الحمد للّه الّذی سخّر شمس البيان بقدرته و قمر البرهان بسلطانه الّذی بامره
طوی ما انبسط فی ستّة ايام ثمّ ارتفعت سموات العرفان اقرب من لمح البصر و
ظهر المنظر الاکبر بما استوی مکلّم الطّور علی عرش الظّهور و نطقت السّدرة
امام الوجوه و به ارتفع النّدآء من الارض و السّمآء. هذا ظهور ابتسم به ثغر
الوجود من الغيب و الشّهود و قرّت العيون و تنوّرت الابصار الامر للّه
الواحد المقتدر المختار. تاللّه قد اتی اليوم و القوم فی ريب عجاب. نسئل اللّه
تبارک و تعالی ان يؤيّد عباده علی التّقرّب الی مشرق الانوار و يوفّقهم علی
الرّجوع الی باب فضلهو علی تدارک مافات عنهم فی سيّد الايّام. و الصّلوة و السّلام و التّکبير و
البهآء علی ايادی امره الّذين ما منعتهم ضوضآء الانام عن التّقرّب الی اللّه
ربّ الارباب نبذوا ما سويه و اقبلوا اليه باستقامة انکسر بها ظهر الاشرار ما
منعهم اعراض المعرضين و اعتراض المشرکين الّذين يتکلّمون باهوآئهم ليصدّوا
النّاس عن سوآء الصّراط. قل انّه اتی بما يجذبکم الی الافق الاعلی و يقرّبکم
الی مقام تنوّر بانوار بيان ربّکم مولی الانام. يا عندليب عليک بهآئی و
عنايتی هنيئاً لک بما شربت رحيق البقآء من يد العطآء و قمت علی خدمة
الامر بقيام اضطربت به اصحاب القعود و ناحت به الاحزاب الّا من شاء اللّه
ربّک مالک يوم القيام. الحمد للّه در جميع احوال بذکر و ثنا مشغولی و بر
خدمت قائم. اينکه درباره اعتراضات جناب سيّد علی ذکر نمودی بشرف اصغا فائز
قل اعلم بعلم اليقين بانّ اللّه امر الکلّ بتبليغ امره و ما ترتفع به کلمة
المطاعة بين البريّة. بعد از اين حکم محکم که از سمآء ارادهء
ص ٤مالک قدم نازل کل باطاعت مکلّفند اگر باوامر الهی فائز شدند و بما ينبغی عمل
نمودند عند اللّه مقبول و الّا الآمر يرجع الی الامر و الغافل فی خسران مبين.
حق در کتب قبل جميع عباد را ابن خود خوانده و اين نظر بتجلّيات انوار نيّر
رحمتی است که بر کل سبقت گرفته و بسياری از آن ابناء مخالفت نمودند و هر منصفی
گواهی داده و ميدهد بر آنچه از قلم اعلی جاری شده. آيا در شيطان چه ميگويند که
با جلالت قدر و مقام از مواقع و مکامن قرب و لقا محروم ماند بقول بعضی معلّم
ملکوت بوده. آيا اين مقام را که عطا فرمود و در يک آن از اعلی مقام ملکوت باسفل
مقام عالم ناسوت مقر يافت و از جميع فيوضات ممنوع و محروم با يفعل مايشآء چه
ميتوان گفت وقتی قابل عنايت و رحمت بود و هنگامی سزاوار غضب و نقمت. درباره
حرم رسول اللّه تفکّر نمايند آن حضرت روح ماسويه فداه فرموده کلّمينی يا حميراء
کلّمی و اينکلمه عليا که از مشرق فم اراده مولی الوری جاری بر کمال عنايت و
شفقت حضرت حاکيست و حال حزبشيعه ميگويند در بارهاش آنچه را که کل ميدانند. آيا آن قبولرا سبب چه و اين
ردّ حزب شيعه را علّت چه يکی از مطارنه انطاکيّه گفته نفسيکه در انتهاء
مردود ميشد در ابتدا رسول شما چرا او را قبول فرمود و محرم فراش نمود؟ قل
تفکّروا يا قوم ثمّ انصفوا فيما نطق به مکلّم الطّور اذ استوی علی عرش الظّهور
و لا تکونوا من الظّالمين. يکی از اجلّه انصار که موسوم بطعيمه بود بعد از
طلوع نيّر حجاز از افق يثرب آنچه داشته با مهاجرين مساوات نموده و بعد مع
کمال تقرّب ظاهر شد از او آنچه که عين حقيقت گريست. بعد از ظهور عملِ مردود
يهود اجتماع نمود و حضرت متفکّر و متحيّر چه که در اوّل امر چنين امور سبب
اضطراب و انقلاب عباد است. در آن حين جبرئيل نازل و اين آيه را تلاوت نمود انّا
انزلنا اليک الکتاب بالحقّ لتحکم بين النّاس بما اراک اللّه و لا تکن للخائنين
خصيماً. باری بما انزله الرّحمن فی الفرقان رجوع نمايند در باره خلقت انسان
ميفرمايد بل هم فی لبس من خلق جديد اين حين غير حين قبل و بعد است قل تفکّر
لعلّک تتّخذ الانصاف لنفسک معيناًاز اين امور گذشته دو جهت در انسان موجود جهتی الی اللّه و جهتی الی نفسه
وقتيکه لحاظ عنايت بجهت اوّل ناظر ذکر مينمايد درباره او آنچه را که فوق آن در
عالم خلق موجود نه. يا عندليب عليک بهائی بگو در حضرت اسمعيل ابن حضرت صادق ٤
چه ميگوئی اين همان اسمعيل است که حضرات اسمعيليّه باو متمسّک و متشبّثند
آن حضرت او را امام و وصيّ فرمود و حکم در اين فقره ثابت بعد عزلش نمودند و اين
سبب اضطراب اصحاب شد و زراره که از اجلّه اصحاب آن حضرت بود عرض نمود آيا ميشود
امام عزل شود در جواب فرمودند بدا شد. راوی اين حديث کلينی و معترض زراره هر دو
نزد اصحاب رجال موثّقند قل انظروا لتعرفوا ما نطق به القلم الاعلی فيهذا المقام
العزيز البديع. ديگر معلوم و واضحست که معرضين و معترضين در اين مقام چه گفتهاند
منهم من قال اگر قابل نبود از اوّل چرا پيشوای خلق قرار فرمود و اگر قابل بود
عزلش چرا مقام امام مقام هدايت خلقست در رتبهء اولی و در عقيده شما آن حضرت دارای علوم
ص ٧اوّلين و آخرين است لذا نبايد چنين امری که مخالف و مغاير است از ايشان ظاهر شود.
باری ذکر اين فقرات نظر بعقايد خود آن حزبست يشهد بذلک کلّ منصفٍ و کلّ عالمٍ و
کلّ صادق امين. در هر صورت جمعی از عباد در هر قرن و عصری اعتراض مينمودند. بعد از
غزوهء احد اعراب اطراف بتهنيت قريش رفتند سلاقه که شوهر و پسرانش در محاربه کشته
شده بودند بسفيان گفته اگر کسی قاتل شوهر و اولاد مرا بکشد صد نفر شتر باو ميدهم.
از اين کلمه نار طمع و حرص در سفيان مشتعل از مکّه هفت تن از اعرابرا فرستاد در
مدينه خدمت حضرت رسيدند و بر حسب ظاهر کسب اسلام نمودند و عرض کردند يا
رسول اللّه جمعی از ما بايمان فائز شدند و بوحدانيّت حقّ و رسالت تو مقرّ و
معترفند استدعا آنکه بعضی از اصحابرا امر نمائی با ما بيايند و احکام الهيرا از
حلال و حرام تلقين نمايند از جمله عاصم را با بعضی ديگر طلب نمودند. حضرت هم از
ميان اصحاب ده تن اختيار کرده فرمان داد که با آن جماعت بميان قبائل شده تعليم قرآن و شرايع کنند.
ص ٨عاصم و من معه حسبالامر عازم آن حدود شدند و بعد از توجّه و ورود وارد شد آنچه که
سبب حزن اکبر شد از برای اهل يثرب و بعضی از منافقين بشماتت قيام نمودند که خدای
محمّد چرا او را خبر نداد که اين جمع بنفاق مسلمانی گرفتند و در آنچه واقع شد
حکم بر جهل و عدم علم آن حضرت نمودند. يا ايّها النّاظر الی الوجه معترض لازال
بوده و خواهد بود. و در يکمقام هم نفس مذکور بصدق تکلّم نموده چه که اعمال اين
حزب در اوّل ايّام نعوذ باللّه منکر فیالحقيقه انسان نميتوآنست حمل نمايد و لکن
در باره اين مظلوم بانصاف تکلّم ننموده چه که آن جناب و مظاهر عدل و انصاف و صدق
گواهی ميدهند که اين مظلوم بهمّت تمام در ليالی و ايّام بعد از ورود عراق باذن
حضرت سلطان بتهذيب نفوس و تطهير افئده و قلوب برخاست و از فضل و عنايت حقّ جلّ
جلاله نزاع و فساد و جدال را منع نمود منعاً عظيماً فیالکتاب و عباد را باعمال
طيّبه و اخلاق مرضيّه امر نموديم. قريب چهل سنه ميشود که در هيچ محل نار حرب
مشتعل نشده بلکه بکوثر نصايح الهیو حکمت ربّانی علی قدر مقدور سکون و خاموشی پذيرفت اميد آنکه از بعد آثار فساد
و نزاع و جدال در عالم نماند نسئل اللّه تبارک و تعالی ان يؤلّف بين قلوبهم و
يؤيّد هم علی تهذيب نفوس العباد و اصلاح البلاد انّه علی کلّ شیءٍ قدير. يا
عندليب عليک بهآئی در باره شخص مذکور از حقّ جلّ جلاله بطلبيد آنچه را که علّت
ظهور عدل و انصافست اين مظلوم هم از برای او ميطلبد آنچه را که سبب رجوع الی
اللّه است. الهی الهی ايّد عبادک علی اعمالٍ يتضوّع منها عرف قبولک و علی اقوال
تکون مزيّنة بعزّ رضآئک و وفّقهم علی اخلاق تنتشر بها رائحة ايّامک ثمّ قدّر
لهم الرّجوع اليک و الانابة عند امواج بحر عفوک انّک انت المقتدر علی ماتشاء
بارادتک المهيمنة علی من فیالسّموات و الارضين. و آنچه آنجناب در جواب القا
نمودند بطراز قبول فائز هر يوم اعتراضات غافلين بر حضرت و اصحابش بوده و
لکنّ اللّه اخذهم بقدرته و الارادة محت آثارهم بسلطانه و المشيّة اخذهم اخذ
عزيز مقتدر. بعضی از اعتراضاترا ذکر ننموديم امثال اين امور از حدّ احصا خارج اگر
بصر عباد از رمد هویو قلبشان از نار بغضا فارغ و طاهر شود مشاهده نمايند آنچه را که اليوم از آن
محرومند. قل اعلم انّا امرنا الکلّ بالتّبليغ و انزلنا فی شرآئط المبلّغين ما
ينصف بها کلّ بصير علی فضل هذا الظّهور و عزّه و عطآئه و مواهبه و الطافه.
ينبغی لکلّ نفس اراد ان يتوجّه الی الافق الاعلی ان يطهّر ظاهره و باطنه عن کلّ
ما نهی فی کتاب اللّه ربّ العالمين. و فی اوّل القدم يتمسّک و يعمل بما
انزله الرّحمن فی الفرقان بقوله قل اللّه ثمّ ذرهم فی خوضهم يلعبون و يری ما
سوی اللّه کقبضة من التّراب کذلک اشرق نور الامر فی المأب من افق سماء
ارادة اللّه المقتدر العزيز الوهاب. و فی قدم آخر يتوجّه بکلّه الی الوجه و بلسان
السّرّ و الحقيقة مقبلا الی البيت الاعظم يقوم و يقول ترکت ملّة قوم لا يؤمنون
باللّه و هم بالاخرة هم کافرون. اذا فازت نفس بالمقامين و الامرين انّها کانت
مرقومة من اهل البهآء من القلم الاعلی فی الصّحيفة الحمرآء. طوبی از برای نفسيکه
امام کعبه الهی قيام نمود و عمل نمود بآنچه از آمر حقيقی و مشرق وحی الهی در اين حين
ص ١١نازلشد. يا عندليب عليک بهآئی نيّر شرايط مبلّغين بمثابه آفتاب از آفاق سموات
الواح الهی ساطع و لائح و مشرق عجب است الی حين ملتفت نشدهاند حکم بتبليغ از
سمآء امر مخصوص کل نازل يعنی کل بآن مأمورند و همچنين شرائطی که ذکر شده از حق
بطلب کل را مؤيّد فرمايد بر آنچه سزاوار است. بعضی از سائلين که در مجالس وارد
ميشوند مقصودشان اطّلاع بر احکام الهيست و برخی محض استهزاء و القآء شبهه در
قلوب بعضی انّ ربّک معهم يسمع و يری و هو السّميع البصير و در مقامی اين کلمات
عاليات نازل ينبغی لمن اراد ان يبلّغ امر موليه ان يزيّن رأسه باکليل
الانقطاع و هيکله بطراز التّقوی و فی مقام آخر ينبغی لکلّ مبلّغ ان يَدَع ما عنده
و ما عند القوم ناظراً الی ما عند اللّه المهيمن القيّوم. اين مظلوم مکرّر در
اين مقامات ذکر نموده آنچه را که هيچ منصفی آنرا رد ننموده لعمر اللّهِ اگر
معدودی بآنچه حقّ اراده نموده عمل مينمودند هر آاينه انوار آثار قلم اعلی عالمرا
احاطه مينمود. از بعضی از نفوسيکه خود را بحق نسبت داده و ميدهند ظاهر شده آنچه
که سبب فزع اکبر است قلنا و قولنا الحقّ ليسالبليّة سجنی و ما ورد من اعدآئی بل منالّذين ينسبون انفسهم الی نفسی و يرتکبون
ما ينوح به قلبی و قلمی و کلّ عالم خبير و کلّ عارف بصير. مکرّر امثال اين
آيات از سمآء عنايت الهی نازل و لکن آذان آلوده بقصصهای موهومه از اصغآء
کلمات عاليات محکمات محروم و ممنوعند. اگر يک آيه از آيات منزله را فی الحقيقه
اصغا نمايند البتّه از ما عندهم بما عند اللّه راجع شوند و شهادت دهند بر فضل و
عنايت و عدالت حقّ جلّ جلاله در باره کل بايد عدل و انصافرا مسئلت نمائيد. قل
الهی الهی ايّد عبادک علی الرّجوع اليک و المشاهدة فی آثار قلمک الاعلی بعينک
ای ربّ لاتمنعهم عن بحر جودک و شمس عطآئک و لاتبعّدهم عن ساحة قدسک ای ربّ اسئلک
بنور امرک الّذی عند ظهوره محت آثار الشّرک و النّفاق ان تبدّل اريکة الجهل
بسرير العلم و العرفان و عرش الظّلم و الاعتساف بکرسيّ العدل و الانصاف انّک
انت المقتدر العزيز المنّان. و در يکمقام اين آيه مبارکه نازل و هر صاحب سمعی حنين قلب
ص ١٣اين مظلومرا از آن اصغا مينمايد. انّک قد خُلقت لنصرتی و خدمة امری و لکن نصرت
اعدآئی بعمل کان اقوی من جنود الملوک و السّلاطين. فی الحقيقه اليوم عمل نالايق
از حزب اللّه ناصر اعداست نه ناصر اوليا. يا عندليب لئالی حکمت و بيان را محض
صاحبان بصر از خزائن قلم اعلی ظاهر فرموديم که مظاهر عدل و انصافرا بذروه عليا
جذب فرمايد از حقّ بصر و سمع بايد طلب نمود قد ظهر ما لاظهر فی العالم لا من
قبل و لا من بعد يشهد بذلک امّ الکتاب فی ملکوت البيان طوبی للسّامعين و طوبی
للفآئزين. اين خلق را ديده ای و ميشناسی اکثری بطنين ذباب مشغول و از تغرّدات
حمامات فردوس اعلی ممنوع و محروم. در معرضين بيان تفکّر نما که باجنحه اوهام در
هوای اوهام طائرند الی حين آگاه نشدهاند رَبّی را که اخذ نمودهاند که خلق
نموده بعينه بمثابه حزب شيعه بروآيات متوهّمين مشغولند و از حقيقت امر غافل و
محجوب القای کلمه از حقّ بوده و هست ديگر عمل بعاملين راجع من عمل فلنفسه و من
اسآء فعليها. بگو ای عباد حقبا کلمه يفعل ما يشآء آمده و اعتراضات عالم نزد اين کلمه معدوم و مفقود
ميفرمايد انّه لويحکم علی الارض حکم السّمآء او علی السّمآء حکم الارض ليس
لاحدان يعترض عليه. اگر سمع و بصر يافت ميشد نازل ميشد آنچه که کره خاکرا از
افلاک بگذراند و لکن از برای متوهّمين طنين لائق کتاب مبين لازم نه. بگو ای اذن
عالم اين يک کلمه را بشنو حضرت نقطه يعنی مبشّر روح ماسويه فداه در جواب سؤال
يکی از حروفات حيّ عليه بهآء اللّه الابهی در ذکر من يظهره اللّه جلّ جلاله و عمّ
نواله و روح الامر و الخلق فدائه ميفرمايد قوله عزّ ذکره اگر يک آيه از آيات
من يظهره اللّه تلاوت کنی اعزّتر خواهد بود عند اللّه از آنکه کلّ بيان را ثبت کنی
زيرا که آن روز آن يک آيه ترا نجات ميدهد ولی کلّ بيان نميدهد انتهی. حال ملاحظه
کن چه مقامی را باوهام و ظنون تارکند و بچه مقامی متمسّک ذرهم فی خوضهم ذرهم فی
غفلتهم ذرهم فی اوهامهم ذرهم فی ظنونهم يلعبون لا اله الّا هو المقتدر المهيمن
القيّوم. اينکه در باره اختر ذکر نمودی بعنادی ظاهر شده که شبه و مثل
ص ١٥نداشته و ندارد بدراهم نالايقه و آمال لاتغنی عمل نمود آنچه را که حقيقت وجود
نوحه نمود. آنجناب و جميع اصحاب ميدانند اصفهانی بی انصاف مال افنان و ساير
احباب را بظلم تصرّف نمود و بآتش حرص و هوی بشأنی مشتعل که غير حقّ از احصای
آن عاجز و قاصر در اين ايّام حکومت از او اخذ نمود و لکن الی حين بصاحبش نرسيده
تا از بعد چه شود و حرص و طمع چه ناری ظاهر نمايد. در اکثری از الواح کل را
بامانت و ديانت و صدق و صفا امر نموديم و لکن بعضی مقام امانت و عفّت و صدق
بخيانت و مفتريات تمسّک جستند لاجل اکل اموال النّاس بالباطل و بعضی در اين ارض
باعمال ناشايسته مشغول محض حفظ آن نفوس را امر بخروج نموديم و لکن عمل نمودند
آنچه را که هيچ غافلی عمل ننموده مقصود از خروج حفظ و عنايت بوده و لکن عداوت
احداث نمود انّا اردنا لهم النّور و الحفظ و هم ارادوا لنا الظّلم و الافترآء و
ما دعآء الظّالمين الّا فی ضلال. باری اعراض و اعتراض
ص ١٦تخصيص باصفهانی و رفيق او نداشته حاجی محمّد کريم خان کرمانی در هر سنه يک
کتاب رد نوشته و همچنين سائر جهلاء که باسم علم معروفند و صاحب ناسخ التّواريخ
در باره حضرت اعلی نوشته آنچه را که هيچ زنديقی ننوشته. از حقّ ميطلبيم عباد را
مؤيّد فرمايد تا بعدل و انصاف در آثار و ما ظهر من عنده ملاحظه و تفرّس نمايند و
اگر باين توفيق فائز گردند کل بکلمه مبارکه ترکت ملّة قوم اعرضوا عنک و جادلوا
بالباطل ناطق گردند انّ التّأييد فی يده و التّوفيق فی قبضته يفعل مايشآء و
يحکم مايريد و لکن اعمال عباد ايشانرا از مشاهده امواج بحر بيان مقصود عالميان
منع نموده ابصار از مشاهده و آذان از اصغآء ممنوعند انشاء اللّه از بعد فائز
شوند بآنچه که سزاوار است. امروز اخلاق و اعمال ناصر و معينند بايد آنجناب کل
را بطراز اخلاق مرضيّه و اعمال طيّبه بيارايند و بعدل و انصاف متذکّر دارند.
لعمر اللّه انّ المظلوم فی فم الثّعبان يذکرهمو ينصحهم لوجه اللّه و ما اراد منهم جزآءً و لا شيئاً و يری نفسه فی خطر
عظيم چه که ستر ننموديم و بکمال تصريح کل را بآنچه سبب ارتفاع و ارتقاء است امر
نموديم. اينکه در باره محبوسين و انفاق بعضی ذکر نموديد للّه الحمد ايشانرا
موفّق نمود بر عملی که بعزّ رضا فائز و بطراز قبول مزيّن نسئل اللّه تبارک و
تعالی ان يفتح علی وجوههم ابواب الفضل و العطآء و يقرّبهم اليه و
يؤيّدهم علی نصرة امره بجنود الحکمة و البيان و الاعمال و الاخلاق انّه علی
کلّ شیءٍ قدير٠ يا عندليب هل تری من يجد حلاوة بيانی او ينصف فيما ظهر من عندی و
هل تری من يطير باجنحة الانقطاع فی هذا الهوآء؟ قل يا قوم اگر اين امر اعظم
را انکار نمائيد چه امری لايق اقرار است و يا قابل اثبات بگو اين اثباترا محو
اخذ ننمايد و اين قيام مقدّس از جلوس و قعود بوده و هست و آنچه از قلم اعلی جاری
البتّه ظاهر شده و خواهد شد و لايبقی من حرف الّا وقد يراه المنصفون مستوياً
علی عرش الظّهور انّ ربّک يعلمو يقول و النّاس اکثرهم لا يعلمون اينکه در باب نشر الواح و انتشار آثار و ذکر
غصن اکبر نموديد کل بمشاهده و اصغا فائز گشت. الحمد للّه آنجناب را مؤيّد فرمود
بر آنچه سبب تهذيب نفوس و ارتقآء کلمة اللّه المطاعة بوده غصن اکبر چندی قبل
بجهت اجرا توجّه نموده نسئل اللّه ان يؤيّده علی نصرة امره و ارتفاع کلمته و
ارتقآء عباده و يوفّقه علی تطهير القلوب و تنزيه النّفوس انّه هو المقتدر
العزيز الوهّاب ذکر ابن جناب مرحوم مرفوع ميرزا آقا عليه بهآء اللّه الابهی
را نموديد للّه الحمد از افکارش ابکار ذکر و ثنا بزيور فصاحت و بلاغت مزيّن چون در
ذکر مقصود اخيار ناطق لدی العرش مذکور و بنور قبول منوّر نسئل اللّه تبارک و
تعالی ان يوفّقه علی ما يحبّ و يرضی و يفتح به ابواب القلوب باسمه العزيز
المحبوب يا نصر اللّه قد ذکرک من طار فی هوآئی و تمسّک بحبلی ذکرناک بذکر به
توجّهت الوجوه الی مالک الکرمو الجود اشکر و قل لک الحمد بما ذکرتنی و انزلت لی ما ينادی کلّ حرف منه بعنايتک و
رحمتک و فضلک و عطآئک ای ربّ ترانی منجذباً بآياتک و مشتعلاً بنار محبّتک
اسئلک ان تجعلنی ثابتاً راسخاً فی امرک الّذی به اضطربت الافئدة و العقول لا
اله الّا انت الفرد الواحد العزيز الودود يا نصر اللّه عليک بهآء اللّه و
عنايته اذکر من قبلی امّک انّها فازت بذکری من قبل طوبی لها نشهد انّها فازت
بجوهر لاعدل له و بلؤلؤ جعله اللّه مقدّسا عن الاشباه و الامثال و هما حبّی
العزيز البديع ذکّرها من قبلی و بشّرها بعنايتی و نوّرها بانوار نيّر معرفتی
انّ ربّک هو المشفق الکريم يا عندليب نفوس مذکوره در نامه آنجناب بذکر فائز
الحمد للّه الّذی ايّدهم علی الاقبال فی يوم فيه اشتعلت نار الاعراض و فازوا
بالاصغآء اذ منع عنه اکثر العباد. طوبی لقلوب تنوّرت بنور العرفان و لوجوه توجّهت الی انوار وجه
ص ٢٠ربّها الرّحمن و لعيون قرّت بنور الايقان و لاذان فازت باصغآء النّدآء اذ ارتفع
بين الارض و السّمآء نسئل اللّه ان يؤيّدهم علی الاستقامة الکبری علی امره
الاعزّ الارفع الاعلی بحيث لا تمنعهم جنود الارض و لا صفوفها و لا تخوّفهم
ضوضآء الجهلآء و لا عرفائها و يقدّر لهم نوراً يمشی امام وجوههم فی کلّ
عالم من عوالمه انّه هو العزيز الکريم و هو الغفور الرّحيم انّا ما ذکرنا
اسمآئهم حکمة من عندنا و انا الآمر الحکيم النّور السّاطع من افق سمآء
رحمتی عليهم و علی اللّآئی اقبلن و آمنّ بالفرد الخبير مخلصين و مخلصات و
قانتين و قانتات و ذاکرين و ذاکرات و مقبلين و مقبلات کل در ساحت مظلوم مذکورند
و آنجناب ايشانرا باين بشارت عظمی منوّر و مسرور دارند. اينکه شخصی در باره حجاب
ذکر حکم و انزال لوح نموده اکثری باصغا اکتفا مينمايند و بما تشتهی النّفس و الهوی
تمسّک ميجويند يا عندليب اگر مقدّساً عن البغی و الفحشآء و مزيّناً بالبرّ و
التّقوی مشاهده ميگشتند کل بتجلّيات انوار نيّر اطمينان و ايقان
ص ٢١و غنی منوّر ميشدند اخذوا ما عند القوم و نبذوا ما عند اللّه جزآءً لاعمالهم.
تو شاهد و عالم گواه که اين مظلوم بعد از اشراق نيّر آفاق از افق عراق بدو قاصد
حقيقی و پيک معنوی در ليالی و ايّام اهل ايران را بافق عنايت مقصود عالميان دعوت
نمود و آن دو پيک آمه و خامه بوده در جميع احيان کوثر نصح از قلم جاری و سلسبيل
بيان باراده امام وجوه ظاهر و مقصودی جز اصلاح عالم و تهذيب نفوس امم نبوده. در
اوائل امر اعمال بقسمی منکر مشاهده ميشد که هر بصيری بحق پناه ميبرد و هر سميعی
در ليالی و ايّام بعجز و ابتهال نجات ميطلبيد تا آنکه از فضل و عنايت بتحرير و
بيان فی الجمله اعمال شنيعه باعمال طيّبه و اخلاق غير مرضيّه بمرضيّه تبديل گشت
٠از حقّ بطلب ناس را تأييد فرمايد بر عرفان مقصود اين مظلوم چه اگر آگاه شوند خود
اقرار نمايند آنچه را که حال منکرند نسئل لهم التّوفيق فی کلّ الاحوال انّه هو
الغنيّ المتعال ذکر مرحوممرفوع حسن خان را نمودند که در سجن معرضين و منکرين بافق ابهی و رفيق اعلی صعود
نموده طوبی له و نعيماً له لعمری قد فاز بما لافاز به احد من قبل يريه
المقرّبون فی هذا الحين علی مقام کريم انّا کنّا معه اذ اراد الحضور و اللّقآء
و ذکرناه بما ماج به بحر الغفران فی الامکان و هاج عرف عناية اللّه ربّ العالمين
و انزلنا له ما قرّت به اعين العارفين و ارسلناه الی ارض الطّآء انّ رحمة
ربّک احاط الوجود من الغيب و الشّهود ويل للّذين ما عرفوا مقامه و عملوا ما ناح
به کلّ منصف و ذرفت به دموع العاشقين هل يبقی الّذين ظلموا او يجدون لا نفسهم
حين الاخذ من مفرّ او من مهرب لا و بيانی الّذی به انجذبت حقآئق الملأ الاعلی
و الفردوس الابهی و الجنّة العليا قل الهی الهی ألّف بين قلوب عبادک و عرّفهم
ما اردت لهم بجودک لو يعرفون لينوحون علی انفسهم و يبکون علی مافات عنهم فی ايّامک.
ای ربّ لا تدعهم بانفسهم و لا تمنعهم عن التّقرّب الی شمس عرفانک
ص ٢٣انّک انت المقتدر علی ما تشآء ثمّ اجعل اجر الّذين نقلوه کنزاً لهم عندک انّک
انت الفضّال الامين و الحافظ الحارس المعين ذکر نفوس اخری هم که با او بوده در
الواح از قلم الهی جاری و نازل هنيئاً لهم. ذکر ضلع جناب قاسمخان عليه
بهآء اللّه را نمودند فلمّا اردنا ذکرها سمعنا النّدآء من شطر العظمة و
الکبريآء ورودها فی الجنّة العليا و استقرارها فی غرفة رقم علی فوق بابها قد
بنيت هذه الغرفة لاهل البهآء نسئل اللّه ان ينزل عليها فی کلّ حين ما تقرّ به
عينها و يفرح به قلبها انّه هو الغفور الرّحيم ذکر اُمّ و اختين را نموديد طوبی
لهنّ و نعيماً لهنّ انّ المظلوم فی السّجن الاعظم اراد ان يذکرهنّ بما تبقی به
اسمآئهن بدوام ملکوت اللّه العزيز الحميد طوبی لک يا امتی و ورقتی بما
اظهر اللّه منک من قام علی خدمة امری و ذکری بين عبادی و ثنآئی بين خلقی قد
وفّقه اللّه تبارک و تعالی علی نشر آثاره الّتی بنورها اشرقت الارض و السّمآء
و تنوّرت الافئدة و القلوب ٠و قدّرنا لک بعض اجره فی تبليغ الامر و اظهار الکلمة بالحکمة و البيان يا
عندليب کبّر عليها من قبلی و بشّرها بعنايتی و رحمتی الّتی سبقت الاشيآء و نوری
الّذی انار به الوجود و نذکر اختک فی هذا الحين و نبشّرها بعناية اللّه ربّ
العرش العظيم يا ورقتی عليک بهآئی و رحمتی نسئل اللّه تبارک و تعالی ان
يزيّنک بقميص العرفان و ينوّرک بانوار الايقان و يقدّر لک ما قدّره لامآئه
اللّآئی طفن العرش انّه هو السّامع المجيب و نذکر امتی الاخری طوبی لاذن سمعت
ندآء يا امتی و يا عبدی و لقلب اقبل الی اللّه مالک يوم الدّين افرحی بذکری
ايّاک و سبّحی بحمد ربّک العزيز العظيم و نذکر امآئی فی الاطراف و نبشّرهنّ
بما قدّر لهنّ من لدی اللّه الفرد الخبير انّ الّتی فازت بالاقبال انّها
من اعلی الرّجال عند اللّه طوبی للفآئزات و الفائزين الحمد للّه ربّ العالمين ٠
ذکر جناب غلامعلی را نموديد يا غلام قبل علی هل تقدر
ص ٢٥ان تسمع بيانی باستقامة تفتح به ابواب اذان من فی الامکان و هل تقدران تنطق
ببيان تنطق به السن العالم؟ قل لا و نفسک الّا بحولک و قوّتک و للّه خزآئن
البيان لو ينزل آية منها او يظهر لؤلؤ منها لتری النّاس سکاری من رحيق بيان
اللّه مولی الوری انّ ربّک هو المقتدر علی ما يشآء و هو الفضّال الکريم قد
ذکرک من قام علی خدمة امری و طار فی هوآء حبّی ذکرناک بآيات ظاهرها نور و باطنها
رحمة و فی باطن باطنها ما ينادی بهذا النّبأ العظيم البهآء عليک و علی
الّذين ما خوّفتهم سطوة کلّ غافل مريب يا عندليب نفوسيکه اقبال نمودند و بمحبّت
با آنجناب معاشرت کردند و بقبول ما نطقت فی هذا الامر الاعظم فائز گشتند و هم چنين
امائيکه کسب رضا نمودهاند و طلب ذکر از مولی الاذکار کرده اند کل بتجلّيات انوار
آفتاب عنايت مقصود عالميان فائز. امروز بحر موّاج و شمس مشرق و نور ساطع هر نفسی
ص ٢٦اقبال نمود و بخدمت اوليا فائز گشت او از اهل بها در قيّوم اسماء از قلم اعلی
مذکور و مرقوم اوليای آن ارض را سلام و تکبير برسان و هم چنين اماء موقنات را در
ظاهر اسامی مستور و لکن در باطن ظاهر و مشهود اين ايّام حکمت الهی سبقت گرفته
انّه هو العليم الخبير عنده علم کلّ شیءٍ فی کتاب مبين ذکر جناب حاجی علی را
نموديد و هم چنين توجّهش بشطر اقدس اوامر و احکام الهی هر يک بمقتضيات حکمت
مشروط جناب حاجی علی عليه بهآئی بايد در آنچه از قلم اعلی جاری شده ملاحظه
نمايد اگر مطابق بحرکتست حرکت نمايد و اگر موافق سکونست ساکن باشد از آن گذشته
بايد که اوّل مصروف راه را معيّن نمايد و بعد حرکت کند بيع املاک هم نزد مظلوم
محبوب نه مگر در ادای ديون بسياری از نفوس لاجل ادای حقوق اللّه اراده بيع
نمودند و منع نموديم يا عندليب بلايای اين مظلوم سبب اعظمش اجتماع نفوس در حول
ص ٢٧بوده در سجن جمعی از هر قبيل موجود حال از صغير و کبير و اناث و ذکور قريب سيصد
نفس موجودند ديگر باقی معلوم و واضحست بعضی بمثابه جبل ثابت و راسخ و برخی
بمثابه نور منير و بعضی هم يعلو مرّة و يسفل اخری و حقّ با کل بعنايت کبری سلوک
ميفرمايد بيست و يک سنه با اين جمع در سجن ساکن قل القدرة للّه ربّ العالمين ٠
الحکمة للّه مقصود العارفين الرّأفة للّه معبُود من فی السّموات و الارضين
الشّفقة للّه مولی الاوّلين و الآخرين جلال در توجّه اذن داشته و امّا آن دو
نفس ديگر بعد از ورود در پرتسعيد طلب اذن نمودند و از بحر فضل محروم نماندند ٠
انّ ربّک هو السّامع المجيب باری شرايط نفوسی که باذن فائزند اينست اوّل صحّت
مزاج و صحّت بدن ثانی اسباب سفر از نقد و غيره و شرطيکه اعظم شرايط است تحصيل
اذنست در محل و مقام و اگر کل موجود باشد و حکمت اقتضا ننمايد حرکت و توجّه جائز نه. حقّ ميفرمايد
ص ٢٨و للّه علی النّاس حجّ البيت و بعد ميفرمايد من استطاع اليه سبيلا از حق
ميطلبيم کلرا تأييد فرمايد تا عمل نمايند آنچه را که بآن مأمورند از مطلع
امر ظاهر نميشود مگر آنچه سبب علوّ و سموّ و محبّت و الفت و اتّحاد عباد است
انّه هو الآمر الحکيم اينکه در باره توجّه عباد و اشتعال ايشان ذکر نمودی که
در هر سنه جمع کثيری نظر بتشويق چاوشها قصد افق اعلی و ذروه عليا مينمايند.
اين مقام مقام شکر است چه که نفوذ قلم اعلی عباد را به اين مقام آورده مع اعراض کلّ
جواهر وجود را باراده مطلقه اخذ کرده مع آنکه در ايّامی ظاهر شده که از هر جهتی
صفوف و الوف و مدافع و سيوف موجود مع ذلک منقطعاً عن العالم کل را دعوت نموديم
بآنچه سبب ارتفاع وجود و ارتقآء نفوس و راحت عباد و تعمير بلاد است . اين ظهور
ظهور رحمت کبری و عنايت عظمی است چه که حکم جهاد را از کتاب محو نموده و منع
کرده و بمعاشرت با جميع اديان بروح و ريحان امر فرموده .
ص ٢٩آن جناب ديده و ميدانند آنچه از قلم اعلی در زبر و الواح نازل شده فساد و نزاع و
جدال ممنوع و هم چنين امر نموديم بقرائت کتب قوم جميع اين امور عنايتی است بزرگ
از برای عباد چه که از قبل ممنوع بودند و بجهاد مأمور استعمال لباس اجنبيّه و
ملاحظه کتب آن قوم از قبل ممنوع و آثار منع در کتب موجود و مشهود و لکن در
اينظهور اعظم سدّ منع برداشته شد و بجای آن حرّيّت عطا و عنايت گشت. انشاء اللّه
آن جناب بفتح مدائن قلوب بروح و ريحان مؤيّد شوند و بانتشار آثار بحکمت و بيان
موفّق انّه يمدُّک بجنود البيان انّه علی کلّ شیءٍ قدير . و نبشّرک فی هذا الحين
بحضور ما ولد من ابکار افکارک و اشرق من افق خلوصک و خضوعک و خشوعک و قرء امام
الوجوه. نسئل اللّه ان يعطيک اجراً فی کلّ عالم من عوالمه و يقدّر لک ما يکون
باقياً ببقآء ملکوته انّه هو الفضّال الکريم و المؤيّد العزيز الخبير ٠
اوليای هر محل را از قبل مظلوم سلامو تکبير برسان و بانوار نيّر بيان رحمن منوّر دار. استدلاليّه آن جناب بساحت
اقدس فائز اين ايّام انشاء اللّه ملاحظه ميشود نسئل اللّه ان يظهر لک فی ذکره و
ثنآئه ما تنجذب به القلوب انّه هو المقتدر العزيز المحبوب . النّور المشرق من
افق سمآء بيانی عليک و علی من يسمع قولک فی هذااين مظلوم بين انياب ذئاب بوده و هست در اين حالت صرير قلم اعلی قطع نشده و ندای
مقصود عالم توقّف ننموده در جميع احيان اهل امکانرا بافق رحمن دعوت نموديم. و
چون اشراقات انوار آفتاب ظهور عالم را احاطه نمود حزبی با سيف و سنان قصد مقصود
عالميان نمودند ميگويند آنچه را که هيچ مشرکی نگفت و هر يوم جاهلی کلمه ای گفته و
ميگويد. باری عبده عجل بسيار در اين اراضی هم شايد ظاهر شود چه که نعاق ناعقين
را از قبل اخبار نموديم و در هربلدی ظاهر شده و ميشود. از حقّ ميطلبيم اولياء خود را از شرّ آن نفوس حفظ نمايد و
قلوبرا بانوار الفت و اتّحاد منوّر دارد . يا حزب اللّه بشنويد ندای مظلوم را در
ناعقين قبل تفکّر نمائيد. چه مقدار از نفوس را بظنون و اوهام مبتلا نمودهاند حق
گفتند و شهيدش نمودند يا قائم گفتند و بر منابر سبّ و لعنش کردند اينست شأن
عباد غافل عمل نمودند آنچه را که عالم عدل گريست و اقليم انصاف نوحه نمود .
غافلی در اين ارض وارد ظاهراً اظهار وفاق و ايمان در باطن کفر و نفاق و لکن
ستّار ستر فرمود و ذکر نفرمود. او حقّ را غافل دانسته از عدم اظهار عدم اطّلاع
گمان نموده غافل از آنکه اسم ستّار بذيل مختار تشبّث جست و ستر طلب فرمود . ای
دوستان بر امر ثابت و راسخ باشيد اگر نفسی کلمه ای بگويد در جواب بگوئيد ظاهر شد
آنچه که بيک تجلّی از تجلّيات انوار امرش عالم را روشن و منوّر نمود و يک بيان
از بيان منزل از سمآء مشيّتش کل را از کتب عالمو بيان امم بی نياز کرد طوبی لمن فاز باللّه و آياته و اعرض عن کلّ ناعق بعيد .
باری هر نفسی اليوم ذکری نمايد که سبب اختلاف شود لدی اللّه مردود بوده و هست
لعمر اللّه امر تمام و کامل و ظهورات منتهی لکن نفوس محيله مثل نفوس قبل موجود
و اختلاف را دوست داشته و ميدارند. نسئل اللّه ان يوفّقهم و يؤيّدهم علی نصرة
امره العزيز البديع و يمنعهم عمّا يختلف به النّاس و يحفظهم من همزات الشّياطين.
يا سمندر نامه شما که بجناب اسم جود عليه بهآئی نوشتی در ساحت اقدس حاضر و
ذکر جمعی از اوليا را نمودی. للّه الحمد از اوّل امر تا حين موفّقی بذکر و ثنای
حق و هم چنين بذکر اوليا اقبال نمودی توجّه کردی و بر خدمت قائمی من يقدر ان
ينکر ما نطق به لسان المظلوم فی سجنه المبين . جناب نبيل اکبر عليه بهآء اللّه
مالک القدر از قرار مذکور لاجل تبليغ بجهات اخری توجّه نمودهاند . نسئل اللّه ان
يمدّه و يوفّقه علی ما يحبّ و يرضی. جناب جواد عليه بهآء اللّه او و منتسبين
بذکر و ثنا و خدمت امر مشغولندذلک من فضل اللّه عليه انّه هو الفضّال الکريم . ذکر جناب معلّم را نمودی ذکرناه
من قبل و من بعد بذکر بديع و همچنين ذکر نفوس اخری هر يک فائز شد بآنچه که در
جميع کتب و صحف الهی مذکور و مسطور است . يا استاد قبل علی قل الهی الهی لک
الحمد بما هديتنی و اسمعتنی و عرّفتنی و علّمتنی سبيلک الّذی اعرض عنه اکثر
عبادک و خلقک. اسئلک بالنّقطة الّتی بها فصّلت الکتب و الزّبر و الالواح و
اظهرت منها صحآئف مجدک و اسرار امرک ان تجعلنی ثابتاً علی حبّک بحيث لا تمنعنی
شبهات من يأتی و يوسوس العباد بالنّفاق فی يوم التّلاق و انّک انت مالک الآفاق
و مؤلّف القلوب باسمک العزيز الوهّاب . يا حسن اسمع النّدآء من شطر السّجن انّه
لا اله الّا هو الفرد الخبير . اذا رايت انجم سمآء بيانی و شربت رحيق العرفان
من کأس عطآئی قل الهی الهی لک الحمد بما ايقظتنی و ذکرتنی فی سجنک و ايّدتنی
علی الاقبال اليک اذ اعرض عنکاکثر عبادک. اسئلک بقيام مشرق امرک و مصدر احکامک و قعوده و نطقه و صمته و ظهوره
و ضيآئه و سکونه و حرکته ان تجعلنی فی کلّ الاحوال منادياً باسمک بالحکمة و
البيان و ثابتاً علی امرک بين الاديان . ای ربّ لا تمنعنی عن کوثر عنايتک و لا
عن قدح عطآئک قدّر لی ما يجعلنی منقطعاً عن دونک و متمسّکاً بحبلک انّک انت
المقتدر القدير. يا محمّد رضا ندا مرتفع و مظلوم لازال بين ايادی اعدا بوده ظلم
ظالمين و اعراض منکرين و سطوت معتدين و ضغينه علما و بغضآء امراء او را از
ذکر مالک اسمآء و فاطر سمآء منع ننموده امام وجوه باعلی النّدآء کل را دعوت
نموديم و لکن قوم کلمه حقّ را نپذيرفتند و باوهام مشغولند مخصوص معرضين اهل بيان
مقام تصديق تکذيب نمودند و مکان شکر شکايت آغاز کردند. از حقّ ميطلبيم ترا تأييد
فرمايد بر استقامت و حفظ آنچه عطا فرموده اوست بخشنده و مهربان . يا قلمی
الاعلی سيّد عبد الغنی را ذکر نما تا ذکر او رابمشرق نيّر استقامت جذب فرمايد . ای قلم روز گفتار است بگو آنچه بايد گفت
دوستان الهی را از رحيق حقيقی محروم منما و از دريای بخشش ربّانی منع مکن يوم
يوم تو است از خزائن معانی و بيان عنايت فرما آنچه را که سزاوار ايّام است. بگو
ای دوستان نور الهی از اعلی افق عالم ساطع اوست شمس حقيقت و خورشيد دانائی
آفتاب ظهور بهر اسمی ناميده شده بلکه اسمآء حسنی و صفات عليا طائف حولش بوده و
هست بابصار حديده نظر نمائيد و بقلوب فارغه توجّه کنيد. بصر مغناطيس است از برای
باب دانش آگاهی و دانائی عقل از بينائی بصر است . طوبی از برای نفسی که راه راست
را شناخت و باو تمسّک نمود . انّا نذکر فی هذا المقام اباک الّذی صعد الی
الرّفيق الاعلی امراً من لدی اللّه ربّ الارباب . انّا طهّرناه من کوثر العفو و
الغفران و ادخلناه فی مقام عجزت عن ذکره الاقلام . البهآء من لدنّا عليه و علی الّذين ذکروه بما
ص ٣٦نطق به القلم الاعلی فی هذا المقام الرّفيع . قد اخذته نسآئم العناية و
الالطاف من کلّ الجهات هذا من فضل اللّه مالک الرّقاب . انّا نذکر فی هذا المقام
ضلعه و الّذين آمنوا باللّه مالک الاديان کذلک نطق القلم اذکان مالک القدم فی
سجنه الاعظم بما اکتسبت ايدی الظالمين . يا سمندر ذکر اوليای ارض را و شين و
اطراف مکرّر از قلم اعلی جاری لئالی صدف عرفان لازال بايادی مقبلين ارسال گشته
جميع را از قِبل مظلوم ذکر نما و تکبير برسان شايد نفحات بيان رحمن ايشان را از
احزان وارده مطهّر نمايد و بفرح اکبر فائز فرمايد . ذکر جناب آقا سيّد احمد را
نمودی از قبل مظلوم تکبير برسان از حقّ ميطلبيم امطار رحمت را که از سمآء فضل
نازل و جاريست منع ننمايد . يا احمد بآثار فائز شدی جهد نما که شايد باعمالی فائز
شوی که عرفش از عالم قطع نشود کنوز عالم بکلمه الهی برابری ننمايد قدر کلمة
اللّه را بدان باو تمسّک نما ناعقين بسيار از حقّ حفظ طلب کن اوست
ص ٣٧سامع و اوست مجيب. انّا اردنا ان نذکر من سمّی بالحسين الّذی صعد الی اللّه ربّ
العالمين . قسم بآفتاب افق سمآء معانی که آنچه از قلم اعلی در باره نفوسيکه
بافق ابهی صعود نمودهاند جاری و نازل ميشود همان حين آن ارواح مجرّده را قوّت
عطا فرمايد و همچنين بر عزّت و رفعت و نعمت و راحتشان بيفزايد حکمت بالغه اين
مقامات را ستر فرموده لحفظ عباد. هر آيه ای از آيات اين ظهور کتابيست مبين از ذکر
نقطه موصوفه در الواح مقام آيات و حروفات و کلمات نزد متبصّرين معلوم و واضح
و ظاهر است. للّه الحمد حسين عليه بهآئی از آيه مبارکه فائز شد بآنچه که شبه
و مثل نداشته و ندارد . يا سمندر فضل الهی عباد را اخذ نموده و اسم غفّار و
ستّار عنآيات خود را اظهار فرموده بشأنيکه عدل مستور و نيّر فضل از افق سمآء
عنايت مشرق و لائح طوبی از برای نفوسيکه در اين بحر سير نمايند و بيابند آنچه را
که سزاوار دانائيست . يا غلامعلی بشنو ندای مظلوم را
ص ٣٨و در امر اللّه مستقيم باش بقسميکه خود را بعنايت حقّ از دونش مستغنی مشاهده
نمائی اگر باين مقام فائز شوی از نعاق ناعقين و محبّين فتنه و اختلاف محفوظ مانی.
حمد کن مقصود عالميان را که ترا ذکر نمود و بآثار قلم اعلی فائز فرمود اوهام و
ظنون لائق متوهّمين بوده و هست بانوار يقين ناظر باش و بحبل استقامت متمسّک.
