كتب أكثر من قبل حضرت بهاءالله

(آثار قلم اعلى - جلد دوم (شماره ۲، ۳، ۴
(مجموعه الواح مباركه (چاپ مصر
آثار قلم اعلى - جلد اول
آثار قلم اعلى - جلد دوم
آثار قلم اعلى - جلد سوم
آيات الرّحمن
آيات الهى جلد ۱
آيات الهى جلد ۲
ادعيه حضرت محبوب
ادعيه مباركه جلد ١
ادعيه مباركه جلد ۲
ادعيه مباركه جلد ۳
اشراقات و چند لوح ديگر
اقتدارات و چند لوح ديگر
جواهر الاسرار
درياى دانش
كتاب اقدس
كتاب ايقان
كلمات مكنونه عربى
كلمات مكنونه فارسى
لئالئ الحكمة جلد ١
لئالئ الحكمة جلد ۳
لوح خطاب به شيخ محمد تقى مجتهد اصفهانىi
مائده آسمانى جلد ١
مائده آسمانى جلد ۷
مجموعه الواح بعد از كتاب اقدس
مناجاة- مجموعه اذكار و ادعيه من آثار حضرت بهاءالله
منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله
نداء رب الجنود
نفحات الرحمن
هفت وادى
چهار وادی
Free Interfaith Software

Web - Windows - iPhone








حضرت بهاءالله : كتاب ايقان
کتاب ايقان
نازله از قلم
حضرت بهاءالله
کتاب ايقان
نازله از قلم حضرت بهاءالله

لجنه ملّی نشر آثار بهائی به زبان فارسی و عربی – آلمان

ناشر: مؤسّسه ملّی مطبوعات بهائی آلمان، هوفمايم، آلمان

چاپ اوّل (نشر جديد)
۱۵۵ بديع، ۱۳۷۷ شمسی، ۱۹۹۸ ميلادی
۳-۸۷۰۳۷-۹۶۴-۲ ISBN
ص الف
مقدّمه

کتاب مستطاب ايقان از اعظم و اهمّ آثاری است که از قلم معجز

شيم حضرت بهاءاللّه جلّ ذکره الاعلی در اواخر دوره اقامت در

بغداد صادر گرديده و علاوه بر احتواء بر اصول اساسی "تئولوژی" از

منظر بهائی، شرائط نيل به معرفت الهی و موانع و مشاکل آن را بيان

کرده و کليد فهم و درک درست کلمات متشابهه و رموز و اسرار

غامضه کتب مقدّسه را بدست داده است و بحثی را نيز به اثبات

حقيقت دعوی حضرت باب بعنوان موعود اسلام مختصّ کرده است.

در وصف اين کتاب شريف که در حدّ خود بهترين گواه دانش غيبی و

مظهريّت الهی جمال مبارک است حضرت ولی امراللّه در کتاب قرن

بديع "گاد پاسز بای" چنين مرقوم فرموده‏اند (ترجمه):

" در بين جواهر اسرار مخزونه و لئالی ثمينه مکنونه که از بحر

زخّار علم و حکمت حضرت بهاءاللّه ظاهر گرديده اعظم و اقدم آن

ص ب

کتاب مستطاب ايقان است که در سنين اخيره دوره اقامت بغداد

١٢٧٨) هـ. ق. مطابق با ١٨٦٢ ميلادی) طيّ دو شبانه روز از قلم

مبارک نازل گرديده و با نزول آن بشارت حضرت باب تحقّق

پذيرفت و وعده الهی که حضرت موعود بيان فارسی را که ناتمام

مانده تکميل خواهد فرمود به انجاز پيوست. اين کتاب مبين و رقّ

متين در جواب اسئله جناب حاجی ميرزا سيّد محمّد خال (١) که در

آن اوان هنوز به امر مبارک اقبال ننموده با برادر خود جناب حاجی

ميرزا حسنعلی عازم زيارت مشاهد مشرّفه بوده‏اند صادر گرديده

است. (٢) اين منشور جليل نمونه کامل از منشآت نثر پارسی است

که دارای سبکی بديع و لحنی مهيمن و منيع و از لحاظ استحکام

بيان و قوّت برهان بی نظير و در فصاحت و بلاغت بی بديل و مثيل

است و کاشف نقشه عظيمهالهيّه جهت نجات عالم بشريّه است

و در بين آثار و صحف بهائی پس از کتاب مستطاب اقدس، اعظم و

اشرف از کلّ محسوب است. با ظهور اين کتاب مستطاب و

فصل الخطاب که مفتاح معضلات کتب سماويّه است و به فاصله

قليل قبل از اعلام امر حضرت ربّ الارباب از سماء ارادهالهی نازل

گرديده بيان دانيال نبی که می فرمايد: لانّ الکلمات مخفيّة و

مختومة الی وقت النهاية، اکمال پذيرفت و ستر از کلمات کتاب

برداشته شد و ختم "رحيق مختوم" به اصابع حيّ قيّوم گشوده

گرديد و رائحه مشک فام " ختامهُ مسک " مشام مشتاقان و طالبان

کؤوس ايمان را معنبر و معطّر نمود.
ص ج

اين سفر قويم که ازيد از دويست صفحه است * حقيقت و وحدانيّت

الهيّه را که ماوراء ادراک عقول و ما فوق عرفان نفوس و مبدء

ظهورات ربّانيّه و منشأ حقائق روحانيّه و ذات قديم و عليم و حکيم

و قادر علی الاطلاق است اعلام، و وحدت شرائع رحمانيّه و عدم

انقطاع فيض صمدانيّه و تکميل هر شريعت لاحقه و توحيد تعاليم

اساسيّه مظاهر مقدّسه و حقّانيّت کتب و صحف سماويه و واجد

بودن مطالع سبحانيّه دو مقام توحيد و تحديد يعنی اشراقات الهيّه

و حدودات بشريّه را تبيين و تشريح می نمايد و نيز مراتب جهل و

عماء و غفلت و ضلالت علما و پيشوايان قوم را در هر زمان

توضيح و معانی بيانات متشابههانجيل و آيات قرآنيّه و اخبار و

احاديث مأثوره اسلاميّه را که پيوسته مورد تعبيرات و تفسيرات

مختلفه و سوء تفاهمات کثيره بوده واضح و آشکار می سازد. در

اين کتاب مقدّس، شرائط سالکين سبيل معرفت و طالبين حقيقت

تشريح و حقانيّت امر حضرت باب و عظمت ظهور مبارکش اثبات

و مراتب انقطاع و فداکاری و جانبازی تابعانش تقدير و نصرت و

غلبه کلّيه ظهور مقدّسی که به اهل بيان وعده داده شده پيش بينی

گرديده است. هم چنين طهارت و معصوميّت حضرت مريم تصريح و

مقام ائمه اطهار تجليل و شهادت حضرت سيّد الشّهداء و علوّ

درجات آن جُنديّ شجيع الهی تکريم و معانی کلمات رجعت و قيامت

و خاتميّت و يوم الجزاء و غيره تبيين گرديده و مراحل ثلاثه

* اشاره به تعداد صفحات نسخ خطّی يا چاپ های قبلی است.

ص د

ظهورات ربانّيه تعليم و توضيح و معانی دقيقه مدينه الهی و تجديد

اين مدينه مقدّسه يعنی شريعت الهيّه در ميعاد مقرر برای هدايت

نفوس و تربيت اهل عالم تقرير و تفصيل شده و بطور کلّی می توان

گفت که در بين کتب و آثاری که از قلم مُلهَم شارع امر بهائی نازل

گرديده کتاب مستطاب ايقان بنفسه، نظر به حلّ مشاکل و غوامض

آيات الهيّه که لازال عدم فهم آن سبب تخالف و تنافر احزاب و امم

عظيمه بوده، اساس متين و استواری جهت وحدت کلّ ملل و نحل

و ائتلاف اقوام و مذاهب متنوّعه بر قرار نموده است."*

پس بفرموده حضرت ولی امراللّه کتاب ايقان "مخزن حقائق اسرار

الهيّه و مکمن معارف بديعه رحمانيّه" است. کتابی است که گشاينده

رموز سرپوشيده آثار مقدّسه گذشته است و تحقّق دهنده مصداق آيه

"يوم يأتی تأويله." خود حضرت بهاءاللّه در متن کتاب شريف ايقان

باين مطلب تلويحی ابلغ از تصريح دارند آن جا که می فرمايند:

"آن چه ذکر شده جميع ارض و من عليها را کافی است. و

فی الحقيقه جميع کتب و اسرار آن در اين مختصر ذکر شده بقسمی

که اگر کسی قدری تأمّل نمايد جميع اسرار کلمات الهی و امور

ظاهره از آن سلطان حقيقی (مقصود حضرت باب) را از آن چه

ذکر شده ادراک می نمايد...."

در لوحی ديگر از قلم جمال مبارک در تجليل و تکريم اين سفر عظيم

* قرن بديع، ترجمه نصراللّه مودّت، مؤسّسه معارف بهائی، دانداس کانادا، ١٩٩٢

ميلادی، ص ٢٨٥-٢٨٧
ص هـ
می فرمايند:

"اگر نفسی به کتاب ايقان که در هنگام ظهور نيّر آفاق از افق

عراق نازل شده نظر نمايد و تفکّر کند خود را مستغنی مشاهده

نمايد. قسم به آفتاب حقيقت که در آن کتاب مبارک لئالی علم الهی

مخزونست و درياهای عرفان مستور و مکنون، نيکوست حال

نفسی که بانقطاع کامل باو توجّه نمود و بآن فائز گشت."

بر پژوهندگان علم اديان تطبيقی پوشيده نيست که اوصاف

آخرالزمان يا روز قيامت کبری در اکثر کتب دينی بصورتی مشابه ارائه

شده و پيش بينی تاريکی ماه و خورشيد و شکافته شدن آسمان و

سقوط ستارگان و زمين لرزه و بعث مردگان قبور و برپا شدن ميزان و

سنجش ثواب و گناه و نظائر آن را در آثار مختلفه دينی می توان

تقريباً يکسان باز يافت. از اين رو هرچند پرسش جناب خال در مورد

قيامت از منظر قرآن کريم و احاديث مأثوره بوده امّا پاسخ جمال اقدس

ابهی فی الحقيقه مفتاح رموز و اسرار همه کتب مقدّسه را بدست می دهد.

اينکه اين اثر شريف را به نام ايقان ناميده‏اند ممکن است به اين

مناسبت باشد که وصول از مرحله ايمان که مرحله ابتدائی است به

مرحله ايقان و اطمينان که مراحل نهائی است، مستلزم وقوف بر

چنين حقائق معنوی و کشف چنين اشارات و رموز دينی تلقّی شده

است. دو لفظ ايمان و ايقان از همان سرآغاز کتاب شريف مذکور

آمده و فرموده‏اند: "جوهر اين باب آن که سالکين سبيل ايمان و طالبين

ص و

کؤوس ايقان بايد نفوس خود را از جميع شئونات عرضيه پاک و مقدّس

نمايند." ايقان مرتبه ای از معرفت است که در آن جائی برای ظنّ و

گمان و ترديد و سؤال باقی نمی ماند و کلام حقّ بعنوان جوهر حقيقت

پذيرفته می شود. ايمان حقيقی چنان که در الواح شتّی و کتاب

مستطاب اقدس آمده اعتقاد تزلزل ناپذير به اين است که مظهر الهی

"يفعل ما يشاء و يحکم ما يريد" است و مصداق اين بيان مبارک:

"پس سر تسليم نه و توکّل بر ربّ رحيم به."

کتاب مستطاب ايقان شامل دو باب است، باب اوّل در شرائط

سالک راه خدا و طالب حقيقت که برای وصول به مقصود بايد با

انقطاع صِرف و توجّه کامل و پرهيز از تقليد و پيروی ديگران و به

هدايت عقل سليم و قلب طاهر به جستجو پردازد، و باب دوّم در

توضيح معنی حقيقی سلطنت قائم موعود و ساير مسائل متفرّعه بر آن.

باب اوّل در دنباله خود به مبحث تازه ای که تشريح معانی علامات

ظهور و قيامت و رجعت و ساير مواضيع مهمّه که توجّه به معانی

تحت اللفظی آن ها از علل عمدهاحتجاب خلق بوده است نيز عطف نظر

می کند وباب دوّم نيز در خاتمه، متضمّن احاديث معتبره در تأييد و

اثبات حقيقت ظهور حضرت باب به عنوان قائم موعود است. در اين

باب نيز حضرت بهاءاللّه شرحی مبسوط در مورد شرائط پژوهش و

لوازم پژوهنده حقائق روحانی ارائه می فرمايند که مکمّل همان بحث

آغاز باب اوّل است.

در تأثير اين سفر کريم کافی است که بنقل بيانی از حضرت

ص ز
عبدالبهاء مبادرت شود آنجا که فرموده‏اند:

"...در ايّام عراق روزی جمال قدم و اسم اعظم فديت بروحی و

ذاتی و کينونتی ارضاً وطئتها اقدام احبّائه فرمودند که فارس چون

موطن ربّ اعلی و نقطه اولی بود و منتسب بآن ذات مقدّس ميل

دارم که بنار محبّت اللّه مشتعل گردد. مدّتی جزئيّه نگذشت که

جناب خال حضرت افنان آمدند و مشرّف شدند و سؤالاتی نمودند و

رساله خال که مسمّی به کتاب ايقانست نازل شد و نار محبّت اللّه

در ولايت فارس شعله شديد زد و انوار عرفان از آن طالع و لائح

شد و نفوس کثيره در ظلّ کلمه الهيّه داخل شدند و بعضی از جام

عنايت سرمست شده به قربانگاه فدا شتافتند و جان و دل باختند..."

ناشر اين کتاب کمال افتخار را دارد که اکنون طبع جديدی از ايقان

شريف را بر اساس نسخه ای موثّق که به خطّ جناب زين المقرّبين

کتابت گرديده و تاريخ ١٥ شعبان ١٣١٤ هـ.ق.* را دارد به

خوانندگان عزيز عرضه می دارد. اين نسخه آخرين نسخه شناخته

شده کتاب ايقان است که به خطّ اين کاتب شهير و معتبر بهائی

سواد برداری شده و اصل آن در محفظه آثار بهائی در مرکز جهانی

بهائی (حيفا) محفوظ است. اين نسخه شامل ٢٩٢ صفحه است و در

هر صفحه آن ١٣ سطر بر روی کاغذ برّاق نخودی رنگ نگاشته شده

*برابر است با سه شنبه اوّل شهر السلطان ٥٣ بديع، ٣٠ دی ماه ١٢٧٥ شمسی و ١٩

ژانويه ١٨٩٧ ميلادی.
ص ح

است. نوع خطّ آن را می توان نسخ مستدير معمول در ايران محسوب داشت.

بايد ياد آور شد که قبل از اين، نسخ مطبوعه ايقان شريف در

قاهره، طهران و بمبئی به حليه طبع آراسته شده بود. نسخه قاهره را

جناب فرج اللّه زکی در سنه ١٣٥٢ هـ.ق. منتشر کرده بودند و با

همه دقّتی که در نشر آن رفته بود عاری از بعضی منقصت ها نبود. از

آن گذشته بايد متذکّر شد که اين کتاب مستطاب به زبان های عديده

عالم ترجمه شده و ظاهراً ترجمه فرانسه آن به اهتمام جناب

هيپوليت دريفوس، سرآغاز همه ترجمه های ديگر بوده است.

طبع حاضر علاوه بر دقّت تامّ در صحّت متن، حاوی مزايای ديگری

نيز هست که از آن جمله است فهرست الفبائی که در پايان کتاب

افزوده شده و حاوی اسماء اعلام، و کلمات و اصطلاحات مهمّه است.

طبع کنونی ضمناً مراجع دقيق آيات منقوله از کتب مقدّسه را در بر

دارد، هر چند لازم است گفته شود که جمال اقدس ابهی حضرت

بهاءاللّه بعضی از آيات کتب مقدّسه يا احاديث اسلامی را به مضمون

در اين سفر منيع نقل فرموده‏اند لذا متن اين قبيل منقولات ممکن است

در موارد چند با اصل مندرج در کتب مقدّسه و احاديث اسلامی

تطابق کامل لفظی نداشته باشد.

نشر اين کتاب هم زمان با نشر ترجمه انگليسی آن، اثر خامه

حضرت ولی امراللّه صورت می پذيرد. از آنجا که در ترجمه انگليسی

هيکل مبارک حضرت ولی امراللّه برای تسهيل درک مطالب اقدام به

ص ط

پارگراف بندی و جدا نمودن بخش های کتاب فرموده‏اند لذا اين

پارگراف ها در نشر تازه انگليسی شماره بندی شده و هم زمان، در

اين نشر فارسی معادل آن شماره ها در کنار مطلب مربوطه آورده شده

بدون آنکه متن فارسی از صورت نزولی خارج گردد و پارگراف بندی

شود. بدين ترتيب يارانی که مايل باشند از طريق اصل به ترجمه

حضرت ولی امراللّه و يا از طريق ترجمه به اصل نزولی دسترسی حاصل

نمايند به آسانی خواهند توانست با داشتن شماره پارگراف مطلب

مورد نظر را در متن ديگر پيدا نمايند. همين امر در نشر ترجمه آلمانی

منظور گرديده و اميدوارست در ترجمه اين کتاب شريف به همه

زبان های عالم نيز مورد نظر قرار گيرد و کار محقّقين و علاقمندان را سهل کند.

يادداشت ها

-١ چنان که از متن کتاب مبارک ايقان مستفاد می شود پرسش های جناب

خال عبارت بوده است از سؤال در علامات ظهور موعود- مسأله خاتم النبيين-

موضوع قيامت کبری- مسأله رجعت پيغمبر و ائمه اطهار- لقاءاللّه در يوم

قيامت- مسأله تحريف کتب آسمانی- حشر و نشر و زنده شدن مردگان-

مسأله سلطنت و قدرت مظهر موعود و سؤالاتی از اين قبيل که پاسخ همه آن ها

به شيوه ای منظّم در آن کتاب مستطاب داده شده است. ورقه مسودّه سؤالات

جناب خال که به خطّ خود ايشان مرقوم شده در بين صفحات ٤٠ و ٤١ در کتاب

خاندان افنان ( تأليف جناب محمد علی فيضی، طبع طهران ١٢٧ بديع) گراور شده است.

-٢ حضرت بهاءاللّه شرح نزول ايقان شريف را در يکی از الواح مبارکه که

به افتخار جناب ابن اصدق در تاريخ ١٩ رجب ١٣٠٨ هـ. ق. نازل شده است

ص ی
باين گونه بيان فرموده‏اند:

"يومی از ايّام حضرت مرفوع جناب حاجی سيّد جواد عليه بهاءاللّه الابهی

معروف به کربلائی بحضور فائز، عرض نمودند خال حضرت، جناب حاجی ميرزا

سيّد محمّد و خال ديگر عليهما بهاءاللّه الابهی به زيارت نجف و کربلا فائز

شده‏اند و حال مراجعت نموده‏اند و اراده رجوع به وطن دارند. جمال قدم

فرمودند به ايشان چيزی گفته ای، عرض کرد خير! فرمودند: چرا؟ شما بايد به

تبليغ امراللّه مشغول باشيد، برو واز قِبَل ما سلام برسان وايشان را به حضور آور.

کن دليلهما الی ساحة العزّ والجلال. تشريف بردند يوم ديگر مع حضرت خال راجع

شدند و بحضور فائز و لکن جناب خال کبير تشريف آوردند من دون اخوی ديگر.

بعد از حضور امواج بحر بيان مقصود عالميان بشأنی ظاهر که احدی قادر بر احصا

نبوده بالاخره فرمودند: ما دوست نداريم که شما از سدره مبارکه که بين شما

روئيده و باثمار حکمت و بيان مزيّن، محروم بمانيد، عرض نمود مولائی هزار و

دويست سال شنيديم که حضرت قائم در مدُن معروفه مشهوره ساکنند و اولادهای

آن حضرت هر يک به کمال عزّت و عظمت در آن مدن موجود و هر نفسی کلمه ای

در تولّد آن حضرت ذکر می نمود فی الحين اخذش می نمودند و خونش می ريختند

و از اين گذشته، حکايت ناحيهمقدّسه چه شد؟ ذکر بحر و قاليچه کجا رفت؟ و

هم چنين از علمای حزب شيعه شنيده ايم که آن حضرت می آيد، و ظاهر می شود و

ديون شيعيان را اداء می فرمايد و جميع ارض را مسخّر می نمايد و هم چنين

ذکرهائی که اين عبد از ذکرش عاجز است، چه که مطلب به طول می انجامد.

بالاخره عرض نمودند مع عظمت و جلال و ذکر خوارق عادات، حال می گويند

خواهرزاده شما است. اين عبد چگونه قبول نمايد آن چه از قبل گفته شده حال

خلاف آن بمثابه آفتاب روشن و ظاهر، تکليف اين عبد چيست نمی دانم.

بعد لسان عظمت باين کلمه عليا ناطق: يا خال، حال به مقرّ خود توجّه نمائيد

و اخبار و شبهات مذکوره و آن چه که سبب توقّف شماست درست در آن تفکّر

کنيد و معيّن نمائيد مع جناب اخوی تشريف بياوريد لوشاءاللّه يبدّل‌الشبهات بآيات

محکمات انّه علی کلّ شیء قدير . يوم بعد من غير اخوی تشريف آوردند و يک يک

شبهات را ذکر نمودند و جواب نازل و آنچه نازل شد ما بين عباد به رساله خال

معروف و نظر به حکمت بالغه از بعد اسم خال را برداشتند و به کتاب ايقان موسوم گشت."

ص ١
بسم ربّنا العليّ الاعلی

الباب المَذکُورُ فی بَيانِ اَنَّ العباد لَن يَصِلُوا إلی شاطِئِ بَحرِ ١

العِرفانِ إلّا بِالانقِطاعِ الصِّرفِ عَن کُلِّ مَن فِی السَّمواتِ و

الاَرضِ. قَدِّسُوا اَنفُسَکُم يا اَهلَ الاَرضِ لَعَلَّ تَصِلُنَّ إلی المقامِ

الَّذی قَدَّر اللّهُ لَکُم و تَدخُلُنَّ فی سُرادقٍ جَعَلهُ اللّهُ فی سَماء البَيانِ مَرفوعاً.

جوهر اين باب آنکه سالکين سبيل ايمان و طالبين کؤوس ٢

ايقان بايد نفوس خود را از جميع شئونات عرضيّه پاک و

مقدّس نمايند، يعنی گوش را از استماع اقوال و قلب را از

ظنونات متعلّقه به سُبُحات جلال و روح را از تعلّق به اسباب

ظاهره و چشم را از ملاحظه کلمات فانيه و متوکّلين

علی اللّه و متوسّلين اليه سالک شوند تا آنکه قابل تجلّيات

ص ۲

اشراقات شموس علم و عرفان الهی و محلّ ظهورات فيوضات

غيب نامتناهی گردند . زيرا اگر عبد بخواهد اقوال و اعمال و

افعال عباد را از عالِم و جاهل ميزان معرفت حقّ و اوليای او

قرار دهد هرگز به رضوان معرفت ربّ العزّه داخل نشود و به

سر منزل بقا نرسد و از جام قُرب و رضا مرزوق نگردد.

ناظر به ايّام قبل شويد که چقدر مردم از اعالی و ادانی ٣

هميشه منتظر ظهورات احديّه در هياکل قدسيّه بوده‏اند به

قسمی که در جميع اوقات و اوان مترصّد و منتظر بودند و

دعاها و تضرّع ها می نمودند که شايد نسيم رحمت الهيّه به

وزيدن آيد و جمال موعود از سرادق غيب به عرصه ظهور

قدم گذارد. و چون ابواب عنايت مفتوح می گرديد و غمام

مکرمت مرتفع و شمس غيب از افق قدرت ظاهر می شد جميع

تکذيب می نمودند و از لقاء او که عين لقاءاللّه است احتراز

می جستند چنانچه تفصيل آن در جميع کتب سماويّه مذکور و

مسطور است. حال قدری تأمّل نمائيد که سبب اعتراض ناس ٤

بعد از طلب و آمال ايشان چه بود. و به قسمی هم اعتراض

می نمودند که زبان و بيان و تقرير و تحرير همه از ذکر آن

عاجز و قاصر است. و احدی از مظاهر قدسيّه و مطالع احديّه

ظاهر نشد مگر آنکه به اعتراض و انکار و احتجاج ناس مبتلا

ص ٣

گشت. چنانچه می فرمايد: "يا حَسرَةً عَلَی العِبادِ ما يأتيهِمْ مِن

رَسُولٍ إلّا کَانُوا بِهِ يَستَهزِؤونَ."١ و در مقام ديگر می فرمايد:

"وَ هَمَّتْ کلُّ اُمّةٍ بِرَسولِهِم لِيَأخُذوهُ وَ جادَلُوا بِالباطل

لِيُدحِضوا بِهِ الحَقّ."٢ و همچنين کلمات منزله که از غمام ٥

قدرت صمدانيّه و سماء عزّت ربّانيّه نازل شده زياده از حدّ

احصاء و احاطه عباد است و اولوا الأفئده و صاحبان بصر را

سوره هود کفايت می کند. قدری در آن سوره مبارکه تأمّل

فرمائيد و به فطرت اصليّه تدبّر نمائيد تا قدری بر بدائع امور

انبياء و ردّ و تکذيب کلمات نفی اطّلاع يابيد، شايد ناس را

از موطن غفلت نفسانيّه به آشيان وحدت و معرفت الهيّه پرواز

دهيد و از زلال حکمت لايزال و اثمار شجره علم ذی الجلال

بياشاميد و مرزوق گرديد. اين است نصيب انفس مجرّده از

مائده منزله قدسيّه باقيه. اگر بر ابتلای انبياء و علّت و ٦

سبب اعتراضات عباد بر آن شموس هويّه آگاه شويد بر

اکثری از امور اطّلاع يابيد و ديگر هر چه اعتراضات مردم را

بر مشارق شموس صفات احديّه بيشتر ملاحظه کنيد در دين

خود و امراللّه محکم تر و راسخ تر شويد. لهذا بعضی از

حکايات انبياء مجملاً در اين الواح ذکر می شود تا معلوم

شود و مبرهن آيد که در جميع اعصار و اقران بر مظاهر قدرت

-١ سوره يس، آيهء ٣٠ ٢- سوره غافر (مؤمن)، آيه ۵

ص ٤

و مطالع عزّت وارد می آوردند آنچه را که قلم از ذکرش خجل و

منفعل است. شايد اين اذکار سبب شود که بعضی از ناس از

اعراض و اعتراض علماء و جهّال عصر مضطرب نشوند و بلکه

٧ بر ايقان و اطمينانشان بيفزايد. و از جمله انبياء نوح بود

که نهصد و پنجاه سال نوحه نمود و عباد را به وادی ايمن روح

دعوت فرمود و احدی او را اجابت ننمود. و در هر يوم به

قدری ايذاء و اذيّت بر آن وجود مبارک وارد می آوردند که

يقين بر هلاکت او می نمودند. و چه مراتب سخريّه و استهزاء و

کنايه که بر آن حضرت وارد شد چنانچه می فرمايد: "و کُلَّمَا

مَرَّ عَلَيهِ مَلَأٌ مِن قَومِهِ سَخِرُوا مِنهُ قَالَ اِن تَسخَرُوا مِنَّا

فَإنَّا نَسخَرُ مِنکُمْ کَمَا تَسخَرُونَ فَسَوفَ تَعلَمُونَ."١ و بعد از

مدّت ها چند مرتبه وعده انزال نصر به اصحاب خود

فرمودند به وعده معيّن و در هر مرتبه بدا شد. و بعضی از

آن اصحاب معدوده به علّت ظهور بدا اعراض می نمودند چنانچه

تفصيل آن در اکثر کتب مشهوره ثبت شده و البتّه بنظر عالی

رسيده يا می رسد. تا آنکه باقی نماند از برای آن حضرت مگر

چهل نفس و يا هفتاد و دو نفس چنانچه در کتب و اخبار

مذکور است. تا آنکه بالاخره نداء "رَبِّ لا تَذَر عَلَی الاَرضِ

٨مِنَ الکافِرينَ دَيَّاراً" ٢ از جان بر کشيد. حال قدری تأمّل بايد

-١ سوره هود، آيه ۳۹-۳۸ ۲- سوره نوح، آيه ٢٦

ص ۵

که سبب چه بود در اين مدّت آن عباد به اين قسم اعتراض

نمودند و احتراز جستند و از قميص نفی به خلع اثبات مفتخر

و فائز نشدند؟ و ديگر چرا در وعده های الهی بدا شد که

سبب ادبار بعضی مقبلين شود؟ بسيار تأمّل بايد تا بر اسرار

امور غيبی واقف شويد و از طيب معنوی گلستان حقيقی بوئی

بريد و تصديق نمائيد که امتحانات الهيّه هميشه در ما بين

عباد او بوده و خواهد بود تا نور از ظلمت و صدق از کذب

و حقّ از باطل و هدايت از ضلالت و سعادت از شقاوت و خار

از گل ممتاز و معلوم شود. چنانچه فرمود: "الم اَحَسِبَ النَّاسُ

اَن يُترکُوا اَن يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُم لا يُفتَنُونَ."١ و بعد از نوح ٩

جمال هود از مَشرق ابداع مُشرق شد و قريب هفتصد سنه اَو

ازيد به اختلاف اقوال، مردم را به رضوان قرب ذی الجلال

دعوت نمود. و چه مقدار بلايا که به مثل غيث هاطل بر آن

حضرت باريد تا آنکه کثرت دعوت سبب کثرت اعراض شد

و شدّت اهتمام علّت شدّت اغماض گرديد. "وَ لا يَزيدُ

الکَافِرينَ کُفْرُهُم إلّا خَسَاراً. " ٢ و بعد هيکل صالحی از رضوان ١٠

غيبی معنوی قدم بيرون نهاد و عباد را به شريعه قرب باقيه

دعوت نمود و صد سنه اَو ازيد امر به اوامر الهی و نهی از

مناهی می فرمود، ثمری نبخشيد و اثری ظاهر نيامد. و چند

١ - سوره عنکبوت، آيه ٢ ٢- سوره فاطر، آيه ٣٩

ص ٦

مرتبه غيبت اختيار فرمود. با آنکه آن جمال ازلی ناس را جز

به مدينه احديّه دعوت نمی نمود. چنانچه می فرمايد: "و إلی

ثَمُودَ اَخَاهُم صَالِحاً قَالَ يا قَومِ اعبُدُوا اللّه مَا لَکُم مِنْ

إلهٍ غَيرُهُ " إلی آخرالقول : "قَالُوا يَا صَالِحُ قَد کُنتَ فيِنَا

مرجُوّاً قَبلَ هَذَا اَتَنهَانَا اَن نَعْبُدَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤنَا

و إنّنا لَفِی شَکٍّ مِمّا تَدعُونا إلَيهِ مُريبٍ."١ و هيچ فائده نبخشيد تا

١١ آنکه به صيحه ای جميع به نار راجع شدند. و بعد جمال خليل کشف نقاب نمود

و عَلَم هُدی مرتفع شد و اهل ارض را به نور تقی دعوت

فرمود. هر چه مبالغه در نصيحت فرمود جز حسد ثمری نياورد

و غير غفلت حاصلی نبخشيد إلّا الّذينَ هُم انقَطعُوا بکُلِّهِم إلی

اللّه و عَرَجُوا بِجَنَاحی الإيقان إلی مَقامٍ جَعَلهُ اللّه عن الاِدراکِ

مَرفوعاً. و تفصيل آن حضرت مشهور است که چه مقدار اعداء

احاطه نمودند تا آنکه نار حسد و اعراض افروخته شد. و بعد

از حکايت نار، آن سراج الهی را از بلد اخراج نمودند چنانچه

١٢ در همه رسائل و کتب مذکور است. و بعد زمان او منقضی

شد تا نوبت به موسی رسيد و آن حضرت به عصای امر و

بيضای معرفت از فاران محبّت الهيّه با ثعبان قدرت و شوکت

صمدانيّه از سينای نور به عرصه ظهور ظاهر شد و جميع من

فی الملک را به ملکوت بقا و اثمار شجره وفا دعوت نمود. و

-١ سوره هود، آيه ٦١- ٦٢
ص ٧

شنيده شد که فرعون و ملأ او چه اعتراض ها نمودند و چه

مقدار احجار ظنونات از انفس مشرکه بر آن شجره طيّبه

وارد آمد. تا به حدّی که فرعون و ملأ او همّت گماشتند که

آن نار سدره ربّانيّه را از ماء تکذيب و اعراض افسرده و

مخمود نمايند. و غافل از اينکه نار حکمت الهيّه از آب عنصری

افسرده نشود و سراج قدرت ربّانيّه از بادهای مخالف

خاموشی نپذيرد. بلکه در اين مقام ماء سبب اشتعال شود و

باد علّت حفظ لَو انتُم بِالبَصَرِ الحَديد تَنظُرُون وَفی رِضَی اللّهِ

تَسلُکُونَ. و چه بيانی خوش فرمود مؤمن آل فرعون چنانچه

حکايت او را ربّ العزّه برای حبيب خود می فرمايد: "و قَالَ

رَجُلٌ مُؤمِنٌ مِن آلِ فِرعَونَ يَکتُمُ إيمَانَهُ اَتَقْتُلُونَ رَجُلاً اَن

يَقُولَ رَبِّی اللّهُ وَ قَد جَاءَکُم بِالبيِّنَاتِ مِنْ رَبِّکُمْ و إن يَکُ

کَاذباً فَعَلَيهِ کَذِبُهُ و إن يَکُ صَادِقاً يُصِبکُمْ بَعضُ الّذی

يَعِدُکُم إنّ اللّه لا يَهْدِی مَن هُوَ مُسرِفٌ کذّابٌ."١ و بالاخره

امر به جائی کشيد که همين مؤمن را به نهايت عذاب شهيد

نمودند. اَلا لعنةُاللّه عَلی القَوم الظّالِمينَ. حال قدری در اين ١٣

امورات تأمّل فرمائيد که چه سبب اين گونه اختلافات بوده که

هر ظهور حقّی که در امکان از افق لامکان ظاهر می شد اين

گونه فساد و اغتشاش و ظلم و انقلاب در اطراف عالم ظاهر

-١ سوره غافر (مؤمن)، آيه ٢٨
ص ٨

و هويدا می گشت؟ با اينکه جميع انبياء در حين ظهور خود

مردم را بشارت می دادند به نبيّ بعد و علامتی از برای ظهور

بعد ذکر می فرمودند چنانچه در همه کتب مسطور است. با

وجود طلب و انتظار ناس به مظاهر قدسيّه و ذکر علامات در

کتب، چرا بايد اين گونه امور در عالم رو دهد که جميع انبياء

و اصفياء را در هر عهد و عصر اين گونه ظلم و جبر و تعدّی

نمايند؟ چنانچه می فرمايد: "اَفَکُلَّما جَاءَکُم رَسُولٌ بِمَا لا

تَهوی اَنفُسُکُم استَکبَرتُم فَفَريقاً کذّبتُم وفَريقاً تَقتُلُونَ."١

می فرمايد هر زمان و عهد که آمد به سوی شما رسولی از

جانب پروردگار به غير هوای نفس شما، تکبّر نموديد و موقن

نشديد و گروهی از آن انبياء را تکذيب نموديد و گروهی را

می کشتيد. آخر تأمّل فرمائيد که سبب اين افعال چه بود که ١٤

به اين قسم با طلعات جمال ذی الجلال سلوک می نمودند؟ و

هر چه که در آن ازمنه سبب اعراض و اغماض آن عباد بود حال

هم سبب اغفال اين عباد شده. و اگر بگوئيم حجج الهيّه کامل

و تمام نبود لهذا سبب اعتراض عباد شد، اين کفری است

صراح. لأجل آنکه اين به غايت از فيض فيّاض دور است و از

رحمت منبسطه بعيد که نفسی را از ميان جميع عباد برگزيند

برای هدايت خلق خود و به او حجّت کافيه وافيه عطا
-١ سوره بقره، آيه ٨٧
ص ۹

نفرمايد و مع ذلک خلق را از عدم اقبال به او معذّب فرمايد.

بلکه لم يزل جود سلطان وجود بر همه ممکنات به ظهور
مظاهر نفس خود احاطه فرموده و آنی نيست که فيض او

منقطع شود و يا آنکه امطار رحمت از غمام عنايت او ممنوع

گردد. پس نيست اين امورات محدَثه مگر از انفس محدوده

که در وادی کبر و غرور حرکت می نمايند و در صحراهای بُعد

سير می نمايند و به ظنونات خود و هر چه از علمای خود

شنيده‏اند همان را تأسّی می نمايند. لهذا غير از اعراض امری

ندارند و جز اغماض حاصلی نخواهند. و اين معلوم است نزد

هر ذی بصری که اگر اين عباد در ظهور هر يک از مظاهر
شمس حقيقت چشم و گوش و قلب را از آنچه ديده و شنيده

و ادراک نموده پاک و مقدّس می نمودند البتّه از جمال الهی

محروم نمی ماندند و از حرم قرب و وصال مطالع قدسيّه ممنوع

نمی گشتند. و چون در هر زمان حجّت را به معرفت خود که از

علمای خود شنيده بودند ميزان می نمودند و به عقول ضعيفه

آنها موافق نمی آمد لهذا از اين گونه امور غير مرضيّه از ايشان

در عالم ظهور به ظهور می آمد. و در همه اوقات سبب صدّ ١٥

عباد و منع ايشان از شاطی بحر احديّه علمای عصر بوده‏اند

که زمام آن مردم در کف کفايت ايشان بود. و ايشان هم

بعضی نظر به حبّ رياست و بعضی از عدم علم و معرفت، ناس

ص ١٠

را منع می نمودند. چنانچه همه انبياء به اذن و اجازه علمای

عصر سلسبيل شهادت را نوشيدند و به اعلی افق عزّت پرواز

نمودند. چه ظلم ها که از رؤسای عهد و علمای عصر بر

سلاطين وجود و جواهر مقصود وارد شد. و به اين ايّام

محدوده فانيه قانع شدند و از ملک لا يفنی باز ماندند چنانچه

چشم را از مشاهده انوار جمال محبوب بی نصيب نمودند و

گوش را از بدائع نغمات ورقاء مقصود محروم ساختند. اين

است که در جميع کتب سماويّه ذکر احوال علمای هر عصر

شده، چنانچه می فرمايد: "يَا اَهلَ الکِتابِ لِمَ تَکفُرُونَ بآياتِ

اللّه وَ اَنتُم تَشهَدُونَ."١ و همچنين می فرمايد: "يا اَهلَ الکِتابِ

لِمَ تَلبِسُونَ الحَقَّ بِالباطِل وَتکتُمُونَ الحَقَّ وَاَنتُم تعلمُونَ"٢

و در مقام ديگر می فرمايد: "قُل يَا اَهلَ الکِتَابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَن

سَبِيلِ اللّهِ." ٣ و اين معلوم است که اهل کتابی که صدّ نموده‏اند

مردم را از صراط مستقيم، علمای آن عهد بوده‏اند چنانچه

اسم و رسم جميع در کتب مذکور است و از اکثر آيات و

اخبار مستفاد می شود لَو اَنتُم بِطَرفِ اللّه تَنظُرُونَ. پس قدری ١٦

به ديده بصيرت الهيّه در آفاق علم ربّانی و انفس کلمات

تامّه صمدانيّه تعقّل فرمائيد تا جميع اسرار حکمت روحانيّه

بی سبحات جلال از خلف سرادق فضل و افضال ظاهر و هويدا

-١ سوره آل عمران، آيه ٢ ٢ - سوره آل عمران، آيه ٧١

-٣ سوره آل عمران، آيه ٩٩
ص ١١

شود. و کلّيّه اعتراض مردم و احتجاجات ايشان از عدم

ادراک و عرفان حاصل شده. مثلاً بياناتی که طلعات جمال حقّ

در علامات ظهور بعد فرمودند آن بيانات را ادراک ننمودند و

يه حقيقت آن واصل نشدند لهذا عَلَم فساد برافراختند و

رايات فتنه برپا نمودند. و اين معلوم است که تأويل کلمات

حمامات ازليّه را جز هياکل ازليّه ادراک ننمايند و نغمات ورقاء

معنويّه را جز سامعه اهل بقا نشنود. هرگز قبطی ظلم از

شراب سبطی عدل نصيب ندارد و فرعون کفر از بيضای موسی

اطّلاع نيابد. چنانچه می فرمايد: "وَمَا يَعلَمُ تأويلَهُ إلّا اللّهُ و

الرّاسِخُونَ فِی العِلمِ."١ مع ذلک تأويل کتاب را از اهل حجاب

مستفسر شدند و علم را از منبع او اخذ ننمودند. مثلاً چون ١٧

ايّام موسی گذشت و انوار عيسی از فجر روح عالم را

احاطه نمود جميع يهود اعتراض نمودند که آن نفس که در

تورات موعود است بايد مروّج و مکمّل شرايع تورات باشد و

اين جوان ناصری که خود را مسيح اللّه می نامد حکم طلاق و

سبت را که از حکم های اعظم موسی است نسخ نموده. و

ديگر آنکه علائم ظهور هنوز ظاهر نشده چنانچه يهود هنوز

منتظر آن ظهورند که در تورات مذکور است. چقدر از مظاهر

قدس احديّه و مطالع نور ازليّه که بعد از موسی در ابداع

-١ سوره آل عمران، آيه ٧
ص ١٢

ظاهر شده و هنوز يهود به حجبات نفسيّه شيطانيّه و ظنونات

افکيّه نفسانيّه محتجب بوده و هستند و منتظرند که هيکل

مجعول با علامات مذکوره که خود ادراک نموده‏اند کی ظاهر

خواهد شد. کَذلِکَ اَخَذَهُم ‌اللّه بِذَنبِهم وَاَخَذَعَنهُم رُوح الايمان

وَعَذَّبَهُم بِنَارٍ کانَت فی هاويةِ الجَحيم. و اين نبود مگر از عدم

عرفان يهود عبارات مسطوره در تورات را که در علائم

ظهور بعد نوشته شده. چون به حقيقت آن پی نبردند و به

ظاهر هم چنين امور واقع نشد لهذا از جمال عيسوی محروم

شدند و به لقاءاللّه فائز نگشتند وَکَانُوا مِنَ المُنتَظرينَ. و لم

يزل و لا يزال جميع امم به همين جعليّات افکار نالائقه تمسّک

جسته و از عيون های لطيفه رقيقه جاريه خود را بی بهره و

بی نصيب نمودند. و در کشف اين اسرار بعضی از عبارات ١٨

انبياء، به بدائع نغمات حجازی در الواح مسطوره قبل که

برای يکی از احباب نوشته شده بود مذکور گشت و حال هم

به تغنّيات خوش عراقی نظر به خواهش آن جناب در اين

اوراق مجدّداً ذکر می نمائيم که شايد تشنگان صحراهای بعد را

به بحر قرب دلالت نمايد و گمگشتگان بيابان های هجر و

فراق را به خيام قرب و وصال رساند، تا غمام ضلالت مرتفع

شود و آفتاب جهانتاب هدايت از افق جان طالع گردد. وَ

عَلی اللّهِ اَتَّکِلُ و به اَستَعينُ لَعَلَّ يَجری مِن هَذا القَلَم ما يَحيی به

ص ۱۳

اَفئِدَةُ النّاسِ لِيَقُومَنَّ الکُلُّ عَن مَراقِد غَفلَتِهِم وَ يَسمَعَنَّ

اطوارَ وَرَقاتِ الفردوسِ مِن شَجَرٍ کانَ فی الرَّوضَةِ الاَحَديَّة مِن اَيدِی

القُدرَةِ بإِذنِ اللّهِ مَغْرُوساً. بر اولی العلم معلوم و واضح بوده که ١٩

چون نار محبّت عيسوی حجبات حدود يهود را سوخت و

حکم آن حضرت فی الجمله جريان بر حسب ظاهر يافت،

روزی آن جمال غيبی به بعضی از اصحاب روحانی ذکر فراق

فرمودند و نار اشتياق افروختند و فرمودند که " من می روم و

بعد می آيم"، و در مقام ديگر فرمودند: "من می روم و می آيد

ديگری تا بگويد آنچه من نگفته ام و تمام نمايد آنچه را که

گفته ام."١ و اين دو عبارت فی الحقيقه يکی است لَو اَنتُم فِی

مَظاهر التَّوحيد بِعَينِ اللّه تَشهَدُون. و اگر به ديده بصيرت

معنوی مشاهده شود فی الحقيقه در عهد خاتم، هم کتاب عيسی

و امر او ثابت شد. در مقام اسم که خود حضرت فرمود:

"منم عيسی." و آثار و اخبار و کتاب عيسی را هم تصديق

فرمود که مِن عنداللّه بوده. در اين مقام نه در خودشان فرقی

مشهود و نه در کتابشان غيريّتی ملحوظ زيرا که هر دو قائم

به امراللّه بودند و هم ناطق به ذکر اللّه و کتاب هر دو هم

مُشعر بر اوامر اللّه بود. از اين جهت است که خود عيسی

فرمود: "من می روم و مراجعت می کنم." به مثل شمس که

-١ انجيل يوحنّا، فصل ١٤، آيه ٢٨و فصل ١٦، آيه ٧

ص ١٤
اگر شمس اليوم بگويد من شمس يوم قبلم صادق است و

اگر بگويد در حدود يومی که غير آنم صادق است. و همچنين

در ايّام ملاحظه نمائيد که اگر گفته شود که کلّ يک شیءاند

صحيح و صادق است و اگر گفته شود که به حدود اسمی و

رسمی غير هم اند آن هم صادق است. چنانچه می بينی با

اينکه يک شیءاند با وجود اين در هر کدام اسمی ديگر و

خواصّی ديگر و رسمی ديگر ملحوظ می شود که در غير آن

نمی شود. و به همين بيان و قاعده، مقامات تفصيل و فرق و

اتّحاد مظاهر قدسی را ادراک فرمائيد تا تلويحات کلمات آن

مُبدع اسماء و صفات را در مقامات جمع و فرق عارف شوی و

واقف گردی و جواب مسأله خود را در موسوم نمودن آن
جمال ازلی در هر مقام خود را به اسمی و رسمی بتمامه

بيابی. و بعد اصحاب و تلاميذ آن حضرت استدعا نمودند که ٢١

علامت رجعت و ظهور چيست و چه وقت اين ظاهر خواهد

شد؟ و در چند مقام اين سؤال را از آن طلعت بی مثال نمودند و

آن حضرت در هر مقام علامتی ذکر فرمودند چنانچه در

اناجيل اربعه مسطور است. و اين مظلوم يک فقره آن را ذکر ٢٢

می نمايم و نعمت های مکنونه سدره مخزونه را لوجه اللّه بر

عباداللّه مبذول می دارم تا هياکل فانيه از اثمار باقيه محروم

نمانند که شايد به رشحی از انهار بی زوال حضرت ذی الجلال

ص ١٥

که در دار السّلام بغداد جاری شده فائز شوند بی آنکه اجر و

مزدی طلب نمايم. "إنَّما نُطعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِيدُ مِنْکُمْ

جَزَاءً و لا شُکُوراً."١ و اين طعامی است که ارواح و افئده

منيره به او حيات باقيه يابند و اين همان مائده ای است که

می فرمايد: "رَبَّنا اَنْزلْ عَلَينَا مَائِدةً مِنَ السَّماء." ٢ و اين مائده

هرگز از اهلش مقطوع نشود و نفاد نجويد و در کلّ حين از

شجره فضل می رويد و از سماوات رحمت و عدل نازل

می شود.چنانچه فرموده است: "مَثَلاً کَلِمَةً طَيِّبَةً کَشَجَرَةٍ

طَيِّبَةٍ اَصلُهَا ثَابِتٌ و فَرعُهَا فِی السَّمَاء تُؤتی اُکُلَها

کُلَّ حِينٍ."٣ حيف است که انسان از اين عطيّه لطيفه خود را منع نمايد و ٢٣

از اين نعمت باقيه و حيات دائمه خود را محروم سازد. پس

قدر اين مائده معنوی را دانسته که بلکه از الطاف بديعه آن

شمس حقيقی اجسادهای مرده حيات تازه يابند و ارواح

پژمرده به روح بی اندازه فائز شوند. ای برادر من، جهدی

بايد تا ايّام باقی است از اکواب باقی چشيم. هميشه نسيم

جان از مصر جانان نوزد و هميشه نهرهای تبيان در جريان نه

و مدام ابواب رضوان مفتوح نماند. آيد وقتی که عندليبان

جنان از گلستان قدسی به آشيان های الهی پرواز نمايند، ديگر

نه نغمه بلبل شنوی و نه جمال گل بينی. پس تا حمامه

-١ سورهانسان (دهر)، آيه ٩ ٢- سوره مائده، آيه١١٤

-٣ سوره ابراهيم، آيه ٢٤-٢٥
ص ١٦

ازلی در شور و تغنّی است و بهار الهی در جلوه و تزيين

غنيمت شمرده گوش قلب را از سروش او بی بهره مکن. اين

است نصيحت اين عبد آن جناب و احبّای خدا را. فَمَن شَاءَ

فَلْيُقْبِلْ و مَن شَاءَ فَليُعْرِض. إنَّ اللّهَ کانَ غَنيّاً عَنهُ و

عَمّا يُشاهَدُ وَ يُرَی. و اين است نغمات عيسی بن مريم که در رضوان ٢٤

انجيل به الحان جليل در علائم ظهور بعد فرموده. در سفر اوّل

که منسوب به متّی است در وقتی که سؤال نمودند از علامات

ظهور بعد جواب فرمود: "و لِلوَقتِ مِن بَعدِ ضيقِ تلکَ الاَيّامِ

تُظلَم الشَّمسُ والقَمَرُلا يُعطی ضَوءَهُ و الکَواکِبُ تَتَساقَطُ مِنَ

السَّماء وَ قُوّاةُ الاَرضِ تَرتجُّ.حينَئِذٍ تَظهَرُ عَلاماتُ ابنِ الانسانِ

فی السّماء وَ يَنُوحُ کُلُّ قَبائِلِ الاَرضِ وَ يَرونَ ابنَ الإنسان آتياً

عَلی سحابِ السَّماء مَعَ قُوّاةٍ و مَجدٍ کَبيرٍ و يُرسِلُ مَلائِکَتَهُ معَ

صَوتِ السّافُورِ العَظيمِ."١ انتهی. ترجمه آن بفارسی اين

است که بعد از تنگی و ابتلا که همه مردم را احاطه می نمايد

شمس از افاضه ممنوع می شود يعنی تاريک می گردد و قمر از

اعطای نور باز می ماند و ستاره های سماء بر ارض نازل

می شوند و ارکان ارض متزلزل می شود. در اين وقت ظاهر

می گردد نشانه های پسر انسان در آسمان، يعنی جمال
موعود و ساذج وجود بعد از ظهور اين علامات از
-١ انجيل متّی، فصل ٢٤، آيه ٢٩-٣١
ص ١٧

عرصه غيب به عالم شهود می آيد. و می فرمايد: "در آن

حين جميع قبيله ها که در ارض ساکن اند نوحه و ندبه

می نمايند و می بينند خلايق آن جمال احديّه را که می آيد از

آسمان در حالتی که سوار بر ابر است با قوّت و بزرگی و

بخششی بزرگ و می فرستد ملائکه های خود را با صدای

سافور عظيم. انتهی. و در اسفار ثلاثه ديگر که منسوب به

لوقا و مرقس و يوحنّا است همين عبارات مذکور است و چون

در الواح عربيّه به تفصيل مذکور شد ديگر در اين اوراق

متعرّض ذکر آنها نشديم و اکتفا به يکی از آنها نموديم. و ٢٥

علمای انجيل چون عارف به معانی اين بيانات و مقصود مودعه

در اين کلمات نشدند و به ظاهر آن متمسّک شدند لهذا از

شريعه فيض محمّديّه و از سحاب فضل احمديّه ممنوع

گشتند. و جهّال آن طائفه هم تمسّک به علمای خود جسته، از

زيارت جمال سلطان جلال محروم ماندند زيرا که در ظهور

شمس احمديّه چنين علامات که مذکور شد به ظهور نيامد.

