کلمات مکنونه فارسی
ص ١
) بنام گوينده توانا)
ص ٢
(١)
ای صاحبان هوش و گوش اوّل سروش دوست اينست *
(ای بلبل معنوی ) جز در گلبن معانی جای
مگزين و ای هدهد سليمان عشق جز در سبای
جانان وطن مگير و ای عنقای بقا جز در قاف وفا
محلّ مپذير * اينست مکان تو اگر بلامکان بپر جان
برپری و آهنگ مقام خود رايگان نمائی *
ص ٣
(٢)
(ای پسر روح ) هر طيری را نظر بر آشيان است
و هر بلبلی را مقصود جمال گل مگر طيور افئده
عباد که بتراب فانی قانع شده از آشيان باقی دور ماندهاند
و بگِلهای بعد توجّه نموده از گُلهای قرب محروم
گشتهاند * زهی حيرت و حسرت و افسوس و دريغ
که بابريقی از امواج رفيق اعلی گذشتهاند و از افق
ابهی دور ماندهاند *
ص ٤
(٣)
) ای دوست) در روضه قلب جز گل عشق
مکار و از ذيل بلبل حبّ و شوق دست مدار * مصاحبت
ابرار را غنيمت دان و از مرافقت اشرار دست و دل هر دو بردار *
ص ٥
(٤)
(ای پسر انصاف ) کدام عاشق جز در وطن
معشوق محلّ گيرد و کدام طالب که بی مطلوب
راحت جويد ؟ عاشق صادق را حيات در وصال است
و موت در فراق * صدرشان از صبر خالی و قلوبشان
از اصطبار مقدّس از صد هزار جان درگذرند و بکوی جانان شتابند *
ص ٦
(٥)
(ای پسر خاک ) براستی ميگويم غافلترين
عباد کسی است که در قول مجادله نمايد و بر برادر خود
تفوّق جويد * بگو ای برادران باعمال خود را بيارائيد نه باقوال *
ص ٧
(٦)
(ای پسران ارض ) براستی بدانيد قلبی که
در آن شائبه حسد باقی باشد البتّه بجبروت باقی من
در نيايد و از ملکوت تقديس من روائح قدس نشنود *
ص ٨
(٧)
(ای پسر حبّ ) از تو تا رفرف امتناع قرب
و سدره ارتفاع عشق قدمی فاصله قدم اوّل بردار
و قدم ديگر بر عالم قدم گذار و در سرادق خلد وارد شو *
پس بشنو آنچه از قلم عزّ نزول يافت *
ص ٩
(٨)
(ای پسر عزّ ) در سبيل قدس چالاک شو و بر
افلاک انس قدم گذار قلب را بصيقل روح پاک کن
و آهنگ ساحت لولاک نما *
ص ١٠
(٩)
(ای سايه نابود ) از مدارج ذلّ وهم بگذر
و بمعارج عزّ يقين اندرا * چشم حق بگشا تا جمال مبين
بينی و تبارک اللّه أحسن الخالقين گوئی *
ص ١١
(١٠)
(ای پسر هوی ) براستی بشنو چشم فانی
جمال باقی نشناسد و دل مرده جز بگُل پژمرده مشغول
نشود زيرا که هر قرينی قرين خود را جويد و بجنس خود انس گيرد *
ص ١٢
(١١)
) ای پسر تراب) کور شو تا جمالم بينی
و کر شو تا لحن و صوت مليحم را شنوی و جاهل
شو تا از علمم نصيب بری و فقير شو تا از بحر غنای
لا يزالم قسمت بيزوال برداری * کور شو يعنی از
مشاهده غير جمال من و کر شو يعنی از استماع کلام
غير من و جاهل شو يعنی از سوای علم من تا با چشم
پاک و دل طيّب و گوش لطيف بساحت قدسم درآئی *
ص ١٣
(١٢)
) ای صاحب دو چشم) چشمی بربند و چشمی
برگشا * بربند يعنی از عالم و عالميان برگشا يعنی بجمال قدس جانان *
ص ١٤
(١٣)
(ای پسران من ) ترسم که از نغمه ورقاء فيض
نبرده بديار فنا راجع شويد و جمال گُل نديده بآب و گِل باز گرديد *
