ص ١
ص ٢
ص 3
تذکرة الوفاء
فی ترجمة حياة قدمآء الأحبّآء
در بيان حال قدماء ياران نفوسی زکيّه که در
ايّام مرکز عهد و پيمان حضرت غصن الله الاعظم
برفيق اعلی صعود نموده اند و از قلم ميثاق
در اين اوراق مذکور و مفتخر گشته اند.
حقوق الطّبع محفوظة لمحمّد حسين علی اکبر يزدی المعروف بکهربائی
ژانويهء 1924 - جمادی الاولی 1342
طبع بالمطبعة العباسيّه فی حيفا سنة 1343 هجريّة
ص 4
اين کتاب مستطاب شرح احوال جمعی از نفوس مبارکهء مهاجرين و
مجاورين است که از فم اطهر ميثاق انور حضرت عبدالبهآء حقائق
المقدّسين لتراب عتبته المقدّسة فدا در سنهء 1915 ميلادی مسيحی نزول
و صدور يافته و دُرر و لئالی رخشنده ايست که از يم جود و احسان
و عفو و غفران آن شمس تابان بر سواحل قلوب اهل اطمينان
افکنده شده. قبل از افول نيّر عبوديّت و غروب کوکب
رقّيّت جناب آقا محمّد حسين علی اکبر اف يزدی معروف بکهربائی
از ساحت اعزّ اکرم صدور اذن و اجازهء طبع آنرا رجا نمودند که
به اين خدمت بپردازند و اذن بايشان عنايت شد. و چون
در همان اوقات آتش فراق شعله زد و قلوب عشّاق را
بنار هجران محترق ساخت و صعود مبارک رجفه در سبع
طباق انداخت انجام اين خدمت و عمل در عهدهء تعويق افتاد.
و در اين مدّت جناب مذکور ليلاً و نهاراً در کمال همّت و خلوص
و امانت و جانفشانی و محبّت بترتيب و تنوير چراغهای
الکتريک سه مقام مبارک اقدس مشغول و موفّق بودند.
تا الحين که مجدّداً اذن طبع و نشر آن از مرکز امر وليّ امر رحمانی
حضرت شوقی افندی ربّانی ارواحنا لوحدته الفداء صادر
و جناب مذکور در کمال ذوق و شوق و شعف و سرور در
اجرای اين خدمت مهيّا و حاضر لهذا بتصويب محفل روحانی
حيفا اقدام و مبادرت بطبع آن فرمودند (و حقوق طبع
مختصّ بخود آقا محمّد حسين کهربائيست)
ژانويهء 1924 – ج اوّل 1342 منشی محفل نورالدّين زين (مهر محفل روحانی حيفا)
ص ٥
ترجمه حال جناب نبيل اکبر آقا محمّد قائنی عليه بهاء اللّه
هو اللّه
در نجف اشرف در دائره شيخ مرتضی
مجتهد شهير شخصی بینظير بود مسمّی به
آقا محمّد قائنی که عاقبت از فم مطهّر بنبيل اکبر
مُلقّب گشت * اين شخص جليل در حوزه
آن مجتهد شهير بر جميع تلاميذ تفوّق يافت
لهذا از کلّ مستثنا گشت و باجازه اجتهاد
اختصاص يافت زيرا شيخ مرتضای مرحوم اجازه بکسی نميداد.
و از اين گذشته در فنون سائره مثل
ص ٦
حکمت اشراق و مطالب عرفا و معارف شيخيّه
و فنون ادبيّه نهايت مهارت داشت شخص
جامعی بود برهان لامعی داشت * چون بنور
هدی منوّر و مشام بنفحات قدس معطّر شد شعلهء
رحمانی گشت و سراج نورانی شد وجد و طرب
يافت وله و شعفی دست داد مانند دريا بجوش
آمد و بمثابه نهنگ دريای عشق پر خروش گشت.
و چون اجازه اجتهاد از شيخ مشار اليه در
نهايت توصيف و تعريف بيافت از نجف ببغداد
شتافت و بشرف لقا فائز شد و اقتباس انوار از
شجره مبارکهء سينا نمود و چنان بهيجان آمد که شب و روز آرام نداشت.
روزی اين شخص محترم در بيرونی بکمال
ادب روی زمين حضور نور مبين نشسته بود *
در اين اثنا حاجی ميرزا حسن عمو معتمد مجتهدين
کربلا با زين العابدين خان فخر الدّوله وارد شدند *
ص ٧
حاجی مذکور ملاحظه نمود که حضرت نبيل
اکبر دو زانوی ادب روی زمين نهاده و در نهايت
خضوع و خشوع نشسته بسيار تعجّب نمود خفيّاً
گفت، آقا شما اينجا چه ميکنيد؟ جناب نبيل
اکبر فرمودند بجهت همان کار که شما آمدهايد *
باری، خيلی سبب تعجّب آنها شد زيرا شهرت
کرده بود که اين شخص ممتاز از کلّ مجتهدين
و معتمد عظيم شيخ جليل است * باری، بعد
حضرت نبيل اکبر عازم ايران شدند و باقليم
خراسان رفتند * امير قائن مير علَم خان ابتدا
بنهايت احترام قيام نمود و حضور ايشان را
غنيمت بیپايان شمرد * هر کس گمان مينمود
که امير با جناب فاضل در درجه عشق است
و تعلّق خاطر دارد زيرا مفتون فصاحت
و بلاغت و مجنون علوم و فنون او گشته بود
ديگر احترامات سائرين واضح و معلوم النّاس علی دين ملوکهم*
ص ٨
حضرت نبيل اکبر در اين عزّت و احترام
ايّام ميگذراند ولی شعله محبّت اللّه نگذاشت که
کتمان حقيقت نمايد جوش و خروش پوش از
کار برداشت چنان بر افروخت که پرده ستر و حجاب بسوخت،
)هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسّرم که نجوشم)
ولی خطّه قائن روشن کرد و جمعی را تبليغ
نمود و چون باين اسم شهير آفاق گشت علمای
حسود بنفاق و شقاق برخاستند و سعايت بطهران
نمودند * ناصر الدّين شاه بانتقام برخاست
و امير اقليم از خوف شاه بنهايت تعرّض قيام
نمود ولوله در شهر افتاد و فتنه عظيم رخ نمود
جميع برآشفتند و بتعرّض پر داختند * ولی آن
سر گشته و سودائی و دلداده و شيدائی ابداً فتور
نياورد و مقاومت جمهور فرمود * عاقبت آن
واقف سرّ مکنون را از قائن سرگون نمودند
ص ٩
رهنمون بطهران شد و بيسر و سامان گشت *
در طهران عوانان دست تطاول گشودند فرّاشان
در جستجو بودند و چاوشان در هر کوی در گفتگو
تا بدست آرند و عقوبت و شکنجه نمايند * گاهی
مانند آه مظلومان بر هر فرازی ميشتافت و گهی
مانند سرشک چشم ستمديدگان بهر نشيبی
ميتاخت * لهذا مجبور شد عمامه برداشت و کلاه
بر سر گذاشت تا عوانان نشناسند و باذيّت و جفا بر نخيزند
ولی خفيّاً بکمال همّت بنشر نفحات الهی
مشغول و به القاء حجج و براهين مألوف * سراجی
نورانی بود و شعله ئی رحمانی هميشه در خطر بود
و در حالی پر حذر همواره حکومت در جستجو بود
و احزاب در گفتگو * لهذا عاقبت ببخارا
و عشق آباد توجّه نمود و در آن خطّه و ديار به بيان
اسرار ميپرداخت و چون شمع ميگداخت* ولی
اين صدمات و بليّات پژمرده و افسرده ننمود
ص ١٠
بلکه روز بروز بر شعله و حالت افزود لسان
ناطق بود و طبيب حاذق هر دردی را درمان
بود و هر زخمی را مرهم دل و جان* اهل حکمت
اشراق را بقواعد اشراقيّون هدايت مينمود
و عارفان را بدلائل کشف و شهود اثبات ظهور
مليک وجود ميکرد اعاظم شيخيّه را بصريح
عبارات شيخ و سيّد مرحوم اقناع ميکرد و فقها را
بآيات قران و احاديث ائمّهء هدی دلالت ميفرمود
لهذا هر دردمندی را درمان فوری بود و هر مستمنديرا عطای کلّی*
باری، در بخارا بینوا شد و بانواع صدمات
مبتلا عاقبت در غربت آن کاشف راز بملکوت
بینياز شتافت رساله ئی در نهايت بلاغت در
اثبات امر تحرير نمود و ادلّه و براهين قاطعه
تقرير کرد ولی در دست ياران نه اميدم چنانست
که آن رساله پيدا شود و سبب تنبّه علماء و فضلا گردد*
ص ١١
خلاصه هر چند در اين دار فانی مورد
بلايای نامتناهی گشت و لکن جميع مشايخ عظام
نظير شيخ مرتضی و ميرزا حبيب اللّه و آيت اللّه
خراسانی و ملّا اسد اللّه مازندرانی مشايخ سلف
و خلف بینام و نشان گردند و محو و نابود شوند
نه اثری و نه ثمری نه ذکری و نه خبری لکن
نجم بازغ حضرت نبيل اکبر الی الابد از افق
عزّت ابديّه ميدرخشد زيرا هميشه ثابت بر امر
مبارک و مشغول بخدمت بود تبليغ نفوس مينمود
و بنشر نفحات ميپرداخت*
اين واضحست هر عزّتی که در امر الهی
نيست عاقبت ذلّت است و هر راحتی که در سبيل
الهی نه عاقبت زحمت است و هر ثروتی نهايت فقر و مسکنت*
فی الحقيقه حضرت نبيل اکبر آيت هدی
بود و آيت تقوی در امر مبارک جانفشانی کرد
و در جانفشانی کامرانی نمود از عزّت دنيا گذشت
ص ١٢
و از مسند جاه و غنا چشم پوشيد از هر قيدی
فراغت داشت و از هر فکری مجرّد بود عالم و فاضل
بود در جميع فنون ماهر، هم مجتهد بود هم حکمی
هم عارف بود و هم کاشف در علوم ادبی فصيح
و بليغ بود و ناطقی بینظير جامعيّتی عظيم داشت*
و الحمد للّه خاتمة المطاف بادية الالطاف گشت * عليه
بهاء اللّه الأبهی و نوّر اللّه مرقده بانوار ساطعة
من ملکوت الأبهی و أدخله فی جنّة
اللّقآء و اخلده فی ملکوت الابرار مستغرقاً فی بحر الانوار*
ص ١٣
ترجمه حال حضرت اسم اللّه الاصدق
هو اللّه
حضرات ايادی امر اللّه عليهم نفحات الرّحمن
که بافق اعلی صعود کردند از جمله جناب اسم اللّه
الاصدق از جمله جناب نبيل اکبر آقا محمّد قائنی
از جمله جناب ملّا علی اکبر از جمله جناب شيخ
محمّد رضای يزدی از جمله حضرت شهيد آقا ميرزا ورقا و ديگرانند*
حضرت اسم اللّه الاصدق حقيقة از بدو حيات
تا نفس اخير خدمت بحقّ کردند * در ايّام جوانی
در دائرهء سيّد مرحوم بودند و از تلامذه ايشان
محسوب و بنهايت تقديس در ايران مشهور و بملّا
ص ١٤
صادق مقدّس ملقّب و معروف بسيار نفس مبارکی
و شخص عالم فاضل محترمی بودند * اهل خراسان
نهايت تعلّق بايشان داشتند زيرا فی الحقيقه فاضل
نحرير بود و از مشاهير علمآء بیمثيل و نظير در
تبليغ لسان فصيحی و قوّه عجيبی داشت نفوس را
بنهايت سهولت اقناع ميکرد*
وقتی ببغداد آمدند و بشرف لقا فائز شدند
روزی در بيرونی در کنار باغچه نشسته بودند و من
در بالای سر ايشان در اطاقی نشسته بودم* در اين
اثنا شاهزاده نوهء فتحعليشاه وارد بيرونی شد، از ايشان
سؤال نمود که شما کی هستيد؟ فرمودند من بنده اين
درگاهم و پاسبان اين آستان و بنای تبليغ گذاشتند*
من از بالا گوش ميدادم شاهزاده در نهايت
استيحاش باعتراض پرداخت ولی در ظرف ربع
ساعت بکمال ملاطفت شاهزاده را ساکت فرمودند
بعد از اينکه شاهزاده در نهايت انکار بود و آثار
حدّت از شمائلش آشکار حدّتش منقلب به بشاشت
ص ١٥
شد و نهايت مسرّت اظهار نمود که بسيار
مسرورم که خدمت شما رسيدم و کلام شما را شنيدم*
خلاصه در نهايت بشاشت تبليغ ميکرد و از
طرف مقابل هر چه حدّت ميديد بملايمت و خنده
مقابلی ميفرمود * وضع تبليغشان بسيار خوب بود
فی الحقيقه اسم اللّه بود و کينونتش مبعوث نه نامش
معروف * احاديث بسياری حفظ داشت و در
مطالب شيخ و سيّد مرحوم نهايت مهارت داشت
و در بدايت امر در شيراز مؤمن شده شهرت يافت *
و چون بیمحابا بتبليغ پرداخت ايشان را در شيراز
مهار کردند و در کوچه و بازار گرداندند ولی در
نهايت سرور و بشاشت صحبت ميداشت و در چنين
حالت ابداً از برايش فتور و سکوت حاصل نشد *
بعد از اينکه در شيراز آزاد شد بخراسان سفر کرد
و در آنجا لسان تبليغ گشود و بعد در معيّت
جناب باب الباب بقلعه طبرسی رفت و صدمات
ص ١٦
شديد تحمّل کرد و از جمله فدائيان بود * و چون
در قلعه اسير شد او را تسليم سران مازندران نمودند
تا او را باطراف ببرند و در بلوکی از بلوکات مازندران
شهيد کنند * بعد از آنی که بمحلّ معهود رسيدند
و در بند و زنجير بودند خدا شخصی را الهام کرد که
ايشانرا نصف شب از زندان رها کرد و همراهی
نمود تا بمحلّ امان رسيدند و در امتحانات شديده ثابت و راسخ ماندند*
مثلاً ملاحظه کنيد در قلعه محصور و ستمکاران
قلعه را به توپهای قلعه کوب متّصل گلوله ميريختند
و حضرات احباب از جمله جناب اسم اللّه هيجده
روز بیقوت ماندند بدرجه ئی که چرم کفشها را
خوردند عاقبت به آب تنها رسيد هر روز صبحی
يک جرعه آب ميخوردند و از ضعف جميع بر
روی زمين افتاده بودند * وقتيکه لشکر بر قلعه
هجوم ميکرد فوراً يک قوّتی من عند اللّه حاصل
ميشد که بر می خاستند و لشکر را از قلعه
ص ١٧
ميراندند * اين گرسنگی مدّت هيجده روز طول
کشيد خيلی امتحان شديد بود از يک جهت
محصوری و غريبی و از جهت ديگر شدّت گرسنگی
و از طرفی هجوم لشکر و وقوع گلولههای خمپاره
که در وسط قلعه ميافتاد و ميترکيد * خيلی
مشکل است که انسان در چنين موقعی صبر
و تحمّل کند و ثابت و راسخ بماند و ابداً از برای او تزلزل حاصل نشود*
باری، با وجود اين مصيبتهای شديده
جناب اسم اللّه بهيچوجه فتوری نياورد بعد از
آزادی بتبليغ بيش از پيش پرداخت انفاس حيات را
جميع وقف ندای بملکوت اللّه نمود و در
عراق بشرف لقا فائز شد و همچنين در سجن
اعظم بساحت اقدس مشرّف شد و مظهر نهايت
عنايت گرديد* فی الحقيقه بحر پر موجی بود و باز
بلند پرواز وجهی نورانی داشت و لسانی فصيح
و بليغ و قوّت و استقامتی عجيب چون زبان بتبليغ
ص ١٨
ميگشود برهان مانند سيل روان بود و چون
بدعا و مناجات ميپرداخت چشم گريان مانند ابر
نيسان بود چهره نورانی بود اخلاق رحمانی بود
علم کسبی و لدنّی بود همّت آسمانی بود
انقطاع و زهد و ورع و تقوی ربّانی بود *
قبر منوّرش در همدانست و از قلم اعلی در
حقّ او الواح شتّی نازل و همچنين بعد از
صعودش زيارتی مخصوص نازل شد بسيار شخص
بزرگواری بود از جميع جهات کامل بود*
اين نفوس مبارکه از عالم رفتند
الحمد للّه نماندند که اين بلايای بعد
از صعود را ببينند و اين امتحانات شديده را
مشاهده کنند که يتزلزل منها الجبال
الرّاسخة و القلل الشّامخة * بحقيقت اسم اللّه
بود * طوبی لنفس طاف حول جدثه
و استبرک بتراب رمسه و عليه
التّحيّة و الثّناء فی ملکوت الابهی*
ص ١٩
ترجمه حال حضرت ملّا علی اکبر عليه بهاء اللّه
هو اللّه
و از جملهء ايادی امر اللّه حضرت ملّا علی
اکبر عليه بهاء اللّه الابهی است * اين شخص
بزرگوار در بدايت حيات بمدارس علوم و فنون
رفت شب و روز ميکوشيد تا در قواعد قوم
و معارف ملّت و فنون عقليّه و علوم فقهيّه نهايت
مهارت حاصل نمود * در بساط حکما و عرفا
و شيخيّه داخل شد و در آن اقاليم علم و عرفان
و اشراق سير و سياحت مکمّل مينمود ولی تشنه
چشمهء حقيقت بود و گرسنه مائده آسمانی* در آن
ص ٢٠
بساطها آنچه کوشيد سيراب نشد و نهايت آمال
و آرزو نيافت لب تشنه ماند و حيران و سر گردان *
زيرا در احزاب شور و ولهی نديد جذب و طربی
نيافت بوی عشقی استشمام ننمود و چون بعمق
مسائل احزاب رسيد ملاحظه نمود از يوم ظهور
حضرت رسول محمّد المحمود روحی له الفدا
تا يومنا هذا احزاب لايحدّ و لا يحصی پيدا شده
مذاهب مختلفه آراء متنوّعه مسالک مختلفه طرائق
کثيره که هر يک بعنوانی دعوای مکاشفات
معنويّه مينمودند و بخيال خويش سبيل مستقيم
می پيمودند لکن بحر محمّدی يک موج ميزد
و جميع اين احزاب را بعمق دريا ميبرد
لا تسمع لهم صوتاً ولا رکزا* اگر کسی در تاريخ
تتبّع نمايد می بيند که در اين دريا امواج لايحدّ
و لا يحصی پيدا شد لکن عاقبت مانند ظلّ زائل
گشت موجها فانی و دريا باقی ماند * لهذا
حضرت علی قبل اکبر روز بروز تشنهتر
ص ٢١
شد تا بدريای حقيقت رسيد فرياد برآورد:
اللّه اکبر هذا البحر قد ذخرا
و هيّج الرّيح موجاً يقذف الدّررا
فاخلع ثيابک و اغرق فيه و دع
عنک السّباحة ليس السّبح مفتخرا
باری، حضرت علی قبل اکبر مانند فوّاره
بفوران آمد و بمثابه مآء معين حقائق و معانی جريان
يافت * در بدايت سلوک در مراتب تسليم
و رضا مسالک فقر و فنا پيمود و اقتباس انوار
کرد پس بتبليغ پرداخت چه خوش ميگويد
)ذات نايافته از هستی بخش
کی تواند که شود هستی بخش )
مبلّغ چنين بايد که بدايت خود را تبليغ
کند پس ديگران را اگر خود در منهج
شهوات سالک چگونه ميتواند بآيات بيّنات
ص ٢٢
هدايت کند*
باری، اين شخص جليل بتبليغ جمّی غفير موفّق
شد گريبان بمحبّت اللّه چاک فرمود و در سبيل
عشق چالاک شد سر گشته و سودائی شد و مشهور
بشيدائی * در طهران بايمان و ايقان رسوای خاص
و عام گرديد در کوچه و بازار ببهائی مشار
بالبنان گشت * هر وقت فتنه ئی ميشد اوّل او
گرفتار ميگشت و حاضر و مهيّا بود زيرا نخورد
نداشت بکرّات و مرّات بحبس و زنجير افتاد و در
تهديد تيغ و شمشير بود و شمائل آن وجود مبارک
با شمائل حضرت امين جليل در زير زنجير سبب
عبرت هر سميع و بصير است که اين دو وجود مبارک
چگونه در حالت تسليم و رضا در تحت سلاسل
و اغلال نشستهاند و بنهايت سکون و قرار هستند*
کار بجائی رسيد که هر وقت ضوضا بلند
ميشد جناب علی قبل اکبر عمامه بر سر مينهاد و عبا در
بر ميکرد و منتظر ميشد که عوانان بر انگيزند
ص ٢٣
و فرّاشان بريزند و چاوشان بسجن و زندان برند *
ولی قدرت الهيّه را ملاحظه کنيد که با وجود اين محفوظ و مصون ماند*
)نشان عارف آن باشد که خشکش بينی از دريا )
فی الحقيقه او چنين بود * با وجود آنکه
در هر دقيقه ئی جانش در خطر بود اهل کين در
کمين و او شهير بمحبّت نور مبين مع ذلک از هر
آفتی محفوظ بود در قعر دريا خشک و در وسط
آتش برداً و سلاما تا آنکه صعود فرمود * باری، بعد
از حضرت مقصود نيز در نهايت ثبوت و رسوخ بر
عهد و پيمان ربّ ودود بود منادی ميثاق بود و مروّج عهد نيّر آفاق
در ايّام لقا بنهايت شوق و شعف بساحت
اقدس شتافت و شرف مثول يافت و بنظر عنايت
ملحوظ گشت و بعواطف رحمانيّه مشمول پس
مراجعت بايران کرد و در جميع ايّام بخدمت امر
ص ٢٤
ميپرداخت * با ظالمان هميشه مجادله ميکرد هر چه
تهديد و تخويف مينمودند در مقابل تشديد ميکرد
و شکست نميخورد آنچه ميخواست ميگفت
و از ايادی امر اللّه بود و در نهايت ثبات و استقامت*
با او محبّت مخصوص داشتم زيرا خوش صحبت
بود و نديم بیمثيل و نظير * در اين ايّام شبی در عالم
رؤيا ايشانرا ديدم هر چند هيکل جسيم بود ولی در
عالم رؤيا جسيمتر و فربهتر مشاهده شد * مثل
اينکه سفری رفته گفتم جناب خوب فربه شدهايد
گفت بلی الحمد للّه در جايهائی سفر کردم هوا
در نهايت لطافت آب در غايت عذوبت مناظر
پر حلاوت غذا با لذّت لهذا بمن ساخته است
و قوّت گرفتهام و نشئه اولای جوانی يافتهام
بنفحات رحمانی مأنوس بودم و بذکر حقّ مشغول
و ببراهين الهی ناطق تبليغ ميکردم ( تعبير تبليغ در
جهان ديگر عبارت از نشر نفحات قدس است
همان بمنزله تبليغ است )* باری، قدری با هم صحبت
ص ٢٥
داشتيم در اين اثنا جمعی وارد شدند و ايشان غائب گشتند*
مرقد نورانيش در طهرانست هر چند جسمش مدفون
در تراب است و لکن روح پاکش در مقعد صدق
عند مليک مقتدر * بسيار اشتياق زيارت مراقد
احبّای الهی را دارم اگر فراهم آيد * اينها بندگان
جمال مبارکند در سبيل او بلايا ديدند و مشقّتها
کشيدند و صدمات خوردند * عليهم بهاء اللّه
الابهی و عليهم التّحيّة و الثّناء و عليهم الرّحمة و الغفران من ساحة الکبرياء*
--------------------
ص ٢٦
ترجمه حال حضرت شيخ سلمان
هو اللّه
حضرت شيخ سلمان عليه بهآء اللّه الابهی *
اين قاصد امين و پيک مبين در سنهء ١2٦٦ در هنديان
ندای الهی شنيد و مانند طيور باوج سرور بر پريد
چنان منجذب شد که از هنديان پياده بتاخت
و بطهران شتافت * شور و ولهی و سرور و شعفی
داشت چون بطهران وارد شد خفيّاً با ياران الهی
همراز و هم آواز بود * تا روزی با آقا محمّد تقی کاشانی
عليه بهاء اللّه الابهی در بازار ميگذشت فرّاشان
از عقب روان شدند و محلّ او را يافتند * روز ثانی او را
ص ٢٧
چاوشان داروغه و فرّاشان بجستجوی اوفتادند
عاقبت گرفتند نزد محتسب شهر آوردند * سؤال
نمود که تو کی هستی؟ گفت من از اهل هنديانم بطهران
آمدهام و عزم خراسان دارم تا بزيارت حضرت
رضا عليه السّلام مشرّف شوم * گفت ديروز با
اين شخص قبا سفيد، بچه سبب ميرفتی؟ گفت
عبائی روز پيش باو فروختم و بهای آن را روز بعد
ميخواستم * گفت تو شخص غريبی، چگونه اعتماد
باو نمودی؟ گفت شخص صرّافی کفيل شد جناب
آقا محمّد صرّاف عليه بهاء اللّه را ذکر کرد* محتسب
گفت ای فرّاش او را نزد صرّاف بر و تحقيق کيفيّت
نما * چون نزد صرّاف رفتند فرّاش پيش افتاد
گفت مسئله عبا و کفالت شما چگونه است بيان
کن، گفت من خبر ندارم فرّاش بسلمان گفت بيا
مسئلهء معلوم گشت که تو بابی هستی*
چون از چهار سو مرور کردند و عمامه پيک
امين مانند عمامهء اهل شوشتر بود شخصی شوشتری
ص ٢٨
از حجره تجارت برون آمد و دست در آغوش شيخ
نمود و گفت خواجه محمّد علی کجا بودی کی آمدی
خوش آمدی، جواب داد چند روز است آمدهام
و حالا گير داروغه افتادهام * بفرّاش گفت چه
ميخواهی از جان اين شخص گفت بابی است
شخص شوشتری گفت استغفر اللّه من اين خواجه
محمّد علی را ميشناسم مرد مسلمانيست متّقی و از
شيعيان علی و مبلغی بفرّاش داد و جناب شيخ را
خلاص کرد * چون داخل حجره شدند آن شخص
استفسار از احوالات نمود مشاراليه گفت من
خواجه محمّد علی نيستم * خواجه شوشتری حيران
ماند و گفت سبحان اللّه بعينه مثل او هستی بدون امتياز
حال که نيستی آنچه بفرّاش دادهام بده جناب سلمان
فوراً آن مبلغ را داد و از آنجا رو بدروازه گذاشت
و بهنديان شتافت * باری، تا آنکه جمال مبارک
بعراق عرب تشريف آوردند اوّل قاصديکه
بساحت اقدس آمد آن پيک رحمانی بود و بشرف
ص ٢٩
حضور مثول يافت و با لوحی خطاب بياران هنديان مراجعت کرد*
اين نفس مبارک هر سال پياده عزم کوی
دوست مينمود و با الواح مراجعت باصفهان و شيراز
و کاشان و طهران و شهرهای ديگر ميکرد و الواح الهی را ميرساند*
از سنه ٦٩ تا ايّام صعود مبارک سنهء ١٣٠٩
هر سال بساحت اقدس ميشتافت و عرايض ميرساند
و الواح حامل ميشد و محفوظ و مصون بصاحبان الواح
ميرساند * در اين مدّت مديده هر سال پياده از
ايران بعراق و يا بادرنه و يا بسجن اعظم در نهايت
شوق و شعف می آمد و مراجعت ميکرد * فی الحقيقه
تحمّل شديد داشت سفر پياده مينمود و غذايش
اکثر نان و پياز بود و در اين مدّت مديده در
جميع اسفار چنان حرکت نمود که ابداً در جائی
گير نکرد و عريضه و لوحی از دست نداد جميع
عرايض را رسانيد و جميع الواح را بصاحبانش
ص ٣٠
واصل کرد * با وجود اينکه در اصفهان بکرّات
و مرّات در تعب و مشقّت شديد افتاد صبور و شکور
بود بيگانگان لقب او را جبرئيل بابيان نهاده
بودند در تمام عمر خدمتی عظيم بامر اللّه نمود
زيرا سبب ترويج شد و مورث سرور احبّای الهی
گشت * در هر سال بشارات الهی را بشهرها و قراء
ايران ميرساند و در ساحت اقدس مقرّب بود و نظر
عنايت مخصوصی باو بود الواحی بنام او در کتب
الهی موجود * و بعد از صعود جمال مبارک روحی
لاحبّائه الفدا ثابت و راسخ بر ميثاق بود و بکمال
قوّت بخدمت امر ميپرداخت و بر نهج سابق هر سال
بسجن اعظم وارد و مکاتيبی از احبّاء همراه
داشت و جواب آنرا گرفته رجوع بايران
ميکرد تا آنکه در شيراز بال و پر گشود و بملکوت ابهی پرواز کرد.
از بدايت تاريخ بشر الی يومنا هذا چنين پيک
امينی و قاصد نور مبينی در عالم وجود موجود
ص ٣١
نگشت * حال باز ماندگان محترمی در اصفهان
دارد بجهت انقلاب ايران پريشانند البتّه احبّای
الهی مراعات آنها را خواهند داشت عليه بهاء اللّه
الابهی و عليه التّحيّة و الثّناء*
ذکر حضرت افنان سدره مبارکه جناب آقا ميرزا محمّد علی عليه بهاء اللّه الابهی
هو اللّه
در ايّام مبارک در نهايت سختی سجن
اعظم نميگذاشتند کسی از احبّاء از قلعه برون رود
و يا نفسی از ياران درون آيد * کج کلاه و سيّد بر
سر دروازه دوم منزل داشتند و شب و روز مواظب
ص ٣٢
بودند چون نفسی را از احبّاء مسافر ميديدند فوراً
بحکومت ميرفتند و خبر ميدادند که اين شخص
عرائض آورده و جواب خواهد برد * حکومت
نيز آنشخص را گرفته بعد از اخذ اوراق و حبس
سرگون مينمود* اين دأب حکومت شد و مدّت
مديدی دوام نمود حتّی نه سال فی الحقيقه اندک
اندک زائل شد * در چنين اوقاتی جناب فرع
جليل سدره مقدّسه حضرت حاجی ميرزا محمّد علی
افنان از هندوستان تشريف آوردند بمصر و از مصر تشريف بردند به مرسيليا*
روزی من بالای بام خان بودم بعضی ياران
حاضر و من راه ميرفتم مغرب بود در اين اثنا نظرم
بساحل دور افتاد ديدم که يک کالسکه میآيد گفتم
حضرات چنين احساس ميشود که نفس مقدّسی در
اين کالسکه است امّا خيلی دور از نظر بود *
گفتم بيائيد برويم دم دروازه اگر چه نميگذارند
بيرون برويم ولی آنجا می ايستيم تا بيايد * يک دو نفر را
ص ٣٣
گرفتم رفتم دروازه بان را صدا کردم و خفيّاً باو اکرام
کردم و سرّاً گفتم يک کالسکه میآيد همچنين گمان
ميکنم که در آن يکی از دوستان ماست وقتيکه وارد
ميشود تو بايد تعرّض نکنی و بضابط نيز مراجعت ننمائی
خلاصه يک صندلی گذاشت نشستم مغرب
شده بود در بزرگ را هم بسته بودند دريچهء کوچک
باز بود دروازه بان بيرون ماند* کالسکه آمد ايشان
وارد شدند واقعاً چه وجه نورانی داشت سراپا قطعه
نور بود انسان چون بوجه مبارکش نگاه ميکرد
مسرور ميشد چه که در نهايت ثبوت و رسوخ و ايمان
و ايقان بود و روی بشوش داشت بسيار نفس مبارکی
بود روز بروز ترقّی ميکرد روز بروز بر ايمان و ايقان
و نورانيّت و انجذاب و اشتعال می افزود چند روزی
که در سجن اعظم بود ترقّی فوق العاده نمود * مقصد
اينست که کالسکهء ايشان ميان عکا و حيفا بود که
انسان احساس نورانيّت و روحانيّت ميکرد*
باری، بعد از استفاضهء فيوضات نامتناهی
ص ٣٤
مرخّص از حضور شدند و بصفحات چين سفر
نمودند و مدّتی در آنجا ايّامی برضای حقّ بسر
ميبردند و متذکّر بودند * بعد بهندوستان آمده در
هندوستان صعود نمودند * حضرات افنان و احبّاء
در هندوستان مصلحت چنان ديدند که جسد
مطهّرش را بعراق بفرستند ظاهر باسم نجف تا در
جوار مدينة اللّه مقرّ يابند زيرا در قبرستان مسلمانان
راه نميدادند * جسد مبارکش امانت گذاشته شده
بود آقا سيّد اسد اللّه در بمبائی بود متکفّل حمل جسد
مطهّر شد و باحترام تمام بعراق رساند * ايرانيان
اعداء در واپور بودند در بوشهر خبر دادند که
نعش ميرزا محمّد علی بابی را بنجف ميبرند تا نعش
شخص بابی در نجف اشرف در وادی السّلام در
جوار مقدّس دفن شود و اين جائز نيست * خواستند
جسد مقدّس را از کشتی برون برند ولی نتوانستند
مقدّرات غيبيّه را ببينيد چه ميکند*
مختصر هيکل مقدّس ببصره رسيد و چون
ص ٣٥
زمان احتياط و تقيّه بود بحسب ظاهر آقا سيّد اسد
اللّه مجبور بود بنجف اشرف ببرد مگر اينکه بانواع
تدابير کاری بکند که در جوار مدينة اللّه دفن نمايد *
هر چند نجف اشرف محلّ مبارک است الی الابد ولی
آرزوی ياران اين بود لهذا خدا اعدا را واداشت تا
اينکه ممانعت کنند * اعدا هجوم کردند که در قرنتينه
جسد مطهّر را ببرند و در بصره دفن کنند و يا بدريا
و يا بصحرا بيندازند * اين مسئله اهمّيّت پيدا کرد
بدرجه ئی که ممکن نشد بنجف ببرد مجبوراً آقا سيّد
اسد اللّه ببغداد برد * در بغداد ممکن نشد جائی دفن
کند که از تعرّض اعداء مصون ماند نهايت
مصلحت ديدند که بحضرت سلمان پاک فارسی در
پنج فرسخی بغداد ببرند و در مداين قريب قبر
سلمان پاک نزديک ايوان کسری دفن کنند * باری،
بردند آنجا جنب ايوان نوشيروان در نهايت احترام
اين وديعه الهی را در مرقد متين گذاشتند * تقدير
چنان بود که بعد از هزار و سيصد سال که پای تخت
ص ٣٦
ملوک ايران خراب و ويران شده بود و اثری
جز تپّههای خاک و خرابه نمانده بود و ايوان نيز
نصفش شکاف خورده سقط افتاده دو باره ايوان
شکوه خسروی يابد و جلوه کسروی نمايد *
و حقيقةً طاق عجيبی است پنجاه و دو قدم عرض دهنه آنست و بسيار بلند*
باری، توفيقات الهيّه شامل حال ايرانيان قديم
گشت تا اين پای تخت ويران دو باره معمور
و آبادان گردد * لهذا بتأييدات ربّانيّه اسباب چنين
فراهم آمد که اين جسد مطهّر در آنجا دفن شود
و شبهه ئی نيست که شهر شهيری خواهد شد * من
در اين باب خيلی مکاتبه کردم تا اينکه اين جسد
مطهّر در آنجا استقرار يافت * از بصره جناب آقا سيّد
اسد اللّه مينوشت و من جواب ميدادم * آنجا شخصی
از مأمورين بود که با ما رابطه کلّی داشت باو نوشتم که معاونت کند*
آقا سيّد اسد اللّه از بغداد نوشت که من حيرانم
ص ٣٧
چه بکنم و کجا دفن نمايم در هر جا دفن کنم بيرون
می آورند * الحمد للّه عاقبت در چنين موقعی که
بکرّات جمال مبارک تشريف بردهاند بقدم مبارک
فائز شده و در آنجا الواح نازل گشته و احبّاء بغداد
در رکاب مبارک بودند در همان موقعی که اسم
اعظم مشی ميفرمودند دفن شد * اين از چه بود
از آن خلوصی که جناب افنان داشتند و الّا چنين
اسبابی فراهم نمی آمد و ممکن نبود و للّه اسباب السّموات و الارض*
خيلی محبّت بايشان داشتم خيلی از ايشان
مسرور بودم يک زيارتنامه مفصّلی نوشته و با اوراق
بايران فرستادم * آن بقعه از بقاع مقدّسه است که
بايد در آنجا مشرق الاذکار مفصّلی ساخته شود
و اگر ممکن باشد نفس طاق کسری تعمير گردد
و مشرق اذکار گردد و همچنين متفرّعات مشرق
الاذکار و آن مريضخانه است و مدارس و دار
الفنون است و مکتبهای ابتدائيست و ملجأ فقرا
ص ٣٨
و ضعفاء و ملجأ ايتام و عجزه و مسافر خانه است *
سبحان اللّه طاق کسری که در نهايت زينت
بود حال بجای پرده زربفت پرده عنکبوت
و بجای نوبت سلطانی آواز زاغ و زغن است *
چنانچه ميفرمايد کأنّها دار حکومة الصّدی
لاتسمع من ارجائها الّا ترجيع صوته* وقتی که
آمديم عکاء قشله همين قسم بود در قشله چند
درخت بود که بر روی آنها و روی کنگرههای
قشله شب تا صبح بوم فرياد ميزد و فی الحقيقه
صوت اين بوم چه قدر مُزعج است انسان چه قدر متأثّر ميشود*
باری، فرع مقدّس از بدايت جوانی تا ايّام نا
توانی با روی نورانی در بين خلق چون شمع روشن
ميدرخشيد تا آنکه بافق ابديّه بر پريد و در
بحر انوار مستغرق شد * عليه نفحات ربّه الرّحمن
و عليه الرّحمة و الرّضوان مستغرقاً فی بحر الرّحمة و الغفران*
ص ٣٩
ترجمه حال حضرت حاجی ميرزا حسن افنان
هو اللّه
و از اعاظم مهاجرين و مجاورين حضرت حاجی
ميرزا حسن افنان کبيرند که در ايّام اخير بشرف
هجرت و جوار و عنايت پروردگار موفّق گرديد *
حضرتش بنقطه اولی روحی له الفدا منسوب و از
افنان سدره مبارکه بقلم اعلی منصوص * هنوز طفل
رضيع بود که از ثدی عنايت حضرت اعلی بهره
و نصيب گرفت و بآن جمال منير تعلّق غريب
داشت * کودک مراهق بود که با دانايان مرافق
گشت و بتحصيل علوم و فنون پرداخت و شب
ص ٤٠
و روز در غوامض مسائل الهی متفکّر بود و از
مشاهده آيات کبری در منشور آفاق متحيّر حتّی
در علوم مادّی نظير رياضی و هندسه و جغرافی نيز
ماهر بود خلاصه در فنون شتّی يد طولی داشت
و بر آراء اسلاف و اخلاف اطّلاع کامل * در ليل
و نهار اوقاتی قليله صرف تجارت مينمود ولی اکثر
اوقات در مطالعه و مذاکره ميگذراند * فی الحقيقه
علّامهء آفاق بود و سبب عزّت امر اللّه در بين علماء
اعلام * بکلماتی مختصر حلّ مسائل مشکله ميکرد
يعنی سخنش در نهايت ايجاز ولی از قبيل اعجاز
بود * در ايّام حضرت اعلی نفحه هدايت کبری
بمشام رسيد ولی در ايّام مبارک نار محبّت اللّه شعله
زد چنان بر افروخت که جميع حجبات اوهام بسوخت
و بقدر امکان بترويج دين اللّه پرداخت و بمحبّت
جمال مبارک شهير آفاق گشت*
)ای عشق منم از تو سر گشته و سودائی
و اندر همهء عالم مشهور بشيدائی )
ص ٤١
)در نامه مجنونان از نام من آغازند
زين پيش اگر بودم سر دفتر دانائی )
باری، بعد از صعود حضرت اعلی روحی له الفدا
مواظب خدمت حضرت حرم طيّبهء طاهره ضجيع
جمال کبريا بود و باين منقبت عظمی موفّق
گرديد * و در ايران از فرقت حضرت رحمن مغموم
و پريشان بود تا آنکه سليل جليلش بشرف صهريّت
فائز گرديد سرور و شادمانی نمود و فرح و کامرانی
يافت ايران را بگذاشت و بظلّ عنايت جوار
حضرت مقصود شتافت * شمائل عجيبی داشت
وجهش نورانی بود حتّی اغيار ميگفتند که در جبين
پرتو نور مبين دارد * باری، مدّتی به بيروت رفت و با
عالم شهير خواجه فنديک ملاقات نمود و خواجه
مذکور در بعضی محافل تعريف و توصيف از فضل
و کمال افنان کبير نمود که در شرق چنين متفنّنی
نادر است * بعد مراجعت بارض مقصود نمود و در
جوار قصر حصر افکار در فضائل عالم انسانی کرد *
ص ٤٢
بسياری از اوقات باکتشافات نجوم مشغول بود و در
دقائق حرکات کواکب متفکّر دور بينی در دست
داشت و هر شب باکتشافات مشغول ميشد * ايّام
خوشی بسر ميبرد در نهايت فراغت و غايت مسرّت
و تمام بشاشت در جوار حضرت احديّت روزش
فيروز بود و شبش روشن مانند نوروز*
تا آنکه صعود حضرت مقصود وقوع يافت جمعيّت
خاطر پريشان شد و فرح و مسرّت به آه و حسرت
مبدّل گشت مصيبت کبری رخ نمود و فراق پر
احتراق دست داد روز روشن شب تار گشت
و صفای گلشن منقلب بخار گلخن گرديد چشمها
گريان بود و سوخته و افروخته* ايّامی چند بسر برد
ولی تحمّل فراق ننمود و در مدّت قليله روح مبارکش
ترک اين جهان نموده بجهان ابدی شتافت و در جنّت
لقا فائز و مستغرق بحر انوار شد * عليه الرّحمة الکبری
و له الموهبة العظمی و له البر کة علی ممرّ القرون و الاعصار
قبر شريفش در عکا در منشيّه است*
ص ٤٣
ترجمهء حال آقا محمّد علی اصفهانی
هو اللّه
جناب آقا محمّد علی اصفهانی از قدمای احبابند
که از اوّل امر مقتبس از نار هدی گرديدند * از
جرگهء عرفا بودند و منزلشان مجمع عرفا و حکما بسيار
شخص کريمی بود و خلق عظيمی داشت * در اصفهان
از محترمين بود و ملجأ و پناه هر غريب از غنی
و فقير * بسيار با ذوق و خوش مشرب بود حليم
و سليم بود و نديم و کريم و بخوش گذرانی در شهر
شهير * تا آنکه مهتدی بنور هدی شد و مشتعل بنار
موقده در شجره سيناء خانهاش محلّ تبليغ گرديد