اين است که قرن ها گذشت و عهدها به آخر رسيد و آن

جوهر روح به مقرّ بقای سلطنت خود راجع شد و نفخه ديگر

از نَفْس روحانی در صور الهی دميده شد و نفس های مرده از

قبور غفلت و ضلالت به ارض هدايت و محلّ عنايت محشور

شدند و هنوز آن گروه در انتظار که کی اين علامات ظاهر

ص ۱۸
شود و آن هيکل معهود به وجود آيد تا نصرت نمايند و

مال ها در راهش انفاق کنند و جان ها در سبيلش ايثار. چنانچه

امم ديگر هم به همين ظنونات از کوثر معانيِ رحمت نامتناهيِ

حضرت باری دور مانده‏اند و به خيال خود مشغولند. و از اين ٢٦

عبارت گذشته، بيان ديگر در انجيل هست که می فرمايد:

"اَلسَّماءُ وَالارضُ تَزولانِ وَلکِنْ کَلامی لا يزُولُ"١ که معنی

آن به فارسی اين است که آسمان و زمين ممکن است که زائل و

معدوم شوند امّا کلام من هرگز زائل نمی شود و هميشه باقی و

ثابت ميانه ناس خواهد بود. و از اين راه است که اهل انجيل

می گويند که حکم انجيل هرگز منسوخ نمی شود و هروقت و

زمان که طلعت موعود با همه علامت ها ظاهر شود بايد

شريعت مرتفعه در انجيل را محکم و ثابت نمايد تا در همه

عالم دينی باقی نماند مگر اين دين. و اين فقره از مطالب

محقّقه مسلّمه است نزد ايشان. و چنان اعتقاد کرده‏اند که

اگر نفسی هم مبعوث شود به جميع علامات موعوده و بر

خلاف حکم ظاهر در انجيل حکم نمايد البتّه اذعان نکنند و

قبول ننمايند بلکه تکفير نمايند و استهزاء کنند. چنانچه در

ظهور شمس محمّديّه مشهود شد. حال اگر معانی اين کلمات

مُنزله در کتب را که جميع ناس از عدم بلوغ به آن، از غايت

-١ انجيل متّی، فصل ٢٤، آيه ٣٥ و انجيل لوقا، فصل ٢١، آيه٣٣

ص ۱۹

قصوی و سدره منتهی محجوب شده‏اند از ظهورات احديّه در

هر ظهور به تمام خضوع سؤال می نمودند البتّه به انوار شمس

هدايت مهتدی می شدند و به اسرار علم و حکمت واقف

می گشتند. حال اين بنده رشحی از معانی اين کلمات را ذکر ٢٧

می نمايم تا اصحاب بصيرت و فطرت از معنی آن به جميع

تلويحات کلمات الهی و اشارات بيانات مظاهر قدسی واقف

شوند تا از هيمنهکلمات از بحر اسماء و صفات ممنوع

نشوند و از مصباح احديّه که محلّ تجلّی ذات است محجوب

نگردند. قوله: "مِن بَعدِ ضيقِ تِلکَ الايّام"، يعنی وقتی که ٢٨

ناس در سختی و تنگی مبتلا شوند، و اين در وقتی است که

آثار شمس حقيقت و اثمار سدره علم و حکمت از ميان

مردم زائل شود و زمام ناس بدست جهّال افتد و ابواب توحيد

و معرفت که مقصود اصلی از خلق انسانی است مسدود
شود و علم به ظنّ تبديل گردد و هدايت به شقاوت راجع

شود. چنانچه اليوم مشاهده می شود که زمام هر گروهی به

دست جاهلی افتاده و به هر نحو که اراده کنند حرکت

می دهند و در ميان ايشان از معبود جز اسمی و از مقصود جز

حرفی نمانده. و به قسمی بادهای هوی و نفس غالب شده که

سراج های عقل و فؤاد را در قلوب خاموش نموده، با اينکه

ابواب علم الهی به مفاتيح قدرت ربّانی مفتوح گشته و جواهر

ص ٢٠

وجود ممکنات به نور علمی و فيوضات قدسی منوَّر و مهتدی

گشتند به قسمی که در هر شیء بابی از علم باز گشته و در

هر ذرهّ آثاری از شمس مشهود شده. و با همه اين ظهورات

علمی که عالم را احاطه نموده هنوز باب علم را مسدود

دانسته‏اند و امطار رحمت را مقطوع گرفته‏اند. به ظنّ تمسّک

جسته، از عروة الوثقای محکم علم دور مانده‏اند. و آنچه از

ايشان مفهوم می شود گويا به علم و باب آن بالفطره رغبتی

ندارند و در خيال ظهور آن هم نيستند زيرا که در ظنّ و

گمان، ابوابی برای نان يافته‏اند و در ظهور مظهر علم، جز

انفاق جان چيزی نيافته‏اند. لهذا البتّه از اين گريزانند و به آن

متمسّک. و با اينکه حکم الهی را يک می دانند از هر گوشه ای

حکمی صادر می شود و از هر محلّی امری ظاهر. دو نفس بر

يک حکم ملاحظه نمی شود زيرا جز هوی الهی نجويند و به غير

از خطا سبيلی نخواهند. رياست را نهايت وصول به مطلوب

دانسته‏اند و کبر و غرور را غايت بلوغ به محبوب شمرده‏اند.

تزويرات نفسانی را مقدّم بر تقديرات ربّانی دانند. از تسليم

و رضا گذشته‏اند و به تدبير و ريا اشتغال نموده‏اند و به تمام

قوّت و قدرت حفظ اين مراتب را می نمايند که مبادا نقصی در

شوکت راه يابد و يا خللی در عزّت بهم رسد. و اگر چشمی

از کحل معارف الهی روشن شود ملاحظه می کند سَبُعی چند

ص ٢١

را که بر مردارهای نفوس عباد افتاده‏اند. حال کدام ضيق و ٢٩

تنگی است که ازيد از مراتب مذکوره باشد که اگر نفسی

طلب حقّی و يا معرفتی بخواهد نمايد نمی داند نزد کدام رود و

از که جويا شود، از غايت اينکه رأی ها مختلف و سبيل ها

متعدّد شده. و اين تنگی و ضيق از شرايط هر ظهور است که

تا واقع نشود ظهور شمس حقيقت نشود زيرا که صبح ظهور

هدايت بعد از ليل ضلالت طالع می شود. اين است که در

روايات و احاديث جميع اين مضامين هست که کُفر عالم را

فرو می گيرد و ظلمت احاطه می نمايد و امثال اينها چنانچه

مذکور شد. و اين عبد بواسطه شهرت اين احاديث و

اختصار ديگر متعرّض ذکر عبارات حديث نشده ام. حال اگر ٣٠

مقصود از اين ضيق را همچو ادراک نمايند که عالم ضيق به هم

رساند و يا امورات ديگر که به خيال خود توهّم نمايند هرگز

مشهود نگردد و البتّه گويند که اين شرط ظهور نيافته

چنانچه گفته‏اند و می گويند. باری، مقصود از ضيق، ضيق از

معارف الهيّه و ادراک کلمات ربّانيّه است که در ايّام غروب

شمس و مرايای او عباد در تنگی و سختی افتند و ندانند به

که توجّه نمايند چنانچه مذکور شد. کَذلکَ نُعَلِّمُکَ مِن تَأويلِ

الاَحاديثِ وَ نُلقی عَلَيکَ مِن اَسرارِ الحِکمَةِ لِتَطَّلِعَ بِما هُو

المَقصودُ وَ تَکُونَ مِنَ الّذينَ هُم شَرِبُوا مِن کَأسِ العلمِ و

ص ٢٢

العِرفان. و قوله: "تُظلَمُ الشَّمسُ وَالقَمَرُ لا يُعطی ضَوءَهُ وَ ٣١

الکَواکبُ تَتَساقَطُ مِنَ السَّماء." مقصود از شمس و قمر که

در کلمات انبياء مذکور است منحصر به اين شمس و قمر
ظاهری نيست که ملاحظه می شود. بلکه از شمس و قمر

معانی بسيار اراده فرموده‏اند که در هر مقام به مناسبت آن

مقام معنيی اراده می فرمايند. مثلاً يک معنی از شمس،

شمس های حقيقت اند که از مشرق قدم طالع می شوند و بر

جميع ممکنات ابلاغ فيض می فرمايند. و اين شموس حقيقت،

مظاهر کلّيّه الهی هستند در عوالم صفات و اسمای او. و

همچنان که شمس ظاهری تربيت اشيای ظاهره از اثمار و

اشجار و الوان و فواکه و معادن و دون ذلک از آنچه در عالم

ملک مشهود است، به امر معبود حقيقی به اعانت اوست،

همچنين اشجار توحيد و اثمار تفريد و اوراق تجريد و گل های

علم و ايقان و رياحين حکمت و بيان از عنايت و تربيت

شمس های معنوی ظاهر می شود. اين است که در حين اشراق

اين شموس، عالم جديد می شود و انهار حَيَوان جاری

می گردد و ابحر احسان به موج می آيد و سحاب فضل مرتفع

می شود و نسمات جود بر هياکل موجودات می وزد و از

حرارت اين شمس های الهی و نارهای معنوی است که حرارت

محبّت الهی در ارکان عالم احداث می شود و از عنايت اين

ص ۲۳

ارواح مجرّده است که روح حيوان باقيه بر اجساد مردگان

فانيه مبذول می گردد. و فی الحقيقه اين شمس ظاهری يک آيه

از تجلّی آن شمس معنوی است و آن شمسی است که از برای

او مقابلی و شبهی و مثلی و ندّی ملاحظه نمی شود و کلّ به

وجود او قائمند و از فيض او ظاهر و به او راجع. مِنها ظَهَرتِ

الاَشياءُ وَإلی خَزائِنِ اَمرها رَجَعَت وَ مِنها بُدِئتِ المُمکِناتُ وَ

إلی کَنائِزِ حُکمِها عادَت. و اينکه در مقام بيان و ذکر، ٣٢

تخصيص داده می شوند به بعضی از اسماء و صفات چنانچه

شنيده ايد و می شنويد، نيست مگر برای ادراک عقول ناقصه

ضعيفه و إلّا لم يزل و لايزال مقدّس بوده‏اند از هر اسمی و منزّه

خواهند بود از هر وصفی. جواهر اسماء را به ساحت قدسشان

راهی نه و لطائف صفات را در ملکوت عزّشان سبيلی نه.

فَسُبحانَ اللّه مِن اَن يُعرَفَ اَصفياؤُه بِغَيرِ ذواتِهِم اَو يُوصَفَ

اَولِياؤهُ بِغَيرِ اَنفُسِهِم. فَتَعالَی عَمّا يَذکُرُ العِبادُ فی وَصفِهِم

و تعالَی عَمّا هُم يَعرِفُونَ. و اطلاق شموس بر آن انوار مجرّده در ٣٣

کلمات اهل عصمت بسيار شده، از آن جمله در دعای ندبه

می فرمايد: "اَينَ الشُّمُوسُ الطّالِعةُ ؟ اَينَ الاَقمار المُنيرَةُ؟ اَينَ

الَانْجُمُ الزّاهِرَةُ؟" پس معلوم شد که مقصود از شمس و قمر و

نجوم در مقام اوّليّه انبياء و اولياء و اصحاب ايشانند که از

انوار معارفشان عوالم غيب و شهود روشن و منوّر است. و در ٣٤

ص ٢٤
مقام ديگر مقصود از شمس و قمر و نجوم، علمای ظهور

قبلند که در زمان ظهور بعد موجودند و زمام دين مردم در

دست ايشان است. و اگر در ظهور شمس اُخری به ضيای او

منوّر گشتند لهذا مقبول و منير و روشن خواهند بود و الّا

حکم ظلمت در حقّ آنها جاری است اگر چه به ظاهر هادی

باشند زيرا که جميع اين مراتب از کفر و ايمان و هدايت و

ضلالت و سعادت و شقاوت و نور و ظلمت منوط به تصديق

آن شمس معنوی الهی است. بر هر نفسی از علماء حکم ايمان

از مبدأ عرفان در يوم تغابن و احسان جاری شد حکم علم و

رضا و نور و ايمان درباره او صادق است و الّا حکم جهل و

نفی و کفر و ظلم در حقّ او جريان يابد. و اين بر هر ٣٥

ذی بصری مشهود است که همچنان که نور ستاره محو
می شود نزد اشراق شمس ظاهره، همين قسم شمس علم و
حکمت و عرفان ظاهره نزد طلوع شمس حقيقت و آفتاب

معنوی محو و تاريک می شود. و اطلاق شمس بر آن علماء به ٣٦

مناسبت علوّ و شهرت و معروفيّت است. مثل علمای مسلّم

عصر که مشهور بلاد و مسلّم اند بين عباد. و اگر حاکی از

شمس الهی باشند از شموس عاليه محسوبند و إلّا از شموس

سجّين چنانچه می فرمايد: "الشّمسُ والقمَرُ بِحُسبَانِ." ١ و

-١ سوره رحمن، آيه ٥
ص ٢٥
معنی شمس و قمر هم که در آيه مذکوره هست البتّه

شنيده ايد، احتياج به ذکر نيست. و هر نفسی هم که از عنصر

اين شمس و قمر باشد يعنی در اقبال به باطل و اعراض از

حقّ، البتّه از حسبان ظاهر و به حسبان راجع خواهد شد. پس ٣٧

ای سائل، بايد به عروة الوثقی متمسّک شويم که شايد از شام

ضلالت به نور هدايت راجع گرديم و از ظلّ نفی فرار نموده در

ظلّ اثبات درآئيم و از نار حسبان آزاد شده به نور جمال

حضرت منّان منوّر گرديم والسّلام. کَذلِکَ نُعطيکُم مِن اَثمارِ

شَجَرةِ العِلمِ لِتَکُونُنَّ فی رِضوانِ حِکمةِ اللّه لَمِن المُحبرينَ. و ٣٨

در مقامی هم مقصود از اطلاقات شمس و قمر و نجوم، علوم و

احکام مرتفعه در هر شريعت است مثل صلات و صوم که در

شريعت فرقان بعد از اخفای جمال محمّدی از جميع احکام

محکم تر و اعظم تر است. چنانچه احاديث و اخبار مشعر بر

آن است و به علّت شهرت، احتياج ذکر نيست. بلکه در هر

عصری حکم صلات محکم و مجری بوده. چنانچه از انوار ٣٩

مشرقه از شمس محمّديّه مأثور است که بر جميع انبياء در

هر عهدی حکم صلات نازل شده، نهايت آنکه در هر عصر به

اقتضای وقت به قسمی و آدابی جديد مخصوص گشته. و
چون در هر ظهور بعد، آداب و عادات و علوم مرتفعه
محکمه مشرقه واضحه ثابته در ظهور قبل منسوخ
ص ٢٦

می شود لهذا تلويحاً به اسم شمس و قمر ذکر نموده‏اند.

" لِيَبْلُوَکُم اَيُّکُم اَحسَنُ عَمَلاً" ١ و در حديث هم اطلاق ٤٠

شمس و قمر بر صوم و صلات شده چنانچه می فرمايد:

" الصَّومُ ضِياءٌ وَالصَّلوةُ نُورٌ." و لکن روزی در محلّی نشسته

بودم شخصی از علمای معروف وارد شد و به مناسبتی اين
حديث را ذکر نمود و فرمود: چون صوم حرارت در مزاج

احداث می نمايد لهذا به ضياء که شمس باشد تعبير يافته و

صلات ليل چون برودت می طلبد لهذا به نور که قمر باشد

معبّر گشته. ملاحظه نمودم که آن فقير به قطره ای از بحر معانی

موفّق نشده و به جذوه ای ازنار سدرهحکمت ربّانی فائز

نگشته. بعد از مدّتی در نهايت ادب اظهار داشتم که جناب،

آنچه فرموديد در معنی حديث، در السن و افواه ناس مذکور

است و ليکن گويا مقصود ديگر هم از حديث مستفاد

می شود. بيان آن را طلب نمود. ذکر شد که خاتم انبياء و سيّد

اصفياء دين مرتفع در فرقان را تشبيه به سماء فرموده‏اند به

علّت علوّ و رفعت و عظمت و احاطه آن بر جميع اديان. و

چون در سماء ظاهره دو رکن اعظم اقوم مقرّر شده است که

نيّرين باشد و به شمس و قمر ناميده، همچنين در سماء دين

هم دو نيّر مقدّر گشته که صوم و صلات باشد. الإسلامُ سَماءٌ

-١ سوره ملک، آيه ٢
ص ٢٧

و الصَّومُ شَمسُها و الصَّلوةُ قَمَرُها. باری، اين است مقصود ٤١

از تلويحات کلمات مظاهر الهی. پس اطلاق شمس و قمر

در اين مراتب بر اين مقامات مذکوره به آيات نازله و اخبار

وارده محقّق و ثابت شد. اين است که مقصود از ذکر تاريکی

شمس و قمر و سقوط انجم، ضلالت علماء و نسخ شدن
احکام مرتفعه در شريعت است که مظهر آن ظهور به اين

تلويحات اخبار می دهد. و جز ابرار را از اين کأس نصيبی

نيست و جز اخيار را قسمتی نه. "إنَّ الاَبرَارَ يَشرَبُونَ مِن

کأسٍ کَانَ مِزَاجُها کافُوراً." ١ و اين مسلّم است که در هر ٤٢

ظهور بعد، شمس علوم و احکام و اوامر و نواهی که در ظهور

قبل مرتفع شده و اهل آن عصر در ظلّ آن شمس و قمر

معارف و اوامر منوّر و مهتدی می شدند تاريک می شود، يعنی

حکمش و اثرش تمام می گردد. و حال ملاحظه فرمائيد که اگر

امّت انجيل مقصود از شمس و قمر را ادراک می نمودند و يا از

مظهر علم الهی مستفسر می شدند بدون اعتراض و لجاج،

البتّه معانی آن واضح می گشت و اين گونه در ظلمت نفس و

هوی مبتلا و گرفتار نمی شدند. بلی، چون علم را از مبدأ و

معدنش اخذ ننمودند لهذا در وادی مهلک کفر و ضلالت به

هلاکت رسيده‏اند و هنوز مُشعر نشده‏اند که علامات کلّ ظاهر

-١ سوره انسان (دهر)، آيه ٥
ص ۲۸
شد و شمس موعود از افق ظهور اشراق نمود و شمس و قمر

٤٣علوم و احکام و معارف قبل تاريک شد و غروب نمود. حال به

چشم علم اليقين و جناحَی عين اليقين به صراط حقّ اليقين قدم

گذار، "قل اللّهُ ثُمَّ ذَرهُم فِی خَوضهِم يَلعَبُونَ"١ تا از اصحابی

محسوب شوی که می فرمايد: "إنَّ الَّذينَ قَالُوا رَبُّنَااللّهُ ثُمَّ

اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلائِکَةُ." ٢

تا جميع اين اسرار را به

٤٤ بَصَر خود مشاهده فرمائی. ای برادر من، قدم روح بردار تا

باديه های بعيده بُعد و هجر را به آنی طيّ فرمائی و در رضوان

قرب و وصل در آئی و در نَفَسی به انفس الهيّه فائز شوی. و

به قدم جسد هرگز اين مراحل طيّ نشود و مقصود حاصل

نيايد. والسَّلامُ عَلَی مَنِ اتَّبَعَ الحَقَّ بِالحقِّ وَ کانَ عَلی

٤٥صِراطِ الاَمرِ فيِ شاطئِ العرفانِ بِاسمِ اللّه موقُوفاً. اين است

معنی آيهمبارکه که می فرمايد: "فَلا اُقسِمُ بِرَبِّ المَشارِقِ و

المَغَارِب." ٣ زيرا که از برای هر شمسی از اين شموس مذکوره

محلّ اشراق و غروب است. و چون علمای تفسير بر حقيقت

اين شمس های مذکوره اطّلاع نيافتند لهذا در تفسير اين آيه

مبارکه معطّل شدند. و بعضی ذکر نمودند که چون آفتاب در

هر روز از نقطه ای طلوع می نمايد غير از نقطه يوم قبل لهذا به

-١ سوره انعام، آيه ٩١ ٢- سوره فصّلت، آيه ٣٠

-٣ سوره معارج، آيه ٤٠
ص ۲۹

لفظ جمع ذکر فرموده. و بعضی ديگر نوشته‏اند که مقصود

فصول اربعه است که در هر فصلی چون شمس از محلّی طالع

می شود و به محلّی غروب می نمايد لهذا مشارق و مغارب ذکر

شده. اين است مراتب علم عباد. و با وجود اين به جواهر

علم و لطائف حکمت چه جهل ها و عيوب ها که نسبت

می دهند. و همچنين از اين بيانات واضحه محکمه متقنه ٤٦

غير متشابه تفطّر سماء را که از علائم ساعت و قيامت است

ادراک نما. اين است که می فرمايد: "إذَا السَّمَاءُ انفَطَرَتْ." ١

مقصود سماء اديان است که در هر ظهور مرتفع می شود و به

ظهور بعد شکافته می گردد، يعنی باطل و منسوخ می شود.

قسم به خدا که اگر درست ملاحظه شود تفطّر اين سماء

اعظم است از تفطّر سماء ظاهری. قدری تأمّل فرمائيد. دينی

که سال ها مرتفع شده باشد و جميع در ظلّ آن نشو و نما نموده

باشند و به احکام مشرقه آن مدّت ها تربيت يافته و از آباء و

اجداد جز ذکر آن را نشنيده، به قسمی که چشم ها جز نفوذ

امرش را ادراک نکرده و گوش ها جز احکامش را استماع

ننموده، بعد نفسی ظاهر شود و جميع اينها را به قوّت و

قدرت الهی تفريق نمايد و فصل کند بلکه همه را نفی فرمايد .

حال فکر نما که اين اعظم است يا آنچه اين همج رعاع گمان

-١ سوره انفطار، آيه ١
ص ٣٠

٤٧نموده‏اند از تفطّر سماء؟ و ديگر زحمت و مرارت آن طلعات را

ملاحظه نما که بی ناصر و معين ظاهری در مقابل جميع اهل

ارض اقامه حدود اللّه می فرمايند. با آن همه ايذاء که بر آن

وجود های مبارکه لطيفهرقيقه وارد می شود و با کمال قدرت

٤٨صبر می فرمايند و با نهايت غلبه تحمّل می نمايند. و همچنين

معنی تبديل ارض را ادراک نما که غمام رحمت آن سماء بر

قلوبی که نيسان مکرمت مبذول داشت، تبديل شد اراضی آن

قلوب به ارض معرفت و حکمت. و چه رياحين توحيد که در

رياض قلوبشان انبات شده و چه شقايق های حقايق علم و

حکمت که از صدور منيرشان روئيده. و اگر ارض قلوبشان

تبديل نمی شد چگونه رجالی که حرفی تعليم نگرفته‏اند و معلّم

را نديده‏اند و به هيچ دبستانی قدم نگذاشته‏اند به کلمات و

معارفی تکلّم می نمايند که احدی ادراک نتواند نمود؟ گويا از

تراب علم سرمدی سرشته شده‏اند و از آب حکمت لدنّی

عجين گشته‏اند. اين است که می فرمايد: "اَلعِلمُ نُورٌ يَقْذِفُه

اللّهُ فی قَلبِ مَن يَشاء." و اين نحو از علم است که ممدوح

بوده و هست. نه علوم محدوده که از افکار محجوبه کدره

احداث شده و آن را گاهی از هم سرقت می نمايند و بر ديگران

٤٩افتخار می کنند. ای کاش صدرهای عباد از نقوش اين تحديدات

و کلمات مظلمه پاک و مقدّس می شد که لَعَلَّ به تجلّی انوار

ص ۳۱
شمس علم و معانی و جواهر اسرار حکمت لدنّی فائز

می گشت. حال ملاحظه نما، اگر اين اراضی جرزهوجود تبديل

نمی شد چگونه محلّ ظهور اسرار احديّه و بروز جواهر هويّه

می شد؟ اين است که می فرمايد: "يَومَ تُبَدَّلُ الاَرضُ غَيرَ

الاَرضِ."١ و از نسمات جود آن سلطان وجود ارض ظاهره هم ٥٠

تبديل يافته لَو اَنتُم فی اَسرارِ الظُّهور تَتَفَکَّروُن. و ديگر معنی ٥١

اين آيه را ادراک نما که می فرمايد: "والاَرضُ جَميعاً قَبضَتُهُ يَومَ

القيامَة وَالسَّمواتُ مَطويَّاتٌ بِيَمينهِ سُبحَانَهُ و تَعَالَی عَمَّا

يُشرِکُونَ."٢ مضمون آن اين است که همه زمين اخذ شده،

در دست اوست روز قيامت و آسمان پيچيده شده، در دست

راست اوست. حال قدری انصاف می خواهد که اگر مقصود اين

است که مردم ادراک نموده‏اند چه حسن بر آن مرتّب می شود؟

وانگهی اين مسلّم است که حقّ منيع، دستی که مرئی شود به

بصر ظاهر و مرتکب اين امورات شود منسوب به ذات نيست
بلکه کفری است محض و افکی است صرف اقرار بر چنين

امری. و اگر بگوئی مظاهر امر او هستند که در قيامت به اين

امر مأمور می شوند اين هم به غايت بعيد است و بی فائده.

بلکه مقصود از ارض، ارض معرفت و علم است و از سماوات،

سماوات اديان. حال ملاحظه فرما که چگونه ارض علم و

-١ سوره ابراهيم، آيه ٤٨ ٢-سوره زمّر، آيه ٦٧

ص ۳۲

معرفت که از قبل مبسوط شده بود به قبضه قدرت و اقتدار

قبض نمود و ارض منيعه تازه در قلوب عباد مبسوط فرمود و

رياحين جديده و گل های بديعه و اشجار منيعه از صُدور منيره

٥٢انبات نمود. و همچنين ملاحظه کن که سماوات اديان مرتفعه

در قبل چگونه در يمين قدرت پيچيده شد و سماء بيان به

امراللّه مرتفع گشت و به شمس و قمر و نجوم اوامر بديعه

جديده تزيين يافت. اين است اسرار کلمات که بی حجاب

کشف و ظاهر گشته تا ادراک صبح معانی فرمائی و سراج های

ظنون و وهم و شکّ و ريب را به قوّت توکّل و انقطاع خاموش

نمائی و مصباح جديد علم و يقين در مشکات قلب و دل

٥٣برافروزی. و از جميع اين کلمات مرموزه و اشارات ملغزه که از

مصادر امريّه ظاهر می شود مقصود امتحان عباد است چنانچه

مذکور شد تا معلوم شود اراضی قلوب جيّده منيره از اراضی

جرزه فانيه. و هميشه اين از سنّت الهی در ميان عباد بوده

٥٤چنانچه در کتب مسطور است. و همچنين آيه قبله را ملاحظه

فرمائيد که بعد از هجرت شمس نبوّت محمّدی از مشرق

بطحا به يثرب، رو به بيت المقدّس توجّه می فرمودند در وقت

صلات، تا آنکه يهود بعضی سخن های ناشايسته بر زبان
راندند که ذکرش شايسته اين مقام نيست و سبب تطويل

کلام می شود. باری، آن حضرت بسيار مکدّر شدند و به لحاظ

ص ۳۳

تفکّر و تحيّر در سماء نظر می فرمودند. بعد جبرئيل نازل شد

و اين آيه تلاوت نمود: "قَد نَری تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِی السَّماء

فَلَنُوَلِّيَنَّکَ قِبلَةً تَرضَاهَا." ١ تا آنکه در يومی آن حضرت با

جمعی اصحاب به فريضه ظهر مشغول شدند و دو رکعت از

نماز بجا آورده بودند که جبرئيل نزول نمود و عرض کرد:

"فَوَلِّ وَجهَکَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ." ٢ در اثنای نماز حضرت از

بيت المقدّس انحراف جسته به کعبه مقابل شدند. فی الحين

تزلزل و اضطراب در ميان اصحاب افتاد به قسمی که جمعی

نماز را بر هم زده اعراض نمودند. اين فتنه نبود مگر برای

امتحان عباد و إلّا آن سلطان حقيقی قادر بود که هيچ قبله را

تغيير ندهد و در آن عصر هم بيت المقدّس را قرار فرمايد و

اين خلعت قبول را از وی سلب ننمايد. چنانچه در عهد اکثری ٥٥

انبياء که بعد از موسی مبعوث به رسالت شدند مثل داود و

عيسی و دون آنها از انبيای اعظم که ما بين اين دو نبيّ آمدند

هيچ حکم قبله تغيير داده نشد و همه اين مرسلين از جانب

ربّ العالمين مردم را به توجّه همان جهت امر می فرمودند. و

نسبت همه اراضی هم به آن سلطان حقيقی يکی است مگر

هر ارضی را که در ظهور مظاهر خود تخصيص به امری دهد.

چنانچه می فرمايد: "وَلِلّهِ المَشرِقُ والمَغرِبُ فَاَينَما تُوَلُّوا فَثَمَّ

-١ سوره بقره، آيه ١٤٤ ٢- سوره بقره، آيه ١٤٩

ص ۳۴

وَجهُ اللّهِ."١ با وجود تحقّق اين امور چرا تبديل شد که سبب

جزع و فزع عباد شود و علّت تزلزل و اضطراب اصحاب
گردد؟ بلی، اين گونه امور که سبب وحشت جميع نفوس

است واقع نمی شود مگر برای آنکه کلّ به محکّ امتحان اللّه

در آيند تا صادق و کاذب از هم تميز و تفصيل يابد. اينست که

بعد از اختلاف ناس می فرمايد : "وَ مَا جَعَلنَا القِبلةَ اَلَّتی کُنتَ

عَلَيهَا إلّا لِنعْلَمَ مَن يَتَّبعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ ينقَلِبُ عَلی

عَقِبَيه " ٢ که مضمون آن اين است: ما نگردانيديم و برهم نزديم قبله را

که آن بيت المقدّس باشد مگر آنکه بدانيم که متابعت تو می نمايد

و که راجع بر عقبيه می شود، يعنی اعراض می نمايد و اطاعت

نمی کند و صلات را باطل نموده فرار می نمايد. "حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ

٥٦فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ " ٣ اگر قدری تأمّل رود در همين مطلب و

بيان، ابواب های معانی و تبيان مفتوح بينيد و جميع علم و

اسرار آن را بی حجاب مشاهده فرمائيد. و نيست اين امور

مگر برای تربيت و خلاصی نفوس از قفس نفس و هوی و الّا

آن سلطان حقيقی لم يزل به ذات خود غنيّ بوده از معرفت

موجودات و لا يزال به کينونت خود مستغنی خواهد بود از

عبادت ممکنات. يک نسيم از غنای او جميع عالم را به خلَع غنا

-١ سوره بقره، آيه ١١٥ ٢- سوره بقره، آيه ١٤٣

-٣ سوره مدّثّر، آيه ۵۰-٥١
ص ۳۵

مفتخر نمايد و يک قطره از بحر جود او همه هستی را به

حيات باقيه مشرّف فرمايد. و ليکن چون مقصود امتياز حقّ از

باطل و شمس از ظلّ است، اين است که در کلّ حين

امتحان های مُنزله از جانب ربّ العزّه چون غيث هاطل جاری

است. اگر قدری در انبيای قبل و ظهور ايشان تعقّل رود امر ٥٧

بسيار بر اهل ديار سهل شود به قسمی که از افعال و اقوالی

که مخالف نفس و هوی است محتجب نمی مانند و همه
حجبات را به نار سدره عرفان محترق نمايند و بر عرش

سکون و اطمينان مستريح شوند. مثلاً موسی بن عمران که

يکی از انبيای معظّم و صاحب کتاب بود در اوّل امر، قبل از

بعثت، روزی در سوق می گذشت. دو نفر با يکديگر معارضه

می نمودند. يکی از آن دو نفس از موسی استمداد جست. آن

حضرت او را اعانت نموده مدّعی را بقتل رسانيد چنانچه در

کتاب مسطور است و ذکر تفصيل، مايه تعويق و تعطيل

مقصود می شود. و اين خبر در مدينه اشتهار يافت و آن

حضرت را خوف غالب شد چنانچه نصّ کتاب است. تا آنکه

به خبر " إنَّ المَلأ يَأتَمِرُونَ بِکَ لِيَقتُلُوکَ"١ مخبر شد و از

مدينه بيرون تشريف بردند و در مدين در خدمت شعيب

اقامه فرمودند. و در مراجعت، در وادی مبارکه که برّيّهء

-١ سوره قصص، آيه ٢٠
ص ۳۶
سينا باشد وارد شد و تجلّی سلطان احديّه را از شجره

لا شرقيّه و لا غربيّه مشاهده نمود و ندای جانفزای روحانی را از

نار موقده ربّانی استماع فرمود و مأمور به هدايت انفس

فرعونی گشت تا مردم را از وادی نفس و هوی نجات داده، به

صحراهای دلفزای روح و هدی وارد نمايد و از سلسبيل انقطاع

جميع من فی الإبداع را از حيرتِ بُعد به دارالسّلام قرب

رساند. و چون در منزل فرعون وارد شد و تبليغ نمود به آنچه

مأمور بود فرعون زبان به بی ادبی گشود و گفت: آيا تو

نبودی که قتل نفس نمودی و از کافران شدی؟ مثل اينکه ربّ

العظمه خبر داد از لسان فرعون که به موسی عرض نمود: "وَ فَعَلْتَ

فَعْلَتَکَ الَّتی فَعَلْتَ و اَنْتَ مِنَ الکَافِرينَ قَالَ فَعَلْتُها اذاً وَ

اَنا مِنَ الضَّالّين فَفَرَرْتُ مِنْکُم لَمَّا خِفْتُکُم فَوَهَبَ لِی رَبّی

٥٨حُکْماً و جَعَلَنَی مِنَ المُرْسَلِينَ." ١حال تفکّر در فتنه های الهی و

بدايع امتحان های او کن که نفسی که معروف است به قتل نفس و

خود هم اقرار بر ظلم می نمايد چنانچه در آيه مذکور است و

سی سنه اَو اقلّ هم بر حسب ظاهر در بيت فرعون تربيت

يافته و از طعام و غذای او بزرگ شده، يک مرتبه او را از ما بين

عباد برگزيده و به امر هدايت کبری مأمور فرمود. و حال

آنکه آن سلطان مقتدر قادر بر آن بود که موسی را از قتل

-١ سوره شعراء، آيه ١٩ -٢١
ص ۳۷

ممنوع فرمايد تا به اين اسم در بين عباد معروف نباشد که

سبب وحشت قلوب شود و علّت احتراز نفوس گردد. و ٥٩

همچنين در حالت مريم مشاهده نما که آن طلعت کبری از

عظمت امر و تحيّر، آرزوی عدم فرمود چنانچه مستفاد از آيه

مبارکه می شود که بعد از تولّد عيسی، مريم ناله نمود و به اين

کلمه زبان گشود: "يَا لَيْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَ کُنْتُ نَسْيَاً

مَنْسيّاً."١ که ترجمه آن اين است: ای کاش مرده بودم قبل از

ظهور اين امر و بودم از فراموش شدگان. قسم به خدا که

کبدها از استماع اين سخن می گدازد و روان ها می ريزد. و

اين اضطراب و حزن نبود مگر از شماتت اعداء و اعتراض

اهل کفر و شقا. آخر تفکّر نمائيد که مريم چه جواب با مردم

می گفت؟ طفلی که پدر او معيّن نباشد چگونه می توان به مردم

معيّن نمود که اين از روح القدس است؟ اين بود که آن

مخدّره بقا آن طفل را برداشته به منزل مراجعت فرمود. تا

چشم قوم بر او افتاد گفتند: "يَا اُخْتَ هَارُونَ مَا کَان اَبُوکِ

إمرَاَ سَوءٍ وَ مَا کَانَتْ اُمُّکِ بَغِيّاً."٢ مضمون آن اين است که ای

خواهر هارون، نبود پدر تو مرد بدی و نبود مادر تو بدکار.

حال ناظر به اين فتنه کبری و امتحان اعظم شويد. و از همه ٦٠

گذشته، همان جوهر روح که در ميان قوم به نسبت بی پدری

-١ سوره مريم، آيه ٢٣ ٢- سوره مريم، آيه ٢٨

ص ۳۸

معروف بوده او را پيغمبری بخشيد و حجّت خود نمود بر کلّ

٦١اهل سماوات و ارض. حال مشاهده فرمائيد که چقدر امور

مظاهر ظهور مغاير نفس و هوای عباد از سلطان ايجاد ظاهر

می شود. و چون بر اين جواهر اسرار مطّلع شوی به مقصود آن

نگار اطّلاع يابی و اقوال و افعال آن مليک با اقتدار را مثل هم

ملاحظه نمائی به قسمی که آنچه در افعال او مشاهده شود در

کلمات او هم ملاحظه گردد و هرچه در کلمات او ملاحظه

گردد در افعال او به نظر آيد. اين است که اين افعال و اقوال

در ظاهر نقمت‏اند برای فجّار و در باطن رحمت اند برای

ابرار. اگر به ديده قلب ملاحظه رود کلمات مُنزَله از سماء

مشيّت با امور مُظهره از ملکوت قدرت يک شیء مشاهده شود

٦٢و بر يک قسم ادراک گردد چنانچه مذکور شد. حال ای برادر

ملاحظه نما اگر در اين عهد چنين اموری ظاهر شود و چنين

حکايت بروز نمايد چه خواهند نمود؟ قسم به مربّی وجود و

مُنزِل کلمات که در حين، بی تکلّم حکم بر کفر و امر بر قتل

نمايند. کجا گوش می دهند که گفته شود که عيسی از نفخه

روح القدس ظاهر شده و يا موسی از امر مبرم مأمور گشته.

اگر صد هزار خروش بر آری به گوش احدی نرود که بی پدری

مبعوث به رسالت گشته و يا قاتلی از شجره نار، إنّی اَنَا اللّه

٦٣آورده. چشم انصاف اگر باز شود از جميع اين بيانات مشهود

ص ۳۹

می گردد که مُظهر همه اين امور و نتيجه همه اليوم ظاهر

است. با اينکه امثال اين امور در اين ظهور واقع نشده با

وجود اين متمسّک به ظنونات انفس مردوده شده، چه

نسبت ها که داده‏اند و چه بلايا که وارد آورده‏اند که در

ابداع شبه آن به ظهور نيامده. اللّه اکبر، بيان که به اين مقام ٦٤

رسيد رائحه روحانی از صبح صمدانی مرور نمود و صبای

صبحگاهی از مدينه سبای لايزالی وزيد و اشارتش جان را

بشارت تازه بخشيد و روح را فتوحی بی اندازه. بساط جديدی

مبسوط نمود و ارمغان بی شمار بی کران از آن يار بی نشان آورد

که خلعت ذکر از قدّ لطيفش بسی قاصر است و رداء بيان

از قامت منيرش بس کوتاه. بی لفظ رمز معانی کشف می نمايد

و بی لسان اسرار تبيان می گويد و بلبل های شاخسار هجر و

فراق را ناله و افغان می آموزد و قاعده و رسوم عشق و عاشقی

و رمز دلدادگی تعليم می نمايد و گل های بديع رضوان قرب و

وصال را رسم دلبری و آداب عشوه گری تلقين می نمايد و

اسرار حقايق بر شقايق بستان عشق می بخشد و دقايق رموز

و رقايق آن را در صدر عشّاق وديعه می گذارد. به قسمی

عنايت در اين ساعت فرموده که روح القدس به غايت

حسرت می برد. قطره را امواج بحری داده و ذرّه را طراز

خورشيدی عنايت نموده. الطاف به مقامی رسيده که جُعَل

ص ٤٠

قصد نافه مشک نموده و خفّاش در مقابل آفتاب مقرّ گزيده.