ص ١٥
(١٤)
(ای دوستان ) بجمال فانی از جمال باقی
مگذريد و بخاکدان ترابی دل مبنديد *
ص ١٦
(١٥)
(ای پسر روح ) وقتی آيد که بلبل قدس معنوی
از بيان اسرار معانی ممنوع شود و جميع از نغمه رحمانی
و ندای سبحانی ممنوع گرديد *
ص ١٧
(١٦)
(ای جوهر غفلت ) دريغ که صد هزار لسان
معنوی در لسانی ناطق و صد هزار معانی غيبی در لحنی
ظاهر و لکن گوشی نه تا بشنود و قلبی نه تا حرفی بيابد *
ص ١٨
(١٧)
(ای همگنان ) ابواب لا مکان باز گشته و ديار
جانان از دم عاشقان زينت يافته و جميع از اين شهر
روحانی محروم ماندهاند الّا قليلی و از آن قليل هم با قلب
طاهر و نفس مقدّس مشهود نگشت الّا اقلّ قليلی *
ص ١٩
(١٨)
(ای اهل فردوس برين ) اهل يقين را اخبار
نمائيد که در فضای قدس قرب رضوان روضه جديدی
ظاهر گشته و جميع اهل عالين و هياکل خلد برين
طائف حول آن گشتهاند * پس جهدی نمائيد تا بآن مقام
درآئيد و حقائق اسرار عشق را از شقايقش جوئيد
و جميع حکمتهای بالغه احديّه را از اثمار باقيهاش بيابيد *
قرّت أبصار الّذين هم دخلوا فيه آمنين *
ص ٢٠
(١٩)
(ای دوستان من ) آيا فراموش کردهايد آن
صبح صادق روشنی را که در ظلّ شجره انيسا که در
فردوس اعظم غرس شده جميع در آن فضای قدس
مبارک نزد من حاضر بوديد ؟ و بسه کلمه طيّبه تکلّم
فرمودم و جميع آن کلماترا شنيده و مدهوش گشتيد و آن کلمات اين بود *
( ای دوستان ) رضای خود را بر رضای من
اختيار مکنيد و آنچه برای شما نخواهم هرگز مخواهيد
و با دلهای مرده که بآمال و آرزو آلوده شده نزد من
ميائيد * اگر صدر را مقدّس کنيد حال آن صحرا و آن
فضا را بنظر در آريد و بيان من بر همه شما معلوم شود *
ص ٢١
(٢٠)
(در سطر هشتم از اسطر قدس که در لوح
پنجم از فردوس است ميفرمايد )
( ای مردگان فراش غفلت ) قرنها گذشت
و عمر گرانمايه را بانتها رساندهايد و نَفَس پاکی از شما
بساحت قدس ما نيامد * در ابحر شرک مستغرقيد و کلمه
توحيد بر زبان ميرانيد * مبغوض مرا محبوب خود
دانستهايد و دشمن مرا دوست خود گرفتهايد و در
ارض من بکمال خرمی و سرور مشی مينمائيد و غافل
از آنکه زمين من از تو بيزار است و اشيای ارض
از تو در گريز * اگر فی الجمله بصر بگشائی صد هزار
حزن را از اين سرور خوشتر دانی و فنا را از اين حيات نيکوتر شمری *
ص ٢٢
(٢١)
(ای خاک متحرّک ) من بتو مأنوسم و تو از من
مأيوس * سيف عصيان شجره اميد ترا بريده * و در جميع
حال بتو نزديکم و تو در جميع احوال از من دور * و من
عزّت بيزوال برای تو اختيار نمودم و تو ذلّت بی منتهی
برای خود پسنديدی * آخر تا وقت باقی مانده رجوع
کن و فرصت را مگذار *
ص ٢٣
(٢٢)
(ای پسر هوی ) اهل دانش و بينش سالها
کوشيدند و بوصال ذی الجلال فائز نگشتند و عمرها
دويدند و بلقای ذی الجمال نرسيدند * و تو نادويده بمنزل
رسيده و ناطلبيده بمطلب واصل شدی * و بعد از جميع
اين مقام و رتبه بحجاب نفس خود چنان محتجب