ص ٤٤
و کاشانهاش مرکز تمجيد ربّ کريم شد * احبّا
شب و روز در منزلش جمع و او مانند شمع بنار محبّت
اللّه افروخته مدّتی مديده بر اين منوال در آن خانه
ترتيل آيات بيّنات ميشد و بيان براهين و حجج
بالغات * با وجود شهرت چون منتسب بامام جمعهء
اصفهان بود محفوظ و مصون ماند تا بدرجه ئی
رسيد که امام جمعه خود عذر ايشانرا خواست که
مَن مِن بعد حفظ و صيانت نتوانم در خطری
بهتر آنست که سفر کنی * لهذا از اصفهان بعراق
شتافت و بشرف لقاء محبوب آفاق فائز شد ايّامی
بسر ميبرد و روز بروز قدم پيشتر ميگذاشت بمعيشت
خفيف قانع بود و بخوشی و سرور زندگانی مينمود *
بسيار خوش اخلاق بود و خوش اطوار و ممتزج با
احبّا حتّی با اغيار * تا آنکه موکب مبارک از بغداد
حرکت باسلامبول نمود در رکاب جمال قدم سفر
کرد و از اسلامبول بارض سرّ ادرنه دائماً بر حالت
واحد بود ابداً تلوّن نداشت بر يک اسلوب سلوک
ص ٤٥
ميکرد * در آنجا نيز ايّام خويش را در ظلّ جمال
مبارک بخوش گذرانی گذارند کسب خفيفی
مينمود ولی برکت عجيب می يافت و از ارض سرّ
در معيّت جمال قدم بقلعه عکّا اسير شد * مدّت
حيات از مسجونين محسوب و معدود و بآن شرافت
کبری فائز که مسجون در ظلّ جمال مبارک بود*
ايّام خويش را بنهايت سرور و شادمانی ميگذراند
کسب خفيفی داشت هر روز تا بظهر مشغول
بکسب بود و بعد از ظهر سماور چای را در ترک
شبديز بسته يا بباغ و راغ ميرفت يا بصحرائی
ميشتافت يا در مزرعه بود يا در باغ رضوان بود
و يا در قصر بشرف لقا فائز * ببحر هر نعمتی ميرفت
که اين چای امروز چه قدر خوش طعم و خوش رائحه
و خوش رنگ است اين صحرا چه قدر دلنشين
است و اين گلها چه قدر رنگين هر چيزی را
ميگفت عطری دارد حتّی آب و هوا را فی الحقيقه
بسروری وقت ميگذراند که وصف ندارد * هر کس
ص ٤٦
ميگفت که پادشاهان عالم را چنين فرح عظيم
ميسّر نه اين پير مرد در نهايت فراغت است و غايت
مسرّت * و از قضای اتّفاقی از بهترين طعام تناول
مينمود و در عکا در بهترين مقام منزل داشت *
سبحان اللّه در سجن و چنين راحت و آسايش و خوشی
و شادمانی * تا آنکه بعد از سنّ هشتاد بافق عزّت
ابديّه عروج نمود * الواح متعدّده از جمال قدم
داشت و در جميع احوال مظهر الطاف بیپايان *
عليه بهاء الابهی و عليه آلاف من الرّحمة و الرّضوان * و متّعه اللّه بالرّوح
و الرّيحان * جدث منوّرش در عکاست*
----------------
ص ٤٧
ترجمه حال جناب آقا عبد الصّالح باغبان
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين سجن اعظم
جناب آقا عبد الصّالح باغبان بود * اين وجود مسعود
از اصفهان بود و از اولاد قدمای احباب * پدر
پاک گهرش فوت شد و اين طفل در سبيل الهی
يتيم نشو و نما نمود بيکس و بیپرستار بود و مظلوم
در دست هر ستمکار* باری، تا آنکه ببلوغ رسيد
بعد از بلوغ آهنگ کوی دوست نمود و هجرت
بسجن اعظم کرد و در باغ رضوان بشرف باغبانی فائز شد*
ص ٤٨
فی الحقيقه در باغبانی بینظير بود و در ايمان
و ايقان متين و رزين و صادق و امين بود و در اخلاق
مستفيض از آيه مبارکهء و انّک لعلی خلق عظيم *
لهذا بباغبانی رضوان سر افراز شد و باين وسيله
در اکثر ايّام بشرف لقا فائز بود و بموهبت عظمی
حائز زيرا اسم اعظم روحی لاحبّائه الفدا نه
سال در قلعه عکا محبوس و محصور و فرّاشان
و چاوشان در قشله و بعد در خانه دائماً مواظب *
جمال مبارک در خانه محقّری ساکن و از اين لانه
و آشيانه تنگ قدمی بيرون نميگذاشتند زيرا عوانان
مواظبت تامّه داشتند * ولی بعد از نه سال موعد
ايّام مقدور محتوم منقضی گشت و رغماً لانف
ستمکار عبد الحميد و عونهاش بنهايت اقتدار از
قلعه برون رفتند و در قصر ملوکانه خارج شهر منزل گرفتند*
با وجود آنکه عبد الحميد بینهايت تشديد
مينمود و متّصل تأکيد در سجن ميکرد لکن جمال
ص ٤٩
مبارک روحی لاحبّائه الفدآء در نهايت عزّت
و اقتدار * چنانکه معلوم عموم است گاهی در
قصر بودند و گهی در مزرعه و ايّامی در حيفا
و اوقاتی خيمه مبارک در قِمّه جبل کرمل زده ميشد
و احبّای الهی از هر ديار حاضر ميشدند و بشرف
لقا فائز ميگشتند * اهالی و ارکان حکومت جميع
ميديدند با وجود اين نفسی نَفَسی نميزد * و اين
از اعظم معجزات جمال مبارک است که مسجون
بودند ولی در نهايت حشمت و اقتدار حرکت
ميکردند زندان ايوان شد و نفس سجن باغ
جنان گشت * و اين در قرون اولی ابداً وقوع
ندارد که شخصی اسير زندان بقوت و اقتدار حرکت
فرمايد و در زير زنجير صيت امر اللّه بفلک اثير
رسد و در شرق و غرب فتوحات عظيمه گردد
و بقلم اعلی کون را مسخّر کند * هذا ما امتاز به هذا الظّهور العظيم*
روزی جميع ارکان حکومت و امراء مملکت
ص ٥٠
و علماء مدينه و مشاهير عرفاء بلاد بقصر آمدند جمال
مبارک ابداً اعتنائی نفرمود و بساحت اقدس راه
نداد حتّی پرسش خاطری نفرمود * اين عبد با
آنان نشسته ساعتی چند مصاحبت نمود بعد مراجعت
کردند * با وجود آنکه فرمان پادشاهی مصرّح
باين بود که جمال مبارک بايد در داخل قلعه عکا در
حجره تنها در تحت قراول محبوس باشند قدمی
برون ننهند حتّی با نفسی از احبّا ملاقات نکنند
با وجود چنين فرمانی و حکم نافذی خيمه و خرگاه
مبارک با نهايت حشمت در جبل کرمل مرتفع *
چه قوّه و قدرتی اعظم از اين که در زندان عَلَم رحمن
مرتفع گردد و بر آفاق موج زند * سبحان من له
هذه القدرة و العظمة * سبحان من له العزّة
و الکبرياء * سبحان من له الغلبة علی الاعدآء و هو فی سجن عکاء*
باری، عبد الصّالح مذکور طالعش بلند
و اخترش مسعود زيرا در اکثر اوقات بشرف لقا
ص ٥١
فائز چند سال باين خدمت سر افراز و در کمال
امانت و ديانت و صداقت ايّامی بسر برد و در
نزد جميع احبّا خاضع و خاشع بود در اين مدّت
نفسی را مکدّر نکرد * عاقبت از اين جوار باغ بجوار
رحمت کبری شتافت و جمال قدم از او راضی
و بعد از صعودش زيارتی از برای او از قلم اعلی صادر و خطابی از فم
مطهّر نازل و مندرج در کتب و الواح است * و عليه
البهآء الابهی و عليه الرّحمة فی الملکوت الاعلی*
ص ٥٢
جناب استاد اسمعيل
هو اللّه
و از جملهء نفوس مبارکه روح المخلصين له الفدا
جناب استاد اسمعيل معمار است * اين مرد خدا در
طهران معمار باشی امين الدّوله فرّخ خان بود و در
نهايت عزّت و اعتبار بود و بخوشی و کامرانی
و عزّت و احترام زندگانی مينمود * اين شخص
نورانی سر گشته و سودائی شد و مفتون و شيدائی
گشت عشق الهی چنان نائره ئی افروخت که پرده
و حجاب بسوخت و گريبان بمحبّت جانان بدريد
و در طهران مشهور برکن بهائيان شد * امين الدّوله
ص ٥٣
در بدايت بسيار حمايت کرد ولی در اواخر او را
احضار نموده گفت استاد در نزد من بسيار عزيزی
و تا توانستم ترا حمايت و محافظت کردم ولی شاه از
حقيقت حال تو آگاه گشته و ميدانی که چه قدر
غضوب و خونخوار است ميترسم که بغتةً ترا
بدار زند لهذا خوشتر آنکه از اين ديار يديار ديگر
سفر نمائيد و از اين خطر برهيد * حضرت استاد
با نهايت فرح و مسرّت کار و بار را بگذاشت و از
اموال و منال چشم پوشيد و عازم عراق گشت
ولی در غايت افلاس ايّامی بسر ميبرد * حرمی تازه
داشت و تعلّقی بیاندازه مادر زن بعراق آمد
و بدسائس و حيلههای چند دختر خويش را بعنوان
موقّت باجازه استاد بطهران برد بورود کرمانشاه
نزد مجتهد رفت که داماد من از دين بر گشته لهذا
دختر من بر او حرام است * باری، مجتهد طلاق داده
و از برای ديگری نکاح نمود * اين خبر چون ببغداد
رسيد اين شخص مؤمن صادق بخنديد و گفت
ص ٥٤
الحمد للّه که در سبيل الهی از برای من هيچ چيز باقی
نماند حتّی حرم رفت و باين جانفشانی و پاک
بازی موفّق شدم*
باری، چون جمال قدم و اسم اعظم روحی له
الفدا از بغداد حرکت بروميلی فرمودند احبّای
الهی در بغداد ماندند بعد اهالی بغداد بر احباب
قيام کردند و آن مظلومانرا باسيری بموصل فرستادند *
اين استاد جليل با وجود پيری و ناتوانی پياده بی
زاد و توشه جبال و بيابان و تلال و درّه قطع نموده
و بسجن اعظم وصول يافت * وقتی جمال مبارک از
برای او اين غزل ملّای رومی را مرقوم فرمودند
که جناب استاد توجّه بنقطه اولی و حضرت اعلی
نمايد و اين نغمه را بآهنگ خوش بسرايد لهذا
شبهای تار و تاريک طی مسافت مينمود و اين غزل را تغنّی ميکرد:
)ای عشق منم از تو سرگشته و سودائی
و اندر همه عالم مشهور بشيدائی )
ص ٥٥
)در نامه مجنونان از نام من آغازند
زين پيش اگر بودم سر دفتر دانائی )
)ای باده فروش من سرمايه جوش من
ای از تو خروش من من نايم و تو نائی )
)گر زندگيم خواهی در من نفسی در دم
من مرده صد ساله تو جان مسيحائی )
)اول تو و آخرتو ظاهر تو و باطن تو
مستور ز هر چشمی در عين هويدائی )
باری، اين مرغ بال و پر شکسته باين آهنگ
بديع مشغول، آهنگ کوی مقصود نمود خفيّاً بقشله
وارد گشت ولی خسته و ناتوان * ايّامی چند بشرف
لقا فائز بود بعد مأمور بسکنی در حيفا شد و خود را
بحيفا رسانيد نه منزلی نه مأوائی نه لانه ئی و نه
کاشانه ئی و نه آبی و نه دانه ئی * در مغاره ئی خارج شهر
منزل نمود و مجموعه صغيری تهيّه و تدارک کرد
چند انگشتر خزف و انگشتانه و سنجاق و غيره در آن
گذاشت و از صبح تا ظهر ميگشت يک روز
ص ٥٦
بيست پاره يک روز سی پاره روز پر مداخلش چهل
پاره بوده رجوع بمغاره ميکرد و به لقمهء نانی قناعت
مينمود و بتسبيح و تقديس ربّ ودود ميپرداخت*
هر دم شکرانه بر زبان ميراند که الحمد للّه باين موهبت
عظمی فائز شدم و از دوست و آشنا بيگانه
گشتم و در اين مغاره لانه و آشيانه نمودم و از
خريداران يوسف الهی شمرده شدم چه نعمتی است اعظم از اين*
باری، در اين حالت صعود نمود و از لسان
مبارک بکرّات و مرّات در حقّ او رضايت مسموع
گشت مشمول الطاف بود و منظور
نظر کبريا * عليه التّحيّة و الثّناء و عليه البهاء الابهی*
ص ٥٧
جناب نبيل زرندی
هو اللّه
و از جملهء مهاجرين و مجاورين حضرت نبيل
جليل است* اين ذات محترم در ريعان عمر و عنفوان
شباب در زرند خويش و پيوند بگذاشت و بعون
و عنايت حضرت خداوند علم هدايت بر افراخت
سر خيل عاشقان شد و سرور طالبان گشت و از
عراق عجم بعراق عرب شتافت ولی مقصد
خويش را نيافت چه که حضرت مقصود در کردستان
در مغارهء سرگلو بود و فريداً وحيداً در آن خلوتگاه
بجمال خويش عشق ميباخت نه مونسی و نه ياری
ص ٥٨
و نه مجالسی و نه غمگساری بکلّی خبر منقطع و عراق
از فراق نيّر آفاق بخسوف احتراق مبتلا * جناب
مذکور چون نار موقده را مخمود ديد و يارانرا
معدود و يحيی در حفره خفا غنوده و خزيده
و خموده و جمود استيلا يافته مجبوراً با نهايت کرب
و بلا راه کربلا گرفت در آنجا زيست نمود تا جمال
قدم از کردستان بدار السّلام عودت فرمود * هر
يک از احباب عراق را جان تازه و وجد و طربی
بیاندازه دست داد از جمله نبيل جليل بود که
بحضور شتافت و نصيب موفور يافت ايّامی بسرور
و شادمانی ميگذراند و قصائدی در محامد ربّانی انشا
مينمود طبع روانی داشت و فصاحت لسانی شعله
و شوری داشت و سودا و سروری * بعد از مدّتی
مراجعت بکربلا نمود و از آنجا عودت و از بغداد
بايران رفت از معاشرت با سيد محمّد در امتحانات
و افتتانات شديده افتاد ولی مانند نجوم شياطين
اوهام را رجوم بود و بمثابه شهاب ثاقب بر اهل
ص ٥٩
وساوس غالب باز ببغداد مراجعت نمود و در سايه
شجره مبارکه آرميد از بغداد مأمور بکرمانشاه
شد دو باره عودت کرد و در هر سفر بخدمتی موفّق گشت
تا آنکه موکب مبارک از دار السّلام بمدينة
الاسلام يعنی اسلامبول حرکت نمود * نبيل جليل
بعد از سفر جمال قدم بلباس درويشی در آمد و پياده
قطع مراحل کرد تا در راه بموکب مقدّس پيوست *
از اسلامبول مأمور بمراجعت بايران شد تا در ايران
بتبليغ امر اللّه پردازد و از بلاد و قری عبور نموده
احباب را از وقايع مستخبر سازد* چون اين خدمت را
انجام داد و آوازه طبل الست در سنهء ثمانين بلند شد
بلی بلی گويان و لبّيک زنان بارض سرّ پويان
گشت * بعد از فوز بلقاء و تجرّع صهباء وفاء بامر
محتوم عازم هر مرز و بوم گرديد تا در هر ارض و بوم
نداء بظهور حضرت ربّ قيّوم نمايد و بشارت بطلوع
شمس حقيقت دهد* فی الحقيقه شعلهء آتش بود و نائره
ص ٦٠
عشق سر کش در نهايت انجذاب بديار عبور نمود
و ببشارت کبری قلوب را روح موفور بخشيد هر
جمعی را شمع بود و هر محفلی را شاهد انجمن گشت
جام محبّت بدست گرفت و حريفان را سر مست نمود
با طبل و دهل قطع سبل مينمود تا بسجن اعظم وصول يافت *
آن ايّام ضيق شديد بود ابواب مسدود و راهها
مقطوع بلباس تبديل بدروازه عکا رسيد سيّد محمّد
و رفيق بیتوفيق فوراً بحکومت سعايت نمودند که اين
شخص بخاری نيست ايرانيست محض جستجوی
خبر از جمال مبارک باين ديار سفر نموده فوراً او را
اخراج نمودند و در نهايت نوميدی بقصبهء صَفَد
حرکت نمود عاقبت بحيفا آمد و در مغاره ئی از کوه
کرمل مأوی کرد از يار و اغيار در کنار بود و شب و روز ناله و مناجات ميفرمود
مدّتی در اين حوالی معتکف بود و فتح باب را
منتظر* چون ميقات محتوم سجن منقضی شد
ص ٦١
و مظلوم آفاق در نهايت اقتدار جلوه فرمود ابواب
مفتوح گشت جناب نبيل مذکور با صدری مشروح
بحضور شتافت و مانند شمع بنار محبّت اللّه
ميگداخت و شب و روز در محامد دلبر دو
جهان و متعلّقين نظر بنسبت آستان غزل و قصائد
و مخمّس و مسدّس ميساخت و اکثر ايّام بشرف حضور مثول می يافت *
تا آنکه صعود واقع شد از مصيبت کبری
و رزيّهء عظمی چنان تزلزل در ارکان افتاد که
ميگرييد و ميلرزيد و فرياد و فغان باوج اعلی
ميرسيد مصيبت کبری را با سنه شداد تطبيق
نمود و بتحقيق رسيد که حضرت مقصود از وقايع مشهود اخبار دادهاند *
باری، نبيل از هجران و حرمان چنان
سوزان و گريان گشت که هر کس مبهوت و حيران
ميشد ميسوخت و ميساخت و نرد جانفشانی
ميباخت تحمّل نماند صبر و قرار فرار
ص ٦٢
کرد آتش عشق شعله ور گرديد
طاقت صبوری طاق شد سر خيل عشّاق
گرديد بیمحابا رو بدريا زد و تاريخ
وفات خويش را قبل از جانفشانی نوشت
و با کلمه غريق تطبيق نمود جان
بجانان باخت و از هجران و حرمان نجات يافت *
اين شخص محترم عالم و دانا بود
و فصيح و بليغ و ناطق و گويا قريحهاش
الهام صريحه بود و طبع روان و شعر
مانند آب زلال علی الخصوص قصيده بها بها
در نهايت انجذاب گفته و مدّت حيات را
از عنفوان جوانی تا سنّ نا توانی
بر عبوديّت و خدمت حضرت رحمن گذراند
تحمّل مشقّات کرده و متاعب و زحمات
ديده و از فم مطهّر بدايع کلمات شنيده
و تجلّی ملکوت انوار ديده و بنهايت آمال
ص ٦٣
رسيده و عاقبت در فراق نيّر آفاق طاقتش طاق
شد بدريا زد و غريق بحر فدا شد و برفيق اعلی
رسيد * عليه التّحيّة الوفيّة و عليه الرّحمة الواسعة
و له الفوز العظيم و الفيض المبين فی ملکوت ربّ العالمين*
-------------
جناب درويش صدق علی
هو اللّه
و از جملهء مهاجرين و مجاورين و مسجونين
جناب آقا صدق علی درويش و آزاد از بيگانه و خويش
بود در سلک عرفا بود و از جملهء ادبا ايّامی در
کسوت فقر بسر ميبرد و از ساغر طريقت باده سلوک
میآشاميد ولی چون مانند متصوّفين ديگر اوقات
خويش را صرف حشيش اغبر نمينمود بلکه خود را
از اوهام صوفيّه تزکيه و تصفيه ميکرد و جويای
ص ٦٤
حقّ بود و گويای حقّ و پويا در سبيل حقّ طبع
شعری در نهايت سلاست داشت و قصائدی در محامد
مظلوم آفاق مينگاشت از جمله قصائد قصيده
ايست که در حبس قشله گفته است شاه بيت آن قصيده اينست:
)هر تار ز گيسويت صد دل بکمند آورد
دل بر سر دل ريزد چون زلف بر افشانی )
باری، اين درويش آزاد در بغداد از دلبر بی
نشان نشان يافت و طلوع نيّر آفاق را از افق عراق
مشاهده نمود و از فيض اشراق بهره و نصيب برد
مفتون دلبر آفاق گشت و مجنون يار مهربان گرديد*
هر چند ساکت و صامت بود ولی ارکان و اعضايش
مانند لسان ناطق ببيان فائق بود * چون موکب
مبارک از دار السّلام در شرف حرکت بود بجان
شتافت و تمنّای مهتری يعنی سايسی در رکاب مبارک
کرد روز پياده با قافله پويا بود و شب بتيمار اسبها
ميپرداخت بجان و دل ميکوشيد و بعد از نصف
ص ٦٥
شب در بستر خواب می آرميد ولی بستر احرام بود و بالين خشتی خام *
باری، در بين راه قصائد ميسرود و در نهايت
شوق و وله غزلخوانی مينمود و سبب سرور احباب
و اصحاب بود اسم با مسمّی بود صدق محض بود
حبّ صرف پاک جان بود و آشفته دلبر مهربان *
در اين منصب عالی يعنی مهتری پادشاهی حقيقی
مينمود و بر سلطنت جهان مفخرت ميکرد هميشه
عاکف آستان بود و سر حلقه راستان تا آنکه قافله
سالار عشق باسلامبول و ادرنه و سجن عکا رسيد *
در جميع اين مراحل مقيم درگاه بود و مستقيم بر ايمان و ايقان *
در قشله شبی از قلم اعلی بنام او تخصيص يافت
که هر سال درويشان در آن شب انجمنی بيارايند
و گلزار و گلشنی مهيّا کنند و بذکر حقّ مشغول
گردند * بعد حقيقت درويشان از فم مطهّر بيان
گشت که مقصود از درويشان نفوسی عالم گرد
ص ٦٦
و شب و روز در طيش و نبرد نيستند بلکه مراد
نفوسی هستند که از ماسوی اللّه فارغ و بشريعة اللّه
متمسّک و در دين اللّه ثابت و بر ميثاق اللّه راسخ
و بر عبوديّت الهيّه قائم و در عبادت قدمی راسخ
دارند نه بمصطلح اهل ايران سر گشته و پريشان و حمل
بر ديگران و سر حلقه بیادبان *
باری، اين درويش بزرگوار در ظلّ عنايت
پروردگار جميع حيات را بسر برد و در نهايت
انقطاع از ما سوی بود مواظبت بر خدمت
مينمود و از جان و دل خدمت ببندگان حقّ
ميکرد جميع را خادم بود و بر عبوديّت آستان قائم*
تا آنکه در جوار ربّ ودود خلع قميص وجود کرد
و از بصر سر نابود گرديد ولی ببصيرت سرّ
مشهود و بر سرير عزّت ابديّه جلوس نمود و از
اسيری اين عالم عنصری رهائی يافت و در جهانی
وسيع خيمه بر افراشت* زاده اللّه قرباً و وصالاً
و رزقه اللّه المشاهدة و اللّقاء فی عالم الاسرار مستغرقاً
ص ٦٧
فی بحر الانوار و عليه بهاء اللّه الابهی * قبر منوّرش در عکا است*
-----------------
ترجمه احوال آقا ميرزا محمود و آقا رضا عليهما بهاء اللّه
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين و مسجونين جناب
آقا ميرزا محمود از اهل کاشان عليه بهاء اللّه الابهی
و جناب آقا رضا از اهل شيراز بودند * اين دو نفس
مبارک مانند دو شمع محبّت اللّه بدهن معرفت اللّه
مشتعل بودند از بدو طفوليّت در ظلّ عنايات الهيّه
پنچاه و پنج سال بهر خدمتی موفّق شدند خدمات
اين دو نفس مقدّس خارج از تحرير و تقرير است *
زيرا چون موکب مبارک از بغداد توجّه باسلامبول
ص ٦٨
نمود در رکاب مقدّس جمّ غفيری حاضر بودند
و در راه قحطی و غلا اين دو شخص شخيص پای
پياده در جلو کجاوه هر روز هفت هشت فرسخ راه
طی ميکردند و خسته و نا توان بمنزل ميرسيدند
با نهايت خستگی فوراً تهيّه و تدارک طعام و طبخ
مينمودند و سبب راحتی ياران ميگشتند * فی الحقيقه
زحمتی ميکشيدند که فوق طاقت بشر بود زيرا
بعضی روزها تصادف ميکرد که در بيست و چهار
ساعت دو يا سه ساعت ميخوابيدند يعنی بعد از
اينکه همه احباب طعام تناول مينمودند آنان بشستن
و جمع آوری آلات و ادوات طبخ مشغول ميگشتند
تا نصف شب کار را با کمال ميرساندند و استراحت
ميکردند طلوع صبح نيز برخاسته جميع اسباب را
می بستند و در رکاب مبارک در جلو کجاوه ميرفتند *
ملاحظه کنيد بچه خدمت عظيمه موفّق شدند
و بچه موهبتی مخصّص گشتند که از بدايت خروج
بغداد و وصول باسلامبول در رکاب مبارک مشی
ص ٦٩
ميکردند سبب فرح و سرور کلّ احباب بودند
و باعث راحت و آسايش جميع حاضرين هر کسی
آنچه ميخواست مهيّا مينمودند *
باری، اين آقا رضا و آقا ميرزا محمود هر دو جوهر
محبّت اللّه بودند و منقطع از ما سوی اللّه * در اين
مدّت کسی صدای آنان را نشنيد و سبب تکدّر
خاطری نشدند بنهايت صداقت و امانت مشی
و حرکت مينمودند جمال مبارک نهايت عنايت را
در حقّ ايشان داشتند و هميشه بحضور مشرّف
ميشدند و جمال مبارک اظهار رضايت ميفرمودند *
آقا ميرزا محمود در بدايت بلوغ بود که از کاشان
ببغداد رسيد آقا رضا در بغداد مؤمن و موقن شد
ولی بحالتی بودند که وصف ندارد * انجمنی بودند
هفت نفر از اجلّهء احباب که در بغداد از بی
بضاعتی در اطاق خيلی حقير منزل داشتند
و معيشت بسيار سخت ولی بدرجه ئی روح و ريحان
داشتند که خود را در فردوس جنان ميديدند بی
ص ٧٠
نهايت مسرور و شادمان بودند* بعضی شبها تا الی صبح
بتلاوت مناجات مشغول بودند هر روز ميرفتند
و بکسب مشغول ميگشتند تا شام يکی ده پاره شايد
يکی بيست پاره و برخی ديگر چهل پنجاه پاره
بدست می آوردند و اين وجوه را در طعام شب
صرف مينمودند * روزی يکی از آنان بيست پاره
بدست آورد ديگران کسبی نکردند آن شخص
اين مبلغ زهيد را خرما گرفت و آورد هفت نفر آن را
طعام شام نمودند و بنهايت قناعت
معيشت ميکردند ولی در نهايت فرح و مسرّت بسر ميبردند *
باری، اين دو نفس محترم ايّام خويش را در
فضائل عالم انسانی بسر بردند بينا بودند و هوشيار شنوا
بودند و خوش گفتار آرزوئی جز رضای مبارک
نداشتند موهبتی جز خدمت آستان مقدّس نمی
شمردند * بعد از ظهور مصيبت کبری يعنی صعود
مبارک مانند شمع ميگداختند و آرزوی صعود
ص ٧١
ميکردند و بر عهد و ميثاق ثابت بودند و در
ترويج امر نيّر آفاق ساعی و فائق * عبدالبهاء را
مجالس و مؤانس و محلّ اعتماد در جميع امور معتمد
بودند و در نهايت خضوع و خشوع و مبتهل و متواضع *
در اين مدّت کلمه ئی از لسان آنان صادر نشد که
دلالت بر وجود کند هميشه فانی محض بودند *
تا آنکه در غياب عبدالبهاء صعود بملکوت عزّت ابديّه
نمودند بسيار متأثّر و متحسّر شدم که در وقت عروج
آنها بافق اعلی حاضر نبودم ولی بدل و جان حاضر
بودم و متأثّر و متحسّر امّا بحسب ظاهر وداع ننمودم
از اين جهت متأثّرم * عليهما التّحيّة و الثّناء و عليهما
الرّحمة و البهاء و اسکنهما اللّه فی جنّة المأوی و ظلّ
سدرة المنتهی مستغرقين فی بحر الانوار عند ربّهم العزيز المختار*
------------------
ص ٧٢
جناب پدر جان قزوينی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين ببغداد مرحوم جناب پدر
جان قزوينی بود* اين پير زنده دل آشفتهء روی يار
بود و گل شکفتهء گلشن محبّت اللّه* چون ببغداد وارد
شد شب و روز تبتّل و مناجات مينمود هر چند بر
روی زمين مشی ميکرد ولی در اعلی علّيّين سير مينمود
محض امتثال امر الهی بکسب و کار مألوف بود* چون
بضاعتی نداشت چند جفت جوراب زير بغل در
کوچه و بازار گرفته ميگذشت و ميفروخت طرّاران
ميدزديدند نهايت مجبور بر اين شد که در دو کف
دست نهاده در کوچه و بازار عبور نمايد ولی بمناجات
مشغول ميشد که يک روز ملتفت شد که طرّاران
جورابها را از پيش چشم که در روی دست او
ص ٧٣
بوده ربودهاند و او ملتفت نبوده زيرا در عالم ديگر
سير ميکرد درست ملتفت نميشد حالتی عجيب داشت
هميشه مانند مست مدهوش بود*
باری، مدّتی بر اين منوال در عراق بسر برد
و در اکثر ايّام بشرف لقا فائز اسمش عبد اللّه بود
و لکن احبّا او را بپدر جان ملقّب نمودند* فی الحقيقه
کلّ را پدر مهربان بود عاقبت در ظلّ مبارک
بمقعد صدق عند مليک مقتدر پرواز نمود* طيّب
اللّه مضجعه بصيّب رحمته و شمله بلحظات اعين
رحمانيّته و عليه التّحيّة و الثّناء*
--------------------------------
جناب آقا شيخ صادق يزدی
و از جمله مهاجرين بغداد جناب شيخ صادق
يزدی بود* اين جناب صادق بوستان الهی را نخل
باسق بود و افق محبّت اللّه را نجم بارق* در ايّام عراق
ص ٧٤
بظلّ نيّر آفاق شتافت انقطاع و انجذاب اين نفس
مبارک بوصف نيايد محبّت مجسّم بود و عشق مشخّص
در شب و روز آنی از ذکر حقّ فراغت نداشت
و ابداً از دار دنيا و ما فيها خبر نداشت هميشه
مستغرق تذکّر و تبتّل و تضرّع بود و اکثر اوقات
ميگريست* جمال مبارک يک نظر عنايت خاصّی باو
داشتند و هر وقت باو عطف نظر مينمودند نهايت عنايت ظاهر بود*
روزی خبر دادند که آقا شيخ صادق دم عروج
است رفتم بعيادت ملاحظه شد که نفس آخر است
قولنج ايلاقوس نموده است* بساحت اقدس شتافتم
کيفيّت را عرض نمودم فرمودند برو دست بموضع
قولنج نِه و بگو يا شافی* رفتم ملاحظه شد که محلّ قولنج
ورم کرده نظير سيبی مثل سنگ بالا آمده و مانند
مار بر خود می پيچد و بیتاب است دست بر آن
موضع نهاده و توجّه نموده بلسان تضرّع يا شافی گفتم
فوراً برخاست قولنج زائل شد و آن ورم بتحليل رفت*
ص ٧٥
باری، اين روح مجسّم به حالت خوشی در عراق
بسر ميبرد تا آنکه موکب مبارک حرکت نمود
امتثالاً للامر در بغداد ماند ولی نائرهء محبّت اللّه
چنان شعله ميزد که بعد از وصول جمال مبارک بموصل
ديگر او را تحمّل نماند پای برهنه سر برهنه در رکاب
چاپار دويد دويد تا آنکه در آن صحرا در جوار رحمت
کبری آرميد* سقاه اللّه کأساً مزاجها کافور و انزل
علی جدثه المطهّر الماء الطّهور و عطّر ترابه بالمسک
الزّکی فی ذلک الصّحراء و انزل عليه طبقات من النّور*
---------------------------------
جناب شاه محمّد امين
هو اللّه
جناب شاه محمّد الملقّب بامين از قدمای احبّای
الهی بود و سر گشته و سودائی در عنفوان جوانی ندای
الهی شنيد و توجّه بملکوت ربّانی نمود پرده اوهام
بدريد و بمقصود دل و جان رسيد* شبهات قوم
ص ٧٦
و شدائد لوم او را مانع و حائل نگشت و کثرت مصائب
متزلزل ننمود در کمال ثبوت و استقامت يوم ظهور
نور حقيقت معرضين و معترضين را مقاومت کرد* هر
چه بر القاء شبهات افزودند بر ثبات و استقامت افزود
و هر چه آزار و اذيّت بيشتر کردند قدم پيشتر نهاد
مفتون جمال کبريا شد و مجنون جمال ابهی گشت*
نائرهء محبّت اللّه بود و فوّاره معرفت اللّه آتش عشق
چنان شعله زد که صبر و قرار نيافت و تحمّل فراق ننمود
از موطن خويش ولايت يزد برون آمد ريگ هامون را
پرند و پرنيان يافت و چون نسيم صبا کوه
و بيابان پيمود تا آنکه بکوی دوست بسر منزل
جانان رسيد از دام فراق نجات يافت و بشرف لقا در عراق فائز گشت*
چون بخلوتگاه دلبر آفاق راه يافت از هر
فکری خالی شد و از هر قيدی رهائی يافت و مظهر
عنايات نامتناهی شد* ايّامی چند در عراق بود مأمور
برجوع بايران گرديد ايّامی چند در ايران بسر برد
ص ٧٧
و با ياران مؤانس و مجالس گشت و نفس طاهر سبب
اشتعال و انجذاب دوستان شد و هر يک از احبّا را
وله و شوقی جديد داد* بعد از مدّتی با جناب ميرزا
ابوالحسن امين ثانی عليه بهاء اللّه الابهی در سجن
اعظم وارد و در اين سفر بتعب و مشقّت بسيار گرفتار
زيرا دخول در سجن بسيار دشوار حتّی در حمّام
بشرف لقا فائز گشت و حضرت امين ثانی ميرزا ابو
الحسن چنان مشاهده کبريا بر او تأثير کرد که
لرزيد و پای لغزيد و بيفتاد و رأس مجروح شد و دم جاری گشت*
باری، حضرت امين مذکور يعنی شاه محمّد
بشرف لقب امين فائز شد و مظهر الطاف بیپايان
گشت و حامل الواح الهيّه شد و در نهايت انجذاب
دل و جان بايران شتافت و بکمال امانت بخدمت
برخاست خدمات نمايان نمود و يارانرا راحت دل
و جان گشت* اين شخص بزرگوار در همّت و غيرت
بینظير بود و در خدمات بیمثيل و در بين خلق
ص ٧٨
ظلّ ظليل صيتش بعبوديّت آستان مقدّس منتشر
و صوتش در محافل ياران مشتهر دقيقه ئی آرام نداشت
و در بستر راحت شبی نيارميد و سر ببالين آسايش
ننهاد شب و روز مانند طيور در پرواز بود و بمثابه
آهوی برّ وحدت پويان و دوان جميع ياران مسرور
و شادمان هر نفسی را بشارتی بود و هر طالبی را
اشارتی سر گشته کوی يار مهربان بود و گمگشتهء
باديه محبّت جانان در دشت و باديه باد پيما بود و در
کهسار بیصبر و بیقرار هر روزی در اقليمی بود
و هر شبی در کشوری مقيم ابداً آرام نداشت و بر
خدمت قيام نمود تا آنکه در آذربايجان در ميان دوآب
گرفتار بدست اشرار اکراد گشت* آن عوانان بدون
جستجوی حال آن بيگناه بگمان ديگران مظلوماً شهيد
نمودند گمان کردند که آن غريب نيز نظير طوائف ديگر
است و بدخواه کردان و بیهنر*
خبر شهادت چون بارض سجن رسيد جميع
مسجونين محزون و دلخون شدند و بر مظلوميّت آن
ص ٧٩
بزرگوار بگريستند حتّی در ساحت اقدس آثار حزن
ظاهر و مشهود بود* از قلم اعلی ذکر آن شهيد دشت
بلا با نهايت عنايت صادر و همچنين الواح متعدّده در
حقّ او نازل و حال در جوار رحمت کبری در جنّت
ابهی با طيور قدس همدم و همراز و در محفل تجلّی
غرق انوار و ذکر و ستايشش در السن و افواه و بطون
اوراق الی ابد الآباد باقی و بر قرار* عليه التّحيّة و الثّناء
و عليه البهاء الابهی و عليه الرّحمة الکبری*
-----------------------------
جناب مشهدی فتّاح
جناب مشهدی فتّاح عليه البهاء الابهی* اين
روح مجسّم زهد و تقوای مصوّر برادر پاک گهر جناب
حاجی علی عسکر است بدلالت برادر بشريعت اللّه
وارد و بمثابه دو پيکر يعنی جوزاء در نقطهء واحده
جمع شدند و بنور هدايت کبری منوّر گشتند*
اين شخص محترم با حاجی علی عسکر در جميع
ص ٨٠
مراتب همعنان بود و شريک ايمان و سهيم وجدان
حتّی در هجرت از آذربايجان بارض سرّ * اين دو
برادر در جميع مراتب و شئون وجود بمثابه شخص
واحد بودند در مشرب در مسلک در مذهب در
اخلاق در اطوار در ايمان در ايقان در عرفان در
اطمينان حتّی در سجن اعظم هميشه با هم بودند* آنچه
از ما يملک دنيا داشت مال التّجاره بود در ادرنه امانت
گذاشت بعد بیانصافان آن اموال را از ميان بردند*
در سبيل الهی پا کبازی نمود و در سجن اعظم
بنهايت قناعت بسر برد وفانی محض بود ابداً از اين
شخص کلمه ئی که دلالت بر وجود کند استماع نشد
هميشه در زاويه سجن منزوی و در گوشه صمت
و سکوت معتکف بذکر اللّه مشغول در جميع احوال
در حالت تنبّه و تضرّع بود تا آنکه مصيبت کبری
رخ نمود و از شدّت حزن و احتراق تحمّل فراق ننمود
بعد از صعود عروج بملکوت ابهی کرد* طوبی له ثمّ
طوبی بشری له ثمّ بشری و عليه البهآء الابهی*
ص ٨١
جناب نبيل قائن
هو اللّه
جناب نبيل قائن ملّا محمّد علی عليه بهاء اللّه
الابهی* اين شخص عظيم از کسانی است که قبل از
طلوع صبح هدی نقطه اولی روحی له الفدا منجذب
جمال مبارک شد و صهبای عرفان از دست ساقی
عنايت نوشيد * يعنی يکی از امراء پسر مير اسد اللّه خان
امير قائن در طهران برسم رهن سياسی مأمور اقامت
بود و جناب ملّا محمّد علی محافظ و مربّی آن زيرا امير
جوان بود و دور از پدر مهربان* از اين جهت که امير
غريب و در طهران مقيم بود جمال مبارک نهايت
عنايت را در حقّ او مبذول ميداشتند * بسا شبها که
در درخانه مهمان بود و جناب ملّا محمّد علی الملقّب
ص ٨٢
بنبيل قائن همدم آن* اين پيش از ظهور نقطه اولی روحی له الفدا بود *
اين سرور ثقات در آن اوقات منجذب جمال
مبارک گشت و در هر محفل و مجلسی لسان بستايش
در نهايت وله و عشق گشود و بقاعده سابق کرامات
عظيم روايت مينمود که من بديده خود مشاهده
نمودم و بسمع خود شنيدم * باری، شور و شعفی عجيب
داشت و بنار عشق احتراق عظيم با اين حالت با امير
مراجعت بقائن نمود* تا آنکه حضرت فاضل جليل
الملقّب بنبيل اکبر جناب آقا محمّد قائنی روح المخلصين
له الفدا بعد از اجازه اجتهاد از مرحوم شيخ
مرتضی و وصول ببغداد و اشتعال بنار محبّت اللّه بايران
شتافت و جميع علماء و مشاهير مجتهدين معترف بفضل
و کمال و فنون و علوم و علوّ منزلت ايشان بودند چون
وارد بقائن گشت بیمحابا زبان بتبليغ گشود *
جناب ملّا محمّد علی بمجرّد استماع نام مبارک فوراً
منجذب حضرت اعلی شد و فرمود من بشرف
ص ٨٣
حضور جمال مبارک در طهران فائز شدم و در وهله
اولی مشتعل بنار محبّت او گشتم *
باری، اين شخص محترم علويّت آسمانی داشت
و موهبت ربّانی در قريه خويش سرچاه علم هدايت
کبری بر افراشت و زبان بتبليغ گشود * خاندان
خويش را هدايت کرد و بسائر نفوس پرداخت
جمّ غفيری را بر شريعت محبّت اللّه وارد نمود و از
هدايت کبری نصيب بخشيد * با وجود آنکه مير
علم خان حاکم قائن را همواره يار غار بود و خدمات
فائقه نمود و امين محترم بود آن امير بیباک محض
ايمان و ايقان اين جان پاک بکمال غضب قيام نمود
و بغارت و نهب پرداخت زيرا خوف از ناصر الدّين
شاه داشت حضرت نبيل اکبر را اخراج کرد و جناب
نبيل قائن را تالان و تاراج نمود بعد از حبس و زجر
سر گردان ديار کرد و آواره دشت و کهسار نمود *
اين شخص نورانی بلای ناگهانی را کامرانی
شمرد و تالان و تاراج را تاج جهانبانی انگاشت
ص ٨٤
و سرگونی را شادکامی و اعظم موهبت ربّانی شمرد *
مدّتی در طهران بظاهر پريشان و بیسر و سامان
بسر برد ولی بباطن در نهايت روح و ريحان *
