ايران بنورانيّت عدالت شهرياری روشن و تابان گردد ...
زنهار زنهار اگر در امور سياسی نفسی از احبّاء مداخله
نمايد و يا آنکه بر زبان کلمهای براند. ياران الهی را
بنصّ قاطع ربّانی مدخل در امور سياسی نيست بلکهمرجع کلّ تهذيب اخلاق است و تربيت نفوس و توحيد کلمه
و محبّت و مهربانی و اتّحاد و يگانگی و ظهور سنوحات رحمانی در عالم انسانی."
ص ٢سبحان اللّه بدخواهان اين را وسيله نموده و در محافل
و مجالس ذکر بهائيان مينمايند که آنان را نيز در امور
سياسيّه رأيی و فکری و مدخلی و مرجعی با وجود آنکهبيانیها خصم الدّ بهائيانند و اين را جميع اهل ايران
ميدانند ديگر بچه انصافی رفتار و گفتار آنان را نسبت
ببهائيان ميدهند سبحانک هذا بهتان عظيم."يعنی از عالم ملکوت وجود که انوار لامکان است جدا شد
در حيّز امکان موجود گرديد پس حقيقت ذوالنون کينونتشاخصه او و حوت جسد عنصری و هيکل بشری و حقيقت طاهره
او بحر عالم امکان است و شئون ظلمانی اکوان و چون در اين
تنگنای تنگ و تاريک افتاد از حقيقت جان و وجدان ندا کرد
سبحانک انّی تبت اليک.و تمکين دارد حزب الله است زيرا نه بتلويح بلکه بنصّ
صريح مأمور باطاعت حکومتند و صداقت بدولت بلکهبجانفشانی بجهت عزّت ابديّه عالم انسانی و اگر چنانچه
نفسی از احبّاء بمنصبی رسد و مشمول نظر عنايتدر امور موکولهء خويش بکمال راستی و پاکی و صدق و عفّت
و استقامت بکوشد و اگر چنانچه ارتکابی کند و ارتشائی
نمايد مبغوض درگاه کبرياست و مغضوب جمال ابهی و حقّو اهل حقّ از او بيزار بلکه بمؤنه و مواجب خويش قناعت
نمايد و راه صداقت پويد و در ره ملک و ملک جانفشانیو عزيزترين بزرگان اينست غنای عظيم و اينست گنج روان و
اينست ثروت بیپايان و الّا ننگ عالم انسانی است چقدر
انسان بايد که غافل و نادان باشد و پست فطرت و پستطينت که خويش را باوساخ ارتکاب و خيانت دولت بيالايد
واللّه حشرات ارض از او ترجيح دارند.""بايد حفظ مراتب نمود و قانون وجودی و ما منّا الّا له
مقام معلوم را رعايت کرد اصاغر بايد رعايت احترام اکابر
کنند و اکابر بايد عنايت و مهربانی در حقّ اصاغر نمايند
جوانان بايد خدمت و حرمت پيران نمايند و پيران بايدمحافظت و رعايت جوانان نمايند اين حقوق متبادله است".
مطلب هفتم- عصمت انبيای سلفنموده بودی مظاهر مقدّسه ما ينطق عن الهوی ان هو الّا
وحی يوحی هستند و مظهر و يحذّرکم الله نفسه بل نفس الله
القائمة بالسّنن هستند منزّه از ادراک مادونند و مقدّس
ص ٥نمائيد بتصريح ذکر عصمت کبری در حقّشان ميفرمايد چه از
آثار حضرت اعلی و چه از آيات بيّنات جمال ابهیاز جمله زيارت سيّد الشّهداء عليه التّحيّة و الثّناء و امّا
قضيّه و عصی آدم و آيه ما تقدّم من ذنبک و ما تأخّر اين
مقام حسنات الابرار سيئات المقرّبين است و وجودک ذنب
لا يقاس به ذنب" همس در رخ آئينه نمودار و غبار موهوم
در ديده مورث اکدار حضرت اعلی ميفرمايد طلب حبّمعاذ الله ميتوان گفت که طلب قرب الهی ذنب و شرکست ؟
لهذا مظاهر مقدّسه مظهر عصمت کبری نيستند ؟ استغفر الله
عن ذلک معصومند و محفوظ و مقدّسند و مصون ...رؤيا را مانند بيداری فرض نمائيد چه بسيار که دو نفس
ملاقات نمايند و با يکديگر مذاکره و محاوره کنند يکی را در
خاطر مانده و ديگری بکلّی فراموش کند در عالم رؤيامرور از نور فرمودند در تاکر و در دارکلا ولوله و شور انداختند
جمّ کثيری مؤمن و موقن شدند و روز بروز در ازدياد بودند
در تاکر مرحوم آقا ميرزا حسن و آقا ميرزا غلام علی و ملّا زين العابدين
و ملّا عبد الفتّاح و ملّا علی بابای بزرگ و ملّا علی بابای صغير
و محمّد تقی خان و آقا محمّد تقی و عمو علی و آقا علی پسر
ملّا زين العابدين و عبد الوهّاب بيک خلاصه جمع کثيری
منجذب بنفحات قدسی گرديدند بعد از يکسال يحيایغير حصور توجّه به نور نمود در ايّام قليلی تزلزل و اضطراب
انداخت و چون عرصه را تنگ و احتمال خطر در آن بلدديد ياران باوفا را بگذاشت و سفر نمود و بلباس درويشی
فرار بگيلان و مازندران و کرمانشاه کرد و جميع آن بيچارگان
را بکشتن داد فرّ يفرّ فرارا و ابرار را گرفتار کرد اين نفوس
اکثر شهيد شدند لکن وضعی که در آن قريه گذاشتو رفتاری که نمود سبب شد که نار محبّت اللّه در آن قريه بکلّی
مخمود شد حتّی بعضی نفوس را واداشت که ميرزا خدا وردی مرحوم را زدند ...... "
ص ٧اقدام در خدمات نمودند و باديهء محبّت الله پيمودند باز
در صف رجال محسوب نميگشتند زيرا الرجال قوّامونعلی النّساء منصوص بود حال در اين دور بديع کار اناث
پيشی گرفت اين قيد برداشته شد کلّ محشور در صقعربّ ربّة الخدور فاقت الذکور و انتصرت علی جيش موفور
و حازت قصبات السبق فی مضمار الوجد و السّرور."روضه مبارکه را بربندند و بعتبه مقدّسه مشرّف شوند و اذن
و اجازه دارند ولو اين عبد در اقصی بلاد عالم باشد زيرا
اصل زيارت روضه مبارکه و مقام اعلی است شدّ رحال از برای
اين دو لازم است در ضمن اگر ملاقاتی هم با اين عبد نمايند بیثمر نخواهد بود."
ص ٨"از آيه مبارکه ان يارئيس قد تجلّينا عليک مرّة فی جبل
تيناء و مرّة فی زيتاء و فی هذه البقعة المبارکة و انّک
ما استشعرت بما اتّبعت هواک و کنت من الغافلين سؤالنموده بوديد .... تينا و زيتا بظاهر دو جبلند در قدس
که بر انبيای الهی در آن دو جبل تجلّی رحمانی شدو مراد از تجلّی خطابات الهيّه است که در کتب سماويّه
و اخبار بظهور کلّيّه است و اين بواسطه انبياء چنانکه
کتب مقدّسه را ملاحظه نمائيد بشارات الهی را در آن واضح
و مشهود میبينيد و همچنين تجلّی خطاب در بقعه مبارکه
بدون واسطه بر رئيس گرديده ولی آن رئيس خسيس از جميع
اين تجلّيات و اين مخاطبات غافل و ذاهل بود و همچنين
مقصود از جبل تينا حقيقت عيسی بود و از جبل زيتا حقيقت
محمّديه که مغرس شجره مبارکه زيتونة لا شرقيّه و لا غربيّه
يکاد زيتها يضیء ولو لم تمسسه نار نور علی نور بود تينا
و زيتا در لغت عبری تين و زيتون است و اين همان تين و
زيتون است که در قرآن قسم بآن ياد کرده زيرا محل تجلّيات
بودند اينستکه ميفرمايد و التّين و الزيتون و طور سينين
که محلّ تجلّی بحضرت موسی بود و هذا البلد الامين که
ص ٩محلّ توجّهاند در دوره حضرت رسول عليه السّلام جمال
محمّدی و حقيقت احمدی محلّ توجّه بود تا يوم ظهورحضرت اعلی روحی له الفداء بود و اليوم مرکز توجّه و مرجع
توسّل و تضرّع جمال ابهی روحی لاحبّائه الفداستالی ظهور من يأتی من بعد الالف هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الّا الضلال المبين."
مطلب سيزدهم- ارتباط موجوداتو سرائر مکنون برآنند که قوّه انجذابی عجيب و مغناطيس
ارتباطی غريب در اين موجودات غير متناهی و کائنات متوالی
ص ١٠و از اين قوّه کلّيّه است که جواهر فرديّه عناصر بسيطه مختلفه
مجتمع گشته از جهت تنوّع و تخالف اجزاء و تکاثر و تناقض
حقايق متنوّعه غير متناهيه موجودات وجود يافته جهان موادّ
گلستان بدايع و بوستان لطائف و ظرائف گشته و در حقيقت
هر شيئی از آن قوّه جاذبه کلّيّه بجلوهای و طوری کشف نقاب
نموده و عرض جمال کرده و در کينونت انسان قوّه اشتياق
گشته و بشور و شوق و انجذاب آورده".و نور جهان افروز روز از خيمه تار و تاريک شب بدر آيد گل
رعنا از شاخ خار برويد و انواع رياحين از خاک غمناک انبات
شود ثمره شهيّه از چوب خشک نابت شود و يخرج الحيّامير به محمّد بن ابی بکر ميفرمودند که تو از نسل منی
معلوم شد که ابوّت و بنوّت جسمانی را حکمی نه کنعانپسر نوح و ابراهيم پسر آذر آن پدر پيغمبر بود و پسر عاق
و ابتر و اين پدر بت پرست بود و پسر خليل جليل اکبر".... بزرگواری او اعظم از گنهکاری بندگان و نورانيّت
بخشش کاشف ظلمات طغيان حقيقت ظلم را رداء عدلو اين نقاب برداشته شود آنوقت انظار مشاهده آثار مواهب
جمال ابهی نمايند و حيران گردند و پشيمان شوند کهاين چه موهبتی بود و ما از او غافل و اين چه عنايتی بود و
ما از او ذاهل صبح نورانی بود و ما گرفتار شام ظلمانی
نيل و فرات بود ولی بر ما جيحون پرخون زلف مشکين بود
ص ١٢ولی ما را زنجير سنگين مائده آسمانی بود ولی ما را مضرّت
جاودانی اين چه بدبختی بود و اين چه بیطالعینعمت الهيّه ما را نقمت بود و رحمت زحمت و تنزّل من القرآن
ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الّا خسارا"
مطلب هفدهم- معنی لقاء"ای موقن بالله، اصل لقاء ايمان بآيات الهيّه است ...
زيرا قربيّت جسمانيّه را حکمی نه بلکه قربيّت عين ايمان
و ايقان است و خلوص نيّت و اطمينان عين قربيّت".تا ظهور ثانی و طلوع ديگر نظر بآفتاب فرما شمس حقيقت را
مثال آفتاب آسمانی است امّا اين طلوع و غروب نسبت بعالم
ص ١٣خلق است نه حقّ زيرا شمس حقيقت لم يزل در مرکز تقديس
خود مقدّس از طلوع و غروب بوده همواره انوار ساطع و اشراق
دائم و فيض مستمرّ است نظير آفتاب ظاهر ملاحظه فرما که
همواره در مرکز انوار بوده او را در ذات خويش طلوع و
غروبی نيست ولی طلوع و غروبش بالنسبه بکره ارض استپس اگر نفسی گويد که آفتاب در مرکز خويش لم يزل و لا يزال
ساطع و لامعست صحيح گفته ولکن اگر گويد در کره ارضحقيقت يوم وصال است و ايّام افول مظاهر الهيّه ايّام
هجران است هذا هو الحقّ المبين."يا من ايّدک الله بجنود من الملأ الاعلی، دستخطّ شريف
و مضامين لطيف روح و ريحان زايدالوصف بخشيد زيرا دليل
بود که مزاج قرين اعتدال و کتاب فصل الخطاب قريب اتمام
ص ١٤ولی مبلّغين در نهايت مشغول برتق و فتق امور و يحيائیها
ميدان يافتهاند هر کس طالب خفيّاً بخود ميخوانند و القاء
شبهات مينمايند و آن شخص را چون از بزرگان است مکتوم
ميدارند و هم مردم دانستهاند که يحيائیها کسی راعلی رؤوس الاشهاد تبرّی از بابیگری مينمايد ولی در باطن
در نهايت اجتهاد باری وجود آن حضرت در طهران درنهايت لزوم اگر کتاب در زمان زمستان اتمام ميشد و در بهار
بطهران مسافرت ميفرموديد بسيار موافق بود ولی راحتو انشراح قلب شما پيش من بر هر چيز مقدّم است اين قضيّه
را نيز بسيار ملاحظه داشته باشيد... "هستند که مائده سمائيّه و آلاء ابديّه مبذول ميفرمايند
و آن مائده لذيذه لم يتغيّر طعمه و لا يتبدّل ذوقه و لا تزول
حلاوته معرفت پروردگار و اسرار کردگار است ولی نعمتمبارک و فم طيب مطهّر اين مائده باقيه ابديّه را در خوان
نعمت گسترده و صلای عام بر عموم انسان زنند اين مائده
است که حضرت روح از حقّ خواست ربّنا انزل علينا مائدة
من السّماء تکون لنا عيداً لاوّلنا و آخرنا."معلوم شد که در اين سبيل ببلايای عظيم تصادم خواهد نمود
مدّتی در اين صحرای پرشور چوپان بود و اغنام متعلّقه
به مأدبة الله را شبان از صبح تا بشام در عالم خود بحالت
خوشی در اين بيابانها بسر ميبرد و بنوای حقيقی خفيفی
در عشق جمال قدم غزلخوانی مينمود و ترانه سازی ميکرد
البتّه صد هزار مرتبه "جانم بفدايت" گفته "اينهمه کردی
نمردی زندهای هان بمير ار يار جان بازندهای" خوانده
و بلسان قلب "اقتلونی اقتلونی يا ثقاة انّ فی قتلی حياة
فی حياة" فرياد کرده و آيه مبارکه احسن القصص تلاوتنموده تاللّه انّی لحوريّة ولدتنی البهاء فی قصر من الياقوت
ص ١٦الرطبة الحمراء و انّی و من فی الفردوس لمشتاق الی نفس
قد قتل فی سبيله. باری از الطاف حقّ و عناياتش و تأييداتش
اميدواريم که ما هم انشاء الله از اين کأس نصيب بريم
و بهره برداريم."و اولاد و احفاد اخلاف نسبت جسمانيّه که متعلّق عنصر
آب و گل است و نسبت روحانيّه که از خصائص عنصر جان و دل
است آن را نسبت مجازيّه خوانند و اين را نسبت حقيقيّه
شمرند پس اگر حسن اخلاق تأييد شرف اعراق نمايدنسبت حقيقيّه تحقّق يابد و جمال الولد سرّ ابيه رخ بگشايد
و اگر سوء اخلاق مخالف شرف اعراق آيد نسبت مجازيّه حکم
ندارد بلکه نسبت بالکلّيّه منقطع گردد چنانچه ميفرمايد
انّه ليس من اهلک انّه عمل غير صالح پس بکوشيد و بجوشيد
که زادهء عنصر جان و دل باشيد نه منحصر در نسبت آب و گل."
ص ١٧حقايق و معانی که مذاق روح متلذّذ گردد و کام دل و جان
متنعّم شود آن ارمغان در هر جائی موجود و مبذول استارواح مقرّبين از ذکرش پرواز نمايند و نفوس ملأ عالين
در اهتزاز آيند طوبی لکم و حسن مآب .... "آن مشکات نور و مقتبس شعله طور فی الحقيقه ايّام حيات را
وقف خدمت ربّ غفور نمود و بعبوديّت حضرت احديّت مداومت
ص ١٨فرمودند نفوسی را زنده کردند و جمعی را آزاد فرمودند
تأسيس درس تبليغ کردند و بلسان بديع و بليغ تعليمو روح آن بزرگوار در جهان اسرار الی الابد مسرور و پايدار
خواهد بود نام مبارکش در انجمن عالم آهنگی برافرازد"ای ياران عزيز عبدالبهاء، بايد دقّت در نصوص الهيّه
کرد و احکام شريعت الله مجری داشت و از تأويل عرفاء و
تشويش حکماء احتراز و اجتناب کرد زيرا نفوس را منجمد
و افسرده و کسل و لاابالی و پريشان و سرگردان نمايدو عاقبت ملّت الهيّه را ذليل و حقير در انظار عمومی کرده
فسقه و فجره محسوب دارد البتّه دوستان حقيقی جز تقوای الهی آرزو ندارند".
مطلب بيست و هفتم- زکاة"ای ثابت بر پيمان، در خصوص زکوة مرقوم نموده بوديد
زکوة بر محصول باغها بعد از وضع مصارفات است که بايد
مصارفات باغ داده شود و آنچه باقی ميماند بر آن زکوة تعلّق گيرد."
مطلب بيست و هشتم- اصحاب کهفبيان شده ميفرمايد سيقولون ثلاثة و رابعهم کلبهم و يقولون
خمسة و سادسهم کلبهم رجما بالغيب يعنی مانند تيری که
در تاريکی اندازی پس اين قول صحيح نيست. بعدبغيب نيست و صحيحش اين است امّا تفسير اين آيه مفصّل
ص ٢٠با وجود اين در نهايت اختصار و مفيد کلمهای چند مرقوم ميشود
و آن اينست که آن قوم در نوم جسمانی نبودند امّا خواب
غفلت از اين سراست و چون آن نفوس از اين جهان بکلّیمنقطع بودند و دل بعالم ديگر بسته بودند حکم نيام حاصل
نمودند و رؤيای حقيقی مشاهده کردند و آنچه در مدّتمديده از برای خلق ميسّر نميگشت در مدّت قليله از برای
ايشان حاصل ميشد چون نظر باهل عالم بنمودی مسلکیرا که سيصد و چيزی از سنه ميتوانستند طيّ نمايند آن نفوس
مقدّسه در مدّت قليله آن مسافت بعيده را طيّ نمودندعليه الصلوة و السّلام است که در آن تاريخ آثار علوّ و امتناع
و سموّ و اعتلاء از برای کلمة الله در شرق و غرب حاصل گردد."
ص ٢١و چه ذکور و چه اناث هر يک بقدر امکان در تحصيل علوم و
معارف و فنون متعارف چه روحانی و چه امکانی باشد بکوشند
و در اوقات اجتماع مذاکره کلّ در مسائل علميّه و اطّلاع بر
علوم و معارف عصريّه باشد اگر چنين گردد بنور مبين آفاق
روشن نمائيد و صفحه غبراء گلشن ملکوت ابهی گردد."ملکوت عبارت از معانی الهيّه و اسرار ربّانيّه است و هر کس
بآن فائز شود حقايق و اسرار خليقه در نزد او آشکار است
و معانی الهيّه حقيقت جامعه جميع السن است لهذاحواريون را روح القدس لسان ملکوتی تلقين نمود و هم زبان
____________________________________________________
(١) در جواب سائل که از تکلّم حواريون مسيح بالسنه مختلفه
سؤال کرده ميفرمايندصحبتی ميداشتند بمثابهء همزبان بودند والّا لغات حاضره
معلومه مشهوره متجاوز از هزار لغت است لازم بود کهحواريون اقلاً انجيلی بلسان يکی از ساير ملل مرقوم نمايند
و حال آنکه مسلّم است که انجيل مجرّد بلسان عبرانی و يونانی
مرقوم شد حتّی بلسان رومانی انجيلی مرقوم نگرديدهحواريون در لسان رومان مهارتی نداشتند انجيلی بلسان رومان مرقوم نگرديد".
مطلب سی و دوم- تفسير "هو الله"آنان آنکه در هر امری بايد ابتداء باسم خدا نمود امّا
در الواح الهيّه مقصود اينست که حقيقت ذات احديّت مقدّس
از ادراک و منزّه از تعبير است و مبرّا از تصوّر زيرا آنچه
در تصوّر آيد محاط انسانست و انسان محيط و البتّه محيط
اعظم از محاط است پس معلوم شد آنکه در تصوّر ميآيدانسان است الآن جميع خلق عبدهء اوهامند زيرا يک خدائی
در عالم تصوّر آرند و او را عبادت کنند در وقت نماز اگر
سؤال از نفسی کنی که پرستش که مينمائی؟ ميگويد خداآنچه در تصوّر اوست خدا نيست پس جميع ناس عبده اوهام
و افکارند پس از برای انسان راهی و مفرّی جز مظاهر مقدّسه
نيست زيرا چنانکه گفتيم حقيقت الوهيّت منزّه است مقدّس
است بتصوّر نميآيد آنچه تصوّر آيد آن مظاهر مقدّس الهيست
ديگر انسان محلّ توجّه ديگر ندارد اگر از او تجاوز کند
اوهام گردد پس مراد از کلمهء هو اللّه اينست که آن حضرت
مشهود جمال موعود شمس حقيقت است و مظهر اسرار الوهيّت
و ربوبيّت و مهبط اسرار رحمانيّت و منشاء آثار فردانيّت
و من ابتداء بنام مبارک او نمودم."آيات و تنظيم شريعت الله و ترتيب تعاليم پردازد بجهت
_________________________________________________(١) در جواب کسيکه از حکمت روزه گرفتن سؤال کرد ميفرمايند
ص ٢٤نماند چنانچه حضرت موسی وقتی که بکوه طور رفت و در آنجا
بتأسيس شريعت الله مشغول بود چهل روز صائم بودبجهت تذکّر و تنبّه ملّت اسرائيليان صيام فرض کردند و
همچنين حضرت مسيح در بدايت تأسيس شريعت روحانيّهجسمانيّه و اشتغال بخوردن و نوشيدن فتور حاصل نمودند
در بدايت حواريون و مسيحيون روزه ميگرفتند بعد جامعو همچنين قرآن در رمضان نازل شد لهذا صيام فرض گرديد
و همچنين حضرت اعلی در بدايت ظهور از شدّت تأثيرنزول آيات ايّامی ميگذشت که بچای اختصار ميشد همچنين
جمال مبارک در ايّامی که بتأسيس تعاليم الهی پرداختند
و در ايّامی که متّصلاً آيات نازل ميشد از شدّت تأثير آيات
و هيجان قلب تناول طعام نميفرمودند مگر اقلّ قليلمقصد اينست که بجهت متابعت مظاهر الهيّه و تنبّه و تذکّر
حالت ايشان بر عموم ملّت ايّامی چند تأسّی و اقتداداشته باشد در هر حالتی که محبوب او باشد آروزی آن حالت
ص ٢٥را ميکند اگر محبوبش در حالت حزن باشد آروزی حزن ميکند
اگر در حالت سرور باشد آروزی سرور ميکند اگر در حالت
راحت باشد آروزی راحت کند اگر در زحمت باشد آروزی زحمت
کند حال چون در اين ايّام حضرت اعلی اکثر ايّام روزه داشتند
و جمال مبارک از غذا و شراب باز ماندند يعنی قليل ميل
ميفرمودند و بعضی روزها هيچ ميل نميفرمودند بر احبّاء نيز
لازم شد که متابعت کنند چنانکه در زيارت ميفرمايدو اتّبعوا ما امروا به حبّا لنفسک اين يک حکمت از حکمتهای
صيام است.قلب رقّت يابد روحانيّت انسان زياد شود و سبب اين ميشود
که انسان فکرش حصر در ذکر الهی ميشود از اين تذکّر و تنبّه
لابد ترقّيات معنوی از برای او حاصل شود.است که انسان از مشتهيات جسمانی پرهيز کند امّا صيام
معنوی روحانی است که انسان خود را از شهوات نفسانیو غفلت و اخلاق حيوانيّه و شيطانيّه منع نمايد پس صيام
جسمانی رمزی است از آن صيام روحانی يعنی ای پروردگار
همچنانکه از مشتهيات جسمانيّه و اشتغال بطعام و شراب
ص ٢٦باز ماندم دل و جانم را از محبّت غير خويش پاک و مقدّس
کن و نفسم را از شهوات هوائيّه و اخلاق شيطانيّه محفوظ و
مصون بدار تا روح بنفحات قدس انس گيرد و از ذکر دون تو صائم گردد."
