرت رسول عليه السّلام تا اين زمان سروری کشور

را داشتند و از اعيان مملکت بودند و بنسبت بيکی از

بندگان آستان افتخار نمايند مثلاً گويند که ما از سلاله حذيفه

يمانی و يا اينکه از دودمان اويس قرنی هستيم و افتخارها

نمايند و بر کلّ برتری جويند و فی الحقيقه از سايرين ممتازند

هر چند اويس ساربان بود ولی بايمان و ايقان در يوم

ظهور چنين مقام پيدا نمود که بعد از هزار و سيصد سال

سلاله‌اش ممتاز و مفتخرند و در اين دور اسم اعظم و نور قدم

و هيکل مکرّم صد درجه اعظم است ولی حال معلوم نيست
چنانکه در دوره سابق در بدايت مجهول بود
عنقريب واضح گردد".
ص ٨٩
مطلب هشتاد و يکم- نار و نور
قوله الاحلی:
هو المحبوب- ای برادر من، مثل خدا بمثل آفتابست
مثل خلق بمثل اشيا در دل هر ذرّه‌ای از آفتاب تابش
و درخششی دارد و همچنين در هر سری سرّی و در هر

افقی نوری از آن محبوب بيهمتا و ذات يکتاست و آن ذات

غيبی در مغرب هويّه مستوی و نرد محبّت با عشق خود ميبازد.

يار با ما از ازل بی‌ما و من عشق را می‌باختی با خويشتن

اين عشق و محبّت عين ذاتست که باعث جميع شور
و مايه‌هاست از اين عشق و محبّت رتبه طلعت احديّت
معلوم و از معلوم صرف کمال جلا و استجلا تجلّی حضرت

علم است و آن علم در هر دوری باسمی از اسماء تجلّی بخشد

که سلطان جميع اسماست و جميع اسماء طائف حول اين

اسمی که حضرت علم در او مستور است جمعند و تمام از مرتبه

علم موجود شدند و هر يک را دو جنبه باشد يکی مقام

ناسوتست که تعلّق بجسم دارد ثانی مقام ملکوتست که تعلّق

بعالم روح دارد. ناسوت ظهور نار است ملکوت ظهور

نور و اليوم سلطان نار و نور موجود آنچه در اين دو رتبه

ظاهر گردد باراده سلطان ظهور است که حضرت علم باشد
ص ٩٠

و جميع اشياء بواسطه علم معلوم ميگردد و آن ذات غيبی

را هيچ نفسی عارف نشده و نخواهد شد ميفرمايد من
سئل عن التّوحيد فهو جاهل فمن اجاب عنه فهو مشرک
يعنی اگر کسی از توحيدی که عين ذات است سؤال نمايد
جاهلست و اگر کسی اجابت بجواب نمايد مشرک است
پس بايد نظر بصفات و آثار داشت نه بذات عقل در مقام
ذات ميفرمايد ربّ زدنی فيک تحيّراً ای درويش بدان
علم بر دو قسم است يکی ذلّت است يکی هدايت
ذلّت قسمت جاهلان است ميفرمايد العلم نقطة کثّرها
الجاهلون. هدايت جهت اهل تقوی است ميفرمايد
العلم نور يقذفه اللّه فی قلب من يشاء.
علمی که زحقّ رسيده در سينه بود
درسی نبود هر آنچه در سينه بود

اين علم سينه بسينه شرح ميشود و دل بدل می‌سپارند يعنی سرّ است.

سر دهانند که سر داده و سرّ می‌ندهند
ساقيانند که انگور نمی‌افشارند
اين رتبه کتب الله علی قلوبهم خوانده ميشود و علم
کثرت ختم اللّه علی قلوبهم ع ع
ص ٩١
مطلب هشتاد و دوّم- ديدار و گفتار
لوح جوان روحانی درخشی .... قوله الاحلی:
"انسان چون از ديدار مهجور ماند آرزوی گفتار کند

و اطّلاع اسرار خواهد و اين بنگارش نامه منوط و مشروط است".

مطلب هشتاد و سوّم- امانت و ديانت
در لوح ابن ابهر .... قوله الاحلی:

"در خصوص معاملات احبّا با يکديگر مرقوم نموده بوديد

اين مسئله اهمّ امور و اين قضيّه را بايد نهايت اهتمام

داد . ياران الهی بايد با يکديگر در نهايت امانت و
ديانت معامله نمايند و هر کس در اين خصوص قصور کند
از نصايح جمال مبارک و از وصايای الهی روگردان است

اگر انسان در خانه خود با متعلّقان و ياران در نهايت

امانت و ديانت معامله ننمايد با بيگانگان هر چه بامانت

و راستی معامله کند بی‌ثمر و نتيجه ماند اوّل بايد
معاملات داخله را منظّم کرد بعد بخارج پرداخت

نه اينکه گفت آشنايان را اهتمام نبايد و ايشان را در امانت

با يکديگر چندان اهمّيّتی لازم نه ولی بايد با بيگانگان

درست رفتار کرد و اين اوهامست و سبب خسران و زيان طوبی

لنفس اشرف بنور الامانة بين العموم و کانت آية الکمال بين الجمهور"

ص ٩٢
مطلب هشتاد و چهارم
لوح ناظم الحکماء
قوله الاحلی:
"عجب در آنست که بعضی از اهل ايران هنوز در زاويه
نسيان معتکف و در خواب بی‌پايان مستغرق بعضی بکلّی

اصمّ و ابکم و اعمی با وجود اشراق شمس در کبد سماء سرّاً

در نزد بيخبران ذکر يحيی نمايند که چنين است و چنان
با وجود آنکه شخص معلوم موجود و مشهود اقلاً طالبان

قدم رنجه فرمايند و بقبرس شتابند تا بديده خود به‌بينند

که در چه حال و اولاد در چه اطوار و بگوش خويش شنوند

که زبان الکن و بيان بی‌بنيان نه نطقی نه بيانی نه حکمتی

نه اسراری نه بديع اذکاری و اگر ذهاب و اياب نتوانند

از اهل قبرس استفسار نمايند که آن نفس موهوم با وجود

حرّيت معلوم چهل سال در آن جزيره آيا نفس واحدی را

تبليغ و تقليب نموده و يا اثری از اقتدار در امری از امور

نموده جميع اهالی جزيره شهادت دهند که الکن و ابکم
است ليکن نفوسی از اهل اوهام در ايران طوطی شکرشکن
خوانند و ورقاء خوش الحان نامند فبئس ما اعتقدوا.
باری ذرهم فی خوضهم يلعبون بمطلب خود پردازيم

در بدايت انقلاب ايران و مغلوبيّت حکمران و غلبه مشروطيّت

ص ٩٣
خواهان صراحة مرقوم شد که اين جميع پريشان گردند

و مقاومت نتوانند ارباب عمائم ذليل و پيشوايان حقير و

مريدان اسير گردند و کسی را گمان اين مطلب ابداً نبود

صريحاً مرقوم شد که هذا وعد غير مکذوب و ليس من عندی

بل من لدن عزيز عليم. مدّتی نگذشت که اين وعده مانند

آفتاب واضح و آشکار گشت ولی در سيرجان جناب آقا سيّد

يحيی را دولتيان شهيد نمودند و در نی‌زير ميرزا حسن

مجتهد خونريز ستم‌انگيز شد و فتوی بقتل ياران جميعاً

داد دو نفس مقدّس را شهيد نمودند و اگر ياران متفرّق

نميشدند کلّ طعمه شمشير ميگشتند و همچنين در سنگسر
غليانی شديد شد و ظالمان دست تطاول گشودند و بر
ياران تعدّی فاحشی نمودند مرقوم گرديد که بشکرانه
بايد خونخواهی اين مظلومان شود تا ظفر مستمر گردد

شيخ فضل اللّه شب و روز واضحاً جهاراً فرياد نمود که مؤسّس

مشروطه اين طايفه مظلومه‌اند و مرادشان انتشار امر خويش

در بين ناس تا بحرّيّت نشر الواح نمايند و نفوس
را بطرف خويش کشند اين اشتهار و آن اهمال
سبب فتور گرديد و اگر چنين نميشد حال
اقليم ايران در نهايت اطمينان بود.
و عليک البهاء الابهی ع ع
ص ٩٤
مطلب هشتاد و پنجم
لوح ادوارد برون
هو اللّه
ای دوست مهربان، مدّتيست که بهيچوجه از آن يار
ديرين خبری نرسيده و نور مقتبس ندميده و گوش انتظار
پيامی نشنيده. ما ز ياران چشم ياری داشتيم

ايّامی که بآوارگان در اين سامان سر و سودا داشتی هميشه

مذکور و مرکوز و سبب شادمانی دل و جان است با وجود

آنکه رشته محبّت پيوسته است و الفت قلبيّه باقی و برقرار

آيا چه شد که نسيان بر قلب ياران مستولی شد ياد ياران

يار را ميمون بود اگر چه فسحت و وسعت ايّام آن دوست

قديم را مشغول بمسرّت و شادمانی نموده و بکامرانی واداشته

در اينصورت ياد آوارگان افتادن آسان نه مگر قوّه کلّيّه

بميان آيد و مجبور بر تذکّر دوستان قديم کند.
ياد آريد ای مهان زين مرغ زار
يک صباحی در ميان مرغزار

باری مقصود اينست که ما بر الفت قديم ثابتيم و انشاء الله

نابت مرور دهور فراموشی نيارد و خاموشی نبخشد

همواره بياد شما مشغوليم و بذکر شما مألوف علی الخصوص

ص ٩٥
مناسبتی بميان آيد و مؤانستی گردد زيرا موهبت عظيمه
از حضرت يزدان در حقّ آن يار مهربان شده بايد قدر

آنرا بداند و آن اينست که از مورّخين فرنگستان کسی جز

آنجناب بساحت اقدس فائز نگشت و اين موهبت تخصيص
بشما يافت بسيار بايد قدر اين بخشش يزدانی و موهبت

رحمانی را بدانيد هر چند حال معلوم نه وليکن در استقبال

نهايت اهمّيّت را پيدا خواهد نمود. ای يار مهربان،

اين را بدان که اين موهبت تاج کرامتی است بر هامه تو

که قرون عظيمه مدار مفخرت جميع منتسبين و خويش و پيوند

است تعجّب مفرما قدری در قرون اولی ملاحظه کن

که در ايّام حضرت روح مؤانست شب و روز آن حضرت در نزد

نفسی اهمّيّت نداشت و الطاف و عنايت او را قدر و وقعی

نبود حال سنگی که در حوالی طبريا يکمرتبه بشرف جلوس
جسد مطهّر آن حضرت فائز شد محلّ زيارت و سجود نصف

روی زمين است ملاحظه فرما که چه اهمّيّتی پيدا نمود هميشه

چنين بوده و خواهد بود که مطلع نور الهی در زمان خود

در انظار اهمّيّتی نداشتند و عناياتشان سبب مفخرت و مسرّت

ناس نبود لکن چون انوار شمس حقيقت بر آفاق تابيد
بتراب آن نفوس مبارکه ملوک ارض سجده نمودند باری
مقصود اينست که اين گوهر بخشايش الهی را محفوظ بدار
ص ٩٦
و چون لؤلؤ مکنون در صدف قلب جای و مأوی ده همّتی

فرما که روز بروز اين درّ يکتای درّی رونق و لطافتش تزايد

يابد و در قطب امکان بر اکليل شرف بازخ بدرخشد
عبدالبهاء نهايت حرمت را از اينجهت در حقّ آن حضرت

ملحوظ داشته و دارد و در يعضی از مکاتيب ذکرش را نموده

آنچه از برای تو باقی خواهد ماند اينست پايدار و ما دون

آن موج سرابست نه آب نمايش است نه بخشايش

وهم است نه حقيقت و عنقريب بر آن حضرت نيز اين حقيقت

آشکار گردد خلاصه اگر عزّت ابديّه جوئی و سلطنت سرمديّه

ملکوتيّه خواهی که صيت بزرگواريت در جهان باقی منتشر گردد

و آواره قدسيّتت بملکوت الهی رسد در عبوديّت آستان مقدّس

الهيّه سهيم و شريک عبدالبهاء شو و اين عالم فانی را بکلّی

فراموش فرما از خود بگذر و بحضرت دوست بپيوند عبدالبهاء

بنهايت خاکساری تضرّع و زاری مينمايد که شايد به‌بندگی

درگاه الهی موفّق شود زيرا بندگان حقّ عبوديّت صرفه را

اکليل جليل خويش دانند و خدمت ياران الهی را مفخرت
عظمی شمرند لهذا در اينمورد بنگارش اين نامه پرداخت

از خداوند ميطلبم که اين بنده گنهکار عبدالبهاء را موفّق

بسرور قلب ياران نمايد باقی همواره بيادت مسرور
و شادمانيم و السّلام ع ع"
ص ٩٧
مطلب هشتاد و ششم
حوادث سبب نشر نفحات است
قوله الاحلی:
مشهد ميرزا احمد قاينی ... قوله الاحلی از حوادث
واقعه در آن صفحات محزون نگرديد مغموم مشويد مطمئن
بفضل و عنايت ربّ احديّت باشيد که حافظ حقيقی است

و جميع امور در يد قدرت او اسير. حوادثی که در ايران

واقع ميشود يا در تمام جهان آشکار ميگردد منتهی بنشر

نفحات است و اعلاء کلمة اللّه زيرا عالم اکوان خادم امر

حضرت رحمان است و وقايع سابقه و حوادث ماضيه

ملاحظه نمائيد و دقّت کنيد که منتهی بچه شد و چه تأثير کرد ...