مردگان را به نفخه حيات از قبور جسد مبعوث نموده و

جاهلان را بر صدر علم منزل داده و ظالمان را بر فراز عدل

٦٥محلّ معيّن نموده. و عالم هستی به جميع اين عنايات حامله

گشته، تا کی اثر اين عنايت غيبی در خاکدان ترابی ظاهر

شود و تشنگان از پا افتاده را به کوثر زلال محبوب رساند و

گمگشتگان صحرای بُعد و نيستی را به سرادق قرب و هستی

معشوق فائز گرداند و در ارض قلوب که اين حبّه های قدس

انبات نمايد و از رياض نفوس که شقايق های حقايق غيبی

بشکفد. باری، نه چنان سدره عشق در سينای حبّ مشتعل

شده که به آب های بيان افسرده گردد و يا اتمام پذيرد. عطش

اين حوت را بحور ننشاند و اين سمندر ناری جز در نار روی

يار مقرّ نگزيند. پس ای برادر، سراج روح را در مشکات

قلب به دُهن حکمت بر افروز و به زجاج عقل حفظش نما تا

نَفَس های انفس مشرکه آن را خاموش نکند و از نور باز

ندارد. کَذلِکَ نَوَّرنا اُفُقَ سَماءِ البَيانِ مِن اَنوارِ شُموس

الحِکْمَةِ وَ العِرفانِ لِيطمَئنَّ بها قَلبُکَ وَ تَکُونَ مِن الَّذين

طارُوا بِاَجْنِحَةِ الإيقانِ فِی هَواء مَحَبّةِ رَبِّهِم

٦٦ الرَّحمن. و قوله : "حينَئِذٍ تَظهَرُ

عَلامَةُ ابنِ الإنسانِ فِی السَّماء." می فرمايد: بعد از کسوف

شمس معارف الهيّه و سقوط نجوم احکام مثبته و خسوف قمر

ص ٤١

علم که مربّی عباد است و انعدام اعلام هدايت و فلاح و

ظلمت صبح صدق و صلاح، ظاهر می شود علامت ابن

الانسان در آسمان. و مقصود از سماء، سماء ظاهره است که

قريب ظهور آن فَلَک سماوات معدلت و جريان فُلک هدايت بر

بحر عظمت، در آسمان نجمی بر حسب ظاهر پيدا می شود که

مبشّر است خلق سماوات را به ظهور آن نيّر اعظم. و همچنين

در آسمان معنی نجمی ظاهر می شود که مبشّر است اهل ارض

را به آن فجر اقوم اکرم. و اين دو علامت در سماء ظاهره و

سماء باطنه قبل از ظهور هر نبيّ ظاهر گشته چنانچه

شنيده‏اند. از جمله خليل الرّحمن که قبل از ظهور آن حضرت، ٦٧

نمرود خوابی ديد و کَهَنه را خواست. اخبار دادند بر طلوع

نجمی در سماء. و همچنين شخصی در ارض ظاهر شد که مردم

را بشارت می داد به ظهور آن حضرت. و بعد از او حکايت ٦٨

کليم اللّه بود که کَهَنَه آن زمان فرعون را خبر دادند که

کوکبی در سماء طالع شده که دالّ است بر انعقاد نطفه ای که

هلاک تو و قوم تو بر دست اوست. و همچنين عالمی پيدا شد

که شب ها بنی اسرائيل را بشارت و تسلّی می فرمود و

اطمينان می داد چنانچه در کتب مسطور است. و اگر تفصيل

اين امور ذکر شود اين رساله کتابی می شود. و ديگر آنکه

دوست ندارم حکايات واقعه قبل را ذکر نمايم. و خدا شاهد

ص ٤٢
حال است که اين بيان هم که می شود نيست مگر از کمال
حبّ به آن جناب که شايد جمعی فقرای ارض بر شاطی غنا

وارد شوند و يا گروهی از جاهلان بر بحر علم وارد گردند و

يا تشنگان معرفت بر سلسبيل حکمت واصل آيند. و إلاّ اين

عبد اشتغال به اين مقالات را ذنبی عظيم می دانم و عصيانی

کبير می شمرم. و همچنين نزديک ظهور عيسی شد، چند نفر ٦٩

از مجوس که اطّلاع يافتند بر ظهور نجم عيسی در سماء، به

اثر آن نجم آمدند تا داخل شدند به شهری که مقرّ سلطنت

هيرودس بود. و در آن ايّام سلطنت آن ممالک در قبضه تصرّف

او بود. و کانوا قائلين: "اَينَ هُوَ المولُود مَلِکُ اليَهود؟ لاَنّا قَد ٧٠

رَاَينا نَجمَهُ فِی المَشرِقِ وَوافَينا لِنَسجُدَ لَه."١ و بعد از تفحّص

معلوم نمودند که در بيت اللّحم يهودا آن طفل متولّد شد. اين

علامت در سماء ظاهره. و علامت در سماء باطنه که سماء

علم و معانی باشد ظهور يحيی بن زکريّا بود که مردم را

بشارت می داد به ظهور آن حضرت. چنانچه می فرمايد: "انَّ

اللّهَ يُبَشِّرُکَ بِيَحيی مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللّه و سَيِّداً و حَصُوراً." ٢

مقصود از کلمه، حضرت عيسی است که يحيی مبشّر به

ظهور او بود. و در الواح سماوی هم مسطور است: "کانَ

يُوحَنّا يَکرزُ فی بَرِّيَّةِ يَهودا قائِلاً تُوبُوا فَقَدِ اقتَرَبَ مَلَکُوتُ

-١ انجيل متّی، فصل ٢ آيه ٢ ٢- سورهآل عمران، آيه ٣٩

ص ۴۳

السّمواتِ."١ و مقصود از يوحنّا، يحيی است. و همچنين قبل ٧١

از ظهور جمال محمّدی آثار سماء ظاهره ظاهر شد. و آثار

باطنه که مردم را در ارض بشارت می دادند به ظهور آن

شمس هويّه چهار نفر بودند واحداً بعد واحد. چنانچه روزبه

که موسوم به سلمان شد به شرف خدمتشان مشرّف بود و

زمان وفات هر يک می رسيد روزبه را نزد ديگری می فرستاد تا

نوبت به چهارم رسيد و او در حين موت فرمود: ای روزبه،

بعد از تکفين و تدفين من برو به حجاز که شمس محمّدی

اشراق می نمايد و بشارت باد تو را به لقای آن حضرت. تا ٧٢

رسيد به اين امر بديع منيع. و اکثر از منجّمان خبر ظهور نجم

را در سماء ظاهره داده‏اند. و همچنين در ارض هم نورين

نيّرين، احمدو کاظم، قدّس اللّه تربتهما. پس، از اين معانی ٧٣

مبرهن شد که قبل از ظهور هر يک از مرايای احديّه علامات

آن ظهور در آسمان ظاهر و آسمان باطن که محلّ شمس علم

و قمر حکمت و انجم معانی و بيان است ظاهر می شود و آن

ظهورِ انسان کامل است قبل از هر ظهور برای تربيت و

استعداد عباد از برای لقای آن شمس هويّه و قمر احديّه. و

قوله: "وَ يَنوحُ کُلُّ قَبائِل الاَرض وَ يَرَونَ ابن الإنسان آتياً عَلی ٧٤

سَحابِ السَّماء مَعَ قُوّاةٍ وَ مجدٍ کبيرٍ." تلويح اين بيان اين

-١ انجيل متّی، فصل ٣، آيه ١-٢
ص ٤٤

است: يعنی در آن وقت نوحه می کنند عباد از جهت فقدان

شمس جمال الهی و قمر علم و انجم حکمت لدنّی و در آن اثنا

مشاهده می شود که آن طلعت موعود و جمال معبود از آسمان

نازل می شود در حالتی که بر ابر سوار است، يعنی آن جمال

الهی از سماوات مشيّت ربّانی در هيکل بشری ظهور

می فرمايد. و مقصود از سماء نيست مگر جهت علوّ و سموّ

که آن محلّ ظهور آن مشارق قدسيّه و مطالع قدميّه است. و

اين کينونات قديمه اگر چه به حسب ظاهر از بطن امّهات ظاهر

می شوند و ليکن فی الحقيقه از سماوات امر نازلند و اگر چه بر

ارض ساکن اند و ليکن بر رفرف معانی متّکأند و در حينی که

ميان عباد مشی می نمايند در هواهای قرب طائرند. بی حرکت

رِجل در ارض روح مشی نمايند و بی پر به معارج احديّه پرواز

فرمايند. در هر نَفَسی مشرق و مغرب ابداع را طيّ فرمايند و

در هر آنی ملکوت غيب و شهاده را سير نمايند. بر عرش

"لا يَشغَلُه شَأنٌ عَن شَأنٍ " واقف اند و بر کرسيّ"کلُّ يَومٍ هُوَ

فی شَأنٍ"١ ساکن. از علوّ قدرت سلطان قدم و سموّ مشيّت

مليک اعظم مبعوث می شوند. اين است که می فرمايد: از

٧٥آسمان نازل می شود. و لفظ سماء در بيانات شموس معانی بر

مراتب کثيره اطلاق می شود. مثلاً سماء امر و سماء مشيّت و

-١ سوره رحمن، آيه ٢٩
ص ٤٥

سماء اراده و سماء عرفان و سماء ايقان و سماء تبيان و

سماء ظهور و سماء بطون و امثال آن. و در هر مقام از لفظ

سماء معنيی اراده می فرمايد که غير از واقفين اسرار احديّه و

شاربين کؤوس ازليّه احدی ادراک ننمايد. مثلاً می فرمايد: "وَ

فِی السَّماءِ رِزقُکُم وَ مَا تُوعَدُونَ"١ و حال آنکه رزق از ارض

انبات می نمايد و همچنين: "الاَسماءُ تُنزَلُ مِنَ السَّماء، " با

اينکه از لسان عباد اسماء ظاهر می شود. اگر قدری مرآت

قلب را از غبار غرض پاک و لطيف فرمائی جميع تلويحات

کلمات کلمه جامعه ربوبيّه را در هر ظهوری ادراک می نمائی و

بر اسرار علم واقف می شوی. و لکن تا حجبات علميّه را که

مصطلح بين عباد است به نار انقطاع نسوزانی به صبح نورانی

علم حقيقی فائز نگردی. و علم به دو قسم منقسم است: علم ٧٦

الهی و علم شيطانی. آن از الهامات سلطان حقيقی ظاهر و اين

از تخيّلات انفس ظلمانی باهر. معلّم آن حضرت باری و معلّم

اين وساوس نفسانی. بيان آن "اتّقوا اللّه يُعلِّمکم اللّه" و بيان

اين "العلمُ حجابُ الاکبر". اثمار آن شجر، صبر و شوق و

عرفان و محبّت، و اثمار اين شجر، کبر و غرور و نخوت. و از

بيانات صاحبان بيان که در معنی علم فرموده‏اند هيچ رائحه

اين علوم ظلمانی که ظلمت آن همه بلاد را فرا گرفته
-١ سوره ذاريات، آيه ٢٢
ص ٤٦

استشمام نمی شود. اين شجر جز بغی و فحشاء ثمری نياورد و

جز غلّ و بغضاء حاصلی نبخشد. ثمرش سمّ قاتل است و
ظلّش نار مهلک. فنعم ما قال:
"تَمَسَّکْ بِاَذيالِ الهَوی واخلَعِ الْحَياء
وَخَلِّ سَبيلَ النّاسِکينَ و إن جَلُّوا."

٧٧پس بايد صدر را از جميع آنچه شنيده شده پاک نمود و قلب را

از همه تعلّقات مقدّس فرمود تا محلّ ادراک الهامات غيبی

شود و خزينه اسرار علوم ربّانی گردد. اين است که

می فرمايد: "السّالکُ فِی النَّهجِ البَيضاء والرُّکنِ الحَمراء لَن

يَصِلَ إلی مَقامِ وَطَنِهِ إلّا بالکفِّ الصِّفر عَمّا فی ايدی النّاسِ."

اين است شرط سالک. درست تفکّر و تعقّل فرموده تا

٧٨بی حجاب بر مقصود کتاب واقف شوی. باری، از مطلب دور

مانديم اگر چه همه ذکر مطلب است و ليکن قسم به خدا آنچه

می خواهم اختصار نمايم و به اقلّ کفايت کنم می بينم زمام قلم از

دست رفته و با وجود اين چقدر از لئالی بی شمار که ناسفته

در صدف قلب مانده و چه مقدار حوريّات معانی که در
غرف های حکمت مستور گشته که احدی مسّ آنها ننموده،

"لَم يَطمِثهُنَّ إنسٌ قَبْلَهُمْ و لا جانٌّ. " ١ با همه اين بيانات

گويا حرفی از مقصود ذکر نشد و رمزی از مطلوب مذکور

نيامد، تا کی محرمی يافت شود و احرام حرم دوست بندد و

-١ سوره رحمن، آيه ٥٦
ص ٤٧

به کعبه مقصود واصل گردد و بی گوش و لسان اسرار بيان

بشنود و بيابد. پس، از اين بيانات محکمه واضحه لائحه ٧٩

مقصود از سماء در آيه مُنزله معلوم شد و مفهوم گشت. و

اينکه می فرمايد: با ابر و غمام نازل می شود مقصود از ابر آن

اموری است که مخالف نفس و هوای ناس است. چنانچه ذکر

شد در آيه مذکوره: "اَفَکُلَّما جَاءَکُمْ رَسولٌ بِما لا تَهوَی

اَنفُسُکُم استَکبَرتُمْ فَفَرِيقاً کَذَّبتُم وَ فَريِقاً تَقتُلُونَ."١ مثلاً

از قبيل تغيير احکام و تبديل شرائع و ارتفاع قواعد و رسوم

عاديّه و تقدّم مؤمنين از عوام بر معرضين از علماء. و همچنين

ظهور آن جمال ازلی بر حدودات بشريّه از اکل و شرب و فقر

و غنا و عزّت و ذلّت و نوم و يقظه و امثال آن، از آن چيزهائی

که مردم را به شبهه می اندازد و منع می نمايد. همه اين

حجبات به غمام تعبير شده. و اين است آن غمامی که ٨٠

سماوات علم و عرفان کلّ من فی الارض به آن می شکافد و

شقّ می گردد چنانچه می فرمايد: "يَومَ تَشَقَّقُ السَّماءُ

بِالغَمَامِ. "٢ و همچنانکه غمام، ابصار ناس را منع می نمايد از

مشاهده شمس ظاهری، همين قسم هم اين شئونات مذکوره

مردم را منع می نمايد از ادراک آن شمس حقيقی. چنانچه

مذکور است در کتاب از لسان کفّار: "و قَالُوا مَا لِهَذَا الرَّسُولِ

-١ سوره بقره، آيه ٨٧ ٢- سوره فرقان، آيه ٢٥

ص ۴۸

يَأکُلُ الطَّعامَ وَ يَمشی فِی‌الاَسواقِ لَولااُنزِلَ إلَيهِ مَلَکٌ فَيَکُونَ

مَعَهُ نَذيراً."١ مثل اينکه ملاحظه می شد از انبياء فقر ظاهری و

ابتلای ظاهری و همچنين ملزومات عنصريِ جسدی از قبيل

جوع و امراض و حوادث امکانيّه. چون اين مراتب از آن

هياکل قدسيّه ظاهر می شد مردم در صحراهای شکّ و ريب و

بيابان های وهم و تحيّر متحيّر می ماندند که چگونه می شود

نفسی از جانب خدا بيايد و اظهار غلبه نمايد بر کلّ من علی

الارض و علّت خلق موجودات را به خود نسبت دهد چنانچه

فرموده: "لَو لاکَ لَما خَلَقْتُ الاَفلاکَ." و مع ذلک به اين قسم ها

مبتلا به امور جزئيّه شود؟ چنانچه شنيده‏اند از ابتلای هر نبيّ

و اصحاب او از فقر و امراض و ذلّت، چنانچه سرهای اصحاب

ايشان را در شهرها به هديه می فرستادند و ايشان را منع

می نمودند از آنچه به آن مأمور بودند و هر کدام در دست

اعدای دين مبتلا بودند به قسمی که بر ايشان وارد

٨١می آوردند آنچه اراده می نمودند. و اين معلوم است که تغييرات

و تبديلات که در هر ظهور واقع می شود همان غمامی است

تيره که حائل می شود بصر عرفان عباد را از معرفت آن شمس

الهی که از مشرق هويّه اشراق فرموده. زيرا که سال ها عباد

بر تقليد آباء و اجداد باقی هستند و به آداب و طريقی که در

-١ سوره فرقان، آيه ٧
ص ۴۹

آن شريعت مقرّر شده تربيت يافته‏اند، يک مرتبه بشنوند و يا

ملاحظه نمايند شخصی که در ميان ايشان بوده و در جميع

حدودات بشريّه با ايشان يکسان است و مع ذلک جميع آن

حدودات شرعيّه که در قرن های متواتره به آن تربيت يافته‏اند

و مخالف و منکر آن را کافر و فاسق و فاجر دانسته اند همه را

از ميان بردارد، البتّه اين امور حجاب و غمام است از برای

آنهائی که قلوبشان از سلسبيل انقطاع نچشيده و از کوثر

معرفت نياشاميده. و به مجرّد استماع اين امور چنان محتجب

از ادراک آن شمس می مانند که ديگر بی سؤال و جواب حکم

بر کفرش می کنند و فتوی بر قتلش می دهند چنانچه ديده‌اند و

شنيده‏اند از قرون اولی و اين زمان نيز ملاحظه شد. پس بايد ٨٢

جهدی نمود تا به اعانت غيبی از اين حجبات ظلمانی و غمام

امتحانات ربّانی از مشاهده آن جمال نورانی ممنوع نشويم و

او را به نفس او بشناسيم و اگر هم حجّت بخواهيم به يک

حجّت و برهان اکتفا نمائيم تا به منبع فيض نامتناهی که جميع

فيوضات نزد او معدوم صرف است فائز گرديم نه آنکه هر روز

به خيالی اعتراض نمائيم و به هوائی تمسّک جوئيم. سبحان اللّه، ٨٣

با وجود اينکه از قبل اين امورات را به تلويحات عجيبه و

اشارات غريبه خبر داده‏اند تا جميع ناس اطّلاع يابند و در آن

ص ٥٠

روز خود را از بحر البحور فيوضات محروم نسازند مع ذلک امر

چنين واقع می شود که مشهود است. و اين مضمونات در قرآن

هم نازل شده چنانچه می فرمايد: "هَل يَنظُرُونَ إلّا اَن يأتِيَهُمُ

اللّهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الغَمامِ."١ و علمای ظاهر بعضی اين آيه را از

علائم قيامت موهوم که خود تعقّل نموده‏اند گرفته‏اند و

مضمون آن اين است: آيا انتظار می کشند مگر اينکه بيايد

آنها را خدا در سايه ای از ابر؟ و حال آنکه اين مضمون در

اکثر کتب سماوی مذکور است و در همه اماکن در ذکر

علامات ظهور بعد ذکر فرموده‏اند چنانچه از قبل ذکر شد. و ٨٤

همچنين می فرمايد: "يَومَ تَأتيِ السَّماءُ بِدُخانٍ مُبينٍ يَغْشَی

النَّاسَ هَذَا عَذَابٌ اَليِمٌ" ٢ که مضمون آن اين است: روزی که

می آيد آسمان به دودی آشکار و فرو می گيرد مردم را و اين

است عذاب اليم. و همين امورات را که مغاير انفس خبيثه و

مخالف هوای ناس است حضرت ربّ العزّه محکّ و ميزان قرار

داه و به آنها امتحان می فرمايد عباد خود را و تميز می دهد

سعيد را از شقيّ و مُعرض را از مقبل چنانچه مذکور شد. و

اختلافات و نَسخ و هدم رسومات عاديّه و انعدام اعلام

محدوده را به دخان در آيه مذکوره تعبير فرموده و کدام

دخان است اعظم از اين دخان که فرو گرفته همه ناس را و

-١ سوره بقره، آيه ٢١٠ ٢-سوره دخان، آيه ٠ ١-١١

ص ٥١

عذابی است برای آنها که هرچه می خواهند رفع آن نمايند قادر

نيستند؟ و به نار نفس در هر حين به عذابی جديد معذّبند

زيرا که هرچه می شنوند که اين امر بديع الهی و حکم منيع

صمدانی در اطراف ارض ظاهر شده وهر روز در علوّ است
ناری جديد در قلوبشان مشتعل می شود و آنچه ملاحظه

می نمايند از قدرت و انقطاع و ثبوت اين اصحاب که هر روز به

عنايت الهی محکم تر و راسخ تر می شوند اضطراب تازه در

نفوسشان ظاهر می گردد. در اين ايّام که بحمداللّه سطوت

الهی چنان غلبه فرموده که جرئت تکلّم ندارند و اگر يکی از

اصحاب حقّ را که صد هزار جان به دل و جان رايگان در ره

دوست ايثار می نمايد ملاقات نمايند از خوف اظهار ايمان

می کنند و چون خلوت می کنند به سبّ و لعن مشغول

می شوند. چنانچه می فرمايد: "وَ إذَا لَقُوکُم قَالُوا آمَنَّا وَ إذا

خَلَوا عَضُّوا عَلَيْکُمُ الاَنَامِلَ مِنَ الغَيْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَيظِکُمْ إنَّ اللّه

عَليمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ."١ و عنقريب است که اعلام قدرت الهی را ٨٥

در همه بلاد مرتفع بينی و آثار غلبه و سلطنت او را در جميع

ديار ظاهر مشاهده فرمائی. باری، اکثر علماء چون اين آيات

را ادراک ننموده‏اند و از مقصود قيامت واقف نشده‏اند لهذا

جميع را به قيامت موهوم من حَيثُ لا يَشعُر تفسير می نمايند.

-١ سوره آل عمران، آيه ١١٩
ص ٥٢

خدای واحد شاهد است که اگر قدری بصيرت باشد از تلويح

همين دو آيه جميع مطالب که مقصود است ادراک می شود و به

صبح منير ايقان به عنايت رحمان واصل می گردند. کَذلِکَ

تَغَنُّ عَلَيکَ حَمامَةُ البَقاءِ عَلی اَفنانِ سِدرَةِ البهاء لَعَلَّ تکُونَنَّ فی

٨٦مناهِج العِلْمِ وَ الحِکمَةِ بإذنِ اللّه سالِکاً. و قوله : "يرسل

ملائکته " إلی آخر القول. مقصود از اين ملائکه آن نفوسی

هستند که به قوّه روحانيّه، صفات بشريّه را به نار محبّت

الهی سوختند و به صفات عالين و کرّوبيّين متّصف گشتند.

چنانچه حضرت صادق در وصف کرّوبيين می فرمايد : قومی از

شيعيان ما هستند خلف عرش. و از ذکر خلف العرش اگر چه

معانی بسيار منظور بوده، هم بر حسب ظاهر و هم بر حسب

باطن، و لکن در يک مقام مدلّ است بر عدم وجود شيعه.

چنانچه در مقام ديگر می فرمايد: مؤمن مثل کبريت احمر

است و بعد به مستمع می فرمايد: آيا کبريت احمر ديده ای؟

ملتفت شويد به اين تلويح که ابلغ از تصريح است دلالت

می کند بر عدم وجود مؤمن. اين قول آن حضرت. و حال
مشاهده کن چقدر از اين خلق بی انصاف که رائحه ايمان

نشنيده‏اند مع ذلک کسانی را که به قول ايشان ايمان محقّق

٨٧می شود نسبت به کفر می دهند. باری، چون اين وجودات

قدسيّه از عوارض بشريّه پاک و مقدّس گشتند و متخلّق به

ص ۵۳

اخلاق روحانيّين و متّصف به اوصاف مقدّسين شدند لهذا اسم

ملائکه بر آن نفوس مقدّسه اطلاق گشته. باری، اين است

معنی اين کلمات که هر فقره آن به آيات واضحه و دليل های

متقنه و براهين لائحه اظهار شد. و چون امم عيسی به اين ٨٨

معانی نرسيدند و اين علامات بر حسب ظاهر چنانچه خود و

علمای ايشان ادراک نموده‏اند ظاهر نشد لهذا به مظاهر قدسيّه

از آن يوم تا به حال اقبال ننمودند و از جميع فيوضات قدسيّه

محروم شدند و از بدايع کلمات صمدانيّه محجوب گشتند.

اين است شأن اين عباد در يوم معاد. و اين قدر ادراک

ننمودند که اگر در هر عصری علائم ظهور مطابق آنچه در

اخبار است در عالمِ ظاهر ظاهر شود ديگر که را يارای انکار

و اعراض می ماند و چگونه ميان سعيد و شقيّ و مجرم و متّقی

تفصيل می شود؟ مثلاً انصاف دهيد اگر اين عبارات که در

انجيل مسطور است بر حسب ظاهر ظاهر شود و ملائکه با

عيسی بن مريم از سماء ظاهره با ابری نازل شوند ديگر که

يارای تکذيب داردو يا که لايق انکار و قابل استکبار باشد؟

بلکه فی الفور همه اهل ارض را اضطراب به قسمی احاطه

می کند که قادر بر حرف و تکلّم نيستند تا چه رسد به ردّ و

قبول. و نظر به عدم ادراک اين معانی بود که جمعی از علمای

نصاری به آن حضرت معارضه نمودند که اگر تو آن نبيّ
ص ٥٤

موعودی چرا با تو نيستند آن ملائکه که در کتب ما مسطور

است که بايد با جمال موعود بيايند تا او را اعانت نمايند در

امر او و منذر باشند برای عباد؟ چنانچه ربّ العزّه از لسان

ايشان خبر داده : "لَولا اُنزِلَ إليهِ مَلَکٌ فَيَکُونَ مَعَهُ نذيراً " که

مضمون آن اين است : چرا فرو فرستاده نشد با محمّد ملکی

٨٩پس باشد با او بيم دهنده و ترساننده مردمان را. اين است

که در همه اعهاد و اعصار اين گونه اعتراضات و اختلافات

در ميان مردم بوده. و هميشه ايّام مشغول به زخارف قول

می شدند که فلان علامت ظاهر نشد و فلان برهان باهر

نيامد. و اين مرض ها عارض نمی شد مگر آنکه تمسّک به علمای

عصر می جستند در تصديق و تکذيب اين جواهر مجرّده و

هياکل الهيّه. و ايشان هم، نظر به استغراق در شئونات

نفسيّه و اشتغال به امورات دنيّه فانيه، اين شموس باقيه را

مخالف علم و ادراک و معارض جهد و اجتهاد خود می ديدند

و معانی کلمات الهيّه و احاديث و اخبار حروفات احديّه را هم

بر سبيل ظاهر به ادراک خود معنی و بيان می نمودند لهذا

خود و جميع ناس را از نيسان فضل و رحمت ايزدی مأيوس
و مهجور نمودند با اينکه خود مذعن و مقرّند به حديث

مشهور که می فرمايد: "حَديثُنا صَعبٌ مُستَصْعَبٌ. " و در جای

-١ سوره فرقان، آيه ٧
ص ٥٥

ديگر می فرمايد: "إنَّ اَمْرَنا صَعْبٌ مُستَصْعَبٌ لا يَحتَمِلُه إلّا

مَلَکٌ مُقَرَّبٌ اَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ اَو عَبدٌ امتَحَن اللّهُ قَلبَه للايمان." و

مسلّم است نزد خود ايشان که هيچ يک از اين ثلاثه در حقّ

ايشان صادق نيست. دو قسم اوّل که واضح است و امّا

ثالث، هرگز از امتحانات الهی سالم نماندند و در ظهور محکّ

الهی جز غِشّ چيزی از ايشان به ظهور نرسيد. سبحان اللّه، ٩٠

با وجود اقرار به اين حديث، علمائی که در مسائل شرعيّه

هنوز در ظنّ و شکّ اند چگونه در غوامض مسائل اصول الهيّه

و جواهر اسرار کلمات قدسيّه اظهار علم می نمايند و می گويند

فلان حديث که از علائم ظهور قائم است هنوز ظاهر نشده با

اينکه رائحه معانی احاديث را ابداً ادراک ننموده‏اند و غافل

از اينکه جميع علامات ظاهر شد و صراط امر کشيده گشت و

المُؤمِنُونَ کَالبَرقِ عَلَيه يَمرُّون و هُم لِظُهُورِ العلامَةِ

يَنتَظِرون، قُلْ يا مَلأ الجُهّالِ فَانتَظِرُوا کما کانَ الّذينَ مِنْ قَبلِکُم

لَمِنَ المُنتَظرينَ. و اگر از ايشان سؤال شود از شرائط ظهور انبيای

٩١ بعد که در کتب قبل است، از جمله آنها علامات ظهور و

اشراق شمس محمّدی است چنانچه مذکور شد و بر حسب

ظاهر هيچ يک ظاهر نشد، مع ذلک به چه دليل و برهان نصاری

و امثال آنها را ردّ می نمائيد و حکم بر کفر آنها نموده ايد، چون

عاجز از جواب می شوند تمسّک به اين نمايند که اين کتب

ص ٥٦

تحريف شده و من عنداللّه نبوده و نيست و حال آنکه خود

عبارات آيه شهادت می دهد بر اينکه من عنداللّه است. و

مضمون همين آيه در قرآن هم موجود است، لو انتم تعرفون.

براستی می گويم مقصود از تحريف را در اين مدّت ادراک

ننموده‏اند. بلی، در آيات مُنزله و کلمات مرايای احمديّه ذکر ٩٢

تحريف عالين و تبديل مستکبرين هست، و لکن در مواضع
مخصوصه ذکر شده. و از آن جمله حکايت ابن صوريا است
در وقتی که اهل خيبر در حکم قصاص زنای محصن و محصنه
از نقطه فرقان سؤال نمودند و آن حضرت فرمود حکم خدا

رجم است، و ايشان انکار نمودند که در تورات چنين حکمی

نيست. حضرت فرمود از علمای خود که را مسلّم و کلام او

را مصدّقيد؟ ابن صوريا را قبول نمودند و حضرت او را احضار

نمود و فرمود: "اُقسِمُکَ باللّه الَّذی فَلَقَ لکُم البَحرَ وَانزَلَ

عَلَيکُم المَنَّ و ظَلَّل لَکُم الغَمام و نَجّاکم مِن فرعون و مَلأِه و

فَضَّلکُم عَلَی النّاس ِ بِاَن تَذکُرَ لَنا ما حَکَم بِه مُوسی فی

قِصاص الزّانِی المُحْصَن وَ الزّانِيَة المُحْصَنة." که مضمون آن اين

است که آن حضرت ابن صوريا را به اين قَسَم های مؤکّد قَسَم دادند

که در تورات حکم قصاص در زنای محصن چه نازل شده؟

عرض نمود: يا محمّد، رجم است. آن حضرت فرمود پس چرا

اين حکم ميان يهود منسوخ شده و مجری نيست؟ عرض
ص ٥٧

نمود: چون بخت النّصر بيت المقدّس را بسوخت و جميع يهود

را بقتل رساند، ديگر يهودی در ارض باقی نماند الّا معدودی

قليل. و علمای آن عصر نظر به قلّت يهود و کثرت عمالقه به

مشاوره جمع شدند که اگر موافق حکم تورات عمل شود آنچه

از دست بخت النّصر نجات يافتند به حکم کتاب مقتول
می شوند و به اين مصالح حکم قتل را از ميان بالمرّه

برداشتند. باری، در اين بين جبرئيل بر قلب منيرش نازل شد

و اين آيه را عرض نمود: "يُحَرِّفُونَ الکَلِمَ عَن مَوَاضِعِه."١ اين ٩٣

يک موضع بود که ذکر شد. و در اين مقام مقصود از تحريف

نه چنان است که اين همج رعاع فهم نموده‏اند چنانچه بعضی

می گويند که علمای يهود و نصاری آياتی را که در وصف

طلعت محمّديّه بود از کتاب محو نمودند و مخالف آن را ثبت

کردند. اين قول نهايت بی معنی و بی اصل است. آيا می شود

کسی که معتقد به کتابی گشته و من عنداللّه دانسته آن را

محو نمايد؟ و از اين گذشته، تورات در همه روی ارض بود،

منحصر به مکّه و مدينه نبود که بتوانند تغيير دهند و يا

تبديل نمايند. بلکه مقصود از تحريف همين است که اليوم

جميع علمای فرقان به آن مشغولند، و آن تفسير و معنی نمودن

کتاب است بر هوی و ميل خود. و چون يهود در زمان آن
-١ سوره مائده، آيه ١٣
ص ٥٨
حضرت آيات تورات را که مدلّ بر ظهور حضرت بود به

هوای خود تفسير نمودند و به بيان آن حضرت راضی نشدند

لهذا حکم تحريف درباره آنها صدور يافت. چنانچه اليوم

مشهود است که چگونه تحريف نمودند امّت فرقان آيات کتاب

را در علامات ظهور، به ميل و هوای خود تفسير می نمايند

٩٤چنانچه مشهود است. و در مقام ديگر می فرمايد: "وَ قَد کَانَ

فَريقٌ مِنهُمْ يَسمَعُونَ کَلامَ اللّهِ ثُمَّ يُحَرّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ و

هُم يَعْلَمُونَ."١ و اين آيه هم مُدلّ است بر تحريف معانی کلام

الهی نه بر محو کلمات ظاهريّه چنانچه از آيه مستفاد

می شود. و عقول مستقيمه هم ادراک می نمايد. و در موضع

٩٥ديگر می فرمايد: "فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَکتُبُونَ الکتَابَ بِاَيديهِمْ

ثُمَّ يَقُولُونَ هَذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً. " ٢ الی آخر الآيه.

و اين آيه در شأن علمای يهود و بزرگان ايشان نازل شد که

آن علماء به واسطه استرضای خاطر اغنياء و استجلاب

زخارف دنيا و اظهار غلّ و کفر، الواحی چند بر ردّ حضرت

نوشتند و به دلائلی چند مستدلّ شدند که ذکر آنها جائز نه،

و نسبت دادند ادلّه های خود را که از اسفار تورات مستفاد

گشته. چنانچه اليوم مشاهده می شود که چه مقدار ردّ بر اين ٩٦

امر بديع، علمای جاهل عصر نوشته‏اند و گمان نموده‏اند که اين

-١ سوره بقره، آيه ٧٥ ٢- سوره بقره، آيه ٧٩

ص ٥٩

مفتريّات مطابق آيات کتاب و موافق کلمات اولی الالباب

است. باری، مقصود از اين اذکار اين بود که اگر بگويند اين ٩٧

علائم مذکوره که از انجيل ذکر شد تحريف يافته و ردّ نمايند و

متمسّک به آيات و اخبار شوند مطّلع باشيد که کذب محض و

افترای صرف است. بلی، ذکر تحريف به اين معنی که ذکر شد

در اماکن مشخّصه هست چنانچه بعضی از آن را ذکر نموديم تا

معلوم و مبرهن شود بر هر ذی بصری که احاطه علوم ظاهره

هم نزد بعضی از امّيّين الهی هست، ديگر معارضين به اين خيال

نيفتند و معارضه ننمايند که فلان آيه دليل بر تحريف است و

اين اصحاب از عدم اطّلاع ذکر اين مراتب و مطالب را

نموده‏اند. و ديگر آنکه اکثر آيات که مشعر بر تحريف است

درباره يهود نازل شده، لو اَنتُم فِی جَزائِر علمِ الفُرقانِ تحبرون.

اگر چه از بعضی حمقای ارض شنيده شد که انجيل سماوی در ٩٨

دست نصاری نيست و به آسمان رفته، ديگر غافل از اينکه از

همين قول نسبت کمال ظلم و جبر برای حضرت باری جلّ و

عزّ ثابت می شود. زيرا بعد از آنکه شمس جمال عيسی از

ميان قوم غائب شد و به فلک چهارم ارتقاء فرمود و کتاب حقّ

جلّ ذکره که اعظم برهان اوست ميان خلق او، آن هم غائب

شود ديگر آن خلق از زمان عيسی تا زمان اشراق شمس

محمّدی به چه متمسّک اند و به کدام امر مأمور؟ و ديگر

ص ٠٦

چگونه مورد انتقام منتقم حقيقی می شوند و محلّ نزول عذاب

و سياط سلطان معنوی می گردند ؟ از همه گذشته انقطاع فيض

فيّاض و انسداد باب رحمت سلطان ايجاد لازم می آيد. فَنَعُوذُ

بِاللّه عَمّا يَظُنُّ العبادُ فی حَقِّه، فَتَعالی عَمّا هُم يَعرفُونَ.

٩٩ای عزيز، در اين صبح ازلی که انوار "اللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ

الأرض" ١ عالم را احاطه نموده و سرادق عصمت و حفظ " وَ يَأبَی اللّهُ

إلّا أن يُتِمَّ نُورَهُ " ٢ مرتفع گشته و يد قدرت "و بيَدِهِ

مَلَکُوتُ کُلِّ شَيْءٍ " ٣ مبسوط و قائم شده کمر همّت را محکم

بايد بست که شايد به عنايت و مکرمت الهی در مدينه

قدسيّه "إنّا للّه" وارد شويم تا به مواقع عزّ "اليه راجعون"

مقرّ يابيم. انشاءاللّه بايد چشم دل را از اشارات آب و گل پاک

نمود تا ادراک مراتب مالانهايه عرفان نمائيد و حقّ را اظهر از

آن بينيد که در اثبات وجودش به دليلی محتاج شويد و يا به

١٠٠حجّتی تمسّک جوئيد. ای سائل محبّ، اگر در هوای روح

روحانی طائری حقّ را ظاهر فوق کلّ شیء بينی به قسمی که

جز او را نيابی. "کانَ اللّهُ و لَم يَکُن مَعَهُ من شَيْءٍ." و اين

مقام مقدّس از آن است که به دليلی مدلّل شود و يا آنکه به

برهانی باهر آيد. و اگر در فضای قدس حقيقت سائری کلّ

اشياء به معروفيّت او معروف اند و او بنفسه معروف بوده و

-١ سوره نور، آيه ٣٥ ٢- سوره توبه، آيه٣٢

-٣ سوره مؤمنون، آيه ٨٨
ص ٦١

خواهد بود. و اگر در ارض دليل ساکنی کفايت کن به آنچه

خود فرموده: "اَوَلَمْ يَکفِهِم اَنَّا اَنزَلنَا عَليکَ الکِتَابَ." ١ اين

است حجّتی که خود قرار فرموده و اعظم از اين حجّت نبوده

و نيست: "دَليلُهُ آياتُهُ و وُجُودُهُ إثباتُهُ." در اين وقت از اهل ١٠١

بيان و عرفاء و حکماء و علماء و شهدای آن استدعا می نمايم

که وصايای الهی را که در کتاب فرموده فراموش ننمايند و

هميشه ناظر به اصل امر باشند که مبادا حين ظهور آن جوهر

الجواهر و حقيقة الحقائق و نور الانوار متمسّک به بعضی عبارات

کتاب شوند و بر او وارد بياورند آنچه را که در کور فرقان

وارد آمد. چه که آن سلطان هويّه قادر است بر اينکه جميع

بيان و خلق آن را به حرفی از بدايع کلمات خود قبض روح

فرمايد و يا به حرفی جميع را حيات بديعه قدميّه بخشد و از

قبور نفس و هوی محشور و مبعوث نمايد. ملتفت و مراقب

بوده که جميع منتهی به ايمان به او و ادراک ايّام و لقای او

می شود. " لَيْسَ البِرَّ اَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُم قِبَلَ المَشرِقِ و

المَغرِبِ و لَکِنَّ الِبرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّه و اليَومِ الآخرِ." ٢ اسمعوا

يا اَهلَ البيان ما وَصَّيناکُم بالحقِّ لَعَلَّ تسکُنُنَّ فی ظِلٍّ کانَ فی

اَيّام اللّه مَمدوداً.

-١ سوره عنکبوت، آيه ٥١ ٢-سوره بقره، آيه ١٧٧

ص ٦٢

١٠٢البابُ المذکورُ فی بَيانِ اَنَّ شمسَ الحقيقةِ وَ مظهَرَ نفسِ

اللّهِ لَيَکُونَنَّ سُلطاناً عَلی مَن فِی السَّمواتِ و الاَرضِ و إن

لَنْ يُطيعَهُ اَحدٌمن اهلِ الاَرضِ و غَنيّاً عن کُلِّ مَنْ فِی المُلکِ

و إن لَم يَکُنْ عِندَهُ دينار. کَذلِکَ نُظهِرُ لَکَ من اسرارِ

الاَمرِ و نُلقی عَلَيکَ مِن جواهِرِالحکمَةِ لِتَطيرَنَّ بِجَناحَی

الاِنقطاعِ فِی الهَواء الَّذی کانَ عَنِ الاَبصارِ مَستوراً.

١٠٣لطائف و جواهر اين باب آنکه بر صاحبان نفوس زکيّه و

مرايای قدسيّه مبرهن و واضح شود که شموس حقيقت و

مرايای احديّت در هر عصر و زمان که از خيام غيب هويّه به

عالم شهاده ظهور می فرمايند برای تربيت ممکنات و ابلاغ

فيض بر همه موجودات، با سلطنتی قاهر و سطوتی غالب

ظاهر می شوند. چه که اين جواهر مخزونه و کنوز غيبيّه

ص ۶۳

مکنونه محلّ ظهور يَفعَلُ اللّهُ ما يَشاءُ وَ يَحکُمُ ما يُريد اند. و ١٠٤

بر اولی العلم و افئده منيره واضح است که غيب هويّه و ذات

احديّه مقدّس از بروز و ظهور و صعود و نزول و دخول و

خروج بوده و متعالی است از وصف هر واصفی و ادراک هر

مُدرکی. لم يزل در ذات خود غيب بوده و هست و لايزال به

کينونت خود مستور از ابصار و انظار خواهد بود. " لا تُدرکُهُ

الاَبصَارُ و هُوَ يُدرِکُ الاَبصارَ و هُوَ اللَّطيفُ الخبيرُ" ١ چه ميان او

و ممکنات، نسبت و ربط و فصل و وصل و يا قرب و بُعد و

جهت و اشاره به هيچ وجه ممکن نه زيرا که جميع من فی

السّموات و الارض به کلمه امر او موجود شدند و به اراده

او که نفس مشيّت است از عدم و نيستی بحت بات به

عرصه شهود و هستی قدم گذاشتند. سبحان اللّه، بلکه ١٠٥

ميانه ممکنات و کلمه او هم نسبت و ربطی نبوده و نخواهد

بود. "وَ يُحَذّرُکُم اللّهُ نَفسَهُ" ٢ بر اين مطلب برهانی است

واضح "وَ کانَ اللّهُ وَ لَم يَکُن مَعَهُ من شَيْءٍ " دليلی است لائح.

چنانچه جميع انبياء و اوصياء و علماء و عرفاء و حکماء بر

عدم بلوغ معرفت آن جوهر الجواهر و بر عجز از عرفان و

وصول آن حقيقة الحقائق مقرّ و مذعن اند. و چون ابواب عرفان ١٠٦

ذات ازل بر وجه ممکنات مسدود شد لهذا به اقتضای رحمت

-١ سوره انعام، آيه ١٠٣ ٢ - سوره آل عمران، آيه٢٨

ص ٦٤

واسعه "سَبَقَتْ رَحمَتُهُ کُلَّ شَیءٍ " و وَسِعَتْ رَحمَتی کُلَّ

شَيْءٍ " جواهر قدس نورانی را از عوالم روحانی به هياکل عزّ

انسانی در ميان خلق ظاهر فرمود تا حکايت نمايند از آن ذات

ازليّه و ساذج قدميّه. و اين مرايای قدسيّه و مطالع هويّه

بتمامهم از آن شمس وجود و جوهر مقصود حکايت می نمايند،

مثلاً علم ايشان از علم او و قدرت ايشان از قدرت او و

سلطنت ايشان از سلطنت او و جمال ايشان از جمال او و

ظهور ايشان از ظهور او. و ايشانند مخازن علوم ربّانی و

مواقع حکمت صمدانی و مظاهر فيض نا متناهی و مطالع شمس

لايزالی چنانچه می فرمايد: "لا فَرقَ بَينَکَ و بَينَهُم إلّا بانَّهُم

عِبادُکَ وَ خَلقُکَ." و اين است مقام "اَنَا هو و هو اَنَا" که در

١٠٧حديث مذکور است. و احاديث و اخبار مدلّه بر اين مطلب

بسيار است و اين بنده نظر به اختصار متعرّض ذکر آنها

نشدم. بلکه آنچه در آسمان ها و زمين است محالّ بروز صفات

و اسمای الهی هستند چنانچه در هر ذرهّ آثار تجلّی آن شمس

حقيقی ظاهر و هويدا است که گويا بدون ظهور آن تجلّی در

عالم ملکی هيچ شیء به خلعت هستی مفتخر نيايد و به وجود

مشرّف نشود. چه آفتاب های معارف که در ذرّه مستور شده و

چه بحرهای حکمت که در قطره پنهان گشته. خاصّه انسان

که از بين موجودات به اين خلَع تخصيص يافته و به اين

ص ٦٥

شرافت ممتاز گشته. چنانچه جميع صفات و اسمای الهی از

مظاهر انسانی به نحو اکمل و اشرف ظاهر و هويدا است و

کلّ اين اسماء و صفات راجع به اوست. اين است که فرموده :

"اَلإنسانُ سِرّی و اَنَا سِرّهُ." و آيات متواتره که مدلّ و مشعر

بر اين مطلب رقيق لطيف است در جميع کتب سماويّه و
صحف الهيّه مسطور و مذکور است. چنانچه می فرمايد:

" سَنُريهِمْ آيَاتِنَا فِی الآفَاقِ وَ فِی اَنفُسِهِم." ١ و در مقام ديگر

می فرمايد : "وَ فِی اَنْفُسِکُم اَفَلا تُبصِروُنَ. " و در مقام ديگر

می فرمايد: "لا تَکُونُوا کَالَّذينَ نَسُوا اللّهَ فَاَنسَاهُمْ

اَنفُسَهُم. " ٣ چنانچه سلطان بقا، روح من فی سرادق العماء فداه

می فرمايد : "مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبّه." قسم به خدا ای ١٠٨

مخدوم من، اگر قدری در اين عبارات تفکّر فرمائی ابواب

حکمت الهيّه و مصاريع علم نامتناهی را بر وجه خود گشوده

يابی. باری، از اين بيانات معلوم شد که جميع اشياء حاکی از ١٠٩

اسماء و صفات الهيّه هستند. هر کدام به قدر استعداد خود

مدلّ و مشعرند بر معرفت الهيّه به قسمی که احاطه کرده

است ظهورات صفاتيّه و اسمائيّه همه غيب و شهود را. اين

است که می فرمايد: "اَيَکُونُ لغَيرِکَ مِن الظّهُورِ ما لَيسَ لَکَ

حَتّی يَکُونَ هُوَ المُظهِرُ لَکَ عَمِيَتْ عَينٌ لا تَراک. " و باز سلطان

-١ سوره فصّلت، آيه ٥٣ ٢- سوره ذاريات، آيه ٢١

-٣ سوره حشر، آيه ١٩
ص ٦٦

بقا می فرمايد : "مارَأيتُ شَيئاً إلّا وَ قَد رَاَيتُ اللّهَ فيهِ اَو

قَبلَهُ اَو بَعدَه. و در روايت کُميل " نورٌ اَشرَقَ مِن صُبح الأزَلِ

فَيَلوحُ عَلی هَياکِل التّوحيدِ آثارُه." و انسان که اشرف و

اکمل مخلوقات است اَشَدُّ دَلالَةً وَاَعظَمُ حِکايةً است از سائر

معلومات و اکمل انسان و افضل و الطف او مظاهر شمس

حقيقتند. بلکه ما سوای ايشان موجودند به اراده ايشان و

متحرّکند به افاضه ايشان. "لَو لاکَ لَما خَلَقْتُ الاَفلاک."

