مجلّد هفتم کتاب مائدهء آسمانی شامل (آثار قلم اعلی ) است که
پس از آنکه لجنه ملّی نشريات امری تکثير آنرا تصويب فرمود
بواسطه لجنه ملّی نشر آثار امری تکثير و نشر ميگردد .
مجلّد هفتم مائدهء آسمانیشامل الواح مبارکه ايست که از قلم جمال قدم جلّ جلاله
در جواب سؤالات مختلفه نازل گرديده از اينقرار :باب چهارم _ لوح مبارک در جواب سائل از بسيط الحقيقه .
باب پنجم _ لوح مبارک در جواب عريضه جناب ابوالفضائل
گلپا يگانی که در باره لوح مانکچی از طرفلو ح مبارک در جواب سائل که چگونه حروف علّيّين بحروف سجّين
تبديل ميگردد قوله تعالی :و بر مقرّ انه لايعرف بما سواه واصل و ما فيه بلحاظ اللّه ملحوظ
آمد سؤال شده بود از اينکه چگونه ميشود که حروف علّيّين
بسجّين تبديل ميشود و يا اثبات بنفی راجع گردد و ياثمره جنيّه از لطافت ممنوع شود و يا مرآت از اشراقات انوار
آفتاب معانی محروم ماند فنعم ما سئلت و کنت من السائلين
بسيار سؤال شما مقبول افتاد چه که اليوم لازم است هر
نفسيکه از عرفان معضلات مسائل الهيّه عاجز شود از شريعه
علم ربّانيه و فرات حکمت صمدانيه سائل و آمل گردد که شايد
برشحی از آن مشروب شود و بر بساط سکون و ايقان مستريح
گردد و نسئل اللّه بان يصعدک الی مقام تشهد جمال القدم
ببصرک و تنقطع بصر العالمين و تسمع نغماته باذنک و تنقطع
عن افئدة کلّ من فی السّموات و الارضين و يطهرک عن دنس
الدنيا و ما فيها بحيث ان ما تمر علی شیء الا و قد تسمع منه
ص ٥بانّه لا اله الّا هو و ان طلعة الاعلی لبهائه فی الملأ الاعلی
و ضيائه بين الارض و السماء و کبريائه لمن فی ملکوت الامر
و الخلق و کذلک ينطق کلّشیء ان انت من السامعين چه که
اليوم بر هر نفسی من عند اللّه فرض شده که بچشم و گوش
و فؤاد خود در امر او ملاحظه نمايد و تفکّر کند تا از بدايع
مرحمت رحمن و فيوضات حضرت سبحان باشراقات شمسمعانی مستنير و فائز شود و علّتی که جميع ناس را از لقاء
اللّه محروم نموده و بما سواه مشغول داشته اينست که بوهم
صرف کفايت نمودهاند و بآنچه از امثال خود شنيده قناعت
کردهاند براههای مهلک تقليد مشی نمودهاند و ازنورانی ظاهر و لائح بوده اينکه بعضی از ادراک او محتجب
ماندهاند نظر بآن است که گوش و قلب را بآلايش کلمات
ناس آلودهاند و الّا اگر ناظر باصل ميزان معرفت الهی
باشند هرگز از سبيل هدايت محروم نگردند حال خودآنجناب ملاحظه نمائيد امر از دو قسم بيرون نه يا آنکه
اهل بيان مقرند بقدرت الهيّه يا نه اگر معترف نيستند
باين نفوس حرفی نداريم چه که از ملل قبل محسوبند کهيد اللّه را مغلول دانستهاند چنانچه رب العزّه خبر
داده بقوله تعالی يد اللّه مغلولة و اگر معترفند ببدايع
ص ٦قدرت ربانی دراينصورت اعتکاف باينگونه مسائل لغو بوده و
باطل خواهد بود چه که عجز شأن خلق بوده و ان ذات قدم
لا زال بر عرش قدرت و اقتدار مستوی و اگر اراده فرمايد
بحرفی جميع من علی الارض را بسموات امر متصاعد فرمايد
و بحرف ديگر بادنی رتبه خلق راجع نمايد و ليس لاحد ان
يقول لم و بم و من قال فقد کفر باللّه و اعرض عن قدرته
و حارب بنفسه و نازع بسلطانه و کان من المشرکين فی الواح
عزّ حفيظ و همچنين قادر است باينکه هر وقت اراده فرمايد
مظهر نفس خود را در بين بريه مبعوث نمايد و در حين ظهور
او بايد از نفس ظهور او تعالی حجت و دليل خواست اگربآن حجتيکه لا زال ما بين ناس بوده اتيان فرمود ديگر
توقف باطل است بلکه اگر کلّ من فی السموات و الارض اقل من
حين توقف نمايند از اهل نار محسوب اگر چه جميع ادعای
ولايت نمايند عزيز ميکند هر که را اراده فرمايد و ذليل ميفرمايد
هر که را بخواهد لايسئل عما يفعل حال آنجناب بانصاف
ملاحظه نمايند اگر نفسی بجميع شئونات قدرتيه الهيّه ظاهر
شود و علاوه بر آن اتيان نمايد بآن حجتيکه لازال بآن اثبات
دين ناس شده و امر اللّه بين بريه او ثابت گشته و معذلک از
چنين ظهور که نفس ظهور اللّه بوده نفسی اعراض نمايد و
باعراض هم کفايت ننموده بر قتلش قيام نمايد آيا بر چنين نفسی
ص ٧چه حکم جاری قل حکمه عند اللّه يحکم ما يشاء کما حکم
بالحقّ و لکن النّاس هم لا يشعرون آيا در هيچ عهدی و ملتی
چنين امری جايز بوده لا فو نفسه الرّحمن الرّحيم اگر
بگويند اين ظهور نبايد ظاهر شود چنانچه مشرکين گفتهاند
در اينصورت قدرت و اراده حقّ منوط و معلق باراده خلق
ميشود فتعالی عن ذلک علوا کبيرا چنانچه در ظهور ستين
کلّ ناس از عالم و جاهل باين سخنهای مزخرف بيمعنی از
حقّ محروم شدهاند و از علّيّين بقا بسجّين فنا راجع گشتهاند
و بگمان خود بر اعلی مقعد ايمان مستقرند فبئس ما ظنوا
فی انفسهم و کانوا من المتوهمين فی ام الالواح مذکورا
باری نظر را از ما سوی اللّه بردار و بحقّ ناظر شو و بما يظهر
من عنده چه که دون او لا شیء محض بوده و خواهد بودو اگر اليوم کلّ من فی السموات و الارض حروفات بيانيه شوند
که بصد هزار رتبه از حروفات فرقانيه اعظم و اکبرند و اقلّ من
آن در اين امر توقف نمايند از معرضين عند اللّه محسوبند
و از احرف نفی منسوب حقّ جلّ و عزّ را باحدی نسبت و ربط
و مشابهت و مشاکلت نه و کلّ بنسبتهم الی عرفانه مفتخر
و معزز بوده و خواهند بود جمال سبحان بر عرش رحمنمستوی و پرتو انوار شمس فضلش بر کلّ اشياء بالسويه اشراق
و تجلّی فرموده و جميع من فی الملک بين يدی الفضل در صقع
ص ٨واحد قائمند و ذره را بر ذره افتخار و زيادتی نه الّا بسبقتها
الی عرفان اللّه و لقائه فطوبی لمن عرفه بنفسه و انقطع
عما سواه ای علی بشنو نداء اللّه را و بمقرّی وارد شو که لا زال
مقدّس از اسماء بوده و خواهد بود تا بهيچ اسمی از جمال
مسمی و سلطانيکه باراده قلمش ملکوت اسماء خلق شده محروم
نگردی فو اللّه الّذی لا اله الّا هو که مقصود از اين بيان
آن است که شايد آنجناب و معدودی خرق حجاب نمودهبسراد ق قدس محبوب که مقدّس از ظنون و اوهام عباد بوده
در آيند و الّا انّه لمتعالی عن اقبال الخلق و اعراضهم
و مقدّس عن العالمين آيا در حين اشراق شمس لايق است
نفسی سؤال نمايد که چگونه ميشود نور انجم اخذ شود و حال
آنکه ملاحظه مينمايد که نور آفتاب روشنی او را معدوم نموده
بلکه در اينمقام نجوم طالب ظلمت ليلند و از نور نهار معرض
چه که قدر و ضياء نجوم در ليل مشهود است و از تجلّی نير يوم
معدوم و مفقود ميگردند فسبحانه عن المثل و الامثال چه
که لا زال نير جمالش مستضیء بوده و احدی با او نبوده و کلّ ما
سواه در امکنه ترابيه بمشيّت امکانيه خلق شدهاند و باو راجع
خواهند شد و انّه جلّ و عزّ در مقعد امتناع و مقرّ ارتفاع خود
لم يزل و لا يزال مقدّس از کلّ بوده و خواهد بود بسيار
عجب است که از تغيير و تبديل اسماء ناس تعجب مينمايند
ص ٩و متحيّر شدهاند با آنکه جميع در کلّ حين تغيير و تبديل
مظاهر اسماء و مطالع آنرا ببصر ظاهر مشاهده مينمايند
و مع ذلک بحجبات وهميه و کلمات شرکيه چنان محتجبماندهاند که از آنچه ببصر ظاهر ملاحظه مينمايند غافل
شدهاند ای سائل اسماء و صفات الهی را موهوم مدانبدانکه جميع اشياء که ما بين ارض و سماء خلق شده مظاهر
اسماء و مطالع صفات حقّ تعالی شأنه بوده و خواهد بود
غايت اينست که انسان نسبت بدون خود اعظم رتبهً و اکبر
مقاماً خلق شد و اگر در سماء ما تری فی خلق الرّحمن من تفاوت
ارتقا نمائی در خلق رحمانی و مطالع صنع سبحانی تفاوت
و فتور نبينی فطوبی لمن طار فی هذا الهواء الّذی ما طارت
فيه اجنحة المريبين و حال ملاحظه نما در جميع اين مظاهر
اسميه الهيّه از اشجار و افنان و اغصان و اثمار و همچنين
در اوراد و ازهار و کلّما زينت علی وجه الارض که درو بعد از مدتی کلّ از خلع لطيفه عاری شده بارض راجع شوند
و چه مقدار از ثمرات جنيّه که تغيير نمايد بشأنيکه از رائحه
او انسان اجتناب نمايد باری کلّ در علو و دنو و تغيير
و تبديل مگر مظاهر کلّيه الهيّه که بنفسه لنفسه قائم و باقيند
قسم بآفتاب صبح معانی که لسان الهی بشأن و اندازهناس تکلّم ميفرمايد چه که اکثری از ناس ببلوغ نرسيدهاند
و الّا بابی از علم بر وجه عباد مفتوح ميفرمود که کلّ من فی
السّموات و الارض به افاضهء قلميه او از علم ما سوی خود را غنی
مشاهده نموده بر اعراش سکون مستقر ميشدند و نظر بعدم
استعداد ناس جواهر علم ربانی و اسرار حکمت صمدانیدر سماء مشيّت الهی محفوظ و مستور مانده تا حين حرفی از آن
نازل نشده و بعد الامر بيده يفعل ما يشاء و لا يسئل عما شاء
و هو العليم الخبير واگر از اين عبد ميشنوی پرهای تحديد
و تقليد را بيفکن وبه پرهای تجريد در اين هوای قدس توحيد
پرواز کن تا از شبهات وهميه و اشارات ريبيه خود را مقدّس يابی
وبانوار يقين خود را منوّر بينی بگوش جان کلمات رحمانی را اصغاء
نما که شايد قلب از غبار مکدره اوهام که در اين ايام کلّ من
فی الملک را احاطه نموده مطهّر شده بمنظر اکبر راجع شود
و چون باين مقام اقدس امنع اطهر فائز شوی ملاحظه مينمائی که
مقصود ما فی البيان که از سماء مشيّت ظهور قبلم نازل شده
اين ظهور بوده و خواهد بود فو الّذی نفس حسين فی قبضة
قدرته که اعظم از اين امر در بيان نازل نشده ببصر منير حديد
در او ملاحظه نمائيد تا بر مقصود کلمات قدس ربانی مطلع شويد
و در جميع اوراق و الواح و رقاع و صحف و زبر و کتب کلّ ناس را
وصيّت فرموده و از جميع اخذ عهد نموده که مبادا در حين
ص ١١الّا بعد اذنه . بوحيد اکبر ميفرمايند و انتظروا من يذکرکم
اللّه وجهه فانّکم ما خلقتم الا للقائه و هو الّذی علق کلّشیء
بامره اياک اياک ايام ظهوره ان تحتجب بالواحد البيانيه
فانّ ذلک الواحد خلق من عنده و ايّاک ايّاک ان تحتجب
بکلمات ما نزلت فی البيان فانّها کلمات نفسه فی هيکل ظهوره
من قبل حال در اين کلمات سلطان اسماء وصفات تفکّرنمائيد با اين آيات محکمه و کلمات متقنه ديگر مجال اعراض برای
نفسی باقی ميماند لا فو الّذی انطق الرّوح فی صدریمگر آنکه بالمره از حقّ اعراض نمايد و بيان خلق اوليهاند و ما
دونهم خلقوا فی ظلهم و همچنين بوحيد اکبر ميفرمايندو ربما يأتيک من انت قد سئلت عن علو ذکره و ارتفاع امره
و ان من فی البيان يقرئون تلک الکلمات و هم لا يلتفتون بظهوره
و لا يؤمنون باللّه الّذی خلقهم بظهور قبله و هم راقدون .
چنانچه حال ملاحظه ميشود که کلّ تلاوت کتاب اللّه مينمايند
و در ليل و نهار مينويسند و معذلک بحرفی از کتاب مستشعر
نشدهاند بلکه مقصود از ترويج جز تحقّق رياست و اثبات
آن نبوده و نخواهد بود کذلک يشهد لسان اللّه الملکالعزيز العليم و ميفرمايند من اول ذلک الامر الی قبل ان تکمل
ص ١٢تسعة کينونات الخلق لم تظهر و ان کلّما قد رأيت من النّطفة
الی ما کسوناه لحما ثمّ اصبر حتّی تشهد خلقا آخر قل
فتبارک الله احسن الخالقين و همچنين بعظيم ميفرمايدميفرمايد فلتراقبن فرق القائم و القيوم ثمّ فی سنة التسع
کلّ خير تدرکون حال قدری در اين کلمات تفکّر فرمائيد
و همچنين در فرق قائم و قيوم تفکّر لازم چه که اين عبد از
احزان وارده قادر بر تفسير کلمات اللّه نه فو اللّه الّذی لا اله
الّا هو که تبليغ امر اللّه اين عبد را بر تحرير اين لوح مضطر
نموده که شايد مصباحی چند در مشکوة امکان مستضیء شوند
و بقدرة اللّه بر نصر اين مظلوم قائم گردند اذا کلّشیء
يبکی علی ضرّی و بما ورد عليّ من الّذينهم خلقوا بقولی
و از همه گذشته امر بمقامی منجر شده که با آنکه ظهور آيات
قدس ربانی بمثابه غيث هاطل از سماء مشيّت من غير مکث
و سکون نازل و من دونها آيات قدرتيه و ظهورات الهيّه
که عالم را احاطه نموده بشأنيکه ملل قبل مذعن و معترف
شدهاند معذلک بايد بادله استدلال نمايم و امری را که
لا زال مقدّس از دليل بوده بدليل ثابت نمايم که لعلّ معدودی
بسماء شهود صعود نمايند ظلمی فوق اين در عالم الهی نه
ص ١٣بعد از آنکه چون شمس در قطب زوال سماء لا يزال مشهود
و لائح است فسيعلم الّذين ظلموا نفس اللّه ای مرجعيرجعون و بلايای محتومه و قضايای مثبته بشأنی وارد که
جز حقّ احدی بر احصای آن قادر نه در کلّ حين رماحبغضاء از شطر اعداء بر هيکل بقا وارد و لقد جائنی مظاهر
نفس اللّه فی ضحی من اليوم يبکون و ينوحون قالوا يا اسفا
علی يوسف اللّه المهيمن القيوم فقد القوه عبيده فی الجب
ثم فی انفسهم يستفرحون قل يا ملأ البيان اتقتلون نقطة
الاولی و تقرئون آياته فی کلّ عشيّ و بکور تاللّه قد فعلتم
ما لا فعلت امم القبل و يشهد بذلک عباد مکرمون ان انتم
تنکرون اتقتلون اللّه باسياف النّفس و الهوی ثمّ علی مقاعدکم
بذکره تشتغلون و بآياته تستدلون کذلک فعل کلّ امة باللّه
حين ظهوره بمظهر نفسه فی کلّ عصر و کذلک فعلوا و کانوا
ان يفعلون قل اليوم لن يتحرک علی اسماء هؤلاء قلم اللّه
المهيمن العزيز القيوم و لن يرتد اليهم طرف اللّه و لن
يأخذهم نفحات قدس محبوب اليوم اگر عباد از اين آيات
قدس الهيّه و ظهورات عزّ صمدانيه اعراض نمايند بچه حجت
و دليل اثبات دين خود مينمايند بگو ای اهل بيان ببصر
حقّ بمنظر اکبر ناظر شويد چه که ببصر دون خود مشهودنگردد اينست که ظهور قبلم ميفرمايد ايّاکم فانظروا اليه
بعينه فمن ينظر اليه بعين سواه لن يعرفه ابدا و بعد از
وصايای لا يحصی عباد خود را در اين امر ميفرمايد فيا الهی
انت تعلم بانّی ما قصرت فی نصحی ذلک الخلق وتدبيریلاقبالهم الی اللّه ربهم و ايمانهم باللّه بارئهم الی آخر قوله
روحی فداه قسم بجمال قدم که از اين بيان که از قلم رحمن جاری
شده قلب کلّ اشياء محترق گشته و هر ذی بصری از اين کلمات
نوحه و حنين مظهر اسماء و صفات را ادراک مينمايد ولکن
لا يزيد الظالمين الا غرورا و خسارا ای علی گوش جان بگشا
و کلمات رحمن که در قيوم اسماء نازل شده اصغاء نما که
ميفرمايد يا قرة العين لا تجعل يدک مبسوطة علی الامر
لان النّاس فی سکران من السر و ان لک الکرة بعد هذه الدورة
بالحقّ الاکبر هنالک فاظهر من السرّ سرّا علی قدر سم الابرة فی
الطور الاکبر ليموتن الطوريون فی السيناء عند مطلع رشح من
ذلک النّور المهيمن الحمراء باذن اللّه الحکيم و هو اللّه قد
کان عليک بالحقّ علی الحقّ حفيظا و حال کرة ظاهر وطوريون
معدوم و مفقود چنانچه مشاهده ميشود با آنکه ميفرمايد
طوريون ميّت و لا شیء و معدوم ميشوند معذلک تعجب مينمائيد
از اينکه ثمره طوبی حنظل شود چنانچه بعينه همين را سؤال
کردهاند و يا صور علّيّين به سجّين تبديل گردد لا زال امر
ص ١٥اگر در حين ظهور بشمس سماء قدم مقابل شوند در کلّ انوار
شمس ظاهر و لائح و منطبع و مرتسم و بمجرد انحراف از کلّ
اخذ ميشود فانظر فی الشّمس ثمّ فی المرايا لکی تجد الی
ما يلقيک الرّوح سبيلا ابن نبيل مرفوع در اثبات امر اللّه
بما القی اللّه علی فؤاده الواحی نوشته و در ابتدا باين آيه
که از سماء مشيّت ظهور قبلم نازل شده استدلال نمودهقوله عزّ ذکره قل اللّهم انّک انت الهان الالهين لتؤتين
الالوهية من تشاء و لتنزعن الالوهية عمن تشاء الی آخر و کذلک
قل اللّهم انک انت رباب السموات و الارض لتؤتين الرّبوبية
من تشاء و لتنزعن الرّبوبية عمن تشاء الی آخر با آنکه سلطان
وجود باين صريحی فرموده که عطا ميفرمايد الوهيّت و ربوبيّت
را بهر نفسی که اراده فرمايد و اخذ ميفرمايد از هرکه بخواهد
خداوند قادريکه مقام الوهيّت و ربوبيّت که اعلی مقامات است
اخذ فرمايد قادر نيست بر اينکه از هيکلی قميص اسم خود را
نزع نمايد يا آنکه حلوی را به مرّ تبديل فرمايد سبحان اللّه
عما يتوهمون العباد فی قدرته فتعالی عما يصفون حالمينمايد و ناس در چه اماکن توقف نمودهاند آيا آيه انه
علی کلّشیء قدير را چه معنی نمودهاند و از يفعل مايشاء
ص ١٦و لا يسئل عمّا شاء چه ادراک کردهاند ای عباد از اوهن
بيوت برکن شديد متمسک شويد و از جهل و نادانیبفجر منير علم ربانی توجه نمائيد و کاش اهل بيان در آيه
مبارکه که ابن نبيل ذکر نموده تفکّر نمايند که شايد از سبل وهم
بصراط يقين در آيند ای علی يک قدح از اين ماء عذب حيوان
که در ظلمات کلمات سلطان اسماء و صفات مستور شده بياشام
تا از کدورات ايام و شبهات انام و اشارات غافلين و دلالات مغلين
پاک و مقدّس شوی و ابواب علوم نا متناهی ربانی بر وجه قلبت
مفتوح شود تا آنکه موقن شوی باينکه سلطان قدم قادراست بر آنکه در ساعتی جميع اشياء را بخلع اسماء حسنی مفتخر و
معزز فرمايد و در ساعت اخری از جميع اخذ نمايد و انّی اشکوا
الی اللّه من هؤلاء العباد لانهم ينظرون الی بما عندهم لابما
عندی و يقاسون نفس اللّه بانفسهم و کلماته بکلماتهم فو الّذی
نفسی نفسه لو ينقطعن اليوم کلّ من فی السموات و الارض و
يقبلن الی اللّه ليعلمهم من بدايع علمه ما يغنيهم عن العالمين
و در اين سنه شداد بعضی از عباد اينگونه مسائل سؤال نمودهاند
و عبد حاضر لدی العرش جوابهای محکمه شافيه کافيهنوشته ارسال داشته عجب است که شما نديدهايد و در اين
ارض هم بعضی شبهات القاء نمودهاند که شايد نفوسقدسيه را بحجبات کلمات قبليه محتجب دارند و لکن غافل از
ص ١٧و از خرمنهای علوم نا متناهی ربّانی التقاط فرمود بشبهات
وهميه ممنوع نشود و محروم نگردد قل من ورد علی بحر الاعظم
لن يلتفت الی سراب بقيعة و لن يشرب من ماء الحميم اگر چه
لايق نه که قلم اعلی بذکر کلمات اولی البغضاء بيالايد
و يا حرکت نمايد ولکن نظر به تبليغ رسالات ربانی مفری نه
که شايد جاهلی ببحر علم در آيد و يا گمگشته وادی غفلت
و نسيان بيمن رحمن خرامد و انه ليهدی من يشاء الیصراط البهاء و انه علی کلّشیء قدير ولکن اين ذکر و بيان
برای نفوسی است که فی الحقيقه طالب سبيل هدايت باشند
و الا عليل غل و بغضاء را سلسبيل طاهر ننمايد چنانچه
اليوم اکثر اهل بيان جميع ظهورات قدرتيه و شئونات الهيّه
و آيات منزله را بچشم خود ديدهاند و بگوش خود شنيدهاند
معذلک ببغضی قيام نمودهاند که ذکر آن ممکن نه الّا من
فتح اللّه بصره و ايده علی امره و اخرجه عن ظلمات الوهم
و هداه الی صراط العزيز الحميد و تمسک باموری جستهاند
که لم يزل عند اللّه مذکور نبوده و بشأنی غافلاند که بحجر
ساجد شدهاند و از منظر اکبر و جمال اطهر انور معرض گشته
و رب معبود شعر من عابديه خير منه ان يا علی قل اليوم
انتم و معبودکم عند اللّه فی حدّ سواء فمن آمن منکم فقد اَمِنَ
ص ١٨من فزع الاکبر و من اعرض فقد خرج عن صراط اللّه و ان هذا
لهو الحقّ و ما بعد الحقّ الا الضلال ايّاکم ايّاکم يا ملأ البيان
لاتکفروا باللّه و لا تحاربوا بمظهر نفسه و لا تجادلوا بالّذی
جائکم عن مشرق الامر بسلطان مبين آيا گمان مينمائيد که
امر اللّه باعراض معرضين ممنوع شود و يا انوار شمس عزّ باقی
باکمام انفس ظلمانی مستور ماند لا فو الّذی نطق فی صدری
و بعثنی بالحقّ و ارسلنی علی العالمين و بعضی از مشرکين
از جمله شبهات که در اين ارض القاء نمودهاند اينست که آيا
ميشود ذهب نحاس شود قل ای و ربی و لکن عندنا علمهنعلم من نشاء بعلم من لدنا و من کان فی ريب فليسئل اللّه
ربّه بان يشهده و يکون من الموقنين و در رسيدن نحاس برتبه
ذهبيت همان دليلی است واضح بر عود ذهب بحالت اول لوميرسند ولکن علمه عندنا فی کتاب مکنون ميگوئيم علم معرضين
باين مقام صعود ننموده که ادراک نمايند ذهب نحاس ميشود
آنقدر هم ادراک ننموده که تراب ميشود اين رتبه که مشهود
هر ذی شعوری بوده که کلّ از تراب ظاهر و بتراب راجع و تراب
درقدر و قيمت ارخص از نحاس است چه که او از اجسام محسوب
و نحاس از اجساد و اين بسی ظاهر و هويدا است و اگر ناس
لايق و بالغ مشاهده ميشدند هر آينه در اين مقام ذکر بعضی
ص ١٩از علوم مستوره الهيّه ميشد ولکن قضی ما قضی بر هر ذی بصری
مشهود است که حقّ تعالی ذکره بر کلّشیء قادر بوده و خواهد
بود البته اگر بخواهد بمجرد ارادهای ذهب را بنحاسو انه لهوالمقتدر العزيز القادر المحمود نظر را مطهّر نموده
بمنظر اکبر توجه نمائيد و از اشجار لا يغنی و لا يثمر منقطع شويد
اين است از بدايع امر الهی فمن شاء فليقبل و من شاء فليعرض
فمن اقبل فلنفسه و من اعرض فلها و عليها و انه لهو المقدّس
عن الخلايق اجمعين . در شيطان تفکّر نما که معلم ملکوت
بوده در ملأ اعلی و در مدائن اسماء باسماء حسنی معروف
و بعد باعراض از اعلی رفيق اعلی بادنی ارض سفلی مقر گرفته
کذلک يفعل ربّک ما يشاء ان انت من الموقنين از اينها
گذشته بيت عتيق که کعبه موجودات بوده و محل طواف مظاهر
اسماء و صفات چرا از اين فضل کبری محروم شد اذا تفکّروا
يا اولی الالباب کلّشیء در قبضه قدرت الهی اسيرند و در کلّ
حين بآنچه اراده فرمايد قادر و مقتدر است قدرت محيطه اش
در هيچ اوان از مظاهر امکان و اکوان سلب نشده و نخواهد شد
اسرار مکنونهاش را هر گوشی لايق استماع نه و حوريات معانی
مقصوره علميهاش را هر چشمی قابل مشاهده نه چه مقدار از
هياکل ظلم که بقميص عدل بين عباد معروف شدهاند و چه
ص ٢٠مقدار حقايق عدليه که در اثواب ظلم اشتهار يافتهاند
نظر در اصنام نما که حال نصف من علی الارض باو عاکفشدهاند و من دون اللّه معبود اخذ نمودهاند و باين مرض
مبتلا نشده مگر آنکه بوهم و تقليد اکتفا کردهاند و از سلطان
توحيد اعراض نمودهاند باری اليوم مظاهر کلّ اسماء و صفات
در صقع واحد و موقف واحد مشهودند الّا من صعد الی اللّه
کذلک نلقی عليک لعل تطهر نفسک و صدرک عن کلمات العالمين
و تسمع ما غرد الرّوح علی افنان هذه السدرة التی احاطت کلّ
من فی السموات و الارضين قل يا ملأ البيان تاللّه الحقّ
لم يکن هذا من تلقاء نفسی بل بما نطق اللّه فی صدری و ما
ظهر من سلطانی و جری من قلمی برهانی ثمّ حجتی ثمّدليلی ان انتم من المنصفين قل انتم بايّ حجة آمنتم بعلی
من قبل حين الّذی ظهر بالحقّ و جائکم بسلطان مبين و بايّ
برهان صدقتم آياته و اذعنتم برهانه و خضعتم عند ظهورات
امره المهيمن المتعالی العزيز المنير و ان تقولوا انا آمنا به
بنفسه و اکتفينا بحجّيّة نفسه عما سواه قل تاللّه هذا نفسه
قد قام بين العباد و ظهر بسلطان اسمه المقتدر المهيمن
العلی العظيم و ان تقولوا بانا امنا بما نزل عليه من آيات اللّه
العزيز الغالب القدير فتلک آياته ملئت شرق الارض و غربها
اذا فاستمعوا لمّا يوحی عن شطر المقدّس الّذی يسمع من
ص ٢١الرّوح فی سموات الامر ثمّ اذن الکليم علی طور العزّ عن
شجرة اللّه النّاطق العزيز الحکيم و من دونهم قد ظهر هذا
الغلام بسلطنة التی علّت علی الممکنات و يشهد بذلک السن
الکائنات ان انتم من السامعين ثمّ قل لرؤساء البيان اين
کنتم حين الّذی اضطربت فيه انفس العباد و زلت فيه الاقدام
و غشی الرّعب قلوب الرّاسخين و قام عليّ کلّ العباد من مذاهب
شتی و ما استنصرت من احد الّا اللّه الّذی بعثنی و ارسلنی
علی العالمين تاللّه هم کانوا مستورا خلف قناع النّساء فلمّا
ظهر الامر بسلطانه اطمئنوا فی انفسهم و خرجوا عن الحجاب
فاول ما فعلوا اعرضوا عن الّذی به ثبت ايمانهم کذلک کان
الامر و انّک کنت من الشّاهدين و انّک ان لن تصدقنی بعد
الّذی شهدت بعينک يصدقنی کلّ الاشياء و عن ورائهالسان اللّه الصادق الامين ان يا جمال الکبرياء بين الارض
و السماء غيّر اللحن لاهل الانشاء ثمّ غنّ علی افنان البقاء علی
لحن عجمی منيع ليکشف اسرار الامر فيما رقم من هذا القلم
المحکم المتين چه که جميع ناس بلغات عربيه مطلع نه
و ادراک کلمات پارسيه اسهل است نزد اهل لسان .ای سائل آنچه از اسامی در کتاب الهی از ذکر طوبی و سدره
منتهی و شجره قصوی و ورقه و ثمره و امثال آن مشاهدهمينمائی موهوم مدان مقصود از جميع اين اسامی عند اللّه مؤمن
باللّه بوده و خواهد بود و مؤمن تا در ظل سدره الهيّه ساکن
از سدره طوبی و علّيّين عند اللّه محسوب و بعد از اعراض
از سدره نار سجّين مذکور و در حين ايمان افنان و اغصان
و اوراق و اثمار او جميع از اثبات مشهود و بعد از اعراض جميع
از نفی محسوب ميشود و بسا نفسيکه در اصيل از ابها سدره
بقا است و در ابکار از ادنی شجره فنا و کذلک بالعکس لو انت
من العارفين مؤمن را در حين اقبال او الی اللّه جنتی
مشاهده کن با کمال تزئين بشأنيکه جميع آنچه در جنتشنيدهای در او مشاهده نما از افنان علميه و اثمار معارف
الهيّه و انهار بيانيه و ازهار حکمتيه و فوق ذلک الی ان يشاء
اللّه در او موجود همين نفس بعينه بعد از اعراض نفس هاويه
ميشود مع آنچه متعلق باو بوده کذلک يبدل اللّه النّور بالظلمة
و الظلمة بالنّور لو انتم تفقهون . آيا نشنيده که ظهور قبلم
در ارض همين حکم جاری فرموده چنانچه ميفرمايد بر هر ارضی
که مؤمن مستقر نشود از ارض جحيم محسوب چنانچه اليوم مقر
عرش ارضی واقع شده که ابدا معروف نبوده و لکن اليوممبغضين جمال رب العالمين خود را از علّيّين محروم ساختهاند
و در قعر سجّين مقر گرفتهاند و بزعم خود در اعلی مقعد جنت
ساکنند چنانچه ملل قبل هم بهمين اوهام مشغولند اذايبشرهم قلم الامر بعذاب يوم عقيم اين قوم را لايق آنکه عجلی
من دون اللّه اخذ نمايند و باو ساجد و عاکف شوند چنانچه
شدهاند کجا لايقاند بهوای قدس صمدانی طيران نمايند
و يا بسماء عزّ الهی راجع شوند چنانچه مشاهده ميشود آنکه
طبعش گل ميل نموده ابدا بگل ملتفت نه کذلک يضرباللّه مثلا لعل النّاس هم يشعرون آيا نشنيدهايد که ميفرمايد
بسا شجره اثبات که در ظهور بعد از شجره نفی ميشودباری اليوم هر نفسی که از کلّ آنچه ما بين عباد مشهود و مذکور
است منقطع نشود و جميع را چون کف طين مشاهده ننمايدابدا قادر نه که باين هوا طيران نمايد و يا بمقر سلطان عزّ
تقديس در آيد لا زال مؤمن اقل از کبريت احمر بوده و خواهد
بود و علاوه بر اين شموس معانی که از مشرق اصبع رحمانی
اشراق نمود اين بسی مبرهن و واضح است که ثمره بنفسهلنفسه موجود نه بلکه باعانت الهيّه از امکنه ترابيه صعود
نموده تا باين رتبه ظاهر شده که مقام ثمری باشد و آن مقتدريکه
او را باينمقام فائز نمود بهمان قدرت قادر است که او و صد
هزار امثال او را در اقل من آن از اعلی مقر بقا بادنی مقرّ
فنا راجع فرمايد و همچنين بالعکس و اين از سنن او بوده
و خواهد بود چه که قدرت محيطه و قضايای محتومه آن سلطان
احديه لا زال بر کلّشیء نافذ بوده و اقل من ان از ظهورات
ص ٢٤قدرت خود ممنوع نبوده فسبحان اللّه عما يظنون المتوهمون
بسا لئالئ اسرار که در اصداف بحار اسم ربّک الستار مستور
بوده و خواهد بود که اظهار آن سبب اعثار اقدام غير مستقيمه
شود باری اليوم فضلی ظاهر شده که اگر اراده فرمايداز کفی از طين کلّ حروفات اوليه و آخريه را مبعوث فرمايد
قادر است معذلک بسيار حيف است انسان در اين ايام کهجمال رحمن بتمام فضل ظاهر شده خود را بغير او مشغول نمايد
دع کلّ من فی السموات و الارض لاهلها ثمّ ادخل فی غمرات
هذا البحر الّذی لن يوجد فيه الا لئالئ ذکر اسم ربّک العلی
المقتدر العظيم اينست بدايع ظهورات شمس امر رحمن که
از افق اصبع مليک امکان اشراق فرموده فطوبی للعالمين
و من دون ذلک ان ربک لغنی عن العالمين ای بسا نفوسيکه
اليوم در ابحر نار مستغرقند و مستشعر نيستند بلکه خود را از
اهل جنت ميدانند چنانچه امم قبل هم باين ظنون مسرورند
قسم بآفتاب عزّ قدس تجريد که اين ظهور اعظم از آن است که
بدليل محتاج باشد و يا به برهان منوط گردد قل ان دليله
ظهوره و حجته نفسه و وجوده اثباته و برهانه قيامهبين السموات و الارض فی ايام التی فيها اضطربت کلّ من
فی ملکوت الامر و الخلق اجمعين و ان لن تقدرن ان تعرفنه
بما فصلنا لکم فاعرفوه بما نزل من عنده و کذلک قدر لکم فضلا
ص ٢٥من عنده و انّه لهو الفضال القديم قلم اعلی ميفرمايد ای علی
يکبار بطور تقديس قدم گذار و بقلب فارغ و لسان طاهرربّ ارنی گو تا لا زال از مکمن قدس بيزوال انظر ترانی بشنوی
و بلقاء جمال بيمثال حضرت ذو الجلال فائز گردی يعنیلقاء مظهر نفس او که بيک تجلّی از تجلّيات انوار فضلش تتغنّی
اشجار الوجود من الغيب و الشّهود بما نطقت سدرة الطور
اينچنين احاطه فرموده فضل سلطان يفعل ما يشاء و لکنالنّاس هم فی وهم عظيم و حجاب غليظ و غفلة مبين اينست
شأن اين ناس که لا زال بقول حقّ افتخار مينمايند و از نفس او
معرض مثلا حجر را طواف ميکنند و از اماکن بعيده طیسبلهای صعبه مينمايند و از جان و مال ميگذرند تا بزيارتش
فائز شوند ولکن از سلطان مقتدريکه بقول او صد هزار امثال
اين حجر خلق ميشود غافل بلکه معرضند چنانچه ملاحظهشد در سنه ستين و همچنين در اين ايام بصر منير را بصد
هزار حجبات وهميه و سبحات نفسيه مستور مينمايند و بعد
فرياد بر آرند که آفتاب جهانتاب عزّ صمدانی طالع نشده
و اگر هم ادراک نمايند سؤال نموده که فلان نجم چگونه ميشود
نورش محو گردد و يا زايل شود ديگر غافل از اينکه بوجود شمس
يمحو نوره چنانچه مشاهده ميشود که در ايام انوار نجوم محو
و لا يظهرند باری عنقريب يد قدرت محيطه الهيّه نفوسی
ص ٢٦چند خلق فرمايد که جميع احجاب را خرق نمايند و بی ستر
و حجاب بمکمن ربّ الارباب در آيند و در سبيل محبوب از هيچ
آبی مخمود نشوند و از هيچ ناری جزع ننمايند غير معبود را
مفقود شمرند و ما سوای مقصود را معدوم مشاهده نمايند و در
کلّ اوان اهل امکان را بسلاسل بيان برضوان قدس رحمنکشند قسم بآفتاب معانی که انوار اين نفوس اهل ملأ اعلی
را مستنير نمايد چنانچه شمس اهل ارض را ان يا علی دع ما
عندک و خذ ما يأمرک به اللّه و ان هذا ليغنيک عن العالمين
و من دونه لا يسمن و لا يغنی بوده و خواهد بود تمسکبالعروة الوثقی ودع ما يأمرک به الهوی تاللّه الحقّ ان هذا
لحبل المحکم الّذی ظهر بين الارض و السماء فمن تمسک به
فقد نجی و من اعرض فقد هلک باری اليوم هر نفسی حقّ
منيع را بدون او تعالی بخواهد عارف شود و يا ادراک نمايد
مثل آنست که از اکمه طلب ارائه سبيل نمايد و هذا لن يمکن
ابدا دليله آياته و سلطانه اثباته ای علی بلسان بديع
پارسی کلمات ربانی را اصغاء نما و اگر تو نشنوی البته قدرت
محيطه الهيّه انفسی بدعا خلق فرمايد که بشنوند ندای او را
و برنصر امرش قيام نمايند ليس هذا علی اللّه بعزيز اگر از
شمال وهم بيمين يقين راجع شدی و از کوثر عرفان جمال رحمن
که در رضوان معانی جاری شده مرزوق گشتی بگو ای اهلبيان بکدام دين متدينيد و بر کدام صراط قائم اگر بگويند
نقطه بيان روح ما سواه فداه بگو بچه حجت و دليل بآن سلطان
سبيل موقن شدهايد و معترف گشتهايد اگر بگويند او را بنفسه
شناختهايم بگو هذا کذب صراح چه که الی حين بنفس خود
عارف نشدهايد تا چه رسد بنفس اللّه القائمة علی کلّشیء و اگر
هم اين قول از اين نفوس مسموع آيد چرا بنفس اللّه الظاهره که
چون شمس مشرقست مذعن نشدهاند و اگر بگويند بآياتمنزله مؤمن شدهايم چرا بآيات که بمثابه غيث هاطل از سماء
غيب در کلّ حين نازل است کافر شدهاند قل ا تؤمنون ببعض
الکتاب و تکفرون ببعض فويل لکم يا معشر الظالمين و من دون
اين دو مقام ظهورات قدرتيه و شئونات الوهيه که عالم را
احاطه نموده بشأنيکه برای نفسی مجال اعراض نماندهالّا بان يکون معرضا بکلّه عن اللّه و انبيائه و اصفيائه و اودائه
قريب بيست سنه ميشود که اين عبد آنی بر بستر راحتنياسوده و در کلّ حين در ارتفاع امر اللّه بنفسه کوشيده قسم
بسلطان لا يعرف که از اول ابداع تا حال چنين قدرتیظاهر نشده که نفسی وحده اعلام قدرت بر افنان عظمت مرتفع
نمايد و مع ذلک اين مشرکين بر جمال مبين رب العالمين وارد
آوردهاند آنچه را که الان روح الامين و هياکل علّيّين
نوحه و ندبه مينمايند و اگر ميگويند اين آيات بديعه از فطرت
ص ٢٨الهيّه نازل نشده چنانچه مشرکين قبل در احيان ظهورات
شموس حقيقت اين سخن را گفتهاند بگو الواح منزله که از سحاب
عزّ رب العالمين در سنه ستين نازل شده موجود و اين آيات
بديعه که از سماء قدس ابهی نازل شده حاضر و مشهود هر
دو را نزد عده ای از اهل قلوب صافيه و ابصار حديده و انفس
زکيه واذان واعيه تلاوت مينمائيم تا نغمات اللّه و روائح قدسش
از قميص کلمات بديعش استشمام شود تاللّه الحقّ برايحة کلمة
من تلک الکلمات لتهب رايحة اللّه المهيمن القيوم ولکن کلّ
ناس بزکام مبتلا گشتهاند و هم لا يجدون ابدا الّا من شاء
ربّک العزيز المحبوب اگر چه اعراض معرضين و افترای مفترين
بمقامی رسيده که قلم و بيان هر دو از ذکر باز مانده و معذلک
انا نطعم العباد من مائدة العلمية الطرية الابدية القدمية
الالهية لوجه اللّه و ما نريد منهم جزاء و لا شکورا فو الّذی
نطق فی صدری که هيچيک از ملل قبل بحجبات اهل بيانمشاهده نميشوند چه که در جميع کتب قبل ذکر ظهورات احديه
بتلويح ذکر شده مثلا در تورات و در بعضی از مواضع ذکر شده
که اگر نفسی بيايد و دعوی نبوت کند کاذب است چه که الهی
جز اله موسی نبوده و رسولی جز من مبعوث نخواهد شدو احکام الهی جز ما نزل فی التورية نخواهد آمد و در يک موضع
بتلويح اشاره بظهور بعد فرموده و بشأنی بحجب و استار ذکر
ص ٢٩شده که اکثری از عباد از عرفانش عاجزند حال در اينصورت
اگر امت او از مشارق احديه ومظاهر الهيّه محتجب مانند
فی الجمله عذری در دست دارند که بآن متعذر شوند کهمعضلات کلمات الهی را ادراک ننموديم لذا از منبع کوثر
عرفان جمال رحمن محروم مانديم و همچنين در انجيلروح القدس بنفثاتی در علايم ظهور تغنی و تکلّم فرموده
که ادراک آن هر نفسی را ممکن نه الّا المنقطعين چه که
برموزات خفيه و اشارات دقيقه بيان شده چنانچه همانعبارات از قلم عزّ باقيه در رسائل فارسيه مسطور گشت فانظروا
اليها لعل تجدون در اين صورت اينطايفه هم اگر متعذرشوند بآنکه عقول و ادراک ما قاصر بود از عرفان اين کلمات
مرموزه معضله شايد که بعضی از عباد بپذيرند و همچنين در
فرقان که همه شما ديدهايد که در علايم ظهور بچه شأن
و بيان از سماء سبحان نازل شده از جمله يوم يأتی اللّه
فی ظلل من الغمام و همچنين يوم يأتی السماء بدخان مبين
و همچنين انفطار سماء و انشقاق ارض و اندکاک جبال وانسجار بحار و اقامه اموات از قبور و دميدن در صور واشراق
شمس عن جهة الغرب و ارتفاع صيحه بين السموات و الارض
و امثال اين کلمات که در کتاب اللّه مذکور است و همچنين از
ذکر خاتم النّبيّين که اصرح کلمات فرقانيه است با اين
ص ٣٠عبارات صعبه مستصعبه و اشارات دقيقه خفيه اگر عباد از
شريعه ربّ الايجاد و عرفان نفس او فی المعاد محروم مانند
ميتوان گفت که ادراک بيانات الهيّه ننمودهاند و از معانی
کلمات ربانيه غافل شدهاند چه که بفهم عباد نزديک نبوده
اگر چه جميع اين معاذير در حين ظهور غير مقبول بوده و خواهد
بود چه که در هر ظهور بنفس ظهور و بما يظهر من عنده حجت
بر کلّ من فی السموات و الارض بالغ ميشود و بر هر نفسی لازم است
که مرآت قلب را از کلّ آنچه در دست ناس بوده طاهر نمايد
و بعد از تطهير و اقبال البته انوار شمس مجلّی بر قلبش تجلّی
فرمايد و اگر حجت الهی در احيان ظهور بالغ نباشد تکليف
از کلّ ساقط ميگردد مثلا در اهل فرقان ملاحظه نما که هر
نفسی که قلب را از اشارات کلماتيه مطهّر ننموده بعرفان نقطه
بيان فائز نشد چه که ذکر ختميّت که در کتاب مذکور است از
کلمات محکمه فرقان بوده با اثبات اين کلمه و تحقّق معنی
ظاهر آن در قلب هرگز اقرار ننمايد بر اينکه نبی از اول لا اول
بوده و الی آخر لا آخر خواهد آمد چنانچه در بيان مذکور
است طهروا قلوبکم عما شهدتم لتشهدوا ما لا شهد احد من
العالمين در حين ظهور بايد چشم از کلّ برداشت و بطرف اللّه
ناظر شد که من دون ذلک لن يفوز احد باللّه العلی العظيم
ای بندگان هوی بشنويد نغمات قدس بقا را و بمقر اعرفوا
ص ٣١اللّه باللّه بشتابيد و از دونش منقطع شويد اين بيانات انبياء
که در علامات ظهور فرمودهاند و اما نقطه بيان روح من
فی لجج الاسماء فداه جميع اين بيانات را مرتفع فرموده
و حجباترا بالمرّه خرق نموده و جميع اين کلمات معضله را
بنفس ظهور و ما يظهر من عنده تمام نمودهاند و معنی فرمودهاند
و بشأنی ذکر اين ظهور عزّ احديه را فرموده که برای احدی
مجال توقف نمانده تا چه رسد باعراض و جميع بيان و ما نزل
فيه را منوط بعرفان آن شمس عزّ باقيه فرموده و ميفرمايد که
مبادا در حين ظهور به بيان از منزل آن محتجب مانيدو مخصوص ميفرمايند ای حروفات و مرايا شما بقول من حجّت
شدهايد مبادا در حين ظهور بر جمال مختار استکبار نمائيد
و باآنکه در مستغاث اشراق شمس حقيقت را باسم من يظهر عزّ
اسمه وعده فرمودهاند معذلک ميفرمايند که اگر در ساعت
ديگر ظاهر شود احدی را نميرسد که لم او بم بگويد چه که
آن سلطان امکان لم يزل مختار بوده و خواهد بود و اگر
احدی بغير آنچه ذکرشده قائل شود حقّ جلّ ذکره را مختار
ندانسته پناه ميبريم بحقّ از چنين توهمات باطله و جميع
حدود و حجب و اشارات را از اين مقام برداشتهاند وآن جمال قدم ازلا و ابدا مقدّس از حدود و اشاره دون خود
ص ٣٢بوده و احدی بر کيفيّت ظهور اطلاع نداشته و ندارد و لن
يحيط بعلمه احد و انّه بکلّشیء عليم و ميفرمايند من اول ما
يطلع شمس البهاء الی ان يغرب خير فی کتاب اللّه عنکلّ الليل ان انتم تدرکون ما خلق اللّه من شیء الّا ليومئذ
اذ کلّ للقاء اللّه ثم رضائه يعملون و دراين مقام ميفرمايند
و لقد قرب الزوال و انکم انتم ذلک اليوم لا تعرفون و من يکن
لقائه ذات لقائی لا ترضوا له ما لا يرضی نفسی لنفس الی آخر
قوله عزّ و جلّ .ربانيه را که تصريحا من غير تأويل اخبار فرموده و در آن ايّام
که شمس طالع است و نزديک است در وسط زوال اشراقفرمايد و لکن شما ای ملأ بيان آن يوم عارف بآن جمال سبحان
نخواهيد شد و تصريح باين اسم هم فرمودهاند بقوله عزّ
و جلّ من اول ما تطلع شمس البهاء الی ان يغرب خير فی
کتاب اللّه الی آخر بيانه جلّ و عزّ که احدی شبهه ننمايد
و بدون ما قضی اللّه تفسير ننمايد معذلک کلّ بحجاب نفس
و هوی از ادراک شمس بهاء محتجب مانده و بما امرهمبعضی بتحريف اين کلمات مظهر اسماء و صفات مشغول شدهاند
و اين ظلمی است که در ابداع فوق آن ظاهر نشده فويلللظالمين من عذاب يوم عظيم و بعد از ظهور اين شمس عزّ
صمدانی بعضی از مرايا توهم نمودهاند و رتبه شمس ادعا
نمودهاند ولکن غافل از اينکه در بيان فارسی نص فرمودهاند
که اگر مرآت ادعای شمس نمايد نزد شمس ظاهر است که شبح
اوست که او ميگويد و همچنين ميفرمايد مرايا بنفسهاشيئيّت ندارند و در مقام ديگر ميفرمايد قل ان يا شموس
المرايا انتم الی شمس الحقيقة تنظرون و انّ قيامکم بها
لو انتم تتبصرون کلکم کحيتان بالماء فی البحر تتحرکون
و تحتجبون عن الماء و تسئلون عما انتم به قائمون .حال ملاحظه نمائيد که بشموس مرايا که مرايای اوليهاند
ميفرمايد که شما بشمس حقيقت ناظر باشيد چه که وجودو ظهور شما بعنايت او بوده و خواهد بود و ميفرمايند شموس
مرايا مثل حيتان در آبند که در بحر حرکت ميکنند و لکن از بحر
و ماء محتجبند چنانچه اليوم ملاحظه ميشود که مرات قوم در
بحر آيات حرکت مينمايد چنانچه بآيات عزّ صمدانی که از
ظهور قبلم نازل شده اثبات خود مينمايد و حرکت و اظهار شأن
او از آيات اللّه بوده و معذلک از جوهر آيات و منزل آن در اين
ايام بالمره محتجب مانده در بحر حرکت مينمايد و از سلطان
بحر غافل و اين بيان در رتبه شموس مرايا از ملکوت بقا نازل
تا چه رسد بمرايائی که در تحت اين شموس واقعند و همچنين
ص ٣٤ميفرمايد فانّ يوم ظهوره اعلی الخلق مثل ادناه و ان اقربکم
من يؤمن به و لا انساب بينکم و لا افتخار الّا بايمانکم به
اينست که اليوم مشاهده ميشود که اعلای خلق از ادنیبين يدی اللّه مذکور چقدر از مظاهر علّيّين که به سجّين
راجع شدهاند و چه مقدار مطالع لا که بمقرّ مظهر الا وارد
شده و همچنين بجناب آقا سيد جواد ميفرمايد لأشکونّ اليک
ان يا مرآة جودی عن کلّ المرايا کلّ بالوانهم اليّ لينظرون
ملاحظه نمائيد که از مرايا کلّها شکايت ميفرمايند و لکن هذا
الجمال يشکر حينئذ عن الّذی اشتهر بالمرآة لانه ينظر
اليّ بما عنده لا بما عندی . باری اليوم اگر جميع مرايا باسم
الوهيّت و ربوبيّت و فوق آن بنفس اللّه و ظهور اللّه و يا ذات اللّه
در بيان موسوم باشند کفايت نمينمايد مادام که باين ظهور قدس
ربانی و بطون غيب صمدانی موقن نشوند جميع معدوم صرف
و مفقود بحت عند اللّه محسوبند چنانچه در ابتدای اين الواح
من قلم اللّه ثبت شده که فرموده ايّاک ايّاک يوم ظهوره
ان تحتجب بالواحد البيانيه فانّ ذلک الواحد خلق عنده
و ايّاک ايّاک ان تحتجب بکلمات ما نزلت فی البيان فانّها
کلمات نفسه فی هيکل ظهوره من قبل تحذير ميفرمايد کهدرحين ظهور مبادا بواحد بيان از مظهر امر محتجب مانی
و اين واحد نفوسی بودهاند که بعد از نقطه بيان احدی بر آن
ص ٣٥نفوس مقدم نبوده معذلک ميفرمايد که باين نفوس از حقّ
محتجب نمانيد و از اين بيان مفهوم ميشود که در ظهور بعد
بعضی از اين حروفات بايد موجود باشند و ميفرمايد که بآنچه
در بيان نازل شده از حقّ محتجب نمانيد حال انصاف دهيد
ای اهل بيان با اين بيان اصرح اتم کسی ميتواند اليوم
معارضه نمايد با نفس ظهور که فلان در بيان باسم اللّه مذکور
است چگونه ميشود اليوم از مقام خود سلب شود لا فو الّذی
ايد الرّوح بنفسی چه که اين اسامی و اذکار و توصيف بر فرض
تسليم کلّ کلماتيست که در بيان مسطور است و از جمله وصايای
سلطان لا يزالی اين است که بآنچه در بيان نازل شده از
ظهور اللّه محتجب نشويد و علاوه بر اين قسم بشمس عزّ صمدانی
که اليوم از افق قدس ربانی اشراق فرموده که ذکر آن سلطان
قدم خلق بيان را باسم ربوبيه و يا عبوديه هر دو در آنساحت
يکسانست و در سنگ که جماد است در حروف ثلاثه آن سهاسم اعظم الهی را ذکر فرمودهاند و متنبه نموده عباد را که در
ملاحظه آن باين اسماء ناظر باشند تا در مصنوع آيات صانع
مشاهده شود و مقتدريکه اين مراتب را بحجر عنايت فرموده اگر
اخذ نمايد لايق است نفسی را که اعتراض نمايد تاللّه لن
يعترض احد علی امر اللّه الّا کلّ معتد اثيم اگر ناس از بعث
اسماء مطلع ميبودند هرگز بسلطان يفعل ما يشاء در هيچ
ص ٣٦امری اعتراض نمينمودند اين است که بعضی از ناس اسما
مبعوث ميشوند و در ملکوت اسماء معروف و لکن کينونتشان
ابدا از سجّين نفس و هوی عروج ننموده ربّ حکمة لا يعلمها
الّا اللّه وربّ شهرة لا اصل لها و بعضی بکينونت مبعوث شده
من دون اسم چنانچه حکايت خضر را استماع نموده که احدی
در آن زمان بر علوّ مقام او مطلع نه الّا اللّه چنانچه امرش
از موسی مع علو مقامه و سمو قدره مستور بوده و بعد از حضور
در خدمتش بخطاب انک لن تستطيع معی صبرا مخاطب شدهو اگر چه در کتاب باسم خضر مذکور شده ولکن ما عرفه احد