و هذا شأنُ کلّ نفس ثبتت علی الميثاق * بمحافل
بزرگان راه داشت و از حقيقت احوال امراء آگاه لهذا
با بعضی ملاقات ميکرد و آنچه بايد و شايد القا
مينمود ياران الهی را تسلّی خاطر بود و بدخواهان
جمال مبارک را سيف شاهر از نفوسی بود که در
قرآن عظيم ميفرمايد لا تأخذه فی اللّه لومة لائم *
شب و روز مشغول بنشر نفحات بود و انتشار
آيات بيّنات بقدر قوّه خويش ميکوشيد و باده
محبّت اللّه مينوشيد چون بحر پر جوش بود و چون ابر پر خروش *
تا آنکه از سجن اعظم اجازه حضور از برای
او رفت زيرا در طهران بشيدائی و رسوائی پيرهن
چاک نمود و معروف عموم و بیباک بود و صبر و شکيب
نميدانست و محابا و مدارا نمی شناخت لهذا بی خوف
ص ٨٥
و بيم بود ولی خطر عظيم * چون بسجن رسيد عوانان
او را اخراج کردند آنچه کوشيد بدخول سجن راهی
نيافت مجبوراً بناصره شتافت ايّامی چند در آنجا فريداً
وحيداً با دو سليل خويش آقا غلامحسين و آقا علی اکبر
در نهايت تذلّل و ابتهال بسر ميبرد * تا آنکه تدبيری
در دخول او بسجن گرديد و احضار بزندان ابرار شد
بحالتی وارد سجن گشت که خارج از تحرير و تقرير
است و بشرف لقا فائز گرديد و چون به ساحت
اقدس رسيد و بصرش روی جمال مبارک ديد بلرزيد
و بيفتاد و بيهوش شد بعد از اظهار عنايت برخاست
و ايّامی چند خفيّاً در قشله بود بعد مراجعت
بناصره کرد* جميع اهل ناصره در احوال او حيران
بودند که اين شخص واضح است که جليل است
و البتّه در وطن خود معروف و بیمثيل چگونه زاويه
ناصره را انتخاب کرده و بمعيشت پر عسرتی راضی
شده * باری، بعد از اينکه ابواب سجن مطابق وعد
اسم اعظم جمال قدم مفتوح شد و جميع ياران
ص ٨٦
و مسافرين در نهايت عزّت و راحت داخل و خارج
قلعه ميشدند جناب ملّا محمّد علی نبيل قائن هر
ماهی می آمد و بشرف لقا فائز ميشد ولی بحسب
امر مبارک قرارگاه مدينه ناصره بود * در آنجا چند
نفر از مسيحيان را تبليغ نمود و شب و روز بر مظلوميّت
جمال مبارک ميگريست و مدار معيشتش شراکت با من
بود يعنی سه قران من سرمايه دادم و ايشان آنرا سوزن
گرفتند و اين را متاع تجارت قرار دادند زنهای
ناصره تخم مرغ ميدادند و از ايشان سوزن ميگرفتند
روزی سی چهل تخم جمع ميکرد هر تخمی به سه سوزن
تخمها را می فروخت و از منفعت آن گذران ميکرد
لهذا هر روز مجدّد از آقا رضا سوزن ميخواست زيرا
کاروان بين عکا و ناصره هر روز بود* سبحان اللّه دو
سال باين سرمايه گذران کرد و لسان بشکرانه
ميگشود * ملاحظه کنيد که چه قدر قناعت داشت
که همه اهل ناصره ميگفتند از حرکات و روش اين
مرد پير واضح است که ثروتی بیپايان دارد ولی
ص ٨٧
چون در غربت است محافظه ميخواهد و بسوزن
فروشی ثروت خويش مستور ميدارد *
هر وقت که بحضور مبارک مشرّف ميشد
مظهر عنايت جديد ميگشت و اين عبد را مونس
جان و نديم روز و شب بود هر وقت که احزان
هجوم ميکرد او را احضار ميکردم بمجرّد ملاقات
مسرّت رخ ميداد * چه قدر خوش صحبت بود
و خوش مشرب و گشاده روی و آزاد قلب از هر
قيدی رهائی يافته همواره در پرواز بود عاقبت
در سجن اعظم مسکن و مأوی نمود و هر روز بشرف لقا فائز ميشد *
تا آنکه روزی در بازار شخصی قبر کن حاجی
احمد نام را ديد و با بعضی دوستان همراه بود
با وجود آنکه در نهايت صحّت و عافيت بود خنده کنان
بقبر کن گفت با من بيا با احباب متّفقاً با قبر کن
بنبيّ اللّه صالح رفت گفت ای حاجی احمد من از
تو خواهشی دارم و آن اينست چون از اين عالم
ص ٨٨
بجهان ديگر انتقال نمايم قبر من را در اينجا بکن
يعنی در جوار حضرت غصن اطهر خواهش من
اينست و بخششی باو نمود * بعد از غروب آفتاب
خبر دادند که جناب نبيل قائن بيمار شدهاند فوراً
اين عبد بمنزل ايشان رفت ملاحظه شد که نشسته اند
و صحبت ميفرمايند و بسيار شادمانند
و ميخندند و شوخی و مزاح ميکنند ولی عرق از سر
و صورت ايشان بدون سبب جاری است امّا شديد
و جز اين بيماری ندارند عرق آمد آمد تا اينکه
بيحال شدند و در بستر خوابيدند دم صبح صعود فرمودند *
جمال مبارک نهايت عنايت در حقّ او اظهار
داشتند و الواح مبارکه شتّی در حقّ او نازل
و بعد از صعودش هر وقت بمناسبتی ذکر ايمان و ايقان
و انجذاب او را ميفرمودند که اين شخصی است
که قبل از ظهور حضرت اعلی روحی له الفداء منجذب
بنفحات جنّت ابهی شد طوبی له و حسن مآب
ص ٨٩
بشری له من هذه الموهبة الکبری و يختصّ اللّه بفضله من يشاء *
-----------------
جناب آقا سيّد محمّد تقی منشادی
هو اللّه
جناب آقا سيّد تقی منشادی منشأش قريه
منشاد بود در جوانی نفحه رحمانی بمشام رسيد
و حالات روحانی رخ داد فکرش ربّانی شد قلب
نورانی گشت توفيقات سبحانی رخ داد * نداء
آسمانی چنان وله و طرب بخشيد که راحت منشاد
بباد داد و تارک اقربا و اولاد شد و سر گشته
کوه و بيابان گشت قطع مراحل نمود تا بسواحل
رسيد سفر دريا کرد تا بمدنيه حيفا واصل شد
بسوی عکا شتافت تا بشرف لقا فائز گرديد * در
بدايت در حيفا دکّان صغيری بگشاد و بکسب
ضعيفی بپرداخت برکت شامل شد و نعمت کامل
ص ٩٠
گشت کاشانه لانه و آشيانه زائران شد و حين
ورود و وقت خروج ميهمان آن سرور آزادگان
بودند * و همچنين بتمشيت امور ياران ميپرداخت
و وسائط سفر حاضر ميکرد و در نهايت صدق
و استقامت قائم بود تا آنکه واسطه ارسال الواح
شد و وسيله تقديم عرائض گشت* اين خدمت را
بنهايت اتقان مجری داشت و بطرز دلنشين
جاری ميداشت در ارسال و مرسول محکم و متين
بود و معتمد و امين شهير آفاق شد و معروف
بلاد گرديد مظهر الطاف جمال مبارک شد و معدن
عدل و انصاف از تعلّق دنيا بکلّی آزاد بود و بخشونت
در معيشت معتاد نه در قيد طعام و خواب بود
و نه تعلّق براحت و آسايش داشت تنها در اطاقی
منزل داشت و اکثر شبها به رغيفی ميگذراند و در
گوشه ئی می خفت ولی مسافرين را ماء معين بود
بالين راحت مهيّا ميکرد و بقدر قدرت سفره مهنّا
ميگسترد روی شکفته و خندان و اخلاق پر روح
ص ٩١
و ريحان بعد از صعود نيّر ملأ اعلی ثابت و راسخ
بر عهد و پيمان و مانند سيف قاطع در مقابل ناقضان *
آنان هر چند بلطايف الحيل کوشيدند و ما فوق
تصوّر احترام و مهربانی مجری داشتند و سفره ئی
مهنّا نهادند و عيش مهيّا شايان رايگان نمودند تا
بتوانند رخنه در ثبوت و رسوخ او نمايند روز بروز
بر استقامت افزود و از هر فکری آزاد بود و از غير
ميثاق الهی بيزار * و چون مأيوس از تزلزل او
شدند انواع جفا روا داشتند و در صدد پريشانی
او افتادند ولی او جوهر ثبوت بود و حقيقت استقامت *
و چون بتحريک بيوفايان عبد الحميد خان در
صدد تعرّض باين عبد افتاد و جناب آقا سيّد تقی نزد
جمهور مشهور بارسال و مرسول اوراق لهذا مجبور
بر آن شدم که او را به پورت سعيد ارسال دارم و اوراق را
بوسائط غير معروفه نزد او فرستم و او باطراف
ارسال نمايد* باين تدبير بيوفايان و عوانان نتوانستند که
ص ٩٢
اوراق بدست آرند حتّی هيئت تفتيشيّه در اواخر
ايّام عبدالحميد چون حاضر گشتند و بتحريک
آشنايان بيگانه بفکر قلع و قمع شجره مبارکه افتادند
حتّی مصمّم بر آن شدند که اين عبد را يا بقعر
دريا اندازند و يا به فيزان بفرستند اين مقرّر
بود لهذا کوشيدند که ورقه ئی بدست آرند عاجز
و قاصر ماندند در بحبوحه تضييق شديد و هجوم
هر يزيد پليد باز ارسال و مرسول در نهايت اتقان بود *
خلاصه جناب مشار اليه کماهی حقّها باين
خدمت در پورتسعيد سنين عديده قائم بود و جميع
ياران از او خوشنود مسافرين ممنون مهاجرين مخجول
و ياران پورتسعيد در نهايت سرور ولی تحمّل گرمای
خطّه مصريّه نتوانست اسير فراش شد و به حُمّای
مُحرقه خلع ثياب نمود و از پورتسعيد بملکوت ربّ
مجيد پرواز کرد و ببارگاه کبريا صعود نمود *
اين جوهر تقی و گوهر عقل و نهی فضائل و خصائلی
ص ٩٣
داشت که محيّر عقول فحول رجال بود هيچ فکری
جز فکر حقّ نداشت و هيچ اميدی جز رضای
ربّ وحيد نخواست مظهر حتّی اجعل اورادی
و اذکاری ورداً واحداً و حالی فی خدمتک سرمداً
بود * برّد اللّه لوعته بفيض الوصال و شفا علّته بدرياق
القرب فی ملکوت الجمال و عليه البهاء الابهی*
--------------------------
جناب آقا محمّد علی صبّاغ يزدی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين جناب آقا محمّد علی صبّاغ
يزدی است* اين شخص غيور در عنفوان شباب در
عراق کشف حجاب نمود و پرده ارتياب بدريد
از اوهام نجات يافت و بظلّ عنايت ربّ الارباب
شتافت* شخصی بود بظاهر بیسواد ولی در نهايت
ذکاء و صادق الوداد بدلالت يکی از احباب بحضور
مبارک شرف مثول يافت و در ميان اغيار معروف
ص ٩٤
و مشهور گشت و در جوار بيت مبارک لانه و آشيانه
نمود و صبح و شام بحضور مشرّف و ايّامی در نهايت سرور و فرح بسر ميبرد *
تا آنکه موکب مبارک از بغداد بسمت
اسلامبول حرکت کرد ملازم رکاب بود و از نار
محبّت اللّه پر تب و تاب تا بمدينه قسطنطنيّه رسيديم *
چون دولت تکليف بسکون در ادرنه کرد آقا محمّد
علی مذکور را بجهت تمشيت عبور و مرور احباب
در قسطنطنيّه گذاشتيم و حرکت بارض سرّ شد *
اين شخص فريد و وحيد در عذاب شديد افتاد
زيرا نه مونسی نه مجالسی نه آشنائی نه يار مهربانی
بعد از دو سال بادرنه آمد و در جوار الطاف
مبارک پناه آورد به پيله وری مشغول شد * چون
دريای طغيان بجوش آمد و عوانان عرصه بر ياران
تنگ نمودند او نيز داخل اسيران بود و در معيّت
بقلعه عکا نفی شد * مدّتی در سجن اعظم بود تا
آنکه باراده مبارک بشهر صيدا رحلت کرد و در
ص ٩٥
آنجا مشغول بکسب و تجارت شد گاهی بشرف حضور
مثول می يافت و در شهر صيدا بسر ميبرد * در
اعمال و افعال در نهايت عزّت و اعتبار بود و سبب
علويّت در اعين و انظار* بعد از وقوع مصيبت کبری
رجوع بعکا نمود و در جوار روضه مبارکه روحی
لتربته الفدا مابقی حيات را بسر برد * جميع ياران
از او راضی و مقرّب درگاه کبريا به اين حالت بافق
عزّت ابديّه شتافت و متعلّقين را بنار حسرت
بگداخت مظهر الطاف بود و ممدوح الاوصاف
قنوع و شکور بود و وقور و صبور* عليه البهاء
الابهی و انزل اللّه علی قبره طبقات
النّور من السّماء قبر طيّبش در عکا است*
ص ٩٦
جناب آقا عبد الغفّار از اهل اصفهان
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين و مسجونين جناب
آقا عبد الغفّار از اهل اصفهان است * اين شخص
هوشيار سالهای چند در مرز و بوم روم سياحت
و تجارت ميکرد تا آنکه سفری بعراق نمود * بنفس
پاک جناب آقا محمّد علی از اهل صاد بدرگاه پاک
مقدّس مليک وجود و حقيقت موجود پناه برد
پرده اوهام دريد و بجناح فلاح و نجاح در فضای
محبّت اللّه بر پريد حجاب رقيقی داشت لهذا بالقاء
کلمه ئی از عالم موهوم رهائی يافت و بحضرت معلوم
پيوست و هنگام سفر از عراق بمدينه کبری و در
ص ٩٧
بين راه همدم و همراز بود و هم نغمه و هم آواز و ترجمان
جميع احباب زيرا در ترکی ماهر بود و جميع احبّا
در آن لسان قاصر بنهايت روح و ريحان سفر بانتهی
رسيد و در مدينه کبری مؤانس و مجالس بود *
و همچنين در ارض سرّ و همچنين مسجوناً همراه تا
بمدينه حيفا رسيديم* عوانان خواستند که او را بقبرس
ببرند جزع و فزع نمود خواست در سجن عکاء همدم
باشد چون عوانان او را بقوّه جبريّه مانع
شدند خود را از فراز کشتی بدريا انداخت
ولی مأمور بیحيا ابداً متنبّه نگشت از دريا برون
آورد و در کشتی مسجون نمود و بعنف و جبر
بقبرس برد * در ماغوسا مسجون بود ولی بهر وسيله
بود مجال فرار يافت و بسوی عکا شتافت در عکا نام
خويش را عبد اللّه نهاد تا از شرّ عوانان محفوظ
و مصون ماند و در ظلّ عنايت مستريح بود و اوقات
بروح و ريحان ميگذشت تا آنکه نيّر اعظم بافق
اعلی صعود فرمود پريشان شد و اسير احزان گشت
ص ٩٨
بیسر و سامان گرديد * تا آنکه بمدينه شام سفر کرد
ايّامی در آنجا در کلبه احزان لانه و آشيانه نمود و شب
و روز بماتم و غم بسر ميبرد عاقبت عليل شد محض
پرستاری و مواظبت جناب حاجی عبّاس را روانه
نموديم تا نهايت مواظبت و معالجه و پرستاری مجری نمايد و هر روز خبر بدهد *
باری، جناب عبد الغفّار شب و روز با پرستار
صحبت مينمود و آرزوی پرواز بجهان اسرار ميکرد
تا آنکه در غربت و هجرت و فراق رحلت بآستان
مقدّس نيّر آفاق نمود* فی الحقيقه شخصی بود حليم
و بردبار و سليم و خوش رفتار و خوش خلق و خوش
گفتار* عليه التّحيّة و الثّناء و عليه البهاء الابهی و عليه
الرّحمة من ربّه العليّ الاعلی * تراب خوش مشامش در شام است*
--------------
ص ٩٩
جناب آقا علی نجف آبادی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب آقا علی
نجف آبادی است * اين جوان روحانی چون نداء
ربّ غفور شنيد از جام طهور سرمست شد و پرتو
ظهور مکلّم طور مشاهده نمود * بعنايت نور مبين
چون بعلم اليقين فائز گرديد بسجن اعظم شتافت
و مشاهده انوار عين يقين کرد و برتبه بلند حقّ
اليقين رسيد مدّتی مديد در ماحول مدينه مقدّسه
الکاسب حبيب اللّه شد و در نهايت توکّل و تبتّل
و تضرّع ايّام بسر ميبرد و بسيار شخص مظلومی
بود و بیصدا و ندا و پر صبر و سکون اخلاق حميده
داشت واطوار پسنديده * جميع ياران از او راضی
ص ١٠٠
و خود او در درگاه احديّت مقبول و مرضيّ* در اواخر
ايّام چون احساس حسن ختام نمود بمدينه مقدّسه
سجن اعظم حاضر شد بورود ضعيف و عليل
گشت و شب و روز تضرّع بدرگاه ربّ جليل
مينمود انفاس حيات منتهی گشت و ابواب صعود
بملکوت اعلی مفتوح شد و از اين جهان خاک رو
بگرداند و بجهان پاک توجّه کرد *
حالت پر رقّتی داشت هميشه متنبّه و متذکّر بود
و در اواخر ايّام بسيار منقطع گشت و از هر آلودگی
مقدّس و منزّه بود * در چنين حالت پر حلاوتی
ترک لانه و آشيانه اين جهان نمود و خيمه و خرگاه
در جهان بالا زد * عطّر اللّه مشامه بنفحة قدسيّة من
العفو و الغفران و نوّر بصره بمشاهدة الجمال فی ملکوت
الجلال و روّح روحه بنسمات مسکيّة تعبق من
ملکوت الابهی * و عليه التّحيّة و الثّناء* قبر طيّب طاهرش در عکا است*
--------------------------
ص ١٠١
جناب مشهدی حسين و مشهدی محمّد آذربايجانی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب مشهدی
حسين و مشهدی محمّد آذربايجانی است * اين دو نفس
مبارک از احبّای آذربايجانند و در وطن خويش
قدم پيش نهادند و از بيگانه و خويش آزاد گشتند
و بنياد ثبوت و استقامت نهادند از حجبات اوهام
رهيدند و بعنايت و الطاف مليک وجود سر
بسجود نهادند * دو نفس مبارکی بودند در نهايت
صدق و صفا و در غايت فقر و فنا و مظهر تسليم
و رضا منجذب بنور هدی بودند و مستبشر ببشارات
کبری* از آذربايجان برخاستند و بارض سرّ
شتافتند مدّتی در اطراف آن مدينه مبارکه در قصبه
ص ١٠٢
قرق کليسا بسر ميبردند روز در تضرّع و تبتّل
بودند و شب را بگريه و زاری ميگذرانيدند و بر
مظلوميّت نيّر آفاق ناله و فغان مينمودند * در زمان
سرگونی بعکا چون حاضر در شهر نبودند دستگير
نگشتند در آن حوالی با قلبی سوزان و چشمی گريان
بسر ميبردند چون از عکا خبر صحيح گرفتند
ترک ديار روم نمودند و باين مرز و بوم شتافتند* فی
الحقيقه دو نفس نفيس بودند و دو بنده صادق
جمال مبارک صفای قلب آنان بوصف نيايد و ثبات
و استقامتشان از بيان خارج *
در خارج عکاء در باغ فردوس ايّام بسر ميبردند
و بفلاحت و زراعت مشغول بودند و لسان بشکرانه
ميگشودند که الحمد للّه موفّق شدند که دو باره بجوار
عنايت رسيدند* ولی چون از اهالی آذربايجان بودند
و بهوای سرد معتاد تحمّل حرارت اين بلاد ننمودند
و بدايت ورود بعکا بود و هوا بسيار وخيم آب
بسيار ثقيل * لهذا مريض و عليل شدند و بناخوشی
ص ١٠٣
مُحرقه و مُطبقه گرفتار گشتند ولی در نهايت
انبساط و انشراح صبر عجيبی داشتند و تحمّل غريبی*
در ايّام بيماری با وجود سورت حرارت و شدّت
مرض و عطش و اضطراب و انقلاب در نهايت سکون
و قرار بودند و مستبشر ببشارات اللّه * در حالتيکه
دل و جان بشکرانه حضرت رحمن مشغول با روح
و ريحان از اين جهان بجهان ديگر شتافتند و از اين
قفس بگلشن باقی پرواز نمودند * عليهما الرّحمة
و الرّضوان و عليهما التّحيّة و الثّناء و ادخلهما اللّه فی
عالم البقاء متمتّعين باللّقاء منشرحين
فی الملکوت الابهی * دو قبر منوّرشان در عکا است*
------------------
ص ١٠٤
جناب حاجی عبد الرّحيم يزدی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب حاجی
عبد الرّحيم يزدی است * اين نفس نفيس از اهالی
يزد بود و از بدايت حيات در نهايت زهد و تقوی
و در ميان مردم شخص مقدّس شهير و در عبادت
و مواظبت بر اعمال صالحه بیمثل و نظير * در نزد
کلّ بديانت مسلّم و شب و روز در عبوديّت درگاه
احديّت ثابت و محکم بینهايت سليم و حليم و رحيم و حميم بود *
باری، چون استعداد کامل داشت بمجرّد استماع
نداء از ملکوت اعلی طبل الست را جواب بلی گفت
و بتمامه منجذب اشراق نيّر آفاق گشت و بیمحابا
ص ١٠٥
بهدايت متعلّقان و آشنايان پرداخت در شهر شهير شد
و در نزد علماء سوء منفور و حقير لهذا مورد اذيّت
و بلا گرديد و مغضوب و مبغوض اهل نفس و هوی
شد * خلق شور يدند و علماء سوء در قتل او کوشيدند
حکومت نيز نهايت جور و جفا مبذول داشت حتّی
اين شخص سليم را اذيّت شديد نمودند چوب
و تازيانه زدند و زجر روز و شبانه نمودند لهذا مجبور
بر ترک اوطان گشت و آواره کوه و صحرا شد *
تا آنکه بارض مقدّس وارد گشت ولی در نهايت
ناتوانی هر کس ميديد گمان ميکرد نَفَس اخير است
و نهايت تحليل جسم عليل. لهذا بورود حيفا جناب
نبيل قائن ملّا محمّد علی بسرعت بعکا آمد و از اين
عبد رجا نمود که فوراً حاجی مذکور را بخواهيد
زيرا بیحد ناتوان و در سکرات موت است. گفتم
تا بقصر بروم و از حضور اجازت طلبم * فرمود که
اين بطول می انجامد و حاجی بعکا نميرسد من
مرادم اينست که نَفَس اخير در عکا برآرد و باين
ص ١٠٦
موهبت عظمی مشرّف گردد فوراً او را بخواهيد.
اين عبد نيز خواهش ايشان را پذيرفتم و فوراً حاجی
مذکور را خواستم چون بعکا رسيد اين عبد در او جز
همسی از حيات نديد گاهی چشم ميگشود و لکن
ابداً تکلّم نمينمود ولی از نفحات سجن اعظم حيات
جديد ديد و شوق لقا نفحه تازه در او دميد *
چون صبح بعيادت او رفتم حاجی را در نهايت
روح و ريحان يافتم بساحت اقدس رجای مثول
نمود گفتم موکول باذن و اجازه است انشاء اللّه
باين عنايت مخصّص ميگرديد* چند روز بعد اجازه
تشرّف حصول يافت و به پيشگاه حضور شتافت
چون بساحت اقدس رسيد روح حيات در او
دميد * بعد از مراجعت ملاحظه شد که حاجی حاجی
ديگر است و در نهايت صحّت و سلامت * جناب
نبيل قائن مبهوت گشت و گفت هوای سجن
ياران حقيقی را حيات جديد است *
باری، شخص مذکور در جوار عنايت ايّامی
ص ١٠٧
بسر ميبرد و شب و روز بذکر و فکر تلاوت آيات
و مواظبت بر عبادات می گذارند لهذا معاشرت
قليل داشت و اين عبد بسيار مواظبت مينمود
و غذای خفيف سفارش ميکرد * تا آنکه صعود
حضرت مقصود بنيان ويران کرد آتش حسرت شعله
زد آه و فغان برخاست اکثر اوقات با چشمی گريان
و قلبی سوزان حرکت مذبوحی می نمود* بر اين منوال
ايّام بسر برد و هر روز آرزوی ترک اين خاکدان
ميکرد تا از اين حسرت و فرقت رهائی يافت
و بجهان الهی شتافت و در عالم انوار در محفل تجلّی
پروردگار در آمد * عليه التّحيّة و الثّناء و عليه
الرّحمة الکبری و نوّر اللّه مضجعه بسطوع الانوار من ملکوت الاسرار*
------------------------
ص ١٠٨
جناب حاجی عبد اللّه نجف آبادی
هو اللّه
حاجی عبد اللّه نجف آبادی* اين شخص از
ايران بعد از ايمان و ايقان بارض مقدّس شتافت و در
ظلّ عنايت ساکن و مستريح گشت * شخصی بود
در نهايت سکون و قرار و مطمئن بالطاف حضرت
پروردگار خوش خلق و خوشخو و شب و روز با
ياران الهی در مذاکره و گفتگو * ايّامی چند به غور
طبريا رفت و در آنجا بفلاحت و زراعت مشغول
شد اوقات بتبتّل و تضرّع ميگذراند و توسّل
و تشبّث مينمود قلب سليم داشت و خلقی عظيم *
بعد از غور مراجعت نمود و در جوار رحمت
حضرت منّان در جنينه ساکن و بر قرار گشت
ص ١٠٩
و در اکثر اوقات بشرف لقا فائز و بملکوت ابهی
ناظر گاهی گريه و زاری مينمود و گهی سرور
و شادمانی و وقتی حبور و کامرانی از ما سوی اللّه
آزاد بود و بعون و عنايت حقّ دلشاد اکثر شبها
بيدار بود و در حالت مناجات* تا آنکه اجل موعود
رسيد و در ظلّ حضرت مقصود صعود نمود از عالم
خاک بجهان افلاک شتافت و بملکوت اسرار پرواز
نمود* عليه التّحيّة و الثّناء و عليه الرّحمة فی جوار ربّه الاعلی*
----------------
جناب آقا محمّد هادی صحّاف
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين آقا محمّد هادی
صحّاف بود* اين شخص شاخص از اهل اصفهان
بود و در تهذيب و تجليد ماهر و فائق بر ديگران* چون
بعشق الهی گريبان چاک نمود سريع و چالاک گشت
ص ١١٠
و شجيع و بی باک وطن مألوف بگذاشت و سفری
مخوف پيش نهاد بتعب و مشقّتی زياد مرور بر بلاد
نمود تا آنکه ببقعه مبارکه رسيد و با مسجونان
مشارکه کرد * جميع اوقات عاکف آستان بود
و جاروب کش و پاسبان ميدانی که در مقابل بيت
مبارک بود بهمّت مذکور شسته و روفته در نهايت نظافت و لطافت بود *
همواره نظر مبارک بر آن ميدان می افتاد و تبسّم
ميفرمودند که آقا محمّد هادی ميدان سجن را جلوه
گاه قصر مينمايد و جميع همسايگان را خوشنود
و ممنون ميکند * و چون روفتن و شستن اتمام می
يافت بتذهيب و تجليد کتب و الواح ميپرداخت *
بر اين منوال ايّام بسر ميبرد و بلقای دلبر آفاق مسرور
و شادمان بود * فی الحقيقه بسيار نفس پاک و صادقی
بود و موهبت وصال را سزاوار و لائق و از هر آلودگی فارغ*
روزی نزد اين عبد آمد و از امتداد بيماری شکايت
ص ١١١
نمود گفت دو سال است که تب لرز مينمايم و حکيمان
مسهل و گنه گنه ميدهند روزی چند، تب فرصت
ميدهد باز عودت ميکند باز گنه گنه ميدهند
باز بر ميگردد من از حيات بيزار شدهام و از هر
کاری باز ماندهام چاره ئی بنما* گفتم چه غذائی ميل
داری و بنهايت اشتهاء ميطلبی؟ گفت نميدانم * من
بشوخی اطعمه را شمردم تا آنکه نام از آش کشک
بردم گفت بسيار خوب لکن بشرط سير داغ * باری،
سفارش کردم تا از برای او آماده نمودند و رفتم *
روز ثانی حاضر شد و گفت يک قدح آش خوردم
و سر ببالين نهادم و تا بصباح خفتم خلاصه قريب دو
سال نهايت صحّت را داشت * روزی يکی از احباب
حاضر و گفت آقا محمّد هادی حُمّای مُحرقه نموده
چون بعيادت او شتافتم ديدم حرارت تب بچهل و دو
درجه رسيده و هوش کمی دارد از حاضرين پرسيدم
چه کرده گفتند چون تب نمود گفت من دوا را
تجربه کردهام آش کشکی با سير داغ يک شکم سير
ص ١١٢
خورد و باين حال گرفتار شد * از قضا و قدر متحيّر
ماندم گفتم چون دو سال پيش مسهل زياد خورده
بود و مزاج پاک بود و نهايت اشتها داشت و تب لرز
بود لهذا آش کشک تجويز شد امّا حال با وجود
اخلاط و عدم اشتها علی الخصوص تب حمّی قياس
بتب لرز نميشود چگونه آش کشک ميل فرمود گفتند قضا و قدر چنين بود *
باری، کار گذشته بود فرصت معالجه نبود اين
شخص بظاهر کوتاه بود ولی همّت عالی داشت
و مقامی سامی قلبی پاک داشت و جانی تابناک * ايّامی
که ملازمت آستان داشت در نزد دوستان محبوب
و مقرّب درگاه کبريا بود * جمال مبارک گاه گاهی
تبسّم کنان صحبت ميفرمودند و اظهار عنايت
ميکردند * دائماً شکرانه مينمود و جز رضای حقّ هر
حالی را افسانه ميشمرد * طوبی له من هذا الرّفد المرفود
بشری له من هذا الورد المورود هنيئاً هذه الکأس
مزاجها کافور و تقبّل اللّه منه کلّ سعی مشکور *
ص ١١٣
جناب آقا ميرزا محمّد قلی
هو اللّه
جناب آقا ميرزا محمّد قلی برادر صادق جمال
مبارک* اين شخص بزرگوار از آغاز کودکی به آزادگی
معروف و در وقت عروج حضرت والد تازه تولّد
يافته * لهذا از آغاز تا انجام ايّام خويش را در آغوش
عنايت گذراند از هر فکری در کنار بود و از هر
ذکری جز امر مبارک بری و بيزار * در ايران در
مهد الطاف پرورش يافت و در عراق منظور نظر
نيّر آفاق بود در حضور مبارک ساقی چای بود
و در مرور مبارک ملازم ليل و نهار * دائماً ساکت
و صامت بود و بر عهد الست مستقيم و ثابت مشمول
عواطف بود و مصدر لطائف * شب و روز بشرف
ص ١١٤
حضور مثول داشت و در جميع موارد صبور و حمول
تا باوج قبول رسيد بر يک تيره حرکت ميکرد
و در رکاب مبارک سفر مينمود از عراق در موکب
اسم اعظم توجّه باسلامبول نمود و در اثنای راه مأمور
بنصب خيمه و خرگاه بود در خدمت بنهايت
همّت ميپرداخت و ملال و کلال نميدانست
و همچنين در اسلامبول و ارض سرّ هميشه او را حال بر يک منوال *
تا آنکه در معيّت حضرت بيچون سرگون
بسجن اعظم گرديد و در فرمان مؤبّداً اسير زندان
بود و راحت و زحمت و سختی و سستی و بيماری
و تندرستی در حالت واحده بود و بشکرانه الطاف
جمال مبارک در نهايت بلاغت ناطق و با قلبی
فارغ و رخی بازغ بحمد و ستايش مألوف
و در هر صبح و شام بحضور مثول می يافت
و بشرف لقا محظوظ و مرزوق و بصمت و سکوت مألوف *
ص ١١٥
چون دلبر آفاق بجهان اشراق صعود فرمود
ثابت بر عهد و ميثاق و بيزار از مکر و نفاق در
نهايت تبتّل و تضرّع ايّام بسر ميبرد و هر مستمعی را
وعظ و نصيحت ميکرد و ايّام مبارک را متذکّر
و از بقای در اين عالم متأثّر* بعد از صعود نَفَسی راحت
ننمود و با نفسی مصاحبت نکرد اکثر اوقات
يگانه و تنها در لانه و آشيانهء خويش بسر ميبرد و از
فراق در احتراق بود روز بروز بر ضعف
و ناتوانی افزود تا آنکه بجهان الهی پرواز کرد *
و عليه السّلام و عليه الثّناء و عليه الرّحمة
فی حديقة الرّضوان * رمس منوّرش در نقيب طبريا است*
---------------------
ص ١١٦
جناب استاد باقر و جناب استاد احمد
هو اللّه
و از جمله مهاجرين جناب استاد باقر نجّار
و جناب استاد احمد نجّار بودند * اين دو برادر پاک
گهر از بدايت هدايت دست در آغوش يکديگر
بودند و از اهل کاشان بودند ندای الهی شنيدند
و خطاب الست را بلی گفتند * مدّتی در وطن خويش
بذکر حقّ مألوف بودند و بعرفان و هدايت رحمن
موصوف در نزد يار و اغيار محترم بودند و بديانت
و امانت و زهد و تقوی مشهور و مسلّم * چون عوانان
دست تطاول گشودند و عرصه بر ايشان تنگ کردند
هجرت بعراق نمودند و بظلّ مبارک شتافتند بسيار
دو نفس مبارکی بودند * مدّتی در عراق در نهايت
ص ١١٧
تضرّع و ابتهال اوقاتی بسر بردند استاد احمد بادرنه
شتافت استاد باقر در عراق بود بموصل اسير شد *
استاد احمد در معيّت مبارک بسجن اعظم آمد و استاد
باقر از موصل بعکا هجرت کرد * هر دو برادر در
پناه حقّ بودند و از هر قيدی آزاد در سجن
بصنعت خويش مشغول شدند و از بيگانه و خويش
در کنار بودند در نهايت سکون و وقار و ايقان
و اطمينان در پناه رحمن با روح و ريحان ميگذرانيدند*
اوّل استاد باقر صعود نمود و مدّتی بعد از او استاد احمد عروج کرد *
خلاصهء کلام اين دو برادر مؤمن و موقن
ثابت و راسخ صابر و شاکر متضرّع و مبتهل در جميع
اوقات توجّه بحضرت کبريا داشتند در مدّت
اقامه در سجن قصوری ننمودند فتوری نياوردند
بلکه در کمال فرح و سرور بودند و از جام طهور
سرمست * چون صعود نمودند ياران دلخون و محزون
گشتند و جميع از الطاف جمال مبارک طلب عنايت
ص ١١٨
و عفو و مغفرت نمودند * هميشه مشمول بالطاف بودند
و مؤيّد باسعاف جمال مبارک از هر دو راضی با اين
زاد و توشه سفر آخرت نمودند و بجهان ابدی
شتافتند * عليهما البهاء الابهی عليهما الرّحمة من الطاف
الکبرياء و لهما مقعد صدق فی ملکوت
الابهی* هر دو قبر معطّر در عکا است*
--------------------------------
جناب آقا محمّد حناساب
هو اللّه
و از جمله مهاجرين جناب آقا محمّد حناساب
است* اين شخص پر نصاب از قدمای اصحاب از
بدايت اشراق بمحبّت نيّر اعظم شهره آفاق گشت *
از اصفهان چشم از دو جهان پوشيد و بجمال جانان
گشود بیصبر و قرار شد و زنده بنفحه مشکبار*
قلبی منوّر داشت و مشامی معطّر چشمی بينا داشت
و گوشی شنوا سبب هدايت نفوسی گشت و در
اين امر عظيم صدق و خلوص داشت بسيار اذيّت
ص ١١٩
و زحمت کشيد ولی فتور نياورد قصور ننمود * تا
آنکه مقرّب در نزد سلطان الشّهدا و معتمد و مؤتمن
در نزد محبوب الشّهداء و سالهای چندی باين خدمت
موفّق بود و بعون و عنايت مؤيّد بکرّات حضرت
سلطان الشّهداء اظهار رضايت از او نمودند که اين
شخص از نفوس مطمئنّه است بلکه راضيهء مرضيّه
خالص در دين اللّه است و مخلص در محبّت حضرت
کبرياء خوش اخلاق و خوشرفتار بود و خوش صحبت و شيرين گفتار *
بعداز شهادت سلطان الشّهداء چندی در
اصفهان از آتش فراق در نهايت احتراق بود عاقبت
هجرت بسجن عکا کرد و بشرف لقا فائز شد و بجاروب
کشی آستان مبارک مفتخر گشت بسيار حليم
و سليم بود و قرين و نديم * بعد از وقوع مصيبت
کبری و صعود جمال ابهی روحی لاحبّائه الفداء از
فرقت چنان حرقتی يافت که دقيقه ئی آرام نداشت
هر سحر گاه بر می خاست و اطراف خانهء مبارک را
ص ١٢٠
ميروفت و مثل باران ميگريست و مناجات ميخواند*
چه وجود مقدّسی بود چه قدر بزرگوار بود تحمّل
فراق ننمود از شدّت احتراق قالب تهی کرد
و بجهان انوار محفل تجلّی پروردگار شتافت * نوّر اللّه
جدثه بانوار ساطعة من ملکوت الغفران و روّح اللّه
روحه فی بحبوحة الجنان و اعلی اللّه درجاته فی
حديقة الرّحمن * رمس منوّرش در عکا است*
-----------------------------------
جناب حاجی فرج اللّه تفريشی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب حاجی
فرج اللّه تفريشی بود * اين شخص فرخنده از عنفوان
جوانی بنده جمال مبارک بود و با پدر بزرگوارش
آقا لطف اللّه از ايران بارض سرّ مهاجرت نمود *
جناب آقا لطف اللّه مؤمن و موقن و بر محبّت جمال
مبارک ثابت و راسخ متحمّل و برد بار بود و از
ص ١٢١
زخارف اين عالم و حطام دنيا عاری و در کنار * در
نهايت قناعت در جوار حضرت احديّت ايّام بسر
ميبرد و در نهايت تذلّل و انکسار بدرگاه پروردگار
از اين جهان فانی بجهان نامتناهی پروازکرد * قبر
معطّر او در ادرنه است* امّا حاجی فرج اللّه در ادرنه
باقی و بر قرار بود تا آنکه ستمکاران جمال مبارک را
نفی بعکا نمودند در معيّت جمال مبارک باين سجن
اعظم وارد شد * بعد از اينکه سختی براحت مبدّل
گشت بکسب مشغول گرديد و با جناب آقا محمّد
علی اصفهانی شريک و سهيم بود ايّامی بنهايت راحت
و خوشی ميگذراند تا آنکه مرخّص شد
و بهندوستان شتافت * مدّتی در هندوستان بود تا
آنکه پرواز بگلستان غفران کرد و بجوار رحمت پروردگار رسيد *
اين بنده آستان جمال مبارک در رزايا و بلايا
با دوستان شريک بود و در مصائب و رزايا سهيم
مشمول الطاف جمال مبارک و مسرور بعنايت نامتناهی
ص ١٢٢
از جملهء اصحاب بود و معاشر و مجالس با احباب قلب
سليم داشت و جسمی نحيف و عليل با وجود اين
شاکر بود و راضی و صابر در بلايای سبيل الهی * عليه
التّحيّة و الثّناء و له العطيّة و البرکات من السّماء و عليه
البهاء الابهی * قبر پاکش در بمبئی هندوستانست *
----------------------------------------------
آقا ابراهيم اصفهانی و اخوان
هو اللّه
و از جمله مجاورين و مهاجرين جناب آقا ابراهيم
اصفهانی عليه التّحيّة و الثّناء است * اين نفوس مبارکه
چهار برادر بودند آقا محمّد صادق آقا محمّد ابراهيم آقا
حبيب اللّه آقا محمّد علی در بغداد با عمّ بزرگوار
جناب آقا محمّد رضا المعروف بعريض در يک خانه
بودند و شب و روز معاشر و مجالس * طيور آسا
لانه و آشيانه واحد داشتند و بمثابه گل و لاله همواره
در نهايت لطافت و طراوت جلوه مينمودند و چون
جمال قدم بخطّه عراق قدم گذاشت خانه و کاشانه
ص ١٢٣
آنان در جوار بيت مبارک بود و بدين سبب در
عبور و مرور بمشاهده جمال مشعوف و مسرور
ميشدند * اندک اندک حرکات و سکنات مبارک
و مشاهدهء روی دلجوی محبوب آقاق در آنها اثر
کرد تشنهء زلال هدايت شدند و طالب الطاف
و عنايت * چون به درخانه آمدند مانند شقائق و لاله
رخ بر افروختند و شيفته انوار ساطع از جبين مبين
گرديدند و آشفته روی يار نازنين گشتند حجبات را
بدون مبلغ خود دريدند و بمقصود دل و جان رسيدند *
جمال قدم ميرزا جواد ترشيزی را امر فرمودند
يک شب بخانه آنان رفت و بمجرّد القاء کلمه پذيرفتند
ابداً توقّف ننمودند استعداد عجيبی داشتند اينست که
در قران ميفرمايد: يکاد زيتها يضیء و لو لم تمسسه نار
نور علی نور * يعنی دهن استعداد بدرجه ئی شديد
است که نزديک است بنفسه مشتعل شود و لو بآتش
نرسد يعنی استعداد و قابليّت هدايت بدرجه ئی رسد
ص ١٢٤
که بدون القاء کلمه نور هدايت بتابد * اين نفوس