مطلب هشتاد و هفتم- ازغند
قوله الاحلی:
لوح آقا رجبعلی فروغی ... قوله الاحلی:

"مدينه ازغند در بدايت ظهور وطن جناب آقا ميرزا احمد

ازغندی بود و آن بزرگوار هر چند در اين جهان بينام
و نشان است ولی در جهان بالا نامش شهره آفاق زيرا

رکن رکين بود و مبشّر عظيم لسان به تبليغ گشود و اقامه

ص ٩٨
دليل بر ظهور ربّ جليل کرد احاديث متتابعه بر وقوع

ظهور اقامه نمود و امر حضرت ربّ اعلی روحی له الفداء

را باحاديث مأثوره و ادلّه معقوله ثابت ميفرمود ذکر آن

شخص جليل از قلم و لسان عبدالبهاء مکرّر تحرير يافت
و عنقريب مظهر و اجعل لی لسان صدق فی الآخرين
خواهد گشت .... " انتهی

___________________________________________________

قبر منوّر جناب آقا ميرزا احمد ازغندی در بقعه معروف

بگنبد سبز در مشهد خراسان بود و اخيراً آن گنبد
را در اين ايّام که سال ١٣٣٥ شمسی هجری است و
نگارنده در مشهد متوقّف است برای احداث خيابان
خراب کردند و بجای گنبد حوض بزرگ ميخواهند
درست کنند که ياد از صاحب قبر که يکی از دراويش است
باشد و قبر جناب ازغندی بکلّی از بين رفته و هيچيک

از احبّا نميدانند که در کدام نقطه بوده است و بفرموده

مبارک در لوح فوق "در اين جهان بی نام و نشان است".
نگارنده اشراق خاوری اين جملات را در يوم هفتم
مهر ماه سال ١٣٣٥ هجری شمسی در مشهد خراسان
نوشت و بيادگار گذاشت.
ص ٩٩
مطلب هشتاد و هشتم
کلک ميثاق
در لوح معاون التجار نراقی قوله الاحلی:
از کلک ميثاق آنچه صادر گرديد محقّق است

هر نفسی اليوم بخدمت امر اللّه پردازد البتّه مظهر صون

حضرت پروردگار گردد ... ع ع
مطلب هشتاد و نهم
در امر اللّه هر ذلّتی عزّت و هر فقر غناست
در لوح آقا عزيز اللّه عشق آباد قوله الاحلی:
"از پريشانی امور مسرور باش زيرا نفس پريشانی منتهی

بمعموری و آبادی گردد و تفرقه افکار سبب جمعيّت خاطر

شود در امر اللّه اصول و قانون چنين است هر ذلّتی عزّت

و هر فقر غناست و هر پريشانی جميّعت و هر خرابی آبادی ....... "

مطلب نودم
شکايت بحکومت از تعدّی
در لوح کله دره قزوين احبّای الهی ... قوله الاحلی:

".... دزدان را در بيابان مقاومت لازم و قطاع الطريق

را جز بمجبوری تسليم جائز نه احبّای الهی بايد حامی
ص ١٠٠
صلح و صلاح باشند و محبّت و آشتی و فلاح .... اگر

چنانچه در صحرا گير سارق افتند و بقطاع الطريق بر خورند

خويش را تسليم ننمايند تا پاره پاره کنند بقدر امکان

مدافعه نمايند و بحکومت شکايت فرمايند تا حکومت سياست

نمايد و ديگری تعدّی نکند ... "
مطلب نود و يکم- اطمينان
لوح استاد حسين خيّاط طهرانی ... قوله الاحلی:
".... مقام اطمينان اعظم درجه بر ايمانست ليزدادوا
ايماناً فوق ايمانهم هر چند حضرت ابراهيم در اعظم
اطمينان بوده ولی کمالات الهيّه را پايانی نه مراتب

منتهی ميشود امّا کمالات غير متناهی است اينست که ميفرمايد

ليطمئنّ قلبی مقام علم اليقين است و آن يقينی بود که

بنظر و استدلال حاصل گردد و مقام عين اليقين مقام
مشاهده است و مقام حقّ اليقين تحقّق بآن حقيقت است

مثلاً بنظر و استدلال تيقّن بوجود آتش ميشود ولی چون

مشاهده نار گردد مقام عين اليقين است و چون انسان
بآتش افروخته گردد يا احساس حرارتش را نمايد مقام
حقّ اليقين است و چون حضرت خليل مشتاق حصول کمالات
ص ١٠١

غير متناهيه رحمانيّه بود لهذا ازدياد آن شئون ربّانيّه

نمود علی الخصوص مقصود از احياء موتی حيات ابديّه
الهيّه است نه حيات عنصريّه و مقصود از ظهور شئون و

مراتب امکانيّه خود حضرت ابراهيم است که بنفخه روح القدس

بعد از فنا و اضمحلال زنده گردد و عليک البهاء".
مطلب نود و دوّم- امانت و ديانت
لوح حاجی آقا محمّد علاقه بند .... قوله الاحلی:

"امّا قضيّه امانت و ديانت فی الحقيقه در اين دور بديع

اعظم برهان ايمان و ايقانست. در لوح امانت ملاحظه

فرمائيد که از قلم اعلی صادر و از برای انتباه کلّ کفايت است

اگر نفسی بجميع اعمال خيريّه قائم ولی در امانت و ديانت

ذرّه‌ای قاصر اعمال خيريّه مانند سپند گردد و آن قصور آتش

جان سوز شود ولی اگر در جميع امور قاصر ليکن بامانت

و ديانت قائم عاقبت نواقص اکمال شود و زخم التيام يابد

و درد درمان شود مقصود آنستکه امانت عند الحقّ اساس دين

الهی است و بنياد جميع فضائل و مناقبست اگر نفسی از آن محروم

از جميع شئون محروم با وجود قصور در امانت و ديانت

چه ثمری و چه اثری و چه نتيجه‌ای و چه فايده‌ای؟ ... "

ص ١٠٢
مطلب نود و سوّم
اعتماد بيزدان
قوله الاحلی:
".... قلب انسان تا اعتماد بر حضرت يزدان ننمايد
راحت و آسايش نيابد بلی سعی و کوشش جهد و ورزش

لازم و واجب و فرض و قصور و فتور مذموم و مقدوح بلکه شب

و روز آنی مهمل نبايد بود و دقيقه‌ای نبايد از دست داد

و چون کائنات سائره بايد ليلاً و نهاراً در کار مشغول شد

و چون شمس و قمر و نجوم و عناصر و اعيان ممکنات در خدمات

مداومت کرد ولی بايد اعتماد بر تأييدات نمود و اتّکا

و اتّکال بر فيوضات کرد زيرا اگر فيض حقيقت نرسد و عون

و عنايت شامل نگردد زحمت ثمر نبخشد کوشش فايده ندهد

و همچنين تا باسباب تمسّک نشود و بوسائل تشبّث نگردد

ثمری حاصل نه ابی اللّه ان يجری الامور الّا باسبابها و جعلنا لکلّشیء سبباً".

مطلب نود و چهارم
حقيقت الوهيّت
قوله الاحلی:
"...اعلم انّ حقيقة الالوهيّة الذات البحت

و المجهول النعت لا تدرکه العقول و الابصار و لا تحيط

ص ١٠٣

بها الافهام و الافکار کلّ بصيرة قاصرة عن ادراکها و کلّ

صفقة خاسرة فی عرفانها انّی لعناکب الاوهام ان تنسج

بلعابها فی زوايا ذلک القصر المشيد و تطلع بخبايا لم

يطّلع عليها کلّ ذی بصر حديد و من اشار اللّه آثار الغبار

و زاد الخفاء خلف الاستار بل هی تبرهن عن جهل عظيم

و تذلّ علی الحجاب الغليظ فليس لنا السبيل و لا الدليل

الی ادراک ذلک الامر الجليل حيث السبيل مسدود

و الطلب مردود و ليس له عنوان علی الاطلاق و لا نعت عند

اهل الاشراق فاضطررنا علی الرجوع الی مطلع نوره و مرکز

ظهوره و مشرق آياته و مصدر کلماته و مهما تذکّر من المحامد

و النّعوت و الاسماء الحسنی و الصّفات العليا کلّها ترجع الی

هذا النّعوت و ليس لنا الّا التوجّه فی جميع الشؤون الی

ذلک المرکز المعهود و المظهر الموعود و المطلع المشهود

و الّا نعبد حقيقة موهومة متصوّرة فی الاذهان مخلوقة مرودة

ضرباً من الاوهام دون الوجدان فی عالم الانسان و هذا

اعظم من عبادة الاوثان فالاصنام لها وجود فی عالم الکيان

و امّا الحقيقة الالوهيّة المتصوّرة فی العقول و الاذهان ليست

الّا وهم و بهتان لانّ الحقيقة الکلّيّة الالهيّة المقدّسة عن کلّ

نعت و اوصاف لا تدخل فی حيّز العقول و الافکار حتّی يتصوّرها

الانسان و هذا امر بديهی البرهان مشهود فی عالم العيان

ص ١٠٤

و لا يحتاج الی البيان اذاً مهما شئت و افتکرت من العنوان

العالی و الاوصاف المتعالی کلّها راجعة الی مظهر الظهور

و مطلع النّور المجلّی علی الطور قل ادعو الله او ادعوا الرحمن

فايّا ما تدعوا فله الاسماء الحسنی .... "
مطلب نود و پنجم
عبوديّت عبدالبهاء
قوله الاحلی:

"هو الابهی- ای ناظم لئالئ منثور، قريحه سيّال و اشعار

آبدارت چون ماء زلال شيرين و بديع و فصيح و بليغ
ولکن يا حسرة که موافق مذاق عبدالبهاء نه من تراب

عبوديّت بر سر خويش بيزم ولکن شعرا تاج عظمت بر سر من

نهند من حلاوت شهد عبوديّت ميچشم و آنان شربت تلخ

فخامت و مهابت و رفعت بکامم ريزند اگر حاضر بودی تازيانه

موفور مشروع را ملاحظه ميفرمودی ولی تو در آنجا و ما

در اينجا و اجرای حدّ شرعی مشکل يا يک غزل و قصيده‌ای

در عبوديّت محضه و خاکساری صرف و محويّت بحت و تذلّل

و انکسار بات اين عبد انشاء و انشاد مينمائی و يا من تا

حال فتوائی ندادم اين دفعه ديگر فتوائی خواهم داد که

يکی سرت گيرد و ديگری پيکر يکی چماق زند و ديگری شش پر

و سراسيمه تو را دوان دوان و کشان کشان باينجا آورند

ص ١٠٥

و البتّه بمجرّد ورود سر بزمين نهی و پا در فلک آری و با

دگنک کتک سختی خوری تا منبعد اغلاق و اغراق و غلوّ
را فراموش کنی فاختر لنفسک ما تحلو ع ع .. "
مطلب نود و ششم
کمبريج- پروفسور ادوارد برون

هو اللّه- دوست قديما عزيز محترما الحمد للّه محفوظاً

از لندن بپاريس آمدم ولی افسوس که اسباب چنين فراهم

آمد که ملاقات مکرّر حاصل نگشت زيرا مقصود چنان بود که

در مسائل حکمت الهيّه از جمله بقای روح با يکديگر صحبت

نمائيم و از حقيقت ساير مسائل الهيّه مذاکره کنيم در وقت

ملاقات فرموديد که مسئله بقای روح از معضلات مسائل است

در اينخصوص مذاکره مسکوت و بملاقات بعد مرهون شد

امّا يار بديار ديگر شتافت و ملاقات حاصل نگشت ولی اميد

وطيد که بلکه در شرق همدم گرديم مهتاب شبی خواهم
و جائی تنهائی تا با تو بگويم سخن از هر جائی. باری
حواريون حضرت مسيح را مشکلی دست داده بود که چون
باطراف سفر مينمودند در بين ملل سائره بستايش حضرت

مسيح و موسی و انجيل و تورات لسان فصيح بليغ ميگشودند

موسويان رائی زدند تدبيری نمودند و در پی آنان دويدند

ص ١٠٦
و بهر جا که رسيدند ميگفتند اين حواريين حضرت موسی

را کليم الله دانند و تورات را کتاب الهی خوانند لهذا

بحسب نصوص تورات حضرات مرتکب سيّئات و مروّج مفترياتند

زيرا نصّ تورات است که شريعت موسی الی الابد باقی و برقرار

است و ناسخ و فاسخی ندارد و تصريح ميفرمايد اگر نفسی

سبت را بشکند ولو مؤيّد بمعجزات باشد واجب القتل است

و اين نصّ تورات است و حال اين مسيح و مسيحيان سبت

را شکسته پس شما بدانيد که موسی بر حقّ بود و مسيح باطل

عاقبت مسيحيان مجبور شدند که اوّل اثبات امر مسيح نمايند

هر کس مؤمن بمسيح ميشد بالطبع مؤمن بموسی نيز ميگشت

حال ما نيز در اين مشکلات افتاده‌ايم و حيرانيم. باری

کتابی بواسطه مسيو دريفوس ارسال شد البتّه مطالعه

نموده‌ايد و در کتابخانه پاريس کتب بسياری از ديگران

موجود بنظر چنان ميآيد که اگر نظر مطالعه معطوف فرمائيد

استنباطهای مطلوب جلوه نمايد بسيار تماشا دارد فی الحقيقه

شايان مطالعه هست از قرار مسموع در کتابخانه لندن نيز

موجود اگر چنين است البتّه بنظر شريف خواهد رسيد

و از برای هر حقيقت جوئی اين کفايتست هيچ برهانی ديگر لازم ندارد.