مکرّر ذکر اوليا در ساحت مظلوم بوده و از برای کل استقامت ميطلبيم اوست مشفق و
مهربان . يا ابا تراب ذکرت نزد مظلوم مذکور و بذکر قلم اعلی فائز گشتی از حق
ميطلبيم ترا تأييد فرمايد بشأنيکه حوادث عالم و ضوضای امم و اشارات جهلاء و
گفتار ضعفاء و شبهات علماء شما را محزون ننمايد باسم حقّ مسرور باشی و باو
مأنوس در جميع احيان از رحيق محبّت محبوب عالميان بياشامی و بيادش عالم را
فراموش کنی و تقی عليه بهآئی را از قول مظلوم تکبير برسان و باشراقات انوار
نيّر کرم بشارت ده شايد اين بشارتسبب انتباه اهل عالم گردد. بر اقتدار قلم اعلی و نفوذ کلمه عليا احدی آگاه نه
هر بيان که از افق سمآء اراده مقصود عالميان ظاهر ميشود عرفش عالمرا اخذ
مينمايد و معطّر ميسازد . طوبی از برای نفوسی که ببينند و بيابند. البهآء من
لدنّا عليکما و علی الّذين سمعوا النّدآء اذ ارتفع من الافق الاعلی و قالوا لک
الحمد يا مقصود العارفين و محبوب المخلصين . يا سمندر قلم اعلی در سجن عکّاء محض
فضل و عنايت اراده نموده ميم و لام و کاف عليه بهآئی را ذکر نمايد و باشراقات
انوار آفتاب بيان رحمن مسرورش دارد . يا محمّد قبل صادق اسمع ندآء المظلوم انّه
ينادی فی کلّ الاحيان امام وجوه الاديان و يدعوهم الی اللّه ربّ العالمين و
نذکرهم من قلمی و نذکّرهم بآياتی و نبشّرهم بعناية اللّه مالک يوم الدّين . قد
قمنا امام الوجوه فی ايّام زلّت فيها اقدام العلمآء يشهد بذلک من عنده کتاب مبين . سمعنا
ص ٤٠ندآئک ذکرناک و اقبلنا اليک لتشکر ربّک المشفق الکريم . قد انزلنا الآيات و
اظهرنا البيّنات و فتحنا علی وجوه العباد ابواب العناية و الالطاف من لدی اللّه
العزيز الحميد و امرناهم بما يقرّبهم اليه و ايّدناهم بفضله الّذی احاط
العالم و رحمته الّتی سبقت من فی السّموات و الارضين . انّک اذا وجدت عرف بيانی
و شربت رحيق الوحی من کأس عطآئی قل الهی الهی لک الحمد بما ذکرتنی و انزلت لی
ما لا ينقطع عرفه بدوام ملکوتک. اشهد يا الهی بوحدانيّتک و فردانيّتک اسئلک بنفوذ
مشيّتک و احاطة ارادتک و بامواج بحر بيانک و انوار نيّر برهانک ان تجعلنی
منقطعاً عن دونک و متوجّهاً بکلّی اليک. الهی الهی تری اقبالی اليک و توسّلی
بحبلک نوّر ظاهری و باطنی بانوار معرفتک. ای ربّ لا تجعلنی محروماً عمّا قدّرته
لاصفيآئک و لا ممنوعاً عمّا انزلته فی کتابک. ای ربّ اسئلک بالکلمة
ص ٤١الّتی بها نسفت جبال الاوهام و انفطرت سمآء الاديان ان تجعلنی ثابتاً علی امرک
و راسخاً فی حبّک بحيث لا يمنعنی نعاق النّاعقين عن الاقبال الی افقک و لا سطوة
الظّالمين عن اخذ کتابک انّک انت المقتدر علی ما تشاء لا اله الّا انت العليم
الحکيم . و نذکر فی هذا المقام من سمّی بلطفعلی ليشکر الّذی ذکره اذ کان
بين ايدی الظّالمين . يا لطفعلی سمندر عليه بهآئی ذکرت را نمود و اين کلمات
مخصوص تو از امّ الکتاب نازل تا روح را تازه نمايد و ارکان را قوّت بخشد و بر
امر الهی ثابت و مستقيم مانی. چه بسيار از نفوس باوهام متمسّکند و بحرفی اعراض
نموده و مينمايند از حقّ جلّ جلاله بطلب کل را تأييد فرمايد و قوّه شامّه عطا
کند و هم چنين قوّه سامعه و باصره تا بيابند و ببينند و بشنوند . يا مهدی اهل
بيان حزب شيعه و اوهام و ظنون و همچنين اعمال و مقامشان در يوم جزا کل را مشاهده
نمودند مع ذلک در ترتيب همچه حزبیمشغولند اينست شأن عباد اعرف و کن من المتبصّرين. للّه الحمد اوليای مذکوره
در کتاب سمندر هر يک بفيوضات فيّاض حقيقی فائز گشتند . و نختم الکلام بذکر
الخليل و من معه لعمر اللّه انّه کان مذکوراً لدی المظلوم بذکر لا ينفد نوره و لا
تغيّره حوادث العالم و لا قاصفات الامم و لا حجبات المعتدين . يا خليل اسمع
النّدآء انّه هو اللّه لا اله الّا هو قد ظهر و اظهر امره المحکم المتين . ما
منعته قصص العالم و لا ظلم الّذين کفروا بيوم الدّين. يا خليل اخسر اهل عالم
حزب ايران بوده و هستند . قسم بآفتاب بيان که از اعلی افق عالم مشرقست حنين
منابر آن ديار در کلّ حين مرتفع و اوّل ايّام در ارض طا اين حنين اصغا شد چه که
ترتيب منبر از برای ذکر حقّ جلّ جلاله بوده و حال در ايران مقرّ سَبّ مقصود
عالميان شده. ملاحظه نما اخسر احزاب چه کرده و چه گفته معرضين بيان هم بر اثر آن
حزب مشی مينمايند . جناب حيدر قبل علی عليهبهائی و عنايتی از ارض صاد نوشته که متوهّمين اين ارض ناس را بکتاب ايقان بمطلع
اوهام دعوت مينمايند اينست شأن عباد کو عدل و کجاست انصاف ذرهم فی خوضهم
يلعبون . و نذکر محمّداً قبل کريم و نبشّره بعناية اللّه العزيز الحميد . ذکّره
بآياتی و بشّره برحمتی الّتی سبقت و بفضلی الّذی احاط الوجود . انشآء اللّه
بنار سدره مشتعل باشند و بنورش منير و باغصانش متمسّک بشأنيکه عالم را معدوم و
مفقود شمرند . البهآء عليک و عليه و علی من معکما و علی کلّ ثابت مستقيم . و
نذکر من سمّی بيحيی الّذی حضر و فاز و ايّده اللّه علی الانصاف فی هذا النّبأ
العظيم. يا يحيی حضرت و سمعت و رأيت اذ نطق القلم الاعلی اذ کان مستوياً علی
عرشه الرّفيع . هنيئاً لمن شرب رحيق الالهام من ايادی عطآء ربّه مالک الانام و
تمسّک بالحکمة الّتی انزلناها فی الواح شتّی و بما امرنا العباد به فی کتابی المبين .
بسم اللّه الاقدس الاعظم الاعلیمکتوب آنجناب بمنظر اکبر وارد و از قميص کلماتش نفحات حبّ مالک اسما و صفات
متضوّع . الحمد للّه که از فضل رحمن ببحر عرفان فائز شدی و اين فضل بسيار عظيم
است چه که عارف شدی بمقاميکه اکثری از عباد از او محتجبند. اليوم ملأ بيان که
خود را در اعلی ذروه عرفان مشاهده مينمايند آنقدر عارف نشدهاند که مقصود از
ظهور نقطه بيان روح من فی الامکان فداه چه بوده. اگر بگويند مقصود بيان توحيد و
علوّ تفريد بوده کلّ شهدوا و يشهدون بانّه لا اله الّا هو. از افق سمآء مشيّت
رحمانی شمسی طالع نشد مگر آنکه علی هيئته ان لا اله الّا هو تجلّی فرمود و از
رضوان روحانی ربّانی نفحه ای ساطع نگشت مگر آنکه عرف توحيد از او در هبوب. بلی آنچه
در مقامات توحيد و علوّ تجريد ذکر فرمودهاند مقصودی منظور بود لکن کل از مقصود
محتجب در اينصورت باقی نمانده از برای آن نفوس مگر توحيد لفظی که کل بآن ناطقند.
قسم بسلطان يفعل ما يشآء که الفاظ در اين ظهوراعظم عاجزند از حمل معانی مکنونه که در قلم الهی مستور است نظر بمظاهر فرعونيّه
من اهل بيان خرق حجبات الفاظ نشده تا چه رسد بظهور معانی اگر چه متبصّرين از
هر کلمه ای از کلمات اين ظهور معانی ما لانهايه ادراک نمودهاند و لکن اين مخصوص
بآن نفوس است و از دون ايشان مستور و بخاتم حفظ مختوم اگر استعداد مشاهده ميشد
از برای کل ظاهر ميگشت آنچه اليوم از او محتجبند . و اگر بگويند که مقصود از ظهور
آن بوده که احکام ظاهره الهيّه را ما بين بريّه ثابت فرمايند جميع رسل باين
خدمت مأمور و نزد اولوالبصر اين مقام يکی از مراتب ظهور قدر است. اکثری از ناس
بشأنی محتجبند که احتجاب ملل قبل از نظر محو شده بُغضاً علی اللّه در هر حين
باعتراضی جديد متمسّکند با اينکه کل ميدانند که باين ظهور اعظم ما نزّل فی
البيان ثابت و ظاهر و محقّق شده و اسم اللّه مرتفع گشته و آثار اللّه در شرق و
غرب انتشار يافته و بيان فارسی مخصوصاً در اين ظهورامضا شده مع ذلک متّصلاً نوشته و مينويسند که بيانرا نسخ نمودهاند که شايد
شبهه ای در قلوب القا شود و معبوديّت عجل محقّق گردد . ای اهل بيان اقسمکم باللّه
قدری انصاف دهيد و بديده پاک و طاهر در بيانات الهی نظر نمائيد و بقلب مقدّس
تفکّر کنيد منتهی رتبه بيانات که در بيان مذکور است بقول اهل آن مقام توحيد است
و معرضين بالمرّه از اين مقام محتجب چه که هنوز بمقامی ارتقا ننمودهاند که مظاهر حق
را يکنفس و يکذات و احکامشانرا يک حکم مشاهده نمايند ديگر چه توقّع است از
اين نفوس نفوسيکه خود را در اعلی ذروه عرفان مشاهده مينمايند در امثال
اين مقامات که يکی از مراتب توحيد است واقف و متحيّر و محتجب و ابداً شاعر نيستند
که در چه حالتند. هر نفسی لائق اصغآء کلمة اللّه نه و هر وجودی قابل آشاميدن
زلال معانی که از عين مشيّت رحمانی در اين ظهور عزّ صمدانی جاری شده نه. بلی اين
امتياز که در الواح الهی ذکر شده مقصودمقامات ديگر بوده و بعد از نزول بيان و عرفان منبسط در آن نفسی آنقدر شاعر نباشد
که اقلّاً احکام الهی را واحد ملاحظه نمايد و اللّه عدم از برای آن وجود
سزاوارتر است. از اين گذشته بکدام عقل و درايت ظهور الهی و طلوع عزّ صمدانی
معلّق بنسخ شريعت قبل است بسا از مظاهر الهيّه که آمدهاند و تأييد احکام قبل
فرمودهاند و مجری داشته و ثابت نمودهاند چه که حکم مظهر قبل بعينه حکم مظهر بعد
است که از قبل نازل شده اليوم اگر نفسی فرق گذارد و مابين احکام الهی و مظاهر
عزّ صمدانی فصل مشاهده نمايد از توحيد خارج بوده و خواهد بود . بگو ای احولهای
روزگار دو مبينيد و ناله مکنيد اگر قادر بر صعود سمآء معانی نيستيد اقلّاً
آنچه در بيان نازل شده ادراک نمائيد که ميفرمايد من نفس محمّدم و ما يظهر منّی
ما ظهر منه و در مقامی ميفرمايند اگر اعتراض و اعراض اهل فرقان نبود هر آينه
شريعت فرقان در اين ظهور نسخ نميشد نسخ و اثبات هر دو
ص ٤٨در مقرّ اقدس واحد بوده و خواهد بود لو کنتم تعرفون . جميع امور معلّق است
بمشيّت الهی و اراده آن سلطان حقيقی چه اگر در اين حين حکمی از سمآء مشيّت
رحمن نازل شود و جميع عباد را بآن امر فرمايد و در آنِ بعد فسخ آن نازل گردد ليس
لاحد ان يعترض عليه لانّ المراد ما اراد ربّکم مالک يوم الميعاد . در ناسخ و
منسوخ فرقان ملاحظه کنيد که بعضی آيات نازل و بآيه بعد نسخ حکم آيه قبل شده
گويا مشرکين بيان قرآنهم نخواندهاند در اين مقام چه ميگويند که هنوز مابين عباد حکم
آيه قبل جاری نشده بود و ثابت نگشته چگونه جايز بود که بِآيه ديگر نسخ شود؟
فو الّذی انطقنی بالحقّ لا تجدون من هؤلاء الّا کفراً و طغياناً و غفلةً و
ثبوراً غفلتشان بمقامی رسيده که آنچه از قبل بآن موقن بودند و در کتاب اللّه
منصوص بوده مثل ناسخ و منسوخ فرقان حال بهمان متمسّک شده و بر سلطان غيب و شهود
اعتراض مينمايند . انّهم اهمج من همج رعاع و اغفل من کلّ
ص ٤٩غافل و ابعد من کلّ بعيد و اجهل من کلّ جاهل ذروهم يا قوم بانفسهم ليخوضوا فی
هويهم و يلعبوا بما عندهم. فو الّذی نفسی بيده که جميع کلمات بيان و احکام
منزله در آن از ظلم آن مشرکين نوحه مينمايد نظر باستحکام رياست خود ذکر بيان در
لسان جاری و لکن بر منزلش وارد آوردهاند آنچه را که هيچ ملّتی بمظاهر الهيّه وارد
نياورده افّ لاهل البيان. غايت فضل رؤساشان آنست که ظهوريکه بيان بشارةً له
نازل شده اين حکم محکم را انکار کردهاند و در حرم رحمانی که در کلّ کتب حرام
بوده خيانت نمودهاند و حرف ثالث مؤمن بمن يظهره اللّه را شهيد نموده و آنقدر
بيشرمند که با اين افعال قبيحه منکره اعتراض باين ظهور نموده که هنوز حکم بيان
ثابت نشده ظهور جائز نه. ملاحظه کنيد چقدر ناس را حمير فرض گرفتهاند بفعل ناسخ
جميع احکام محکمه و آيات متقنه بيانند و بقول مينويسند لا تأکل البصل و
لا تشرب الدّخانو بمقرّيکه صد هزار شريعت بامر او محقّق شده و جاری گشته اعتراض نموده و کافر
شدهاند و چه قدر بی بصيرتند اين خلق که گوش بمزخرفات آن نفوس داده و ميدهند و
معاذيری که اعظم از عصيآنست از آن نفوس شنيده و پذيرفتهاند. فو اللّه اگر نظر
کور شود بهتر از آنست که بآن اشارات ناظر گردد و افئده معدوم شود بهتر از آنست
که بآن حجبات محتجب ماند . و ديگر غافل از آنند که در دبستان علم الهی نفوسی ظاهر
شدهاند که باستنشاق حقّ را از باطل تميز دهند و بنظر اهل منظر اکبر را از
اصحاب سقر بشناسند و بعنايت رحمن بما نزّل فی البيان عارف شدهاند عليهم رحمة
اللّه و برکاته و بدائع فضله و الطافه. مخصوص از قلم اعلی احکام اللّه نازل که
اين ظهور متعرّض اينگونه امور نشود و بر جمال اقدس تعبی وارد نگردد چنآنچه
ميفرمايند هر نفسی سؤالی دارد و يا آيات ميخواهد حال سؤال نمايد
ص ٥١تا نازل گردد که مباد العياذ باللّه سؤالی شود که سبب حزن آن جمال قدم گردد و
مخصوص ميفرمايند هو الّذی ينطق فی کلّ شیءٍ بانّی انا اللّه لا اله الّا انا
لئلّا يبقی لاحد من اعتراض و جميع اين تأکيدات نظر بآن بوده که عالم بودهاند
اهل بيان بچه امور متمسّک ميشوند. جوهر فؤاديکه بغايتی لطيف و رقيق است که جميع
من فی البيان را وصيّت فرمودهاند ابداً بين يدی تکلّم ننمايند بحرفی که رائحه
هموم از او استشمام شود ملاحظه کنيد اهل بيان چه مقدار ضرّ وارد آوردهاند مع
آنکه در اين ظهور اموری ظاهر که از اوّل ابداع تا حين نشده و آياتی نازل که شبه آن
اصغا نگشته و آنچه از بحر اعظم سؤال نمودهاند جوابهای شافی کافی شنيدهاند و اکثری
از نفوس آنچه طلبيدهاند بآن فائز شدهاند مگر اموری که ضرّ و قبح آن از نظر سائلين
و طالبين مستور بوده لذا اجابت نشده و عوض آن مقامات و مراتبی عنايت شده که اگر
ص ٥٢يکی از ان مشهود گردد کلّ اهل عالم منصعق شوند. باری ورقآء الهی را در هر
عالمی لحنی و بر هر فننی از افنان نغمهايست که غير اللّه احدی بتمامه ادراک
ننموده و نخواهد نمود. نفسی نيست که از آن ملحدين سؤال نمايد که در اين مدّت کجا
بودهاند؟ ايّاميکه اين غلام الهی مابين اعدا بانتشار آثار اللّه و ارتفاع ذکرش
مشغول بود رؤسای بيان از خوف جان مستور و با نسوان معاشر بودند قاتلهم اللّه و چون
امر اللّه ظاهر شد بيرون آمده احکاميکه کلّ بيان باو محقّق و منوط بوده از ميان
برداشتهاند چنآنچه ديده و شنيدهايد. در ظهور تسع که منصوص در بيآنست چه ميگويند؟
جناب سيّاح عليه بهآء اللّه موجودند و اين ايّام تلقاء وجه بوده مذکور
نمودند که در آخر ايّام حضرت اعلی روح ما سويه فداه باو بشارت فرمودهاند که
بلقآء مقصود خواهی رسيد و تفصيل بشارت نقطه اولی را باين ظهور اعظم بمشرک
باللّه نوشته مع ذلک متنبّهنشدهاند. سيّد محمّد مراد و يحيی مريد آنچه او القا کند او مينويسد از جمله
تازه از ناحيه کذبه قولی ظاهر که مقصود حضرت اعلی از سنهء تسع تسع بعد از ظهور
من يظهر است در مستغاث. حال ملاحظه نمائيد چه مقدار از صراط صدق و انصاف بعيد
ماندهاند فو اللّه اگر زبان لال شود بهتر از ذکر چنين کلماتست. از اين نفوس عجب
نيست چه که جز کذب و جعل و افترا از ايشان شنيده نشده و لکن عجبست از اهل بيان
که باين حرفهای مزخرف گوش داده و ميدهند افّ لهم و لحيآئهم و لوفآئهم.
شعورشان بمقامی رسيده که تازه در اين ايّام يک خبيث مثل خوديرا باين اسم اعظم
ناميدهاند و بعد نوشتهاند که اگر آيات منزله در بيان مخصوص اين اسم باشد فلان
هم باين اسم ناميده شده لعنهم اللّه فسوف يرجعهم اللّه الی مقرّهم فی الهاوية و
لا يجدنّ لانفسهم من حميم . قل يا ملأ البيان اتّقوا الرّحمن و لا ترتکبوا ما
لا ارتکبه فرعون و هامان و لانمرود و لا شدّاد قد بعثنی اللّه و ارسلنی اليکم بآيات بيّنات و اصدّق ما بين
ايديکم من کتب اللّه و صحآئفه و ما نزل فی البيان و قد شهد لنفسی ربّکم العزيز
المنّان . خافوا عن اللّه ثمّ انصفوا فی امره ظهور اللّه خير لکم ان کنتم
تعلمون . عجبست از نفوسيکه از اين ظهور محتجبند و مع ذلک خجل نيستند و بملل ديگر
اعتراض مينمايند سبحان ربّک السّبحان عمّا هم يقولون. بلی ظهور قبلم خبر
فرموده از آنچه واقع شده ملاحظه در شأن نفوسی نمائيد که مع اين آيات بديعه و
ظهورات الهيّه و شیءٍ ونات احديّه که عالمرا احاطه فرموده و مع شهادت حضرت اعلی که
در جميع بيان اخذ عهد نموده و بشارت فرموده بقاصدين کعبه مقصود اظهار مينمايند
که برو و فلان و فلانرا ببين عجب است از امثال اين نفوس الدّهر انزلنی انزلنی
حتّی يقال ما يقال. و از جميع اين مراتب گذشته ذکر کلمات کاذبهء مجعوله مشرک باللّه را
ص ٥٥در مقابل آيات عزّ الهی و بيّنات قدس صمدانی مينمايند بعينه مثل آنست که کسی
بگويد روائح ورديّه رضوان الهيّه را استشمام نمودی حال روائح جيفه منتنه
خبيثه را هم استنشاق نما. و بعضی بر آنند که بعد از اين ظهور اعظم نبايد آن نفس
مشرک بکلمات مجعوله ناطق شود بعينه اين قول مثل آنست که کسی بگويد با وجود حق
نبايد غير او مذکور باشد و با ظهور عدل نبايد ظلم مشهود گردد و يا عند هبوب
نفحه ورد گلزار رحمانی روائح منتنه استشمام شود و اين اعتراضاتيست که محتجبين
هيچ ملّتی بامثال آن احتجاج ننمودهاند. بگو ای گمگشتگان وادی غفلت لسانتان باين
کلمه مقرّ است که کان اللّه و لم يکن معه من شیءٍ و الآن يکون بمثل ما قد کان مع
آنکه جميع موجودات مشاهده ميشوند و موجودند مع وجود کل شهادت ميدهی که حقّ بوده و
خواهد بود و غير او نبوده و نيست. حال بهمينشهادت در اين ظهور و ما يتعلّق به شهادت ده و جميع را در رتبه او فانی و معدوم
و مفقود مشاهده کن و اين مقام مخصوص اولو الابصار و اولو الانظار بوده و خواهد بود.
فتفکّروا يا اهل البيان که شايد طنين ذباب را با آيات ربّ الارباب فرق گذاريد و
تميز دهيد. قسم بمحبوب آفاق که کلمات معترضين تلقآء کلمه اوّليّه معدوم صرف
بوده و خواهد بود. آيا ظهور قبل نفرموده که آيات هر نفسی در رتبه او مشاهده شده
و خواهد شد؟ عجبست که سالها بيان خواندهاند و بحرفی از آن فائز نگشتهاند بعينه
مثل اهل فرقان بل لا مثل لهؤلاء. مشرکين قبل در احيانی که معارضه با خاتم انبيا
نمودند به اين کلمات تشبّث نجسته چه که احدی نگفته چرا لسان شعرا کليل نشد که در
مقابل آيات اشعار گفته و در بيت آويختهاند؟ از جميع اين مراتب گذشته هر بصيری
شهادت ميدهد که کلمات مجعوله آن نفوس ملحده در نزدکلمات يکی از خدّام باب سلطان ابداع معدوم و مفقود بوده و خواهد بود. چه ذکر شود
که ناس رضيع و غير بالغ مشاهده ميشوند و سبب شدهاند که فيوضات نامتناهيه الهيّه
از بريّه ممنوع شده و ابکار معانی در غرفات روحانی و خلف سرادق عصمت ربّانی
مستور مانده چه که اين نفوس نامحرمند و بحرم قدس معانی راه نداشته و نخواهند
داشت الّا من رجع و تاب بخضوع و اناب. بگو ای اهل بيان اگر آيات عربيّه را
ادراک نمی نمائيد در کلمات پارسيه حقّ و دونش ملاحظه کنيد که شايد خود را
مستحقّ عذاب لانهايه ننمائيد و بانفس فانيه از طلعت باقيه محتجب نگرديد. قسم
بآفتاب افق ابهی که آنچه ذکر شده للّه بوده و خواهد بود و بآن مأمورم و الّا
از ايمان اهل اکوان نفعی بسلطان امکان راجع نه قد جعل اللّه ذيلی مقدّساً عمّا
عندهم انّه لهو الغنيّ عمّا سويه و المستغنی عمّا دونه
ص ٥٨قد نصبت راية لا اله الّا هو بامر من عنده و قد ارتفع خبآء مجد لا اله الّا
انا بامر من لدنه ليس لاحدٍ مفرّ و لا مقرّ الّا اليه. ای اهل بها اين خمر بقا
را بر ملا باسم محبوب ابهی بياشاميد رغماً لانف الاعدآء بگذاريد اين هياکل
جَعْليّه جُعَليّه را در خبائث اشارات کثيفهء منتنه خود مشغول شوند. فو نفسی
الحق مشام بقر را از اين عطر اطهر نصيبی نه و اين زلال بيمثال سلسال ذوالجلال قسمت
اهل ضلال نبوده و نخواهد بود. و هنوز اهل بيان تفکّر در اعتراضات ملل قبل در
احيان ظهور ننمودهاند مع آنکه الواح مبسوطه در اين مقام از قلم اعلی مسطور گشته کاش
ملاحظه مينمودند و متنبّه ميشدند. بعضی الواح پارسيّه در جواب بعضی احباب نازل و
ارسال شد اگر چه حيف است کلمات اينظهور اعظم را نفوس محتجبه مشرکه مردوده
ملاحظه نمايند و لکن نظر بتبليغ امر الهی لازم است اگر آنجناب ببعضی
ص ٥٩بنمايند بأسی نيست و لکن لا يمسّها الّا المطهّرون . خمر معانی اين ظهور است که
از قبل برحيق مختوم ذکر شده در کلمات مستور است و بخاتم حفظ مختوم و جميع
مشرکين ملاحظه مينمايند و ميخوانند و لکن قطره ای از آن فائز نشدهاند . بگو ای
اهل بيان اقلّاً بيان فارسی را ملاحظه کنيد که شايد بمقرّيکه نقطه اولی جز
نيستی بحت و فنای بات ذکر نفرموده جسارت ننمائيد . امر حقّ بمقامی رسيده که جوهر
ضلال که بهادی موسوم هادی ناس شده و باعراض کمر بسته . اگر اهل بيان ببيانات
يحيی و سيّد محمّد و هادی و اعرج و امثال اين نفوس ملاحظه کنند و در بيانات
خدّام اين باب هم تفکّر نمايند فو اللّه ليجدنّ الحقّ و يضعنّ الباطل و لکن چه
فائده که بصر غير طاهر و قلب محتجب است. نفسی بهادی بگويد که اگر اقلّ من ذرّه
درايت ميداشتی شهادت ميدادی که آنچه باسم آن نفس مجعوله ذکر شده حکمة للامر
ص ٦٠بوده قدری تفکّر در اوّل اين امور کن که شايد بآنچه از عيون مستور بوده فائز
شوی و موقن گردی باينکه آن نفس از اوّل معدوم بوده مصالح و حکم الهيّه اقتضا
نمود آنچه ظاهر شد و شهرت يافت. از خدا ميطلبيم که اگر امثال آن نفوس مهتدی
نشدهاند حقّ جلّت عظمته از ساذج کلمه امريّه هياکل مقدّسه مبعوث فرمايد بشأنيکه
جميع من فی العالمين را مفقود و معدوم شمرند و جز حقّ موجود و ناطق و متکلّم و
قادر نبينند . انّه علی ما يشآء قدير . انشآءاللّه آنجناب از بدائع فضل ربّ
الارباب کاسر اصنام هوی و موقد نار هدی شوند فيا طوبی لک بمافزت بالمقام الاسنی
و کان طرفک متوجّهاً الی الافق الاعلی انّه يختصّ من يشآء بفضل من عنده و
انّه لهو المقتدر علی ما يشآء و ربّ الآخرة و الاولی لا اله
الّا هو العليّ الابهی .فاعلم بانّ الفرق بين الاسمين ما يری بين الاعظم و العظيم . و هذا ما بيّنه
محبوبی من قبل و انّا ذکرناه فی کتاب بديع . و ما اراد بذلک الّا آن يخبر النّاس
بانّ الّذی يظهر انّه اعظم عمّا ظهر و هو القيّوم علی القآئم و هذا لهو الحقّ
يشهد به لسان الرّحمن فی جبروت البيان اعرف ثمّ استغن به عن العالمين . و اذاً
ينادی القآئم عن يمين العرش و يقول يا ملأ البيان تاللّه هذا لهو القيّوم قد
جآئکم بسلطان مبين و هذا لهو الاعظم الّذی سجد لوجهه کلّ اعظم و عظيم . و ما
استعلی الاسم الاعظم الّا لتعظيمه عند ظهورات سلطنته و ما غلب القيّوم الّا
لفنآئه فی ساحته کذلک کان الامر و لکنّ النّاس هم محتجبون . هل يعقّل اصرح ممّا
نزّل فی البيان فی ذکر هذا الظّهور؟ مع ذلک فانظر ما فعل المشرکون . قل يا قوم هذا
لهو القيّوم قد وقع تحت اظفارکم ان لا ترحموه فارحموا انفسکم تاللّه الحقّ
ص ٦٢هذا لجمال المعلوم و به ظهر ما هو المرقوم فی لوح مسطور ايّاکم ان تتمسّکوا
بالموهوم الّذی کفر بلقآئه و آياته و کان من المشرکين فی کتاب کان باصبع الحقّ
مرقوما . ايقن بانّه ما اراد الّا اعظميّة هذا الظّهور علی المذکور و المستور و
استعلآء هذا الاسم علی کلّ الاسمآء و سلطانه علی من فی الارض و السّمآء و
عظمته و اقتداره علی الاشيآء. و بظهوره شهدت الممکنات بانّه هو الظّاهر فوق کلّ
شیءٍ و ببطونه شهدت الذّرّات بانّه هو الباطن المقدّس عن کلّ شیءٍ و يطلق عليه اسم
الظّاهر لانّه يری باسمآئه و صفاته و يعرف بانّه لا اله الّا هو و يطلق
عليه اسم الباطن لانّه لا يوصف بوصف و لا يعرف بما ذکر لانّ ما ذکر هو احداثه فی
عالم الذّکر فتعالی من ان يعرف بالذّکر او يدرک بالفکر ظاهره نفس باطنه فی حين
يسمّی باسمه الظّاهر يدعی باسمه الباطن و انّه لا يعرف بالافکار و لا يدرک بالابصار
ص ٦٣علی ما هو عليه من علوّ علوّه و سموّ سموّه. انّه لبالمنظر الاعلی و الافق
الابهی و يقول قد خسر الّذين کفروا بالّذی باسمه زيّنت الصّحيفة المکنونة و
ظهرت طلعة الاحديّة و نصبت راية الرّبوبيّة و رفع خبآء الالوهيّة و تموّج بحر
القدم و ظهر السّرّ المستسرّ المقنّع بالسّرّ الاعظم. فو عمره انّ البيان قد عجز
عن بيانه و التّبيان عن عرفانه فتعالی هذا القيّوم الّذی به خرق الحجاب الموهوم و
کشف المکتوم و فکّ الاناء المختوم . فو نفسه الرّحمن انّ البيان ينوح و يقول ای
ربّ نزّلتنی لذکرک و ثنآئک و عرفان نفسک و الّذی کان قآئماً بامرک امر العباد
بان لا يحتجبوا بی و بما خلق عن جمالک القيّوم . و لکنّ القوم حرّفوا ما نزّل
فيّ فی اثبات حقّک و اعلآء ذکرک و کفروا بک و بآياتک و جعلونی جنّةً لا نفسهم و
بها يعترضون عليک بعداذ ما نزّلت کلمة الّا و قد نزلت لاعلآء امرک و اظهار سلطنتک
و علوّ قدرک و سموّ مقامک فيا ليت ما نزّلت و ما ذکرت.
ص ٦٤و عزّتک لو تجعلنی معدوماً لاحسن عندی من ان اکون موجوداً و يقرئنی عبادک
الّذين قاموا علی ضرّک و ارادوا فی حقّک ما ارادوا. اسئلک بقدرتک الّتی احاطت
الممکنات ان تخلّصنی من هؤلآء الفجّار لاحکی عن جمالک يا من بيدک ملکوت
القدرة و جبروت الاختيار. و لو ننزل من المقام الاسنی و الدّرّة الاولی و السّدرة
المنتهی و الافق الابهی و نرجع البيان من علوّ التّبيان الی دنوّ الامکان لنذکر
الفرق بين الاسمين فی مقام الاعداد و لو انّ جمالی المکنون فی نفسی يخاطبنی و
يقول يا محبوبی لا ترتدّ البصر عن وجهی دع الذّکر و البيان و لا تشتغل بغيری.
اقول ای محبوبی قد انزلنی انزلنی قضآئک المثبت و قدرک المحتوم الی ان ظهرت فی
قميص اهل الاکوان اذاً ينبغی بآن اتکلّم بلسانهم و بما يرتقی اليه ادراکهم و عقولهم
ص ٦٥و لو نبدّل القميص من يقدر ان يتقرّب و انّک لو تريد ما تأمرنی به ارفع يد
المنع عن فمی استغفرک فی ذلک يا الهی و محبوبی فارحم علی عبادک ثمّ انزل عليهم ما
يستطيع عرفانه افئدتهم و عقولهم و انّک انت الغفور الرّحيم . فاعلم بانّ الفرق فی
العدد اربعة عشر و هذا عدد البهآء اذا تحسب الهمزة ستّة لانّ شکلها ستّة فی
قاعدة الهندسّة و لو تقرء القآئم اذاً تجد الفرق خمسة و هی الهآء فی البهآء
و فی هذا المقام يستوی القيّوم علی عرش اسمه القآئم کما استوی الهآء علی الواو
و فی مقام لو تحسب همزة القائم ستّة علی حساب الهندسة يصير الفرق تسعة و هو هذا
الاسم ايضاً و بهذه التّسعة اراد جلّ ذکره ظهور التّسع فی مقام. هذا ما تری
الفرق فی ظاهر الاسمين و انّا اختصرنا البيان لک و انّک لو تفکّر لتخرج
عمّا ذکرناه لک و القيناه عليک ما تقرّ به عينک و عيون الموحّدين.
ص ٦٦فو عمری انّ هذا الفرق لَاية عظمی للّذينهم طاروا الی سمآء البهآء و بما
استدللنا لک فی الظّاهر يحقّق بانّ المقصود فی الباطن قيّوميّة اسم القيّوم علی
القآئم اعرف و کن من الحافظين . و انّا سترنا هذا الذّکر و غطّيناه عن
ابصار من فی البيان اذاً کشفناه لک لتکون من الشّاکرين و قل ان الحمد للّه ربّ
العالمين . ای عبد ناظر الی اللّه مختصری بلسان پارسی ذکر ميشود تا کلّ بريّه
از فضل سلطان احديّه از اين عين جاريه لا شرقيّة و لا غربيّة و لا ذکريّة و لا
وصفيّة و لا ظهوريّة و لا بروزيّة که لم يزل از ذائقه انفس مشرکه محفوظ بوده
نصيب بردارند و فائز شوند. بدان مقصود نقطه اولی از فرق قائم و قيّوم و اعظم و
عظيم اعظميّت ظهور بعد بوده بر عظيم و قيوميّت ظهور آخر بر قائم و از فرق اعظم و
عظيم در عدد ظهور تسع بوده چنآنچه بر هر بصيری واضح و نزد
ص ٦٧هر خبيری مبرهن است و اين اعظميّت و قيّوميّت در اين ظهور و ما يظهر من عنده
جاری و ظاهر. مثلاً مقصود از قيّوم ظهور تسع بوده و او باسم بها ظاهر و حال آن
اعظميّت که در ظاهر حروف ملاحظه ميشود در مقامی همزه بهاء ستّه و قائم يک حساب
ميشود فکّر لتعرف و فی ذلک لآيات للعارفين. ای سائل ناظر قسم بجمال محبوب که آنچه
مقصود حضرت اعلی است در اين ظهور و در صحائف قدس از قلم قدم ثابت و مسطور مشکل
است بتوان ذکر کرد و فی الحقيقه کشف قناع از وجه حوری معانی نمود. روح القدس
ميگويد که عظيم اگر خرق حجبات تسعه نمايد باعظم فائز شود و اين بيان روح القدسست
و کان ربّه علی ما يقول شهيداً . ليس هذا البيان منّا بل منه . قل ايّاکم ان
تعترضوا . و اين تسعه را ايّام فرجه مابين ظهورين قرار فرمودهاند تا
ص ٦٨کينوناتيکه از شمس عظيم متجلّی شده مستعد شوند از برای ظهور نيّر اعظم که در
سنه تسع کل بآن موعود بودهاند. مع ذلک مشاهده کنيد که اين ناس نسناس متشبّث
بموهومی چه مقدار اعتراضات بر سلطان معلوم و مليک غيب و شهود نمودهاند. اين نفوس
ابداً از کوثر بيان رحمن نچشيدهاند و حرفی از مقصود سلطان امکان فيما نزّل عليه
ادراک ننمودهاند ذرهم فی خوضهم و در اين فجر روحانی در هوای لطيف معانی طيران کن
متوقّفين کلمه مالک يوم الدّين را اصغا ننمودهاند و آن نفوسند از اهل قبور و هم
فی النّار خالدون و النّار قبورهم لو هم يشعرون.بنی نوع انسانی بعد از موت ظاهری غير از انبياء و اولياء آيا همين تعيّن و تشخّص
و ادراک و شعوری که قبل از موت در او موجود است بعد از موت هم باقيست
ص ٦٩يا زائل ميشود و بر فرض بقا چگونه است که در حال حيات فی الجمله صدمه که بمشاعر
انسانی وارد ميشود از قبيل بيهوشی و مرض شديد شعور و ادراک از او زايل ميشود و
موت که انعدام ترکيب و عناصر است چگونه ميشود که بعد او تشخّص و شعوری متصوّر
شود با آنکه آلات بتمامها از هم پاشيده اِنتهی .معلوم آنجناب بوده که روح در رتبه خود قائم و مستقرّ است و اينکه در مريض ضعف
مشاهده ميشود بواسطه اسباب مانعه بوده و الّا در اصل ضعف بروح راجع نه. مثلاً
در سراج ملاحظه نمائيد مضیء و روشنست و لکن اگر حائلی مانع شود در اينصورت نور
او ممنوع مع آنکه در رتبه خود مضیء بوده و لکن باسباب مانعه اشراق نور منع شده و
همچنين مريض در حالت مرض ظهور قدرت و قوّت روح بسبب اسباب حائله ممنوع و مستور و
لکن بعد از خروج از بدن بقدرتو قوّت و غلبه ای ظاهر که شبه آن ممکن نه و ارواح لطيفه طيّبه مقدّسه بکمال قدرت
و انبساط بوده و خواهند بود. مثلاً اگر سراج در تحت فانوس حديد واقع شود ابداً
نور او در خارج ظاهر نه مع آنکه در مقام خود روشن بوده. در آفتاب خلف سحاب ملاحظه
فرمائيد که در رتبه خود روشن و مضیء است و لکن نظر بسحاب حائله نور او ضعيف
مشاهده ميشود. و همين آفتاب را روح انسانی ملاحظه فرمائيد و جميع اشيا را بدن او
که جميع بدن بافاضه و اشراق آن نور روشن و مضیء و لکن اين ماداميست که اسباب
مانعه حائله منع ننمايد و حجاب نشود و بعد از حجاب ظهور نور شمس ضعيف مشاهده
ميشود چنآنچه ايّاميکه غمام حائلست اگر چه ارض بنور شمس روشنست و لکن آن روشنی
ضعيف بوده و خواهد بود و بعد از رفع سحاب انوار شمس بکمال ظهور مشهود
ص ٧١و در دو حالت شمس در رتبه خود علی حدّ واحد بوده هم چنين است آفتاب نفوس که
باسم روح مذکور شده و ميشود. و همچنين ملاحظه در ضعف وجود ثمره نمائيد در اصل
شجره که قبل از خروج از شجر مع آنکه در شجر است بشأنی ضعيف که ابداً مشاهده
نميشود و اگر نفسی آن شجر را قطعه قطعه نمايد ذرّه ای از ثمر و صورت آن نخواهد يافت
و لکن بعد از خروج از شجر بطراز بديع و قوّت منيع ظاهر چنآنچه در اثمار ملاحظه
ميشود و بعضی از فواکه است که بعد از قطع از سدره لطيف ميشود. امثله متعدّده ذکر
شد تا از هر مثالی بمقصودی مطّلع شويد و مطابق نمائيد بما سئلت عن اللّه ربّک و
ربّ العالمين . حقّ جلّ ذکره قادر است بآنکه جميع علوم لانهايه را در يکی از امثله
مذکوره بين ناس ظاهر و مبيّن فرمايد. باری بر هر مثلی يد قدرت مبسوط و بر هر
کلمه ای يد حفظ گذاشته شده لا يعرفهاحد الّا من اراد. چون ختم اناء عطريّه بيد قدرتيّه شکسته شد رايحه آن استشمام
ميشود الامر بيد اللّه يعطی و يمنع يعمی و يبصر يفعل ما يشآء و يحکم ما يريد.
و اينکه سؤال از خلق شده بود. بدآنکه لم يزل خلق بوده و لايزال خواهد بود لا
لاوّله بداية و لا لآخره نهاية اسم الخالق بنفسه يطلب المخلوق و کذلک اسم الّربّ
يقتضی المربوب. و اينکه در کلمات قبل ذکر شده کان الهاً و لا مألوه و ربّاً و لا
مربوب و امثال ذلک معنی آن در جميع احيان محقّق و اين همان کلمهايست که ميفرمايد
کان اللّه و لم يکن معه من شیءٍ و يکون بمثل ما قد کان و هر ذی بصری شهادت ميدهد
که الآن ربّ موجود و مربوب مفقود يعنی آن ساحت مقدّس است از ماسوی و آنچه در
رتبه ممکن ذکر ميشود محدود است بحدودات امکانيّه و حقّ مقدّس از آن لم يزل بوده
و نبوده با او احدی نه اسم و نه رسم و نه وصف و لايزال خواهد بود مقدّس از کلّ
ص ٧٣ما سويه. مثلاً ملاحظه کن در حين ظهور مظهر کلّيه قبل از آنکه آن ذات قدم خود
را بشناساند و بکلمه امريّه تنطّق فرمايد عالم بوده و معلومی با او نبوده و هم
چنين خالق بوده و مخلوقی با او نه چه که در آن حين قبض روح از کلّ ما يصدق عليه
اسم شیءٍ ميشود و اينست آن يوميکه ميفرمايد لِمَن الملک اليوم و نيست احدی مجيب
لسان قدرت و عظمت ميفرمايد للّه الواحد القهّار لذا نفی وجود از کل ميشود چه که
تحقّق وجود در رتبه اوّليّه بعد از تحقّق عرفآنست و قبل از آن بقای ذات قدم
محقّق و فنای کلّ شیءٍ ثابت و قبل از تجلّی ظاهری بر کلّ شیءٍ کان ربّاً و لا
مربوب و بعد از اظهار کلمه و استوای هيکل احديّه بر عرش رحمانيّه من اقبل اليه فهو
مربوب و مخلوق و معلوم. ادراک اين مقامات منوط بعرفان عباد است بصير خبير لم يزل
يشهد بانّه موجود و غيره مفقود اله و لا مألوه معه و ربّ
ص ٧٤و لا مربوب عنده کان و لم يکن معه من شیءٍ و يکون بمثل ما قد کان. قسم بنقطه
اوّليّه که طلعة احديّه از احزان وارده و سدّ سبل باغوای انفس مشرکه از ذکر
مقامات خفيّه مستوره عاليه مرتفعه ممنوع شده و بشأنی بلايا وارد که احدی جز
حق محصی آن نه و ارض سِرّ سرّاً در اضطراب و احدی بر آن مطّلع نه الّا ربّک
العزيز الوهّاب . و زود است که از سِرّ بظهور آيد لا يعلم ذلک الّا من عنده علم الکتاب .
و اينکه سؤال شده بود که چگونه ذکر انبيای قبل از آدم ابوالبشر و
سلاطين آن ازمنه در کتب تواريخ نيست. عدم ذکر دليل بر عدم وجود نبوده و نيست نظر
بطول مدّت و انقلابات ارض باقی نمانده و از اين گذشته قبل از آدم ابوالبشر قواعد
تحرير و رسوميکه حال مابين ناس است نبوده و وقتی بود که اصلاً رسم تحرير نبود
قِسم ديگر معمول بودهو اگر تفصيل ذکر شود بيان بطول انجامد. ملاحظه در اختلاف بعد از آدم نمائيد که
در ابتدا اين السن معروفه مذکوره در ارض نبوده و هم چنين اين قواعد معموله، بلسانی
غير اين السن مذکوره تکلّم مينمودند و اختلاف السن در ارضيکه ببابل معروفست از
بعد وقوع يافت لذا آن ارض ببابل ناميده شد ای تبلبل فيها اللّسان ای اختلفت و
بعد لسان سريانی مابين ناس معتبر بوده و کتب الهی از قبل بآن لسان نازل تا
ايّاميکه خليل الرّحمن از افق امکان بانوار سبحانی ظاهر و لائح گشت آن حضرت حين
عبور از نهر اردن تکلّم بلسانٍ و سمّی عبرانيّاً چون در عبور خليل الرّحمن بان
تنطّق فرمود لذا عبرانی ناميده شد و کتب و صحف الهيّه بعد بلسان عبرانی نازل و
مدّتی گذشت و بلسان عربی تبديل شد. و اوّل من تکلّم به يعرب بن قحطان
ص ٧٦و اوّل من کتب بالعربيّة مرامر الطّائی و اوّل من قال الشّعر حمير بن سبا و
بعد رسوم خطّيّه از قلمی بقلمی نقل شد تا آنکه باين قلم معروف رسيد. حال ملاحظه
نمائيد بعد از آدم چقدر لسان و بيان و قواعد خطّيّه مختلف شده تا چه رسد بقبل از
آدم. مقصود از اين بيانات آنکه لم يزل حقّ در علوّ امتناع و سموّ ارتفاع خود
مقدّس از ذکر ما سويه بوده و خواهد بود و خلق هم بوده و مظاهر عزّ احديّه و مطالع
قدس باقيه در قرون لا اوّليّه مبعوث شدهاند و خلق را بحق دعوت فرمودهاند و لکن نظر
باختلافات و تغيير احوال عالم بعضی اسمآء و اذکار باقی نمانده. در کتب ذکر طوفان
مذکور و در آن حادثه آنچه بر روی ارض بوده جميع غرق شده چه از کتب تواريخ و چه
غيره و هم چنين انقلابات بسيار شده که سبب محو بعضی امور محدثه گشته. و از اين مراتب گذشته
ص ٧٧در کتب تواريخ موجوده در ارض اختلاف مشهود است و نزد هر ملّتی از ملل مختلفه از
عمر دنيا ذکری مذکور و وقايعی مسطور . بعضی از هشت هزار سال تاريخ دارند و بعضی
بيشتر و بعضی دوازده هزار سال و اگر کسی کتاب جوک ديده باشد مطّلع ميشود که چه
مقدار اختلاف مابين کتب است. انشآء اللّه بايد بمنظر اکبر ناظر شد و توجّه را
از جميع اين اختلافات و اذکار برداشت. اليوم حقائق مظاهر امريّه بطراز ابهی
مزيّن و مشهودند و جميع اسمآء در اسم بديع ظاهر و جميع حقائق در حقيقتش مستور
من آمن به فقد آمن باللّه و بمظاهر امره فی کلّ الاعصار و من اعرض عنه فقد کفر
باللّه المقتدر العزيز المختار . و اگر نفسی تفکّر نمايد در آنچه مذکور شد بمقصود
فائز ميشود اگر چه باختصار نازل شده و لکن صد هزار تفصيل دَر او مستور و عند ربّک
علم کلّ شیءٍ فی لوح مسطور . نسئل اللّه ان يرزقکما قدّر لاصفيآئه و يفتح علی وجه قلبک ابواب المعانی لتعرف من کلماته ما اراد
و انّه علی کلّ شیءٍ قدير و الحمد للّه ربّ العالمين .
. باسم محبوب يکتارائحه احزان جمال رحمن را احاطه نموده و ابواب فرح و بهجت از ظلم اهل طغيان من
ملأ البيان مسدود شده افّ لهؤلآء. اين بسی مسلم و واضح و مبرهن است که هر
ظهور قبلی ناس را بظهور بعد بشارت فرموده علی قدر مقاماتهم و استعداداتهم بعضی
باشاره و بعضی بتلويحات خفيّه و امّا ظهور قبل فوق آنچه تعقّل و ادراک شود در
نصيحت و تربيت اهل بيان جهد فرمودهاند و مع ذلک وارد شد آنچه وارد شد. يک کلمه
ذکر ميشود و از اهل بيان انصاف ميطلبيم . آيا در هيچ موضعی از مواضع کتب الهيّه
ذکر شده در حين ظهور بعد در امرش توقّفنمائيد قل فاتوا به لا و ربّی العليم الخبير . از اين فقره گذشته آيا در هيچ
موضعی از مواضع بيان ذکر شده که اگر نفسی بآيات ظاهر شود انکار نمائيد و يا بر
قتلش قيام کنيد؟ و اگر در اين آيات احدی شبهه نمايد اين بعينه همان شبههايست که
در احيان ظهور مظاهر امر مطالع سجّين نمودهاند. قسم بشمس معانی که اگر آيات
منزله بديعه انکار شود احدی قادر بر اثبات آيات قبل نخواهد شد. و چون نقطه بيان
روح ما سويه فداه ناظر باين ايّام بودند و ما يرتکب به عباده از قلم اعلی جز
وصايای محکمه و نصائح متقنه و مواعظ حسنه در ذکر اين ظهور جاری نشده. کتاب اسما
نازل شد آخر فکر نمائيد که مقصود چه بوده مخصوص کتاب اسما ناميدهاند و در آن الواح
جميع اسما را واحداً بعد واحد ذکر فرمودهاند و تفسير نمودهاند و بعد مظاهر اسماء
را بمبدع اسماء وصيّت فرمودهاند.يا قلب العالم هل لک من اذن لتسمع ما يغرّد به ورقآء الاحزان فی هذا الزّمان
الّذی ارتفع ندآء الشّيطان ورآء ندآء الرّحمن لانّا وجدنا ملأ البيان فی غفلة
و خسران عظيم. و نفسه المحبوب هنوز نفسی ملتفت نشده که کتب الهيّه از هر قسمی
نازل مخصوصاً کتاب اسمآء بچه جهت نازل شده کذلک نبّأکم عليم خبير . و لکن
کجاست آذان صافيه تا ندائيکه از شطر احديّه در کلّ حين مرتفع است اصغا نمايد و
کجاست ابصار حديده که انوار حکمتيّه الهيّه را از کلمات مشرقه ادراک کند. ظاهر
شد قيّوم بجمال معلوم و اوست جمال تسع که کل باو وعده داده شدهاند مع ذلک روائح
منتنه حسد و بغضا بريّه را بشأنی اخذ نموده که بالمرّه از نفحات رحمانی و
روائح سبحانی در گريزند . قل يا قوم لا تعقّبوا الّذين حقّت عليهم کلمة العذاب و
يظهر من وجوههم قهر اللّه الملک المقتدر العليم الحکيم .
