سفرهاى تبليغىوتشويقىبه اتّفاقجنابرفسنجانى ٢٩١
فصل دهم٣_ دستور محفل مرکزى طهران، عزيمت به آذربايجان ٣٧٠
٤_ مراجعت از اسفار آذربايجان ٣٧٨٤_ توّقف در شام ٥٢٢ ٥_ ورود به عراق ٥٢٦
٦_ زيارت بيت بغداد ٥٢٨٥_ مقالات جناب طراز براى استفاده در مطبوعات و روابط جمعى در امريکا
٦_ کنفرانس استکهلم١٠_ سفر به هندوستان به همراهى جناب دکتر مهدى سمندرى
١١_ سفر بغداد٢_ميهمانى توديع جناب طراز از طرف امةالبهاء روحيّه خانم
٣_ آغاز خدمات در دوره بيت العدل اعظم٤_ سفر به کشورهاى شرق دور به اتّفاق دکتر مهدى سمندرى
٥_ ادامه اسفار٧_ آخرين روزهاى اقامت و ديدار از ايالات متّحده آمريکا و کانادا
فصل بيستم٨_ نامه هاى واصله از محافل روحانى در دنباله سفرهاى اخير در غرب
٩_ عزيمت به ارض اقدس و تشديد بيمارى جناب طراززندگى مشعشعانه و استثنائى ايادى امرالله جناب طرازالله سمندرى از جهات بسيار آنچنان غنى و سرشار است که هرگز امکان درج فهرست مشخّصات آن نيز در اين دو مجلّد امکان پذير نيست.
قهرمانان بسيارى در هر برهه از زمان صفحات فراوان و ذيقيمتى بهاوراق تاريخ دوران معاصر خويش افزوده اند که هريک در نوع خود ممتاز و اقداماتشان سرآمد حوادث و وقايع ديگر بوده است.
تولستوى مىگويد "روح بى تلاش، روح بى ريشه و بى محتوا است." و چه آسان مىتوان اين کوشش پىگير و بى امان را در دفتر زندگانى بزرگان جاودان جهان مشاهده کرد و احساس نمود.
ابر مرد حماسه آفرين دو قرن اوّل و دوم عالم بهائى در رداى ايثار در ميادين مختلف خدمت از جانبى به جانب ديگر دوان بود و از جهتى به جهت ديگر در شتاب و تقّلا. روح نا آرامش در کالبد کوچک او نمىگنجيد و نيروئى عظيم در هر آن جريان جهش و حرکتش را تندتر و سريعتر مىنمود.
براستى آنچه در عاقبت عمر توشه برداشت حاصل زحمات بلاوقفه اى بودکه در پهندشت عالم بر دوش کشيد.
شاهد صادقى بر گذشت زمان و وقايع ادوار بود و ناظر بر تحوّلات شگرف در زمينههاى سياسى و اجتماعى و فرهنگى و اوضاع زندگانى مردم ايران و جهان در طول ٩٣ سال عمر گرانبار گرديد.
در بسيارى از حوادث موافق و ناموافقى که براى ياران و يا بطور کلّى براى جامعه امر در مهد امرالله و سرزمين ظهورش به وقوع پيوست شريک و سهيم بود و خاطرات دقيق حوادث را به ذهن فعّال و روشن خود سپرد و يا با قلم شيرين و رسا در دفتر يادگارهاى ديرين ثبت و ضبط نمود و اسناد تاريخى و اطّلاعات بىنظيرى از مسير جريان حيات و توسعه جامعه بهائى براى نسلهاى آينده بر جاى گذاشت.
هدف از تهيه کتابهاى "طراز الهى"بلا ترديد اين دو مجلّد مقدّمه کتابهاى بسيار ديگر است که در باره زندگى ايشان تدوين و نگاشته خواهد شد زيرا چنانچه در متن کتاب نيز آمده است جناب طراز خاطرات روزانه خود را در قريب ٧٠ مجلّد يادداشت کردهاند و اين مجموعه نفيس بهدستورحضرت ولىّامرالله در ارض اقدس در اطاق جناب ابوالفضائل در قصر بهجى نگاهدارى گرديد و حال درمحفظه آثار محفوظ است و در دسترس عموم نمىباشد. براى نگارش اين کتب نيز اوراقى محدود در اختيار من قرار گرفت.
فعلاً اوّلين دوره تاريخ حيات طراز الهى در دو مجلّد تهيّه شد و سعى گرديد حتّىالمقدور اسناد ومدارک و الواح و توقيعات مبارکه و دستخط هاى بيت العدل اعظم و حضرات ايادى امرالله، قسمتهائى از سخنرانى ها و نامههاى خصوصى و عمومى ايشان، مطالب تحقيق شده و نوادرى از نقل قول هائى که در دسترس بود جمعآورى گرديده و گنجانده شود.
از تعداد توقيعات حضرت ولىّ امرالله آنچه به خطّ آن حضرت مرقوم گرديده بود از دفتر مخصوص جناب طراز که با خطّ زيبائى نگاشته شده است رونويسى گرديد و براى تکميل بعض تواقيع به خطّ منشيان مبارک و همچنين مقابله ساير توقيعات از ساحت بيت العدل اعظم استمداد شد و طبق دستور آن هيئت نورا با همّت و همکارى دايره تحقيقات مرکزجهانى بهائى فراهم گرديد و براى درج در اين کتاب عنايتاً در اختيارم گذاشته شد.
١_ بخش اول کتاب بعد از ذکر مقدّمهاى کوتاه، تماماً به نوشته جناب طراز الهى بدون هيچگونه تغيير و تبديل اختصاص يافت.
٢_ جناب طراز تاريخ مختصرى در باره پدر ارجمندشان جناب شيخ محمّد کاظم سمندر مرقوم نموده اند و قصد انتشار آن را داشتند لذا در بخش دوم قسمتهائى ازنوشته ايشان ضمن بررسى تاريخحياتجناب شيخمحمّدکاظم سمندرگنجانده شد.
٣_ بجز بخش اول کتاب و قسمتهائى که در متن کتاب درباره آن توضيح داده شده است، ساير بخش ها تنظيم، اقتباس و يا بازنويسى گرديده است و بدين جهت به صورت مشخّص در گيومه گذاشته نشد امّا براى حفظ سلاست بيان در تعريف خاطرات ايشان، سعى شد بعض قسمتها که از روى يادداشت هاى جناب طراز و تاريخچه مختصر حيات ايشان تهيّه گرديد از زبان خودشان نقل شود و سبک انشاء مخصوص جناب طراز محفوظ ماند.
الواح و آثار مبارکه از دفاتر خطّى جناب طراز استخراج گرديده است. اين آثار در کتاب "آيات بيّنات" مجموعه آثار مبارکه نازله بهافتخار خاندان سمندر و نبيلابننبيل قزوينى نيز مندرج است.
٤_ بخشهاى مربوط به تشرّفات حضورى و بيانات مبارکهاى که در اين تشرّفات حضورى يادداشت نمودهاند از ميان صفحات بسيار و مفصّل انتخاب گرديد و در نهايت دقّت و امانت و با حفظ دقايق و معانى تنظيم و ترتيب يافت.
٥ _ ترجمه نامه هاى محافل روحانيّه و نوشتجات ياران غرب با دقّت انجام گرفت
٦_ از تعداد هزاران اسفار جناب طراز فقط به چند نمونه آن که در دسترس بود اکتفا گرديد لذا فقط نام دوستانى ذکر شد که به نحوى در جريان اين سفرها با جناب طراز محشور بودهاند و از اين جهت از کلّيه ياران ارجمند و افراد خاندان سمندرى پوزش مىطلبم و اميدوارم در نسخ آينده زندگينامه جناب سمندرى ذکر نام و خدمات يکايک آنان امکان پذير گردد زيرا جناب طراز با کوشش تامّ و تمام نام افرادى را که روزانه ملاقات مىکردند يادداشت مىنمودند و حافظه قوى در يادآورى نام دوستان داشتند که خود کمک بزرگى براى ثبت اسامى افراد بود.
٧_ محقّقاًبسيارى ازدوستانخاطرات ذيقيمتىبراى درج دراينکتاب داشته و دارند ولی امکان جمعآورى همه آن يادبودها براى ثبت در اين مجموعه ميسّر نگرديد.
٨_ اکنون بيش از سى سال از صعود ايادى امرالله مىگذرد و تأخير در انتشار زندگينامه ايشان بيش از اين جائز نبود لذا به اطّلاعاتى که موجود بود و جمعآورى گرديد قناعت شد.
٩_ سبک نگارش کتاب بر سبيل رويّه جناب طراز در نگارش کتاب تاريخ زندگانى پدر ارجمندشان است و چون جناب سمندرى مفتخر به دريافت الواح کثيره از جمال اقدس ابهى و حضرت عبدالبهاء و تواقيع فراوان از حضرت ولىّ امرالله و دستخّطهاى ملهمانه بسيار از معهد اعلی و مرقومات بىشمار از اياديان امرالله و ياران و ياوران امر حضرت رحمن بودند. بهترين شاخص و معرّف ايشان همان بيانات مبارکه و کلمات منزله و شناسائى افراد مؤمنين در طول نودوسه سال زندگانى پر تحرّک و جنبش است و به همين جهت معرّفى "طراز الهى" در درجه اول از خلال آثار و الواح انجام شد و براى جلوگيرى از هر گونه تعريف و توصيف مضاعف بر حقيقت واقع، گوشهاى از خاطرات بعض ياران و شواهد عينى آنان نيز درج گرديد.
١٠_ تعداد چند سفر که در اين مجموعه از آن ذکر شد اکثراً سفرهائى است که همراه جناب دکتر مهدى سمندرى بوده اند لذا براى نوشتن شرح اسفار غالباً از يادداشتهاى جناب ايادى امرالله و مقدارى نيز از يادداشتهاى جناب دکتر سمندرى اقتباس و نوشته شد.
١١_ لازم به يادآورى است که براى تهيّه اين دو مجلّد، اوراقى که از طريق جناب دکتر سمندرى در اختيار من قرار گرفت و يا بعداً از منابع موثّق اخذ و جمعآورى شد و يا از کتب و آثار ديگر استفاده گرديد کلاً به دقّت مورد بررسى و مطالعه قرار گرفت تا حتّىالمقدور شمائى از خصوصيّات روحانى و وجدانى جناب طراز و اهداف مورد نظر ايشان در اين مجموعه منعکس گردد.
١٢_ اگرچه حقّ مطلب آنطور که مىبايست در اين مختصر بهجا نيامد ولی تمام مواضيع و مطالب مندرجه از رنگ و نقش هر گونه مبالغه و اغراق و ابهام منزّه و مبّرا باقى ماند.
در دوران کودکى چند بار شخصيّت مهربان و جالبى را که در خانواده من به ايشان "عموجان" خطاب مىکردند ملاقات نمودم. جناب طراز عموى پدرم بودند و بسيار مورد علاقه و احترام ما قرار داشتند.
اوّلين ديدارى که به خاطر دارم در يکى از ايّام عيد نوروز اتّفاق افتاد. ايشان به قزوين آمده بودند و برخلاف سنن جارى که معمولاً افرادجوانتر مىبايست به ديدار بزرگان فاميل بروند جناب طراز با همان روح سادگى و افتادگى مخصوص خودشان به منزل ما آمدند. اين ديدار به عللی در خاطر من نقش بست. ايشان مرا در آغوش گرفتند و بوسيدند و گفتند شنيدهام خيلی محفوظات دارى، بخوان.
کمتر کسى از معاشران ما آن هم در ايّام عيد چنين تکليفى به من مىنمود. مانند يک پروانه کوچک سراسيمه از اطاق خارج شدم و دفترچهاى را که تمامى محفوظاتم به خطّ پدر و مادرم در آن نوشته شده بود آوردم و کنار پاى عموجان روى زمين نشستم. در خانه ما کسى روى زمين نمى نشست امّا آن روز همه اين تشريفات و آداب فراموش شد. در حاليکه به ايشان تکيه داده بودم دفترچهام را در اختيارشان قرار دادم و بىصبرانه مشغول خواندن شدم. گاهى سرم را بلند نموده و به جناب طراز نگاه کوتاهى مىکردم تا به ببينم آيا آثار خستگى در سيماى ايشان ديده مىشود يا خير، و بعد با اعتماد بيشتر همچنان بهخواندن ادامه مىدادم. در آن اوقات هنوز به مدرسه نمىرفتم و سواد خواندن و نوشتن بسيار قليل بود بدين جهت تنها بر حافظه ام تکيه داشتم.
بياد دارم مادرم يکى دو بار به علّت طول مدّت به من تذکّر دادند که خواندن کافى است، لازم نيست همه را بخوانى. ولی عموجان صبور و پرحوصله با تأکيد و لحن آمرانه گفتند: بگذاريد بخواند...
آن روز دانستم فرد ديگرى در زندگانى من وجود دارد که بسيار شکيبا و متحمّل و صميمى است و نام ايشان را در فهرست نفرات اول در قلب خود ثبت کردم.
براستى کيفيت عاطفى و رفتار و لحن کلام جناب طراز تأثير فراوانى برکودکان داشت و اعتماد آنان را جلب مىنمود و احساس رفاقت و نزديکى ايجاد مىکرد. ملاقاتهاى بعدى هريک خاطرهاى نوين و شيرين همراه داشت. يک بار که با قرار قبلی از ما ديدن کردند مدّتى قبل از آمدن ايشان در پشت يک پنجره منتظر ماندم و با شگفتى به راه رفتن سريع عموجان خيره شدم و ديدم پدرم که براى همراهى با جناب طراز به محلّ اقامت موقّت ايشان رفته بودند ناچار دوان دوان در پى عموى عزيزشان مىآمدند. من لقب "مرد باد پا" به جناب طراز داده بودم و بعدها نيز مکرّر اين خطاب را در دل خود تأييد کردم.
در مدّت يک مسافرت تشويقى و تبليغى که ايشان منقبت ميزبانى را به والدينم عنايت کردند درجلسه اى در حظيرة القدس آن شهر حضور يافتند و پس از اتمام جلسه با وجود خستگى و دورى راه حاضر نشدند با وسيله نقليه به منزل برگردند. هوا تاريک و قسمتى از پيادهرو به علّت تعميرات ناهموار بود و نور چراغ هاى معمول خيابان براى تشخيص پست و بلندىهاى زمين کافى بنظر نمىرسيد. عموجان با سرعت معمول خود و با ديد خوبى که با وجود کهولت داشتند به کمک يک عصاى کوچک به راه افتادند و پدرم که احساس مسؤوليّت نسبت به حفاظت جناب طراز مىنمودند سعى داشتند همراه با قدمهاى ايشان حرکت نمايند امّا در اين کوشش چندان موفّق نبودند و در نيمه راه ناگهان در يک گودال کوچک به زمين افتادند و دست وپايشان صدمه ديد. عموجان در آن سنين و احوال ناچار شدند کمک کنند و پدرم را با خود به منزل برسانند!.
سالهاى متمادى مادرم با جناب طراز مکاتبه داشتند ولی به علّت ازدياد وظايف ايادىامرالله، اين مکاتبات کمتر شد لذا مادرم نيز مانند افراد فراوان ديگر موقعيّت جناب طراز را در نظر گرفته و از تعداد نامههاى ارسالی خود کاستند امّا در همان دوران هم محبّت ايشان پايدار بود و در هر مرقومه سفارشات درباره تعليم و تربيت اطفال خانواده مشخّص گرديده و تأکيد مىشد.
تا قبل از سال ١٩٦٥ چند ملاقات ديگر با ايشان در مناطق مختلف ميّسر گرديد و چند روزى افتخار ميهماندارى نصيب ما شد. سالهاى بسيار از ديدارمان مىگذشت امّا همان محبّت بى شائبه و صديقانه کماکان در عمق ديدگان و نگاه نافذ ايشان احساس مىشد و در اين مقال جاى تعريف آن خاطرات و يادبودهاى يگانه نيست.
صعود عموى بزرگ، اختتام دوره اى از زندگانى من محسوب شد ولی درخشش خدماتشان که در آسمان امر بهائى جاودانه ماند، شعاع روشن و تابناک و فرخندهاى براى يکايک افراد خاندان ما گرديد.
هرگز به فکرم خطور نمىکردروزى در تهيّه زندگينامه عجيب و استثنائى شخصيّتى که در کودکى به او لقب "مرد بادپا" داده بودم سهمى به عهدهام واگذار شود. اين افتخار را باوجود عدم استطاعت در خدمت مغتنم شمرده و گرامى مىدارم.
در سال ١٩٩٧ مؤسسه بين المللی لندگ در کشور سويس، دوره اى بسيار باشکوه و منظّم و موفّق به يادبود و افتخار جناب شيخ محمّد کاظم سمندر و جناب محّمدعلی نبيل ابن نبيل برادر ايشان ترتيب داد و عدّه قابل توجهى از افراد خاندان سمندر و نبيل و وابستگان و دوستان و دوستداران وفادار ايشان شرکت نمودند. اين کنفرانس با حضور رجل محترم بيت العدل اعظم جناب علی نخجوانى ميمنت يافت
ضمن برنامه هاى تنظيمى قسمتى به شرح زندگانى ايادى امرالله جناب طرازالله سمندرى اختصاص داشت. جناب علی نخجوانى علاوه بر ذکر خاطرات مخصوص و ارزشمندى که از ايادى امرالله بيان داشتند اشتياق وافر خود و ساير ياران را براى تهيّه زندگينامه جناب طراز ضمن صحبت تشويق آميزى اظهار نمودند و دنباله مذاکرات در اين زمينه بطور خصوصى ادامه يافت.
روز بعد از ختم کنفرانس پيغامى از ايشان واصل شد و توصيه نموده بودند در صورت امکان به منظور جمع آورى مطالب مربوط به کتاب آينده "طراز الهى" که سالها بود جناب دکترمهدى سمندرى در صدد تحقّق آن بودند و شرکت در بعض اقدامات تبليغى و تشويقى به افريقا عزيمت نمايم.
بدون اتلاف وقت، موقعيّت پيش آمده را غنيمت شمرده و چون حضوراً هم با جناب دکتر سمندرى در اين باره موافقت ضمنى حاصل شده بود با توکّل به دعاى اعضاى بيت العدل اعظم و کمک و پشتيبانى بستگان و مراحم دوستان عزيز به اين سفر مبادرت گرديد.
فارس امرالله و مهاجر شجيع و فداکار جناب دکتر مهدى سمندرى فرزند عاليقدر ايادى امرالله جناب طرازالله سمندرى که مدّت بيش از بيست سال به سمت معاونت ايادى و سپس مشاور قارّهاى افريقا مشغول سفر به کشورهاى متعّدد و کار و فعاّليّتهاى خطير و شبانه روزى بودند با همّت موفور تا حدّ مقدور و ميسور مقدارى از مدارک و اسناد را براى تهيّه مقدّمات کتاب زندگينامه پدر بزرگوارشان جمع آورى نموده بودند و در سال ١٩٩٥ که مجلّه پيام بهائى اقدام به انتشار شماره مخصوص بهمنظور معرّفى جناب سمندرى نمود جناب دکتر سمندرى شرح مجمل و موجزى درباره والدين و تاريخ زندگى آنان و مطالب ديگر تهيّه کردند و در آن مجلّه درج گرديد. اگرچه زندگانى پر تحرّک و فعاليّت جناب دکتر مهدى سمندرى مهلت کافى براى نگارش و اتمام تاريخ زندگانى پدر گرامى را آنطور که مورد نظر ايشان بود در اختيارشان قرار نداد ولی انديشه اين اقدام با جمعآورى مدارک و اوراق نافع و مستند سالها ادامه يافت.
سفر افريقا فرصتى بود تا از نزديک نتايج اقدامات و فداکاريهاى جناب دکتر سمندرى را در طىّ چندين دهه در ميادين تبليغ و همچنين توسعه دايره امرالله و استحکام بنيان جامعه اسم اعظم مشاهده نمايم. مساعدت هاى فوق العاده ايشان در زمينه هاى طبّى بصورت مشاورات صحّى هنوز ادامه داشت و سرپرستى و هدايت دوستان قديم و جديد از وظايف سنگينى بود که به عهده داشتند. ارتباط و معاشرت با طبقات مختلف اجتماع از موارد مهمّ و جالب و مؤثر زندگانى دکترسمندرى بود. هر روز اوقات بسيارى را از صبح تا شام صرف پذيرائى و ملاقات با افرادى مىنمودند که اکثراً مشکلات گوناگون داشتند. کلاسهاى تزييد معلومات مرتباً در منزلشان تشکيل مىشد. براستى منزل دکتر سمندرى و همسر نازنين ايشان پناهگاهى امن و راحت براى تمام مردم محلّ بود و روح محبّت و دوستى بى شائبه آنان حتّى اطفال را جلب و جذب مىنمود.
پس از بازگشت از اين سفر پر خاطره و برخوردارى از محبّت و صميميت و ميهمان نوازى ميزبانان ارجمندم جناب دکتر مهدى سمندرى و همسرشان ارسولا خانم، اقدامات اوّليّه براى بررسى اطّلاعات از خلال بعض اسناد و اوراق جمع آورى شده توسّط جناب دکتر سمندرى که در ايّام اقامت در افريقا فتو کپى نموده و همراه آوردم و هم چنين ساير منابعى که کم و بيش از آن ذکر گرديد آغاز شد تا فعلاً مجلّدات اوّليّه زندگينامه جناب طراز نگاشته شود و منتشر گردد.
شايسته است در آينده خدمات ارزنده دکتر مهدى سمندرى در ميادين طبّى نيز که منجر به نجات هزاران کودک در افريقا گرديد و هم چنين خدمات فوقالعاده ايشان در طول قريب نيم قرن هجرت و سفر به نقاط مختلف افريقا بطور جامع به رشته تحرير درآيد و نمونه ديگرى از مثال "الولد سرّ ابيه" ثابت و معرّفى گردد.
براستى طرز زندگانى يارانى که در افريقا ملاقات با آنان ممکن شد و پشتکار و شجاعت و از خودگذشتگى و خدمات مستمرّ و شديد عزيزان در آن خطّه، به تمامه مفهوم زندگانى قهرمانانه اى بوده و هست که در تاريخ اشاعه و گسترش مذاهب و اديان پيشين در افريقا در صدرمبلّغين شجيع ساير گروهها و افراد وابسته دينى قرار دارد.
در خاتمه سفرم جلسه توديعى در منطقه "بويا" در منزل دکتر سمندرى با شرکت ياران عزيز و مهربان آن سامان ترتيب يافت چند تن از اعضاء محفل روحانى ملّى کامرون نيز حضور يافتند و به نمايندگى از طرف آن محفل اظهار خوشوقتى و مسرّت نمودند که مقدّمات تهيّه اوّلين کتابهاى زندگينامه ايادى امرالله جناب طرازالله سمندرى از خاک افريقا آغاز گرديده است. در همان لحظات و دقايق مغتنم و استثنائى در قلب خود بدون هيچگونه ترديد و يا تأمل تصميم گرفتم سهم خود را در تهيّه اين دو مجلّد به سرور معزّز جناب علی نخجوانى عضو محترم بيت العدل اعظم و مهاجر نامآور افريقا و فارسان صديق امرالله جناب دکتر مهدىسمندرى و ارسولاخانم سمندرى و همچنين به ياران و ياوران فداکار قديم و جديد قاره سياه، بالاخص به پيشگامان بهائى و مهاجرين شايسته و پر همّت و جانفشان و خادم و مخلص آن سرزمين پرمهر که در آتش بى مهرى دنياى کنونى درگير و مبتلا است از صميم دل و جان تقديم نمايم.
بهر حال اگر تشخيص احساسات معنوى جناب طراز براى نسل هاى آينده مشکل بوده و يا از درک و استنباط ماهيّت آن به علّت فرهنگ هاى غالب زمان خويش و يا علل ديگر عاجز باشند ولی شناخت انگيزه هاى روحانى قرن اوّل و دوّم بهائى کمک فراوانى به انتقال و مبادله فکرى نسل هاى پيشين به نسلهاى آينده خواهد نمود. همچنين بازتاب حوادث و جريانات در دو عصر رسولی و تکوين و اثرات عميق آن در روش و سلوک و شيوه ايمان و اعتقاد مؤمنان ديرين مبحث مهمّ و جالب و آموزنده اى براى بررسى و پژوهش عموم خواهد بود.
مسک الختام اين پيش گفتار را با کلام زيباى "طراز الهى" زينت مىدهم. باشد که اين مجموعه در ذهن و فکر همگان تحرّکى جديد براى ساخت دنياى بهترى که پيشينيان بنيان نهادند ايجاد نمايد.
"حلاّل جميع مشکلات ومفتاح جميع ابواب بسته و کليد گنج هاى آسمانى و برکات الهىوفيوضات نامتناهىوانهارجاريهساريهعذب گوارا، محبّت است محبّت ".
سرودى گشت آغاز از بطون دل بسا جان را که حيران کرد آوازش
پريوش سمندرى _ خوشبيندر جريان نگارش و تدوين و تهيّه مجلّدات کتاب "طراز الهى" بيت العدل اعظم عنايتاً اجازه دادند دايره مطالعه نصوص و الواح در ارض اقدس تعدادى از تواقيع صادره حضرت ولىّامرالله خطاب به جناب سمندرى را مرحمت نمايند و دايره مطالعه نصوص و الواح با کمال دقّت و در اسرع وقت تعداد چهل فقره از توقيعات مبارکه، که "شارح خدمات، مساعى و روحيّات آن نفس جليل و در عين حال حاکى از مراتب عطوفت و رأفت و ثقه حضرت ولىّ عزيز امرالله نسبت به آن شخص شخيص ميباشد" استخراج و مرحمت کردند.
تعدادى از منتخبات دستخطّهاى بيت العدل اعظم خطاب به ايادى معزّز امرالله نيز از دارالانشاء مرکز جهانى عنايت شد.
عدّهاى از سروران و دوستان و بستگان در نهايت محبّت و لطف مرا تشويق و ترغيب و حمايت نمودند. در صدر آن محبّان و مساعدين ارجمند، امين محترم معهد اعلى جناب علینخجوانى قرار دارند که از آغاز تا انجام وظيفهاى که به من محوّل گرديده بود مساعدت و دلالت و راهنمائى مشفقانه نمودند و براستى علّت مؤثّر و اصلی براى تداوم جريان و اختتام اين مهمّ مى باشند.
جناب هوشمندفتحاعظم امين محترم بيت العدل اعظم الهى علاوه بر درج مقالهاى جامع و مستند، در کمال علاقمندى و لطف فراوان کمکهاى مورد تقاضا را با وجود تراکم مسؤوليّتهاى خطير و سنگينى که به عهده دارند اجابت نمودند.
جناب دکتر شاپور راسخ مشاور محترم قارّهاى در نهايت سخاوت و بزرگوارى اجازه دادند از محتواى مجلّه پيام بهائى شماره مخصوص و مربوط به ايادى امرالله جناب طرازالله سمندرى، مطالب مورد نياز استخراج شود.
فارس امرالله جناب سهيلسمندرى جزوهاى حاوى مطالب و خاطرات خصوصى خودشان از جناب سمندرى فراهم آوردند که در اين مجموعه از آن استفاده گرديد.
همسرم روحاللهخوشبين کارهاى مربوط به بررسى مطالب، مقابله و تصحيح مواضيع و نشر کتب را مستقيماً عهده دار بودند و بر روند اقدامات مربوطه نظارت کامل و مستقيم داشتند و در اجرا و اختتام وظيفهاى که به من محوّل گرديد حمايت و مساعدت هاى بى دريغ ايشان تأثير و نقش مهمّى داشت. جناب دکترمحمّد افنان در رابطه با روند تهيّه کتاب صميمانه کمک نمودند. اعضاء هيئت محترم مديره مؤسسه معارف بهائى در کانادا خصوصاً جناب بهروز جبّارى با ابراز حسن نيّت نسبت به انتشار اين کتب، زحمات محوّله را پذيرا گرديدند.
دايره سمعى بصرى مرکز جهانى عکسهاى زيبا و تاريخى مورد درخواست مرا صميمانه تهيّه نمودند.
از منسوبين کرام سرکار خانم مليح بهار، جناب روح الله سمندرى، جناب منصور سمندرى، سرکار خانم نشاط سمندرى جذّاب، جناب دکتر امين جذّاب، سرکار خانم طاهره جذّاب علائى، جناب دکتر سيروس علائى با ارسال مقالات و خاطرات خصوصى و عکسها و مطالب مهمّ مساعدت فراوان نمودند.
از فرزندانم سروش و آفروديت و هم چنين از اعضاء خاندان سمندرى به خاطر مساعدت ها و پشتيبانىهاى محبّت آميزشان ممنون و متشکّرم.
درخاتمه اين مقالّ مجدداّ از فارس خدوم و شجيع امرالله جناب دکتر مهدىسمندرى که براى گردآورى و جمع و ضبط مطالب مورد نياز اوليّه زحمات چندين ساله متحمّل گرديدند و اقدامات فراوان نمودند و هم چنين راهنمائىهاى ارزندهاى که در تهيّه اين مجموعه ارائه داشتند خالصانه و صميمانه ممنون و متشکّرم و اميّدوارم از نتيجه وظيفه محوّله راضى و خشنود باشند.
اگرچه امکان تشگّر و اظهار امتنان در اين محدوده از عهده قلم خارج بل ممتنع و محال است ولی اميدوارم همين يادآورى مختصر نشان قدردانى عميق و قلبى من از گفتنى هاى بيشمار باشد.
پريوش سمندرى_خوشبينجناب سمندرى واقعاً شخصيّت بى نظيرى در تاريخ امر هستند.
خاطرات بنده بيشتر مربوط به دوره سه سال اقامت در شيراز است از ١٩٤٨ تا ١٩٥١ وهمچنين در حدود هفت سال در ارض اقدس، از سال ١٩٦١ تا سال صعود ايشان در ١٩٦٨ که بکرّات به حيفا تشريف مىآوردند و هفتهها بلکه ماهها در دوره قيادت و تصدّى ايادى امرالله و هم بعد از تشکيل بيتالعدل اعظم در ارض اقدس تشريف داشتند و بهمطالعه الواح اصل که در محفظه آثار بود مشغول مىشدند و خطوط کاتبين را تشخيص ميدادند و براى هريک از اين الواح ورقه مخصوصى به خطّ ايشان الآن در محفظه آثار هست که يادگار نفيس و موثّقى درباره اين مدارک تاريخى است.
درسال ١٩٥٧ يعنى در ايّام مبارک حضرت ولىّامرالله حضور مبارک مشرّف بودم. يک روز اتّفاق افتاد که بنده تنها در محضر ايشان باشم. عرض کردم مىخواهم از نفوس مبارکهاى که سبب هدايت، تربيت و تقويت روحانى و ايمانى من شدهاند صورتى تهيّه نمايم و اگر اجازه فرمائيد تقديم حضورمبارک کنم. حضرت ولىّامرالله قبول فرمودند و فرمودند صورت را تهيّه کن و بده به دکتر لطفالله خان حکيم، او به من مىدهد.
بنده که ديدم تقاضايم را استجابت و قبول فرمودند عرض کردم اگر توجّهى نيز نسبت به اين نفوس بفرمائيد نور علی نور است. قبول نموده و تبسّم فرمودند. بنده صورتى از اين نفوس مبارکه تهيّه کرده که در رأسشان جناب سمندرى بودند. بنابر اين مقدارى از قرض خود را در حدود چهلسال پيش به اين صورت نيز ادا کردم.
جناب سمندرى نقل مىفرمودند که يک روز حضرت عبدالبهاء به ايشان فرمودند که ما نفوس کامله در امر زياد داريم، امّا نفوس مکمّله کم داريم. نفوسى دانشمند هستند و اطّلاعاتشان و معلوماتشان کامل است، امّا نفوسى که در امر کم داريم نفوسى هستند که براى تکميل احبّا، تشويق احبّا و براى تقويت روحانى آنان قيام کنند... خود جناب سمندرى هم از نفوس کامله بود و هم از نفوس مکمّله.
از طرز تشويق ايشان حيرت مىکردم. نفوسى که به محضر ايشان مىآمدند حقيقتاً با نشاط و انبساط فوقالعاده از حضور ايشان مرخّص مىشدند. براى اينکه جناب سمندرى دائماً آنان را تشويق مىفرمودند. تشويق کردن ايشان مبتنى بر ريا و کذب نبود بلکه صفتى را تعريف و تقدير ميکردند که در آن شخص موجود بود و ايشان توضيح و تأکيد و تعريف مىفرمودند و به اين جهت اسباب تشويق بود. يک روز فرمودند که اين مسأله تشويق آن قدر اهميّت دارد که اگر در الواح و آثار مبارکه احکام و اوامر و نواهى را جدا کنيمعصاره مابقى آثار جمال مبارک و حضرت عبدالبهاء و حضرت ولىّ امرالله يک کلمه است و آن تشويق است.
جناب سمندرى استعداد نفوس را تشخيص ميدادند و مانند يک طبيب مطابق اين تشخيص تشويق مىنمودند. چه بسا نفوسى که در نتيجه تشويقات جناب سمندرى به قصد مهاجرت و تبليغ و ساير خدمات مهمّه امريّه قيام و حرکت کردند و چه بسا عائلههائى که از برکت تشويقات ايشان و در نتيجه خدمت و عبوديّت مشمول برکات و فيوضات الهيّه شدند.
لطف کلام و ظرافت بيان ايشان نقل جلسات احبّا بوده و هست و خواهد بود. خودشان نيز از لطافت بيان خود لذّت مىبردند و مىخنديدند. عادت داشتند دستشان را بلند کنند و بخندند.
وقتى که در افريقا بوديم امة البهاء روحيّهخانم براى شرکت در کنفرانس بينالمللی افريقا آمدند ايشان کاملاً جناب سمندرى را نمىشناختند. يک روز به جناب سمندرى فرمودند شما جاروى امرالله هستيد. مقصودشان اين بود که شما به شيراز رفتيد و آن جا را از نفوذ ناقضين پاک و پاکيزه کرديد.
جناب سمندرى سرشان را پائين انداختند و فرمودند بله خانم، هيکل مبارک فرمودند: تو درع امرالله هستى، درع امرالله.
مراتب انقطاع ايشان از شئونات مادّى به حدّى بود که انسان را حقيقتاً متنبّه و متذکّر مىنمود. ايشان به اين سجيّه کبرى مزيّن بودند و با قناعت در لباس، غذا و محلّ سکونت زندگانى مىکردند.
اين شخص بزرگوار با وجود اينکه عايداتى نداشتند و خرج يوميّه ضرورى را به امر حضرت ولىّامرالله صندوق امر تأمين مىنمود امّا طورى قناعت مىکردند که بنده شاهد بودم از همين مختصر عايداتى که داشتند حقوقالله را مىپرداختند.
به کرّات خود شاهد بودهام که در تبليغ هم با حکمت و اعتدال صحبت مىکردند و هم با شجاعت و قدرت. اين صفات را با هم جمع و ترکيب کرده بودند. جناب سمندرى به ياران تذکّر مىدادند که احبّا در تبليغ بايد پدر و مادر متحرّى بشوند.
جناب امين بنانى مىگفتند وقتى که جناب سمندرى در امريکا بودند ايشان را براى تماشاى فيلمى درباره حضرت مسيح بردم. ايشان بسيار از وقايع تاريخى زندگانى حضرت مسيح لذّت بردند و چون تازه به امريکا وارد شده بودند هنوز با رسوم و عادات غربى ها در آن موقع آشنائى نداشتند و به امين فرمودند که امين جان آيا تو مقتضى ميدانى که من بروم بالاى صحنه و بگويم رجعت حضرت مسيح واقع شده است، پدر آسمانى ظاهر شده است؟. جناب سمندرى اين طور فکر مىکردند که هيچ موقعيّتى را براى تبليغ امر از دست ندهند.
راجع به دعا و مناجات من مطالب بدعى از ايشان شنيدهام از جمله فرمودند که دعا و مناجاتهائى که نازل شده و ما تلاوت مىکنيم مثل نردبان است. البتّه در اسلام حديثى هست که مىفرمايد: "الصّلاة معراج المؤمن، به يصعد الی السّماء." جناب سمندرى مىفرمودند مناجاتهائى که ما مىخوانيم اين مرحله اول است. وقتى که نردبان را گذاشتيد و مىخواهيد بالاى بام برويد لابدّ بالاى بام کارى داريد و به نيّتى مىخواهيد بالا برويد. بعد از تلاوت مناجات نيز بايد قدرى انسان تفکّر کند تأمّل و توجّه کند و با محبوب خود راز و نياز نموده و مطالب خود را عرض کند.
چند دفعه از ايشان شنيدم که مىفرمودند، من هروقت که در مقام سوء تفاهمى که واقع شده يا کسى حرفى زده که من خوشم نيامده و يا نسبت به من بى انصافى شده قرار مىگيرم و از خودم دفاع مىکنم احساس مىکنم که جمال مبارک مىفرمايند الحمدلله طراز افندى خودش مىتواند ازخودش دفاع کند، احتياجى به من ندارد. ولی وقتى که به حضرتبهاءالله واگذار مىکنم و از خودم دفاع نمىکنم مىبينم که حضرت بهاءالله از صد تا سمندرى بهتر از خود سمندرى دفاع مىکنند.
ايشان هميشه نصيحت مىفرمودند که فلانى، تو هميشه سعى کن که مسلّط بر کار باشى، نگذار که کار بر تو مسلّط شود. تأخير در امور آفت دارد "و فىالتّأخير آفات" لذا انسان بايد فوراً اقدام کند و کار امروز را به فردا نيندازد.
مىفرمودند با خدا جنگيدن فايده ندارد مغلوب مىشويد.
مسأله ديگرى که از احدى نشنيدهام و جناب سمندرى مىفرمودند اين است که چاقو، دسته و تيغه دارد. اگر چاقو همهاش دسته باشد نمىبرد و اگر چاقو همهاش تيغه باشد نيز شما نمىتوانيد با آن کار کنيد. بعد اين مثال را مثلاً راجع به صندوق توکيل شرح مىدادند و يا درباره امور ادارى مىگفتند که وجود تشکيلات و افراد براى انجام امور لازم و ملزوم يکديگر است.
بحث ديگر ايشان راجع به خلوص نيّت يا بقول جناب سمندرى للّهيّت بود. اين کلمه در آثار مبارکه است. يعنى انسان للّه و فىاللهّ حرف بزند، للّه و فىالله قدم بردارد نه بخاطر اينکه اسمى داشته باشد، کسى تعريفى بکند، کسى بفهمد يا نامهاى برسد و اظهار قدردانى بشود. اگر حقّ بداند و او راضى باشد کافى است.
مقصود من اين است که فکر کنيم و ببنيم که جناب سمندرى چه وجودى در امر مبارک بودند که در دوره زندگى خود مشمول اين همه الطاف و مراحم الهيّه واقع شدند. در دوره جمالمبارک حضرت بهاءالله شش ماه در ارض اقدس باشند، در موقع صعود جمال مبارک آن جا باشند، مکرّر به حضور حضرت بهاءالله مشرّف شده باشند، در موقع تلاوت کتاب عهدى حاضر باشند و حالات ميرزا آقاجان و ديگران را به رأىالعين مشاهده کنند. دوره حضرت عبدالبهاء چند دفعه مشرّف شدند و آن حضرت تذکرّات و تعليماتى به ايشان دادند، ايشان را انتخاب کردند تا به اتّفاق ميرزاعلیاکبررفسنجانى براى اسفار در تمام نقاط ايران و توران به مدّت پنج سال از طرف هيکل مبارک قيام نمايند. در دوره حضرت ولىّامرالله مورد عنايت آن حضرت قرار گرفتند، ايادى امرالله معيّن شدند و بعداً در دوره تصّدى ايادى و در موقع صعود و تشييع جنازه آن حضرت در لندن شرکت کردند. بعداً در جلسات ايادىامرالله به مدت پنج سال و نيم نقش مهمّى ايفاء نمودند و بعد از تشکيل بيت العدل اعظم باز هم به مدّت پنج سال و نيم به خدمت مشغول بودند و جزو نفوس اوليّهاى بودند که به جلسات بيتالعدل اعظم تشريف آوردند.
روزى حضرت عبدالبهاء ايشان را در بيت عبدالله پاشا احضار نمودند و به جناب سمندرى در جواب تقاضاى شهادت ايشان فرمودند من آنچه را براى خود خواستم براى شما هم خواستم.
بعد به ايشان فرمودند شما بايد بهخدمت مشغول شويد، به تبليغ مشغول شويد، شهادت امروز اين است.
انشاءالله همه تأسّى بهجناب سمندرى نمائيم واز موازين اخلاقى و مزاياى روحانى ايشان که مابهالامتياز رفتار و سلوکشان بود در زندگانى شخصى خود پيروى کنيم.
نامه امينعزيزمعهداعلیجنابهوشمندفتحاعظمنامه سرکار وقتى به بنده رسيد که در تدارک سفر بودم و اجابت خواهش شما تا اين تاريخ بتأخير افتاد. حال چنانکه فرموده بوديد مختصرى در ذکر جناب طرازالله سمندرى ايادى عزيزامرالله مىنگارم و با تجديد بعضى از خاطراتى که در مصاحبت آن حضرت اندوختهام مشام جان را مشکبار مىسازم.
اوّل بار که بزيارت آن بزرگوار فائز شدم شش يا هفت سال داشتم. جناب سمندرى هميشه در سفر بودند و شهر بشهر چون نسيم صبا مىگشتند و در همهجا بديدن احباب مىرفتند و با بشارات و حکايات و نصايح خويش دلگرم و مسرورشان مىنمودند. در آن وقت در طهران بودند و بديدن پدر بزرگ بنده جناب سيّد شهاب فتح اعظم بخانه ما تشريف آوردند افراد عائله از کوچک و بزرگ حضورشان نشستيم، بيانات فرمودند تلاوت آيات کردند و برخاستند بمنزل ديگرى رهسپار شدند. چند روز پس از آن ملاقات، پدر بزرگ بنده کاغذى يا امانتى بمن دادند که بروم بجناب سمندرى برسانم گمان مىکنم در بيرونى منزل جناب ميثاقيّه ساکن بودند که شايد کمى بيش از يک کيلومتر با خانه ما فاصله داشت پدر بزرگ نشانى منزل را دادند و امانت را بمن سپردند و روانهام کردند. از اين مأموريت بسيار خوشحال شدم و از اينکه مرا که طفلی خردسال بودم به چيزى شمردند و از من پيک امينى ساختند بخود مىباليدم. در زمان ما بزرگترها کودکان را نيز در امور و خدمات خانواده شرکت مىدادند و فقط به تىتى و تاتا و خريدن اسباب بازى وعروسک نمىپرداختند. بارى از چند کوچه و از خيابان اميريّه گذشتم و بدنبال نشانى گشتم تا بمقصد رسيدم. يکى مرا باطاق جناب سمندرى راهنمائى کرد. در زدم قرينه با کمال و بزرگوارشان طرازيّه خانم که جناب سمندرى ايشان را معلّمه خطاب مىکردند در را گشودند و با روى گشاده و صدائى مهربان نامم را پرسيدند و مرا باطاق بردند. جناب سمندرى پشت ميز کوچکى در حالی که يک آستين پيراهنشان را بالا زده بودند مشغول تحرير بودند چون نامم را شنيدند پيش آمدند و پيشانيم را بوسيدند و کنار خودشان نشاندند و محبّت و تعارف فرمودند بعد از چندى امانت پدربزرگ را تحويل دادم و براى خداحافظى برخاستم فرمودند"کجا ميرويد شما هنوز پذيرائى نشده ايد! ازجاى خود برخاستند و با قدمهائى تند که عادت هميشگى ايشان بود به پستوئى که پرده سفيد ساده اى آنرا پوشانيده بود رفتند و با چند دانه باقلواى آبدار لذيذ که گويا دست پخت طرازيّه خانم عزيز بود برگشتند و مرحمت فرمودند و مرابهخدا سپردند.
اين ديدار چنان تأثيرى در من نهاد که هنوز پس از گذشت ٧٠ سال بر پرده پندارم نقش بسته است. حالاتى که از انقطاع و فروتنى و ادب و مهماننوازى و محبّت آن روز از جناب سمندرى ديدم در مراحل ديگر حياتشان نيز همواره مشهود بود. اطاقى که در آن بودند نه بزرگ بود و نه کوچک. چادرشبى که لابد رختخواب در آن بسته بودند در کنار ديوار پهلو گرفته بود و در روز بجاى پشتى بکار مىرفت. دوسه صندلی و يک ميز کوچک براى تحرير در گوشهاى بود و يک اجاق نفتى در پشت پستو روشن بود و بوى مطبوع خوراکى که بر آن پخته مىشد فضا را پر کرده بود. هرجا که جناب سمندرى ساکن مىشدند کم و بيش وضع اطاقشان عينأ همان طور بود. ايشان در نهايت استغناء و انقطاع بودند در نهايت بساطت با اتّکاء بنفس زندگى مىکردند حتّى اجازه نمىدادند کس ديگرى لباسهايشان را بشويد و اگر در سفر نبودند غذاهايشان را خودشان مىپختند. جوهر لطافت بودند، پاکيزگى در جميع شئون واحوالشان همواره نمايان بود چنان بودند که گوئى تازه از حمام آمدهاند حتّى غذاخوردنشان با وقار و پاکيزگى همراه بود. روزى در هندوستان سر سفره بما فرمودند که بايد طورى غذا خورد تا آنکه ظرفها را مىشويد دعا بجانتان کند. بشقاب ايشان پس از صرف غذا هميشه تميز و کم آلايش بود.
بارى تا وقتى که در طهران مدرسه مىرفتم چندين بار جناب سمندرى را در منزل خودمان ملاقات نمودم هميشه از سفرى آمده و بسفرى مىرفتند در يکى از اين ملاقاتها جناب سمندرى به پدرم جناب نورالدّين فتح اعظم فرمودند که اجازه تشرّف از حضرت ولىّعزيز امرالله دارند ولی گذرنامه ندارند و دوائر دولتى از دادن گذرنامه امتناع ورزيدهاند. در آن ايّام بفرمان رضاشاه مسافرت ايرانيان بخارج ممنوع شده بود و بههيچکس بجز با عذر موجّه آنهم با دعوتنامه رسمى از خارج گذرنامه نمىدادند. پدرم که در آن ايّام بواسطه شغل دولتى صاحب نفوذ بودند و نفوس مهمّه را مىشناختند وعده مساعدت دادند. بعد از چندى از پدر عزيزم ماجرا را شنيدم که با جناب سمندرى پيش رئيس اداره گذرنامه در عمارت شهربانى کلّ کشور رفته و از او تقاضاى گذرنامه براى جناب سمندرى کرده بودند رئيس اداره با ملايمت گفته بود که شما مىدانيد که اعليحضرت دستور مؤکّد دادهاند و بسيار مشکل است و براى آنکه بهانهاى موجّه بياورد و پدرم را قانع سازد گفته بود وانگهى بدون داشتن دعوتنامه ممکن نيست. قبل از آنکه پدرم جوابى بگويند جناب سمندرى بميان سخن دويده محکم فرمودند البتّه که من دعوتنامه دارم مرا مولاى خودم حضرت شوقى افندى دعوت فرمودهاند. دست در جيب بغل کردند توقيع مبارک را درآوردند بوسيدند و بدست رئيس گذرنامه دادند اين صداقت واطمينان و بيان قاطع محکمى که از ايشان بظهور رسيد تأثير شديد نمود و رئيس اداره بهانهاى ديگر نداشت و گذرنامه را فوراً صادر کرد و نعمت زيارت نصيب ايشان شد.
جناب سمندرى بهامر حضرت ولىّامرالله در شيراز استقرار يافتند و از آن پس کمتر بسفر مىرفتند و بنده خدمت ايشان نرسيدم تا آنکه در سفرى بشيراز با جناب رابرت گيوليک از احباء امريکا که براى زيارت اماکن متبرکه و ديدن ياران عزيز بايران آمده بودند همراه شدم. استقبال احباء شيراز از اين دوست امريکائى بسيار مفصّل بود و چون بعد از ساليانى دراز اوّل بار يکى از بهائيان امريکا بزيارت احباء ايران آمده بود همه مىخواستند ايشان را ملاقات کنند و تقريباً تمام ساعت روز برنامهاى براى ديدار ايشان چيده بودند که بنده هم که براى جناب گيوليک ترجمه ميکردم همراه بودم. ياد دارم شبى در منزل يکى از احباء شيراز بشام دعوت شديم و پس از روزى طولانى حوالی ساعت ٨ شب بخانه معهود رسيديم ما را بهبالاخانه که اطاق پذيرائى بود بردند که تقريباً٣٠ پلّه داشت رفتيم و در اطاق نشستيم و بهانتظار شام مانديم تا ساعت ٥/٩ نشستيم خبرى از شام نشد همه خسته بودند حتّى مکالمه هم کمتر مىکردند. ناگهان جناب سمندرى از بالاى اطاق نام بنده را که روبرو نشسته بودم برده فرمودند با من بيائيد پائين کارى با شما دارم. بنده تعجّب کردم که چنان بزرگوارى با بنده که در اوان جوانى بودم چه کارى ممکن است داشته باشند اطاعت کردم از پلّکان، پشت سر ايشان بپائين آمدم به حياط با صفا رفتيم حوضى وسط خانه بود جناب سمندرى با قدمهاى تند خود دور اين حوض براه رفتن پرداختند بنده هم درعقب ايشان بودم پى در پى از کنار حوض باطراف باغچه با صفاى حياط و دوباره بطرف حوض بدون تکلّمى راه مىرفتند. بعد از ده دقيقه راه رفتن و حرف نزدن، بنده از روى کنجکاوى و دلشوره که جناب سمندرى چه کار مهمّى با بنده داشتند جسارت کردم و پرسيدم فرموده بوديد فرمايشى با بنده داريد ايستادند و رو به من کرده فرمودند من ديدم که خسته هستيد خواستم شما را بحياط بياورم که قدرى هوا بخوريد و خستگى شما رفع شود. آن رأفت و بندهنوازى آن شهسوار ميدان عبوديّت بسيار در بنده مؤثّر افتاد هم درس بهمن آموخت و هم محبّت ايشان را در دلم دوچندان کرد.
چند سال گذشت و محلّ اقامت خانواده ما شهر دلگشاى شيراز گشت و مصاحبت جناب سمندرى روزانه ميسّر گرديد. ايشان در يکى از اطاقهاى مسافرخانه اقامت داشتند و خانه ما در جوار آن بود و با نردبانى از ايوان خانه بهباغچه مسافرخانه متّصل بود. اطاق ايشان کم و بيش بهمان شکل بود که در اوّل اين نامه نوشتم تختى کنار ديوار بود که روزها روى آن چهار زانو مىنشستند و مىنوشتند يک جعبه چوبى داشتند که اسباب تحريرشان در آن بود روزها روى تخت پيش خود مىگذاشتند وچند طاقچه کوچک بود که لوازم ديگر را و ازجمله شيرينى و تنقّلاتى بر آن نهاده بودند و در همين اطاق از مسافرين شيراز که براى زيارت بيت مبارک ميآمدند پذيرائى ميکردند. خاطرات بسيار خوشى از آن ايّام دارم و گفتگوهاى ايشان با مسافرين در اين اطاق کوچک بسيار آموزنده و دلنشين بود. يکروز فرمودند هنگامى که در محضرمبارک حضرت ولىّامرالله بودند روزى بايشان يک ليوان آب پرتقال تازه که از حدائق مقام مقدّسه چيده بودند عنايت و چنين فرمودند که "اين هم غذاى شماست و هم دواى شما" از آن روز ببعد جناب سمندرى هر وقت دستشان مىرسيد آب پرتقال تازه ميل مىفرمودند. چون تنها بودند و باين امور نميرسيدند شفيقه قرينه بنده اين خدمت را تعهّد نموده و بنده هر روز صبح زود ظرفى از آب پرتقال گرفته از نردبان پائين مىرفتم و تقديمشان مىکردم و باين بهانه لااقل يکبار در روز خدمتشان مشرّف مىشدم.
شبى بيکى از زائرين متمکّن که فرزند يکى از احباء قديم در عصر رسولی بود فرمودند فلانى با اين تأکيداتى که حضرت ولىّامرالله در لزوم مهاجرت ابلاغ نموده از جميع احباء رجا کردهاند که تا وقت باقى است قيام نمايند تو چرا بمهاجرت نميروى؟ جواب داد "بچّههاى کوچک دارم و براى آينده آنها بايد فکرى بکنم مقدارى زمين خريدهام که بايد بفروشم و فعلاً بازار زمين کساد است و روى دستم مانده" جناب سمندرى با لحنى برآشفته با صدائى مهيمن و با حرکت محکم دست باو فرمودند "مرد حسابى تو چرا اطفالت را بجمال مبارک نمىسپارى که بزمين مىسپارى."
شبى ديگر زائرى با دو بچّه شيطان و بىانضباط در خدمت ايشان بود بچّهها معلوم بود که از پدر و مادر آداب لازمه را نياموختهاند و بهر طرف مىپريدند فرياد مىزدند وهر چه بدستشان مىرسيد برمىداشتند. جناب سمندرى اوّل بار بر اين بچّهها نگاه نافذ خود را دوختند و ساکت ماندند و جواب سؤالهاى پدر و مادر را نمىدادند شايد صبر کرده بودند که پدر و مادر متوجّه و متنبّه شوند و اطفالشان را ممانعت نمايند. امّا فايده نداشت بالاخره به پدر و مادر رو کردند و با صداى بلند فرمودند اين چطور بچّه تربيت کردن است؟ آداب بهائى بايد از طفوليّت در بچهها تمکّن گيرد پدر و مادر بواسطه محبّت به بچّههاى خود از تذکّر و تنبّه آنان سرباز ميزنند. امّا بدانيد که محبّت تربيت است، محبّت تربيت است. اگر بهآن توجّه نکنيد محبّت بىجاى شما سبب بدبختى بچّههايتان مىشود.
روزى پسر ١٢ ساله آقاجمال، خادم مسافرخانه که حضرت سمندرى باو مشق خطّ مىآموختند آمد و تقاضاى قلم نئى نمود باو فرمودند پسرم من يک هفته قبل يک قلم برايت تراشيدم چه کردى عرض کرد ببخشيد گم کردم برخاستند و بالاى تخت رفته قلمدان خود را از طاقچه برداشتند وقلمى را بيرون آورده نشان دادند که من اين قلم را ٢٤ سال است استفاده مىکنم و تو يک هفته نگذشته قلمت را گم کردى بعد آن قلم را نزديکتر آورده نشان دادند که از بس تراشيده و آنرا بکار برده بودند گويا کوتاهتر از اندازه يک انگشت شده و براى آنکه بتوانند در دست بگيرند کاغذى بدورش چند بار پيچيده بودند و باندازه قلم معمولی آنرا طويل ساخته بودند.
مقصود اينست که ايشان در مورد خود نهايت صرفهجوئى را مىکردند ولی آنچه را داشتند براى امرالله مىخواستند مثلاً رسمشان اين بود که ايّام رضوان که صدها نفر زائر بشيراز مىآمدند همه را روز عيد به ناهار در مسافرخانه دعوت مىکردند و بشيوهاى که در زمان حضرت عبدالبهاء در ارض اقدس ديده بودند يک نوع غذا درست مىکردند و خودشان با کمک آقا جمال خادم مسافرخانه طبخ مىکردند و معمولاً خورش جعفرى با گوجه تازه بود. هر لباس و کفشى را سالها مىپوشيدند و تا بکلّى از بين نمىرفت لباس نوئى نمىخريدند واقعاً کمتر کسى به پاى انقطاع ايشان مىرسد. در اثناء صحبت گاه از ايّام قديم داستانها ميفرمودند که بسيارى از آنها لابد در کتاب آمده است. روزى حکايت کردند که وقتى باتّفاق ميرزاعلی اکبررفسنجانى بامر مبارک در اطراف ايران سفر مىکرديم در اغلب جاها فرسخها پياده وگاه سوار بر الاغ و اسب و قاطر حرکت مىکرديم و گاه بسيار خسته مىشديم براى رفع خستگى ازمرکب پائين مىآمديم و پياده بدنبال اسب و الاغ مىرفتيم و براى آنکه تمدّد اعصابى کرده باشيم عصا را از زير دو بغل از پشت رد کرده دستمان را بر آن ميآويختيم و عصا که نزديک گردنمان بود در عين حال ستون فقراتمان را مشت و مال ميداد و قدرى از خستگى ميکاست و فرمودند درهمان سفرهاى دور و دراز بود که با جناب رفسنجانى عهد کرديم که براى وصول بدرجات عاليه انقطاع از هرچه که در ماعادتى بوجود آورد احتراز کنيم مثلاً از خوردن چاى که ممکن بود فقدانش در راه زحمتآورد امتناع مىکردند و بنان و آبى قناعت مىورزيدند. بدستور حضرت عبدالبهاّ قرار بود بعد از خاتمه سفرمشرّف گردند و چون بهمحضر مبارک رسيدند حضرت عبدالبهاء با دست خود يک استکان چاى لبريز و لب سوز و لب دوز به هريک مرحمت فرمودند بديهى است مزه آن چاى از دست مبارک آنهم بعد از چند سال بايد لذّت مخصوص داشته باشد.
جناب سمندرى گاه از رؤياهاى صادقانه خود حکايت ميفرمودند روزى گفتند خواب ديدم درخت تنومند پربرگ و بارى است که بر شاخههاى آن فقط زنان نشستهاند ومردان روى زمين از دور باين منظره عجيب ناظرند چند روز نگذشت که تلگراف حضرت ولىّامرالله آمد و اجازه فرمودند که از آن سال خانمها نيز بتوانند بعضويّت محافل روحانيّه درآيند زيرا تا آنسال بواسطه عقب ماندگى جامعه نسوان در ايران و همچنين مقتضيات ديگر زمان موقّتاً زنان از شرکت و عضويّت محافل روحانيّه معاف بودند و از آنسال اين ممنوعيّت خاتمه يافت و جناب سمندرى از تعبير رؤياى خويش بسيار مسرور بودند.
در زمان جنگ بين المللی دوّم و پس از آن بواسطه اغتشاشات ارض اقدس رابطه با حضرت ولىّ امرالله بسيار قليل بود و مخابره و مکاتبه بحدّ اقلّ رسيده بود. جناب سمندرى که همواره توجّه به مرجع اهل بهاء داشتند از اين بابت بسيار مغموم بودند و بى طاقت شدند وتلگراف بسيار مؤثّرى را بساحت اقدس مخابره نموده عرض اشتياق و عبوديّت و عشق خويش را به مولاى محبوب بيهمتا چنين بيان کردند: "از قطع روابط منصعقم و در آتش فراق محترق. گر زندگيم خواهى درمن نفسى در دم".
از خلال اين کلمات که در نهايت فصاحت ترکيب شده ميزان عشق وعبوديّت و توجّه وتمسّک جناب سمندرى معلوم است.
بعد از شيراز چند سفر در هندوستان خدمت ايشان و نجل جليلشان جناب دکتر مهدى سمندرى رسيديم که خود داستانهاى جداگانه دارد و در اواخر ايّام در جوار مقامات مقدّسه بديدارشان فائز شديم.
روزى جناب دکتر مهاجر ايادى امرالله فرمودند وقتى که پس از سفر جانگداز لندن در واقعه صعود حضرت ولىّ امرالله به حيفا آمديم روزى با جناب سمندرى بزيارت مقام مقدّس اعلی فائز شدم جناب سمندرى وقتى به باغچههاى زيبا که همه را حضرت ولىّامرالله طرّاحى کرده و ساخته بودند نظر انداختند ... بسيار متأثّر شدند و از تذکّر اينکه مولاى شفوقشان در غربت و مهجورى بعالم بالا عروج فرمودهاند رنجور گشته گفتند تف بر اين دنيا که به ولىّ امرش نيز وفا نکرد ديگر ما چه توقّعى از اين جهان بىبنيان توانيم داشت.
شبى در مسافرخانه مقام اعلی نشسته بوديم جناب سمندرى از جناب حاج ميرزاحيدرعلی حکايت مىکردند گفتند روزى در حيفا خدمت معلّم بزرگوارم حاج ميرزاحيدرعلی بودم بمن فرمودند سمندرى اگر تو با خلوص نيّت بکسى ابلاغ کلمه کردى و اومنقلب نشد و تصديق نکرد او را ملامت مکن و يقين بدان که تو کليدى اشتباهى براى گشودن قلب مسدود شنونده بکار بردهاى زيرا امرجمال مبارک آنقدر عظيم است که اگر ما درست آنرا عرضه کنيم کسى را مجال انکار نمىماند. جناب سمندرى تعلّقشان به آن معلّم ربّانى بقدرى بود که چند بار اظهار فرمودند آرزو دارم که در پاى حاجى ميرزاحيدرعلی دفن شوم. اين آرزوى ايشان بنحوى معجزهآسا تحقّق يافت. بعد از خاتمه مراسم قرن ورود جمال ابهى به ارض اقدس در آگست سال ١٩٦٨ در حيفا بملکوت ابهى صعود فرمودند و تشييع جنازه بسيار باشکوهى از ايشان بعمل آمد و بنا بهآرزويشان درجوار مقبره حاجى ميرزاحيدرعلی در گلستان جاويد حيفا در پاى کوه کرمل بخاک سپرده شدند.
حضرت امةالبهاء بکرّات در ذکر خير جناب سمندرى از جمله مىفرمودند که دو روز پيش از صعود ايشان به بيمارستان بعيادت ايشان رفته بودند جناب سمندرى در وقت خداحافظى بهالتماس از حضرت امةالبهاء خواستند که خانم دعا فرمايند که تا آخرين نفس ايمانم در عهد وميثاق الهى ثابت بماند. اين سخن از کسى که در حال نزع است فىالحقيقه بسيار بديع است و از درجه ايمان و عرفان جناب سمندرى و از محويّت ايشان حکايت ميکند که با وجود آنکه تمام روز و شب حياتشان در عبوديّت آستان الهى گذشته است بههيچ يک غرّه نگشتند و دست از دامن رجا بر نداشتند عليه بهاءالله الاقدس الابهى.
موهبت زيارت و مصاحبت جناب سمندرى از عطاياى الهى بود که فضلاً نصيب اين بنده شرمنده درگاه الهى گشت که از عهده شکرش برنيايم.
با تقديم تحيّت و اخلاصوالجنّة العليا انّک اذا فزت و رأيت قل لک الحمد يامولیالورى
و لک الثّنآء يامن فى قبضتک زمام من فىالسّموات و الارضين.
هوالذّاکرالعليميا طراز الحمدللهالّذى زيّنک بطرازالعرفان و نوّر قلبک
بانواراليقين قل لکالحمد ياالهى بما اريتنى آثارک و عرّفتنى
سبيلکالواضح المستقيم اسئلک بان تکتب لیما يقرّبنى اليک فىکل
الاحوال ايربّ انا عبدک و ابن عبدک قد اقبلت الیافق ظهورک و اعترفت
بما انزلتهفى کتبک اسئلک ان لا تجعلنى محرومأ عن کوثر عطائک و لاممنوعأ
عن بحر فضلک ايربّ ترانى آملأ بدايع جودک و کرمک و قائمأ لدى باب عنايتک اسئلک
ان لاتخيّبنى عما قدّرته لاصفيائک انّک انت القوىّالغالب القدير.
دو خطاب مقدّس به افتخار جناب طراز قبل از تشرّف ايشان به لقاء مظهر امر الهى که از قلم اعلی نازل گشته است اکليل جليل اين اوراق گرديد.
ياد آريد اى مهان زين مرغ زاراولين بخش اين کتاب رساله اجمالی و کوتاه جناب طراز است که مقدّمتاً تعريفى از شناخت و ادراک ايشان از هياکل مقدسه امر بهائى و مبادى و تعاليم مبارکه آن ميباشد و به زبانى لطيف و در صدف کلماتى زيبا که از دل و انديشه و خرد ايشان حکايت ميکند به رشته تحرير در آمده و نماد بصيرت و آگاهى جناب طراز از يک پديده عظيم الهى محسوب است. تجسّم و تصوّر نيروى لايزالی است که قادر است ذرّات وجود و موجوديّت درونى را در بوته سوزان عشق سرمدى صيقل داده و تجديد بنا نمايد.
بنامآنکهمىبيندوديدهنمىشودگروهى او را خداوند يکتا و جماعتى او را پزشک دانا هيئتى او را قوّه محيطه غالبه بر تمام دنيا ملّتى او را پدر آسمانى، عدّهاى او را باغبان حقيقى و نفوسى او را چوپان مهربان خوانند. جميع هستيها بر هستيش گواه و کلّ اشياء بر وجود مقدّسش معترف و آگاه. ذرّات کائنات از اوّل لااوّل بزبان بىزبانى اعتراف برهستيش نموده وتمام ممکنات الی آخرلاآخر بر بقاء و دوام بلازوالش گواهى خواهند داد. چقدر عظيم است ذکر او تعالی وچهاندازه مهيمن است فکر او در افئده اولیالّنُهى. بر عظمت و جلالش آنچه بزرگتر شاهد و ناطق، و بر ابهّت و کمالش ماعداى او تعالی مقرّ و مذعن. نيست نفسى که اطلاق هستى بر او شود و انکار آن هستِ مطلق نمايد و نيست شخصى که شخصيّت بر خود قائل شود و شاخصيّت او را انکار تواند. پس آنچه ديده و مىبينى و خواهى ديد مانند بحور و امواج او و جبال و احجار او و اراضى و اشجار او و بحور و لئالی او و سماء و انجم او و شموس و اقمار او و زمين و معادن مکنونه مخزونه در او کلّ علی حسبه و کلّ فى حدّ نفسه شهادت داده و مىدهند که هستى فوق هستيها موجود و وجودى غيرمحسوسات مشهود و آن بدون اين هيولا و بدون اين اسکلت و قامت هويدا که بدون اين سمع مىشنود و بدون اين بصر مىبيند و بدون اين رجل حرکت مىنمايد و بدون لسان مىفرمايد چنانچه اى بشر غافل نمونه و وديعهاش را در هيکل تو بتمامه گذارده و تو را از تو بتو متذکّر نموده خواب را آيتى از آيات خود و نشانهاى از عمليّات خويش قرار داده اين است که بىچشم مىبينى و بىگوش مىشنوى و بىلسان مىگوئى و بىرجل مىدوى و بىدست مىنويسى و بىدماغ احساسات عظيمه و کشفيّات مهمّه مىنمائى هذا هوالحقّ و ما بعد الحقّ الاّالضّلال.
اين است که مى فرمايد: من عرف نفسه فقد عرف ربّه. کذلک، اتزعم انّک جرم صغير و فيکانطوى العالم الاکبر.
پس عقل سالم و علم کامل قوّه مبارکه ماوراءالطّبيعه را تصديق نموده و مىنمايد چنانچه فلاسفه و حکماى بزرگ عظيمالقدر و دانايان جليلالشّأن بعد از شناورى در درياى علوم و معارف و غوطه در بحور دانش و فنون و حدّت نظر در خلقت ماکان و مايکون و مشاهده و ملاحظه گردش و دوران اين چرخ نيلگون و مطالعه تأليفات و عقائد فلاسفه و حکماى سابقين و اکتشافات مهمّه لاحقين و نظريّات قديمه و حديثه خويش کاملاً پىبرده و معتقد گشتند که غير از محسوسات و معقولاتى که عقول ناقصه بشرى تميز داده و تا حين حاضر بآن واقف گشته قوّه قويّهاى که تمام قواى مادون اسير اوست و عقلی که عقول اولیالّنهى نشانه و نمونهاى از او و معدن مخزون مکنون منوّرى که جميع معادن وجود از مشهود و غيرمشهود مربوط باو بل ذرّهاى از ذرّات او و بحر اعظمى و طلسم اکرمى که کلّ بحور و اقيانوس مشهور شبنمى و قطراتى از امواج او و آفتاب جهانتابى که جميع اقمار و نجوم و شموس لانهايات طائف حول او و مستنير از او موجود که او را قوّه مبارکه محيطه و ماوراءالطّبيعه و موجد و خالق و صانع و نافذ و عاملوفاعل و غالب و قاهر بر مادون دانند و اعتراف و اقرار نمايند که عقول و ادراکات ناقصه بشرى و معلومات محدوده محصوره انسانى هرقدر ترقّى نمايد و در بحور علوم موجوده غوطهور گردد و جميع کتب و صحف و تواريخ و اوراق آفاق را از نظر و فکر بگذراند و در مغز و دماغ خويش کالنّقش فىالحجر ثبت نمايد و بهخواصّ جميع اشياء از جزء تا کلّ پى برد تازه بهوادى خاموشان قدم گذارده و به بيابانى که لاابتداء و لاانتهاء لهاست وارد شده و بسمائى که لايتحرّک الاقلام فىذکرها و وصفهاست رسيده و در اين حال است که بىاختيار بهبيان و ذکر مولیالموالی ذاکر شده (ماعرفناک حقّ معرفتک) و طريق عبور را مسدود و راه ادراک را مقطوع مشاهده مىنمايد لذا دست بهحبل ولاى مرآت تمامنماى آن خورشيد جهانتاب زند و رو بسوى آن کعبه مقصود نمايد و دل بهمحبّت قائل بيان کنتُ کنزاً مخفيّاً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکى اعرف محکم بنددوحلّاينمشکلوعقده محکم را بعقل سليم کاملاً از اين طريق که اعظم و اتّم و ابهى طرق است نمايد و بهسجدات شکر و ذکر و ثنا و حمد او سبحانه تعالی پردازد.
بعد آنکه عظمت و جلال و ابّهت و جمال ذات قادر متعال از براى ما از روى علم و عقل و دلائل منطقى و براهين فلسفى ثابت و محقّق گشت و يقين نموديم که هر مصنوعى باعلیالنّدآء بوجود مقدّس صانع خويش مقّر و هر بنائى بهوجود ذيجود بانى خود معترف و هر قطرهاى حاکى از بحر قلزم الهى و هر ذرّهاى دالّ بانوار آن آفتاب حقيقى است. مىبينيم که عقول محدوده بشرى و ادراکات ضعيفه آن نيز در هيچ عصرى از اعصار و هيچ قرنى از قرون بخالق ماکان و مايکون که آنقوّه محيطه ربّانى و عقل کلّ الهى باشد پى نبرده و نخواهد برد.
بکُنه ذاتش خرد برد پى اگر رسد خس بقعر دريادر اين حال لزوم و وجوب ظهور و طلوع مطلع وحى و مشرق الهام و مرآت حاکى از جميع اسماء و صفات آن محيى انام را بتمام معنى تصديق نمائيم و ارض و مَن عليها را بوجود مبارکش محتاجتر از هر مولودى به .شير مادر يقين کنيم و هيئت اجتماعيّه بشريّه را بگلّهاى تشبيه نمائيم و حفظ و حمايت و حراست آن گلّه را در مقام اولی و رتبه اوّل با آن چوپان توانا الّذى علّمه شديدالقوى دانيم و در هر کور و دورى اشراق و انوار او را اعظم موهبت و ابهى عطوفت و عنايت شمريم و علائم صبح صادق و عملّيات چوپان موافق و تجلّيات شمس سابق را با آنچه در اين عصر حاضر مشاهده مىنمائيم تطبيق نموده و موازنه کرده شکّ و شبهه را دور و اعراض و اعتراض را منفور دانسته رو بسوى او نموده تا انشاءالله از ذئب نفس و هوى و رقشاى کبر و ريا و مخاطرات شديده عظيمه در کوه و صحرا محفوظ مانيم تا بهاين وسيله وصراطمستقيم بمراتع سبزوخرّم ومزارع دلکش بىغم و عيون ساريه جاريه عذب گوارا بدلالت آن چوپان محبوب باوفا راه يابيم وپىبريم ودرآن هواوفضا مشام جان و دماغ وجدان را معطّر نمائيم هذا ينبغى و يليق للبشر و ماعداهُ شأن الوحوش و البَقَر.
حال قدرى دقّت نمائيم و فکر را از پراکندگى و سير در امور مختلفه منصرف نموده تمام توجّه را بجهت واحد داده و صدر و دماغ و قلب و فؤآد را از آنچه خواهى نخواهى در او داخل شده و چشم و گوش را از آنچه ديده و شنيده پاک و پاکيزه و طيّب و طاهر نمائيم چنانچه فرموده:
پاک کن از مغز واز بينى زکام تا که ريحالله درآيد بر مشام
عقل سليم را ميزان قويم و انصاف را جاذب و جالب الطاف و اعطاف ربّ رحيم قرار داده توسّل بعقل کلّ نموده و از حضرت بارى طلب يارى و امداد کرده و استعداد فهم و حلّ هر مشکل و غوامض مسائل نموده بهتمام وجود آماده تحرّى حقيقت شده در ظهور آن حقائق نورانيّه و هياکل قدسيّه در قرون و اعصار ماضيه تعقّل و تفکّر نمائيم و در آثار باقيه از ايشان و تعاليم مقدّسه مبارکه آنان که باقتضاى هرعصر و زمان است و عمليّات روزگار حيات ظاهره ايشان و ثمرات و نتائج حاصله از تحمّل زحمات و ناملايماتشان ساعتى عميق شده و با دقّت نظر و حدّت بصر تفکّر کنيم. در بُذورىکه آن دهاقين آسمانى و فلاّحين ربّانى در اراضى قلوب انسانى کشتند و نهالهائىکه بهايادى فضل و جود و رحمت سابقه در بوستان امکان و گلستان جهان غرس فرمودند امعان نظر نموده و بنظر خيلی پاک بنگريم شهادت مىدهيم آن قدرىکه بشر در هر دور و عصر راحت و قرار و آرام و استقرار در عرصه روزگار داشته و پنج صباحى در اين دارالمِحَن و دارالمصائب و دارالاحزان فرح و نشاطى در خود ديده و راحت و آرامى در خويش مشاهده کرده و بهجت و سرورى حاصل نمودهاست در نتيجه خرمن بافيض و برکت آن فلاّحين نازنين و اثمار و فواکه حاصله از نهالهاى مغروسه بدست بخشش آن دهاقين اوّلين و آخرين بوده و اوقات سائره که در کتب مقدّسه بهايّام فترت وليل اَليل تعبير گشته و بالاخص در اواخر آن اَوان ناس از جميع فيوضات محروم و باکل ميته مشغول و سدّ جوع نمودهاند و بهيچوجه در آنها آثار طراوت و لطافتى و نشاط و انبساطى نبوده چنانچه مىتوان گفت عموم در بحر هموم و غموم مستغرق و در بئر ظلمانى و حبّ نفسانى و در سلاسل و اغلال نفس و هوى معذّب و مقيّد و در قلع و قمع و قطع ريشه حيات يکديگر بجدّ تمام و سعى کامل مشغول و قائم. هر فردى از افراد و هر فرقهاى از فِرَق و هر طبقهاى از طبقات و هرملّتى از ملل و هر دولتى از دُوَل بقاء و دوام و عزّت و مقام و آسايش و راحت خويش را در محو و اضمحلال دستهجات ديگر تصّور نموده بل يقين کرده اين است که امروز اگر در تاريخ قرون و اعصار ماضيه مرور نمائيم و بنظر انصاف بنگريم از صميم دل و جان شهادت مىدهيم و تصديق مىنمائيم که هزاران هزار سال است اين اشرف مخلوق بهارذل اعمال مشغول و بهانواع حِيَل بهقطع ريشه انسانيّت مشعوف و از حصن حصين دور و از قلعه متين مهجور و با قوّت و همّت تمام در تيه خذلان پويان و دوان است.
در چنين حال و زمانى و در چنين دور و قرن پرانقلابى حضرت بهاء الله جلّ ذکرهالاعلی از افق تاريک ايران چون شمس تابان طلوع و اشراق فرمود و در صور که قلم اعلاى آنمکلّم طور بود بقوّتى عجيب دميد و انصعاق اهل ارض و سماء تحقّق تامّ حاصل نمود و اشرقت الارض بنور ربّها تحقّق يافت و يوم يقومالنّاس لربّالعالمين مصداقش ظاهر و عيان گشت و بيان مليح فتوقّعوا ظهورمکّلم موسى من الشّجرة علیالطّور روز وقوعش رسيد و نداى جانفزاى اَلَستُ بربّکم بهسمع قريب و بعيد اعنى شرق و غرب امکان رسيد و نعره بلی يا ربّ بلی از طرف عشّاق آن نيّر آفاق اقاليم سبعه را فراگرفت آن شمس حقيقت و آفتاب عنايت و کنز احديّت و نار وحدت و ماء حيات و قائمبالّذات و قيّوماسماء و صفات از خلف مليون مليون حجبات و سبحات با گروهى از ملائکه ناشرات و جنود و عساکر ربّالارضين و السّموات و سلطنتى بر افئده و قلوب ممکنات براى نجات و حيات و صلح و صلاح و فلاح و نجاح و رفع هموم و غموم و نفوذ سلطنت ابديّه حضرت حىّ قيّوم در بين عموم جلوه و ظهورى عجيب و بروز و طلوعى شديد فرمود. بطوريکه گوش ابداع مثل آنرا الیحين نشنيده بود و چشم امکان شبهش را نديده بود. چه که جميع نبيّين و مرسلين صلواتالله عليهم اجمعين در اعصار و عهودى و اکوار و قرونى از عالم غيب بهعرصه شهود قدم نهادند که اهالی از اعالی و ادانى افئده و عقولشان از علوم و فنون مشهوده در معارف و حِکَم امروزه محروم و ممنوع بود ولکن اين طلعت غيب و مليک لاريب وقتى قدم در عالم شهود نهاد که بحور حِکَم و علوم و معارف و فنون چنان امواجش شديد و عظيم بود که تصّور نتوان نمود و مقابلی و مقاومت با آن امواج نتوان کرد هر کشتى از آن عظيمتر نبود او را قوّه و توانائى مقاومت و مقابلی با اين طوفان مشهود نبود پس اين طلعت بيچون و دُرّ مکنون در عصر و عهدى اشراق و بذل حرارت و انوار بر ماکان و مايکون نمود که جميع ملوک و مملوک و حکما و علما و شعرا و بلغا و فلاسفه و مشاهير از رجال دنيا و عالمين بهعلوم و فنون شتّى و صاحبان صنايع با او تعالی قدرته بهمقاومت و مخاصمت برخاستند و با السنه اعتراض و اقلام اعراض و سيوف اغراض هجوم آوردند که اگر هيکل مقدّس ظاهرى او از فولاد بود بهقانون عقول بشرى مىبايست بکلّى مضمحل و متلاشى شدهباشد و آثارى از او باقى نماند چه که معقول نيست يک بناکننده با مليون ها نفر خرابکننده مجهّز به آلات و ادوات مختلفه مقاومت تواند نمود.
اَرى الف بانٍ لايقوم بهادم فکيف ببانٍ خلفه الف هادم
اگر امروز صاحبان بصيرت و عقول سليمه و مُتوّجين بهتاج انصاف و ديانت بهحکم محکم فارجع البصر کرّتين در اطراف اين امر اعظم و شريعت مُتقن محکم و ظهور و طلوع اين آفتاب جهانگير قدرى عميق و دقيق شوند و در آنچه در اين نبأ عظيم و قرن ربّ رحيم از فم مطّهر و قلم اعلاى مکلّم طور الّذى جلس فى عرشالّظهور صادر و نازل شده و صحف و کتب و الواحىکه در هر شأنى از شئون خطاباً بهملوک و مملوک و عتاباً بمن علیالارض منالحکماء و الادبآء و الفضلاء و العلماء صدور يافته امعان نظر فرمايند و تطبيق با آثار قديمه و حديثه کنند و در لئالی و درارى و معانى مکنون در اصداف کلمات و حروفات و عبارات آن غور نمايند و در بحر ذخّار و قلزم آيات طلعت مختار غوطه خورند شهادت دهند که در آسمان اديان از اوّل امکان چنين آثار عظيمه مهيمنه ديده و شنيده نشده همچنين در اراضى شرايع که از اوّل ابداع الی يومنا هذا تشريع شده چنين آيات باهراتى و ظهور و بروز معجزاتى بهآذان بشر نرسيده و کلّ مرسلين از اوّلين و آخرين اهل زمين را باين يوم عظيم بشارت داده و بجهت امروز اراضى افئده و قلوب را مستعد و آماده نمودهاند کتب طوائف مختلفه موجود و از براى هر فردى تفحّص و تجسّس و مشاهده و مطالعه بغايت سهل و ميسور تا پرده احجاب زائل شود و آن آفتاب انور بهبصر حديد مشاهده گردد. طوبى للّناظرين بنضرةالنّعيم و ويل لمن انکر حجّةالله العلی العظيم.
درذکرحضرت مبّشر روح ماسواه فداهجمال اقدس ابهى مىفرمايند: ظهور قبلم و مبشّر جمالم
و در مقامى ديگر مىفرمايند:قل انّه لسلطانالرّسل و کتابه لامّالکتاب ان انتم من العارفين.
ستارهاى بدرخشيد و ماه مجلس شداگر چشم انصاف باز کنيم و گوش هوش فرا داريم و دل را از زنگ غِل و غبار تقليد و تعصّب پاک نمائيم و عقل و ذوق سليم را ميزان قويم شمريم و جامه تقوى را در بر نمائيم که مىفرمايد: لباسالتّقوى ذلک خير لکم. آنوقت در طلوع و ظهور حضرت مبّشر نقطه اولی و طلعت اعلی ذکراللهالاعظم و مهبطالوحى بينالامم روحالمقرّبين و المخلصين لدمهالاطهر فداء عميقانه و منصفانه سير نمائيم شهادت دهيم که از بدو طلوع و اشراق خود بلايا و رزايائى را آن ستاره صبحگاهى و نگار آسمانى تا حين شهادت کبرايش بجوهر تسليم و رضا و محبّت و عشق آنسلطان يفعل مايشآء تحمّل فرمود که کلّ فوق طاقت بشرى و تخيّلات انسانى و تصوّرات آدمى بوده مثلاً اعظم برهان و اعجاز بر حقّانيت و اثبات مدّعاى آن سفير مهيمن رحمان و مبشّر بىنظير محيى امکان مقاومت آنهيکل لطيف رعنا و طلعت مقدّس زيبا در مقابل ملوک مستبدّه جابره و علماى منهمک در شهوات نفسانيّه و فضلاى مغرور بهعلوم ظاهره و جهّال مقّلد بىخبر از حقائق دينيّه بوده که الحقّ آن جوهر وجود استقامتى از او ظاهر فرمود و تحمّل مصائب و ناملايماتى نمود و صبر و اصطبارى در مقابل هجوم و رجوم معرضين و ظالمين آشکار فرمود که کلّ فوقالعاده بل خارقالعاده بود و علاوه جبهه و سيما و بصر حديد آن مقتداى توانا اعظم دام و مهمترين صيّاد ماهيان بحر امکان و طيور غزلخوان در گلستان جهان بود محال بود عندليب و ورقائى و قمرى و هزاردستانى و طوطىء و مرغ خوشالحانى در بين هزاران طيور هرزهخوان باشد و آن بصر حديد و چشم مست فريد وحيد او را آشکار و از خود بيقرار ننمايد و مآلاً خود را بهحضرت دلدار و عالم اسرار نرساند چه قوّهاى اعظم از اين و چه برهانى اتمّ از آن که چشمى افئده و قلوب اولیالنّهى را چنان اسير و زنجير نمايد و بطورى مفتون و مجذوب سازد که حقائق و ضماير خويش را خاضع و خاشع و ساجد يابند و در محبّت و عشق او و عظمت و جلال او و ابّهت و جمال او سرو دستار ندانند کدام اندازند و از جهتى با وجود اينکه اسير و دستگير و مسجون در جبال شامخ رفيع بود بهالهامات الهيّه و قوّه محيطه ربّانيه از لسان و قلم آن نگار اُمّى و طلعت عِلْوى بقدرى آيات بيّنات و کلمات تامّات و بيان محکمات و تفسير متشابهات و خطب و مناجات ظاهر و باهر شد که عجز منعلیالارض ثابت و واضح و محقّق گشت. بل غالب علماء و فضلاء و ادبا خويش را از فهم و درک بيانات عاليه مهيمنه او تعالی بيانه عاجز و قاصر مشاهده نمودند و نفوسى را از هر طبقه و دسته چنان تربيت فرمود که بهعوالم الهى و ثمرات و اثرات انقطاع از اينجهان فانى و بقاى در ملکوت ربّانى پى برده و بقدر استعداد واقف گشته عارفانه و عاشقانه بهقربانگاه عشق شتافتند و بهتضرّع و زارى و جزع و بىقرارى آيه مبارکه فتمنّواالموت ان کنتم صادقين را بتمامه مصداق واقع شدند و از ماسوىالله در محبّت خليفةالله المهدى آن قائد آسمانى گذشتند و بيان گواه عاشق صادق در آستين باشد مترنّم گشتند و همينطور که آن مبشّر شمس حقيقت در اوّل کتاب خود که مسمّى بهاحسنالقَصص است بهاين ندا و خطاب جانفزا ناطق:
يا بقيّةالله قد فديت بکلّى لک و رضيت السبّ فى سبيلک و ما تمنيّت الاّالقتل فى محبّتک و کفى بالله العلّى معتصماً قديما.
اغلب بل جميع حروفات و کلمات کتاب اعظم او در ميدان شهادت شهامت و شجاعتى و استقامت و انقطاعى از خود ظاهر و باهر نمودند که در اعصار ماضيه و قرون سالفه مثيل و نظير نداشته و ندارد. برهانى از اين نحو انقطاع و انجذاب و گذشتن از جان در اينجهان در سبيل عشق و محبّت جانان اعظم و اتّم و ابهى و اقدم در نزد عقلاى عالم و دانايان امم نبوده و نيست و شاهد و گواه آن ما نزّل فى الفرقان کافى و وافى است.
در ذکر حضرت عبدالبهاء روح ماسواه فداهيک دهان خواهم بپهناى فلک تابگويم وصف آن فخر ملک
حضرت عبدالبهاء ماعداه فداه، کلّ مىدانند و آنان که ندانند بهتاريخ نبأ عظيم رجوع فرمايند که در ليله پنجم جمادىالاولی سنه ١٢٦٠ هجرى قمرى که حضرت مبشّر روح ماسواه فداه اظهار امر فرمودند و نداى جانفزاى الهى را بسمعِ قلبِ خلقِ اوّل جناب بابالباب رساندند در آن ليله مبارکه تولّد يافتند در قصائد بديعه عشّاق آن دلبر احديّه چنين سرودهاند.
امشب دوعيداعظم توأمشدهاستباهمحال نزد اولوالبصيرة و النّهُى معلوم است از جهتى بدو طلوع بشارات کبرى بود و از طرفى روز قيامت از سمتى باب فضل وجود بر وجوه منفىالوجود مفتوح شد و انتظارات عشّاق آن نيّر آفاق خاتمه يافت و آثار قرب و وصل باهر شد و از جهتى ديگر يوم رجعت معرضين و منکرين و ناکثين عهود و قرون و جميع اعصار و دهور رسيد. پس ظلمت با نور مقاومت خواست و باطل با حقّ معارضت طلبيد تشکيل دو صف شد صفّى از ناقضان عهدشکن صفّى از عاشقان جان برکف لرزه بههيکل عالم و آدم افتاد و تزلزل و اضطراب من فىالارضين و السّموات را احاطه نمود از جهتى آثار صبح و اشراق آفتاب حقيقت پديدار گشت و از جهت اخرى علائم ظهور انقلابات و اختلافات هويدا گرديد پس آن دردانه يکتا و آن ثالث بىهمتا و آن ثمر سدره بقا و آن من يُظْهر بعد مَن يظهر و آن معّلم بىنظير بشر از بَدوِ دخولِ در مهد لَبَنِ مصائب و بليّات و شير احزان و مصيبات نوشيد و در عروق و شريان مبارکش دَمِ توأم و ممزوج با احزان و آلام جريان يافت چون در صغر سنّ اَب جليل بىهمتايش با مظلوميّت کبرى بدون هيچ جرم و گناه دچار هجوم و رجوم دولت جابره و ملّت غافله گرديد و اسير غلّ و زنجير و مسجون در رديف سارقين و قاتلين گشت. انسان بىمرض و نفوس پاک و پاکيزه از هوى و غرض اندکى تفکّر نمايند تصديق کنند اينواقعه عظيم و پيشآمد عجيب در وجود مسعود آنفرع از اصل قديم چه تأثير نمود و با آنقلب الطف لطيف و حسِّ ذکاوت شديد و تعلّق باب وحيد فريدش چه احزان و آلامى ايجاب کرد.
مذکور است روزى آنفرع سدره منتها را در انبار سياهچال طهران نزد آن اسير سلاسل و اغلال بردند بمحض نزديکشدن بهجوار آن بحر ذخّار بهموج يد عطا اشاره برجوع فرمودند و ظالمى غدار در شرارت بىاختيار لطمه بر آن رخسار وارد نمود. چنين استماع گرديد.
قبل از آن، وقايع عظيمه مازندان وقوع يافت و اب مظلومش در دست اهل عدوان و طغيان مبتلا گشت و لطمات و صدماتى بر هيکل اطهر الطفش وارد شد که بهيچوجه در اعصار ماضيه سابقه نداشته و ندارد. پس آن دردانه يکتا و موعود مذکور در کتب مقدّسه انبياء روح مقدّس نازنينش همواره مستغرق احزان و آلام بود تا اينکه از مصدر حکومت ايران امر خروج و هجرت بعراق عرب صادر قطعياً فرمان حرکت دادند در آنوقت آن دُّر صدف الهى و آن غصن اعظم ربّانى و آن شاخه وطيد سدره يزدانى و آن واقف بهاسرار اب آسمانى خود از سنّ مبارکش تقريباً نُه سال مىگذشت که با اَب مظلومش هجرت فرمود.
در سنه ١٣١٥ هجرى قمرى در شبى از شبهاى زمستان مشرّف بودم هيکل پرطراوت و لطافت زيبايش چون بهمجمع زائرين و طائفين درآمد و در سرير استقرار يافت پوطين مبارک را از پا خارج فرمود و رِجل مبارک را دست مىماليد بيان فرمود در موقعى که در رکاب جمال مبارک از طهران ببغداد حرکت مىکرديم در بين طريق درگدک (اسدآباد) همدان پاى مرا شدّت سرما صدمه زده حال هروقت زمستان مىشود اثرش ظاهر شده زحمت مىدهد.
بعد قصص و حکاياتى شيرين از آنسفر با عالمى مسرّت بيان فرمودند و بهجميع حضّار نشئه جديد و حيات بديع بخشيدند مقصود اين است آنهيکل اطهر از بدو سنّ مبارک لاينقطع دچار هرگونه زحمت و مشقّت بودند که هر انسان کامل از فکرش عاجز و قاصر است تا چه رسد بهتحمّل آن.
بار مصائب و آلامى را در مقدّمه ظهور قيامت کبرى و اظهار امر جلّى حضرت مَنْ يُظْهِرهالله روحماسواه فداه که از حرکات مرآت ازل و مُعرض اوّل آن متوّج بتاج عبوديّت للهالحقّ در ايّام هجرت پدر بهحدود سليمانيّه تحمّل فرمودند طاقتفرسا بود و ذکرش موجب تطويل و خارج از وظيفه اين بىبضاعت و عليل. ديگر در فتنه شداد که غروب آفتاب جهانتاب سدّ جميع ابواب نمود و ظلمت احزان عالم امر را تيره و تار کرد و ارياح امتحان و افتتان سخت وزيدن گرفت و سموم نقض ميثاق در آفاق منتشر گشت غير از سلطان غيب و مليک لاريب احدى واقف و آگاه نه بر محور عهد و ميثاق از ناعقين و ناقضين عهد ربّالعالمين چه وارد شد در لوحى از الواح آنورقاء بقاء باين بيت مترّنم:
عالمى در عيش و نوش و ما و چشم اشکباردر لوحى ديگر آنمظلوم بى همتا بهاصحاب وفا و ساکنين در ظلّ شجره انيسايش چنين مىفرمايد:
ياد آريد اى مهان زينمرغزار يک صبوحىدرميان مرغزار
تا انقراض سلطنت آل عثمان آن عنقاى بقا در زندان عکّا بههزاران هزار بلا گرفتار بود و شب و روز دقيقهاى آرام نداشت و سر بهبالين راحت نگذاشت.
علّت غائى از تسطير اين عبارات اين است که اولاد و احفاد و ذوالقربى و منفىالبهاء را در اقاليم دنيا بهاين نکته لطيفه تذکّر دهم که مصداق و عزّزناهما بثالث در حقّ اين دردانه يکتا تحقّق يافت مىتوان با دلائل قاطعه و براهين واضحه و ادّله قطعيّه عظيمه ثابت نمود که از اوّل ابداع الی يومناهذا مرکز عهد و محور ميثاقى و مبيّن آيات و مروّج کلماتى مبعوث نشد که اينطور سفينه وجود و فلک هيکلش هشتادسال مشحون و مملوّ از اينهمه بلايا و رزاياى گوناگون باشد و چنان مقاومت با امواج اقيانوس جديدالحوادث المصائب کره زمين نمايد که هر شاهى خود را از اين شهامت مات بيند و هر سردار قوّىپيکرى معالجنود و العساکر در مقابلش سنگر خالی نمايد در سنه ١٣٢٣ هجرى قمرى بشرف لقا و جمال بىمثالش چشمم روشن بود شبى در ضمن بيانات که شايد در بعد ترقيم شود فرمودند آنقدر تيرهاى آهنين از طوائف روى زمين بر قلب من وارد شده که حال ديگر محلّ امکان از براى تيرهاى تازه نمانده آنچه تير ميآيد بر آنها خورده بر مىگردد و اين شعر عربى را با حزنى عظيم قرائت فرمودند.
فصرت اذااتت علّى سهام تکسّرتالنّصال علیالنّصال
آنچه را از عظمت مقام و جلالت قدر و احاطه کلمه مبارک در اسفار اربعه خود ديدهام اگر بخواهم شرح دهم و ثبت کنم بايد کتابى عظيم تأليف و عمرى ديگر بهبيان مافىالضّمير پردازم ولی ربّم را شاهد و گواه مىگيرم که عقيده قلبى چنين دارم که اقلام دانايان عالم و ادباى امم هرقدر عميق و مقتدر باشد لايق و قابل تحرير مزاياى فطرى طبيعى اختصاصى الهى آسمانى ملکوتى مرکز عهد نبوده و نيست.
بهتر آنست الواح نازله از سماء وحى الهى بقلم اعلاى حضرت مکلّم طور در حقّ طلعت عبوديّت للهالحقّ چه در لوح و سوره غصن و چه الواح خصوصى زيارت شود اقوم و اتّم و ابهى و اولی است.
قوله تعالیقل قد انشعب بحرالقدم من هذاالبحر الاعظم فطوبى لمن استقّر فى شاطئه و يکون من المستقرّين و قد انشعب من سدرةالمنتهى هذا الهيکل المقدّس الابهى غصن القدس فهنيئاً لمن استظلّ فى ظلّه و کان من الرّاقدين قل قد نبت غصن الامر من هذاالاصل الّذى استحکمهالله فى الارض المشيّة و ارتفع فرعه الی مقام احاط کلّالوجود فتعالی من هذا الصّنع المتعالی المبارک العزيز المنيع ... الی آخر بيانهالاحلی.
و در لوح مبارک که در ايّام تشريففرمائى به بيروت نزول و صدور يافته و همه زيارت نموده و مىنمايند مىفرمايد.
طوبى ثمّ طوبى لارض فازت بقدومه و لعين قرّت بجماله و لسمع تشرّف باصغاء ندائه و لقلب ذاق حلاوة حبّه و لصدر رحب بذکره و لقلم تحرّک علی ثنائه و للوح حمل آثاره نسئلالله تبارک و تعالی بان يشرّفنا بلقائه قريباً انّه لهوالسّامع المقتدر المجيب.
بارى چون الواح مبارکه همهجا منتشر و زيارتش براى عموم ممکن و ميسور تيمّناً بههمين قدر اکتفا نموده در بيان "الفضل ما شهد به الاعداء" قاضى عکّا و حيفا گفت عبّاسافندى خلاصةالدّهر الانسان يعشق ذکائه. در سنه ١٣٠٩ هجرى در يوم اشراق انوار حضرت مکلّم طور محيى منفىالقبور جميع نفوس مهمّه و طراز اوّل اهالی عکا و حيفا و بيروت و جميع حدود سوريّه و فلسطين و شام و اعضاء دوائر که از مرکز بهمأموريّت مىآمدند در پيشگاه حضورش بهنحوى خاضع و خاشع بل ساجد ديدم که الحقّ ديدنى بود نه گفتنى و شنيدنى. شنيدن کى بود مانند ديدن. و آنقائم در محضر طلعت قيّوم را درمقابل آنها بهرأفت و رحمت وعنايت و عطوفتى مشاهده کردم که شبه و مثلی از براى آن روش و سلوک و وتيره و سيره قائل نبوده و نيستم.
در ايّام توقّف مبارک در بغداد و ادرنه و اوايل ورود موکب مبارک بسجن اعظم اغلب الواح مبارکه مثلاً کتاب مستطاب ايقان و الواح ملوک تماماً و الواح مفصّله در جواب سؤالات نفوس مهمّه مىتوان گفت تمام بخطّ مبارک من طاف حولهالاسماء بوده وقتى فرمودند هنگاميکه جناب شيخسلمان از ايران با عرائض شتّى تلقاء وجه اطهر حاضر و مشرّف مىشد و اجوبه آن عرائض از مصدر فضل عنايت مىگشت من خواب نداشتم تا آنها را مرقوم و جناب سلمان را روانه نمايم آنوقت خوابى راحت مىکردم ولی بعد از ورود بسجن اعظم همينکه باب قِشله مفتوح شد و هيکل مبارک بناى مؤانست و معاشرت گذاردند ديگر لحظه مجال و آرام نبود شب و روز اوقات مبارک صرف معاشرت با اهالی از ساکنين عکّا در حيفا بود و کم کم تجاوز نموده که از نقاط بعيده صيت و صوت آندلبر احديّه و يوسف مصر رحمانيّه را شنيده براى تشرّف و کسب فيوضات مشرّف مىشدند و چهقدرها عرائض عرض نموده عربى و ترکى اجوبه آنان با فصاحتى و بلاغتى و حلاوتى لمتر عينالبشر الاّ من قلم محيى الفصاحة و البلاغة و الحلاوة مرقوم و ارسال مىفرمودند و آنان بهآدابى عرائض عرض مىکردند که هنگامه بود.
خوب خاطر دارم شبى در ايّامالله در بيرونى که قهوه معروف بود طرف غروب معدودى براى تشرّف بحضور آمديم خدّام قهوه متصاعدين الی الله جنابان آقاحسينآقا و آقامحمّدحناساب عليهما رحمةالله خواستند چراغ روشن کنند فرمودند حال باشد بگذار ما با مسافرين و احبّا قدرى مصاحبت و ملاقات نمائيم چراغ روشن مىکنى حضرات مىآيند نمىگذارند لهذا ساعتى حضّار که يکى از آنان اين مهجور ناتوان که عاشق آنماه تابان بود مدّتى تلقاء وجه در تاريکى مشرّف بوديم و بسمع جان بيانات شيرين جانان را استماع مىنموديم در حقيقت عيشى داشتيم و وصل محبوب را مغتنم مىشمرديم نظر دارم بطورى کيکها حمله مىنمودند و هجوم مىکردند که انسانرا بهترقّص مثل خود وامىداشتند از تاريکى در اينموقع استفادهاى که برديم دفاع با کيکها بود. حديث: "و انّ من قرصه برغوث من براغيثها کان عندالله افضل من طعنة نافذة فى سبيلالله" را بخاطر مىآورد. تا اينکه مرخّص فرمودند و براى تشرّف بزرگان از متصرّف و مأمورين ديگر و قاضى و مفتى و اکابر عکّا سراج افروختند نوبت ما تمام و نوبت آنها شروع شد.
ديدم بديده خود وجوه عکّا و فلسطين را که در حقيقت واقع تشرّف بحضور مبارک را فوز عظيم و افتخار بزرگ مىدانستند و هريک بر ديگرى مباهات از تشرّف خود و لذائذى که مىبردند مىنمودند جناب فريقپاشا را ديدم که چون از دور چشمش بهجمال بىمثال آن نيکوخصال افتاد مرکوب خود را که درشکه بود نگاهداشت و پياده شد و بهقانون ترکيّه پشت دست بر زمين آورده تمنّا نمود و بخضوعى عجيب و سجودى از صاحبان مناصب بس بعيد تکريم و تعظيم و احوالپرسى نمود آن بحر ذخّار با رأفت و رحمتى سرشار و لطف و مکرمتى بسيار عنايات لانهايات فرمودند و بترکى بُيوريز افندم بُيوريز افندم مرخص فرمودند هيکل اطهر گذشتند و اوشان سوار شده تشريف بردند جميع اعزّه و ارکان بلد در محضر آنقّوه قوّيه که لم يلد و لميولد است باين نحو از خضوع و خشوع سلوک مىنمودند منجمله جناب بدرىبيک که از مأمورين محترم و اهل کمال و عاشق بر اطّلاع لطائف و اسرار در کتاب آسمانى بود و هميشه از تشرّف بهحضور مبارک از بيان تفاسير و اسرار و رموز قرآن و اشارات و بيان متشابهات استفاضه کامل مى کرد کمتر شبى بود که مشرّف نشوند يا خودشان تشرّف حاصل مىکردند يا هيکل انور با مسرّتى فوقالعاده آنجا تشريففرما مىشدند براستى عاشقى صادق و دوستى موافق بود و بهقطرهاى از بحر عظمت و ذرّهاى از انوار شمس حقيقت واقف شده بود که بىاختيار بود مفتى مرحوم که يقين است تاريخ ايمان و ايقان و خلوص و عرفانش مع خدمات خالصهاش از حوادث و انقلابات روزگار مصون و محفوظ است بيک نکته قارئين محترم را بهعنايات مخصوصه در حقّ او متذکّر مىدارم که سنگ مرقد آن باوفا را هيکل مقدّس رحمةللعالمين بخطّ مبارک خودشان مرقوم فرموده اند و اين فضلی است عظيم که اندازه محبّت و رأفت مبارک را بهآن فانى در ساحت قدس مىرساند.
هرگاه سطح زمين قرطاس و اشجارش اقلام و تمام بحور مداد و منعلیالارض محرّر شود و بخواهد تاريخ ايّام حيات طلعت عهد و ميثاق را خالی از حبّ و بغض بعدل و انصاف برشته تحرير درآورد و آن روش و سلوک را با صغير و کبير و وضيع و شريف و عالم و عامى و محبّ و مبغض تجسّم دهد ممتنع و محال است. مگر اينکه طالب صادق باشد و بکوشد تا آثار بديعه منيعه باهره مبارکه فارسيّه و عربيّه و ترکيّه را بدست آرد و با دقّت نظر و حدّت بصر در آن درياى بىپايان و اقيانوس اعظم سيرى کامل و اتّم نمايد و در مبادى و معانى و حقائق و رموز و اسرار مکنونه مخزونه در بحور کلماتش تفکّر کند آنوقت برشحاتى از آن بحر ذخّار و قطراتى از آن محيط المحيط پى برده و مى برد نمونهاى از درياى وفايش کتاب تذکرةالوفاء و مستورهاى از عيون جاريه ساريهاش نطقهاى کثيره محيّرالعقولش در سنّ هِرَم در ممالک متمدّنه دنيا اروپا و امريکا و رمزى از بحور علوم الهيّهاش مدّنيه و سياسيّه منتشر در ممالک دنيا و نقطهاى از اقتدار قلمش و ادله مُحکمش مفاوضات و الواح پنجشأن و هفتشأن و نهشأن و لوح مخاطب بخراسان. بارى آثار ظاهره باهره مبارکهاش در هر شأنى از شئون و در هر مقامى از مقامات لاتعدّ و لاتُحصى همينقدر اشاره مىشود. بودند و هستند بهائيانى در ايران که هرکدام يک مجلّد تمام بل والله بيشتر مخاطب بشخص خود در جواب عرائض شتّى بخط مبارک آنطلعت بىهمتا الواح دارند که هيچيک از ملوک مقتدره و سلاطين حاضره با مستوفيان و منشيان سريعالاقلام خود از عهده دهيک آن بر نيايند.
در سفر اخير که شرحش بعداً تسطير مىشود روزى در حالت مشى بمن بيانات فرمودند: شبها که همه خوابيدند چهارساعت مکاتيب احبّا رامىخوانم ولی خواب ميّسر نمىشود از ملکوت ابهى جواب بآنها مىرسد عرض کردم قربان بشر از فکر و تصّورش هم عاجز و قاصر است فرمودند همين است همين است مخصوص نفوس مبارکى که بشرف لقاى آن بحر رحمت و درياى عنايت فائز شدهاند خوب مىدانند که نسبت بهزائرين و فائزين از احبّاى مخلصين از هر طبقه پست و بلند و بينا و دانا و يا مانند نگارنده عامى و جاهل و نادان بچه رأفت و رحمتى و شفقت و مرحمتى سلوک مىفرمودند که بيچاره مسافر از هر طبقه و سلسله بود طورى اسير عنايت مىشد و بهقسمى در آن دام وسيع رفيع بديع منيع محبّت خالص مبتلا مىگشت که وقت مرخّصى و اصغاء مطاعه فىامانالله هزارمرتبه مرگ را راضى بود و آنمفارقت و دورى و مهجورى را راضى نبود هرسخت دلی در حقيقت مىگداخت و هر بيهوشى از فرقتش مىسوخت و مىساخت هر دانشمندى هرقدر در ايمان قوى بود ذکر مرخصّى لرزه بهارکانش مىانداخت و تار و پودش از هم مىشکافت.
راست گفتهاند و درست نوشتهاند شنيدن کى بود مانند ديدن بغتتاً مىديدى آن رحمةللعالمين با کلمات و بياناتى الطف و احلی و شيرين که در رگ و ريشه انسان مؤثّر و نافذ باشارات و بشارات و مواعيد الهيّه و مزاياى خدمت و نصرت امرالله بگفتار و کردار و هدايت نفوس چنان تسلّى و دلدارى و اطمينان مىدادند و نزول تأييد و حصول توفيق را منوط بهقيام و اقدام در اجراى اوامر مبارکه مىفرمودند و بهلحنى آنطوطى شکّرشکن نصايح و مواعظ حسنه بهالحان عديده زاد و توشه واقعى حقيقى ابدى دائمى عطا مىفرمودند که نار هجر و فراق بماء برد و سلام تبديل مىشد که عموماً اين دقيقه حرکت کردن را بهتر و خوشتر و نيکوتر از ثانيه بعد يقين مىنموديم حال هر منصفى شهادت مىدهد که اين روش و شيم مخصوص مربّى عالم است و اين نوع جذّابيت و نفوذ کلمه خاصّ طلعت عبوديّت للهالحقّ.
ديگر امرىکه نه کتب آسمانى و نه تواريخ و سير موجوده مىتواند دلالت بر آن نمايد اين مسافرت طولانى طلعت عبوديّت للهالحقّ است که در سن هفتادسالگى با آن ضعف قوى که عکوس مبارکه تماماً دال برآنست زحمات طاقتفرساى ليل و نهار در سرما و گرماى سفر را طورى تحمّل فرمودند که نفسى از ملتزمين رکاب مقدّسش در حقيقت ندانست بر آن هيکل الطف امنع چه مىگذرد در جميع ممالک غرب عبور و مرور فرمودند و در مجامع و کنائس و معابد صيت نبأ عظيم و تعاليم ربّ رحيم و قوانين متقنه ملهمه آسمانى را در عروق و شرائين متمدّنين مغربزمين بهالحان فصيحه و نغمات بديعه و عبارات بليغه و جذبات شوقيه و الهامات ربّانيه بهتأييدات ملکوت ابهى ترزيق فرمودند بطورىکه از شدّت تقرير و بيان جسم الطف اعزّ اعلايش بعد از مراجعت آب شده و بکلّى گداخته بود چه که بيش از سه سنه آنشمع تابان در هزاران انجمن سوخت و بذل انوار بهحضّار فرمود تا فرمود من آنچه مىبايست نعره بزنم زدم حال نوبت دوستان است تعالی تعالی موجدها لم ترعين بمثلها لا اله الاّ هوالبّهى الباهى الابهى.