ماندی که چشمت بجمال دوست نيفتاد و دستت بدامن
يار نرسيد * فتعجّبوا من ذلک يا اولی الأبصار *
ص ٢٤
(٢٣)
) ای اهل ديار عشق) شمع باقی را ارياح فانی
احاطه نموده و جمال غلام روحانی در غبار تيره ظلمانی
مستور مانده * سلطان سلاطين عشق در دست
رعايای ظلم مظلوم و حمامه قدسی در دست جغدان
گرفتار * جميع اهل سرادق ابهی و ملأ اعلی نوحه
و ندبه مينمايند و شما در کمال راحت در ارض غفلت
اقامت نمودهايد و خود را هم از دوستان خالص محسوب
داشتهايد * فباطل ما أنتم تظنّون *
ص ٢٥
(٢٤)
(ای جهلای معروف بعلم ) چرا در ظاهر
دعوی شبانی کنيد و در باطن ذئب اغنام من شدهايد *
مَثَل شما مثل ستاره قبل از صبح است که در ظاهر درّيّ
و روشن است و در باطن سبب اضلال و هلاکت
کاروانهای مدينه و ديار من است *
ص ٢٦
(٢٥)
(ای بظاهر آراسته و بباطن کاسته ) مَثَلِ شما
مثل آب تلخ صافی است که کمال لطافت و صفا از آن
در ظاهر مشهود شود چون بدست صرّاف ذائقه
احديّه افتد قطره ای از آن را قبول نفرمايد * بلی تجلّی آفتاب
در تراب و مرآت هر دو موجود ولکن از فَرْقَدان
تا ارض فرق دان بلکه فرق بی منتهی در ميان *
ص ٢٧
(٢٦)
(ای دوست لسانی من ) قدری تأمّل اختيار کن
هرگز شنيده ای که يار و اغيار در قلبی بگنجد ؟ پس اغيار را
بران تا جانان بمنزل خود در آيد *
ص ٢٨
(٢٧)
(ای پسر خاک ) جميع آنچه در آسمانها و زمين است
برای تو مقرّر داشتم مگر قلوب را که محلّ نزول
تجلّی جمال و اجلال خود معيّن فرمودم * و تو منزل و محلّ
مرا بغير من گذاشتی چنانچه در هر زمان که ظهور
قدس من آهنگ مکان خود نمود غير خود را يافت
اغيار ديد و لا مکان بحرم جانان شتافت * و مع ذلک ستر
نمودم و سرّ نگشودم و خجلت ترا نپسنديدم *
ص ٢٩
(٢٨)
(ای جوهر هوی ) بسا سحرگاهان که از
مشرق لا مکان بمکان تو آمدم و ترا در بستر راحت
بغير خود مشغول يافتم و چون برق روحانی بغمام عزّ
سلطانی رجوع نمودم و در مکامن قرب خود نزد جنود
قدس اظهار نداشتم *
ص ٣٠
(٢٩)
(ای پسر جود ) در باديه های عدم بودی
و ترا بمدد تراب امر در عالم ملک ظاهر نمودم و جميع
ذرّات ممکنات و حقائق کائنات را بر تربيت تو گماشتم
چنانچه قبل از خروج از بطن امّ دو چشمه شير منير
برای تو مقرّر داشتم و چشمها برای حفظ تو گماشتم
و حبّ ترا در قلوب القا نمودم و بصرف جود ترا در
ظلّ رحمتم پروردم و از جوهر فضل و رحمت ترا حفظ
فرمودم * و مقصود از جميع اين مراتب آن بود که
بجبروت باقی ما درآئی و قابل بخششهای غيبی ما شوی *
و تو غافل چون بثمر آمدی از تمامی نعيمم غفلت نمودی
و بگمان باطل خود پرداختی بقسمی که بالمرّه فراموش
نمودی و از باب دوست بايوان دشمن مقرّ يافتی و مسکن نمودی *
ص ٣١
(٣٠)
(ای بنده دنيا ) در سحرگاهان نسيم عنايت
من بر تو مرور نمود و ترا در فراش غفلت خفته يافت
و بر حال تو گريست و باز گشت *
ص ٣٢
(٣١)
(ای پسر ارض ) اگر مرا خواهی جز مرا