ص ٨١معلوم نيست که اگر باين وصايا و مواعظ قلم اعلی حرکت نميفرمود چه ميکردند لا
و الّذی جعلنی مستغنياً عن العالمين بما اتانی بفضل من عنده که فوق آنچه کردهاند
و اراده دارند ممکن نبوده و نخواهد بود و عجبست که آيات الهی را تلاوت مينمايند
تاللّه يلعنهم منزلها و هم لا يشعرون. محبوب امکان مع وصايای محکمه متقنه اخبار
فرموده که چه خواهند نمود چنآنچه ظاهر شده و بعد خواهد شد. مع هر نفسيکه حرمة
لامراللّه اعتنا نشد اظهار خلوص و عبوديّت نمودهاند تضييعاً لامراللّه و در
اطراف ناس را بخود ميخوانند آن عمل سِرّ و اين عمل جهر. قدری انصاف لازمست آخر
اين غلام با نفسی عنادی نداشته اين بسی واضحست که بهر نفسی که اعتنا نشد
لامراللّه بوده و اظهاراً لسلطنته و اعزازاً لکلمته خواهد بود هر نفسی که
باين جهت غلّی داشته باو اظهار عبوديّت نمودهاندضرّاً لامراللّه وبغياً عليه و احدی از احبّای الهی خالصاً لوجهه مشرکين را از
اين اعمال شنيعه منع ننموده. آيا اثر نار الهيّه در قلوب بريّه باقی نمانده و
آيا انوار مصباح احديّه در افئده خليقه تجلّی نفرموده چه شده که هياکل نفوس از
اين نار مشتعل نشدهاند و از اين انوار مستضیء نگشتهاند؟ بگو ای کاروانهای مدآئن
عرفانِ جمال رحمن فجر صادق از افق سمآء مشيّت سُبحان طالع شده تعجيل نمائيد که
شايد بجنود مقرّبين ملحق شويد البتّه هر چه خفيف حرکت نمائيد. احسن است
بيندازيد ثقل اشارات مؤتفکه را و بشطر احديّه توجّه نمائيد. قلم قدم ميفرمايد
ناله و حنينم را نميشنويد يا ميشنويد و ادراک نمينمائيد؟ اگر قادر بر طيران در
هواهای خوش معانی نيستيد در هوای الفاظ طيران نمائيد اگر آيات بديعه عربيّه
اين ظهور را ادراک نميکنيد در بيان فارسی که از قبلنازل فرمودم و کلمات فارسيّه که در اين ظهور نازل شده تفکّر نمائيد لکی تجدوا
الی الحقّ سبيلا. فو الّذی اشتعل نار حبّه فی قلبی علی شأن لا تخمدها مياه
اعراض العالمين که طلعت بيان مقصودی جز اين ظهور نداشته روحی لنفسه الفدآء ما
قصّر فی تبليغ امری و لکنّ النّاس هم مقصّرون و مفرطون. هر نفسيکه يکساعت خود را
لوجه اللّه از حجبات و اشارات مقدّس کند و در آنچه از ملکوت الهی بلسان عربی و
پارسی نازل شده تفکّر نمايد تاللّه ينقطع عن العالمين و ينوح لهذا المظلوم المسجون
الغريب. احجار صلبه از کلمه الهيّه در ناله و حنينند و لکن بريّه در غفلت عظيم
اينست که در کتب الهيّه از قبل نازل که از احجار انهار جاری و لکن از قلوب اشرار
اثری ظاهر نه صدق اللّه العليّ العظيم. بدان ای سائل که کلمه الهيّه جامع کلّ
معانی بوده يعنی جميع معانی و اسرار الهی در آن مستور
ص ٨٤طوبی لمن بلغها و اخرج اللّئالئ المکنونة فيها. اشراق کلمه الهيّه را بمثل
اشراق شمس ملاحظه کن همان قسم که شمس بعد از طلوع بر کل اشراق مينمايد همان قسم
شمس کلمه که از افق مشيّت ربّانيّه اشراق فرمود بر کل تجلّی ميفرمايد
استغفر اللّه من هذا التّشبيه چه که شمس ظاهره مستمدّ از کلمه جامعه بوده فکّر
لتعرف. و لکن اشراق شمس ظاهره ببصر ظاهر ادراک ميشود و اشراق شمس کلمه بباطن فو
الّذی نفسی بيده که اگر آنی مدد و قدرت باطنيّه کلمه الهيّه از عالم و اهل آن
منقطع شود کل معدوم و مفقود خواهند شد. و اگر نفسی ببصر الهی ملاحظه نمايد اشراق
و انوارشرا در کل مشاهده مينمايد و همچنين اگر باذن طاهره توجّه نمايد ندای اوّل
الهی را در کلّ حين اصغا مينمايد. ندای الهی لازال مرتفع و لکن آذان ممنوع و
اشراق انوار نيّر آفاق ظاهرو لکن ابصار محجوب. ای لبيب، طبيب لازم که شايد باکسير اسم اعظم رمد ابصار را رفع
نمايد و نحاس وجود را ذهب نمايد. ای کاش از وجود بالغين عرصه عرفان محبوب
عالمين وسيع ميشد تا از حروف ظاهره کلمه علوم لانهايه ظاهر و تفصيل فرمايد
مَرَضی عارض ناس شده که رفع آن بسيار مشکل است الّا لمن استشفی من الدّرياق
الاعظم و آن اينست که هر نفسی که بگمان خود فی الجمله رايحه عرفان استنشاق نمود
حق را مثل خود فرض نموده و اکثری اليوم باين مرض مبتلا و اين سبب شده که از حقّ و
ما عنده محروم ماندهاند. از خدا بخواهيد که قلوب را طاهر و ابصار را حديد فرمايد
که شايد خود را بشناسند و حقّ را از دونش تميز دهند و مقصود حقّ را از کلمات منزله
ادراک نمايند. و اگر امم بمقصود الهی فائز ميشدند در حين ظهور محتجب نميماندند
ص ٨٦مع آنکه سالها کتاب الهی را تلاوت نمودند بحرفی از معانی آن فائز نگشتند چنآنچه
بالمرّه از مقصود محتجب و غافل بودهاند مع آنکه جميع در کتاب الهی مذکور و مسطور
کل محروم بشأنيکه بعضی از مطالبی که نزد عامّه بود نفوسيکه خود را از خواص
ميشمردند از او غافل مثل کون قائم در شهر معروف و بشأنی در اين قول ثابتند که
هر نفسی قائل شده آن حضرت متولّد ميشود حکم قتل بر او جاری نمودهاند. ملاحظه کنيد
خواص چه مقدار بعيد و محروم بودهاند تا آنکه در سنه ستّين کشف حجاب شد و جميع
آنچه مستور بود مشهود گشت. و همچنين قيامت و ما يتعلّق بها که احدی برشحی از طمطام
بحر اين بيانات که در کتاب الهی بوده فائز نه و کل سراب را آب توهّم نموده
چنآنچه مشاهده شد. و از اين مراتبگذشته از اصل عرفان محبوب عالميان محتجب بودهاند و غبار وهم و طين ظنون جميع
بريّه را از منظر احديّه منع نموده تا آنکه آمد مطهّر اکبر و ناس را بکوثر اطهر
غسل داد و بمنظر انور دعوت فرمود و بشارت داد. حال ملاحظه فرمائيد آنچه ظاهر شد
محسّناتی بود که جميع از آن غافل بودند. و اگر گفته شود کل در کتاب الهی مستور و
مکنون بود و در ظهور نقطه بيان روح من فی الامکان فداه طلعات معانی
مقنّعه در غرفات کلمات الهيّه از خلف حجاب بيرون آمدند هذا حقّ لا ريب فيه و
اگر گفته شود از قبل بر سبيل اجمال ذکر شده و آمد مبيّن و مفصّل حقّ لاريب فيه و
اگر گفته شود که آنچه در ظهور بديع ظاهر از قبل نبوده و کل بديعست اين قول هم
صحيح و تمامست چه اگر حقّ جلّ ذکره به کلمه ای اليوم تکلّم فرمايد که جميع ناس از قبل و
بعد بآنتکلّم نموده و نمايند آنکلمه بديع خواهد بود لو کنتم تتفکّرون. در کلمه توحيد
ملاحظه کنيد که در هر ظهوری مظاهر حقّ بآن ناطق و جميع بريّه از ملل مختلفه باين
کلمه ای طيّبه متکلّم مع ذلک در هر ظهور بديع بوده و ابداً حکم بدع از او سلب نشده
کلمه که حقّ بآن تکلّم ميفرمايد در آن کلمه روح بديع دميده ميشود و نفحات حيات
از آن کلمهء بر کلّ اشيآء ظاهراً و باطنا مرور مينمايد ديگر تا چه زمان و عصر
آثار کلمه الهيّه از مظاهر آفاقيّه و انفسيّه ظاهر شود. و اينکه بعضی از ناس ببعضی
از مطالب موهومه متکلّم و بآن افتخار و استکبار مينمايند جميع عند اللّه مردود
و غير مذکور چه که فخر در عرفان حقّ و ثبوت و رسوخ و استقامت در امر اللّه است نه
در بيانات ظاهريّه چنآنچه ظهور قبلم اين مراتب را بيان فرموده فانظروا لتعرفوا.
مثلاً نفوسيکه بذروه عرفان ارتقا نمودهاند و نفوسيکه
ص ٨٩در ادنی رتبه ماندهاند عند اللّه در يک مقام قائم چه که شرافت علم و عرفان بما هو
علم و عرفان نبوده اگر منتهی بحق و قبول او شود محبوب و الّا مردود کلّ الفاظ
در آن ساحت در رتبه واحده مذکور. مثلاً لو يقول ولدت کقوله لم يلد و لم يولد اگر
چه بر حسب ظاهر تنزيه الهی از شبه و مثل و نظير منتهی مقام عرفان انام است چنآنچه
بين ناس هم اين مقام اعلی و ارفعست و لکن اين امتياز هم نظر بقبول حقّ است و
باراده او محقّق شده چنآنچه در کور فرقان و بيان مشيّت الهيّه بتنزيه صرف و
تقديس بحت تعلّق گرفته لذا در افئده عباد تجلّيات اين بيانات ثابت و ظاهر
و الّا آن بحر قدم از جميع اين کلمات محدثه مقدّس و ساحت اقدس از جميع اين بيانات
منزّه نظر بايد باصل امر الهی باشد نه بعلوّ و دنوّ مراتب عرفان لفظيّه که بين
بريّه محقّق شده. يا ليت کنت مستطيعاًباظهار ما هو المستور و عدم استطاعت نظر باحتجاب نفوس است والّا انّه لهو الغنيّ
الحميد وقتی فرمود لن ترانی و وقتی فرمود انظر ترانی. باری اليوم هر نفسيکه
تصديق نمود بآنچه از سمآء مشيّت الهی نازل او بمنتهی ذروه عرفان مرتقی و
فائز و من دون آن محروم و معدوم نسئل اللّه ان يوفّقنا و ايّاکم علی الاستقامة
فی هذا الامر الّذی منه انقلب ملکوت الاسمآء و اخذ السّکر سکّان مدآئن
الانشآء الّا الّذين سبقتهم الهداية من اللّه المهيمن القيّوم. ای مقبل در آنچه
از قلم اعلی جاری شده درست تفکّر فرمائيد تا ابواب علوم لانهايه بر وجه قلبت
مفتوح شود و خود را از دون حقّ غنی و مستغنی مشاهده نمائی و همچه مدانيد که ظهور
حق مخصوص است باظهار معارف ظاهره و تغيير احکام ثابته
ص ٩١بين بريّه بلکه در حين ظهور کلّ اشيآء حامل فيوضات و استعدادات لاتحصی شده و
خواهند شد و باقتضای وقت و اسباب ملکيّه ظاهر ميشود و در اين مقام مجملی در جواب
سؤال يکی از قسّيسين نصاری که در مدينه کبيره ساکنست از سماء مشيّت رحمن نازل
و در اين مقام بعضی از آن ذکر ميشود که شايد بعضی از عباد بر بعضی از حِکَم
بالغه الهيّه که از ابصار مستور است مطّلع شوند. قوله تعالی قد حضر کتابک فی
ملکوت ربّک الرّحمن و اخذناه بروح و ريحان و اجبناک قبل السّؤال فکّر لتعرف و
هذا من فضل ربّک العزيز المستعان. طوبی لک بما فزت بذلک و لو هو مستور فسوف
يکشف لک اذا شآء اللّه و اراد و تری ما لا رات العيون. يا ايّها المتغمّس
فی بحر العرفان و النّاظر الی شطر ربّک الرّحمن اعلم بانّ الامر عظيم عظيم انظر ثمّ
ص ٩٢اذکر الّذی سمّی ببطرس فی ملکوت اللّه انّه مع علوّ شأنه و جلالة قدره و عظم
مقامه کاد ان تزلّ قدماه عن الصّراط فاخذته يد الفضل و عصمه من الزّلل و جعله
من الموقنين. انّک لو تعرف هذه النّغمة الّتی هدرت بها الورقآء علی افنان سدرة
المنتهی لتوقن بانّ ما ذکر من قبل قد کمل بالحقّ و اذاً يأکل فی ملکوت اللّه من
النّعمة الباقية الابديّة و يشرب من کوثر الحقآئق و سلسبيل المعانی و لکنّ
النّاس هم فی حجاب عظيم. انّ الّذين سمعوا هذا النّدآء و غفلوا عنه انّهم لو
کانوا عدمآء لخير لهم من ان يتوقّفوا فی هذا الامر و لکن ظهر ما ظهر و قضی
الامر من لدی اللّه المقتدر العزيز المختار. قل يا قوم قد جآء الرّوح مرّة اخری
ليتمّ لکم ما قال من قبل کذلک وعدتم به فی الالواح ان کنتم من العارفين. انّه
يقول کما قال و انفق روحه کما انفق اوّل مرّة حبّاً لمن فی السّموات و الارضين
ص ٩٣ثمّ اعلم بانّ الابن اذ اسلم الرّوح قد بکت الاشيآء کلّها و لکن بانفاقه روحه
قد استعدّ کلّ شیءٍ کما تشهد و تری فی الخلائق اجمعين. کلّ حکيم ظهرت منه الحکمة
و کلّ عالم فصّلت منه العلوم و کل صانع ظهرت منه الصّنآئع و کلّ سلطان ظهرت
منه القدرة کلّها من تأييد روحه المتعالی المتصرّف المنير. و نشهد بانّه حين
اذ اتی فی العالم تجلّی علی الممکنات و به طهر کلّ ابرص عن دآء الجهل و العمی
و برء کلّ سقيم عن سقم الغفلة و الهوی و فتحت عين کلّ عمی و تزکّت کلّ نفس
من لدن مقتدر قدير. و فی مقام يطلق البرص علی کلّ ما يحتجب به العبد عن عرفان
ربّه و الّذی احتجب انّه ابرص و لا يذکر فی ملکوت اللّه العزيز الحميد. و انّا
نشهد بانّ من کلمة اللّه طهر کلّ ابرص و برء کلّ عليل و طاب کلّ مريض و انّها
لمطهّر العالم طوبی لمن اقبل اليها بوجه منير. ثمّ اعلم بانّ الّذی صعد
ص ٩٤الی السّمآء قد نزل بالحقّ و به مرّت روآئح الفضل علی العالم و کان ربّک علی
ما اقول شهيدا. قد تعطّر العالم برجوعه و ظهوره و الّذين اشتغلوا بالدّنيا و
زخرفها لا يجدون عرف القميص و انّا وجدناهم علی وهم عظيم قل انّ النّاقوس
يصيح باسمه و النّاقور بذکره و يشهد نفسه لنفسه طوبی للعارفين. و لکنّ اليوم
قد برء الابرص قبل ان يقول له کن طاهراً و انّ بظهوره قد برء العالم و اهله
من کلّ دآء و سقم تعالی هذا الفضل الّذی ما سبقه فضل و تعالی هذه الرّحمة
الّتی سبقت العالمين. انّک يا ايّها المذکور فی ملکوت اللّه استقدر من ربّک قم
و قل يا ملأ الارض قد جآء محيی العالم و مضرم النّار فی قلب العالم و قد نادی
المناد فی برّيّة القدس باسم عليّ قبل نبيل و بشّر النّاس بلقاء اللّه فی جنّة الابهی و قد فتح بابها
ص ٩٥بالفضل علی وجوه المقبلين و قد کمل ما رقم من القلم الاعلی فی ملکوت اللّه ربّ
الآخرة و الاولی و الّذی اراده يأکله و انّه لرزق بديع. قل قد ظهر النّاقوس
الاعظم و تدقّه يد المشيّة فی جنّة الاحديّة استمعوا يا قوم و لا تکوننّ من
الغافلين. انشاء اللّه خلقی ظاهر شوند که مقصود حقّ جلّ و عزّ را از بيانات ادراک
نمايند و در کمال خضوع و خشوع در مراقبت امر اللّه و حفظ و صيانت آن از انفس
مشرکه مردوده جهد نمايند انّه علی ما يشآء قدير. و هر نفسيکه برشحی از کوثر
بيان مرزوق شد ادراک مينمايد که در ظهور نقطه بيان ظاهر شد آنچه لازال مستور بود
و اين ظهور و ظهور قبل بعينه ظهور ابن زکريّا و روحست و در بعضی از الواح نازله
ذکر شده ملاحظه فرمائيد. اينست آن ظهور که برای استعداد اهل عالم آمده هنگام فنای
عالم و اهل آن رسيد آمد آن کسی که باقی بود تا حيات
ص ٩٦باقيه بخشد و باقی دارد و مايه زندگی عنايت فرمايد. ثابت شد آنچه در بيان نازل
شده اينست آن جمال موعود که فرموده بعد از من ميآيد و پيش از منست. او بود آن
ندآء که مابين آسمان و زمين بلند شد که مقامهای الهی را درست نمائيد و تعمير
کنيد يعنی قلوبرا. و آن همان ندا بود که ابن زکريّا قبل از روح فرمود من آواز آن
کسم که در بيابان ندا ميکند که راه خداوند را درست کنيد اگر افعی از امّهات
متولّد ميشد احسن بود از اينکه انسان متولّد شود و در ملکوت الهی باعراض معروف
گردد طوبی للعقائم فويل للمرضعات. بگو قلم اعلی ميفرمايد ای گمگشتگان
بريّه هوی مرا قبول نداريد و دعوی نمودهايد نفسی را که بذکرم ناطق بوده قبول
داريد دروغ ميگوئيد اهل ظلمتيد و از صبح منير در گريز اگر تقرّب جوئيد البتّه
در روشنائی اعمال مردوده نفسانيّه ديدهشود. وای بر نفوسيکه از اين ايّام و ثمر آن غافلند عنقريب بر خود نوحه نمايند
و نيابند نفسی را که تسلّی دهد ايشانرا. خوشا حال صدّيقان که بصدق مبين فائز
شدند خوشا حال عارفان که سبيل مستقيم الهی را شناختهاند و بملکوت او توجّه
نمودهاند خوشا حال مسروران و مخلصان که سراجهای قلوبشان بدهن عرفان نفس رحمن
مشتعل و روشن شده و بزجاجات انقطاع از هبوب ارياح احزان و افتتان محفوظ مانده.
نيکوست حال قوی دلان که از سطوت ظالمان قلوبشان ضعيف نشده و نيکوست حال بينايان
که بر بقا و فنا هر دو مطّلع شدهاند و بشطر بقا توجّه نمودهاند و از اهل بقا در
جبروت اعلی مذکورند البتّه قلوب ايشان ضعيف نشود چه که از اهل بصرند. بگو ای
بندگان در هر صورت مقتول و مذبوحيد چه بسيوف امراض و چه بسيوف اهل اعراض
ص ٩٨در اينصورت اگر بشمشيرهای مشرکان در سبيل محبوب عالميان کشته شويد احبّ و
احقّ بوده چه که ديهء نفس محبوبست اين ثمر مرغوب را فراموش مکنيد و از دست
مدهيد. نيکوست حال درست کاران که از اعمالشان عرف قبول رحمن ساطعست بد است
حال غمّازان و مفسدان و ظالمان اگر چه مابين عباد بعزّت و ثروت ظاهر شوند
عنقريب ذلّت ناگهان و غضب بی پايان آن نفوس را اخذ نمايد. کلمه قبل بروح
بديع در جميع احيان اين زمان از افق فم مشيّت رحمن مشرق و آن کلمهايست که
بابن يعنی روح خطاب فرمودم که بگو موسی برای دين و آيين آمد و ابن زکرّيا
برای غسل تعميد و من برای آن آمدهام که حيات جاويد بخشم و در ملکوت باقی
درآورم. بگو ای دوستان سارقان و خائنان در کمينگاهان مترصّدند ای حاملان
امانت رحمن غافل مشويد و لئالی حبّ الهی رااز دزدان حفظ نمائيد. قسم بنيّر افق سمآء معانی که اگر نفسی اليوم حجبات
اوهام را خرق ننمايد ندای الهی را اصغا نکند نيکوست حال نفوسيکه اصنام وهميّه را
بقدرت الهيّه شکستند و ندای رحمن را شنيده از مابين اموات برخاستهاند عليهم
نفحات اللّه مالک الاسمآء و الصّفات. ای اهل ارض ندای رحمن مابين زمين و آسمان
مرتفع شد و قلب عالم از اصغآء کلمه الهی بنار حبّ مشتعل و لکن افسردگان در قبور
غفلت و نسيان ماندهاند حرارت آنرا نيافتهاند تا چه رسد باشتعال هم فی القبور
خالدون. قوموا يا قوم علی نصرة اللّه قد جآئکم القيّوم الّذی بشّرکم به القآئم و
به ظهر الزّلزال الاکبر و الفزع الاعظم و المخلصون بظهوره يفرحون و المشرکون بنار
الغلّ يحترقون. قل اقسمکم باللّه يا ملأ البيان بآن تنصفوا فی کلمة واحدة و هی
انّ ربّکم الرّحمن ما علّق هذا الامر بشیءٍعمّا خلق فی الاکوان کما نزل فی البيان و انتم فعلتم بمحبوبه ما فعلتم. و لو
علّق هذا الظّهور بشیءٍ دونه ما فعلتم به يا ملأ الظّالمين؟ هل من ذی اذن واعية
او ذی بصر حديد ليسمع و يعرف؟ قل قد تبکی عين اللّه و انتم تلعبون يا من تحيّر
فيکم و من فعلکم ملأ عالون. ای دوستان من شما چشمه های بيان منيد و در هر چشمه
قطره ای از کوثر معانی رحمانی چکيده ببازوی يقين چشمه ها را از خاشاک ظنون و اوهام
پاک کنيد تا از شما خود در امثال اين مسائل مسئوله جوابهای محکمه متقنه ظاهر
شود در اين ظهور اعظم بايد کل بعلوم و حکم ظاهر شويد چه که کلّ بريّه بل کلّ
اشيا از هبوب لواقح الهيّه در اين ايّام لا شبهيّه علی قدرها حامل فيوضات
ربّانيّه شدهاند. در غياهب کلمات منزله جواب مسائل مذکوره و مستوره
مکنونه نازل انشآء اللّه ببصر الهی در کلماتش نظر فرمائيد لتعرف ما اردت. و
ص ١٠١اين سؤال را بعينه از روح نمودهاند که ابن زکريّا آمد و ناس را بحق خواند و غسل
تعميد داد مقصود از ظهور او چه بوده و از اين ظهور چه فرمود او امد که برای من
شهادت دهد و وفا فرمود بآنچه مأمور بود و من آمدم از برای اشتعال اهل عالم. يا
ايّها النّاظر الی المنظر الاکبر احزان به مرتبه ای رسيده که لسان رحمن از بيان
ممنوع شده فو اللّه تبکی عينی و يتحرّک لسانی و يکتب ما يخرج منها من کان قائماً
تلقآء وجهی چه که اهل بيان بشأنی محتجب شدهاند که اگر اليوم از نفسی خلاف
آنچه لم يزل و لايزال حقّ جلّ شأنه بآن امر فرموده بچشم خود مشاهده نمايند قبول
دارند. مثلاً رئيس الافّاکين نوشته آيات در اوّل ظهور حجّت بوده و حال نيست. بگو
ای اهل بيان انصفوا باللّه ربّکم الرّحمن قطع نظر از اين غلام الهی و ظهورات
عزّ صمدانی که در اين ظهور ظاهر شده جميع بيان را ملاحظه
ص ١٠٢کنيد و خود حکم نمائيد شما که بحکم حقّ و ما نزل من عنده راضی نشديد و لکن حق
بحکم شما اگر بانصاف واقع شود راضی است که شايد چشمی بانصاف باز شود و الی اللّه
ناظر باشد. و اين بسی واضحست که جميع بيان تصريحاً من غير تأويل مخالف اين قول
معرض باللّه است مع ذلک باين جرئت من غير ستر مخالفت کلّ بيان نموده و مينمايند
و خود را ناصر بيان ميدانند فو اللّه انّ البيان ينوح منهم و يلعنهم. حال لوجه
اللّه فی الجمله تفکّر نمائيد سبب اينکه باين جسارت در هتک حرمت کتاب الهی جهد
نمودهاند چيست؟ اين بسی معلوم و واضحست که سبب قبول بعضی از اهل بيآنست و الّا فو
الّذی انطقنی بالحقّ و اظهرنی لاثبات امره اگر مطمئن نبودند هر گز چنين جسارت
نمينمودند. اين از حکمهای اعظم الهی است که در بيان نازل شده بشأنی که سطری
مسطور نه مگر آنکه در آن مذکور چه تلويحاًو چه تصريحاً که در ظهور بعد توقّف ننمائيد و جز آيات نخواهيد مع ذلک انکار
نمودهاند و امثال اين امور عظيمه که جميع ميدانيد عامل شدهاند و نفسی اعتراض
ننموده و لکن باين مقرّ که باختيار او کلّ کتب ناطق است نسبت دادهاند که احکام
بيان را نسخ نموده الا لعنة اللّه علی القوم الظّالمين مع آنکه بنصّ بيان اين
ظهور مختار بوده و خواهد بود و جميع بيان بذکر و ثنايش ناطق و بظهورش مبشّر و ما
يظهر من عنده هو ما ظهر من ظهور قبله و من فرّق هو مشرک کذّاب و منکر مرتاب.
و از آيات گذشته اکثری از اهل اديان از مقرّ اقدس خارق عادات ديدهاند علی شأن
لا يذکر بالبيان فاسئلوا المدينة و من حولها ليظهر لکم الحقّ و معلوم نيست که آن
نفس معرض در خود چه قائل است لا و نفس البهآء ليس الّا علی افک کبير. از حق
بخواهيد توفيق عنايت فرمايد که شايد بر صراط امر مستقيم باشيد لانّ هذا الامر
ص ١٠٤عظيم عظيم زود است که عظمت آن واضح و مبرهن شود لايبقی الّا من کان ناظراً الی
المنظر الاکبر و منقطعاً عمّن فی السّموات و الارض حبّاً للّه المقتدر العزيز
الحکيم. اليوم يوم نصرت امر الهی است بر هر نفسی لازم که در کمال استقامت ناس را
بشطر الهی دعوت نمايد انشآء اللّه جهد بليغ نمائيد که شايد گمگشتگان برّيّه
نفس و هوی بافق قدس ابهی توجّه نمايند از نفوس اثر محبوب بوده و خواهد بود چه
که ثمر هر نفسی اثر اوست نفس بی اثر مثل شجر بی ثمر در منظر اکبر مذکور للّه
ناطق شويد و للّه تبليغ امر نمائيد باعراض و اقبال ناظر نباشيد بلکه ناظر
بخدمتی که بآن مأموريد من لدی اللّه اينست فضل اعظم و رستگاری ابدی و ثمر
جاودانی و عنايت حقّ در کلّ احيان و مدد فيضش در کلّ اوان رسيده و خواهد رسيد. من
کان له انّه معه و يؤيّده بالحقّ و انّه علی کلّ شیءٍ قدير و البهآء عليکم يا احبّآئی
ص ١٠٥و ما سئل السّآئل فی قول الحکمآء بسيط الحقيقة کلّ الاشيآء. قل فاعلم انّ
المقصود من الاشيآء فی هذا المقام لم يکن الّا الوجود و کمالات الوجود من حيث
هو وجود و من الکلّ الواجد و هذا کلّ لا يذکر عنده بعض و لا يقابله جزء و الحاصل
انّ بسيط الحقيقة لمّا کان بسيطاً من جميع الجهات انّه واجد و مستجمع لجميع
الکمالات الّتی لا حدّ و لا نهاية لها چنآنچه فرمودهاند ليس لصنعه حدّ محدود.
بلسان پارسی ذکر ميشود مقصود حکيم از اشيآء در عبارت مذکوره کمالات وجود من حيث
هو وجود است و از کل دارائی يعنی واجد و مستجمع جميع کمالات نامتناهيه است بنحو
بساطت و امثال اين بيانات را در مقامات ذکر توحيد و قوّت و شدّت وجود ذکر
ص ١٠٦کردهاند. مقصود حکيم اين نبوده که واجب الوجود منحلّ بوجودات غير متناهيه شده
سبحانه سبحانه عن ذلک چنآنچه خود حکما گفتهاند بسيط الحقيقة کلّ الاشيآء و
ليس بشیءٍ من الاشياء و فی مقام آخر انّ انوار بسيط الحقيقة تری فی کلّ الاشيآء
و اين ببصر باصر و نظر ناظر منوط است ابصار حديده در کلّ اشيآء آيات احديّه را
مشاهده مينمايند چه که جميع اشيآء مظاهر اسمآء الهيّه بوده و هستند و حقّ لم
يزل و لايزال مقدّس از صعود و نزول و حدود و اقتران و ارتباط بوده و خواهد بود و
اشيآء در امکنه حدود موجود و مشهود چنآنچه گفتهاند لمّا کان وجود الواجب فی
کمال القوّة و الشّدّة لو يجوز ينحلّ بوجودات غير متناهية و لکن لا يجوز ما
انحلّ. در اين بيان سخن بسيار است و مقصود حکمآء اگر بتمامه اظهار رود مطلب بطول انجامد
ص ١٠٧چون قلوب احرار لطيف و رقيق مشاهده ميشود لذا قلم مختار باختصار اکتفا نمود. دو
مقام در توحيد مشاهده ميشود توحيد وجودی و آن اينست که کلّ را به لا نفی ميکنند و حق
را به الّا ثابت يعنی غير حقّ را موجود نميدانند باين معنی که کل نزد ظهور و ذکر
او فنای محض بوده و خواهند بود کلّ شیءٍ هالک الّا وجهه يعنی مع وجود او احدی
قابل وجود نه و ذکر وجود بر او نميشود چنآنچه فرمودهاند کان اللّه و لم يکن معه
شیءٌ و الآن يکون بمثل ما قد کان مع آنکه مشاهده ميشود که اشيآء موجود بوده و
هستند. مقصود آنکه در ساحت او هيچ شیء وجود نداشته و ندارد در توحيد وجودی کل هالک
و فانی و وجه که حقّست دائم و باقی. و توحيد شهودی آنست که در کلّ شیء آيات احديّه
و ظهورات صمدانيّه و تجلّيات نور فردانيّه مشاهده شود چنآنچه در کتاب الهی
ص ١٠٨نازل سنريهم آياتنا فی الآفاق و فی انفسهم در اين مقام در کلّ شیء تجلّيات آيات
بسيط الحقيقة مشهود و هويدا. مقصود حکيم اين نبوده که حقّ منحلّ بوجودات
نامتناهيه شده تعالی تعالی من ان ينحلّ بشیءٍ او يحدّ بحدّ او يقترن بما فی
الابداع لم يزل کان مقدّساً عن دونه و منزّهاً عمّا سويه نشهد انّه کان واحداً
فی ذاته و واحداً فی صفاته و کلّ فی قبضة قدرته المهيمنة علی العالمين. و در
مقامی کلّ ما ذکر او يذکر يرجع الی الذّکر الاوّل چه که حقّ جلّ و عزّ غيب منيع
لايدرکست در اين مقام کان و يکون مقدّساً عن الاذکار و الاسمآء و منزّهاً عمّا
يدرکه اهل الانشآء السّبيل مسدود و الطّلب مردود. لذا آنچه اذکار بديعه و اوصاف
منيعه که از لسان ظاهر و از قلم جاريست بکلمه عليا و قلم اعلی و ذروه اولی و وطن
حقيقی و مطلع ظهور رحمانی راجع ميشود. اوستمصدر توحيد و مظهر نور تفريد و تجريد در اين مقام کلّ الاسمآء الحسنی و الصّفات
العليا ترجع اليه و لا تجاوز عنه کما ذکر انّ الغيب هو مقدّس عن الاذکار کلّها. و
مقرّ نور توحيد اگر چه در ظاهر موسوم باسم و محدود بحدود مشاهده ميشود و لکن در
باطن بسيط مقدّس از حدود بوده و اين بسيط اضافی و نسبی است نه بسيط من کلّ
الجهات. در اين مقام معنی چنين ميشود يعنی کلمه اوّليّه و مطلع نور احديّه مربّی
کلّ اشيآء است و دارای کمالات لاتحصی و از برای اينکلمه در اين مقام بيانی در
کنائز عصمت مستور و در لوح حفيظ مسطور لاينبغی ذکره فی الحين عسی اللّه ان يأتی
به انّه لهو العليم الخبير. و ديگر اعتراض بعضی بر قول حکيم من غير دليل بوده
چه که مقصود قائل را ادراک ننمودهاند. فی الحقيقه نميتوان بظاهر قول کفايت نمود و
بشماتت برخاست مگر در کلماتنفوسيکه متجاهر بکفر و شرک باشند قول چنين نفوس قابل تأويل نه. و حکما فرق
مختلفه بوده و هستند بعضی آنچه ذکر نمودهاند از کتب انبياء استنباط کردهاند. و
اوّل من تدرّس بالحکمة هو ادريس لذا سمّی بهذا الاسم و او را هرمس نيز گفتهاند
در هر لسان باسمی موسومست و در هر فنّی از فنون حکمت بيانات وافيه کافيه
فرمودهاند. و بعد از او بلينوس از الواح هرمسيّه استخراج بعضی علوم نموده و اکثر
حکما از کلمات و بيانات آن حضرت استخراج فنون علميّه و حکمتيّه نمودهاند. باری
اين بيان حکيم قابل تأويلات محموده و محدوده هر دو بوده و هست و بعضی از بالغين
حفظاً لامراللّه در ظاهر رد فرمودهاند و لکن اينعبد مسجون لا يذکر الّا الخير و
ديگر اليوم يومی نيست که انسان مشغول بادراک اين بيانات شود چه که علم باين بيان
و امثال آن انسانرا غنی ننموده و نخواهد نمود. مثلاً حکيمی که باين کلمهء
ص ١١١تکلّم نموده لو کان موجوداً و الّذين اقرّوا له فيما قال ثمّ الّذين اعترضوا
عليه کل در صقع واحد مشاهده ميشوند هر يک بعد از ارتفاع ندآء مالک اسمآء از
يمين بقعه نورآء بکلمه بلی فائز شد مقبول و محمود و دون آن مردود. چه مقدار
از نفوس که خود را در اعلی ذروه حقايق و عرفان مشاهده مينمودند علی شأن ظنّوا
بانّ ما خرج من افواههم انّه قسطاس توزن به الاقوال و اسطرلاب يؤخذ عنه تقويم
المبدء و المآل مع ذلک در ايّام ربيع رحمن و هبوب ارياح امتحان ما وجدنا لهم
من اقبال و لا من قرار. اگر نفسی اليوم بجميع علوم ارض احاطه نمايد و در کلمه
بلی توقّف کند لدی الحقّ مذکور نه و از اجهل ناس محسوب چه مقصود از علوم عرفان
حق بوده هر نفسی از اين طراز امنع اقدس ممنوع ماند از ميّتين در الواح مسطور.
ای حسين مظلوم ميفرمايد قول عمل ميخواهد قول بلا عمل کنحل بلا عسل او کشجر بلا
ثمر. در حکيم سبزواریمشاهده کن در ابيات خود شعری ذکر نموده که از آن چنين مستفاد ميشود که موسائی
موجود نه و الّا زمزمه انّی انا اللّه در هر شجری موجود در مقام بيان باين کلمه
تکلّم نموده و مقصود آنکه عارف باللّه بمقامی صعود مينمايد که چشمش بمشاهده
انوار تجلّی مجلّی منوّر و گوشش باصغاء نداء او از کلّ شیء فائز اين مقامات را
حکيم مذکور حرفی ندارند چنآنچه اظهار نمودهاند اين مقام قول و لکن مقام عمل
مشاهده ميشود ندای سدره الهيّه را که بر اعلی البقعه مابين بريّه تصريحاً من
غير تأويل مرتفع است و باعلی النّدآء کل را ندا ميفرمايد ابداً اصغا ننموده
چه اگر اصغا شده بود بذکرش قيام مينمود. حال بايد بگوئيم آن کلمه عاريه بوده
و از لسانش جاری شده و يا از خوف ننگ و حبّ نام از اين مقام و تصديق آن محروم
مانده او عرف و ستر او عرف و انکر. باری بسا از نفوس که
ص ١١٣تمام عمر را در اثبات موهوم خود صرف نمودهاند و در حين اشراق انوار حضرت
معلوم از افق اسم قيّوم محروم ماندهاند الامر بيد اللّه يعطی من يشآء ما
يشآء و يمنع عمّن يشآء ما اراد انّه لهو المحمود فی امره و المطاع فی حکمه
لا اله الّا هو العليم الحکيم. در اين ايّام در يکی از الواح نازل کم من ذی
عمامة منع و اعرض و کم من ذات مقنعة عرفت و اقبلت و قالت لک الحمد يا اله
العالمين کذلک جعلنا اعليهم اسفلهم و اسفلهم اعليهم انّ ربّک لهو الحاکم
علی ما يريد. يا حسين قل لمن سئل دع الغدير و البحر الاعظم امام وجهک تقرّب
اليه ثمّ اشرب منه باسم ربّک العليم الخبير لعمری انّه يبلّغک الی مقام لا
تری فی العالم الّا تجلّی حضرة القدم و تسمع من السّدرة المرتفعة علی العلم
انّه لا اله الّا هو المقتدر العزيز القدير. هذا يوم ينبغی لکلّ نفس اذا سمع
النّدآء من مطلع البدآء يدعالوری ورآئه يقوم و يقول بلی يا مقصودی ثمّ لبّيک يا محبوب العالمين. قل يا
ايّها السّآئل لو يأخذک سکر خمر بيان ربّک الرّحمن و تعرف ما فيه من الحکمة و
التّبيان لتضع الامکان و تقوم علی نصرة هذا المظلوم الغريب و تقول سبحان من
اظهر الجاری المنجمد و البسيط المحدود و المستور المشهود الّذی اذا يراه احد فی
الظّاهر يجده علی هيکل الانسان بين ايدی اهل الطّغيان و اذا يتفکّر فی الباطن
يراه مهيمناً علی من فی السّموات و الارضين. استمع ما تنطق به النّار من السّدرة
المرتفعة النّورآء علی البقعة الحمرآء يا قوم اسرعوا بالقلوب الی شطر المحبوب
کذلک قضی الامر و اتی الحکم من لدن قويٍّ امين. يا ايّها السّآئل قد ذکر ذکرک
لدی الوجه فی هذا السّجن المبين لذا نزل لک هذا اللّوح الّذی من افقه لاحت شمس
الطاف ربّک العزيز الحميد.اعرف قدرها و اغل مهرها انّها خير لک ان کنت من العارفين. نسئل اللّه ان
يؤيّدک علی امره و ذکره و يقدّر لک ما هو خير لک فی الدّنيا و الآخرة انّه
مجيب دعوة السّائلين و ارحم الرّاحمين. يا ايّها العبد اذا انجذبت من نفحات
اشارات مالک الاسمآء و استنورت بانوار الوجه الّذی اشرق من مطلع البقآء توجّه
الی الافق الاعلی قل يا فاطر السّمآء و مالک الاسمآء اسئلک باسمک الّذی به
فتحت ابواب لقآئک علی خلقک و اشرقت شمس عنايتک علی من فی ملکک ان تجعلنی
مستقيماً علی حبّک و منقطعاً عن سوآئک و قآئماً علی خدمتک و ناظراً الی وجهک
و ناطقاً بثنائک. ای ربّ ايّدنی فی ايّام ظهور مظهر نفسک و مطلع امرک علی شأن
اخرق السّبحات بفضلک و عنايتک و احرق الحجبات بنار محبّتک. ای ربّ انت القويّ
و انا الضّعيف و انت الغنيّو انا الفقير اسئلک ببحر عنايتک ان لا تجعلنی محروماً من فضلک و مواهبک يشهد
کلّ الاشيآء بعظمتک و اجلالک و قوّتک و اقتدارک خذ يدی بيد ارادتک و انقذنی
بسلطانک ثمّ اکتب لی ما کتبته لاصفيآئک الّذين اقبلوا اليک و وفوا بعهدک و
ميثاقک و طاروا فی هوآء ارادتک و نطقوا بثنائک بين بريّتک انّک انت المقتدر
المهيمن المتعالی العزيز الکريم.يا مهدی استمع ندآء من کان منغمساً فی بحر البلآء و اذا تمهله الامواج يرفع
رأسه ناظراً الی الشّرق و يقول قد اتی المحبوب اقبلوا اليه ثمّ تأخذه الامواج
و تغرقه و اذا سکنت يطلع رأسه ناظراً الی الغرب و ناطقاً باعلی الصّوت هذا
لمحبوب العالمين قد اتی لحيوتکم و ارتفاع مقامکم انتم ترکتموه فی هذه المحنة
الّتی ما رأت شبهها عين الابداع انّه لهو العليم الخبير.
ص ١١٧يا مهدی لعمری لو اخرق الاحجاب و ترانی فی الظّلم الّذی اکون فيه لتخرج و تصيح
بين الامکان و تنسی نفسک و ما اعتريها من الاحزان و لکن سترناه فضلاً من لدن
ربّک العزيز الکريم. و مع تلک الحالة و هذه الاحوال اکون مشرقاً من افق الجمال و
طالعاً من مطلع القدرة و الاجلال علی شأن لو ينظرنی احد يجد من اسارير جبهتی
فرح اللّه و من وجنتی نور اللّه المقتدر العزيز العظيم. و لو انّ المرء يفرّ من
البلآء و لکن به انس البهآء فی سبيل اللّه مالک الاسماء کذلک نلقی عليک لتَدَع
الاحزان ورآئک و تتّبع مظهر الرّحمن بين الاکوان انّ هذا لفوز عظيم. دع عنک
خيبتک ثمّ اعترف بما شهد لک القلم الاعلی فی الواح شتّی انّه اعترف بحبّک موليک
و نزّل لک ما فاحت به نفحة المحبوب بين الآفاق. هل ينبغی الاقرار بما
ص ١١٨نزّل لک او الارتياب لا و ربّک العزيز الوهّاب دع الآخر ثمّ اطمئنّ بفضل موليک
کذلک يأمرک المظلوم انّه لهو المطاع فيما اراد. بلسان پارسی بشنو در آنچه نازل
شده موقن باش و از حقّ استقامت بطلب علی ما انت عليه او لم يکفک شهادة اللّه قد
شهد بايمانک و اقبالک و دعوتک و نصرتک. لعمری لو تعرف ما نزّل لک حقّ العرفان
لتطير باجنحة الشّوق ايّاک ان تمرّ منک رائحة الياس کن فی الرّجآء ثمّ ارسل
فی کلّ مرّة ما يتضوّع به عرف السّرور تلقآء وجه ربّک العزيز الحميد هذا ما
وصّيناک به من قبل و فی هذا اللّوح المنير. اسمی از اوّل دنيا تا حين نفسی باين
بلايا مبتلا نشده مشاهده در رسول اللّه نما مع قدرت ظاهره در غزوه خندق بعضی از
اصحاب آن حضرت که بر حسب ظاهر کمال خدمت و جان فشانی اظهار مينمودند فی الخلآء
اسرّوا بهذا القولانّ محمّداً يعدنا ان نأکل خزينة کسری و قيصر و لن يأمن احد منّا ان يذهب
الی الغائط و اين امر در سنين معدودات من غير غلبه ظاهره و حکم ظاهر جمال قدم
بين مدّعيان بوده معلوم است در اينصورت چه واقع شده و ميشود. طعمه يکی از اصحاب
آن حضرت بود شبی زرهی سرقت نمود علی الصّباح يهود جمع شدند و باثر و علامت آن پی
بردند و بعد از اطّلاع بين يدی حضرت حاضر معلوم است يهود عنود چه کردند. حضرت
توقّف فرمودند و نخواستند اين ذنب بر اسلام ثابت شود چه که سبب تضييع امر اللّه
مابين عباد بود بغتةً جبرئيل نازل و اين آيه تلاوت نمود انّا انزلنا اليک
الکتاب بالحقّ لتحکم بين النّاس بما ارايک اللّه و لا تکن للخائنين خصيما. و
بعد طعمه اعراض نمود و مفترياتی بحضرت نسبت داده مابين قوم که لا يحبّ القلم ان
يجری عليها و بعد بارتداد تمام رجوع بمکّه نمودو نزد مشرکين ساکن. و همچنين مابين زبير که بحضرت نسبت داشت و حاطب بجهت آب و
زمينی گفتگو شد تا آنکه بمحاکمه خدمت حضرت حاضر شدند حضرت فرمودند يا زبير اذهب
و اسق ارضک در اين اثنا حاطب بکلمه ای تکلّم نمود مشعر بر اينکه حضرت از حقّ ميل
نمودهاند اين آيه مبارکه نازل فلا و ربّک لا يؤمنون حتّی يحکّموک فيما شجر
بينهم ثمّ لايجدوا فی انفسهم حرجاً ممّا قضيت و يسلّموا تسليما. بعد بيرون آمدند
عمّار ياسر و ابن مسعود سؤال نمودند، لايّ نفس صدر الحکم؟ حاطب بکمال استهزاء و
سخريّه و غمز حاجب اشاره نمود بزبير. چند نفر يهودی در آن مقام حاضر گفتند قاتل
اللّه هؤلآء اين چه گروهی هستند که گواهی دادهاند برسالت اين رجل و حکم او را
متّهم ميدارند. در اين اثنا عمّار ياسر فرمود بخدای محمّد سوگند که اگر محمّد
فرمايد خود را بکش بکشم و ثابت بن قيس و ابن مسعود هم بهمين کلمه تکلّم نمودند
اين آيه نازل و لو انّا کتبنا عليهم ان اقتلوا انفسکم او اخرجوا
ص ١٢١من ديارکم ما فعلوه الّا قليل منهم و لو انّهم فعلوا ما يوعظون به لکان خيراً
لهم و اشدّ تثبيتا. و در مقام ديگر مابين يکی از يهود و صحابه نزاع واقع شد
يهودی بمحاکمه حضرت اقبال نمود و مسلم بکعب بن اشرف مايل باصرار يهودی خدمت حضرت
حاضر شدند و صدر الحکم لليهودی و بعد نزلت هذه الاية ا لم تر الی الّذين يزعمون
انّهم امنوا بما انزل اليک و ما انزل من قبلک يريدون ان يتحاکموا الی الطّاغوت و
قد امروا ان يکفروا به و يريد الشّيطان ان يضلّهم ضلالاً بعيدا و مقصود از طاغوت
در اين مقام کعب بن اشرف بوده. بعد مسلم اعراض نموده مذکور نمود که ميرويم نزد عمر
بن خطّاب بعد از حضور تفصيلرا ذکر نمودند فقال عمر ان اصبر الی ان آتيک دخل
البيت و اخذ السّيف و رجع و ضرب عنقه و قال هذا جزآء من لم يرض بما حکم
ص ١٢٢به رسول اللّه فلمّا بلغ الرّسول سمّاه بالفاروق و من ذلک اليوم لقّب بهذا
الاسم. از اين اذکار همچه معلوم ميشود که اليوم قلم اعلی بتفسير قرآن و شرح نزول
مشغولست هذا حزن فوق حزن اگر چه و نفسه الحق لم يزل و لايزال ذکر اصفيای حقّ و
آثار ايشان محبوب بوده اشتاق ما نسب اليهم و ما تفوّه به السنهم و ذکر ما ظهر
فی ايّامهم حزن نظر بآن است که در کلّ اعصار بر مظاهر حقّ اينگونه بلايا وارد
شده و ديگر ايّام چنين اقتضا نموده که مصلحةً اين اذکار از قلم مختار جاری تا
آنجناب و احبّای حقّ از تلويح کلمات منزل آيات و محبوب ارضين و سموات برشحی از
طمطام بحر بلايای وارده بر او مطّلع شوند. باری نرجع القول فيما کنّا فيه بعد
از فتح مکّه غزوه حنين که ما بين مکّه و طائفست واقع بعد از فتح و نصرت اموال
کثيره خدمت حضرت جمع شد از قبيل اباعرو اغنام و غيره حضرت باعاظم اهل مکّه مثل ابو سفيان و غيره هر يک صد ناقه
عنايت فرمودند و ما دون هؤلآء اربعين عنايت شد. شخصی عرض نمود لا اراک ان تعدل
فغضب الرّسول و قال ان لم يکن العدل عندی، فعند من و در اين مقام انصار مکدّر شدند
چه که از همه فقيرتر بودند و از آن غنائم حضرت چيزی بايشان عنايت نفرمودند.