درذکرمرکز ولايتاللهالعظمىاگر شمس ميثاق بهصرف اراده محيطه غالبه محتومهاش از سماء آفاق غروب فرمود و قلوب و افئده اهل بهاء را بنار فراق پراحتراق محترق نمود ولی بجوهر فضل و جود و الطاف و مواهب نامحدود بهامر و فرمان حضرت ربّالجنود قبله آفاق را منصوص و معيّن و مرکز توجّه و سرير سلطنت معنويّه الهيّه را بهوجود ولايت عظماى او مقتداى بىهمتا و مربّى يکتا حضرت ولىّامرالله غصن ممتاز شوقى افندى ربّانى ارواحنالوحدتهالفداء بهنصوص قاطعه مؤکّده صريحه در کتاب وصاياى مبارکهاش مزيّن و مطرّز فرمود و کره زمين بالاخص بهائيان سابقين و لاحقين را بهاين فضل اتمّ اکرم مفتخر و متباهى و سربلند و مطمئنّالقلب و الفؤآد نمود و کلّ را بدون استثناء از اعلی و ادنى وضيع و شريف اغصان و افنان و منتسبين و ايادى و اولياء احبّاء کلّهماجمعين را مأمور بتوجّه تامّ و تمسّک و تعلّق تمام بآن قبله انام کرد و بهنحوى در آن کتاب فصلالخطاب عهد ولايت مطلقه او را محکم فرمود که گوش اوّلين و آخرين از طبقات مختلفه روى زمين عهدى چنين متين و وصايائى باين عظمت و رزين نشنيده و در صحف و تواريخ نديده بود اين بود بهمحض غروب آن آفتاب جهانتاب و افول آنشمس بىهمتا و اعلان آنمصيبت کبرى و اخطار آن رزّيه عظمى که ارکان اهل بهاء را بهاضطراب و انقلاب لامثللها مبتلا نمود و سفائن وجودات مستقيمه مستحکمه را قرار و ثبات و سکون و استقرار در مقابل اين موج کشتىشکن نماند بهفاصله و مدّت قليل حضرت وحيده فريده يکتا بقيّةالبهاء ورقه مبارکه عليا ارواحنالرمسهاالاطهر فداء اهل بها را در اقاليم سبعه بشارت و عنايت بهوجود ناخداى مهربان کشتيبان مکمّل مؤيّد بهنصرت ملکوت پنهان و حارس و حافظ و نگهبان از امواج اين طوفان بهقوّه برقيّه فرمودند و در کره زمين مستظلّين در تحت لواء نازنين را بهروحى جديد و حياتى بديع زنده و تازه و مطمئن و اميدوار نمودند و نفح فىالصّور و نقر فىالنّاقور کرةّ و مرةّ بعد اخرى تحقّق يافت لذا قلوب مؤمنين مطمئن و افکار و انظار مخلصين عموماً متوجّه بهمرکز واحد و ناظر بمنظر اطهرش گرديد و در جميع مراکز امريّه و ممالک و ولايت شرقيّه و غربيّه نساءً و رجالاً صغيراً و کبيراً با کمال وفا و تعلّق بهآن مقتداى بيهمتا براى تبليغ امرالله و نشر نفحاتالله و اجراى اوامر واصله از آن ناحيه مقدّسه عظمى قيام و اقدامى عاشقانه نمودند و کمر تنگ در خدمت و بندگى و نصرت امرش بستند و بهجان و مال و مايتعلّق بهم و بهنّ ليلاً و نهاراً صباحاً و مساءً کوشيدند و جوشيدند حتّى نهالان بوستان پيمان سبقت بر ديگران گرفتند و بهمغناطيس خدمت و اطاعت جلب و جذب رضاى مبارکش از هرجهت نمودند و مصداق (اين طفل يک شبه ره صدساله مىرود) واقع شدند بدينسبب احزان و آلام فرو نشست و ابواب سرور و حبور از جميع جهات بر وجوه اهل بهاء مفتوح گشت تدريجاً مقاصد عاليهاش بهمقام اجرا گذاشته شد. کم کم اهل بهاء سحاب جور و عدوان را متلاشى و پراکنده ديدند و بمرور پردههاى ستر و کتمان دريدند و از طرفى مانند غيث هاطل از سماء فضل و عطا قلم فضلّيه آنمقتداى توانا بهتشويق نفوس در جواب عرائض آنان پرداخت و توقيعات مشروحه مبسوطه جامعه ناطقه بر تذکّرات لازمه عموميّه مخاطباً للعموم شرقاً و غرباً صدور يافت و طبع و نشر در ممالک و بلدان گرديد و محافل مقدّسه روحانيّه و لجنات عديده عامله براى مؤسّسات امريّه و نظم و ترتيب بديعه منيعه و تأسيس محافل مرکزى در ممالک غربيّه و شرقيّه حتىّ ايران که موطن آن سيمرغ آسمان بود و هزاران موانع بىپايان درميان، تأسيس فرمود ولوله و شورى تازه در عقول و افکار اهل بهاء پير و برنا و لرزه بهارکان مبغضين و متعصبّين و معاندين اهالی اين سرزمين انداخت و صيت امرالله بهممالک بعيده دنيا رسيد و نفوس بدعاً باصغاء کلمةالله المطاعه و ايمان و ايقان فائز شدند در حقيقت جهان جهان ديگر و عالم امر عالم ديگر گشت و بهار معنوى الهى بنسائم روحانى و تعاليم بدع تازه آن شابّ آسمانى تجديد و تکميل گرديد جميع نهالان بوستان پيمان و اشجار تازه مغروس بدست آن باغبان مهربان خُضرت و نُضرت جديد در خود مشاهده نمودند و از تأثير آن نسمات ممتدّه و ارياح لطيفه منتشره از لسان عظمت و عطايش و اقتدار و توانائى قلم اعلايش و اشعّه و حرارت آفتاب عالمآرايش هريک خود را با نار معطّره و اثمار معنبره آراستند و فوق طاقت و توانائى خويش فواکه و اثمارى را حائل شده بوستان و گلستان آن باغبان مهربان را زينتى تازه و طراوت و لطافتى بىاندازه دادند که جلب و جذب انظار نمود و ملوک و مملوک را در عظمت و قدرت و توانائى و احاطه علميّه آن باغبان ماهر مات و حيران کرد تعالی تعالی شأنها و مقامها لمتر عين بمثلها و شبهها.
آيندگان عظيمالقدر والشّأن را با بضاعت مزجات خويش بهاين نکته متوجّه و متذکّر مىدارد که بعد از غروب و صعود طلعت عبوديّت للهالحقّ مولاى توانا مربّى يکتا حضرت ولىّامرالله ارواحنا لوحدتهالفداء بالمرّه بساط استراحت و فراش راحتى را پيچيدند و تمام ساعات و دقائق حيات را ليلاً و نهاراً صباحاً و مساءً به تنظيم امورات روحانى و تربيت و تعليم احبّاى الهى و رفع هزاران نواقص مادّى و معنوى و تأسيس تشکيلات اساسى شريعت مقدّسه آسمانى و استحکام و استقرار آن مؤسّسات بديعه ربّانى و تشويق افراد و جمع اهل بهاء بهاستقامت و مقاومت و مداومت بهخدمت و رفع لواء مبارکه مقدّسه مهر و محبّت و اتّحاد و الفت پرداختند معلوم است هرچه روز بروز توسعه امرالله در اقطار بيشتر از پيشتر و انتشار کلمةالله عظيمتر در مقابل او در هر مملکت و ايالتى مشکلات رقيقتر و دقيقتر و زحمات و مشقّات مبارک چندين برابر. آن بهآن برتر و بالاتر و از جهتى توقّعات جماعاتى نسبت بهکور ميثاق نيّر آفاق از هيکل امنع الطفش بهمراتب زيادتر شد و اعادى امرالله و معارضين با کلمةالله و اقوياى در بين اديان و مذاهب و بالاخص بىوفايان موعود مذکور در الواح اخيره حضرت عبدالبهاء ماعداه فداه بر معارضه و ردّ و تکذيب و تأليف کتب قيام نمودند کذلک جمعيّت بشر بموجب اخبارات و انذارات صادره از قلم اعلی در زبر و الواح علیالعُميا کورکورانه تأسّى و اقتداء بهبعضى ممالک غربيّه نموده بدون ادنى تعقّل و تفکّر و اطّلاع بمبادى افکار آنان بدون علم و دانش و تحرّى و بينش از صراط مستقيم دين و آئين و منهج قويم انبياء عظيم منحرف ومنصرف شده بهجانب توحّش و بربريّت و فرار از سلطنت و حکومت حضرت احديّت با سرعت و شتابى عجيب شتافتند و خيمه و خرگاهى عظيم در صحراى جهالت و خيمه وسيع جهل و غرور افراشتند و با ميلی مفرط و ذوقى خاصّ در درياى لهو و لعب و عيش و عشرت و غفلت و جهالت يکباره مستغرق گشتند و بهزعم باطل خويش سکتهاى عظيم بعالم اديان و نظام آن جهانيان وارد آوردند و با کمال سرعت سمند غفلت را در ميدان بدبختى تاختند و فکر مآل و استقبال را از صفحه دل و جان محو و زائل نمودند و مضرّات و خسارات و مشکلات و عيوبات و خطرات عظيمه آتيه اين نافرمانى و خودرأئى را نينديشيدند. مىکشد اين را خدا داند کجا. حال ملاحظه کنيم در چنين طوفان و امواج انقلابى و هجوم و رجوم بىوفايانى اينمظلوم يکتا و دلبر بىهمتا وحدهُ وحده بحفظ و حراست حصن حصين امرالله و محافظت شريعةالله و استحکام اساس دينالله و تربيت عساکر الهى و جنود ربّانى پرداخته .و امروز که چهل سنه و کسرى از سنّ مبارکش مىگذرد حتّى نفسى را براى خدمت و کنيزى ساحت مقدّسش اختيار نفرموده يا ايّهاالمنصفون و يا ايّهاالمتفرسّون اقسمکم بالله تفکّروا فى هذاالامر بفکر سليم اقدم و اعظم امتياز و اهميّتى را که ملّت حضرت روح روحالعالمين لذکرهالفداء براى آنمظلوم قائل شده انقطاع آنحضرت از تعلّقات بامور دنيويّه و مراتب و شئون بشريّه است که آنحضرت بحسب ظاهر بالمرّه منقطع و منسلخ از اينعالم بودند هيچ چيز از براى خود اختيار نفرمودند و از آنچه متعلّق بجهان خاک بود دست و دل پاک شستند و متوجّه بهملکوت پدر بودند و براى نجات و احياى اموات جان دادند در صورتيکه هر منصفى تصديق مىنمايد و شهادت مىدهد معرضين و منکرين آنمظلوم را مجال ندادند تا اقدام بچنين امور فرمايد و محلّ و مأوى و استقرار و آرامگاهى لاجل خويش تدارک نموده تا مباشرت بهاين امور فرمايد ولکن امروز نود سنه از اين آئين مقدّس مىگذرد عظمت امرالله و سطوت شريعةالله و قوّه کلمةالله ملوک و مملوک را منصعق نموده و صيت نبأ اعظم اقطار عالم را فراگرفته شمسش بازغ قمرش لائح، نجومش ساطع، انوارش باهر و اقتدارش ظاهر باوجود همه اينها و اسباب آماده و مهيّا آن دلبر نازنين بوقاروتمکين و انقطاع وتمنيعى درافق امکان درخشنده و تابان که چشم روزگار شبهش نديده و گوش ابداع مثلش نشنيده و موّرخين زمين در قرون و اعصار اوّلين چنين حکايتى ننوشته روحى و ذاتى بجميع صفاته الفداء بل بهتمام قوى و وجود آن طلعت مقصود بهاجراى جميع حدود ربّالملکوت مشغول تا کى ارادهاش تعلّق گيرد يفعل مايشاء و لا يسئل عمّاشاء است نفسى را حقّ لِمَ و بِمَ هرگز نبوده و هرگز نخواهد بود.
جمال صورت غيبى زوصف بيرون استسر برافراشتن از ميان خاندانى که پدر ملقّب به "سمندر نار موقده در سدره سينا" و جدّ پدرى از قلم حضرت ربّ اعلی به لقب "نبيل اکبر" مفتخر و اجداد مادرى از خاندان شهير فرهادى و قهرمانان دوره اوليّه امر اعظم محسوب، کار سهل و آسانى نبود. فقط "طير الهى" و شاهين تيز پرواز ميتوانست از درون تار و پود پيچيده چنين افتخارات به آسمان نام آوريهاى جاودانه اوج گيرد و تا آخرين روزهاى حيات پرچمدار ميادين خدمت و وفا و استقامت باقى ماند، حماسه گذشتگان را بر شاخسارهاى درخت وفا و فدا بسرايد و جاودانه سازد.
عاشقان با يار بى انباز انبازى کنيدمنتخباتى از دفترخاطرات ايادى امرالله جناب ميرزا طرازالله سمندرى
بسم الله البهّى الابهىکمترين بنده ذليل طرازالله سمندرى، اسمم عنايتى جمال اقدس ابهى قبل از تولّد است عدّهاى از عائله پدر و مادرم بشرف لقاى سلطان يفعل مايشاء و لا يسئل عمّاشاء فائز بودهاند احيان مرخصى عرض مىکنند جناب سمندر مسافرى در راه دارند و استدعا نموده اسمى براى او از سماء مشيّت عطا شود برأفت کبرى و رحمت عظمى بلسان شفقت مىفرمايند پسر عطا شد طرازالله، دختر عطا گرديد طرازيّه، پس چون اين عليل ذليل از عالم عدم بامر و اراده مالک قدم در ملک هستى قدم نهادم و بخلعت وجود بهالطاف نامحدود مليک غيب و شهود مخلّع گشتم باين نام که از فم اطهر ربّالانام صادر و عطا شده بود و بحقيقت الاسماء تنزل منالسّماء مفتخر و متباهى و سرافراز شدم و از پستان مرحمت و رأفت امّ حنونهام معصومهخانم شير نوشيدم و در آغوش مادرى موقنه مؤمنه مستقيمه مطمئنه ملقبّه بامةالبهاء در ليالی و ايّام پرورش يافتم و نشو و نما نمودم و جز اظهار محبّت و مرحمت و ظهور و بروز آداب و اخلاق انسانيّه و صبر و اصطبار و خضوع و خشوع باختيار و عفو و اغماض چيزى مشاهده نکردم و هرگز تغيّر و تشدّد و ضرب و شتم در هيچ موردى از موارد که مرسوم و عادت غالب زنهاى ايرانى بوده و اکنون نيز از بعضى مادران مشاهده مىشود از اين صالحه متمسّکه بحبل شريعةالله المطاعه نديدم و بآهنگ مليحى و نغمات جانسوزى هميشه بتلاوت آيات و مناجات و نعوت و قصائد مىپرداختند بنحويکه مهيّج و مروّج روح اين ناتوان در آن احيان بود...
معصومه خانم سمندرى_فرهادىمعصومه خانم فرهادى مادر مهر پرور جناب طراز و همسر جناب سمندر بسيار لطيف الطّبع و صبور و مهربان بود. جدّ بزرگ پدرى ايشان جوانى از اهل گرجستان به نام فرهاد بود که گويا براى ديدار خواهرش که همسر شاهزاده محمّد علی ميرزا، فرزند فتحعلی شاه بود به ايران آمد و در قزوين اقامت گزيد و در آن شهر ازدواج کرد و به تجارت مشغول شد. فرزندانش نيز از تجّار معتبر و سرشناس قزوين گرديدند. معصومه خانم دختر صاحب خانم و آقامهدى فرهادى بود. پدر و مادرش هر دو از فاميل فرهادى (پسر عمو و دختر عمو) بودند. معصومه خانم هنگام ازدواج با جناب سمندر، وقتى صحبت از مهريّه و شال و انگشتر و ساير مراسم آن روز به ميان آمد، گفت: يک واحد کافى است فقط به من قول دهد که مرا به زيارت ميبرد. داماد، شرط ايشان را با احترام پذيرفت امّا در ايّام الله وفاى به اين عهد ممکن نگرديد ولی مورد الطاف و عنايات الهى بود و در الواح متعدّد به شرف خطاب متباهى گرديد. جمالقدم در لوحى خطاب به او ميفرمايند:
يا امّتى يا ورقتى از فضل حقّ جلّ جلاله از کأس عرفان آشاميدى و به آثارش فائز شدى بگو اى کنيزان يوم الله ظاهر خود را محروم منمائيد و رحيق امام وجوه موجود به اسمش اخذ نمائيد و به ذکرش بنوشيد ...
در ايّام ميثاق در معيّت همسرش به زيارت مرکز ميثاق مشرّف شد و ٢٢ روز در محضر طلعت محبوب و خاندان مبارک از نعم و آلاى مادّى و معنوى برخوردار گرديد. در کمال اطمينان و شکيبائى مقدّرات نامساعد فتنه و فساد اهل طغيان را در ارضاقدسکهمستقيماً گريبانگيرفرزند عزيزش گرديد تحمّل کرد.
حضرت عبدالبهاء از روى فضل و احسان فداکارىهاى اين بانوى مؤمن و خدوم را بى اجر ننهادند و با نزول چند لوح روح پاک و لطيف اورا تسلی بخشيدند.
هوالله ق ورقه موقنه امةالله ضلع جناب سمندر عليها بهاءالله الابهى
الله ابهىاى امةالله اى ورقه موقنه در اين قرن عظيم و عصر بديع و کور جمال قدم روحى لاحبّائه الفدا امائى مبعوث گردند که حجبات اهل امکان را بقوّه برهان عظيم بردرند و چنان قدم ثبوت و رسوخ بنمايند که جبال راسيات حيران مانند و انّک انت يا ايّتهاالورقة الموقنه تشبّثى بذيل رداء الکبرياء و تمسّکى بالعروة الوثقى و انجذبى بنفحاتالله واذکرىالله بالعشىّ والاشراق و توجّهى الی الملکوت الابهى و قولی الهى الهى انت تعلم سرّ قلبى و حقيقة فؤادى انّى ابتهل اليک و اتضرّع بباب احديّتک ان تجعلنى آية توحيدک و جوهر حبّک بين امائک و ساذج عرفانک بين الورقات و روح الانجذاب بين الموقنات انّک انت الکريم الرّحيم الوهّاب عع
هوالله ورقه موقنه امةالله والده آقاميرزاطرازالله عليه بهاءالله
هوالبرّالرّؤوف الرّحيماى امةالله اى امةالبهاء صبح هدى چون از افق اعلی طلوع نمود و شرق و غرب ابداع روشن گشت پرتوى نورانى در آن خاندان رحمانى انداخت ارکان آن بيت منوّر شد از بدايت تجلّى هدايت در قلوب آن خانواده ظاهر و مشهود گرديد و از يوم طلوع نقطه اولى الی الآن در جميع مراتب و مواقع آن جمع ثابت و راسخ بودند و الحمدلله بفضل و جود مليک وجود مستقيم برامرالله و مقيم درگاه کبريا و نديم موهبت کبرى بودند پس مطمئن باش انشاءالله در ظلّ صون و حمايت و عون و عنايت جمال ابهائى و از جميع امتحانات و افتتانات محفوظ و مصون ربّ احرس امّتک هذه بعين عنايتک و حفظک و کلائتک انک انت الکريم الحافظ الحارس القديم عع
قزوين امةالله المقرّبهورقهمطمئنّهمنجذبه والدهآقاميرزاطراز عليها بهاءالله الابهى (ياصاحبىالسّجن)
هواللهاى ورقه مبتهله در يوم نداء نقطه اولى عَلَم بلى بلسان کينونت برافراشتى و در صبح نورانى جمال رحمانى ديده را بمشاهده آيات کبرى روشن نموده رقم محبّت بر لوح دل نگاشتى حال از جام سرشار عهد الست مخمور و سرمست شو تا محرم سراپرده عزّت گردى و بخلوتخانه ملکوت ابهى پى برى والبهاء عليک عع
تاريخ حيات جناب سمندر که در زمره نوزده نفر حواريّون حضرت بهاءالله منظور گرديدهاند تا کنون بطور مشروح نگاشته نشده است. در کتاب "تاريخ سمندر" نيز فقط معرّفى بسيار مجمل و ساده اى از ايشان و بعض افراد خانواده درج گرديده است. لذا براى شناخت شخصيّت فردى و اجتماعى جناب سمندر و تهيّه زندگينامه ايشان لازم است علاوه بر مراجعه به آثار نازله خطاب به اين بزرگوار، تواريخ متعّدد و اسناد و اوراق و يادداشتهاى فراوانى که از ياران و دوستان قديم و جديد به جا مانده تماماً با دقّت بررسى گردد تا نتيجه مورد نظر از نگارش تاريخ حيات ايشان فراهم آيد.
در اين کتاب نيزقسمت هائى از متن تاريخچه بسيار مختصر و مجمل که جناب طراز در معرّفى پدر ارجمندشان مرقوم نموده اند استخراج گرديد. جناب طراز مىنويسند:
کمکم بهاراده اسم اعظم چشم و گوشم باز شد و مَشعَر و هوشى عطا گشت خود را در ظلّ الطاف پدرى ديدم بغايت عظيم و جليل و در تربيت شجيع و حريص و در امرالله متين و رزين و در محبّتالله ثابت و نابت و عندالعموم خاضع و خاشع.
نام مبارکش آقاشيخمحمّدکاظم و از جمال مبارک جلّ ذکره و ثنائه مخاطب و ملقّب به يا سمندرى و سمندر عليه بهاءالله مالکالقدر.
حال قصد دارم با عدم لياقت خويش مختصر تاريخى از پدر بزرگوارم براى بازماندگان يادگار بگذارم و ضمناً التجا و التماس کنم که قارئين از هرگونه اشتباهات و اغلاط و عيوب و نواقص عبارات آن لطفاً چشمپوشند فقط ناظر باصل مقصود باشند و عطف توجّه بجوهر منظور فرمايند.
تولّد متصاعد الیالله پدرم آقاشيخمحمّدکاظم ملقّب بسمندر در هفدهم شهر محرّم ١٢٦٠ قمرى هجرى، ٧ فوريه ١٨٤٤ ميلادى، ١٨ بهمنماه ١٢٢٢ هجرى شمسى در شهر قزوين بود و صعودشان بملکوت الهى در تاريخ ٢٣ ربيعالثانى ١٣٣٦ هجرى قمرى ١٦ برج دلو(بهمن) ١٢٩٦، ٥ فوريه ١٩١٨ ميلادى مطابق با ١٨ شهر السلطان ٧٤ بديع در قزوين بود و مادّه تاريخ عروج ايشان را متعدّد از احبّاى مخلصين و شعراى نازنين نوشتهاند ولی آنچه بفکر قاصر اين بنده ناتوان رسيد چنين بود و در سنگ مزار حجّارى شد.
همينکهکردسمندرصعودبرملکوتايشان در ايّامىکه والد ماجدشان متصاعد الیالله حاجىشيخمحمّد در تبريز حجره تجارت داشتند دو سفر به تبريز تشريف برده و در اوقات و ايّام بيکارى در خدمت جناب ملاّعلیاکبر اردستانى عليهرحمةالله، بقيّةالسّيف قلعه مبارکه طبرسى تحصيل صرف و نحوى نموده با اينکه در آنوقت سنّ مبتلا به سَبَل چشم بودند و چندى در لاهيجان که در حجره تجارت شريک والد ايشان آقامرتضىقلی ارباب عليهرحمةالله بوده و بعد در تبريز مدّتى مديد مشغول مداوا بودهاند ولی چون عشق و ذوق مفرطى براى فهم و درک مسائل روحانى و تلاوت آيات و کلمات طلعت صمدانى نقطه اولی روح ماسواه فداه داشتهاند و به اين نکته دقيق و رمز رقيق آگاه شده که تا به مقدّمات عربى آشنا نباشند لذّت و حلاوتى را که بايد و شايد از زيارت آثار بديعه منيعه ببرند نخواهند برد لهذا با آن ضعف و رمد که در بصر داشتهاند خود را از فيض تحصيل نحو و صرف مختصر معذور ندانسته و محروم ننموده بجدّ تمام و سعى کامل قرب دو سنه کوشيدند تا مفتاح کامل از براى درک و حلّ مسائل بدست آوردند. طولی نکشيد که والد ماجدشان تبريز را ترک کردند و به قزوين و بعداً به لاهيجان شتافتند تا امور تجارتى آنجا را تصفيه کرده به عراق عرب رهسپار شوند. اَجل محتوم و اراده حىّ قيّوم در ميقات معلوم رسيد و به آشيان باقى پريد و به ظاهر از اجراى مقصود ممنوع گشت و جان به جانان تسليم نمود عليهرحمةالله و غفرانه. معلوم است که پس از اين واقعه، پسر جاى پدر گرفت و يک سر جميع امور مادّى و معنوى روحانى و جسمانى يعنى اداره کردن زندگانى و امور روحانى در کفّ کفايت و حُسن درايت و قوّه استقامت اين اولاد ارشد افتاد چه که برادر محترمشان حاجىشيخمحمّدعلی نبيل ابن نبيل عليهرحمةالله و بهائه متجاوز از ده _ يازده سال بيش نداشتند و همشيرهشان قرين اختيار نموده بودند و سنّ ايشان در آن وقت قريب هيجده سال بود. لهذا اين شخص غيور در ايمان و صبور در تحمّل مصائب و آلام و متمسّک بحبل محبّت مليک علاّم و متواضع در محاضر مقدّسه اولياى عظام کرام و ناطق رشيد شجيع در محافل و مجامع محبّين، و طالب واردين از هر طبقه و دسته براى تحقيق اين امر نازنين، شروع بکار فرمود و خود را براى دفاع با جمع معرضين و منکرين و مخالفين با شريعه مقدّسه ربّالعالمين مهيّا و حاضر نمود. آنچه آثار جديد از سماء فضل و الطاف ربّ مجيد عنايت و عطا مىشد در محافل احبّاء و اماءالرّحمان آن روزگار که از بلايا سرشار بود قرائت نموده و مطالب آنها را تشريح و بيان مىنمودند. و جوهر مطلب اينجاست که بنحوى مجذوبانه و عاشقانه و عارفانه مجالس را اداره مىنمودند که کلّ با حالت جذبه و شور و شعف موفور و فرح و نشاط عظيم بمنازل خود رجوع مىفرمودند و مىتوان گفت از شدّت نشاط و فرط انبساط از استماع کلمات در پوست خود نمىگنجيدند يعنى کلمات الهى را چنان مجذوبانه با حالت توجّه بخداى يگانه قرائت مىنمودند که خود منقلب شده و در جميع حضّار آنحال تأثير مىنمود و اشک شوق از عيون هريک جارى و سارى بود. مختصر اين است زمام امور روحانى را به اراده محيطه ربّانى طلعت صمدانى و زيارت الواح منيعه بديعه از قلم اعلی که اموات را احياء و عظام رميمه را حىّ و توانا مىنمود، بدست گرفته به روح و ريحان اداره مىنمودند.
اگرچه عائله جليله فرهادى حضرت آقامهدى و آقامحمّدجواد اَب و عمّ مادرم و اماءالرّحمان آن بيت که الحقّ هريک فخر رجال بودند بابى مفتوح و صدرى به محبّتالله مشروح و همّتى کافى و عرفى وافى در پذيرائى واردين از اعلی و ادانى داشتند و بقدر مقدور و ميسور در پيشرفت امر ربّ غيور بىقرار و اختيار بودند. کذلک در بين حضرات زرگرها (دائيهاى پدرم) منجمله جناب آقاعلی زرگر که در تذکرةالوفا طلعت عبدالبهاء ارواحنا لرمسهالاطهر فداء فضلاً ذکرى از حالات ايشان مىفرمايند بابى بروى واردين مفتوح داشتند واياب و ذهاب مستمر ولکن هيچيک از اينها بظاهر اهل علم و سواد و آشنا به اصطلاحات و مطّلع و مستحضر به نکات و رموز کلمات و اشارات کتاب فصلالخطاب الهى نبودند لهذا مکاتبه با مراکز امرى بلاد ايران و کسب اخبار از عابرين، از مبلّغين و ناشرين نفحاتالله و عرض عرائض لازمه تلقاء وجه طلعت باقى بعد فناءالاشياء و تلاوت کلمات در مجالس و تبيين، کلّ در عهده ايشان بود بالاخص وقتيکه يحياى ازل آن مرآت دَغَل الشّهير بينالاصحاب بهجُعَل و محروم از روايح معطّره کلمات مسکيّه مالک علل از شمس حقيقت منصرف و از صراط مستقيم الهى منحرف و رّداً علیالحقّ بکتابت حروف و الفاظ و جملات و عبارات لايسمن و لايُغنى پرداخت و خود را رسواى خاص و عام ساخت و تضييع امرالله خواست و بدين وسائل به حفظ مقام مرآتيّت نزد جماعتى بيهوش و هيئتى از فيوضات الهيّه مأيوس مشغول شد و کبار مؤمنين و موقنين در هر سرزمين که بودند و به نکات امرالله به جوهر فضل و عنايت طلعت مَنْ يُظْهِرُهالله جلّ شأنه پى برده و به اشارات و رموز و اسرار مودوعه در بيان فارسى و عربى که کتاب جزا هم مىنامند مستحضر شده، کذلک در بعضى از توقيعات خطاب به حروف حىّ و به اصل امر از بدو طلوع آن آفتاب جهانتاب واقف گشته و اتّباعاً لامرالله المطاعه که در آثار قلم اعلی طلعت مَنْيُظْهِرُهالله روح ماسواه فداه زيارت نمودند که صريحاً مىفرمايند بر هر مؤمن غيور و متمسّک بحبل ولاى حضرت مکلّم طور لازم است که اگر صاحب قلم و بيان است ردّى بر ردّ من اعترض علیالله مرقوم و منظور دارد، بىاختيار قلم گرفته ردّاً علی من اعترض بجنابالحقّ کتابى تأليف و تدوين نمودند و استشهاد به کلمات تامّات من استشهد فى سبيلالبهاءالنّقطةالاولی بابالله الاعظم ارواح العالم لدمه الاطهر فداء نموده و به ادرنه ارسال داشتند.
منجمله از نفوسى که اَقدم و اسبق در اينعمل مبرور و سعى مشکور بودند پدرم عليهرحمةالله و غفرانه و بهائه بودند و شاهد بر صدق اين مقال بيان شيرين اصدقالصّادقين روحىلاحبّائهالفداء در آثار منيعه بديعه اوّليه است.
فىالرّسالةالمبارکة فى جواب علی محمّد سراج در ذکر آن اجوبه کافيه در ردّيه بر آن معرض از طلعت احديّه که از قلم و فکر بکرشان در سن ٢٣ سالگى در سنه ١٢٨٣ هجرى صادر مىفرمايند قولهالاحلی:
ابن نبيل مرفوع (سمندر) در اثبات امرالله بمااَلْقَىالله علی فؤآده الواحى نوشته در ابتدا باين آيه که از سماء مشيّت ظهور قبلم نازل شده استدلال نموده قوله عزّ ذکره.
قل اللّهم انّک انت الهان الآهين لتؤتينّالالوهيّة من تشاء و لتنزعنّ الالوهيّة عمّن تشآء ... انّک کنت علی کلّشىء قديرا و بعده قل اللّهم انّک انت رباب السّموات والارض لتؤتين الرّبوبيّة من تشآء و لتنزعنّالرّبوبيّة عمّن تشآء و لتؤتيّن الامر من تشآء و لتمنعنّالامر عمّنتشآء و لتقربّن من تشآء و لتبعدنّ من تشآء. الخ.*
تا مىرسد باينجا که مىفرمايند: و کاش اهل بيان در آيه مبارکه که ابن نبيل ذکر نموده تفکّر نمايند.
بارى بعد از وصول آن تأليف به خاکپاى مبارک طلعت مَنْ يُظْهِرهالله روحالوجود لمقامهالمحمود فداء عناياتى لاتحصى و الطافى لامثل لها و عطوفاتى لمترعين بمثلها در حقّشان فرموده و به خطاب يا سمندرى ملّقب و مخاطب گشتند معلوم است اين فضل اعظم و لطف اتّم و موهبت بىنظير و بخشش بىبديل با آن طير نحيف چه مىکند البتّه اگر صدجان دارا بود در عشق و محبّت محبوب جهان و طلعت جانان و سيّد امکان و مولاى عالميان و حياتبخشنده به ساکنين زمين و آسمان فدا مىنمود. پس آن شابّ روحانى و طير آسمانى بعد از استماع آن خطاب رحمانى و استماع کلمه يا سمندرى عارفانه عاشقانه مستانه مجذوبانه به خدمت آن سيمرغ آشيان بقا، تنگ کمربست. ذوق و شوقى جز اجراى مقاصد الهى و تعاليم ربّانى و اوامر پدر آسمانى نداشت به نوعى در ايمان و عرفان غيور بود که قلم اين ذرّه نابود لايق بيان آن هرگز نبوده و نخواهد بود و در ظهور حوادث و آلام و بروز امتحان و افتتان از جانب مليک علاّم بنحوى صبور و شکور و وقور و متمسّک و متوجّه و متوسّل بود که غالباً خفيّاً به تدابيرى خلوت مىنمود و اشک مىريخت. چون اين ذليل ناتوان منتهاى تعلّق قلبى را به آن پدر
________________________* رساله جناب شيخ محمّدکاظمسمندر در کتاب محبوب عالم، ص ٣٢١ درج گرديده است.
مهربان داشت از بعد غروب شمس حقيقت بيشتر متوجّه آن حالات و بروز آن احوال بودم حتّى به يک دهم آنها که واقف مىشدم از شدّت تألّم و تأثّر خود را گم مىکردم و مضطرب مىشدم و از ايشان جز تسليم و رضا و غير اظهار عجز و ناتوانى به ساحت قدس حضرت بارى نمىديدم پس با اين مقدّمات ثابت و محقّق گرديد که اين شخص جليل در طوفان امتحان انتقال از شريعه مقدّسه نقطه بيان روح من فىالامکان لذکرهالفداء بظلّ رايت اسم اعظم و شرع مطاع جمال قدم و دخول در سراپرده عزّت و جلال محيى عالم بقوّه تأييد و ملکوت توفيق و نظر مواهب و الطاف ربّ وحيد مجيدش با رخى تابان و وجهى درخشان و صباحتى بىپايان از افق امر آن طلعت قدم ومنجى امم طالع و باهر گرديد چنانچه در حقّش از قلم اعلاى حضرتش چنين صدور يافته قوله تعالی فى لوحهالبديع المنيع:
يا اسمجود عليک بهائى نامه جناب سمندر عليهبهائى ملاحظه شد طوبى له و لقلمه و لمن يحبّه لوجهى از قبل و بعد آنچه در اثبات کلمةالله از قلم او جارى شده لدىالمظلوم مقبول قد نطق بالحقّ يشهد بذلک لسان عظمتى و من معى فى ملکوتى و يطوف حولی نسئل الله ان يحفظه عنالظّالمين و المعتدين انّه هوالقوىّ القدير... الی آخر بيانهالاحلی.
در مقام ديگر مىفرمايد:يا اسم جود فىالحقيقه جناب سمندر عليه بهائى بمنظر اکبر ناظرند و بر خدمت قائم حرارت محبّتش را حجبات حايل نشود و سبحات اثر آنرا منع ننمايد اگر طالب صادقى از اماکن بعيده دست فرا دارد يمکن اثراتش را بيابد عبد حاضر مطالبش را عرض نموده بشرف اصغاء و جواب هردو فائز سبحان من ينطق و يسمع و يجيب و سبحان من اوقد فىالافئدة و القلوب ما اجتذبها الی الحقّ علاّمالغيوب.
در لوحى مفصّل اين عنايات لانهايات نازل:فطوبى لک يا سمندر النّار بما اشتعلت من نار التّى ظهرت علی هيکلالمختار فى هذهالايّام التّى غشّت الاستار کلّ من فىالسّموات و الارض الاّ عدّة احرف اسمائناالحسنى تالله الحقّ انّهم فى اعلی الجنان حينئذ لمن المحبرين اناستمع ما القىالله عليک و حينئذ القى عليک کتاب عزّ کريم انّه من لدن ربّک و انّه بسمالله الامنع الارفع الابدع البديع...
و قد حضر بين يدىالعرش منک کتابُ ثمّ بعده کتاب و وجدناهما مطهّراً عن اشارة کلّ ذى اشارة و مقدّساً عن دلالة کلّ ذى دلالة و منزّهاً عن ذکر دونى و کذلک ينبغى لک و للّذينهم بعثوا بارادة من لدّنا و روح من عندنا و کذلک کنّا مبعثين و اخذ يدالقدرة کتابک و توجّه اليه طرفالله ربّک فضلاً من عنده عليک لتکون منالشّاکرين و امرنا الّذى کان حاضراً لدى العرش بانّ يقرئه فلّما قرء سطع منه رايحةالقدس الّتى هبت عن شطر قلبک و کذلک نعلّم من نشآء و نلهم من نشآء من عبادنا المقرّبين ... الی آخر بيانهالاحلی.
بعد از ظهور اين عنايات کبرى اگرچه بظاهر مشغول تجارت بودند ولکن امور تبليغى را مقدّم بر جميع امور و سرآمد جميع اعمال و مغناطيس تأييدات پروردگار مىدانستند در ايّام و ليالی هر طالب صادقى و هر مجاهد عارفى را اعّم از اينکه از هر فرقه و طائفه باشد حتّى سلسله علماء که آن ايّام منتهاى غلّ و بغضاء و عدوان و طغيان از ايشان ظاهر بود مىپذيرفتند و با عالم عالم وقار و دريا دريا اصطبار و جهان جهان سکون و حکمت و مدارا شروع به صحبت مىکردند و هيچوقت متغيّر نمىشدند و اعتراضات و احتجاجات نفوس را بهکمال ملاطفت و ملايمت و ملاحت بيان و گشادهروئى مقابلی مىنمودند و اجوبه کافيه شافيه از روى کتب سماويّه و ادّله عقليّه مىدادند و از آيات باهرات و کلمات تامّات که اکسير اعظم بود به موقع خود قرائت و تلاوت مىفرمودند. خوب در نظر دارم بعضى از سادات و برخى از خاندان علماء و عائله از بقيّه يموتيها، متجاوز از يک سال تا دو سال براى تحقيق مىآمدند و ايشان اظهار ملالت و کسالت و خستگى ننمودند بلکه هردفعه بر مراتب محبّت و مروّت که اساس اين آئين نازنين است مىافزودند و آمدن آنها را دالّ بر تأثير کلمه و نفوذ امرالله مىدانستند و حفظ مراتب آنها را از هرجهت منظور مىنمودند تا کلمةالله در اراضى وجود آنها قرار و استقرارى حاصل نمايد و انبات گردد. مکرّر ليالی را که مبتدى داشتند مجلس تا موقع سحر امتداد داشت و البتّه خادمين مجلس به روح و ريحان از خواب و راحتى اجتناب نموده با مسّرت و نشاطى بىنظير مشغول خدمت بودند حتّى اماءالله نيز يک وجد و سرورى در آن ايّام و ليالی داشتند که فوقالعاده بود محبوب عالم گواه است و صاحبان عشق و ذوق هم اگر اندکى دقيق شوند شهادت دهند که آن حالات روحانى و عوالم مقدّس از اذکار و بيان خارج است و به تقرير و تحرير نگنجد. در حقيقت عوالم محبّت را که الّذ و انفذ از او در عالم ابداع عالمى نبوده و نيست به منتها درجه و اعلی رتبه و ابهى مرتبه رساندند. کذلک در بيوت نفوس مبارکهاى از مخلصين و بندگان مقرّبين آن ماه جبين، مواقعى که براى صحبت و تکميل اطّلاعات آنها جلسات تأسيس مىشد تقريباً از دوساعت از شب رفته تلاوت آيات و گفتار شروع و قرب اسحار با مسرّت و بشاشتى سرشار خاتمه مىيافت. و هريک از اين نفوس مبارکه چنان نشئه و سکرى از اصغاء کلمات و معانى و لطائف آيات حاصل نموده بودند که از وجوه ناضرهشان آثارى ظاهر و باهر و هويدا بود که مصداق آيه مبارکه در فرقان مشهود بود بل مجسّم مىنمود "وفى وجوههم نضرةالنّعيم" براستى و حقيقت اين ارواح مجرّده را اين جام طهور و صهباء کان مزاجها کافور طورى از خود بى خبر و مهيّا و آماده براى انفاق جان و سَر در عشق و محبّت آن دلبر مىنمود که مانند معدن نحاسى که قطره اکسير نافذالتّأثير قطرهاى بر او اشاره شود و از حالت و عالم نحاسى به عالم و جهان ذهبى منقلب و منتقل گردد. به به از آن ليالی به به از آن ايّام به به از آن عوالم به به از آن عشق به به از آن عشّاق نيّر آفاق. بارآلها آن حالات و آن عوالم خلق در حصر و خواست تو بود و از تأثير کلمه تو کجا رفت چه شد آيا زود نبود تغيير و تبديلش آيا زود نبود تفريغ و تأويلش.
گاهى روزهائى بود که هرقدر سحاب بلايا اوج مىگرفت و ابر قضايا باريدن و امواج حوادث و مصائب کشتى شکن و طوفان امتحان و افتتان سفينه وجود را به قعر دريا واژگون مينمود. هزار بار بر استقامت و شهامت و شجاعت و انقطاع و مقاومت مىافزودند چه آلات و ادوات محکمى بودند چه استعداد و جربزه فطرى ذاتى طبيعى الهى داشتند بهچه زِرههاى پولادى محکم متقن از عالم يقين و ايمان و اطمينان هيکل وجود خود را پوشيده و آراسته و براى نزول و ورود هر سيف و سهم آماده و مهيّا ساخته بودند نه خسته شدند نه ملال آوردند نه مأيوس گشتند و نه کلال حاصل نمودند مقاومت طوفانها نمودند و متابعت اراده نافذه ناخدا و کشتيبان کردند و به تمام وجود و هستى رکّاب باوفاى آن کشتى بودند تا طلعت نوح الهى و ناخداى آسمانى ايشانرا بهکنارساحلرساندودر جبال شامخ رفيع محيط به سطح زمين مقام و محلّ استقرار عطا فرمود تعالی تعالی القادر المقتدرالباذل الرّؤف الرّحيم.
سفرهاىجنابسمندر بحبّوعشقمحبوبامکانمسافرتهائى که ايشان الیالله و فىسبيلالله به اذن و اراده و امر و فرمان محبوب عالميان چه در ايّام اشراق شمس حقيقت از افق سجن اعظم و چه بعد از غروب آن آفتاب جهانتاب در کور و عهد دلبر ميثاق روحالعشّاق لرمسهالاطهر فداء نمودند بنحو اختصار و اجمال بشرح ذيل است:
سفر اوّل در سنه ١٢٩٠ هجرى يکهزار و دويست و نود هجرى قمرى بوده و يک سال تمام آن سفر امتداد داشته چه که با مالالتّجاره به علّيه اسلامبول رفتند و در مراجعت هم خريد نمودند و حضرت شهيد فىسبيلالله حاجى نصير قزوينى عليه بهاءالله همراه بودهاند کارهاى تجارى را در علّيه انجام و فيصله داده مُحرم حرم مقصود و عازم کوى مظلوم مسجون شدند. متجاوز از دو شهر(ماه) در ظلّ عنايات و الطاف و مواهب و اعطاف ربّانيه مستظّل بودند و بحسب ظاهر سمع و بصر و قلب و فؤاد و حسّ و عقل را براى آنچه عطا شده بود فائز و مشرّف ساختند. اعنى در ايّام توقّف طائف حول شمس حقيقت و ساذج باب سلطنت کلّيه الهيّه بودند و به اصغاء نداء حضرت مکلّم طور و مبعث و محيى من فىالقبور در ليالی و ايّام فائز بودند نغمات و ترنّمات و سطوات و اقتدارات و عظمت و احاطه علميّه ربّانيّه را به سمع جان شنيدند و به بصر وجدان ديدند موسى بن عمران در طور عرفان بنداى لنترانى منصعق گشت و ايشان در قطب زندان و شدّت طغيان اهل عدوان از سدره هيکل رحمان نداى جانفزاى يا سمندرى عليک بهائى و عنايتى و رحمتى الّتى سبقت العالمين بىپرده و حجاب به جوهر فضل و لطائف اصغاء نمودند و به نداى جانبخشاى مرحبا مرحبا خوشآمديد، خوشآمديد، مفتخر و متباهى شده حيات تازه يافتند و زندگى از سر گرفتند جميع اولياء و اصفياء و عرفاء و شعرا بل کلّ نبييّن و مرسلين از اوّلين و آخرين به الهامات و وحى ربّالسّموات و الارضين اهل زمين کلّهم اجمعين را به ظهور و طلوع اين نبأ عظيم بشارت دادند و هزاران شهر و عام با حسرت تمام قرون و اعصار به عشق لقا و زيارت آن سدره منتها محترقاً روزگار حيات را بانتها رسانده رهسپار عالم بقا شدند و بحسب ظاهر باين فضل عظمى و موهبت کبرى و منتها آمال اولياء و انبياء عليهم ثناءالله نرسيدند ولکن بهبخشش خداوندى و خواست آن پدر آسمانى جمعى ضعفا و عدّهاى عجزاء و جماعتى اضعف و احقر ناس را به يد قدرت و اصابع عنايت و لحاظ فضل و مکرمت از طور رحمت واسعه مشاهده فرموده و به کلمه مبارکه الست بربّکم خطاب فرمود. اين اغنام پراکنده و اين گلّه گرسنه و تشنه احساس نمودند اين آواز چوپان مهربان است اين نغمه راعى ما اغنام است اين نداى آن برگزيده يزدان است اين تغنيّات آن داود است اين ظهور و اشراق آن موعود اديان است اين علائم آن صبح روشن متوارى و پراکنده کننده ظلمت و شام است لذا يکباره نعره لبّيک لبّيک را بلند نموده و واطربا لنا را به عنان آسمان رساندند و گِرد آن پدر جمع شدند و صوت و آواز او را شناختند و مورد الطاف او واقع شدند دست عنايت پدرى بر سر و صورت آنها کشيد و مسح فرمود و به اشاره و کنايه ابلغ من التّصريح مراتع سبز و خرّم و عيون جاريه ساريه عذبه سماويّه الهيّه ربّانيه را به آنها نموده به محض اشاره چشمى به آنها عطا شد که از فرسنگها مراتع را ديدند و در فواصل بعيده نهرهنهرهاى جاريه و عيون ساريه و اشجار عظيمه که به اراده الهيّه بر آنها سايه افکنده بود مشاهده نمودند و بىاختيار با سر و سينه و اطمينان به بدرقه الطاف الهيّه بهآن ميادين پرفصحت و اراضى پرنعمت دويدند و چون به آنمقام و رتبه که منتها آمال بود رسيدند و از آن گياههاى معرفت چشيدند و از آن ماء حيات که مىفرمايد: "و منالمآء کلشىء حىّ" نوشيدند نفسى تازه نمودند و سر بلند کرده به شکر عنايات و مواهب او تعالی فضله پرداختند و آيه مبارکه در فرقان بتمام معنى مصداقش باهر و ظاهر گشت نريد ان نمّن علیالّذين اُستضعفوا فىالارض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين
و چون در آن سرزمين وفور نعمت و اطعمه فوق تصوّر قوى را قوى نمود و بر ملاحت و صباحت و رشد و ترقّى هريک به قدر استعداد ذاتى افزود خويش را لايق و قابل و مستعدّ و آماده انفاق جان در سبيل جانان و عشق آن چوپان مهربان ديدند و در آن برّ وحدت و صحراى پرخُضرت و نضرت جان موهوب ربّ را در سبيلش دادند و دست قاتل بوسيدند. به به چه مقامى بود وه وه چه بساطى بود چه نشاطى بود کينونتى لهمالفداء در کلمات مکنون طلعت بيچون اين درّ مکنون را مکشوف فرموده.
اى پسر عيش خوش ساحتى است ساحت هستى اگر اندر آئى و نيکوبساطى است بساط باقى اگر از ملک فانى برتر خرامى و مليح است نشاط مستى اگر ساغر معانى از يد غلام الهى بياشامى اگر باين مراتب فائز شوى از نيستى و فنا و محنت و خطا فارغ گردى.
بارى از آن سفر بهجتاثر آن طير سوخته بال و پر با اخبار و اسرارى بىشمر و خزينه مملوّ از دُر و گُهر با مراجعه سلطان قضا و قدر به مدينه و محلّ مستقّر بازگشت نمود و در طىّ طريق و عبور محبّان آن آستان و دوستان راستان آن ملائک پاسبان را در هر مقام و نقطه به اقتضاى آن ازمنه زيارت فرمود تا منتهى به رشت و لاهيجان که آن زمان محلّ تجارت مادّى و معنوى او بود سير و سياحتى کامل نمود و در اراضى مستعدّه بذر معرفت و تخم محبّت با تأييد و نصرت آن باغبان احديّت پاشيد و اشجار مغروسه به ايادى امرالله و مبلّغين نازنين را به آب زندگانى کلمات و بيانات و اشارات و بشارات که در سر و سينه خزينه نموده بود سقايه کامل و آبيارى وافر نمود و حضرت شهيد فىسبيلالله حاجىنصير روحىلتربتهالفداء را در تجارتخانه رشت خود محترماً گذارد تا آن منقطع از ماسوىالله و متمسّک به حبل رضاى حضرت مَنْيُظْهِرُهالله در آن اراضى به تجارت مادّى و معنوى هردو پردازند از جهتى با نجل جليل آقاعلی ارباب عليه غفرانالله امور تجارت را اداره کنند و امورات مادّى را کفالت فرمايند و از طرفى با آن تقواى قلبى و خلوص فطرى و انفاس قدسى به تربيت نفوس حاضره پردازند و طالبين را به صراط مستقيم و منهج قويم کشانند و عارفين را از شراب طهور اعنى کلمات حضرت مکلّم طور چشانند و خويش آهنگ وطن و زيارت محبّان ممتحن نمودند ديگر معلوم است بعد از ورود به قزوين و ملاقات سرمستان آن طلعت نازنين و بيان کيفيّت و چگونگى تشرّف بلقاء آن مسجون محصون در حلقه حصن حصين و ذکر تشرّف در موقع تنزيل آيات و صدور کلمات چون ماء معين با آن هيمنه و عظمت که قلاع وجود را در حقيقت زير و زبر مىنمود و هر انسان فکور را از خود بىخبر مىفرمود کيفيّتى بود ديدنى نه حکايتى شنيدنى، و از جهتى زيارت يکتا غصن برومند آن سدره الهيّه و طائفين مخلصين حول رضاى آن طلعت صمديّه و تلاوت آيات بديعه منيعه در مجالس و محافل منعقده و ذکر عنايات سرشار در حقّ جميع حروف و کلمات و اوراق منسوب به آن شجره لاشرقيّه و لاغربيّه چه شور و نشورى و فرح و سرورى در صغير و کبير رجال و نساء هويدا گشت که به تقرير و تحرير تمام نشود. آن طير حامل اين بشارات و اشارات، پروازش سريع تر و نغماتش شديدتر و حرارتش صدچندان گرديد چنانچه در حقّش فرمود "اگر طالب صادقى از اماکن بعيده دست فرا دارد يمکن اثرش بيابد" . لذا رشته امور تجارت را کماکان به امر و اشاره مبارک در دست گرفته و مشغول گشته و ليالی را به تجارت معنوى روحانى که مىفرمايد: يا اهلالبهاء تالله قد ربحتم فى تجارتکم. پرداخته و به اذن و اشاره مبارک با نقاط امريّه به مکاتبه و ارسال رسائل و کسب اطّلاعات مشغول شد. با تمام وجود و جميع هستى قيام نمودند يعنى عيال و اطفال، کلّ را براى خدمت، تربيت و آماده کردند و هر روز صبح که از بيت خارج شدند اميد مراجعت نبود متوکّلاً علیالله رفتند و متمسّکاً متشکّراً فىبحور الطافه برگشتند ايّام و روزگارى بدينمنوال گذشت و مخصوصاً با حضرت سلطانالشّهداء روحى لدمهالاطهر فداء به اشاره حضرت يفعل ما يشآء مکاتبه داشتند چنانچه اکنون نمونهاى از آن مکاتيب متبرکّه در اين عائله موجود است.
تا وقتى قضاياى اصفهان و طوفان امتحان به موج آمد و هردم و هر روز آن امواج کالافواج رو به اوج گرفت و کشتيهاى محکم و سفينههاى معظم اگر حفظ و حراست اسم اعظم نبود و يد قدرت محافظه نمىفرمود ممتنع و محال بود مقاومت آن طوفان توانند و استقامت در مقابل آن ارياح کنند. نگهدارندشان نيکو نگهداشت. پس مانند آفتاب بىپرده و حجاب بر جميع احباب و اصحاب واضح و مبرهن بود که بايد کلّ به حبل عطاى او تمسّک جويند و به ذيل رداء فضل او چنگ زنند و از ماعداى او بالمرّه منقطع شوند آنوقت اگر حفظ و حراست فرمود مختار است و اگر کأس شهادت که جامى است سرشار و درخور و لايق عشّاق آن نگار، قسمت و روزى فرمود هوالفاعل بما يشآء و لا يُسْئل عمّا شآء لا اله الاّ هوالبهىّ الابهى.
سر نگردانم نگردم از تو منمعلوم است با آن سوابق و حوادث لاحق و حملات پى در پى معرضين و تدابير منکرين و حکومات سفّاک بىباک پناهگاهى و ملجأ و مأمنى جز آن سيّد لولاک نداشتند و نخواستند و شب و روز در آتش نمروديان و ظلم و طغيان جهلا، از علماى سوء ايران و عوام جهود کالانعام و ذآب متفرّسه ضاريه مهاجم بر اغنام سوختند و ساختند و جميع ليالی و ايّام و اوقات و اسحار را بذکر و ثناى پروردگار پرداختند و شايد در موارد حملات شديده معرضين بعضى تصّور مىنمودند به سفراء دول خارجه رجوع نمايند تلقاء وجه باقى بعد فناءالاشياء عرض شده بود منع شديد در الواح فرمودند منجمله: قوله تعالی: توجّه بدول خارجه جايز نه هذا ما حَکَم بهالمظلوم فى کتابه المبين.
پس معلوم شد بهيچوجه منالوجوه اين حزب مظلوم جز آن مظلوم مسجون پناهى و مأمنى اتّخاذ ننمودند حتّى در افئده و قلوبشان غير از او ملجأ خطور نکردند تسليم صرف بودند و تفويض محض و صبر و اصطبارشان به مقامى رسيد که ايّوب مذکور در ملکوت قدس به اصطبارشان رشک برد و نوحه نمود بلی گريست گريستنى که ملکوتيان با او گريستند.
قولهتعالی: يا اسمجود لولا کتاب سبق من عندنا لارينا الغافلين و الظّالمين ايّنا ّاعلی و اقدر در اينظهور اعظم ملاحظه نمودهايد که چه مقدار از اعداء را بقوّه عظيمه اخذ نموده معذلک احدى متنبّه نشد و کلّ از باده غفلت مدهوشند و از شطر رحمت الهى بعيد. ولکن عالم بظلم حامله شده سوف يرون الظّالمون ما عملوا فى ايّامالله المهيمن القيّوم در مقام ديگر مىفرمايند: جميع اشياء بر مظلوميّت اهل حقّ نوحه نمودند و جميع را حزن احاطه کرده ظلمهائى که در اين کرّه من غير سبب وارد شده بمثابه اشجارى است که غافلين به ايادى خود غرس نمودهاند و زود است که اثمار آنرا مشاهده نمايند.
بارى چون به حسب ظاهر اين اخبار به سمع الطف اعزّ امنع اقدس ابهى روحىلارّقائهالفداء رسيد ناله قلم اعلی بلند شد و تجديد گشت و حنين و انين آن ساکنين ارض و سماء را احاطه نمود آن ربّ غيور و مکلّم طور چنان در نقره ناقور و نفخ در صور که قلم ابهاى آن مالک يوم نشور بود دميد که منفىالقبور و عظام رميم در هر قبر و گور را به حرکت آورد و متجاوز از صد لوح به لحن عراقى و حجازى در ذکر آن دو ستاره صبحگاهى صدور و نزول يافت منجمله در دو توقيع بديع منيع خطاب به طير ضعيف بال و پر سوختهاش سمندر بياناتى مىفرمايند. لعّل مختصرى از آن حنين و انينربّالعالمين را که لرزه به قامت و اندام ساکنين زمين انداخت لاجل زينت و طراز و روح و جان در جسم اين اوراق بنظر قارئين نازنين و اولاد و احفاد لاحقين مىرساند ليس ذلک من جوده تأييده و نصرته توفيقه ببعيد.
اناالمظلوم الغريبيا سمندر لعمرک قد تجدّدت مصيبة محمّد رسولالله فىالجنّةالعليا و رزيّة البتول العذراء فىالمقام الاعلی و هى تصيح و تقول تبّاً لکم يا ملأ الفرقان قد فعلتم مافعلتموه من قبل اين حَسنى و اين حسينى بيّنوا و لا تکونوا منالمدبرين هل حَسَنى کان خائناً فيکم اَم اَکَلَ اموالکم ام سفک دمائکم ان انصفوا يا قوم و لا تکونوا منالکاذبين ان اذکروا يا ملأالفرقان باىّ جرم قتلتم حُسينى فى ارضالصّاد لعمرى يا ايّهاالنّاظر الی وجهى قَد کسرت السّفينة و عقرت النّاقة بما اکتسبت ايدى الظّالمين قد رجع حديث الطفّ و لکنّ القوم فى حجاب مبين انّا سترنا شأن اسمى الحسن لضعفالعباد فلمّا ارتقى بجناحين الّروح الی الّرفيق الاعلی ذکرنا بعض ما اعطاهالله بفضل من عنده انّه لهوالفضّال الکريم ثمّ اعلم لما ظهر اثر فى العالم سوف يظهر بسلطان من لدىالله المقتدر القدير...
چند آيه نيز از اواخر لوح ديگر درج مىشود.قوله تعالی ... تبّاً للّذين نبذوا لوحالله عن ورائهم و اتّبعوا کلّ فاسق بعيد تفکّر يا سمندرى فى صبرى بعد قدرتى و اصطبارى بعد اقتدارى و صمتى بعد نفوذ کلمتى المهيمنة علی العالمين لو اردنا اخذنا الّذين ظلموا فى ظاهرالظّاهر بعبد من العباد او بملائکة من المقرّبين انّا نعمل بما تقتضيه الحکمة الّتى جعلناها سراجاً لخلقى و اهل مملکتى انّ ربّک لهوالعليم الحکيم فسوف تأخذالّذين ظلموا کما اخذناهم من قبل انّ ربّک لهوالحاکم علی ما يريد... الخ.
هنوز اين نائره خاموش نشده بود و اين شراره و شعله جانسوز فرو ننشسته بود که سنه سيصد رسيد و طوفان اعظم در اين آب و خاک لرزه شديد به هياکل مقدّسه بندگان جمال قدم انداخت و انقلاب طولانى تأسيس نمود و فتنه کبرى و داهيه عظمى جنوب و شمال و شرق و غرب ايران را فرا گرفت شرح آن وقايع و سوانح از وظيفه و مقصود و مرام و منظور اين ذرّه مفقود خارج است نه قلم را لياقت و استعدادى و نه وجود نابود را قدرت و قوّتى و نه اين مور ضعيف نحيف را حقّ نگارش تاريخ و حکايتى کلّ اين امور در خزانه امر سلطان ظهور از تصرّف هر نفس مجهول مجعول محفوظ و مصون است. عنقريب علماء تاريخ و نفوس مبارکه عميق دقيق هريک از حوادث و مصائب و آلام وارده و حکايات واقعه و نکات مهمّه برجسته تاريخيّه و ثبوت و رسوخ ارواح مجرّده و حقائق نورانيّه و نجوم بازغه در افق روشن امرالله را با قلمى توانا و بياناتى الطف احلی و عبارات و جملاتى چون عسل مصّفى و دلائلی متقن و براهينى محکم و شواهدى بىنظير و نظم و ترتيبى بىمثيل تدوين نمايند و منعلیالارض را در قطعات خمسه از ملوک و مملوک بر حقيقت و عظمت و سطوت و اقتدار و توانائى قلم حضرت مختار و شهامت و شجاعت و مقاومت و استقامت و اندازه قبول تربيت در قليل مدّت و نفوذ تعاليم در چهل اقليم در افئده و قلوب صافيه منيره از بندگان و ارقّاء درگاهش آگاه و باخبر فرمايند. گفته خواهد شد بدستان نيز هم.
الحاصل در سنه مذکور جمعى مظلوم از نفوس معروف مشهور اسير و مقهور و گرفتار حبس و زجر موفور و مؤانس و مصاحب با سلاسل و اغلال در محبّت و عشق به طلعت بى مثال گشتند منجمله در رشت حضرت حاجىنصير شهيد و متصاعد الیالله نجل جليلشان آقاعلی ارباب عليهما غفرانالله و بهائه بودند که اسير کند و زنجير شدند فىالحين حجره تجارت پدرم سمندر را که بوسيله آن پدر و پسر پاکگهر اداره مىشد بسته و مهر و موم نمودند و اين خبر در قزوين بوسيله معاندين تشهير گشت و وحشت بر دهشت نفوسى که طرف حساب و معامله بودند احاطه نمود و زحماتى فوقالعاده و مشکلاتى بىاندازه توليد کرد تا اينکه به زحماتى چند و تدابيرى درخور و اقتضاى آن قيد و بند نمودند و نفسى را موقّت براى گشودن باب مخزن خود فرستادند و اين اقدام قدرى از وحشت نفوس کاست و نيز مبالغى وجوه به واسطه نفوس مخلصه از خارج تدارک نموده به نفوس ضعيفالقوى بابت طلبشان پرداخت نمودند چندماهى بدينمنوال گذشت که حضرت حاجىنصير آن شخص بصير و آن وجود بىنظير و آن اسير سلاسل و زنجير شربت شهادت نوشيد و به اين مقام اعزّ اسنى و رتبه بلند اعلی نائل گشت طوبى بجنابه بشرى لحضرته و هويّتى لذکرهالفداء. چنانچه قلم اعلی سلطان يفعل مايشآء به جوهر فضل و عطا ذکر آن سراجالشّهداء را در رساله مخاطب به ابن ذئب که تقريباً در سنه ١٣٠٨ هجرى قمرى صدور يافته به بيانى الطف احلی و ادق و ارقّ از تصّور اولیالنّهى ياد و حکايت مىفرمايند. و چنانچه اشاره شد موّرخين نازنين با اقلام ملهم بالهامات نور مبين صفحات تاريخ امرالله را بذکر عموم شهداء فى سبيلالبهاء ارواحنا و اجسادنا و اولادنا و احفادنا لدمائهمالفداء زينت داده و مىدهند.
سپس نجل جليل ايشان شهورى ديگر بر اثر پدر در آن زندان اسير جور و عدوان بود و روح پاک مقدّس پدر نيکاختر را بقوّه صبر و اصطبار و تحمّل زحمات و مشقّات بيشمار و استقامت و مناجات در اسحار با حضرت پروردگار شاد و خندان مىنمود تا به ارادةالله و مشيّةه از زندان که در نزد آن مرد ميدان بهتر و خوشتر از هرکاخ و ايوان و در کامش شيرينتر از شير مادر مهربان بود بيرون آمد و رهائى يافت و در همان حجره مذکور با اخوى ديگر خودجناب آقاميرزافضلالله عليه رحمة الله کمافىالسابق زمام امور تجارت را به دست گرفته با جوهر امانت و صداقت و ديانت و شجاعت، با جميع حرکات شنيعه غفلا استقامت و مقاومت نموده و علم امرالله را مردانه دوش گرفت و بجّد تمام و سعى کامل به اعمال و افعال و کردار و رفتار مالک عِلَل و منجى ملل را نصرت و يارى کرد و انصاف اين است با آن صيت و صوت و شهرت و معروفيّت و عبور و مرور عابرين، از مسافرين و مبلّغين و پذيرائى از واردين طورى رفتار فرموده و به وصاياى الهى عمل نموده که نفسى به قدر خردلی ايراد بر او وارد نتوانست جميع طبقات شهر از عالم و عامى و وضيع و شريف به امانت و صداقت و راستى و ديانت او شهادت مىدادند و مانند جناب امامجمعه و من فىحول او جميع امورات بيع ابريشم و غيره را به ايشان رجوع مىنمودند و هميشه اظهار تشکّر و رضايت از عمليّات اين بزرگوار مىنمودند و عامّه نيز ايرادى جز اينکه حيف بابى يا بهائى است نداشتند.
جناب حاجى شيخمحمّد نبيلاکبر قزوينىخاندان سمندر از بدو امر به دامن امن مظهر ظهور پيوستند و به اين نام و انتساب شهرت يافتند. پدر بزرگ جناب طراز معروف به حاجى شيخ محمّد بود. شرح حال مختصر ايشان در کتاب تاريخ سمندر مندرج است. ايشان از ارادت کيشان جناب شيخ احمد احسائى و جناب سيدّ کاظم رشتى بود. از چگونگى اقبال ايشان به امر جديد اطّلاعى در دست نيست امّا با وجوه و اعيان و حروف حضرت نقطه اولی مثل جنابان باب الباب، وحيد اکبر، ملاّ جليل ارومى، ملايوسف علی اردبيلی، ّشيخ عظيم، حاج سيّد علی شهيد خال حضرت ربّ اعلی، ديّان، سيّاح، حاجى سليمان خان... معاشر و مؤانس بود. حاجى شيخ محمّد در دوره حيات حضرت باب صدمات فراوان تحّمل کرد و تحت شکنجه معاندين قرار گرفت و به همبن جهت عنايات خاصّ آن حضرت شامل حال وى گرديد. وقتى در تبريز به امر آقا ميرزا احمد مجتهد، ايشان را به شدّت چوب زدند مدّتى پس از اين حادثه که به حضور مبارک مشرّف شد طلعت اعلی عنايتاً به ايشان فرمودند" ترا چوب نزدند مرا چوب زدند".
حاجى شيخ محمد مکرّر موفّق به زيارت حضرت ربّ اعلی گرديد که از جمله در تبريز و در جبل ماکو و چهريق بود و از لسان مکرمت به لقّب نبيل اکبر مفتخر شد.
بعد از شهادت حضرت ربّ اعلی در بغداد به فيض حضور حضرت بهاءالله نائل گرديد و با مرآت (ميرزايحيى) ملاقات نمود. در بازگشت از اين سفر لوح ناريّه از مرآت به همراه داشت. از مضامين آن اين بود که هرکه بگويد مرا ديده است کافر است و هرکه بگويد صداى مرا شنيده است مشرک است...
شيخ محمّد در اواخر ايّام حيات قصد توقّف دائم در دارالسّلام داشت و وصيّت کرد که پس از مرگش جسد او را به بغداد منتقل سازند. حاج شيخ محمّد نبيل هفت مکتوب از حضرت بهاءالله دارد و از قلم اعلی در لوح خطاب به سمندر در حق او اين بيان احلی نازل گرديده است:
" انّا نذکر فيهذا المقام اباک الّذى صعد الی الرّفيق الاعلی امراً من لدىالله ربّالارباب انّا طهّرناه من کوثر العفو و الغفران و ادخلناه فىمقام عجزت عن ذکره الاقلام البهاء من لدّنا عليه و علیالّذين ذکروه بما نطق به القلم الاعلی فى هذاالمقام الّرفيع قد اخذته نسائم العناية و الالطاف من کلّالجهات هذا من فضلالله مالکالرّقاب"
و نيز ميفرمايند:"يا سمندر شهادت مى دهم که مرحوم مرفوع والد و شما در خدمت امر کوتاهى ننموده ايد آن چه امر شد اطاعت کرده ايد و عمل لوجهالله و لحبّ الله و فى سبيلالله بوده انشاءالله لازال از اين کوثر بياشامى و از اين رحيق بنوشى، لا يعادل شيئ بشهادة ربّک نحمدالله تعالی بلسانک ليکون ذخراً و شرفاً لک بدوام الملک و الملکوت"
حاج شيخ محمّد نبيل در سال ١٢٧٨ ه ق، مطابق با ١٨٦١ ميلادى در لاهيجان عروج نمود و برادرشان ملاّ جعفر که شريک تجارى ايشان بود جسد را به قزوين فرستاد و بعداً جناب سمندر به اقتضاى زمان طبق وصيّت پدر، جسد او را بواسطه آقا محمّدحسين(خال جناب سمندر) به عراق عرب منتقل کرد و در دارالسّلام بغداد مدفون گرديد.
مادر بزرگ جناب طرازدردوران طفوليّتچون اول حفيدمادر مادرم صاحب خانم فرهادى عليها غفران الله بودم ايشان نهايت رأفت و رحمت را منظور ميفرمود و حق عظيم در تربيت اوليّه نسبت به اين عبد دارد.
صاحب خانم فرزند حاجى اسدالله فرهادى بود. حاجى اسدالله از بغداد همراه جناب طاهره به ايران آمدند. در قضيّه قتل ملاّمحمّدبرغانى که عمّ و پدر شوهرِ جناب طاهره بود و در قزوين اتّفاق افتاد، حاجى اسدالله به اتّهام همدستى در اين اقدام دستگير شد و او را به طهران آوردند و و در محبس طهران تحت صدمات شديده قرار دادند و به شهادت رساندند. حاجى اسدالله چهار دختر داشت. اوّلين دختر خاتونجان خانم نام داشت که همسر پسر عمويش آقا محمّدهادى فرهادى شد و جزو محرمان جناب طاهره بود و همچنانکه در تاريخ ثبت گرديده است با کمک همسرش بنا به امر حضرت بهاءالله جناب طاهره را از حبس در خانه پدرى نجات داده و به طهران آوردند.
حضرت عبدالبهاء در تذکرة الوفا ضمن شرح جناب طاهره ميفرمايند: ... جناب طاهره در قزوين بعد از قتل عموى بيدين در نهايت سختى افتاد. محزون و مسجون و از وقايع مؤلمه دلخون بود و از هر طرف نگهبان و عوانان و فرّاشان و چاووشان مواظب بودند. او در اين حالت بود که جمال مبارک از طهران آقاميرزاهادىقزوينى زوج خاتونجان مشهور را فرستادند جناب طاهره را به حسن تدبير از آن دار و گير رهانيده شبانه به طهران رسانيدند وارد به سراى مبارک گشتند و در بالا خانه منزل نمودند...
آقامحمّدهادى در ميانج حضور حضرت باب رسيد و اجازه خواست آن حضرت را از دست سربازان رهائى بخشد ولکن حضرت ربّ اعلی اذن نفرمودند و در حقّ او دعا نمودند. جناب ملاّحسين که براى زيارت حضرت ربّ اعلی عازم ماکو بودند در قزوين و در منزل آقا محمّدهادى فرهادى با جناب طاهره ملاقات کردند.
صاحب خانم از زنان با سواد و با ذوق و هنرمند زمان خود بود به لسان عربى آشنائى داشت و کتاب مستطاب اقدس را با خطّ خويش نگاشت. ايشان يک دست لباس کامل، از عرقچين تا جوراب به دست خود بافته و دوخته بود تا به حضور حضرت ربّ اعلی تقديم کند. زمانى که حضرت باب عازم آذربايجان بودند مؤمنين گمان مى کردند که آن حضرت را به قزوين ميآورند و عدّه کثيرى از آنان از جمله صاحب خانم به منظور زيارت و استقبال ايشان به خارج شهر رفتند ولی چنين نشد و قافله حامل هيکل مبارک با شهر فاصله گرفت. صاحب خانم ناچار هديه ناقابل خويش را به وسيله جمعى که براى تشرّف هيکل مبارک ميرفتند به حضور تقديم کرد. هديه ايشان مورد قبول قرار گرفت و آن حضرت در نهايت لطف و احسان، قباى ابريشمى سبز رنگ و يک ارخالق قلمکار مبارک را براى آن محترمه ارسال داشتند.
صاحب خانم بعداً عرايضى مبنى بر ايمان و ايقان به حضور حضرت بهاءالله عرضه داشت. ايمان وى مورد قبول واقع شد و به اشاره جمالقدم، جناب کليم نسخه اى از قصيده عزّ ورقائيّه را براى او فرستادند که بسيار موجب مباهات وى گرديد. پس از صعود ّ زيارتنامه زير از قلم اعلی در حقّ او نازل شد و خاتمة الالطاف گرديد:
ق، امة الله صاحب الّتى صعدت الیالافق الاعلیيا امتى و ورقتى عليک بهائى انّا سمعنا ندائک اجبناک بهذه الورقة النّوراء الّتى جعلناها حاملة عنايتى الّتى سبقت من فى السّموات و الارضين و نذکر الورقة الّتى سمّيناها بعزّيّةالّتى حضرت و فازت فى ايّامالله ربّالعالمين انا ذکرناها و اللاّئى آمن بالله الفرد الخبير و نذکر امائى کلّهنّ فى هذا الحين الّذى فيه نطق لسان العظمة امام وجوه الامة بانّه لا اله الاّ هو الفرد الواحد الغفور الرّحيم يا قلمى الاعلى اذکر الورقة الّتى سمعت ندائى و اجابت و رأت آياتى و اقبلت نشهد انّها آمنت بالله و بآياته و اقرّت بما نزّل من عنده و اعترفت بظهوره و بروزه و سلطانه و نشهد انّها انجذبت من نداءالله فى اوّل الايّام و اجابت و اشتعلت بنار السّدرة علی شأن اخذت عن کفّها زمام اختيارها انّا سمعنا ضجيجها فى الايّام و حنينها فى الاسحار ياقلمى اذا اردت ذکرها و زيارتها ولّ وجهک شطر عنايتالله و قل:
اوّل نور اشرق من افق سماء العطا و اوّل بيان نطق به لسان الکبريا عليک يا ورقة سدرة الوفا اشهد من بعدک عن شطر القرب ذاب کبدک و بدّل سرورک و عظمت مصيبتک طوبى لک يا امتى و ورقتى و طوبى لامة تقربت اليک و زارتک بما نطق به القلم الاعلی فى هذا الليلة البلماء نسئلالله ان يقدّر لکلّ زائريک اجر الّذى طار من وطنه قاصدا الوطن الاعلی فى ظلّ قباب عظمة مولیالورى طوبى لک و نعيما لک نشهد و يشهد المقرّبون و المخلصون بانّ الفراق احرقک بحيث صعدت زفراتک و نزلت عبراتک فى اللّيالی و الايّام انّ المحبة احاطت حرارتها کلّ ارکانک انت الّتى اخذت کأس الوداد و شربت منها باسم الله مالک الايجاد نسئل الله تبارک و تعالى ان ينزل عليک فى کلّ حين رحمة من عنده و نعمة من لدنه انّه هو العزيز الفضّال يا امتى و يا ورقتى انت فى الفردوس الاعلی و مولی الورى يذکرک فى سجن عکّا لامرالله بذکرى ايّاک ماج بحر رحمة ربّک و هاج عرف عناية و الالطاف فضلا من لدى الله مالک هذا المقام الرّفيع نعيما لک يا امتى و السّلام عليک يا ورقتى و الرّحمة عليک يا من ذاب کبدک فى فراقى نسئل الله ان يکتب لک فى الصّحيفة من قلم الابهى اجر الّلقاء انّه هو فاطر السّماء و مالک ملکوت الاسماء لا اله الاّ هو السّامع المجيب ...
جنابملاّعلیملقّببهجنابمعلّمچون درآن ايّام مدارس و مکاتب جديده نبود و مکتبخانههاى معموله آندوره کاملاً مانند حبس تاريک بود و نظر بشهرت بهاسم امر تحصيل در آن زندانهاى کثيف هم ممکن نبود لذا پدر بزرگوار و عمّ عاليقدر، جناب معلّم و مربّى مخصوص از اهل علم و کمال و داراى حسن خطّ و آداب و منقطع و منجذب بامر الهى حضرت ملاّعلی ملقّب بجنابالنّائل بحسن مآب و المفتخر بالخطاب و الفائز بلقاء ربّالارباب عليه بهاءالله من دون الحساب که آن اوقات تازه در ظلّ کلمةالله وارد شده بودند و از چشمه حيات نوشيده در منزل آوردند.
جناب سمندر در کتاب تاريخ سمندر از جناب معلّم ياد مىکنند و ضمن شرح مختصرى مىنويسند:
از جمله اهل علم و فضل و کمال جناب ملاّعلی ملقّب بجناب معلّم ولد مرحوم ملاّحسين رودبارى قزوينى بود که گذشته از علوم رسمى در علم خطّ و موسيقى يد طولائى داشت اوايل که براى فهم مطالب مراوده مينمود با نهايت احتياط و ملاحظه بود و ليکن بعد از فوز بايمان وايقان تقريبأ سىوششسال در بنده منزل بعنوان معلّمى اطفال و تلاوت آيات ذوالجلال تشريف داشتند وسبب تبليغ و آگاهى بعضى از دوستان خود شدند و اين اوّل شخصى بود که بجهت فوز باطاعت کلمه مبارکه کتاب اقدس قبول معلّمى اطفال اهل بها نمود با اينکه مقامشان ارفع از اشتغال بمعلّمى اطفال بود وچون بعد از مدّتى که بتعليم علم و خطّ مشغول شدند و بحضور مبارک عرض شد اين آيات باهرات در ذکر ايشان نازل قولهتعالی:
... اينکه در باره معلّم نوشته بودند انّا قبلنا منه ماعمل فىسبيلالله ربّالعالمين قل يامعلّم انّک انت اوّل معلّم فاز بالرّضاء ذکرهالله فىکتابهالمبين نشهد انّک فزت بما نزّل من ملکوتالمقدس فى کتابالاقدس و عملت ما امر به من لدىالله العليمالعظيم انّا جعلنا اجر ما عملته فى سبيله هذهالايات و ارسلناها اليک لتشکر ربک الحکيم و بها خلّدنا ذکرک و جعلناک مذکورأ فى مکاتبالعالم کلّها ان ربّک هوالمقتدرالقدير ان افرح بما جرى من قلمىالاعلی فى سجن عکا فضلأ من لدنّا عليک و علیالّذين تمسّکوا بهذاالحبلالمتين والبهاء عليک وعلی کلّ عالم فاز بهذاالامرالعظيم يا سمندر بلّغ ما نزّل له انشاءالله عنايت ديگر هم در باره او خواهد شد خلعت هم عنايت ميشود اگرچه قميص باشد ولکن آن قميص عندالله اعزّ است از ما عندالملوک والسّلاطين يا سمندر معلم فائز شده است بآنچه که اکثرى از ناس از ادراک آن عاجز و قاصرند انّ ربّک هوالعليم الخبير.
در سال ١٣٠٨ بمصاحبت ايشان از راه اسلامبول و اسکندريّه مسافرت نموده در عکّا بحضور مبارک مشرّف شديم و پس از توقّف دو ماه مرخّص فرمودند و در مراجعت حضرت ورقاء شهيد و دو ابنشان عليهمبهاءالله و جناب حاجى ملاّ ميرزامحمّد خوانسارى که از علما و مجتهدين بودند تا رشت و قزوين همسفر بودند و بعد از آنهم پيوسته بقرائت آيات و ذکر و مناجات در محضر احبّا و خلوات مشغول ميشدند تا در تاريخ پانزدهم شهر ذىالحجّه الحرام ١٣٣١ دار فانى را بدرود گفته حوالی سنّ نود به دار باقى شتافتند عليهسلامالله و رضوانه و غفرانه.
حضرت بهاءالله علاوه بر اهداء مقام "اوّل معلّم" به جناب ملاّعلی، به امين حقوقالله حاجى ابوالحسن اردکانى امر فرمودند که يک طاقه عبا از جنس مرغوب تهيّه و براى جناب معلّم ارسال دارد. امر مبارک انجام شد و جناب معلّم باين افتخار و مرحمت نيز نائل گرديد.
حضرت عبدالبهاء هنگام سفر به امريکا از کشتى سلتيک يک لوح بافتخار جناب سمندر ارسال و از کلک ميثاق عنايت مخصوص در حق جناب معلّم باين عبارت صادر نمودند:
... جناب معلّم را تحيّت ابدع ابهى برسان در شهرهاى امريک واين وابور سلتيک آهنگ و نغمات اهل طرب باوج اعلی ميرسد هرشب و صبح الحان و ترانه است که از خوانندگان و سازندگان کشتى بمسامع حاضران ميرسد ولی هيچ آهنگى مانند نغمه جناب معلّم و آواز ساز ايشان مفرّح نيست هر کسى آن را شنيده اين آهنگ را صداى کلنک شمرد زيرا آن نغمه و آواز از دلی پر عجز ونياز بلند ميشود ...
جناب معلّم به فنّ موسيقى آشنائى داشتند و ماهرانه تار مىنواختند و بلحن جذّابى آواز ميخواندند و مورد تقدير و ستايش دوستان و بسيار مورد احترام و محبّت جميع افراد خاندان سمندر بودند.
از خطوط جناب معلّم جز صفحاتى معدود باقى نمانده است چند صفحه از خطوط اواخر ايّام ايشان که از کلمات مکنونه بخطّ شکسته نگاشتهاند با چهار صفحه خطّ استاد ايشان آقا سيد ابوالقاسم بساحت اقدس تقديم شدهاست.
جناب دکتر مهدى سمندرى در يادداشتهايشان مينويسند چند صفحه ديگر از خطوط جناب معلّم را در بين اوراق معدود تاريخى والد مکرّم بهدست آوردهاند که اصل آن را به ارض اقدس تقديم خواهند نمود.
جناب طراز در باره معلّم ارجمند خود مينويسند:اين بزرگوار با انقطاع تمام به تربيت اطفال پدرم و عمّ محترمم پرداختند و اين امر از سنّ ٦_٧ سالگى شروع و تا ١٢_١٣ سالگى ادامه داشت و تحصيل نزد ايشان عبارت بود از سُوَر کوچک قرآنيّه و کتاب خواجه و گلستان سعدى و نصاب و اخيراً صرف و نحو ابتدائى و توجّه خاصّ بعلم خطّ و سياق و مختصرى از حساب. امّا پدر و عمّ بزرگوارم که در جميع شؤون و امور متّحد و يکى بودند باندازه ميسور اسباب راحت و آسايش و سکون و آرامش ايشان را مهيّا فرمودند و هر روزى باقتضاء به تشويق و تحريص در تحصيل کمالات و آداب ديانت و محبّت و موّدت و صداقت و امانت و نهى و تحذير از خيانت و شقاوت و شرارت قولاً و عملاً تربيت فرمودند و به خضوع و خشوع و خدمت به سفراى الهى و مبلّغين نازنين و واردين از مخلصين لهالدّين و سائرين در بلاد به امر حضرت ربّالعالمين در جميع ايّام و ليالی توصيه و نصيحت و موعظه و دلالت مىنمودند و از سن نه و يازدهسالگى به تسويد آيات الهيّه مشغول کردند و به اين عمل مبرور شب و روز تحريص و تحسين فرمودند.
حضرت عبدالبهاء چند لوح به اعزاز جناب معلّم نازل فرمودند که ذيلاً سه فقره از آن الواح درج ميگردد.
هوالابهى ق جناب معلّم عليه بهاءالله الابهى ملاحظه نمايند
هوالابهىاى ناظر الیالله در ظلّ سدره منتهىمأوى و در گلزار جنّت مأوى جاى و مسکن نما از فضل و موهبت رحمانيّه بال و پرى تمنّا کن و در جنّت ابهى که صورت و نشانه ملکوت ابهيست پرواز فرما تا حمامه قدس حدائق تقديس گردى و عندليب انس رياض تجريد شوى طوبى للموقنين بشرى للمتمسّکين بالحبل المتين روحأ للثّابتين الرّاسخين علی عهدالله و ميثاقهالعظيم. والبهاء عليک وعلیالمتمسّکين عبدالبهاء ع.
هوالله ق جناب معلّم عليه بهاءالله الابهىاى معلّم دبستان عرفان، حکماى اشراق گويند بلقب معلّمى تا بحال دو شخص موسوم يکى ارسطوى معروف و ديگرى فارابى مشهور ثالث ابن سينا دعوى معلّمى نمود و چون از عهده شروط برنيامد بهرئيس ملقّب گشت حال تو در دبستان عهد الست درس ميثاق گو وسبق ايمان و پيمان ده قسم بربّ وجود که معلّم اهل سجود گردى و درجهان ملکوت به معلّمى مشهور شوى پس اى متعلّم از معلّم حقيقى بشنو و سعى و کوشش نما و در اعلاء کلمه الهيّه و نشر نفحات رحمانى همّتى کن تا معلّم آفاق بقوّه اشراق شوى والبهاء عليک عع.
هوالابهى ق جناب معلّم عليه بهاءالله الابهىاى معلّم دبستان محبّت الله تعليم سماوى اليوم آيت ميثاقست و معانى لوح مسطور و رقّ منشور اسرار عهد و پيمان پس تا توانى در دبستان تعليم اين درس و سبق را ترويج نما تا تعليم تأثير در هفت اقليم نمايد والبهاء علی اهلالبهاء عع.
جناب طراز ضمن شرح مختصرى در باره زندگى خويش مىنويسند:
بمرور عشق عجيبى و ميل مفرطى بتحرير آيات و کلمات يافتم و در سنّ دوازدهسالگى چهار ساعت به صبح مانده حتماً برخاسته و به تحرير آيات مىپرداختم و مسرّتى فوقالعاده و نشاطى بىاندازه از اين عمل داشتم شبى در خاطر دارم که دهن چراغ تمام شد چنان غم و غصّه مرا احاطه نمود که به تحرير نگنجد فکرى کردم در فانوسهاى پيراهنى قديم شمع مصرف شده و نيم سوخته اى يافتم و آنرا در شمعدانى بارفتن که آن ايّام تازه عمّ بزرگوارم از عليه اسلامبول براى منزل فرستاده بودند نهاده روشن کردم و مشغول شدم غافل از اينکه شمع مىسوزد و حرارت نزديک شده شمعدان را مىشکند گرم تحرير بودم که مبادا از ليالی ماضيه عقب افتم که يکمرتبه شمع سوخت و شمعدان صدائى کرده متلاشى شد پدرم از خواب پريدند فرمودند طراز چه بود عرض کردم چيزى نبود صبح معلوم شد شمعدان از حرارت شمع متلاشى شده است.
بارى ميل و عشق سرشارى در تحرير آيات و الواح مبارکه داشتم که بهيچوجه احساس خستگى و کسالت نمىنمودم چنانچه بعدها در ضمن سفرها يا در هرحين که فرصت دست ميداد و موانع موجود نبود مشغول مى شدم. بهترين انيس و مونس کلمات الهيّه و تسويد آنها بود.
در اين اوقات برادر اعّز ارشدم جناب آقاميرزاعبدالحسين عليه رحمتالله و غفرانه را پدرم به اسلامبول خدمت عمّ بزرگوار نبيل ابن نبيل عليهرضوانالله که به امر و اراده ربّ جليل در علّيه اقامت و به تجارت لاجل خدمت مستقر بودند فرستادند و اخبار تشرّف ايشان بلقاءالله از ساحت اقدس رسيد و مرا تحريکى عظيم و شديد نمود.
چندى نگذشت حضرت حاجىميرزاحيدرعلی روحىلتربةالفدآء بقزوين تشريففرما شدند و قصد تشرّف به لقاءالله را داشتند پدرم حسبالاشاره و ميل عمّ بزرگوار اوّل فرزند ايشان جناب آقاشيخ احمد را همراه جناب حاجى بهاسلامبول روانه نمودند در شب حرکت ايشان که افراد عائله براى مشايعت به منزل مرحوم فرهادى (آقامحمّدجواد) که جناب حاجى در آنجا اقامت داشتند رفتيم تأثّرى شديد در من توليد شد بعداً وقتيکه خبر رسيد پسرعمّ عزيز بهساحت امنع اقدس مشرّف شدهاند و مورد مواهب و الطاف لاتحصى گشتهاند بر تأثّرات اين عبد بىاندازه افزود هميشه در خلوت بلسان طفوليّت مناجات مىنمودم و آرزوى فوز بهلقاء داشتم و به عجز و لابه مسافرت بهارض اقدس را تمنّا مىنمودم. سَنواتى محدود گذشت که جناب پسرعمو مراجعت بهايران نمودند و سرگذشت سفر خود را حکايت مىفرمودند و عشق و ذوق مرا تحريک مىنمودند کذلک هر فردى از رجال و نساء که از ساحت اقدس مىآمدند جزئيّات هيکل مبارک را از آنها سؤال مىنمودم هيچوقت از اين فکر آسوده نبودم.
در سنه ١٣٠٧ هجرى قمرى، بغتتاً سلطان قضا و تقدير خداوند يکتا قضيّه علّيه را پيش آورد و عمّ بزرگوار شربت عشق را نوشيدند و خود را فدا و قربان مولاى بيهمتا جمال اقدس ابهى نمودند. مصيبتى کمرشکن و سيلی بنيانکَن برخاست و برادر باجان برابر پدرم، حضرت نبيل بن نبيل حاجىشيخ محمّدعلی عليه رحمةالله، به ملکوت الهى صعود نمود.
جنابمحمّدعلینبيلابننبيلجناب محمّدعلی برادر کوچک جناب سمندر بودند و هنگام صعود پدرشان حاج شيخ محمّد ملقّب به نبيل اکبر قزوينى، قريب ١١سال داشتند و تحت سرپرستى برادر بزرگ قرار گرفتند. حضرت بهاءالله به جناب سمندر فرمودند از جناب نبيل در امور ملکى و مالی نهايت مواظبت را مرعى دارند تا اسم پدر به خوبى پايدار بماند.*
جناب نبيل در کارهاى تجارتى به جناب سمندر کمک مينمودند.
شرح يک واقعه که در اوايل جوانى براى ايشان پيش آمده و نمودار اوضاع و طرز فکر مردم آن زمان و موقعيّت ياران در معامله با آنان است به اختصار درج ميگردد.
يکى از شعبات تجارتجانه جناب سمندر در بازار معروف قزوين بود. در اين بازار ساير تجّار هريک به نوعى با جناب سمندر در ارتباط بوده و يا آشنائى داشتند. در بين آنان افراد محبّ يا متحجّر و يا بىطرف از هر سه دسته ديده مى شدند. روزى يکى از تجّار متعصّب بناى اعتراض و بى احترامى نسبت بهمعتقدات بابىمينمايد جنابنبيل باکمال ادب به حجره آن شخص ميروند و به او تذکّر ميدهند ولی وى نه تنها ساکت نميشود بلکه اين بار راساً به جمال مبارک توهين مينمايد. جناب نبيل طاقت نياورده و
______________________________* جناب سمندر لقب جديد اهدائى جمالمبارک بود و تنها يکى از برادران (محمّد علی) لقب پدر (نبيل) لقب اهدائى حضرت ربّ اعلی را حفظ ميکرد.
و بصداى بلند که اغلب همسايگان هم شنيدند، اتمام حجّت ميکند. کمکم جمعيّت جمع ميشوند. اشخاص خيرخواه ايشان را به حجره خود ميبرند و فوراً قضيّه را به جناب سمندر اطّلاع ميدهند ايشان با نگرانى در صدد چاره بر آمده به حجره شخص متعّرض ميروند امّا وى شکايت به حکومت برده و حکم قتل جناب نبيل صادر ميشود. جناب نبيل را دستگير و زندانى مى کنند. عدّهاى با عمّال حکومت تماس ميگيرند ولی حکومت از ترس شورش علما، جرأت نميکند حکم قبلی را لغو نمايد و جناب نبيل در زندان باقى ميماند. چند روزى طول مىکشد. همه جا شايع مىشود که يک بابى به دين اسلام توهين کرده است. در عين حال مردم دسته دسته به تماشاى مرد بابى ميآيند. وقتى جناب سمندر از مراجعات و تدابير خود نتيجه اى نمىگيرند و ضمناً از احوال و افکار خرافه پرستى مردم آگاه بودند براى تحذير مجتهد و تغيير در حکم ظالمانهاش تدبيرى انديشيدند و زنى را که از بستگان دور ايشان و به (جن گيرى) مشهور بود احضار نمودند و او را از خطرى که متوجّه برادرشان گرديده بود مستحضر داشتند تا وى از طريق حرفه خود به نحوى مجتهد شهر را از فتواى بيرحمانه درباره شخصى بىگناه منصرف سازد و حکم ملغى گردد و برادرشان نجات يابد. زن مذکور وعده اقدام داد و به خانه مجتهد رفت و با همسر وى ملاقات کرد و يقه پيراهن خود را با اظهار نگرانى شديد پاره کرد و گفت شنيده است که مجتهد فتواى قتل برادر شيخ کاظم بابى را داده است. حال جن ها او را از وخامت و خطر چنين حکمى مطّلع ساختهاند و او با اراداتى که به مجتهد دارد وظيفه خود دانسته که هرچه زودتر او را آگاه سازد و از مهلکه برهاند. زن مجتهد که تحت تأثير خرافات و اوهام قديمه بود مضطربانه نزد همسرش رفت و تقاضا نمود براى ترميم عمل وخيم خود اقدام نمايد. در نتيجه مجتهد فوراً طىّ نامهاى به حاکم شهر نوشت که موقع صدور حکم اطّلاع کافى از جريان امور نداشته و اکنون حکم خويش را لغو مينمايد. به اين ترتيب و هم چنين اقدامات ديگرى که انجام گرفت وسائل آزادى جناب نبيلابننبيل فراهم گرديد و ايشان از زندان حکومت رهائى يافتند.
امّا ثمره زندانى شدن جناب نبيل اين بود که وقتى يکى از دوستان حاکم شهر بنام ملاّعلی مىشنود يک بابى به زندان افتاده است براى ديدن او به زندان ميرود و با ايشان صحبت ميکند و در نتيجه ادامه تحقيقات خود، به امر الهى ايمان ميآورد و از قلم اعلی به لقب (اوّل معلّم) در عالم بهائى مفتخر و متباهى مىشود.
جناب محمّدعلی نبيل براى زيارت جمال قدم عازم کوى محبوب گرديد. قبل از تشرّف بنابردستور مبارک به مکّه رفت و از آن پس به نام حاجىمحمّدعلی معروف شد. وقتى که حضرات افنان در استامبول يک مؤسّسه بزرگ تجارتى تأسيس نمودند، جمالقدم جناب محمّدعلی نبيل را به مديريّت آن منصوب فرمودند.
ايشان هنگام اقامت در ترکيّه وسيله مخابره بين جمال مبارک و حضرت غصن اعظم با احبّا و حکومت وقت بودند.
در لوح فردوس اعلی ذکر تشرّف دوم ايشان آمده است و در اين الواح از قلم حضرت بهاءالله، بنام نبيلابننبيل مخاطب گرديدهاند.
جناب طراز در ادامه مطلب مرقوم نمودهاند:حاجى شيخمحمّدعلی عليه رحمةالله من ربّه الجليل بعد از سنوات عديده و توقّف در عليّه به امر و اراده طلعت احديّه لاجل خدمت امرالله در آن سنه احضار بارض اقدس و آستان مقدّس شدند و بهشرف لقا و حضور مکلّم طور تعالی فضله و تعالی رأفته و الطافه فائز شدند که از آن جا توجّه به ايران نمايند و عائله و دودمان و عيال و اطفال را از مفارقت و حرقت مسافرت طولانى خويش راحت نمايند چه عناياتى که در آن تشرّف ديدند و کلماتى که به سمع خود از فم اطهرش شنيدند و لذائذى را که به خاطرى خطور نکند بردند بعد از مرخصى تأکيد اکيد فرمودند که در حرکت بايران سرعت نمائيد. مآلاً تصميم چنين شد که در مراجعت چندروزى به ناچار در علّيه اسلامبول براى رتق و فتق بقيّه امور تجارى توقّف نموده و بعد حرکت نمايند. کمکم اين توقّف قدرى به طول انجاميد و منتهى به فداکارى شد.
در اين مقام يک آيه از لوح مبارک سلمان کفايت ميکند:
" ... آنچه در ارض مشاهده مىنمائى ولو در ظاهر مخالف اراده ظاهريّه هياکل امريّه واقع شود ولکن در باطن کلّ باراده الهيّه بوده و خواهد بود ..."
و نيز جمال مبارک در لوح اعنى رساله ابن ذئب کاملاً قضايا را لاَجل تذکّر يار و اغيار با فضلی سرشار بيان مىفرمايند.
در ايّام جمال مبارک هنگامى که ميرزا عبدالحسين سمندرى حضور مبارک مشرّف بود هيکل اقدس در لوحى خطاب به جناب سمندر، عنايات الهيّه را نسبت به هر دو برادر و خاندان ايشان به حدّ کمال ابراز ميفرمايند:
... اين ايّام عبدالحسين عليه بهائى در سجن اعظم امام وجه قائم و حاضر از حقّ مىطلبيم او و نفوسيکه از آن بيت ظاهر شدهاند کلّ بشرافت کبرى و عنايت عظمى فائز گردند فىالحقيقه آن بيت بحقّ منسوب بايد تمسّک نمايند بآنچه که سبب ارتفاع کلمةالله است و همچنين علّت ظهور و مقامات وجود جناب سمندر و شيخ عليهما بهائى و عنايتى نظر بهمقام پدرى بايد دعا کنند در حقّ کلّ انّه هوالسّامع المجيب
در دنباله خاطرات جناب طراز چنين آمده است:متصاعد الیالله آقاميرزا عبدالحسين سمندرى عليه رحمةالله اَخِ ارشد اعزّم وقايع را که سنوات اخيره در علّيه و ايّام تشرّف و در مراجعت و در جميع دقايق و نکات حاضر و ناظر و مستحضر و باخبر بودند برشته تحرير درآوردهاند از طرفى لوح امنع اقدس که از سماء مشيّت الهى فضلاً و کرامةً خطاب به برادر محترقالقلبش سمندر صدور يافته من علیالارض را کافى و وافى و بر مظلوميّت آن عاشق صادق گواهى داده و مىدهد لهذا در اين اوراق فقراتى از آن عنايات بى حساب درج مىشود تا قارئين را مستغنى و بىنياز نمايد و بر حقيقت حال آگاه کند.
هوالمبّشر المشفق الکريمقل يا سمندر، مالکالقدر کان ان يمشى فىالمنظرالاکبر متفکّراً فى اسرارالقدر اذاً ارتفعالنّدآء من الّشطرالايمن من الافق الاعلی يا ملأالارض و السّماء هذا يوم فيه قصد نهرالوفاء بحرالعطاء و النّور مشرقالظّهور و هذا يوم فيه ينادى الطّور و يقول افرحوا يا قوم بما اشرق نورالانقطاع من افقالابداع و ظهر ماکان مستوراً عن العيون والابصار ثمّ ارتفع نداء آخر اذاً سمعنا انّ رضوان الفردوس الاعلی يبشّر رضوانالجنّة العليا و يقول يا طلعات الغرف الحمرآء و يا قاصرات الطّرف فى قباب العظمة و الکبرياء زيّن هياکلکنّ بالحررالنّوراء و رؤوسکنّ باکاليل من الياقوته الرّطبة الحمراء ثمّ استعدن للاستقبال بما صعدالّروح الالطف الاقدس الانور الارفع الاعلی من اعلی مقام مدينة العشّاق و بتوجّهه و اقباله تعطّرالوجود من الغيب والشّهود.
ديگر نمىگويم اين مصيبت و ماتم ايجاد چه همّ و غم در وجود سمندر نمود که بىاختيار با آن صبر سرشار اشکش جارى و سارى بود و در ليل و نهار مشغول نالههاى خفى، چه که او مىبايست جميع عائله را بالاخص متعلّقين و متعلّقات برادر فدا شده را تسلّى بدهد در حقيقت وجودش داشت محترق مىشد و در يک بصرش آثار سفيدى ظاهر گرديد لکن ابداً قرار و آرام نداشتند يگانه تسلّى او حضرت مُسلّى روحى لارقّائهالفداء بود که قلم اعلاى جمال قدم جل ذکرهالاعظم به صرف فضل و عطوفت در اين مصيبت جانسوز به صغير و کبير اين عائله و دودمان الواح مخصوصه عنايت فرمودند و هريک را به لحنى بديع بالاخصّ شخص ايشان را تسلّى و سکون عطا فرمودند و روحى جديد در حقيقت آن بنده پاينده خويش دميدند. اگر روح مقدّس نبيل بن نبيل به ملکوت ربّ جليل عروج و صعود فرمود نهالهاى اين بوستان بفضل و رحمت آن باغبان مهربان و پدر آسمان سقايه کامل گرديد تعالی تعالی فضله و رحمتهالّتى سبقتالعالمين.
مرقد جناب نبيل ابن نبيل طبق دستور جمال مبارک در گورستان اسکودار بنا گرديد و جناب مشگين قلم لوحه روى سنگ مقبره را خطّاطى کردند.
پس از صعود جناب نبيل، هنگامىکه برادر زاده ايشان عبدالحسين سمندرى به حضور حضرت بهاءالله مشرّف گرديد آن حضرت عنايات بسيار در حقّ جناب نبيل ابننبيل فرمودند و در مورد واقعه صعود ايشان فرمودند: اين هم از بقيّه آل اسلامبول است.
جناب طراز مى نويسند:ايّام سخت و دشوارى بود. پس از صعود و عروج عمّ مکرّم عليه بهاءالله حسبالاراده و اذن جمال مبارک روح ماسواه فداه برادرم آقاميرزا عبدالحسين امور اسلامبول را تصفيه نموده بايران مراجعت کردند.
چند روزى پس از صعود عمّ بزرگوار به انعقاد مجالس تذکّر و اياب و ذهاب احبّاء گذشت که شرحش در اين مقام ميسّر نيست.
حادثه ديگرى به فاصله کوتاه رخ داد و والده نبيلابن نبيل، مرحوم مغفوره والده بزرگم مريض شدند و مآلاً به ملکوت الهى عروج نمودند. اين حادثه مصيبت عظيمه سابقه را تجديد و تشديد نمود و حزنى شديد جميع خاندان را احاطه کرد و توليد مشکلات ديگر نمود و نظم منزل را بر هم زد. اَبِ جليلم ملاحظه فرمود جز استقامت در مقابل مصائب و حوادث علاجى نيست و غير از تسليم و رضا اختيار نه، امر امر اوست و حکم آن او و عالم قدرت زير فرمان او، و بايد به حقيقت و معنى تسليم شد و تفويض کرد. يفعل مايشاء و يحکم ما يريد است.
حضرت بهاءالله در لوحى در باره پيش آمدهاى اسلامبول ميفرمايند:
هوالله تعالی شأنه العظمة و الاقتداريا اسمى مهدى عليک بهائى و عنايتى نامه جناب سمندر که بآنجناب ارسال نموده بحضور و مشاهده و قرائت فائز يا مهدى حنين قلبش در ليالی و ايّام مرتفع جز حقّ بر حالت او آگاه نه چه که گمان او آنکه مطلع و مصدر و مشرق خدمات ظاهره و باطنه واقع شود و اموال در سبيل مقصود عالميان انفاق کند حال امرى واقع شده که از آن عرف تأخير اين مقام منتشر يا علّى قبل اکبر عليک بهاءالله مالک القدر سمندر نار الهى را رطوبات اعمال و اقوال انفس غافله در مدينه کبيره احاطه نموده سبب خسارت آن نفوس بودهاند ذکر تفصيل جايز نه چه که از حزن سمندر مالک قدر محزون اگرچه اين امور لايق ذکر نه ولکن غيرت او در امرالله عظيم است و ورود واردين و نازلين کثير از حقّ بطلب مقدّر فرمايد آنچه را که سبب فرح اکبر است ...
مدّتى نگذشت پدرم نفوس مهّمه دانشمند و عظيمالشّأن را طلبيد و با آنها مشاوره و مذاکره فرمود که به جوهر فضل و رأفت کبرى اذن تشرّف بلقا عطا شده معلوم نيست حوادث روزگار چه ظاهر نمايد لهذا قصد دارم در اين طوفان احزان نصايح قلم رحمان را عملی کنم و احزان وارده را به مسرّت فيوضات قلم اعلی مرتفع سازم و بدين لحاظ ساذجيّه خانم برادرزادهام را براى پسرم آقاميرزاعبدالحسين و دخترم ذکريّه خانم را ببرادرزاده ارشدم جناب آقاشيخ احمد عقد ازدواج بندم و اينها را بدون هاى و هوى تسليم يکديگر نمايم. آنوقت متوکّلاً علیالله و متوسّلاً بذيل عطوفته حضرت معلّم را بردارم و مُحرم کعبه مقصود شوم.
براستى اين قيام و امور در آن موقعيّت و اوضاع، تأثيرى شديد در نفوس مبارکه نمود. وجوه منبسط شد و قلوب از اين اذکار تذکار حاصل نمود کلّ عزم او را که دالّ بر نظم تازه بزرگى در اين خاندان بود تمجيد نموده با عالمى حيرت از اين شجاعت جلسه شور را ترک گفتند.
ازدواج فرزندان انجام شد و اين عمل در طوفان احزان وارده تأثيرى مخصوص در افئده و قلوب مخلصين و مخلصات افراد خاندان نمود.
جناب طراز ادامه مىدهند:پدرم بعد از انجام اين امور حجره تجارت قزوين را در کفّ کفايت و اداره جناب آقاميرزاعبدالحسين و برادر زاده خود آقاشيخاحمد گذارده و بنده را نيز براى خدمت حجره تعيين فرموده و جناب آقاميرزامنير برادر زاده ديگرشان را به رشت برده در مرکز تجارتشان که در گيلان بود نزد جناب آقاعلی ارباب گذاردند و از همانجا به ارض اقدس و ساحت مقدّس حرکت نمودند در اين سفر بهجتاثر جناب معلّم عليهبهاءالله را همراه خود بردند. شرح اين تشرّف و کيفيّت آن در تاريخ حيات ايشان نگاشته شده است.
سفرثانى جنابسمندربمعيّتجنابمعلّمدر ايّامالله
در اين قسمت جناب طراز در تاريخچه کوتاه زندگينامه پدر بزرگوارشان مى نگارند:
اين سفر که در سنه ١٣٠٨ هجرى قمرى بود قريب پنج ماه طول کشيد. الحمدلله اين سفر را با رقّت و دقّت و توجّه تام بسيّد انام با چشمى گريان و دلی بريان و آه سوزان و عجز بىپايان و تضرّع فراوان و انقطاع از اينجهان بآستان مقدّس يزدان نمودند الحقّ والانصاف مُحرم حقيقى بودند و زائر واقعى آمالی جز تحصيل رضاى دوست نداشتند و مقصودى غير از جلب توجّه معشوق آسمانى و دخول در جنّت رضاى کبريائى در دل خطور ننمودند با چنين حالی طىّ برّ و بحر کردند و به بقعه نورآء و تلّ حمرآء و حصن حصين قلعه عکّا رسيدند و بعد از استقرار و قرار، به ساحت قدس طلعت مختار احضار شدند و نداى جانفزاى انّىاناالله لا الهالاّ اناالمقتدرالعزيز الغالب الحکيم را در آن طور عرفان از سدره مبارکه رحمانيّه لاشرقيّه و لاغربيّه به سمع جان و حقيقت وجدان استماع نمودند و به بصر روشن و عين منير وجهاللهالطّالع اللّائحالمشرق من الافق الابهى را زيارت کردند و جبين به خاک زمين و آسمان ملايک پاسبان آن خالقالسّموات والارضين نهادند. و منصعقاً منجذباً فانياً ساجداً ثمّ قائماً من طرف فضله و جوهر عطوفته و لحاظ مکرمته به هوش آمده ايادى تضرّع بلند نمودند و بشکر و حمدش لسان مىگشودند و از بحرموّاجش و درياى بىپايانش و امواج الطافش و از قطرات رحمت بيکرانش و از خزائن بىابتدا و انتهايش غفران از براى متعارجين قديم و جديد و حُسن ختام از جهت عموم انام سيّما مستظّلين در ظلّ سراپرده عظمت، و واردين در تحت خباء طلعت احديّتش با زبان بىزبانى و لسان الکن ابکم در آن طور واقعى و سيناى معنوى استدعا و التماس نمودند تعالی تعالی هذالمقام الّذى انصعق الکليم و الرّوح ثمّ محمّداً و علّياً رفيعا.
قوله عزّ ذکرهقل يا قوم قوموا عنالنّوم تالله قد ظهر ذات القدم و تطوفنّ فى حوله ارواحالنّبيّين ثمّ سدرةالمنتهى قل انّ محمّداً قد عرج سبعين الف سنة الی ان بلغ فناء هذالباب فويلُ لمن کذّب و تولّى.
پس روشن است و چون شمس مبرهن که قدر و مقام امروز و شأن و عظمت امروز و رتبه و مرتبه بندگان و ارقّاء از مؤمنين مخلصين و فائزين به رضاى او تعالی، در اين زمان مخفى و مستور است عنقريب اين سرّ مکتوم بر جهانيان معلوم و مشهود گردد ليس ذلک علیالله بعزيز.
چنانچه در اين مقام بيانات مشروحه و الواح عديده صادر و حاضر، بيک آيه از آن بحور آيات و کلمات اکتفاء مىشود.
بگو اى دوستان قدر خود را بدانيد زود است که جميع السن بذکر شما ناطق و جميع وجوه بشما متوجّه خواهد شد انّه يرفع امره کيف اراد انّه لهوالمقتدر القدير.
بارى آن طير نارى از اين سفر الهى و تشرّف در طور رحمانى و اصغاء نداء مکلّم آسمانى و ملاحظه نزول آيات و ظهور بيّنات و مشاهده امواج مواهب و الطاف و در هر کرّه از تشرّف استماع يک سلسله از حِکَم و مصالح امريّه و نصايح و مواعظ در مقام و زمينه و تربيتهاى عملی آن ربّ الرّبوب و شمسالشّموس و تذکرّات لازمه و تعاليم وافيه لاَجل معاشرت و رسوم با نفوس داخله و خارجه و فضلاً و رأفتاً ذکر قبول خدمات ماضيه و امر به مقاومت و استقامت در مقابل حوادث کونيّه و سوانح يوميّه و صبر و تحمّل و تسليم و رضا در احيان بروز و ظهور قضايا و بلايا و ظهور امتحان و افتتان در محبّت آن دلبر مهربان و قيام بلاقعود در ترويج شريعت مقدّسه و ابلاغ کلمه به نفوس طالبه و تأکيدات اکيده به تربيت و تهذيب اخلاق هيئت موجوده، مراجعت نمودند معلوم است آن بحر اعظم ذخّار درارى بىپايان و جواهر بيکران و مرجانهاى فضل و احسان را در ايّام توقّف و تشرّف باندازه استعداد و ظرفيّت و لياقت و قابليّت هر فردى عنايت مىفرمود لذا هريک از حروف آن کتاب مستطاب و هر ورقى از اوراق آن سدرةالمنتهى به فناء آن باب رتاج و معطى نشاط و ابتهاج سر مينهاد و حقيقت دل و جان مىگداخت و مىباخت. اعنى از خود خالی مىشد و فناى صرف و نيستى بحت مىگشت در آنوقت از درارى و جواهر آن بحر اعظم سفينه وجود را ممتلی و مشحون نموده زمان بازگشت مىرسيد و به کلمه مبارکه فىامانالله و حفظه مخاطب مىگشت و تعالی تعالی هذاالملاّح المقتدر القوىّالقدير بر زبان مىراند.
