كتب أكثر من قبل حضرت بهاءالله

(آثار قلم اعلى - جلد دوم (شماره ۲، ۳، ۴
(مجموعه الواح مباركه (چاپ مصر
آثار قلم اعلى - جلد اول
آثار قلم اعلى - جلد دوم
آثار قلم اعلى - جلد سوم
آيات الرّحمن
آيات الهى جلد ۱
آيات الهى جلد ۲
ادعيه حضرت محبوب
ادعيه مباركه جلد ١
ادعيه مباركه جلد ۲
ادعيه مباركه جلد ۳
اشراقات و چند لوح ديگر
اقتدارات و چند لوح ديگر
جواهر الاسرار
درياى دانش
كتاب اقدس
كتاب ايقان
كلمات مكنونه عربى
كلمات مكنونه فارسى
لئالئ الحكمة جلد ١
لئالئ الحكمة جلد ۳
لوح خطاب به شيخ محمد تقى مجتهد اصفهانىi
مائده آسمانى جلد ١
مائده آسمانى جلد ۷
مجموعه الواح بعد از كتاب اقدس
مناجاة- مجموعه اذكار و ادعيه من آثار حضرت بهاءالله
منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله
نداء رب الجنود
نفحات الرحمن
هفت وادى
چهار وادی
Free Interfaith Software

Web - Windows - iPhone








حضرت بهاءالله : چهار وادی
چهار وادی
ص ١
هو العزيز المحبوب

" ای ضياء الحق حسام الدّين راد که فلک و ارکان چه تو شاهی نزاد "

نميدانم چرا يک مرتبه رشتهء محبّت را گسيختيد و عهد محکم مودّت

را شکستيد مگر خدا نکرده قصوری در ارادت بهمرسيد و يا فتوری در خلوص

نيّت پيدا گشت که از نظر محو شدم و سهو آمدم ؟

" چه مخالفت بديدی که ملاطفت بريدی مگر آنکه ما ضعيفيم و تو احتشام داری "

ص ٢

و يا بيک تير از کارزار بر گشتی مگر نشنيده‌ايد استقامت شرط راه است

و دليل ورود بارگاه ؟ " انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل

عليهم الملئکة " و ديگر ميفرمايد " فاستقم کما امرت " لهذا مستقرّين

بساط وصول را اين سلوک لازم و واجب است .

" من آنچه شرط بلاغ است باتو ميگويم تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال "

اگر چه زيارت جواب نامه ننموده ذکر ارادت نزد عقلا خطا و بيجاست

و لکن محبّت بديع ذ کر و قواعد قويم را منسوخ نمود و معدوم کرد .

" قصّهء ليلی مخوان و غصّهء مجنون عشق تو منسوخ کرد ذکر اوائل "

" نام تو ميرفت عاشقان بشنيدند هر دو برقص آمدند سامع و قائل "

فی حکمة الالهيّة و تنبيه الرّبانيّة
ص ٣

" من سر هر ماه سه روز ای صنم بی گمان بايد که ديوانه شوم "

" هان که امروز اوّل سه روزه است روز فيروز است نه فيروزه است "

شنيدم برای تبحيث و تدريس بتبريز و تفليس حرکت فرموده ايد و يا برای عروج

معارج بسنندج تشريف برده‌ايد . ای سيّد من متصاعدان

سموات سلوک از چهار طايفه بيش نيستند مختصری ذکر ميشود که در آن

خدمت معلوم و مبرهن گردد که هر طايفه را چه علامت است و چه مرتبت .

اوّل اگر سالکان از طالبان کعبه مقصودند اين رتبه متعلّق بنفس است

و لکن نفس اللّه القائمة فيه بالسّنن مراد است و در اين مقام نفس

محبوب است نه مردود و مقبول نه مقهور . اگر چه در اوّل اين رتبه محلّ

جدال است و ليکن آخر آن جلوس برعرش جلال چنانچه ميفرمايد

ص ٤

" ای خليل وقت وابراهيم هش اين چهار اطيار رهزن را بکش "

تا بعد از ممات سرّ حيات ظاهر شود و اين مقام نفس مرضيّه است

که ميفرمايد " فادخلی فی عبادی و ادخلی جنّتی ". اين مقام را اشارات

بسيار است و دلالات بيشمار اينست که ميفرمايد " سنريهم آياتنا

فی الافاق و فی انفسهم حتّی يتبيّن لهم انّه الحقّ " لا اله الّا هو پس

معلوم ميشود که کتاب نفس را بايد مطالعه نمود نه رسالهء نحو را چنانچه

ميفرمايد " اقرء کتابک و کفی بنفسک اليوم حسيبا "

حکايت آورده اند که عارف الهی با عالم نحوی همراه شدند

و همراز گشتند تا رسيدند بشاطی بحر العظمة . عارف بی تامّل توسّل فرموده

و بر آب راند و عالم نحوی چون نقش بر آب محو گشته مبهوت ماند .