فلمّا اخذهم سوء الظّنون و الاوهام اخذتهم يد عناية ربّک مالک الانام قال
الرّسول روح من فی الملکوت فداه: ا ما ترضون يا انصاری بانّهم يرجعون مع الاباعر
والاغنام و انتم ترجعون مع رسول اللّه؟ باری ای عبد ناظر اگر بخواهم جميع آنچه
وارد شده بنصّ آيات الهيّه ذکر نمايم يطول الکلام و نبعد عن المرام. مقصود آنکه
مع اقتدار ظاهر و اتّصال حکم باطن بظاهر اينهمه بلايا بر ايشان وارد شده و حال
آنکه حدود ظاهره را جاریميفرمودند چنآنچه در يکروز هفتصد نفر را گردن زدند و اين در غزوه بنی قريظه
بوده. و تفصيل او آنکه بعد از غزوه خندق جبرئيل نازل و عرض نمود يا رسول اللّه
يأمرک ذو امر عظيم بآن تصلّی العصر و اصحابک عند بنی قريظه و امر النّبيّ اصحابه
بما امر فخرج و معه الاصحاب الی بنی قريظه فلمّا بلغوا احاطهم جند اللّه و اخذ
قلوبهم الرّعب عند ذلک سئل الاوس رسول اللّه فی اطلاقهم کما اطلق بنی قينقاع
حلفآء الخضرج. مجملاً آنکه اوس و خضرج دو طائفه بودند و ما بين ايشان در تمام
ايّام قتال و حرب قائم الی ان قام الرّسول و ظهر بالحقّ جمعهما الاسلام لذا
باين دو طائفه در اکثر مواقع بيک منوال حکم ميشد و بنی قريظه حُلفآء اوس بود. و
چون حضرت از قبل بنی قينقاع را که از حُلفآء خضرج بودند بوساطت بعض منافقين که
در ظاهر دعوی اسلام مينمودند و از صحابه محسوب عفو فرمودند
ص ١٢٥بنی قريظه هم همان قسم رجا نمودند. قال الرّسول روح ما سويه فداه ا لا ترضون بما
يحکم فيهم سعد بن معاذ و انّه کان سيّد الاوس؟ فقالوا بلی و لکن سعد مذکور عليه
رشحات النّور بسبب جرحيکه در غزوه خندق بايشان رسيده بود از حضور ممنوع بودند
مخصوص حضرت فرستادند و او را بزحمت تمام حاضر ساختند. فلمّا حضر اخبروه بما امر
به رسول اللّه قال سعد انا احکم بآن يقتل رجالهم و يقسم اموالهم و تُسبّی ذراريهم
و نسآئهم. قال الرّسول قد حکمت بما حکم به اللّه فوق سبعة ارقعة و بعد رجع
النّبيّ الی المدينة و عمل بهم الجند کما حکم به سعد ضربوا اعناقهم و قسموا
اموالهم و سبّوا نسآئهم و ذراريهم در دو يوم هفتصد نفر را گردن زدند. مع قدرت
ظاهره و باطنه و شوکت الهيّه متّصلاً بعضی مرتد و بعضی رجوع باصنام و بعضی
بانکار صرف راجع و مشغول. و اين مظلومدر ديار غربت جميع عالمند که کلّ ملوک معرض و جميع اديان مخالف حال معلومست چه
بلايائی وارد شده و ميشود. مثلاً اگر بنفسی گفته شود لا تشرب الخمر و لا تقل ما
لا اذن به اللّه فوراً قيام مينمايد بمفترياتی که شبه آن در ارض تصوّر نشده چنآنچه
دو نفس خبيثه را بعد از ارتکاب منهيّات لاتحصی طرد نموديم قسم بآفتاب عزّ تقديس
بطغيانی ظاهر شدند که شبه آن در ابداع ظاهر نشده جميع افعال مذمومه منهيّه
خود را در نزد جميع اهل بلد بحق نسبت دادهاند عليهم ما عليهم. حال تفکّر نمائيد
ضرّ در چه مقامست و بلا بچه رتبه يفعلون ما يشاءون و يحکمون ما يريدون الّا
الّذينهم آمنوا باللّه و استقاموا. امر اين ارض بسيار شديد است لوح صامصون را
ملاحظه نمائيد و همچنين الواحيکه در سنين قبل نازل شده و اخبار ما يأتی در آن
ص ١٢٧مذکور اين همه امور بنفس حقّ راجع مع ذلک در کمال سرور و ابتهاج مشغول بما امر به
بين العباد بوده و هست. لذا آنجناب نبايد از بعض امور مکدّر باشند امش علی قدم
ربّک هذا حکم اللّه من قبل و من بعد اتّبع و کن من العاملين. هر قدر مظلوم واقع
شويد احبّ بوده و هست اتّباعاً لمظلوميّة موليک. کبّر علی وجه ابن اخيک من
قبل هذا المظلوم الغريب قل يا علی قبل اکبر قد اشتعلت نار بانامل ربّک و اشتعلت
منها الآفاق و لکنّ النّاس فی حجاب عظيم تقرّب بقلبک اليها خالصاً لوجه اللّه
لعمری بها يوقد فی قلبک سراج محبّته علی شأن لاتطفئه الارياح و لا بحور
السّموات و الارضين اشکر ربّک بما تقرّبت و دخلت و حضرت و توجّه اليک لحاظ ربّک
العزيز العليم اعرف قدر هذا الفضل قم بثنآئه بين العالمين. هل يحزنک بعد لقآء
ص ١٢٨ربّک من شیءٍ؟ هذا لاينبغی لک اقنع بحبّی و تمسّک به انّه يکفيک لو کنت من
العارفين انّک لو تغفل انّه لا يغفل عنک و يذکرک بما وجد منک عرف القميص و يعطيک
ما اراد انّه لهو الغفور الرّحيم. استقم علی الامر لعمری لايعادلها ما خلق فی
الارض و کن من الرّاسخين. ثمّ اذکر الانيس قل انت فی الغربة و ربّک هو الغريب و
الفرق ليس عندک من يؤذيک او يعذّبک او يتکلّم بالسّوء و لکن هذا الغريب قد وقع
بين ايدی الظّالمين يفعلون به ما يريدون و يتکلّمون فيه ما يشآءون و يحکمون
عليه ما لا حکم به المعرضون فی قرون الاوّلين. اشکر ربّک فی هذه الحالة کما اشکر
فی هذه البليّة کذلک يأمرک اشفق العباد بک و ارحمهم اليک انّه لهو المشفق الغفور
الکريم. لا تحزن من شیءٍ اثبت علی الامر و قل لک الثّنآء يا مثنی المخلصين نفسی
لسجنک الفدآء و غربتک الفدآء يا ايّها المظلوم بين ايدی
ص ١٢٩الفاجرين. ان رايت الّذَين حضرا لدی الوجه و وجدت منهما عرف اللّه کبّرهما من
قبلی و بشّرهما بهذا الذّکر المنيع. انّما البهآء عليکم و علی الّذينهم تمسّکوا
بالحقّ و العدل من لدن عزيز قدير و الحمد للّه ربّ العالمين
بسم اللّه الاقدس الاعظم الاکبر الاعزّيا نبيل قبل علی عليک بهآئی و ذکری و ثنآئی. طوبی لک بما حضرت لدی الوجه و سمعت
ندآء ربّک ربّ العالمين و فزت بما اراد لک انّه لهو الحاکم علی ما يريد. يا
نبيل قد حبس الغلام و ارتفع نعيب الغراب سوف تسمعه من اکثر البلاد. اذا سمعت ولّ
وجهک شطر اللّه المقدّس العزيز المحبوب قل وجّهت وجهی اليک يا من
ص ١٣٠توجّهت اليک افئدة الاصفيآء و لاحت بک وجوه المرسلين. اشهد انّک کنت مستوياً
علی عرش التّوحيد ليس لک ندّ فی الابداع و لا شبه فی الاختراع من يدّعی بعدک
امراً انّه من المفترين. قل يا قوم تمسّکوا بهذا الحبل المتين انّا نهيناکم عن
الاوهام و امرناکم بالتّوجّه الی سلطان الغيب و الشّهود الّذی اشرق من افق
الاقتدار انتم اتّبعتم اهوآئکم و تمسّکتم باوهام انفسکم و ظننتم ربّکم غافلاً
عنکم لا و نفسی عندی علم ما کان و ما يکون يشهد بذلک من عرف نفسی و قرء ما نزّل
من لدن عليم خبير. انّا دارينا مع العباد علی شأن ظنّوا ما ظنّوا الا انّهم من
الغافلين. قل ايّاکم ان تشرکوا باللّه باسمی ارتفعت اعلام التّوحيد و ظهرت آيات
التّجريد انّه لهو الفرد الواحد المقتدر القدير. ای نبيل حلم حقّ بمقامی است که
بعضی از عباد خود راعالم و عاقل و حقّ را غافل شمردهاند هذا خسران مبين. حرکت نميکند شيئی مگر باذن و
اراده او و خطور نمينمايد در قلوب امری مگر آنکه حقّ باو محيط و عالم و خبير است
بسا از نفوس که ارتکاب نمودند آنچه را که منهی بوده و مع علم بآن از حقّ جلّ
فضله اظهار عنايت و مکرمت بر حسب ظاهر مشاهده نمودهاند و اينفقره را حمل بر عدم
احاطه علميّه الهيّه کردهاند غافل از آنکه اسم ستّارم هتک استار را دوست
نداشته و رحمت سابقه حجبات خلق را ندريده. ای علی لعمری اسم غفّارم سبب تعويق
عقاب بوده و اسم وهّابم علّت تأخير عذاب. تفصيل اين ظهور اعظم ذکر نشده الّا علی
قدر معلوم. ناس اگر در ما نزل فی البيان درست تفکّر نمايند برشحی از طمطام اين
بحر مرزوق خواهند شد. آنچه تأکيدات که در اقرار عباد از سمآء
ص ١٣٢اراده مالک ايجاد در بيان نازل شده نظر بآن بوده که شجره ربّانيّه و سدره
الهيّه و قرّه اعين ظهورات صمدانيّه را مشهود و موجود ملاحظه ميفرمودند والّا
به کلمه ای از آنچه نازل شده تکلّم نميفرمودند. در اين مقام بيان رحمن را بالمشافهه
استماع نمودی متوهّمين بسيارند و هر يک بوهمی مبتلی شدهاند ناس را از موهوم منع
نموديم که بسلطان شهود تمسّک جويند بعضی باوهامات نفسانيّه خود تمسّک جستهاند
و تشبّث نمودهاند در تيه وهم سائرند و خود را از اهل مکاشفه دانستهاند و در
مفازه غفلت ماشيند و خود را از فارسان ميادين شهود شمردهاند لعمری انّهم من
المتوهّمين انّهم من الهائمين انّهم من الغافلين انّهم من الصّاغرين و آنچه را که
صبيان ادراک نمودهاند هنوز بآن نرسيدهاند چه که هر صبيّی عالم است بر اينکه اگر
هر روز ظهوری ظاهر شود اوامرالهيّه و احکام ربّانيّه ما بين بريّه معطّل و معوّق و بی نفاد خواهد ماند. بگو
ای قوم اگر هوی شما را از مشرق هدی منع نمود اقلّاً از انصاف تجاوز ننمائيد اگر
نفسی فی الجمله منصف باشد هرگز به کلمه ای که سبب تفريق ناس و اختلاف احباب شود
تکلّم نمينمايد بلکه بتمام همّت و قدرت در ارتفاع اسم اعظم سعی بليغ و جهد منيع
مبذول ميدارد لعمری هم راقدون لو تراهم بعينی لتجدهم من الميّتين. در حين مهاجرت
از عراق اکثری از عباد را اخبار نموديم بما ظهر و يظهر چنآنچه اگر الواح منزله
قرائت شود کل تصديق مينمايند آنچه را که در اين لوح از قلم صادق امين جاری شده.
قل يا قوم لو تريدون مآء الحيوان تاللّه انّه قد جری باسمه العليّ الابهی طوبی
للشّاربين و لو تريدون الاقتدار انّه اشرق من افقی تعالی ربّکم و ربّ العالمين
لو تريدون الآيات انّها ملأت الآفاقخافوا و لا تکوننّ من المتوهّمين لو تريدون البيّنات انّها بکينونتها قد ظهرت و
اشرقت فی کلّ يوم من هذا الافق المبين. قل ان اجذبوا العباد بهذا الاسم الّذی به
ظهرت الصّيحة و حقّقت السّاعة و اخذت الزّلازل کلّ القبآئل و انفطرت السّمآء و
انشقّت الارض و نسفت الجبال و ظهر ما نزل فی الواح اللّه المقتدر الملک العزيز
العظيم. من يدّعی مقاماً و جذباً و ولهاً و شوقاً بغير هذا الاسم انّه من
الاخسرين و لو يتکلّم بکلّ البيان او يفجّر الانهار من الاحجار و يسخّر الارياح
و يمطر السّحاب. کذلک نزّلنا الامر فی هذه اللّيلة المبارکة الّتی ينطق فيها لسان
القدم باسمه الاعظم و جری کوثر البيان من فم ربّک الرّحمن. اذا فزت قم ثمّ ارفع
يديک قل لک الحمد يا اله من فی السّموات و الارضين. ای نبيل بنصايح مشفقانه و مواعظ
ص ١٣٥حسنه از قبل اين مسجون احبابرا تکبير بليغ منيع برسانيد و بگوئيد اليوم يوم نصرت
امراللّه است بحکمت و بيان ناظر باصل امر باشيد و از دونش معرض که شايد سبب
هدايت و اجتماع امم بر شاطی بحر اعظم گرديد هيچ فضلی باين فضل معادله ننموده و
نمينمايد. ظهور قبلم و مبشّر جمالم جميع بيان را در اين ظهور اعظم معلّق بکلمه
بلی فرموده و کلمه ای از سمآء مشيّتش نازل نشد مگر آنکه از آن کلمه نفحه قميص
حبّم استنشاق شده و ميشود ناسرا از انکار بالمرّه نهی فرمودهاند و حال آنکه
مدّعيان کذبه بسيار مشاهده ميشوند و در هر وقت بوده و خواهند بود و احدی تفکّر
در اين ننمود که آيا سبب چيست و علّت چه که جميعرا امر فرمودهاند که در آن يوم
به بيان و ما نزل فيه از جمال قدم محجوب نمانند طوبی للعارفين طوبی للمتفرّسين
طوبی للمتوسّمين طوبی للفآئزين. لعمری ايننبوده مگر آنکه مشاهده ميفرمودند که لسان قدم در قلب عالم بانّه لا اله الّا انا
ناطق است اگر در بحر اين بيان تفکّر نمايند و تغمّس کنند بر علّت تأکيدات
لانهايه که در بيان از قلم امر نازل شده مطّلع ميشوند. عرفان اين مقام مفتاح علوم
حقّ است بر کل لازم است جهد نمايند که شايد بآن فائز گردند و بيقين کامل شهادت
دهند قد ظهر محبوب العالمين. بگو ای منصفين اليوم يومی نيست که باوهام انفس خود
ناس را متوهّم نمائيد و از شاطی احديّه محروم کنيد اليوم يومی است که باين اسم
اعظم مابين امم ندا نمائيد سخّروا العالم بهذا الاسم الممتنع المنيع اينست حقّ و
ذکر حقّ و بيان حقّ و نيست بعد از او مگر گمراهی آشکار. انشآء اللّه بايد بکمال
خُلق تبليغ فرمائيد نزاع و جدال و محاربه و فساد جميعاً در اينظهور اعظم نهی
شده هذا من فضله علی الامم و لکنّ النّاساکثرهم لا يفقهون. بگو ای عباد امر اللّه را لعب صبيان مشمريد و از احاطه
علميّه الهيّه غافل مباشيد جميع بوجه منير و لسان صادق و قلب پاک و استقامت
تمام و امانت صرف و تقديس بحت و تنزيه بات مابين بريّه مشهود باشيد و بذکر و
ثنای حقّ ناطق کمر خدمت محکم نمائيد که شايد در غرّه عين ايّام اللّه بخدمتی
فائز گرديد و مرتکب نشويد اموريرا که ضرّش بر شما و عباد اللّه وارد شود سبب
هدايت باشيد قولاً و فعلاً اين است نصح اعظم که از قلم قدم جاری شده. چندين سنه
حمل بلايا و رزايا نموديم تا آنکه امراللّه مابين ما سويه مرتفع و ظاهر شد حال
سبب تضييع آن مشويد و ذيل مقدّس را بطين اوهام انفس غافله ميالائيد فو الّذی
اقامنی مقامه لمن فی السّموات و الارض که آنی ملاحظه خود را ننموديم لم يزل و
لايزال طرف ابهی بافق امر متوجّه نظر بعزّت امرذلّت کبری را قبول نموديم و ما اردت نفسی بل نفس اللّه لو کنتم من العارفين و
ما اردت امری بل امراللّه لو کنتم من المنصفين و عمری امره امری و امری امره
طوبی للعارفين. و لکن از برای حقّ نفوسی است که ندای ما سويه را طنين ذباب دانند
و من فی العالم را معدوم مشاهده نمايند و از شطر قدم و منظر اکبر نظر باز ندارند
ايشانند اهل بها و ساکنين فلک حمرا عليهم ذکر اللّه و ثنآئه و ثنآء الملأ
الاعلی ای نبيل قبل علی بعضی از ناس بسيار بی انصاف مشاهده ميشوند در حسن
بجستانی مشاهده نما وقتی در عراق بين يدی حاضر و در امر نقطه اولی روح ما
سويه فداه شبهاتی بر او وارد چنآنچه تلقآء وجه معروض داشت و جواب بالمواجهه از
لسان مظهر احديّه استماع نمود. از جمله اعتراضاتيکه بر نقطه اولی نموده آنکه
آن حضرت در جميع کتب منزله حروف حی راباوصاف لاتحصی وصف نمودهاند و من يکی از آن نفوس محسوبم و بنفس خود عارف و
مشاهده مينمايم که ابداً قابل اين اوصاف نبوده و نيستم نفس اوصاف سبب ريب و
شبهه او شده و غافل از آنکه زارع مقصودش سقايه گندم است و لکن زوان بالتّبع
سقايه ميشود جميع اوصاف نقطه بيان راجعست باوّل من آمن و عدّه معدودات حسن و
امثال او بالتّبع بمآء بيان و اوصاف رحمن فائز شدهاند و اين مقام باقی تا اقبال
باقی والّا باسفل مقرّ راجع اينست که ميفرمايد بسا از اعلی شجره اثبات در ظهور
نيّر اعظم از ادنی شجره نفی محسوب ميشوند الامر بيد اللّه انّه لهو الحکيم
العليم. اوصاف حضرت نظر بآن بوده که اين نفوس بر حسب ظاهر بکلمه بلی فائز شدند
و لکن جميع را تصريحاً معلّق و منوط باين ظهور اعظم فرمودهاند ان رأيته ذکّره من قبلی لعلّک
ص ١٤٠تجده من الرّاجعين الی اللّه الّذی خلق کلّ شیءٍ بامر من عنده انّه وليّ
المقبلين. قل ان انصف يا عبد تاللّه لو تنصف و تتفکّر فيما نزّل فی البيان لتصيح
باسمی و ثنآئی بين العالمين مخصوص ميفرمايد به بيان و ما نزّل فی البيان و
حروفات بيان از مظهر رحمن محتجب نمانيد چه که کلّ بيان ورقه ايست از آن رضوان
حقيقی در امر نقطه اولی هم مستقيم نبوده هميشه مضطرب و متزلزل مشاهده ميشده عسی
اللّه ان يعرّفه مطلع امره و يقرّبه اليه انّه علی کلّ شیءٍ قدير. مخصوص در بيان
بحروفات حی خطاباتی فرمودهاند که اگر عارف بآن شوند البتّه خود را هلاک نمايند
که مباد کلمه ای از مصدر الوهيّه نازل شود که رائحه عدم رضا در حقّ ايشان استشمام
گردد. بگو ای حسن تفکّر لتعرف لعلّک تجد الی المحبوب سبيلا. بر او لازم کتاب بديع
که باسم يکی ازاحباب از مطلع بيان ربّ الارباب نازل شده بسيار ملاحظه نمايد لعلّه يتّخذ
المقصود لنفسه محبوبا. عجبست که بحرفی از بيان فائز نشدهاند و تفکّر در تأکيدات لا
تحصی که از معين قلم اعلی جاری شده ننمودهاند لعمری لو يتفکّرون ليعرفون.
ميفرمايد اگر نفسی بيک آيه ظاهر شود ابداً تکذيب او نکنيد و اگر ادّعا نمايد نفسی
من غير برهان تعرّض ننمائيد. اين بسی واضح و مشهود است چون طلعت احديّه مطلع
ظهورات عزّ صمدانيّه را مشهود ملاحظه ميفرمودند و عالم بآن بودند که احدی جز آن
طلعت قدم قادر بر ندا نخواهد بود لذا کل را تربيت فرمودند که بر اين شريعه جمع
شوند و بشأنی در آيات منزله تأکيد فرمودهاند که از برای احدی مجال توقّف و
اعتراض باقی نمانده والّا ابداً بامثال اين کلمات تکلّم نميفرمودند. چنآنچه حال قلم
قدم و اسم اعظم ميفرمايد اگر نفسی بکلّ آياتظاهر شود قبل از اتمام الف سنه کامله که هر سنه آن دوازده ماه بما نزل فی
الفرقان و نوزده شهر بما نزل فی البيان که هر شهری نوزده يوم مذکور است ابداً
تصديق منمائيد. در يکی از الواح نازل من يدّعی امراً قبل اتمام الف سنة کاملة
انّه کذّاب مفتر نسئل اللّه ان يؤيّده علی الرّجوع ان تاب انّ ربّک لهو
التّوّاب و ان اصرّ علی ما قال يبعث عليه من لايرحمه انّ ربّک شديد العقاب چه که
ضرّ اين نفوس بحقيقت شجره ربّانيّه راجع و سبب اختلاف و جدال و نزاع و تزلزل
قلوب ضعيفه و عدم استقرار امر مابين بريّه بوده و خواهند بود. فاسئل اللّه ان
يعرّفهم انفسهم و يؤيّدهم علی ما اراد انّ ربّک لهو الغفور الرّحيم. بگو امر
اللّه را لغو مدانيد ای صاحبان ذائقه بحر عذب فرات در امواج بملح اجاج
قانع مشويد در بيانات رحمانی تفکّر نمائيد و ببصر حديد در آن نظر کنيد که شايد
ص ١٤٣برشحی از بحر معانی که در بيان مستور است فائز شويد و در اين فجر روحانی خود و
عباد را از هبوب ارياح قميص رحمانی محروم ننمائيد. قسم بساذج قدم انّ البهآء
ينوح عليکم و يبکی لکم و ما اراد لنفسه شيئاً و قبل ضرّ من علی الارض کلّها
لخلاصکم و نجاتکم و اقبالکم الی اللّه العزيز الحميد. کذلک القينا عليک لتبلّغ
امر موليک بالحکمة و البيان انّه يؤيّدک و انّه لهو المستعان. و البهآء عليک
و علی ابنک و علی الّذين يسمعون قولک فی امر ربّک العزيز المنّان
بسمه المقتدر علی من فی الارض و السّمآءسبحان الّذی اظهر نفسه کيف شآء و اراد فی حين ما ادرکته افئدة اولی الحجی و
اعترض عليه العباد الّذين ما وجدوا عرف الوحی بما اتّبعوا الاوهام. منهم من قال
انّه ظهر قريباً قل ای و ربّی الغنيّ المتعال هل الامر بيده او باياديکم انصفوا
يا اولی الاغضآءانّه حکم بما شآء و يحکم کيف يشآء انّه لهو المقتدر علی ما اراد. قل هذا
لبديع السّموات و الارض ان کنتم من اولی الابصار انّه ما حدّد بوقت و لا
بامور اخری انّه لخارق الاحجاب. لولاه ما ظهر حکم البدع فی الابداع و لولاه ما
تغرّدت ورقآء الامر علی الافنان. هذا لهو الّذی ما ظهر شبهه فی الاختراع هذا
لَبديع الّذی تحيّر فی عرفانه من فی الارضين و السّموات. قل انّه کما لا يعرف
بذاته لا يعرف بحينه کذلک قضی الامر من مالک الاقلام. لمّا جآء الوعد اشرق من
افق الامر و ظهر بما لا تهوی اهوآء الّذين هم کفروا باللّه منزل الآيات. قل انّه
لايدرک بما عندکم اقرؤا البيان لتطّلعوا علی ما فيه من سرّ هذا الظّهور الّذی
به انارت الآفاق. هذا لامر ما عرفه احد من قبل و ما ادرکه اولو الابصار بظهوره
صاح النّاقوس و غرّدت الورقآء و نادی الصّور الملکللّه المقتدر العزيز الجبّار. قل الی من تهربون ليس لکم اليوم من مناص طوبی لمن
استقام علی هذا الامر الّذی اذ ظهر انفطرت سمآء الاوهام و اضطربت افئدة الفجّار
قل يا قوم انظرونی بعينی هذا ما وصّاکم اللّه به فی الزّبر و الالواح طوبی لمن
نبذ ما سوآئی مقبلاً الی وجهی علی شأن ما منعته سبحات الاشارات و لا کلمات اولی
الاحجاب. قد قدّرنا الاقبال بالقلوب بما ارتفع نباح الکلاب حول المدينة الّتی
فيها ارتفع ندآء اللّه ربّ الارباب . اذا يرون احداً من الاحباب مقبلاً الی
الوهّاب يعترضون عليه الا انّهم من اهل النّفاق. يا افنان السّدرة طوبی لکم بما
وفيتم ميثاق اللّه و عهده و نبذتم ما تمسّک به اهل الضّلال انتم من الّذين
خرقوا الحجاب الاکبر اذ اتی مالک القدر بالعظمة و الاقتدار لو يأتيکم احدٌ من البرهوت
ص ١٤٦استعيذوا باللّه خالق الجبروت الّذی اتی بملکوت البرهان ما نخبرکم به انّه لحقّ
من اللّه انّه لهو العزيز العلّام سوف ينعق النّاعق و يرتفع نعيق الغراب. يا
قلم الامر توجّه الی الّذی توجّه اليک ثمّ اسمعه صريرک فی هذا الذّکر الّذی به
تحرّک الامکان. استمع ندآء اللّه من هذا المقام الاعلی من سدرة الابهی انّه لا
اله الّا هو العزيز المختار ليأخذک جذب بيان الرّحمن علی شأن لا تکدّرک
شیءٍ ونات الدّنيا و تجد فی نفسک فرحاً لا تغيّره الاحزان. نشهد انّک اقبلت الی
اللّه و توجّهت اليه فی يوم فيه زلّت الاقدام افرح بشهادة اللّه ثمّ استقم علی
حبّ موليک انّه لَاَعظم الاعمال . طوبی لک بما حضر کتابک فی السّجن الاعظم اذا
يدعو المظلوم ربّه فی السّرّ و الاجهار فلمّا فتحنا ختمه فاحت نفحات حبّ ربّک
مظهر الاديان.نسئل اللّه ان يوفّقک فی کلّ الاحوال و يجعلک مستقيماً علی هذا الامر الّذی
انهزم منه الفجّار . لا تحزن من شیءٍ انّه معک و قدّر لک ما هو خير عمّا خلق فی
الاکوان کذلک تموّج بحر عطآء ربّک اذ کان مطلع امره بين ايادی الفسّاق. وصّ
عبادی بکلمة من عندنا هذا ما يأمرک مظلوم البلاد . قل لا تستمعوا ما لا ينبغی
ان يستمع و لا تنظروا ما جری من قلم الاشرار دعوا ما عند النّاس خذوا ما عند
ربّکم مالک الرّقاب. انشآء اللّه بعنايت رحمن لم يزل و لايزال در ظلّ محبوب
غنيّ متعال مستريح باشيد و از ما سوايش فارغ و آزاد. مکتوب آنجناب در سجن اعظم
وارد فی الحقيقه سبب فرح قلب محزون اين مسجون واقع گشت چه که اصل سدره اطوار افنان
و نفحات آن را دوست داشته و دارد للّه الحمد که از جذب
ص ١٤٨بيان رحمن و اثر کلک محبوب امکان کل بشريعه باقيه الهيّه فائز و از فيوضات
امطار رحمانيّه مستفيض هذا ما اردناه من قبل و نزّلناه فی الالواح انّ ربّک لهو
العليم الخبير. و اينکه مرقوم داشته بوديد عريضه نگاری مزيد رو سياهی و گناه است
ليس الامر کذلک بل اصل صواب و حقيقت ثواب بوده و خواهد بود هر چه ميخواهی بنويس
و هر چه ميخواهی بگو انّه يحبّ ان يسمع کلماتکم و يجد عرف حبّکم محبوب العارفين.
امری که از آنجناب و کل اليوم محبوبست استقامت بر حبّ اللّه بوده بشأنيکه احدی
قادر بر القای اوهامات متوهّمين و کلمات مشرکين نباشد و اين مقام بسيار عظيم است
چه که شياطين در کمين و جنود مشرکين بکمال کين ظاهر هر نفسی بخواهد باين مقام
فائز شود بايد بتمامه از دون حقّ منقطع گردد تا باستقامت کبری که اصل کلّ خير است
ص ١٤٩فائز شود. اين امر از جهتی بسيار عظيم است و از جهتی بسيار سهل عظمت آن معلوم
و مشهود و در الواح اللّه مذکور سهل و آسانی آن کلمه واحده بوده اگر ناس موفّق
شوند بآن کلمه الهيّه که جامع کلمات نامتناهيه ربّانيّه است جميع را کفايت
نمايد و بر صراط امر مستقيم دارد بشأنيکه در کلّ احيان از يد عطآء رحمن رحيق
حيوان بنوشند و بنوشانند و آن کلمه اينست که ميفرمايد انظروه بعينه لا بعيونکم
اين بيانيست که هر نفسی بگوش قلب آنرا اصغا نمايد ابداً از صراط مستقيم منحرف نشود
و از محبوب عالمين دور نماند. اکثری از ناس بموهومات قبل و قصص اوّلين از مقصود
عالم محروم ماندهاند بايد از آنچه در دست ناس موجود است از حکآيات و کلمات و
اشارات منقطع شد و بقلب و جان بکوی رحمن توجّه نمود اگر نفسی باوهام قبل ناظر باشد
ابداً از زلال کوثر بيمثال نخواهد نوشيد اين رحيق اطهر را مثل و شبه نه
ص ١٥٠تا امثال بآن پی برد. مشاهده در اهل فرقان نمائيد که کل را قصص قبل و اوهام از
سبيل مالک انام دور نمود اگر از علامات و اخبار و شرائط موهومه که در دستشان بود
چشم ميپوشيدند و بعين او مشاهده مينمودند البتّه بانوار وجه الهيّه و ظهورات
تجلّيات ربّانيّه فائز ميگشتند امر آن نفوس سهل است. در اهل بيان تفکّر نمائيد
مع آنکه مشاهده نمودند آنچه از قبل در دست داشتند موهوم صرف بوده و يک بيان از
بيانات الهيّه را از ذکر قيامت و ساعت و صراط و ميزان و حشر و نشر و قائم و ظهور
آن کما هو حقّه ادراک ننموده چنآنچه قرنها و عهدها عابد موهوم من غير شعور بودند
و خود را اعظم و اکبر و ازهد و اتقای کلّ من علی الارض ميشمردند مع ذلک بحجبات
اخری اليوم بعضی از کوثر حيوان رحمانيّه و بحر علم صمدانيّه محروم ماندهاند افّ
لهم و لوفائهم و اگر بکلمه الهيّه که ذکر شد عمل مينمودند
ص ١٥١ابداً محتجب نميماندند. بگو ای دوستان حقّ را بچشم او ملاحظه کنيد چه که بغير چشم
او او را نخواهيد ديد و نخواهيد شناخت اينست کلمه حقّ که از مطلع بيان رحمن ظاهر
و مشرق گشته طوبی للعارفين و طوبی للنّاظرين و طوبی للمستقيمين و طوبی للمخلصين
و طوبی للفآئزين. اليوم آفتاب جهانتاب حقيقت در کمال ضيآء و نور مشرق و ظاهر و
سمآء عرفان بانجم حکمت و بيان مزيّن و مشهود طوبی از برای نفوسيکه ببصر خود
توجّه نمودند و بآن فائز گشتند. و ما اردته من شمس عطآء ربّک اين بسی معلوم و
واضحست که شأن غنيّ متعال اعطآء بوده و خواهد بود بهر قسم آنجناب بخواهند عطا
ميفرمايد آسمان و زمين و آنچه در اوست مخصوص احبّای او خلق شده کذلک جری من
القلم الاعلی اذ تحرّک علی اللّوح باذنربّک المحرّک العليم الحکيم. مطمئن باشيد که تحت لحاظ الطاف مالک انام بوده و
انشآء اللّه خواهيد بود و آنچه مصلحت داند البتّه معمول دارد چه که از او
محسوبيد و باو منسوب اگر در امثال اين امور تعويق رفته و يا تأخير شده نظر
بحکمت بالغه الهيّه بوده و خواهد بود. از بُعد محزون مباشيد چه که لدی الوجه از
اهل قرب محسوبيد و الحمد للّه کوثر وصالرا در مطلع ايّام از يد مالک انام
آشاميديد و بآن فائز گشتيد قد کتبنا لمن استقام علی الامر و انقطع عمّا سويه
اجر من قام لدی الوجه فی العشيّ و الاشراق. نسئل اللّه ان يسقيک رحيق السّرور و
يبلّغک الی مقام تطير فی کلّ الاحيان باجنحة الرّوح و الرّيحان الی هوآء محبّة
ربّک الرّحمن انّه لهو المقتدر القدير. اين مناجاترا مداومت فرمائيد قل سبحانک
يا الهی و مقصودی و رجآئی و محبوبیتری انّ نفحات وحيک جذبتنی الی افق الطافک و فوحات الهامک قلّبتنی الی شطر
مواهبک و ندآء مطلع امرک ايقظنی فی ايّامک. اذاً يا الهی اقبلت اليک بتماميّ
منقطعاً عن سويک و قآئماً لدی باب فضلک الّذی فتحته علی من فی الارض و السّمآء.
اسئلک بکلمتک الّتی بها سخّرت الکآئنات و تحرّک بها الممکنات و بها سقيت
الموحّدين کوثر لقآئک و المخلصين رحيق وصالک ثمّ باسمک الّذی اذ ظهر ظهر الغيب
المکنون و الکنز المخزون ان تجعلنی فی کلّ الاحوال ذاکراً بذکرک و ناطقاً
بثنآئک و طآئراً فی هوآء عرفانک و سآئراً فی ممالک امرک و اقتدارک. ای ربّ قد
سرعت الی ظلّک و توجّهت الی وجهک لا تمنعنی عن فرات رحمتک و لا عن بحر عطائک
يشهد کلّ جوارحی بهيمنتک علی الاشيآء و قدرتک علی من فی الارض
ص ١٥٤و السّمآء قدّر لی ما يجعلنی فارغاً عن دونک لاشاهد نفسی آية تجريدک فی مملکتک
و برهان تقديسک فی بلادک ثمّ اقض لی يا الهی ما اردته من سمآء جودک و سحاب کرمک
انّک انت الّذی احاط احسانک من فی الامکان و فضلک من فی الاکوان ثمّ اختر لی يا
الهی ما ينفعنی فی الدّنيا و الآخرة انّک انت المقتدر علی ما تشآء و انّک انت
العليم الخبير. و اسئلک يا مالک الوجود و مربّی الغيب و الشّهود ان تغمسنی فی
کلّ الاحوال فی بحر رضآئک لا کون مريداً بارادتک و متحرّکاً بمشيّتک و ناظراً
بما اردت لی من بدآئع افضالک. ای ربّ قد تمسّکت بحبل حبّک اسئلک ان تکتبنی من
الّذين طافوا حول عرشک بدوام جبروتک و ملکوتک. و عزّتک يا اله العالمين و مقصود
العارفين هذا مطلبی و رجآئی و املی و منای.انت الّذی امرتنی بالدّعآء و ضمنت الاجابة فاستجب لی ما اردته بجودک و کرمک و
فضلک و احسانک انّک انت المعطی الباذل الممتنع المتعالی الغفور الرّحيم. ای ربّ
صلّ علی البيان من اهل البهآء الّذين استقرّوا علی فلک الاستقامة بامرک و
سلطانک و سفينة الثّبوت بقدرتک و اقتدارک و ايّدتهم علی اظهار امرک بين بريّتک و
ابراز سلطنتک بين عبادک انّک انت المقتدر العليم الحکيم
باسم محبوب عالميانيوم يوم اللّه است و کلّ ما سويه بر هستی و عظمت و اقتدار او گواه بعضی شناخته
و گواهی داده و برخی گواهی ميدهند و لکن او را نشناختهاند. شکّی نبوده و نيست که
کل در حقيقت اوّليّه لعرفان اللّه خلق شدهاند من فاز بهذا المقام قد فاز بکلّ
الخير و اين مقام بسيار عظيم است بشأنيکه اگر عظمت آن بتمامه ذکر شود
ص ١٥٦اقلام امکانيّه و اوراق ابداعيّه کفايت ننمايد و ذکر اين مقام را بانتها نرساند.
طوبی از برای نفسيکه در يوم اللّه بعرفان مظهر امر و مطلع آيات و مشرق ظهورات
الطافش فائز شد اوست از مقدّسين و مقرّبين و مخلصين اگر چه اين مقام در خود او
بشأنی مستور باشد که خود او هم ملتفت نباشد و لکن ظهور آن را وقتی مقرّر است.
مشاهده نما چه بسيار از ناسکين که از ربّ العالمين محروم ماندهاند و چه بسيار
از تارکين که باين فيض عظيم فائز گشتهاند چنآنچه در اعصار قبل شنيدهايد. مثلاً
تمّار بلقآء مختار فائز شد و عالم که خود را از اخيار و احبار ميدآنست محروم
ماند. قدری تفکّر در کلمات منزل آيات نمائيد تا از رحيق صافی که در آن مکنونست
بياشاميد چه بسيار از عصاة که ارياح رحمت رحمن مرور نمود و ايشانرا طاهر و
مقدّسفرمود و چه مقدار از عاملين و آملين که بهواهای نفسيّه تمسّک جستند و از شطر
احديّه ممنوع و محروم ماندند امر در قبضه قدرت سلطان مقتدر است نسئل اللّه ان
يوفّق الکلّ علی ما يحبّ و يرضی. مشاهده در علمای فرقه شيعه نمائيد که خود را
اعلی و اعظم و اجل و اکمل از سائر امم ميشمردند و بعد از هبوب ارياح امتحان و
ظهور جمال رحمن بهوی از مکمن قرب و لقا بعيد ماندند و از کوثر حضور و وصال
نياشاميدند خود را بهترين خلق ميشمردند و پستترين آن نزد حقّ مذکور و مع ذلک
شاعر نشده و نيستند. نيکوست حال کسيکه از اراده و رضا و مشيّت خود بکلمه الهيّه
طاهر شد و باراده مراد عالميان پيوست اوست از جواهر خلق نزد حقّ متعال. ای
مقبل الی اللّه بعضی از عباد عبده هوی بوده و هستند و بعضی عبده اقوال چنآنچه
مشاهده شدکه چه مقدار از کتب در اثبات حقّ نوشتند و ليالی و ايّام بذکر او مشغول بودند مع
ذلک حرفی از بيانات حقّ را ادراک ننمودند و به غرفه ای از بحر علم رحمن فائز نشدند.
قدر اين ايّام را بدان لعمری ما رأت عين الابداع شبهها و حقّ را مقدّس از کل
مشاهده کن اوست مجلّی بر کل و مقدّس از کلّ اصل معنی توحيد اينست که حقّ وحده
را مهيمن بر کل و مجلّی بر مرايای موجودات مشاهده نمائيد کلرا قائم باو و
مستمدّ از او دانيد اينست معنی توحيد و مقصود از آن. بعضی از متوهّمين باوهام
خود جميع اشيا را شريک حقّ نمودهاند ومع ذلک خود را اهل توحيد شمرده اند لا و
نفسه الحق آن نفوس اهل تقليد و تقييد و تحديد بوده و خواهند بود. توحيد آنست که يک
را يک دانند و مقدّس از اعداد شمرند نه آنکه دو را يک دانند و جوهر توحيد
ص ١٥٩آنکه مطلع ظهور حقّ را با غيب منيع لا يدرک يک دانی باين معنی که افعال و اعمال و
اوامر و نواهی او را از او دانی من غير فصل و وصل و ذکر و اشاره اينست منتهی
مقامات مراتب توحيد طوبی لمن فاز به و کان من الرّاسخين. در اين مقامات بيانات
لاتحصی از قلم اعلی جاری و نازل بايد انشآء اللّه در صدد آن باشيد که بيانات
عربيّه و فارسيّه که در اين ظهور احديّه از مطلع آيات الهيّه نازل شده بقدر قوّه
جمع نمائيد و مشاهده کنيد لعمری يفتح من کلّ کلمة علی قلبک باب العلم و الحکمة
انّ ربّک لهو العليم الحکيم لذا در اين لوح مختصر نازل شده هذا من فضله عليک
اشکر ربّک فی ايّامک بهذا الفضل المنيع. نفوسيکه از اين کأس آشاميدهاند و باين
مقام اعلی و رفرف اسنی فائز گشتهاند کلمات ناس در ايشان تأثير ننمايد و اشارات
ص ١٦٠نفسانيّه آن نفوس را از شاطی بحر احديّه منع نکند و اينکه بعضی از افتتانات و
امتحانات لغزيده و ميلغزند آن نفوس فی الحقيقه باين مقام فائز نشدهاند. مثلاً اگر
شخصی ندای ورقا را فی الحقيقه استماع نمايد البتّه بنعيق حيوانات از او ممنوع
نشود. در اين مقام کلمه ای از مصدر فضل و مطلع رحمت کبری بر تو القا مينمائيم تا از
اعراض و اغماض عباد و من فی البلاد و امتحانات قضائيّه و افتتانات محدثه از صراط
احديّه باز نمانی و بدوام ملک و ملکوت بر امر و حبّ مالک جبروت ثابت و مستقيم
مانی و آن کلمه کلمهايست که لم يزل و لايزال در کتب الهيّه ظاهراً و باطناً بوده
و آن اينست که ميفرمايد يفعل اللّه ما يشآء و يحکم ما يريد. اگر نفسی بعرفان
حق فائز شد و او را يفعل ما يشآء و يحکم ما يريد فی الحقيقه دآنست ديگر از هيچ
فتنه ای ممنوع نشود و از هيچ حادثه ای مضطربنگردد اوست شارب کأس اطمينان و اوست فائز بمقام ايقان طوبی لمن شرب و فاز و
ويل للمبعدين. قدری تفکّر نما تا از زلال سلسال بيان مالک مبدء و معاد بياشامی و
چون طير روحانی خفيف شوی و بهواهای قدس معنوی پرواز کنی و اگر نفسی باين مقام
فائز نشود از اهل حقّ محسوب نبوده و نخواهد بود و فوز باين مقام بعنايت حقّ سهل و
آسان بوده مع ذلک اکثری فائز نشدهاند الّا من شآء ربّک المقتدر القدير. چنآنچه
مشاهده شد بعضی از نفوس ادّعای عرفان نمودهاند و در ظاهر بايّام اللّه و عرفان
آن فائز و مع ذلک بامری از امور باسفل سافلين راجع شدهاند. لعمری من سمع ندائی و
وجد منه حلاوة بيانی لن تمنعه سطوة الملوک و لا اشارات من علی الارض و لا حجبات
العالمين. فضل رامشاهده کن بمقامی رسيده که تو در محلّ خود ساکنی و حقّ در سجن اعظم مع بلايای
لاتحصی بذکر تو مشغول تا از عنآياتش محروم نمانی و از الطافش ممنوع نشوی. و بعد
از عرفان حقّ اعظم امور استقامت بر امر اوست تمسّک بها و کن من الرّاسخين هيچ
عملی اعظم از اين نبوده و نيست اوست سلطان اعمال و ربّک العليّ العظيم. و آنچه از
اعمال خواسته بوديد در مثل اين الواح ذکر آن جائز نه لاجل ضعف عباد و لکن اعمال
و افعال حقّ مشهود و ظاهر چنآنچه در جميع کتب سماويّه نازل و مسطور است مثل امانت و
راستی و پاکی قلب در ذکر حقّ و بردباری و رضای بما قضی اللّه له و القناعة بما
قدّر له و الصّبر فی البلايا بل الشّکر فيها و التّوکّل عليه فی کلّ الاحوال.
اين امور از اعظم اعمال و اسبق آن عند حقّ مذکور و ديگر مابقی احکام فروعيّه در ظلّ
آنچه مذکور شد بوده و خواهد بودانشاء اللّه بآنجناب ميرسد و بما نزل فی الالواح عامل خواهند شد حال زياده بر
اين ذکر آن جائز نه و آنچه از احکام از موثّقين شنيدهايد و يا در الواح الهيّه
مشاهده نمودهايد عامل گرديد تا بمابقی آن فائز شويد. باری روح قلب معرفة اللّه
است و زينت او اقرار بانّه يفعل ما يشآء و يحکم ما يريد و ثوب آن تقوی اللّه و
کمال آن استقامت کذلک يبيّن اللّه لمن اراده انّه يحبّ من توجّه اليه لا اله الّا
هو الغفور الکريم الحمد للّه ربّ العالمين. جناب اخوی عليه بهآء اللّه را تکبير
منيع از قبل مظلوم برسانيد قل نعيماً لک بما اقبلت الی قبلة العالمين قد قدّر
لکم اجر من فاز بلقآئه و حضر لدی عرشه العظيم در اينصورت رجوع بوطن احسن است
که شايد از رجوع شما نفحات حبّيّه بر بعضی مرور نمايد و انشآء اللّه بتأييدات حق
بتبليغ امرش مؤيّد خواهند شد قلب که ببحراعظم متّصل شد البتّه از او انهار جاريه بظهور خواهد رسيد. نظر باضطراب اين ارض و
شقاوت و غفلت اهل آن بر حسب ظاهر اذن ورود نداديم و لکن قد کتبنا لکم
اجر الواردين قل الحمد للّه ربّ العالمين.ای کريم انشآء اللّه بعنايت کريم در ظلّ سدره ربّ العالمين مستريح باشی و
بفيوضات منزله از سمآء فضل فائز ذکرت لدی العرش بوده و خواهد بود و اين
از اعظم عنآيات الهيّه محسوب. ای کريم کمر خدمت را محکم کن که شايد نفوس ضعيفه
از ذکر مالک بريّه بکمال حبّ و قدرت قلبيّه ظاهر شوند بشأنيکه دنيا و ما فيها آن
نفوس را از حقّ منع ننمايد کل باخلاق الهيّه در اين ايّام نورانيّه ظاهر شوند.