پس نزد اولیالبصيرة و البصائر واضح و مشهود است که نفوس موقنه مستقيمه و هياکل مخلصه منقطعه چون با جنود تأييد و عساکر توفيق و آلات و ادوات روحانى معنوى که آن جواهر و دُرَر کلمات الهيّه بود و در سر و سينه خزينه نموده و بىاختيار از انفاس و لسان آنها سارى و جارى بود هريک از آن حروفات و کلمات و جملات در حقيقت واقع فاتح مدائن و قلاع عظيمه بود و هريک از آن قصص و حکايات چون توپ قلعهکوب مراجعت به ايالات و ولايات و قرى و قصبات و اوطان خويش مىنمودند آنوقت چه آثارى ظاهر و چه علائمى باهر و چه فتوحاتى شاهد و چه عظمت و جلالی از عظمت و جلال آن سلطان اجلال آشکار و پديدار مىشد اين بود اولياءالله با اين قوى که در نزد اولیالنّهى مشهود است قواى ملوک و مملوک ارض را مقاومت نمودند و از سطوت و قهر و ضرب و قتل و غارت و نهب نينديشيدند و با اين دو لشکر قوىّالپيکر و دو دسته سپاه منصور مظّفر تعاليم مبارکه و اوامر مطاعه و حقائق مقدّس از خرافات و لطائف منزّه از اوهامات و دلائل و براهين عارى از متشابهات که اولی اقوال صحيحه مرکب با حکمت و دانائى و کلمات الهى و اخرى اعمال و افعال و کردار مطابق تعاليم آسمانى بود امرالله را يارى و اشجار مغروسه بيد فضل آن باغبان معنوى و بذور افشانده آن دهقان حقيقى را سقايه و آبيارى و به دماء پاک و پاکيزهشان تقويت ابدى سرمدى نمودند اين است که ما الحمدلله در قرن اولی و عصر منسوب به آن ذات کبريا بناى اورشليم جديد و قُبّةالله را در اعلیالمقام مشاهده مىنمائيم و زيارت مىکنيم و رعد و برق و تلألؤ و انوار و شکوه و جلال و زينت و طراز و شعاع عالمتاب مشرقالاذکار امريک را در مغربزمين با چشم دوربين ملاحظه و تماشا مينمائيم و هذا ما وعدنا ربّناالبّهى الابهى و من بعده عبدالبهاء فىالزّبر و الالواح و انشاءالله کلّنا لذکرهما ساجدون و لولّى امرالله خاضعون ولامره المطاعة بتمام الوجود مطيعون خواهيم بود.
بعد از مراجعت از اين سفر حضرت پدر کمتر به حجره ميل و رغبت مىنمودند بيشتر اوقات خويش را به امور روحانى و وظائف امرى و تحريرات به بلاد و ملاقات با اصحاب وداد و مؤانست با احباب و صحبت با طالبين و تدريس جوانان بسر مىبردند و امور تجارت در کفّ کفايت متصاعد الیالله ابن ارشد ارجمند ايشان آقاميرزا عبدالحسين عليهرحمةالله و غفرانه بود و اين بنده نيز در خدمت ايشان بودم.
تا اينکه يک سنه گذشت. زمزمهاى محرمانه در ميان بود و نظر به مذاکراتى که قبلاً و بعداً در ساحت اقدس بميان آمده و در عائله مبارک در باره همشيرهام ثريّا، مطرح شده و اذن و اجازه عطا گرديده بود، والد ماجد تصميم گرفتند اين ناتوان را با همشيره ثريّا، همراه با جدّه محترمه صاحبخانم، والده والدهام روانه ساحت اقدس نمايند.
اين تاريخ سنه ١٣٠٨ ه ق بود. ولی طولی نکشيد جدّه مريض شده پانزده روز بسترى و بعد صعود بملکوت ابهى نمودند و چند ماهى گذشت پدرم تدبيرى ديگر نمودند و اين قرعه بنام هاجرخانم خاله يگانهام زده شد و فىالتّأخير آفات فورى، در اوّل ربيعالاوّل در سنه ١٣٠٩ هجرى قمرى، بنده و ثريّا و محترمه متصاعده هاجرخانم عليها رحمةالله و بهائه را با جمعى از ياران که از طهران وارد و عازم اعتاب مقدّسه بودند روانه محرم کوى جانان فرمودند.
فصل سومطراز افندى نوجوان با سرورى مضاعف راهى کعبه مقصود شد. شوق ديدار جمال کبريا روح لطيف و پر شور او را به پرواز درآورده بود. ظاهراً اين سفر بزرگ و مهّم ميمنت ديگرى نيز بهمراه داشت و قرار ازدواج خواهر کوچک ايشان با يکى از فرزندان خاندان مبارک گذاشته شده بود. زائرين در تاريخ اوّل ربيعالاوّل سنه ١٣٠٩ ه ق از شهر قزوين زادگاه طراز افندى حرکت کردند.
در باره نام شهر قزوين زادگاه جناب طراز نظرات گوناگونى اظهار گرديده است. دکترنصرتالله محمّدحسينى در کتاب "حضرت طاهره" مىنويسند:
ميگويند در دوران شاپور ذوالاکتاف در جايگاه همان دژ که براى حفاظت از تاخت و تاز کوه نشينان (آماردها و ديالمه) ساخته شده بود قلعهاى بنا گرديد و به نام کشوين خوانده شد.
نظر ديگر اينست که نام "قزوين" معرّب لفظ "کاسپين" است. لفظ مذکور از نام مردمى گرفته شده است که در سواحل غربى درياى کاسپين (درياى قزوين يا مازندران) ميزيستند.
برخى گفتهاند لفظ "کاسپين" ترکيب دو واژه "کس" (کرانه) و "پين" (پهن) است.
آنچه مسلم است درياى مازندران نزد اعراب به "بحر قزوين" و در بلاد غرب به درياى "کاسپين Caspian" معروف است.
افرادى چون ياقوت حموى، امام رافعى قزوينى، فرهادميرزامعتمدالدّوله، حمدالله مستوفى، محمّدحسنخان اعتمادالسّلطنه، بارتولد خاورشناس روسى، ناصر خسرو قباديانى، عمادالدّين زکرياى قزوينى، جان ميلتون شاعر و نويسنده انگليسى، پروفسور ابراهام ويليامز جاکسون، دکتر ژان باپتيست، دکتر فوريه فرانسوى طبيب ناصرالدّن شاه، هريک نظراتى در باره قزوين نگاشتهاند. امّا بعض محدّثان در فضيلت شهر قزوين اخبارى نقل نمودهاند. از جمله گفتهاند که حضرت رسول اکرم فرموده است قزوين در روى زمين چون بهشت عدن در جنان است.
امام رافعى قزوينى در کتاب "التّدوين فى اخبار قزوين" به نقل چندين روايت نبوى در باب قزوين و شهداى آن پرداخته است: در يک روايت رسول اکرم قزوين را بالاترين درهاى بهشت محسوب کردهاند. در روايت ديگر مذکور است که در آخرالزّمان مردمى در قزوين پديد مىشوند که نور ايشان شهداء را نورانى مىنمايد همانگونه که خورشيد به اهل جهان نور ميبارد.
در روايت ديگر است که قزوين درى از درهاى بهشت است. روايت ديگر اينست که رسول اکرم فرمود خداوند برادران مرا در قزوين بيامرزد زيرا شهداء آن شهر مقام شهداء واقعه بدر را دارند. و در يک روايت ديگر گفتهاند که رسول اکرم فرمود براى امّت من شهرى است که قزوين نام دارد. سکونت در آن شهر افضل از اقامت در حرمين است.
ازکبار افراد مؤمنين در عهد اعلی افرادى از خاندان جنابطراز از جمله از خانواده پدرى ايشان جناب شيخ محمّدعلی نبيلقزوينى، جناب کربلائى محمّدحسن،جنابآقامحمّدصادق،جنابحسنآقاوجناب آقاعلی زرگربودند.
قزوين بعد از صعود حضرت بهاءالله دژ محکم عهد و ميثاق الهى گرديد. به همّت جناب سمندر در ايّام حيات عنصرى مطلع ظهور دلائل متين بر ردّ دعاوى عهد شکنان اقامه شد و قلوب صافيه را جلب نموده و از نقض عهد در آن سامان ممانعت کرد. در دوره مرکز ميثاق نيز اقدامات مجدّانه دنبال شد و در ساير نقاط ايران گسترش يافت و از پراکندگى ياران و کيد دشمنان جلوگيرى به عمل آمد.
شرح وقايع آن اوقات از قلم جناب طراز به قرار زير است:
چون از افق ايران دور شديم فرمان ثانى از آسمان مشيّت الهى به مضمون ذيل صادر شد:
... يا سمندر عليک بهاءالله و عنايته نسئل الله تبارک و تعالی ان يفتح علی وجوهکم ابواب فضله و عطائه و يوفقکّم علی اعلاء کلمته و يحرسکم بسلطانه و يحفظکم بجنود حکمته و بيانه انّه هوالقوىّ الغالب القدير و آنچه در باره امانت جناب عبد حاضر لدىالعرش عرض نموده اين ايّام حکمت اقتضاى حرکت ننموده و نمىنمايد ... الی آخر بيانه الاحلی.
چون عودت ممکن نبود پدر تصّور مىفرمايد که زائرين مىروند بشرف لقا فائز شده مراجعت مىنمايند ولی تقدير چنين نبود.
سفر اوّل به ارض مقصود از راه رشت و بادکوبه و تفليس و اسلامبول و بيروت، و از راه دريا باسکله عکا وارد و مشرّف گشتم. سنّ بنده در آنوقت شانزده سال تمام بود و هفت ماه کامل در عکّا اقامت داشتم. ششماه آن در ايّامالله و يکماه ديگر بعد از غروب شمس حقيقت و آفتاب عنايت. و اين سفر از حين حرکت قزوين الی مراجعت بقزوين يکسال تمام امتداد يافت چه که در روز ٢٩ شهر صفر سنه ١٣١٠ ه ق يعنى شب اوّل ربيعالاوّل ١٢١٠ ه ق وارد شهر خويش گشتيم.
شرحمختصرىازسفراولبهارضاقدسطراز افندى در طول سفر، ده روز در بادکوبه توقّف نموده و منتظر ورود آقا سيّدعلی افنان شدند که قرار بود از راه عشقآباد وارد شوند. پس از ورود ايشان بطرف اسلامبول حرکت کردند. در اسلامبول جناب حاج سيّد احمد افنان در کشتى بهملاقات مسافرين آمدند و طراز افندى و همراهان با مساعدت و هدايت آنان براى ديدار مرقد عمّبزرگوار نبيلاين نبيل که در اسکودار و در قبرستان ايرانيان است عزيمت نمودند. آن محلّ فوقالعاده بنظر خوش منظر و مصفّا بود چه که درختان سرو زياد داشت و يک چشمه آب قليل جنب مسجد محلّ جارى بود که سبب طراوت و لطافت باغ گرديده بود. مقبره جناب نبيل ابن نبيل فاصله زيادى با اين مسجد نداشت و در نقطه اى سبز و خرّم قرار داشت.
در معيّت آقا سيد احمد از آن محلّ پر خاطره قصد مراجعت به کشتى نمودند. در راه بازگشت به کشتى، بهميدانى رسيدند که سراپردههاى عظيمى برپا بود.
جناب طراز در خاطرات خود مىنويسند:حضرت افنان فرمودند ميدانى اين خيمه هاچيست؟ عرض کردم خير، فرمودند اينها مرکز تآترهاى مهمّ است ميل دارى ترا ببرم تماشائى نمائى؟ عرض کردم ابداً رغبت بهاين امور ندارم لذا بهکشتى مراجعت نمودم. ايشان يک طاقه ماهوت حسبالاذن پدرم که وجه داده بودند برايم خريدند و اين پارچه را در ارض مقصود دوخته و پوشيدم. سنوات عديده اين پالتو را بهياد آن سفر بهجتاثر پوشيدم.
بيروتجناب طراز در بيروت قريب ده روز اقامت داشتند و آقامصطفى بغدادى و عائله ايشان و حسين اقبال و بقيّه را ملاقات نمودند.
ايشان ادامه مىدهند:جناب آقا مصطفى بغدادى از نفوس تاريخى امرالله بودند و سرگذشتهاى مشروح و مفصّل از سنّ ده سالگى داشته و بيان مىفرمودند و باندازهاى چهره و اخلاق ايشان مرا جذب نمود که بيان نتوانم نمود صورت ايشان کشيده و گندمگون و محاسن مشکى و چشمان مشکى بود. سمين نبودند متوسطالقامه و فوقالعاده موّقر و متين فصيحالبيان و تکلّمشان محکم بود و در امر و ايمان بسيار غيور و قوّىالعزم. اخلاق ايشان بالاخصّ جناب حسين اقبال که بيست و پنج سال داشتند طورى در بنده نفوذ نمود که از بيانش عاجزم بقدرى مؤدّب بودند که در محضر پدر هرگز نمىنشستند و تنفّس ايشان مشهود نبود. تعّشق و تعلّق قلبى نسبت بايشان داشتم پس از مراجعت به ايران بجميع جوانان هم سنّ خود توصيه مىکردم ارض مقصود بجاى خود محفوظ. بيروت برويد و اولاد جناب بغدادى را زيارت و ملاقات نموده کسب اخلاق معنّويّه و روحانيّه از آنان نمائيد چه که حياء و آدابى که من در ايشان مشاهده کردم لايق تقدير و تقديس است. حقيقتاً اخلاق و آداب و حياء فطرى جناب حسين اقبال و ساير فرزندان ايشان وجود نابودمرا تصرّف نمود و جذب کرد که تا امروز مفتون آن شخص جليل و نفس بىنظير و عديل هستم و برههاى هم از دوره زندگانى با ايشان مکاتبه داشتم و به اين عائله مبارکه روحاً تعلّق دارم.
وقتى زائرين کعبه مقصود به عکّا رسيدند مشاهده نمودند در اسکله جمعى منتظر آنها هستند مستقبلين، هاجر خانم و ثريّا همشيره طراز افندى را با نسوان ديگر که از طهران آمده و ضمن راه همراه شدهبودند به بيت مبارک هدايت کردند. در آن اوقات ميرزاعبدالله متخلّص به بهّاج که يکى از پسردائى هاى جناب سمندر بود و با خانوادهاش در ارض اقدس مىزيست "طراز افندى" را بنا به امر جمالمبارک به خان جرين برد و در حجرهاى منزل داد. همسر او افسانهخانم دخترعمه جناب طراز سنوات عديده به خدمات حضورى جمال ابهى نائل و فائز بود و منزل ايشان جنب محلّ اقامت جناب طراز قرار داشت.
بدين ترتيب خانجرين درطول اين سفرمنزل اصلیجناب طراز محسوب مىشد.
ذيلاً قسمتى از خاطرات کم نظير جناب طراز از ّان دوران استثنائى درج مىگردد:
در بدو تشرّف زائرين، سرير سلطنت الهيّه در عکّامستقر بود. چندى بعد از تشرّف زائرين به آستان مقدّس طلعت مقصود و مشاهده و ملاحظه ظهور و بروز الطاف غير محدود آن مربّى غيب و شهود، هيکل اقدس ابهى همشيره را که نوريّه نام داشت ثريا خطاب نمودند و بنام ميرزاضياءالله فرزندشان نامزد فرمودند.
عکّا و تشرّف اوّل بحضور جمالقدمگوياروز سوّم ورود به عکّا بودجمالقدم احضارفرمودند. باراهنمائى هبّةالله که يکى از اقوام ما و مقيم عکّا بود در بيت مبارک عبودمشرّف شديم.
هيکل مبارک در سرير جالس بودند و اين عبد دستها را مؤدّبانه از عبا بيرون آوردهبودم بر روى اقدام مبارک افتادم. فينه از سرم افتاد هيکل اطهر اقدس به يد فضل بر سرم گذاردند و مرحبا فرمودند و اظهار عنايت و رحمت بىمنتها فرمودند لکن روح در جسد من نبود مانند بيد مرتعش بودم امر بجلوس فرمودند و حسبالامر، خادم چائى داد ولکن حالم طورى بود که وصف نتوانم سر بگريبان فرو رفته بود رعشه و انقلاب عظيمى وجودم را احاطه کردهبود بطورى که استکان در دست مىلرزيد و بزحمت نگاه داشتهبودم. مکرّر بسمالله بفرمائيد فرمودند بهيچوجه قادر بشرب چائى نبودم در حين شرب اينطور بنظر مىرسيد که رودى از بالاى کوهى بدرّهاى مىريزد اينگونه صدا احساس مىشد. اظهار عنايت فراوان نسبت به پدرم فرمودند و احوالپرسى نمودند.
در اين دفعه از تشرّف چنان عظمت و جلال و هيمنه و قدرت مبارک اخذ نموده که بههيچوجه نتوانستم سيما و جمال بى مثال مبارک را زيارت نمايم. فىامانالله فرمودند.
ايّامى نگذشت که هيکل اطهر انور ابهى از عکّا آهنگ بهجى فرمودند و در قصر مبارک استقرار يافتند منبعد آنچه مشرّف شدم در قصر بهجى و سراپرده مبارک و باغ رضوان و جُنينه بود. و آنچه از دقائق تشرّف و دفعات زيارت ربّالآيات و البيّنات در نظر مانده پس از مضى مدّت شصت سال قطرهايست در قبال بحرالبحار و ذرّهايست در مقابل آفتاب نوّار ولی باز بهعشق آن طلعت مختار باختصار مىنگارد.
.يک دفعهدر قصر هنگام غروب مشرّف گشتم جواد قزوينى در محضر مبارک عرائض را عرض مىنمود و جواب عنايت مىفرمودند و به اين ذرّه اظهار عنايات لانهايات مىفرمودند و با هيمنه در خطاب، بنده را "طرازافندى" مخاطب مىفرمودند. يک جعبه حلبى خرما از بصره رسيدهبود هيکل مبارک يکدانه ميل فرموده هسته آنرا بهجواد عنايت فرمودند. فرمودند ببين چقدر ريز است بعد يک مشت به بنده عنايت فرمودند. دفعه ثانى دست مبارک را به حلبى برده گمان کردم مىخواهند به من مرحمت کنند لذا فورى دامن کت خود را جلو گرفتم. فرمودند زياد بخورى ضرر مىکند، اينجا سجن اعظم است. و اين بار خرما را به جواد عنايت فرمودند. آنروز هم با کمال مسرّت و نشاط از محضر مبارک مرخصّ شده و بکلمه فىامانالله مفتخر شديم.
تشرّف ديگر در قصر مبارکدومرتبه در قصر مبارک موقع تنزيل آيات در اطاق مبارک مشرّف شدم که جز کاتب و اين عبد ذليل کس ديگرى نبود يکدفعه را ميرزاآقاجان و دفعهاى را ميرزابديعالله به کتابت الواح مشغول بودند در اين دوبار چون هيکل جلال و وقار بهتلاوت و نزول آيات باهرات مشغول بودند واضحاً به زيارت آن سيماى پرعظمت و منظر قدرت و شوکت و سلطنت الهيّه نائل و فائز گشتم. در موقع تنزيل آيات وجه مبارک برافروخته بود و گاهى دست مبارک را حرکت مىدادند و توجّه به بحر مىفرمودند. گاهى سبک مبارک اين بود که آثار خشکى در لبهاى مبارک ظاهر مىشد و چند قطره آب ميل مىفرمودند. ميرزاآقاجان با سرعت فوقالعاده تحرير مىنمود و روى کف اطاق مملّو از اوراق الواح بود که شايد خمس قرآن در همان ساعات محدوده نازل گشته بود. آيات گاه به تغنّى و گاه به هيمنه در هر موردى به اقتضاى آن از فم اطهر جارى مىشد مثلاً در مناجات لحن تغنّى ملکوتى جلوهگر بود و در خطاب، قدرت عظيمه ربّالارباب مشهود بود.
يکمرتبه در نظر دارم که روى قبا سردارى ترمه که از داخل يعنى آستر خز و يا سنجاب بود در بر داشتند آستين اين سردارى يا باصطلاح کليجه،قدرى از آستين قبا کوتاهتر بود و اين ملبوس را فقط يکبار در زمستان در بر آن دلبر آسمانى مشاهده نمودم. گيسوان و محاسن مبارک کاملاً مشکى بود. چون هيکل مبارک خود بهدست مبارک گيسوان و محاسن را رنگ و حنا و خضاب مىفرمودند در يکى از اعياد مختصرى پنجه و انگشتان مبارک رنگ خفيف و لطيفى بخود گرفته بود. هيچوقت هيکل مبارک را بدون تاج زيارت ننمودم و رأس مبارک برهنه نبود در يکى از اعياد تاج مبارک بهرنگ سبز بود و دور آن پارچه فوقالعاده لطيف و سفيدى يکى دو دور پيچيده شدهبود.
سهمرتبه هم عصرها در سراپرده مبارک که در جانب شمالی قصر طرف کوه بفاصله کمى نصب بود و گلهاى شقايق درشت و قرمز که همه اطراف را پوشانده و خيمه مبارک در ميان آنها برپا گرديده بود مشرّف گشتم. يکروز آن، بنام محفل تذکّر بجهت مرحوم آقاميرزاعبدالحسين فرزند ارشد حضرت سلطانالشّهداء بود و يکروز بهنام متصاعد الیالله نبيلابننبيل عمّ عالیمقام خودم و روز ثالث بنام متصاعده الیالله خاتونجانخانم قزوينى حرم مرحوم معروف، آقاهادى فرهادى بود. اين روز را ناهار هم عنايت فرمودند و غذا بياد قزوينىها حليم بود و مجالس اين سه يوم در عصر منعقد گشت.
هيکل اطهر در گوشه صدر چادر جالس بودند و کرسى بقدر لزوم نبود جمعى بر کرسىها حسبالامر جالس و بعضى که ايستادهبودند مکرّر مىفرمودند "بنشينيد بنشينيد" بقيّه حاضرين روى زمين نشستند.
ميرزا آقاجان گويا ميز تحرير کوچکى در مقابل گذاشته و در وسط مجلس روبروى هيکل مبارک بر کرسى نشسته برحسب اراده الهيّه بهتلاوت کلمات عاليات بحالت مناجات مشغول بود. هيکل مبارک گاهى مختصر بياناتى مىفرمودند.
يکى از اين سه روز اين عبد روبروى مبارک در چادر ايستادهبودم و نيز جمعى ايستاده امر بجلوس مىفرمودند من ديدم صوت مبارک را درست نمىشنوم صندوقخانه چادر را که فاصله کمى با سرير مبارک داشت در نظر گرفتم و از پشت چادر خود را بهصندوقخانه رساندم و به تنهائى در آنجا قائماً استقرار يافتم. هم بهلقاى کامل مشرّف بودم و هم بيانات مبارکه را دقيقاً استماع مىکردم ولکن هنگام غروب شمس حقيقت، تمام محفوظات مرا صدماتىکه شرحش خواهد آمد از بين برد.
تا اينکه مجلس به تقسيم پرتقال از دست مبارک خاتمه يافت هيکل مبارک از سرير برخاستند و من بغايت سرعت از محلّ خود خارج شده در مقابل درب چادر که هيکل مبارک از آنجا بيرون تشريففرما مىشدند دست بسينه مانند مجسّمه ايستادم چون هيکل اطهر بيرون تشريففرما شدند اين پشّه نحيف را ايستاده لدىالباب ملاحظه فرمودند و بهکلمه مرحبا مخاطب و يک پرتقال که دست مبارک بود باين ذرّه بىمقدار عنايت فرمودند. بعد جوانان از حاضرين دانستند که پرتقال دست مبارک به من عنايت شد هجوم نموده که بگيرند ولی من در حال دويدن در اطراف قصر پرتقال را تماماً خوردم و بهاحدى چيزى ندادم.
تشرّف در قصر رفيع منيع مبارکروزى در قصر در اطاق مبارک مشرّف بودم جناب عندليب شهير، آقاميرزاعلیاشرف، همسفر و همراه جناب حاجىابوالحسن شيرازى پدر مرحوم آقاميرزامحمّدباقرخان دهقان عليهم غفرانالله بودند که در سفر مکّه هم به لقاى حضرت اعلی روح ماسواه فداه در کشتى مشرّف و فائز بودهاند، در محضر اطهر حاضر و بجز سه نفر کسى ديگر نبود. هيکل مبارک در حال مشى بودند و اين عباد در پيشگاه حضور قائم و بيانات مىفرمودند.
چون قبلاً حضرت عندليب حکايت مىنمودند که جناب حاجى مذکور در طريق دريا در کشتى مکرّر از اکسير و عمليات خود بيان و مذاکراتى بهميان مىآورند لهذا در آن روز هيکل مبارک جلّ ذکره و ثنائه در ذکر الواح اکسيريّه بياناتى مىفرمودند آنچه نقش بر حجر و در خاطر کاملاً مانده اين کلمه مبارک است که "سرمايه آن ده پاره است (پول سياه آنحدود در آنروز) ولی به خاتم عزّ مختوم است". مقصد مبارک از اين کلمه البتّه اين بود که نفوسى سرمايههاى کثيره خود را صرف نمودند و عمرگرانمايه را به باد دادند و بهمقصود نائل نشدند علّت اين بوده که راه غلط پيمودند و اراده الهيّه هنوز برکشف آن تعلّق نگرفته بود. يقين قطع حاصل نمودم که اين حقيقت و صنعت موجود ولی چون اشتغال بهکشف آن بر خلاف اراده الهى است در اين امورحتّى ذکرش راجائز نمىدانستم و نفوسى را که مشغول مشاهده مىکردم قلباً از آنان مکدّر مىشدم و بيشترشان را به بيانات حقّ متذکّر و متنبّه مىداشتم.
تشرّف تاريخى در روز اوّل عيد رضواندر قصر بهجى در اطاق مبارک صبح در محضر اطهر جناب عندليب و حاجىابوالحسن و نفس ديگرى که نامش در نظر نيست و اين عبد ذليل مشرّف بوديم.
اوّل در طبقه پائين قصر به حاضرين باقلوا عنايت و صرف شد. بعداً احضار فرمودند مشرّف شديم جمال مبارک جلّ ذکره و ثنائه بر سرير جالس بودند. فائزين به لقاء هم رديف حسبالامر روى زمين مقابل هيکل مبارک نشستيم پس از اظهار عنايت نسبت باين عباد، قريب نيمساعت بهتلاوت لوح سلطان با نهايت هيمنه و عظمت پرداختند. گاهى دست مبارک را حرکت مىدادند و بهنحوى يا سلطان مىفرمودند که بيان نتوان نمود و گاهى پاى مبارک را حرکت مىدادند. آنروز لذائذى برديم که بهيچوجه تقرير و تحريرش ممکن نيست پس از ختم فرمودند طرازافندى برخيز از اين گلها به هريک يکدانه بده. مقدارى گل سرخ تازه از باغ چيده و آوردهبودند و روى تشک مبارک که روى زمين بود و ملافه تشک، پارچه فوقالعاده سفيد و متلئلائى بود گذاشته بودند. لهذا برخاسته اطاعت نمودم بهريک از حاضرين يک گل دادم بعد فرمودند سهم ما را هم بده. بردم و بهدست خود يک عدد بحضور مبارک حضرت مکلّم طور تقديم نمودم بعد فرمودند يکى هم خودت بردار. برداشتم و فىامانالله فرمودند.
.يک روز هم در عيد رضوان اراده سلطان سرير لامکان بهتشريففرمائى بهباغ رضوان تعلّق گرفت و تشريففرماى آن بهشت برين و مذکور در کتب اوّلين و آخرين شدند و جميع احباب و اصحاب مجاور و مسافر کفزنان، پاکوبان و خندان بهآن خلد برين و رشک جنّات زمين شتافتند و اين اضعف عباد نيز بهشرف لقاء فائز بودم و حضرت متصاعد الیالله عندليب عليه بهاءالله قصيده انشاء نموده و خواندند و حضرت مکلّم طور در پاگرد اطاق باغ رضوان ايستاده بودند و احباب و اصحاب و مهاجرين و مسافرين کلّ متوجّهاً الی وجه المقصود صف بسته اظهار عنايت بينهايت بکلّ فرمودند و بدست فضل و کرم گلاب و عطر و شيرينى و پرتقال عطا فرمودند و جناب عندليب بعنوان صله قصيدهاى که قرائت کردهبودند اختصاصاً يک شيشه قمصرى گلاب و دو پرتقال عنايت فرمودند. اين ذرّه در انجمن بودم و بهجميع آن فيوضات و عنايات مفتخر و فائز ولی سزاوار اين بود که اينعليل مهجور و جميع فائزين بهلقاى ربّ غفور قبول آن تربيتهاى عملی سلطان ظهور نمائيم و آن مواهب و الطاف را هرگز فراموش نکنيم از خود و نفسانيّات بگذريم و ايّام حيات را بهتمامها صرف نشر آثار و تعاليم حضرت مختار نمائيم وفا بهحقّ کنيم و آن سجايا و عطايا را از خاطر نبريم و قدرش را بدانيم و شأنش را عظيم بشماريم و سر موئى از رضاى او تعالی تجاوز نکنيم نگارنده عندالله منفعل و خجل و شرمسار است چه ابداً به تشکّر آنچه چشم ديده و سمع بهاصغاء آن فائز شده الی حين موفّق نگرديده جز روى سياه چيزى ندارد و جز خطا و عصيان به عملی نمايان عامل نشده حضرت نعيم عليه غفرانالله در منظومه خود مىفرمايد:
ما نکرديم خدمتى بسزا ديده ما در انتظارشماستروز نوروز هيکل مبارک قصد تشريففرمائى بجنينه فرمودند و عدّه مسافرين و مجاورين را اذن تشرّف در آن مقام به لقاء مليک انام و بارگاه مفتوح بروى خاص و عام دادند. بنده روز پيش از آن، براى گردش با بعضى از طائفين که براى رتق و فتق امور به حيفا تشريف مىبردند به شهر رفته بودم بغتتاً خبر دادند فورى بايد عودت نمود و بجنينه رفت و کسب فيوضات لانهايت نمود و ملحق بهفائزين بهلقاء شد.
طرف صبح از حيفا حرکت نموده با کروسّه تا بهجى آمده از آنجا به جُنينه رفتيم و آنروز از روزهاى بسيار مبارک بود. از شعراى معروف در امر در آنروز حضرت نبيلاعظم وحضرت عندليب عليهما رحمةالله و غفرانه حاضر بودند و در وصف و شرح آنروز تغنّى وترنّمى نمودندکهچندفرداز اشعارحضرتنبيل از اين قراراست:
طلعت معشوق بىظلّ و غمام آمد همىو نيز ابياتى چند از حضرت عندليب زينت اين اوراق مىگردد
بسم ربّى الّرؤفاين اشعار از ورقهاى که همان ايّام در عکّا بخطّ خود نوشتهبودم تسويد گرديد.
آنروز هواى خوشى بود و گاهى باران با کمال طراوت مىباريد گاهى آفتاب مىتابيد. جنينه آن اوقات مشجّر به اشجار مرکبّات و مزيّن بقدوم مالک اسماء و صفات و مطرّز بطراز هيکل ربّالآيات البيّنات بود. همگى بشرف لقاء فائز شديم و از بحرالبحور افضالش باندازه استعداد و قابلّيت خود بهرهمند گشتيم و از نغمات جانبخشش در موقع تنزيل آيات باهرات حظّ موفور برديم و مست و مخمور شديم از اغذيهاى که مهيّا شدهبود گوسفند بريانى بود که در فِر که معمول آنصفحات است بريان شدهبود و در مجمعه سفيد پاک تميزى در غايت لطافت نهاده و در روى ميز مبارک قرار داشت. در آن حين اين عبد مسکين در پيشگاه حضور ايستادهبودم. کسان ديگرى را که حاضر بودند به خاطر ندارم. آن حين در حضور، انگشت مبارک را زدند فرمودند برداريد بعد به اظهار عنايت مخصوص مفتخر شده در روى سفره اطاق ديگر حضّار مجتمعاً غذا خورديم و از نعم روحانى و جسمانى کاملاً متنعّم و مرزوق شديم و در باغ رضوان گردش کرديم. غروب شد الاغ سفيد مبارک را حاضر کردند باران نم نم مىباريد و راه قدرى گِل شدهبود چندنفرى در رکاب مبارک بودند منجمله کسى که از جنينه الی بهجى در رکاب آن شمس حقيقى و سلطان سرير ملکوت باقى آمد و از خود بيخبر بود اين نمله ضعيف بود. خادم در رکاب مبارک بود و شمسيّه را نگاهداشته بود. از بيانات مبارک چيزى بخاطر ندارم که با اطمينان بىزياده و نقصان درج کنم ولی همينقدر مىدانم آن اوقات کلمات حزنيّه بسيار استماع مىشد ولی حکمت آن بههيچوجه نزد امثال بنده معلوم نبود.
اينهادفعات تشرّف بهحضوراقدس ابهى استکه بهتر درخاطر مانده است.
جريان توقّف در سجن اعظم و حشر و نشر بااحبّاى جانفشان و کسب فيوضات لانهايات از حضرت
غصن اعظم ارواحنا لمظلوميّتهالفداء.جناب طراز همانطورکه قبلاً ضمن يادداشتهاى خود ذکر نمودهاند براى تحصيل به مکتبخانههاى معمول آن زمان نرفتند و هنگام تشرّف در سنين نوجوانى بودند. آنچه در وجود ايشان نهاده شده بود محبّت و مهر فوقالعاده نسبت به مظهر ظهور الهى و کسب اطّلاعات و معلومات از خلال آثار نازله اى بود که در اختيارشان قرار مىگرفت.
از اوان ظهور حضرت مقصود، اهميّت امر تعليم و تربيت اطفال عملاً مشهود بود. حضرت عبدالبهاء در آن دوره سرگونى و با وجود محدوديّت هاى بيشمار مکتبخانهاى در همان خان جرين که محلّ اقامت جناب طراز بود تأسيس فرمودند و ميرزاعبدالله قزوينى را بسمت معلّمى مکتب منصوب نمودند.
پسرهاى متصرّف و قاضى و مفتى و رؤساى شهر همراه با اطفال احباب همگى در آن مدرسه تحصيل مىکردند حتّى ورقه عليّه منوّرخانم، که سنّشان شش يا هفت سال بود. حسبالامر تشريف مىآوردند حضور ايشان براى تشويق معلّم مذکور و جميع احباب بود. حضرت عبدالبهاء بههزاران اسباب معلّم و متعلّمين را تشويق مىکردند. روزهاى جمعه محصّلين خطوط ريز و درشت را که نوشتهبودند به حضور ايشان مىبردند و آن حضرت اظهار تلطّف و مهربانى نموده و بهريک بقدر استعداد و سعى و کوشش او، جايزه و پاداش مىدادند.
اطفال وقتى از حضور مبارک عودت مىنمودند از شدّت فرح و سرور و حبور در قالب خود نمىگنجيدند. جناب طراز اغلب روزها به اطفال سرمشق مىدادند. در آن مکتب اطفال همسن ايشان نيز شرکت مىکردند.
يک روز يک صفحه از کتاب گلستان را خطّنويسى کردند و توسط يکى از پسران جناب کليم به حضور جمالقدم تقديم کردند و اجازه خواستند مناجاتهاى عربى براى خطّ نويسى بايشان عنايت شود.
طرازالهى در باره تحرير مناجاتها و تقديم نمونه خطّ به حضور جمال ابهى مىنويسند:
ميخواستم ... تا روزها خود را به ذکرالله مشغول دارم، استدعا بعزّ قبول فائز شدو بهجواد قزوينى امر فرمودند جزوههاى مناجات را بدهد و وقتى آنرا نوشتم تقديم نمايم و دوباره جزوههاى ديگرى دريافت کنم.
در آن ايّام جناب مشکين قلم ساکن ارض اقدس بودند و شغلشان قطعهنويسى بود. به امر مبارک قطعاتى تهيّه مىنمودند و بعنوان هديه به اطراف مىفرستادند و يا به مسافرين عنايت مىشد. جناب طراز در قلم جلی دست قوى داشتند. يک روز از جناب آقاميرزانورالّدين زين تقاضاى کمک کردند که براى ايشان نى مخصوص و چاقو براى تراشيدن آن و کاغذ تهيّه نمايند پس از تدارک ملزومات يک قطعه اسم اعظم نوشتند و با آنکه بهنحو دلخواه نشد و در باره اين اقدام با کسى نيز صحبت نکردند ولی خبر بهسمع جناب مشکينقلم رسيد.
طرازالهى راجع به خاطرات آن روز مى نگارند:ايشان(جناب مشکينقلم)تشريف آوردند و اظهار داشتند شنيدهام اسم اعظم نوشتى بياور بهبينم. قطعه خطّاطى را آوردم و جناب مشکينقلم ملاحظه نمودند و گفتند جمال مبارک نهى فرمودهاند کسى جز من حقّ نوشتن اسم اعظم را ندارد. عرض کردم نمىدانستم ديگر نمىنويسم.
بعد از اين جريان گاهى جناب طراز با ساير اطفال و جوانهاى همسنّ و سال خود چندسطرى مىنوشتند و به حضور حضرت عبدالبهاء مىبردند و مورد لطف و عطوفت هيکل مبارک قرار مىگرفتند.
مى نويسند:مخاطب به مرحباهاى جانفزاى آن دلبر بىهمتامىشدم و فوق العاده لذّت مىبردم دقيقه به دقيقه حالات مبارک تأثير فوقالعاده و مخصوصى بر من داشت. مرا از خود بيخبر و منجذب و منقلب آنجمال و کمال و رأفت و رحمت و جلال مىکرد.
يک روز که هوا گرم بود جناب طراز در اطاق خود با البسه زيرين نشسته و مشغول تحرير مناجات بودند. قبلاً نيز يک صفحه خطّ ميرعماد براى جناب مشکين قلم آوردهبودند که ايشان يک نسخه از آن رونويسى کرده و بعد جناب طراز هم از روى همان خطّ چندصفحه نوشته و آماده نموده بودند.
ايشان در خاطرات خود مى نويسند:ناگهان در اطاق باز شد و هيکل ميثاق آن قاتل عشّاق آنمالک يوم طلاق مانند آفتاب جهانتاب طلوع و ظلمتکده ما را منوّر و روشن فرمودند نفهميدم چطور قبا پوشيده و کلاه بر سر نهاده و بهاقدام مبارکش افتاده کم کم اصحاب و احباب که در خان منزل داشتند کذلک جناب آقاميرزامحمّد مسافرخانه عليه بهاءالله حضرت زينالمقرّبين حضرت مشکينقلم و ميرزاعبدالله معّلم، کلّ حاضر شدند و گرد آن آفتاب حقيقت مجتمع شدند حضرت عبدالبهاء جزوه مناجاتم را ملاحظه و اظهار عنايت فرمودند و صفحات خطوط جلی (خطّ ميرعماد) را ملاحظه فرموده بهميرزا فرمودند، اينها بدرد فلانى يعنى طرازالله نمىخورد از خطوط قديمهتان داريد باو بدهيد. و بعد با مداد، چندفقره مرقوم و عنايت فرمودند که از روى اين عبارات يک قطعه نوشته بياور. آن عبارات يکى اين آيه مبارکه بود: "و مبشراً برسول يأتى من بعدى اسمه احمد" و جمله ديگر: "کلّ ما فى الکون وهم او خيال".
ديگر بنده از شدّت وجد و طرب و ملاحظه آن فضاليّت و رحمانيّت در جلد خود نمىگنجيدم.
خاطره ديگرى که جناب طراز از آن دوران دارند تشرّف بهحضور حضرت عبدالبهاء در دنباله وظايفى است که بهايشان محوّل گرديد:
روزى در مسافرخانه بهمعيّت و همراهى جناب آقاميرزامحمّد مشغول آهارزدن و قطعهسازى بودم که هيکل عبدالّلهى و منبع فضل آسمانى جلوه و ظهور فرمود که بيانش از عهده هر اديب جليلی و فاضل نبيلی خارج است تا چه رسد باين ذليل عليل، بسيار تحسين و اظهار مرحمت فوقالعّاده فرموده فورى دست از عمل کشيده بندهوار چشم را بهلقاى مبارکش و سمع را باستماع بيانات و کلمات دلکشش و قلب را تقديم سرير مبارکش نموده بهعيش جاودانى و جنّت رحمانى و تغذيه به نان و آب آسمانى که عيسىبن مريم گفت منم آن نان و آبى که هرکه بخورد و بنوشد هرگز گرسنه و تشنه نشود فائز بوديم.
در اين تشرّف حضرت عبدالبهاء به جناب طراز دستور فرمودند قطعاتى با خطّ درشت بنويسند. ايشان پس از صدور اين دستور، چند قطعه نوشتند و به حضور مبارک تقديم کردند. حضرت عبدالبهاء در مورد امضاء زير قطعات فرمودند بنويسد نمقه طرازالله. از آن موقع به بعد امضاء قطعات ايشان به همين ترتيب بود.
ايشان مى نويسند:هنگامى که براى تقديم قطعات به عکّا رفتم جناب مشکينقلم هم قطعاتى به حضور آوردهبودند حضرت عبدالبهاء دو طاقه شال زردرنگ از گنجه اطاق مبارک بيرون آوردند يکى به جناب مشکينقلم و يکى را فضلاً و رحمتاً بفانى عنايت فرمودند حال آنساعت و آنروز فيروز که بر صدهزار عيد نوروز ترجيح دارد و از جميع ايّام عمر و حياتم پيروزتر بود بگفتن تمام نشود چه که فرحى و بهجتى در خود مشاهده نمودم که وقتى به خوان، محلّ اقامتم بر گشتم حالتى داشتم که تا امروز بآنحال و توجّه و تعلّق و تمسّک خود و تلطّف آن اب آسمانى حسرت مىبرم.
بارى ديگر قطعات بنده را احباب مىبردند در موقع ضيافات و اجتماعات همه ملاحظه نموده اظهار مرحمت و بزرگى و تشويق و تحريص مىکردند شبها هم عدّه جوانها مىآمدند مخصوص جناب آقاميرزا نورالدّين زين در اطاق ايشان در ماه رمضان دور هم مجتمع شده وجد و طربى عظيم داشتيم امّا ايّام رمضان محکم صائم شده شبها ابداً خواب نبود بعد از صرف سحر مىخوابيديم اين ليالی در ظلّ رحمت و رأفت طلعت وحيد پيمان جشنى داشتيم که شبه و مثل و نظيرش را چشمى نديده و گوشى نشنيده مکرّر افطار در محضر آن سرور ابرار مىنموديم. روزى بعد از ظهر از مسافرخانه آمدم قهوه مبارک ورود من و خروج هيکل مبارک از قهوه تصادف کرد تعظيم نموده از آن مرحباهاى مرده زنده کن فرمودند. ادباً در محضر انور نرفتم بغتتاً به يک نفر که در محضر انور رسيدهبود امر فرمودند بگو ميرزاطراز بيايد. بهحضور رفتم بجز من احدى نبود. فرمودند کجا بودى؟ عرض کردم، منزل فرمودند: چه مىکردى؟ عرض کردم مناجات مىنوشتم. فرمودند اميدوارم هميشه قلباً بهمناجات مشغول و بهحضرت احديّت متوجّه باشى همينطور بيانات درخور فهم و مشعر من مىفرمودند تا وارد جامع کبير شديم فرمودند نماز مىدانى؟ عرض کردم خير قربان تبسّم فرموده و فرمودند ما قدرى در اين اطاق هستيم شما در جامع باشيد وقتى ما آمديم هرچه ما کرديم تو هم معمول دار. رفته نشستم تا وقتى موقع نماز رسيد و جماعت و پيشوا حاضر شدند هيکل مبارک تشريف آورده منهم در صف ايستاده مسرورم که بذل اين عنايت و عطوفت را در حقّم فرمودهاند. نماز بهاتمام رسيد بيرون آمديم نم نم باران مىآمد و اراده فرمودند بهقصر بهجى تشريففرما شوند. فرمودند برويم بهجى حضور مبارک مشرّف شويم امّا باران مىآيد چتر دارى؟ عرض کردم در خوان است. فرمودند ما بيرون دروازه هستيم تو برو بياور ديگر نمىدانم و نفهميدم چطور رفتم و چگونه آمدم و رسيدم بيرون دروازه در حضور آن مربّى مهربان. خرامان خرامان احرام کوى جانان نموده ديگر خاطر ندارم همينقدر در نظر مانده بهمحض مقابل شدن با قصر و اطاق مبارک که مبلغى فاصله با قصر است بهخاک افتادند و روى زمين سجده فرمودند، برخاستند و بعد آهنگ حرکت نمودند.
بارى بعداً غالب ليالی را در رمضان بعد از افطار در محضر آن غصن اعظم الهى روحالوجود لجوده الفداء گاهى بهجامع کبير گاهى بهجامع متصرّف مىرفتم و مىشنيدم که آن حضرت نماز تراوى مىخواندند منهم نظر بدستور مبارک هرچه هيکل مبارک مىنمودند تأسّى و اقتدا مىکردم و بعد عودت نموده در خوان جوانها مجتمع شده الی سحر گاهى مشق، گاهى مناجات و گاهى بصحبت مىپرداختم.
يکشب آقامحمّد ابراهيم فتّاح، از شعاع و امين پسرهاى ناقض اکبر که در آن وقت بنام غصن اکبر معروف بود دعوت نمود. آنان قدر و مقام بلندى داشتند. همچنين از برادرهاى کوچک ميرزامجدالّدين و پسرهاى جوادقزوينى و جناب طراز دعوت کرد ولی چون ايّام روزه بود قرار شد مدعوّين بعد از افطار حاضر شوند. جناب مشکينقلم هم که پيرمرد محترم و نمک مجالس و محافل اين جمع بودند حضور يافتند.
جناب طراز نظر به نوع تربيت پدر و آداب و اسلوب ايران در محضر آقايان بنحوى باادب و سکون جالس بودند که حتّى سر را بلند نمىکردند.
جناب مشکينقلم مشغول مزاح و شوخى و تقليد و تنقيد از مدن و قراى ايران گرديدند و از جمله نوبت به قزوين رسيد و قدرى از قزوين گفتند و حضرات بىاختيار مىخنديدند.
از غلام که پسر جواد قزوينى بود حرکات ناخوشآيندى سر مىزد گاهى از روى مندر (صندلی) بالا و پائين مىپريد و خندههاى عجيبى مىکرد و عکسالعمل هاى غريب نشان ميداد. در بين صحبت از اطاق بيرون مىرفت و هيجان زده دوباره بر مىگشت و امثال آن.
حاضرين در مجلس چون ملاحظه کردند جناب طراز ابداً از آنچه در جمع ميگذرد مسرور نيست بلکه محزون است و نمىخندد و حالت انزجار از کارهاى بعضى حاضرين دارد برآشفتند. شعاع پسر ميرزامحمّدعلی، چند کلمه سخت گفت و اعتراض کرد که چرا مجلس ما را خراب کردى و بقول خودش سعى نمود جناب طراز را از آن حال منصرف نمايد امّا موفّق نشد. هرچه ميزبانان پذيرائى کردند ايشان ردّ نمودند و اظهار داشتند ناراحتى دارند و معذورند.
جناب طراز از ساير وقايع آن سفر چنين مىنويسند:شبى ديگر در محضر حضرت عبدالبهاء به مسجد جامع کبير رفتيم. شعاع و غلام هم آمدند هنگامىکه در صف نماز ايستادهبوديم اين دو نفر بسيار بىادبى نمودند و خندههاى زننده کردند. حرکات آنها فوقالعاده باعث رنجش من شد و از آن روز به بعد از معاشرت وملاقات با شعاع خوددارى کردم.
بهمين علت قريب ١٤ روز به قصر بهجى نرفتم که مبادا با شعاع روبرو شوم.
در اين اوقات ثرياخانم، همشيره نامهاى براى من فرستاد بدينمضمون که شما براى لقا و زيارت جمال اقدس ابهى آمدهايد چرا خود را محروم نموده و به اينجا نمىآئيد ولی من مىدانستم اگر به قصر بروم لامحاله بايد با شعاع و امين که در يکى از اطاقهاى زيرين قصر نزد آقاسيّداسدالله قمى مشغول درس و مشق بودند ملاقات کنم.
بىاعتنائى به آنها خارج از ادب و نزاکت بود و ديدارشان نامطلوب. لذا به لقاى حضرت عبدالبهاء قناعت نموده از لقاءالله مدّت دو هفته محروم ماندم. تا آنکه روزى از محلّ اقامت به قصر بهجى رفته بعد از ورود دختر ميرزامجدالدّين را که او هم طفل خردسالی بود و نزد آقاسيّداسدالله تحصيل مىکرد ملاقات کردم و از او پرسيدم در محضر مبارک کيست؟
گفت تنها تشريف دارند. گفتم بچه امرى مشغول هستند ؟ جواب داد. مشى مىفرمايند. گفتم برو عرض کن طراز است و عرض مىکند دو هفته است مشرّف نشدهام اذن عطا مىشود مشرّف شوم؟ او رفت و حضور مبارک عرض کرد و خبر آورد فرمودهاند بسمالله. جميع وجودم مرتعش شد تا بهحضور حضرت مکلّم طور رسيدم فرمودند مرحبا طرازافندى، نزديک تشريف آورده اظهار رأفت و مرحمت فرمودند و دست مکرمت بسر و روى من کشيدند و احوالپرسى فرمودند. تا اينکه فرمودند، هان شکايت کردى که مشرّف نشدى مگر در شهر بحضور سرکار آقا مشرّف نمىشوى؟ بعد از بيانات ديگر، فرمودند تو اذن دارى، اصل منزل تو اينجاست هروقت ميل دارى بيا مشرّف شو. ما آنجا را براى راحت تو تعيين نموديم.
ديگر به خاطر ندارم آيا گز يا شيرينى نانبرنجى بود عنايت فرمودند و با عالم عالم عطوفت و رحمت و عطا و عنايت که ذکرش در اين اوراق نگنجد مرخصّ و فىامانالله فرمودند مرخصّ شده مست و مدهوش با عالمى سروش و جوش و خروش عودت نمودم.
در زيارت آن روز جمالقدم صريحاً به مقام والاى حضرت عبدالبهاء اشاره فرمودند و ذهن طرازافندى را براى حوادثى که بعداً و بسرعت اتّفاق افتاد آماده فرمودند.
جناب طراز آخرين بار در ايام نقاهت مبارک در شهر شوال ١٣٠٩ ه ق به حضور اقدس مشرّف گشتند جمال اقدس ابهى در بستر بيمارى آرميدهبودند.
\شرح آخرين تشرّف به حضور جمال اقدس ابهى خاطرهاى تاريخى و در عين حال بسيار محزن بود:
شهر شوّال ١٣٠٩ هجرى قمرى.وقت غروب با حضور حضرت عندليب و خدّام مشرّف شديم بدينمعنى که روز ١٠ يا يازدهم از نقاهت مبارک بود نزديک غروب خبر دادند که امر مبارک است هرکه در قصر از مسافر و مجاور و خدّام حاضر است مأذون است. لذا بخاکپاى محبوب عالم مشرّف و فائز گشتيم بستر مبارک در وسط اطاق روى زمين مبسوط بود تشک و لحاف هردو ملفوف سفيد داشت هيکل مبارک به بالشهاى پرّ دو يا سه بالش تکيه فرمودهبودند ميرزاضياءالله و بديعالله با بادبزنهاى دستى معمولی به بادزدن هيکل اطهر انور مشغول بودند ضعف مبارک شديد و صوت مبارک ضعيف بود پس از اظهار عنايت، با حالت ضعف و صوت خفيف ولی بسيار شمرده آيات فراق و کلمات افتراق از لسان عظمت جارى شد و در باره اتّحاد و محبّت بيانات و وصيّت و نصيحت مىفرمودند. و اين فقرات از کتاب مستطاب اقدس را تلاوت مىفرمودند قوله تعالی:
قل يا قوم لا يأخذکم الاضطراب اذا غاب ملکوت ظهورى و سکنت امواج بحر بيانى انّ فى ظهورى لحکمة و فى غيبتى حکمة اخرى ما اطّلع بها الاّالله الفرد الخبير و نريکم من افقى الابهى و ننصر من قام علی نصرة امرى بجنود من الملأ الاعلی و قبيل من الملائکة المقرّبين. يا اهل الانشاء اذا طارت الورقاء عن ايک الثّناء و قصدت المقصد الاقصى الاخفى ارجعوا ما لا عرفتموه من الکتاب الی الفرع المنشعب من هذاالاصل القويم.
ايضاًيا اهل الارض اذا غربت شمس جمالی و سترت سماء هيکلی لا تضطربوا قوموا علی نصرة امرى و اعلاء کلمتى بين العالمين
و نيز در وحدت و اتّحاد و محبّت و وداد و دورى از اختلاف و شقاق بيانات و نصايح فرمودند.
پس از استماع اين آيات باهرات از فم اطهر مولیالبيّنات ديگر حال اين عباد معلوم است حضرت عندليب بکلّى منقلب شده بصوت جلی با اشک روان و دل بريان بکلمه يابها يابها ناله و فغان نمودند. هيکل اطهر سپس حاضرين را مرخصّ و فىامانالله فرمودند لذا طواف نموده از اطاق با نهايت احزان و احتراق بىپايان از فراق محبوب امکان خارج شديم و در آن يوم هموم و غموم چنان بر وجود نابود اين ناتوان مستولی گرديدهبود که اقلام عالم از تحرير و تقريرش بالمرّه عاجز و قاصر است از جمله نفوس حاضره در آن کرّه از تشرّف جناب آقاسيّداسدالله قمى عليه رحمةالله بود. اين آخرين روز تشرّف اين ذرّه ناتوان بساحت قدس جمال اقدس ابهى جلّت عظمته و تعالت قدرته بود. بعد از آن روز بنده هم تب کردم و مريض شدم.
بدين ترتيب تابش آفتاب شمس حقيقت که از مشرق اراده پروردگار در عالم ادنى طلوع نموده بود در گردش طبيعت جسمانى حيات خويش به پايان رسيد و در مغرب زمان افول فرمود. روشنائى حاصله از سرورِوصل و ديدار جانان در هاله تاريکى غم جدائى فرو خزيد و نشئه شادى از دامان دلهاى مشتاقين رخت برکشيد.
صعود جمال معبود ارواح العالمينعواطف انسانى و رقيقه حاضرين در چنين موقعيّت عظيم دستخوش هيجانات ناشى از اندوه و ترس از حرمان و جدائى جبرانناپذيرى گرديده و هرکس بهگونه اى احساسات خويش را ابراز مىنمود. جاى تعجّب نيست که طراز افندى نوجوان پس از سالها انتظار توأم با اميد عاقبت بهزيارت معبود نائل گرديده و از صميم دل و جان طلب مىنمود تا دوران وصال روحانى طولانى شود و نهال نورسته ايمان و ايقان او از نيسان مرحمت الهى سقايه گردد و بارور شود.
ايشان درباره آن روزهاى پرحادثه و مهمّ تاريخى مىنويسد:
ليله دوم ذيقعده سنه ١٣٠٩ هجرى قمرى در قصر مبارک بهجى.
اين عبد ذليل يک هفته بهغروب شمس حقيقت مانده يعنى پس از روزيکه در بستر بهلقاء مالک قدر و محيى بشر مشرّف شدم از شدّت احزان و آلام مريض شدم ولی اعتنائى نمىکردم غالب روزها براى کسب اطّلاعات از حال مبارک به بهجى مىرفتم و باز به عکّا مراجعت مىنمودم. تا در وقت اذان صبح خبر صعود جمالقدم به عکّا و مسافرخانه رسيد. مجاورين و مسافرين همگى محترقانه رو به بهجى حرکت نمودند. مخصوصاً عدّهاى که تازه وارد شدهبودند و بلقاءالله مشرّف نشدهبودند منجمله جناب ميرزاباقر بصّار رشتى و ميرزاعلیاصغر برادرشان و جناب دکتر حاجىميرزامحمّدعليخان آقاشيرازى، و افراد ديگرى هم جزو اين دسته بودند ولی نام آنها را به خاطر ندارم مقصود اين است هيچکس در فکر ديگرى نبود همه با يأس و حزن شديد به قصر رفته بودند. وقتى اين بنده شرمنده از غروب شمس حقيقت مطّلع شدم ديگر نفهميدم چگونه از خان جرين که مسافرخانه و محلّ اقامت من بود، تنها، افتان و خيزان و حيران و نالان بسينه و سر زنان اين راه را پيمودم خاطر دارم چندبار در راه از پا افتادم و ناله و نوحه نمودم تا خود را بقصر بهجى رساندم جمعيّت از هر طبقه و دسته و ملّت، وضيع و شريف، مجاورين و مسافرين همه حاضر بودند و ناله و فغان بعنان آسمان مىرسيد حضرت عبدالبهاء روح ماسواه فداه ببالاى قصر تشريف مىبردند و در مراجعت آيات مبارکه کتاب اقدس را تغنّى مىفرمودند و اشک از ديدگان مبارک مانند مرواريد از محاسن مبارک بزمين مىريخت. رقّتى عجيب و حزنى شديد و منظره غريب بود که ممتنع و محال است اين نمله ضعيف و مور نحيف بتواند اوضاع آنروز را بهرشته تحرير و يا تقرير برآورد. جناب فريقپاشا و متصرّف و قاضى و مفتى و جميع رجال ناس و اجزاء مهمّه دوائر دولتى کلاًّ از مشايخ و وزراء و رؤساى امور و نصارى از عکّا و حيفا و هرکجا که بودند اطّلاع يافته و مجتمع شدند. جمعى در اطاق پائين قصر جالس بودند و از آنان با چائى و قهوه و سيگار و غليان پذيرائى مىشدند. بنده شرمنده بفکر انتحار خود افتادم و تصميم گرفتم بهسه نحو هرکدام ممکن شود، يا خود را در دريا اندازم يا از بام بزمين و يا با شال کمر خود را خفه کنم. به دريا دور بودم، راه بام را درست نمىدانستم و جمعيّت هم همهجا بودند شايد بوئى مىبردند و ممانعت مىنمودند لهذا تصميم گرفتم با شال خود را خفه کنم و دنبال يک محل و گوشهاى مىگشتم که بالمرّه خلوت و کنار باشد ولی بمحض اينکه بجدّ تمام در صدد محلّ آزاد و مناسب براى اجراى مقصدم بودم گاهى هيکل اطهر اقدس پيمان يزدان از اطاق بيرون تشريف مىآوردند و بلقاء طلعت آن ماه خود را تسلّى مىدادم در عين حال مشاهده حرقت مبارک، صد در صد بر حرقتم مىافزود و در تصميم محکمتر مىشدم امّا در اين ميان يکدفعه ديدم بهرجهتى رو مىکنم دو نفر همراه مى شوند يکى جناب ميرزانورالدّين ابن زين المقرّبين عليه غفرانالله و يکى ميرزاحبيبالله فرزند جناب آقارضا قناد شيرازى عليه رحمةالله. بهرطرف آهنگ رفتن نمودم ديدم اينها با من هستند ولی درک نکردم که مطلب چه چيز است. در چنين وقت و حال و فکر، جلوى اطاق مبارک آمدم، بسکه بسر زدهبودم قادر نبودم سرم را بالا نگاهدارم و صورتم گرفته و غمگين بود. حضرت عبدالبهاء روح ماسواه فداه بهآقاميرزامحمودکاشانى فرمودند تا امروز ما بجهت حفظ جمال مبارک حکمت مىکرديم حال ديگر چه حکمتى مناجاتهاى عربى جمال مبارک را تلاوت کن. او شروع بهتلاوت مناجاتهاى عربى نمود. در وقتى که چنين احوالی در جريان بود محمّدابراهيم سلمانى با تيغ شکم خود را مجروح کردهبود. چندنفر جوان و بچّه دور او جمع شده و مىگفتند ابراهيم شکم خود را پاره کرد برويد بسرکار آقا بگوئيد. اين عبارت و استدعا، و نفس اين عمل در آن محلّ و موقع هردو بىاندازه نزدمن بىنمک و ناگوار نمود زيرا اگر کسى قصد انتحار داشت چرا در آن محلّ بايد اقدام کند و اگر چنين انقطاعى به وجود آمده چرا طورى عمل را انجام ندادهباشد که فوراً به حيات خود خاتمه دهد و همچنين گفتار و تقاضاى آن جمعيّت که مىگفتند، برويد بسرکار آقا بگوئيد در حاليکه آنمظلوم عالم چنين مصيبت معظم بر نفس مقدّسش وارد شدهاست. صد ابراهيم و امثال او نيز رفتند چه شأن و قيمت دارد. چقدر بىانصافى است که در چنين موقعى توجّه آنمظلوم عالم را از امور مهمّه منصرف نمايند و معطوف به عَمرو و زيد کنند. کم کم اينعمل و اين افکار مرا از فکر نابودکردن خودم منصرف نمود حقيقتاً اصطلاح ادب از که آموختى از بىادبان. مصداقش تحقّق يافت بارى بعد معلوم شد و بمن گفتند که سرکار آقا تا آنروز بما دستور فرمودند مواظب ميرزاطراز باشيد تنها جائى نرود هرکجا رفت با او برويد. يا اهل الانصاف ملاحظه کنيد آنمظلوم يکتا و قائد بيهمتا و چوپان گلّه جمال اقدس ابهى در چنين حالی و وقتى و حرقت و طوفانى و شدّت مصيبت و بلائى اين مور ضعيف را چگونه محافظه فرمود و در کهف حمايت و سايه عطوفت و عنايت خود حراست فرمود جلّت عظمته و تعالی اقتداره.
تا اينکه روز شام شد و بنّا و عمله بسرعت و قوّت تمام مشغول حفر اطاق و ساختمان بجهت استقرار عرش اطهر انور بودند تقريباً شايد دوساعت از شب گذشته بود که محلّ آماده و مهيّا شد و ميهمانهاى اغيار کلاًّ رفتند و هم شنيدم و دانستم که جسد اطهر را خود هيکل اقدس حضرت عبدالبهاء با آب و گلاب شستشو نموده و رسوم و دستور کتاب را فى جميع الجهات انجام دادند و در جعبهاى از خشب (چوب) محکم متقن استقرار دادهبودند و امر فرمودند اصحاب و احباب، از مجاورين و مسافرين کلّ حاضر شوند. سپس هيکل عنصرى جمال معبود را از اطاق مبارک حرکت دادند. در پلّهبند قصر بهجى بنده هم رسيدم و بحاضرين ملحق شدم. تابوت مبارک باطاق محلّ استقرار عرش مبارک رسيد مراسم قدرى امتداد يافت تا اينکه به يد مبارک حضرت غصن اعظمش در مقرّ ابدى استقرار يافت و استادان معمار و بنّا درب آنمقرّ را گرفتند و در استحکام آن بنا فوق آنچه تصّور شود اهتمام نمودند. پس از انجام اين امر مهمّ، حضرت من ارادهالله عبدالبهاء از طبقه پائين به بالا تشريف آوردند از شدّت تأثّر و تحسّر قلب الطف اعّز اعلاى مبارکش گرفت حقيقتاً مانند اينکه از کار افتاد بنده بيرون اطاق بودم ولی وحشت و اضطراب مخلصين له الدّين آنطورى بود که اين ذرّه ناچيز بىنهايت مضطرب شدم و غروب شمس حقيقت فراموش شد. نگرانى بىشبهه و نظيرى حادث گشت. اين قضيّه قريب يکساعت امتداد يافت تا قلب اطهر انور بحالت طبيعى بازگشت نمود، اظهار عنايت و مرحمت در حقّ کلّ فرمودند و بجهت راحت تشريف بردند. فىامانالله، آخرين بيان آن آفتاب عهد بود بنده را مرحوم حاجى ميرزاحسن خراسانى بهمحبّت و مرحمت تمام مساعدت و همراهى فرموده از قصر بهجى به خان جرين آوردند و توصيه کردند که مقدارى خاکستر گرم و نمک بسرم ببندند چه که سرم ورم کردهبود و درد شديد داشت ديگر نظر ندارم چه پيش آمد همينقدر مىدانم شايد مدّت يک هفته در قصر در اطاق آقامحمّدقنداقساز بسترى بودم. مرا روى تخت خواباندند و حضرت عبدالبهاء روح ماسواه فداه معالجه بنده را در عهده جناب دکتر حاجى ميرزا محمّدعليخان شيرازى عليه غفرانالله گذاردند. صوت من بالمرّه گرفته بود مشمع خردل بسينهام انداختند بطورىکه از شدّت آن سينهام مجروح شد و معالجات ديگر کردند تا بفضل الهى شفا از دارالشّفاى اسم اعظم عطا شد از بستر بيمارى برخاستم و راه افتادم ولی ضعف شديد داشتم.
؛دوران شگفت انگيز و پر حادثه عهد و ميثاق و سرپرستى مرکز منصوب آن، حضرت سرّالله الاعظم، با تلاوت کتاب عهدى، وصيّت نامه مبارکه شارع امر بهائى رسماً آغاز گرديد.
اهميّت کتاب عهدى (اکبر الواح) در اوقات حزن انگيز صعود مظهر ظهور الهى براى احبّا که از لقاء مجلّى طور در عالم ادنى محروم گرديده بودند کماهوحقّه واضح و مشهود نبود. هم چنين کمتر کسى از حاضرين در آن مجمع تاريخى و يا در ساير نقاط دنيا از کيفيّت روحانى و مقام و مرتبت و منزلت حضرت عبدالبهاء اطّلاع کافى داشت و ميدانست که حضرت بهاءالله در مناقب حضرت سرّالله بيان داشته اند: "در وجود او آيتى است که ما در اکثر الواح آنرا اکسير اعظم تعبير فرمودهايم اين آيت در هر نفسى که موجود باشد جميع حرکات و سکناتش در عالم نافذ و مؤثّر است."
حضرت عبدالبهاء در باره تعيين مرکز ميثاق ميفرمايند: "... در اين کور هيچ امرى بوضوح و ثبوت و قوّت و عظمت عهد و ميثاق نه..."
مظهر امر الهى مقام مرکز ميثاق را گذشته از بيان شفاهى به نصّ صريح کتاب عهدى مشخّص فرمود و ابواب جميع شبهات مختلفه مسدود گرديد.
جناب طراز يکى از شاهدين امين و عينى بودند که هنگام تلاوت کتاب عهدى در جمع احبّا در ارض اقدس و در آن محفل با شکوه حضور داشتند و شرح وقايع آن روز و روزهاى بعد از صعود حضرت بهاءالله را چنين حکايت مى کنند:
تصّور مىکنم روز ٩ از غروب شمس حقيقت و نيّر اعظم بود که عموم اصحاب و احباب و مسافرين را در روضه مبارکه احضار نمودند کلّ تلقاء وجه مرکز عهد و محور ميثاق حاضر شدند، امر فرمودند ميرزامجدالدّين پسر جناب کليم بر روى يک صندلی ايستاد جمعيّت شايد دويست نفر بودند کتاب عهدى را که با خطّ مبارک مرقوم گرديده و مزيّن بهخاتم مبارک بود تلاوت نمود. بعد که جمعيّت همگى از روضه مبارکه خارج شديم هيکل اطهر اقدس ايستادند و متقدّمين همه حاضر بودند صريحاً اعلام و اعلان فرمودند از اين ساعت ببعد احدى حقّ ندارد يک کلمه، يک سطر، يک مکتوب، نزد خود بجائى بنويسد و بفرستد مگر اينکه بامضاء و اطّلاع من باشد البتّه مطلب و مفهوم بيان مبارک اين بود ولی نه عين عبارت. شرح مضرّات آن را هم فرمودند که امرالله بجز بمتابعت و عدم مخالفت مصون و محفوظ نمىماند. اينها را خودم حاضر بودم و شنيدم. يکى از اطّلاعات مهمّ آنروز من اين بود. موقعى که از محوّطه روضه طلعت احديّه خارج شدم، خادم را ديدم دست بسينه و سربزير افکنده، پشت بديوار ايستاده و جمعيّت مرتّب با سکون از روضه مبارکه خارج مىشدند. من ابداً متوجّه به يمين و يسار خود نبودم چون فاصله ما بيش از دومتر نبود اللهابهائى به خادم گفتم، فورى يک نفر زير بازوى من زد برگشتم ديدم شعاع پسر ناقض اکبر است مىگويد چرا باين شيطان اللهابهى گفتى؟ و اضافه کرد، جمال مبارک او را طرد فرمودند، رفت بهاقدام مبارک افتاد به او فرمودند اى سگ برو. گفتم من سابقه ندارم مِنبعد ديگر به او اللهابهى نمىگويم. در ماه رمضان از روش و شيم و آداب و اخلاق شعاع خوشم نيامدهبود و او را بالمرّه ترک کرده بودم و از ملاقات او تنفّر داشتم. آنروز بعد از غروب شمس حقيقت اينطور پيش آمد.
زمانى همين خادم را مطرود اسم اعظمش يقين داشتند و در صدد قتل او بودند حضرت عبدالبهاء روحى لمظلوميتهالفداء او را بردند و حفظش فرمودند چه که اگر حادثهاى دست مىداد ضرّش براى امرالله و زيانش لاجل طائفين شديد بود و اصلاح آن ممتنع و محال. پس از مدّتى ناقضين او را از جوار مبارک ربودند و القاآت جديده باو نمودند و او را براى فساد و فتنه و تهمت و افتراء بمرکز عهد الهيّه مبعوث نمودند و آن مطرود حقّ را در روضه مبارکه مقرّ و مسکن دادند و قلب اطهر انور ارّق فرزند بها را با اين عمل خود محترق ساختند و بهآتش افروخته بدست حقد و حسد آن قلب منير را سوختند و آن فؤاد لطيف را مجروح نمودند تبّاً لهم من الحين الی ابدالآبدين. بعد که اين عليل در سنه ١٣١٥ هجرى بعد از فوت ميرزاضياءالله مشرّف شدم و در ظلّ رايت ميثاق نيّر آفاق ١٣٠ روز مشرّف بودم به چشم خويش ناظر وقايعى بودم که در مورد و مقام تاريخى خود تحرير خواهد شد. بارى بعد از صعود و غروب ربّالجنود و مقام محمود و مالک غيب و شهود، چند روز کمتر از يکماه در عکّا و بهجى مشرّف بوديم و بعد مرخص فرمودند. گويا ٩٥ روز از نوروز گذشته بود بهامر و اراده مبارک مرکز عهد الهى و نيّر ميثاق ربّانى از عکّا حرکت نموديم.
در ايّام حضور يک روز بعد از ظهر، طلعت عبوديّت للهالحقّ بنده شرمنده و متصاعد الیالله جناب حاجى سيّدنصرالله کاشانى عليه رحمةالله را در اطاقى از اطاقهاى فوقانى اطراف قصر مبارک احضار فرمودند. آن آفتاب عهد را در بستر زيارت نموديم و بهاقدام نازنينش بوسه زديم وبيانات مبارکه و دستورات منيعهاش را که با رقّت و ضعف شديد مىفرمودند استماع مىنموديم بعد فىامانالله و حفظه فرمودند.
بيانات الطف احلی جوهر و خلاصهاش اين بود:اوضاع ايّام صعود و غروب را آنچه بديده خود ديدهايد در هرکجا بجهت احبّاء و اصفياء حکايت نمائيد و از طرف من بعموم تکبير برسانيد و بگوئيد آنچه الواح و آثار از بدو امر تا امروز از قلم اعلی صادر و نازل شده آن الواحى که تاريخ و امضاء خ ا د م دارد جميع اينها از فم اطهر و لسان مشيّت صادر و نازل شده چون احبّاى الهى ادباً عرائض را بنام خادم تقديم مىداشتند اين است جواب از لسان خادم نازل شده والاّ جميع آن الواح بهوحى الهى و قلم اعلی نازل حتّى کلمه خ ا د م.
مراجعت از ارض اقدسدر حقيقت اوّلين مأموريت جناب طراز که در سن ١٦ سالگى عطا شد ابلاغ پيام حضرت عبدالبهاء به ياران بود. طراز جوان پس از اختتام دوره زيارت بىنظير و تاريخى در حاليکه خاطرات حوادث عجيب و غيرمنتظرهاى را که در مدّت اقامت در ارض اقدس رخ داده بود در قلب و روان خود بهمراه مىبرد، منقبتى ابدى يافته بود و موفّق به زيارت جمال مظهر ظهور گرديده بود که به فرموده آن حضرت نعمت زيارت مظهر ظهور برابر با ثواب حاصل از جميع اعمال خير نسلهاى گذشته و آينده است. حدود چهار هفته از صعود حضرت بهاءالله ميگذشت. طراز افندى در معيّت حسين اقبال فرزند آقامصطفى بغدادى به حيفا آمدند و از آنجا به بيروت حرکت کردند. در اين سفر هاجرخانم (خاله) وحاجىسيّدنصرالله و جناب طراز همراه يکديگر بودند.
در حقيقت هاجرخانم و جناب طراز را در اين سفر به حاجىسيّدنصرالله که ايشان هم عازم ايران بود سپرده بودند. در بيروت حاجىسيّدنصرالله مريض شدند و تب شديدى عارض شد و در بستر افتادند. جناب طراز براى ايشان دکتر آوردند و دوا گرفتند و پذيرائى نمودند تا اينکه پس از ١٠ روز صحّت حاصل شد و توانستند به حرکت ادامه دهند.
بعلت غروب شمس حقيقت، مسافرين قصد عزيمت به اسلامبول را نداشتند از اين رو با مشورت آقامحمّدمصطفى بغدادى يک بليط براى عزيمت از بيروت به اسلامبول و بليط ديگرى براى حرکت از اسلامبول به باطوم تهيّه نمودند. وقتى کشتى وارد اسکله اسلامبول شد زائرين بنا بر نيّت قبلی در کشتى ماندند و پياده نشدند ولی کشتى از اسلامبول حرکت نکرد. يک روز گذشت و بعد مسئولين کشتى و مأمورين اسکله به آنان اطّلاع دادند که کشتى به باطوم نمىرود و راه بستهاست.
در بدو ورود کشتى به اسلامبول، مأمورين علّت مسدود بودن راه را از مسافرين مکتوم مىداشتند و بطور واضح اظهار نمىکردند بعداً معلوم شد که به واسطه بروز بيمارى مسرى وبا، دولت امپراطورى روس راه را مسدود نمودهاست. جناب طراز و همراهان به ناچار از کشتى پياده شدند و برخلاف تصميم قبلی که قرار بود بمسافرت ادامه داده و در اسلامبول توقف نکنند، مجبور شدند مدّت ٥ روز در اين شهر بمانند.
توقف در اسلامبول فرصت مغتنمى پيش آورد که با آقاسيّداحمد افنان، آقامشهدىحسين قزوينى (والد دکتر يونسخان افروخته) و آقانصرالله اردکانى و چندنفر ديگر از احبّاء ديدار کنند.
وقتى مسلّم شد که هيچ کشتى به باطوم نمىرود مسافرين دانستند که بايد طريق ديگرى اتّخاذ نمايند. ضمناً در مدّت توقف متوجّه شدند که شيوع وبا بسيار شديد است و جميع حدود و ثغور نواحى را قرنطين کردهاند و عبور و مرور صعب و دشوار مىباشد. بليطهائى که قبلاً تهيّه کردهبودند ديگر قابل استفاده نبود ناچار بليطهاى جديد ابتياع نمودند و با مشورت جناب سيّداحمد افنان به طرابوزان حرکت کردند. آقاسيّداحمد افنان توصيهاى کتبى به تجّار طباطبائى در مورد مسافرين مرقوم داشتند و وقتى جناب طراز و همراهان وارد طرابوزان شدند با مشورت همان تجّار، يک ارّابه دربست براى سهنفر، حاجى سيّدنصرالله کاشانى، هاجرخانم و خودشان کرايه کردند در طرابوزان هيچ مهلتى براى ديدار جمع دوستان نداشتند و فقط يکى از احباب را بنام آقامحمّدحسن ملاقات کردند.
زائر جوان هرکجا مىرسيدند پيام حضرت عبدالبهاء را به احبّاء ابلاغ مىنمودند و از اين لحاظ ديدار با ياران بسيار اهميّت داشت.
فرد ديگرى که در اين توقّف کوتاه با زائرين ديدار نمودجناب ميرزاابراهيمخان خطّاط تبريزى بودند که در اداره کارگزارى کار ميکردند. ايشان کنار اسکله شهر مسافرين را ديدند. روش و شيم و رفتار و گفتار آنان و همچنين اطّلاع بر اينکه از عکّا آمده اند باعث شد که آنشخص جليل بفکر تفحّص و تجسّس براى آشنائى با امر الهى افتد. سالها بعد وقتى جناب طراز آن بزرگوار را دوباره ملاقات نمودند وى اين موضوع را براى جناب طراز تعريف کرد.
مسافت بين طرابوزان تا ارض روم ده روزه طىّ شد. ارض روم نقطه سردسير بود. ورود زائرين مصادف با ايّام عاشورا شد و قافله حرکت نمىکرد. طراز افندى و همراهان اجباراً در آنجا چند روزى ماندند تا دوران تعطيلات و مراسمى که در ايّام عاشورا بر پا ميشد گذشت و يک قافله به راه افتاد. اين قافله بسيار بزرگ بود و به طرف آذربايجان و تبريز حرکت مىکرد. زائرين سه قاطر کرايه کرده يکى را بهکجاوه عربى بستند يکى را حاجىسيّدنصراللهخان سوار شدند و يکى هم خورجين اسبابها را حمل مىکرد. راهها در آن اوقات فوقالعاده ناامن بود و بسيارى از مالالتّجارهها را عشائر و ايلات مىبردند. هر روز آه و انين تجّار از دست سارقين و اشرار در طرق و شوارع بلند بود. در اين سفر دو نفر انگليسى که از تجّار و از اجزاء سفارت انگليس در آن کشور بودند قصد عزيمت به تبريز را داشتند و دولت آل عثمان نظر به ملاحظات و روابط سياسى با کشور متبوع آنان چند نفر محافظ مسلّح را براى حفاظت آنها و اشيائشان مأمور کرده بود لذا قافله جناب طراز هم که با قافله مزبور منزل بمنزل طى طريق مىکرد از امنيّت نسبى برخوردار بود. در طىّ سفر کمبود موّاد غذائى کاملاّمحسوس بود و حتّى هيچگونه نان ديگرى جز نان ذرّت يافت نمى شد، ميوهجات هم نبود، چون آن منطقه جزو مناطق سردسير ميباشد و اغلب زراعتهاى آن ناحيه منحصر به کشت تنباکو بود. در نتيجه و به علّت فقدان غذاهاى مفيد و سالم حالت مزاجى همه بکلّى مختل شدهبود.
زائرين هنگامىکه وارد خوى شدند مشاهده کردند که چگونه وَبا در غايت شدّت شرق را احاطه کرده بازار و دکّانها بسته بود هيچکس در شهر ديده نمىشد و همه به ييلاقات و کوهستان فرار کردهبودند.
جناب طراز شخصى را به نام حبيب مسکر، بخاطر داشتند که در بازار خوى به کسب مشغول بود و پدر ايشان بوسيله او با اشخاصى که آنروزها مصدر خدمتى بودند مکاتبه مىکردند. بقصد پيداکردن او به بازار مسکرها رفتند امّا تمام بازار بسته بود و انسان از خلوتى کوچه و بازار وحشت مىکرد.
رئيس قافله و کاروان به حضرات اظهار داشت توقّف در اينجا بهرحال خطر دارد اگرچه همگى حتّى مالها (حيوانات) خسته هستيم ولی علاج نيست بايد حرکت کرد و بعد از ظهر از خوى بجانب تبريز رهسپار شدند و صبح روز چهارم کاروان وارد تبريز شد. شهر تبريز بر خلاف اغلب شهرهاى بزرگ ايران دروازه نداشت. بمحض اينکه نزديک شهر رسيدند بعض اهالی که يا زنگ قافله را شنيده و يا هنگام عبور و مرور، قافله عظيم را ديدند که از جهت علّيه (اسلامبول) مىآيد بتماشا ايستادند.
جناب طراز مىنويسند:بنده و هاجرخانم در کجاوه عربى نشسته بوديم آفتاب به کجاوه تابيده و من هم جوان ١٧ ساله بودم يک پيرزن بمحض اينکه چشمش بصورتم افتاد فورى فرياد برآورد آناآنا بو اوشاقى هارا آپاريرسَن اوُتَه اوته خلقهامى گديلر داغلره (مادر مادر، اين بچه را کجا ميبرى خلق دارند به کوه پناه ميبرند.)
از شنيدن سخنان آن زن با اطمينان خاطر تبسّم کردم يعنى نمىدانى که من در حفظ حقّم و محفوظ و مصون از بلا هستم.!
زائرين پس از ورود به شهر در کاروانسراى صاحبالامر فرود آمده و منزل نمودند. در اين محلّ ميوهجات فراوان از هر قبيل ريخته بود ولی مردم بجهت ظهور و بروز و شدّت مرض وَبا جرئت مصرف آن را نداشتند مسافرين که مدّتى از خوردن ميوهجات محروم بودند با وجود اطّلاع از شيوع بيمارى وبا مقدارى از آن ميوهها را ابتياع نموده و خوردند و بعد از کمى استراحت به بازار محلّ رفته تا شايد يکنفر از احباب را پيدا کنند. عاقبت معلوم شد حضرت ورقاء و دو فرزندشان آقاميرزاعزيزالله و جناب روحالله در ميلان تشريف دارند و احبّاء هم مانند آقاسيّدمهدى يزدى و آقاسيّدسليمان و جناب آقاميرعلی اصغر اسکوئى و جمعى ديگر در ميلان هستند به آنان اطّلاع داده شد که مسافرينى از ارض اقدس آمدهاند و ميل دارند با احباب ملاقات کنند. حضرات چند مکتوب و دو اسب توسط جناب آقاسيّدسليمان از آنجا براى مسافرين فرستادند تا بميلان بروند.
جناب حاجىسيّدنصرالله کاشانى که سرپرست جناب طراز در اين سفر بودند با اين عزيمت موافقت ننمودند و اظهار داشتند کار فورى در طهران دارند و بايد هر چه زودتر حرکت کنند. جناب طراز هم صلاح نديدند که خاله عزيزشان را در آن موقعيّت تنها بگذارند و بروند لذا جواب فرستادند رفتن به ميلان برايشان ميسّر نيست و تقاضا کردند اگر ممکن است چندنفر تشريف بياورند تا يکديگر را ملاقات کنند و بعد بسوى مقصد حرکت نمايند. همچنين به جناب سمندر نيز تلگرافاً اطّلاع دادند سلامت وارد تبريز شده اند و در ضمن درخواست نمودند فوراً مقدارى وجه(پول) براى ايشان ارسال فرمايند.
در تبريز آقاسيّدمهدى و آقاسيّدسليمان و چندنفر از دوستان به ديدن زائرين آمدند و مرحوم آقاسيّدمهدى آنان را بمنزل خود که در باغچه مشجّرى بود بردند. امّا اقامت موقّت بر خلاف انتظارشان طولانى شد زيرا جناب طراز چندروزى در آن منزل مريض و بسترى شدند. شب اوّل ورود عدّهاى از احباب آمدند و بهتلاوت مناجات و لوح احمد مشغول شدند و براى معالجه بيمار طبيب آوردند معلوم شد مرض به علّت صدمات سفر و عدم دسترسى به غذاى مناسب و خوردن ميوهجات در روزهاى اخير اقامت بوده است. جناب آقاسيّدمهدى با محبّت بسيار از ميهمانان پذيرائى و از بيمار پرستارى کردند و در حفظالصّحه ايشان مساعى جميله بکار بردند تا آنکه طراز افندى از خطر بيمارى نجات يافتند ولی پس از اعاده صحّت نيز هنوز دچار ضعف شديد بودند و بدينجهت توقّف ايشان طولانى ترشد و نزديک يکماه در تبريز ماندند.
اين توقّف بى حاصل نبود در دوران اقامت در تبريز مجمعى آراستند و از احبّاى اسکو، ميلان و تبريز ٣٢ نفر حاضر شدند. حسبالامر حضرت عبدالبهاء که آن ايّام به سرکار آقا معروف و مشهور بودند قضاياى ايام نقاهت و صعود مبارک و حوادث را براى احبّاء مشروحاً حکايت کردند.
جناب طراز مينويسند:پيام مخصوص و مأموريّت اين بود که بهاحبّاء عرض کنم از بدو طلوع شمس حقيقت تا روز صعود طلعت معبود آنچه الواح مبارکه بنام احبّاء بهايران رسيد که امضاء خ ا د م دارد، حتّى تاريخ آنها تماماً از جمال اقدس ابهى است و ربطى بهميرزاآقاجان خادم ندارد. چون احبّاى الهى اَدَباً عرائض را بنام خادم مىفرستادند آن سلطانالسّلاطين و ربّالعالمين جواب را از لسان خادم نازل فرمودهاند و حتّى آن خ ا د م از فم اطهر نبأ عظيم است. اين مطلب القاء و ابلاغ گرديد.
يک روز جناب استادميرمحمّد تفنگساز، مرا به سربازخانه تبريز* دعوت نمودند و حجرهاى را که ذات منيع حضرت ربّاعلی روحالوجود
___________________________* حضرت عبدالبهاء امر فرمودند محلّ شهادت حضرت ربّ اعلی ابتياع گردد. اين ملک در ّآن اوقات در تصرّف پنج نفر تاجر ارمنى بود. به عرض هيکل مبارک رسيد که مالکين گفتهاند: در اينجا گنج پيداکردهايم. و حاضر بهفروش نيستيم در جواب فرمودند بگوئيد صحيح است. امّا تا وقتيکه آن دو ستون (محلّ شهادت) خراب نشده باشد).
٭لمظلوميتهالفداء در آن محبوس و محصور بودهاند و در ستون آجرى که گويا به اندازه پنج آجر عرض ستون بود صليب کرده تيرها را رها نمودهبودند زيارت کرديم. يک روز در آن حجره مبارکه بيتوته نمودم.
هر روز و هرشب مشمول ميهماننوازى دوستان بوديم.يک روز هم به منزل ميرزاتقّىعارف دعوت شديم. ايشان نستعليق را خوب مىنوشتند و الواح بسيارى را رونويسى کرده و شخصى بسيار موقن و متمسّک بودند.
يک شب هم خليل تبريزى که در تجارتخانه متعلّق به انگليسيها کار مىکرد ما را در خدمت حاجىسيّد نصرالله به منزل خود دعوت کرد. اين شخص پس از اعلان عهد و ميثاق نيّر آفاق، با جليلمسگرخوئى که به اغواى جمال بروجردى نقض عهد نمودهبود همدم و همراز شد.
عاقبت مبلغ پول که تقاضا کردهبوديم از تجارتخانه سمندر، توسط پست رسيد، قافله هم مهيّا شد و به سوى قزوين حرکت کرديم.
ورود به زنجانقافله ما در زنجان، مقتل شهيدان سيّدامکان و مظلوم عالميان يک شبانهروز درنگ نموده و در اين مدّت با حاجىمحمّدعلی عطّار از بقيّةالسّيف قلعه زنجان در بازار شهر و عصر با چندنفر منجمله آقامحمّدقلی عطّار ملاقات حاصل شد.
طراز افندى و هاجر خانم در شب ورود ميهمان جناب حاجىايمان و امّ اشرف بودند. در آن سراى محبّت و ميهمان نوازى چندساعتى بذکر ايّام صعود ربّالجنود و مالک غيب و شهود گذشت. در آنجا خبر مهمّى شنيده شد و معلوم گرديد سرکار آقا يک ورقه خطّ خادم را در اختيار دارند که نوشته و امضاء نمودهبود که "آنچه آثار در مدّت چهل سال از قلم اعلی و لسان مشيّت حضرت کبريا صادر شده کلّ از نبأ عظيم است و تمام از حىّ قيّوم حتّى کلمه خ ا د م و تاريخ از فم اطهر است، و چون احبّاء ادباً عرائض خود را بنام اين بنده مىنوشتند قلم اعلی جوابها را از روى فضل و رأفت و حکمت و عنايت و قدرته لمقامه الابهى بنام اين مفقود (خادمالله) صادر مىفرمودند.
يکى از عللی که ناقضين در آن اوقات خادمالله را بطرف خود جلب مىنمودند و سعى مىکردند رضايت خاطر وى را بهرترتيب فراهم آورند و او را وادار به تبعيّت از عهد شکنان و ضديّت عليه مرکز ميثاق نمايند نحوه نزول الواح مبارکه بود که ظاهراً از بيان خادم صادر مىگشت و يک موقعيّت استثنائى براى ناقضين بشمار مىرفت تا به محو و غيرقابل اعتبار دانستن آثار مبارکه که بدينترتيب نازل گرديده بود صحّه گذارند. ولی حضرت عبدالبهاء که از نقشه شوم آنان اطّلاع داشتند خادم را وادار کردند حقيقت اين امر را بخطّ خود بنويسد و امضاء نمايد. خبر وصول اعترافنامه خادم، يکى از جهاتى بود که باعث شد جامعه امر از فساد ناقضين محفوظ ماند و از تفرّق و تشتّت و پريشانى آن جلوگيرى گردد.
اهميّت درک اين موضوع از همان اوان واضح و مبرهن بود زيرا هزاران لوح که در دست افراد و خانوادههاى بهائى باقى مانده بود و در دوران ولايت امرالله به تدريج جمعآورى گرديد هريک متضمّن تعاليم و مبادى و اصول و اطّلاعاتى بود که براى نسلهاى آينده بسيار مهمّ و مغتنم و ضرورى محسوب مىشد و اغلب آن الواح به امضاى خادمالله بود.
جناب طراز احساسات خويش را در اين زمينه چنين شرح ميدهند:
اين مشکل حلّ شد و اين رمز کشف گشت حقيقتاً با اين که از سوارى خسته و مانده بودم ولکن آنشب تاريخى بود.
احبّاى ايران علاوه بر ميهماننوازى که مرسوم و معمول ايرانيان بود محبّت و الفت خاصّى نسبت به يکديگر داشتند و مسافرين در حين سفر و ورود به منازل احبّاء با گرمى و اشتياق مورد استقبال اعضاء و افراد هر خانواده قرار مىگرفتند. اين خوى نيکو تسهيلات فراوانى براى مسافرين در طىّ سفر ايجاد ميکرد و در دورانى که مسافرخانهها به صورت و وضع شناخته شده فعلی نبود کمک فوق العاده و مغتنمى محسوب مى شد.
در آن ايّام جناب حاجىامين باغ بزرگى در زنجان داشتند که پر از درختان ميوه بود. طراز افندى و همراهان هنگام اذان صبح از زنجان عازم حرکت به سوى قزوين شدند. هوا هنوز تاريک بود. جناب حاجىامين چند خوشه انگور صاحبى عالی از باغ خود چيده و در تاريکى بدون اطّلاع مسافرين آنرا در گوشه کجاوه ايشان مىگذارند و مىروند و الاکرام بالاتمام مى فرمايند. جناب طراز آنقدر تحت تأثير اين محبّت پدرانه و متواضعانه قرار ميگيرند که مينويسند:
چون اينعمل آنروز فوقالعاده در من مؤثّر شد در نظرم ماند.
کجاوه زائرين همراه با قافله به راه افتاد و به روال پيشين در هر محلّ (منزل) توقّفکرد. در کِرِشکن نيز که در يک منزلی قزوين و آخرين محلّ توقّف قبل از رسيدن به مقصد بود ايستاد. طراز افندى و هاجرخانم در منزل کدخداى ده مسکن نمودند و در آنجا استراحت کردند.
عصر همان روز ورود کدخدا آمد و خبر داد جمعيّت زيادى از قزوين به استقبال آمدهاند.
ملاقات زائرين ارض اقدس از جهات بسيار براى احبّاء اهميّت داشت. اوّلاً آنان از کوى محبوب مىآمدند و ديده به رخسار آيات ملکوت روشن نمودهبودند و ثانياً حامل خبرهائى بودند که خود اغلب شاهد و ناظر بر وقوع آن بودند. ثالثاً اکثر اوقات مأموريّتهائى خاصّ به زائرين محوّل مىگرديد و پيامهاى مخصوص و بسيارى از الواح توسّط آنان ارسال مىشد و بعداً بوسيله مسافرين از نقطهاى به نقطه ديگر مىرفت و منتقل مىشد و ابلاغ مىگرديد.
طراز افندى بمحض شنيدن خبر ورود مستقبلين، با عجله از منزل کدخدا بيرون دويدند و براى ديدن دوستان و بستگان به سمت بيابان شتافتند.
ايشان مىنويسند:ملاحظه شد شايد سى نفر آمدهاند منجمله معلّم من بودند يک حال عجيبى و بحت غريبى و مسرّت توأم با حزن شديدى و رقّت مرکّب با مسرّتى دست داد اطاقى که داشتيم با فرشهاى خوب مفروش بود و بزرگ بود فورى سماور آوردند بساط چائى گسترده شد و از جناب کدخدا تعداد ٦ يا ٧ عدد مرغ چاق طلب کردم آوردند فورى ذبح کردند. ديگ بزرگ آوردند بار گذاردند قدرى هم لپه ريختند چون چيز ديگرى آنجا در دسترس نبود نان هم آوردند و شب يک غذاى ساده، مقوّى و بىضررى در يک خوان با روح و ريحان صرف نموديم. شب بذکر اللهالاعظم گذشت و وقت اذان صبح به طرف قزوين حرکت کرديم.
بدين طريق فواصل راه منزل به منزل طىّ شد و زائر نوجوان با قلبى آکنده از مهر و عنايات لا تحصى ربّانى به دامان خانواده باز گشت. قافله زائرين و مستقبلين آنان روز ٢٩ صفر سنه ١٣١٠ هجرى قمرى وارد شهر قزوين شدند. هنگام ورودشان طبق رسوم زمان قديم در جلو درب منزل گوسفندى براى شکر گزارى از ورود خوشآيند و سلامت زائرين ذبح شد.
جناب سمندر سه شب به اصطلاح آن روزها سفره دادند و از جميع احبّاى الهى و جمعى از دوستان غير بهائى پذيرائى مفصّل کردند.
بنا به مصلحت وقت و به منظور ممانعت از ايجاد بلوا و تضييقات عليه جامعه امر در آن شهر، رعايت حکمت لازم بود لذا اين طور شايع کردند که زائرين از خراسان آمدهاند البتّه کسى هم در آن اوقات نمىدانست حيفا و عکّا کجاست.
مرض وبا در ايران هم شيوع داشت و خاتمه نيافته بود و کمبود وسائل پزشکى و درمانى باعث مرگ و مير بيشتر مبتلايان مىگرديد.
درخاطرات جناب طراز آمده است:شبى در نظر دارم در اطاق بزرگ طبقه فوقانى که از طرف شمال رو بهحصارخانه و از جنوب رو بهمحوّطه حياط بود سفره غذا افتاده جمعيّت عائله در خدمت پدر و مادر و اخوان و همشيرهها مشغول صرف غذا بوديم بغتتاً صداى شيون از همسايه خانه و باغ بلند شد پدرم امر فرموده پردههاى طرف باغ را انداختند. صبح روز بعدمعلوم شد دو نفر در آن خانه فوت شدهاند.
در آن تاريخ چهارماه هلالی(قمرى) از غروب شمس حقيقت گذشته بود و از افول آفتاب عنايت سپرى شدهبود. بدون کم و زياد يکسال تمام اين سفر امتداد يافت. ٧ ماه آنرا در عکّا بوديم پنج ماه آنرا در اياب و ذهاب در دريا بوديم و يا به توقّف براى رفع خستگى گذشت. از راه رشت و بادکوبه و عليّه (اسلامبول) رفتيم و از راه ارزروم و خوى و تبريز و زنجان مراجعت نموديم. با مسرّت سرشار رفتيم و با غم و اندوه و حزن بىشمار و حساب بازگشت نموديم. ذلک تقدير العزيز الحکيم لا اله الاّ هوالعلّى العظيم.
مراجعت طراز افندى از ارض اقدس مصادف با آغاز وصول مراحم و مواهب الهيّه نسبت به ايشان بود که مستمرّاً در قالب الواح مبارکه حضرت عبدالبهاء ميرسيد و روح و قواى معنوى جناب طراز را پرورش مىداد و توسعه مىبخشيد.
مرکز ميثاق در لوح زيرمعنا و مفهوم اسم پر ميمنت "طراز" را که مظهر ظهور به ايشان عنايت فرمودند توضيح ميفرمايند.
هوالله ق جناب ميرزاطراز ابن جناب سمندر عليه بهاءالله الابهى
هواللهاى طراز بديع طراز در لغت جامه بديع را گويند و شهر شهير پس تو قامت دلجوى دلبر خوش خوى عهد و پيمان را جامه ديبا باش و شمع شهر بديع طراز شو با رخى زيبا تا از صباحت و ملاحت وطراوت ولطافت غبطه غلمانجنان گردى و رشک خوبان ختن و ختا عع.
"طراز بديع" پس از بازگشت از سفر يکساله به قزوين در حجره پدر به کارهاى تجارتى مشغول شدند آقاميرزاعبدالحسين برادر بزرگ ايشان مديريّت حجره را بعهده داشت ولی بعد از مدّت کوتاهى که جناب طراز کارهاى جنبى تجارى را انجام ميدادند رتق و فتق امور و خريد و فروش و انجام جميع کارهاى سرپائى به ايشان محوّل شد.
دلالها براى هر امرى حتّى بروات تجارتى به ايشان مراجعه مىکردند و اگر در حجره نبودند برادر بزرگتر بهمراجعين مىگفتند بعداً براى انجام کارشان رجوع کنند و شخصاً به درخواستها رسيدگى نمىکردند.
هر روز صبح بسيار زود به حجره مىرفتند و ساعات کار آنقدر طولانى بود که گاه هوا تاريک مىشد و ناچار بودند چراغ و يا شمع روشن کنند تا کارهاى روز را به اتمام رسانند در حاليکه در آن دوران معمولاً ساعات کار تجارتخانهها قبل از غروب آفتاب خاتمه مىيافت.
خانواده سمندر بدواّ در سراى حاجى رضا، حجره تجارت داشتند. رئيس حکومت شهر محمّدباقرخان که ملقّب به سعدالسّلطنه بود يک کاروانسراى تجارتى بنا کرد و آنراسراىنام نهادند جميع تجار طراز اوّل سراى حاجىرضا را به محلّ جديد بردند جناب سمندر را نيز به آن سرا فرا خواندند و دعوت نمودند تجارتخانه سمندر به محلّ جديد منتقل گرديد و در آنجا يک حجره و يک انبار بزرگ گرفتند و بکار مشغول شدند.
جناب طراز در قسمتى ازخاطراتشان مىنويسند:رونق تجارت ما در آن ايّام طورى بود که محسود اهل سرا و محلّ اعتماد و اطمينان جميع تجار بوديم. مهر و امضاء پدر من محلّ اطمينان و احترام کلّ بود در يک روز هرقدر مالالتّجاره مىخواستيم بخريم به موعد ٦ تا ١٤ ماه بما مىدادند بهيچ وجه محتاج سرمايه پولی براى تجارت نبوديم بواسطه شهرت به صداقت و امانت و اداء ديون در ميقات معيّن خود، همه تجار افتخار مىکردند با ما معامله تجارى برقرار کنند. دلالها واسطه مىفرستادند تا از آنها خريد کنيم.
حضرت عبدالبهاء موقعيّت خاندان سمندر را در قزوين در لوح ذيل توجيه فرمودهاند.
هوالابهىقجنابميرزاطرازعليهبهاءاللهالابهى ملاحظه نمايند
هوالابهىاى نونهال بوستان الهى آنچه بجناب بهّاج پرابتهاج عليه بهاءاللهالابهى مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد از معانيش مبانى روحبخش ادراک گشت بحضرت سمندر چون چندروز پيش مکتوبى مرقوم شده لهذا تصديع جائز نه تکبير اين سرگشته باديه فنا را ابلاغ نمائيد و بگوئيد که ارضى که در آن سمندر لانه و آشيانه نمايد بايد شعلهاش بفلک الافلاک رسد نار عشقى برفروز و جمله هستيها بسوز بايد انشاءالله بهمّت دوستان الهى گلستان خليلی در آنجا تزيين يابد اى سمندر الهى آتشى از نار محبّتالله پر شعله در اطراف و حوالی خويش در آنجا برافروز تا پرگل و ريحان گردد و جنّت عرفان شود عع.
يک داستان در اين مورد از زبان جناب طراز ذکر مىشود تا زمينه کار اين خانواده و طرز فکر تجّار آن روزگار نسبت به جناب سمندر و فرزندان ايشان معلوم گردد:
٭شخص تاجرى به نام مشهدى عبدالله بود که ما از او بهوعده ١٤ ماهه جنس خريده ولی اختيار داشتيم از قرار چنددرصد نزول را کم کنيم و بپردازيم. روزى مبلغ پرداختى را که قران نقره (پول نقره) بود در کيسهاى ريخته و زير عباى خودم گذاشتم و بحجره او بردم که احتراماً تحويل دهم و حساب تصفيه کنم. قبول نکرد و طلب خود را نگرفت و گفت، به حجره شما مال فروختم که در رأس مدّت بگيرم حجره شما از حجره خودم اعتبارش بيشتر است. پول نزول را نگرفت و من آن را به حجره خودمان برگرداندم.
در سنه ١٣١٣ هجرى قمرى که ميرزارضاکرمانى ناصرالّدينشاه را با تير زد و حضرت ورقا و روحالله شهيد در انبار طهران شربت شهادت نوشيدند و جان شيرين را در عشق طلعت عهد و ميثاق نازنين فدا کردند احزان اهل بهاء تجديد شد ولی در عين حال حرارت و جنبش تازهاى در احبّاء توليد گشت. جناب طراز نظر بهعشق و محبّت و علاقه و رفاقت و انس بهحضرت روحالله شهيد غالباً بىتاب و بىقرار بودند و اغلب شبها موقعى که همه اهل منزل مىخوابيدند عکس آن دو شهيد را روبروى خود گذارده مناجات و اشعار مىخواندند و اشک مىريختند و آرزوى شهادت مىنمودند.
"طراز بديع" هنوز در عنفوان جوانى بودند و احساسات رقيقه داشتند. قلم تواناى حضرت عبدالبهاء پيوسته روح و جان ايشان را مطرّز و مستغنى مىنمود. چنانکه در لوح ثمين ذيل مرقوم فرمودهاند:
هواللهاى طراز ديباج الحبّ در اين دور جمالقدم و کور اسم اعظم روحى لعباده المخلصين فدا از خدا بخواه که طراز طراز طراز الهى گردى بلکه شمع طراز شوى و از دون نفحات حديقه تقديس بىنياز گردى و به آنچه سبب اعلاء علم ميثاق نيّر آفاقست دمساز گردى لعمر البهاء انّ هذا هو الموهبةالعظمىعع
ازدواج جناب طرازدر همان دوران پرحادثه و انقلاب يعنى در سال ١٣١٣ ه ق، جناب سمندر بساط عروسى مفصّلی براى فرزند ارجمند خود برپا داشتند که چندين روز ادامه داشت. جناب طراز در سن ٢٢ سالگى با طرازيه خانم فرهادى که از منسوبين مادرشان بودند ازدواج کردند. طرازيهخانم از خانواده شهير فرهادى و فرزند جناب آقاشيخاحمد(ابن آقامحمّدجواد)، برادر کهتر جناب آقاهادى از رجال شهير و با شهامت دوره اوّليه تاريخ امر بودند. ايشان در سنه ١٢٩٢ ه ق در قزوين متولّد و طرازيه ناميده شدند و در دامان مؤمنات اوّليه امر پرورش يافتند و بنابر مشيّت نافذه و تقديرات مقدّره پساز ٢١ سال ازدواج "طرازين" واقع شد و ارتباط صورى و معنوى دو عائله سمندرى و فرهادى تجديد و تحکيم گرديد. از اين ازدواج سه فرزند تولّد يافتند. فرزند دوم در اوان کودکى درگذشت و دو فرزند به نامهاى محمّد و مهدى (نام جدّ مادرى طرازيّه خانم) زندگانى اين زوج نمونه را از محبّت خود سرشار نمودند.
هرچند وسائل تحصيل کافى براى دختران وجود نداشت و تغييراتى که پس از ازدواج در مسير زندگى او ايجاد شد و موانع متنوّعه ديگر براى پيشرفت آمال ترقّى خواهانه طرازيّهخانم و بروز استعداد فطرى وى سدّ و حائل بزرگى گرديد و انجام مقصودش را که ادامه تحصيل بود به تعويق انداخت ولی هميشه مترصّد فرصت مناسب بود و آرزوى استفاده از محضر و معلومات جناب سمندر که افتخار مصاحبت با ايشان را داشت در دل خود مىپروريد. منتهى اشتغال به امور منزل و اطفال و قيل و قال محيط اطراف که از خصائص منزل بزرگ و پرجمعيّت و پر رفت و آمد جناب سمندر و خانواده ايشان بود، فضاى دلخواه براى او بشمار نمىرفت و مجالی باقى نمىگذاشت. تا آنکه دوران سفرهاى طولانى همسرش پيش آمد. ايشان اشتياق خود را براى تحصيل و مطالعه ابراز داشتند و جناب سمندر اين رغبت و تمايل توأم با استعداد را در او احساس نموده و دستور دادند که با ميرزا عبدالله، يکى از فرزندان ايشان به تحصيل زبان عربى و ترجمه الواح مشغول گردند. اين مژده بزرگى براى طرازيه خانم بود و با شعف بسيار استقبال کرد. مدّتى بدينمنوال به تعليم و تحصيل اشتغال داشت و مقدارى بياموخت و در مجالس و محافل عمومى اماءالرّحمن آن زمان تنها زنى بود که سواد قرائت و تلاوت الواح به زبان عربى را داشت. امّا طولی نکشيد که برخلاف ميل او، اين تحصيل نيز با موانعى مصادف گرديد و تعطيل شد و اکمال آمالش در بوته اجمال بماند ولی به خاطر همان مقدّمات عربى از قبيل صرف و نحو که در ضمنِ ترجمه الواح آموخته بود و سرمايه نفيسى براى او محسوب مىگشت تا آخر حيات خود، به مدح و ستايش و تقدير از زحمات جناب سمندر زبان مى گشود و خود را مديون و مرهون مرحمت و محبّت ايشان مىدانست.
در فصول ديگر اين کتاب شرح مختصرى از زندگانى و خدمات طرازيهخانم درج گرديدهاست.
سالهاى اوّل دوران عهد و ميثاق بود و زائرينى که از ارض اقدس باز مىگشتند هريک حامل پيامى جديد از حضرت عبدالبهاء بودند. در همان حال ياران نيز بسيار مشتاق بودند از چگونگى موقعيّت ناقضين در مرکز امرالله اطّلاع يابند زيرا به خوبى مىدانستند عوامل نقض در ايران، رابطه مستقيمى با ميرزامحمّدعلی و ساير همدستان وى در ارض اقدس دارند و دستورات را از آن منابع دريافت مىکنند. دو موضوع در اکثر الواح نازله و مکاتيب مبارک در دوره اوّليه جلوس حضرت عبدالبهاء بر مسند عهد، مورد تأکيد قرار گرفتهاست يکى موضوع عهد و ميثاق و ديگرى اصل استقامت است. قبل از صعود حضرت بهاءالله افراد قليلی در جامعه بهائى بر مقام و مرتبت حضرت غصن اعظم کاملاً واقف بودند و اکثريّت نفوس بىتابانه منتظر دريافت خبر و دستورات از مرکز امرالله، يعنى يگانه منبع وثيق و قابل اطمينان خويش بودند. ناقضين که زمينه را مساعد و مهيّا براى القاء مقاصد خود مىديدند از اين موقعيّت به انحاء مختلف استفاده مىکردند و بعض اخبار را به نام اينکه از ارض اقدس آمدهاست بين افراد منتشر مىنمودند.
وقتى يکى از احبّا به نام فائزهخانم از ارض مقصود مراجعت کردند اظهار داشتند ذکر اللهابهى به اللهاعظم تبديل شده است. يعنى آن خانم نظر بجلوس هيکل ميثاق نيّر آفاق بر کرسىّ عهد چنين ذکر مىکردند که خوب است امروز اللهاعظم گفته شود. در قزوين احبّاى الهى بجاى اللهابهى، اللهاعظم مىگفتند امّا وقتى اين نظريّه به طهران رسيد باعث بروز اختلاف شد چون هنوز مابين ثابتين عهدالله و ناقضين کلمةالله فصل کامل واقع نشده بود. مفسدين و ناقضين عهد ربّالعالمين اين قضيّه را بهانه نموده و در سرّ سرّ بين احباب اختلاف توليد نمودند و اين مسئله سبب حزن شديد مرکز عهد الهى گرديد.