زکيّه چنين بودند فی الحقيقه در نهايت ثبوت و استقامت
و توجّه بحضرت احديّت بودند *
برادر ارشد جناب آقا محمّد صادق از عراق
در رکاب دلبر آفاق بقسطنطنيّه شتافت و بارض
سر ّحرکت نمود و در کمال روح و ريحان ايّامی در
جوار حضرت رحمن بسر ميبرد حليم بود و سليم
و صبور بود و شکور دائماً لب خندان داشت و دلی
خرم و شادمان و روحی منجذب روی جانان
بعد مأذون برجوع عراق گشت زيرا عائله در
آنجا بود و بذکر و فکر ايّامی چند بزيست * و چون
در عراق امتحان و شدّت بلوی رخ داد هر چهار
برادر با عموی پاک گهر از اسرا شدند و مظلوماً
اسيراً بحدبا رسيدند * حضرت آقا محمّد رضای
عمو پيرمردی بود نورانی جان و دل رحمانی ذکر
و فکر سبحانی و از هر قيدی آزاد * با وجود آنکه
در عراق متموّل بود و خوش گذران و از هر جهت
ص ١٢٥
در رفاهيّت بیپايان ولی در حدبا سرخيل اسراء
شد و باحتياج شديد مبتلا گشت در نهايت عسرت
زندگانی مينمود با وجود اين صابر و شکور بود
و راضی و وقور شب و روز شکرانه مينمود و در
زاويه ئی معتکف و منزوی بود * تا آنکه جان بجانان
داد و از قيود اين عالم فانی رهائی يافت و بجهان بی
پايان پرواز کرد* اغمسه اللّه فی بحار العفو و الغفران
و ادخله فی جنّة الرّحمة و الرّضوان و اخلده فی فردوس الجنان *
و امّا جناب آقا محمّد صادق او نيز در حدباء در
سبيل الهی بعسرت مبتلا بود ولی نفس مطمئنّه
بود راضيه و مرضيّه گشت و نهايت خطاب
ربّ عزّت را لبّيک گفت و مظهر، يا ايّتها النّفس
المطمئنّة ارجعی الی ربّک راضية مرضيّة فادخلی فی
عبادی و ادخلی جنّتی، گرديد *
و امّا آقا محمّد علی از موصل بعد از اسارت ببقعه
مبارکه شتافت و در جوار الطاف الی الآن بسر
ص ١٢٦
ميبرد هر چند در بقعه مبارکه در عسرتست ولی در
نهايت مسرّت* و امّا داداش ابراهيم مومی اليه او نيز
از حدبا بعکا آمد ولی در بلاد مجاوره در نهايت صبر
و سکون و قناعت و مشقّت بکسب وسعی مشغول بود
و شب و روز از صعود حضرت مقصود در آتش غم
ميگداخت و بتذلّل و انکسار و توجّه بملکوت اسرار
قطع انفاس ميکرد * عاقبت سالخورده و از حرکت
افتاده بحيفا آمد و در مسافر خانه لانه و آشيانه نمود
و اوقات را بتذکّر و تضرّع روز و شبانه و تبتّل بخداوند
يگانه ميگذراند کم کم از سالخوردگی وجود انحلال
آغاز نمود تا عاقبت قميص جسم را دريد و با جان عريان
بملکوت رحمن بر پريد از عالم ظلمانی بفضای نورانی
انتقال نمود و مستغرق بحر انوار گشت * نوّر اللّه رمسه
بسطوع الانوار و روّح اللّه روحه بنفحات العفو
و الغفران و عليه الرّحمة و الرّضوان *
و امّا آقا حبيب اللّه او نيز در عراق از خيل اسرا
گشت و بموصل حدباء سرگون شد مدّتی مديده
ص ١٢٧
در آن مدينه بعسرت و قناعت گذران ميکرد ولی بر
ايمان و ايقان می افزود * در زمان قحطی و غلا در
حدباء هر چند بر غربا بسيار بد گذشت ولی قلوب
مطمئن بذکر اللّه بود و جانها غذای روحانی داشت
و دلها طعام رحمانی لهذا صبر و شکيب نمودند و تحمّل
غريب داشتند هر کس حيران بود که اين غريبان
چرا مانند ديگران از قحطی و غلا سر گشته و پريشان
نيستند و شب و روز شکرانه مينمايند عجيب اطمينانی دارند*
خلاصه جناب آقا حبيب از صبر و شکيب نصيب
موفور داشت و قلبی بینهايت شاد و مسرور بغربت
وطن مألوف بود و هميشه مشعوف و مشغوف * اسراء
حدبا بعد از حرکت از زورآء هميشه در ساحت جمال
ابهی مذکور بودند و مورد الطاف نا محصور *
جناب حبيب بعد از سنين معدوده بجوار رحمت کبری
شتافت و در افنان سدره منتهی لانه و آشيانه ساخت
و بالحان بديعه بتسبيح و تقديس ربّ کريم در جنّت نعيم پرداخت *
ص ١٢٨
جناب آقا محمّد ابراهيم الملقّب بمنصور
هو اللّه
و از جمله مجاورين و مهاجرين جناب آقا محمّد
ابراهيم نحّاس ملقّب بمنصور بود * اين مرد خدا از
اهل کاشان بود و در ريعان شباب و عنفوان جوانی
تجلّی نورانی ديد سرمست جام طهور گشت
و مخمور از کأس مزاجها کافور بسيار خوش حالت
بود و پر ذوق و بشاشت * چون نور هدايت در
زجاجه دل و جان بر افروخت از کاشان بزوراء
شتافت و بشرف لقاء فائز گشت طبعی روان داشت
و قريحه ئی سيّال و نظمی مانند عقد لئال *
در دار السّلام با آشنا و بيگانه صلح و سلام
داشت و همّت را بمهربانی می گماشت * اخوان خويش را
ص ١٢٩
از ايران ببغداد آورد و دکّهء صنعت گشود
و به رفاهيّت ديگران پرداخت او نيز از جمله اسراء
بود و از زوراء بحدباء سرگون گشت و از آنجا
بحيفا شتافت * در نهايت تبتّل و تضرّع شب و روز
متذکّر بود و مناجات ميکرد مدّتی مديده در حيفا
بخدمت احبّاء موفّق بود و مسافرين را بنهايت خضوع
و خشوع مواظبت ميکرد * در حيفا تأهّل نمود
و اسلّاء اجلّاء يافت هر روز حياتی تازه و بشاشتی
بیاندازه ميجست و آنچه میاندوخت صرف
آشنا و بيگانه مينمود * بعد از شهادت سلطان الشّهداء
قصيده ئی در ماتم آن شهيد دشت بلا گفت و در
ساحت اقدس خواند بسيار مؤثّر بود حاضرين جميعاً
گريستند و نحيب بکا بلند شد *
باری، اين نفس زکيّه بر حالت واحده ايّام عمر
بسر برد و بينهايت با شور و وله بود مانند گل
و شکوفهء خندان و شکفته پيک اجل را لبّيک گفت
و از خطّه حيفا بعالم بالا عروج نمود و از برزخ ادنی
ص ١٣٠
برفيق اعلی شتافت و از عالم خاک صعود نمود و در
جهان پاک خيمه و خرگاه زد * طوبی له و حسن
مآب و تغمّده اللّه برحمته فی ظلّ قباب الغفران و ادخله فی روضة الرّضوان *
-----------------
جناب آقا زين العابدين يزدی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين که در بين سفر بارض
مقدّس در بين راه پيک اجل را لبّيک گفت جناب
آقا زين العابدين يزدی بود * اين شخص خالص
مخلص چون در منشاد نداء حقّ شنيد باهتزاز
و حرکت آمد نائره محبّت اللّه شعله زد دل و جان
روح و ريحان يافت شمع هدايت در زجاجه قلب
بر افروخت عشق الهی آشوب و فتنه در اقليم وجود
انداخت * انجذاب بجمال جانان چنان زمام از دست
گرفت که ترک وطن محبوب نمود و بارض مقصود
ص ١٣١
توجّه کرد * در بين راه با دو پسر خويش سير
و حرکت مينمود و باميد وصل شادمانی و مسرّت
داشت و در هر کوه و بيابانی و قری و قصبه ئی با
احبّا معاشرت ميکرد * ولی بُعد مسافت طريق او را
غريق دريای زحمت و مشقّت نمود هر چند دل
قوی داشت ولی تن ضعيف گشت و عاقبت
مريض و ناتوان شد و عليل و بیسر و سامان گشت *
با وجود مرض کلال نياورد و ملال ندانست عزم
شديد داشت و قوّه اراده غريب * لهذا بيماری
و ناتوانی روز بروز افزود عاقبت بجوار رحمت کبری
پرواز نمود و در نهايت حسرت از فرقت جان داد *
هر چند بظاهر جام وصال ننوشيد و بمشاهده
جمال نرسيد ولی فی الحقيقه روُح روح و ريحان
يافت و از جمله فائزين محسوب و اجر لقآء از برای
او مقدّر و محتوم * اين شخص پاک جان در نهايت
صدق و خلوص و ايمان و ايقان بود جز راستی نَفَسی
ص ١٣٢
بر نمی آورد و بغير از خدا پرستی آرزوئی نداشت
طريق دوستی ميپيمود و بحسن نيّت و صداقت
و ثبوت و استقامت معروف * سقاه اللّه کأس الوصال
فی ملکوت الجمال و ادخله فی عالم البقآء و قرّت
عيناه بمشاهدة الانوار فی عالم الاسرار*
--------------------------------------
جناب حاجی ملّا مهدی يزدی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين جناب حاجی ملّا مهدی
يزدی است * اين شخص کامل فاضل هر چند
بظاهر از اهل علم نبود ولی در تتبّع احاديث و اخبار
ماهر و در تفسير آيات لسانی ناطق داشت و قوّه
غريبی در عبادت مشهور بتزهّد بود و معروف
بتهجّد قلبی نورانی داشت و جانی ربّانی * اکثر
اوقات خويش را بقرائت ادعيه و نماز و عجز و نياز
ميگذراند کاشف اسرار بود و محرم ابرار لسان
ص ١٣٣
بليغ در تبليغ داشت و در هدايت ناس بی
اختيار بود و احاديث و آيات را مسلسل روايت مينمود *
باری، چون در شهر شهير شد و متّهم باين اسم در نزد
امير و فقير پرده کتمان دريد و رسوا بآئين
جديد * علمآء سوء در يزد بر او قيام نمودند و فتوی
بر قتلش ميدادند * ولی چون حضرت مجتهد حاجی
ملّا باقر اردکانی با علماء ظلمانی موافقت ننمود عاقبت
بخروج از وطن مجبور گرديد * با دو پسر خويش حضرت
شهيد مجيد جناب ورقاء و جناب ميرزا حسين عزم
کوی جانان نمود ولی بهر شهری که مرور نمود
و بهر قريه ئی که عبور کرد زبان فصيح بگشود
و تبليغ امر اللّه نمود اقامه حجّت و برهان کرد
و ادلّه لائحه واضح و آشکار نمود روايت احاديث
و اخبار کرد و تفسير و تأويل آيات بيّنات نمود
دقيقه ئی فرو نگذاشت ساعتی آرام نگرفت رائحهء
عطر محبّت اللّه منتشر نمود و نفحات قدس بمشامها
ص ١٣٤
رساند ياران را تشويق مينمود و تحريص ميکرد
تا بهدايت ديگران پردازند و گوی سبقت از ميدان عرفان بربايند *
باری، شخصی جليل بود و توجّه بربّ جميل
داشت از نشئه اولی در دار دنيا فراغت داشت
و جميع همّت مصروف بلوغ موهبت در نشئه اخری
بود قلب نورانی بود و فکر روحانی و جان
ربّانی و همّت آسمانی در راه اسير بلاء بود
و در طی صحرا و صعود و نزول کوهها در مشقّت بی
منتهی ولی از جبين نور هدی نمايان و در دل آتش
اشتياق در فوران * لهذا با کمال سرور از حدود
و ثغور مرور نمود تا آنکه به بيروت رسيد بيمار و بيقرار
ايّامی چند در آن شهر اقامت نمود * آتش شوق
شعله افروخت و دل و جان چنان بهيجان آمد که
با وجود عليلی و بيماری صبر و شکيب نتوانست
پياده عزم کوی جانان نمود چون موزه درستی
در پا نبود زخم و مجروح شد شدّت مرض
ص ١٣٥
مستولی گشت تاب و توان حرکت نماند *
با وجود اين بهر قسمی بود خود را بمزرعه
رساند و در جوار قصر مزرعه بملکوت اللّه
صعود نمود و جان بجانان رسيد و طاقتش
از صبوری طاق شد و عبرت عشّاق
گشت و جان در طلب نيّر آفاق بباخت*
جرّعه اللّه کأساً دهاقاً فی جنّة البقاء و تلئلأ
وجهه نوراً و اشراقاً فی الرّفيق الاعلی و عليه بهاء اللّه*
قبر مطهّرش در مزرعه عکا واقع*
---------------------------------
حضرت کليم يعنی جناب آقا ميرزا موسی
هو اللّه
حضرت کليم يعنی جناب آقا ميرزا موسی عليه
بهاء اللّه برادر حقيقی جمال مبارک بود * لهذا از سنّ
طفوليّت در آغوش تربيت جمال قدم اسم اعظم نشو
و نما نمود و محبّت الهيّه با شير ممتزج شد يعنی در
ص ١٣٦
شير خوارگی تعلّق غريبی بجمال مبارک داشت هميشه
مورد عنايت بود و مظهر الطاف حضرت احديّت *
بعد از وفات حضرت والدشان در پناه مبارک تربيت
شد و در ظلّ عنايت نشو و نما نمود تا بدرجه بلوغ
رسيد روز بروز بر عبوديّت افزود و در جميع موارد
امتثال اوامر مينمود از فکر دنيا بکلّی فارغ بود
و مانند سراج بازغ در آن خاندان میافروخت * ابداً
در فکر مناصب نيفتاد و دلبستگی بمقاصد نداشت
نهايت آمال و آرزويش خدمت جمال مبارک بود *
اين بود که بهيچوجه از حضور انفکاک نيافت هر
قدر که سائرين جفا نمودند او وفا کرد و از باده
صفا سرمست بود * تا آنکه ندا از شيراز بلند شد
ببيانی از فم مطهّر قلبش منوّر گرديد و بنفحه ئی از گلشن
هدايت مشامش معطّر شد و بخدمت ياران و عبوديّت
دوستان پرداخت تعلّق غريبی بمن داشت و آنی از
عبدالبهاء فراغت نداشت * در طهران شب و روز
بترويج مشغول بود و بتدريج معروف کلّ گرديد
ص ١٣٧
و دائماً با نفوس مبارکه مألوف بود * تا آنکه جمال
مبارک از طهران رو بعراق حرکت فرمودند از ميان
اخوان در رکاب مبارک او و آقا ميرزا محمّد قلی حرکت
کردند از ايران و ايرانيان گذشتند و از راحت
و آسايش خويش چشم پوشيدند و هر بلائی را بجان
و دل در ره جانان پسنديدند تا آنکه بعراق رسيدند*
در ايّام غيبوبت مبارک يعنی سفر بکردستان حضرت
کليم در ورطه خوف و بيم بود يعنی همواره جانش
در خطر و هر روز از روز ديگر بتر بود ولی صبر
و تحمّل مينمود خوف و هراسی نداشت * تا آنکه
جمال مبارک از کردستان مراجعت فرمودند بر منوال
سابق هميشه در آستان حاضر بود و بقدر وسع
در خدمت ميکوشيد چنانکه شهره آفاق گشت و در
وقت حرکت موکب مبارک از دارالسّلام باسلامبول
در معيّت مبارک حرکت نمود و خدمت ميفرمود
و همچنين از اسلامبول به ادرنه* و در زمان سکون
در ادرنه رائحه خلاف از ميرزا يحيی استشمام کرد
ص ١٣٨
شب و روز نصيحت مينمود و دلالت ميفرمود ولی
تأثيری نداشت بلکه وساوس سيّد محمّد مانند
سمّ مهلک تأثيری عجيب داشت * عاقبت حضرت
کليم مأيوس شد و با وجود اين آرام نداشت که
شايد اين غبار را بنشاند و شخص معهود را از اين
ورطه مهلک برهاند و از شدّت غموم و هموم در
آتش تأسف ميگداخت و بهر آهنگی مينواخت * عاقبت ملاحظه کرد که:
)نکته رمز سنائی پيش نادانان چنان
پيش کر بربط سرا و پيش کور آئينه دار )
چون نوميد شد کناره گرفت گفت: ای
برادر، اگر ديگران پی بحقائق نبرند امر در پيش من
و تو مشتبه نيست آن الطاف جمال مبارک را فراموش
نمودی که من و تو هر دو را تربيت مينمودند چه
قدر مواظب درس و مشق تو بودند شب و روز املا
و انشاء تعليم ميدادند و هر دم بخطوط متعدّده
تشويق ميفرمودند حتّی بانامل مبارکه تعليم مشق
ص ١٣٩
ميدادند * جميع خلق ميدانند که بچه درجه مورد
الطاف بودی و چگونه تو را در آغوش عنايت
تربيت فرمودند * اين شکرانه آن الطاف است که
با سيّد محمّد همداستان شوی و از ظلّ مبارک
خارج گردی، اينست شرط وفا اين است پاس
نعمت بیمنتهی؟ ابداً تأثيری نداشت بلکه
روز بروز شخص معهود ضمير خويش را آشکار
مينمود تا آنکه جدائی حاصل گشت *
باری، حضرت کليم از ارض سرّ در رکاب
مبارک بقلعه عکا شتافت و در فرمان سلطانی نام او
نيز بنفی ابدی منصوص بود و در سجن اعظم ايّام
خويش را بخدمات جمال مبارک محصور مينمود
و شب و روز بشرف لقا فائز و بالفت با ياران
مألوف تا آنکه از اين جهان خاک بعالم پاک شتافت
و در نهايت تبتّل و تضرّع و ابتهال صعود فرمود *
در ايّام عراق ايلخانی مشهور پسر موسی خان
قزوينی بواسطه جناب حاجی سيّد جواد طباطبائی
ص ١٤٠
بحضور مبارک رسيد * جناب آقا سيّد جواد در حقّ
او شفاعت نمود که ايلخانی عليقلی خان هر چند گنه
کار است و در مدّت حيات اسير شهوات ولی پشيمان
شده است و بحضور مبارک آمده است از شهوات
نفسانيّه توبه مينمايد و من بعد مخالف رضای مبارک
نَفَسی نخواهد کشيد استدعای آن دارم که توبهاش
قبول شود و مظهر الطاف جمال مبارک گردد * فرمودند
چون شما را شفيع نمود لهذا خطای او را ميپوشم
و در راحت و آسايش او ميکوشم * ايلخانی معهود
دولت بیپايان داشت لکن جميع را در هوی و هوس
بر باد داد احتياج بدرجه ئی رسيد که جرئت
خروج از خانه نمينمود زيرا طلبکاران هجوم
ميکردند * جمال مبارک او را امر فرمودند که نزد
والی شام عمر پاشا رود و از او سفارشنامه باسلامبول
گيرد * ايلخانی امتثال امر نمود و نهايت رعايت از
والی بغداد ديد بعد از نوميدی اميدوار گشت
و حرکت باسلامبول نمود * چون به ديار بکر رسيد
ص ١٤١
در حقّ دو نفر تاجر ارمنی عريضه ئی سفارشنامه
نوشت که اين دو نفر عازم بغدادند و در حقّ من
نهايت رعايت را مجری داشتند و از من سفارش
نامه خواستند من جز الطاف مبارک ملجأ و پناهی
نداشتم لهذا استدعای آن دارم که عنايتی در حقّ آنها
بفرمايند عنوان مکتوب يعنی روی پاکت را نوشته
بود حضرت بهاء اللّه مقتدای بابيان * اين عريضه
را در سر جسر بحضور مبارک تقديم نمودند و از آنان
استفسار خاطر فرمودند * گفتند که ايلخانی در
دياربکر تفصيل اين امر را برای ما حکايت کرد
و در معيّت مبارک بخانه آمدند * جمال مبارک چون
اندرون تشريف آوردند در مقابل جناب کليم بود
فرمودند: کليم کليم صيت امر اللّه بدياربکر رسيد بنهايت بشاشت اظهار نمودند *
باری، فی الحقيقه جمال مبارک را برادر حقيقی بود
اين بود که در جميع موارد استقامت نمود* عليه التّحيّة
و الثّناء و عليه الرّوح و البهاء و عليه الرّحمة و الالطاف*
ص ١٤٢
جناب حاجی محمّد خان
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين حاجی محمّد خان
از اهل سيستانست * اين ذات مکرّم از طائفه
بلوچ بود در ريعان جوانی شوری در سر افتاد
و بسلک عرفا در آمد درويش فانی شد و از
وطن خويش برون آمد* بقاعده درويشان در
جستجوی مرشد کامل و باصطلاح قلندران مشتاق
پيرمغان گرديد * بهر کوی بجستجوی رفت و با
هر نفسی گفتگو نمود از هيچ طائفه ئی چه عارف
و چه حکيم و چه شيخی رائحه محبّت اللّه استشمام
ننمود * يعنی از دراويش جز ريش روئيده و کيش
تکدّی و دريوزه نديد بنام درويش ولی بحقيقت
ص ١٤٣
در قيد هر کم و بيش مشاهده نمود * در اشراقيّون
اشراق نيافت و جز مباحث بینتيجه سخنی نشنيد
ملاحظه کرد که طمطراق الفاظ است و غوامض
مجاز حقيقت مفقود و دقائق معانی معدوم حکمت
حقيقی آنست که از آن نتيجهء فضائل حاصل گردد
اين حکما بالعکس چون بنهايت کمال رسند اسير
رذائل شوند و لا ابالی و ذميم الخصائل گردند و از
منقبت عالم انسانی بکلّی عاری و خالی شوند * و امّا
طائفه شيخی جوهر اخذ شده، سفلی باقی مغز از
ميان رفته پوستی مانده و اکثر مسائل حشو و زوائد گرديده *
لهذا بمجرّد استماع ندآء از ملکوت اعلی فرياد
بلی برآورد و چون باد باديه پيما شد مسافات بعيده
طی نمود و بسجن اعظم وارد گشت و بشرف لقا
فائز گرديد بمجرّد مشاهده طلعت نوراء منجذب
شد و مراجعت بايران کرد تا با مدّعيان طريقت
و رفقای سابق طالبان حقيقت ملاقات نمايد و آنچه
ص ١٤٤
مقتضای وفا و فريضه ذمّت است مجری دارد *
خلاصه بهر يک از آشنايان چه در ذهاب و چه
در اياب همدم و همراز شد و بمسامع آنان اين آهنگ
آسمانی را با نغمه و آواز رساند تا بوطن خويش رسيد
و از برای متعلّقان خود از هر جهت اسباب راحت
و معيشت مهيّا ساخت تا در نهايت خوشی زندگانی
نمايند بعد جميع اقربآء و خويش و عيال و اولاد را
وداع نمود که من بعد منتظر رجوع من مباشيد
عصائی در دست گرفت و سرگشتهء کوه و بيابان
شد و با دوستان قديم يعنی عارف مشربان معاشر
و مؤانس گشت * در سفر اوّل در طهران با مرحوم
آقا ميرزا يوسف خان مستوفی الممالک ملاقات نمود *
چون با ايشان صحبت داشت خواهشی نمودند و آن را
ميزان حقّ و باطل شمردند و خواهش اينکه ولدی
باو عنايت شود اگر چنين موهبتی رخ دهد بکلّی
مفتون حقّ گردد بساحت اقدس عرض نمود
و وعده صريح بشنود * لهذا در سفر ثانی چون
ص ١٤٥
بجناب ميرزا يوسفخان ملاقات نمود ملاحظه کرد
که طفلی در آغوش دارد * گفت جناب ميرزا الحمد للّه
ميزان تام آمد و همای سعادت بدام افتاد *
مرحوم ميرزا يوسف گفت برهان واضح گشت
و مرا اطمينان حاصل و در اين سنه چون مشرّف گردی
اين طفل را عنايت ميطلبم تا در صون حمايت حقّ محفوظ و مصون ماند *
باری، حاجی خان مذکور نزد سرور سُعداء
حضرت سلطان الشّهدا رفت و ايشانرا شفيع نمود که
پاسبان آستان مبارک گردد * حضرت مشاراليه
به عريضه ئی استدعای حاجی خان را عرض نمود
و شفاعت فرمود * حاجی خان بسجن اعظم وارد و در
جوار يار مهربان ساکن شد مدّتی بشرف جوار
موفّق بعد در باغ مزرعه اکثر اوقات بشرف قدوم
مبارک مشرّف ميشد و بعد از صعود حضرت
مقصود روحی لتربته الفداء ثابت بر عهد و ميثاق
بود و از اهل نفاق بيزار تا آنکه در غيبوبت اين
ص ١٤٦
عبد در سفر اروپ و امريک بمسافر خانه حظيرة
القدس شتافت و در جوار مقام اعلی بجهان بالا پرواز
نمود * روّح اللّه روحه بنفحة مسکيّة من جنّة الابهی
و رائحة زکيّة من الفردوس الاعلی و عليه التّحيّة
و الثّناء* جدث نورانيش در حيفا است*
----------------------------------
جناب آقا محمّد ابراهيم امير
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب آقا محمّد
ابراهيم امير بود * اين وجود مسعود از اهل نيريز
بود و از صهبای ايمان و ايقان جامی لبريز * امير
شاب امرد بود که اسير دلبر مهربان گرديد و گرفتار
دست عوانان شد بعد از صدمات وقوعات نيريز
ستمکاران او را بدست آوردند و سه فرّاش او را
مُکتّف نمودند امير بقوت بازو خود را از بند رها
نمود و از کمر فرّاش خنجری غصب کرده خود را
ص ١٤٧
نجات داد و بعراق شتافت * در آنجا بتحرير آيات
پرداخت بعد بخدمت آستان مقدّس موفّق شد
و در نهايت ثبات و استقامت شب و روز ملازم درگاه
بود و در سفر عراق بقسطنطنيّه و از آنجا بادرنه و از
ادرنه بسجن اعظم حاضر رکاب بود و بامة اللّه کنيز
آستان حبيبه هم آشيان شد و صبيّهاش بديعه بمرحوم
حسين آقا قهوه چی همدم و همراز گشت *
باری، امير مذکور مدّت حيات را در نهايت
ثبات بعبوديّت قيام داشت تا آنکه بعد از صعود
مصباح ملأ اعلی بانحلال تن مبتلا شد عاقبت عالم
خاک را بگذاشت و بجهان پاک شتافت* نوّر اللّه
مضجعه بشعاع ساطع من الملکوت الاعلی و عليه
التّحيّة و الثّناء * مزار پر انوارش در عکا است*
--------------------------------------------
ص ١٤٨
جناب آقا ميرزا مهدی کاشانی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب آقا ميرزا
مهدی کاشانی است * اين شخص محترم از اهل
کاشان بود و در بدايت عمر تحصيل علوم و فنون
از پدر مرحوم مينمود تا آنکه در شعر و انشاء
و خطّ شکسته مهارت تام يافت و در بين اقران
ممتاز و از جوانان ديگر مستثنا بود * در سنّ طفوليّت
از ظهور حضرت احديّت خبر گرفت و بنار محبّت
اللّه بر افروخت و از خريداران يوسف حقيقی شد
سر حلقه طالبان گرديد و در دائرهء عاشقان در آمد
لسان تبليغ گشود و در اثبات ظهور به بيان بليغ
پرداخت * بعضی را بشاهراه هدايت دلالت کرد
ص ١٤٩
و در کاشان بعشق الهی رسوای جهان شد مورد
ملامت بيگانه و آشنا گرديد و معرض شماتت هر يار
بيوفا شد * يکی گفت اين سر گشته و سودائيست
ديگری گفت اين بخت بر گشته و رسوائی جفا
کاران زبان طعن گشودند و ستمکاران رحم
ننمودند * چون عرصه تنگ شد و اشرار بستيزه و جنگ
برخاستند جناب مذکور ترک وطن مألوف کرد
و بمرکز اشراق خطّهء عراق شتافت و بحضور
دلبر آفاق رسيد چندی بمصاحبت ياران پرداخت
و بمحامد و نعوت آهنگ خوشی مينواخت* بعد از مدّتی
مأذون برجوع کاشان گشت و ايّامی در وطن
خويش بسر برد دو باره شور به سر آمد طاقت فراق
نماند مراجعت بعراق کرد و همشيره خويش امة اللّه
المحترمه حرم ثالث را ببغداد آورد * در بغداد در
ظلّ عنايت بسر ميبرد تا آنکه موکب مبارک از
عراق بسمت قسطنطنيّه حرکت نمود * در بغداد
بمحافظه بيت مأمور شد و از آتش فراق در احتراق
ص ١٥٠
بود دمی آرام نداشت و نَفَسی آسايش و راحت ننمود
تا آنکه احبّا از عراق بموصل نفی و تبعيد شدند از جمله
اسيران بود و از زمره مظلومان بنهايت تعب و مشقّت
بموصل رسيد و در حدباء اسير محنت و بلا بود *
اکثر اوقات ضعيف و عليل بود و در منفی در نهايت
فقر و فنا با وجود اين صبور و شکور بود و حمول
و وقور تا آنکه طاقت طاق شد و تحمّل فراق نماند
اذن حضور خواست مأذوناً مأجوراً بسجن اعظم
شتافت * از شدّت صدمات راه و شدّت محنت
و مشقّت با جسمی ضعيف و نحيف و ناتوان بزندان
عکا واصل گشت ايّامی بود که جمال مبارک در
داخل قلعه در وسط قشله محبوس و مسجون بودند *
باری، جناب مذکور با تعب موفور ايّامی بوجد
و سرور گذراند بلا را عطا يافت و زحمت را
رحمت دانست و نقمت را نعمت شمرد زيرا در
سبيل الهی بود و ابتغاء رضاء ربّانی ايّام را ميگذراند
تا آنکه مرض شدّت يافت و روز بروز جسم بر
ص ١٥١
انحلال افزود و در پناه عنايت بجوار رحمت
کبری طيران نمود * اين ذات مکرّم بين خلق
محترم بود ولی در سبيل محبّت اللّه بینام و نشان
گشت و انواع بلايا و رزايا تحمّل نمود و هيچ
وقت شکوه ننمود راضی بقضا بود و راه تسليم
و رضا می پيمود مشمول نظر عنايت بود و در
درگاه کبرياء مقرّب لهذا از بدايت حيات تا نهايت
بر حالت واحده مستغرق بحر رضا بود و ربّ
ادرکنی ادرکنی ميگفت تا آنکه بجهان پنهان صعود
نمود * عطّر اللّه مشامه بنفحات القدس فی الفردوس
الاعلی و سقاه شراباً طهورا فی کأس کان
مزاجها کافورا و عليه التّحيّة و الثّناء* رمس معطّرش در عکاست*
----------------------------
ص ١٥٢
جناب مشکين قلم
و از جمله مهاجرين و مجاورين و مسجونين خطّاط
شهير مير عماد ثانی حضرت مشکين قلم است * قلم
مشکين بود و جبين روشن بنور مبين از مشاهير
عرفا و سرحلقه ظرفا بود * اين عارف سالک صيتش
بجميع ممالک رسيد در ايران سرور خطّاطان بود
و معروف در نزد بزرگان در طهران در نزد وزرا
و امنا مکانت مخصوصی داشت و بنيان
مرصوصی گذاشت و در روم شهير هر مرز
و بوم بود و جميع خطّاطان حيران از مهارت
قلم او زيرا در جميع خطوط ماهر بود و در کمالات، نجمی باهر *
ص ١٥٣
اين شخص کامل صيت امر اللّه را در اصفهان
شنيد لهذا عزم کوی جانان نمود مسافات بعيده
طی کرد و دشت و صحرا پيمود و از کوه و دريا
گذشت تا آنکه بارض سرّ وارد شد و بمنتهی
درجه ايمان و ايقان واصل گشت * صهبای اطمينان
نوشيد و ندای رحمن شنيد بحضور مثول يافت
و باوج قبول عروج نمود * سرمست باده عشق
گرديد و از شدّت وله و شوق سر گشته و سر گردان
گشت * آشفته و سودائی شد و سر گشته و شيدائی
گرديد * مدّتی در جوار عنايت بسر ميبرد و هر
روز مورد الطاف جديد ميشد و بتزيين و تنميق
قطعههای رنگين ميپرداخت و اسم اعظم
يا بهاء الابهی را باشکال مختلفه در غايت اتقان
مينگاشت و بجميع آفاق ميفرستاد * پس مأمور
سفر باسلامبول گرديد و با حضرت سيّاح همراه
شد * چون بآن مدينه عظمی رسيد در بدايت جميع
بزرگان ايرانی و عثمانی کلّ نهايت احترام مجری
ص ١٥٤
داشتند و شيفته خطّ مشکين او گرديدند ولی
لسان بليغ گشاد و بیمحابا بتبليغ پرداخت* سفير
ايران در کمين بود حضرت مشکين را در نزد
وزراء متّهم باين نمود که اين شخص از طرف حضرت
بهاء اللّه بجهت فساد و فتنه و ضوضاء باين مدينه کبری
آمده جمعی را مسخّر نموده و بانواع تدبير باز بتسخير
مشغول است * اين بهائيان ايران را زير و زبر
نمودند حال بپايتخت عثمانيان پرداختند * دولت
ايران بيست هزار نفر طعمه شمشير کرد تا بتدبير اين
نائره فساد را بنشاند حال شما بيدار شويد عنقريب
آتش فساد شعله زند و عاقبت خرمن سوز بلکه
جهانسوز گردد و چاره از دست برود *
و حال آنکه آن مظلوم در پايتخت روم مشغول
بخوشنويسی و معروف بخدا پرستی بود در اصلاح
ميکوشيد نه در فساد در الفت بين اديان سعی
مينمود نه کلفت بين مردمان غريبان را مينواخت
و بتربيت اهل وطن ميپرداخت بيچارگان را ملجأ
ص ١٥٥
و پناه بود و فقيرانرا گنج روان بوحدت عالم انسانی
دعوت مينمود و از بغض و عداوت بيزار بود *
ولی سفير ايران نفوذ عظيم داشت و با وزراء
روابط خصوصی قديم جمعی را بر آن داشت که در
مجالس و محافل داخل شوند و هر نسبت باين طائفه
بدهند * جواسيس بتحريک عوانان از هر طرف
احاطه بجناب مشکين نمودند و بتعليم سفير لوائحی
بصدر اعظم تقديم کردند که اين شخص شب و روز
بتحريک فساد مشغول طاغی و باغی است و عاصی
و ياغی * اين بود که جناب مشکين را مسجون
نمودند و به گاليپولی فرستادند و باين مظلومان همداستان
شد او را بقبرس فرستادند و ما را بسجن عکاء*
در جزيره قبرس در قلعه ماغوسا محبوس گرديد
و از سنه ٨٥ تا ٩٤ در ماغوسا مسجون و اسير بود *
و چون قبرس از دست عثمانيان برفت حضرت
مشکين از اسيری رهائی يافت و آهنگ کوی دوست
در مدينه عکا نمود و در ظلّ عنايت ايّام بسر ميبرد
ص ١٥٦
و بتزيين و تنميق لوحههای مکمّل ميپرداخت
و باطراف ميفرستاد و شب و روز در نهايت روح
و ريحان مانند شمع بنار محبّت اللّه ميگداخت و جميع
يارانرا تسلّی خاطر بود * و بعد از صعود حضرت
مقصود در نهايت ثبوت و رسوخ در عهد و ميثاق
محکم و متين بود و مانند سيف شاهر بر رقاب ناکثين
ابداً مدارا نميدانست و لغير اللّه محابا نميکرد و دقيقه ئی
در خدمت فتور نداشت و در هيچ موردی قصور نمينمود *
بعد از صعود سفری بهندوستان نمود و در
آنجا با حقيقت پرستان آميزش کرد ايّامی بسر برد
و هر روزی همّتی جديد نمود * چون خبر ناتوانی
او باين عبد رسيد فوراً او را احضار نمودم مراجعت
باين سجن اعظم کرد ياران شادی نمودند و کامرانی
کردند شب و روز همدم و همراز بود و هم نغمه و هم
آواز حالت غريبی داشت و انجذاب شديدی
جامع فضائل بود و مجمع خصائل مؤمن و موقن
ص ١٥٧
و مطمئن و منقطع بود بسيار خوش مشرب و شيرين
سخن و اخلاق مانند بوستان و گلشن * نديم بینظير
بود و قرين بیمثيل در محبّت اللّه از هر نعمتی
گذشت و از هر عزّتی چشم پوشيد راحت
و آسايش نخواست ثروت و آلايش نجست باين
جهان تقيّدی نداشت و شب و روز خويش را بر تبتّل
و تضرّع ميگماشت * هميشه بشوش بود و در جوش
و خروش محبّت مجسّم بود و روح مصوّر در
صدق و خلوص بینظير بود و در صبر
و سکون بیمثيل بکلّی فانی بود و بنَفَس رحمانی باقی *
اگر آشفته جمال و دلبسته بملکوت جلال نبود
از برای او هر خوشی ميسّر بود زيرا بهر مملکتی
ميرفت اين خطوط متنوّعه سرمايه عظيم بود و فضائلش
واسطه حرمت و رعايت هر امير و فقير * ولی چون
سر گشته و سودائی معشوق حقيقی بود از جميع
اين قيود آزاد شد و در اوج نامتناهی پرواز داشت *
ص ١٥٨
عاقبت در غياب اين عبد از اين جهان تاريک و تنگ
بعالم نورانی شتافت و در جوار رحمت کبری
فيض نامتناهی يافت* عليه التّحيّة و الثّناء و عليه
الرّحمة الکبری من الرّفيق الاعلی*
--------------------------------
جناب استاد علی اکبر نجّار
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب استاد علی
اکبر نجّار بود * از خيل ابرار بود و سر حلقه
اخيار در ايران از قدمای احباب بود و از اجلّه
اصحاب از بدايت امر اللّه همدم و همراز گشت
و با نغمه و آواز شد مطّلع بر حجج و براهين شد
و متتبّع در آيات نور مبين * طبع شعری داشت
و قريحه سيّال قصائدی در محامد جمال مبارک انشا
نمود و در صنعت نجّاری خارق العاده مهارت
داشت مصنوعات دقيقه ترتيب ميداد نجّاری را
ص ١٥٩
بدقيقی مشابه خاتم سازی نموده بود در فنّ رياضی
نهايت مهارت داشت و ملاحظات دقيقی بيان مينمود *
باری، اين شخص بزرگوار از يزد بعراق شتافت
و بساحت اقدس مشرّف گشت فوز عظيم يافت
و فيض مبين جست * جمال مبارک نهايت عنايت در
حقّ او مجری ميفرمودند و اکثر ايّام بساحت اقدس
مشرّف ميگشت و از جمله نفوسی است که از زوراء
سرگون بحدبا گشت و مشقّت زيادی ديد *
مدّتی در موصل در نهايت عسرت و بنهايت قناعت
ايّامی بسر ميبرد هميشه زبان تشکّر داشت و بيان تضرّع و تبتّل *
نهايت از موصل ببقعه مبارکه آمد و در جوار
روضه مقدّسه بذکر و فکر و مناجات مشغول بود
در شبهای تاريک جزع و زاری مينمود و بيقراری
ميکرد در مقام ابتهال با چشمی اشکبار و قلبی
آتش بار مناجات مينمود و بکلّی از اين خاکدان
ص ١٦٠
فانی منقطع و بيزار بود و دائماً آرزوی صعود
مينمود و رجای اجر موعود ميفرمود زيرا از
فراق نيّر آفاق طاقتش طاق و مشتاق جنّت لقا
و مشاهده انوار ملکوت ابهی بود * عاقبت دعايش
مستجاب شد و صعود بجهان الهی محفل تجلّی ربّ
الارباب نمود * عليه صلوات اللّه و سلامه و ادخله اللّه
فی دار السّلام بقوله تعالی و لهم دار السّلام عند ربّهم و اللّه رؤفٌ بالعباد*
----------------------
جناب آقا شيخ علی اکبر مازگانی
هو اللّه
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب آقا شيخ
علی اکبر مازگانی بود * اين سرور آزادگان و سر
حلقهء آوارگان طفل رضيع بود که درمازگان از پستان
عنايت شير خوار گشت سليل حضرت فاضل
جليل شيخ مازگانی بود * پدر پاک گهرش در قمصر
ص ١٦١
کاشان شخص شهير بود و در زهد و تقوی بیمثيل
و نظير جامع اخلاق حميده بود و دارای
اطوار پسنديده در خوش خوئی مسلّم عموم بود
و در حلاوت مشرب در نزد کلّ مشهور و معلوم *
در محبّت اللّه چون خلع عذار کرد و کشف اسرار
نمود بيوفايان از آشنا و بيگانه روی گردان گشتند
و بر قتل آن بزرگوار قيام نمودند* مدّتی ترويج
دين مبين نمود و تهييج قلوب سائرين ميکرد
و اکرام بر واردين مينمود * تا آنکه در کاشان صيت
و صوت ايمان و ايقان او بکهکشان رسيد عوانان
دست تطاول گشودند و مروّت و رحم ننمودند
و آن شيخ جميل را شهيد در سبيل ربّ جليل کردند *
پسر مهر پرور جناب شيخ علی اکبر زيست
در آن کشور نتوانست اگر بدست ستمکاران می
افتاد بعد از پدر او نيز مانند پدر مهربان عرضه
شمشير ميگشت * و هر چند مومی اليه در عراق
مدّتی بشرف لقا فائز بود بعد بايران رفت دو باره
ص ١٦٢
شوق مشاهده شعله ور شد و با حرم خويش
سرگشته کوه و بيابان گشت پياده و سواره
قطع مراحل نمود و از سواحل مرور کرده با ضجيع
خويش ببقعه مبارکه واصل گشت و در پناه