ای کريم باده روحانيّه معنويّه آماده و ساقی احديّهموجود و لکن اکثر بريّه ممنوع و محروم مشاهده ميشوند حقّ بکمال ظهور ظاهر و خلق
در نهايت اشتياق مشتاق مع ذلک عشّاق از معشوق محروم و در تيه فراق در احتراق،
لذا هادی و ناصح و معلّم لازم دارند تا بدانند که سبب منع چيست و علّت بعد چه؟
بعضی از عباد بتعليم محتاج نيستند ايشان بمنزله عيون مشاهده ميشوند و عين را
ديدن نبايد آموخت و همچنين گوش را شنيدن حينيکه باعانت روح مفتوح شد خود مشاهده
مينمايد و لکن در کلّ احيان بايد بطلعت رحمن پناه برد که مباد رمد و يا علّت
اخری حادث شود و حايل گردد ايشانند عبادی که بعد از ارتفاع ندا بافق اعلی توجّه
نمودهاند و بشأنی مستقيمند که احدی قادر بر انحراف آن نفوس مطمئنّه از شطر
احديّه نيست از سلسبيل بيان رحمن در کلّ احياننوشيده و مينوشند و بکلمات الهيّه مأنوس و مشتاقند و ما دون اين نفوس بمواعظ
حسنه و نصايح مشفقانه محتاج. لذا بايد احبّای الهی بحکمت و بيان بر اين امر خطير
اقدام کنند بعضی را باقوال و بعضی را بافعال و اعمال و بعضی را باخلاق تبليغ
نمايند و بشطر احديّه کشانند. اعمال حسنه و اخلاق روحانيّه بنفسها مبلّغ امرند
بعضی از اين محزون نباشند که عالم نيستند و کسب علوم ظاهره ننمودهاند. ملاحظه در
زمان رسول نما که بعد از ظهور آن نيّر اعظم جميع علمآء و ادباء و حکماء از آن
شريعه عرفان رحمن محروم ماندند و ابو ذر که راعی غنم بود بمجرّد اقبال بغنيّ
متعال بحور حکمت و بيان از قلب و لسانش جاری و حال جميع علما را نزد ذکرش خاضع
مشاهده مينمائی و حال آنکه در اوّل امر احدی باو اعتنا نداشته تعالی القديم
ذوالفضل العظيم انّه هو الحاکمعلی ما اراد و انّه لهو المقتدر القدير. لذا هر يک از احبّای الهی که بافق باقی
فی الحقيقه اقبال نمود باو افاضه ميشود آنچه سبب هدايت بريّه باشد. بگو ای
احبّای من شما اطبّای معنوی بوده و هستيد بايد بحول و قوّه الهيّه بدرياق اسم
اعظم امراض باطنيّه امم و رمد عيون اهل عالم را مداوا نمائيد و شفا بخشيد تا کل
بشاطی بحر اعظم در ايّام مالک قدم توجّه نمايند و بايد کل بقميص امانت و ردآء
ديانت و شعار صدق و راستی ظاهر و باطن خود را مزيّن نمائيد تا سبب علوّ امر و
تربيت خلق گردد. اين ظهور از برای اجرای حدودات ظاهره نيامده چنآنچه در بيان از
قلم رحمن جاری بلکه لاجل ظهورات کماليّه در انفس انسانيّه و ارتقآء ارواحهم الی
المقامات الباقية و ما يصدّقه عقولهم ظاهر و مشرق شده تا آنکه کل فوق ملک و
ملکوت مشی نمايند. لعمریلو اخرق الحجاب فی هذا المقام لتطير الارواح الی ساحة ربّک فالق الاصباح و لکن
چون بحکمت امر نموديم لذا بعضی از مقاماترا مستور داشتيم تا جذب مختار زمام اختيار
را اخذ ننمايد و کل بآداب ظاهره مابين بريّه مشی نمايند و سبب هدايت ناس شوند.
بعضی عقول شايد که بعضی حدودات مذکوره در کتب الهيّه را لاجل عدم اطّلاع بر
مصالح مکنونه در آن تصديق ننمايند و لکن آنچه از قلم قدم در اين ظهور اعظم در
اجتماع و اتّحاد و اخلاق و آداب و اشتغال بما ينتفع به النّاس جاری شده احدی
انکار ننموده و نمينمايد مگر آنکه بالمرّه از عقل محروم باشد. اگر احبّای الهی
بطراز امانت و صدق و راستی مزيّن نباشند ضرّش بخود آن نفوس و جميع ناس راجع
اوّلاً آن نفوس ابداً محلّ امانت کلمه الهيّه و اسرار مکنونه ربّانيّه
ص ١٦٩نخواهند شد و ثانی سبب ضلالت و اعراض ناس بوده و خواهند بود وعن و رآئها قهر
اللّه و غضبه و عذاب اللّه و سخطه. ای کريم ندای رحمانی را از قلم روحانی بلسان
پارسی بشنو لعمری انّه يجذبک الی مقام لا تری فی الملک الّا تجلّيات هذا الامر
الّذی اشرق من افق الطاف ربّک العليم الحکيم. اگر جميع بريّه حجبات مانعه را خرق
نمايند و صرير قلم اعلی را که در بقعه نورا باذن مالک اسما مرتفع است اصغا کنند
کل بجان بشطر رحمن توجّه نمايند قد منعتهم اهوآئهم و هم اليوم منصعقون. ای کريم
شمس کلمه الهيّه که از مشرق اراده مشرق و طالع شد هر صاحب بصری ادراک مينمايد
و آن کلمه بمثابه شمس ظاهره روشن و مضیء است مابين کلمات عالمين. اليوم يومی
نيست که قلم اعلی باين اذکار مشغول شودينبغی لکلّ نفس فی هذا اليوم اذا سمع النّدآء من الافق الاعلی يَدَع الوری عن
ورآئه يقوم بحول اللّه مقبلاً الی موليه و يقول لبّيک يا محبوب من فی السّموات
و الارضين. لسان رحمن در روضه بيان باينکلمه مبارکه ناطق ميفرمايد لازال ذکر آن
نيّر اعظم لا اله الّا انا ان يا خلقی ايّای فاعبدون بوده و خواهد بود و آنچه در
اين مقام از قلم مبدع اسمآء و صفات جاری شده نظر برحمت سابقه بوده که جميع
ممکناترا احاطه فرموده که شايد اهل امکان از کوثر حيوان که از يمين رحمت رحمن
جاريست محروم نمانند انّه لهو الغفور الرّحيم بعد اذ کان غنيّاً عن العالمين.
بعضی از اهل فرقان و بيان که در عقبه وقوف و يا عقبه ارتياب و امثال آن توقّف
نمودهاند اين نظر بتوهّماتيست که از قبل مابين قوم بوده. بگو ای عباد امروز
روزيست که بايدخرق جميع احجاب نمائيد و جميع اوهامرا محو کنيد و بکمال اقبال بافق جمال قلباً
توجّه نمائيد چه که سبيل رجل بما اکتسبت ايدی الظّالمين ممنوع شده و بامری جز
بما ظهر من الظّهور ناظر نباشيد چه که مابين ناس کلمات موهومه لاتغنی بسيار و
همان موهومات بعضی از اهل بيانرا از نيّر رحمن که از افق امکان طالع شده ممنوع
نموده و محروم ساخته و آن نفوس بغايت بی درايت و عقل مشاهده ميشوند. بگو ای
گمگشتگان وادی ضلالت، کدام يک از موهومات محقّقه نزد شما صدق بوده و رائحه صدق
از او استشمام نمودهايد؟ لا و نفسی الحق کلّها رجعت الی حقآئقکم الموهومة و بقی
الامر للّه المهيمن القيّوم. هزار سنه او ازيد نفس موهوميرا در شهر موهوم با
جمعی از نسآء و اولاد مقرّ داده بوديد و بآن اوهام معتکف تفکّر نما که در آن الف سنه بچه متمسّک
ص ١٧٢بودند فو الّذی انطقنی بالحق قلم شرم مينمايد از ذکر آن نفوس موهومه محتجبه.
آنچه در ذکر آن نيّر اعظم يعنی قائم مابين آن قوم بوده حرفی از آن تحقّق نداشته و
عند اللّه مذکور نبوده چنآنچه بعد از ظهور بر کل معلوم و مبرهن شد. اين يکی از
موهومات آن نفوس بوده بعد از آنکه يد قدرت الهيّه خرق حجاب نمود بعضی مطّلع
شدند و همچنين موهومات ديگر که مابين آن قوم است و تا حال خرق نشده بايد بهمان
قسم مشاهده نمايند عسی اللّه ان يخرقها لمن يشآء صدر ممرّد و قلب منير بايد
مقدّساً عن کلّ الاشارات و الکلمات بشطر امر توجّه نمايد. بگو اليوم يوم ريب و
ارتياب نيست احرقوه بنار کلمة ربّکم العزيز الوهّاب. ای احبّای من آخر ببصر
انصاف مشاهده نمائيد اين مظلوم در فم ثعبان و در جميع احيان بلايائی بر او وارد
ص ١٧٣که احدی غير اللّه مطّلع نه و نفسش را انفاق نموده که شايد از افق انقطاع طالع
شويد تا ممالک ابداع و اختراع از شما روشن و منير گردد قدر خود را بدانيد و از
اموراتی که سبب تضييع امر شود مابين ناس احتراز نمائيد قل يا ليت عرفتم
تموّجات هذا البحر و ما ستر فيه من لئالئ حکم ربّکم العزيز الحميد. ای کريم اگر چه
تغنّيات قلم اعلی را انتها نه و لکن بلحن ديگر توجّه نموديم سبحانک اللّهمّ يا
الهی اسئلک باسمک الّذی به نزلت امطار رحمتک و ظهرت آيات قدرتک و طلعت شمس
مشيّتک و احاطت رحمتک من فی ارضک و سمآئک ان تلبس الّذينهم آمنوا اثواب الامانة
و الانقطاع ثمّ اجذبهم الی المطلع الّذی منه اشرقت شمس الامتناع ليظهر بهم تقديس
امرک بين عبادک و تنزيه احکامک فی مملکتک. ای ربّ انت الغنيّ و هم الفقرآء لا
تأخذهم بما غفلوا فارحمهمثمّ اغفر لهم لانّهم حملوا الشّدآئد فی سبيلک. ان غفلوا عن بعض اوامرک و لکن
سرعوا بقلوبهم و ارجلهم اليک لا تنظر الی خطيئاتهم فانظر الی الانوار الّتی
اشرقت من آفاق قلوبهم و البلايا الّتی وردت عليهم فی سبيلک ثمّ ايّدهم بعد ذلک
علی ما يرتفع به اعلام امرک فی بلادک و رآيات عظمتک فی ديارک. انّک انت المقتدر
علی ما تشآء فی قبضتک ملکوت الانشآء لا اله الّا انت المتعالی المهيمن العليّ
العظيم. ای کريم وصايای الهيّه را از برای هر نفسی ذکر نمائيد و تلاوت کنيد که
شايد بما اراد اللّه عامل شوند. اذکر من قبلی من معک من کلّ اناث
و ذکور قل لک الحمد يا ربّی العزيز الغفور.ای پسر عم حمد کن خدا را که اين نسبت کبری قطع نشد و سبقت گرفتی از جميع ذوی
القربی تا آنکه در سجن اعظم بزيارت جمال قدم فائز شدی. اين فضل را غنيمت شمار
ص ١٧٥چه که باو معادله نميکند آنچه در آسمان و زمين خلق شده. بحول و قوّه رحمانی و
اذن و اجازه الهی بوطن راجع شو و بذکر دوست ذاکر باش بايد بشأنی رفتار نمائی
که رائحه قميص مختار را جميع اهل ديار از تو بيابند نسبت خود را حفظ کن و در
وعاء توکّل و انقطاع و صدق و صفا محفوظ دار بسجايای الهيّه مابين بريّه ظاهر شو
تا جميع ناس از تو مشاهده نمايند آنچه را که لدی الحق محبوبست. از دنيا و امورات
محدثه در آن محزون مباش چه که باقی نبوده و نخواهد بود و ما هو الفانی لايلتفت
اليه عباد مکرمون. بسا از اهل عزّت که آنی بذلّت مبتلا شدند و بسی از صاحبان غنا
که بفقر راجع گشتند. پس امری طلب کن که عزّت او را ذلّت از پی نباشد و غنای او
را فقر ادراک ننمايد لعمری انّه هو التّمسّک باسمیو التّشبّث بذيلی المقدّس المنير. احبّای حقّ از ذوی القربی و دون آن کل را از قبل
اين مسجون تکبير برسان. و اگر جناب اسم معروف را ملاقات نمودی تکبير برسان قل لم
منعت عن الّذی فدی فی سبيله الملأ الاعلی بارواحهم و قرّت به عيون المقرّبين
چه شده شما را که بکمال خوف و اضطراب مشاهده ميشويد؟ تفکّر در حالت نفسی نما که
بروح القدس امر مبعوث شد و فرداً واحداً بلوح الهی بمقرّ معهود توجّه نمود و
بکمال قدرت و اطمينان رسالات رحمن را تبليغ نمود و ابداً سطوت و غضب او را
مضطرب ننمود. هل تخاف من نفسک او عمّا عندک؟ استمع ندائی من شطر البلآء و لا تمنع
نفسک عمّا قدّر فی ملکوت البقآء اقبل بکلّک الی اللّه و لا تخف من الّذين ظلموا
و لو تريد ابقآء نفسک فاسئل اللّه ربّک انّه يحفظک لو تکون
ص ١٧٧فی قطب البحر او فی اودية النّار او فی فم التّمساح او بين سيوف الظّالمين.
تاللّه الحقّ لا تتحرّک ورقة الّا بعد اذنه و لا تمرّ الارياح الّا بارادته و لا
يتنفّس ذو نفس الّا بمدده دع الاوهام و تمسّک بربّک العزيز العلّام. انّا نصحناک
خالصاً لوجه ربّک لانّا لا نحبّ ان يُقطَع حبل نسبتک الی اللّه العزيز الحکيم. و
اذکر اذ کنت فی السّجن و نصرک اللّه بالحقّ و حفظک بجنود الغيب و الشّهادة الی ان
اخرجک بسلطانه و جعلک من الفرحين. انّا کنّا معک فی السّجن و وجدنا منک رائحه
الاقبال علی قدر لذا نجّيناک کما نجّينا من اردنا اذ کان بين ايدی الغافلين.
فکّر فيما القينا عليک لعلّک تنتبه بذکری و تذکر فضل ربّک بين العباد انّه لهو
العليم الخبير کن علی شأن لا يشغلک المال عن المآل و لا الاسباب عن مسبّب
الاسباب استمع قول من يحبّک و يريدلک ما اراد لنفسه ضع الدّنيا کلّها و خذ ما اوتيت من لدن مقتدر قدير . هل رضيت
بالحيوة الفانية و ترکت الحيوة الباقية لعمری هذا لا ينبغی لک لو کنت من
العارفين. فيا ليت فديت فی حبّ اللّه مرّة بعد مرّة و صبغ کلّ آن کلّ ارض بدمی فی
سبيل اللّه ربّک و ربّ العالمين. آخر چرا تفکّر نمينمائيد ايّام گذشت و عمر بانتها
رسيد، حال خود انصاف ده در آخر ايّام انسان در فراش بزحمت امراض و شدّت اوجاع جان
بدهد بهتر است يا آنکه آن چند يومی که از عمر باقی مانده در سبيل الهی فدا نمايد؟
قسم بجمال قدم الاوّل خسران و الآخر روح و ريحان. زهی حسرت و ندامت که نفس انسانی
چند نَفَسی که از جان عاريتی باقی مانده در ره دوست فدا ننمايد و در فراش غفلت بعد
از آشاميدن دواهای مکروهه منتنه رديّه تسليم نمايد فاصدقنی ايّ الامرين احقّ
قل الکلمة الاولی و ربّی الاعلیو مالک العرش و الثّری. مقصود آنکه احبّای حقّ نبايد مضطرب و خائف باشند بلکه
بايد شهادت را در سبيل دوست فوز عظيم شمرند اگر واقع شود نه آنکه خود را در
مهالک اندازند چه که در اين ظهور کل بحکمت مأمورند. بشنو ندای مظلوم را که در
منتهای شدّت و بلا و هموم و غموم ترا بحق ميخواند از عالم و عالميان منقطع شو و
در ظلّ رحمتش مأوی گير. ثمّ اعلم بآن حضر تلقآء الوجه احد و ادّعی بانّه رءاک
و قال انّک قلت بانّا لا نرسل اليک لوحاً من بعد اذاً بکت عين شفقتی لنفسک. فو
الّذی انطقنی بثنآء نفسه بين الارض و السّمآء لو وجدت عرف القميص و قرأت
لوحاً من الواح ربّک الّتی ارسلناها اليک لفديت بنفسک و ما عندک لکلمة منها و رضيت
بان تُقتل فيکلّ حين الف مرّة و لا ينقطع عنک عرف قميص القدم و نسمة اللّه الّتی
تمرّ من شطر اسمه الاعظم. لم ادر بايّ شیءٍ منعت عن هذا الفضل
ص ١٨٠الاکرم و تُرکت بين الظّنون و الاوهام؟ تدارک يا اخی مافات عنک و اقبل الی قبلة
العالمين و قل اقبلت بکلّی اليک يا فاطر السّموات و الارضين فاعف عنّی ما غفلت
فی جنبک انّک انت مولی العالمين. ايّاک ان تمنعک الحميّة عن مالک البريّة دع
الهوی و تمسّک بربّک الابهی هذا خير لک و کان اللّه علی ما اقول شهيدا. و ديگر
اهل قريه هر که را مقبل الی اللّه ديدی من قبل اللّه ذاکر شو و بگو محزون مباشيد
از آنچه بر شما وارد شده چه که بر جمال قدم اعظم از آن وارد و حال در سجن اعظم
ساکن و بشأنی امر شديد است که باب خروج و دخول را مسدود نمودهاند و لکن در کمال
روح و ريحان بذکر رحمن مشغوليم. محزون مباشيد از آنچه بتاراج رفت زود است که
جميع من علی الارض بذکر شما ذاکر شوند اجر هيچ نفسی ضايع نشده و نخواهد شد آنچه
ص ١٨١از زخارف دنيويّه در سبيلش از شما اخذ شد البتّه در دنيا عطا خواهد فرمود و در
عقبی مقاماتيکه اگر يکی از آنها بر اهل ارض ظاهر و هويدا شود انفس خود را در
سبيل دوست فدا نمايند رجای آنکه بآن مقرّ اقصی فائز گردند. بشنويد وصيّت جمال
قدم را که از شطر سجن اعظم شما را ندا ميفرمايد بغی و طغی را بگذاريد و بتقوی
متمسّک شويد نفوس خود را از اعمال شيطانيّه مقدّس نمائيد و بطراز الهيّه مزيّن
داريد فساد و نزاع شأن اهل حقّ نبوده و نخواهد بود از اعمال شنيعه اجتناب
نمائيد و در مسالک تقديس و تسليم و رضا سالک شويد جهد نمائيد تا صفات و اخلاق
الهيّه از شما ظاهر شود و بکمال استغنا و سکون مابين بريّه مشی نمائيد و با کمال
عدل و انصاف با يکديگر معامله کنيد خيانت را بامانت و غيبت را بتزکيه نفس و ظلم را
ص ١٨٢بعدل و غفلت را بذکر تبديل نمائيد. اينست نصح رحمانی که از فم بيان مشيّت ربّانی
ظاهر شده سعی نمائيد که بلکه باعانت الهيّه آنچه در ملکوت تقدير مقدّر شده
باعمال شنيعه تغيير نيابد و تبديل نشود در کلّ احيان از مقصود عالميان آمل و
سائل باشيد که شما را از فضل و عنايت خود محروم نفرمايد و در ظلّ شجره اثبات و
سدره اسما و صفات منزل دهد و السّلام عليکم من لدی اللّه موليکم القديم و
الحمد للّه العليّ العظيم.يا علی اشکر اللّه بما زيّن رأسک باکليل الثّنآء فی ايّام ربّک مالک الاسمآء
و هيکلک بطراز خدمته فی الامکان. قد عرفنا توجّهک الی بعض الجهات و هجرتک فی سبيل
اللّه منزل الآيات هذا ينبغی لک و لکلّ مقبل انقطع فی حبّه عمّا سويه. ای علی
در کلّ احوال در اتّحاد قلوب و اجتماعهم بر شريعه امريّه الهيّه سعی
ص ١٨٣بليغ مبذول داريد اگر چه بفضل اللّه بطراز اخلاق مزيّنی و لکن هر چه بر آن
بيفزائی عند اللّه احبّ بوده تا کل باخلاق حسنه آن جناب بشطر وهّاب توجّه کنند و
در کلّ احيان مراقب امر باشيد چنآنچه در الواح قبليّه از قلم امريّه نازل شده.
مشاهده در فضل و عنايت و الطاف حقّ نما سالهاست که يکی از عباد که تو بآن عارفی
مع آنکه در سِرّ سِرّ او و تبعه او بکلمات نالايقه و نفحات منتنه و شیءٍ ونات
نفسانيّه مشغول بودهاند و حقّ بر کل مطّلع و محيط ستر فرموديم و چون در ظاهر
باسم اللّه و ذکر او ناطق تعرّض ننموديم و در سنين معدودات از مطلع آيات الواح
منيعه مخصوص او نازل و ارسال شد و در جميع احوال تصريحاً و تلويحاً او را بمقام
پاک که مقدّس از شايبه نفس و هستی است دعوت نموديم که شايد بمقامات عاليه
ممتنعه فائز شود. کلّ ذلک من فضل ربّک و رحمته و عنايته چه که دوست نداشته
ص ١٨٤و نداريم که نفسی از ما خلق له محروم ماند و از ما قدّر له بی نصيب گردد. مع اين
عنآيات متواتره و الطاف متتابعه کانّه حقّ را غافل دانسته و سبب اين ستر حقّ بوده
قل روحی و نفسی لک الفدآء يا ستّار العالمين. ای علی مشاهده در امر رسول اللّه
نما که اوّل امر در کمال ترقّی و استعلآء بوده و بعد توقّف نموده يکی از اسباب
مانعه آنکه نفوسی برخاستند و بدعوی اينکه ما اهل باطنيم ناس بيچاره را از شريعه
الهيّه و مکامن عزّ ربّانيّه ممنوع نمودند قل تاللّه کلّ ظاهر اعلی من باطنکم و
کلّ قشرٍ انور من لبّکم قد ترک المخلصون بواطنکم کما تترک العظامُ للکلاب. اين
ايّام احکام الهيّه از مشرق بيان ربّانيّه مشرق انشآء اللّه از بعد ارسال ميشود
و اين دو آيه مبارکه که در آن لوح امنع اقدس نازل من النّاس من يقعد صفّ
النّعال طلباً لصدر الجلال قل من انت يا ايّها الغافل الغرّار و منهم من يدّعی الباطن
ص ١٨٥و باطن الباطن قل يا ايّها الکذّاب تاللّه ما عندک انّه من القشور ترکناها لکم
کما تترک العظام للکلاب. ملاحظه نمائيد هر نفسی از نفوس موهومه که يافت شد خليجی
از بحر اعظم خارج نمود و بتوهّمات نفسانيّه و شیءٍ ونات هوائيّه بتمام مکر و خدعه
قيام کرد و فرقه اسلام را متفرّق ساخت. قل يا ايّها الموهوم انّ الباطن و باطن
الباطن و الباطن الّذی جعله اللّه مقدّساً عن الباطن و الظّاهر الی ما لانهاية
لها يطوف حول هذا الظّاهر الّذی ينطق بالحقّ فی قطب العالم قد ظهر الاسم الاعظم
و مالک الامم و سلطان القدم ليس لاحد مفرّ و لا مستقرّ الّا لمن تمسّک بهذه
العروة النّورآء الّتی بها اشرقت الارض و السّمآء و لاح العرش و الثّری و
اضآء ملکوت الاسمآء و انار الافق الاعلی اتّقوا يا قوم و لا تتّبعوا اهوآء
الّذين اتّبعوا الهوی و لااوهام الّذين قاموا علی المکر فی ملکوت الانشآء توجّهوا بوجوه بيضآء و غرر
غرّآء الی مطلع آيات ربّکم مالک الآخرة و الاولی کذلک قضی الامر فی اللّوح
الّذی جعله اللّه امّ الالواح و مصباح الفلاح بين السّموات و الارضين. ای علی
تفريق امّت سبب و علّت ضعف کل شده و لکن النّاس اکثرهم لا يفقهون. بعضی از ناس
که ادّعای شوق و جذب و شغف و انجذاب و امثال آن نموده و مينمايند کاش بدار
السّلام ميرفتند در تکيه قادريّه ملاحظه مينمودند و متنبّه ميشدند. ای علی
جمعی در آن محل موجود و مجتمع و نفسی الحق که مشاهده شده نفسی از آن نفوس زياده از
اربع ساعات متّصلاً خود را بحجر و مدر و جدار ميزد که بيم هلاکت بود بعد منصعقاً
بر ارض ميافتاد و مقدار دو ساعت ابداً شعور نداشت و اين امور را از کرامات
ميشمردند انّ اللّه بریء منهم و نحن بُرآء انّ ربّک لهو
ص ١٨٧العليم الخبير يعلم خائنة الاعين و ما فی صدور العالمين. و همچنين جمعی هستند
برفاعی معروفند آن نفوس بقول خود در آتش ميروند و در احيان جذبه سيف بر يکديگر
ميزنند بشأنيکه ناظر چنين گمان ميکند که اعضای خود را قطع نمودهاند کلّ ذلک
حيل و مکر و خدع من عند انفسهم الا انّهم من الاخسرين. جميع اين امور برأی
العين مشاهده شده و اکثری از ناس ديدهاند بسيار محبوبست که يکی از آن نفوس موهومه
بآن ارض توجّه نمايد و تکايای مذکوره و ما يحدث فيها را مشاهده کند که شايد
بخطرات نفسانيّه و توهّمات انفس خادعه از شطر احديّه و مالک بريّه ممنوع نشود.
ای علی جمعی در جزائر هند بوده و هستند که خود را از اکل و شرب منع نمودهاند و
با وحوش انس گرفتهاند و ليالی و ايّام برياضات شاقّه مشغولند و باذکار ناطق مع
ذلک احدی از آننفوس عند اللّه مذکور نه با اينکه خود را از اقطاب و اوتاد و افراد ارض ميشمرند.
اليوم ردآء افعال و اکليل اعمال ذکر اسم اعظم در ظاهر و باطن بوده انّه لکلمة
بها فصّل بين کلّ حزب و نسف کلّ جبل و سقط کلّ نجم و کسف کلّ شمس و خسف کلّ قمر
و انفطر کلّ سمآء و انشقّ کلّ ارض و غيض کلّ بحر و ارتعد کلّ قنّة و انقعر کلّ
جذع و اضطرب کلّ هضب و ارتعش کلّ بطح الّا من شاء ربّک المقتدر القدير. من اقرّ
بما اقرّه اللّه و اعترف بما اعترفه اللّه انّه من اهل البهآء فی
ملکوت الانشآء کذلک نزّل من افق الوحی امر ربّک المبرم العزيز الحکيم اگر چه
لايق نه که قلم اعلی باين بيانات مشغول شود و لکن نظر بفضل و سبقت رحمت قلم رحمن
بامثال اين بيان ناطق است. اين الاقويآء و اين مظاهر الاستقامة فی ملکوت
الانشآء و اين مطالع الاقتدار فی جبروت الانقطاع؟ ای علی
ص ١٨٩تا حال اصبع اقتدار خرق استار ننموده انّ ربّک لهو السّتّار از خدا بطلب که آن
نفوس را باستقامت تمام منقطعين عن سويه بر امر مالک انام و سلطان ايّام ثابت و
راسخ فرمايد. لعمری بذلک ترفع اذکارهم و تثبت اسمآئهم و تحقّق مقاماتهم و تفتح
علی وجوههم ابواب عرفانی الّذی کان اصل الامر و مبدئه و اسّ المقام و سلطانه
طوبی لمن نبذ الدّنيا و ما يذکر فيها و توجّه بالقلب الانور الی منظر ربّه
المتعالی المقتدر العليّ العظيم. زحمت شما بسيار است احمل کما حمل فوقها هذا
القلب الارقّ الادقّ الاشفق اللّطيف البديع المنير چه که بايد ناس را بحکمت
چنآنچه در کلّ الواح بآن امر شده از اوهامات نفسيّه و شیءٍ ونات غير مرضيّه
بنصائح بالغه و حکم ربّانيّه مقدّس نمائيد و بشطر اقدس کشانيد. اوّل امر و اعظم آن
استقامت بر امر بوده انشآء اللّه بايد در کلّ احوال بخدمت مشغول باشيد چنآنچه
هستيدانّما البهآء عليک و علی من احبّک خالصاً للّه ربّک و ربّ العالمين.
يکی از احبّای الهی مکتوبی بحاجی محمّد کريم خان نوشته و در آن مکتوب سؤالات چندی
نموده و از قراريکه استماع شد خان مذکور از معانی غافل شده بالفاظ تمسّک جسته و
اعتراض نموده ليدحض الحقّ بما عنده و لکن غافل از اينکه يحقّق اللّه الحقّ
بکلماته و يقطع دابر المشرکين. اوّل آن مکتوب به اين کلمات مزيّن: الحمد للّه الّذی
کشف القناع عن وجه الاوليآء. خان مذکور اعتراض نموده که اين عبارت غلط است و
صاحب اين مکتوب گويا بحرفی از علم و اصطلاحات قوم فائز نشده چه که قناع مخصوص
رؤوس نسآء است باعتراض بر الفاظ مشغول شده و غافل از اينکه خود از علم و معلوم
هر دو بی بهره مانده. اصحاب الهی اليوم اين علومی را که او علم دانسته ننگ ميدانند
علميکه محبوبستآن بوده که ناس را بحق هدايت کند بعد از آنکه نفسی بآن فائز نشد آن علم حجاب
اکبر بوده و خواهد بود. و اعتراضات او ديده نشد مگر همين يک فقره که آنهم شنيده
شد و آن فقره بمنظر اکبر رسيد. لذا از مظهر امر در جواب اعتراض او اين لوح ابدع
اقدس اطهر نازل که شايد ناس بامثال اين اعتراضات از مالک اسمآء و صفات محروم
نمانند و کلمه عليا را از کلمه سفلی تميز دهند و بشطر اللّه العليّ الاعلی
توجّه نمايند من اهتدی فلنفسه و من اعرض انّ اللّه لغنيّ حميد.
بسم اللّه العليم الحکيميا ايّها المعروف بالعلم و القآئم علی شفا حفرة الجهل، انّا سمعنا بانّک اعرضت
عن الحقّ و اعترضت علی احد من احبّآئه الّذی ارسل اليک کتاباً کريماً ليهديک
الی اللّه ربّک و ربّ العالمين. انّک اعترضت عليه و اتّبعت سنن الجاهلين و بذلک
ضيّعت حرمتک بين عباد اللّهلانّا باعتراضک وجدناک علی جهل عظيم. انّک ما اطّلعت علی قواعد القوم و
اصطلاحاتهم و ما دخلت روضة المعانی و البيان و کنت من الغافلين و ما عرفت
الفصاحة و البلاغة و لا المجاز و لا الحقيقة و لا التّشبيه و لا الاستعارة لذا
نلقی عليک ما تطّلع به علی جهلک و تکون من المنصفين. انّک لو سلکت سبل اهل الادب
ما اعترضت عليه فی لفظ القناع و لم تکن من المجادلين و کذلک اعترضت علی کلمات
اللّه فی هذا الظّهور البديع. أ ما سمعت ذکر المقنّع و هو المعروف بالمقنّع الکندی و
هو محمّد بن ظفر بن عمير بن فرعان بن قيس بن اسود و کان من المعروفين. انّا لو
نريد ان نذکر آبائه واحداً بعد واحدٍ الی ان ينتهی الی البديع الاوّل لنقدر بما
علّمنی ربّی علوم الاوّلين و الآخرين مع انّا ما قرئنا علومکم و اللّه علی ذلک شهيد و عليم.
ص ١٩٣و انّه اجمل النّاس وجهاً و اکملهم خلقاً و اعدلهم قواماً فانظر فی کتب القوم
لتعرف و تکون من العارفين و کان اذا اسفر اللّثام عن وجهه اصابته العين فيمرض
لذا لايمشی الّا مقنّعاً ای مغطّئاً وجهه کذلک ذکر فی کتب العرب العرباء و
الادباء و الفصحآء فانظر فيها لعلّ تکون من المطّلعين. و انّه هو الّذی يضرب به
المثل فی الجمال کما يضرب بزرقآء اليمامة فی حدّة البصر و بابن اصمع فی سعة
الرّواية لو کنت من العالمين و کذلک فی طلب الثّار بالمهلهل و الوفاء
بالسّموئل وجودة الرّأی بقيس بن زهير و الجود بحاتم و الحلم بمعن بن زائدة و
الفصاحة بقسّ بن صاعدة و الحکمة بلقمان و کذلک فی الخطبه بسحبان وائل و الفراسة
بعامر بن طفيل و الحذق باياس بن معوية بن القرّة و الحفظ بحماد. هؤلآء من
مشاهير العرب الّذين ترسل بهم الامثال طالع فی الکتب لعلّ لا تدحض الحقّ بما
ص ١٩٤عندک و تکون من المتنبّهين و توقن بانّ علمآء الادب استعملوا لفظ القناع فی
الرّجال کما ذکرناه لک ببيان ظاهر مبين. ثمّ اعلم بانّ القناع مخصوص بالنّسآء و
يسترن به رؤوسهنّ و لکن استعمل فی الرّجال و الوجه مجازاً ان کنت من المطّلعين
و کذلک اللّثام مخصوص بالمرئة يقال لثمت المرئة ای شدّت اللّثام علی فمها ثمّ
استعمل فی الرّجال و الوجه کما ذکر فی الکتب الادبيّة اسفر اللّثام عن وجهه ای
کشف النّقاب. ايّاک ان تعترضَ بالکلمات علی الّذی خضعت الآيات لوجهه المشرق
المنير خف عن اللّه الّذی خلقک و سوّاک و لا تشمت الّذين آمنوا و انفقوا انفسهم
و اموالهم فی سبيل اللّه الملک العزيز القدير. قل ما کان مقصودنا فيما ارسلناه
اليک الّا بآن تکون متذکّراً فيما فرّطت فی جنب اللّه و تتّخذ لنفسک اليه سبيلا.
انّا اردنا هدايتک و انّک اردت ضرّنا و استهزئتبنا کما استهزء قوم قبلک و هم اليوم فی اسفل الجحيم. انّک من الّذين اذ نزل
الفرقان من لدی الرّحمن قالوا ان هذا الّا اساطير الاوّلين و اعترضوا علی اکثر
آياته فانظر فی الاتقان ثمّ فی کتب اخری لتری و تعلم ما اعترضت به من قبل علی
محمّد رسول اللّه و خاتم النّبيّين. انّا عرّفناک نفسک لتعرفها و تکون علی بصيرة
من لدی البصير قل عند ربّی خزآئن العلوم و علم الخلائق اجمعين ارفع رأسک عن
فراش الغفلة لتشاهد ذکر اللّه الاعظم مستوياً علی عرش الظّهور کاستوآء الهآء
علی الواو قم عن رقد الهوی ثمّ اتّبع ربّک العليّ الاعلی دع ما عندک ورآئک و
خذ ما اتاک من لدی اللّه العزيز الحکيم. قل يا ايّها الجاهل انظر فی کلمات
اللّه ببصره لتجدهنّ مقدّسات عن اشارات القوم و قواعدهم بعد ما کان عنده علوم
العالمين. قل انّ آيات اللّه لو تنزل علی قواعدکم و ما عندکم
ص ١٩٦انّها تکون مثل کلماتکم يا معشر المحتجبين قل انّها نزّلت من مقام لا يذکر فيه
دونه و جعله اللّه مقدّساً عن عرفان العالمين و کيف انت و امثالک يا ايّها
المنکر البعيد. انّها نزّلت علی لسان القوم لا علی قواعدک المجعولة يا ايّها
المعرض المريب. انصف باللّه لو توضع قدرة العالم فی قلبک هل تقدر ان تقوم علی
امر يعترض عليه النّاس و عن ورآئهم الملوک و السّلاطين؟ لا و ربّی لا يقوم احد و
لن تستطيع نفس الّا من اقامه اللّه مقام نفسه و انّه هو هذا و ينطق فی کلّ شأن
انّه لا اله الّا هو الواحد الفرد المعتمد العليم الخبير. لو يتکدّر منک قلب احد
من خدّام السّلطان فی اقلّ من آن لتضطرب فی الحين و انّک لو تنکرنی فی ذلک
يصدّقنی عباد اللّه المخلصون و مع ذلک تعترض علی الّذی اعترض عليه الدّول فی
سنين معدودات و ورد عليه ما ناح به الرّوح الامين الی ان
ص ١٩٧سجن فی هذا السّجن البعيد. قل ان افتح البصر انّ الامر علا و ظهر و الشّجر ينطق
باسرار القدر، هل تری لنفسک من مفرّ؟ تاللّه ليس لاحد مفرّ و لا مستقرّ الّا لمن
توجّه الی المنظر الاکبر هذا المقام الاطهر الّذی اشتهر ذکره بين العالمين. قل
أ تعترض بالقناع علی الّذی آمن بسلطان الابداع و الاختراع؟ و الّذی اعترض اليوم
انّه من همج رعاع عند اللّه فاطر السّموات و الارضين. قل يا ايّها الغافل اسمع
تغنّی الورقآء علی افنان سدرة المنتهی و لا تکن من الجاهلين. انّ هذا هو الّذی
اخبرکم به کاظم و احمد و من قبلِهِما النّبيّون و المرسلون اتّق اللّه و لا
تجادل بآياته بعد انزالها انّها نزّلت بالفطرة من جبروت اللّه ربّک و ربّ العالمين
و انّها لحجّة اللّه فی کلّ الاعصار و لا يعقلها الّا الّذينهم انقطعوا عمّا
عندهم و توجّهوا الی هذا النّبأ العظيم. يا ايّها البعيد لو انّ ربّک
ص ١٩٨الرّحمن يظهر علی حدوداتک لتنزل آياته علی القاعدة الّتی انت عليها. تب الی
اللّه و قل سبحانک اللّهمّ يا الهی انا الّذی فرّطت فی جنبک و اعترضت علی ما نزل
من عندک ثمّ اتّبعت النّفس و الهوی و غفلت عن ذکرک العليّ الابهی. يا الهی لا
تأخذنی بجريراتی طهّرنی عن العصيان ثمّ ارسل عليّ من شطر فضلک روآئح الغفران
ثمّ قدّر لی مقعد صدق عندک ثمّ الحقنی بعبادک المخلصين. يا الهی و محبوبی لا
تحرمنی عن نفحات کلماتک العليا و لا من فوحات قميصک الابهی ثمّ ارضنی بما نزل
من عندک و قدّر من لدنک انّک فعّال لما تشآء و انّک انت الغفور الجواد المعطی
الکريم. اسمع قولی دع الاشارات لاهلها و طهّر قلبک عن الکلمات الّتی تورث سواد
الوجه فی الدّارين اطلع من خلف الحجبات و الاشارات و توجّه بوجه منير الی مالک الاسمآء
ص ١٩٩و الصّفات لتجد نفسک فی اعلی المقام الّذی انقطعت عنه اشارات المريبين. کذلک
نصحک القلم الاعلی ان اقبلت لنفسک و ان اعرضت فعليها انّ ربّک الرّحمن لغنيّ
عمّا کان و عمّا يکون و انّه لهو الغنيّ الحميد. بلسان پارسی ذکر ميشود که شايد
عرف قميص رحمانی را از کلمات منزله پارسيّه ادراک نمائی و منقطعاً عن الاشطار
بشطر احديّه توجّه کنی. اگر چه هر طيری از کدس رحمت رحمانيّه و خرمن حکم
صمدانيّه نصيب نبرده و قادر بر التقاط نه طير بيان بايد در هواء قدس رحمن طيران
نمايد و از خرمنهای معانی قسمت برد تا قلوب و افئده ناس بذکر اين و آن مشغول
از عرف روضه رضوان محروم. بشنو نصح اين مسجون را و به بازوی يقين سدّ محکم متين
بنا کن شايد از يأجوج نفس و هوی محفوظ مانی و بعنايت خضر ايّام بکوثر بقا فائز
شوی و بمنظر اکبر توجّه نمائی. دنيا را بقائی نه و طالبان آنرا وفائی مشهود نه
ص ٢٠٠لا تطمئنّ من الدّنيا فکّر فی تغييرها و انقلابها. اين من بنی الخورنق و السّدير
و اين من اراد ان يرتقی الی الاثير؟ کم من قصر استراح فيه بانيه فی الاصيل بالعافية
و الخير و غداً ملکه الغير و کم من بيت ارتفع فی العشی فيه القهقهة و شدوا
الزّرقآء و فی الاشراق نحيب البکآء: ايّ عزيز ما ذلّ و ايّ امر ما بدّل و ايّ
روح ما راح و ايّ ظالم شرب کأس الفلاح. و همچنين بعلوم ظاهره افتخار منما و فوق
کلّ ذی علم عليم. فاعلم لکلّ صارم کلال و لکلّ فرح ملال و لکلّ عزيز ذلّة و لکلّ
عالم زلّة. تقوی پيشه کن و بدبستان علم الهی وارد شو اتّقوا اللّه يعلّمکم
اللّه قلب را از اشارات قوم مقدّس نما تا بتجلّيات اسماء و صفات الهی منوّر
شود چشم اعراض بربند و بصر انصاف بگشا و بر احبّای الهی اعتراض مکن. قسم بشمس افق
ظهور که اگر از علوم ظاهره هم کما هو حقّها نصيب ميبردی هرآينه از لفظ قناع بر
دوستان مالک ابداع وو اختراع اعتراض نمينمودی صه لسانک عن الاوليآء يا ايّها الهآئم فی هيمآء
الجهل و العمی. مصلحت در آنست که قدری در کتب بيان و بديع ملاحظه کنی شايد از
قواعد ظاهر مطّلع شوی چه که اگر بر حقيقت و مجاز و مقامات تحويل اسناد و استعاره
و کنايه مطّلع ميشدی اعتراض نمينمودی که قناع در وجه استعمال نشده ببصر مشرکين
در کلمات محبّين ربّ العالمين نظر مکن. و امّا القناع و المقنعه دو جامهاند که
نسآء رؤوس خود را بآن ميپوشانند مخصوص است از برای رؤوس نسآء و لکن در رجال و
وجه مجازاً استعمال شده و همچنين لثام آنست که نسآء بآن دهان خود را ميپوشانند
چنآنچه اهل فارس و ترک بيشماق تعبير مينمايند و در رجال و وجه مجازاً استعمال
شده چنآنچه در کتب ادبيّه مذکور است فانظر فی کتب القوم لتجد ما غفلت عنه. و آن
نامه را يکی از احبّای الهی بشما نوشته و مقصوداو آنکه شما را از ظلمت نفسانيّه نجات دهد و بشطر احديّه کشاند و تو اظهار فضل
نمودی و لکن اخطأ سهمک و عند اهل علم شأن و مقدارت معلوم شد. اسمع قولی لا
تعترض علی من يذکرک و لا تضجر من يعظک و لا تعقّب العطآء بالاذی و عليک بالخضوع
عند احبّآء اللّه ربّ الآخرة و الاولی. دع العلوم لانّها منعتک عن سلطان المعلوم
آثر من يذکّرک عليک و قدّمه علی نفسک لو تمشی بلا حذآء و تنام بلا وطآء و تنوح
فی العرآء لخير لک من ان تحزن من آمن و هدی. يا ايّها المهتاض لا تعجل علی
الاعتراض و لا تکن کالارقم اللّضلاض من عجّل فی اللّمم سقط فی النّدم امسک اللّسان
و القلم عن ردّ مالک القدم لا تجعل نفسک مستحقّاً للنّقم سوف ترجع الی مالک الامم
و تسئل عمّا اکتسبتَ فی الحيوة الباطلة فی يوم تتقلّب فيه القلوب و الابصار من
سطوة اللّه المقتدر القهّار. الی مَ تسلک سبل الفحشآء
ص ٢٠٣و تعترض علی مالک الاسمآء؟ أ نسيت مرجعک و مأويک او غفلت عن عدل موليک؟ ان
امنتَ اللّحد فاتّبع ما يأمرک به نفسک و هويک و الّا اسرع الی الّذی الی اللّه
دعاک و تدارک مافات عنک فی اوليک قبل اخريک خف عن اللّه الّذی خلقک و سوّيک
تب اليه ثمّ اذکره فی صباحک و مساک و انّ اليه مرجعک و مثويک. و از آن گذشته که
بر کلمات احبّآء اللّه اعتراض کرده و ميکنی در غفلت بمقامی رسيده ای که بر کلمات
نقطه اولی روح ما سويه فداه الّذی بشّر النّاس بهذا الظّهور هم اعتراض نموده ای
و در کتب در ردّ اللّه و احبّآئه نوشته ای و بذلک حبطت اعمالک و ما کنت من
الشّاعرين. تو و امثال تو گفتهاند که کلمات باب اعظم و ذکراتم غلط است و مخالف است
بقواعد قوم هنوز آنقدر ادراک ننموده ای که کلمات منزله الهيّه ميزان کلّست و دون او ميزان او
ص ٢٠٤نميشود هر يک از قواعدی که مخالف آيات الهيّه است آن قاعده از درجه اعتبار
ساقط. دوازده سنه در بغداد توقّف شد و آنچه خواستيم که در مجلسی جمعی از
علما و منصفين عباد جمع شوند تا حقّ از باطل واضح و مبرهن شود احدی اقدام ننمود.
باری آيات نقطه اولی روح ما سويه فداه مخالف نبوده تو از قواعد قوم بيخبری.
از آن گذشته در آيات اين ظهور اعظم چه ميگوئی افتح البصر لتعرف بانّ القواعد
تؤخذ من کلمات اللّه المقتدر المهيمن القيّوم. اگر احزان وارده و امراض جسديّه
مانع نبود الواحی در علوم الهيّه مرقوم ميشد و شهادت ميدادی که قواعد الهيّه محيط
است بر قواعد بريّه نسئل اللّه ان يوفّقک علی حبّه و رضاه و انّه مجيب لمن
دعاه. فکر کن در ايّاميکه فرقان از سماء مشيّت رحمن نازل شد اهل طغيان چه مقدار
اعتراض نمودهاند گويا از نظر شما محو شده لذا لازم شد که بعضی از آن ذکر شود شايد خود را
ص ٢٠٥بشناسی که در حين اشراق شمس محمّدی از افق عزّ صمدانی چه مقدار اعتراض نمودی
غايت آنست که در آن ايّام باسم ديگر موسوم بودی چه اگر تو از آن نفوس نبودی
هرگز در اين ظهور بر حقّ اعتراض نمينمودی. از جملهء اعتراض مشرکين در اين آيه
مبارکه بود که ميفرمايد: لا نفرّق بين احد من رسله، اعتراض نمودهاند. که احد را
مابين نه و به اين جهت بر کلمه محکمه الهيّه اعتراض و استهزاء نمودهاند. و همچنين
بر آيه مبارکه: خلق لکم ما فی الارض جميعاً ثمّ استوی الی السّمآء فسوّيهنّ
سبع سموات، اعتراض نمودهاند که اين مخالف آيات ديگر است چه که در اکثر آيات سبقت
خلق سما بر ارض نازل شده. و همچنين بر آيه مبارکه: خلقناکم ثمّ صوّرناکم ثمّ
قلنا للملئکة اسجدوا لآدم، اعتراض نمودهاند که سجود ملائکه قبل از تصوير خلق
بوده و اعتراضاتيکه در اين آيه مبارکه الهيّه نموده اند البتّه استماع
نمودهايد. و همچنين بر آيه مبارکه: غافر الذّنبقابل التّوب شديد العقاب، اعتراض نمودهاند که شديد العقاب صفت مضاف بفاعل است نعت
معرفه واقع شده و مفيد تعريف نيست. و همچنين در حکايت زليخا که ميفرمايد: و
استغفری لذنبک انّک کنت من الخاطئين، اعتراض نمودهاند که بايد خاطئات باشد چنآنچه
از قواعد قوم است در جمع مؤنّث: و همچنين بر آيه مبارکه: و کلمة منه اسمه
المسيح، اعتراض نمودهاند که کلمه تأنيث دارد و ضمير راجع بکلمه بايد مؤنّث
باشد. و همچنين در احدی الکبر و امثال آن مختصر آنکه قريب سيصد موضع است که علمای
آنعصر و بعد بر خاتم انبيآء و سلطان اصفيآء اعتراض نمودهاند چه در معانی و چه
در الفاظ و گفتهاند اينکلمات اکثر آن غلط است و نسبت جنون و فساد بآن معدن عقل
دادهاند قالوا انّها ای السّور و الآيات مفتريات و بهمين سبب اکثری از ناس
متابعت علما نموده از صراط حقّ مستقيم منحرف شده و باصل جحيم توجّه نمودهاند
ص ٢٠٧و اسامی آن علماء از يهود و نصاری در کتب مذکور. و از اين گذشته چه مقدار از آيات
را که نسبت بامرء القيس دادهاند و گفتهاند که آن حضرت سرقت نموده مثل سوره
مبارکه اذا زلزلت و اقتربت السّاعة و مدّتها قصائديرا که معروف بمعلّقاتست و
همچنين بمجمهرّات الّتی کانت فی الطّبقة الثّانية بعد المعلّقات بر کلمات الهی
ترجيح ميدادند تا آنکه عنايت الهی احاطه فرمود جمعی باين اعتراضات ممنوع نشده
بانوار هدايت کبری مهتدی گشتند و حکم سيف بميان آمد طوعاً و کرهاً ناس در دين
الهی وارد شدند آية السّيف تمحو آية الجهل. و بعد از غلبه امر اللّه بصر انصاف
باز شد و نظر اعتراض مقطوع و محجوب و همان معرضين که آيات اللّه را مفتريات
ميناميدند در بعضی از آيات منزله هفتاد محسّنات فصاحتيّه و بلاغتيّه ذکر نمودند.