اوضاع ناخوش بعض افراد جامعه و ترس از گسترش شايعات و افکار نادرست در بين ساير ياران سبب شد طراز جوان با همان حسّ مسؤليّتى که در سراسر دوران زندگانى نسبت به حفظ و حراست احبّا داشتند به فکر چاره افتند و اقدام مؤثّرى نمايند.
عواطف ايشان ضمن يادداشت ذيل منعکس گرديده است:لهذا من در سرّ سرّ بفکر افتادم محرمانه طهران بروم و در بين ايادى امرالله و مبلّغين عرائضى بزبان بىزبانى براى رفع اختلاف بين احباب عرضه دارم اگر مؤثّر شد فبها والاّ خود را در آن جمع فدا کنم. سنه شداد بار ديگر تحقّق يافت. صاحب کلمه حسبنا کتاب الله کرّة اخرى علم مخالفت و مغايرت بلند نمود و عونه و انصارى را گرد خود جمع کرد و شبهه و ريب و ريا و کيد را تجديد نمود. لکن قوّت ميثاق و قدرت نيّر آفاق بطورى اساسش در اين ظهور اعظم محکم و بنيانش چون زبر حديدمستحکم بود که هر تيشهاى که براى او بلند شد خود متلاشى گشت. هرقدر نغمات منحوسه بلند نمود جز صوت خود نشنيد و جز سايه خود نديد.
فراموش کرد که اگر "آنى از ظلّ امر منحرف شود معدوم صرف بوده و خواهد بود" و نشنيد که خداوند در طور سينا فرمود آن شجره مبارکه لا شرقيّه و لاغربيّه غصنى از اغصان برومندش که اعظم و اقدم از کلّ است سر به عنان آسمان کشد و سايه بر آفاق افکند و اثمار بى شمار و فواکه آبدار به بار آرد و اهل زمين را در قطعات خمسه متنعم و مرزوق فرمايد و سايرين زرد و خشک شده به يد اقتدار آن باغبان ماهر منفصل و منقطع از آن شجره مبارکه گردد.
جناب طراز از صميم دل و جان براى رفع مشکلات دست تضرّع بساحت يگانه ملجأ مخلصين و ثابتين بر ميثاق بلند نمود و در جواب عريضه تقديمى ايشان لوح زير واصل شد.
هوالله قزوين جناب طراز طراز محبّةالله عليه بهاءاللهالابهى
هواللهمکتوبى که بحضرات محرمين کعبه رحمن مرقوم نمودهبوديد ملاحظه گرديد روح و ريحان مبذول داشت و شميم عنبرين محبّت يزدان استشمام گرديد فىالحقيقه حقيقت مشخصه الولد سرّ ابيه هستيد و کينونت مجسّمه باَبه اقتدى عدّى فى الکرميد طابت الاعراق و حسنت الاخلاق فالنسبة حقيقيّة بارى شکر کن خدا را که چون جبل حديد بر عهد جديد و ميثاق شديد ثابت و راسخى و از بيخردان بيزار اين از آثار موهبت کليّه حضرت احديّت است که زينت و آرايش حقيقت انسانيّت است اليوم اهل ملکوت ابهى باعلی النّداء فرياد برآرند بشرى لمن ثبت علی الميثاق طوبى لمن رسخت قدماه علی عهد نيّر الآفاق فيا سروراً لکلّ عبد ثبت و نبت و اهتزّت و ربت ارض فؤاده بهذاالفيض الجليل من ملکوت عهد ربّک القديم. در جميع اوقات بياد و ذکر تو مشغوليم دمى فراموش ننموده و نخواهيم نمود حضرات مسافرين عزيز الآن حاضر و اين عبد بتحرير اين نامه مشغول و متضرّع الی ملکوت الوجود ان يجعلک الآية الکبرى بين الارض و السّماء. و عليک التّحيّة و الثّناء حضرت پدر محترم را تکبير ابدع ابهى برسان چند روز پيش مکتوبى بايشان مرقوم گشت لهذا در اين دفعه تصديع را جائز ندانست و عليه التّحيّةوالثّناء عع
واقعه ازدواج ثريّا با ضياءالله و حوادثى که بعد از آن اتّفاق افتاد تأثيرات فراوانى بر يکايک افراد خاندان سمندر بر جاى نهاد. جناب طراز از ديدگاه خاصّ به اين واقعه ميپردازند ومينويسند:
اگرچه برون اين واقعه مخالف اراده ظاهريّه آن طلعت احديّه بود و لکن در باطن و در حقيقت به اراده محيطه باطنيّه جمال مبارک بود تا اين قضيّه اين عائله و خانواده را صغير و کبير، اناث و ذکور، کلّ در بوته امتحان و آتش افتتان و محک و ميزان آن صرّاف آسمان اندازد تا آنچه غير حبّ او بسوزد و محو و زائل گردد و آثارى غير از او که ذهب ابريز است در او و براى او باقى نماند. پس پاک باشد و پاکيزه و خالص و فارغ از هر وسوسه و انديشه و ارواحشان لايق رجوع به طلعت احديّه. رهائى از بوته و شعله و حرارت آن کوره و دود و دخان مرتفع از آن جز بوسيله قلوب مطمئن و منزّهى که تحت توجّهات مخصوصه آن صرّاف احديّه و مواظبت ومراقبت تامّه آن مولاى توانا قرار داشتند ميسّر و يا آسان نبود. به فضل و رحمت الهى از نار شرربار نجات يافته بعالم انوار قدم گذاردند و لياقت جاى و محلّ و استقرار در گوشه خزينه او تعالی فضله را حاصل نمودند. گفتن سهل و نوشتن آسان و خواندن از هردو آسانتر است ولی خواننده دقيق بايد و فکر عميق شايد تا بهتحقيق در اين منجنيق امتحان و افتتان تحرّى نمايد و بقطره و خردلی از آن حرقت و فرقت و حدّت و شدّت پى برده و آگاه شود.
چون بناچار در نقاط مختلفه اين اوراق بمناسبت ذکرى از اين حوادث مىشود در اين مقام به ذکرى از فم درّى طلعت پيمان روحى لذّرات تراب رمسهالاطهر فدا ختم مىنمايم.
در سنه ١٣١٥ هجرى سفر ثانى بشرف لقاى آن دلبر بىهمتا فائز بودم نامهاى از پدرم زيارت نمودم در آن نامه چند سطر مناجات با دل سوخته و قلب افروخته و انقطاع صرفه در تمسّک بحبل محبّت و عشق محور ميثاق الهيّه عرض کرده بودند که آن مضمون را در پيشگاه طلعت مسجون معروض دارم چاره نديدم الاّ عين آن مناجات عاجزانه را از نظر انور و سمع اطهر بگذرانم. لذا آن را تقديم نمودم در حين مشى من البدو الی الختم از لحاظ انور گذشت. عنايت فرمودند و شروع به بيانات که چيزى نمانده بود وجود نابودم منصعق شود و يا از فرط سرور و حبور روح و جانم به عالم ديگر پرواز کند. مگر ممکن است اعاده آن کلمات و تحرير آن عبارات و ضبط امواج آن بيانات لاوالله لاوالله همينقدر مىنويسم فرمودند: فرق است مابين نفوسيکه دچار امتحانات شديده الهيّه شدند و چون طلاى احمر و ذهب ابريز از آتش امتحان با رخى تابان بيرون آمدند با آنانکه دچار امتحان نشدند. فرمودند، ابداً مشابهت ندارد.
اين جمله مفاد و نتيجه بيان محبوب امکان بود شرح مبسوط فرمودند و عنايات لانهايات در حقّ آن طير پر و بال سوخته در محبّت خود فرمودند. الحاصل اين امتحان که اعظم علامت طلوع شمس تابان در افق تاريک اينجهان بود و در قرآن مجيد مىفرمايد: "يوم يفّرالمرء من اخيه و اُمّه و ابيه و صاحبته و بنيه" در حقّ اين عائله مصداق يافت و بين فرزند دلبند با ابوين ارجمند ظاهر شد. همشيره مخدوع در ظلمتکده نقض عهد ماند و ابوين و اخوان و اخوات و جميع عائله در سايه شجره مبارکه انيسا و سدرةالمنتهى مستظّل شده و مأوى گزيدند.
پس بعد از نقض ناقضين و معارضه آنان با طلعت عهد نور مبين بالاخص اصرار و ابرام مرکز نقض بهجميع قوى بر خلاف مبيّن آياتالله و منصوص بهاثر قلم کبريا و تحريک من فى حوله را در مقابل طائفين و طائفات حول رضاى حضرت من طاف حولهالاسماء، همشيره مخدوع البتّه متابعت و پيروى از قرين خود(ضياءالله) مىنمود و تابع افکار اُمّ الفساد، امّ مرکز نقض بود چهارسنه بيش طول نکشيد که قرينش قرينه را گذاشت و آشيان تهى و خالی ساخت و بهمحلّى که بازگشت نيست بسرعت شتافت. از آن دوران مکاتيبى که از ثريّا مىرسيد براستى مؤثّر بود و مفادّ آنکه بعد غروب مالک ايجاد، يگانه مسرّت خاطرم قرين بىقرينم بود آنهم از دست رفت و کارم صبح و شام گريه و زارى و جزع و بىقرارى و مناجات با حضرت بارى است.
در اينوقت از مکمن فضل و وجود اجازه تشرّف پدر و مادر حنون و حنونهام صادر شد لذا آنان آهنگ تشرّف نموده و آماده براى حرکت گشتند و تدارک کامل از براى سفر ثالث نمودند که با عدّهاى از عائله محرم حرم مقصود گردند و بطواف مطاف ملأ اعلی و قبلهگاه اهل بهاء روضه مطّهره و لقاى مرکز عهد و ميثاقش، قائد بىهمتا و يوسف مصر بهاء حضرت عبدالبهاء ارواحنا له الفداء، ديده و دل روشن و دماغ جان و روان معطّر و معنبر نمايند در حاليکه جميع اسباب را بسته و خود را براى توجّه بساحت خويش آماده نموده و قافله سالار را معيّن و روز شنبه را براى حرکت مقرّر نموده بودند روز پنجشنبه قبل از آن بود که ناگاه امرى بديع و حکمى جديد از سماء اراده طلعت منارادهاللّهى صادر گرديد و توقيعى منيع از حضرت بقيّةالبهاء ورقه مبارکه عليا رسيد. مرقوم فرموده بودند که حسبالامر حضرت عبدالبهاء مىنويسم فعلاً در توجّه و حرکت بهساحت اقدس توقّف نمائيد و سکون اختيار کنيد ارض اقدس در سرّ منقلب است بعد اجازه داده ميشود و اين دستخطّ بهرأفت و رحمت بىنظيرى مرقوم و مختوم بود ولی معلوم است چه تأثيرى در افئده و قلوب محرمين و محرمات کرد ولی پدرم طورى تسليم اراده الهيّه بودند که بيان نتوانم نمود. فرمود: الامر بيدالله و الحکم فى قبضة قدرته کلّ الامور فى قبضة قدرته اسير.
شب تا نصف شب اين بنده و متصاعد الیالله داداشم در حضور ابوين بوديم و در ظهور بدا و اعمال سخيفه ناقضين عهد بهاء و متمرّدين از وصايا و نصايح حضرت کبرياء فکر مىکرديم خواب و قرار و سرور و انبساط از همه سلب شده بود. من وقت رفتن بهاطاقم کلمهاى خدمت پدر عرض کردم و آن اين بود اجازه بفرمائيد من ديوانگى نموده بههمراه حضرت آقاميرزا اسدالله يزدى(شهيد) بهارض اقدس بروم لعّل همشيره مخدوع را که حال بىقرين است نجات داده بياورم ديگر انتظار نکشيدم پدرم چيزى بفرمايد فورى به اطاق خوابگاه خود رفتم ولی آنچه آنشب نبود خواب بود تا نزديک اذان در اطاق راه رفته بهمناجات مشغول بودم که وسائل حرکت فراهم شود صبح قدرى راحت کرده سر آفتاب رفتم خدمت پدر بشرب چائى مشغول بودند. پدرم فرمود پسر ديشب يک کلمه گفتى خواب مرا بردى برويد اعضاى محفل مقدّس روحانى را استدعا کنيد عصر تشريففرماى منزل شوند مشاوره فرمائيد اگر باتّفاق آراء تصويب شد با همين کاروان که بنا بود ما برويم تو با جناب آقاميرزااسدالله برويد. جميع ارکان و اعضاء و جوارح من از فرط سرور و حبور و وجد و نشور مرتعش شد جناب آقاميرزاعبدالحسين داداشم هم که وقت رفتن بهحجره، خدمت پدر آمدند بهايشانهم فرمودند که بهفلانىگفتم فورى اعضاى محفل شورا را براى عصر دعوت نمائيد لعّلالله يحدث بعد ذلک امراً مرضياً.
اسامى اعضاى شوراى آنروز مدينه قزوين آنچه بهخاطرمانده:
حضرت آقامحمّدجواد فرهادى، حضرت حاجىمحمّدباقر قزوينى، حضرت حاجىمحمّدابراهيم خليل، حضرت حاجىعبدالکريم قزوينى، حضرت حاجىعزيزخان سرهنگ، حضرت حاجىيوسف عطّار، حضرت حاجىعلی عطّار، حضرت آقامحمّدحسين، حضرت پدرم سمندر عليهم بهاءالله و رضوانه بودند. فصل پائيز بود آنروز تمام را من بهر امرى مشغول بودم در قلب مناجات مىنمودم هم چنين بهحضرت آقاميرزااسدالله عرض کردم همچه مطلبى است شماهم بايد مناجات کنيد که من بهمنتها آمال و آرزوى خود نائل شوم و لاينقطع مىخواندم.
بنااميدى از اين در مرو بزن فالیبا خود مىگفتم خدايا کى اينروز شام شود تا شامى بهتر از صبح برايم دست دهد.
عصر اعضاء محفل حاضر شدند. معلّم اعلیالله مقامه هم مشغول با چائى از واردين پذيرائى ميکردند. پدرم بهمن فرمود تو با جناب آقاميرزااسدالله برويد در حصار متصّل بهمنزل که آنوقت وسيع و بزرگ و آباد بود تا تکليف معلوم شود رفتيم و معاً بهتوجّه و ذکر و مناجات مشغول شديم نزديک غروب بود که يکمرتبه چند تن از اخوان و همشيرگان بشارت دادند و صلا زدند بيائيد بيائيد وقتى آمديم تمام اعضاء تشريف برده بودند پدرم فرمودند برو حجره دفاتر را بياور و محاسبات را تصفيه نموده تا چيزى در باطله باقى نماند که اسباب زحمت شود و همه را تحويل جناب آقاميرزاعبدالحسين بده و صبح لوازم مورد احتياج خود را از بازار تهيّه نموده و روز شنبه حرکت کن. آنشب هم تا صبح از فرط سرور خواب نرفتم.
فصل پنجمعاقبت روابط روحانيّه و معنويّه جناب طراز باعث شد که حضرت سرّالله اعظم سوز درون و اشتياق وافر "بنده صادق حقّ" را براى زيارت جمال ميثاققبول فرمودند و همين که تمايل و تصميم به رفتن قوّت گرفت و راحت و آرام سلب شد اجازه تشرّف دوم از طرف حضرت عبدالبهاء صادر گرديد و شور و نشاطى عجيب به جناب طراز بخشيد. ايشان در آن زمان جوانى ٢٣ ساله بودند و سبب اوّليه اين تشرّف انتقال خواهرشان ثريّا خانم (به فرموده حضرت عبدالبهاء: همشيره مخدوعه) از ارض اقدس بود.
جناب طراز مينويسند:سنه ١٣١٥ هجرى قمرى رسيد و مناجاتهاى سرّى و قلبى را حضرت سرّاللهالاعظم غصناللهالاکرم حضرت عبدالبهاء روح ماسواه فداه شنيدند و وسائل سفر ثانى اين طير ترابى و ذرّه فانى بصرف اراده محيطه غالبه قاهرهاش فراهم شد. بسلامت حرکت نموده رفتيم که با تأييدات الهى و رضاى طلعت عهد صمدانى همشيره مخدوع را از آنجا حرکتى داده همراه خود بايران بياورم چه که بهظاهر تعلّقى مادّى باقى نمانده بود لعّل از دام نقض رهائى يابد و افکار مشوّشهاش اصلاح شود و بهحقيقت پى برد و رجوع بهمحور مرکز ميثاق نيّر آفاق نمايد و از کيد حاسدين و شرارت اخوان بىتمکين آن يوسف نازنين خلاص شده متوجّه بهوجه طلعت باقى و يوسف مصر الهى و کعبةالله واقعى و ملکوت جمال ابهى روحى لارقّائهالفداء شود.
از قزوين در خدمت آقاميرزااسدالله معروف بصّباغ يزدى و شاهزاده غلامحسين ميرزااصفهانى باقافله در ربيع الثانى ١٣١٥ (١٨٩٨ ميلادى) حرکت کرديم و از طريق رشت، بندر انزلی، بادکوبه، باطوم، طرابوزان، اسلامبول و بيروت، به ارض اقدس وارد شديم و چهارماه و ده روز در عکّا بشرف لقا فائز و مشرّف بوديم فيوضات و برکات اين سفر بهجتاثر بسيار است حقيقتاً يک کتاب مىشود ولکن مطالب مهمّه اى که در خاطر ماندهاست با استعداد از سيّد آفاق مىنگارم تا يک در صد آنرا از خود يادگار بگذارم.
زيارت دوم جناب طراز در يک موقعيّت مهمّ و تاريخى در امر مبارک اتّفاق افتاد. مخالفتهاى ناقضين از بدو دوران عهد و ميثاق الهى بانحاء مختلف آغاز شد و تظاهرات آن بهگونههاى متفاوت در هر مورد و مسئله بطور بارز متجلّى گرديد با وجود وصيّتنامه محکم و متين حضرت بهاءالله افرادى از بستگان و اطرافيان خانواده مبارک سر تسليم در برابر اراده الهى فرود نياوردند و به حيل بسيار علم معاندت و کارشکنى و ضديّت را بلند کردند.
آنان در آغاز فعاليّتهاى خود زيرکانه و محتاطانه به تخريب افکار و شيوع ترديد و بدگمانى در بين ياران پرداختند. در بعضى نقاط افرادى را همدست و همداستان خويش ساختند و باعث تفرّق و تشتّت در بعضى جوامع گرديدند.
آتش امتحانات شعله ور بود. صاحب و شارع امر از جسد خاکى به عوالم باقى باز گشته و سراللهالاعظم در خلعت مرکز عهد و ميثاق الهى بر کرسى هدايت نفوس جلوس نموده و از هر طرف هدف تيرهاى بلا و جفا و بىوفائى گرديده بودند.
بازنگاهى به آن دوره پرتلاطم يادآور بيان حضرت عبدالبهاء در باره وضع و موقعيّت خودشان در مقايسه با دوران حضرت بهاءالله مىباشد که به جناب طراز هنگام تشرّف ايشان اظهار فرمودند: ميرزاطراز آنچه بر جمال مبارک وارد شد بايد بر من وارد شود ... اينها که اطراف من هستند عيناً همان نفوسى هستند که در اطراف جمالمبارک بودند.
جناب طراز هنگامىکه در شيراز بودند نظر به اهميّت موقع و مکان تشرّف دوم، تصميم گرفتند با کمک جناب سهيل سمندرى خاطرات آن روزها را تنظيم کنند. و اين اقدام را آغاز نمودند ولی موفّق به انجام نشدند. بار ديگر هنگام توقف در آمستردام هلند در صدد نگارش و تکميل آن برآمدند.
ايشان مىنويسند:بفکر افتادم که اگر اين امور انجام نشود ديگر نخواهد شد بقيّه هم فراموش مىشود لهذا دفتر جلد سياه کوچک را که متضمّن وقايع از روز مرخصى (از ارض اقدس) تا ورود برشت بود بدست آوردم تماماً مطالعه کردم مطلبى مهّم و تاريخى ندارد طىّ راه را در کشتيها و راه آهن و با جوهر اشتياق با تاريخ معيّن مشرّف شدهايم و لذائذ موفور از مراحم و الطاف آنها بردهايم ثبت مىکنم بعداً شرح چهارماه و ده روز تشرّف را انشاءالله دقيقاً مينگارم اينها را نوشته بودم ولی همه را از کف دادهام و در دسترس ندارم. اين سفر بنده تاريخى بوده و مهمّ است چون موقع فصل ثابتين از ناقضين عهد محکم ربّ العالمين بود.
جناب طراز بهمان ترتيبى که شرح دادهاند اوّل خاطرات سفر بازگشت از ارض اقدس را نگاشتهاند ولی اکنون بخاطر تعقيب مذاکرات و مصاحباتى که در ضمن سفر پس از تشرّف پيش آمدهاست شرح تشرّف مقدّم بر خاطرات سفر بازگشت ايشان از ارض اقدس درج مىگردد.
قسمتىازشرحتشرّفبهحضورحضرتعبدالبهاءروز اوّل در عکّا به تنهائى مشرّف شدم. هيکل اطهر در حال مشى در اطاق مبارک بودند. بحر مواهب و الطاف الهى در موج بود، سؤالات فرمودند، احوالپرسى فرمودند. اين عبد الکن ابکم، با تذلّل و انکسار با کلمات مقطّع و مختصر مطالبى عرض مىکردم و آن بحر اعظم بقدر استعداد و ظرفيّت و فهم ضعيف من با لحن مليح و شيرين و جذّاب آسمانى خود بيانات مىفرمودند. گاهى گريان بودم و دمى خندان.
بهتر اين است عين لوح مبارک خطاب بپدرم سمندر عليه غفرانالله را که پس از زيارت آنروز عطا شد و متن آن را به ايران فرستادم، عيناً درج کنم و بگذرم.
هو قزوين حضرت سمندر نار موقده عليه بهاءاللهحضرت سمندر عليک بهاءاللهالانور طراز چون شمع طراز رخ در انجمن راز برافروخت با رخى با بشارت و روئى با بشاشت در نهايت ملاحت و صباحت ملاقات نمود و با کمال حلاوت سخن آغاز نمود گريست و خنديد و گفت و شنيد و مجلس بانتها رسيد گهى چون گل شکفته گشت و گهى چون خم مل پرجوش و خروش شد من نيز از فرط سرور و حبور او مسرور گشتم علی العجاله اخبار باينمقدار است.
والبهاء عليک جميع عباد و اماء جمال قدم را بتکبير ابدع ابهى مکبّريمعع
روزى ديگر مشرّف شدم در هر بار عنايات مخصوص و مواهب و الطاف نامحدودى از فم اطهر صادر ولکن بسيار متأسّفم که تصّور مىکردم اينها نقش بر حجر است و فراموش نمىشود و بدينلحاظ ثبت نکردهام حال بسيار نادم هستم که چنين غفلتى نمودهام ولی فعلاً علاج ديگرى نيست جز اين که عين لوح امنعى را که بافتخار والدهام معصومهخانم عنايت فرمودند عيناً و تذکاراً مندرج نمايم.
هواللهمحترمه امةالبهاء والده ميرزاطراز عليها بهاءاللهالابهى ملاحظه نمايند.
هوالله اى امةالبهاء جناب ميرزاطراز چون شمع طراز در انجمن روحانيان رخ برافروخت و در طواف مطاف ملأ اعلی ياد تو مىنمايد شکر کن جمال قيّوم را که چنين ابن حنونى دارى که در کمال تضرّع و ابتهال از آستان مقدّس طلب مغفرت بجهت کلّ منسوبين متصاعدين و رجاى عنايت بجهت جميع متعلّقين حاضرين مىنمايد و در درگاه احديّت مقبول مىگردد محزون مباش دلخون مباش بفضل مخصوص جمال قدم به آنخانواده مطمئن باش انشاءالله مسرور مى شود عع
٭يک روز عصر بشرف حضور و لقاء تنها در اطاق مشرّف بودم. غرق درياى عنايت آن ماه طلعت، و مستغرق درياى فضل و مواهب آن سرّ اسرار کينونيت جمال احديّت گشته و از فرط الطاف و امواج بحر عنايتش منصعق گرديده بودم جسارتاً ذکر احبّاى قزوين را نموده و توجّه وجه اطهر انور عبوديّتللهالحقّ را بجانب آنها معطوف داشتم، فوراً قلم فضليّه بجولان آمد و اين لوح مبارک از کلک اطهر مشکين صادر شد که توسّط پدرم سمندر نار عشق الهى، براى ياران قزوين ارسال داشتم.
احبّاى الهى عليهم بهاءاللهالابهى ملاحظه نمايند:اى ياران معنوى حال که قريب عصر است و مشاغل بيش از حدّ و حصر جناب ميرزاطراز با لبى خندان و رخى افروخته چون آتش سوزان خواهش اين نامه مىنمايد. من هرچند فرصت ندارم ولی حالت او چنان بود که مرا بکتابت مجبور نمود لهذا خامه برداشته و بتحرير نامه پرداختم و از الطاف غيرمتناهى الهى استدعا مىنمايم که در جميع احوال بنفحات قدس که از روضه مبارکه در انتشار است مشام معطّر نمائيد و دماغ معنبر کنيد و در کمال وجد و طرب و جذب و وله بنثر لؤلؤ منظوم ثنا و نشر روائح قدس ستايش جمال ابهى روحى لاحبّائهالفداء در بين ملأ عالم مشغول گرديد تا صداى بانک و طرب و آهنگ وله و جذب يارانبدامنه ملکوت ابهى برسد وآذانملأ اعلی متلّذذگردد. والبهاءعليکم يا احبّاءرحمن عع
در قاموس دلدادگان جمال معبود متاع جان هديه ناچيزى است که جز در بارگاه فدا خريدارى ندارد و به غير از نابودى و محويّت در راه تقرّب و کسب رضاى محبوب طريق ديگرى نمىبيند و نمى شناسد.
همهمه شوقانگيز هستى در طلب نيستى محض، خاموش مىشود و تلألؤ مشعل فروزان عشق در برابر تابش خورشيد مهر، محو مىگردد.
عجب نيست که طراز جوان در دوره تشرّف، از رائحه خوش عهد و ميثاق الهى سرمست مىگردد و مشتاق جام فدا مىشود و در ضمن يک عريضه کوتاه تمنّاى خويش را تقديم آيت فدا و وفا حضرت عبدالبهاء مىنمايد.
تمنّاى شهادت٭چندى بود که اين عبد عليل ذليل عريضهاى بحضور مبارک عرض کرده و رجا و تمنّا و آرزوى شهادت در سبيل الهى نمودهبودم ولی جوابى عطا نشد تا اينکه سه هنگام صائم شدم و هيچچيز نخوردم مگر يک قهوه که در محضر اطهر صرف شد. در نتيجه در اثر گرسنگى و تشنگى از شدّت ضعف در پستوى مسافرخانه از پا افتادم. حضراتى که در اطراف من بودند چون متوجّه غيبت من شدند نگران حال گرديدند و به جستجو پرداختند و وقتى که مرا ديدند از ضعف عرق مىريزم و مرتعشم، فوراً مراتب را بخاکپاى مبارک خبر دادند و حضرت عبدالبهاء احضارم فرمودند.
در اين احوال که ضعف شديد جسمانى عارض گرديده و قدرت بدنى تحليل رفته و قادر به انجام هيچ کارى نبودند احضار حضرت عبدالبهاء روحى جديد بر کالبد خسته ايشان دميد. ابتدا به کمک حاجىميرزا حيدرعلی به نظافت ظاهرى پرداختند و سپس در معيّت و با مساعدت آن پير مرد نورانى در حالیکه زير بازويشان را گرفته بودند به کوى دوست روان شدند. همراهى جناب حاجىميرزاحيدرعلی تا کنار پلّههاى بيت حضرت عبدالبهاء امتداد يافت. در آنجا جناب حاجى از طراز الهى پرسيدند: آيا بدون من مىتوانى بروى؟ طراز الهى جواب مثبت دادند و بهر ترتيب بود به تنهائى از پلّه ها بالا رفتند و در طبقه فوقانى بيت، به حضور مبارک مشرّف شدند. حضرت عبدالبهاء در آن اوقات با مشکلات فراوانى از هر جهت روبرو بودند. يک نفر قبل از جناب طراز در حضور بود که ظاهراً آن شخص از ثابتين امرالله جدا مانده بود و حضرت سرّاللهالاعظم او را دلالت و نصيحت مىفرمودند.
مدّتى از غروب آفتاب گذشت آنروز هيکل اطهر يک شاخه گل به يد فضل، به جناب طراز عطا فرمودند و چيزى براى خوردن به ايشان مرحمت کردند. بعد فرمودند احبّاء منتظرند برويم پائين.
سپس در معيّت آن حضرت به اطاق ميهمانخانه بيت که در طبقه پائين بود آمدند. بنا به رسم هرشب، از محضر پرانوار و کلمات مسرّتبار محيى ارواح زندگى دوباره يافتند. مجلس مثل هرشب ديگر خاتمه يافت.
آن شب پس از اينکه از حضور مبارک مرخص شدند يکسر بهمسافرخانه آمده و بنا بر تمايل حضرت عبدالبهاء، از روزه گرفتن صرف نظر کردند و شام خوردند و استراحت کردند.
ايشان در آن ايّام در اوايل سنّ بيست و سه سالگى بودند و يک فرزند ذکور داشتند. آقاميرزامحمّد سمندرى فرزند ارشدشان در آن وقت قريب بهيک سال داشت.
چند روز ديگر از موقعى که عريضه خود را به حضور حضرت عبدالبهاء تقديم کرده و آرزوى شهادت نموده بودند مىگذشت و حضرت عبدالبهاء جواب عريضه را نه شفاهاً و نه کتباً عطا نفرموده بودند. لذا جناب طراز مجدّداً صائم شدند. اين بار مدّت صائم بودنشان حتّى ٢٤ ساعت هم طول نکشيد و دوستان موضوع را بهحضور انور آن محيى امماطّلاع دادند. ساعت قدرى از ظهر گذشته بود که آن حضرت طرازافندىرا احضار فرمودند.
طراز الهى در باره آن روز مينويسند:همينقدر به خاطر مانده که وقتى درب بيت مبارک رسيدم ملاحظه شد هيکل اطهر در آفتاب مشى مىفرمايند زمستان بود رسيدم تعظيم کردم مرحبا فرمودند بعد دست مبارک را بشال کمر من انداخته و به دنبال کشيدند و مشىکنان فرمودند: "من اين روزههاى تو را کجا ثبت کنم نه ماه رمضان است نه ايّام صيام."
طراز الهىمدّتى درمحضرانورکه در حال مشى بودند مشرّف و مورد عنايت قرار گرفتند و بار ديگر به اراده مبارک از روزه گرفتن صرف نظر کردند.
در آن اوقات ايشان نمى دانستند که مرکز عهد و ميثاق چه برنامه هاى وسيع و مسؤوليّتهاى خطيرى برايشان در نظر دارند و حوزه فعّاليّتهاى آينده تا چه ميزان مهمّ و ارزنده است.
آرزوى شهادت و فدا تا آخرين ايّام حيات در قلب ايشان موج ميزد و بگونه خدمات ايثارگرانه متجلّى و ظاهر شد. در يک يادداشت کوچک در تاريخ ١٩ جمادىالاوّل ١٣٢٧ هنگام توقّف در شيراز بار ديگر اين تمنّا را از محتواى آيه ١١٢ سوره توبه قرآن کريم تفأّل زدند:
"التّابئون العابدون الحامدون السّائحون الرّاکعون السّاجدون الآمرون بالمعروف و النّاهون عن المنکر و الحافظون لحدودالله و بشّرالمؤمنين"
جناب طراز جريان شرّفيابىهاى روزانه را به اختصار يادداشت کردهاند و موارد و مواقع و حوادثى که اهميّت بيشترى داشته است توجيه نموده اند:
يک روزگلبرون ازباغ رضوانبهروضهمبارکه دردر آن روز به عطوفت و عنايت کبرى بيانات بسيار فرمودند ومنتهى شد باين بيان: امروز مىخواهم برويم باغ رضوان، گل بروضه مبارکه ببريم برو به آقامحمّدحسن بگو يک آبگوشت چربى بدهند بخور، بيا، شما باآقاميرزاحيدرعلی برويد در باغ منهم مىآيم. فوراً به مسافرخانه رفتم و غذا خوردم و از آنجا به باغ رضوان رفتيم در باغ رضوان جمعيّت مجاورين و مسافرين، کلّ حاضر بودند. هيکل اطهر سرّاللّهى تشريف آوردند آقاابوالقاسم يزدى باغبان باغ رضوان بهريک نفر گلدان گلی عطا کردند و يک گلدان سبز کاشى بحضور اطهر تقديم نمودند هيکل اطهر جمعيّت را مرتّب فرمودند بلندها و کوتاه ها پيرها و جوانها دونفر دونفر صف بستند جمعاً حدود هشتاد نفر بوديم. هيکل اطهر از کنار صف تشريف مىآوردند، استادمحمّد بنّا و کفّاش يزدى با يکنفر ديگر از جلو مىرفتند و بهتلاوت مثنوى و غزليات مبارک مشغول بودند. وقتى در بين راه به صحرا رسيديم فرمودند: قدرى بنشينيد که عرق نکنيد. بيانات ديگر هم فرمودند ولی فقط آنچه نقش بر حجر گرديده اين است که:
عنقريب امپراطورها گلدانها از جواهر ترتيب دهند و گل بنشانند و بافتخار اين گل بردن سر و پاى برهنه گل بروضه مبارکه ببرند.
اين روز يکى از روزهاى تاريخى اين نمله فانى بود.٭بنده وامانده و حضرت حيدرقبل علی و جناب آقاميرزامحمود زرقانى روحيفداهما را احضار فرمودند سه نفرى تلقاء وجه اطهر انور مشرّف شديم. در اطاق يک صندلی بيشتر نبود. حضرت عبدالبهاء روح ماسواه فداه جالس بودند و ميز کوچک چراغ نفتى روى ميز بود ما بندگان، دو زانو مقابل اقدام هيکل اطهر روى زمين نشستهبوديم از بيانات مبارک در آن شب، زياد در نظرم نماندهاست، لوحى بخطّ مبارک خطاب بپدرم سمندر عليه غفرانالله نازل و هيکل اطهر آن لوح منيع را با يک فرح و سرورى و وجد و حبورى تلاوت فرمودند که انسان منصعق مىشد و در باره پدرم و خدمات ايشان از بدو امر تا آنروز، و استقامت و ثبات ايشان و اهميّت اين امتحان عظيم (موضوع اقامت ثريّاخانم در بين ناقضين) اظهار عنايت بسيار نمودند و در مورد افکار ناقضين عنود و اخوان حسود و مقاومت و استقامت پدرم در برابر آنان بيانات فرمودند. اين را نظر ندارم که آيا آنشب و يا در جلسهاى که تنها فائز بودم فرمودند: اگر کسى بگويد جناب سمندر شقّالشّمس نموده درست گفتهاست. فرمودند: شقّالشّمس کردند. حضرت حاجى اشاره به من فرمودند، از جا برخاستم و اقدام مبارک را بوسيدم.
در اين سفر قريب هفتاد لوح مبارک همراه بنده براى احبّاى تازهتصديق بود. جمعى از رؤساى شهر پس از غروب شمس حقيقت تصديق نموده بودند اسامى آنان عرض شد بهريک از آنها عنايتى مخصوص فرموده لوحى بافتخارشان عطا شد. در آنوقت هيکل اطهر هنوز منشى نداشتند جميع الواح بخطّ مبارک بود يک دقيقه هيکل اطهر راحت نداشتند همه اوقات مشغول بودند.
از جمله الواحى که بعد از وقوع فصل بين ثابتين و ناقضين عهد نازل گرديد لوح معروف به هزاربيتى مىباشد.
سه نفر بوديم بنده و مرحوم زرقانى و پسر مرحوم آقارضا... روزها مىرفتيم و از روى لوح مذکور رونويسى مىکرديم. هرکدام سه نسخه براى حضور اطهر انور حاضر نموده و بنده نيز يک نسخه براى خودم مىنوشتم. جميع اعمال ناقضين عهد رسول اکرم و ناقضين امروز را نقطه بنقطه و جمله بجمله تشريح فرمودند. ابداً مجال درنگ براى احدى نبوده و نيست. اين لوح بنام جليل خوئى است و حضرت زرقانى مأمور شدند که به تبريز بروند و لوح را براى او بخوانند که حجّيت بر او بالغ و کامل شود.
جليل خوئى پس از استماع لوح مبارک همچنان به تبعيّت از متمرّدين ادامه داد و متنبّه نگرديد.
سواد لوح عنايتى به پدرم را در اينجا ثبت مىنمايم تا بر عظمت و قدرت و اقتدار نيّر آفاق و منبع و مطلع ميثاق کما هو حقّه واقف گردند، اگرچه ممتنع و محال است.
هوالله قحضرت سمندر نار موقده عليه بهاءاللهالابهى ملاحظه نمايند
اللهابهى،ايّها السّمندر المتوقّد فى نار محبّةالله تاللهالحقّ انّ سکّان الملکوت الابهى ليصلّين عليک و يثنينّ عليک و يخاطبونک و يقولون عليک ثناءالله و عليک فيوضاتالله و عليک بهاءالله و عليک فضلالله طوبى لک بما تمسّکت بالميثاق بشرى لک بما تنوّرت بنور الاشراق هنيئاً لک بما شربت من هذهالکأس الطّافحة من يد نيّرالآفاق و مريئاً لک المائدة النّازلة من الملکوت الابهى و طوبى لک بما خرقت الحجبات و هتکت السّبحات و ما منعتک شبهات اهل الاشارات و ما حجبتک الفتنة العظمى عن الميثاق و ما زعزعتک الرّجفة الکبرى عن عهد ربّ الاشراق اىرّب هذا سمندر نار محبّتک قد احترقت مهجّته و ذاته و قلبه و فؤاده بالنّار الموقدة فى سدرة رحمانيّتک و اشتعلت هويّته بالشّعلة الّتى تلهّبت فى سدرة فردانيتک حتّى فنى عن ذاته و کينونته و هويّته خالصاً مخلصاً فى امرک اللّهم اجعله آية ملکوتک الابهى کما جعلته راية اثبات ميثاقک بينالورى ايرّب انزل البرکة فى سلالته و اولاده و فى احفاده حتّى يقوموا کلّهم علی خدمة امرک و نشر ذکرک و اظهار برهانک و اعلان سلطانک و اقامة حجّتک و ابراز قوّتک و اجعلهم يا الهى آيات الملکوت و بيّنات فيوضات اللاّهوت و انوارالتّوحيد و اسرار التّجريد و ظهور آيات التّفريد فى هذا العصر الجديد و القرن المجيد ايرّب احفظه عن کلّ الموبقات و ابعده عن الآفات و احرسه من المؤتفکات انّک انت العزيز المقتدر المهيمن الوّهاب عع
جناب طراز در حاشيه اين لوح مبارک نوشته اند:اين لوح مبارک حين حرکت و مرخّصى در سنه ١٣١٥ هجرى بهجوهر فضل و عطا نازل. اوّل شب بنده شرمنده و حضرت حاجى ميرزا حيدرعلی و مرحوم زرقانى را احضار فرمودند. اين لوح را با مسرّتى سرشار و اقتدارى فوق تصوّر اهل روزگار تلاوت و عنايت فرمودند. برخاستم اقدام مبارک را بوسيدم و مرخص شديم.
تشرّف حضور حضرت ورقه عليايک روز خسرو خادم بيتمبارک به جناب طراز اطّلاع داد که حضرت ورقه عليا خانم اهل بهاء ايشان را احضار فرمودهاند. ايشان فوراً به بيت مبارک رفتند. در اطاق حضرت خانم همچنانکه در اطاق حضرت عبدالبهاء نيز مرسوم بود فقط ٢ عدد صندلی قرار داشت. حضرت خانم بر روى يکى از آنها جالس بودند جناب طراز پس از ورود به اطاق جلو رفته و دامن حضرت خانم را به نيابت از مادر خود زيارت کردند. حضرت ورقه عليا اظهار عنايت فراوان در حقّ جناب طراز و افراد خانواده سمندر فرمودند و از مسائلی که در آن زمان در ارض اقدس ميگذشت و موجب نهايت سختى و مشکلات براى هيکل مبارک گرديده بود صحبت کردند. سپس با لحن مؤثّرى فرمودند: شما هم به آتش ما سوختيد.(اشاره بهازدواج ثريا با ضياءالله است).
معمولاً مردان شرقى که براى زيارت ميرفتند به حضور اهل بيت مبارک مشرّف نمىشدند و اين بار اوّل بود که جناب طراز به چنين فيض و فوز نائل شدند و بسيار تحت تأثير محبّت و عنايت مخصوص حضرت ورقه عليا قرار گرفتند ولی در عين حال نظر به فرهنگ سنّتى و قديم رايج در آن دوران، دچار نوعى حجب بودند به اين جهت مزاحمت بيشتر خود را جائز ندانسته و از حضور حضرت ورقه عليا استدعا کردند ايشان را مرخص فرمايند.
جناب طراز با اشاره به آن اوقات استثنائى زندگى خويش مىنويسند:
نمىتوانم بنويسم در آن ايّام چه حالی داشتم.حضرت عبدالبهاء غروب روز نهم رجب ١٣١٥ ه ق،طرازافندى را احضار فرمودند.
جناب طراز در خاطرات خود مىنويسند:وقتى که به آستان مبارک رسيدم تعظيم کردم. سه مرتبه فرمودند. بالام بيوز (به زبان ترکى است يعنى بفرمائيد) بعد اجازه دادند نشستم. سه نفر در حضور بودند منجمله يکى از پسرهاى آقاميرزامحمّدقلی بود حضرت عبدالبهاء يک شعر به زبان عربى خواندند و ترجمه فرمودند. در شعر کلمه طراز بود فرمودند: طراز سه معنى دارد يکى از معانيش زينت سلاطين و ملبوس سلاطين است انشاءالله بفضل جمال قدم٠٠٠٠٠ زينت کلّ سلاطين بشوى و مجدّد فرمودند، الحمدلله شدى. بعد در ذکر خانواده فرمودند حقيقتاً انصاف اينست که شما به امتحان سختى افتاديد الحمدلله خوب بيرون آمديد هرکه جاى شما بود حکماً متزلزل شده بود شکّى نيست. شخصى از دم دروازه عکّا بيک تعارف خرسوارى، ناقض و متزلزل شد. شما از اوّل امر الی کنون از تمام وقوعات و خطرات و پيشآمدها جستيد و اين امتحان بزرگى بود، نيست مگر فضل جمال مبارک که نخواست زحماتى که از اوّل امر متحمّل شديد بهدر رود ابداً در حقّ احدى بد نگفتيد و زشت هم از قلم شما جارى نشد. ثابت و راسخ بر عهد و ميثاق باقى مانديد من اين قسم مىخواهم، من اينجور بنده را مىخواهم. بعد باز عنايات در حقّ اين عبد و کلّيه خانواده فرمودند و برخاستند و مشى فرمودند. من ايستاده بودم و با وجود سردى هوا عرق مىريختم و اعضاء مرتعش بود. باز هم عنايات مخصوص نسبت به من نمودند و آخرالامر به سمت من توجّه نموده و به يک قدرت و عظمتى اين بيان را فرمودند: انشاءالله روزى بهبينم خونت را در راه جمال مبارک مىريزند.
طرازافندى باشنيدن اين بيان از فرط سرور بر اقدام مبارک افتاد و بر اقدام و دستهاى مبارک بوسه زد در اينحال کلاهى که بر سر داشت و به "فينه" معروف بود از سر به زمين افتاد. در آن عوالم خاصّ نشئه روحانى هيکل اطهر ايشان را در آغوش گرفته و بوسيدند. طرازافندى با حجب و با عجله فينه خود را از دست حضرت عبدالبهاء گرفته و بر سر گذاشتند زيرا در آن زمان مردان معمولاً در برابر بزرگان فينه بر سر مىگذاشتند و هرگز بدون کلاه در حضور آنان ظاهر نمىشدند.
زيارت آن روز شوق مفرط ايثار و فدا در"طراز ديباج الحبّ" ايجاد کرد و بسيار منقلب شدند.
روز ٢٩ رمضان سنه ١٣١٥ ه ق، فرا رسيد. نزديک ظهر احضار شدند. در اين تشرّف نيز تنها بودند. انتظار نسبتاً طولانى براى دريافت جواب به تقاضاى شهادت به پايان رسيد و حضرت عبدالبهاء والاترين درجات معنويّه را از درگاه حقّ براى طراز جوان و پر شور خواستار شدند. بيانات مبارک در آن روز فرخنده، اساس ستونهاى متين ترقّيات آينده جناب طراز را پايهگذارى کرد.
شرح مجمل آن يوم که براى جناب طراز روز تاريخى محسوب ميشود چنين است. مىنويسند:
فرمودند عريضه تو را خواندم و ديدم عريضه مبنى بر طلب شهادت بود واقعاً شما سزوار همين مقام هستى و بايد هم همين قسم باشى لکن کار را به حقّ تفويض کن. بعد ذکر جناب ملاّعبدالکريم قزوينى را فرمودند که بعداً حضرت اعلی ايشان را احمد ناميدند و تفصيل شهادت اهل قلعه را معروض داشت و در جواب او يک لوح نازل شد.
حضرت عبدالبهاء بعضى از موارد آن لوح را تلاوت نمودند که در آن حضرت ربّ اعلی به او فرمودند که تو (ملاّعبدالکريم) باين مقام مطمئن مشو ذلک من فضلالله. مقامى که حضرت ربّ اعلی در لوح مبارک نازل نمودهبودند اين بود که ما از حقّ مىخواهيم به مقامى برسى که تمام علیالارض را در ظلّ خود مشاهده کنى. بعد فرمودند:
من هم اين مقام را بهجهت تو ميخواهم انشاءالله بآن فائز شوى، فىامانالله. مسرور باش.
عرض کردم قربان صبر و قرار ندارمدر جواب فرمودند: من نمىبايست چنين کلمهاى از تو بشنوم، اين قسم که مىکنى من محزون مىشوم مسرور باش، فىامانالله.
هشتم شوال سنه ١٣١٥ ه قطراز ديباج الحّبکه در اوج رفيع آسمان عنايت الهى در پرواز بود در آن يوم به آشيانه محبّت و الطاف فرود آمد و خاضعانه به آستان سرّاللهالاعظم مشرّف شد.
ايشان شرح واقعه آن روز را چنين توصيف مىنمايند:حضرت عبدالبهاء فرمودند: "آنچه الواح خواسته بودى نوشتم، من اينقدر کارها مىکنم باز تو محزونى.
بعد ذکر جناب حاجى ايمان را نمودم فرمودند او هميشه ذکرش اينجا هست و ابداً فراموش نمىشود.
جناب طراز در تشرّفهاى مکرّر خود از ياران غايب يادمىکردند و استدعاى احبّاء را در موارد مختلف به عرض مبارک مىرساندند و آن حضرت اغلب طىّ الواح نازله به تقاضا و تمنّا و احساسات معنويّه ياران پاسخ ميدادند. چه هديهاى مهمتر و يادگارى ارزنده تر از کلمات روحانيّه ميتوانست سبب سرور و خوشحالی يارانى شود که نمى توانستند به زيارت مولاى مهربان فائز و نائل گردند.
حضرت عبدالبهاء همچنانکه مکرّر ذکر نمودند هرگز نامههاى تقديمى و تقاضاهاى احبّاء را بىجواب نمىگذاشتند و اغلب هنگام عزيمت زائرين از ارض اقدس، جواب عرايض واصله را بوسيله آنها ارسال مىفرمودند. در بين يادداشتها ملاحظه شد که در آن سفر جناب طراز حامل ٧٠ لوح بودند. از جمله الواحى که به خطّ مبارک بهافتخار ياران جديدالايمان مرحمت فرمودند لوح معروف ذيل مىباشد که مطلع آن اينست:
هواللهاى متوجّه الیالله چشم از جميع ما سوى بر بند و به ملکوت ابهى بر برگشا...
مراحم هيکل اطهر در شرفيابى اخير طراز الهى آنقدر وسيع و عظيم و مبارک بود که از آن همه عواطف و بيان و کلام جز نقل ساده تعريف ديگرى نمى توان نمود. نکات و معانى و مفاهيم هر گفتار حضرت عبدالبهاء خشت بناى موجوديّت جديد "طراز بديع" گرديد و آن حضرت افتخار ديگرى وراى آنچه در ذهن انسان گنجد به"شاهين" يد عنايت خود اعطاء نمودند و باو فرمودند: مختصر مىگويم آنچه براى خودم خواستهام براى تو خواستم، مطمئن باش و مسرور و بعد با نزول لوح ذيل تاج عبوديت بارگاه الهى را بر تارک"جوان نورانى"استوار نمودند.
هوالابهىاى طراز اى شمع طراز در خطبه شرح قصيده سيّد احرار الحمدلله الّذى طرّز ديباج الکينونة بسرّ البينونة بطراز النقطة البارز عنها الهاء بالالف بلا اشباع و لاانشقاق فرموده مقصد از نقطة البارز عنها الهاء جمال قدم روحى لاحبّائهالفداست و انشاءالله تو مظهر موهبت اين طرازى اى طراز البهاء و عبدالبهاء و رقّ البهاء و ذليل البهاء و اين لطف و احسان چون مه تابان بر هر افقى تابد زبان مؤيّد به تأييدات روحالقدس گردد و قلب منبع الهام شود نسأل الله بان يؤيّدک علی الصّعود الی هذاالمقام الرّفيع المنيععع .
جناب طراز همهروزه با تلاوت اين لوح به راز و نياز با دلبر دلنواز دمساز بودند و ظهور مصاديق آن کلمات در حيات ايشان مورث امتيازات فراوان گرديد.
درس عبوديّت آموخت، جامه خدمت بر قامت"شابّ روحانى" برازنده آمد و نفس رحمانى آن حضرت نسيم جانبخش حيات او گرديد و تا نفس اخير امتداد يافت.
نهم شوّال ١٣١٥ ه قاوقات وصال روحانى به پايان نزديک شد. در روز حرکت آخرين موهبت ديدار در آن دوره شورانگيز نصيب زائر عزيز گرديد.
ايشان مىنويسند:صبح احضار فرمودند در باره جناب سمندر صحبت فرمودند جناب سمندر تقاضا کردهبودند به ارض اقدس مشرف شوند. هيکل مبارک فرمودند: حال وجود ايشان (سمندر) در آن جا بسيار لازم است چه که از اطراف اوراق شبهات مىرسد و کسى نيست جواب بنويسد لذا فرق دارد کسيکه مدّتها است از جزئى و کلّى نکات امريّه آگاه و مطلع باشد و فوراً جواب بنويسد يا آنکه هيچکس چيزى ننويسد وجود ايشان بسيار در آنجا لازم است.
چندمرتبه فرمودند تو چه مىگوئى عرض کردم آنچه سرکار آقا ارواحنافداء بفرمايند مطيعم. بعد فرمودند تو بگو. عرض کردم در سنوات اخيره جناب والد صدمات عديده ديده و پيرمرد و افتاده شدهاند، فرمودند راست مىگوئى بلی زياد صدمه خوردند. عرض کردم سه مرتبه قصد تشرّف نمودند و يک مرتبه تا رشت تشريف بردند و مراجعت کردند. فرمودند بلی تمام اينها باراده حقّ واقع شده و تمام اينها حکمت داشته اگر جناب سمندر آنجا نبودند بسيابسيار سخت بود ايشان کنده آنجا هستند و مراقب تمام نکات جزئى و کلّى. بعد سه مرتبه فرمودند مطمئن باشد خودم مىنويسم و ايشان را مىخواهم مطمئن باش لکن حال قدرى توقف ايشان در آنجا لازم است.
جناب سمندر پس از فوت ميرزاضياءالله همسر ثرياخانم، تصميم داشتند دخترشان را به خانواده برگردانند و به همين نيّت از حضورمبارک اجازه عزيمت به ارض اقدس را مستدعى شدند حضرت عبدالبهاء که بيش از هرکس از ماهيّت واقعات مستحضر بودند و از نزديک اوضاع خانواده مبارک را مشاهده مىنمودند با توجّه بهمسائل ديگرى که در ايران اتّفاق مىافتاد با تشرّف جناب سمندر موافقت نفرمودند و آن را موکول به وقت مناسب نمودند تا بلکه از شدّت وخامت معاندت ناقضين کاسته گردد و آرامشى نسبى حاصل شود. چنانکه در تاريخچه زندگانى جناب سمندر ذکر شد ميقات وعده حضرت عبدالبهاء در سنه ١٣١٧ هجرى قمرى فرارسيد.
زيارت جناب طراز پس از گذشت ٤ ماه و ده روز خاتمه يافت و با قلبى مملوّ و سرشار از نشأت روحانى و قدرت معنوى از کوى يار به ديار قديم رهسپار گرديدند اگرچه زائر جوان موفّق نگرديد آرزوى پدر و مادر و افراد خانواده را تحقّق بخشد و در کشاکش خصومتهاى ناقضين نتوانست خواهر محروم خود را همراه سازد و روح حساسش جريحهدار شد ولی منقبت بىمنتهاى عبوديّت و رقيّت درگاه الهى هديهاى عظيم براى او و خاندانش محسوب گرديد و اين متاع روحانى و جاودانى را به سرزمين فدائيان کوى دوست به ارمغان آورد.
جناب طراز در وصف تشرّف ١٣١٥ چنين مرقوم نمودهاند:اين نابود در آنسفر نتائج عظيمه گرفتم و فوائد کثيره بردم و کماينبغى بسوء اخلاق حضرات پى بردم و مظلوميّت مرکز عهد جمال قدم را مجسّم ديدم و با آن رفيق شفيق براى ايّام رضوان مراجعت بقزوين نمودم. حضرت عبدالبهاء درباره سفر پدرم صريحاً فرمودند جناب سمندر را مىطلبم مطمئن باش حال اوراق نقض در جميع بلاد ايران پراکنده شده وجود ايشان در قزوين مانند کُنده است اجوبهاى مرقوم مىدارند و حراست مستضعفين مىنمايند نتائج توقّفشان عظيم است بعد ايشانرا مخصوصاً خواهم خواست.
فصل ششمجناب طراز پس از وداع با محبوب، در غايت تسليم و رضا راهى ميدان پر تلاطم خدمت و فداکارى گرديد. اراضى مقّدسه را به قصد آغاز فعّاليتهاى جديد ترک گفت تا همانند سربازى وفادار و شجاع در صف مقدّم جبهه به مبارزات پى گير پردازد.
در دفتر خاطرات جناب طراز که سبک و سياق خاصّ دارد وقايع روز بهنحوى ساده نوشته شده است و از بسط مواضيع و تشريح مسائل مبرّى است و بايد آن را منبع اوليّه و وثيق براى تجزيه و تحليل و مطالعات آينده دانست. شرح سفرهاى ايشان بعد از مراجعت از زيارت سال ١٣١٥ نيز بطرز يادداشت هاى مختصر و روزانه مرقوم گرديده است:
چهارشنبه نهم شوّال سنه ١٣١٥ هجرى قمرى به همراه دو رفيق نفيس و دو انيس بىمثيل و بىنظيرآقاميرزامحمود زرقانى شيرازى و آقاميرزااسدالله معروف به صبّاغ يزدى قصد عزيمت نموديم.
ميرزامحمود زرقانى از بدو جوانى در خدمت جنابان نيّر و سينا و بعد در محضر جناب حاجميرزا حيدرعلی بودند ولی در اين سفر مستقّلاً مأمور خدمت امرالله شدند و بعد از ١٥ سال در رکاب سراللهالاعظم حضرت عبدالبهاء به اروپا و امريکا رفتند. در محرم سنه ١٣٢٦ ه ق با برادرزاده جناب طراز، منوّرخانم سمندرى ازدواج نمودند و بقصد عزيمت به ارض اقدس حرکت کردند ولی در رشت مريض شدند و صعود نمودند.
جناب آقاميرزا اسدالله صبّاغ در ١٣٢١ همراه با برادر خود شربت شهادت نوشيدند. تاريخچه زندگانى ايشان را جناب حاجىمحمّد طاهر مالميرى يزدى در کتاب تاريخ شهداى يزد نگاشتهاند.
جناب طراز مىنويسند:دو نفر ديگر همرامان ما جناب آقاسيّدمهدى يزدى مقيم نىريز و جناب ميرعلی نىريزى بودند. اين دو نفر از اسکندرونه جدا شده از راه عراق عرب بعزم عتبات عاليات بايران حرکت نمودند. در بين راه جناب حاجىعلی شيرازى مقيم ارزروم که براى خريد برشت مىآمدند با ما همسفر شدند. در مسير طريق از عکّا بحيفا حسبالاراده و اشاره مبارک نفوس مقدّسهاى که براى مشايعت از عکا بحيفا تشريففرما شدند. حضرت حاجىميرزاحيدرعلی اصفهانى که ١٤ سنه اسير در خرطوم بودند آن ايّام مقيم در عکّا و يگانه نديم حضرت عبدالبهاء و مربّى احبّاء و راهنما و هادى و مؤانس زائرين و فائزين بلقاى حضرت مولیالورى سراللهالاعظم عبدالبهاء روح ماسواه فداه و طائفين روضه مبارکه عليا و اسباب تسلّى خاطر مبارک و مروّج عهد و ميثاق و مذکّر احبّاى الهى حضوراً و قلماً بودند اين بزرگوار عالیمقام اگر کتابها در اوصاف ايشان نگاشته شود کافى نيست که نيست، بل لايق نيست الاّ اينکه اولیالبصائر بالواح مبارکه ايشان که در ايّامالله و کور ميثاق نازل گرديدهاست رجوع نمايند و بر مقامات ايشان هر فردى به قدر استعداد خود واقف شود.
آقاميرزانورالدّين فرزند ارشد حضرت زينالمقرّبين و بعضى ديگر نيز براى مشايعت به حيفا تشريففرما شدند. در آن ايّام جناب آقاميرزامحمّدقلی پسرعمّ حضرت عبدالبهاء در حيفا تشريف داشتند و در عهد و ميثاق ثابت بودند.
مسافرين اوايل شب در حيفا و در حضور آن نفوس ثابته راسخه بذکر و ثناى طلعت عبوديّت مشغول بودند. مدّتى نيز بهتلاوت ادعيّه و الواح و آثار مبارکه و ذکر مظلوميّت مرکز عهد الهى گذشت. چهارساعت از شب گذشته خبر دادند کشتى آمده است. فورى اسبابها را بردند و در کرجى گذاشتند. معمولاّ در گمرک اسباب هاى مسافرين با دقّت مورد بررسى قرار ميگرفت در اين سفر بدون هيچ مزاحمتى گذشت. بعد همگى کنار اسکله حيفا آمدند و با مشايعين محترمّ وداع نمودند.آن احوال را بيان نتوان نمود پس از چهارماه و ده روز اقامت حال معلوم است که مفارقت تا چه اندازه صعب است.
در چنين حال و وضع مشاهده نمودند چندتن از ناقضين براى مشايعت يک مأمور معزول به کنار کشتى آمدهبودند اين منظره بر شدّت تأثّرات ايشان افزود. از جمع مشايعين آن روز ميرزاحبيبالله پسر آقارضا قنّاد بود که با وجود عنايات بسيارى که در حقّ او فرمودند موفّق به وفا در عهد و ميثاق الهى نگرديد.
بى عنايات حق و خاصان حقّ گر ملک باشد سياه هستش ورق
حضرات مشايعين همگى به کشتى آمدند و مسافرين را مستقرّ نموده و وقتيکه کشتى نزديک بحرکت بود پياده شدند. محلّ مسافرين در صحنه کشتى بود و سرپوش نداشت مسافرين روى سطح کشتى مىنشستند ناگهان باران بشدّت شروع شد و آب باران به راه افتاد و ادامه يافت. صبح موقع طلوع آفتاب کشتى وارد بيروت شد. جمعاً دوبار در حين سفر توقّف داشتند و از کشتى پياده شدند. جناب طراز در بيروت به ديدن محمّدمصطفى بغدادى و پسرشان حسين اقبال رفتند.حقيقتاً به ملاقات اين نفوس مبارکه آتش حرقت خود را تسکين دادند. سپس براى سفر به اسلامبول بليط همان کشتى را تهيّه کردند و گذرنامهها را بردند و هريک از مسافرين سه مجيدى سفيد، (پول معمول روز) بابت امضاء و گرفتن ويزا از قنسول روس، پرداختند. در اين جا رفقاى نىريزى که تا بيروت همراه بودند از جناب طراز جدا شدند و به اسکندرونه رفتند. در مدّت توقف کوتاهى که در بيروت گذشت جناب زرقانى به جناب حاجىميرزاحيدرعلی عريضهاى نوشتند و جناب طراز نيز ضمن نگارش چند سطر، ارادت عميق و پايدارى که تا آخر عمر نسبت به جناب حاجى ادامه يافت خدمت ايشان عرضه داشتند و نامه را به ميزبانان خود تسليم نمودند تا به ارض اقدس بفرستند. يک نفر از احباب بنام عموعنايت در بيروت قهوهخانه داشت مسافرين براى چندساعت به آنجا رفتند و مجدداً به کشتى آمدند. در اين مدّت هوا بسيار منقلب و طوفانى شده بود لذا مسافرين دو ليره به کارکنان کشتى پرداختند و يک اطاق براى استراحت در آن موقعيّت نامناسب هوا کرايه کردند.
هوا بسيار سرد شدهبود امواج دريا که به روى صحنه مىريخت تبديل به يخ مىشد و دست و پاى مسافرين از سرما بىحس شده بود.
معمولاً کشتىهاى کوچک وسائل گرمکننده نداشت و هرکس مىبايست با البسهاى که همراه داشت با برودت هوا مقابله نمايد. تصوّر چنين وضع و موقعيّتى آسان نيست خصوصاً اينکه در تمام طول اين سفر هوا منقلب و طوفانى بود.
جناب طراز و همراهان در چنين فصل سرما و يخبندان وارد اسلامبول شدند. برف شديدى مىباريد. و بعلت باد و سرماى مضاعف عبور و مرور در خيابانها بسيار مشکل شدهبود ولی مسافرين مجبور بودند براى تهيّه بليط مسافرت به خرطوم، از کرجى پياده شوند و رفت و آمد نمايند.
خوشبختانه همزمان يک کشتى به خرطوم مىرفت و حضرات فوراً اسباب و اثاثيه خود را از کشتى قبلی پياده کردند و به کشتى مسافرتى جديد بردند.
در کشتى به مسافرين غذا نمىدادند و خود آنان بايد باندازه کفايت روزهائى که در راه بودند غذا تهيّه کنند و بهمراه داشتهباشند. مسافرين در بعض موارد اگر ممکن مىشد غذاى خود را با وسائلی که ميبايست با خود به کشتى بياورند مىپختند، مخصوصاً در فصول سرد احتياج به غذاى گرم داشتند. بهر حال جناب طراز به اتّفاق آقاميرزااسدالله (شهيد) و آقاابوالقاسم که بعنوان راهنما و بلد آنها بودند بلا فاصله پس از انتقال اسبابها به کشتى جديد، براى خريد موادّ غذائى مورد لزوم رفتند و در ضمن انجام اين کار، موفّق شدند با دونفر از احبّاء، آقانصرالله و آقاميرزااحمد ديدار کوتاهى داشته باشند.
جنابطراز مرقوم ميدارند:فرصت نبود و برودت شديد بود. شنيده شد حضرت بهاءالله اين محلّ را مدينه ثلجيّه فرمودهاند. از اينجا بايد درک نمود که بر اسم اعظم و محبوب عالم در آن فصل در هنگام حرکت از اسلامبول به ادرنه چه گذشتهاست و به آن ذات احديّت چه وارد گشته. تفکّر در باره مصائب وارده به آن هيکل الطف نازنين، انسان و افکارش را زير و رو مىنمايد.
جمعه ١٨ شهرالشّوال، کشتى از اسلامبول به راه افتاد و قريب ٤٠ ساعت در راه بوديم. اوّلين محلّ توقّف در بندر سامسون بود. بعلّت طوفان دريا و سردى هوا ما زائرين بدحال بوديم و در تمام طول راه نتوانستيم غذا صرف کنيم. ورود به سامسون و توقّف کوتاهمدت کشتى، فرصتى به ما داد تا قدرى استراحت کرده و با نوشيدن چائى رفع خستگى و گرسنگى نمائيم. شهر سامسون هم مانند شهرهاى ديگر در آن فصل از سال از برف سنگين پوشيده شدهبود. حرکت کشتى مصادف با ريزش باران گرديد ولکن خوشبختانه کمى از شدّت طوفان درياکاسته شد.
روز دوشنبه ٢١ شوّال به طرابوزان رسيديم سرما در اينجا شديدتر بود به حدّى که دست و پاى همه مسافرين از برودت هوا بىحسّ شدهبود.
_با وجوديکه وسائل ارتباطى در دوران پيشين قليل و محدود بود ولی ارتباط بين احبّاء بعلت علاقه و اشتياقى که به مکاتبه با يکديگر داشتند وصول اخبار را ميسّر و ممکن مىساخت. روز ورود زائرين ارض اقدس به سامسون، جمعيّت کثيرى از ياران براى ملاقات به کشتى آمدندازدحام ديدار کنندگان در کشتى، عرصه را از هرجهت تنگ نمود.
موقعيّت خطيرى در امر مبارک پيش آمدهبود همچنانکه در دوره حضرت بهاءالله فصل اکبر در ادرنه واقع شد و جامعه بهائى از طرفداران ازل منفصل گرديد و ياران جمالقدم شناخته شده و مشخّص گرديدند يکبار ديگر فصل ديگرى بوقوع پيوست و اين بار وفاداران به عهد و ميثاق الهى، برسبيل رضاى شارع مقدّس امر اعظم قدم محکم برداشتند و از ناقضينِ پيمان گسستند.
زائرين مأمور بودند در هر نقطه احبّاء را ملاقات کنند و اوضاع موجود ارض اقدس را توجيه و تعريف نمايند احبّاى اروميّه نيز به محض اطّلاع از خبر ورود زائرين آن چنان مسرور شدند که براى دريافت اخبار واصله از ارض اقدس با سرعت به ديدار آنان شتافتند.
جناب طراز به اتّفاق دو نفر همسفر ارجمندشان مشروحاً در باره اوضاع امر در آن روز، نقض ناقضين و حقد و حسد اخوان عنود با يوسف مصر الهى و طلعت عهد صمدانى و فصل ثابتين با شکنندگان عهد ربّالعالمين با حاضرين و ساير ملاقاتکنندگان صحبت کردند و چون مراسلات ارض اقدس اغلب توسّط افراد ارسال مىگشت از فرصت توقّف در سامسون استفاده نموده عرايضى براى تقديم به ساحت اقدس تدارک ديدند و به ياران مطمئن سپردند تا وسائل ارسال آن را فراهم سازند.
در دفتر خاطرات مىنويسند:شب از هرجهت سخت گذشت و صبح کشتى به باطوم رسيد من که تمام شب را بيدار مانده بودم طرف اذان صبح به خواب رفتم و در عالم رؤيا حضرت عبدالبهاء را بعللی بىنهايت محزون و احباب را نيز بدينخاطر محزون و مغموم مشاهده نمودم.
پس از توقّف کشتى در بندر، يک پزشک آمد و مسافرين را معاينه کرد سپس مأمورين اجازه دادند مسافرين از کشتى پياده شوند. زائرين که احتياج به محلّى براى استراحت و اقامت داشتند بنا به توصيه آقاعلیاکبر يکى از احباى محلّ که به استقبال مسافرين آمده بود به يک قهوهخانه رفتند ولی عدّه زيادى از حجّاج در آنجا جمع بودند و جاى خالی نبود لذا آقاعلیاکبر زائرين را به منزل خود برد. معمولاً خانههاى قديم ايران در زمستان بوسيله منقلهاى کوچک و بزرگ ذغالی گرم مىشد و اگر مسافرى بدون خبر قبلی وارد مىشد و منزل ميزبان نيز فاقد وسائل لازم براى پذيرائى بود مسافر و صاحبخانه هردو در زحمت بودند. شب ورود زائرين منزل صاحبخانه بسيار سرد بود آن چنانکه از فرط سرما و ناراحتى ذکام شديدى عارض گرديد و جناب طراز سخت بيمار شدند و در بستر افتادند و قادر بحرکت نبودند.
همانشب دو نفر از احبّاء، آقاشيخاحمد يزدى و يکى از ياران عشقآباد که عازم زيارت ارض اقدس بودند از ورود زائرين اطّلاع يافته و براى ديدن آمدند و خبر محزن شهادت حاجىمحمّدتبريزى و بقيه قضايا را به آنان اطّلاع دادند.
بعد از ظهر روز دوم بهمّت و پذيرائى همراهان،حال جناب طراز بهتر شد و همگى براى دريافت ويزا رفتند ولی صدور ويزا چندساعت طول کشيد و زائرين ناچار شدند با وجود کسالت و سرماى شديد هوا ساعت ها به انتظار بايستند. عاقبت اوراق مورد درخواست آنها حاضر شد و چون سفر طولانى در پيش داشتند و حفظ سلامت جسمانى بسيار لازم و ضرورى بود از ميزبانشان آقاعلیاکبر، براى تهيّه بليط ترن از باطوم به تفليس استمداد جستند و ايشان قبول نموده و اقدام کردند.
در يادداشت هاى جناب طراز مرقوم گرديده است:شب در منزل محمّدآقا و آقاشيخاحمد تجّار مقيم باطوم ميهمان بوديم و به ذکرالله و تلاوت آيات و حکايات مسرّتبخش ساحت اقدس امنع گذشت. ميزبانان با لطف و مهربانى ما را براى ديدن باغ ملّى و دولتى بشهر بردند. صبح جمعه دو ساعت و نيم از طلوع آفتاب گذشته بود وارد تفليس شده و تصميم گرفتيم در تفليس توقّف کنيم و بدينجهت مشهدىحسن قهوهچى بليطهاى سفر را بردند و روز حرکت را دو روز به تأخير انداختند.
يکى از وسائل اياب و ذهاب در شهرهاى روسيه فايتون يا درشکه بود در آن ايّام تعداد قابل توجّهى از احبّاء در روسيّه ميزيستند و اقامت در تفليس براى ديدار ياران بسيار لازم بود. زائرين از ايستگاه ترن يکسر با درشکه بمنزل احمدافها رفتند. ايّام صيام بود و ميزبانان صائم بودند ولی از زائرين به گرمى پذيرائى کردند.
جناب طراز مىنويسند:عيد نوروز نزديک بود شب ايادى امرالله جناب حاجىميرزاتقىابن ابهر از گنجه وارد شدندتوقّف در تفليس بىاندازه مغتنم و نفيس بود... جميع احبّاى تفليس را که آن وقت مجمع نورانى و انجمن رحمانى داشتند زيارت کرديم.
برادران احمداف افق تفليس را به گفتار و کردار و شيم بهائى روشن و منوّر نمودند و حضور جناب ابن ابهر را غنيمت شمرده از متحرّيان براى مذاکره با ايادى معزز امرالله دعوت کردند.
دو روز فراموشنشدنى گذشت پيامهاى ارض اقدس ابلاغ گرديد و متقابلاً از موهبت ديدار احبّاى آن سامان برخوردار شديم.
در ادامه يادداشت ها مينويسند:روز فيروز نوروز سلطانى وارد بادکوبه شديم و يکسر به سراى حاجىآقا رفته و در آنجا محلّى براى اقامت کرايه کرديم و سپس به اتّفاق آقاميرزامحمود زرقانى براى ديدن آقاسيدنصرالله باقراف و حاجىسيّدمحمّد اصفهانى رفتيم. هوا سرد بود و برف مىباريد و هيچيک از آنان در حجره تجارت خود نبودند موقع مراجعت برف و بوران تند و شديد شد و راه را گم کرديم درحالت تحيّر و در سرماى شديد تصادفاً آقامحمّدعلی بادکوبهاى را ديديم و به کمک ايشان به مسافرخانه هدايت شديم. مسافرخانه مخصوص احباب بود و عدّهاى از خدّام و مسافرين در آنجا اقامت داشتند سپس همراه رفقا به ملاقات احبّاى الهى رفتيم. موقع بازگشت به مسافرخانه ملاحظه شد ياران دسته دسته براى ملاقات با ما آمده اند. همگى با سادگى و صفا دور هم جمع بوديم براى شام آبگوشت تهيّه کرده بودند صرف کرديم و شب به روح و ريحان بذکر و ثناى حضرت جانان گذشت.
باز نوبت مراجعت به منزل رسيد. باران و برف و جريان آب در معابر، باعث شد راه را گم کرده و به بيراهه رفتيم خوشبختانه دونفر در معبر رسيدند از آنها کمک خواستيم تصادفاً يکى از آنها از احباب و اهل رشت بود و با پسرعمّ اين عبد، آقاميرزامنير نبيلزاده مربوط بود. از من پرسيد: ميرزامنير هستى؟ البته تاريکى شب و بعضى شباهت و خصوصيّات ظاهرى علّت اين سؤال بود جواب دادم خير، پسرعمّ ايشان هستم آن شخص راه را نمودند و ما را در بين انقلاب هوا از کجروى نجات دادند و بصراط مستقيم دلالت کردند! عليه بهاءالله و رحمته.
احبّاى ايرانى هرکجا مىزيستند عيد نوروز را گرامى داشته و طبق آداب پيشينيان رسوم عيد را معمول ميداشتند. حضرت عبدالبهاء مَثَلِ اعلاى حفظ آداب معقول ايّام نوروز بودند. يکى از مهمّترين وقايع تاريخ امر بهائى، يعنى استقرار عرش مطّهر حضرت ربّ اعلی در مقر دائمى در اراضى مقدّسه در روز عيد نوروز انجام شد.
جناب طراز در باره ديد و بازديدو پذيرائىهاى نوروز در بادکوبه مىنويسند:
صبح به منزل يکى از احبّاى الهى رفتيم به معمول ايران، اينجا نوروز را محکم مىگيرند و ديد و بازديد جريان دارد روى ميز آجيلهاى مخصوص ايران از قبيل پسته و بادام و فندق و مغز گردو و غيره چيده شده بود... از آنجا بمنزل آقاسيّدنصرالله باقراف از سادات خمس رفتيم جمعى از احبّاء در منزل ايشان بودند و با آنان صحبت نموديم.
جناب طراز در سفر و حضر از تسويد الواح غفلت نمىنمودند. در اين سفر هم که حامل الواح بسيارى بودند موقعيّت مناسبى براى رونويسى در اختيار ايشان قرار گرفته بود و حتّى هنگامىکه براى ديدار بعضى دوستان به مسافرخانه بادکوبه رفتند از فرصت هاى حاصله استفاده نموده و مدّتى مشغول تسويد الواح گرديدند.
اگر بتوان تصّور نمود که دريافت يک لوح چقدر مشکل و در عين حال مغتنم بود به ارزش و اهميّت تسويد الواح واقف مىشويم. هر نسخه مىبايستى به نقطهاى و ناحيهاى فرستاده شود و در آن نقاط نيز بعضى افراد مطّلع بايد براى رونويسى و ارسال آن به مناطق ديگر اقدام نمايند جمعآورى الواح اصل در دوره ولايت امر حضرت ولىّامرالله در حقيقت گردآورى گنجينهاى ثمين بود که با توجّه به ضرورت تسويد الواح در ايّام گذشته و تطبيق رونوشتها با نسخه اصل الواح، از هرگونه اشتباه در تسويد و يا احياناً ترديد در صحّت الواح در دنياى آينده امر پيشگيرى و جلوگيرى نمود.
در آن ايّام جناب آقانصرالله باقراف که حضرت عبدالبهاء در باره ايشان مىفرمايند، "الحمدلله جناب آقاسيّدنصرالله مظهر نصر منالله و فتح قريبند" در بادکوبه قائم بخدمت بودند و جناب آقاسيّداحمد با روح تقديس و تنزيه و انقطاع و استقامت جميع خدمات مربوط به اخذ تذکره و کارهاى گمرک و کشتى و غيره را بروح و ريحان انجام مىدادند و مسافرين ارض مقصود در اياب و ذهاب در بادکوبه از اين جهات بسيار راحت بودند. شاهد اين ادّعا شخص جناب طراز بودند که خودشان بارها در مواقع مختلف و بعلل متفاوت بهبادکوبه عزيمت نمودند.
ايشان مينويسند:بنده خودم در حين سفر و عبور، اين بساط پرانبساط را در آن ارض مکرّر مشاهده نمودم بعد از اينکه جناب باقراف بايران آمدند يک دوره مرحوم حاجىقلندر همدانى و بعد از ايشان ايّامى جناب شهيد آقاشيخعلیاکبر قوچانى در مسافرخانه مسکن و مأوى داشتند.
بهرحال آقاسيّداحمد همراه ما براى خريد مايحتاج به بازار شهر آمدند. بواسطه طوفان در دريا، حرکت به روز بعد موکول شده شب مجدّداً مجلس پرجمعيّتى ترتيب يافت که جميع صندليها پرشد و جمعى روى زمين به صورت مسجدى نشستند و بذکرالله و حبّه مشغول شدند از صاحبان مناصب بزرگ روس هم به مجلس آمدند جناب آقاملاّمحمّدعلی بادکوبهاى نيز در مجلس حاضر بودند و احترامات لازمه را منظور داشتند جناب زرقانى و جناب ميرزامحمّدنقّاش طرف سؤال و جواب بودند و ايشانرا هم از طرف جناب تومانسکى ذکر کردند که محرم در امر بودند و اهل بهاء را دوست مىداشتند.
روز بعد اسبابها را جمع کرديم و به کنار دريا آمديم. در اين سفر از مساعدت احبّاء بسيار بهرهمند گرديديم معمولاً در گمرک اشياء را باز مىکردند و تفتيش مىنمودند. دربادکوبه آقاسيّداحمد نگذاشت و بدون انجام اين مراسم به داخل کشتى آمديم و محلّ و مأواى خود را پيدا کرديم.
هنوز يکساعت به حرکت کشتى باقى ماندهبود. احبّاء براى مشايعت زائرين آمدهبودند و با وجود اصرار جناب طراز همگى داخل کشتى آمدند. کشتى با شراکت احباب بود کاپيتان آن نيز از احبّاء بود. صاحب کشتى آمد و با مسافرين تعارف کرد و خوشآمد گفت و اظهار محبّت و مرحمت بسيار کرد. اطاق مسافرين از جمعيت مشايعين مملوّ بود.
جناب طراز در خاطرات خود مىنويسند:فرحى بود سرورى بود بشاشتى بود که بتحرير در نيايد بخصوص آن اوقات فصل بين ثابتين عهدالله از ناقضين ميثاقالله شدهبود. بعد از شش سنه که بهمظلوم آفاق مرکز ميثاق از ناعقين و ناقضين و مناقضين چه گذشته بود بنا بود يک نفسى آزاد از احباب برآيد. مشايعين خداحافظى کردند و رفتند و کشتى لنگر کشيد و حرکت نمود. جناب مشهدى عبّاسقلی که صاحب کشتى بودند تشريف آوردند. در خدمت آن بزرگوار چائى صرف شد و صحبت کرديم. تشريف بردند و ما با رفقا مشغول صحبت بوديم. مجدّداً صاحب کشتى تشريف آوردند ما را بردند در اطاق خودشان پذيرائى فرمودند قريب دو ساعت مصاحبت نموده و حرف زديم ساير مسافرين از محبّت و مهربانى و پذيرائى که از ما مىنمودند متحيّر بودند. ايشان(صاحب کشتى)فرمودند، من يک مطلب قلبى دارم بکسى نگفتهام و نمىتوانم بگويم خودم بايد انشاءالله مشرّف شوم و عرض کنم و بجواب مفتخر گردم. بنده يکى دومرتبه عرض کردم خوب است بفرمائيد شايد زود حلّ شود فرمودند نه. بعد بنده از عظمت امرالله و عظمت يوم در اين ظهور اعظم بقدر فهم و ادراک خود قدرى حرف زدم سپس برخاسته آمديم.
کشتى در آستاراى روس و ايران ايستاد و اجازه ورود داد فرصتى بدست آمد تا با چندنفر از دوستان مصاحبت کنيم. ذکر معجزات شد و قدرى هم در اين باره صحبت شد.
هوا تاريک بود در اين محل مدّتى معطل شديم ولی نمىتوانستيم براى تهيّه آذوقه برويم زيرا در آن موقع شب بازار و تمام دکانها بسته بود لذا بهرچه داشتيم قناعت کرديم و شوربا تهيه کرديم و صرف شد تا اينکه به بندر انزلی وارد شديم.
در گمرک انزلی آقاميرزا طهرانى از احبّاى محل در گمرک بودند و زائرين را بمنزل خود بردند و پذيرائى کردند و احباب را خبر نمودند و شب جلسه کوچکى تشکيل شد و اخبار و اطّلاعات ارض اقدس بسمع حاضرين رسيد و الواح جديدى که همراه داشتند تلاوت گرديد بعد از ختم جلسه مزبور، دوستان همراه بايک نفر متحرّى آمدند و جناب طراز و آقاميرزااسدالله با او مذاکره نمودند و محفل آنان بامسرّت پايان يافت.
روزها بسرعت سپرى شد و ديدارها به انجام رسيد و آخرين مرحله بازگشت به وطن آغاز شد.
جناب طراز شرح ورودشان را بهشهررشت و ملاقات با افراد خانواده چنين توصيف نموده اند:
٭صبح براى تهيه وسائل سفر و تعيين کشتى مسافرتى رفتيم در مدّت غيبت ما، ميرزامهدىخان تلگرافچى که از احبّاى قزوين بودند براى ملاقات آمده و اظهار بزرگوارى و محبّت نموده و ورود ما را به قزوين تلگراف کردهبودند. هم متأثّر و هم خجل شدم که اينطور پيش آمد. حال به مرز ايران وارد شدهايم اوّل با يک قايق به پيلهبازار آمديم و از آنجا با اسب بشهر رفتيم و سه ساعت به غروب مانده به منزل خودمان در رشت وارد شديم.
مدّتى نگذشت که برادرم آقاميرزاعنايتالله که آن ايّام هم در حجره بودند و هم در مدرسه روسى تحصيل مىکردند و بعد ساير آقايان محترم جناب آقاعلی ارباب جناب آقاميرزافضلالله جناب آقاميرزاغلامعلی برادرم تشريف آوردند مجلس گرم شد آنچه آنوقت در من ةأثير شديد کرد تلاوت الواح مبارکه طلعت ميثاق نيّر آفاق بود. برادرم تعداد زيادى الواح کوچک پرمطلب و مؤثّر حفظ نموده بلحن بسيار جذّاب تلاوت مىفرمود و حاضرين را بذکر الهى و وظائف بهائيّت آشنا مىنمود. معلوم است عائله رشت و احبّاى الهى براى ملاقات ما با حکمت و به نوبت اياب و ذهاب داشتند چند روزى توقّف نموده و سپس بقزوين حرکت کرديم و ايّام رضوان را با روح مسرّتبخشى در آن سنه با حضور رفيقم جناب آقاميرزااسدالله روحيفداه گذرانديم.
عناياتمبارکپسازبازگشتقلم مبارک در تقرير و لسان عظمت مشوّق و محرّک طراز جوان در خدماتى بود که مقدّمه فعّاليّتهاى عظيم آينده ايشان گرديد.
مناجات زير که بواسطه حاجىآقابزرگ زائر ارض اقدس براى "شابّ روحانى" مرحمت گرديد نمودار مهر عميق مولاى مهربان و مربّى دانا نسبت به متعلّم مشتاق و بىقرار است.
هوالله ق جناب آقاميرزاطراز ابن جناب سمندر عليه بهاءاللهالابهى
هوالابهىاى جوان نورانى چند يوم قبل بجهت تو محرّر مخصوصى نوشته و ارسال نمودم و حال جناب زائر حاجىآقابزرگ مستدعى مکتوب جديد است و محصّلی خاطرش عزيز است من نيز مطيع و منقاد طائفان کعبه ربّ قديم باز مرقوم مىنمايم و بيادت مسرور و خوشنود مىگردم نه خسته مىشوم و نه ملال حاصل مىنمايم زيرا بشارات ملکوت ابهى چنان قوّتى مىدهد که در هر دم حيات جديد حاصل مىگردد و انسان بياد و ذکر دوستان زنده گردد. عع
دوران زيارت دوم خاتمه يافت وسفر پرخاطره و پرحادثه جناب طراز بهانتها رسيد. "جوان نورانى" با کولهبارى از يادبودهاى وقايع ايّام تشرّف به ايران مراجعت کرد.
جناب طراز وقتيکه به قزوين آمدند ملاحظه نمودند خواهران عزيزشان مناجات ذيل را از برکرده تلاوت مىنمودند اين لوح بواسطه عبدالعلی سبحانى، پسرعمه جناب طراز که به حضور حضرت عبدالبهاء مشرّف شدهبود در سنه ١٣١٥ به قزوين رسيد. جناب طراز در آن موقع در سفر زيارت بودند.
مضامين مناجات مبارک طىّ سنين متماديه عمر و توأم با خدمات متنوّعهاى که به انجام آن موفّق گرديدند ظاهر و باهر شد.
الله ابهىاى خداى يگانه اين بنده خويش را طراز ديباج کينونات فرما و اين عبد خود را در بين ملأ امکان بتاج عبوديّت سرفراز کن اين بينوا را بصرف عنايت پر نوا فرما و اين بى سر و سامان را در پناه خويش سر و سامانى بخش از کأس انقطاع بنوشان و از جام عنايت سر مست نما. بنده ضعيف چه تواند و پشه نحيف چه پرواز نمايد اوج عزّت کجا بال و پر مرغ ذلّت کجا. اى پروردگار تو تأييد فرما تو توفيق بخش انّک انت الکريم . ع ع
لوح ديگرى که ذيلاّ زيارت ميشود راهنما و مشّوق طرازالهى در مجهودات خظير آينده و مايه ثبوت و رسوخ و پايمردى ايشان در انجام امور مهمّه در ميادين پر حادثه خدمت گرديد.
جناب ميرزاطرازالله سليل حضرت سمندر عليه بهاءاللهاى ثابت برپيمان آنچه بجناب آقاسيّدتقّى مرقوم نموده بوديد ملاحظه گرديد آفرين بر ثبات و استقامتت باد اى خوشا بحال تو که چنين در سبيل آن دلبر دلنشين ثابت و نابت و مستقيمى اين متانت و استقامت موهبت عظيمه حضرت احديّتست که بآن موفّق و مؤيّدى در هر دمى صدهزار شکر نما که آيت رحمتى و رايت محبّت از وقايع مؤلمه و حوادث موحشه و مظالم مدهشه خاطر مشوّش مدار اين ره ره عشق است نه سبيل راحت و عزّت و آسايش مظاهر کلّيه حقيقت رحمانيّه را ملاحظه نما که هريک در چه مصائب و بلايائى در سبيل ربّالبرايا جانفشانى نمودند و هر مشقّت و آفت و عذاب اليمى را قبول کردند ديگر معلومست ما که بنده آن آستانيم چگونه بايد بنمائيم از تو بسيار مسرورم که چنين قدم ثابتى دارى و قوّه استقامتى جميع احبّاى الهى را از قِبَلِ عبدالبهاء تحيّت مشتاقانه برسان عع
جناب شيخمحمّدکاظم سمندر در شهر رشت نيز حجره تجارت داير نمودهبودند و جناب طراز مديّريت شعبه را بعهده داشتند و مشغول تجارت بودند.
خاطره اىکه جناب طراز از آن دوران بعنوان يکى از تجربيّات پرارزش زندگى ياد کردهاند چنين است:
خادم حجره بواسطه بيمارى و يا سبب ديگر چند روزى غايب شد و نظافت حجره انجام نگرفت روزى اين مطلب را با دفتردار در ميان گذاردم و با لطافت يادآورى کردم که بهتر بود حجره را تنظيف سازد. امّا او که صاحب اداره نبود و شغل خاصّ حسابدارى را بهعهده داشت متعذّر شد و اظهار داشت که پدر شما بنده را به عنوان حسابدار و کاتب معيّن فرمودهاند نه به عنوان نوکر، و او فقطّ مسئول کار خود مى باشد. صاحب حجره و اداره است که در حقيقت مسئول واقعى امور سائره ميباشد و جبران هر نقصى با او است. اين تذکّر حکيمانه را بجا دانستم و چون صاحب حجره بودم سحرگاه روز بعد قبل از آمدن دفتردار به حجره رفتم بهتنظيف آن پرداختم. درحين جارو کردن و نظافت خوشحال بودم. از خود پرسيدم چرا من از انجام اين کار راضى هستم و دفتردار ناراضى است؟ به علّتش پى بردم. اين حجره حجره من و پدر من است، متعلّق به من است. ولی اين شخص براى گرفتن مزد اينجا آمده است. شغل خاصّى به عهده دارد و به اين علّت متعذّر است. امّا من براى دريافت مزد کار نميکنم. تذکّر او از جهتى حکيمانه بود و مرا متذکّر نمود. به خودم و به احبّا ميگفتم که خويشتن را صاحب خانه در امر الهى بدانيم نه ميهمان و براى هر خدمتى مهيّا و آماده باشيم و احساس مسئوليّت نمائيم. لله خدمت کنيم نه براى منافع خصوصيّه و شخصيّه. امر الهى را متعلّق به خود دانيم و خود را متعلّق به امرالله شماريم.*
من امر را براى خود نمىخواهم بلکه خود را براى امر ميخواهم.
______________________________________در اوائل سنه ١٣١٧ هجرى قمرى توقيعى بديع بخطّ حضرت عبدالبهاء خطاب بهجناب سمندر صادر گرديد و بصرف اراده آنحضرت، دوران انتظار براى تشّرف پايان يافت و ايشان به صرف اراده مرکز ميثاق به ارض اقدس احضار شدند. در متن لوح اشاره به قضاياى بسيارى است که در ارض اقدس جريان داشت و جناب سمندر هم از حوادث جنبى آن بى نصيب نماندند.
هوالابهىاى سمندر پرشرر نار موقده الهيّه آنچه مرقوم گشته مضمون معانى جانپرور بود و مآل سلسال خوشگوار سراج ابتهاج برافروخت و آتش اشتياق روشن کرد زيرا کلمات آيات شوق بود و عبارات اشارات احتراق از فراق لهذا احرام کعبه مقصود بربند و قصد طواف مطاف ملأ اعلی کن چون بارض مقصود رسيدى حکمت عدم موفقّيت در سنه ماضيه را مشاهده خواهى نمود و حيران خواهى گشت که اين چه لطف و انعامى بود و اين چه فضل و احسانى که زيارت معلّق بچنين ايامى گشت و کذلک يجزىالله المحسنين و يقدّر لهم کلّ خير فى ملکوت الغيب و الشّهود و انّه بعباده الثابتين لرؤف رحيم و الحمدلله ربّالعالمين عع
حکمت احضار جناب سمندر و اعضاء خانواده ايشان در بحبوحه اوضاع متلاطم و پر آشوبى که بعض افراد نزديک خاندان حضرت عبدالبهاء بانى آن بودند و جزو عوامل مؤثّر ايجاد جوّ تيره خصومت ها محسوب ميشدند ضمن شرح موجز و مجمل در يادداشتهاى جناب طراز درج گرديده است.
ايشان مينويسند:بارى بعد از صدور اذن از منبع رحمانيّت و مصدر الطاف و عنايت، حضرت پدر سمندر و امةالبهاء والده معصومه خانم و جناب اخوى غلام بها(آقاميرزا غلامعلی) و محترمه زنعمو، والده آقاى نبيلزاده و حضرت آقاعلیارباب قزوينى ابنحاجىنصير شهيد، آهنگ آستان مقدّس نمودند و توجّه بارض اقدس کردند و عيون و ابصار خويش را بهلقاى آن دلبر بىهمتا روشن و منوّر ساختند و افئده و قلوب افسرده خود را بماء بيانات و عنايات لانهايات آن بحرکرم و شمس تابنده سقايه نمودند و ايادى رجا ببارگاه فضلش بلند نموده بشکر الطافش پرداختند و چون روز دوم رسيد امر و مقرّر فرمودند که براى زيارت روضه مبارکه مهيّا و آماده شوند و در آن ضريح معطّر و روضه منوّر جبين بر زمين نهاده الطاف و مواهب بىپايانش را شکر نمايند و براى کلّ طلب تأييد و تمنّاى موفقّيت بخدمت نمايند، حسبالامر آن مولاى توانا اطاعت نمودند و چون داخل محوّطه روضه مبارکه شدند همشيره مخدوع در آنجا مشغول تضرّع و زارى و جزع و بىقرارى بوده طرفين متوجّه يکديگر شده معلوم است چه حالی دست مىدهد چه قريب نه سنه ميگذشت و ابوين فرزند خود را ملاقات ننموده و فرزند نيز ابوين خيرخواه و برادر آگاه خود را نديده بود بيان آن حال و چگونگى آن احوال و حوادث و وقايع آن عصر و ليله در آن بقعه مبارکه و رفتار و کردار و اقوال و اذکار و روش ناهنجار و ظهور و بروز اسرار حقد و حسد از ناقضين عنود و اخوان حسود و عونه آن قوم جحود نسبت به طلعت يوسف مصر بقا و مستظليّن در ظلّ آن شجره مبارکه انيسا را حضرت پدر با قلبى مجروح و چشمى مرمود و کبدى مقروح و هيکلی افروخته و دلی از هرجهت سوخته و قلمى مؤدّب و عباراتى متين و نمکين بقوّه ايمان و تربيت يزدان و تعاليم مبارکه حىّ سبحان در عکّا تدوين نموده بطرز مکتوب ارسال مصر فرموده و آن جزوه حقائق واقعه و رمزى از ملاحظه آن حرکات نالايقه بوده و حضرت متصاعد الیالله حاجميرزاحسن عليه رحمةالله طبع و منتشر در بلاد فرمودند تا وضيع و شريف صغير و کبير کاملاً بهدسائس حزب فتور و خدعه و حيله آن قوم بىشعور و تدابير آن معدود مجهول واقف شوند لهذا آنواقعه رامتعرّض نمىشوم و برساله مذکوره مرقومه پدر پاکگهر محوّل مىنمايم.
فقط براى دانايان عالم و متوّجين بتاج انصاف لوحى را که وقت مرخّصى بصرف طبع و اراده مبارک بهافتخار اين ذرّه نابود عنايت فرمودهاند درج مىنمايم کفايت مىنمايد و حماقت آن جمع احمق را مجسّم مىسازد و طالبين بر تاريخ را آگاه مىنمايد.
هوالله ق جناب آقاميرزاطراز عليه بهاءاللهاى نهال بيهمال بوستان الهى حضرت ابوى باکمال شوق و شادمانى طىّ مسافت نمود و قطع جبال و تلال و دريا و درّه و صحراى پر مشقّت فرمود فنعم ماقال "ريگ هامون و درشتيهاى آن پاى ما را پرنيان آيد همى" ولی چه فايده که بمحض ورود با والده و اخوى قصد زيارت تربت محمود نمود بمجرّد وصول و ملاقات همشيره مخدوع لطمه چرب و شيرينى ميل فرمود و ورقه مظلومه امة البهاء والده وجوان نورسيده جناب اخوى يک فصل کامل طپانچه و کتک و سيلی و دگنک ميل فرمودند هنيئأ و مرئيا جاى شما خالی سفره بسيار رنگين بود و نقل شيرين و پسته و بادام مقشّر و نمکين و بعد از آن محض هضم طعام دعواى افترائى نيز در حقّشان قائم شد که دست تعدّى گشودند و داد ستم و خودپرستى دادند اشخاص بهمراه خويش يعنى ابوى آوردند پرده عصمت فرزند خويش دريدند و مراعات عفّت نپسنديدند دست بگيسو دراز نمودند و بيکسو سراسيمه کشيدند زدند و بستند وبدن خستند و آنچه خواستند کردند خلاصه الآن حضرت ابوى از گير کرام کاتبين مستنطق رستند تو مفت جان بدر بردى از براى تو اين کتک و دگنگ مهيّا بود و سفر ضيافت مهنّا جانى رايگان از اين احسان نجات دادى اگر ميل دارى بسمالله تا در بيشه ترکه و دگنگ موجود پيشه حضرات اين انديشه منما نهايتش سرودستى شکسته يابى و دست و پا بسته بينى و تن خسته گردد و شکايت و فرياد از ظلمت بحکومت پيوسته گردد و از اين ماجرى چون پسته خندان گردى و چون نرگس ديده حيران گشائى و چون بنفشه از کثرت درد و تعب خراب بر زمين افتى و چون گل از پيرامنى خار نازنين گردى اگر ميل دارى زودى بيا زودى بيا سفره حاضر است و ميزبان منتظر ديگر گله مکن و شکايت منما نهايت بذل و بخشش و کرامت درضيافت دارند بر عکس سفر سابق معامله خواهند نمود والبهاء عليک.عع
هواللهاى غلام درگاه جمال ابهى طراز نهالهاى جنّت ابهائى از چه محزون و پراندوهى باز اوج محبّة اللّهى از چه دلخون و افسرده و مغمومى بالی بزن پروازى بکن شهنازى برآر جمع را بشورآور شمع را بسوزافکن مقاومت غوائل کن و مقابلی بمشاکل، بايد افواج بلا را بکمال اقتدار مصادمه نمود و بفضل و قوّت و نصرت ملکوت ابهى آن افواج کالامواج را شکست داد زيرا در حصن حصين ميثاق استقرار دارى حضرت ابوى و امةالبهاء والده و اخوان را تکبير برسان. عع
,در لوح ذيل بار ديگر از قلم ميثاق باران رحمت يزدانى بر قلوب افسرده دو يار وفادار فرو ميريزد و به زبان و کلام بندهنواز به استقامت و مقاومت آنان در برابر امتحانى سخت و جانگذار شهادت ميدهد.
.هواللهق جناب آقاميرزاطرازالله ابن جناب سمندر عليه بهاءالله الانور
اى نهال جنّت ابهى از لطف قديم و فضل عظيم ذات قديم اميدوارم که ازفيض سحاب عنايت در جويبار احديّت طراوت و لطافت زايدالوصف يابى و در کل احيان از نسائم مهبّ ميثاق پر اهتزار باشى اوّل ثابت برميثاق سمندر نار سدره سيناء حضرت والد را تکبير ابدع ابهى ابلاغ نما و بگو اى بنده پاينده ديرين جمال ابهى در هر دمى بخاطر آئى و در هر نفسى در قلب عبدالبهاء بگذرى در عتبه مقدسه چون سربنهم دعا و ندبه نمايم اى رحمانم اى منّانم اى حيات روح و جانم بنده پروفايت سمندر نار عشق را در فاران روح و ريحان و سيناء ملکوت عرفان و آتش تجلّى حرارت محبّت پايدار فرما و مظهر الطاف بىپايان نما زيرا بفضل و موهبتت چون ذهب ابريز از آتش امتحان و افتتان بارخى تابان در آمد اينست فضل ابدى اينست عنايت سرمدى والبهاء عليک. عع
اخوان را تکبير ابدغ ابهى ابلاغ کن در کلّ احيان بذکرشان مشغوليم و همچنين ورقه ثابته نابته راسخه امة الله المهيمن القيّوم والده را و همچنين سائر ورقات را. عع
نکات بسيار مهمّ و قابل توجّهى در ايّام سفر جناب سمندر در ارض اقدس اتّفاق افتاد که هريک جهات مختلف داشت و نمودار مسائل متناقض و متفاوت و پيچيدهاى بود. در واقعه برخورد ناقضين با جناب سمندر و خانواده ايشان چندين نکته فوق العاده دقيق و عميق وجود دارد. اولاً حضرت عبدالبهاء در ميانه حلّ ساير مشکلات حائله شخصاً در گير زحمات فراوان شدند و براى رهائى جناب سمندر و همسر و فرزند ايشان در دوائر دولتى رأساً اقدام فرمودند. ثانياً فراهم آوردن وسائل رهائى حضرات در آن بحران و با وجود افراد مخالف و معاند که در دستگاه دولتى شاغل بودند، نشان قدرت و عظمت مقام ومرتبت خاصّ و والاى آن حضرت بود. نکته ثالث منش و رفتار مثل اعلاى اين ظهور در برابر منافقين و معاندين است.
جناب طراز مىنويسند:روز دوم والده را احضار فرمودند و به جوهر رحمت و عنايت و منتهاى عطوفت و مکرمت حضوراً اخطار فرمودند: اگر شما حتماً دختر خود را بخواهيد براى من سهل است او را خلاص نموده و تسليم شما کنم که همراه ببريد و اگر رضاى مرا خواهى چون والده مکدّر ميشود من ميل ندارم لذا به جمال مبارک بگذار و تفويض کن.
والده به قدوم مبارک مرکز عهد افتاد و عرض کرد: رضاى ترا ميخواهم و از خود بقدر خردلی اراده ندارم. امر امر تو و حکم آن تو. تسليم صرفم و تفويض محض و از تو حسن مآل ميطلبم و بس.
والده تا آخر ايّام حيات مورد الطاف و اعطاف بى پايان شد و در درياى فضل و جود غوطه ور گرديد و مناجات غفران از قلم و لسان طلعت ميثاق در رحلت او صادر شد.
اين سفر پر حادثه تشرّف ٢٢ روز بيشتر امتداد نيافت چه که فتنه و فساد اهل طغيان غليظ بود و جور و عدوان ناقضين در هر سرزمين شديد ولی فُلک ميثاق و سفينه شريعه نيّر آفاق بهعظمت و جلال و ابهّت و جمالی و سلطه و استقلالی در مقابل درياى حوادث و اقيانوس مصائب و طوفان شدائد و امواج متاعب مقاوم بود که حيرتآور بود از جهتى با متانت عظيم و شکوهى بديع و از طرفى با سرعتى شديد طىّ مسافات مىفرمود که حتىّ ساکنين آن فلک اعظم الهى مات بودند و ناظرين بهآن سفينه مبهوت که اين چه سلطنت است و اين چه عظمت و اين چه شهامت است و اين چه استقامت اين چه قدرت است و اين چه احاطه اين چه تصرّف است و اين چه نصرت حمداً له ثمّ شکراً له مآلاً آن يوسف مصر بقا از بئر و جبّ اخوان بىوفا و عَوَنه بىحيا نجات يافته با استعلائى عظيم بهسرير سلطنت الهى استقرار يافت و اخوان حسود بهذلّت و پستى بل هزاران مرتبه اشدّ مبتلا و دچار شدند تعالی تعالی مقامه و جلاله و استعلائه فىالقلوب العشّاق.
الحاصل اين سفر ثالث بود که حضرت پدر فضلاً و رحمةً در مصائب و بلاياى وارده بر هيکل زيباى ميثاق در واقع سهيم و شريک شدند و بهامواج پرطغيان درياى غفلت و غرور و تارک وصاياى ربّ غيور و غافل از جنود تأييد طائف حول آن وحيد فريد کاملاً مستحضر و آگاه گشتند چه که محال بود بتوان باور کرد که اين قوم پرلوم تا اين اندازه براى قلع و قمع امرالله کمر بستهاند اين بود بعد از مراجعت کمافىالسّابق منقطعاًعنالعالم و متمسّکاً بحبل فضله الاتّم الاعظم رشته امور روحانى را بدست گرفته بقدريکه ميسّر و ميسور بود بخدمت امر مالک يوم نشور مشغول شدند. سنه ١٣١٩ رسيد و اين عليل بهنوبههاى حملهاى مبتلا و گرفتار و از شغل و کار و رفتن بازار بحکم اطبّا ممنوع شدند بفاصله يک ماه لوحى نازل و در صورت امکان امر بحرکت و سفر آذربايجان فرمودند و يا ارسال شخص کافى و منقطع هرکه باشد. در اين ضمن انقلاباتى عظيم و حوادثى بنيانکن از قبيل آتش سوزيهاى گيلان و اتلاف اموال بهايادى جمعى از غافلين از يوم مآل و صدور امر جديد از مصدر الطاف طلعت فريد وحيد بجهت تبليغ امرالله و تثبيت نفوس بهعهد و ميثاقالله حرکت فورى ميسّر نبود. لهذا حضرت متصاعد الیالله حاجىعبدالکريم عليه رحمةالله و غفرانه و رضوانه حاضر شدند که بهروح و ريحان اتّباعاً لامرالله سفرى بآذربايجان فرمايند و در افق آن اقليم که بدم اطهر حضرت مبّشر بذرش افشانده شده سيرى کرده و سقايه و آبيارى نمايند الحمدلله اين سفر از آن متمسّک بحبل عطاى محيى بشر در منظر اطهرش و محضر مقدّسش مقبول و باعث احياء نفوس و نزول برکات آسمانى معنوى الهى الی سرمدالدّهور در آن خاندان گرديد. تا سنه هزارو سيصد بيست و يک هجرى قمرى رسيد قدرى استقرار و استحکام بهالطاف مليک علاّم در امور تجارت پدر حاصل گشت و الواحى عديده صدور يافت منجمله چند سطرى از لوحى براى تذکّر بازماندگان و عائله و دودمان بل براى قاطبه دوستان زينت اين اوراق مىشود.
خطاب بپدرم سمندر عليه بهاءالله مالکالقدر:يا سهيمى العزيز و انيسى الکريم و نديمى الوجيه فى العتبة الرّبانيّه اذا غبّر وجه الامور لاتحزن ستطفح عليک کأس السّرور بفيض موفور فيهذاليوم المشکور يا حبيبى ما من نفس الاّ و تتکدّر الکأس عليها يوماً ما بقدر مقدور حتّى لا تطمئن النّفوس و لا تنجذب الی هذه النّشئةالفانيه و الحيات العنصريّه بل يتعلّق القلوب بالملکوت الرّحمانيّه ويستبشرالنفوس بالفيوضات الابديّة و لَها حِکمُ غامضه و اسرار خفيّه ... الی آخر بيانه الالطف الاحلی.
٭پدرم سپس برادرزاده عزيز خود جناب آقاشيخاحمد نبيل زاده عليه بهاءالله را که بهترين همراه و اعظم يادگار برادر جليل صديقش بود برداشته متوکّلاً علیالله و متوسّلاً بحبل فضله و مطمّئناً بجنود تأييده و توفيقه بايالت آذربايجان حرکت نمودند و الحمدلله در اين سفر در مدينه زنجان که بهخون هزاران شهيد رنگين شده بود و در تبريز و ميلان و غيره بزيارت دوستان ديده روشن نمودند و طالبين را از ماء معين و رحيق مختوم مشروب نمودند و در تثبيت اقدام و تسرير قلوب و رفع اوهام انام حتّىالمقدور سعى موفور و بذل مجهود نمودند امّا خوب است بدانيم در اين سنه که يکهزاروسيصدو بيست و يک هجرى است در ايران ويران آتش طغيان و حقد و حسد علماء سوء چه شعله و نيرانى ايجاد و احداث نمود که سرتاسر مملکت را فراگرفت و بطورى طغيان داشت که ابداً احدى اميد حيات دمى و زندگانى شبى نداشت طوفانى بلند شد که هر هوشمند سر بزير افکند و انگشت حيرت از غيرت و استقامت اهل بهاء گزيد چنانچه در صفحات گذشته اين اوراق اشاره شد و مشروح آن در تاريخ امر مذکور است مقصود در چنين سالی و چنين حالی و چنين بحرانى آن طير نارى با انقطاعى عجيب در اقليم وسيع آذربايجان بهذکر و ثناى جانان و تثبيت قلوب دوستان و بذرافشانى در آن بوستان و تغنيّات آيات رحمان و بيان دلائل و حجج و برهان اشتغال داشت که قلم و بيان از شرح آن عاجز است. قرب صدنفس را در يزد و اردکان و تفت و منشاد و غيره شهيد نمودند و اموال بهغارت بردند و بيوت معموره را مخروبه نمودند و در تمام ايران بهائيان هدف سهام و سنان اهل غلّ و عدوان بودند. و الواحى که از قلم تواناى طلعت ميثاق نيّر آفاق صدور يافته اعظم برهان بر ظهور و بروز آن انقلاب و طوفان است و بيان و تصديق قبول آن حرکات مذبوحه در عشق و محبّت آندلبر احديّه.
قوله تعالى:... زيرا در زمان امن و آسايش هرنفسى کوشش تواند و پرستش کند و ستايش و نيايش نمايد در موسم بهار هرکس سير و تنزّه کوهسار طلبد و بدشت و صحرا رود و سير دريا جويد امّا در موسم شتا و شدّت طوفان و برف و باران و سيل روان اگر نفسى سير صحرا کند يا سفر دريا نمايد کارى از پيش برده و همّتى نموده و خدمتى کرده و کرامتى فرموده الحمدلله آن بنده باوفا در بحبوبحه بلا سفر بهآن صفحات نموده تا سبب اعلاء کلمةالله گردد و نشر نفحاتالله نمايد اين همّت را کرامتى در عقب و اين مشقّت را موهبتى در پيش عنقريب ظاهر و آشکار گردد و عليکالتّحيةوالثّناءعع
طراز الهى مدّتى پس از درگذشت فرزند دومشان که در تاريخ چهاردهم ربيعالاول ١٣٢١ اتّفاق افتاد، به شهر رشت عزيمت نمودند و حين فعّاليّتهاى تجارى بقدر امکان و با سعى فراوان به تبليغ و تنوير افکار مردمان مىپرداختند. همسر ايشان طرازيهخانم در قزوين زندگى مىکردند. در آن اوقات فرزند بزرگّشان محمّد هشت ساله بود. طرازيّه خانم در خاطرات خود درباره جناب طراز مينويسند:
ايشان... به مرض حصبه گرفتار و اميد شفا نبود. در اواخر ناخوشى خواب مفصّلی ديدند که دليل شفا و مسافرت به ساحت اقدس بود فوراً اذن تشرّف به آستان مبارک رسيد. طرازالهى براى ابويشان نوشتند من مأذونم. يکدست لباس براى من تهيّه نمائيد، طرازيّه خانم بدوزد با خودتان همراه بياوريد. ميرزا محمّد را هم با خودتان بياوريد من با خودم ببرم. من (طرازيه) ... درخواست و تمنّا کردم خودتان عوض آمدن ابويتان به رشت، به قزوين تشريف بياوريد همديگر را ملاقات کنيم... صلاح نديدند.