بلکه کلّ در ساحت قدس ايشان معدوم صرف و مفقود

بحت اند. بلکه منزّه است ذکر ايشان از ذکر غير و مقدّس

است وصف ايشان از وصف ما سوی. و اين هياکل قدسيّه

مرايای اوّليّه ازلّيه هستند که حکايت نموده‏اند از غيب

الغيوب و از کلّ اسماء و صفات او از علم و قدرت و سلطنت

و عظمت و رحمت و حکمت و عزّت و جود و کرم. و جميع

١١٠ اين صفات از ظهور اين جواهر احديّه ظاهر و هويدا است. و

اين صفات مختصّ به بعضی، دون بعضی نبوده و نيست. بلکه

جميع انبيای مقرّبين و اصفيای مقدّسين به اين صفات موصوف

و به اين اسماء موسوم اند. نهايت بعضی در بعضی مراتب

اَشَدُّ ظُهُوراً وَ اَعظَمُ نوراً ظاهر می شوند. چنانچه می فرمايد:

" تِلکَ الرُّسُلُ فَضَّلنَا بَعضَهُم عَلی بَعضٍ."١ پس معلوم و محقّق

-١ سوره بقره، آيه ٢٥٣
ص ٦٧

شد که محلّ ظهور و بروز جميع اين صفات عاليه و اسمای

غير متناهيه انبياء و اوليای او هستند، خواه بعضی از اين

صفات در آن هياکل نوريّه بر حسب ظاهر، ظاهر شود و خواه

نشود. نه اين است که اگر صفتی بر حسب ظاهر از آن ارواح

مجرّده ظاهر نشود نفی آن صفت از آن محالّ صفات الهيّه و

معادن اسماء ربوبيّه شود. لهذا بر همه اين وجودات منيره و

طلعات بديعه حکم جميع صفات اللّه از سلطنت و عظمت و

امثال آن جاری است اگر چه بر حسب ظاهر به سلطنت ظاهره

و غير آن ظاهر نشوند. و اين فقره بر هر ذی بصری ثابت و

محقّق است، ديگر احتياج برهان نيست. بلی، اين عباد چون ١١١

از عيون صافيه منيره علوم الهيّه تفاسير کلمات قدسيّه را

اخذ ننموده‏اند لهذا تشنه و افسرده در وادی ظنون و غفلت

سائرند و از بحر عذب فرات مُعرِض شده در حول ملح اُجاج

طائف اند. چنانچه در وصف ايشان ورقاء هويّه بيان فرموده:

"وَ إن يَرَوا سَبِيلَ الرُّشدِ لا يَتَّخِذُوه سَبيلاً وَ إن يَرَوا سَبيلَ

الغَيِّ يَتَّخِذُوه سَبيلاً، ذلِکَ بَانَّهُم کَذَّبُوا بآياتنَا وَ کانُوا

عَنها غَافِلِينَ."١ که ترجمه آن اين است: اگر ببينند راه صلاح و

رستگاری را، آن را اخذ نمی نمايند و به آن اقبال نمی کنند و امّا

اگر راه باطل و طغيان و ضلالت را مشاهده کنند آن را برای

-١ سوره اعراف، آيه ١٤٦
ص ۶۸

خود راه وصول به حقّ قرار دهند. و اين اقبال به باطل و

اعراض از حقّ ظاهر نشد، يعنی به اين ضلالت و گمراهی

مبتلا نشدند، مگر به جزای آنکه تکذيب کردند آيات ما را و

١١٢بودند از نزول آيات ما و ظهورات آن غفلت کنندگان. چنانچه

مشاهده شد در اين ظهور بديع منيع که کرورها آيات الهيّه از

سماء قدرت و رحمت نازل شد با وجود اين جميع خلق

اعراض نموده و تمسّک جسته‏اند به اقوال عبادی که يک حرف از

آن را ادراک نمی نمايند. از اين جهت است که در امثال اين

مسائل واضحه شبهه نموده و خود را از رضوان علم احديّه و

١١٣رياض حکمت صمديّه محروم نموده‏اند. باری، راجع به مطلب

می شويم که سؤال از آن شده بود که سلطنت قائم با آنکه در

احاديث مأثوره از انجم مضيئه وارد شده با وجود اين اثری از

سلطنت ظاهر نشد بلکه خلاف آن تحقّق يافت. چنانچه
اصحاب و اوليای او در دست ناس مبتلا و محصور بوده و
هستند و در نهايت ذلّت و عجز در ملک ظاهرند. بلی،

سلطنتی که در کتب در حقّ قائم مذکور است حقٌ وَ لا رَيبَ

فيه و ليکن آن نه آن سلطنت و حکومتی است که هر نفسی

ادراک نمايد. و ديگر آنکه جميع انبيای قبل که بشارت داده‏اند

مردم را به ظهور بعد، همه آن مظاهر قبل ذکر سلطنت ظهور

بعد را نموده چنانچه در کتب قبل مسطور است و آن تخصيص

ص ۶۹

به قائم ندارد و در حقّ جميع آن مظاهر قبل و بعد حکم

سلطنت و جميع صفات و اسماء ثابت و محقّق است زيرا که

مظاهر صفات غيبيّه و مطالع اسرار الهيّه اند چنانچه مذکور

شد. و ديگر آنکه مقصود از سلطنت، احاطه و قدرت آن ١١٤

حضرت است بر همه ممکنات و خواه در عالم ظاهر به

استيلای ظاهری ظاهر شود يا نشود. و اين بسته به اراده و

مشيّت خود آن حضرت است. و ليکن بر آن جناب معلوم بوده

که سلطنت و غنا وحيات و موت و حشر و نشر که در کتب

قبل مذکور است مقصود اين نيست که اليوم اين مردم احصاء

و ادراک می نمايند. بلکه مراد از سلطنت سلطنتی است که در

ايّام ظهور هر يک از شموس حقيقت بنفسه لنفسه ظاهر

می شود و آن احاطه باطنيّه است که به آن احاطه می نمايد کلّ

من فی السّموات و الارض را، و بعد به استعداد کون و زمان و

خلق در عالم ظاهر به ظهور می آيد چنانچه سلطنت
حضرت رسول حال در ميان ناس ظاهر و هويداست. و در

اوّل، امر آن حضرت آن بود که شنيديد. چه مقدار اهل کفر و

ضلال که علمای آن عصر و اصحاب ايشان باشند بر آن

جوهر فطرت و ساذج طينت وارد آوردند. چه مقدار خاشاک ها

و خارها که بر محلّ عبور آن حضرت ريختند. و اين معلوم

است که آن اشخاص به ظنون خبيثه شيطانيّه خود اذيّت به

ص ٧٠

آن هيکل ازلی را سبب رستگاری خود می دانستند زيرا که

جميع علمای عصر به مثل عبداللّه اُبَيّ و ابو عامر راهب و کعب

بن اشرف و نضر بن حارث، جميع آن حضرت را تکذيب

نمودند و نسبت به جنون و افترا دادند و نسبت هائی که نَعُوذُ

بِالّله مِن اَن يَجری بِهِ المِدادُ اَو يَتَحَرّکَ عَلَيه‌ القَلمُ ‌اَو يَحمِلَهُ

الاَلواحُ. بلی، اين نسبت ها بود که سبب ايذای مردم نسبت

به آن حضرت شد. و اين معلوم و واضح است که علمای وقت

اگر کسی را ردّ و طرد نمايند و از اهل ايمان ندانند چه بر سر

١١٥آن نفس می آيد چنانچه بر سر اين بنده آمد و ديده شد. اين

است که آن حضرت فرمود: "ما اُوذِيَ نَبِيٌّ بِمِثلِ ما

اوذيتُ." و در فرقان نسبت ها که دادند و اذيّت ها که به آن

حضرت نمودند همه مذکور است. فَارجِعُوا إلَيهِ لَعَلّکُم بِمَواقعِ

الاَمرِ تَطَّلِعُونَ. حتّی قسمی بر آن حضرت سخت شد که احدی

با آن حضرت و اصحاب او چندی معاشرت نمی نمود و هر نفسی

که خدمت آن حضرت می رسيد کمال اذيّت را به او وارد

١١٦می نمودند. در اين موقع يک آيه ذکر می نمايم که اگر چشم

بصيرت باز کنی تا زنده هستی بر مظلومی آن حضرت نوحه و

ندبه نمائی. و آن آيه در وقتی نازل شد که آن حضرت از شدّت

بلايا و اعراض ناس، به غايت افسرده و دلتنگ بود، جبرئيل

از سدرة المنتهای قرب نازل شد و اين آيه تلاوت نمود: "وَ إنْ

ص ٧١

کَانَ کَبُرَ عَلَيکَ إعرَاضُهُم فَاِنِ اسْتطَعْتَ اَن تَبْتَغِيَ نَفَقاً فی

الاَرضِ اَو سُلَّماً فی السَّماء. " ١ که ترجمه آن اين است که اگر بزرگ

است بر تو اعراض معرضين و سخت است بر تو ادبار منافقين

و ايذای ايشان، پس اگر مستطيعی و می توانی، طلب کن نقبی

در زير ارض يا نردبانی به سوی آسمان، که تلويح بيان اين

است که چاره نيست و دست از تو بر نمی دارند مگر آنکه در

زير زمين پنهان شوی و يا به آسمان فرار نمائی. و حال امروز ١١٧

مشاهده نما که چقدر از سلاطين به اسم آن حضرت تعظيم

می نمايند و چقدر از بلاد و اهل آن که در ظلّ او ساکن اند و

به نسبت به آن حضرت افتخار دارند، چنانچه بر منابر و

گلدسته ها اين اسم مبارک را به کمال تعظيم و تکريم ذکر

می نمايند. و سلاطينی هم که در ظلّ آن حضرت داخل نشده‏اند

و قميص کفر را تجديد ننموده‏اند ايشان هم به بزرگی و

عظمت آن شمس عنايت مقرّ و معترف اند. اين است سلطنت

ظاهره که مشاهده می کنی. و اين لابدّ است از برای جميع

انبياء که يا در حيات و يا بعد از عروج ايشان به موطن

حقيقی ظاهر و ثابت می شود چنانچه اليوم ملاحظه می گردد.

و ليکن آن سلطنت که مقصود است لم يزل و لايزال طائف
حول ايشان است و هميشه با ايشان است و آنی انفکاک
-١ سوره انعام، آيه ٣٥
ص ٧٢

نيابد و آن سلطنت باطنيّه است که احاطه نموده کلّ من فی

١١٨السّموات و الارض را. و از جمله سلطنت آن است که از آن

شمس احديّه ظاهر شد. آيا نشنيدی که به يک آيه چگونه

ميانه نور و ظلمت و سعيد و شقيّ و مؤمن و کافر فصل

فرمود؟ و جميع اشارات و دلالات قيامت که شنيدی از حشر و

نشر و حساب و کتاب و غيره کلّ به تنزيل همان يک آيه

هويدا شد و به عرصه شهود آمد. و همچنين آن آيه مُنزله،

رحمت بود برای ابرار، يعنی انفسی که در حين استماع

گفتند : "ربّنا سَمِعنا وَاَطَعْنا " و نقمت شد برای فُجّار، يعنی

آنهائی که بعد از استماع گفتند: "سَمِعنا و عَصَينا." و

سيف اللّه بود برای فصل مؤمن از کافر و پدر از پسر. چنانچه

ديده ايد آنهائی که اقرار نمودند با آنهائی که انکار نمودند در

صدد جان و مال هم بر آمدند. چه پدرها که از پسرها اعراض

نمودند و چه عاشق ها که از معشوق ها احتراز جستند. و چنان

حادّ و برنده بود اين سيف بديع که همه نسبت ها را از هم

قطع نمود. و از يک جهت ملاحظه فرمائيد چگونه وصل نمود.

مثل آنکه ملاحظه شد که جمعی از ناس که سال ها شيطان

نفس تخم کينه و عدوان ما بين ايشان کاشته بود به سبب ايمان

به اين امر بديع منيع چنان متّحد و موافق شدند که گويا از

يک صلب ظاهر شده‏اند. کَذلِکَ يُؤلِّفُ اللّهُ بَينَ قُلوبِ الَّذينَ هُمِ

ص ٧٣

انقَطعُوا إلَيهِ وَ آمَنُوا بِآياتِهِ وَ کانُوا مِنْ کَوثَر الفَضلِ باَيادی

العزِّ مِنَ الشَّاربِين. و ديگر آنکه چقدر از مردم مختلف العقائد و

مختلف المذهب و مختلف المزاج که از اين نسيم رضوان الهی

وبهارستان قدس معنوی قميص جديد توحيد پوشيدند و از

کأس تفريد نوشيدند. اين است معنی حديث مشهور که ١١٩

فرموده گرگ و ميش از يک محلّ می خورند و می آشامند. و

حال نظر به عدم معرفت اين جهّال فرمائيد، به مثل امم سابقه

هنوز منتظرند که کی اين حيوانات بر يک خوان مجتمع

می شوند. اين است رتبه ناس. گويا هرگز از جام انصاف

ننوشيده‏اند و هرگز در سبيل عدل قدم نگذاشته‏اند. از همه

گذشته اين امر و قوعش چه حسنی در عالم احداث می نمايد؟

فَنِعْمَ مَا نُزِّلَ فی شأنِهم : "لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفقَهُونَ بهَا و لَهُمْ

اَعْيُنٌ لا يُبصِرُونَ بِهَا." ١ و ديگر آنکه ملاحظه فرمائيد به تنزيل ١٢٠

همين يک آيه منزله از سماء مشيّت چگونه حساب خلايق
کشيده شد که هرکس اقرار نمود و اقبال جست حسنات او

بر سيّئات زيادتی نمود و جميع خطايای او معفوّ شد و مغفور

آمد. کَذلِکَ يُصدَقُ فی شأنِهِ باَنّهُ سَريعُ الحسابِ، وَ کذلِک

يُبَدِّلُ اللّهُ السَّيِّئاتِ بالحَسَناتِ لَو اَنتُم فی آفاقِ العلمِ و انقُسِ

الحِکمةِ تَتَفَرَّسُونَ. و همچنين هر کس از جام حبّ نصيب

-١ سوره اعراف، آيه ١٧٩
ص ٤٧
برداشت از بحر فيوضات سرمديّه و غمام رحمت ابديّه،

حيات باقيه ابديّه ايمانيّه يافت و هر نفسی که قبول ننمود به

موت دائمی مبتلا شد. و مقصود از موت و حيات که در کتب

مذکور است موت و حيات ايمانی است. و از عدم ادراک اين

معنی است که عامّه ناس در هر ظهور اعتراض نمودند و به

شمس هدايت مهتدی نشدند و جمال ازلی را مقتدی نگشتند.

چنانچه وقتی که سراج محمّدی در مشکات احمديّه مشتعل
شد بر مردم حکم بعث و حشر و حيات و موت فرمود. اين

بود که اعلام مخالفت مرتفع شد و ابواب استهزاء مفتوح

گشت. چنانچه از زبان مشرکين، روح الامين خبر داده: "و

لَئِنْ قُلتَ إنَّکُم مَبعُوثُونَ من بَعدالموتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ

کَفَرُوا إن هَذَا إلّا سِحرٌ مُبِينٌ."١ مضمون آن اين است که اگر

بگوئی به اين مشرکين که شما مبعوث شده ايد بعد از مردن، هر آينه

می گويند آنهائی که کافر شده‏اند به خدا و آيات او، نيست

اين مگر سحری ظاهر و آشکار و هويدا. و در جای ديگر

می فرمايد: "وَ إن تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُم أَ إذَا کُنَّا تُرَاباً

اَئِنَّا لفی خَلْقٍ جَديدٍ ؟ " ٢ که ترجمه آن اين است که می فرمايد: اگر

عجب می داری پس عجب است قول کافران و معرضان که

می گويند: آيا ما تراب بوديم؟ و از روی استهزاء می گفتند که

-١ سوره هود، آيه ٧ ٢- سوره رعد، آيه ٥

ص ٧٥

آيا مائيم مبعوث شدگان؟ اين است که در مقام ديگر قهراً لهم

می فرمايد: "اَفَعَيينَا بِالخَلقِ الاَوّل بَلْ هُمْ فی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ

جَديدٍ. " ١ مضمون آن اين است که آيا ما عاجز و مانده شديم

از خلق اوّل؟ بلکه اين مشرکين در شکّ و شبهه هستند از خلق

جديد. و علمای تفسير و اهل ظاهر چون معانی کلمات الهيّه را ١٢٢

ادراک ننمودند و از مقصود اصلی محتجب ماندند لهذا به

قاعده نحو استدلال نمودند "اذا" که بر سر ماضی در آيد

معنی مستقبل افاده می شود. و بعد در کلماتی که کلمه

"اذا" نازل نگشته متحيّر ماندند مثل اينکه می فرمايد: "و

نُفخَ فی الصُّورِ ذَلِکَ يَومُ الوَعيدِ و جَاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سَائقٌ

و شَهِيدٌ . " ٢ که معنی ظاهر آن اين است : دميده شد در صور و آن

است يوم وعيد که به نظرها بسيار بعيد بود و آمد هر نفسی

برای حساب و با اوست راننده و گواه. و در مثل اين مواقع يا

کلمه "اذا" را مقدّر گرفتند و يا مستدلّ شدند بر اينکه

چون قيامت محقّق الوقوع است لهذا به فعل ماضی ادا شد که

گويا گذشته است. ملاحظه فرمائيد چقدر بی ادراک و تميزند.

نفخه محمّديّه را که به اين صريحی می فرمايد ادراک نمی کنند و

از افاضه اين نقره الهی خود را محروم می نمايند و منتظر

صور اسرافيل که يکی از عباد اوست می شوند با اينکه تحقّق

-١ سوره ق، آيه ١٥ ٢- سوره ق، آيه ٢٠ - ۱۲

ص ٦٧

وجود اسرافيل و امثال او به بيان خود آن حضرت شده. قُل

اَتَستَبدلُونَ الّذی هُو خَيرٌ لکُم فَبِئسَ مَا اسْتَبْدَلتُم بِغيرِ

١٢٣حقٍّ و کُنتُم قَومَ سُوءٍ اَخسَرينَ. بلکه مقصود از صور، صور محمّدی

است که بر همه ممکنات دميده شد و قيامت، قيام آن حضرت

بود بر امر الهی. و غافلين که در قبور اجساد مرده بودند همه

را به خلعت جديده ايمانيّه مخلّع فرمود و به حيات تازه بديعه

زنده نمود. اين است وقتی که آن جمال احديّه اراده فرمود که

رمزی از اسرار بعث و حشر و جنّت و نار و قيامت اظهار

فرمايد جبرئيل وحی اين آيه آورد : "فَسَيُنغِضُونَ إلَيکَ

رُؤوسَهُمْ و يَقُولُونَ مَتَی هُوَ قُل عَسَی اَنْ يَکُونَ قَريباً."١

يعنی زود است اين گمراهان وادی ضلالت سرهای خود را از روی

استهزا حرکت می دهند و می گويند چه زمان خواهد اين امور

ظاهر شد؟ تو در جواب بگو که شايد اينکه نزديک باشد.

تلويح همين يک آيه مردم را کافی است اگر به نظر دقيق

١٢٤ملاحظه نمايند. سبحان اللّه، چقدر آن قوم از سبل حقّ دور

بودند. با اينکه قيامت به قيام آن حضرت قائم بود و علامات

و انوار او همه ارض را احاطه نموده بود مع ذلک سخريّه

می نمودند و معتکف بودند به تماثيلی که علمای عصر به

افکار عاطل باطل جسته‏اند و از شمس عنايت ربّانيّه و

-١ سوره اسراء ، آيه ١٥
ص ٧٧

امطار رحمت سبحانيّه غافل گشته‏اند. بلی، جُعَل از روائح

قدس ازل محروم است و خفّاش از تجلّی آفتاب جهانتاب در

گريز. و اين مطلب در همه اعصار در حين ظهور مظاهر حقّ ١٢٥

بوده.چنانچه عيسی می فرمايد: "لا بدّ لکُم بِاَن تُولَدوا مَرّةً

اُخری." ١ و در مقام ديگر می فرمايد : "مَن لَم يُولَد مِنَ الماء وَ

الرُّوح لا يَقدرُ اَن يَدخُلَ مَلَکوتَ اللّه. المَولودُ مِنَ الجَسَدِ

جَسَدٌ هُوَ وَ المَولُودُ مِن الرُّوحِ هُوَ رُوحٌ." ٢ که ترجمه آن اين

است : نفسی که زنده نشده است از ماء معرفت الهی و روح

قدسی عيسوی، قابل ورود و دخول در ملکوت ربّانی نيست

زيرا هرچه از جسد ظاهر شد و تولّد يافت پس اوست جسد،

و متولّد شده از روح که نفس عيسوی باشد پس اوست روح.

خلاصه معنی آنکه هر عبادی که از روح و نفخه مظاهر

قدسيّه در هر ظهور متولّد و زنده شدند بر آنها حکم حيات و

بعث و ورود در جنّت محبّت الهيّه می شود و من دون آن حکم

غير آن که موت و غفلت و ورود در نار کفر و غضب الهی

است می شود. و در جميع کتب و الواح و صحائف، مردمی که

از جام های لطيف معارف نچشيده‏اند و به فيض روح القدس

وقت قلوب ايشان فائز نشده، بر آنها حکم موت و نار و عدم

بصر و قلب و سمع شده. چنانچه از قبل ذکر شده: "لَهم

١ و ٢- انجيل يوحنّا، فصل ٣، آيه ٥-٧
ص ٧٨

١٢٦قُلُوبٌ لا يَفقَهُونَ بِهَا." ١و در مقام ديگر در انجيل مسطور

است که روزی يکی از اصحاب عيسی والدش وفات نمود و او

خدمت حضرت معروض داشت و اجازه خواست که برود و او

را دفن و کفن نموده راجع شود. آن جوهر انقطاع فرمود:

"دَع المَوتی ليَدفِنُوه المَوتی." ٢ يعنی واگذار مرده ها را تا

١٢٧دفن کنند مرده ها. و همچنين دو نفر از اهل کوفه خدمت

حضرت امير آمدند. يکی را بيتی بود که اراده بيع آن داشت

و ديگری مشتری بود. و قرار بر آن داده بودند که به اطّلاع

آن حضرت اين مبايعه وقوع يابد و قباله مسطور گردد. آن

مظهر امر الهی به کاتب فرمودند که بنويس: "قَدِ اشْترَی

مَيِّتٌ عَن مَيِّتٍ بَيتاً مَحدُوداً بِحدودٍ اَربَعةٍ، حدٌّ إلَی القَبْرِ وَ حَدٌّ إلَی اللَّحْدِ

وَ حَدٌّ إلی الصِّراط، و حدٌّ إمّا إلَی الجَنَّةِ و

إمّا إلی النّارِ." حال اگر اين دو نفر از صور حيات علوی زنده شده

بودند و از قبر غفلت به محبّت آن حضرت مبعوث گشته

١٢٨بودند البتّه اطلاق موت بر ايشان نمی شد. و هرگز در هيچ

عهد و عصر جز حيات و بعث و حشر حقيقی مقصود انبياء و

اولياء نبوده و نيست. و اگر قدری تعقّل شود در همين بيان

آن حضرت، کشف جميع امور می شود که مقصود از لحد و قبر

وصراط و جنّت و نار چه بود. و ليکن چه چاره که جميع ناس

-١ سوره اعراف، آيه ١٧٨ ٢- انجيل لوقا، فصل ٩، آيه ٦٠

ص ٧٩
در لحد نفس محجوب و در قبر هوی مدفونند. خلاصه اگر

قدری از زلال معرفت الهی مرزوق شويد می دانيد که حيات

حقيقی حيات قلب است نه حيات جسد. زيرا که در حيات
جسد همه ناس و حيوانات شريکند و ليکن اين حيات
مخصوص است به صاحبان افئده منيره که از بحر ايمان

شاربند و از ثمره ايقان مرزوق. و اين حيات را موت از عقب

نباشد و اين بقا را فنا از پی نيايد. چنانچه فرموده‏اند:

"المؤمِنُ حَيٌّ فِی الدّارَينِ." اگر مقصود حيات ظاهره جسدی

باشد که مشاهده می شود موت آن را اخذ می نمايد. و همچنين ١٢٩

بيانات ديگر که در همه کتب مذکور و ثبت شده مدلّ است

بر اين مطلب عالی و کلمه متعالی٠ و همچنين آيه مبارکه که

در حقّ حمزه سيّد الشّهداء و ابو جهل نازل شد برهانی است

واضح و حجّتی است لائح که می فرمايد: "اَوَ مَن کَانَ مَيْتاً

فَاَ حْيَينَاهُ و جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمشِی بِه فِی النَّاسِ کَمَن

مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنهَا." ١ و اين آيه در وقتی از

سماء مشيّت نازل شد که حمزه به ردای مقدّس ايمان متردّی شده

بود و ابوجهل در کفر و اعراض ثابت و راسخ بود. از مصدر

الوهيّت کبری و مکمن ربوبيّت عظمی حکم حيات بعد از

موت درباره حمزه شد و بر خلاف در حقّ ابوجهل. اين بود

-١ سوره انعام، آيه ١٢٢
ص ۸۰
که نائره کفر در قلوب مشرکين مشتعل شد و هوای اعراض

به حرکت آمد. چنانچه فرياد بر آوردند که حمزه چه زمان

مرد و کی زنده شد و چه وقت اين حيات بر او عرضه گشت؟

و چون اين بيانات شريفه را ادراک نمی نمودند و به اهل ذکر هم

تمسّک نجستند تا رشحی از کوثر معانی بر آنها مبذول فرمايند

١٣٠لهذا اين نوع فسادها در عالم جريان يافت. چنانچه اليوم

می بينی که با وجود شمس معانی، جميع ناس از اعالی و ادانی

تمسّک به جُعَل های ظلمانی و مظاهر شيطانی جسته‏اند و متّصل

مسائل مشکله خود را از ايشان مستفسر می شوند و ايشان

نظر به عدم عرفان چيزی جواب می گويند که ضرری بر اسباب

ظاهره ايشان نرساند. و اين معلوم و واضح است که جُعَل

خود قسمتی از نسيم مشک بقا نبرده و به رضوان رياحين

معنوی قدم نگذاشته، با وجود اين چگونه می تواند رائحه

عطر به مشام ديگران رساند؟ لم يزل شأن اين عباد اين بوده

و خواهد بود. و لَن يَفُوزَ بِآثار اللّه إلّا الَّذينَهُم

اَقبَلوا إلَيه و اَعْرَضُوا عن مَظاهِر الشَّيطان و

کَذلِکَ اَثبَتَ اللّهُ حُکْمَ اليَوم مِنْ قَلَم العِزَّةِ عَلی لَوحٍ

کانَ خَلفَ سُرادِقِ العزِّ مکنُوناً. اگر ملتفت به اين بيانات شويد و

تفکّر در ظاهر و باطن آن بفرمائيد جميع مسائل مشکله را که اليوم سدّی

شده ميان عباد و معرفت يوم التّناد عارف شوی ديگر احتياج به سؤال

نخواهی
ص ۸۱

داشت. انشاءاللّه اميدواريم که از شاطی بحر الهی لب تشنه

و محروم بر نگرديد و از حرم مقصود لايزالی بی بهره راجع

نشويد. ديگر تا همّت و مجاهده شما چه کند. باری، ١٣١

مقصود از اين بيانات واضحه اثبات سلطنت آن سلطان

السّلاطين بود. حال انصاف دهيد که اين سلطنت که به يک

حرف و بيان اين همه تصرّف و غلبه و هيمنه داشته باشد اکبر

و اعظم است يا سلطنت اين سلاطين که بعد از اعانت رعايا و

فقرا، ايشان را چند صباحی مردم به حسب ظاهر تمکين
می نمايند و ليکن به قلب همه معرض و مدبرند؟ و اين
سلطنت به حرفی عالم را مسخّر نموده و حيات بخشيده و

وجود افاضه فرموده. ما لِلتُّرابِ و رَبِّ الاَربابِ. چه می توان

ذکر نسبت نمود که همه نسبت ها منقطع است از ساحت قدس

سلطنت او. و اگر خوب ملاحظه شود خدّام درگه او سلطنت

می نمايند بر همه مخلوقات و موجودات. چنانچه ظاهر شده و

می شود. باری، اين است يک معنی از سلطنت باطنی که نظر ١٣٢

به استعداد و قابليّت ناس ذکر شد. و از برای آن نقطه

وجود و طلعت محمود سلطنت هاست که اين مظلوم قادر بر

اظهار آن رتبه نيست و خلق لايق ادراک آن نه. فَسُبحانَ اللّهِ

عَمّا يَصِفُ العِبادُ فِی سَلطَنَتِهِ وَ تَعَالی عَمّا هُم يَذکُرُونَ. سؤالی ١٣٣

می نمائيم از آن جناب که اگر مقصود از سلطنت، حکم ظاهر و

ص ۸۲

غلبه و اقتدار ظاهر ملکی باشد که همه ناس مقهور شوند و

به ظاهر مطيع و منقاد گردند تا دوستان مستريح و معزّز و

دشمنان مخذول و منکوب شوند، پس در حقّ ربّ العزّه که

مسلّماً سلطنت به اسم اوست و جميع به عظمت و شوکت او

معترفند اين نوع از سلطنت صادق نمی آيد. چنانچه مشاهده

می نمائی که اکثر ارض در تصرّف دشمنان اوست و جميع بر

خلاف رضای او حرکت می نمايند و همه کافر و معرض و

مدبرند از آنچه به آن امر فرموده و مقبل و فاعل اند آنچه را

نهی نموده و دوستان او هميشه در دست دشمنان مبتلا و

مقهورند. چنانچه همه اينها اظهر من الشّمس واضح است.

١٣٤پس بدان ای سائل طالب که هرگز سلطنت ظاهره نزد حقّ و

اوليای او معتبر نبوده و نخواهد بود. و ديگر آنکه اگر مقصود

از غلبه و قدرت، قدرت و غلبه ظاهری باشد کار بسيار بر آن

جناب سخت می شود. مثل آنکه می فرمايد: "وَ إنَّ جُندَنا لَهُمُ

الغَالِبُونَ." ١ و در مقام ديگر می فرمايد: "يُريدُونَ اَن يُطفِئوا

نُورَاللّهِ بِاَ فوَاهِهِم و يَأبَی اللّهُ إلّا اَنْ

يُتِمَّ نُورَهُ ولو کَرِهَ الکافِرُونَ." ٢ و ديگر: "هو الغالِبُ فَوقَ

١٣٥کُلِّ شَيْء." مثل اينکه اکثری از فرقان صريح بر اين مطلب است. و اگر

مقصود اين باشد که اين همج رعاع می گويند مفرّی برای ايشان نمی ماند

-١ سوره صافّات، آيه ١٧٣ ٢- سوره توبه، آيه ٣٢

ص ۸۳

مگر انکار جميع اين کلمات قدسيّه و اشارات ازليّه را نمايند.

زيرا که جُندی از حسين بن علی اعلی در ارض نبوده که اقرب

الی اللّه باشد و آن حضرت بر روی ارض مثلی و شبهی

نداشت. لَولاهُ لَم يکُن مثلُهُ فی المُلکِ. با وجود اين شنيديد

که چه واقع شد. اَلا لَعنةُ اللّهِ عَلَی القَومِ الظَّالِمينَ. حال اگر بر

١٣٦حسب ظاهر تفسير کنيد اين آيه هيچ در حقّ اوليای خدا و

جنود او بر حسب ظاهر صادق نمی آيد چه که آن حضرت که
جنديّتش مثل شمس لائح و واضح است در نهايت مغلوبيّت
و مظلوميّت در ارض طفّ کأس شهادت را نوشيدند. و

همچنين در آيه مبارکه که می فرمايد: "يُريدُونَ اَن يُطفِئوا

نُورَاللّهِ بِاَفوَاهِهِم و يَأبَی اللّهُ إلّا اَن يُتِمَّ نُورَهُ ولو

کَرِهَ الکافِرُونَ، "١ اگر بر ظاهر ملکی تفسير شود هرگز موافق

نيايد زيرا که هميشه انوار الهی را بر حسب ظاهر اطفاء

نمودند و سراج های صمدانی را خاموش کردند. مع ذلک غلبه

از کجا ظاهر می شود و منع در آيه شريفه که می فرمايد: "وَ

يَأبَی اللّهُ إلّا اَن يُتِمَّ نُورَه " ٢ چه معنی دارد؟ چنانچه ملاحظه شد

جميع انوار از دست مشرکين در محلّ امنی نياسودند و شربت

راحتی نياشاميدند. و مظلوميّت اين انوار به قسمی بود که هر

نفسی بر آن جواهر وجود وارد می آورد آنچه را اراده می نمود

١ و ٢ - سوره توبه، آيه ٣٢
ص ۸۴

چنانچه همه را احصاء و ادراک نمودند. مع ذلک چگونه اين

مردم از عهده معانی و بيان اين کلمات الهی و آيات عزّ

١٣٧صمدانی بر می آيند؟ باری، مقصود نه چنان است که ادراک

نمودند بلکه مقصود از غلبه و قدرت و احاطه مقامی ديگر و

امری ديگر است. مثلاً ملاحظه فرمائيد غلبه ترشّحات دم آن

حضرت را که بر تراب ترشّح نموده و به شرافت و غلبه آن

دم، تراب چگونه غلبه و تصرّف در اجساد و ارواح ناس

فرموده. چنانچه هر نفسی برای استشفاء به ذرهّ ای از آن

مرزوق شد شفا يافت و هر وجود که برای حفظ مال قدری از

آن تراب مقدّس را به يقين کامل و معرفت ثابته راسخه در

بيت نگاه داشت جميع مالش محفوظ ماند. و اين مراتب

تأثيرات آن است در ظاهر و اگر تأثيرات باطنيّه را ذکر نمايم

البتّه خواهند گفت تراب را ربّ الارباب دانسته و از دين خدا

١٣٨بالمرّه خارج گشته. و همچنين ملاحظه نما، با اينکه به نهايت

ذلّت آن حضرت شهيد شد و احدی نبود که آن حضرت را در

ظاهر نصرت نمايد و يا غسل دهد و کفن نمايد مع ذلک حال

چگونه از اطراف و اکناف بلاد چقدر از مردم که شدّ رحال

می نمايند برای حضور در آن ارض که سر بر آن آستان بمالند.

١٣٩اين است غلبه و قدرت الهی و شوکت و عظمت ربّانی. و

همچه تصوّر ننمائی که اين امور بعد از شهادت آن حضرت

ص ۸۵

واقع شده و چه ثمری برای آن حضرت مترتّب است زيرا که

آن حضرت هميشه حيّ است به حيات الهی و در رفرف امتناع

قرب و سدره ارتفاع وصل ساکن. و اين جواهر وجود در

مقام انفاق کلّ قائم اند، يعنی جان و مال و نفس و روح همه

را در راه دوست انفاق نموده و می نمايند و هيچ رتبه ای

نزدشان احبّ از اين مقام نيست. عاشقان جز رضای معشوق

مطلبی ندارند و جز لقای محبوب منظوری نجويند. ديگر اگر ١٤٠

بخواهم رشحی از اسرار شهادت و ثمرهای آن را ذکر نمايم

البتّه اين الواح کفايت نکند و به انتها نرساند. انشاءاللّه

اميدواريم که نسيم رحمتی بوزد و شجره وجود از ربيع الهی

خلعت جديد پوشد تا به اسرار حکمت ربّانی پی بريم و به

عنايت او از عرفان کلّ شیء بی نياز گرديم. تا حال نفسی

مشهود نگشت که به اين مقام فائز آيد مگر معدودی قليل که

هيچ معروف نيستند تا بعد قضای الهی چه اقتضا نمايد و از

خلف سرادق امضا چه ظاهر شود. کَذلِکَ نَذکُرُ لَکُم مِن بَدائعِ

امراللّه وَ نُلقی عَلَيکُم من نَغَماتِ الفِردوسِ لَعَلَّکُم بِمواقع

العِلمِ تَصِلُونَ و مِن ثَمَراتِ العِلمِ تُرزَقُونَ. پس به يقين بايد

دانست که اين شموس عظمت اگر چه بر نقطه تراب جالس

باشند بر عرش اعظم ساکن اند و اگر فلسی نزدشان موجود

نباشد بر رفرف غنا طائراند و در حينی که در دست
ص ۸۶

دشمنان مبتلايند بر يمين قدرت و غلبه ساکن و در کمال

ذلّت ظاهره بر عرش عزّت صمدانی جالس و متّکأ و در

١٤١نهايت عجز ظاهری بر کرسيّ سلطنت و اقتدار قائم. اين است

که عيسی بن مريم روزی بر کرسيّ جالس شدند و به نغمات

روح القدس بياناتی فرمودند که مضمون آن اين است: ای

مردم، غذای من از گياه ارض است که به آن سدّ جوع می نمايم

و فراش من سطح زمين است و سراج من در شب ها روشنی
ماه است و مرکوب من پاهای منست و کيست از من غنی تر

بر روی زمين ؟ قسم به خدا که صد هزار غنا طائف حول اين

فقر است و صد هزار ملکوت عزّت طالب اين ذلّت. اگر به

رشحی از بحر اين معانی فائز شوی از عالم ملک و هستی

١٤٢در گذری و چون طير نار در حول سراج بهّاج جان بازی. و

مثل اين از حضرت صادق ذکر شده که روزی شخصی از
اصحاب در خدمت آن حضرت شکايت از فقر نمود. آن جمال

لا يزالی فرمودند که تو غنی هستی و از شراب غنا آشاميده ای.

آن فقير از بيان طلعت منير متحيّر شد که چگونه غنيّ هستم

که به فلسی محتاجم؟ آن حضرت فرمود: آيا محبّت ما را

نداری؟ عرض نمود: بلی، يا ابن رسول اللّه. فرمود: آيا به هزار

دينار اين را مبايعه می نمائی؟ عرض نمود که به جميع دنيا و

آنچه در آن است نمی دهم. حضرت فرمودند: آيا نفسی که چنين

ص ۸۷

چيزی نزد او باشد که او را به عالم ندهد چگونه فقير است؟

و اين فقر و غنا و ذلّت و عزّت و سلطنت و قدرت و مادون ١٤٣

آن که نزد اين همج رعاع معتبر است در آن ساحت مذکور

نيست. چنانچه می فرمايد: "يَا اَيُّهَا النّاسُ انتُمُ الفُقَرَاءُ إلَی

اللّه و اللّهُ هُوَ الغَنِيُّ." ١ پس مقصود از غنا، غنای از ما سوی

است و از فقر، فقر باللّه. و ديگر آنکه روزی عيسی بن مريم ١٤٤

را يهود احاطه نمودند و خواستند که آن حضرت اقرار فرمايد

بر اينکه ادّعای مسيحی و پيغمبری نمودند تا حکم بر کفر آن

حضرت نمايند و حدّ قتل بر او جاری سازند. تا آنکه آن

خورشيد سماء معانی را در مجلس فيلاطس و قيافا که اعظم

علمای آن عصر بود حاضر نمودند. و جميع علما در آن محضر

حضور هم رساندند و جمع کثيری برای تماشا و استهزاء و

اذيّت آن حضرت مجتمع شدند. و هرچه از آن حضرت
استفسار نمودند که شايد اقرار بشنوند حضرت سکوت
فرمودند و هيچ متعرّض جواب نشدند. تا آنکه ملعونی

برخاست و آمد در مقابل آن حضرت و قسم داد آن حضرت را

که آيا تو نگفتی که منم مسيح اللّه و منم ملک الملوک و منم

صاحب کتاب و منم مخرّب يوم سبت؟ آن حضرت رأس مبارک

را بلند نموده فرمودند: "اَما تَری بانَّ ابْنَ الإِنسانِ قَد جَلَسَ

-١ سوره فاطر، آيه ١٥
ص ۸۸

عَن يَمينِ القُدرَةِ وَالقُوّةِ؟"١ يعنی آيا نمی بينی که پسر انسان

جالس بر يمين قدرت و قوّت الهی است؟ و حال آنکه بر حسب

ظاهر هيچ اسباب قدرت نزد آن حضرت موجود نبود مگر

قدرت باطنيّه که احاطه نموده بود کلّ من فی السّموات و

الارض را. ديگر چه ذکر نمايم که بعد از اين قول بر آن

حضرت چه وارد آمد و چگونه به او سلوک نمودند. بالاخره

چنان در صدد ايذاء و قتل آن حضرت افتادند که به فلک

١٤٥چهارم فرار نمود. و همچنين در انجيل لوقا مذکور است که

روزی ديگر آن حضرت بر يکی از يهود گذشت که به مرض

فلج مبتلا شده بود و بر سرير افتاده. چون آن حضرت را ديد

به قرائن شناخت آن حضرت را و استغاثه نمود و آن حضرت

فرمودند: "قُم عَن سَريرِکَ فإنَّکَ مَغفُورَةٌ خَطاياکَ." ٢ چند يهود

که در آن مکان حضور داشتند اعتراض نمودند که " هَل يُمکِنُ

لاَحَدٍ اَن يَغفِرَ الخَطايا إلّا اللّه." ٣ فَالتَفَتَ المَسيحُ

إلَيهم وَقالَ: "اَيّما اَسهَلُ اَنْ اَقُولَ لَهُ قُمْ فَاحمِل

سَريرَکَ اَم اَقُول لَه مَغْفُورَةٌ خَطاياکَ لِتَعْلَموا

بِاَنَّ لابنِ الإنسان سُلطاناً عَلی الاَرضِ

لِمَغْفِرَةِ الخَطايا" که ترجمه آن به فارسی اين است: چون آن

حضرت به آن عاجز مسکين فرمودند که برخيز، بدرستی که

معاصی تو آمرزيده شد، جمعی از يهود اعتراض نمودند که آيا

-١ انجيل متّی، فصل ٢٦، آيه ٦٤ ٢ و ٣- انجيل لوقا، فصل ٥،

آيه ١٨-٢٦
ص ۸۹

جز پروردگار غالب قادر کسی قادر بر غفران عباد هست؟ آن

حضرت ملتفت به ايشان شده فرمودند که آيا کدام اسهل

است نزد شما از اينکه بگويم به اين عاجز فالج برخيز و برو

و يا آنکه بگويم آمرزيده است گناهان تو، تا آنکه بدانيد که

از برای پسر انسان سلطانی است در ارض برای آمرزش

ذنوب مذنبان. اين است سلطنت حقيقی و اقتدار اوليای الهی.

همه اين تفاصيل که مکرّر ذکر می شود از همه مقام و همه

جا، مقصود اين است که بر تلويحات کلمات اصفيای الهی

مطّلع شويد که شايد از بعضی عبارات قدم نلغزد و قلب

مضطرب نشود و به قدم يقين در صراط حقّ اليقين قدم گذاريم ١٤٦

که لعلّ نسيم رضا از رياض قبول الهی بوزد و اين فانيان را به

ملکوت جاودانی رساند و عارف شوی بر معانی سلطنت و

امثال آن که در اخبار و آيات ذکر يافته. و ديگر آنکه بر آن

جناب محقّق و معلوم بوده آنچه را که يهود و نصاری به آن

تمسّک جسته‏اند و بر جمال محمّدی اعتراض می نمودند بعينه در

اين زمان اصحاب فرقان به همان تشبّث نموده و بر نقطه

بيان، روح من فی ملکوت الامر فداه اعتراض می نمايند. اين

بی خردان را مشاهده فرما که حرف يهودان را اليوم می گويند

و شاعر نيستند. فنعم ما نُزّل مِن قَبْلُ فی شأنهم: "ذَرْهُمْ فِی

خَوْضِهِم يَلعَبُونَ." ١ " لَعَمْرُ کَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ."٢

-١ سوره انعام، آيه ٩١ ٢- سوره حجر، آيه ٧٢

ص ۹۰

١٤٧چون غيب ازلی و ساذج هويّه، شمس محمّدی را از افق علم و

معانی مشرق فرمود از جمله اعتراضات علمای يهود آن بود

که بعد از موسی نبّی مبعوث نشود. بلی، طلعتی در کتاب

مذکور است که بايد ظاهر شود و ترويج ملّت و مذهب او را

نمايد تا شريعه شريعت مذکوره در تورات همه ارض را

احاطه نمايد. اين است که از لسان آن ماندگان وادی بُعد و

ضلالت، سلطان احديّت می فرمايد: "وَقَالَتِ اليَهُودُ يَدُ اللّهِ

مَغلُولَةٌ. غُلَّتْ اَيديِهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ

مَبْسُوطَتانِ."١ ترجمه آن اين است که گفتند يهودان دست خدا بسته شده.

بسته باد دست های خود ايشان و ملعون شدند به آنچه افترا

بستند. بلکه دست های قدرت الهی هميشه باز و مهيمن

١٤٨است، "يَدُاللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ." ٢اگر چه شرح نزول اين آيه را

علمای تفسير مختلف ذکر نموده‏اند و لکن بر مقصود ناظر

شويد که می فرمايد: نه چنين است يهود خيال نمودند که

سلطان حقيقی طلعت موسوی را خلق نمود و خلعت پيغمبری
بخشيد و ديگر دست هايش مغلول و بسته شد و قادر نيست

بر ارسال رسولی بعد از موسی. ملتفت اين قول بی معنی شويد

که چقدر از شريعه علم و دانش دور است. و اليوم جميع اين

مردم به امثال اين مزخرفات مشغول اند. و هزار سال بيش

-١ سوره مائده، آيه ٦٤ ٢- سوره فتح، آيه ١٠

ص ۹۱

می گذرد که اين آيه را تلاوت می نمايند و بر يهود من حيثُ

لا يَشعُر اعتراض می نمايند و ملتفت نشدند و ادراک ننمودند به

اينکه خود سرّاً و جهراً می گويند آنچه را که يهود به آن

معتقدند. چنانچه شنيده ايد که می گويند جميع ظهورات منتهی

شده و ابواب رحمت الهی مسدود گشته، ديگر از مشارق
قدس معنوی شمسی طالع نمی شود و از بحر قدم صمدانی

امواجی ظاهر نگردد و از خيام غيب ربّانی هيکلی مشهود

نيايد. اين است ادراک اين همج رعاع. فيض کلّيّه و رحمت

منبسطه که به هيچ عقلی و ادراکی انقطاع آن جائز نيست

جائز دانسته و از اطراف و جوانب، کمر ظلم بسته و همّت

گماشته‏اند که نار سدره را به ماء ملح ظنون مخمود نمايند و

غافل از اينکه زجاج قدرت، سراج احديّه را در حصن حفظ

خود محفوظ می دارد. و همين ذلّت کافی است اين گروه را که

از اصل مقصود محروم ماندند و از لطيفه و جوهر امر محجوب

گشتند. لاَجل آنکه منتهی فيض الهی که برای عباد مقدّر شده

لقاءاللّه و عرفان اوست که کلّ به آن وعده داده شده‏اند. و

اين نهايت فيض فيّاض قدم است برای عباد او و کمال فضل

مطلق است برای خلق او که هيچ يک از اين عباد به آن مرزوق

نشدند و به اين شرافت کبری مشرّف نگشتند. و با اينکه

چقدر از آيات مُنزله که صريح به اين مطلب عظيم و امر کبير

ص ۹۲

است مع ذلک انکار نموده‏اند و به هوای خود تفسير کرده‏اند.

چنانچه می فرمايد: "وَ الَّذينَ کَفَرُوا بِآيَاتِ اللّه و لِقَائهِ اُولئِکَ

يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتی وَ اُولَئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ اَلِيمٌ." ١ و همچنين

می فرمايد: "الَّذِينَ يَظُنُّونَ اَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ و اَنَّهُمْ

إلَيْهِ رَاجِعُونَ."٢ و در مقام ديگر: "قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ اَنَّهُمْ

مُلاقُوا اللّهِ کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثيرَةً." ٣ و در

مقامی ديگر: "فَمَنْ کَانَ يَرجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً

صَالِحاً."٤ و در مقامی ديگر: "يُدَبِّرُ الاَمرَ يُفَصِّلُ الآياتِ

لَعَلَّکُمْ بِلِقَاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ." ٥
١٤٩جميع اين آيات مدلّه بر لقاء را که حکمی محکم تر

از آن در کتب سماوی ملحوظ نگشته انکار نموده‏اند و از اين

رتبه بلند اعلی و مرتبه ارجمند ابهی خود را محروم

ساخته‏اند. و بعضی ذکر نموده‏اند که مقصود از لقاء، تجلّی اللّه

است در قيامت. و حال آنکه اگر گويند تجلّی عامّ مقصود

است اين در همه اشياء موجود است. چنانچه از قبل ثابت

شد که همه اشياء محلّ و مظهر تجلّی آن سلطان حقيقی
هستند و آثار اشراقِ شمسِ مجلّی در مرايای موجودات

موجود و لائح است. بلکه اگر انسان را بصر معنوی الهی

مفتوح شود ملاحظه می نمايد که هيچ شیء بی ظهور تجلّی

-١ سورهعنکبوت، آيه ٢٣ ٢- سورهبقره، آيه ٤٦

-٣ سورهبقره، آيه ٢٤٩ ٤ - سوره کهف، آيه ١١٠

-٥ سوره رعد، آيه ٢
ص ۹۳

پادشاه حقيقی موجود نه. چنانچه همه ممکنات و مخلوقات را

ملاحظه می نمائيد که حاکی اند از ظهور و بروز آن نور معنوی.