ص ١٠٧
ورنه اين جغدان دغل افروختند
بانگ بازان سفيد آموختند
بانگ هدهد گر بياموزد قطا
راز هدهد کو و پيغام سبا

حضرت علی عليه السّلام ميفرمايد الانسان مطويّ فی طيّ

لسانه.
زبان در دهان ای خردمند چيست
کليد در گنج صاحب هنر

البتّه آهنگ الهی و گلبانگ معانی از ساير اصوات ممتاز است

و اهل حقيقت را گوش بنغمه و آواز آن کتاب را اگر

مطالعه فرموديد با سواد لوح مبارک اعاده فرمائيد و اگر

ميل شريف باشد کتاب ديگر ميفرستم باقی بقای تو (١)
عبدالبهاء عباس "

__________________________________________________________

(١) هيکل مبارک يکی از آثار جمال مبارک جلّ جلاله را برای

مستر برون ارسال فرمودند و ضمناً در ضمن لوح مبارک فوق

او را متذکّر ميدارند تا نوشتجات يحيی ازل را هم از کتابخانه

پاريس و لندن بگيرد و بخواند تا شايد بانگ هدهد الهی را

از بانگ قطا و بوم شوم تميز دهد. پروفسور براون در ايّام

جمال قدم جلّ جلاله عريضه‌ای بحضور حضرت مولی الوری

تقديم داشته است که سواد آن در نشريّه "آهنگ بديع" سال

١٧صفحه ٢٤٥ از جلد ششم کتاب عالم بهائی نقل گرديده است

دو لوحی که در اين کتاب نقل شده بعد از صعود جمال اقدس ابهی

از کلک مرکز ميثاق بافتخار او صادر شده است.
ص ١٠٨
مطلب نود و هفتم
لوح مبارک بعنوان
شاهزاده ابو الحسن ميرزای شيخ الرئيس قاجار
هو اللّه مشهد حضرت منادی صبح هدی و نور حقيقت از
افق ابهی جناب شيخ الرئيس عليه بهاء اللّه الابهی:
هو اللّه

اللّهمّ لک الحمد بما انطقت الورقاء بالثّناء فی ايکة

الوفاء و الهمت العندليب يفصح بهدير العرفان فی

الحديقة النّوراء و ارتفع منها الضّجيج الی ملکوتک الابهی

بقلب مضطرم و صبر منصرم و دمع منسجم فی الجوامع الکبری

و رتّل آيات الثّناء عليک فی المجامع العظمی ربّ الهمه

فنون الالحان علی افنان سدرة الانسان حتّی يهتزّ

منها طور و القلوب فی رياض السّرور و تترنّم بالتسبيح

و التّقديس يا ربّ الملائکة و الرّوح و تمجدک بالمحامد

و النّعوت فی معاهد الثّبوت و الرّسوخ بين الوری و تدعوا

الی نور الهدی و تهدی الی النّار الموقدة فی الشّجرة

المبارکة علی طور سيناء انّک انت الکريم انّک انت
العظيم انّک انت الرّحمن الرّحيم. عبدالبهاء عباس
ص ١٠٩
مطلب نود و هشتم
اقبال جميع طوائف تحقّق خواهد يافت

در لوح ميرزا علی اکبر نخجوانی ميفرمايند قوله الاحلی:

".... مرقوم نموده بوديد که سه نفر روس اقبال نموده‌اند

عنقريب ملاحظه خواهيد کرد که جميع طوائف و قبائل در ظلّ

خيمه وحدت عالم انسانی در آيند ولی مقاله را بروسی

ترجمه نمودن و طبع و انتشار دادن اگر ضرری ندارد مجرا

داريد ولکن نامه شرق و غرب را اگر ترجمه نمائيد از برای

تولستوی ارسال نمائيد بسيار موافق است ... "
مطلب نود و نهم
در باره زعيم الدّوله

مصر جناب مقرّب الخاقان رئيس الحکماء مدير و دبير جريده حکمت.

حضرت دکتر مهدی خان دام اقباله العالی
ای قاصر از مخاطبت هر عبارتی، نامه نامی در بهترين
وقتی واصل و مدار تسلّی خاطر آوارگان گشت از ترادف

مصائب و تتابع شدائد وارده بر آنجناب که مرقوم نموده

بوديد نهايت تأثر و تحسّر حاصل گشت اميد از فضل

پروردگار چنين است که بعد از اين اوقات مانند بهشت برين

ص ١١٠

گردد و کامرانی و شادمانی حاصل گردد ولی از اين عبارت

)در اين ايّام آتش فتنه و فساد در ايران مشتعل و جمعی از

طرفين از نتايج بيدانشی و بی‌حکمتی دل از يار و ديار

شسته رهسپار آن جهان شدند) بسيار حيرت دست

داد زيرا آن جناب را مظهر انصاف ميدانم از طرفين نبود

از طرف واحد بود بی‌حکمتی نبود طمع تالان و تاراج هر

صاحب مکنتی بود و جميع جرائد بی‌غرض عالم و وقايع امم

الحمد للّه تفصيل را بمسامع عالميان رساندند آنطرف
مانند آفت ناگهانی بر اين نفوس رحمانی هجوم نمودند

و تيز چنگی آزمودند امّا اين بيچارگان سر تسليم نهادند

حتّی ناله و فغان ننمودند بلکه بتضرّع و مناجات

پرداختند و در زير تيغ و شمشير از برای مهاجمان عفو و

غفران خواستند يکی فرياد و انّا الی ربّنا لمنقلبون

بر آورد و ديگری نعره لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه

امواتاً بل احياء عند ربهّم يرزقون بلند کرد و ديگری

و يا ليت قومی يعلمون گفت و ديگری ربّ اغفر لهم انّهم

قوم لا يعلمون ندا در داد و ديگری حيّ علی الفلاح و حيّ

علی هذا الموهبة الکبری و حيّ علی الشهادة فی سبيل اللّه

ندا زد و ديگری ما نقموا منهم الّا ان يؤمنوا باللّه العزيز

الحميد تلاوت نمود اين سيف و سلاح مظلومان بود
ص ١١١
و اين مدافعه ستمديدگان با وجود اين حقيقت تعبير
)از طرفين) سبب حيرت شد و از اين معلوم گشت که

جوامع الکلم و فصل الخطاب بچه مضمون ختام خواهد يافت

اين آواره شما را همواره معين مظلومان ميدانست و معاون

ستمديدگان باز چنين است و البتّه حقيقت مخفی نماند
واضح و آشکار گردد مرحوم مغفور جمال الدّين افغانی

در جريده مصر وقتی فصلی مطوّل در تاريخ بهائيان نگاشت

و در کتاب دايرة المعارف بستانی نيز در بيروت بعينه طبع

گشت و در اين بلاد منتشر شد گناهی نماند که نسبت باين

آوارگان نداد و جفائی نماند مگر اينکه روا باين زندانيان

داشت خطيئاتی نماند مگر آنکه اساس اين طريقت پنداشت

با وجود اين ما در حقّ او دعا نمائيم و طلب غفران از حضرت

يزدان نمائيم. باری مقصود اينست اگر مقصد بيان
حقيقت است بنهايت سهولت حاصل گردد و مشهور آفاق
است احتياج بکتب و رسائل ندارد و اگر مقصود مجرّد
نگارش تاريخی باشد ناصری داد سخنوری را داده و اين

آوارگان را مخرّب بنيان و هادم اساس ايمان و سبب ويرانی

عالم امکان پنداشته و نگاشته ولی در اواخر ايّام رساله

مخصوص بخطّ خودش منصوص نموده که آنچه در حقّ اين

طايفه تحرير يافته نظر باقتضای زمانه و مراعات خاطر آشنا

ص ١١٢

و بيگانه بود حقيقت حال نه چنانست و آن رساله در نزد يکی

از خاندان او بخطّ او موجود و منتظر وقت مأمون است تا

طبع و نشر نمايد آنجناب الحمد للّه بزندان اين آوارگان

آمديد و ملاقات فرموديد و روش و سلوک را بچشم خود
مشاهده نموديد اطوار و افکار کشف گرديد شما را بخدا

قسم ميدهم هيچ اثری از آنچه در افواه و السن مدّعيانست

ملاحظه فرموديد. اين آوارگان را هوای ديگر در سر
و بدرقه عنايت براه ديگر رهبر جز سر راستی و دوستی

و آشتی با جميع جهانيان نداريم و جز خير‌خواهی و بزرگواری

و اتّباع رضای الهی نجوئيم الحمد للّه بگفتار و رفتار و کردار

آنچه ميگوئيم اثبات مينمائيم همين واقعه يزد برهان کافی

وافی است با وجود آنکه رجال را سينه دريدند و نساء را

در گليم پيچيدند و در تنور آتش افکندند و بعضی اطفال را

نيز در خاک و خون کشيدند و اموال را تالان و تاراج کردند

و خانه و کاشانه ويران نمودند با وجود اين نفسی از زبانش

تهتّکی صادر نشد حتّی شکايت ننمودند ولی حکومت

عادله شهرياری مدّ ظلّه العالی بقدر امکان قصاص از درندگان

فرمود و بر تأديب و تهديد ستمکاران قيام نمود
تعجّب در اينجاست که بعضی ذوی القربای مقتولان
و مظلومان را بشهادت طلبيدند آنان زبان نگشودند
ص ١١٣
و ترک دعوی نمودند و بشفاعت برخاستند البتّه
اين خبر بمسامع آن سرور مفصّل خواهد رسيد و اساس

اين قيامت کبری طمع و غارت اموال اغنيا بود و الّا از

مظلومان حرکتی صادر نشد و روايتی نگرديد که سبب
اين شورش و پرخاش شود و اوباش چنين ظلم روا دارند
و در نزد حکومت عادله اعليحضرت شهريار ايران
ادامه اللّه شوکته حقيقت حال ظاهر و عيان و ما را
چنان اميد است که جناب کامکار وحيد يعنی جناب زعيم
ناصر ستمديدگان باشد و حامی حقيقت در بين عالميان
امّا کتب و صحفی که خواسته بوديد بجان عزيزت که

اکثری در دست نيست و سبب واضح و آشکار است و در ختام

کلام اينقدر جسارت مينمايم که تاريخ بايد نقش نگين
سليمان باشد و در اعصار آتيه مخبر حقيقت گردد
و مسلم هر امّت و ملّت شود و الّا تواريخ بسيار است
و روايات بی‌شمار و ما در حقّ شما دعا مينمائيم که
همدم کامرانی باشيد و در نهايت شادمانی و هيچوقت
الفت ديرينه و حقوق قديمه و مؤانستی که ايّامی

چند با اين قلعه بند فرموديد فراموش ننمائيم. ع ع "

ص ١١٤
مطلب صدم
زعيم الدوله

هو اللّه- ای بنده صادق جمال قدم، نامه رسيد و تفاصيل

جناب زعيم معلوم گرديد از نشريّات سابقه ضرّی بامر اللّه

نرسيد و اميدوارم بالعکس نتيجه بخشد و ما از او دلگير

نشديم بلکه جمعی را بمهربانی و عدم تعرّض دلالت کرديم

و حال نيز در کتاب جديد هر قسم بنگارد ضرری بما نرساند

ولی عاقبت سبب پشيمانی خود او شود ما مظهر عسی ان

تکرهوا شيئاً و هو خير لکم و ايشان مظهر عسی ان تحبّوا

شيئا و هو شرّ لکم يعنی نشريات ايشان بجهت ما مفيد
و از برای ايشان ضرّی شديد چه ضرری اعظم از اينکه

در شرق و غرب عالم نفوسی موجود و ستايش اين امر مينمايند

معلومست که آنان باين کتاب چه نظر نمايند و اين واضحست

که اين امر روز بروز در علوّ است ابتدا محصور در شيراز بود

بجهت نشريّات قادحه منتشر در همه ايران شد و از نشريّات

علمای ايران مانند تير شهاب تأليف مرحوم مغفور حاجی محمّد

کريم خان منتشر در بعضی بلاد گرديد و بعد سبب نشريّات

جرايد که نهايت ذمّ و قدح را روا داشتند در جميع آفاق منتشر

شد و روز بروز رو بعلوّ است و اين را هيچکس انکار نتواند

خواه بيگانه و خواه آشنا پس معلوم شد که مندرجات کتاب

ص ١١٥

مفتاح باب الابواب منبعد چگونه تلقّی گردد ما تکليفی

نمينمائيم ولی اگر خود زعيم الدوله بخواهد تأليفش را در

مستقبل اهمّيّتی باشد بهتر آنست که طريق صواب رود و حقيقت

حال را منصفانه بيان نمايد ما تکليف نميکنيم که چگونه

بنگارد آنچه صدق و انصافست مرقوم دارد مانند مرحوم

سپهر بعد از اينکه در تاريخ ناسخ التواريخ خويش باشنع

تعبيرات و اقبح عبارات از اين امر بنگاشت قبل از فوتش

بحسب روايت مؤکّده رساله‌ای مرقوم نموده و از تاريخ اين

امر ذکر کرده و نگاشته که آنچه در تاريخ کبير نوشته‌ام نظر

بمقتضيات زمانه و اجبار از خويش و بيگانه بود لهذا مجبورم

که حقيقت واقع را بنگارم تا منبعد مورّخين در تاريخ من

نکته نگيرند و مرا دشمن حقيقت نشمرند آن رساله الآن موجود

ولی هنوز زمان مقتضی نشر آن نيست عنقريب زمان انتشار

آيد او خود را باين عنوان از عتاب اهل حقيقت نجات داد

الحمد للّه از کوهسار تأييدات الهيّه سيلی حرکت کرد

که جميع اين کفها و خاشاکها را بکنار افکند باری وقتی

جناب زعيم حاضر و نديم بود و ميداند که روش و سلوک

آوارگان و نيّات خيريّه اين زندانيان چگونه است ابداً

شبهه ندارد لهذا بتطويل لزومی نه هر چه دلش خواهد
بنگارد. تاريخ صحيح مختصر اين امر آن مقاله است که
ص ١١٦

مطبوع است عاقبت آن باقی و جميع روايات و حکايات مانند

کف. خدا در قرآن ميفرمايد و انزل من السماء ماء فسالت

اودية بقدرها فاحتمل السيل زبداً رابياً بعد ميفرمايد

فامّا الزبد فيذهب جفاء و امّا ما ينفع الناس فيمکث فی الارض

در قرون اولی اعصار انبياء چقدر روايات و حکايات مختلفه

متنوّعه حاصل گشت چقدر کتب رد مرقوم گرديد حتّی بعضی

از فلاسفه يونان و رومان کتبی رداً علی روح اللّه مرقوم

نمودند و انتشار دادند و اين واضحست که اقوال فلاسفه

در آن زمان در بين اقوام مانند وحی منزل بود عاقبت آن کتب

جمعاً مهجور گشت بعضی از آن در کتاب خانه‌های اروپا
باقی رزق موريانه است و اينک انجيل جليل بفلک اثير
رسيد اين سيل جميع آن خاشاک‌ها را برداشت و برد
حال نيز چنين گردد مطمئن باش. و امّا با جناب زعيم
هر وقت تصادف کنيد تعارفی نمائيد نه نفرتی نه الفتی
نه انسی نه وحشتی زيرا که اگر مؤانست جويند گويد که

مداهنه مينمائيد و اگر بکلّی مجانبت کنيد گويد عداوت

دارند و حال آنکه ما ابداً با نفسی کرهی نداريم و اگر سبب

اوهام نميشد البتّه در تأليف باب الابواب و نشرش معاونت

مينموديم. هذا هو الحقّ اينست روش و سلوک ما و علی
جنابه التّحية و الثّناء .... " انتهی
ص ١١٧
مطلب صد و يک
لوح مبارک
هو الابهی
عليک نفحات اللّه و عليک جذبات اللّه و عليک فيوضات