بدين ترتيب در اوايل سال ١٣٢٣خوشبختانه فضل الهى شامل شد و از آن بيمارى نجات يافتند ولی شدّت ابتلاء بمرض باعث ضعف فوقالعاده جسمانى گرديده بود. بغتتاً خبرى خوش از ساحت اقدس رسيد و مولاى قدير "ميرزاطراز" را احضار فرمودند.
دم مسيحائى مولی، جان تازه عطا کرد و جناب طراز آماده سفر گرديد. در سال ١٣٢٣ مطابق با ١٩٠٨ ميلادى، در حاليکه اوضاع ارض اقدس منقلب و بحرانى بود اين احضار بسيار غيرمنتظره بنظر مىرسيد. حضرت عبدالبهاء به علّت مشکلات و تضييقات فراوانى که وجود داشت بسيارى از احبّاى مقيم ارض اقدس را مرخص نموده بودند.
از تاريخچه زندگانى جناب طراز در سالهاى بين ١٣١٥ تا ١٣٢٣ جز در حافظه منسوبين و افرادى که در آن زمان از نزديک جناب طراز را مىشناختند و يا با ايشان در تماس مداوم بوده و شاهد و ناظر آن بودند اطّلاعات زيادى فعلاً در دسترس ما نيست.
اصولاً ايرانيان قديم و بخصوص احبّاء طبق رسوم و فرهنگ پيشين، تاريخ زندگانى فردى خويش را چندان مهمّ فرض نمىکردند تا به تدوين و حفظ آن اقدام کنند. در اکثر تواريخ بهائى شرح حيات نويسنده فقط بجهت ارتباط با ديگران و يا در رابطه با موقعيّتهاى خاصّى نگاشته شدهاست.
نگارش دفاتر يادداشتهاى جناب طراز نيز بنا به تشويق و دستور حضرت ولىّ امرالله ادامه يافت و بعد جمعآورى و حفظ شد. محقّقاً نکات دقيقى که مرقوم نمودهاند در آينده ايّام که در اوضاع و احوال جهان تغييرات کلّى حادث و حاصل خواهد شد دورنمائى زنده از جهان گذشته و زندگانى روزمره مردمان از اواخر قرن ١٩ تا اوايل قرن بيستم منظور خواهد گرديد.
يک خاطره از سنه ١٣٢١ ه ق، که طىّ نامه اى در سال ١٩٥٩ ميلادى مرقوم نمودهاند در باره انقلاب عظيم آن سال مىنويسند:
انقلاب عظيم براى بهائيان در ايران از رشت شروع شد. من در تجارتخانه پدرم سمندر عليه غفرانالله در سراى کامرانيّه قرب ديوانخانه حکومتى... بودم. من و برادرم ميرزا غلامعلی براى تشييع جنازه استاد هاشم معمار قزوينى، که برادر شاعر معروف ميرزا باقر (مسعود) بود رفتيم. جمعيّت چندين هزار نفر بود و فتنه و فساد بر پا کرده بودند. به حجره باز گشتيم و به خدا سپرديم.
گويا شخص مفسدى يک عکس دستهجمعى از بعض احبّا به دست آورده و به علماء سوء تسليم نموده بود و نسخ متعدّد از آن را در کوچه و بازار نصب کرده بود و اهالی را از هر نوع مکالمه و معامله با نفوسى که در عکس ديده مىشدند منع کرده بود.
شب مرحوم سپهسالار اعظم ولیخانتنکابنى، فرستاده بودند جسد را عمّال حکومت با لباس در محلّى به نام باغ شاه در بيرون شهر دفن کردند. فرداى آن روز اشرار مطّلع شدند و رفتند جسد را بيرون آورده و هنگامه برپا کردند. مرحوم سپهسالار امر فرمودند عاملين را دستگير و تنبيه کنند. شنيديم قريب شصت نفر را گرفتند و آوردند و چوب زدند. گوش بعضى را به درخت ميخ زدند. حاجى خمامى مجتهد شهر که جميع مفاسد از او بود نقشه کشيد و بر روى يک ورق کاغذ بزرگ آنچه که فحش رکيک بود به خود و عائلهاش در آن درج کرد و به اسم ميرزا ابراهيم که عضو محفل روحانى بود امضاء کرد و براى سپهسالار فرستاد. سپهسالار چارهاى نديد جز آن که ميرزا ابراهيم را دستگير کند.
عدّهاى از احبّا از شهر خارج شدند و عدّهاى من جمله جناب منير نبيلزاده که همراه من به رشت آمده بودند و جناب آقا غلامعلی(برادرم) و جناب آقا علی ارباب(نصيراف) تصميم گرفتيم استقامت کنيم و بمانيم.
بارى اين فتنه از رشت شروع شد به طهران آمد حکومت جلوگيرى نمود به اصفهان رفت غليظ شد تا به يزد رسيد که متجاوز از هشتاد نفر در يزد در تفت و در اردکان در حسينآباد در منشاد شربت شهادت نوشيدند.
در آن سنه مدّت ١٤ ماه ما را به حمّام راه ندادند و سلمانى قادر نبود ما را اصلاح کند. ناچار تيغ سلمانى از طهران طلبيديم و يکديگر را اصلاح ميکرديم . بياد دارم روزى پسر عمويم ميرزا منير نبيلزاده مشغول اصلاح سر يکى از دوستان بود و سى نقطه سر او را بريد. خنده و گريه توأم بود...
آنچه از آن دوران يعنى سالهاى بين ١٣١٥ تا ١٣٢٣ به صورت سند محکم و متقن باقى ماندهاست و در کمال امانت در خانواده طرازالهى نگاهدارى شده و به ارض اقدس ارسال گرديدهاست، الواح و آثار مبارکه مىباشد. در حقيقت حالات و صفات جناب طراز از اوايل نوجوانى تا آخر حيات عنصرى تجلىّ عناياتى است که از قلم الهى در حقّ او نازل و صادر گرديدهاست. از جمله مناجات زيبا و مهيمن حضرت عبدالبهاء براى بنده "صادق دلبر ابهى" زيب اين دفتر مىگردد.
قزوين جناب ميرزاطراز عليه بهاءاللهالابهىاللّهم يا ملجئى المنيع و ملاذى الرّفيع و غياثى و عياذى و ملاذى انّى اتضّرع الی سُدّة رحمانيّتک و حضرة فردانيّتک ان تنزل کلّ تأييدک و توفيقک علی عبدک الّذى قد ولد فى مهد محبّتک و رضع من ثدى معرفتک و تربّى فى حجر عبوديّتک و نشأ فى حضن روحانيّتک حتّى بلغ اشدّه بفضلک و ادرک رشده بعنايتک و اخلص وجهه لوجهک و توجّه اليک بمجامع قلبه متوکّلاً عليک ايرّب انّه يتمنّى کلّ خدمة فى عتبة قدسک و يبتغى تمام العبوديّة فى باب احديّتک حتّى يصبح ناشراً لنفحات رحمتک و منادياً بامرک فى مملکتک و متذکّراً بذکرک بين عبادک و هادياً لاهل الضّلال الی معين رحمانيّتک و بذلک يتقرّب اليک و يدنو الی حضرة قدسک ربّ ربّ ايّده علی هذه الموهبةالعظمى و وفّقه علی هذه المنقبةالکبرى و اشرح صدره بنور معرفتک و اطلق لسانه بنفثات روح قدرتک و اجعله مرتّلا لآيات التّوحيد فى محافل التّجريد و مترنّماً بالحان التّقديس فى رياض التّفريد و متنزّهاً فى فردوس المعانى بمشاهدة انوارک الرّحمانى و التحدّث بنعمتک بين خلقک بظهور آثار موهبتک علی هيکله النّورانى انّک انت الکريم انّک انت الرّحيم و انّک انت ذوفضل عظيم. اى بنده صادق دلبر ابهى اين مناجات بجهت حصول آمال آنجناب بدرگاه ذوالجلال گرديد تا تأييد و توفيق عنايت شود و البتّه اين حاجت روا گردد خدمات حضرت سمندر نار موقده الهى از بدو طفوليّت الی الآن در آستان مقدّس مقبول و محبوب و مشهود حال نيز يوماً فيوماً در ازدياد است از جمله مجلس تبليغ که جديداً فراهم آوردهاند و البتّه تأييد مىرسد ورقه موقنه مطمئنه ممتحنه امةاللهالمهيمن القيوم والده و خاله را بتحيّت ابدع ابهى از قِبَلِ عبدالبهاء مسرور و مشعوف نمائيد و جناب معلّم و حضرات اخوان کرام را نيز نهايت اشتياق ابلاغ داريد و عليکم التّحيّةوالثّناء عع
همانطور که ذکر شد نظر به اهميّت شناخت ساخت اجتماعى و عرفى و فرهنگى و امکانات و نوع و وسائل زندگانى و سفر و جهات بسيار ديگر در آن اوقات و همچنين کسب بعضى اطّلاعات در باره موقعيّتهاى خاصّ در دوره مرکز ميثاق الهى سعى شد حتّى المقدور بعض جزئيّات سفر سوّم جناب طراز با حفظ اصالت نحوه نگارش ايشان بيادگار براى نسل معاصر و نسلهاى آينده درج گردد.
فصل هشتمعلّت احضار جناب طراز معلوم نبود و در بدو امرموهبتى غير مترقبّه مىنمود. بدون ترديد اشتياق قلبى هر فرد مؤمن رسيد احضاريّه از ارض اقدس و از ساحت مولاى مهربان بود و اين منقبت در هر زمان و موقعيّت فضل بزرگى محسوب ميشد که بهر علّت و سبب نصيب شخص ميگرديد و ديگر مسائل و غوامض سفر در برابر آن ناچيز بود. جناب طراز نميدانستند که اين سفر مقدّمه چه دوران عظيم و مهمّى در زندگانى ايشان است ولی همان شوق ديدار دوست همچون مغناطيسى قوى او را به کوى محبوب ميکشيد. از خلال يادداشتهاى جناب طراز که ذيلاّ درج ميگردد بازتاب احساسات پر شور و مشتاقانه ايشان را در اينسفر پر حادثه و طولانى ميتوان مشاهده کرد.
بسمالله تعالیالحمدلله بفضل و عنايت صرفه بحته حقّ سبحانه و تعالی جلّ جلاله و رأفت و محبّت و همّت پدر بزرگوار روحىفداه موفّق بحرکت براى اين سفر بهجتاثر شدم و تخمين دوساعت از آفتاب رفته، سهشنبه سلخ ربيعالثّانى سنه ١٣٢٣ از رشت با درشکه عازم پيلهبازار شديم و جناب اخوى آقاغلامعلی روحيفداه الی راهدارخانه ما را مشايعت نمودند و جناب آقاسيّدعبدالکريم تا پيلهبازار مرا همراهى کردند. الحمدلله بسلامت به آنجا وارد شده نزد آقاميرزااحمد قزوينى و بعد نزد آقامشهدى لطفعلی قزوينى به انبار رفتم بغتتاً باران شديدى گرفت بعد از نيم ساعت کرجى مسافربرى که آن را جهت تعمير به روسيّه بردهبودند حاضر شد و روانه انزلی شديم تخميناً ١٤ نفر از هرقبيل سرنشين داشت ولی تعداد خدمه آن فقط سه نفر بودند. جهت باد موافق نبود و باد مخالف و باران شديد تا مدّتى ادامه داشت و حرکت کرجى را مشکل کرده بود. جناب آقامشهدى لطفعلی قزوينى مرا روى صحنه کرجى ديدند که در آن باران و طوفان چتر ندارم، رفتند چتر نوى خود را براى چاکر آورده و مرحمت فرمودند و بنده را ممنون عنايت خويش نمودند تا خداوند توفيقى دهد که از خجالت ايشان ظاهراً و باطناً برآيم انشاءاللهتعالی.
بعلت تعميراتى که کشتى لازم داشت حرکت از مقصد به سوى بندر انزلی به تأخير افتاد ولی عاقبت آماده حرکت شد. مسافت نسبتاً کوتاه راه را طى کرده و يک ساعت و نيم به وقت غروب مانده وارد انزلی شديم.
مسافرت نفوس به تنهائى در داخل و خارج از ايران با اوضاع متغّير و ناموافقى که از جهات فراوان از لحاظ راه و وسائل مسافرتى و خوراک و وفور بيمارى ها و غيره وجود داشت کار مشکل و خطرناکى بود و افراد سعى ميکردند همراه و يا همراهانى در سفرها داشته باشند تا در صورتى که گرفتار حوادث و يا ناملايمات غير منتظره شدند آنها را يارى و مساعدت نمايند بدين جهت بود که هنگام عزيمت جناب طراز منسوبين در صدد يافتن همسفرى براى ايشان برآمدند ولی کوشش ها به ثمر نرسيد.
ايشان مينويسند:اطرافيان هرچه کوشيدند همراهى به جهت حقير در اين سفر فراهم شود چون تقدير نبود از تدبير نتيجه حاصل نگشت و به تنهائى به سوى مقصود روان شدم.
در بندر انزلی جلوى گمرک خانه، اثاثيه را تفتيش نمودند و پاسپورت (گذرنامه) را قول کشيدند.
چون در مدّت انتظار و طول سفر غذا نخورده بودم به سردرد مبتلا شده و براى رفع خستگى به سراى معين رفتم تا محلّى براى يکساعت کرايه کنم ولی اينگونه توقّف هاى کوتاه معمول نبود و محلّ مورد نظر به سختى پيدا شد. بعد مقدار وجه باقىمانده را که همراه داشتم به پول روسيه (منات) تبديل نمودم، تصادفاً در حال عبور با آقاميرزامهدى عکاس رشتى روبرو شدم و ايشان بنده را با تعارفات بسيار همراهى کردند و به کنار اسکله آمدند. قرار بود از انزلی با کشتى واکنسکى که متعلّق به تقى اف امام ويردى بود حرکت کنم لذا براى تهيّه بليط مراجعه کردم ولی کارکنان چهارمنات بابت آن مىخواستند. اين مبلغ بيش از قيمت عادلانه بود. آقامهدى عکّاس محبّت کرد و از يک نفر از اجزاء کشتى که از دوستان او بود بليط را به قيمت سه منات گرفت! و خداحافظى کرد و رفت.
غروب آن روز کشتى از انزلی حرکت کرد. هوا نسبتاً مناسب بود وقتى وارد کشتى شدم يکنفر از آشنايان قديم آقاميرزاالياس کليمى الدرى را همسفر خود يافتم که او نيز قصد حرکت به بادکوبه داشت و با ايشان مأنوس شدم.
خداوند سبحانه و تعالی را شکر نموديم که رعايت ما را فرمود و رفيق و مونسى قبل از ورود ما بکشتى حاضر فرمود جلّ جلاله.
_ساعتى از نيم شب گذشت ناگهان باران و باد تند و سختى سر گرفت. جناب طراز که به سفرهاى دراز با قايقهاى کوچک و ناراحت عادت داشتند قبلاً تاحدودى در سر پناه کشتى محلّى براى خود پيدا کرده بودند. جميع سرنشينان مجبور شدند جاى خود را تغيير دهند امّا جا باندازه کافى در زير سرپوش و پناهگاه وجود نداشت. تلاطم دريا موجب دگرگونى حال مسافرين هم شد ولی خوشبختانه مدّت طوفان کوتاه بود و صبح هوا ساکن گرديد.
جناب طراز ادامه ميدهند:کشتى بهآستارا رسيد وساعتى بعد دوباره حرکت کرد. توقف بعدى در لنکران بود نزديک ظهر به آنجا وارد شد و مدّت توقّف تا يکساعت به غروب مانده ادامه يافت و سپس بطرف بادکوبه براه افتاد الحمدلله که دريا در نهايت راحت و هوا صاف و احوال ما نسبت بشب قبل بسيار خوب بود بعد از صرف جزئى چائى و غذاى حاضرى در نهايت راحت خوابيديم محلّ ما سطحه کشتى بود ولی چون امشب هوا خوب بود خوش گذشت. بسلامت تخمين دوسه ساعت بظهر پنجشنبه دوم جمادى الاوّل کشتى وارد بادکوبه شد.
بادکوبهجناب طراز در بادکوبه از کشتى پياده شدند و نزديک پل شهر يک درشکه کرايه کردند و به دکان آقامشهدى عبدالخالق که متوّلی مسافرخانه بادکوبه بود رفتند و از آنجا براى ديدار دوستان به مسافرخانه عزيمت نمودند و حاجى درويش و خادم ايشان آقامحرّم را ملاقات کردند. معلوم شد اوضاع تفليس شلوغ است و راه باطوم نيز بسته است.
دو فروند کشتى روسى که کشتى جنگى است بخاطر ششصد نفر که ياغى شدهاند و در عدسيّه خرابکارى کردهاند در اطراف باطوم است. بدين جهت مانع حرکت کشتى شده اند.
توقّف در بادکوبه اجبارى بود جناب طراز دو نامه براى قزوين و رشت نوشتند و با مصاحبت با دوستان سرگرم و مشغول شدند از جمله افرادى را که ملاقات نمودند استادعلی اشرف و يک جوان بنام خواجه اَوديس مسيحى بود. او کفّاش بود و در شهر رشت تبليغ شدهو ايمان آورده بود جناب طراز مدّتى با وى صحبت کردند و از اشتعال و انجذاب او بسيار مسرور شدند.
به علّت ناامنى در آن مناطق، حاجى درويش بسيار نگران عدّه اى از زائرين بود که قرار بود چندين روز قبل به بادکوبه مراجعت کرده باشند. يوم جمعه رسيد و خبر دادند سه نفر مسافر از ساحت اقدس به سلامت وارد شدند. زائرين از راه رسيده آقامحمّد اسکوئى، آقامحمّدعلی، و آقاميرزاعبدالباقى حامل خبرهاى خوبى بودند و از صحّت و مسرّت هيکل مبارک بشارت دادند.
جناب طراز مىنويسند:بعد اين فقير ضعيف را از اخبار راه مستحضر فرمودند. با آن اذکار که راه آهن باطوم بسته است و دريا منقلب است و وضع تفليس مشوّش است و کشتىها بهباطوم نمى روند، متحيّرم که خداوند مهربان اين عبد ناتوان را با اين انقلابات راه و تنهائى حقير، چه قسم و بچه اسباب و وسيله، بقوّه الهى بمقصد مىرساند يقين است تصّور نمىتوان نمود مگر بجوهر فضل و عطا و قوّت و قدرت الهيّه و بس. انشاءالله بمقصد مىرساند. اميدوارم نگارنده را نيکو نگاه دارد و بمقصود نائل و فائز فرمايد. آمين يا ربّالعالمين.
شب شنبه در بادکوبه پنجم جمادى الاوّل بود. عيد مختصرى گرفته بودند. قريب هشت نه نفر در جلسه آمده بودند ... معلوم شد روز حرکت اين عبد از شهر رشت غرّه ماه(اول) بوده است و بنده از شدّت ذوق اشتباه نمودهام بهرحال تاريخ بادکوبه را صحيح دانسته و صبح شنبه که پنجم ماه بود بعضى از دوستان محترم تشريف آوردند... الواحى تلاوت شد و بنده هم عريضهاى به آقايان بنى اعمام به عشقآباد عرض کردم و خدمت مسافرين دادم که شب همراه خود ببرند و همچنين عريضه به رشت به حضرات اخوان و سايرين... نوشتم. بعد به سراى حاجى مرتضىقلی حجره آقامحمّدآقا تبريزى خيّاط ... و سراى حاجىسليمان خدمت جناب آقامحمّدصادق تبريزى تاجر براى ملاقات رفتيم در محلّ نبودند. لذا به حجره آقامحمّدجعفر اصفهانى رفته و خطّ جناب ارباب را که همراه داشتم به ايشان رساندم ... و حضرات مسافرين يکساعت از شب رفته بسلامت روانه عشقآباد شدند.
ما نيز به دفتر کشتيرانى فرانسه که کشتى آنها از باطوم مى آمد مراجعه نموده و راجع به وقت ورود کشتى سؤال کرديم. کارکنان دفتر گفتند چون اوضاع ناحيه مغشوش است وقت معلوم و مشخّص نيست و ممکن است تا يکماه تأخير داشته باشد. قبلاً احبّاى الهى نيز اظهار داشتند که اوضاع باطوم خيلی منقلب بوده و خرابيهاى زيادى اتّفاق افتاده است. با وجود اين وضع و هم چنين نبودن کشتى ناچار توقّف نمودم و امر را تسليم بحقّ کردم اميدوار بفضل و عطاى او که محروم نفرمايد و بزودى اسباب غيبى و امنيّت واقعى عطا فرمايد انّه مقتدر قدير. اخبار نامساعد مرتّب ميرسد عصر ديروز جناب استادعلی اشرف تشريف آورده فرمودند بسيار نگران برادرشان استادآقابالا هستند که به طرف باطوم حرکت نموده بود عاقبت تلگراف او از سوخته پل رسيد و معلوم شد که در طول سفر و هنگام عبور کشتى از اسلامبول .... و باطوم، ملاحظه کرده اند هردو اين شهرها شديداً منقلب است. در باطوم نار حرب مشتعل و عدسيّه را نيز دولت به توپ بسته است. بهاين ملاحظات حضرات راضى به حرکت من نشدند. شب را راحت نموده و ميهمان جناب حاجىقلندر روحيفداه بودم.
باطومدوشنبه... روزنامه يوميه "حيات" که ترکى است آوردند نوشته بود که تفليس و باطوم شلوغ است و کشتى بهباطوم نمىآيد لهذا مشورت نموده قصد به حرکت عشقآباد شد در اين احيان جناب استادمحمّدعلی سلمانى و جناب آقانجفعلی و ابن جناب استادعالی افندى از ساحت اقدس از راه پلوارد شدند گوئى عالمى را بما دادند نهايت سرور و فرح را از زيارت ايشان پيدا نموديم. امروزجناب آقاموسىاينجا آمدند... مسافرين اشياء و اسباب خود را آوردند قدرى آب غذا را زياد نموده با مسافرين صرف شد.
امروز صبح سهشنبه به قرار تقويم بادکوبه هشتم و تقويم رشت ايران هفتم است. از خدا مىخواهم که امورات را بصرف فضل سهل وآسان سازد انشاءالله تعالی. الساعه که پنج بغروب مانده يوم سهشنبه هفتم جَِمادى الاوّل است به اتفاق جناب آقاعبدالله گنجهاى بسمت باطوم حرکت کرديم. قيمت بليط هفت منات بود... صبح چهارشنبه هشتم دو ساعت از آفتاب گذشته وارد تفليس شديم جناب آقاعبدالله گنجهاى خداحافظ نموده به تفليس رفتند. ما نيز بعد از نيم ساعت توقّف بهباطوم حرکت نموديم ...
تقريباً سه ساعت بغروب مانده به آستانسيه پريل رسيديم معلوم شد اين واگون به تفليس بر مىگردد ... لذا به واگون ديگر منتقل و دو ساعت يا کمتر از آفتاب گذشته بود که واگون جديد به طرف باطوم حرکت نمود و حوالی ظهر وارد باطوم شديم.
يوم پنجشنبه نهم جمادىالاوّل در قهوه مشهدى علیاکبر منزل نموديم. حضرات گفتند که پنج روز تمام بازار و دکانها بسته بود امروز به ميمنت قدم شما بازار را باز کردهاند... بارى تا دوشنبه ١٣ ج اول، در باطوم توقّف شد، يعنى کشتى نبود ولکن در اين چند روز توقف دو نفر يکى آقامحمّدباقر قنّاد که ساکن مرو است و مدّتى در قزوين خدمت آقاى حکيمباشى بودهاند و يکنفر ديگر وارد شدند و از زيارت مسافرين نهايت فرح و انبساط حاصل نموديم چه که بشارت صحّت و مسرّت هيکل مبارک را مىدادند و از طرفى بجهت انقلابات ساحت اقدس محزون شديم...
بارى امروز که سهشنبه ١٤ ج اوّل بود چهارساعت بغروب مانده در کشتى روس وارد شديم رفيق راه، جناب آقاصفدربيک شيروانى که جهت فروش قالی بهاسلامبول مىروند قبل از حقير آمده بودند و در کشتى جاى بسيار خوب گرفتند ... بعد جناب آقاشيخاحمد جناب آقاضياءالله افندى (ابن جناب حاجىعلیاصغر ميلانى) جناب آقاميرزافضلالله جناب آقاميرزاعلیاکبر جناب آقامشهدىتقّىآشپز طهرانى هم در کشتى براى خداحافظى تشريف آوردند...اظهار مهربانى نموده تشريف بردند الحقّ حضرات احبّاى باطوم منتهاى محبّت را فرمودند و بنده فقير را بىاندازه خجل کردند خداوند حفظشان فرمايد انشاءالله تعالی ربّ ربّ ايّدهم علی خدمة امرک و نشر نفحاتک و وفقّهم يا الهى برضائک و ثبّتهم علی عهدک و ميثاقک انّک انتالعزيزالحکيم.
٭طرابوزانالان صبح چهارشنبه ١٤ جمادىالاوّل است کشتى به اسکله ريزه متعلّق به عثمانى رسيد. سه ساعت نيم از آفتاب گذشته از ريزه حرکت نمود چهارساعت تمام طول کشيد تا وارد طرابوزان شد. فرصتى بدست آمد و به دکّان جناب آقامشهدى حسن اسکوئى رفيق قديم حقير رفتيم که در سنه ١٣٠٩ بعد از صعود حضرت مقصود خدمت ايشان رسيده بودم ... دوباره به کشتى برگشتم و حدود يکساعت نيم بغروب مانده کشتى از طرابوزان حرکت نمود.
٭سامسونصبح که يوم جمعه ١٦ جمادىالاوّل بود وارد اسکله سامسون شد. در اينجا هم به اميد ديدار دوستان از کشتى پياده شدم ... در بازار شخصى ما را صدا کرد معلوم شد عجم است. او حاجىابوالحسن را شناخته بود چيزى نگذشت از عنوان و سؤالات مختلف قهوهچى و شناسائى جناب آقاصفدربيک معلوم شد بهائى مستقيم و مشتعل خوبى است. وى يک لوح که به افتخارش نازل گرديده بود و همراه داشت به ما نشان داد و آنرا زيارت کرديم.
بعد يک جوان که آقاکربلائى محمّد تبريزى نام داشت ملاقات شد ديدار او بىاندازه باعث مسرّت ما شد. ايشان هم از اين تصادف مسرور شدند زيرا در آن محّل تنها و غريب بودند. از خدا براى اين جوان غريب طلب تأييد و نصرت نمودم تا بر امرش مستقيم فرمايد.
... بارى کشتى قريب دوساعت بغروب مانده حرکت نمود ... حقير امشب والده ماجده خواب ديدم که نزديک روضه مطّهره منزل دارند و بيمار هستند و بنده مىخواهم بروم از شهر حکيم حاضر کنم ... بعد نزديک صبح خواب ديدم حضرت مولیالورى روح ماسواه فداه در قزوين در خانه ما تشريف دارند و تاج مبارک در زمين است مثل آنست تازه از خواب برخاستهاند و رأس مبارک را مىشويند گيسوان مبارک مشکى و بلند است و شانه مىفرمايند در اين احيان اخوى آقاغلامعلی و آقاميرزاهادى و آقاعزيزالله عطّار بقسمى که معمول ساير مجالس بود وارد شده و نشستند ولی هيکل مبارک توجّهى ننموده و بيانى نفرمودند. حقير پريشان شده به آنها اشاره کردم بايستيد، تعظيم کنيد.
اميدوارم بفضل و عنايت حضرت مولیالورى روح ما سواه فداه که هيچيک از احبّا و اصفيايش را محروم نفرمايد و بما يحبّ و يرضى موفّق گرداند.
٭اسلامبولصبح شنبه ١٧ شهر جمادىالاوّل شمسى در اسکله سيتوب وارد و يکساعت از ظهر گذشته به اسکله آتيهبولی رسيد. صبح روز بعد کشتى در دريا بسير خود ادامه مىداد و چهارساعت بهغروب مانده به دهنهوارد شد. الی يکساعت نيم بهغروب مانده در ميان بغاز راه افتاد تا اينکه به مقصد رسيد. جناب آقاصفدربيک با حقير نزد کاپيتان رفتيم پرسيديم کشتى بيروت حاضر است جواب داد چهار روز طول دارد و بايد در کشتى بمانيد تا بيايد. ديديم چاره ديگرى نيست رفقائى که براى ديدن من بهکشتى آمده بودند تشريف بردند.
سهشنبه ٢٠ جمادىالاوّل در کشتى بوديم که قايقچى صدا کرد ميرزاطرازالله کيست؟ گفتم بنده هستم. گفت اشيائى براى شما دادهاند. امّا من نمىتوانستم بدون اجازه پليس از قايق خارج شوم لذا قايقچى از پليس دريا برايم اجازه خروج گرفت و رفتم. ملاحظه شد خطّى از جناب آقاميرزاغلامحسين، اخوى جناب حاجى غلامرضا اصفهانى و جناب آقاصفدربيک رفيق راه رسيده است. و نان و قدرى خورش بازارى و خيار تازه خوب و نان سميط جهت چائى مرحمت فرموده و فرستادهاند و مرقوم داشتهاند هرچه سعى کرديم به کشتى بيائيم اجازه ندادند و آخرالامر اينها را فرستاديم. بىنهايت از مرحمت ايشان خجل شدم.
صبح پنجشنبه ٢٢ ج اول، کشتى که بايد ما را به بيروت ببرد وارد شد. نزديک ظهر قايقچى آمد و اشياء را بقايق حمل کرد. کشتى مسافرتى ما يک کشتى فرانسوى بود. هنگام ورود به آن رئيس پليس حضور داشت. کرجىبان تذکرهها را گرفت و برد بعد از مدّتى پيشکار آقاى پليس آمد و گفت چه مىدهيد تذکره شما را درست کنند. بارى چه عرض کنم جاى سکوت است هريک ربع مجيدى که پنج قروش باشد داده تذکره را امضاء فرمودند و اجازه دادند! ما به کشتى آمديم ولی نه بعنوان سرنشين، چون جاى ما روى سطحه است.
صبح جمعه بيست و سوم شهر ج اوّل، کشتى هنوز در عليّه ايستاده بود. دو سه ساعت به غروب مانده کشتى عازم حرکت از اسلامبول شد ... دو ساعت از شب گذشته (عصر ٢٤ ج اوّل) کشتى وارد اسکله ازمير شد. صبح يکشنبه ٢٥ ج اول، پياده شدم و براى ديدن شهر رفتم و روز بهعصر منتهى شد و به کشتى برگشتم.
ازميرصبح دوشنبه ٢٦ ج اول، هنوز کشتى در ازمير ايستاده است.
پنجساعت بغروب مانده از ازمير حرکت نمود. جاى همه ياران و دوستان حضرت يزدان در اين سفر بهجتاثر سبز است الحمدلله بحر در نهايت سکون و کشتى در منتهاى جلال در حرکت و ابداً انقلابى نيست و ما اگر بد بگذرانيم از افکار باطله خودمان است و خداوند سبحانه و تعالی از هرجهت تفضّل فرموده اگرچه بظاهر در اين سفر اين چاکر روسياه برخلاف اسفار ماضى که رفقا و آقايان دوستان محترم را خدمتگزار بوده طىّ مسافت مىنموديم، در اين سفر بالعکس واقع، از حين حرکت احدى را رفيق و شفيق نداشتم و مطمئن بحفظ و حراست حضرت بارىتعالی بودم چه که اين سفر به اجازه و اراده صرفه الهيّه واقع بهحسب ظاهر ابداً اسباب موافق نبود و اشهدبالله بضاعت ظاهره اقتضا نمىنمود ولکن جميع امور و افکار و حوادث بيک طرف و اراده سلطان قضا و تقدير بيک طرف، چون اراده و مشيّت نافذه او تعلّق گرفت که مور ضعيفى را بهآستانه مقدّس خود فائز گرداند لهذا نه رفيق نه مانع نه صاحب نه حائل نه اسباب نه اقتضا هيچچيزى را مانع نفرمود و بلکه در هر آن تأييد شديد فرمود.
ما نتوانيم حقّ حمد توگفتن با همه کروبيّان عالم بالا
لهذا در محلّ، رفقا و دوستانى از ريگ بيابان خلق فرمود در نهايت محبّت و مهربانى که همه اين عبد را خجل فرمودند مخصوص جناب آقاصفدربيگ شيروانى که از باطوم الی عليّه همسفر بوديم.
صبح يوم سهشنبه ٢٧ شهر ج اول است و در سطحه کشتى نسيم لطيفى مىوزد و دريا در نهايت سکون و درمنتهاى جلال طىّ مسافت مىنمايد. رفقا در ازمير نهايت مهربانى را نمودند و مصارف ازمير يعنى ناهار و قهوهها و چائىها را تماماً متکّفل شدند و قبول وجه ننمودند ما هم در کشتى بآنها مهربانى نموده و مينمائيم. کشتى امروز از نزديک يک اسکله که نام او آستانيکه است گذشت. اسکلههاى کنار درياى مملکت عثمانى کلّ خوب و پرنعمت است. در وقت حرکت از ازمير ازخداوندمسئلت نمودم که اين قوم را بصراط مستقيم هدايت کن و اين غافلان را هوشيار فرما و بخودشان وامگذار و خلقى از اهل بهاء و ساکنين در سفينةالله در اين بلاد مبعوث فرما لااله الاّهوالبهّىالابهى.
شب را در کشتى خوابيدم و کشتى حرکت مى کرد ...خواب ديدم که تازه بساحت اقدس وارد شدهايم. والد ماجد و والده محترمه يقيناً مشرّف هستند بنده خدمت والده عرض کردم حضور حضرت ورقه عليا عليها سلامالله عرض بندگى مرا برسانيد تا خودم فائز شوم والده فرمودند بالنيّابه از تو دامن ايشان را زيارت کردم ... يقين است تعبير اين خوابها در ساحت اقدس خواهد شد
... چهارشنبه ٢٨ شهر ج اول، کشتى همچنان حرکت مى نمايد و هنوز بجائى نرسيدهايم.
امشب که شب پنجشنبه ٢٩ شهر ج. اول است در عالم رؤيا ديدم که در کشتى با حضرات اجزاء عملهجات اختلافى حاصل شد به يکى از اجزاء گفتم حال شما را بدريا مىاندازم... نميدانم چه شد که او را رها نموده چست و چالاک در حالت انقطاع از همهچيز محض غرق شدن خود را به دريا انداختم. گويا شب بود اجزاء عملهجات متوجّه گرديدند و مجال ممانعت بجهت احدى نبود. پس از افتادن بهدريا يک جامدان زرد شکيل مقفّل تازهاى را ديدم. فورى آن را گرفتم عملهجات که اين عمل را ديدند بنده را به کشتى کشيدند و گفتند عجب چيزى پيدا کردى اين از تصادفات نادر عالم است. شوخى و جدّى گفتم انشاءالله چندين هزار جينه(گينى) انگليسى اسکناس دارد. گفتند، سر کيف را باز کن گفتم ممکن نيست اين کيف بايد نزد کاپيتان باز شود چه که در روى دريا اخذ شده است. نزد کاپيتان آمديم آنها قصّه را حکايت نمودند که فلانى خود را بدريا انداخت از اتّفاق اين کيف را پيدا نمود کاپيتان با حالت تحيّر اظهار داشت، چيز عجيبى است ولی مال اوست دخلی به ما ندارد. گفتم شما بازکنيد. او چمدان را باز کرده سه قطعه پارچه که منجميعالجهات سبز بود. يکى بافته از ابريشم سبزرنگ به عرض چهارانگشت و طول چندين ذرع که مانند کمربند و بسيار محکم بود و ديگر حلقه انگشترى يک سنگ سبز تيزى داشت و آيه مبارکه است قد بدئت منالله و رجعت اليه و منقطعاً عمّاسواه و متمسّکاً بسمهالرّحمنالرّحيم که يک طرف او هم بخطّ جناب مشکينقلم اسم اعظم و امثال اوست و تاريخ ظهور حضرت نقطه اولی روح ماسواه فداه و جمال قدم جلّاسمهالاعظم و حضرت مولیالورى روحالعالمين فداه بود. دو سنگ يا دو عقيق سبک داشت که اين دو فقره در او درج بود بعد معلوم شد که اين کيف مال يکى از احبّاى امريک است که در ساحت اقدس اينها را تحصيل نموده و هنگام عزيمت به امريک از دست او بدريا افتاده است باين علّت قدرى محزون شدم که اين بيچاره بچه زحمت اينها را تحصيل نموده و بدريا افتاده در اين احيان و افکار، صاحب کيف که همان اهل امريک بود حاضر شد. به او گفتم امشب نزد ما باشيد و صبح برويد. رّؤياى آن شب بسيار پر معنى و تعبير بود.
بيروتصبح پنجشنبه ٢٩ است کشتى وارد اسکله طرابولس شام شد و ٨ ساعت بغروب مانده کشتى به سوى بيروت حرکت نمود. الحمدلله بفضل و عنايت مخصوصه سلطان تقدير روح ماسواه فداه سه ساعت بغروب مانده در ٢٩ شهر جمادىالاوّل وارد بيروت شد.
در بيروت آقاعنايتالله خبر داد که الحمدلله مسئله ارض مقصود گذشت بنحوى که ابداً بحضور مبارک و طائفين نيامدند و جستجو نکردند. در سِر و قلب خود عرض کردم.
بدين مژده گرجانفشانم رواست که اين مژده آسايش جان ماست
شب در خوان تنها بودم از شدّت گرما و کثرت پشه خواب دست نداد جزئى خواب رفتم آنهم خواب ديدم که ساحت اقدس رفتم امّا مشرّف نشده مرخصّم فرمودند و به ايران مراجعت کرده ام و با اخوى، آقاعبدالله صحبت مىدارم ...صبح جمعه (بتقويم آنجا) سوم ج ثانى، آقامحمّدمصطفى و روحى افندى و ضياء افندى را ملاقات نموده از اخبار سلامتى در ارض اقدس مسرور شدم.
٢جناب سمندرى تعداد زيادى از رؤياهاى خود را که در مواقع خاصّ زندگى ديدهاند ثبت نموده اند. ايشان در تعبير بعض رؤياها تبحّر داشتند و در طول حيات تعبير تعدادى از رؤياهايشان که براى دوستان نيز به مناسبت نقل کرده بودند به وقوع پيوست. ايشان محض نمونه در ضمن خاطراتشان از چند رؤيا ياد نموده اند.
شرح سفر جناب طراز گوشهاى از يادبودهاى جوامع پيشين ما است آنگاه که پايههاى نخستين ستونهاى افراشته امر الهى به دست ياران خدوم و مخلص و مظلوم درحال پى ريزى بود. شناخت ارزشهاى انسانى که در آن زمان به ذهن مردمان چندان آشنا نبود در بررسى روال جامعه نو پاى امر الهى و در زنجيره روابط دوستانه ياران با يکديگر محسوس و ملموس است. ديدار با دوستان و ملاقات با ياران دور و نزديک جزو لا يتجزّى برنامه روزانه جناب طراز محسوب مىشد. در تمام صفحات خاطرات ايشان نام فرد و يا افراد بطور مشخّص يادداشت گرديده است. انگار روزى نيست که ايشان خود را از فيض ديدار نفوس محروم و معذور داشته باشند.
تداوم مصرّانهاى که در اين قسمت در درج بعض نکته هاى نگاشته شده در متن خاطرات روزانه ايشان دنبال گرديده است در درجه اول حفظ اصالتِ روح مطالب و حوادث از ديدگاه جناب طراز است. وقايع روزانه همان روند عادى زندگانى مردم است و ايشان در اين برهه از زمان زائر منتظرى هستند که در عين حال هر روز از صبح تا شب ناظر آن وقايع ميباشند و گاه از کمک هاى دوستان براى انجام مقصود بهرهمند مىشوند. اخبار رسيده را بررسى ميکنند و اوضاع را مىسنجند و در با اميدوارىِ تؤام با التهاب چشم به راه دوختهاند:
ايشان مينويسند:صبح دوشنبه که ٤ ج ثانى است معلوم گرديد که براى تشّرف اذن جديد لازم است. در اين اثناء پاکت آقاميرزاجلال از حيفا و هم چنين خطّ جناب حاجىسيّدتقى بتاريخ ٢ ج ثانى رسيد مشعر بر اين موضوع بود که فردا صبح با حاجى غواصّ، عازم شام و از آنجا عازم بيروت هستند. در نامه حاجىسيّدتقى قيد شده بود که حضرت عبدالبهاء ايشان را نيز مرخص نموده بودند و نوشته بود مأمورين قصد دارند نام نفوسى که در ايّام حضرت بهاءالله در رکاب ايشان به ارض اقدس آمدهاند ثبت دفتر کنند تا ملاحظه نمايند چند نفر هستند. بعد آقاميرزامنير ابن جناب آقاميرزامحمّدقلی از شام با آقامحمّدعلی صبّاغ صيدانى وارد شدند معلوم شد خطّى به آنها حسبالامر رسيده که شما با اهل عيال به صيدا بيائيد و بمانيد و آقامحمّدعلی به ارض مقصود بروند... اين اخبار که رسيد معلوم شد تلگراف اجازه تشرّف حتماً لازم است و هم چنين گفتند که بايد اجباراً تذکره عبور و مرور عثمانى تهيّه کنيم. لهذا آقا محمّدمصطفى حدود ٢٠ کلمه به حيفا به آقاميرزاجلال تلگراف نمود که "پسر سمندر حاضر، چائى دارد مىخواهد آنجا بياورد بفروشد، فروش مىرود يا نه؟ تلگرافاً خبر دهيد. مصطفى"
براى رفتن به ارض اقدس لازم بود با توجّه به اوضاع آن محلّ علّتى وجود داشته باشد و صريحاً اخذ ويزا به عنوان تشرّف ممکن نبود.
يک روز آقا محمّدعلیصبّاغ قدرى از توکّل صحبت نمودند اين عبارت به يادگار از ايشان درج مىشود: يکنفر از رؤساى عرب در صيدا در ضمن صحبت به ايشان گفته است، در امورات بعضى اعتقاد بهتدابير دارند و داريم در صورتيکه چون شمس واضح است اگر آن قصد من عندالله تقدير نشده باشد تدبير ما لغو مىشود..."دَبِّر لا تُدَبِّر" واقعاً انسان وقتى تدبير مى کند بايد به تقدير راضى شود و توکّل نمايد انشاءالله تعالی.
دوشنبه ششم شهر جمادىالثانى خدمت جناب آقامحمّدمصطفى رسيدم و بعد به ملاقات جناب آقاحسين افندى رفتم. حاجىمحمّدنامى اهل شوشتر که در بغداد و کاظمين بوده و از احبّاى ثابت فقير است و حال در بيروت مقيم ميباشد آنجا بود قدرى صحبت نمود.
جناب حاجى سيّدتقى راهى مصر بودند. چهارشنبه هشتم دو بغروب مانده در خدمت ايشان به منزل جناب آقامحمّدمصطفى رفتيم و در اطاق فوقانى منزل ايشان با جناب ضياءافندى که در آن جا درس مىخوانند ديدار نموديم. ساعت سه بعد از ظهر بود در زدند و جواب تلگراف حقير را آوردند:
بيروت محمّدمصطفى بغدادى، "نعرّفکم بَعد _ جلال "اين تلگراف به امر طرف حضرت عبدالبهاء صادر گرديده بود.
ديگر امر را بحقّ سبحانه و تعالی قولاً تسليم نموده ايم خدا کند حالتى دست دهد که جميع امور را سرّاً و جهراً بحقّ بگذاريم انشاءالله تعالی.
پنجشنبه ٩ جمادىالثانى عصر، جناب حاجىسيّدتقى را که عازم حيفا و پورتسعيد بود تا کنار دريا مشايعت نموده بعد خدمت ضياءافندى به قهوه خانه بزرگ کنار بحر رفتيم. جناب حاجىعبدالله غواصّ هم آمد.
آن شب مدّتها فکر وخيال و جزئى تب از شدّت زکام عارض شد و مانع از خواب گرديد. وقت اذان بود خوابى ديدم و بيدار شدم مدّتى نشستم تا حالت گريه بدرگاه حضرت احديّه توجّه کردم. در خواب ديدم. گفتند، حضرت مولیالورى روح ماسواه فداه، عبائى به عنوان خلعت بجهت تو تهيّه فرمودهاند. بارى اميدوارم بفضل و عنايت حقّ سبحانه و تعالی که صبرى بمن عطا فرمايد و يا زود مرا بلقاء فائز فرموده و يا از اين جهان خاک نجاتم بخشد.
ياربّ اين آرزومراچهخوش است تو بدين آرزو مرا برسان
... صبح جمعه دهم جمادىالثانى، طىّ نامه اى خبر از ارض اقدس رسيد که الحمدلله هيکل مبارک روح ماسواه فداه و تمام طائفين سلامت در ظلّ مبارک بودهاند.
بعد خدمت جناب آقامحمّدمصطفى رفتم. حاجىمحمّدشوشترى آنجا آمد و وقايع آمدن بقزوين را در معيّت حضرت طاهره عليها سلامالله، همراه با جمعى ديگر و دستور عزيمت به بطهران را مفصّل بيان فرمودند خيلی
مستفيض شديم.*صبح شنبه است امروز با دو نفر جوان کليمى که در لبنان مشغول تحصيل هستند و از دکتر يونسخان خطىّ آورده بودند ملاقات شد. صبح يکشنبه ١٢ شهر ج ثانى ظهر بود به مخزن جناب حسين افندى آمدم ولیکاغذى ازحيفا يا عکّا نبود. جز خداوند مهربان کسى نمىداند
____________________________________* جناب طاهره همراه جمعى از پيروان حضرت ربّ اعلی از سفر کربلا و بغداد به ايران باز گشتند. ايشان در بين راه عدّه اى را مرخّص فرمودند و بقيّه تا قزوين همراه جناب طاهره آمدند ولی پس از مدّت کوتاه به تمام همراهان باقيمانده دستور دادند همگى فوراً از شهرخارج شوند زيرا واقعه عظيمى اتّفاق خواهد افتاد. طولی نکشيد حاج محمّدتقى برغانى عموى جناب طاهره به قتل رسيد و مشکلات زيادى براى مؤمنين ايجاد شد.
چه مىگذرد. آقامحمّدصالح مصرى که انيس آقاميرزايونسخان هستند آمده بودند خدمتشان مشرّف شدم. خداوند مرا فداى احبّاى مخلصين خود فرمايد انشاءالله تعالی
سه شنبه ١٤ جمادىالثانى، عصر مخزن جناب آقامحمّدمصطفى آمدم جناب حسين افندى و ضياءافندى و آقامحمّدصالح مصرى کلّ محزون بودند معلوم شد روزنامه مصرى الاهرام، بعضى مطالب حزنآميز نوشته به اندازهاى مرا منقلب نمود که نتوانستم به خوان بيايم و در خدمت جناب حسين افندى و نفوس مقدّسه بسر برديم. امروز که چهارشنبه ١٥ شهر جمادىالثانى است از خوان سيّد رشيد حلاّج، نقل مکان نمودم.
صبح پنجشنبه ١٦ شهر جمادىالثانى است مناجاتى تلاوت نموده وحالت رقّتى از هجرمحبوب دست داد و جميع دوستان و احبّاى رحمن را دعاکردم اميدوارممحبوب آفاق دعاهاى مرااجابت فرمايد انشاءالله تعالی.
٣ نوميد مشو جانا کامّيد پديد آمدمدّتى ازظهر گذشته بود رفتم به خدمت آقامحمّدمصطفى و حضرت حسينافندى رسيدم فرمودند حال ما مىخواستيم براى تبريک منزل شما بيائيم و بشارت دادند پاکات از حيفا از آقاميرزاجلال رسيده است نوشتهاند که فلان کس اجازه دارند ولکن موقوف است به اينکه آقاميرزاجلال اين هفته به بيروت آمده و تکليف معيّن شود. از وصول اين مکتوب قدرى قلب راحت شد و اميدوار شدم که بمقصود مىرسم.
تعليقه حضرت خدايگانى ابوى به تاريخ ١٥ شهر جمادىالاوّل و تعليقه بنىاعمام از بخارا و عشقآباد ١٩ ج، اوّل هردو رسيد بىاندازه مسرور و خشنود شدم اميدوارم جميع احزان بدل بسرور بىپايان شود آمين يا ربّالعالمين
امروز جمعه است، منتظر بودم آقاميرزا يونسخان از ارض اقدس بيايند ولی جناب محمّدصالح صالحافندى که از جبل(کرمل) آمده بودند ملاقات شد و اطّلاع دادند آقاميرزا يونسخان فردا خواهند آمد.
شنبه ١٨ شهرجمادىالثانى، شب را در منزل گاهى در خواب، گاه بيدار، گاه در غفلت و گاه متذکّر گذرانيده و در خواب يکدفعه مشرّف شدم چندنفر هم فائز بودند. فرمودند، فلانى عينک مرا بگير و بياور. بنده هم برخاستم دنبال اين خدمت رفتم.
شنبه ١٩ همراه جناب ميرزايونسخان و جناب ضياءافندى به منزل محمّدصالح افندى رفتيم. عصر شد در خدمت جناب آقاميرزايونسخان کنار دريا آمديم قدرى راه رفته از بيانات حضرت عبدالبهاء نقل ميکردند منجمله ذکر بلايا و شهادت و صدمات بحسب ظاهر بود که وقتى در احيان شهادت شهداى يزد، يونس خان حضور مبارک عرض کرده بود: مولیجان ديگر بس نشد تا چه وقت اين بساط باشد.؟ فرموده بودند جناب خان شما نمىدانيد اين مصائب و اين قتل غارت و غيره موهبت حضرت احديّت است چه که اگر هرچندى اين واقعات دست ندهد بکلّى غفلت خلق را فرا مى گيرد و احبّاء بکلّى بخود مشغول شده و ذکر حقّ و امرالله را فراموش کنند. اين موهبت حضرت احديّت است.
دوشنبه ٢٠ جمادىالثانى ... از جناب آقاميرزاجلال خطّى از حيفا مشعر بر وصول تلگراف آقامحمّدمصطفى که براى حرکت مأذونند و اظهار نگرانى از اخبار روزنامه مصر، اهرام، بود واصل گرديد ضمناً نوشتهاند حرکت من عجالةً تأخير شد تا بعد خدا چه خواهد.
رشتهصبرم به مقراض غمت ببريده شدسهشنبه ٢١ شهر جمادىالثانى، تلگرافى از جناب ابراهيمبيک مأمور سفارت از عکّا بجهت کارگذار دولت يعنى سفارت عليّه ايران رسيده که از حضرت والی ايّدهالله به خواهيد بجهت وکيل متصرّف عکّا امر صادر کنند که حضرات ايرانيان که در اينجا هستند و مىخواهند بهمصر و اطراف سفر کنند ممانعت نکنند و اگر اشتباهى در تبعهبودن آنها داريد من بشخصه حاضرم ثابت کنم. طولی نکشيد غوّاصباشى آمد و عين تلگراف را آورد از نظر جناب آقامحمّدمصطفى گذراند. انشاءالله مأمور مربوطه موفّق بهاطاعت امر مبارک خواهد شد.
خوابهاى عجيب و غريب ديدم که بتحرير نمىآيد منجمله خواب چراغ بود که اوّلاً يکى بود بعد دو مىنمود و متحرّک بود و روشنائى او بسيار کم و کوچک. گفتند اينها مأمورين استنطاق هستند... به بنده کسى امر کرد چراغ ها را روشن کن و بنده روشن کردم. انشاءالله خير است.
چهارشنبه ٢٢ شهر جمادىالثّانى است، يک غوّاص آمد و بقول خود محرمانه اطّلاع داد که حضرت عزّتلو والی، بعد از ملاحظه تلگراف جناب ابراهيمبيک فوراً بهوکيل متصرّف عکّا تلگراف نمود که حضرات ايرانى ها هرکجا مىخواهند بروند ممانعت نکنند ولکن بايد تذکره عثمانى را چنانچه قانون مملکت است داشته باشند. همگى دوستان از وصول اين خبر که گشايشى براى مجاورين و مسافرين است مسرور شديم و با قلب مطمئن به محلّ اقامت خود مراجعت نمودم.
پنجشنبه ٢٣ شهر جمادىالثانى، جوانى از احبّاى جديد مصر که از قرنطين خلاص شده بود وارد شد. اسم او رياض سليم و بسيار مؤمن، مشتعل و منجذب بهنفحات الهى و خاضع عند ذکر اولياء ربّانى تشريف آورده مصافحه نموديم و احوالپرسى کردم. اخبار بسيار خوب از محافل روزهاى جمعه دادند که تقريباً يکصدنفر حاضر مىشوند و حضرت ابوالفضائل دقيقهاى فرصت ندارند جميع علماء فضلاء عرفا، عقلاء جوانان و غيره هريک بهعنوانى خدمت ايشان مىرسند و کسب فيض مىنمايند.
صبح جمعه ٢٤ شهر جمادىالثانى، اميدوارم امروز خبر خوشى از ارض محبوب برسد که حيات تازه حاصل شود انشاءالله.
ساربان بارمن افتادخدا را کرمىامروز مرقومه جناب آقاميرزاهادى افنان روحيفداه تاريخ ٢٢ جمادى الثّانى ازحيفا رسيد معلوم شد از شنبه ١٨ جمادى الثّانى، وکيل متصرّف درعکّا،سخت قلعهبند نموده به اندازهاى که احدى را نمى گذارد بهحيفا و بهجى و باغ رضوان رفت و آمد کنند. دروازه بحر و برّ هر دو را به مأمورين سپردهاست و جناب آقاميرزاجلال حتّى نتوانسته است از عکّا به حيفا بيايد و هنگامى که ابراهيم بيک به عکّا وارد شده است يکسر به بيت مبارک منتقل گرديده است.
بىاندازه از ظلم وکيل متصرّف محزون و مغموم شديم. از کثرت احزان ندانستم جواب مرقومه جناب آقاميرزا هادى را چه عرض کردم ولکن بعد از ظهر خبر رسيد که وکيل متصرّف عزل شده و متصّرف جديد عنقريب وارد مى شود. عند بعد کلّ شدّة رخاء و مع کلّ کدر صفاء.
شنبه ٢٥ جمادىالثانى، حقير نامه اى از خدايگانى ابوى داشتم وصول عرائضى که از باطوم تقديم شده بود و ورود حضرت حاجىامين را به عشقآباد اطّلاع داده بودند. از خدا توفيق مىخواهم حالت روحانيّتى عطا فرمايد که عريضهاى عرض کنم انشاءالله.
صبح سهشنبه ٢٨ جمادى، معلوم شد امروز باز بعضى از اخبار ناگوار راجع به ارض اقدس شايع است در نهايت حزن و گرفتگى افکار بهمنزل آمدم. اينروزها بواسطه کسالت کم بيرون مىروم و قلب تماماً متوجّه بهزيارت است و ابواب مسدود، تا کى اراده الهيّه تعلّق بگيرد و اين دست، بدامن محبوب برسد انشاءالله تعالی اميد بفضل اوست و بس
پنجشنبه غرّه شهر رجب ١٣٢٣ خدمت جناب آقاحسين افندى رسيدم خبرى از جائى نبود و تازهاى نداشتند. امشب شب جلوس حضرت پادشاه عثمانى است شهر را آئينبستهاند همهجا اعلام بر در و ديوار زدهاند و در بازارها راه عبور نيست در آنجا طبل مىزنند و مردم گرم عيش و عشرتند در حاليکه حزبالله محزون و دلگير قوله:
عالمى در عيش و نوش و ما و چشم اشکبار.صبح ٤شنبه هفتم رجب است به مخزن رفتم بشارت دادند که شخصى با نام مستعار (کمال) با واپور کوچک به بيروت آمده است و بشارت داده که آن سختىها مبدّل بهراحت شدهاست و قلعهبند مرتفع شده و کلّ در ظلّ مبارک مستريحند. خبر بسيار مسرّت بخشى بود امّا راجع به عزيمت من، اخبارى تازه نرسيده نبود.
پنجشنبه ٨ شهر رجب، رفتم مخزن خدمت جناب آقاحسين افندى مشرّف شده خبر تازهاى نبودهاست.
جمعه نهم شهر رجب، تذکره را دادم که بهاميد حقّ تذکره مخصوص عبور و مرور دولتعثمانى را بگيرند وحاضرباشد تا انشاءالله وقتىامرمبارک رسيد بىمعطّلی حرکت کنم. يا محبوب تو بينا و آگاهى خودت تفضّلی فرما.
امروز خطّ جناب آقارضا رسيد و بر راحتى طائفين حول مقامات متبرّکه استحضار حاصل نمودم وچند عريضهمن جمله بشارت سلامتى هيکل مبارک را با پست سفارشى براى ابوى به قزوين فرستادم تا از نگرانى بيرون آيند.
بعد دوستان به من خبر دادند براى تماشاى صحنهاى به شهر بروم. شخص جوانى بسن ٢٢ الی ٢٥ سال که عمّامه بهرسم اين صفحات بر سر داشت و بقول خودش در سواد رسمى زحمت کشيده بود از جاى برخاست و عبارات اسماءالله بر زبان مىراند و صوت را کم کم بلند مىکرد مثل اين بود که اختيار از کف ميدهد. سر و هيکل را مرّتباً حرکت مىداد بنحوى که سر مکرّر بهديوار مىخورد. دهانش کف کرده و عرق مىريخت. آن هيئت بهتحرير نمىگنجد. مدّتها تماشا کرديم و بعد بهاتّفاق حاجىعبدالله نزد او رفته و قدرى احوالپرسى نموديم. او شجره نامه خود را آوردهبود. از او سؤال کردم در اين حديث شريف چه مىگوئيد "تفکّر ساعة خير من عبادة سبعين سنه" در جواب من، نطق خنکى کرد. حاجىعبدالله اشاره کرد و گفت حرف زدن با اين مرد صلاح نيست، برخاسته و مراجعت کرديم.
دوران توقّف و انتظار در بيروت طولانى شد زيرا در آن ايّام طوفان نقض به شدّت ميوزيد مرکز ميثاق از هر طرف هدف تيرهاى خصومت هاى گوناگون گرديده بودند. از طرفى تعدادى از افراد فاميل مبارک در سلک دشمنان در آمده و به مبارزات ناهنجار مبادرت مى ورزيدند. عدّهاى نيز در جامه دوستى و امانت ظاهر شده و اخبار جامعه اسير و مظلوم را با تحريف و تنقيد منتشر نموده و باعث شدند که ايّام سجن و سرگونى مرکز عهد و ميثاق به چاشنى خيانت هاى آنان طعم تلخ ترى يابد و در بسيارى از جهات زهر مهلک گردد. معاندين قدرتمند از اين موقعيّت دردناک براى تشديد محدوديّت ها استفاده کردند. حضرت عبدالبهاء تحت فشار عوامل ظلم و ستم بودند و در عين حال براى جلوگيرى از ايجاد سوء تفاهمات مأمورين دولت و ملّت، حزم و احتياط را رعايت ميفرمودند. علّت تأخير تشرّف جناب طراز به حضور مبارک نيز معلول وجود عوامل فساد و فتنه در ارض اقدس بود. شرح تشرّف ايشان نمونه اى از زحمات زائرين است که پس از تحمّل سفرى طولانى در آن شرايط نامساعد راهها و فقدان امنيّت جانى و مالی، مجبور ميشدند مدّتها در انتظار ديدار محبوب بمانند.
درمورد جناب طراز وجود موانع باعث شد که روزهاى زياد از صبح تا شب به اميد دريافت خبر خوش اذن تشرّف، به ديدار دوستان ميرفتند ولی انتظار به پايان نمى رسيد و آتش اشتياق شديدتر و التهاب درون فزون تر ميگشت تا اينکه روز دوشنبه ١٢ رجب فرا رسيد.
٤ببار ابر عنايت به کشتزار اميدصبح به مخزن رفتم. در ميان پاکات رسيده لوح مبارک هم عنايت شده بود. متن پيام چنين بود:
"ميرزا طراز مأذونست"نزديک ظهر بود فورى خدمت آقامحمّدمصطفى که به علّت بيمارى در منزل مانده بودند رسيدم و از ايشان خداحافظى نموده و از آن جا به خوان، محلّ اقامت خود آمدم و مخارج چند روز اقامت و غيره را پرداخت نموده، اشياء و اثاثيّهام را بستم و در معيّت ضياءافندى به گمرکخانه آمديم. در گمرک که آن روز بسيار شلوغ بود اسباب را بازديد نموده و خلاص کردند و آنها را در قايق گذارديم. حسينافندى و ضياءافندى و حاجىعبدالله تا کنار اسکله براى خداحافظى تشريف آوردند. هنگام غروب در واپور خديوى، بليط سفر را به قيمت يک مجيدى گرفتم. کشتى حدود ساعت ٤ حرکت کرد. شب مهتاب و هوا خوب و در نهايت فرح و انبساط بود. يوم سهشنبه ١٣ رجب قريب دو ساعت از آفتاب گذشته وارد حيفا شدم در اسکله حيفا آقاميرزاحسين و حاجىسيّدجواد را ديدم. حاجى سيّدجواد عازم پورتسعيد بود در اسکله با ايشان خداحافظ نموده و به قهوه (قهوه خانه) حاجىضعلان رفتم و منتظر ماندم تا آقاميرزاجلال به آنجا آمد و با هم به مخزن ايشان رفتيم.
در مدّتى که در قهوه خانه بوديم جمعى از ناقضين گرد ما آمدند و جمع شدند که ابداً ميل ملاقات آنها را نداشتم.
چون امروز ديگر کروسه براى عزيمت به عکّا پيدا نشد مجبور به توقّف گرديده و عصر خدمت آقاميرزاسيّدهادى افنان رسيده بسيار مسرور شديم شب درجبل درعمارت جديد شخصى در خدمت آقاميرزاجلال بوديم.
صبح کروسه حاضر بود عازم عکّا شدم. در دروازه عکّا از کروسه پياده شده و به مسافرخانه خدمت جناب آقامحمّدحسن رفتم. ايشان ورود مرا به حضور مبارک عرض کرد. بعد جناب حاجىميرزاحيدرعلی اصفهانى تشريف آوردند و البتّه در خدمتشان معلوم است چه سرورى حاصل شد.
بارى امروز صبح چهارشنبه ١٤ شهر رجب ١٣٢٣ بود. حوالی سه ساعت به ظهر مانده وارد مسافرخانه و ساحت اقدس شدم و سجده شکر نموده و جبين بر تراب مسافرخانه نهادم و شکر خداوند را بجاى آوردم.
از دست و زبان که برآيد کز عهده شکرش بدرآيد.
اجازه تشرّف حضورىامروز عصر که چهارشنبه ١٤ شهر رجب ١٣٢٣ بود جناب آقاميرزامحسن از حضور مبارک اجازه تشرّف مرا خواستند و آن حضرت احضارم فرمودند. مکاتيب و عرايض هم که همراه بود در دستمال ابريشم گذارده به اطاق مبارک در طبقه بالا رفتم چند دقيقه پس از ورود من، تشريف آوردند. همين که از قهوهخانه صوت مبارک بلند شد که، هان ميرزاطراز آمده؟ فوراً به قهوه خانه رفتم. شمس جمال اقدس محبوب طلعت معبود طالع گشت روى اقدام مبارک افتاده بوسيدم. بعد فرمودند بيا من تو را ببوسم.
در راه بين قهوهخانه و اطاقى که قرار بود در آنجا مشرّف شوم مزاح مى فرمودند کمابيش بيان مبارک اين بود: ميرزا طراز ابولحيه شدهاست.
در صندلی جالس شدند. آقاميرزامحسن و دو نفر ديگر در حضور بودند ولی بنده، ملتفت حضور آن دو نفر نشدم. لسان عظمت ناطق شد، در راهها صدمه نخوردى؟ عرض کردم الحمدلله خير. فرمودند در بيروت چطور؟ تعظيم کردم بعد فرمودند بلی، با وجود اين اوضاع ما شما را خواستيم. اظهار عنايت مخصوص فرمودند و پرسيدند: جناب سمندر خوبند، الحمدلله اخوان خوبند؟ تعظيم کردم. بعد ذکر حاجىشيخ محمّد نبيل اکبر قزوينى(جدّ مرفوع) اعلی الله مقامه را فرمودند که از اوّل امر اين خانواده خادم امر بودهاند و در تبليغ امرالله و خدمت ايّام گذرانيدهاند و باموالهم و نفوسهم خدمت کردهاند و لا تأخذهم فىالله لومة لائم. بعد سه مرتبه فرمودند من از احبّاى قزوين بسيار راضى هستم چرا که اينها با هم متّحدند متّفقند، محبّند، دوستند. جناب سمندر وجودشان در آنجا بسيار مثمر ثمر است. اظهار عنايت بسيار درحقّ ايشان فرمودند که از تحرير و تقرير حقير مقدّس و منزّه است. بعد فرمودند ما از انگور* شما قدرى خورديم. سؤال فرمودند، ابراهيمبيک از شام مراجعت نمود؟ عرض کردم بلی و احوالات را عرض کردم. مختصر فرمودند، ميرزامهدى( زعيمالدّوله) از مصر بهعليّه نوشته بود که مرا بعکّا بجهت مأموريت بفرستيد. خيلی خبيث است. بعد فرمودند والی با متصرّف بد شد ما را مالالمصالحه قرار دادند...
دستمال مکاتيب عرائض دوستان و بستگان را که همراه داشتم تقديم کردم آن را گشودند و مکاتيب را برداشتند و فرمودند، بيا دستمال خود را بگير. دست مبارک را بوسيده و دستمال را گرفتم. مرخص شده از حضور به قسمت بيرونى بيت آمديم و تا ساعت دو نيم در خدمت ساير
_______________________________* زائرين گاهى مواّد غذائى بعنوان سوقات به ارض اقدس ميبردند.
دوستان بوديم ... بعد اغياردرچادر حضور مشرّف شدند و ما در خدمت جناب حاجىميرزاحيدرعلی روحيفداه بهخوان مسافرخانه آمديم. پس از صرف شام بتحرير اين مختصر جسارت نمودم.
روز پنجشنبه پانزدهم رجب بعد از استحمّام*در خدمت جناب حاجى به خانه مبارک رفتيم. در زير دالان بيت مشى مىفرمودند و هبةالله يکى از احبّاى مقيم ارض اقدس، از حيفا آمده و در محضر مبارک بود، گويا قبلاً عريضه اى فرستاده و پول خواسته بود. با او نزديک نيمساعت صحبت فرمودند که، عهد و ميثاق بکنار، حال مطلب صرفاً دشمنى و عداوت است. ميرزامحمّدعلی مىگويد هرچه مىشود بشود.
امروز بردن اخبار از اينجا به آنجا بسيار ضرر دارد. تو مى روى به عيالت مىگوئى و او ميرود فورى آنجا مىگويد. مثلاً حال ميرزاطراز را من آوردم، مىخواهم کسى نفهمد، ولی تو ميروى بهحرمت مىگوئى چون حجابى مابين زن و شوهر نيست، و او مىرود آنجا مىگويد، آنها مىروند در سرايه مىگويند و در نتيجه فساد بر پامىشود... بعد فرمودند، تو اگر يکسر آنجا باشى و اخبار اينجا را نبرى من آنچه دستم مىرسد در حقّ تو محبّت مىکنم ولکن اين وضع فعلی اسباب فساد است. البتّه بجهت من ضررى ندارد چه که خداوند بجهت من ضررى خلق نفرموده و چيزى که ضُر بجهت من داشته باشد خلق نشده است آنچه بشود عين آرزوى من است ديگر از دارزدن و کشتن، چيزى بالاتر هست؟ اين عين آرزو و ذکر دائمى من است.
بعد فرمودند گمان مکنيد که اگرمرا ببرند شما راحت مىشويد؟ خير شب اوّل شما را بهيک آخور مى اندازند و به عصمت شما تجاوز ميکنند. اينجا غربت است ايران نيست.
دوره مرکز ميثاق دوره فضل و احسان بود. در ارض اقدس با ناقضين عهد و پيمان الهىمدارانمودند. مشکلاتشان را حلّ نموده واعمال غيرمنصفانهاى
__________________________________________که آنان را نسبت به شخص آنحضرت مجرى داشتند به چشم اغماض نگريستند و سِتر فرمودند و تا آخر حيات مسؤوليّت سرپرستى و تأمين معاش آن خانواده وسيع را در بحبوحه خطرها و مشکلات همه جانبه، در کمال جدّ و کوشش عهده دار گرديدند.
ميرزامحمّدعلی با نامه نويسىها و طرح شکايات بى اساس و خبرچينى و جعل اخبار دروغ و بى پايه به حضور افراد و مقامات دولتى، باعث شد که دولت مرکزى عثمانى يک هيئت تفتيشيّه براى رسيدگى به بعض دعاوى و اخبارى که از ارض اقدسواصل گرديده بود اعزام دارد. هيکل مبارک در خطر جدّى قرار داشتند.
از جهتى ناقضين در صدد دستيابى به ثروتى بودند که فعلاً وجود نداشت*.
مخارج ارض اقدس به سختى تأمين مىشد حضرت عبدالبهاء به صدها نفر از مستمندان در کشور فقير فلسطين کمک و مساعدت مىنمودند. با وجودى که تضييقات مالی فراوان و دشوارى بسيار بود محروميّتها را به خود هموار نموده و سخاوتمندانه وسائل راحت و آسايش برادران و اطرافيانشان را فراهم ميساختند.
بهرحال اگر نتيجه اعمال ناقضين منجر به دستگيرى و يا زندان و سرگونى حضرت عبدالبهاء ميشد بدون شکّ آنان نيز در اين مصيبت بزرگ خواه و ناخواه در گير و شريک بودند.
جناب طراز در خاطرات خود مىنويسند:بعد قدرى از اعمال شنيعه عبدالله را ذکر فرمودند که در اين اوقات چه کرده و چه مى کند. فرمودند هرکه ثابت است بايد بکلّى از همهچيز آنها (ناقضين) منقطع گردد تا محفوظ بماند نه اين که مردّد باشد... من نهايت محبّت را به آنها مىکنم که فساد نشود، ولی خبر از اينجا نبرند.
_______________________________* املاک واقع در ارض اقدس که در دوره حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء ابتياع گرديد در دوران حضرت ولىّ امراّلله رسماّ به ثبت رسيد. و خيالاتى که ناقضين براى تصرّف املاک ارض اقدس داشتند عملاً غير ممکن بود.
گويا عدّه اى ازروى نادانى و يا همدستى با ناقضين به خبرچينى مشغول بودند. انسان احساس مىکرد به خاطر مظلوميّت و صبرمبارک در برابر ظالمين و معاندين، مىخواهد خود را هلاک کند. آنها که حيا ندارند، خجالت نمىکشند، شرم نمىنمايند، خسته نمىشوند. در بين بيانات اين ضرب المثل را ذکر فرمودند، "يار دارا بودن و دل با سکندر داشتن".
امروز عصر در چادر بحضور مشرّف شدم پرسيدند، اگر ناقضين ريش تو را بگيرند چه مىکنى؟ بعد فرمودند، بسمالله ... وقتى نشستم اظهار داشتند، من از احبّاى قزوين راضى هستم. "بازگو از نجد و از ياران نجد". بعد بهلسان عظمت بيان فرمودند که جهت اين است که احبّاى قزوين با هم بهمحبّت و صفا و روحانيّت رفتار مىنمايند. و بعد فرمودند محبّت دوقسم است يکى محبّتکردن بيکديگر، خدمت کردن، دوستداشتن، دست گيرى کردن، رفتن، آمدن. يکى اين است که از ملاقات و زيارت يکديگر ملتّذ و مهتّز مىشوند يعنى اگر انسان حزنى داشته باشد محض زيارت احبّاء حزنش مرتفع شود و غم و اندوهى و يا هرچه داشته باشد بعد از ملاقات رفع شود و از زيارت احباب تازه و زنده و مسرور شود. بارى شرحى فرمودند و بعد احوال جناب معلّم را پرسيدند. عرض کردم پيرمرد شده و چشمشان ضعيف شده است. پرسيدند، چندسال دارند؟ عرض کردم تخميناً هشتاد سال. اظهار عنايت فرمودند و بعد راجع به قزوين سؤال کردند، قزوين چقدر احباب دارد؟ عرض کردم سيصد چهارصدنفر فرمودند تبليغ چطور است؟ عرض کردم پيشرفت صحيح ندارد در سال جمعى مىآيند تحقيق مىکنند ولکن بجائى نمىرسند موفّق نمىشوند. فرمودند، مىترسند.
در ابتدا هم عرض کرده بودم رجاى احبّاى قزوين اين است که موفّق و مؤيّد به حفظ عنايتى گردند که در حقّ آنها شده است. ذکر ايلات مخصوصاً طائفه مافى (از طوايف کرد) را فرمودند. عرض کردم ابتدا جمعى از ايلات ايمان آوردند ولی چون عمق نداشت موفّق نشدند و رفتند. حضرت حکيمباشى خيلی سعى کردند چندان ثمرى بهظهور نرسيد. بعد از حکومت سؤال فرمودند عرض کردم سالار اکرم از طائفه کلانتر مرحوم و بسيار عاقلند و خوب رفتار کردند احبّاء از ايشان راضى هستند و با جناب حکيمباشى معاشرت دارند ... بعد ذکر جناب حاجى واعظ و قريه قديمآباد را عرض کردم که آقاملاّحيدرقلی را در آنجا تبليغ کردند و ايشان اسباب هدايت جمع ديگر شدند. رجاى جناب حاجى واعظ اين است که خداوند اين مؤمنين جديد را تأييد فرمايد تا مستقيم شوند. فرمودند، اگر خداوند اينها را تأييد نکند پس که را تأييد مىفرمايد، البتّه تأييد ميکند. و وعده وصول تأييد دادند. بعد ذکر جناب دکتر صالحافندى را عرض کردم فرمودند جوان خوبى است و بسيار استعداد دارد اگر مستقيم بماند... هفتهاى يک روز يکشنبهها به پاريس بيايد و احبّاء را ملاقات کند. فرمودند: مطلب استقامت چيز بزرگى است و بسيار مشکل است. جسارتاً عرض کردم، استقامت را هم از حضرت مولیالورى بجهت ايشان رجا مىکنم که خداوند حفظش فرمايد و مستقيم بدارد. دعا نمودند و چند مرتبه فرمودند "فاستقم کما امرت".
شب در حضور مشرّف شديم قرآنخوان آمد چند سوره قرائت نمود. بعد قصّهاى از عضدالدّوله فرمودند که سلطان و حکمران بود و از قاهره و مصر، تا هندوستان تحت حکومت وى قرار داشت و بسيار مسلّط و مقتدر بود در ايّام جشنى که خود در روز جمعه يا شب جمعه معيّن کرده بود و جميع شهرها و پايتخت را باکمل مايمکن تزيين نموده بودند ... وزراء و امراء گفتند امشب با نوشيدن شراب جشن کامل مى شود. سلطان گفت شراب بىباران لذّت ندارد اگر باران مىباريد بسيار خوب بود. خداوند او را بهامتحان انداخت. فوراً از جانب حقّ سبحانه و تعالی حاجت او برآورده شد و باران خوبى باريد... سلطان از نزول باران مغرور شد و گفت گذشته از اين که جميع ناس در تحت اطاعت و حاضر بجهت هر امرى هستند قادر الهى هم کذلک...
نعوذبالله من هذالفکر السّقيم. سلطان بغتتاً دچار معده درد سخت شد و قولنج عارض گرديد. فرياد و فغان زد. اطّبا و حکماى حاذق آوردند. هرچه کردند نتيجه نداد. علیالاتّصال امراء و وزراء مىآمدند و احوالپرسى مى کردند و جواب او اين آيه بود که ورد زبان نموده و مىگفت قوله تعالی "ما اغنىمنى ماليه هلک عنّى سلطانيه". بعد به او اصرار کردند وصيّت کن، گفت وصيّتى ندارم مرا در زير پاى حضرت اميرعليهالسّلام دفن نموده و اين آيه را بر سنگ بنويسند "کلبهم باسط ذراعيه بالوصيد. (سگ آنان دستهايش را در کنار غار دراز کرده بود)
جاى همه دوستان سبز بود تا وقتى که به قسمت فوقانى بيت تشريف بردند مکرّر آيه اوّل را قرائت مىفرمودند.
امروز الحمدلله سه مجلس بدون استحقاق بصرف فضل مشرّف شدم... همه را ياد کردم. بلی عرض عبوديت و فناى جناب آقاشيخاحمد و ضياءالله افندى و سايرين را عرض کردم. انسان بيانات مبارک را در حضور از شوق فراموش مىکند.
جمعه ١٦ رجب. صبح بعزم بيت مبارک حرکت کردم. از دروازه اوّل که واردشدم چشمم بهجمال محبوب افتاد ملاحظه شد تقريباً يکصدنفر فقير، زن و مرد، صغير و کبير کنار ديوار نشستهاند از نفر اول يک به يک بههمه وجه هفتگى عنايت مىفرمودند و مرخص مىشدند تخميناً بيش از نيم ساعت از ابتدا تا انتهى طول کشيد واقعاً زيارتى از اخلاق و صبر و حلم مبارک کردم که بهوصف نيايد بعد تشريف آوردند و جلوس نمودند مدّتى مشرّف بوديم بيانات مبارک در موارد متفرّقه بود ... اغيار مرتّب به حضور مىآمدند. باز بعد از ظهر مشرّف شديم فرمودند بيائيد برويم آنخانه را بهبينيم. در حضور بهخانهاى که جلوتر از بيت مبارک بود رفتيم. اين همان منزلی بود که جمال قدم جلّ شأنه مدّتها در آنجا تشريف داشتند. مشغول تعمير بنا بودند و حضرت عبدالبهاء دستوراتى جهت رنگ و نجّارى و غيره آن ساختمان صادر فرمودند و اظهار داشتند، صاحب اين خانه وصيّت کرده بود که اگر همه املاک را فروختيد، اين يکى را نفروشيد... بجهت اين خانه خيالات داشتند ولی خدا والی را توفيق داد که با ما همراهى نمود و اينجا خريدارى شد.
حضرت عبدالبهاء در ارض اقدس به تمام امور جزئى و کلّى شخصاً رسيدگى مىکردند. ساختمان بنا ميکردند، باغها را سرکشى نموده و گياهان را آبيارى مينمودند. شرح خاطرات تشرّف جناب طراز سرشار از تجسّم دو جنبه حيات روحانى و جسمانى مرکز ميثاق است. گاه ترسيم اوقاتى است که آن حضرت در اوج قدرت و عظمت معنوى بر کرسى صيانت و هدايت و رهبرى جامعه اسم اعظم جالسند و ملهم به الهامات غيبى بوده و قادر به رفع مشکلات و معضلات حائله مشاهده مىشوند و اوقات ديگر گوشههائى از زندگانى روزانه عادى ايشان را تصوير ميکند و سادگى رفتار و صفا و صميميّتى که مثل اعلاى امر بهائى در انجام امور جارى يوميّه داشتند بازگو مينمايد. همه اين موقعيّت ها و جهات زندگانى حضرت عبدالبهاء بدون هيچ گونه حجاب و رادعى قابل درک است. حقايق و وقايع در جامه کلمات و يا در پرده احساسات شخصى پيچيده نشده و پنهان نمانده است.
در قسمت ديگرى از خاطرات جناب طراز، رويّه حضرت عبدالبهاء در انجام ساير امور ملاحظه ميگردد:
بعد تشريف آوردند تلمبه آب را رسيدگى کردند. از چهل ذرعى، وضع زمين را تخمين زدند چاه آب حفر شد و آب بالا آمد. بعد ... در حضور به بيت مبارک آمديم. فرمودند، از شهر که به اينجا مىآئى مثل اينست از جهنّم به بهشت مىآئى. هواى اينجا اينقدر لطيف و تميز است و هواى شهر کثيف. شب هم به بيرونى تشريف آوردند. کاغذ جناب حاجىميرزامحمّدتقى طبسى را که خيلی مفصّل بود از جناب حاجى خواستند و ملاحظه فرمودند. قرآن خوان آمد و مشغول قرائت شد. مدّتى به سکوت گذشت سپس فرمودند انسان وقتى سکوت کرد در بحر افکار غرق مىشود. در حال ترک محلّ دستور دادند، در چادر جهت ورود ميهمانان چراغ بگذارند. ما به منزل مراجعت کرديم و بنده دچار تب شديد شدم و جميع استخوانهايم درد مىکرد...
صبح شنبه ١٧ رجب، حالم به قسمى ناراحت بود که درب بيت نرفتم. جناب آقاميرزاهادى روحيفداه تشريف آوردند و در خدمت ايشان قدرى نشستم و وقتى که تشريف بردند هنوز درجه تب بالا بود. براى رفع تب، پاشويه کردم و در نتيجه قدرى حالم سبک شد... عاقبت تب قطع شد و در خدمت جناب حاجى به بيت مبارک رفتيم بخاطر کسالتى که داشتم بر روى لباس عبا پوشيدم. هنگام تشرّف حضرت عبدالبهاء در کنار باغچه جالس بودند و چيزى مرقوم مىفرمودند بعد از اتمام آن و در حال مشى، بقدر نيمساعت بيانات مبارک ادامه داشت. مختصراً آنچه در نظر مانده اين است، اوّل فرمودند، آقاميرزا طراز امروز معبّا شده. حاجى عرض کردند چند روز است تب مىکند... فرمودند بهآقامحمّدحسن سپردهام هرکه آثار کسالتى پيدا کرد فورى مسهل بخورد. حاجى عرض کردند، مزاج عيبى ندارد پاشويه کرد. فرمودند وقتى انسان تب کرد همان آب در مزاج سميّت پيدا مىکند ... بعد خطاب به من فرمودند ببين ما تو را در چه وقتى خواستيم بجهت اينکه ما جناب سمندر را بسيار دوست داريم چه که شصت سال است از اوّل امر و از زمان حاجىشيخ (پدر سمندر) الی حال، اين عائله در تحت شمشير بودهاند و هميشه ثابت و نابت و راسخ لاتأخذهم فىالله لومة لائم. بعد فرمودند انصاف اينست، شصت سال است اين عائله شب و روز در خدمت امرالله مشغول بودهاند و مثل آهو بودند که در چنگ سگى باشد که هر آن بخواهد او را بدرد. هميشه مبتلی به درد بودهاند. شب اميد صبح نداشتهاند و صبح اميد شب. مثل حضرت سلطانالشهداء و محبوبالشهداء که چون در ميان خلق مشهور باين اسم و موقن و مستقيم در امر بودند، اعداء يقين داشتند و آنها را يک دفعه نابود کردند. اينها هم همينطور ثابت و مستقيمند. بعد فرمودند خوشا آن شبى که اميد صبح نباشد ولکن بهحالت تذکّر و تنبّه و توجّه و مسرّت، و اگر بر عکس حالت تذکّر نباشد ديگر عالمى بدتر از او نه... بيانات و عنايات زياد فرمودند...
شب هم در بيرونى مشرّف شديم بعد از قرائت قرآن شمّه اى درباره محمّدشاه، حاجىميرزاآقاسى و بيرونآمدن جمال قدم جلّ ثنأنه از حبس و وضع يحيى و درويش شدن او، و گدائى کردن او در گيلان الی آخر، بيان داشتند.
ميرزا يحيى پس از شهادت حضرت ربّ اعلی چنان مضطرب و پريشان گرديد که امر الهى از صفحه ضميرش رخت بربست و چندى از خوف جان به لباس درويشى در جبال مازندران پناهنده شد و رفتار و حرکاتش در صفحات نور باعث گرديد که اغلب نفوس که در ايّام اقامت حضرت بهاءالله در آن حدود در اثر همم و مساعى موفور مبارک بشرف ايمان فائز شده بودند تزلزل حاصل کردند. حتّى بعضى از آنان بصفوف دشمنان پيوستند. مشاراليه چندى در رشت رفت و در اطراف و نواحى گيلان در حال تقيه و استتار ميزيست تا به کرمانشاه عزيمت نمود و براى اينکه خود را از انظار مستور دارد و از آفات و صدمات محفوظ نگاهدارد، در خدمت شخصى بهنام عبدالله قزوينى که بهکفنفروشى اشتغال داشت در آمد و بهفروش امتعه کارخانه وى مشغول گرديد تا هنگامى که جمال اقدس ابهى در اثناء حرکت بهعراق از آن شهر مرور فرمودند. ميرزا يحيى اظهار تمايل نمود که در ملازمت هيکل اقدس بسر برد ولی در خانه جداگانه باشد تا بتواند بطور ناشناس در بين ناس محشور و به کسب و کار مشغول گردد. براى اين منظور مبلغى وجه از هيکل مبارک اخذ و چند عدل پنبه خريدارى کرده بهلباس عرب از طريق مندليچ خود را به بغداد رسانيد و در سوق ذغال فروشانکه يکى از محلاّت پست آن شهر بود استقرار يافت و عمّامهاى بر سر نهاد و بهاسم حاجعلی لاصفروش بهشغل جديد مشغول گرديد.
جناب طراز در خاطرات خود مبنويسند:يکشنبه ١٨ شهر رجب. صبح در چادر تشريف داشتند به من فرمودند باد مى آيد، شما به اطاق برويد. اطاعت کردم و به اطاق آمدم در آنجا جناب آقارضاقنّاد پاکت هاى رسيده از قزوين و رشت را مرحمت فرمودند خواندم. از مرقومه اخوى از رشت بسيار محزون شدم. وضو گرفتم و در اين بين از چادر احضارم فرمودند به نيابت اخوى پاى مبارک را بوسيدم و نشستم. احوالات پرسيدند، گزارشات را عرض کردم که قدرى ميان احبّاء ... کدورت حاصل شده بود ولی الحمدلله رفع شده است، اوضاع احبّاى اشتهارد و ککن بهتر است، از حال جناب آقايحيى صرّاف که کدخدا هستند سؤال نمودند او قبلاً به زيارت ارض اقدس آمده بود. عرض کردم حال ظاهراً ترقّى نموده و حاکم بازار است. پيش از اين خدمت مىکرد، به مجالس مىآمد، ولی اکنون ديگر مجال ندارد. از تعداد علماء و طلاّب شهر سؤال کردند به استحضارشان رسيد که نسبت به کوچکى شهر قزوين زيادند. علما تا حال راضى نشدهاند مدرسهاى بجهت تربيت اطفال تأسيس شود و وقتى احبّا يک مکتب مختصر تأسيس نمودند معاندين آن را هم بر هم زدند.
قارى به اطاق آمد و مشغول شد... بعد از اتمام آن، بهجناب حاجى فرمودند مؤيّدالسّلطنه محمّدحسين ميرزا، به اندازه يک جزوه سؤالات بزرگ و عجيب نموده است. حاجى عرض کردند اگر جواب عنايت شود باز سؤالات خواهد کرد. حضرت عبدالبهاء در جواب حاجى ميرزاحيدرعلی تبسّم فرموده و تشريف بردند.
امروز که دوشنبه ١٩ شهر رجب بود اغيار در قسمت بيرونى بيت حضور يافتند... پس از رفتن ميهمانها، ... به حقير فرمودند تنها بيا. در معيّت هيکل مبارک به خانه فخوره حرکت کرديم در بين راه فرمودند ملاحظه کن در چه وقتى و در چه انقلابى تو را آورديم و مکرّر فرمودند بگو ... ولی من در حضور مبارک سکوت ميکردم.
در بيت فخوره بعد از گردش در اطاقها عرض کردم جناب والد مکتوب نوشته بودند عرض بندگى و عبوديّت عرضه داشتهاند و اخوى خطّى نوشته و قسم داده است حضوراً تقديم نمايم. در اين حال دست مبارک روى شانهام بود بوسيدم. فرمودند کاغذها را بده عرض کردم حاضر نيست بعد تقديم مىکنم ... ذکر جناب آقاعلی ارباب و ساير احبّاى رشت و آقاميرزا مارکار را عرض کردم فرمودند خوشند؟ عرض کردم الحمدلله عرض عبوديّت و فنا عرضه مىدارند بعد وقت بازگشت در بين راه پرسيدند، جناب سمندر حالا تجارت هم مىکنند عرض کردم خير، خودشان مدّتى است کار نمى کنند. فرمودند جناب سمندر منقطع شدهاند... از نوع تجارت استفسار نمودند. احوال را عرض کردم. به بيت رسيده وارد شديم. اغيار منتظر ايشان بودند.
همان شب باز در بيرونى مشرّف بوديم و در محضر مبارک قرآن استماع نموديم.
صبح سهشنبه ٣٠ رجب. اول وقت به بيرونى (حياط) بيت رفتم و مشرّف شدم اظهار عنايت فرمودند نبض مرا ديدند و دست بسر و صورت من کشيدند و بعد فرمودند الحمدلله احوالت خوب است... قدرى بعداً نيز مشرّف شديم ... بعضى از ياران مقيم ارض اقدس را احضار نموده و گويا امر فرمودند از اراضى مقدّسه خارج شوند.
زيرا اوضاع جامعه کوچک امر در ارض اقدس و شخص حضرت عبدالبهاء نامعلوم بود و ايشان سعى داشتند احبّاى مجاور را از خطر دور نگاه دارند.
بعد از ظهر هم مشرّف شديم در باره اهل فتور شرور بيانات و کلماتى فرمودند که درج آن ممکن نيست چه که بطور صحيح در نظر باقى نمىماند. عصر دوباره احضار فرمودند و در محضر مبارک بسوى خانه فخوره حرکت کرديم. فرمودند از جناب ابوى و غيره صحبت کن ... آيا آقامحمّدجواد فرهادى پير شدهاند؟ حالشان چطور است؟ عرض شد مخصوصاً مکتوبى به رشت براى حقير مرقوم داشته و مىخواستند عرض بندگى و عبوديّتشان را در محضر مبارک تجديد نمايم و عرض کنم پسرشان آقاشيخاحمد فوت شد و بسيار علّت حزن ايشان گرديد و محزونند از اين که عنايتى در حقّ ايشان نشده است عرضشان اينست که يقيناً خطائى کرده اند. بعد لسان عظمت در حقّشان ناطق شد که ايشان جميع ايّام خود را صرف خدمت امرالله نموده اند استقامت عجيب کردهاند از خانوادههاى بزرگ هستند از مخلصين هستند حدود چهل و پنجسال قبل به بغداد آمدند ملاقات کردم، حال بايد پير شدهباشند، هشتاد سال بايد داشته باشند. مدّتى در راه تا نزديکى آن خانه، اظهار عنايت در حقّ ايشان و خانواده و خدماتشان فرمودند. جايشان بسيار خالی بود که استماع نمايند. باز شب در محضر مبارک مشرّف بوديم بياناتى هم فرمودند منجمله فرمودند رؤساى تلگرافخانه حيفا و عکّا هردو معزول شدند تازه نتيجه ظاهر شده حال ابتداى آن است، ما تلگراف داديم براى مصر مخابره کنند به دو جا فرستادند (آنان تلگرافات را به مأمورين دولت نيز تسليم کرده بودند).
امروز که يوم چهارشنبه ٢١ شهر رجب است. موفّق شدم يک نظر مشرّف شوم و بعد هيکل مبارک تشريف بردند. من هم به منزل خود در مسافرخانه برگشتم و مشغول نوشتن مکاتيب شدم و باز در خدمت جناب حاجى، بهخانه مبارک رفتيم و مختصرى مشرّف شديم در مدّت روز سه بار اين شرفيابى مختصر تجديد شد. طبق معمول ميهمانها به حضور آمدند و پس از عزيمت آنان تقريباً سه ساعت مشرّف بوديم و مدّتى بيانات فرمودند که از هزار، يکى در نظر مانده است. اوّل ذکر روس را فرمودند که ما براى او اللهالمستغاث خوانديم بعد معلوم شد عقيده او اينست که آنچه ارمنى و نصارى و کاتوليک و غيره بود روس نمايد و در مدارس زبان روسى تعليم کنند، ديگر زبان ارمنى نخوانند و نسبت به مسلمانان آنجا نيز بالمآل خوب نبود لهذا اين شکست براى او بسيار لازم بود. حال تا حدّى حريّت داده است و ضررى هم به او نخوردهاست نه غرامت جنگ مى پردازد و نه مملکتش از دست رفته است منتها منشوريا را که از چين در اجاره داشت از دستش خارج شد و جزيره ساخالين را هم نصف کردند ... حال وقت تبليغ است با اين پيشآمدها خدا دارد ترتيب کار را مى دهد و دست غيب در کار است بايد طورى بشود که يک بهائى در بادکوبه روسيّه، مطابق با هزارنفر باشد. وقت وقت تبليغ است امّا چه فائده نه ترکى دان داريم و نه مبلّغ ... امروز وجود يک مشرقالاذکار در بادکوبه بسيارّ مهمّ است از هرچيز واجبتر است ... بايد امروز مشرق الاذکار در همهجا حتّى در قراء برپا شود، ولو يک اطاق باشد. بعد از آقاموسى* ياد کردند که معلوم نيست در اين آتش انقلابات بهاو هم صدمه وارد شده است يا خير، و قدرى از وضع نفت صحبت فرمودند. بعد در ادامه بيانات راجع به آقاموسى فرمودند، ما موقع عزيمت وى از ارض اقدس، مى خواستيم به او بگوئيم که جميع حقوقالله قبل و بعد تو را با يک مشرقالاذکار که در بادکوبه بسازى مصالحه مىکنيم. بعد ملاحظه پيش آمد و اظهار نکرديم. حالخوب است مشرقالاذکارى بسازند چهکه بادکوبه محلّعبور و مرور مسلمين براى حجّ است و هم چنين در خراسان و در فرنگستان که از جميع فرنگ به آنجا مىآيند و مىروند و محلّ عبور و مرور
__________________________________* موسى نقىاف مردى ثروتمند و صاحب چاههاى نفت در روسيّه بود. در اوقاتى که اوضاع مالی او اقتضا ميکرد از موهبت خدمات بسيارى که در آن برهه از زمان از وى ساخته بود محروم گرديد. پس از حدوث انقلاب در روسيّه همانند ساير ثروتمندان آن کشور، مال و منال خود را تماماً از دست داد.
نفوس از هر قسم ميباشد بسيار واجب است. بعد فرمودند خدا کارهاى ما را کفالت فرموده، کفيلی مثل خدا داريم ... او اراده فرموده کارهاى ما را بىاسباب اجرا فرمايد بشر چه مىتواند بکند تدبير او چه مىکند؟ مثلاً بشر تدبير مىکند از چاه دلو دلو آب بيرون آورد و باغچه را آب دهد يا زمين را آبيارى کند. خدا يک دفعه باران نازل مىفرمايد عالم را مستغنى مىکند. بشر تخم مىپاشد رحمت الهى او را نموّ مىدهد و مىروياند ... بعد فرمودند ما خودمان(مشرق الاذکار) مىسازيم، خودمان مىسازيم.
امروز پنجشنبه ٢٢ شهر رجب است و حضرت ربّالعزّه مولیالعالمين روح ماسواه فداه، تفضلاً وعده فرمودهاند که براى ناهار به مسافرخانه تشريففرما شوند. جناب حاجى ضيافت ترتيب دادهاند جاى همه دوستان امروز سبز است. بارى امروز طلعت من ارادهالله روح ماسواه فداه بهمسافرخانه نزول اجلال فرمودند و هشت نه نفر در محضر مبارک بودند غذا را چيديم قدرى کباب ميل فرمودند و کمى از آبگوشت. چون حقير مشغول خدمات بودم و ننشستم، هيکل مبارک يک کاسه آبگوشت عنايت فرمودند در نهايت خوبى بياد جميع احبّاى الهى صرف شد و شکر حقّ را نمودم.
شب در حضور مشرّف شديم عظيمخان افغانى که اصلاً اهل بربر است و مؤمن نيست و تفنّناً اينجا مانده است در حضور بود و به زبان فارسى از مطالب متفرّقه اى که مربوط به او و آن مجلس نبود صحبت مىکرد. او را نصيحتفرمودند و بعد اظهار داشتند،
زبان در دهان اى خردمند چيست کليد در گنج صاحب هنر
چو دربستهباشدنداندکسى که جوهر فروش است يا پيلهور
زبانبريده بهکنجى نشسته صمّ بکمبعد فرمودند چهارنفر چهار کلمه حرف زدهاند که بايد با آب طلا نوشت. يکى گفت هرچه گفتم مالک و داراى آن نيستم، هرچه نگفتم مالکم. ديگرى گفت هرچه گفتم خواستم برگردانم نشد، هرچه نگفتم کلّ عنه مسئولا.
دفعه بعد که تشريف آوردند ... پرسيدند ديگر تب نکردى؟ عرض کردم خير. فرمودند ببينم. نبض و سر را ملاحظه فرمودند دست مبارک را بوسيدم. بعد فرمودند همشيره(ثريّاخانم) پيغام داده شما را ملاقات نمايد ولی اينجا نمىآيد منهم پيغام دادم بايد کاغذ بدهيد و شرط کنيد که کتک نزنيد و بعد برويد دعوا برپا نموده عرض داد نمائيد. در اين صورت اشکال ندارد. بعد فرمودند او(ثريّاخانم) در دست حضرات مبتلی است بهمرور او را تقليب کردهاند. عرض کردم بنده با او کارى ندارم. فرمودند مىدانم تو کارى ندارى ولکن در خانه آقاسيّدعلی با او به محبّت ملاقات کنيد و ابداً صحبتى از اين مقوله ها ننمائيد چه که ايمان با وجدان است و با زور نيست او به وجدان خود و شما هم به وجدان خود... ثبوت و استقامت را حقّ شهادت مىدهد مثل زبر حديد مىماند لاتأخذهم فىالله لومة لائم ... بعد ذکر ناقض اکبر و قصّه واقعه حضرت ابوى روحيفداه را فرمودند که محمّدعلی چه کرد. منجمله فرمودند آن مرد(ميرزامحمدعلی)... ريشه خود را بدست خود بريده و آهک و زرنيخ به پايش ريخته است ... نزد حضرات نصارى گفته است که وصاياى پدر ما را عمل ننمودند، حقوق ما را ندادند و ظلم کردند...
فرمودند همه را من تحمّل کردم ولکن اين مطلب را نمىتوانم تحمّل کنم که مىگويد ادّعا مىکنم من رجعت مسيحم. اين را ديگر نمىتوانم تحمّل کنم.
بعد مرا به حاجى حيدر علی سپردند و فرمودند برويد مسافرخانه وقت ناهار است غذا بخوريد.
شب هم مشرّف بوديم و مثل همه شب قرائت قرآن را در حضور مبارک استماع کرديم.
امروز که صبح شنبه ٢٤ شهر رجب است صبح و عصر رفتيم بنحو اختصار مشرّف شديم ولی شب مفصّل مشرّف بوديم ... فرمودند ببينيد بر سر انبياء عظام چه آوردند چه افتراها زدند چه صدمات وارد نمودند چه چيزها در حقّشان گفتند... در قرآن مکرراً حکايات و قصص قبل را بر آنها نازل فرمودند که شايد متنبّه شوند و آن اعمال قبيحه جاريه را مرتکب نشوند... ولی با وجود تکرار روايات، از خواب غفلت بيدار نشدند و همه بجزاى اعمال خود رسيدند و مخذول و منکوب گرديدند. خداوند امر خود را بلند فرمود و مرتفع کرد و عالم را فرا گرفت. بعد به آقامحمّدمهدى گفتند، شما کى مىرويد؟ عرض کرد اين هفته. فرمودند تأخير ابداً جائز نه من بيش از اين نمىتوانم بگويم، تأخير جائز نيست شوخى بر نمىدارد، در حرکت تعجيل کن. اگر قضيه شهر علّيه (اقدام به ترور سلطان عثمانى) واقع نشده بودحال وضع قسم ديگر بود. آن قضيّه را به تعويق انداخت حضرات (هيئت تفتيش دولت) خيالات خوبى بجهت ما ندارند ولکن چون قلب من ساکن است قلوب مطمئنّند. من از روى اخبار نمىگويم، با اخبار کار ندارم، مىدانم چه هست ... الحمدلله جمعى از مجاوران را روانه کرديم و جمعى ديگر هم مى روند ... بسيار رسم اينها بد است در هيچ مملکتى چنين نيست مثلاً در ايران قاتل را يا فورى مىکشند و يا بعد از چندماه حبس خلاص ميکنند ولکن اينجا خير اينطور نيست.
بمناسبت عرض قرآنخوان فرمودند شخصى بقائم مقام مرحوم نوشت. شنيدهام شما يک چاقوى دوسر انگليسى خوب داريد که ممتاز است اگر او را بمن مرحمت فرمائيد بسيار خوب است درجواب او قائممقام مرحوم نوشت، چاقوئى که شنيدهايد اشتباه است. اين شمشير ذوالفقار است دو سر دارد و آنهم مال من نيست مالجدّ من بودهاست. حالا مَثَل ماست.
بارى مجلس منتهى شد. قبل از اين بيان هم فرمودند که عصر خيلی دلتنگ بودم آقاميرزاحيدرعلی صحبت حبس سودان خود را نمودند قلب من باز شد مسرور شدم من با اين گونه صحبتها مسرور مىشوم.
امروز که صبح يکشنبه ٢٥ رجب است از خواب برخاسته پس از صرف چائى، رفتم درب خانه مبارک، در چادر تشريف داشتند اغيار در حضور بودند و رفتند. از دور هيکل مبارک را زيارت نموده و ايشان به اطاق خود تشريف بردند. الی نزديک ظهر درب خانه بوديم. عدّه ديگرى از مردم آمدند و در طبقه بالاى بيت مشرّف شدند بعد حضرت عبدالبهاء روى پلّهها تشريف آوردند و به من دستور فرمودند آقاسيّديحيى را خبر کنم. فورى رفتم و ايشان را آوردم فرصت ملاقات بيش از اين نبود به خوان بر گشتم. عصر هم در بيرونى غير بهائيان حاضر بودند از دور مشرّف شديم. ولی شب مفصّل بحضور فائز بوديم بعد از اتمام قرائت قرآن، رئيس معزول تلگرافخانه آمد. او را دلدارى داده و مىفرمودند صبر کن غصّه مخور انشاءالله کار شما بهتر از اوّل مىشود اميد را از خلق بردار و کّلاً بهخداوند اميدوار شو. بيانات مبارکه تمام به زبان ترکى بود بعد قصّه شيرينى محض تنبّه و تذکّر او و ديگران فرمودند، وقتى فلان متصرّف عکّا عزل شد من حيفا بودم علّت استعفا اين بود که او دخترى داشت با شخصى عروسى کرد براى عروسى تهيّه تدارک ديدند و همهچيز فراهم نمودند در شب اوّل، دختر مورد پسند واقع نشد فردا داماد تعرّض نمود و دختر را بيرون کرد معلوم است به پدر و مادر چه مىگذرد. دختر هم از غصّه و صدمه فجأء (سکته) کرد و مرد. او از جهتى اولاد منحصر به فرد پدر بود و پدر بسيار به وى تعلّق خاطر داشت البتّه آنها صاحب پسرى هم بودند ولی عقل سليم نداشت. لذا بستگى والدين بهدختر بيشتر از پسر بود. در اثر اين حادثه متصرّف از کثرت حزن و اندوه ديوانه شد. تلگرافاً از شغل حکومت استعفا داد و به حيفا آمد. در لوکانته، با عيال و طفل و خدمه منزل نمود. احدى از بزرگان و رؤساى حيفا از او ديدن نکردند. ما رفتيم ديدن کرديم او را به منزل دعوت نموديم عيال و اطفال او را به خانه آورديم ده روز پذيرائى کرديم. آنها خانه ما را عزاخانه ساخته بودند و علی الاتّصال گريه مىکردند، زن و مرد جز گريه کارى نداشتند من مرتباً آنان را تسلّى مىدادم امر بهصبر و بردبارى مىکردم، ساکت مىنمودم. آن مرد مىگفت دخترم آن طور شد، از شغلم استعفا دادم، خود و عيالم راحتى و آرام نداريم.
بعد فرمودند، عاقبت محلّى در خارج لوکانته جهت اينها گرفته و منزل کردند هرشب به لوکانته مىرفتم او را نصيحت و تسلّى مىدادم. پانزده روز طول کشيد احدى نزد او براى احوالپرسى نيامد و کسى اعتنا نکرد. برادرش در شهر کبير(اسلامبول) شخص محترمى بود و شغل خوبى داشت. يک روز بين ساعت چهار و پنج بعد از ظهر از برادرش تلگرافى به اين مضمون آمد که بشارت باد تو را اى برادر به اينکه استعفاى شما از بابت حکومت بسيار بسيار بسيار بموقع واقع شد و اظهار شفقت و مرحمت از حضرت سنيّه نسبت بشما زياد و مأموريت بزرگ خوبى مخصوص شما معيّن. دقيقهاى تحمّل مکن بيا. من از لسان اراده مبارک حضرت سنيّه بشما تبريک مىگويم.
وقتى تلگراف رسيد اين شخص از طرفى مسرور بود و از طرفى گريه مىکرد، قرار و آرام نداشت. تلگراف واصله را داد، ملاحظه شد که خداوند بجهت او اين طور فراهم ساخته است. ساعت پنج بود قائممقام قاضى و مفتى شهر و رجال همهآمدند وگفتند، تشکّر مىکنند، دعاگو بودند و خيلی از خبر فوق مسرور شده و تبريک مىگويند. او نيز تلگراف را به آنها نشان ميداد تا ملاحظه کنند و قدرى از سرور او محزون شوند!.
بارى به زبان ترکى بيانات لطيف جهت آنشخص که در حضور بود فرموده و نصيحت مىکردند که شما هم غم نخوريد حضرت حقّ انشاءالله بشما هم باب سرور را مفتوح مىفرمايد. شب بخواب ميروى صبح بيدار مى شوى و مىبينى ابوابى مفتوح فرموده که خودت متحيّر مىمانى.
بعد آن شخص را به طبقه بالا براى صرف شام بردند. اين همان رئيس تلگرافخانه بود که تلگراف مبارک را که قرار بود به مصر بفرستد بجهت رؤساى معاند شهر نيز فرستاد.
صبح دوشنبه ٢٦ شهر رجب است. رضاى حقّ را آمليم و توفيق دارين را مسئلت مىکنيم.
امروز درب خانه مبارک رفتم تشريف آوردند و در چادر، آقاميرزانورالّدين را احضار فرمودند نزديک يکساعت نزول آيات بود حقير کنار ديوار که بسيار نزديک بود نشسته و تماماً بهاصغاء تغنيّات محبوب فائز گشتم و مستفيض شدم جاى همه دوستان سبز بود بسيار لذّت بردم.
بعد از چادر بيرون تشريف آوردند کنار باغچه ايستاده بودم دسته گلی دست مبارک بود عنايت نمودند و فرمودند که اين نزد تو باشد. دست مبارک را بوسيدم. بعد خطاب به اطرافيان فرمودند، کسى يک خوشه از اين انگور بچيند بهميرزاطراز بدهم. دستور ايشان انجام شد بهدست عنايت آن را مرحمت فرمودند و بياد همه دوستان و خانواده و احبّاى رشت و قزوين صرف شد. جاى همه سبز بود. دوباره به بيرونى رفتم جمعى اغيار حضور داشتند و رفتند. هيکل مبارک در باغچه چادر مشى مىفرمودند جناب حاجىميرزا حيدرعلی و بنده ضعيف را احضار فرمودند به جناب حاجى گفتند قدرى صحبت کن تا زنگِ صحبتهاى اينها برود. در حين مشى از ابراهيم سؤالاتى در باره باغ جنينه و کشت و وسائل مربوطه با آن نمودند و حتّى قيمت حيواناتى که براى شخم زدن لازم بود پرسيدند و مقايسه کردند. براى نگهدارى باغ تذکّرات لازم را دادند و بعد با مهربانى و ميهماننوازى خاصّ خودشان بدست مبارک يک خيار کوچک از باغ چيدند و آوردند و شستند وميان جماعتى که حاضر بودند تقسيم کردند. دست فضّال ايشان را بوسيدم.
بعد هرکس در حضور عرضى داشت عرض کرد و جواب شنيد وقتى جماعت متفرّق شدند حقير و حاجى را در چادر به حضور طلبيدند. جناب حاجى ذکر کاشان و حاجىمحمّدحسين حاجى لطفعلی را عرض کردند خيلی اظهار عنايت نموده و فرمودند او مؤمن و موقن بود من از او راضى هستم مکرّر بعضى گفتند حقوق (حقوق الله) نمىدهد گفتم کار نداشتهباشيد من از او راضى هستم بعد فرمودند بعضى نفوس هستند که همان وجودشان باعث نصرت امر است. او از آن قبيل بود وجودش ناصر امر بود. بعد ذکر فرمودند که هرچه مىکنيم خطّه خراسان به نار الهى مشتعل نمىشود.