الّا اللّه و عندنا علمه فی کتاب مبين و بعضی بکينونت و ذات و
نفس و روح و اسم مبعوث ميشوند اذا فاشهد و قل سبحان اللّه
احسن المبدعين و اگر مراتب بعث بتمامه ذکر شود ملاحظه
ميشد که اين مفتخرين باسماء در چه مقام و رتبه مذکورند ولکن
امسکنا القلم الی ان يشاء اللّه و انه مبين کلّ امر فی کتاب
مبين و ديگر آنکه کلّ اشياء مکمن اسماء الهيّه و مخزن اسرار
صنعيه بوده و هستند و در هر کوری از هر شیء ظاهر ميفرمايد
آنچه را اراده فرمايد و اخذ ميکند آنچه را بخواهد العجب
کلّ العجب اليوم که جمال قدم و شمس اسم اعظم در قطبزوال مشرق و مستضیء شده مع ذلک ناس باسمی از اسماء از انوار
جمال و عرفان طلعت بيمثال ذوالجلال محروم گشتهاند
ص ٣٧قل تاللّه الحقّ بارادة من قلمه خلقت بحور الاسماء و ملکوتها
ان انتم من العارفين و لو يأخذ اليوم کفا من التراب و يبعث
منه اسم ما کان و ما يکون ليقدر و انه لهو السلطان الملک
المقتدر العزيز القدير تاللّه اذا يبکی لنفسی و بما ورد عليّ
عيون النّبيين و المرسلين فی الرّفيق الاعلی و ينوحنّ فی انفسهم
و يصيحنّ فی کينوناتهم ولکن النّاس هم فی غفلة و وهم عظيم
و بشأنی اهل بيان تنزل نمودهاند که لسان رحمن بذکر
امثال اين کلمات مشغول شد و معذلک از اونمی پذيرنداينست شأن اينقوم و اليوم هر نفسی که از ملکوت اسماء ارتقاء
نجويد ابدا باين فيض اعظم فائز نشود اينست که نقطه بيان
ميفرمايد که نطفه ظهور بعد اقوی از جميع اهل بيان بوده
و خواهد بود اذا تفکّروا فی ذلک يا اولی الالباب فو الّذی
قام بنفسه اگر عباد در همين کلمه تأمّل نمايند خود را مستغنی
از دون اللّه مشاهده نمايند و در اثبات اين امر بديع بجواب
و سؤال محتاج نخواهند بود و اللّه يقول الحقّ ولکن النّاس لا
يسمعون و همچنين ميفرمايد قوله عزّ ذکره فانّ مثله جلّ
ذکره کمثل الشّمس لو يقابلنه الی ما لا نهاية مرايا کلهن
ليستعکسن عن تجلّی الشّمس فی حدهم و ان لن يقابلهاحال ملاحظه نمائيد که از اين بيان قدس ربانی مستفاد ميشود
ص ٣٨که ممکن است شمس طالع شود و غروب نمايد و مرايا در حجاب
باشند معذلک ميتوان گفت بعد از اشراق شمس الشّموس التی
يطوفن فی حولها شموس لا يعلم عدتهن احد الّا نفس اللّه
العالم العليم که مرآت چگونه ميشود ازانوار شمس وتجلّی
آن ممنوع و محروم شود و حال آنکه مسلم است که وجود مرايا
بنفسه لنفسه نبوده بلکه بوجود شمس قائم و منيرند چنانچه
اليوم اگر تمام مرايای ممکنات بشمس عزّ صمدانی مقابل شوند
در جميع انوار شمس ظاهر و مشهود و بمجرد انحراف جميع
معدوم و مفقود بوده و خواهند بود مشاهده در مرآت ظاهره
نمائيد تا در مقابل شمس قائم است آثار تجلّی در او ظاهر و بعد
از انحراف آن آثار محو بوده وخواهد بود چنانچه مشهود
است و همچنين ميفرمايد او است آن سلطان مقتدری کهبخواهد و اراده فرمايد ازنبی و ولی و صديق حال لايق است
از مقتدريکه بقول او نبی و ولی خلق ميشوند اعراض نمايند
و باسمی از اسماء و يا بذکری از اذکار و يا بمرآتی از مرايا
تمسک جويند ان هذا الا ظلم عظيم تاللّه الحقّ امری را مرتکب
شدهاند که احدی ارتکاب ننموده چه که بعد از ظهور شمس
در قطب زوال مجال توقف برای نفسی نه بلی اگر بنفس او
عارف نباشند و از عرفان آن جمال قدم بنفسه لنفسه خود را
ص ٣٩حجت و دليلی که ايمان کلّ عباد باو محقّق و ثابت بوده و اگر
از بحور جود و فضل خود ظاهر فرمود ديگر که قادر است که توقف
نمايد مگر آنکه بالمره از حقّ اعراض نمايد و در سجّين قهر
و هاويه نفی و جحيم اعراض مقرّ يابد چنانچه اکثری از نفوسيکه
اليوم خود را بر رفرف ايمان و عرش ايقان متکی و مستوی
ميدانند بالمره از حقّ اعراض نموده و در بحر کفر مستغرق و در
کلّ حين بعذاب بديع معذبند ولکن من غير شعور و ايکاش
باعراض و انکار کفايت مينمودند لا فو الّذی انطقنی بثناء
نفسه که ابدا کفايت نخواهند نمود چنانچه نفس التی ربيناها
فی هذه الايام و علمناها فی کلّ الاحيان کلمات الرّحمن کما
يعلّمون اهل الهند طيورهم قام عليّ و حارب بنفسی و اعرض
عن جمالی و جادل بآيات اللّه المهيمن القيوم و باينکفايت ننموده بر قطع سدره الوهيه ايستاده فلما امره اللّه
و ظهر ما فی قلبه اذا قام علی المکر بشأن لن يقدر احد
ان يحصيه الّا اللّه الملک العزيز القدير و مفترياتی جعل
نموده و انتشار داده که قلم عاجز است از ذکرش و شقاوتی که
از اول دنيا الی حين ظاهر شده بنفس اللّه القائمة علی کلّ
من فی السموات و الارض نسبت داده و معذلک در مقر خود
ساکن و مستريح است چه که از حمقای ناس مطمئن است کهکلّ در سبيل وهم سالکند و در بحر تقليد سابح فو الّذی نفسی
بيده که اگر اقل من يحصی ناس را با بصر مشاهده مينمود
باين مزخرفات ارتکاب نمينمود ولکن از اينکه عنقريبالهی حقّ را از باطل و شمس را از ظل فرق گذارند و بهيچ
بندی از صراط مستقيم ممنوع نشوند و بهيچ سدی از نبأکلماتهم التی تحکی عن انفسهم و ذواتهم ليعرفهم و يکون
من العارفين . قسم بسلطان اعظم که اگر نفسی در کلمات
معرضين ببصر حديد ملاحظه نمايد شأن و رتبه و مقام اين
انفس وهميه را ادراک مينمايد و اليوم رؤسای بيان بهمان
ادلّه که پستترين اهل فرقان بر حقيقت خود استدلال مينمودند
بهمان دلائل استدلال نموده و مينمايند من حيث لا يشعرون
مثلا حکم وصايت را که ظهور قبلم بالمرّه از کتاب محو نموده
چنانچه جميع مطلعند که جز حروفات و مرايا در بيان از قلم
رحمن نازل نشده و مرايا را هم محدود نفرمودهاند چنانچه
در دعوات ميفرمايند الهی در کلّ حين بفرست مرايایممتنعه و بلوريات صافيه ليحکين عنک و يدلن منک و در جميع
الواح من قبل اللّه اين کلمات نازل من شاء فلينظر اليها
و يکون من العارفين حال بمثل امت فرقان که خاتم النّبيين
ص ٤١اصحاب هم اراده نموده خاتم الوليين برای نفس خود ثابت
نمايند چنانچه مشهود شده و نفسی را که بقول او صد هزار
ولی خلق شده و ميشود در بئر بغضاء انداختهاند و در کلّ
حين احجار ظنون از کلّ جهات بر وجود مبارکش مياندازند
و در نفس خود صيحه ميزنند و دعوی مظلوميّت نموده که شايد
غل اللّه در انفس ضعيفه القاء نمايند اين است شأن مرايا
که ظاهر شده قل اليوم لو يحکم اللّه لاسم الّذی يکون ابغض
الاسماء عند النّاس بانه رب لکم او بالعکس ليس لاحد ان يقول
لم او بم لانه جلّ و عزّ يحکم ما يريد و لا يسئل عمّا اراد
و انّه لهو المقتدر القدير و دراين ايام رسائلی در ردّ حقّ
بانامل شرکيه نوشته و ارسال داشتهاند قسم بآفتاب معانی
که مثل اطفال بکلمات مزخرفه بی معنی تکلّم نمودهاند بل
احقر لو انتم تعرفون حال کتب و رسائل اين فئه را با آنچه
از خدام اين بيت ظاهر شده ميزان نمائيد و خود انصافدهيد که شايد اليوم از فيض بحر معانی که جميع ممکنات را
احاطه نموده محروم نمانيد و حال حقّ بشأنی تنزل نموده که
از اطراف متتابعا از مسائل فرقانيه سؤال مينمايند و بايد
جواب مرقوم دارد مثلا نفسی مرآت را ياقوت فرض گرفته و بعد
سؤال نموده که ياقوت قبل از رتبه او باينمقام تغيير نمايد
ص ٤٢و بعد از بلوغ چگونه تغيير مينمايد يعنی مرآت قبل از وصول
باين مقام مرآتيت ممکن بوده تبديل شود و يا تغيير نمايد
و لکن بعد از بلوغ اين مقام چگونه تنزل مينمايد چنانچه اکثری
باين مطالب بديهيه اليوم از سلطان احديه محروم ماندهاند
اولا بگو ای سائل نسئل اللّه بان يوفقک و يؤيدک بشأن تعرف
کلّشیء فی مقامه و تنقطع عن کلّ الاشارات و لن تشهد فی الملک
الّا تجلّی انوار التی احاطت العالمين و يمحو عن قلبک
کلّ الاذکار و تقوم علی ثناء ربّک العزيز المختار لان فی مثل
ذلک اليوم لا ينبغی لاحد ان يلتفت الی شیء عما خلق بين
السمّوات و الارضين هل ينبغی لنفس بعد اشراق الشّمس
فی قطب الزوال ان يشتغل بذکر النّجوم او يسئل عن السراج
و لو يکون سراجا منيرا لا فوجه اللّه المشرق المقدّس
العزيز المنير دع کلّ الاذ کار عن ورائک ثمّ تمسک بهذا
الذکر الّذی ظهر بالحقّ و ينطق فی کلّ شیء بانّه لا اله الّا
انا العزيز العليم و اگر موفق بآنچه در اين آيات منزله که از سماء
احديه نازل شده نشدی و بجواب مسئله خود ناظر باشیبشنو نداء ابهی را از افق عزّ اعلی و اولا بدان که کلّ شیء
بکلّشیء تبديل شده و ميشود و علم ذلک فی کتاب ربّک الّذی
لايضل و لا ينسی و ثانيا اگر از تو سؤال شود که حقّ قادر
است بر تبديل ياقوت يا نه جواب چه خواهی گفت باریعجز لا زال شأن خلق بوده و حقّ منيع در قطب اقتدار قائم
بحرفی قادر است که جميع من فی الارض را قطعهای از ياقوت
رطبه حمرا فرمايد و بحرفی کلّ را بحجر راجع نمايد فتعالی
عما انتم ظننتم فی قدرته و تظنون و از اين مقام گذشته
ياقوت را در نار بگذار و بعد ملاحظه کن که چه ميشود تا بر
تبديل کلّشیء عند اللّه موقن شوی و همچنين ياقوت قلب که
در نار نفس و هوی مبتلا شد البته از لطافت و لون و صفای خود
محروم ماند و اليوم بسی از قطعات ياقوت که بحجر راجع شده
و خود شاعر نيستند و کذلک بالعکس لو انتم من العارفين
ای قوم ندای طير بقا را از رضوان اعلی بشنويد و رحيق الطف
ارق اصفی از انامل قدس بهاء بنوشيد و از کلّ ما سوی اللّه
غنی و بی نياز شويد تا بحور علم و حکمت ربانی از قلب و لسان
جاری شود واز امثال اين مسائل فارغ و مقدّس گردند زينهار
قلب را که وديعه جمال مختار است بآلايش کلمات فجارو شبهات اشرار ميالائيد چه که اليوم بکلّ حيل و مکر ظاهر
شدهاند و بهر نحو که ممکن شود القای شبهه در قلب مينمايند
و از همه اين بيانات گذشته اگر در عالم شيئی يافت شود که
تبديل نشود و تغيير نيابد اين چه دخلی بمطلب اين قوم
دارد مثلا ياقوت بزعم اين قوم اگر تغيير نيابد چه مناسبت
دارد با آنکه مقبل نميشود که معرض شود و يا موحد مشرک
ص ٤٤و مؤمن کافر در بعضی اشياء مليک اسماء امکان تغييرگذاشته
در بعضی نگذاشته مثلا نحاس امکان دارد ذهب شود ولکنرا چون اهل علم از قبل ذکر نمودهاند اين عبد دوست نداشته
که مفصل ذکر نمايد ولکن در انسان امکان علم و جهل و اقبال
و اعراض و ايمان و کفر موجود و مشهود است و اگر مقصود سائل از
ذکر ذهب و ياقوت در رتبه جماد بوده اين از مقصود او بغايت
دور است چه اگر هم بالفرض ذهب نحاس نشود و ياقوت رماد
از اين نميتوان در ساير مصنوعات صانع قياس نمود و اين نزد
اهل بصر که بمنظر اکبر ناظرند واضح و لائح است و اگر
مقصود در رتبه انسان است معلوم بوده که ذهب و ياقوت در
رتبه مؤمن ايمانه باللّه و عرفانه نفسه بوده و خواهد بود و اين
بسی واضح است که تبديل ميشود چنانچه بسا از عباد کهدر اول ظهور جمال رحمن بايمان فائز شدهاند و بعد معرض
و اگر از عالم وهم متصاعد شوی و قلب را از اشاره قوليه مقدّس
نمائی تبديل کلّشیء را در کلّ حين بکلّشیء مشاهده نمائی
و من فتح اللّه هذا البصر انّه من اولی الابصار لدی المقتدر
المختار جوهر بيان طلعت رحمن آنکه امر اللّه لازال مقدّس
از ذکر و وصف و تحديد بوده و خواهد بود و هر نفسی باين
حجبات اراده نمايد مليک من فی لجج اللّه نهايات را ادراک
ص ٤٥نمايد ابدا موفق نخواهد شد بقوت سلطان بقا حجبات اسماء
و دون آن و فوق آن را خرق نمائيد و بمدينه اعزّ امنع ارفع
اقدس ابهی وارد شويد که اليوم جز ظلش نار و جز حبش مردود
بوده و خواهد بود و همچنين نفسی از عدد آيه منزلهايّها النّاظر الی الکلمات عدد را بگذار و بخود آيه ملاحظه نما
و اگر اليوم کلّ من فی السموات و الارض باين آيه مبارکه ناظر
شوند و در معانی مستوره آن تفکّر نمايند جميع را کفايت نمايد
چه که امروز شمس باطن از افق ظاهر آيه اشراق فرموده و
سيفی است قاطع در ردّ نفوسيکه غير اللّه را ولی اخذ نمودهاند
و معنی اين آيه تا اين ظهور منيع ظاهر نشده چه که در حين
ظهور نقطه اولی وليی علی زعم ناس نبوده تا منشق شودبلکه علما بودهاند و تعبير از علما بنجوم شده و از ولی بقمر
و از نبی بشمس اينست که در اين ظهور شمس از افق اللّه
مشرق و قمر وهم منشق شده اذا قل فتبارک اللّه اقدرالاقدرين حال در اين آيه منزله تفکّر نمائيد و انصاف دهيد
و لا تکونوا من الّذينهم يعرفون نعمة اللّه ثم ينکرون و ايکاش
اين ناس باين ولی و مرآت که برای خود من دون اللّه اخذ
نمودهاند مطلع ميشدند قسم بآفتاب عزّ صمدانی که اصل
امر که در باره مرآت شنيدهاند بآن نحو نبوده و هر نفسی
ص ٤٦ادعای علم نمايد کذب بربّ البقاء و آنچه نظر بحکمة اللّه اين
عبد مذکور داشته بين النّاس اشتهار يافته و مقصود از کلمات
نقطه اولی جلّ جلاله را احدی ادراک ننموده و اين عبد
اصل امر را از کلّ مستور داشته لحکمة لا يعلمها الّا نفسی
العليم الحکيم فو اللّه فعل بموجده الّذی خلقه بنفخة من
عنده ما لا فعل احد فی العالمين و اگر خلق لوحی از الواح
بديعه که از سماء عزّ احديه در اين ايام نازل شده ببصر اللّه
ملاحظه نمايند از حقّ محتجب نميمانند و ما سوايش را معدوم
مشاهده ميکنند و موقن ميشوند که مادونش غير مذکور بوده و
خواهد بود تا چه رسد بمعرضين و بعضی اليوم بعصمتبعضی من دون اللّه قائل شدهاند چنانچه اهل فرقان من
غير شعور تکلّم مينمودند و مقصود از عصمت را ابدا ادراک ننمودهاند
حکم عصمت اليوم محقّق ميشود هر نفسيکه بعد از استماع
کلمات اللّه و ندائه بکلمه بلی موقن شد از اهل عصمتبوده و من دون آن از عصمت خارج چنانچه نقطه بيان روح
ما سواه فداه ميفرمايند مخاطبا للعظيم فانّ الامر قد رقت
عن الحدودات انت تصفی عبادا حين ما تجلّی اللّه لهم بهم
قد عرفوا اللّه بارئهم و ما صبروا فيه و ما شکوا حتّی اجعلنهم
مثل ما جعلت من قبل من الانبياء و الاوصياء و الشّهداء و
المقربين و لعمری لو تحضرن بعدد کلّشیء لاجعلنه و لا ينقص
ص ٤٧عن ملک اللّه قدر شیء و لا يزيد قدر شیء ولکن تری ينبغی
لتلک الدرجة العصمة الکبری و لم يکن العصمة بما تریعند النّاس احتياطاتهم فی دينهم لانهم حين ما سمعوا نداء
الست بربّکم ما قالوا بلی و انّ اللّه لم يقل لاحد الّا بمظهر
نفسه فی کلّ ظهور انتهی .و بعد از اين بيان که اصرح کلّ کلمات من قلم اللّه نازل شده
ديگر که ميتواند برای خود عصمت ثابت نمايد الا بعد از تصديق
اين امر اعظم افخم اليوم کلّ ناس فی ايّ رتبة کان از عصمت
خارجند مگر آن نفوسيکه باين ظهور قدس صمدانی موقنشدهاند ای عباد اللّه بشنويد نداء اللّه را و آذان فطرت
را از استماع کلمات اهل فرقان طاهر نموده تا بيان ابدع
لسان رحمن را ادراک نمائيد آخر تفکّر نمائيد اين فئه در
کدام قول صادق بودهاند هزار و دويست و شصت سنه بختم
ظهورات قائل بودهاند و بهمچنين به کَون قائم علی هيکل
مخصوص در ارض معينه و همچنين در علائم ظهور که بهزار
روايات تمسک جسته بشأنيکه منکرين اين اقوال را کافرميدانستند و بعد معلوم شد در ظهور نقطه بيان جلّ ذکره
که جميع مخطی بوده و مظاهر عزّ احديه لم يزل طالعو لا يزال مشرق خواهند بود و همچنين در ساير اقوال اين
هياکل اضلال ملاحظه کن که کلّ توهّم بوده وخواهد بود
معبودهم هويهم و مسجودهم اوهامهم ان انتم تعرفونمع آنکه جميع اهل بيان مشاهده نمودهاند که آنچه دردست
اين فئه بوده غير حقّ بوده معذلک متصلا بکلمات اهل فرقان
استدلال مينمايند و متکلّمند چنانچه تازه اين فئه بذکر وصايت
قبل ميخواهند ناس را از فرات قدس الهی وشريعه عزّصمدانی ممنوع نمايند قسم بجمال اللّه العلی الابهی که
اگر هزار مظهر ظهور در ظهور نقطه بيان موجود بود و در اقرار
بر امر مليک مختار اقل من حين اصطبار مينمود از اهل نار
عند اللّه محسوب ميشد خرق کنيد حجبات وهم را و بسماء عزّ
ابهی رجوع نمائيد و اگر ميخواهيد حقّ بر جميع معلوم شود
چند نفر از منصفين حاضر شوند در اين مدينه و آثار اللّه
و کلماتش را ملاحظه نمايند و همچنين مدعيان هم در اين ارض
حاضرند درست استفسار نمائيد تا آثار حقّ از دونشمبرهن گردد و بر جميع محقّق شود که دونه فقراء لدی بابه و
عجزاء عند حضرته و فقداء لدی ظهورات انواره در بيان فارسی
لسان الهی فرموده قوله تعالی " منتهی جد و جهد خود را
نموده که در يوم ظهور حقّ از کلمات او بر او احتجاج نگردد که
کلّ بيان کلام ظهور قبل اوست و اوست عالمتر از آنچه نازل
فرموده از کلّ خلق زيرا که روح کلّ در قبضه اوست و در نزد کلّ
نيست " انتهی .اين بيان جمال رحمن حال ملاحظه نمائيد با اينکه کلّ را
ص ٤٩منع فرمودهاند از احتجاج بآن جوهر وجود و ساذج معبود
و صريح فرمودهاند بکلمات بيان بمنزل آن در ظهور بعد
احتجاج ننمائيد معذلک اليوم مشاهده ميشود که کلّباحتجاج بر خواستهاند و ميگويند فلان را در بيان باسماء
حسنی موسوم نموده معذلک چگونه ميشود از اين مقام تنزل
نمايد و همچنين ميفرمايد عزّ ذکره " او را شناخته بآيات او
و احتياط در عرفان او نکرده که بقدر همان در نار خواهی بود
انتهی . و نظر باين کلمات محکمه اليوم کلّ محتاطين در اين
امر امنع اقدس در نارند لا شک فی ذلک و قوله عزّ ذکره و اگر
در مابين خود و خدا توجه ميکنيد مثال اوست که در افئده
شماست باو از او محتجب نگرديد و بشناسيد کسی را که از برای
عرفان او خلق شدهايد " انتهی و قوله تعالی :" در نزد هر ظهوری از ظهور شجره حقيقت مؤمنين باو و کتاب
او از قبل بظهور او و کتاب او از بعد محتجب ميشوند بحيثيتی
که نميماند الّا مؤمن خالص و او اعزّ از کبريت احمر است " انتهی
چنانچه اليوم کلّ ممتحن شدهاند و اکثری از بريه از سلطان
احديه اعراض نمودهاند و ميگويند فلان در بيان باسم اللّه
ناميده شده و همچنين بامثال اين کلمات از سلطان عزّ لا يزال
محروم مانده و ملتفت نشده آنچه را عامل شدهاند و بر فرض
تسليم غافلند از اينکه کلّ اسماء در آن ساحت اقدس در صقع
ص ٥٠واحدند عطا ميفرمايد کيف يشاء و اخذ ميفرمايد کيف يريد
قوله تعالی چه کسی عالم بظهور نيست غير اللّه هر وقت شود
بايد کلّ تصديق بنقطه حقيقت نمايند و شکر الهی بجایملل قبل کلّ باين معارضات مشغولند قل ويل لکم چه زود
تبديل نمودهايد نعمت الهی را و بسبيل وهم و خطا سالک
شدهايد با آنکه هنوز از ظهور چيزی نگذشته که کلّ بقدم
اول راجع شدهايد باری حقّ لم يزل مختار بوده و لا يزال
مختار خواهد بود بهر نحو بخواهد ظاهر ميشود و انه لهو
المختار و ما سواه مقبوض فی قبضة قدرته المهيمن القيوم
فو الّذی نفسی بيده لم يکن اليوم ظلم اعظم من ان الّذی
ينطق فی کلّشیء بانّی انا اللّه لا اله الّا هو اراد ان يثبت لعباده
بانّه يکون مقتدرا بان يبدل اسماً من اسمائه بعد الّذی
يکون ملکوت الاسماء خاضعة لسلطنته و جبروت الصفاتمشفقة من خشيته و لاهوت العماء منقادة لحضرته و منجعلة
بارادته و بدئت بامره و يرجع اليه اين است شأن اين خلق
نا بالغ نا قابل مقتدريکه کلّ اسماء خلق شده باراده او و کلّ
صفات ظاهر شده بسلطان مشيّت او و اهل ملأ اعلی طائفند
حول او بايد استدلال نمايد بر اينکه قادر است از نفسی
قميص اسمی از اسماء را انتزاع فرمايد و مع آنکه اطلاع بر آن اسم
ص ٥١نداشته و ندارند و مريبين در قدرت سلطان يفعل ما يشاء
و اين ظهور ابدع امنع اعلی يد اللّه را مغلول دانستهاند
ولو بلسان اقرار ننمايند بذلک يشهد لهم لسان المختار
و لو هم ينکرون قوله جلّ ثنائه اذ عند الخلق لم يکن الّا کلّماتا
ما اطلعوا بمرادک فيها و لذا قد احتجبوا اليوم عن ظهورک
انتهی . اينست که اليوم کلّ بکلمات بيان از منزل آن محتجب
ماندهاند مع آنکه بمراد اللّه مطلع نبوده و نخواهند بود
چنانچه آن جمال قدم برؤسای بيان مرقوم فرمودهاند که
مراد اللّه را از کلمات او از حرف حی که تلقاء وجه بوده
سؤال نمائيد چه که شما عارف بمراد اللّه نيستيد و حرف حی
مذکور جناب آقا سيد حسين بوده و هو استشهد فی سبيلاللّه مولاه و فائز نشد نفسی بلقاء او تا از معانی کلمات صمدانيه
استفسار نمايد و مقصود از اين بيان که لسان رحمن فرموده
آنکه رؤسا بدانند که عارف بر معانی کلمات الهيّه نبوده و
نيستند و چون ظهور مبين قريب بود لذا سيد مذکور بمقرّ اعلی
ارتقاء جست تفکّروا فی ذلک يا اولی الافکار و قوله جلّ ثنائه
و ان کلّما ذکرت لک فی مقام الاستدلال رشح من طمطامالظاهر و ان اردت سرّ الفؤاد بحکم طلعة الباطن لا تشير
اليه الاشارة و لا يواريها الحجبات اللّه نهاية و لا يحتاج
احد بذکر دليلها لانها هو نفس الظهور و تمام البطونجمالی را که ميفرمايد اشاره بآن ساحت عزّ احديه سبيل نه
اعزازا لحضرته و اخبارا لصفاء کينونته و لطافة انيته مع ذلک
بعد از آنکه بکلّ ظهورات الهيّه و تمام شئونات احديه
شمس جمال خود را از افق بقا ظاهر فرموده از کلّ جهات
سهام کين بر جمال مبين ربّ العالمين انداخته و اول من
رمانی هو الّذی حفظته تحت جناحين فضلی و ربيناه تحتعُبّی و علّمناه فی ايامی و هو الّذی قتلنی بسيف الاعراض و سفک
دمی و ضيع حرمة اللّه فی نفسی و انکر آياتی بعد الّذی کان
خاضعا لحرف منها و خلق بنفحة عنها و جاحد حقّ اللّه
فی حقّی و حارب بنفس اللّه فی نفسی و افتی علی قتلیفی الظاهر و لمّا منعه اللّه بسلطانه و اظهر خفيات قلبه
علی الّذين هاجروا فی سبيل اللّه اذا قام علی الافتراء و ارجع
فعله و ظلمه الی نفسی المظلوم اطمينانا من الّذينهم اتبعوه
تاللّه انفطرت سموات الامر من فعله و شقت اراضی القدس
من ظلمه و قدت ستر حجاب الملکوت من اقواله و بکت سکان
مداين البقاء من اثمه و هو يضحک فی نفسه کانه ما ارتکب
فی الملک شيئا تاللّه اذا يبکی کلّشیء ولکن انه لا يکونن
من الشّاعرين فسوف يعلم حين الّذی يأتيه الموت ويدور
عيناه من سطوة القهر و يقول هل لی من رجوع لاستغفر عما
ص ٥٣فعلت اذا يضرب علی فمه طين الهاوية و کذلک قدر للمستکبرين
علی اللّه المهيمن العزيز القدير قوله عزّ شانه فسبحانک
اللهم يا الهی ان تقل قد عفوت عن البيان و من فيه فاذا کلّ
فی غفرانک و رضائک و ان تقل لا فانّنی انا الاخذ باذيال
جودک و المستشفع اليک بنفسک " انتهیو شکی نبوده که ذات قدم تکلّم نمينمايد مگر بلسان مظهر نفس
خود و مشاهده نمائيد که در آن بيانات چه مقدار خضوع از
محبوب امکان ظاهر شده که جميع بيان و مافيه را بنعم و آلای
سلطان بقا در ظهور اخری منوط فرمودهاند و حال مليکغيب و شهود بر جميع مشهود و بشأنی ضرّ بر وجود مبارکش
وارد شده که اگر جميع بحور غيب و شهود مداد شوند و کلّ من
فی الملک اقلام و جميع من فی السموات والارض راقم البته
از ذکرش عاجز شوند و ايکاش که از اهل ايمانش ميشمردند
فلعنة اللّه علی الظالمين و المشرکين و معذلک بيان ميخوانند
و استکتاب مينمايند فرب تالی البيان و البيان يلعنه و ربّ
عامل فيه و العمل يبرء منه و ربّ ذاکر و الذکر يفرّ منه اعاذنا
اللّه و اياکم يا ملأ الموحدين من هؤلاء و شرّهم و مکرهم
و خدعهم و همچنين در مناجات يا مليک اسماء و صفات ذکر
مينمايند فاسئلک اللهم بغنائک عن کلّ شیء ان تقبلن البيان
و من فيه فانّی قد سميت کلّما قد ظهر منی ذلک الاسم و جعلت
ص ٥٤کلّ ذلک کتابا و ورقا من اوراق الحدائق اليک ان تقبلنه
يا محبوبی فانّ ذلک من ظهور فضلک و رحمتک و ان تردنه
يا محبوبی فانّ ذلک من ظهور عدلک و غناء ربوبيتک " انتهی
مع آنکه جميع بيان بقول آن کينونت سبحان و طلعت رحمن
منوط بوده حال به پستترين خلق او مشغول و از جمالشمحروم ماندهاند فويل لهؤلاء ثمّ ويل لهؤلاء تاللّه ما يمرون
هؤلاء علی شیء الّا و انّه يستعيذ باللّه منه و يبرء عنه و
بلسان سرّه يقول يا ايها المشرک الغافل بايّ حجّة آمنت
بظهور علی قبل نبيل و بايّ برهان کفرت بحسين قبل علی
لا يا ملعون تاللّه ما آمنت من قبل باحد من رسل اللّه و لو
آمنت فی عهد ذلک الايمان ما کان ايمانا حقيقيا بل کان
شبحاً و لو کان علی التّحقيق ما کفرت بالّذی به حقّق رسالة
کلّ رسول و بعث کلّ نبی و ايمان من فی السموات و الارضين
ترجمه اين کلمات امنع صمدانی بلسان ابدع فارسی خالصا
لوجه اللّه ذکر ميشود که شايد نفوس از آلايش نفس و هوی
پاک شده بسماء عزّ بقا که مقام عرفان نفس رحمن است عروج
نمايند و له الامر يهدی من يشاء الی جماله المقدّس المنير
اليوم هر نفسيکه از وجه معبود حقيقی اعراض نمايد مرور
نمينمايد بر هيچ شیء مگر آنکه آن شیء بلسان سرّ ميگويد
ای مشرک باللّه بکدام حجت و برهان بجمال رحمن در ظهور
ص ٥٥قبل ايمان آوردهای و بکدام دليل از مليک سبيل در اين
ظهور کافر شدهای قسم بآفتاب عزّ تقديس که لم يزل کافر
و مشرک بودهای و اگر در عهدی اظهار ايمان نمودهای از روی
حقيقت نبوده بلکه شبحی بوده در تو و در اين ظهور اخذ
شد دام الايمان فی الايمان و رجع الشّيطان الی مقره فی
اسفل الجحيم و اگر ايمانت علی التحقيق بود کافر نميشدی
بنفسی که باو محقّق شد رسالت کلّ رسل و بعث کلّ انبياء
و ايمان جميع آنچه در آسمانها و زمينها است ای عباد
قدری بقلب طاهر و نظر انصاف در امر اللّه ملاحظه نمائيد که
شايد از حرم ربّانی محروم نشويد و از کعبه قدس صمدانی
ممنوع نگرديد ای علی اگر چه تو سائلی و جواب باسم تو مرقوم
ميشود ولکن بسيار مشکل بنظر ميآيد که اليوم مذعن بحقّ شوی
و از کلّ ما ذکر فی اللوح متذکر گردی چه قلبت بحجبات
غليظه محتجب شد و بصرت بسبحات لا نهايه مستور ولکننظر اللّه و لحظاته سراً بقلوب ديگر در اين کلمات متوجه
است و عنقريب بقدرتی ظاهر شوند که جميع ما سوی اللّه را در
ظل خود مشاهده نمايند ولکن نظر بسبقت رحمت رحمانینفحات ايام اللّه و ينقطعک عن العالمين بيانه جلّ احسانه
لم يزل لتضربن المثل بالشّمس و ما دونها بالمرايا کلّ مرآت
ص ٥٦علی قدر ما تجلّت لها بها من نفسها اليها فاذا يستدل عليها
کلّ بها قائمون و لو يرفع عنها آية التی قد تجلّت لها بها
فيها فاذا لم يکن فی المرآة من شیء يدل علی اللّه کذلک
اذا يرفع اللّه ما يرفع لن يحکين من بعده بآيات افئدة
النّاس و لو ان کلّهم يقولون انا باللّه و بآياته موقنون
ما شهد اللّه عليهم بما هم فيه ينطقون ای مدهوشان خمر
اوهام بشنويد ندای رب عليّ اعلی را که در اين کلمات بالغه
و آيات محکمه متقنه مرتفع شده که شايد بر خود و انفس عباد
رحم نموده بر سدره امريه الهيّه احجار ظنيه بغضيهميندازيد و اگر هم خود مهتدی نشويد عباد را از شريعه
ربّ الايجاد در اين ايّام شداد محروم نسازيد ميفرمايند
کلّ مرايا مدل و حاکيند از شمس باندازه و مقام خود علی قدر
تجلّی شمس در آن مرآت بنفس مرآت در اين وقت استدلال ميشود
باينکه کلّ بشمس قائم و موجودند و اگر اخذ شود آيه تجلّی
شمس که در مرآت بنفس مرآت تجلّی فرموده باقی نميماند
در مرآت شيئی تا دلالت کند بر مجلّی و خالق خود و با اين
کلمات محکمه غير متشابهه بالغه اهل بيان شبهه نمودهاند
که چگونه ميشود مرآت از تجلّی انوار شمس محروم ماند و در اين
رتبه بشأنی توقف نمودهاند که ذکر آن ممکن نه و بر نفسی که
از يک تجلّی ازانوار اسم انورش صد هزار مرايا مستضیء
ص ٥٧و مستور و مستنير ميشوند و از يک تجلّی اخذش کلّ بحدود
نفس خود مردود اعتراض نمايند و از جمالش اعراض و بعد از
اشراق شمس جمال در قطب زوال ميگويند انوار و دليلشچيست؟ ای بيخبران سر از نوم غفلت بر داريد و انوارش که
عالم را احاطه نموده مشاهده کنيد بعضی ميگويند زود اشراق
نموده ای بی بصران يا قريب و يا بعيد حال اشراق فرموده
شما ملاحظه نمائيد فی الحقيقه اين اشراق محقّق است يا
نه ديگر قرب و بعد آن در دست شما و اين غلام نبوده و
نخواهد بود حکمت الهيّه که از انظر بريه مستور است اقتضاء
نموده يا قوم فارضوا بما رضی اللّه لکم و قضی عليکم فو اللّه
لو کان الامر بيدی ما اظهرت نفسی ابدا ای صاحبانبغضا قسم بآفتاب فلک بقاء که اگر امر بدست اين عبد بود
هر گز خود را معروف نمينمودم چه که اسم مذکورم ننگ دارد
از ذکر اين السن غير طاهره کاذبه و در هر حين که ساکن
شده و صمت اختيار نمودم روح القدس از يمينم ناطق شده
وروح الاعظم از قدام وجهم و روح الامين فوق رأسم و روح
البهاء در صدرم نداء فرموده و حال اگر بسمع لطيفنداء اللّه را استماع نمائيد حتّی از شعراتم ميشنويد بانّه
لا اله الّا هو و ان هذا الجمال لبهائه لمن فی السموات
ص ٥٨و الارضين و لو کان هذا ذنبی تاللّه هذا ليس من عندی بل من
لدن من ارسلنی و بعثنی بالحقّ و جعلنی سراجا للعالمين
ای قوم فو اللّه رايحه صدق از کذب بسی واضح و معلوم است
مپسنديد بر نفس حقّ آنچه بر خود نمیپسنديد آخر قدری
تأمّل نمائيد مقصود اين غلام در اين آخر ايام در اين سجن
کبری چه بود و چه خواهد بود فتأمّلوا يا ملأ الغافلين
يا قوم فاستحيوا عن اللّه و لا تشکوا فی امره و لا تسئل الدليل
عن الشّمس و اشراقها لان دليلها هو ضيائها و انوارها
و انک لا تکن مريبا فی ظهورها لانها اشرقت و لا مرد لها بل
فاسئل اللّه بان يفتح بصرک لتدرک انوارها التی احاطت
الکونين قل تاللّه قد رقم قلم القدس من رحيق المسک علی
جبينی البيضاء بخط ابهی ان يا ملأ الارض و السماء ان هذا
لهو المحبوب الّذی ما شهدت عين الابداع مثله و لا عين الاختراع
شبهه و انّه لهو الّذی قرت بجماله عين اللّه الملک العزيز
الجميل حديث قبل است که صفحه ای از تورية در دستالهی که امر کلّ از نبی و حروفات و مرايا و ابواب و ارکان باو
محقّق و ثابت شده اخذ آن و قرائت آن ممنوع شود جايزولکن تبديل يکی از مرايا علی زعمکم که بوجود حروفات محقّق
شده که آن حروفات بکتاب ثابت و محقّق شده جايز نهفويل لکم تقولون ما لا تشعرون و تحسبون انکم مهتدون کما
يظنون ملل القبل و بذلک يفرحون تاللّه لا عاصم لاحد من
امر اللّه الا بان ينقطع عن کلّ من فی السموات و الارض و يتوجه
الی اللّه المهيمن القيوم نظر را مطهّر ساخته تا جميع اشياء
را اليوم در صقع واحد مشاهده کنيد و انوار شمس تقديس را
از افق قميص بچشم و بصر ظاهر و باطن مشاهده نمائيدو از جميع اين براهين گذشته در ميرزا اسد اللّه که نقطه اولی
باو خطاب فرموده ان يا مظهر الاحديه چه ميگوئيد ؟ حال انصاف
دهيد کسی که محل ظهور سلطان احديه باشد بقول اللّهچگونه ابو الشّرور ميناميد و اگر بگوئيد اين شأن را مرآت از
او نفی نموده بر فرض جواز آن حال اگر نفسی نقطه قميص
قبول را از مرآتی از مرايا انتزاع فرمايد چه اعراض بر آن جمال
قدم وارد و اگر بگوئيد از کجا محقّق شد که اين نقطهمشهوده و کلمه جامعه در ادعای خود صادق باشد ميگوئيم
بهمان حجت و برهان که از ظهور قبلم کلّما ظهر من عنده و
نزل من لدنه را مسلم داشتهايد حال بهمان حجت و برهان
ناظر شويد و بخواهيد ان رأيتم لا تکفروا باللّه الّذی
خلقکم بامره ان انتم من المنصفين و همچنين بميرزا اسد اللّه
ص ٦٠و همچنين در رساله جعفريه که مخصوص او از اسماء هويه
نازل شده در صدر رساله مکتوب و هذه صورة ما نزل لحضرة
الاسد و الفرد الاحد المستشرق بالنّور الصمد اسم اللّه
الديان الواحد لله الواحد المعتمد و بعد ميفرمايداودعناک و اتيناک عزا من عندنا اذ عين فؤداک لطيف تعرف
قدره و تعزّ بهائه و بعد ميفرمايد عزّ قدره ان يا اسم
الاجل لا تنظر الی ذلک الحقّ الا بمثل اغنام يذهبهصمدانيه که در توصيف او نازل در کتاب موجود فانظروا اليه
و اين بنده نظر به اختصار ذکر ننموده ای اکمه وجود بصر
بگشا و ملاحظه بوهم خود نما که همان فعلی را که خود مرتکبی
و بآن عامل حال از آن متعجب و متحيّر ماندهای چنانچه
ديان را دنی ميگوئی و فرد الاحد که از اعظم اسماء الهی
بوده ابوالشّرور ناميدهای و مع ذلک اعتراض بر سلطان
يفعل ما يشاء نمودهای حلو مرّ شود و يا مرآت حجر گردد
با اينکه اسد اللّه انکار حقّ ننموده و حين ورود مدينة اللّه
بين يدی العرش حاضر و بآنچه اهل بيان در آن يوم بآن مقرّ
بودند اقرار نموده و مع ذلک ورد عليه ما ورد بلکه اکتفاء
ص ٦١در آن کتاب بر کلّ مظاهر احديه فتوای قتل داده با آنکه
حکم قتل بالمره از بيان و اهل آن مرتفع شده بنصّ منزل
بيان يک دو افتراء بآن بيچاره زدهاند و حکم قتل جاری
نمودهاند من غير اذن اللّه و ربّ مقتول شعر منه خير من الف
قاتليه چنانچه حال بر جمال احديه ظلم باين واضحی ومبرهنی وارد و بقتلش قيام نمودهاند مع ذلک باطراف نوشته و
چه ظلمها که بجوهر عدل و منبع و معدن آن نسبت داده که
شايد غل و بغضا در صدور بعضی از متوهمين القا نمايد ولکن
غافل از آنکه و له تحت ظلال اسمه البصير عباد يشقن الشّعر
بالشّعر و لن يمنع ابصارهم حجبات العالمين و هم چنين
بسيد ابراهيم ميفرمايد عزّ ذکره ان يا خليلی فی الصحف
ان يا ذکری فی الکتب من بعد الصحف ان يا اسمی فی البيان
الی آخر ما نزل اين بيان الهی که در ذکر او از قلم قدس
صمدانی جاری شده و حال بابوالدواهی مشهور شدهبا اينکه خود افتخار مينمايد که بذکر اللّه فی العالمين در کتب
الهی ذکر شدهاند و نفسی که بخليل در صحف الهيّه وبذکر اللّه در کتب منزله و باسم اللّه در بيان متسم شده به
ابوالدواهی تعبير مينمايند و در دونش که اعتراض از نفس
٦٢مشيّت اللّه و عظمته نموده تغيير جايز نميدانند قدرت الهی
را مثل قدرت خود فرض گرفتهاند و قلم اعلی را معطل دانستهاند
قسم بمظلوميتم که قلم قدرت کلّ حين در محو و اثبات مشغول
و لا يعقل ذلک الّا المنقطعون کذلک يمحو الرّحمن ما يشاء و
يثبت و عنده ام البيان و عجب از اين نفوس که باين اسماء
افتخار مينمايند و از حقّ معرض گشتهاند بلی اين اذکار
و اوصاف در هر نفسی موجود ماداميکه از حصن امر اللّه خارج
نشدهاند و الّا ليس لهم قدر عند اللّه علی قدر سواد عين
نملة ميتة و از اين گذشته کلّ اشياء ذکر اللّه فی العالمين
بوده و خواهد بود چه که کلّ اشياء بکينونتها اسم اللّه بوده
و اسم او تعالی شأنه ذکر او بوده بين عباد و لم يزل چنين بوده
و لا يزال چنين خواهد بود فو الّذی تغرد بالعزّ و البهاء که اگر
نميبود که نظر اللّه خلق را نابالغ مشاهده نموده هرآينه
در هر ذرهای از ذرات وجود ابواب علمی ميگشودم که جميع
خلق خود را از عرفانش عاجز و قاصر مشاهده نمايند ولکن
چون اغيار موجود اسرار مستور به کذلک قدر من لدن مقتدر
قدير قل يا ملأ البيان انتم خلقتم للقائی بعد استغنائی عنکم
و وعدتم بنفسی و عرفانها بعد غنائی عن عرفانکم و بشرتم
بجمالی بعد استعلائی عنکم و عما خلق بين السموات و الارضين
مع ذلک باوهن اسماء اليوم تشبث نموده از سلطان اسماء
ص ٦٣دور وغافل ماندهايد اگر بکلمات ناظريد معادل بيان از
سماء رحمن نازل و بشأنی ظاهر که احدی را مجال اعراض نه
مگر مشرکين که مرض قلبی آن نفوس را از عرفان و ادراک منع
نموده ازاين گذشته کلمات نفوسيکه اليوم حول امر اللّه طائفند
با کلمات من اتخذتموه من دون اللّه لانفسکم وليا ميزان نمائيد
تا بر عظمت امر مطلع شويد که لعل بر جمال قدم بمجرد وهم
ضرّ وارد نياوريد قسم بحقّ که اهل هر ملتی از ملل قبل اگر
در احتجاب خود از مظاهر عزّ باقيه بمعاذير نالايقه متعذر شوند
شايد ولکن از برای اهل بيان هيچ حجت و عذری باقی نهچه که سلطان احديه ذکر ظهور بعد را باصرح بيان و اوضح
تبيان فرمودهاند بشأنی که کلّ بيان و مانزل فيه را بقول او
منوط فرموده چنانچه از قبل از قلم قدم تحرير يافت فطوبی
للعارفين و از جمله در ابطال حقّ و اثبات باطل معرض
باللّه باين کلمات تمسک جسته و چون لايق نبود که کلماتش
بعينه ذکر شود لذا ما تحرک عليها قلم اللّه و مضمون آن اين
است که از قلم عزّ صادر ميشود محبوب شما صاحب بصر بوده
يا نه اگر نفی شود حکم بصر از منظر اکبر هذا ظلم علی اللّه
و اگر آن سلطان قدم صاحب بصر و علم بوده چگونه ميشود
نفسی را وصف فرمايد و باسماء حسنی ذکر نمايد از مقام خود
تنزل کند و از معرضين محسوب گردد اولا اينکه قائل اين
ص ٦٤قول حقّ جلّ ذکره را يفعل مايشاء ندانسته و قدرت محيطه
الهيّه را انکار نموده و چنين نفسی ابعد عباد بوده وخواهد
بود بنص نقطه بيان چنانچه از قبل مذکور شد قل اللهمو لتنزعن الالوهية عمن تشاء الی انک علی کلّ شیء قديرا
قل اللهم انک انت رباب السموات و الارض لتؤتين الرّبوبيّة
من تشاء و لتنزعن الرّبوبيّة عمن تشاء الی آخر ما نزل . حال
ميگوئيم در اين کلمه جامعه که از ساذج فطرت سلطان احديه
جاری شده چه ميگوئی؟ اگر حقّ جلّ و عزّ را ثابت دانستهای
سلطان مقتدری که قادر است باينکه الوهيّت و ربوبيّت را که
اعظم مقامات بوده عطا فرمايد بهر نفسيکه اراده فرمايد
و همچنين اخذ نمايد از هر نفسی که بخواهد البته قادر
است بر آنکه خلعت وصف را از نفسی انتزاع فرمايد ايندانستهای و قدرت محيطه را انکار مينمائی پس چه ميگوئی
در ميرزا اسد اللّه که بنص صريح در باره او ميفرمايند ان يا
حرف الثالث المؤمن بمن يظهره اللّه و اين بسی واضح است
که حرف ثالث من يظهره اللّه جلّ اجلاله بصد هزار رتبه از
حروفات بيان و مرايای او عند اللّه مقدم بوده چه که خود
ص ٦٥نقطه بيان روح ما سواه فداه ميفرمايند نطفه يکساله زمان
من يظهره اللّه اقوی است از کلّ من فی البيان حالصادق و صاحب بصر ميدانی چرا نفسی را که باين علو امتناع و
سموّ ارتفاع در اصل کتاب ذکر فرمودهاند ابو الشّرور ناميدی
و برقتلش امر نمودی ان يا ذی عين واحدة شهدت عيوبالنّاس و غفلت عما فی نفسک اگر بگوئی از حقّ اعراض نمود لذا
اين حکم بر او جاری شد بر فرض تسليم ميگوئيم حرف ثالث
من يظهره اللّه که ابهی و اعلای از خلق بيان عند اللّه
بوده بنص قلم امر اگر جايز است معرض و کافر ومشرک شود
پس چرا جايز نميدانی که مرآتی ازمرايای لا يحصی از حقّ
اعراض نمايد فبهت الّذی کفر فو اللّه احدی بر اصل اين امر
مطلع نه و لو يطلعون ليعرفون و در توقيع وحيد اکبر ورقاء بقاء
بابدع نغمات تغنی فرموده فيا روحا لمن يسمع و يکون فی
آيات اللّه لمن المتفکّرين بيانه عزّ بيانه فو الّذی فلق الحبّة
و برئ النّسمة لو ايقنت بانک يوم ظهوره لا تؤمن به لارفعت
عنک حکم الايمان فی ذلک الظهور لانک ما خلقت الّا له و لو
علمت ان احدا من النّصاری يؤمن به لجعلته قرة عينایعليه من شیء " انتهی . ميفرمايد قسم بمقتدريکه شکافت
ص ٦٦حبه قلوب را و خلق فرمود انسان را که اگر موقن بودم که تو
در ظهور بعد ايمان نميآوری بآن مشرق آفتاب حقيقتهر آينه مرتفع مينمودم از تو حکم ايمان را در اين ظهور چه که
تو خلق نشدهای مگر از برای عرفان آن شمس سماء ايقان
و هر گاه بدانم يکی از نصاری موفق ميشود بعرفان آن جمال
رحمن و ايمان باو هرآينه ميگردانيدم او را قره چشمهای
خود و حکم مينمودم بر او در اين ظهور بايمان من دون اينکه
ملحوظ شود از او امری حال ای اهل بصر ملاحظه نمائيد
که امر اللّه چه مقدار الطف و ارق بوده و رحمت منبسطه الهيّه
چگونه کلّ وجود را احاطه فرموده که درباره نفسی از نصاری
که اليوم کافر و مشرک است بمجرد ايمان در ظهور بعد آن سدره
الهی او را بالطف و ارق اعضای مبارک خود نسبت داده و
منسوب ساختهاند و معذلک اين همج رعاع ارض در چه رتبه
واقف و ناظرند فسحقّا لکم يا ملأ الغافلين فو الّذی
جعل اليوم دليله نفسه و سلطانه ما يجری من قلمه المنير که
اگر کلّ من فی البيان اليوم معرض شوند و يک نفر از نصاری
مؤمن هر آينه اسماء کلّ از لوح محفوظ محو خواهد شد و اسم
نصاری ثابت يمحوا اللّه ما يشاء و يثبت و عنده امّ الکتاب
و از جميع گذشته آيا حکايت بلعام که در کتب الهی مسطور است
نشنيدهاند که با آنکه يکی از اوصيای انبيای قبل بوده و جميع
ص ٦٧اهل اقطار عالم خدمتش را فرض ميشمردند و طاعتش را اطاعت
اللّه ميدانستند و اشتهار اسمش جميع ديار را احاطه نموده
بود و چون جمال کليم از افق عزّ تسليم ظاهر شد بمعارضه
آن جمال احديه قيام نمود و همچنين يهودای اسخر يوطی که
از حرف اثنی عشر انجيل بود حضرت روح را بيد يهودنشويد و در کلّ حين پناه بخداوند متعال برده که شايد
اليوم از صراط واضح منحرف نشويد و نلغزيد فطوبیللثابتين چه که امتحان برای کلّ بوده و خواهد بود و احدی
از کمندش خارج نه الّا من شاء ربّک اگر نسيم عدلش مرور نمايد
صد هزار جوهر نور را در ظلمت نفس و هوی مشاهده نمائی و
اگر نسيم فضلش هبوب فرمايد صد هزار هياکل فانيه را بمقرّ
عرش باقيه ملاحظه کنی فو اللّه يا قوم مطلع نيستيد و بمجرد
وهم حرکت مينمائيد بشنويد نصايح بديعه الهيّه را و در
امر اللّه تجری ننمائيد و خود را بعذاب لا منتهی معذب
مسازيد و از بحر اعظم مواج بسراب بقيعه خود را مشغول
نکنيد و از شمس عزّ باقی بظل فانی قانع مشويد بيان حقّ را
از لسان رحمن بشنويد احدی اليوم بربيان و ما کنز فيه
مطلع نه و علمه عندنا لو انتم من العارفين از سلطان مسمی
که ملکوت اسماء بقول او خلق شده بقميص اسم محتجبنشويد چه که جميع اسماء بمنزله قمايصاند يلبسها علی من
يشاء فضلا من عنده و ينزعها عمن يشاء عدلا من لدنهو لا يسئل عما يفعل و انه لهو المقتدر القدير و اليوم اکثری از
اهل بيان عبده اسماء بين يدی اللّه مذکور بوده و خواهند
بود چنانچه اگر بنقطه اولی بنفسه لنفسه عارف شده بودند
فو اللّه اقل من آن در اين ظهور قدس صمدانی و تجلّی عزّ
رحمانی توقف نمینمودند پس معلوم شد که عارف بنفس او
جلّ و عزّ نبودهاند بلکه بقميص اسم او تعالی شأنه عارف
شدهاند چنانچه ايامی نگذشته و بنفسه لنفسه ظاهر شده
او را نشناختهاند و براو وارد آوردهاند آنچه را که قلم حيا
ميکند از ذکرش و اين عدم عرفان نشده مگر آنکه تبديل قميص
فرمودهاند يعنی اسم اعلی باسم ابهی تبديل شد و احدی
عارف بآن نشده الّا الّذينهم انقطعوا عن کلّ من فی الملک
و صعدوا الی اللّه بکلّهم الی ان دخلوا مقرّ عزّ کريم اولئک
اوليائی تحت ظلال عنايتی و ينزل عليهم سکينة من عندی
و هم علی سرر الاستقلال هم مستقرون اولئک حفظهم اللّه
عن رمی الشّبهات و هم علی وسائد القدس متکئون و الی طرفی
ناظرون عليهم فی کلّ حين بهائی ثم رحمتی و عنايتی ثمّ
فضلی و افضالی و کذلک اختصهم اللّه لنفسی و جعلهممن المؤمنين ای عباد سعی نموده که شايد از بدايع فضل
ص ٦٩ربّ الارباب در ظل قباب آفتاب قدس عنايت وارد شويد و از
حرارت نفس و هوی آسوده و محفوظ مانيد اين است نصايحقلم امر فمن سمع فلنفسه و من اعرض فلها و انه لمقدّس عن
العالمين و ای کاش که اهل بيان در بيان فارسی که از قلم
رحمانی نازل نظر مينمودند که شايد در اين ظهور قدس صمدانی
خود را از سلسبيل عنايت ربانی و تسنيم مکرمت سبحانیمحروم نمينمودند و بشأنی شبهات برقلوب غير طاهره وارد شده
که لن تعرف أيّاً من أيٍّ و اگر قلبی از کوثر بی زوال سلطان
لا يزال از شبهه مطهّر شود فی الحين بشبهه ديگر بيالايد
سبحان اللّه با اينکه اهل بيان خود مقر و معترفند که نبوت