" مطلب سی و چهارم- مقصود از سرّظهور مسيح در دور موسی سرّی از اسرار بود که بعد ظهور
مسيح مکشوف و مشهود گرديد"."الفرق بين المعاد و الرجعة المعاد امر عينی و الرجعة
امر علمی من حيث الشؤون و الآثار يدلّ علی الوحدة"ان اهل الخسران لمّا حضروا عند الرسول عليه التحيّة
ص ٢٧و الثّناء قالوا له اتقول انت اعظم من عيسی و انّه روح الله فقال
انّ الکلّ مستفيض من بحر رحمة ربّک و لا نفرّق بين احد من رسله
ابداً فقالوا کلّا انّ عيسی لا يقاس فبايّ برهان تنطقون فی
هذا فقالوا له و يحک هل رأيت بشراً من دون اب بين الوری
فنزلت الآية الکبری انّ مثل عيسی عند الله کمثل آدم انظروا
کيف حاججوا تلک الطلعة النوّر بسخيف من الاقوال".و تعلّق قلب هر گز فيض از اعلی بادنی بدون واسطه تعلّق و
ارتباط حاصل نگردد اينست که بنده بايد بدرگاه احديّت
تضرّع و ابتهال نمايد و نماز و نياز آرد."الوهيّت و ربوبيّت الهيّه را بدايتی نبوده همچنين خلّاقيّت و
رزّاقيّت و کمالات اصليّه الهيّه را بدايتی و نهايتی نخواهد بود
يعنی خلق از اوّل لا اوّل تا آخر لا آخر بوده و خواهد بود
و نوعيّت و ماهيّت اشياء باقی و بر قرار نهايت آنستکه در نوعيّت
علوّ و دنوّی حاصل گردد مثلاً نوعيّت انسان و ماهيّت بشريّه
لم يزل محفوظ و مصون بوده و خواهد بود چنانکه مشاهده
ميشود اجسام مجفّفه محنّطه قديمه انسان که از اهرام مصر
اخراج نمودهاند و پنجهزار سال از موت آن اجسام گذشته
است بهيچوجه تغيير و توفيری مقدار رأس شعر از انسان در
آن موجود نه و همچنين صور حيواناتی که در اخميم مصر موجود
است بعينه حيوانات موجوده است بوزينه بوزينه است باآن شمائل قبيح. انسان انسان است با آن روی صبيح مليح
لا تبديل لخلق الله و عليک التحيّة و الثناء."دلها را مکدّر نمود و جانها را محزون کرد فی الحقيقه اين مصيبت
شديد است ولکن حکمتی بالغه در آن ظاهر و پديد محزونمباش مغموم مشو دلگير مگرد دلخون منشين حکمت بالغه در
اين قضيّه مندمج و مندرج است عنقريب واقف و آگاه گرديد
ولو اطّلعتم علی الغيب لاخترتم الواقع بر زبان رانيد بجان
عزيزت عبدالبهاء بيش از شما متأسف از اين قضيّه است ولی
چون مطمئن بحکمت الهيّه لهذا تسلّی يابد چه بسيار امور
که بظاهر غير مشکور ولی در حقيقت اسباب خفيّه دارد و حکمت
بالغه که اگر انسان مطّلع بآن گردد تسلّی تام يابد منجمله
اين قضيّه من بعد بر شما واضح و آشکار شود لهذا جزعو فزع جايز نه بلکه تسليم و رضا واجب اين عبد در مورد چنين
مصيبت واقع شد (١) ولکن بهيچوجه حزن و المی حاصل نگشت
زيرا مطمئن بر آن بود که حکمت بالغه اقتضای آن نمود تو نيز هم
حال عبدالبهاء شو لهذا قلب را تسلّی بخش و تسليم تقدير
ربّ کريم شو هر چند نوجوان بود و در عنفوان حيات ولی خود
او مطّلع بر اسرار آن ميشد البتّه همين را اختيار مينمود انّ
هذا لامر عجز عن ادراک حکمتها الافکار الّا من نظر ببصيرة
ما زاغ البصر عن الاسرار."_____________________________________________________
(١) مقصود حسين افندی پسر حضرت عبدالبهاست که درمحزون مباش و اين تخم پاک را بپاش يقين است که سبز و
خرّم گردد و اين باغ بثمر رسد ما مأمور بآنيم که تخم افشانی
نمائيم ديگر انباتش با خداست البتّه روزی باران رحمت
و حرارت آفتاب حقيقت بروياند.در خصوص ترجمه و طبع الواح الهيّه مرقوم نموده بوديد
اين مناسب نيست حال زيرا عطش مردم تسکين شود بايدهر کس لوحی بدست آرد و بقرائت آن اکتفا نمايد و گويد
من بر اساس اين طايفه مطّلع شدم ديگر احتياج بفحص ندارم
و حال آنکه الواح را بايد مبيّن بيان نمايد يعنی اوّل مبيّن
تأسيس کند بعد از تأسيس و استدلال يک لوحی قرائتنمايد آنوقت تأثير ميبخشد ملاحظه کنيد که چقدر تورات
و انجيل را بالسن مختلفه ترجمه نمودند و طبع کردند و منتشر
نمودند يک نفس بقرائت اين کتب محبّت بحضرت مسيححاصل ننمود پس معلوم شد که طبع و نشر موافق مصلحت نه
اگر چنانچه بسيار لزوم بنظر آيد مقاله را ترجمه نمائيد
ص ٣٠را روشن و بحرکت آورد و مطلع فدا را بنوری ساطع جديد
روشن نمود روح المقرّبين له الفداء از آن جوش و خروش
او معلوم و واضح بود که اين جام سرشار عنايت را از دست
ساقی موهبت نوش خواهد نمود چه که آن شعله و آن نالهو حوريّات فردوس فدا در خيام عزّت کبری بتحسين و توصيف
او ذاکر چه که آن جوهر وجود و حقيقت منجذبه بنفحاتايکاش آن تير بر سينه اين اسير بود و آن رصاص در قلب
اين مشتاق داخل ميشد ولی نصيب او بود و سهم مصيباو طعمهء هر مرغکی انجير نيست روحی له الفدا قسم بجمال
ص ٣١فصل و تفريق گردد تعرّض ننمائيد ولی در اوقات ماتم و ذکر
مصائب و شهادت او بايد محفل دوستان در نهايت تأثيرباشد آن روح مجرّد آن نور مجسّم و آن علم مشخّص و آن
ايقان مصوّر از جوقه فدائيان بلکه سالار سپاه جانبازان
است از آن روز که جام رقيق رحيق محبّت الله نوشيد جان
و جنان و تن را در سبيل الهی قربان نمود و هر روز آرزوی
نوشيدن اين قدح پرمسرّت را ميفرمود ايکاش قطرهای بکام
ما ميريخت و للارض من کأس الکرام نصيب و البهاء عليه يوم
ولد و يوم استشهد فی سبيل الله."الالطاف يلوح بنور مشرق ساطع لائح من فيض ملکوتک الابهی
و اجتمع احبّائک فی هذا المحفل الّذی جمع فاوعی متذکّرين
بآياتک و متهلّلين بانوارک متضرّعين الی ملکوتک مبتهلين
ص ٣٢سلطنتک يرجون ظهور آثار الطافک و يلتمسون اشراق انوار
احسانک ربّ تراهم يجزعون و يتضرّعون بما تذکّروا الايّام
الّتی کانت اشعّة جمالک ساطعة علی الآفاق باشدّ اشراق
و يحترق القلوب و تذرف الجفون بالدموع و ان النّفوسلفی حسرات و الارواح لفی سکرات و الاعين تجری العبرات
من ذکر يوم الوصال المتنوّر بنور الآمال فيا الهی و محبوبی
بعد ما اجتببت بحلل الکمال و تواريت خلف سبحاتالجلال و تجلّلت بنقاب الغياب و حرّمت الاعين عن المشاهدة
و الآذان عن اصغاء الخطاب فافتح علی وجوهنا ابواببجنود غيبک و انصرنا بجيش قدرتک و قوّتک و احيّ قلوبنا
بنفحات قدسک و نوّر ابصارنا بمشاهدة آيات عزّک و اشرح
صدورنا بآثار توحيدک و اجعلنا خدمة لامرک و المتوکّلين
علی عونک و صونک و السّاعين الی ميدان الفداء شوقاً الی
لقائک انّک انت الکريم الرّحيم ع ع"اخبار تبريز قدری حزن انگيز است زيرا مجتهد بیتميز
ص ٣٣ميرزا حسن آتشی افروخت و فتوی بقتل بهائيان عزيز داد
عطّار بزرگوار را بخنجر آبدار زخم زدند و آن نفس نفيس
را شهيد نمودند و بقتل جميع بهائيان فتوی داد يارانگرفتار بودند و چارهای جز فرار نديدند و غريب اين بود که
مجتهد ملحد اميد غلبه داشت هيهات هيهات با وجودچگونه تأييد و توفيق رفيق شود و فوراً فتح و ظفر محتوم و مقرّر
گردد مگر آنکه مجتهد ملحد را مداخله نماند و مخذولفضل اللّه نوری و سيّد علی يزدی و ميرزا حسن تبريزی ماند
و پياپی فتوی بقتل ياران دهند البتّه در تأييد تأخير شود".
مطلب چهل و چهارم- آيه کتاب عهداين آيه مبارکه کتاب عهد مربوط بآيه مبارکه فرقان است
ثمّ اورثنا الکتاب للّذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم
لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات ورّاث را بسه
قسم فرموده ..... امّا ميراث معانی چندی دارد يک معنی
ص ٣٤از معانيش توکّل و تفويض است که صريح عبارت است و معنای
ديگرش بقية الله خير لکم و معنای ثالثش يرثنی و يرث من
آل يعقوب و اجعله ربّ رضيّا و آن شئون و کمالات رحمانيّه
است هنيئاً لکلّ وارث يرث هذا الميراث و للّه ميراثالسّموات و الارض و من لم يرث فهو ظالم لنفسه ولو کان ممّن اصطفی."
مطلب چهل و پنجم- تربت مقدّسهو عنبر و عبير در مشام مظاهر رحمانيّت و غافلان خاک بينند
امّا عارفان جوهر پاک تابناک مشاهده کنند در نزد طفلان
صدف و خزف هر دو يکسان و در نزد جاهلان زجاج همصرّافان رسد گرانبها گردد و قيمت و عيارش ظاهر و آشکار
شود بهمچنين رائحه طيّبه مرقد مقدّس را اهل ملأ اعلی
استشمام نمايند و نسيم جانبخش جدث اطهر را مظاهرتقديس ملکوت ابهی يابند که خاکش جان پرور است و هوايش
روحبخش اهل بصر و نظر پس شکر کن که بچنين موهبتمعاملات نمودند حضرت فرمودند انتم اعلم بامور دنياکم
لهذا در خصوص جميع مبالغ که مرقوم نموده بوديد اين عبد
نيز ميگويد انتم اعلم بامور دنياکم در اينخصوص صامت مداخله ننمائيد."
مطلب چهل و هفتم- فارسی و عربی و ترکیجام زرّين باشد خواه کاسهء گلين ولی البتّه جام بلور
و مرصّع لطيفتر است."رسائل بديعه در اثبات الوهيّت و وحدانيّت و حقيّت مظاهر
مقدّسه است علی الخصوص در اين ايّام بقواعد فلسفیو طبيعی و دلائل عقلی و براهين منطقی زيرا اکثر اهل عالم
از منقول دور و بمعقول متشبّث و مقتنع و مسرور."خواهد يافت امّا در خصوص نهر رين هر چند آن واقعهای
بود که در ايّام ناپليون ثالث واقع شد و خونهای زياد
در شاطی آن جوی ريخته گشت ولی باز باقی دارد.و امّا مسئله نقطه واقعه بين البحرين آنست که واقع شد
سرير ظلم در هم شکست ولی استقرار نيافته است دعا کنيد
که انتظام و استقرار يابد اشعار جناب ميرزا نعيم را طبع نمائيد
و در ميان احبّاء نشر کنيد"."اليوم تبليغ امر الله اعظم امور است و هر نفسی قيام بر
آن نمايد نفحات معطّره تربت مقدّسه از دور بمشام او رسد
و حکم زائر يابد تأييدات غيبيّه احاطه کند و توفيقات صمدانيّه رخ بگشايد."
مطلب پنجاه و يک و پنجاه و دوّمپروردگار در هر کور و دوری سرّ فدا بود يعنی جمعی از
کأس ماء طهور مزاجها کافور سرمست و مدهوش شده رقصکنان بقربانگاه فدا ميشتافتند و بآتش انجذاب ميگداختند
و هلهله گويان و پاکوبان خندان و شادان نعره طوبی لی
بشری لی بعنان ملأ اعلی ميرساندند ولی تا بحالبا کمال صباحت و ملاحت چون بدر منير از افق اغلال و زنجير
رويش تابان و لبش خندان و لسانش ناطق بذکر رحمنو بصرش متوجّه بملکوت يزدان بود در تحت سلاسل و اغلال
چنان نعره يا بهاء الابهی بر آورد و زبان بتبليغ گشود که
شور و وله در ملکوت وجود انداخت و عوانان را مات و متحيّر
ساخت و خندان و رقصان و پاکوبان در ميدان فدا جانفشانی
نمود يا ليت کنت معه فافوز فوزاً عظيما. باری اينستگوی سبقت و پيشی را از مردان ميدان ببرد و از افق فدا
با کمال انقطاع با رخی تابان طلوع نمايد اينست شأنبعضی از گماشتگان که در طريق نگهبان بودند که آن نوگل
بوستان الهی در بين راه در تحت سلاسل و اغلالگرديده و در کتاب مقدّس مذکور تأويل و معانی دارد معذلک
بهائيان معجزات انبيا را ممتنع و محال ندانند".قبر مطمور گرديد و جان ببيت معمور پرواز نمود از دام خاکدان
رهائی يافتند تا در جهان آسمان حيات جاودانی يابندو بظلّ شجره اميد بشتابند و در جنّت ابهی ملکوت اعلی
بر شاخسار بقا لانه و آشيانه نمايند و بالحان بديع و نغمات
مليح بتسبيح و تهليل پردازند ای خداوند مهرباناين نفوس مرغان چمن تواند و بلبلان گلشن تو در حديقهء
غفران لانه عطا کن و بمحفل تجلّی ابدی و جلوهء ربّانی
و لقای سرمدی فائز فرما و تا ابد پاينده و بر قرار دار
توئی آمرزنده و بخشنده و مهربان ع ع"قضيه جناب آقا موسی ايشان در جميع عالم اعلان نمودند
که مشرق الاذکار بنا مينمايند و دو مرتبه خريطهء مشرق الاذکار
بارض مقدّس فرستادند و استيذان نمودند و اذن و اجازه
داده شد نهايت چنين امر عظيم متروک ببنای چهار خانهکه دو مليون منات خرج دارد پرداختند بايد در اين قضيّه
قدری تفکّر نمود و حال آنکه در وقتی که در نهايت پريشانی
بود بجناب آقا ميرزا حيدر علی نوشته بود و خواهش دعا کرده
بود صريحاً وعده برکت داده شد و آنچه از لسان ميثاقجناب ميرزا حيدر علی باو مرقوم فرمودند بوصول آن خبر
فوراً موفّقيّت عظمی در جميع امور حاصل نمود" انتهی .
)مقصود از آقا موسی همان آقای موسی نقی اوف مليونر معروف است).
مطلب پنجاه و ششم- تولستویای عزيز عبدالبهاء، نامه شما رسيد و تقرير "غراف تولستوی"
ص ٤١نيز قرائت گرديد فی الحقيقه بهمّت شما غراف بنای انصاف
گذاشته و از اعتساف سابقه بکلّی بيزار گشته .... با غراف
مذکور مکاتبه نمائيد و ترجمه بعضی الواح که مناسب حال
اوست و مطابق مذاق او اگر ارسال داريد بد نيستولی نه بنوعی که دولت روس گمان نمايد که شما در جميع
مبادی حتّی در مداخله بامور سياست با او متّفق و همداستانيد
زيرا غراف مذکور در امور سياسی مداخلهء موفور دارد.شوند زيرا فيض علوم مانند آب حيات است و وسيلهء نجات.
هر گروه که در تحصيل معارف و فنون قدم پيش نهندفضلای ايشان در اين مسئله واله و حيران و کلّ اعتراف
ص ٤٢يا يک است يا سه است اگر بگوئيم حقيقت الوهيّت منقسم
است ولو بوجهی از وجوه انقسام از لوازم امکان و حدوث
است و قدم مبرّی اگر گوئيم که واحد در اصل واحد بود بعد
منقسم شد تغيير و تبديل در ذات احديّت لازم آيد و تغيير
و تبديل از لوازم امکان است نه ذات الوهيّت و اگر گوئيم
اين تعدّد قديم است سه قديم لازم آيد و لابد ما بين اين
سه ما به الامتيازی هست آن نيز قديم است در اينصورتپنج قديم حاصل شد و در ما بين اين پنج نيز ما به الامتياز
موجود نه قديم لازم آيد و هکذا الی ما لا نهاية لها در اينصورت
تسلسل لازم آيد و بطلان تسلسل مسلّم است و همچنين آيات
توحيد در جميع کائنات موجود و واضحست اگر جميع کائنات
را جمع کنی دو دانه نيابی که در جميع شئون مساوی باشد
لابدّ از فرق است در اينصورت آيت توحيد در جميع اشياء
ظاهر و آشکار است تا چه رسد بموجد اشياء امّا درانجيل عباراتی صريح است که دالّ بر اقانيم ثلاثه است
از جمله "پدر در پسر است" و "پسر در پدر" چونوحدانيّت الهيّه ثابت است ولی تجلّی در حقايق مقدّسه
ميفرمايد شمس شمس واحد است ولی در مرايای متعدّدهمشاهده کنی گوئی آفتاب در آئينه است و آن آفتاب ظاهر
در آئينه هر چند همان آفتاب آسمان است و هر چندآفتاب از علوّ تقديس و تنزيه تدنّی ننموده و در اين آئينه
منزل و مأوی نگرفته امّا تجلّی فرموده حقيقت مسيحيّه
مانند آئينه مجلّی بود و شمس حقيقت از افق تقديسبيان گرديد و او بر ورقی مرقوم نمود عنقريب بآن اطّلاع
خواهيد يافت و اين مسئله مشکله بتمامها واضح و مشهود
و مبرهن گردد و عليک التّحيّة و الثّناء ع عفرانسه اصرار دارند که بعضی از مبلّغين بصفحات افريق
يعنی تونس و جزائر توجّه نمايند و از اوليای دولت فرانسه
نهايت رعايت خواهد شد تا جماعت آن سامان را تبليغنمايند آنچه در اين خصوص فکر شد نفسی که از عهدهء اينکار
بر آيد موجود نديدم مگر آنکه آن حضرت اگر ممکن باشديک سفری بآن صفحات نمائيد تا نگاشته و سفارش نامه استحصال
شود و همچنين در عشق آباد بعضی از ممتازين دوستانمضمون اينکه باين طايفه پيغام مرا تبليغ کنيد و سند ممهور
دالّ بر پيغام مذکور بگيريد و پيغام آنکه ما در خصوص
شاه مغفور (١) تحقيق دقيق نموديم بوضوح پيوست برائتاين طايفه لهذا شما در نظر حکومت ملّت محترميد و در صف
اوّل رعايای خيرخواه و بعد نهايت مهربانی را نمودشب و روز با وجود سوزش در آتش حرمان در اعلاء کلمات الله
و نشر نفحات الله مشغول بجای آنکه کلّ معاونت نمايند
بالعکس باهانت برخيزند و بخمودت کوشند و در نشر اوراق
_________________________________________________(١)مقصود ناصرالدين شاه است که بدست پيروان سيّد جمال افغانی کشته شد.
ص ٤٥معرکه با تمام ملل عالم و صف حرب در جنگ و جدال بغتةً
ياران جفاکار در پشت افواج بتفريق سپاه نجات کوشنديا سبحان اللّه داوری دارم خدايا من که را داور کنم ؟".