حقّ امن و امان يافت و در ظلّ سدره منتهی روح
و ريحان جست و بعد از صعود طلعت مقصود
روحی لاحبّائه الفداء ثابت عهد و پيمان بود و نابت
از فيض رحمت يزدان * بصرف فطرت از شدّت
محبّت شوق شاعری داشت و آرزوی قصائد
و غزلخوانی ولی عاری از سجع و قوافی: "قافيه انديشم
و دلدار من" "گويدم منديش جز ديدار من"
باری، شيخ مذکور در نهايت فرح و سرور شوق صعود بجهان
ربّ غفور داشت لهذا بنار اشتياق ميگداخت
عاقبت از اين جهان رفت و در جهان بالا خيمه بر
افراخت * امطر اللّه علی جدثه الوابل الهطّال من
ملکوت الغفران و متّعه بالفوز العظيم فی فردوس
الجنان و افاض عليه سجال الرّحمة فی جنّة الرّضوان*
ص ١٦٣
جناب آقا ميرزا محمّد خادم مسافر خانه
و از مهاجرين و مجاورين جناب آقا ميرزا محمّد
خادم مسافر خانه است * اين جوان الهی از اهل
اصفهان بود و در ريعان شباب در بين اجلّاء علماء
شهير بفرط ذهن و ذکاء از خانواده ئی محترم بود و در
نجابت و فطانت و تحصيل معارف مشهور و مسلّم * از
منقول و معقول بهره گرفت و از علوم و فنون
نصيب موفور يافت ولی تشنه اسرار حقيقت بود
و طالب عرفان حضرت احديّت * از زلال فنون
و معارف حرارت و عطش ساکن نگشت هميشه
جويا بود و پويا و در محافل با دانايان ناطق و گويا
تا آنکه اين رؤيا تعبير گشت سرّ مکنون و رمز
ص ١٦٤
مصون ظاهر و آشکار شد از نفحه گلشن ابهی
مشام معطّر نمود و به پرتوی از شمس حقيقت دل
و جان را منوّر کرد ماهی تشنه لب بچشمهء حيات
رسيد و پروانه مشتاق شمع روشن يافت بشارت
کبری طالب صادق را احيا نمود و پرتو صبح هدی دل
و ديده را روشن کرد * چنان نار محبّت اللّه بر افروخت
که ديده از اين جهان و راحت کبری و نعمت
عظمی بدوخت و بسجن اعظم توجّه نمود *
در اصفهان برفاهيّت معيشت مينمود و بخوشی
و سرور زندگانی ميفرمود ولی شوق لقا او را آزاد
از هر قيود نمود قطع مسافات بعيده کرد و مشقّت
شديده ديد و از ايوان بزندان شتافت در سجن
اعظم بعبوديّت جمال ابهی و خدمت احبّا پرداخت *
مخدوم بود خادم گشت خواجه بود بنده گرديد
سرور بود اسير شد شب و روز آنی فراغت نداشت
و دمی راحت نديد مسافرين را کهف امين بود
و مجاورين را مونس بینظير فوق طاقت ميکوشيد
ص ١٦٥
و بمحبّت ياران ميجوشيد و ميخروشيد * جميع مسافرين
از او راضی و خوشنود و جميع مجاورين از او مسرور
و ممنون و از کثرت خدمات دائماً ملازم صمت و سکوت بود *
تا آنکه مصيبت کبری رخ نمود و بنيان
صبر و قرار ويران شد آتش فراق چنان جانسوز
گشت که شب و روز آرام نداشت و مانند شمع
ميگداخت از شدّت التهاب احتراق حاصل شد
و شعله بر قلب و کبد زد جسم را تحمّل نماند شب
و روز تبتّل و تضرّع مينمود و آرزوی پرواز بجهان
اسرار ميکرد و ربّ ادرکنی ادرکنی من هذا
الفراق و جرّعنی کأس الوصال و اجرنی فی جوار رحمتک
يا ربّ الارباب، ميگفت تا آنکه از اين خاکدان بجهان
بیپايان طيران نمود * هنيئاً له هذه الکأس الطّافحة
بموهبة اللّه مريئاً له هذه المائدة الّتی حياة للقلوب
و الارواح * متّعه اللّه بالورود علی الورد المورود و رزقه
الحظّ الموفور من الرّفد المرفود *
ص ١٦٦
جناب آقا ميرزا محمّد وکيل
و از جمله اسرا از زوراء بحدباء جناب آقا ميرزا
محمّد وکيل است * اين نفس زکيّه از نفوسی است
که در دار السّلام از کأس تسليم و رضا آشاميد و در
سايه شجر طوبی بيا سود و بيارميد * اين شخص
امين و کريم بود و در تمشيت مهامّ امور همّت غريبی
داشت و غيرت شديد * در عراق شخص شهير بود
و معروف بحسن تدبير چون مؤمن و موقن گرديد
بلقب وکيل ممتاز گشت* و سبب تلقيب بوکيل اين
بود که در بغداد شخص شهيری بود معروف بحاجی
ميرزا هادی جواهری، مشار اليه را فرزندی بود
ارجمند نام او آقا ميرزا موسی که از قلم اعلی بحرف البقاء
ص ١٦٧
ملقّب گرديد * جناب حرف البقاء مؤمن و موقن
شد و ثابت و راسخ و امّا حاجی مشار اليه شخصی
بود امير منش و در ايران و عراق حتّی هندوستان
معروف ببذل و بخشش * از اصل از وزراء ايران
بود چون مرحوم فتحعلی شاه را ديده بر اموال دنيا
ديد که طمع بمال وزراء مينمايد و آنچه اندوختهاند
ميربايد بلکه در مصادره حطام دنيا بيمحابا
عقوبت و شکنجه مينمايد و نام آنرا جريمه مينهد
از خوف اين ورطه خوفناک از وزارت و امارت
گذشته ببغداد شتافت * و فتحعلی شاه او را از والی
بغداد داود پاشا بخواست ولی پاشای مذکور غيور
بود و حاجی مشار اليه بحسن تدبير مشهور لهذا
حرمت و رعايت نمود و حاجی بتجارت مشغول شد
و بجواهری معروف گشت ولی نظير اميری جليل
بحشمت بیپايان زندگانی مينمود * و اين شخص از
نوادر دهر بود زيرا در قصر خويش در نهايت
مکنت ايّام بسر ميبرد ولی خدم و حشم گذاشت
ص ١٦٨
بتجارت مشغول و بحصول منافع کلّيّه مألوف *
در خانه ئی باز داشت و از ترک و تاجيک و دور
و نزديک هميشه مهمانان عزيز داشت * بزرگان
ايران چون بزيارت عتبات عاليات ميرفتند اکثر در
خانه او مهمان ميشدند سفره ئی مهنّا و عيشی مهيّا
موجود ميديدند * و حاجی مشار اليه فی الحقيقه از
صدر اعظم ايران محترمتر و از جميع وزراء حشمتش
بيشتر و بآينده و رونده در بذل و بخشش روز بروز
قدم پيشتر مينهاد * در عراق فخر ايرانيان بود
و مباهات هموطنان حتّی بر وزراء و مشيرين عثمانی
و بزرگان بغداد بذل و بخشش و انعام مينمود در عقل و تدبير بینظير بود *
باری، حاجی مشاراليه را هر چند در اواخر ايّام
از کبر سنّ امور تجارت پريشان شد ولی در
زندگانی ابداً تغيير و تبديلی نداد بر مثال سابق
در نهايت حشمت و عزّت زندگانی ميکرد *
و اموال عزيزی بزرگان از او بوام گرفتند و ندادند*
ص ١٦٩
از جمله والده آقا خان محلّاتی صد هزار تومان
قرض کرد ولی فلس واحد ادا ننمود زيرا بزودی
فوت شد، از جمله ايلخانی مسمّی بعليقلی خان، از جمله
سيف الدّوله پسر فتحعلی شاه، از جمله واليه دختر
فتحعلی شاه و قس علی ذلک از بزرگان ايران و امراء
عثمانی و اعاظم عراق و جميع اين ديون سوخت نمود *
و لکن آن امير کبير بر حالت قديم قائم و مستديم
و در اواخر ايّام محبّت غريبی بجمال مبارک پيدا نمود
و بحضور مشرّف ميشد و خاضع بود * روزی بخاطر
دارم که در حضور مبارک عرض مينمود که در تاريخ
هزار و دويست و پنجاه و چيزی ميرزا موکب منجّم
مشهور در عتبات بود که شهير آفاق بود* روزی
بمن گفت ميرزا در نجوم قِران عجيبی ميبينم که مثل
و نظير نداشته و ندارد و اين دليل بر ظهور امر
عظيمی است و يقين است که آن امر عظيم ظهور قائم موعود است *
باری، اين اميرجليل در اين حالت بود که
ص ١٧٠
وفات نمود و ارث يک پسر و دو دختر گذاشت *
ناس را گمان چنان بود که حاجی مشاراليه بر ثروت
سابق باقی و بر قرار است لهذا مال ميراث چند
کرور موجود چه که هر کس از روش و سلوک او
چنين گمان مينمود * کار پرداز ايران و مجتهدين آخر
الزّمان و قاضی بیايمان جميع دندان تيز نمودند
و در ميان ورثه عربده و ستيزه انداختند تا باينواسطه
مداخل کلّيّه نمايند لهذا تا توانستند بخرابی ورثه همّت
گماشتند کار بجائی رسيد که جميع ورثه فقير و برهنه
مانند و کار پرداز و مجتهدين و قاضی اموالی اندوخته نمايند *
جناب حرف البقا آقا ميرزا موسی مؤمن و موقن
و نفس مطمئنّه بود ولی دو خواهر که از مادر ديگر
بودند بکلّی از امر بيخبر * روزی اين دو خواهر
با داماد مرحوم ميرزا سيّد رضا به درب خانه آمدند
دو دختر باندرون وارد و داماد در برون منزل نمود*
بعد بساحت اقدس دختران عرض کردند که ايلچی
ص ١٧١
و قاضی و مجتهدان بیايمان خاندان ما را ويران کردند
امّا جناب مرحوم ميرزا در اواخر ايّام اعتمادی جز
به مقام مقدّس نداشت هر چند غفلت نموديم و در
التجاء تأخير ورزيديم حال پناه آوردهايم و عفو
گناه ميطلبيم اميد چنانست که نوميد نگرديم و در
صون عنايت و حمايت از اين خطر شديد نجات يابيم
توجّهی در امور ما بنمائيد و از قصور چشم پوشيد *
جمال مبارک جواب قطعی فرمودند که مداخله در
اين امور منفور جمال مبارک است ولی آنان دست
از دامان برنداشتند يک هفته در اندرون اقامت
نمودند و هر صبح و شام فرياد الأمان برآوردند
و گفتند که ما از اين در گاه سر بر نداريم بلکه
عاکف آستان شويم و مقيم عتبه ملائک پاسبان
تا توجّهی در امور ما گردد و از دست ستمکاران و ظالمان رهائی يابيم *
جمال مبارک هر روز نصيحت ميفرمودند که اين
امور راجع بحکّام و مجتهدانست ما را مدخلی نيست
ص ١٧٢
ولی آنان بنهايت الحاح اصرار و ابرام مينمودند
و استدعای نظر عنايت ميکردند * از قضا خانه
مبارک از حطام دنيا منزّه و مقدّس بود و حضرات
خوش گذران بآب و نان قناعت نمی نمودند بايد
به وام طعام مهيّا گردد خلاصه از هر جهت مشکلات حاصل شد *
عاقبت روزی جمال مبارک مرا خواستند
و فرمودند اين مخدّرات از کثرت الحاح ما را بزحمت
انداختهاند چاره ئی نه بايد تو بروی ولی در يک روز
اين مسئلهء مهمّه را انجام دهی * روز ثانی با جناب
کليم بخانه حاجی مرحوم رفتيم * فوراً ارباب خبره
حاضر ساختيم جميع جواهرات را در غرفه ئی مهيّا
نمودند و دفاتر املاک را در غرفه ديگر و اشياء
ذيقيمت خانه را در غرفه ديگر حاضر ساختند * چند
نفر جواهری بتقويم جواهر پرداختند و چند نفر
از اهل خبره قيمت خانهها و دکّانها و باغها و حمّامها
تعيين کردند * چون آنان بکار مشغول شدند من
ص ١٧٣
بيرون آمدم و در هر غرفه ئی نفسی گماشتم تا اهل خبره
کار را باتّفاق تمام نمايند * قريب ظهر بود که اين
کار انجام يافت بعد بصرف ناهار پرداخته شد *
بعد از ناهار گفته گشت اهل خبره اين اشيا را بدو
قسم منقسم کنند تا قرعه انداخته شود قسمی
سهم دختران و قسمی سهم جناب حرف بقا معلوم
گردد و من بجهت دفع کسالت در بستر آرميدم *
قريب عصر برخاستم و صرف چای شد باندرون
خانه آمدم ملاحظه شد که سه قسمت کردهاند سؤال
نمودم که من تنبيه کردم دو قسمت شود چگونه سه
قسمت شد * جميع ورثه و متعلّقين بقول واحد جواب
دادند البتّه بايد ثلث خارج گردد لهذا سه قسمت نموديم
يک قسمت تعلّق بحرف بقا دارد و يک قسمت تعلّق
بدختران و قسم ثالث در تحت تصرّف شما است
ثلث مال ميّت است هر نوع مناسبت و مصلحت
دانيد صرف نمائيد * نهايت استيحاش حاصل شد که
چنين امری از امکان خارج است ابداً چنين تکليفی
ص ١٧٤
مياريد که ممتنع و محال است و بجمال مبارک قسم ياد
شد که فلس واحد قبول نميشود * آنان نيز قسم
خوردند که ما جز باين قسم راضی نگرديم و قبول
ننمائيم * اين عبد گفت پس حال اين مسئله را بگذاريد،
آيا حرفی ديگر در ميان شما باقی مانده؟ جناب حرف
بقا فرمودند البتّه نقود موجوده بکجا رفته؟ سؤال
از مقدار شد، گفتند سيصد هزار تومان* صبايای
مرحوم حاجی گفتند از دو شق خارج نيست يا
اين مبلغ در خانه است در صندوق و يا در زير خاک
و يا در خارج است ما خانه و ما فيه را تسليم ميرزا
ميکنيم و هر يک با چادری برون ميرويم و اگر
چيزی يافت از حال باو هبه مينمائيم و اگر در خارج
است لابد نزد شخصی امانت گذارده شده و آن
شخص چون مطّلع است که در اين کار خيانت
شده است چگونه با ما صداقت مينمايد و آن مبلغ را
اعاده ميکند بلکه جميع را از ميان ميبرد و جناب
ميرزا بايد برهان کافی در اين مسئله اقامه کند
ص ١٧٥
بمجرّد دعوی ثابت نگردد* جناب حرف بقا
فرمودند که جميع اموال تسليم آنان بود من
نه خبر داشتم و نه اثری ميدانستم هر قسم خواسته مجری داشتهاند *
باری، برهان واضحی در دست نداشت جز
اينکه ميفرمودند حاجی مرحوم ممکن است بینقود
باشند * اين عبد ملاحظه نمود که در اين دعوی برهانی
در دست نه و پاپی شدن سبب رسوائيست و نتيجه
ندارد * لهذا گفتم قرعه بيندازيد قرعه انداختند
ثلث ثالث را گفتم غرفه ئی گذاشتند و مهر و موم
نمودند مفتاح غرفه را بحضور مبارک آوردم عرض
کردم کار باتمام انجاميد و اين بصرف تأييد مبارک
بود و الّا يکسال تمام نميشد * ولی مشکلی در ميان
آمده تفصيل ادّعا و فقدان بيّنات را عرض کردم
وقوعات را بتمامه شرح دادم و عرض کردم که حضرت
حرف بقا بسيار مديونست و اگر موجود خويش را
بدهد وام تمام نگردد پس بهتر آنست که مستدعای
ص ١٧٦
ورثه را بعد از الحاح نفس مبارک قبول فرمايند
و بحرف بقا ببخشند تا اقلّاً از گير و دار ديون
رهائی يابد و چيزی از برای او باقی ماند *
روز ثانی حضرات ورثه حاضر شدند و از
ساحت اقدس رجا کردند که من ثلث را قبول نمايم
فرمودند اين مستحيل است بسيار الحاح و التماس
و رجا نمودند که نفس مبارک قبول فرمايند و در
موارد خيريّه بامر مبارک صرف شود * فرمودند من
اين مبلغ را شايد در مورد واحد صرف نمايم *
عرض کردند ما را در آن خصوص رأيی نيست
ولو بدريا افکنده شود و ممکن نيست دست از دامن
برداريم مگر آنکه اين رجا مقبول درگاه شود *
در جواب فرمودند من اين ثلث را قبول نمودم و ببرادر
شما حرف بقا بخشيدم بشرط آنکه من بعد بادّعائی
دم نزد * ورثه بشکرانه پرداختند و اين قضيه
عظيم در يوم واحد انجام يافت نه صدائی و نه ندائی
و نه دعوائی باقی ماند * حضرت حرف البقاء بنهايت
ص ١٧٧
الحاح خواستند قدری از جواهرها تعارف کنند
قبول ننمودم نهايت قبول انگشتری خواهش
نمودند ولی انگشتر گران قيمت ياقوت رمّانی حبابی
بیعيب بود نادر الامثال بود و اطرافش مرصّع
بالماس بود قبول نشد در حالتيکه عبا در بر نبود
بلکه قبائی ريسمانی که از قدم عالم خبر ميداد در
بر بود و فلس واحد غير مالک بقول خواجه
حافظ ( گنج در آستين و کيسه تهی )*
باری، جناب حرف البقآء در مقابل اين عنايت
جميع ما يملک را از بساتين و عقار و اراضی و املاک
تقديم حضور نمود قبول نفرمودند * بعد علمای
عراق را شفيع قرار داد جميعاً بحضور شتافتند
و استدعای قبول نمودند بکلّی امتناع فرمودند *
عرض کردند اگر قبول نفرمائيد جناب حرف بقآء
در اندک زمانی جميع را بباد ميدهد خير خود او
اينست که تصرّف در وی نتواند * باری، بخطّ خود
هبه نامه متعدّده مطابق مذاهب خمسه بعربی و فارسی
ص ١٧٨
دو نسخه مرقوم نمود و حضرات علماء را شاهد اتّخاذ
کرد و هبه نامه را بواسطه علمای بغداد از جمله عبد
السّلام افندی عالم نحرير و سيّد داود افندی فاضل
شهير تقديم کرد * جمال مبارک فرمودند ما خود ميرزا
موسی را وکيل قرار داديم *
باری، بعد از اينکه جمال مبارک بروميلی تشريف
بردند جناب حرف بقا بلوک هنديّه که قريب کربلا
است حاصلات عشريّهاش را از حکومت بالتزام
اشتری نمود و خسران عظيم کرد قريب صد هزار
تومان زيان نمود حکومت املاک را ضبط کرد
و جميع را بفروخت ولی بابخس اثمان * بساحت اقدس
عرض شد فرمودند ابداً تفوّه منمائيد و نامی از اين
املاک مبريد * در اين اثنا از ادرنه نفی بعکا واقع
شد جناب آقا ميرزا محمّد بحکومت مراجعت
کرد که من وکيل جمال مبارکم اين املاک تعلّق
بحرف بقا ندارد چگونه ضبط نموديد ولی چون
سندی در دست نداشت زيرا اوراق هبه در عکا
ص ١٧٩
بود لهذا مدّعايش در نزد حکومت مقبول نيفتاد
ولی در بين کلّ شهرت بميرزا محمّد وکيل يافت اينست
سبب تلقيب او بوکالت *
باری، در ادرنه بوديم که خاتم مذکور يعنی
ياقوت را بواسطه سيّد علی اکبر جناب حرف بقا
ارسال نمود جمال مبارک امر بقبول فرمودند *
چون بعکا رسيديم ياران الهی بيمار شدند و در بستر
بعلل و امراض گرفتار گشتند* اين عبد آن انگشتر را
بهندوستان نزد نفسی از احباب فرستاد تا بزودی
بفروشند و مبلغ را بفرستند و صرف بيماران گردد *
ولی آن نفس مبارک فلسی نفرستاد بعد از
دو سال مرقوم نمود که من به بيست و پنج ليره فروختم
و صرف زائرين کردم و حال آنکه قيمت خاتم
وافر بود * ولی اين عبد شکوه ننمود و بشکرانه
پرداخت که الحمد للّه از آن اموال غباری بدامن تعلّق نيافت *
خلاصه جناب ميرزا محمّد وکيل اسيراً از عراق
ص ١٨٠
بحدباء ارسال شد و بنهايت زحمت و مشقّت گرفتار
گشت غنی بود فی سبيل اللّه فقير شد
راحت بود در راه خدا بزحمت افتاد و ايّامی چند
در نهايت تذلّل و تبتّل در موصل بسر برد و عاقبت
منقطعاً عمّا سوی اللّه و منجذباً بنفحات اللّه از اينعالم
ظلمانی بجهان نورانی صعود نمود * عليه التّحيّة و الثّناء
و فتح اللّه علی ترابه ابواب السّماء بماء منهمر من العفو و الغفران *
-------------------
جناب حاجی محمّد رضای شيرازی
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب حاجی
محمّد رضای شيرازيست * اين شخص ربّانی از اهل
شيراز بود در نهايت عجز و نياز مظهر ايمان
و ايقان بود و در نهايت اطمينان* چون ندای الهی
بلند شد اين مستمند بظلّ عنايت خداوند شتافت
ص ١٨١
ندای الست را بلی گفت و مشکوة نور هدی
گشت * در نهايت تبتّل و تضرّع بود و مدّتی مديده
بخدمت افنان سدره مبارکه حضرت حاجی ميرزا
محمّد علی موفّق شد و هميشه مجالس و مؤانس بود
و در جميع امور خير خواه و خالص * تا آنکه بعد از
مسافرت بممالک بعيده بارض مقدّس شتافت و در
نهايت خضوع و خشوع سر بآستان حضرت احديّت
گذارد و بشرف لقا فائز گشت و از دريای
الطاف بیپايان مغترف شد * مدّتی در عتبه عليا
اقامت نمود و در اکثر ايّام بشرف حضور مثول
می يافت نظر عنايت شامل بود و فضل و موهبت
کامل و در حسن اخلاق فائق و بتعاليم الهيّه
سالک و عامل * در نهايت صبر و سکون بود و بکلّی
فانی در اراده حضرت بيچون از خود مقصدی
نداشت و تعلّق باينعالم فانی نيافت * جز رضای
الهی آرزو نبود و بغير از سلوک در سبيل او آمال و امانی نه *
ص ١٨٢
بعد بمدينه بيروت شتافت و در آنجا بخدمات
حضرت افنان عليه بهاء اللّه قيام کرد * مدّتی مديده
بر اين منوال ايّام بسر برد و بکرّات و مرّات بآستان
مقدّس رجوع نمود و بمنظر اکبر مثول يافت * تا
آنکه در صيدا عليل و مريض شد و طاقت و تحمّل
رجوع بعکا نماند در نهايت تسليم و رضا بملکوت
ابهی پرواز کرد و مستغرق بحر انوار گرديد و از
قلم اعلی در ذکر او عنايت بیپايان صدور يافت *
فی الحقيقه اين شخص از ثابتين راسخين بود
و در عبوديّت جمال مبارک رکنی رکين * بکرّات
و مرّات از فم مطهّر ذکر خير او مسموع گشت * عليه
التّحيّة و الثّناء و عليه البهاء الابهی و عليه الرّحمة الکبری
و له المغفرة العظمی من ربّ السّموات العُلی * قبر
منوّرش در مدينه صيدا در جوار مقام
مشهور بمقام حضرت يحيی است*
-------------------------
ص ١٨٣
جناب حسين افندی تبريزی
و از جمله مهاجرين و مجاورين حسين افندی
تبريزيست * اين جوان از اهل تبريز و از صهبای
محبّت اللّه جام لبريز بود * در ريعان جوانی از ايران
بيونان سفر نمود و ايّامی در آن خطّه و ديار بکسب
و کار مشغول بود و اوقاتی بسر ميبرد * تا آنکه
بدرقهء عنايت رسيد از يونان بازمير شتافت
و در آن اقليم بشارت ظهور جديد شنيد بجوش
و خروش آمد و از آهنگ سروش مست و مدهوش
شد از سود و زيان برست و آهنگ کوی جانان
نمود و بآستان مقدّس فائز گشت * مدّتی ملازم
درگاه بود و مقرّب بارگاه بعد مأمور بسکنی در
ص ١٨٤
مدينه حيفا گرديد همواره بخدمت ياران پرداخت
و محطّ رحال دوستان بود بسيار خوش خلق و خوشخو
بود اخلاق بديع داشت و مقصد رفيع با دوست
و بيگانه آشنا بود و بجميع ملل ارض خير خواه و مهربان *
بعداز صعود نيّر اعظم بملأ اعلی ثابت و مستقيم
بود و بر عبوديّت جمال مبارک راسخ و مستديم
و با ياران مونس و نديم * مدّتی مديده بر اين منوال
سلوک مينمود و خود را عزيزتر از سلاطين و ملوک
ميديد * تا آنکه صهريّت حضرت آقا ميرزا محمّد قلی
برادر جمال مبارک حاصل کرد * بر اين منوال اوقاتی
در کمال روح و ريحان بسر برد و از افتتان و امتحان
خائف و هراسان بود که مبادا طوفان امتحان اوج
گيرد و موج افتتان نفوس را بقعر بیپايان رساند
همواره خائف و هراسان بود و آه و فغان مينمود * تا
آنکه از حيات دنيا بيزار شد و بدست خويش نزع
ثياب حيات اين جهان کرد * عليه التّحيّة و الثّناء
ص ١٨٥
و عليه الرّحمة و الرّضوان و غفرعنه و ادخله اللّه فی
الجنّة العليا و فردوسه الاعلی* قبر معطّرش در حيفا است*
--------------
جناب آقا جمشيد گرجی
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب آقا جمشيد
گرجی بود * اين رجل رشيد منشأ حياتش گرجستان
بود و نشو و نمايش در شهر کاشان جوانی بود
در نهايت صدق و امانت و ديانت و غيرت* چون
بشارت طلوع صبح هدی شنيد و بمژده اشراق
شمس حقيقت از افق ايران بيدار شد بشور و وله
آمد و شوق و شعف يافت نار محبّت اللّه بر افروخت
پرده شبهه و ارتياب بسوخت نور حقيقت
درخشيد شمع هدايت روشن گرديد * مدّتی در ايران
بود عاقبت بروميلی اقليم عثمانيان شتافت در ارض
ص ١٨٦
سرّ بحضور مثول يافت و بشرف لقا فائز گرديد*
در نهايت انجذاب و انبساط بود تا آنکه بامر مبارک
با جناب آقا محمّد باقر و جناب آقا عبد الغفّار باسلامبول
سفر نمود * در آنجا اسير ستمکاران گشت و بسلاسل
و زنجير افتاد * سفير کبير ايران او را باجناب استاد
محمّد علی دلّاک هر دو را صفدر و صف شکن قلم
داد جناب جمشيد را رستم دستان گفت و جناب
استاد محمّد علی را شير ژيان شمرد * اين دو نفس
محترم را بعد از حبس و قفس از بلاد روم بمرز و بوم
ايران اسير فرستاد تا تسليم حکومت آن ديار
کنند و بدار و صلّابه زنند تنبيهات شديده
نمودند که مواظبت تمام نمايند مبادا فرار کنند * لهذا
در منازل و مراحل آنان را در جاهای سخت حبس
مينمودند تا روزی ايشانرا در چاله ئی مانند چاه
انداختند و تا بصباح آن دو بيگناه در نهايت مشقّت
و عنا اوقات بسر بردند * صبح آقا جمشيد فرياد بر
آورد که ای عوانان مگر ما حضرت يوسفيم که در قعر
ص ١٨٧
چاه افتادهايم امّا يوسف صدّيق از قعر چاه باوج
ماه رسيد و چون وقوع ما در چاه در سبيل الهی
است شبهه ئی نيست که اين بئر عميق رفيق اعلی است*
باری، آنانرا در حدود و ثغور ايران تسليم
رؤسای اکراد کردند که بطهران بفرستند سروران
اکراد چون اين دو مظلوم را خير خواه عباد ديدند که
بدون گناه بدست تطاول اعداء مبتلا گشتند
لهذا رها نمودند و بطهران نفرستادند * بمجرّد رهائی
با نهايت روح و ريحان پياده بکوی جانان شتافتند
تا آنکه در سجن اعظم در جوار جمال قدم منزل و مأوی نمودند *
آقا جمشيد ايّامی بنهايت سرور و فرح راحت
و خوشی ميکرد و بالطاف حضرت رحمن وجد
و طرب داشت و بعضی اوقات بشرف حضور
مثول می يافت و در نهايت سکون و قرار بود*
جميع ياران از او راضی و او از خدا راضی در اين
حالت ندای، يا ايّتها النّفس المطمئنّة ارجعی الی
ص ١٨٨
ربّک راضية مرضيّة، شنيد و ندای ارجعی را، بلی
گفت از سجن اعظم باوج اعلی شتافت و از
عالم خاک بجهان پاک پرواز نمود * اغاثه الله فی الرّفيق
الاعلی و ادخله فی فردوس الابهی و اخلده فی
جنّة المأوی و عليه التّحيّة و الثّناء * قبر معنبرش در عکّا است *
----------------
حاجی جعفر تبريزی و اخوان
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب حاجی
جعفر تبريزيست * اينها سه برادر بودند حاجی
حسن و حاجی جعفر و حاجی تقی * اين سه برادر
مانند نسر طائر سه ستاره بودند که بنور محبّت اللّه
روشن و از افق ايمان و ايقان ميدرخشيدند *
امّا حاجی حسن از سابقين بود و از بدايت
ص ١٨٩
طلوع فجر ساطع مستضیء و لامع گشت ولی پرشور
بود و شديد الشّعور * بعد از ايمان بهر شهر و کوی
ايران رفت و نَفَسش در قلوب مشتاقان اثر نمود *
تا آنکه بعراق عرب شتافت و در سفر اوّل
طلعت مقصود بشرف حضور موفّق گشت از
مشاهده انوار جمال منجذب بملکوت جلال گرديد
سر گشته و سودائی شد و افروخته و نورانی گرديد
مأمور برجوع بايران شد تاجر پيله ور بود و از شهر بشهر سفر ميکرد *
در سفر ثانی جمال مبارک بعراق آتش اشتياق
شعله ور شد و در نهايت انجذاب در دارالسّلام
بغداد سرمست باده وصال گرديد * هر چندی
سفر يايران ميکرد و مراجعت مينمود و بذکر
و فکر و ترويج مشغول بود بکلّی رشته تجارت
از دست رفت و اموال تالان و تاراج دزدان گرديد *
باصطلاح خود او سبکبار شد و از هر تعلّقی بيزار
گشت انجذاب بدرجه ئی رسيد که مجنون يار مهربان
ص ١٩٠
شد و مفتون دلبر دو جهان گرديد مشهور بمجذوبی
شد حالات عجيبه رخ ميداد * گهی در نهايت
فصاحت و بلاغت بتبليغ ميپرداخت و آيات
و احاديث شاهد می آورد و دلائل عقليّه اقامه
مينمود * حاضران ميگفتند که اين شخص بسيار
عاقل و دانا و متين و رزين است * و گهی از فرط
انجذاب صبر و قرار نميماند برقص و طرب می پرداخت
گهی بآواز بلند اشعار ميخواند گهی بتصنيف تغنّی
ميکرد * و در اواخر ايّام مؤانس و مصاحب جناب
منيب بود و با يکديگر رازها داشتند و آوازها در دل و جان *
باری، در سفر اخير ياران بآذربايجان شتافت
و بیمحابا نعره يا بهاء الابهی زد و بیمدارا صيحه
بلند نمود * بعضی از ملحدان با خويشان متّفق شدند
و آن مجذوب مظلوم را بباغی بردند در بدايت
سؤال و جواب کردند بیپرده بيان اسرار نمود
و براهين قاطعه بر اشراق انوار اقامه کرد آيات
ص ١٩١
قرآن تلاوت نمود و احاديث از حضرت رسول
و ائمّهء اطهار عليهم السّلام روايت کرد بعد در کمال
شوق و وله بآواز و شهناز پرداخت و اشعاری که
دليل بر ظهور بود ترانه نمود * آن ستمکاران خون
آن مظلوم بريختند و جسد مطهّرش را شرحه شرحه
نموده در زير خاک متواری نمودند *
و امّا جناب حاجی محمّد جعفر، اين پاک گهر نظير
برادر منجذب جمال انوار گرديد و در عراق بلقای
نيّر آفاق مشرّف شد * او نيز مشتعل بنار محبّت اللّه
گرديد و منجذب بنفحات اللّه گشت مانند
برادر پيله ور بود و هميشه در گردش و سفر *
وقت حرکت جمال مبارک از دارالسّلام بپای تخت
اسلام در ايران بود و چون رکاب مقدّس در ارض
سرّ استقرار يافت از آذربايجان با برادر خويش
حاجی تقی بادرنه وارد شدند و در گوشه ئی منزل
و مأوی کردند * و چون ظالمان دست تطاول
گشودند تا جمال مبارک را بسجن اعظم برند
ص ١٩٢
احبّا را از معيّت معشوق حقيقی ممانعت کردند
مقصودشان آن بود که جمال مبارک را با معدودی
از متعلّقان باين زندان بياورند * حاجی مذکور
چون خود را ممنوع ديد بتيغی حلقوم خويش را
ببريد بحالتی که خلق بجزع و فزع آمدند
و حکومت اجازه سفر کلّ احباب بمعيّت مبارک
داد و اين ببرکت حرکت عاشقانه حاجی مذکور شد *
بعد حلقوم جناب حاجی را دوختند و بهيچوجه
گمان التيام نميرفت و او را موقّتاً گفتند که بايد
باشی اگر حلقوم التيام يافت ترا با برادر حرکت
ميدهيم مطمئن باش و محبوب آفاق نيز چنين امر
فرمودند * لهذا حاجی مذکور را در خسته خانه
گذاشتيم و بزندان عکا شتافتيم * بعد از دو ماه
جناب حاجی با برادر حاجی تقی وارد قلعه عکا شدند
و بمسجونين انضمام يافتند * جناب حاجی ناجی
روز بروز شعله بيشتر ميزد و از شام تا سحر بيدار
ص ١٩٣
بود و بمناجات و گريه ميپرداخت تا آنکه
شبی از ايوان رباط بيفتاد و صعود بملکوت آيات نمود *
و همچنين برادر خوش اخترش حاجی تقی او نيز جعفر را
از هر جهت برادر بود بهمان حالت لکن ساکنتر
هميشه بعداز حاجی در اطاقی تنها بسر ميبرد
و صمت و سکوت صرف بود و دائماً تنها در کمال
ادب مینشست حتّی در شبها* شبی در بالای بام در
نصف شب بمناجات مشغول بود صبح او را افتاده
در پای ديوار يافتند ولی از هوش رفته معلوم نشد
که سهواً افتاده و يا آنکه خود را انداخته * چون
بهوش آمد گفت چون از بقا بيزار شدم لهذا
آرزوی فنا کردم نميخواهم دقيقه ئی در اين جهان بمانم دعا کنيد تا بروم *
اينست شرح حال اين سه برادر * هر سه
از نفوس مطمئنّه بودند و راضی و مرضيّه گرديدند
مشتعل و منجذب بودند پاک و مقدّس بودند لهذا
ص ١٩٤
در نهايت انقطاع و توجّه بملکوت اعلی ارتحال و ارتقا
کردند * البسهم اللّه خلع الفضل و الاحسان فی
ملکوت الغفران و اغرقهم فی بحار رحمته الی ابد
الآباد و عليهم التّحيّة و الثّناء *
----------------------------------
حضرت حاجی ميرزا محمّد تقی افنان
و از جمله نفوس زکيّه و حقيقت نورانيّه و جلوه
رحمانيّه حضرت حاجی ميرزا محمّد تقی افنان وکيل
الدّوله است * اين فرع جليل از افنان سدره مبارکه
است و شرف اعراق با حسن اخلاق جمع نموده بود
نسبتش نسبت حقيقی بود و از جمله نفوسی بود که
بمجرّد قرائت رسالهء ايقان منجذب بنفحات اللّه شد
و منشرح بترتيل آيات اللّه * چنان بهيجان آمد که از
ايران لبّيک گويان در نهايت روح و ريحان بعراق
شتافت آتش اشتياق چنان بر افروخت که کوه
ص ١٩٥
و بيابان طی کرد و تا ورود عراق آرام نيافت در دار
السّلام بساحت اقدس مثول يافت و باوج قبول
رسيد ولی بروحانيّتی و ولهی و انجذابی و انقطاعی که
وصف نداشت * وجه مبارکش چنان نورانی و صبيح
بود که احبّا نام او را در عراق افنان مليح گذاشتند
فی الحقيقه نفس مبارکی بود و شخصی محترم *
از بدايت حيات تا نفس اخير در خدمت
تقصير ننمود فاتحة الحيات انجذاب بنفحات اللّه
و خاتمة المطاف اعظم خدمت بامر اللّه * خوش رفتار
بود و خوش گفتار و خوش کردار * دقيقه ئی
در عبوديّت فتور نداشت و بنهايت فرح و سرور
بمهامّ امور ميپرداخت اخلاق و اطواری داشت که
حرکات و سکنات و رفتار و معاملات تبليغ امر اللّه
بود و سبب تنبّه ناس* و چون در بغداد بشرف لقا
فائز شد بعد از رجوع بايران بلسان فصيح نيز
مباشرت بتبليغ کرد * تبليغ چنين بايد بلسان فصيح
و قلم سريع و حسن اخلاق و حلاوت گفتار خوشی
ص ١٩٦
رفتار و کردار حتّی اعداء و خصماء شهادت بر علويّت
و روحانيّت او ميدادند که اين شخص از جهت رفتار
و گفتار و تقوی و امانت و ديانت بینظير است
و در جميع شئون فريد و وحيد ولی حيف که
بهائيست * يعنی مثل ما بیباک و بیمبالات و مرتکب
سيّئات و منهمک در شهوات و مطيع نفس و هوی
نيست * سبحان اللّه ملاحظه نمودند که بمجرّد وصول
نفحات جنّت ابهی بمشام آن مطلع هدی منقلب
شد و منقطع گشت و مشکوة شعاع شمس حقيقت شد،
باری، متنبّه نشدند* ايّاميکه در يزد بود بظاهر
مشغول تجارت ولی بحقيقت سبب انتشار نور
هدايت مقصدی جز اعلاء کلمة اللّه نداشت
و آرزوئی جز نشر نفحات اللّه نمينمود و فکری جز
تقرّب بارگاه کبرياء نميکرد و ذکری جز ترتيل
آيات اللّه نداشت * مظهر رضای جمال مبارک بود
و مطلع عطای اسم اعظم بکرّات و مرّات از فم
ص ١٩٧
مطهّر نهايت رضايت در حقّ او استماع گرديد لهذا
يقين کلّ بود که مصدر امر عظيمی خواهد شد *
تا آنکه بعد از صعود نهايت ثبوت و رسوخ در ميثاق
ظاهر نمود و بيش از پيش بخدمت پرداخت با
وجود موانع بسيار و مشاغل بیحدّ و شمار
و تشتّت افکار راحت و تجارت و املاک و اراضی
و عقار را ترک نمود و بعشق آباد شتافت و ببنای
مشرق الاذکار پرداخت * و اين خدمتی عظيم بود زيرا
اوّل شخصی است که بنيان مشرق الاذکار
کرد و در بنای بيت توحيد عالم انسانی بانی اوّل
گشت و بمعاونت احبّای عشق آباد موفّق بآن
شد که بر ديگران سبقت جست * و مدّت مديدی
در عشق آباد آرام نداشت شب و روز تشويق
و تحريص ميکرد تا احبّای عشق آباد نيز همّت
نمودند و بيش از قوّت و استطاعت بانفاق پرداختند
تا بنيان رحمن بلند شد و صيت آن بشرق و غرب
رسيد * جميع اموال خويش را در بنياد اين بنيان
ص ١٩٨
صرف نمود مگر اقلّ قليلی لهذا انفاق چنين بايد
و شرط وفا چنين است *
بعد بارض مقدّس شتافت و در جوار مطاف
ملأ ابهی در پناه مقام اعلی در نهايت تضرّع و ابتهال
و غايت تنزيه و تقديس ايّامی بسر برد * هميشه بذکر
حقّ مشغول بود و بقلب و لسان مناجات ميکرد
روحانيّت عظيمی داشت و نورانيّت عجيبی * از
جملهء نفوسی است که قبل از کوس الست طبل
بلی زد در ايّام عراق در سنين بين سبعين و ثمانين
مشتعل بنار محبّت نيّر آفاق شد و مشاهده اشراق
از افق ابهی نمود و انّنی انا حيّ فی افق الابهی ملاحظه کرد *
بشاشت غريبی داشت هر وقت محزون
ميشدم با ايشان ملاقات مينمودم فوراً فرح و سرور
رخ ميداد * الحمد للّه عاقبت در نهايت نورانيّت
در جوار مقام اعلی بملکوت ابهی شتافت و مصيبت
ايشان بعبدالبهاء بسيار اثر کرد * مرقد منوّرش
ص ١٩٩
در حيفا در جوار حظيرة القدس نزديک بمقام خضر
است بايد در نهايت اتقان بنيان گردد * نوّر اللّه
مضجعه بانوار ساطعة من ملکوت الابهی و طيّب اللّه
جدثه المطهّر بصيّب مدرار من الرّفيق الاعلی و عليه البهاء الابهی *
----------------
جناب آقا عبد اللّه بغدادی
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب آقا عبد اللّه
بغداديست * در بدايت جوانی در بين خلق مشهور
بهوی و هوس بود و منهمک در لذائذ کلّ
او را اسير شهوات ميدانستند و مستغرق احساسات
جسمانی ميگفتند* ولی بمجرّد ايمان و ايقان و انجذاب
بنفحات رحمن خلق جديدی شد و حالت غريبی