برسول اللّه ختم شده و سنه ستين اول ظهور اللّه استمعذلک و مع اينکه حقّ حال بنفسه و کينونته مشهود و از افق
انّنی انا حيّ فی الافق الابهی ظاهر و طالع مجددا ذکر
وصايت و امثال آن مينمايند و بقيه وهم ما ترک من ملل الفرقان
اراده نمودهاند انوار شمس يقين را که در سماء قدس بيزوال
ذوالجلال مشرق شده ستر نمايند نيکو است ذکر اين دو فرد
در اين مقام : ای ضياء الحقّ حسام الدين و دلبگذاريد اين اقوال لا يغنيه را و باصل امر و ما حقّق به الاسماء
ناظر شويد ظهور قبلم ميفرمايد :اگر ناس ضعيف ملاحظه نميشدند هر آينه ذکر مشيّت نمی فرمودم
حال تقديس امر و ارتفاع ما اراد اللّه لکم را مشاهده نمائيد
و قدر و رتبه خود را ملاحظه کنيد که حال بادله پستترين
عباد از اهل فرقان تمسک جسته و مستدل شدهايد فواحسرة عليکم يا ملأ الغافلين . باری ايام ظهور است و حقّ
چون شمس فی وسط السماء ظاهر و زخرفی از دنيا در ساحت
قدسش موجود نه که محتاج بوصی باشد آنرا قسمت نمايد و اگر
ميگويند در امرش محتاج بوصی است هذا بغی منکم علی اللّه
المهيمن القيوم چه که امر طائف حول نفسش بوده و خواهد
بود و لن يفارق منه ابدا ايّاکم ان تجعلوا اللّه وزيرا او نظيرا
او ضدّا او ندّا او وصيا او قرينا او مثالا ودر بيان اين
اسامی و ما حددتم به انفسکم جميع را محو فرمودهاند اينست
که ذکر مرايا در بيان من قبل الرّحمن نازل شده و آنهم محدود
نبوده و نخواهد بود اميدواريم که از رشحات سماء تقديس
امطار قدسيه بر قلوب غبره مکدره مبذول شود که شايد از
اشارات ظاهرشده بمنظر مليک اسماء و صفات توجه نمايند
فو اللّه يا قوم مقصود از ذکر اين براهين متقنه و ادله محکمه
و کلمات غير متشابهه اثبات نفسم نبوده چه که هر نفسی که باقل
ص ٧١عما يحصی ببصر معنوی فائز شده البته انوار شمس ابهی را که
در کلّشیء علی هيئة انه لا اله الّا انا العزيز الحکيم تجلّی
فرموده مشاهده مينمايد بلکه مقصودی من يأتی فی المستغاث
تاللّه اذا يبکی قلمی و اناملی ثمّ عينی و قلبی و کبدی و عروقی
و دمی و عظمی و جلدی بما يرد عليه من هؤلاء الّذينهم
کفروا باللّه و حاربوا بنفسه و جادلوا بآياته و انکروا فضله
و افتوا عليه بعد الّذی ظهر بکلّ الايات و الحجج و العلامات
فو اللّه فعلتم ما لا فعل احدمن ملل القبل و ارتکبتم ما شق
عنه هيکل العظمة رداء الصبر و لکن انتم تمشون علی وجه
الارض کمن لا ذنب له فافّ لکم يا ملأ المشرکين تاللّه
يا قوم ان فی الکذب روايح و کذلک فی الصدق لو انتم تطهرون
قلوبکم و اسمائکم و تستنشقون لتجدن رائحة اللّه المهيمن
القيوم قلم متحيّر است که چه ذکر نمايد و حال امر بمقامی
رسيده که ساذج روحی که اگر محل خطاب ابهی کلماتراعی اغنام شود بگو ای فقير بی صبر اولا راعی را نشناختهای
و ثانيا سالها ذئاب راعی شما بوده چنانچه بعد از ظهور نير
الهی از افق سماء معنوی ادراک نمودهايد که متابعتقومی مينموديد که صد هزار مرتبه ذئب از آن نفوس عند اللّه
ص ٧٢ارجح بوده چه که بفتوای آن ذئاب مظهر ربّ الارباب بتمام
ظلم شهيد شد لعنة اللّه عليهم و علی اتباعهم و اگر بگوئی
قبل از ظهور متابعت آن قوم مجری و عند اللّه مقبول بود
و بعد از ظهور و توقف اين قوم در امر الهی از نار محسوب
شدهاند حال هم در اين ظهور قدس صمدانی همان حکم راجاری کن بشنويد نصح الهی را و قلب را از اشارات کلمات
اهل حجبات مطهّر سازيد بگو ای بندگان هوی قدمی بسوی
خدا برداريد و از ارض ظن بهوای يقين طيران نمائيد ان يا
قلم القدم دع حينئذ ما اردت ان تذکره لعباد اللّه ثمّ
اذکر اخيک الّذی حارب بنفسک و جادل بآيات اللّه ليکون
ذکری للعالمين لعل يفتح بذلک ابصار الّذين ارادوا الوجه
فی العشيّ و الاشراق و ما زلت اقدامهم فی هذا اليوم الّذی
فيه التفت الساق بالساق فو الّذی نفسی بيده که بيستسنه در تعليم و تأديب و تربيت و حفظش سعی بليغ و جهد
منيع مبذول شده که ذکرش ممکن نه تا آنکه هجرت واقع و باين
ارض وارد شديم چندی گذشت سيد محمد اصفهانی از بيت اللّه
و حصن حبه خارج و بمقر ديگر مستقر و اخوی فو الله الّذی لا اله
الّا هو در صدد قطع سدره ربانيه بر آمده الی ان اظهر الله
خافية نفسه و اشتهر مکره بين المهاجرين و ارتفع الضجيج
عن کلّ اناث و ذکور وصغير و کبير و اين عبد بالمره از جميع
ص ٧٣ساکن شده و ابواب خروج و دخول بر کلّ مسدود نمودم و اهل
حرم جميع از استماع اين امر منکر در نوحه و ندبه مشغول
فو اللّه لن يقدراحد ان يذکر ما ورد علينا و لن يستطيع ان
يسمعه احد من المحبين و در حين خروج سه نفر براینفس برای خود و همچنين دراهم معدوده که از دولت عليه
ميرسيد ما بين کلّ قسمت شده بعد کلّ متفرق شده در اماکن
متعدده ساکن و اين عبد در بيت وحده جالس مغلق البابننموده و بالمره باب لقا مسدود و جمال بقا مستور و بعد از
ستر جمال قدم سيد محمد باخوی پيوست و بغض اللّه سببو علّت اتحاد اين دو شده بخدعه و مکر مشغول شدند چنانچه
نفسی را بدراهم فريب داده که به بلاد رود و آنچه ارتکاب
نمودهاند بسدره امر نسبت دهند . ديگر تفصيل بسيارولکن اشتغال باين اذکار را جايز نميدانم البته شنيدهايد
بقدر ضرورت اظهار ميشود که مبادا ناس از کلمات کذبهفانيه از صراط امريه بلغزند تا آنکه نفس مأمور نادم شده نزد
بعضی رفته تفصيل امور را مذکور نمود و چون مراسلاتيکه باو
همراه نموده مشاهده نمودند جميع را تحيّر دست داده چه
ص ٧٤که آنچه عامل شده بحقّ راجع نمودهاند و همچنين رساله
در رد اللّه نوشته که باطراف برده انتشار دهند فو اللّه
الّذی لا اله الّا هو بمثل صبيان بل ادنی تکلّم نموده لو انتم
تعرفون و آنچه را بزعم خود در رد اللّه نوشتهاند کلّ مثبت
اين امر ابدع بوده لو کان النّاس ببصر اللّه فی کلماتهم ينظرون
و ديگر چه مقدار مفتريات بمليک اسماء و صفات نسبت دادهاند
و آنچه دون خير بوده باصل شجره ربوبيه راجع نموده انّما
اشکو بثی و حزنی الی اللّه اذا يتکلّم لسان اللّه و يقول
هل من ماء صافی يطهر حولی عن هؤلاء المعرضين و هلمن ذی استقامة ينصرنی فی هذه الايام التی احاطت المنکرين
و هل من ذی انقطاع يعرفنی بعينی و ينقطع عن العالمين
و هل من ذی بصر لينظر فی امری و ما ورد علی من جنودالشّياطين و هل من ذی قلب رقيق طاهر ليبکی ببکائی و بما
ورد علی من هؤلاء المستکبرين و هل من ذی علم يصدالسيوف الرّد البغضاء عن وجه اللّه الملک العزيز الجميل
ان يا قلم الاعلی قل تاللّه الحقّ ما استنصرت من احد
حين الّذی حارب معی کلّ الملل و کان اللّه علی ذلک شهيد
و عليم و کلّما استنصرت من احد و نأمر به العباد هذا لم يکن
الا لبلوغهم الی ذروة الفضل و من دون ذلک ان اللّه لغنی
حميد . باری رسايل متعدده در رد سلطان احديه نوشتهاند
ص ٧٥تاللّه بطل بذلک اعمالهم و ضلّ سعيهم فی الدنيا و الاخرة و
هم لا يشعرون و آنچه را سبب و علّت اعراض ناس دانستهاند
باين عبد نسبت دادهاند از جمله نسبت دنيا و اين بر کلّ
ذيشعور واضح بوده که اين عبد در ما بين معرضين چونشمس واضح و لائح بود و قسم بجمال قدم که در هيچ صبحی
اميد نبود که ليل ادراک شود و همچنين هيچ ليلی گمانربّ العالمين بوده تا آنکه شمس قدرت يد اللّه فوق ايديهم
از افق جيب عظمت اشراق فرمود و مشرکين مغلوب و جمال انه
لهو الغالب علی کلّشیء بر عرش قدرت و اقتدار مستوی و باعزاز
تمام از عراق حرکت نمود و اين معلوم بوده که اراده آن بود که
وحده عازم اسلامبول شوم و چون جمعی جزع و فزع لا يحصی
نمودند ببعضی اذن خروج داده شد و بعضی هم من غيراذن حرکت نمودند تا آنکه وارد ارض مشهور شديم و ابدا
بدولت عليه مطلب اظهار نشد و هر نفسی که بين يدی حاضر
شد ملاقات واقع و الّا فلا چنانچه جميع استماع نموده و در نفس
مدينه کبيره هم شنيدهاند که اراده الهی چه بوده تا آنکه
چند نفر مستضعفين حفظا لانفسهم و نسائهم مضطرب شدهو جزع نمودند لذا ترحما لانفسهم حکم بدا نازل حال کداميک
از اين امور متعلق بدنيا بوده باری قياس بنفس نمودهاند
ص ٧٦کذلک صفت لهم السنتهم الکذبة يقولون ما لا يشعرون و اللّه
الّذی لا اله الّا هو قلم حيا مينمايد از آنچه عامل شدهاند
ذکر نمايد و اگر ذی بصری يافت شود از رسائل حضرات که از
قلم جهل و بغضا ظاهر شده مقام و شأن معرضين مشهودگردد دو سنه قبل شعری جناب آقا محمد علی و جناب سلمان
سؤال نموده و اخوی جواب نوشته بعد سيد اصفهانی بينيدی حاضر و مذکور داشت ميرزا علی ملتفت معنی شعر نشدهاند
و مصلحت نيست اين مکتوب بسلمان داده شود اين بندهسکوت نمود بعد با حاجی ميرزا احمد نزد اخوی در بيت حکيم
ذکر نمودند اخوی بعد از کلمات لايغنيه بالاخره متعذر شد که
شايد سائل اصل شعر را غلط نوشته باشد بعد شعر راموجود است و جميع ملاحظه نمودهاند ابدا نفسی شاعر نشد
چه کلّ بحجبات وهميه محتجبند حال ملاحظه نمائيد تامقدار معرضين معلوم شود و معذلک بمنبع و مصدر علم ربانيّه
اعتراض مينمايند فو الّذی قامت ملکوت التقدير علی فناء بابه که
کلّ آنچه از قلم جاری نمودهاند بهمين نحو بوده و خواهد بود
ولکن عمت الابصار احجاب الوهم و الهوی و لذا لا يلتفتون الّا
الّذين جعل اللّه ابصارهم مطهّرا عن الحجاب و هم ببصر
الحديد فی کلّشیء ينظرون ای عباد ملاحظه نمائيد که ضرّ
ص ٧٧بمقامی رسيده که قلم اعلی باين کلمات مشغول شده چه که
ناس ضعيف و نابالغ مشاهده ميشوند که مبادا از کلماتجعليه معرضين از جمال مبين غافل شوند و الا اگر فی الجمله
شعور و بصر ملاحظه ميشد ابدا ذکر معرضين و ما ظهر منهم
تحرير نميشد چه که اليوم کلّ مکلّفند که در نفس امر و ما يظهر من
عنده ناظر شوند و من صعد الی ذلک المقام يشهد بانّههو الظاهر الباهر المشرق المضیء فی وسط السماء يحکم ما
يشاء و لا يسئل فيما اراد و انه لهو المقتدر المختار و از جمله
نسبت ظلم باين مظلوم دادهاند حال در همين فقره تفکّر
نمائيد و انصاف دهيد جميع اهل بيان باين عبد ملاقاتلا فو ربّ العرش لو انتم تنصفون وقد کان نفس الرّحمن فی
فم الثعبان عشرين من السنين و معذلک ابدا اظهار نشدو حال هم اگر اين مکاتيب مجعوله ديده نميشد ابدا اظهار
نميرفت و يشهد بذلک کلّ من يعرفنی و کان علی بصيرة منير
بيست سنه اخوی نزد اين عبد بود و احدی از او مطلع نه
و مع قدرت بر او و اطلاع بما فی سرّه و قلبه کمال شفقت در حقّش
معمول شد و يشهد بذلک کلّ الاشياء ان انتم تسمعون ولکن
چون ناس را مقلد و بی بصر يافتهاند لذا باينگونه کلمات
اراده نمودهاند اين فئه را از بحر البحور منع نمايند و برجميع
ص ٧٨اهل بيان و غيره واضح و مبرهن که اين عبد باحدی معاشرت
در اين ارض ننموده و همچنين در ورود مدينه کبيره الا من
حضر بين يدينا وما تحرک لسانی الا علی ما يصعدهم الی
جبروت الامر مع ذلک نوشتهاند که نزد اهل سنة ما را رافضی
ناميدهاند فو اللّه الّذی لا اله الّا هو که خود اين نفوس
معرضه نزد اعجام نسبت دون ايمان بسدره رحمن دادهاند
و عند اهل سنة و جماعت نسبت رفض حال نفسی خالصا للّه بيايد
صدق و کذب را معلوم نمايد و ميزان حقّ و باطل را بصدق
و کذب همين قو ل قرار ميدهيم اذا ينادی لسان القدم من
عرشه الاعظم و يقول لعن اللّه اول ظالم ظلم نقطة الاولی فی
ظهوره الاخری و کفر بآياته و حارب بنفسه و جادل بسلطانه
و اشرک بذاته و الحد کلماته و اعرض عن جماله و کان من المشرکين
فی الواح اللّه من قلم القدس مکتوبا فو اللّه در هر وقتی از اوقات
که در ارض طا و يا عراق و مواضع ديگر حرفی در اخذ اين
طايفه مذکور ميشد اخوی خود از عراق باطراف ميرفتندچنانچه اکثری شنيده و ميدانند و اين عبد وحده ما بين
اعدا بوده تا آنکه از قدرت ربّانی امر مرتفع شد و جميع از
نفوس خود مطمئن شده از خلف ستر بيرون آمده اول کاری که
بآن مشغول شدند قطع سدره امر بوده و چون خود را خائب
و خاسر مشاهد نمودند عما ارادوا بعد باطراف نوشته و اراده
ص ٧٩خود را بارادة اللّه و مشيّته نسبت داده با اينکه اين عبد
حکم قتل را که ما بين اين فئه شهرت تام داشت مرتفع نمود
و در اکثر الواح من قلم اللّه جاری شده البته بنظر بعضی رسيده
از جمله سؤال شده که مقصود از نصری که در آيات بديعه
الهيّه نازل شده چيست و ما نزل عن جهة العرش فی جوابه
اين است که سواد آن بعينه ذکر ميشود وهو هذا :مقصود از نصرتی که در الواح منيعه ذکر شده معلوم احباء اللّه
بوده که حقّ جلّ ذکره مقدّس است از دنيا و آنچه در اوست
و مقصود از نصر اين نبوده که احدی بنفسی محاربه و يا مجادله
نمايد سلطان جلال جميع ارض از برّ و بحر آنرا بيد ملوک
گذاشته و ايشانند مظاهر قدرت الهی علی قدر مراتبهمو اگر در ظل حقّ وارد شوند از حقّ محسوب و من دون ذلک
ان ربّک لعليم و خبير و آنچه حقّ جلّ ذکره از برای خود
خواسته قلوب عباد اوست که کنائز وحی صمدانيه و خزائن
حب الهيّهاند و لم يزل اراده سلطان لا يزال اين بوده که
قلوب را از اشارات دنيا و ما فيها و عليها طاهر نمايد تا قابل
شوند از برای انوار تجلّيات مليک اسماء و صفات پس بايد
در مدينهء قلب بيگانه راه نيابد تا دوست بمقر خود شتابد
يعنی تجلّی جمالش نه ذات و نفس او چه که لا زال مقدّس از
صعود و نزول بوده و خواهد بود پس نصرت امر اللّه اليوم
ص ٨٠اعتراض باحدی و مجادله بنفسی و محاربه مع شيئی نبوده و
نخواهد بود بلکه محبوب آن است که مداين قلوب بسيف لسان
و حکمت و بيان مفتوح شود نه بسيف حديد پس هر نفسی که
اراده نصر الهی نمايد بايد اول بسيف معانی و بيان مدينه
قلب خود را تصرف نمايد و از جميع ما سوی اللّه او را مطهّر سازد
و بعد بمداين قلوب توجه کند اين است نصرت امر اللّه که
اليوم از مشرق اصبع مليک اسماء اشراق فرموده ابدا فساد
محبوب نبوده و نيست و آنچه از قبل شده من غير اذن اللّه
بوده باری اليوم بايد احبای الهی بشأنی در ما بين عباد
ظاهر شوند که جميع را بافعال خود برضوان ذوالجلال هدايت
نمايند قسم بآفتاب صبح عزّ تقديس که ابدا حقّ و احبای او
که منسوب باويند ناظر بارض و اموال فانيه در او نبوده و نخواهند
بود چه اگر مقصود تصرف در ارض بود البته قادر و مقتدر بوده
و بکلمهای جميع عالم را تصرف ميفرمود ولکن سلطنت بسلاطين
عنايت فرموده و حکمت بمتفرسين و عرفان بعارفين و حب قلوب
عباد خود را مخصوص خود مقرر داشته و بدون آن ناظر نبوده و
نخواهد بود و اين هم نظر بعنايت کبری است که شايد نفوس
فانيه از شئونات ترابيه طاهر و مقدّس شوند و بمقام باقيه که
رضوان عزّ احديه است وارد گردند و الّا آن سلطان قدم
بنفسه لنفسه مستغنی از کلّ بوده نه از حب ممکنات نفعی
ص ٨١باو راجع و نه از ضرّشان ضرّی باو واقع کلّ از امکنه ترابيه
ظاهر و باو راجع خواهند شد و آن جمال قدم متوحدا منفردا
بر مقر خود که مقدّس از مکان و زمان و ذکر و اشاره و دلاله
و وصف و علو و دنو بوده مستقر و لا يعلم ذلک الّا کلّ ذی فطن
بصير " انتهی مع ذلک آنچه را خود عامل و فاعل بودهاند
بحقّ تعالی شأنه نسبت دادهاند مع آنکه بر کلّ واضح است
که حقّ يفعل ما يشاء بوده و بر هر چه حکم فرمايد قادر و ليس
لاحد ان يعترض عليه و معذلک فو الّذی نفسی بيده که اگر
راضی بضرّ نفسی بوده و يشهد بذلک قلم اللّه ان انتمتشهدون و از جمله در مکاتيب خود ذکر نمودهاند که اين عبد
درس خوانده و اين کلمات منزله از علم اکتسابی حاصل شده
چنانچه در احيان هر ظهور اين کلمات نا لايقه مذکور شد
چنانچه نسبت بظهور قبلم همين نسبت را دادهاند و من قبله
بمحمد رسول اللّه انّما يعلّمه بشر لسان الّذی يلحدون اليه
اعجميّ و هذا لسانٌ عربيّ مبين حال نفسی در کلّ ايران
و عراق تفحص نمايد تا صدق و کذب معلوم شود فويل لهم و
بماهم به يتکلّمون . ای بی خردان منبع اين علوم ذات قدم
بوده و معين اين حکم نفس اللّه الاعظم لو انتم من المستشعرين
و اگر بسمع فطرت استماع نمائيد آنچه را در حين ظهور نقطه
جلّ و عزّ علما و جهال عصر اعتراضا علی اللّه بآن تکلّم
ص ٨٢مينمودند حال هم آن کلمات را استماع مينمائيد فو اللّه يا قوم
انی لاکون متحيّرا فی امری و ما ورد علی فياليت ما ولدت من
امّی و ان ولدت ما رضعت و ما صرت کبيرا ولکن ظهر ما ظهر
و نزلت جنود الوحی و قضی الامر من لدی اللّه الواحد القهار
يا قوم اسمعوا قولی ثمّ اخرقوا الاحجاب ولو يکون مرايا السموات
و الارضين اياکم ان لا يمنعکم شیء عن نفحات تلک الايّام
تاللّه لن يعادلها کنائز الابداع و لا خزائن الاختراع و کان
اللّه علی ذلک شهيد و عليم قسم بآفتاب فلک باقی که اگر
امر بدست اين عبد بود يک آيه ما بين اين قوم تلاوت نميشد
چه که ناس بالمره از فطرت اصليه الهيّه منحرف شدهاند
ولکن اللّه قضی ما اراد و امضی ما شاء لا رادا لمشيته و لا مرد
لقضائه و انّه بکلّشیء حکيم و اگر نه اين بود که اهل اين
مملکت مضطرب ملاحظه ميشد هر آينه اذن داده ميشد که کلّ
بين يدی اللّه حاضر شوند ليشهدوا ما لا شهد احدمن العالمين و از جمله نوشته که مقام شمسيه در ظل مرآت
واقع ميشود و اين رتبه فوق مقامات است واز اين مرآت شموس
مشرق سبحان اللّه چه مقدار ناس را جاهل فرض نموده مع
آنکه بسی واضح و مشهود است که خلق مرآت و وجود آن بجهت
آن بود که حکايت از اشباح و امثال نمايد و برهر ذی بصری
واضح است که ظهور عکوس امثال و اشباح هم در او بنفسه لنفسه
٨٣تحقّق نداشته و ندارد و اين فقره بر هر آگهی ظاهر است
تا چه رسد بذی بصر مع ذلک باين عباراتيکه فو اللّه الّذی
لا اله الّا هو هيچ جاهلی بآن تکلّم نمينمايد در رسائل
خود نوشته و اراده نموده باين کلمات ناس را از موجدو محقّق اسماء و صفات محروم نمايد و اين نيست مگر آنکه عباد
را در بحور وهم و هوی مستغرق ديد و گمان نموده که آنچه
مذکور دارد مسلما مقبول است و الّا باين کلمات که کذب آن
اظهر از شمس در وسط السماء است مشغول نميشد و متمسکباين شده که نقطه بيان روح ما سواه فداه خود را در يک
مقام مرآت اللّه ناميده و لذا مرآتيّت فوق رتبه شمسيّت است
فو الّذی انطقنی بالحقّ واشرقنی عن افق القدس علی العالمين
که اگر نفسی در اين يک فقره تفکّر نمايد بر جميع مطالب اين
همج رعاع مطلع ميشود اولا اينکه آن ذات قدم بکلّ اسماء
خود را موسوم فرمودهاند و بکلّ صفات موصوف چه از اعلی
مراتب اسماء و چه از ادنی مراتب آن چنانچه در ابتدای
احسن القصص ميفرمايند قوله جلّ کبريائه :" الحمد لله الّذی انزل الکتاب علی عبده ليکون للعالمين
سراجا وهّاجا " حال ميتواند کسی قائل شود که رتبه سراج
فوق شمس بوده لا واللّه نميگويد اين سخنان را مگر نفسی که
بر هوی تکلّم نمايد و بخواهد در قلوب صافيه منيره شبهه القاء
ص ٨٤نمايد فبئس ما هم يفعلون باری بيقين دانسته که در آن ساحت
قدس جميع اسماء در صقع واحدند چه که آن کينونت قدمدر حينی که ميفرمايد انا رب الارباب و انا الارض و التراب
در آن منظر اکبر اين هر دو يک رتبه بوده و خواهند بود و اين
بيان الطف ارق اصفی را قلوب مکدره ادراک نخواهند نمود
چنانچه آن جمال قدم ميفرمايد قوله عزّ ذکره " قل تنزلت
حتّی قلت اننی انا ذرّ و دون ذرّ مثل ما قلت اننی انا ربّ
و مريب کلّ ذی رب لاستغفرن اللّه عن کلتيهما و انّی الی
اللّه ربّی لمن الرّاجعين " انتهی .حال ای سالکان بوادی جهل و ضلال که کأس حميم نوشيدهايد
و سبيل قدس مختوم دانستهايد درنار هوی محترق شده و از
اهل رفرف اعلی خود را شمردهايد زهی حسرت که يک آن در
حکمت بالغه رحمن تفکّر نکردهايد و در يک حين در امر مالک
يوم الدين ببصر منير توجه ننمودهايد کلمات رحمن را که
بکمال انبساط و احاطه من دون حدود نازل شده بحجابنفس خود چنان محجوب نمودهايد که السن عالمين از ذکرش
عاجزند حال در اين فقره ملاحظه نمائيد که از قلم قدس الهی
جاری شده ميفرمايد تنزل فرمودم تا بمقامی که ميفرمايم منم
ذره و دون ذره مثل آنکه فرمودم منم رب و مريب کلّ ربوب
بلکه استغفار ميکنم از اين هر دو ذکر حال ملاحظه نمائيد
ص ٨٥آن جمال قدم خود را بکلّ اسماء ناميدهاند معذلک ميتوان
گفت که ذره فوق شمس است و يا تراب فوق رب الارباب فانصفوا
ان انتم من المنصفين فو الّذی جعلنی مظهر ذاته ثمّ کينونته
و عزّه و بهائه که اگر در اين کلمات مبارکه الهيّه تفکّر نمائيد
ابواب علوم ما لا نهايه بر وجه قلوب مفتوح شود بشأنيکه ديگر
مضطرب نشويد از اينکه فلان را باسماء اللّه ناميده يا
بذات اللّه و مرآت اللّه چه که جميع اسماء در آن ساحت
مساوی و لا فرق بينها و کلّ اين اسماء طائف حول مظهر
نفس قدم بوده و خواهد بود مثل اينکه در اين حين اگرجمال قدم شجری را بکلّ اسماء حسنی و صفات عليا موسوم فرمايد
انه ليقدر و ليس لاحد ان يعترض عليه لانه هو المختار و ما سواه
فی قبضته الاقتدار لا اله الّا هو العزيز الجبار و ديگر آنکه کلّ
خلق را مرايای لطيفه ناميدهاند و ميفرمايند اگر مس کند
آن مرايا را جذبات حب الهی جذب ميفرمايد و اگر مس نمايد
دون حب نازل ميشود بر عين آن مرايا غباری که حايل ميشود
ما بين آن مرآت و بين عرفان امر پروردگار قادرعليم بقوله
جلّ و عزّ ان الخلق مرايا لطيفة ان يمسها حب يجذب و ان
يمسها دون حب ينزل عينها غبار يحولن بينه و بين امرربّه " انتهی اذا تفکّروا يا ملأ الغافلين . واين بيان را
نقطه بيان جلّت عظمته عموما فرمودهاند اگر بتخصيص ناظری
ص ٨٦بجناب آقا سيد جواد خطاب ميفرمايد قوله عزّ و جلّ که توئی
آن مرآت اوليه که لم يزل از حقّ حکايت نمودهای و لا يزال
حکايت خواهی نمود و همچنين او را علّت اوليه فرمودهاند
فو اللّه که اين رتبه فوق کلّ اسماء است چه از ذات اللّه
وکينونة اللّه و ذکر اللّه و مرآت اللّه چه که از قبل هر نفسی که
اين رتبه را در حقّ رسول اللّه قائل شد حکم بکفرش نمودهاند
زيرا که علّت اوليه حقّ را دانستهاند و همچنين در باره او
نازل قوله جلّ ذکره انا جعلناک نبيا علی العالمين حال
با جميع اين مراتب و وصف که فوق آن دربيان ذکر نشده
اگر العياذ باللّه از حقّ اعراض نمايد جميع اقرب من آن از او
مرتفع خواهد شد و اگر ببصر منير ملاحظه نمائيد کلّ اشياء را در
بيان بکلّ اسماء حسنی ناميدهاند ولکن لن يعقلها الّا
المخلصون و اين کلمات ذکر ميشود که همچه ندانند که اوصاف
منزله در بيان مخصوص نفسی دون نفسی بوده بلکه در کلّ
ثابت ماداميکه در ظل حقّ مستقر باشند و بعد از خروج کلّ
محروم و ممنوع و همچنين در رتبه جناب قدوس روح العالمين
فداه ميفرمايند عزّ ذکره که بعدد هشت واحد از مرآت اللّه
بر مقعد خود بوده و از شدت نار محبت اللّه کسی قدرت بر
قرب بهم نرسانده " انتهی .حال ملاحظه نمائيد که هشت واحد از مرآت اللّه را در نفس
ص ٨٧مبارکشان ذکر فرمودهاند فتفکّروا يا اولی الافکار و در اين
بيان کنائز علميه مستور است و اين عبد مذکور نداشت خوفا
من نمرود الظلم و فرعون الجهل و همچنين در جميع مقامات
از قلم عزّ نازل که مرآت بنفسه لنفسه تحققی نداشته الّا بتقابلها
بالشّمس و شمس را لم يزل و لا يزال واحد فرمودهاند و احدی
را باين اسم موسوم نفرموده جز ذات قدم را در هر ظهوری
معذلک نوشته مقام شمسيّت تحت رتبه مرآتيّت است و شموس
از مرآت مشرق ميشوند فو اللّه يا قوم ما انطق عن الهوی که
اگر در همين قول تفکّر نمائيد بيقين شهادت ميدهيد که
اين اقوال از جهل صرف و بغضای بحت ظاهر شده اقسمکميا قوم باللّه الّذی خلقکم و سويکم که در اول بيان فارسی
ملاحظه نمائيد که ميفرمايند قوله عزّ ذکره اگر مرآت بگويد
در من شمس است در نزد شمس ظاهر است که شبح اوست کهاو ميگويد " انتهی معذلک نوشته که مرآت فوق شمس است
و شموس در ظل مرآتند اگر مراد از اين شموس که ذکر نموده
شموس حقيقت مقصود است فتعالی عن ذلک چه بيک تجلّیاز تجلّيات شمس حقيقت صد هزار مرآت اقل من حين مبعوث
ميشوند و من دون ذلک ان المرآت خلقت لانطباع تجلّیمن تجلّيات الشّمس عليها ان کانت صافية و من دون ذلک
يحکم عليها حکم الحجر چه که بر هر ذی بصری مشهود است
ص ٨٨که مرايا از برای اخذ عکوس اشياء خلق شدهاند چنانچه ذکر
شده و اگر مقصود شموس اسماء و دون آن بوده اين مخصوص
بنفسی نه چه که در کلّ اين شموس موجود و يظهر منه فی
حين الّذی قدر اللّه له و من فتح عين فؤاده ليشهد فی کلّ
ذرّ شمسا ثمّ فی هذه الشّمس شمسا ثمّ فی شمس الشّمس شمسا
بحيث لا نهاية لها ولکن حکمة اللّه ذکر اين مقام ننموده لئلا
يزل اقدام العارفين فيا لله يا قوم من هذا الظلم الّذی ورد
علی جمال القدم من الّذی يفتخر ان يقوم بين يديه فلما
اشتهر اسمه کفر باللّه المهيمن القيوم و چون ظهور قبلم عالم
بود بر اينکه مرآت در ظهور بعد دعوی شمس مينمايد لذا
اين حکم از قلم عزّ صدور يافت و بشأنی در بحر کبر و غرور مستغرق
شده که بکلمات قبلم در علو شأن خود تمسک جسته و برمنبع
و معدن و مظهر و موجد و منزل آن معرض شده فبعدا للقوم
الظالمين و همچنين خود را شجره عظمت ناميده فو اللّه جميع
اين کلمات نظر بآن است که ناس را احمق يافته و اگر از
شجره عند اللّه محسوب شود من شجرة التی ينبغی لها ان
تقطع و تلقی فی النّار الّا بان يتوب الی اللّه و يستغفر عمّا فعل
و يکون من التائبين و بر جميع واضح است چه از مهاجرين اين
ارض و چه بر فطن بصيری که ببصر اللّه در امور ناظرند که اين
کلمات غروريه از لسان مجعوله کذبه شرکيه جاری نشده مگر
ص ٨٩آنکه چون اين شمس بديع ابدع اعلی را از افق فجر بقا طالع
و بنغمه انّنی انا حيّ فی افق الابهی بين ارض و سماء ناطق
ديده لذا تعجيل نموده و من حيث لا يشعر باين کلماتتکلّم کرده که شأنی فوق شأن اللّه از برای خود ثابت نمايد
و هذا لم يمکن ابدا لاّن ما دونه مخلوق بامره و منجعل
بارادته و متحرک باذنه و ما بعده الا عبده و رعيته و خلقه
و بريته و عباده هل يکون فوق شأن اللّه شأن ليشتبه احد
لنفسه و انّه قام بنفسه لنفسه فی علو نفسه مقام الّذی لا له
فوق و لا تحت و لا يمين و لا يسار و لا امام و لا خلف و انّه قد
خلق الجهات لا من جهة بمشيته و الاشياء لا من مثالبارادته و انه لخالق کلّ شأن و منزل کلّ امر و يستحقّ لدونه
بان يفتخر بنفسه و انه لا يفتخر باحد من الموجودات و انه
لهو المقدّس المنزه المقتدر المطاع . ای قوم بشنويد ندايم
را و بر جمالم وارد نياوريد آنچه را که در کلّ الواح ممنوع شدهايد
تاللّه اين است يد قدرت منبسطه الهيّه که احاطه فرموده کلّ
من فی السموات و الارض را و اين است لسان حقيقت ربانيه که
بر اعلی سدره عزّ احديه تغنی ميفرمايد و اين است قلم قدم که
در ايام و ليالی بحور اسرار و معارف الهی از او جاری و ساريست
و اين است مخزن لئالئ حکم بالغه و معدن علوم الهيّه و لم يزل
و لا يزال در افاضه بوده و خواهد بود زينهار که خود را از رشحات
ص ٩٠فضلش محروم منمائيد و متابعت هر نفس بی بصری را واجب
مشمريد و همچنين در رساله خود مذکور داشته که بمحضدانستن چند کلام و عبارت مهمی اين دعويهانموده و مقصودش
از اين کلمات مزخرفه اين هيکل قدس صمدانی بوده فو الّذی
تفرد بالقدرة و الاقتدار که در کلّ ليالی و ايام مثل آنکه
معلمين اطفال را حروف هجائيه تعليم مينمايند بهمان قسم
در تعليمش جهد بليغ مبذول شد فيا ليت قومی يعلمون ما صغر
حده و حقر شأنه و کثر غروره و کبر قوله واين بر هر ذی بصری
واضح و مبرهن است احتياج بذکر و تفصيل نداشته و ندارد
و از جمله نسبت داده که اين عبد نسبت بنقطه اولی بخلاف
ادب تکلّم نموده و حال اينکه اين عبد ناطق است در ما بين
سموات وارض بانّنی انا نفسه و ذاته و روحه و هيکله و بهائه
و مع ذلک چگونه ميشود بآن جوهر اعلی و ساذج ابهی روح من
فی ممالک البقاء فداه بغير رضاء اللّه تکلّم نمايم باری بعينه
مثل ملأ الفرقان که در اول فجر ظهور نسبت ميدادند که اين
طايفه حب ندارند که شايد باين مزخرفات عباد را از عرفان
نفس اللّه فی يوم المعاد محروم نمايند چنانچه نموده و مينمايند
الا لعنة اللّه علی المفترين با آنکه جميع عالم را آثار بديعه
احاطه نموده و جميع اهل بيان بر اين شاهد و گواهند و
معادل ما نزل فی البيان از اين ظهور بديع نازل و از اهل بيان
ص ٩١نفسی نه که اثر اللّه نزدش موجود نباشد و من دون ذلک آنچه
در اين ارض موجود کتّاب از تحريرش عاجز ماندهاند چنانچه
اکثری بی سواد مانده مع ذلک نوشته بمجرد عبارت مهمّی
و چهار کلمه اين دعويها نمودهاند حال شما انصاف دهيد
قولی که کذبش مثل شمس در وسط السماء مشرق و لائح و واضح
است معذلک بچه جرئت و جسارت تکلّم نموده اگر چه فو اللّه
الّذی لا اله الّا هو که اين عبد ابدا اراده نداشته که آنچه
از سماء مشيّت بدعا نازل شده به بلاد اشتهار يابد چه که
انظر مطهّره بسيار قليل مشاهده ميشود که قابل ملاحظه
آثار اللّه باشند لذا لازال مستور ميداشتم و چه مقدار از آيات
اللّه که در عراق نازل و جميع در شط محو شد حال معادل
صد هزار بيت در اين ارض موجود و هنوز سواد نشده تا چه
رسد بجلد چه که اين امور متعلق بخود نمائی بوده لازال اين
عبد از او مقدّس بوده و خواهد بود و چند مرتبه بعضی خواستهاند
که آنچه موجود است مجلّدات نموده باطراف ارسال دارند
و هنوز اذن داده نشدهاند چنانچه نقطه اولی روح ما سواه
فداه خود بنفسه اعتنا باين امور نفرموده و فرمودهاند که بعد
باحسن نظم منظم شود و ميفرمايند عزّ ذکره :" فطوبی لمن ينظر الی نظم بهاء اللّه و يشکر ربّه فانّه يظهر
و لا مرد له من عند اللّه فی البيان " انتهی .و همچنين از قبل رسول اللّه بعد از ارتقاء آن ذات قدم
قرآن جلد شد و من قبله انجيل و با آنکه آيات عزّ قدس
شرق وغرب عالم را احاطه نموده باين کلمات تشبث جستهاند
و بچهار کلمه تعبير نمودهاند چنانچه اعمال حج در سنه قبل
متعدد از قلم عزّ صدور يافت و معذلک ارسال نشد مگر يک
سوره که بسوره حج معروف است هرگز اين عبد در اشتهاراينگونه امور اوقات صرف ننموده و نخواهد نمود شأن نزول
شأن حقّ است و انتشار شأن خلق و انّه لناشر امره بيد
النّاشرات من ملائکة المقربين لابد از خلف سرادق عصمت
ربانی عبادی روحانی ظاهر شوند و آثار اللّه را جمع نمايند
و باحسن نظم منتظم سازند و هذا حتم لا ريب فيه و ديگر
آنکه بعضی عبارات نوشتهاند و نسبت بنقطه بيان روح ما سواه
فداه دادهاند هذا کذب صراح و حينئذ يبرء نقطة البيان
منهم و من کلماتهم و کان اللّه يشهد بذلک ان انتملا تشهدون و چه مقدار باسماء افتخار مينمايند واللّه الّذی
لا اله الّا هو که شبه اين نفوس در ابداع ديده نشده شب وروز
اوقات صرف نموده که کلمهای در کتاب اللّه بيابند و بخود
تفسير نمايند واين عبد در حين تفريق از اخوی يک جعبه
از خطوط و دوائر و هياکل که بخط نقطه اولی بوده نزداخوی فرستادم و پيغام نمودم که چون تو بسيار مايلی که بعد از
ص ٩٣اعراض از حقّ بآثار آن افتخار نمائی لذا نزد تو ارسال شد که
اين هياکل را بجهت بعضی از اهل ديار مختلفه ارسالداری و اظهار شأن نمائی و يا آنکه هر نفسی نزدت حاضر
ميشود انتشار دهی چنانچه اليوم بهمان عمل مشغولیو بلکه بعضی کلمات مجعوله خودرا بآن کلمات منضم ساخته
لعل يزل بها اقدام العارفين باری ای عباد از اين مراتب
چشم برداريد و دل را مقدّس نمائيد چه که اليوم فضلی ظاهر
شده که در يک يوم و ليل اگر کاتب از عهده بر آيد معادل بيان
فارسی از سماء قدس ربانی نازل ميشود و کذلک بشأن الايات
علی لسان عربی بديع فاحضروا بين يدی العرش لتشهدوابعيونکم و لا تقاسوا کلمات اللّه بکلمات دونه و تکونن علی
بصيرة منير يا قوم فاشهدوا بما شهد اللّه و لا تلتفتوا الی دونه
و لا تکونن من المريبين شهد اللّه انّه لا اله الّا هو و ان نقطة
الاولی عبده و بهائه کذلک نزل من قبل من قلم اللّه العلی
العظيم و اگر بمعنی همين آيه بتمامه فائز ميشديد ابدا از صراط
اعظم الهی محتجب نميگشتيد چنانچه اليوم اکثری از اهل
بيان شهادت ميدهند و چون باين اسم مبارک ميرسنداذا تسود وجوههم و تضطرب قلوبهم و تزل اقدامهم و يکونن
من المتوقّفين تاللّه الحقّ هيچ عملی نزد حقّ مقبول نه
مگر اقرار باين اسم مبارک مطهّر فطوبی للذاکرين و للراسخين
ص ٩٤و ديگر آنکه در رسائل افتخار نموده که جناب طاهره و عظيم
باو مذعن شدهاند اگر چه اين عبد افتخار باينگونه امور را
مفقود صرف و معدوم بحت ميشمرم و اين نه از غرور و استکبار
است چه که اين عبد در خود شأنی نديده و نخواهد ديدولکن نظر باظهار شأن اللّه ذکر شده چه که کينونات حروفات
باصلها و اسرها بقولی مبعوث بوده و خواهند بود حقّرا لايق نه در اثبات ظهورش بغير نفسه و ما يظهر من عنده
استدلال فرمايد چه کلّ دليل بانتسابه اليه محکم بوده و
خواهد بود و کلّ سبيل بنسبته اليه مستقيم ولکن چون ناس
ضعيف مشاهد ميشوند و غير بالغ لذا اين عبد ذکر مينمايد
که آنچه از کلمات الهی که مخصوص اين امر نازل شده خارج
از احصای اين نفوس بوده و خواهد بود و اگر ناس ببصر اللّه
ناظر باشند همين يک بيان نقطه بيان جلّ شأنه جميع را
کافی است که ميفرمايد انّنی انا حيّ فی الافق الابهی
چنانچه اليوم از افق ابهی ظاهر و لائح و مشرقند و حينئذ
يسمع و يری کلّ ما يقال و يرتکب به الخلايق اجمعين و من دون
ذلک شهادتيکه در الواح ذکر فرمودهاند و جميع را بقرائت آن
امر نمودهاند دليل واضح لمن کان ناظرا بعين اللّه ربه
قوله تعالی شهد اللّه انّه لا اله الّا هو و ان نقطة الاولی
عبده و بهائه و اين آيات دليلی است واضح و برهانی است
ص ٩٥قاطع و لکن لا يزيد المتوهمين الّا خسارا چه که متوهمين جميع
آيات را بوهم تفسير نمودهاند و همچنين ميفرمايد عزّ ذکره
و انّنی انا العرش البهاء بالحقّ الاکبر قد کنت فوق مطلع
ياقوتة السيال فوق الطور و مقصود حقّ در اين آيه منزله
مبارکه اگر تفکّر رود بر علو ظهور ارفع امنع اقدس مطلع ميشويد
و همچنين ميفرمايند قوله عزّ شأنه و لقد خلق اللّه فی حول
ذلک الباب بحورا من ماء الاکسير محمّرا بالدهن الوجود
و حيواناً بالثّمرة المقصود و قدر اللّه له سفنا من ياقوتة
الرّطبة الحمراء ولا يرکب فيها الا اهل البهاء باذن اللّه
العلی و هو اللّه قد کان عزيزا حکيما حال سفن ياقوتهء رطبهء
حمرا بر بحر کبريا جاری و ساری است ای اهل بها منقطع
از ما سوی اللّه شده در فلک احديه و سفينه عزّ باقيه درآئيد
و راکب شويد که هر نفسی که تمسک جست باين فلک عند اللّه از
اهل اثبات و نجات و علّيّين و رضوان مذکور و هر که تخلف نمود
از اهل نار و هلاک و سجّين و هاويه محسوب زينهار دين
را بدينار مدهيد و يوسف عزّ احديه را بآلاء دنيا و آخرت
مبادله ننمائيد عنقريب آنچه مشهود مفقود خواهيد ديد
پس بکمال جهد و اجتهاد بظل رب الايجاد بشتابيد کهمکمن امنی جز ظلّش نبوده و نخواهد بود و قوله عزّ کبريائه
و اما الغلام فهو من نار شجرة الخضراء الموقدة من هذا
ص ٩٦العين الصّفراء قد قتلناه فی هيکل المرئی لمّا قد قدر اللّه
فی الکتاب حظا من ابويه فخشينا ان يرمقهما خلال النّار
فی جمال البهاء طغيانا بلا علما حال بسی واضح است که
کلّ بر اين جمال اطهر انور ابهی طغيان نموده بشأنيکه
جز علم اللّه احدی محصی آن نه و کاش بطغيان و استکبار کفايت
مينمودند بلکه در کلّ حين در انهدام بيت اللّه و حرمه
مشغول بوده و خواهند بود ولکن لا يسکن قلوبهم الّا بشرب
دمی بعد الّذی خلقناهم و حفظناهم لاعلاء امری و نصرة
جمالی فلمّا اشدّ ظهرهم و وجدوا الاطمينان من انفسهم
قاموا علی قتلی بطغيان عظيم فلمّا بلغت الی ذلک المقام
ناد المناد عن خلف سرادق البقاء ان يا قلم الاعلی لا تجعل
امرک محدودا بذکر دون ذکر قل تاللّه قد نزل البيان کلّه
لامری البديع المنيع و لولاک ما نزل حرف من البيان و لا صحائف
عزّ کريم دع الموتی لان الّذينهم ما آمنوا بک اموات غير لحياء
لا يسمعون ولا يعقلون و لو يلقی عليهم کلمات الاولين
و الاخرين و الّذين احياهم اللّه بک اولئک فی حبک قرئوا کلّ
الکتب ولن يحتاجوا بشیء سواک لان ظهورک بنفسه جعلهاللّه حجّة علی العالمين فلما سمعت النّداء اکتفيت بما رقم
من اصبع قدس منير باری آيات عزّ احديه در اين اسمو ظهور زياده از آن است که احصاء توان نمود و معذلک اين
ص ٩٧همج رعاع اين اسم مبارک را بارض طا تفسيرنمودهاند چه که
حضرت اعلی روح ما سواه فداه او را از ارض بها ناميده و آنقدر
شعور نداشته که ادراک نمايند که مقصود حضرت آن بودهاخبار فرمايد از ظهور جمال مقدّس در آن ارض ای ارض يمشی
عليها البهاء و سکن فيها هذا الاسم المشرق المنيرچنانچه اين اسم مبارک را در کلّ مراتب اسبق از کلّ اسماء
ذکر فرموده و همچنين در دعای قبل ملاحظه نمائيد که اقدم
اسماء اين اسم مبارک ذکر شده بقوله اللهم انی اسألک من
بهائک بابهاه و همچنين شهور که باسماء جديد ناميدهاند
اول آنرا باين اسم منسوب فرمودهاند در هر شیء اگر ملاحظه
نمائيد احسن آنرا باين اسم مذکور نمودهاند و معذلکملاحظه نمائيد که بغضا بچه رتبه رسيده که اين اسم مبارک
را بارض تفسير نمودهاند که ذرة من ترابها خير منهم و من
ذواتهم و حقايقهم فافّ لهم و بما فی صدورهم من نار الحسد
و البغضاء و يحرقون بها فی کلّ حين و لا يشعرون .مرقوم فرموده و ارسال داشته ابدا اين عبد اظهار ننموده واز
جمله در اين امر بديع اخبار فرمودهاند تصريحا من غير تلويح
قوله جلّ ثنائه و اذا اظهر الرّب سرّا من افق البهاء فی
ارض او ادنی فقد کان ذلک الطلعة المتلامعة من نقطةالبهاء طرزيا و اذا قامت السموات الجذبية باسطر السّرّ
السطريّة فذلک من امرنا لاهل العلماء قد کان طليعا و آن
الواح مبارکه الآن موجود است و جميع در ذکر اين امر باصرح
کلمات شاهد و گواه فو رب العرش و العماء که حيا مانع است
از ذکر اين کلمات چه که اين عبد لازال اراده ننموده که
بکلمات قبل شأنی از برای خود ثابت نمايد لانّ شأنی شأنه
و انّه مشهود فی وسط سماء الاستقلال و ما من ذی بصر
الّا و قد يشهد و يری و للعمياء ليس له من نصيب قل تاللّه
شأنی شأنه و قدرتی قدرته و سلطانی سلطانه و ظهورهو ما جری من قلمی برهانی ولکن نظر بحفظ عباد نا بالغ
تحرير ميشود و از جمله نقطه جذبيه جناب طا عليها بهاء اللّه
الابهی مدتها با اين عبد بوده و آنی لقای اين غلام بملک دنيا
و آخرت مبادله نمينمود و ما ارادت ان تفارق عنّی اقل من آن
ولکن قضی ما قضی و چه مقدار از آيات و اشعار که در اين امر
بديع ذکر فرموده از جمله در وصف طلعت اعلی غزلی گفته
و يک فرد آن اينست :و همچنين در دون اين عبد هم بسيار وصف نموده و فوق جميع
ص ٩٩اين بيانات کتاب مکنون نقطه اولی روح ما سواه فداه که کلّ
در اين امر بديع نازل شده و از انظار مستور گشته از خدا
بخواهيد تا بآن فائز شويد فوالّذی نفسی بيده که اگرمدعی جمال الهی اليوم از اينگونه دلائل در کتاب خود مذکور
نميداشت و تمسک نمی جست که باين ادله سبب اضلال خلقای عباد ندای عليّ اعلی را در ظهور اخرای او بشنويد و
جميع اين دلائل را از قلب محو نمائيد چه که اگر بکلمات و
اشارات و صحف و کتب در اين ظهور بدع رحمانی تمسکجوئيد ابدا بجوهر عرفان طلعت رحمن و سلطان امکان فائز
نخواهيد شد بلکه ناظر باشيد بهمان حجتيکه نفس نقطه اولی
جلّ و عزّبآن اتيان فرموده و امر خود را ثابت نمود و همچنين
از قبل آن جمال قدم محمد رسول اللّه ومن قبله ابن مريم ومن
قبله کليم فوالّذی نفسی بيده که يک حرف از آيات اللّه
اعزّ است نزد اين عبد از کلّ من فی السموات و الارض و اينکه
ذکر شده که در حين ظهور ناظر بکلمات و اشارات و دلالات و
اسماء و صفات نشويد اين حکمی است که خود نقطه اولی روح
ما سواه فداه فرموده و مقصود آنجمال الهی آنکه مباد در حين
ظهور اهل بيان بمثل اهل فرقان باحاديث و آيات تمسکجويند و بمظهر و موجد و منزل آن اعتراض نمايند . باری
ص ١٠٠اگر قدری در اين ظهور ابدع امنع تفکّر نمائيد بر اسرار لا يحصی
مطلع شويد و مشاهده نمائيد که از اول ابداع تا حين چنين
ظهوری ظاهر نشده اگر چه نظر بعدم استعداد عباد اسباب
منع هم موجود ليفصل به الجوهر عن العرض و الرّوح عنالطين تاللّه الحقّ اليوم اگر ذرهای از جوهر در صد هزار من
سنگ مخلوط باشد و در خلف سبعه ابحر مستور هر آينهدست قدرت الهی او را ظاهر فرمايد و آن ذره جوهر را از او
فصل نمايد . ای قوم نسمة اللّه در هبوب است و روح اللّه
در اهتزاز و جذب اللّه از افق مشرق جمال رحمن طالعسر از نوم نفس وهوی برداريد و مشاهده کنيد که چه ظاهر شده
در ابداع زينهار گوش بمزخرفات قوم مدهيد چه که اليوم
اگر سمع طاهر يافت شود ميشنود از اين طايفه آنچه از اهل
فرقان می شنيد و آنچه از اهل تورية و انجيل استماع مينمود
و من دون اقوال بلکه همان افعال را بعينه ببصر ظاهر و باطن
مشاهده مينمايد چنانچه اليوم کسی که بنفس حقّ محاربه
نموده و استکبر علی من خلقه در کلماتش مذکورداشته که اگر
حقّ ظاهر شود چه از اهل بيان و چه از غير آن چه عبد و چه
حرّ چه سياه و چه سفيد اين عبد مطيع است حرفی ندارمحال ملاحظه نمائيد اين سخن را در وقتی ميگويد که در همان
حين بمحاربه با جمال اللّه مشغول است و در کمال اعراض
ص ١٠١معرض حال شما تفکّر کنيد و ملاحظه نمائيد که حجت حقّ
چه بوده و علامت ظهور حقّ چه اين ظهور باين مشهودی که
انوارش عالم را احاطه نموده از آن معرض و برقتلش ايستاده و
بعد باين کلمات مشغول شده لاجل توهم ناس مثل اوّلظهور که علمای فرقان سبحهها بر دست و در کمال خضوع و
خشوع در معابد بعبادت مشغول و بشأنی اظهار زهدمينمودندکه چون اسم حقّ مذکور ميشد برميخاستند و بکمال
خضوع و تواضع مينمودند و در همان حين تواضع و خضوعبر قتلش فتوی ميدادند و حکم دون ايمان در حقّش جاری مينمودند
و بزبان متکلّم که چگونه ميشود ما معرض از حقّ باشيم و حال آنکه
شبها آمل بودهايم و روزها از حقّ سائليم هر وقت ظاهر شود
مطيعيم و منقاد حال معرض باللّه فو اللّه الّذی لا اله الّا
هو رأس مظهر نفس حقّ را بسکّين بغی و فحشاء و سيفغل و بغضاء قطع می نمايد و در آن حين با گردن خاضع باين
کلمه ناطق که حقّ هر وقت ظاهر شود من مطيعم فو اللّه
يا قوم شما را نا بالغ يافته که باين گونه هذيانات تکلّم می نمايد
و اينقدر شما را متوهم يافته که حقّی که بجميع ظهورات ظاهر
شده فتوی بر قتلش داده و در کلّ حين بمحاربه با جمالش
مشغول و معذلک باين اقوال تکلّم نموده حسرتا و اسفاعليکم بما غفلتم عن الّذی کان اظهر من کلّ ظهور و اشتغلتم
ص ١٠٢بالّذی فو اللّه لو کنتم مطلعا عليه لتفرن منه الف منازل
و نسئل اللّه بان يفصل بينی و بينه و يطهر ارض التی اکون
عليها عن رجس هؤلاء الفاسقين او يسکننی فی ديار اخری
و انّه لذو فضل علی العباد و انه لعلی کلّشیء قدير .