مطلب شصتم- لوح کد خدا"ای کدخدا، همّت را بلند کن و مقصد را ارجمند تا کد
بکشور ابد مبدّل گردد و در آن اقليم روحانی کشور خدا
گردی. کد بلسان فرس قديم بمنعی خانه است و خداحکمت جواب داده ميشود بنويس که اوّلاً چون آفتاب اثير را
در فلک بروج دوازده برج محقّق و مقرّر است لذا حکمتالهيّه چنين قرار گرفت که شمس حقيقت را هم در فلک احديّت
دوازده برج مقرّر باشد چه که تثليث را که حقيقت ولايت
است چون در تربيع که حقيقت نبوّت است ضرب نمائی عددانّ التثليث عين التربيع و ديگر آنکه چون حروف کلمه توحيد
که لا اله الّا الله است و کلمه نبوّت که محمّد رسول الله است
ترکيب از دوازده حرف است مقتضی حکمت الهيّه چنين بود
که مظاهر ولايت که عبارت از تفصيل اجمال هستند نيزدر عدد دوازده ظاهر گردد تا هر حرفی از اين حروف در عالم
ملک مطلع و مشرق انوار احديّت باشند لانّهم حروفکلمة التوحيد و نجوم سماء التفريد و بدور افق التجريد
و هذا من السّنن الالهيّة فی الظهورات الاوّليّة کما
رأی يوسف فی المنام بان سجدت له احدی عشر کوکباًو هو الثّانی عشر و هذا کان فی کور الخليل و امّا فی کور الکليم
عليه السّلام کان اثنی عشر سبطاً او اثنی عشر نقيباً فهم
کانوا بروج الحقيقة العرفانيّة و حروف کلمة الوحدانيّة فی
ذلک الزّمان و کذلک فی کور المسيح عليه السّلام کان عدد
الرّوحانيين النّورانيين حضرات الحواريين اثنی عشر نفساً
ص ٤٧و کذلک تعلّقت بل تحقّقت بارادة ربّ القدر فی کور سيّد البشر
بائمّة الحقّ اثنی عشر فهم نجوم زاهرة و بدور لامعةو سرج ساطعة و بروج عالية فی سماء الانوار و فلک الاسرار"
مطلب شصت و دوّم- صبح فدا"ای متوجّه الی اللّه، امروز صبح فدا بانوار طلعت روح الله
روشن و منوّر گشته است و جام هدی بصهبای انقطاعشطافح شده رويش چون بدر منير در فلک اثير تابان و بوی
خُوَيش چون گل و ريحان بر دو جهان عنبرفشان اينطفل خردسال گويا از ثدی فدا پرورده شده بود و از جام
جانفشانی سرمست گشته بود اليوم در ملکوت ابهی با رخی
چون آفتاب و طالع فرّخی جهانتاب فرياد يا ليت قومیالحمد لله الّذی جعل الخطّ المتکوّن من النقطة الاوّليّة
الظاهرة بالباء طراز الختم الاسميّة المهيمنة علی الاسماء
ثمّ قسّمه قسمين بالسرّ المستسرّ بين الامرين و اخذ الواحد
مع الآخر بالحکمة المکنونة تحت حجاب القدر اذاً تمّ الکتاب
الاکبر و تزيّن به من فی الارض و السّماء ليشهدنّ مطالع
الاثبات عند النفی بما شهدت سدرة القضاء علی البقعة النورا
و يتوجّهنّ الی مشرق البداء عند مشهد الفداء مقرّ الّذی
فيه تقمّصت الکلمة العليا ثوب الحمراء فی ملکوت الانشاء
و ليسمعنّ اهل الملکوت اطوار الورقات المعلّقات علی السّدرة
المنتهی فی ذکر هذا الذکر الّذی ظهر برايات الآياتلمن فی الارضين و السّموات و الحمد للّه الّذی جعل السّاعة
برهاناً لهذه السّاعة الّتی اذا نطقت بالکلمة الاولی نصب
ميزان الاعلی و اذا اهتزّت بنفسها لنفسها تحرّک اهلالقبور من اهتزاز نفحات مالک الاسماء مرّة ظهرت بطراز
القدم فی سرّ اسمه الاعظم و استجذب منه الامم و طوراً ظهر
بامر سرعت الاشياء الی الله منزل الآيات و الحمد لله الّذی
جعل النفخة الاولی بشارة لأهل البهاء المستقرّين علی
الفلک الحمراء و الاخری فتنة لاهل البيان الّذين تمسّکوا
بغير ما انزله الرّحمن و تعقّبوا اهل الفرقان فيما عندهم
ص ٤٩من الظّنون و الاوهام و اعرضوا عن البدع الظاهر من جميع
الجهات الّذی شهد له لسان العظمة فی سرادق الاجلالو جعله مقدّسا عن الاشباه و الامثال و اظهره بقوّة اللاهوت
فی قطب الجبروت المجلّی علی الملکوت بحجج باهرات و ظهورات
لائحات و الحمد للّه الّذی نطق بفصل الخطاب فی المآب
بين الاحزاب ليعرف کلّ عبد موليه و يتوجّه الی ملجئه
و مثواه منقطعاً عمّا سواه اذاً انصعق اهل الاهواء الی
الارض الغبراء و اهل البغضاء علی تيه الاغضاء و جعلطراز الصحو بعد المحو لاهل هذا الفضاء الّذی کان ضيائه
من انوار الجمال بالمآل و به فصّل بين الحزبين من اهل
الانشاء و قدّر للاولی رحيق الحيوان من کأس اسمه الرّحمن
و ارجع الآخر الی مقرّ القهر فی اسفل النيران بما انکروا
ظهور نور الذّات عند قيام السّاعة الممتنعة البديعةالمتجلّية علی مطالع الاسماء و الصّفات ان يا ايّها المصطلی
بنار الموقدة المشتعلة الملتهبة فی الشّجرة المبارکة الّتی
نبتت علی بقعة السّيناء ساحة الکبرياء قطب الافريدوس
بحبوحة الفردوس و تسمع من زفيرها نداء الرّحمن بابدع
الالحان انّه لا اله الّا انا المقتدر العزيز المنّان لو تهبّ
نسمة الاذن من مهبّ ارادة ربّک لتصغی من حفيف افنانها
ما تنصعق به طيور البقاء فی اجمة اللاهوت و تتحيّر عقول
ص ٥٠و العرفان فی رياض الملکوت و تفور فی عنصر التّراب لهيب
النّار علی شأن تشتعل البحور بنار محبّة الله و تذوب الصخور
من حرارتها و تحيی العظام الرّميمة فی القبور من اثرها
و تهتزّ النفوس من شعفها و تقرّ العيون من مشاهدتهاو تسرّ القلوب من تقرّبها و تنشرح الصّدور بطلوعها و تفرح
الارواح بظهورها و تتعطّر الآفاق من نشر روايحهاو تستنير الامکان من انوارها و تستضیء الاکوان بضيائها
و تحترق احجاب الحدود و الاشارات من اهل سبحاتالجلال بجذوة منها و تنهتک الاسيال عن الاعين و الابصار
بقوّتها ولکن لمّا سبقت ارادة ربّک بانّ الاسرار الرّبانيّة
و المعارف الصّمدانيّة اللاهوتيّة الّتی هی الموائد السّمائيّة
و الآلاء الباقية الالهيّة تنزل علی حسب استعداد الامکان و
قابليّة اهل الاکوان لذا سکت الورقاء من هديرها و افنان
سدرة البقاء عن حفيفها ولکن لمّا اشرقت شمس الاذن و الامر
من افق مشيّة اللّه ربّ الارباب و رأيناک السّائل الآمل
لدی الباب و ناظراً الی ربّک الوهّاب فی المآب و مشتعلاً من
جذوات جذبات اللّه بين ملأ الاکوان و ناطقاً بذکرهبين الاديان و منادياً باسمه الرّحمن لذا هاجت ابحر المحبّة
فی قلبی و سالت اودية الشوق فی فؤادی و اردنا ان نذکر
ص ٥١للمنقطعين من اهل البهاء ما يقرّبهم الی ساحة الکبرياء
و يبلّغهم الی مقام القدس و القرب و اللقاء مقرّ الّذی لا يری
فيه الّا تجلّيات مالک الاسماء علی من فی ملکوت الارض و السّماء
و ليشربنّ المخلصون رحيق الوصال من الکأس الظاهرة علی
هيئة الهاء المقدّسة عن الواو الحاکية عن الجهات فیناسوت الانشاء الّذين سافروا من مفازة الظّنون و الاوهام
مقبلين الی افق الايقان و شقّوا ستر الموهوم باسمه القيّوم
الّذی کان مهيمناً علی الآفاق و طاروا باجنحة الرّوح و الرّيحان
فی جوّ هذه السّماء الّتی ارتفعت علی اعلی الجنان و تزيّنت
بمطلع شمس القدم و مشرق نيّر الاعظم فهنيئاً لهم بما زکت
نفوسهم و صفت قلوبهم و انشرحت صدورهم و تنوّر عيونهم
و حدّت ابصارهم و وعت آذانهم و انجلت عقولهم و هامتتجلّيات انوار صبح القدم اذ تجلّی باسمائه الحسنی علی
من فی الارض و السّماء و انّک انت يا ايّها السّائل الجليل
فاعلم بانّ التفسير و البيان ولو کان بابدع التبيان عنوان
للظّهور و العيان عند المتعارجين الی معارج العرفانو المتدندنين حول حمی ربّک العزيز المنّان و المستشرقين
من الانوار الّتی اشرقت و لاحت بها الآفاق فی هذا اليوم
الّذی التّفت السّاق بالسّاق و احتجبت اولی النفاق عن مبدأ
ص ٥٢الاشراق و دخل اهل الوفاق فيهذا الوثاق بما وفوا بالميثاق
لذا لا ينبغی ان يتوجّه اليهما من اتی بفصل الخطاببسلطان ربّک العزيز الوهّاب و انّک لو تنظر بعين الحقيقة
لتری بانّهما فی الحقيقة الاوّليّة ختما بالاسمين الاعظمين
الّذين کانا منادياً فی برّيّة الرّوح وادی الجذب و مبشّراً
بظهور اللّه و برّه لما سواه ليعرف الکلّ ملجأه و مثواه فبعد ما
ادبرت ليلة الدّلماء و تنفّس صبح الهدی و لاحت شمسالبقاء و اشرقت الارض و السّماء و طلعت الاقمار و اکفهرّت
النّجوم بالانوار و اشتهرت الآثار و دارت الادوار و تکوّرت
الاکوار و جرت الانهار و اثمرّت الاشجار و تفتّحت الازهار
و تزيّنت الحدائق بشقايق الحقايق و نصب الميزان و مدّ
صراط الايقان و تسعّر النّيران و فار الحسبان و ازلفت الجنان
و نزلت ملائکة العاديات برايات من الآيات و خرقت الاحجاب
و حرقت الاسبال و انشقّت الاستار و جاء ربّک العزيز الجبّار
فی ظلل من غمام الحقايق و المعانی و الاسرار فرأيت المقرّبين
مهطعين الی ساحة نور الانوار و حافّين حول عرش اللّه
الملک القهّار اذاً لا تحتاج الی التّفسير مع هذا الکشف
و الشّهود ولو کان بمزامير آل داود لانّ جوهر العيان مغنی
عن البيان و مثل التفسير عند اولی الافئدة کمثل المصباح
انّها يلوح الی الصّباح متی اشرق شارق اليقين من افق
ص ٥٣مبين اذاً لتدندن حول سراج التّفسير من قبيل غضّ النّظر
عن المنهاج الجليل و السّلوک فی اضيق السّبيل ليس اليوم
يوم الخوض فی اعماق الکلمات لاخراج لئالئ التأويل من
اصداف التنزيل بل آن اوان المکاشفة و الشّهود و الوفود الی
مقام محمود و الوصول الی المرفد المرفود بما اتی الوعد و ظهر
الموعود من لدی اللّه العزيز الودود قل يا اولی الاحجاب
من الاحزاب هذا يوم الأياب و حسن المآب و نعم الثّواب
و ظهور ربّ الارباب و قطع الاسباب و خلع الاثواب الی متی
تهيمون فی فيافی الشّک و الارتياب و تتوارون فی مغرب
الاحتجاب و لن تدخلوا فی مدينة اللّه العزيز الوهّاب
بعد ما فتحت الابواب و تيسّر الاسباب اتقنعون بالسّراب
من اعذب الشراب اتحتجبون بما عندکم عن منزل الکتاباتشتغلون باقبح الوجوه عن جمال تشوّق الی الوفود ببابه
مطالع القدس فی الاکوار و تمنّوا الشهادة فی سبيلهمشارق الانوار فی الادوار اتحسبون انفسکم علی علم من
الکتاب لا و ربّ الاسماء و الصّفات بل انتم اغتنمتم ظنوناً
من العلوم و غفلتم عن جمال المعلوم و اشتغلتم باوهام
من الفنون و ترکتم جواهر المقصود الّذی کان مکنوناً فی
کتب اللّه العزيز الودود هل ينفع السّراج بعد ما استضاء
الآفاق بنيّر الاعظم الوهّاج ام يشفی السّقيم ماء الحميم
ص ٥٤بعد الّذی ظهر الدّرياق الاعظم و الاکسير الاکمل الاتمّ ام يروی
الغليل العليل ماء الصديد بعد ما تلاطمت طمطامالسّلسبيل بظهور ربّ مجيد فانصفوا يا ملأ الاکوان هل
برايحة نافخة روح ربّکم الرّحمن تتعطّر الامکان و تهتزّ
الارواح بروح و ريحان ام برايحة الدّفراء الّتی تنشر من
برهوت الحسبان هل بفيض غمام موجدکم العزيز المنّانالتبيان ام بريح السّموم الّتی تمرّ من وادی النيران
قل هذا مقام لا يجول فی مضماره فوارس القدرة و الاقتدار
من الابرار و الاحرار فکيف هؤلاء الضعفاء من الاشرار
بل من ترک کلّ حديث و خلع کلّ ثياب رثيث و استوهبمن فضل مولاه الملک القيّوم جناح الروح فی ظلّ هذا الجمال
المعلوم ليطير فی هذا السّماء و يدور حول هذا الحمیفی الافق الاعلی و الرّفيق الابهی و انت يا ساذج الحبّ
قل للمتلجلجين من امواج بحر المخزون المکنون و المتبلّجين
من انوار السّاطعة من شمس الحقّ علی هياکل الانزعيّة من
سگّان الجبروت فاطلقوا الاعنّة فی هذا الميدان متّکلاً علی
فضل محبوبکم المّنان و متوکّلا علی ذی الجود و الاحسان
ثمّ انصبوا مقناطيس الجذب فی قطب الاکوان لينجذبقلوب اهل الامکان الی الملکوت و يغضوا الانظار عن التوجّه
ص ٥٥الی النّاسوت ثمّ حرّضوا احبّاء اللّه ان يظهروا بين الخلق
بشيم الحقّ و يترقّوا الی مقام يصبحوا مرايا لظهور اسمائه
بين الوری و مجالياً لطلوع صفاته فی ملأ الانشاء حتّی
تتضوّع رايحة الحقّ من کلّ شؤونهم من حرکتهم و سکونهم
قل يا ايّها الاحباب کونوا کنسايم الاسحار خفيفاً عن
ثقل العالم ثمّ مرّوا علی اشجار هياکل العباد تاللّه
اذاً من هزيزکم ينتبه العالم بذکر مالک القدم و من رايحة
السّاطعة عنکم يحيی رمم عظام الامم و يتزيّن هياکل الوجود
بحلل مواهب العزيز الودود اذاً ترون الامکان کأنّهالتّامّة الظاهرة الباهرة الحاکية عن جمالکم المتجليّة عن
مجلّی الظاهر باسمه الاعظم بين العالم سبحانک اللّهمّ
يا الهی تری ضعف عبادک و مسکنة ارقّائک و عجزهم وانکسارهم تلقاء ظهور قدرتک و سلطانک و فقرهم و اضطرارهم
عند آثار غنائک فانظر اليهم بلحظات اعين الطافک و عاملهم
بفضلک و جودک و احسانک فلمّا امرتهم بجوهر تقديسکو ساذج تنزيهک و اظهار امرک بين بريّتک اذاً وفّقهم علی
ان ينالوا الی هذا المقام الاعزّ الاعلی و هذا المکمن الالطف
الاقدس فی رفيقک الابهی ليحکوا بجودهم عن ساذج امرکبين خلقک و يظهروا بطرازک بين عبادک و يتردّوا برداء
ص ٥٦آثارک فی ملکوت انشائک و يتحلّوا بحلل انوارک فی جبروت
امرک و سلطانک لانّهم فقراء فی فناء غنائک و اذلّاء بباب
عزّک و علائک و انتسبوا اليک بين الامم و استظلّوا فی ظلّ
اسمک الاعظم و لاذوا بکهف ذکرک الاکرم ای ربّ عاملهم
بما يليق لعلوّ جودک و موهبتک و ينبغی لسموّ عطائک و
الطافک حتّی تصحّ نسبتهم اليک فی کلّ العوالم من اعلی
حقايق جوهريّاتهم الی منتهی دقايق انباتهم انّک انتاللطيف المعطی الرّؤوف الرّحيم ان يا حبيب، فاعلم بانّ
فی غيب هذه الآية المبارکة و الکلمة التّامّة و الرنّة الغيبيّة
و النّغمة اللاهوتيّة تجری اودية اسرار لا بداية لها و لا نهاية
لانّها تجری من جبل القدم و تفيض من العين الصّافيةالنابعة الجارية عن يمين عرش اسم الاعظم ولو اراد هذا القلم
الاعلی ان يجول فی شرح معانيها السّاطعة فی فجرالاکرم و الصبح الافخم المتلئلأ بانوار اللائحة من مشرق
بيان مالک القدم بالحان الّتی قد خلقها اللّه فی سرّه
المکتوم و نغماته الّتی قدّرها اللّه فی سرّه المستسرّ بالسرّ
المخزون المکنون لينتهی ابحر الوجود مداداً و ينطویالواح الغيب و الشّهود کتاباً و اثباتاً ما لا يسکن موج من
امواج هذا البحر الزّخّار العجّاج و لا تنفد قطرة من هذا النهر
الطافح الثجّاج لانّ هذا الخليج مستمدّ و متّصل بالطمطام
ص ٥٧الجهنّام الاعظم و انشعب من قمقام اللّه المهيمن العزيز
القيّوم و فی قطرة الفائضة منه غرقت و غابت کلّ العوالم
من الغيب و الشّهود و لکن لا يسعنی مجال الذکر و البيان
فی هذا الاوان و الاحوال لذا امسکت الزّمام و اختصرت
فی الکلام و اجريت قطرة من مجاری الاقلام علی الالواح
معتمداً متوکّلاً علی فضل ربّی المتعال قال جلّ ذکره
و ثنائه و عزّ جنابه من ان يتصاعد طيور عقول اهل العروج
الی معارج سمة اسمه العليّ العظيم يا قرّة العين فاعلم
بانّ القرّة هی برودة العين الحاصلة بعد سکون احتراق
القلب و التهابه لوصوله الی مآربه او انقطاع بکائها او
مشاهدتها ما تشتاق اليه فی بدئها و عودها بمنتهی مناها
و فی هذا المقام تأتی طبقاً عيناً بکلّ معانيها فانظر
ببصر الحقيقة الی کلّ عالم من العوالم الکلّيّة و الجزئيّة
فتراه ظاهراً علی هيئة الانسان باکمل الارکان و احسن
الابداع و اعدل الاعضاء حتّی عالم الملک الّذی هو مقام
التفصيل بالنظر للحقايق الکونيّة و الّا بالنّظر للحقايق
الملکوتيّة اذا نظرت بعين الحقّ هو اجمال الاجمالو غاية الاختصار و ظلّ من دون قرار بالجملة انّ الوجود
فی کلّ المراتب علی احسن التّقويم و اکمل مثال قويم و مرآة
مستقيم يحکی عن حقيقة الانسان و ظواهره و شؤونه و بواطنه
ص ٥٨ذلک العالم و مؤسّس علی هويّة الدّاعية لکيفيّة کلّيّة
او جزئية فما اشتمل عليه حقيقة الانسانيّة القواء الحاسّة
الخاصّة بالکيفيّة المعلومة و انّ اعظم القواء الظاهرة
و اتمّها و اکملها الّتی هذا الوجود قائم بها و تحتاج اليها
قوّة الباصرة الظاهرة فی هذا العضو الشّامخ الرّفيع و کذلک
هذه القوّة موجودة فی کلّ العوالم بمنتهی الکمال و الاتقان
کعالم الانسان الّذی هو عنوان لکلّ عوالم الامکان و کذلک
ساير القوی فقال روح العالمين له الفدا متوجّهاً الی
جماله الابهی فی کرّة الاخری يا قرّة العين ای يا من
قرّت عيون کلّ الاشياء بمشاهدة جمالک و انجلی ابصارالوجود بظهورک و تزيّنت الملکوت بطلوع آثارک کما احترق
کبد الآفاق من نار فراقک و ذاب قلب العوالم من حرارة
شوقک و اشتياقک و حميت عبرات عين الوجود من لهيبقرّت عينه و بردت لوعته و رويت غلّته و شفيت علّته و طابت
سريرته و ربحت تجارته و تنوّرت ظلمته و کشفت کربته و انجبر
انکساره و توسّع انحصاره و انجلی غمّه و ذال همّه و تبيّن
رشده و بلغ اشدّه و عظم قدره و فخم شأنه و تبدّل بالنّور
ص ٥٩ديجوره و انقلب بالميسور معسوره و کمل سروره و حبوره
و وصل غاية بغيته و حصل منتهی منيته ثمّ قال روح العالمين
له الفدا فاضرب علی اهل المدينة ضرباً علی المثلينمدينة الوجود و السّاکنين فی امکنة الواقعة بين البحرين
من الحقيقة و الحدود لانّ حقيقة التّمثيل عند الحقّ هی
بيان الشیء بالايجاد مع الظهور و العيان فی عوالم الرّحمن
و اکماله من حيث الحقيقة و الذّات و عند اولی الرّوح المؤيّدين
بمشعر الغيب الممثّل عين المثل به کينونة و ذاتاً و صفة
و حقيقة لا فرق و امتياز بينهما بشأن من الشؤون و عند
اولی الافئدة المثل هو الممثّل ای متّفق و متشابه مع الممثّل
به ولو بوجه من کلّ الوجوه نفياً و اثباتاً و امّا عند اولی العلم
المثل ما هو المشابه للمثل به ما و هذا ممّا لا يعتدّ به
عند الّذين رکبوا علی سفينة البقاء و ساحوا علی قلزم
الکبرياء و شربوا رحيق الاصفی من کأس الکافور و وصلوا الی
ذروة الغبطة و السّرور فلنرجع الی ما کنّا فيه فقلنا فی بيان
فاضرب لاهل المدينة ضرباً علی المثلين فی النفسينکينونة النّفسين و ذاتيّتهما و هويّتهما فی عالم الظّهور
و الشّهود بعد الکمون لينتبه بذلک سکّان ملکوت الانشاء
ص ٦٠و ينقطعنّ عن کلّ شیء مقبلاً الی فناء باب عزّ احديّتک
و متّکلاً علی فضلک و الطافک و معتمداً علی جودک و احسانک
و لائذاً بکهف حفظک و کلائتک و منقطعاً انظارهم منلانّ الّذی تنقطع عنه سوابق فضلک و تأييدات غيب احديّتک
اقلّ من طرفة عين لينزل من اعلی الدّرجات العليا الی
ادنی مراتب الجهل و العمی و يتساقط عن ذروة العزّةو العلی الی درک اسفل الذّلّ و الشّقی ليس لاحد المناص
عند اشتداد قواصف الامتحان و استمرار عواصف الافتتان
الّا من حفظته فی سرادق حفظک و حرسته بلحظات اعينرحمانيّتک انّک انت الحافظ الغفور الرّحيم فامّا النّفسين
احدهما اوّل من اصطبح سلاف الالطاف من ايادی الفضلاستشرق باشراق انوار اللّه العزيز القيّوم و اوّل نهر انشعب
من طمطام اللّه الملک المهيمن الغفور و اوّل نفس انبعثت
عن رقد الاوهام و طلعت و لاحت عن مطلع الايقان و اوّل من