يافت بکلّی منقلب شد زمينی بود آسمانی شد
جسمانی بود روحانی شد ظلمانی بود نورانی شد
ص ٢٠٠
هوائی بود رحمانی شد خزف بود دُرّ صدف
گشت سنگ سياه بود لعل درخشان شد * حتّی
در ميان اغيار ولوله افتاد که اين جوان را چه
انقلابی حاصل شده منقطع و منجذب گشته
آلوده بود پارسا گرديده منهمک در هوی
بود مظهر زهد و تقوی گشته از دنيا گذشته
بساط عيش و طرب برچيده شور و وله يافته *
باری، آسايش و زندگانی رها کرد و پياده رو
بعکا گذارد بدرجه ئی رويش نورانی و خويش
روحانی شده بود که مشاهدهاش سبب سرور انسان
بود * ميگفتم آقا عبد اللّه در چه حالتی؟ در جواب
ميفرمود: بفضل و عنايت جمال مبارک تاريک بودم
روشن گشتم گلخن بودم گلشن شدم معذّب
بودم راحت شدم دلبسته هر قيدی بودم پاک و منزّه
گشتم دلبستگی بخلق داشتم تعلّق بحقّ يافتم مرغی
در قفس بودم آزاد شدم * هر چند در صحرا بستر
ص ٢٠١
و بالين از خاک است و لکن در نظرم پرند و پرنيان
سابق فراش حرير بود امّا روح در عذاب
اليم حالی بیسر و سامان ولی در نهايت روح و ريحان *
باری، اين شخص آشفته دل از مشاهده
مظلوميّت نيّر آفاق بخون آغشته گرديد و آرزوی
جانفشانی داشت تا آنکه فدای يار مهربان
گشت و از اين جهان تاريک بعالم نورانی شتافت * قبر منوّرش در عکا است*
عليه البهاء الابهی و عليه الرّحمة من فيض الکبرياء*
---------------------
ص ٢٠٢
حضرت آقا محمّد مصطفی بغدادی
و از جمله مهاجرين و مجاورين حضرت آقا محمّد
مصطفی بغدادی بود * اين سراج وهّاج سليل جليل
عالم نحرير الشّيخ محمّد شبل در عراق عرب بود و از
جوانی فريد و يگانه در نهايت شهامت و شجاعت
و وفاق شهير آفاق بود * از بدو طفوليّت در شبستان
دل بدلالت پدر شمع هدايت بر افروخت و پرده
موهوم بسوخت ديده بينا گشود و آيات کبری
مشاهده نمود و بیمحابا نعره قد اشرقت الارض بنور ربّها بلند نمود *
سبحان اللّه با وجود آنکه تعرّض شديد بود
و عقوبت پديد و ياران هر يک در زاويه تقيّه
ص ٢٠٣
در نهايت خوف و بيم در چنين اوقاتی آن
شخص کريم در نهايت شجاعت جسورانه حرکت
مينمود و مردانه مقاومت هر ظالمی ميکرد * کسيکه
در عراق در تاريخ هفتاد شهير بمحبّت نيّر آفاق
بود اين ذات محترم بود * چند نفسی ديگر که در دار
السّلام و حوالی بودند در زوايای احتياط و کتمان خزيده اسير نسيان بودند *
باری، اين هژبر فائق در هر کوئی جسورانه
و مردانه عبور و مرور مينمود و عوانان از قوّت
بازو و شدّت بأس او جرئت تعرّض نمينمودند *
و چون جمال قدم از سفر کردستان رجوع فرمودند
جلوه مردانه آن شخص رشيد در اعين و انظار
بيفزود هر وقت مأذون ميشد بحضور ميشتافت
و از فم مطهّر اظهار عنايت ميشنيد * اوّل شخص
احبّا در عراق بود و بعد از وقوع فراق و حرکت
موکب مبارک بمدينه کبری در نهايت ثبوت
و استقامت مقاومت اعدا مينمود کمر بر خدمت
ص ٢٠٤
بست و واضحاً مشهوداً نفوس را هدايت مينمود *
چون اعلان من يظهره اللّهی بمسامع اهل آفاق
رسيد جناب مشار اليه از نفوسی بود که قبل از
اعلان مؤمن و موقن بود فرمود انّا آمنّا قبل
ان يرتفع النّداء * زيرا قبل از نداء نفس اشراق پرده از اهل آفاق بر داشت هر
بينائی مشاهده انوار مينمود و هر طالبی جمال مطلوب ميديد *
باری، بنهايت قوّت بر خدمت امر برخاست
و شب و روز آرام نداشت * بعد از حرکت جمال
قدم بسجن اعظم و اسيری ياران از زوراء بحدباء
و خصومت مشاهد اعدا و تعرّض اهل بغداد در دار
السّلام باز فتوری نياورد بلکه بکمال استقامت
مقاومت مينمود * مدّتی بر اين منوال گذشت
شوق لقا چنان بهيجان آمد که فريداً وحيداً توجّه
بسجن اعظم نمود و در ايّام شدّت و ضيق بعکا
وارد گشت و بشرف لقا فائز گرديد و خواهش
ص ٢٠٥
سکنی در حوالی عکا نمود مأذون به بيروت شده
در آنجا بخدمت پرداخت و جميع زائرين را حين
حضور و رجوع خادم صادق بود و عابد فائق
بنهايت مهربانی ميزبانی ميکرد و در تمشيت امور
حين عبور و مرور جانفشانی مينمود تا شهير آفاق
گشت * و چون شمس حقيقت افول نمود و نيّر
ملأ اعلی صعود فرمود بر عهد و ميثاق چنان
ثبوت و استقامت بنمود که متزلزلين جرئت نَفَس
نداشتند مثل شهاب ثاقب رجم شياطين بود
و مانند سيف قاطع ناقم ناکثين * هيچ يک از ناکثين
جرئت عبور و مرور از کوی او نمينمود و اگر
تصادف ميکرد صمٌّ بکمٌ عمیٌ فهم لايرجعون بودند *
مظهر لا تأخذه فی اللّه لومة لائم بود و لا يزعزعه
صولة شاتم ظاهر و آشکار بود *
باری، بر نمط و اسلوب سابق بقلبی فارغ و نيّتی
صادق خادم ياران ثابت بود و قاصدان آن تربت
پاک و طائفان مطاف ملأ اعلی را بجان و دل خدمت
ص ٢٠٦
مينمود * و از بيروت باسکندرون نقل و حرکت
نمود و در آنجا ايّامی بسر برد و منجذباً الی اللّه
و منقطعاً اليه و مستبشراً ببشارات اللّه و متشبّثاً بالعروة
الوثقی شهپر تقديس بگشود و برفيق اعلی پرواز نمود*
رفعه اللّه الی الاوج الاعلی و الرّفيق الابهی و ادخله
فی عالم الانوار ملکوت الاسرار محفل تجلّی ربّه العزيز
المختار و عليه البهاء الابهی *
-------------------------------
جناب سليمان خان تنکابانی
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب سليمان
خان تنکابانی بود که ملقّب بجمال الدّين گشت *
جناب مذکور در تنکابان تولّد يافت و از خاندان
قديم آن اقليم است در مهد عزّت نشو و نما نمود
و از پستان راحت و عنايت شير خوار شد و در آغوش
رفاهيّت و ثروت تربيت گشت* از صغر سنّ، بدو
ص ٢٠٧
طفوليّت همّتی بلند داشت و مقاصدی ارجمند
غيرت مجسّمه بود و همّت مشخّصه بفکر مناصب
افتاد و بر اقران و امثال تفوّق خواست * لهذا از
موطن اصلی بمقرّ سرير سلطنت، مدينه طهران
شتافت اميد سروری داشت و رجای مهتری و بر اقران و امثال برتری *
ولی در طهران نفحه رحمن بمشام رسيد و ندای
يار مهربان بشنيد و از دغدغه جاه و غلغله بارگاه
و حشمت و عزّت اين خاکدان برهيد از قيد آزاد
شد و بموهبت الهيّه دلشاد گشت * صدر جلال را
صفّ نعال شمرد و مسند و منصب را سريع
الزّوال يافت * از آلودگی گذشت و بآسودگی دل
بست از قيد زنجير آزاد شد و از سلاسل تعلّق
بدنيا رهائی يافت * لهذا احرام حرم کبريا بست
و عزم کوی دوست نمود و بسجن اعظم رسيد
و ايّامی چند در پناه جمال قدم آرميد بشرف لقا
فائز شد و در محضر کبرياء از فم مطهّر جوامع الکلم
ص ٢٠٨
و فصل الخطاب استماع نمود * چون مشام معطّر
گشت و بصر منوّر گرديد و سمع باصغای
خطاب ربّ جليل بهره و نصيب يافت مأذون
سفر هندوستان شد و مأمور بتبليغ طالبان صادقان
گرديد * متوکّلاً علی اللّه و منجذباً بنفحات اللّه و مشتعلاً
بنار محبّت اللّه بخطّهء هند شتافت و سر گشته آن
بوم و ديار گرديد* بهر شهری رسيد آهنگ ملکوت
جليل بلند کرد و بشارت بظهور مکلّم طور داد دهقان
الهی شد و تخمی پاک از تعاليم الهی بيفشاند * آن
بذر انبات گشت و جمعی بسفينه نجات در آمدند
نفوسی مهتدی بنور هدی شدند و ديدههای جمعی
بمشاهده آيات کبری روشن گشت * شمع جمع
گرديد و شاهد انجمن شد الی الآن اثر از آن
وجود مسعود در خطّهء هندوستان واضح و مشهود
نفوسی را که تبليغ نمود بر اثر او بهدايت خلق مشغولند *
باری، بعد از سياحت هندوستان رجوع بساحت
ص ٢٠٩
حضرت رحمن نمود ولی بعد از صعود وفود يافت
و بآتش حسرت بگداخت ديده گريان بود
و دل مجمر آتش سوزان ثابت بر پيمان بود و نابت
در روضه رضوان * جمال مبارک قبل از صعود
فرمودند اگر نفسی بايران رود و از عهده برآيد بامين
السّلطان اين پيام برساند که همّتی در حقّ اسيران
نمودی و معاونت شايان و رايگان کردی اين خدمت
فراموش نشود و يقين بدان سبب عزّت و برکت
در جميع شئون گردد* ای امين السّلطان هر
بنيانی بپايان ويران گردد مگر بنيان الهی که روز
بروز بر متانت و محکمی بيفزايد پس تا توانی
خدمت بديوان الهی نما تا بايوان رحمانی راه يابی
و بنيانی بنهی که پايان ندارد *
بعد از صعود اين پيام بامين السّلطان رسيد *
و در آذربايجان جناب آقا سيّد اسد اللّه را آخوندهای
ترک در اردبيل ذليل نمودند جفا روا داشتند و بقتل
برخاستند * حکومت بلطائف الحيل از ضرب و قتل
ص ٢١٠
نجات داد مغلولاً بتبريز فرستاد و از تبريز بطهران
ارسال داشتند * امين السّلطان رعايت نمود و جناب
آقا سيّد اسد اللّه را در ديوانخانه خويش منزل و مأوی
داد* و چون مشاراليه بيمار گرديد ناصر الدّين
شاه بعيادت آمد مشار اليه کيفيّت را بيان
نمود و مدح و ستايش کرد بنوعيکه شاه حين
خروج نهايت دلداری و مهربانی بآقا سيّد اسد اللّه
مذکور نمود و حال آنکه اگر سابق بود فوراً زينت
دار ميگشت و هدف تير آتشبار ميشد *
باری، مشاراليه امين السّلطان بعد از چندی
مغضوب شهريار گرديد مبغوض و منکوب و سرگون
به مدينهء قم شد * اين عبد سليمان خان مذکور را
روانه بايران کرد و مناجات و مکتوبی مصحوب
داشت که اثر قلم خويش بود * در مناجات طلب
عون و عنايت الهی گرديد و رجای صون و حمايت
شد که مشاراليه از زاويه خمول باوج قبول رسد
و در نامه صراحتاً نگاشته گرديد که حاضر الرّجوع
ص ٢١١
بطهران باش عنقريب تأييد الهی رسد و پرتو
عنايت بدرخشد و برمسند صدارت در نهايت
استقلال قرار خواهی يافت اين مکافات خدمت است
و پاس همّت که در حقّ مظلومی مجری داشتی آن نامه
و آن مناجات الآن در خاندان امين السّلطان موجود
است * جناب سليمان خان از طهران به قم رفت و بموجب
دستور العمل در دائره معصومه در غرفه ئی منزل
کرد * متعلّقان امين السّلطان بديدن آمدند پرسش
احوال نمود و اظهار اشتياق ملاقات کرد* چون
اين خبر بمشار اليه رسيد احضار فرمود متوکّلاً
علی اللّه بخانهء امين السّلطان شتافت در خلوت
ملاقات نمود و نامه اين عبد را تقديم کرد * مشار اليه
بر خاست و نامه را در نهايت احترام تلقّی نمود و بخان
مشاراليه گفت که من نوميد بودم اگر چنين اميدی
ميسّر گردد دامن خدمت بر کمر زنم و حمايت
و صيانت ياران الهی نمايم اظهار ممنونيّت کرد
و بيان خوشنودی نمود و گفت الحمد للّه اميدوار
ص ٢١٢
گشتم و يقين است بعون و عنايت الهی کامکار گردم *
باری، تعهّد خدمت نمود و سليمان خان وداع
کرد مشار اليه بذل و بخششی بعنوان خرجی راه
خواست بخان بدهد خان مشار اليه ابا از قبول آن نمود
آنچه اصرار و ابرام کرد امتناع فرمود * هنوز خان
مذکور در بين راه بود که مشار اليه امين السّلطان
از سرگونی رهائی يافت و رأساً برای مسند
صدارت احضار گرديد در کمال استقلال بوزارت
پرداخت و در بدايت فی الحقيقه حمايت ميکرد ولی
در اواخر در مسئلهء شهدای يزد کوتاهی کرد ابداً
حمايت و صيانت ننمود و آنچه شکايت کردند اُذُن
صاغيه نداشت * عاقبت جميع شهيد شدند لهذا او
نيز معزول و منکوب علم افراخته منکوس
شد و دل و جان اميدوار مأيوس گرديد *
باری، جناب سليمان خان در بقعه مبارکه
در جوار مطاف ملأ اعلی ايّامی بسر برد و با ياران
ص ٢١٣
مألوف و مأنوس بود تا آنکه اجل محتوم رسيد
و آهنگ بارگاه حيّ قيّوم فرمود از خاکدان
بيزار شد و بجهان انوار شتافت و از قفس امکان
رهائی يافت و بفضای نامتناهی لامکان پرواز نمود *
اغرقه اللّه فی غمار رحمته و انزل عليه شآبيب مغفرته
و اسبغ عليه جلائل نعمته و رزقه جزيل موهبته و عليه التّحيّة الثّناء*
---------------------
جناب آقا عبد الرّحيم مسگر
و از جمله مهاجرين و مجاورين آقا عبد الرّحيم
مسگر است * اين شخص بردبار و حليم از اهل
کاشان و از قدمای احبّای حضرت يزدانست *
هنوز عارضش ساده که باده محبّت اللّه نوشيد
و مائدهء آسمانی مهيّا و آماده ديد نصيب از هدايت
کبری يافت و بهره از موهبت عظمی *
ص ٢١٤
بعد از اندک زمانی از موطن خويش بگلشن
زوراء پريد و بشرف لقاء حضرت مقصود رسيد *
در عراق ايّامی بسر برد از الطاف بیپايان تاجی
بر سر نهاد زيرا بحضور مشرّف ميشد بکرّات
در رکاب مبارک پياده بکاظمين عليهما السّلام
ميشتافت و حظّ موفور می يافت* او نيز از جمله
اسراء در موصل حدباء بود عاقبت خود را بقلعه
عکا کشيد و در جوار الطاف ايّامی بسر ميبرد
کسب ضعيفی داشت ولی قناعت مينمود
و مسرور و راضی بود * و در سبيل رشاد عمرش بهشتاد
رسيد و در نهايت صبر و سکون بدرگاه حضرت
بيچون صعود نمود * تغمّده اللّه بفضله و رحمته و البسه
حلل الغفران فی جنّة الرّضوان * قبر روشنش در عکا است*
-------------
ص ٢١٥
جناب آقا محمّد ابراهيم تبريزی
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب آقا محمّد
ابراهيم تبريزی بود * اين شخص کريم خلق عظيم
داشت و سليل جناب عبدالفتّاح در سجن عکاء
بود* چون از محبوسی پدر خبر يافت سريعاً بسجن
عکا شتافت تا در اين مشقّت کبری شريک
و سهيم پدر بزرگوار باشد * با هوش و گوش بود
و از باده محبّت اللّه مست و پر جوش * سکونی
غريب داشت و متانتی عجيب از اخلاق پدر
نصيب داشت و الولد سرّ ابيه بود * لهذا در جوار
پروردگار مدّتی مديده براحت و آسايش کبری
محفوظ بود روز بکسب و کار ميپرداخت و شام
ص ٢١٦
به درخانه ميشتافت و با ياران دمساز بود و با ثابتان
هم نغمه و هم آواز غيور بود و شکور و پاک بود و حصور
و مطمئن بفضل و عنايت ربّ غفور * شمع پدر
بر افروخت و خاندان مشهدی عبد الفتّاح روشن
نمود و سلاله باقی در اينجهان فانی تشکيل نمود *
هميشه سبب سرور ياران بود و باعث روح و ريحان
دوستان فطين بود و ذکی و متين بود و رزين
حيات خويش را بايمان و ايقان و اطمينان بفضل
منّان منتهی نمود * سقاه اللّه کأس العفو و الغفران
و جرّعه من عين العناية و الرّضوان و رفعه الی اوج
الفضل و الاحسان * و قبر معطّرش در عکا است *
------------------------------------------
جناب آقا محمّد علی اردکانی
و از جمله مهاجرين و مجاورين آقا محمّد علی اردکانی
بود * اين جوان نورانی در ربيع زندگانی و طراوت
ص ٢١٧
و لطافت جوانی نداء ربّانی شنيد و دلبسته بفيض
آسمانی گشت و بخدمت افنان شجره الهی
پرداخت و بروح و ريحان زندگانی ميکرد و باين
وسيله بمدينه عکا رسيد و مدّتی بخدمت آستان
مقدّس مشرّف بود* لهذا افسری از موهبت کبری
و ديهيمی از عزّت عظمی شايان و رايگان ديد
ملحوظ نظر عنايت بود و با نيّتی صادق بخدمت
قائم خوشخو بود و خوشرو و مؤمن و ممتحن و در جستجو*
در ايّام نيّر آفاق قدمی ثابت داشت و بعد از
صعود و رزيّه عظمی قلبی راسخ سرمست باده
پيمان بود و دلبسته بالطاف حضرت يزدان * بعد
بحيفا انتقال نمود و در جوار حظيرة القدس مقام
اعلی بنهايت ثبوت و استقامت عمری بسر ميبرد تا
آنکه انفاس منتهی شد و خاتمة المطاف رخ داد
و بساط حيات منطوی گشت * اين شخص آستان را
خادم صادق بود و دوستان را حبيب موافق
و هر کس از او راضی و خوشنود زيرا خوش مشرب
ص ٢١٨
بود و خوشخو * اغاثه اللّه فی ملکوته الاعلی و اسکنه
فی ملکوته الابهی و افاض عليه فيضاً مدراراً فی جنّة
الفردوس مقام المشاهدة و اللّقآء * تراب معنبرش
در حيفا است *
---------------
حاجی آقای تبريزی
و از جمله مجاورين و مهاجرين حاجی آقای تبريزی
بود * اين مرد ربّانی از اهل تبريز و مشامش از
نفحات گلشن عرفان مشکبيز بود * در جوانی سرمست
جام ربّانی گشت و تا ناتوانی قدمی ثابت داشت
مدّتی در آذربايجان بسر برد و شيفته جمال جانان
بود * در آن قطعه و ديار چون باسم حقّ شهير گشت
عرصه بر او تنگ شد خويشان و آشنايان بستيزه
برخاستند و هر روز بهانه ئی جستند تا لانه و آشيانه
بهم زد و با متعلّقين بارض سرّ پرواز نمود و در اواخر
ص ٢١٩
ايّام بادرنه رسيد*ايّامی نگذشت در دست عوانان
اسير شد بهمراهی اين آوارگان در ظلّ عنايت جمال
قديم بسجن اعظم آمد و همراز و همدم بود در بلايا
و مصائب در اين زندان شريک و سهيم و صبور و سليم بود *
بعد از آنکه اندک حرّيّتی حاصل شد بکسب
و تجارت پرداخت ايّامی بسر ميبرد و در سايه الطاف
راحت و آسايش داشت * ولی از صدمات اوّل
و مصائب و بلايا جسم عليل بود و قوی ضعيف لهذا
عاقبت مريض شد و بانحلال شديد مبتلا گشت
و در جوار مبارک در ظلّ سدره منتهی از اين عالم
ادنی بفردوس اعلی شتافت و از اين جهان ظلمانی
بعالم نورانی پرواز نمود * اغرقه اللّه فی بحار الغفران
و ادخله فی جنّة الرّضوان و اخلده فی فردوس الجنان *
خاک پاکش در عکا است*
ص ٢٢٠
جناب استاد غلامعلی نجّار
و از جمله مهاجرين و مجاورين استاد غلا معلی
نجّار بود * اين استاد ماهر از اهل کاشان و در ايمان
و ايقان سيف شاهر در وطن خويش در نزد بيگانه
و خويش مسلّم در ديانت بود و مجرّب در امانت
و عدم خيانت بسيار غيور بود و پاک و حصور *
چون ديده بنور هدی روشن کرد شوق لقا آتش
افروخت در کمال وجد و طرب و شور و وله از
ارض کاف بعراق سفر نمود و مشاهدهء انوار اشراق
کرد مهجور و مظلوم بود و در نهايت صبر
و سکون * در دار السّلام بصنعت خويش مشغول
گشت و با ياران مألوف شد و بشرف حضور
ص ٢٢١
مرزوق گرديد * ايّامی در نهايت راحت و سرور
ميگذراند تا آنکه حرکت اسرا بسمت حدباء
گرديد او نيز از مظلومان بود و مغضوب عوانان*
مدّتی در اسيری بسر برد و چون حرّيّت حاصل نمود
بمدينه عکا آمد و با زندانيان همدم و همراز شد *
در اين قلعه نيز بصنعت خويش پرداخت و از
بيگانه و خويش در کنار بود بتنهائی ميل داشت
اکثر اوقات منفرداً زيست مينمود *
تا آنکه مصيبت کبری رخ داد و رزيّه عظمی
واقع شد نجّاری تربت پاک را در عهده گرفت
و در نهايت اتقان سعی و کوشش نمود الی الآن
سقف شيشه که بر حياط حجره مقدّسه است کار
و صنعت او است * اين شخص بینهايت صافی ضمير
بود و روی منير داشت بر حالت واحده ثابت
بود تلوّن و تزلزل نداشت تا نفس اخير در نهايت متانت
و محبّت و ديانت بود* بعد از سالهای چند که در جوار
بود بجوار رحمت کبری پرواز نمود و با اهل جنّت
ص ٢٢٢
عليا همدم و همراز گرديد در دو جهان بشرف لقا
فائز شد * اينست موهبت عظمی اينست عطيّهء کبری
و عليه التّحيّة و الثّناء * و جدث نورانيش در عکا است *
--------------------------
جناب منيب عليه بهاء الابهی
اين روح مصوّر اسم مبارکش ميرزا آقا و از
اهل کاشان بود * در ايّام حضرت اعلی منجذب
بنفحات اللّه شد و مشتعل بنار محبّت اللّه * جوانی بود
بینهايت برازنده و زيبنده و در غايت صباحت
و ملاحت * خطّاط بیمثيل بود و طبعی روان
داشت و الحانی بديع * زيرک و دانا بود و ثابت و مستقيم
بر امر اللّه * شعله نار محبّت اللّه بود و منقطع از ما سوی اللّه *
در ايّاميکه جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء
ص ٢٢٣
در عراق تشريف داشتند از کاشان مفارقت نمود
و بساحت اقدس شتافت * در خانه حقيری منزل
نمود و بنهايت عسرت معيشت ميکرد و بتحرير
آيات و کلمات الهی مشغول بود و در جبين موهبت
نور مبين واضح و آشکار داشت و بخدمت امر اللّه
مشغول بود * در اين عالم فانی جز يک دختر چيز
ديگر نداشت و آن را نيز در ايران گذاشت و بدار
السّلام بغداد شتافت * و چون موکب جمال مبارک
در نهايت عزّت و حشمت از بغداد باسلامبول
حرکت نمود پياده در رکاب مبارک بود *
اين جوان در مدّت حيات در ايران بنهايت
رفاهيّت و خوش گذرانی معروف و به نازکی و آزادگی
موصوف ديگر معلوم است چنين جسم لطيفی پياده
از بغداد تا اسلامبول چه مشقّتی تحمّل نمود ولی
در نهايت روح و ريحان باديه می پيمود * شب و روز
بتضرّع و ابتهال و مناجات مشغول و اين عبد را مونس
دل و جان بود حتّی بعضی شبها در يمين و يسار
ص ٢٢٤
رکاب مبارک می رفتيم و بحالتی بوديم که از وصف
خارج است * در بعضی از شبها غزلی ميخواند از جمله
غزلهای حافظ را ميخواند بيا تا گل بر افشانيم و می
در ساغر اندازيم و همچنين غزل:
* گر چه ما بندگان پادشهيم
پادشاهان ملک صبحگهيم *
* رنگ تزوير پيش ما نبود
شير سرخيم و افعی سيهيم *
باری، در اسلامبول در وقت سفر بارض
سرّ جمال مبارک روحی لاحبّائه الفدآء حضرت
منيب را مرخّص فرمودند که رجوع بايران نمايند
و بتبليغ مشغول گردند * لهذا مراجعت بايران نمود
و مدّتی در ايران علی الخصوص در طهران بخدمات
فائقه مشغول بود * تا آنکه دو باره از ايران بارض
سرّ آمد و بساحت اقدس مشرّف گشت و مدّتی
در آنجا بشرف لقا فائز بود و در بليّهء کبری يعنی
نفی بعکا ضعيف و عليل در رکاب حضرت ربّ
ص ٢٢٥
جليل در اين سبيل اسير گشت * ولی بسيار ناتوان
بود زيرا بمرضی شديد مبتلا با وجود اين راضی نشد
که در ادرنه بماند و بمعالجه پردازد بلکه آرزوی
آن داشت که در اقدام جمال مبارک جانفشانی نمايد*
آمديم تا بدريا رسيديم از شدّت ضعف سه نفر
او را بلند نمودند تا آنکه بکشتی رساندند * در کشتی
مرض شدّت يافت بدرجه ئی که قاپيتان کشتی
اصرار در اخراج نمود ولی بسبب الحاح ما تا ازمير
صبر نمود * در ازمير قاپيتان بمأمور دولت مير آلای
عمر بيک که بهمراهی ما بود گفت اگر او را برون
نبريد من جبراً برون کنم زيرا کشتی مريض قبول نکند *
لهذا مجبور شديم که ايشانرا بخسته خانهء ازمير بريم
با آن حالت ضعف که توانائی تلفّظ يک حرف نداشت
خود را کشان کشان بقدوم مبارک رساند بر پای
مبارک افتاد و گريه بسيار کرد از وجه جمال
مبارک نيز شدّت احزان ظاهر و آشکار شد * بعد
ص ٢٢٦
ايشانرا بخسته خانهء ازمير برديم ولی گماشتگان
ما را بيش از يک ساعت مهلت ندادند آن وجود
مبارک را در خسته خانه در بستر گذاشتيم و سر
مبارکش را بر بالين نهاديم و از سر تا پا بوسيديم
بعد ستمکاران اجبار بر مراجعت نمودند * ديگر
معلوم است که چه حالتی دست داد که هر وقت
بخاطر می آيد با چشم گريان و قلبی سوزان ذکر اطوار
و احوال آن بزرگوار مينمائيم* بینهايت فطين و متين
و رزين بود و در ايمان و ايقان بینظير زيرا کمالات
معنويّه با کمالات صوريّه در شخص ايشان جمع
شده بود لهذا مورد الطاف بیپايان بود*
قبر منوّرش در ازمير است ولی مهجور هر
وقت ممکن گردد بايد احبّای الهی تجسّس و تحرّی
نمايند وآن قبر مهجور را بيت معمور کنند
تا زائرين را مشام برائحه طيّبهء آن جدث مطهّر معطّر گردد *
ص ٢٢٧
جناب آقا ميرزا مصطفی نراقی
از جمله نفوس طيّبه طاهره جناب آقا ميرزا
مصطفی نراقی است * اين شخص محترم از معتبرين
نراق بود و از قدمای احبّاء اللّه رخی بپرتو
محبّت اللّه روشن و دلی بشقائق و حقائق معانی
رشک گلزار و چمن داشت *
در ايّام حضرت اعلی روحی له الفداء از جام
سرشار معنوی سر مست باده الهی گشت شوری
عجيب در سر داشت و شوقی شديد در قلب در
سبيل الهی جانفشانی نمود بلکه پاکبازی کرد *
از وطن مألوف و اقربای معروف و راحت جسم
و جان گذشت و مانند ماهيان تشنه لب ببحر
ص ٢٢٨
الهی شتافت بعراق آمد و بياران روحانی پيوست
و بشرف لقا فائز گشت * مدّتی در نهايت روح
و ريحان در جوار الطاف بیپايان گذران
مينمود تا آنکه مرخّص گشت و بايران شتافت
و بقدر قوّه خويش بخدمت پرداخت* شخصی کامل
بود و ثابت و راسخ مانند جبل شامخ متين و رزين
بود و مکين و امين در شدّت انقلاب و اضطراب
نباح کلاب او را طنين ذباب بود و آزمايش
سبب آسايش در آتش افتتان مانند ذهب خالص رخ بر افروخت *
باری، روزيکه موکب مبارک از قسطنطنيّه رو بادرنه
برخاست آن شخص بزرگوار از ايران
وارد گشت فرصت نشد مگر يکدفعه بحضور
مبارک رسيد بعد مأمور بمراجعت بايران گشت
در چنين حالتی بشرف لقا فائز گرديد * و چون
بآذربايجان رسيد در آنجا بتبليغ پرداخت شب
و روز بحالت مناجات بود تا آنکه در تبريز جامی
ص ٢٢٩
لبريز نوشيد شور انگيز گشت و از تبليغ رستخيز
برخاست * و چون جناب فاضل کامل و عالم نحرير
شهير حضرت شيخ احمد خراسانی بآذربايجان رسيد
با آن شخص بزرگوار همداستان شد و هم نغمه
و هم آواز گشت بدرجه ئی شور و وله احاطه نمود که
جهاراً بتبليغ پرداختند و اهل تبريز بستيزه بر خاستند *
فرّاشان تجسّس آن نفوس مبارکه نمودند آقا
ميرزا مصطفی را يافتند عوانان گفتند ميرزا مصطفی
زلف داشت يقين اين او نيست فوراً کلاه
برداشت و زلفها برون ريخت و گفت ببينيد
من خود او هستم * پس او را گرفتند و آن دو بزرگوار را
نهايت ظلم و اذيّت نمودند عاقبت جام شهادت
لبريز را در تبريز نوشيدند و بافق اعلی شتافتند *
در قتلگاه آقا ميرزا مصطفی رجا نمود که من را پيش
از جناب شيخ شهيد نمائيد تا شهادت او را نبينم * در
الواح مبارک ذکر بزرگواری آنان الی الابد باقی
ص ٢٣٠
زيرا توقيعات متعدّده داشتند و بعد از شهادتشان
از قلم اعلی ذکر مصيبتشان گشت *
اين شخص شخيص از عنفوان جوانی تا زمان
نا توانی جميع اوقات را در سبيل ربّ الآيات
بخدمات گذراند و اليوم در ملکوت ابهی در جوار
رحمت کبری در نهايت شادمانی و فرح و مسرّت
و کامرانی بتسبيح و تقديس کبرياء مشغول است *
طوبی له و حسن مآب بشری له من ربّ الارباب
جعل اللّه له مقاماً عليّا فی الرّفيق الاعلی *
--------------------------------------------
جناب زين المقرّبين
و از جمله مهاجرين و مجاورين حضرت زين
المقرّبين است * اين شخص جليل از اجلّه اصحاب
حضرت اعلی واعاظم احباب جمال ابهی بود * در کور
فرقان مشهور بتقديس و تزهّد بود و در فنون
ص ٢٣١
شتّی مهارت تامّه داشت * مقتدای جميع اهل نجف
آباد بود و در نزد اکابر و اعاظم بلاد بینهايت
محترم * کلمه اش فصل بود و حکمش نافذ
و جاری زيرا مسلّم عموم بود و مرجع خاص و عام*
بمجرّد استماع خبر از ظهور حضرت اعلی روحی له
الفدا فرياد ربّنا انّا سمعنا منادياً ينادی للايمان ان
آمنوا بربّکم فآمنّا از جان بر آورد و جميع حجبات
بدريد و کشف سبحات نمود و دفع شبهات کرد
و بتسبيح و تقديس جمال موعود برخاست و بتبليغ
ظهور حضرت مقصود در موطن خويش و اصفهان
شهره آفاق شد و مورد طعن و لعن و اذيّت اهل
نفاق * عوام کالهوام که او را می پرستيدند به تعدّی
پرداختند هر روز جفائی از ستمکاران و اذيّت
و آزاری از عوانان صادر شد جميع را متحمّل بود
و در تبليغ لسان فصيح بگشود و در نهايت متانت
مقاومت کرد و روز بروز بر غضب عوانان بيفزود *
جامی سرشار از بشارات الهی در دست داشت
ص ٢٣٢
و بباده معرفت اللّه هر نفسی را سرمست مينمود
ابداً خوف و خطری نداشت بیباک بود و در سبيل
الهی چالاک * ولی بعد از قضيّه شاه پناه نماند
و اذيّت شديده در هر شام و صبحگاه و چون بقای
ايشان در نجف آباد از برای جميع احبّا مورد خطر
بود لهذا بعراق سفر نمودند *
در ايّاميکه جمال مبارک در کردستان بودند
و مغاره سرگلو خلوتگاه نموده بودند جناب زين
ببغداد وارد ولی مأيوس و متأثّر شد * زيرا ديد از
امر اللّه نه صدائی و نه ندائی نه جمعی و نه
انجمنی نه صوتی و نه صيتی يحيی در گوشه خوف
و خمول غائب و در زاويه خمود و خسوف آفل *
هر چه تحرّی نمود نفسی نيافت يک مرتبه با حضرت
کليم ملاقات کرد و چون تقيّه بسيار بود سفر
بکربلا نمود و مدّتی در کربلا بتحرير آيات و کلمات
مشغول گشت پس دو باره بنجف آباد رجوع
نمود و از هجوم اعداء و فجور ظالمان بقا و استقرار نماند *
ص ٢٣٣
ولی بنفخ صور مرّة اخری حيات تازه يافت
و بشارت ظهور جمال مبارک را بگوش جان استماع
کرد و بجواب طبل الست کوس بلی زده و بتبليغ
امر مبارک لسان فصيح گشود و بدلائل عقليّه
و نقليّه اثبات ظهور من يظهره اللّه مينمود هر تشنه را
آب گوارا بود و هر طالبی را برهان ساطع ملأ
اعلی در تقرير و تحرير سروَر ابرار بود و در توضيح و تفسير آيت کبری *
باری، در ايران در تحت خطر ناگهان بود و بقای
در نجف آباد سبب ضوضاء اهل عناد لهذا لبّيک
زنان بارض سرّ شتافت و قصد حرم کبريا نمود *
احرام کعبه دوست بست و بمشعر و مقام مقصود
رسيد اوقاتی در حضور بسر برد بعد باجناب آقا
ميرزا جعفر يزدی مأمور بتبليغ شد دو باره بايران
رفت و در ايران با زبان و لسان بليغ تبليغ آغاز نمود
و بشارت ظهور مليک وجود را باعلی علّيّين واصل
نمود * در ايران با آقا ميرزا جعفر بهر شهر آباد و ويران
ص ٢٣٤
مرور نمود و بشارت بظهور جمال مبارک داد*
پس دو باره سفر بعراق نمود در آنجا شمع جمع بود
و سبب روح و ريحان عموم همواره بنصائح
و مواعظ ميپرداخت و از آتش محبّت اللّه ميگداخت *
و چون يارانرا در عراق اسير کردند و بموصل
نفی و گسيل نمودند سردار اسيران شد و سروَر
مظلومان گشت مدّتی در موصل تسلّی خاطر
منفيان بود و حلّ مشکلات ياران ميکرد قلوب را
الفت ميداد و نفوس را بيکديگر مهربان مينمود *
بعد اذن و اجازه حضور خواست حاجتش بشرف
قبول مقرون شد پس وارد سجن گشت و بحضور
حضرت مقصود مثول يافت و بتحرير آيات
مشغول بود و بتشويق اصحاب مألوف مهاجرين را
رشته الفت بود و مسافرين را شعله محبّت آنی
از خدمت فراعت نداشت و هر روز مورد
عنايت ميشد و کتب و الواح بکمال دقّت صحيح
ص ٢٣٥
مرقوم مينمود *
باری، اين شخص جليل از بدايت حيات تا
نفس اخير در خدمت نور مبين فتور و قصور ننمود
و بعد از صعود چنان بآتش حسرت بر افروخت
که هر روز ميگريست و ميگداخت و يوماً فيوماً
انحلال جسم تزييد می يافت در نهايت ثبوت
و استقامت بر عهد و ميثاق بود و مونس و انيس اين بنده نيّر آفاق *
هر روز منتظر صعود بود و هر دم آرزوی عروج
ميفرمود عاقبت در نهايت روح و ريحان و بشارت
بملکوت رحمن پرواز بملکوت راز کرد و از هر غمی
آزاد شد و در محفل تجلّی غرق انوار گرديد * عليه
التّحيّة و الثّناء من ملکوت الانوار و عليه البهاء
الابهی من الملأ الاعلی و له السّرور و الحبور فی عالم
البقاء و جعل اللّه له فی جنّة الابهی مقاماً عليّا *
---------------------------------------------------
ص ٢٣٦
جناب عظيم تفريشی
و از جمله مجاورين و مهاجرين جناب آقا عظيم
تفريشی بود * اين مرد خدا از بلوک تفريش بود
و بیقيد و تشويش و آزاد از هر بيگانه و خويش از
قدمای احباب بود و از سلسله اهل وفا * در ايران
بشرف ايمان فائز شد و بخدمت ياران پرداخت
هر شخص مؤمنی را خادم بود و هر مسافری را بنده صادق *
با جناب آقا ميرزا موسای قمی عليه بهاء اللّه
و عليه التّحيّة و الثّناء بعراق وارد و از الطاف نيّر آفاق بهره
و نصيب گرفت در محضر کبرياء حاضر و بشرف
لقا فائز گشت مظهر الطاف بود و مشمول عنايت
ص ٢٣٧
و اسعاف * بعد از مدّتی با جناب حاجی مشار اليه
مراجعت بايران نمود حبّاً للّه بخدمت احباب
ميپرداخت و بدون جيره و مواجب سالهای چند
خدمت بميرزا نصر اللّه تفريشی ميکرد و روز بروز
بر ايمان و ايقان می افزود * تا آنکه آقا ميرزا نصر اللّه
مذکور از ايران رحلت نموده بارض سرّ وارد شد
جناب عظيم در معيّت او نيز بشرف لقا فائز گشت
و در نهايت محبّت و صداقت للّه خدمت مينمود *
و چون موکب مبارک بعکا حرکت کرد بشرف
معيّت فائز و باين سجن اعظم وارد گرديد *
در سجن بخدمات در خانه تخصيص يافت
و به آبياری و سقّائی در داخل و خارج قيام نمود
و درقشله زحمات بسيار ميکشيد ابداً روز و شب
آرام نداشت * و عظيم خلق عظيم داشت و بسيار
حليم و سليم و برد بار بود و از هر آلودگی بيزار
و در کنار * و چون سقّای درخانه بود هر روز
بشرف حضور فائز و با ياران و دوستان مؤانس
ص ٢٣٨
و مجالس جميع را تسلّی خاطر بود و سبب فرح و مسرّت
هر حاضر و غائب * بکرّات و مرّات از فم مطهّر در حقّ
او کلمه رضا صادر و بر حالت واحد بود ابداً تغيير
و تبديلی نداشت هميشه بشوش بود خستگی نميدانست
و آزردگی نمی يافت هر نفسی او را بخدمتی امر
ميکرد فوراً مجری مينمود در ايمان و ايقان ثابت
بود و در بوستان محبّت اللّه شجری نابت * تا آنکه
بعداز سالهای زياد در آستان مقدّس مشغول بخدمات
بود در نهايت سکون و اطمينان مستبشراً بملکوت
اللّه از اينجهان فانی بجهان باقی شتافت و جميع احبّا
از وفات او متأثّر و متحسّر گشتند جمال مبارک
جميع را تسلّی دادند زيرا در حقّ او بسيار اظهار
عنايت داشتند * عليه الرّحمة من ملکوت الغفران
و عليه بهاء اللّه فی کلّ عشيّ و اشراق *
--------------------------------------
ص ٢٣٩
جناب آقا ميرزا جعفر يزدی
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب آقا ميرزا
جعفر يزدی است * اين مرد ميدان از طلّاب
علوم بود و در فنون شتّی اطّلاع داشت * مدّتی
در مدارس و از فوارس ميدان فقه و اصول بود و در
منقول و معقول تتبّع نمود چون اثر نخوت و تکبّر
از ديگران ديد تنفّر نمود* در اين اثنا نداء از ملأ
اعلی شنيد بدون توقّف و تردّد فوراً فرياد بلی
بر آورد و ربّنا انّا سمعنا منادياً ينادی للايمان آن آمنوا بربّکم فآمنّا گفت *
باری، چون در يزد گير و دار شديد ديد
و ازدحام عجيب لهذا از وطن مألوف بنجف اشرف
٢٤٠
شتافت و بجهت حفظ و صيانت با طلّاب محشور