بگو ای جاهل نفس محبوب ظاهر است و چون شمس لائح و تو
بعرفان او اليوم فائز نشدهای بلکه او را با جميع حجج و براهين
که عالم را احاطه نموده از اهل ايمان نمی شمری معذلک
بکلماتش تمسک جسته اراده نمودهای که رياستی برای نفس
خود ثابت کنی تاللّه الحقّ اذا يکذبکم کلّ الاشياء ولکن انتم
لا تشعرون مثل شما عند اللّه مثل اهل فرقان است که بقول
رسول رياست خود را ثابت نمودهاند و بر اعراش عزت و حکم
جالس و بنفس او وارد آوردهاند آنچه را که هيچ بصری در ابداع
نديده و ادراک ننموده ای مست خمر نفس و هوی از سلطان
معلوم چشم پوشيده و بموهوم خود تمسک جسته همين ذلتتو را کافی است که انکار نمودهای آياتی را که باين دينت ثابت
شده و باو افتخار مينمائی و از برای خود شأن ثابت ميکنی
و معذلک شاعر نيستی اذا لم يکن لک شأن عند اللّه الا کشأن
الّذينهم اعرضوا بعد ما آمنوا و انکروا بعد الّذی اعترفوا
ان انت من العارفين تاللّه الحقّ عرّ روح الامين رأسه عن
فعلک و انّک ما استشعرت بذلک و کنت من الغافلينو جلسن حوريات الغرفات علی الرّماد من ظلمک و انّک تکون
فی نفسک من الفرحين تاللّه الحقّ ينوح کلّشیء فی نفسه
و يبکی ولکن انّک غفلت و کنت من المعرضين و انت الّذی
تذکر المحبوب بلسانک لتشهد علی النّاس و تقتل محبوبالاولين و الآخرين لو يفتح اللّه بصرک لتشهد بان بظلمک
قد علق المحبوب فی الهواء و ترميه فی کلّ حين برمی الحسد
و البغضاء ثمّ بسهام الغل و العناد ثمّ برصاص الاعراض
و کان اللّه علی ذلک لشهيد و عليم اذا ينوح محمد فی الافق
الاعلی و يبکی الرّوح فی الرّفيق الابهی ثمّ الکليم عند
سدرة المنتهی ثمّ عيون النّبيين و المرسلين . ای مست
باده غرور اقل من حين بشعور آی در خود و افعال خودتفکّر نما گيرم بر اين گروه نا بالغ امر اللّه را مشتبه نمودی و جميع
هم تورا من دون اللّه ساجد شدند چه نفعی برای تو حاصل
لا فو ربّ العالمين جز خسران دنيا و آخرت حاصلی نداشته
و ندارد و اگر اليوم بر سرير ياقوت جالس شوی عند اللّه بر ارض
هاويه ساکنی فو اللّه اگر بسمع فطرت استماع نمائی ميشنوی که
همان ارضی که بر آن جالسی پناه ميبرد بخدا از تو و ميگويد که
ای غافل بچه حجت و دليل حقّ خود را ثابت مينمائی و حقّ
من له الحقّ و به حقّق الحقّ را انکار ميکنی فافّ عليک و
علی الّذين اتخذوک لانفسهم من دون اللّه حبيب بحقّ موقن
ص ١٠٤نشدی ديگر چرا بر قتلش قيام نمودی آخر بيست سنه در حفظ
تو سعی نمود مع آنکه عالم بوده بما فی قلبک و اگر آنی اراده
ميفرمود موجود نبودی مع ذلک متنبه نشدی و باطراف عالم
فعل خود را بحقّ نسبت دادهای تاللّه نيست در اين قلب
مگر انوار تجلّيات فجر بقا و بر ضرّ نفسی راضی نه . ان يا اخی
اسمع نداء هذا الّذی وقع من ظلمک فی هذا البئرالّذی لم
يکن لها من قعر و کان قميصه مرشوشا بدم صادق من غلکو فی قعر البئر ينادی و يقول يا اخی لا تفعل باخيک کلّما
فعل ابن آدم باخيه يا اخی اتّق اللّه و لا تجادل بآياتی
و لا تحارب بنفسی و لا تقتل الّذی جعل صدره محلا لسيف
الاعداء لئلا يرد عليک من ضرّ و کان ان يحفظک فی کلّ
الليالی و الايام و فی کلّ بکور و اصيل يا اخی تاللّه الحقّ ما
انطق عن الهوی ان هذا الا وحی يوحی علمنی شديد الرّوح
عند سدرة المنتهی تاللّه يا اخی ان هی من تلقاء نفسی بل
من لدن عزيز حکيم کلّما اقبلت اليک لئلا تحدث من فتنة
ليفتننّ بها العباد حفظاً لامر ربّک تاللّه رميت نحوی رمی
الشّقاق و کلّما تقربت بک لعل تسکن بذلک نفسک قمت عليّ
بالنّفاق و يشهد بذلک ارکانک ان انت من المنکرين تاللّه
يا اخی کلّما کنت صامتا عن بدايع ذکر ربی روح القدساقامنی علی امره و روح الاعظم ايقظنی عن رقدی و انطقنی
ص ١٠٥انا اول من اذنب فقد ارتکب ذلک الّذينهم کانوا من قبلی
ثمّ الّذی سمّی بعلی فی ملکوت الاسماء ثمّ بمحمد فی جبروت
القصوی ثمّ بابنی فی الملأ الاعلی ثمّ بالکليم فی هذا السيناء
المقدّس المبارک العزيز الرّفيع يا اخی فانظر فی کتب
النّبيين و المرسلين ثمّ ما فی اياديهم من حجج اللّه و برهانه
و دلائله و آثاره و ظهوراته و آياته ثمّ انصف فی اخيک و لا تکن
من الّذينهم ظلموا نفس اللّه ثمّ استظلموا ليدخلوا الشّک والرّيب
فی قلوب المؤمنين تاللّه لمّا عرف اخيک بانک قمت عليه و لن
تسکن نار الحسد فی صدرک خرج بنفسه و اهله وحده و دخل
بيتا اخری و غلق علی وجهه باب الدخول و الخروج و کان فيه
لمن السالکين و مع ذلک انک انت يا اخی ما سکنت فی نفسک
و کتبت و ارسلت ما ارسلت تاللّه ان القلم يستحيی ليجری
علی ما ذکرت و بما افتريت علی اخيک تاللّه بذلک ضيّعت حرمتی
و حرمة اللّه بين العباد فسوف تشهد و تری و ان تکونشارب الحسد و قلم اظفار البغضاء ثم تطيب من طيب الوفاء
ثمّ غسل بمياه القدس و ضع وجهک علی التراب بخضوع و خشوع
و انابة و رجوع محبوب و قل ای ربّ انا الّذی فرطت فی جنب
اخی فی هذه الليالی و الايام و کنت غافلا عن بدايع ذکرک الحکيم
ص ١٠٦اذا يا الهی فارفع الحجاب عن بصری لاعرف نفسک و اقوم
بثنائک و انقطع عما سواک و اقبل الی وجهک الکريم ثمّ
اجعلنی من عبادک الّذين جعلت لهم مقعد صدق عندک ثمّارزقنی من تسنيم عنايتک و کوثر افضالک ثمّ الحقّنی بعبادک
المخلصين الّذين ما التفتوا بالدنيا و لا برياساتها و لا بما
فيها و عليها و انقطعوا بانفسهم و اموالهم فی سبيل بارئهم
و کانوا من المنقطعين ای ربّ لا تدعنی بنفسی ثمّ خذ يدی
بيد قدرتک ثمّ انقذنی من غمرات النّفس والهوی و لهيبها
ثمّ اجعل تلک النّار عليّ بردا و سلاما و روحا و ريحانا ثمّ
اکتبنی من عبادک المنقطعين ای ربّ وفقنی لخدمتک و تبليغ
آياتک ثمّ اجعلنی ناصرا لامرک و حافظاً لدينک و ناطقا
بثنائک و معينا بدايع افضالک و اکرامک و انک انت المقتدر
علی ما تشاء و انک انت العزيز الکريم . ای ربّ لا تخيب من
تمسک بحبل عنايتک و لا تطرد من علّق سبّابة الرّجاء علی جلّ
جودک و افضالک . ای ربّ لا تحتجبنی عن منبع رضاکثمّ ارضنی بالاقرار بما رضيّت و نزلته عن غمام فضلک و سحاب
عزّ مکرمتک و انت المعطی فی کلّ الاحوال و انک انت الغفور
الرّحيم . ای ربّ لا تعر جسدی عن قميص الانصاف و لا قلبی
عن برد الاعتراف بنفسک الرّحمن الرّحيم . ای ربّ فاجعل
قدمی ثابتا علی صراطک بحيث لا انکر ما دعوتنی به فی کلّ
ص ١٠٧آياتک و الواحک و زبرک و کتبک و اسفارک و صحائف قدسک
المنيع ای ربّ فاجعلنی ناظرا الی شطر مواهبک و راجعا
الی بحر غفرانک فلا تعرنی عن جميل ثنائک و انک انت القادر
علی ما تشاء و انّک انت المقتدر علی ما تريد و ايدنی بان لا انکر
ما حقّق به ايمانی و ثبت ذکری و رفع اسمی و بعث کينونتی
و ذوّت حقيقتی و کنت من المؤمنين . ای ربّ لا تحرم من
وقف تلقاء مدين رحمتک و تشبث بذيل احسانک و فضلکالعشيّ و الاشراق و فی کلّ حين کذلک تنطقک لسان المظلوم
فی قعر الجب لعلّ تتخذ الی شطر الانصاف من سبيل اذايخاطب اللّه نسيم قدسه الّذی يهبّ عن شطر العرش و جعله
رسولا من عنده علی العالمين لانّه لم يجد فی تلک الايّام
من رسول يرسله الی العباد ببشارات امره و يجعلهم منالذاکرين و المستبشرين لانه وقع فی سجن الّذی انقطعت
عنه ايادی المريدين و ارجل القاصدين ومن دون السجنوقع فی بئر الحسد التی ما اطلع بقعرها الّا نفسه المحصی
العليم الخبير کذلک قصّ اللّه من قصص الحقّ بلسانهقاصدی ملاحظه نميشود تو برائحه قميص بها از رضوان بقا
بر مريدين از احبابم مرور نما و بنفثات روح و آيات ظهور
ص ١٠٨راجع شوند ولکن ای نسيم بانقطاع تمام مرور نما بشأنيکه اگر
ضرّ عالمين بر تو وارد شود صابر شوی و اگر نعمت آن بر تو
نازل گردد توجّه ننمائی چه که اگر از جهات حبّ و بغض
و ردّ و قبول و سکون و اضطراب جميع من علی الارض مقدّس
نشوی قادر بر تبليغ اين امر بديع و فائز بحمل اسرار ربانی
نگردی کذلک يأمرک لسان ربّک لتکون من العاملينبگو ای احباب و ای اولی الالباب آخر قدری نظر را از توجّه
بدنيا و شئونات آن مقدّس نمائيد و بديده بصيرت در امورات
ظاهره و شئونات لامعه که از شطر عرش ابهی ظاهر و هويدا
است ملاحظه نموده تفکّر نمائيد که شايد در اين ايّام که سکر
غفلت جميع اهل سموات و ارض را احاطه نموده خود را بمدينه
احديه الهی کشانيد و از بدايع رحمت بی زوالش محروم نمانيد
که مباد نعوذ باللّه از مقصود اوليه رحمانی محجوب گرديد
و از معرضين در کتاب ربّ الارباب محسوب شويد من دون آنکه
شاعر باشيد فنعوذ باللّه عن ذلک يا اولی الالباب جميع
انبياء و رسل ناس را بسبيل عرفان جمال رحمن دعوتنمودهاند چه که اين مقام اعظم مقامات بوده و خواهد بود
قدری ملاحظه نموده در ارسال رسل الهی که بچه سببو جهت اين هياکل احديه از غيب بعرصه شهود آمدهاند و
جميع اين بلايا و رزايا که شنيدهايد جميع را تحمل فرمودهاند
شکّی نيست که مقصود جز دعوت عباد بعرفان جمال رحمننبوده ونخواهد بود و اگر بگوئيد مقصود اوامر ونواهی آن بوده
شکی نيست که اين مقصود اوّليه نبوده و نخواهد بود چنانچه
اگر بعبادت اهل سموات و ارض قيام نمايد و از عرفان الهی
محروم باشد هرگز نفعی بعاملين آن نبخشيده و نخواهداست و اگر نفسی عارف بحقّ باشد و جميع اوامر الهيّه را ترک
نمايد اميد نجات هست چنانچه نزد اولی البصر واضحو مبرهن است پس مقصوداوليه ازخلق ابداع و ظهور اختراع
و ارسال رسل و انزال کتب و حمل رسل مشقتهای لا يحصی را
جميع بعلّت عرفان جمال سبحان بوده پس حال اگر نفسیبجميع اعمال مشغول شود و در تمام عمر بقيام و قعود و ذکر
و فکر و مادون آن از اعمال مشغول گردد و از عرفان اللّه
محروم ماند ابدا ثمری باو راجع نخواهد شد و عرفان اللّه
هم لا زال عرفان مظهر نفس او بوده در ميانه خلق او چنانچه
در جميع کتب خاصّه در بيان که در جميع الواح آن اين مطلب
بلند اعلی و اين لطيفه اعزّ قصوی مذکور گشته و مبرهن آمده فطوبی للعارفين .
ص ١١٠و اگر ببصر اطهر ملاحظه شود مشهود ميگردد که جميع هياکل
احديّه که جان و مال و ننگ ونام را در سبيل محبوب انفاق
نمودهاند در رتبه اوليه مقصودی نداشتهاند جز آنکه عباد را
بشريعه عرفان کشانند حال ملاحظه در انبياء نمائيد که چقدر
بلايای لا يحصی حمل نمودهاند که شايد ناس حجبات وهم را
خرق نمايند و از کوثر يقين مشروب گردند و چون حجبات غليظه
وهميّه در انظار بسيار بزرگ و مهيمن بود لذا هر رسول که از
جانب حقّ ظاهر شد جميع بر اعتراض بآن نفحه ربانيه قيام
نمودهاند تا آنکه ارسال رسل منتهی بهادی سبل در سنه
ستين شد ملاحظه شد که چقدر ناس بوهميّات انفس خود از
شاطی قدس يقين دور ماندهاند بشأنی که از خدا جز هوی و
از يقين جز ظن مبين در ما بينشان مذکور نه و چون جمال عليّ
اعلی امر بخرق احجاب فرمود جميع براعراضش قيام نمودند
تا آنکه معدودی قليل باصل مقصود عارف شده جميع حجبات
وهميه و سبحات ظنونيه را بنار سدره ربانيه محترق نموده
بعرفان جمال رحمن فائز گشتند تاللّه الحقّ اگر نفسی در آنچه
بر آن جمال مبارک وارد شده از اعراض علما و بلايای لاتحصی
تفکّر نمايد در تمام عمر بناله و نوحه و ندبه مشغول گردد تا
آنکه اهل کين آن جمال مبين را در هوا معلق نمودند وبرصاص شرک و بغضاء آن سدره عزّ منتهی را قطع نمودند و آن
ص ١١١جمال مبارک در حينی که معلّق بهوا بود در سرّسرّ بلسان
ناطق مبين باين کلمات محکم و متين تکلّم ميفرمودند که
ای اهل بيان قدری تفکّر در اين خلق نمائيد که جميع خود را
عارف بحقّ ميدانند و سالک سبيل يقين ميشمرند و در کلّ احيان
باذکار و کلمات رحمن مشغول شدهاند بقسميکه يومی از ايّام
اوامر مليک علّام را ترک ننمودهاند و اگر هم از نفسی ترک شده
خود را نادم مشاهده نموده و معذلک جوهر رحمن و ساذجسبحان را که بعرفان او متمسک بودهاند معلق داشته و شهيد
مينمايند و ابدا عارف باو نگشته و خود را از جميع فيوضات الهيّه
و عنايات عزّ رحمانيه محروم داشتهاند در قعر نارند و خود را
از اهل جنّت ميشمرند در بحر عذاب مستغرقند و خود را از احباب
ربّ الارباب ميدانند و در منتهی بعد از حقّ خود را از اهل
قرب فرض گرفتهاند پس شما ای اهل بيان در کلّ حين توکّل
بجمال ربّ العالمين نمائيد و باو پناه بريد که مبادا بر جمالم
در ظهور اخرايم وارد آوريد آنچه اين گروه در اين حين وارد
آوردهاند ای اهل بيان فئه فرقان حجتی در دستنداشتند مگر فرقان که فارق بين حقّ و باطل بوده در آن ايام
و چون جمال عزّ رحمانيم از افق قدس سبحانيم طالع و مشرق
شد بهمان حجّت و دليل بل اعظم نفس خود را ظاهر فرمودم
که شايد از حجّت قبل بحجّت بعد اگاه شده خود را از حرم
ص ١١٢تصديق جمال يقين محروم نسازند و مع ذلک در کلّ ايّام
آيات فرقان را تلاوت مينمايند و از اين آيات بديعه که حجّتش
چون شمس ما بين سماء ظاهر ولايح است ممنوع و محروم گشتهاند
چنانچه در حين ظهور آيات عزّيه الهيّه جمعی مذکور نمودند
که اين آيات از کتب قبل سرقت شده و بعضی لسان غافلشان
باين تکلّم نموده که اين آيات از معدن نفس و هوی ظاهر
کذلک اشهدناهم ان انتم من الشّاهدين تا آنکه امر بمقامی
رسيد در حينی که بذکرم توسل ميجستند جسدم را مجروحنمودند و در وقتيکه بعرفانم افتخار مينمودند بر جمال معروفم
رصاص کين انداختند اين است شأن دنيا و اهل آن تا آنکه
روح لطيفم از آلايش انفس مشرکه فارغ شده بمقرّ اعزّ ارفع
اعلی و رفيق اقدس امنع ابهی طيران نمود و بعد از ارتقای
روح مبارکم بافق ابهی بطرف عنايت و لحاظ مکرمت بمدّعيان
محبتم ناظرم که کدام بوصايايم عمل مينمايند و بامرم مطيعند
اذا ينطق لسان القدم عن افق الابهی و يقول يا ملأ البيان
هذا جمالی قد ظهر بآياتی ثم ظهوراتی لم کفرتم به و اعرضتم
عنه اذا يقنت بانّکم ما آمنتم بنفسی کما ثبت فی حين ظهوری
بان ملأ الفرقان ما آمنوا بمحمّد مظهر نفسی کما ظهر فی
ظهور محمد بان ملأ الانجيل ما آمنوا بابنی کما ظهر حين
الّذی جاء الرّوح بان امّة التورية ما آمنوا بالکليم اذا فارجعوا
ص ١١٣ثمّ انظروا الی ان ينتهی الامر الی ظهور الاوّل و کذلک نلقی
عليکم من اسرار ماکان لعل تکونن فی انفسکم لمن الشّاعرين
و از شهادتم ايامی نگذشته که عنايت جديد از شطر قدس ابهی
و مکرمت منيع از افق عزّ اعلی اشراق فرمود و ساذج قدم بجمال
اعظم اکرم از رضوان غيب ظاهر شد بهمان حجتی که منحجت قرار دادم و بهمان برهان که عند اللّه مقبول بوده بلکه
بجميع شئونات احديّت و ظهورات عزّ صمديّت و بطونات غيب
لا يدرک و دلالات عزّ لايعرف ظاهر شده مع ذلک شما ای
ملأ بيان از کلّ جهات باسياف غل و اشارات بر حول عرش اعظم
جمع شدهايد و در کلّ حين از سهام کين بر اين جمال عزّ
منيع وارد آوردهايد قسم بجمالم اگر حال ملاحظه نمائيد
و بطرف حقيقت برفيق اعلی متوجه شويد ملاحظه مينمائيد
که از جسدم بحور دم جاری و از ارکانم آثار اسياف کين ظاهر
آخر تفکّر ننمودهايد که بچه سبب نفسم را انفاق فرمودم و اينهمه
سيوف فحشاء و رصاص بغضا بر او وارد آيد واين بسی واضح
است که مقصودی جز عرفان مظهر نفسم نبوده و چون مظهر نفسم
بتمام ظهور ظاهر شد اينگونه معمول داشتهايد که مشهود
شده حال اگر در موقف حشر اکبر از شما سؤال شود و از آنچه
بآن عامل شدهايد استفسار رود در جواب ربّ الارباب چه
خواهيد گفت لاواللّه ابدا قوت تکلّم نخواهيد داشت چه که
ص ١١٤ايامی از غيبتم نگذشته و جميع حجت ظهور و امور وارده را بچشم
خود مشاهده نمودهايد و معذلک از جمالی که بقول او کلّ شئونات قبليه
و بعديه محقّق شده غافل شدهايد و بحجبات نفس و هوی از منظر اعلی
محجوب ماندهايد ای قوم در تمام اوراق بيان کلّ را باين ظهور قدس
صمدانی بشارت دادم و فرمودم که مباد در حين طلوع اين نير اعظم
به شيئی از آنچه خلق شده ما بين سموات و ارض مشغول شويد و از جمال
قدم محتجب مانيد و همچنين تصريحا فرمودم که اياکم ای قوم
اگر در حين ظهور بواحد بيان محتجب شويد و اين معلوم بوده
که واحد بيان اوّل خلق بيان عنداللّه محسوب و بر کلّ سبقت
دادهام و هم چنين بنصّ صريح فرمودهام که اياکم ای قوم اگر
حين ظهور محتجب شويد بآنچه نازل شده در بيان و حال شما
ای قوم بوصفی که در بيان نازل شده و نميدانيد که مقصود چيست
و درباره کيست چه که ابداً نفسی از مقصودم مطلع نبوده
معذلک از موجد وصف و منزل و مظهر و محقّق آن که بقولی از او
اينگونه هياکل خلق شده و ميشوند معرض شدهايد و کاش باين
اکتفاء مينموديد بلکه بر قتلش فتوی دادهايد واللّه در کلّ
احيان مثل ثعبان اين جوهر رحمن را اذيّت نمودهايدمؤمن نشديد و بحقّ عارف نگشتيد ديگر بر قتل و ضرّش چرا راضی
شديد قسم بجمالم که از کأس انصاف ننوشيدهايدنگذاردهايد و در کوی متبصرين مرور ننمودهايد ضلالت را
نفس هدايت شمردهايد و صرف شرک را جوهر توحيددانستهايد و جميع شما بعين ظاهر ديدهايد نفسی را که
بيست سنه حفظ فرمود و الآن موجود است و با قدرت بر او
و اطلاع بما فی سرّ او در کنف حفظ رحمانيش حفظ فرمود
معذلک برقتلش قيام نمود و چون اراده و فعلش بين مهاجرين
انتشار يافت لذا محض ستر اعمال شنيعه خود و القای شبهه
در قلوب متوهمه بمفتريات مجعوله مشغول گشت و افعال و
اعمال خود را بساذج قدم نسبت داده که شايد عباد را از يمين
يقين بشمال وهم کشاند و شما آنچه را ببصر ديدهايد و
ادراک نمودهايد انکار نموده و بمفتريات مجعوله از طلعت
احديه محتجب ماندهايد قسم بجمال عزّ تقديسم که آنچه
درباره اين جمال مبين نوشتهاند حجت است بر کلّ در کذب
قائلين و اثبات اين امر مبين چه که نسبتهائی ذکر نموده که
کذبش اظهر از شمس است در وسط سماء چه که جميع با اين جمال
عزّ اعلی معاشرت نمودهايد و بقدر ادراک خود ادراک نموده
و معذلک باين کلمات مجعوله از منزل آيات احديه معرض شده
و سلّمنا که صادقند آيا حقّ را يفعل ما يشاء ندانستهايد
و بانّه يحکم ما يريد موفق نشدهايد از جميع اين مراتب گذشته
اين جمعی که در اين سفر مع اللّه هجرت نموده و اکثری از
ص ١١٦امورات را ببصر و فؤاد خود ادراک نمودهاند و شهادت ميدهند
که حقّ جلّ شأنه بجميع شئونات از کلّ ما سواء ممتاز بوده و
خواهد بود مع ذلک اين نفوس را کاذب دانستهايد و کسانی
که اصلا مطلع بر امر نبوده و نخواهند بود و در مناهج وهم و
ظنّ سالکند صادق دانسته و ميدانيد فافّ لکم ياملأ المتوهمين قسم بجمالم که حجت بالغه الهی بر کلّ تمام
شده و کلمه تامهاش از افق صدق مشرق گشته و اليوم پناهی
جز پناهش نه و ظلّی جز ظلّش مشهود نه و بشنويد ندای محبوب
خود را و آنچه ببصر ديدهايد متمسک شويد و از عروه وهم
بگسليد و اگر ببصر حقيقت ملاحظه نمائيد تاللّه اهل ملأ اعلی
در نوحه و ندبه مشغولند و جميع حوريات غرفات در حنين و ناله
اوراق سدره منتهی از ظلم اين ظالمان پژمرده گشته تاللّه
الحقّ ارياح رحمت رحمن از شطر امکان مقطوع و اشراقات
انوار وجه سبحان از اهل اکوان ممنوع تاللّه الحقّ ظلمی
نمودهايد که کلّ اشياء از حيات خود منقطع شدهاند و اليوم
خلقی باقی نه چه از اهل ملأ اعلی و چه از اهل مداين بقاء
و چه عاکفين لجه اسماء مگر آنکه کلّ لطائف را بحزن تبديل
نمودهاند و قميص سود پوشيدهاند و جميع ملأ کروبيّين و
حقائق انبياء و مرسلين در غرفات عزّ تمکين بنوحه مشغول و شما
ای غافلين ارض مسروريد و در ارض هاويه بکمال فرح سير مينمائيد
ص ١١٧جوهر دين را کشتهايد و بگمان خود بر سرر دين و ايقان جالسيد
فواللّه يا قوم شبه اين ظهور ظاهر نشده و چشم امکان نديده
بشنويد ندايم را و نباشيد از احتياط کنندگانی که در ملأ فرقان
بودند بشأنيکه احتياط از دم بعوضه مينمودند و بر سفک
دم اللّه فتوی ميدادند ذکر مشغول بودند و چون آياتسلطان ذکر بر آن گروه القا ميشد صيحه ميزدند که اين اذکار
را بگذار و ما را از ذکر اللّه غافل مکن اين بوده اعمال و افعال
آن گروه که مشهود گشت و شما ای اهل بيان در اين ايّام
بجوهر آن اعمال مرتکب وعامليد و خود را از حقّ شمرده و
ميشمريد اذا اشهد اللّه و ملائکته و انبيائه و رسله و الّذينهم
يطوفن فی حول عرشه و کلّ ما خلق فی السموات و الارض بانّی
ما قصرت فی تبليغی ايّاکم و بلغتکم رسالات اللّه حين ظهوری
و حين ارتقائی و هذا الحين الّذی اظهرت نفسی عن افقالابهی و القيت عليکم الحکمة و البيان و عرفتکم جمال الرّحمن
و اتممت الحجّة لکم و الدليل عليکم و البرهان فيکم و ما بقی
من ذکر الّا و قد القيکم اذا يا الهی انت تعلم بانی ما قصرت
فی امرک بلغت هؤلاء ما امرتنی به قبل خلق السموات و الارض
و بينت لهم مناهج عدلک و اظهرت لهم مسالک رضائک اذا يا
الهی فارحم علی هؤلاء و لا تجعلهم من الّذين اعرضوا عنّی
و انکروا حقّی و جادلوا بآياتی الی ان سفکوا دمی و قطعوا
ص ١١٨جوارحی اذا يا الهی ايدهم علی امرک ثمّ انصرهم بنصرتک
و لا تجعلهم محروما عن هذه النّفحات التی هبت عن هذا
الرّضوان الّذی خلقته فی قطب الجنان و لا تمنعهم عن
فوحات التی ارسلته عن افق اسمک الرّحمن اذا فاحدث يا
الهی فی صدورهم من نور کلماتک نار انجذابک ليقلبهم من
قدرة المحضة الی يمين عرش رحمانيتک ثمّ اشتعل يا الهی
فی قلوبهم مشاعل عشقک و اشتياقک ليحترق بها حجباتالتی منعتهم عن ساحة قربک و لقائک ثمّ خذ يا الهی اياديهم
بايدی القدرة و الاقتدار ثمّ انقذهم عن غمرات الوهموالهوی و بلغهم الی مقر الّذی قدسته عن اشارات کلّما خلق
بين الارض و السماء ثم الق عليهم کلمة التی بها تجذب
افئدة العارفين الی سماء عزّ الطافک و قلوب المقربين الی هواء
قدس افضالک ثمّ اجعلهم يا محبوبی من الّذين ما منعتهم کلّ
من فی السموات و الارض عن التوجه الی شطر عنايتک و الاستقرار
علی امرک و الاعتراف بحضرتک و الايقان بلقائک انّک انت
الغفور الرّحيم المعطی العزيز النّاصر الکريم " .الحمد للّه الّذی وفی بما اوحی علی کافة انبيائه و رسله و بشر
الکلّ بايّامه ومنها يوم الّذی وعدنا به فی محکم کتابه
بقوله جلّ سلطانه يوم يغنی اللّه کلّا من سعته و انه هو يومنا
هذا اذ اری بانّه اغنی فيه کلّ من دخل فی ظله من سعة
علمه و حکمه بحيث قد اودع فيه زمام العلوم فی قبضة اقل
عبيده و فی صفقة اذل رعيته اذ تمسک بحبل حبه فی ايام
ظهوره و الحمد للّه الّذی يلهم من يشاء بجنود وحيه و يقذف
فی قلب من يريد نور علمه لا اله الّا هو الظّاهر بظهور نفسه
بحيث ما بقی له حجاب الا نور جماله و لا سحاب الا فرط ظهوره
ثمّ الصلوة و السّلام علی اشرف صفوته وسيد بريته وعلی اله
و عترته ثمّ علی اوليائه الّذين قاموا بامره و استقاموا فی حبه
و بعد معروض ميرود که مکتوب آن محبوب مشهود رفت و مايه
بهجت و سرور شد انشاء اللّه هميشه اين توفيق رفيق باشد
و اين تأييد مستدام ماند که گاهگاهی از حال آوارگان بيدای
ناکامی و گمنامی آگاهی خواهند و تفقد نمايند فجزاک اللّه
احسن الجزاء و وفقک لمّا يحبّ و يرضی و اينکه سؤال نموده
بوديد که چگونه احقاق حقّ در عالم بعد موت و ادای حقوق
النّاس در قيامت کبری که بيوم الجزاء تعبير شده بتصوير آيد
ص ١٢٠و امکان بپذيرد و حال آنکه اين زخارف و اموال و حقوق که
در حيات باطله مطلوب و مشهود در عوالم بعد موت وجودی
ندارد و بر فرض وجود بصاحبان حقوق نفعی نميدهد و ثمری
نمیبخشد پس چگونه در آن عوالم احقاق حقوق گفته ميشود
چنانچه در السنه معروف که خداوند رحمن گاه ميشود که از حقّ
خود ميگذرد و عفو نمايد ولکن از حقوق النّاس نميگذرد تا آنکه ادای حقّ آنها شود ٠
يا حبيب قلبی از امری سؤال نمودی که بغايت صعب و مستصعب
است چه که فهم اين مقام موقوف بفهم و ادراک ايام بعد موت
و عرفان يوم القيام است و ادراک ايندو مقام قلب فارغ ميخواهد
و گوش طاهر لازم هر گوشی لايق اصغاء اين سروش نه گوشی که
نعره صور و نعره ناقور را از سماء ظهور اصغا ننمايد ديگر
چگونه زمزمه طيور را شنود ولی چون در اجابت فرمان آن حبيب
مکرم ناچارم لهذا باختصار مجملی اظهار ميدارم و بذکر
بعضی اشباح و امثال اقتصار مينمايم و لا حول و لا قوّة الّا باللّه
الواحد القهار پس عرض مينمايم که آنچه در اين عالم ناسوت
و عالم حدود بهر اسم و رسم و بهر صورت و وصف ديده و شنيده
در هر عالمی از عوالم الهی ظهوری و شهودی مناسب و ملايم
با آن عالم دارد و باسم ديگر و رسم ديگر و صورت و وصفی ديگر
جلوه مينمايد و رخساره ميگشايد اين فنائی که از عالم شنيده
ص ١٢١راجع بصورت و قميص است نه بحقيقت و ذات و البته حقايق
اشياء بجلوههای مختلفه وظهورات متغايره حقايقا بعدحقايق در هر عالمی جلوه نمايند و رخساره گشايند حکمای
بالغين که از رحيق معانی آشاميدهاند بتجسم اعمال قائل
شدهاند و للّه در من قال حضرت ذو الجلال ميفرمايد :
سيجريهم وصفهم مطلع وحی رحمن فرموده النّاس مجزيونباعمالهم ان خيرا فخير و ان شرّا فشرّ پس معلوم ميشود که
عمل باقی خواهد بود و هر وصف هستی خواهد داشت تا آنکه
بنفس وصف و عمل جزا داده شوند پس هر وصفی و هر عملی از هر
عاملی ظاهر شود در هر عالمی صورتی دارد و جلوه مينمايد
ليجزی کلّ نفس بما کسبت و انّه سريع الحساب و هر گاه بخواهيم
از برای تفهيم اين مطلب و تشريح کيفيّت ظهورات اشياء را در
عوالم لا تحصی ذکری نمايم و مثلی آرم که اقرب بفهم و ادراک
باشد بهتر از عالم نوم مثلی بنظر ندارم تا ذکر نمايم النّوم
اخ الموت گفته شد تا برادر را بمشابهت برادر بشناسی پس
ملاحظه نمائيد که در عالم رؤيا اموری مشاهده ميکنيد و بعد از
بيداری در اين عالم او را باسمی ديگر و صورت و وصفی ديگر
تعبير ميکنيد و تفسير مينمائيد و بعد هم بمرور ايّام همان قسم
که تعبير و تفسير شده مشهود ميرود پس ای برادر هر گاه
خود از اهل رؤيا بوده و در عالم رؤيا چنين امری ديدهای که
ص ١٢٢همين اختلاف صور را تصديق نما و يقين بدان که حقيقت و
ذات و احديّت و صورت و وصف مختلف و هر گاه خود اينمقام
را بعين شهود نديده رجوع به تعبيرات عارفين از معبرين
نما که از هر فعل و هر قول تعبيری کردهاند و از هر شیء تفسيری
نمودهاند اصدق القائلين بذکر رؤيای حضرت يوسف علی ولی
عصرنا و عليه السلام و بذکر تعبيرات و تفسيرات آن حضرت
از رؤيای نفسين مذکورين در کتاب ناطق است حال تفکّر نمائيد
که آن چه عالمی است که در آن عالم پدر و مادر بصورت شمس
و قمر ديده ميشود و برادر بصورت کوکب بنظر ميآيد و اين چه
عالمی است که بعکس ديده ميشود چنانچه شمس و قمر بصورت
پدر و مادر مشهود رفت و کوکب بصورت برادر ملحوظ شدقوله جلّ سلطانه انّی رأيت احد عشر کوکبا و الشّمس و القمر
رأيت هم لی ساجدين و تعبير اين رؤيا وقتی ظاهر شد که
آنحضرت بر سرير عزت جالس گرديد و حضرت يعقوب عليهالسلّام با يازده برادر بر قدم او افتادند پس بعد که اين
مسئله ثابت و محقّق شد احقاق هر حقّی در هر عالمی بصورتی که
در آن عالم داده خواهد شد و البته اگر غير اين باشد احقاق
حقّ نشده مثلی برای تو ميزنم شايد بتعدد امثال آنچه عرض
ص ١٢٣هر گاه نفسی در فصل ربيع حبه و هسته از نفسی غصب نمايد
و در بستان خود بذر افشانی کند تا آنکه سبز و خرم شود و
بالاخره در فصل صيف بمقام ثمر و يا شجر برسد و بعد سلطان
عادل اراده فرمايد که در اين فصل که صيف گفته شد اخذ
حقّ مظلوم نمايد چه نحو معمول ميدارد آيا در عوض حبه و يا
هسته اخذ ميفرمايد و يا آنکه نفس شجر را با ثمری که با اوست
اخذ ميکند و تسليم ميدهد البته خواهی گفت شجر را و حال
آنکه اينصورت غير آنصورت است و اين اسم و وصف غير آن اسم
و وصفی است که در فصل ربيع داشت بلکه آن حبه و هستهدر فصل صيف بزعم تو وجود ندارد و بر فرض وجود اگر بعين
ادا شود برای صاحب ثمری نميدهد و نتيجه ندارد چه کهفصل ربيع که هنگام بذر افشانی بود منقضی شد و حبه و هسته
آلت معطله خواهد بود و اين بنظر ظاهر قاصر است که گفته
شد که وجود ندارد و ثمر نميدهد ولکن در حقيقت و واقع اين
حبه و هسته موجود و بصورت شجر و ثمر که اعلی و اغلی است
مشهود و بسا ميشود که احقاق حقّ در همين عالم شده باشد
و تو آگاه نباشی چنانچه گاه ميشود که زخارف و اموال قميص
قضايا و بلايا ميشود و بلا و قضا بصورت مال جلوه مينمايد
چنانچه تلف اموال گاه ميشود که سبب و علّت رفع بلا ميگردد و
ص ١٢٤در اين مقام فرق نميکند که اين تلف اموال باسباب سماوی باشد
و يا آنکه نفسی ظلم کند و بعدا آن اخذ نمايد پس چنين مالی
هر که غصب کند و اخذ نمايد قضا و بلا را از تو رفع نموده و بر خود
وارد آورده آيا احقاق حقّی بهتر از اين متصور است لا و ربّ
العالمين و اگر بخواهم از ظهورات اعمال و افعال و اقوال که
بصورتهای مختلفه غير محصوره در عوالم الهی جلوه مينمايد
شرح دهم و پرده بردارم بيم آنست که از طرفی نفوس قدسيه
ابدان را بگذارند و بمقاعد عزّ رحمن عروج نمايند و نفوس شريره
ظالمه خوفا عما عملوا فی حياة الباطلة قالب تهی کنند فيا
شوقا الی اخلاق روحانية و اعمال طيبة و اقوال صادقة نافعة و
ما يظهر منها من سماء مرفوعة و ارض مبسوطة و شموس مشرقة و
اقمار لائحة و کواکب دريّة و عيون صافية و انهار جارية و هواء
لطيفة و قصور عالية و اشجار رفيعة و اثمار جنيّة و قطوف دانية
و طيور متغرّدة و اوراق محمّرة و اوراد معطّرة ثمّ اقول الامان
الامان يا ربّی الرّحمن من اخلاق سيّئة و اعمال شريرة
و افعال غير مرضيّة و اقوال کذبه مضرّة و ما يظهر منها که در امکان
بصورت نيران و جحيم و زقوم و ضريع و بصورت تمامی خبائث
و مکاره و اسقام و احزان و سموم و سيوف و سهام و سنان ظاهر
ميشود اللّه اکبر بيش ازاين کشف اسرار جائز نه و اقول العظمة
ثمّ العظمة ثمّ الکبرياء للّه الواحد القهار .مثلی ديگر از عالم تشريع الهی که مقابل عالم تکوين است برای
تو ميآورم و بشرايع الهی مثل را تمام مينمايم شايد بقدری که
بر عوالم الهی آگاهی داری تشابه عالم را بدانی و بيابی
تا توانی در عوالم لا يتناهی جاری نمائی مثل بشرع اسلام
و شرع قبل او ميزنم که خود آگاهی داری و نميتوانی قبول ننمائی
هر گاه يکی از نصاری بحسب قانون و زاکون کوبی از شراب
و يا مقداری از لحم خنزير از مثل خود مطالب باشد و بعد
هر دو بشرف اسلام فائز شوند و نواب شرع اقدس بخواهند
احقاق حقّ مظلوم نمايند چه نحو معمول ميدارند و اخذحقّ ميکنند و حال آنکه در شرع اسلام شراب و لحم خنزير بکار
نميخورد و قيمتی هم ندارد و برای صاحب حقّ ثمری نميدهد
چاره نداری الّا آنکه بگوئی بايد از آنچه در شرع اسلام حلال
است عوض بدهد و يا آنکه گوئی قيمت اورا مطابق آنچه در نزد
مستحلين او مقرر و معين است بدهد چنانچه مثل اين حکم
دربعضی موارد در کتب فقهاء مذکور و مسطور است و اگربخواهم صد هزار مثل ديگر عارفانه و عاميانه برای تو بياورم
بحول اللّه و قوّته عجزی ندارم و لکن از آن ميترسم که بطول
انجامد و تو را کسالت اخذ نمايد و از آنچه معروض رفت مانی
فاختم القول و اقول الحمد للّه الّذی هدينا الی عرفان
اسمه الاعظم و عرفنا ما لا عرفه الامم " انتهیمقصود از مسيح و اخت که در لوح مبارک نازل شده جمال قدم
جلّ جلاله در لوحی ميفرمايند قوله تعالی :" اينکه از فقره لوح امنع اقدس که ميفرمايد مسيح فی الرّی سؤال
نموديد مقصود حضرت حاجی ميرزا مسيح نوری عليه بهاءاللّه
و رحمته بوده بکرات ذکر ايشان را از لسان قدم اصغا نمودهام
در سفری که مقصود عالميان بشطر خراسان توجه فرمودهاند
ايشان همراه بودند در سبيل الهی حمل شدائد نمودهاند
و در ليالی و ايام از کوثر وصال ميآشاميدند و بخدمت قائم
بودند و بعد صعود نمودند و ما بين حضرت عبدالعظيم وشاهزاده حمزه مدفونند وقتی از اوقات اين کلمه از لسان
عظمت اصغا شد عظيم و حمزه عليهما بهائی بلقاء من فاز بلقائی فائز شدند " انتهی
حاجی ميرزا مسيح خواهر زاده ميرزا آقا خان نوری است جناب
نبيل زرندی در باره ايشان مضامين ذيل را ذکر فرموده :
ص ١٢٧ميرزا مسيح پسر خواهر وزير لشکر بوده که بعدا بصدارت رسيد
چون جمال ابهی از طهران عزيمت خراسان فرموده از شدتحرکت کرده بلقای محبوب رسيد و تا دره گز در موکب مبارک
بود در آنجا اجل محتوم رسيده در قدم سلطان قدم جانسپرد و جسدش را بطهران نقل نمودند و مادرش در آن روز
حالتی از زاری و سوگواری داشت که خلقی را منقلب کردو اخلاق و احوال روحانيه ميرزا مسيح و جمال و کمالش مشار
بالبنان بود و در علو قدرش همين بس که قلم ابهی در حقّش
چنين فرمودند ( من زار الاخت و المسيح فی الرّی کمن زارنی )
و مرقد وی در جنب مرقد عبدالعظيم مکنون و مرقد مطهّر اخت در
بقعه ئی که بين طهران و شاه عبدالعظيم است واقع " انتهی
مطلب دوممقصود از خضر در لوح ملا علی بجستانی نازل قوله تعالی :
" معلم کليم تأييدات الهيّه بوده که نفس تجلّيات امريه الهيّه
است که الان نطق ميفرمايد و آن در هر عالمی باسمی از اسماء
مذکور و در کتاب الهی بخضر ناميده شد " انتهیراجع بايام رضوان در لوح ملا علی بجستانی نازل قوله تعالی :
" ٠٠٠٠٠٠ اگر اهل ارض طرا اراده کنند ذکر ايامی که در بستان
نجيب پاشا که برضوان ناميده شده نمايند هر آينه کلّ قاصر
و بر عجز مقرّ فی الحقيقة چشم عالم شبه آن را نديده و بصر امم
بمشاهده نظير آن يوم فائز نگشته توجه مقصود عالميان و ورود
در آن بستان و استقرار بر عرش بيان و ما خرج من فم المشيّة
فی ذاک الان خارج از اذکار عالميان بوده کلّ الاوصاف من
کلّ واصف و کلّ الثنايا من کلّ مثنی لم يصل الی التراب الّذی
تشرف بقدومه فکيف عرشه العظيم و استوائه المبين و بيانه
النّافذ المحيط باری اشراقات و تجلّيات آن يوم خارج از عرفان
و ادراک عالم است و مخصوص آن بستان باسم دربان مذکور
شده که رضوان باشد و کانت ايام تجلّی الرّحمن بکلّ اسمائه
علی من فی ارضه و سمائه جمعی از اولياء بمشاهده و لقاء آن
يوم و ما ظهر فيها فائز گشتند و در ورود و خروج جمال قدم
آيات و بينات الهی ظاهر و باهر و هويدا و نور تجلّی ساطع و لائح ٠٠٠٠٠٠ " انتهی
مطلب چهارمدر لوح ملا علی بجستانی خطاب بپسر ميرزا احمد ازغندی نازل قوله تعالی :
ص ١٢٩" يابن ازغند ٠٠٠٠٠٠ طوبی لابيک ثمّ طوبی له انه اخبر عبادی
بظهوری قبل اظهاری انّ ربّک لا يعزب عن علمه من شیءانّه هو العزيز العلام انا ذکرناه فی الصحيفة الحمراء من قلمی
الاعلی ما يبقی به ذکره بين الاذکار و روحه بين الارواح ان
ربّک هوالعزيز الفضال ٠٠٠٠٠٠ "" انا بعثنا من الخاء من بشّر النّاس بهذا الظهور الّذی
به نادی المناد الملک لله العزيز الحميد قد اظهرنا الاحمد
الازغندی و بعثنا المحمد الفروغی ليبشّرا اهل الارض والسماء
بهذا النّور الساطع المبين انا ذکرناهما من قبل بآيات قرّت بها ابصار العارفين " انتهی ٠
مطلب پنجمجمال قدم جلّ جلاله در لوح مبارک باعزاز احبای اشتهارد
ميفرمايند قوله تبارک و تعالی :" يا سمندر عليک ثنائی اوليای الف و شين را از قبل مظلوم
سلام و تکبير برسان وارد شد بر ايشان آنچه که بر نفس حقّ
وارد شد انا نأمرهم بالصبر و الاصطبار و ندعوا اللّه ان يخلصهم
من شرّ الاشرار الّذين نقضوا ميثاق اللّه و عهده اولئک
عباد زينوا رؤوسهم بکرة الخضراء والبيضاء وافتوا علی الّذی
ناحوا فی فراقه و کانوا ان يسألوا اللّه فی الليالی و الايام
ص ١٣٠لقائه لعمراللّه تجسم اقوالهم و اعمالهم و عقايدهم و جعلهم
من اصحابالسعير " انتهی٠" قل يا قوم قد جاء الرّوح مرة اخری ليتم لکم ما قال من قبل
کذلک وعدتم به فی الالواح ان انتم من العارفين انه يقول
کما قال و انفق روحه کما انفق اول مرة حبا لمن فی السموات
و الارضين ثمّ اعلم بان الابن حين الّذی اسلم الرّوح قد
بکت الاشياء کلّها ولکن بانفاقه روحه قد استعد کلّشیء کما
تشهد و تری فی الخلايق اجمعين کلّ حکيم ظهرت منهالحکمة و کلّ عالم فصلت منه العلوم و کلّ صانع ظهرت منه
الصنايع و کلّ سلطان ظهرت منه القدرة کلّها من تأييد
روحه المتعالی المتصرف المنير و نشهد بانه حين الّذی اتی
فی العالم تجلّی علی الممکنات و به طهر کلّ ابرص عنداء الجهل و العمی و برء کلّ سقيم عن سقم الغفلة و الهوی
و فتحت عين کلّ عمی و تزکت کلّ نفس من لدن مقتدر قدير
و فی مقام تطلق البرص علی کلّ ما يحتجب به العبد عن عرفان
ربه و الّذی احتجب انه ابرص و لا يذکر فی ملکوت اللّه العزيز
الحميد و انا نشهد بان من کلمة اللّه طهر کلّ ابرص و برء
ص ١٣١کلّ عليل وطاب کلّ مريض و انّه لمطهّر العالم طوبی لمن
اقبل اليه بوجه منير ثم اعلم بان الّذی صعد الی السماء قد
نزل بالحقّ و به مرت روايح الفضل علی العالم و کان ربّک
علی ما اقول شهيد قد تعطر العالم برجوعه و ظهوره و الّذين
اشتغلوا بالدنيا و زخرفها لا يجدون عرف القميص و انا
وجدناهم علی غفلة عظيم قل ان النّاقوس يصيح باسمهو النّاقور يذکره و يشهد نفسه لنفسه طوبی للعارفين " انتهی .