از اوضاع تبليغ در قزوين پرسيدند عرض کردم بد نيست در عرض سال جمعى مىآيند تصديق مىکنند ولکن سر سال اغلب رفتهاند و مخمود شده اند روى هم رفته باز نسبت بهبعضى جاها عيب ندارد جناب حاجى واعظ * با بعضى افرادحشردارندکهبسيارخوب است ولکن اغلبمبتلا
بهمصرف ترياکند.از اوضاع مبتلايان و معتادين و عکس العمل حکومت سؤال کردند و
________________________________* شيخ ابراهيم قزوينى معروف به حاجى واعظ از علما و فضلاى مشهور امر بهائى است.
بعد نام جناب نصرالسلطنه به ميان آمد که در حکومت گيلان مصرف ترياک را سخت نهى نمودند، همّت کردند و پيش بردند. فرمودند خيلی او همراهى کرد مردکاردان محکمىاست حال کجاست؟ عرض کردم درطهران پيشکار حضرت وليعهد (محمّدعلیميرزا) است. درباره جناب امينالدوله اظهار عنايت نموده و فرمودند او نوشت، که وقتى صدارت داشتم مؤمن نبودم و افسوس مىخورم که خدمتى نکردم. اگر بار ديگر مصدر کار شدم خدمتها خواهم کرد. فرمودند وحال آنکه خدمت بزرگ نمود. خدا با ما گاهى شوخى مىکند امينالدوله قصد داشت ايندفعه اگر مصدر کار شود اين امر را به رسميّت شناخته و اعلان نمايد امّا خدا خواست که ما از همهجا منقطع باشيم و امرش را بىاسباب مرتفع نمايد و منتشر فرمايد. بعد فرمودند جمال مبارک در باره معتمدالدوله مرحوم فرمودند که او متصاعد نشد مگر براى اينکه خلق گمان نکنند امرالله بواسطه اقدامات او پيشرفت نمود، خير، امر الهى بدون اسباب پيش ميرود. اغلب بزرگان و اغنيا موفّق بخدمت و تبليغ و اداى حقوق (حقوقالله) نمىشوند. فقرا و ضعفا در هر شأن چه انفاق مال و چه خدمت مقدّمندومؤيّدند. بعد فرمودندخداوند اراده فرموده امرش را بواسطه ما ضعفا مرتفع فرمايد.
امشب شب ٢٧ رجب است. فرمودند بنا به اعتقاد اهل سنّت امشب شب معراج پيامبر اسلام است. بعد سه فرد شعر عربى قرائت فرمودند.
سپس درباره عقايد شيعه و اهل سنّت صحبت کردند و در مورد معراج فرمودند، حضرت محمّد هميشه در معراج بودند.
يک دسته گل سفيد دست مبارک بود فرمودند تعداد کم است از همين نفر جلو مىدهم، يک گل هم به بنده عنايت کردند. بعد جناب حاجى ميرزاحيدرعلی لطف کردندوگلهاىخودراکهاز دستمبارک گرفته بودند به من دادند و سه عدد گل سفيد را به مسافرخانه آوردم.
امروز صبح سه شنبه ٢٧ شهر رجب است. عظيمخان افغانى در حضور
________________________________* جناب طراز ارادت و محبّت سرشار نسبت به حاجى ميرزا حيدرعلی داشتند تا حدّى که آرزو نمودند در پاى مقبره ايشان به خاک سپرده شوند.
مشرّف بود ما هم مشرّف شديم با قهوه از ميهمانان پذيرائى شد. به عظيمخان درباره وفادارى تذکّراتى ميدادند.
خلاصه بيان مبارک اين بود که تا کسى مؤمن نباشد و توجّه بهحقّ نداشته باشد و داراى ايمان حقيقى نباشد وفا ندارد کسانيکه مؤمن نيستند اعمالشان به علّتى مربوط است، ضيافت مىکنند، پذيرائى مىکنند، خاضعند، احسان و انعام مىنمايند امّا اکثر بهطمع و خيالی مربوط است بعد که آن خيال و نيّت انجام شد ديگر اعتنا نمىنمايند چون اعمالشان للّه نيست.
مثلاً دونفر سى سال با هم بهکمال محبّت در ظاهر همراه هستند و بعد به خاطر اختلاف جزئى تمام را بر هم مىزنند و بهخون يکديگر تشنه مىشوند و بکلّى آنحال محبّت مبدّل به عداوت مىشود. آن وقت است که معلوم مىشود اساس اين محبّت و وفا لله نبوده بل بجهت منافع ظاهره شخصى بوده است.
فرمودند ميرزا طراز، آن چه بر جمال مبارک وارد شد بايد عيناً بر من وارد شود... اين ها که اطراف من هستند عيناً همان نفوسى هستند که در اطراف جمال مبارک بودند.
در دنباله بيانات داستان گم شدن نعمان ابن منذر را هنگام شکار و ميهماننوازىحنظلهراتعريف کردندو از وفاى به عهد وحفظ قول وقرار که آن عرب چادر نشين مسيحى از خود نشان داد تمجيد نمودند.
صبح چهارشنبه ٢٨ رجب ١٣٢٣ بهتحرير مختصر احوال پرداختم. حضرت عبدالبهاء در اطاق بيت تشريف داشتند و به تصحيح الواح مشغول بودند.
وقتى اوضاع ارض اقدس مشوّش گرديد مردم عادى نيز از موقعيّت نا معلوم مجاورين بهائى استفاده کرده و بعض اموال آنان را غصب مينمودند از جمله يکى از احبّا به نام حاجىخان ضمن نامهاى نوشته بود نزديک دويست رأس بزهاى خود را به شخصى از اهالی محلّ سپرده است ولی آن شخص با اطّلاع از وضع متزلزل احبّا، اين موضوع را انکار و حاشا نموده و قصد ندارد بزهاى حاجى خان را به وى برگرداند.
جناب طراز مينويسند:حضرت عبدالبهاء پس از استماع اين مطلب، به آقانورالدّين فرمودند قلم و کاغذ بياور و در حاليکه مشى مىفرمودند توقيعى به زبان ترکى به قائممقام صفوت نازل فرمودند. يک جمله از بيانات ايشان اين بود که سى و هفت سال در اين بلا با کلّ از اعالی و ادانى بهمحبّت و شفقت و رحمت و مهربانى رفتار کرديم آيا اين، جزا و نتيجه آن اعمال و احوال ماست؟.
هنگام عصر بعضى در حضور بودند و بعد اختصاصاً جناب حاجى و اين مور ضعيف را احضار فرمودند و از اخبار مندرج در روزنامه استفسار کردند و آقارضا مطالبى را به استحضار رسانيد. در مورد جنگ بين روس و جاپان و وقايع غير منتظره ديگر، حضرت سرّالله الاعظم اظهار داشتند خدا گاهى کارهائى برخلاف رأى خلق ميکند که خلق از آن خوشش نمىآيد. جمعى موفّق مىشوند و جمع ديگر موفّق نمىشوند. شخصى والی و وزير بغداد بود و حکم او نافذ و امر او شديد و در جمع زخارف بىنظير بود و ترتيباتى هم بجهت جمع زخارف داشت صاحب مکنت و ثروت زياد شد و احکام او جارى بود ولی بعد از مدّتى ياغى و طاغى شد و وقتى از اسلامبول به والی و وزير حلب امر شد با سپاه زياد و توپ بيايد و بغداد را فتح کند و وزير قبلی را دستگير کند، حاکم ياغى شده بغداد فوراً سه اردو براى مقابله با سپاه دولت ترتيب داد ولی ناخوشى طاعون در اردو افتاد و شدّت يافت و باعث مرگ تعداد زيادى از عساکر حاکم و مردم بغداد گرديد. حاکم متمّرد نيز فرار کرد. مردم بغداد عريضهاى رأساً به دولت مرکزى تقديم نمودند و ماليات دوازده سال را که حاکم قبلی نپرداخته بود تقديم کردند و فرمانبردارى خود را تجديد نمودند. در عوض استدعا نمودند وزارت بغداد در اختيار آنان باقى بماند و وزير حلب نيز به مقرّخويش برگردد و جنگ تمام شود. در عليّه(اسلامبول) با پيشنهاد آنها موافقت شد و دو نامه را در جوف يک پاکت براى وزير حلب فرستادند. يکى از نامه ها دستور بازگشت وزير حلب بود و در نامه ديگر موافقت دولت مرکزى به اهالی بغداد اعلام گرديده بود. وقتيکه اين فرمان به وزير حلب رسيد بسيار متغيّر و متأثّر شد و تصميم گرفت به دستور رسيده اعتنا ننمايد و وارد بغداد شود و برمسند جکومت نشيند. لذا نامه دولت را به اهالی بغداد تسليم نکرد و ٢٤ ساعت مهلت داد تا کليدهاى دروازه هاى شهر بغداد را بياورند و به او تسليم کنند و تهديد کرد که در غير اين صورت بغداد با خاک يکسان شده و مردمش را اسير خواهد نمود. بزرگان شهرمضطرب شدند و گمان کردند که اقدام آنان باعث اين بدبختى گرديده است و بسيار از عمل و تدبير خويش نادم شدند و کليدهاى شهر را بردند و تقديم نمودند. وزير حلب بدون هيچگونه گرفتارى وارد شهر شده و بر سرير حکومت و وزارت نشست و بعد از دو روز به دولت اسلامبول اطّلاع داد وقتى امر و فرمان آنها رسيده که او بغداد را فتح نموده بود. بدين ترتيب چندين سال مستقلاً در آنجا وزارت نمود تا آن که از حکومت بغداد عزل شد و ولايت شام بهاو محوّل گرديد و والی شام به سمت حاکم بغداد تعيين شد. در بين راه دو حاکم با هم روبرو شدند. والی شام که بهطرف بغداد مىآمد گفت، من مدّتى در شام بودم احوالات و ترتيبات آنجا را بشما مىگويم که مسبوق باشيد و شما ترتيب امور بغداد را بمن بفرمائيد که من مسبوق باشم.
هردو وزير موافقت کردند. آن که از شام به بغداد ميرفت رموز حکومت را بيان کرد و آنکه از بغداد به شام ميرفت گفت ترتيبات بغداد زياد است و فرصت نيست و چگونگى بسيار، من مختصر و مفيد خلاصه مطلب را به شما ميگويم، و اظهار داشت در بغداد يکنفر هست که جميع امور جزئى و کلّى در دست اوست و غالب و قاهر بر کلّ است و داراى همهچيز هست و او جميع امور را اصلاح مىکند و هر مشکلی را حلّ مىنمايد و هر زخمى را مرهم مىنهد و شما بايد با او بسازى و راه بيائى و او را در دست داشتهباشى اگر اينگونه نمائى يعنى اگر او را نگاه دارى، غالب و قاهر و مستدام خواهى بود و اگر نتوانى او را نگاه دارى و از دست دهى ابداً امکان فرمانروائى نخواهى يافت. پرسيد اسم او چيست؟ گفت اسم او توفيق است. هنگامى که وزير جديد به نزديکى بغداد رسيد همه وزراء اعيان و رجال در بيرون دروازه شهر از او استقبال نمودند ولی او در انتظار توفيق بود، با خود فکر کرد اين شخص بزرگ بايد مرد متکبّر و مغرورى باشد که بهاستقبال او نيامد. تا يک روز از يکى از رؤسا و بزرگان احوال توفيق را پرسيد و گفت وزير قبلی خيلی از او تعريف و تمجيد نمود اگر اينجا هست چرا به بديدن ما نيامد؟ بزرگان شهر ملتفت شدند که مسئله توفيق چيست. عرض کردند بلی، آنچه در باره ايشان گفتهاند تماماً صحيح است ولکن توفيق اينجا تشريف ندارد و در رکاب وزير پيشين بشام رفت.
هيکل مبارک پس از نفل اين حکايت تبسّمى فرمودند و رفتند. من در قلب، رجاى توفيق براى کلّ اهل بهاء نمودم زيرا توفيق رفيق شفيق است اگر بتوانيم با او مأنوس شويم و با جدّ و جهد نگاهش داريم.
يوم پنجشنبه ٢٩ شهر رجب است. بتحرير مختصر پرداختم و از خدا توفيق و تأييد مسئلت نمودم.
امروز تنها به حضور مشرّف شدم و عريضه خود را که در آن رجاى توفيق و تأييد و موفّقيت اناث و ذکور عائله بجهت خدمت به امرالله الی ابدالآباد نموده بودم بخصوص براى اخوى آقاغلامعلی که چنين رجا کرده بود و هم چنين مکتوب جناب والد را در جوف تقديم کردم.
پس از چند دقيقه تشريف آوردند. يک پاکت دست مبارک بود گشودند و بعد از ملاحظه عريضه بنده و مکتوب جناب ابوى، آن را به من ردّ کردند ولی عريضه پدرم را در جيب بغل گذاردند. امشب هم جمعى از مردم ميهمان مبارک بودند و ما ديگر مشرّف نشديم.
صبح جمعه سلخ شهر رجب است در محوّطه بيرون بيت فقراء زن و مرد و بچّه، کنار ديوار نشسته بودند. آنچه بنده شمردم تعداد يکصدوپنجاه نفر بودند. بهدست مبارک به همه آنها احسان و انعام فرمودند. بعد آقانورالّدين آمد و الواحى که قبلاً نازل شده بود براى تصحيح وملاحظه مبارک آورد. درحال حرکت آن ها را اصلاحفرمودند...
در آن ايّام ميرزا حيدرعلی از افراد قليلی بود که در حضور مانده و مرخصّ نشده بود حضرت عبدالبهاء با او مزاح ميفرمودند و اظهار عنايت مى نمودند که، من هروقت آقاميرزاحيدرعلی را مىبينم مسرور مىشوم. وجه آئينه قلب است. بعد دست محبّت بهمحاسن جناب حاجى زدند و فرمودند مطرّزاطراز چطور است؟ ... ميرزاطراز را کِى سرگون مىکنى؟.
بعد ابوالقاسم باغبان آمد و يک دسته گل آورد. به او فرمودند ببر به خانه متصرّف بده.
امشب حضور مشرّف شديم پرسيدند در بازار چه خبر است؟ ابراهيم کاشانى عرض کرد که مردم شايع کرده اند و مىگويند هيئت اعزامى مقرّر داشته که عجمها(ايرانيان) تماماً بايد بروند اين است که يکى يکى مىروند. فرمودند اگر حکم هيئت بود همه يکدفعه مىرفتند. به هرکس که اين حرف را ميزند بگوئيد که امر با خداست، نه هيئت و نه غير هيئت احدى نمىتواند بما ضرّى برساند امر ما دست خداست ... شصت وسه سال است که اين کشتى چوبى شکسته ما در بحر جلوى امواج و طوفان علیالاتصّال در حرکت است بالا مىرود پائين مىآيد. چقدر کشتى هاى زرهى آهنى خرد شد و مضمحل گشت و اين کشتى را خدا نگاه داشت و روز بروز بزرگتر شده و مىشود. شما فکر خودتان باشيد که جميع کشتىهايتان يا غرق شده و يا گرفتار طوفان است و در ميان بلا مبتلا. مدّتى به زبان عربى بيانات تفسيريّه فرمودند. به بمناسبت قصّه بهلول را فرمودند که اينها سه برادر بودند يکى عالم و فاضل و متبّحر و مغرور بود و ديگرى تاجر و ثروتمند و برادر سوم که نامش بهلول بود هيچ يک از خصوصيّات برادرانش را نداشت. يک روز برادر عالم و فاضل، بهلول را ملامت کرد و او را فردى مهمل خواند. بهلول در جواب او گفت، بموجب قرآن مجيد، من بر شما تقدّم دارم و از شما عالم تر هستم ... سوره تبارک قرآن را براى آن دو برادر از بر خواند ... اعوذبالله من الشّيطان الرجيم بسماللهالرحمن الرحيم تبارکالّذى بيده الملک و هو علی کلّ شىء قدير الّذى خَلقَالموت و الحيوة ليَبلَوَکم ايّکم احسنُ عملاً و هوالعزيزالغفور (سورةالملک). ولی بهلول کلمه ايّکم را ايکم خواند و احسن عملاً را اوفرُ مالا. بهاو گفتند خطا خواندى ايکم نيست "ايّکم" است و "اوفر مالاً" (دارنده مال فراوان) نيست "احسنُ عملاً"(نيکوکارتر) است.
بهلول گفت پس به موجب اين آيه، من که اهل عمل هستم بر هردوى شما برترى دارم.
صبح شنبه غرّه شهر شعبان است در خدمت جناب حاجى مشرّف شديم پرسيدند، ميرزاطراز زيارت رفتى يا خير؟ عرض کردم همه روزه زيارت مىکنم. (مقصودم زيارت خود ايشان بود). فرمودند نه استغفرالله، امروز عصر با آقاميرزاحيدرعلی براى زيارت مبارکه برويد اگر همشيره هم آمد ملاقات کنيد واگرنيامدکه هيچ. بعد شمّهاى راجع به قضاوت هاى کوتاه بينانه مردم صحبت کردند که چگونه محسّنات يکديگر را با موازين خود مىسنجند و باور ميکنند و انتقاداتشان منحصراً بر پايه عيب جوئى و مبتنى بر افکار شخصى است.
امروز عصر از جناب حاجى پرسيدند، ميرزا طراز به زيارت نرفت؟. حاجى عرض کرد وقت معيّن نفرموديد.
اخوان هيکلمبارک و بستگان آنها* که در ساختمانهاى کنار قصر بهجى زندگى ميکردند اغلب اخبار رفت و آمد احبّا را به مأمورين دولت وقت گزارش ميدادند.
بعلاوه در ايّامى که هيئت تفتيش دولت عثمانى به حيفا آمده بود ممانعت ها شديدتر شده و نه تنها محدوديّت هاى جديدى براى حضرت عبدالبهاء به وجود آوردند بلکه عدّهاى از مجاورين نيز مشمول اين سخت گيرىها گرديدند لذا زائرين و مجاورين فقط با مشورت و اجازه حضرت عبدالبهاء به روضه مبارکه ميرفتند.
از اين جهت حاجى حيدرعلی منتظر ماند تا وقت عزيمت معيّن شود.
__________________________________* افرادى از منتسبين خاندان مبارک از قبل و در آن احيان تمام اوقات را صرف تهيّه لوايح افترائيه نموده و بر ضدّ حضرت مولیالورى توطئه مىکردند.مفتّشين حکومت عثمانى دوازده نفر بودند و از اسلامبول به عکا آمدند و در باغ مجاور بيت که متعلّق به عبدالغنى بيضون که از معاندين حضرت عبدالبهاء بود سکونت اختيار کردند. دشمنان، آنحضرت را متّهم نموده بودند که در مقام اعلی مشغول ساختن قلعه و حصار براى مقاومت در برابر دولت وقت هستند و لشکرى فراهم نموده اند. مفتّشين مدت ١٢ روز در عکّا ماندند. در اين مدّت حضور آنان کوچکترين تأثيرى در اراده حضرت عبدالبهاء در انجام امور جارى نداشت.
ميرزاطراز مينويسند:فرمودند، عصر برويد. گفتم که کروسه (درشکه) حاضر کنند... محظور برداشته شد حالا ديگر جمعه و يکشنبه اذن نمىخواهد هرکس مىتواند به زيارت برود مگر کسانيکه قلعهبندند مثل آقاحسينآقا، اگر او بخواهد برود مانع مىشوند. آنچه مىبايست بنويسند نوشتند.
بعد فرمودند جمال مبارک در ايّام حيات بجوهر مظلوميّت ظاهر بودند بايد بعد از صعود هم مظلوم باشند که حتّى زيارت تربتشان منع شود و اگر ما ادنى قدمى برداريم متعرّض شوند و به جميع حرکات ما اعتراض کنند. فرق است مابين اعتراض آنها بما و اعتراض ما بآنها. آنها اعتراض مىکنند چرا بهجمال قدم مؤمن شديد ما اعتراض مىکنيم چرا شما نشديد. آنها اعتراض مىکنند چرا ما صادقيم، ما اعتراض مىکنيم چرا شما صادق نيستيد بل کاذبيد. ولی اعتراض آنها برما علّت ارتفاع امروبقاىذکروجنّتالمأوى است.
همان روز با کروسه به قصر بهجى رفتيم و روضه مطّهره و مرقد منوّره را زيارت نموديم جناب آقامحمّدحسن اطّلاع دادند که همشيره در منزل آقاسيّدعلی افنان منتظر ملاقات با شما است. جناب حاجى به مسافرخانه رفتند و بنده بقدر ربع ساعت با ثرّياخانم ملاقات رسمى نموده و احوالپرسى کرديم و مرقومه مختصر جناب والد را به او دادم و خداحافظ نموده به باغ فردوس آمديم. آن شب دسته گلی که از باغهاى حول روضه مبارکه چيده بودم توسّط آقا اسدالله به حضور مبارک تقديم کردم. پرسيده بودند که آورده؟ عرض کرده بود طرازالله.
شب مسافر جديد، آقاعمو علینجفآبادى از راه زمينى به ارض اقدس آمد.
معمولاًهريکاززائرينحاملخبرىاز نقطهاى بود وديدارشان در آن مرحله بحرانى بسيارمغتنم بود. آرامش روحى احبّا در ميان آن آتش فتنه و انتقام، حکايت از نيروى خلل ناپذيرى مينمود که از قلب حضرت عبدالبهاء نشأت ميگرفت.
جناب طراز مينويسند:امروز که صبح يکشنبه دوم شهر شعبان ١٣٢٣ است به در خانه مبارک رفتم و مختصر مشرّف شده و مراجعت نمودم. عصر دوباره به اتّفاق حاجى رفتيم و مشرّف شديم. فرمودند زيارت برويد. جناب حاجى عرض کرد ميرزا طراز ديروز رفت و با همشيره ملاقات نمود اگر امروز برود و او را ملاقات نکند صحيح نيستو اگربا اوملاقات کند سبک است. فررمودند خير، برويد زيارت.
در خدمت جناب آقاميرزاهادى و بعضى ديگر رفتيم و زيارت نموديم از قضا ثرّيا هم کسى را نفرستاد که توسّط او درخواست ملاقات کند. پس از زيارت بنده در خدمت آقاميرزاحسينابنحضرت اسمالله وآقاابوالقاسم از آن جا پياده يکسر مراجعت نموديم، بسيار خوش گذشت. جناب حاجى دسته گلی حاضر کرده بودند به حضور مبارک تقديم کرد. به بنده امر فرمودند در خدمت حاجى به اطاق ديگر برويم.
کس ديگرى به جز ما دو نفر در حضور نبود. پرسيدند، همشيره را ديدى؟ عرض کردم امروز خير. فرمودند نيامد؟ نخواست؟ عرض شد خير. فرمودند ديروز ملاقات شد؟ عرض کردم بلی و فىامانالله فرمودند.
٧ اى ملهمى که در صف کروّبيان قدسالحمدلله ثمّ الحمدلله که در اين آخر عمر محروم نشدم و بهلقاء محبوب آفاق فائز شدم خداوند مرا موفّق برضايش فرمايد.
امروز صبح که دوشنبه ٣ شهر شعبان بود در قسمت بيرونى بيت مشرّف شديم ولی اغيار در حضور بودند بيانات از تواريخ قبل مىفرمودند ذکر حضرات افشار بود فرمودند ٢١ قبيله بودند افشار اصلش اوشار است و شاهسمند و اغلب ايلات يورت ... که اينها از دست چنگيز فرار نموده به خراسان آمدند و بعد در بلاد متفرّق شدند. شمّهاى در باره آنان بيانات فرمودند.
عصر عبوراً يکنظر بهلقاء فائز شدم و ايشان تشريف بردند. يک ساعت از شب گذشته جميع حاضرين و احباب را به اطاق فوقانى احضار و اظهار عنايت بهکلّ فرمودند اهلاً و سهلا.ً بعد اخبارى را که آقامحمّدعلی قنّاد در شرح انتقال خود از اراضى مقدّسه و اسکان در مصر نوشته بود با ياران در ميان گذاشتند. جناب حاجى عرض کردند که آقامحمّدعلی بسيار خوب و مسرور رفت. او مىگفت وقتى درظلّ مبارک وارد شدم ابتدا نه زبان مىدانستم نه صنعت و کار بلد بودم و نه مايه داشتم حال الحمدلله هرسه را دارا هستم و خدارا شکر مىنمايم.
اثرات تربيت در ظلّ امر در زندگانى حتّى ظاهرى اکثر افراد کاملاً واضح و مبرهن بود. حضرت عبدالبهاء نزديک يکساعت بيانات فرمودند که، لَئِن شکرتم لازيدنّکم هرقدر انسان شکر نعمتهاى الهى را نمايد خداوند بيشتر به او عطا مىفرمايد ولکن خوب است انسان بهنعمتهاى ظاهر و باطن الهى متذکّر و متنّبه باشد زيرا تا متذکّر نباشد تشکّر نمىکند. وقتى فکر و تعقّل نمود و ملاحظه کرد که عنايات جمال قدم بدون استحقاق شامل حال گرديده است آنوقت متشکّر مىشود و آن تشکّر علّت ازدياد خير و برکات مىگردد و ضدّ آن، که کفران و غفلت از عنايات الهى باشد علّت خسران در دنيا و آخرت مىشود. جميع امورات بسته بهافکار و خيالات است مثلاً وقتى که ما در خانه عبّود بوديم و در يک اطاق ١٣ نفر بسر مىبرديم در نهايت راحت و منتهاى مسرّت بوديم و وسعت آن را کافى تصّور مىکرديم ولکن حال الحمدلله وسعت محلّ بظاهر زياد است ولکن خيال، محلّ را تنگ کرده و وسعت را کم نموده است چه که مىگوئيم اين اطاق ميهمانخانه است، اين اطاق ناهارخورى است، اين اطاق خواب است، اين اطاق درس اطفال است و اين اطاق ...ميهمان و قس علی ذالک. همه اطاقها اختصاص به چيزى و کارى دارد به اين جهت عمارت به اين وسعت نسبت به آن روز، تنگ ملاحظه ميشود. اين از فکر است.
بعد فرمودند انسان اگر حمّال باشد و متذکّر به نعمت الهى باشد و تشکّر کند، جنّت و راحت و سرور و آسايشى بهتر از آن موجود نيست و اگر سلطان و داراى همهچيز باشد ولی دائماً در جهنم افکار مستغرق باشد اين سلطنت به يک قاز نيارزد و آن حمّال که قلبش مطمئن بعنايات الهى و متشکّر بنعماى حقّ سبحانه و تعالی است بر اين سلطنت ارحج و اولی است.
بعد مثل ديگرى آوردند از زندگانى روزمره مردمانى که بظاهر غنى و راحت و در باطن معذّب و گرفتارند و دسته ديگر که در فقر و نيستى شاد و مسروند نه غم زياد و کم دارند و نه ترس از دستدادن اموال. تکيه بر پشتيبان حقيقى دادهاند و به قدرت و محبّت او امّيدوارند.
خلاصه بيانات مبارک اين بود اگر ما هرگاه متذکّر شويم از کدام يک از نعمتهاى الهى مىتوانيم متشکّر باشيم؟ نعمت حيات را که جمال قدم عطا فرمود؟ نعمت ايمان و ايقان را؟ نعمت لقا را؟ و يا نعمت زندگى در ظلّ امر مبارک را؟. شيخ سعدى عليهالرّحمة مىگويد هر نفسى که فرو مىرود ممدّ حيات است و چون بر مىآيد مفرّح ذات. انسان يکبار در وقتى که نفس ميکشد(دم فرو ميبرد) متذکّر و متشکّر است که اين چه عنايتى است که خداوند عطا فرمود زيرا اين نفس، حيات تازه عطا نموده و نفس ديگر که برمىآيد تشکّر مىکند که اين نفس باعث فرح و انبساط و راحت جسم و روح است. پس در هر نفسى دو نعمت موجود و بهر نعمتى شکرى واجب يعنى نفسى که فرو رفت تشکّر بايد نمود و نفسى که برآمد تشکّر ديگر لازم دارد. انسان علیالاتّصال نفس مىکشد و ابداً متذکّر و شاعر نيست. جمال قدم جل ذکره الاعظم همهچيز را بما عطا فرمود و بجهت ما مقدّرات حيات ابدى و مسرّت جاودانى و ذکر دائمى که ابدى و فنا ناپذير است مقرّر داشت ولکن اگر قصور نکنيم و ابواب عطا را سدّ ننمائيم. از حقّ و ذکر حقّ و عنايات و الطاف خفيّه الهى غافل نشويم و فرح و سرور و تذکّر را مبدّل بغفلت و کفران نکنيم. فکر و خيال و حرص و آزِ مال و اموال دنيا نار جهيم را ايجاد مىنمايد يقين است که خداوند تبارک و تعالی مىداند، عالمالسّر والخفيّات است.
از بيانات مبارک بهنحوى خجل و شرمنده و منفعل از افکار و خيالات خود شدم که از خدا خواستم که مرا متذکّر فرموده و از اين عالم ببرد و يا افکار باطله و خيالات بيهوده را دور فرمايد انّه ارحمالرّاحمين.
فرمودند که در ايّام قبل جميع دانايان و عقلاء و علما و فضلا آرزوى ايّام ظهور را مىنمودند و متذکّر و متشکّر آن نعمت بودند چقدر مسرور و خشنود بودند و حال الحمدلله ما در ايّام مبارک بوديم و از کأس لقا نوشيديم و بهعنايات الهى فائز شديم و در ظلّ مبارکش تربيت گشتيم بايد شب و روز تشکّر نمائيم و متذکّر عنايات حقّ باشيم و آن عنايات و الطاف و مراحم و شفقت و فضل و موهبت و حيات امريّه و زندگى سرمديّه را بهخواهشهاى نفسانيّه و افکار مبادله نکنيم و يوسف الهى را بهدراهيم معدوده نفروشيم ولی مبادا وقتى که به نعمت فوز لقا در ايّام مبارک متذکّر شديم غرور و تکبّر حاصل کنيم، بايد خاضعتر شويم، خاشع تر گرديم، عبوديّت بيشتر نمائيم. اين است سجّيه متذکّرين.
بيانات مبارک سنگ را ملايم و نرم مىفرمايد، نمىدانم دلهاى ما چه هست؟ خدايا تو قلوب را پاک کن و ما را محروم مفرما و بآنچه سزاوار است فائز کن.
صبح سهشنبه چهارم شهر شعبان ١٣٢٣ در حضور جنابحاجى حيدرعلی روحيفداه بهتحرير مشغولم و در خدمت ايشان همراه با جناب آقاميرزا نورالّدين و آقاميرزامنير نحو مىخوانم.
سپس در خدمت جناب حاجى بيش از نيمساعت مشرّف شديم. پاکت جناب والد را با پاکتهاى جناب حاجى براى امضاء تقديم کرديم و جناب آقاميرزاهادى افنان پاکات را بردند که ارسال نمايند.
به حضور حضرت عبدالبهاء رفتيم فرمودند که ناپلئون با پانصدهزار لشکر و توپ و تفنگ بهجنگ روس رفت و موفّق نشد. ما يک تنه در ميان اين طوفان و هجوم اعداء از داخل و خارج و بلايا و رزايا قرار داريم.
عصر يک نظر ملاقات شد و هنگام شب آن حضرت مشغول بودند و ما را به حضور نپذيرفتند.
صبح چهارشنبه پنجم شهر شعبان است .مسروريم و در حقّ کلّ دعاگو هستيم. صبح فقط يک نظر بهفيض لقا فائز شديم ولکن هنگام شب در قسمت بيرونى بيت قبل از آمدن قرآنخوان بيانات مىفرمودند همه عائله مبارک و دوستان رحمن جمع بودند و آنان را زيارت کرديم. ازجنابآقارضا پرسيدند، روزنامهها را خواندى؟ چه تازه دارد؟ آقارضا مطالب روزنامهها را بطور مختصر عرض کرد. منجمله درباره مسئله خاتمه جنگ بين روس و جاپان و دعوت قيصر روس از سران دول به عنوان مذاکره براى استقرار صلح عمومى و پا درميانى امريکا براى ايجاد صلح بين دو کشور فوق الذکر بود. در سال ١٨٩٩ نيکولاس دوم تزار روسيّه از سران کشورها دعوت کرد تا در اولين کنفرانس صلح که در شهر لاهه تشکيل مىّشد شرکت نمايند. فرمودند دست غيب در کار است و چنان کار مىکند که بهوصف نمىآيد و از توصيف خارج است.
بعد صحبت توربيتهاى غرقشده در کانال سوئز و صدمات وارده به کشتىها و آتش سوزىهاى ناشى از انفجار آنها شد.
فرمودند کار بجائى برسد که بالون هاى خيلی مافوق اينها بسازند که به ارتفاع بسيار دور در آسمان پرواز کند و توربيت هاى زياد از آسمان به روى زمين بريزد به طورى که احدى نفهمد از کجا بوده است. همه دستشان از همه گسيخته شود و فرار کنند. اينها همه مقدّمات و اسباب صلح عمومى است که بشارتش نازل شده وقتى که خود را مجبور ديدند براى برقرارى صلح عمومى اقدام خواهند کرد تمام اينها را خدا مىکند، عنوان صلح عمومى را رئيس جمهور امريک نمود ولکن به جهت ما فرقى نمىکند، بايد اين جام بدور بيايد، ساقى هرکه باشد و خمخانه دست هرکه باشد و هرکه مواظب شود فرقى نمىکند. اين جام الهى بايد بدور آيد، هرکدام از اينها(ممالک) مىخواهند خود اقدام کند که اسمى از آن باقى بماند، در صورتىکه ما مىخواهيم نتيجه حاصل شود هرکه موفّق شد فرقى نمىکند، وضع همين طور مىگردد و مىگردد تا بدست احبّا مىافتد و وقتى که دست آنها افتاد درست مىشود. خدا چنين خواسته است که به دست آنها جارى شود.
پس از اتمام بيانات عدّهاى به ديدن ايشان آمدند.امروز که صبح پنچشنبه ششم شهر شعبان است. در نهايت فرح و سرور در ظلّ عنايت ربّ غفور در مسافرخانه و در خدمت حضرت حاجى روحيفداه مشغوليم و از عهده تشکّر عنايات الهيّه عاجز و قاصر. پس از گذشت چند ساعت براى تشرّف رفتيم در بيرونى بيت جالس بودند. در کنار باغچه به جز بنده دو نفر ديگر حضور داشتند که يکى عظيمخان افغانى و ديگرى جناب حاجى بودند. مدّتى مشرّف بوديم بهعظيمخان فرمودند، اينهمه سردو گرم دنيا چشيدى و خوب و بد و راحت و ذلّت و زحمت و مشقّت ديدى و سياحت و گردش کردى از عالم چه فهميدى و چه دانستى؟. عرض کرد قربان هيچ. اين عالم بىفايده است. فرمودند حقيقت را بگو چه نتيجه اى گرفتى.؟ عرض کرد هيچ. سياحت براى کسى نتيجه مىدهد که در دنيا گردش کند و آنچه چيز خوب يا قانون صحيح ديد برود و در مملکت خود در حکومت مجرى دارد والاّ فايده ديگرى ندارد.
پس از رفتن عظيم خان به دوستان انذار فرمودند نزد اين شخص به من مکتوب ندهيد و نخوانيد. اين شخص جاسوس است، همينقدر محبّت کنيد که مکدّر نشود و زيان نرساند. ملاحظه مىکنيد که من هم صحبت نمىکنم و سکوت مىکنم و او حرف مىزند و عاقبت خسته مىشود و مىرود.
هنگام شب مدّتى بيانات و بشارات از ترقىّ امرالله فرمودند. مضمون بيانات اين بود که، دست غيب در کار است و امرالله در همهجا رو بعلّو و ارتفاع. نظر ما بايد حصر در امرالله باشد هر وقت امرالله در علّو و ترقّى و ارتفاع است جميع ما هم راحت و مسرور و خشنوديم و اگر هر آنچه واقع شود ولو ما را به صلاّبه هم بکشند خوب است. بعد فرمودند در بعضى نقاط در تبليغ معرکه مىکنند و مشغولند و چند جا ساکن است که آن هم به علّت فصل احباب با اغيار است. در عشقآباد ارتباط و معاشرت جريان ندارد و حال آنکه حکومت در بمبئى يک قطعه زمين را حصار کشيده و به عنوان گلستان جاويد در اختيار احبّاء گذاشته است. کيخسرو (باغبان مقاماتمتبرّکه) را هم در آنجا دفن نمودند.
حکايات فراوان و بشارات بسيار است امّا حال و در اين اوقات اظهار آن اقتضا ندارد. اين ايّام امرالله بسيار مرتفع شده و مىشود مجمل همينقدر مىگويم که جمال قدم روحىلاحبّائهالفداء مىفرمايند که اگر هيچکس زحمت نکشد و خود را موظّف نکند، من امر خود را مرتفع نموده و مىنمايم.
نتايج حرکت و اقدام و خدمت کم کم معلوم مى شود. حکمت اقتضا نميکند اگر مقتضى بود مقام و موقعيّت امرالله را در عالم توجيه مى نمودم.
صبح جمعه هفتم شهر شعبان است با انبساط خاطر در مسافرخانه حقّ بياد جميع دوستان مشغوليم. در خدمت جناب حاجى به بيت مبارک رفتيم در اطاق بالا تشريف داشتند و اغيار تا نيم ساعت بظهر مانده در حضوّر مشرف بودند و براى ما فرصت ديدار حاصل نگرديد.
٩ طراز دولت باقى ترا زيبدرنج محروميّت در آن روز پاداشى در پى داشت و موهبتى بى نظير و مثيل. دلداده روى جانان در پى سالهاى زندگانيش که از محبّت يزدانى پر بار و ثمر گرديده بود بار ديگر هديهاى ثمين و مخصوص از دوست ديرين و يار حقيقى دريافت کرد.
جناب طراز شرح اين عنايت را چنين بيان مينمايند:ظهر شد آقاسيّداسدالله قمى که از طائفين حول مبارک بودند به مسافرخانه آمدند و اظهار داشتند، حضرت محبوب روحالعالمين لفضله الفدا به بيرونى بيت تشريف آوردند و مشى مىفرمودند در همان حال انگشتر اسم اعظم را از انگشت مبارک بيرون آورده فرمودند فورى، السّاعه اين انگشتر را ببر به طرازالله بده.
نمىدانم از اين عنايت جديد الهيّه و فضل صرف ربّانيه که شامل حال اين مور ضعيف شد چه حالی دست داد به آستان مقدّسش سوگند که از شدّت فرح و سرور جامهام از عرق تر شد و از غايت هيجان نمىدانستم چه کنم. فکر کردم که اگر اين انگشتر از جانب يک سلطان ظاهره به يکى از وزراء و امراء اعطا شده بود افتخارها مىنمود و شهر را آئين مىبست، ضيافتها مىنمود و وجد و طرب و عيش و سرور برپا مىکرد و خلعتپوشان مىگرفت. امروز از سلطان حقيقى و مرکز ميثاق الهى انگشتر دست مبارک به ارادهالّهى بمن فقير کمتر از ذرّه عطا شد افسوس که دسترسى به امکانات ندارم و روسياهم والاّ يک جشن عظيم برپا مىکردم.
بهجناب آقاسيّداسدالله عرض کردم که در مقابل اين خلعت پربها جز سر و جان چيز ديگر و قابل تقديم ندارم ولکن رجا کنيد يک روز بهمسافرخانه تشريففرما شده و ناهار ميل بفرمايند اميد است بصرف فضل قبول شود و مفتخر گردم آمين يا ربّالعالمين.
انگشتر اهدائى نگين عقيق اسم اعظم و حلقه نقرهاى داشت. جناب طراز اين حرز متين را در محفظه اى زيبا قرار داده بودند و پيوسته در جيب خود بر روى قلب نگاه ميداشتند. در سفرهاى اخير که همراه فرزند عزيزشان دکتر مهدىسمندرى بودند آن وديعه مبارک را به ايشان مرحمت کردند.
خاطرات جناب طراز ادامه مىيابد:بعد از ظهر در کنار باغچه بيت به حضور مشرّف شديم پس از اظهار عنايت فرمودند به زيارت برويد کرّوسه حاضر است.
هيکل مبارک وسائل زيارت را نيز فراهم نموده بودند درخدمت جناب حاجى و بعضى ديگر به زيارت روضه مبارکه در عکّا رفتيم بسيار خوش گذشت. اين بار بالنّيابه از والده ماجده و جميع اماءرحمن خانواده زيارت کردم. در مسافرخانه بهجى که آقامهدى آنجا هستند همه دوستان را ياد نمودم. از ما با چائى پذيرائى کردند و بعد بهنهايت انبساط مراجعت نموديم و شب هم مفصّل حضور مبارک مشرّف شديم.
از حاجى راجع به وضع باغچههاى اطراف روضه مبارکه پرسيدند زيرا آن حضرت تحت نظر مأمورين تفتيشيّه بودند و به اطراف نمى رفتند. آن شب آقارضا در باره آيهاى از قرآن سؤال کرد. به اين مناسبت وضع انسان را در مراحل مختلف زندگى توجيه فرمودند که هروقتى اسمى دارد، جنين _ رضيع_ طفل_ صَبى_ مُراهق_ بالغ يا رشيد_ شّاب _ فَتى _ کَهل. بعد ذکر حضرت خاتم انبياء ص. را فرمودند که خلق عقيده دارند حضرت در سن چهل سالگى به رسالت مبعوث شدند و جميع علوم و فنون و آنچه بود در آنوقت به ايشان عنايت شد و حال اينکه ميفرمايد: "کنت نبيّاً قبل ماء و التيّن..." آن حضرت از ابتداء خلقت نبى بودهاند و داراى علم بودند. منتهى مشاعر و مدارک خلق آماده و مقتضى ظهور نبود لذا ستر شد تا آن که وقت معهود فرا رسيد. بعض حکماء عقيده دارند که عقل و خلقت اوّليّه يکى است و ترقيّات و بروزات و ظهورات و آنچه مىشود از مجاهده و کوشش و سعى است و اگر کسى رياضت بکشد و مجاهدت کند مىتواند خويشتن را بمقام انبياء برساند ولکن انبياء عظام مىفرمايند انبياء در خلقت فرق کلّى دارند و بشر هرقدر کوشش نمايد و زحمت کشد و مجاهده کند بهمقام انبياء نمىرسد. اختلاف مابين حکماء و انبياء اينجاست. مثلاً حجر هرقدر ترقّىنمايد و کوشش کند و مجاهده نمايد بهمقام نبات نمىرسد منتهى ترقّى آن در عالم جمادى است و نبات هرقدر تربيت شود و سعى وجدّ و جهد نمايد که به مقام حيوان رسد و قوّه حساسّه پيدا کند امکان ندارد. ترقّى نبات در عالم و رتبه نباتى است و مافوق بر جنس خود يعنى رتبه حيوانى نمى شود و حيوان هرقدر سعى کند وترقّى نمايد ممکن نيست قواء بشريّه تحصيل کند زيرا از جنس انسان نيست و همچنين بشر هرقدر سعى و کوشش و ترقّى در جميع شئون نمايد در رتبه خلق باقى ميماند و هرگز به مقام انبياء فائز نشده و نمىشود.
بعد فرمودند مثلاً ده طفل را در يک سنّ بهمدرسه مىگذارند و معلّم يکى است و جميع شئون تعليم و تدريس و تربيت در باره کلّ آنان يکسان و ابداً فرق ندارد امّا دو نفر از ميان اين اطفال صاحب هوش و گوش وعلم و کمال و فضل ميشوند و چندنفر حدّ وسط و چندنفر ديگربهره کمترى دارد. پس معلوم شد که آن دو نفر در خلقت اوّليه خود با سايرين فرق داشتهاند. ممکن است طفل ده ساله بر مرد شصت ساله غالب شود ولی هرگز حنظل شهد نمىشود. باغبان در باغ اشجار را تربيت مىکند درخت گلابى ميوه گلابى عمل مىآورد ولی درخت حنظل نميتواند. هم چنين هر درخت گلابى نيز درجات دارد يک درخت گلابى درخت جنگلی است و ميوهاش نسبت بهگلابى باغ مطبوع نيست در صورتى که آن هم در مقام خود گلابى است. البتّه تمام آن ها خوبند ولی هرکدام درخور مقام و شأن و رتبه خود هستند.
اگر افراد در امور محوّله و مسؤوليّت هايشان قصور ورزند مؤاخذه مىشوند امّا يکى که طبعاً نسيان دارد او را نمى توان مؤاخذه کرد که چرا نسيان دارد، خلقتش اينست و مؤاخذه در حقّ او روا نيست.
يک معدن الماس است يک معدن فيروزه و يک معدن ياقوت و يکى معدن سنگ سياه است، سنگ سياه را ردّ نمىتوان کرد خلقت اين است و خوب است ولکن قلب ماهيّت يک سنگ به الماس بسته به استعدادى است که به اراده و مشيّت کامله، در سنگ و در محيط اطراف آن موجود ميباشد.
صبح شنبه هشتم شهر شعبان. عازم بيت بودم جناب حاجى همراه من نيامدند در بين راه آقااسدالله مسگر را ديدم و ايشان گفتند که حضرت عبدالبهاء احضار فرموده اند. جميع ارکانم مرتعش بود تا درب بيت رسيدم آقاميرزانورالدّين در اطاق بالا در حضور بود وقتى جلوى پلّه ها رسيدم مرا صدا کرد. بالا رفتم و به فوز لقا يک نظر فائز شدم. فرمودند، برويد آن اطاق همشيره آمده شما را ملاقات کند.
بعد بشير را فرستادند تا همشيره را به اطاق هدايت کند. همشيره آمدند و تقريباً دو ساعت تا وقت ظهر در اطاق مبارک صحبت کرديم و آنچه بهعقل ناقص من رسيد و خداوند از لسان جارى کرد بر او گفتم. هيکل مبارک هم در اطاق کوچک مجاور مشغول نزول آيات بودند و صوت و لحن مبارک را خوب مىشنيدم.
از آنطرف تا حدّى بهاصغاء کلمات الهى موفّق بودم و در اين طرف با همشيرهام آنچه در قلب بود از هزار هزار يکى را گفتم.
گر بريزى بحر را در کوزهاى چند گنجد قسمت يک روزهاى.
بارى از خدا خواسته و مىخواهم که او را هدايت فرمايد و دست او را بگيرد. اوست مقلّبالقلوب و بس.
جناب روحىافندى از بيت مبارک مقدارى انجير آوردند و پذيرائى شديم. بعد وقت ناهار رسيد حضرت شوقىافندى تشريف آوردند و دعوت به ناهار فرمودند. همشيره براى صرف ناهار رفتند و بنده به مسافرخانه آمدم. احساس کردم تا اندازه اى دلم خالی شد. خداوند متنّبه و متذّکر و آينه قلب را تطهير و پاک فرمايد. شفاى ظاهر و باطن بهدست حقّ است.
مرکز ميثاق عصر آن روز هم پيغام فرستادند و هم حضوراً فرمودند، هر وقت به زيارت مىروى، روز يکشنبه يا روز جمعه، با همشيره ملاقات بنما.
حضرت عبدالبهاء براى رهائى ثريّاخانم از دامان ناقضين و بازگشت او به آغوش ثابتين ميثاق سعى فراوان مبذول داشتند. چنانچه در خاطرات جناب طراز مذکور است بارها ايشان را براى ديدار خواهر مخدوع فرستادند و وسائل ملاقاتشان را با يکديگر فراهم کردند. تشويق آن حضرت در طول اوقاتى که جناب طراز در ارض اقدس بودند ادامه داشت. از چگونگى مذاکرات و گفتگوهاى جناب طراز و ثريّاخانم اطّلاعى بهدست نيامد بهمين جهت به آنچه در متن خاطرات ايشان بود اکتفا گرديد. طرازيّه خانم همسر جناب طراز در خاطرات اوليّن تشرّفشان به حضور حضرت عبدالبهاء و حضرت ورقه عليا در ارض اقدس، اشاره به ملاقات با ثرياخانم نمودهاند و از مذاکراتى ياد کردهاند که در حضور حضرت ورقه عليا و منيره خانم همسر حضرت عبدالبهاء درباره ثريّاخانم جريان داشته است ايشان ضمن خاطرات خود مينويسند که، ثرّياخانم براى ملاقات من آمدند و براى مهدى يک لباس هديه آوردند. به ايشان گفتم بهتر است به حرف پدرشان گوش کنند و نصايح ايشان را بپذيرند. در حضور حضرت ورقه عليا بوديم منيره خانم از ثريّا صحبت فرمودند واز رفتار ناقضين نسبت به مرکز ميثاق گلهمند بودند ولی حضرت ورقه عليا به ادامه اين گفتگومايل نبودند.
٦درخاطرات ميرزا طراز مرقوم گرديده است.شب هم به حضور مشرّف بوديم مدّتى از بيانات مبارکه مستفيض شديم. از احوال پرسيدند و محبّت کردند.
صبح يکشنبه نهم شهر شعبان، بياد جميع دوستان بهذکر هيکل ميثاق و شرف لقا مسرور و خوشنوديم اميدواريم جميع دوستان در کلّ بلاد مسرور باشند آمين.
بارى به بيرونى بيت رفتم و مشرّف شدم ولکن اغيار در حضور بودند. بعد به مسافرخانه آمدم. و بنا به توصيه مبارک و هم چنين بالّنيابه از طرف تمام عائله و مخصوصاً پسرعمّه و عيال و اطفالشان و جناب آقافرجالله و سايرين در خدمت جناب آقامحمّدحسن، بهروضه مبارکه مشرّف شده رجاى توفيق و تأييد و خير دنيا و آخرت و استقامت نمودم اميد است مقبول درگاه حقّ شود. بعد هنگام غروب حسبالامر مبارک، همشيره را هم بهقدر يکساعت ملاقات نموده و با او بسيار صحبت کردم از خداوند بهّىالابهى جلّ شأنه مىطلبم و از فضل صرف حضرت عبدالبهاء روح ماسواه فداه اميدوارم اثر بدهد و او را باو نگذارد و دستش را بگيرد. آمين يا ربّالعالمين.
پس از مراجعت، در بيرونى بيت مشرّف شديم شرح مبسوطى در باره ارث بيان فرمودند.
صبح دوشنبه دهم شهر شعبان الحمدلله هيکل مبارک امروز مسرور بودند.
وقت عصر و شب نيز موفّق به زيارت شديم. يار و اغيار هردو دسته آمدند و از فيض وجود اقدس سرّالله اعظم بهره ها بردند و رفتند.
شرح زندگانى پر مشغله و پر مسؤوليّت حضرت عبدالبهاء در يادداشتهاى مختصر و مجمل روزانه جناب طراز فقط منحصر به اوقاتى است که با افراد به علل مختلف در تماس بودند. در تمام روزها در بين ملاقاتها و ديدارها و صدور اوامر براى انجام امور و رسيدگى خصوصى به آنها، از اوقاتى ياد شده است که آن حضرت به اطاق خود ميرفتند و به ساير مسؤوليّتهاى گسترده و سنگين محلّى و ناحيهاى و جهانى مى پرداختند.
جناب طراز بهيادداشتهاى خود ادامه مىدهند:صبح سهشنبه يازدهم شهر شعبان، فرصت ديدار فقط در حال عبور ممکن گرديد ولی ميهمانان مثل هر شب ديگر آمدند.
صبح چهارشنبه ١٢ شهر شعبان در خدمت جناب حاجى به بيت رفتيم و ايشان عرايض خود را تقديم داشتند بقدر نيمساعت مشرّف شديم و اظهار عنايت فرمودند و به طبقه فوقانى بيت تشريف بردند.
هنگام تشرّف در شب از مشکلات وارده بر حضرت رسول صحبت فرمودند و در دنباله بياناتشان اظهار داشتند که مردم حقيقتاً کتاب قرآن را نمىخوانند. پس از خاتمه صحبت ما را ترک فرمودند وطبق روال و شيوه مبارک به قصد ديدار از بعض اهالی آن ناحيه، به منزل آنان تشريففرما شدند.
صبح پنجشنبه ١٣ شهر شعبان است در خدمت جناب حاجى روحيفداه درب خانه مبارکه رفتيم در طبقه بالاى ساختمان تشريف داشتند. فقط يک نظر مشرّف شديم. نيم ساعت بعد ايشان براى ديدن ميهمانان بهقسمت پائين تشريف آوردند. شبهنگام نيز در اطاق فوقانى عدّهديگرى از مردم شهر به ملاقات ايشان آمدند و در نتيجه براى ما فرصتى باقى نماند که فائز شويم.
صبح جمعه ١٤ شهر شعبان است ديشب دو خواب ديدم و از شدّت آن موضوع مضطربانه از خواب بيدار شدم. حتّى در خواب گفتم خدايا مرا به ميدان امتحان وارد مکن و اگر اراده کردى حفظ کن.
ظهر بقدر نيمساعت مشرّف شديم اظهار عنايت فرمودند و احوال پرسى کردند و فرمودند، ديشب خواب نکردم.
عصر در خدمت جناب حاجى و بعضى از ياران بروضه مبارکه رفتيم و به نيابت جناب ابوى و والده مشرّف شديم. سپس با همشيره ملاقات نموده و آنچه بهاقتضاى وقت بنظر آمده مذاکره شد. امروز باز مأيوس شدم يعنى از اوّل يأس داشتم ولکن با توجّه به اوضاع و احوالی که شاهد آن بودم اميد داشتم که شايد خداوند او را متذکّر فرمايد ولی حال که ديگر ملاقات نتيجه نداد مراجعت نمودم.
حکمت احضار جناب طراز تا آخرين روزهاى اقامت ايشان در ارض اقدس کاملاّ مشخّص و معلوم نبود.
حضرت عبدالبهاء در طىّ آن دوران چندين بار تذکّر دادند " ما ترا در چنين وقتى اينجا آورديم". به نظر ميرسيد مأموريّت جناب طراز مشاهده اوضاع مغشوش ارض اقدس، خصومت آشکار بعض از منتسبين،اتمام حجّت با ثريّاخانم، کارشکنىهاى مأمورين دولت وقت و خطرات احتمالی نسبت به جان حضرت عبدالبهاء، سنگينى بار مسؤوليّتهاى آن حضرت و مسائل بسيار ديگرى بود که ايشان گاه تلويحاً و گاه صريحاً در باره آن صحبت مىفرمودند و جناب طراز ميبايست به يک عنوان شاهد عينى و موثّق، حقايق مشهود را همانند وقايع بعد از صعود جمال اقدس ابهى به اطّلاع ياران منتظر ايران برساند زيرا در آن اوقات امکان تشّرف محدود بود و اوضاع فلسطين ناآرام، اميد به رفع تضييقات در ارض اقدس و تخفيف محظورات خصوصاً نسبت به مرکز ميثاق بعيد مىنمود. ايشان مىنويسند:
٭شب به حضور مشرّف شديم بيانات مفصّل فرمودند. از اخبار روزنامه ها استفسار کردند. بعد فرمودند آقاميرزاطراز بايد خيلی مسرور باشد چه که در اين وقت ما شما را اينجا آورديم و حال بايد روانه کنيم. سپس از حاجى حيدر علی پرسيدند، چند وقت است اينجاست؟ حاجى عرض کرد يکماه است و جز رضاى مبارک نمىخواهد، هرحين امر فرمائيد حاضر است. فرمودند، بلی، خير آنست که اوّل مىگوئيم چه که جز خير احبّا چيزى نمىخواهيم. بعد هرکه هرچه خواست و گفت اين مطلب ديگر است ولکن بيان بيان اوّل است و خير کلّ، مطالبى هست که اسرار است و نمىتوان گفت چه که اسباب فزع و جزع و فساد مىشود لذا ستر مىکنيم. ولکن ما نمىخواهيم دست و پاى احباب بسته باشد و از خدمت باز بمانند و وجودشان بى ثمر شود مختصر مىگوئيم کار در اينجا سخت مىشود و دست و پا بسته مىشود ولی احبّاء در بلاد ديگر آزادى دارند و هرکدام مانند شيرند و خدمت مىکنند. فرق است مابين من و شماها، من هرکجا که باشم دست و پايم باز است، بسته نيست ولکن دست و پاى شما سخت بسته مىشود. اگر احبّاء در خارج باشند مرا هرکجا ببرند آنان مىتوانند بيايند و مرا ببينند ولکن اگر آنها گرفتار باشند ديدار با من ممکن و ميسّر نمىشود.
بعد فرمودند در اين اوقات بسيار لازم است کسى از اينجا به ايران برود. باز طوفان مىشود ولکن بعد آرام مىگيرد.
اوّل مجلس فرمودند ظاهراً اين ارض آرام است ولکن اطراف منقلب است. کلّ منتظر و مترّصدند بهبينند بر ما چه وارد ميشود، منتظرند.
صبح شنبه ١٥ شهر شعبان ١٣٢٣ است برخاسته بذکر او مشغول و بهدعاى احبّاى الهى مسرور بودم و عريضهاى به حضور مبارک عرض کردم. محتواى نامه بطور خلاصه چنين بود که اين مور ضعيف و پدر و اخوان و مادر و عائله به غير از رضاى مبارک نمىخواهيم و جز طلب استقامت در سبيل خدمت به امرالله و احبّاءالله رجا نمىکنيم. از شکر نعمتهاى ظاهر و باطن عاجزيم و استدعا داريم هم چنانچه از اوّل امر الی حال از هر امتحانى حفظ فرمودى الی آخرالآخر حفظ و حمايت فرما. اين بنده براى حرکت بهنهايت فرح و سرور حاضر و امر مبارک را ساجد و عامل. هر دقيقه امربفرمائيد حرکت مىکنم. جمعى از احبّاء رجاى عنايت کردهاند اگر اراده قبول مىفرمائيد صورت اسامى را تقديم کنم.
اين عريضه توسط آقاميرزا جلال تقديم شد در باغچه ملاحظه فرمودند و نظر به ملاحظه عدم امنيّت و ساير جهاتى که در آن ايّام اهميّت داشت عريضه را پس از قرائت پاره کردند و دستور دادند محو کنند. بعد تشريف آوردند از آقاميرزاجلال پرسيدند کشتى حيفا چه وقت حاضر است؟ عرض نمود، دو هفته ديگر. فرمودند در باره کشتى کوچک که به عکّا مىآيد تحقيق کن و خبر بياور.
معلوم شد آن کشتى امروز آمده و رفته است و ورود بعدى روز چهارشنبه مىباشد. در خدمت حاجى مجدّداً به حضور رفتيم. فرمودند، چهارشنبه حرکت کنيد. بعد حاجى را به مدّت يکساعت احضار فرمودند و پس از ايشان، بنده را احضار کردند و مشرّف شدم. فرمودند با حاجى قرار حرکت شما را داديم، سفر خوبى است بسيار سفرخوبى است ... حاجى بشما مىگويند.
در بين راه که به مسافرخانه مى آمديم جناب حاجى به من فرمودند عنايتى در حقّ تو شده است که تصّور او را نکرده و نمىکنى. سرکار آقا ارواحنافداه فرمودند ميرزا طراز در قزوين کارى ندارد بايد به ايران باز گردد و براى تبليغ به جميع شهرها حرکت کند ولکن او تنهاست.
حاجىميرزاحيدرعلی نزديک بيست نفر از احبّاى عکّا و عشقآباد و نقاط متفرقه ديگر را اسم برده بود ولی هيچ کدام مورد موافقت حضرت عبدالبهاء قرار نگرفته بودند. تا ذکر پسرعمو آقاميرزامنير نبيل زاده به ميان آمده بود و با همراهى ايشان در اين اسفار طويل موافقت فرموده بودند که دستور العمل براى حرکت ميرزامنير صادر نمايند و يک لوح هم در جواب عريضه تقديمى من، بهافتخار عموم عنايت فرمايند. دامن جناب حاجى را بوسيدم و مدّتى از اين مژده ها سرمست بودم.
هنگام شب که مشرّف شديم فرمودند مىخواهيم آقاميرزاطراز را روانه کنيم، معرکه است، معرکه است. سپس ذکر عشقآباد، خراسان، طهران، آذربايجان، قزوين و بادکوبه را فرمودند.
بيانات امشب ايشان بهتحرير نمىآيد. از حقّ تأييد و نصرت مىطلبم که بهرضاى او فائز شوم.
خوشبختانه احبّا در ارض اقدس در هر شرايطى که بودند وسائل مکاتبات با نقاط ديگر را فراهم ميکردند و با وجود بندوبست شديدى که در آن روزها بر محدوديّت هاى گذشته مضاعف گرديده و بعض آزاديهاى نسبى احبّا به شدّت تقليل يافته بود باب مراسلات باز بود و جناب طراز از منسوبين و نزديکان نامه دريافت ميکردند و جواب ارسال ميداشتند. يکى از نکات جالب توجّه از ايّام اوليه امر، همکارى افراد احبّا در حمل و يا ارسال نامهها از نقطه اى به نقطه ديگر است که علاوه بر افراد موظّف و معيّن، آنان هم به سهم خود در اين کار خطير و لازم مشارکت ميکردند. در يادداشتهاى جناب طراز ذکر رسيد و يا ارسال نامهها در مواقع اقامت ايشان در ارض اقدس مکرّر ملاحظه ميشود از جمله نامههائى است که در روز ١٥ شعبان از شهرهاى رشت و قزوين براى ايشان رسيده است. ايشان مى نويسند:
يکشنبه ١٦ شهر شعبان ١٣٢٣، صبح و مختصرى هم عصر به حضور مشرّف شديم. مفهوم بيان مبارک اين بود که آن چه خدا مى کند تمام خوب است. آن روز جميل افندى پسر آقاابوالقاسم فوت شده بود. فوت اين جوان که به رضاى الهى فائز شد بسيار در من تأثيّر نمود. از خدا خواستم کلّ به رضا فائز شويم و مثل او از اين عالم برويم.
شب مصادف با مولود حضرت خلافت پناهى ايّدهالله تعالی (حضرت علیبنابىطالب) بود و شهر را چراغان نموده و زينت کرده بودند.
صبح دوشنبه ١٧ شعبان عريضهاى حضور حضرت خدايگانه فريده وحيده،خانم اهل بهاء، ورقه عليا، عرض کردم و هديهاى تقديم نمودم. در بيت مبارک، صداى حضرت عبدالبهاء را مىشنيدم که مشغول نزول آيات بودند و مناجات تلاوت مىفرمودند.
سهشنبه ١٨ شهر شعبان، از روزهاى نادر در زندگانى اين بنده بود مراحم حقّ بىشمار و زبان تشکّر و امتنان قاصر و کوتاه بود.
شکر کند عارف حق کز همه برديم سبقصبح از بنده پرسيدند، به قصر مبارک رفتى؟ عرض کردم خير حضرات گفتند وقت کافى نداريم. فرمودند الان برو و پيش از ظهر مراجعت کن. سپس فرمودند، همراه من بيا تا يک مال براى تو تحصيل کنم.
عرض کردم پياده مىروم. فرمودند خير خسته مىشوى.ايشان تا کرّوسهخانه پياده تشريف آوردند ولی مال(حيوان سوارى) نبود. به آقااسدالله دستور دادند، برو مال بگير تا ميرزا طراز به قصر برود. بعد خودشان باز هم مقدارى راه تشريف آوردند و مرا تا جلوى جادّه همراهى فرموده و مرخص کردند.
در روضه مبارکه بياد همه زيارت نمودم و کلّ را دعا کردم و بار ديگر با همشيره مخدوع، ملاقات کامل نمودم و اتمام حجّت کردم ولی او به خيالات بيهوده خود، ميل آمدن با من نکرد ولکن بنده هم فروگذار نکردم آنچه در دلم بود بهکمال محبّت باو گفتم و او را متذکّر کردم و خيالم راحت شد.
پس از مراجعت از عکّا، درب خانه مبارک رفتم مولاى مهربان در اطاق خود تشريف داشتند لذا مزاحم نشدم و به مسافرخانه باز گشتم. بعد از ظهر بود. مرا احضار فرمودند به تنهائى مشرّف شدم.
اين قسمت از خاطرات سفر ارض اقدس شامل نتيجه و علّت اصلی احضار جناب طراز است که پس از مدّت ٤٠ روز اقامت در اعتاب مقدّسه و استفاضه از برکات الهيّه و نعم و مراحم بى نظير حضرت عبدالبهاء، به جناب طراز ابلاغ گرديد. زيارت اماکن مقدّسه که اغلب به دستور صريح مرکز ميثاق انجام ميگرفت قواى معنوى ايشان را توسعه بخشيد. مشاهده عينى مقاومت و استقامت حضرت عبدالبهاء در برابر هجوم قواى مخالف و مقتدر و مظلوميّت آن حضرت در بحبوحه بلايا و گرفتاريهاى قديم و جديد، و حکم و اندرزهاى شايان و هدايت صريح و دقيق ايشان، گرما بخش ومحرّک قواى روحانى مکنون در وجود جناب طراز بود و آنرا در مسيرى که مورد نظر هيکل مبارک بود به حرکت در آورد.
ادامه بيانات حضرت عبدالبهاء در خاطرات جناب طراز به شرح زير مرقوم گرديده است:
فرمودند، از اينجا به عشقآباد ميروى. آيا آقاميرزاحيدرعلی به شما گفتند؟ عرض کردم بلی. پرسيدند چه کسى را بجهت معاونت خودبرمىدارى؟ عرض کردم آقاميرزامنير را. فرمودند بلی مىروى او را بر مىدارى و به خراسان و بعد در همهجا گردش مىکنيد. بايد از جميع احبّاء عهد بگيرى که با هم عهد و ميثاق بندند و بيعت کنند که با هم دوست باشند، مهربان باشند، همّشان يکى باشد و َبدِ يکديگر را ابداً نگويند. اگر يکى خطا کرد مثل اين باشد که کلّ خطا کردهاند، اگر يکى خدمتى از او ظاهر آن خدمت را از آن کلّ محسوب دارد. اگر به يک نفس صدمه وارد شد مثل اين باشد که به کلّ صدمه وارد شده است. در احزان و سرور شريک و سهيم شوند، در امرالله مستقيم باشند و خود را فداى يکديگر کنند.
بعد فرمودند در امريکا چهارصد نفر نفوس متّحد شدهاند و کاغذ مهر کردهاند که فدائى يکديگر بوده و در امور ظاهر، باطن، صورت و معنى با يکديگر متّحد و متّفق باشند. شما نيز در هرکجا که ميرويد بايد نفوس در آنجا عهد و پيمان کنند که متّحد و همرأى و همعقيده شوند و فدائى يکديگر گردند. در خاتمه بيانات فرمودند، تو را فردا نمىفرستم، چند روز ديگر بايد بمانى چون بعضى مطالب است بايد به شما بگويم. بعد در حضور آن حضرت چائى صرف شد.
حضرت عبدالبهاء اول مجلس از بنده استفسار نمودند، با همشيره ملاقات کردى؟ عرض کردم بلی معلوم است که خداوند اراده فرموده بود اتمام حجّتى با او بنمايد در اين مجالس که با همشيره داشتم از هر راهى، بهر عنوانى صحبت شد مؤثّر نگرديد. فرمودند بسيار خوب.
وقت عصر،کلّ ياران را در اطاق مبارک احضار فرمودند عجب شبى بود و چه زيارتى داشتيم و چه بياناتى شنيديم. قلوب ما از بيانات جانسوزش بگداخت. اگر بخواهم از هزار کلمه يکى را بنويسم ممکن نيست. فقط محض نمونه تحرير و مرقوم مىدارم.
بعد از اظهار عنايت بهکلّ حاضرين، در اوّل بياناتشان فرمودند حوصلهام بسيار کم شده است نمىتوانم با اين خلق ملاقات کنم قبلاً از ملاقات و صحبت هاى آنان ابداً کدورت و ملال خاطر حاصل نمىشد حال چنين نيست ... مخصوصاً نسبت به کسانيکه ظاهرشان غير باطنشان است و همچه گمان مىکنند که مرا فريب دادهاند.
سى و هفت سال است با خلق بهنهايت محبّت و رأفت و اخلاق و روحانيّت و دوستى و الفت معاشرت نمودم ابداً اظهار کسالت ننمودم و کسل نشدم. هر غريقى را علّت نجات شدم، هر قاتلی را علّت حيات گشتم، هر مريضى را اوّل پرستار شدم، هر محزونى را اوّل دلجو بودم، هر عليلی را مداوا نمودم، هر فقيرى را اوّل دستگير بودم، هر مشکلی را بجهت عموم مردم حلّ و فصل کردم، نظر به تعاليم جمال قدم حرکت کردم، لله، فى سبيلالله و بدون هيچ گونه نيّت و مقصدى.
بعد دو شعر عربى تلاوت فرمودند که يکى از دو شعر اين بود
نصرتُ اذا اتت علىّ سهام تکسّرت النّصال علی النّصال
فرمودند، آنقدر تير آهنى بر اين قلب وارد شده و محلّ گرفته است که ديگر آنچه تير ميآيد بهقلب اصابت نمى کند، به آنها مىخورد و بر مىگردد. فرمودند موقعى که ما در ادرنه بوديم بهيچکس خدمتى بظاهر نکرديم و کارى براى آنها انجام نداديم و دوران توقّف ما نيز کوتاهبود ولی وقت حرکت با اينکه عساکر دور بيت را گرفتند و مانع ايجاد کردند، احدى اعتنا ننمود و جمعى از مردم مىآمدند و در حين حرکت ما تماماً گريه مىکردند. اگر اين اقدامات که در اينجا کرديم در ادرنه انجام شده بود، کلّ ساجد و مؤمن شده بودند.
فرمودند بشماها مىگويم سجيّه خود را از دست ندهيد، عداوت کردند خير کنيد، مال شما را بردند تحمّل کنيد، دروغ گفتند اعتنا نکنيد ... ولکن گمان منمائيد که خداوند از ظلم آنها مىگذرد، خير. اگر به کسى يک کلمه راست بگوئيد و او در مقابل دروغ بگويد خدا ابداً نمىگذرد ولکن اگر گاهى ملاحظه ميکنيد کسانى که بشماها عداوت نمودند و ظلم کردند مکافاتى نديدند و خداوند آنان را اخذ نکرد حکمتى دارد، ممکن است يک سال، دوسال، پنج سال، ده سال يا بيشتر به آنها مهلت مىدهد و بعد حکم صادر مىفرمايد... شما همگى در ظلّ مراحم جمال مبارک قرار داريد، مؤيديد، موفّقيد، منصور و غالب بر جميع اهل عالم هستيد مطمئن باشيد. بظاهر احتمال دارد ما را چوب بزنند و حبس و يا سرگون کنند، به قتل برسانند و يا در دريا اندازند ولکن جسد را حکمى نه، اصل روح انسان است، روح ما غالب است و آنها کلّ مغلوب. انسان ميداند اين عالم بقائى و ثباتى ندارد آيا اگر مثل خلق به خاطر ابتلاء به مرض و ناخوشى از اين عالم برود سزاوار است و يا اين که در سبيل جمال قدم جان سپارد. بعد فرمودند ديروز تمام عائله در اندرون (بيت)محزون مشاهده شدند. من بآنها چيزى از اوضاع حائله نگفتم رسم من چنين نيست، هيچوقت نمىگويم ولکن حضرات از خارج از بيت مىشنوند. پرسيدم چرا محزونيد؟ گفتند آخر قضايا بر اين منوال است. خوب، مطلب حبّ و انس مطلبى است و فکر و عقل مطلبى ديگر. مثلاً وقتى کسى مىخواهد بجهت تجارت سفر نمايد البتّه آنهائىکه به او انس دارند محزون مىشوند ولی آن انس مانع نمىشود و شخص با عقل مىسنجد که نتيجه اين سفر بزرگ، عظيم و مفيد است و لذا به قضا راضى ميشود و از تقدير شاکر مى گردد. حال شما راضى هستيد ما مثل اهل عالم بخوريم، بخوابيم، و در آخر با امراض از اين جهان برويم يا در سبيل جمال مبارک به آنچه سزاوار است راضى شويم تا صيت امرالله مرتفع شود و عزّت ابدى حاصل گردد؟.
نفوس موقنين از استماع کلمات مولاى عزيز از فرط تحسّر و اندوه بيتاب و توان شدند. حالِ هيکل مبارک در اين اوقات دل سنگ را آب مىنمود اميدوارم دلهاى ما که از سنگ سختتر است نرم شود و متذّکر گردد و انشاءالله عواقب کليّه امور خير باشد.
سفرى فتاد جان را به ولايت معانىصبح چهارشنبه ١٩ شهر شعبان، هيکل مبارک بيرون منزل تشريف داشتند. تنها در حضور بودم مدّتى بيانات و دستورالعمل فرمودند و اظهار داشتند، امروز شما را روانه نکرديم ... شما بايد به عشقآباد و بعد به خراسان برويد وهمهجا اول به احباب بشارت بدهيد و از قول ما به آن ها بگوئيد که شما نظرتان به انقلابات ارض اقدس و روضه مبارکه نباشد و به جهت محظورات وارده بر احبّاء محزون مشويد و از کار باز نمانيد نظر شما بايد حصر در امرالله باشد و به امر ناظر باشيد نه اينکه وقتى خبر مسرّت بخش از اينجا ميرسد مسرور شويد و هنگامى که خبر حزن انگيز رسيد محزون و مغموم شويد. بلی ارض مقدّس گاهى ساکن و گاهى منقلب است. حواريّون حضرت مسيح اگر همه اوقات را به گريه و زارى و حزن به خاطر شهادت حضرت مشغول مى شدند امر مسيح مختل و معوّق مىماند. پس بايد احبّاء و حزن و اندوه را کنار گذاشته با انقطاع و توجّه و اتّحاد ومحبّت به تبليغ امرالله و نشر نفحاتالله مشغول باشند ... من بجهت بلايا و رزايا خلق شدهام اگر مثل ساير خلق باشم چه حُسن دارد.
فرمودند در امريک چهارصدنفر متّحد، متفق، همعقيده، همرأى، محبّ و صادق يکديگر شدهاند و عهد و پيمان بسته اند و سواد آن عهد نامه را نزد من فرستادهاند آن را به شما مىدهم شما هم در همهجا هر قدر که ممکن است نفوس را جمع کنيد. کلّ بايد عهد ببندند و بعد آن جمع با سايرين پيمان کنند تا کلّ حکم نفس واحد و روح واحد و هيکل واحد شوند.
فرمودند در عهد حضرت رسول همان اقرار و تبعيّت کافى بود، قولوا لا اله الاّالله تفلحوا، در اين ظهور چنين نيست، قول عمل مىخواهد. اوّل بايد بهوحدانيّت و عظمت جمال قدم و الوهيّت او اقرار کنند بعد بهمبشّريت نقطه اولی روح ماسواه فداه و ثالث توجّه و تشبّث و ثبوت بر عهد و ميثاق الهى است. بايد با يکديگر عهد کنند که جان در سبيل يکديگر دهند.
در آخر بيانات خود فرمودند همه را مىنويسم و به شما مىدهم ... بايد جميع احبّا مراياى حقّ باشند و از او بتمامه حکايت کنند.
بعد مجدّد در خدمت جناب حاجى به حضور رسيديم. فرمودند مردم منتظرند کشتى بيايد و ما را ببرد و ما مشغول اسبابکشى و نقل مکان هستيم خيلی عجيب است ... از اعظم غرائب است ... ولکن بايد هم اينطور باشد.
حاجى عرض کرد کارهاى خدا نبايد مشابه کار خلق باشد. فرمودند بلی خودما اقرار مىکنيم که اين جنون است ولکن جنون بالله و جنون فىسبيلالله.
در مورد هم سفر من در مأموريّتى که در پيش داشتم، جناب حاجى عرض کرد آقاميرزامنير تازه راحت شده و مشغول کار است و عيال و اطفال دارد اگر بنويسم حقوق ماهيانه اى براى او مقرّر کنند ممکن است مقدور نباشد و نپردازند و در نتيجه ترتيب زندگانى او به کّلی مختل خواهد شد امّا آقاميرزاعلیاکبر رفسنجانى که در طهران است و اشتعال هم را دارد و ميرزا طراز نيز او را ملاقات کرده است بنظر مىرسد براى اين کار اصلح باشد.
فرمودند بسيار خوب بسيار خوب، فورى بنويس و تأکيد کن که يا در عشقآباد و يا در خراسان خود را به ميرزا طراز برساند و تعجيل کند.
لهذا امروز جناب حاجى مرقومه را نوشتند و هيکل مبارک امضاء فرمودند و بلافاصله فرستاده شد هذا تقديرالعزيز الحکيم.
عصر در اطاق مکتبخانه با حضرت شوقىافندى و جناب حاجى و روحى افندى و سايرين نشسته بوديم مناجات و اشعار مبارک را بصوت بلند مىخواندند. حضرت عبدالبهاء تشريف آوردند همگى بيرون آمديم، قدرى اظهار عنايت فرمودند و بقرآنخوان فرمودند اين کِبْر چرا اينقدر مذموم است؟. قرآن خوان عرض کرد هذا عملالشّيطان. فرمودند کِبْر از جميع معاصى و خطاياى عالم بدتر است، رأس جميع اعمال ناموافق است، آنچه شرارت و خباثت و غرور است کلّ از او پيدا شد، کبر از شيطان تولّد شد.
بعد ذکر اهل عکّا به ميان آمد فرمودند، بسيار عجيب است اگر يکنفر از ما نسبت بهاين مردم خلافى مرتکب گرديده و يا تعدّى نموده بود باز مطلب و موردى براى خصومت و معاندت آنها وجود داشت ولکن سىوهفت سال جز محبّت، رأفت و شفقت کار ديگر نکردم ... وقتى موشکافى مى کنيم ملاحظه مى شود که جوهر تمام اعمال آنان حسد است و لاغير و کلّ اين اعمال از حسد سرچشمه مى گيرد.
از آتش حسد و بغضا در دوران اقامت در بغداد ياد نمودند که چگونه تر و خشگ از لهيب آن ايمن نماند. بعد باز بياناتى فرمودند. بمناسبت فرمودند حديث است: "القبر اِمّا روضة من روضات الجنّة و اِمّا حفرة من حفراتالنّار" بعد حضرت فرمودند "بين قبرى و منبرى روضة من روضات الجنّة".
امشب آن حضرت قدرى مسرور بودند ولکن به ملاحظه ضعف ماست وگرنه تعديلی در سخت گيرى هاى تازه داده نشده است.
صبح پنجشنبه ٢٠ شهر شعبان، کمتر از يکساعت منتظر بودم که تشريف آوردند. آقاابوالقاسم گُل آورد تقديم کرد. يک مشت از آن گل بحقير فقير مرحمت نمودند و مرا تنها به حضور طلبيدند. چند مرتبه فرمودند بگو. ولی انگار لال شدم. بعد لسان عظمت بهجوهر فضل ناطق شد و بيانات و دستورالعمل صادر فرمودند.
اين سفرى که تو مىروى بايد مستبشر بهبشاراتالله باشى چه که در وقتى که هجوم بلايا و طوفان بود مشرّف بودى از يک طرف خولی از طرفى شمر ذىالجوشن از طرفى سنان ابنعنس از طرفى ابنسعد از طرفى يزيد عنيد و قسعلی ذلک هجوم نمودهاند. بعد فرمودند: تو اين سفر از طرف من مىروى، بايد کسى که از جانب من مىرود عين من باشد مثل اين باشد خودمن رفتهام، بهانجذاب و اشتعال عظيم، بايد آيت کبرى باشى همينکه مستبشر به بشاراتالله شدى تأييدات قدس الهى با تو است. مثل کره نار بر هرجا وارد شوى بايد چنان اشتعالی در ميان احبّاء برپاسازى که بهوصف نيايد.
عصر طرف مغرب بود حقير را تنها در حياط احضار و چند مرتبه فرمودند بگو. امّا من هيچ نتوانستم عرض کنم. بعد جناب آقاميرزاحيدرعلی را احضار و درباره حرکت بنده صحبت کردند وفرمودند، آمدن رفسنجانى به خراسان يا عشقآباد و يا به طرف رشت و قزوين مدّتى طول مىکشد. ميرزا طراز معاون نمىخواهد خودش به طهران ميرود و او را برمىدارد شايد يک نفر ديگر آقاميرزاعبدالحسين تفتى را هم بر ميدارد و از طهران به خراسان و عشقآباد و از آنجا به تفليس سپس به آذربايجان و بعد به اصفهان، کرمان، شيراز، کاشان و ساير اطراف ميروند.
حاجىميرزاحيدرعلی ازطرفخود و بنده اظهار انقيادواطاعتنمود.
در ادامه فرمايشات حضرت عبدالبهاء فرمودند، شنيديم محمّدعلی با مفتى هر دو خوشحال و خندان در کوچه ميرفتند. چهچيز از اين بالاتر است که انسان هم سبب و علّت سرور اعلی عدّو خود و هم علّت سرور دوستان باشد. بعد در باره ميرزا ابوالفضل فرمودند کتب اثيم و ابن اثيم (حاج محمّد کريمخان کرمانى و فرزندش) بهدست ميرزاابوالفضل رسيده و بسيار اظهار سرور و فرح نموده زيرا از کتبى است که در دسترس نيست و بهزحمت توانست آنها را تحصيل کند.
طولی نکشيد که حضرت ورقه عليا بنده را احضار فرمودند حدود يک ساعت به حضور ايشان و منيره خانم حرم حضرت عبدالبهاء مشرّف شدم. خيلی اظهار عنايت فرمودند. از جانب والده و جميع اماءالله دامنشان را بوسيدم و عرض کنيزى جميع اماءرحمن را معروض داشتم. حضرت ورقه عليا نسبت به کلّ آنان اظهار مرحمت فرموده و گفتند، ما در اين اوقات هميشه در فکر احبّاءالله هستيم که از شنيدن اين اخبار موحش بر آنها چه مىگذرد به طوريکه گاهى خود را فراموش کرده و مصائب خويش را از ياد مىبريم.
ذکر همشيره (ثريّا) شد مفصّل راجع به او صحبت کرديم سپس تقاضاى مرخّصى نموده و به طبقه پائين بيت آمدم.
هيکل مبارک درباره کيخسرو( کيخسرو از احبّاى پارسى نژاد است که مناجات مصدّر به: "اى خداوند بيمانند اين يار عزيز را بپرور" در حقّ او نازل گرديده است) فرمودند، حقيقت اينست که به وصيّت جمال قدم عمل نمود از کسب و تجارت و امورات ديگر گذشت و به دنبال آن خدمت رفت. وقتى که مسيو دريفوس در هندوستان سخت مريض بود و در خطر جدّى قرار داشت آقاميرزا محمود از بمبئى هند، کسى را براى کمک به معالجه او طلبيد کيخسرو براى کمک داوطلب گرديد و به بمبئى رفت ولی خود سخت بيمار شد و عاقبت در گذشت و مسيو دريفوس از بيمارى نجات يافت و سالماً به پاريس باز گشت.
صبح جمعه ٢١ شهر شعبان است، بياد جميع دوستان در بلدان مشغولم و در مواقع زيارت اوّلاً خداوند ثانياً قلب منير اولياءالله شاهد که کلّ را ياد و دعا نموده و مىنمايم و بجهت عموم رجاى نصرت و راحت و استقامت مىنمايم اميد است اجابت فرمايد.
تنها به بيت رفتم بعد از نيمساعتى تشريف آوردند روز جمعه و نوبت ديدار فقرا بود بعد از اينکه همه آنها را روانه فرمودند اطفال مشق خود را حضور آورده و تقديم نمودند و هريک مورد عنايت قرار گرفتند. بعد فرمودند ميرزاطراز بيا.
٭نم نم باران ميبارد. از استماع بياناتشان روح من به پرواز در آمد گوئىجسم بىجان شدم و توان از دست رفت.
نغمه درس حقيقت همه خوانديم به جان.ابتدا فرمودند، اين سفر که مىروى بايد٭ کتاب مبين باشى حضرت امير مىفرمايد، وانت الکتاب المبين باحرفه يظهرالمضمر. بعد فرمودند انسان دو جنبه دارد جنبه الهى و جنبه ارضى، وقتى آن جنبه الهى و آسمانى بجهت انسان آمد او خلق ديگر مىشود، در عالم ديگر ميرود و بکلّى راحت و آسايش و شب و روز خود را صرف تبليغ امرالله و نشر نفحاتالله و هدايت نفوس مىنمايد مثل کره نار مىسوزد و هيچ نمىخواهد که خاموش شود و هيچ آبى آن اشتعال و آن نار را خاموش نمىنمايد.
فرمودند الحمدلله از اوّل امر مبارک زحمت کشيدهايد. جميع احبّاء صدمه ديدند و خدمت کردند آن چنانکه از اوّل آدم تا اين ظهور، احدى اين قسم جانفشانى نکرده بود ولکن بايد روز بروز اين اشتعال و انجذاب و جانفشانى را بيشتر نمايند، کلّ بهخدمت و نصرت و جانفشانى قيام کنند بنحوى که هم خداوند و هم خلق بر فداکارى و موفقيّت آنها بيشتر از پيش شهادت دهند.
فرمودند اينها را مىگويم در ذهنت نگاهدار. ياران از هيچ واقعهاى مضطرب نشوند پريشان نگردند سکون اختيار نکنند اگر مرا بکشند يا سرگون بلد نمايند يا غل و زنجير کنند ابداً بحال آنان فرقى نکند. اگر من رفتم جمال قدم حاضر و ناظر و مؤيّد کّل هستند. ابداً در خدمت امرالله فتور ننمايند.
بعد فرمودند من بسيار نگرانم و قلب من مضطرب است که مبادا بعد از من احبّا فتور کنند و از فتور آنان بعض خلق عالم خشنود شوند و بگويند امر موقوف شد و خوابيد، خير، بايد بيشتر همّت کنند و جانفشانى نمايند و امرالله را مهمّ شمرند و شب و روز آرام نگيرند. علتّ اين که من بعد از صعود مبارک پردهها را گشودم به خاطر خلق بود که نگويند جمال قدم صعود کردند و امر موقوف شد. مىدانيد که بعد از صعود جمالقدم صيت امرالله بلندتر شد و صوت آن عالم را احاطه نمود و اشراقات شمس حقيقت شرق و غرب را منوّر فرمود... حال هم همينطور بايد باشد.
بعد فرمودند فرق است مابين نفوسى که روز به کسب و کار مشغولند و شب مناجات و لوحى مىخوانند و ذکر حقّ مىگويند با نفوسى که همّشان بتمامه مصروف تبليغ و خدمت است و با انجذاب و اشتعال به نشر نفحات پروردگار مشغولند.
فرمودند ملاحظه مىکنى که اين اوقات ما به جز مطالب مهمّ و واجب چيزى نمى نويسيم. تو بايد کتاب مبين باشى و کلّ را به بشاراتالله مستبشر سازى. اميدوارم که اين خون هدر نرود و انشاءالله نمىرود. اين عالم را حکمى نيست.
٭در ملکوت الهى ابدالآباد نزد هم مجالس و محشور خواهيم بود.
بعد فرمودند من منتظرم نفوسى مبعوث شوند و کلّ اوقات خويش را صرف امرالله نمايند. الحمدلله جميع احبّاء اهل وفا هستند و کلّ وفا نمودند ولکن من مىخواهم وفا و جميع خدمات آنان روز بروز ازدياد يابد. حضرت سيّدالشهداء روحالوجود له الفداء هل من ناصرٍ فرمود و يکى از دوستان و فدائيان جمال قدم هل مِن ناظر.ٍ
عرض کردم به تأييدات مبارک اميدوارم کلّ برضا فائز شويم و از ماسوىالله حبّاً لجماله بگذريم و خود و امکان را فراموش کنيم.
ازحقّ طلبيدم که جوهر بيانات مبارک ابدالآباد در قلوب نقش بندد و محو نشود. بيانات مثل غيث هاطل جريان داشت. تأکيد اکيد نمودند که احبّا از دولت خود اطاعت و حمايت نمايند و ذکر خير گويند و دعا کنند. با جميع ملل و امم عالم مهربان و غمخوار و دوست باشند و در اصلاح امور کوشش نمايند.
عصرمشرّف شديم. کروسه حاضر شد ايشان تا جلوى کرّوسه تشريف آوردند و فرمودند من براى بدرقه شما آمدم، بفرمائيد بالنيّابه از من به کمال خضوع و خشوع و تضرّع و ابتهال زيارت کنيد و دعا نمائيد و طلب تأييد کنيد.
هيکل مبارک را ديدم که همان جا کنار جادّه ايستاده بودند تا کرّوسه دور شد. با کمال تضرّع بهروضه مطهّره و مرقد منوّره فائز شديم و زيارت نموديم و حفظ و حمايت ظاهرى هيکل مبارک را از شرّ اعداء از آستان جمال قدم مسئلت نمودم و کلّ احبّاء را دعا کردم و بجهت کلّ توفيق طلبيدم و تأييد مسئلت نمودم.
بعد از مراجعت هنگام شب بهلقاء فائز شديم سه دانه گل که از باغهاى اطراف روضه مبارکه چيده بودم بهحضور تقديم نمودم.
پس از احوالپرسى فرمودند من از محلِّ تنها که صدائى هم نباشد بسيار لذّت ميبرم ... وقتيکه در خضر (ايليا) بودم يک شب کلّ در خواب بودند و من ساعت پنج برخاسته به صومعهاى که آنجا ساخته اند رفتم در آن بالا ابداً صوتى و صدائى نبود و ذيروحى مشاهده نمىگشت. بحر در نهايت خوبى و مهتاب در اعلی درجه نورابيّت بود تا صبح آنجا ماندم.
راجع به اخلاق خلق فرمودند اين انسان است که بىجهت مىزند و مىگزد بدون اينکه کسى بر او صدمهاى يا ضررى وارد کرده باشد اين بشر است که بجهت يک درهم هزارنفر را تلف مىنمايد، هيچ درنده و سبعى اين چنين نيست ... خداوند شمشير را مبدّل بهقلم فرمود... و اگر ضعف خلق نبود در اين ظهور اعظم خوردن گوشت را بکلّى حرام مىفرمودند.
صبح شنبه ٢٢ شهر شعبان است قصد رفتن به درب خانه مبارک را دارم. اول صبح نيز بهآستان مقدّس مقام اعلی فائز شدم. بعد در حضور مبارک حاضر شدم. درباره حضرت ابوالفضائل فرمودند حضرت ابوالفضائل از گلپايگان آمد و کلمةالله او را جذب کرد و مشغول نوشتن فرائد است ولی ناقض اکبر که خود را غصن مىداند اوراق شبهات مىنويسد. ببين تفاوت ره از کجاست تا بکجا. بعد از احوال احبّاى مصر سؤال فرمودند بعرض رسيد همه راحت و مسرورند ولی از اخبار ساحت اقدس نگران هستند.
فرمودند خداوند بجهت من غير از خير، خلق نفرموده ... بجهت من ضرّى خلق نشده و به جهت احبّاى او نيز ضرّى موجود نگشته است چه که آنچه واقع شود خير ما در آنست. ديگر بلائى به ظاهر اعظم از آنچه که بر سر عيسىابن مريم آوردند متصوّر مىشد؟ تاجى از خار بر سر حضرت گذاردند و جماعت اطفال و اراذل به سخريّه و استهزاء مشغول شدند. اگر حضرت را آن روز بر سرير سلطنت نشانده بودند و جميع سلاطين تاجهاى خود را در محضرش بر زمين مىانداختند و تعظيم و تکريم و سجده مىکردند بقدر آن تاج خار و آن بلايا براى ايشان عزّتى نداشت آن ذلّت، عزّت ابدىّ و ذکر سرمدى در عالم غيب و شهود بود.
فرمودند افکارم متوّجه بعض نفوس است که در ميان احباب هستند و طبعاً اختلاف را دوست دارند ولی مقاصد خود را بيان نمىکنند و توليد اختلاف مىنمايند علّت حزن من اينست. اگر خداوند تأييد مىفرمود که ما بيتالعدل را تأسيس مىنموديم، ٭خود در تحت اطاعت بيت العدل بوديم، اوّل عامل خود ما بوديم و ديگر براى کسى حرفى باقى نمى ماند. چه کنيم که اسباب فراهم نيست.
صبح يکشنبه ٢٣ شهر شعبان است بياد جميع دوستان و ياران در بقعه مبارکه به دعا مشغوليم و از حقّ بجهت کلّ توفيق خدمت مسئلت مىنمائيم.
جناب طراز اغلب اوقات به همه دوستان توصيه مينمودند که از بارگاه الهى رجاى توفيق خدمت نمايند. ايشان اظهار ميداشتند چه بسيار اتّفاق مى افتد شخص در دوران زندگانى حتّى موقعيّتى براى ارائه خدمت مهمّ و مؤثّر نمى يابد و لا محاله از انجام آن محروم ميماند.
شرحخاطرات ايشان در اين قسمت جزئى از اقدامات پىگير فرزندان ناقضين امر الهى در امريکا ميباشد ومانند ساير بخش ها بدون شرح و بسط اضافى نگاشته شده است:
امروز در مخزن(دکان) حاجىسيّديحيى مدّتى مشرّف بودم و بعد در حضور مبارک به بيت آمديم. جمعى ديگر در آن جا حاضر بودند. فرمودند از آمريکا نوشتهاند ميرزامحمّدعلی ناقض اکبر بسيار کار بجا کرده که اطفال خود را به امريک فرستاده است آنها مرآت خوبى هستند و از شأن و مقام و حقيقت و علم و شئونات پدر خويش حکايت مىکنند. و همچنين اطفال جحود کلّ به لهو لعب مشغول هستند و هيچ احدى حتّى ابراهيم خيرالله به آنان اعتنائى ندارد در حاليکه آنها نزداوميروند وميآيند. هرکه را مىبينند در صدد بستن قرار دادوستدى با او ميباشند. نوشته است که اصل پدر من است و بعد از او من هستم ولی نوشته خود را به هرمطبعهاى که برده است قبول ننموده و طبع نکرده اند. بعداً او به اداره يک روزنامه که چاپ دستى مىنمايد مراجعه کرده و آنها به وى گفته اند در صورتى نوشته او را طبع مىکنند که آن را امضا نمايد و شعاع اين شرط را پذيرفته است امّا پس از انتشار، هرکس نوشته شعاع را ديده است ادّعاى او را بىمعنا و سخيف يافته و حمل بر سفاهت او دانسته است. اگر سکوت کند براى او خيلی بهتر است.
آقاسيّدعلی گفت جمعى به ديدن ميرزامحمّدعلی آمدند و به اشاره گوشزد کرده اند که اعمال پسرهايش در امريک اسباب بدنامى خود اوست. در جواب گفته است که آنها شيطانند. چکنم از من حرف نمىشنوند.
فرمودند هيچکارى جز فساد از ميرزامحمّدعلی ساخته نيست. امروز جميع همّ خود را صرف فتنه و فساد نموده و در صدد قتل من بر آمده است. با تزوير محّبت ميکند و به ظاهر تملّق ميگويد و مردم را با من دشمن ميکند تا امر جمالقدم را منهدم سازد. هرروز به يک اميد زندگانى مى نمايد. اين ايّام خوشحال است که لايحه اى سخت و محکم بر عليه ما داده است که بر گشت ندارد از جمله ذکر عَلَم (پرچم) کرده است که حضرات علم را پيدا کرده و به اسلامبول برده اند درحاليکه چنين چيزى حقيقت ندارد و قطعات اسم اعظم بوده است لاغير.
وقتى ميرزامحمّدعلی از نفوذ در جامعه بهائى و اضمحلال قواى معنوى نفوس مأيوس گرديد راه مبارزه خطرناکى را پيش گرفت و با ايجاد شبهه و سؤظن در افکار مأمورين دولت و مردم عادى، به خصومت با مرکز ميثاق ادامه داد. سر لوحه اعمال و رفتارش انهدام قدرت سرپرستى حضرت عبدالبهاء بود. تلاش مذبوحانه وى و همدستانش از سرحدّات فلسطين به خاک امريکا کشيده شد ولی با وجوديکه محيط جديد وسعت مناسب و به ظاهر مطلوب براى تبليغات آنان داشت موفقيّت مورد نظر حاصل نگرديد. احبّاى تازه نفس امريکا تحت تأثير قضاوت ناشى از خودخواهى و نقض عهد الهى قرار نگرفتند و طومار وفادارى تاريخى خود را به حضور حضرت عبدالبهاء تقديم داشتند. اهميّت اين طومار نه تنها در دوران ابتلائات شديد و غليظ بسيار عظيم بود بلکه امروز نيز نشانه اى از زنجيره وحدت جامعه امر محسوب ميشود و بازتاب نگرش و اعتقاد عميق افرادى است که ديوار محدوديّت هاى ذهنى فرسوده تقليد کورکورانه را فرو ريختند تا مستقيماً از حرارت تابش آفتاب حقيقت مستفيض و بهره مند گردند.
جناب طراز مينويسند:هنگام غروب اغيار در حضور بودند. ما هم قدرى در خدمت و مصاحبت حضرت شوقىافندى بوديم بعد کروسه حاضر شد و به روضه مبارکه مشرّف شديم. شب نيز در حضور مبارک مشرّف شديم.
صبح دوشنبه ٢٤ شهر شعبان ١٣٢٣ به يکى از مسافرين فرمودند . ما مىخواهيم ميرزاطرازالله را روانه نمائيم رفيق و همراه ندارد شما با او برويد تا بادکوبه با هم باشيد و از آنجا جدا شويد. جمال قدم و ملأ اعلی اليوم بجميع احبّاء ناظرند که چه قسم حرکت مىنمايند و چه نوع رفتار مىکنند الحمدلله عموم دوستان در نهايت ثبوت و استقامت و مسرورند حقيقتاً چه مبارک يومى است هرکه امروز بهنفحات الهيّه رفتار کرد روز بروز ترقّى مىنمايد و هرکه غير از اين حرکت نمايد بسيار تنزّل مىنمايد. فرمودند احبّاء اشهد بالله چه در اينجا و چه در ايران کلّ صدمه خوردهاند محلّ اعتراض خلق و افتراء واقع شدهاند از اوّل امر صدمات خوردهاند و در نهايت استقامت مقاومت فرمودهاند حال بايد قدرت و قوّتشان بيشتر شود، فطن و زيرک باشند، نظر به امر الهى داشته باشند، توّجه به وضع من و بقعه مبارکه ننمايند زيرا پيوسته در تغيير و تبديل است آنها بايد به کار خود و خدمت و تبليغ مشغول گردند. الحمدلله که احبّا در همه نقاط مضطرب نشدند و دست از خدمت نکشيدند و مشغول کار خود بودند فقط قدرى محزون شدند. بعد فرمودند. بامزه اينجاست که احبّاى امريکا نوشتهاند ما مىدانيم که هيکل مبارک مايل هستند به شهادت نائل گردند و ما هم دعا مىکنيم!. بعد چندمرتبه فرمودند. انشاءالله انشاءالله. انسان که بهاين مقام رسيد ابداً مضطرب نمىشود چه که امروز بسيار روز دقيقى است الحمدلله احبّا در همهجا مستقيم و مشتعل و مشغول خدمت ميباشند ولکن چون در هرمقام، اعظم از او نيز هست اين است که حضرت رسول (ص) عرض کردند "ربّ زدنى فيک تحيّراً". شمس وقتى به اشدّ درجه مىتابد اشجارى که ريشه آن محکم است نموّ و ترقّى مىنمايند و آنچه سست است از تابش شمس مىخشکد.
شب، حضرت عبدالبهاء ضمن بيانات ديگر، ذکر حضرت اعلی روحماسواه فداه فرمودند که در اروميّه مردم آب حمّام مبارک را تبرّکاً بردند. آنوقت بهاسم سيادت و علم معروف بودند. امّا بعد که امر اعلان شد مردم ايشان را انکار نمودند.
صبح سهشنبه ٢٥ شهر شعبان است خطاب به آقاسيف الله فرمودند آقاسيفالله، هر طور بود تو خود را در ميان اين طوفان رساندى اين سکون از سکون و اطمينان من است اگر اندکى مضطرب شوم فوراً کلّ جامعه از هم مىپاشد و متلاشى مىشود. اين آرامش از قرار و سکون من است. يقين است که اوضاع بر هم مىخورد و بدا ندارد... فرمودند، الان در اسلامبول مشورت مىکنند، يکى مىگويد که مرا بدريا اندازند يکى مىگويد به فيزان طرابلس غرب ببرند يکى مىگويد به قلعه طرف حجاز منتقل کنند. تا اراده خدا چه کند.
فرمودند ناقضين بسيار خوشحال و مسرورند. عجب اينجاست که آنچه آمال و آرزوى آنهاست عين آمال و آرزوى من است و آنچه را آنها مىخواهند من نيز همان را طالبم.
سپس آنحضرت ما را براى تماشاى يک حمّام بردند که خود ايشان ساخته بودند. فرمودند در ايّام جمالقدم خواستيم حمّامى درست کنيم فرمودند آن وجه حمّام را بين فقرا تقسيم کنيد.
سپس مرکز ميثاق قدرى از اعمال ناهنجار جواد ياد نمودند و فرمودند جمال بروجردى در طهران خانه داشت. وى طىّ نامه اى به من نوشت که زمينى هست و ميخواهم خانه جديد بسازم مبلغ هزارپانصد ... را حاضر نمودهام، مابقى را شما بايد فراهم کنيد.
جمال مبارک در اين مدّت مديد در عکّا يک وجب زمين بجهت خود فراهم نفرمودند و جميع خانهها و اموالشان در موطن اصلی از دست رفت و اين شخص با اين گونه افکار خود خواهانه مى زيست. درخواست وى بى نهايت مرا متأثّر کرد در جواب به او نوشتم که ما به جهت خود خانه فراهم نکرديم و به جهت هيچکس خانه تهيّه ننموديم.
در حضور مبارک به خانه ... رفيتم در طبقه بالاى عمارت اطاقها را به ما نشان دادند و فرمودند جمال مبارک چندين مرتبه به اين اطاق تشريف آوردند، بسيار با روح است.
بعد به اطاق ديگر رفتيم و راجع به اثاثيّه آن اطاق توضيح دادند که، اينها صندلی هاى مبارک است، اين رختخواب مبارک است و غيره، آن ها را بسيار از محلّى به محلّ ديگر حمل و نقل کرديم و حال به اين جا آورديم که باقى بماند.
هيکل مبارک جالس شدند و به ما هم تعارف نمودند بنشينيم مدّتى فائز بوديم. در طبقه پائين ساختمان درباره گذارشات ناقضين فرمودند، حضرات لائحه دادهاند که من مکنت زياد دارم، خانه و عمارات و املاک متعدّد دارم در صورتىکه اين محل متعلّق به بارنى است و ساختمان کرمل، باسم آقاميرزامحسن و خانه بزرگ حيفا در تملّک يک شخص پاريسى است ولکن ظاهراً کلّ باسم ما ميباشد.
در خاتمه گردش در آن خانه، در حضور مبارک به بيت آمديم وقت ورود دستورالعمل هائى براى حفاظت چاه آب به مسؤولين خانه دادند و خطاب به حاضرين فرمودند، ما در اين طوفان بلايا خيلی کارها انجام مى داديم، خانه ساختيم، خريديم، تعمير کرديم.
٭از من پرسيدند: ميرزاطراز براى که اينها را مىکنيم؟ و خود جواب دادند، براى جميع بندگان هرکه باشد، براى کلّ عباد رحمن است.
هيکل مبارک عادت داشتند هرروز پياده روى کنند و اغلب در حال مشى ياران را به حضور طلبيده و بيانات ميفرمودند. البتّه عوامل ديگر از قبيل نوع زندگانى و فقدان وسائل نقليّه و هم چنين انتفاع از هر فرصت قليلی که ممکن ميگرديد مزيد بر اين عادت گرديده بود. مکرّر در يادداشتهاى جناب طراز ذکر شده است که در حال مشى و يا حين عبور در حضور مبارک بودند و بيانات ايشان را استماع مى نمودند:
در حال مشى مدّتى مشرّف شديم خطاب به آقاميرزاحيدرعلی فرمودند، مى خواهيم آقاسيف الله را همراه ميرزاطراز بفرستيم. بعد مکرّر از حاجى خواستند صحبت کند حاجى عرض کرد حاجى واعظ در قزوين بسيار اهل خدمت و تبليغ است و خيلی کار مى کند مکرّر رجا کرده است يک سطر خطّ مبارک را داشته باشد.
همچنان که قبلاً ذکر شد در ايّام جمال قدم احبّا به خاطر حفظ احترام و رعايت مقام آن حضرت عرايض خود را خطاب به کاتب مى نگاشتند در دوره حضرت عبدالبهاء هم اين رويّه ادامه داشت و گاه ياران نامهها را بهنام مجاورين مىفرستادند و آنان در اوقات مناسب و مقتضى تقاضاها و عريضه ها را به حضور مبارک تقديم ميکردند و يا به سمع ايشان مى رساندند.
در قسمت فوق ملاحظه مى شود که استدعاى حاجى واعظ توسّط حاجى ميرزاحيدرعلی به اطّلاع مبارک رسيد. در آن روز احبّاى تازه تصديق آباده نيز انتظار دريافت عنايت نامه مرکز ميثاق بودند و اين خواهش در حضور مطرح شد.
جناب طراز در يادداشت هاى خود مىنگارند:صبح چهارشنبه ٢٦ شهر شعبان است در مسافرخانه بهدعاى جميع دوستان مشغولم و بجهت جميع دوستان رجاى استقامت کبرى مىنمايم.
همراه آقاسيفالله به خانه جديد فخوره رفتيم و مدّتى مشرّف شديم و بعد به مخزن جناب حاجى سيّديحيى تشريف آوردند جالس شدند به جناب حاجى سيّديحيى فرمودند شما عصر مىرويد. عرض کرد بلی. فرمودند شما کى مىرويد ميرزاطراز؟. عرض کردم هروقت بفرمائيد اطاعت مىکنم. در حضور ايشان تا دربخانه مبارک آمديم بعد از مدّتى مشى، فرمودند چون حاجىسيّديحيى هم مى رود خوب است با هم باشيد، هم امروز عصر حرکت کنيد ... نوشتهها را به تو مىدهم يک سر به طهران مىروى و رفسنجانى را برمىدارى گردش مىکنيد و اگر مقتضى شد تفتى را هم بر مىدارى و اگر ممکن نشد که هيچ .
پس از استماع دستورات مبارک به مسافرخانه رفتيم و اشياء را جمعآورى نموديم. يک بسته نبات همراه عريضه خدمت حضرت ورقهعليا روحىفداها فرستادم ... و رجاى عنايت و دعا بجهت والده نمودم.
ظهر به حضور حضرت عبدالبهاء مشرّف شديم معلوم شد که آمدن رفيق ما آقاسيفالله، منتفى گرديده و به او دستور داده اند به مصر عزيمت نمايد. بارى حقير، يکّه و تنها در پناه حقّ ماندم.
سپس آن حضرت مرا به اطاق بالا احضار فرمودند يک پاکت مختوم مرحمت نموده و فرمودند که در اين خاک همراه دارى، وقتى که به روسيه رسيدى آن را نديده و سربسته محو کن. پاکت ديگر محتوى لوح عمومى و عهدنامه اهل امريک را مرحمت فرمودند که دستورالعمل اينست: " "بايد کلّ با يکديگر عهد ميثاق کنند ضرر يکى ضرر کلّ نفع يکى نفع کلّ، فدائى کلّ گردند..."
الواح مبارک و عهد نامه احبّاى امريکاين لوح مبارک مع لوح بعد در سفر سوم اين بنده در سنه ١٣٢٣ هجرى نازل و عنايت شده که اين بنده شرمنده بمعيّت و رفاقت مرحوم آقاميرزا علیاکبر رفسنجانى عليه غفران الله، در جميع ايران و توران حضور احبّاى رحمان مشرّف ششده قرائت نمائيم و دوستانرا به مصائب و بلاياى وارده بر حضرت عبدالبهاء روح المخلصين لمظلموميّة الفداء، در اين سنه آگاه کنيم و عهد اتّحاد و اتّفاق صميمى حقيقى بجهت خدمت و بندگى آستان مقدّسش گرفته بگذريم.