چون بيان در ذکر اعتراضات مشرکين بود دوست نداشتم بيش از آنچه ذکر شد مذکور دارم. حال
ص ٢٠٨قدری انصاف ده و بينک و بين اللّه حکم کن شکّی نبوده که قرآن من عند اللّه نازل
شده و شکّی هم نيست که کلمات الهيّه مقدّس بوده از آنچه توهّم نمودهاند چنآنچه
بعد معلوم و واضح شد که آن اعتراضات از غِلّ و بغضا بوده چنآنچه بعضی علما جواب
بعضی از اعتراضاترا بقواعد دادهاند و لکن علمه عندنا فاسئل لتعرف النّقطة الّتی
منها فصّل علم ما کان و ما يکون شايد متنبّه شوی و بر احبّای الهی اعتراض
ننمائی. جميع علوم در قبضه اقتدار حقّ بوده و خواهد بود و آنچه از فطرت نازل بر
فطرت اصليّه الهيّه نازل شده و ميشود و اين اعتراضات نظر بآنست که اين امر
بحسب ظاهر قوّت نگرفته و احبّاء اللّه قليلند و اعدآء اللّه کثير لذا هر نفسی
باعتراضی متشبّث که شايد به اين جهت مقبول ناس شود. ای بيچاره تو برو در فکر عزّت
و رياست باش کجا ميتوانی در عرصه منقطعين قدمگذاری يعنی نفوسيکه از کلّ ما سويه منقطع شدهاند و حبّاً للّه از ثروت و جاه و
ننگ و نام و مال و جان گذشتهاند چنآنچه ديده و شنيده ای اولئک عباد قالوا اللّه
ربّنا ثمّ انقطعوا عن العالمين. عنقريب نفوسی در علم ظاهر شوند و بکمال نصرت
قيام نمايند و در جواب هر اعتراضی ادلّه محکمه متقنه مرقوم دارند چه که
قلوبشان ملهم ميشود بالهامات غيبيّه الهيّه. بشنو ندای داعی الی اللّه را و لا
تکن من المحتجبين شايد از نفحات ايّام الهی در اين ظهور عزّ رحمانی محروم نمانی
و السّلام علی من اتّبع الهدی. اگر کسی صاحب شامّه نباشد بر گل بستان چه تقصيری
راجع بی ذائقه قدر عسل ازحنظل نشناسد. صورت مکتوبی از شيخ احمد مرحوم در ذکر
قائم ملاحظه شد حال از شما خواهش مينمايم که بانصاف آنرا معنی نمائی و اگر خود
را عاجز يافتی از بحر اعظم الهی سؤال کنی که شايد از فضل و رحمت واسعه الهيّه در
ص ٢١٠ظلّ سدره ربّانيّه درآئی. و تفصيل آن اينکه در ايّام توقّف در عراق ميرزا حسين
قمی نزد اين عبد آمده مع صورت مکتوب و مذکور داشت که حضرات شيخيّه استدعا
نمودهاند که اين کلماترا معنی و تفسير نمائيد و اينعبد نظر بآنکه سائلين را
طالب کوثر علم الهی نيافت متعرّض جواب نشده چه که لؤلؤ علم الهی از مشاهده
اعين غير حديده مستور به اگر چه فی الجمله ذکر شد و لکن بتلويح و اشاره و صورت
آن مکتوب بعينه در اين لوح نقل شده بدون زياده و نقصان و هذه صورة ماکتبه الشّيخ
الاجلّ الافضل ظهر الاسلام و کعبة الانام الشّيخ احمد الاحسائی الّذی کان سراج العلم
بين العالمين فی جواب من قال انّ القآئم فی الاصلاب انّا ترکنا اوّله و کتبنا ما هو المقصود.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيماقول روی انّه بعد انقضآء المص بآلمر يقوم المهدی عليه السّلام. و الالف
قد اتی علی آخر الصّاد و الصّادعندکم اوسع من الفخذين فکيف يکون احدهما و ايضاً الواو ثلثة احرف ستّة و الف
و ستّة و قد مضت ستّة الايّام و الالف هو التّمام و لا کلام فکيف السّتة و
الايّام الأخر و الّا لما حصل العود لانّه سرّ التّنکيس لرمز الرّئيس فان حصل من
الغير الاقرار بالسّتّة الباقية تمّ الامر بالحجّة وظهر الاسم الاعظم بالالفين
القآئمين بالحرف الّذی هو حرفان من اللّه اذهما احد عشر و بهما ثلثة عشر فظهر واو
الّذی هو هآء فاين الفصل و لکنّ الواحد مابين السّتّة و السّتّة مقدّر بانقضآء
المص بالمر فظهر سرّ السّتّة و السّتّين فی سدسها الّذی هو ربعها و تمام
السّدس الّذی هو الرّبع بالالف المندمجين فيه و سرّه تنزّل الالف من النّقطة
الواسعة بالسّتّة و السّتّة و نزل الثّانی فی اللّيلة المبارکة بالاحد عشر و هی
هو الّذی هو السّرّ و الاسم المستسرّ الاوّل الظّاهر فی سرّ يوم الخميس فيستتمّ
السّرّ يوم الجمعة و يجری المآء المعين يوم تأتی السّمآء
ص ٢١٢بدخان مبين. هذا و الکلّ فی الواو المنکوسة من الهآء المهموسة فاين الوصل عند
مثبت الفصل ليس فی الواحد و لا بينه غير و الّا لکان غير واحد. و تلک الامثال
نضربها للنّاس و لکن لا يعقلها الّا العالمون انتهی
نشهد بانّ کلّ کلمة من هذه الکلمات الدّرّيّات لبئر معطّلة فيها مآء الحيوان و
ستر فيها غلام المعانی و البيان و ما ورد عليها سيّارة الطّلب ليدلوا دلوهم و
يخرجوا بها غلام العلم و يقولوا تبارک اللّه الّذی فی قبضته ملکوت العلم و انّه
علی کلّ شیءٍ محيط. و کذلک نشهد بانّ کلّ حرف منها لزجاجة فيها اضآء سراج
العلم و الحکمة و لکن ما استضآء منه احد الّا من شآء اللّه انّه علی کلّ شیء
قدير. باری مقصود آنکه اين کلمات ببيان واضح مبين تفسير شود و السّلام علی من
اتّبع الحقّ و انّک ان لم تتّبع امر موليک عسی اللّه ان يظهر منک من
يتوجّه الی موليه و ينقطع عمّا سويه انّه هو العليم الحکيم.
ص ٢١٣سبحانک اللّهمّ يا الهی تشهد و تری کيف ابتليت بين عبادک بعد اذ ما اردتُ الّا
الخضوع لدی باب رحمتک الّذی فتحته علی من فی ارضک و سمآئک و ما امرتهم الّا بما
امرتنی و ما دعوتهم الّا بما بعثتنی به. و عزّتک ما اردت بآن استعلی علی احد
بشأن من الشّئون و ما اردت ان افتخر عليهم بما اعطيتنی بجودک و افضالک لانّی لا
اجد يا الهی لنفسی ظهوراً تلقآء ظهورک و لا امراً الّا بعد اذنک و ارادتک بل فی
کلّ حين نطق فؤادی يا ليت کنت تراباً تقع عليه وجوه المخلصين من احبّآئک و
المقرّبين من اصفيآئک. لو يتوجّه ذو اذن الی ارکانی ليسمع من ظاهری و باطنی و قلبی
و لسانی و عروقی و جوارحی يا ليت يظهر منّی ما تفرح به قلوب الّذين ذاقوا حلاوة
ذکر ربّی العليّ الاعلی و يصعد بندآئی احد الی جبروت امرک و ملکوت عرفانک يا من
بيدک ملکوت البقآءو ناسوت الانشآء. و ان قلت اليّ اليّ يا ملأ الانشآء ما اردت بذلک الّا امرک
الّذی به اظهرتنی و بعثتنی ليتوجّهنّ کلّ الی مقرّ وحدانيّتک و مقعد عزّ فردانيّتک
و انت تعلم يا محبوب البهآء و مقصود البهآء انّه ما اراد الّا حبّک و رضاک و
يريد ان يطهّر قلوب عبادک من اشارات النّفس و الهوی و يبلّغهم الی مدينة البقآء
ليتّحدوا فی امرک و يجتمعوا علی شريعة رضآئک. و عزّتک يا محبوبی لو تعذّبنی فی
کلّ حين ببلآء جديد لاحبّ عندی من ان يحدث بين احبّآئک ما يکدّر به قلوبهم و
يتفرّق به اجتماعهم لانّک ما بعثتنی الّا لاتّحادهم علی امرک الّذی لايقوم معه خلق
سمآئک و ارضک و اعراضهم عمّا سويک و اقبالهم الی افق عزّ کبريآئک و توجّههم
الی شطر رضآئک. اذاً انزل يا الهی من سحاب عنايتک الخفيّة ما يطهّرهم عن الاحزان و
عن الحدودات البشريّة ليجدنّ منهم الملأ الاعلی روآئح التّقديس
ص ٢١٥و الانقطاع ثمّ ايّدهم يا الهی علی التّوحيد الّذی انت اردته و هو ان لا ينظر احد
احداً الّا و قد ينظر فيه التّجلّی الّذی تجلّيت له به لهذا الظّهور الّذی اخذت
عهده فی ذرّ البيان عمّن فی الاکوان. و من کان ناظراً الی هذا المقام الاعزّ
الاعلی و هذا الشّأن الاکبر الاسنی لن يستکبر علی احد. طوبی للّذين فازوا بهذا
المقام انّهم يعاشرون معهم بالرّوح و الرّيحان و هذا من التّوحيد الّذی لم تزل
احببته و قدّرته للمخلصين من عبادک و المقرّبين من بريّتک. اذاً اسئلک يا مالک
الملوک باسمک الّذی منه شرعت شريعة الحبّ و الوداد بين العباد ان تحدث بين احبّآئی
ما يجعلهم متّحدين فی کلّ الشّئون لتظهر منهم آيات توحيدک بين بريّتک و ظهورات
التّفريد فی مملکتک و انّک انت المقتدر علی ما تشآء لا اله الّا انت المهيمن
القيّوم. قلم اعلی ميفرمايد: ای دوستان حقّ مقصود از حمل اين رزايای متواتره
ص ٢١٦و بلايای متتابعه آنکه نفوس موقنه باللّه با کمال اتّحاد با يکديگر سلوک نمايند
بشأنيکه اختلاف و اثنينيّت و غيريّت از مابين محو شود الّا در حدودات مخصوصه که
در کتب الهيّه نازل شده. انسان بصير در هيچ امری از امور نقصی بر او وارد نه
آنچه واقع شود دليل است بر عظمت شأن او و پاکی فطرت او. مثلاً اگر نفسی للّه
خاضع شود از برای دوستان الهی اين خضوع فی الحقيقه بحق راجعست چه که ناظر
بايمان اوست باللّه در اينصورت اگر نفس مقابل بمثل او حرکت ننمايد و يا استکبار
از او ظاهر شود شخص بصير بعلوّ عمل خود و جزای آن رسيده و ميرسد و ضرّ عمل نفس
مقابل بخود او راجعست. و همچنين اگر نفسی بر نفسی استکبار نمايد آن استکبار بحق
راجعست نعوذ باللّه من ذلک يا اولی الابصار. قسم باسم اعظم حيف است اين ايّام
نفسی بشیءٍ ونات عرضيّه ناظر باشد بايستيد بر امر الهی و با يکديگر بکمال محبّت
سلوک کنيد خالصاً لوجه المحبوب حجبات نفسانيّه را بنار احديّه محترق نمائيد و با وجوه
ص ٢١٧ناضره مستبشره با يکديگر معاشرت کنيد. کل سجايای حقّ را بچشم خود ديدهايد که
ابداً محبوب نبوده که شبی بگذرد و يکی از احبّای الهی از اين غلام آزرده باشد.
قلب عالم از کلمه الهيّه مشتعل است حيف است باين نار مشتعل نشويد انشآء اللّه
اميدواريم که ليله مبارکه را ليلة الاتّحاديّة قرار دهيد و کل با يکديگر متّحد
شويد و بطراز اخلاق حسنه ممدوحه مزيّن گرديد و همّتان اين باشد که نفسی را از
غرقاب فنا بشريعه بقا هدايت نمائيد و در ميانه عباد بقسمی رفتار کنيد که آثار
حق از شما ظاهر شود چه که شمائيد اوّل وجود و اوّل عابدين و اوّل ساجدين و اوّل
طائفين. فو الّذی انطقنی بما اراد که اسمآء شما در ملکوت اعلی مشهورتر است از
ذکر شما در نزد شما گمان مکنيد اين سخن وهم است يا ليت انتم ترون ما يری ربّکم
الرّحمن من علوّ شأنکم و عظمة قدرکم و سموّ مقامکم.نسئل اللّه ان لا تمنعکم انفسکم و اهوآئکم عمّا قدّر لکم. اميدواريم که در کمال
الفت و محبّت و دوستی با يکديگر رفتار نمائيد بشأنيکه از اتّحاد شما عَلَم
توحيد مرتفع شود و رايت شرک منهدم گردد و سبقت بگيريد از يکديگر در امور حسنه و
اظهار رضا له الخلق و الامر يفعل ما يشاء و يحکم ما يريد و انّه لهو المقتدر العزيز القدير.
قوله تعالیبحروحی که در قلم اعلی مستور است بصورت اين کلمات ترشّح فرموده
ای جمال بمقرّ اقدس وارد شدی و بمنظر اکبر فائز گشتی امواج بحر معانی الهيّه را
بچشم ظاهر مشاهده نمودی و کلمات تامّات که هر يک مخزن لئالی حکمت و بيان بود
بگوش خود اصغا کردی و فيوضات منبسطه رحمانيّه و رحمت واسعه الهيّه را نسبت
بکلّ بريّه بقدريکه عرفان آن ممکن است علی ما ينبغی لک ادراک نمودی. ای جمال
اليوم بايد بمحبّت و مرحمت و خضوع و خشوعو تقديس و تنزيهی ظاهر شويد که احدی از عباد از اعمال و افعال و اخلاق و گفتار
شما روائح اعمال و گفتار امم قبل استشمام ننمايد که بمجرّد استماع کلمه ای يکديگر
را سبّ و لعن مينمودند. انّا خلقنا النّفوس اطواراً بعضی در اعلی مراتب عرفان
سائرند و بعضی دون آن. مثلاً نفسی غيب منيع لايدرک را در هيکل ظهور مشاهده
مينمايد من غير فصل و وصل و بعضی هيکل ظهور را ظهور اللّه دانسته و اوامر و
نواهی او را نفس اوامر حقّ ميداند اين دو مقام هر دو لدی العرش مقبول است. و لکن
اگر صاحبان اين دو مقام در بيان اين دو رتبه نزاع و جدال نمايند هر دو مردود
بوده و خواهند بود چه که مقصود از عرفان و ذکر اعلی مراتب بيان جذب قلوب و الفت
نفوس و تبليغ امر اللّه بوده و از جدال و نزاع صاحبان اين دو مقام تضييع امر
اللّه شده و خواهد شد لذا هر دو بنار راجعند اگر چه
ص ٢٢٠بزعم خود باعلی افق عرفان طائرند. ای جمال غيب منيع لايدرک ينوح و يبکی چه که
استشمام نمينمايد آنچه را که اليوم محبوبست اهل حقّ بايد باخلاق او ظاهر شوند
انّه هو ستّار العيوب و علّام الغيوب و غفّار الذّنوب. امروز روزيست که بحر رحمت
ظاهر است و آفتاب عنايت مشرق و سحاب جود مرتفع بايد نفوس پژمرده را بنسائم
محبّت و مودّت و مياه مرحمت تازه و خرّم نمود. احبّای الهی در هر مجمع و محفلی
که جمع شوند بايد بقسمی خضوع و خشوع از هر يک در تسبيح و تقديس الهی ظاهر شود که
ذرّات تراب آن محل شهادت دهند بخلوص آن جمع و جذبه بيانات روحانيّه آن انفس
زکيّه ذرّات آن تراب را اخذ نمايد نه آنکه تراب بلسان حال ذکر نمايد انا افضل
منکم چه که در حمل مشقّات فلّاحين صابرم و بکلّ ذی روح اعطای فيض فيّاض که در من
وديعه گذارده نموده و مينمايم مع همه اين مقامات عاليه
ص ٢٢١و ظهورات لاتحصی که جميع مايحتاج وجود از من ظاهر است باحدی فخر ننموده و
نمينمايم و بکمال خضوع در زير قدم کل ساکنم. ملاحظه در علماء و عرفای قبل نمائيد
مع آنکه در هوای توحيد طائرند و بذکر مراتب تجريد و تحميد ناطق کلمه ای از آن نفوس
لدی الکلمه مقبول نيفتاد و نفسيکه از تکلّم لفظ کلمه توحيد عاجز بود چون بمقرّ
ظهور موقن شد اعمال نکردهاش مقبول شد و ثنای نگفتهاش محبوب افتاد فاعتبروا يا
اولی الابصار. قسم بامواج بحر معانی که از ابصار مستور است که احدی قادر بر وصف
اين ظهور اعظم علی ما هو عليه نبوده و نيست لذا بايد کل با يکديگر برفق و مدارا
و محبّت سلوک نمايند و اگر نفسی از ادراک بعضی مراتب عاجز باشد يا نرسيده باشد
بايد بکمال لطف و شفقت با او تکلّم نمايند و او را متذکّر کنند من دون آنکه در
خود فضلی و علوّی مشاهده نمايند. اصل اليوم اخذ از بحر
ص ٢٢٢فيوضاتست ديگر نبايد نظر بکوچک و بزرگی ظروف باشد يکی کفّی اخذ نموده و ديگری
کأسی و همچنين ديگری کوبی و ديگری قِدری امروز نظر کل بايد باموری باشد که
سبب انتشار امر اللّه گردد. حقّ شاهد و گواه است که ضرّی از برای اين امر اليوم
اعظم از فساد و نزاع و جدال و کدورت و برودت مابين احباب نبوده و نيست اجتنبوا
بقدرة اللّه و سلطانه ثمّ الّفوا بين القلوب باسمه المؤلّف العليم الحکيم. از
حق جلّ جلاله بخواهيد که بلذّت اعمال در سبيل او و خضوع و خشوع در حبّ او مرزوق
شويد از خود بگذريد و در سائرين نگريد منتهای جهد را در تربيت ناس مبذول داريد.
امری از حقّ پوشيده نبوده و نيست اگر برضای حقّ حرکت نمايند بفيوضات لا تتناهی
فائز خواهند شد اينست کتاب مبين که از قلم امر ربّ العالمين جاری و ظاهر شد
تفکّروا فيما نزّل فيه و کونوا من العاملين. نفوسيکه اليوم من عند اللّه
ص ٢٢٣مأمورند بتبليغ امر و تخصيص داده شدهاند بعنآيات مخصوصه او کل بايد نسبت
بايشان خاضع باشند چه که آن خضوع للّه واقع ميشود چون بامر حقّست بحق راجعست
و لکن آن نفوسيکه تخصيص داده شدهاند بايد کمال اتّحاد مابينشان مبرهن و ظاهر
باشد ديگر درايج عرفان و مراتب آن نفوس عند اللّه مشهود بوده و خواهد بود. کذلک
اوقدنا سراج البيان بين الامکان طوبی لمن اقتبس من مشکاته و استضآء بانواره
انّه من الفآئزين المکرّمين و الحمد للّه ربّ العالمين.
بنام يکتا خداوند مهربانکتابت لدی الوجه حاضر و بلحاظ عنآيات مالک اسماء مشرّف طوبی لنفس حضر لدی العرش
کتابها بعد اذ نهيت عن التّوجّه اليه بما اکتسبت ايدی الظّالمين. کلمه ای در کتابت
مشاهده شد که فی الحقيقه کلمه تامّه بوده و هست اگر نفسی موفّق بر عمل باو
شود کلّ خير را ادراک نمايدو آن اينست يا مولای يا مقتدای مقاصدی رضاک از خدا بخواه بر اينکلمه ثابت باشی
طوبی لمن شرب من هذه الکأس و کان من العارفين. کرم حقّ لايحصی و فضلش بی منتهی
ابداً تعطيل در فيض فيّاض نبوده و نيست حوائج کل را اجابت فرموده و خواهد فرمود
اينکه در بعضی احيان تأخير شده لاجل مصلحت آن نفس بوده البتّه باحسن از آنچه
خواسته فائز شود و لکن از برای نفوسيکه فی الحقيقه برضايش متمسّکند مقامی ديگر
مقدّر است طوبی لهم ثمّ طوبی لهم. و کان فی کتابک اری السّمآء و الارض و البحر
الی آخرها کلّها آثار قدرتک کخطّ جری من قلمک فلا حاجة ان استدعی بک لارسال خطّک
انتهی. بلی در يکمقام اطلاق اين شأن بر کلّ اشيآء شده و ميشود يعنی در کل حرکت
قلم صنعيّه الهيّه ظاهر و مشهود و اولو الابصار بديده ظاهر و باطن مشاهده
مينمايند و لکن وجود کل بحرکت قلم اعلی معلّق و شرافت کل
ص ٢٢٥بنسبته اليه بوده لذا کل محتاج بوده و خواهند بود. موحّد آنست که کل را مظاهر
آيه اوليّه حقّ داند و در کلّ ظهورات اسمائيّه و صفاتيّهء او را مشاهده نمايد و
آن آيه را مقدّس از کل و حاکم بر کل مشاهده نمايد تا چه رسد بنفس حقّ تعالی
تعالی من ان يقترن بخلقه او يعرف بما سويه اگر نسبت را از وجود بردارد معدوم
صرف خواهد بود چه جای آنکه مظهريّت بر او اطلاق شود کل باو موجود و قائم و او از
کل مقدّس و منزّه لا اله الّا هو الغنيّ المتعال. ذکر مقام ابوين در دار آخرت
نموده بوديد، يکی از فضلهای مخصوصه اين ظهور آنست که هر نفسيکه بمطلع امر اقبال
نمود ابوين او اگر چه بايمان بظهور فائز نشده باشند پرتو آفتاب عنايت الهيّه
ايشانرا اخذ فرمايد هذا من فضله علی احبّآئه اشکر و کن من الحامدين. اوصيکم
يا احبّآء اللّه بالامانة الکبری بين عبادی و خلقی لانّ بها يرتفع امر اللّه
ص ٢٢٦فيما سويه و يظهر تقديس امره بين العالمين کونوا امنآء بين العباد کذلک
وصّيناهم فی الالواح انّ ربّک لهو العليم الحکيم. قل توکّلوا فی کلّ الامور
علی الحقّ الغفور انّه يعطی من يشآء ما يشآء و يمنع عمّن يشآء ما اراد انّه لهو
المقتدر القدير. لا تحزنکم شیءٍ ونات الدّنيا قد قدّر لکم ما لا يعادله شیء فی
الابداع ان کنتم من العارفين استقيموا علی الامر علی شأن لا يزلّکم ارياح المضلّين.
بنام دوست بينامکتابت لدی الوجه حاضر آنچه مسطور مذکور آمد و شنيده شد انشآء اللّه هميشه
ايّام بذکر مالک انام مشغول باشيد. و آنچه سؤال شده بود از آيه منزله در هيکل
که بملوک خطاب شد صحيح همآنست که نازل شد کلمه ای ترک نشده. حرکت قلم اعلی در
ميادين الواح باطوار مختلفه مشاهده ميشود در مقامی مطلب بايجاز نازل اين بيان
موسوم است بسهل ممتنع و در مقامی جمعمابين مقامين لذا در سوره ملوک آيات مذکوره باختصار ذکر شده و اين افصح است.
اذا قيل بايّ جرم حبسوه قالوا انهّم ارادوا ان يجدّدوا الدّين که معنی آن اينست
اگر گفته شود بچه جرم و عصيان نيّر امکان را حبس نمودهايد گويند اين قوم اراده
نمودهاند که دين را تجديد نمايند از مصدر اعلی جواب نازل اگر قديم را اختيار
نمودهايد و اوست پسنديده نزد شما چرا شرايع قبل را ترک نموديد در اوّل اين آيه
قل مقدّر است که چنين ميشود قل لو کان القديم هو المختار الی آخر و چون از بيان
رحمن معنی قل مفهوم ميشود لذا ذکر نشد و اين مقام ظهور کمال فصاحتست. باری اين
آيه ترک نداشته و صحيحست و آنچه در آيه اخری مذکور داشتيد قوله تعالی اطلع
من افق الانقطاع بوده. و اينکه از آيه منزله در لوح پاپا سؤال نموديد اين
عبارات تلويحات کلمات اينست که ذکر شده در مقامی ميفرمايد
ص ٢٢٨و اقول لکم انّ کثيرين سيأتون من المشارق و المغارب و يتّکئون مع ابراهيم و
اسحق و يعقوب فی ملکوت السّموات و امّا بنو الملکوت فيطرحون الی الظّلمة
الخارجيّة هناک يکون البکآء و صرير الاسنان و در مقام ديگر مذکور انّ
النّور قد جآء الی العالم و احبّ النّاس الظّلمة اکثر من النّور لانّ اعمالهم
کانت شريرة لانّ کلّ من يعمل السّيّئات يبغض النّور و لا يأتی الی النّور لئلّا
توبّخ اعماله و امّا من يفعل الحقّ فيقبل الی النّور لکی تظهر اعماله انّها
باللّه معمولة انتهی از دو فقره مذکوره تلويح بيان مالک اسمآء در آيه
منزله معلوم ميشود بعضی بيانات در بعضی از الواح راجعست بکتب قبل و ما سطر فيها.
در اين ايّام مخصوص از برای ملّت زردشت الواحی نازل و آنچه در کتب ايشان تا
امروز مستور بود مذکور آمد و لکن تا ما عندهم معلوم نشود احدی بر تلويحات کلمات
منزل آيات مطّلع نخواهد شد. و امّا ما سئلتمن الارواح و اطّلاع بعضها علی بعض بعد صعودها. فاعلم انّ اهل البهآء الّذين
استقرّوا علی السّفينة الحمرآء اولئک يعاشرون و يؤانسون و يجالسون و يطيرون و
يقصدون و يصعدون کانّهم نفس واحدة الا انّهم هم المطّلعون و هم النّاظرون و هم
العارفون کذلک قضی الامر من لدن عليم حکيم. اهل بها که در سفينه الهيّه ساکنند
کل از احوال يکديگر مطّلع و با هم مأنوس و مصاحب و معاشر. اين مقام منوط
بايقان و اعمال نفوس است نفوسيکه در يکدرجه واقفند مطّلعند از کميّات و کيفيّات
و درائج و مقامات يکديگر و نفوسيکه در تحت اين نفوس واقعند کما هو حقّه بر مراتب
و مقامات نفوس عاليه از خود اطّلاع نيابند لکلّ نصيب عند ربّک. طوبی لنفس
توجّه الی اللّه و استقام فی حبّه الی ان طار روحه الی اللّه الملک المقتدر
الغفور الرّحيم. و امّا ارواح کفّار لعمری حين الاحتضار يعرفون مافات عنهم و ينوحو ن
ص ٢٣٠و يتضرّعون و کذلک بعد خروج ارواحهم من ابدانهم. اين بسی معلوم و واضحست که کل
بعد از موت مطّلع بافعال و اعمال خود خواهند شد قسم بآفتاب افق اقتدار که اهل
حق را در آن حين فرحی دست دهد که ذکر آن ممکن نه و همچنين اصحاب ضلال را خوف و
اضطراب و وحشتی رو نمايد که فوق آن متصوّر نه نيکوست حال نفسيکه رحيق لطيف
باقی ايمانرا از يد عنايت و الطاف مالک اديان گرفت و آشاميد. چون از قبل وعده
جواب شد لذا اين مختصر در حينيکه ضوضآء مفترين مرتفعست و صياح غافلين صوت و
صيت رعد را منع نموده نازل و ارسال شد. اليوم بايد احبّای الهی ناظر بظهور و ما
يظهر منه باشند بعضی روآيات قبليّه اصلی نداشته و ندارد و آنچه هم ملل قبل
ادراک کردهاند و در کتب ذکر نمودهاند اکثر آن بهوای نفس بوده چنآنچه مشاهده
نمودهايد که آنچه در دست ناس موجود است از معانی و تأويلات کلمات
ص ٢٣١الهيّه اکثری بغير حقّ بوده چنآنچه بعد از خرق حجاب بعضی معلوم و واضح شد و تصديق
نمودند که کلمه ای از کلمات الهيّه را ادراک ننموده بودند. مقصود آنکه اگر احبّای
الهی قلب و سمع را از آنچه از قبل شنيدهاند طاهر نمايند و بتمام توجّه بمطلع امر
و ما ظهر من عنده ناظر شوند عند اللّه احبّ بوده. مع اين بلايای وارده و قضايای
نازله قلم اعلی دوست نداشته و ندارد الّا ما ينطق بالحقّ انّه لا اله الّا انا
المهيمن القيّوم چه که نفحه اينکلمه مانع است از ورود احزان و لکن اگر
بتأويلات کلمات قبل مشغول شود معين بر احزان خواهد بود تا بعد خدا چه خواهد
و وقت چه اقتضا نمايد حال باينقدر اکتفا رفت احمد و کن من الشّاکرين. کبّر من
قبلی احبّآئی الّذين اختصّهم اللّه لحبّه و جعلهم من الفآئزين و الحمد للّه
ربّ العالمين.هذا کتاب من لدی المظلوم الی من تمسّک بالعلوم لعلّه
ص ٢٣٢يحرق الحجاب الاکبر و يتوجّه الی اللّه مالک القدر و يکون من المنصفين. لو تسمع
نغمات الورقآء الّتی تغنّ علی افنان سدرة البيان لتجذبک علی شأن تجد نفسک
منقطعاً عن العالمين. انصف يا عبد، هل اللّه هو الفاعل علی ما يشآء او ما سويه؟
تبيّن و لا تکن من الصّامتين. لو تقول ما سويه ما انصفت فی الامر يشهد بذلک
کلّ الذّرّات و عن ورآئها ربّک المتکلّم الصّادق الامين. و لو تقول انّه هو
المختار قد اظهرنی بالحقّ و ارسلنی و انطقنی بالآيات الّتی فزع عنها من فی
السّموات و الارضين الّا من اخذته نفحات الوحی من لدن ربّک الغفور الرّحيم. هل
يقوم مع امره امر و هل يقدر ان يمنعه احد عمّا اراد لا و نفسه لو کنت من العارفين.
فکّر فی ملأ التّورية لِم اعرضوا اذ اتی مطلع الآيات بسلطان مبين لو لا حفظ
ربّک لقتله العلمآء فی اوّل يوم نطق باسم ربّه العزيز الکريم. ثمّ ملأ الانجيل
لِم اعترضوا اذ اشرقت شمس الامر من افق الحجازبانوار بها اضآئت افئدة العالمين. کم من عالم منع عن المعلوم و کم من جاهل فاز
باصل العلوم تفکّر و کن من الموقنين. قد آمن به راعی الاغنام و اعرض عنه
العلمآء کذلک قضی الامر و کنت من السّامعين ثمّ انظر اذ اتی المسيح افتی علی
قتله اعلم علمآء العصر و آمن به من اصطاد الحوت کذلک ينبئک من ارسله اللّه
بامره المبرم المتين. انّ العالم من عرف المعلوم و فاز بانوار الوجه و کان من
المقبلين لا تکن من الّذين قالوا اللّه ربّنا فلمّا ارسل مطلع امره بالبرهان
کفروا بالرّحمن و اجتمعوا علی قتله کذلک ينصحک قلم الامر بعد اذ جعله اللّه
غنيّاً عن العالمين. انّا نذکرک لوجه اللّه و نلقی عليک ما يثبت به ذکرک فی
الواح ربّک العزيز الحميد دع العلوم و شیءٍ وناتها ثمّ تمسّک باسم القيّوم الّذی
اشرق من هذا الافق المنير. تاللّه قد کنت راقداً هزّتنی نفحات الوحی و کنت صامتاً
ص ٢٣٤انطقنی ربّک المقتدر القدير لولا امره ما اظهرت نفسی قد احاطت مشيّته مشيّتی و
اقامنی علی امر به ورد عليّ سهام المشرکين. اقرء ما نزّلناه للملوک لتوقن بانّ
المملوک ينطق بما امر من لدن عليم خبير و تشهد بانّه ما منعه البلآء عن ذکر
مالک الاسمآء فی السّجن دعا الکلّ الی اللّه و ما خوّفته سطوة الظّالمين. استمع
ما يناديک به مطلع الآيات من لدن عزيز حکيم قم علی الامر بحول اللّه و قوّته
منقطعاً عن الّذين اعترضوا علی اللّه بعد اذ اتی بهذا النّبأ العظيم. قل يا
معشر العلمآء خذوا اعنّة الاقلام قد ينطق القلم الاعلی بين الارض و السّمآء ثمّ
اصمتوا لتسمعوا ما ينادی به لسان الکبريآء من هذا المنظر الکريم قل خافوا
اللّه و لا تدحضوا الحقّ بما عندکم اتّبعوا من شهدت له الاشيآء و لا تکوننّ من
المريبين لا ينفعکم اليوم ما عندکم بل ما عند اللّه لو کنتم من المتفرّسين. قل
يا ملأ الفرقان قد اتیالموعود الّذی وعدتم به فی الکتاب اتّقوا اللّه و لا تتّبعوا کلّ مشرک اثيم.
انّه ظهر علی شأن لا ينکره الّا من غشّته احجاب الاوهام و کان من المدحضين. قل
قد ظهرت الکلمة الّتی بها فرّت نقبآئکم و علمآئکم هذا ما خبّرناکم به من قبل انّه
لهو العزيز العليم. انّ العالم من شهد للمعلوم و الّذی اعرض لا يصدق عليه اسم
العالم لو يأتی بعلوم الاوّلين و العارف من عرف المعروف و الفاضل من اقبل الی
هذا الفضل الّذی ظهر بامر بديع قل يا قوم اشربوا الرّحيق المختوم الّذی فککنا
ختمه بايدی الاقتدار انّه لهو القويّ القدير. کذلک نصحناکم لعلّکم تدعون الهوی و
تتوجّهون الی الهدی و تکوننّ من الموقنين. بلسان پارسی بشنويد که شايد نفحات
قميص رحمانيّه را که اليوم ساطعست بيابيد و بکوی دوست يگانه بشتابيد. تفکّر
فرمائيد که سبب چه بوده که در ازمنه ظهور مظاهر رحمن اهل امکان دوری ميجستند و بر
ص ٢٣٦اعراض و اعتراض قيام مينمودند اگر ناس در اين فقره که از قلم امر جاری شده
تفکّر نمايند جميع بشريعه باقيه الهيّه بشتابند و شهادت دهند بر آنچه او شهادت
داده و لکن حجبات اوهام انامرا در ايّام ظهور مظاهر احديّه و مطالع عزّ صمدانيّه
منع نموده و مينمايد چه که در آن ايّام حقّ بآنچه خود اراده فرموده ظاهر ميشود
نه باراده ناس چنآنچه فرموده: افکلّما جآئکم رسول بما لا تهوی انفسکم استکبرتم؟
ففريقاً کذّبتم و فريقاً تقتلون. البتّه اگر باوهام ناس در ازمنه خاليه و اعصار
ماضيه ظاهر ميشدند احدی آن نفوس مقدّسه را انکار نمينمود. مع آنکه کل در ليالی و
ايّام بذکر حقّ مشغول بودند و در معابد بعبادت قائم مع ذلک از مطالع آيات
ربّانيّه و مظاهر بيّنات رحمانيّه بی نصيب بودند چنآنچه در کتب مسطور است و
آن جناب بر بعضی مطّلعند. مثلاً در ظهور مسيح جميع علمای عصر مع آنکه منتظر ظهور
بودند اعراض نمودند و حنّانکه اعلم علمای عصر بود و همچنين قيافا که اقضی القضاة بود حکم بر کفر نمودند و
فتوای قتل دادند. و همچنين در ظهور رسول روح ما سويه فداه علمای مکّه و مدينه در
سنين اوّليّه بر اعراض و اعتراض قيام نمودند و نفوسيکه ابداً اهل علم نبودند
بايمان فائز شدند. قدری تفکّر فرمائيد بلال حبشی که کلمه ای از علم نخوانده بود
بسمآء ايمان و ايقان ارتقا نمود و عبد اللّه اُبَی که از علما بود بنفاق برخاست
راعی غنم بنفحات آيات بمقرّ دوست پی برد و بمالک امم پيوست و صاحبان علوم و حکم
ممنوع و محروم اينست که ميفرمايد حتّی يصير اعليکم اسفلکم و اسفلکم اعليکم
و مضمون اين فقره در اکثر کتب الهيّه و بيانات انبيا و اصفيا بوده. براستی ميگويم
امر بشأنی عظيم است که پدر از پسر و پسر از پدر فرار مينمايد در حضرت نوح و
کنعان مشاهده کنيد. انشآء اللّه بايد در اين ايّام روحانی از نسايم سبحانی
ص ٢٣٨و فيوضات ربيع رحمانی محروم نمانيد باسم معلوم منقطعاً عن العلوم برخيزيد و ندا
فرمائيد قسم بآفتاب افق امر در آن حين فرات علوم الهيّه را از قلب جاری مشاهده
نمائيد و انوار حکمت ربّانيّه را بی پرده بيابيد اگر حلاوت بيان رحمن را بيابی
از جان بگذری و در سبيل دوست انفاق نمائی. اين بسی واضحست که اين عبد خيالی
نداشته و ندارد چه که امرش از شیءٍ ونات ظاهره خارجست چنآنچه در سجن اعظم غريب و
مظلوم افتاده و از دست اعدآء خلاصی نيافته و نخواهد يافت لذا آنچه ميگويد لوجه
اللّه بوده که شايد ناس از حجبات نفس و هوی پاک شوند و بعرفان حقّ که اعلی
المقام است فائز گردند. لا يضرّنی اعراضهم و لا ينفعنی اقبالهم انّما ندعوهم
لوجه اللّه انّه لغنيّ عن العالمين. انشاء اللّه بايد از نار محبّت ربّانی که
عين نور است در اين ظهور عزّ صمدانی بشأنی مشتعل شوی که جميع آفرينش از حرارت
ص ٢٣٩آن بحرکت و اهتزاز آيند و بحق توجّه کنند. انّما البهآء علی من فاز بانوار
الهدی و اعترف اليوم باللّه الفرد الواحد العليم الحکيم. قل سبحانک يا فاطر
السّمآء و مالک الاسمآء اسئلک بظهورات آياتک و خفيّات الطافک ان تجعلنی من
الّذين اقبلوا اليک و اعرضوا عمّا سويک و اعترفوا بفردانيّتک و اقرّوا
بوحدانيّتک و طاروا فی هوآء قربک الی ان جعلوا اسرآء فی ديارک و اذلّآء
بين بريّتک. ای ربّ قد تمسّکت بحبل مواهبک و تشبّثت بذيل عطآئک اسئلک ان لا
تطردنی عن بابک الّذی فتحته علی من فی ارضک و سمآئک ثمّ ارزقنی يا الهی ما
قدّرته لاصفيائک و کتبته لاحبّآئک ثمّ ايّدنی علی خدمتک علی شأن لا يمنعنی
اعراض المعرضين عن ادآء حقّک و لا سطوة الظّالمين عن تبليغ امرک. هل تمنعنی يا
الهی عن قربک بعد اذ ناديتنی اليک و هل تطردنی عن مطلع آياتک بعد اذ دعوتنی
ص ٢٤٠الی افق فضلک؟ ای ربّ هذا عطشان اراد فرات مکرمتک و جاهل استقرب الی بحر علمک
علّمنی يا الهی من علمک المکنون الّذی به احييت ما کان و ما يکون ثمّ اجعلنی
طآئفاً حول رضآئک و خاضعاً لامرک و خاشعاً لاحبّآئک الّذين قصدوا لقآئک و
فازوا بانوار وجهک و دخلوا المدينة الّتی فيها فاحت نفحات وحيک وسطعت فوحات
الهامک انّک انت المقتدر علی ما تشآء. اشهد انّک انت المهيمن علی من فی الارض
و السّمآء و المقتدر علی الاشيآء لا اله الّا انت المتعالی المقتدر المهيمن القيّوم.
الاَقدَس الاَعلیالحمد للّه از تجلّيات انوار نيّر اعظم افق عالم روشن و منير است و فيوضات
رحمانيّه از سمآء مرحمت و مکرمت جاری و نازل طوبی از برای نفوسيکه بوساوس انفس
خبيثه از شاطی بحر احديّه محروم نماندهاند و حجباتوهميّه را بعنآيات مالک بريّه خرق نمودهاند ايشانند نفوسيکه خمر مرحمت را از
ايادی فضل من غير تأمّل گرفته و نوشيدهاند انّ لهم حسن مآب. ای طائران هوای
رحمن و طآئفان کعبه عرفان بشنويد ندای اين مظلومرا که در منتهای شدّت و بلا
شما را فراموش ننموده و در کلّ احيان احبّای رحمن را امر مينمايد بآنچه خير است از
برای ايشان عمّا خلق فی السّموات و الارضين. اعظم از کلّ امور استقامت و اتّفاق
بر کلمه جامعه الهيّه است انشآء اللّه از فضل رحمانی و عنايت سبحانی کل بآن
فائز شويد. اين بسی واضح و معلوم است که آنچه ذکر ميشود مقصود خلاصی نفوس است از
سجن نفس و هوی و ارتقائهم الی الافق الاعلی. انشآء اللّه بايد کل متمسّک بحبل
محکم استقامت شوند و متشبّث بذيل اتّحاد و اتّفاق گردند بايد بشأنی بر امر
مستقيم باشند که نفحات آن مضطربين و متزلزلين را مستقيم نمايد ليس هذا علی اللّه بعزيز.
ص ٢٤٢ان رأيتم الجيم قولوا له بايّ حجّة اقبلت و بايّ برهان اعرضت عن اللّه المقتدر
العزيز الحکيم انّک اتّبعت اهوآء الّذی ما عرف اليمين عن الشّمال الا انّه من
الاخسرين و الّذی اغويک قد اخذناه بذنبه اذاً فی بحر النّار يقول تبت اليک يا
محبوب العالمين ضرب علی فمه من يد القدرة و قيل اصمت يا ايّها المشرک البعيد
انّک دعوت النّاس الی الّذی ما رأيته و ما عرفته و ما اطّلعت علی امره و انت
تصدّقنی فی ذلک لو تکون من المنصفين. يا عبد ارحم نفسک و انفس النّاس و لا تتّبع
الّذين اتّبعوا الاوهام و جعلوها لانفسهم ارباباً من دون اللّه دع ما عندهم ثمّ
استقم بالاستقامة الکبری علی امر ربّک فاطر الارض و السّمآء کذلک يأمرک مالک
الاسمآء لو کنت من العالمين. بلسان پارسی القا کنيد که شايد کلمات نصحيّه
ربّانيّه را ادراک نمايد و بشاطی بحر اعظم راجع شود. عجب در اينست که بعد از
ص ٢٤٣امواج بديعه منيعه ابحر الطاف الهيّه و اشراقات کلمات ربّانيّه باشارات عتيقه
خَلقه باليه خلافت و امثال آن از شاطی بحر احديّه ممنوع و محروم مشاهده ميشوند
قل اللّه يعلم ما فی قلوبکم و ما انتم به تنطقون و تتکلّمون. در اين ايّام
روحانی بايد کل بطراز بدع رحمانی فائز شوند مقدّساً عن کلّ ما فی ايدی النّاس و
عن کلّ ما سمعوا تا چه رسد بخلافت مجعوله که از ناحيه کذبه ظاهر شده. امثال
اين اذکار سُبحات مجلّله بوده که اکثر بريّه از خرق آن عاجزند و لکن از برای حق
عباديست که بقدرت الهيّه کل را خرق نمودهاند و بدوست پيوستهاند. اليوم آل اللّه
نفوسی هستند که جميع من فی السّموات و الارض را معلّق باراده حقّ دانند
بشأنيکه اگر بخواهد بحرکت اصبع اراده ذرّه تراب را باعلی ذروه ابداع رساند و
همچنين اعلی ذروه را بادنی ذرّه راجع فرمايد کلّما يقول هو حقّ و ما يحکم به ينبغی ان يکون محبوب العارفين بديع من جميع الجهات
در اين ظهور ظاهر لو کان النّاس فيه يتفکّرون. باری بعضی اهل بيان باقوال ارامل
اهل فرقان ناسرا از شريعه رحمن منع نمودهاند بحرف جيم و امثال او بگوئيد بعين
بصيرت مشاهده کنيد هزار سال اَو اَزيد جميع فِرَق اثنی عشريّه نفس
موهوميرا که اصلاً موجود نبوده مع عيال و اطفال موهومه در مدآئن موهومه محل
معيّن نمودند و ساجد او بودند و اگر نفسی انکار او مينمود فتوای قتل ميدادند الا
انّهم من عبدة الاوهام فی کتاب ربّک العليم الخبير. و بعد از تولّد نقطه در ارض
معروفه نزد صاحبان بصيرت واضح شد که آنچه در دست قوم بوده کل باطل و بيمعنی بوده
همين قسم در جميع مطالبيکه نزد آن قوم است مشاهده کنيد. انّی لا احبّ ان اخرق
بعض الاحجاب طوبیلقويٍّ يخرق بانامل اليقين ليری ما هو المراد عند ربّه مالک الايجاد. کل در
اين ظهور مأمورند که در نفس ظهور و آثار او مقدّساً عن الکل مشاهده نمايند و اين
فضل مخصوص اين ظهور بوده و همچنين ميفرمايد اذا ظهر يبدّل النّور بالظّلمة و
الظّلمة بالنّور مع ذلک بنفسيکه از مبدء و منتهای او مطّلع نيستيد از مطلع
انوار احديّه و مشرق آيات الهيّه محروم ماندهايد. بگوئيد قدری بيان فارسی را
ملاحظه کنيد لعلّکم تدعون الموهوم و ترون شمس اسم ربّکم القيّوم مشرقة بين
السّموات و الارضين. بشنويد ندای ناصح امين را و قطع نظر از آنچه استماع نموديد
در آيات الهيّه نظر نمائيد و در ما ظهر فی الظّهور تفکّر کنيد لعلّکم تَدَعون
الهوی و تتوجّهون الی اللّه العليم الحکيم ان تکفروا انتم و من علی الارض
جميعاً انّه لهو الغنيّ الحميد. انتم يا احبّآئی فی القاف دعوا هؤلآء ثمّ
اقبلوا بالقلوب الی شطر اللّه المقتدرالعزيز المحبوب کونوا علی شأن تستضیء بکم الآفاق و تتوجّه بکم الوجوه الی
شطر ربّکم العزيز الودود. احمدوا اللّه بما جرت اسمآئکم من قلم الوحی و ينطق
باذکارکم لسان المسجون نسئل اللّه ان يؤيّدکم علی الاتّحاد فی امر ربّکم مالک
يوم المعاد و يجعلکم من الّذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون اشربوا کأس
الحيوان بالرّوح و الرّيحان رغماً للّذين کفروا بالرّحمن و کانوا عن لقآئه هم
معرضون طوبی لکم بما ذکرتم من لدن مالک القدم فی السّجن الاعظم و توجّه اليکم
طرف اللّه المقتدر المهيمن القيّوم. بايستيد بر امر اللّه بشأنيکه هر مضطربی
مستقيم شود و هر عظم رميمی بحرکت آيد و جهد نمائيد تا ظلمت امکان از انوار ذکر
رحمن مستنير شود انشآء اللّه کل بما يليق لشیءٍ ونکم و نسبتکم الی اللّه قيام
نمائيد سدره منتهی تکلّم ميفرمايد بگوش جان بشنويد لسان رحمن در نطق است باصغای
آن فائز شويد کذلک يذکّرکم ربّکم المتکلّم العليم.يا امآئی هناک افرحن بما ذکرتنّ من القلم الاعلی ثمّ استقمن علی امر اللّه مالک
الاسمآء کذلک يعظکنّ ربّکنّ فی هذا اللّوح الّذی طرّز بطراز بيان اللّه العزيز
المحمود. ای امآء من انشآء اللّه لم يزل و لايزال از کوثر محبّت غنيّ بيزوال
بياشاميد و بذکر و ثنايش ناطق باشيد. انّما البهآء عليکم يا احبّآء اللّه و
علی الّذين يسمعون قولکم فی هذا الامر الابدع العظيم.