مطلب هفتم" ايرب طهرنی عمن سواک ثم استعدنی للقائک فی يوم ظهور
جمالک و قيام نفسک ثم قدسنی عما احتجبنی عن جمالک" ای رب هذا وجهی اغسله کما امرتنی بهذا الماء اذا يا
الهی اسئلک باسمک الّذی احتجب عنه العباد الا الموحدون
من بريتک بان تغسل وجهی بماء رحمتک الّذی جری عناللميع ای رب فاحفظه عن التوجه الی غيرک و الاقبال الی
ص ١٣٢الّذين هم کفروا باياتک الکبری فی ظهور نفسک العلی الاعلی
باسمک الاقدس الامنع الابدع الابهی و لا تجعلنی يا الهی
محروما عن لحظات اعين عنايتک و لا مأيوسا عن نفحاتمستضيئا فی يوم الّذی تسود فيه الوجوه و مشرقا بانوار وجهک الکريم "
پس از آن خود را معطر نمايد و روی بقبله بايستد و هر دو دست
بدرگاه خدا بلند کند و بگويد :" ای رب اسئلک باسمک الّذی به تجلّيت علی الممکنات و استعليت
علی الکائنات بانک کما عطرتنی بهذا عطرنی من نفحاتقميص نفسک العزيز المنير لئلا يجد منّی الا روائح قدس فضلک
و احسانک و اکون بکلّی مقبلا اليک و منقطعا عن دونک و انک
انت المقتدر علی ما تشاء و انک انت الکريم الرّحيم ای ربّ يا
محبوبی و مقصودی و رجائی و مالک ذاتی و نفسی فانزلحينئذ علی عبدک ما ينبغی لسلطان عنايتک و اکرامک و ما يليق
لبدائع فضلک و امتنانک و لا تحرمنی يا الهی عما قدرته فی
سماء مشيتک و هواء ارادتک لاصفيائک الّذين اختصصتهملنفسک العزيز الجميل ای رب انا الفقير قد تمسکت بحبل
ص ١٣٣عنايتک و انا الذليل قد تشبثت بخيط عزّک و اجلالک و انا
الضعيف قد استقربت الی خيام عزّ اقتدارک و خباء مجدحکومتک و سلطانک فها انا يا الهی قمت بين يديک راجيا
فضلک و ناسيا سواک و هاربا عن دونک و مقبلا الی حرماو لسوائک من ظهور لاقبل اليه لا فو جمالک بل کلّ ذی ظهور
معدوم عند ظهورات انوار قدس کبريائک و کلّ ذی علو مفقود
لدی شئونات عزّ علوک و ارتفاعک فانزل يا الهی علی عبدک
ما يجعله غنيا عما خلق بين السموات و الارضين و انک انت ارحم الرّاحمين "
دستهای خود را بزير آورده و يک قدم بسمت قبله پيش رود بايستد و بگويد :
" ای ربّ تجلّ عليّ فی هذا المقام ما تجلّيت به علی الکليم
فی فاران حبک و حوريب عنايتک و سيناء عزّ رحمانيتک العزيز
المنيع ثم انقطعنی يا الهی عن الاسماء و ملکوتها لئلا
احتجب بها عن الّذی خلقها بامر من عنده و انک انت علی
کلّ شیء قدير ثم اسمعنی يا الهی ندائک عن کلّ الاشجار
کما اسمعته من سدرة امرک عبدک الّذی اصطفيته و ارسلته علی العالمين "
يک قدم پيشتر برود و بگويد :" ای ربّ تجلّ عليّ فی هذا المقام کما تجلّيت علی الرّوح
لاقوم علی ثناء نفسک و انطق بآياتک بين عبادک الغافلين
لعل بذلک يطهر قلوبهم عن الشّک و الرّيب فی امرک الّذی
به انصعق کلّ من فی السموات و الارضين الا معدود قليل
ايرب قدّسنی فی ذلک المقام عن الصفات و جبروتها التی
يکون حائلا بينی و بين مشاهدة انوار الذات ثم اسقنی يا
الهی کأس البقاء من ايادی ذکر اسم ربی العلی الاعلیفی هذه الکرة الاخری و انک لذو فضل عظيم ايربّ أَذقنی
من کوثرالحيوان لاشتعل من حرارة حبک علی شأن يشتعلنفسک الرّحمن لاستدل به علی بريتک الّذين اضطربوا علی
صراطک الواضح اللائح المستقيم "" ای رب تجلّ عليّ فی هذا المقام کما تجلّيت علی انبيائک
و اصفيائک المقربين ثم انقطعنی يا الهی عن الدنيا و الاخرة
ثم ادخلنی فی جنة لقائک و فی رضوان بهائک العزيز المنير
ای ربّ فامح عن قلبی کلّ ذکر لاقوم علی ثنائک بين السموات
و الارضين ای ربّ فاغفر جريراتی الکبری و خطيئاتی العظمی
و ما فرطت فی جنب ربی العلی الاعلی و توقفت علی صراطه
الّذی احاطت العالمين ايربّ فالبسنی ثوب الغفرانفی حقّی بحيث علمتنی سبل عرفانک و مناهج هدايتک اذا يا
الهی اسئلک بنور وجهک الّذی به استضاء الممکنات و استنار
الکائنات بان لا تجعلنی من الّذين سمعوا ندائک و ما اجابوک
و اظهرت لهم نفسک باعلی ظهورک و ابهی طلوعک و ما اطاعوک
ثم اجعل لی مقعد عزّ فی جوار اسمک الرّحمن فی رضوانالّذی خلقته فی قطب الجنان ثم الحقّنی بعبادک المقربين
ثم ارزقنی کلّ خير فی علمک ثم ابتعثنی يوم القيمة بين يدی
مظهر نفسک المتعالی العلی القدير " انتهیپس از آن سر از سجده بردارد و حاجت خود را از خداوند
بخواهد ٠ انتهی" بسمی الّذی به فتح باب العطاء علی من فی الارض و السماء
ذرات کائنات شاهد و حقايق ممکنات گواه که اين عبد ازظهور
و اظهار امر مقصودی جز نجات عباد و اطفاء نار ضغينه و عناد
نداشته و ندارد ٠ در ليالی ندايش مرتفع و در اسحار حنينش
و در ايام ضجيجش ٠ در کتب سماوی از قراری که بعضی از
ص ١٣٦احزاب ذکر نموده و مينمايند حرق کتب و قتل نفوس و منع از
اتحاد که سبب اعظم است از برای ترقی عباد و ارتقاء بلاد
بوده ولکن در فرقان و بيان اعظم از آن مذکور و مرقوم اينمظلوم
در طفوليت در کتابيکه نسبتش بمرحوم مغفور ملا باقر مجلسی
بوده غزوه اهل قريظه را مشاهده نمود و از آن حين مهموم
و محزون بود بشأنيکه قلم از ذکرش عاجز اگر چه آنچه واقع شده
امراللّه بوده و مقصود جز قطع دابر ظالمين نبوده ولکن چون
دريای عفو و فضل بيکران مشاهده ميشد لذا در آن ايام از
حقّ جلّ جلاله ميطلبيد آنچه را که سبب محبت و الفت و اتحاد
کلّ من علی الارض بوده تا آنکه در دويم ماه مولود قبل از طلوع
جميع اطوار و ذکر و فکر منقلب شد انقلابی که بشارت عروج
ميداد اين انقلاب تا دوازده يوم متتابع و متوالی نازل و ظاهر
بعد امواج بحر بيان مشهود و تجلّيات نير اطمينان مشرق
و موجود الی ان انتهی الامر الی حين الظهور اذا فزت بما
جعله اللّه مبدء فرح العالمين و مشرق العطاء لمن فیالسموات و الارضين و بعد از قلم اعلی آنچه سبب زحمت و مشقت
و اختلاف بوده بامر مبرم محتوم برداشتيم و آنچه علّت اتفاق
و اتحاد نازل و جاری لا ينکر فضل هذا الظهور الّا کلّ غافل
محجوب و ظالم مبغوض . الواح نازله مقدّسه و لوح فداندائک و عرفتنی ما کان مکنونا فی علمک و مستورا من اعين
عبادک اسئلک يا سلطان الوجود و الحاکم علی الغيب و الشّهود
ان توفقنی علی ذکرک و خدمتک و خدمة اوليائک ثم ايدنی
علی استقامة لا تبدلها شئونات خلقک و شبهات عبادک انک انت المقتدر العزيز الوهاب "
مطلب نهمدرباره سرزمين شام در لوح ملا علی بجستانی نازل قوله تعالی :
" بسمی المظلوم فی ديار بارک اللّه ارضها و لعن اهلها
فی کتب انزلها من قبل علی النّبيين و المرسلين " انتهی ٠
مطلب دهمدر لوح ملا علی بجستانی راجع بوراث کليم نازل قوله تعالی :
" ابناء خليل و وراث کليم را محض فضل و عنايت از ارض غبرا
بافق اعلی کشيديم و از شمال وهم بيمين يقين راه نموديم ٠٠٠٠
يا علی از حقّ بطلب وراث کليم طرا را بامانت و ديانت و تقديس
و تنزيه مزين فرمايد بعضی در اطراف بما ينبغی عاملند از
حقّ بطلب کلّ را مؤيد فرمايد بر آنچه سبب ارتفاع و ارتقاست . انتهی ٠
ص ١٣٨تعليمات مبارکه و اعراض نفوس . در لوح ملا علی بجستانی نازل قوله تعالی :
" يا علی از ضوضای غافلين و زماجير مشرکين محزون مباش
عنقريب رايات عدل و انصاف در اطراف باسم حقّ مرتفع شود
جميع ملوک اليوم اين طايفه را اهل فساد ميدانند چه که
فی الحقيقة در اوائل اعمالی از بعضی از اين طايفه ظاهر که
فرائص ايمان مرتعد در اموال ناس من غير اذن تصرف مينمودند
و نهب و غارت و سفک دماء را از اعمال حسنه ميشمردند حقوق
هيچ حزبی از احزاب را مراعات نمينمودند و آن نفوسهمچه گمان ميکردند که اين اعمال مقبولست مع آنکه بطراز
محبت الهی مزين و بافسر انقطاع مکلل از غايت سادگیو عدم اطلاع باين اعمال مرتکب و جميع را من عنداللّه
ميدانستند و اين اعمال سبب اجتناب ناس و ضوضاء و اعراض
خلق از حقّ شد حال ازيد از سی سنه نار فساد و محاربه
و نزاع و جدال در جميع اطراف واقطار افسرده و مخمودمع ذلک هنوز در شک و ريبند سبحان اللّه در الواح الهی
آنچه سبب حزن است نهی شده تا چه رسد باعمالی که علّت جزع و فزع ناس گردد " . انتهی
مطلب دوازدهمدر تفسير بيان مرحوم سيد کاظم رشتی در خطبه کتاب شرح
قصيده . در لوح ملا علی بجستانی نازل قوله تعالی :" الحمد لله الّذی تجلّی علی الکائنات بالنّقطة التی کانت
مقدّسة عن الجهات و النّقاط و انها لهی التی لا يری فيها
الّا اللّه منزل الايات و تنطق فی کلّ الاشياء لا اله الّا هو
المهيمن علی من فی الارضين و السموات و انها لهی التی
طرزت بها الالواح فی ملکوت الانشاء و زينت جبروتالاسماء و الصفات و حکت عن تلک النّقطة فی مقام الاسماء
نقطة تحت الباء البارزة عنها الهاء و اخبر عنها الکاظم
بقوله الحمد لله الّذی جعل ديباج کتاب الکينونة بسرّ
البينونة بطراز النّقطة البارزة عنها الهاء بالالف بلا اشباع
و لا انشقاق و انه قد اراد من النّقطة الباء و انها اذا اتصلت
بالهاء ظهر الاسم الاعظم الّذی به ارتعدت فرائص الامم و
تزلزل من فی العالم و به انصعق من فی السموات و الارض الا
من شاءاللّه مظهر البينات و انه لمکلّم موسی من الشّجرة فی
السيناء و ينطق من افقه الابهی ظاهرا باهرا انّه لا اله
الّا انا المقدّس عن الاذکار " انتهی .راجع بکتاب مبارک ايقان در لوح بجستانی ملّا علی ميفرمايند قوله تعالی :
ص ١٤٠اينکه درباره کتاب مبارک ايقان مرقوم داشتند اين سنه و سنه
قبل حسب الامر مجدد در حضور عرض شد و بطراز بديعمزين انشاءاللّه يک جلد از آن ارسال ميشود تا طالبين
و مقبلين از روی آن بنويسند اگر چه کلّ ما ظهر من عنده هو
حقّ لا ريب فيه و لکن از آنچه نازل شد همان نسخهلوح مبارک در جواب سائل از بسيط الحقيقة قوله تعالی :
هواللّه تعالی شأنه العظمة و الکبرياء" و ما سئل السائل فی قول الحکماء بسيط الحقيقة کلّ الاشياء
قل فاعلم ان المقصود من الاشياء من هذا المقام لم يکن الّا
الوجود و کمالات الوجود من حيث هو وجود و من الکلّ الواجد
و هذا کلّ لا يذکر عنده بعض و لا يقابله جز و الحاصل ان البسيط
الحقيقة لمّا کان بسيطا من جميع الجهات انه واجد و مستجمع
بجميع الکمالات لا حد و لا نهاية لها چنانچه فرمودهاند
ليس لصنعه حد محدود بلسان پارسی ذکر ميشود مقصودحکيم از اشياء در عبارت مذکوره کمالات وجود من حيث هو
وجود است و از کلّ دارائی يعنی واجد و مستجمع جميعکمالات نامتناهيه است بنحو بساطت و امثال اين بيانات
در مقامات ذکر توحيد و قوت و شدت وجود ذکر کردهاندحکماء گفتهاند بسيط الحقيقة کلّ الاشياء و ليس بشیء من
الاشياء و فی مقام آخر ان انوار بسيط الحقيقة تری فی کلّ
الاشياء و اين ببصر باصر و نظر ناظر منوط است ابصارحديده در کلّ اشياء آيات احديه را مشاهده مينمايند چه که
جميع اشياء مظاهر اسماء الهيّه بوده و هستند و حقّ لم يزل
و لا يزال مقدّس از صعود و نزول و حدود و اقتران و ارتباط
بوده و خواهد بود و اشياء در امکنه حدود موجود و مشهود
چنانچه گفتهاند لمّا کان وجود الواجب فی کمال القوة و الشّدة
لو يجوز ينحل بوجودات غير متناهية ولکن لا يجوز فما انحل
در اين بيان سخن بسيار است و مقصود حکماء اگر بتمامه
اظهار رود مطلب بطول انجامد چون قلوب احرار لطيفو رقيق مشاهده ميشود لذا قلم مختار باختصار اکتفا نمود
دو مقام در توحيد مشاهده ميشود توحيد وجودی وآن ايناست که کلّ را بلا نفی ميکنند و حقّ را بالا ثابت يعنی غير حقّ
را موجود نميدانند باين معنی که کلّ نزد ظهور و ذکر او فنای
محض بوده و خواهند بود کلّ شیء هالک الّا وجهه يعنیمع وجود او احدی قابل وجود نه و ذکر وجود بر او نميشود
چنانچه فرمودهاند کان اللّه و لم يکن معه شیء و الان يکون
بمثل ما قد کان مع آنکه مشاهده ميشود که اشياء موجود بوده
و هستند مقصود آنکه درساحت او هيچ شيئی وجود نداشتهو ندارد در توحيد وجودی کلّ هالک و فانی و وجه که حقّ
است دائم و باقی و توحيد شهودی آن است که در کلّ شیء
آيات احديه و ظهورات صمدانيه و تجلّيات نور فردانيهفی الافاق و فی انفسهم در اين مقام در کلّ شیء تجلّيات آيات
بسيط الحقيقه مشهود و هويدا مقصود حکيم اين نبوده که
حقّ منحل بوجودات نا متناهيه شده تعالی تعالی منان ينحل بشیء او يحد بحد او يقترن بما فی الابداع لم يزل
کان مقدّسا عن دونه و منزها عما سواه نشهد انه کان واحدا
فی ذاته و واحدا فی صفاته و کلّ فی قبضة قدرته المهيمنة
علی العالمين و در مقامی کلّ ما ذکر او يذکر يرجع الی الذکر
الاول چه که حقّ جلّ و عزّ غيب منيع لا يدرک است در اين
مقام کان و يکون مقدّسا عن الاذ کار و الاسماء و منزها عما
يدرکه اهل الانشاء السبيل مسدود و الطلب مردود لذاآنچه اذکار بديعه و اوصاف منيعه که از لسان ظاهر و از قلم
جاری است بکلمه عليا و قلم اعلی و ذروه اولی و وطن حقيقی
ص ١٤٣و مطلع ظهور رحمانی راجع ميشود اوست مصدر توحيد و مظهر
نور تفريد و تجريد در اين مقام کلّ الاسماء الحسنی و الصفات
العليا ترجع اليه و لا تجاوز عنه کما ذکر ان الغيب هو مقدّس
عن الاذکار کلّها و مقر نور توحيد اگر چه در ظاهر موسوم باسم
و محدود بحدود مشاهده ميشود ولکن در باطن بسيطبسيط من کلّ الجهات در اينمقام معنی چنين ميشود يعنی
کلمه اوليه و مطلع نور احديه مربی کلّ اشياء است و دارای کمالات
لا تحصی و از برای اين کلمه در اين مقام بيانی در کنائز عصمت
مستور و در لوح حفيظ مسطور لا ينبغی ذکره فی الحين عسی الله
ان يأتی به انه لهو العليم الخبير .و ديگر اعتراض بعضی بر قول حکيم من غير دليل بوده چه که
مقصود قائل را ادراک ننمودهاند فی الحقيقه نميتوان بظاهر
قول کفايت نمود و بشماتت بر خاست مگر در کلمات نفوسيکه
متجاهر بکفر و شرک باشند قول چنين نفوس قابل تأويل نه
و حکماء فرق مختلفه بوده و هستند بعضی آنچه ذکر نمودهاند
از کتب انبياء استنباط کردهاند و اول من تدرس بالحکمة
هو ادريس لذا سمی بهذا الاسم و او را هرمس نيز گفتهاند
در هر لسان باسمی موسوم است و در هر فنی از فنون حکمت
بيانات وافيه و کافيه فرمودهاند و بعد از او بلينوس از الواح
ص ١٤٤هرمسيه استخراج بعضی علم نموده و اکثر حکماء از کلمات
و بيانات آن حضرت استخراج فنون علميه و حکمتيه نمودهاند
باری اين بيان حکيم قابل تأويلات محموده و محدوده هر دو
بوده و هست و بعضی از بالغين حفظا لامر اللّه در ظاهر ردّ
فرمودهاند ولکن اين عبد مسجون لا يذکر الا الخير و ديگر
اليوم يومی نيست که انسان مشغول بادراک اين بيانات شود
چه که علم باين بيان و امثال آن انسان را غنی ننموده و نخواهد
نمود مثلا حکيمی که باين کلمه تکلّم نموده لوکان موجودا
و الّذين اقروا له فيما قال ثم الّذين اعترضوا عليه کلّ در صقع
واحد مشاهده ميشوند هر يک بعد از ارتفاع نداء مالک اسماء
از يمين بقعه نوراء بکلمه بلی فائز شد مقبول و محمود و دون
آن مردود چه مقدار از نفوس که خود را در اعلی ذروه حقايق
و عرفان مشاهده مينمودند علی شأن ظنوا بان ماخرج منافواهم انه قسطاس توزن به الاقوال و اسطرلاب يؤخذ عنه
تقويم المبدء و المآل مع ذلک در ايام ربيع رحمن وهبوب
ارياح امتحان ما وجدنا لهم من اقبال و لا من اقرار اگر
نفسی اليوم بجميع علوم ارض احاطه نمايد و در کلمه بلی توقف
کند لدی الحقّ مذکور نه و از اجهل ناس محسوب چه مقصود
از علوم عرفان حقّ بوده هر نفسی از اين طراز امنع اقدس
ممنوع ماند از ميتين در الواح مسطور ای حسين مظلوم ميفرمايد
ص ١٤٥قول عمل ميخواهد قول بلا عمل کنحل بلا عسل او کشجر بلا ثمر
در حکيم سبزواری مشاهده کن در ابيات خود شعری ذکر نموده
که از آن چنين مستفاد ميشود که موسائی موجود نه و الا زمزمه
انی انا اللّه در هر شجری موجود در مقام بيان باين کلمه تکلّم
نموده و مقصود آنکه عارف باللّه بمقامی صعود مينمايد که چشمش
بمشاهده انوار تجلّی مجلّی منوّر و گوشش باصغاء نداء او از کلّ
شیء فائز اين مقامات را حکيم مذکور حرفی ندارند چنانچه
اظهار نمودهاند اين مقام قول ولکن مقام عمل مشاهده ميشود
ندای سدره الهيّه را که بر اعلی البقعه ما بين بريه تصريحا
من غير تأويل مرتفع است و باعلی النّداء کلّ را نداء ميفرمايد
ابدا اصغاء ننموده چه اگر اصغاء شده بود بذکرش قيام مينمود
حال بايد بگوئيم آن کلمه عاريه بوده و از لسانش جاری شده
و يا از خوف ننگ و حب نام از اين مقام و تصديق آن محروم
مانده او عرف و ستر او عرف و انکر باری بسا از نفوس که تمام
عمر را در اثبات موهوم خود صرف نمودهاند و در حين اشراق
انوار حضرت معلوم از افق اسم قيوم محروم ماندهاند الامر
بيد اللّه يعطی من يشاء ما يشاء و يمنع عمن يشاء ما اراد انّه
لهو المحمود فی امره و المطاع فی حکمه لا اله الّا هو العليم
الحکيم " در اين ايام در يکی از الواح نازل :" کم من ذی عمامة منع و اعرض و کم من ذات مقنعة عرفت و اقبلت
ص ١٤٦اسفلهم و اسفلهم اعلاهم ان ربک لهو الحاکم علی ما يريد
يا حسين قل لمن سئل دع الغدير و البحر الاعظم اماموجهک تقرب اليه ثمّ اشرب منه باسم ربک العليم الخبير
لعمری انه يبلغک الی مقام لا تری فی العالم الا تجلّی حضرة
القدم و تسمع من السدرة المرتفعة علی العلم انّه لا اله الّا هو
المقتدر العزيز القدير هذا يوم ينبغی لکلّ نفس اذا سمع
النّداء من مطلع البداء يدع الوری ورائه يقوم و يقول بلی
يا مقصودی ثم لبيک يا محبوب العالمين قل يا ايها السائل
لو يأخذک سکر خمر بيان ربّک الرّحمن و تعرف ما فيه من الحکمة
و التبيان لتضع الامکان و تقوم علی نصرة هذا المظلوم الغريب
و تقول سبحان من اظهر الجاری المنجمد و البسيط المحدود
و المستور المشهود الّذی اذا يراه احد فی الظاهر يجده
علی هيکل الانسان بين ايدی اهل الطغيان و اذا يتفکّر
فی الباطن يراه مهيمنا علی من فی السموات و الارضين استمع
ما تنطق به النّار من السدرة المرتفعة النّوراء علی البقعة
الحمراء يا قوم اسرعوا بالقلوب الی شطر المحبوب کذلک قضی
الامر و اتی الحکم من لدن قوی امين يا ايها السائل قد
ذ کر ذ کرک لدی الوجه فی هذا السجن المبين لذا نزلالعزيز الحميد اعرف قدرها و اغل مهرها انها خيرلک ان کنت
من العارفين نسئل اللّه ان يؤيدک علی امره و ذکره و يقدر لک
ما هو خير لک فی الدنيا و الاخره انه مجيب دعوة السائلين
و ارحم الرّاحمين يا ايها العبد اذا انجذبت من نفحات
اشارات مالک الاسماء و استنورت بانوار الوجه الّذی اشرق
من مطلع البقاء توجه الی الافق الاعلی قل يا فاطر السماء و مالک
الاسماء اسئلک باسمک الّذی به فتحت ابواب لقائک علیخلقک و اشرقت شمس عنايتک علی من فی ملکک ان تجعلنی مستقيما
علی حبک و منقطعا عن سوائک و قائما علی خدمتک و ناظرا
الی وجهک و ناطقا بثنائک ای ربّ ايّدنی فی ايّام ظهور مظهر
نفسک و مطلع امرک علی شأن اخرق السّبحات بفضلک و عنايتک
و احرق الحجبات بنار محبّتک ای ربّ انت القوی و انا الضعيف
و انت الغنی و انا الفقير اسئلک ببحر عنايتک ان لا تجعلنی
محروما من فضلک و مواهبک يشهد کلّ الاشياء بعظمتک واجلالک و قوتک و اقتدارک خذ يدی بيد ارادتک و انقذنی
بسلطانک ثمّ اکتب لی ما کتبته لاصفيائک الّذين اقبلوا اليک
و وفوا بعهدک و ميثاقک و طاروا فی هواء ارادتک و نطقوا
بثنائک بين بريتک انّک انت المقتدر المهيمن المتعالی العزيز الکريم " .
ص ١٤٨در عريضه جناب ميرزا سيد ابوالفضل عليه ٦٦٩ سؤال شده
است : " اينکه درباره جناب فرزانه صاحب عليه عناية اللّه
مرقوم داشتند حالت ايشان و ما عنده معلوم و واضح است
و آنچه هم ارسال نمودهاند شاهد و گواه و اما سؤالات ايشان
مصلحت نبود که واحدا بعد واحد ذکر گردد و جواب عنايت
شود چه که مغاير و مخالف بود با حکمت و ما عند النّاس ولکن
در آنچه از سماء عنايت مخصوص ايشان نازل اجوبه بکمال ايجاز
و اختصار که از اعجاز است ذکر شدهاست ايشان گويا درست
ملاحظه ننمودهاند چه اگر مينمودند شهادت ميدادند که
حرفی از آن ترک نشده و بکلمه ان هذا لبيان محکم مبين
ناطق ميگشتند . سؤالهای ايشان اين بوده :بيست و هشت تن بودند و همگی آئين و کيش يکديگر را بر
افراشتند و از ميان برنداشتند و هر تن که پديدار گشتند
ص ١٤٩بدرستی و راستی پرمان و آئين پيش گواه بودند و سخنی در
نابودی آن آشکارا ننمودند و ميفرمودند از خدا بما رسيده
و ما ببندگان رسانيم چند تن از کيش آوران هندو گفتهاند
ما خدائيم و بايد آفريدگان اندر پرمان ما باشند و هنگاميکه
آشوب و جدائی در آفريدگان پديد آيد بيائيم و آنرا از ميان
برداريم و هر يک پديدآيند گويند من همانم که اندر نخست
بودم آئين انگيزان واپسين چون داود و ابراهيم و موسی و
عيسی ميفرمودند وخشوران پيش درستند آنزمان پرمانچنين بود و اکنون چنين است که من ميگويم کيش اور تازی
فرمود در پيدايش من همگی پرمانها نا درست و پرمان پرمان
من است از اين گروه کدام را ميپسندند و به کدام راهبران برتری ميدهند؟
اولا آنکه در يک مقام مراتب انبيا از يکديگر فرق داشته مثلا
در موسی ملاحظه فرمائيد صاحب کتاب و احکام بوده و جمعی
از انبيا و مرسلين که بعد از آن حضرت مبعوث شدند بر اجرای
شريعت او مامور بودند چه که آن احکام منافی آنزمان نبوده
چنانچه در صحف و کتب ملحقه بتورية واضح و مبرهن استو اينکه ذکر نموده که صاحب فرقان فرموده در پيدايش من همگی
پرمانها و آئينها نا درست و پرمان پرمان من است آن معدن
و منبع حکمت ربانيه چنين کلمه نفرموده بلکه تصديق فرموده
ص ١٥٠آنچه که از سماء مشيّت الهی بر انبياء و مرسلين نازل شده بقوله تعالی :
" الم اللّه لا اله الّا هو الحی القيوم نزل عليک الکتاب بالحقّ
مصدقا لمّا بين يديه و انزل الفرقان الی آخر قوله تعالی
و فرمود کلّ از نزد خدا آمدند و بخدا راجعند در اينمقام کلّ
نفس واحده بودند چه از خود پيامی و کلمه و امری نگفتهاند
و ظاهر ننمودهاند آنچه گفتهاند از جانب حقّ جلّ جلاله بوده
و جميع ناس را بافق اعلی دعوت فرمودهاند و بحيوة جاودانی
بشارت دادهاند در اينصورت بيانات مختلفه جناب صاحببحروفات متفقه يعنی بکلمه واحده راجع ميشود و اينکه مرقوم
داشتهاند از اين گروه کدام را ميپسندند و بکدام راهبران
برتری ميدهند در اينمقام شمس کلمه لا نفرّق بين احدمن الرّسل طالع و مشرق است و مقام ديگر مقام و فضلنا
بعضهم علی بعض است چنانچه از قبل ذکر شده آنچه جناباينکه از نامههای آسمانی پرسش رفته بود رگ جهان در دست
پزشک دانا است درد را می بيند و بدانائی درمان ميکند
هر روز را رازی است و هر سر را آوازی درد امروز را درمانی
و فردا را درمان ديگر امروز را نگران باشيد و سخن از امروز
ص ١٥١هر منصفی گواهی ميدهد که اين کلمه از مرايای علم الهی
محسوب و جميع آنچه سؤال نموده بکمال ظهور وبروز در او
منطبع و آشکار طوبی لمن اوتی بصائر من لدی اللّه العليم
الحکيم و سؤال ديگر صاحب يگانه چهارطائفه در ملکهستند طائفه ميگويند جميع عوالم مشهود از ذره تا شمس
حقّ مطلقند و غير حقّ مشهود نيست طايفه ديگر ميگويند
ذات واجب الوجود حقّ است و انبياء واسطه ما بين خدا و
خلقند که خلق را راهنمائی بسوی حقّ نمايند طايفه ديگر
ميگويند کواکب خلق حضرت واجب الوجودند و بقيه اشياءتماما اثر و فوايد آنهايند بشهود ميآيند و ميروند مانند حوضی
که پر آب ميشود کرمها از او تولد ميگردد ميآيند و ميروند
طايفه ديگر ميگويند حضرت واجب الوجود طبيعتی خلقفرموده که از اثر و فوائد او ذره تا شمس بشهود ميآيند وميروند
اوّل و آخری ندارند چه حسابی و چه کتابی مانند آنکهباران ميآيد گياه ميرويد و تمام ميشود ساير چيزها متمثّل
بآن پيغمبرها و سلاطين که قانون و نظمی قرار دادهاند
بجهة نظم مملکتی و تدابير مدنی بوده انبيا بقسمی و سلاطين
بطور ديگر سلوک کردهاند نبی گفته که خدا فرمود مردم مطيع
و منقاد شوند سلاطين با توپ و شمشير با خلق رفتار کردهاند
ص ١٥٢جميع اين فقرات در بيان اوّل که از لسان رحمن جاری شده
بود لعمر اللّه اوست حاوی و دارای آنچه ذکر شد چه که
ميفرمايد امروز را نگران باشيد و سخن از امروز رانيد چه که
امروز سلطان ظهور ظاهر و مکلّم طور ناطق هر چه بفرمايد
اوست اساس متين از برای بناهای مداين علم و حکمت عالميان
هر نفسی باو متشبث شد او در منظر اکبر از اهل بصر مذکور
اين کلمه عليا از قلم اعلی جاری قوله جلّ و عزّ :" امروز روز بصر است چه که وجه اللّه از افق ظهور ظاهر ولائح
و امروز روز سمع است چه که ندای الهی مرتفع کلّ بايد
امروز آنچه از مطلع کتب و مشرق وحی و مظهر علم و معدن حکمت
ربانی ظاهر شد بآن تشبث نمايند و بآن ناطق گردند پسمعلوم و محقّق شد که جواب سؤال در ملکوت بيان از مطلع علم
رحمن نازل و ظاهر طوبی للعارفين "و اين چهار فقره که ذکر شده اين بسی واضح و معلوم است
که فقره دويم اقرب بتقوی بوده و هست چه که انبياء و مرسلين
وسايط فيض الهی بودهاند وآنچه از حقّ بخلق رسيدهبواسطه آن هياکل مقدّسه و جواهر مجرده و مهابط علم و
مظاهر امر بوده و فقرات ديگر را هم ميتوان توجيه نمود چه که
ص ١٥٣در مقامی جميع اشياء مظاهر اسماء و صفات الهی بوده و هستند
اينکه از سلاطين مرقوم داشتهاند فی الحقيقه ايشان مظاهر
اسم عزيز و مشارق اسم قدير حقّ جلّ جلالهاند و جامه که
موافق آن هياکل عزيزه است عدل است اگر بطراز آن فائز
شوند اهل عالم براحت کبری و نعمت عظمی متنعم گردندو هر نفسی که فی الجمله از رحيق علم الهی آشاميد جواب
امثال اين مسائل را بادلههای واضحه مشهوده آفاقيهو ايات ظاهره و باهره انفسيه بيان مينمايد اگر چه اليوم امر
ديگر ظاهر و گفتگوی ديگر لايق سؤال و جواب در اول تسع
عهدش منقضی شد . اينست که ميفرمايد قوله جلّ و عزّ :
" ليس اليوم يوم السؤال اذا سمعت النّداء من مطلع الکبرياء
قل لبيک يا اله الاسماء و فاطر السّماء و اشهد انّک ظهرت و
اظهرت ما اردته امرا من عندک انک انت المقتدر القدير " انتهی .
آنچه صاحب يگانه نوشتهاند جواب کلّ واضح و مشهود است
و آنچه از اسماء عنايت الهی مخصوص ايشان نازل مقصود آنکه
ترنمات خوش حمامه بقا و زمزمههای اهل فردوس اعلی را
بشنوند و حلاوت ندا را بيابند و باثر آن مشی نماينديومی از ايام کلمه از لسان مبارک درباره ايشان شنيده که
دليل بر آنست وقتی موفق شوند بر امريکه ذکرش بطراز خلود
ص ١٥٤فرمودند يا عبد حاضر اگر چه جناب مانکچی اقوال غير را
نوشتهاند و سؤال نمودهاند ولکن از نامه اش عرف حبّ
استشمام ميشود از حقّ بطلب او را بما يحب و يرضی فائز
فرمايد انه علی کلّ شیء قدير " انتهی .از اين بيان حضرت رحمن عرف خوش مرور مينمايد انّه لهو العليم الخبير .
سؤال ديگر ايشان در قواعد مذهب اسلام فقه و اصول دارند
و در مذهب مه آبادان و هندو جز اصول طريقه ديگر نيست
معتقدند که جميع قواعد جز اصول است حتّی آب آشاميدنو زن گرفتن تمامی امور زندگانی همينطور است استدعا آنکه
کداميک مقبول حقّ جلّ ذکره است ؟از برای اصول مراتب و مقامات است اصل اصول و اس اسطقسات
معرفة اللّه بوده و خواهد بود و ربيع عرفان رحمن اين ايام
است آنچه اليوم از مصدر امر و مظهر نفس الهی ظاهر شود
اوست اصل و بر کلّ فرض است اطاعت او و جواب اين سؤال
نيز در کلمه مبارکه متقنه عاليه که ميفرمايد :" امروز را نگران باشيد و سخن از امروز رانيد بوده و هست
چه که اليوم سيد ايام است و هر چه در او از مبدء امر الهی
ظاهر شود حقّ است و اصل اصول امروز بمثابه بحر مشاهده
ص ١٥٥ميشود و ساير ايام بمثابه خليج و جداول منشعبه از او آنچه
اليوم گفته شود و ظاهر گردد او اصل است و ام البيانو امّ الکتاب اگر چه جميع ايّام بحقّ جلّ جلاله منسوب است
ولکن اين ايام تخصص يافته و بطراز نسبت مزين گشته چه که
درکتب اصفيا و بعضی از انبياء بيوم اللّه معروف دريک مقام
اين يوم و آنچه در او ظاهر ميشود از اصول است و ساير
ايام و ما يظهر فيها از فروع محسوب است و اين فروع اضافی
و نسبی است مثلا وقتی مساجد بالنّسبه الی معرفة اللّه
از فروع محسوب است چه که ثانی معلق و منوط باول استو اصولی که ما بين علمای عصر متداول است که ترتيب دادهاند
و از آن استنباط احکام الهی مينمايند علی رأيهم و مذهبهم
در مسئله فور و تراخی ملاحظه فرمائيد حقّ جلّ جلاله ميفرمايد
کلّوا و اشربوا حال انسان نميداند اجرای اين حکم فوريست
و يا اگر تأخير شود عيبی ندارد بعضی بر آنند بوجود قرينه
معلوم ميشود يکی از علمای اعلام در نجف اشرف قصد طوايف
خامس از آل عبا عليهم السلام نمود مع جمعی از علماء در عرض
راه اعراب باديه قصد نهب وغارت نمودند جناب عالم مذکور
فورا آنچه با او بود تسليم نمود شاگردها عرض نمودند سرکار
آقا در اين مسئله رأی شما بر تراخی بوده چه شد که بفور
عمل نموديد فرمودند مؤمن بوجود قراين و اشاره بنيزههای
ص ١٥٦اعراب نمودند و در اسلام مؤسس اصول ابو حنيفه که از ائمه
سنت و جماعت است بوده و از قبل هم بوده چنانچه ذکر شد
ولکن رد و قبول اليوم بکلمه الهيّه معلق و منوط اين اختلافات
لايق ذکر نه آنچه از قبل بوده لحاظ عنايت بآن متوجه ليس
لنا ان نذکره الّا بالخير چه که منافات با اصل نداشته
و ندارد ان الخادم يعترف بان لا علم عنده و يشهد بان العلم
عند اللّه المهيمن القيوم اليوم آنچه مخالف واقع شود او مردود
بوده وهست چه که آفتاب حقيقت از افق سماء علم مشرقو لائح طوبی از برای نفوسيکه قلوب را از ماء بيان الهی از جميع
کدورات و اشارات و عبارات مطهّر کرده بافق اعلی توجه نمودهاند
اينست فضل اکبر و فيض اعظم هر نفسی بآن فائز شد بکلّ خير
فائز است و الا علم ما سوی اللّه نفعی نبخشيده و نخواهد بخشيد
اين اصول و فروع هم که ذکر شد اين مطالبی است که علمای اديان
علی قدر مراتبهم در او تکلّم نمودهاند وحال بهتر آنکه باين
کلمه تشبث نمائيم که ميفرمايد ذرهم فی خوضهم انه يقول
الحقّ و يهدی السبيل و الامر لله العزيز الجميل ".و عقل مقبول است در شريعت جايز و لازم است و آنچه حکم
طبيعی و عقل قبول نکرد نبايد کرد و جماعتی قائلند که آنچه
از شرع و شارع مقدّس رسيده بدون دليل و عقل و برهانطبيعی او را بايد قبول کرد و تعبدا بايد رفتار نمود جواب
و سؤال ندارد مانند هروله در صفا و مروه و سنگ جمره و در
وضو مسح پا و ساير اعمال مرقوم شود کدام مقبول است از برای
عقول مراتب بوده وهست چنانچه حکما در اين مقام ذکرنمودهاند آنچه که ذکرش خارج از اين مقام است لذا از آن صرفنظر
شد و اين بسی واضح و مبرهن است که عقول جميع ناس در يک
درجه نبوده و نيست عقل کامل هادی و مرشد بوده وهستچنانچه اينکلمه عليا در جواب اين فقره از قلم اعلی نازل قوله جلّ اجلاله :
" زبان خرد ميگويد هر که دارای من نباشد دارای هيچ نه
از هر چه هست بگذريد و مرا بيابيد منم آفتاب بينش و دريای
دانش پژمردگان را تازه نمايم و مردگان را زنده کنم منم آن
روشنائی که راه ديده بنمايم و منم شاهباز دست بی نياز
پر بستگان را بگشايم و پرواز بياموزم " انتهی .ملاحظه فرمائيد بچه واضحی جواب اين فقره از ملکوت علم
الهی نازل شده طوبی للمتفرسين و للمتفکّرين و للعارفين
مقصود از عقل عقل کلّی الهی است چه بسا ملاحظه ميشود
بعضی از عقول هادی نيستند که سهل است بل عقّالندو ارجل سالکين را از صراط مستقيم منع مينمايند عقل جزوی
محاط بوده انسان بايد جستجو نمايد و تفحص کند تا بمبدأ راه
ص ١٥٨يابد و او را بشناسد و اگر معرفت مبدء که عقل کلّ طائف اوست
حاصل شد آنچه بفرمايد البته از مقتضيات حکمت بالغه است
وجود او بمثابه آفتاب از دونش فرق دارد اصل شناختناوست و بعد از معرفت او آنچه بفرمايد مطاع و مطابق با
مقتضيات حکمت الهيّه و از جميع انبيا از قبل و قبل قبل اوامر و
نواهی بوده از بعض اعمال که مشاهده ميشود اليوم مقصود
ابقای اسم الهی است و مکافات از برای عامل از قلم اعلی
مذکور و مسطور اگر نفسی نفسی لله بر آرد البته مکافات آن ظاهر
ميشود چنانچه از سماء مشيّت الهی بر سيّد ابطحی اين آيه
کبری نازل قوله تبارک و تعالی : "و ما جعلنا القبلة التی کنت
عليها الّا لنعلم من يتّبع الرّسول ممّن ينقلب علی عقبيه" اگر نفسی
حال در اين ظهور امنع اقدس تفکّر نمايد و آنچه در آيات
نازل شده تدبر کند شهادت ميدهد که حقّ مقدّس ازخلقاست و علم کلّ شیء نزد او بوده و خواهد بود و هر صاحب
انصافی شهادت داده و ميدهد که اگر نفسی در اينظهوراعظم توقف نمايد او از اثبات امری از امور يعنی مذهبی از
مذاهب خود را عاجز و قاصر مشاهده نمايد و آنان که از خلعت
انصاف محرومند و باعتساف قائم ميگويند آنچه را که لازال اصحاب
ضغينه و بغضا گفتهاند العلم عند اللّه العليم الخبير يومی
از ايام اين عبد تلقاء وجه حاضر فرمودند يا عبد حاضر
ص ١٥٩را مينوشتم فرمودند بنويس بجناب ابوالفضل عليه بهائی
قسمی شده که مردم روزگار باعتساف انس گرفتهاند و از انصاف
در گريز ظهوريکه حقّ جلّ جلاله او را بکمال بزرگی ياد نموده
و گواهی بر آگاهی او داده و بر تقديس و تنزيه ذاتش عن الاشياء
و الامثال اعتراف نموده گاه او را آفتاب پرست و گاهی آتش پرست
ناميدهاند چه مظاهر و مطالع بزرگ را که از مقاماتشان غافل و
از عناياتشان محروم بلکه نعوذ باللّه به سب و لعن ناطق
يکی از پيغمبران بزرگ که او را اليوم جهال عجم ردّ مينمايند
باين کلمه عليا ناطق بوده ميفرمايد آفتاب جرمی است مدور
و تيره سزاوار نبوده و نيست که او را اله نامند و يزدان گويند
حضرت يزدان کسی است که آگاهی او را ادراک نکند و علوم
عالم او را محدود نسازد و چگونگی او را کسی ندانسته و نميداند
و نخواهد دانست ملاحظه نمائيد بلسان فصيح بليغباسم مؤمن نزد اين همج رعاع مذکور نه تا چه رسد بمقامات
عليا و در مقام ديگر آن حضرت ميفرمايد : هست از هستی او
ظاهر و هويدا و اگر يزدان نباشد هيچيک از آفرينش راهستی نه و بخلعت وجود مزين نه اعاذنا اللّه و اياکم من
شرّ الّذين انکروا حقّ اللّه و اوليائه و اعرضوا عن افق شهدت
ص ١٦٠باری از آنچه از قبل ذکر شد بوضوح پيوست که هر عقلی ميزان
نبوده و نيست و عاقل در رتبه اوليه اوليای حقّ جلّ جلاله
بوده و هستند الّذين جعلهم اللّه مخازن علمه و مهابط
وحيه و مطالع امره و مشارق حکمته هم الّذين جعلهم اللّه
مقام نفسه فی الارض بهم يظهر ما اراده اللّه من اقبل اليهم
فقد اقبل الی اللّه و من اعرض ليس له ذکر عند اللّه العليم الحکيم " .
ميزان کلّيه اينمقام است که ذکر شد هر نفسی بآن فائز شد
يعنی مشرق ظهور را شناخت و ادراک نمود او در کتاب الهی
از عقلا مذکور و مسطور و من دون آن جاهل اگر چه بزعم خود
خود را دارای عقول عالم شمرد حال اگر نفسی خود را بين
يدی اللّه مشاهده نمايد و از اعراض و اغراض مطهّر نموده
در آنچه از اول الی حال در اين ظهور اعظم نازل و ظاهر شده
تفکّر کند شهادت ميدهد که ارواح مجرده و عقول کامله و نفوس
مهذبه و آذان واعيه و ابصار حديده و السن طلقه و صدور
منشرحه و قلوب منوّره کلّ طائف و خاضع بل ساجدند نزد
عرش عظمت الهی و سؤال ديگر ايشان مظاهر قبل در دوره خود
يکی گوشت گاو را حلال و يکی حرام و گوشت خوک را يکیحلال و يکی حرام کذلک مختلف حکم کردهاند استدعا آنکه
ص ١٦١بر حسب ظاهر ذکر و تفصيل اين مطلب مذکور خارج بود از
مقتضيات حکمت چه که خدمت جناب صاحب يگانه نفوس مختلفه
مراوده مينمايند و جواب آن بر حسب ظاهر مخالف است با
مذهب اسلام لذا بتلويح جواب از سماء مشيّت نازل و ارسال
شد در فقره اول که ميفرمايد رگ جهان در دست پزشکدانا است الی آخر قوله جلّ و عزّ جواب اين فقره بوده و هست
و ميفرمايد امروز را نگران باشيد و سخن از امروز رانيد يعنی
ناظر بحکم اللّه باشيد آنچه اليوم بفرمايد و بحليّت آن حکم
نمايد او حلال است کلمه صحيح حقّ آن است بايد جميعبامر حقّ ناظر باشند و بما يظهر من افق الاراده چه که
باسمش علم يفعل ما يشاء مرتفع و راية يحکم ما يريد منصوب
مثلا اگر حکم فرمايد بر اينکه آب حرام است حرام ميشود و
همچنين بالعکس بر هيچ شيئی از اشياء هذا حلال و هذاحرام نوشته نشده آنچه ظاهر شده و ميشود از کلمه حقّ جلّ
جلاله بوده اين امور واضح است احتياج بتفصيل نه وبعضی از احزاب همچه تصور مينمايند که هر حکمی که نزد
ايشانست تغيير نمينمايد ازلاً بوده و خواهد بود در فقره
آخر ملاحظه فرمائيد قوله تبارک و تعالی :سخن باندازه گفته ميشود تا نورسيدگان بمانند و نورستگان
ص ١٦٢بزرگی در آيند و در بارگاه يگانگی جای گزينند " انتهی .