ص ٥

بانگ زد عارف که چون عنان پيچيدی ؟ گفت ای برادر چکنم چون

پای رفتنم نيست سر نهادن اولی بود گفت آنچه از سيبويه و قولويه

اخذ نموده و از مطالب ابن حاجب و ابن مالک حمل فرموده ای بريز و از آب بگذر

" محو ميبايد نه نحو اينجا بدان گر تو محوی بيخطر بر آب ران "

و ديگر ميفرمايد " لا تکونوا کالّذين نسوا اللّه فانساهم انفسهم اولئک

هم الفاسقون ". و اگر سالکان از ساکنان حجرهء محمودند اين مقام راجع

بعقل ميشود که او را پيغمبر مينامند و رکن اعظم دانند ليکن عقل

کلّی ربّانی مقصود است که در اين رتبه تربيت امکان و اکوان بسلطنت

اوست نه هر عقل ناقص بيمعنی چنانچه حکيم سنائی ميگويد

ص ٦

" عقل جزئی کی تواند گشت بر قرآن محيط عنکبوتی کی تواند کرد سيمرغی شکار "

" عقل اگر خواهی که ناگه در عقيلت نفکند گوش گيرش در دبيرستان الرّحمن در آر "

و در اين مقام تلاطم بسيار است و طماطم بيشمار گاهی سالک را متصاعد

مينمايد و گاهی متنازل اين است که ميفرمايد

" مرّة تجذبنی الی عرش العماء و مرّة تهلکنی بنار الاغمآء "

چنانچه سرّ مکنونه از آيهء مبارکهء کهف در اين مقام معلوم ميشود که ميفرمايد :

" و تری الشّمس اذا طلعت تزاور عن کهفهم ذات اليمين و اذا غربت

تقرضهم ذات الشّمال وهم فی فجوة منه ذلک من آيات اللّه من يَهد اللّه

فهو المهتد و من يضلل فلن تجد له وليّاً مرشداً "اگر کسی اشارات

همين يک آيه را مطّلع شود او را کافی است . اين است که در وصف

ص ٧

اين رجال ميفرمايد " رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذکر اللّه " اين

مقام ميزان است و پايان امتحان و در اين رتبه هم استفاده ضرور

ندارد و در تعليم سالکين اين لجّه ميفرمايد " اتّقوا اللّه يعلّمکم اللّه " و

همچنين ميفرمايد " العلم نور يقذفه اللّه علی قلب من يشاء ". پس بايد محلّ را

آماده نمود و مستعدّ نزول عنايت شد تا که ساقی کفايت خمر مکرمت از زجاجهء

رحمت بنوشاند " الا انّ بذلک فليتنافس المتنافسون " و حينئذٍ

اقول " انّا للّه و انّا اليه راجعون ". و اگر عاشقان از عاکفان بيت مجذوبند

اين سرير سلطنت را جز طلعت عشق جالس نتواند شد اين مقام

را شرح نتوانم و وصف ندانم

" با دو عالم عشق را بيگانگی وندر او هفتاد و دو ديوانگی "

ص ٨

" مطرب عشق اين زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع "

اين رتبه صرف محبّت ميطلبد و زلال مودّت ميجويد و در وصف اين

اصحاب ميفرمايد " الّذين لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون "

اين مقام نه سلطنت عقل را کفايت مينمايد و نه حکومت نفس را چنانچه

نبيّی از انبياء اللّه عرض نمود " الهی کيف الوصول اليک قال

الق نفسک ثمّ تعال ". ايشان قومی هستند که صفّ نعال را

با صدر جلال يک دانند و ايوان جمال را با ميدان جدال در سبيل

محبوب يک شمرند . و معتکفين اين بيت مطلب ندانند و مرکب برانند

جز نفس دوست از دوست هيچ نبينند کلّ الفاظ را مهمل دانند و

جميع مهملات را مستعمل دارند سر از پا نشناسند و دست از پا فرق نيابند

ص ٩

سراب را نفس آب گويند و ذهاب را سرّ اياب خوانند اينست

که ميگويند

" وصفی ز حسن روی تو در خانقه فتاد صوفی طريق خانهء خمّار بر گرفت "