مخواه و اگر اراده جمالم داری چشم از عالميان بردار
زيرا که اراده من و غير من چون آب و آتش در يک دل و قلب نگنجد *
ص ٣٣
(٣٢)
(ای برادر من ) از لسان شکرينم کلمات نازنينم
شنو و از لب نمکينم سلسبيل قدس معنوی بياشام *
يعنی تخمهای حکمت لدنّيم را در ارض طاهر قلب
بيفشان و بآب يقين آبش ده تا سنبلات علم و حکمت
من سر سبز از بلده طيّبه انبات نمايد *
ص ٣٤
(٣٣)
(ای بيگانهء با يگانه ) شمع دلت برافروخته
دست قدرت منست آن را ببادهای مخالف نفس
و هوی خاموش مکن و طبيب جميع علّتهای تو ذکر
منست فراموشش منما * حبّ مرا سرمايه خود کن
و چون بصر و جان عزيزش دار *
ص ٣٥
(٣٤)
(ای اهل رضوان من ) نهال محبّت و دوستی
شما را در روضه قدس رضوان بيد ملاطفت غرس
نمودم و بنيسان مرحمت آبش دادم حال نزديک بثمر
رسيده جهدی نمائيد تا محفوظ ماند و بنار امل و شهوت نسوزد *
ص ٣٦
(٣٥)
)ای دوستان من ) سراج ضلالت را خاموش
کنيد و مشاعل باقيهء هدايت در قلب و دل برافروزيد
که عنقريب صرّافان وجود در پيشگاه حضور معبود جز
تقوای خالص نپذيرند و غير عمل پاک قبول ننمايند *
ص ٣٧
(٣٦)
(ای پسر تراب ) حکمای عباد آنانند که تا سمع
نيابند لب نگشايند چنانچه ساقی تا طلب نبيند ساغر
نبخشد و عاشق تا بجمال معشوق فائز نشود از جان
نخروشد * پس بايد حبّه های حکمت و علم را در ارض
طيّبه قلب مبذول داريد و مستور نمائيد تا سنبلات
حکمت الهی از دِل برآيد نه از گِل *
ص ٣٨
(٣٧)
( در سطر اوّل لوح مذکور و مسطورست
و در سرادق حفظ اللّه مستور )
( ای بنده من ) ملک بی زوال را بانزالی از دست
منه و شاهنشهی فردوس را بشهوتی از دست مده *
اينست کوثر حيوان که از معين قلم رحمن ساری گشته طوبی للشّاربين *
ص ٣٩
(٣٨)
(ای پسر روح ) قفس بشکن و چون همای
عشق بهوای قدس پرواز کن و از نَفْس بگذر و با نَفَس
رحمانی در فضای قدس ربّانی بيارام *
ص ٤٠
(٣٩)
(ای پسر رماد ) براحت يومی قانع مشو
و از راحت بيزوال باقيه مگذر و گلشن باقی عيش
جاودان را بگلخن فانی ترابی تبديل منما * از زندان
بصحراهای خوش جان عروج کن و از قفس امکان
برضوان دلکش لا مکان بخرام *
ص ٤١
(٤٠)
)ای بنده من ) از بند ملک خود را رهائی
بخش و از حبس نفس خود را آزاد کن وقت را غنيمت
شمر زيرا که اين وقت را ديگر نبينی و اين زمان را هرگز نيابی *
ص ٤٢
(٤١)
(ای فرزند کنيز من ) اگر سلطنت باقی
بينی البتّه بکمال جدّ از ملک فانی درگذری و لکن
ستر آنرا حکمتهاست و جلوه اين را رمزها جز افئده پاک ادراک ننمايد *
ص ٤٣
(٤٢)
(ای بنده من ) دل را از غلّ پاک کن و بی
حسد ببساط قدس احد بخرام *
ص ٤٤
(٤٣)
(ای دوستان من ) در سبيل رضای دوست
مشی نمائيد و رضای او در خلق او بوده و خواهد بود *
يعنی دوست بی رضای دوست خود در بيت او وارد
نشود و در اموال او تصرّف ننمايد و رضای خود را
بر رضای او ترجيح ندهد و خود را در هيچ امری
مقدّم نشمارد * فتفکّروا فی ذلک يا اولی الافکار *