مثلا حزبی بر آنند که خمر لم يزل و لا يزال حرام بوده و خواهد
بود و حال اگر بايشان گفته شود ميشود وقتی بطراز حليّت فائز
گردد بر اعراض و اعتراض قيام نمايند نفوس عالم معنی يفعل
ما يشاء را ادراک ننمودهاند و از ادراک عصمت کبری قسمتی
نبردهاند طفل را در اول ايام شير بايد داد اگر لحمهر که در مذهب و ملتی بهر لون و ترکيبی و بهر صفت و حالتی
باشد همينقدر که معاشر با شما شد با او مهربانی نمائيد
و بطور برادری رفتار کنيد در مذاهب ديگر اينطور نيست
و مذاهب غير را اذيّت و آزار مينمايند و زجر آنها را مباح دانستهاند
کداميک مقبول حقّ است کلمه اولی حقّ بوده و خواهد بود
تعرض بنفسی جايز نبوده و نيست اذيّت و آزار عباد نزد حقّ
مقبول نه بکرات اين کلمه عليا از قلم اعلی جاری قوله تبارک و تعالی :
ص ١٦٣" ای عباد دين اللّه و مذهب اللّه از برای اتحاد و اتفاق
ظاهر شده او را سبب و علّت اختلاف و جدال منمائيددر الواح متعدده اين فقره نازل و مسطور بايد شخص مبين
بکمال رحمت و رأفت و شفقت کلمه را القا نمايد هر نفس اقبال
نمود و بقبول فائز شد او از اهل فردوس اعلی در صحيفه حمراء
مسطور و اگر قبول ننمود تعرض بهيچوجه جايز نه در يکو بر جبين او اين کلمه عليا از قلم اعلی مثبت " انا خلقناکم
للمحبة و الوفاء لا للضغينة و البغضاء و همچنين در مقام
ديگر بلسان پارسی نازل شده آنچه که اکباد مقربين و مخلصين
را بگدازد و شئونات مختلفه را بمطلع اتحاد کشاند و کلّ از انوار
توحيد منوّر و بافق علم الهی توجه نمايند قوله تبارک و تعالی :
" دوست يکتا ميفرمايد راه آزادی باز شده بشتابيد و چشمه
دانائی جوشيده از او بياشاميد . بگو ای دوستان سرا پرده
يگانگی بلند شد بچشم بيگانگان يکديگر را مبينيد همه بار
يک داريد و برگ يک شاخسار " انتهی .و مقام عدل که اعطاء کلّ ذيحقّ حقّه است بدو کلمه معلق
ص ١٦٤" خيمه نظم عالم بدو ستون قائم و برپا مجازات و مکافات " انتهی .
باری از برای هر مقام مقالی است و از برای هر هنگام عملی
طوبی از برای نفوسيکه لله قيام نمودهاند و لله ناطقاند و الی اللّه راجع .
سؤال ديگر ايشان در مذهب هندو و زردشت هر که از خارج
بخواهد داخل مذهب آنها شود راه نميدهند و مقبولراه ميدهند ولی اظهار و اصرار ندارند و در مذهب حضرت
رسول و موسی اصرار در اينکار دارند و تکليف مينمايند
علاوه اگر نکنند دشمن ميشوند مال و عيال آنها را مباح ميدانند
کدام مقبول حقّ است؟ بنی آدم کلّ برادرند و شروطبرادری بسيار از جمله آنکه هر نفسی آنچه از برای خودميخواهد
بايد از برای برادران خود هم بخواهد لذا اگر دوستیبنعمت ظاهريه و باطنيه و يا مائدهء سمائيه برسد بايد بکمال
محبت و مهربانی دوستان خود را آگاه نمايد اگر اقبال نمودند
حصل المراد و الّا من دون تعرض و کلمه که سبب حزنفی الجمله شود او را بخود واگذارند هذا هو الحقّ و ما بعد الحقّ الا ما لا ينبغی .
جناب صاحب يگانه وفقه اللّه مرقوم داشتهاند که ملت هندو
و زردشت هر که بخواهد داخل مذهب ايشان شود راه نميدهند
اين مخالف است با ارسال رسل و آنچه در کتب ايشان است
چه که هر شخصی من لدی اللّه ظاهر شود او از برای هدايت
عباد و تربيت ايشان فرستاده ميشود چگونه ميشود که طالب
و قاصد را از مطلوب و مقصود منع نمايند آتشکدههای عالم
شاهد و گواهند و با سوز و گداز در عصر خود من علی الارض را ندا
مينمودند و بيزدان پاک دعوت ميفرمودند و همچنين مرقوم
داشتهاند در مذهب عيسی هر که بميل خود بيايد داخل شود
راه ميدهند ولی اظهار و اصرار ندارند اين فقره هم مشتبه
شده چه که بسيار اصرار داشته و دارند بر تبليغ قريب به
سی مليون مصروف اداره ملّيه ايشان است و مبشرينشان در
جميع ديار منتشر و بکمال جد و جهد در تبليغ دين عيسوی
مشغولند اينست که عالم را احاطه نمودهاند چه مقدارمدارس و کنائس ساختهاند لاجل آنکه اطفال بکسب علوم
مشغول شوند ولکن مقصود باطنشان اين است که همتحصيل نمايند و هم در طفوليت اخبار حضرت مسيح را بشنوند
تا در مرايای وجودشان که غباری اخذ ننموده منطبع شود
ص ١٦٦آنچه را که قصد نمودهاند هيچ مذهبی باصرار ايشان در
ترويج مذهب حضرت مسيح ديده نشده . باری آنچهاليوم حقّ است و لدی العرش مقبول آنست که اول ذکر شد
انسان از برای اصلاح عالم آمده و بايد لوجه اللّه بخدمت
برادران خود قيام نمايد از قبول بايد مسرور شود باينکه
برادرش بنعمت جاودانی فائز شده و الا از حقّ هدايت او را
طلب نمايد من دون آنکه طرف مقابل از او بغضی و يااکراهی احساس کند الامر بيد اللّه يفعل ما يشاء و يحکم
ما يريد و هو العزيز الحميد از حقّ جلّ جلاله ميطلبم که بر
حکيم علی الاطلاق آگاه شويم و او را بيابيم و بعد از آگاهی
و اثبات ما هو عليه ديگر ظنون و اوهام اهل عالم ضرّی باو
نرساند و حکيم که نبض عالم در يد قدرت اوست شايد وقتی
بعضی اعضای فاسده را قطع نمايد تا سرايت بساير اعضاء
ننمايد و اين عين شفقت و رحمت است و براحدی نيست بر او
تعرض نمايد چه که اوست دانا و بينا .سؤال ديگر ايشان در مذهب مه آبادان و زردشت ميفرمايد
مذهب و طريقه ما از ساير مذاهب برتر و بهتر است ساير انبياء
مذهب آنها همه حقّ است مانند نزد سلطان از صدر اعظمميگويد هر که گوشت خور است بهر اسم و هر قسم رنگ بهشت را
نخواهد ديد مذهب حضرت رسول و عيسی و موسی ميگويندهر که دين و مذهب ما را قبول ندارد اصلا رنگ بهشت را
نخواهد ديد کدام مقبول حقّ جلّ ذکره است اينکه ميفرمايد
دين و آئين ما برتر و بهتر است از آئين و دين انبياء مقصود
انبيأ قبل از ايشان است اين نفوس مقدّسه در يک مقامکتاب ايقان که فی الحقيقه سيد کتب است و در اول اينظهور
اعظم از قلم اعلی جاری شده اين مراتب در او نازل گشته
طوبی لمن شهد و رأی و تفرس فيه حبّا للّه مالک الوری .
و اينکه مرقوم داشتهاند که هندو ميگويد هر که گوشت خور است
رنگ بهشت را نخواهد ديد اين مخالف است با بيان ديگرکه ميفرمايد همه حقّند چه اگر حقيقت ثابت شود عدم لقای
جنت معنی ندارد و معلوم نيست که از جنت چه قصد کردهاند
و چه ادراک نمودهاند هر نفسی اليوم برضای حقّ جلّ فائز
شد او از اهل فردوس اعلی و جنت عليا مذکور و محسوب است
و در جميع عوالم الهی ثمرات او را بيابد لعمر المقصود قلماز
ذکر اين مقام عاجز است و از وصف اين بيان قاصر طوبی لمن
فاز بالرّضاء و ويل للغافلين هر يک از انبياء که از جانب حقّ
ص ١٦٨تکلّم نمايد آنچه بفرمايد بايد کلّ قبول نمايند و اطاعت کنند
هذا ما حکم به فی کتبه و زبره و الواحه .سؤال ديگر ايشان هندوان بدان آواز دارند که خدا خرد را
به پيکر آدمی آفريده است و نام آن برمه است و آن بجهان
آمده و مايه آبادی شده و ايشان از اولاد اويند زردشتيان
گويند خداوند بميانجی نخستين خرد مردی آفريد مه آباد
نام اوست ما از اولاد اوئيم چون پيدايش جهان را از شش
گونه بيرون ندانند دو گونه آن اين بود که نگاشتهاند و ديگر
گونه آفريده شدن از آب و ديگر از خاک و ديگر از آتش و ديگر
از خرس و ميمونست هندوان و پارسيان گويند چون بود ما
از خرد است آفريدگان و مردمان ديگر را بخود راه ندهيم
اين گفته ايشان درست است يا نه هر گونه پسنديده دانند
بخردانی رهبر باز نمايند جميع عالم باراده حقّ جلّ جلاله خلق
شده و آدم بديع از کلمه مطاعه الهيّه بوجود آمده و اوست
مطلع و مکمن و معدن و مظهر عقل و از او خلق بوجود آمده
اوست واسطه فيض اوليه از اول خلق علی ما هو عليه احدی
اطلاع نداشته جز علم حقّ جلّ جلاله که محيط است بر کلّشیء
و قبل وجوده و بعد وجوده و اول و آخر خلق محدود نشده
و سرّ آن بر احدی پديدار نگشته لم يزل علمش نزد مخازن علم الهی
ص ١٦٩که مسبوق بعلّت است و قدم ذاتی مخصوص بحقّ جلّ جلاله
بوده و هست و اين کلمه نظر بآن ذکر شد که از بيان اول گفته
شد اول و آخر خلق محدود نيست احدی رايحه قدم ادراکنسبی و اضافی و آنچه از اوليّت و آخريّت و يا فوق آن استنباط
نمودهاند از انبياء و اصفياء و سفرای حقّ اخذ کردهاند
عالم ذرّ هم که مشهور است در بعثت انبياء بوده و ما دون آن
موهوم و از ظنون و در حين ظهور کلّ خلق در صقع واحدند
و بعد بقبول و عدم قبول و صعود و نزول و حرکت و سکون و اقبال
و اعراض مختلف ميشوند مثلا حقّ جلّ جلاله بلسان مظهر
ظهور ميفرمايد : الست بربّکم هر نفسی بقول بلی فائز شد
او از اعلی الخلق لدی الحقّ مذکور مقصود آنکه قبل از القای
کلمه کلّ در صقع واحد و مقام واحد مشاهده ميشوند و بعد از
آن اختلاف اظهار شده و ميشود چنانچه مشاهده نموده ومينمايند از آنچه ذکر شد محقّق و ثابت است که کسی نميتواند
بگويد ما از عقل خلق شدهايم و غير ما از غير آن و حقّی که
بمثابه آفتاب روشن و واضح است آنکه کلّ بارادة اللّه خلق
شدهاند و از مبدء واحد آمدهاند کلّ از او بوده و رجوع کلّ باو
خواهد بود اين معنی کلمه مبارکه انا للّه و انّا اليه راجعون
ص ١٧٠که در فرقان از قلم رحمن جاری شده بر آنجناب واضح و مبرهن
است که آنچه ذکر شد جواب کلّ در يک فقره از فقراتيکه از قلم
اعلی جاری شده بوده طوبی از برای نفوسی که مطهّرا از
شئونات الخلق و مقدّسا عن الظنون و الاوهام در رياض علم
الهی تفرج نمايند تا از هر شیء آيات عظمت را مشاهده کنند
باسم جناب صاحب بسيار چيزها نوشته شده خود ايشان اگر
مطلع شوند و ثمرات آنرا بيابند بسيار مسرور ميشوند بشأنيکه
احزان عالم ايشان را محزون ننمايد انشاء اللّه اين کلمه را
بتمام لسان يعنی بلسان حقيقت ذکر نمايند و عمل فرمايند
ميفرمايد قل اللّه ثمّ ذرهم فی خوضهم يلعبون و در صدد
آن باشند که خلق محجوب را که در زوايای تاريکی و ظلمت
ماندهاند بنور آفتاب کشانند باسم اعظم علمی که حکايت
نمينمايد مگر از ظهور بگيرند و پيشرو احزاب قبل شوند که
شايد تيرگيهای عالم بر طرف شود و انوار آفتاب حقيقت عالم را
فرا گيرد اينست فضل اکبر و مقام اعظم اگر انسان باين مقام
فائز نشود بچه دلخوش است و بچه مأنوس و بچه قائم و بچه
متحرک و بياد که ميخوابد و باسم که بر ميخيزد ايضا انّا للّه و انّا اليه راجعون .
سؤال آخر ايشان الواح منزله آنچه زيارت شده اغلب بلسان
عربی بوده چون در اين زمان دلبر پارسی زبان آمد عربی مطرود
ص ١٧١و متروک است چنانچه اعراب خود هنوز معنی قرآن را نفهميده
و ندانستهاند و لسان پارسی در نزد اهل ربع مسکون مرغوب
و پسنديده و مطلوب است چنانچه پارسی در مقابل ممتازاست فرس قديم هم در مقابل آن ممتاز است در نزد هنديان
و غيره زياده بر زياده مرغوب افتاده بهتر آنکه حقّ جلّ ذکره
بعد الايام اغلب بلسان پارسی صرف تنطق فرمايند چونجذب قلوب را بهتر ميکند استدعا آنکه جواب عرايض فدوی
بلسان پارسی صرف عنايت و مرحمت شود . فی الحقيقه لسان
پارسی شيرين و محبوب است و بعد از عرض اين فقرهدر ساحت امنع اقدس الواح بسيار باين لسان نازل و اينکه در
ذکر فرقان نوشتهاند که معنی ظاهر آنرا درک ننمودهاند
باقلام مختلفه و السن لا تحصی معنی و ترجمه آنرا نمودهاند
و آنچه از ادراک آن عاجزند اسرار و بواطن او بوده و هست
و آنچه گفته و بگويند باندازه خود بوده و خواهد بود و علی شأنهم
و مراتبهم ذکر شده و خواهد شد و انّه علی ما هو عليه لا يعلمه
الّا اللّه الفرد الواحد العليم امروز جهان خدا و جهان
کدخدا و جهان باری و جهان پناه ظاهر و هويدا جميعآذان بايد مترصد باشند که باصغاء آنچه از ملکوت اراده ظاهر
شود فائز گردد و همچنين جميع ابصار منتظر که آنچه از آفتاب
علم و حکمت اشراق نمايد بمشاهده آن مرزوق آيد لعمر المقصود
ص ١٧٢امروز روز چشم و گوش است و امروز روز فؤاد است و امروز روز
لسان است طوبی از برای فائزين و طوبی از برای قاصدين
و طوبی از برای عارفين امروز روزيست که انسان ميتواند کسب
مقامات باقيه نمايد چه که آنچه از قلم اعلی درباره هر نفسی
جاری شده بطراز قدم مزين است ايضا طوبی للفائزينو اينکه صاحب يگانه نوشتهاند چون اين زمان دلبر پارسی زبان
آمد عربی مطرود و متروک است در اين مقام اين کلمه عليا
از قلم اعلی جاری و نازل قوله جلّ عزّ اجلاله تازی و پارسی
هر دو نيکو است چه که آنچه از زبان خواستهاند پی بردن
بگفتار گوينده است و اين از هر دو ميآيد و امروز چون آفتاب
دانش از آسمان ايران هويدا است هر چه اين زبان را ستايش نمائيد سزاوار است . انتهی
فی الحقيقه نور حقيقت از افق بيان الهی مشرق و لائح است
احتياج بذکر اين فانی و امثال او نبوده و نيست در حلاوت لسان
پارسی شک و شبهه نبوده ولکن بسط عربی را نداشته و ندارد
بسيار چيزها است که در پارسی تعبير از آن نشده يعنی لفظی
که مدل بر او باشد وضع نشده هيچ لسانی در ارض بوسعتو بسط عربی نبوده و نيست اين کلمه از روی انصاف و حقيقت
ذکر شد و الّا معلوم است امروز عالم از آفتابيکه از افق ايران
ص ١٧٣طالع و لائح است منوّر در اينصورت اين لسان شيرين را هر چه
وصف نمائيد سزاوار است . جميع سؤالات جناب صاحب ذکرنمايد ملاحظه نمايند بأسی نيست و همچنين آقايان آن ارض
مثل جناب محبوبی علی قبل اکبر عليه بهاء اللّه مالک القدر
و محبوبی جناب آقا ميرزا اسداللّه عليه من کلّ بهاء ابهاه
ملاحظه فرمايند محبوب است . اين خادم از حقّ جلّ جلاله
ميطلبد عالم انسان را بعدل و انصاف مزين فرمايد اگر چه
انصاف هم از شئونات عدل است و عدل سراجی است که انسان
را در ظلمت دنيا راه مينمايد و از خطر حفظ ميکند اوست
سراج وهاج حقّ امرای ارض را از نورش منوّر فرمايد ان الخادم
يسئل اللّه بان يوفق الکلّ علی ما يحب و يرضی انّه لمالک
الاخرة و الاولی لا اله الّا هو المقتدر القدير " انتهی .
باب ششمالحمد لله الّذی وفی بالوعد و انزل الموعود من سماء مشيّته
و اظهر ما کان مسطورا من قلمه الاعلی فی کتبه و صحفه و زبره
و الواحه قد قام القيام و اتت الساعة و ظهرالصراط و سرت نسمة
اللّه و فاح عرف قميصه رغما لملأ البيان الّذين نقضوا ميثاق
اللّه و عهده و ارادوا ان يعمروا بيوت الظنون و الاوهام
بايادی الظلم و الاعتساف کما عمروها من قبل تبا لهم و سحقا
لهم و بعدا لهم يا ملأ الاوهام تاللّه قد انار الافق الاعلی
و ظهر ما لاتستره حجبات انفسکم و لا اوهامکم انّه قد ظهر بسلطان
من عنده و خرق السبحات و الحجبات باصابع القدرة علیشأن سمع الملأ الاعلی صوت خرقها اتقوا اللّه يا معشر
الغافلين لا تصدوا النّاس عن السبيل و لا تمنعوهم عن الدليل
هذا يوم فيه ماج بحر العلم و هاج عرف اللّه المهيمن القيوم
خافوا اللّه و لا تدحضوا الحقّ باقوالکم و افعالکم ان الخادم
ينصحکم لوجه اللّه يشهد بذلک کلّ منصف بصير و الصلوة و السلام
و التکبير و البهاء علی الّذين شربوا رحيق الاستقامة و قاموا
علی خدمة الامر بالحکمة و البيان و شهدوا بما شهد به لسان
العظمة قبل خلق الاشياء اولئک عباد وصفهم اللّه فی الفرقان
و فی البيان طوبی لذی اذن سمع و لذی بصر رأی و ويل لکلّ
ص ١٧٥خادع مکار الّذی اتخذ الوهم لنفسه ربّا من دون اللّه و يمنع
النّاس عن فرات رحمة ربّهم الغفور الکريم .عرض ميشود نامه آنجناب باين خادم فانی رسيد بعد از قرائت
و اطلاع قصد مقام مالک ابداع نموده تلقاء وجه حاضر و بعد از
اذن آنچه در نامه بود بشرف اصغاء فائز گشت و اين کلمات
عاليات از سماء عنايت منزل آيات نازل قوله جلّ جلاله :
" انا المظلوم الغريب يا ايّها النّاظر الی الوجه نامه ات نزد
مظلوم حاضر و عبد حاضر تمام آنرا عرض نمود لله الحمد
رحيق عرفان را نوشيدی و بافق رحمن توجه نمودی در اياميکه
افئده و قلوب از ظلم مشرکين مضطرب و ارکان بيت از اعتساف
علما متزلزل در اول هر ظهور از مظهر الهی و مشرق وحی ربانی
اعراض نمودند و فتوی بر سفک دماء آن نفوس مقدّسه دادند
هجرت خاتم انبياء روح ما سواه فداه از مکه سبب که بود و
علّت چه و صعود حضرت روح بفلک چهارم از دست که ؟ بقسمی
بر آن حضرت سخت شد که يد قدرت او را صعود داد و بفلک
چهارمش برد بعمامه و ردا باب حقّ را بکمال ظلم و اعتساف
بستند و باب عزت و ثروت باسم آنحضرت از برای خود گشودند
اگر نفوس مطمئنه در امورات قبل تفکّر کنند لعمر اللّه بمثابه
فاقدين بر مظلوم عالم نوحه وندبه نمايند هنگام حرکت از زوراء
کلّ را اخبار نموديم بارتفاع نعاق در آفاق جميع از خوف
ص ١٧٦و اضطراب خلف حجاب ساکن و حقّ وحده بر امر قيام نمود
و چون اشراقات انوار آفتاب توحيد پرتو افکند و عالم فی الجمله
روشن و منير گشت از خلف حجاب بيرون آمده اول بر نفس حقّ
اعتراض نمودند و بسيوف اعراض بر سفک دم مطهّرش قيام کردند
اين است شأن ناس ان اعتبروا يا اولی الالباب يا ايها
المشتعل بنار محبة اللّه حمد کن محبوب عالم را که بنعمت باقيه
دائمه فائز شدی و آن ذکری است که از قلم اعلی درباره تو
جاری شد آنچه ديده ميشود البته او را فنا اخذ نمايد مگر
کلمهای که حقّ جلّ جلاله بآن تکلّم فرمايد از حقّ بطلب تو را
مؤيد نمايد بر آنچه سزاوار يوم اوست معادله نمينمايد بکلمه
او خزائن ارض و دفائن آن ان اشکر و قل لک الحمد يا من
ذکرتنی و لک الثناء يا من بيدک زمام ملکوت السموات و الارضين انتهی .
ديگر خادم چه عرض نمايد حقّ شاهد وگواه است که ارکانش
متزلزل و قلبش مضطرب چه که ديده ميشود بعضی از عبادجاهل که خود را عالم فرض گرفتهاند در جميع قرون و اعصار
بر مطالع نور احديه اعتراض نمودهاند و بکمال عناد در اطفاء نور
الهی ساعی و جاهد بودهاند و بعد که امر مرتفع ميشد بدو
دست اخذ مينمودند و باسباب زهد زمام ناس را بدستميآوردند چنانچه ديده و شنيدهاند و لهم الاشباه و الامثال
ص ١٧٧فی هذه الايام نفوسی که ابدا اطلاع از اين امر نداشته حال
بظلم و اعتساف قيام کرده و دعوی اطلاع کامل نمودهاند
و نفوس ضعيفه را از شريعه ربانيه منع مينمايند و بغدير منتنه
ترغيب و تحريض ميکنند حقّ عباد را حفظ فرمايد و از وساوس
آن نفوس محفوظ دارد يعنی منافقين از اهل بيان اعاذنا
اللّه و ايّاکم يا معشر الموحدين من شرّ هؤلاء . اين خادم
فانی از حقّ جلّ جلاله سائل و آمل که اوليای خود را مؤيد
فرمايد تا از بحر معانی کلمات الهی بياشامند و از نار مشتعله
در آن بشأنی مشتعل گردند که همزات شياطين ايشان را از
مالک يوم الدين منع ننمايد در کاف و راء نعيق مرتفعو مطلع ظنون و نفاق بکمال مکر و حيله و کلمات جعليه نفوس
ضعيفه را از مالک احديه منع نموده و بناحيه کذبه دعوت
مينمايد و مع آنکه ابدا از اين امر اطلاع نداشته و ندارد
محض هوی از مالک اسماء اعتراض جسته و در تيه اوهام سرگردان
از حقّ ميطلبم او را هدايت نمايد و از رحيق معانی و سلسبيل
راستی محروم نسازد و از دريای آگاهی قسمت عطا فرمايد اوست
بر هر شیء قادر و توانا در کتاب اقدس که از ملکوت مقدّس الهی
در اول ايّام سجن نازل ذکر ارض کاف و راء و ما يحدث فيها
از قلم اعلی جاری و ثبت شد و تا حال مستور ولکن ناعق آن ارض
در اين سنه بکلماتی تکلّم نموده که کادت السموات يتفطّرْنَ منه
ص ١٧٨و تنشقّ الارض و تخرّ الجبال هدّاً حقّ انصاف عنايت فرمايد
و عدل و راستی بخشد امثال آن نفوس هزار و دويست سنهبل ازيد ناس را بجابلقا و جابلسا دعوت نمودند و هر نفس
آگاهی که اين کلمه را ردّ نمود و مردم را اخبار کرد که حضرت
قائم عليه السّلام در اصلابست و بايد متولد شود فتوی بر قتلش
دادند و خونش ريختند قسم بآفتاب افق بيان ربّنا الرّحمن
که از جمله نفوس همين ناعق ارض کاف و راست چه که برمقدّسه بفتوای آن نفوس جاهله غافله کأس شهادت نوشيدند
آنچه ذکر شد جميع اولياء و دوستان الهی گواهی ميدهند
برصدق آن . بگمان خود نصرت امر حقّ مينمودند و ناس را
بسبيل مستقيم هدايت ميکردند و حال آنکه آن سبيل سبيل
جحيم بود نه صراط مستقيم آيا ناس را چه سکری اخذ نموده
که تا حين بر حيله و مکر گروه منافقين اطلاع نيافتهاند .
آنحضرت دوستان الهی را آگاه فرمايند که خود را از مظاهر
حيل و نفاق و مطالع خدعه و فريب باسم حقّ جلّ جلالهحفظ نمايند و از آن قوم مطمئن مشوند چه که مشاهده ميشود
چون از نفسی مأيوس شوند يعنی اوهاماتشان در او تصرفننمود و تأثير نکرد بلباس دوستی درآيند و بکمال محبت و
مودت در ظاهر معاشرت نمايند و مقصودشان آنکه فرصت يابند
ص ١٧٩و القا کنند آنچه را که در قلوبشان مستور است در هر حال
اجتناب لازم باسباب دوستی اساس دشمنی را محکم نمايند
اقبالشان اعراض و شفقتشان عداوت و صمتشان خدعهو نطقشان فريب بگو ای بيخردان فوارس مضمار انقطاع امروز
جز حقّ نبينند و جز حقّ نشناسند و جز حقّ نگويند چه که يوم
يوم اللّه است لا يذکرفيه الّا هو اليوم اگر نفسی بغير حقّ نطق
نمايد و ناظر باسماء موهومه شود او لايق اين مقام و اين ذکر
و اين امر نبوده و نيست بگوئيد ای غافلان از خدا بترسيد
و ناس بيچاره را بدام ميندازيد بگذاريد بقوادم انقطاع
در اين هوا طيران نمايند و بکمال انبساط در اين بساط
وارد شوند . يا ليت القوم يعرفون و يعلمون چندی قبل در
يکی از الواح اين کلمه عليا از لسان مالک وری جاری و نازل قوله تبارک و تعالی :
" ای عبد حاضر آيا اين خلق تفکّر نمينمايند در عظمت اين
يوم امروز روزيست که بزرگی آن در جميع کتب الهی از قلم
اعلی مذکور و مسطور است اگر چه ايام ظهور مظاهر احديه و مطالع
نور الهيّه در مقامی بايام اللّه مذکور ولکن اين ايام در جميع
کتب تخصيص يافته و مخصوص است بحقّ جلّ جلاله چنانچهبخاتم انبياء ميفرمايد يوم يقوم النّاس لرب العالمين و همچنين
الملک يومئذ لله و جاء ربّک و الملک صفا صفا و امثال آن و بکليم
ص ١٨٠ميفرمايد ان اخرج القوم من الظلمات الی النّور و ذکرهم
بايام اللّه جميع رسل را باين يوم مبارک بشارت ميفرمايد مع
ذلک گاهی مرآت هنگامی وصی و وقتی ثمره ميگويند بايناسماء عاکفند و شاعر نيستند يتکلّمون و لا يشعرون يقولون
و لايفقهون قل موتوا بغيظکم هذا يوم اللّه لو انتم تعرفون
و هذا امراللّه لو انتم تنصفون قد ظهر ما کان مکنونا فی
علم اللّه و مسطورا فی کتبه و به ظهر کلّ امر محتوم و کلّ سرّ مخزون " انتهی .
حال از پستی نفوس ذباب بر ربّ الارباب اعتراض نموده غراب را
از عالم معانی قسمتی نه و ذباب را از ترنمات الهی نصيبی نه
اين ميدان را فوارس عرفان بايد تا باسم حقّ جلّ جلاله مرکب
همت رانند سبحان اللّه بعضی از نفوس محض هوی تکلّم نموده
و مينمايند چه که از خمر اوهام نوشيدهاند و غير اللّه را ربّ اخذ
کردند در باديههای ظنون مشی نمايند و باوهامات خودناس را گمراه کنند اگر خادم در اين مقامات آنچه شنيده عرض
نمايد البته اوراق سجن کفايت ننمايد آياتی که در اول ورود
سجن در کتاب اقدس نازل ذکر ميشود که شايد غافلين بشعور
آيند و نائمين متنبه شوند و قاعدين قيام نمايند قوله عزّ بيانه
و جلّ مقامه ان يا ارض الکاف و الرّاء انا نريک علی ما لا يحبه
اللّه و نری منک ما لا اطلع به احد الّا اللّه العليم الخبير و نجد
ص ١٨١ما يمرّ منک فی سرّ السرّ عندنا علم کلّ شیء فی لوح مبين
لا تحزنی بذلک سوف يظهر اللّه فيک اولی بأس شديديذکروننی باستقامة لا تمنعهم اشارات العلماء و لا تحجبهم
شبهات المريبين اولئک ينظرون اللّه باعينهم و ينصرونه بانفسهم الا انّهم من الرّاسخين " انتهی .
وقتی اين آيات نازل که ذکر ناعق آن ارض نبوده و کتاب
اقدس ده سنه قبل آن نازل و کلّ مطلعند لازال نفوس جاهله
حود را برداء و عمامه ميآراستند و در لباس علم باب آن را سد
مينمودند آيا کداميک از روايات و احاديث و اخبارشان صدق
و مطابق بوده عباد بيچاره از جهل آن نفوس غافله قرنها
در تيه اوهام و ظنون سائر باری لوجه اللّه گفته ميشود که
شايد بنيان وهم را تجديد ننمايند و اساس ظنون را بر ارض نگذارند
امروز بايد بقوت خليل آفاق سلاسل تقليد را بشکنند و اصنام
اوهام را از هم بريزند گوش را بايد از آنچه شنيدهاند مقدّس
نمايند از گفتگوها بگذرند از اقوال بافعال توجه نمايند
بفرمائيد ای غافلان من قام علی الامر و من الّذی دعا الکلّ الی
الافق الاعلی فی ايام فيها اضطربت افئدة اولی النهیسبحان اللّه امروز را چه دانستهاند و از اين ظهور اعظم چه
ادراک نمودهاند هذا يوم فيه لا يذکر الّا هو و لا ينبغی لاحد
ان يتمسک بالامثال و الاشباح و الاسماء هذا يوم نطقت بثنائه
ص ١٨٢کتب اللّه و شهد له النّبيون و المرسلون . انسان متحيّر
است که چه ذکر نمايد حزب شيعه که خود را اعظم و اعلی
و اتقی از جميع احزاب عالم ميشمردند نزد اشراقات انوار آفتاب
ظهور واضح و مبرهن شد که پستترين احزابند چه کهبفتوای آن نفوس محبوب عالميان را در ارض تا شهيد نمودند
الا لعنة اللّه علی القوم الظالمين . باين هم قناعت ننمودند
فتوی برقتل جميع نفوس مقدّسه دادند چه مقدار از اطفال و
نساء که از ظلم آن نفوس شهيد شدند و چه مقدار که بی محل و
مأوی و بی مربی ماندند حال تازه جمعی از کذابهای عالم
جمع شدهاند و در صدد ترتيب اساس قبل بوده و هستندناعق ارض کاف و راء و ناعقين اخری بر آنند که انوار آفتاب
راستی را بغمام ظنون جديده ستر نمايند و دو سه هزار سنه
ديگر بردّ و قبول و اعراض و اعتراض و سبّ و لعن يکديگر بر منابر
و مجالس مشغول شوند قسم بآفتاب افق تقديس اين عبد از
اين اذکار خجل و منفعل است جميع علمای عصر که هر يکدر ايران پيشوا بودند و صاحب منبر و محراب عرف حقيقت را
علی قدر سمّ ابره نيافتند چه اگر يافته بودند اين ظلم جديد
لا مثل له در عالم واقع نميشد محض هوی و رياست تکلّم نمودند
بآنچه که سبب و علّت شهادت مقصود عالم نقطه اولی روح ما
سواه فداه گشت چه اگر آن اذکار مجعوله نبود حقّ و اوليائش
ص ١٨٣شهيد نميشدند جميع علماء در سنه اول ذکر نمودند که جميع
علما از قبل و بعد براين بودهاند که آنحضرت بايد از جابلقاء
و جابلساء ظاهر شود و حال اين حزب ميگويند در شيراز متولد
شد لذا جميع حکم بر کفر و سفک دم مطهّر نمودند يا حبيب
فؤادی قدری تفکّر لازم است تا بر ظلم اين فئه مطلع شويد و
بعضی را آگاه نمائيد اکثری از عباد بتقليد متمسکند و بهوی
مبتلا سيل ظنون و اوهامشان بنيان ايمان را ويران نمود
افّ لهم و للذين اتّبعوهم غفلت بمقامی رسيده کهو باشارات و ادراکات خود او را نامحدود نمودهاند و چون
مخالف ظنون خود يافتهاند ضوضا مرتفع بگوئيد اين نبأ
عظيم در اثبات امرش محتاج بتصديق احدی نبوده و نيستفانظروا ما نطق به نقطة البيان روح من فی الامکان فداه
قوله تبارک وتعالی و قد کتبت جوهرة فی ذکره و هو انّه
لا يستشار باشارتی و لا بما ذکر فی البيان الی قوله جلّ و عزّ
انه اجل و اعلی من ان يکون معروفا بدونه او مستشيرا باشارة
خلقه و انّنی انا اول عبد قد آمنت به و بآياته و اخذت من ابکار
حدائق جنة عرفانه حدائق کلماته بلی و عزّته هو الحقّ لا اله الّا هو کلّ بامره قائمون " انتهی .
اين الاذان الواعيه و اين الابصار الحديده تا اشراقات
ص ١٨٤انوار آفتاب بيان را مشاهده نمايند و ندای جلّ جلاله را استماع
کنند اگر جميع من فی البيان در همين يک فقره از روی عدل و
انصاف ملاحظه و تفکّر نمايند کلّ بشطر اقدس توجه کنند و از
ما عند النّاس غافل و بما عند اللّه متمسک گردند ولکن چه فائده
که آذان را قطن اغراض از اصغاء منع نموده و ابصار را
حجابهای ظنون و اوهام از مشاهده باز داشته وقتی از اوقات
اين کلمه عليا از مشرق وحی مالک اسماء ظاهر و نازل قوله تبارک و تعالی :
ای عبد حاضر ملاحظه کن پلک باين رقيقی که مشاهده ميشود
اگر حجاب گردد چشم از مشاهده آسمان و زمين و آنچهدر اوست از اشجار و انهار و بحار و جبال و اثمار و الوان
و ما عندهم محروم و ممنوع ماند حال اگر حجاب غليظ ظنون بر
قلب وارد شود چه خواهد نمود ای عبد حاضر از حقّ بطلب
کلّ را از حجباب مانعه مقدّس فرمايد که بمقصود ازباری جوهر بيان بتصديق محبوب عالميان آنکه مشرق آيات
و مطلع بينات باشاره آن سلطان وجود و بما نزل فی البيان
منوط نه و کلّ مأمورند او را بنفس او بشناسند در اينمقام
بعضی از اسرار از لسان مطلع اسماء شنيده شد که اين عبد
ص ١٨٥من غير اذن جسارت بر عرض آن ندارد يا ليت القوم يعلمون و
يعرفون طوبی از برای نفسی که ببصر خود بافق اعلی توجه
نمايد و انوار وجه را من غير سحاب و اشارات ادراک کند
سکر باده غرور و غفلت اکثری را محجوب نموده ساذج قدمی را
که نقطه بيان روح ما سواه فداه ميفرمايد اننی انا اول عبد
قد آمنت به و بآياته در بارهاش گفتهاند آنچه را که آسمان
از او منفطر و ملکوت اسماء از آن مضطرب فی الحقيقه اگر نفسی
در اين کلمات مبارکه که از مشرق بيان حقّ جلّ جلاله اشراق
نموده تفکّر نمايد و بر لئالئ بيان مطلع گردد خود را غنی
و مستغنی از کلّ مشاهده کند بپرهای اطمينان در هواء قدس
رحمن طيران نمايد و از کوثر استقامت بياشامد امروز اگر نفسی
اقل من آن توقف کند از اهل نار محسوب عند ذکرش جميعاذکار مفقود و عند بيانش جميع بيان خاضع وقتی از اوقات
فرمودند يا عبد حاضر امروز ملکوت بيان لدی الرّحمن خاضع
و خاشع جميع کتب و الواح به ارادهء او منوط و معلق و جميع من
فی البيان باين ذکر اعظم و نبأ عظيم و عرفانش مأمور طوبی
از برای نفسی که سلاسل اوهام و ظنون را باسم حضرت قيوم
شکست و از ما عند الخلق گذشت بما عند الحقّ تمسک جست انتهی .
امثال آن نفوس معرضه لازال بودهاند اگر نفسی بعد از
ص ١٨٦ارتقاء حضرت عسکری عليه سلام اللّه در امورات واقعه و
دسائس علمای زنادقه تفکّر نمايد شهادت ميدهد بر اينکه
جميع فساد عالم از آن نفوس بوده و هست لعمر ربنا اگر
کذب رؤساء نبود ربّ اعلی بظلم اعداء شهيد نميشد حضرت
موهومی بر سرير موهومی معين نمودند و بروايات موهومه
ثابت کردند آنچه را که سبب سفک دم سيد عالم و جواهر امم
شد گاهی تواقيع جعليه ظاهر مينمودند و نسبتش را بمبدء
وجود ميدادند الا لعنة اللّه علی القوم الکاذبين در باطن
مقصود اعلاء علو و سمو خودشان بوده ولکن در ظاهر بجزاير
اشاره مينمودند گاهی جابلقا و هنگامی جابلسا و وقتیناحيه کذبه که بمقدّسه ميناميدند سلطان لا يزالی را که نقطه
بيان روح ماسواه فداه در ذکرش ميفرمايد قوله عزّ ذکره انّه
اجل و اعلی من ان يکون معروفا بدونه او مستشيرا باشارة
خلقه حال نفوس غافله بر اعراض قيام نمودهاند و بقول اين و
آن تمسک جستهاند امروز لسان عظمت ميفرمايد قوله عزّ
اجلاله ان يا قلم هل تری اليوم غيری اين الاشياء و ظهوراتها
و اين الاسماء و ملکوتها و البواطن و اسرارها و الظواهر و آثارها
قد اخذ الفناء من فی الانشاء و هذا وجهی الباقی المشرق المنير " انتهی .
حال ملاحظه نمائيد بچه متشبثند و بچه حبال متمسکاز برای ناس بيچاره برپا نمايند مکرّر عرض مينمايد اعاذنا اللّه
و معشر الموحدين من شرّ هؤلاء . باری اليوم هيچ کتابی از
کتب و هيچ لوحی از الواح و هيچ صحيفه از صحف کفايتنمينمايد سبحان اللّه عما يقولون الظالمون . اليوم کلّ بايد
بافق ظهور و ما يظهر من عنده ناظر باشند اگر باوهامات و
ظنونات و روايات انسان مشغول شود البته عاقبت آن برهلاکت است چنانچه ديده شد سبحانک يا اله البرّ و البحر
ترانی قائما بين يديک و ايادی رجای مرتفعة الی سماء جودک
و فضلک اسئلک بسلطانک المهيمن علی الکائنات و اسمکو الانصاف و وفقهم علی التوجه اليک ببصرک و النّظر الی شطرک
بنورک انت الّذی باسمک ماجت بحور الفضل و العطاء لا اله
الّا انت المقتدر المختار اگر اليوم نفسی بغير حقّ و بيان حقّ
ناظر باشد البته از صراط منحرف شود و البته بسقر مقر گيرد
ميفرمايد جميع بيان ورقی است از اوراق جنّت او اگر بقبول
فائز شود . سبحان اللّه امر در چه مقام و خراطين در چه طين
اين خادم فانی متحيّر و اللّه المهيمن القيوم از اول امر تا
حين خيالی جز رضای حقّ نداشته و ندارم حال پير شدهام
و قوی ضعيف گشته مع ذلک و مع شغل عظيم خالصا لوجه اللّه
ص ١٨٨باين نوشته مشغول شدهام حقّ آگاه و گواه که جز رضايش
را طالب نبوده و نيستم لوجهه گفته و لوجهه ميگويم من شاء
فليقبل و من شاء فليعرض انّ ربّنا الرّحمن لهو الغنی الحميد
و همچنين در اين کلمه عليا که از مطلع بيان مالک اسماء يعنی
نقطه اولی روح ما سواه فداه نازل شده تفکّر نمائيد و فی الحقيقه
اين کلمه از جوهر بيان محسوب است قوله تبارک وتعالی :
" و فی سنة تسع انتم کلّ خير تدرکون و فی سنة التسع انتم
بلقاء اللّه ترزقون " و مخاطبا لحضرة العظيم عليه من کلّ
بهاء ابهاه و من کلّ علاء اعلاه ميفرمايد قوله تعالی :
هذا ما قد وعدناک من قبل حين الّذی اجبناک اصبر حتّی
يقضی عن البيان تسعة فاذا قل فتبارک اللّه احسن المبدعين
انتهی . حال انصاف دهيد در سنه تسع که ظاهر شد اينالاذان و اين الابصار باری مفری از برای احدی نبوده و نيست
الّا ان يتوب و يرجع الی اللّه المهيمن القيوم مگر از سماء برهان
و شمس ايقان و بحر اعظم و نبأ عظيم چشم پوشد از برای چنين
نفسی آيات الهی و بينات ربّانی ثمری نداشته و ندارد هر
صاحب انصافی شهادت ميدهد که امر اللّه باين ظهور اعظم
ظاهر در ايامی که جميع بحفظ جان مشغول و در زاويهها
مستور و محجوب حقّ جلّ جلاله بنفسه قائم و ناطق چنانچه
رشحات بحر بيانش عالم را اخذ نموده و آثارش آفاق را احاطه
ص ١٨٩بعلمه احد الّا اللّه ولکن انتم يومئذ لا تعلمون مع ذلک اين
قوم بی انصاف گفتهاند آنچه گفتهاند . اين آن نبأ عظيمی
است که در جميع کتب مذکور و مسطور است و احدی جز نفس
حقّ بر حين ظهور مطلع و آگاه نه اين است آن ساعتی که
حضرت روح از او اخبار نموده ميفرمايد و اما ذلک اليوم
و تلک الساعة فلا يعلم بهما احد و لا الملائکة الّذين فی السماء
و لا الابن الا الاب و اين است آن يومی که حضرت يوئيل
در کتاب خود ميفرمايد لانّ يوم الرّب عظيم و مخوف جدا
فمن يطيقه و همچنين حضرت ارميا ميفرمايد آه لان ذلکمرسلين مذکور حتّی ذکر حصن که حال مقر عرش است چنانچه
داود ميفرمايد من يقودنی الی المدينة المحصّنة و مدينه
محصّنه عکاست و حصنش معروف و مشهور اين است آن حصنیکه ميفرمايد انوار آفتاب حقيقت بر او تجلّی فرموده و از افقش
اشراق کرده و همچنين بشارت دادهاند يکديگر و عباداين ارض را که حقّ در آخر ايام در اين اراضی ظاهر ميشود
و تجلّی ميفرمايد . حضرت اشعياء ميفرمايد علی جبل عال
اصعدی يا مبشرة صهيون ارفعی صوتک بقوّة يا مبشرة اورشليم
ص ١٩٠ارفعی لا تخافی قولی لمدن يهودا هوذا الهک هوذا السيد
الرّب بقوة يأتی و ذراعه تحکم له انتهی .صهيون و اورشليم در اين اراضی است و ميفرمايد باسم جديد
ناميده ميشود چنانچه در ارض سرّ از لسان عظمت بواد النّبيل
موسوم گشته و اين است آن وادی که نداء جميع انبياء در او
مرتفع و بلبيک اللهم لبيک ناطق حضرت خليل و کليم وروح و خاتم انبياء و انبياء بنی اسرائيل در اين اراضی ظاهر
چه که اين ارض بارض بطحا و حجاز متصل ميشود اينست که
ميفرمايد طوبی لمن هاجر الی عکا قسم بآفتاب افق بيان
که مقصود اين فانی اظهار علم و فضل و اطلاع نبوده و نيست
بلکه لوجه اللّه عرض ميشود که نفوس غافله سبب احتجاب خلق
نشوند چنانچه از قبل شدهاند باری اينست اراضی مقدّسه
که در فرقان و کتب قبل مذکور و در کتاب عاموس نبی ميفرمايد
ان الرّب يزمجر من صهيون و يعطی صوته من اورشليم فتنوح
مراعی الرّعاة وييبس رأس الکرمل و کرمل مقابل عکا واقع و در کتب
قبل بکوم اللّه موسوم و ذکر آن از قلم اعلی جاری البته بعضی
بآن فائز شدهاند از جمله امور محتومه آنکه بايد خباء مجد
بر او مرتفع شود و للّه الحمد مرتفع شد و از صهيون فرات معانی
جاری رغما لمن نبذ الانصاف و اخذ الاعتساف عظمت ظهور
بمقامی است که حضرت داود در ذکرش ميفرمايد عَلُّوا الرّبّ
ص ١٩١الهنا و اسجدوا عند موطئ قدميه قدّوس هو موسی و هارون
بين کهنته و صموئيل بين الّذين يدعون باسمه. حال بايد
در اين آيه مبارکه بسيار تفکّر نمود امروز جميع اشجار منجذب و
صخور و احجار مهتز و متحرک و جبال از فرح اکبر در مرور
چه که ساعت موعود آمده و مکنون مخزون ظاهر گشته اگر اين
کلمه عليا از کتب برداشته شود ديگر بيانی باقی نه وذکری
مشهود نه لکن اين بيان از برای متبصرين و عارفين است نه
از برای هر همج رعاعی که قائد اوهام و ظنون است امروز
آفتاب يقين اشراق نموده روز ديگر است و ايام ديگر لا تقاس
بغيرها ولکن ابصار مريض و مرمود و آذان مسدود از حقّ
ميطلبم فرج عطا فرمايد و خلق را از اين فرح اعظم محروم
نسازد و هم چنين ميفرمايد يأتی الهنا و لا يصمت اگر اين عبد
بخواهد از کتب قبل و بيانات منزله در آن ذکر نمايد قارئين
شايد از طول کلام افسرده شوند لذا بمنتهای قوه در اختصار
عزم جزم شده و از نفوس مطمئنه راضيه مرضيه طلب ذکر مينمايم
شايد بدعاء ايشان و ذکر ايشان از عهده آنچه بآن مأمورم
بر آيم و از خدمت اوليای حقّ باز نمانم فآه آه امر باين
بزرگی و اين قدرت ظاهره و قوت باهره که عالم را احاطه نموده
خلق از مشاهدهاش محجوب و از معرفتش غافل اوست مقتدری
که حضرت عاموس نبی در بارهاش ميفرمايد فاستعد للقاء الهک
ص ١٩٢يا اسرائيل فانّه هو الّذی صنع الجبال و خلق الرّيح و اخبر
الانسان ما هو فکره الّذی يجعل الفجر ظلاما ويمشی علی
مشارف الارض يهوه اله الجنود اسمه لعمر محبوبنا و محبوبکم
و مقصودنا و مقصودکم در اين آيه عظيمه اسرار عظيمه مکنون چه
که اخبار مينمايد از ظهور ثمانين و همچنين صبح کاذب را که
ميفرمايد او را اله الجنود تاريک مينمايد و بر بلنديهای ارض
ميخرامد که اشاره بسفر مدينه کبيره و همچنين اين اطراف
است اين عبد متحيّر که ناس از قبل بچه قانع شدهاند و حال
بچه قانع ميشوند اگر آيات ميطلبند انها ملئت الافاق و اگر
بينات ميخواهند علی العبد اثباتها و اظهارها قسم بنفس
حقّ روح من فی ملکوت الامر و الخلق فداه که امورات عظيمه
عجيبه در اينظهور ظاهر و آنچه در سنين متواليه از بعد واقع
از قبل از قلم اعلی جاری و نازل من غير رمز و اشاره بل بکمال
تصريح هر منصفی عرف راستی از اين عرايض استشمام مينمايد
چه که آنچه عرض شده و ميشود با بيّنه و برهان است و اينعبد
اگر بخواهد جميع را ذکر نمايد البته بيان بطول انجامد ولکن
بعضی از آنرا مختصر ذکر مينمايم لوجه اللّه اگر چه در رسائل
متعدده ذکر شده و چون از قرار مسموع بعضی از آن دستاعداء افتاده و بعضی از آن مستور مانده لذا اين خادم مکرّر
ذکر مينمايد و اجره علی الّذی خلقه و فطره و رزقه و کبّره و علّمه
ص ١٩٣و ارشده و هداه الی صراط المستقيم . هنگامی که آفتاب
حقيقت از افق ارض سّر مشرق يومی از ايّام بغتة بيت را
احاطه نمودند و ذکر تفصيل آن حال لازم نه مختصر عرض ميشود
مدتی ناس را از خروج و دخول منع نمودند ولکن بعد احزاب
مختلفه که بدول اخری منسوب بودند وارد و تلقاء وجهحاضر و فی کلّ الحين نطق لسان العظمة بما عجزت عن ذکره
السن العالم قناسل دول بر حسب ظاهر باعانت قيام نمودند
و بين يدی حاضر ولکن ابی اللّه عن اظهار ما ارادوا و بعد
حضرت ذبيح عليه بهاء اللّه وارد و قلم اعلی بسوره مبارکه
رئيس ابتدا فرمود و در عرض راه تمام شد و در اسکله بحر بر
شخص مأمور قرائت فرمودند اين عبد چند آيه آن را ذکر مينمايد
که شايد غافلان آگاه شوند و نائمين بيدار گردند و مردگان
بحيات جديد فائز شوند الامر بيد محبوبنا و محبوبکم و مقصودنا
ومقصود من فی السموات و الارضين قوله جلّ مقامه بسمه الابهی
ان يا رئيس اسمع نداء اللّه الملک المهيمن القيوم انه ينادی
بين الارض و السماء و يدعو الکلّ الی المنظر الابهی و لا يمنعه
قباعک و لا نباح من فی حولک و لا جنود العالمين قد اشتعل
العالم من کلمة ربّک الابهی و انها ارق من نسيم الصبا
قد ظهرت علی هيئة الانسان و بها احی اللّه عباده المقبلين
و فی باطنها ماء قد طهّر اللّه به افئدة الّذين اقبلوا اليه
ص ١٩٤و غفلوا عن ذکر ما سواه و قرّبهم الی منظر اسمه العظيم الی ان
قال عزّ شأنه ان يا رئيس قد ارتکبت ما ينوح به محمد رسول اللّه
فی الجنة العليا و غرتک الدنيا علی شأن اعرضت عن وجه الّذی
بنوره استضاء الملأ الاعلی فسوف تجد نفسک فی خسران مبين
و اتحدت مع رئيس العجم فی ضری بعد اذ جئتکم من مطلعالعظمة و الکبرياء بامرٍ به قرّت عيون المقربين الی ان قال
جلّ بيانه هل ظننت انک تقدر ان تطفئ النّار التی اوقدها
اللّه فی الافاق لا و نفسه الحقّ لو انت من العارفين بل بما
فعلت زاد لهيبها و اشتعالها فسوف تحيط الارض و من عليها
کذلک قضی الامر و لا يقوم معه حکم من فی السموات و الارضين
فسوف تبدل ارض السرّ و ما دونها و تخرج من يد الملک و تظهر
الزلازل و يرتفع العويل و يظهر الفساد فی الاقطار و تختلف
الامور بما ورد علی هؤلاء الاسراء من جنود الظالمين و يتغير
الحکم و يشتد الامر علی شأن ينوح الکثيب فی الهضاب و تبکی
الاشجار فی الجبال و يجری الدم من کلّ الاشياء و تری النّاس فی اضطراب عظيم " انتهی .