" عشقت بنای صبر بکلّی خراب کرد جورت در اميد بيکبار بر گرفت "

در اين مقام تعليم و تعلّم البتّه عاطل ماند و باطل گردد

" عاشقان را شد مدرّس حسن دوست دفتر درس و سبقشان روی اوست "

" درسشان آشوب و شور و ولوله نی زيادات است و باب سلسله "

" سلسلهء اين قوم جعد مشکبار مسأله دور است امّا دور يار "

فی المناجات للّه تبارک و تعالی

" ای خدا ای لطف تو حاجت روا با تو ياد هيچکس نبود روا "

ص ١٠

" ذرّه علمی که در جان من است وا رهانش از هوا و خاک پست "

" قطره دانش که بخشيدی ز پيش متّصل گردان بدرياهای خويش "

اذاً اقول لا حول و لا قوّة الّا باللّه المهيمن القيّوم . و اگر عارفان از واصلان

طلعت محبوبند اين مقام عرش فؤاد است و سرّ رشاد اين محلّ رمز

يفعل ما يشاء و يحکم ما يريد است که اگر کلّ من فی السّموات

و الارض الی يوم ينفخ فی الصّور شرح اين رمز شريف و سرّ لطيف را

فرمايند البتّه از عهده حرفی بر نيايند و احصا نتوانند زيرا که اين مقام

قَدَر است و سرّ مقدّر اينست که سؤال نمودند از اين مسأله فرمودند

"بحرٌ ذخّارٌ لا تلجه ابداً "باز سؤال فرمودند فرمودند" ليلٌ دامسٌ

لا تسلکه ". و هر کس ادراک اين رتبه نمود البتّه ستر نمايد و اگر رشحی

ص ١١

اظهار دارد و يا ابراز نمايد البتّه سر او بر دار مرتفع خواهد شد . با وجود اين

قسم بخدا که اگر طالب مشهود می گشت مذکور می آمد زيرا که ميفرمايد

" الحبّ شرفٌ لم يکن فی قلب الخائف الرّاهب و انّ السّالک

الی اللّه فی منهج البيضاء و الرّکن الحمراء لن يصل الی مقام وطنه الّا

بکفّ الصّفر عمّا فی ايدی النّاس و من لم يخف اللّه اخافه اللّه

من کلّ شیء و من خاف اللّه يخاف منه کلّ شیء "

" پارسی گو گر چه تازی خوشتر است عشق را خود صد زبان ديگر است "

چه مليح است اين فرد در اين مقام

" گر درّ عطا بخشد اينک صدفش دلها ور تير بلا آيد اينک هدفش جانها "

و اگر مخالف حکم کتاب نمی بود البتّه قاتل خود را از مال خود قسمت

ص ١٢

ميدادم و ارث می‌بخشيدم و منّتش می‌بردم و دستش بر چشم

می‌ماليدم و ليکن چکنم نه مال دارم نه سلطان قضا چنين امضا فرموده .

حينئذ اجد رائحة المسک من قمص الهآء عن يوسف البهاء کانّی

وجدتها قريباً ان انتم تجدونها بعيداً

" بوی جانی سوی جانم ميرسد بوی يار مهربانم ميرسد "

" از برای حقّ صحبت سالها بازگو حالی از آن خوش حالها "

" تا زمين و آسمان خندان شود عقل و روح و ديده صد چندان شود "

اين محلّ صحو بحت و محو بات است محبّت را در اين رتبه راهی نيست

و مودّت را مقامی نه چنانچه ميفرمايد " المحبّة حجابٌ بين المحبّ و المحبوب "

محبّت در اين مقام قمص و حجاب ميشود و آنچه غير از او است غطا

ص ١٣
ميگردد اين است که حکيم سنائی ميگويد

" سوی آن دلبر نپويد هيچ دل با آرزو با چنان گُل رخ نخسبد هيچ تن با پيرهن "