تردّی برداء العزّ فی کور البيان و سمع نداء اللّه الملک
العزيز العلّام من الذروة العليا و المرکز الاعلی و نادی
بکينونته و ذاته و حقيقته و قلبه و فؤاده و لسانه بلی
ص ٦١جعله اللّه مقدّساً عن عرفان اهل الانشاء دنی فتدلّی
فکان قاب قوسين او ادنی و دخل الجنّتين المدهامّتينو شرب من العينين النّضاختين و خاض فی البحرين الاعظمين
و جاس خلال الدّيارين و اقطف من ثمرة الشجرتين المرتفعتين
و احتوی المقامين الاعليين و اشتمل علی الحرفين الاکملين
و جمع الکلمتين التّامّتين و طلع عن افق الکبرياء کظهور
النّيّرين الانورين و الاح الخافقين و اضاء المشرقين و اشرق
المغربين فکان خطّ الفاصل بين الظلّ و النّور و نهاية الليل
و مبدأ صبح الظّهور و مطلع الفجر بطلوع شمس الحقّ علی
هياکل الّذين شربوا من کأس الکافور و هو الذّکر الاوّل و الطراز
الاوّل و المشيّة الاوّليّة فی کور البيان فامّا النفس الاخری فهی
ظلمة الدّيجور و اصل الشّرور المختال الفخور و المتکبّر الکفور
المحتجب بسبحات الجلال عن الّذی جاء فی ظلل منالانوار المسمّی باسم الخوار من لدی اللّه العليّ المقتدر
القهار ثمّ قال جلّ و عزّ قد قدّر اللّه لاحدهما حول الباب
جنّتين من الشّجرين المرتفعين ای قدّر اللّه الّذی استنار
بوجهه الآفاق فی يوم الميثاق مقامين من الاسمين الاعظمين
المشرقين من المشرقين المستضیء بهما المغربين الظاهر
علی شکل التربيع فی هيئة التثليث فی الافقين و احتوت جنّة
ص ٦٢الاولی علی مشاهدة الذات من دون الحجبات و ظهور الحقّ
بجميع الاسماء و الصّفات و فی خلالها تجری انهار الکافور
من ذروة الغيب باطن الظهور و فيها تنبع عين الّتی تشرب
منها المقرّبون و ارتفعت قصورها الی ان اتّصلت الی مقام
الّذی انقطع الذکر عن علوّها و سموّها فی ملکوت الابداع
و تزيّنت حوريّاتها بحلل البقاء و ظهرت بطراز اللّه و شؤونه
بين ملأ الاعلی و استقرّت شمسها فی کبد السّماء منتهی
نقطة الاوج خطّ الاستواء من ازل الآزال و تلئلأ نجومها
عن افق التقديس الی دهر الداهرين و امّا الجنّة الاخری
فهی مقام اهل التوحيد المتقمّصين بقمص التّفريد الّذين
سکنوا تحت عرش الکبرياء و يطوفون حول کرسيّ الرّفيعمقام لا يسمع فيه صوت الاّ صوته و لا يصغی ذکر الّا ذکره
و لا يشهد شیء الّا و يدّل بکينونته و ذاته و صفاته و افعاله
علی جوهر الحقّ الظّاهر بملکوت الاشياء فی هيکل المکرّم
و الاسم الاعظم و الرّمز المنمنم و لقد زيّن اللّه کلتا الجنّتين
المدهامّتين بالشجرين المرتفعين بالحقّ علی اتلال القوّة
و القدرة ارض الزّعفران جبل المسک کثيب الاحمر و کلّ واحد
منهما انشعبت اغصانه و تفنّنت افنانه و تورّق و ازهر و اثمرّ
و امتدّ و نشأ و استطال حتّی ملأ الآفاق من جواهرمقام الظّهور و مقام البطون قال عزّ و جلّ احدهما يسقی
الماء فی الحوضين ای انّ ماء التجلّی الّذی انزله من
سماء الغيب و غمام الوجود علی اراضی الحقايق و الانبات
و فاض علی اتلال کينونات المنبعثة بظهور کلمة التوحيد
علی هيکل المکرّم و المطلع الاقدس و الاعظم و سالت اودية
القدس علی اسم اللّه العزيز الافخم انّه جمع فی هذين
الحوضين المتدفّقين الطّافحين احدهما بزلال سلسالالتکوين و الآخر بفرات السلسبيل التشريع علی الممکنات
و حقايق الابداع و جواهر الاختراع تفيض منهما و کلّالحوضين بفضل اللّه المقتدر المهيمن العليّ الکريم و قال
عزّ و جلّ و الآخر يشرب الماء فی الکأسين ای کأس الحيوة
الباقية الابديّة الالهيّة و کأس العلم الّذی کان موهبة
من لدی اللّه العليّ الابهی و هو کطمطام يتموّج فی ذاته
و يقذف علی سواحل قلوب السّائلين من لئالئ الحکمة الّتی
من اوتيها فقد اوتی خيراً کثيراً قوله جلّ و عزّ و هما قد کانا
باذن اللّه حول النّار ای حول النّار الموقدة الّتی اشتعل
منهما العالم و ظهر من زفيرها نداء اللّه الملک المقتدر القيّوم
و تلهّبت فی قطب الامکان و اثّرت فی الاکوان علی شأن
ذابت منها الاحجار و تأجّجت منها البحار و سيّرت الجبال
ص ٦٤و اندکّت الاتلال و احترق منها کبد الشّمس و ذاب قلب کلّ
کوکب سيّار قوله عزّ ذکره فی المائين موقوفاً ای ماء الوجود
و الحياة الّذی فاض من سحاب الامر فی کور البديع علی اکمل
موجود و ماء العلم الّذی کان مستقرّ العرش الرّحمن قبل
خلق الاکوان و لقد جری عليه حکم الماء لانّ به احييت الممکنات
و اهتزّت الموجودات و به حياة العالم و به ربت اراضی
المعرفة و انبتت سنبلات المعانی و الحکمة و کذلک يعبّر
بالنّار لانّ به اوقدت نار محبّة اللّه فی قلوب الاخيار
من الابرار و احترقت حجبات الاحرار و ظهرت حرکة الکلّيّة
فی شريان الوجود بحيث لو اجتمع الثقلان علی ان يمنعوا
هذه الحرکة من العالم لن يقدروا و لن يستطيعوا ولولانّ باهتزازه اهتزّ کلّ شیء و انّه کنسائم الرّبيع ما مرّ علی
شجر من اشجار هياکل المقبلين الّا و البسه خلع العرفان
و زيّنه باوراق المعانی و البيان و کلّله بازهار الحکمة و التبيان
و کذلک قلع اشجار هياکل المحتجبين من اصلها و اسّهاعن ارض الوقوف و جعلها لايقاً للنيران و حطباً لجحيم الحرمان
و کذلک يطلق عليه اسم التراب لانّ به کان و يکون سکون
الوجود و اطمينان القلوب و استقرار النّفوس و وقار المخلصين
و سکينة المقرّبين لو لاه لاضمحلّت حقايق الممکناتو انشقّت ارض الاختراع و تفتّتت جبال الهويّات و انعدمت
الحقايق و القابليّات و عند تصادم سطوات يوم الهولالاکبر و الفزع الاعظم و الزلزال الّذی ارتجّ منه قوائم العالم
فلنرجع الی ما کنّا فيه قال عزّ ذکره و علی الآخر نهرين
فی ارض المغربين ای الّذی ابی و استکبر و اعرض و ادبر
و عبس و انکر و نکص علی عقبيه و اضلّ صاحبيه و رهق وجهه
غبرة النّار الملّقب بالخؤار فکان فی اسفل النيران محترقاً
بلهيب الحرمان و لقد من الله عليه بالورود علی النهرين
المنشعبين من البحر الاعظم الجاريين باسم اللّه الارحم
الاقدم الاسمين الاعليين و الرّسمين المنمنمين الّذين کانا
يبشّران الامم بظهور جمال القدم نقطة الاولی و ييقظون
النّاس بطلوع نيّر الاعظم من افق الهدی و ينادون باعلی
النّداء و يصرخون فی برّيّة البقاء قد اقترب ملکوت اللّه
و انّ الاوان ان يضع الامکان حمله و يتجدّد اثواب الوجود
و يحيی خلق البديع فی کور الجديد و ينشأ رايات الحقّ
علی اتلال القوّة و القدرة و يأتی جنود الغيب من سماء الامر
و تنزّل ملائکة النّور و تنکشف ظلمات المستجنّة فی غياهب
القلوب و هذان النّهران العذبان السّائقان السلسبيلان
قد جريا باسم اللّه فی ارض المغربين ای فی نهاية کور
ص ٦٦الفرقان عند فقود الآثار و افول اشعّة السّاطعة عن شمس
الحقّ فی ذلک الدور و الاوان بحيث غاب نوره و توار نجومه
و غربت شمسه و اختفی بدره و احاطت الظلمات مشارقالوجود و مغاربه و بذلک ايقن المخلصون بانّ اقترب صبح
الهدی و طلوع شمس الحقيقة عن مشرق البقاء و انّ الاوان
ان يبعث الانام عن رقد الاوهام بين يدی اللّه العزيز
العلّام ثمّ قال عزّ و جلّ و قد کان له حيتان فی احدی
الخليجين ای قد کان لهذه النّفس الخبيثة المجتثّة الباطلة
حيتان ای اتباع و اشباع من الّذين کانوا حيتانا فی احدی
الخليجين ای کانوا داخلين فی ظلّ الاسم الجليل و السرّ
النبيل و الخليج المنشعب من البحر الاعظم و النّور المکرّم
.... و خاضوا فيه و انتسبوا اليه لکن لمّا رجع هذا الخليج
الکريم الی البحر الاعظم دخلوا هذا الحيتان فی برّيّة
برهوت هذا الشيطان و وقعوا فی الذّلّ و الخسران و غفلوا
عن الماء العذب الحيوان الجاری عن يمين عرش الرّحمنو احتجبوا باوهام شرّ الانعام عن جمال اللّه العزيز العلّام
فظلّوا خائضا فی غمرات الجهل و العمی و تائهاً فیمفازة الغيّ و الطّفی و محترقاً من يحموم الغلّ و البغضاء
و محجوباً عن کوثر الحيوان و محروماً عن الفيض الّذی نزّل
من غمام ظهور مالک الاسماء و الصّفات ثمّ قال روح من
ص ٦٧فی الملک فداه فقال لصاحبيه الاوّلين انّکما علی الامر
فی الآخرين و انّی ما اظّن الحقّ فی السّاعتين قائمتين
ای قال ذلک المغرور الجهول لصاحبه الاوّلين ای الاسمين
الاسبقين المبشّرين انّکما علی المنهج القويم و الصّراط
المستقيم و اقرّ و اعترف بهما و استظلّ فی ظلّهما ولکن اعرض
عن خالقهما و رازقهما بقوله انّی ما اظنّ الحقّ فی السّاعتين
قائمتين ای انکر السّاعتين و جحد القيامتين بعد ما قد
قامتا بالحقّ و ظهر الحشر الاکبر بما کشف الغطاء عن وجهه
جمال الاطهر و قامت الطامّة الکبری بما طلع جمال القدم
عن مطلع البقاء و هاتان السّاعتان التقتا و التصقتا فکانت
الاخری باطن الاولی و بذلک تزلزلت الارض و انفطرت السمّاء
و ارتجّ ارکان ملکوت الانشاء و نسفت الجبال و تسجّرت البحار
و انطمست النّجوم و انخسفت الاقمار و وضعت کلّ ذات حمل
حملها و ضجّت القبائل و الامم و صرخت الاقوام و الملل
و قبض الرّوح من کلّ ذی روح بالنفخة الاولی ثمّ نفخ نفخة
اخری اذاً کلّ قيام ينظرون و اشرقت ملکوت الانشاء بما اشرق
و الاح جمال اللّه العليّ الابهی من مطلع العماء و قرّت
عيون کلّ الاشياء بلقاء ربّها و انجلت ظلمات الدّهماء
و ظهرت ملکوت الاعلی و نزلت الآيات من جبروت مليک الاسماء
و الصّفات ثمّ قال روحی له الفداء و هو علی الکفر باليقين
ص ٦٨المجتجثّة الباطلة الموقوفة علی شفا حفرة النّار الواردة علی
شفا جرف هار علی الکفر و الطغيان و الضّلالة و الخسران
للانفس الّتی هی نفسه و النّفسان المردودان الّذان کانا
صاحبتيه فی العداوة و البغضاء علی اللّه المهيمن القيّوم
المقبلان بالبعل و العجل الغشوم لانّهم اوّل من نقضالميثاق و اظهر النّفاق و استکبر علی اللّه و اعترض عليه و جحد
برهانه و انکر سلطانه و ارتفع نباحه و صعد قباعه فی کور
البيان و بذلک رجع الی اسفل النيران و رهقته وجهه غبرة
الخذلان و کان فی الاخسرين اعمالاً و الاثقلين اجمالاً و الاسفلين
درکاً و مکاناً فتبّاً له ثمّ ذهقاً له و لامثاله و اعوانه فبئس
مثوی المعرضين ثمّ قال جلّ اسمه تاللّه الحقّ فانصفوا
بالحقّ فايّ النفسين فی حزيين قد کان حول النّار مجهودا
الا يا معشر الوجود فانظروا لبصر الاطهر الّذی انجلی بالکحل
الانور و ما ارتدّ من منظر الاکبر فی يوم ظهور مالک القدر
و احکموا بالحقّ الخالص فايّ النفسين فی الحزيين قدکان حول النّار الموقدة الرّبانيّة الّتی اشتعل منها العالم
معهوداً مقبولا احدهما اقبلت الی ربّها بوجه ناضر و جبين
باهر و عين ناظرة و اذن واعية و لسان ناطق بذکر اللّه و قلب
مشتعل بنار محبّة اللّه و روح متولّه فی جذباته و فؤاد منطبع
ص ٦٩فيه آياته و اقرّت بوحدانيّته و اعترفت بفردانيّته و خضعت
لجنابه و خشعت لحکمه و سلطانه و فدت روحها و ذاتهاو کينونتها فی سبيل ربّها و استفاضت من الفيوضات الالهيّة
و استشرقت من انوار شمس الحقيقة فکانت مشيّة الاوّليّة
و مبدأ الوجود فی کور البديع و الذّکر الاوّل و الطراز الاجلّ
و النّور السّاطع و البرق اللامع و الکلم الجامع و اليقين الواقع
و استنار الآفاق من اشراقها و تزيّن الفردوس بجمالها
و دارت کؤوس رحيق المختوم باسمها و جرت انهار الکافور
بذکرها و لهجت السن المخلصين بثنائها و غنّت الطّيور
فی حديقه السّرور و الحبور بنعتها و اوصافها و طارت الی
ملکوت الاعلی باجنحة قدسها و صعدت الی الرّفيق الابهی
بقوّة القوی و نالت الدرجة العليا بفضل ربّها العليّ الابهی
طوبی لها و حسن مآب فامّا النّفس الاخری ولّت وجههامدبراً و ارتدّت عن فناء الحقّ مستکبراً و رجعت الی الجحيم
خائباً خاسراً و سُقِيَتْ حميماً و غسّاقاً جزاء وفاقاً و ذاقت
من شجرة الزقّوم بغضاً و شقاقاً الا يا معشر الوجود فانصفوا
ای النّفسين فی النشأتين قد کان بالحقّ علی الصراط القيّم موقوفا"
انتهیمشاهده نمود و روز بروز در تزايد و تکاثر ديد لهذا خواست
که بحقيقت مقاصد اين حزب پی برد جميع نوشتجات و الواح
و کتب را از اطراف جمع کرد بقسمی که حقيقت انسان حيران
ميماند که چطور اين قسم توانست که جمع نمايد و محفلی از
نفوس متعدّده که در لغات شرقيّه نهايت مهارت را دارند
تشکيل کرد و جميع اين الواح و کتب و رسائل را تحقيقو تدقيق نمودند و بحقيقت مسلک و مقاصد و نوايای اين حزب
و تعاليم الهيّه و احکام پی بردند بعد از اين تحقيقات
و تدقيقات چون بحقيقت حال واقف گشت نهايت حمايت رااين دو مفتری ميخواهند مسئلهای را که دول تحقيق و تدقيق
آن نموده و بحقيقت پی برده آنرا مشتبه نمايند ... "هو الابهی- ای مستضیء از انوار شمس حقيقت، از قرار مسموع
بل از آثار مثبوت بل استغفر الله مشهود و مشهور که آن بنده
ص ٧٣جمال مقصود را پيراهن تنگ است و بقاء در بدن و تن عار
و ننگ شب و روز آرزوی جانفشانی دارند و هوای آتش فشانی
و لئالئ افشانی مقام فدا بسيار مقبول و مطلوب ولی اليوم بايد
چنان بود که در هر ساعتی شهيد گشت و در هر دقيقههزار جان فدا نمود امّا شهادت يکدفعه جان باختن و تا
فضای اوج اعظم تاختن است ولی خوشتر آنکه در اين بساط
بکمال فرح و انبساط هر آن صد هزار جان فدا نمود و بخدمت
امر حضرت احديّت قيام کرد و بميدان بسالت و هدايتمتشتّت کرد و صفوف سپاه غفلت را در هم شکست و صف جنگ
روحانی بياراست و سپاه معانی ترتيب داد و علم دانائی
برافراخت و هجوم شديد بر لشکر جهل و نادانی نمودو چون ازين رزم مظفّر عودت گرديد عزم بزم ملکوت ابهی کرد
با کوس و حشم و چتر و علم حرکت نمود و با کمال بشارات
عنايات به ملکوت ابهی با کوس و آيات ظفر و فتح و رايات
نصرت و غلبه شتافت اين خوشتر و دلکشتر است.ربّ و رجائی لک الحمد علی ما انزلت علينا هذه المائدة
الرّوحانيّة و النّعمة الرّبانيّة و البرکة السماويّة ربّنا وفّقنا
علی ان نطعم من هذا الطعام الملکوتی حتّی يدبّ جواهره
اللطيفة فی ارکان وجودنا الروحانيّة و تحصل بذلک القوّة
السّماويّة علی خدمة امرک و ترويج آثارک و تزئين کرمک
باشجار باسقة دانية القطوف معطّرة النفحات انّک انتالکريم انت ذو فضل عظيم و انّک انت الرّحمن الرّحيم ع ع
مطلب شصت و هشتمربّ و رجائی لک الشّکر علی هذه النّعماء و لک الحمد علی
هذه الموائد و الآلاء ربّ ربّ اعرج بنا الی ملکوتک و اجلسنا
علی موائد لاهوتک و اطعمنا من مائدة لقائک و ادرکناانت الکريم الوهّاب و انّک انت المعطی العزيز الرّحيم
و عليک التّحية و الثّناء ع عای ثابت بر پيمان، در اين ايّام ستمکاران از هر طرف
دست تطاول گشودهاند و گرگان دندان تيز نمودهانديکنفر از مظلومان را در وسط روز علی رؤوس الاشهاد پاره پاره
نمودند ابداً کسی قاتلان را عتاب ننمود تا چه رسددر حصار خراسان در يکسال قريب بيست نفر را کشتند رئوس
بعضی را بر سر نيزه نمودند و با طبل و دهل در کوچهعدليّه بمظلومان ستمديده گفتند برويد در نزد ملّای ظالم
تربت اثبات دعوی نمائيد و حکم بگيريد تا مجری گرددو ما بيش از اين در حقّ شما دادرسی نتوانيم. در شيراز
اين روزها گرگان خونخوار اتّفاق نمودند و قرار دادهاند
که شش نفر معلوم الاسماء را بقتل رسانند و ششصد نفر را
سرگون و نفی نمايند. باری از هر طرف ظالمان در جولانند
ص ٧٦و اين مظلومان در نهايت خطر و ابتلا با وجود اين اطاعة
لامر الله ساکت و صابر در دربار حکومت تظلّم و داد خواهی
کنند ولی حکام ابداً اعتنا ننمايند. دو نفر اسماعيلی را
کشتند حکومت چون دادخواهی کرد تعدّی بر اسماعيليانکه آن نفوس منتسب بمحمّد خان رئيس اسماعيليانند و او در تحت
حمايت دولت خارجه است لهذا دادخواهی شد اينمظلومان نيز در ظلّ حضرت احديّتند بحضور اشرف اولياء
امر عرضه داريد از سرشک ديده يتيمان ستمديدگان حذرلازم زيرا سيل خيز است و از دود آه مظلومان پرهيز بايد
زيرا شررانگيز است تأييد و توفيق از عدل و دادخواهیو روز بدرگاه احديّت بگرييم و بزاريم و عادلان را نصرت طلبيم. ع ع
مطلب هفتادم- سطوت ميثاقحضرت فروغی عليه بهاء الله الابهی (٢٠ ربيع الاوّل ١٣٢٨)
الهی الهی هذا عبدک الخاضع الخاشع بباباحديّتک المتذلّل المنکسر الی ملکوت رحمانيّتک المنجذب
ص ٧٧الشدّة و البأساء و وقع تحت مخالب الاعداء و هو منفرداً
يقاومهم بکلّ قوّة و قدرة حيرت العقول و الافکار ربّ اجعله
علماً خافقاً فی الآفاق و نجماً بازغاً فی افق الالطاف و شجراً
رشيقاً فی حديقة الوجود و کاساً انيقاً طافحة بصهباء
المحبّة بين اهل الشّهود انّک انت الکريم انّک انت١٣٢٨مورّخ بود رسيد مرقوم فرموده بوديد که جواب نامهها
نرسيده و حال آنکه آنچه مکاتيب مهمّه از شما وارد شد
در هر وقت با عدم مجال فوراً جواب مرقوم گرديد قسمبروی و خوی حقّ که مجال بکلّی مفقود اگر جميع ايّام خويش
را فدای قرائت مکاتيب کنم از عهده برنيايم ديگر ملاحظه
نما اين جسم عليل و شخص وحيد بايد رسائل مفصّله کهتأليف ميشود هر يک را بکمال دقّت ملاحظه نمايد و همچنين
جميع مکاتيب وارده بايد قرائت شود و آنچه مهمّ استالحمد لله که حضرت حيّ توانا اعدا را بجزای خويش رسانيد
ص ٧٨سالار فرار کرد و سائرين را نيز بجزای خويش گرفتار فرمود
و مصداق ما صدر من قلم الميثاق ظاهر و عيان شد که مرقوم
شد لا تبتئس بما فعل کلّ عتلّ زنيم ستستقرّ الامورو النصر لکلّ عبد غيور واضح و پديدار شد و انّ جندنا لهم
الغالبون محقّق گشت. ذکری از شخص معهود نموده بوديداينگونه اشخاص و صد هزار امثال آنها بقدر خردلی اهمّيّت
ندارند عنقريب ملاحظه خواهيد فرمود که کلّ با عنق منکسر
خائب و خاسر با کثافت بشره بباد لقوه مبتلا گردندنفوس بمنزله بعوضند چندی در گل و کثافات خويش ميغلطند
يک عربدهای مياندازند و عاقبت کان لم يکن شيئاً مذکورا
معدوم گردند. بکرّات و مرّات تجربه شده است لايق ذکر
نيستند و انّک انت فاشدد ازرک علی خدمة امر اللّه و قوّ
ظهرک علی عبوديّة ربّ الملکوت ثمّ اطمئنّ بفضل مولاک
بما جعلک شريکا و سهيماً لعبد البهاء فی عبوديّة البهاء
اگر جميع ملوک ارض با جميع قوی بخواهند مقاومت عبدالبهاء
نمايند فو ربّی و مولائی که عاقبت کلّ مخذول و منکوب
ميشوند و بدرک اسفل السّافلين راجع گردند اينها کهلايق ذکر نيستند . ملاحظه فرما آنچه از قلم ميثاق تا بحال
ص ٧٩صادر فرداً فرداً کلّ واقع ديگر چه تأييدی اعظم از اين
است. اين بتوفيقات جمال ابهی است و هو يکفينی عن کلّ
شیء و لا يکفينی عنه شیء من الاشياء انّ ربّی لعلی صراط مستقيم ع ع".