هو اللّه تَعالی شَأنه العظمة و الاقتدارای امين بعنايت ربّ العالمين بافق مبين فائز شدی و باشراقات انوار جمال قدم در
اين نيّر ايّام موفّق گشتی. امر در قبضه قدرت حقّ بوده و خواهد بود بسا از نفوس
را بعد از اقبال از ادنی مقام باعلی ذروه امتناع که مقرّ تجلّی انوار وجهست
کشاند و بافق ابهی رساند و بعضی را از اعلی علوّ بما اکتسبت ايديهم به پست ترين
مقام مقرّ دهد انّه يفعل ما يشآء و يحکم ما يريد.نيکوست حال نفسيکه از کأس انقطاع در ايّام مالک ابداع نوشيد و بخلوص تمام بخدمت
سلطان انام قيام نمود چنآنچه مشاهده مينمائی که بعضی از افق انقطاع بشأنی طالع
شدهاند که جز حقّ را مفقود و معدوم شمردهاند و از ما عندهم لما عند اللّه
گذشتهاند. اين نفوس اگر چه اقلّ از کبريت احمر بوده و خواهند بود و لکن در اين
ايّام بفضل رحمانی و عنايت ربّانی معدودی مشاهده ميشوند که بکمال همّت در خدمت
امر کمر بستهاند قدر اين نفوس اليوم معلوم نه و لکن و نفسی الحقّ يجعلهم اللّه
فی الظّاهر و الباطن مرجع کلّ ذکر خير انّه لهو المقتدر القدير. من قبل المظلوم
جميع احبابرا تکبير برسانيد وصيّت مينمايم جميع بريّه را بر استقامت بر امر و
ديانت و امانت که لم يزل و لايزال محبوب بوده طوبی لمن زيّن هيکله بقميص
الامانة بايد کل باين قميص منير فائز شوند تا جميعمن علی الارض از عمل احبّای حقّ مهتدی گردند. نفس عمل خير هادی عباد بوده چنآنچه
مشاهده شد که از بعضی از احبّای الهيّه که بعضی اعمال حسنه ظاهر بنفس آن اعمال
ناس اقبال نمودند و بشاطی بحر احديّه متوجّه شدند. شيئی بی رائحه خلق نشده از
برای کلّ اشيا عرفی بوده و خواهد بود طوبی لنفس يتضوّع منها عرف قميص التّقديس
انّها من خيرة الخلق لدی الحقّ انّ ربّک لهو العليم الخبير. نعيماً لک يا امين
بما اقبلت و دخلت و حضرت و فزت و رأيت و سمعت ندآء ربّک العليّ العظيم بايد
بحرارت محبّت الهی در هر بلدی چنان ظاهر و مشتعل باشی که کل از آن حرارت بحرکت
آيند و بقلوب بشطر محبوب توجّه نمايند چه که سبيل رجل مقطوعست بما اکتسبت ايدی
الظّالمين. ای امين علّت حرکت حرارت بوده و علّت حرارت کلمة اللّه لذا بايد
احبّآء بنار کلمه الهيّه عباد را از شمال ظنون بيمين يقين کشانند
ص ٢٥٠و از حرارت کلمه ربّانيّه چنان بحرکت آيند که از عوالم نفسيّه فانيه بمعارج
منيعه باقيه عروج نمايند. ای امين اگر ناس بآداب و اخلاق ربّانيّه که در الواح
منزله ثبت شده عامل ميگشتند هر آينه مشاهده مينمودی من علی الارض را مقبلاً الی
اللّه ربّک و ربّ العالمين و مقام تقديس و تنزيه و اقبال و قرب و لقا با امورات
ظاهره منافات نداشته و نخواهد داشت. در اين ظهور اعظم کل بکسب و اقتراف و صنائع
متوکّلاً علی اللّه المهيمن القيّوم مأمورند و اين حکم در الواح مؤکّداً نازل
طوبی لمن فاز بما امر من لدن ربّه الحکيم العليم. افرح يا امين بما زيّنّاک
بقميص الامانة ثمّ احفظ هذا المقام قل لک الحمد يا اله العالمين. نسئل اللّه ان
يوفّقک فی کلّ الاحوال و يؤيّدک علی ما اراد انّه وليّ المحسنين. ببعضی از
بلايای اين مسجون مطّلع شده ای بر هر ذی بصری مبرهن است که در بحر بلايا منغمسيم و
تحت ايادیظالمين جالس چه که با احدی از اعلی العباد من اهل الظّاهر و ما دونهم مداهنه در
امراللّه ننموديم چنآنچه از الواح منزله که برؤسای ارض ارسال شده مستفاد ميشود.
لذا بر هر منصف بصيری واضح و معلوم است که جميع آن نفوس سرّاً با کمال کين در
قصد اين ناطق مبين بوده و هستند و مع اين امور در کلّ احيان ناس را بحق خوانده و
ميخوانيم. اگر اقلّ من آن ناس در ما ظهر تفکّر نمايند بيقين ميدانند که اين امر
بقدرة اللّه ظاهر شده و بکمال سلطنت و اقتدار الهيّه باهر گشته و ابداً بآسايش
و راحت و خلاصی خود ناظر نبوده و نخواهد بود. مثل او مثل عندليبی است که تحت مخالب
ظلم گرفتار شده. ای اهل ارض بشنويد ندای اين مظلوم را که خالصاً لوجه اللّه ندا
مينمايد و قدری در دنيا و حوادث و عواقب آن تفکّر نمائيد و همچنين در ما اشرق من
افق الامر و ما ظهر فی ايّامه شايد اينقدرادراک نمائيد که صاحب ندا لِلّه ميفرمايد و بامراللّه تکلّم مينمايد تا از نعاق
غافلين و ظنون متوهّمين، چه نفوسيکه باسم حقّ مذکورند و چه دون آن، از مقامات
باقيه ممنوع و محروم نمانيد. اين مسجونرا مثل هدف مشاهده نمائيد و از جميع اطراف
سهام متوالياً متواتراً بر او ميآيد و لکن از عنايت الهيّه تا حال محفوظ مانده
و بعد الامر بيده انّی احبّ ما احبّه و اريد ما اراده و اشتاق ما قضی اللّه لی
لانّ ما يظهر من عنده هو محبوبی و محبوب قلبی انّه خير لی انّه لهو الغفور
الرّحيم. ای امين آنچه در حضور القا شد بايد بکمال حکمت معمول داری اذا تمرّ
علی البلاد قل يا الهی و سيّدی و محبوب فؤادی و رجآء قلبی و المذکور فی ظاهری
و باطنی اسئلک باسمک الّذی انفق نفسه فی سبيلک و حمل البلايا فی حبّک و اظهار
امرک ان ترسل علی هذه الدّيار نفحات قميص رحمتک و الطافک.
ص ٢٥٣ای ربّ هؤلآء عبادک و هذه ديارک و لو انّهم احتجبوا باهوآئهم و بها منعوا عن
التّوجّه الی شطر فضلک و الاقبال الی کعبة عرفانک و لکن انت الّذی سبقت رحمتک
الکآئنات و احاط فضلک الممکنات اسئلک باسمک الباطن الّذی ظهر بسلطانک و جعلته
مهيمناً علی من فی ارضک و سمآئک ان لا تدع هؤلآء باهوآئهم انزل عليهم ما
يجعلهم مقبلين الی شطر عنايتک و ناظرين الی وجهک فانظر اليهم يا الهی بلحظات
رحمانيّتک و خذ اياديهم بقدرتک و سلطانک اخرج يا الهی من جيب عنايتک يد قدرتک و
بها اخرق الحجبات الّتی حالت بينهم و بينک ليسرعنّ کلّ الی شريعة قربک و يطوفنّ
حول ارادتک و مشيّتک لو تطردهم من يخلّصهم من النّار يا نور السّموات و الارضين.
و حسب الامر هر يک از احبّای الهی را ملاقات نمودی متوجّهاً الی هذا الشّطر
البتّه من قبل الحق امر برجوع نمائيد چه کهامر اين ارض بسيار صعب شده و بی اذن هم حاصلی نخواهند برد اينست حکم محکم
امريّه که از قلم اراده باذن مالک بريّه جاری شده و البهآء علی من اتّبع الحقّ و سمع ما امر به.
هُوَ اللّهعاشق را نزد معشوق اظهار هستی و خود بينی جائز نه اگر خطوه ای از اين سبيل تجاوز
نمايد از عشّاق محسوب نه:" نکند عشق نفس زنده قبول نکند باز موش مرده شکار"
بلی بعضی از عاشقان اظهار صدمات و شدآئد خود را در پيشگاه محبوب امکان
نمودهاند و مقصود از آن اشتغال با محبوب و اصغای حضرت مقصود بوده نه ذکر نفس و
هوی. حال قاصدی از اعلی مقاصد عزّ مقصود نازل و بکلماتی ناطقست بفهميد که که
ميگويد و چه ميگويد تاللّه لو عرفتم و علمتم ما ورآء ستر الکبريآء من اسرار
ربّکم العليّ الاعلی لفديتم بانفسکم حبّاً للّه مالک الاسمآء. باری قاصد معهود
حکايتی ذکر نموده که وقتی در طور اشراقبوديم و محبوب آفاق بقصد جبل ها بيرون تشريف بردند و بعجز تمام از مدّعيان محبّت
رجا فرمودند که اين سفر و هجرت اگر چه بظاهر سهل و آسآنست و لکن در باطن شديد و
باب امتحان و اگر بصورت بسلطنت و اقتدار مشهود لکن در معنی بمحنت و اضطرار لا
يحصی مکنون عرض خود مبريد و زحمت بر خود مدهيد و بگذاريد تا بنفس خود هجرت
نمايم، آنچه کلمات محبّت آميز و شفقت انگيز بود تلويحاً و تصريحاً فرمودند مفيد
نيفتاد. اين بنده و جمعی بادّعای آنکه زادی بجز رضای دوست نخواهيم و مقصودی جز
وجه محبوب نداريم بگمان خود معتکف و از نصح و يقين دوست غافل عزم سفر نموديم و
با طلعت محبوب هم سفر و هم سير گشتيم. قدری که باديه پيموديم نار حبّ مخمود و
جمال شوق محجوب تا آنکه از آن مقام تجاوز نموديم حسناترا سيّئات شمرديم و
سيّئاترا عين حسنات دانستيم تا آنکه وارد جزيره خضرا شديم. فلک الهی در آن ارض
روحانی بر جوديّ امر مستویگشت و بعد بمراکب هوی در بيدای ظنون و اوهام در صبح و شام سائر بوديم گاهی مجتمع
و گاهی متفرّق و گاهی بحُبّ و گاهی بغفلت ايّام و ليالی بسر ميبرديم سلسبيل بيان
در کلّ احيان از کوثر فَم رحمن جاری و لکن عطش مفقود و انوار وجه از افق اجلال
مشرق و لکن اقبال غير موجود هر روز بر وهم و گمان افزوديم و از توجّه بحق
کاستيم و با اين احوال غير مرضيّه و شیءٍ ونات غير لائقه چنان در غمرات غفلت و هوی
غرق شديم که از احوال خود هم غفلت نموديم و در جميع احوال طلعت محبوبرا با کمال
شفقت و ملاطفت ملاحظه مينموديم. بعضی از ما متحيّر که اگر احاطه علميّه الهيّه
موجود چگونه ميشود با اين افعال رديّه مقبول شويم بالاخره حقّ را غافل و خود را
عاقل و عالم شمرديم غافل از آنکه رحمت کبری مانع است از هتک استار و اگر خدمتی
نموديم اتبعناه بالمَنِّ و الأَذی. و بعد از آن ارض اراده هجرت فرمودند
ص ٢٥٧و مجدّداً کل را از حضور منع نمودند مستشعر نشديم و متنبّه نگشتيم که علّت منع
چيست و سبب چه مرّةً اخری هجرت نموديم و با حضرت مقصود باديه ها پيموديم تا
آنکه وارد ارض اخری شديم و با دوست در يک محل آرميديم و سرّاً بهوای نفس مشغول
گشتيم تا آنکه آتش هوی غلبه نمود و از منظر ابهی ممنوع شديم و از کثرت لقا قدر
وصال از نظر افتاد و پرده حيا از هم دريد و حال محبوبرا در محلّی حبس نمودهايم
و در کلّ حين از سهام ظنون و رماح اوهام بقدر وسع و قوّه بر او دريغ نميداريم چه
که محبوس و مسجون و فريدش يافتهايم. غفلت بمقامی رسيده محلّی را که جميع ملأ
اعلی باو ناظرند و از او مستمد در آن محلّ مبارک جهرةً باقبح کلمات ناطقيم و باضلّ
اعمال و اخسر آن عامل فتَبّاً لنا ما اثّرت فينا کلمات اللّه و مع ذلک متنبّه
نشديم و اقلّاً اگر وفا ننموديم جفا ننمائيم نه شبی بذکری ذاکر و نه بتوجّهی
مشغول. حکايت کنند که فضيل خراسانی کان من اشقی العباد و يقطع الطّريق
ص ٢٥٨انّه عشق جارية و اتاها ليلة فصعد الجدار اذاً سمع احداً يقرء هذه الآية الم
يأن للّذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر اللّه و اثّر فی قلبه فقال بلی يا ربّی
آنَ و حان فرجع و تاب و قصد بيت اللّه الحرام و اقام فيه ثلثين سنة الی ان صعد
روحه الی الافق الاعلی. عجبست که کلمة اللّه را از لسان يکی از عباد شنيد و چنان
مؤثّر افتاد که در يک آن از حضيض امکان بافق رحمن راجع شد و اين عباد در ليالی
و ايّام متتابعاً متوالياً نغمات نفس رحمانی را از لسان قدرت و عظمت استماع
نموديم و آنقدر تأثير ننموده که اقلّاً بقُبح افعال و اعمال و ظنون و اوهام خود
مطّلع شويم. حکايت که باين مقام رسيد فلک بيان بر جوديّ لسان منصعق و مدهوش و قلم
از بيان منقطع و بيهوش لن يصيبنا الّا ما کتب اللّه لنا. نسئل اللّه ان يفتح
ابصارنا و يعرّفنا انفسنا و اعمالنا ان لم نوفّق علی معرفة نفسه سبحانه نوفّق
علی معرفة انفسنا الغافلة و يکشف عن وجوهنا الحجبات المانعة
ص ٢٥٩لنراه مشرقاً عن افق الفضل و العناية و ننقطع عمّن فی الامکان و الاکوان و
نتوجّه اليه بکلّنا انّه هو ربّنا الرّحمن و نسئله ان يوفّقنا علی التّوبة و
الانابة فی کلّ صباح و مسآء و يحفظ مشرق انوار وجهه عن رماح احبّآئه لانّه ما
اراد معيناً سويه و انّه مبدئه و مثويه و يقول لا اله الّا اللّه.
بنام خداوند يکتا ٠نداء اللّه از شطر عکّا مرتفع و ميفرمايد طوبی از برای نفوسيکه الی اللّه
توجّه نمودهاند و ندای الهی را بگوش سَر و سِرّ اصغا کردهاند آن نفوس از اهل
منظر اکبرند و از شاربان رحيق اطهر مخصوص نفوسيکه در اين ايّام که ظلمت اوهام
اکثر انام را اخذ نموده از توجّه بشطر احديّه ممنوع نشدهاند اينست که لم يزل و
لايزال مظاهر قبلم ذکر اين نفوسرا در الواح فرمودهاند در اين فتنه مشاهده ميشود
که مقبلين خالص اقلّ از کبريت احمرند. اگر عباد لذّت ندای الهی را ادراک مينمودند و بعظمت
ص ٢٦٠محلّ نزول کلمه پی ميبردند جميع بيحجاب بشطر ربّ الارباب توجّه مينمودند. لم يزل
و لايزال بر مظاهر الهيّه ظلم لا نهايه از مطالع فرعونيّه وارد و با کمال قدرت
و اقتدار جميع را تحمّل ميفرمودند که شايد نفوسی چند از کدورات ظنون و اوهام مقدّس
شده بمعارج عزّ احديّه عروج نمايند مع آنکه جميع مشاهده مينمودند که آن مصادر
امريّه مخصوص نجات بريّه تحمّل شدآئد مينمايند فعلوا ما فعلوا الا لعنة اللّه
علی القوم الظّالمين. کل عالمند باينکه دنيا را بقا نيست و اذا جآء رسول الموت
لا يحجبه حجاب حاجب و لا يمنعه قدرة قادر و لا يردّه سطوة ظالم با علم و ايقان
به اين مقام در اين ايّام معدوده که معلوم نيست که يوم ديگر فوق تُرابند يا تحت آن کل
در سبيل نفس و هوی سالک و از حقّ جلّ و علا غافل و بگمان خود اراده نمودهاند که
سراج اللّه را بين ما سويه اطفا نمايند و سدرة اللّه را از اثمار جنيّه قدسيّه
منع کنند. اين مثل آنست که قطره ملح اجاج با بحر عذب موّاج
ص ٢٦١مقابله نمايد و در دفع آن برآيد. هل منعت شمس الحجاز من سبحات اهل المجاز؟ تاللّه
قد شقّت انامل القضآء الحجاب الّذی حال و اشرق عن افق الاجلال. لم يزل صاحبان
حکم ظاهر ناس را از توجّه بشطر احديّه منع نمودهاند و اجتماع عباد را بر بحر اعظم
دوست نداشتهاند چه که اين اجتماع را سبب و علّت تفريق اسباب سلطنت دانسته و
ميدانند و حال آنکه فو الّذی زمام کلّ شیء فی قبضة قدرته که نظر احبّای حقّ لازال
مقدّس از توجّه باين امور بوده و خواهد بود. اين امور را هم مفسدين انتشار
دادهاند و حال اکثری را توهّم چنان که اينعبد اراده حکومت کلّيّه در ارض دارد
مع آنکه در جميع الواح عباد را از قبول اين رتبه منع نمودهايم چه که جز زحمت و
ابتلآء حاصلی نداشته مگر آنکه نفسی للّه قبول اين امر کند که نصرت امر اللّه
نمايد ملوک مظاهر قدرت الهيّهاند و آنچه مقصود است عدالت ايشآنست اگر بآن ناظر
باشند بحق منسوبند.زود است که حجبات خرق شود و تجلّی اسمآء و صفات اکثری از عباد را اخذ نمايد و
کل بتقديس و تنزيه مقرّبان بارگاه حقّ شهادت دهند تا چه رسد بنفسه تعالی. نسئل
اللّه ان يوفّق عباده و يؤيّدهم علی حبّه و رضآئه و يفتح عيونهم ليروه و
يعرفوه و لا يمنعهم عن هذه الشّمس الّتی اشرقت و عن هذه السّمآء الّتی ارتفعت
و عن هذه النّعمة الّتی نزلت و عن هذا السّراج الّذی اشرقت الارض بنوره انّه
علی کلّ شیء قدير و امّا ما رأيته فی النّوم انّه حقّ لاريب فيه و الامر کما
رأيت سوف يظهر اللّه من هذا الافق نوراً و قدرةً و بهما تظلم الشّمس و تمحو
آثار من استکبر علی اللّه و تستضیء وجوه المخلصين و سوف تحيط انوار وجه ربّک من
علی الارض انّه علی کلّ شیء قدير. اگر چه بتفصيل ذکر نشد و لکن بآنچه از مصدر
امر نازل مقصود مفهوم نفس نوم تعبيرش ظاهر است يعرفه کلّ فطن بصير.
الاَعظم ااقدَم الاعلیذکر من لدنّا لمن انار من انوار وجه ربّه العزيز الوهّاب
ص ٢٦٣الّذی اذا سمع النّدآء توجّه و اذا دعی اجاب انّ الّذين وفوا بميثاق اللّه
اولئک من اعلی الخلق لدی الحقّ المتعال انّ الّذين غفلوا اولئک من اهل
النّار عند ربّک العزيز المختار. قل قد ظهر الميزان الاعظم و توزن به الاعمال و
انّه لصراط اللّه لمن فی الارضين و السّموات به اقبل کلّ مقبل و نطق کلّ شیء
بذکر اللّه فالق الاصباح طوبی لک بما وجدت حلاوة البيان عمّا نزل من لدی
الرّحمن و عرفت موليک فی هذا القميص الّذی منه اضآئت الدّيار. قد ارسلنا اليک
من قبل کتاباً فيه فاحت نفحات عناية ربّک العزيز الغفّار ثمّ من قبله کتاباً آخر
الّذی به اشرقت شمس الفضل من افق رحمة ربّک علی من فی الابداع. ايّاک ان يحزنک
شیء او يمنعک طغيان الّذين بغوا علی اللّه اذ اتی فی ظلل الغمام. اذا اخذک حزن
فانظر فی امری و تفکّر فيما ورد علی هذا المظلوم اذ ابتلی بين ايدی الحزبين الّذين
اعرضوا عن اللّه بعد اذ جائهمبملکوت الآيات. طوبی لقويّ قام علی امر ربّه و لمناد ينادی بهذا الاسم بالحکمة و
البيان. قل يا قوم اين الّذين ظلموا فی الارض بغير حقّ و اين الاسرّة و
التّيجان و اين الّذين حاربوا اللّه و اصفيآئه قد اُکلوا بما اکلوا اموال
النّاس بالباطل انّ ربّک لشديد العقاب ما يبقی انّه ما قدّر للمقرّبين کذلک قضی
الامر فی الالواح لعمری سيفنی ما عند النّاس و يبقی العزّة و الاقتدار لمن اقبل
الی مطلع الانوار. تاللّه لو يسمعون صرير القلم الاعلی ليأخذنّهم جذب اللّه علی
شأن يضعنّ الملک عن ورآئهم و يقبلنّ الی الملکوت کذلک نزّل من سمآء الجبروت فی
هذا الحين الّذی ينطق لسان العظمة الملک للّه المقتدر العزيز النّوّار. مثلی کمثل
الّذی رکب البحر و اخذته الامواج من کلّ الجهات انّه فی تلک الحالة ينادی
البريّة و يدعوهم الی اللّه ربّ الارباب قل أَ لِمِثل هذا المحبوب ينبغی
الثّنآء او البغضآء؟ فانصفوايا اولی الاغضآء و لا تکونوا کالّذين رأوا قدرة اللّه و انکروها الا انّهم من
اصحاب النّيران. هل يظنّون انّهم علی امر من اللّه؟ لا و مالک الايجاد قد عبدوا
الاوهام فی الف سنة و لمّا جآء الميقات و اتی مطلع الآيات فزعوا و صاحوا ان هذا
الّا مفتر کذّاب. قل اتّقوا اللّه و لا تقابلوا الدّرّ بالصّدف و لا الجوهر
بالخزف کذلک يأمرکم ربّکم حبّاً لعباده الّذين خلقوا بامره المهيمن علی الآفاق.
ای ناظر الی اللّه حمد کن محبوب عالميانرا که بحبّش فائزی و بذکرش ذاکر و بشطرش
ناظر اين از فضل اعظم بوده و خواهد بود. انشآء اللّه در جميع احوال مراقب امر
اللّه بوده چه که آنچه منسوب بحقّ است باقی و دائم و ثابت و مادون آن فانی و معدوم.
نفوس ضعيفه اليوم شاعر نيستند بعضی در تيه غفلت مبتلی و بعضی بکلمات عتيقه
باليه خلقه از شطر احديّه ممنوع هزار سنه او ازيد آن نفوس موهومه شخص موهوميرا
در مدينه موهومه معيّن نموده و باو عاکف و بعد ازظهور نيّر اعظم قليلی خرق حجبات اوهام نمودند و مابقی بهمان اوهام باقی طوبی
لقويّ خرق الاحجاب بسلطان ربّه العزيز القدير. آنچه در دست اهل فرقان از قبل
بوده جميع را باين فقره مذکوره قياس نمائيد هميشه متوهّمين بوده و هستند چنآنچه
حال مشاهده ميشود مشرک باللّه و اتباعش بذکر خلافت مجعوله ناس را از مالک بريّه
منع نمودهاند اِن هم الّا فی ضلال و ربّک الغنيّ المتعال. مع آنکه کل عالمند که
مطّلع بر امر او نبوده و نيستند مع ذلک يهيمون فی هيمآء الضّلال و لا يشعرون.
باری از اين امور هم محزون نباشيد چه که از برای حقّ عباديست يحرقون حجبات
الاوهام و يخرقون سبحات الانام اولئک لا يمنعهم ما فی ايدی النّاس و لا ما ينطق
به السنتهم الکاذبه انّهم انوار التّوحيد فی البلاد و انجم التّجريد بين العباد
سوف يظهر مقامهم علی من علی الارض انّه لهو المقتدر القدير. و اگر از احوال اين
ارض بخواهيد فی اضطراب مبين آنچه در الواحقبل اخبار آن نازل حال ظاهر انّ ربّک لهو العليم الخبير يا ليت لم يدرک البلآء
الّا نفسی فی سبيل اللّه ربّ العالمين در جميع احوال شاکر بوده و هستيم و بذکر
و ثنايش ناطق انّه لا يمنعه شیء لو يعترض عليه الملوک و يعرض عنه کلّ عبد مملوک.
نسئل اللّه ان يوفّقک علی خدمته و طاعته و ينصرک بفضل من عنده انّه هو ارحم
الرّاحمين. افنانرا تکبير منيع رفيع برسانيد و کذلک من فی حولک من عباد اللّه
المخلصين. انّما البهآء عليک و علی من معک من احبّآء ربّک القائم علی الصّراط.
بنام خداوند يکتابگو ای دوستان کذب قبل محبوب بعد را آويخت و برصاص ظلم شهيد نمود. تفکّر در
نفوس کاذبه خائنه که باسم صدق و امانت و زهد و ورع مابين ناس ظاهر بودند نمائيد
تا از فزع اين يوم اکبر محفوظ مانيد. يکی ذکر جابلقا نمود و ديگری بجابلصا اشاره کرد و کاذب
ص ٢٦٨ديگر هيکل موهومی ترتيب داد و بر عرش ظنون مقرّ معيّن نمود بی انصافی ناحيه
مقدّسه ذکر کرد و بی انصاف ديگر کلماتی باو نسبت داد و اين امور منکره کاذبه
سبب و علّت شد که سلطان مدينه احديّه را بتمام ظلم شهيد نمودند. اگر يد قدرت
الهی جميع حجباترا خرق نمايد امور تازه مشاهده نمائيد و کلمات بديعه اصغا کنيد
حال يک کلمه ميفرمايد که شايد آن کلمه سدّی شود مابين صدق و کذب و آن کلمه اينست
طهّروا آذانکم عمّا يتکلّم به الّذين ينسبون انفسهم الی البيان و يکفرون بمنزله
و سلطانه و مرسله چه که اين نفوس محتجبه بعينه بر قدم آن نفوس حرکت مينمايند
طوبی از برای چشميکه ببيند و ادراک نمايد او از اقوی النّاس و اقدرهم لدی الحق
مذکور است. استمعوا ما نطق به مبشّری من قبل قال و قوله الحقّ: نطفه يکساله
يوم ظهور او اقوی است از کلّ بيان. محض عنايت و شفقت اين اذکار از قلم مختار جاری
احفظ و قل لک الحمد يا الهالعالمين. حزب شيعه که خود را فرقه ناجيه مرحومه ميشمردند و افضل اهل عالم
ميدانستند بتواتر روآياتی نقل نمودند که هر نفسی قائل شود باينکه موعود متولّد
ميشود کافر است و از دين خارج اين روآيات سبب شد که جمعی را من غير تقصير و جرم
شهيد نمودند. تا آنکه نقطه اولی روح ما سويه فداه از فارس از صلب شخص معلوم
متولّد شدند و دعوی قائمی نمودند اذاً خسر الّذين اتّبعوا الظّنون و الاوهام و
امر بمثابه نور آفتاب بر عالميان ظاهر شد مع ذلک آن حزب غافله مردوده اعراض
نمودند و بر قتل آن جوهر وجود قيام کردند. ای اهل بها مالک اسمآء ميفرمايد در
اين امور تفکّر نمائيد که شايد اصنام ظنون و اوهام را فی الحقيقه بشکنيد و
باوهام تازه که معرضين بيان بآن متمسّک و متشبّثند مبتلی نشويد بقوّت و قدرت
الهی بر امر قيام نمائيد و عباد را از ظلم نفوس مشرکه و ظنون انفس کاذبه غافله
حفظ کنيد. در اسرار مستوره تفکّر نمائيد، تا حين ظهور اهل فرقان
ص ٢٧٠يعنی حزب شيعه از يوم اللّه و کيفيّت ظهور مطّلع نبودند گويا از بحر آگاهی
بالمرّه بی نصيب بودند و از اشراقات آفتاب معانی محروم و ممنوع آنچه را بظنون و
اوهام خود ادراک نمودند و بآن متمسّک بودند امر الهی بر غير آن جاری و ظاهر شد
و آن نفوس موهومه که خود را اتقای خلق و ازهد عالم ميشمردند بظلمی قيام نمودند
که ملأ اعلی و اهل مدائن اسمآء و ملکوت انشآء کل متحيّر ماندند. کذلک نطق
القلم الاعلی فضلاً من عنده لتطّلعوا علی ما ستر عنکم و تشاهدوا ما کان خلف
الحجاب بما اکتسبت ايدی الّذين هاموا فی هيمآء الظّنون و الاوهام و افتوا علی
الّذی اتی بالحقّ من لدی اللّه المهيمن القيّوم. ای شاربان رحيق مختوم اسم قيّوم
ميفرمايد در فرقه ای که خود را ناجيه و مرحومه ميشمردند ملاحظه کنيد که عند ظهور
امتحان از فرقه طاغيه باغيه منکره مردوده محسوب شدند و در کتاب الهی از قلم
اعلی از مظاهر نفی مذکور و مسطورند. انشآء اللّه بايد اهل بها که از اصحاب
سفينه حمرآءدر قيّوم اسمآء مذکورند باستقامتی ظاهر شوند که لايق اين امر اعظم و يوم
مبارکست امروز روز خدمت و استقامت است اگر طفلی بر اين امر مستقيم ماند او اقوی
از کلّ بيآنست بشهادة اللّه و شهادة من ظهر من قبل و بشّر النّاس بهذا النّبأ
العظيم. در الواح عراق و ارض سِرّ و سجن اعظم دوستان الهی را آگاه نموديم و بظهور
عجل و ناعقين و طيور ليل و کتاب سجّين و الواح نار اخبار داديم تا کل بشأنی
مستقيم شوند که اهل عالم و ما عندهم قادر بر تحريف آن نفوس ثابته مستقيمه نباشند
بايد بمثابه جبال مشاهده شوند نه مانند اوراق که بهر ريحی متحرّکند و باندک نسيمی
منقلب کذلک علّمکم العليم و عرّفکم العارف الخبير و هداکم الی صراطه المستقيم.
جهد نمائيد و بکمال عجز و ابتهال از قويّ قدير مسئلت کنيد تا شما را مؤيّد
فرمايد بر امريکه بطراز رضا مزيّن است و همچنين موفّق دارد بر عملی که ذکر آن
بدوام ملک و ملکوت در کتاب الهی باقی و پاينده ماند فرصت را از دست مدهيد و
وقت را ضايع مگذاريد. قسم بدريای علم لدنّی که آنیاز اين ايّام افضل است از قرون و اعصار يشهد بذلک ربّکم المختار فی هذا المقام
الکريم. انشآء اللّه بنار محبّت رحمن حجبات مانعه را بسوزانيد و بنور وجهش
قلوبرا منوّر داريد امروز روز اين کلمه محکمه مبارکه است که از قبل لسان
احديّه بآن تکلّم نموده کلّ شیء هالک الّا وجهه امروز يوم اللّه است و حق
وحده در او ناطق لا يذکر فيه الّا هو. اين الابصار الطّاهرة الحديدة و اين القلوب
المنيرة الفارغة امروز روز ابصار و آذان و قلوبست از حقّ بخواهيد تا اين سه را
مالک شويد و از حجبات مقدّس داريد چه که حجاب رقيق بل ارقّ بصر را از مشاهده و
آذانرا از اصغآء و قلب را از تفقّه منع نمايد. به اين کلمه عليا که از قبل از قلم
اعلی نازل شده نظر نمائيد: ای پسران دانش، چشم سر را پلک بآن نازکی از ديدن جهان
و آنچه در اوست بی بهره نمايد ديگر پرده آز اگر بر چشم دل فرود آيد چه خواهد نمود.
ص ٢٧٣ای دوستان امروز باب آسمان بمفتاح اسم الهی گشوده و بحر جود امام وجوه ظاهر و
موّاج و آفتاب عنايت مشرق و لائح خود را محروم ننمائيد و عمر گرانمايه را بقول
اين و آن تمام مکنيد کمر همّت محکم نمائيد و در تربيت اهل عالم توجّه کنيد دين
الهی را سبب اختلاف و ضغينه و بغضا ندانيد. لسان عظمت ميفرمايد آنچه از سمآء
مشيّت در اين ظهور امنع اقدس نازل مقصود اتّحاد عالم و محبّت و وداد اهل آن بوده
بايد اهل بها که از رحيق معانی نوشيدهاند بکمال روح و ريحان با اهل عالم معاشرت
نمايند و ايشانرا متذکّر دارند بآنچه که نفع آن بکل راجعست اينست وصيّت مظلوم
اوليا و اصفيای خود را.. عالم بمحبّت خلق شده و کل بوداد و اتّحاد مأمورند
باين کلمه مبارکه که از افق فم سلطان احديّه اشراق نموده ناظر باشيد و ذکر نمائيد:
کنت فی قدم ذاتی و ازليّة کينونتی عرفت حبّیفيک خلقتک و القيت عليک مثالی و اظهرت لک جمالی. ای اهل بها شما در اوطان و
اين مظلوم در سجن اعظم در حينيکه در دريای احزان منغمس است هر يک از شما را
بکلمات و بياناتی ذکر مينمايد که اگر حرفی از آن کلمات بر مرايای وجود ممکنات
تجلّی نمايد در کل کلمه انت المحبوب ظاهر شود بشأنيکه جميع بيايند و قرائت
نمايند اين فضل بيمنتهی را از دست مدهيد و آنچه در سبيل الهی بر اين مظلوم و
شما وارد شده از آن غافل نشويد قدر خود را بدانيد و مقامات خود را باسم حق
حفظ نمائيد چه که مشرکين و منکرين و خائنين بلباس توحيد و اقبال و امانت ظاهر
شدهاند و بکمال جدّ و جهد در اضلال نفوس مشغولند انّ ربّکم الرّحمن يقول الحقّ
و يخبرکم بالفضل و يهديکم صراطه المستقيم. سبل ناس را بگذاريد و راههای غافلين را
معدوم شماريد و بگوئيد انّه لا يمشی فی طرقکم و لايعمل ما عندکم قد ظهر و اظهر صراطه المستقيم و عرّف الکلّ منهجه القويم. طوبی
لنفس سرعت الی بحر رحمة ربّها و لآذان سمعت صرير قلمه الاعلی و لعين رأت آياته
الکبری و للسان نطق بثنآئه الجميل. قل ان ارحموا علی انفسکم و لا تتّبعوا
الّذين کفروا باللّه و آياته و انکروا حجّته و برهانه و قاموا علی الاعراض بظلم
مبين انّه فی السّجن الاعظم دعا الملوک و المملوک الی الاسم الاعظم الّذی کان
مکنوناً فی علم اللّه و مذکوراً فی صحف المرسلين. ای دوستان ذکر جميع در کتب
الهی بوده و خواهد بود و اگر بعضی از اوليای حقّ بلوح عليحده فائز نشوند بيقين
مبين بدانند که اسمشان و توجّهشان و اقبالشان علی مراتبهم از قلم اعلی در کتاب
مذکور و مسطور است از حقّ تأييد بخواهيد تا بامری که سبب و علّت ذکر پاينده باشد
فائز گرديد انّه يری و يسمع و هو العليم الخبير. دنيا را شأنی نبوده و نيست
عنقريب من علی الارض بقبور راجع شوند فو الّذیانطق کلّ شیء بثنآء نفسه که اين دنيا و آنچه در او مشهود است نزد صاحب بصر بيک
کلمه ای از کلمات الهی معادله نمينمايد چه که او زائل و فانی بوده و خواهد بود و
اين بدوام اسمآء و صفات دائم و باقی خواهد ماند هيچ عاقلی بملاحظه يوم
او يومين نعمت باقيه الهيّه را از دست نميدهد. براستی ميگويم جان لم يزل و
لايزال آهنگ گلشن مکاشفه و لقا داشته و دارد و لکن اوهام و آمال لاتغنی او را از
ملکوت قرب منع نموده بايد بنار ايقان و نور ايمان حجبات را بسوزانيد و قلوب و
افئده را منوّر داريد جهد نمائيد تا از کوثر ايقان که از يمين عرش الهی جاری است
بنوشيد هر نفسی بآن فائز شد او از اهل بقا در صحيفه حمراء مذکور است. الحمد للّه
عنايت حقّ و الطافش مقبلين را بصراط مستقيم راه نموده و بعطيّه کبری و موهبت عظمی
فائز فرموده قدر مقام خود را بدانيد و در کلّ احوال آگاه باشيد چه که گمراهان در
کمينهاديان بوده و خواهند بود انّ ربّکم الرّحمن لهو العليم الحکيم. آيا در ارض
طالب صادقی مشاهده شد که از فيض فيّاض محروم شود يا قاصدی ديده شد که بصدق تمام
مقصد اقصی را اراده نمايد و از او ممنوع گردد؟ لا و نفسه الحقّ و اگر بعضی از
موحّدين و مقرّبين و مخلصين بر حسب ظاهر امريرا طلب نمودند و بآن فائز نشدند
اين نظر بحکمتهای بالغه الهی بوده بايد محزون نباشند چه که از برای هر امری
ميقاتی مقرّر و مقدّر است اذا جآء الحين يظهر بالحقّ من لدی اللّه ربّ
العالمين. افرحوا يا اوليآء اللّه و اصفيآئه بما يذکرکم قلمی الاعلی فی هذا
اللّيل الّذی فيه ينطق لسان العظمة انّه لا اله الّا هو المؤيّد النّاصح الفرد
العزيز الحميد. طوبی لمن فاز بالاستقامة الکبری انّه من اهل الفردوس الاعلی فی
کتاب اللّه مالک الاسمآء و فاطر السّمآء الّذی ظهر بالحقّ بسلطان مبين ايّاکم ان تمنعکم حجبات
ص ٢٧٨الاسمآء عن سلطانها و منزلها و مبدعها تمسّکوا بحبل عناية ربّکم الرّحمن و
تشبّثوا بذيله المنير من عمل ما امر به يصلّينّ عليه الملأ الاعلی و اهل
الجنّة العليا و الّذين سکنوا فی قباب العظمة امراً من اللّه العزيز الحميد.
کذلک ذکرکم المظلوم اذ کان فی سجن الغافلين و علّمکم ما يقرّبکم فی کلّ الاحوال
الی اللّه المقتدر المهيمن العزيز الفريد. انّا نوصی الکلّ بالحکمة و البيان فی
امر ربّهم الرّحمن کما وصّيناهم من قبل انّه لهو النّاصح الامين تلک کلمة
انزلناها فی الواح شتّی ينبغی لکلّ من آمن باللّه فی هذا الظّهور ان يتمسّک
بها و يکون من الرّاسخين و نهينا الکلّ عن کلّ ما لا يحبّه اللّه و امرناهم بما
تفرح به افئدة الامم انّه لهو المشفق الکريم. عاشروا يا احبّآئی بالرّوح و
الرّيحان کلّ الاديان ايّاکم ان تجعلوا کلمة اللّه علّةً لاختلافکم او سبباً
لاظهار البغضآء بينکم قل اتّقوا اللّه يا ملأ الارض و لا تکونوا من الغافلين
ص ٢٧٩انّه يأمرکم بما تجدون منه عرف الرّوح لو کنتم من العارفين. البهآء عليکم و
علی من معکم و يحبّکم و يخدمکم و يسمع منکم ما رقم من القلم الاعلی فی هذا الامر
المبرم الظّاهر المبين.مقصود از تأويل اينکه از ظاهر خود را محروم ننمايند و از مقصود محتجب نمانند.
مثلاً اگر از سمآء مشيّت فاغسلوا وجوهکم نازل شود تأويل ننمائيد که مقصود از
غسل غسل وجه باطن است و بايد بآب عرفان او را غسل داد و طاهر نمود و امثال آن.
بسا ميشود نفسی باين تأويلات وجهش با کمال ذفر و وسخ آلوده ميماند و بخيال خود
باصل امر اللّه عمل نموده و حال اينکه در اين مقام واضح و معلومست که شستن روست
بآب ظاهر. بعض کلمات الهی را ميتوان تأويل نمود يعنی تأويلاتی که سبب و علّت
ظنون و اوهام نشود و از مقصود الهی محروم نماند در ما انزله الرّحمن فی الفرقان
تفکّر نما قوله تعالی: وَ مَن يُؤتَالحکمةَ فقد أُوتِيَ خيراً کثيراً. بعضی برآنند که مقصود از اين حکمت احکام الهيّه
است که در کتاب نازل و برخی برآنند که اين حکمت علم طبّ است و هر نفسی بآن
فائز شد بخير کثير فائز است چه که اين متعلّق بانسآنست و علم ابدان و اين علم
اشرف از سائر علومست چنآنچه از قبل لسان حکمت به اين کلمه عليا نطق نموده العلم
علمان علم الابدان و علم الاديان علم ابدانرا در کلمه مبارکه مقدّم داشته و فی
الحقيقه مقدّم است چه که ظهور حقّ و احکام الهی جميع از برای تربيت انسان و ترقّی
او و حفظ اهل عالم و امثال آن بوده و خواهد بود لذا آنچه سبب و علّت حفظ و
صحّت و سلامتی وجود انسآنست مقدّم بوده و خواهد بود و اين فقره واضح و مشهود است
و بعضی برآنند که حکمت معرفت حقائق اشياست که هر نفسی به اين مقام فائز شود دارای
مقامات عاليه خواهد بود و حزبی برآنند حکمت عمل بما ينتفع به الانسانست هر که
به اين مقام موفّق شود او دارای خير کثير است و جمهوری برآنند
ص ٢٨١که حکمت آنست که انسانرا از ما يذلّه حفظ مينمايد و بما يعزّه هدايت ميکند و
شرذمه برآنند که حکمت علم معاشرت با خلق است و مدارای با عباد علی شأن لا
يتجاوز حدّ الاعتدال و بعضی گفته اند که حکمت علم الهيّاتست که از قواعد حکمای
قبل است و همچنين گفتهاند حکمت علم جواهر و اعراض است و همچنين علم هيئت و امثال
آن و برخی گفتهاند حکمت علم بمعاش است در دنيا و شرذمه قائلند بر اينکه حکمت علم
باصولست و نفوسی برآنند که حکمت در شیءٍ ونات عدلست و آن اعطآء کلّ ذی حقّ حقّه
بوده و خواهد بود و برخی برآنند که علم اکسير است هر نفسی بآن فائز شد بخير
کثير فائز است و بعضی برآنند که علم هندسه و امثال آنست و هر حزبی هم بقدر ادراک
خود برهان و دليل از برای هر يک از آنچه ذکر شد گفتهاند که اگر بتفصيل اين مقامات
ذکر شود بر کسالت بيفزايد. سبحان من نطق بهذه الکلمة العليا
ص ٢٨٢رأس الحکمة مخافة اللّه چه مخافة اللّه و خشية اللّه انسانرا منع مينمايد از
آنچه سبب ذلّت و پستی مقام انسآنست و تأييد مينمايد او را بر آنچه سبب علوّ و
سموّ است انسان عاقل از اعمال شنيعه اجتناب مينمايد چه که مجازات را از پی
مشاهده ميکند. خيمه نظم عالم بدو ستون قائم و بر پا مکافات و مجازات چندی قبل
اين آيه مبارکه از مشرق فم الهی اشراق نمود للعدل جند و هی مجازات الاعمال
و مکافاتها و بهما ارتفع خبآء النّظم فی العالم و اخذ کلّ طاغ زمام نفسه من
خشية الجزآء کذلک نطق مالک الاسمآء انّه لهو النّاطق العليم. از قبل بعضی نفوس
خود را اهل طريقت ناميدهاند چنآنچه آثار آن نفوس حال در ارض موجود است طوائف
مختلفه هر يک طريقی اخذ کردهاند اسلام از آن نفوس متفرّق شد و از بحر اعظم
خليجها خارج نمودند تا آنکه بالاخره بر دين اللّه وارد شد آنچه وارد شد اسلام با آن قوّت عظيمه
ص ٢٨٣از اعمال و افعال منتسبين او بکمال ضعف مبدّل شد چنآنچه مشاهده نموده و مينمايند.
بعضی از نفوس که خود را دراويش مينامند جميع احکام و اوامر الهی را تأويل
نمودند اگر گفته شود صلوة از احکام محکمه الهی است ميگويند صلوة بمعنی دعاست و
ما در حين تولّد بدعا آمدهايم و صلوة حقيقی را عمل نمودهايم و اين بيچاره از
ظاهر محرومست تا چه رسد بباطن اوهامات نفوس غافله زياده از حدّ احصا بوده و هست.
باری از تنبلی و کسالت جميع اوامر الهی را که بمثابه سدّ محکم است از برای حفظ
عالم و امنيّت آن تأويل نمودند و در تکايا انزوا جُسته جز خورد و خواب شغلی
اختيار ننمودهاند و در معارف آنچه گفته شود تصديق مينمايند و لکن اثر حرارت محبّة
اللّه تا حال از ايشان ديده نشد مگر معدود قليلی که حلاوت بيانرا يافتند و فی
الجمله بر مقصود از ظهور آگاه گشتند. بعضی از اين تأويلات
ص ٢٨٤که در بيان حکمت ذکر شد هر يک در مقام خود صحيح است چه با اصول احکام الهی مخالف
نيست آياتيکه در اوامر و نواهی الهيست مثل عبادات و ديات و جنآيات و امثال آن
مقصود عمل بظاهر آيات بوده و خواهد بود و لکن آيات الهی که در ذکر قيامت و ساعت
چه در کتب قبل چه در فرقان نازل شده اکثر مأوّلست و لا يعلم تأويله الّا اللّه
اين مراتب در کتاب ايقان واضح و مبرهنست هر نفسی در آن تفکّر نمايد آگاه شود بر
آنچه از نظر کل مستور بوده. انظر فيما انزله الوهّاب فی الکتاب قوله تعالی: لا
الشّمس ينبغی لها ان تدرک القمر و لا اللّيل سابق النّهار، اين آيه مبارکه را
علما از قبل و بعد تفسير و تأويل نمودهاند و هر يک باعتقاد خود معنی آنرا
يافتهاند و لکن اَين مقام العلم و اَين مراتب الظّنون و الاوهام نفسيکه او را
سلطان المفسّرين مينامند يعنی قاضی بيضاوی گفته اين آيه ردّاً لعَبَدة الشّمس
نازل گشته مشاهده نمائيد چه مقداربعيد است از منبع علم مع تبحّره علی زعم النّاس زمام علوم در قبضه قدرت الهی
است عطا ميفرمايد بهر که اراده نمايد. در کتب قبل هم آنچه در ذکر اين ظهور از
قلم اعلی جاری شد اکثر مأوّلست مثلاً ميفرمايد تذوب الوديان کالشّمع قدّام
الرّب و همچنين ميفرمايد خيمه او بر جبال مرتفع ميشود چنآنچه شده و در مقامی
ديگر ميفرمايد خيمهايست از برای او که طنابهای او بريده نشده و نميشود و ميخهايش
کنده نشده و نميشود و از جائی بجائی نقل نميشود اين فقرات مأوّلست انسان منصف
ادراک مينمايد که چه مقام مقام تأويل است و چه مقام حکم بر ظاهر تنزيل. باری
اليوم آنچه ناس را از آلايش پاک نمايد و بآسايش حقيقی رساند آن مذهب اللّه و
دين اللّه و امراللّه بوده کذلک انهمر غيث البيان من سمآء العرفان فضلاً عليک
اشکر و قل لک الحمد يا محبوب العارفينو لک الثّنآء يا مقصود العالمين و لک الشّکر يا من فی قبضتک ملکوت ملک السّموات و الارضين ٠
بنام خداوند يکتامکتوبی از شما رسيد و آنچه در او مذکور بود نزد اهل بصر واضح و مبرهن است بشنو
ندای مظلوم آفاق را از حقّ بخواه تا قادر شوی بر محو موهوم و صحو معلوم. نوشته
بودی که سالها دينی تحصيل نموده و بآن موقنی. اگر نفسی از شما سؤال نمايد که
بچه حجّت و بچه برهان، چه خواهی گفت؟ اجعل محضرک بين يدی الرّحمن ثمّ انطق
بالانصاف انّی لک ناصح امين. مطالبی را که ذکر نمودی و علامت حقّيّت حقّ قراردادی
اين امور نزد حقّ لم يزل و لايزال مردود بوده بهتر آنکه خالصاً لوجه الرّحمن
قدری از آيات فرقان تلاوت نمائيد و در معانی آن تفکّر کنيد شايد در اين يوم که
سلطان ايّام است از رحيق عرفان محروم نمانيد و از کوثر وحی و الهام بی نصيب نشويد. از جمله
ص ٢٨٧در اين آيات مبارکه که از قبل بر محبوب عالم و سيّد امم نازل شده تفکّر کنيد
ميفرمايد: و قالوا لن نؤمن لک حتّی تفجر لنا من الارض ينبوعاً او تکون لک جنّة
من نخيل و عنب فتفجّر الانهار خلالها تفجيراً او تسقط السّمآء کما زعمت علينا
کسفاً او تأتی باللّه و الملئکة قبيلاً او يکون لک بيت من زخرف او ترقی فی
السّمآء و لن نؤمن لرقيّک حتّی تنزّل علينا کتاباً نقرئهُ قل سبحان ربّی هل
کنت الّا بشراً رسولا اين آياتی است که مشرکين بخاتم انبيا روح ما سويه فداه
گفتهاند يعنی مضمون اين آيات را شرآئط ايمان قرار دادهاند که اگر آن حضرت ظاهر
فرمايد بحق موقن شوند. حال تفکّر در آن نفوس غافله نمائيد که عرض کردهاند بايد
در ارض بطحا چشمه ای جاری کنی و يا يک بيتی از ذهب ظاهر کنی از برای ما يا اينکه
بآسمان صعود نمائی مقابل چشم ما و بيائی بکتابيکه او را
ص ٢٨٨قرائت کنيم يا بُستانی ظاهر کنی که در آن نخيل و عنب باشد يا اينکه بحق جلّ
جلاله و قبيلی از ملئکه بيائی اينها اموراتی بود که مشرکين حجاز از سيّد عالم
خواستند که ظاهر فرمايد تا موقن شوند بآنچه بيان فرموده و معانی آن مجملی ذکر
شد. حال ببصر حديد و قلب اطهر و انصاف کامل ملاحظه نمائيد و تفکّر کنيد ليحصحص
لک الحقّ و يظهر لک صراط اللّه الّذی ظهر بالحقّ و تجد نفسک علی يقين مبين. و بعد
از اين سؤالات ملاحظه کنيد که حقّ جلّ جلاله در جواب چه فرموده، ميفرمايد: بگو
هل کنت الّا بشراً رسولاً و اگر اين عرايض مقبول ميشد و حقتعالی سلطانه ظاهر
ميفرمود آنچه را که خواسته بودند بزعم آنها ديگر در ارض احدی منکر و معرض بر حسب
ظاهر مشاهده نميشد و حال آنکه در مقام ديگر ميفرمايد اگر ببينند جميع آيات را بحق
مقبل نشوند و بافق اعلی توجّه ننمايند. حال آنجناب در آنچه خواستهاند
ص ٢٨٩تفکّر نمايند قسم بمنزل کتب که اگر بانصاف و مقدّس از اغراض نفسانيّه در آنچه
ذکر شد تأمّل نمائيد البتّه بحق راجع شويد و منقطعاً عن کلّ ما سوی اللّه از
بيت خارج و بلبّيک اللّهمّ لبّيک ناطق گرديد. حقّ منتظر آن نبوده و نيست که هر
نفسی آنچه بخواهد ظاهر فرمايد عَلَم يفعل ما يشآء برافراخته و بکلمه
مبارکه احکم ما اريد ناطق. اين بسی واضحست که حقّ جلّ کبريآئه فاعل مختار است
آنچه بگويد و بفرمايد همان مصلحت عباد او بوده و خواهد بود و آنچه شما خواستيد
اعظم از آن ظاهر شده در کتب الهيّه تفرّس نمائيد تا مطّلع شويد بر علم و حکمت و
سلطنت و قوّت و قدرت و احاطه حقّ تعالت قدرته و تعالت عظمته و تعالت سلطنته.