زيرا که اين عالم امر است و منزّه از اشارات خلق رجال اين بيت

بر بساط نشاط با کمال فرح و انبساط الوهيّت مينمايند و ربوبّيت ميفرمايند

و بر نمارق عدل متمکّن شده‌اند و حکم ميرانند و هر ذی حقّی را بقدر و اندازه

عطا ميفرمايند و شاربان اين کأس در قباب عزّت فوق عرش قدم

ساکنند و در خيام رفعت بر کرسيّ عظمت جالس الذّين " لا يرون فيها

شمساً و لا زمهريراً ". در اين رتبه سموات عُلی با ارض ادنی تعارض ندارد

و تفاوت نجويد زيرا که مقام الطاف است نه بيان اضداد اگر چه

در هر آن در شأن بديع جلوه نمايند يک شأن بيش نيست اين است

ص ١٤

که در اين مقام ميفرمايد " لا يشغله شأن عن شأن " و در مقام ديگر

" کلّ يوم هو فی شأن " - ذلک من طعام الّذی لم يتسنّه طعمه و لن

يتغيّر لونه اگر قدری ميل فرمائی البتّه اين آيه را تلاوت مينمائی

" و جّهت وجهی للّذی فطر السّموات و الارض حنيفاً مسلماً و ما انا من

المشرکين " و " کذلک نری ابراهيم ملکوت السّموات و الارض و ليکون

من الموقنين " اذا فادخل يدک فی جيبک ثمّ اخرجها بالقوّة لتشهدها

نوراً للعالمين . چه لطيف است اين ماء عذب از يد ساقی محبور و چه

رقيق است اين خمر طهور از دست طلعت مخمور و چه نيکوست اين طعام

سرور از کؤوس کافور هنيئاً لمن شرب منها و عرف لذّتها و بلغ الی مقام معرفتها

ص ١٥

" بيش از اين گفتن مرا در خوی نيست بحر را گنجايش اندر جوی نيست "

زيرا که سرّ اين بيان در کنائز عصمت مکنون است و در خزائن

قدرت مخزون منزّه از جواهر بيان است و مقدّس از لطائف تبيان

حيرت در اين مقام بسيار محبوب است و فقر بحت بسيار مطلوب

اينست که ميفرمايد " الفقر فخری " و ديگر ذکر شده

" للّه تحت قباب العزّ طائفة اخفاهم فی ردآء الفقر اجلالاً "

آنها هستند که از چشم او ملاحظه نمايند و از گوش او گوش دارند چنانچه

در حديث مشهور مذکور است اخبار و آيات آفاقی و انفسی در اين

رتبه بسيار و لکن بدو حديث اکتفا ميرود تا نوری باشد از

برای مطالعين و سروری باشد برای مشتاقين . اوّل اينست

ص ١٦

که ميفرمايد " عبدی اطعنی حتّی اجعلک مثلی انا اقول کن فيکون

و انت تقول کن فيکون " و ثانی اين است که ميفرمايد ". يا ابن آدم

لا تأنس باحدٍ ما وجدتنی و متی اردتنی وجدتنی بارّاً قريباً ". آنچه

مذکور شد از اشارات بديعه و دلالات منيعه راجع است بحرف

واحد و نقطه واحده ذلک من سنّة اللّه و لن تجد لسنّة اللّه

تبديلاً و لا تحويلا . مدّتی است که اين نوشته را بياد شما شروع نمودم

و چون کاغذ قبل ملاحظه نشد قدری ابتدا گله و شکايت رفت و ليکن

توقيع تازه رفع نمود و سبب شد که رقعه را ارسال نمايم . ذکر حبّ

بنده در آن حضرت احتياج اظهار ندارد و کفی باللّه شهيداً . و در خدمت

جناب شيخ محمّد سلّمه اللّه تعالی باين دو فرد اکتفا نمودم معروض دارند

ص ١٧

" من کوی تو جويم که به از عرش برين است من روی تو بينم که به از باغ جنان است "

اذا عرضت امانة العشق علی القلم ابی ان يحملها فصار منصعقاً

" فلمّا افاق قال سبحانک انّی تبت اليک و انا اوّل المستغفرين "

و الحمد للّه ربّ العالمين .

" شرح اين هجران و اين سوز جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر "

" خوشتر آن باشد که سرّ دلبران گفته آيد در حديث ديگران "

" فتنه و آشوب و خون ريزی مجو بيش ازين از شمس تبريزی مگو "

و السّلام عليکم و علی من طاف حولکم و فاز بلقائکم . آنچه بنده از

پيش عرض نمودم مگس ميل فرمود اين از خوبی مرکّب ميشود

اگر چه سعدی در اين مقام فردی ذکر نموده
ص ١٨

" من دگر چيز نخواهم بنويسم که مگس زحمتم ميدهد از بسکه سخن شيرين است "

ديگر دست از تحرير عاجز شد التماس مينمايد که بس است

لهذا ميگويم سبحان ربّی و ربّ العزّة عمّا يصفون .

Table of Contents: Albanian :Arabic :Belarusian :Bulgarian :Chinese_Simplified :Chinese_Traditional :Danish :Dutch :English :French :German :Hungarian :Italian :Japanese :Norwegian :Persian :Portuguese :Romanian :Russian :Spanish :Turkish :Ukrainian :