و ابواب رضوان الهی را مشاهده می فرمائيد که در همه اشياء

مفتوح گشته برای ورود طالبين در مدائن معرفت و حکمت و

دخول واصلين در حدائق علم و قدرت. و در هر حديقه ای

عروس معانی ملاحظه آيد که در غرف های کلمات در نهايت

تزيين و تلطيف جالس اند. و اکثر آيات فرقانی بر اين مطلب

روحانی مدلّ و مشعر است. "وَ إنْ مِنْ شَيْءٍ إلّا يُسَبِّحُ

بِحَمدِهِ."١ شاهدی است ناطق، "وَ کُلَّ شیءٍ اَحْصَيْنَاهُ کِتَاباً" ٢

گواهی است صادق. حال اگر مقصود از لقاء اللّه، لقاء اين

تجلّيات باشد پس جميع ناس به لقاء طلعت لايزال آن سلطان

بی مثال مشرّف اند ديگر تخصيص به قيامت چرا؟ و اگر گويند ١٥٠

مقصود تجلّی خاصّ است آن هم اگر در عين ذات است در

حضرت علم ازلاً، چنانچه جمعی از صوفيّه اين مقام را تعبير به

فيض اقدس نموده‏اند، بر فرض تصديق اين رتبه، صدق لقاء

برای نفسی در اين مقام صادق نيايد لاَجل آنکه اين رتبه در

غيب ذات محقّق است واحدی به آن فائز نشود. " السَّبيلُ

مَسدُودٌ وَ الطَّلَبُ مَردُودٌ." افئده مقرّبين به اين مقام طيران

ننمايد تا چه رسد به عقول محدودين و محتجبين. و اگر ١٥١

-١ سوره اسراء، آيه ٤٤ ٢- سوره نبأ، آيه ٢٩

ص ۹۴

گويند تجلّی ثانی است که معبّر به فيض مقدّس شده اين

مسلّماً در عالم خلق است، يعنی در عالم ظهور اوّليّه و بروز

بدعيّه. و اين مقام مختصّ به انبياء و اوليای اوست چه که

اعظم و اکبر از ايشان در عوالم وجود موجود نگشته. چنانچه

جميع بر اين مطلب مقرّ و مذعن اند. و ايشانند محالّ و

مظاهر جميع صفات ازليّه و اسماء الهيّه. و ايشانند مرايائی

که تمام حکايت می نمايند و جميع آنچه به ايشان راجع است

فی الحقيقه به حضرت ظاهر مستور راجع. و معرفت مبدأ و

وصول به او حاصل نمی شود مگر به معرفت و وصول اين

کينونات مشرقه از شمس حقيقت. پس، از لقاء اين انوار

مقدّسه لقاء اللّه حاصل می شود و از علمشان علم اللّه و از

وجهشان وجه اللّه و از اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت

اين جواهر مجرّده ثابت می شود از برای آن شمس حقيقت باَنّه

" هُوَ الاَوَّلُ و الآخِرُ وَالظّاهرُ و البَاطِنُ."١ و همچنين سائر

اسماء عاليه و صفات متعاليه. لهذا هر نفسی که به اين انوار

مضيئه ممتنعه و شموس مشرقه لائحه در هر ظهور موفّق و

فائز شد او به لقاءاللّه فائز است و در مدينه حيات ابديّه

باقيه وارد. و اين لقاء ميسّر نشود برای احدی الّا در قيامت

١٥٢که قيام نفس اللّه است به مظهر کلّيّه خود. و اين است معنی

-١ سوره حديد، آيه ٣
ص ۹۵

قيامت که در کلّ کتب مسطور و مذکور است و جميع بشارت

داده شده‏اند به آن يوم. حال ملاحظه فرمائيد که آيا يومی از

اين يوم عزيزتر و بزرگ تر و معظّم تر تصوّر می شود که

انسان چنين روز را از دست بگذارد و از فيوضات اين يوم که

به مثابه ابر نيسان از قِبَل رحمان در جريان است خود را

محروم نمايد؟ و بعد از آنکه به تمام دليل مدلّل شد که يومی

اعظم از اين يوم و امری اعزّ از اين امر نه، چگونه می شود که

انسان به حرف متوهّمين و ظانّين از چنين فضل اکبر مأيوس

گردد؟ و بعد از همه اين دلائل محکمه متقنه که هيچ عاقلی

را گريزی نه و هيچ عارفی را مفرّی نه آيا روايت مشهور را

نشنيده اند که می فرمايد: "اذا قامَ القائِمُ قامَتِ القيامَة"؟ و

همچنين أئمّه هدی و انوار لاتطفی "هَل يَنظُرُونَ إلّا اَن يَأتِيَهُمُ

اللّهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الغَمامِ"١ را که مسلّماً از امورات محدثه در

قيامت می دانند به حضرت قائم و ظهور او تفسير نموده‏اند.

پس ای برادر، معنی قيامت را ادراک نما و گوش را از حرف های ١٥٣

اين مردم مردود پاک فرما. اگر قدری به عوالم انقطاع قدم

گذاری شهادت می دهيد که يومی اعظم از اين يوم و قيامتی

اکبر از اين قيامت متصوّر نيست و يک عمل در اين يوم

مقابل است با اعمال صد هزار سنه، بلکه استغفراللّه از

-١ سوره بقره، آيه ٢١٠
ص ۹۶
اين تحديد زيرا که مقدّس است عمل اين يوم از جزای

محدود. و اين همج رعاع چون معنی قيامت و لقای الهی را

ادراک ننمودند لهذا از فيض او بالمرّه محجوب ماندند. با

اينکه مقصود از علم و زحمات آن وصول و معرفت اين مقام

است، مع ذلک همه مشغول به علوم ظاهره شده‏اند. چنانچه

آنی منفکّ نيستند و از جوهر علم و معلوم چشم پوشيده‏اند.

گويا نمی از يمّ علم الهی ننوشيدند و به قطره ای از سحاب فيض

١٥٤رحمانی فائز نگشتند. حال ملاحظه فرمائيد اگر کسی در يوم

ظهور حقّ ادراک فيض لقاء و معرفت مظاهر حقّ را ننمايد آيا

صدق عالم بر او می شود اگر چه هزار سنه تحصيل کرده باشد و

جميع علوم محدوده ظاهريّه را اخذ نموده باشد؟ و اين

بالبديهه معلوم است که تصديق علم در حقّ او نمی شود. و لکن

اگر نفسی حرفی از علم نديده باشد و به اين شرافت کبری

فائز شود البتّه او از علمای ربّانی محسوب است زيرا به غايت

١٥٥قصوای علم و نهايت و منتهای آن فائز گشته. و اين رتبه هم

از علائم ظهور است چنانچه می فرمايد: "يَجْعَلُ اَعلاکُم

اَسْفَلَکم وَ اَسْفَلَکُم اَعلاکُم." و همچنين در فرقان می فرمايد:

"و نُرِيدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِينَ استُضْعِفُوا فِی الاَرضِ و

نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً و نَجْعَلُهُمُ الوَارِثيِن."١ و اين مشاهده شد که اليوم چه

-١ سوره قصص، آيه ٥
ص ۹۷

مقدار از علماء نظر به اعراض در اسفل اراضی جهل ساکن

شده‏اند و اساميشان از دفتر عالين و علماء محو شده. و چه

مقدار از جهّال، نظر به اقبال، به اعلی افق علم ارتفاع جستند

و اسمشان در الواح علم و به قلم قدرت ثبت گشته. کذلک

"يَمْحُوا اللّهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الکِتابِ."١ اين است

که گفته‏اند: "طلبُ الدَّليلِ عِندَ حُصُولِ المدلولِ قبيحٌ و

الاشتِغالُ بِالعِلمِ بَعدَ الوُصُولِ إلَی المَعلُومِ مَذْمُومٌ." قُل يا اَهلَ

الاَرضِ هذا فَتیً نارِيٌّ يَرکُضُ فی بَرِّيَّةِ الرُّوحِ و يُبَشِّرُکُم

بِسراج اللّه وَ يُذَکِّرُکُمْ بِالاَمرِ الّذی کانَ عَن اُفُقِ القُدسِ فی

شَطرِ العراقِ تَحتَ حُجُباتِ النّور بِالسّترِ مَشهُوداً. ای دوست من، اگر قدری ١٥٦

در سماوات معانی فرقان طيران فرمائی و در ارض معرفت

الهی که در آن مبسوط گشته تفرّج نمائی بسيار از ابواب

علوم بر وجه آن جناب مفتوح شود و خواهيد يقين نمود بر

اينکه جميع اين امور که اليوم اين عباد را منع می نمايد از ورود

در شاطی بحر ازلی بعينها در ظهور نقطه فرقان هم مردم آن

عصر را منع نموده از اقرار به آن شمس و اذعان به آن. و

همچنين بر اسرار رجعت و بعثت مطّلع شوی و به اعلی غُرف

يقين و اطمينان مقرّ يابی. از جمله اينکه روزی جمعی از ١٥٧

مجاحدان آن جمال بی مثال و محرومان از کعبه لايزال از روی

-١ سوره رعد، آيه ٣٩
ص ۹۸

استهزاء عرض نمودند: "إنَّ اللّهَ عَهِدَ إلَينَا ألَّا نُؤمِنَ

لِرَسُولٍ حَتّی يَأتِيَنَا بقربانٍ تَأکُلُهُ النَّارُ."١ مضمون آن اين

است که پروردگار عهد کرده است به ما که ايمان نياوريم به رسولی

مگر آنکه معجزه هابيل و قابيل را ظاهر فرمايد، يعنی قربانی

کند و آتشی از آسمان بيايد و آن را بسوزاند، چنانچه در

حکايت هابيل شنيده‏اند و در کتب مذکور است. آن حضرت

در جواب فرمودند: "قَد جَاءَکُمْ رُسُلٌ مِن قَبْلِی بِالبَيِّنَاتِ وَ

بِالَّذی قُلْتُم فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إنْ کُنتُمْ صَادِقينَ."٢ ترجمه آن

اين است که آن حضرت فرمودند: آمد به سوی شما پيش از من

رسول های پروردگار با بيّنات ظاهرات و به آنچه شما

می طلبيد، پس چرا کُشتيد آن رسل پروردگار را اگر هستيد

راست گويان؟ حال انصاف دهيد، بر حسب ظاهر آن عباد که

در عصر و عهد آن حضرت بوده‏اند کجا در عهد آدم يا انبيای

ديگر بودند که چند هزار سال فاصله بود از عهد آدم تا آن

زمان؟ مع ذلک چرا آن جوهر صدق نسبت قتل هابيل و يا

انبيای ديگر را به عباد زمان خود فرمود؟ چاره نداری يا

اينکه نعوذ باللّه نسبت کذب و يا کلام لغو به آن حضرت

بدهی يا بگوئی آن اشقياء همان اشقياء بودند که در هر

عصری با نبييّن و مرسلين معارضه می نمودند تا آنکه بالاخره

١ و ٢- سوره آل عمران، آيه ١٨٣
ص ۹۹

همه را شهيد نمودند. درست در اين بيان تفکّر فرما تا نسيم ١٥٨

خوش عرفان از مصر رحمان بوزد و جان را از بيان خوش

جانان به حديقه عرفان رساند. اين بود که مردم غافل چون

معنی اين بيانات بالغه کامله را ادراک نمی نمودند و جواب را

به گمان خود مطابق سؤال نمی يافتند لهذا نسبت عدم علم و

جنون به آن جواهر علم و عقل می دادند. و همچنين در آيه ١٥٩

ديگر می فرمايد تعرّضاً به اهل زمان: "وَ کَانُوا مِن قَبْلُ

يَسْتَفتِحُونَ عَلَی الَّذينَ کَفَرُوا فَلَمّا جاءهُم ما عَرَفُوا کَفَروا

بِهِ فَلَعْنَةُاللّهِ عَلَی الکَافِرينَ."١ می فرمايد: بودند اين گروه که با

کفّار مجاهده و قتال می نمودند در راه خدا و طلب فتح

می نمودند برای نصرت امراللّه، پس چون آمد ايشان را آن

کسی که شناخته بودند کافر شدند به او. پس لعنت خدا بر

کافران. حال ملاحظه فرمائيد که از آيه چنين مستفاد می شود

که مردم زمان آن حضرت همان مردمی بودند که در عهد

انبيای قبل برای ترويج آن شريعت و ابلاغ امراللّه مجادله و

محاربه می نمودند و حال آنکه مردم عهد عيسی و موسی غير

مردم زمان آن حضرت بودند. و ديگر آنکه آن کسی را که از

قبل شناخته بودند موسی بود صاحب تورات و عيسی بود
صاحب انجيل. مع ذلک چرا آن حضرت می فرمايد چون آمد
-١ سوره بقره، آيه ٨٩
ص ١٠٠
بسوی ايشان آن کسی که او را شناخته بودند که عيسی

باشد يا موسی، به او کافر شدند؟ و حال آنکه آن حضرت نظر

به ظاهر، موسوم به اسم ديگر بودند که محمّد باشد و از

مدينه ديگر ظاهر شدند و به لسان ديگر و شرع ديگر
آمدند. مع ذلک چگونه حکم آيه ثابت می شود و ادراک

١٦٠می گردد؟ حال حکم رجوع را ادراک فرما که به چه صريحی در

خود فرقان نازل شده و احدی تا اليوم ادراک آن ننموده. حال

چه می فرمائيد؟ اگر می فرمائيد که آن حضرت رجعت انبيای

قبل بودند چنانچه از آيه مستفاد ميشود، و همچنين اصحاب

او هم رجعت اصحاب قبل خواهند بود، چنانچه از آيات

مذکوره هم رجعت عباد قبل واضح و لائح است. و اگر انکار

کنند بر خلاف حکم کتاب که حجّت اکبر است قائل شده‏اند.

پس همين قسم حکم رجع و بعث و حشر را در ايّام ظهور

مظاهر هويّه ادراک نما تا رجوع ارواح مقدّسه را در اجساد

صافيه منيره به عين رأس ملاحظه فرمائی و غبارهای جهل و

نفس ظلمانی را به آب رحمت علم رحمانی پاک و منزّه نمائی

که شايد به قوّت يزدانی و هدايت سبحانی و سراج نورانی،

سبيل صبح هدايت را از شام ضلالت تميز دهی و فرق گذاری.

١٦١و ديگر معلوم آن جناب بوده که حاملان امانت احديّه که در

عوالم ملکيّه به حکم جديد و امر بديع ظاهر می شوند چون

ص ١٠١

اين اطيار عرش باقی از سماء مشيّت الهی نازل می گردند و

جميع بر امر مبرم ربّانی قيام می فرمايند لهذا حکم يک نفس و

يک ذات را دارند، چه جميع از کأس محبّت الهی شاربند و از

اثمار شجره توحيد مرزوق. و اين مظاهر حقّ را دو مقام

مقرّر است. يکی مقام صرف تجريد و جوهر تفريد. و در اين

مقام اگر کلّ را به يک اسم و رسم موسوم و موصوف نمائی

بأسی نيست، چنانچه می فرمايد: "لا نُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنْ

رُسُلِهِ." ١ زيرا که جميع مردم را به توحيد الهی دعوت

می فرمايند و به کوثر فيض و فضل نامتناهی بشارت می دهند و

کلّ به خلع نبوّت فائزند و به رداء مکرمت مفتخر. اين است

که نقطه فرقان می فرمايد: "اَمَّا النَّبيُّونَ فَاَنَا." و همچنين

می فرمايد: منم آدم اوّل و نوح و موسی و عيسی. و همين

مضمون را طلعت علوی هم فرموده‏اند. و امثال اين بيانات که

مشعر بر توحيد آن مواقع تجريد است از مجاری بيانات ازليّه و

مخازن لئالی علميّه ظاهر شده و در کتب مذکور گشته. و اين

طلعات مواقع حکم و مطالع امرند، و امر مقدّس از حجبات

کثرت و عوارضات تعدّد است. اين است که می فرمايد: "وَ مَا

اَمرُنَا إلّا وَاحِدَةٌ." ٢ و چون امر واحد شد البتّه مظاهر امر هم

واحدند. و همچنين أئمّه دين و سراج های يقين فرمودند:

-١ سوره بقره، آيه ٢٨٥ ٢- سوره قمر، آيه ٥٠

ص ١٠٢

" ١٦٢اَوّلُنا مُحَمّدٌ و آخِرُنا مُحَمّدٌ وَ اَوسَطُنا مُحَمّدٌ." باری،

معلوم و محقّق آن جناب بوده که جميع انبياء هياکل امراللّه هستند

که در قمائص مختلفه ظاهر شدند. و اگر به نظر لطيف

ملاحظه فرمائی همه را در يک رضوان ساکن بينی و در يک هوا

طائر و بر يک بساط جالس و بر يک کلام ناطق و بر يک امر

آمر. اين است اتّحاد آن جواهر وجود و شموس غير محدود و

معدود. پس اگر يکی از اين مظاهر قدسيّه بفرمايد: من رجوع

کلّ انبياء هستم، صادق است. و همچنين ثابت است در هر

ظهور بعد، صدق رجوع ظهور قبل. و چون رجوع انبياء موافق

و مطابق آيات و اخبار ثابت شد رجوع اولياء هم ثابت و

محقّق است. و اين رجوع اظهر از آن است که به دليل و

برهان محتاج شود. مثلاً ملاحظه فرمائيد از جمله انبياء نوح

بود که چون مبعوث به نبوّت شد و به قيام الهی بر امر قيام

فرمود هر نفسی که به او مؤمن و به امر او مذعن شد او فی

الحقيقه به حيات جديده مشرّف شد. و در حقّ او صادق

می آمد حيات بديع و روح جديد، زيرا که او قبل از ايمان به

خدا و اذعان به مظهر نفس او کمال علائق را به اموال و

اسباب متعلّقه به دنيا از قبيل زن و فرزند و اطعمه و اشربه و

امثال ذلک داشته به قسمی که اوقات ليل و نهار را مصروف بر

اخذ زخارف و اسباب تعيّش داشته و همّت در تحصيل اشيای

ص ١٠٣

فانيه گماشته. و از اين مراتب گذشته، قبل از ورود در لجّه

ايمان به حدودات آباء و اجداد و اتّباع آداب و شرائع ايشان

چنان راسخ و محکم بود که اگر حکم به قتل او می شد شايد

رضا می داد و راضی بر تغيير حرفی از امور تقليديّه که در

ميان قوم بود نمی شد. چنانچه همه قوم نداء "إنَّا وَجَدْنَا آباءَنَا

عَلَی اُمَّةٍ وَ إنَّا عَلَی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ."١ برآوردند. و ١٦٣

همين گروه، با همه اين حجبات محدوده و حدودات مذکوره

به مجرّد اينکه صهبای ايمان را از کأس ايقان از ايادی مظاهر

سبحان می نوشيدند بالمرّه تقليب می شدند به قسمی که از زن

و فرزند و اموال و اثقال و جان و ايمان بلکه از کلّ ما سوی

می گذشتند و به قسمی غلبات شوق الهی و جذبات ذوق

صمدانی ايشان را اخذ می نمود که دنيا را و آنچه در آن هست

به پر کاهی ندانسته. آيا حکم خلق جديد و رجوع در اينها

نمی شود؟ و همچنين ملاحظه شد که اين نفوس قبل از فوز به

عنايت بديع جديد الهی جان خود را به صد هزار حيله و

تدبير از موارد هلاکت حفظ می نمودند به قسمی که از خاری

احتراز می جستند و از روباهی فی المثل فرار می نمودند. و بعد

از شرف به فوز اکبر و عنايت عظمی صد هزار جان رايگان

انفاق می فرمودند، بلکه نفوس مقدّسشان از قفس تن بيزار و

-١ سوره زخرف، آيه ٢٣
ص ٤١٠

يک نفر از اين جنود در مقابل گروهی مقاتله می نمود. مع ذلک

چگونه می شود که اگر اين نفوس همان نفوس قبل باشند اين

گونه امورات که مخالف عادات بشريّه و منافی هوای جسمانيّه

١٦٤است از ايشان ظاهر شود؟ باری، اين مطلب واضح است که

بدون تغيير و تبديل الهی محال است اين قسم آثار و افعال که

به هيچ وجه شباهت به آثار و افعال قبل ندارد از ايشان ظاهر

شود و در عرصه کون بوجود آيد. چنانچه اضطرابشان به

اطمينان تبديل می شد و ظنّ به يقين تغيير می يافت و خوف به

جرئت مبادله می گشت. اين است شأن اکسير الهی که در يک

١٦٥حين عباد را تقليب می فرمايد. مثلاً در مادّه نحاسی ملاحظه

فرمائيد که اگر در معدن خود از غلبه يبوست محفوظ بماند

در مدّت هفتاد سنه به مقام ذهبی می رسد. اگر چه، بعضی خود

نحاس را ذهب می دانند که به واسطه غلبه يبوست مريض

١٦٦شده و به مقام خود نرسيده. باری، در هر حال اکسير کامل

مادّه نحاسی را در آنی به مقام ذهبی می رساند و منازل هفتاد

ساله را به آنی طيّ نمايد. آيا آن ذهب را بعد می توان گفت که

نحاس است و يا به عالم ذهبی نرسيده و حال آنکه محک در

ميان است و صفات ذهبی را از نحا سی معيّن و واضح می نمايد.

١٦٧همچنين اين نفوس هم از اکسير الهی در آنی عالم ترابی را طيّ

نموده به عوالم قدسی قدم گذارند و به قدمی از مکان محدود

ص ٥١٠

به لامکان الهی واصل شوند. جهدی بايد تا به اين اکسير فائز

شوی، که در يک آن مغرب جهل را به مشرق علم رساند و

ظلمت ليل ظلمانی را به صبح نورانی فائز گرداند و بعيد

صحرای ظنّ را به چشمه قرب و يقين دلالت کند و هياکل

فانيه را به رضوان باقی مشرّف فرمايد. حال اگر در حقّ اين

ذهب حکم نحاسی صادق می آيد در حقّ اين عباد هم حکم عباد

قبل از فوز به ايمان صادق و محقّق است. ای برادر، از اين ١٦٨

بيانات شافيه کافيه وافيه اسرار خلق جديد و رجوع و بعث،

بی حجاب و نقاب ظاهر و هويدا است. انشاءاللّه به تأييدات

غيبيّه جامه کهنه را از جسم و جان دور کنی و به خلع

جديده باقيه مفتخر گردی. اين است که در هر ظهور بعد، ١٦٩

انفسی که سبقت يافتند به ايمان از کلّ من علی الارض و شربت

زلال معرفت را از جمال احديّت نوشيدند و به اعلی معارج

ايمان و ايقان و انقطاع ارتفاع جستند حکم رجوع انفس قبل

که در ظهور قبل به اين مراتب فائز شده‏اند بر اين اصحاب

ظهور بعد می شود اسماً و رسماً و فعلاًو قولاً و امراً. زيرا آنچه

از عباد قبل ظاهر شد از اين عباد بعد بعينه ظاهر و هويدا

گشت. مثلاً اگر شاخسار گلی در مشرق ارض باشد و در

مغرب هم از شاخه ديگر، آن گل ظاهر شود اطلاق گل بر او

می شود. ديگر در اين مقام نظر به حدودات شاخه و هيئت

ص ١٠٦
آن نيست بلکه نظر به رائحه و عطری است که در هر دو

١٧٠ظاهر است. پس نظر را از حدودات ظاهره طاهر و منزّه کن

تا همه را به يک اسم و يک رسم و يک ذات و يک حقيقت

مشاهده نمائی و اسرار رجوع کلمات را هم در حروفات نازله

ملاحظه فرمائی. قدری تفکّر در اصحاب عهد نقطه فرقان نما

که چگونه از جميع جهات بشريّه و مشتهيات نفسيّه به
نفحات قدسيّه آن حضرت، پاک و مقدّس و منقطع گشتند و

قبل از همه اهل ارض به شرف لقاء که عين لقاءاللّه بود فائز

شدند و از کلّ اهل ارض منقطع گشتند چنانچه شنيده‌ايد که

در مقابل آن مظهر ذی الجلال چگونه جان نثار می فرمودند. و

حال همان ثبوت و رسوخ و انقطاع را بعينه ملاحظه فرما در

اصحاب نقطه بيان راجع شده چنانچه ملاحظه فرموده ايد که

چگونه اين اصحاب از بدايع جود ربّ الارباب عَلَم انقطاع بر

رفرف امتناع برافراشتند. باری، اين انوار از يک مصباح

ظاهر شده‏اند و اين اثمار از يک شجره روئيده‏اند. فی الحقيقه

فرقی ملحوظ نه و تغييری مشهود نه. کُلُّ ذلِکَ مِن فَضلِ اللّهِ،

يُؤتيهِ مَن يَشاءُ مِن خَلقِهِ. انشاءاللّه از ارض نفی احتراز جوئيم

و به بحر اثبات در آئيم تا عوالم جمع و فرق و توحيد و تفريق

و تحديد و تجريد الهی را به بصری که مقدّس از عناصر و

اضداد است مشاهده کنيم و به اعلی افق قرب و قدس حضرت

ص ١٠٧

معانی پرواز نمائيم. پس، از اين بيانات معلوم شد که اگر در ١٧١

آخر لا آخر طلعتی بيايد و قيام نمايد بر امری که قيام نمود بر

آن طلعت اوّل لا اوّل، هر آينه صدق طلعت اوّل بر طلعت آخر

می شود زيرا که طلعت آخر لا آخر قيام نمود به همان امر که

طلعت اوّل لا اوّل بر آن قيام نمود. اين است که نقطه بيان،

روح ما سواه فداه، شموس احديّه را به شمس مثال زده‏اند که

اگر از اوّل لا اوّل الی آخر لا آخر طلوع نمايد همان شمس

است که طالع می شود. حال اگر گفته شود اين شمس همان

شمس اوّليّه است صحيح است و اگر گفته شود که رجوع آن

شمس است ايضاً صحيح است. و همچنين از اين بيان صادق

می آيد ذکر ختميّت بر طلعت بدء و بالعکس زيرا که آنچه

طلعت ختم بر آن قيام می نمايد بعينه همان است که جمال بدء

بر آن قيام فرموده. و اين مطلب با اينکه چقدر واضح است ١٧٢

نزد شاربان صهبای علم و ايقان، مع ذلک چه مقدار از نفوس

که به سبب عدم بلوغ به اين مطلب به ذکر خاتم النّبيّين

محتجب شده از جميع فيوضات محجوب و ممنوع شده‏اند با

اينکه خود آن حضرت فرمود: "اَمَّا النَّبيّونَ فَاَنَا." و همچنين

فرمودند: منم آدم و نوح و موسی و عيسی چنانچه ذکر شد.

مع ذلک تفکّر نمی نمايند بعد از آنکه بر آن جمال ازلی صادق

می آيد به اينکه فرمودند: منم آدم اوّل، همين قسم صادق

ص ١٠٨

می آيد که بفرمايند: منم آدم آخر. و همچنانکه بدء انبياء را

که آدم باشد به خود نسبت دادند همين قسم ختم انبياء هم

به آن جمال الهی نسبت داده می شود. و اين بسی واضح است

که بعد از آنکه بدء النّبيّين بر آن حضرت صادق است همان

١٧٣قسم ختم النّبيّين صادق آيد. و به اين مطلب جميع اهل ارض

در اين ظهور ممتحن شده‏اند چنانچه اکثری به همين قول تمسّک

جسته از صاحب قول معرض شده‏اند. و نمی دانم اين قوم از

اوّليّت و آخريّت حقّ جلّ ذکره چه ادراک نموده‏اند؟ اگر مقصود

از اوّليّت و آخريّت، اوّليّت و آخريّت مُلکی باشد هنوز که

اسباب مُلکی به آخر نرسيده، پس چگونه آخريّت بر آن ذات

احديّت صادق می آيد؟ بلکه در اين رتبه اوّليّت نفسِ آخريّت و

١٧٤آخريّت نفس اوّليّت باشد. باری، همان قسمی که در اوّل لا

اوّل صدق آخريّت بر آن مربّی غيب و شهود می آيد همان

قسم هم بر مظاهر او صادق می آيد. و در حينی که اسم اوّليّت

صادق است همان حين اسم آخريّت صادق. و در حينی که بر

سرير بدئيّت جالس اند همان حين بر عرش ختميّت ساکن. و

اگر بصر حديد يافت شود مشاهده می نمايد که مظهر اوّليّت و

آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت و بدئيّت و ختميّت، اين ذوات

مقدّسه و ارواح مجرّده و انفس الهيّه هستند. و اگر در هوای

قدس "کَانَ اللّهُ وَ لَم يَکُن مَعَهُ مِن شَیءٍ" طائر شوی جميع

ص ١٠٩

اين اسماء را در آن ساحت معدوم صِرف و مفقود بَحت بينی

و ديگر هيچ به اين حجبات و اشارات و کلمات محتجب

نشوی. چه لطيف و بلند است اين مقام که جبرئيل، بی دليل

سبيل نجويد و طير قدسی بی اعانت غيبی طيران نتواند. حال ١٧٥

قول حضرت امير را ادراک نما که فرموده: "کَشفُ سُبُحاتِ

الجَلالِ مِن غَيرِ إشارَةٍ." و از جمله سبحات مجلّله علمای

عصر و فقهای زمان ظهورند که جميع، نظر به عدم ادراک و

اشتغال و حبّ به رياست ظاهره، تسليم امراللّه نمی نمايند بلکه

گوش نمی دهند تا نغمه الهی را بشنوند. بل "يَجعَلُونَ

اَصَابِعَهُم فِی آذَانِهِم." ١ و عباد هم چون ايشان را مِن دون اللّه

وليّ خود اخذ نموده‏اند منتظر ردّ و قبول آن خشب های

مسنّده هستند زيرا از خود بصر و سمع و قلبی ندارند که تميز

و تفصيل دهند ميانه حقّ و باطل. با اينکه همه انبياء و ١٧٦

اصفياء و اولياء من عنداللّه امر فرمودند که به چشم و گوش

خود بشنوند و ملاحظه نمايند مع ذلک معتنی به نصح انبياء

نگشته تابع علمای خود بوده و خواهند بود. و اگر مسکينی

و يا فقيری که عاری از لباس اهل علم باشد بگويد: "يَا قَومِ

اتَّبِعُوا المُرسَلِينَ" ٢، جواب گويند که اين همه علماء و فضلاء

با اين رياست ظاهره و البسه مقطّعه لطيفه نفهميده‏اند و

-١سوره بقره، آيه ١٩ ٢ - سوره يس، آيه ٢٠
ص ١١٠

حقّ را از باطل ادراک ننموده‏اند و تو و امثال تو ادراک

نموده ايد و نهايت تعجّب می نمايند از چنين قولی. با اينکه امم

سلف اکثر و اعظم و اکبرند و اگر کثرت و لباس علم سبب و

علّت علم و صدق باشد البتّه امم سابقه اولی واسبق اند. و با

١٧٧اينکه اين فقره هم معلوم و واضح است که در جميع احيان

ظهور مظاهر قدسيّه، علمای عهد مردم را از سبيل حقّ منع

می نمودند چنانچه در جميع کتب و صحف سماوی مذکور و

مسطور است. و احدی از انبياء مبعوث نشد مگر آنکه محلّ

بغض و انکار و ردّ و سبّ علماء گشت. قاتَلَهُم اللّهُ بِما فَعَلوا

مِن قَبلُ وَمِن بَعدُ کانُوا يَفعَلُون. حال کدام سبحات جلال

اعظم از اين هياکل ضلال است؟ واللّه کشف آن اعظم امور

است و خرقش اکبر اعمال.وَفَّقَنَا اللَّهُ و إيّاکُم يا مَعْشَرَ

الرّوحِ لَعَلَّکُم بِذلِکَ فی زَمَنِ المُستَغاثِ تُوَفّقُونَ و من لِقاءِاللّه

١٧٨فی ايّامِهِ لا تَحْتَجِبُون. و همچنين ذکر خاتم النّبيّين و امثال آن

از سبحات مجلّله است که کشف آن از اعظم امور است نزد اين همج

رعاع. و جميع به اين حجبات محدوده و سبحات مجلّله

عظيمه محتجب مانده‏اند. آيا نغمه طير هويَّه را نشنيده‏اند

که می فرمايد: "الف فاطمه نکاح نمودم که همه بنت محمّد بن

عبداللّه خاتم النّبيّين بودند ؟ حال ملاحظه فرما که چقدر از

اسرار در سرادق علم الهی مستور است و چه مقدار جواهر

ص ١١١

علم او در خزائن عصمت مکنون تا يقين نمائی که صنع او را

بدايت و نهايتی نبوده و نخواهد بود و فضای قضای او اعظم از

آن است که به بيان تحديد شود و يا طير افئده آن را طيّ نمايد

و تقديرات قدريّه او اکبر از آن است که به ادراک نفسی

منتهی شود. خلق او از اوّل لا اوّل بوده و آخری او را اخذ

نکرده و مظاهر جمال او الی نهاية لا نهايه خواهند بود و

ابتدائی او را نديده. حال در همين بيان ملاحظه فرما که

چگونه حکم آن بر جميع اين طلعات صدق می نمايد. و همچنين ١٧٩

نغمه جمال ازلی، حسين بن عليّ را ادراک نما که به سلمان

می فرمايد که مضمون آن اين است: بودم با الف آدم که

فاصله هر آدم به آدم بعد خمسين الف سنه بود و با هر يک

ولايت پدرم را عرض نمودم. و تفصيلی ذکر می فرمايد تا آنکه

می فرمايد: الف مرّه جهاد نمودم در سبيل الهی که اصغر و

کوچک تر ازهمه مثل غزوه خيبر بود که پدرم با کفّار محاربه

و مجادله نمود. حال اسرار ختم و رجع و لا اوّليّت و لا آخريّت

صنع، همه را از اين دو روايت ادراک فرما. باری ای حبيب ١٨٠

من، مقدّس است نغمه لاهوت که به استماع و عقول ناسوت

محدود شود. نمله وجود کجا تواند به عرصه معبود قدم

گذارد؟ اگر چه نفوس ضعيفه از عدم ادراک، اين بيانات معضله

را انکار نمايند و امثال اين احاديث را نفی کنند. بلی، لا

ص ٢١١

يَعرِفُ ذلِکَ إلّا اُولو الاَلبابِ. قُل هُوالخَتمُ الَّذی لَيس لهُ خَتمٌ فِی

الإبداعِ و لا بَدءٌ لَهُ فی الإختِراعِ إذاً يا مَلأ الاَرضِ فی ظُهُوراتِ

١٨١البدءِ تَجلّياتِ الخَتم تَشهَدُونَ. بسيار تعجّب است که اين قوم

در بعضی از مراتب که مطابق ميل و هوای ايشان است

متمسّک به آيه منزله در فرقان و احاديث اولی الايقان

می شوند و از بعضی که مغاير هوای ايشان است بالمرّه اعراض

می نمايند."اَفَتُؤمِنُونَ بِبَعضِ الِکتَاب و تَکفُرُونَ بِبَعْضٍ. " ١ ما

لَکُم کيف تَحکُمُونَ ما لا تَشعُرُونَ؟ مثل آنکه در کتاب مبين،

ربّ العالمين بعد از ذکر ختميّت فی قوله تعالی: "وَ لَکِنْ رَسُولَ

اللّهِ وَ خَاتَمَ النّبيّينَ"، ٢ جميع ناس را به لقای خود وعده

فرموده. چنانچه آيات مدلّه بر لقای آن مليک بقا در کتاب

مذکور است و بعضی از قبل ذکر شده. و خدای واحد شاهد

مقال است که هيچ امری اعظم از لقا و اصرح از آن در فرقان

ذکر نيافته. فَهَنيئاً لِمَن فازَ بِهِ فی يَومٍ اَعْرَضَ عَنهُ اَکثَرُ النّاسِ

١٨٢کَما اَنتُم تَشهَدُونَ. و مع ذلک به حکم اوّل از امر ثانی معرض

گشته‏اند، با اينکه حکم لقا در يوم قيام منصوص است در

کتاب. و قيامت هم به دلائل واضحه ثابت و محقّق شد که

مقصود، قيام مظهر اوست بر امر او و همچنين از لقا، لقای

جمال اوست در هيکل ظهور او إذ إنّه "لا تُدرِکُهُ الاَبصارُ وَ

-١ سوره بقره، آيه ٨٥ ٢ - سوره احزاب، آيه ٤٠

ص ٣ ١١

هُوَ يُدْرِکُ الاَبصارَ."١ و با جميع اين مطالب ثابته و بيانات

واضحه، من حيثُ لا يَشعُر به ذکر ختم تمسّک جسته‏اند و از

موجد ختم و بدء در يوم لقای او بالمرّه محتجب مانده‏اند. " وَ

لَوْ يُؤَاخِذُ اللّهُ النّاسَ بِمَا کَسَبُوا مَا تَرَکَ عَلی ظَهرِهَا من

دابَّةٍ وَلَکِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إلَی اَجَلٍ مُسَمّیً."٢ و از همه اين مراتب

چشم پوشيده، اگر اين قوم به قطره ای از چشمه لطيف

"يَفعَلُ ما يَشاءُ وَ يَحکُمُ ما يُريد" می آشاميدند هيچ اين گونه

اعتراضات غير مرضيّه بر محلّ امر نمی نمودند. امر و قول و فعل

در قبضه قدرت اوست. کُلُّ شَیءٍ فی قَبضَةِ قُدْرَتِهِ اَسيرٌ وَ إنَّ

ذلِکَ عَلَيه سَهْلٌ يَسيرٌ. فاعل است آنچه را اراده نمايد و عامل

است آنچه ميل فرمايد. مَن قال لِمَ و بِمَ فَقَد کَفَرَ. و اگر اين

عباد قدری به شعور بيايند از آنچه مرتکب شده‏اند هلاک

می شوند و به دست های خود خود را به نار که مقرّ و مرجع

ايشان است راجع می نمايند. آيا نشنيده‏اند که می فرمايد: "لا

يُسئَلُ عَمّا يَفعَلُ "؟ ٣ و با اين بيانات چگونه می توان جسارت

نمود و به زخارف قول مشغول شد؟ سبحان اللّه، جهل و نادانی ١٨٣

عباد به مقام و حدّی رسيده که به علم و اراده خود مقبل

شده، از علم و اراده حقّ جلّ و عزّ معرض گشته‏اند. حال ١٨٤

انصاف دهيد اگر اين عباد موقن به اين کلمات درّيّه و

-١ سوره انعام، آيه ١٠٣ ٢- سوره فاطر، آيه ٤٥

-٣ سوره انبياء، آيه ٢٣
ص ١١٤

اشارات قدسيّه شوند و حقّ را يَفعَلُ ما يَشاء بدانند، ديگر

چگونه به اين مزخرفات تشبّث می نمايند و تمسّک می جويند؟

بلکه آنچه بفرمايد به جان اقرار نمايند و مذعن شوند. قسم

به خدا که اگر تقديرات مقدّره و حکمت های قدريّه سبقت

نيافته بود ارض جميع اين عباد را معدوم می نمود و لَکِن يُؤَخِّرُ

١٨٥ذلِکَ إلی ميقاتِ يومٍ مَعلُومٍ. باری هزار و دويست و هشتاد

سنه از ظهور نقطه فرقان گذشت و جميع اين همج رعاع در

هر صباح تلاوت فرقان نموده‏اند و هنوز به حرفی از مقصود

فائز نشدند و خود قرائت می کنند بعضی آيات را که صريح

بر مطالب قدسيّه و مظاهر عزّ صمديّه است مع ذلک هيچ ادراک

ننموده‏اند. و اين مدّت اين قدر ادراک نشده که مقصود از

تلاوت کتب و قرائت صحف در هر عصری، ادراک معانی آن و

بلوغ به معارج اسرار آن بوده و إلّا تلاوت بی معرفت را البتّه

١٨٦فائده کلّی نباشد. چنانچه شخصی در يومی نزد اين فقير بحر

معانی حاضر بود و ذکری از علائم قيامت و حشر و نشر و

حساب به ميان آمد و اصرار می نمود که حساب خلائق در

ظهور بديع چگونه شد که احدی اطّلاع نيافته؟ بعد قدری از

صور علميّه و شئونات حکميّه به قدر ادراک و فهم سامع

القاء شد. و بعد ذکر شد که اين مدّت مگر تلاوت

فرقان ننموده و آيه مبارکه را که می فرمايد: "فَيَومَئِذٍ لا

ص ١١٥

يُسْاَلُ عَن ذَنْبِهِ إنسٌ و لا جَانٌّ " ١ را نديده ايد و به مقصود

ملتفت نشده ايد که معنی سؤال چنان نيست که ادراک

نموده ايد بلکه سؤال به لسان و بيان نيست چنانچه همين آيه

مشعر و مدلّ بر آن است؟ و بعد می فرمايد: "يُعْرَفُ

المُجرِمُونَ بِسيِمَاهُمْ فَيُؤخَذُ بِالنَّواصِی وَ الاَقدَامِ ." ٢ اين است ١٨٧

که از وجهه، حساب خلايق کشيده می شود و کفر و ايمان و

عصيان، جميع ظاهر می گردد. چنانچه اليوم مشهود است که

به سيما اهل ضلالت از اصحاب هدايت معلوم و واضح اند. و

اگر اين عباد خالصاً للّه و طلباً لرضائه در آيات کتاب

ملاحظه نمايند جميع آنچه را که می طلبند البتّه ادراک می نمايند.

به قسمی که جميع امور واقعه در اين ظهور را از کلّی و جزئی

در آيات او ظاهر و مکشوف ادراک می نمايند حتّی خروج

مظاهر اسماء و صفات را از اوطان، و اعراض و اغماض ملّت

و دولت را، و سکون و استقرار مظهر کلّيّه در ارض معلوم

مخصوص. وَلکِن لا يَعرِفُ ذلک إلّا اُولُو الالباب. اَخْتِمُ القَولَ ١٨٨

بِما نُزِّلَ عَلی مُحَمَّدٍ مِن قَبْلُ لِيَکُونَ خِتامُهُ المِسْکَ الَّذی

يَهدِی النّاسَ إلی رِضوانِ قُدسٍ مُنيرٍ. قال و قوله الحقّ: "وَ اللّهُ

يَدعُو إلَی دَارِالسّلامِ وَيَهْدِی مَنْ يَشَاءُ إلَی صِرَاطٍ

مُستَقيمٍ." ٣ " لَهُمْ دَارُالسّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هوَ وَلِيُّهُمْ

بِما کانوا

-١ سوره رحمن، آيه ٣٩ ٢ - سوره رحمن، آيه ٤١

-٣ سوره يونس، آيه ٢٥
ص ١١٦

يَعْمَلونَ."١ لِيَسْبِقَ هذَا الفَضلُ عَلَی العالَمِ وَ الحَمدُللّه ربِّ

١٨٩العالَمينَ. بيان را در هر مطلب مکرّر نموديم که شايد هر نفسی

از اعالی و ادانی از اين بيانات به قدر و اندازه خود قسمت و

نصيب بردارد و اگر نفسی از ادراک بيانی عاجز باشد، از بيان

ديگر مقصود خود را ادراک نمايد. لِيَعْلَمَ کُلُّ اُناسٍ مَشرَبَهُم.

١٩٠قسم به خدا که اين حمامه ترابی را غير اين نغمات

نغمه هاست و جز اين بيانات رموزها که هر نکته ای از آن

مقدّس است از آنچه بيان شد و از قلم جاری گشت. تا مشيّت

الهی چه وقت قرار گيرد که عروس های معانی بی حجاب از

قصر روحانی قدم ظهور به عرصه قدم گذارند. وَ ما مِن اَمْرٍ

الّا بَعدَ إذْنِهِ و ما مِن قُدْرَةٍ إلّا بِحَولِهِ و قُوَّتِهِ و ما مِنْ

إلهٍ إلّا هُوَ. لَهُ الخَلقُ وَالاَمرُ و کلٌّ بِاَمرِه يَنطِقُونَ و مِنْ

١٩١اَسرارِ الرُّوحِ يَتَکَلَّمُون. از قبل دو مقام از برای شموس مشرقه از

مشارق الهيّه بيان نموديم. يکی مقام توحيد و رتبه تفريد، چنانچه از

قبل ذکر شد : "لا نُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنهُم." ٢ و مقام ديگر مقام

تفصيل و عالم خلق و رتبه حدودات بشريّه است. در اين مقام

هر کدام را هيکلی معيّن و امری مقرّر و ظهوری مقدّر و

حدودی مخصوص است چنانچه هر کدام به اسمی موسوم و به
وصفی موصوف و به امری بديع و شرعی جديد مأمورند.

-١ سوره انعام، آيه ١٢٧ ٢- سوره بقره، آيه ١٣٦

ص ١١٧

چنانچه می فرمايد: "تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُم عَلَی بَعضٍ مِنهُمْ

مَنْ کَلَّمَ اللّهُ و رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ و آتَيْنَا عِيسَی ابْنَ

مَرْيَمَ البيِّنَاتِ و اَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ القُدُسِ."١ نظر به اختلاف اين ١٩٢

مراتب و مقامات است که بيانات و کلمات مختلفه از آن ينابيع علوم

سبحانی ظاهر می شود و إلّا فی الحقيقه نزد عارفين معضلات

مسائل الهيّه، جميع در حکم يک کلمه مذکور است. چون اکثر

ناس اطّلاع بر مقامات مذکوره نيافته‏اند اين است که در

کلمات مختلفه آن هياکل متّحده مضطرب و متزلزل می شوند.