اللّه و عليک تحيّات اللّه ايّها العبد الصّادق للعتبة

الرّحمانيّة و الخادم الکامل للسدّة الرّبانيّة و الخاضع

الخاشع للحضرة السبحانيّة الراکع الساجد للربّ العلی

الاعلی و الفادی المنجذب الی ملکوت ربّک الابهی

تاللّه الحقّ بخدمتک لاحبّاء اللّه تهلّل وجوه اهل الفردوس

و تهلهلت قاصرات الطرف فی رياض القدس و الآن يثنی عليک

قلم عبدالبهاء و يخفق بذکرک قلب عبدالبهاء و ينطق

بثنائک لسان عبدالبهاء و يشمّ منک رائحة الوفاء مشام

عبدالبهاء و انامله ترتعش من حبّ الاحبّاء و لا تقدر علی

التحرير من سلطة انجذابها بروح محبّة اللّه جزاک اللّه

خير جزاء و احسن اولاک و اکرم اخراک و جعلک آية
الهدی و ايّدک بشديد القوی و اخاضک فی بحر الوفاء

و سقاک کأس النداء و البسک ثوب التقوی و اذاقک حلاوة

العطاء فسبحان ربّی الاعلی فسبحان ربّی الابهی ع ع

ص ١١٨
مطلب صد و دو
يوسف
هو الابهی
يا يوسف الصّديق، قد رجع حديث يوسف فی نفس

عبدالبهاء و القوه فی البئر الظلماء اهل الجفاء و سيرد رائد

البقاء و يدلی دلو الوفاء و يقول يا بشری هذا غلام البهاء

و يعرضه فی معرض مصر العلی و يتجلّی بنور الميثاق عن مطالع

الآفاق و ينجو من سجن اوهام اهل الشبهات و يجعله الله

عزيزاً بعد ما امس ذليلاً بين متبعی المتشابهات و مهملی

المحکمات و يقول المتکبّرون تاللّه الحقّ انّ الامر مشرق

لائح سبحان من اختارک و جعلک مظهر التأييد و مرکز
العهد الجديد ع ع
مطلب صد و سه
اسم اللّه الاصدق
هو الابهی

عشق آباد سليل جليل حضرت اصدق اخ شهيد ابن شهيد عليه بهاء اللّه الابهی.

هو اللّه- ای سليل آن جليل، شکر کن حضرت احديّت را که

در ظلّ شجره مبارکه داخل شدی و در بحر ميثاق مستغرق و

در رياض ثبوت و رسوخ سير و تماشا مينمائی و منتسب نفس

ص ١١٩
مقدّس هستی که رخش چون آفتاب از مطلع افق ابهی روشن
و صيت تقديسش در جهان الهی باقی الی الابد تو

پيروی آن بزرگوار نما که در اين عالم امکانی و جهان لامکانی

هر دو چون شمع رحمانی برافروخت و نفوس کثيره را بشريعه

الهيّه کشيد و جام هدايت کبری نوشانيد و البهاء عليک

يا سليل ذلک الجليل ع ع
مطلب صد و چهار
ملّا صادق بادکوبه‌ای

بادکوبه- جناب آقا سيّد علی محمّد عليه بهاء الابهی

هو اللّه
ای متمسّک بعهد و پيمان چون صبح صادق از

پرتو خسرو خاور در آفاق منتشر گرديد بريد جديد وارد و

خبر شهادت نجم بارق شهاب ثاقب جناب صادق آورد.
و النّجم اذا هوی در مکتوب اخير که بايشان تسع شئون
مرقوم شده بود ملاحظه فرمائيد اشاره بشهادت شده
از آن جمله بيت ترکی:
دلبر جاناننه جانی فدا کيم که
ايدر شاه شهيدان اتور

لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احياء عند

ص ١٢٠

ربّهم يرزقون . باری آن مرغ سحر از اين بوم و بر پرواز نمود

و ببال و پر شهادت کبری قصد آشيان ملکوت ابهی فرمود
آن تير چون صفير سبب طيران گشت و آن زخم مرهم حال
آن مشتاق گرديد و آن اسير هجران و حرمان در محضر

يزدان مقرّ يافت و آن سوخته آتش فراق بوثاق ربّ ميثاق

راه يافت مؤمن بنقطه اولی بود و موقن بجمال ابهی

از پيمانهء پيمان سرمست بود و از شهد عهد کامی شيرين کرد

و از اشراق نور ميثاق رخی روشن داشت و تا نفس اخير
آرزوی تير و شمشير در راه جمال منير داشت فنعم مقام
المستشهدين اميد از لطف ربّ مجيد چنانست که کلّ
باين حسن خاتمه موفّق گردند و البهاء عليک ع ع
مطلب صد و پنج
لوح مبارک در بارهء شهادت ملّا صادق بادکوبه‌ای
هو الابهی
ای صادقم ای صادقم محفلده نور بارقم
جنّت ده نخل باسقم گلشنده مرغ ناطقم
جانلر اوله قربان سکا گوزلر اوله گريان سکا
ص ١٢١
علم اليقين در ابتدا عين اليقين در اهتدا
حقّ اليقين در منتها بونلر ايوب حاصل سکا
ای صادقم ای صادقم محفلده نور بارقم
جنّت ده نخل باسقم گلشنده مرغ ناطقم
جانلر اوله قربان سکا گوزلر اوله گريان سکا
شام سحر نالان ايدن هر نيمه شب گريان ايدن
چون عاشق يزدان ايدن يالقين يورک سوزان ايدن
ای صادقم ای صادقم محفلده نور بارقم
جنّت ده نخل باسقم گلشنده مرغ ناطقم
جانلر اوله قربان سکا گوزلر اوله گريان سکا
بير شمر ذی الجوشن يزيد اصلی وليد نسلی پليد
بقض عداوتدهء شديد تيری سنی اتيدی شهيد
ای صادقم ای صادقم محفلده نور بارقم
جنّت ده نخل باسقم گلشنده مرغ ناطقم
جانلر اوله قربان سکا گوزلر اوله گريان سکا
ع ع
ص ١٢٢
مطلب صد و ششم
وحی
قوله الاحلی:
"در خصوص وحی مرقوم نموده بوديد ائمّه اطهار مطالع
الهام بودند و مظاهر فيض حضرت رحمن وحی اختصاص

بحضرت رسول داشت معهذا کلام ائمّه اطهار را کلام الهی

نگوئيم بلکه بالهام رحمانی دانيم".
مطلب صد و هفتم
ضرر اختلاف
قوله الاحلی:
"..... احبّای الهی ميدانند و در جميع الواح و زبر
ربّانی خوانده و ميخوانند که از ذکر ذرّه‌ای اختلاف

جمال مبارک روحی لاحبّائه الفدا چنان برميافروختند که

وجه مبارک تغيير ميکرد و هر يک از اشخاص موجوده البتّه

صد مرتبه بگوش خويش از فم مطهّر شنيده‌اند که بکرّات بکمال

تأثر ميفرمودند من اگر به بينم که امر اللّه سبب اختلاف

ميان دو نفس ميشود از امر اللّه می گذرم حال با وجود آن

نصوص الهيّه و آن بيانات فم مطهّر و آن آه و ناله

و فغان جمال مبارک که واللّه الّذی لا اله الّا هو صخره

ص ١٢٣

صمّاء آب ميشد ملاحظه فرمائيد که چه نغمه‌های سرّيّه

پيدا شده است يا سبحان اللّه ذرّه‌ای رحم در قلوب

نمانده جميع خارجی‌ها بر بلايا و محن و رزايا و ابتلای

اين عبد تأسّف ميخورند و دعای طلب نصرت و تأييد ميکنند

ليکن از احبّاست که زخم بر جگرگاه است و همچو گمان
نميکنم که کسی سبب ذرّه‌ای اختلاف در امر مبارک شود
خواه سرّی و خواه جهری و خير ببيند عنقريب معلوم
خواهد شد و هذا وعد غير مکذوب". انتهی
مطلب صد و هشتم
لوح هيکل
در لوح مرحوم ناطق نيستانی نازل قوله الاحلی:
لوح مبارک هيکل که بخطّ جناب زين است آن محفوظ
و مصون و قديمست از نفوس مبارکه اشخاص خمسه سؤال
نموده بودی يکی از آنها حضرت متصاعد الی اللّه

حاجی ميرزا محمّد تقی افنانست و چهار ديگر بعد بيان خواهد شد". انتهی

مطلب صد و نهم
جوانان
"..... قوله الاحلی: بايد جوانان مانند سرو روان در
ص ١٢٤

خيابان تحصيل بکوشند تا در اندک زمانی موفّق به تبليغ

گردند زيرا مبلّغ کميابست و طالبان و مستعدّان بسيار

تشنگان مانند افواج ولی هادی منهاج قليل مبلّغين

قديم صعود نمودند و مبلّغين جديد از قرار معلوم نفوس

معدودند در هر شهری بايد محفل درس تبليغ تأسيس شود
و تحصيل مسائل لازمه و معانی لامعه و اطّلاع بر حجج

و براهين منطوقه گردد و گذشته از اين احبّای الهی در

وقت اجتماع مذاکره و صحبت را حصر در بيان حجّت و برهان

کنند تا در تبليغ تمکّن تام يابند ... " انتهی
مطلب صد و دهم
در لوح سمندر نازل
قوله الاحلی:

"يا حبيبی، ما من نفس الّا و تتکدّر الکأس عليها يوماًما

بقدر مقدور حتّی لا تطمئنّ النفوس و لا تنجذب الی

هذه النشأة الفانية و الحياة العنصريّة بل يتعلّق القلوب

بالملکوت الوجدانيّة و يستبشر النّفوس بالفيوضات الابديّة

و لها حکم غامضة و اسرار خفيّة .... " انتهی
مطلب صد و يازدهم
فوز و فلاح
قوله الاحلی:
ص ١٢٥
"آنچه سبب فوز و فلاح و نجاح است خدمت امر الله است

والّا عمر بيهوده ميگذرد و ابداً نتيجه‌ای ندارد" انتهی

مطلب صد و دوازدهم
اشراق آفتاب عهد
در لوح جناب ميرزا حسن اديب نازل قوله الاحلی:
"اگر اشراق آفتاب عهد که مرادف با وجود است و امروز
مصطلح از وجود نزد اهل بهاء آفتاب عهد است بر لفظ

عدم و نقض و نفی نميشد هر گز بقميص هستی عارضی موجود

نبود فتعالی عن ذلک علواً کبيرا امروز جميع اشياء بآفتاب

عهد الهی روشن يعنی جميع معهودات از فيض عهد الهی
معهود گرديده اينست اصطلاح اهل بها در اين عهد
جديد که مطابق است با حکمای الهی که فرموده‌اند
جميع موجودات از فيض وجود حقّ موجود گرديده قوالب

و مجالی و مظاهر و الفاظ مختلف و گوناگون ليکن معانی و

حقايق و مشارب و رحيق و سلسبيل و می و باده واحد.
سخن را روی با صاحبدلان است ای الّذين يعلمون ...

و الّذين يعملون ای الّذين اوفوا بعهد الله و ميثاقه

فی اليوم المعهود يوم الّذی فيه طمست النّجوم و نسفت

الجبال يوم يقوم النّاس ای ايادی امر ملک النّاس لنصرة

ص ١٢٦

ربّ النّاس فی سنة الشّداد يوم عسر بعد الفرج الاعظم

ای يوم طلوع شمس الذکر عن افق العهد لتربية النّاس
بعد يوم الابهی و صعود جمال الحقّ الی سماء قدسه
الرفيع المنيع" انتهی.
مطلب صد و سيزدهم
ابوّت حقيقی
قوله الاحلی:
"ابوّت حقيقی هدايت نفوس است پدر جسمانی

سبب حيات جسمانی است و پدر روحانی علّت حيات روح رحمانی

فرق در ميان تن و جان بی‌حدّ و بی‌پايان پس تو بکوش
تا ابوّت روحانی يابی و اولاد معنوی بجوئی قسم باسم

اعظم که يک ولد روحانی بهتر است از صد فوج اولاد جسمانی

آن نور علی نور است و اين شايد سبب رسوائی و افتضاح
در يوم نشور ... " (لوح بافتخار آقا باباست)
مطلب صد و چهاردهم
اعظم خدمات
قوله الاحلی:
"تمنّای توفيق خدمات نموده بودی اليوم اعظم خدمات
نصيحت ياران است و هدايت گمراهان. اهل بها بايد

همواره يکديگر را بنصايح محرمانه دلالت بر نيستی و فنا

ص ١٢٧

و حقّ پرستی و وفا و محويّت در جميع شئون نمايند زيرا که

اعظم آفات و اصعب عقبات رائحه وجود است که از انسان
استشمام گردد و ستايش خويش نمايد و ممدوحيّت خود
خواهد اين دليل وجود است و شعله آتش موقود. باری

ياران را بمحويّت و فنا خوانيد تا سبب حصول عزّت کبری

شود و بخشوع دلالت کنيد تا سبب وصول الی اللّه گردد

و خلق را بهدايت کبری دعوت کنيد تا علّت تقرّب الی اللّه

شود فتور مخواهيد و قصور مجوئيد بلکه آناً فآناً بر
انجذاب و اشتعال بيفزائيد".
مطلب صد و پانزدهم
در لوح طهران و ايران فرموده‌اند
قوله الاحلی:
"اگر از سرّ نهانی و بلايای ناگهانی و خسران مبين
که در پی دارند خبر شوند فرياد و فغان آغاز کنند

و سر به بيابانها نهند و واحسرتا گويند واسوأتا بلند کنند".