مطلب هفتاد و يکم- فضائل ذاتيّه انساناعيان در حيّز افتقار مشاهده گردد عناصر متنوّعه متفاعله
متألّفه متفارقه در نهايت انتظام بنظم حقيقی مشهود و
واضح ترکيب و تفصيل و اجتماع و تفريق و امتزاج و امتشاج
بر نهايت اتقان و ترتيب مباين تصادفی ببصر حقيقی جمال
حقيقت رخ گشايد و بمشام پاک رائحه طيّبه استشمام گردد
قوّه اثيريّه چون تموّج نمايد نورانيّت در آفاق مشهود شود
هر چند حقيقتش مستور ولی تموّجاتش معلوم حرقت و آه و
فغان ظاهر و عيان ولی حقيقت عشق پنهان آيا پنهانیو جانان اين روح چون بیفتوح گردد مرده صد ساله بينی
ص ٨٠حقايق معقوله مکشوف و ملحوظ دانای بيننده. پس از خصائص
ذاتيّه انسان و فضائل غير متناهيه نوع جليل ادراک حقايق
معقوله بود نه محسوسه و کشف اسرار مجهوله بود نه اشتغال
بموادّ معلومه مشهوده و البهاء علی اهل البصيرة ع ع.
مطلب هفتاد و دوّم- اهمّيّت صلوة و صياممياندوآب برادر حضرت شهيد جناب آقا ميرزا حسين عليه بهاء الله:
هو اللّهای ثابت بر پيمان، از قرار معلوم بعضی از نفوس که از يزدان
بيزارند و باهرمن همراز و همگفتار در سرّ سرّ نغمهای آغاز
کنند و ناس را از راه راست منحرف و منصرف نمايند گويند
که بعد از جمال مبارک روحی لاحبّائه الفدا قبل الالف
المنصوص فی الکتاب ممکنست نفسی نعوذ باللّه شريک عظمت
و جلال او گردد و بابدع جمال جلوه نمايد معاذ اللّهمردود درگاه کبرياء و عبدالبهاء از چنين اشخاص بيزار
همچنين صلوة و صيام از اعظم فرائض اين دور مقدّس است
اگر نفسی تأويل نمايد و تهاون کند البتّه از چنين نفوس
احتراز لازم و الّا فتور عظيم در دين الله حاصل گردد.
بايد حصن حصين امر اللّه را از سهام نقض و کين چنيناشخاص محافظه نمود و الّا بکلّی اساس دين الهی منهدم
گردد البتّه صد البتّه که اگر رائحه آن کلمه که از ذکرش
خجلت ميکشم و بخدا پناه ميبرم از کسی استشمام نمائيد
بکلّی احتراز کنيد. جمال مبارک از چنين شخص بيزارو حضرت اعلی در کنار و عبدالبهاء را عدوّ خونخوار است
جميع احبّا را باخبر کنيد تا در حذر باشند.فخاطب کلّ امير او عظيم او فيلسوف شهير او سياسی جليل
________________________________________________(١) مقصود کونت لئون تولستوی نويسنده شهير روسی است.
ص ٨٢.... و امّا قضيّة اخذّ التعهّد من مظلوم آلافاق و اجباره
علی الخروج جبراً من وطنه الی سائر الاقطار و عدم قبول
سائر الدول و قبول الدولة العليّه (١) مع شروط قويّه هذا
الکلام اخترعه المرجفون من الاعداء فلا اصل له ابداً
لانّ الجمال المظلوم طلب بنفسه من دولة الايران اذنالهجرة الی العراق و الی الآن الاوراق الرّسميّه من صدارة
ايران و سفارة الدولة العليّه (٢) فی طهران موجودة فی اليد
و ناطقة مصرّحة بانّ الجمال المظلوم هو الّذی طلب الهجرة
و لم يجبره علی ذلک احد فبوقتها السفارات الاجنبيّهکلّشیء ولکن اعدائنا من الايرانيين فی العليّه اشهروا
بانّ الجمال المظلوم فرّر هارباً من ايران الی بغداد و لم يفحص
احد من اولياء الامور هذه القضيّة بل صدّقوهم من دون
بيّنة و برهان هذا حقيقة الامر و الاوراق الرّسميّه الموجودة
ناطقة لهذا و شاهدة عليه فاذا صادف وجودکم لهذا_______________________________________________________
(١) مقصود از دولت عليّه دولت عثمانی است که آنزمان عراق
جزو متصرّفات عثمانی بوده است. (٢) مقصود اسلامبول است.
ص ٨٣و امّا ما رسمت فی حقّ الکونت انّه رجل يحبّ الخير لعالم
الانسان هذا هو الصحيح ولکن لم يهتد للطريق الموصلالی هذا الآمال فخاض فی بحار السياسة و الافکار و تاه فی
بيداء التصوّرات الّتی ما انزل الله بها من سلطان و ظنّ
انّ تلک الوسائط الطفيفة يتيسّر الترقّی و النجاح للارواح و
الاجسام تلک مبان کانت لبعض الفلاسفة فيما غبر من الازمان
فلم ينجحوا و لم يفلحوا بل ذهبت مساعيهم سدی و خابالمنی و حدث الفوضی و کانت البليّة الکبری و امّا سعادة
الوری ففی العدل المألوف و حبّ المعروف و اعطاء کلّ ذی
حقّ حقّه من طبقات الخلق لانّ الايجاد الالهی متفاوت الدرجات
من حيث العقول و الهمم و الادراکات فکيف يمکن المساوات
و هل من الممکن الغاء المکافات و المجازات فهذان امران
مداران للتمايزيين الانسان و ليس قطع الاجرام فی حيّز
الامکان المستدعية للمجازات و هی ترمی فی اسفل الدّرکات
هل يستوی العقلاء و البلهاء ام يتساوی السهيلو السها کلّا بل خلق الله النفوس اطواراً و جعل لکلّ واحد
منهم شأناً و مقداراً منهم الذئاب و منهم العقابمنهم البغاث و منهم البازی الاشهب المغوار منهم الشجرة
المبارکة البديعة الفاکهة و منهم شجرة الزقّوم الشديدة
السموم و منهم الصدف اللطيف و منهم الخزف الکثيفالعدل و الصيانة و الفضل حتّی يصبح الکلّ فی عيشة راضية
و راحة وافية، و سعادة کافية و نعمة وافرة و امّا حضرتکم
فارسلوا لذلک الشخص الجليل ترجمة الالواح من الاشراقات
و التجلّيات و البشارات ....سبب عفو قصور است و علوّ درجات مؤمنين و مؤمنات و چون
در اين عالم ضعف طبيعت و مقتضای بشريّت حجاب و نقاباست و مقتضی انوار کشف اسرار و هتک استار پرده برافتد
و حقيقت جلوه نمايد ارواح مؤمنين احبّای الهی را بمقتضای
جهان روحانی ديدار ابدی و وصلت سرمدی حاصل گردد... "
ص ٨٥و شقاق نيست. واللّه الّذی لا اله الّا هو اگر اتّحاد
و يگانگی در ميان ما بکمال درجه چنانکه رضای"از وبا مرقوم نموده بوديد در قرآن ميفرمايد و لقد اخذناهم
بالعذاب الادنی دون العذاب الاکبر لعلّهم يرجعونيعنی نفوس غافله را بعذاب دنيا مبتلا کرديم پيش از عذاب
آخرت که شايد متنبّه شوند و رجوع الی الله نمايند ولی اين
مردم نه چنان در خواب که صور اسرافيل نيز بيدار کندتا چه رسد بصوت و نفير وبا و شيپور طاعون جفا سبحان الله
اين قوم جهول خروج از جنّت را از معجزات شيطان ظلومفهميدند و تسلّط وبا را از بیحرمتی بخواجه بوالعلی شمردند
اين چه جهالت است و اين چه بلاست ذرهم فی خوضهم يلعبون".
مطلب هفتاد و هشتمو امّا نسبت نزول اين بلا و قهر و غلا که بحضرات احبّا ميدهند
که آنان سببند بعينه در زمان حضرت رسول روحیله الفدا در مدينه واقع شد وقتيکه هجرت بمدينه فرمودند
از ظلم و نفاق نفوس خبيثه قحط و غلا حاصل شد ولی اين
بلا را نسبت برسول خدا دادند پس اين آيه مبارکه نازل شد
ان تصبهم فی حسنة يقولوا هذه من عند الله و ان تصبهم
من سيّئة يقولوا هذه من عندک قل کلّ من عند الله فما
لهؤلاء القوم لا يکادون يفقهون حديثا ..."از امتحانات هيچ محزون نگرديد زيرا امتحان و افتتان
حصار اشرار و سبب ظهور کمالات ابرار است لهذا بايدبسيار ممنون و خوشنود بود چه که مقصد از ظهور نور مبين
تربيت نفوس مبارکه است و اين جز بامتحانات الهيّه ممکن نه
بلکه جميع مستغرق بحر هوی و هوس ميماندند چونبحقّ و متوجّه الی اللّه و متخلّق باوصاف رحمانی و مستمدّ
از فيوضات آسمانی شوند".اين اقليم و سروران کشور از سلاله نفوسی هستند که بحضور
حضرت رسول روحی له الفدا رسيدند يعنی اغلب بزرگانمملکت از خاندان انصار و مهاجرانند که مسلسل اين دودمان
از عهد حضرت رسول عليه السّلام تا اين زمان سروری کشور
را داشتند و از اعيان مملکت بودند و بنسبت بيکی ازبندگان آستان افتخار نمايند مثلاً گويند که ما از سلاله حذيفه
يمانی و يا اينکه از دودمان اويس قرنی هستيم و افتخارها
نمايند و بر کلّ برتری جويند و فی الحقيقه از سايرين ممتازند
هر چند اويس ساربان بود ولی بايمان و ايقان در يومظهور چنين مقام پيدا نمود که بعد از هزار و سيصد سال
سلالهاش ممتاز و مفتخرند و در اين دور اسم اعظم و نور قدم
و هيکل مکرّم صد درجه اعظم است ولی حال معلوم نيستافقی نوری از آن محبوب بيهمتا و ذات يکتاست و آن ذات
غيبی در مغرب هويّه مستوی و نرد محبّت با عشق خود ميبازد.
يار با ما از ازل بیما و من عشق را میباختی با خويشتن
اين عشق و محبّت عين ذاتست که باعث جميع شورعلم است و آن علم در هر دوری باسمی از اسماء تجلّی بخشد
که سلطان جميع اسماست و جميع اسماء طائف حول ايناسمی که حضرت علم در او مستور است جمعند و تمام از مرتبه
علم موجود شدند و هر يک را دو جنبه باشد يکی مقامناسوتست که تعلّق بجسم دارد ثانی مقام ملکوتست که تعلّق
بعالم روح دارد. ناسوت ظهور نار است ملکوت ظهورنور و اليوم سلطان نار و نور موجود آنچه در اين دو رتبه
ظاهر گردد باراده سلطان ظهور است که حضرت علم باشدو جميع اشياء بواسطه علم معلوم ميگردد و آن ذات غيبی
را هيچ نفسی عارف نشده و نخواهد شد ميفرمايد مناين علم سينه بسينه شرح ميشود و دل بدل میسپارند يعنی سرّ است.
سر دهانند که سر داده و سرّ میندهندو اطّلاع اسرار خواهد و اين بنگارش نامه منوط و مشروط است".
مطلب هشتاد و سوّم- امانت و ديانت"در خصوص معاملات احبّا با يکديگر مرقوم نموده بوديد
اين مسئله اهمّ امور و اين قضيّه را بايد نهايت اهتمام
داد . ياران الهی بايد با يکديگر در نهايت امانت واگر انسان در خانه خود با متعلّقان و ياران در نهايت
امانت و ديانت معامله ننمايد با بيگانگان هر چه بامانت
و راستی معامله کند بیثمر و نتيجه ماند اوّل بايدنه اينکه گفت آشنايان را اهتمام نبايد و ايشان را در امانت
با يکديگر چندان اهمّيّتی لازم نه ولی بايد با بيگانگان
درست رفتار کرد و اين اوهامست و سبب خسران و زيان طوبی
لنفس اشرف بنور الامانة بين العموم و کانت آية الکمال بين الجمهور"
ص ٩٢اصمّ و ابکم و اعمی با وجود اشراق شمس در کبد سماء سرّاً
در نزد بيخبران ذکر يحيی نمايند که چنين است و چنانقدم رنجه فرمايند و بقبرس شتابند تا بديده خود بهبينند
که در چه حال و اولاد در چه اطوار و بگوش خويش شنوند
که زبان الکن و بيان بیبنيان نه نطقی نه بيانی نه حکمتی
نه اسراری نه بديع اذکاری و اگر ذهاب و اياب نتوانند
از اهل قبرس استفسار نمايند که آن نفس موهوم با وجود
حرّيت معلوم چهل سال در آن جزيره آيا نفس واحدی راتبليغ و تقليب نموده و يا اثری از اقتدار در امری از امور
نموده جميع اهالی جزيره شهادت دهند که الکن و ابکمدر بدايت انقلاب ايران و مغلوبيّت حکمران و غلبه مشروطيّت
ص ٩٣و مقاومت نتوانند ارباب عمائم ذليل و پيشوايان حقير و
مريدان اسير گردند و کسی را گمان اين مطلب ابداً نبود
صريحاً مرقوم شد که هذا وعد غير مکذوب و ليس من عندی
بل من لدن عزيز عليم. مدّتی نگذشت که اين وعده مانند
آفتاب واضح و آشکار گشت ولی در سيرجان جناب آقا سيّد
يحيی را دولتيان شهيد نمودند و در نیزير ميرزا حسنمجتهد خونريز ستمانگيز شد و فتوی بقتل ياران جميعاً
داد دو نفس مقدّس را شهيد نمودند و اگر ياران متفرّق
نميشدند کلّ طعمه شمشير ميگشتند و همچنين در سنگسرشيخ فضل اللّه شب و روز واضحاً جهاراً فرياد نمود که مؤسّس
مشروطه اين طايفه مظلومهاند و مرادشان انتشار امر خويش
در بين ناس تا بحرّيّت نشر الواح نمايند و نفوسايّامی که بآوارگان در اين سامان سر و سودا داشتی هميشه
مذکور و مرکوز و سبب شادمانی دل و جان است با وجودآنکه رشته محبّت پيوسته است و الفت قلبيّه باقی و برقرار
آيا چه شد که نسيان بر قلب ياران مستولی شد ياد ياران
يار را ميمون بود اگر چه فسحت و وسعت ايّام آن دوستقديم را مشغول بمسرّت و شادمانی نموده و بکامرانی واداشته
در اينصورت ياد آوارگان افتادن آسان نه مگر قوّه کلّيّه
بميان آيد و مجبور بر تذکّر دوستان قديم کند.باری مقصود اينست که ما بر الفت قديم ثابتيم و انشاء الله
نابت مرور دهور فراموشی نيارد و خاموشی نبخشدهمواره بياد شما مشغوليم و بذکر شما مألوف علی الخصوص
ص ٩٥آنرا بداند و آن اينست که از مورّخين فرنگستان کسی جز
آنجناب بساحت اقدس فائز نگشت و اين موهبت تخصيصرحمانی را بدانيد هر چند حال معلوم نه وليکن در استقبال
نهايت اهمّيّت را پيدا خواهد نمود. ای يار مهربان،اين را بدان که اين موهبت تاج کرامتی است بر هامه تو
که قرون عظيمه مدار مفخرت جميع منتسبين و خويش و پيوند
است تعجّب مفرما قدری در قرون اولی ملاحظه کنکه در ايّام حضرت روح مؤانست شب و روز آن حضرت در نزد
نفسی اهمّيّت نداشت و الطاف و عنايت او را قدر و وقعی
نبود حال سنگی که در حوالی طبريا يکمرتبه بشرف جلوسروی زمين است ملاحظه فرما که چه اهمّيّتی پيدا نمود هميشه
چنين بوده و خواهد بود که مطلع نور الهی در زمان خود
در انظار اهمّيّتی نداشتند و عناياتشان سبب مفخرت و مسرّت
ناس نبود لکن چون انوار شمس حقيقت بر آفاق تابيدفرما که روز بروز اين درّ يکتای درّی رونق و لطافتش تزايد
يابد و در قطب امکان بر اکليل شرف بازخ بدرخشدملحوظ داشته و دارد و در يعضی از مکاتيب ذکرش را نموده
آنچه از برای تو باقی خواهد ماند اينست پايدار و ما دون
آن موج سرابست نه آب نمايش است نه بخشايشوهم است نه حقيقت و عنقريب بر آن حضرت نيز اين حقيقت
آشکار گردد خلاصه اگر عزّت ابديّه جوئی و سلطنت سرمديّه
ملکوتيّه خواهی که صيت بزرگواريت در جهان باقی منتشر گردد
و آواره قدسيّتت بملکوت الهی رسد در عبوديّت آستان مقدّس
الهيّه سهيم و شريک عبدالبهاء شو و اين عالم فانی را بکلّی
فراموش فرما از خود بگذر و بحضرت دوست بپيوند عبدالبهاء
بنهايت خاکساری تضرّع و زاری مينمايد که شايد بهبندگی
درگاه الهی موفّق شود زيرا بندگان حقّ عبوديّت صرفه را
اکليل جليل خويش دانند و خدمت ياران الهی را مفخرتاز خداوند ميطلبم که اين بنده گنهکار عبدالبهاء را موفّق
بسرور قلب ياران نمايد باقی همواره بيادت مسرورو جميع امور در يد قدرت او اسير. حوادثی که در ايران
واقع ميشود يا در تمام جهان آشکار ميگردد منتهی بنشر
نفحات است و اعلاء کلمة اللّه زيرا عالم اکوان خادم امر
حضرت رحمان است و وقايع سابقه و حوادث ماضيهملاحظه نمائيد و دقّت کنيد که منتهی بچه شد و چه تأثير کرد ...
مطلب هشتاد و هفتم- ازغند"مدينه ازغند در بدايت ظهور وطن جناب آقا ميرزا احمد
ازغندی بود و آن بزرگوار هر چند در اين جهان بينامرکن رکين بود و مبشّر عظيم لسان به تبليغ گشود و اقامه
ص ٩٨ظهور اقامه نمود و امر حضرت ربّ اعلی روحی له الفداء
را باحاديث مأثوره و ادلّه معقوله ثابت ميفرمود ذکر آن
شخص جليل از قلم و لسان عبدالبهاء مکرّر تحرير يافت___________________________________________________
قبر منوّر جناب آقا ميرزا احمد ازغندی در بقعه معروف
بگنبد سبز در مشهد خراسان بود و اخيراً آن گنبداز احبّا نميدانند که در کدام نقطه بوده است و بفرموده
مبارک در لوح فوق "در اين جهان بی نام و نشان است".هر نفسی اليوم بخدمت امر اللّه پردازد البتّه مظهر صون
حضرت پروردگار گردد ... ع عبمعموری و آبادی گردد و تفرقه افکار سبب جمعيّت خاطر
شود در امر اللّه اصول و قانون چنين است هر ذلّتی عزّت
و هر فقر غناست و هر پريشانی جميّعت و هر خرابی آبادی ....... "
مطلب نودم".... دزدان را در بيابان مقاومت لازم و قطاع الطريق
را جز بمجبوری تسليم جائز نه احبّای الهی بايد حامیچنانچه در صحرا گير سارق افتند و بقطاع الطريق بر خورند
خويش را تسليم ننمايند تا پاره پاره کنند بقدر امکان
مدافعه نمايند و بحکومت شکايت فرمايند تا حکومت سياست
نمايد و ديگری تعدّی نکند ... "منتهی ميشود امّا کمالات غير متناهی است اينست که ميفرمايد
ليطمئنّ قلبی مقام علم اليقين است و آن يقينی بود که
بنظر و استدلال حاصل گردد و مقام عين اليقين مقاممثلاً بنظر و استدلال تيقّن بوجود آتش ميشود ولی چون
مشاهده نار گردد مقام عين اليقين است و چون انسانغير متناهيه رحمانيّه بود لهذا ازدياد آن شئون ربّانيّه
نمود علی الخصوص مقصود از احياء موتی حيات ابديّهمراتب امکانيّه خود حضرت ابراهيم است که بنفخه روح القدس
بعد از فنا و اضمحلال زنده گردد و عليک البهاء"."امّا قضيّه امانت و ديانت فی الحقيقه در اين دور بديع
اعظم برهان ايمان و ايقانست. در لوح امانت ملاحظهفرمائيد که از قلم اعلی صادر و از برای انتباه کلّ کفايت است
اگر نفسی بجميع اعمال خيريّه قائم ولی در امانت و ديانت
ذرّهای قاصر اعمال خيريّه مانند سپند گردد و آن قصور آتش
جان سوز شود ولی اگر در جميع امور قاصر ليکن بامانتو ديانت قائم عاقبت نواقص اکمال شود و زخم التيام يابد
و درد درمان شود مقصود آنستکه امانت عند الحقّ اساس دين
الهی است و بنياد جميع فضائل و مناقبست اگر نفسی از آن محروم
از جميع شئون محروم با وجود قصور در امانت و ديانتچه ثمری و چه اثری و چه نتيجهای و چه فايدهای؟ ... "
ص ١٠٢لازم و واجب و فرض و قصور و فتور مذموم و مقدوح بلکه شب
و روز آنی مهمل نبايد بود و دقيقهای نبايد از دست داد
و چون کائنات سائره بايد ليلاً و نهاراً در کار مشغول شد
و چون شمس و قمر و نجوم و عناصر و اعيان ممکنات در خدمات
مداومت کرد ولی بايد اعتماد بر تأييدات نمود و اتّکا
و اتّکال بر فيوضات کرد زيرا اگر فيض حقيقت نرسد و عون
و عنايت شامل نگردد زحمت ثمر نبخشد کوشش فايده ندهدو همچنين تا باسباب تمسّک نشود و بوسائل تشبّث نگردد
ثمری حاصل نه ابی اللّه ان يجری الامور الّا باسبابها و جعلنا لکلّشیء سبباً".