باری، معلوم بوده و خواهد بود که جميع اين اختلافات ١٩٣

کلمات از اختلافات مقامات است. اين است که در مقام

توحيد و علوّ تجريد، اطلاق ربوبيّت و الوهيّت و احديّت صرفه

و هويّه بحته بر آن جواهر وجود شده و می شود زيرا که

جميع بر عرش ظهوراللّه ساکن اند و بر کرسيّ بطون اللّه

واقف. يعنی ظهوراللّه به ظهورشان ظاهر و جمال اللّه از

جمالشان باهر. چنانچه نغمات ربوبيّه از اين هياکل احديّه

ظاهر شد. و در مقام ثانی که مقام تميز و تفصيل و تحديد و ١٩٤

اشارات و دلالات ملکيّه است عبوديّت صرفه و فقر بحت و

فنای باتّ از ايشان ظاهر است. چنانچه می فرمايد: "إنّی عَبدُ

اللّه و ما اَنَا إلّا بَشَرٌ مِثلُکُم." و از اين بيانات محقّقه مثبته ١٩٥

-١ سوره بقره، آيه ٢٥٣
ص ٨ ١١

ادراک فرما مسائل خود را که سؤال نموده بودی، تا در دين

الهی راسخ شوی و از اختلافات بيانات انبياء و اصفياء متزلزل

١٩٦نشوی. و اگر شنيده شود از مظاهر جامعه: "إنّی اَنَا اللّه "،

حقّ است و ريبی در آن نيست. چنانچه به کرّات مبرهن شد

که به ظهور و صفات و اسمای ايشان ظهوراللّه و اسم اللّه و

صفة اللّه در ارض ظاهر. اين است که می فرمايد: "وَ مَا رَمَيْتَ

إذ رَمَيْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی. " ١ و همچنين " إنَّ الَّذينَ

يُبَايِعُونَکَ إنّمَا

يُبَايِعُونَ اللّهَ. " ٢ و اگر نغمه إنّی رسول اللّه برآرند، اين

نيز صحيح است و شکّی در آن نه. چنانچه می فرمايد: "مَا کَانَ

مُحمّدٌ اَبَا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَلکِنْ رَسولَ اللّهِ. " ٣ و

در اين مقام همه مرسل اند از نزد آن سلطان حقيقی و کينونت ازلی. و

اگر جميع ندای اَنَا خاتَمُ النَّبيّين بر آرند آن هم حقّ است و شبهه

را راهی نه و سبيلی نه زيرا که جميع حکم يک ذات و يک نفس

و يک روح و يک جسد و يک امر دارند و همه مظهر بدئيّت و

ختميّت و اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت آن روح

الارواح حقيقی و ساذج السّواذج ازلی اند. و همچنين اگر

بفرمايند: "نَحْنُ عِبادُ اللّه"، اين نيز ثابت و ظاهر است.

چنانچه به ظاهر در منتهی رتبه عبوديّت ظاهر شده‏اند، احدی

را يارای آن نه که به آن نحو از عبوديّت در امکان ظاهر شود.

-١ سوره انفال، آيه ١٧ ٢- سوره فتح، آيه ١٠

-٣ سوره احزاب، آيه ٤٠
ص ١١٩

اين است که از آن جواهر وجود در مقام استغراق در بحار

قدس صمدی و ارتقاء به معارج معانی سلطان حقيقی، اذکار

ربوبيّه و الوهيّه ظاهر شد. اگر درست ملاحظه شود در همين

رتبه منتهای نيستی و فنا در خود مشاهده نموده‏اند در مقابل

هستی مطلق و بقای صرف، که گويا خود را معدوم صرف
دانسته‏اند و ذکر خود را در آن ساحت شرک شمرده‏اند.

زيرا که مطلق ذکر در اين مقام دليل هستی و وجود است و

اين نزد واصلان بس خطا، چه جای آنکه ذکر غير شود و

قلب و لسان و دل و جان به غير ذکر جانان مشغول گردد و

يا چشم، غير جمال او ملاحظه نمايد و يا گوش، غير نغمه او

شنود و يا رجل در غير سبيل او مشی نمايد. در اين زمان ١٩٧

نسمة اللّه وزيده و روح اللّه احاطه نموده، قلم ازحرکت ممنوع

و لسان از بيان مقطوع گشته. باری، نظر به اين مقام، ذکر ١٩٨

ربوبيّه و امثال ذلک از ايشان ظاهر شده و در مقام رسالت

اظهار رسالت فرمودند و همچنين در هر مقام به اقتضای آن

ذکری فرمودند و همه را نسبت به خود داده‏اند از عالم امر

الی عالم خلق و از عوالم ربوبيّه الی عوالم ملکيّه. اين است که

آنچه بفرمايند و هرچه ذکر نمايند از الوهيّت و ربوبيّت و

نبوّت و رسالت و ولايت و امامت و عبوديّت، همه حقّ است

و شبهه ای در آن نيست. پس بايد تفکّر در اين بيانات که

ص ٠١٢

استدلال شده نمود تا ديگر از اختلافات اقوال مظاهر غيبيّه و

١٩٩مطالع قدسيّه احدی را اضطراب و تزلزل دست ندهد. باری،

در کلمات شموس حقيقت بايد تفکّر نمود و اگر ادراک نشد

بايد از واقفين مخازن علم سؤال شود تا بيان فرمايند و رفع

اشکال نمايند نه آنکه به عقل ناقص خود کلمات قدسيّه را

تفسير نمايند و چون مطابق نفس و هوای خود نيابند بنای ردّ

و اعتراض گذارند. چنانچه اليوم علماء و فقهای عصر که بر

مسند علم و فضل نشسته‏اند و جهل را علم نام گذاشته‏اند و

ظلم را عدل ناميده‏اند اگر مجعولات خاطر خود را از شمس

حقيقی سؤال نمايند و جواب موافق آنچه فهميده و يا از کتاب

مثل خود ادراک نموده‏اند نشنوند البتّه نفی علم از آن معدن و

٢٠٠منبع علم نمايند. چنانچه در هر زمانی اين واقع شد. مثل اينکه

مذکور شد در سؤال از اهلّه که از سيّد وجود نمودند و آن

حضرت به امر الهی جواب فرمود که "هِيَ مَوَاقِيتُ للنّاسِ." ١

٢٠١بعد از استماع، نفی علم از آن حضرت نمودند. و همچنين در

آيه روح که می فرمايد: "وَ يَسْئَلونَکَ عَنِ الرُّوح قُلِ الرُّوحُ

مِن اَمْرِ رَبِّی."٢ و چون اين جواب مذکور شد کلّ فرياد

واويلا بر آوردند که جاهلی که نمی داند روح چه چيز است

خود را عالم علم لدنّی می داند. و اليوم چون علمای عصر به

-١ سوره بقره، آيه ١٨٩ ٢- سوره اسراء، آيه ٨٥

ص ١٢١

اسم آن حضرت مفتخرند و آبای خود را هم مذعن ديده‏اند

لهذا تقليداً حکمش را قبول دارند. چنانچه اگر انصاف باشد

و اليوم در جواب امثال اين مسائل چنين جواب بشنوند البتّه

ردّ نمايند و اعتراض کنند و همان سخن های قبل را اعاده

نمايند چنانچه نمودند. با اينکه آن جواهر وجود مقدّسند از

کلّ اين علم های مجعوله و منزّه‏اند از جميع اين کلمات

محدوده و متعالی اند از ادراک هر مدرکی. کلّ اين علوم نزد

آن علم کذب صرف است و جميع اين ادراکات افک محض.

بلکه هرچه از آن معادن حکمت الهی و مخازن علم صمدانی

ظاهر می شود علم همان است. "وَ العِلمُ نُقطةٌ کَثَّرَها

الجاهِلُونَ" دليل بر آن، "وَ العِلمُ نُورٌ يَقذِفُهُ اللّهُ فِی قَلْبِ مَنْ

يَشاء" مثبت اين بيان. باری، چون معنی علم را ادراک ٢٠٢

ننموده‏اند و افکار مجعوله خود را که ناشی از مظاهر جهل

شده، اسم آن را علم گذاشته، بر مبدء علوم وارد آورده‏اند

آنچه ديده‌ايد و شنيده‌ايد. مثلاً در کتاب يکی از عباد که ٢٠٣

مشهور به علم و فضل است و خود را از صناديد قوم شمرده

و جميع علمای راشدين را ردّ و سبّ نموده چنانچه در همه

جای از کتاب او تلويحاً و تصريحاً مشهود است. و اين بنده

چون ذکر او را بسيار شنيده بودم اراده نمودم که از رسائل او

قدری ملاحظه نمايم. هر چند اين بنده اقبال به ملاحظه

ص ١٢٢
کلمات غير نداشته و ندارم و ليکن چون جمعی از احوال

ايشان سؤال نموده و مستفسر شده بودند لهذا لازم گشت که

قدری در کتب او ملاحظه رود و جواب سائلين بعد از معرفت و

بصيرت داده شود. باری، کتب عربيّه او بدست نيفتاد تا

اينکه شخصی روزی ذکر نمود کتابی از ايشان که مسمّی به

"ارشاد العوام" است در اين بلد يافت می شود. اگر چه از اين

اسم رائحه کبر و غرور استشمام شد که مردم را عوام و خود

را عالم فرض نموده و جميع مراتب او فی الحقيقه از همين اسم

کتاب معلوم و مبرهن شد که در سبيل نفس و هوی سالکند و

در تيه جهل و عمی ساکن، گويا حديث مشهور را فراموش

نموده‌اند که می فرمايد: "اَلعِلمُ تَمامُ المَعلومِ وَالقُدرَةُ وَالعِزَّةُ

تَمامُ الخَلقِ." با وجود اين کتاب را طلب نموده، چند روز

معدود نزد بنده بود و گويا دو مرتبه در او ملاحظه شد. از

قضا مرتبه ثانی جائی بدست آمد که حکايت معراج سيّد

لولاک بود. ملاحظه شد که قريب بيست علم اَو ازيد، شرط

معرفت معراج نوشته‏اند و همچو مستفاد شد که اگر نفسی

اين علوم را درست ادراک ننموده باشد به معرفت اين امر

عالی متعالی فائز نگردد. و از جمله علوم، علم فلسفه و علم

کيميا و علم سيميا را مذکور نموده و ادراک اين علوم فانيه

٢٠٤مردوده را شرط ادراک علوم باقيه قدسيّه شمرده. سبحان اللّه،

ص ۱۲۳

با اين ادراک چه اعتراضات و تهمت ها که به هياکل علم

نا متناهی الهی وارد آورده. فنعم ما قال:
متّهم داری کسانی را که حقّ
کرد امين مخزن هفتم طبق
و يک نفر از اهل بصيرت و دانش و صاحبان علوم و عقول

ملتفت اين مزخرفات نشده. با اينکه بر هر صاحب بصيرتی

واضح و هويدا است که اين گونه علم ها لم يزل مردود حقّ

بوده و هست. و چگونه علومی که مردود است نزد علمای

حقيقی، ادراک آن شرط ادراک معارج معراج می شود با اينکه

صاحب معراج حرفی از اين علوم محدوده محجوبه حمل

نفرموده و قلب منير آن سيّد لولاک از جميع اين اشارات

مقدّس و منّزه بوده ؟ چه خوب می گويد:
جمله ادراکات بر خرهای لنگ
حقّ سوار باد پرّان چون خدنگ

واللّه هر کس بخواهد سرّ معراج را ادراک نمايد و يا قطره ای

از عرفان اين بحر بنوشد اگر هم اين علوم نزد او باشد يعنی

مرآت قلب او از نقوش اين علوم غبار گرفته باشد البتّه بايد

پاک و منزّه نمايد تا سرّ اين امر در مرآت قلب او تجلّی نمايد. و ٢٠٥

اليوم متغمّسان بحر علوم صمدانی و ساکنان فُلک حکمت

ربّانی مردم را از تحصيل اين علوم نهی می فرمايند و صدور

ص ١٢٤

منيرشان بحمداللّه منزّه از اين اشارات است و مقدّس از اين

حجبات. حجاب اکبر را که می فرمايد : "اَلْعِلمُ حِجابُ الاَکبَر "

به نار محبّت يار سوختيم و خيمه ديگر برافراختيم و به اين

افتخار می نمائيم که الحمدللّه سبحات جلال را به نار جمال

محبوب سوختيم و جز مقصود در قلب و دل جا نداديم نه به

علمی جز علم به او متمسّکيم و نه به معلومی جز تجلّی انوار او

٢٠٦متشبّث. باری، بسيار متعجّب شدم، از اين بيانات نديدم

مگر اينکه می خواهد بر مردم برساند که جميع اين علوم نزد

ايشان است با وجود اينکه قسم به خدا نسيمی از رياض علم

الهی نشنيده و بر حرفی از اسرار حکمت ربّانی اطّلاع نيافته.

بلکه اگر معنی علم گفته شود البتّه مضطرب شود و جبل وجود

او مندکّ گردد. با وجود اين اقوال سخيفه بی معنی چه

٢٠٧دعوی های زياده از حدّ نموده. سبحان اللّه، چقدر متعجّبم از

مردمی که به او گرويده‏اند و تابع چنين شخصی گشته‏اند. به

تراب قناعت نموده و اقبال جسته‏اند و از ربّ الارباب معرض

گشته‏اند و از نغمه بلبل و جمال گل به نعيب زاغ و جمال

کلاغ قناعت نموده‏اند. و ديگر چه چيزها ملاحظه شد از

کلمات مجعوله اين کتاب. فی الحقيقه حيف است که قلم به

تحرير ذکر آن مطالب مشغول شود و يا اوقات مصروف به آن

گردد و ليکن اگر محکی يافت می شد حقّ از باطل و نور از

ص ١٢٥

ظلمت و شمس از ظلّ معلوم می آمد. از جمله علومی که اين ٢٠٨

مرد مدّعی به آن شده صنعت کيمياست. بسيار طالبم که

سلطانی و يا نفسی که مقتدر باشد ظهور اين علم را از عالم

لفظ به عالم شهود و از قول به فعل از ايشان طلب نمايد و اين

بی علم فانی هم که دعوی اين گونه علوم ننموده و بلکه کون

اين علوم و فقدان آن را علّت علم و جهل نمی دانم با اين مرد

در همين فقره قيام نمائيم تا صدق و کذب معلوم شود. و ليکن

چه فائده، از ناس اين زمان جز زخم سنان نديده ام و غير سمّ

قاتل چيزی نچشيده ام. هنوز اثر حديد بر گردن باقی است و

هنوز علائم جفا از تمام بدن ظاهر. و در مراتب علم و جهل ٢٠٩

و عرفان و ايقان او در کتابی که ترک نشد از آن امری ذکر

شده، اين است که می فرمايد: "إنَّ شجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعَامُ

الاَثِيمِ." ١ و بعد بيانات ديگر می فرمايد تا اينکه منتهی می شود

به اين ذکر: "ذُقْ إنَّکَ اَنتَ العَزِيزُ الکَريم." ٢ ملتفت شويد که

چه واضح و صريح وصف او در کتاب محکم مذکور شده. و
اين شخص هم خود را در کتاب خود از بابت خفض جناح

عبد اثيم ذکر نموده: اَثيمٌ فِی الکِتابِ وَعَزيزٌ بَينَ الاَنعامِ وَ

کَريمٌ فِی الإسم. تفکّر در آيه مبارکه نموده تا معنی "وَ لا ٢١٠

رَطْبٍ وَلا يَابِسٍ إلّا فی کِتَابٍ مُبينٍ" ٣ درست در لوح قلب ثبت

-١ سوره دخان، آيه ٤٣-٤٤ ٢ - سوره دخان، آيه ٤٩

-٣ سوره انعام، آيه ٥٩
ص ١٢٦

شود. با وجود اين جمعی معتقد او شده و از موسی علم و

عدل اعراض نموده به سامريّ جهل تمسّک جسته‏اند و از شمس

معانی که در سماء لايزالی الهی مُشرق است معرض گشته‏اند

٢١١و کَأنْ لم يَکُن انگاشته‏اند. باری ای برادر من، لئالی علم

ربّانی جز از معدن الهی بدست نيايد و رائحه ريحان معنوی

جز از گلزار حقيقی استشمام نشود و گل های علوم احديّه جز

از مدينه قلوب صافيه نرويد. "و البَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ

٢١٢بِإذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذی خَبُثَ لا يَخرُجُ إلّا نَکِداً ." ١و چون مفهوم

گشت که تغنّيات ورقاء هويّه را احدی ادراک ننمايد الّا اهلش

لهذا بر هر نفسی لازم و واجب است که مشکلات مسائل

الهيّه و معضلات اشارات مطالع قدسيّه را بر صاحبان افئده

منيره و حاملان اسرار احديّه عرضه دارد تا به تأييدات ربّانی

و افاضات الهی حلّ مسائل شود نه به تأييدات علوم اکتسابی.

" ٢١٣فَاسْئَلُوا اَهلَ الذِّکْرِ إن کُنْتُمْ لا تَعْلَمونَ." ٢و ليکن ای

برادر من، شخص مجاهد که اراده نمود قدم طلب و سلوک در سبيل

معرفت سلطان قِدَم گذارد بايد در بدايت امر قلب را که محلّ

ظهور و بروز تجلّی اسرار غيبی الهی است از جميع غبارات

تيره علوم اکتسابی و اشارات مظاهر شيطانی پاک و منزّه

فرمايد و صدر را که سرير ورود و جلوس محبّت محبوب

-١ سوره اعراف، آيه ٥٨ ٢ - سوره نحل، آيه ٤٣

ص ١٢٧

ازلی است لطيف و نظيف نمايد. و همچنين دل را از علاقه آب

و گل يعنی از جميع نقوش شبحيّه و صور ظلّيّه مقدّس گرداند

به قسمی که آثار حبّ و بغض در قلب نماند که مبادا آن حبّ

او را به جهتی بی دليل ميل دهد و يا بغض او را از جهتی منع

نمايد. چنانچه اليوم اکثری به اين دو وجه، از وجه باقی و

حضرت معانی باز مانده‏اند و بی شبان در صحراهای ضلالت و

نسيان می چرند. و بايد در کلّ حين توکّل به حقّ نمايد و از

خلق اعراض کند و از عالم تراب منقطع شود و بگسلد و به

ربّ الارباب در بندد. و نفس خود را بر احدی ترجيح ندهد و

افتخار و استکبار را از لوح قلب بشويد و به صبر و اصطبار

دل بندد و صمت را شعار خود نمايد و از تکلّم بی فائده احتراز

کند. چه زبان ناری است افسرده و کثرت بيان سميّ است

هلاک کننده. نار ظاهری اجساد را محترق نمايد و نار لسان

ارواح و افئده را بگدازد. اثر آن نار به ساعتی فانی شود و اثر

اين نار به قرنی باقی ماند. و غيبت را ضلالت شمرد و به آن ٢١٤

عرصه هرگز قدم نگذارد، زيرا غيبت سراج منير قلب را

خاموش نمايد و حيات دل را بميراند. به قليل قانع باشد و از

طلب کثير فارغ. مصاحبت منقطعين را غنيمت شمارد و عزلت

از متمسّکين و متکبّرين را نعمت شمرد. در اسحار به

اذکار مشغول شود و به تمام همّت و اقتدار در طلب آن نگار

ص ١٢٨

کوشد. غفلت را به نار حبّ و ذکر بسوزاند و از ما سوی اللّه

چون برق در گذرد. و بر بی نصيبان نصيب بخشد و از

محرومان عطا و احسان دريغ ندارد. رعايت حيوان را منظور

نمايد تا چه رسد به انسان و اهل بيان. و از جانان جان دريغ

ندارد و از شماتت خلق از حقّ احتراز نجويد. و آنچه برای

خود نمی پسندد برای غير نپسندد و نگويد آنچه را وفا نکند.

و از خاطيان در کمال استيلاء در گذرد و طلب مغفرت نمايد.

و بر عاصيان قلم عفو در کشد و به حقارت ننگرد زيرا حسن

خاتمه مجهول است. ای بسا عاصی که در حين موت به جوهر

ايمان موفّق شود و خمر بقا چشد و به ملأ اعلی شتابد و بسا

مطيع و مؤمن که در وقت ارتقای روح تقليب شود و به اسفل

درکات نيران مقرّ يابد. باری، مقصود از جميع اين بيانات

متقنه و اشارات محکمه آن است که سالک و طالب بايد جز

٢١٥خدا را فنا داند و غير معبود را معدوم شمرد. و اين شرايط

از صفات عالين و سجيّه روحانيّين است که در شرايط

مجاهدين و مشی سالکين در مناهج علم اليقين ذکر يافت. و

بعد از تحقّق اين مقامات برای سالک فارغ و طالب صادق، لفظ

مجاهد درباره او صادق می آيد. و چون به عمل "و الّذين

جَاهَدُوا فيِنا "١ مؤيّد شد البتّه به بشارت " لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا"٢

١ و ٢- سوره عنکبوت، آيه ٦٩
ص ١٢٩

مستبشر خواهد شد. و چون سراج طلب و مجاهده و ذوق و ٢١٦

شوق و عشق و وله و جذب و حبّ در قلب روشن شد و نسيم

محبّت از شطر احديّه وزيد ظلمت ضلالت شکّ و ريب زائل

شود و انوار علم و يقين همه ارکان وجود را احاطه نمايد. در

آن حين بشير معنوی به بشارت روحانی از مدينه الهی چون

صبح صادق طالع شود و قلب و نفس و روح را به صور

معرفت از نوم غفلت بيدار نمايد. و عنايات و تأييدات روح

القدس صمدانی حيات تازه جديد مبذول دارد به قسمی که
خود را صاحب چشم جديد و گوش بديع و قلب و فؤاد تازه

می بيند و رجوع به آيات واضحه آفاقيه و خفيّات مستوره

انفسيّه می نمايد و به عين اللّه بديعه در هر ذرّه بابی مفتوح

مشاهده نمايد برای وصول به مراتب عين اليقين و حقّ اليقين و

نور اليقين، و در جميع اشياء اسرار تجلّی وحدانيّه و آثار ظهور

صمدانيّه ملاحظه کند. قسم به خدا که اگر سالک سبيل هدی ٢١٧

و طالب معارج تقی به اين مقام بلند اعلی واصل گردد

رائحه حقّ را از فرسنگ های بعيده استنشاق نمايد و صبح

نورانی هدايت را از مشرق کلّ شیء ادراک کند و هر ذرهّ و هر

شیء او را دلالت بر محبوب و مطلوب نمايد و چنان مميّز شود

که حقّ را از باطل، چون شمس از ظلّ، فرق گذارد. مثلاً اگر

نسيم حقّ از مشرق ابداع وزد و او در مغرب اختراع باشد

ص ٠٣١

البتّه استشمام کند. و همچنين جميع آثار حقّ را از کلمات

بديعه و اعمال منيعه و افعال لميعه، از افعال و اعمال و آثار

ما سوی امتياز دهد چنانچه اهل لؤلؤ، لؤلؤ را از حجر و

انسان، ربيع را از خريف و حرارت را از برودت. و دماغ جان

چون از زکام کون و امکان پاک شد البتّه رائحه جانان را از

منازل بعيده بيابد و از اثر آن رائحه به مصر ايقان حضرت منّان

وارد شود و بدايع حکمت حضرت سبحانی را در آن شهر

روحانی مشاهده کند و جميع علوم مکنونه را از اطوار ورقه

شجره آن مدينه استماع نمايد و از تراب آن مدينه تسبيح و

تقديس ربّ الارباب به گوش ظاهر و باطن شنود و اسرار

رجوع و اياب را به چشم سرّ ملاحظه فرمايد. چه ذکر نمايم از

آثار و علامات و ظهورات و تجلّيات که به امر سلطان اسماء و

صفات در آن مدينه مقدّر شده. بی آب رفع عطش نمايد و بی

نار حرارت محبّة اللّه بيفزايد. در هر گياهی حکمت بالغه

معنوی مستور است و بر شاخسار هر گل هزار بلبل ناطقه در

جذب و شور. از لاله های بديعش سرّ نار موسوی ظاهر و از

نفحات قدسيّه اش نفخه روح القدس عيسوی باهر. بی ذهب

غنا بخشد و بی فنا بقا عطا فرمايد. در هر ورقش نعيمی

مکنون و در هر غرفه اش صد هزار حکمت مخزون. و ٢١٨

مجاهدين فی اللّه بعد از انقطاع از ما سوی چنان به آن مدينه

ص ١٣١

انس گيرند که آنی از آن منفکّ نشوند. دلائل قطعيّه را از

سنبل آن محفل شنوند و براهين واضحه را از جمال گل و نوای

بلبل اخذ نمايند. و اين مدينه در رأس هزار سنه اَو اَزيد اَو اقلّ

تجديد شود و تزيين يابد. پس ای حبيب من، بايد جهدی نمود ٢١٩

تا به آن مدينه واصل شويم و به عنايت الهيّه و تفقّدات ربّانيّه

کشف سُبُحات جلال نمائيم تا به استقامت تمام جان پژمرده را

در ره محبوب تازه نثار نمائيم و صد هزار عجز و نياز آريم تا

به آن فوز فائز شويم. و آن مدينه کتب الهيّه است در هر

عهدی. مثلاً در عهد موسی تورات بود و در زمن عيسی انجيل

و در عهد محمّد رسول اللّه فرقان و در اين عصر بيان و در

عهد مَن يَبْعَثُهُ اللّه کتاب او که رجوع کلّ کتب به آن است و

مهيمن است بر جميع کتب. و در اين مدائن، ارزاق مقدّر

است و نعم باقيه مقرّر. غذای روحانی بخشد و نعمت قدمانی

چشاند. بر اهل تجريد نعمت توحيد عطا فرمايد، بی نصيبان را

نصيب کرم نمايد و آوارگان صحرای جهل را کأس علم عنايت

کند. و هدايت و عنايت و علم و معرفت و ايمان و ايقان کلّ

من فی السّموات و الارض در اين مدائن مکنون و مخزون

گشته. مثلاً فرقان از برای امّت رسول حصن محکم بوده که ٢٢٠

در زمان او هر نفسی داخل او شد از رمی شياطين و رمح

مخالفين و ظنونات مجتثّه و اشارات شرکيّه محفوظ ماند. و

ص ٢٣١

همچنين مرزوق شد به فواکه طيّبه احديّه و اثمار علم شجره

الهيّه و از انهار ماء غير آسن معرفت نوشيد و خمر اسرار

٢٢١توحيد و تفريد چشيد. چنانچه جميع ما يحتاج آن امّت از

احکام دين و شريعت سيّد المرسلين در آن رضوان مبين موجود

و معيّن گشته. و آن است حجّت باقيه برای اهلش بعد از

نقطه فرقان زيرا مسلّم است حکم آن و محقّق الوقوع است

امر آن. و جميع مأمور به اتّباع آن بوده‏اند تا ظهور بديع در

سنه ستّين. و آن است که طالبان را به رضوان وصال
می رساند و مجاهدان و مهاجران را به سرادق قرب فائز

فرمايد. دليلی است محکم و حجّتی است اعظم. و غير آن را

از روايات و کتب و احاديث اين فخر نه زيرا حديث و

صاحبان حديث، وجود وقولشان به حکم کتاب ثابت و محقّق

شده. و ديگر آنکه در احاديث اختلاف بسيار است و شبهه

٢٢٢بی شمار. چنانچه نقطه فرقان در آخر امر فرمودند که "إنّی

تارِکٌ فيکُمُ الثّقلَيْنِ کتابَ اللّهِ و عِترَتی." با اينکه احاديث

بسيار از منبع رسالت و معدن هدايت نازل شده بود با وجود

اين جز ذکر کتاب چيزی نفرمودند و آن را سبب اعظم و

دليل اقوم برای طالبان مقرّر فرمودند که هادی عباد باشد تا

٢٢٣يوم معاد. حال به چشم انصاف و قلب طاهر و نفس زکيّه

ملاحظه فرمائيد که در کتاب خدا که مسلّم بين طرفين است از

ص ٣۳١

عامّه و خاصّه، چه را حجّت برای معرفت عباد قرار فرموده.

بايد بنده و شما و کلّ من علی الارض به نور آن تمسّک جسته،

حقّ را از باطل و ضلالت را از هدايت تميز دهيم و فرق گذاريم.

زيرا که حجّت منحصر شد به دو، يکی کتاب و ديگر عترت.

عترت که از ميان رفته، پس منحصر شد به کتاب. و اوّل ٢٢٤

کتاب می فرمايد: "الم ذلِکَ الکتابُ لا رَيْبَ فِيْهِ هُدیً

لِلْمُتَّقِينَ."١ در حروف مقطّعه فرقان اسرار هويّه مستور

گشته و لئالی احديّه در صدف اين حروف مخزون شده که

اين مقام مجال ذکر آن نه و ليکن بر حسب ظاهر مقصود خود

آن حضرت است که به او خطاب می فرمايد: يا محمّد، اين

کتاب مُنزل از سماء احديّه، نيست ريبی و شکّی در آن،

هدايتی است برای پرهيزکاران. ملاحظه فرمائيد که همين

فرقان را مقرّر و مقدّر فرموده برای هدايت کلّ من فی

السّموات و الارض و بنفسه آن ذات احديّه و غيب هويّه

شهادت داده بر آنکه شکّ و شبهه در آن نيست که هادی عباد

است الی يوم معاد. آيا انصاف هست ثقل اعظم را که خدا

شهادت بر حقّيّت آن داده و حکم بر حقّيّت آن فرموده، اين

عباد در آن شکّ نمايند و يا شبهه کنند و يا امری را که او

سبب هدايت و وصول به معارج معرفت قرار فرموده، از آن

-١ سوره بقره، آيه ١
ص ٤٣١

اعراض نمايند و امر ديگر طلب نمايند و يا به حرف مزخرف

ناس تشکيک نمايند که فلان چنين گفته و فلان امر ظاهر نشده

و حال آنکه اگر امری يا احداثی غير کتاب الهی علّت و

٢٢٥دليل برای هدايت خلق بود البتّه در آيه مذکور می شد. باری،

بايد از امر مبرم الهی و از تقدير مقدّر صمدانی که در آيه

ذکر يافت تجاوز ننمائيم و کتب بديعه را مصدّق شويم چه اگر

تصديق اين کتب را ننمائيم تصديق اين آيه مبارکه نشده.

چنانچه اين واضح است که هرکس تصديق فرقان ننمود فی

الحقيقه مصدّق کتب قبل از فرقان هم نبوده. و اين معانی از

ظاهر آيه مستفاد می شود. و اگر معانی مستوره آن ذکر شود

و اسرار مکنونه آن بيان گردد البتّه زمان به آخر نرساند و

٢٢٦کون حمل ننمايد. وَکانَ اللّهُ علی ما اَقُولُ شَهيداً. و همچنين

در جای ديگر می فرمايد: "وَ إن کُنتُم فی رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلنَا عَلَی

عَبْدِنَا فَأتُوا بسُورَةٍ مِنْ مِثْلهِ و ادْعُوا شُهَدَاءَکُم مِنْ

دُونِ اللّهِ إنْ کُنتُمْ صَادِقينَ."١ که ترجمه ظاهر آن اين است: اگر بوديد

شما در شکّ و شبهه در آنچه ما نازل فرموديم بر عبد خود

محمّد، پس بياريد سوره ای به مثل اين سُوَر مُنزله و بخوانيد

شهدای خود را يعنی علمای خود را تا اعانت نمايند شما را در

انزال سوره اگر هستيد راست گويان. حال ملاحظه فرمائيد چه

-١ سوره بقره، آيه ٢٣
ص ٣٥١
مقدار عظيم است شأن آيات و بزرگ است قدر آن که حجّت

بالغه و برهان کامل و قدرت قاهره و مشيّت نافذه را به آن

ختم فرموده. و هيچ شيئی را آن سلطان احديّه در اظهار حجّت

خود به آن شريک نفرموده چه ميانه حجج و دلائل، آيات به

منزله شمس است و سوای آن به منزله نجوم. و آن است
حجّت باقيه و برهان ثابت و نور مضیء از جانب سلطان

حقيقی در ميان عباد. هيچ فضلی به آن نرسد و هيچ امری بر

آن سبقت نگيرد. کنز لئالی الهيّه است و مخزن اسرار احديّه.

و آن است خيط محکم و حبل مستحکم و عروه وثقی و نور

لايطفی. شريعه معارف الهيّه از آن در جريان است و نار

حکمت بالغه صمدانيّه از آن در فوران. اين ناری است که در

يک حين دو اثر از آن ظاهر است، در مقبلين حرارت حبّ

احداث نمايد و در مبغضين برودت غفلت آورد. ای رفيق، بايد ٢٢٧

از امر الهی نگذريم و به آنچه حجّت خود قرار فرموده راضی

شويم و سر بنهيم. خلاصه، حجّت و برهان اين آيه مُنزله

اعظم ازآن است که اين عليل تواند اقامه دليل نمايد واللّهُ

يَقولُ الحَقَّ وَهُوَ يَهدِی السَّبيلَ وهُوَ القاهِرُ فَوقَ عِبادِهِ و هُوَ

العَزيزُ الجَميلُ. و همچنين می فرمايد: "تلکَ آياتُ اللّهِ نَتْلُوهَا ٢٢٨

عَلَيْکَ بِالْحقِّ فَبِاَيِّ حَدِيثٍ بَعدَاللّهِ وَ آياتِهِ يُوْمِنُونَ." ١

-١ سوره جاثيه، آيه ٦
ص ٣٦١

می فرمايد: اين است آيات مُنزله از سماء هويّه، می خوانيم بر

شما. پس به کدام سخن بعد از ظهور حقّ و نزول آيات او

ايمان می آورند؟ اگر تلويح اين آيه را ملتفت شوی می فهمی که

هرگز مظهری اکبر از انبياء نبوده و حجّتی هم اکبر و اعظم از

آيات منزله در ارض ظاهر نشده. بلکه اعظم از اين حجّت،

٢٢٩حجّتی ممکن نه إلّا ما شاء ربّک. و در جای ديگر می فرمايد:

"وَيْلٌ لِکُلِّ اَفّاکٍ اَثيْمٍ يَسْمَعُ آياتِ اللّهِ تُتْلَی عَلَيْهِ

ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَکبِراً کَانْ لَمْ يَسمَعْهَا فَبَشِّرْهُ

بِعَذابٍ اَليمٍ."١ يعنی وای بر افک کننده گنهکار که می شنود آيات

نازله از سماء مشيّت الهيّه را که خوانده می شود بر او، پس استکبار

می نمايد که گويا نشنيده آن را، پس بشارت ده او را به عذابی دردناک.

اشارات همين آيه کلّ من فی السّموات و الارض را کفايت

می کند لَو کانَ النّاسُ فی آياتِ رَبِّهِمْ يَتَفَرّسُونَ.چنانچه اليوم

می شنويد که اگر از آيات الهيّه قرائت شود احدی اعتنا ندارد

که گويا پست ترين امرها نزدشان آيات الهيّه است و حال

آنکه اعظم از آيات امری نبوده و نخواهد بود. بگو به ايشان:

ای بی خبران، می گوئيد آنچه را قبل، پدران شما گفتند. اگر

ايشان ثمری از شجره اعراض خود ديدند شما هم خواهيد

ديد. و عنقريب با آبای خود در نار مقرّ خواهيد يافت. فالنّار

-١ سوره جاثيه، آيه ٧-٨
ص ٧٣١

مَثْواهُمْ فَبِئْسَ مَثْوَی الظّالِمينَ. و در جای ديگر می فرمايد: "و

إذَا عَلِمَ مِنْ آياتِنَا شَيْئاً اتَّخَذَها هُزُواً اولَئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ

مُهينٌ."١ يعنی در وقتی که عالم شود از آيات ما شيئی را، اخذ

می نمايد آن را از روی استهزاء از برای ايشان است عذابی

خوار کننده. از جمله استهزاء اين بود که می گفتند معجزه

ديگر ظاهر نما و برهان ديگر بياور. آن يکی "فَاَسْقِطْ عَلَيْنَا

کِسَفاً مِنَ السّمَاء" ٢ می گفت و ديگر " إن کانَ هَذَا هُوَ الحَقَّ

مِن عِنْدِکَ فَاَمْطِرْ عَلَينَا حِجَارَةً مِنَ السّمَاء." ٣ مذکور می داشت.

به مثل يهودان عهد موسی که تبديل نمودند مائده سمائيّه را

به اشيای خبيثه سير و پياز، آن قوم هم طلب تبديل

می نمودند آيات مُنزله را به ظنونات نجسه کثيفه. چنانچه اليوم

مشاهده می شود که مائده معنويّه از سماء رحمت الهيّه و

غمام مکرمت سبحانيّه نازل است و بحور حيوان در رضوان

جنان به امر خالق کن فکان در موج و جريان و جميع چون

کلاب بر اجساد ميّته مجتمع آمده‏اند و به برکه شور که ملح

اجاج است قانع گشته‏اند. سبحان اللّه، کمال تحيّر حاصل است

از عبادی که بعد از ارتفاع اعلام مدلول، طلب دليل می نمايند

و بعد از ظهور شمس معلوم، به اشارات علم تمسّک

جسته‏اند. مثل آن است که از آفتاب در اثبات نور او حجّت

-١ سوره جاثيه، آيه ٩ ٢ - سوره شعراء، آيه ١٨٧

-٣ سوره انفال، آيه ٣٢
ص ٣٨١

طلبند و يا از باران نيسان در اثبات فيضش برهان جويند.

حجّت آفتاب نور اوست که اشراق نموده و عالم را فرا گرفته و

برهان نيسان جود اوست که عالم را به ردای جديد تازه

فرموده. بلی، کور از آفتاب جز گرمی حاصلی نداند و ارض

جرز از رحمت نيسانی فضلی احصاء ننمايد.
عجب نبود که از قرآن نصيبی نيست جز نقشی
که از خورشيد جز گرمی نيابد چشم نابينا

٢٣١و در جای ديگر می فرمايد: "وَ إذَا تُتْلَی عَلَيْهِم آياتُنا بَيِّناتٍ

مَا کَانَ حُجَّتَهُمْ إلّا اَنْ قَالُوا ائْتُوا بِآبائِنا إن کُنتُمْ

صَادِقِيْنَ. "١ يعنی در وقتی که تلاوت کرده می شود بر ايشان آيات ما، نيست

حجّت ايشان مگر آنکه بگويند بياوريد پدرهای ما را اگر

هستيد راست گويان. مشاهده نما که چه حجّت ها بر آن

رحمت های کامله واسعه می گرفتند. به آياتی که حرفی از آن

اعظم است از خلق سماوات و ارض و مردگان وادی نفس و

هوی را به روح ايمان زنده می فرمايد استهزاء می نمودند و

می گفتند: پدرهای ما را از قبر بيرون آر. اين بود اعراض و

استکبار قوم. و هر کدام از اين آيات برای کلّ من علی الارض

حجّتی است محکم و برهانی است معظّم که جميع ارض را

کفايت می کند لَو اَنتُم فی آياتِ اللّهِ تَتَفَکَّرُونَ. و در همين آيه

-١ سوره جاثيه، آيه ٢٥
ص ٩٣١

مذکوره لئالی اسرار مکنون است. اگر فی الجمله دردی يافت

شود دوا می رسد. گوش به حرف های مزخرف عباد مدهيد که ٢٣٢

می گويند کتاب و آيات از برای عوام حجّت نمی شود زيرا که

نمی فهمند و احصاء نمی کنند، با اينکه اين قرآن حجّت است بر

مشرق و مغرب عالم. اگر قوّه ادراک آن در مردم نبود چگونه

حجّت بر کلّ واقع می شد؟ از اين قرار، بر معرفت الهيّه هم

نفسی مکلّف نيست و لازم نه زيرا که عرفان او اعظم از

عرفان کتاب اوست و عوام استعداد ادراک آن ندارند. باری، ٢٣٣

اين سخن به غايت لغو و غير مقبول است. همه از روی کبر و

غرور گفته می شود که مردم را از رياض رضای الهی دور کنند

و زمام آنها را محکم حفظ نمايند. با اينکه نزد حقّ اين عوام از

علمای ايشان که از حقّ اعراض نموده‏اند به غايت مقبول تر و

پسنديده ترند. و فهم کلمات الهيّه و درک بيانات حمامات

معنويّه هيچ دخلی به علم ظاهری ندارد. اين منوط به صفای

قلب و تزکيه نفوس و فراغت روح است. چنانچه حال عبادی

چند موجودند که حرفی از رسوم علم نديده‏اند و بر رفرف

علم جالسند و از سحاب فيض الهی رياض قلوبشان به گل های

حکمت و لاله های معرفت تزيين يافته. فَطُوبی لِلمُخلِصينَ مِن

اَنوارِ يَومٍ عَظيمٍ. و همچنين می فرمايد: "وَ الَّذينَ کَفَرُوا بِآياتِ

اللّه وَ لِقائِهِ اولئِکَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِی وَ اولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ

ص ١٤٠

اَليمٌ."١ و همچنين می فرمايد : "وَ يَقُولُونَ اَئِنّا لَتَارکوا آلِهَتِنا

لِشَاعِرٍ مَجنُونٍ." ٢ مضمون اين آيه واضح است. مشاهده

فرمائيد که بعد از تنزيل آيات چه می گفتند: آيا ما ترک

کننده ايم خدايان خود را برای شاعری مجنون ؟ که آن حضرت را

شاعر می ناميدند و به آيات الهيّه سخريّه می نمودند و

می گفتند: اين کلمات اساطير اوّلين است، يعنی کلماتی است

که قبل گفته شده و محمّد آن کلمات را ترکيب نموده می گويد

٢٣٥از خداست. چنانچه اليوم به مثل همان را شنيده ايد که نسبت

به اين امر می دهند و می گويند که اين کلمات را با کلمات

قبل ترکيب نموده و يا کلماتی است مغلوط. قَد کَبُرَ قَولُهُم وَ

٢٣٦صَغُرَ شَأنُهُم وَحدُّهُم. اين است که بعد از اين انکارها و

اعتراضات که مذکور شد گفتند: بعد از موسی و عيسی،
موافق کتب نبايد نبيّ مستقلّ که ناسخ شريعت باشد

مبعوث شود. بايد شخصی بيايد که مکمّل شريعت قبل باشد.

اين آيه مبارکه که مشعر بر جميع مطالب الهيّه و مُدلّ بر

عدم انقطاع فيوضات رحمانيّه است نازل شد: "وَ لَقَدْ جَائَکُمْ

يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فی شَکٍّ مِمَّا جائَکُمْ

به حَتّی إذَا هَلَکَ قُلتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللّهُ مِنْ بَعدِهِ رَسُولاً

کَذلِکَ يُضِلُّ اللّهُ مَن هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ."٣ و به تحقيق آمد شما را يوسف از

- سورهعنکبوت، آيه ٢٣ ٢- سوره صافّات، آيه ٣٦

-٣ سوره غافر(مؤمن)، آيه ٣٤
ص ١١٤

پيش با بيّنه ها، پس پيوسته بوديد در شکّ از آنچه آمد شما

را به آن، تا چون هلاک شد گفتيد مبعوث نمی گرداند خدا بعد

از او رسولی را، و همچنين اضلال می کند خدا کسی را که

اوست اسراف کننده و شکّ آورنده به پروردگار خود. پس،

از اين آيه ادراک فرمائيد و يقين کنيد که در هر عصر امم آن

عهد به آيه ای از کتاب تمسّک جسته از اين گونه حرف های

مزخرف می گفتند که ديگر نبيّ نبايد در ابداع بيايد. مثل

آنکه آيه انجيل را که مذکور شده، علمای آن استدلال به آن

نمودند که هرگز حکم انجيل مرتفع نمی شود و پيغمبری مستقلّ

مبعوث نگردد الّا برای اثبات شريعت انجيل. و اکثری از ملل

مبتلا به اين مرض روحی شده‏اند. چنانچه اهل فرقان را ٢٣٧

می بينی که چگونه به مثل امم قبل به ذکر خاتم النّبيّين محتجب

گشته‏اند، با اينکه خود مقرّند بر اينکه "ما يَعْلَمُ تَأوِيلَهُ إلّا

اللّهُ وَالرّاسِخُونَ فِی العِلمِ." ١ بعد که راسخ در علوم و امّها و

نفسها و ذاتها و جوهرها بيان می فرمايد که قدری مخالف

هوای ايشان واقع می شود اين است که می شنوی که چه

می گويند و چه می کنند. و نيست اينها مگر از رؤسای ناس

در دين يعنی آنهائی که الهی بجز هوی اخذ نکرده‏اند و بغير

ذهب مذهبی نيافته‏اند و به حجبات علم محتجب گشته‏اند و به

-١ سوره آل عمران، آيه ٧
ص ١٤٢

ضلالت آن گمراه شده‏اند. چنانچه به تصريح تمام ربّ الانام می فرمايد :

" اَفَرَاَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هوَاهُ و اَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ و

خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ و قَلْبِهِ و جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ

يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ اَفَلا تَذَکَّرُونَ." ١ يعنی آيا ديدی آن

غافل را که گرفت خدای خود خواهش های نفس خود را و اضلال کرد

خدا او را بر علمی، و مهر نهاد بر گوش و دلش و گردانيد

بر چشمش پرده، پس که هدايت می کند او را از بعد خدا؟

٢٣٨آيا پند نمی گيريد؟ در معنی"وَاَضلَّهُ اللّه عَلی عِلمٍ"، ٢اگر چه

در ظاهر آن است که ذکر شده و ليکن نزد اين فانی، مقصود

از آيه علمای عصراند که اعراض از جمال حقّ نمودند و به

علوم خود که از نفس و هوی ناشی گشته متمسّک شده بر

نبأ الهی و امر او احتجاج می نمودند. " قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ اَنتُمْ

عَنْهُ مُعرِضُونَ."٣ و همچنين می فرمايد: "وَ إذَا تُتْلی عَلَيْهمْ

آياتُنا بَيِّنَاتٍ قَالُوا ما هَذَا إلّا رَجُلٌ يُريدُ اَنْ يَصُدَّکُمْ

عَمّا کَانَ يَعْبُدُ آباؤُکُمْ و قَالُوا ما هَذا إلّا إفکٌ مُفْتَریً."٤

و الحقّ يقول : و چون خوانده شود بر ايشان، يعنی بر آن کفره فجره، آيات

قدسيّه احديّه، گويند آن مشرکانِ از حقّ بی خبران، نيست

اين رسول پروردگار مگر مردی که می خواهد منع کند شما را

از آنچه که می پرستيدند آن را پدرهای شما و ديگر گفتند

١ و٢- سوره جاثيه، آيه ٢٣ ٢- سوره ص، آيه ٧ ٦-٦٨

-٤ سوره سبأ، آيه ٤٣
ص ١٤٣

نيست اين مگر کذبی افترا کرده شده. بشنويد ندای قدس ٢٣٩

الهی و نوای خوش صمدانی را که چگونه در تلويح، انذار

فرموده مکذّبين آيات را و بيزاری جسته منکرين کلمات

قدسيّه را. و بُعد ناس را ملاحظه فرمائيد از کوثر قرب و

اعراض و استکبار آن محرومان را بر آن جمال قدس. با اينکه

آن جوهر لطف و کرم، هياکل عدم را به عرصه قِدَم هدايت

می فرمود و آن فقيران حقيقی را به شريعه قدسيّه غنا دلالت

می نمود مع ذلک بعضی می گفتند اين مردی است افترا کننده بر

پروردگار عالميان و بعضی می گفتند اين منع کننده است ناس را

از شريعه دين و ايمان و برخی نسبت جنون می دادند و امثال

ذلک. چنانچه اليوم مشاهده می کنيد چه سخن های لغو که به ٢٤٠

آن جوهر بقا گفته‏اند و چه نسبت ها و خطاها که به آن منبع و

معدن عصمت داده‏اند. با اينکه در کتاب الهی و لوح قدس

صمدانی در جميع اوراق و کلمات، انذار فرموده مکذّبين و

معرضين آيات منزله را و بشارت فرموده مقبلين آن را، با

وجود اين چقدر اعتراضات که بر آيات منزله از سماوات

قدسيّه بدعيّه نموده‏اند. و حال آنکه چشم امکان چنين فضلی

نديده و قوّه سمع اکوان چنين عنايتی نشنيده که آيات به

مثابه غيث نيسانی از غمام رحمت رحمانی جاری و نازل
شود. چه که انبيای اولوالعزم که عظمت قدر و رفعت
ص ١٤٤
مقامشان چون شمس واضح و لائح است مفتخر شدند هر
کدام به کتابی که در دست هست و مشاهده شده وآيات آن

احصا گشته و از اين غمام رحمت رحمانی اين قدر نازل شده

که هنوز احدی احصا ننموده. چنانچه بيست مجلّد الآن به

دست می آيد و چه مقدار که هنوز به دست نيامده و چه مقدار

هم که تاراج شده و به دست مشرکين افتاده و معلوم نيست

٢٤١چه کرده‏اند. ای برادر، بايد چشم گشود و تفکّر نمود و

ملتجی به مظاهر الهيّه شد که شايد از مواعظ واضحه کتاب

پند گيريم و از نصائح مذکوره در الواح متنبّه شويم، اعتراض

بر مُنزل آيات نکنيم، امرش را به جان تسليم کنيم و حکمش

را به تمام جان و روان قبول نمائيم و مذعن شويم که شايد در

فضای رحمت وارد شويم و در شاطی فضل مسکن يابيم.وَ إنّهُ

٢٤٢ بِعبادِهِ لَغَفُورٌ رَحيمٌ .
و همچنين می فرمايد :

" قُلْ يا اَهْلَ الکِتابِ هَل تَنْقِمُونَ منَّا إلّا اَنْ آمَنَّا بِاللّهِ وَ مَا

اُنْزِلَ إلَيْنَا و مَا اُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ و اَنَّ اَکْثَرَکُمْ فَاسِقُونَ." ١

چقدر واضح است مقصود در اين آيه و چه مبرهن است حجّيّت آيات

منزله. و اين آيه در وقتی نازل شد که کفّار به اسلام اذيّت می نمودند و نسبت کفر

می دادند چنانچه نسبت می دادند به اصحاب آن حضرت که
به خدا کافر شده ايد و به ساحری کذّاب مؤمن و موقن
-١ سوره مائده، آيه ٥٩
ص ١٤٥

گشته ايد. و در صدر اسلام که هنوز امر بر حسب ظاهر قوّت

نداشت در هر مقام و مکان که دوستان آن حضرت را ملاقات

می نمودند نهايت اذيّت و زجر و رجم و سبّ بر آن مقبلين إلی

اللّه معمول می داشتند. در اين وقت اين آيه مبارکه از سماء

احديّه نازل شد به برهانی واضح و دليلی لائح. و تعليم فرمود

اصحاب آن حضرت را که بگوئيد به کافران و مشرکان که آيا

اذيّت می کنيد ما را و ستم می نمائيد و عملی از ما صادر نشد

مگر آنکه ايمان آورديم به خدا و به آياتی که نازل شد بر ما از

لسان محمّد، و همچنين آياتی که نازل شد بر انبيای او از قبل

که مقصود اين است تقصيری نداريم مگر آنکه آيات جديده

بديعه الهيّه را که بر محمّد نازل شد و آيات قديمه که بر

انبيای قبل نازل شد جميع را من عنداللّه دانستيم و تصديق و

اذعان نموديم. و اين دليلی است که سلطان احديّه تعليم

فرموده عباد خود را. مع ذلک آيا جائز است اين آيات بديعه ٢٤٣

که احاطه فرمود شرق و غرب را، از آن معرض شوند و خود

را از اهل ايمان دانند؟ و يا آنکه مؤمن شوند مُنزل آيات را؟ به

اين استدلال که خود فرموده مقرّين را از اهل ايمان محسوب

نفرمايد؟ حاشا ثمّ حاشا که مقبلين و مقرّين آيات احديّه را از

ابواب رحمت خود براند و متمسّکين به حجّت مثبته را تهديد فرمايد.