مطلب صد و شانزدهم
امتحانات الهيّه
قوله الاحلی:
ص ١٢٨
"چون بديدهء بصيرت ملاحظه نمائی ذرّات کائنات
در موقع امتحانست تا چه رسد بانسان علی الخصوص اهل

ايمان تفاوت در اينست که از امتحانات وارده نور مبين

در جبين مخلصين برافروزد و ضعفا چون در دام بلا

گرفتار گردند ناله و حنين بلند کنند و هر روز اسير صد

هزار شبهات گردند ... " انتهی.
مطلب صد و هفدهم
شجره آدم
قوله الاحلی:
"شجره حضرت آدم مقام بلوغ عالم است حضرت
آدم خواستند که بلوغ عالم در آن عهد جلوه نمايد سبب
تأخير شد چنانکه پدر مهربان خواهد که طفل شيرخوار

از الطف غذاهای گوارا تناول نمايد ليکن معده شيرخوار

هضم نتواند و نتيجه بر عکس بخشد از غذای اصلی نيز باز ماند

اغيار مانند ثمر و بار خام از درخت و دار ساقط شود و نتيجه

ندهد و وجودش نابود گردد و در هلاک و ضلال ابدی افتد

امّا ابرار مانند ميوه رسيده خوشگوار جلوه‌گاه کمالات شجره

فضائل گردند و بدرجه بلوغ رسند و جميع شئون شجر را
منطوی در حقيقت خويش مشاهده نمايند بيگانگان

محرومند و آشنايان محرم خلوتگاه حيّ قيّوم آنان ساقطند

ص ١٢٩

و ياران لاقط آنان بی‌ثمر و اثرند و اينان مانند شجر ... " انتهی

مطلب صد و هجدهم
تبدّل زوجات
قوله الاحلی:
"...از خدا خواهم که نجل کريم آقا علی اکبر را

خوی ربّانيان بخشد و از تبدّل زوجات فراغت يابد زيرا

اين قضيّه منافی رضای الهی است و مخالف عدل و انصاف
عالم انسانی زيرا نساء نيز در احساسات جسمانی و
روحانی مانند رجالند اگر زنی هر روزی ضجيع جديدی
جويد اين حرکت دليل بر نهايت بی‌عفّتی آنست چون
بحقيقت بنگری رجال مانند آن ... "
مطلب صد و نوزدهم
بليّات وارده بر احبّای ايران
قوله الاحلی:

"....از وقايع طهران و پريشانی افکار ايرانيان شرح مفصّلی

مرقوم بود ... ولی اين از عصيان خود ايرانيان ملاحظه

نمائيد که اين قوم چه بر سر ياران آوردند چه خونها
ريختند چه بنيانها بر باد دادند چقدر نفوس شهيد
نمودند چقدر زنان اسير کردند چقدر طفلان شيرخوار
ص ١٣٠
بخنجر آبدار آزردند جسمهای شرحه شرحه را سوزاندند
ممکن نيست که هيچ عملی بی‌تأثير ماند اگر دانه پاک
در خاک بيفشانی خرمن مبارکی بدست آيد چون تخم کين
در زمين کشته شود البتّه زوانی چنين حاصل خرمن گردد

ملاحظه نمائيد که اين قوم در چنين غرقاب لوم با وجود

استغراق در بلايا بی‌سر و سامان و خائف و هراسان
باز ياران را هدف گلوله نمايند در همين چند روزه در
صفحات قم جناب ميرزا باباخان را نصف شب درب خانه

در زدند و آن مظلوم با پسر بنهايت محبّت آن اشرار را

درون خانه بردند و غايت حرمت مجری داشتند بغتة

گلوله‌ها بسينه آن مظلوم زدند و اهل و اطفال را بناله و

فرياد آوردند در صفحات عراق ببين چه کردند با وجود

اينکه چنگها بريده و دندانها ريخته باز اگر فرصتی يابند

يقين بدان جميع ياران را هدف تير و شهيد شمشير نمايند

با وجود اين اعمال و اين نوايا البتّه خدا نيز چنين نمايد".

مطلب صد و بيستم
خراسان
قوله الاحلی:
خراسان در ايّام مبارک پرشعله بود و ممتاز از ساير

اقاليم و بلدان ولی حال که آفاق پراشراق است آن اقليم

ص ١٣١
ساکن و بی‌صدا و بی‌ندا لهذا بايد همّتی نمود که از

دشت و صحرا و کوه و بيدای آن کشور ندای يا بهاء الابهی

بلند شود پيش از صعود جمال قدم روحی لاحبّائه الفدا

بعبدالبهاء امر فرمودند که از لسان مبارک تحيّت و خطاب

بخراسان بنگارم اين بود که اين خطاب مرقوم شد که عنوانش

اينست " ايا نفحات اللّه مرّی معطّرة "باری بسيار بکوشيد

که احبّای خراسان مانند بحر بجوش و خروش آيند و گوی

سبقت را در ميدان محبّت اللّه بچوگان همّت بربايند ...

مطلب صد و بيست و يکم
بنای مشرق الاذکار
قوله الاحلی:
"مسرّت و فرح قلب حضرت افنان بسيار سبب روح و ريحان

عبدالبهاء شد که الحمد للّه آن قلب مبارک مسرور و شادمان

است و جميع ياران رحمانی در بنيان مشرق الاذکار فرح
و شادمانی نمودند اينست اصل زيرا انشراح صدور

دوستان از برای اين عبد موهبت رحمانی است و نهايت آمال.

همه آن نفوس در آستان مقدّس مقبول و محبوبند و حضور
جناب مستطاب جنرال فی الحقيقه دليل بر نهايت حمايت

مينمايد و اين از امور غريبه است که بتصوّر نيايد ابداً کسی

چنين همّتی و حمايتی و رعايتی و عدالتی بخاطر نميآورد

ص ١٣٢

اين مجرّد از تضرّعات اين عبد در نيم شب و وقت اسحار

است بهمچنين از استعداد و استحقاق احبّای عشق آباد

که مشرق الاذکار باين حرّيّت در آن ديار تأسيس گردد ... "

مطلب صد و بيست و دوم
خطاپوشی
قوله الاحلی:
"اگر چنانچه از بعضی دوستان قصوری صادر گردد

ديگران بايد بذيل ستر بپوشند و در اکمال نواقص او بکوشند

نه اينکه از او عيبجوئی نمايند و در حقّ او ذلّت و خواری

پسندند نظر خطاپوش سبب بصيرت است و انسان پرهوش
ستّار هر بنده پرمعصيت. پرده‌دری شأن وحوش است

نه انسان پردانش و هوش. احبّا چون گلهای گلشن عنايتند

هر چند هر يک رنگ و بوئی خاصّ خويش دارند ولی وحدت
فيض نيسانی و وحدت شعاع آفتاب آسمانی و وحدت ارض
بوستانی جامع اين اجناس و انواع است و سبب وحدت در
مبدأ و معاد پس نبايد نظر باختلاف احساسات جزئيّه
نمود بلکه بايد نظر بوحدت اصليّه کرد و قل کلّ

من عند اللّه گفت و از شرور نفس و هوی نجات يافت .... "

ص ١٣٣
مطلب صد و بيست و سوّم
خضراء
در لوح احبّای خضراء ( سبزوار ) نازل قوله الاحلی:
".... غبرا در لسان عربی زمين است و خضرا
سپهر برين جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء آن کشور
را خضرا تسميه فرموده‌اند لهذا بايد بفيض و عنايتش
آن زمين آسمان گردد و آن کشور مطلع مه تابان ... "
مطلب صد و بيست و چهارم
فاران
در لوح احبّای فاران (تون-فردوس) ميفرمايند
قوله الاحلی:
"فاران جبلی است که نور حقيقت از آن طلوع نمود

و از محبّت اللّه فوران يافت مهبط انوار شد و مطلع آثار

مشرق اسرار گشت و مطاف ابرار حال از لسان قدم اين نام

مبارک بآن بلد عنايت شده تا اين فاران جلوه‌گاه

آن فاران گردد و اين اقليم مطلع مواهب ربّ رحيم شود ... "

مطلب صد و بيست پنجم
خير القری
در لوح خير القری نازل قوله الاحلی:
"خير القری انشاء اللّه امّ القری گردد يعنی مرکز
ص ١٣٤

انتشار انوار حقيقت شود و تعاليم الهی باطراف و اکناف

منتشر شود کلمة اللّه مرتفع گردد ... "
مطلب صد و بيست و ششم
جذباء
در لوح احبّای جذباء ( طبس ) نازل قوله الاحلی:

"ای منجذبان حقّ جذبا را انجذاب بايد و نار محبّت الله

را التهاب شايد جذب از خواص قوّه مغناطيس است ... "
مطلب صد و بيست و هفتم
تربت

در لوح احبّای تربت ( حيدريّه ) (١) نازل قوله الاحلی:

"باصطلاح اين نام در عرف لسان فارسی تربت بمعنی
مرقد منوّر و خاک معطّر است چنانکه گويند تربت حضرت

سيّد الشّهداء عليه السّلام حال چون اين ديار باين نام

مبارک مشهور است بايد مرقد موهبت گردد و خاک پاک پر برکت"

________________________________________________________

(١) تربت اسم دو محل در خراسانست يکی تربت حيدريّه
که قبر سلطان حيدر تونی از عرفای معروف در آنجاست
و ديگری تربت جام که قبر شيخ احمد زنده

پيل العرفاء معروف بشيخ جام در آنجاست و تربت جام ميگويند.

ص ١٣٥
مطلب صد و بيست و هشتم
"...پشيمانی و حزن برای ذات احديّت نيست
در لوح ميرزا يعقوب شهيد برادر خواجه ربيع کاشانی
نازل قوله الاحلی:
".... پشيمانی و حزن در حقيقت ذات احديّت
ممتنع و محال است اين ندامت و حزن در عالم امر است

نه در عالم حقّ در حقيقت کائنات و در مجالی اسماء و صفات

است نه در هويّت الهيّه از مرايا اگر تشويش و اضطراب

و انکسار حاصل شود ظهور شعاع مختل گردد و ليکن در
حقيقت آفتاب ابداً انقلابی نه".
مطلب صد و بيست و نهم
اهمّيّت تبليغ
در لوح اديب قوله الاحلی:
"لعمر اللّه لو هديت احداً من عباد اللّه خير لک من

سلطنة الارض و تملّک ما عليها انّ ربّک لهو الشاهد الکافی العظيم".

مطلب صد و سی
واقعه اصفهان
قوله الاحلی:
".... احبّای الهی از واقعه اصفهان بسيار متحسّرند
ص ١٣٦

و متأثّر لابد قلوب اصفياء از توهين اعدا محزون گردد

ولی چون بتحقيق نگری اين واقعه اصفهان نيز اعظم دليل

و برهان بر بزرگواری آن نفوس مبارکه و برهان عزّت ابديّه

برای شهداء روحی لهم الفداست در ايّام امويين آثاريکه

در قتلگاه بود بکلّی محو و نابود کردند و آن صحرا را

شخم و زراعت کردند تا قتلگاه بکلّی مفقود شود هفتاد سال

بر اين منوال قتلگاه مفقود الاثر بود و امويين نگهبان

گذاشتند که مبادا کسی از يک فرسخی بتواند زيارتی نمايد

در اين هفتاد سال ابداً تقرّب بقتلگاه ممکن نبود اگر نفسی

منتهی مؤمن بود از ده فرسخی توجّه بقتلگاه ميکرد و زيارت

مينمود اين نيز در نهايت احتياط و همچنين قبر منوّر حضرت

امير عليه السّلام را بهمين منوال محو و نابود نمودند

بعد از آنکه بنی عبّاس خلافت بنی اميّه را محو نمودند

و بر سرير سلطنت نشستند اجازت زيارت دادند و در قتلگاه

محبّان حضرت آثاری بنا نمودند که دلالت بر موقعيّت آن

مينمود بعد از مدّت مديد متوکّل عبّاسی نيز حکم مبرم

صادر کرد که دوباره آن مقامات مقدّسه را ويران کنند باز

بکلّی محو و نابود نمودند و آن صحرا را شخم زدند

و زراعت کردند حتّی از ده فرسخی نميگذاشتند کسی نزديک

برود تا آنکه حکومت و وزارت و صدارت بدست آل بويه
ص ١٣٧
افتاد و آل بويه از محبّان حضرت سيّد الشّهداء روحی
له الفدا بودند و چون نفوذ و قدرتی حاصل کردند

از برای خلافت بنی عبّاس نفوذی نگداشتند امور جميعاً

در دست آل بويه بود و خليفه در قصر خلافت بخود
مشغول در زمان آل بويه دوباره تعمير قتلگاه کردند و
همچنين مرقد حضرت امير را دفعه ثالث افشاء نمودند
حتّی عضد الدوله که از اعظم رجال آل بويه است سلطنت
ايران را تجديد کرد و لقب پادشاهی گرفت و در خطبه

بعد از خليفه ذکر پادشاهی عضد الدوله بود آنروز را ايرانيان

در بغداد عيد گرفتند که الحمد للّه ايرانيان بعد از

اضمحلال تام دوباره علم بر افراختند و آن روز در قصر

عضد الدوله در خارج بغداد بزم طرب آراستند و با چنگ و

چغانه و نغمه و ترانه پای کوبان دست افشان و کف زنان

روز را بعصر رسانيدند بعضی از حاضرين وزراء که ايرانی

بودند از عضد الدوله خواهش نمودند که امروز تجديد

سلطنت ايرانست و سزاوار نهايت شادمانی الحمد للّه بزم

طرب از هر جهت برپاست لهذا رجا مينمائيم که اذن و

اجازت فرمايند که بر حسب عادت سابق ايرانيان در چنين

روز فيروزی صراحی و ساغر بميان آيد عضد الدوله گفت

انّ شرب الراح مقبول بالمطر نم نم باران بمی خواران خوشست

ص ١٣٨
خواست عذر بخواهد بعد از ساعتی ابری ظاهر شد
و باران شديدی باريد گفتند ايّها الملک باران نيز

باريد قضا و قدر اجرای امر تو نمود ديگر مانعی نماند

خلاصه جشنی جديد برخاست و ساغر بدور آمد در اين
اثناء عضد الدوله بيمار شد و وجع شديدی در امعاء
حاصل گشت قريب بصبح از حيات نااميد گرديد سؤال
نمودند که ای شخص جليل چه وصيّتی داری بفرما ؟