ص ٤٥
(٤٤)
(ای رفيق عرشی ) بد مشنو و بد مبين و خود را
ذليل مکن و عويل برميار * يعنی بد مگو تا نشنوی
و عيب مردم را بزرگ مدان تا عيب تو بزرگ ننمايد
و ذلّت نفسی مپسند تا ذلّت تو چهره نگشايد * پس با دل
پاک و قلب طاهر و صدر مقدّس و خاطر منزّه در ايّام
عمر خود که اقلّ از آنی محسوبست فارغ باش تا بفراغت
از اين جسد فانی بفردوس معانی راجع شوی و در ملکوت باقی مقرّ يابی *
ص ٤٦
(٤٥)
(وای وای ای عاشقان هوای نفسانی )
از معشوق روحانی چون برق گذشتهايد و بخيال شيطانی
دل محکم بستهايد * ساجد خياليد و اسم آن را حقّ
گذاشتهايد و ناظر خاريد و نام آن را گل گذاردهايد *
نه نَفَس فارغی از شما برآمد و نه نسيم انقطاعی از رياض
قلوبتان وزيد * نصايح مشفقه محبوبرا بباد دادهايد
و از صفحه دل محو نمودهايد و چون بهآئم در سبزه زار
شهوت و امل تعيّش مينمائيد *
ص ٤٧
(٤٦)
(ای برادران طريق ) چرا از ذکر نگار
غافل گشتهايد و از قرب حضرت يار دور ماندهايد ؟
صِرْف جمال در سرادق بيمثال بر عرش جلال مستوی
و شما بهوای خود بجدال مشغول گشتهايد * روايح
قدس ميوزد و نسائم جود در هبوب و کلّ بزکام مبتلی
شدهايد و از جميع محروم ماندهايد * زهی حسرت بر شما
و علی الّذين هم يمشون علی أعقابکم و علی أثر أقدامکم هم يمرّون *
ص ٤٨
(٤٧)
(ای پسران آمال ) جامه غرور را از تن بر آريد
و ثوب تکبّر از بدن بيندازيد *
ص ٤٩
(٤٨)
(در سطر سيّم از اسطر قدس که در لوح ياقوتی
از قلم خفی ثبت شده اين است )
(ای برادران ) با يکديگر مدارا نمائيد و از دنيا
دل برداريد بعزّت افتخار منمائيد و از ذلّت ننگ مداريد *
قسم بجمالم که کلّ را از تراب خلق نمودم و البتّه بخاک راجع فرمايم *
ص ٥٠
(٤٩)
(ای پسران تراب ) اغنيا را از ناله سحرگاهی
فقرا اخبار کنيد که مبادا از غفلت بهلاکت افتند و از
سدره دولت بی نصيب مانند * الکرم و الجود من
خصالی فهنيئاً لمن تزيّن بخصالی *
ص ٥١
(٥٠)
(ای ساذج هوی ) حرص را بايد گذاشت
و بقناعت قانع شد * زيرا که لازال حريص محروم بوده
و قانع محبوب و مقبول *
ص ٥٢
(٥١)
(ای پسر کنيز من ) در فقر اضطراب
نشايد و در غنا اطمينان نبايد * هر فقری را غنا در پی و هر
غنا را فنا از عقب و لکن فقر از ماسوی اللّه نعمتی است
بزرگ حقير مشماريد زيرا که در غايت آن غنای
باللّه رخ بگشايد * و در اين مقام ( أنتم الفقرآء ) مستور
و کلمه مبارکه ( و اللّه هو الغنيّ ) چون صبح صادق از
افق قلب عاشق ظاهر و باهر و هويدا و آشکار شود
و بر عرش غنا متمکّن گردد و مقرّ يابد *
ص ٥٣
(٥٢)
(ای پسران غفلت و هوی ) دشمن مرا در
خانه من راه دادهايد و دوست مرا از خود راندهايد
چنانچه حبّ غير مرا در دل منزل دادهايد * بشنويد
بيان دوست را و برضوانش اقبال نمائيد * دوستان ظاهر
نظر بمصلحت خود يکديگر را دوست داشته و دارند
و لکن دوست معنوی شما را لاجل شما دوست داشته
و دارد بلکه مخصوص هدايت شما بلايای لا تحصی