إذ إنَّهُ مُثْبِتُ الْحقِّ بِآياتِهِ وَ مُحَقِّقُ الاَمرِ بِکلِماتِهِ وَ

ص ١٤٦

٢٤٤إنَّهُ لَهُوَ المُقتَدِرُ المُهَيمِنُ القَديرُ. و همچنين می فرمايد:"

وَ لَوْ نَزَّلْنَا عَلَيْکَ کِتاباً فِی قِرْطَاسٍ فَلَمَسُوهُ بِاَيْدِيهِمْ

لَقَالَ الَّذِينَ کَفَرُوا إنْ هَذا اِلّا سِحرٌ مُبينٌ. " ١ و اکثری آيات

فرقانيّه مدلّ و مشعر بر اين مطلب است و اين بنده اختصار نمودم به اين

آيات مذکوره. و حال ملاحظه فرمائيد که در جميع کتاب جز

آيات را که حجّت قرار فرموده برای معرفت مظاهر جمال

خود، ديگر امری ذکر شده تا به آن متمسّک شوند و اعتراض

نمايند؟ بلکه در همه موارد بر منکرين آيات و استهزاء کننده

آن وعده نار فرموده‏اند چنانچه معلوم شد. حال اگر کسی

٢٤٥بيايد به کرورها از آيات و خطب و صحائف و مناجات بی

آنکه به تعليم اخذ نموده باشد، آيا به چه دليل می توان اعتراض

نمود و از اين فيض اکبر محروم شد؟ و جواب چه خواهند
گفت بعد از عروج روح از جسد ظلمانی؟ آيا متمسّک

می شوند که به فلان حديث تمسّک جستيم و چون معنی آن را

به ظاهر نيافتيم لهذا بر مظهر امر اعتراض نموديم و از شرائع

حقّ دور گشتيم؟ آيا نشنيده ايد که از جمله علّت اينکه بعضی

از انبياء اولو العزم بودند نزول کتاب بود بر آنها؟ و اين

مسلّم است، با وجود اين چگونه جائز است که بر صاحب

کتب که چندين مجلّدات از او ظاهر شده به حرف های فلان

-١ سوره انعام، آيه ٧
ص ١٤٧
از روی جهل بعضی کلمات برای القای شبهه در قلوب

جمع نموده و شيطان عصر شده برای اغفال عباد و اضلال من

فی البلاد، پيروی نمايند و از خورشيد فيض الهی بی بهره

گردند؟ و از همه اين مراتب گذشته، آيا از اين نَفَس قدسی

و نَفْس رحمانی احتراز جويند و ادبار نمايند نمی دانم به که

تمسّک جويند و به کدام وجه اقبال کنند؟ بلی، "وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ

هُوَ مُوَلّيها."١ فَقَد هَدَيناکَ السَّبيلَينِ فی هذَينِ المِنْهَجَينِ،

ثُمَّ امشِ عَلی ما تَختارُ لِنَفْسِکَ.وَهذا قَولُ الحَقِّ و ما بَعدَ الحقِّ

إلّا الضَّلالُ. و از جمله ادلّه بر اثبات اين امر آنکه در هر عهد و ٢٤٦

عصر که غيب هويّه در هيکل بشريّه ظاهر می شد بعضی از

مردمی که معروف نبودند و علاقه به دنيا و جهتی نداشته‏اند

به ضياء شمس نبوّت مستضیء و به انوار قمر هدايت مهتدی

می شدند و به لقاءاللّه فائز می گشتند. لهذا اين بود که

علمای عصر و اغنيای عهد استهزاء می نمودند. چنانچه از لسان

آن گمراهان می فرمايد: "فَقَالَ الْمَلأُ الَّذينَ کَفَروا مِنْ قَومِهِ مَا

نَراکَ إلّا بَشَراً مِثْلَنا و ما نَراکَ اتَّبَعَک إلّا الَّذينَ هُمْ

اَراذِلُنا بَادِيَ الرّأيِ و ما نَرَی لَکُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلٍ بل

نَظُنُّکُمْ کَاذِبِينَ." ٢ اعتراض می نمودند و به آن مظاهر قدسيّه می گفتند که

متابعت شما نکرده مگر اراذل ما که اعتنائی به شأن آنها نيست و

-١ سوره بقره، آيه ١٤٨ ٢ - سوره هود، آيه ٢٧

ص ٨١٤

مقصودشان اين بوده که علماء و اغنياء و معارف قوم به شما

ايمان نياوردند و به اين دليل و امثال آن، استدلال بر بطلان

٢٤٧من له الحقّ می نمودند. و امّا در اين ظهور اظهر و سلطنت

عظمی جمعی از علمای راشدين و فضلای کاملين و فقهای

بالغين از کأس قرب و وصال مرزوق شدند و به عنايت عظمی

فائز گشتند و از کون و امکان در سبيل جانان گذشتند.
بعضی از اسامی آنها ذکر می شود که شايد سبب استقامت

٢٤٨انفس مضطربه و نفوس غير مطمئنّه شود. از آن جمله جناب

ملّا حسين است که محلّ اشراق شمس ظهور شدند. لَو لاهُ مَا

استَوَی اللّهُ عَلی عَرشِ رَحمانِيَّتِهِ و ما استَقَرَّ علی کُرسِيِّ

صَمَدانِيَّتِهِ. و جناب آقا سيّد يحيی که وحيد عصر و فريد زمان

خود بودند و ملّا محمّد علی زنجانی و ملّا علی بسطامی و ملّا

سعيد بارفروشی و ملّا نعمة اللّه مازندرانی و ملّا يوسف

اردبيلی و ملّا مهدی خوئی و آقا سيّد حسين ترشيزی و ملّا

مهدی کندی و برادر او ملّا باقر و ملّا عبد الخالق يزدی و

ملّا علی برقانی و امثال آنها که قريب چهارصد نفر بودند که

٢٤٩اسامی جميع در لوح محفوظ الهی ثبت شده. همه اينها

مهتدی و مقرّ و مذعن گشتند برای آن شمس ظهور به قسمی

که اکثری از مال و عيال گذشتند و به رضای ذی الجلال

پيوستند. و از سر جان برای جانان برخاستند و انفاق نمودند

ص ٩١٤

به جميع آنچه مرزوق گشته بودند. به قسمی که سينه هاشان

محلّ تيرهای مخالفين گشت و سرهاشان زينت سنان مشرکين.

چنانچه ارضی نماند مگر آنکه از دم اين ارواح مجرّده آشاميد

و سيفی نماند مگر آنکه به گردن هاشان ممسوح گشت. و دليل

بر صدق قولشان فعلشان بس. آيا شهادت اين نفوس قدسيّه

که به اين طريق جان در راه دوست دادند که همه عالم از

ايثار دل و جانشان متحيّر گشتند کفايت نمی کند برای اين

عبادی که هستند، و انکار بعضی عباد که دين را به درهمی

دادند و بقا را به فنا تبديل نمودند و کوثر قرب را به

چشمه های شور معاوضه کردند و بجز اخذ اموال ناس مرادی

نجويند؟ چنانچه مشاهده می شود که کلّ به زخارف دنيا

مشغول شده‏اند و از ربّ اعلی دور مانده. حال انصاف دهيد ٢٥٠

که شهادت اينها مقبول و مسموع است که قولشان و فعلشان

موافق و ظاهرشان و باطنشان مطابق به نحوی که تاهَتِ

العُقُولُ فی اَفعالِهِمْ و تَحَيَّرَتِ النُّفُوسُ فِی اصْطِبارِهِم و بِما

حَمَلَتْ اَجسادُهُم و يا شهادت اين معرضين که بجز هوای نفس

نفسی بر نيارند و از قفس ظنونات باطله نجاتی نيافته‏اند؟ و در

يوم سر از فراش برندارند مگر چون خفّاش ظلمانی در طلب

دنيای فانيه کوشند و در ليل راحت نشوند مگر در تدبيرات

امورات دانيه کوشند. به تدبير نفسانی مشغول گشته و از

ص ١٥٠

تقدير الهی غافل شده‏اند. روز به جان در تلاش معاشند و

شب در تزيين اسباب فراش. آيا در هيچ شرع و ملّتی جايز

است که به اعراض اين نفوس محدوده متمسّک شوند و از

اقبال و تصديق نفوسی که از جان و مال و اسم و رسم و ننگ

٢٥١و نام در رضای حقّ گذشته‏اند اغفال نمايند؟ آيا نبود که از

قبل امر سيّد الشّهداء را اعظم امور و اکبر دليل بر حقّيّت آن

حضرت می شمردند و می گفتند در عالم چنين امری اتّفاق

نيفتاد و حقّی به اين استقامت و ظهور ظاهر نشد؟ با اينکه

امر آن حضرت از صبح تا ظهر بيشتر امتداد نيافت و ليکن اين

انوار مقدّسه هيجده سنه می گذرد که بلايا از جميع جهات مثل

باران بر آنها باريد. و به چه عشق و حبّ و محبّت و ذوق که

جان رايگان در سبيل سبحان انفاق نمودند چنانچه بر همه

واضح و مبرهن است. با وجود اين چگونه اين امر را سهل

شمرند؟ آيا در هيچ عصر چنين امر خطيری ظاهر شده و آيا

اگر اين اصحاب مجاهد فی اللّه نباشند ديگر که مجاهد خواهد

بود؟ و آيا اينها طالب عزّت و مکنت و ثروت بودند؟ و آيا

مقصودی جز رضای حقّ داشتند؟ و اگر اين همه اصحاب با

اين آثار عجيبه و افعال غريبه باطل باشند ديگر که سزاوار

است که دعوی حقّ نمايد؟ قسم به خدا که همين فعلشان برای

جميع من علی الارض حجّت کافی و دليل وافی است لو کانَ

ص ١٥١

النّاسُ فی اَسْرارِ الاَمر يَتَفَکَّرُونَ." وَسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا

اَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ." ١ و از همه گذشته، علامت صدق و کذب در ٢٥٢

کتاب معلوم و مقرّر شده. بايد ادّعا و دعاوی کلّ عباد به اين

محک الهی زده شود تا صادق را از کاذب تميز دهد. اين است

که می فرمايد: "فَتَمَنَّوُا المَوْتَ إنْ کُنتُمْ صَادِقينَ." ٢ حال

ملاحظه فرمائيد با اين شهدای صادق که نصّ کتاب شاهد بر

صدق قول ايشان است، چنانچه ديده ايد که همه جان و مال و

زن و فرزند و کلّ ما يملک را انفاق نموده‏اند و به اعلی غرف

رضوان عروج فرمودند، شهادت اين طلعات عاليه و انفس
منقطعه بر تصديق اين امر عالی متعالی مقبول نيست و

شهادت اين گروه که برای ذهب از مذهب گذشته‏اند و برای

جلوس بر صدر از اوّل ما صدر احتراز جسته‏اند بر بطلان اين

نور لائح جائز و مقبول است؟ با اينکه جميع مردم ايشان را

شناخته‏اند و اين قدر ادراک نموده‏اند که از ذرهّ ای از اعتبار

ظاهری ملکی در سبيل دين الهی نمی گذرند تا چه رسد به جان

و مال و غيره. حال ملاحظه فرمائيد که چگونه محک الهی به ٢٥٣

نصّ کتاب تفصيل نمود و خالص را از غشّ تميز داده و مع ذلک

هنوز شاعر نشده‏اند و در نوم غفلت به کسب دنيای فانيه و

رياست ظاهريّه مشغول شده‏اند. يَا ابْنَ الإنسانِ، قد مَضَی ٢٥٤

-١ سوره شعراء، آيه ٢٢٧ ٢- سوره بقره، آيه ٩٤

ص ١٥٢

عَلَيکَ اَيّامٌ و اشتَغَلْتَ فيهَا بمَا تَهْوی بِهِ نَفْسُکَ مِنَ الظُّنُونِ

وَ الاَوهامِ. إلی مَتَی تَکُونُ راقِداً عَلَی بساطِکَ؟ فَارْفَعْ رأسَکَ عَنِ

النَّومِ. فَإنَّ الشَّمسَ قَدِ ارتَفَعَتْ فِی وَسَطِ الزَّوالِ، لَعَلَّ

٢٥٥تُشرِقُ عَلَيکَ باَنوارِ الجَمالِ.والسّلام. ولکن معلوم باشد که اين

علما و فقها که مذکور شد هيچ يک رياست ظاهره نداشته‏اند

چه که محال است علمای مقتدر معروف عصر که بر صدر

حکم جالسند و بر سرير امر ساکن، تابع حقّ شوند إلّا مَن

شاءَ رَبُّکَ. چنين امری در عالم ظهور ننمود مگر قليلی "و قَليلٌ

مِنْ عِبَادِيَ الشَّکورُ." ١ چنانچه در اين عهد احدی از علمای

مشهور که زمام ناس در قبضه حکم ايشان بود اقبال

نجستند. بلکه به تمام بغض و انکار در دفع کوشيدند به قسمی

٢٥٦که هيچ گوشی نشنيده و هيچ چشمی نديده. و ربّ اعلی،

روح ما سواه فداه، بخصوص به جميع علمای هر بلدی توقيعی

صادر فرموده‏اند و مراتب اعراض و اغماض هر کدام را در

توقيع او به تفصيل ذکر فرموده‏اند "فَاعْتَبِرُوا يَا اُولِی

الاَبصَارِ." ٢ و مقصود از آن ذکر، آن بود که مبادا اهل بيان

در ظهور مستغاث فی القيامة الاُخری اعتراض نمايند که در

ظهور بيان جمعی از علماء موقن گشته‏اند و چرا در اين ظهور

نشد و نعوذ باللّه متمسّک به اين گونه مزخرفات شوند و از

-١ سوره سبأ، آيه ١٣ ٢- سوره حشر، آيه ٢

ص ١٥٣

جمال الهی محروم گردند. بلی، اين علماء که مذکور شد

اکثری معروف نبودند و به فضل اللّه از رياست ظاهره و

زخارف فانيه جميع مقدّس و منزّه بوده‏اند. ذلِکَ مِن فَضلِ اللّه،

يُؤتيهِ مَن يَشاءُ. و دليل و برهان ديگر که چون شمس بين ٢٥٧

دلائل مُشرق است استقامت آن جمال ازلی است بر امر الهی

که با اينکه در سنّ شباب بودند و امری که مخالف کلّ اهل

ارض از وضيع و شريف و غنيّ و فقير و عزيز و ذليل و سلطان

و رعيّت بود با وجود اين قيام بر آن امر فرمود چنانچه کلّ

استماع نمودند و از هيچ کس و هيچ نفس خوف ننمودند و

اعتنا نفرمودند. آيا می شود اين، به غير امر الهی و مشيّت

مثبته ربّانی؟ قسم به خدا که اگر کسی فکر و خيال چنين

امری نمايد فی الفور هلاک شود. و اگر قلب های عالم را در

قلبش جا دهی باز جسارت بر چنين امر مهمّ ننمايد مگر به

اذن الهی باشد و قلبش متّصل به فيوضات رحمانی و نفسش

مطمئنّ به عنايات ربّانی. آيا اين را به چه حمل می کنند؟ آيا

به جنون نسبت می دهند چنانچه به انبيای قبل دادند و يا

می گويند برای رياست ظاهره و جمع زخارف دنيای فانيه اين

امور را متعرّض شده‏اند؟ سبحان اللّه، در اوّل از کتب خود که ٢٥٨

آن را قيّوم اسماء ناميده و اوّل و اعظم و اکبر جميع کتب

است اخبار از شهادت خود می دهند و در مقامی اين آيه را

ص ١٥٤

ذکر فرموده‏اند: "يا بَقيَّةَاللّهِ، قَدْ فَدَيْتُ بِکُلّی لَکَ و رَضِيْتُ

السَّبَّ فی سَبيلِکَ و ما تَمَنَّيْتُ إلّا القَتْلَ فی مَحبَّتِکَ وَ کَفَی

باللّه العَلِيِّ مُعْتَصِماً قَديماً." و همچنين در تفسير هاء تمنّای شهادت

خود را نموده‏اند : "کَاَنّی سَمِعْتُ مُنادِياً يُنادِی فی سِرّی إفْدِ

اَحَبَّ الاَشياء إلَيکَ فی سَبيلِ اللّه کَما فَدَی الْحُسَينُ عَلَيهِ

السّلامُ فی سَبيلی وَ لَولا کُنتُ ناظِراً بِذلِکَ السِّرِّ الواقع فَوَ

الَّذی نَفسِی بِيَدِه لَوِ اجْتَمَعُوا مُلوکُ الاَرضِ لَن يَقدِرُوا اَن

يَأخُذُوا مِنّی حرفاً فَکَيْفَ العَبيدُ الَّذينَ لَيس لَهُم شأنٌ بِذلِکَ و

إنَّهُم مَطرُودون"، إلی ان قال "لِيَعلَمَ الکُلُّ مقامَ صَبری و رِضائی و

٢٦٠فِدائی فی سَبيلِ اللّهِ." آيا صاحب اين بيان را می توان نسبت داد که در

غير صراط الهی مشی می نمايد و يا به غير رضای او امری طلب

نموده ؟ در همين آيه نسيم انقطاعی مکنون شده که اگر بوزد

جميع هياکل وجود جان را انفاق نمايند و از روان در گذرند.

حال ملاحظه نمائيد که چقدر ناس نسناس‏اند و به غايت

حق ّ ناسپاس که چشم از جميع اينها پوشيده‏اند و به عقب

مرداری چند که از بطنشان افغان مال مسلمانان می آيد

می دوند. و با وجود اين چه نسبت های غير لائقه که به مطالع

قدسيّه می دهند. کَذلِکَ نَذْکُرُ لَکَ ما اکْتَسَبَتْ اَيْدِی الّذينَ هُم

کَفَروا و اَعْرَضُوا عَن لِقاء اللّه فی يَوم القِيامة وَ عَذَّبَهُم اللّهُ

بِنارِ شِرکِهِم وَ اَعَدَّ لَهُم فِی الآخِرَةِ عَذاباً تَحتَرِقُ بِهِ اَجسادُهُم وَ

ص ١٥٥

اَروَاحُهُم ذلِکَ بِاَنَّهُم قالُوا إنَّ اللّهَ لَمْ يَکُنْ قادراً عَلی

شَيْءٍ و کانَتْ يَدُهُ عَنِ الفَضلِ مَغلُولَةً. و استقامت بر امر حجّتی است ٢٦١

بزرگ و برهانی است عظيم. چنانچه خاتم انبياء فرمودند:

" شَيَّبَتْنِی الآيَتَين " يعنی پير نمود مرا دو آيه که هر دو مشعر

بر استقامت بر امر الهی است. چنانچه می فرمايد: "فَاسْتَقِمْ

کما اُمِرْتَ." ١ حال ملاحظه فرمائيد که اين سدره رضوان ٢٦٢

سبحانی در اوّل جوانی چگونه تبليغ امراللّه فرمود و چقدر

استقامت از آن جمال احديّت ظاهر شد که جميع من علی

الارض بر منعش اقدام نمودند حاصلی نبخشيد. آنچه ايذاء بر

آن سدره طوبی وارد می آوردند شوقش بيشتر و نار حبّش
مشتعل تر می شد. چنانچه اين فقرات واضح است و احدی

انکار ندارد. تا آنکه بالاخره جان را در باخت و به رفيق اعلی

شتافت. و از جمله دلائل ظهور، غلبه وقدرت و احاطه که ٢٦٣

بنفسه از آن مُظهر وجود و مَظهر معبود در اکناف واقطار

عالم ظاهر شد. چنانچه آن جمال ازلی در شيراز در سنه

ستّين ظاهر شدند و کشف غطا فرمودند. مع ذلک به اندک

زمانی آثار غلبه و قدرت و سلطنت و اقتدار از آن جوهر

الجواهر و بحر البحور در جميع بلاد ظاهر شد. به قسمی که

از هر بلدی آثار و اشارات و دلالات و علامات آن شمس
-١ سوره هود، آيه ١١٢
ص ٦١٥

لاهوتی هويدا گشت. و چه مقدار قلوب صافيه رقيقه که از آن

شمس ازليّه حکايت نمودند و چقدر رشحات علمی از آن بحر

علم لدنّی که احاطه نمود جميع ممکنات را، با اينکه در هر بلد

و مدينه جميع علما و اعزّه بر منع و ردّ ايشان برخاستند و

کمر غلّ وحسد و ظلم بر دفعشان بستند. و چه نفوس

قدسيّه را که جواهر عدل بودند به نسبت ظلم کشتند و چه

هياکل روح را که صرف علم و عمل از ايشان ظاهر بود به

بدترين عذاب هلاک نمودند. مع کلّ ذلک هر يک از آن

وجودات تا دم مرگ به ذکر اللّه مشغول بودند و در هوای

تسليم و رضا طائر. و به قسمی اين وجودات را تقليب نمودند

و تصرّف فرمودند که بجز اراده‌اش مرادی نجستند و بجز

امرش امری نگزيدند، رضا به رضايش دادند و دل به خيالش

٢٦٤بستند. حال قدری تفکّر نمائيد، آيا چنين تصرّف و احاطه از

احدی در امکان ظاهر شده؟ و جميع اين قلوب منزّهه و نفوس

مقدّسه به کمال رضا در موارد قضا شتافتند و در مواقع

شکايت، جز شُکر از ايشان ظاهر نه و در مواطن بلا، جز

رضا از ايشان مشهود نه. و اين رتبه هم معلوم است که کلّ

اهل ارض چه مقدار غلّ و بغض و عداوت به اين اصحاب

داشتند. چنانچه اذيّت و ايذای آن طلعات قدسی معنوی را

علّت فوز و رستگاری و سبب فلاح و نجاح ابدی می دانستند.

ص ١٥٧

آيا هرگز در هيچ تاريخی از عهد آدم تا حال چنين غوغائی در

بلاد واقع شد و آيا چنين ضوضائی در ميان عباد ظاهر گشت؟

و با اين همه ايذاء و اذيّت، محلّ لعن جميع ناس شدند و

محلّ ملامت جميع عباد. و گويا صبر در عالم کون از

اصطبارشان ظاهر شد و وفا در ارکان عالم از فعلشان موجود

گشت. باری، در جميع اين وقايع حادثه و حکايات وارده ٢٦٥

تفکّر فرمائيد تا بر عظمت امر و بزرگی آن مطّلع گرديد تا به

عنايت رحمان، روح اطمينان در وجود دميده شود و بر

سرير ايقان مستريح و جالس شويد. خدای واحد شاهد است

که اگر فی الجمله تفکّر نمائيد علاوه بر همه اين مطالب مقرّره

و دلائل مذکوره، همين ردّ و سبّ و لعن اهل ارض بر اين

فوارس ميدان تسليم و انقطاع اعظم دليل و اکبر حجّت بر

حقّيّت ايشان است. و در هر آن که تفکّر در اعتراضات

جميع مردم از علماء و فضلاء و جهّال فرمائی در اين امر

محکم تر و راسخ تر و ثابت تر می شوی. زيرا که جميع آنچه

واقع شده، از قبل معادن علم لدنّی و مواقع احکام ازلی خبر

داده‏اند. اگر چه اين بنده اراده ذکر احاديث قبل را نداشتم ٢٦٦

و ليکن نظر به محبّت آن جناب چند روايتی که مناسب اين

مقام است ذکر می نمايم. با اينکه فی الحقيقه احتياج نيست زيرا

که آنچه ذکر شده جميع ارض و من عليها را کافی است. و فی

ص ۱۵۸

الحقيقه جميع کتب و اسرار آن در اين مختصر ذکر شده به

قسمی که اگر کسی قدری تأمّل نمايد جميع اسرار کلمات الهی

و امور ظاهره از آن سلطان حقيقی را از آنچه ذکر شده ادراک

می نمايد. و ليکن چون همه ناس بر يک شأن و يک مقام

نيستند لهذا چند حديثی ذکر می نمايم تا سبب استقامت انفس

متزلزله شود و اطمينان عقول مضطربه گردد و همچنين حجّت

٢٦٧الهی بر اعالی و ادانی عباد تامّ و کامل گردد. از جمله

احاديث اين است که می فرمايد: "إذا ظَهَرَتْ رايَةُ الحَقِّ لَعَنَها

اَهلُ الشَّرقِ وَالْغَربِ." حال بايد قدری از صهبای انقطاع

نوشيد و بر رفرف امتناع مقرّ گزيد و "تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَيرٌ مِنْ

عِبادَةِ سَبْعينَ سَنَةً." را منظور داشت که آخر سبب اين امر

شنيع چه می شود که جميع مردم با اظهار حبّ و طلب حقّ،

بعد از ظهور، اهل حقّ را لعن نمايند، چنانچه مستفاد از حديث

می شود. و اين واضح است که سبب، نسخ قواعد و رسوم و

عادات و آداب است که همه ناس به آن محدود گشته‏اند.

و إلّا اگر جمال رحمان بر همان رسوم و آداب حرکت نمايد و

تصديق کند مردم را در آنچه به آن مشغولند، ديگر چرا اين

همه اختلاف و فساد در ملک ظاهر می شود. و مصدّق و مثبت

اين حديث شريف، قوله تعالی: "يَوْمَ يَدْعُ الدّاعِ إلی شَيْءٍ

٢٦٨نُکُرٍ." ١باری، چون منادی احديّه از ورای حجبات قدسيّه مردم

-١ سوره قمر، آيه ٦
ص ١٥٩

را به انقطاع تمام می خواند از آنچه که در دست دارند، و اين

ندای الهی چون مخالف هوی است لهذا اين همه افتتان و

امتحان رو می دهد. و حالِ مردم را ملاحظه نما که هيچ ذکر

اين احاديث محکمه را که جميع ظاهر شده نمی نمايند و لکن آن

احاديثی که صحّت و سقم آن معلوم نيست تمسّک به آنها

جسته‏اند که چرا ظاهر نشد. و حال آنکه آنچه را هم که تعقّل

ننموده‏اند ظاهر شد و باهر گشت. و آثار و علامات حقّ به

مثل شمس در وسط سماء لائح، مع ذلک عباد در تيه جهل و

نادانی سرگردان مانده‏اند. با اينکه چقدر از آيات فرقانيّه و

روايات محقّقه که جميع دالّ است بر شرع و حکم جديد و

امر بديع، باز منتظرند که طلعت موعود بر شريعت فرقان

حکم فرمايد چنانچه يهود و نصاری همين حرف را می گويند.

و از جمله کلمات مدلّه بر شرع جديد و امر بديع فقرات ٢٦٩

دعای ندبه است که می فرمايد: "اَيْنَ المُدَّخَرُ لِتَجديدِ الفَرائِضِ و

السُّنَنِ و اَيْنَ المُتخَيَّرُ لإعادَةِ المِلَّةِ وَالشَّريعَةِ." و در زيارت

می فرمايد: "اَلسَّلامُ عَلَی الحَقِّ الجَديدِ". "سُئِلَ اَبو عَبدِ اللّهِ عَن

سيرَةِ المَهديّ کَيفَ سيرَتُه قال يَصنَعُ ما صَنَعَ رَسُول اللّهِ وَ يَهدِمُ

ما کانَ قَبْلَهُ کَما هَدَمَ رَسُولُ اللّهِ اَمْرَ الجاهليَّة. " حال ٢٧٠

ملاحظه فرمائيد که با وجود امثال اين روايات چه استدلال ها

بر عدم تغيير احکام می نمايند با اينکه مقصود از هر ظهور،

ص ١٦٠

ظهور تغيير و تبديل است در ارکان عالم سرّاً و جهراً، ظاهراً

و باطناً، چه اگر به هيچ وجه امورات ارض تغيير نيابد ظهور

مظاهر کلّيّه لغو خواهد بود و با اينکه در "عوالم" که از کتب

مشهوره معتبره است می فرمايد: "يَظْهَرُ مِنْ بَنی هاشِمٍ صَبِيٌّ

ذُو کِتابٍ و اَحکامٍ جَديدٍ" إلی ان قال "وَ اَکثَرُ اَعدائِهِ

العُلَماءُ." و در مقامی ديگر از صادق بن محمّد ذکر می نمايد

که فرمودند: "وَلَقَد يَظهَرُ صبيٌّ مِنْ بَنی هاشِمٍ و يَأمُرُ

النّاسَ بِبَيْعَتِهِ و هُوَ ذُو کتابٍ جَديدٍ، يُبايِعُ النّاسَ بکتابٍ جديدٍ،

عَلی العَرَبِ شَديدٌ. فَإنْ سَمِعْتُم مِنهُ شَيئاً فَاسْرُعُوا

إلَيه." خوب وصيّت ائمّه دين و سُرُج يقين را عمل نمودند. با اينکه

می فرمايد: اگر شنيديد که جوانی از بنی هاشم ظاهر شد و

می خواند مردم را به کتاب جديد الهی و احکام بديع ربّانی

بشتابيد بسوی او، مع ذلک جميع حکم کفر و خروج از ايمان

به آن سيّد امکان دادند و نرفتند بسوی آن نور هاشمی و

ظهور سبحانی مگر با شمشيرهای کشيده و قلب های پر کينه.

و ديگر ملاحظه عداوت علما نمائيد که به چه صريحی در

کتب مذکور است. با وجود همه اين احاديث ظاهره مدلّه

و اشارات واضحه محقّقه، جميع ناس از جوهر صافی معرفت و

بيان معرض شده‏اند و به مظاهر ضلالت و طغيان اقبال

نموده‏اند و با اين روايات وارده و کلمات نازله می گويند آنچه

ص ١٦١

نفسشان به آن مايل است. و اگر جوهر حقّ بيانی بفرمايد که

مخالف نفس و هوای اين گروه واقع شود فی الفور تکفير نمايند

و می گويند: اين مخالف قول ائمّه دين و انوار مبين است و

در شرع متين چنين امری و حکمی صادر نشده. چنانچه اليوم

امثال اين سخن های بی فائده از اين هياکل فانيه ظاهر شده و

می شود. حال اين روايت را ملاحظه نمائيد که چگونه از قبل ٢٧١

جميع امورات را اخبار فرموده‏اند. در "اربعين" ذکر فرموده:

"يَظهَرُ مِن بَنی هاشِمٍ صَبّیٌ ذُو احکامٍ جَديدٍ فَيَدعو النّاسَ وَلَم

يُجِبْهُ اَحَدٌ وَاَکثَرُ اعدائِهِ العُلَماءُ فإذا حَکَمَ بِشَیءٍ لَم يُطيعُوه

فَيَقُولُونَ هذا خلافُ ما عِندَنا مِن اَئِمَّةِ الدّين" إلی آخر

الحديث. چنانچه اليوم جميع همين کلمات را اعاده می نمايند و

شاعر بر اين نشده که آن حضرت بر عرش يَفعَلُ ما يَشاء

جالسند و بر کرسيّ يَحکُمُ ما يُريد ساکن. و هيچ ادراکی ٢٧٢

سبقت نيابد بر کيفيّت ظهور او و هيچ عرفانی احاطه ننمايد

بر کمّيّت امر او. و جميع قول ها به تصديق او منوط است و

تمام امور به امر او محتاج. و ما سوای او به امر او مخلوق اند

و به حکم او موجود. و اوست مُظهر اسرار الهی و مبيّن

حکمت های غيب صمدانی. چنانچه در "بحار الانوار" و
"عوالم" و در "ينبوع" از صادق بن محمّد وارد شده که

فرمود: "العِلْمُ سَبْعَةٌ وَ عِشرُونَ حَرفاً. فَجَميعُ ما جاءَت بِهِ

ص ١٦٢

الرُّسُلُ حَرفانِ و لَم يَعرِفِ النّاسُ حَتَّی اليَومَ غَيرَ الْحَرفَينِ.

فإذا قامَ قائمُنا اَخْرَجَ الخَمسَةَ وَ العِشْرينَ حَرفاً." حال ملاحظه

فرمائيد که علم را بيست و هفت حرف معيّن فرموده و جميع

انبياء از آدم الی خاتم دو حرف آن را بيان فرموده‏اند و بر اين

دو حرف مبعوث شده‏اند و می فرمايد: قائم ظاهر می فرمايد

جميع اين بيست و پنج حرف را. از اين بيان قدر و رتبه آن

حضرت را ملاحظه فرما که قدرش اعظم از کلّ انبياء و امرش

اعلی و ارفع از عرفان و ادراک کلّ اولياست. و امری را که

انبياء و اولياء و اصفياء به آن اطّلاع نيافته و يا به امر مبرم

الهی اظهار نداشته، اين همج رعاع به عقول و علوم و ادراک

ناقص خود ميزان می کنند، اگر مطابق نيايد ردّ می نمايند. "اَمْ

تَحْسَبُ اَنَّ اَکْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ او يَعْقِلُونَ ؟ إنْ هُم إلّا

٢٧٣ کَالاَنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبيلاً. "١ آيا اين حديث مذکور را بر چه

حمل می نمايند که صريح بر ظهور مطالب غيبيّه و امورات بديعه

جديده است در ايّام آن حضرت؟ و اين امورات بديعه سبب

اختلاف ناس می شود به قسمی که جميع علماء و فقهاء حکم

بر قتل آن حضرت و اصحاب او کنند و همه اهل ارض بر

مخالفت قيام نمايند. چنانچه در "کافی" در حديث جابر در

" لوح فاطمه" در وصف قائم می فرمايد: "عَلَيهِ کَمالُ مُوسی وَ

-١ سوره فرقان، آيه ٤٤
ص۱۶۳

بَهاءُ عيسی و صَبرُ اَيُّوبَ فَيَذِلُّ اولياؤُه فی زَمانِهِ و تُتَهادی

رُؤُوسُهم کَما تُتَهادی رُؤوسُ التُّرکِ و الدَّيلَمِ فَيُقْتَلُونَ و

يُحرَقُونَ و يَکونُونَ خائِفينَ مَرعُوبينَ وَجِلينَ تُصبَعُ الاَرضُ

بِدِمائِهِمْ و يَفْشُو الويلُ و الرَّنّةُ فی نِسائِهِم اُولئکَ اَوليائی

حقّاً." حال ملاحظه فرمائيد که حرفی از اين حديث باقی نماند مگر آنکه ظاهر

شد. چنانچه در اکثر اماکن دم شريفشان ريخته شد و در هر

بلدی ايشان را اسير نموده و به ولايات و شهرها گردانيدند،

بعضی را سوختند. و مع ذلک هيچ نفسی فکر ننمود که اگر

قائم موعود به شريعت و احکام قبل مبعوث و ظاهر شود

ديگر ذکر اين احاديث برای چه شده و چرا اين همه اختلاف

ظاهر می شود تا آنکه قتل اين اصحاب را واجب دانند و اذيّت

اين ارواح مقدّسه را سبب وصول به معارج قرب شمرند؟ و ٢٧٤

ديگر ملاحظه فرمائيد چگونه جميع اين امور وارده و افعال

نازله در احاديث قبل ذکر شده. چنانچه در "روضه کافی"

در بيان زوراء می فرمايد: "وَ فِی رَوضَةِ الکافی عَن مُعاويَة بن

وَهَب عَن اَبی عَبداللّه قال : اَتَعرِفُ الزَّوْراءَ ؟ قُلْتُ : جُعِلْتُ

فِداکَ، يَقُولونَ إنَّها بَغدادُ. قال لا، ثُمَّ قالَ: دَخَلْتَ الرَّيَّ؟

قُلْتُ: نَعَمْ. قالَ اَتَيْتَ سُوقَ الدَّوابِّ ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ

رَأَيتَ جَبَلَ الاَسوَدَ عَن يَمينِ الطَّريق ؟ تِلکَ الزَّوراء. يُقتَلُ

فيها ثَمانُونَ رَجُلاً مِن وُلْدِ فُلانٍ کُلُّهُمْ يَصلَحُ الخِلافَةَ. قُلتُ: مَن يَقتُلُهُمْ ؟ قالَ:

ص ١٦٤

٢٧٥يَقتُلُهُم اَولادُ العَجَم." اين است حکم و امر اصحاب آن

حضرت که از قبل بيان فرموده‏اند. و حال ملاحظه فرمائيد

که زوراء موافق اين روايت ارض ری است. و اين اصحاب را

در آن مکان به بدترين عذاب بقتل رساندند و جميع اين

وجودات قدسی را عجم شهيد نموده چنانچه در حديث مذکور

است و شنيده‏اند و بر همه عالم واضح و مبرهن است. حال

چرا اين خراطين ارض در اين احاديث که جميع آن به مثل

شمس در وسط سماء ظاهر شد تفکّر نمی نمايند و اقبال به حقّ

نمی جويند و به بعضی احاديث که معنی آن را ادراک ننموده‏اند

از ظهور حقّ و جمال اللّه اعراض جسته‏اند و به سقر مقرّ

گزيده‏اند؟ نيست اين امور مگر از اعراض فقهای عصر و

علمای عهد. اين است که صادق بن محمّد می فرمايد: "فُقَهاءُ

ذلِکَ الزَّمانِ شَرُّ فُقَهاءِ تَحْتَ ظِلِّ السَّماءِ مِنهُم خَرَجَتِ

٢٧٦الفِتْنَةُ و إلَيهم تَعُودُ." و از فقهاء و علمای بيان استدعا می

نمايم که چنين مشی ننمايند و بر جوهر الهی و نور ربّانی و صرف ازلی

و مبدأ و منتهای مظاهر غيبی در زمن مستغاث وارد نياورند

آنچه در اين کور وارد شد و به عقول و ادراک و علم متمسّک

نشوند و به آن مظهر علوم نامتناهی ربّانی مخاصمه ننمايند.

اگر چه با جميع اين وصايا، ديده می شود که شخصی اعور که

از رؤسای قوم است در نهايت معارضه بر خيزد. و همچنين در

ص ٥١٦
هر بلدی بر نفی آن جمال قدسی برخيزند و اصحاب آن

سلطان وجود و جوهر مقصود در کوه ها و صحراها فرار نمايند

و از دست ظالمين مستور شوند و برخی توکّل نمايند و با

کمال انقطاع جان در بازند. و گويا مشاهده می شود نفسی که

به کمال زهد و تقوی موصوف و معروف است، به قسمی که

جميع ناس اطاعت او را فرض شمرند و تسليم امرش را لازم

دانند، به محاربه با آن اصل شجره الهيّه قيام نمايد و به

منتهای جهد و اجتهاد به معارضه بر خيزد. اين است شأن

ناس. باری، اميدواريم که اهل بيان تربيت شوند و در هوای ٢٧٧

روح طيران نمايند و در فضای روح ساکن شوند، حقّ را از غير

تميز دهند و تلبيس باطل را به ديده بصيرت بشناسند.

اگر چه در اين ايّام رائحه حسدی وزيده که قسم به مربّی

وجود از غيب و شهود که از اوّل بنای وجود عالم، با اينکه آن

را اوّلی نه، تا حال چنين غلّ و حسد و بغضائی ظاهر نشده و

نخواهد شد. چنانچه جمعی که رائحه انصاف را نشنيده‏اند

رايات نفاق برافراخته‏اند و بر مخالفت اين عبد اتّفاق نموده‏اند

و از هر جهت رمحی آشکار و ازهر سمت تيری طيّار. با

اينکه با احدی در امری افتخار ننمودم و به نفسی برتری

نجستم. مع هر نفسی مصاحبی بودم در نهايت مهربان و رفيقی

به غايت بردبار و رايگان. با فقراء مثل فقراء بودم و با علماء

ص ١٦٦

و عظماء در کمال تسليم و رضا. مع ذلک فَوَاللّه الَّذی لا إله إلّا

هُو با آن همه ابتلاء و بأساء و ضرّاء که از اعداء و اولی

الکتاب وارد شد نزد آنچه از احبّاء وارد شد معدوم صرف

٢٧٨است و مفقود بحت. باری، چه اظهار نمايم که امکان را اگر

انصاف باشد طاقت اين بيان نه. و اين عبد در اوّل ورود اين

ارض چون فی الجمله بر امورات محدثه بعد اطّلاع يافتم، از

قبل مهاجرت اختيار نمودم و سر در بيابان های فراق نهادم و

دو سال وحده در صحراهای هجر بسر بردم و از عيونم عيون

جاری بود و از قلبم بحور دم ظاهر. چه ليالی که قوت دست

نداد و چه ايّام که جسد راحت نيافت. و با اين بلايای نازله و

رزايای متواتره فوَالَّذی نفسی بِيَدِهِ کمال سرور موجود بود و

نهايت فرح مشهود. زيرا که از ضرر و نفع و صحّت و سقم

نفسی اطّلاع نبود. به خود مشغول بودم و از ما سوی غافل. و

غافل از اينکه کمند قضای الهی اوسع از خيال است و تير

تقدير او مقدّس از تدبير. سر را از کمندش نجات نه و

اراده اش را جز رضا چاره ای نه. قسم به خدا که اين مهاجرتم

را خيال مراجعت نبود و مسافرتم را اميد مواصلت نه. و

مقصود جز اين نبود که محلّ اختلاف احباب نشوم و مصدر

انقلاب اصحاب نگردم و سبب ضرّ احدی نشوم و علّت حزن

قلبی نگردم. غير از آنچه ذکر شد خيالی نبود و امری منظور

ص ١٦٧

نه. اگرچه هر نفسی محملی بست و به هوای خود خيالی نمود.

باری، تا آنکه از مصدر امر حکم رجوع صادر شد و لابدّاً

تسليم نمودم و راجع شدم. ديگر قلم عاجز است از ذکر آنچه ٢٧٩

بعد از رجوع ملاحظه شد. حال دو سنه می گذرد که اعداء در

اهلاک اين عبد فانی به نهايت سعی و اهتمام دارند چنانچه

جميع مطّلع شده‏اند. مع ذلک نفسی از احباب نصرت ننموده و

به هيچ وجه اعانتی منظور نداشته. بلکه از عوض نصر، حزن ها

که متوالی و متواتر قولاً و فعلاً مثل غيث هاطل وارد می شود.

و اين عبد در کمال رضا جان بر کف حاضرم که شايد از
عنايت الهی و فضل سبحانی اين حرف مذکور مشهور، در

سبيل نقطه و کلمه عليا فدا شود و جان در بازد. و اگر اين

خيال نبود فَوَالَّذی نَطَقَ الرُّوحُ بِاَمرِه، آنی در اين بلد توقّف

نمی نمودم وَکَفی بِاللّهِ شَهيداً. اَختِمُ القَولَ بلا حَولَ وَ لا

قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ وَ إنّاللِّهِ و إنّا اِليهِ راجِعُون. صاحبان ٢٨٠

هوش که از صهبای حبّ نوشيده‏اند و گامی به کام نفس برنداشته‏اند دلائل و

برهان و حجّت را که جميع مشعر بر اين امر بديع و ظهور

منيع الهی است اظهر از شمس در فلک چهارم مشاهده نمايند.

حال اعراض خلق را از جمال الهی و اقبالشان را به هوای

نفسانی ملاحظه فرمائيد. با همه اين آيات متقنه و اشارات

محکمه که در ثقل اکبر که وديعه ربّانيّه است در بين عباد و

ص ۱۶۸

اين احاديث واضحه که اصرح از بيان و تبيان است، از همه

غافل و معرض شده‏اند و چند حديث که به ادراک خود مطابق

نيافته‏اند و معنی آن را ادراک ننموده‏اند متمسّک به ظاهر آنها

شده و از سلسال خمر ذی الجلال و زلال بی زوال جمال لايزال

٢٨١محروم و مأيوس مانده‏اند. ملاحظه فرمائيد که در اخبار،

سنه ظهور آن هويّه نور را هم ذکر فرموده‏اند مع ذلک شاعر

نشده‏اند و در نَفَسی از هوای نفس منقطع نگشته‏اند. فِی

حَديثِ المُفَضَّل "سَئَلَ عن الصّادق فَکيفَ يا مولايَ فی ظُهورِهِ؟

فَقال عَلَيه السّلامُ : فی سَنَةِ السّتّينِ يَظهَرُ اَمرُه و يعلُو ذکره."