گفت ما اغنی عنّی ماليه هلک عنّی سلطانيه هيچ وصيّتی

ندارم جز يک وصيّت مرا در آستان حضرت امير نظير
پاسبان دفن کنيد و بر قبر من بنويسيد و کلبهم باسط
ذراعيه بالوصيد حال ملاحظه کن چه خبر است لهذا
يقين بدان که آن اجساد مطهّره چنان مرتفع گردد که
با کيوان همعنان شود در امر اللّه نفس خرابی سبب

آبادی است و حقيقت ذلّت سبب عزّت کبری و بی‌نام و نشانی

نشانه عظمت عظمی ذرهم فی خوضهم يلعبون و عليک
البهاء الابهی"
مطلب صد و سی و يکم
وزير بی‌نظير
قوله الاحلی:
".... امّا مسئله حضرت وزير بی‌نظير ما يک درويش
ص ١٣٩

بينوائی داشتيم از اهالی بلوچستان نام مبارکش محمّدخان

و از متصوّفين آنزمان و از يارهای جانی مرحوم پدر حضرت

وزير محترم بود محمّدخان مذکور عزم حضور نمود بطهران

مرور کرد حضرت مرحوم اعلی اللّه مقامه فی جوار رحمته

الکبری محمّدخان مذکور را در خانه راه دادند نظر
بآشنائی که در عالم درويشی داشتند باو فرمودند چون
بحضور حضرت مقصود رسی استدعا نما که دعائی در حقّ
من فرمايند تا خدا اولادی بمن بخشد محمّدخان چون
بحضور رسيد عرض کرد جمال مبارک فرمودند چون رجوع
نمائی بطهران عبور کن و خدمت شخص جليل عرض کن که ما

دعائی در حقّ تو نموديم و اين نقل را بايشان بده تا ميل

فرمايند و يقيناً و حتماً دعا مستجاب خواهد گشت محمّدخان

چون بطهران رسيد خدمت ايشان رفت و اين پيام

را برساند و آن دانه نقل را تقديم کرد و ببلوچستان رفت

و جميع ما يملک خويش را بتمامه باولاد و خويشان خويش

بخشيد و فرداً وحيداً عزم حضور در ارض مقدّس نمود
و در نهايت آزادگی و جمعيّت خاطر کوه و صحرا پيمود
و مناجات کنان بطهران رسيد و بحضور شخص جليل شتافت

و محرمانه در خلوت ملاقات کرد ديد طفلی نيکو شمايل در

آغوش مشار اليه است فرمود محمّدخان اينست آن طفل موعود

ص ١٤٠

که الحمد للّه بحيّز وجود آمد خواهش ثانی دارم که اين

طفل در صون حمايت الهی محفوظ ماند زيرا در دنيا
هيچ تسلّی خاطری ندارم مگر اين طفل حال آن طفل
حضرت وزير بی‌نظير است (١) و چون خان مذکور بساحت
اقدس رسيد خواهش مشاراليه عرض کرد بجهت موفّقيّت

و مصونيّت آن ذات محترم دعا فرمودند و عليک البهاء الابهی ع ع"

مطلب صد و سی و دوّم
در باره عنوان الواح
لوح ميرزا احمد در واشنگتن قوله الاحلی:
هو اللّه

ای ثابت بر پيمان، در خصوص عنوان هو اللّه در مکاتيب مرقوم

نموده بوديد از اين کلمه مراد اينست که کسی بغيب بحت

راه ندارد السّبيل مسدود و الطّريق ممنوع در عالم کلّ

بايد بمن يظهره اللّه توجّه نمايند اوست مطلع الوهيّت

و مظهر ربوبيّت مرجع کلّ و مسجود کلّ و معبود کلّ و الّا

آنچه در تصوّر آيد آن جوهر الجواهر و حقيقة الحقائق
نيست بلکه مجرّد تصوّر انسانست و محاط است نه محيط
لهذا نهايت باوهام راجع انتهی
________________________________________________

(١) مقصود مستوفی الممالک است که وزير ناصرالدينشاه بوده است

ص ١٤١
مطلب صد و سی و سوّم
مقصد تحيّت است
ای بنده الهی، در بعضی نامه‌ها آخرش و عليک البهاء

مرقوم و در بعضی و عليک التّحيّة و الثّناء مرقوم مقصدی

در اين نيست مقصد از هر دو در تحيّت است" انتهی
مطلب صد و سی و چهارم
ترجمه آثار
قوله الاحلی:
.".... فی الحقيقه ترجمه بسيار مشکل است انسان

بايد در فنون علمی و دينی و حکمت الهی و فلسفه حاليه

اروپا و اصطلاحات حکميّه و تعبيرات فنّيّه نهايت مهارت داشته باشد ". انتهی

مطلب صد و سی و پنجم
حواريون
قوله الاحلی:
"حضرات حواريون عريان و پائی برهنه داشتند و بترويج
تعاليم حضرت مسيح مشغول بودند. اينست صفت مقرّبان

درگاه کبريا و چون چنين باشد بيان در نفوس تأثير کند

ص ١٤٢
والّا اگر نفسی راحت و آسايش جويد و خوشی و آرايش
طلبد و ترويج انجذاب و انقطاع خواهد و بهدايت ناس
پردازد اين دو با هم جمع نشود زيرا راحت و جانفشانی

کامرانی و بی‌سر و سامانی مجموعی و پريشانی هوای نفسانی

با انجذابات وجدانی جمع نگردد البتّه هر نفسی در اين

سبيل پويد و جمال ابهی جويد پريشان گردد و بی‌سر
و سامان شود لکن اين پريشانی شادمانی ابدی است و
کامرانی سرمدی ... بمستر فيليپس اگر ملاقات نمودی

بگو بساحل دريا رسيدی و امواج بحر عرفان مشاهده نمودی

ديگر عقب اوهامات چهار هزار ساله دويدن چه ثمر دارد
بلکه وقت ضايع نمودن است نهاية النهاية انسان يکی
از اوهام پرست‌های چهار هزار ساله ميشود ثمر ديگر
ندارد درخت کهنی که پوسيده و از ثمر افتاده سايه‌اش
نشايد بايد در سايه نهال بی‌همال آمد که بدايت ثمر

است و روز بروز در نشو و نماست آن شجر کهن ثمر خود را

داد حال از ثمر باز ماند ... " انتهی
مطلب صد و سی و ششم
لا تجمع الضدّين
قوله الاحلی:
"سؤال از لا تجمع الضدّان فی الخوان نموده بوديد
ص ١٤٣
ضدّان مراد اطعمه و اغذيه غير موافقه با يکديگر است
ولی تعيينش مشروط بطبّ قديم و جديد نفرمودند مقصود

اينست که اگر دو طعام متضادّ با يکديگر در سفره واحد حاضر

تناولش جائز نه و اين بحسب امزجه و ضعف و قوای معده
است مثلاً در مزاج ضعيف دو غذای ثقيل يا دو طعام

بارد و يا دو نوع حار موافق نيايد و يا اينکه طبيعت نفسی

دو نوع از طعام مخصوصی را تحمّل نتواند و يا دو نوع

طعام که سبب سنگينی يکديگر شود جمع جميع اينها جائز نه

و تعيينش راجع باطبّاست هر چه را اطبّاء بجهت هر نفسی

جمعش را جائز ندانند ضدّان باشند و همچنين سؤال

از برزخ بين عالم جسمانی و عالم روحانی نموده بوديد که

بين جماد و نبات و بين نبات و حيوان برزخی زمانی موجود

آيا بهمچنين برزخی زمانی ما بين عالم جسمانی و عالم
روحانی بعد از صعود موجود است يا نه ؟ بدان که روح

مقدّس از زمان و مکانست برزخش نيز روحانی و مجرّد از عالم

امکانی و عليک التّحيّة و الثّناء ع ع".
مطلب صد و سی و هفتم
ملکم خان
قوله الاحلی:
.... در اين جهان هزاران سياسيّون آمدند
ص ١٤٤

و رفتند و نشريّات بسيار مهم در روی زمين نمودند و الآن

لا تجد لهم ذکراً و لا اثراً ملکم خان عليه الرحمة و الرضوان

پنجاه سال بنشريّات سياسی پرداخت و ايران را مملوّ

از روزنامه قانون نمود و مؤسّس تحريک افکار گشت عاقبت

ديگران در ميان آمدند و های و هوی بلند نمودند و زحمات

پنجاه ساله و دربدری و آوارگی او اين شد که در وقت شدّت

مرض آنچه نوشت و خواست که يکنفر از رفقای ايران در

وقت وفات حاضر شود و وصيّتهای آن آواره را بشنود ممکن

نشد در اوتل در نهايت يأس و نااميدی و گله از ياران

فوت شد رحمة اللّه عليه فی الحقيقه آن بيچاره از منصب

عظمی و لقب نظام الدوله و عزّت و اقبال در ايران محروم شد

و در جهان سياسی طرفی نبست و ثمری نديد و نامی که

منتهی آرزوی او بود نيافت مأيوس و محزون از اين عالم

رفت و هر يک از جمهوری طلبان خود را اعظم از او ميشمرد

ع ع
مطلب صد و سی و هشتم
ربّ الباب
قوله الاحلی: (١)

___________________________________________________

(١) نگارنده گويد ربّ الباب که عددش ٢٣٨ ميشود با عدد

اسم مبارک جمال قدم يعنی حسين علی مطابقست و نيز عدد

بهيّ الابهی که ٦٦ ميشود با عدد الله که در کور اسلام اسم

اعظم بود مطابق است
ص ١٤٥
"... تطبيق ربّ الباب باسم مبارک بسيار اين
تطبيق محلّ تحسين است و همچنين تطبيق بهيّ الابهی

باسم اعظم در اصطلاح کور سابق بسيار موافق و هذا الهام

من اللّه امّا قابل التوب را بقالب التوب اگر تبديل
فرمائيد شيرين‌تر و موافق‌تر گردد ... " انتهی
مطلب صد و سی و نهم
محفل شور نيويورک
در لوح محفل شورای نيويورک ... قوله الاحلی:
"در خصوص رجعت ثانوی حضرت مسيح مرقوم نموده بوديد

که در ميان احبّا اختلافست سبحان اللّه بکرّات و مرّات

از قلم عبدالبهاء جاری و بنصّ صريح قاطع صادر که مقصود

در نبوات از ربّ الجنود و مسيح موعود جمال مبارک و حضرت

اعلی است و بايد عقايد کلّ مرکوز بر اين نصّ صريح قاطع باشد

امّا نام من عبدالبهاء ذات من عبدالبهاء صفت من
عبدالبهاء حقيقت من عبدالبهاء ستايش من عبدالبهاء

زيرا عبوديّت جمال مبارک اکليل جليل من است و خدمت کلّ

بشر آئين ديرين من از فضل و عنايت جمال مبارک عبدالبهاء

رايت صلح اکبر است که در اوج اعلی موج زند و بموهبت

اسم اعظم مصباح سلام عام است و بنور محبّت اللّه درخشد

منادی ملکوتست تا شرق و غرب را بيدار نمايد و صوت دوستی

ص ١٤٦
و راستی و حقيقت پرستی و آشتی است که ولوله در آفاق

انداخته و هيچ اسمی و رسمی و ذکری و نعتی جز عبدالبهاء

ندارد و نخواهد داشت اينست آرزوی من و اينست اوج

اعلای من و اينست غايت قصوای من و اينست حيات ابديّه

من و اينست عزّت سرمديّه من آنچه از قلم من جاری همان

را بگوئيد اينست تکليف کلّ لهذا ياران الهی در عبوديّت

حقّ و در خدمت بشر و خيرخواهی عالم انسانی و محبّت

و مهربانی رحمانی عبدالبهاء را موافقت و معاونت نمايند.

ای ياران الهی، الفاظ بظهور جمال مبارک منسوخ شد

و معانی مشهود گشت زمان مجاز گذشت و حقيقت جلوه نمود

بايد عبوديّت مجسّم شد و محبّت مشخّص گرديد و روحانيّت

مصوّر شد و رحمانيّت محقّق ... ای ياران الهی، زنهار

زنهار از اختلاف زيرا بنيان الهی از اختلاف برافتد

و شجره مبارکه از ارياح اختلاف از ثمر باز ماند گلشن توحيد

از زمهرير تباين افکار پژمرده گردد و نار محبّت اللّه افسرده

شود . ای ياران الهی، عبدالبهاء مظهر عبوديّت است
نه مسيح خادم عالم انسانی است نه رئيس مفقود است

نه موجود فانی محض است نه باقی و از اين مباحث نتيجه

و ثمری نه ... ای احبّای الهی، هر نفسی بايد مردم را

بعبوديّت عبدالبهاء خواند نه مسيحی و هيچ نفسی نبايد

ص ١٤٧

سرّاً و جهراً مخالف و مباين تعاليم عمومی تنطّق نمايد

و نبايد عبدالبهاء را ظهور ثانوی مسيح داند بلکه او را

مظهر عبوديّت و مرکز وحدت عالم انسانی شمرد و منادی

حقّ در جميع آفاق بقوّه روحانی داند و مبيّن کتاب بنصّ

الهی شمرد و فدائی هر يک از احبّاء اللّه در اينجهان فانی داند .... " انتهی

مطلب صد و چهلم
ثبوت بر ميثاق
هو اللّه- ای احبّای الهی دور دور ثبوت است
يوم يوم رسوخست از جهتی نفحات قدس در مرور است
و از جهتی سموم شبهات در عبور است انوار عظيم است

که مشرق از افق مبين است و اسرار قديم است که در کتاب

کريم است شعله ميثاق است که محرّک اهل آفاق است
دولت جاويد است که ظاهر و پديد است وقت پريدن است

و زمان ديدن نه شنيدن بانگ بانگ الهی است که از ملکوت

غيب ميرسد و صوت صوت رحمانيست که از جبروت خفی
ميآيد تأييد ملکوت ابهی است که متتابع است و توفيق

افق اعلی است که مترادف است پس قدم را ثابت نمائيد و

قلوب را راسخ در نشر نفحات قدس قيام نمائيد و بر نشر

روائح انس بکوشيد تا روی را در ملکوت ابهی روشن نمائيد ع ع

ص ١٤٨
مطلب صد و چهل و يکم
بريکول
بعد از صعود بريکول نازل شده قوله الاحلی:
"و لا تحزن من صعود عزيزی بريکول لانّه عرج الی