مطلب نود و چهارمو المجهول النعت لا تدرکه العقول و الابصار و لا تحيط
ص ١٠٣بها الافهام و الافکار کلّ بصيرة قاصرة عن ادراکها و کلّ
صفقة خاسرة فی عرفانها انّی لعناکب الاوهام ان تنسجبلعابها فی زوايا ذلک القصر المشيد و تطلع بخبايا لم
يطّلع عليها کلّ ذی بصر حديد و من اشار اللّه آثار الغبار
و زاد الخفاء خلف الاستار بل هی تبرهن عن جهل عظيمو تذلّ علی الحجاب الغليظ فليس لنا السبيل و لا الدليل
الی ادراک ذلک الامر الجليل حيث السبيل مسدودو الطلب مردود و ليس له عنوان علی الاطلاق و لا نعت عند
اهل الاشراق فاضطررنا علی الرجوع الی مطلع نوره و مرکز
ظهوره و مشرق آياته و مصدر کلماته و مهما تذکّر من المحامد
و النّعوت و الاسماء الحسنی و الصّفات العليا کلّها ترجع الی
هذا النّعوت و ليس لنا الّا التوجّه فی جميع الشؤون الی
ذلک المرکز المعهود و المظهر الموعود و المطلع المشهود
و الّا نعبد حقيقة موهومة متصوّرة فی الاذهان مخلوقة مرودة
ضرباً من الاوهام دون الوجدان فی عالم الانسان و هذا
اعظم من عبادة الاوثان فالاصنام لها وجود فی عالم الکيان
و امّا الحقيقة الالوهيّة المتصوّرة فی العقول و الاذهان ليست
الّا وهم و بهتان لانّ الحقيقة الکلّيّة الالهيّة المقدّسة عن کلّ
نعت و اوصاف لا تدخل فی حيّز العقول و الافکار حتّی يتصوّرها
الانسان و هذا امر بديهی البرهان مشهود فی عالم العيان
ص ١٠٤و لا يحتاج الی البيان اذاً مهما شئت و افتکرت من العنوان
العالی و الاوصاف المتعالی کلّها راجعة الی مظهر الظهور
و مطلع النّور المجلّی علی الطور قل ادعو الله او ادعوا الرحمن
فايّا ما تدعوا فله الاسماء الحسنی .... ""هو الابهی- ای ناظم لئالئ منثور، قريحه سيّال و اشعار
آبدارت چون ماء زلال شيرين و بديع و فصيح و بليغعبوديّت بر سر خويش بيزم ولکن شعرا تاج عظمت بر سر من
نهند من حلاوت شهد عبوديّت ميچشم و آنان شربت تلخفخامت و مهابت و رفعت بکامم ريزند اگر حاضر بودی تازيانه
موفور مشروع را ملاحظه ميفرمودی ولی تو در آنجا و ما
در اينجا و اجرای حدّ شرعی مشکل يا يک غزل و قصيدهای
در عبوديّت محضه و خاکساری صرف و محويّت بحت و تذلّل
و انکسار بات اين عبد انشاء و انشاد مينمائی و يا من تا
حال فتوائی ندادم اين دفعه ديگر فتوائی خواهم داد که
يکی سرت گيرد و ديگری پيکر يکی چماق زند و ديگری شش پر
و سراسيمه تو را دوان دوان و کشان کشان باينجا آورند
ص ١٠٥و البتّه بمجرّد ورود سر بزمين نهی و پا در فلک آری و با
دگنک کتک سختی خوری تا منبعد اغلاق و اغراق و غلوّهو اللّه- دوست قديما عزيز محترما الحمد للّه محفوظاً
از لندن بپاريس آمدم ولی افسوس که اسباب چنين فراهمآمد که ملاقات مکرّر حاصل نگشت زيرا مقصود چنان بود که
در مسائل حکمت الهيّه از جمله بقای روح با يکديگر صحبت
نمائيم و از حقيقت ساير مسائل الهيّه مذاکره کنيم در وقت
ملاقات فرموديد که مسئله بقای روح از معضلات مسائل است
در اينخصوص مذاکره مسکوت و بملاقات بعد مرهون شدامّا يار بديار ديگر شتافت و ملاقات حاصل نگشت ولی اميد
وطيد که بلکه در شرق همدم گرديم مهتاب شبی خواهممسيح و موسی و انجيل و تورات لسان فصيح بليغ ميگشودند
موسويان رائی زدند تدبيری نمودند و در پی آنان دويدند
ص ١٠٦را کليم الله دانند و تورات را کتاب الهی خوانند لهذا
بحسب نصوص تورات حضرات مرتکب سيّئات و مروّج مفترياتند
زيرا نصّ تورات است که شريعت موسی الی الابد باقی و برقرار
است و ناسخ و فاسخی ندارد و تصريح ميفرمايد اگر نفسی
سبت را بشکند ولو مؤيّد بمعجزات باشد واجب القتل است
و اين نصّ تورات است و حال اين مسيح و مسيحيان سبترا شکسته پس شما بدانيد که موسی بر حقّ بود و مسيح باطل
عاقبت مسيحيان مجبور شدند که اوّل اثبات امر مسيح نمايند
هر کس مؤمن بمسيح ميشد بالطبع مؤمن بموسی نيز ميگشتحال ما نيز در اين مشکلات افتادهايم و حيرانيم. باری
کتابی بواسطه مسيو دريفوس ارسال شد البتّه مطالعهنمودهايد و در کتابخانه پاريس کتب بسياری از ديگران
موجود بنظر چنان ميآيد که اگر نظر مطالعه معطوف فرمائيد
استنباطهای مطلوب جلوه نمايد بسيار تماشا دارد فی الحقيقه
شايان مطالعه هست از قرار مسموع در کتابخانه لندن نيز
موجود اگر چنين است البتّه بنظر شريف خواهد رسيدو از برای هر حقيقت جوئی اين کفايتست هيچ برهانی ديگر لازم ندارد.
ص ١٠٧حضرت علی عليه السّلام ميفرمايد الانسان مطويّ فی طيّ
لسانه.البتّه آهنگ الهی و گلبانگ معانی از ساير اصوات ممتاز است
و اهل حقيقت را گوش بنغمه و آواز آن کتاب را اگرمطالعه فرموديد با سواد لوح مبارک اعاده فرمائيد و اگر
ميل شريف باشد کتاب ديگر ميفرستم باقی بقای تو (١)__________________________________________________________
(١) هيکل مبارک يکی از آثار جمال مبارک جلّ جلاله را برای
مستر برون ارسال فرمودند و ضمناً در ضمن لوح مبارک فوق
او را متذکّر ميدارند تا نوشتجات يحيی ازل را هم از کتابخانه
پاريس و لندن بگيرد و بخواند تا شايد بانگ هدهد الهی را
از بانگ قطا و بوم شوم تميز دهد. پروفسور براون در ايّام
جمال قدم جلّ جلاله عريضهای بحضور حضرت مولی الوریتقديم داشته است که سواد آن در نشريّه "آهنگ بديع" سال
١٧صفحه ٢٤٥ از جلد ششم کتاب عالم بهائی نقل گرديده است
دو لوحی که در اين کتاب نقل شده بعد از صعود جمال اقدس ابهی
از کلک مرکز ميثاق بافتخار او صادر شده است.اللّهمّ لک الحمد بما انطقت الورقاء بالثّناء فی ايکة
الوفاء و الهمت العندليب يفصح بهدير العرفان فیالحديقة النّوراء و ارتفع منها الضّجيج الی ملکوتک الابهی
بقلب مضطرم و صبر منصرم و دمع منسجم فی الجوامع الکبری
و رتّل آيات الثّناء عليک فی المجامع العظمی ربّ الهمه
فنون الالحان علی افنان سدرة الانسان حتّی يهتزّمنها طور و القلوب فی رياض السّرور و تترنّم بالتسبيح
و التّقديس يا ربّ الملائکة و الرّوح و تمجدک بالمحامد
و النّعوت فی معاهد الثّبوت و الرّسوخ بين الوری و تدعوا
الی نور الهدی و تهدی الی النّار الموقدة فی الشّجرة
المبارکة علی طور سيناء انّک انت الکريم انّک انتدر لوح ميرزا علی اکبر نخجوانی ميفرمايند قوله الاحلی:
".... مرقوم نموده بوديد که سه نفر روس اقبال نمودهاند
عنقريب ملاحظه خواهيد کرد که جميع طوائف و قبائل در ظلّ
خيمه وحدت عالم انسانی در آيند ولی مقاله را بروسیترجمه نمودن و طبع و انتشار دادن اگر ضرری ندارد مجرا
داريد ولکن نامه شرق و غرب را اگر ترجمه نمائيد از برای
تولستوی ارسال نمائيد بسيار موافق است ... "مصر جناب مقرّب الخاقان رئيس الحکماء مدير و دبير جريده حکمت.
حضرت دکتر مهدی خان دام اقباله العالیمصائب و تتابع شدائد وارده بر آنجناب که مرقوم نموده
بوديد نهايت تأثر و تحسّر حاصل گشت اميد از فضلپروردگار چنين است که بعد از اين اوقات مانند بهشت برين
ص ١١٠گردد و کامرانی و شادمانی حاصل گردد ولی از اين عبارت
)در اين ايّام آتش فتنه و فساد در ايران مشتعل و جمعی از
طرفين از نتايج بيدانشی و بیحکمتی دل از يار و ديار
شسته رهسپار آن جهان شدند) بسيار حيرت دستداد زيرا آن جناب را مظهر انصاف ميدانم از طرفين نبود
از طرف واحد بود بیحکمتی نبود طمع تالان و تاراج هر
صاحب مکنتی بود و جميع جرائد بیغرض عالم و وقايع امم
الحمد للّه تفصيل را بمسامع عالميان رساندند آنطرفو تيز چنگی آزمودند امّا اين بيچارگان سر تسليم نهادند
حتّی ناله و فغان ننمودند بلکه بتضرّع و مناجاتپرداختند و در زير تيغ و شمشير از برای مهاجمان عفو و
غفران خواستند يکی فرياد و انّا الی ربّنا لمنقلبونبر آورد و ديگری نعره لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه
امواتاً بل احياء عند ربهّم يرزقون بلند کرد و ديگری
و يا ليت قومی يعلمون گفت و ديگری ربّ اغفر لهم انّهم
قوم لا يعلمون ندا در داد و ديگری حيّ علی الفلاح و حيّ
علی هذا الموهبة الکبری و حيّ علی الشهادة فی سبيل اللّه
ندا زد و ديگری ما نقموا منهم الّا ان يؤمنوا باللّه العزيز
الحميد تلاوت نمود اين سيف و سلاح مظلومان بودجوامع الکلم و فصل الخطاب بچه مضمون ختام خواهد يافت
اين آواره شما را همواره معين مظلومان ميدانست و معاون
ستمديدگان باز چنين است و البتّه حقيقت مخفی نمانددر جريده مصر وقتی فصلی مطوّل در تاريخ بهائيان نگاشت
و در کتاب دايرة المعارف بستانی نيز در بيروت بعينه طبع
گشت و در اين بلاد منتشر شد گناهی نماند که نسبت باين
آوارگان نداد و جفائی نماند مگر اينکه روا باين زندانيان
داشت خطيئاتی نماند مگر آنکه اساس اين طريقت پنداشتبا وجود اين ما در حقّ او دعا نمائيم و طلب غفران از حضرت
يزدان نمائيم. باری مقصود اينست اگر مقصد بيانآوارگان را مخرّب بنيان و هادم اساس ايمان و سبب ويرانی
عالم امکان پنداشته و نگاشته ولی در اواخر ايّام رساله
مخصوص بخطّ خودش منصوص نموده که آنچه در حقّ اينطايفه تحرير يافته نظر باقتضای زمانه و مراعات خاطر آشنا
ص ١١٢و بيگانه بود حقيقت حال نه چنانست و آن رساله در نزد يکی
از خاندان او بخطّ او موجود و منتظر وقت مأمون است تا
طبع و نشر نمايد آنجناب الحمد للّه بزندان اين آوارگان
آمديد و ملاقات فرموديد و روش و سلوک را بچشم خودقسم ميدهم هيچ اثری از آنچه در افواه و السن مدّعيانست
ملاحظه فرموديد. اين آوارگان را هوای ديگر در سرو آشتی با جميع جهانيان نداريم و جز خيرخواهی و بزرگواری
و اتّباع رضای الهی نجوئيم الحمد للّه بگفتار و رفتار و کردار
آنچه ميگوئيم اثبات مينمائيم همين واقعه يزد برهان کافی
وافی است با وجود آنکه رجال را سينه دريدند و نساء را
در گليم پيچيدند و در تنور آتش افکندند و بعضی اطفال را
نيز در خاک و خون کشيدند و اموال را تالان و تاراج کردند
و خانه و کاشانه ويران نمودند با وجود اين نفسی از زبانش
تهتّکی صادر نشد حتّی شکايت ننمودند ولی حکومتعادله شهرياری مدّ ظلّه العالی بقدر امکان قصاص از درندگان
فرمود و بر تأديب و تهديد ستمکاران قيام نموداين قيامت کبری طمع و غارت اموال اغنيا بود و الّا از
مظلومان حرکتی صادر نشد و روايتی نگرديد که سبباکثری در دست نيست و سبب واضح و آشکار است و در ختام
کلام اينقدر جسارت مينمايم که تاريخ بايد نقش نگينچند با اين قلعه بند فرموديد فراموش ننمائيم. ع ع "
ص ١١٤هو اللّه- ای بنده صادق جمال قدم، نامه رسيد و تفاصيل
جناب زعيم معلوم گرديد از نشريّات سابقه ضرّی بامر اللّه
نرسيد و اميدوارم بالعکس نتيجه بخشد و ما از او دلگير
نشديم بلکه جمعی را بمهربانی و عدم تعرّض دلالت کرديم
و حال نيز در کتاب جديد هر قسم بنگارد ضرری بما نرساند
ولی عاقبت سبب پشيمانی خود او شود ما مظهر عسی انتکرهوا شيئاً و هو خير لکم و ايشان مظهر عسی ان تحبّوا
شيئا و هو شرّ لکم يعنی نشريات ايشان بجهت ما مفيددر شرق و غرب عالم نفوسی موجود و ستايش اين امر مينمايند
معلومست که آنان باين کتاب چه نظر نمايند و اين واضحست
که اين امر روز بروز در علوّ است ابتدا محصور در شيراز بود
بجهت نشريّات قادحه منتشر در همه ايران شد و از نشريّات
علمای ايران مانند تير شهاب تأليف مرحوم مغفور حاجی محمّد
کريم خان منتشر در بعضی بلاد گرديد و بعد سبب نشريّات
جرايد که نهايت ذمّ و قدح را روا داشتند در جميع آفاق منتشر
شد و روز بروز رو بعلوّ است و اين را هيچکس انکار نتواند
خواه بيگانه و خواه آشنا پس معلوم شد که مندرجات کتاب
ص ١١٥مفتاح باب الابواب منبعد چگونه تلقّی گردد ما تکليفی
نمينمائيم ولی اگر خود زعيم الدوله بخواهد تأليفش را در
مستقبل اهمّيّتی باشد بهتر آنست که طريق صواب رود و حقيقت
حال را منصفانه بيان نمايد ما تکليف نميکنيم که چگونه
بنگارد آنچه صدق و انصافست مرقوم دارد مانند مرحومسپهر بعد از اينکه در تاريخ ناسخ التواريخ خويش باشنع
تعبيرات و اقبح عبارات از اين امر بنگاشت قبل از فوتش
بحسب روايت مؤکّده رسالهای مرقوم نموده و از تاريخ اين
امر ذکر کرده و نگاشته که آنچه در تاريخ کبير نوشتهام نظر
بمقتضيات زمانه و اجبار از خويش و بيگانه بود لهذا مجبورم
که حقيقت واقع را بنگارم تا منبعد مورّخين در تاريخ من
نکته نگيرند و مرا دشمن حقيقت نشمرند آن رساله الآن موجود
ولی هنوز زمان مقتضی نشر آن نيست عنقريب زمان انتشار
آيد او خود را باين عنوان از عتاب اهل حقيقت نجات داد
الحمد للّه از کوهسار تأييدات الهيّه سيلی حرکت کردکه جميع اين کفها و خاشاکها را بکنار افکند باری وقتی
جناب زعيم حاضر و نديم بود و ميداند که روش و سلوکآوارگان و نيّات خيريّه اين زندانيان چگونه است ابداً
شبهه ندارد لهذا بتطويل لزومی نه هر چه دلش خواهدمطبوع است عاقبت آن باقی و جميع روايات و حکايات مانند
کف. خدا در قرآن ميفرمايد و انزل من السماء ماء فسالت
اودية بقدرها فاحتمل السيل زبداً رابياً بعد ميفرمايد
فامّا الزبد فيذهب جفاء و امّا ما ينفع الناس فيمکث فی الارض
در قرون اولی اعصار انبياء چقدر روايات و حکايات مختلفه
متنوّعه حاصل گشت چقدر کتب رد مرقوم گرديد حتّی بعضی
از فلاسفه يونان و رومان کتبی رداً علی روح اللّه مرقوم
نمودند و انتشار دادند و اين واضحست که اقوال فلاسفه
در آن زمان در بين اقوام مانند وحی منزل بود عاقبت آن کتب
جمعاً مهجور گشت بعضی از آن در کتاب خانههای اروپامداهنه مينمائيد و اگر بکلّی مجانبت کنيد گويد عداوت
دارند و حال آنکه ما ابداً با نفسی کرهی نداريم و اگر سبب
اوهام نميشد البتّه در تأليف باب الابواب و نشرش معاونت
مينموديم. هذا هو الحقّ اينست روش و سلوک ما و علیاللّه و عليک تحيّات اللّه ايّها العبد الصّادق للعتبة
الرّحمانيّة و الخادم الکامل للسدّة الرّبانيّة و الخاضع
الخاشع للحضرة السبحانيّة الراکع الساجد للربّ العلی
الاعلی و الفادی المنجذب الی ملکوت ربّک الابهیتاللّه الحقّ بخدمتک لاحبّاء اللّه تهلّل وجوه اهل الفردوس
و تهلهلت قاصرات الطرف فی رياض القدس و الآن يثنی عليک
قلم عبدالبهاء و يخفق بذکرک قلب عبدالبهاء و ينطقبثنائک لسان عبدالبهاء و يشمّ منک رائحة الوفاء مشام
عبدالبهاء و انامله ترتعش من حبّ الاحبّاء و لا تقدر علی
التحرير من سلطة انجذابها بروح محبّة اللّه جزاک اللّه
خير جزاء و احسن اولاک و اکرم اخراک و جعلک آيةو سقاک کأس النداء و البسک ثوب التقوی و اذاقک حلاوة
العطاء فسبحان ربّی الاعلی فسبحان ربّی الابهی ع ع
ص ١١٨عبدالبهاء و القوه فی البئر الظلماء اهل الجفاء و سيرد رائد
البقاء و يدلی دلو الوفاء و يقول يا بشری هذا غلام البهاء
و يعرضه فی معرض مصر العلی و يتجلّی بنور الميثاق عن مطالع
الآفاق و ينجو من سجن اوهام اهل الشبهات و يجعله الله
عزيزاً بعد ما امس ذليلاً بين متبعی المتشابهات و مهملی
المحکمات و يقول المتکبّرون تاللّه الحقّ انّ الامر مشرق
لائح سبحان من اختارک و جعلک مظهر التأييد و مرکزعشق آباد سليل جليل حضرت اصدق اخ شهيد ابن شهيد عليه بهاء اللّه الابهی.