شد و بعلم و فضل مشهور گشت * چون صيت
دار السّلام بلند شد از نجف ببغداد شتافت و تبديل
لباس کرد يعنی بر سر کلاه نهاد و بجهت مدار
معيشت بصنعت نجّاری پرداخت * سفری بطهران
کرد بعد مراجعت نمود و در ظلّ عنايت در نهايت
صبر و بردباری، زندگانی مينمود و در لباس
فقر کامکاری ميکرد * با وجود علم و فضل
در نهايت خضوع و خشوع و محويّت و فنا بود
همواره صمت و سکوت داشت و با هر نفسی ممتزج و محشور*
تا آنکه در سفر عراق باسلامبول در رکاب
نير آفاق بود و با اين عبد شريک در خدمت ياران*
چون بمنزل ميرسيديم جميع دوستان از خستگی راه
ميخفتند و راحت ميجستند من و ميرزا جعفر بدهات
اطراف ميرفتيم تا تهيّه آذوقه اين قافله و کاه و جو
نمائيم چون در راه قحط و غلا بود * بعضی اوقات
ص ٢٤١
از بعد از ظهر تا نيمه شب در دهات سر گردان بوديم
بهر نحوی بود چيزی بدست می آورديم و مراجعت ميکرديم*
باری، اين شخص حليم برد بار و سليم بود
و در آستان مقدّس مقيم جميع ياران را خادم بود
و شب و روز بر عبوديّت قائم بیصدا بود و بیندا
و در جميع امور متوکّل بر خدا * باری، در ارض سرّ
مشغول بخدمت بود تا آنکه اسباب نفی بعکا فراهم آمد
او نيز مسجون گشت و خوشنود و ممنون بود و همواره
شکرانه بحضرت بيچون ميکرد که الحمد للّه در فُلک
مشحون است زندان را گلستان ميديد و تنگی سجن را
فضای بوستان می يافت * در سرباز خانه زمان
حبس بمرض شديد مبتلا گشت و اسير بستر
امراض متعدّده گرديد عاقبت طبيب جواب داد
و ديگر حاضر نشد * جناب آقا ميرزا جعفر دم
در کشيد و نَفَس اخير برآورد ميرزا آقا جان
بساحت اقدس شتافت و خبر فوت ميرزا جعفر
ص ٢٤٢
عرض کرد* و گذشته از نَفَس اخير بعضی از اعضاء را
قوّت ماسکه نمانده بود و بکلّی باز شده بود
و متعلّقينش بگريه و زاری انباز * جمال مبارک
فرمودند برويد مناجات يا شافی بخوانيد ميرزا
جعفر زنده ميشود * و بنهايت سرعت بحالت اوّل
می آيد* بر سر بالين او آمديم در حاليکه سرد شده
بود و جميع آثار موت ظاهر و مشهود بود اندک
اندک بحرکت آمد و اعضاء بحالت اصلی عود
نمود * يک ساعت نگذشت که ميرزا جعفر بر
خاست و نشست و بنای ممازحه و مطايبه گذاشت *
باری، بعد از آن واقعه مدّت مديدی زيست نمود
همواره بخدمت ياران می پرداخت و اين
خدمت را مدار مفخرت ميدانست يعنی هر نفسی را
خادم بود در نهايت تبتّل و تذکّر بود و در
منتهای ايمان و ايقان و اطمينان * عاقبت در سجن
اعظم عالم ناسوت بگذاشت و بجهان لاهوت
پرواز کرد * عليه التّحيّة و الثّنآء و عليه البهاء الابهی
ص ٢٤٣
و عليه نظر العناية من حضرة الکبريآء* قبر منوّرش در عکا است*
---------------------
جناب حسين آقای تبريزی
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب حسين آقای
تبريزی بود * اين مقرّب درگاه کبرياء سليل
محترم جناب آقا علی عسکر تبريزی است * از تبريز بانهايت
شوق و وله در معيّت پدر بارض سرّ سفر نمود و از
ادرنه بسجن اعظم بخواهش خويش در نهايت
آرزو شتافت * از بدايت ورود بقلعه عکاء خدمت
قهوه خانه بعهده گرفت و در آستان مقدّس
بخدمت ياران قيام کرد * اين شخص اديب بدرجه ئی
حليم و سليم بود که در مدّت چهل سال با وجود
آنکه مشقّت عظيم داشت و شب و روز دوستان
و بيگانه و آشنايان هجوم به درب خانه داشتند حسين
ص ٢٤٤
آقا بخدمت کلّ فرداً فرداً ميپرداخت و در نهايت
اتقان عبوديّت بکلّ مجری ميداشت * در اين
مدّت مديده نفسی مکدّر نشد و شکايت ننمود فی
الحقيقه اين معجزه بود * جز حسين آقا کسی از عهده
اين خدمت بر نمی آمد هميشه بشوش بود و مسرور
و در خدمات موکوله خويش مواظب و باتقان
مشهور و در امر اللّه مخلص و غيور و ثابت و وقور
و در بلايا متحمّل و صبور * بعد از صعود نائره امتحان
شعله زد و ارياح افتتان بنيان بر افکند اين مؤمن
موقن با وجود خويشی نزديک چنان استقامتی بنمود
که لا تأخذه فی اللّه لومة لائم ظاهر گشت ابداً
توقّف ننمود و ادنی تزلزل نيافت بلکه مانند کوه
ثابت و پر شکوه بود و بمثابه قلعه حصين رزين و رصين*
امة اللّه المقدّسه والدهاش را ناقضان بمحلّ
خويش نزد دخترش بردند و بجميع وسائل
کوشيدند تا او را متزلزل نمايند محبّت و مهربانی
ص ٢٤٥
بدرجه ئی کردند که بوصف نيايد و نقض عهد را
مستور ميداشتند * تا اينکه اين کنيز محترمهء جمال
مبارک بوی نقض يافت فوراً قصر را گذاشت و بعکا
شتافت * گفت من کنيز جمال مبارکم و ثابت
و راسخ بر عهد و ميثاق داماد و لو امير بلاد باشد
چه ثمری از برای من دارد و من دلبستگی بخويشی
و مهربانی ندارم و وابسته مدارا از مظاهر نفسانی
نخواهم بود من ثابت بر عهدم و متمسّک بميثاق *
ديگر راضی نشد که با ناقضين ملاقات نمايد بکلّی تبرّا
نمود و بحقّ تولّی جست *
باری، جناب حسين آقای مذکور از عبدالبهاء
دقيقه ئی انفکاک نکرد هميشه مواظبت تام
داشت و انيس و مونس دائمی بود * لهذا نهايت
تعلّق باو داشتم و صعود او مصيبت عظيم بود* الی
الآن هر وقت بخاطر می آيد نهايت تأثّر و تحسّر حاصل
ميگردد ولی شکر خدارا که اين مرد الهی در ايّام
مبارک شب و روز در جوار بيت زندگانی مينمود
ص ٢٤٦
و مظهر رضا بود و بکرّات و مرّات از فم مطهّر مسموع
شد که حسين آقا بجهت اين خدمت خلق شده است *
باری، اين مؤمن نورانی بعد از خدمات چهل
ساله ترک اين جهان فانی کرد و بعالم الهی پرواز
نمود * عليه التّحيّة و الثّنآء و عليه الرّحمة من فيض
الکبريآء و حفّف جدثه بانوار ساطعة
من الرّفيق الاعلی * جدث نورانيش در حيفا است*
--------------------------
جناب حاجی علی عسکر تبريزی
اين شخص جليل از اهل تبريز بود و بتجارت
مشغول* در آذربايجان در نزد عموم آشنايان محترم
و بديانت و امانت و زهد و ورع و تقوی مسلّم * جميع
اهل تبريز شهادت بر بزرگواری او ميدادند
ص ٢٤٧
و ستايش اخلاق و اطوار مينمودند و بهر منقبتی
می ستودند از قدمای احباب بود و از اجلّه ياران*
در نفخ اوّل صور منصعق و بنفخه ثانيه منجذب
و حيات تازه يافت شمع محبّت اللّه بود و شجره
مبارکه در جنّت ابهی * جميع خاندان و خويشان
و آشنايانرا هدايت کرد و موفّق بخدمات گشت
ولی از ظلم اشرار در ضيق شديد افتاد و در هر
روزی ببلائی جديد مبتلا گرديد و لکن بهيچوجه
ملال و کلال نيافت و روز بروز بر ايمان و ايقان
و جانفشانی افزود * تا آنکه از وطن بيزار گشت
و با خاندان بارض سرّ يعنی ادرنه وارد شد
در نهايت عسرت و قناعت اوقاتی بسر ميبرد
وقور و صبور بود و راضی و شکور * در ارض سرّ
قدری اجناس بهمراه برداشت و بشهر جمعه بازار
شتافت که مدار معاش تحصيل نمايد بضاعتی مزجاة
داشت و از هجوم طرّاران بباد داد * چون خبر
بقونسول ايران رسيد قونسول تقريری بحکومت داد
ص ٢٤٨
و مبلغ گزافی بقلم آورد که اموال مسروقه مبلغی وافر
بود* از قضای اتّفاق دزدان گرفتار شدند و متموّل
بودند قرار بر تحقيق مسئله شد قونسول حاجی را
احضار نمود و گفت اين سارقان پر دولتند و من در
تقرير خويش بحکومت مبلغی وافر نوشتهام لهذا شما
بمجلس استنطاق برويد و مطابق آنچه من نوشتهام تقرير دهيد*
حاجی بزرگوار گفت: سر کار خان اموال
مسروقه چيزی جزئيست چگونه من بر خلاف واقع
تقرير دهم در مجلس استنطاق عين واقع را خواهم
گفت و جز اين تکليف خويش ندانم* قونسول
گفت حاجی خوب وسيله ئی بدست آمده ما و تو
هر دو مداخل خواهيم نمود چنين منفعت عظيمی را
از دست مده* جناب حاجی فرمود: حضرت خان،
جواب خدا را چگونه بدهم؟ از من دست بر دار جز عين
واقع نگويم* قونسول متغيّر شد تهديد کرد که تو ميخواهی
مرا تکذيب کنی و رسوا نمائی تو را حبس کنم و نفی
ص ٢٤٩
نمايم و هر اذيّتی بر تو وارد آورم الآن تو را تسليم
پوليس کنم و ميگويم مغضوب دولت است بايد دست
بسته بحدود ايران رسد * آن شخص بزرگوار
تبسّم نمود گفت: جناب خان ما جان خويش را
فدای صدق و راستی نمودهايم و از هر چيز در گذشتهايم،
حال ما را بکذب و افترا دلالت ميفرمائيد؟ البتّه
آنچه ميتوانی بکن من از راستی و حقّ پرستی رونگردانم*
قونسول چون ملاحظه کرد آن شخص
جليل ممکن نيست که خلاف واقع کلمه ئی بر زبان
راند لهذا خواهش نمود پس بهتر آنست که شما از
اينجا برويد تا بحکومت بنگارم که صاحب مال اينجا
نيست رفته است و الّا من رسوا خواهم شد * جناب
حاجی رجوع بادرنه نموده و نامی از اموال مسروقه
نبردند * اين قضيّه شهرت يافت و سبب حيرت ديگران گرديد*
باری، آن پير بینظير در ادرنه مانند
ديگران اسير شد و در رکاب جمال مبارک
ص ٢٥٠
بسجن اعظم اين زندان بلا شتافت ولی با جميع
خاندان سنين چند بنهايت شکرانيّت در سبيل الهی
مسجون بود* مسجونی سبب سرور و شادمانی بود
و زندان او را ايوان * در اين مدّت کلمه ئی جز شکر
و حمد از او استماع نشد هر چه عوانان بر ظلم افزودند
او خوشنودتر گرديد و از فم مطهّر بکرّات و مرّات
در حقّ او اظهار عنايت مسموع شد ميفرمودند، من از او راضی هستم*
باری، اين روح مصوّر بعد از سنينی چند
در نهايت ثبوت و استقامت و فرح و مسرّت از عالم
خاک بجهان پاک شتافت و اثری عظيم گذاشت
در اکثر اوقات انيس و نديم اين عبد بود * روزی در
بدايت سجن بلانه و کاشانه او در قشله شتافتم در
اطاقی محقّر منزل داشت * خود حاجی تب شديد
داشت و مست و مدهوش افتاده بود در طرف
يمينش حرم محترمهاش در لرز شديد بود در يسارش
دختر محترمهاش فاطمه مُحرقه نموده بود بالای سرش
ص ٢٥١
پسرش حسين آقا حصبه نموده بود و فارسی را فراموش
کرده فرياد ميکرد ( ياندی يوره کم ) يعنی دلم آتش
گرفته است در زير پايش صبيّه ديگر مستغرق
مرض در کنار اطاق برادرش مرحوم مشهدی
فتّاح سر سام کرده بود * در چنين حالتی زبانش
بشکرانه حضرت پروردگار مشغول و اظهار بشاشت و سرور مينمود*
حمد خدا را که صابر و شکور و ثابت و وقور
در سجن اعظم صعود بجوار ربّ غفور نمود* عليه
البهاء الابهی و عليه التّحيّة و الثّنآء و عليه الرّحمة و الغفران الی ابد الابآد *
------------------
جناب آقا علی قزوينی
و از جمله مهاجرين و مجاورين جناب آقا علی
قزوينی بود* اين شخص محترم همّتی عالی داشت
ص ٢٥٢
و علويّتی نامتناهی ثبوت و استقامتی عظيم داشت
و قوّهء ايمانی محکم و متين از قدمای احباب بود و از اجلّه
اصحاب* در بدايت طلوع صبح هدی منجذب
بحضرت اعلی روحی له الفداء گرديد و بهدايت
ديگران پرداخت از صبح تا شام بصنعت مألوف
بود و اکثر شبها بميزبانی ياران مشغول و احبّای
روحانی را مهمانی مينمود و باين وسيله بهدايت
طالبان ميپرداخت و آهنگ خوشی در عشق الهی
مينواخت همّت غريبی داشت و ثبوت و استقامتی
عجيب* و چون نفحات گلشن ابهی منتشر شد مشام
معطّر گرديد فوراً بنار موقده بر افروخت و پرده
اوهام بسوخت و بنشر امر مبارک قيام کرد* هر شب
انجمنی بود و محفل غبطهء گلزار و گلشن تلاوت آيات
بود و ترتيل مناجات و بشارت بظهور اعظم و اغلب
اوقات محبّت با يار و اغيار ميکرد و الفت با آشنا
و بيگانه مينمود شخص کريم بود و دست و دل گشوده داشت*
ص ٢٥٣
تا آنکه آهنگ سجن اعظم کرد و با خانواده
بقلعه عکا وارد شد در راه زحمت و مشقّت بسيار
کشيد ولی از شوق لقا هر بلائی گوارا بود
راه ميپيمود تا در جوار عنايت حقّ مسکن و مأوی
نمود* در بدايت اسباب معيشت مهيّا بود و بخوشی
و راحت زندگانی مينمود ولی بعد نهايت عسرت
رخ گشود و مشقّت غريبی داشت اکثر اوقات
جز نان طعمه ئی نبود و بجای چای آب روان صرف
مينمود ولی در نهايت قناعت و سرور و شادمانی
زندگانی ميکرد* شرف حضور او را سرور و حبور بود
و لقای محبوب نعمت موفور غذايش مشاهده جمال
بود و شرابش باده وصال هميشه بشوش بود
و خاموش ولی دل و جان در نهايت جوش و خروش*
اکثر اوقات اين عبد را همدم بود و بینهايت شاد و خرم
رفيق و جليس بود و وفيق و انيس در ساحت اقدس
مقرّب بود و در ميان احباب و اصحاب محترم
از دنيا بکلّی بيزار بود و متوکّل بحضرت پروردگار
ص ٢٥٤
ابداً تلوّن نداشت بر حالت واحده بود و ثابت
و مستقيم مانند جبل راسخ*
چون صبر و سکون و قناعت و ثبوت او بخاطر
آيد بیاختيار طلب الطاف از حضرت پروردگار
گردد* نوازل شديدی بر اين شخص محترم مستولی
بود که هميشه مريض و بيمار بود و در تعب و مشقّت
بيشمار* سبب آن بود که در قزوين در سبيل الهی
بدست اهل کين گرفتار گشت چندان بر سر
مبارکش زدند که اثر تا نَفَس اخير باقی بود
انواع ستم ظالمان مجری داشتند و عوانان هر
اذيّتی روا دانستند و جرمی جز ايمان و ايقان نداشت
و گناهی غير از محبّت پروردگار نبود، بقول شاعر:
)جغدها بر باز استم ميکنند
پر و بالش بيگناهی ميکنند )
)که چرا تو ياد آری زان ديار
يا ز قصر و ساعد آن شهريار ؟)
ص ٢٥٥
)جرم او اينست کو باز است و بس
غير خوبی جرم يوسف چيست پس؟ )
اين مصداق حالت جناب آقا علی بود*
باری، اين شخص جليل در نهايت تبتّل
و تضرّع و توجّه در سجن اعظم اوقات ميگذراند
و منظور نظر عنايت بود و مشمول الطاف بيحدّ
و حصر در اکثر اوقات بشرف حضور مثول می
يافت و مورد الطاف نامتناهی ميشد اين بود سرور
او اين بود حبور او اين بود شادمانی او اين بود
کامرانی او* تا آنکه اجل محتوم رسيد و صبح اميد
دميد و نوبت صعود بجهان ناپديد آمد در ظلّ
مبارک بملکوت اسرار شتافت* عليه التّحيّة
و الثّنآء و عليه الرّحمة من ربّ الاخرة
و الاولی نوّر اللّه مضجعه بانوار ساطع من الرّفيق الأعلی*
ص ٢٥٦
جناب آقا محمّد باقر و آقا محمّد اسمعيل
و از نفوس مسجونه که در سبيل الهی بزندان
عکا افتادند آقا محمّد باقر و آقا محمّد اسماعيل
خيّاطند* اينها دو برادر مرحوم پهلوان رضا
هستند که از ايران هجرت بارض سرّ کردند و بظلّ
عنايت شتافتند و در پناه جمال مبارک بعکا وارد شدند*
امّا پهلوان رضا عليه الرّحمة و الرّضوان و عليه البهاء
الابهی و عليه التّحيّة و الثّنآء شخصی بود بظاهر
از رداء علم عاری و در صف کسبه مانند سائر اهالی
ولی بعشق و محبّت الهی گريبان دريد و باوج
اعظم عرفان پريد از نفوس سابقين است چنان
بيان و تبيانی يافت که اهل کاشان مبهوت و حيران شدند*
ص ٢٥٧
از جمله اين شخص بظاهر عامی نزد حاجی
محمّد کريم خان در کاشان رفت سؤال کرد: جناب
آقا، شما رکن رابعيد زيرا من تشنه عرفانم و رکن
رابع را شناسائی خواهم * چون جمعی از امراء سياسی
و عسکری حاضر بودند حاجی مشار اليه گفت
استغفر اللّه من از کسانيکه مرا رکن رابع ميدانند
بيزارم من ابداً چنين ادّعائی ندارم هرکس اين
روايت نمايد کاذب است لعنة اللّه عليه * پهلوان
رضا چند روز بعد دو باره نزد حاجی مذکور رفت
و گفت جناب آقا من ارشاد العوام را من البداية
الی النهاية مطالعه کردهام معرفت رکن رابع را فرض
و واجب دانستهايد و فی الحقيقه همعنان امام زمان
شمردهايد لهذا نهايت آرزو دارم که او را بشناسم شما
البتّه برکن رابع واقفيد رجا دارم بمن بنمائيد * حاجی
مشاراليه متغيّر شد گفت رکن رابع شخص موهومی
نيست شخص معلوم است نظير من عمامه بسر دارد
ص ٢٥٨
و عبائی در بر و عصائی در دست* پهلوان رضا در جواب
تبسّم نمود گفت: جناب حاجی بیادبی است در بيان
سرکار تناقض است اوّل چنين فرموديد و حالا چنين
ميفرمائيد که تغيّر حاجی شديد شد و گفت حال من
فرصت ندارم در وقتی ديگر در اين مسئله صحبت
با همديگر ميکنيم حال مرا معاف بداريد * مقصود
اينست که اين شخص بظاهر عامی چنين رکن
رابعی را بقول علّامه حِلّی برکن رابع انداخت و ملزم و حيران کرد *
باری، اين مرد ميدان غضنفر عرفان در هر محفلی
که زبان ميگشود مستمعين را حيران ميکرد و تا نَفَس
اخير مجير و دستگير هر طالبی بود تا آنکه باسم حقّ
شهره آفاق شد و بيسر و سامان گشت و بملکوت ابهی صعود نمود *
امّا دو برادر مهر پرورش بعنايت جمال مبارک
اسير عوانان گرديده در سجن اعظم مقيّد و شريک
و سهيم اين آوارگان گرديدند و در نهايت انقطاع
ص ٢٥٩
و انجذاب در بدايت ورود بعکاء بملکوت ابهی شتافتند*
زيرا ستمکاران بمحض ورود کلّ را در ضمن قلعه
در قشله عسکر حبس نمودند و ممرّ دخول
و خروج را بربستند و هوای عکاء در آن اوقات
مسموم بود هر غريبی بمجرّد ورود بستری ميشد *
جناب آقا محمّد باقر و آقا محمّد اسمعيل مبتلا بمرض
شديد شدند طبيب و دوائی در ميان نبود
آن دو نور مجسّم در يک شب دست در آغوش
يکديگر صعود بجهان ابدی نمودند ياران را
بحسرت بیپايان انداختند آن شب جميع گريان بودند *
صبح خواستيم تا جسد مطهّر شانرا برداريم
عوانان گفتند شما را خروج از قشله جائز نه اين
دو جنازه را تسليم کنيد ما غسل و کفن و دفن
مينمائيم ولی مصارف را شما بايد تکلّف نمائيد * از
قضا چيزی موجود نبود سجّاده ئی زير پای
جمال مبارک بود جمال مبارک روحی لاحبّائه الفداء
ص ٢٦٠
آن سجّاده را از زير پای مبارک بر داشتند و فرمودند
بفروشيد و بعوانان بدهيد بصد و هفتاد غروش آن
سجّاده فروش رفت و تسليم ستمکاران شد * ولی آن
ظالمان آن دو روح مجسّم را نه غسلی نمودند نه
کفنی بل زمين را کاو يده آن دو مظلوم را
با لباس دفن نمودند که الآن قبرشان متّصل
بهم است همچنانکه جانشان در ملکوت
ابهی همدم جسمشان نيز در زير خاک دست
در آغوش يکديگر است *
جمال مبارک نهايت عنايت در حقّ اين دو برادر
داشتند در ايّام حيات مشمول الطاف بودند و بعد
از وفات مذکور در الواح شدند قبرشان در عکا
است* و عليهم التّحيّة و الثّناء و عليهم البهاء الابهی
و عليهم الرّحمة و الرّضوان*
ص ٢٦١
جناب آقا ابو القاسم سلطان آبادی
و از جمله مسجونين جناب آقا ابوالقاسم سلطان
آباديست که رفيق سفر جناب آقا فرج بود * اين
دو شخص مؤمن ثابت مستقيم با قلبی سليم و جانی
زنده بنفثات روح الامين از ايران بارض سرّ
شتافتند * زيرا از ظلم عوانان و اعتساف ستمکاران
اقامت در وطن مألوف نتوانستند * پياده از هر
قيدی آزاده سر گشته کوه و صحرا شدند و گمگشته
دشت و دريا بسی شبها که نخفتند و بی لانه
و آشيانه ماندند و بیآب و دانه گذراندند بستری
جز خاک نداشتند و رزقی جز گياه صحرا نيافتند
تا خود را کشان کشان بارض سرّ رساندند *
ص ٢٦٢
از قضا در ايّام اخير بود آنان نيز اسير شدند
و در معيّت جمال مبارک بسجن اعظم شتافتند *
جناب آقا ابوالقاسم بيمار شد و بمحرقه شديده گرفتار
او نيز مقارن صعود آن دو برادر آقا محمّد باقر و آقا
محمّد اسمعيل صعود نمود و جسم مطهّرش در خارج
عکا مدفون شد و جمال مبارک اظهار رضايت از او
نمودند و جميع ياران در مصيبت او با چشمی گريان
و قلبی سوزان آه و فغان نمودند * عليه البهاء الابهی *
و امّا جناب آقا فرج در جميع اين موارد با آقا ابوالقاسم همدم
و همقدم بود و چون در عراق عجم غلغله ظهور نيّر
اعظم شنيد زلزله بارکان افتاد زمرمه آغاز نمود هلهله
گويان بعراق عرب شتافت و جد و طرب يافت
بساحت قدس در آمد و در محفل انس داخل شد
بشرف حضور مسرور گشت و ببشارت موفور
ص ٢٦٣
بسلطان آباد رجوع نمود * اهل کين در کمين عاقبت
نائره فساد شعله زد و حضرت پاک و مقدّس ملّاباشی
با يارانی چند در نهايت مظلومی شهيد شدند *
آقا فرج با آقا ابوالقاسم متواری گشتند بارض
سرّ شتافتند عاقبت با ياران در معيّت يار مهربان
بزندان عکاء افتادند* آقا فرج در سجن اعظم بشرف
خدمت جمال قدم فائز دائم ملازم آستان بود
و تسلّی دوستان * در ايّام جمال مبارک خادم صادق
بود و ياران را رفيق موافق و همچنين بعد از صعود
مبارک بر عهد و ميثاق ثابت و در بوستان بندگی نخلی
باسق * اين شخص بارع صادع بجميع حالات قانع
و در موارد بلا صابر *
باری، در کمال ايمان و ايقان و توجّه بملکوت
رحمن رحلت از اينجهان نمود و مظهر الطاف بیپايان
بود * عليه الرّحمة و الرّضوان و عليه التّحيّة فی جنّة
الرّضوان و عليه الثّناء فی فردوس الجنان*
ص ٢٦٤
حرم حضرت سلطان الشّهداء
و از جمله مهاجرات حرم حضرت سلطان
الشّهداء امة اللّه المحزونه فاطمه بيگم است * اين
ورقه مقدّسهء شجره الهيّه از بدايت جوانی در سبيل
الهی ببلايای نامتناهی گرفتار گشت * اوّل مصيبت
پدر پاک گهرش در اطراف بدشت بعد از مشقّتهای
عظيمه در بيابان در کاروانسرائی بزحمت بیپايانی
در غربت و کربت و ناتوانی وفات نمود و اين
مخدّره يتيم گشت * چندی گرفتار بود تا آنکه
بدرقه عنايت رسيد و در ظلّ عفّت و عصمت حضرت
سلطان الشّهداء در آمد و چون سلطان الشّهداء
ببهائی شهير آفاق و دلداده دلبر رحمانی و سر گشته
ص ٢٦٥
و سودائی بود و ناصر الدّين شاه در نهايت خونخواری و
اعداء در کمين بودند هر روز سعايتی مينمودند
و فتنه و آشوبی میانداختند * لهذا خاندان سلطان
الشّهداء روزی در حقّ او امين نبودند و هميشه
مترصّد شهادت او بودند و در نهايت اضطراب
ايّام بسر ميبردند * خاندان مشهور ببهائی اعدا
در نهايت ظلم و بيدادی حکومت در تعرّض
نامتناهی پادشاه اقليم در غايت خونخواری
ديگر معلوم است که اين خانواده ايّام را چگونه
بسر ميبردند هر روز صدائی بود هر دم ضوضائی
در هر نَفَس غوغائی * تا آنکه شهادت حضرت
سلطان الشّهداء بميان آمد حکومت چنان درندگی
ظاهر نمود که عالم انسانی بجزع و فزع آمد و جميع
اموال بتالان و تاراج رفت و آن خانواده به قوت ضروری محتاج شد *
فاطمه بيگم هر شب زار زار گريه مينمود
و تا بامداد همدم چشم اشکبار بود * چون نظر
ص ٢٦٦
باطفال مينمود از آتش حسرت مانند شمع ميگداخت
ولی بشکرانه حضرت پروردگار ميپرداخت که الحمد
للّه اين مصائب و نوائب در سبيل نيّر آفاق و در محبّت
کوکب اشراق است مظلوميّت خاندان حضرت
سيّد الشّهداء عليه السّلام را بخاطر ميآورد که بچه
مصائب شديده در راه خدا امتياز يافتند * چون
متذکّر ميشد قلبش پرواز مينمود که الحمد للّه ما نيز
با خاندان نبوّت همدم و همراز شديم * و چون
تضييق بر خاندان سلطان الشّهداء شديد بود لهذا
جمال مبارک امر بحضور آنان نمودند تا در سجن
اعظم در جوار موهبت کبری تلافی مافات گردد *
چندی در نهايت شکر و شادمانی در جوار رحمانی
زندگانی نمود و هر دم حمد و ستايش ربّانی بر زبان
ميراند با وجود آنکه سليل سلطان الشّهداء آقا ميرزا
عبدالحسين در سجن اعظم وفات نمود والدهاش
فاطمه بيگم در نهايت تسليم و رضا بود ابداً آه و فغان
ننمود و ماتم نگرفت و کلمه ئی متأثّرانه و متحسّرانه
ص ٢٦٧
بر زبان نراند *
اين امة اللّه بینهايت صبور و شکور و وقور
بود ولی بوقوع مصيبت کبری و رزيّه عظمی
صعود سراج ملأ اعلی صبر و قرار نماند اضطراب
و احتراق بدرجه ئی رسيد که دائماً مانند ماهی لب
تشنه بر روی خاک ميغلطيد و جميع اعضا
در اضطراب و انقلاب بود * عاقبت مقاومت
فراق نماند اطفال را وداع کرده بجوار رحمت
کبری صعود نمود و بظلّ عنايت حضرت
احديّت بشتافت و در بحر انوار مستغرق گشت*
عليها التّحيّة و الثّناء و عليها الرّحمة و البهاء و طيّب اللّه
ترابها بصيّب الرّحمة من السّماء و اکرم اللّه مثويها فی ظلّ سدرة المنتهی*
-------------------
ص ٢٦٨
ترجمه احوال شمس الضّحی
و از جمله مهاجرات و مجاورات والده حرم
سلطان الشّهداء امة اللّه المنجذبة بنفحات اللّه حضرت
خورشيد بيگم الملقّبه بشمس الضّحی است * اين امة
اللّه النّاطقه بنت عمّ حاجی سيّد محمّد باقر معروف است
که در اصفهان امير العلماء و شهير الآفاق بود * اين
امة اللّه المنجذبه در سنّ طفوليّت چون پدر و مادر
وفات نمودند در آغوش جدّهشان در سرای عالم
فائق مذکور و مجتهد مشهور تربيت شدند و در علوم
و فنون و معارف دينی تتبّع نمودند * و چون بسنّ
بلوغ رسيد اقتران بجناب آقا ميرزا هادی نهری نمود *
و چون هر دو از نفحات عرفان النّجم السّاطع و البارع
ص ٢٦٩
الصّادع حضرت حاجی سيّد کاظم رشتی مشام
معطّر داشتند لهذا با برادر آقا ميرزا هادی جناب
آقا ميرزا محمّد علی نهری بکربلا شتافتند و در مجلس
سيّد کاظم حاضر ميشدند و اقتباس انوار معارف
مينمودند * تا آنکه امة اللّه المنجذبه از مسائل الهيّه
و کتب سماويّه اطّلاع و در حقائق و معانی تتبّع تام
يافت و يک دختر و يک پسر سلاله يافتند * پسر
نامش سيّد علی و دختر نامش فاطمه بيگم که بعد از
بلوغ حرم حضرت سلطان الشّهدا گشت *
باری، آن کنيز نورانی الهی در کربلا بود که
ندای ربّ اعلی از شيراز بلند شد * فوراً فرياد بلی
برآورد امّا قرين محترم آقا ميرزا هادی نهری با برادر
بزرگوارش فوراً عازم شيراز شدند * زيرا اين دو
برادر در روضه سيّد الشّهداء عليه الصّلوة و السّلام
جمال مبارک نقطه اولی روحی له الفدا را مشاهده
نموده بودند و از آن شمائل نورانی و خصائل و فضائل
رحمانی حيران گشته بودند که اين شخص جليل
ص ٢٧٠
شبهه ئی نيست که رجل عظيم است لهذا بمجرّد استماع
نداء فرياد بلی برآوردند و بنار محبّت اللّه بر افروختند*
و همچنين هر روز در محلّ پر فيض مرحوم سيّد
صراحة ميشنيدند که ميفرمودند ظهور نزديک است
و مطلب بسيار دقيق و باريک کلّ بايد در تجسّس
و تفحّص باشند شايد حضرت موعود در بين خلق
حاضر و مشهود ولی کلّ غافل و محجوب چنانکه
در حديث اشاره بآن شده *
باری، آن دو برادر چون بايران رسيدند سفر
مکّه حضرت اعلی را شنيدند لهذا حضرت آقا
سيّد محمّد علی باصفهان رفتند و جناب آقا ميرزا
هادی بکربلا مراجعت کردند * امّا شمس الضّحی
در اين بين با امة اللّه ورقة الفردوس همشيرهء جناب
باب الباب آشنا گشتند و بواسطه ورقة الفردوس
ملاقات با جناب طاهره کردند و شب و روز در
نهايت الفت و محبّت و مؤانست بودند و بتبليغ مشغول
چون بدايت امر بود استيحاش ناس چندان نبود*
ص ٢٧١
از ملاقات حضرت طاهره انجذاب و اشتعالشان
بيشتر گشت و استفاضهء بيحدّ نمود *
سه سال در کربلا با حضرت طاهره معاشر
و مجالس بود شب و روز مانند دريا بنسائم رحمن
پر جوش و خروش و بلسان فصيح در گفتگو *
چون حضرت طاهره در کربلا شهرت يافت و امر
حضرت اعلی روحی له الفدا صيتش در جميع ايران
منتشر گشت علماء آخر الزّمان بر تکفير و تدمير
و تحقير قيام نمودند و فتوی بقتل عام دادند * از جمله
علماء سوء در کربلا جناب طاهره را تکفير نمودند
و چون گمان مينمودند که در خانه شمس الضّحی است
در خانه او ريختند و امة اللّه المنجذبه را احاطه کردند
و بسبّ و شتم و لعن پرداختند و زجر و آسيب شديد
وارد آوردند و کشان کشان از خانه ببازار بردند
و بچوب و سنگ و دشنام هجوم مينمودند * در اين اثنا
ابوی قرين محتر مشان حاجی سيّد مهدی رسيد
فرياد بر آورد که اين زن جناب طاهره نيست ولی
ص ٢٧٢
فرّاشان و چاوشان و نفير عام دست بر نداشتند و بر
اين مدّعا شاهدی خواستند * در بين اين ضوضاء
و غوغا شخصی فرياد بر آورد که قرّة العين را گرفتند
لهذا از شمس الضّحی دست برداشتند *
باری، در خانهء جناب طاهره مستحفظ
گذاشتند و دخول و خروج ممنوع بود و منتظر
اوامر از بغداد و اسلامبول بودند * چون انتظار
بطول انجاميد جناب طاهره از حکومت خواهش
نمودند که ما را بگذاريد خود ببغداد ميرويم و تسليم
صرف هستيم هر چه وارد گردد همان بهتر و خوشتر
است حکومت نيز اجازه داد لهذا جناب طاهره
و جناب ورقة الفردوس و والدهشان و جناب شمس
الضّحی از کربلا رو ببغداد حرکت کردند * ولی
عوام کالهوام تا مسافتی از دور سنگسار مينمودند *
چون ببغداد رسيدند در منزل جناب آقا شيخ محمّد
شبل والد جناب آقا محمّد مصطفی منزل کردند *
چون از کثرت مراوده عربده در محلّه افتاد از آنجا
ص ٢٧٣
بمنزل مخصوصی نقل و حرکت کردند و شب و روز
بتبليغ و اعلاء کلمة اللّه مشغول بودند و علماء و مشايخ
و ديگران حاضر ميشدند و سؤال و جواب مينمودند
لهذا در بغداد شهرت عجيب يافتند زيرا در ادقّ
مسائل الهيّه صحبت ميداشتند *
چون اين اخبار بديوان حکومت رسيد حضرت
طاهره را با شمس الضّحی و ورقة الفردوس بخانه مفتی
شهر بردند و مدّت سه ماه در خانهء او بودند تا
جواب از اسلامبول رسيد * و در ايّام اقامت در خانه
مفتی با مشاراليه در اکثر اوقات بمکالمه و مذاکره
مشغول بودند و اقامه براهين و حجّت قاطعه
مينمودند و تشريح مسائل الهيّه ميکردند و بحث از
حشر و نشر مينمودند و از حساب و ميزان سخن
ميراندند و بيان معضلات حقائق و معانی مينمودند*
و بعد پدر مفتی روزی وارد و بنهايت تعرّض و اطاله
لسان پرداخت مفتی از اين معامله قدری آزرده
گشت و بعذر خواهی پرداخت و گفت که جواب
ص ٢٧٤
شما از اسلامبول آمد پادشاه شما را مرخّص کرده
ولی بشرط آنکه از مملکت او خارج شويد* لهذا
صبحی از خانه مفتی بيرون آمده بحمّام رفتند و جناب
حاجی شيخ محمّد شبل و جناب شيخ سلطان عرب
تهيّه اسباب سفر ديدند و بعد از سه روز از بغداد
بيرون آمدند * يعنی جناب طاهره و جناب شمس
الضّحی و جناب ورقة الفردوس و والده آقا ميرزا
هادی و چند نفر از سادات يزدی از بغداد رو بايران
برون آمدند و مصارف طريق را جناب شيخ محمّد
متحمّل شد تا آنکه بکرمانشاه رسيدند * اين مخدّرات
در خانه ئی منزل نمودند و رجال در خانه ديگر
ولی تبليغ و تحقيق مستمرّ بود* و چون علماء مطّلع شدند
حکم باخراج دادند لهذا کدخدا با جمعی بخانه ريختند
و اسباب حضرات را تالان و تاراج نمودند
و در کجاوه بی روپوش نشاندند و از شهر
براندند تا بصحرائی رساندند * مکاريها حضرات را
بر روی خاک نهادند و دواب برداشتند و بردند
ص ٢٧٥
نه زاد و توشه ئی نه لانه و آشيانه ئی نه اسباب سفری *
جناب طاهره بوالی کرمانشاه نامه ئی مرقوم
نمودند که مسافر بوديم و ميهمان اکرموا الضّيف و لو
کان کافرا، آيا ميهمانرا تحقير و تدمير جائز و شايان؟
والی شهر حکم باعاده منهوبات نمود که آنچه تالان و
و تاراج نمودند دو باره ارجاع نمايند لهذا مکاريها
نيز از شهر آمدند و حضرات را سوار نموده بهمدان
وارد شدند * و در همدان نساء حتّی شاهزاده خانمها
هر روز می آمدند و ملاقات مينمودند دو ماه
در آنجا زيست نمودند * جناب طاهره در همدان
بعضی از همراهان را مرخّص نمودند تا مراجعت
ببغداد نمايند لکن بعضی ديگر تا قزوين مرافقت
نمودند* در بين راه سوارانی از منسوبين جناب طاهره
رسيدند يعنی برادرانشان گفتند که ما بامر و اراده
پدر آمدهايم تا او را تنها ببريم ولی جناب طاهره
قبول ننمودند لهذا مجتمعاً وارد قزوين شدند
جناب طاهره بخانه پدر رفتند و احباب
ص ٢٧٦
از سواره و پياده در کاروانسرائی منزل نمودند *
امّا جناب آقا ميرزا هادی قرين شمس الضّحی
بجهت تشرّف بحضور حضرت اعلی بماکو رفته بود
حين مراجعت در قزوين منتظر ورود شمس الضّحی
شد و چون وارد شدند با او باصفهان حرکت نمودند*
و چون باصفهان رسيدند جناب آقا ميرزا هادی سفر
ببدشت نمودند در بدشت و اطراف آن بدرجه ئی
اذيّت و جفا و مشقّت و ابتلا حتّی سنگساری ديدند
که در کاروانسرای خرابه ئی وفات نمودند و جناب
آقا ميرزا محمّد علی اخويشان در سر راه ايشان را
دفن نمودند * حضرت شمس الضّحی در اصفهان
ماندند ولی شب و روز بذکر حقّ مشغول بودند
و بتبليغ امر اللّه در بين نسآء مألوف بلسان فصيح
موفّق بودند و ببيان بديع مؤيّد در ميان اجلّاء
نساء در اصفهان بسيار محترم بودند و در زهد
و ورع و تقوی نزد کلّ مسلّم عفّت مجسّمه بود
و عصمت مشخّصه و شب و روز يا ترتيل
ص ٢٧٧
آيات مينمود يا تفسير آيات کتاب يا تشريح
غوامض مسائل الهيّه يا تبليغ امر اللّه و نشر نفحات قدسيّه *
لهذا حضرت سلطان الشّهداء روح المقرّبين له
الفدا بصهريّت او قيام نمودند و بصبيّه محترمشان
اقتران کردند * و چون در خانهء ايشان منزل
کردند و سرای حضرت سلطان الشّهداء شب و روز
مملو از آينده و رونده بود زيرا اجلّهء نساء از آشنا
و بيگانه و يار و اغيار مراوده مينمودند و شمس
الضّحی بنار محبّت اللّه افروخته و بنهايت انجذاب
در اعلاء کلمة اللّه ميکوشيد، اين بود که در ميان اغيار
بفاطمة الزّهراء بهائيان مشهور گشت *
حال بر اين منوال ميگذشت که رقشاء و ذئب
اتّفاق نمودند و فتوی بر قتل حضرت سلطان الشّهداء
دادند و با حاکم شهر همداستان شدند تا اموال بی
پايان بتالان و تاراج ببرند * شاه نيز با اين دو گراز
همراز گشت و هم آواز شد امر بسفک دم مطهّر
ص ٢٧٨
دو برادر حضرت سلطان الشّهداء و حضرت محبوب
الشّهداء داد بغتةً عوانان رقشاء و ذئب و فرّاشان
و چاوشان پر جفا هجوم نمودند و آن دو بزرگوار را
بسلاسل و اغلال بحبس خانه بردند و سرای سلطان
الشّهداء و محبوب الشّهداء را بتمامه تالان و تاراج
کردند حتّی باطفال شير خوار رحم ننمودند تا
توانستند بستگان و منسوبان آن دو نفس مقدّس را
طعن و لعن و سبّ و ضرب و اذيّت بیپايان نمودند *
ظلّ السّلطان در پاريس حکايت ميکرد و بقَسمهای
مؤکّده روايت مينمود که من آن دو سيّد