ای عالم آيا سمع در تو يافت ميشود که بشنود آيا بصر يافت
ميشود که ببيند بابدع و اصرح بيان محبوب امکان نطقفرموده و مقصود از ارض سرّ ادرنه است که قبل از سجن اعظم
مقر عرش آن ارض بوده و عدد آن با عدد سرّ مطابق استميفرمايد ارض سرّ تبديل شود و همچنين ما حول آن و از يد
ملک بيرون ميرود و ظاهر ميشود زلازل و مرتفع شود فرياد
و ناله و ظاهر ميگردد فساد در اقطار و مختلف ميشود امور
جميع اين بلايا بسبب مصائبی است که بر اين اسراء وارد شده
از جنود ظالمين و جميع اين امور در ظاهر ظاهر ديده شد
و هيچ منصف و صادق و عادلی انکار ننموده و نمينمايد و همچنين
ميفرمايد و يتغير الحکم يعنی رئيس اول ميرود و رئيس ديگر
بر مقامش جالس چنانچه مشاهده شد و همچنين ميفرمايديشتد الامر شديد ميشود امر رمل در تپهها و کوهها و اشجار
در جبال ميگريند و از جميع اشياء دم جاری و ساری چه که بر
نفس حقّ وارد شد آنچه که بر احدی وارد نه و بعد ميفرمايند
تری النّاس فی اضطراب عظيم لعمر اللّه اضطراب کلّ را احاطه
نموده بود جنود اسلام بر قراء نصاری وارد ميشدند زن و مرد
صغير و کبير جميع را از حيات محروم مينمودند بعد خانهها
و اموال را آتش ميزدند و همين معامله را عينا نصاری با اسلام
ميکردند وحشت کلّ را اخد کرده بود و اضطراب جميع رااحاطه يکی از سياحان نوشته بود که از محلی عبور نمودم مشاهده
شد در بيست قدم او سيصد نعش بر هم ريخته بود و هرگزرعب آن منظر از نظر نميرود باری آن فتنه را کلّ شنيده
و ميدانند و در هيچ قرنی مثل آن ديده نشده ارباب جرائد
ص ١٩٦نوشتهاند آنچه را که عقل از قبول آن ابا مينمايد حال بايد
اهل بيان تفکّر نمايند و بيقين مبين بدانند که آنچه از بعد
وارد شده حرف بحرف از قبل از قلم اعلی نازل سبحان من
يحيی العظام وهی رميم و سبحان من اخبر الکلّ من قبل و هو
عليم ولکن يامحبوب فؤادی و المذکور فی قلبی آنچه ذکر شد
از برای اولياء و اصفياء و راسخين و منصفين بشارتی است
بزرگ ولکن لا يزيد الکافرين الا خسارا چه که کر از هدير
حمامه امر محروم و کور از انوار افق اعلی ممنوع و همچنين عزّ ذکره
و عم فضله و عظم سلطانه در سوره هيکل ميفرمايد مخاطبا
لملک باريس قل يا ملک باريس نبئ القسيس ان لا يدق النّواقيس ..... " الخ .
تفصيل اين لوح مبارک آنکه در ارض سرّ يک لوح امنع اقدس
مخصوص ملک پاريس نازل و ارسال شد و سبب تنزيل آنکهملک در مجلس عام کلمه گفته و آن اينکه ما از برای تمشيت امور
متعلقه بخود نيستيم بلکه اگر مظلومی در عالم يافت شود و ندا
نمايد جواب ميگوئيم و حقّ او را از ظالم اخذ مينمائيم اين
مضمون کلمه بود که از او ظاهر شد و کلمه ديگر در جواب ملک
روس گفته هنگامی که از او سؤال نموده که ما و تو هر دو از ملت
واحده هستيم چه تو را بر آن داشت که حمايت اسلام نمودی
و با او در محاربه متحد شدی جواب گفته من اعانت اسلام
ص ١٩٧ننمودم بلکه ندای مظلومانی که در بحر اسود کشتيهای آنها را
شکستی و غرق نمودی مرا از خواب بيدار نمود و بر رفع ظلم
قيام کردم و بعد از اصغاء اين دو فقره لوح نازل و در آن ميفرمايد
دو کلمه در دو مقام از تو استماع نموديم که عرف عدل و انصاف از او
متضوع اگر حضرت ملک خود را ناصر مظلومان ميدانند چرا
بنصرت اين مظلومان که چشم عالم شبه آن را نديده قيام
ننمودند مع آنکه در سنين متواليه ندای ايشان از هر ارضی
مرتفع است و در اين مدت تحت سياط ظلم و غضب بودهاند
بقسميکه هر صاحب بصر ميگريست و هر صاحب قلبی نوحه نمود
کم من ارض صبغت من دمائهم و کم من بلد ارتفع فيه حنينهم
و ضجيجهم و بکائهم در آن لوح اکثر از مصائب وارده از قلم
اعلی جاری و نازل و بعد از ارسال مدتی جواب نيامدبالاخره وزيرش عريضه عرض نمود باين مضمون من نامه شمارا
با وزير خارجه بحضور امپراطور برديم و تفصيل را ذکر نموديم
نامه را اخذ و پهلوی خود گذاشت و تا حال جوابی در اين فقره
از او ظاهر نه لذا لوح ثانی از سماء مشيّت الهی نازل و شخصی
از ملأ ابن که باقبال فائز عرض نمود بلسان فرانساوی ترجمه
نموده ارسال داشتم العلم عند اللّه اين است که ميفرمايد
ای ملک ما شنيديم از تو کلمه را که تکلّم کردی بآن هنگاميکه
سؤال نمود تو را ملک روس از آنچه واقع شد از حکم حرب
ص ١٩٨جواب گفتی در مهد خوابيده بودم بيدار کرد مرا ندای عباد
مظلوميکه غرق شدند در بحر اسود ميفرمايد شهادت ميدهم
ندا تو را بيدار ننمود بلکه هوای نفس چه که امتحان کرديم
يافتيم تو را فی معزل يعنی در کناری از کلمه الی ان قال عزّ
بيانه اگر بودی تو صاحب کلمه ما نبذت کتاب اللّه وراء ظهرک
بعد ميفرمايد بما فعلت بآنچه عمل نمودی مختلف ميشود امور
در مملکت تو و بيرون ميرود سلطنت از کف تو جزای عمل تو
در آنوقت مييابی نفس خود را در زيانی آشکار و اخذ مينمايد
زلازل جميع قبائل رادر آنجا و از اين امور مفری نيست مگر
آنکه بر نصرت امر قيام نمائی و حضرت روح را متابعت کنی
در اين سبيل مستقيم و همچنين ميفرمايد آيا عزت تو تو را
مغرور نمود لعمری اين عزت پاينده نيست زود است که زايل
شود مگر آنکه متمسک شوی بحبل محکم حقّ جلّ جلالهبعد ميفرمايد میبينيم ما ذلت را که بتعجيل از ورای تو
حرکت مينمايد و تو از نائمين هستی يعنی در خوابی و مطلع
نيستی حال ملاحظه نمائيد اين امورات را بکمال تصريحاز قبل اخبار نمودهاند و اکثری ظهور اين وقائع را ممتنع
ميدانستند و محال ميشمردند چنانچه وقتی شخصی از اينعبد سؤال نمود که يعنی امپراطور پاريس عزل ميشود چگونه
سلطنت از او خارج ميگردد و عزت او چگونه زائل ميشودو حال آنکه رأس ملوک عالم است ای بنده عرض نمود که اين
عبد آگاه نيست و مطلع نه ولکن اينقدر ميدانم که آنچه از
لسان عظمت نازل جميع در ظاهر ظاهر واقع ميشود میبينيد
و ميشنويد باری مقصود خادم از اين اذکار آنکه هر حزبی
بر آيات و بينات حقّ مطلع و آگاه شود و بعد بعلم اليقين بداند که
آنچه از بعد ظاهر از قبل از قلم اعلی نازل و چون الواح ملوک
که در سوره هيکل نازل و همچنين لوح رئيس نزد اکثریچند سنه قبل از وقوع موجود لذا ذکر نشد و الا اگر اين عبد
بخواهد از آيات ظاهره و بينات باهره ذکر نمايد دفاتر
عديده لازم و شايد بعضی در قبول آن توقف نمايند باری
از کلّ استدعا مينمايم ببصر حقّ در حقّ نظر نمايند چه که کلّ
باين فقره مأمورند و اين مخصوص باين ظهور است نقطه بيان
روح ما سواء فداه ميفرمايد بچشم او او را ببينيد و اگر بچشم
غير ملاحظه کنيد هر گز بشناسائی و آگاهی فائز نشويد مشرکين
بحيل و مکری ظاهر شدهاند که شبه آن ديده نشده و جميع
اين امورات را از قبل اخبار فرمودهاند طوبی از برای مستقيمی
که ضوضاء و اشارات و شبهات اهل عالم را بمثابه طنين ذباب
داند ظهور عظيم و امر عظيم از حقّ ميطلبم عباد را بر آنچه
سزاوار است مؤيد فرمايد امروز فرقان بافصح بيان ميفرمايد
ای غافلان ام الکتاب ناطق و افق ايقان منوّر برهان مشرق
ص ٢٠٠و دليل واضح بظنون از مطلع نور يقين محروم نمانيد و باوهام
از مالک انام ممنوع نشويد امثال اين بيانات از منزل آيات
بکرات استماع شده و همچنين اين کلمات از لسان عظمت" امروز بيان بکمال شفقت و عنايت ندا مينمايد و ميفرمايد
ای اهل من و اصحاب من امروز مالک غيب و شهود بر عرش ظهور
مستوی و ام البيان ظاهر بظنون خود را از رحيق مختوممنع ننمائيد و از کوثر يقين محروم مسازيد " و وقتی از اوقات
لسان عظمت باين کلمه مبارکه ناطق اگربصر ببزرگی آسمان
باشد و بخواهد اقل عما يحصی بشطر ديگر توجه نمايد قابل
ورود اين بساط نه سبحانک يا من فی قبضتک زمام المعانی
و البيان اسئلک باسمک الّذی به اشرقت شمس القدم من افق
العالم بان تحفظ اصفيائک و احبائک عن مکر الّذين کفروا
بک و بآياتک و اعرضوا عما امرتهم به فی کتبک و صحفک و زبرک
و الواحک . ای ربّ تری عبادک الجهلاء الّذين جعلواعليک فی الليالی و الايام بما ناح به سکان خباء مجدک
و عظمتک ای ربّ اسئلک بانوار وجهک و اسرار امرک بان تنزل
عليهم ما يعرفهم و يعلمهم سبيلک و ما عندک انّک انتالمقتدر الکافی و المهيمن الباقی العليم الحکيم يا اولياء اللّه
ص ٢٠١همت نمائيد که مجدد نفوس موهومه ناس بيچاره را بمثابه
قبل در بئر ظنون مبتلا ننمايند اين نفوسند که در حقّشان
ميفرمايد بدلوا نعمة اللّه کفرا و احلوا قومهم دار البوار
اين نفوسند که لازال نعمت الهی را تبديل نمودند و از صراط
مستقيم منحرف ساختند معدودی از قبل در کور فرقان بهواهای
نفسانيه در اضلال نفوس جهدها نمودند در جميع اعصاراينگونه نفوس بوده و خواهند بود در اين ايام اوراقی وارد بعد
از ملاحظه و مشاهده واضح و مبرهن شد که از جوهر غل و بغضاء
ظاهر گشته بيانات الهی که نعمت حقيقی است بعضی را تبديل
نموده ثعبان بالوان جديده ظاهر و بکمال دوستی خواسته
عباد را از افق اعلی منع نمايد و از بحر يقين محروم سازد
و بغدير وهم دعوت کند بگوئيد ای بی انصاف اعتساف راعالم را احاطه نموده بود و از سطوت ظالمين کلّ مستور در
کلماتيکه ذکر نموده سم مهلک مکنون مثلا در اول نامهاش
ذکر اسم اعظم را نموده نوشته بسم اللّه الابهی الابهی لا اله
الّا هو قل کلّ اليه يرجعون سبحان اللّه اسم حقّ را از برای
خود شرکی قرار داده و دامی گسترده باين کلمه خواستهموقنين و موحّدين و مخلصين را ساکن نمايد و بعد سم ناقع
را که در انياب کلماتش مستور است بچشاند انسان متحيّر است
ص ٢٠٢از حيله ومکر امثال آن نفوس معترف باين کلمه فارغ است از
ذکر عالم و ضوضاء امم و اقوال ناس و اختلافات قوم چه که
اليوم يوم اللّه است لا ينبغی فيه ذکر شیء اينست يوميکه
ميفرمايد کلّ شیء هالک الّا وجهه اهل بها امروز برسفائن حمرا راکب و اين سفن بر بحر و برّ جاری و ساری طوبی
لمن تمسک بها منقطعا عن الدنيا و ذکرها و ما فيها باری شخص
مذکور بعد از ذکر اسم حقّ جلّ جلاله که بگمان خود دام قرار
داده بعض ذکرها که لايق ذکر نيست نموده چه که ذکرعروج خود را بمعارج علوم نوشته از نحو و صرف و معانی
و بيان و منطق و جواهر و اعراض و فقه و اصول و حکمت مشاء
و اشراق و حکمت مرحوم شيخ و خدمت حاجی کريم خانو از اين اذکار خواسته اظهار فضيلت نمايد اگر چه در ظاهر
نوشته از اين علوم چيزی نفهميدم ايکاش بقدری که خود را
مشغول تحرير اين کلمات نموده ببصر الهی در آياتش ملاحظه
مينمود و در اسرار علم و حکمت ربانی تفکّر ميکرد علمای فرقان
هزار و دويست سنه از اين عبارات نوشتند و در ردّ و اثبات
يکديگر آنچه آن نفوس از زرع الفاظ حصاد نمودند و ثمر
حاصل کردند اين نفوس هم خواهند نمود باری در کمينو کلمات لا يسمنه لا يغنيه در اضلال خلق بيچاره مشغول
ص ٢٠٣تا اينکه اظهار تصديق بشجره بيان نموده ونوشته آنچه از
کلمات نقطه بيان ديدم حيرت بر حيرتم افزود و باب معرفت
برايم نگشود نه اينکه العياذ باللّه آنها محتوی بر مطالب
عاليه نباشد بلکه من باب آن است که چون امر از قرار بيان
خود صاحب بيان کنون در مقام نطفه است خيلی کسیميخواهد که احکام کلّ شیء را ظاهرا باهرا مشهودا مشهورا
از نطفه بفهمد يا آنکه بحالات و اراده بر آن برسد الّا من
علمه اللّه علم کلّشیء اين کلمات آن شخص غافل اين خادم
فانی عرض مينمايد يا ملأ البيان و يا ملأ الفرقان انوار شمس
ظهور عالم را احاطه نموده و اشراقات و تجلّياتش ظاهر و باهر
نقطه بيان ميفرمايد نطفه يکساله يوم ظهور او اقوی است از
کلّ بيان روز روزی است که جميع کتب و صحف و زبر او را بحقّ
نسبت دادهاند و کلّ را بآن بشارت فرمودهاند بايد کلّ
بابصار حديده و آذان مقدّسه از کلّ اذکار بافق اعلیتوجه نمايند و ندائی که از يمين عرش اعظم مرتفع است اصغا
کنند امروز هر نفسی ببيان تمسک نمايد و بر اعتراض قيام کند
بشهادت نقطه بيان روح ما سواء فداه از اهل حقّ محسوب نه
چه که جميع امور معلق بتصديق آن شمس حقيقت استميفرمايد جوهر بيان آنکه انه لا يستشار باشارتی و لا بما ذکر
فی البيان بعد از اين کلمه مبارکه منصف خبير و بصير عليم
ص ٢٠٤به بيان بر حقّ اعتراض نمينمايد آيا نشنيده که ميفرمايد
جميع بيان ورقی است از اوراق جنت او معلوم نيست آنشخص
غافل جاهل از آنچه ذکر نموده مقصودش چيست اگرمقصودش اين است که حال در مقام نطفه است و تکميل نشده
نقطه اولی روح ما سواء فداه ميفرمايد قوله عزّ و جلّ من اول
ذلک الامر الی قبل ان يکمل تسعة کينونات الخلق لم يظهر
و ان کل ما قد رأيت من النّطفة الی ما کسوناه لحما ثمّ اصبر
حتّی تشهد خلق الاخر قل فتبارک اللّه احسن الخالقينانتهی . بگوئيد ای بی انصاف ملاحظه نما و در آنچه از قلم
نقطه بيان روح من فی ملکوت الامر و الخلق فداه جاری شده
تفکّر کن امروز است روز خلق آخر امروز است که لسان کل
اشياء بکلمه مبارکه فتبارک اللّه احسن الخالقين ناطق بظهور
او ميفرمايد بيان تکميل ميشود و بکمال تصريح ميفرمايد
قبل اکمال تسع کينونات خلق ظاهر نشده و کلّ آنچه ديده از
مقام نقطه است الی اکتساء لحم صبر کن تا خلق آخر رامشاهده نمائی قل فتبارک اللّه احسن الخالقين اين است
مقام و نفخ فيه اخری الی آخر قوله تعالی عظمت ظهوربمقامی است که نقطه اولی ميفرمايد قوله عزّ و جلّ حل له
ان يرد من لم يکن فوق الارض اعلی منه اذ ذلک خلق فیقبضته و کلّ له قانتون احدی بر عظمت اين يوم عارف نه
ص ٢٠٥الّا من شاء اللّه اين فلک را ملاحی ديگر بايد و اين بحر را
غواصی ديگر اگر چه جميع ايام مظاهر حقّ و مهابط وحی در
مقامی بيوم اللّه مذکور ولکن اين ايام برداء تخصيص مزين
چنانچه تفصيل ذکر شده جميع اقوال مشرکين قبل در اينظهور از مشرکين جديد استماع شده و ميشود بلکه گفتهاند
آنچه را که هيچ مشرکی نگفته يا ملأ البيان اتقوا اللّه و لاتعرضوا
علی اللّه باوهامکم انه يدعوکم الی النّور و تدعونه الی النّار
ما لکم لا تفقهون حديثا من اللّه العليم الحکيم علم احدی
باينظهور احاطه ننموده جميع علوم عالم نزد بحر علمش بمثابه
قطره بل استغفر اللّه عن هذا التحديد مبين بيان روح من
فی الوجود فداه ميفرمايد قوله جلّ و عزّ فان لکم بعد حين
امر ستعلمون و ان يومئذ مثل حين ولکن انتم لا تبصرون
تلک شجرة الطور لتنطقنّکم ان انتم تسمعون قل هو نبألن يحيط بعلمه احد ولکن انتم يومئذ لا تعلمون بشهادت
بيان و جميع کتب الهی علم اين ظهور نزد احدی نبودهو نيست در ذکر بعد حين تفکّر نمائيد شايد عرف بيان رحمن
استشمام شود و گمراهان قصد صراط مستقيم و نبأ عظيم نمايند
و از مفتريات خود را بآب رجوع مطهّر سازند ان ربنا الرّحمن
هو التواب الرّحيم يا حبيب فؤادی خادم چه عرض نمايداست از ذکر اين سبيل سبحان اللّه از آنچه گفته و ميگويند
در قرون و اعصار اين همج رعاع بوهمی تمسک جسته بجدال
قيام نمودند گاهی ذکر قائم اسباب جدال بود و گاهی ذکر
ولی و وصی و نقيب و امثال آن و در يوم ظهور ثمر گفتگوها
و عقائد و اعمال آن بود که ديديد ما هذه التماثيل التی هم
عليها عاکفون کاش بيک کلمه تمسک ميجستند و از روی صدق
و حقيقت اظهار ميداشتند افّ لهم و بما اکتسبت اياديهم .
امروز هيچ فنی از فنون و هيچ علمی از علوم و هيچ اسمی از
اسماء و هيچ شأنی از شئون و هيچ کتابی از کتب انسانرا
غنی نمينمايد و کفايت نميکند الّا بما نطق به لسان العظمة
قوله جلّ جلاله هذا يوم فيه ام الکتاب ينطق و ام البيان
ينادی و القوم لا يعرفون و لا يشعرون ان النّبی من آمن بنبأی
و الرّسول من بلغ رسالاتی و الوصی من وصی النّاس بما نزل من
ملکوتی من بدايع اوامری و احکامی و الولی من امر النّاس بحبی
و دعاهم الی صراطی المستقيم " انتهی .طوبی از برای نفوسی که شبهات و اشارات قوم ايشان را از منزل
آيات و مظهر بينات منع ننمايد و محروم نسازد جميع اسامی
بقولش خلق ميشود و نقطه اولی روح ما سواه فداه ميفرمايد
قوله جلّ و عزّ يخلق فی قول ما يشاء من نبی او ولی او صديق
او نقيب اذ کلّ ما قد خلق کلّ ادلاء من عنده و سفراء من
ص ٢٠٧لدنه الی قوله عزّ و جلّ و ايّاک ايّاک ان تحتجب بکلمات ما
نزلت فی البيان الی قوله تعالی و لا تنظر اليه الّا بعينه
فانّ من ينظر اليه بعينه يدرکه و الا يحتجب ان اردت اللّه
و لقائه فارده و انظر اليه " انتهی .بشهادت نقطه بيان روح من فی عوالم الامر و الخلق فداه
امروزاگر نفسی به بيان استدلال نمايد و يا باو تمسک جويد
نفس بيان و ما نزل فيه من القلم الاعلی از او تبری ميجويد
از قبل ذکر شد ميفرمايد انه لا يستشار باشارتی و لا بما ذکر فی
البيان و همچنين ميفرمايد اياّک اياّک ان تحتجب بکلمات
ما نزلت فی البيان امروز بيان معلق بقبول است طوبی از برای
نفوسيکه فی الجمله تفکّر نمايند و در ثمرات اعمال اهل فرقان
نظر کنند تا از جميع آن گفتهها و استدلالها و اعتراضها
فارغ و آزاد شوند و با قوادم لطيف مقدّس در اين هوا طيران
نمايند آيا از مفتريات مطالع نفس و هوی سير نشدهاند که
تازه مجدد ميخواهند گفتگوئی برپا نمايند و احاديثی ذکر کنند
و ردّ و قبولی احداث نمايند بگوئيد بعضد يقين حجباتمانعه را شق نمائيد لعمر ربنا امروز مکلّم طور ظاهر و ناطق
و سرّ مکنون و غيب مخزون باهر چندی بعضی از اهل بيان
بذکر الوهيّت اعتراض نمودند که چرا حقّ جلّ جلاله باين کلمه
ص ٢٠٨ناطق است مع آنکه در جميع کتب ميفرمايد حضرت قيوم در آن
يوم بکلمه انّی انا اللّه ناطق انظروا ثم اذکروا ما انزله الرّحمن
فی الفرقان قوله تبارک و تعالی يوم يأتی ربّک او بعض آيات
ربّک و يوم يقوم النّاس لرب العالمين و جاء ربک و الملک
صفا صفا و امثال آن خاتم انبياء روح ما سواه فداه ميفرمايد
سترون ربّکم کما ترون البدر فی ليلة اربعة عشر اشعياء نبی
ميفرمايد يسمو الرّبّ وحده فی ذلک اليوم در عظمت يوم
ميفرمايد ادخل الی الصخرة و اختبئ فی التراب من امام
هيبة الرّب و من بهاء عظمته و در مقام ديگر ميفرمايد تفرح
البريّة و الارض اليابسة و يبتهج القفر و يزهر کالنرجس يزهر
ازهاراً و يبتهج ابتهاجا و يرنّم يدفع اليه مجد لبنان بهاء کرمل
و شارون هم يرون مجد الرّب بهاء الهنا امروز صاحبانابصار جميع ذرات کائنات را با فرح و سرور مشاهده مينمايند
چه که بآنچه از اول لا اول بشارت دادهاند ظاهر شده لعمر
محبوبنا و مقصودنا اگر در قلبی اقل از سمّ ابره محبة اللّه باشد
و يا نور انصاف باين بيان مشتعل شود اشتعاليکه عالم را
بحرارت محبة اللّه فائز نمايد ای اهل بها اين سستعنصرهای عالم را بگذاريد بحال خودشان و با انفس مشتعله
و ارجل مستقيمه و ايادی قويه و ابصار حديده و آذان واعيه
و قلوب زکيه و السن طلقه بگوئيد و ببينيد و بشنويد رغما
ص ٢٠٩للذين يدعون الايمان بالبيان و يکفرون بمنزله و مظهره و مرسله
اين بريه که در آيه مبارکه فرموده است بريه فيحاست و اين
است ارض مقدّسه که در کتب قبل و فرقان مذکور است ميفرمايد
مسرور ميشود بريه و اراضی يابسه و بيدا و قفر و اين سرور و فرح و
بهجت از چه جهت ظاهر لعمر ربنا از قدوم رب جلّ جلاله کرمل
از قبل ذکر شد که در کتب مقدّسه بکوم اللّه معروف و امام وجه
عکا واقع و از جهت ديگر لبنان و همچنين شارون باری جميع
وعدههای الهی که در کتب منزله از قبل و بعد مذکور است
در اين اراضی بوده و همچنين اشعيای نبی ميفرمايد شدّدوا
الايادی المسترخية و الرّکب المُرتعشة ثبّتوها ميفرمايد ايادی
مسترخيه را محکم نمائيد و رکب مرتعشه را ثابت و مستقيم کنيد
قولوا لخائفی القلوب تشدّدوا لا تخافوا هو ذا الهکم جوهر اين بيان
آنکه در يوم ظهور از کلمه مبارکه انّنی انا اللّه محجوب نمانيد
و سست نشويد بايادی قويه کتاب را اخذ نمائيد و به ارجل
ثابته مستقيمه بر خدمت امر قيام کنيد ای دوستان خود را بما
عند النّاس و بما عندکم از ما عند اللّه محجوب مسازيد امروز
روز اقبال و تصديق و بلی و لبيک است ميفرمايد قوله جلّ جلاله
ليس هذا يوم السّؤال ينبغی لکلّ نفس اذا سمع النّداء
من الافق الاعلی يقول لبيک يا مالک الاسماء و لبيکمينمايد از اين اذکار و سبب تأخير اين اوراق آنکه يومی تلقاء
وجه عرض شد اصبع مبارک را حرکت دادند و فرمودند انّ ربّک
لا يحتاج بدليل و لا بحجة و لا ببرهان دون نفسه يا عبد
حاضر هر نفسی اقل از سم ابره عرف قميص را يافته جميع اشياء
را دليل و حجت و برهان مشاهده مينمايد طوبی از براینفسی که بآب محبت الهی خود را از اقوال و افعال و اشارات
و شبهات معرضين پاک و مقدّس نمود و بافق اعلی وحدهمتوجه شد اوست از اهل بها و الّذی منع انه فی ضلال مبين انتهی .
و در مقامی اين کلمه عليا از مالک اسماء استماع شد فرمودند
يا عبد حاضر قلم اعلی باعلی النّداء ميفرمايد يا ملأ الفرقان و
ملأ البيان و يا اهل الاديان امروز يوم اللّه است و حقّ بنفسه
ظاهر و در اثبات امرش بغير محتاج نبوده و نيست اگر آيات
را حجت ميدانند معادل جميع کتب الهی از قبل و بعد بل
ازيد از سماء مشيتش نازل و اگر بينات ميجويند در سور منزله
ملاحظه نمايند تا آگاه شوند و از بحر علم الهی بياشامند
يا عبد حاضر امروز تا از خليج اسماء عبور ننمايند ببحر اعظم
وارد نشوند و فائز نگردند هذا حقّ لاريب فيه " انتهی .
اين خادم فانی خدمت کلّ عرض مينمايد ايام را باعتراضات
ص ٢١١ناشايسته و اقوال نالايقه و اعمال غير مرضيه صرف ننمائيد
امر بسيار عزيز و عند اللّه از کلّشیء اعلی و اغلی بسيار حيف است
چنين شیء ثمينی بمشتهيات نفسانيه و اوهامات لا يسمنه
لا يغنيه صرف شود سبحان اللّه شخص کرمانی علوميکه ذکر
نموده محض افتخار بوده غافل از آنکه از هر يک از آنچه نوشته
بايد سالها قلب را از آن طاهر نمايد و بحقّ رجوع کند
ای عالم اگر در تو گوشی هست بشنو نقطه بيان روح ما سواه
فداه ميفرمايد اگر يک آيه از آيات من يظهره اللّه تلاوت کنی
عزيزتر خواهد بود عند اللّه از آنکه کلّ بيان را ثبت کنی زيرا
که در آن روز آن يک آيه تو را نجات ميدهد ولی کلّ بيان
نميدهد و اگر باز در تو گوشی يافت ميشود اين کلمه نقطه روح
ما سواه فداه را اصغاء نما قوله عزّ و جلّ انّی مؤمن به و بدينه
و بکتابه و بادلائه و بمناهجه و بما يظهر من عنده فی کلّ ذلک
مفتخرا بنسبتی اليه و متعززا بايمانی به و باز اگر در تو گوشی
يافت ميشود لله بشنو و بحقيقت بشنو و بانصاف بشنو و باذن
واعيه بشنو قوله عزّ و جلّ ان يا کلّشیء فی البيان فلتعرفنّ
حدّ انفسکم فانّ مثل نقطة البيان يؤمن بمن يظهره اللّه قبل
کلّ شیء و انّنی انا بذلک افتخرنّ علی من فی ملکوت السموات
و الارض و قوله عزّ و جلّ لا تحتجبنّ عن اللّه بعد ظهوره فانّ
کلّ ما رفع البيان کخاتم فی يدی و انّنی انا خاتم فی يدی
ص ٢١٢من يظهره اللّه و قوله جلّ ذکره انک انت و اعداد واحد
الاول و کلّ ما يحصی اللّه جلّ جلاله ما جعل اللّه الا کخاتم
فی يدی من يظهره اللّه جلّ ذکره يقلب کيف يشاء انه لهو
المهيمن المتعال و قوله جلّ شأنه فانّه لو يجعل ما علی الارض
نبيّا ليکوننّ انبياء عند اللّه و قوله تبارک و تعالی و اذاً يوم
ظهور من يظهره اللّه کلّ من علی الارض عنده سواء فمن يجعله
نبيّا کان نبيا من اول الّذی لا اول له الی آخر الّذی لا آخر له
لانّ ذلک ممّا قد جعله اللّه و من يجعله وليّا فذلک ما کان
وليّا فی کلّ العوالم فانّ ذلک ممّا قد جعله سبحان اللّه
از تدبيرات مدبر حقيقی و از غفلت ما عباد ما من نصح الا و قد
ذکره و ما من تدبير الا و قد انزله بيانی فرمودهاند که هر صاحب
بصر و هر صاحب فؤادی ناله مينمايد و نوحه ميکند چه که از کلماتش
عالم عالم حزن رو مينمايد و از بيانش عالم عالم هم و غم قوله
جلّ جلاله فانّ مثله جلّ ذکره کمثل الشّمس لو يقابلنّه الی
ما لانهاية مرايا کلهنّ ليستعکسنّ من تجلّی الشّمس فی
حدّهم و ان لم يقابلها من احد فيطلع الشّمس و يغرب و الحجاب
للمرايا و انّی ما قصّرت عن نصحی ذلک الخلق و تدبيری
لاقبالهم الی اللّه ربّهم و ايمانهم بالله بارئهم و ان يؤمننّ به يوم
ظهوره کلّ ما علی الارض فاذاً يسرّ کينونتی حيث کلّ قد
بلغوا الی ذروة وجودهم و وصلوا الی طلعة محبوبهمو ادرکوا ما يمکن فی الامکان من تجلّی مقصودهم و الّا يحزن فؤادی
ص ٢١٣و انّی قد ربّيت کلّشیء لذلک فکيف تحتجب احد علی هذا
قد دعوت اللّه ولادعونهّ انّه قريب مجيب مع تدبيرات حضرت
مدبر حقيقی و بياناتی که دل کوه را ميشکافد اين خلقبگوش جان بشنويد و همچنين اسرار کتابش را و در ظهورات
تدبير و امتحان و افتتانش تفکّر نمائيد روحی لعنايته الفداء
و لذکره الفداء و لتدبيره الفداء و لنصحه الفداء و لامتحانه
الفداء ميفرمايد بيان و آنچه در او نازل شده او راميزان معرفت آن شمس حقيقی قرار مدهيد و ميفرمايد انه
لا يستشار باشارتی باشاره من معروف نميشود ونه بآنچه در
بيان نازل شده و در مقام ديگر بکلمات تحذير نصح فرموده
ميفرمايد ايّاک ايّاک ان تحتجب بالواحد البيانيه و واحد
بيانيه بمنزله ائمه قبلند چنانچه خود حضرت در بيان فارسی
ميفرمايند بلکه ميفرمايند جسد اين حروف بمقام روح ائمه
قبلند مع ذلک ميفرمايد باين حروف از آن شمس حقيقتمحتجب نمانيد و مکرر بکلمه تحذير ميفرمايد بآيات منزله در
بيان از او محجوب نمانيد قسم بآفتاب افق معانی در مقامات
شتی اين بيانات از قلم مبارکش جاری چنانچه بعضی از آن ذکر
شد و بنظر اوليای حقّ ميرسد و بآن فائز ميشوند مع جميع اين
ص ٢١٤وصيتها و ذکرها و بيانها بذکر يک کلمه مستغاث کلّ را امتحان
فرمود و کلمه مستغاث بيان است و ميفرمايد بجميع بيان
از او محتجب نشويد باين امتحان جزئی کلّ را متوقف مشاهده
فرمود در اين حين گويا منادی عظمت از افق ملکوت بيان
رحمن باعلی النّداء ندا فرمود و فرمود الان قد حصحص الحقّ
و ظهر کذب الّذين يدعون الايمان بالبيان و يکفرون بالّذی
انزله و ارسله ايکاش بتوقف اکتفاء مينمودند بعضی بسهام
اعراض و بعضی به اسنّهء انکار و برخی باسياف آخته بر قطع
سدره مبارکه کوشيده و ميکوشند چنانچه منزل بيان بکمال
تصريح اخبار فرموده ميفرمايد بقدراسم مؤمن هم در حقّ آن
شجره لاشرقيه و لاغربيه راضی نميشوند چه اگر راضی شوند
حزن بر او وارد نميآورند باری ذکر اينمقامات چون مطلع
حزن است اين فانی باظهارش بيش از اين جسارت نمينمايد
سبحان اللّه کلّ بيک کلمه مستغاث مغرور و متحيّر و ممتحن
مع آنکه اين فقره هم ذکر فرمودهاند و تمسک بآن را هم نهی
فرمودهاند قوله تعالی چه که کسی عالم بظهور نيستغير اللّه هر وقت شود بايد کلّ تصديق بنقطه حقيقت نمايند
و شکر الهی بجای آورند هذا حقّ لاريب فيه امروز کتب عالم
حجاب نميشود و منع نمينمايد و کلّ بکلمه حقّ جلّ جلاله
معلق و منوط ای صاحبان آذان بشنويد ندای مقصودعالميان را که امام وجوه عالم از اول امر تا حين ندا فرموده و
ميفرمايد در يکی از الواح اين کلمه عليا از فالق الاصباح
ظاهر قوله عمّ نواله امروز روز بصر است چه که افق اعلی
مشرق و يوم سمع است چه که نداء اللّه در کلّ حين مرتفع انتهی
ای دوستان آيا نفوس غافله چه گمان نمودهاند اگر ازملکوت آيات الهی و سماء ظهور ربانی محروم مانند خود را بچه
امری تسلی ميدهند و مؤمن ميدانند امروز بنص جميع کتب
هر نفسی بغير حقّ وحده ناظر باشد او از اهل ضلال بوده و
خواهد بود يشهد بذلک کتب اللّه المهيمن القيومبمفترياتی تمسک جستهاند که انسان متحيّر است از جمله
حضرت اسم اللّه جناب حاج سيد جواد کربلائی عليه بهاء اللّه
الابهی را نسبت بتوقف در اين امر و يا نعوذ باللّه انکار
دادهاند عرايض و مکتوباتی که بخط خود نوشتهاند و بساحت
اقدس ارسال نمودهاند موجود است بعضی از سمت ارض طاذکر متوهمين را بتفصيل نمودهاند از رئيس و غيره حقّ شاهد
و گواه که از روی راستی عرض ميشود حقّ محتاج باين اذکار
نبوده و نيست اگر باين عوالم توجه نمائيم و باين قسم از اذکار
دفاتر عديده موجود شود و در هر يک عالمی مبسوط وقتی از اوقات
اين کلمات از مظهر بينات نازل قوله جلّ جلاله و عظم شأنه
ص ٢١٦يا عبد حاضر يک ذبيح در عالم يافت شد و از آن يوم تا حين
السن خلايق و کتب موجوده بذکرش ناطق و بر علو مقامش شاهد
و ما در هر مقامی ذبيحی فرستاديم و کلّ از قربانگاه دوست
زنده بر نگشتند هر يک اکليل حيات را رايگان بکمال شوق
و اشتياق نثار قدوم محبوب امکان نمودند . انتهی از جمله
محبوب شهدا جناب آقا سيد اسمعيل زواره عليه بهاء اللّه
الابهی که بدست خود خود را مقبلا الی البيت فدا نمود اگر چه
اين عمل در ظاهر منکر ولکن محبت الهی چنان اخذش نمود که
از هر عرقی از عروقش شعله نار ظاهر و باهر و همچنين حضرت
ابا بصير و آقا سيد اشرف عليهما بهاء اللّه و عنايته از افق بيت
باسم حقّ جلّ جلاله طالع شدند و من غير ستر و حجاب بذکر
محبوب آفاق ناطق مشرکين هر دو را اخذ نموده اول بسجن
فرستادند امّ اشرف را طلب نموده که ابن خود را نصيحت
کند که شايد اقبالش را تبديل نمايد و يا امرش را مستور دارد ولکن
آن امهء ثابته راسخه مستقيمه بعد از ورود در سجن فرمود
ای پسر در امر اللّه مستقيم باش مباد خوف نمائی و يا از سطوت
مشرکين مضطرب شوی باری او و ابا بصير هر دو روح را بکمال
روح و ريحان در ره دوست انفاق نمودند و در جنابنجفعلی عليه بهاء اللّه تفکّر نمائيد هنگاميکه او را بقربانگاه
دوست ميبردند باين فرد ناطق " ما بها و خون بها را يافتيم "
ص ٢١٧مکرر باين فرد ناطق تاآنکه بشهادت فائز گشت ای آقايان
قصه بديع را بشنويد فی الحقيقه از هر حرکتی از حرکاتش آثار
قدرت الهی و شوکت صمدانی ظاهر و باهر در اول ايّامسجن اعظم وارد شد هنگامی که مقر عرش قشله عسکريه واقع
دو يوم او را در بيت مخصوص طلب فرمودند باب مسدود و احدی
تلقاء وجه غير او موجود نه و احدی هم مطلع نبود که مقصود
چيست تا آنکه فرمودند حقّ اراده خلق جديد نموده و خود
بديع هم آگاه نه در مقامی اين کلمه عليا از قلم اعلی در لوحی
از الواح نازل قوله عزّ بيانه انا شرعنا فی خلق البديع فلما تم
خلقه و طاب خلقه ارسلناه ککرة النّار الی آخر قوله تعالی
و بعد مرخص شد جناب امين عليه بهاء اللّه با لوح حضرت
سلطان حسب الامر بوطن توجه در اسکله بحر حضرت بديع از
لوح اطلاع يافته استدعا نمود او حامل شود و بعد کلّ استماع
نمودند که چه واقع شد شخصی من غير سلاح و من دونآلات جز قميصی از کرباس در بر نداشت بقدرت و قوت الهی در
مقابل سلطان لوح را بلند نمود و قال قد جئتک من السّبأِ
الاعظم بکتاب عظيم يا کلمه اخری انصاف ميطلبم اين يکنفس
مقابل عالم ايستاد باری از قدرت الهی عجيب نه که عالم
قدرت را در آدمی مبعوث فرمايد هو المقتدر علی ما يشاء
و هو المهيمن علی ما يريد بگوئيد ای بی انصافان شما شهادت
ص ٢١٨سيد الشّهداء را حجت و دليل اعظم بر حقّيّت رسول مختار
روح ما سواه فداه ميدانستيد و همچنين ذبح اسمعيل را از
علو مقام آنحضرت و خليل ميشمرديد حال در اين فدائيها
تفکّر نمائيد لعمر محبوبی و محبوب العالم و مقصودی و مقصود
الامم جناب بديع بقدرت و اطمينانی ظاهر که تزلزل و اضطراب
در ارکان ظاهر شد البته کلّ شنيدهاند و منصفين انکار
نمينمايند و بعد چند يوم بکمال عذاب و شکنجه آن هيکل مقدّس
معذب و بکمال استقامت بذکر دوست ذاکر و ناطق و اين فقره
سبب حيرت کلّ شد بشأنی در حينی که بين ايادی ميرغضبها
با سلاسل و اغلال مبتلا عکس او را اخذ نمودند و يکی از آنرا
بعضی بساحت اقدس ارسال داشتند و حال موجود استباری در اين امورات که شبه و مثل نداشته تفکّر نمائيد اين فانی
نميداند کدام ذبيح را ذکر نمايد اب جناب بديع عليهبهاء اللّه رادر ارض خا اخذ نمودند آنچه نواب شاهزاده و
ساير ناس خواستند ستر نمايد تا اورا از ضوضاء علماء حفظ
کنند قبول نفرمودند و فرمودند آخر ايام من است و شهادت
از هر شهدی خوشتر و شيرينتر و بآن فائز شد و همچنين ذبيح
ارض ن ر در ارض تا الّذی سمی بميرزا مصطفی عليه بهاء اللّه
الابهی و نفوسيکه با او بودند بکمال استقامت و منتهای رضا
بمشهد فداء متوجه و اکليل حيات را نثار قدوم مالک اسماء
ص ٢١٩و صفات نمودند و اين نفوس نفوسی هستند که رايگان جان را فدا
نمودند ان اعتبروا يا اولی الابصار حال بهتر آنکه بارض صاد
رويم و در حضرت سلطان الشّهداء و محبوب الشّهداء و انقطاع
آن دو نفس مقدّس از ما سوی اللّه تفکّر نمائيم و انصاف دهيم
آنچه خواستند ايشان ستر نمايند و يا کلمه ای بگويند قبول نفرمودند
بکمال شوق و اشتياق قصد وطن اعلی نمودند و بعد لوح برهان
از سماء امر رحمن نازل و درباره آن دو نفس يعنی ذئب و رقشاء
نازل شد آنچه هر منصفی عرف قدرت و علم الهی را از آن ادراک
مينمايد قوله تبارک و تعالی هو المقتدر العليم الحکيم قد
احاطت ارياح البغضاء سفينة البطحاء ...... " الخ .ای صاحبان بصر قدری تفکّر نمائيد شايد حلاوت بيان رحمن
را بيابيد و خود را از هيماء جهل و نادانی نجات دهيد از ذکر
حجج و براهين و آيات وبينات مقصود آنکه شايد ابوابهای بسته
بگشايد و عهدهای شکسته بسته شود آنچه از قلم اعلی درباره
رقشا و ذئب نازل واقع و کلّ مشاهده نمودند اين عبد متحيّر
آيا شعور بالمره تمام شده يا انصاف عنقا گشته چه شده که سکر
غفلت کلّ را احاطه نموده آيا ذائقه را چه منع نموده و شامه را
چه حادث شده نيست اينها مگر از جزای اعمال از خدا ميطلبم
تأييد عنايت فرمايد بار الها کريما رحيما چه کفران از عباد
ظاهر شده که از امواج بحر رحمت محروم ماندهاند و از
ص ٢٢٠اشراقات انوار آفتاب ظهور ممنوع گشتهاند الهی اعمال
جهال را باسم ستارت ستر فرما توئی کريمی که ذنوب مذنبين
بخششت را منع ننمود و باب فيضت را سد نکرد يک حرف از کتاب
جودت علّت وجود شد و يک قطره از دريای رحمتت سرمايهغيب و شهود با کمال عجز و نادانی و فقر و ناتوانی بدايع
فضلت را ميطلبيم بحبلش متمسکيم و بذيلش متشبث ای خطا پوش
خطاها را بپوش و بطراز عفو اکبر مزين دار توئی آن توانائيکه
بيک اراده ناتوانان را مطلع اقتدار و ضعيفان را مصدر اختيار
نمائی لا اله الّا انت العليم الخبير و انت العزيز الحکيم و انت
الغفور الرّحيم و الفضال الکريم . در ذبيح ديگر ارض صاد
حضرت کاظم تفکّر نمائيد آن ذبيحی که انفاقش آفاق را منوّرنمود
و اشتعالش ابداع را حرارت بخشود جان را در سبيل دوست
نثار نمود بشأنيکه ملأ اعلی از استقامت و انقطاع و انفاقش
متحيّر از او گذشته ذبيح جديد عالم را متحيّر نمود و ذرات کائنات
بر اقبال و تسليم و رضا و وفا و استقامتش شهادت داده آن
حضرت که در ارض ميم مسکن داشت و بملا عليجان موسوم علم
توحيد در آن ارض بر افراخت و بحرارت محبة اللّه مشتعل
بشأنيکه جمعی را مشتعل نمود تا آنکه اهل شقاق و نفاق
ميثاق الهی شکستند و قصد آنمظلوم نمودند آنچه را مالک بود
بتاراج رفت و بعد آن وجود مقدّس را با جمعی از منتسبين
ص ٢٢١با سلاسل و قيود بارض طا آوردند و نزد علی کنديش فرستادند
و بهزار حيله و مکر اراده نمودند عهد الهی را بشکند و ميثاقش
را محو نمايد ولکن آن فارس مضمار حقيقت و برهان از ما سوی اللّه
چشم پوشيده جز ذکر دوست و وصال دوست و قرب دوستياری و مطلبی و ذکری نداشت باری معرضين و مشرکين بمراد
نرسيدند يعنی کلمه انکار از آن معدن اقرار اصغا نشد تا آنکه
بمراد خود فائز گشت و بعد از صعود آن روح مطهّر و عروج آن
جوهر بشر از قلم اعلی روح من فی ملکوت الامر و الخلق فداه
دو زيارت از برای او از سماء مواهب و الطاف نازل يکی از آن دو
ذکر ميشود که شايد عرف عدل و انصاف متضوّع گردد و مثل قرون
و اعصار قبل باوهام حرکت ننمايند و بظنون تمسک نجويند انه
يفعل ما يشا و يحکم ما يريد و هو العزيز الحميد . هو المعزی
من افقه الاعلی اول نور ظهر و اشرق و لاح و برق من فجر المعانی
عليک يا حفيف سدرة المنتهی فی ملکوت الاسماء و آية الظهور
فی ناسوت الانشاء اشهد يا مولی العباد و نور البلاد بانک
کنت مطلع الانفاق فی الافاق و باستقامتک ارتعدت فرائص
اهل النّفاق الّذين نقضوا الميثاق و کفروا باللّه مالک يوم التّلاق
بک نصبت راية الحقّ بين الخلق و ظهرت آياته و انتشرت احکامه
و برزت بيناته طوبی لمن اقبل اليک و آنس بک و زار قبرک
و وجد منک عرف قميص ربّک و طاف حولک و فاز بلقائک و نطق
ص ٢٢٢بذکرک بک ارتفع علم التوحيد علی العلم فی العالم و اشرق
نور القدم بين الامم بخضوعک خضعت الاعناق و بتوجهکتوجهت الوجوه الی وجه اللّه رب الارباب انت الّذی کنت
مترجما لوحی اللّه و مبيّنا لاياته و حاملا لاماناته و مهبطا لاسراره
و مخزنا للئالئ علمه و مشرقا لظهور انواره و منبعا لفرات
رحمته و مطلعا لآثاره و عرشا لاستواء هيکل احکامه اشهد
انّ بقيامک قام المخلصون و بندائک انتبه الرّاقدون و باقبالک
اقبل المقربون و سرع الموحدون بک ظهر الکتاب و فصل الخطاب
و انت المنادی باسم ربّک فی المآب اشهد فی ايامک فتح
باب اللقاء علی من فی الارض و السماء و هطلت من سحاب
الکرم امطارالفضل و العطاء طوبی لک يا بهجة الاصفياء
و مهجة الاولياء انت الّذی زين اللّه ظاهر الارض بدمک
و باطنها بهيکلک طوبی لک يا رکن الايمان و مطلع العرفان
انت الّذی خضعت الاذکار عند ذکرک و الاسماء عند ظهور
اسمک فآه آه يا مقصد الاقصی و اسم اللّه مالک العرشو الثری بما ورد عليک من الامراء و العلماء تاللّه بمصيبتک
ناحت کينونة السرور امام وجه الظهور و هدرت حمامة الاحزان
علی الاغصان و بما ورد عليک صعدت زفرات المقربين و نزلت
عبرات الموحدين تری و تعلم يا اله الغيب و سلطان الشّهود
انّ الارض صبغت من دماء اصفيائک و اوليائک و لم تکن لهم من امّ
ص ٢٢٣لتنوح عليهم و لا من مونس ليعزّی ابنائهم و نسائهم قد ورد
عليهم فی ارض الطاء ما ناح به الملأ الاعلی قد رأيت يا
الهی عبدک عليّاً مطروحا علی التراب الّذی کان منجذبا
بنفحات وحيک و متحرکا بارادتک و مشتعلا بنار حبک علی شأن
سمع کلّ ذی سمع من کلّ عرق من عروقه آيات محبتک و اسرار
ولايتک قد جاهد فی سبيلک حقّ الجهاد و قام علی خدمتک
قّ القيام الی ان صار محمّرا بالدم امام وجوه العالم
و انفق روحه شوقا للقائک و وصالک يا مالک القدم بذلک ناحت
حورية البهاء فی الفردوس الاعلی و اهل الجنة العليا و خباء
المجد فی ملکوت الاسماء و لم يکن يا الهی من يحمله الی مقرّه
المقام الّذی قدّرت له من قلمک الاعلی فی الصحيفة الحمراء
و حملتاه امتان من امائک اللّاتی وجدن حلاوة خدمتک فی
ايامک و عرفن ما غفل عنه اکثر رجالک و عبادک ای رب صلّ
عليهما فی جبروتک و ملکوتک ثمّ اکتب لهما ما يجد منه المخلصون
عرف فضلک و عنايتک يا الهی و اله الاسماء و فاطری و فاطر
السماء اسئلک بدمه الشّريف و قيامه علی امرک و استقامته علی
خدمتک و انفاق روحه فی سبيلک بان تغفر لی و لوالدی و لمن
آمن بک و اقبل اليک ثم اسئلک بان تجعلنی ثابتا علی امرک
و مستقيما علی حبک و معروفا باسمک و غنيا بغنائک لا اله الا
انت المهيمن علی ما کان و ما يکون "ای آقايان لله بگوئيد و لله بشنويد از قبل شهادت حضرت
سيد الشّهداء عليه سلام اللّه را حجت عظمی و بيّنه کبری از
برای امر حضرت خاتم روح ما سواه فداه ذکر مينمودند چنانچه عرض
شد حال اين نفوس مشتعله مطمئنه راضيه مرضيه که باجنحه
انقطاع بمقر فدا طيران نمودند و جان رايگان در سبيلمحبوب امکان انفاق کردند بنظر غافلين و مشرکين نيامده
قد حجبتهم اهوائهم و غشتهم اوهامهم لعمر اللّه شهادت
هر يک از نفوس مذکوره دليلی است اعظم و برهانی است اکمل
و اتم ولکن حقّ جلّ جلاله جز بما نزل من عنده و ظهر من لدنه
در اثبات امر مبارکش بامری نطق نفرموده يا اولی النّهی در آنچه
در باب ثامن از واحد سادس از قلم نقطه اولی روح ما سواه فداه
جاری شده تفکّر نمائيد قوله تعالی و امر شده که در هر
نوزده روز يک دفعه در اين باب نظر کنند لعل در ظهورمن يظهره اللّه محتجب نشوند بشئونی دون شئون آيات که
اعظم حجج و براهين بوده و هست در اين باب ميفرمايد قوله
تبارک و تعالی بعد از غروب شمس حقيقت امتناع دارد که از غير
او آيهء ظاهر شود بر نهج فطرت و قدرت بدون تعلم و شئونيکه
نزد اهل علم متصور است با وجود اين امتناع که غير از من يظهره
اللّه کسی نتواند مدعی شد اين امر را فرض شده در بيان که اگر
نفسی ادعا کند و آياتی از او ظاهر گردد احدی متعرض نگردد
ص ٢٢٥او را لعل بر آن شمس حقيقت حزنی وارد نيايد الی قوله عز
و جلّ اگر شنويد چنين امری و يقين نکنيد تکسب امری ننموده
که سبب حزن او باشد اگر چه در واقع غير او باشد اگر چه اين
تصوريست محال ولی همينقدر که ذکر اسم او کرد بر صاحبان
حب او بعيد است که او را محزون کنند احتراما لاسمه زيرا که
امر از دو شق بيرون نيست يا او است و حال آنکه غير او ممکن
نيست که آيات بر نهج فطرت نازل فرمايد که چرا نفسی تکذيب
حقّ کرده باشد و حال آنکه شب وروز در انتظار او عمل کرده باشد
و اگر بر فرض امتناع کسی خود را نسبت داد واگذارند حکم او را
با خدا بر خلق نيست که حکم او نمايند اجلالا لاسم محبوبهم
و حال آنکه چنين نفسی نيست که تواند چنين مقامی را ادعا
کند اگر در کور قرآن بهمرسيد در اين کور هم خواهد رسيد
آيات او بنفسه دليل است بر ضياء شمس وجود او و عجز کلّ
دليل است بر فقر و احتياج بسوی اوسبب اين امر اينست لعل
در يوم ظهور حقّ قدمهای ايشان بر صراط نلغزد و يا به آيهء شبحی
که در افئده ايشان است بر مکون وجود خود بآن آيه حکمی
نکنند که يک دفعه کلّ کينونيّت و اعمال آنها باطل گردد و خود
خبر نشوند اگر کلّ بر اين يک امر اطاعت کنند بر خداوند است
که حقّ را بر ايشان ظاهر فرمايد و القای حجت و دليل در قلوب
ايشان فرمايد به ادلّهء ظاهره که از قبل او مشرق ميگردد تا اينکه مؤمنين
ص ٢٢٦توانند در حقّ او اظهار يقين نمود و دون آنها توانند اظهار
وقوف نمود که وقوف در حقّ دون حقّ است و کافی است کلّ
اهل بيان را اگر در اين حکم عمل نمايند در نجات ايشان
در يوم قيامت زيرا که آن يومی است که کلّ ما علی الارض به آيات مشرقه
در افئده ايشان از شمس حقيقت انا للّه عاملون می گويند ولی
صادقين عبادی هستند که نظر بمکوّن آن آيات باللّه عزّ و جلّ
نموده که آن شمس حقيقت باشد که آيات او که ضياء او است
فاصل است ما بين کلّ شیء تلک حجة اللّه قد تمّت عليکم ان يا عباد اللّه فاتقون .