هو اللّه- ای سليل آن جليل، شکر کن حضرت احديّت را که
در ظلّ شجره مبارکه داخل شدی و در بحر ميثاق مستغرق و
در رياض ثبوت و رسوخ سير و تماشا مينمائی و منتسب نفس
ص ١١٩پيروی آن بزرگوار نما که در اين عالم امکانی و جهان لامکانی
هر دو چون شمع رحمانی برافروخت و نفوس کثيره را بشريعه
الهيّه کشيد و جام هدايت کبری نوشانيد و البهاء عليک
يا سليل ذلک الجليل ع عبادکوبه- جناب آقا سيّد علی محمّد عليه بهاء الابهی
هو اللّهپرتو خسرو خاور در آفاق منتشر گرديد بريد جديد وارد و
خبر شهادت نجم بارق شهاب ثاقب جناب صادق آورد.لا تحسبنّ الّذين قتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احياء عند
ص ١٢٠ربّهم يرزقون . باری آن مرغ سحر از اين بوم و بر پرواز نمود
و ببال و پر شهادت کبری قصد آشيان ملکوت ابهی فرموديزدان مقرّ يافت و آن سوخته آتش فراق بوثاق ربّ ميثاق
راه يافت مؤمن بنقطه اولی بود و موقن بجمال ابهیاز پيمانهء پيمان سرمست بود و از شهد عهد کامی شيرين کرد
و از اشراق نور ميثاق رخی روشن داشت و تا نفس اخيربحضرت رسول داشت معهذا کلام ائمّه اطهار را کلام الهی
نگوئيم بلکه بالهام رحمانی دانيم".جمال مبارک روحی لاحبّائه الفدا چنان برميافروختند که
وجه مبارک تغيير ميکرد و هر يک از اشخاص موجوده البتّه
صد مرتبه بگوش خويش از فم مطهّر شنيدهاند که بکرّات بکمال
تأثر ميفرمودند من اگر به بينم که امر اللّه سبب اختلاف
ميان دو نفس ميشود از امر اللّه می گذرم حال با وجود آن
نصوص الهيّه و آن بيانات فم مطهّر و آن آه و نالهو فغان جمال مبارک که واللّه الّذی لا اله الّا هو صخره
ص ١٢٣صمّاء آب ميشد ملاحظه فرمائيد که چه نغمههای سرّيّه
پيدا شده است يا سبحان اللّه ذرّهای رحم در قلوبنمانده جميع خارجیها بر بلايا و محن و رزايا و ابتلای
اين عبد تأسّف ميخورند و دعای طلب نصرت و تأييد ميکنند
ليکن از احبّاست که زخم بر جگرگاه است و همچو گمانحاجی ميرزا محمّد تقی افنانست و چهار ديگر بعد بيان خواهد شد". انتهی
مطلب صد و نهمخيابان تحصيل بکوشند تا در اندک زمانی موفّق به تبليغ
گردند زيرا مبلّغ کميابست و طالبان و مستعدّان بسيار
تشنگان مانند افواج ولی هادی منهاج قليل مبلّغينقديم صعود نمودند و مبلّغين جديد از قرار معلوم نفوس
معدودند در هر شهری بايد محفل درس تبليغ تأسيس شودو براهين منطوقه گردد و گذشته از اين احبّای الهی در
وقت اجتماع مذاکره و صحبت را حصر در بيان حجّت و برهان
کنند تا در تبليغ تمکّن تام يابند ... " انتهی"يا حبيبی، ما من نفس الّا و تتکدّر الکأس عليها يوماًما
بقدر مقدور حتّی لا تطمئنّ النفوس و لا تنجذب الیهذه النشأة الفانية و الحياة العنصريّة بل يتعلّق القلوب
بالملکوت الوجدانيّة و يستبشر النّفوس بالفيوضات الابديّة
و لها حکم غامضة و اسرار خفيّة .... " انتهیوالّا عمر بيهوده ميگذرد و ابداً نتيجهای ندارد" انتهی
مطلب صد و دوازدهمعدم و نقض و نفی نميشد هر گز بقميص هستی عارضی موجود
نبود فتعالی عن ذلک علواً کبيرا امروز جميع اشياء بآفتاب
عهد الهی روشن يعنی جميع معهودات از فيض عهد الهیو مجالی و مظاهر و الفاظ مختلف و گوناگون ليکن معانی و
حقايق و مشارب و رحيق و سلسبيل و می و باده واحد.و الّذين يعملون ای الّذين اوفوا بعهد الله و ميثاقه
فی اليوم المعهود يوم الّذی فيه طمست النّجوم و نسفت
الجبال يوم يقوم النّاس ای ايادی امر ملک النّاس لنصرة
ص ١٢٦ربّ النّاس فی سنة الشّداد يوم عسر بعد الفرج الاعظم
ای يوم طلوع شمس الذکر عن افق العهد لتربية النّاسسبب حيات جسمانی است و پدر روحانی علّت حيات روح رحمانی
فرق در ميان تن و جان بیحدّ و بیپايان پس تو بکوشاعظم که يک ولد روحانی بهتر است از صد فوج اولاد جسمانی
آن نور علی نور است و اين شايد سبب رسوائی و افتضاحهمواره يکديگر را بنصايح محرمانه دلالت بر نيستی و فنا
ص ١٢٧و حقّ پرستی و وفا و محويّت در جميع شئون نمايند زيرا که
اعظم آفات و اصعب عقبات رائحه وجود است که از انسانياران را بمحويّت و فنا خوانيد تا سبب حصول عزّت کبری
شود و بخشوع دلالت کنيد تا سبب وصول الی اللّه گرددو خلق را بهدايت کبری دعوت کنيد تا علّت تقرّب الی اللّه
شود فتور مخواهيد و قصور مجوئيد بلکه آناً فآناً برو سر به بيابانها نهند و واحسرتا گويند واسوأتا بلند کنند".
مطلب صد و شانزدهمايمان تفاوت در اينست که از امتحانات وارده نور مبين
در جبين مخلصين برافروزد و ضعفا چون در دام بلاگرفتار گردند ناله و حنين بلند کنند و هر روز اسير صد
هزار شبهات گردند ... " انتهی.از الطف غذاهای گوارا تناول نمايد ليکن معده شيرخوار
هضم نتواند و نتيجه بر عکس بخشد از غذای اصلی نيز باز ماند
اغيار مانند ثمر و بار خام از درخت و دار ساقط شود و نتيجه
ندهد و وجودش نابود گردد و در هلاک و ضلال ابدی افتد
امّا ابرار مانند ميوه رسيده خوشگوار جلوهگاه کمالات شجره
فضائل گردند و بدرجه بلوغ رسند و جميع شئون شجر رامحرومند و آشنايان محرم خلوتگاه حيّ قيّوم آنان ساقطند
ص ١٢٩و ياران لاقط آنان بیثمر و اثرند و اينان مانند شجر ... " انتهی
مطلب صد و هجدهمخوی ربّانيان بخشد و از تبدّل زوجات فراغت يابد زيرا
اين قضيّه منافی رضای الهی است و مخالف عدل و انصاف"....از وقايع طهران و پريشانی افکار ايرانيان شرح مفصّلی
مرقوم بود ... ولی اين از عصيان خود ايرانيان ملاحظه
نمائيد که اين قوم چه بر سر ياران آوردند چه خونهاملاحظه نمائيد که اين قوم در چنين غرقاب لوم با وجود
استغراق در بلايا بیسر و سامان و خائف و هراساندر زدند و آن مظلوم با پسر بنهايت محبّت آن اشرار را
درون خانه بردند و غايت حرمت مجری داشتند بغتةگلولهها بسينه آن مظلوم زدند و اهل و اطفال را بناله و
فرياد آوردند در صفحات عراق ببين چه کردند با وجوداينکه چنگها بريده و دندانها ريخته باز اگر فرصتی يابند
يقين بدان جميع ياران را هدف تير و شهيد شمشير نمايند
با وجود اين اعمال و اين نوايا البتّه خدا نيز چنين نمايد".
مطلب صد و بيستماقاليم و بلدان ولی حال که آفاق پراشراق است آن اقليم
ص ١٣١دشت و صحرا و کوه و بيدای آن کشور ندای يا بهاء الابهی
بلند شود پيش از صعود جمال قدم روحی لاحبّائه الفدابعبدالبهاء امر فرمودند که از لسان مبارک تحيّت و خطاب
بخراسان بنگارم اين بود که اين خطاب مرقوم شد که عنوانش
اينست " ايا نفحات اللّه مرّی معطّرة "باری بسيار بکوشيد
که احبّای خراسان مانند بحر بجوش و خروش آيند و گویسبقت را در ميدان محبّت اللّه بچوگان همّت بربايند ...
مطلب صد و بيست و يکمعبدالبهاء شد که الحمد للّه آن قلب مبارک مسرور و شادمان
است و جميع ياران رحمانی در بنيان مشرق الاذکار فرحدوستان از برای اين عبد موهبت رحمانی است و نهايت آمال.
همه آن نفوس در آستان مقدّس مقبول و محبوبند و حضورمينمايد و اين از امور غريبه است که بتصوّر نيايد ابداً کسی
چنين همّتی و حمايتی و رعايتی و عدالتی بخاطر نميآورد
ص ١٣٢اين مجرّد از تضرّعات اين عبد در نيم شب و وقت اسحار
است بهمچنين از استعداد و استحقاق احبّای عشق آبادکه مشرق الاذکار باين حرّيّت در آن ديار تأسيس گردد ... "
مطلب صد و بيست و دومديگران بايد بذيل ستر بپوشند و در اکمال نواقص او بکوشند
نه اينکه از او عيبجوئی نمايند و در حقّ او ذلّت و خواری
پسندند نظر خطاپوش سبب بصيرت است و انسان پرهوشنه انسان پردانش و هوش. احبّا چون گلهای گلشن عنايتند
هر چند هر يک رنگ و بوئی خاصّ خويش دارند ولی وحدتمن عند اللّه گفت و از شرور نفس و هوی نجات يافت .... "
ص ١٣٣و از محبّت اللّه فوران يافت مهبط انوار شد و مطلع آثار
مشرق اسرار گشت و مطاف ابرار حال از لسان قدم اين نام
مبارک بآن بلد عنايت شده تا اين فاران جلوهگاهآن فاران گردد و اين اقليم مطلع مواهب ربّ رحيم شود ... "
مطلب صد و بيست پنجمانتشار انوار حقيقت شود و تعاليم الهی باطراف و اکناف
منتشر شود کلمة اللّه مرتفع گردد ... ""ای منجذبان حقّ جذبا را انجذاب بايد و نار محبّت الله
را التهاب شايد جذب از خواص قوّه مغناطيس است ... "در لوح احبّای تربت ( حيدريّه ) (١) نازل قوله الاحلی:
"باصطلاح اين نام در عرف لسان فارسی تربت بمعنیسيّد الشّهداء عليه السّلام حال چون اين ديار باين نام
مبارک مشهور است بايد مرقد موهبت گردد و خاک پاک پر برکت"
________________________________________________________
(١) تربت اسم دو محل در خراسانست يکی تربت حيدريّهپيل العرفاء معروف بشيخ جام در آنجاست و تربت جام ميگويند.
ص ١٣٥نه در عالم حقّ در حقيقت کائنات و در مجالی اسماء و صفات
است نه در هويّت الهيّه از مرايا اگر تشويش و اضطراب
و انکسار حاصل شود ظهور شعاع مختل گردد و ليکن درسلطنة الارض و تملّک ما عليها انّ ربّک لهو الشاهد الکافی العظيم".
مطلب صد و سیو متأثّر لابد قلوب اصفياء از توهين اعدا محزون گردد
ولی چون بتحقيق نگری اين واقعه اصفهان نيز اعظم دليل
و برهان بر بزرگواری آن نفوس مبارکه و برهان عزّت ابديّه
برای شهداء روحی لهم الفداست در ايّام امويين آثاريکه
در قتلگاه بود بکلّی محو و نابود کردند و آن صحرا را
شخم و زراعت کردند تا قتلگاه بکلّی مفقود شود هفتاد سال
بر اين منوال قتلگاه مفقود الاثر بود و امويين نگهبان
گذاشتند که مبادا کسی از يک فرسخی بتواند زيارتی نمايد
در اين هفتاد سال ابداً تقرّب بقتلگاه ممکن نبود اگر نفسی
منتهی مؤمن بود از ده فرسخی توجّه بقتلگاه ميکرد و زيارت
مينمود اين نيز در نهايت احتياط و همچنين قبر منوّر حضرت
امير عليه السّلام را بهمين منوال محو و نابود نمودند
بعد از آنکه بنی عبّاس خلافت بنی اميّه را محو نمودند
و بر سرير سلطنت نشستند اجازت زيارت دادند و در قتلگاه
محبّان حضرت آثاری بنا نمودند که دلالت بر موقعيّت آن
مينمود بعد از مدّت مديد متوکّل عبّاسی نيز حکم مبرم
صادر کرد که دوباره آن مقامات مقدّسه را ويران کنند باز
بکلّی محو و نابود نمودند و آن صحرا را شخم زدندو زراعت کردند حتّی از ده فرسخی نميگذاشتند کسی نزديک
برود تا آنکه حکومت و وزارت و صدارت بدست آل بويهاز برای خلافت بنی عبّاس نفوذی نگداشتند امور جميعاً
در دست آل بويه بود و خليفه در قصر خلافت بخودبعد از خليفه ذکر پادشاهی عضد الدوله بود آنروز را ايرانيان
در بغداد عيد گرفتند که الحمد للّه ايرانيان بعد ازاضمحلال تام دوباره علم بر افراختند و آن روز در قصر
عضد الدوله در خارج بغداد بزم طرب آراستند و با چنگ و
چغانه و نغمه و ترانه پای کوبان دست افشان و کف زنان
روز را بعصر رسانيدند بعضی از حاضرين وزراء که ايرانی
بودند از عضد الدوله خواهش نمودند که امروز تجديدسلطنت ايرانست و سزاوار نهايت شادمانی الحمد للّه بزم
طرب از هر جهت برپاست لهذا رجا مينمائيم که اذن واجازت فرمايند که بر حسب عادت سابق ايرانيان در چنين
روز فيروزی صراحی و ساغر بميان آيد عضد الدوله گفتانّ شرب الراح مقبول بالمطر نم نم باران بمی خواران خوشست
ص ١٣٨باريد قضا و قدر اجرای امر تو نمود ديگر مانعی نماند
خلاصه جشنی جديد برخاست و ساغر بدور آمد در اينگفت ما اغنی عنّی ماليه هلک عنّی سلطانيه هيچ وصيّتی
ندارم جز يک وصيّت مرا در آستان حضرت امير نظيرآبادی است و حقيقت ذلّت سبب عزّت کبری و بینام و نشانی
نشانه عظمت عظمی ذرهم فی خوضهم يلعبون و عليکبينوائی داشتيم از اهالی بلوچستان نام مبارکش محمّدخان
و از متصوّفين آنزمان و از يارهای جانی مرحوم پدر حضرت
وزير محترم بود محمّدخان مذکور عزم حضور نمود بطهران
مرور کرد حضرت مرحوم اعلی اللّه مقامه فی جوار رحمته
الکبری محمّدخان مذکور را در خانه راه دادند نظردعائی در حقّ تو نموديم و اين نقل را بايشان بده تا ميل
فرمايند و يقيناً و حتماً دعا مستجاب خواهد گشت محمّدخان
چون بطهران رسيد خدمت ايشان رفت و اين پيامرا برساند و آن دانه نقل را تقديم کرد و ببلوچستان رفت
و جميع ما يملک خويش را بتمامه باولاد و خويشان خويش
بخشيد و فرداً وحيداً عزم حضور در ارض مقدّس نمودو محرمانه در خلوت ملاقات کرد ديد طفلی نيکو شمايل در
آغوش مشار اليه است فرمود محمّدخان اينست آن طفل موعود
ص ١٤٠که الحمد للّه بحيّز وجود آمد خواهش ثانی دارم که اين
طفل در صون حمايت الهی محفوظ ماند زيرا در دنياو مصونيّت آن ذات محترم دعا فرمودند و عليک البهاء الابهی ع ع"
مطلب صد و سی و دوّمای ثابت بر پيمان، در خصوص عنوان هو اللّه در مکاتيب مرقوم
نموده بوديد از اين کلمه مراد اينست که کسی بغيب بحت
راه ندارد السّبيل مسدود و الطّريق ممنوع در عالم کلّ
بايد بمن يظهره اللّه توجّه نمايند اوست مطلع الوهيّت
و مظهر ربوبيّت مرجع کلّ و مسجود کلّ و معبود کلّ و الّا
آنچه در تصوّر آيد آن جوهر الجواهر و حقيقة الحقائق(١) مقصود مستوفی الممالک است که وزير ناصرالدينشاه بوده است
ص ١٤١مرقوم و در بعضی و عليک التّحيّة و الثّناء مرقوم مقصدی
در اين نيست مقصد از هر دو در تحيّت است" انتهیبايد در فنون علمی و دينی و حکمت الهی و فلسفه حاليه
اروپا و اصطلاحات حکميّه و تعبيرات فنّيّه نهايت مهارت داشته باشد ". انتهی
مطلب صد و سی و پنجمدرگاه کبريا و چون چنين باشد بيان در نفوس تأثير کند
ص ١٤٢کامرانی و بیسر و سامانی مجموعی و پريشانی هوای نفسانی
با انجذابات وجدانی جمع نگردد البتّه هر نفسی در اين
سبيل پويد و جمال ابهی جويد پريشان گردد و بیسربگو بساحل دريا رسيدی و امواج بحر عرفان مشاهده نمودی
ديگر عقب اوهامات چهار هزار ساله دويدن چه ثمر دارداست و روز بروز در نشو و نماست آن شجر کهن ثمر خود را
داد حال از ثمر باز ماند ... " انتهیاينست که اگر دو طعام متضادّ با يکديگر در سفره واحد حاضر
تناولش جائز نه و اين بحسب امزجه و ضعف و قوای معدهبارد و يا دو نوع حار موافق نيايد و يا اينکه طبيعت نفسی
دو نوع از طعام مخصوصی را تحمّل نتواند و يا دو نوعطعام که سبب سنگينی يکديگر شود جمع جميع اينها جائز نه
و تعيينش راجع باطبّاست هر چه را اطبّاء بجهت هر نفسی
جمعش را جائز ندانند ضدّان باشند و همچنين سؤالاز برزخ بين عالم جسمانی و عالم روحانی نموده بوديد که
بين جماد و نبات و بين نبات و حيوان برزخی زمانی موجود
آيا بهمچنين برزخی زمانی ما بين عالم جسمانی و عالممقدّس از زمان و مکانست برزخش نيز روحانی و مجرّد از عالم
امکانی و عليک التّحيّة و الثّناء ع ع".و رفتند و نشريّات بسيار مهم در روی زمين نمودند و الآن
لا تجد لهم ذکراً و لا اثراً ملکم خان عليه الرحمة و الرضوان
پنجاه سال بنشريّات سياسی پرداخت و ايران را مملوّاز روزنامه قانون نمود و مؤسّس تحريک افکار گشت عاقبت
ديگران در ميان آمدند و های و هوی بلند نمودند و زحمات
پنجاه ساله و دربدری و آوارگی او اين شد که در وقت شدّت
مرض آنچه نوشت و خواست که يکنفر از رفقای ايران دروقت وفات حاضر شود و وصيّتهای آن آواره را بشنود ممکن
نشد در اوتل در نهايت يأس و نااميدی و گله از يارانفوت شد رحمة اللّه عليه فی الحقيقه آن بيچاره از منصب
عظمی و لقب نظام الدوله و عزّت و اقبال در ايران محروم شد
و در جهان سياسی طرفی نبست و ثمری نديد و نامی کهمنتهی آرزوی او بود نيافت مأيوس و محزون از اين عالم
رفت و هر يک از جمهوری طلبان خود را اعظم از او ميشمرد
ع ع___________________________________________________
(١) نگارنده گويد ربّ الباب که عددش ٢٣٨ ميشود با عدد
اسم مبارک جمال قدم يعنی حسين علی مطابقست و نيز عدد
بهيّ الابهی که ٦٦ ميشود با عدد الله که در کور اسلام اسم
اعظم بود مطابق استباسم اعظم در اصطلاح کور سابق بسيار موافق و هذا الهام
من اللّه امّا قابل التوب را بقالب التوب اگر تبديلکه در ميان احبّا اختلافست سبحان اللّه بکرّات و مرّات
از قلم عبدالبهاء جاری و بنصّ صريح قاطع صادر که مقصود
در نبوات از ربّ الجنود و مسيح موعود جمال مبارک و حضرت
اعلی است و بايد عقايد کلّ مرکوز بر اين نصّ صريح قاطع باشد
امّا نام من عبدالبهاء ذات من عبدالبهاء صفت منزيرا عبوديّت جمال مبارک اکليل جليل من است و خدمت کلّ
بشر آئين ديرين من از فضل و عنايت جمال مبارک عبدالبهاء
رايت صلح اکبر است که در اوج اعلی موج زند و بموهبتاسم اعظم مصباح سلام عام است و بنور محبّت اللّه درخشد
منادی ملکوتست تا شرق و غرب را بيدار نمايد و صوت دوستی
ص ١٤٦انداخته و هيچ اسمی و رسمی و ذکری و نعتی جز عبدالبهاء
ندارد و نخواهد داشت اينست آرزوی من و اينست اوجاعلای من و اينست غايت قصوای من و اينست حيات ابديّه
من و اينست عزّت سرمديّه من آنچه از قلم من جاری همان
را بگوئيد اينست تکليف کلّ لهذا ياران الهی در عبوديّت
حقّ و در خدمت بشر و خيرخواهی عالم انسانی و محبّتو مهربانی رحمانی عبدالبهاء را موافقت و معاونت نمايند.