الحديقة النّوراء فی ملکوت الابهی جوار رحمة ربّه الکبری

و ينادی باعلی النّداء يا ليت قومی يعلمون بما غفر لی ربّی

و جعلنی من الفائزين يا عزيزی يا بريکول اين وجهک
الجميل اين لسانک البليغ اين جبينک المبين اين
جمالک المنير يا عزيزی يا بريکول اين تلهّبک بنار

محبّة اللّه و اين انجذابک بنفحات اللّه و اين بيانک بالثّناء

علی اللّه و اين قيامک علی خدمة امر اللّه يا عزيزی يا بريکول

اين عينک الجميل اين ثغرک البسيم اين خدّک الاصيل

اين قدّک الرّشيق يا عزيزی يا بريکول قد ترکت الناسوت

و عرجت الی الملکوت و فزت بفيض اللّاهوت و وفدت علی عتبة

ربّ الجبروت يا عزيزی يا بريکول قد ترکت المشکاة الجسمانيّة

و الزجاجة البشريّة و العناصر التّرابيّة و العيشة النّاسوتيّة

يا عزيزی يا بريکول فتوقّدت سراجاً فی زجاج ملأ الاعلی

و دخلت فی الفردوس الابهی و استظللت فی ظلّ شجرة طوبی

و فزت باللقاء فی جنّة المأوی يا عزيزی يا بريکول قد غدوت

طيراً الهی و ترکت الوکر التّرابی و طرت الی حدائق القدس

ص ١٤٩

الملکوت الرّحمانی و فزت بمقام نورانی يا عزيزی يا بريکول

قد صدحت کالطيور و رتلّت آيات رحمة ربّک الغفور و کنت

عبداً شکوراً و دخلت فی سرور و حبور يا عزيزی يا بريکول

ان ربّک اختارک لحبّه و هداک الی حيّز قدسه و ادخلک فی

حديقة انسه و رزقک بمشاهدة جماله يا عزيزی يا بريکول

قد فزت بحياة ابديّة و نعمة سرمدية و عيشة راضية و موهبة

وافية يا عزيزی يا بريکول صرت نجماً فی افق العلی

و سراجاً بين ملائکة السّماء و روحاً حيّاً فی العالم الاعلی

و جالساً علی سرير البقاء يا عزيزی يا بريکول اسئل اللّه

ان يزيدک قرباً و اتّصالاً و يهنيک فوزاً و وصالاً و يزيدک نوراً

و جمالا و يعطيک عزّاً و جلالاً يا عزيزی يا بريکول انّی

اذکرک دائماً و لا انساک ابداً و ادعو لک ليلاً و نهاراً

و اراک واضحاً و جهاراً يا عزيزی يا بريکول ع ع "

مطلب صد و چهل و دوّم
اطاعت حکومت

در لوح حاجی ميرزا محمّد افنان پسر حاجی وکيل الدوله نازل قوله الاحلی:

"از احزاب موجوده در ايران کسی که از حکومت اطاعت و

تمکين دارد حزب اللّه است زيرا نه بتلويح بلکه بنصّ صريح

مأمور باطاعت حکومتند و صداقت بدولت بلکه بجانفشانی
ص ١٥٠

بجهت عزّت ابديّه عالم انسانی و اگر چنانچه نفسی از احبّا

بمنصبی رسد و مشمول نظر عنايت اعليحضرت شهرياری

گردد و بمأموريّتی منصوب شود بايد در امور موکوله خويش

بکمال راستی و پاکی و صدق و عفّت و استقامت بکوشد و اگر

چنانچه ارتکابی کند و ارتشائی نمايد مبغوض درگاه کبرياست

و مغضوب جمال ابهی و حقّ و اهل حقّ از او بيزارند بلکه

بايد بمئونه و مواجب خويش قناعت نمايد و راه صداقت پويد

و در راه ملک و مليک جانفشانی فرمايد اينست روش و سلوک

بهائيان و هر کس از اين تجاوز کند عاقبت بخسران
مبين افتد". انتهی
مطلب صد و چهل و سوّم
ثبوت و ميثاق
نيويورک جناب مستر و مسيس مکنات عليه بهاء الابهی

هو اللّه- ای دو نفس محترمه، نامه شما رسيد الحمد لله

مسرور و پر روح و ريحانيد و محفوظ و مصون در صون حمايت

رحمن امروز نفوس ثابت بر ميثاق از فيوضات روح القدس

در پروازند و نفوس متزلزل مخمود و خاموش و گرفتار هزار غم

و آلام چرا تأييدات ملکوت ابهی از آنان منقطع و از انوار

شمس حقيقت محروم و از نفحات روح القدس مأيوس مانند

نفوسی که بعد از مسيح قيام بر تشويش افکار نمودند و هر يکی

ص ١٥١
نفوس را بانواع حيل اطراف خود جمع کرد و عاقبت خائب

و خاسر و مأيوس شدند چرا که مباديشان مانند شجر بيريشه

بود يا مثل کف دريا . شجر بيريشه هر قدر قوی و قطور

باشد عاقبت بر افتد و کف دريا هر قدرعظيم باشد عاقبت محو

و نابود گردد اريوس باطريق اسکندريّه يک مليون و نيم

نفوس را حول خويش جمع کرد حتّی امپراطور را جذب نمود

امّا چون اساس متين نبود محو و نابود گرديد. ناقضين که

عبارت از عده نفوس مستضعفينند چه خواهند کرد ؟ سی سال

است می‌کوشند عاقبت چند نفوسی بيهوش و چند زنهای
خفيف المشرب را بخودشان متّفق کردند عنقريب خواهيد

ديد که اين نفوس معدوده نيز متفرّق شوند امريکا عجيب

است وقتی در گرين عکّا رفتم ديدم شخص هندی بت پرست

مهملی بد هيئت که فی الحقيقه حيوانات نزديک او نمی‌آمد

جمعی را دور خود جمع کرده و يک درخت دوری را انتخاب
نموده و صبحی پيش از طلوع آفتاب با جمعی از زنان

پای برهنه رو بآن درخت ميدوند خسته و مانده ميرسند و

در آنجا روی خاک می‌افتند کأنّه بتی از بتهای هند را ميپرستند

ايّامی نگذشت الّا آن شخص از اين نفوس چند دالر بانواع

حيله تکدّی کرد و مراجعت هند نمود مقصود اينست

هر صدائی که در امريکا بلند گردد لابد چند نفر حول او جمع

ص ١٥٢
شوند امّا احبّای شرق مثل جبال راسخه ثابتند
سی سال است آنچه ناقضين کوشيدند نتوانستند رخنه‌ای

نمايند حتّی خويش و اقوام خويش را نتوانستند متزلزل نمايند

اينست که در ايران البتّه بيست هزار نفر بهائی کشته شد

و امتحانات شديدی بميان آمد لکن الحمد لله احدی از احبّا

نلغزيد ناقضين در امريکا جز تملّق و اظهار محبّت کذب

کاری ندارند ملاحظه کن که بسر بيچاره لوا چه آوردند
و به بيچاره لوا چه بيوفائی نمودند باری نظر بمبادی

نکنيد نظر به نتايج کنيد هر باطلی اسم حقّ بر زبان راند

حتّی اعدای مسيح باسم حقّ تکذيب و تکفير مسيح مينمودند

که اين هادم ناموس است و کاسر سبت و معاشر نفوس فاسقه

است هر چند اين کلمه بظاهر حمايت توراة بود و مراعات

شريعة الله ولکن فی الحقيقه مراد هدم بنيان الهی و تحقير

مسيح مليح و هر چند مراد آنان حمايت شريعت بود ولکن
مقصود از آن باطل بود. باری شما ميدانيد که من هر

نفوسی را چقدر رعايت نمودم و چقدر محبّت نموده و چقدر

مهربانی نمودم عاقبت ديدم امر الله رسوا ميگردد من
سه هزار ليره که بجهت مصروف سفر بامريکا جمع نموده

بوديد قبول ننمودم و در سفر امريکا از نفسی چيزی نپذيرفتم

بعد ملاحظه گرديد که بعنوانهای مختلف خفيّاً چه حرکات

ص ١٥٣
نامناسب واقع ملاحظه کنيد که بر من چه گذشت مرا
مراد چنان بود که استغنای بندگان الهی ظاهر گردد

شما ميدانيد که از نفسی چيزی قبول ننمودم و بموجب نصيحت

مسيح عمل نمودم که از شهری که بيرون ميآئيد حتّی غبار

آن شهر را از کفش خود بتکانيد با وجود اين حرکات

نامناسب را تحمّل نمودم همه مهمان من بوديد و هر روز

خرجی ميدادم و نهايت نوازش را مجری ميداشتم و بعد هم

بکلّ مصارف کلّيّه دادم حال با وجود همه اين محبّت‌ها

اين بود جزای من ديگر جزای ديگران که چنين محبّتها
ننمودند چه خواهد شد. باری ميثاق مانند درياست که
وحدت بهائی را حفظ مينمايد و اين نفوس مانند کف است
موقّت حرکتی مينمايند ولی مانند يهوذای اسخر يوطی

و عونه يهوذا و نفوسيکه موافقت بيهوذا نمودند عنقريب

مانند کف دريا نسياً منسيّا خواهند شد وليکن دريای

ميثاق باقی و برقرار زيرا وحدت بهائی را محافظه مينمايد

حال شما بکمال قوّت بر ترويج ميثاق قيام نمائيد و
به مستضعفين اين مسائل را بفهمانيد که طوايفی که

بعد از مسيح مخالفت با نصّ صريح مسيح نمودند که فرمود

انت الصخرة و علی هذا الصخرة ابنی کنيستی بکلّی از
نفثات روح القدس محروم شدند و محو و نابود گرديدند
ص ١٥٤

امروز ربّ الجنود حامی ميثاق است و قوای ملکوت محافظ

ميثاق و نفوس آسمانی خادم ميثاق و فرشته‌های ملکوتی

مروّج ميثاق بلکه اگر بديده بصيرت نظر شود جميع قوای

عالم بالنتيجه خادم ميثاق در استقبال ظاهر و آشکار خواهد

گشت با وجود اين اين ضعفا چه خواهند کرد اشجار
عظيمه که ريشه ندارد و از رشحات سحاب رحمت نصيبی
ندارد دوام نکند تا چه رسد بگياههای ضعيفه

ملاحظه کنيد که تياسوفيها چه عربده در اروپا و امريکا

انداختند حال روز بروز در تحليلند زيرا اساس چنانکه
بايد و شايد متين نبود ديگر ناقضين چه خواهند کرد
باری آن روزهائی را که در خانه شما مهمان بوديم هيچ

فراموش نميشود زيرا از فيوضات الهيّه و نفثات روح القدس

عبدالبهاء چنان اهتزازی داشت که از خاطر نرود از خدا

خواهم که بار دگر آن ايّام عودت نمايد آن خانه را تا توانيد

نفروشيد بگذاريد آن اثر از شما باقی بماند من بسيار در

فکر شما هستم و شما را يک شعله شديدی ميخواهم تا جميع

اطراف را گرم و روشن نمائيد تا در جسم انسان قوّهّ حرارت

شديد نباشد نشو و نما چنانکه بايد و شايد حاصل نگردد

و بملکوت ابهی تضرّع و زاری مينمايم و در هر دمی شما را تأييدی

جديد ميطلبم. مستر مکنات را بيانی پطرسی خواهم
ص ١٥٥

و فصاحت و بلاغتی بولسی. دو نفس محترمه مستر فيکتور يارول

و مستر روی هر يک را از قبل من نهايت محبّت و مهربانی

ابلاغ داريد اميدم چنانست که بخدمت ملکوت اللّه موفّق

گردند و هر روزی قوّتی جديد يابند و عليکما البهاء
الابهی ٢٤ تموز ١٩١٩ ع ع.
مطلب صد و چهل و چهارم
احبّای الهی فی الحقيقه حکم يک نفس دارند

اسکندريّه جناب حاجی ميرزا حسن عليه بهاء الله الابهی

هو اللّه
ای بنده جمال ابهی، نامه‌ای که بتاريخ ٥ رجب ١٣٢٥
مورّخ بود رسيد بسيار از مضمونش مسرور شدم زيرا

برهان قاطع بر خيرخواهی آنجناب در حقّ جناب حاجی آقا

محمّد بود صد آفرين ياران الهی بايد در يوم مصائب

غمخوار يکديگر گردند و در خلاص دوستان عقد مشورت کنند

و بقدر امکان سبب آسايش جان و وجدان همديگر گردند

احبّای الهی در جميع حقوق مشترکند و فی الحقيقه حکم يک

نفس دارند هر يک زيان نمايد کلّ زيان کرده‌اند هر يک

سود نمايد کلّ سود نمايند زيرا روابط محکم است و اساس

وحدت حال مستحکم امّا در خصوص خرطومی مرقوم نموده بوديد

ص ١٥٦
خداوند عاقبت داغ بر خرطوم او نهاد چنانچه ميفرمايد
سنسمه علی الخرطوم آن پيغامی که بواسطه شما فرستادم

که باو برسانيد گوشه‌اش باو ميگرفت و تعلّقی باو داشت

امّا آن ابله ملتفت نشد زيرا منتظر اين بود که عبدالبهاء

بملکوت ابهی شتابد و مظهر نقض عجلاً جسداً در مقام
عبدالبهاء استقرار يابد حکايت سليمان و عجلاً جسداً
و خرطومی وزير وزراء گردد و وکيل وکلاء شود هيهات
هيهات لما توعدون هنوز باقی دارد حکايت روضه خوان

عمر بخاطر داريد باری آنان هر قدر متزلزلند الحمد لله

شماها ثابت و راسخ و هر قدر آنها جاهلند شماها دانا
و عاقل. ياران الهی هر يک مقاوم شعوب روی زمين است

و مقابل جميع امم عالم چون بنيان متين و کم رجل يعدّ

بالف حال الحمد لله باوجود اين حزب يحيی و امّت نقض
يک و احبّای الهی هزاران آن بيخردان عدّه معدودات

و در نهايت کثافت و اضمحلال بعد از صعود بايّامی چند

مرقوم گرديد و آنجناب نيز مطالعه فرموده‌اند فسوف تری

الناقضين فی خسران مبين اينست که آثار نکبت کبری
احاطه نموده از اين حد و درجه بدتر خواهد شد بمقامی