قبول فرموده * بچنين دوست جفا مکنيد و بکويش
بشتابيد * اينست شمس کلمه صدق و وفا که از افق
اصبع مالک اسماء اشراق فرموده * افتحوا آذانکم
لاصغاء کلمة اللّه المهيمن القيّوم *
ص ٥٤
(٥٣)
(ای مغروران باموال فانيه ) بدانيد که غنا
سدّيست محکم ميان طالب و مطلوب و عاشق و معشوق *
هرگز غنی بر مقرّ قرب وارد نشود و بمدينه رضا
و تسليم در نيايد مگر قليلی * پس نيکوست حال آن
غنی که غنا از ملکوت جاودانی منعش ننمايد و از دولت
ابدی محرومش نگرداند * قسم باسم اعظم که نور آن
غنی اهل آسمان را روشنی بخشد چنانچه شمس اهل زمين را *
ص ٥٥
(٥٤)
(ای اغنيای ارض ) فقرا امانت منند
در ميان شما * پس امانت مرا درست حفظ نمائيد
و براحت نفس خود تمام نپردازيد *
ص ٥٦
(٥٥)
(ای فرزند هوی ) از آلايش غنا پاک شو
و با کمال آسايش در افلاک فقر قدم گذار تا خمر
بقا از عين فنا بياشامی *
ص ٥٧
(٥٦)
(ای پسر من ) صحبت اشرار غم بيفزايد
و مصاحبت ابرار زنگ دل بزدايد * من أراد ان
يأنس مع اللّه فليأنس مع احبّائه و من أراد ان يسمع
کلام اللّه فليسمع کلمات اصفيائه *
ص ٥٨
(٥٧)
(زينهار ای پسر خاک ) با اشرار الفت مگير
و مؤانست مجو که مجالست اشرار نور جان را بنار
حسبان تبديل نمايد *
ص ٥٩
(٥٨)
(ای پسر کنيز من ) اگر فيض روح القدس
طلبی با احرار مصاحب شو * زيرا که ابرار جام باقی از
کف ساقی خلد نوشيدهاند و قلب مردگان را چون
صبح صادق زنده و منير و روشن نمايند *
ص ٦٠
(٥٩)
(ای غافلان ) گمان مبريد که اسرار قلوب
مستور است بلکه بيقين بدانيد که بخطّ جلی مسطور
گشته و در پيشگاه حضور مشهود *
ص ٦١
(٦٠)
(ای دوستان ) براستی ميگويم که جميع
آنچه در قلوب مستور نمودهايد نزد ما چون روز
واضح و ظاهر و هويداست و لکن ستر آنرا سبب
جود و فضل ماست نه استحقاق شما *
ص ٦٢
(٦١)
(ای پسر انسان ) شبنمی از ژرف دريای رحمت
خود بر عالميان مبذول داشتم و احدی را مقبل نيافتم *
زيرا که کلّ از خمر باقی لطيف توحيد بماء کثيف
نبيد اقبال نمودهاند و از کأس جمال باقی بجام فانی
قانع شدهاند * فبئس ما هُم به يقنعون *
ص ٦٣
(٦٢)
(ای پسر خاک ) از خمر بی مثال محبوب
لا يزال چشم مپوش و بخمر کدره فانيه چشم مگشا *
از دست ساقی احديّه کأوس باقيه برگير تا همه هوش
شوی و از سروش غيب معنوی شنوی *
بگو ای پست فطرتان از شراب باقی
قدسم چرا بآب فانی رجوع نموديد *
ص ٦٤
(٦٣)
(بگو ای اهل ارض ) براستی بدانيد که
بلای ناگهانی شما را در پی است و عقاب عظيمی از
عقب * گمان مبريد که آنچه را مرتکب شديد از نظر
محو شده * قسم بجمالم که در الواح زبرجدی از قلم جلی
جميع اعمال شما ثبت گشته *
ص ٦٥
(٦٤)
(ای ظالمان ارض ) از ظلم دست خود را
کوتاه نمائيد که قسم ياد نمودهام از ظلم احدی نگذرم
و اين عهدی است که در لوح محفوظ محتوم داشتم و بخاتم عزّ مختوم *
ص ٦٦
(٦٥)
(ای عاصيان ) بردباری من شما را جری