بخظّ کاتبالهى الهى لا احصى ثناء عليک و کيف احصى الثّناء و قد ذهلت عقول اولیالعرفان عن النّعت والبيان و کلّت السن النّاطقين عن المحامد والتّبيان و جفّت اقلامالبلغاء وطويت صحفالفصحاء عندالذّکر والثّناء وانّى مع عجزى و قلّة بضاعتى کيف احرّک لسانى بذکرک الّذى تقدّس عن الافواه و تنزّه عنالصّدور منالاقلام و اذا کلّت اجنحة النّسور عن الصعود فى هذا الفضاء فکيف حال بغاث منکسر الجناح فليس لی الاّ ان استغرق فى بحارالحيرة والفناء والخوض فى غمارالصّمت عندالثّناء و اقرّ و اَعترف بعجزى و ذلّى وفقرى فى موردالنّعت والبيان والحيرة والاضمحلال فى موقع وصف بافصح اللغى فاعظم النّعوت الصّمت والسّکوت وافصحالبيان کفّ اللّسان عنالذّکر والتبيان و بما انّ الأمر کان مقضيّأ يا الهى والحيرة والاضمحلال مرضيّأ يا محبوبى ارجع من هذاالمقام الیالتّوجه الی عباد مکرمون و ادعوک باسمک القيّوم وجمالک المعلوم و نجوم سمائک السّاطعة المقدّسة عن الغيوم ان تؤيّد بقوّتک القاهرة عبادک الّذين انتشروا فىالسّاهره علی حکمتک الباهرة واجعلهم کالجبالالرّاسية تقاوم بتأييدک کلّ داهية و يثبتوا علی حبّک بقلوب صافية و يقوموا علی اعلاء کلمتک فى کلّ ناحية و يبشّروا بتجليّاتک ببلاغة کافية حتّى لا يتزعزعوا لما يسمعون انّ عبدک الذّليل قد وقع تحت مخالب ذئاب ضارية ولا يترعرعوا من اضطرام نيران الاعتساف عليه و لو کانت هاوية بل يزدادوا ايمانأ و اطمينانأ و يشتّد ازورهم علی خدمتک وتتقوى ظهورهم علی عبادتک و يتأجّجوا کالنّار الموقدة بنسمات محبّتک و يخلصوا وجوههم لوجهک و يحصروا اورادهم و اذکارهم تهليلأ و تسبيحأ و تقديسأ لربوبيّتک و ينادوا بذکرک بين بريّتک و يصرخوا بملکوتک فى بريّتک وبحفظوا دينک فى مملکتک و يتّحدّوا کنفس واحدة بين عبادک ربّ ربّ قد احاط الظّلام کلّ الافاق فاجعلهم اشعّة نيّرالاشراق فى کلّ الجهات ربّ ربّ قد خبت مصابيح الانصاف و شبّت نيران الاعتساف من المفترين بالبهتان العظيم فى کلّ الاطراف و وقع عبدک الذّليل فى خطر عظيم و هو مستبشر بالبلاءالشّديد ومترصّد الخطب الجسيم فى سبيلک يا ربّ الکريم ربّ ربّ انلنى کاس العطاء الّتى اتمنّيها منذ نعومة اظفارى او ان الصّبى و کللّنى بتلک المنحة العظمى والبسنى الرّداء الحمراء ثوبأ منالدّم المسفوک المسفوح منّى علیالثّرى فى سبيلالفداء وانت تعلم انّ هذا العطاء عند عبدک اعظم المنى يسّرلی يا ربّى الرّحمن و طهّرنى عن هذه الاردان و ارفعنى اليک مطيّبأ فرحأ مسرورأ مستشهدأ فى سبيلک يا الله المستعان انّک انت الکريم المستعان و انّک انت العزيز المنّان.
اى ياران عزيز عبدالبهاء و احبّاى جليل جمال ابهى هرچند مصائبى چند در آن واحد واقع و وارد و محن و آلام بيحدّ و پايان حاصل باوجود چنين بلاء مبين عبدالبهاء در نهايت صفا بذکراهل وفا مشغول و بياد احبّا مألوف و بمحبت اصفيا مشغول هر دم از آستان اسم اعظم ربّ ادرکنى و ادرک احبّائک بتأييد ملائکة قدسک و توفيق ملکوتک علیالفداء فى سبيلک والشّهادة فى محبّتک و بذل الرّوح حبّأ بجمالک فرياد برآورد و اميد از ربّ مجيد چنانست که اينموهبت جلوه نمايد واين جانفشانى بکار آيد اى احبّاى الهى امتحان شديد است و خطر عظيم مختصر ايناست که اخوى با جمعى عقد مشورت بستند و در افترا و بهتان بيکديگر پيوستند طرحى ريختند وغبارى انگيختند که منتهى بمحو و اضمحلال عبدالبهاء گردد لائحهئى ترتيب دادند جميع کذب و بهتان منجمله اينعبد عَلَم يا بهاءالابهى در اين کشور بلند نمود و در شهر و قرى فرياد برآورد و نفوس را بر اجتماع در ظلّ اين عَلَم دعوت کرد و بعصيان و طغيان بر حکومت دلالت نمود و قلعهئى در کوه کرمل ساخت و بنيانى عظيم در حيفا بنا نهاد و باسران عسکر دول اجنبيّه عقد الفتى انداخت وانعام و اکرام بساخت و اساس سلطنت و دين جديد بنهاد تربت مبارکه را مطاف طوائف مختلفه کرد و مقصدش تفريق دين مبين است و جمعى از مأمورين وغيره را در ظلّ عَلَم مبين گرفته لهذا جمعى مأمورين بفحص و تفتيش آمدند وبمجرّد ورودمتّفقين اخوىرا ملاقات نمودند و از ايشان فحص و تفتيش کردند مندرجات لائحه را اخوى و حضرات تشريح نمودند و تفصيل دادند و انجمن تفتيش بدون تحقيق تصديق نمودند و مراجعت فرمودند و جناب اخوى عَلَمى ترتيب داد که بر پرچمش يا بهاءالابهى مرقوم و سرّأ تسليم حضرات کردو آنان آن عَلَم را با خود برده باخلاصه تحقيقات تقديم حضوراعليحضرت سلطان ايّدهالله علیالعدل والاحسان نمودند لهذا بهيچوجه اميد نجاتى نه مگر حفظ و حمايت الهيّه وعدالت اعليحضرت ملوکانى زيرا چنين افتراء و بهتان با تصديق هيئت تفتيش معلومست چه تأثير و مضرّت دارد ازتقرير و تحرير خارجست و جناب اخوى را اميد چنانست که بعد از آنکه خون اينمظلوم را هدر دهد و يا اينجسد عليل را بقعر دريا اندازد و يا در باديه صحرا آواره و بىنام و نشان کند آنوقت ياران الهى گويند که جز ميرزامحمّدعلی کسى نيست و بغير از او نداريم بايد بدامنش بياويزيم و متابعتش کنيم و او ميدانى وسيع يابد و جولانى عظيم کند و بعد از اعدام عبدالبهاء راحت و خوشى نمايد عيشى مهيّا کند و سفرهئى مهنّا سازد وبنهايت راحت و خوشى زندگانى نمايد هيهات هيهات ا اين چه تصوّر محال و چه اوهام. احبّاى الهى چون جبل ثابت و راسخند و مانند شمع روشن ولائح مؤمن بحقّند و موقن بجمال مبارک اينقدر بيوفا نيستند که اطاعت و انقياد قاتل عبدالبهاء نمايند و پيروى اول ناقض ميثاقالله سبحانالله او گمان کند که باوجود اين نقص ميثاق و مخالفت امرالله و هتک حرمت دينالله و تحريف کتابالله وقتل عبدالبهاء باز او را مقامى وشأنى با وجود آنکه بنصّ صريح ميفرمايد اگر آنى از ظلّ امر منحرف شود معدوم صرف بوده وخواهد بود بارى اى احبّاى الهى قدم را ثابت کنيد وقلب را قوى نمائيد و بکمال قوّت برخدمت امرالله قيام کنيد وابدأ از حوادث بقعه مبارکه و شدّت بلاء بر عبدالبهاء ولو درباديه صحرا بىنام و نشان گردد فتور مياريد و قصور مورزيد ابدأ نبايد از اين وقايع تفاوتى بحال شما راه يابد بلکه ثابتتر و راسختر و منجذبتر ومشتعلتر گرديد تاجهان شهادت دهد که بندگان جمال مبارک را هيچ بلائى فتور نيارد و هيچ مصيبتى قصور ايراث نکند اين سراج را هيچ بادى خاموش ننمايد واين آفتاب را هيچ ابرى پنهان نکند بحر محيط الهى را هيچ سدّى حائل نگردد و بنيان عظيم را هيچ گردبادى خراب نکند بلکه حضرت اعلی روحى لهالفداء چون هدف هزار تير جفا گشت و شهيد شد امرالله عظيمتر گشت و نفحة الله بيشتر منتشر گرديد و نفوس منجدبه هزار بودند بيست هزار گشتند مقبل بودند جانفشان گرديدند صامت بودند ناطق شدند وچون جمال مبارک از اينجهان بملکوت ابهى صعود فرمودند نفوس مقبله دوصد چندان شدند کلمةالله صيتش جهانگير شد وجمّ غفير در اوروپا و امريک منجذب نداى حق جليل گرديد محصور در ايران بود در ممالک غرب انتشار يافت حال نيز از بلاى عبدالبهاء وهنى بر امر واقع نگشت و فتور و سستى حاصل نشد بلکه شعله شديد شد و نور الهى مبين گشت و نفوس در نهايت تضرّع و ابتهال بعبوديّت حضرت ذوالجلال و خيرخواهى عموم عالم انسانى قيام نمودند اى احبّاى الهى بجميع ملل عالم از آدم تا خاتم بجان و دل خيرخواه و مهربان باشيد ابدأ بضرر نفسى ولو عدوّ شديد باشد راضى نگرديد بلکه بالعکس در خير اوبکوشيد و درهر مملکت که ايّام بسر ميبريد بحکومت آنسامان در نهايت صداقت و اطاعت و خيرخواهى خدمت نمائيد ابدأ کلمهئى دون خير بر زبان مرانيد و اين بنصوص قاطع جمال مبارک ثابت و در الواح موجود و مقيّد است هرکس مخالف آن حرکت نمايد حق از او بيزار است وجمال مبارک برى از آن و عليکمالتّحيّة والثّناء عع
جناب طراز راجع به لوح زير مرقوم داشته اند:اين لوح مبارک هم در سنه ١٣٢٣ سفر ثالث بنده عطا شد بخط و خاتم مبارک مختوم که در جميع بلاد بزيارت احبّا مشرّف شده قرائت نمائيم و کل را بمفاد بيانات مبارکه دلالت و تشويق کنيم و متحدأ متّفقأ منجذبأ بجانفشانى در سبيل محبّت الهى پردازيم و امر بود سواد هم نشود.
بنده عاصى طرازالله سمندرزادهطومار وفادارى و عهد و ميثاق احبّاى امريکا اقدام مجدّانه اى بود که تجلّى اين بيان مبارک را محقّق ساخت. "قطعه امريک در نزد حقّ ميدان اشراق انوار است وکشور ظهور اسرار و منشأ ابرار و مجمع احرار..."
هواللهاى احبّاى باوفاى جمال ابهى چهارصد نفس مبارک از دوستان غرب بالاتّفاق اين نامه را ارسال نمودهاند و با يکديگر عقد اتّحاد و اخوّت و يگانگى بسته طرح الفت انداختهاند و محض تأييد و طلب دعا نزد عبدالبهاء فرستادهاند از عنايت حضرت رحمانيّت اميدوارم که برمضمون نامه موفق گردند انّ ربّى لعلیکلشىَّ قدير وبالاجابة جدير حال احبّاى رحمان در ايران و توران نيز بايد اقتدا بآنان نمايند و با يکديگر عهد و ميثاق نمايند ولی احتياج بنوشتن نيست انجمن انجمن نُه نُه جمع شوند و بايکديگر عهد و ميثاق نمايند که کل باهم در جميع امور وارده چه راحت و چه زحمت شريک و سهيم باشند ضرّ هريک، ضرّ کلّ، خير هريک خير کل، نفسى در حقّ نفسى ديگر کلمهئى جز خير تفوّه ننمايد و ابدأ بدگوئى نکند و اگر قصورى يافت عفو و سماح فرمايد ومعامله بالعکس کند و درحق جميع ملل عالم جز خيرنخواهد و در هر مملکت که زيست کند بحکومت آنسامان در نهايت صدق و اطاعت و خيرخواهى و امانت حرکت نمايد دوستان را خادم صادق باشد دشمنانرا خيرخواه موافق گردد در محبّتالله ثابت و راسخ باشد و در سبيل جمال ابهى جان فدا نمايد و در نزول بلا خوشنود وصابر گردد و از هيچ مصيبتى فتور نيارد و بتبليغ امرالله بقدر امکان بکوشد و در ارض اقدس هر بلا و اضطرابى واقع گردد ابدأ تفاوت در حال او حاصل نشود بلکه روشنتر و شعلهور شود واگر عبدالبهاء برفراز دار رود و يا در قعر دريا مقر يابد و يا در صحراى بىپايان بىنام و نشان گردد ابدأ فتور نيارد و قصور نکند بلکه چون شمع برافروزد وچنان آهنگى خوش در ذکر جمال ابهى برافرازد که اهل ملأ اعلی را بسرورآرد عع
جناب طراز مى نويسند:هيکل مبارک در دنباله بيانات مفصّل و متقن در باره دو لوح فوق مکررّ فرمودند، مجلس نُه نُه باشد، بعد آنها با سايرين عهد پيمان نمايند.
فرمودند، احدى نبايد سواد اين لوح را بردارد چه که به ملاحظهاى ضرر دارد. باز اظهار عنايت فرمودند. من به نيابت خانواده و والدهام، دامن مبارک را بوسيدم و رجاى عنايت کردم. مرّخص فرمودند
عصر آن روز... احضار نموده فرمودند، کاغذى بهخطّ خودم به والدهات نوشتم، اين از آن کاغذجات نيست، ٭اين خانواده شما را خاندان حقّ نمود و متصّل کرد.
٭حضرت عبدالبهاء درآن روز درنهايت کرم و عطوفت لوحى بهافتخار فاطمه سلطان خانم، همسر اول جناب سمندر مرحمت فرمودند.
فاطمه سلطان خانم نوه عموى جناب سمندر بود. او دختر جناب عبدالرّضا و نوه آقا محمّدرضا، برادر جناب حاجى شيخ محمّد ملّقّب به نبيل اکبرقزوينى است. فاطمه سلطان خانم همسرى صديق و فداکار و بسيار همراه بود و در خانواده بزرگ سمندر مقام و منزلت خاّص داشت. در دوران جوانى با عشق سرشار با همسر گرانقدر خويش پيوند زندگى بست و تا آخر عمر در کلّيه حوادث کوچک و بزرگ سهيم و شريک همسر بود و وجود شريفش باعث افتخار و سربلندى بى سابقهاى براى يکايک افراد خاندان گرديد. لوح ذيل به ياد اين بانوى ارجمند زيب اين دفتر ميگردد:
٭هواّللهورقه مبارکه ضجيج حضرت سمندر نار موقده عليهما بهاءالله
ايتّهاالورقة المبارکه شکر کن جمال قديم و حىّ قدير را که از بدايت حيات در ظلّ شجره طور نشو و نما نمودى و جام صهباى محبّت الله را از دست ساقى هدى نوشيدى و در تحت عفّت و عصمت شخصى در آمدى که منادى ميثاقست و رافع رايت وفاق شمع جمع روحانيانست و آيت رحمت حضرت يزدان از فضل و جود ربّ مسجود اميد چنانست که آن خانمان و دودمان در ظلّ جمال مبارک خاندان حضرت رحمان باشند و در جهان جاودان علم افرازند حضرت سمندر نار سدره سينا را با جميع متعلّقان تحيّت و ثنا برسان و عليک الثّنا ع ع
٢جناب طراز در دنباله خاطراتشان شور و سرورى را که در وجودشان از اين احسان بىنظير مرکز ميثاق ايجاد شد چنين توجيه نموده اند:
٭روى اقدام مبارک افتادم ديگر حال معلوم است ديوانه شدم، اذن طواف خواستم، فرمودند استغفرالله. ولی طواف کردم و رجاى تأييد نمودم و عرض کردم يامن ارادهالله آيا باز مشرّف مىشوم؟ فرمودند انشاءالله، و قبل از اينکه مرا مرخصّ کنند فرمودند برو از آقاميرزابديعالله خداحافظى کن. اطاعت امر نمودم و براى خداحافظى رفتم.
هنوز بعضى ترجمهها باقى مانده بود لذا دوباره مشرّف شدم. به ميرزانورالدّين فرمودند برو فوراً تمام کن، فورى و بياور. انتهى
بارى با احباب خداحافظى نموده و کرّوسه گرفتم و به حيفا آمدم. وقت غروب در بيت يک شخص فرانسوى بوديم. جنابان افنان سدره مبارکه آقاميرزامحسن و آقاميرزاهادى روحى فداهما و جناب حاجى سيّديحيى و آقاميرزاجلال روحى هم حضور داشتند. اهل حرم مبارک تشريف آوردند و مقدارى خرما براى والده مرحمت فرمودند.
_شدّت هيجان و غليان احساسات جناب طراز در آن اوقات توصيف ناپذير است از طرفى مدّت چهل روز در حصن موهبت و نوازش الهى مستريح بودند و از جهت ديگر مسؤوليّت خطير و بى نظيرى به ايشان محوّل گرديده بود عجب نيست که اين دو حالت يعنى احساس تؤامان راحت و تشويش که در آخرين شب هاى اقامت در اعتاب مقدّسه داشتند در يادداشتهايشان منعکس گرديده است.:
٭آن شب راحت به خواب رفتم ولی از ساعت چهارو نيم بامداد بيدار شدم و تا نزديک اذان صبح روى آبانبار(درسطح حياط) راه رفتم و دوباره بعد از اذان قدرى خوابيدم.
جناب طراز عهد نامه احبّاى امريک را سالها در صندوق امانات شخصى در طهران نگاهداشتند ولی بعد از صعود حضرت ولّى امرالله آن را توسّط جناب سهيل سمندرى به ارض اقدسفرستادند و تقديم هيئت ايادى امرالله و مخصوصاً امة البهاء روحيّه خانم نمودند تا در محفظه آثار محفوظ بماند. احبّاى غرب که براى زيارت مىآمدند از ديدن آن لوحه تاريخى و ارزشمند فوق العاده مسرور بودند و پس از تأسيس بيت العدل اعظم به استحضار آن هيئت نورا رسيد.
جناب طراز در خصوص آخرين روز تشرّف مى نويسند:صبح يوم پنجشنبه ٢٧ شعبان بمخزن آمديم اميدواريم حقّ آنى مرا به خودم نگذارد آمين يا ربّالعالمين، پياده به مقام اعلی رفتيم آقارحمتالله نگاهبان مقام حاضر نبودند، مدّت زيادى در اطراف مقام گردش کردم و همه را ياد نمودم و مخصوصاً مناجات عائله را تلاوت کردم و دعا کردم. در اين حين آقارحمتالله آمد و يک خوشه کوچک انگور سفيد خوب از اطراف باغ مقام پيدا کرده بود و اين عبد فقير را ميهمان کرد. بعد درهاى مقام را باز نمود، تماشا نموديم و زيارت کرديم. سپس به آقارحمتالله گفتم من ميل دارم دِيْر را که جمال قدم تشريف بردهاند به بينم. ايشان الاغ آورد سوار شدم و او پياده همراه من آمد و به دير رفتيم. از خادم دير خواست که از سرپرست آن اجازه ورود بگيريم. بعد تمام دير را گردش کرديم در يکجا صورت اَب و ابن را کشيدهاند و در جائى ديگر مجسمه حضرت مسيح عليهالسّلام را نصب کرده اند که تاج خار بر سر دارد و روى پاها و دستهاى مبارک ميخ زده اند بسيار تأثّر آور است و حال انسان از مشاهده مظلوميّت آن حضرت تغيير مىکند. نمىدانم اين مظلوميّت شصت و چند سال چه خواهد کرد؟ اثرات صدمه سه ساله حضرت مسيح باعث شد که دين حضرت مسيح شرق و غرب را احاطه نمود حال اين مظلوميّت کبراى اب وابن، عالم را چه خواهد کرد. اميد است عمّاً قريب جنّت ابهى شود و جميع مواعيد ظاهر گردد.
بارى مقام خضر را نيز از دور ديديم که هيکل ميثاق به آنجا تشريف ميبردند ولی داخل غار نرفتيم.
دِيْرْ بسيار مفصّل بود پله هاى زيادى داشت که تا بام دير کشيده شده بود. اطراف آن محلىّ بسيار باصفاست و در جوار محلّ ورود موعود کتب و صحف عالم است اگر چه تاکنون مقيمان دير از استماع خبر بزرگ خود را محروم نموده اند و در انتظار باقى مانده اند.
بعد حضور حضرت حرم، منيره خانم عليهاسلامالله مشرّف شده و اذن مرخّصى گرفتم از آنجا به مخزن آمدم و با دوستان و آشنايان خداحافظى کردم. غروب روز پنج شنبه ٢٧ شعبان به اتفّاق جناب حاجىسيّديحيى و جناب آقاميرزاجلال در نهايت راحت با کرجى آمديم تا سوار کشتى شويم ولکن ورود به کشتى قرنطينه بود و قدرى سخت گذشت.
جناب طراز سفر دور و دراز و پر ثمر و اثر را آغاز کردند و از همان راهى که به ارض اقدس آمده بودند به سوى ايران باز گشتند در حالی که آن وجود خاضع و خاشع، به خلعت محويّت آراسته شد و به عنوان نماينده سرّالله الاعظم حضرت عبدالبهاء، انتخاب گرديده و اکليل جليل اين افتخار بزرگ بر تارک پرورده يد عنايت الهى مستقرّ و تابان بود و تعابير رؤيائى که هنگام عزيمت به ارض اقدس ديده بودند تماماً به وقوع پيوست.
جناب طراز خاطرات سفر را چنين ادامه ميدهند:صبح امروز که جمعه ٢٨ بود بسلامت وارد بيروت شديم و من در خوان حلاّج در همان اطاقى که موقع آمدن به ارض مقصود منزل کرده بوديم اقامت نمودم و به خدمت آقامحمّدمصطفى رسيدم. نهمين تعليقه(نامه) جناب والد که در مدّت سفر بنده مرقوم و ارسال داشته بودند رسيد و زيارت شد و جواب عرض نمودم. خداوند عاقبت را خير فرمايد شب را در خدمت همسفران حاجىسيّديحيى و آقاميرزاجلال، نان و پنير و انگور گرفته در لوکانته شرق روبروى باغ ملّت رفتيم و غذا خورديم. آقايان آنجا خوابيدند و بنده به منزل آمدم.
صبح شنبه ٢٩ شهر شعبان است حاجى عبدالله تشريف آوردند و پس از عزيمت آنها بنده در مخزن خدمت علیافندى ماندم. و بعد تذکره را برديم تا براى مسافرت به روسيه ويزا بگيريم. ساعت ١١ به منزل مراجعت کرديم جناب آقاميرزايونسخان تشريف آوردند و در خدمت ايشان به منزل جناب آقامحمّدمصطفى رفتيم. شب بعد حضرات براى ديدار ما آمدند.
حال که صبح يکشنبه به روايتى سلخ شعبان است و بهقانون و تقويم، اوّل ماه محسوب داشته اند، در منزل بياد دوستان مشغوليم.
يادداشتهاى جناب طراز در چند روز اقامت در بيروت شامل ديدار و ملاقات با احبّا و دوستان است. در حقيقت مأموريّت ايشان در حين عبور از اين نواحى، ديدار ياران و ابلاغ پيام حضرت عبدالبهاء بود.
اياّم رمضان شروع شده و طبق سنّت مذهبى حاکم برجامعه آن روز، افراد غير مسلمان نيز رعايت ايّام رمضان مينمودند و صرف غذا در خارج از منزل ممکن و ميسّر نبود.
جناب طراز مينويسند:صبح دوشنبه غرّه رمضان المبارک است. بنده بياد ذکر ساحة اقدس بسر مىبرم. در خدمت جناب علیافندى بجهت خريد به مخزن عمر و مخازن ديگر رفتيم و قدرى هم اطراف محلّ را تماشا کرديم.
هر روز جنس تازه و مد تازه اى در بازار است که انسان حيرت مىکند. جميع حواسّ متوجّه ترّقى صنايع و علوم است و بس٠ اگرچه از روحانيّات محرومند ولی در علوم تقدّم بر طوائف عالم دارند. افسوس که ما اهل ايران در روحانيات جز قول چيزى نداريم و در علوم جز تعرّض بعبادالله چيزى تحصيل نکردهايم. اميدوارم خداوند حالت تذکّر عطا فرمايد و بيدار کند انّ ربّى لغفور رحيم ...
شب به منزل برگشتيم و جناب حاجىمحمّد شوشترى براى ملاقات با ما آمدند. مدّتى مؤانست نموديم و آيات و مناجات تلاوت شد و قدرى نبات تبرّک بايشان دادم. بىاندازه در حضور ايشان خوش گذشت چه که بذکر محبوب گذشت.
صبح سهشنبه ٢ شهر صيام. روز را در خدمت جناب علیافندى و گاهى در خدمت آقايان حاجىسيّديحيى گذرانيده و شب را نيز مدّتى در لوکانته ايشان بوديم...
صبح چهارشنبه ٣ شهر صيام. چون حاجىسيّديحيى قصد عزيمت به عکّا را داشتند براى ترتيب حرکت ايشان به عکّا به کمپانى واپور مراجعه کرديم. حرکت کشتى يکسره از بيروت بهعکّا بود. بعد از تهيّه جا در کشتى براى سفر حاجى سيّديحيى، به مخزن خدمت جناب آقامحمّدمصطفى رفته و شب مدّتى با جناب حاجىمحمّد شوشترى به تلاوت قرآن مجيد و آيات مشغول شديم.
صبح پنجشنبه ٤ شهر صيام. پوسته نمره ٣ واصل شد از خبر صحّت هيکل مبارک مسرور شديم. جناب حاجىمحمّد حاضر است و صحبت مىکنيم واقعاً حاجىمحمّد روح است. ايشان ضمن سخنان خود نکته اى راتذکّر دادند که بايد با طلا نوشت، طبق تبيين بيان حق،ّ همهکس، خدا را دوست دارد و حاضر است جان خود را فداى حقّ نمايد و مينمايد ولکن اراده حضرت عبدالبهاء اين است که احبّاء و اهل عالم يکديگر را دوست بدارند و جان فداى يکديگر کنند.
وقت سحر خوابى ديدم و بيدار شدم و شمع روشن کردم و بتحرير اين خواب محض يادداشت مشغولم اميدم بحقّ است که خير باشد هيکل مبارک جالس بودند و بنده مشرّف هستم. فرمودند يک کاغذى پيشتر به آقاغلامعلی نوشته بودم. بعد مخاطب به اهل مجلس فرمودند، اين شخص هميشه کاغذ مىنوشت و از ما درخواستى داشت خدا هم باو عطا مىکرد ولی يکدفعه آنچه داشت خدا از او گرفت و به ديگران داد خدا کم نمىگيرد، يک دفعه مىگيرد.
صبح جمعه پنجم شهر رمضان است ازحضرت مولی سائلم که اينعبد روسياه را آنى بخود نگذارد. امروز معلوم شد واپور روسيه آمده و فورى برگشته است لذا مجبور شديم بليط واپور فرانسه براى عزيمت به ازمير گرفتيم.
صبح شنبه ششم است. از جناب آقامحمّدمصطفى نود و چهار منات گرفته که عشقآباد بجناب حاجىوکيلالدوله تحويل بدهم. نُه ساعت از روز گذشته بود که واپور از بيروت حرکت نمود در اين سفر با جناب حاجىعبدالله همراه هستيم. دريا هم خوب است. شب مدّتى بيدار بودم و مشغول مناجات و شب و روز در حال سفر از خدا مىخواهم توفيق را از ما نگيرد.
صبح يکشنبه هفتم. جمعى کليمىهاى اهل بخارا که از قدس مىآيند فارسى خوب مىدانند آنها هم عازم عدسيّه و کاشقند هستند گاهى نزد ما مىآيند.
امروز صبح يوم دوشنبه هشتم صيام است کشتى بسلامت وارد اسکله سيسام شد. بسيار جاى آباد و بزرگى است براى کشتىها حوضچه درست کردهاند و تمام سطح کوهها آبادى است و زراعت توتون و انگور زياد عمل مىآيد. اين مردم در حمايت خارجيان هستند و به جز عدّه قليل افراد مسلمان ندارد. بيک(افسر) و سربازهاى آن لباس ظريف قشنگى دارند و سال بسال ماليه معيّنى بدولت عليه ميپردازند ... بيرق مخصوص دارند و بسيار ترّقى کردهاند.
صبح سهشنبه نهم شهر رمضان هنگام طلوع آفتاب به ازمير رسيديم حاجىعبدالله از کشتى پياده شد. بعد از ظهر جناب آقاميرزامحسن اسکوئى اخوىها مشهدىحسن که در طرابوزان هستند همگى آمدند و از زيارت ايشان بسيار مسرور شدم.
صبح ٤شنبه دهم رمضان. با يک مجيدى بليط اسلامبول گرفتم و ساعت نيم بغروب مانده از ازمير حرکت نموده شب ساعت پنج وارد اسکله مدلّى شد. صبح پنجشنبه ١١ شهر صيام وارد اسکله چناققلعه شد و لنگر انداخت. مىگويند عدسيّه و بعض شهرها منقلب است. خونريزى زياد شده ولی اطمينان بنده به فضلالله حاصل است لاغير.
گر نگهدار من آنست که من مىدانمانشاءالله امانتهاى(الواح) حقير بسلامت به بادکوبه بحضرات برسد. واپور ساعت چهارونيم از چناققلعه به طرف عليّه حرکت نمود و ساعت شش از جلوى گلیبولی گذشت و چون کارى نداشت توقّف ننمود. شب را نزديک شهر در دريا لنگر انداخت. در اين کشتى سه چهارنفر مسلمان بيشتر نيستند. جميع رکّاب يهودى هستند که از قدس شريف مىآيند. کشتى خلوت است و از جهات عديده راحت. شخصى به نام قاضى عبداللطيف افندى که اهل طرابلس است پهلوى هم منزل داريم. در ازمير معلوم شد در انقلاب عدسيّه جمعى از يهود را کشتهاند و امروز در چناق قلعه معلوم شد تلغراف آمده که در يک شب هزارو پانصدنفر از يهود و غيره(ارامنه) کشته شده و سلطان عثمانى استعفا داده و مملکت بدون امپراطور است. مردم هرچه مىخواهند مىکنند. بارى اينعبد متحيّر ولکن بفضل و عنايت حضرت يزدان مطمئن هستم.
صبح جمعه ١٢ شهر رمضان وارد عليّه شده واپور در اسکله لنگر انداخت. در اين جا قاضىافندى همسفر من از کشتى پياده شدند و رفتند بنده هم بذکر حقّ مشغول شدم. مدّتى احزان مبارک را ياد آورده و گريستم و از حقّ خواستم که ظلم و ظالم را از عالم محو فرمايد.
امروز بعض حضرات يهود به شهر رفتند و خبر آوردند که اوضاع عدسيّه خراب است اگر چه باطوم مثل آن جا نيست ولی اوضاع آن ديار نيز آرام نيست. اخبار روزنامه هم مشعر بر اين قصّه بود.
صبح شنبه ١٣ شهر رمضان است متحيّرم که بهباطوم بروم و يا به عدسيّه حرکت کنم. تصميم گرفتم به باطوم بروم تا تقدير چه باشد.
حضرات يهود آمدند و با من صلاحديد کردند. آنان نيز در اين اوقات سخت مىبايست تصميم صحيحى اتّخاذ نمايند. پرسيدند چه کنند؟. به آنها تذکر دادم برويد با هم مشورت کنيد آنچه را کلّ متّفق شدند عمل کنيد. خود نيز براى رفتن به باطوم به پليس مراجعه کردم. مأمور مربوطه گفت بايد شما از کشتى پياده شويد و به دفتر مخصوص صدور ويزا برويد تا تذکره و اوراق شما را بهبينند و بازرسى کنند و بعد اجازه بدهند. ملاحظه شد اين اقدام مخالف امر مبارک است و نبايد اوراقى که به همراه دارم به دست کسى بدهم زيرا همه زحمات هدر مىرود. توکّل بحقّ نموده و بليط مسافرت براى عزيمت به عدسيّه گرفتم و کشتى دو ساعت بغروب مانده حرکت نمود.
آن شب در خواب ديدم که به اتّفاق جناب حاجى ميرزاحيدرعلی حضور حضرت عبدالبهاء مشرّف هستيم فرمودند برو همشيره و دختر عمويت را بگو بيايند عرض کردم آنها را جمال قدم احضار فرموده اند. فرمودند، بعد از تشرّف بيايند ولکن احدى با آنها نباشد عرض کردم کلّ رضاى تو را مىخواهيم. بعد لوحى به جهت همشيره و دختر عمويم مرحمت نمودند. قدرى از لوح را خواندم و با خود گفتم اين لوح مخصوص آن دو نفر است و ساير اعضاء فاميل محزون مىشوند ولی ملاحظه شد که در متن لوح عنايت در حقّ کلّ گرديده است.
صبح يکشنبه ١٤ رمضان در درياى عظيم بعونالله الملک الکريم سفر ميکنم. با حضرات يهوديان قدرى صحبت کردم امروز الحمدلله سلامت هستم و اطمينان بفضل حقّ دارم.
تشرّف جناب طراز در آن ايّام خطير و نا آرام ارض اقدس مصادف باحوادثى بود که يکى پس از ديگرى اتّفاقافتاد. قدرت عظيم سلطان عثمانى افول کرد. جنبش هاى متمرّدين و ناقضين امرالله در طوفان بيدادگرىها و ستم خود ساخته آنان مضمحل گرديد و آتش فتنه و آشوب نقض ريشه سست و بى مايه مدّعيان کاذب را نابود کرد. ديوانخانه ظلم و عدوان ويران شد و در مقابل آن امواج فعّاليّتهاى خادمين راستين که از بطن درياى پر تلاطم مشيّت الهى برمىخاست اوج گرفت. بازار تنقيد از رونق باز ماند و تحريکات مخالف بى اثر شد. جريان پيشرفت امر، وراى ناهنجاريهاى موجود در اجتماع آن روز، به حرکت درآمد و همچنان ادامه يافت.
زائر جوان در حاشيه زمان از کنار وقايع بزرگ و کوچک عبور ميکرد و به قدرت عظيم معنوى عهد و ميثاق متّکى و مطمئن بود.
بازگشت از زيارت سومجناب طراز پس از چهل روز زيارت که از هرجهت و لحاظ بسيار مهمّ و کم سابقهبود و با اوامر و مأموريتّهاى فراوانى که به ايشان محوّل گرديده بود به ايران مراجعت کردند. در مدّتى کمتر از نه روز در قزوين توّقّف نمودند و در اين مدّت حتّى جامه دانهايشان را هم باز نکردند و در حقيقيت بدون هيچگونه اتلاف وقت بهديدار جناب علی اکبررفسنجانى شتافتند. ايشان طبق تمايل و اراده حضرت عبدالبهاء براى همراهى جناب طراز در سفرهاى طولانى آينده تعيين شده بودند قبل از مراجعت جناب طراز از ارض اقدس به ايران، اين خبر را جناب حاج ميزراحيدر علی به جناب رفسنجانى طىّ مرقومهاى به اين مضمون اطّلاع دادند که: شما را به حضور مبارک پيشنهاد کردم با اينکه بسيارىرا بساحت اقدس عرض نموده بودم و همه از نفوس مهمّه بودند قبول نفرمودند ولی شما را فضلاً قبول فرمودند که در مأموريّت مخصوصه معاون و مساعد و انيس و مونس آقا ميرزا طرازالله بشويد. خود را آماده نمائيد که از طهران با ايشان همسفر شويد و بسيار بسيار قدر اين سفر بدانيد.
در کتاب تاريخ صدرالصّدور مرقوم گرديده: در سال ١٣٢٤ ه ق مطابق با ١٢٨٤ شمسى، يکى از وقايع تاريخى مهمّ امر در اين سال مأموريّت مخصوص مبلّغ مخلص شهير حضرت آقا ميرزاطرازالله سمندرى عليه بهاءالله بوده از ساحت اقدس با لوح و دستور مخصوص عازم ايران ميشوند که در بين ياران انجمن هاى نه نفرى تشکيل دهند... اين جوان نورانى که از خاندان مهمّ و مخلص و قديمى امر بوده با شور و انجذابى عديمالنّظير در طهران تشکيل انجمنهاى نه نفرى داده است و ايجاد اتّحاد و هيجان فوقالعاده در بين احبّاءالرّحمن نموده... الخ
اوليّن ملاقات طرازالهى در طهران با محفل مقدّس روحانى بود که اعضاء آن متشّکل از حضرات ايادى امرالله و نفوس منتخبه آنان بودند.
جناب طراز در آن محفل لوح مبارک را تلاوت نموده و عهدنامه ياران امريکا را که شايد بيش از چهار متر طول داشت ارائهدادند.
مجاهدين جوان با شور و هيجان براى سفر بزرگ آماده شدند و وسائل اوّليه را مهيّا نمودند.
آنان مدّت چندماه قبل از شروع سفرهايشان نزد يکى از پزشکان بهائى اصول ابتدائى پزشکى را آموختند تا در حين مسافرت به نقاط و نواحى دور افتاده که امکان دسترسى به وسائل طبّى و درمانى وجود نداشت تسهيلاتى از اين طريق ايجاد شود و بتوانند بيماريهاى ساده را درمان کنند.
بخاطر حوادثى که در طىّ دو سال قبل از آن براى احبّاى ايران اتّفاق افتاد تضييقات شديدى بوجود آمده و ياران تحت فشار شديدى قرار داشتند و به مصائب بيشمار مبتلی شده بودند سفر در چنين موقعيّت دشوار بود و رعايت منتهاى حکمت در آن مقطع زمانى لازم و ضرورى به نظر ميرسيد تا مبادا معاندين بهانه جديدى يافته و مشکلات تازهاى براى جامعه بهائى ايجاد کنند.
فصل نهمدر چنين شرايط حسّاس اين دو نفس نفيس سفرهاى طويل پنجساله را آغاز کردند و به نقاط مختلف ايران و ترکستان حتّى دهات و قصبات دوردست و ناشناخته آن کشورها سفر نمودند.
گاه با قاطر يا الاغ و زمانى با گارى و اغلب پياده راهها را پيمودند و از ياران ديدن کردند و پيام محبّت حضرت عبدالبهاء را به آنان ابلاغ نمودند و به آنچه مأمور بودند با کوشش و همتّ موفور اقدام کردند. راهها بسيار ناامن و نامساعد و سخت بود و هر لحظه در معرض خطر حمله راهزنان قرار داشتند ولی آن دو يار روحانى با اطمينان خاطر از اين که اوامر حضرت عبدالبهاء را اجرا ميکنند با آسايش خيال به سفر پر حادثه تاريخى خويش ادامه دادند.
در طول مدّت سفر حضرت عبدالبهاء که از دور شاهد و ناظر بر جريان فعّاليّت مبلّغين جوان بودند با ارسال الواح عنايت آميز، سفرهاى دو مبّلغ غيور را به مواهب الهيّه متبرّک ساختند و ابواب تأييدات متواتره را مفتوح نگاه داشتند.
چون شرح سفر جناب طراز و جناب علی اکبر رفسنجانى در اين مجلّد نمى گنجد، از تعداد الواح حضرت عبدالبهاء خطاب به جناب طراز و جناب ميرزا علی اکبر رفسنجانى که در دوره مسافرت پنج ساله آنان به نقاط ايران و ترکستان نازل گرديده است، مجموعاً نه لوح، در اين کتاب منتشر مىشود تا از محتواى بيانات حضرت عبدالبهاء در اين الواح، برکات سفرهاى دو مبلّغ جوان و پر شور که مستمرّاً تحت راهنمائى مرکز ميثاق انجام وظيفه مينمودند مشهود و واضح گردد.
مسلماً با توجّه به کلمات مبارکه در متن الواح، هرگونه تعريف و توصيفى در باره مجهودات جناب طراز و جناب رفسنجانى در اين اسفار طولانى، نه تنها توجيه ناقص و نارسا از اقدامات آنان و نتايج حاصله از آن محسوب مىشود بلکه تعبير و تفسيرى غير ممکن از بيانات و توضيحات مبارکه نيز مى باشد.
البتّه هر لوح بايد جداگانه با در نظر گرفتن اوضاع زمان و مکان مورد بررسى و مطالعه قرار گيرد تا فحواى کلام حضرت عبدالبهاء معلوم و مکشوف گردد.
اميد است ياران عزيز جواهر مودوعه در اين الواح زيبا و رسا را با نظر تيزبين و پژوهشگرانه خويش بيابند و اسرار نهفته در صدف کلام را از اعماق اقيانوس علم وحکمت الهى کشف کنند.
طهرانبواسطهميرزاعبدالله جناب آقاميرزاعلیاکبر وجناب آقاميرزاطرازالله فىاىّ ارض کانا
هواللهاى دو بلبل گلبن معانى، الطاف بينهايت حضرت رحمانى را ملاحظه نمائيد که آن دو زجاج را بسراج هدايت کبرى روشن نمود و آن دو مرغ سحر را در گلشن الطاف بابدع الحان تغنّى بخشيد تا بگلبانگ روحانى بر شاخ گل رحمانى بيان حقائق و معانى نمائيد و اسرار معنوى آشکار کنيد در سبيل جمال قدم آواره کوى و صحرا گرديد و سرگشته اقاليم و ديار شويد بهر بلد مطمورى که رسيد معمور کنيد و بهر گلخنى که مرور نمائيد گلشن پرگل و ريحان فرمائيد مانند ابر بهارى بهر خطّه و ديار فيض باران نيسانى مبذول داريد لسان تبليغ بگشائيد و ستايش محبوب آفاق کنيد وبيان حجّت و برهان نمائيد و اسرار بيان و تبيان ظاهر و آشکار کنيد يا ليتنى کنت معکم فافوز فوزأ عظيما اثر خامه حضرت طراز سبب حصول عجز و نياز شد و بنهايت خضوع بدرگاه ربّ ودود تضرّع و ابتهال نمودم و شما را تأييد ملکوت ابهى خواستم فىالحقيقه سزاواريد زيرا از هر ديار که گذشتيد آثار انجذاب ياران و اهتداى نفوسى از طالبان ظاهر و آشکار گرديد طوبى لکم و حسن مآب بخّ بخّ لکم يا ايّهاالاصحاب طوعأ لکم يا هداة الاحزاب واشوقى اليکم فى جوف اللّيالی و بطون الاسحار و ارجو ربّى ان يجعلکما نجمين ساطعين لامعين مؤيّدين بنورالهدى فىالافاق از بشارات تحارير آن دو بنده درخشنده جمال مبارک قلوب شادمانى يافت نفوس کامرانى جست الحمدلله که در اين سفر مؤيّد و موفّقيد و جميع دوستان نهايت ستايش و تشکّر از احوال و اخلاق و اطوار و گفتار شما مينمايند آباده را آباد نموديد و در همّتآباد همّتى مبذول داشتيد و در وزيرآباد نداى الهى بلند نموديد و در ساير مواقع نجوم ساطع گرديديد و از فرح و انجذاب و شور وانبساط احبّاى الهى مژده داديد نفوسى که بهمّت آن ياران جديدأ اقبال نمودهاند و اصغاء کلمةالله کردند البتّه در درگاه الهى مقرّب شوند حضرت آقاحسينخان نيّتى که در همّت آباد فرمودهاند و زمين مرغوبى که بجهت مشرقالاذکار ابتياع کردهاند اينخدمت درملکوت احديّت مانند دماء مطهّره شهدا مقبول خواهد شد از فضل ربّ الفضل والجود استدعا مينمائيم که مسافرخانه عنقريب معمور و مشرقالاذکار بناءمرصوص گردد من از آن يار مهربان بدرجهئىخوشنود وشادمان که به بيان و بنان از عهده برنيايم زيرا مسئله مشرقالاذکار اهميّتى بيشمار دارد تأسيس الهىاست و بنيان صومعه رحمانى ربّ ايّد اسير حبک علّى قبل اکبر و طراز کتاب عرفانک سليل سمندر الانور بکلّ تأييداتک الملکوتيّة و الطافک الرّبّانيّة و آثارک الرّحمانية و اشف احدهما شفاء عاجلأ و زده صحّة و عافية بفضلک و موهبتک انّک انت الکريم الرّحيم الوهّاب و انّک انت العزيزالمقتدر المختار عع
٭لوح مبارک زير در شب آخر اقامت در قم، در سنه ١٣٢٥ هجرى رسيده و زيارت شد.
طهرانجناب آقاميرزاعلیاکبروجناب آقاميرزاطرازالله عليهمابهاءالله الابهى
هواللهاى دو منادى حقّ الحمدلله سفر باقطار نموديد و نافه اسرار و نفحه مشگبار برجهان نثار فرموديد بهر کشورى عبور کرديد و فيض موفور مبذول داشتيد مانند سحاب هدى رشحات هدايت کبرى بهر کشورى شايان و رايگان نموديد و مانند نسيم صبحگاهى بهر اقليم که رسيديد نفوس را باهتزاز آورديد و آگاه نموديد خدمات شما در آستان مقدّس جمال ابهى روحى لاحبّائه الفداء مقبول و عبوديتتان مثبوت و تأييدات متتابع و توفيقات مترادف وجنود ملکوت ناصر و ملائکه مقرّبين حاضر لهذا مطمئن بالطاف حضرت رحمان باشيد و عزم آباده و شيراز و سواحل خليج فارس نمائيد علیالخصوص نيريز و جهرم و اگر ممکن بهنديان نيز مرور نمائيد در راه اگر در کاشان و اصفهان و قم امنيّتى نيست مکث مفرمائيد سريعأ عبور کنيد و عليکما البهاء الابهى عع
در جواب عرايض و گزارشات اقدامات مبلّغين، لوح زير به بوشهر ارسال گرديده است و در متن آن مژده فتح و ظفر در ميدان خدمت است و اعطاى لقب "دو يار مهربان عبدالبهاء" بهدو منادى عهد و ميثاق. القاء روح عبوديّت آستان حضرت رحمان است و نويد عاقبتى پر ثمر و پر بار. وظيفه انتقال مهر و محبّت يزدانى است و اتّصال معنوى ياران به مرکز حبّ و وفاق:
بوشهردومنادىميثاق جناب آقاميرزاعلیاکبروآقاميرزاطرازاللهفىاىّ ارض کانا
هواللهاى دومنادى ميثاق تحارير متعدّده از آن دو سراج منير وارد شد و مضامين سبب سرور و حبور هر قلب حزين الفاظ در نهايت حلاوت شهد و شيرين و معانى الهام حضرت نور مبين هنيئأ لکم و مريئأ هذا الماء المعين وسقيأ و نعيمأ لکم هذاالرّحيق فىالکأس الانيق از عون و عنايت حضرت خفّىالالطاف اميدوارم که در مدن و قراء موفّق بنشر نفحاتالله گرديد و مؤيّد بر تثبيت نفوس بر عهد و ميثاقالله شويد هر محفلی را مشکاة نور نمائيد و هر مجمعى راکأس مزاجها کافور بنوشانيد و بنطق بليغ تبليغ امر بديع نمائيد و ببيان فصيح نفَس مسيح اثبات کنيد و برهان عظيم و سلطان مبين ظاهر و آشکار کنيد افسردگان را برافروزيد و پرده اوهام بسوزيد بىنصيبان را نصيب بخشيد و محرومان را محرم اسرار نمائيد ... تأييدات روحالقدس شامل است و فضل و موهبت جمال ابهى کامل، الهام غيبى رسد و فيوضات لاريبى رخ بگشايد امروز تأييد با نفوسىاست که در عبوديّت آستان مقدّس، عبدالبها را شريک و سهيمند و در خدمت درگاه احديّت قرين و نديم، اين شرکت ربح عظيم دارد و اين اسهام کنز دفين بخشد اى دو يار مهربان، عبدالبهاء از قصور در بندگى شرمندگى دارد و از فتور در امور عفو ربّ غفور جويد ولی اگر ياران مانند شما مرافقت نمايند و معاونت فرمايند و بعبوديّت پردازند و در اين شرکت ربّانيّه داخل گردند قصور مبدّل بکمال موفور گردد و عجز بقوّت و قدرت کامله مؤيّد شود بارى در شهرها شهره آفاق شديد و در قرى و ضياع نشر آثار ربّ الابداع نموديد در هر چمنى نغمهئى ساز کرديد و در هر حديقهئى آهنگ و آوازى بلند نموديد وانّى اسئلالله ان يجعلکما نجمين ساطعين فى افق العُلی و شجرتين مُدهامتين ريّانتين بفيض مدرار من الملأ الاعلی و ريحانتين مؤنّقتين فى الحديقة النّوراء و حمامتين متغردتين علی فروع السّدرة المنتهى و در هرارضى که وارد احبّاى الهى را يکيک از قبل عبدالبهاء روى و موى ببوسيد و ببوئيد و تحيّت مشتاقانه بگوئيد و عليکما البهاء الابهى عع
موفّقيت هاى تبليغى در اين اسفار نه تنها باعث احياى روحانى نفوس کثيره گرديد بلکه شور و انبساطى جديد در دلهاى دو يار و ياور امر يزدان توليد نمود و وعده ديدار مولاى توانا به آنان ابلاغ شد.
بوشهر حضرت طرازالله وحضرت علیاکبر رفسنجانى عليهمابهاءاللهالابهى
هواللهاى دو منادى حق الحمدلله که باکمال جدّ وجهد بتبليغ امرالله درجميع ايران پرداختيد و سبب سرور و شادمانى ياران الهى گشتيد نداى حق بلند گرديد و صيت امرالله را گوشزد هر مستمند و ارجمند فرموديد سبب حيات جمّ غفيرى شديد و علّت مسرّت و بشارت جمعى عظيم گرديديد درگاه احديّت را بنهايت صداقت عبوديّت نموديد و آستان الهى را بغايت راستى پاسبانى فرموديد از فضل و موهبت پروردگار اميدوارم که نتائج گليّه يابيد و ثمره اينخدمت را در ملکوت ابهى موهبت بيمنتها مشاهده نمائيد بعد از آنکه بندرهاى شيراز را عبور و مرور فرمائيد و ياران را بوجد و طرب آريد و نفوس مستعده را تبليغ کنيد عودت بارض مقصود نمائيد که مانيز از ديدار شمافيض ياب شويم و عليکماالبهاءالابهى عع
در اين اسفار مبلّغين جوان براى جلب تأييدات غيبى به کفّ نفس پرداختند و با يکديگر عهد و ميثاق بستند تا از هرچه دنيوى است چشم پوشند و افکار خود را منحصراً متوّجه به فيوضات الهيّه نمايند تا بدين ترتيب آنچه به قلب القاء گرديد انجام دهند و حضورشان مطبوع شود و صحبت و سخنانشان مؤيّد به قوّه جذبيّه الهيّه گردد.
از جمله تصميم گرفتند از نوشيدن چاى که بسيار به آن عادت داشتند صرف نظر نمايند. اين امساک تا وقت تشرّف به حضور حضرت عبدالبهاء رعايت گرديد.
ارتباطات روحانى آنان با مقتداى اهل بهاء در تمام طول سفر جريانى مداوم داشت. علاوه بر انجام مسؤوليّت هاى محوّله، به يارى مردم از هر قبيل همّت گماشتند. از بيماران پرستارى کردند و براى معالجه بعض ناراحتى هاى آنان از کمک هاى اوليّه بهداشتى که آموخته بودند استفاده کردند.
باديه پيمانان با فراغت خيال به ريسمان معنوى خدمت و ايثار آويختند. اگرچه ظاهراّ شباهتى به قهرمانان افسانهاى مبارز و شجاع نداشتند ولی در ميدان استقامت، پايدارى قهرمانانه و جانانه نمودند و عاقبت نمونه زنده فداکارى و خدمت براى همگان شدند و شهادت حضرت عبدالبهاء در لوح جناب ابن ابهر سند محکم ومتين اين ادّعا است. ميفرمايند:
امّا مبلّغان که بهتبليغ ميروند بايد در نهايت محويّت و فنا سفر کنند تا نَفَس در نفوس تأثير نمايد اگر براحت و رخا و وسعت وصفا حرکت کنند ابدأ تأثير ننمايد و بکرّات تجربه گرديده البتّه در عمل مدرسه بکوشيد که بسيار اهميّت دارد و نفوس مبلّغه بايد متوکلأ علیالله منقطعأ عما سواه منجذبأ بنفحاته متوکّلأ عليه مانند جناب ميرزاعلی اکبر و آقاميرزاطرازالله سفر نمايند.
در ايّام نوروز همان سال ١٣٢٧ مطابق ١٩٠٩ جناب طراز در سفر شيراز و اردستان بودند. ناگهان در شهر نيريز با هجوم شخصى به نام شيخ زکريّاى نوايجانى که از عمّال سيّد ابوالحسن لارى بود، يکبار ديگر رشته امن و راحت ياران گسست و به تحريک اين دو نفر هيجان اهل فتور و قصور فوران يافت و موج تعصّبات اوج گرفت. غبار تيره اوهام و خرافات از بعد بصيرت مردمان کاسته و باعث گرديد معاندين امر در شهر نيريز به احبّا حمله کردند و هيجده تن از ياران را در کمال قساوت به شهادت رساندند. اموالشان تاراج شد و عدهّ زيادى مجبور به ترک خانه و موطن خود گرديدند. در اين آشوب و طغيان هيچ قدرت محلّى به کمک مظلومان نشتافت. بعضى از نسوان بهائى از ترس تجاوزات تبهکارانه معاندين، بر لب چاههاى آب ايستادند و آماده بودند تا در صورت لزوم و روياروئى با مهاجمين، قبل از اين که به آنان حمله شود خود را در چاه آب اندازند.
حضور دو مبلّغ شجاع، جناب طراز و جناب ميرزاعلی اکبر رفسنجانى باعث شد که به همّت آنان و احبّاى متنفّذ سروستان، ياران فرارى و آواره به سروستان آمدند و بسيارى از افراد و خانواده هاى آنان در منازل احبّا در سروستان اسکان يافتند و براى دادخواهى اقدام نمودند. تا آن که اوضاع محلّى تدريجاّ آرام شد و آوارگان مظلوم توانستند دوباره به شهر نيريز باز گردند.
لوح مبارک حضرت عبدالبهاء در جواب عريضه دو مبلّغ غيور و حارس و حامى ياران است. در متن لوح احساسات مبارک از حدوث وقايع دشوار و بى رحمانه منعکس شده و مراتب تقدير ايشان از مجهودات کسانى که در رفع مشکل و حلّ غوامض کمک نموده اند ابراز گرديده است:
شيراز جناب آقاميرزاعلیاکبر و جناب آقاميرزاطراز عليهمابهاءالله الابهى
هواللهاى دو يار باوفاى من نامه مفصّل شما رسيد مضمون مفهوم گرديد و آه و فغان دل وجان بعنان آسمان رسيد که چنين ظلمى شديد واقع گشت و نفوس مبارکى شهيد شدند درندگان پنجه گشودند و دندان تيز نمودند گرگان بجولان آمدند و سباع ضاريه هجوم نمودند وآن نفوس مبارکه را روى و موى بخون پاک بيالودند تيروسنان آزمودند و دست طغيان و عدوان گشودند و آن جانهاى پاک را خون بر روى خاک ريختند ذآب کاسره را کارى جز درندگى اغنام الهى نه و کلاب خاسره را شغلی جز سفک دماءغزالان رحمانى نه ولی طيور حديقه معانى بسبب شهادت کبرى بجهان الهى پرواز نمودند و غزالان صحراى محبّتالله بوسيله فدا ببرّ وحدت شتافتند حمامه تقديس بحدائق ملکوت طيران نمايد و ستاره توحيد از افق تجريد طلوع نمايد و همواره بدرقه عنايت رسد و خطيب محبّتالله اينخطاب فرمايد :
گرخيال جان همى هستت بدل اينجا مياحکمت قربانى نيريز را در نامهئى مرقوم گرديده لهذا يک سواد ارسال ميشود تا ملاحظه فرمائيد و در ميان ياران انتشار دهيد و بجهت مصارف بازماندگان شهدا و آوارگان نيريز بواسطه باکودبه هزار تومان وچيزى ارسال ميگردد نهايت سعى و کوشش شد تا اين مبلغ ميسّر گشت و زيارت مفصّل مکمّل بجهت شهداء نيريز مرقوم شد درجوف است از براى آوارگان بخوانيد و نزد بازماندگان شهدا بفرستيد. بجناب حاجى محمّدعلی زائر تکبير ابدع ابهى ابلاغ داريد و بگوئيد در نظرى و بيادت قلوب مشغول، فرشى که ميخواهى بجهت مقام اعلی ارسال دارى مأذونى وعليک البهاء الابهى
بجناب آقاحيدر علی سروستانى و احبّاى سروستان نهايت ممنونيّت اين عبد را ابلاغ داريد فىالحقيقه در خدمت مهاجرين آوارگان نيريز بالنّيابه از عبدالبهاء جانفشانى نمودند و سبب سرور و شادمانى من گرديدند و بدرويش قربانعلی عرب تحيّت ابدع ابهى ابلاغ داريد وجناب آقاميرزا احمد از مهاجرين نيريز را باجميع آوارگان بنهايت اشتياق تحيّت ابدع ابهى ميرسانم آن نفوس مبارک فىالحقيقه شايان ستايشند و سزاوار نهايت محبّت و نيايش همواره بذکرشان مشغولم و از درگاه الهى طلب الطاف نامتناهى مينمايم عع
وصول اين نامه را مرقوم نمائيد ععجوامع بهائى از آغار ظهور امر حضرت رحمن با يکديگر هم بستگى و همدردى و همکارى نزديک داشتند و در وقايع و حوادث مختلف نهايت مساعدت و پشتيبانى خود را فعلاً و قولاً به ثبوت رساندند. مثل اعلاى ظهور و بروز اين يگانگى و وحدت، هياکل مقدّسه امرالله بودند. در واقعه تأسف آور و مؤلمه نيريز نيز بار ديگر کرم و سخاوت حضرت عبدالبهاء شامل حال ياران ستمديده و مظلوم گرديد.
بواسطه جناب بشيرجناب آقاميرزاطراز و آقاميرزاعلیاکبر عليهمابهاءالله الابهى
هواللهاى دو بنده مقرّب درگاه کبريا مکتوب شما رسيد و بجهت آوارگان سروستان نامه مفصّل مرقوم شد برسانيد وهمچنين بواسطه حضرت افنان از طرف عشقآبادبقدر امکان اعانه ارسال گرديد انشاءالله ميرسد فرصت ابداَّ ندارم دو کلمه جواب مختصر مينگارم که اگر چنانچه سير و حرکت در بندرهاى خليح فارس بجهت فتن و فساد و تسلّط قطّاع الطّريق مخطر بعد از حصول مقصود درآنصفحات راَّساَّباينجا حرکت نمائيد چون مکتوب آوارگان مفصّل بود نامه شما مختصر گرديد معذور بداريد و عليکما البهاء الابهى عع
جناب طراز در تاريخ ٩ جمادى الاولی ١٣٣٩، درجواب نامه يکى از احباّى سروستان جناب آقامحمّدحسن ابن حاجىمحمّدحسينعطّار که از خدمات ايشان در آن ايّام شداد قدردانى نموده است مرقوم داشته اند:
هروقت هنگام ورود احبّاى نيريز را به سروستان متذّکر ميشوم و ثبات و استقامت و مردانگى و خلوص احبّاى سروستان را در همراهى و مهربانى و معيّت و معاونت و معاضدت ايشان بخاطر ميآورم گوئى مست ميشوم ومتذکّر عوالم روحانى وملکوتى الهى آنان مى شوم ... قوت مييابم ...
جناب طراز در دنباله نامه با حالت خضوع و خشوع مبنويسند:
... ابداً موفّق به خدمتى نبودم ... اگر جنبش و حرکت و روح و ريحانى بود از متصاعد الی الله ميرزا علی اکبر رفسنجانى بود. بنده هم خدمتگذار آن شخص محترم بودم ...
مقارن با اين احوال رمس مطهّر حضرت ربّ اعلی که مدّت شصت سال در خفا از جائى به جاى ديگر منتقل مى شد، به دست مبارک حضرت عبدالبهاء در مقرّ دائمى که در کوه کرمل بنا گرديده بود مستقرّ گرديد و زيارتگاه ابدى اهل عرفان و ايمان شد.
حضرت عبدالبهاء در لوحى به افتخار يکى از احبّا ميفرمايند اگرچه شهادت احبّا سرشگ غم از ديده روان ساخت و موجب تأثّر شديد و اندوه جانگداز گرديد امّا اثرات روحانى اين جانبازى را بايد فيض الهى و منشأء سرور در ملکوت ابهى دانست. آنحضرت قلوب جريحه دار ياران ايران را با بشارت جديد التيام مى دهند و مژده داده اند در روز نهادن رمس مطهّر حضرت ربّ اعلی در کوه کرمل، تلگرافى از احبّاى امريکا واصل شد که حاوى اعلام انتخاب قطعه زمين براى بناى اوّلين مشرق الاذکار غرب و انتخاب نمايندگان اوّلين انجمن شور روحانى امريک بود.
جناب محمّد علی فيضى در کتاب "نيريز مشگبيز" مىنويسند:
در همان لحظات از ايّام نوروز سال ١٣٢٧ که اين حوادث دلخراش در نيريز بوقوع مى پيوست جمعى از ياران و دوستان نيريز به فيض لقاى مولاى عزيز خود حضرت عبدالبهاء مشرّف بوده و ديدگان خود را بهوجه منير آن سرور ابرار دوخته و گوش هوش را بهبيانات مبارکهاش متوجّه ساخته بودند. که ناگهان هيکل مبارک رو بهدريا نموده و با حالتى تأثّر آميز فرمودند طوفان است، طوفان شديد است. زائرين به دريا نگريسته ديدند دريا آرام است. بعد با هيمنه و سطوت عجيبى فرمودند: بلا خوب است بلا خوب است. زائرين نمىدانستند چه واقع شده ... "
جناب آقاميرزا محمّد شفيع روحانى نيريزى در کتاب خاطرات تلخ و شيرين، در باره سفر تاريخى جناب طراز و همسفر فداکارشان مرقوم نمودهاند:
اوليّن وبهترين خاطره شيرين اّيام حيات اين بنده شرمنده در حدود سنّ دوازدهسالگى آغاز گرديد چه که بغتة احساسات روحانى در نهادم بيدار و عشق و حرارت محبةالله در قلبم ايجاد گرديد و واسطه اين فيض جناب ميرزاطرازالله روحى لعنايةالفداء و جناب آقا ميرزاعلیاکبر رفسنجانى عليه غفرانالله بودند که در سال ١٣٢٦ هجرى قمرى اين دو نيّر درخشنده روشنائى بخش محافل و مجامع نيريز شدند. جلسات با شکوه بزرگ، مرکّب از احباب و معدودى اغيار منعقد و اغلب اوقات در پشت بامها جمعيّت از يار و اغيار موج ميزد. جناب سمندرى با قيافهاى نورانى و روحانى که قدوه حسنه بودند آن اوقات جملات را با لهجه ترکى و پرجاذبه ادا ميفرمودند و گاهى سرودهاى امرى که مطلع بعضى از آن اشعار در نظر است ... قرائت ميفرمودند... و همه هلهله کنان جواب ميداديم. سپس با بيانات عاليه احبّا را به تکاليف خود آشنا ميفرمودند و آقاى رفسنجانى با لحن جذّاب لوح شيخ را که تمام از حفظ داشتند در محافل قرائت و با توضيحات کامل قلوب را منجذب به نفحات الله ميگردانيدند... براستى آن اوقات چنان نائره عشق و حرارت محبّتالله در عموم شعله ور بود که هر فردى از شيخ و شابّ و رجال و نساء حتّى اطفال خردسال مشتاق جام بلا و کأس فدا بودند...
حوادث نيريز صفحه ديگرى از جانبازى ياران مهد امرالله به تاريخ مصيبات ناشى از تعصّبات دينى افزود. تجربه اى گرانبار بود که بارها به انواع مختلف در نقاط دور و نزديک اين سرزمين تجديد گرديده بود.
در لوح زيرحضرت عبدالبهاء از پايان وقايع دردناک نيريز اظهار مسرّت و انبساط خاطر فرموده اند.
شيراز جناب آقاميرزاطراز و آقاميرزاعلیاکبر عليهمابهاءالله الابهى
هواللهاى دو يار عزيزمن نامههاى مرسول وصول يافت و جواب مرقوم شد و ارسال گرديد در ايّام توقّف در شيراز باکمال عجز و نياز شما را تاَّييد غيبيّه طلبم و توفيقات لاريبيّه جويم تا چنانکه شايد و بايد بخدمت و عبوديّت ملکوت احديّت موفق گرديد از خبر رجوع مهاجرين نيريز قلوب را فرح و سرور حاصل گرديد البتّه تا بحال قدرى راحت شدهاند اين بلايا و محن فىالحقيقه عطايا و منح است و سبب حصول کام دل و راحت جانست اعاناتى که از سائر بلاد ارسال نمودند بسيار بجا واقع و در درگاه حضرت رحمان مقبول واقع گرديد جناب آقاعبدالکريم سروستانى ماَّذون حضورند و عليکما البهاء الابهى عع
حضرت عبدالبهاء در هريک از الواح طلب تأييد براى حصول موفقيّت مبلّغين مينمودند و علّت جلب تأييدات را در هر مرحله از مراحل اقدامات آنان معيّن فرموده، تعليم ميدادند و راهنمائى مى کردند. چنانچه در لوح زير ميفرمايند خلوص نيّت آنها عامل جذب تأييدات است.
شيراز بواسطه جناب بشير الهى، جناب آقاميرزاطراز و جناب آقاميرزاعلی اکبر عليهمابهاءالله الابهى
هواللهاى دو ثابت بر پيمان نامه شما رسيد و از مضامين شيرين سرور جديدى حاصل گرديد آن دو طير گلشن الهى را الحمدلله نغمه و آوازى عطا شدهاست که قلوب را مجذوب و نفوس را مفتون مينمايد اين از تاَّثير خلوص در امرالله است و روز بروز ازديار يابد فىالحقيقه در اين سفر موفّق به امور عظيمه گشتيد و مظهر الطاف ربّانيّه گرديديد در جميع مواقع تاَّييد رسيد و هذا من فضل ربّى و اسئله ان يزيدکم ايمانأوايقانا و يثبّتکم علی الصّراط المستقيم و يديم عليکم فيض سحاب رحمته و يؤيّدکم بروح جديد انّ ربّى لعلی کلّشىء قدير بشارت ائتلاف و اشتعال و انجذاب احبّاى الهى سبب راحت جان و مسرّت دل و وجدان گرديد زادهمالله اشتعالأ بنار محبّةه و انجذابأ بنفحات قدسه والتهابأ فى نيران الاشواق و حنّوا الی ملکوت الاشراق و اتضرّع اليه ان يقدّر الشّفاء وحصول العافية من الدّاء لکما و يصونکما فى صون حمايته مادمتما حيّأ فى الحيوة الدّنيا و يقدّر لکما الفوز باللّقاء والخلود فى الجنّة المأوى فىالحيوة الاخرى بحضرت موّقر الدّوله نهايت عواطف روحانيّه اينعبد را ابلاغ نمائيد از خدمات ايشان نهايت مسرّت حاصل و انّنى اعفّر جبينى بتراب الذّل و الانکسار الی عتبة ربّى العزيز المختار و ارجو له التّأييدات الرّبانيّة و التّوفيقات الصّمدانيّة علی ممرّ القرون والاعصار انّ ربّى يؤيّد من يشاء علی مايشاء انّه لقوىّ عزيز مختار و تحيّت ابدع ابهى بجناب آقاعبدالغفّار وجناب آقاميرزامحمود عصّار وجناب حاجى محمدرضاى خيّاط برسانيد و انّى بقلبى و روحى اتمنّى لهم الفيض والفلاح والفوز والنّجاح حتّى يترنّحوا من اقداح طافحة بصهباء محبّة الله و عليهم التّحيّة والثّناء و جناب آقاسيّد علی همشيرهزاده حضرت متصاعد الیالله منشادى اذن حضور دارند بشرط آنکه بيايند و بعتبه مقدّسه مشرّف گردند و مراجعت بشيراز کنند و بتمشيت امور و خدمت جناب آقاميرزامحمّد باقرخان مشغول گردند عع
خاطرات زيادى از توقّف جناب طراز و همراه ارجمند ايشان در شيراز بجاى مانده است. يکى از خاطرات داستان زير است که ايشان براى بسيارى از دوستان نقل کردهاند:
جناب اردشير هزارى از مبلغين فعّال جامعه امر بودند و ذوق و شوق تبليغ در وجودشان روزافزون بود در مواقع مقتضى بشارت ظهور موعود کلّ امم را به طالبان حقيقت ميدادند و آنان را به بيت تبليغى جناب محمّد باقرخان دهقان يا جناب محمّد حسن بلورفروش در شيراز هدايت مينمودند.
جناب بلورفروش مغازه بلورفروشى خود را بدو قسمت بيرونى و اندرونى تقسيم کرده قسمت بيرونى را مخصوص کسب و کار بلور فروشى و قسمت اندرونى را به محل سکونت شخصى و در واقع به بيت تبليغ تبديل کرده بود. جناب اردشيز هزارى در هر فرصت اگر مبتدى هم نداشت بديدن جناب بلور فروش ميرفت باميد آنکه اگر ايشان مبتدى دارد در مذاکرات تبليغى شرکت نمايد. روزى بهمين منظور بمغازه جناب بلورفروش ميرود و چون وى را سرگرم کار و کسب خود ميبيند به قسمت اندرونى توجّه ميکند و درآنجا به مطالعه کتب امرى مشغول ميشود اندکى بعد دو جوان متين و آراسته وارد ميشوند و بوى سلام ميگويند و احوالپرسى ميکنند لحظاتى بعد جناب اردشير هزارى بتصّور اينکه آنان مبتدى هستند شروع به صحبت ميکند و ميگويد اجازه ميخواهم بهحضورتان عرض کنم من از خانوادهاى زردشتى هستم هنگاميکه شنيدم که موعود جميع انبياء و مرسلين ظاهر شده تحقيق کردم و چون حقّانيّت امر مبارک برايم مسلّم شد تصديق نمودم النّهايه براى نيل به اين موهبت ناچار بودم چندين پلّه را طى کنم بعبارت ديگر حقّانيّت پيامبران اديان ديگر يعنى حضرت موسى و حضرت عيسى و حضرت محمّد را بپذيرم ولی شما که مسلمانيد فقط يک پلّه را بايد طى بفرمائيد و موعودى را که در انتظارش بودهايد و ظاهر شدهاست بشناسيد جناب هزارى هنگام اداى اين مطالب متوجّه تبسم آندو جوان ميشود و از اينکه چنين مبتديهاى مستعدّ و آمادهاى يافته غرق در سرور و نشاط ميگردد ولی در اينوقت آندو وجود بزرگوار با ذکر الله ابهى او را از تصوّرى که داشته بيرون ميآورند و يکى از آنان خود را طرازالله سمندرى و ديگرى اکبر رفسنجانى معرفى ميکند. ايادى عزيز امرالله جناب طرازالله سمندرى اين خاطره را بارها تکرار ميفرمودند و جناب اردشير هزارى را مبلّغ خود معرفى و قلمداد مينمودند! پيوند دوستى و صفا و صميميت بين جناب طرازالله سمندرى و جناب اردشير هزارى از همان زمان برقرار شد بطوريکه وقتى هردو در قزوين به تجارت مشغول بودند با يکديگر تبادلنظر ميگردند که کار و کسب را رها کنند و عازم سفرهاى تبليغى شوند. جناب طرازالله سمندرى ميپرسيدند، برادر جان اگر به سفر رفتيم و مکان و غذائى نيافتيم چه بايد بکنيم؟ جناب اردشير هزارى پاسخ ميداد به لانه يا بيشهاى پناه ميبريم و از علفهاى بيابان سدّ جوع ميکنيم و به سفر ادامه ميدهيم. جناب طرازالله سمندرى سفرها را آغاز ميکنند و ابتدا به يزد ميروند و از آنجا عازم نقاط اطراف يزد ميشوند و در همان ايّام شرحى به جناب اردشير هزارى مينويسند. توجّه به نکاتى از آن نامه بسيار دلپذير است ايشان مينويسند:
"برادر روحانى و مونس ايّام و ليالی جانم فداى آنکه دل به جانان بسته و از غير او بريده و در هواى محبّت او پريده و ميپرد حمد خدا را ارتباط معنوى عظيم است و تعلّقات روحيّه بيکديگر شديد... سه ماه است از يزد خارج و در تمام ييلاق و قشلاق اطراف و کوهها و درّهها و بيابانها همه جا را سير نمودم و بلقاى احباء الهى رسيدم و حياتى تازه يافتم... رفيق شفيق بزرگوارم قرار بود که اين سفر را با هم بنمائيم و به اکل علف بيابان قناعت نمائيم و صيت امرالله را معاً بلند کنيم...گر چه مقدّر نبود در اين سفر همراه باشيم ولی در عوالم جان و روان همواره بيادتان بوده و هستم و جايتان خالی که به عوض علف بيابان و بستر در لانه و بيشه، گوشت آهو و بره خوشمزه و ميوه جات عالی و آبهاى پاک و پاکيزه و هواى تميز و لطيف فراهم است ... رويهاى چون آفتاب و وجوه نورانى در آسمان امر الهى را زيارت نموده و مينمايم.
توقّف و سکون براى جناب طراز و همراه و معاضد شريف و بزرگوارشان جز در مواقع ضرورى نه ميسّر بود و نه مقتضى حال و احوال. دو طير باديهپيما از افقى بهافق ديگر در پرواز بودند و روايح قدسى پيام بديع الهى را به سرزمينهاى مشتاق بهمراه مىبردند.
شيرازجناب آقا ميرزاعلیاکبر و جناب آقا ميرزا طراز عليهما بهاءالابهى
هواللهاى دوباديه پيما حمد کنيد خدا را که سرمست پيمانه پيمانيد و در دشت و صحرا و کوه و بيابان باديهپيمائيد ساغر هدايت کبرى در دست داريد و از صهباى محبّت جمالمبارک سرمستيد طالبان را جرعهاى بخشيد و تشنگان را از چشمه حيات بنوشانيد در خصوص حرکت مرقوم نموده بوديد، در حديث شريف است که حضرت رسول عليه الصّلوة و السّلام مىفرمايد ما رآه المؤمنين حسناً فهو عندالله حسن، پس آنچه ياران مصلحت دانند همان را مجرىداريد و عليکماالبهاء الابهى ع ع
همچنين در لوح مبارک خطاب به محفل روحانى طهران مى فرمايند:
... جناب آقا ميرزا طراز و آقا ميرزا علی اکبر اين دو نفس مبارک بسيار سبب سرور قلب عبدالبهاء شدند يقين است که به خدمات کليّه موفّق خواهند شد و در ملکوت الهى مانند ستاره صبحگاهى درخشنده و تابان خواهند گشت و عليهما البهاءالابهى يوم ولدا و عليهما بهاء الابهى يوم بلغا و عليک البهاءالابهى يوم نادا و عليهما البهاءالابهى يوم يدرکان لقاء ربّهما فى ملکوت ابدّى قديم و عليکم البهاء الابهى ع ع
مبلّغين همچون نسمات رحمان بودند از هر مدينهاى که گذشتند گلهاى تازه شکفتند و گلزار الهى را آراستند. باعث شور و انجذاب در قلوب نفوس گرديدند. بعضى از ياران بهتبع اين دو جوان مبارز با اعزام فرزندانشان به سفرهاى تبليغى موافقت کردند. از جمله جناب محمّدحسن بلورفروش نيّت خود را طىّ عريضهاى حضور حضرت عبدالبهاء تقديم کرد و جواب ذيل مرحمت گرديد:
شيراز جناب آقا محمّدحسن بلورفروش عليه بهاءاللهاى ثابت بر پيمان نامه شما رسيد از مضمون چنان معلوم گرديد که آرزوى دل و جان شما اين است که سليل جميل در سبيل ربّ جليل جانفشانى نمايد و بهرفاقت حضرت طراز و علی اکبر سير و سفر در بلاد نمايد لسان فصيح بگشايد و به ثناى ربّ جميل پردازد منطوق گردد و نصوح ظفر يابد و فتوح، تشنگان را به عين هدايت دلالت نمايد و از عين يقين بنوشاند و به حقّاليقين برساند اين نيّت بسيار مبارک است و اين مقصد بينهايت ارجمند اميدوارم که مؤيّد و موفّق گردد. امة الله المنجذبه حرم محترمه را از قبل من تحيّت ابدع ابهى ابلاغ داريد ع ع
ذکر ثمرات ذيقيمت سفر پنجساله دو مبلّغ جوان و دستپرورده مرکز ميثاق در لوح مرحوم سررشتهدار مرقوم گرديده است. محقّقاً جزئيّات و کليّات خدمات آنان در طول تاريخ امر جاودانه باقى خواهد ماند و بهمرور زمان منتشر خواهد گرديد.
... ملاحظه نمائيد که از سفر جناب ميرزا طراز و جناب ميرزاعلیاکبر چه نفحه جديدى دميده شد. به هرجا وارد شدند مکاتيب شکرانه و مدح و ستايش آن دو وجود مبارک متتابعاً رسيد از اين واضح و مشهود گرديد که عبور و مرور چقدر تأثير دارد ولی به شرط آنکه مارّين در نهايت انقطاع و انجذاب باشند چنانچه حضرت روح مىفرمايد که از شهرى چون خارج مىشويد غبار آن مدينه را از کفشتان بتکانيد.
عاقبت دوران دشوار مسافرت که توأم با مسرّت و موفّقيّتهاى روحانى بود بهپايان رسيد. در طول اين مدّت بر تاريخ گذشته امر اوراقى چند افزوده گشت. جامعه بهائى با حوادث جديدى رو برو شد و تجربيّات بيشترى آموخت و اندوخت.
فصل دهمتلگراف اجازه تشرّف جناب طراز و جناب رفسنجانى در تاريخ مارچ ١٩٠٩ مطابق ٥ صفر ١٣٢٧ بهامضاى احمد و (مهر مبارک) از پورت سعيد توسّط جناب سروشالملک بهبوشهر رسيد و وعده اى که بهآنها در الواح قبل دادهشده بود تحقّق يافت.
اصل اين تلگراف در اوراق و نامه هاى جناب حاجى ميرزاحيدرعلی ميباشد.
Tarazollah, Aliakbar, Maazoonبدين ترتيب دو مبلّغ جوان پس از اتمام مأموريّت چند ساله اجازهيافتند به حضور مبارک مرکز ميثاق مشرّف گردند.
حال مزاجى جناب طراز در اثر مسافرت هاى سخت و طولانى مختل شده بود و حضرت عبدالبهاء که آن دو وجود عزيز را زير نظر مرحمت و عنايت خود داشتند. باب لقا بهروى آنها گشودند و "دو يار عزيز عبدالبهاء" از راه بمبئى عازم ارض اقدس شدند.
تشرّف ايشان از اواخر ذيقعده ١٣٢٧ آغاز گرديد و در اوائل محرّم سنه ١٣٢٨ خاتمه يافت. در اين تشرّف علاوه بر جناب علیاکبر رفسنجانى همسفر پنجساله جناب طراز، جناب حاجمحمّد رضا انصارى نيز حضور داشتند.
يادداشتهاى تهيّهشده از بيانات حضورى حضرت عبدالبهاء روح ما سواه فداه در سفر چهارم جناب طراز به ارض اقدس، قسمتى بهخطّ خودشان و بقيّه بهخطّ جناب سيّد ابوالحسن افنان مىباشد.
شرحى که ذيلاً درج ميگردد از نکات مهمّ و جالبى است که در اين تشرّف مورد بحث قرار گرفته و از متن يادداشتهاى ايشان انتخاب و تنظيم و تدوين گرديدهاست:
٢٤ ذيحجّه ١٣٢٨روز ٢٤ ذيحجّه بعض احبّاو زائرين را احضار فرمودند اوّل جناب آقا رحمتالله وارد شدند خطاب به ايشان فرمودند: جناب آقا رحمت الله مرحبا ... ايشان صبح ها به جهت ما مناجات مىخوانند ولی خواندن دو جور است ايشان بهحالت مناجات مى خواند ولی بعضى مناجات را مثل حرفزدن مىخوانند، مناجات نمىخوانند.
بعد فرمودند احبّاى الهى جميعاً در سبيل الهى خدمت کردهاند هرکه بقدر قوّه و بلکه فوق طاقت و قوّه خود خدمت کرده است. بعد فرمودند، نادر پيدا مى شود نفسى که خدمت نکردهباشد و تحمّل بليّات و مشقّات در سبيل جمال مبارک ننمودهباشد.
بعد فرمودند جمال مبارک تاجى بر سر احبّاء گذاردند که جواهرات آن تاج قرون و اعصار را روشنى مىبخشد ولی امروز مقام احبّاء معلوم نيست از بعد معلوم مىشود، در ملکوت ابهى مقامشان معلوم است و مثل آفتاب واضح و روشن، امّا در عالم ناسوت معلوم نيست چنانچه سابق هم همينطور بوده است. مثل حواريّون حضرت مسيح، مثل پطرس که ماهىگير بود و در آن ايّام شأنى نداشت و او را سخريّه و استهزاء مى نمودند آنروزها شخصيّتى نداشت که صورت او را بر پرده نقّاشى ترسيم کنند ولی امروز پاى مجسّمه او را مىبوسند در صورتيکه اصليّت آن هم معلوم نيست ... اين عالم ناسوت شأنى ندارد اوهام است تصّور است نه تحقّق ... مقصود اين است که ذکر حواريّون حتّى در عالم ناسوت هم باقى است. بعد مکرّر فرمودند العزّةلله و لاحبّائه.
٢٦ ذيحجةالحرام سنه ١٣٢٧جناب محمّدارسطو که راهى هندوستان بودند بحضور مبارک عرض کرد وقتى که مسلمان بودم به نيّت تهيّه مسجد، زمينى در آنجا خريدم حال قصد دارم آنجا را عمارت خوبى بجهت امر بسازم که نفوس مجتمع شوند و ذکر حقّ گويند و بجهت انجام اين عمل، رجاى تأييد دارم. فرمودند اين قطعه زمين را براى مسجد خريدهاى، نبايد نيّت خود را تغيير دهى زيرا در اين امر تعصّب نيست ما جميع خلق را دوست داريم و چون ملاحظه کنيم که خداوند کلّ را خلق فرموده و بانواع الطاف و نعمتها متنعّم ساخته ما نيز بايد روش و سلوک او را تعليم گيريم و با خلق بنهايت محبّت و مهربانى رفتار کنيم والاّ معارضه با حقّ نمودهايم.
مثلاً اگر پادشاهى به شخصى اکرام و انعامى نمايد و من آن شخص را اذيّت نمايم البتّه معارضه با پادشاه نمودهام ... اگر خداوند به نفسى دولت، راحت، عزّت، ثروت و اولاد عطا فرمايد ولی من او را اذيّت کنم، مانند آنست که خدا را تعليم دهم که اين شخص لايق و قابل اين احسان نيست. اين معارضه با حقّ است. از اين گذشته در اين ظهور اعظم تعصّبات بکلّى متروک گرديده و همان قسمى که خداوند با کلّ رفتار مىفرمايد ما نيز بايد از او سرمشق گيريم و با خلق بياميزيم.
روزى شخص بتپرستى وارد خانه حضرت ابراهيم شد. آنحضرت غذائى مهيّا نمود چون بر سر مائده نشستند و خواستند شروع به طعام کنند شخص بتپرست، نام بتى را بر زبان راند آنحضرت قدرى مکدّر شد خطاب رسيد که اى ابراهيم اين شخص نود سال دارد و من او را نود سال متحمّل شدم. تو نتوانستى يک دقيقه او را تحمّل نمائى؟
سپس در دنباله بياناتشان به جناب ارسطو فرمودند، به جميع مسلمين آنصفحات بگو که ما کلّ را دوست داريم اگر در جائى بخواهند مسجد يا کليسائى بنا کنند معاونت مىنمائيم چنانچه در اين صفحات هروقت هر ملّتى معبدى بسازند و از ما معاونتى بطلبند آنها را کمک مى کنيم زيرا حضرت بهاءالله اينگونه تعصّبات را از ميان برداشت. حال اگر چنانچه حضرات پس از اصرار زياد که به آنها شده باشد در بناى مسجد در زمين شما اقدام ننمودند آنوقت بآنها بگو که من هرچه به شما اصرار نمودم اقدام نکرديد لهذا مجبورم که خود محلّى در اين جا بسازم. آنوقت آنچه مىخواهى بساز.
شب ٢٧ ذيحجّةالحرام مجاورين و مسافرين مشرّف شديم. بعد از اظهار عنايت فرمودند: آقاميرزاطراز ... تو صحبت بدار. بنده شرمنده عرض کردم انسان مادام که در خارج است خيلی عرايض حاضر نموده که وقتيکه بآستان مبارک فائز شد بخاکپاى مبارک عرض کند. ولی وقتى مشرّف مىشود تمام فراموش مىشود. فرمودند: بلی حقّش است که فراموش کند بايد فراموش کند.
ناگهان بنده، بيادمسافرتم به قريه خيرالقرىُ افتادم عرض کردم در خيرالقرى وضع احبّاء بسيار خوب است کمال روحانيّت را دارند در اوّل ظهور دهخانوار بودهاند حضرت اوّل منآمن بعضى از آن ها را تبليغ فرمودهاند حال ٤٠ خانوارند و سحرها زن و مرد در مشرقالاذکار مجتمع مىشوند و پس از دعا و مناجات به سر کار خود ميروند. يکى از اهالی مرا براى ديدن کشتزار خود برد... او مىگفت اين زراعت من و اين زراعت اغيار، ملاحظه کنيد چقدر فرق دارد؟ در نتيجه برکت خدمت بامر است که حاصل من اينطور بلند و خوب رشد نموده و مال آنها ضعيف مانده است.
به حضور مبارک عرض کردم، اوضاع در خير القرى نمونه زمانى است که همه مردم در ظلّ امرالله وارد شوند. آنها ماليات خود را مىبرند و تسليم مىکنند احتياجى نيست که مأمور دولت بيايد.*
فرمودند: دهقان الهى تخمى مىپاشد بعضى از آنها به اراضى شورهزار مىافتد و محو و نابود مىشود و آنها که در اراضى طيّبه مقدّسه قلوب مىافتد گل و رياحين انبات مىنمايد. در قرآن ميفرمايند: مَثَلُهُم من الّتورية و مَثَلُهُم فىالانجيل کَزَرعٍ اخرج شطاهُ فَازَرَهُ فسَتَعنظ فاستوى عن سوقِه يُعجِبُالزّراع (سوره فتح)
مضمون اين بود تخمى که در ارض طيّبه انبات شود سنبله بسيار بلند و راست و پردانه ميزند بقسمى که زارعين از مشاهده آن مسرور مىشوند و يعجبالّزراع کمثلهم فىالّتورية و الانجيل.
باز فرمودند: که دهقان حقيقى در اين عصر، امر زرعى فرموده که انبات عظيم خواهد نمود.
________________________________* در ايران آن روز اخذ ماليات بواسطه مراجعه مأمورين انجام ميشد.
در باره ياران خير القراء فرمودند: چقدر خوب است که خودشان ماليات را مىبرند و مىدهند که ابداً حکومت به دنبال آنها نفرستد و نيايد... وقتى خواهدشد که حکومتى نباشد يعنى احتياجى بهحکومت نباشد، براى حکومت کارى باقى نماند. هر نفسى حقوق دولت را جمع نموده و برساند حتّى ساکنين ندانند محلّ حکومت کجاست، چهکه کار خلافى نمىکنندکه بهوجودآن محتاج شوند،خيانت نميکنندتاجرمى تعلّق گيرد.
بعد بنده عرض کردم از طوائف موجوده بجهت نمونه مىمانند؟ فرمودند خير نمىمانند چه که تعليمات و نصايح مبارک در اين ظهور اعظم طورى است که تعصّب باقى نمىماند. اينکه در ادوار سابق باقى ماندهاند بجهت تعصّب بوده ولی در اينظهور بهيچوجه تعصّبى نيست... امروز من بجهت ارسطو در خصوص زمين که به نيّت مسجد خريده بود گفتم، به مسلمانها بگويد که بيائيد مسجد بنا کنيد. البتّه آنها بنا نخواهند کرد ولی نتيجه اين عنوان اين است که عداوت و بغضا در ميان نمىماند... وقتى گفت و نساختند بعد خودش مى سازد... چندى پيش من با يک شخص مسيحى صحبت ميکردم بکلّى بيجواب ماند. من باو گفتم که شما حضرات مسيحى مىگوئيد مسلمانها متعصّبند و ما متعصّب نيستيم. خوب مسلمانها چه تعصّب دارند بحضرت مسيح و حضرت موسى معتقدند و بنهايت ستايش و ادب اسم ايشان را ذکر مىکنند و آنها را از جانب خدا پيغمبر مىدانند و بزرگوار مىخوانند حتّى اگر کسى در اسلام کلمهاى در باره حضرت عيسى بزشتى بگويد شريعت اسلام او را نجس و کافر مىدانند و اگر هرقدر توبه نمايد توبه او قبول نمىشود حال شما انصاف دهيد آنها متعصّب هستند يا شما؟ که به پيغمبر نسبتهاى ناروا مىداديد و کذّاب و قتّال و غيره مىدانيد حال شما هم اگر محمّد را مثل آنها شخصى بزرگوار بدانيد چه ضرر دارد؟ ما چه زيان برديم؟ اگر شما هم اسلام را مثل ما بپنداريد و درباره آن خوب بگوئيد زيان مىبريد؟...
بنده عرض کردم هزار يک لذائذى را که امروز احبّاى الهى مىبرند در آنروز اهل عالم نمى برند. فرمودند: بلی امروز يوم جمال قدم و عصر اسم اعظم است روز عروسى است ايّام بهار است بعد ايّام تابستان و خزان و زمستان مىرسد
بنده عرض کردم در مورد وعده صلح عمومى که جمال قدم جلّ ذکره فرمودهاند، انقلاب دست داد آيا بعد صلح مىشود؟ فرمودند: اين بعد از انقلابات و حوادث عظيمه است که رخ مىگشايد.
بعد عرض کردم در همين قرن واقع مىشود فرمودند. بلی در اين عصر و قرنى که در او داخليم. انتهى
فرمودند: من وقتى در بيروت بودم شخص مشهور به ديدن من آمد گفت، من شنيدم که حضرت باب گفته است عالم معالجه مىشود. به او گفتم همينطور خواهد شد. گفت بسيار مشکل است. گفتم اگر شما مىخواهيد، خوب گوش بدهيد قدرى صحبت کنيم. گفت البتّه گوش مىدهم. گفتم ... خيال مىکنيد که اين مسئله محال است ولی علم بر من واضح و مشهود است بايد شما معلومات خودتانرا کنار بگذاريد و حِکَم شويد. گفت بفرمائيد گفتم اوّل بگوئيد ببينم مدخل امراض از چيست؟ گفت عوارضى است که بر انسان وارد مىآيد. گفتم سؤالی ديگر از شما مىنمايم جسم انسان مرکّب از عناصر است که ميزان اعتدالی دارد بايد بحدّ خود و ميزان خود باشد و طبيعت آن بايد تمام باشد تناقض و تزايد نداشتهباشد. در آنوقت عوارضى حاصل مىشود؟ گفت نه. گفتم مدخل امراض در اين هستى اين است که در ميزان اجزاى اصليّه آن اختلال حاصل مىشود. مثلاً هر جزء بايد مقدارش معين باشد جزء شکرى و جزء حديدى مقدارش بايد بحسب موازنه تامّه معيّن باشد... اگر در هرجزء تناقض حاصل شود مثلاً در جزء شکرى تزايد حاصل شود اين مدخل امراض است. اين هست يا نيست ؟ گفت بله. گفتم حال اگر جزء تناقض پيدا کند اطعمهاى داده شود که جزء در آن بسيار باشد موازنه پيدا خواهد کرد يا نه؟. جزء شکرى تناقض حاصل نمايد اگر از مطعومات شکرى باو داده شود تزايد حاصل مىکند يا نه؟. گفت مىکند. بعد موازنه تامّ مىشود يا نه؟ گفت مىشود؟. بحصول موازنه طبيعى اعتدال حاصل مىگردد يا نه؟ گفت مىگردد. مرض دفع مىشود يا نه؟ گفت مىشود. پس باين برهان ثابت شد که اگر طبيب تشخيص مرض بدهد و قاعده و قانونى درست داشته باشد که بفهمد در چه جزء از اجزاى مرکّبه تناقض و تزايد حاصل شده است و غذائى بدهد که آن جزء ناقص تزايد پيدا کند و جزء تزايد تناقض حاصل نمايد، اعتدال و موازنه طبيعى حاصل گردد و يقين هست که آن مرض زائل شود اينست که بسيار واقع مىشود که مريض از هرگونه دوا بمشورت اطّباء استعمال مىنمايد مرض زائل نمىشود ولی تصادفاً غذائى تناول مىنمايد يا ميوهاى مىخورد آنمرض بکلّى زائل شود.... از اين گذشته قواى خمسه در انسان موجود، قوّه باصره، قوّه سامعه، قوّه شامه، قوّه ذائقه و قوّه لامسه، آيا اين قوا که در انسان خلق شدهاست قوّه مميّزه است يا نه، تا بد را از خوب، موافق را از مخالف تميز دهد آيا ممکن است که انسان بواسطه بصر از مشاهده گلخن مستفيد شود و يا آنکه از مشاهده گلزار و گلشن متضرر گردد؟ آيا سمع که قوّه مميّزه مسموعات است ممکن است که از استماع صوت بد مستفيد شود و از نغمات خوش متضرّر گردد؟ گفت خير. گفتم شامه قوّه مميّزه مشمومات است آيا ممکن است که انسان بواسطه قوّه شامه که مميّز مشمومات است از روايح کريهه مستفيض شود و يا آنکه از روايح طيّبه متضرّر شود؟ گفت خير. پس گفته شد که ذائقه نيز قوّه مميّزه مطعومات است چگونه مىشود که از ادويه بد ذائقه انسان مستفيد گردد و چگونه مىشود که از اطعمه مقبوله موافق، ذائقه متضرّر شود جميع اينها قواى مميّزه است که تميز بين موافق و مخالف دهد. اين حيوانات که در اين صحرا هستند آيا فنّ طبابت خواندهاند و مطّلع بر آن شدهاند که اين گياه نامتناهى در صحرا کدام يک موافق و کدام يک ناموافق است کداميک سمّ است کداميک درمان؟ اين واضح است که نمىدانند ولی بميزان شامّه و ميزان ذائقه هرگياهى را استشمام نمايند و بچشند اگر در ذائقه و شامّه آنان موافق نيايد تناول ننمايند و اگر موافق آيد تناول نمايند و چهبسيار که حيوان بمرضى مبتلا شده در چمن ميگردد گياهى پيدا نموده و آن گياه را ميخورد و از مرض خلاص ميشود، چرا؟ بجهت اينکه آن حيوان گياهها را استشمام نموده و چشيده است. يک گياه در شامّه و مذاقش گوارا آمده آن را تناول نموده و از مرض خلاص شده است. پس معلوم شد که به اغذيه معالجه توان نمود زيرا جميع حيوانات از نظر جسمانى با انسان مشترکند، بقوّه مميزه و شامه و ذائقه گياه موافق را از گياه مخالف تميز دهند و اين سبب شود که در اکثر مواقع از امراض خلاصى يابند و از اين معلوم شد که مىتوان به طعامى که بىنهايت در مذاق انسان گواراست، مقصود گوارائى سابق و اشتهاى حقيقى است خود را معالجه نمايد. طبيب بايد تميز بدهد که مريض بر اين طعام نهايت اشتهاى صادق دارد يا کاذب، چه که ممکن است اشتياق زياد به آب دارد و حال آنکه آب مضرّ است. بارى اين صحبت باين منتهى مىشود که بايد کشف قواعد و دلائلی نمود که بآن ميزان طبيعى اجزاى مرتّبه انسان معلوم گردد و طبيب واقف شود که چه جزئى تناقض يافته و چه جزئى تزايد جسته تا اطعمه و فواکه بمريض دهد. جزء تناقض تزايد يابد و جزء تزايد تناقض يابد و اعتدال حقيقى حاصل گردد آنوقت احتياج بهادويه نماند.
روز ديگر بمناسبتى فرمودند: وقتى ما به عکّا آمديم عکّا خيلی سختى داشت امّا نميدانى چقدر خوب بود، چقدر حلاوت داشت. در سبيل الهى در ايام آسايش و راحت و فوز نعمت فرح و مسرّت، هرکس بنده خداست ايمان و ايقان انسان در وقت بلايا و امتحان معلوم مىشود.
يک نفر از حاضرين عرض کرد، ما نمىتوانيم تحمّل کنيم، حضرت داود مىگويد خدايا ما را به امتحان نياور به عدل با ما رفتار مکن بفضل رفتار کن.
فرمودند: نهتنها حضرت داود بلکه همه ما اين را مىگوئيم. اگر خدا بعدل رفتار کند نفسى باقى نمىماند ولکن حرف در آن است که از براى نفوس مقدّسه، امتحان نعمت است لکن از براى نفوس ضعيفه که ايمانشان ضعيف است امتحان بلاى ناگهانى است. هرگز طلاى خالص از آتش امتحان خوف و هراسى ندارد از آتش امتحان نمىترسد. انسان به دوست و يارى که او را امتحان نکرده باشد اعتماد نميکند. اگر شخص بهبيند که دوستش در راه دوستى با وى مشقّت و زحمت و بلا و مصيبت ديده و تحمل کرده است، بهآن دوستى اعتماد مىکند والاّ بر سر سفره مهيّا و عيش مهنّا هرکس دوست است. مجنون يک بيتى مىگويد:
وکلّ يدّعى وصلا بليلی وليلی لاتفر لهم بذاکامىگويد جميع مدّعيان به وصال ليلی گمان کنند که اين حقّ آنان است و در عشق او ثابت و راسخ بوده اند امّا ليلی قبول نمىکند، يعنى ادّعاى آنها را قبول نمىکند... حقّ ايمان و ايقان نفسى را بمجرّد ادّعاى او قبول نمىکند وقتى اشگ بر رويها جارى شد آنوقت معلوم مىشود کى واقعاً مى گريد و کى بزور گريه مىکند... وقتى که امتحانها در ميان بيايد آنوقت معلوم مىشود کى نفس مطمئنه است.
مثل حکايت حضرت ايّوب است شيطان گفت خدايا تو باو نعمت دادى، صحّت دادى، خانمان دادى، دولت دادى، بهرکس اينها را بدهى بنده تو است. خداوند فرمود نه! ايوب بنده صادق است و حال امتحانش مىکنيم. جميع مواهب مبدّل شد، نعمت بزحمت مبدّل شد عزّت بذلّت مبدّل شد و حضرت ايّوب ثابت و مستقيم بر عهد الهى باقى ماند...
هميشه انبياى الهى در صدمات و بلايا مبتلا بودند اين صدمات و بلايا در سبيل الهى نهايت سرور و فرح و انبساط است.
من از براى خليلپاشا والی بيروت پيغام فرستادم زيرا خليلپاشا خيلی تهديد و اذيّت مىکرد هر روز يک تلگراف مىفرستاد. عاقبت مرشدش را در اينجا ديدم و به او گفتم من از براى خليلپاشا پيغام محرمانه دارم، تا بحال محرمى نيافتم، حال چون تو مرشد او هستى بتو مىگويم و مىخواهم اين پيام را بفرستم: تو در تلگرافهائى که در حقّ من مىنويسى و برنامههائى که در حقّ من مىفرستى مرا "عبّاس بهائى" يا "عبّاس ايرانى" مىنويسى و گمان مىکنى که اين خطاب براى من توهين است و حال آنکه فخر من است زيرا تو مرا از کسانى مىشمرى که من نهايت آرزو را دارم که بنده آنها باشم. مثلاً به موسى مىگويند، موسىبن عمران ابراهيم ابن تارخ، نه ابراهيمپاشا، ابراهيمآقا، ابراهيمخان. ياميگويند، هارون پسر عمران، يا عيسىابن مريم، يا محمّدابن عبدالله، يا حسين ابن علی، يا علیابن ابيطالب. فىالحقيقه اگر به من مىگفتى عبّاسخان، عبّاسافندى، عبّاسپاشا اين از براى من توهين بود، لهذا من از تو بسيار در اين خصوص متشکّرم و ديگر اينکه تو بدان که خدا از براى من ذلّت خلق نکرده چيزى را که خدا از براى من خلق نکرده کسى نمىتواند آن را از براى من اجرا کند زيرا اعظم ذلّت در دنيا اينست که شخص ظالمى دستور دهد مظلومى(حضرت ربّ اعلی) را بگيريد از زندان بيرون آوريد بپاى دار ببريد. بعد به يک فوج سرباز بگويد آتش شليک کنيد گلوله بزنيد...
اين اعظم موهبت است عزّتى از براى من اعظم از اين نيست حضرت باب را که محبوب من است بر دار زدند هزار گلوله زدند انشاءالله يکروز ببينم مرا در سَرِ دار هزار گلوله مىزنند و سبب او هم تو باشى، انشاءالله چنين روزى را ببينى بلکه چنين موهبتى و چنين نعمتى بهمّت شما از براى من حاصل شود. بارى شنيدم که در محرّم گريه کردهاى و گفتهاى که بر سيّدالشهداء ظلم کردند. ظلم ظلم است چه بر من وارد شود و چه بر او. مادام که خودت ظلم مىکنى چرا بر سيّدالّشهداء گريه مىکنى حال کمال آزادى را دارى هيچ کوتاهى نکن آنچه از دستت مىآيد بکن.
روز ديگر فرمودند: صحبت مدرسه همدان بود. اين مدرسه خيلی اهميّت دارد در عالم وجود اعظم از دانائى چيزى نيست علم و دانش است که سبب ترقّى امم است علم و دانش است که سبب هدايت و نورانيّت انسان است علم و دانش است که معمور و آباد مىکند علم و دانش است که مزبله را گلستان مىکند علم و دانش است که جنگل را بوستان مىکند علم و دانش است که ملل ذليله را عزيز مىکند لهذا در عالم وجود اهّم امور علم و دانش است فرق ميان انسان و حيوان امتيازش چيست؟ بعقل و علم و دانش است امم و ملل جاهله از حيوان پستترند جهل است که امم افريقا را باين درجه ساقط نمودهاست لهذا بايد احبّاى الهى نهايت همّت را مبذول دارند که مدرسه همدان چنان نورانى گردد که در آن مدرسه هم جميع فنون بنهايت اتقان تدريس و تعليم شود و هم علم الهى که توحيد و تبليغ است و همچنين ساير علوم بايد در آن مدرسه به نهايت ترويج يابد. معلّمين مدرسه بايد مربّى باشند و اطفال را نه تنها تعليم دهند بلکه تربيت هم نمايند، اخلاق روحانى بياموزند و سنوحات رحمانيّه تعليم دهند تا اطفال مانند شمع روشن انوار کمالات انسانى مبذول دارند مسئله تربيت بسيار مهمّ است اين از اعظم اساس الهى است جميع انبياء بجهت تربيت نفوس آمدند، شاخه کج بتربيت راست شود درخت جنگلی بتربيت ميوهدار شود طفل نادان بتربيت دانا شود بدخلق بتربيت خوشخلق شود لهذا معلّمين آن مدرسه بايد، نفوس مؤمن، موقن، خوشاخلاق، خوشاطوار، دانا و مربّى باشند تا از مدرسه اطفال نتيجه حاصل شود والاّ نتيجه ساقط است. بارى من بسيار آرزو دارم که مکتب همدان نهايت ترقّى حاصل نمايد و بر جميع مدارس ايران تفوّق يابد.
حال مبلغ جسيم از حقوق (حقوق الله) در همدان جمع شده بود نوشتم تا جميع آنرا صرف مدرسه اطفال کنند. دعا مىکنم و از ملکوت ابهى طلب تأييد مىنمايم. بارى جميع احبّاء بايد به آن مدرسه خدمت کنند کلّ احبّاى همدان چه کليمى چه فرقانى (از اسلاف کليمى يا مسلمان) همّت بگمارند که آوازه و صيت آن مدرسه بلند شود. جميع اهل ايران نهايت اعتماد به تعليم و تدريس و تربيت آن مدرسه حاصل نمايند.
بعد به جناب آقاميرزا فرمودند: مدرسه عشقآباد هم بايد چنين باشد.
روز ديگر جمعيّت زياد بود. جوانى به نام حسين مظلوم از امريکا آمده بود. از حالات امريکا سؤال فرمودند عرض کرد... جميع دوستان مشتعلند. از هر فرقه، يهودى مسيحى، طبيعيون و مسلکهاى ديگر عالم فوج فوج در دينالله داخل مىشوند مجالس بزرگ منعقد مىکنند و در روزنامهها اعلان مىدهند که فلان روز فلان ساعت در فلانجا ما بهائيان مجلس داريم هرکه ميل دارد بيايد با ما صحبت دينى بنمايد.
فرمودند: من وقتى اين غزل را نوشتم که شرق معطّر نما، غرب منوّر نما، نور ببلغار ده، روح بسقلاب بخش، همه مىخنديدند که اين يعنى چه؟ الحمدلله خدا همه را ظاهر و عيان کرد... حالا آمريکائيان خودشان خودشان را تبليغ مىکنند مبلّغ لازم ندارند ولی در ژاپون و هند و غيره مبلّغ لازم دارند.
آن شخص عرض کرد، نفوذ کلمةالله از شمشير محمّد برّندهتر است. فرمودند بله در اين امر شمشير، نفحات الهيّه است آن شمشير مىکشد اين جان مىدهد، آن خراب مىکرد اين آباد مىکند، آن بىسر و سامان مىکرد اين سر و سامان مىدهد، خيلی فرق است ميان آن شمشير و اين شمشير. ليکن حقّ يفعل مايشاء و يحکم مايريد است آنوقت چنان اقتضا کرد و حالا چنين اقتضا مىکند، آن شمشير، قلاع از سنگ و آهک فتح مىکرد و اين شمشير قلاع قلوبرا مسخّر مىکند، آن شمشير حکايت از قهر الهى مىکرد اين شمشير از رحمت بىمنتهاى الهى، آن شمشير سبب فصل و تفريق بود اين شمشير سبب وصل و تأليف است. لکن حقّ يفعل مايشاء است لايسئل عمّا يفعل، آن شمشير اذا رأيتم الّذين کفروا ضربواالّرقاب، اين شمشير عاشروا مع الاديان بالّروحوالّريحان.
از بدايت عالم آن چه در کتب سماوى و در تواريخ ذکر شده، تا بحال در هيچ دورى ازدوران انبياء، نداى الهى در مدّت قليله جهانگير نشده و آوازه و صيت امرالله در جميع اقاليم منتشر نگرديده است، الاّ در اين ظهور. چون به کتب رجوع شود واضح مىشود که علّت از چيست. اين از بريدگى اين شمشير است و از قوّت آن بازو، با وجود اين عجب است که اهل ايران هنوز غافلند هنوز محتجبند، هنوز در شبهه اند و هنوز متزلزلند و هنوز مضطربند. نداى الهى اهالی غرب را که هزاران فرسنگ دور هستند بيدار نموده ولی در ايران که وطن حقّ است هنوز خفته بسيارند و در خواب گرفتارند. صور اسرافيل هم آنها را بيدار نکرد و لابد روزى خواهد آمد که ايران را خدا بيدار مىکند. بسيارى از ايرانيان مثل عنکبوت مىمانند هرچه پردههايشان را ميدرى فوراً يک پرده ديگر مىسازند، هرچه شبهاتشانرا رفع مىکنى يک شبهه ديگر مىآورند.
روز ديگر فرمودند: امروز من رفتم خضر ايليا.عربى مىگويد: جمال مبارک سه روز در آنجا تشريف داشتند.
فرمودند: بعد از حضرت سليمان ياربعام فساد بزرگى بلند کردخلق را تحريک کرد که از پسر سليمان خواهش کنيد که چون تو تازه بر تخت نشستهاى در تکاليف و ماليات تخفيف بده. راحبعام در اين مورد به مشورت پرداخت. دانايان گفتند تخفيف بده، نادانان گفتند اين اوّل يوم جلوس تو هست اگر حرف خود را پيش نبرى مردم جرى ميشوند و هر روز فتنه خواهند کرد. راحبعام گفت، در ايّام سليمان ماليات کم بود من زياد مىکنم. اين عمل سبب شد که ده سبط را از رحبعام جدا کرده و فساد بزرگى بر پا نمود و کار بجائى رسيد که حرب در گرفت و مردم به دو فرقه تقسيم شدند. چند صد سال اختلاف ادامه داشت و آنرا به اسم حقّ گذاشتند... بعد بنىاسرائيل عبده اصنام شدند. بَعْلْ، را که هيکلش شبيه هيکل انسان و سرش مثل سر گوساله بود از مس ساخته و در زير آن آتش روشن مىکردند و کاهن، طفلی را در سر آن مىگذاشت تا مىسوخت... بعد ايليا پيدا شد حضرت ايليا شريعتالله را دوباره مجرى داشت. در همين مغاره مىنشست و تدريس مىکرد و تعليم مى داد لهذا من خيلی او را دوست مىدارم. هميشه در هر دورى نفوسى به عنوان به اصطلاح(حقانيّت) مىخواستند علم مخالفت بلند کنند. عنوان اين بود که مقصودشان حقّ است و اين را وسيله قرار ميدادند تا آنکه قدرى گوشهاى مردم را آماده کرده و بعد مقاصد خودشانرا کم کم ترويج مىدادند. دزد ماهر کسى است که اوّل رفيق قافله و بسيار خيرخواه و مهربان مىشود تا اينکه قافله به او اعتماد ميکند و عاقبت او قافله را همراه مىآورد و سرکوه تحويل دزدها مىدهد، بعد حقيقت معلوم مىشود...