انشآء اللّه بايد از امثال اين مطالب و اقوال که معرضين اعصار قبل بآن تکلّم
نمودهاند مقدّس و منزّه شويد و بحجّت باقيه الهی و ما ظهر من عنده ناظر و
ص ٢٩٠متمسّک باشيد قد ظهر ما لا ظهر من قبل يشهد بذلک کلّ حجر و مدر و لکنّ النّاس
اکثرهم من الغافلين قل سبحانک يا اله الوجود و عالم الغيب و الشّهود اسئلک
باسمک المخزون الموعود الّذی به ماج بحر عرفانک و هاج عرف قميصک و فتح باب لقائک
علی من فی سمآئک و ارضک ان تؤيّدنی علی عرفان مشرق وحيک و مطلع آياتک. ای
ربّ انا الّذی منعتنی الاوهام عن افق يقينک و ظنون العباد عن بحر فضلک اسئلک
بنفسک ان توفّقنی علی الاقبال اليک و الاعراض عن دونک. ای ربّ انت الکريم
ذوالفضل العظيم لا تطرد هذا المسکين عن باب عطآئک و لا هذا المحروم عن لجّة
بحر احديّتک فاغفر له بجودک و احسانک انّک انت الجواد الکريم و انّک انت ارحم الرّاحمين.
بعضی از ناس از بعضی مخصوص ساحت اقدسزخارف طلب نموده و مينمايند و اين بغايت از شطر عدل و انصاف بعيد است. از اوّل
ظهور تا حين ابداً بنفسی در اين امور اظهار نرفته مقدّس است ذيل امر از اين
اذکار تا چه رسد بفعل آن بر کل لازمست که بعضی از عباد را نصيحت نمايند و من
قبل اللّه اظهار دارند منادی احديّه از شطر الوهيّه ندا ميفرمايد ای احبّا ذيل
مقدّسرا بطين دنيا ميالائيد و بما اراد النّفس و الهوی تکلّم مکنيد قسم بآفتاب
افق امر که از سمآء سجن بکمال انوار و ضيآء مشهود است مقبلين قبله وجود اليوم
بايد از غيب و شهود مقدّس و منزّه باشند اگر بتبليغ مشغول شوند بايد بتوجّه
خالص و کمال انقطاع و استغنآء و علوّ همّت و تقديس فطرت توجّه باشطار بنفحات
مختار نمايند ينبغی لهولآء ان يکون زادهم التّوکّل علی اللّه و لباسهم حبّ
ربّهم العليّ الابهی تا کلمات آن نفوس مؤثّر شود نفوسی که اليوم بمشتهيات نفسيّه
ص ٢٩٢و زخارف دنيای فانيه ناظرند بغايت بعيد مشاهده ميشوند. در اکثر احيان در ساحت
رحمن بحسب ظاهر زخارفی نبوده و طائفين حول در عسر عظيم بودهاند مع ذلک ابداً از
مشرق قلم اعلی ذکر دنيا و يا کلمه ای که مدلّ بر آن باشد اشراق ننموده و هر نفسی
که موفّق شد و بساحت اقدس هديّه ای ارسال نمود نظر بفضل قبول شده مع آنکه اگر
جميع اموال ارض را بخواهيم تصرّف نمائيم احدی را مجال لِمَ و بِمَ نبوده و نخواهد
بود. هيچ فعلی اقبح از اين فعل نبوده و نيست که باسم حقّ مابين ناس تکدّی شود بر
آنجناب و اصحاب حقّ لازم که ناس را بتنزيه اکبر و تقديس اعظم دعوت نمايند تا
رائحه قميص ابهی از احبّای او استنشاق شود و لکن بايد اولو الغنی بفقرآء ناظر
باشند چه که شأن صابرين از فقرآء عند اللّه عظيم بوده و عمری لا يعادله شأن الّا ما شاء اللّه.
ص ٢٩٣طوبی لفقير صبر و ستر و لغنيّ انفق و آثر انشآء اللّه بايد فقرآء همّت نمايند
و بکسب مشغول شوند و اين امريست که بر هر نفسی در اين ظهور اعظم فرض شده و از
اعمال حسنه عند اللّه محسوب و هر نفسی عامل شود البتّه اعانت غيبيّه شامل او
خواهد شد انّه يغنی من يشآء بفضله انّه علی کلّ شیء قدير. و همچنين در حفظ
نفوس و تربيت اهل ملّت و مملکت از مشرق مشيّت رحمانی کلماتی مشرق که فوائد آن
شامل جميع من علی الارض خواهد شد لو يسمعون ما نزّل من سمآء الامر حال مصلحت
نبود که ارسال شود در سمآء مشيّت معلّق تا کی اراده الهيّه تعلّق گيرد و ارسال
شود الامر بيده. بسيار در تربيت نفوس جهد نمائيد اين از اَهَمِّ امور بوده و
خواهد بود. و البهآء عليک يا من نسمع ندآئک فی ذکر ربّک المقتدر العزيز المختار.
ای علی بگو باحبّای الهی که اوّل انسانيّت انصافست و جميع امور منوط بآن قدری
ص ٢٩٤تفکّر در رزايا و بلايای اين مسجون نمائيد که تمام عمر در يَدِ اعدا بوده و هر
يوم در سبيل محبّت الهی ببلائی مبتلا تا آنکه امراللّه مابين عباد مرتفع شد.
حال اگر نفسی سبب شود و باوهام خود در تفريق ناس سرّاً او جهراً مشغول گردد، او از
اهل انصافست؟ لا و نفسه المهيمنة علی العالمين لعمری ينوح قلبی و يدمع عينی
لامراللّه و للّذين يقولون ما لا يفقهون و يتوهّمون فی انفسهم ما لا يشعرون.
اليوم لايق آنکه کل باسم اعظم متشبّث شوند نيست مهرب و مفرّی جز او و ناس را
متّحد نمايند اگر نفسی در اعلی علوّ مقام قائم باشد و از او کلماتی ظاهر شود که
سبب تفريق ناس گردد از شاطی بحر اعظم و علّت توجّه بشطری جز مقام محمود مشهود که
ظاهر است بحدود بشريّه جهاتيّه، يشهد کلّ الاکوان بانّه محروم من نفحات الرّحمن.
قل ان انصفوا يا اولی الالباب من لا انصاف له لا انسانيّة له حقّ عالم است بکلّ
نفوس و ما عندهم حلم حقّ سببتجرّی نفوس شده چه که هتک استار قبل از ميقات نميفرمايد و نظر بسبقت رحمت ظهورات
غضبيّه منع شده لذا اکثری از ناس آنچه سرّاً مرتکبند حقّ را از آن غافل
دانستهاند لا و نفسه العليم الخبير کل در مرآت علميّه مشهود و مبرهن و واضح.
قل لک الحمد يا ستّار عيوب الضّعفآء و لک الحمد يا غفّار ذنوب الغفلآء ناس را
از موهوم منع نموديم که بسلطان معلوم و ما يظهر من عنده عارف شوند حال بظنون و
اوهام خود مبتلا مشاهده ميشوند لعمری انّهم هم الموهوم و لا يشعرون و ما
يتکلّمون انّه هو الموهوم و لا يفقهون نسئل اللّه ان يوفّق الکلّ و يعرّفهم
نفسه و انفسهم لعمری من فاز بعرفانه يطير فی هوآء حبّه و ينقطع عن العالمين و
لا يلتفت الی من علی الارض کلّها و کيف الّذين يتکلّمون باهوآئهم ما لا اذن
اللّه لهم. بگو اليوم يوم اصغاست بشنويد ندای مظلوم را باسم حقّ ناطق
ص ٢٩٦باشيد و بطراز ذکرش مزيّن و بانوار حبّش مستنير اينست مفتاح قلوب و صيقل وجود و
الّذی غفل عمّا جری من اصبع الارادة انّه فی غفلة مبين. صلاح و سداد شرط
ايمآنست نه اختلاف و فساد بلّغ ما امرت به من لدن صادق امين. انّما البهآء
عليک يا ايّها الذّاکر باسمی و النّاظر الی شطری و النّاطق بثنآء ربّک الجميل.
از يَمين عرش نازلانشآء اللّه الرّحمن بايد ناس را در کلّ احيان بشريعه الهيّه دلالت نمائيد که
شايد بمواعظ حسنه نفوس غافله مريبه بشطر احديّه توجّه کنند. يا نبيل قم علی
خدمة موليک القديم بقلبک و بصرک و سمعک و لسانک و کلّ ارکانک کذلک امرک من کان
جالساً علی قطب البلايا و الرّزايا اجعل رجليک من الحديد فی امری و لسانک سيفاً
ذا فمين فی ذکری و ثنآئی و بصرک ناظراً الی شطری و قلبک متوجّهاً الی جمالی المشرق
ص ٢٩٧المنير. قم بين الاخيار و الاشرار باسم ربّک العزيز المختار ثمّ اضرم فی قلوبهم
نار ذکری و ثنآئی ليزداد به الاوّل و يتوجّه به الآخر کذلک يأمرک سلطان القدر
من هذا المنظر الاکبر. ابرء النّفوس من دآء الغفلة و الهوی باسمی العليّ الابهی.
طوبی لک بما حضر منک ما نطق به لسان القدم علی ذکرک فی هذا السّجن الّذی فيه
استقرّ عرش رحمة ربّک العليّ العظيم. بايد برأفت کبری با عباد سلوک فرمائيد و
بکمال حکمت و عطوفت جميع را بر شاطی بحر اعظم جمع نمائيد بقسميکه ابداً رائحه
اختلاف مابين احبّآء اللّه مرور ننمايد و اگر نفسی غافل شد و محتجب ماند او را
بمواعظ و نصائح متذکّر داريد لعلّه يتذکّر او يخشی منظور نظر آن باشد که جميع
من علی الارض را در سرادق احديّه وارد فرمائيد. اين ايّام بعد از ورود سجن اعظم
اراده الهيّه بآن تعلّق يافته که جميع بريّه را بشاطی احديّه مجدّداً باعلی النّدآء ندا فرمايد. لذا مخصوص
ص ٢٩٨هر نفسی از رؤسای ارض لوحی مخصوص از سمآء مشيّت نازل و هر کدام باسمی موسوم
الاوّل بالصّيحة و الثّانی بالقارعة و الثّالث بالحاقّة و الرّابع بالسّاهرة و
الخامس بالطّامّة و کذلک بالصّاخّة و الازفة و الفزع الاکبر و الصّور و النّاقور
و امثالها تا جميع اهل ارض يقين نمايند و ببصر ظاهر و باطن مشاهده کنند که مالک
اسمآء در هر حال غالب بر کل بوده و خواهد بود بلايا و محن سلطان سرّ و علن را
از اظهار امر منع ننموده و نخواهد نمود لعمرک فی بحبوحة البلآء من افق السّجن
اظهرنا الوجه مشرقاً بين العالمين و دعونا الکلّ الی اللّه المقتدر العزيز
الحکيم. و لکن بعد از اشراق اين امور محتومه از افق امر مالک بريّه جميع در صدد
افتادهاند و يلهثون ورآء ربّک ان هم الّا فی تبار و امر بغايت شديد شده
بشأنيکه از ذکر و بيان خارج از ما يظهر من سلطانالقدم قصد و فعل امم معلوم ميشود ديگر احتياج ذکر نيست. از اوّل ابداع تا حال
چنين تبليغی جهرةً واقع نشده ظهور قبلم و مبشّر جمالم دو لوح فرستاده بودند و
لکن جز اظهار سيادت و مظلوميّت در آن چيزی نبوده نظر بمصلحت اصل امر را ستر
فرمودند و فی الحقيقه تبليغ کامل جهرةً نشده بود لذا از مشرق مشيّت اشراق شد
آنچه لم يزل مراد اللّه بوده تعالی هذه القدرة الّتی اشرقت و احاطت العالمين.
و ظهور اين عمل از مالک علل دو اثر بخشيده هم سيوف مشرکين را حديد نموده و هم
لسان مقبلين را در ذکر و ثنايش ناطق فرموده اينست اثر آن لواقحی که در لوح
هيکل از قبل نازل شده. حال ارض حامله مشهود زود است که اثمار منيعه و اشجار
باسقه و اوراد محبوبه و نعمآء جنيّه مشاهده شود تعالت نسمة قميص ربّک السّبحان
قد مرّت و احيت طوبی للعارفين. و اين بسی معلومو واضح که در اين امور سلطان ظهور از برای خود مقصودی نداشته و مع علم بانکه
سبب بلايا و علّت رزايا و شدّت امور خواهد شد محض عنايت و مرحمت و احيای اموات
و اظهار امر مالک اسمآء و صفات و نجات من علی الارض از راحت خود چشم پوشيده و
حمل نموديم آنچه را که احدی حمل ننموده و نخواهد نمود يا نبيل لعمری اليوم
يوم الاصغآء طوبی لسمع توجّه الی الشّطر الاعظم قُم بسلطانی و امری بين خلقی
ثمّ ذکّرهم بما اطّلعت من هذا النّبأ الّذی منه انشقّت السّمآء و اندکّت
الجبال و ظهر الفزع الاکبر و خسف القمر و ظهرت الزّلازل فی القبآئل و سقطت
النّجوم و اظلم نيّر الموهوم و غنّت الورقآء علی افنان سدرة المنتهی الملک
للّه ربّک و ربّ العالمين. اکتب للّذين سکنوا ارض الخآء ثمّ ذکّرهم بهذا الامر
الّذی احاط السّموات و الارضين. و لکن حال ايّامی است که بايد اصحاب
ص ٣٠١حق باخلاق حقّ حرکت نمايند و صفات شيطانيّه را باخلاق حميده ربّانيّه تبديل کنند
لم يزل فساد ممنوع بوده و خواهد بود و در اين ظهور اعظم کلّ امم از فساد ممنوعند
ابداً نفسی تعرّض بنفسی ننمايد و بر محاربه قيام نکند شأن اهل حقّ خضوع و خشوع
و اخلاق حميده بوده و خواهد بود. دنيا قابل آن نه که انسان مرتکب امورات قبيحه
شود و از مالک احديّه بعيد ماند انّ الدّنيا تضحک علی مريديها و تقول باعلی
النّدآء مخاطباً ايّاهم، هل رأی احد مثلکم منّی خيراً او وفآء؟ سوف نرجعکم الی
التّراب خائبين خاسرين کما رجعنا الاوّلين. بايد کل بنور هدايت و امانت و تقوی
مابين عباد مضیء و منير باشند تا جميع از آن سرج نورانيّه بشاطی بحر احديّه
اقبال نمايند. احفظ ما القينا اليک ثمّ اتل علی الامم باذن ربّک مالک القدم لعلّهم يَدَعون الهوی
ص ٣٠٢مقبلين الی اللّه مالک العرش و الثّری کذلک نبّئناک و قصصنا لک و القينا عليک و
اخبرناک لتفرح و تقول لک الحمد يا من فی قبضتک جبروت الامر و الخلق و فی يمينک
ملکوت ملک السّموات و الارضين اشکرک بما ذکرتنی فی السّجن الاعظم و فصّلت لی
من کلّ شیء تفصيلاً انّک انت ارحم الرّاحمين و اکرم الاکرمين لک الحمد يا مالک يوم الدّين.
هو المالک بالاستحقاققلم اعلی ميفرمايد ای نفسيکه خود را اعلی النّاس ديده و غلام الهی را که چشم
ملأ اعلی باو روشن و منير است ادنی العباد شمرده ای. غلام توقّعی از تو و امثال
تو نداشته و نخواهد داشت چه که لازال هر يک از مظاهر رحمانيّه و مطالع عزّ
سُبحانيّه که از عالم باقی بعرصه فانی برای احيای اموات قدم گذاردهاند و تجلّی
فرمودهاند امثال تو آن نفوس مقدّسه را که اصلاحاهل عالم منوط و مربوط بآن هياکل احديّه بوده از اهل فساد دانستهاند و مقصّر
شمردهاند قد قضی نحبهم فسوف يقضی نحبک و تجد نفسک فی خسران عظيم بزعم تو اين
محيی عالم و مصلح آن مفسد و مقصّر بوده جمعی از نسوان و اطفال صغير و مرضعات چه
تقصير نمودهاند که محلّ سياط قهر و غضب شدهاند. در هيچ مذهب و ملّتی اطفال مقصّر
نبودهاند قلم حکم الهی از ايشان مرتفع شده و لکن شراره ظلم و اعتساف تو جميعرا
احاطه نموده اگر از اهل مذهب و ملّتی در جميع کتب الهيّه و زبر قيّمه و صحف
متقنه بر اطفال تکليفی نبوده و نيست. و از اين مقام گذشته نفوسی هم که بحق قائل
نيستند ارتکاب چنين امور ننمودهاند چه که در هر شیء اثری مشهود و احدی انکار
آثار اشيا ننموده مگر جاهليکه بالمرّه از عقل و درايت محروم باشد لذا البتّه
ناله اين اطفال و حنين اين مظلومان را اثری خواهد بود.
ص ٣٠٤جمعی که ابداً در ممالک شما مخالفتی ننمودهاند و با دولت عاصی نبودهاند در ايّام
و ليالی در گوشه ای ساکن و بذکر اللّه مشغول چنين نفوس را تاراج نموديد و آنچه
داشتند بظلم از دست رفت بعد که امر بخروج اينغلام شد بجزع آمدند و نفوسيکه
مباشر نفی اين غلام بودند مذکور داشتند که باين نفوس حرفی نيست و حرجی نه و دولت
ايشانرا نفی ننموده اگر خود بخواهند با شما بيايند کسی را با ايشان سخنی نه.
اين فقرآء خود مصارف نمودند و از جميع اموال گذشته بلقای غلام قناعت نمودند و
متوکّلين علی اللّه مرّة اخری با حقّ هجرت کردند تا آنکه مقرّ حبس بها حصن عکّا
شد و بعد از ورود ضبّاط عسکريّه کل را احاطه نموده اناثاً و ذکوراً صغيراً و
کبيراً جميع را در قشله نظام منزل دادند. شب اوّل جميع از اکل و شرب ممنوع شدند
چه که باب قشله را ضبّاط عسکريّه اخذنموده و کل را منع نمودند از خروج و کسی بفکر اين فقرا نيفتاد حتّی آب طلبيدند
احدی اجابت ننمود. چنديست که ميگذرد و کل در قشله محبوس و حال آنکه پنج سنه در
ادرنه ساکن بوديم جميع اهل بلد از عالم و جاهل و غنی و فقير شهادت دادند بر
تقديس و تنزيه اين عباد. در حين خروج غلام از ادرنه يکی از احبّای الهی بدست خود
خود را فدا نمود نتوآنست اين مظلوم را در دست ظالمان مشاهده نمايد و سه مرتبه در
عرض راه سفينه را تجديد نمودند معلوم است بر جمعی اطفال از حمل ايشان از سفينه
بسفينه چه مقدار مشقّت وارد شد. و بعد از خروج از سفينه چهار نفر از احبّا را
تفريق نمودند و منع نمودند از همراهی و بعد از خروج غلام يکی از آن چهار که
موسوم بعبد الغفّار بود خود را در بحر انداخت و معلوم نيست
ص ٣٠٦که حال او چه شد. اين رشحی از بحر ظلم وارده است که ذکر شد و مع ذلک اکتفا
ننمودهايد هر يوم مأمورين حکمی اجرا ميدارند و هنوز منتهی نشده در کلّ ليالی و
ايّام در مکر جديد مشغولند و از خزانه دولت در هر شبانه روز سه رغيف نان
به اسرا ميدهند و احدی قادر بر اکل آن نه از اوّل دنيا تا حال چنين ظلمی ديده
نشد و شنيده نگشت. فوالّذی انطق البهآء بين الارض و السّمآء لم يکن لکم شأن
و لا ذکر عند الّذين انفقوا ارواحهم و اجسادهم و اموالهم حبّاً للّه المقتدر
العزيز القدير. کفّی از طين عند اللّه اعظم است از مملکت و سلطنت و عزّت و دولت
شما و لو يشآء ليجعلکم هبآء منبثّاً و سوف يأخذکم بقهر من عنده و يظهر
الفساد بينکم و يختلف ممالککم اذاً تنوحون و تتضرّعون و لن تجدوا لانفسکم من
معين و لا نصير. اين ذکر نه برای آنست کهمتنبّه شويد چه که غضب الهی آن نفوسرا احاطه نموده ابداً متنبّه نشده و نخواهيد
شد و نه بجهت آنستکه ظلمهای وارده بر انفس طيّبه ذکر شود چه که اين نفوس از
خمر رحمن بهيجان آمدهاند و سکر سلسبيل عنايت الهی چنان اخذشان نموده که اگر ظلم
عالم بر ايشان وارد شود در سبيل حقّ راضی بل شاکرند ابداً شکوه ای نداشته و ندارند
بلکه دمآئشان در ابدانشان در کلّ حين از ربّ العالمين آمل و سائلست که در سبيلش
بر خاک ريخته شود و همچنين رؤوسشان آمل که بر کلّ سنان در سبيل محبوب جان و روان
مرتفع گردد. چند مرتبه بلا بر شما نازل و ابداً التفات ننموديد يکی احتراق که
اکثر مدينه بنار عدل سوخت چنآنچه شعرآء قصآئد انشآء نمودند و نوشتهاند که چنين
حرقی تا بحال نشده مع ذلک بر غفلتتان افزود و همچنين وبا مسلّط شد و متنبّه نشديد و لکن
ص ٣٠٨منتظر باشيد که غضب الهی آماده شده زود است که آنچه از قلم امر نازل شده مشاهده
نمائيد. آيا عزّت خود را باقی دانستهايد و يا ملک را دائم شمردهايد؟ لا و نفس
الرّحمن نه عزّت شما باقی و نه ذلّت ما اين ذلّت فخر عزّتهاست و لکن نزد انسان.
وقتيکه اين غلام طفل بود و بحدّ بلوغ نرسيده والد از برای يکی از اخوان که کبير
بود در طهران اراده تزويج نمود و چنآنچه عادت آن بلد است در هفت شبانه روز بجشن
مشغول بودهاند. روز آخر مذکور نمودند امروز بازی شاه سلطان سليم است و از امرآء
و اعيان و ارکان بلد جمعيّت بسيار شد و اين غلام در يکی از غرف عمارت نشسته
ملاحظه مينمود. تا آنکه در صحن عمارت خيمه بر پا نمودند مشاهده شد صُوَری بهيکل
انسانی که قامتشان بقدر شبری بنظر ميآمد از خيمه بيرون آمده ندا مينمودند
ص ٣٠٩که سلطان ميآيد کرسيها را بگذاريد. بعد صوری ديگر بيرون آمدند مشاهده شد که
بجاروب مشغول شدند و عدّه اخری بآب پاشی. بعد شخص ديگر ندا نمود مذکور نمودند
جارچی باشی است ناس را اخبار نمود که برای سلام در حضور سلطان حاضر شوند. بعد
جمعی با شال و کلاه چنآنچه رسم عجم است و جمعی ديگر با تبرزين و همچنين جمعی
فرّاشان و ميرغضبان با چوب و فلک آمده در مقامهای خود ايستادند. بعد شخصی با شوکت
سلطانی و اکليل خاقانی بکمال تبختر و جلال يتقدّم مرّة و يتوقّف اخری آمده در
کمال وقار و سکون و تمکين بر تخت متمکّن شد و حين جلوس صدای شيليک و شيپور بلند
گرديد و دخان خيمه و سلطانرا احاطه نمود. بعد که مرتفع گشت مشاهده شد که سلطان
نشسته وزراء و امراء و ارکان بر مقامهای خود مستقرّ در حضور
ص ٣١٠ايستادهاند. در اين اثناء دزدی گرفته آوردند از نفس سلطان امر شد که گردن او را
بزنند فی الفور ميرغضب باشی گردن آنرا زده و آب قرمزی که شبيه بخون بود از او
جاری گشت. بعد سلطان بحضّار بعضی مکالمات نموده در اين اثناء خبر ديگر رسيد که
فلان سرحد ياغی شدهاند سان عسکر ديده چند فوج از عساکر با طوبخانه مأمور نمود
بعد از چند دقيقه از ورای خيمه استماع صداهای طوب شد مذکور نمودند که حال در
جنگ مشغولند. اين غلام بسيار متفکّر و متحيّر که اين چه اسبابيست سلام منتهی شد
و پرده خيمه را حائل نمودند. بعد از مقدار بيست دقيقه شخصی از ورای خيمه بيرون
آمد و جعبه ای در زير بغل، از او سؤال نمودم اين جعبه چيست و اين اسباب چه بوده؟
مذکور نمود که جميع اين اسباب منبسطه و اشيای مشهوده و سلطان و امراء و وزراء و جلال و استجلال
ص ٣١١و قدرت و اقتدار که مشاهده فرموديد الآن در اين جعبه است. فو ربّی الّذی خلق کلّ
شیءٍ بکلمة من عنده که از آن يوم جميع اسباب دنيا بنظر اين غلام مثل آن دستگاه
آمده و ميآيد و ابداً بقدر خردلی وقر نداشته و نخواهد داشت بسيار تعجّب
مينمودم که ناس بچنين امورات افتخار مينمايند مع آنکه متبصّرين قبل از مشاهده
جلال هَر ذی جلالی زوال آنرا بعين اليقين ملاحظه مينمايند ما رأيت شيئاً الّا و
قد رأيت الزّوال قبله و کفی باللّه شهيدا. بر هر نفسی لازم است که اين ايّام
قليله را بصدق و انصاف طی نمايد اگر بعرفان حقّ موفّق نشد اقلّاً بقدم عقل و
عدل رفتار نمايد عنقريب جميع اين اشيآء ظاهره و خزآئن مشهوده و زخارف دنيويّه
و عساکر مصفوفه و البسه مزيّنه و نفوس متکبّره در جعبه قبر تشريف خواهند برد بمثابه
ص ٣١٢همان جعبه و جميع اين جدال و نزاع و افتخارها در نظر اهل بصيرت مثل لعب صبيان
بوده و خواهد بود اعتبر و لا تکن من الّذين يرون و ينکرون. از اينغلام و دوستان
حق گذشته چه که جميع اسير و مبتلايند و ابداً هم از امثال تو توقّعی نداشته و
ندارند مقصود آنکه سر از فراش غفلت برداری و بشعور آئی بيجهت متعرّض عباد اللّه
نشوی تا قدرت و قوّت باقيست در صدد آن باشيد که ضرّی از مظلومی رفع نمائيد اگر فی
الجمله بانصاف آئيد و بعين اليقين مشاهده در امورات و اختلافات دنيای فانيه
نمائيد خود اقرار مينمائيد که جميع بمثابه آن بازيست که مذکور شد. بشنو سخن
حق را و بدنيا مغرور مشو اين امثالکم الّذين ادّعوا الرّبوبيّة فی الارض بغير
الحقّ و ارادوا ان يطفئوا نور اللّه فی بلاده و يخربوا ارکان البيت فی دياره هل
ترونهم فانصف ثمّ ارجع الی اللّه لعلّه يکفّر عنک ما ارتکبته
ص ٣١٣فی الحيوة الباطلة و لو انّا نعلم بانّک لن توفّق بذلک ابداً لانّ بظلمک سعّر
السّعير و ناح الرّوح و اضطربت ارکان العرش و تزلزلت افئدة المقرّبين. ای اهل
ارض ندای اين مظلوم را بآذان جان استماع نمائيد و در اين مثلی که ذکر شده
درست تفکّر کنيد شايد بنار امل و هوی نسوزيد و باشيآء مزخرفه دنيای دنيّه از
حق ممنوع نگرديد. عزّت و ذلّت فقر و غنا زحمت و راحت کل در مرور است و عنقريب
جميع من علی الارض بقبور راجع لذا هر ذی بصری بمنظر باقی ناظر که شايد بعنآيات
سلطان لايزال بملکوت باقی درآيد و در ظلّ سدره امر ساکن گردد. اگر چه دنيا محلّ
فريب و خدعه است و لکن جميع ناس را در کلّ حين بفنا اخبار مينمايد همين رفتن اب
ندائيست از برای ابن و او را اخبار ميدهد که تو هم خواهی رفت و کاش اهل دنيا که
زخارف اندوختهاند و از حقّ محروم گشتهاند ميدانستند که آن
ص ٣١٤کنز بکه خواهد رسيد لا و نفس البهآء احدی مطّلع نه جز حقّ تعالی شأنه. حکيم
سنائی عليه الرّحمه گفته:"پند گيريد ای سياهيتان گرفته جای پند پند گيريد ای سپيديتان دميده بر عذار"
و لکن اکثری در نومند مثل آن نفوس مثل آن نفسی است که از سکر خمر نفسانيّه
با کلبی اظهار محبّت مينمود و او را در آغوش گرفته با او ملاعبه ميکرد چون فجر
شعور دميد و افق سمآء از نيّر نورانی منير شد مشاهده نمود که معشوقه و يا معشوق
کلب بوده خائب و خاسر و نادم بمقرّ خود بازگشت. همچه مدان که غلام را ذليل نمودی
و يا بر او غالبی مغلوب يکی از عبادی و لکن شاعر نيستی پستترين و ذليلترين
مخلوق بر تو حکم مينمايد و آن نفس و هوی است که لازال مردود بوده. اگر ملاحظه
حکمت بالغه نبود ضعف خود و من علی الارض را مشاهده مينمودی اين ذلّت عزّت امر
است لو کنتم تعرفون. لازال اين غلامکلمه ای که مغاير ادب باشد دوست نداشته و ندارد الادب قميصی به زيّنّا هياکل
عبادنا المقرّبين و الّا بعضی از اعمال که همچه دانستهايد مستور است در اين لوح
ذکر ميشد. ای صاحب شوکت اين اطفال صغار و اين فقرآء باللّه ميرآلای و عسکر
لازم نداشتند بعد از ورود گلی پولی عمر نامی بين باشی بين يدی حاضر اللّه يعلم
ما تکلّم به بعد از گفتگوها که برائت خود و خطيئهء شما را ذکر نمود اين غلام
مذکور داشت که اوّلاً لازم بود اينکه مجلسی معيّن نمايند و اين غلام با علمای عصر
مجتمع شوند و معلوم شود، جرم اين عباد چه بوده؟ و حال امر از اين مقامات گذشته و تو
بقول خود مأموری که ما را باخرب بلاد حبس نمائی يک مطلب خواهش دارم که اگر
بتوانی بحضرت سلطان معروض داری که ده دقيقه اين غلام با ايشان ملاقات نمايد آنچه
را که حجّت ميدانند و دليل بر صدق قول حقّ ميشمرند بخواهند اگر من عند اللّه اتيان
ص ٣١٦شد اين مظلومانرا رها نمايند و بحال خود بگذارند. عهد نمود که اين کلمه را ابلاغ
نمايد و جواب بفرستد خبری از او نشد و حال آنکه شأن حقّ نيست که بنزد احدی حاضر
شود چه که جميع از برای اطاعت او خلق شدهاند و لکن نظر باين اطفال صغير و جمعی
از نسآء که همه از يار و ديار دور ماندهاند اين امر را قبول نموديم و مع ذلک
اثری بظهور نرسيد عمر حاضر و موجود سؤال نمائيد ليظهر لکم الصّدق. و حال اکثری
مريض در حبس افتادهاند لا يعلم ما ورد علينا الّا اللّه العزيز العليم دو نفر
از اين عباد در اوّل ايّام ورود برفيق اعلی شتافتند يکروز حکم نمودند که آن اجساد
طيّبه را بر ندارند تا وجه کفن و دفن را بدهند و حال آنکه احدی از آن نفوس چيزی
نخواسته بود و از اتفاق در آن حين زخارف دنيويّه موجود نبود هر قدر
خواستيم که بما وا گذارند و نفوسيکه موجودند حمل نعش نمايند
ص ٣١٧آنهم قبول نشد تا آنکه بالاخره سجّاده ای بردند در بازار هراج نموده وجه آنرا
تسليم نمودند. بعد که معلوم شد قدری از ارض حفر نموده آن دو جسد طيّب را در
يکمقام گذاردهاند با آنکه مضاعف خرج دفن و کفن را اخذ نموده بودند. قلم عاجز و لسان
قاصر که آنچه وارد شده ذکر نمايد و لکن جميع اين سموم بلايا در کام اين غلام اعذب
از شهد بوده ايکاش در کلّ حين ضرّ عالمين در سبيل الهی و محبّت رحمانی بر اين
فانی بحر معانی وارد ميشد از او صبر و حلم ميطلبيم چه که ضعيفيد نميدانيد چه اگر
ملتفت ميشدی و به نفحه ای از نفحات متضوّعه از شطر قدم فائز ميگشتی جميع آنچه در دست
داری و بآن مسروری ميگذاشتی و در يکی از غرف مخروبه اين سجن اعظم ساکن ميشدی از
خدا بخواه بحدّ بلوغ برسی تا بحُسن و قبح اعمال و افعال ملتفت شوی. و السّلام علی من اتّبع الهدی.
ص ٣١٨اينکه درباره انقلاب و اختلاف ايران مذکور نموده بوديد هذا ما وعدنا به فی
الالواح. ای طبيب قبل از ارسال بديع حجّت الهی بر اهل آن ديار کامل و بالغ نه
چه که رئيس از تفصيل بتمامه مطّلع نبوده و نفسی هم جهرةً کلمه حقّی بر او القا
نکرده و لکن بعد از ظهور بديع بقدرت منيعه الهيّه و ابلاغ کلمه ربّانيّه و
کتاب الهی حجّت و برهان کامل و بالغ شده چون بنعمت معنويّه اقبال ننمودند از
نعمآء ظاهره هم ممنوع گشتند حتم بود اين بلآء من لدی اللّه مالک الاسمآء.
حال بايد تفکّر نمود که سبب چه بوده که رشحات بحر غضب الهی رئيس را مهلت داده و
سائرين را اخذ نموده عند ربّک علم ما کان و ما يکون انّه لهو العليم الخبير. اگر
ناس در امور وارده و اين بليّه کبری تفکّر مينمودند کل را بشاطی عزّ احديّه متوجّه
مشاهده مينمودی و لکن قضیما اراد انّه لهو المراد. ای طبيب ناس را اوهام از ربّ انام منع نموده مشاهده
در اهل فرقان نما که بکلمات مزخرفه موهومه از سلطان کلمه محروم گشتهاند. دو
مطلب مابين آن قوم محقّق و ثابت بوده بشأنيکه ايّام و ليالی بذکر آن دو مشغول
بودند يکی ذکر قائم و يکی ذکر وصايت درباره قائم مشاهده نمودی که آنچه در دست
آن قوم بود وهم صرف بوده. حال اهل فرقان را بگذار و بعضی اهل بيان را مشاهده کن
که مجدّداً باوهامات قبليّه تمسّک جسته و متشبّثند چنآنچه خبيث اصفهانی هر
نفسی را که ديده ذکر وصايت نموده که شايد نظر باوهامات قبل ناس را از شاطی عدل
محروم نمايد و حال آنکه خود آن خبيث ميداند که ذکر وصايت ابداً در بيان نبوده
و نيست. و از اين گذشته بر امر يحيی مطّلع نبوده مع ذلک بوسوسه مشغول او و اتباعش
باين اذکار ناس را از طلعتمختار منع مينمايند. اينست که ناس هنوز بالغ نشدهاند اگر بالغ بودند باين اذکار
از مذکور ممنوع نميگشتند و از حقّی که بيک کلمه او صد هزار ولی خلق ميشود بعيد
نميماندند. طوبی از برای نفسيکه حجبات اوهام را بکلّها خرق نمايد و ببصر حديد
بمطلع عزّ تفريد ناظر شود مع آنکه اهل بيان مشاهده نمودند که آنچه از قبل در
دست بود جميع موهوم صرف بوده مع ذلک بتوهّمات انفس مشرکه از ممالک بريّه
محجوب ماندهاند. اليوم اگر نفسی جميع اين مقامات را معدوم و مفقود نشمرد عند اللّه
از انسان محسوب نه تا چه رسد بمقامات عاليه. به اُذن جان ندای رحمن را بشنو که
ميفرمايد انّ السّالک فی المنهج البيضآء و الرّکن الحمرآء لن يصل الی مقام وطنه
ای مقام لقآء ربّه الّا بکفّ الصّفر عمّا فی ايدی النّاس و عمّا يتکلّم به السن
النّاس و عمّا توهّمت به افئدة النّاس يا حبّذا لمن فاز بهذا المقام الاسنی و الغاية القصوی و
ص ٣٢١الذّروة العليا و الفلک الحمرآء و العزّ الاقصی و الطّلعة النّورآء و الافق
الاعلی منقطعاً عن اوهام من فی السّموات و الارضين. معرضين اهل بيان بضرّی قيام
نمودهاند که شبه آن در عالم ظاهر نشده چه اگر ببصر انصاف مشاهده مينمودند و بما
اراد اللّه توجّه ميکردند عرف قميص الهی کل را اخذ مينمود فو الّذی انطقنی بالحق
بشأنی بی انصاف و غافل مشاهده ميشوند که فوق آن متصوّر نه. فاسئل اللّه ان
يؤيّدهم علی عرفان هذا البدع الّذی ما رأت عين الابداع ابدع منه قل تاللّه
انّه لبديع السّموات و الارض و انّه لسراج اللّه للعالمين. و امّا ما ذکرت فی
الميم انّه قد تعدّی سوف يری خسرانه بما ارتکب الّا ان يتوب و يرجع انّه لهو
الحاکم العزيز العليم انّا امسکنا القلم عمّا هو عليه لانّه ليس له رأی بل کان
محکوماً بما يحکم به من فی حوله کذلک قضی الامر فی لوح عظيم. لا تحزنوا بذلک
ص ٣٢٢سوف ينصر اللّه احبّآئه و يأخذ الّذين ظلموا انّ هذا لحقّ يقين. يا طبيب نسمع
حنين البيت انّه يقول ربّ نجّنی من القوم الظّالمين يا الهی فابتعث من يأخذنی
و يخلّصنی و يعمّرنی انّک انت المقتدر علی ذلک و انّک انت العزيز القدير. الی
متی اکون فی تصرّف الّذين کفروا بک و بآياتک الکبری ای ربّ خلّصنی من هؤلآء
المشرکين الّذين ما سمعوا ندآئک و ما اجابوک قد اخذتهم الاوهام علی شأن
اعرضوا عنک و اعترضوا عليک بعد اذ جئتهم من مطلع الفضل بسلطان مبين. اگر نفسی در
آنجا يافت ميشد که علی العجاله اجاره هم مينمود محبوب بود الامر بيد اللّه
انّه لهو الحاکم علی ما يريد. کبّر من قبلی احبّآئی و بشّرهم بذکری ايّاهم
نسئل اللّه ان يوفّقهم علی الاستقامة علی حبّه لانّها لايعادلها شیء فی الابداع
انّ ربّک لهو العليم الحکيم. کبّر عبد الرّحيم نسئل اللّه ان يؤيّده علی حبّه علی شأن يضع الاوهام
ص ٣٢٣تحت رجله و يکسّر صنم الظّنون باسم ربّه العزيز الحکيم و يوفّقه علی خدمته و
طاعته و يقدّسه عن نفحات المغلّين و يجعله ذاکر نفسه بين عباده انّه وليّ من
توجّه اليه لا اله الّا هو المقتدر القدير. انّما البهآء عليک و عليه و عليهم من لدن عزيز حکيم.
از يمين عرش نازلای ذبيح در اکثری از الواح الهيّه از قلم امريّه نازل جميع احبّای الهی را وصيّت
فرموديم که ذيل مقدّسرا بطين اعمال ممنوعه و غبار اخلاق مردوده نيالايند و
همچنين وصيّت فرموديم که بما نزّل فی الالواح ناظر باشند. اگر وصايای الهيّه را که
از مشرق قلم رحمانی اشراق فرمود بگوش جان ميشنيدند و باصغای آن فائز ميگشتند حال
اکثر من فی الامکانرا بخلعت هدايت مزيّن مشاهده مينموديد و لکن قضی ما قضی. حال کرّةً اخری در اين
ص ٣٢٤ورقه بيضا لسان قدم در اين سجن اعظم ميفرمايد، ای احبّای حقّ از مفازه ضيّقه
نفس و هوی بفضاهای مقدّسه احديّه بشتابيد و در حديقه تقديس و تنزيه مأوی
گيريد تا از نفحات اعماليّه کلّ بريّه بشاطی عزّ احديّه توجّه نمايند ابداً در
امور دنيا و ما يتعلّق بها و رؤسای ظاهره آن تکلّم جايز نه حقّ جلّ و عزّ
مملکت ظاهره را بملوک عنايت فرموده بر احدی جايز نه که ارتکاب نمايد امری را که
مخالف رأی رؤسای مملکت باشد و آنچه از برای خود خواسته مدائن قلوب عباد بوده.
احبّای حقّ اليوم بمنزله مفاتيحند انشآء اللّه بايد کلّ بقوّت اسم اعظم آن
ابواب را بگشايند اينست نصرت حقّ که در جميع زبر و الواح از قلم فالق الاصباح
جاری شده و همچنين با ناس بمدارا حرکت نمايند و رفتار کنند و بکمال تقديس و تنزيه و صدق و انصاف
ص ٣٢٥ظاهر شوند بشأنيکه جميع ناس آن نفوس را امنآء اللّه فی العباد شمرند. حال
مشاهده کن در چه سمآئی طير اوامر حقّ در طيرآنست و در چه مقامی آن نفوس ضعيفه
ساکن طوبی للّذين طاروا باجنحة الايقان فی الهوآء الّذی جری من قلم ربّک
الرّحمن. ای ذبيح نظر باعمال حقّ کن و قل تعالی تعالی قدرته الّتی احاطت العالمين و
تعالی تعالی انقطاعه الّذی علا علی الخلآئق اجمعين تعالی تعالی مظلوميّته
الّتی احترقت بها افئدة المقرّبين مع آنکه ببلای لا يحصی در دست اعدا مبتلا
جميع رؤسای ارض را واحداً بعد واحد تبليغ نموديم آنچه را که ارادة اللّه بآن
تعلّق يافته بود لتعلم الامم انّ البلآء لا يمنع قلم القدم انّه يتحرّک باذن
اللّه مصوّر الرّمم. حال مع اين شغل اعظم لايق آنست که احبّآء کمر خدمت محکم
کنند و بنصرت امراللّه توجّه نمايند نه آنکه بارتکاب
ص ٣٢٦امور شنيعه مشغول شوند. اگر قدری در افعال و اعمال ظاهره حقّ مشاهده نمائی تخرّ
بوجهک علی التّراب و تقول يا ربّ الارباب اشهد انّک انت مولی الوجود و مربّی
الغيب و الشّهود و اشهد انّ قدرتک احاطت الکآئنات لا تخوّفک جنود من علی الارض
و لا تمنعک سطوة من عليها و اشهد انّک ما اردت الّا حيوة العالم و اتّحاد اهله و
نجاة مَن فيه. حال قدری تفکّر نمائيد که دوستان حقّ در چه مقام بايد حرکت نمايند
و در چه هواء طيران کنند. اسئل اللّه ربّک الرّحمن فی کلّ الاحيان ان يوفّقهم
علی ما اراد انّه لهو المقتدر العزيز العلّام. ای ذبيح ضرّ اين مظلوم از سجن و
تاراج و اسيری و شهادت و ذلّت ظاهره نبوده و نيست بلکه ضرّ اعماليست که احبّای حق
بآن عاملند و آنرا نسبت بحق ميدهند هذا ضرّی و نفسه المهيمنة علی العالمين و
ضرّ اکبر آنکه هر يوم يکی از اهلبيان مدّعی امری شده بعضی متمسّک بغصنی از اغصان و بعضی مستقلّاً گفتهاند آنچه
گفتهاند و عاملند آنچه عاملند. ای ذبيح لسان عظمت ميفرمايد و نفسی الحق قد
انتهت الظّهورات الی هذا الظّهور الاعظم و من يدّعی بعده انّه کذّاب مفتر نسئل
اللّه ان يوفّقه علی الرّجوع ان تاب انّه لهو التّوّاب و ان اصرّ علی ما قال
يبعث عليه من لا يرحمه انّه لهو المقتدر القدير. مشاهده کن که اهل بيان آنقدر
ادراک ننمودند که مظهر قبلم و مبشّر جمالم آنچه فرموده ناظراً الی الظّهور و
قيامه علی الامر فرموده و الّا و نفسه الحق بکلمه ای از آنچه فرموده تکلّم
نمينمودند. اين جهّال امر غنيّ متعالرا لعب اطفال دانستهاند هر روز بخيالی حرکت
مينمايند و در مفازه ای سائرند. لو کان الامر کما يقولون کيف يستقرّ امر ربّک علی
عرش السّکون تفکّر و کن من المتفرّسين تفکّر و کن من المتوسّمين تفکّر و کن من
الرّاسخين تفکّر و کن من المطمئنّين علی شأنلو يدّعی کلّ البشر بکلّ ما يمکن او فوقه لا تتوجّه اليهم و تدعهم ورآئک مقبلاً
الی قبلة العالمين. لعمری انّ الامر عظيم عظيم و اليوم عظيم عظيم طوبی لمن نبذ
الوری ورآئه متوجّهاً الی الوجه الّذی بنوره اشرقت السّموات و الارضون. ای ذبيح
بصر حديد بايد و قلب محکم و رجل نحاس شايد تا بوساوس جنود نفسيّه نلغزد اينست
حکم محکم که باراده مالک قدم از قلم اسم اعظم جاری و نازل شده احفظه کما تحفظ
عينک و کن من الشّاکرين. در ليالی و ايّام بخدمت حقّ مشغول باش و از دونش منقطع
لعمری ما تريه اليوم سيفنی و تجد نفسک فی اعلی المقام لو تکون مستقيماً علی امر
موليک انّ اليه منقلبک و مثويک.لازال در نظر بوده و خواهی بود انشآء اللّه در ظلّ عنايت الهی و سحاب مکرمت ربّانی ساکن و مستريح
ص ٣٢٩باشی و در تحصيل کمالات ظاهره و باطنه جهد بليغ نمائيد چه که ثمره سدره انسانی
کمالات ظاهريّه و باطنيّه بوده انسان بی علم و هنر محبوب نه مثل اشجار بی ثمر
بوده و خواهد بود. لذا لازم که بقدر قوّه و وسع سدره وجود را باثمار علم و
عرفان و معانی و بيان مزيّن نمائيد و البهآء عليکم.فرغ من کتابته کاتبه المسکين مشکين قلم يوم الفضّال يوم القوم من شهر السّلطان
من سنة البهّاج من ظهور نقطة البيان روح ما سويه فداه.
فی ١٣ شهر رجب المرجّب سنة ١٣١٠ من الهجرة النّبويّة علی مهاجرها الف سلام و
تحيّة و الحمد للّه الّذی وفّقنی لهذا حمداً يليق لساحة قدسه و ينبغی لجلال کرمه.