نمود و صبر من شما را بغفلت آورد که در سبيلهای
مهلک خطرناک بر مراکب نار نفس بی باک ميرانيد
گويا مرا غافل شمردهايد و يا بی خبر انگاشتهايد *
ص ٦٧
(٦٦)
(ای مهاجران ) لسان مخصوص ذکر منست
بغيبت ميالائيد و اگر نفس ناری غلبه نمايد
بذکر عيوب خود مشغول شويد نه بغيبت خلق من *
زيرا که هر کدام از شما بنفس خود اَبصَر و اعرفيد از نفوس عباد من *
ص ٦٨
(٦٧)
(ای پسران وهم ) بدانيد چون صبح نورانی
از افق قدس صمدانی بردمد البتّه اسرار و اعمال شيطانی
که در ليل ظلمانی معمول شده ظاهر شود و بر عالميان هويدا گردد *
ص ٦٩
(٦٨)
(ای گياه خاک ) چگونه است که با دست
آلوده بشکر مباشرت جامه خود ننمائی و با دل آلوده
بکثافت شهوت و هوی معاشرتم را جوئی و بممالک
قدسم راه خواهی ؟ هيهات هيهات عمّا أنتم تريدون *
ص ٧٠
(٦٩)
)ای پسران آدم ) کلمه طيّبه و اعمال طاهره
مقدّسه بسمآء عزّ احديّه صعود نمايد * جهد کنيد تا
اعمال از غبار ريا و کدورت نفس و هوی پاک شود
و بساحت عزّ قبول درآيد * چه که عنقريب صرّافان
وجود در پيشگاه حضور معبود جز تقوای خالص
نپذيرند و غير عمل پاک قبول ننمايند * اينست آفتاب
حکمت و معانی که از افق فم مشيّت ربّانی اشراق
فرمود طوبی للمقبلين *
ص ٧١
(٧٠)
(ای پسر عيش ) خوش ساحتی است
ساحت هستی اگر اندر آئی و نيکو بساطی است
بساط باقی اگر از ملک فانی برتر خرامی و مليح است
نشاط مستی اگر ساغر معانی از يد غلام الهی بياشامی *
اگر باين مراتب فائز شوی از نيستی و فنا و محنت و خطا فارغ گردی *
ص ٧٢
(٧١)
(ای دوستان من ) ياد آوريد آن عهدی را که
در جبل فاران که در بقعه مبارکه زمان واقع شده با من
نمودهايد و ملأ اعلی و اصحاب مدين بقا را بر آن عهد
گواه گرفتم و حال احديرا بر آن عهد قائم نمی بينم البتّه
غرور و نافرمانی آن را از قلوب محو نموده بقسميکه اثری
از آن باقی نمانده و من دانسته صبر نمودم و اظهار نداشتم *
ص ٧٣
(٧٢)
(ای بنده من ) مثل تو مثل سيف پر جوهری است
که در غلاف تيره پنهان باشد و باين سبب قدر
آن بر جوهريان مستور ماند * پس از غلاف نفس
و هوی بيرون آی تا جوهر تو بر عالميان هويدا و روشن آيد *
ص ٧٤
(٧٣)
)ای دوست من ) تو شمس سمآء قدس منی
خود را بکسوف دنيا ميالای * حجاب غفلت را خرق
کن تا بی پرده و حجاب از خلف سحاب بدر آئی و جميع
موجودات را بخلعت هستی بيارائی *
ص ٧٥
(٧٤)
(ای ابنآء غرور ) بسلطنت فانيه ايّامی
از جبروت باقی من گذشته و خود را باسباب زرد
و سرخ می آرائيد و بدين سبب افتخار مينمائيد * قسم
بجمالم که جميع را در خيمه يکرنگ تراب درآورم و همه
اين رنگهای مختلفه را از ميان بردارم مگر کسانيکه
برنگ من درآيند و آن تقديس از همهء رنگها است *
ص ٧٦
(٧٥)
(ای ابنآء غفلت ) بپادشاهی فانی دل مبنديد
و مسرور مشويد * مثل شما مثل طير غافلی است که
بر شاخه باغی در کمال اطمينان بسرايد و بغتةً صيّاد
اجل او را بخاک اندازد ديگر از نغمه و هيکل و رنگ