احبّاى الهى بايد بسيار هوشيار باشند در نهايت فطانت و ذکاء باشند همين که ببينند کسى اظهار خاصّى مىکند بدانند که مقاصد او تفريق است. اگر هرکس به هر عنوانى که باشد عنوان جديدى مىکند و اعتراضى بيان مىکند، بدانيد که مقاصد سرّى دارد و سبب اختلاف مىشود. در اين امر جمال مبارک يک ميزانى قرار دادهاند که آن ميزان دافع در رفع اختلاف باشد. بيتعدل بنص قاطع در ظلّ حمايت جمال مبارک است، يعنى بيتعدل عمومى که جميع بهائيان انتخاب نمايند. هر اختلافى که واقع شود بيتعدل عمومى بنصّ قاطع الهى حَکَم است آنچه حکم بکند حکم، حکم حقّ است در اين صورت ديگر نمىشود شخص واحد، عنوانى و استدلالی بکند... بيتعدل است که ملاحظه مىکند، قبول قبول مبارک است لهذا اختلاف نمىماند... ميزان بيتعدل است حتّى اگر در مسئلهاى از مسائل الهيّه در ميان دو شخص اختلاف حاصل شود حکمى که بيتعدل مىدهد همان است. لهذا در اين دور اميد چنان است که اختلافى نماند امّا اين بيت عدل، بيت عدل عمومى است که بهائيان شرق و غرب عالم بقاعده انتخابات، انتخاب ميکنند نه بيت عدل خصوصى، زيرا اگر بيت خصوصى باشد شايد ميان بيوتعدل، اختلاف حاصل شود يک بيتعدل بگويد چنين است يک بيتعدل بگويد چنانست.
سپس بدست مبارک بمسافرين هريک يک پرتقال عنايت فرمودند بعضى از حاضرين رداى مبارک را بوسيدند. حضرت عبدالبهاء فرمودند: جمال مبارک اينگونه حرکات را نهى فرمودند ما خلق جديد، اين عادات قديمه را بايد کنار بگذاريم در اين امر دست بوسى، پابوسى، سجدهکردن، حرام است ما همه بندگان جمال مبارکيم همه برادريم. آنحضرت مىفرمايد: اِخوان علی سُرر متقابلين، پيش نصارى که مىروند دست مىبوسند ... در بغداد همراه با شيخى سواره بهمحلّى که در يک فرسنگ و نيم بغداد است رفتيم از بسکه مردم دست اين شيخ را بوسيده بودند ماديان (اسب) ما وقتى از دور کسى را مىديد فوراً مىايستاد تا آن شخص مىرسيد دست شيخ را مىبوسيد بعد ماديان بسرعت راه مىافتاد.
با تأنّى فرمودند، شريعتالله دو قسم است يک قسم اساس دينالله است و آن تعلّق بروحانيّات دارد و قسم ديگر فروع است و آن تعلّق بجسمانيّات دارد و آنچه که اصل دين است الهى است و اساس شريعتالله است و تعلّق بروحانيّات دارد تغيير و تبديل نمىنمايد، ناسخ و منسوخى ندارد جميع انبياى الهى بآن مبعوثند اين شريعتى است که لايتغيّر و لا يتبدّل است، آن راستى است و حقّپرستى است و محبّت و مهربانى است و امانت و ديانت است و مروّت و عدالت است و صبر و حلم است و پاکى و آزادگى است و توجّه بخداست تنزيه و تقديس است است طهارت قلبى است بشارت روحست عشق الهى است اخلاق رحمانيست اين اساس دين الهى است لايتغيّر و لايتبدّل است اصل شريعت مقدّسه الهى همين است که از نتائج ايمان و ايقان است. قسمى ديگر که تعلّق بجسمانيات دارد آن احکام و معاملات و طرز و کيفيّت عبادات است اين قسمى که فروع شريعتالله است نظر باستعداد و اختلاف اوقات تغيير و تبديل حاصل مىنمايد بظهور بعد اين احکام نظر باستعداد وقت شايد بعضى منسوخ مىشود و بعضى باقى مىماند. در زمان ابراهيم عليهالّسلام عالم استعداد احکام تورات را نداشت در زمان نوح عليهالّسلام عالم استعداد احکام زمان ابراهيم را نداشت مثلاً جميع حيوانات دريا در ايّام نوح مباح بوده بعضى در ايّام موسى حرام شد اين نظر باستعداد وقت و قابليّت زمان است احکامى که در زمان موسى نازل شد در زمان ابراهيم نبود، چرا نبود؟ بجهت اينکه زمان آن استعداد را نداشت اگر زمان استعداد داشت خدا... رحمتش واسع است پس اين احکام که در زمان حضرت ابراهيم نازل شد نظر باستعداد آن زمان بود چون حضرت موسى آمد عالم آن استعداد را پيدا کرد و شريعت الهى نازل شد. ديگر آنکه اکثر اين احکام جسمانى تابع وقوعات است مثلاً عيد فطر توراة. چون بنىاسرائيل از مصر خلاص شدند آن ايّام مبارک گرديد و عيد شد اگر مبارک نمىشد آن ايّام عيد محسوب نمىگرديد ... همچنين احکام جسمانى توراة و معاملات موافق آنزمان بود اگر حالا بخواهى اجرا بکنى ممکن نيست احکام قتل در تورات است که نمىشود اجرا کرد مثلاً مىشود يکى که چشم کسى را بيرون بياورد، چشمانش را بيرون بياورى؟ يا اگر يکنفر سنگى بزند و دندان کسى را بشکند سنگ بياوريد و دندانش را بشکنيد؟ يا اگر کسى پدرش را فحش دهد، کشته شود؟ اين احکام قبل از شريعت رسول بودهاست.
اسرائيل بعد از دافعه بختالنصر اين احکام را ساقط کردند چون ديدند که اگر بموجب حکم تورات عمل کنند اين باقى مانده بختالنصر را هم بايد بکشند. الان در جميع عالم يک حکم قتل است که آنهم براى قاتل است در مورد آن نيز همه عالم استدلال ميکنند که حتّى قاتل را جايز نيست بکشند ... امّا در زمان حضرت موسى جائز بود. شريعتالله مانند طبابت است طبيب انسان را بموجب مقتضى علاج کند نه اينکه نادم باشد از اين که چرا بار قبل نوع ديگرى معالجه کرده... حکيم حاذق مريض را بمقتضاى مزاج معالجه کند هر مريض هر مرضش دوائى لازم دارد. جنين از خون تغذيه ميشود، طفل شيرخوار بعد از تولّد شير مىنوشد، بعد از رشد دندانها اطعمه صرف ميکند اين نظر باقتضاى سنّ طفل است، خداوند چنين مقرّر فرموده است.
روز ديگر فرمودند من امروز خيلی خسته هستم امروز مفتى و قونسول آمدند ... همنشينى با نفوس بسيار فرق مىکند اگر انسان با شخص متکبّر و متحجّر همنشينى کند، قساوت قلب حاصل کند وقتى با شخص متذکّر معاشرت کند بر روحانيّتش مىافزايد... اى خوشا وقتى که در حبس بوديم در هنگام سختى کسى براى ملاقات نمىآمد، آسوده بودم، مراسلات بشرق و غرب مىنوشتم، باغ ساختم، در عکّا به تنهائى يک خانه چوبى در باغ ساختم. هرکس خيال مىکرد که ما را به دريا مى اندازند يا به جزيره فيزان مىفرستند ولی من بکمال تسليم درخت مىکاشتم و ديگران بر من مىخنديدند که چرا اين زحمت را مىکشم. حکايت مناسبى از براى آنان مىگفتم: هارونالّرشيد روزى بر پير نودساله اى گذر کرد ديد درختى مىکارد گفت اين درخت چيست گفت درخت خرما گفت چندسال ديگر ثمر مىدهد گفت بيست سال گفت اى احمق تو حالا مىکارى از براى بيست سال ديگر گفت يا خليفه مردم کاشتند ما خورديم حالا چه ضرر دارد ما بکاريم مردم بخورند. هارونالّرشيد را اين سخن پسند آمد صد درهم بداد پير سجده کرد گفت چرا سجده مىکنى گفت مردم مىکارند بعد ثمرش را مىخورند من حالا کاشتم و ثمرش را هم حالا خوردم. خليفه صد درهم ديگر داد. مرد ثانياً سجده کرد و گفت مردم مىکارند يک ثمر مىخورند من کاشتم دو ثمر خوردم. هارون گفت برويم، اگر يکساعت ديگر بمانيم بايد همه خزينه مملکت را باين پير بدهيم. حال ما الحمدلله ثمره اين زحمات و بلايا را چيديم چه خوش است انسان در زير زنجير باشد و مناجات کند.
بختالنصر... هم خيلی مصيبت به بنىاسرائيل داد از بسکه بنىاسرائيل متردّد بودند متّصل از براى آنها شبهات حاصل مىشد، شبهات اينها را باين بلايا انداخت. انسان بايد ثابت باشد، راسخ باشد، قوّت قلب داشتهباشد، مضطرب نباشد. اگر بنىاسرائيل ثبات داشت باينجا نمىرسيد نه وقوعات بختالنّصر، و نه وقوعات طيطوس واقع نمى شد. انسان بايد تمکين و استقرار داشته باشد حتّى در امور دنيوى و جسمانى تمکين و استقرار چقدر خوبست. مثلاً در تجارت و زراعت و صناعت تمکين چقدر خوبست ...
احبّائى که ما در انگليس داريم خيلی راسخند مثل جبل هستند از هيچ طوفانى حرکت نکنند مضطرب نشوند امّا احبّاى الهى در دول و ملل ديگر متّصل شبهات دارند و ما را زحمت مىدهند. روز ديگر... از حکيم موسى از مدرسه امريکائىهاى همدان سؤال فرمودند. عرض کرد اوّل مدرسه آنها رونق خوبى داشت ... مدرسه احباب که باز شد اوضاع آن دو مدرسه رو بقهقرا رفتند.
فرمودند، اين حضرات پروتستانها خيلی در صحبت اغماض مىکنند. هيچچيز در دست ندارند. يک روز در حيفا يک پروتستان با دو نفر يهودى که بحسب ظاهر پروتستان شده بودند به اينجا آمدند. من با ايشان صحبت کردم. آن دونفر يهودى خيلی مسرور شدند چه که دلائل دينيّه ما از روى توراة بود. بعد گفتم شما قائليد که حضرت مسيح بايد از آسمان بيايد؟ گفت بله، گفتم بچه دليل؟ گفت در انجيل است. گفتم در انجيل هم مذکور است که ابنالانسان نزل فىالسّماء يعنى حضرت مسيح از آسمان آمد و حال آنکه از بطن مريم آمد. از همان آسمانى که آمد بهمان رفت و از همان آسمان هم خواهد آمد. گفت، در آنوقت ستارهها ميريزد، جميع نوحه خواهند کرد و مىآيد ابن انسان با ملائکه الی آخرالقول. گفتم، باز در انجيل مىفرمايد که وقتى ابنالانسان ظاهر مىشود مانند دزد مىآيد بيدار باشيد اگر صاحب خانه مىدانست در چه ساعت از شب دزد مىآيد بيدار ميماند لهذا شما نيز حاضر باشيد زيرا در ساعتى که گمان نبريد پسر انسان مىآيد. حال از شما سؤال مىنمايم آيا مىشود اين همهکارها بشود و خلق خبر نشود؟ بقول خودتان مى گوئيد که هريک از اين ستارهها چندهزار مرتبه از اين کوه بزرگترند چه طور مىشود که اين همه ستارههاى نامتناهى بزمين بيفتد؟ مثل اينست که هزاران هزار کوه بر سر يک مورچهاى بيفتد.
... اوّل چنين تصّور کردند که آسمان نور است و زمين ظلمات هستى، و حالا خود حضرات مىگويند که فنّاً آسمانى نيست چهطور مىگويند مسيح از آسمان مىآيد... بارى اين مسئله آسمان مصرّح از کتب الهيّه است ولی حکماى يونان و رومان و مصريان بحسب عقل خودشان تصّور کردند که هفت ستاره متحرّک است و هشتمى ثابت. گفتند لابد... اين افلاک حرکتى مخصوصه دارند بعد گفتند مادامى که هريک حرکت مخصوصه دارد چطور مىشود که همه طلوع و غروب مىکنند... حکماى خلف گفتند زمين دور خودش مىگردد و تمام عقائد آنها را باطل کردند ... چون اين سماء تفوّق بر ارض دارد و مشرف بر ارض است لهذا منتظرند که آن موعود از آنجا بيايد. حضرات گمان کنند که اين نور ظاهرى مکانى دارد و حال اينکه اين نور عبارتست از تموّجات اثيرى، و يک عرضى از اعراضست که از شمس مىآيد مثل اينکه صوت عبارت از تموجات هوائيّه است مثل امواج آب که وقتى او را حرکت دهى از موج هوا، سماخ گوش متأثّر مىشود. پس اگر بخواهيم بگوئيم که نور شرفى دارد اين چراغ بهتر از انسان است و بر جميع انبياء شرف دارد و از اين عجبتر کرم شبچراغ بهتر از آنست چه که آن کرم روشن، و انسان هيچ نورى ندارد پس معلوم شد که نور عرضى از اعراضست نور کاشف اشياء است لکن خودش خبر ندارد، مُظهر اشياء هست، امّا مُدرک نيست، نور بصر انسان، مُظهر اشياء است کاشف اشياء است امّا ادراک نمىکند. اين عقل است که ادراک مىکند و اوست که کاشف است. لهذا حضرات مسيحيان منتظرند که آنموجود(موعود) از آسمان بيايد... سنگ را بسنگ بزنند آتش بيرون مىآيد در اين صورت سنگ بهتر از انسان است، يا فسفر هميشه روشن است...
شب هفتم محرّم سنه ١٣٢٨ همه مسافرين را که هفده نفر بوديم احضار فرمودند و کلّ مشرّف شديم. به زبان ترکى و فارسى اظهار عنايت بکلّ فرموده و احوالپرسى کردند... فرمودند نوشتهاند که مىخواهند بعضى از سنگهاى تاج ايرانرا بفروشند تاج ايران عدل است نه سنگ، اگر بتوانند بر سر اين مملکت تاجى از عدل بگذارند درست است تاج سنگ چه ثمرى دارد، پادشاهان قديم ايران افتخار بهعدل مىکردند نه بهتاج و سنگ، ايرانيان بجهت اينکه شمس حقيقى از افق ايران طالع شده است بايد کارى کنند که اقليم ايران تاج عالم شود و آن وحدت عالم انسانى و اتّحاد است. آفتاب اتّحاد و اتّفاق عموم بشر بهمه عالم روشنائى مىدهد لکن شدّت نفوذش در خطّ استواء است. انشاءالله تعاليم الهى شدّت تأثيرش در ايران باشد ايرانيان باين فيض و فوز بيشتر از ديگران فائز شوند.
فرمودند آقاسيّدمصطفى نوشتهاست در شهرى از شهرهاى هندوستان پنجاه، شصت نفر يک دفعه مؤمن شدهاند. امروز مکتوبش رسيد. ايرانيان نبايد نوعى رفتار کنند که ديگران از ظهور شمس حقيقى بيش از آنان فيض عظيم برند و منافع تعاليم الهيّه در ممالک سائره بيشتر از ايران تأثير کند زيرا ايران مطلع شمس حقيقت است بايد از ايران، انوار بسائر اقطار منتشر شود. جميع عالم استعداد دارد فقط مبلّغ لازم است اگر عالم استعداد نداشت ظهور الهى واقع نمى شد نفس ظهور دليل بر استعداد دارد اگر ارض استعداد نداشته باشد آفتاب طلوع نمىکند نفس طلوع آفتاب دليل بر استعداد اوست. از طلوع نتائج عظيمه حاصل ميشود و معادن و نباتات و حيوانات پرورش مى يابند. عالم مثل جسم انسانى و امرالله مثل روح است تا جسم استعداد نداشتهباشد روح جلوه ننمايد نفس ظهور روح، دليل بر استعداد جسم است
تربيت اطفال خدمت بزرگى است بايد آن را ترتيبى الهى تلّقى کرد. اخلاق اطفال را بايد تربيت کرد که اهل هوى نشوند اطفال مثل شاخهتر مىمانند شاخه تازه را هرطورى بخواهى تربيت مىتوان کرد شاخه کج بتربيت راست شود، درخت جنگلی بتربيت درخت بوستانى شود، گياه بىثمر بتربيت با ثمر شود، انسان جاهل به تعليم دانا شود، مرغ وحشى طير دستآموز مىشود، سباع درنده رام شوند، تربيت تأثير بسيار عظيم دارد. جميع انبياء بجهت تربيت خلق مبعوث شدند. خلاصه آن که تربيت سبب حيات است، تربيت سبب نجات است، تربيت سبب علوّ درجات است، تربيت انسان وحشى را انسان کامل مى کند، مزبله را تربيت کنى گلستان شود، خاک را تربيت کنى لعل بدخشان شود. مربّى لازم است بدون مربّى انسان انسان نمىشود انبياء اوّل مربى عالمند حضرت موسى عليهالّسلام قوم اسرائيل را بتربيت جليل کرد بعد از اينکه ذليل و اسير آل فرعون بودند، فقير بودند غنى شدند، جاهل بودند عالم شدند جبان بودند شجاع شدند، سفيل و سرگردان بودند سر و سامان يافتند. چنان ترقّى کردند که شهره آفاق شدند حضرت عيسى عليهالسّلام امم غرب را تربيت کردند تا آنکه باعلی درجه ترقّيات رسيدند حضرت رسول عليهالّسلام اعراب باديه را تربيت کردند اعراب متوحّشه را تربيت کردند نفوس جاهله را تربيت کردند تا در جميع مراتب وجود بمنتهى درجه ترقّى رسيدند. پس واضح و مشهود شد که اوّل مربّى عالم انبياء هستند، مربّى کلّ هستند، مربّى عمومى هستند، مربّى عالم انسانى هستند و هرکس بتربيت آنها بتعليم اطفال پردازد متابعت انبياء و اولياى الهى کردهاست.
روز ديگر احضار فرمودند بيکى از احبّاء جناب آقامحمّدباقر فرمودند، تو بايد به مصر خدمت آقاميرزاابوالفضل بروى. خدمت او خدمت منست چه که نفس مبارکى است بهامر خدمت مىکند مشغول نوشتن جواب به حسينقلی بادکوبه و آقازينالعابدين بادکوبهاى است اين حضرت شب و روز آرام ندارد عليل هم هست، مزاجاً عليل است، حال قدر اين نفوس معلوم نيست ولی در ملکوت ابهى معلوم است لکن بعداً در همين عالم ناسوتى هم قدر و منزلت اين نفوس معلوم مىشود.
جناب حکيم موسى عرض کردند، قربان اينکه در تورات حضرت يوشع به آفتاب گفت بايست ايستاد يعنى چه؟ فرمودند شما اين را با قواعد تطبيق مىکنيد، البتّه از قدرت الهى بعيد نيست و لکن اينها معنى دارد چه که اگر بظاهر باشد جميع تواريخ طوائف عالم ... چنين امر عظيمى را خبر مىداد امّا مقصد اين است که شمس حقيقت در آن سير و نفوذى که داشت بجهت آن حرب غروب نکرد، نصرتى که يوشع نمود سبب شد که آن شمس امرالله زود افول نکرد...
عرض کرد چرا مىگويد ٣٦ ساعت آفتاب را نگاهداشت؟فرمودند، مقصود از عدد نيست، منظور اينست که بر دوره نورانيّت آن افزود. در کتب سماوى هر روز يک سال است و هر ساعت عبارت از نيم روز است يعنى نيم شش ماه بر نصرت امر حضرت موسى بواسطه يوشع امتداد حاصل شد.
در مسئله حضرت ابراهيم که مسلمين مىگويند آفتاب ايستاد نيز مقصد همين است.
مثلاً اگر اهالی مکّه شقّ القمر را مىديدند ايمان مىآوردند. اينها معنى دارد امّا مسلمين ابداً قبول نمىکنند. حال اين مسئله نيز همينطور است اگر ملوکى که جنگ مىکردند اين واقعه را مىديدند ديگر محاربه نمىکردند. فکر کنيد اگر امروز سردارى بايستد بگويد آفتاب بايست و آفتاب بايستد ديگر طرف مقابل جرئت محاربه ندارد. اينها همه معانى دارد امّا نه اينست که از قدرت الهى بعيد است.
عندالله ايمان اجبارى مقبول نيست. ملاحظه کنيد آيا دوستى اجبارى پيش شما مقبولست؟ بشخص بگوئيد اگر ايمان نياورى ترا مىکشم و او ايمان آورد؟. اين ايمان نيست ايمان بايد به معرفت باشد به بصيرت باشد به هدايت باشد بنشر نفحات باشد باشراق انوار باشد اگر غير اين باشد مثل مسلمانشدن يهوديهاى همدان و مشهد خواهد بود... يهوديهاى مشهد مدّتى به ظاهر به دين جديد وارد شدند ولی در حقيقت و باطن يهودى باقى ماندند.
جناب آقاميرزاآقاخان عکّاس عرض کردند موقعيّت اشخاصى که اعمالشان پسنديده است ولی ايمان ندارند چگونه است؟ فرمودند، ... بالّنسبه بخلق، معلوم است آنها از ديگران ممتازند. آن اعمال خيريّه که دارند بىثمر نيست. در حيّز و مقام خودشان ما اينها را دشمن حقّ محسوب نمىکنيم جميع دوست هستند جمال مبارک دشمنى را برداشتند. اگر کسى سلطنت پادشاه را انکار کند لکن بموجب اوامرش عمل کند مقبول است؟ نه، لکن باز بهتر از عاصى است. باز هرچه هست ولو اينکه امر را نمىشناسد ولی اطاعت کردهاست. در اين کور الهى آن نفرت، آن کره، آن اجتناب، آن بغض، آن ضديّت، آن عناد، همه اين چيزها منتفى شدهاست ابداً نظر باين چيزها نمىشود مثلاً الان اين شخصى که اين هديه را فرستادهاست (مقصود مبارک يک زن انگليزى يا امريکائى بود. او بعد از يک مجلس شرفيابى بحضور مبارک، چنان شيفته امر گرديد که پس از مراجعت بدون اينکه ايمان آورده باشد از روى محبّت، يک دستگاه حرارت سنج به عنوان هديه فرستاد، مؤمن نيست ولی خوشرفتار است، طلب خدمت مىکند، ايتام را تربيت کند جميع اموالش را در راه حضرت مسيح انفاق کرده و تمام عمر خود را صرف خدمت و تبليغ امر حضرت مسيح نموده و شوهر اختيار نکرده است.
هيکل مبارک دعا فرمودند انشاءالله مؤمن شود.فردا صبح زود هشتم شهر محرّم سنه ١٣٢٨ بود احضار شديم. فرمودند، ما يکبار صبح و يکبار عصر مجال پيدا مىکنيم که باحبّاء برسيم ... من هميشه با شما هستم. قلبم، جانم و دلم با شما است دقيقهاى از ذکر شما انفکاک ندارم.
بعد صداى ناقوس کليسا را شنيديم فرمودند، هزارونهصد سال است ناقوس مىزنند هنوز کلال و ملال پيدا نکردهاند سبحانالله صداى مس و برنج را نداى الهى مىشمرند، جماد است و مقدّس مىدانند و دعوتش را اجابت مىکنند فوراً بکليسا مىروند امّا گوشها را از نداى الهى محروم مىکنند و از استماع کلمه حقّ نهايت استيحاش دارند. خود مسيح فريادمىکرد هيچ گوش نمىدادند بلکه نهايت توهين و تکفير را مجرى مىداشتند حال وقتى صداى جماد و جسم معدنى (زنگ کليسا) را که باسم او نصب کرده اند استماع مىکنند بسوى او مىشتابند. چقدر خلق محتجبند، مهجورند، در هر ساعت در يوم مسيح، هزار شبهات القاء مىکردند بهر وسيلهاى بود در تضييع امر حضرت مسيح مىکوشيدند حال در جميع آفاق باسم او بشارت مىدهند. اينست شأن خلق.
جناب حکيم موسى عرض کردند هدايت نفوس صرف فضل است يا استعداد خودشان؟ فرمودند، سبب هدايت، فضل است، سبب حيات فضل است، مثلاً اين چشم و گوش را فضل الهى عنايت کرده است ولی چگونه است که اين فضل به بعض مردم دون نيز عنايت مىشود؟
فرمودند: فضل است، لکن قبول فضل، استعداد لازم دارد... مثلاً آمدن باران فضل است ولی اگر زمين شورهزار باشد فضل را قبول نمىکند. پاکى و ناپاکى خاک از خود او است. طفل بر فطرت الهيّه خلق مىشود، خاک پاک است ولی بعد کثيف مىشود، حکمت الهى اينست که از شهد منتفع مىشود و از سمّ متضرّر، ولی انسان بدرجهاى مىرسد که خود را بترياک معتاد مىکند که اگر نخورد مىميرد اين عادت در او خلق نشده است. باغبان آب را که باين درختها مىدهد محض فضل است لکن شجره مبارکه، ثمره طيّبه مىدهد و شجره جنيّه ثمر زقّوم مىدهد. اين مبارکى و اين خبث، اکتسابى است يک شخص در جميع اوقات در فکر نفس خويش است و يکى در جميع اوقات در فکر حقّ است البتّه فضل شامل شخص دوم ميشود. يک طفل مدرسه مىرود تحصيل مىکند و ديگرى همه اوقات را ببازى مشغول، لابد اين بمثل او نمىشود. الحمدلله ما بايد خدا را شکر کنيم که آن فيض قديم و فوز عظيم چنان بما احسان شدهاست که تا الیالابد نتايجش را مىبريم زيرا ما را در مدرسه تقديس داخل کرد و تعاليم الهى را بما ارزانى داشت که سبب حيات ابدى باشد.
جناب آقاميرزاعلیاکبر رفسنجانى عرض کردند، اينکه در قرآن مىفرمايند. "الحمدللهالّذى جعل الظّلمات والنّور" جعل ظلمات و نور را بخود نسبت داده يعنى چه؟
فرمودند: ظلمت عدم نور است، وجودى ندارد، يهدى من يشاء و يضّل من يشاء، وقتى که هدايت نفرموده ضلالت است، فقر عدم غنا است جهل عدم علم است. علم که نيست جهل است نور که نيست ظلمت است چشم که نيست کورى است، مال که نيست فقر است نه اينکه فقر، وجودى داشتهباشد.
روز ديگر فرمودند مجلس مبعوثان اسلامبول سوختهاست آن را آتش زدهاند. اين محلّ قصر بزرگى بود همه پادشاهان که از اروپ مىآمدند آنها را آنجا منزل مىدادند مظفّرالّدينشاه را در آنجا منزل دادند. دولتيان اين قصر را براى مجلس مبعوثان نمىدادند، ولی سلطانمحمّد خامس داد...
اين بنيانهاى سياسى و امور عمومى هرقدر محکم و متين باشد باز متزلزل است هميشه در معرض آفات است مثلاً استقلال ايران و عثمانى بنيانش متزلزل بود هرچند بظاهر استقرار داشت اينست که منقلب شد. بنيانى که الیالابد باقى و برقرار است تزلزلی ندارد رخنه نمىپذيرد ويران نمىشود اساسش متين و رزين است و کنگرهاش بآسمان مىرسد و از هر خطرى محفوظ و مصون است آن بنيان الهى است که در برابر صدمات شديده عالم مقاومت مىکند و در مقام خود محفوظ و مصون و باقى و برقرار است. بجهت وقايع اوّليه که در يزد واقع شد و چند نفر از احباب را قطعهقطعه کردند و سوزاندند، هم بواسطه و هم مکتوباً به امينالسّلطان که در ايّام ناصرالّدينشاه، و در آن موقع در نهايت استقلال و استبداد بود. پيغامى فرستاده شد. تقريباً عبارتش اينست: هر بنيانى به پايان بنيادش ويران گردد مگر بنيان الهى که پايان ندارد و الیالابد امن و امان، پس بهتر اينست که خدمت بديوان الهى نمائى تا بايوان رحمانى راه يابى و بنيانى بنهى که انهدام نپذيرد. امين السّلطان را گمان چنان بود که بنيان ديوانش باقى و برقرار است ولی عاقبت ويران شد.
جناب حاجىمحمّدجعفر مراغهاى شعرى ترکى از جناب دخيل عليه غفران الله و رحمةه در باره شهداى يزد خواندند که ذکرى از جناب دخيل شود. فرمودند، جناب دخيل ببغداد آمد ايّامى چند آنجا بود و بساحت اقدس مشرّف شد و مظهر الطاف بىپايان گشت و اليوم در ملکوت الهى مانند شمع روشن است. دخيل جليل است خدمت بآستان مبارک کردهاست سبب هدايت نفوس گرديده است.
بعد به جناب آقاميرزاعلیاکبر فرمودند مناجات بخوان و بعد از تلاوت فرمودند: يک آخوند اينجا آمد از آن آخوندهاى پرغرور بود. در اينجا از مناجاتهاى عربى تلاوت مىشد و اين آخوند دائماً ذکر صحيفه سجاديّه را مىنمود و او را مىطلبيد. روزى جناب آقاسيّداحمد مرحوم افنان اين موضوع را به من گفتند. صحيفه سجاديّه به اين شخص داده شد، ممنون شد و رفت. بعد آمد و آن را آورد گفتم چرا برگرداندى؟ گفت يک وقتى اين صحيفه خيلی در نظر من رونق داشت حال که اين مناجاتها را شنيدم ديدم صحيفه سجّاديّه پيش اينها هيچ رونقى ندارد.
جناب آقاميرزاعلیاکبر عرض کردند حاجى حيدر مرحوم علّت تصديق خودشانرا براى ما مىگفتند مىفرمودند در مجلس با جناب نيّر و سينا صحبت شد به قانون علمى از عهده جواب برنيامدند تا اينکه لوح خراسان را زيارت کردم، ملاحظه نمودم که آيه "جُندُ هنالک مهزوم من الاحزاب" از آيات فصيحه قرآن است ولی اگر بنا باشد بنظر انصاف يک آيه غير فصيح در تمام لوح خراسان پيدا کنيم همين آيه است که در آن لوح نيز آمده است و اين سبب ايمان من شد.
فرمودند: احبّا بايد ملاحظه و رعايت خانواده و بستگان او را داشتهباشند.
شنبه ١١ محرّم سنه ١٣٢٨، جناب آقاميرزاعلیاکبر عرض کردند مقصد از اصحاب کهف چيست؟
فرمودند: مقصد از اصحاب کهف نفوسى بودند که از احوال دنيا گذشتهاند مقصد اين خاک عنصرى نيست مقصد آن کسانيست که از شدّت انجذاب بنفحات الهى بحقّ مشغولند، مثل اينکه بکلّى از اين عالم بىخبرند. در اين جهان خواب هستند و در آن جهان بيدار. کهف، کهف ايمانست.
عرض کردند، آن بنيان چه بود؟فرمودند: آن بنيان الهى است آن کهف محبّت جمال مبارکست آن بنيان مبنى بر وصايا و نصايح جمال مبارکست "حبّک کهفىالمنيع و ملاذىالّرفيع".
عرض کرد مقصود از کلب چيست؟فرمودند نفوس پستى که در ظلّ آن نفوس بودند، ملاحظه کن که چه کهف منيعى است که با وجودى که جميع دول و ملل عالم در نهايت تعرّضند و در نهايت امن اينجا جمع هستيم. چه کهفى از اين بهتر است؟ در وسط دريا خشکى لذّت دارد در توى آتش برداً و سلام لذّت دارد. اين لذت دارد که ما با وجود جميع اعداء در ظلّ او نشستهايم و در لحن خوش صحبت مىکنيم. سردى خود چهاهميّتى دارد ولکن اگر انسان در وسط آتش باشد و خنک باشد لذّت دارد. آيا کهفى از اين مصونتر و محفوظتر است؟ لاوالله.
عرض کردند مقصود از گاوى که در تورات امر شدهاست بنى اسرائيل ذبح کنند و در قرآن ذکرش بسيار است چيست؟ فرمودند آن گاو هم نفس بوده است که در برابر نفس مقدّس امرالله مردود بوده اين است که فرمودند ذبح کنند تا آنکه نفس مقدّس امرالله زنده شود يعنى ترک متابعت از نفس خود کنند مقصود از ذبح ترک متابعت از اواست. بسيبسيارى از نفوس بر حضرت موسى برخاستند يکبار هفتهزار نفر منافق در ميانشان پيدا شد که غيبت حضرت را غنيمت شمردند و گوساله پرستيدند. حضرت موسى حکم غريبى کرد فرمود همديگر را بکشيد منافق ها را واداشت که همديگر را کشتند.
قارون شخص معتبر و از اقرباى حضرت هارون يعنى پسرعموى ايشان بود. او نيز بر حضرت موسى قيام کرد و هجوم نمود و در گوسالهپرستى از ديگران متابعت کرد بدينجهت حضرت موسى لوحها را شکست. حضرت موسى از هارون پرسيد چرا متابعت ديگران کردى؟ گفت ترسيدم بگوئى چرا بنىاسرائيل را تفريق کردى و سبب پراکندگى آنها شدى. امتحانات هميشه بوده و هست تازگى ندارد در جميع دورها و کورها امتحان حاصل مىشود که اگر حقّ است بصورت حقّ درآيد اگر غير حقّاست و ظاهرى است بصورت ظاهر درآيد. کسى که در باطن مغرض است و در صورت ظاهر اطاعت امرالله مى کند اگر بگويد من مغرضم کسى نزديک او نمىآيد لابدّ براين است که يک عنوان ديگر مى کند. هارون هرچه خواست عنوانى کند نيافت لذا گفت من ترسيدم بنىاسرائيل متفرّق شود ... و اظهار نداشت که محبّت گوساله مرا بهاينکار واداشت. جميع نفوس علما و فضلا و مشايخ که هميشه مجادل حقّ بودند عنوان بود مثلاً ملاّ محمّدممقانى خودش را در گل مىانداخت و فرياد ميکرد يا رسولالله ببين چه بر سر ما مىآورند. ابن ذئب بالاى منبر مىرفت و بر شريعتالله ناله ميکرد که اى مردم شريعتالله محو شد، عقايد فاسد شد، اساس الهى بهم خورد، پيغمبر فراموش شد، امام از خاطر رفت و قرآن متروک شد. عنوان اينبود ولکن حقيقت حال محض حفظ رياست و اجراى شهوات نفس و هواى شخصى بود. براى اينکه مردم ببينند شخصى ... مو را پريشان کند، بر سر خود زند و ناله کند که اىواى شريعتالله از دست رفت، عبادت نماند، خشيتالله نماند، فسق شيوع يافت، خطيات احاطهکرده و مردم از خدا غافل شدهاند!
شخص بيهوش و بىفکر توجّه به لفظ مىکند ولی انسان ذکى فکر مىکند که اين شخص را چه علّتى بهاين امر واداشتهاست. مقصد ملاّمحمّدممقانى حفظ رياست و شهرت و ازدياد آن بودامّا بظاهر وقتى فتواى قتل حضرت باب را صادر کرد گفت اى مسلمان ها اين ميگويد من سيّد اولاد رسول هستم. اين سيّد را مى بينيد شريعت رسول را پايمال کرد، اين سيّد را مى بينيد ميگويد قرآن را از ميان برداريد، اينسيّد را مىبينيد ميگويد قبر سيّدالشّهدا جدّ مرا خراب کنيد و براى نوکر من قصر و بارگاه بسازيد! اگر او صريحاً ميگفت مرض رياست دارد عکسالعمل مردم جاهل چهبود؟ چهکسى بهحرف او گوش ميداد؟
خصومت روزنامه ثريّادر يکى از ايّام تشرّف حضرت عبدالبهاء اشاره به خصومت هاى روزنامه ثرّيا فرمودند.
نشريّه ثرّيا يک نشريّه اخبار هفتگى بود که در قاهره_مصر، در سال ١٣١٦ ه ق مطابق با سالهاى ١٨٩٨_ ١٨٩٩ ميلادى انتشار يافت. بدواً تحت نظر و مديريّت ميرزا علیمحمّدخان اهل کاشان اداره مىشد و بعداّ زير نظر فرجالله خان انتشار يافت. اين نشريّه شهرت بسزائى يافت و در طول دوره استبداد هيچ روزنامه ديگرى تا اين اندازه مورد استقبال قرار نگرفته بود.
ميرزا محمّدعلیخان اين نشريّه را در دومّين سال انتشار به سيّدفرجالله واگذار نمود و خود روزنامه پرورش را تأسيس کرد.
حضرت عبدالبهاء در لوح ابن ابهر ميفرمايند:... امّا روزنامه ثريّا در مصر بسيار سبب زحمت ما گشت. در بدايت با علی محمّدخان بالاتّفاق اين روزنامه را ايجاد نمودند بعد بهم زدند سبب عداوت ميرزا علیمحمّدخان شد روزنامه پرورش احداث کرد و بهجهت عداوت با صاحب ثريّا نهايت مذمّت را از احبّاء علیالخصوص جناب آقا ميرزا ابوالفضل نمود و در مجالس و محافل افترا و بهتان زياد زد و حال آنکه ما ابداً تعلّق بههيچ روزنامه نداريم ...
جناب ميرزاعلیاکبر رفسنجانىجناب طراز در باره همراه و همکار و معاضد ارجمند خود جناب ميرزا علیاکبر رفسنجانى اظهار ميدارند در طهران در منزل يکى از احباب در لوحى که بهافتخار آن شخص بود ملاحظهشد حضرت عبدالبهاء بهخطّ مبارک مرقوم فرمودهبودند:
... چه ميگوئى ميرزا علی اکبر خود را فداى امر مبارک کرد ...
جناب طراز مينويسند:حضرت عبدالبهاء دست روى شانه ميرزا علی اکبر نهاده و فرمودهبودند ميرزا علیاکبر بيا من آن روح تبليغ، آن جان تبليغ را بهتو بگويم ... سعى کن مردم را دوست بدارى، قلباً مردم را دوست بدارى، اگر تو مردم را دوست داشتهباشى آنها ترا دوست خواهند داشت وقتى که ترا دوست داشتند آنچه بگوئى مىشنوند. ميرزا علیاکبر مناجاتها و الواح بسيارى از حفظ داشت، لوح ابن ذئب، رساله سياسيّه، لوح توحيد، کتاب اقدس ... را از بر نمود. وقتى که پس از سفر پنجساله بهحضور حضرت عبدالبهاء مشرّف شديم روزى آن حضرت در غياب ميرزا علیاکبر از من پرسيدند ميرزا طراز ميرزا علیاکبر خيلی آيات از حفظ دارد؟ عرض کردم بله. دو بار فرمودند: ببين حبّ چه ميکند؟
زندگينامه جنابعلیاکبررفسنجانى در اين مختصر نمىگنجد امّا وفا حکم ميکند ولو در نهايت اختصار از منشأ ومأل ايشان ذکرى به ميان آيد.
جناب سهيلسمندرىضمن شرح مختصر درباره جنابعلی اکبر رفسنجانى مينويسند:
ايشان در قريه بهرام آباد معروف به رفسنجان در خانوادهاى مسلمان متولّد شدند در طفوليّت در مکتب به تلاوت قرآن پرداختند و خواندن و نوشتن آموختند. با ديوان خواجه و گلستان سعدى به خوبى آشنا گرديده و مقدّمات عربى را فرا گرفتند به نحوى که معانى لفظى آيات مبارکه قرآنىرا تا حدّى مىفهميدند. در حدود سنين ١٢ سالگى در اثر فوت پدر مجبور به ترک تحصيل گشته و شاگرد بنّا شدند. جناب سمندرى ميفرمودند که جناب رفسنجانى روزى اظهار نمودند ملاحظه کنيد دستهاى من از شانه تا سر انگشتان کشيده و بلند است. اين به اثر کشيدن آب و گل در دوسطل بوده که چند سال پاى کار بنّا ميآوردم. ايشان بلند قدّ و سوخته رنگ بودند. در هفده هجده سالگى با ذخيره اى که از شغل شاگرد بنّائى و قناعت به جا مانده بود به راهنمائى و مساعدت بعضى از خيرخواهان دکّه عطّارى و کاغذ و قلم فروشى در بازار داير ميکنند. و نظر به داشتن تقوى و درستى و خوشقولی و تعصّب شديد اسلامى مورد توجّه مردم واقع ميشوند. يکى از احبّا که در بازار دکّان داشته به فکر تبليغ ايشان ميافتد و با هزار زحمت به عنوان تلاوت قرآن در اسحار رمضان با ايشان مربوط ميگردد. پس از يکدوره مطالعه قرآن معنى آيهاى که دالّ بر معانى تازهاى بوده سؤال ميکند. آقاميرزاعلیاکبر که فوقالعاده باهوش بود و رگهاى از سوء ظن هم در وجودش بوده براى گمراه نشدن فوراً ترک رفاقت ميکند بطوريکه اگر گاهى از جلوى دکّان اين بزرگوار ردّ ميشده است روى بر ميگردانده تا وى را نبيند. سال ديگر ماه رمضان مؤمن بهائى با عذرخواهى و اشارهبه آيه مبارکه الکاظمين الغيظ ... دوباره بهختم قرآن ميپردازند. شخص بهائى از ميرزا خواهش ميکند که چون شما عربى ميدانيد و من نمىدانم لطفاً مفادّ ّآيهها را براى ما بيانبفرمائيد. به اين ترتيب به تدريج آقا ميرزاعلیاکبر متوجّه عظمت مطلب ميشوند و طالب ملاقات با احبّا ميگردند و موفّق به تصديق امر مىشوند و خود نيز افرادى مانند ميرزا علیاکبر رفيعى را تبليغ ميکنند. اقدامات تبليغى ايشان بر ملا ميشود و در اثر هياهوى مردم ناچار دکّان را به قيمت ناچيزى ميفروشندو به طهران آمده جزو شاگردان حضرت صدرالصّدور قرار ميگيرند و از شاگردان برجسته ايشان ميشوند. در ضمن قدرى زبان انگليسى و فرانسه ميآموزند. جناب سمندرى ميفرمودند که ميرزاعلیاکبر با وجود همه کارها، هر روز يک غزل در معارج عشق و يکى در معارج عقل ميسرودند. بنده در سفر شش ماهه به رفسنجان مجموعهاى دستنويس از اشعار ايشان را زيارت کردم. جناب ميرزاعلیاکبر به خاطر شرکت در سفر پنجساله مورد الطاف الهيّه واقع شده و در لندن جزو ملتزمين رکاب حضرت عبدالبهاء بودند. سفرى هم ايشان را به سويس فرستادند و سفرى مأمور آلمان فرمودند. ميرزا مقدارى آلمانى خواندند و مرتّب در فکر ازدياد معلومات بودند.
جناب طراز راجع به مراجعت ايشان به ايران مينويسند:جناب ميرزاعلیاکبر رفسنجانى در حدود سىهفت يا سىهشت سالگى حسبالامر مبارک به ايران مراجعت مينمايند و در يکى از بالاخانه هاى سراى حاجبالدّوله که محلّ رفت وآمد احبّا بوده منزل ميکنند حضرتعبدالبهاء فرموده بودند احبّا و دوستان رعايت احوال ايشان نمايند. من از قزوين در آن ايام رفتم طهران ديدن ايشان، مشاهده کردم در آن اطاق تنها زندگى ميکنند، از روى ساعت و دقيقه اغذيه مختلفه ترتيب داده با نهايت دقّت براى تقويت و تحصيل صحّت، هر چند ساعت مصرف ميکنند و نيز مداوا مىفرمايند. عرض کردم شما را چه شده؟ گفت گرفتار مرض مهلک سل و تب لازم شدهام و مجبورم مراقب خود باشم شايد شفا حاصل شود. در اروپا اماکن خوش آب و هوا مخصوص اين نفوس ترتيب داده اندکه بوسيله غذاهاى لازمه سرساعت و دقيقه، و ادويه مرتّب و منظّم مداوا ميکنند امّا اينجا ميسّر نيست. اين ترتيبى که من در اکل و شرب و صرف ادويه لازم براى خود دادهام و به جلسات و دعوت احبّا براى حفظ آنها از سرايت مرض نمىروم آنها را متوهّم کرده که عقل را از دست دادهام. به ايشان گفتم هواى قزوين بسيار لطيف و به اثر باغهاى بسيار که تا يکى دو فرسخ اطراف آن را احاطه کرده است عالی و تميز است. تشريف بياوريد با هم به قزوين برويم. من به اين نيّت آمدم که شما را با خود ببرم. همه گونه مراقبت و مواظبت ميکنم. حضرت حکيم کريم ... تشريف دارند تحت مداوا قرار ميدهند و به فضل حقّ بزودى خوب خواهيد شد و به خدمت آستان مقدّس دوباره قيام خواهيد نمود. هرکارى کردم که ايشان را ببرم قبول نکردند و گفتند در اين گوشه چون رفت و آمدى نيست اين مرض به کسى سرايت نمىکند اما آنجا احبّا فوقالعاده مهربانند ميآيند و من نمىتوانم مانع شوم آنوقت مثل من گرفتار مى شوند. بعد از چندى شنيدم ايشان به رفسنجان رفتهاند.
"ميرزا علی اکبر خود را فداى امر مبارک کرد ..."روابط دو مبلّغ جوان در طول اسفار طولانى به دوستى صميمانه و فداکارانهاى انجاميد.
جناب علیاکبررفسنجانى در معيّت جنابطراز بعد از يکسال سفر به خراسان و عشقآباد و مرو و قصبات و نواحى آن حدود، حسبالامر حضرت عبدالبهاء براى استراحت مختصر و کوتاه به طهران بازگشتند و جناب طراز به قزوين آمدند و چهار ماه زمستان و سرما در قزوين ماندند. همين که فصل سرما گذشت جناب طراز چند روز قبل از اعياد رضوان براى اجراى دستور حضرت عبدالبهاء به طهران رفتند تا به شيراز عزيمت نمايند ولی راههاى فارس ناامن بود و مبلّغين جوان ادامه سفر را صلاح ندانستند و مدّتى در طهران در انتظار بهبود وضع آشفته ناحيه توقّف نمودند. پس از چند ماه جناب سمندر آنان را به قزوين فرا خواندند. اقامت آنها در قزوين دو ماه طول کشيد.
روزى جناب رفسنجانى به والده جناب طراز گفتند من بايد للّه اين مطلب را عرض کنم که فىالحقيقه در اين اسفار پسر عزيز شما با من مدارا مىکرد. در صورتىکه من معاون ايشان بودم ولی او بود که بهجوهر محبّت و خضوع رفتار مىنمود و در هر امرى مرا بر خود مقدّم مىداشت.
جناب طراز در اين باره ميفرمودند من هميشه رعايت ايشان را مىنمودم. عرايض که عرض ميشد، در آخر مينوشتم، علیاکبر و طرازالله. ابداً در هيچ شأنى خود را مقدّم نشمردم. تمام الواحى که در اين اسفار از قلم مرکز ميثاق نازل شد، اصل آنها را براى مسرّت خاطر و اطمينان خاطر ايشان به ايشان تقديم کردم و براى خود از روى آنها سواد برداشتم. الآن معلوم نيست اصل اين الواح مبارکه کجاست.
جناب طراز با روحى مستبشر از عنايات مولاى رؤوف و مهربان بهزادگاه خويش مراجعت کرد. علل احضار جناب طراز بهارض اقدس و اعزام ايشان به قزوين پس از اسفار طولانى، در دو لوح مبارک يکى خطاب بهطرازيّهخانم و ديگرى خطاب به معصومه خانم مذکور است.
هواللهاى ورقه رحمانيّه ... حضرت طراز را بهشرق و غرب و شمال و جنوب فرستادم در هر اقليم نغمه و آواز بلند کرد و چنان گلبانگى زد و شهنازى بلند نمود که نفوس را به استقامت بر امر مبارک دمساز و همراز نمود قدرى عليل شد لهذا چندى در جوار تربت مقدّسه مولیالجليل راحت نمود حال او را بهقزوين محض راحت و آسايش روزى چند ميفرستم تا مدّتى در آن کشور به خدمات مشغول گردد و بعد فکرى جديد شود و بهتبليغ امر نور مبين سير و حرکت خواهد نمود و عليکالبهاءالابهى ع ع
هواللهايتّهاالمشتعلة بنار محبةالله حمد کن خدا را... جناب ميرزا طراز ديباچه ايمان و ايقانست و شاهباز اوج محبّت حضرت بى نياز چندى بود که در سبيل الهى آواره هر ديار بود حال به قزوين فرستاديم تا به ديدار او کام دل و جان شيرين نمائى و عليک البهاء الابهى ع ع
فصل يازدهمدوران تشرّف دوماهه و کسب فيوضات از محضر حضرت عبدالبهاء خاتمه يافت. بعد از اسفار تبليغى که متجاوز از پنجسال (١٣٢٣ الی ١٣٢٨) بنا بهاراده و دستور حضرت عبدالبهاء انجام دادند بنا بر توصيه مرکز ميثاق به قزوين مراجعت نموده و مقيم گرديدند.
اوّلين اقدام لازم پس از بازگشت اشتغال بهکار براى امرار معاش بود زيرا جناب سمندر فعّاليّت تجارتى را بالمرّهترک نموده و تمام اوقات بهخدمات امرى مشغول و مألوف بودند.
حضرت عبدالبهاء به جناب طراز در ايّام تشرّف اخيرشان فرموده بودند بهقزوين برويد، هرچه جناب سمندر فرمودند اطاعت کنيد. و در جواب عرض جناب طراز که مايل نيستند دوباره به تجارت و امور مالی مشغول شوند فرمودند ميرزا طراز کمش خوبست!
لذا ايشان بر حسب توصيه حضرت عبدالبهاء دوباره به کسب و کار مشغول شدند و در ضمن بهخدمات امرى و اجتماعى پرداختند و در هر دو فعّاليّت معنوى و صورى مؤيّد و موفّق بودند.
طرازيّهخانم همسر جناب طراز هم در آن اوقات تمام وقت خويش را صرف اداره مدرسه توکّل بنات قزوين نموده و همراه با اداره آن مؤسّسه بديع امرى، به اداره امور منزل و پذيرائى مستمرّ از مبلّغين و مسافرين و زائرين و متحرّيان حقيقت قائم و مشغول بودند.
يکى از وقايع مهّم که در اوايل سال ١٣٢٨ قمرى اتّفاق افتاد مربوط به جناب قائم مقام الملک کاشانى و برادرشان جناب مختارالسّلطنه ميباشد. جناب طراز از اين وقايع چنين ياد کردهاند:
جناب قائم مقام همراه با يک نفر از احبّاى دهات طالقان که توسّط ياران به ايشان معرّفى شده بود به قصد تشرّف بهساحت اقدس به قزوين آمده بهمنزل حضرت سمندر وارد شدند.
من ديدم شخصى را که همراه آوردهاند اگرچه نفس مؤمن مشتعلی است ولی نمىتواند در چنين سفر دور و دراز و در طىّ راهها از عهده خدمات لازمه بر آيد... بهجناب قائم مقام عرض کردم اين شخص را مرخّص بفرمائيد من شخص لايق و مناسبى را همراه شما مىفرستم. جناب ايشان فرمودند من بايد هرچه زودتر حرکت کنم زيرا تمام افراد خانواده من ... و ديگران همه دشمن امرالله و در نهايت تعصّب و بغض و عداوتند. اگر بفهمند من در راه زيارت حقّ هستم بر سر من هجوم آورده مانع مىشوند. لذا اخوى، آقاميرزاعبدالله را خدمتشان معرّفى کردم که از طريق رشت و انزلی و اسلامبول بهارض مقصود بروند. حضرت آقاباباجان(جناب سمندر) راهنمائى و سفارشات لازمه را به اخوى فرمودند و حضرات با سرعت بهطرف رشت رهسپار شده و با اولين کشتى از انزلی بهبادکوبه رفتند. هنوز ده روز نگذشته بود خانواده ايشان مطّلع گرديده و مادرشان به پسر ديگرش مختارالسّطنه، ميگويد همه جا شايع شده برادر بزرگتر تو ديوانه شده و از دين مقدّس خاتمالانبياء خارج گرديده، براى ديدن عبّاس افندس به عکّا رفته است. بايد هرچه زودتر خود را بهاو برسانى حتّى اگر پشت دروازه عکّا رفته بايد او را برگردانى.
يکروز صبح زود ديدم چکّش در را بهقوّت و شدّت ميکوبند بطوريکه همگى نگران و مضطرب شدند. من بسرعت بسمت در دويده و بهعادت معمول پرسيدم کيست؟ مخاطب با لحنى تند مرا به گشودن درب خانه امر نمود. وقتى درب منزل را باز کردم ديدم شخصى است با لباس ديوانى که همراه با چند سوار نظامى آمدهاست. او پرسيد خانه شيخ کاظم بابى اينجاست؟ عرض کردم بله. گفت به قائممقام بگو برادرت مختارالسّلطنه آمده تا تو را به طهران ببرد، مادرمان منتظر است. من با نهايت ادب عرض کردم بسيار خوب بفرمائيد پياده شويد، کلبه ما را بهقدوم خود مزيّن فرمائيد. او باخشونت دستور قبلی را تکرار کرد و گفت ما فرصت نداريم بايد زود بر گرديم. دوباره من با خضوع و خشوع عرض کردم امر جنابعالی مطاع است امّا شما السّاعه از راه رسيدهايد، اقلاًّ يک استکان چائى ميل بفرمائيد و اندکى رفع خستگى کنيد ولی وى باز هم با شدّت تقاضايش را تکرار کرد. اين بار من نيز متقابلاً با صداى تحکّمآميز به او پاسخ دادم و اظهار داشتم برحسب فرمايش پيغمبر اکرم که فرموده اکرموا الضّيف، من مأمور و موظّفم که ميهمان را با نهايت محبّت و احترام پذيرائى کنم و شما هم طبق قوانين مقدّسه اسلام نبايد پذيرائى و اکرام را ردّ کنيد. مختارالسّلطنه در حضور سواران و نديمش که منشى او بود بعد از شنيدن سخنان من و دليل محکم اسلامى، راهى جز پياده شدن نداشت. حضرات را در نهايت تکريم به خانه وارد کرديم. مختارالسّلطنه و منشى را به اطاق مخصوص ميهمانان برديم و همراهان به اطاق تنزيه هدايت شدند و صبحانه شاهانه اعيانى حضورشان نهاديم. مختار السّلطنه با مشاهده قطعات خطّ نويسى درشت: ياعلیالاعلی، يا بهى الابهى ، کن معالله معک، و قطعات کوچکتر از کلمات مکنونه مثل: "ترسم از نغمه ورقا فيض نبرده به ديار فنا راجع شوى و جمال گل نديده بهآب و گل باز گردى" که در اطاق قرار داشت تا حدّى فوران آتشش فرو نشست. منشى وى خطّاط بود. او نيز بعضى سؤالات نموده و جواب حکيمانه شنيد. من به مختارالسّلطنه گفتم برادر شما پنج شش روز است حرکت فرمودند و حضرت عبّاس افندى در رمله اسکندريّه تشريف دارند لزومى ندارد جنابعالی به عکّا برويد. شما ميتوانيد از اسلامبول با کشتى يکسره بهاسکندريّه برويد.
ايشان با منشى خودشان مدّت يکهفته در منزل جناب سمندر ماندند و پذيرائى شاهانه از آنان ادامه يافت. من در هرفرصت مباحث امرى مطرح کردم و بدين ترتيب بر اطّلاعات حضرات افزوده شد ولی با اين آبها عداوت وى شسته و برطرف نمىشد تا بسوى مقصود عزيمت فرمود و در طول راه با خود ميگفت اگر بهرمله برسم با يک حرکت عبّاسافندى را کشته و جهان اسلام و بالاخص ايرانيان را از شرّ اين طريقه باطله نجات ميدهم...!
شرح تشرّف مختارالسّلطنه را جناب ميرزا منير نبيلزاده که در آن ايّام در حضور مبارک حاضر بودند نگاشته اند. مضمون يادداشتهاى ايشان اينست که در آن روز خيمهاى برپا بود و جناب نبيلزاده به جهت ورود و تشرّف مختارالسّطنه پرده خيمه را بالا نگاهداشته و ملاحظه ميکنند حضرت عبدالبهاء در قسمت بالاى خيمه بر صندلی جالسند و شخص ديگرى در حضور ايشان نيست. اين قسمت حدود هفت متر با محلّ ورود فاصله داشت. حضرت عبدالبهاء به خطاب مهيمن ميفرمايند: جناب مختارالسّلطنه،
شد غلامى که آب جوى آرد آب جوى آمد و غلام ببرددام هر بار ماهى آوردى ماهى اين بار رفت و دام ببرد
مختارالسّلطنه با آن هيکل پر طنطنه ازجاى کنده شد، جلو صندلی روى پاهاى مبارک افتادو از هوش رفت. هيکل مبارک بهاحبّاى حاضر فرمودند جناب مختارالسّلطنه را بهاطاق برده بخوابانيد و روى او را بپوشانيد سرما نخورند تا بههوش آيند.
مختارالسّلطنه يک روز حضور حضرت عبدالبهاء عرض ميکند در قزوين آقاميرزاطرازالله نهايت محبّت را مجرى داشت. هنگام پذيرائى با چائى و ميوه و يا گستردن سفره غذا، در هرحال با تلاوت آيات و کلمات حضرت بهاءالله در لوح سلطان و الواح مبارکه خطاب به ملوک و بزرگان جهان و نقل احاديث بهتبليغ من مشغول بود.
حضرت عبدالبهاء در جواب او فرمودند ميرزا طراز درس نخوانده و به مدرسه نرفته، کلمهاى از آنچه آخوندها ميخوانند نديده، آنچه مىگويد ناشى از فطرت است. او جوهر خلوص و تقوى است. آنچه ميگويد منبعث از تأييدات ملکوت ابهى است. من از او راضى هستم.
در اوائل سال ١٩١٠ ميلادى شرکت پارسيان شعبهاى در قزوين دائر کرده و جناب طراز بهمديريّت شرکت مذکور دعوت شدند. توسعه اين مؤسّسه که در اثر فعّاليّت هاى ايشان حاصل شده بود بسيار مورد تشکّر و تقدير صاحبان آن واقع گرديد. ضمناً در طىّ اين دوران با مراکز امرى متعدّد مکاتبه مينمودند و همچنين در سمت منشى محفل روحانى قزوين خدمت ميکردند.
آخرين فرزند جناب طراز (مهدى) در جولاى ١٩١١ متولّد شدند و دوسال نيم بعد طرازيّه خانم همراه با کودک خردسالشان براى تشرّف عازم ارض اقدس شدند. اين تشرّف مقارن با باز گشت حضرت عبدالبهاء از اسفار غرب بود و جناب طراز بواسطه طرازيّه خانم از حضور مبارک طلب هدايت در باره تغيير شغل نمودند و در نتيجه به تجارت شخصى اقدام کردند. بنا به امر حضرت عبدالبهاء جناب طراز قريب هفده سال در قزوين اقامت نموده و حجره تجارت داشتند و معاملات تجارى ايشان با تجّار و ساير طبقات و بانک و ادارات دولتى شهر برقرار بود. مورد اعتماد و احترام همه بودند و چون در ابلاغ امرالله به نفوس مستعدّه از هر طبقه بالاخص تجّار و علما ميپرداختند به نام امر مشهور و معروف بودند و القابى به ايشان از طرف آنان داده شده بود.
در دفتر يادداشتهايشان در باره اوضاع تجارى و اقتصادى خودمينويسند:
در يک روز هر قدر مال التّجاره ميخواستيم، ميتوانستيم بخريم ...
بهيچوجه محتاج سرمايه پولی براى تجارت نبوديم. همه تجّار افتخار ميکردند و ... واسطه مى فرستادند که از آنها خريد کنيم ... رونق تجارت ما در آن ايّام طورى بود که محسود اهل سرا و محلّ اعتماد و اطمينان کلّ بود.
جناب طراز نه تنها در کار تجارت خصوصى بلکه در امور مالی مربوط به جامعه بهائى فردى امين و مورد اطمينان حضرت عبدالبهاء بودند درجه اعتماد آنحضرت را از اين عبارات که خطاب به جناب امين و درباره حقوقالله است و در دوره جنگ جهانى اوّل، هنگامىکه جناب طراز به تجارت مشغول بودهاند صادر گرديده است ميتوان استنباط نمود.
... در کرمانشاه بانک عثمانى تشکيل شده بتدريج خود شما يا جناب باقراف يا شخص بسيار امينى مانند آقاميرزا طرازالله سمندرى قزوينى به بانک تسليم نمائيد.
در دوران حضرت ولّىامرالله اين ثقه و اعتماد نسبت به جناب طراز استمرار يافت. از جمله در توقيع آنحضرت خطاب به فاطمهخانم افنان در مورد ارسال کتاب نفيس مستطاب ايقان مذکور است:
... اين آثار نفيسه را تسليم بنده صادق امين آستان مقدّس جناب آقاميرزا طرازالله سمندرى نمائيد ...
خدمات در دوره اقامت در قزوينخدمات جناب طراز در اين دوران در درجه اوّل اقدامات تبليغى بود و خانه ايشان بدل به دارالتّبليغ گرديده بود. در اين منزل بفراخور احوال نفوس، حشر و پذيرائى به عمل ميآمد. مجالس و محافل خصوصى و عمومى تشکيل ميشد. جشن هاى بزرگ منعقد ميگشت، کلاسهاى درس امرى براى اطفال و جوانان و نسوان داير بود.
ساليان دراز جناب طراز عضو محفل روحانى قزوين بودند و در سمت منشى محفل انجام وظيفه ميکردند. و در اين دوران حضرت عبدالبهاء چندين لوح به افتخار ايشان مرحمت فرمودند.
هوالله قزوين جناب ميرزاطرازالله ابن سمندراى شمع طراز رخى در نهايت حسن و جمال افروخته دارى صبيح و مليح و جميل وجليلی زيرا پرتو محبّتالله در جبين مانند نور مبين ميدرخشد صباحت و ملاحت اينست و فىوجوههم نضرةالنّعيم تا غبار عبوديّت آستان مقدّس زينت روى و موى است پرتو جمال ازشمايل انسان ساطع و لامع الحمدلله تو بآن فائزى وجميع آن خاندان، پس بشارت باد تو را و جميع خاندان حضرت سمندر نار موقده را و عليک التّحية والثّناء عع
لوح دوم درهمان سنه ١٣٢٨ در جواب عريضه ايشان که مبنى بر استدعاى کسب موفّقيت در تبليغ و خدمت تقديم شده بود، عنايت گرديد و باعث انبساط خاطر جناب طراز در استمرار اقدامات مخلصانه ايشان شد.
قزوين جناب آقاميرزاطرازالله عليه بهاءالله الابهى ٧ ج ١٣٢٨
هواللهاى منادى پيمان نامه شما رسيد ببارگاه احديّت عجز و لابه گرديد و طلب عون و عنايت شد تا آن نفس مؤيّد مصدر الطاف بيحصر وبيحدّ گردد و بتبليغ امرمبارک موفّق شود مطمئن باش که نفثات روحالقدس دميده و افواج ملأ اعلی بنصرت رسيده وجنود ملکوت ابهى پياپى متتابعأ نازل و عون و صون شديد حاصل ربّ انّ عبدک طراز اخلص وجهه لوجهک الکريم و بلّغ نبأک العظيم و هدىالنّاس الیالصّراط المستقيم و وفقّته علی خدمة عتبتک بفضلک المبين و جعلته آية حبّک بين العالمين ربّ اجعله لی شريکأ و سهيمأ فى عبوديّتک بين المخلصين انّک انت الکريم انّک انت الرّحمن الرّحيم عع
تهيّه و انتشار نشريهجناب طراز مدّتى قبل از صعود حضرت عبدالبهاء و تا شش سال بعد از ولايت حضرتشوقىربّانى، به انتشار اخبار امرى که بوسيله چاپ عکسى تهيّه ميکردند ادامه داده و آن نشريّه را بصورت زيبا و جالبى در آوردند.
تهيّه نشريّات در آن زمان کار آسانى نبود. ايشان بوسيله مکاتباتى که با جوامع مختلف بهائى داشتند اخبار را از نقاط دور و حتّى خارج از ايران دريافت ميکردند و پس از آن که اخبار مورد لزوم و ضرورى را استخراج نموده و منظّم و مرتّب ميکردند به خطّ خود باجوهر مخصوصى که سرخ رنگ بود مىنوشتند و بوسيله اسباب ژلاتين بهصورت نشريه اى تکثير مىنمودند. ابتداى هر نشريّه با عکس يکى از مشاهير امر و شرح حياتش آغاز ميشد بعد اخبار محلّى و جهانى که حائز اهميّت بيشتر بود درج ميگرديد و بوسيله عکّاس کلّيه صفحات عکسبردارى ميشد و سپس با کاغذ عکّاسى مخصوص، نسخ متعدّد و لازم تهيّه ميگرديد. اخبارى که بهوسيله مراسلات ميرسيد هرگز قطع نمى شد و نشان تداوم مکاتبات ايشان با افراد و جوامع بهائى و هم چنين رضايتمندى آنان از انتشار اين نشريّه بود. احبّاى قزوين اول نفوسى بودند که از برکت دريافت اخبار خوش ترقّى و تعالی امرالله در جهات اخرى، پيوسته مسرور و افروخته بودند. معمولاً تعداد صد نسخه از اين نشريّه آماده ميکردند و به نقاط مختلف ايران و حتّى خارج از کشور ارسال ميداشتند.
ارسال اخبار از طرف جوامع و افراد بهائى و در عوض وصول نشريّات نامبرده مبادلهاى جالب و مؤثّر محسوب مى شد. اقدام ايشان مورد تشويق و تقدير حضرت عبدالبهاء بود و پس از صعود مرکز ميثاق مورد توجّه حضرت ولىّامرالله قرار گرفت و ياران مقيم ارض اقدس در مکاتيب خود ذکر مىنمودند که نشريّات تهيّه شده در محفل دوستان و در محضر مولاى مهربان قرائت ميشد.
در اوايل ولايت حضرت شوقى ربّانى يکى از نشريّات حامل عکس و وصف حال مبارک بود.
نمونهاى از مطالب نشريّه مذکور که بنام (اخبار امرى) با خطّ و انشاء زيبا و فصيح جناب طراز نوشته و تهيّه شده است ذيلاً درج ميگردد:
اخبارامرىمحفل روحانى قزوين ٢٣ تير ماه ١٣٠٥
٤ محرّم ١٣٤٥ شهر الکلمات ٨٣١_ الحمدلله از آستان مقدّس ارض اقدس پاکات خوش تاريخ از فائزين بلقاى نور مبين و طائفين حول رضاى محبوب عالمين که مبشّر صحّت و سلامت هيکل مبارک و عائله مقدّسه است رسيده و زيارت شده و از نفوذ کلمةالله و علوّ امرالله در خاک فلسطين و بالاخص حيفا که محلّ اشراق انوار آفتاب عنايت است کاملاً حکايت نموده و بشارت داده و افئده و قلوب متمسّکين و متمسّکات بحبل ولاى مبارکش را حيات تازه و مسرّت بىاندازه بخشيده.
٢_ از اوّل سنه الی حين چند دسته مسافرين و مسافرات محترم بعد از زيارت و طواف اعتاب مقدّسه مبارکه عليا و تشرّف به لقاى دلبر بيهمتا وارد و اين مستضعفين را بماء بيانات و بشارات و عنايات حضورى که از فم اطهر استماع نموده وآنچه را بچشم سَِر و سر مشاهده کرده سقايه و آبيارى نموده حرکت فرمودند، از تشکّر اين نعمت بواقع عاجز و قاصريم و جدّاً نهى شديد عظيم مبارک را از دخالت در امور سياسى بهر اسم و رسم که باشد بيان کردند چه که عاقبت آن وخيم است و دخالت در آن مخالف تعاليم ربّ رحيم و مغاير اصول امر نبأ عظيم تأکيدات اکيده بر اتّحاد حقيقى معنوى واقعى و عفو و اغماض در امور و عمل بوصايا و سجايا و تعاليم ربّ غيور و غفور.
٣_ محفل روحانى و لجناب مهمّه امرى و مجامع و مجالس عمومى کلّ کمافىالسّابق دائر و برقرار و هر يک در قسمت وخدمات راجعه بخود حتىّالمقدور والميسور و رعايت حکمت منزوله در آثار و الواح حضرت مکلّم طور فتور نپسنديده و انشاءالله نمىپسنديم و بعجز و انکسار از آستان مقدّس حضرت مختار موفّقيّت تامّه و قيام بلاقعود براى خدمت و عبوديّت در امرالله مسئلت نموده و مينمائيم
٤_ لجنه صندوق خيريّه در سنه ماضيه همّت نمايان نموده و بجميع قوى در جمع اعانات معمولی و فوقالعاده براى مصاريف باهضه که پيش امده کوشش نموده و حوالجات محفل را پرداخته و بهمم عاليه عموم احبّاء عباد و اماء امور ولو بزحمت بوده اداره شده اميدواريم بلطف الهى در اين سنه جديد بموفّقيّتى عظيم نائل گردند و گرديم.
٥_ لجنه معارف (تعليم و تربيت) هم در اين سنه با وجود اينکه بحوادث و موانع مهمّه مصادف شده الحمدلله امتحانات مدّرسين بنين و بناتش بد نبوده و در موقع امتحان نهائى شش ساله باحضور رياست محترم معارف و هيئت ممتحنه تلامذهاش خوب از عهده برآمده الحمدلله با عدم اسباب از هر جهت و تنگى قافيه از هر حيث باز امتياز بر ساير مدارس اين شهر داشتهاند واين نبوده مگر بواسطه فضل و عنايت الهى و جنبه للهيّت معلّمين و معلّمات که حتّىالمقدور منظور داشته اند. لهذا محفل روحانى از کارکنان مدّرسين مذکور تشکّر مينمايد واميدوار است بهمم عاليه ايشان روز بروز معارف اين حزب در اين شهر توسعه يابد و شهره آفاق گردد و از هرحيث تلامذهاش بر تلاميذ ساير مدارس تفوّق جويند. ليس ذلک علیالله بعزيز.
٦_لجنه خادمين و خادمات اطفال دروس اخلاق حمد خدا را در قسمت خود قصور ننمودهاند و بوظايف روحانى خويش همه هفته مشغول بودهاند منتها آنها هم گاهى بحوادث و موانعى برخورده و بزودى در رفع و دفع آن کوشيده با حضور نمايندگان محفل روحانى و لجناب سايره امتحان داده و کلاس پنجمى نيز تأسيس نموده و خادمين و خادمات خوب ميدانند که اين مؤسّسه مقدّسه بنصّ قاطع الهى اهميّت تامّه دارد روز بروز بر توسعه و استحکام آن ميکوشند تا اخلاق روحانى بحول و قوه الهى جزء لاينفک وجودات اطفال شود و آداب و اطوار پسنديده حق، خواسته از بدو طفوليّت تزريق بآنها گردد تا در آتيه نزديکى حائز همه نوع کمالات و معلومات روحانى و مادّى شوند کمال تشکّر را محفل روحانى از مساعى ايشان دارد.
٧_ لجنه تسويد آيات نيز بخدمت خود اشتغال دارند نسخ اوّليه نزديک باتمام است اميدواريم نسخ ثانى عنقريب شروع و بنصرت و مدد الهى خاتمه يابد و اين امر مهمّ اتمام پذيرد و انجام اين خدمت جالب و جاذب فيوضات روحانيّه و سبب و علّت فتوحات و ظهور بشارات صمدانيّه شود انشاءالله تعالی.
٨_ از جميع نقاط داخله و خارجه و مدن و قصبات اوراق اخبار روحانى و مجلاّت امرى که هر يک حکم مائده آسمانى داشته و دارد رسيده و ميرسد و در مجامع عمومى عباد و اماء قرائت ميگردد و سبب روح و ريحان و مزيد اطّلاعات اين افسردگان ميشود ماضعفا را بقصور و غفلت در اجراى وظائف روحانيه خودمان متذکّر ميدارد بنحويکه بر موفّقيّت آن حقائق نورانيه غبطه برده و بر سرعت سير ايشان در خدمات که از هر جهت گوى سبقت را از ما ربودهاند حسرت ميبريم و تمنّا و آرزوى پرواز در آن هوا و فضا مينمائيم و از افکار بديعهشان استمداد ميطلبيم و بآيه مبارکه لاتيئسوا من روح الله و لا تقنطوا من رحمةه خود را اميدوار مينمائيم.
٩_ از خدا ميخواهيم که مصائب وارده بر احبّا در اين سنه و دماء مسفوکه مقدّسه مبارکه برادران عزيز و آه و حنين ايّام و ليالی و سرشک خونين خواهران و مادران بهائى و جزع و فزع اطفال معصوم بيگناه ايشان در قصبه جهرم باين اخلاق رذيله و عادت قديمه و سبعيّت و درندگى غافلين و معرضين از حق خاتمه دهد و اين فئه قليله و اغنام مظلومه و نهالهاى مغروسه بدست باغبان احديّه از ظلم اعدا در آتيه محفوظ و مصون مانند انّه قوىّ قدير و بالاجابة جدير. قوله يا اسم جود لولا کتاب سبق من عندنا لاريناالغافلين و الظالمين ايّنا اعلی و اقدر در اينظهور اعظم ملاحظه نمودهايد که چه مقدار از اعدا را بقوّه عظيم اخذ نمود مع ذلک احدى متنبّه نشده و کلّ از باده غفلت مدهوشند و از شطر رحمت الهى بعيد ولکن عالم بظلم حامله شده سوف يرون الظالمون ما عملوا فى ايّام الله المهيمن القيّوم. انتهى
١٠_ حضرت حاجى آقاى واعظ عليه بهاءالله جداً هفتهاى دو روز به عدّهاى از اماءالرحمن که بشوق و ذوق تمام حاضر ميشوند تدريس درس تبليغ مينمايند و الحمدلله از مساعى و زحمات ايشان ثمرات و نتائج حسنه بظهور رسيده اميدواريم در آتيه هر يک از تلامذه بتربيت و تعليم و تدريس ديگران مؤيّد و موفّق شوند بعون الله و عنايته
طرازالله_ منشى محفلآنچه متّحدالمآلها و اوراق اخبار و مجلاّت از داخله و خارجه زيارت شده بقرار ذيل است
حيفا_ بيروت_ اسکندرونه_ اسلامبول_ مصر_ بمبئى_ رنگون_ کراچى_ شنکاى _ بغداد_ عواشق _ عشق آباد_ بادکوبه_ مرو_ قهقهه_ خورشيدخاور_ مسکو_ لندن_ نيويورک _ طهران_ قم _ کاشان_ اصفهان_ نجف آباد_ يزد _ سيرجان _ رفسنجان_ بندرعبّاس_ کرمان _ دهج _ انار _ عراق_ ملاير_ کرمانشاهان_ صحنه_ همدان_ نراق_ نيشابور _ مشهد _ قوچان_ محمّدآباد_ درهجز_ فاران_ بشرويه _ خيرالقرى_ بيرجند _ شيراز _ جهرم _ نيريز _ آباده_ دزدآب _ همّت آباد_ کوشکک _ بارفروش _ بندرجز _ سارى_ رشت_ پهلوى_ لاهيجان_ لنگرود_ سياه کل_ ديلمان_ شهسوار_ تبريز._ اروميّه_ مراغه_ خوى_ زنجان_ کله درّه_ ککن_ محمّدآباد.
آدرس: کتبى ميرزاطرازلله؛ تلگرافى طرازدر آن اوقات نشريّه Star of the West در ماه مارچ ١٩١٠ به دو زبان انگليسى و فارسى که قسمت فارسى بنام نجم باختر معروف بود در امريکا تأسيس يافته و منتشر مى شد و به ايران نيز ارسال مى گرديد. يکى از شمارههاى منتشره اين نشريّه به دست ارباب جرائد ايران افتاد و باعث ايجاد عکس العمل هاى ناموافق آنها شد. حضرت عبدالبهاء در لوحى خطاب به جناب طراز به اين مسئله اشاره نموده و ميفرمايند:
هواللهاى ثابت بر پيمان نامه شما رسيد از لطائف معانى آن عواطف قلب روحانى فوران يافت فىالحقيقه نامههاى آن جانهاى پاک مورث سرور و روح و ريحان است ... امّا مسئله نجم باختر که در رشت بدست بيگانگان افتاد حکمتى در آن بود تأثيراتى خواهد نمود اصحاب جرائد سهو فرمودند اوراق بهائيان آفاق را احاطه نموده است نه ايران، استهزاء و هذيان اصحاب جرائد سبب رسوائى خود آنان است زيرا بايد زبان بشکرانه بگشايند که الحمدلله ايران چنان نفوذ در امريکا نموده که چنين جرائدى نظير نجم باختر تأسيس گشته اين جاى شکر است نه شکايت و اين سبب عزّت ايران و ايرانيان است نه ذلّت فما لهؤلآء القوم لايکادون يفقهون حديثاً ياران الهى را فردأ فردأ تحيّت ابدع ابهى ابلاغ دار مختصر اينست که عبدالبهاء در نهايت اشتياق است و عليک و عليهم البهاء الابهى عع
اهميّت نشريّات از بدايت ظهور امر الهى واضح و عيان بود. موقع شناسى جناب طراز و کوششهاى بى دريغ ايشان موجب شد که اين نشريه بههر نقطه اى که ميرسيد مورث سرور احباب ميگرديد و در مجامع عمومى به سمع جمع ياران ميرسيد و در محدوديّت محيط اجتماعى آن روز يکى از منابع دريافت اخبار امرى شناخته ميشد. افراد و مجامع بهائى نيز متقابلاً با ارسال خبرهاى محلّى در اکمال آن همکارى و معاضدت نمودند و ناشر مصرّ و فعّال را با مساعدت هاى خود مطمئن ساختند تا در اين طريق باقى ماند و به اقدام مؤثّر و نافع خويش ادامه دهد.
استنساخ و تسويد الواحشهر قزوين يکى از مراکز گنجهاى ثمين آثار و الواح بود. استنساخ الواح اصل، از آغاز ظهور اين امر الهى يعنى از دوره حضرت ربّ اعلی و حضرت بهاءالله تا آخر دوره ميثاق، در اين شهر زير نظر ايشان انجام گرفت. وقتى دستور استنساخ الواح از مولاى حنون به ايران رسيد، جناب طراز به سمت منشى محفل روحانى قزوين انجام وظيفه ميکردند. ايشان به محض وصول دستور مبارک، با جدّيت تامّ و اقدامات مؤثّر به خدمت قيام کردند، نفوسى که واجد صلاحيّت بودند براى کمک به اين امر دعوت نمودند و با وجود مسؤوليّت هاى بسيار ديگرى که داشتند، در عين حال که بر جزئيّات کار نظارت مينمودند خود نيز شخصاً قسمتى از جريان امر را عهده دار شدند. بيش از دو سال اين کار خطير و دقيق جريان داشت تا به پايان رسيد و از مجموع الواحى که در قزوين جمع آورى شده بود تعداد ١٨ مجلّد تهيّه شد و به حضور مبارک تقديم گرديد.
جناب طراز از سنين ده يازده سالگى به تسويد الواح و آثار مبارکه مشغول شدند و با علاقه و اشتياق فراوان به اين عمل مبرور تا آخر عمر ادامه دادند که در ضمن تاريخ حيات ايشان در موارد متفاوت از آن ذکر گرديده و در اين کتاب به بعض از آنها اشاره ميشود.
جناب طراز در سفرهاى طويل با کنجکاوى در صدد يافتن آثارى بودند که در دسترس عموم احبّا قرار نداشت. در يکى از سفرهايشان به اصفهان در منزل ميرزا اسدالله خان وزير لوحى را در ميان اوراق ايشان زيارت کردند که امروز بنام يکى از الواح اتّحادمعروف است. اين لوح به خطّ حضرت بهاء الله بود. بدون درنگ از آن رونوشت برداشتند و طبق معمول خودشان که هميشه آنچه به دست ميآوردند با دوستان تقسيم ميکردند، رونوشت را به همه جا فرستادند و به مصر نيز ارسال داشتند تا در کتاب ادعيّه حضرت محبوب چاپ شود. اکنون لوحى که مطلع آن با "هو" آغاز ميشود سومين لوح اتّحاد است و در کتاب مذکور بچاپ رسيده است.
اقدام ديگر ايشان تسويد دستخطّى از حضرت بهاءالله، از دوران کودکى آنحضرت است که در فصول بعد شرح آن داده شده است. هم چنين جمع آورى و تسويد تواقيع حضرت ولىّامرالله در دوره خدمت جناب طراز در دفتر محفل مرکزى ايران است و مجموعهاى از الواح و تواقيع خطاب به خودشان را نيز در چند مجلّد خوشنويسى نموده اند.
علاوه بر تسويد آثار و الواح بيشمار، جناب طراز به تسويد مدارک و اسناد تاريخى و نوشتجات معتبر متقدّمين مبادرت مى نمودند که يکى از آنها نامه جناب ابوالفضائل خطاب به يک شخص مهمّ در آباده است و ديگر سوادبردارى از تاريخ جناب فاضل مازندرانى است.
روشن بينى و آينده نگرى در خاندان جناب سمندر از نسلی به نسل بعد انتقال يافت. صورت بردارى از روى خطّ الواح اصل ومقابله آنها، نگارش تواريخ و ضبط وقايع، حفظ و نگهدارى اشياء متبرّکه ومرقومات مؤمنين اوّليّه و متقدّمين عالی مرتبت امرالله از جمله اقدامات قابل ملاحظه اى بود که بعد از صعود جناب سمندر توسّط بعض فرزندان ايشان ادامه يافت و وصاياى حضرت بهاءالله در لوح خطاب به جناب سمندر: "... بايد حزبالله در صيانت و حفظ الواح جهد بليغ نمايند..." دنبال گرديد. نتايج حاصله از اين اقدامات مجدّانه، هداياى ارزشمندى بودند که در دوره حضرت ولّى امراّلله بهمرکز جهاجهانى بهائى تقديم گرديد و براى نسلها و جوامع آينده امر محفوظ ماند.
صعود جناب سمندرو امّا حکايت عفو و مغفرت بعد از عرض امام وجه اين آيات نازل قوله تعالی: يا سمندر عليک بهائى و عنايتى قد غفرکالله فضلاً من عنده و ما تقدّم من ذنبک انّه هو ارحمالرّاحمين نسئل الله ان يؤيّدک فى کلّ الاحوال علی ذکره و نصرة امره و يقّدر لک ما قدّره لاصفيائه و يکتب لک اجرالمقرّبين و المخلصين من قلم عطائه انّه هوالغفور الرّحيم انتهى
در نيمه زمستان سال ١٩١٨_ ٢٣ ربيع الّثانى ١٣٣٦ه ق، جناب شيخ محمّد کاظم سمندر به عوالم الهى صعود نمود و جناب طراز، از مهر و سرورى پدر بزرگوارشان که در دوره ميثاق نيز مطمح نظر و فضل حضرت رحمان بودند محروم گرديد. حضرت عبدالبهاء در لوح مبارک که مدّتى قبل از اين واقعه اسف انگيز نازل گرديده است در مورد جناب سمندر ميفرمايند:
هوالله ق جناب آقاميرزاطرازالله ابن جناب سمندر عليه بهاءالله الانور
اى نهال جنّت ابهى از لطف قديم و فضل عظيم ذات قديم اميدوارم که ازفيض سحاب عنايت در جويبار احديّت طراوت و لطافت زايدالوصف يابى و در کلّ احيان از نسائم مهبّ ميثاق پر اهتزار باشى. اوّل ثابت برميثاق سمندر نار سدره سيناء حضرت والد را تکبير ابدع ابهى ابلاغ نما و بگو اى بنده پاينده ديرين جمال ابهى در هر دمى بخاطر آئى و در هر نفسى در قلب عبدالبهاء بگذرى در عتبه مقدسه چون سر بنهم دعا و ندبه نمايم اى رحمانم اى منّانم اى حيات روح و جانم بنده پروفايت سمندر نار عشق را در فاران روح و ريحان و سيناء ملکوت عرفان و آتش تجلّى حرارت محبّت پايدار فرما و مظهر الطاف بىپايان نما زيرا بفضل و موهبتت چون ذهب ابريز از آتش امتحان و افتتان بارخى تابان در آمد اينست فضل ابدى اينست عنايت سرمدى والبهاء عليک. عع
اخوان را تکبير ابدغ ابهى ابلاغ کن در کلّ احيان بذکرشان مشغوليم و همچنين ورقه ثابته نابته راسخه امة الله المهيمن القيّوم والده را و همچنين سائر ورقات را. عع
پس از درگذشت جناب سمندر خاندان بزرگ ايشان روال زندگى پدر را دنبال کردند. درحقيقت نصايح حضرت عبدالبهاء بود که آنان را بهمراحم حقّ اميدوار فرموده و خطّ مشى زندگانى راستين را در غيبت عنصرى پدر محبوب و ممتحن معيّن و مشخّص نمودند.
در لوح محمّد بشير در باره بازماندگان سمندر ميفرمايند:
از صعود حضرت سمندر روح المخلصين له الفدا نهايت تأثّر و تحسّر حاصل آنچه ذکر شود بيان مافىالضّمير مستحيل عنقريب مناجاتى ارسال ميگردد از قرائت آن انتقال خواهيد يافت که حزن و الم و همّ و غمّ بچه درجه حاصل گشته ولی الحمدلله که آن دوحه رياض موهبت فروعى در نهايت لطافت و روحانيّت باقى گذارده که شمع او را روشن و مزرعه او را گلشن نمايند.
حضرت عبدالبهاء پس از صعود جناب سمندر زيارت نامهاى براى جناب ايشان و لوح مفصّلی براى بازماندگان مرحمت فرمودند
.هواللهالنّفحة المعطّرة و الرّائحة المعنبرة السّاطعة من جنّة الابهى تمرّ علی جدثک المنوّر و رمسک المعطّر ايّها السّمندر و الباز الاشهب و عقاب الاوج الاکبر اشهد انّک هتکالسّبحات و خرقت الحجبات و کشفت الظّلمات بقوّة الآيات البيّنات و لبّيت للنّدآء المرتفع من ملکوت الابهى و هديت الظّمآء العطاش علی عين اليقين و ينبوع الحقّ اليقين و دعوتهم الیالنّور المبين و ارشدتهم الیالصّراط المستقيم و اعليت ذکر ربّک بين العالمين و ما وهنت منک القوى اذ اشتدّ اللّوم من اهلالّشقاء و کنت فى کلّ يوم علی خطر عظيم تحت سيوفالظّالمين و فديت روحک فىکلّ حين و نطقت بالبرهان العظيم و اقمت الادلّة القاطعة و الحجّة الدّامغة للملحدين اثباتاً للحقّ و ازهاقاً للباطل استغراقاً فى بحرالهدى و قضيت ايّامک متجرّعاً الکأس المرّ المذاق فى سبيل نيّر الآفاق مع ذلک ثبّت علی الميثاق و تبرّئت من اهل النّفاق و اجتنبت زمرةالشّقاق و دللت الکلّ علی ثبوت الاقدام و مقاومة الاقوام و المنافرة مناللّئام النّاقضين للعهد والمعارضين للحقّ اسئل الله ان يجعل سلالتک سالکين فىالمنهج القويم ثابتين علیالصّراط المستقيم حتّى يصفّوا زجاجک و ينوّروا سراجک و يسلکوا فى منهاجک و يجعلوا مضجعک محفوفاً بطبقات النّور النّازلة من سمآء ربّک الغفور و يطيّبوا قلوب من والاک و من يحوم حول حماک و يشکروا من خلقک و سوّاک انّ ربّى حنون عليک و انّنى ولوع بک و متمنّ زيارة رمسک.
و عليک البهاءالابهى ٢٨ ذيقعده ١٣٣٧ عبدالبهاء عبّاس
.قزوين منتسبين حضرت سمندر نار موقده عليهم بهاءالله الابهى
هواللهاى بازماندگان آن نفس قدسيّه نجم ساطع لامع حضرت سمندر غضنفراجمّه لاهوت در مدّت حيات بترويج آيات بيّنات مشغول و بخرق حجبات اهل شبهات مألوف و بترتيل کلمات تامّات مأنوس دقيقهاى فتور نفرمود و درجميع موارد مانند جبل باذخ ثابت و راسخ بود بنيانى متين و بنيادى رزين و رصين در اين دور بديع بنهاد که کنگرهاش بملأ اعلی رسد قدر اين زحمات او را بدانيد و در اکمال اين بنيان بکوشيد و شجره طيّبه که در ارض فردوس غرس نموده آبيارى نمائيد يعنى روش و سلوک او گيريد و باخلاق و خوى او جلوه نمائيد تا اين شجره اصله ثابت و فرعه فىالسّماء و يؤتى اکله فى کلّ حين گردد جميع رفتار را تطبيق بگردار او نمائيد تا هر يک شاخه برازنده از آنشجر شويد والولد سرّ ابيه گردد زيرا حسن اخلاق چون باشرف اعراق جمع شود نسبت حقيقت گردد والاّ اگر سوء اخلاق بشرف اعراق معارضه نمايد نسبت مقطوع زيرا مجاز است نه حقيقت انّه ليس من اهلک انّه عمل غير صالح، اميدوارم که از عنصر جان و دل آن نور مجسّم و روح مصوّر باشيد وصيّت نامه ايشان ملاحظه گرديد در نهايت روح و ريحان مرقوم گرديده بود وصيّتنامه بايد چنين باشد جميع بايد دستورالعمل از اين گرفت. دکّان زرگرى که متعلّق بحق و بامانت در تصرّف ايشان بود. ثلث از سهام ورّاث غير موجود که راجع به بيتالعدل است هر زمان که تشکيل گردد وحال راجع بمرکز عهد وجه اجاره آنرا بدختر مرحوم حاجى حسن تسليم نمائيد ...
جناب طراز در تاريخ مختصر و مجمل که درباره حيات پدر بزرگوار مرقوم نمودهاند ضمن يادآورى اوضاع جامعه بهائى، در اعزاز پدر بعض خدمات ايشان را ذکر ميکنند:
پدرم اسفار عديده از قزوين به رشت و گيلان و طهران نمودند. ولکن چند سفر آن به امر و اراده مبارک و مخصوص خدمت و اجراى وظائف اوامر آنماه طلعت بود و الحمدلله ثمّ شکراً له در همگى موفّق و مؤيّد بودند و مورد لطائف عنايات و اعطاف واقع شدند و شاهدى اعظم و اتّم در ذکر آن اسفار که فضلاً از لسان شفقت و قلم مبارک جارى و صادر شده نداشته و ندارم. چون ايشان در آثار مبارکه حضرت نقطه روحماسواه فداه دقيق و عميق و مطّلع بودند و در اوّل دوره بواسطه مذاکرات و محاورات با حضرات يحيائيها در اين مباحث ورزش داشتند احبّاء را عموماً و جوانان آن دوره را خصوصاً بهاعتراضات مهمّه اهل بيان بعنوان سؤال و جواب که رساله آن اکنون موجود است آشنا کرده و باجوبه کافيه وافيه بهنصوص قاطعه در بيان فارسى و عربى و توقيعات بديعه و آثار عظيمه سائره حضرت نقطه ارواحنا لدمه الاطهر فداء مطّلع و آگاه و متذکّر و پرانتباه مىفرمودند لذا چندماهى در طهران و چندى در رشت و قزوين که محلّ اقامت ايشان بود بيشتر از همه مشغول بودند.
در آن سنوات مخصوصاً در گيلان بعضى از آن قوم جهول رخنه در مبتديان تازه و نفوس ساده بىاطّلاع نموده لاينقطع همهروزه ساختهها را خراب و سبب ايذاء و اذيّت ناطقين و احباب بودند محفل مقدّس روحانى ايشان را از قزوين طلبيدند و مجلسى بنام تدريس بيان و تفهيم نکات و دقايق مکنونه مسطوره مرموزه مختومه آن تأسيس نموده کاملاً حضّار را بهنکات مهمّه و اجوبه دندانشکن و جملات ساده محکم متقن در اثبات امر مقدّس حضرت مَن يُِظهرهالله جلّ ذکره و ثنائه مطمئن و متيقّن نموده صفّ معرضين را پراکنده و سنگر منحوسه را مطمور نموده مؤمنين موقنين و مقبلين راسخين را فرح و نشاط و رسوخ و انبساط چندين برابر افزوده با وجهى روشن و قلبى بتأييدات الهى شاد و خورسند مراجعت فرمودند طوبى بجنابه و بشرى لحضرته و نعيما لمقامه.
کذلک سفرى حسبالامر بطهران نمودند که در اجوبه اعتراضات معرضين و افترآت مبغضين و تأليفات مجعوله بعضى مستشرقين باصول و اساس شريعه ربّ العالمين حضرات برگزيدگان متصاعدين الی الله حضرت آقاسيّدمهدى گلپايگانى و حضرت آقاشيخمحمّدعلی قائنى محترم حضرت نبيل اکبر عليهبهاءالله مالک القدر و حضرت نعيم آن واقف برموز کتب عتيق و جديد و قرآن مجيد سهيم و شريک و مُعين باشند. لهذا چندماه در آنسفر بهجتاثر در طهران مصاحب ومؤآنس آن وجوه نورانيّه بودند و شب و روز در انجام آنمنظور و مقصود کوشيدند تا الحمدلله بهساحل مقصود رسيدند و در ضمن بهاکمال تاريخ مرقوم خود پرداختند و با نفوس مهمّه در آنسفر ملاقات کردند و بقدر مقدور و فرصت و ميسور در نشر نفحات طيّبه الهيّه و هدايت نفوس طالبه و سقايه گلستان الهى و بوستان رحمانى با خضوع و خشوعى که مخصوص خودش بود فتور و قصور نفرموده و با مسرّت سرشار و شکر تأييدات حضرت پروردگار مراجعت نمود کلّ ذلک من فضلالله و تأييده و مواهبه.
در لوحيکه از قلم مرکز ميثاق در کشتى سليتک آمريکا نازل شده مىفرمايند:
اى سمندر نار فاران الهى ... خدمات آنخاندان از بدايت طلوع صبح حقيقت تا اين اوان مشهور جهان است و مشهود روحانيان گواه عاشق صادق در آستين باشد احتياج ببيان نه فىالحقيقه آنخاندان سزاوار و شايان هرگونه عنايت است و اين خدمت اخيره ضميمه آن خدماتست الحمدلله نيّت صادقه و همّت بارقه و عبوديّت دائمه بقول شاعر : با شير اندرون شد و با جان بدر شود، ظاهر و مصداق اين شعر تحقّق يافت .
سفر ديگر ايشان در سنه ١٣٣٢ هجرى قمرى بود. هيکل مقدّس ميثاق از سفر چندينساله غرب به فلسطين و اراضى مقدّسه مراجعت فرمودند و عرائض و اخبار ايران مرتباً مستمراً تلقاء وجه مىرسيد و ضعف مبارک شديد بود و قوى بکلّى از دست رفته بود و اطّباى حاذق و ماهر بنحو استدعا و التماس تمنّا نموده بودند که چندى ذات مقدّس از تقرير و بيان و تحرير اجوبه دوستان خوددارى فرمايند تا قدرى اعصاب راحت نمايد و خستگى برطرف شود و ضعف بهقوّت مبدّل گردد ولی چطور ممکن بود. دلبر شرق از غرب عودت فرموده و قرار و آرام از احبّاى شرق اخذ شده همه بىاختيار اذن تشرّف مىطلبيدند و آرزوى لقاى آنماه جبين داشتند حتّى نگارنده تلگرافاً بجهت قرينه خود طرازيّه خانم فرهادى و آقااسدالله اخويشان و غيره اذن خواستم فضلاً اجابت فرمودند و تلغرافيّاً بهکلمه: مأذونند مفتخر و متباهى ساختند.
بارى ورود مبارک شور و نشورى جديد در احبّاى ايران انداخت و روح و ريحانى بديع ايجاب و ايجاد کرد. ولی در اين حال در طهران مشکلاتى توليد شد و به سمع الطف اعزّ امنع اعلی رسيد و سبب حزن آن ورقاء احديّه گشت لوحى از سماء مشيّت بهخطّ مبارک محرمانه صادر و حضرات پدرم و حکيم کريم آنصاحب خلق عظيم را معاً امر بحرکت طهران فرمودند که بزودى بشتابيد و رفع و حلّ مشکلات فرمائيد.
لذا پدر بفوريّت معاً بطهران مسافرت نمودند و پانزده روز توقّف کردند و با تأييدات غيبى و نصرت الهى رفع مشکلات نموده مؤيّداً مظفراً منصوراً به قزوين مراجعت فرمودند.
در آن احيان قرينهام طرازيّهتلقاء وجه طلعت عهد احديّه حاضر و مشرّف بوده که بىاندازه اظهار مسرّت و رضايت و بهجت بى نهايت از احبّاى قزوين فرموده تا باينکلمه منتهى شد که هروقت مشکلاتى در ساير جهات حاصل شود از قزوين براى رفع و دفع و اصلاح آنها مىفرستم. الحّق آن ايام قزوين بهشت برين بود و نفوس مبارکى بخدمت قائم بودند و روح اتّحاد در بين آنان موّاج بود وجوه نورانى قلوب فارغ و آزاد از غير حبّ و عشق الهى مجالس در غايت گرمى محافل رشک خلد برين مدارس بنين و بنات کاملاً سبب اميدوارى و محلّ اعتماد و اطمينان اهالی از اعالی و ادانى و امورات مادّى احبّاء بالّنسبه بهقزوين در کمال رفاهيّت و آسايش و عبور و مرور مسافرين از هر سرزمين در ليالی و ايّام باعث تسرير قلوب مستضعفين. نعم الهيّه از هرجهت کامل بود و الطافش بتمام معنى شامل.
چنانچه حضرت مولىُ الورى در پايان سفر جناب سمندر به شمال کشور ميفرمايند:
حضرت سمندر نار موقده ميثاق الحمدلله آن حزب نفاق را در رشت مقهور و رسوا فرمودند و مفاد جاءالحقّ و زهقالباطل انّالباطل کان زهوقاً را آشکار نمودند حال نيز بسيار لازم که جوانان را جمع نمايند و بدلائل و براهين و از نصوص حضرت اعلی زبان بگشايند تا غافلان را بلکه بيدار کنند و اين خفّاشان را از اين حفره نجات دهند. حضرت حکيم و جناب سمندر الحمدلله موفّقند و مؤيّد ...
حسب الامر مبارک، پدرم در طهران مجلس تدريس بيان و ادّله و برهان در مقابل يحيائيها بجهت جمعى از مبلّغين جوان و طالبين اطّلاعات عميقه در دوره بيان داشتند و عکس نفوس مبارکه با حضور پدرم سمندر عليه غفرانالله و بهائه موجود است در خزينه آثار خودم و در طهران هم در بعضى عائلهها خواهد بود. در اين مجلس يک دور مسائل مهمّه بيان فارسى و عربى و اشارات در ساير آثار مبارکه حضرت اعلی روحىلدمهالاطهر فداء را تدريس و تشريح و تبيين نمودند و پس از اتمام مراجعت فرمودند.
تعداد قريب ٣٠ نفر در کلاس حضور يافتند از جمله: جناب آقاسيدحسن هاشمىزاده، جناب مطلق، جناب آقاميرزاتقىخان قاجار، جناب ابنسينا، جناب رستگار، جناب اخوانالصّفا، و ازخانواده ارجمند و جناب ميرزامحمّدخان پرتوى بودهاند.
خدمات و اقدامات جناب طراز قبل و بعد از صعود پدر همچنان ادامه داشت. در آن دوره علاوه بر مجهودات ذکر شده، سفرهاى کوتاهى به نقاط نزديک قزوين بهمنظور تبليغ و تشويق احبّا نمودند. از جمله سفر به قراء مجاور شهرهاى قزوين و گيلان و طهران بود که نتايج بسيار سودمندى حاصل گرديد. در سياهکل گيلان والد شهيد مجيد جناب دکتر مسيح فرهنگى بوسيله جناب طراز تصديق امر مبارک نمودند.
در مسافرتهاى بعد به قسمتهاى شمال ايران، پدر شهيد نازنين جناب دکتر فرامرز سمندرى بوسيله جناب طراز موفّق به معرفت الله گرديد و از ايشان اجازه خواست نام (سمندرى) را به عنوان نام خانوادگى خود برگزيند جناب طراز توصيه نمودند از حضرت ولّى امرالله کسب اجازه نمايند زيرا اين نام، لقب اهدائى صاحب امر است و توسّط منسوبين انتخاب نگرديده است. استدعاى ايشان به حضور مبارک تقديم شد و بعزّ قبول حضرت ولّىامرالله واصل گرديد.
جناب طراز "آيت ثبوت و رايت استقامت"، خدمت در ميادين ديگر را نيز وظيفه حتميّه خود شمرده و مجدّانه سعى داشتند که از هر فرصت براى ارائه هرگونه خدمت استفاده سرشار برند و به سهم خويش در تحکيم بنيان جامعه بهائى همّت نمايند.
عنايت حضرت عبدالبهاء در لوح جناب آقا ميرزا سياوش با عباراتى کوتاه شارح آن خدمات و روح و اثرات آن ميباشد:
... قزوين به وجود حضرت حکيم و جناب واعظ و طراز الهى بهشت برين است...
کلاس درس اسپرانتو ١٣٢٧جامعه بهائى قزوين از همان اوايل دوران ظهور حضرت باب راه ترقّى و توسعه فکرى پيش گرفته بود و به سرعت از ساير جوامع آن شهر جلو افتاده بود. سير ترقّى شامل زنان نيز گرديد و در زمانى که اغلب آنان بى سواد بودند و فقط بعض نسوان در خانواده هاى متمّکن ميتوانستند از سواد نسبى برخوردار گردند نسوان بهائى در صدد بر آمدند زبان ديگرى تحصيل کنند. در آن اوقات زبان اسپرانتو بسيار مورد نظر و توّجه بود. براى اولين بار در ايران در سال ١٣٢٧ مطابق ١٩١٩ ميلادى با همّت و پشتکار و پشتيبانىمردان روشن بين و مطّلع جامعه بهائى، کلاس تدريس زبان اسپرانتو براى نسوان تشکيل گرديد و با استقبال فراوان روبرو شد. عدّهاى با اشتياق در کلاس مزبور شرکت کردند و عدّه زيادترى توسّط آنان با زبان اسپرانتو آشنا شدند.
صعود حضرت عبدالبهاءصعود حضرت عبدالبهاء تجربه اى فوق العاده ناگوار و فاجعهاى سخت و جبران ناپذير بود. جناب طراز از اوان جوانى تحت قيادت و هدايت آن حضرت پرورش يافتند و مراحل رشد روحانى و معنوى خود را پيمودند. در هر قدم مشمول عنايات مخصوص بودند و در بحر فضل مستغرق. مرورى برخاطرات ايشان شاهد اين مدّعا است که چگونه در اوّلين تشرّف، حضرت عبدالبهاء توجّه خاص نسبت به جناب طراز نوجوان نمودند و پس از آن مفتخر به دريافت الواح متعدّد و اوامر مبارکه شدند و به القاب مهيمن طراز البهاء و عبدالبهاء و رقّ البهاء، منادى پيمان، طراز ديباج الحبّ، ثابت بر پيمان، طراز اقليم راز، طراز جنّت ابهى و باديه پيما... مخاطب گرديدند و در نهايت به کسب رضاى مقتداى خويش نائل گشتند و به اين بيان مکرّم مفتخر گرديدند:
ميرزا طرازالله فى الحقيقه طراز ربّانى و درنزد عبدالبهاء عزيز و جليل و عظيم است.
جناب طراز سر تسليم در برابر اراده حق فرود آورد. تخم اميدى که حضرت عبدالبهاء در دل و جان او نشانده و با نيسان مرحمت آبيارى نموده بودند اکنون نهالی بالغ گرديده بود و مى توانست بيش از پيش در مقابل حوادث مقاومت و پايدارى کند و حتّى به حمايت و حفاظت نهال هاى ديگر در بوستان الهى موفّق گردد لذا با ثبوت و رسوخ کامل قدم به دوران ولايت عهد گذاشت و در پهنه گسترش توسعه دايره امرالله داوطلب خدمات جديد گرديد.
فصل دوازدهمحضرت ولىّ امرلله پس از جلوس بر اريکه ولايت امرالله تواقيع متعدّدى خطاب به جناب طراز صادر فرمودند و در هر يک بنا بر ضرورت وقت و امکاناتى که در آن موقع وجود داشت ايشان را براى انجام امور متنوّعه هدايت و دلالت نمودند. جناب طراز تا شش سال بعد از صعود حضرت عبدالعبدالبهاء در قزوين اقامت داشتند و به خدمات پيشين مانند انتشار نشريه و سفر به قراء و شهرهاى نزديک مشغول بودند.
تواقيع مبارکه به ترتيب سالهاى نزول و صدور آنان که بر مبناى موقعيّتهاى خاصّ بوده است از سال ١٣٤٢ ه ق، آغاز گرديده و در شهرهاى مختلف ايران شرف وصول يافته است.
اوّلين توقيع به تاريخ ١٤ جمادى الاول ١٣٤٢ ه ق، در قريه اشتهارد واصل شد.
برادر عزيز و بنده مخلص مقرّب درگاه کبريا را آنى فراموش ننموده و ننمايم مطمئن بفضل و مواهب الهيّه باشيد و دقيقهاى محزون و مغموم و مأيوس نگرديد زيرا در نزد حضرت عبدالبهاء عزيزيد و هردم مورد الطاف مخصوصه حضرت احديّت اينعبد تعلّقى مخصوص بهآنحبيب و متعلّقين و منتسبين آن نجم الهى حضرت سمندر نار موقده ربّانيّه داشته و دارم و آنى آن نفوس زکيّه را از دعا فراموش ننمايم.
بنده آستانش شوقىعوامل مخالفتها، همچنانکه در اوايل دوره ميثاق اتّفاق افتاد بار ديگر در عهد ولايت امر سر از پرده استتار بيرون آوردند و شؤونات نفسانى و تمايلات فردى آنان به صور گوناگون نمايان گرديد. اگر چه تعداد اين افراد بسيار قليل و محدود بود ولی هياهوى انديشههاى مخرّب آنها در برابر اکثريّت نفوس که از تألّم و تحسّر واقعه صعود حضرت عبدالبهاء موقتاً خموش و ساکت گرديده بودند، بهگوش ميرسيد.
دوره امتحانات شديد و غليظ بود و مخالفتها وخصومتها محکّ ثبات و وفاى ياران به عهد و پيمان الهى گرديد. در ميانه اختتام دوره ميثاق و افتتاح دوره ولايت امرالله، در بعض جوامع بهائى وجود افراد ثابت قدم و در عين حال مدافع لازم و ضرورى بود تا نفوس ساده دل را در برابر هجوم قضاوت هاى غير عادلانه و انتقادات بى پايه حفاظت و صيانت نمايند و از بروز و يا سرايت مرض تمرّد جلوگيرى کنند.
جناب طراز به موجب توقيع ذيل پس از درگذشت پدر بزرگوار، رکن محکم و متين جامعه بهائى قزوين محسوب گرديدند
هواللهنجل جليل ممتاز آنسمندر نار موقده ربّانيه را آنى فراموش ننموده و نخواهم نمود فىالحقيقه ديده اب بزرگوار بلکه اعين عموم ابرار و اغيار را از حسن سيرت و اخلاق روشن نموديد و باکليل جليل موهبت الهيّه مکّلل و سرافراز گشتيد سراج وهّاج حکيم الهى را برافروختيد و بوصاياى حضرت عبدالبهاء دفاعى عجيب نموديد وجود همچو رکن رکينى در اين ايّام در مدينه قزوين لازم و تبليغ از لوازم ضروريّه اين ايّام. يارانرا تشويق نمائيد تا بهاين امر خطير بدل و جان ليلاً و نهاراً بپردازند.
بنده آستانش شوقىموّرخ ١٩ جمادىالاوّل سنه ١٣٤٣ در مدينه قزوين زيارت گرديد.
احبّاى قزوين از صدر امر در زير لواى حضرت مقصود گرد آمدند و در سراپرده معنويّت آشيانه ساختند از همان اوان نيز مورد آزار دشمنان قرار گرفتند و هدف اميال و مقاصد سوء افرادى گشتند که در ظاهر ادّعاى حبّ الهى مى نمودند و در پنهان به انهدام بنيان امرش مشغول بودند. درچنين اوضاع و احوال، حضرت ولىّ امرالله دوستان را تشويق به تبليغ نفوس مى نمودند تا بدين ترتيب هم مصائب حائله را فراموش کرده و هم به تحکيم و تقويت اساس اعتقادى خود کمک نمايند.
جناب آقاميرزا طرازالله سليل حضرت سمندر نار موقده ربّانيّه عليه بهاءالله العزيز الجميل ملاحظه فرمايند
هواللهحبيب روحانى مطمئن بتأييدات الهيّه باشيد و صابراً شاکراً مطمئناً بترويج دين مبين پردازيد يقين است موفّق خواهيد شد. بنده آستانش شوقى
موّرخ ١٩ شهر شعبان ١٣٤٣ در قزوين زيارت شد.قزوين سليل حضرت سمندر جليل آقاميرزاطرازالله عليه عنايةالله محبوبنا الجميل
هواللهالابهىايّهاالحبيب الودود آنى آن يار باوفا را فراموش ن