٢٨٢باری، تحيّر است از اين عباد که چگونه با اين اشارات

واضحه لائحه از حقّ احتراز نموده‏اند. مثلاً ذکر حزن و سجن

و ابتلاء که بر آن خلاصه فطرت الهی وارد شد در اخبار قبل

ذکر شده. فِی البِحار : "إنَّ فی قائِمِنا اَربَعَ علاماتٍ من اَرْبَعَةِ نَبيٍّ

مُوسی و عيسی و يُوسُفَ وَ مُحَمَّدٍ. امّا العَلامَةُ مِن موسيَ الخَوفُ

و الانتظار. وَ اَمّا العَلامَةُ مِن عيسی ما قالُوا فی حَقِّهِ. و

العَلامَةُ مِن يُوسُفَ السِّجنُ وَ التَّقيَّةُ. وَ العَلامَةُ مِن

مُحَمَّدٍ يَظْهَرُ بِآثارٍ مِثلِ القرآنِ. " با اين حديث به اين محکمی که

جميع امورات را مطابق آنچه واقع شده ذکر فرموده‏اند مع ذلک احدی متنبّه نشده و

گمان ندارم که بعد هم متنبّه شوند إلّا مَن شاءَ رَبُّکَ. إنَّ اللّهَ مُسمعُ

مَن يَشاءُ و ما اَنَا بِمُسمعِ مَن فِی القُبور.
ص ۱۶۹

و بر آن جناب معلوم بوده که اطيار هويّه و حمامات ازليّه را ٢٨٣

دو بيان است. بيانی بر حسب ظاهر، بی رمز و نقاب و

حجاب فرموده و می فرمايند تا سراجی باشد هدايت کننده و

نوری راه نماينده، تا سالکين را به معارج قدس رساند و طالبين

را به بساط انس کشاند چنانچه مذکور شد از روايات

مکشوفه و آيات واضحه. و بياناتی با حجاب و ستر فرموده و

می فرمايند تا مُغلّين آنچه در قلب پنهان نموده‏اند ظاهر شود و

حقايقشان باهر گردد. اين است که صادق بن محمّد

می فرمايد: "واللّهِ لَيُمَحَّصُنَّ وَاللّهِ لَيُغَربَلُنَّ." اين است ميزان

الهی و محک صمدانی که عباد خود را به آن امتحان می فرمايد.

و احدی پی به معانی اين بيانات نبرد مگر قلوب مطمئنّه و

نفوس مرضيّه و افئده مجرّده. و مقصود در امثال اين گونه

بيانات، معانی ظاهريّه که مردم ادراک می نمايند نبوده و

نيست. اين است که می فرمايد: "لِکُلِّ عِلمٍ سَبعُونَ وَجهاً وَ

لَيسَ بَينَ النّاسِ إلّا واحِدٌ و إذا قامَ القائمُ يَبُثُّ باقِی الوُجُوه

بَينَ النّاسِ." و اَيضاً قالَ: "نَحنُ نَتَکَلَّمُ بِکَلِمَةٍ و نُريدُ مِنها

إحدی وَسَبعينَ وَجهاً وَلَنا لِکُلِّ مِنهَا المَخرَجُ." باری، ذکر ٤٨٢

اين مراتب برای آن است که از بعضی روايات و بيانات که در

عالم ملک آثار آن ظاهر نشده مضطرب نشوند و حمل بر عدم

ادراک خود نمايند نه بر عدم ظهور معانی حديث زيرا که نزد

ص٠١٧

آن عباد معلوم نيست که مقصود أئمّه دين چه بود چنانچه از

حديث مستفاد می شود. پس بايد عباد به اين گونه عبارات،

خود را از فيوضات ممنوع نسازند و از اهلش سؤال نمايند تا

٢٨٥اسرار مستوره، بلا حجاب ظاهر و واضح شود. و ليکن احدی از

اهل ارض مشاهده نمی شود که طالب حقّ باشد تا آنکه در

مسائل غامضه رجوع به مظاهر احديّه نمايد. کلّ در ارض

نسيان ساکن و به اهل بغی و طغيان متّبع. وَلکنّ اللّهَ يَفعَلُ

بِهِم کَما هُم يَعمَلون و يَنْساهم کما نَسَوا لِقائَه فی اَيّامِهِ وَ

کَذلِکَ قُضِيَ عَلَی الَّذين کَفَرُوا و يُقضَی عَلَی الَّذين هُم کانوا

بِآياتِهِ يَجحَدُونَ. وَ اَختِمُ القَولَ بقَولِه تعالی: "وَ مَنْ يَعْشُ عن

ذِکْرِ الرَّحمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ." ١ " وَ مَنْ

اَعرَضَ عَنْ ذِکْرِی فإنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْکاً."٢ و کذلک نزّل من قبل لو اَنتم تَعقِلونَ.

٢٨٨-٢٨٩المنزولُ مِنَ البَاء وَ الهاء وَالسّلامُ عَلی مَن سَمِعَ نَغمَةَ

٢٩٠الوَرقاء فی سِدرَةِ المُنتَهی. فَسُبحانَ رَبِّنا الاَعلی. ١٥٢

-١ سوره زخرف، آيه ٣٦ ٢ - سوره طه، آيه ١٢٤

ص ١٧١
ص ١٧٢
فهرست اسامی، اماکن، موضوعات
ص ١٧٣

-١در اين فهرست، اهمّ موضوع های مشروحه در کتاب مبارک

ايقان و نيز اسامی عَلَم و همچنين اصطلاحات دينی و عرفانی، به

ترتيب سه حرف اوّل هر کلمه تنظيم شده است.

-٢از اسامی عَلَم، آنچه مشهورتر است و يا در متن کتاب از قلم

مبارک نازل شده، ملاک طبقه بندی قرار گرفته، امّا در ذيل اسم ديگر يا

القاب ديگر به نام اصلی با حروف نک، (که مخفّف "نگاه کنيد"

می باشد) ارجاع داده شده است. همين روش برای اصطلاحات و

مطالب نيز به کار آمده است.

-٣در مورد بعضی اشخاص فقط کنيه آنها از قلم حقّ جاری شده،

لهذا همان کنيه ملاک طبقه بندی قرار گرفته، مثل "ابو جهل" که در

ذيل حرف "الف" آمده است.

-٤ذيل هر کلمه مطالب مربوط به آن نيز بصورت الفبائی آورده

شده است. مثلاً در زير کلمه "آيات" ساير مطالب مربوطه اينطور

طبقه بندی شده است: آيات آفاقيّه ، اشاره.....، استهزاء انکار.....،

ايمان.....، بمنزله.....، در جميع.....، کنزلئالی.....، ذيل هر کلمه مطالب

ص ١٧٤
گوناگون با اين نشانی (؛ ) از هم جدا شده‏اند.

-٥ گاه در متن کتاب از شخص يا از مطلبی تلويحاً ياد شده است.

حتّی المقدور اين تلويحات در رديف نام يا موضوع مربوطه درج شده

يا به نام شخص ارجاع داده شده تا دستيابی به کليّه مطالب ممکن شود.

-٦ عناوين ادای احترام مانند حضرت و غيره در پی اسامی اشخاص آمده است.

-٧ سوره های قرآن در ذيل نام هر سوره طبقه بندی شده، نه در

ذيل کلمه سوره. اگر سوره ای به دو نام مشهور است، آنکه

مشهورتر است ملاک قرار گرفته و در ذيل نام ديگر به نام مشهورتر

سوره ارجاع داده شده است.

-٨ در نقل کلمات و عبارات عربی، حرف تعريف "ال" جزء کلمه

منظور نشده است.

-٩ احاديث مشهور و بعضی عبارات مشهور که از قلم حقّ صادر

شده و نيز مصرع اوّل ابيات منقول در کتاب، در فهرست وارد شده تا

ممدّ حافظه بوده، رجوع به آنها سهل تر گردد.
ص٥١٧
آ
آدم (حضرت)، عهد آدم : ٩٨، ١١١، ١٥٧، ١٦٢
آسمان: نک. سماء.
آل عمران(سوره): ١٠، ١١، ٤٢، ٥١، ٦٣، ٩٨، ١٤١

آيات: آيات آفاقيّه ١٢٩، آيات فرقانيّه..دال بر شرع و حکم جديد است: ١٥٩،

اشاره صريح آيات فراوان به امر حضرت باب: ٩١، استهزاء و اعتراض به

آيات: ١٣٧-١٤٠، ١٤٥، انکار آيات از سوی مردم: ٩٢، ايمان به آيات:

١٤٥ ، بمنزله شمس است: ١٣٥، در جميع کتب الهيّه جز آيات چيزی حجّت

قرار نگرفته: ١٤٦، کنز لئالی الهيّه است: ١٣٥، هم چنين نک.حجّيت آيات.

ا
ابر: معنی، ١٧، ٤٤، ٤٧-٥١
ابراهيم(خليل) (حضرت): ٦، ٤١
ابراهيم، سوره، ١٥، ٣١
ابن الانسان: نک. عيسی(حضرت).
ابن صوريا: ٥٦
ابو جهل: ٧٩
ابو عامر راهب: ٧٠
ابو عبداللّه (ابی عبداللّه): ١٦٦، ١٧٠
ص ١٧٦
أتَعرِفُ الزّوراء: ١٦٣
اتّقوا اللّه يعلّمکم: ٤٥
اثيم(لقب): ١٢٥
احزاب، سوره: ١١٢، ١١٨
احمد(شيخ احمد احسائی): ٤٣
احمد، جمال احمديّه: نک. محمّدرسول اللّه(حضرت).
اخت هارون: نک. مريم (حضرت)
اذا ظهرت راية الحقّ....: ١٥٨
اذا قام القائم قامت القيامة: ٩٥
اربعين (مجموعه حديث): ١٦١
اردبيلی، ملاّ يوسف: ١٤٨
ارشاد العوام (کتاب): ١٢٢

ارض، معنی: تبديل اراضی قلوب به ارض معرفت و حکمت: ٣٠، مقصود ارض

معرفت و علم است: ٣١، معنی تبديل ارض: ٣٠-٣٢، منظور اراضی قلوب است: ٣٠

ارضِ ری: نک. ری، نک. زوراء.
ارض طفّ (کربلا): ٨٣
استهزاء مظاهر الهی: نک. مظاهر الهی.
استغنای حق از معرفت و عبادت خلق: ٣٤

استقامت بر امر الهی(دليل استقامت): ١٥٣-١٥٦، ١٦٥، ١٦٧

اسراء(سوره): ٧٦، ٩٣، ١٢٠
اسرافيل، صور: نک. صور، معنی.

اسلام (شريعت فرقان): ١٧، ١٨، ٢٥، (آزار کفاّر) ١٤٤

اشياء حاکی از اسماء و صفات الهيّه هستند: ٦٥

اصحاب بيان: به عشق و ذوق جان انفاق نمودند: ١٥٠-١٥١، به سيما معلوم و

واضح اند: ١١٥، فعلشان برای جميع من علی الارض حجّت کافی است: ١٥٠،

تا دم مرگ به ذکراللّه مشغول بودند: ١٥٦، در سبيل الهی جان فدا کردند:

١٠٧-١٠٦، محلّ لعن جميع ناس شدند: ١٥٧، وصايای الهی را فراموش

ص ١٧٧
ننمايند: ٦١، ١٥٢، ١٦٥، هم چنين نک. علمای بيان.
اصول کافی (کتاب) : ١٦١
اعراف(سوره): ٦٧، ٧٣، ٧٨، ١٢٦
اعور، شخصی اعور (لقب): ١٦٤
اقسمک باللّه الّذی فلق لکم البحر...: ٥٦
اکسير، اکسير الهی: ١٠٤، ١٠٥
الاسلام سماء و الصّوم شمسها...: ٢٦
الف آدم...: ١١١
الف فاطمه نکاح نمودم (بيان حضرت علی): ١١٠
امّا النّبيّون فانا: ١٠١، ١٠٧

امتحانات الهی: ٥، مقصود از آن ٣٢-٣٧، ٤٩، ٥٠، ٥٥، ١٥٩، ١٦٩

امّت انجيل: نک. نصاری
امم عيسی: نک. نصاری.
امير (حضرت): نک. علی، امير المؤمنين.
انا هو و هو انا: ٦٤ و نيز نک. مظاهر الهی، مقام.
انّ امرنا صعب مستصعب: ٥٥
انبياء: نک. مظاهر الهی.
انبياء (سوره): ١١٣

انجيل: ١٦، ١٧، ١٨، ٥٣، ٥٩، ٧٨، ٨٨، ٩٩، ١٣١، ١٤١، اناجيل اربعه: ١٤،

لوقا: ١٨، ٧٨، ٨٨، متّی: ١٦، ١٧، ١٨، ٤٤، ٧٨، ٨٨، مرقس: ١٧، يوحنّا ۱۳، ۷۷

انسان (مقام او): ٦٤ - ٦٦
انسان (سوره): ١٥، ٢٧
الانسان سرّی و انا سرّه: ٦٥
انسان کامل( مظهر ظهور الهی است): ٤٣، ٦٨-٦٦

انعام (سوره): ٢٨، ٦٣، ٧١، ٧٩، ٨٩، ١١٣، ١١٦، ١٢٥، ١٤٦

انفال(سوره): ١١٨، ١٣٧
انفطار (سوره): ٢٩
ص ١٧٨
انفطار سماء : نک. سماء، معنی.
انّ فی قائمنا اربع علامات...: ١٦٨
انّه مثبت الحقّ بآياته...: ١٤٥
انّی تارک فيکم الثّقلين...: ١٣٢
انّی عبداللّه و ما انا الّا بشر مثلکم...: ١١٧
اوّلنا محمّد و آخرنا محمّد...: ١٠٢
اهل انجيل: ١٨، ٢٧
اهل بيان: نک. اصحاب بيان.

اهل فرقان: ١٠٦، به ذکر خاتم النّبيّين محتجب شدند: ١٤١

ايّام ظهور(اهميّت و علامات): ١٤-٢٠، ٣٥-٣٩، ٥٥-٥٨، ٨٥-٩٦

ايکون لغيرک من الظّهور...: ٦٥

ايمان: ايمان جمعی از علماء به امر جديد: نک. باب (حضرت)، ايمان موجب

حيات تازه است: ٧٦، ايمان مانند سيف حادّ و برّنده است: ٧٢، علامت

صدق و کذب در ايمان: ١٥٧، ١٥٨
اين الشّموس الطّالعة...: ٢٣
اين المدّخر لتجديد الفرائض...: ١٥٩
ايّوب، صبر او: ١٦٣
ب

الباء و الهاء (حضرت بهاءاللّه): ١٧٠، سجن طهران نک. حديد، دو سال هجرت ١٦٧-١٦٦

باب(حضرت): اخبار به شهادت خود: ١٥٣، ارسال توقيع به علماء: ١٥٢،

استقامت بر امر الهی: ١٥٣، اعتراضات به حضرتشان و شباهت آن به

اعتراضات به جمال محمّدی: ١٤٣-١٤٥، تهمت ها که نسبت دادند: ١٤٣،

تمنّای شهادت: ١٥٤، شموس احديّه را به شمس مثال زده‏اند: ١٠٧، کثرت

آيات : ١٤٤، کشف غطاء فرمود: ١٥٥، علمائی که به ايشان مؤمن شدند:

١٤٨ ، عظمت امر او: ١٦١، ١٦٢
ص ١٧٩
باب علم (معنی): ٢٠، ٢١
بار فروشی، ملّا سعيد: ١٤٨
باقر، ملّا: ١٤٨
بحار الانوار (کتاب): ١٦١، ١٦٨
بخت النّصر: ٥٧
بدا (سبب بدا در وعده های الهی): ٤، ٥
بدء النّبيّين: ١٠٨
برقانی، ملّا علی: ١٤٨
بسطامی، ملّا علی: ١٤٨
بشارات به ظهور بعد: نک. مظاهر الهی.
بطحا: ٣٢
بعث، معنی: ٧٧، ٧٨، ٩٧، ١٠٠، ١٠٥
بغداد: ١٥، ١١٥، ١٦٣

بقره (سوره): ٨، ٣٣، ٣٤، ٤٧، ٥٠، ٥٨، ٦١، ٦٦، ٩٢، ٩٥، ٩٩، ١٠١، ١٠٩،

١١٢، ١١٦، ١١٧، ١٢٠ ، ٣ ١٣،٤ ١٣، ١٤٧
بنت محمّد بن عبداللّه: نک. فاطمه (حضرت) .
بنی هاشم: ١٦٠، ١٦١
بنی اسرائيل: نک. يهود.
بهاءاللّه (حضرت): نک. الباء والهاء.

بيان (کتاب): ١، ٦٢، ١٣١، موعود بيان: نک.من يبعثه اللّه، نقطهبيان: نک.

باب (حضرت).
بيت اللّحم: ٤٢
بيت المقدّس: ٣٢، ٣٣، ٣٤، ٥٧
پ
پسر انسان: نک. عيسی(حضرت).
پيامبران: نک. مظاهر الهی.
ص ١٨٠
ت
تأويل کلمات الهی: نک. کلمات الهی.
تجديد شريعت: ٢٢ ، ١٤٠، ١٥٩، ١٦٣
تجديد عالم: ٢٢
تجلّی، مقصود از آن: ٩٢

تجلّی اللّه: ٩٢، تجلّی ثانی: ٩٤، تجلّی خاص: ٩٣، تجلّی عام: ٩٢

تحريف کتب و آيات(قولی بی معنی است): ٥٥-٦١
ترشيزی، آقا سيّد حسين: ١٤٨
تفسير هاء : نک. هاء.
تفطّر سماء: نک. سماء، معنی.
تفکّر ساعة خير من عبادة سبعين سنة: ١٥٨
تمسّک باذيال الهوی...: ٤٦
توبه (سوره): ٦٠، ٨٢، ٨٣
تورات: ١٢، ٥٦-٥٨، ٩٠، ٩٩، ١٣١
تولّد و موت روحانی: ٧٧-٧٨
ث
ثقلين: نک. انّی تارک فيکم الثّقلين
ثمود: ٦
ج
جاثيه (سوره): ١٣٥، ١٣٦، ١٣٧، ١٣٨
جبرئيل: ٣٣، ٥٧، ٧٠، ٧٦، ١٠٩
جبل الاسود (در ارض ری): ١٦٣
جمال خليل: نک. ابراهيم (حضرت).
ص ١ ١٨
جمال محمّدی: نک. محمّد رسول اللّه (حضرت).
جنّت: ٧٧، مقصود از جنّت، ٧٨
ح
حجاب اکبر: نک. علم (حجاب اکبر است).
حجاز: ٤٣
حجر (سوره): ٩٨

حجيّت آيات: آيات حجّت بالغه است: ١٣٥، حجّت منحصر به دو است کتاب و

عترت: ١٣٣، حجّتی اکبر و اعظم از آيات...ظاهر نشده: ١٣٦، حجج الهيّه

در هر عصر کامل است: ٨، حجيّت آيات منزله مبرهن است: ١٣٨، ١٤٤

حديث: احاديث درباره قائم: ١٦٢، در لعن اصحاب قائم: ١٥٨، در کتاب اربعين،

بحار الانوار، عوالم...: ١٦١، در احاديث اختلاف بسيارست: ١٣٢، صاحبان

حديث: ١٣٨، مردم ذکر احاديث محکمه را نمی کنند: ١٥٩، معنی حديث آب

خوردن گرگ و ميش باهم: ٧٣
حديث جابر: ١٦٢
حديث مفضّل: ١٦٨
حديثنا صعب مستصعب: ٥٤
حديد (سوره): ٩٨
حديد، اثر حديد بر گردن...: ١٢٥
حُسن خاتمه مجهول است: ١٢٨

حسين بن علی (امام حسين) (حضرت): ١٧٧، به نهايت ذلّت شهيد شد: ٨٤، بر

روی ارض مثلی و شبهی نداشت: ٨٣، تأثيرات و غلبه خون او: ٨٤، مظلوميّت

او: ٨٣
حسين، ملّا: ١٤٨
حشر (سوره): ٦٥، ١٥٢
حشر و نشر: نک. قيامت.
حقّ اليقين (مرتبه): ١٢٩
حکمای بيان: ٦٣
ص ١٨٢
حمزه سيّد الشّهداء: ٧٩، ٨٠
حيات، معنی: ٧٩
خ
خاتم، خاتم انبياء: نک. محمّد رسول اللّه(حضرت).
خاتم النّبيّين: ١١٠
خسوف قمر: ٤٠، هم چنين نک. قمر، معنی.
خلق انسان، مقصود از...: ١٩
خلق جديد، خلق روحانی: ١٠٣-١٠٥
خليل، خليل الرّحمن: نک. ابراهيم (حضرت).
خوئی، ملّا مهدی: ١٤٨
خيبر، اهل خيبر: ٥٦، غزوه خيبر: ١١١
د
دارالسّلام: نک. بغداد.
داود (حضرت): ٣٣
دخان، معنی: ٥٠
دخان (سوره): ٥٠، ١٢٥
دهر (سوره): نک. انسان (سوره)
ذ

ذات احديّه، ذات غيب: عرفان آن محال است: ٦٣، ٨١، ٩٣، ١١٣، معرفت

مظاهر الهی عين معرفت ذات غيب است: ٦٣-٦٥
ذاريات (سوره): ٤٦، ٦٨
ص ٣ ١٨
ر
راسخون فی العلم: نک. کلمات الهی
ربّ اعلی: نک. باب (حضرت).
ربّنا سمعنا و اطعنا...: ٧٢
ربوبيّت و الوهيّت مظاهر الهی: نک. مظاهر الهی.

رجعت: رجعت انبياء و اولياء ظهورات قبل: ١٠٢-١٠٥، ١٠٨

رجم: حکم آن، ٥٦
رحمن (سوره): ٢٤، ٤٤، ٤٦، ١١٥
رعد (سوره): ٧٤، ٩٢، ٩٧
روح الامين: نک. جبرئيل
روح القدس: ٣٧-٣٩، ٧٧، ٨٦، ١٢٩، ١٣٠
روزبه: نک. سلمان
روضه کافی (کتاب): ١٦٣
ری: ١٦٤
ز
زخرف (سوره): ١٠٣، ١٧٠
زمر (سوره): ٣١
زنا، حکم آن در تورات: ٥٦
زنجانی، ملّا محمّد علی: ١٤٨
زوراء (ارض ری): ١٦٣، ١٦٤
زيارت (دعا): ١٥٩
س
سافور عظيم: ١٦
السّالک فی النّهج البيضاء...: ٤٦
سامری جهل: ١٢٦
ص ١٨٤
سبأ، سوره: ١٤٢، ١٥٢
سبت، يوم: ١١، ٨٧
سبحات جلال(سبحات مجلّله): ١، ١٠، ١٠٩، ١٢٤، ١٣١
سبقت رحمته کلّ شَیء...: ٦٤
السّبيل مسدود و الطّلب مردود: ٩٣
ستاره: نک. نجم.
سحاب: نک. ابر.
سدره رضوان: نک. باب(حضرت).
سدره طوبی: نک. باب(حضرت).
سدرة المنتهای قرب: ٧٠
سِفر اوّل: نک. انجيل متّی.
سقوط نجوم: نک. نجم، معنی.
السّلام علی الحقّ الجديد: ١٥٩
سلطان بقا: نک. علی امير المؤمنين(حضرت).
سلطان حقيقی: نک. باب(حضرت).
سلطان وجود(خداوند): ٩، هم چنين نک. ذات احديّه.
سلطنت قائم: نک. قائم.

سلطنت حقيقی: معنی سلطنت ٨١-٨٢، مقصود از سلطنت: ٦٩، ٧٢، سلطنت

حقيقی مظاهر الهی: نک. مظاهر الهی.
سلمان: ٤٣، ١١١
سلوک، شرايط: ١، ٢، ٢٨، ٣٣، ٤١، ٤٥، ٤٦

سماء، معنی آن: ١٦، ١٧، ١٨، ٢٦، ٢٩، ٣٠، ٣٩، ٤١-٤٨، آثار ظهور محمّدی

در سماء: ٤٣، انفطار سماء: ٣٠-٢٩، سماء اديان: ٣١- ٣٢، سماء بيان به

امراللّه مرتفع گشت: ٣٢، منظور از سماوات سماوات اديان است: ٢٩، ٣١،

سماوات اديان قبل پيچيده شد: ٣٢، ظهور نجم عيسی در سماء: ٤٢، ظهور

نجم در سماء ظاهر: ٤٣، لفظ سماء معانی کثيره دارد: ٤٤- ٤٥

سنه ستّين: ١٣٢، ١٥٥، ١٦٨
سنه ظهور: نک. سنه ستّين.
ص ١٨٥
سوق الدّواب (در ارض ری): ١٦٣
سيّد اصفياء: نک. محمّد رسول اللّه (حضرت).
سيّد الشّهداء (حضرت): نک. حسين بن علی.
سيّد امکان: نک. باب(حضرت).
سيّد لولاک: نک. محمّد رسول اللّه (حضرت).
سيّد المرسلين: نک. محمّد رسول اللّه(حضرت).
سيّد وجود: نک. محمّد رسول اللّه (حضرت).
سيرة المهدی: ١٥٩
سيميا (علم): ١٢٢
سينا (بريه): ٣٥
سينای نور: ٦
سينای حبّ: ٤٠
ش
شجره لا شرقيّه و لا غربيّه: ٣٦
شرع و حکم جديد: نک. تجديد شريعت.
شريعت فرقان: نک. اسلام.
شعراء (سوره): ٣٦، ١٣٧، ١٥١
شعيب: ٣٥

شمس، شمس و قمر: معانی بسيار دارد: ٢٩-٢٢، احکام مرتفعه در هر شريعت

است: ٢٥، اولياء و انبياء و اصحاب ايشانند: ٢٣، شمس و قمرِ احکام و

معارف قبل تاريک شد: ٢٨، شمس حقيقت و آفتاب معنوی: نک. مظاهر الهی،

صلوة و صوم است: ٢٦، علماء ظهور قبلند: ٢٤، مظاهر کلّيّه الهيّه اند: ١٤،

۲۲، معنی تاريکی شمس و قمر: ٢٧، شموس عاليه: ٢٤
شهود: نک. غيب و شهود.
شيّبتنی الآيتين: ١٥٥
شيراز: ١٥٥
ص ١٨٦
شيعه: ٥٢
ص
ص(سوره): ١٤٢
صادق: صادق بن محمّد (حضرت): ٥٢، ٩٠، ١٦٠، ١٦١
صافات (سوره): ٨٢، ١٤٠
صالح (نبی): ٥
صلات و صوم: ٢٥، ٢٦، ٣٣

صور: ١٧، ٧٥-٧٦، صور حيات علوی: ٧٨، صور معرفت: ١٢٩

صور اسرافيل: ٧٦
صوفيّه: ٩٣
الصّوم ضياء و الصّلوة نور: ٢٦
ض
ضيق ايّام، معنی: ٢١
ط
طفّ: نک. ارض طفّ.
طلب الدليل عند حصول المدلول قبيح...: ٩٧، ١٣٧
طلعت علوی: نک. علی امير الموءمنين(حضرت).
طه (سوره): ١٧٠
طير هويّه: نک. علی امير الموءمنين(حضرت).
ص ۱۸۷
ظ
ظهور بديع در سنه ستّين: ١٣٢
ع
عالم امر، عالم خلق: ١١٩
عبد الخالق يزدی، ملّا: ١٤٨
عبداللّه اُبَی: ٧٠
عترت رسول اللّه: ١٣٢، ١٣٣
عجم: ١٦٤

علم: ٤٥، بر دو قسم است: ٤٥، علم الهی: ٤٥، العلم تمام المعلوم...: ١٢٢، العلم

حجاب الاکبر: ١٢٤، علم ربّانی: ١٢٦، العلم سبعة و عشرون حرفاً...: ١٦١،

علم شيطانی: ٤٥، العلم نقطة کثّرهاالجاهلون: ١٢١، العلم نور يقذفه اللّه

فی قلب من يشاء: ٣٠، ١٢١، علم های مجعوله: ١٢١، علم اليقين: ١٢٨، ١٤٣،

علوم باقيه قدسيّه: ١٢٢، علوم فانيه مردوده : ١٢٢، ١٢٣

علماء بيان: ٦١، اکثری معروف نبودند: ١٥٣، به مانند علمای قبل مشی ننمايند:

١٦٣ ؛ سينه هاشان محلّ تيرهای مخالفين گشت: ١٤٩، صفات آنان: ١٤٩؛

علمائی که به حضرت باب مؤمن شدند: ١٤٨، علمای راشدين و فضلای

کاملين... از کأس وصال مرزوق شدند: ١٤٨

علماء دين: ازامتحانات الهيّه سالم‌نماندند: ٥٥، از مقصود قيامت واقف نشدند:

٥١-٩٦؛ اعراض از جمال حقّ نمودند: ١٤٢؛ انبياء را به اجازه آنها شهيد

کردند: ١٠؛ باب علم را مسدود دانسته‏اند: ٢٠، به جواهر علم...جهل ها و

عيوب ها نسبت می دهند: ٢٩، به غير ذهب مذهبی نيافته‏اند: ١٤١، تاهت

العقول فی افعالهم...: ١٤٥ جز هوی الهی نجويند: ٢٠، ١٤١، جميع به اين

حجبات محتجب مانده‏اند: ١٠٠، جهل را علم نام گذاشته‏اند: ١٢٠، دو نفس

بر يک کلمه مشاهده نمی شوند: ٢٠، رموز کتب الهی را درک نکردند: ١٨،

٢٧-٣٠، ٥٣ ، ٥٥ ، ٨٢-٨٣ ، صراحت کتب در عداوت آنان با مظهر ظهور:

١٦٠؛ ضلالت آنان ٢٨، ١٧١؛ ظلم را عدل ناميده‏اند: ١٢٠؛ علماء انجيل از

ص ۱۸۸

شريعه فيض محمّديّه محروم گشتند: ١٧، علماء ربّانی: ٩٦، علماء يهود و

اعتراض آنان به حضرت مسيح: ٩١-٩٠، علم را از منبع او اخذ ننمودند:

٢٧ ؛ علوم مردوده را شرط ادراک...شمرده‏اند: ١٢٣، عوامل احتجاب خلقند:

٩-١١، ٢٠-٢١، ٥٥، ١١٢-١١٥؛ مردم را از سبيل حقّ منع می نمودند: ١٠،

١١٠ ؛ معانی کلمات الهيّه را ادراک ننمودند: ٧٥، معنی علم را ادراک نکردند :

١٢١ ؛ ميزان ادراک آنان: ٩١، نظر به اعراض در اسفل اراضی جهل ساکن

شده‏اند: ٩٧، نفوس قدسيّه را به نسبت ظلم کشتند: ١٥٦

علی، امير المؤمنين (حضرت): ٧٨، ١٠٩-١١٠
عليه کمال موسی و بهاء عيسی و...: ١٦٢
عمالقه: ٥٧
عنکبوت(سوره): ٥، ٦١، ٩٢، ١٢٨، ١٤٠
عوالم (کتاب): ١٦٠، ١٦١

عيسی بن مريم (حضرت): ١١-١٦، ٣٣، ٣٧، ٣٨، ٤٢ ٥٣، ٥٩، ٧٧، ٧٨، ٨٧،

٩٩، ١٠٩، ١٠٧، ١٣١، ١٤٠، ١٦٣، ١٦٨
عين اليقين(مرتبه): ١٢٩
غ
غافر (سوره): ٣، ٧، ١٤٠
غمام: نک. ابر.
غنا، مقصود از آن: ٨٧
غيب و شهود: ٦٨
ف
فاران محبّت: ٧
فاطر (سوره): ٥، ٨٧، ١١٣
فاطمه (حضرت): ١١٠، ١٦٢
فالنّار مثواهم٠٠٠: ١٣٦
فتح (سوره): ٩٠، ١١٨
ص ۱۸۹
فرعون: ٧، ٣٦، ٤٣، ٥٨، فرعون کفر: ١١
فرقان: نک. قرآن.
فرقان(سوره): ٤٩، ٥٦، ١٦٩
فصّلت(سوره): ٢٩، ٦٨
فقد هديناک السّبيلين...: ١٤٧
فقر، مقصود از آن: ٨٧
فقهاء ذلک الزّمان...: ١٦٤
فلسفه(علم): ١٢٢
فلک چهارم: ٨٨
فمن شاء فليقبل و من شاء فليعرض...: ١٦
فی سنة السّتّين يظهر امره...: ١٦٨
فيض اقدس: ٩٣
فيض الهی، عدم انقطاع آن: ٩، ٦٢
فيض مقدّس: ٩٤
فيلاطس: ٨٧
ق
ق (سوره): ٧٥

قائم: ٥٥، ٦٨، اکثر اعدائه العلماء: ١٦٠، اوست مظهر اسرار الهی: ١٦١، بر

عرش يفعل ما يشاء جالس است: ١٦١، بيست و پنج حرف را ظاهر

می فرمايد: ١٦٢، حديث در وصف او: ١٦٢، ١٦٣، حزن و سجن و مظلوميّت

او: ١٦٨، روايت مشهور درباره او: ٩٥، سلطنت او: ٦٨، عداوت علماء با

او: ١٦٠، علايم ظهور او جميعاً ظاهر شده: ٥٥، نسخ قواعد و رسوم فرمود: ١٥٨

قابيل: نک. هابيل و قابيل.
قبر، معنی: ٧٦، ٧٨
قبله، تغيير آن: ٣٢، ٣٣
ص ۱۹۰
قد اشتری ميّت عن ميّت...: ٧٨

قرآن: ٥٦، ١٦٨، آيات آن دالّ است بر شرع و حکم جديد: ١٥٩، برای امّت

رسول حصن محکم بود: ١٣١، تکذيب قرآن تکذيب کتب قبل است: ١٤٠،

حروف مقطّعه آن: ١٣٩، حجّت است بر مشرق و مغرب عالم: ١٣٩، عجب

نبود که از قرآن نصيبی نيست جز نقشی: ١٤٤، هادی عباد است الی يوم معاد: ١٣٣

قصص(سوره): ٣٥، ٩٦

قمر، معنی: ٢٢-٢٩، ٣٢، ٧٨، قمر حکمت: ٤٣، قمر علم: ٤٠، هم چنين نک . شمس.

قمر (سوره): ١٠١، ١٥٨
قيافا: ٨٧

قيامت، معنی: ٢٩، ٣١، ٥٠، ٥١، ٧٢، ٧٥، ٧٦، ٩٢، ٩٣، ٩٤، ٩٥، ٩٦، ١١٤،

اکثر علماء...از مقصود قيامت واقف نشدند: ٥١، قيامتی اکبر از اين متصوّر

نيست: ٩٥، قيام نفس اللّه است به مظهر کليّه خود: ٩٤، قيام مظهر ظهور

اوست بر امر او: ١١٢
قيامة الاخری: نک. مستغاث.
قيّوم اسماء، اعظم کتاب دور بيان: ١٥٣
ک
کاظم رشتی، سيّد: ٤٣
کافی (کتاب): نک. اصول کافی.
کان اللّه و لم يکن معه من شیء : ٦٠، ١٠٨
کانّی سمعت منادياً ينادی فی سرّی...: ١٥٤
کبريت احمر، معنی: ٥٢

کتب الهيّه: حجّت اکبر است: ١٠٠، سبب اعظم برای طالبان است: ١٣٢، مدينة

اللّه است: ١٣١، منظور از تلاوت آن: ١١٤
کتاب محکم: نک. قرآن.
کذلک اخذهم اللّه بذنبهم...: ١٢
ص ۱۹۱
کذلک نعلّمک من تأويل الاحاديث: ٢١
کذلک نوّرنا افق سماء البيان...: ٤٠
کربلا: نک. ارض طفّ.
کسوف شمس: ٤٠، هم چنين نک. شمس، معنی.
کشف سبحات الجلال من غير اشارة: ١٠٩
کعب بن اشرف: ٧٠
کعبه: نک. مکّه.

کلمات الهی: تأويل اسرارمستورهآن فقط باهياکل‌ازليّه و"راسخون فی العلم"

است: ١١، ١٩، ٢٧، ١٢٠، ١٢٦، ١٧٠
کلمه: نک. عيسی(حضرت).
کلمهعليا: نک. باب (حضرت).
کليم اللّه: نک. موسی(حضرت).
کميل، (روايت): ٦٦
کندی، ملّا باقر: ١٤٨، ملّا مهدی: ١٤٨
کوفه: ٧٨
کهف (سوره): ٩٢
کيميا، علم: ١٢٢
گ
گرگ و ميش از يک محل می خورند و می آشامند...: ٧٣
ل
لحد، مقصود از لحد: ٧٧-٧٩
لا فرق بينک و بينهم الّا...: ٦٤
لا يعرف ذلک الّا اولوالالباب...: ١١٢

لقاءاللّه، معنی: ٢، ١٢، ٩١-٩٤، مقصود از لقاءاللّه: ٩١-٩٤، ٩٦، ١٠٦، ١٤٧

لکلّ علم سبعون وجهاً...: ١٦٩
ص ۱۹۲
لوح فاطمه: ١٦٢
لولاک لما خلقت الافلاک...: ٤٨، ٦٦

لولاه ما استوی اللّه علی عرش رحمانيّة: نک. حسين، ملّا.

م
مائده (سوره): ١٥، ٥٧، ٩٠، ١٤٤
ما اوذی نبيّ بمثل ما اوذيت: ٧٠
ما رأيت شيئاً الّا و قد رايت اللّه...: ٦٦
مازندرانی، ملّا نعمة اللّه: ١٤٨
مجاهد (مجاهدين، مجاهدان)، شرايط آنان: ١٢٦-١٢٨
مجوس: ٤٢

محمّد رسول اللّه (حضرت) (شمس احديّه، شمس محمّديّه، شمس نبوّت

محمّدی، سراج محمّدی، فيض محمّديّه...): ١٧، ٢٥، ٣٢، ٤٣، ٥٤، ٥٥،

٧٦، ٥٧، ٥٩،٧٤، ٧٥،٧٦،٩٠ ،١٠٠ ، ١١٠، ١١٤،١٣١، ١٣٣،١٣٤،١٤٠،

١٤٥؛ اعتراض و افترا به ايشان: ٨٩، ٩٩، ١٤٣، سؤال از اهلّه: ١٢٠، طلب

معجزه از ايشان: ٩٨، ١٣٧-١٣٨، مصائب ايشان: ٧٠، ٧١، منم عيسی: ١٤، ١٠١

محکّ ايمان: نک. ايمان.
مدّثر (سوره): ٣٤
مدين (سرزمين): ٣٧
مدينه (شهر): ٥٧
مدينه ايقان: نک. کتب الهيّه.
مدينه الهی، معنی: ١٢٩-١٣١
مرده، معنی: ١٥، ٧٨
مريم (حضرت): ٣٧
مريم )سوره( :٣٧
مستغاث: ١٥٢، ١٦٤
ص ۱۹۳
مسجد الحرام: نک. مکّه.
مسيح: نک. عيسی(حضرت).
مشرق ابداع: ١٢٩، مشرق علم: ١٠٥
مصر ايقان: نک. کتب الهيّه.

مظاهر الهی: آگاهی از ابتلاء ايشان سبب محکم شدن در امراللّه است: ٣، ابتلاء

ايشان به بلايا: ٣- ٧، استهزاء آنان: ٧٧، ٨٠، ١٠٢، ١٤٣، ١٤٦، ١٤٩،

١٥٢،١٥٤؛ اطلاق ربوبيّت و الوهيّت به آنان:١٢٢-١٢٤، اعتراض و آزار

خلق به ايشان: ٣، ٥، ٨، ٣١، ٥٠، ٧٣، ٧٤، ٧٨، ١٠٣، ١٧٥، اعظم و

اکبر از آنان وجود نداشته: ٩٤، اعمال و اقوال عباد ميزان معرفت آنان

نيست: ٢، بشارت آنان به ظهور بعد: ٨، ١١، ١٢، ٥٧، ٧١، بر همه

آنان حکم جميع صفات اللّه جاری است: ٦٧، بيانات آنان بعضی بی رمز و

بعضی مرموز است: ١٧٦، حکم يک ذات و يک نفس دارند: ١٠١، ١٨٨،

رتبه حدودات بشريّه: ١١٦، سلطنت حقيقی ايشان: ٦٥، ٧١-٧٥،

٨٤-٩٣؛ صفات آنان: ٦٤، ٦٦؛ علل ظهور آنان: ٦٢، غلبه و قدرت

معنوی ايشان: ٨٧-٨٨، ١٦٢-١٦٤، لقاء آنان عين لقاء اللّه است: ٢،

محلّ بغض و انکار و ردّ و سبّ علماء گشتند: ١١، معرفت خداوند

وابسته به معرفت ايشان است: ٩٤، معرفت مظاهر الهی عين معرفت ذات

غيب است: ٦٧-٦٩، مقامات آنان: ١١٦-١١٨، مقامات وحدت و تفصيل:

١٤،٢٤ ، ١٢١، ١٢٣، مقام رسالت: ١٢٣، ١٢٤، مقام صرف تجريد:

١٠١، مقام عبوديّت:١٢٤؛ مقام وحدت: ١٣، ١٤، ١٠٥، ١٠٦، ١١١،

١١٣ ، ١٢١، ١٢٣،١٥١، نزول کتاب بر آنان: ١٤٦، هرچه ذکر نمايند...

همه حقّ است: ١١٩، همه در يک رضوان ساکنند: ١٠٢
مظلوميّت قائم: نک. قائم.
معارج (سوره): ٢٨
معاوية بن وهب: ١٦٣
معراج: ١٢٢، ١٢٣
معجزه، طلب آن از پيغمبر: ٩٨، ١٣٧-١٣٨
معرضين و رفتار آنان: ١٤٢-١٤٣

مغرب، مغارب: ٢٩، ٣٠، مغرب اختراع: ١٢٩، مغرب جهل: ١٠٥

ص ۱۹۴
مقامات مظاهر الهی: نک. مظاهر الهی.
مکّه: ٣٣، ٥٧
مَلَک، ملائکه، معنی: ٥١-٥٤
ملک (سوره): ٢٦
من بعد ضيق تلک الايّام...: ١٦
من عرف نفسه فقد عرف ربّه: ٦٥
منها ظهرت الاشياء و الی خزائن امرها رجعت: ٢٤
من يبعثه اللّه (موعود بيان): ١٣١
موت، معنی: ٧٤، ٧٧-٧٩

موسی (حضرت): ٦، ١١، ٢٣، ٣٥، ٣٦، ٣٨، ٩٠، ٩٩، ١٠٠، ١٠١، ١٠٧،١٣١، ١٣٧، ١٤٠

مولود من الجسد: ٧٧
مولود من الرّوح: ٧٧
مؤمن (سوره): نک. غافر (سوره).
مؤمن آل فرعون: ٧، ٨
المؤمن حيّ فی الدّارين: ٧٩
مؤمنون (سوره): ٦٠
ن

نار: ٦، ٤٦، ٧٦، ٧٨، ١١٣، ١٣٥، ١٣٦، نار اشتياق: ١٣، نار انقطاع: ٤٥، نار

حبّ: ١١٥، نار حسبان: ٢٥، نار حسد: ٦، نار حکمت الهيّه(صمدانيّه): ٧،

١٣٥، نار سدره ربّانيه: ٧، نار حکمت سدره رحمانی: ٢٦، نار سدره: ٩١،

نار سدره عرفان: ٣٥، نار کفر: ٧٧، نار زبان: ١٢٧، نار محبّت: ٥٢، نار

محبّت عيسوی: ١٣، نار معنوی: ٢٢، نار موسوی: ١٣٠، نار موقده رحمانی:

٣٦، نار نفس: ٥١، سمندر ناری: ٤٩، شجره نار: ٣٨، طير نار: ٨٦

ناصری: نک. عيسی (حضرت).
نبأ (سوره): ٩٣

نجم، انجم: معنی: ٢٤، ٢٥، ٢٦، ٣٢، ٤١، ٤٣، ٤٤، ١٣٥، هم چنين نک. سماء

نحل (سوره): ١٢٦
ص ١٩٥

نحن نتکلّم بکلمة و نريد منها احدی و سبعين وجها...: ١٦٩

ندبه (دعا): ٢٣، ١٥٩
نصاری: ٢٧، ٥٣، ٥٥، ٥٩، ٨٩، ١٥٩
نضر بن حارث: ٧٠
نغمات حجازی: ١٢
نَقره، نقره الهی: نک. صور، معنی.
نقطه بيان: نک. باب (حضرت).
نقطه فرقان: نک. محمّد رسول اللّه (حضرت).
نمرود: ٤١
نوح: ٤، ٥، ١٠١، ١٠٣، ١٠٧
نوح (سوره): ٤
نور (سوره): ٦٠
نور اشرق من صبح الازل...: ٦٦
نور اليقين (مرتبه): ١٢٩

نورين نيّرين : نک. احمد(شيخ احمد احسائی) و کاظم (سيّد کاظم رشتی).

و
واللّه ليمحّصنّ و اللّه ليغربلنّ: ١٦٩
وحدت مظاهر الهی : نک. مظاهر الهی.
وحيد عصر: نک. يحيی (سيّد يحيی دارابی).

و لقد يظهر صبيّ من بنی هاشم: نک. يظهر من بنی هاشم...

ه
هاء، تفسير: ١٥٤
هابيل و قابيل، معجزه: ٩٨
هارون: ٣٧
هود: ٥
ص ١٩٦
هود (سوره): ٤، ٦، ٧٤، ١٤٧، ١٥٥
هياکل ضلال: نک. علماء دين.
هيرودس: ٤٢
ی
يا بقيّة اللّه قد فديت بکلّی لک...: ١٥٤
يا ابن الانسان قد مضی عليک ايّام...: ١٥١
يثرب (شهر): ٣٢
يجعل اعلاکم اسفلکم و اسفلکم اعلاکم...: ٩٦
يحيی بن زکريّا: ٤٢
يحيی (سيّد يحيی دارابی): ١٤٨
يس (سوره): ٣، ١٠٩
يظهر من بنی هاشم صبيّ..: ١٦٠، ١٦١
يوحنّا: نک. يحيی بن زکريّا
يوسف (حضرت): ١٤٠

يوم آخر، يوم تغابن، يوم تناد، يوم حساب، يوم عظيم، يوم معاد، يوم وعيد:

نک. قيامت.
يوم سبت: نک. سبت.
ينبوع (کتاب): ١٦١
يونس (سوره): ١١٥

يهود: ١١، ١٢، ١٣، ٣٢، ٥٦، ٥٧، ٥٨، ٥٩، ٨٧، ٨٨، ٨٩، ٩٠، ٩١، ١٣٧، ١٩٥

يهودا (برّيّه): ٤٢
ص ١٩٧

Table of Contents: Albanian :Arabic :Belarusian :Bulgarian :Chinese_Simplified :Chinese_Traditional :Danish :Dutch :English :French :German :Hungarian :Italian :Japanese :Norwegian :Persian :Portuguese :Romanian :Russian :Spanish :Turkish :Ukrainian :