خواهد رسيد که سلاله آنان انکار انتسابشان بآنان نمايند

و بجائی روند که کسی نداند و نشناسد که آنها از سلاله

ص ١٥٧
آنانند و هذا وعد غير مکذوب و امر محتوم ياران بچشم
خود خواهند ديد بقول پيشينيان سامری کيست تا مقابلی
با يد و بيضا نمايد و خؤار عجل و ريسمان سحر چگونه
مقاومت ثعبان مبين کند و قل جاء الحقّ و زهق الباطل
انّ الباطل کان زهوقا ع ع.
مطلب صد و چهل و پنجم
جناب ورقا و حضرت روح الله
هو الله
ای ثابت بر عهد الهی، آنچه مرقوم نموديد ملاحظه
گرديد و مشاهده شد و معانی معلوم گرديد حمد کن
حضرت يزدان را که از جام کوثر الهی سرمستی و بر عهد
الست ثابت و راسخ معدن حبّ جمال مبارکی و مخزن
لطف ربّ قديم وحدک لا شريک لک از خدا بخواه که

بر اين مقام ثابت و مستقيم مانی و باين حبل متين متمسّک

و از هر آفتی امين ملاحظه در جناب ورقا و حضرت روح الله

فرما روحی له الفدا آن طفل خرد بکمالاتی متّصف بود

که پيران سالخورده عاجز و بانقطاع و انجذابی ظاهر شد که

نفوس مقدّسه مات و متحيّر ماندند سراج جانفشانی را در

زجاج قربانی در سبيل رحمانی چنان برافروخت که شعله‌اش

قلوب اهل ملأ اعلی را بسوخت و روشنائيش عالم را منوّر

ص ١٥٨

و رائحه طيّبه آن گل بوستان انقطاع عالم را معطّر نمود

ای ياران الهی، اين نفوس سزاوار بندگی جمال مبارکند که

بمبارکی اسمشان جهان و جهانيان عنقريب در بشارت

روحی لهم الفداء و کينونتی لهم الفدا تا بحال کودکی باين

فرزانگی و با کمال قوّت و بی‌باکی جام شهادت را در بزم

محبّت حضرت احديّت ننوشيد و زهر قتل را چون شهد لطف

نچشيد در زير اغلال زنجير چون شير بيشه انقطاع در کمال

سرور و بجهت بنعوت و محامد حضرت احديّت مشغول بود
کار اينست ای هشيار مست. پس ای دوستان يزدان بايد

بجان و دل عجز و نياز آريم که از اين جام لبريز سرمست

شويم و از اين نفحات انقطاع و تقديس مشام معطّر نمائيم

تا به بندگی جمال قدم روحی لشهداء سبيله الفداء موفّق شويم ع ع".

ص ١٥٩
فهرست مطالب
صفحه

مطلب اوّل- انقلاب ارض ط ١

مطلب دوم- مداخله بيانيها در سياست ٢

مطلب سوم- حضرت يونس و ماهی ٢

مطلب چهارم- اطاعت حکومت ٣

مطلب پنجم- اهمّيّت خدمت بعالم انسانی ٣

علی الخصوص بايران

مطلب ششم- حفظ مراتب واجب است ٤

مطلب هفتم- عصمت انبيای سلف ٤

مطلب هشتم- سفر جمال مبارک جلّ جلاله به مازندران ٦

مطلب نهم- تساوی حقّوق رجال و نساء ٧

مطلب دهم- زيارت روضهء مبارکه و مقام اعلی ٧

مطلب يازدهم- خطاب به رئيس ٨

مطلب دوازدهم- حقّيقت الوهيّت ٩

مطلب سيزدهم- ارتباط موجودات ٩

مطلب چهاردهم- يخرج الحيّ من الميّت ١٠

ص ١٦٠ صفحه

مطلب پانزدهم- يتصرّف فی ملکه کيف يشاء ١١

مطلب شانزدهم- عنقريب است که اين پرده برافتد ١١

مطلب هفدهم- معنی لقاء ١٢

مطلب هيجدهم- طلوع و غروب حقيقت ١٢

مطلب نوزدهم- لوح ابو الفضائل ١٣

مطلب بيستم- نعمت حقيقی ١٤

مطلب بيست و يکم شهادت شيخ صنعان ١٥

مطلب بيست و دوّم- نسبت ١٦

مطلب بيست و سوم- ارمغان حقيقی ١٧

مطلب بيست و چهارم- صعود حضرت صدر الصدور ١٧

مطلب بيست و پنجم- خمر الهی ١٨

مطلب بيست و ششم- تأويل عرفاء ١٨

مطلب بيست و هفتم- زکاة ١٩

مطلب بيست و هشتم- اصحاب کهف ١٩

مطلب بيست و نهم- ١٣٣٥ دانيال ٢٠

مطلب سی ام- توسيع دايره تعليم ٢١

مطلب سی و يکم- کلام ملکوت ٢١

مطلب سی و دوم- تفسير هو اللّه ٢٢

مطلب سی و سوم- حکمت صيام ٢٣

مطلب سی و چهارم- مقصود از سرّ ٢٦

ص ١٦١ صفحه

مطلب سی و پنجم- معاد و رجعت ٢٦

مطلب سی و ششم- تولّد عيسی ٢٦

مطلب سی و هفتم- دعا ٢٧

مطلب سی و هشتم- خلقت ٢٨

مطلب سی و نهم- حکمت الهيّه ٢٨

مطلب چهلم- فتور نفوس ٢٩

مطلب چهل و يکم- شهادت ملّا صادق ٣٠

مطلب چهل و دوم- مناجات روز عيد نوروز ٣١

مطلب چهل و سوم- تبريز ٣٢

مطلب چهل و چهارم- آيه کتاب عهد ٣٢

مطلب چهل و پنجم- تربت مقدّسه ٣٤

مطلب چهل و ششم- در خصوص معاملات ٣٥

مطلب چهل و هفتم- فارسی و عربی و ترکی ٣٥

مطلب چهل و هشتم- وظائف ايادی امر الله ٣٦

مطلب چهل و نهم- تحقّق وعود الهيّه ٣٦

مطلب پنجاهم- تبليغ ٣٧

مطلب پنجاه و يکم- سرّ فدا ٣٧

مطلب پنجاه و دوم- شأن متمسّکين بعهد و پيمان الهی ٣٧

مطلب پنجاه و سوم- معجزات انبياء ٣٩

ص ١٦٢ صفحه

مطلب پنجاه و- چهارم- مناجات درباره

متصاعدين الی الله ٣٩

مطلب پنجاه و پنجم- در بارهء آقا موسی ٤٠

مطلب پنجاه و ششم- تولستوی ٤٠

مطلب پنجاه و هفتم- تربيت ٤١

مطلب پنجاه و هشتم- مسئله تثليث ٤١

مطلب پنجاه و نهم- در لوح جناب ابو الفضائل

گلپايگانی نازل ٤٣

مطلب شصتم- لوح کدخدا ٤٥

مطلب شصت و يکم- عدد دوازده ٤٥

مطلب شصت و دوم- صبح فدا ٤٧

مطلب شصت و سوم- تفسير آيه مبارکه سوره
احسن القصص ٤٧

مطلب شصت و چهارم- غزل ترکی (از لسان مبارک) ٧٠

مطلب شصت و پنجم- در لوح حضرت علی قبل

اکبر ميفرمايند ٧٢

مطلب شصت و ششم عشق آباد جناب ابو طالب

عليه بهاء الله ٧٢

مطلب شصت و هفتم- مناجات قبل از خوردن غذا ٧٤

مطلب شصت و هشتم- مناجات بعد از طعام ٧٤

ص ١٦٣ صفحه

مطلب شصت و نهم- هو المؤيّد لمن يشاء لما يشاء ٧٥

مطلب هفتادم- سطوت ميثاق ٧٦

مطلب هفتاد و يکم- فضائل ذاتيّه انسان ٧٩

مطلب هفتاد و دوم- اهمّيّت صلوة و صيام ٨٠

مطلب هفتاد و سوم- هجرت مظلوم آفاق بعراق ٨١

مطلب هفتاد و چهارم- اعطاء کلّ ذی حقّ حقّه ٨٣

مطلب هفتاد و پنجم- اثر مناجات و ادعيه ٨٤

مطلب هفتاد و ششم- وحدت اصليّه ٨٥

مطلب هفتاد و هفتم- عذاب دنيا ٨٦

مطلب هفتاد و هشتم- تشبيه ايّام ظهور بدوره
حضرت رسول اکرم ٨٦
مطلب هفتاد و نهم- امتحانات الهيّه سبب
انقطاع و انجذاب بحقّ است ٨٧
مطلب هشتادم- امتياز دودمان مؤمنين در
دور اسلام و اين دور عظيم ٨٨

مطلب هشتاد و يکم- نار و نور ٨٩

مطلب هشتاد و دوم- ديدار و گفتار ٩١

مطلب هشتاد و سوم- امانت و ديانت ٩١

مطلب هشتاد و چهارم- لوح ناظم الحکماء ٩٢

ص ١٦٤ صفحه

مطلب هشتاد و پنجم- از مورّخين اروپائی جز
پروفسور براون کسی بساحت
اقدس جمال قدم مشرّف نشد ٩٤
مطلب هشتاد و ششم- حوادث سبب نشر نفحات

است ٩٧

مطلب هشتاد و هفتم- ميرزا احمد ازغندی ٩٧

مطلب هشتاد و هشتم- کلک ميثاق ٩٩

مطلب هشتاد و نهم- در امر الله هر ذلّتی
عزّت و هر فقر غناست ٩٩

مطلب نودم- شکايت بحکومت از تعدّی ٩٩

مطلب نود و يکم- اطمينان ١٠٠

مطلب نود و دوم- امانت و ديانت ١٠١

مطلب نود و سوم- اعتماد بيزدان ١٠٢

مطلب نود و چهارم- حقّيقت الوهيّت ١٠٢

مطلب نود و پنجم- عبوديّت عبدالبهاء ١٠٤

مطلب نود و ششم- آهنگ الهی و گلبانگ
معانی از ساير اصوات ممتازاست ١٠٥
مطلب نود و هفتم- مناجات- لوح مبارک
بعنوان شاهزاده ابو الحسن

ميرزای شيخ الرئيس قاجار ١٠٨

ص ١٦٥ صفحه

مطلب نود و هشتم- اقبال جميع طوائف تحقّق
خواهد يافت ١٠٩

مطلب نود و نهم- زعيم الدوله ١٠٩

مطلب صدم- در بارهء زعيم الدوله ١١٤

مطلب صد و يکم- لوح مبارک ١١٧

مطلب صد و دوم- يوسف ١١٨

مطلب صد و سوم- اسم الله الاصدق ١١٨

مطلب صد و چهارم- ملّا صادق بادکوبه‌‌‌ای ١١٩

مطلب صد و پنجم- لوح مبارک در بارهء شهادت
ملّا صادق بادکوبه‌ای ١٢٠

مطلب صد و ششم- وحی ١٢٢

مطلب صد و هفتم- ضرر اختلاف ١٢٢

مطلب صد و هشتم- لوح هيکل ١٢٣

مطلب صد و نهم- جوانان ١٢٣

مطلب صد و دهم- از لوح سمندر ١٢٤

مطلب صد و يازدهم- فوز و فلاح ١٢٤

مطلب صد و دوازدهم- اشراق آفتاب عهد ١٢٥

مطلب صد و سيزدهم- ابوّت حقيقی ١٢٦

مطلب صد و چهاردهم- اعظم خدمات ١٢٦

مطلب صد و پانزدهم- در لوح طهران و ايران

فرموده‌اند ١٢٧

ص ١٦٦ صفحه

مطلب صد و شانزدهم- امتحانات الهيّه ١٢٧

مطلب صد و هفدهم- شجره آدم ١٢٨

مطلب صد و هجدهم- تبدّل زوجات ١٢٩

مطلب صد و نوزدهم- بليّات وارده بر
احبّای ايران ١٢٩

مطلب صد و بيستم- خراسان ١٣٠

مطلب صد و بيست و يکم- بنای مشرق الاذکار ١٣١

مطلب صد و بيست و دوم- خطا پوشی ١٣٢

مطلب صد و بيست و سوم- خضراء ١٣٣

مطلب صد و بيست و چهارم- فاران ١٣٣

مطلب صد و بيست و پنجم- خير القری ١٣٣

مطلب صد و بيست و ششم- جذباء ١٣٤

مطلب صد و بيست و هفتم- تربت ١٣٤

مطلب صد و بيست و هشتم- پشيمانی و حزن برای
ذات احديّت نيست ١٣٥

مطلب صد و بيست و نهم- اهمّيّت تبليغ ١٣٥

مطلب صد و سی‌ام- واقعه اصفهان ١٣٥

مطلب صد و سی و يکم- وزير بی نظير ١٣٨

مطلب صد و سی و دوم- در باره عنوان الواح ١٤٠

مطلب صد و سی و سوم- مقصد تحيّت است ١٤١

ص ١٦٧ صفحه

مطلب صد و سی چهارم- ترجمه آثار ١٤١

مطلب صد و سی پنجم- حواريون ١٤١

مطلب صد و سی و ششم- لا تجمع الضدّان ١٤٢

مطلب صد و سی و هفتم- ملکم خان ١٤٣

مطلب صد و سی و هشتم- ربّ الباب ١٤٤

مطلب صد و سی و نهم- محفل شور نيويورک ١٤٥

مطلب صد و چهلم- ثبوت بر ميثاق ١٤٧

مطلب صد و چهل و يکم- بريکول ١٤٨

مطلب صد و چهل و دوم- اطاعت حکومت ١٤٩

مطلب صد و چهل و سوم- ثبوت بر ميثاق ١٥٠

مطلب صد و چهل و چهارم- احبّای الهی
فی الحقيقه حکم يک نفس دارند ١٥٥
مطلب صد و چهل و پنجم- جناب ورقا و حضرت ١٥٧
روح الله

Table of Contents: Albanian :Arabic :Belarusian :Bulgarian :Chinese_Simplified :Chinese_Traditional :Danish :Dutch :English :French :German :Hungarian :Italian :Japanese :Norwegian :Persian :Portuguese :Romanian :Russian :Spanish :Turkish :Ukrainian :