ای صاحبان ابصار در اين بيان رحمن که عرفش عالم را احاطه
نموده و مقصود از او ظاهر و باهر و آشکار نظر نمائيد فی الحقيقه
اين باب سپريست محکم و درعی است متين از برای حفظمقصود عالميان ای اهل بيان حيا کنيد و قدری تفکّر نمائيد
آياتش عالم را احاطه نموده جميع ذرات کائنات بر عظمتش
شهادت داده و ميدهند از حقّ جلّ جلاله بترسيد وتدبيرات
و بيانات حضرت مبشر را باغراض نفسانيه مهجور منمائيد
حضرت مقصود روح من فی ملکوت الامر و الخلق فداه از اعانت
وتصديق و ايمان شما گذشت اين را فی الحقيقه ذکرمينمايم چه که از لسان مبارک استماع شده بهر بابی اراده
نموديد توجه کنيد و از هر کأسی ميخواهيد بياشاميد و بهر
ص ٢٢٧جهت و هر سو ميل کنيد برويد ولکن اين مظلوم را با اين
آيات باهرات و بينات واضحات و قيامش مقابل اعداء بخود او
واگذاريد از حيل و مکر و خدعه و فريب بگذريد اين فانی
عرض مينمايد در ارادههای خود بکمال اطمينان مشغولشويد ابدا تعرض نميفرمايند لو تتخذوا لانفسکم فی کلّ حين
ربّا من دون اللّه ولکن مرتکب نشويد امری را که کبد نقطه
اولی از او محترق شود و عيون عظمت بگريد يک سوره از سور
منزله را با بيان و جميع کتب الهی قرائت نمايند ليظهر لکم
ما غفلتم عنه و بيقين مبين بدانيد و شهادت دهيد بر آنچه
نقطه بيان روح من فی الامکان فداه شهادت داده ميفرمايد
جميع بيان معادله بيک آيه او نمينمايد هذا حقّ لاريب فيه
حال شخصی را که باو تمسک جستهايد لعمر مقصودی و مقصود
من فی الارض و السماء بر امر او آگاه نبوده و نيستيد و اين عبد
هم ممنوع است از ذکرش عسی ان يأتی حينه ايکاش شمساذن از افق اعلی اشراق مينمود و اين عبد عرض مينمود آنچه
را که بآن آگاه است قلم متحيّر مداد متحيّر عالم متحيّر آيا چه
شد بطنين ذباب مشغولند و از ربّ الارباب معرض عهد اللّه
را شکستند و از ميثاقش چشم برداشتند اگر نفسی تفکّر نمايد
در خضوع و خشوع نقطه بيان عند ظهور اين اسم شهادت ميدهد
بر آنچه از قلم اعلی جاری شد قسم بآفتاب حقيقت بشأنی
ص ٢٢٨نيکوست ذکر اين فقره در اين مقام که در اين حين بخاطر
فانی آمد اياميکه حضرت ابن زکريا ظاهر و بغسل تعميدمشغول در بريه سائر و ببشارت ناطق قائلا توبوا لانّه
قد اقترب ملکوت السموات ميفرمايد توبه و انابه نمائيد چه که
ملکوت الهی نزديک شده انّی اعمدّکم بماءٍ للتّوبة ولکن الّذی
يأتی بعدی هو اقوی منّی الّذی لست اهلا ان احملاو اقوی است و من قابل آنکه کفش او را حمل نمايم نيستم
مع آنکه حضرت روح و او در يک يوم بودند و لکن چون امر
حضرت روح در آن يوم مستور بود ميفرمايد و الّذی يأتی
بعدی يعنی يظهر نفسه بعدی و بعد ميفرمايد جاء يسوعمن الجليل الی الاردن الی يوحنا ليعتمد منه ولکن يوحنا
منعه قائلا انا محتاج ان اعتمد منک و انت تأتی اليّ فاجاب
يسوع و قال له اسمح الآن لانّ هکذا يليق بنا ان نکمّل
کلّ برٍّ يسوع حضرت مسيح است و يوحنا ابن زکريا و او را در
کتب يوحنا المعمّدانی ميگويند چه که غسل تعميد از احکام
اوست و حال ما بين مسيحيّين مجری و ممضی است و بآن عاملند
فی الجمله نفحه اين ايّام در آن ايام متضوع بوده چنانچه
حضرت نقطه روح ما سواه فداه جميع بيان را ببشارت اين
ص ٢٢٩ظهور تمام فرموده لعمر اللّه اگر نفسی بعدل و انصاف کلمات
بيان را يک يک استشمام نمايد جز عرف محبت اين ظهور از او
نيابد يشهد بذلک کلّ منصف و کلّ عادل ولکن القوم اکثرهم من المنکرين .
ای اهل بيان عرض اين خادم را بشنويد و بکمال اطمينان
متوکّلا علی اللّه بر صراط وارد شويد احتياط امروز از اعظم
سيئات محسوب و در نار بوده و خواهد بود قد شهد بذلکقلم نقطة الاولی قوله تبارک و تعالی او را شناخته بآيات
و احتياط در عرفان او نکرده که بقدر همان در نار محتجب خواهيد بود " انتهی
اصنام را بشکنيد حجبات ظنون را خرق نمائيد بافق اعلی
وحده ناظر باشيد که شايد در يوم الهی بتوحيد حقيقی فائز
گرديد قسم بآفتاب افق سماء فضل آنچه در اين ظهور اعظم
ظاهر هر يک بمثابه شمس است در وسط زوال لا ينکرها الا کلّ
غافل مرتاب اين کلمه را لوجه اللّه بشنويد و عمل نمائيد
حجت و برهانی که بآن تصديق نقطه بيان و رسل قبل راو بعدل و انصاف تکلّم کنيد استغفر اللّه من ذکری و بيانی
و نطقی عالم از اهل انصاف و عدل و دانش خالی نه البته
ارباب دانش در آنچه از قلم اعلی در اين ظهور از عربی و فارسی
ص ٢٣٠نازل شده ملاحظه نمايند و همچنين آنچه از قبل بر انبياء
و مرسلين نازل و بانصاف تکلّم کنند و بعدل سخن گويند
استغفرک يا اله الوجود من ذکر يجد منه المقرّبون عرف التشبيه
و الحدود ای ربّ طهّر ابصار خلقک عن کلّ ما يمنعها عن
النّظر اليک و التوکّل عليک ای ربّ زينهم بطراز العدل
و الانصاف و نور قلوبهم بانوار معرفتک انک انت علی کلّشیء
قدير وقتی از اوقات مشرق آيات و مظهر بينات فرمودنديا عبد حاضر بيقين مبين بدان حقّ جلّ جلاله حقّش ثابت و
امرش ظاهر و نورش باهر جميع اعتراضات اهل بيان را بيک
کلمه که از قبل بآن نطق فرموده معدوم و مفقود و باطل مينمايد
قوله عزّ بيانه يفعل ما يشاء و يحکم ما يريد اگر نفسی فی الحقيقه
باين کلمه عليا متمسک و موقن باشد جز باو توجه ننمايد و غير او
را نبيند و از غير او نپذيرد و بلسان ظاهر و باطن ميگويد
يا الهی و مقصودی لک الحمد بما اظهرت نفسک و انزلتآياتک و ابرزت بيناتک و ارسلت ما وجد منه کلّ ذی شم عرف
قميصک و نفحات ايامک و فوحات ظهورک ای ربّ قوّ قلبیعبادک عن الاقبال الی افقک قوّ يا الهی يدی لِآخذ کتابک
بيقين تضطرب به افئدة المشرکين من بريتک و نور وجهیالتحديد و نصب علم البيان علی اعلی بقعة الامکان و ارتفع
ندائک فی کلّ الاحيان ای ربّ اسئلک باسمک الکريم وباسمک الحافظ و باسمک المعين ان لا تدعنی بنفسی و انقذنی
بذراعی قدرتک ثمّ احفظنی من اهل البيان الّذين نقضوا
عهدک و کسروا ميثاقک و نبذوا احکامک و جادلوا بآياتک
و کفروا ببرهانک اذ جئتهم من سماء الايقان برايات الحکمة
و البيان انّک انت المقتدر علی ما تشاء و فی قبضتک ازمة
الاشياء لا اله الّاانت القوی القدير " انتهیسبحان اللّه چه واقع شده که ناس از حقّ ظاهر باهر مشهود
خود را ممنوع و محروم ساختهاند و بگفته اين و آن متمسک
و مشغولند ظهور اين امور تازگی نداشته و ندارد در قرون
و اعصار بحبال اوهام متمسک و بعد از ظهور آفتاب حقيقت و
کشف مفتريات متنبه نشده بر قدم اول راجع گشته و شاعر نيستند
گويا مستوجب باشند مجدد بوعظ واعظها و شرک جهالمبتلا شوند . ای آقايان در امورات قبل و ثمرات و نتايج آن
تفکّر نمائيد تا از امثال آن نفوس طاغيه ياغيه محفوظ مانيد
فی الحقيقه ثمرات اعمال آن نفوس پندی است بزرگ و نصحی
است عظيم و عبرتی است عالی باری خادم چه عرض نمايدلعمر محبوبنا و محبوب من فی الارض و السماء اوهاماتی در
بعضی از اهل بيان مشاهده ميشود که تا حين شبه آن ظاهر
نشده شخص عارفی از حزب اللّه در يکی از مدن با يکی از متوهمين
گفتگو نموده و آيات منزله بيان را قرائت کرده و شاهد بر
مطلب خود آورده شخص متوهم انکار نمود که آنچه ميگوئی در
بيان نيست بعد بيان را آورد و عبارت حضرت را نشان داد
آن شخص ذکر نمود اين بيان صحيح نيست گفت بيانی کهگفت پس بيان صحيح کجاست گفت نزد حضرت از رائحه منتنه
اين کلمه رايحه کلمات قبل مرور نموده چنانچه ميگفتند ده جزوه
قرآن را سرقت نمودهاند و قرآن تمام نزد قائم است و او ميآورد
فيالله فيالله انّهم جعلوا القرآن عِضينَ يعنی قسمتکه قرآن تمام بوده و بيان هم تمام است و قرآن همان است
که در دست کلّ بوده و بيان هم همين است که حال موجود
است ولکن آن کذاب مقصودش آنکه طرق را مسدود نمايد وسبل را ممنوع و آنچه از ناحيه ظنون ظاهر شود سند نمايد
و ناس را مبتلا کند چنانچه از قبل کردهاند باری اميد
چنان است يد قدرت حجبات جديده را منع نمايد و ناسکه صادق را کاذب ميدانند و کاذب را صادق مثل فرقه هالکه
که خود را ناجيه ميشمردند هزار و دويست سنه بل ازيدجعفر را کذاب گفته و ميگويند مع آنکه آن مظلوم يک کلمه
از روی حقيقت و راستی و صدق بيان نمود حال نفوس غافله
معرضه متوهمه بسيارند از جمله ميرزا هادی دولت آبادی
خود را هادی و قائد قوم ميشمرد قسم بنفس حقّ که در ليالی
و ايام بتحرير آيات منزله تلقاء وجهش مشغول که شخص مستور
تلقاء وجه قادر بر تکلّم نبود اين بيچارهها نميدانند بهوی
شنيدهاند و بهوی متمسکند و بهوی متشبث و عاقبت ثمرات
اعمال و اقوالشان بمثابه اهل فرقان هبا بوده و خواهد بود
از حقّ ميطلبم انصاف عطا فرمايد و ضغينه و بغضای قبل را از
ميان خلق بردارد ولکن بسيار مشکل است چه که نفوسی که
در قرون و اعصار بظنون و اوهام تربيت شدهاند کجا لايق
مشاهده انوار آفتاب يقينند اين عبد از اظهار و ذکر بعضی از
امور ممنوع است و الا گفته ميشد آنچه را که تا حين عباد از او غافل
و بيخبرند قوله جلّ جلاله و عم نواله يا عبد حاضر سخن
باندازه ميگوئيم لا بما ينبغی لملکوت بيانی و جبروت علمی
الا ان نری البيت خاليا من دونی انتهی .ايم اللّه اين خادم لوجه اللّه گفته و خواهد گفت خيالی نداشته
و ندارد انّ ربّی الرّحمن هو الغنی عن ايمان اهل البيان
الّذين نقضوا ميثاقه و حاربوا بنفسه نقطه بيان روح ما سواه
فداه ميفرمايد در آن روز آن آفتاب حقيقت اهل بيان را
خطاب مينمايد و اين سوره فرقان را تلاوت ميفرمايد قوله
تعالی قل يا ايّها الکافرون لا اعبد ما تعبدون و لا انتم
عابدون ما اعبد و لا انا عابد ما عبدتم و لا انتم عابدون
ما اعبد لکم دينکم ولی دينِ . اين ايام مکرر از لسان قدم
اين سوره مبارکه شنيده شد طوبی للمنصفين و طوبی للمتفرسين
و طوبی للمتفکّرين بر هر نفسی اليوم لازم که بقدرت و قوت حقّ
جلّ جلاله افق آفتاب يقين را از سحاب ظنون و اوهام حفظ
نمايد اگر چه او بنفسه حافظ کلّ بوده و هست و آنچه در
اين مقامات ذکر ميشود مقصود آنکه عبادش بخدمت امرشفائز شوند يک ساعت دو ساعت دنيا قابل ذکر نبوده و نيست
اميد آنکه باب فضل را مسدود نفرمايد و اولياء خود را از عرفش
محروم نسازد . ای آقايان مخصوص يک باب از بيان در ذکر اين
بيان است ميفرمايد شجره اثبات باعراضش از او از نفیبمتوهمين بگوئيد امروز روزيست عظيم و بنور توحيد منوّر
مجال تحديد شرکاء نبوده و نيست چنانچه سالها بآن مشغول
ص ٢٣٥را از آن نصيبی نه و هو ينطق فی قطب الابداع لا اله الّا هو
المهيمن القيوم ای اهل بيان بشنويد عرض اين خادمفانی را و بمثل اهل فرقان بظلم قيام منمائيد جميع علمای
آن فرقه کمال ظلم را مينمودند و خود را مظلوم ميشمردند
اتقوا اللّه يا قوم و لا تکونوا من الظالمين مقامی را که ميفرمايد
اگر نفسی ادعا نمايد و اتيان به حجتی ننمايد تعرض منمائيد
و حزن وارد نياوريد حال مع حجج و براهينی که عالم را احاطه
نموده و نورش آفاق و انفس را منوّر کرده گفتهاند آنچه را که
هيچ ظالمی از قبل و بعد نگفته لله تفکّر نمائيد شايد از بحر
معانی لئالئ بيان را بيابيد جميع بيانات آن حضرت رحمتی
بود از برای عباد لا تجعلوها نقمة لکم و لمن بعدکمدر اين بساط مبسوط وارد شويد از حقّ جلّ جلاله ميطلبم
معرضين و منکرين را تأييد فرمايد بر رجوع و توبه و انابه
بسيار حيف است خود را مستحقّ سياط و غضب دائمی نمائيد
آيا ميتوان اين سدره مبارکه مرتفعه که فرعش از صد هزار سماءِ
مرتفعتر است انکار نمود؟ آيا مجال توقف وگفتگوباقی؟ لا و
نفسه الحقّ مگر قهر الهی بسبب جزای اعمال اخذ نمايدسبحان اللّه نفوس غافله اراده نمودهاند آفتاب حقيقت را
ص ٢٣٦" قصد آن دارند اين گل پارهها کز حسد پوشند خورشيد ترا "
بلايائی بر سدره مبارکه وارد که اگر فی الجمله انسان در او تفکّر
نمايد خود را هلاک کند چون اين فقره منع شده لذا اين عبد
و امثال اين عبد باقی مانده قسم بآفتاب افق راستی اقلام
عالم از ذکرش عاجز و قلوب ملأ اعلی در احتراق از جمله
در اين ارض بعد از ورود در سجن اعظم دو نفس غافل محتجب
با هر کسی مراوده مينمودند و در هر مجلسی با هر شخصی فصلی
مذکور ميداشتند اللّه يعلم ما ورد منها عليه فی ديار الغربة
و بلاد الغربة بعضی از سور را با مجعولات خود ترکيب نموده
و بهر کسی ورقی دادند و اللّه الّذی لا اله الّا هو حتی
به کنّاس بلده تا آنکه امر بمقامی رسيد که آتش فتنه مشتعل و
لهيب نار بغضا از قلوب و نفوس ظاهر بالاخره از مالک رقاب
بسد باب حکم صادر چند شهر با احدی از داخل و خارجتا آنکه شبی از شبها اين فانی تلقاء وجه بتحرير آيات مشغول
بغتة لحن مبارک تغيير نمود اين آيات منيعه قويه غالبه
قاهره نازل بشأنيکه فرائص اين عبد متزلزل بود حقّ شاهد
و گواه که بهيچوجه اطمينان و سکون در نفس باقی نماند
ص ٢٣٧قوله جلّ جلاله و عم نواله و عظم بيانه قد ماج بحرالبلاء
و احاطت الامواج فلک اللّه المهيمن القيوم از اصغاء اين آيه
مبارکه روح از برای اين عبد باقی نه بعد اين آيه نازل انّک
انت يا ملاح لا تضطرب من الارياح لان فالق الاصباح معنا
فی هذه الظلمة التی احاطت العالمين از اين آيه فی الجمله
سکون حاصل ولکن واضح و مبرهن شد که فتنه دهماء از عقب
است باری آنچه از بعد واقع حرف بحرف در آن لوح مبارک
نازل از جمله ميفرمايد وقتی بايادی امرا و سفرا و احبا
نصرت مينمائيم و گاهی بايادی اعدا يوم بعد هنگام عصر
اين عبد تلقاء وجه بتحرير آيات مشغول که غوغا بلند شد
جميع اهل بلد و عسکريه با اسياف شاهره امام بيت حاضر
اعمال شنيعه آن نفوس مجسم شد و ظاهر شد آنچه شدمدتی اين عبد مضطرب و متزلزل که مبادا بر جمال قدم حزنی
وارد آيد لعمر ربنا اگر بحقّ واگذار شده بود خود کفايت
ميفرمود چنانچه ذئب و رقشاء وامثال آن نفوس را کفايت
نمود بعد اخت رضا قلی يک بسته سور و الواح منزله را برد
و بدست پاشای بلد داد ازجمله سوره رئيس بگمان اينکهپاشای مزبور بعناد قيام نمايد ولکن حکم آيه منزله ظاهر
پاشا قدری مطالعه نمود صبح برخاست و خدمت حضرتغصن اللّه الاعظم روحی و ذاتی لقدومه الفداء رسيد و جميع
ص ٢٣٨سور را آورد و تسليم نمود مذکور داشت شب گذشته در اين
الواح ملاحظه کردم عظمت امر مرا اخذ نمود بيقين دانستم
اين امر حقّ است چه که اگر او را انکار نمائيم جميع رسل و صحف را
بايد انکار نمود و استدعای لقا وحضور نمود تا آنکه يومی عبود
نام که صاحب بيت بود بين يدی حاضر و استدعا نمود که حضرت
پاشا بحضور فائز شود قبول فرمودند و بعد از حضور تلقاء وجه
بايمان و ايقان فائز و آنچه باو امر شد جميع را عمل نمود . از
برای عامه محبوسين که در اين شهر بودند فرج عظيم حاصل
مقصود آنکه آنچه از قوه نفوس غافله بر ميآيد مجری نمودند جميع
خلق اين ارض را بشأنی اغوی نمودند که هر يک از اين اسرا
را ميديدند کلمات نا پسنديده ميگفتند . باری سبب شدند
چند شهر باب رحمت بر روی کلّ مسدود اللّه يعلم ما ورد عليه
من اعدائه هر نفسی بذره از عدل و انصاف فائز باشد شهادت
ميدهد که اعلی و ابهی و اظهر از اين ظهور در عالم نيامده
آيا معرضين حکايت مباهله واقع شده در ارض سرّ را نشنيدهاند
لعمر مقصودنا ظاهر شد آنچه که اهل مدينه را متحيّرعرض ميشود تا منصفين آگاه شوند و شايد معرضين هم راه يابند
بعد از ورود ارض سرّ يومی از ايام سيد محمد اصفهانی تلقاء
وجه حاضر عرض مطلبی نمود قبول نشد و چند يوم قبل همتو از مشی انبياء و سجيه اصفياء اطلاع نداری و آگاه نيستی
انتهی . از اين کلمه مبارکه همچه معلوم شد بعضی از حرفهای
عرفای کهنه را نزد بعضی گفته و همچنين چند يوم بعد هم
اذن خواست بعد از حضور عرض نمود استدعا آنکه بميرزايحيی امر فرمائيد چيزی ننويسد چه که آقا محمد علی اصفهانی
يک شعر فارسی سؤال نموده معنی آنرا ملتفت نشده جمال قدم
فرمودند سيّد تو را چه باين فضولیها تا آنکه بالاخره
طردش فرمودند بعد رفته ميرزا يحيی را اغوی نموده و در ظاهر
نزد بعضی اظهار ايمان باو ميکرد مع آنکه و نفس الحقّ روح من
فی ملکوت الامر و الخلق فداه مکرر در سبيل مابينشان در بعضی
امور گفتگو شد بالاخره بمعارضه انجاميد و تلقاء وجه هر دو
حاضر و از يکديگر شکايت آغاز نمودند اين خادم فانی دوست
ندارد تفصيل آن نفوس را عرض نمايد .ای برادران و اللّه الّذی لا اله الّا هو بصدق ميگويم مقصودی
ندارم جز آنکه مجدد حجبات غليظه موهومه و سبحات کذبه
عباد بيچاره را منع ننمايد و محروم نسازد شخص مذکوربا هفتاد نفر در اين سبيل ليلا و نهارا معاشر معذلک باطراف
نوشته من با احدی معاشر نبودم و متوهمين قبول نمودند
اين است شأن ناس از حقّ ميطلبم اوليای خود را تأييد فرمايد
ص ٢٤٠موهومه تعمير نيابد بعد از فصل اکبر سيد مذکور باغوای چند
نفر از اعجام خارج که در آن مدينه بودند قيام نمود و ليلا
و نهارا با آن نفوس معاشر تا آنکه در حضور آن نفوس ذکر
نمود که قرار بر مباهله گذاشتهايم و ذکر اين فقره نظر
باطمينانی بود که داشت که جمال قدم بامثال آن نفوساعتنا نميفرمايند و البته با آن نفوس در يک مجلس جمع نميشوند
باينجهة با کمال يقين نزد اعجام باين کلمات وهميه مشغول
شد در آن بين مير محمد نام که در ارض شين خدمت نقطهاولی روح ما سواه فداه فائز شده و در سفر مدينه کبيره هم ملتزم
رکاب بود رسيد بر گفتگوهای سيد بين اعجام مطلع شدمينمايم تشريف بياورند تا حقّ از باطل واضح و مبرهن گردد
قرار شد در مسجد سلطان سليم اين امر واقع شود مير مذکور
وارد و تفصيل را نزد بعضی از دوستان ذکر نمود تا آنکه
در پيشگاه حضور عرض شد اين فانی آن حين حاضر نبودمتوجها علی مقر المعلوم توجه فرمودند و در عرض راه بشأنی
فرات آيات الهی جاری و نازل که احدی قادر بر وصف آن نه
و اين عبد در آن حين در سوق بوده بجهة تمشيت بعض امور
ص ٢٤١بيت بعد از استماع بسرعت تمام توجه نمودم در اثنای راه ملاحظه
شد جمعی اهل بلد از طرفين معبر متحيّر ايستادهانداين عبد را که ديدند با دست اشاره نمودند يعنی از اين
سمت تشريف بردند تا اينکه اين عبد وارد جامع شد مشاهده
نمود بحر آيات مواج لعمر مقصودی و مقصود من فی السموات
و الارض بشأنی آيات نازل که کلّ متحيّر که آيا چه واقع شده
يکی از اعجام مشاهده شد که ميلرزيد و ميگريست و در حضور از
اصحاب جز مير محمد و اين عبد که از بعد رسيد احدی حاضر نه
چه که کلّ را از حضور نهی فرمودند بعد وجه مبارک بمير محمد
متوجه قال يا محمد اذهب اليهم و قل تعالوا بحبالکمو عِصِيّکم مير بسرعت تمام رفت بعد از مراجعت عرض نمود حضرات
از گفته نادم شدند و عذر آوردند که امروز ممکن نيست فرمودند
بگو تا سه يوم مهلت هر يوم حاضر شويد ما حاضريم بعد ساعتی
در جامع بصلوة مشغول يعنی صلاة بديعی و بعد از مراجعت
بمجرد ورود در بيت يک لوح بخط مبارک نازل و بمهر مبارک
مختوم که تا سه يوم هر يوم بيائيد ما حاضريم و آن لوح رانزد
اصحاب فرستادند تا کلّ مطلع باشند و جناب مير هم رفت
و تفصيل لوح را اخبار نمود ولکن از آن نفوس اثری ظاهر نشد
ای آقايان تفکّر نمائيد امر بچه شأن ظاهر و ناس بچه شأن غافل
غير اهل آن مدينه قريب صد نفر از مهاجرين و مسافرين جمع
ص ٢٤٢بودند و کلّ بر اين مطلب شاهد و گواه و آن لوح مبارک موجود
و سوره مباهله در تفصيل آن يوم نازل و حسب الامر نزد يکی از
اوليا ارسال شد که بر احبا و اوليای الهی قرائت نمايد و البته
اکثری باصغاء آن فائز شدهاند و بعضی از آن در اين مقام
ثبت ميشود تا امکان از آيات رحمن منوّر گردد و افئده عالم
بطراز عدل و انصاف مزين شود الامر بيد اللّه هذا ما نزل من
جبروت مشية ربّنا العزيز العلام قوله جلّ جلاله ان يا قلم
الاعلی اذکر لاسمک نبأ هذه المدينة ليکون من المطلعين
اذ جائک محمد من لدی المشرکين و قال انهم ارادوا انبسلطان مبين و قلنا يا محمد خرج الرّوح من مقره و خرجت
معه ارواح الاصفياء ثمّ حقايق المرسلين انظر لتری الملأ
الاعلی فوق رأسی و فی قبضتی حجج النّبيين افتح عينک هذا
عليّ ثمّ محمد رسول اللّه قد طلع من افق البيت بسلطان مبين
قل انه اتی برايات الايات من لدی اللّه المقتدر القدير
قل لو اجتمع من علی الارض من العلماء و العرفأ ثم الملوک
و السلاطين انّی احضر امام وجوههم ناطقا آيات اللّهالملک العزيز الحکيم انا الّذی لا اخاف من احد لو يجتمع
علی ضرّی من فی السموات و الارضين قد خضعت الايات لوجهی
و خشعت الاصوات لندائی العزيز البديع قل هذه يدی قدجعلها اللّه بيضاء للناظرين و هی عصای لو نلقيها لتبلع الارض
و من عليها و انا العليم الخبير يا محمد اذهب الی المشرکين
برسالات اللّه رب العالمين قل قد جائکم الغلام و معه جنود
الوحی و الالهام يمشی امامه الملکوت و عن ورائه قبائل
الملأ الاعلی و اهل مدائن الاسماء ثمّ ملائکة المقربون
قل خافوا اللّه و لا تعترضوا علی الّذی بامره قدر کلّ امر حکيم
قل تعالوا بحبالکم و عِصِيّکم و ما عندکم لو انتم من القادرين
انا نذهب الی بيت اللّه الّذی بناه احد من الملوک وسمی
بالسليم و اتوقف هناک الی ان تغرب الشّمس فی مغربهاليتم عليهم حجة اللّه و برهانه و يکونن من التائبين قل قد
انقطعت اليوم نسبة کلّ ذی نسبة الّا من دخل فی ظلهذا الامر المشرق المنير من تمسک باسم من الاسماء معرضا
عن موجدها انّه ليس منی و کان اللّه بريئا منه انا خلقنا الاسماء
کخلق کلّ شیء ان انتم من العارفين قل انّی قد اظهرتنفسی لله و خرجت لله و اتکلّم امام من علی الارض کما اتکلّم امام
وجهک الّا اخاف من احد يشهد بذلک عملی لو انتمن العارفين قل ان آثار الحقّ ظاهرة کضياء الشّمس و انوارها
تاللّه انها اظهر عند کلّ ذی بصر حديد هل تظن دونهيقدر ان يقوم معه لا و نفسه العلی العظيم ان الّذين اعتکفوا
علی الاسماء اولئک من عبدة الاصنام لو انت من الشّاهدين
ص ٢٤٤ان النّبی من اخبر النّاس بهذا النّبأ الاقوم الاقدم القديم
و الرّسول من بلّغ رسالاتی و هدی الّذين ضلّوا السبيل و الامام
من قام امام وجهی بخضوع مبين و الوليّ من استحصن فی حصن
ولايتی المحکم المتين و الوصيّ من وصّی النّاس بما اتاه فی
لوح حفيظ ان الّذی اتّخذه المشرکون ربا لانفسهم و اعرضوا
به علی اللّه المقتدر العزيز الجميل انه کان کاحد من العباد و
کان ان يحضر تلقاء الوجه فی کلّ بکور و اصيل هبت عليه من
شطر نفسه ارياح الهوی بما اغواه احد من الشّياطين انا
شهرنا اسمه بين العباد حکمة من لدنا ان ربک هو الحاکم علی ما يريد " انتهی .
ای دوستان صاحب بصر و فؤاد را يک ذکر از روی حقيقتکفايت مينمايد در اين حين بحضور فائز لسان عظمت باين
کلمه ناطق قوله عزّ بيانه يا عبد حاضر بگو ای بی انصافها
آيا امواج بحر بيان را مشاهده ننمودهايد و يا اشراقات
انوار آفتاب ظهور را نديدهايد اتقوا اللّه از غدير ببحر
و از وهم بيقين توجه نمائيد امروز جميع کتب به لا و نعم او
معلق و منوط هذا بديع السموات و الارض لو انتم تعرفون
بديع من کلّ جهات اين ظهور بوده و هست طوبی للعارفين
قل ليست افکاری افکارکم و لا امشی فی طرقکم قد اوضحت
سبيلی و اظهرت دليلی و انزلت آياتی و دعوت العباد الی افقی
ص ٢٤٥منهم من اقبل و منهم من اعرض ان الّذی اقبل انه من الفائزين فی کتاب مبين " انتهی .
ايکاش معرضين يک ورق از کتاب ايقان را ببصر عدل نظرمينمودند و بانصاف حکم ميکردند معادله نمينمايد بآن آنچه
باين شأن از قبل نازل شده امروز کلّ در صقع واحد مشاهده
ميشوند هر نفسی بحبل متين تمسک نمود و بذيل منير تشبث
جست او از اهل بها در صحيفه حمراء از قلم اعلی مسطور
امروز جميع ذرات بر عظمت امر شاهد و گواهند و معرضين غافل
و گمراه حضرت اعلی روح ما سواه فداه بر اثبات حقّيتشان
در آخر تفسيرها بشهادت دو عالم استدلال فرمودهاندملا عبد الخالق و حاج ملا محمد علی برقانی قزوينی ميفرمايند
قوله جلّ و عزّ و کفی بشادتهما فی حقّی علی ذلک الامر
شهيدا انتهی . مع آنکه بعد از ملاحظه لوح مبارک کهميفرمايد اننی انا القائم الّذی انتم بظهوره توعدون نفس
اول اعراض نمود اعراض شديد و نفس ثانی هم من بعد اقبال
ننمود و با احدی تقرب نجست چه که اين دو عريضه در اول امر
عرض نمودند حال ملاحظه نمائيد چه مقدار از علما و عرفا
و فقها نزد اشراق انوار آفتاب اينظهور اعظم خاضع و خاشع
مشاهده گشتند اگر اسامی ذکر شود بر حسب ظاهر بيم ضرّ
است از برای ايشان هر منصفی گواهی ميدهد عالم دانائی
ص ٢٤٦ازاعمال معرضين و اقوال منکرين متحيّر گاهی ذکر مرآت مينمايند
و هنگامی ذکر وصی اين ايام از کرمان الوهيّت از برای مرجع
خود ترتيب دادهاند و نفس ديگر از اهل کاظمين ساکنکرمانشاه مثل رومی و چينی گفته تاللّه انهم و ما عندهم
کبيوت العنکبوت بل اوهن لوهم ينصفون بگوئيد ای بيچارهها
شما کجا بودهايد آيا غير نفس حقّ کسی ظاهر بوده آيا از دون
او قدرتی مشاهده شده عجب است از نفوسی که از امراول آگاهی نداشتهاند و فتوی ميدهند يا محمد لعمر اللّه
غافلی خبر نداری اين عبد شمارا نديده و لکن لوجه اللّه
ميگويد اتق اللّه بحقّ راجع شو تا باب مفتوح خود را محروم
منما آن نفوسی که تو را القا نمودهاند خود آگاه نبودهاند
و از بحر دانش نصيب برنداشتهاند نفسی که من غير اللّه او را
رب اخذ نموده آثارش نزدت موجود ديده و خوانده حاليک صفحه آيات حقّ را قرائت نما و خود انصاف ده نقطه اولی
روح ما سواه فداه ميفرمايد قوله جلّ و عزّ اگر کلّ اهل بيان
در جوهر علم مثل او گردند که ثمر نمی بخشد الا بتصديق او
فلتعتبرن ان يا اولی العلم ثم اياه تتقون انتهی .ای برادر من اگر نفسی اين امر را انکار نمايد و از اين ظهور اعظم
غافل شود قادر بر اثبات هيچ امری نبوده و نيست اين فانی
را حزن از کلّ جهات بشأنی احاطه نموده که از اظهارش عاجز
ص ٢٤٧است چه که از برای شمس حقيقت بعد از ظهور و اشراق دليل
ذکر مينمايد و اين خطائی است کبير باعلی النّداء ميفرمايد
انّی اکون مقدّسا عن کلّ ما ذکر و سطر ان دليلی ما ظهر
من عندی و حجتی نفسی لو انتم من العارفين انتهی . ولکن
اين عبد چون بعضی را ضعيف مشاهده نموده بحبل استدلال
تمسک جسته که شايد از معين کلمات الهی کوثر باقی بياشامند
و بزندگی دائمی فائز گردند و الا ان الدليل يستحيی ان ينسب
اليه و البرهان يخجل ان يسجد بين يديه نعم ما قيل :سزاوار انسان آنکه بطراز عدل و انصاف مزين باشد مالک
وجودی که بنفسه امام عالم قيام فرموده و باسم قيومش رحيق
مختوم را گشوده و معادل ما نزل من قبل و من بعد از قلم
مبارکش جاری و نازل چگونه ميتواند انسان در اين مقام
توقف نمايد و يا نعوذ باللّه کلمه نا لايق ادا کند بيان را نقطه
اولی بيد قدرت بيفشرد زلال آن اين کلمه مبارکه استانه لا يستشار باشارتی يومی از ايام مقصود عالميان باين کلمه
عليا ناطق قوله جلّ جلاله يا عبد حاضر امروز اگر نفس نقطه
در اين امر توقف نمايد از کلمه رضا محروم ماند ناس در نوم غفلت
و بصر اللّه از افق اعلی ناظر و شاهد انتهی .هر صاحب شمی عرف بيان رحمن را ادراک مينمايد حقّ بمثل
وجودش ظاهر و هويدا حجباترا خرق فرمود سبحات را شقنمود مجدد سبب نشويد و ناس بيچاره را بمثل قبل در تيه
اوهام مبتلا منمائيد اتقوا اللّه يا معشر البيان و لا تکونوا من
الظالمين نقطه اولی روح ما سواه فداه از اول ظهور الی
آخر بذکر اين اسم مبارک مشغول بهيچوجه در تشويق اهلبيان توقف نفرمودند هر لفظ مبارکی و هر کلمه مقدّسه طيبه
که در بيان نازل شده بحقّ جلّ جلاله نسبت دادهاندسبحان اللّه جهالت و نادانی بمقامی است و غل و بغضاء
بشأنی است که آذان را از اصغاء منع نموده قسم بآفتاب
افق معانی اگر بعضی از آيات منزله در ذکر اين ظهور اعظم
بر حجر القاء شود لينفجر منه الانهار وقتی از اوقات اين کلمه
عليا از لسان مولی الوری استماع شد يا عبد حاضر بياناتی که
از ملکوت علم الهی در اين ظهور ظاهر شده گوش بخشد و القا
نمايد محزون مباش از گفتههای اين و آن يک نفس اگرحلاوت بيان رحمن را بيابد او عند اللّه از من علی الارض اقدم
و افضل و اظهر و اعلم و اعلی بوده انتهی . نقطه اولی
روح ما سواه فداه ميفرمايد اگردر يوم ظهور او يک نفس مؤمن
باشد بعث کلّ نبيين در نفس او ميشود اين عبد گاهی که در
قدرت و عظمت و سلطنت حقّ جلّ جلاله نظر مينمايد ابواب رجا
ص ٢٤٩مفتوح ميشود لذا استدعا مينمايد که جميع من علی الارض را از
نفحات ايّامش محروم نفرمايد و چون در غفلت اهل بيانو ضغينه و بغضای آن نفوس ملاحظه ميشود يأس کلّی حاصل
اگر چه اين عبد بگمان خود از اين تحريرات انتباه و آگاهی
نفوس را خواسته ولکن مشاهده ميشود نقطه اولی روح ما سواه
فداه بشأنی در اين ظهور اعظم ذکر فرمودهاند که ما فوق آن
متصوّر نه مع ذلک ميفرمايند بقدر اسم مؤمن هم در حقّ او راضی
نميشوند چه که اگر راضی شوند حزن بر او وارد نمی آورند
فی الحقيقه اين بيان نقطه بيان روح من فی الامکان فداه کتاب
وعظ است و دفتر نصح و صحيفه انتباه ولکن لا يزيد الظالمين
الا خسارا و لا يزيد الغافلين الا انکارا و لا يزيد الفاسقين الّا
فرارا اين فانی امام وجوه کلّ عرض مينمايد در حالتيکه
قلبش فارغ است از ظنون و اوهام و ضغينه وبغضای نفسیاز نفوس آيا اگر نقطه بيان يعنی منزل آن بفرمايد يا معشر
البيان بچه حجت و برهان از اين ظهور اعظم محتجب ماندهايد
بچه جواب متمسک و متشبث ميشويد اگر ميگوئيد بمن محتجب
شدهايد جميع ذرات کائنات شاهد و گواه که من اخذعهد او را قبل از اخذ عهد خود نمودهام سبحانک اللّهم
فاشهد بانی بذلک الکتاب قد اخذت عهد ولاية من تظهرنّه
عن کلّ شیء قبل عهد ولايتی و کفی بک و بمن آمن بآياتک
ص ٢٥٠عليّ شهداء و انّک انت حسبی عليک توکّلت و انّک کنت علی کل
شیء حسيبا و به بيانی که اظهر از شمس است در وسط سماء کل
را وصيت نمودهام که بمن از آن مقصود عالميان محجوب نمانيد
نفس کتاب شاهد و گواه و اگر به بيان از آن سلطان ايام محروم
ماندهايد هر سطری و هر ورقی از آن شاهد وگواه که من
باعلی النّداء گفتهام بجميع بيان از منزل و مظهر وسلطان آن
محروم نمانيد اگر بوصفی ناظريد و از مالک اوصاف ممنوع
گشتهايد بتصريح تمام گفتهام که کلّ آنچه ذکر خير در بيان
نازل شده مقصود آن شمس ظهور بوده و اگر بلفظ مرآت از شمس
معانی محتجب شدهايد قد نزلت فی الکتاب ان يا شموسالمرايا انتم الی شمس الحقيقة تنظرون فانّ قيامکم بها
لو انتم تتبصّرون کلّکم کحيتان بالماء فی البحر تتحرّکون
و تحتجبون عن الماء و تسئلون عمّا انتم به قائمون الی آخر قولی
لاشکونّ اليک ان يا مرآة جودی عن کلّ المرايا کلّ بالوانهم
اليّ لينظرون و اگر بذکر ثمره محتجب ماندهايد هذا عهدی و
ميثاقی مع ربی من قبل و من بعد و اجعل اللّهم تلک الشّجرة
کلّها له ليظهرنّ منها ثمرات ما خلق اللّه فيها لمن قد
اراد اللّه ان يظهر به ما اراد فانّنی انا و عزّتک ما اردت ان
يکون علی تلک الشّجرة من غصن و لا ورق و لا ثمر لن يسجد
له يوم ظهوره و لا يسبّحک به بما ينبغی لعلوّ علوّ ظهوره و سموّ
ص ٢٥١سموّ بطونه و ان شهدت يا الهی عليّ من غصن او ورق او ثمر
لم يسجد له يوم ظهوره فاقطعه اللّهم عن تلک الشّجرة فانّه
لم يکن منی و لا يرجع اليّ اگر بذکر مستغاث محتجب ماندهايد
اين ندا از جميع بيان مرتفع اگر در اين حين ظاهر شود من
اول عابدين و اول ساجدينم اگر بکلماتی متمسکيد بتأکيد
تمام ذکر نمودهام که جميع بيان معادله بيک آيه او نميکند
حال ای قوم آيا آن نفسی که من دون او اخذ نمودهايدو کلمات او را آيات فرض گرفتهايد از من و بيان من اعلی و احبّ
است نزد شما افّ لکم و لقلّة شعورکم و عدم وفائکم اعظم
اوهامات و ظنون شما آنکه ظهورم را مثل ظهور قبل فرضنمودهايد خليفه و وصی تعيين مينمائيد بالمره از يوم اللّه
و شأن او محجوبيد و از اشراقات انوار آفتاب توحيد حقيقی
محروم و بی خبر ای ظالمان هنوز از قميصم عرف دم اطهرم
متضوع سيفهای آن ملحدين که در هزار و دويست سنهبصيقل غل و بغضا مهيا نمودند و از سموم آبش دادند آيا
کفايت ننموده که مجدد در تيه اين اوهامات هائميد بآنچه
در طول هزار و دويست سنه عامل شديد قناعت نمائيد آيا در
بيان نازل نشده باسماء از مالک آن محتجب نمانيد حتیاسم النّبی فانّ ذلک الاسم يخلق بقوله سبحان اللّه با امواج
بحر بيان حضرت رحمن و اشراقات انوار آفتاب نصح و ظهورات
ص ٢٥٢نير تدبير و تعليم از يمين قلب مبارک نقطه روح ما سواه فداه
ارياح يأسيّه در هبوب بشأنيکه حزن عالم را احاطه نموده
و سبب يأس افئده مقدّسه منوّره شده مخصوص اين فانی را
بشأنی اخذ نموده که ظهور غير آن را از محالات شمرده در
باب سابع از واحد ثانی ميفرمايد قوله جلّ و عزّ ای اهل
بيان نکرده آنچه اهل قرآن کردند که ثمرات ليل خود را باطل
کنيد اگر آنچه که مؤمن به بيان هستيد در حين ظهور آيات
او گفتيد اللّه ربنا و لا نشرک به احداً و انّ هذا ما وعدنا اللّه
من مظهر نفسه لن ندعو معه شيئا و به آنچه بر او هستيد
اطاعت او کرديد ثمره بيان را ظاهر کردهايد و الا لايق ذکر
نيستيد نزد خداوند ترحم بر خود کرده اگر نصرت نميکنيد
مظهر ربوبيّت را محزون نکرده الی قوله جلّ شأنه اگر بلقاء
اللّه فائز نميگرديد آية اللّه را هم محزون نکرده باشيد از نفع
مديّنين به بيان ميگذرد هر گاه شما از ضرر باو بگذريد
اگر چه ميدانم نخواهيد کرد انتهی . سبحان اللّه مشاهده
نمائيد آن طلعت مبارک را چه مقدار يأس اخذ نموده کهو تدبيرهای معلنه يأس اکبر از بيانات مبارک ظاهر و مشهود
طوبی للباکين و در مقام شفقت کبری و عالم آگاهی ميفرمايند
قوله عزّ و جلّ چه بسا نوری را که نار ميفرمايد باو و همچنين
ص ٢٥٣ميفرمايد قوله عزّ ذکره اگر چه میبينم ظهور او رامثل اين
شمس در وسط السماء و غروب کلّ را بمثل نجوم ليل در نهار.
هر صاحب سمع و بصری شهادت ميدهد بر اينکه آنحضرتروح ما سواه فداه در جميع احيان بذکر محبوب امکان مشغول
بودهاند و بجميع تدبيرات قلميه و بيانيه و ذکريه اخبار فرمودهاند
بآنچه از اهل بيان ظاهر شده و ميشود لعمر مقصودی و مقصود
من فی الارض و السماء انّ اسفه عظيم و حزنه کبير و يأسه
عمن فی البيان اعظم من کلّ عظيم ای معشر غافلين بشنويد
عرض اين خادم فانی را و بهواهای نفسانيه و مفتريات نالايقه
ذيل اطهر اقدس را ميالائيد اگر اقبال نمينمائيد ساکت باشيد
ميفرمايد عزّ ذکره در بيان هيچ ذکری نيست مگر ذکر او لعل
در وقت ظهور مشاهده حزن نفرمايد از مؤمنين بخود و همچنين
باين کلمه مبارکه که بمثابه نور است ما بين عالم نطق فرموده
قوله جلّ و عزّ بيان از اول تا آخر مکمن جميع صفات اوست
و خزانه نار و نور او اميد هست که ناس غافل از آنچه ذکر شد
بسماء آگاهی عروج نمايند چنانچه ميفرمايد قوله عزّ ذکره
اگر کلّ بتربيت نقطه بيان مربّی شوند و ناظر بمبدء و حجت
و دليل باشند در حين ظهور محتجب نميمانند در اين مقام
ميفرمايد قوله تعالی گويا ديده ميشود که کلّ اين اصحاب
بشرف ايمان بآن شمس حقيقت مستضیء گشته در تلويحاتفانی خالصانه لوجهه و لاوليائه و لاحبائه ذکر نمود آنچه که
منصفين را نفع بخشد و نجات دهد از بيانات نقطه اولیروح ما سواه فداه چه عربی و چه فارسی آنچه در نظر بود
بعضی از آن ذکر شد اگر چه اليوم ام البيان ميفرمايد جميع
بيان ذکری است از او و به ردّ و قبول او معلق و منوط اگر از
فضل حقّ جلّ جلاله افق عدل و انصاف از سحاب ظنون وذکر نمود چه که کلّ ميدانند نفسی بقدر اين عبد از اين امر
مطلع نبوده ونيست مع ذلک نفوسی که از حقيقت آگاه نبودهاند
گفتهاند آنچه را که بعضی از بی خبرهای عالم اخذ نموده
و بر طلعت قدم وارد آوردهاند آنچه را که صخره صيحه زد ..... انتهی .
و در لوح ملا علی بجستانی نازل قوله تعالی :آنچه از قلم اعلی نازل شد البته ظاهر خواهد گشت سوره
رئيس را تلاوت فرمائيد و همچنين لوح ملک پاريس را که
از اجزای سوره مبارکه هيکل است و همچنين لوح فؤاد که
ص ٢٥٥نازل شد که پاشا که وزير خارجه روم بود بمقر خود راجع
شده بود و سبب فتنه اخيره و مهاجرت از ارض سرّ بعکا او
شده بود دو نفر بودند که بعد از سلطان رئيس کلّ بودند
يکی فؤاد پاشا و يکی عالی پاشا گاهی اين صدر اعظم بود
و آن وزير اول خارجه و گاهی بالعکس در آن لوح ميفرمايند
قوله عزّ کبريائه " سوف نعزل الّذی کان مثله و نأخذ اميرهم
الّذی يحکم علی البلاد و انا العزيز الجبار و همچنين در کتاب
اقدس در نقطه واقعه بين البحرين ملاحظه نمائيد که مقصود
از آن نقطه اسلامبول است چه که از يک جهتش بحر ابيضاست و جهت ديگر بحر اسود باری آنچه از قلم اعلی جاری
کلّ ظاهر شده و اخبارهای ديگر هم که در الواح هست کلّ
ظاهر خواهد شد نشهد انّه هو العالم المقتدر السامع البصير الخبير ...... "
)تاريخ نزول اين لوح مبارک ١٢ جمادی الثانی سال ١٢٩٣ هجری قمری است)
پايان_____________________________________________________
(١) مقصود جناب شيخ کاظم سمندر قزوينی است که لوح فؤاد
يعنی ک ظ باعزاز او نازل شده برای تفصيل برحيق مختوم
مراجعه فرمايند .