ای ياران الهی، الفاظ بظهور جمال مبارک منسوخ شدو معانی مشهود گشت زمان مجاز گذشت و حقيقت جلوه نمود
بايد عبوديّت مجسّم شد و محبّت مشخّص گرديد و روحانيّت
مصوّر شد و رحمانيّت محقّق ... ای ياران الهی، زنهار
زنهار از اختلاف زيرا بنيان الهی از اختلاف برافتدو شجره مبارکه از ارياح اختلاف از ثمر باز ماند گلشن توحيد
از زمهرير تباين افکار پژمرده گردد و نار محبّت اللّه افسرده
شود . ای ياران الهی، عبدالبهاء مظهر عبوديّت استنه موجود فانی محض است نه باقی و از اين مباحث نتيجه
و ثمری نه ... ای احبّای الهی، هر نفسی بايد مردم را
بعبوديّت عبدالبهاء خواند نه مسيحی و هيچ نفسی نبايد
ص ١٤٧سرّاً و جهراً مخالف و مباين تعاليم عمومی تنطّق نمايد
و نبايد عبدالبهاء را ظهور ثانوی مسيح داند بلکه او را
مظهر عبوديّت و مرکز وحدت عالم انسانی شمرد و منادیحقّ در جميع آفاق بقوّه روحانی داند و مبيّن کتاب بنصّ
الهی شمرد و فدائی هر يک از احبّاء اللّه در اينجهان فانی داند .... " انتهی
مطلب صد و چهلمکه مشرق از افق مبين است و اسرار قديم است که در کتاب
کريم است شعله ميثاق است که محرّک اهل آفاق استو زمان ديدن نه شنيدن بانگ بانگ الهی است که از ملکوت
غيب ميرسد و صوت صوت رحمانيست که از جبروت خفیافق اعلی است که مترادف است پس قدم را ثابت نمائيد و
قلوب را راسخ در نشر نفحات قدس قيام نمائيد و بر نشر
روائح انس بکوشيد تا روی را در ملکوت ابهی روشن نمائيد ع ع
ص ١٤٨الحديقة النّوراء فی ملکوت الابهی جوار رحمة ربّه الکبری
و ينادی باعلی النّداء يا ليت قومی يعلمون بما غفر لی ربّی
و جعلنی من الفائزين يا عزيزی يا بريکول اين وجهکمحبّة اللّه و اين انجذابک بنفحات اللّه و اين بيانک بالثّناء
علی اللّه و اين قيامک علی خدمة امر اللّه يا عزيزی يا بريکول
اين عينک الجميل اين ثغرک البسيم اين خدّک الاصيلاين قدّک الرّشيق يا عزيزی يا بريکول قد ترکت الناسوت
و عرجت الی الملکوت و فزت بفيض اللّاهوت و وفدت علی عتبة
ربّ الجبروت يا عزيزی يا بريکول قد ترکت المشکاة الجسمانيّة
و الزجاجة البشريّة و العناصر التّرابيّة و العيشة النّاسوتيّة
يا عزيزی يا بريکول فتوقّدت سراجاً فی زجاج ملأ الاعلی
و دخلت فی الفردوس الابهی و استظللت فی ظلّ شجرة طوبی
و فزت باللقاء فی جنّة المأوی يا عزيزی يا بريکول قد غدوت
طيراً الهی و ترکت الوکر التّرابی و طرت الی حدائق القدس
ص ١٤٩الملکوت الرّحمانی و فزت بمقام نورانی يا عزيزی يا بريکول
قد صدحت کالطيور و رتلّت آيات رحمة ربّک الغفور و کنت
عبداً شکوراً و دخلت فی سرور و حبور يا عزيزی يا بريکول
ان ربّک اختارک لحبّه و هداک الی حيّز قدسه و ادخلک فی
حديقة انسه و رزقک بمشاهدة جماله يا عزيزی يا بريکول
قد فزت بحياة ابديّة و نعمة سرمدية و عيشة راضية و موهبة
وافية يا عزيزی يا بريکول صرت نجماً فی افق العلیو سراجاً بين ملائکة السّماء و روحاً حيّاً فی العالم الاعلی
و جالساً علی سرير البقاء يا عزيزی يا بريکول اسئل اللّه
ان يزيدک قرباً و اتّصالاً و يهنيک فوزاً و وصالاً و يزيدک نوراً
و جمالا و يعطيک عزّاً و جلالاً يا عزيزی يا بريکول انّی
اذکرک دائماً و لا انساک ابداً و ادعو لک ليلاً و نهاراً
و اراک واضحاً و جهاراً يا عزيزی يا بريکول ع ع "
مطلب صد و چهل و دوّمدر لوح حاجی ميرزا محمّد افنان پسر حاجی وکيل الدوله نازل قوله الاحلی:
"از احزاب موجوده در ايران کسی که از حکومت اطاعت وتمکين دارد حزب اللّه است زيرا نه بتلويح بلکه بنصّ صريح
مأمور باطاعت حکومتند و صداقت بدولت بلکه بجانفشانیبجهت عزّت ابديّه عالم انسانی و اگر چنانچه نفسی از احبّا
بمنصبی رسد و مشمول نظر عنايت اعليحضرت شهرياریگردد و بمأموريّتی منصوب شود بايد در امور موکوله خويش
بکمال راستی و پاکی و صدق و عفّت و استقامت بکوشد و اگر
چنانچه ارتکابی کند و ارتشائی نمايد مبغوض درگاه کبرياست
و مغضوب جمال ابهی و حقّ و اهل حقّ از او بيزارند بلکه
بايد بمئونه و مواجب خويش قناعت نمايد و راه صداقت پويد
و در راه ملک و مليک جانفشانی فرمايد اينست روش و سلوک
بهائيان و هر کس از اين تجاوز کند عاقبت بخسرانهو اللّه- ای دو نفس محترمه، نامه شما رسيد الحمد لله
مسرور و پر روح و ريحانيد و محفوظ و مصون در صون حمايت
رحمن امروز نفوس ثابت بر ميثاق از فيوضات روح القدسدر پروازند و نفوس متزلزل مخمود و خاموش و گرفتار هزار غم
و آلام چرا تأييدات ملکوت ابهی از آنان منقطع و از انوار
شمس حقيقت محروم و از نفحات روح القدس مأيوس مانندنفوسی که بعد از مسيح قيام بر تشويش افکار نمودند و هر يکی
ص ١٥١و خاسر و مأيوس شدند چرا که مباديشان مانند شجر بيريشه
بود يا مثل کف دريا . شجر بيريشه هر قدر قوی و قطورباشد عاقبت بر افتد و کف دريا هر قدرعظيم باشد عاقبت محو
و نابود گردد اريوس باطريق اسکندريّه يک مليون و نيم
نفوس را حول خويش جمع کرد حتّی امپراطور را جذب نمود
امّا چون اساس متين نبود محو و نابود گرديد. ناقضين که
عبارت از عده نفوس مستضعفينند چه خواهند کرد ؟ سی سال
است میکوشند عاقبت چند نفوسی بيهوش و چند زنهایديد که اين نفوس معدوده نيز متفرّق شوند امريکا عجيب
است وقتی در گرين عکّا رفتم ديدم شخص هندی بت پرستمهملی بد هيئت که فی الحقيقه حيوانات نزديک او نمیآمد
جمعی را دور خود جمع کرده و يک درخت دوری را انتخابپای برهنه رو بآن درخت ميدوند خسته و مانده ميرسند و
در آنجا روی خاک میافتند کأنّه بتی از بتهای هند را ميپرستند
ايّامی نگذشت الّا آن شخص از اين نفوس چند دالر بانواع
حيله تکدّی کرد و مراجعت هند نمود مقصود اينستهر صدائی که در امريکا بلند گردد لابد چند نفر حول او جمع
ص ١٥٢نمايند حتّی خويش و اقوام خويش را نتوانستند متزلزل نمايند
اينست که در ايران البتّه بيست هزار نفر بهائی کشته شد
و امتحانات شديدی بميان آمد لکن الحمد لله احدی از احبّا
نلغزيد ناقضين در امريکا جز تملّق و اظهار محبّت کذب
کاری ندارند ملاحظه کن که بسر بيچاره لوا چه آوردندنکنيد نظر به نتايج کنيد هر باطلی اسم حقّ بر زبان راند
حتّی اعدای مسيح باسم حقّ تکذيب و تکفير مسيح مينمودند
که اين هادم ناموس است و کاسر سبت و معاشر نفوس فاسقه
است هر چند اين کلمه بظاهر حمايت توراة بود و مراعات
شريعة الله ولکن فی الحقيقه مراد هدم بنيان الهی و تحقير
مسيح مليح و هر چند مراد آنان حمايت شريعت بود ولکننفوسی را چقدر رعايت نمودم و چقدر محبّت نموده و چقدر
مهربانی نمودم عاقبت ديدم امر الله رسوا ميگردد منبوديد قبول ننمودم و در سفر امريکا از نفسی چيزی نپذيرفتم
بعد ملاحظه گرديد که بعنوانهای مختلف خفيّاً چه حرکات
ص ١٥٣شما ميدانيد که از نفسی چيزی قبول ننمودم و بموجب نصيحت
مسيح عمل نمودم که از شهری که بيرون ميآئيد حتّی غبار
آن شهر را از کفش خود بتکانيد با وجود اين حرکاتنامناسب را تحمّل نمودم همه مهمان من بوديد و هر روز
خرجی ميدادم و نهايت نوازش را مجری ميداشتم و بعد هم
بکلّ مصارف کلّيّه دادم حال با وجود همه اين محبّتها
اين بود جزای من ديگر جزای ديگران که چنين محبّتهاو عونه يهوذا و نفوسيکه موافقت بيهوذا نمودند عنقريب
مانند کف دريا نسياً منسيّا خواهند شد وليکن دريایميثاق باقی و برقرار زيرا وحدت بهائی را محافظه مينمايد
حال شما بکمال قوّت بر ترويج ميثاق قيام نمائيد وبعد از مسيح مخالفت با نصّ صريح مسيح نمودند که فرمود
انت الصخرة و علی هذا الصخرة ابنی کنيستی بکلّی ازامروز ربّ الجنود حامی ميثاق است و قوای ملکوت محافظ
ميثاق و نفوس آسمانی خادم ميثاق و فرشتههای ملکوتیمروّج ميثاق بلکه اگر بديده بصيرت نظر شود جميع قوای
عالم بالنتيجه خادم ميثاق در استقبال ظاهر و آشکار خواهد
گشت با وجود اين اين ضعفا چه خواهند کرد اشجارملاحظه کنيد که تياسوفيها چه عربده در اروپا و امريکا
انداختند حال روز بروز در تحليلند زيرا اساس چنانکهفراموش نميشود زيرا از فيوضات الهيّه و نفثات روح القدس
عبدالبهاء چنان اهتزازی داشت که از خاطر نرود از خدا
خواهم که بار دگر آن ايّام عودت نمايد آن خانه را تا توانيد
نفروشيد بگذاريد آن اثر از شما باقی بماند من بسيار در
فکر شما هستم و شما را يک شعله شديدی ميخواهم تا جميع
اطراف را گرم و روشن نمائيد تا در جسم انسان قوّهّ حرارت
شديد نباشد نشو و نما چنانکه بايد و شايد حاصل نگردد
و بملکوت ابهی تضرّع و زاری مينمايم و در هر دمی شما را تأييدی
جديد ميطلبم. مستر مکنات را بيانی پطرسی خواهمو فصاحت و بلاغتی بولسی. دو نفس محترمه مستر فيکتور يارول
و مستر روی هر يک را از قبل من نهايت محبّت و مهربانی
ابلاغ داريد اميدم چنانست که بخدمت ملکوت اللّه موفّق
گردند و هر روزی قوّتی جديد يابند و عليکما البهاءاسکندريّه جناب حاجی ميرزا حسن عليه بهاء الله الابهی
هو اللّهبرهان قاطع بر خيرخواهی آنجناب در حقّ جناب حاجی آقا
محمّد بود صد آفرين ياران الهی بايد در يوم مصائبغمخوار يکديگر گردند و در خلاص دوستان عقد مشورت کنند
و بقدر امکان سبب آسايش جان و وجدان همديگر گردنداحبّای الهی در جميع حقوق مشترکند و فی الحقيقه حکم يک
نفس دارند هر يک زيان نمايد کلّ زيان کردهاند هر يک
سود نمايد کلّ سود نمايند زيرا روابط محکم است و اساس
وحدت حال مستحکم امّا در خصوص خرطومی مرقوم نموده بوديد
ص ١٥٦که باو برسانيد گوشهاش باو ميگرفت و تعلّقی باو داشت
امّا آن ابله ملتفت نشد زيرا منتظر اين بود که عبدالبهاء
بملکوت ابهی شتابد و مظهر نقض عجلاً جسداً در مقامعمر بخاطر داريد باری آنان هر قدر متزلزلند الحمد لله
شماها ثابت و راسخ و هر قدر آنها جاهلند شماها داناو مقابل جميع امم عالم چون بنيان متين و کم رجل يعدّ
بالف حال الحمد لله باوجود اين حزب يحيی و امّت نقضو در نهايت کثافت و اضمحلال بعد از صعود بايّامی چند
مرقوم گرديد و آنجناب نيز مطالعه فرمودهاند فسوف تری
الناقضين فی خسران مبين اينست که آثار نکبت کبریخواهد رسيد که سلاله آنان انکار انتسابشان بآنان نمايند
و بجائی روند که کسی نداند و نشناسد که آنها از سلاله
ص ١٥٧بر اين مقام ثابت و مستقيم مانی و باين حبل متين متمسّک
و از هر آفتی امين ملاحظه در جناب ورقا و حضرت روح الله
فرما روحی له الفدا آن طفل خرد بکمالاتی متّصف بودکه پيران سالخورده عاجز و بانقطاع و انجذابی ظاهر شد که
نفوس مقدّسه مات و متحيّر ماندند سراج جانفشانی را در
زجاج قربانی در سبيل رحمانی چنان برافروخت که شعلهاش
قلوب اهل ملأ اعلی را بسوخت و روشنائيش عالم را منوّر
ص ١٥٨و رائحه طيّبه آن گل بوستان انقطاع عالم را معطّر نمود
ای ياران الهی، اين نفوس سزاوار بندگی جمال مبارکند که
بمبارکی اسمشان جهان و جهانيان عنقريب در بشارتروحی لهم الفداء و کينونتی لهم الفدا تا بحال کودکی باين
فرزانگی و با کمال قوّت و بیباکی جام شهادت را در بزم
محبّت حضرت احديّت ننوشيد و زهر قتل را چون شهد لطفنچشيد در زير اغلال زنجير چون شير بيشه انقطاع در کمال
سرور و بجهت بنعوت و محامد حضرت احديّت مشغول بودبجان و دل عجز و نياز آريم که از اين جام لبريز سرمست
شويم و از اين نفحات انقطاع و تقديس مشام معطّر نمائيم
تا به بندگی جمال قدم روحی لشهداء سبيله الفداء موفّق شويم ع ع".
ص ١٥٩مطلب اوّل- انقلاب ارض ط ١
مطلب دوم- مداخله بيانيها در سياست ٢
مطلب سوم- حضرت يونس و ماهی ٢
مطلب چهارم- اطاعت حکومت ٣
مطلب پنجم- اهمّيّت خدمت بعالم انسانی ٣
علی الخصوص بايرانمطلب ششم- حفظ مراتب واجب است ٤
مطلب هفتم- عصمت انبيای سلف ٤
مطلب هشتم- سفر جمال مبارک جلّ جلاله به مازندران ٦
مطلب نهم- تساوی حقّوق رجال و نساء ٧
مطلب دهم- زيارت روضهء مبارکه و مقام اعلی ٧
مطلب يازدهم- خطاب به رئيس ٨
مطلب دوازدهم- حقّيقت الوهيّت ٩
مطلب سيزدهم- ارتباط موجودات ٩
مطلب چهاردهم- يخرج الحيّ من الميّت ١٠
ص ١٦٠ صفحه
مطلب پانزدهم- يتصرّف فی ملکه کيف يشاء ١١
مطلب شانزدهم- عنقريب است که اين پرده برافتد ١١
مطلب هفدهم- معنی لقاء ١٢
مطلب هيجدهم- طلوع و غروب حقيقت ١٢
مطلب نوزدهم- لوح ابو الفضائل ١٣
مطلب بيستم- نعمت حقيقی ١٤
مطلب بيست و يکم شهادت شيخ صنعان ١٥
مطلب بيست و دوّم- نسبت ١٦
مطلب بيست و سوم- ارمغان حقيقی ١٧
مطلب بيست و چهارم- صعود حضرت صدر الصدور ١٧مطلب بيست و پنجم- خمر الهی ١٨
مطلب بيست و ششم- تأويل عرفاء ١٨
مطلب بيست و هفتم- زکاة ١٩
مطلب بيست و هشتم- اصحاب کهف ١٩
مطلب بيست و نهم- ١٣٣٥ دانيال ٢٠
مطلب سی ام- توسيع دايره تعليم ٢١
مطلب سی و يکم- کلام ملکوت ٢١
مطلب سی و دوم- تفسير هو اللّه ٢٢
مطلب سی و سوم- حکمت صيام ٢٣
مطلب سی و چهارم- مقصود از سرّ ٢٦
ص ١٦١ صفحه
مطلب سی و پنجم- معاد و رجعت ٢٦
مطلب سی و ششم- تولّد عيسی ٢٦
مطلب سی و هفتم- دعا ٢٧
مطلب سی و هشتم- خلقت ٢٨
مطلب سی و نهم- حکمت الهيّه ٢٨
مطلب چهلم- فتور نفوس ٢٩
مطلب چهل و يکم- شهادت ملّا صادق ٣٠
مطلب چهل و دوم- مناجات روز عيد نوروز ٣١
مطلب چهل و سوم- تبريز ٣٢
مطلب چهل و چهارم- آيه کتاب عهد ٣٢
مطلب چهل و پنجم- تربت مقدّسه ٣٤
مطلب چهل و ششم- در خصوص معاملات ٣٥
مطلب چهل و هفتم- فارسی و عربی و ترکی ٣٥
مطلب چهل و هشتم- وظائف ايادی امر الله ٣٦
مطلب چهل و نهم- تحقّق وعود الهيّه ٣٦
مطلب پنجاهم- تبليغ ٣٧
مطلب پنجاه و يکم- سرّ فدا ٣٧
مطلب پنجاه و دوم- شأن متمسّکين بعهد و پيمان الهی ٣٧
مطلب پنجاه و سوم- معجزات انبياء ٣٩
ص ١٦٢ صفحه
مطلب پنجاه و- چهارم- مناجات دربارهمتصاعدين الی الله ٣٩
مطلب پنجاه و پنجم- در بارهء آقا موسی ٤٠
مطلب پنجاه و ششم- تولستوی ٤٠
مطلب پنجاه و هفتم- تربيت ٤١
مطلب پنجاه و هشتم- مسئله تثليث ٤١
مطلب پنجاه و نهم- در لوح جناب ابو الفضائلگلپايگانی نازل ٤٣
مطلب شصتم- لوح کدخدا ٤٥
مطلب شصت و يکم- عدد دوازده ٤٥
مطلب شصت و دوم- صبح فدا ٤٧
مطلب شصت و سوم- تفسير آيه مبارکه سورهمطلب شصت و چهارم- غزل ترکی (از لسان مبارک) ٧٠
مطلب شصت و پنجم- در لوح حضرت علی قبلاکبر ميفرمايند ٧٢
مطلب شصت و ششم عشق آباد جناب ابو طالبعليه بهاء الله ٧٢
مطلب شصت و هفتم- مناجات قبل از خوردن غذا ٧٤
مطلب شصت و هشتم- مناجات بعد از طعام ٧٤
ص ١٦٣ صفحه
مطلب شصت و نهم- هو المؤيّد لمن يشاء لما يشاء ٧٥
مطلب هفتادم- سطوت ميثاق ٧٦
مطلب هفتاد و يکم- فضائل ذاتيّه انسان ٧٩
مطلب هفتاد و دوم- اهمّيّت صلوة و صيام ٨٠
مطلب هفتاد و سوم- هجرت مظلوم آفاق بعراق ٨١
مطلب هفتاد و چهارم- اعطاء کلّ ذی حقّ حقّه ٨٣
مطلب هفتاد و پنجم- اثر مناجات و ادعيه ٨٤
مطلب هفتاد و ششم- وحدت اصليّه ٨٥
مطلب هفتاد و هفتم- عذاب دنيا ٨٦
مطلب هفتاد و هشتم- تشبيه ايّام ظهور بدورهمطلب هشتاد و يکم- نار و نور ٨٩
مطلب هشتاد و دوم- ديدار و گفتار ٩١
مطلب هشتاد و سوم- امانت و ديانت ٩١
مطلب هشتاد و چهارم- لوح ناظم الحکماء ٩٢
ص ١٦٤ صفحه
مطلب هشتاد و پنجم- از مورّخين اروپائی جزاست ٩٧
مطلب هشتاد و هفتم- ميرزا احمد ازغندی ٩٧
مطلب هشتاد و هشتم- کلک ميثاق ٩٩
مطلب هشتاد و نهم- در امر الله هر ذلّتیمطلب نودم- شکايت بحکومت از تعدّی ٩٩
مطلب نود و يکم- اطمينان ١٠٠
مطلب نود و دوم- امانت و ديانت ١٠١
مطلب نود و سوم- اعتماد بيزدان ١٠٢
مطلب نود و چهارم- حقّيقت الوهيّت ١٠٢
مطلب نود و پنجم- عبوديّت عبدالبهاء ١٠٤
مطلب نود و ششم- آهنگ الهی و گلبانگميرزای شيخ الرئيس قاجار ١٠٨
ص ١٦٥ صفحه
مطلب نود و هشتم- اقبال جميع طوائف تحقّقمطلب نود و نهم- زعيم الدوله ١٠٩
مطلب صدم- در بارهء زعيم الدوله ١١٤
مطلب صد و يکم- لوح مبارک ١١٧
مطلب صد و دوم- يوسف ١١٨
مطلب صد و سوم- اسم الله الاصدق ١١٨
مطلب صد و چهارم- ملّا صادق بادکوبهای ١١٩
مطلب صد و پنجم- لوح مبارک در بارهء شهادتمطلب صد و ششم- وحی ١٢٢
مطلب صد و هفتم- ضرر اختلاف ١٢٢
مطلب صد و هشتم- لوح هيکل ١٢٣
مطلب صد و نهم- جوانان ١٢٣
مطلب صد و دهم- از لوح سمندر ١٢٤
مطلب صد و يازدهم- فوز و فلاح ١٢٤
مطلب صد و دوازدهم- اشراق آفتاب عهد ١٢٥
مطلب صد و سيزدهم- ابوّت حقيقی ١٢٦
مطلب صد و چهاردهم- اعظم خدمات ١٢٦
مطلب صد و پانزدهم- در لوح طهران و ايرانفرمودهاند ١٢٧
ص ١٦٦ صفحه
مطلب صد و شانزدهم- امتحانات الهيّه ١٢٧
مطلب صد و هفدهم- شجره آدم ١٢٨
مطلب صد و هجدهم- تبدّل زوجات ١٢٩
مطلب صد و نوزدهم- بليّات وارده برمطلب صد و بيستم- خراسان ١٣٠
مطلب صد و بيست و يکم- بنای مشرق الاذکار ١٣١
مطلب صد و بيست و دوم- خطا پوشی ١٣٢
مطلب صد و بيست و سوم- خضراء ١٣٣
مطلب صد و بيست و چهارم- فاران ١٣٣
مطلب صد و بيست و پنجم- خير القری ١٣٣
مطلب صد و بيست و ششم- جذباء ١٣٤
مطلب صد و بيست و هفتم- تربت ١٣٤
مطلب صد و بيست و هشتم- پشيمانی و حزن برایمطلب صد و بيست و نهم- اهمّيّت تبليغ ١٣٥
مطلب صد و سیام- واقعه اصفهان ١٣٥
مطلب صد و سی و يکم- وزير بی نظير ١٣٨
مطلب صد و سی و دوم- در باره عنوان الواح ١٤٠
مطلب صد و سی و سوم- مقصد تحيّت است ١٤١ص ١٦٧ صفحه
مطلب صد و سی چهارم- ترجمه آثار ١٤١
مطلب صد و سی پنجم- حواريون ١٤١
مطلب صد و سی و ششم- لا تجمع الضدّان ١٤٢مطلب صد و سی و هفتم- ملکم خان ١٤٣
مطلب صد و سی و هشتم- ربّ الباب ١٤٤
مطلب صد و سی و نهم- محفل شور نيويورک ١٤٥مطلب صد و چهلم- ثبوت بر ميثاق ١٤٧
مطلب صد و چهل و يکم- بريکول ١٤٨
مطلب صد و چهل و دوم- اطاعت حکومت ١٤٩مطلب صد و چهل و سوم- ثبوت بر ميثاق ١٥٠
مطلب صد و چهل و چهارم- احبّای الهی