جليل را بکرّات و مرّات نصيحت نمودم ولی فائده
نبخشيد عاقبت شبانه آنان را خواستم و بالمشافهه
بنهايت الحاح پند و نصيحت دادم که حضرات سه
مرتبه است که شاه امر بقتل شما نموده و فرمان پياپی
رسيده حکم قطعی است چاره ئی ندارد مگر اينکه شما
در حضور علماء تبرّی نمائيد * در جواب گفتند
ص ٢٧٩
يا بهاء الابهی جانها فدا باد* عاقبت راضی شدم که
تبرّی ننمايند همين قدر بگويند که ما بهائی نيستيم
گفتم باين دو کلمه اکتفا مينمايم تا من اين را وسيله
نموده کيفيّت را بشاه نگارم تا سبب خلاصی و نجات
گردد * گفتند اين ممتنع است ما بهائی هستيم يا
بهاء الابهی تشنه شهادت کبری هستيم يا بهاء الابهی*
عاقبت تغيّر نمودم و بحدّت و شدّت خواستم که آنانرا
منحرف و منصرف نمايم ممکن نشد و فتوای
رقشاء و ذئب ضاری و حکم شاه مجری گشت *
باری، بعد از شهادت آنان پاپی شمس الضّحی
شدند آن امة اللّه المنجذبه مجبور بر اين شد که بخانه
برادر رود زيرا برادرشان هر چند مؤمن نبود ولی
در اصفهان مشهور بزهد و تقوی و علم و فضل و اعتکاف
و انزوا بود لهذا محلّ رسوخ و اعتماد و اعتقاد عموم ناس
گشت در خانهء برادر ماندند ولی حکومت پاپی بود
و در نهايت جستجو تا آنکه از او خبر يافت* حکومت
شمس الضّحی را خواست علماء سوء نيز با حکومت
ص ٢٨٠
همراز و همداستان شدند لهذا برادرشان مجبوراً او را
برداشته بخانهء حاکم رفتند خود در خارج و شمس
الضّحی را باندرون حاکم فرستادند* حاکم در دم
اندرون رسيد و شمس الضّحی را بزير لگد
بدرجه ئی کوبيد که نفَس منقطع شد و حاکم
فرياد بر آورد و بهمسر خويش خطاب کرد امير
زاده اميرزاده بيا و تماشای فاطمة الزّهرای بهائيان نما *
باری، زنها او را برداشته در اطاقی نهادند برادر
در بيرون سرای حيران عاقبت شفاعت کنان
بحاکم گفت که اين خواهر از شدّت ضرب بیجان
و روان گشته و وجودش در اينجا چه ثمر دارد اميد
حياتی نه لهذا مساعده فرمائيد که بخانه مراجعت دهم
در آنجا اگر از اين جهان در گذرد بهتر است اين سيّده
است از سلالهء طاهره است جرم و قصوری ندارد
مگر آنکه منسوب بداماد خويش است* حاکم گفت
اين از صناديد بهائيانست باز سبب هيجان گردد
ص ٢٨١
برادرشان گفت من تعهّد مينمايم که نفَسی بر نيارد
و يقين است بيشتر از چند روز بقائی نخواهد داشت
جسمی است بيجان و تنی است در نهايت ضعف
و نا توان و مورد صدمات بیپايان * چون آنشخص
بسيار محترم بود و محلّ اعتماد خاص و عام لهذا حاکم
او را بخشيد و بدست برادر بسپرد* چندی در آن
خانه بسر ميبرد و شب و روز ببکاء و ناله و فغان و ماتم
و عزا داری اوقات ميگذراند ولی نه برادر راحت
بود و نه عوانان دست بردار هر روز همهمه ئی بود
و هر وقت دمدمه ئی * برادرشان مصلحت در آن
ديد که او را بزيارت مشهد برد بلکه اين غوغا
و ضوضا بنشيند و ايشانرا بزيارت مشهد برد
و در جوار حضرت علی بن موسی الرّضا عليه السّلام
در خانه مُخلّا بطبع تنها منزل داد * چون برادر
بسيار زهد و تقوی داشت هر روز صبحی بزيارت
ميرفت و تا قريب ظهر بعبادت مشغول بود و همچنين
بعد از ظهر ببقعه مبارکه ميشتافت و تا شام بنماز
ص ٢٨٢
و اذکار ميپرداخت خانه خالی بود و همچنين
شمس الضّحی باين وسيله بنساء احباب راه يافت
و بنای مراوده گذاشت و چون نار محبّت اللّه
در قلب مشتعل بود تحمّل سکوت و صمت نداشت*
در وقتيکه برادر در خانه نبود مجلس گرم بود
نساء احباب ميرفتند و بيان بليغ و کلام فصيح ميشنيدند *
باری، با وجود آنکه در آن اوقات در مشهد
بینهايت سخت بود و ستمکاران پا پی و بمجرّد
آنکه احساس از نفسی مينمودند فوراً بقتل
ميپرداختند ابداً راحت و امان نبود لکن شمس
الضّحی را اختيار از دست رفته با وجود آن
بلايا بیمحابا خود را بآتش و دريا ميزد * برادر چون
با کسی معاشر نبود و بيخبر و روز و شب از خانه
بزيارت و از زيارت بخانه مراجعت ميکرد و کسی را
نميشناخت چونکه منزوی بود حتّی با نفسی مکالمه
نمينمود با وجود اين روزی ملتفت شد که در شهر
ص ٢٨٣
همهمه ايست و منجرّ بصدمه خواهد شد * از بسکه
ساکن و بیصدا بود تعرّض بخواهر ننمود بغتة او را
برداشت و مراجعت باصفهان کرد و در اصفهان نزد
صبيّهء خويش حرم سلطان الشّهداء فرستاد در خانهء خود منزل نداد *
باری، شمس الضّحی در اصفهان بود و در نطق
و بيان جسور و در نشر نفحات اللّه از سورت نار
محبّت اللّه هر طالبی می يافت بیمحابا زبان ميگشود*
چون ملحوظ بود که خاندان سلطان الشّهداء
دوباره در رنج و بلا افتند و در اصفهان در نهايت
زحمت و ابتلا هستند لهذا ارادهء مبارک بحضور
آنان بسجن اعظم صدور يافت * شمس الضّحی با حرم
سلطان الشّهداء و اطفال بارض مقدّس وارد شدند
و در نهايت روح و ريحان و سرور بیپايان اوقات
بسر ميبردند * تا آنکه سليل جليل حضرت سلطان
الشّهداء آقا ميرزا عبدالحسين از اثر شدّت صدمات
در اصفهان بمرض سل مبتلا شده در عکا فوت شد *
ص ٢٨٤
از وفات او شمس الضّحی بینهايت متأثّر و محزون
گرديد و بآتش فرقت و حسرت ميسوخت علی
الخصوص چون مصيبت کبری و رزيّه عظمی رخ
نمود بکلّی بنيان حياتش متزلزل گشت و شب
و روز چون شمع ميگداخت * عاقبت شمس الضّحی
بستری شد و اسير فراش گشت قوّه حرکت
نداشت با وجود اين دمی ساکن و ساکت نبود
يا از ايّام گذشته صحبت ميداشت و از وقايع امريّه
حکايت ميکرد يا ترتيل آيات بيّنات مينمود
يا بتضرّع و مناجات ميپرداخت * تا آنکه در سجن
اعظم بجهان الهی پرواز نمود و از اين ورطه خاک بجهان
پاک شتافت و از اين خاکدان رخت بربست
و بعالم انوار رحلت نمود * عليها التّحيّة و الثّناء و عليها
الرّحمة العظمی فی جوار ربّها الکبری *
ص ٢٨٥
هو اللّه
و انّک انت يا الهی تری فی جوار روضتک
الغنّاء و حوالی حديقتک الغلباء مجمع احبّائک و اجتماع
ارقّائک فی يوم من ايّام عيدک الرّضوان يوم السّعيد
الّذی فيه اشرقت بانوار تقديسک علی الممکنات
و اظهرت انوار توحيدک علی الآفاق و خرجت
من الزّوراء بقدرة و سلطنة احاطت الآفاق و عظمة
خرّت لها الوجوه و ذلّت لها الرّقاب و عنت لها الوجوه
و خضعت لها الاعناق * متذکّرين بذکرک منشرحين
الصّدر بانوار الطافک و منتعشين الرّوح بآثار
احسانک و ناطقين بالثّناء عليک و متوجّهين الی
ملکوتک و متضرّعين الی جبروتک * ليتذکّروا
بذکر امتک المقدّسة النّوراء و ورقة شجرة رحمانيّتک
الخضراء الحقيقة النّورانيّة و الکينونة المتضرّعة الرّحمانيّة
الّتی وُلدت فی حضن العرفان ورضعت من ثدی
ص ٢٨٦
الايقان و نشئت فی مهد الاطمينان وانتعشت فی
حجر محبّتک يا رحيم و يا رحمن و بلغت اشدّها فی
بيت انتشرت منها نفحات التّوحيد علی الآفاق
و اصابتها الضّرّاء و البأساء فی صغر سنّها فی سبيلک
يا وهّاب و تجرّعت کؤوس الاحزان و الآلام منذ
نعومة اظفارها حبّاً بجمالک يا غفّار * الهی انت تعلم
بلاياء الّتی احتملت بکل سرور فی سبيلک * و الرّزاياء
الّتی قابلتها بوجه طافح بالسّرور فی محبّتک* فکم من
ليال استراحت النّفوس فی مضاجعهم و هی تبتهل
و تتضرّع الی ملکوتک و کم من ايّام اطمئنّت عبادک
فی حصن امنک و امانک و هی مضطربة القلب
ممّا جری علی اصفيائک * فيا الهی مضت عليها ايّام
و اعوام کلّما اصبحت بکت علی مصائب ارقّائک و کلّما
امست ضجّت و صرخت و احترقت حزناً علی ما ورد
علی امنائک و قامت بجميع قوائها علی عبادتک
و التّضرّع الی سماء رحمتک و التّبتّل اليک و التّوکّل
عليک و ظهرت بإِزار التّقديس فی حلل التّنزيه
ص ٢٨٧
عن شئون خلقک الی أَن دخلت فی ظلّ عصمة عبدک
الّذی اکرمت عليه بمواهبک الکبری و اظهرت
فيه آثار رحمتک العظمی و نوّرت وجهه بنور البقاء
فی ملکوتک الابهی و اسکنته فی نزل اللّقاء فی
الملأ الاعلی و رزقته کلّ الموائد و الآلاء و لقّبته
بسلطان الشّهداء فعاشت اعواماً فی حمی ذلک النّور
المبين و خدمت بروحها عتبتک المقدّسة النّوراء بما
کانت تهيّأ الموائد و المنازل و المضاجع لعموم احبّائک
و ليس لها سرور الّا ذلک فخضعت و خشعت و بخعت
لکلّ امة من امائک و خدمتها بروحها و ذاتها و کينونتها
حبّاً بجمالک و طلباً لرضائک* الی أَن اشتهر بيتها باسمک
و شاع صيت قرينها بنسبته اليک و اهتزّت و ربت
ارض الصّاد بنزول ذلک الفيض المدرار من ذلک
الجليل المغوار و انبتت رياحين معرفتک و اوراد
موهبتک و اهتدی جمّ غفير الی معين رحمانيّتک* فقاموا
عليه جهلاء خلقک و الزّنماء من بريّتک و افتوا بقتله
ظلما و عدوانا و سفکوا دمه الطّاهر جوراً و اعتسافاً*
ص ٢٨٨
و ذلک الرّجل الجليل يناجيک تحت اهتزاز السّيف و يقول
لک الحمد يا الهی علی ما وفّقتنی علی هذا الفضل المشهود
فی اليوم الموعود و احمرّت الغبراء بثاری فی سبيلک
و انبتت بازهار حمراء* لک الفضل و لک الجود علی
هذه الموهبة الّتی کانت اعظم آمالی فی حيّز الوجود
و لک الشّکر بما وفّقتنی و ايّدتنی و سقيتنی هذا الکأس
الّذی مزاجها کافور فی يوم الظّهور عن يد ساقی
الشّهادة الکبری فی محفل الحبور انّک انت المعطی الکريم الوهّاب*
و بعد ما قتلوا اغاروا الی بيته المعمور و هجموا
هجوم الذّئاب الکاسرة و السّباع الضّارية و نهبوا
الاموال و سلبوا الامتعة و الحلی و الحطام فکانت هی
مع افلاذ کبدها فی خطر عظيم* و کان هذا الهجوم
الشّديد عند انتشار نبأ قتل الشّهيد فضجّ الاطفال
و ارتعب قلوب الاولاد و بکوا و صرخوا و ارتفع
العويل من ضواحی ذلک البيت الجليل فلم يرث لهم
احد و لا ترقّ لهم نفس بل زادوا الظّلمة طغيانا و اشتدّ
ص ٢٨٩
جحيم الاعتساف نيرانا فما ابقوا من عذاب الّا اجروه
و ما بقی من عقاب الّا نفذوه و بقت هذه الورقة
المبارکة مع اطفالها تحت سلطة الظّالمين و تعرّض
الغافلين بلا ناصر و معين * و قضت ايّامها و انيسها
بکائها و جليسها ضجيجها و قرينها احزانها و خدينها
آلامها و ما وهنت يا الهی مع کلّ هذه الآلام فی
حبّک و لا فترت يا محبوبی مع هذه الاحزان فی امرک*
فتتابعت عليها المصائب و الرّزايا و ترادفت عليها
المحن و البلايا و تحمّلت و صبرت و شکرت و حمدت
علی هذه المحنة العظمی و عدّتها انّها هی المنحة الکبری
يا ذا الاسماء الحسنی * ثمّ ترکت وطنها و راحتها
و مسکنها و مأويها و طارت کالطّيور مع افراخها الی
هذه الارض المقدّسة النّوراء حتّی تعشّش فی
اوکارها و تذکرک کالطّيور بالحانها و تشتغل بحبّک
بجميع قويها و خدمتک بقلبها و روحها و کينونتها*
و خضعت لکلّ امة من امائک و خشعت لکلّ
ورقة من ورقات حديقة امرک و انقطعت عن
ص ٢٩٠
دونک و تذکّرت بذکرک و کان يرتفع ضجيجها
فی الاسحار و صوت مناجاتها فی جنح اللّيالی
و رابعة النّهار الی أَن رجعت اليک و طارت الی ملکوتک
و التجأت الی عتبة رحمانيّتک و صعدت الی افق
صمدانيّتک * ای ربّ اجبها بمشاهده لقائک و ارزقها
من مائدة بقائک و اسکنها فی جوارک و ارزقها
ما تحبّ و ترضی فی حديقة قدسک و اکرم مثواها
و ظلّل عليها بسدرة رحمانيّتک و ادخلها فی خيام ربّانيّتک
و اجعلها آية من آياتک و نوراً من انوارک
انّک انت المکرم المعطی الغفور الرّحيم *
---------------
ص ٢٩١
جناب طاهره
هواللّه
و از جمله نساء طاهرات و آيات باهرات قبسه
نار محبّت اللّه و سراج موهبت اللّه جناب طاهره است*
اسم مبارکش امّ سلمه بود صبيّهء حاجی ملّا صالح
مجتهد قزوينی برادر زاده ملّا تقی امام جمعه قزوين
و اقتران بملّا محمّد پسر حاجی ملّا تقی نمودند و سه اولاد
از ايشان تولّد يافت دو اولاد ذکور و يک دختر ولی
هر سه محروم از موهبت مادر *
خلاصه در سنّ طفوليت پدر معلّمی تعيين
نمود و بتحصيل علوم و فنون پرداختند و در علوم
ادبی نهايت مهارت يافتند بدرجه ئی که والدشان
افسوس ميخورد که اگر اين دختر پسر بود خاندان
ص ٢٩٢
مرا روشن مينمود و جانشين من ميگشت *
روزی جناب طاهره بخانهء پسر خاله ملّا جواد
مهمان گشتند در کتابخانه ملّا جواد جزوه ئی از
تأليفات حضرت شيخ احمد احسائی يافت جناب
طاهره بيانات را بسيار پسنديد و خواست که با خود
بخانه برد ولی ملّا جواد استيحاش مينمايد که پدر شما
حاجی ملّا صالح دشمن نورين نيّرين شيخ احمد و آقا
سيّد کاظم است اگر استشمام نمايد که نفحه ئی از گلشن
معانی و رسائل آن دو بزرگوار بمشام شما رسيده
قصد جان من نمايد و شما را نيز مغضوب نمايد * در جواب
جناب طاهره ميگويد که من مدّتی بود تشنه اين
جام بودم و طالب اين معانی و بيانات شما از اينگونه
تأليف هر چه داريد بدهيد و لو پدر متغيّر گردد لهذا
ملّا جواد تأليف حضرت شيخ و حضرت سيّد را از برای او ميفرستد*
شبی جناب طاهره در کتابخانه نزد پدر رفته
و از مطالب و مسائل شيخ مرحوم صحبت ميدارد *
ص ٢٩٣
بمجرّد احساس که دختر از مطالب شيخ با خبر است
زبان شتم ميگشايد که ميرزا جواد ترا گمراه نموده*
در جواب ميگويد که من از تأليف شيخ مرحوم اين
عالم ربّانی معانی نامتناهی استنباط نمودم و جميع
مضامين مستند بروايات از ائمّه اطهار است شما خود را
عالم ربّانی ميناميد و همچنين عموی محترم خود را
فاضل و مظهر تقوای الهی ميدانيد و حال آنکه اثری از آن صفات مشهود نه*
باری، مدّتی با پدر در مسائل قيامت و حشر
و نشر و بعث و معراج و وعيد و وعود و ظهور حضرت
موعود مباحثه مينمود ولی پدر از عدم برهان
بسبّ و لعن ميپرداخت * تا آنکه شبی جناب طاهره
در اثبات مدّعای خويش حديثی از حضرت جعفر
صادق عليه السّلام روايت نمود چون حديث
برهان مدّعای او بود پدر بسخريّه و استهزا پرداخت*
گفت ای پدر اين بيان جعفر صادق عليه السّلام
است، چگونه شما استيحاش نموديد و سخريّه مينمائيد؟
ص ٢٩٤
من بعد ديگر با پدر مذاکره و مجادله ننمود خفيّاً
بحضرت سيّد مرحوم مکاتبه ميکرد و در حلّ مسائل
معضلهء الهيّه مخابره مينمود * اين بود که سيّد مرحوم
لقب قرّة العين باو دادند و فرمودند بحقيقت مسائل
شيخ مرحوم قرّة العين پی برده * و امّا لقب طاهره
اوّل در بدشت واقع گشت و حضرت اعلی اين
لقب را تصويب و تصديق نمودند و در الواح مرقوم گشت *
باری، جناب طاهره بجوش و خروش آمد
و بجهت تشرّف بحضور حاجی سيّد کاظم رشتی توجّه
بکربلا نمود ولی قبل از وصول بده روز پيش حضرت
سيّد صعود بملأ اعلی نمود لهذا ملاقات تحقّق نيافت *
امّا حضرت سيّد مرحوم پيش از عروج تلامذهء
خويش را بشارت بظهور موعود ميدادند و ميفرمودند
برويد و آقای خويش را تحرّی نمائيد. از اجلّه
تلامذهء ايشان رفتند و در مسجد کوفه معتکف
گشتند و برياضت مشغول شدند و بعضی در کربلا
ص ٢٩٥
مترصّد بودند *
از جمله جناب طاهره روز بصيام و رياضات
و شب بتهجّد و مناجات مشغول بود * تا آنکه شبی
در وقت سحر سر ببالين نهاده از اينجهان بيخبر شد
و رؤيای صادقه ديد* در رؤيا ملاحظه نمود که سيّد
جوانی عمامه سبز بر سر و عبای سياه در بر دارد پای
مبارکش از زمين مرتفع است در اوج هوا ايستاده
و نماز ميگذارد در قنوت آياتی تلاوت مينمايد *
جناب طاهره يک آيه از آن آيات را حفظ مينمايد
و در کتابچه خويش مينگارد * چون حضرت اعلی
ظهور فرمودند و نخستين کتاب احسن القصص منتشر
شد روزی در جزوه احسن القصص جناب
طاهره ملاحظه مينمود آن آيه محفوظه را آنجا يافت
فوراً بشکرانه پرداخت و بسجود افتاد و يقين نمود که اين ظهور حقّ است *
باری، اين بشارت در کربلا بايشان رسيد
مشغول تبليغ شدند و احسن القصص را ترجمه
ص ٢٩٦
و تفسير مينمودند و بتأليف فارسی و عربی ميپرداختند
و اشعار و غزليّاتی انشا مينمودند و در نهايت خضوع
و خشوع بعبادات ميپرداختند حتّی از مستحبّات چيزی
فرو نميگذاشتند * چون اين خبر بعلماء سوء در کربلا
وصول يافت که اين زن ناس را بامر جديد دعوت
مينمايد و در جمعی سرايت نموده علماء بحکومت شکايت
نمودند * مختصر اينست که اين شکايت منتهی بآن
شد که تعرّضات شديده مجری گشت و بشکرانه
آن مصائب و بلايا پرداختند* حکومت چون بجستجو
پرداخت اوّل گمان نمودند که جناب شمس الضّحی
جناب طاهره است تعرّض باو نمودند * ولی چون
عوانان مطّلع شدند که جناب طاهره را گرفتهاند
لذا شمس الضّحی را رها نمودند زيرا جناب طاهره
بجهت حکومت پيام فرستاد که من حاضرم شما
ديگری را تعرّض ننمائيد *حکومت خانه ايشانرا
در تحت ترصّد گرفت و ببغداد نوشت تا دستور
العمل دهند که چه نوع معامله گردد مستحفظين
ص ٢٩٧
سه ماه اطراف خانه را احاطه نمودند و بکلّی مراوده را
قطع کردند * چون از برای حکومت جواب از
بغداد تأخير افتاد جناب طاهره بحکومت مراجعت
نمودند که چون خبری از بغداد و اسلامبول نرسيده
ما خود ببغداد ميرويم و منتظر جواب اسلامبول
ميگرديم * حکومت اجازه داد جناب طاهره با شمس
الضّحی و ورقة الفردوس همشيرهء جناب باب الباب
و والده ورقة الفردوس عازم بغداد شدند در بغداد
در خانه جناب آقا شيخ محمّد والد جليل آقا محمّد مصطفی
شرف نزول فرمودند * چون مراودهء ناس تکثّر
يافت منزل را تغيير دادند و شب و روز بتبليغ پرداختند
و مراوده و معاشرت با اهالی بغداد مينمودند * لهذا
در بغداد شهرت يافتند و ولوله در شهر افتاد و جناب
طاهره با علمای کاظمين مخابره مينمودند و اتمام حجّت
ميکردند هر يک حاضر ميشد براهين قاطعه اقامه
مينمودند * عاقبت بعلمای شيعه خبر فرستادند که
اگر قانع باين براهين قاطعه نيستيد با شما مباهله مينمايم
ص ٢٩٨
فزع و جزع از علماء برخاست حکومت مجبور بر آن
گرديد که ايشانرا با نساء ديگر بخانه مفتی بغداد
ابن آلوسی فرستاد سه ماه در خانهء مفتی بودند و منتظر
امر و خبر از اسلامبول ابن آلوسی بمباحثات علميّه
ميپرداخت و سؤال و جواب ميکرد و اظهار استيحاش نمينمود *
روزی ابن آلوسی حکايت رؤيائی از خويش
نمود و خواهش تعبير کرد گفت در عالم رؤيا ديدم
که علمای شيعه در ضريح مطهّر سيّد الشّهداء
وارد گشتند و ضريح را برداشتند و قبر منوّر را نبش
نمودند جسد مطهّر نمودار شد خواستند هيکل مبارک را
بردارند من خود را بر جسد منوّر انداختم ممانعت
نمودم * جناب طاهره گفتند تعبير خواب اينست
که شما مرا از دست علمای شيعه رهائی ميدهيد *
ابن آلوسی گفت من نيز چنين تعبير نمودم * و ابن
آلوسی چون جناب طاهره را مطّلع بر مسائل علميّه
و شواهد تفسيريّه ديد اغلب اوقات به سؤال و جواب
ص ٢٩٩
ميپرداخت و از حشر و نشر و ميزان و صراط و مسائل
ديگر مذاکره مينمود و استيحاش نميکرد * ولی شبی
پدر ابن آلوسی بخانه پسر آمد با جناب طاهره
ملاقات نمود بدون تأمّل و سؤال بسبّ و لعن
پرداخت و بشتم و طعن زبان بگشاد و شرم و خجلت
نداشت* ابن آلوسی بخجلت افتاد و زبان بمعذرت
گشاد و گفت که جواب از اسلامبول آمد
پادشاه شما را امر به رهائی کردند ولی بشرط آنکه
در ممالک عثمانی نمانيد لهذا فردا برويد و تهيّهء
اسباب سفر بنمائيد و بخارج مملکت بشتابيد* لهذا
جناب طاهره با نساء ديگر از خانه مفتی برون
آمدند و تهيّهء اسباب سفر کردند و از بغداد برون آمدند*
وقت برون آمدن از بغداد جمعی از احبّای عرب
مسلّح پياده همراه گشتند از جمله جناب شيخ
سلطان و جناب شيخ محمّد و سليل جليلشان آقا محمّد
مصطفی و شيخ صالح اين چند نفر سوار بودند و جميع
مصارفات را جناب شيخ متحمّل بودند تا وارد
ص ٣٠٠
کرمانشاه شدند نساء در خانه ئی و رجال در خانه
ديگر منزل نمودند و اهل شهر متمادياً حاضر ميشدند
و از مطالب جديده اطّلاع می يافتند * در کرمانشاه
نيز علماء بهيجان آمدند و حکم باخراج نمودند *
لهذا کدخدای محلّه با جمعی هجوم بخانه نمودند
و آنچه را که موجود بود تالان و تاراج نمودند
و در کجاوه بدون روپوش نشاندند و از شهر
براندند تا آنکه بصحرائی رسيدند اسيرانرا
پياده نمودند و مکاريها حيوانات خود را برداشته
بشهر عودت کردند * اين اسرا بدون زاد و راحله
در آن بيابان بیسر و سامان شدند*
جناب طاهره نامه ئی بامير کشور نوشت که
ای حاکم عادل ما ميهمان شما بوديم، آيا بميهمان چنين
رفتار سزاوار است؟ چون نامه را بحاکم کرمانشاه
رسانيدند حاکم گفت من از اين ستم و جفا خبری
ندارم اين فتنه را علماء بر پا نمودهاند و حکم قطعی
داد که کدخدا اسبابی را که يغما شده اعاده نمايد
ص ٣٠١
کدخدا اسباب منهوبه را برده تسليم داد و مکاريها
از شهر آمده سوار شدند و روانه گشتند و بهمدان
رسيدند و در آن شهر بايشان بسيار خوش گذشت
و اجلّهء نساء شهر حتّی شاهزادگان نزد جناب طاهره
می آمدند و استقاضه از بيانات ايشان مينمودند *
در همدان جمعی از همراهان را مرخّص ببغداد نمودند
و بعضی را بقزوين همراه آوردند از آن جمله شمس
الضّحی و شيخ صالح را* سوارانی در بين راه از منسوبان
جناب طاهره از قزوين رسيدند و خواستند او را
تنها بخانه ببرند جناب طاهره قبول ننمودند که اينها با منند*
باری، باين ترتيب بقزوين وارد شدند جناب
طاهره بخانه پدر رفتند و اعراب که همراه بودند
در کاروانسرا محلّی گزيدند * و جناب طاهره
از خانه پدر بخانه برادر شتافتند و با نساء اعيان
ملاقات مينمودند * تا آنکه قتل ملّا تقی وقوع يافت
جميع بابيان قزوين را گرفته چند نفر را بطهران
ص ٣٠٢
فرستادند و از طهران رجوع بقزوين دادند و شهيد
کردند * و سبب قتل حاجی ملّا تقی اين شد که آن
ظالم جهول روزی بر فراز منبر زبان بطعن و لعن
بشيخ جليل اکبر گشود يعنی حضرت شيخ احمد
احسائی ولی با نهايت بيحيائی که او آتش اين فتنه بر
افروخت و جهانی را بزحمت و آزمايش انداخت
بصوت جَهوَريّ شتائم بسيار رکيکه بر زبان راند *
شخصی از اهل شيراز از مبتدئين حاضر مجلس بود
تحمّل طعن و لعن شيخ ننمود شبانه بمسجد رفت
و نيزکی در دهن ملّا تقی مذکور زد و خود فرار
کرد * صبحی احبّا را گرفتند و نهايت شکنجه و زجر
مجری داشتند ولی کلّ مظلوم و بيخبر تحقيقی نيز
در ميان نبود * آنچه گفتند ما از اين واقعه بيخبريم
پذيرفته نشد * بعد از چند روز شخص قاتل بپای
خود نزد حکومت حاضر شد و گفت من قاتلم و سبب
قتل شتم و لعن بر شيخ احمد احسائی مرحوم حال
خود را تسليم ميکنم تا اين بيگناهان رهائی يابند او را
ص ٣٠٣
نيز گرفتند و اسير کند و زنجير شد و با ديگران
در زير سلاسل و اغلال روانه طهران نمودند *
در طهران ملاحظه کرد که با وجود اقرار
و اعتراف ديگران رهائی نيافتند شبانه از زندان
فرار نمود و بخانهء دردانه صدف محبّت اللّه و گوهر
يگانهء درج وفا و کوکب درخشندهء برج فدا حضرت
رضا خان پسر مير آخور محمّد شاه محمّد خان وارد
گشت و در آنجا بعد از چند روز اقامت خفيّاً
فراراً با رضا خان همعنان بقلعه مازندران شتافتند*
از طرف محمّد خان سوارانی چند بهر طرف بتاختند
و آنچه جستجو نمودند نيافتند * آن دو سوار بقلعه
طبرسی وارد و جام شهادت کبری نوشيدند * امّا
احبّای ديگر که در طهران در زندان بودند چند
نفر آنان را بقزوين فرستادند و شهيد نمودند*
روزی صاحب ديوان ميرزا شفيع شخص قاتل را
احضار نمود گفت ای جناب شما يا اهل طريقتيد
يا اهل شريعت اگر متمسّک بشريعتيد، چرا چنين
ص ٣٠٤
مجتهد پر فضيلت را چنين زخمی بدهان زديد؟ و اگر
اهل طريقتيد از شروط طريقت عدم اذيّت است،
پس چگونه بقتل عالم پر حميّت پرداختيد؟ در جواب
گفت: جناب صاحب ديوان يک حقيقتی نيز داريم
بنده بحقيقت جزای عمل او را دادم *
باری، اين وقايع پيش از ظهور و وضوح حقيقت
امر رخ داد زيرا کسی نميدانست که ظهور حضرت
اعلی روحی له الفدا منتهی بظهور جمال مبارک گردد
و اساس انتقام از بنيان برافتد و إِن تُقتلوا خير من أَن
تَقتلوا اساس شريعت اللّه گردد بنياد نزاع و جدال
بر افتد و بنيان حرب و قتال ويران گردد در آن
اوقات چنين وقايع رخ ميداد * ولی الحمد للّه بظهور
جمال مبارک چنان نور صلح و سلام درخشيد
و مظلوميّت کبری بميان آمد که در يزد رجال و نساء
و اطفال هدف تير و عرضه شمشير گشتند سروران
و علماء سوء و پيروان بالاتّفاق هجوم بر مظلومان نمودند
و بسفک دماء ستمديدگان پرداختند حتّی مخدّرات را
ص ٣٠٥
شرحه شرحه نمودند و يتيمان ستمديده را بخنجر جفا
حنجر بريدند تنهای پاره پاره را آتش زدند * با وجود
اين نفسی از احبّای الهی دست نگشاد بلکه بعضی
از شهيدان دشت بلا و همعنان شهدای کربلا چون
قاتل را بسيف شاهر مهاجم ديد نبات در دهن او
گذاشت و گفت با مذاق شيرين بقتل اين مسکين
پرداز زيرا اين مقام فداست و اين شهادت کبری و مرا آرزوی بی منتهی *
باری، بر سر مطلب رويم، جناب طاهره در قزوين
بعد از قتل عموی بيدين در نهايت سختی افتاد محزون
و مسجون و از وقايع مؤلمه دلخون بود و از هر طرف
نگهبان و عوانان و فرّاشان و چاووشان مواظب بودند *
او در اين حالت بود که جمال مبارک از طهران آقا
هادی قزوينی زوج خاتون جان مشهور را فرستادند
جناب طاهره را بحسن تدبير از آن دار و گير رهانيده
شبانه بطهران رسانيدند وارد بسرای مبارک گشتند
و در بالا خانه منزل نمودند* خبر بطهران رسيد حکومت
ص ٣٠٦
در نهايت جستجو بود و در هر کوی گفتگو با وجود
اين در خانه متّصلا ياران می آمدند جناب طاهره
در پس پرده بودند با آنان صحبت ميکردند *
روزی جناب آقا سيّد يحيای وحيد شخص
فريد روح المقرّبين له الفدا حاضر شدند و در بيرون
نشسته جناب طاهره ورای پرده نشسته و من طفل
بودم و در دامن او نشسته بودم* جناب وحيد آيات
و احاديثی نظير درّ فريد از دهان می افشاند آيات
و احاديث بسيار در اثبات اين امر روايت فرمود*
بغتة طاهره بهيجان آمد گفت يا يحيی فأت بعمل
إِن کنت ذا علم رشيد، حالا وقت نقل روايات
نيست وقت آيات بيّناتست وقت استقامت است
وقت هتک استار اوهام است وقت اعلاء کلمة اللّه
است وقت جانفشانی در سبيل اللّه است عمل لازم
است عمل * باری، جمال مبارک طاهره را با تهيّه
و تدارک مفصّل از خدم و حشم ببدشت فرستادند
بعد از چند روز رکاب مبارک نيز به آن سمت حرکت
ص ٣٠٧
نمود* در بدشت ميدانی در وسط آب روان از يمين
و يسار و خلف سه باغ غبطه روضه جنان * در باغی
جناب قدّوس روح المقرّبين له الفداء مخفيّاً منزل
داشتند و در باغی ديگر جناب طاهره مأوی
داشتند و در باغی ديگر جمال مبارک در خيمه
و خرگاه تشريف داشتند و در بين ميدان واقع
در وسط احبّا خيمه زده بودند * در شبها جمال مبارک
و جناب قدّوس و طاهره ملاقات مينمودند * هنوز قائميّت
حضرت اعلی اعلان نشده بود جمال مبارک با جناب
قدّوس قرار بر اعلان ظهور کلّی و فسخ و نسخ شرايع
دادند * بعد روزی جمال مبارک را حکمةً نقاهتی عارض
يعنی نقاهت عين حکمت بود * جناب قدّوس بغتةً واضح
و آشکار از باغ بيرون آمدند و بخيمهء مبارک شتافتند*
طاهره خبر فرستاد که چون جمال مبارک نقاهت دارند
رجا دارم باين باغ تشريف بياورند * در جواب فرمودند
اين باغ بهتر است شما حاضر شويد * طاهره بیپرده از باغ
برون آمد بخيمه مبارک شتافت ولی فرياد کنان اين نقره
ص ٣٠٨
ناقور است اين نفخه صور است، اعلان ظهور کلّی شد جميع
حاضرين پريشان شدند که چگونه نسخ شرايع شد
و اين زن چگونه بیپرده برون آمد * بعد جمال
مبارک فرمودند سوره واقعه را بخوانيد * قاری سوره
اذا وقعت الواقعه را تلاوت نمود اعلان دوره جديد
شد و ظهور قيامت کبری گرديد * ولی جميع اصحاب اوّل
همه فرار کردند بعضی بکلّی منصرف شدند و بعضی در
شکّ و شبهه افتادند بعضی بعد از تردّد دو باره بحضور آمدند*
باری، بدشت بهم خورد ولی اعلان ظهور کلّی گشت بعد
جناب قدّوس بقلعه طبرسی شتافتند و جمال مبارک با تهيّه
و تدارک مکمّل سفر نيالا فرمودند تا از آنجا شبانه باردو بزنند
و داخل قلعه طبرسی شوند* اين بود که ميرزا تقی حاکم آمل
باخبر شد و با هفتصد تفنگچی به نيالا رسيد شبانه محاصره
کرد و جمال مبارک را با يازده سوار بآمل رجوع داد و آن
بلايا و مصائب که از پيش ذکر شد رخ داد *
امّا طاهره بعد از پريشانی بدشت گير کرد او را در تحت
نگهبانی عوانان بطهران فرستادند و در طهران
ص ٣٠٩
در خانهء محمود خان کلانتر مسجون شد ولی مشتعل
بود منجذب بود ابداً سکون و قرار نداشت * زنان
شهر ببهانه ميرفتند و استماع کلام و بيان او مينمودند*
از قضای اتّفاق در خانهء کلانتر جشنی واقع گشت
و بزمی آراسته شد سور پسر کلانتر بر پا گشت زنهای
محترمهء شهر از شاهزادگان و نساء وزراء و بزرگان
بدعوت حاضر ميشدند * بزم مزيّن جشن مکمّل
بود ساز و آواز چنگ و چغانه و ترانه روز و شبانه
مستمع بود ولی طاهره بصحبت پرداخت چنان
زنانرا جذب نمود که تار و طنبور را گذاشتند
و عيش و طرب را فراموش نمودند در پيرامون او
جمع شده گوش بکلام شيرين او ميدادند* بر
اينحالت مظلوم و مسجون ماند تا آنکه حکايت
شاه واقع شد فرمان بقتل او صادر بعنوان خانهء
صدر اعظم او را از خانهء کلانتر برون آوردند دست
و روی بشست و لباس در نهايت تزيين بپوشيد
عطر و گلاب استعمال نمود و از خانه برون آمد* او را
ص ٣١٠
بباغی بردند مير غضبان در قتلش ترديد و ابا نمودند
غلامی سياه يافتند در حال مستی آن سياه رو سياه دل
سياه خو دستمالی در فم مبارکش فرو برد و مخنوق
نمود بعد جسد مطهّرش را در آن باغ بچاهی انداختند
و خاک و سنگ روی آن ريختند * ولی او بنهايت
بشاشت و غايت مسرّت مستبشر ببشارات کبری
متوجّه بملکوت اعلی جان فدا فرمود* عليها التّحيّة و الثّناء
و طابت تربتها بطبقات نور نزلت من السّماء *
******************
******
***
پايان
ص ٣١١
هو اللّه
از عنايات خفيّهء الهيّه و تأييدات غيبيّهء ملکوتيّه
اين بنده آستان ربّ البريّه موفّق بطبع اين کتاب
مستطاب گرديد. و چون تشنگان زلال معارف
روحانيّه از هر صنف و طبقه بعدد غير محدود موجود
و طالبان اطّلاع مسائل امريّه از هر حزب و طائفه
جميّعت لانهايه مشهود اميد است که من بعد نيز با
سائر ناشرين آثار و مقدمين بر اين کار دست اخوّت
و اتّحاد بهم داده در طبع اوراق امريّه و کتب مقدّسه
بکوشيم و از برای سهولت ترويج و تعميم به هديه های
مناسب و قليلی که تحصيلش در خور استطاعت
و قوّه هر طالبی باشد بمعرض افکار عمومی گذاريم
و همه را مسرور و مطّلع سازيم. و از مطالعه کنند گان
اين کتاب مستطاب خواهشمندم که از جهت طبع و کاغذ
آن معذورم فرمايند زيرا بهتر از اين ميسّر و ممکن نشد*
)بنده بندگان آستانش محمّد حسين کهربائی يزدی )
ص 312
فهرست اسامی
صفحه
5 جناب نبيل اکبر آقا محمّد قائنی
13 حضرت اسم الله الاصدق
19 حضرت ملّا علی اکبر
26 حضرت شيخ سلمان
31 حضرت افنان سدرهء مبارکه جناب آقا ميرزا محمّد علی
39 حضرت حاجی ميرزا حسن افنان
43 آقا محمّد علی اصفهانی
47 جناب آقا عبد الصّالح باغبان
52 جناب استاد اسمعيل
57 جناب نبيل زرندی
63 جناب درويش صدق علی
67 آقا ميرزا محمود و آقا رضا
72 جناب پدر جان قزوينی
ص 313
صفحه
73 جناب آقا شيخ صادق يزدی
75 جناب شاه محمّد امين
79 جناب مشهدی فتّاح
81 جناب نبيل قائن
89 جناب آقا سيّد محمّد تقی منشادی
93 جناب آقا محمّد علی صبّاغ يزدی
96 جناب آقا عبد الغفّار
99 جناب آقا علی نجف آبادی
101 جناب مشهدی حسين و مشهدی محمّد آذربايجانی
104 جناب حاجی عبدالرّحيم يزدی
108 جناب حاجی عبدالله نجف آبادی
109 جناب آقا محمّد هادی صحّاف
113 جناب آقا ميرزا محمّد قلی
116 جناب باقر و جناب استاد احمد
118 جناب آقا محمّد حناساب
ص 314
120 جناب حاجی فرج الله تفريشی
122 جناب آقا ابراهيم اصفهانی و اخوان
128 جناب آقا محمّد ابراهيم الملقّب بمنصور
130 جناب آقا زين العابدين يزدی
132 جناب حاجی مهدی يزدی
135 حضرت کليم يعنی جناب آقا موسی
142 جناب حاجی محمّد خان
146 جناب آقا ابراهيم امير
148 جناب آقا ميرزا مهدی کاشانی
152 جناب مشکين قلم
158 استاد علی اکبر نجّار
160 جناب آقا شيخ علی اکبر مازگانی
163 جناب آقا ميرزا محمّد خادم مسافر خانه
166 جناب آقا ميرزا محمّد وکيل
180 جناب حاجی محمّد رضای شيرازی
183 جناب حسين افندی تبريزی
ص 315
185 جناب آقا جمشيد گرجی
188 جناب حاجی جعفر تبريزی و اخوان
194 حضرت حاجی ميرزا محمّد تقی افنان
199 جناب آقا عبد الله بغدادی
202 حضرت آقا محمّد مصطفی بغدادی
206 جناب سليمان خان تنکابنی
213 جناب آقا عبدالرّحيم مسگر
215 جناب آقا محمّد ابراهيم تبريزی
216 جناب آقا محمّد علی اردکانی
218 حاجی آقای تبريزی
220 جناب استاد غلامعلی نجّار
222 جناب منيب
227 جناب آقا ميرزا مصطفی نراقی
230 جناب زين المقرّبين
236 جناب عظيم تفريشی
239 جناب آقا ميرزا جعفر يزدی
ص 316
243 جناب حسين آقا تبريزی
246 جناب حاجی علی عسکر تبريزی
251 جناب آقا علی قزوينی
256 جناب آقا محمّد باقر و آقا محمّد اسمعيل
261 جناب آقا ابوالقاسم سلطان آبادی
262 جناب آقا فرج
264 حرم حضرت سلطان الشّهداء
268 ترجمهء احوال شمس الضّحی
291 جناب طاهره