او اثری باقی نماند * پس پند گيريد ای بندگان هوی *
ص ٧٧
(٧٦)
(ای فرزند کنيز من ) لازال هدايت باقوال
بوده و اين زمان بافعال گشته * يعنی بايد جميع افعال
قدسی از هيکل انسانی ظاهر شود چه که در اقوال
کلّ شريکند و لکن افعال پاک و مقدّس مخصوص
دوستان ماست * پس بجان سعی نمائيد تا بافعال از جميع
ناس ممتاز شويد * کذلک نصحناکم فی لوح قدس منير *
ص ٧٨
(٧٧)
(ای پسر انصاف ) در ليل جمال هيکل بقا
از عقبه زمرّدی وفا بسدره منتهی رجوع نمود و گريست
گريستنی که جميع ملأ عالين و کروبين از ناله او
گريستند * و بعد از سبب نوحه و ندبه استفسار شد
مذکور داشت که حسب الأمر در عقبه وفا منتظر
ماندم و رائحه وفا از اهل ارض نيافتم و بعد آهنگ
رجوع نمودم ملحوظ افتاد که حمامات قدسی چند
در دست کلاب ارض مبتلی شدهاند * در اين وقت
حوريّه الهی از قصر روحانی بی ستر و حجاب دويد
و سؤال از اسامی ايشان نمود و جميع مذکور شد الّا
اسمی از اسمآء * و چون اصرار رفت حرف اوّل اسم از
لسان جاری شد اهل غرفات از مکامن عزّ خود بيرون
دويدند و چون بحرف دوم رسيد جميع بر تراب ريختند *
در آن وقت ندا از مکمن قرب رسيد زياده بر اين جايز نه *
انّا کنّا شهدآء علی ما فعلوا و حينئذٍ کانوا يفعلون *
ص ٧٩
(٧٨)
(ای فرزند کنيز من ) از لسان رحمن سلسبيل
معانی بنوش و از مشرق بيان سبحان اشراق انوار
شمس تبيان من غير ستر و کتمان مشاهده نما * تخمهای
حکمت لدنّيم را در ارض طاهر قلب بيفشان و بآب
يقين آبش ده تا سنبلات علم و حکمت من سر سبز
از بلده طيّبه انبات نمايد *
ص ٨٠
(٧٩)
(ای پسر هوی ) تا کی در هوای نفسانی
طيران نمائی ؟ پر عنايت فرمودم تا در هوای قدس معانی
پرواز کنی نه در فضای وهم شيطانی * شانه مرحمت
فرمودم تا گيسوی مشکينم شانه نمائی نه گلويم بخراشی *
ص ٨١
(٨٠)
)ای بندگان من ) شما اشجار رضوان منيد
بايد باثمار بديعه منيعه ظاهر شويد تا خود و ديگران
از شما منتفع شوند * لذا بر کلّ لازم که بصنايع
و اکتساب مشغول گردند * اينست اسباب غنا
يا اولی الألباب و انّ الأمور معلّقة باسبابها و فضل اللّه
يغنيکم بها * و اشجار بی ثمار لايق نار بوده و خواهد بود *
ص ٨٢
(٨١)
) ای بنده من) پستترين ناس نفوسی
هستند که بی ثمر در ارض ظاهرند و فی الحقيقه از اموات
محسوبند بلکه اموات از آن نفوس معطّله مهمله ارجح عند اللّه مذکور *
ص ٨٣
(٨٢)
(ای بنده من ) بهترين ناس آنانند که باقتراف
تحصيل کنند و صرف خود و ذوی القربی نمايند حبّاً للّه ربّ العالمين *
عروس معانی بديعه که ورای پردههای
بيان مستور و پنهان بود بعنايت الهی و الطاف ربّانی
چون شعاع منير جمال دوست ظاهر و هويدا شد *
شهادت ميدهم ای دوستان که نعمت تمام و حجّت
کامل و برهان ظاهر و دليل ثابت آمد ديگر تا همّت شما
از مراتب انقطاع چه ظاهر نمايد * کذلک تمّت النّعمة عليکم
و علی من فی السّموات و الأرضين و الحمد للّه ربّ العالمين *